حضرت‌ موسی از جایی رد می‌شد. چوپانی با خدا نجوا می‌کرد، می‌گفت: خدا! الاغت را بیاور این‌جا علف هست، بخورد. خدا! بیا این‌جا سرت را شانه کنم، از موی بزها برایت چارقد درست کنم. موسی به او گفت: این حرف‌ها را به کی می‌زنی؟ گفت: به خدا. موسی گفت: مگر کافر شده‌ای؟ خدا که الاغ ندارد. حالا خدا به موسی کلیم الله گفت: برو از دلش در بیاور. من حال او را می‌خواهم، نه قالش را؛ این با من حرف می‌زند و با من ارتباط دارد. عزیز من! خدا حال ما را می‌خواهد. شما هم باید نجوا داشته‌ باشید تا خدا شما را هم قبول کند. ما درون را بنگریم و حال را، نی برون را بنگریم و قال را.

منبع: کتاب نجوا