دو چیز را خیلی مواظب باشید: یکی ولایت، یکی سخاوت...
دو چیز را خیلی مواظب باشید: یکی ولایت، یکی سخاوت. (من تملق از هیچکس نمیگویم، فقط از ولایت میگویم، از هیچ کسی نمیگویم به جز کسی که ولایتش مطلق باشد،) چند وقتها یکی آمد، یک کاری داشت؛ خیلی ضروری بود. نشست، یک پاکت به ما داده بود، نمیدانستیم چقدر است. دیدیم به قدر آنکه میخواهد، به قدر دویست، سیصد، چهارصد تومان تویش بود. من به حضرت عباس نمیدانستم، تا در این پاکت را باز کردم به این دادم، این فقط جفت، جفت نزد، بس که خوشحال شد.» خب، با این کار چه کسی را خوشحال میکنی؟ مگر امام صادق (علیه السلام) نگفت من را خوشحال کردی، مادرم را خوشحال کردی؟ چه چیزی تو را خوشحال میکند؟ حج عمره تو را خوشحال میکند؟ یا بروی آنها را ببینی؟ مسجد جمکران تو را خوشحال میکند؟ تو چطور میشود که اینها را خوشحال میکنی؟ دل یکی را خوش کن. امام صادق (علیه السلام) از این تشکر کرد. یک کاری کنید که امام صادق (علیه السلام) تشکر کند.
امام صادق (علیه السلام) دارد بار دین را میکشد. چه کار میکند؟ به فقرا میدهد...
روایت داریم امام صادق (علیه السلام) یک چیزی روی کولش بود و میرفت. بارش ریخت. اینها همه پهن شد. کسی بود به امام عرض کرد: آیا کمک نمیخواهید؟ امام فرمود: نه، من خودم میخواهم ببرم. امام صادق (علیه السلام) دارد بار دین را میکشد. چه کار میکند؟ به فقرا میدهد. تو هم داری بار دین را میکشی. اما یک دفعه میبینی یک دارا، بار شیطان را میکشد. چرا؟ چون انفاق ندارد
مومنی که سرش را روی بالش می گذارد، اگر به فکر این نباشد که حاجت برادر مومن را برآورده کند، از ما نیست...
مومنی که سرش را روی بالش می گذارد، اگر به فکر این نباشد که حاجت برادر مومن را برآورده کند، از ما نیست؛ یعنی نجوا نکرده است و ارتباط ندارد
چه کسی امام صادق (علیه السلام) را کشت؟...
حضرت امام صادق توی بستر افتاده است، ببین، تا نفس آخر حسین میگویند، تا نفس آخر که در ظاهر در این عالم میخواهد بکشند، میگویند: علی. حالا این شخص تا امام را دید، روایت داریم، استخوان سرش مانده بود، تمام استخوانهایش از زهر آب شده بود. چه کسی زهرش داده بود؟ نماز شبخوان، حج برو، مکه برو، الغوثگو، عبادتکن، خدا، خدا کن، چه کسی کرده است؟ چه کسی امام صادق (علیه السلام) را کشت؟ انگلیسیها کشتند؟ یهودیها کردند؟ آمریکاییها کردند؟ حالا بنا کرد گریه کردن. منظور من این است حضرت نگاهی کرد. گفت چرا گریه میکنی؟ گفت: آخر، یابن رسول الله شما را به این حال میبینم. گفت: برای جدم حسین گریه کن.
عزیزان من، به کسی ظلم نکنید که بگوید خدا...
ببین امام صادق (علیه السلام) چه کار میکند. اهل بیتش را دورش جمع کرد. گفت: عزیزان من، به کسی ظلم نکنید که بگوید خدا. خدا یک وقتی با او روبرو میشود. چقدر مردم ظلم و جنایت میکنند؟ عجیب است یکی از بچههای برادرش توی کوچه کارد کشید، میخواست امام صادق (علیه السلام) را بکشد. حضرت فرمود: از ارث من، دو برابر به او بدهید. یک نفر بلند شد، گفت: آقا جان، این قاتل است. امام فرمود: میخواهم رحمیت از طرف من قطع نشود. اینها دستور است که به ما داده است. اگر رحمی دارید که از شما برگشت، یک وقت از روی فقر و فلاکت برگشته، اما مواظب باشید آن رحم بدعتگذار دین نباشد.
ولایت امرش خودش است. اگر امرش را اطاعت کردی، پیش او هستی، او هم پیش تو است...
ما باید امام زمانمان را بشناسیم. چرا میگوید اگر نشناسی، به زمان جاهلیت میمیری؟ بیا امرش را اطاعت کن. امرش، خودش است. عزیز من، قرآن، امرش خودش است، خدا، امرش خودش است. امام زمان (عج الله فرجه)، امرش خودش است، ولایت امرش خودش است. اگر امرش را اطاعت کردی، پیش او هستی، او هم پیش تو است. مگر نبود شخصی پیش امام صادق (علیه السلام)، طلب بهشت کرد، گفت تو توی بهشت هستی. پیش من هستی
یک نفر کاتب شدید، یک نفر سوزن نخ کردید، هماهنگ شدید، جد من را کشتید...
یک نفر خدمت امام صادق (علیه السلام) آمد، عرض کرد، آقا جان، من دوستی دارم میخواهد خدمت شما برسد، آمد، گفت: آقا جان، من هیچ کاری نکردم. من فقط کاتب بودم، اینها که کربلا بودند، نوشتم، اینها هفتاد هزار تا بودند. حضرت اینقدر گریه کرد، روایت داریم از ریشهایش اشک میچکید. گفت: آقا، ما که حرفی نزدیم، گفت: یک نفر کاتب شدید، یک نفر سوزن نخ کردید، هماهنگ شدید، جد من را کشتید. آدمی که طرفدار بدعتگذار است، هماهنگ میکند. چرا طرفداری میکنی؟ چرا طرف بدعتگذار میروی؟ میگوید: وظیفه است. تو چه وظیفهای داری؟
وجود شما به وجود امام صادق (علیه السلام) متصل است؛ اما در زمانی که امرشان را اطاعت کنیم...
شخصی آمده پیش امام صادق (علیه السلام) میفرماید: مریض شدی؟ میگوید: بله، میفرماید: ما مریض شدیم. نمیگوید، من، میفرماید: ما مریض شدیم؛ یعنی ما، دوازده امام، چهارده معصوم. آن وقت میگوید: بهتر شدی؟ میگوید: بله، میفرماید: ما بهتر شدیم؛ یعنی وجود شما به وجود امام صادق (علیه السلام) متصل است؛ اما در زمانی که امرشان را اطاعت کنیم، از امرشان جدا نشویم
وای بر تو، تو زنی دست به حجر گذاشته بود، روی دستش دست کشیدی...
شخصی خدمت امام صادق (علیه السلام) آمده، دست حضرت را میبوسد، حضرت نمیگذارد، میگوید: میخواهم افتخاری نصیبم شود. حضرت فرمود: وای بر تو، تو زنی دست به حجر گذاشته بود، روی دستش دست کشیدی. کجا را دارد میبیند؟ باز دوباره شخص دیگری آمد. گفت: من شیعه شما هستم، راهش نداد. گفت: دوست شما هستم. گفت: بیا. امام فرمود: روز چهارشنبه در چه ماهی، پرده کشیده بودی، نماز زنها را درست میکردی، یک زنی خوش صدا بود، گفتی: مکرر کن. تو چه دوست امام زمان (عج الله فرجه) هستی که تلویزیون گوش میدهی. نگاه به این خارجیها میکنی؟ گفت: وای بر تو، تو چطور ادعای دوستی میکنی؟ بیا عزیز من، حرف بشنو. بیا عزیز من، تفکر داشته باش.
رفقای عزیز، بیایید در درجه پیامبر باشید. اول باید سخی باشید، گناه نکنید، پیرو کسی هم نباشید؛ آن وقت شما در درجه پیامبرید....
رفقای عزیز، بیایید در درجه پیامبر باشید. اول باید سخی باشید، گناه نکنید، پیرو کسی هم نباشید؛ آن وقت شما در درجه پیامبرید.
من شاگرد امام صادق (علیه السلام) هستم را از تو نمیپذیرد!...
ابوحنیفه هم شاگرد امام صادق (علیه السلام) بود. پیرو چه کسی هستی؟ به اسم اینکه من شاگرد امام صادق (علیه السلام) هستم که به تو جزا نمیدهد. تو امر امام صادق (علیه السلام) را اطاعت کن. ببین، امام صادق (علیه السلام) چه گفته است. عزیز من، گفته: نزول نخور، بدگمان نباش، علم خودت را دکان نکن، حرف از خودت نزن، حرف از من بزن، خیانت نکن، بدچشمی نکن، تکبر نداشته باش، «من» نگو. تمام اینها را امام صادق (علیه السلام) گفته است. آیا شاگردش هستی؟ بنا کرد گریه کردن. من شاگرد امام صادق (علیه السلام) هستم را از تو نمیپذیرد. باید امر امام صادق (علیه السلام) را اطاعت کنی
مگر بنی عباس عبادت نمیکردند؟ چرا اهل جهنم هستند؟...
تمام جنایتی که به ائمه ما شده است، خلفای عباسی کردند. آنها که نماز جمعه میخواندند، آنها که ذکر میگفتند، آنها که از الغوث میگفتند، آنها که در مقابل ظاهری خدا میایستادند، آنها که لباس علی را پوشیدند، تمام اینها اینجوری بودند. چرا؟ اگر میخواهی قبول کنی، والله، بالله، امام صادق (علیه السلام) فرمود: ظلمی که بنی عباس به ما کردند، بنی امیه نکردند. مگر اینها قوم و خویش نبودند؟ حالا عزیز من، فدایتان بشوم. ببینید من چه میگویم. توجه کنید. یک قدری دست از عبادتها و ذکر و فکرها بردارید عزیز من، بیایید با امر وضو بگیر، با امر نماز بخوان، با امر ذکر بگو، با امر خدا بگو، با امر بخواب، با امر پاشو. امر تو را نجات میدهد، نه عبادت. عبادت بیامر همین است. مگر بنی عباس عبادت نمیکردند؟ چرا اهل جهنم هستند؟
خلقپرستی را نمیشود توبه کرد...
الان جنابعالی با تمام حوادث روبرو هستی. با زمان نوحش هستی، با زمان لوطش هستی، عادش هستی، موسیاش هستی، عیسیاش هستی، بتپرستی چقدر است؟ چقدر خلقپرستی است؟ خلقپرستی که از بتپرستی که بدتر است. بتپرستی یک چوب است که میپرستی، چوب تو را گمراه نمیکند. تو یک آدم اشتباهکار هستی. به آن میگویی خدا. اشتباه برمیگردد. یک توبه میخواهد؛ اما اگر خلقپرست شدی خلق تو را گمراه میکند. خلق برای تو یک بدعتی میآورد، حرف میزند، پدر در میآید. آنها را نمیتوانی توبه کنی. یک بتپرستی را میشود توبه کرد، یک بتپرستی است که والله! به دینم! نمیشود توبه کرد، چرا توجه ندارید؟ خلقپرستی را نمیشود توبه کرد.
واجبات، ترک محرمات، انتظار الفرج، به خیر و شر مردم شرکت نکن. خیرش شر است...
بیایید حرف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را قبول کنید: واجبات، ترک محرمات، انتظار الفرج، به خیر و شر مردم شرکت نکن. خیرش شر است. چرا؟ آن موقع هم مردم دنبال خیر رفتند، حالا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم به شما میگوید هر چه در آن زمان شده، در آخرالزمان میشود. حالا به شما میگوید: شما مثل آنها نباشید که دنبال خیر بروید و زهرا (علیها السلام) را بکشید!
اگر شما دربست در آخرالزمان خودتان را به خلق نفروشید، والله! شما را خریده است...
اگر شما دربست در آخرالزمان خودتان را به خلق نفروشید، والله! شما را خریده است. خودتان حالیات نیست. از کجا بفهمیم که ما را خریده است یا نه؟ محبت دنیا نداری، خدا را بیشتر از پول میخواهی، انفاق داری، تولیدت توحید است. تولیدت کلام خداست، نفست نفس خداست،… فکرت هیجانی نیست، هر کاری بخواهی بکنی، قدری تفکر میکنی. هر کاری بخواهی بکنی، میبینی خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) راضی است یا نه. رضایت خدا را به رضایت خودت ترجیح میدهی.
بس که این کار آخرالزمان مهم است پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود شر الازمنه...
شما با تمام این حرفها روبرو هستید، خودت توجه نداری. بس که این کار آخرالزمان مهم است پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود شر الازمنه. اگر آن زمان لخت میشدند، حالا هم میگوید: کاشفات عاریات. حالا هم پوشیدهاند و لخت هستند. هستند یا نیستند؟ خیلی هم قشنگتر از آن زمان هستند. آنها سر و ساده لخت بودند. عزیزان من! توجه کنید. با چه صحنهای روبرو هستید، بس که کار مشکل است. تمام شما عالم هستید، تمام شما دانشمندید، علماء در مجلس هستند، امام صادق (علیه السلام) میفرماید: مسلمان تمام این احکام را باید عمل کند. اما آخرالزمان میگوید: اگر یکی از اینها را عمل کردی، من شما را ضمانت میکنم. بس که شر را میبیند. ما شر را نمیبینیم. ما به خیالمان شر خیر است، خیر شر است. با چه صحنهای شما روبرو هستید؟ در هیچ ادیانی در هیچ زمانی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من در درجه من است. معلوم میشود کار سخت است.
خدا و چهارده معصوم (علیهم السلام) میگویند: برو پیش متقی! امام حسین (علیه السلام) هم میگوید: برو پیش متقی!...
مثل زمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) که هفتاد هزار نفر درک نداشتند، فقط هفت، هشت نفر درک داشتند، الآن هم در آخرالزمان با متقی همینطور برخورد میکنند. اصلاً تو نمیدانی که کافر هستی! نمیدانی که کافر شدهای! تو میروی توی خیالهای خودت! تو خیالی شدهای، نه امری! باید امری باشید، نه خیالی! خدا نکند آدم اینجوری بشود! «بدتان نیاید، میخواهم بیدار شوید. کل مردم دنیا ناقصی دارند. خدا و چهارده معصوم (علیهم السلام) میگویند: برو پیش متقی! امام حسین (علیه السلام) هم میگوید: برو پیش متقی! متقی، من هستم! شما چه خبری از دنیا دارید؟! یک چیزی میخورید، یک خندهای میکنید. اصلاً توی ماوراء نیستید. خدا کند توی ماوراء بیایید. ماوراء و دوازده امام (علیهم السلام) ، چهارده معصوم (علیهم السلام) ، متقی را امضا میکنند. ببین، الآن امام حسین (علیه السلام) امضا کرد و گفت: پیش وکیل من برو!
کسی که در محدوده است باید مانند امیرالمؤمنین دنیا را سه طلاقه کند...
دنیا خیلی خودش را وجیه کرد و سراغ امیرالمؤمنین آمد، حضرت گفت ای دنیا برو! من تو را سه طلاقه کردهام، اصلاً نمیتوانم تو را بگیرم.کسی که در محدوده است باید مانند امیرالمؤمنین دنیا را سه طلاقه کند. شما در محدوده، دیگر به حرف خلق و بدعتگذار و کسی که از خودش حرف میزند نمیروید: برو ای گدای مسکین در خانه علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
نجات و آمرزش هر بشری در تمام خلقت این است که باید «علی» بگوید...
نجات و آمرزش هر بشری در تمام خلقت این است که باید «علی» بگوید. اگر علی (علیه السلام) نداشته باشد آمرزیده نیست. یونس در دهان حوت، دید که تمام موجودات دریا میگویند «علی». گفت: «لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ» خدایا، من که یک ذره در قبولی ولایت علی (علیه السلام) کندی کردم ظالم هستم. نه اینکه علی (علیه السلام) را قبول نداشته باشم، آنکه کافر است. خدایا، من نمیفهمیدم که تمام موجودات دریا و همه عالم میگویند «علی». آنها علیپرست بودند، من کوتاهی کردم. روایت داریم این را خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) در دهان او گذاشت که با گفتن آن، رفع اشتباهش بشود و نجات پیدا کند.
تمام خلقت در مقابل امیرالمؤمنین علی صغیرند. امیرالمؤمنین علی ولی به کل خلقت است....
تمام خلقت در مقابل امیرالمؤمنین علی صغیرند. امیرالمؤمنین علی ولی به کل خلقت است.
مواظب باشید که در تمام کارهایتان علی (علیه السلام) بگویید...
مواظب باشید که در تمام کارهایتان علی (علیه السلام) بگویید. چرا؟ خواست و مقصد خدا، امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) یعسوب الدین، امام المبین، وصی رسولالله است.
خانه خدا میگوید: من که نجاتدهنده شما نیستم، علی (علیه السلام) نجاتدهنده شماست...
کسی که حقیقت ولایت را میفهمد به این ندا توجه میکند که خانه خدا میگوید: من که نجاتدهنده شما نیستم، علی (علیه السلام) نجاتدهنده شماست. کعبه تمام آنها که امیرالمؤمنین را قبول ندارند و به دورش میگردند ملامت میکند چونکه قبولی علی (علیه السلام) قبولی کعبه است. آن کس که علی (علیه السلام) دارد خودش کعبه است، خودش منا و صفا و مروه و حجرالاسود است. والله بالله تالله از حجرالاسود هم بالاتر میشود چون که آن ملک است، ملک خادم شیعه میشود.
این «رحمه للعالمین» این است که پیامبر، امیرالمومنین علی (علیه السلام) را معرفی کرد....
چرا تسلیم خلق میشوی؟ نبی که در دنیا آمد، کارش چه بود؟ خدا میگوید تسلیم نبی بشو. اگر خدا میگوید تسلیم نبی بشو نبی، الان تند میشود، نبی مقصد خدا نبوده است. خدا یک هدف دارد، یک مقصد. هدف خدا این بود که نبی باشد. از بین صد و بیست و چهار هزار پیامبر، چرا پیامبر ما را گفت اشرف مخلوقات است؟ اشرفیت او والله بالله تمام گلولههای خونم این است که مال این است که ولایتش کامل بود. اصلاً اشرفیت پیامبر مال این بود. چرا انبیاء دیگر اشرف نیستند؟ چرا نمیگوید ابراهیم اشرف است؟ پس باید توجه کنی خیلی پیامبر مقام دارد. رفقا، هرکس دارد نوار مرا گوش میدهد من دارم سر نبی حرف میزنم نه سر ولی، پیامبر اکرم ولی هست. با امیرالمومنین یک بدن هستند که دوتا شدهاند. او به جای خودش، آن سر جای خودش است. ببین من چه دارم میگویم. پیامبر را خدا ابلاغ کرد در این دنیا نبی باشد اما نبی کارساز نیست. چرا؟ چون ولی کارساز است. خیلی پیامبر عظمت دارد. میگوید «رحمه للعالمین» این «رحمه للعالمین» این است که پیامبر، امیرالمومنین علی (علیه السلام) را معرفی کرد. چرا؟ ولایت نجات دهنده کل خلقت است نه نبوت.
تمام خلقت، به واسطه حیات ولایت است نه به واسطه حیات نبوت...
مگر ولایت یک چیزی است؟ چرا امام صادق میگوید اگر ما نباشیم زمین اهلش را فرو میبرد؟ چرا؟ تمام خلقت، به واسطه حیات ولایت است نه به واسطه حیات نبوت. اینقدر نبی نبی کردند، ولایت را از دست ما گرفتند. اینقدر نبی نبی کردند، ولایت را کوچک کردند. خدا در دو دنیا کوچکشان بکند.
فرمان خدا، علی (علیه السلام) است...
امیرالمؤمنین به کمیل فرمود: دست و جوارحت را در نزد خدا بگذار، یعنی در فرمان خدا باش. فرمان خدا، علی (علیه السلام) است.
آیا من رهبر باشم، علی باشم، امام شما باشم طیور را بسوزانم؟...
اگر تو پیرو امیرالمؤمنین هستی، ببین امیرالمؤمنین چقدر کارهایش تنظیم است. در جنگ صفین دارد میجنگد. آمدند گفتند: یا علی جان، اینجا یک دشت است و اینها همه گز یا نی هست. اگر ما اینها را آتش بزنیم، از این طرف میرویم، پشت به لشکر مسلط میشویم. امیرالمؤمنین بنا کرد به گریه کردن. علی جان، ما که حرفی نزدیم. گفت آیا من رهبر باشم، علی باشم، امام شما باشم سؤالی از شما میکنم آیا در این دشت یک طیور بچه گذاشته یا نگذاشته است؟ آیا من طیور را بسوزانم؟ این کار را نمیکنم.
فضه! تا وقتی که خانه ما هستی، به کار ما کاری نداشته باش....
وقتی فضه خانه حضرت زهرا (علیها السلام) آمد، دید یک پوست افتاده است و وضعش قدری به قول ما ناجور است. یک قدری ریگ میریختند آن بالای اتاق که خنک بشود. رفت یک دست کشید و همه اینها را جواهر کرد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد. دید این ریگها همه جواهر هست. گفت: زهرا جان! چه کسی اینها را اینجوری کرد؟ گفت: علی جان! دیدم فضه دارد دست میمالد. حالا تازه فضه خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده است. بابا! فضه، یک زن بیچارهای نبوده، یک زن با کمالی بوده. دست به ریگ میگذاشته، جواهر میشده. فضه، در ظاهر کنیز بود. به فضه دستور داد: آب بیاور. آب را روی دست امیرالمؤمنین (علیه السلام) ریخت. از هر انگشت علی (علیه السلام) یک رقم جواهر به زمین ریخت. گفت: فضه! تا وقتی که خانه ما هستی، به کار ما کاری نداشته باش.
من همیشه به فکر مردم هستم. والله، به فکر خودم نیستم...
من همیشه به فکر مردم هستم. والله، به فکر خودم نیستم. (حتی) به خدا عرض کردم: خدایا به خودت قسم! من راست میگویم اما میخواهم با تو حرف بزنم. به تمام انبیائت قسم، اگر من را به جهنم ببری و بسوزانی، یا به فردوس ببری، من یک جور میخواهمت! من اگر تو را بخواهم که مرا به فردوس ببری، پس فردوس را میخواهم. اما خالق من که فردوس نیست. من خالقم را میخواهم. اگر من این مطلب را میگویم به همان خدا قسم، برای خودم نیست که خودخواه باشم و بخواهم شما خدای ناکرده، مرا عزت یا احترام کنید، اما میخواهم سند نشانتان بدهم و حرفم با سند باشد که شما در این حرفها تفکر کنید
من از زن خیلی ملاحظه میکنم؛ چون حیا یک پردهای است، اگر یک دفعه نگاه کنید، آن پرده دریده میشود...
من از زن خیلی ملاحظه میکنم؛ چون حیا یک پردهای است، اگر یک دفعه نگاه کنید، آن پرده دریده میشود، من مواظب هستم آن پرده دریده نشود. سرتاسر مکه اگر من به کسی نگاه کردم به دین یهودی بمیرم؛ در صورتی که زنان زیبایی دارد که یکی از آنها در دنیا نابغه است. پس اگر یک بار نگاه کنید آن پرده، یواش یواش پاره میشود.
به دینم راست میگویم. اینجا بهشت است؛ یک گشایشی از بنده خدایی بکنی...
حالا عزیز من! والله، روایت داریم، میفرماید: مؤمن را، اول، وقتی دارد آدم جان میدهد، جبرئیل ظرف آب حوض کوثر را میدهد. من دیدم، من آن آب را دیدم. بعد به تو میدهد بخوری. چرا؟ آن شیطان، آن لحظه بچههایش را صدا میزند. میگوید: این دارد دینش را میبرد، ولایتش را میبرد، ببینید به آب [دینش را] میتواند میدهد؟ مؤمن یک ذره تشنهاش میشود، این ظرف را آب میکند و میآورد، [میگوید]: همچنین کن تا من آب به تو بدهم. متوجهی؟اینهایی که تواضع برای مردم کردهاند، آنجا هم همچنین میکنند، شیطان را سجده میکنند و میمیرند. [من که] تواضع نمیکنم، گم شو! حالا جبرئیل، اول آب حوض کوثر میآورد و به تو میدهد، بعد جایت را نشانت میدهد؛ بعد میگوید: اجازه میدهی؟ میخواهی بروی آنجا؟[اگر] بگویم ریا میشود؟ بشود. گفتم: من اینجا را بهتر میخواهم. اینجا میتوانم یک کارگشایی از مردم بکنم؛ حالا یا مال مردم است یا مال خودم. اگر آنجا هم میتوانم کارگشایی کنم، بیایم و گرنه نمیآیم. من اینجا را بهتر از بهشت میخواهم؛ به دینم راست میگویم. اینجا بهشت است؛ یک گشایشی از بنده خدایی بکنی
گفتم: فکر کردی من محض شهوت با تو ازدواج کردم؟ من آمدهام که امر را اطاعت کنم...
زن من حصبه روده گرفت. هر چیزی که میخورد استفراغ میکرد، چیزی هم که نمیخورد، دیگر توان نداشت. دکتر نبود که او را نبرده باشم، تا اینکه او را پیش یک دکتر بردم. دکتر گفت: باید او را ول کنی به درد نمیخورد. این بیچاره همان جا با زانو پیش دکتر زمین خورد. همان جا یقه دکتر را گرفتم و سینه دیوار زدم؛ گفتم: مردک! تو سواد داری؛ اما کمالات نداری. چرا جلوی روی او گفتی؟ وقتی به خانه آمدم، گفت: مرد! دیدی دکترم گفت برو زن بگیر! گفتم: فکر کردی من محض شهوت با تو ازدواج کردم؟ من آمدهام که امر را اطاعت کنم. والله اگر بیفتی، من لقمه دهانت میگذارم، من زنبگیر نیستم.
یک نگاه به او کردم؛ میگفتم: زهرا جان، مرا نجات بده...
یک خانمی در دکان ما آمد؛ گفت: من سه تا تخت میخواهم. از ما خرید، خانهشان هم باجک بود، یک قدری پولش ماند و گفت: شما به خانه من بیا. من هم پول به شما میدهم و هم تخت را برایم جابهجا کنید. من تا به خانه او رفتم، پول به باربر داد، باربر رفت و در را بست و پشت در را انداخت. به من گفت: فلانی! گفتم: بله، گفت: پدر من فلانی هست و پیش حاج شیخ عباس بوده است. من شما را خیلی دوست داشتم، نیامدید با من ازدواج کنید. رئیس فلان جا یا معاون فلان جا با من ازدواج کرد و الان مدتی است که فوت کرده است. خلاصه؛ من یک بچه دارم، شش ماهش است. من دلم میخواهد سایه شما بالای سر من باشد. رفت و خودش را خیلی زیبا درست کرد. گفت یک نگاه به من بکنید. یک نگاه به او کردم؛ میگفتم: زهرا جان، مرا نجات بده. حتی گفت: چیزی هم ندارید یک چیزی به شما میدهم، مهریه من بکنید. گفتم: خانم! حاج شیخ عباس تهرانی گفته که من اعجاز دارم؟ گفت: بله، گفتم: حاج شیخ عباس گفته که من دعایم مستجاب میشود؟ گفت: بله، خوب اقرار از او گرفتم. گفتم: خانم جان! من لیاقت شما را ندارم. درست است که شما شنیدی زن من مریض است؛ اما شما حرام میشوید. من یک نجار هستم، شما حرام میشوید. شما در را باز کنید تا من بروم؛ من دعا میکنم یک همسر خوب نصیب شما شود. خلاصه در را باز کرد و رفتیم. من هم یک شب، دو شب بلند شدم و گفتم خدایا، من به این خانم قول دادم، یک همسر خوب برایش جور کن. یک وقت دیدم بعد از یک هفته یک خانمی آمد داخل مغازهام؛ گفت: فلانی، ممنون ممنون ممنون، و رفت
آقای مهندس، چرا سوادت را به رخ اینها میکشی که یک قدری سواد ندارند؟...
آقای مهندس، چرا سوادت را به رخ اینها میکشی که یک قدری سواد ندارند؟ چه کار داری میکنی؟ چرا عناد داری؟ بیا پرچم تفکر داشته باش، آن کسی که خودخواهیاش را میخواست نشان بدهد، تو دَهَنی خورد، به تو الان نمیتواند تو دهنی بزند، زمان میآید به تو میزند. والله، به تو میزند، بالله، به تو میزند. قربانتان بروم، فدایتان بشوم، تاریخ، ورق میخورد. بیا تفکر داشته باش ببین، آسمان چه چیزهایی را دیده است. هارون به ابر میگفت: ببار، هر کجا بباری مِلک من است، سوخت. کجا قبرش است؟ به غیر از لعنت مگر چیز دیگری گذاشت؟ امام المبین را، موسی بن جعفر عزیز را در زندان انداخت. قدرت داشت؛ اما قدرت الهی نداشت، قدرت قلدری داشت. ما داریم چه چیزی میگوییم؟ کجا رفتی که میگفتی ابر ببار، هر کجا بباری مِلک من است. تو چه چیزی داری که این همه «من»، «من» میکنی؟ تو چه چیزی داری که این همه مردم را اذیت میکنی؟ بیا تفکر داشته باش، برو فکر کن، کجاست هارون؟ کجاست هارون؟ تفکر داشته باش
عزیز جان من، مگر شریح قاضی سواد نداشت؟...
بابا جان من، عزیز جان من، مگر شریح قاضی سواد نداشت؟ تفکر نداشت. اتفاقاً میگویند ایشان نود و پنج ساله بود، اگر مردک تفکر داشت، خب، ای شریح تو پنج سال دیگر هم زندهای، دو سال دیگر هم زندهای. بیتفکری، آدم را به اینجا میرساند. دیگر این چند سال چه بود که تو قتل امام حسین را امضا کردی؟ تفکر نداشت. این ابوموسی اشعریِ احمق تفکر نداشت. آخر، احمق، خدا گفته علی، پیغمبر گفته علی، قرآن گفته علی، جبرئیل گفته علی، میکائیل گفته علی، اسرافیل گفته علی، زمین گفته علی، آسمان گفته علی، خلقت گفته علی، حالا تو میگویی: «من» هستم، علی را خَلع کردم. آدم مهندس، اینقدر بیشعور باشد؟
اگر سواد ارزش دارد چرا اینها را قرار نداد؟...
اگر سواد ارزش دارد، این شلمغانی، مقامی داشت تا اینکه امام زمان تشریف نیاورده بود. شلمغانی است و مقام دارد. پدر این علی بن بابویه بوده، سه تا از علمای مهم بودند. حالا امام زمان آمده نائب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره میخواهند. گفت: برو به آن حسین بن روح بگو، بیاید بقال است. این هم مثل من بیسرمایه بوده است. چهار تا از این صفحهها داشت، گفت: آقا امام زمان با شما کار دارد. گفت: چه کارم دارد؟ گفت: میخواهد شما را نائب قرار دهد. حسین بن روح گفت: میشود من نائب نشوم، میشود من بقالیام را بکنم؟ گفت: نه، اَمر امام است، برو آن دورهگرد هم دارد دور میزند. بابا، دورهگرد است، تو او را مسخره میکنی! دکتر جان، مهندس جان، عالم جان، منبری جان، چطور به این نگاه میکنی؟ گفت: بیا، چرا آنها را قرار نداد؟ اگر سواد ارزش دارد چرا اینها را قرار نداد؟ حالا شلمغانی چه کرد؟ مقام دارد، نمیتواند از آن بگذرد، بنا کرد گفتن که ما شب با هم بیتوته داریم و شب چه کار داریم، آقا، لعنتنامه برایش نوشت. بروید در کتابها ببینید، در کتاب کافی نوشته، بروید ببینید. حالا لعنتنامه به او داده، ببین چقدر پُررو است! به جان خودم دارم میگویم، من از مهندسها پُرروتر ندیدم. حالا ببین، چقدر پُررو است؟ تا حسین بن روح لعنتنامه را دستش داد، گفت: مردم، نه اینکه که امام زمان گفته: تو از ما دوری، گفت: گفته تو از گناه دوری، از معصیت دوری! ببین، چه کار کرد؟ بفرما
به لطف خدا سخنرانی سواد در پایگاه منتشر شد....
به لطف خدا سخنرانی سواد در پایگاه منتشر شد. آدرس: پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: سواد
پیامبر آمد و گفت: ام السلمه، بوی بهشت میآید، بوی جنات میآید، بوی ولایت میآید...
اویس قرن آمده اینجا پیامبر را ببیند، دارد مادرش را اطاعت میکند. به مادرش گفت: مادر، بروم. گفت: نرو. یک روز گفت: برو. پایش را بوسید و دستش را بوسید و سجدهاش کرد و آمد؛ اما مادرش گفت: مادر جان، یک پایت را زمین بگذار، برو پیامبر را ببین و بیا، آنجا نمانی. گفت: چشم. حالا آمد. دید پیامبر نیست. آمد در خانه ام السلمه سراغ گرفت. گفتند: رسول الله نیست. برگشت. حالا پیامبر آمد و گفت: ام السلمه، بوی بهشت میآید، بوی جنات میآید، بوی ولایت میآید. عزیز من، ناراحت نباش، بیا ولایت را تصدیق کن، گوسفندچران بیابان باش، شترچران بیابان باش، بوی بهشت میدهی. پیامبر میگوید: بوی بهشت میآید. ام السلمه میگوید: یک شترچران آمده بود.
پیامبر گفت اگر اویس بود چیز دیگری میخواست...
یک جنگی بود که خلاصه اینها کردند خیلی اینها زحمت کشیدند؛ یعنی چیزی نداشتند بخورند. بعضیها میگویند خرما در دهانشان میگذاشتند و میمکیدند؛ یعنی این جنگ هم جوری بود که قرار اینجوری گرفت. حالا خدا میخواست اینجوری کند. اتفاقاً فتح کردند. حالا که فتح کردند فوراً جبرئیل نازل شد گفت: یا محمد! اینها هر حاجتی دارند من یک حاجتشان را میدهم. اینها همه صف کشیدند. ما هم یک دفعه اینجوری شد. همان حرف پیامبر شد. یک منادی اینجا ندا کرد این جمعیت که اینجا هستند حاجتشان را میدهم. تمام شما رفتید بالای پشتبام بلند، قطار نشستید. من نمیدانم چه خواستید. نوبت به من شد. گفتم: خدایا میدهی؟ گفت: آره. گفتم: من دلم میخواهد جانم ذرات بشود تا در تمام خلقت بگویم: خدایا شکر، خدایا شکر. من نمیدانم شما چه چیزی خواستید؟ حالا آن جنگ هر کسی چیزی خواست، آن آخری که آمد بخواهد، پیامبر گفت: اگر اویس بود، یک چیزی دیگری میخواست. آنها یک چیز شرعی میخواستند. یکی خانه خواست، یکی شتر خواست، یکی سرمایه خواست، چیزهای شرعی هم خواستند؛ اما پیامبر گفت اگر اویس بود چیز دیگری میخواست. خیلی به اینها برخورد، چهار، پنج نفر از به اصطلاح امرای ارتش و بزرگان جمع شدند رفتند قرن. خلاصه سر سلامتی زدند و گفتند جریان این است. گفتند که پیامبر گفته اگر اویس بود چیز دیگری میخواست. گفت مگر خدا نگفته هر چیزی که میخواهید، من خود پیامبر را میخواهم.
اویس قرن، قربانش بروم، از کجا [نمره] گرفت؟ یک بابای شترچران از کجا گرفته؟ اویس، اشراف دارد. دارد اطاعت میکند...
اویس قرن، قربانش بروم، از کجا [نمره] گرفت؟ یک بابای شترچران از کجا گرفته؟ اویس، اشراف دارد. دارد اطاعت میکند. چقدر در زمان رسول الله جنگ بود؟ هیچ کدامش را اویس شرکت نکرده است. آنهایی که شرکت کردند، اهل طاغوت شدند، اهل جهنم شدند. اویس شرکت نکرده است. پیامبر درباره چنین کسی که شرکت نکرده است میفرماید: بوی بهشت میدهد، برادر من است.
بغض دشمنان ائمه طاهرین، حب ولایت است! اویس تبری از دشمنان ولایت داشت که برادر رسول الله شد....
بغض دشمنان ائمه طاهرین، حب ولایت است! اویس تبری از دشمنان ولایت داشت که برادر رسول الله شد.
در مورد آخرالزمان هم فرمود: سلامِ من به برادرانم در آخرالزمان. یعنی اویس بشو...
کنار رفتن باید با حبِ امیرالمؤمنین باشد، نه با حب خلق! باید با بغض بدعتگذار و آنهایی باشد که به زهرای عزیز ظلم کردند. با امر کنار برو، نه با خلق! کنار رفتن باید با سرمایه باشد. سرمایه حب امیرالمؤمنین و فرزندان علی و بغض دشمنان آنهاست. نجات این است! اویس با سرمایه کنار رفت که پیامبر فرمود برادر من است. در مورد آخرالزمان هم فرمود: سلامِ من به برادرانم در آخرالزمان. یعنی اویس بشو! آن وقت پیامبر میفرماید: هرکس در آن زمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است.
اگر امام حسین (علیه السلام) نبود زحمتهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از بین میبردند...
اگر آقا رسول محترم؛ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید: «حسین منی و أنا من حسین» درست میگوید؛ ما نمیکشیم. حسین از من است، من از حسین. هدف اینها دین خداست، هدفشان ولایت است؛ یعنی اگر امام حسین (علیه السلام) نبود زحمتهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از بین میبردند، آن دو نفر میخواستند از بین ببرند، موفق نشدند.
امر امام حسین (علیه السلام) را اطاعت کردن است...
ما باید رضایت امام حسین (علیه السلام) را به جا بیاوریم. امام حسین (علیه السلام) تا آخرین لحظه میگفت: «هل من ناصر»؛ یعنی بیایید مرا کمک کنید. کمک به امام حسین (علیه السلام)، امر امام حسین (علیه السلام) را اطاعت کردن است. امر امام حسین (علیه السلام)، گناه نکردن و سخاوت است؛ اما سخاوت را نباید به دشمنان علی (علیه السلام) داد. سخاوت را باید به دوستان علی (علیه السلام) و دوستان خدا بدهید. آن سخاوت قبولی دارد. هر سخاوتی که قبول نیست.
چنان امام حسین (علیه السلام) در جاذبه خدا قرار گرفته است که اصلاً انگار مصیبت اینها چیزی نیست...
چنان امام حسین (علیه السلام) در جاذبه خدا قرار گرفته است که اصلاً انگار مصیبت اینها چیزی نیست. بر عکس، امام حال پیدا کرده است. هر چه مصیبت از برای امام حسین (علیه السلام) زیادتر میشد، امام حسین (علیه السلام) براقتر میشد. چون امام حسین (علیه السلام) از نور خداست.
اگر مرا به رضوان و فردوس هم ببرند، این غصه از دلم بیرون نمی رود مگر در رجعت!...
حضرت زینب گفت: برادر جان! هرگز غم تو از دل خواهر نمی رود. مگر ممکن است غم مادرش زهرا از دل دوستانش برود؟ مگر ممکن است محبت امیرالمؤمنین و امام حسین از دل ما برود؟ اگر مرا به رضوان و فردوس هم ببرند، این غصه از دلم بیرون نمی رود مگر در رجعت! تولی و تبری یعنی بغض دشمنان اهل بیت و حب حضرت زهرا و امام حسین در دل مؤمن است. اگر بشر این طور نباشد مؤمن نیست و اسلام دارد.
ما در این فکر نرفتهایم که عاشورا یعنی امامکُشی!...
امام حسین میفرماید: «کُل یومٍ عاشورا»؛ یعنی همیشه عاشوراست. ما در این فکر نرفتهایم که عاشورا یعنی امامکُشی! مگر بعد از امام حسین، امام سجاد را نکشتند؟! بعد هم یکیِ یکیِ ائمه را کشتند. امام حسین به دوستانش خطاب میکند که حواستان جمع باشد، هر روز عاشوراست. در عاشورا امام حسین را کشتند، از آن به بعد تا زمان ما، مقصد امام حسین را میکشند! حالا که اینطور است چه کار باید کرد؟ میگوید واجبات، ترک محرمات، انتظار الفرج، به خیر و شر مردم شرکت نکن، برو کنار! دنبال خلق نرو! دنبال خلق رفتند که جلسه بنیساعده را درست کردند!
کینه کسی را نداشته باشید، مگر کینه دشمنان علی و زهرا (علیهما السلام) را!...
اینکه میگوید کینه نداشته باشید، کینه در دلت میماند، با جریان خونت به هم آغشته میشود. کینه کسی را نداشته باشید، مگر کینه دشمنان علی و زهرا (علیهما السلام) را! آن باید باشد، که آن حب است. بغض آنها را داشته باشی، حب میشود! دلت منوّر میشود! اویس داشت، وقتی سلام دوّمی به او رسید از آن شهر رفت؛ اما تو میروی با اینها برادر میشوی! آقا کجایی؟ بیا باور کن قیامتی هست! بیا به خود بیا. بیا باور کن این حرفها هست. با این حرفها رهگذر نباش
وقتی «حب» داشته باشی، میگوید برو انفاق کن، برو حاجت برادر مؤمن را برآورده کن...
عزیز من، قربانت بروم، «حب» کاری میکند. وقتی «حب» داشته باشی، میگوید برو انفاق کن، برو حاجت برادر مؤمن را برآورده کن. تو کارساز «حب» میشوی؛ اما اگر بغض داشته باشی، کارساز شیطان میشوی، کارساز شهوت میشوی. مگر میگذارد؟
امام سجاد (علیه السلام) میفرماید: اگر سنگی را دوست داشته باشی، با آن محشور میشوی...
امام سجاد (علیه السلام) میفرماید: اگر سنگی را دوست داشته باشی، با آن محشور میشوی، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هم فرمودند: به عمل هر قومی راضی باشی جزو آن قومی. پس تو که لهو و لعب را میخواهی با همان محشور میشوی. ما باید با کلام الله مجید محشور شویم، نه با لهو و لعب (کتاب انتقاد)
تمام اجزای بدنم گواهی میدهد که باعث گمراهی و دوری از زهرای مرضیه (علیها السلام)، حب دشمنان ولایت است...
به تمام آیات قرآن! تمام اجزای بدنم گواهی میدهد که باعث گمراهی و دوری از زهرای مرضیه (علیها السلام)، حب دشمنان ولایت است! حب آنها جهنم است و بغضشان نجات شماست و اگر آن بغض را نداشته باشید، بیدین هستید! این که میگوید آخرالزمان «شر الازمنه» است، چون بیدینی دین شده است و دین بیدینی! یعنی در آخرالزمان اغلب مردم به جای بغض دشمنان ولایت، حب آنها را دارند.
۲۴۴...
کنار رفتن باید با حبِ امیرالمؤمنین (علیه السلام) باشد، نه با حب خلق! باید با بغض بدعتگذار و آنهایی باشد که به زهرای عزیز (علیها السلام) ظلم کردند. با امر کنار برو، نه با خلق! کنار رفتن باید با سرمایه باشد. سرمایه حب امیرالمؤمنین (علیه السلام) و فرزندان علی (علیه السلام) و بغض دشمنان آنهاست.
هر موقع که فهمیدی احترام میخواهی سقوط کردهای...
حالا چرا مردم اینها را نمیخواستند؟ اینها آن حقیقت را میگفتند و حقیقت خدا را میخواستند. مردم هم میگفتند چرا ما را احترام نمیکنی؟ هر موقع که فهمیدی احترام میخواهی سقوط کردهای. تمام این مردم احترام میخواستند. (یا همین یعقوب، یوسف را احترام کرد، برادرانش را نکرد. اینها هم او را بردند و در چاه انداختند.) یک حکومتی در این بشر است که اگر آن حکومت را ساقط کند، بشکند، بیاندازد بیرون (مثل اینکه شطرنج را شکست و انداخت آن میان)، آن وقت وصل میشود.
حکومت درونی دارد. میخواهد حکمران باشد. نمیخواهد تسلیم باشد. تا حتی تسلیم امام...
ببین، من همه این حرفها را زدم که بگویم نمیسازند. با خود امام هم نمیسازند. با خود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم نمیسازند. خودش یک چیزی دارد. چی دارد؟ حکومت درونی دارد. میخواهد حکمران باشد. نمیخواهد تسلیم باشد. تا حتی تسلیم امام. مگر امیر المؤمنین (علیه السلام) نبود که در جنگ صفین به حرفش نمیروند؟ خود اینها هستند، لشکر امیر المؤمنیناند، اما میگویند ما ابوموسی اشعری را قبول داریم. چرا؟ دیدند امیر المؤمنین (علیه السلام) حواسش پیش مالک است، ناراحت شدند که چرا حواسش پیش ما نیست. آخر آن چیزی که علی (علیه السلام) میخواهد توی تو نیست.
بابا جان «من» را کنار بگذار، خدا را در کار بیاور...
بابا جان «من» را کنار بگذار، خدا را در کار بیاور (سخنرانی خانواده)
۸۲۳۰; میفهمد بشر، کلهاش دیکتاتوری است. ما از دیکتاتوری باید بیاییم بیرون...
پس ساختن با یک مؤمن، ساختن با امام خیلی سخت است. این ساختنها که ما داریم، همهاش خرابی است. ما هنوز امتحان ندادیم. این ساختنها که ساختن نیست. مادرت به تو گفته که دوازده امام داری. همین. چه گفته اند؟ نمیدانی. امرش چیست؟ نمیدانی. امرش را باید اطاعت کنی؟ نمیدانی. خواست امام چیست؟ نمیدانی. خواستن امام چیست؟ نمیدانی. شما روی این حساب کنید که میگوید اگر با این مؤمن ساختی، قصری به تو میدهم که خلق اولین و آخرین را بخواهی دعوت کنی، جا دارد. میفهمد بشر، کلهاش دیکتاتوری است. ما از دیکتاتوری باید بیاییم بیرون
به تمام آیات قرآن، از آمدن شما تعجب نمیکنم، نرفتنتان را تعحب میکنم...
میدانی شیطان چه کار با تو میکند؟ میگوید: این یک داد به تو زد یا چطوری حرفی زد که رسوایت کرد. یک چیزی برایت درست میکند که از اینجا فرار کنی. به تمام آیات قرآن، از آمدن شما تعجب نمیکنم، نرفتنتان را تعحب میکنم، که چطور نمیروید. ماندن خیلی مهم است. مگر اینکه خدا شما را بنشاند. خدا راهنمائیتان کند. و گرنه یک چیزی جلو میآید و میروید. یک چیزی یادت میدهد، شرعی هم یادت میدهد، مثلاً میگوید: مگر تو مؤمن نیستی؟ چرا این پسر رعیت با تو اینجوری کرد؟ من اَلهام، من بَلهام. یک چیزی میآوری و فرار میکنی.
ائمه (علیهم السلام) نور خدا هستند. واسطه بین خلق و خدا...
برو در خانه خدا را بزن، امیرالمؤمنین (علیه السلام) میگوید: خدا! جوابش را بده. زهرای (علیها السلام) عزیز میگوید: خدا! جوابش را بده. امام زمان (عج الله فرجه) میگوید: خدا! جوابش را بده، ائمه (علیهم السلام) نور خدا هستند. واسطه بین خلق و خدا، وقتی که برای آن شخص دعا میکنند، خدا سفارش امیرالمؤمنین (علیه السلام) و حضرت زهرا (علیها السلام) را رد نمیکند.
خدا میگوید «ادعونی استجب لکم» از من بخواهید تا جوابتان را بدهم...
خدا میگوید «ادعونی استجب لکم» از من بخواهید تا جوابتان را بدهم. بیا با من حرف بزن و ارتباط برقرار کن، بیا با من بیتوته کن، بیا از من ولایت بخواه، آن وقت است که دائم در حضور هستی. چگونه امیرالمؤمنین (علیه السلام) و حضرت زهرا (علیها السلام) و امام زمان (عج الله فرجه) میفرمایند خدا! جوابش را بده؟ چون خدا، امیرالمؤمنین (علیه السلام) و حضرت زهرا (علیها السلام) و امام زمان (عج الله فرجه) را اختیاردار تمام خلقت قرار داده است. «انا مدینه العلم و علی بابها». در خانه خدا، علی (علیه السلام) است، از کانال علی (علیه السلام) بیا. وقتی از کانال علی (علیه السلام) وارد شد، ائمه (علیهم السلام) برای آن شخص دعا میکنند و خدا به او میدهد.
اگر کسی بی واسطه ولایت در خانه خدا را بزند ؛ منیت خود را برده است . خدا می گوید گم شو. تو نباید منت را ببری...
اگر کسی بی واسطه ولایت در خانه خدا را بزند ؛ منیت خود را برده است . خدا می گوید گم شو. تو نباید منت را ببری (کتاب روح ولایت است)
خدایا! این مردم دست از علی (علیه السلام) برندارند، جهنمی بشوند. دعایی بهتر از این نیست که حضرت زهرا (علیها السلام) به مردم بکند؛...
روایت داریم: امام حسن (علیه السلام) فرمود: مادرم حضرت زهرا (علیها السلام) تا صبح به مردم دعا میکرد، صبح که شد، به مادرم گفتم: چرا در حق ما دعا نکردی؟ مادرم فرمودند: درحق دیگران دعا کنی، برای شما مستجاب میگردد. «الجار ثم الدار». نجوای حضرت زهرا (علیها السلام) با خدا چه بود؟ حضرت زهرا (علیها السلام) در این نجوا از خدا میخواست که: خدایا! این مردم دست از علی (علیه السلام) برندارند، جهنمی بشوند. دعایی بهتر از این نیست که حضرت زهرا (علیها السلام) به مردم بکند؛ چون حضرت زهرا (علیها السلام) میداند اگر مردم دست از علی (علیه السلام) بردارند، جهنمی میشوند. حضرت زهرا (علیها السلام) مرتب خدا را قسم میداد: که خدایا! این مردم را حفظ کن، دست از علی (علیه السلام) برندارند. چونکه خدایا! تو گفتی اگر کسی عبادت ثقلین کند و علی (علیه السلام) را قبول نداشته باشد، او را به رو در جهنم میاندازی. خدایا! کاری کن که اینها دست از علی (علیه السلام) برندارند.
خدایا، ما را بیانداز در دامن امام زمان...
خدایا، عاقبتمان را به خیر کن. خدایا، ما را بیامرز.خدایا، ما را برگردان. خدایا، ما را بیانداز در دامن امام زمان (عج الله فرجه). خدایا، ما در دامن بدعت گذار نیانداز. خدایا، ما تا حالا نفهمیده بودیم، خدایا، فهم به ما بده. خدایا، صبر و برداری به ما بده.خدایا، حقیقت دین به ما بده. خدایا، امام زمان (عج الله فرجه) را از ما راضی و خشنود بگردان
[به امام زمان گفتم:] من دلم خوش نیست تا احقاق حق از جدت حسین، مادرت زهرا نکنند...
ما باز رفتیم توی فکر که بالاخره سواد پیدا کنیم. چند وقت رفتیم مسجد جمکران نشد، بالاخره قهر کردیم. قهر قهر کردیم با امام زمان (عج الله فرجه). گفتم: خب، تو بابایت رعیت است، اینجوری بوده است، تو خودت اینجوری است، میخواهی آقا را ببینی؟ این چه خیالی است؟ قهر قهر کردم. ما یک اتاقی داشتیم در آن بیتوته میکردیم، من یک دفعه دیدم آقا با یک نفر دیگر تشریف آورند. گفت که ایشان آقا امام زمان (عج الله فرجه) است. چه میخواهی؟ گفتم: من دو تا خواهش دارم. یک حرف هم میخواهم بپرسم، اجازه میخواهم. گفتم: آقا! خواهش من این است که من دلم میخواهد یاور شما باشم. اگر شما الان امر کنید، سلطنت سلیمان را به من بدهند، قدری هم بالاتر، سلیمان حدی داشت، من حدی هم نداشته باشم؛ یعنی یک حکومت عالمی داشته باشم، من دلم خوش نیست تا احقاق حق از جدت حسین، مادرت زهرا نکنند. تا گفتم مادرش زهرا، ایشان ناراحت شد. به خودم گفتم: خاک بر سرت، چطور میخواهی یاورش باشی؟ کاش نگفته بودم. بعد من به ایشان گفتم: یاور شما باشم. ایشان فرمود: صلوات بفرست. حالا من یک صلواتی هر روز دارم. ببین من چه میگویم. من میگویم اگر این عالم را در اختیار من بگذارید، من دلم خوش نیست. یعنی چه؟ معنی این را میفهمید یعنی چه؟ یعنی باید ما همهاش در فکر یاوری امام زمان (عج الله فرجه) باشیم. همهاش بیتوته داشته باشیم.
چند وقت پیش، یکی گفت تو چطور دعایت مستجاب میشود؟...
چند وقت پیش، یکی گفت تو چطور دعایت مستجاب میشود؟ حالا قضیه این بود. یک نفر زنش خیلی حالش بد بود و او را در سیسییو برده بودند. پیش یکی از آیت الله های خیلی مهم قم رفته بود. او نمیدانم یک مقدار آب دهانش را به او داده بود، یک مقدار آب زمزم به او داده بود، خلاصه، گفته بود: هفتاد حمد بخوان. هیچ چیز بهتر نشد. آمد پیش ما. من به او گفتم: هفتاد تا حمد بخوان به نام امام صادق (علیه السلام) به او بده من هم دعا میکنم خوب میشود. گفتم: یک چیز هم نذر کن. به او گفتم: چهار پنج تا مرغ نذر کن. این مرد اینقدر مقدس بود، پنج تا مرغ نذر کرده بود، از این مرغهای کشتارگاه را حرام میدانست، کشته بود، با پر و بالش داده بود. ما هم خدا میداند به مردم دادیم. من به او شوخی کردم. گفتم: امروز چند شنبه است؟ گفت: سه شنبه است. گفتم: شب جمعه خانمت را در بغلت میبرم. آخر، شب جمعه خوب خوب شد. بعد گفت: آخر چطور شد؟ گفتم: هر کسی نفسی دارد. ما که حضرت آیت الله را رد نکردیم. حالا یکی به من گفت: چطور میشود که دعایت مستجاب میشود؟ گفتم: یکی که مریض است میگویم: یا خوب شود یا دردش به جانم بیفتد. خدا هم از از من خجالت میکشد. خدا هم خجالتی است. خب، آن فرد خوب میشود. این نیست که من دکان باز کنم که یکی چیزی به من بدهد. من بخواهم دکان باز کنم که دکانم خراب شده، سرمایه هم که ندارم. من دکان ندارم که درست کنم. دکان درست میکنید که دعا میکنید مستجاب نمیشود. توجه فرمودید؟
دنبال خلق نرفتم...
دنبال خلق نرفتم
اگر تو با علی باشی، صحبتهایت را پخش میکنند. امر، پخش میشود، نه حرف...
آن زمانی که به مکه رفته بودم، در خواب دیدم: لوحی میان زمین و آسمان بود. گفت: فرمایشات شما را به این لوح نوشتهایم. اگر تو با علی باشی، صحبتهایت را پخش میکنند. امر، پخش میشود، نه حرف. این صحبتها به تمام خلقت پخش میشود؛ پس متقی دارد خلقت را پرورش میدهد؛ یعنی متقی از تمام خلقت مطلع است. این عالم هنوز خلق نشده، متقی مطلع است.
این همه که ملائکه اجر دارند، خدا به متقی گفت: حسین! من مَلَک روی سرت میریزم!...
این همه که ملائکه اجر دارند، خدا به متقی گفت: حسین! من مَلَک روی سرت میریزم! تو چه کار میکنی؟! میخواهی این حرف را بکش؟! میخواهی نکش؟! این حرفهایی که من میزنم، مثل این است که به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را معرفی کن. من هم دارم امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را معرفی میکنم! وقتی این حرفها را بخواهی، خدا ثوابش را به تو میدهد!
الان تمام بدبختی ما دوستان امیرالمؤمنین (علیه السلام) این است که «وابسته» هستیم...
الان تمام بدبختی ما دوستان امیرالمؤمنین (علیه السلام) این است که «وابسته» هستیم. اگر «وابسته» شدید، میروید و امر او را اطاعت میکنید. اگر امر او را اطاعت کردید، امر شیطان را اطاعت میکنید. عزیز من، شما باید «وابسته» نباشید. یکی، رفیق دارد «وابسته» است، یکی، نگاه به بعضی افراد کرده است، «وابسته» شده است، یکی، «وابسته» به ماشینش است، یکی «وابسته» به دوستانش است، یکی «وابسته» به رؤسای دانشگاه است. امروز بیشتر مردم «وابسته» به رؤسای دانشگاه هستند و امر او را اطاعت میکنند. اگر او امر خدا را بگوید درست است؛ اما، امر خودش امر شیطان است.
چرا از «وابستگی» دست برنمیدارید؟...
چرا از «وابستگی» دست برنمیدارید؟ شما وقتی «وابسته» هستید، محبت او در دل شما قرار میگیرد، وقتی قرار گرفت، غیر امر کار میکنید. عزیز من، شما باید با امر کار کنید. کسی که امر را اطاعت کند، «وابسته» نیست. من میبینم خیلی افراد «وابسته» هستند.
عزیز من، «وابسته» نشو. تو بلبل باغ ملکوتی، نه از عالم خاک...
عزیز من، «وابسته» نشو. تو بلبل باغ ملکوتی، نه از عالم خاک. تو باید به جو آسمان بپری. عزیز من، تو باید عضو امام زمانت بشوی. تو عضو چه چیزی هستی؟ تو عضو تلویزیون و ویدئو و ماهواره و رفیقهای عشقی و شبنشینیهای عشقی هستی. (سخنرانی وابستگی)
یکی، «وابستگی» است که شما را بیچاره میکند، یکی هم فرمان خلق بردن، یکی دنبال بدعتگذار رفتن...
یک وقت میبینید «وابسته» ظاهری نیستید، «وابسته» باطنی هستید. مگر امام سجاد (علیه السلام) نمیگوید: هر کس را که دوست دارید، با او محشور میشوید. چرا «وابسته» هستید؟ چرا دست از «وابستگی» برنمیدارید؟ عزیز من، قربانتان بروم، من والله قسم خوردم، به دینم، که الان یکی، «وابستگی» است که شما را بیچاره میکند، یکی هم فرمان خلق بردن، یکی دنبال بدعتگذار رفتن. این سه چیز شما را بیچاره میکند.
تو «وابسته» هستی، حواست آنجاست، با همان محشور میشوی. «وابستگی»؛ یعنی محشور شدن...
چرا عناد دارید و «من» هم دارید؟ این عناد و «من» در دلت است. در مجلس هستی؛ ولی جای دیگری هستی. الان اینجا در مجلس هستی و داری حرفهای مرا گوش میکنی؛ اما جای دیگری هستی. با آنجا که هستی، محشور میشوی، نه با مجلس امام حسین (علیه السلام). تو «وابسته» هستی، حواست آنجاست، با همان محشور میشوی. «وابستگی»؛ یعنی محشور شدن. چرا ما «وابسته» هستیم؟
۲۱۳...
ما باید حضرت زهرا (علیها السلام) را بخواهیم؛ یعنی وضوی ما با محبت زهرا (علیها السلام) باشد وگرنه باطل است و نمازمان هم درست نیست.
۲۱۴...
الآن که میخواهید حرم ائمه بروید، باید احترام کنید و با وضو باشید. آنجا را باید احترام کنید. در تمام خلقت، مانند حضرت زهرا (علیها السلام) نیست.
وضو یعنی دست از دنیا و مافیها برداری و بگویی زهرا، بگویی علی...
وضو یعنی دست از دنیا و مافیها برداری و بگویی زهرا، بگویی علی (انجمن ولایت)
۲۱۶...
شستن صورت، دستها و مسح سر و پاها در وضو رازی دارد: : یعنی خدایا! هر گناهی که با این صورت انجام دادم، آن را شستشو کن تا با صورت پاک به جانب تو بایستم و تو را عبادت کنم و با پیشانی پاک سر به سجده گذارم. : یعنی خدایا! از گناه دستم را شستم، خدایا! گناهانی که با دستم مرتکب شدهام را تطهیر کن.
شستن صورت، دستها و مسح سر و پاها در وضو رازی دارد...
شستن صورت، دستها و مسح سر و پاها در وضو رازی دارد: مسح سر یعنی خدایا! از هر خیال باطل و هوی و هوس خامی که در سر پروراندهام، مرا تطهیر کن و آن خیال باطل را از من دور کن. مسح پا یعنی خدایا! من از رفتن به مکان زشت پاک شوم و این پا را از هر گناهی که با آن انجام دادهام، تطهیر کن.
دنیا به منزله استخوان خوک در دهن سگ خورهدار است...
اگر آقا امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرماید: دنیا به منزله استخوان خوک در دهن سگ خورهدار است. مگر خدا نمیگوید: زمین، آسمان و دریاها، آیات من است؟ شتر قوم صالح آیات خداست، توهین به آن کردند، تمامشان عذاب شدند. حالا امیرالمؤمنین (علیه السلام) یک دفعه بیاید و این را بگوید که دنیا به منزله استخوان خوک در دهن سگ خورهدار است. اگر امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) این فرمایش را میفرماید: بعد از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ، وقتی ولایت را نپذیرفتند خدا گفت: اینها مرتد و کافرند. «ارتد الناس بعد رسول الله الا خمسا» بیزاری از ولایت، بیزاری از کل خلقت است. حالا خلق است که از استخوان خوک در دهن سگ خورهدار کمتر است؛ چرا؟ چون که ولایت ندارد، چون که دین ندارد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) خلق بیدین را میگوید، خلق بیولایت را میگوید که از استخوان خوک در دهن سگ خورهدار بدتر است، نه دنیا را.
امام زمان (علیه السلام) به صابونی گفت: صابونی برو دنبال صابونهایت...
هیچکس نیست که رفوزه نشده باشد. امام زمان (علیه السلام) به صابونی گفت: صابونی برو دنبال صابونهایت. صابونی نقش صابون داشت، حالا که آمده نزد امام زمان (علیه السلام) نقش صابون دارد یا آن شخص که با آن خانمی که در چادر برایش گذاشته بود گفت: برو من میآیم. ای کاش ما نقش یک چیز را داشته باشیم؛ اما نقش چند چیز را داریم. اگر بخواهی امام زمان (علیه السلام) را ببینی و پیشش بروی نباید نقش دنیا را داشته باشی؛ آن وقت کارت درست است.
اگر آقا امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرماید: دنیا به منزله استخوان خوک در دهن سگ خورهدار است، خلق بیدین را میگوید، خلق بیولایت را میگوید، نه دنیا را...
مگر همین دنیا نیست که امام زمان (علیه السلام) تشریف میآورند به ماوراء اتصال میشود؟ پس اگر آقا امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرماید: دنیا به منزله استخوان خوک در دهن سگ خورهدار است، خلق بیدین را میگوید، خلق بیولایت را میگوید، نه دنیا را
شما باید حب ائمه (علیهم السلام) دورنتان نقش ببندد. نباید حب دنیا را داشته باشی...
از یک کامپیوتر کمتر نباش، آن شکل و قیافه تویش نقش بسته، شما باید حب ائمه (علیهم السلام) دورنتان نقش ببندد. نباید حب دنیا را داشته باشی، بغضش را داشته باش، نه حبش را. حب این است که امر ائمه (علیهم السلام) در دل شما نقش ببندد. تمام ارزش ما به این است که یاد ائمه (علیهم السلام) باشیم. عروسی پسرم بود، خیلی جمعیت آمده بود، باید آنجا بروم، رفتم توی اتاق گریه میکردم. آن نقش حضرت قاسم (علیه السلام) در دلم هست، این عروسی پیشآمد شده، یوم است؛ اما وقتی آن نقش را داری، با آن نقش محشور میشوی. چرا؟ عشق و ذوق دنیا تو را گول نمیزند. امر را ببینی، غیر امر را هم ببینی.
نقش امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است که نجاتدهنده تو از هر چیزی است...
کسی که در آخرت اسیر نیست که نقش و کارت دنیا نداشته باشد، آن وقت قیامت آزاد است، احترام دارد. همه احترامش میکنند؛ حتی آتش جهنم. بیایید احترام پیدا کنید. کجا دنبال حرفهای دنیا میروید؟ به غیر از نقش امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نقش دیگری نباید در وجود ما باشد. نقش امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است که نجاتدهنده تو از هر چیزی است.
اگر علی (علیه السلام) را شناختید، خدا نمیشوید؛ اما صفات خدا میشوید!...
قبولی امیرالمؤمنین (علیه السلام)، قبولی تمام خلقت است؛ یعنی اگر تمام خلقت «علی» نگویند، خدا قبولشان نمیکند. این قانون خدا است! اگر امیرالمؤمنین (علیه السلام) را شناختید، تمام خلقت را شناختید وگرنه هیچ چیزی را نشناختهاید. اگر علی (علیه السلام) را شناختید، خدا نمیشوید؛ اما صفات خدا میشوید! چون فقط خداست که علی (علیه السلام) را میشناسد، هیچ کسی او را به طور کامل نمیشناسد! خدا درباره هیچ کسی نفرموده به عزت و جلالم قسم! اگر عبادت ثقلین کنی و امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به «الیوم اکملت لکم دینکم» قبول نداشته باشی تو را به رو در جهنم میاندازم!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) مافوق ذرات است...
تمام خلقت ذرات است، امیرالمؤمنین (علیه السلام) مافوق ذرات است؛ یعنی ذراتی محبت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را داشته باشی نجات پیدا میکنی؛ اما باید محبت کس دیگر را نداشته باشی، فقط محبت علی (علیه السلام)! در باطنِ هر کسی باید خدا باشد تا ولایت را قبول کند. اگر باطنِ شما خداخواه نباشد، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را قبول نمیکنید؛ چون امر خدا علی ابن ابیطالب (علیه السلام) است.
امیرالمؤمنین روح عبادت، روح سخاوت، روح مروت، روح انسانیت، روح تمام خلقت و روح قرآن است...
امیرالمؤمنین روح عبادت، روح سخاوت، روح مروت، روح انسانیت، روح تمام خلقت و روح قرآن است. (انجمن ولایت)
خواست خدا ولایت است، نه عبادت!...
خواست خدا ولایت است، نه عبادت! این مانند آن است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به سلمان فرمود: اگر همه عالم یک طرف رفت و علی (علیه السلام) طرف دیگر، تو طرف علی (علیه السلام) برو! پس اگر طرفدار علی (علیه السلام) نباشید، طرفدار هر کس دیگری که باشید، باطل است؛ اما در آخرالزمان برای امیرالمؤمنین (علیه السلام) مصداق درست میکنند!
بیایید علی (علیه السلام) داشته باشید تا در برابر تمام ممکنات خدا سرافراز باشید...
بیایید علی (علیه السلام) داشته باشید تا در برابر تمام ممکنات خدا سرافراز باشید. چون تمام خلقت میگویند علی! در پایههای عرش نوشته علی! زنگ درِ بهشت علی است. عرش خدا عبورگاه علی (علیه السلام) است. پس اگر میگوید «قلب المؤمن عرش الرحمن» ، باید در آن قلب، خواست علی (علیه السلام) باشد، نه خلق، نه بدعتگذار و نه خیالهای باطل! باید قلبتان مانند آن کسی که قلبش علی، علی میگفت، علی (علیه السلام) بگوید!
دین علی است...
کسانی که میگوید [در آخرالزمان] با دین از دنیا نمیروند، دین ندارند؛ یعنی علی (علیه السلام) ندارند. میگوید اگر از هزار تای شما یکی با دین از دنیا رفت، ملائکه تعجب میکند، ببین میگوید با دین، دین علی (علیه السلام) است. علی (علیه السلام) نداری که بیدین میروی. مکه داری، عمره داری، کربلا هم داری، دین نداری. دین یعنی با امر آنها هر کجا که میخواهی بروی، بروی. دین، یعنی امر آنها. کجا دین دارید؟ کجا هر سال پا میشوید سوریه میروید؟ اگر *عبادت* تو قبول است، چرا میگوید بیدین میروی؟ پس عبادتت قبول نیست. *عبادت*، باید اطاعت باشد. اطاعت در زمان ما، باید به امر وجود مبارک امام زمان (علیه السلام) باشد.
پیامبر با همه آن حرفهایش باید کسانی که کارت علی را دارند شفاعت کند...
[در قیامت] وقتی که اینها میآیند، همه دور آدم میریزند و میگویند: ای پیامبر ما! راهی برای ما پیدا کن، ما بیچاره هستیم. میگوید: من ترک اولی کردهام، پیش نوح بروید. نوح هم میگوید: من ترک اولی کردهام، بیایید پیش پیامبر بروید. تمام خلایق دور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جمع میشوند… بعد وقتی همه دور پیامبر جمع شدند، پیامبر سجده میکند. خدا میفرماید: یا محمد! سرت را بلند کن، به تو میبخشم؛ دوباره سجده میکند که یعنی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پذیرفته شد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میخواهد شفاعت کند. خدا میگوید: سرت را بلند کن و علی را بیاور. فوراً امیرالمؤمنین (علیه السلام) با ناقه نور حاضر میشود. … بعد از اهل تسنن عدهای هستند که واقعاً *عبادت* کردهاند که پیامبر نجاتشان بدهد خیال کردهاند که پیامبر آنها را نجات میدهد. همه دور پیامبر جمع شده بودند؛ اما یک دفعه امریه صادر شد که کسانی که کارت علی دارند باید به آن طرف بروند. اینجا پیامبر با همه آن حرفهایش باید کسانی که کارت علی را دارند شفاعت کند. منبع: پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امام حسین
هستی تمام خلقت روی دوستی امیرالمومنین (علیه السلام) میگردد...
هستی تمام خلقت روی دوستی امیرالمومنین (علیه السلام) میگردد. آن کسی که علی (علیه السلام) را قبول نداشته باشد، غاصب است؛ چون خدا میگوید: اگر عبادت انس و جن کنی و علی (علیه السلام) را به «الیوم اکملت لکم دینکم»قبول نداشته باشی، تو را به رو به جهنم میاندازم. پس *عبادت* بیدوستی علی (علیه السلام)، غصب است و فایدهای ندارد.
نجوا توأم به امر است...
نجوا این است که بروی گوشهای، این حرفها را در خودت پیاده کنی. باید درون این حرفها بروی و با این حرفها نجوا کنی. حالا اگر نجوا کردی، از خدا به شما القا میشود؛ آن وقت شما میفهمی و شما دائم النجوایی، نجوا توأم به امر است. شما در هر موقعیتی هستی، وقتی داری نجوا میکنی، در خط خدا و چهارده معصوم (علیهم السلام) هستی. روایت داریم ستارگان آسمان به نور شیعه زندگی میکنند؛ به نور چنین آدمی که کنار رفته و سخی بوده و نجوا کرده و ارتباط داشته، به نور نجواکن؛ نه *عبادتکن*
عبادت ذوق اطاعت است. اگر شما اطاعت کردی، عبادتت فایده دارد...
عبادت ذوق اطاعت است. اگر شما اطاعت کردی، عبادتت فایده دارد
به روح تمام انبیاء! من یک شبم را به سلطنت سلیمان نمیدهم...
به روح تمام انبیاء! من یک شبم را به سلطنت سلیمان نمیدهم. من به شما بگویم چیزی هم ندارم. من همچنین دارایی هم ندارم که به عشق داراییام، به عشق ملکم، به عشق اجاره، باشم. من هیچ چیز ندارم. روزیام را خدا دارد میدهد، خیلی هم قشنگ میدهد. من نمیخواهم توجیه بکنم. الحمد لله الان در یخچال هم مرغ هست، هم گوشت است، هم میوه است، همه چیز است. من توجیه نمیکنم. من میخواهم به شما بگویم در صورتی که ندارم، خدا دارم. در صورتی که ندارم، امام زمان (عج الله فرجه) دارم، نجوا میکنم. من نمیخواهم بگویم که بگویید این امام زمانی هست. من اینها را قدری رد میکنم. به دوست عزیزم گفتم وقتی من مُردم افشا کنید، حاضر هم نیستم. با او هم عهد و پیمان کردم به کلی من را احترام نکنید.منبع:
دو خوشی است: آدم خدمت امام زمانش باشد. یکی هم بیتوته شب...
من یک دوستی داشتم به نام حاج مظلوم، این بنده خدا راستراستی هم مظلوم بود. یک باغ داشت، همه انارهایش را میداد به مردم؛ اما آدمشناس هم بود. بعضی میآمدند از این طلبهها چند تا انار میگذاشت جلویشان توی باغ میرفت. با بعضیها حرف میزد. حالا کاری ندارم. یک وقت اینها میگفتند ایشان هست تا امام زمان (عج الله فرجه) بیاید. این مریض شد و او را بردند عملش کردند. حالندار شد. خواب دیدم که من در باغش آمدم. او به من گفت: حاج حسین! یک نفر اینجا میآید که هر چه صفات خوبی در عالم است به او است. ما فکر کردیم به غیر امام زمان (عج الله فرجه) کسی دیگر نیست. رفتیم بالای باغش، تا به من رسید، من سلام کردم. گفت: فلانی! خوشی تمام شد. در صورتی که گفت تمام شد، گفتم: جد شما هم گفته؛ اما به نظرم دو خوشی است: یکی دستم را همچنین کردم، از دم پایش بردم تا بالا، گفتم: آدم خدمت امام زمانش باشد. گفتم: یعنی شما را میشناسم، گفتم: یکی هم بیتوته شب. همچنین خندید که من هنوز عاشق دندانهایش هستم.منبع:
من از کسی رودربایستی ندارم، خدا این شهامت را به من داده است؛...
اگر از اولین تا آخرین علماء بیایند و حرف بزنند، اگر به غیر از ولایت باشد، میگویم شما اشتباهکار هستید. من از کسی رودربایستی ندارم، خدا این شهامت را به من داده است؛ چون که اگر رودربایستی داشته باشی، او را از امر بالاتر دانستهای. چه کسی این طور است؟ فقط متقی. منبع:
من به ایشان گفتم: یاور شما باشم. ایشان فرمود: صلوات بفرست...
ما باز رفتیم توی فکر که بالاخره سواد پیدا کنیم. چند وقت رفتیم مسجد جمکران نشد، بالاخره قهر کردیم. قهر قهر کردیم با امام زمان (عج الله فرجه). گفتم: خب، تو بابایت رعیت است، اینجوری بوده است، تو خودت اینجوری است، میخواهی آقا را ببینی؟ این چه خیالی است؟ قهر قهر کردم. ما یک اتاقی داشتیم در آن بیتوته میکردیم، من یک دفعه دیدم آقا با یک نفر دیگر تشریف آورند. گفت که ایشان آقا امام زمان (عج الله فرجه) است. چه میخواهی؟ گفتم: من دو تا خواهش دارم. یک حرف هم میخواهم بپرسم، اجازه میخواهم. گفتم: آقا! خواهش من این است که من دلم میخواهد یاور شما باشم. اگر شما الان امر کنید، سلطنت سلیمان را به من بدهند، قدری هم بالاتر، سلیمان حدی داشت، من حدی هم نداشته باشم؛ یعنی یک حکومت عالمی داشته باشم، من دلم خوش نیست تا احقاق حق از جدت حسین، مادرت زهرا نکنند. تا گفتم مادرش زهرا، ایشان ناراحت شد. به خودم گفتم: خاک بر سرت، چطور میخواهی یاورش باشی؟ کاش نگفته بودم. بعد من به ایشان گفتم: یاور شما باشم. ایشان فرمود: صلوات بفرست. حالا من یک صلواتی هر روز دارم. ببین من چه میگویم. من میگویم اگر این عالم را در اختیار من بگذارید، من دلم خوش نیست. یعنی چه؟ معنی این را میفهمید یعنی چه؟ یعنی باید ما همهاش در فکر یاوری امام زمان (عج الله فرجه) باشیم. همهاش بیتوته داشته باشیم.منبع:
کجا بودیم، متقی ما را کجا آورد؟...
عکس متقی را در خانههایتان بزنید، نگاه کنید و بگویید کجا بودیم، متقی ما را کجا آورد؟ متقی ما را هدایت کرد.
الان امام زمان در شهر دارالمومنین بیاید، بخواهد یک خانه برود که ویدئو و تلویزیون نداشته باشد، خانه چه کسی برود؟...
الان امام زمان در شهر دارالمومنین بیاید، از در دروازه کاشان، از در دروازه قلعه وارد شهر بشود، بخواهد یک خانه برود که ویدئو و تلویزیون نداشته باشد، خانه چه کسی برود؟ خانه کدام یک از علماء برود؟ آنها که دم از دین میزنند، شما که هیچ چیز! کجا برود؟ کجا برود که مرکز فساد نشود؟ خب، بفرما بگو کجا برود؟ اگر خانه ما بیاید که آمده است. چرا خانه تو نمیآید؟ خانه تو، انگلیسی میآید، آمریکایی میآید، ژاپنی میآید، همه توی خانهات میآیند، تقبل الله هم به تو میگویند! ای کسی که پیرو ما هستی، تقبل الله! اما امام زمان میآید میگوید: تو یاور من هستی. کجا بیاید؟ به تمام آیات قرآن، راست میگویم.
کجا هستی؟ تو مستی. مست که حالیاش نیست. تو حالیات نیست که ویدئو میزنی و ماهواره میزنی و تلویزیون میزنی...
کجا هستی؟ تو مستی. مست که حالیاش نیست. تو حالیات نیست که ویدئو میزنی و ماهواره میزنی و تلویزیون میزنی و این دستگاهها را میزنی، حالیات نیست. جان من، برو نصف شب با خدا و امام زمان عشقبازی کن. به تمام آیات قرآن، به امام زمان گفتم، گفت: خوشی تمام شد، گفتم: دو تا خوشی هست: یکی آدم خدمت امام زمانش باشد، یکی بیتوته شب، برود با خدا حرف بزند. با خدا بیتوته کند. اویس همینجور بود. حالا میگوید: برادر من است.
