خیلی حسین، حسین، میکردم. یک شب خواب دیدم کنار شریعه فرات آمدم. دیدم یک نفر وسط شریعه، یک سر به دست من داد؛ اشاره کرد: فلانی! این سر امام حسین علیهالسلام است. من این سر را میبوسیدم، به صورتم میزدم، میگفتم: حسین جان! چهکسی رگهای گردنت را جدا کرده؟ دوباره میبوسیدم، میبوسیدم، به صورت خودم میزدم. یکوقت دیدم حضرت زینب علیهاالسلام با حضرت سکینه علیهاالسلام تشریف دارند. وقتیکه من توی سر خودم میزدم، حضرت زینب گفت: سر حسین را به من بده. سر امام حسین را تقدیم زینب علیهاالسلام کردم. حضرت زینب سر را از من گرفت و به سینهاش چسباند. حضرت سکینه ایستاده بود و حیرتزده شده بود.
منبع: کتاب نجوا