Press ESC to close

خدا به پیغمبر می‌فرماید علی را تبلیغ‌ کن، بلند شو علی علیه‌السلام را در دلشان راه بده، وگرنه این‌ها به‌ درد نمی‌خورند...

من عقیده‌ام این‌ است که وقتی رسول‌خدا صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله، امیرالمؤمنین علیه‌السلام را معرفی کرد و «الیوم أکملت لکم دینکم» نازل‌ شد و دین تکمیل شد، آن‌هایی که ولایت را قبول نکردند، والله چشم ولایت نداشتند، وگرنه امیرالمؤمنین را قبول کرده‌ بودند. پرده‌ای از ظلمت، جلوی چشمشان را گرفت، نور ولایت را ندیدند و دنبال مَنِ‌شان رفتند. خدا به پیامبر اکرم صلی‌ الله‌ علیه‌ و آله گفت: من تو را متقی کردم و قرآن به تو نازل کردم. به حقیقت قرآن قسم، قرآن، همان علی علیه‌السلام بود که به پیامبر نازل‌ شد؛ یعنی گفت: یا محمّد! علی را تبلیغ‌ کن. بلند شو امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را در دل این‌ها راه بده، هدایت با من است. علی علیه‌السلام را در دلشان راه بده، وگرنه این‌ها به‌ درد نمی‌خورند. مگر نمی‌گوید هفتاد هزار نفر کافر و مرتد شدند؟ در دلشان امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام راه پیدا نکرد. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: جامع ولایت]

هر موقع که فهمیدی احترام می‌خواهی سقوط کرده‌ای...

حالا چرا مردم این‌ها را نمی‌خواستند؟ این‌ها آن حقیقت را می‌گفتند و حقیقت خدا را می‌خواستند. مردم هم می‌گفتند چرا ما را احترام نمی‌کنی؟ هر موقع که فهمیدی احترام می‌خواهی سقوط کرده‌ای. تمام این مردم احترام می‌خواستند. (یا همین یعقوب، یوسف را احترام کرد، برادرانش را نکرد. این‌ها هم او را بردند و در چاه انداختند.) یک حکومتی در این بشر است که اگر آن حکومت را ساقط کند، بشکند، بیاندازد بیرون (مثل اینکه شطرنج را شکست و انداخت آن میان)، آن وقت وصل می‌شود.

حکومت درونی دارد. می‌خواهد حکمران باشد. نمی‌خواهد تسلیم باشد. تا حتی تسلیم امام...

ببین، من همه این حرفها را زدم که بگویم نمی‌سازند. با خود امام هم نمی‌سازند. با خود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم نمی‌سازند. خودش یک چیزی دارد. چی دارد؟ حکومت درونی دارد. می‌خواهد حکمران باشد. نمی‌خواهد تسلیم باشد. تا حتی تسلیم امام. مگر امیر المؤمنین (علیه السلام) نبود که در جنگ صفین به حرفش نمی‌روند؟ خود این‌ها هستند، لشکر امیر المؤمنین‌اند، اما می‌گویند ما ابوموسی اشعری را قبول داریم. چرا؟ دیدند امیر المؤمنین (علیه السلام) حواسش پیش مالک است، ناراحت شدند که چرا حواسش پیش ما نیست. آخر آن چیزی که علی (علیه السلام) می‌خواهد توی تو نیست.

&#۸۲۳۰; می‌فهمد بشر، کله‌اش دیکتاتوری است. ما از دیکتاتوری باید بیاییم بیرون...

پس ساختن با یک مؤمن، ساختن با امام خیلی سخت است. این ساختن‌ها که ما داریم، همه‌اش خرابی است. ما هنوز امتحان ندادیم. این ساختن‌ها که ساختن نیست. مادرت به تو گفته که دوازده امام داری. همین. چه گفته اند؟ نمی‌دانی. امرش چیست؟ نمی‌دانی. امرش را باید اطاعت کنی؟ نمی‌دانی. خواست امام چیست؟ نمی‌دانی. خواستن امام چیست؟ نمی‌دانی. شما روی این حساب کنید که می‌گوید اگر با این مؤمن ساختی، قصری به تو می‌دهم که خلق اولین و آخرین را بخواهی دعوت کنی، جا دارد. می‌فهمد بشر، کله‌اش دیکتاتوری است. ما از دیکتاتوری باید بیاییم بیرون

به تمام آیات قرآن، از آمدن شما تعجب نمی‌کنم، نرفتنتان را تعحب می‌کنم...

می‌دانی شیطان چه کار با تو می‌کند؟ می‌گوید: این یک داد به تو زد یا چطوری حرفی زد که رسوایت کرد. یک چیزی برایت درست می‌کند که از اینجا فرار کنی. به تمام آیات قرآن، از آمدن شما تعجب نمی‌کنم، نرفتنتان را تعحب می‌کنم، که چطور نمی‌روید. ماندن خیلی مهم است. مگر اینکه خدا شما را بنشاند. خدا راهنمائی‌تان کند. و گرنه یک چیزی جلو می‌آید و می‌روید. یک چیزی یادت می‌دهد، شرعی هم یادت می‌دهد، مثلاً می‌گوید: مگر تو مؤمن نیستی؟ چرا این پسر رعیت با تو این‌جوری کرد؟ من اَله‌ام، من بَله‌ام. یک چیزی می‌آوری و فرار می‌کنی.

تو «وابسته» هستی، حواست آنجاست، با همان محشور می‌شوی. «وابستگی»؛ یعنی محشور شدن...

چرا عناد دارید و «من» هم دارید؟ این عناد و «من» در دلت است. در مجلس هستی؛ ولی جای دیگری هستی. الان اینجا در مجلس هستی و داری حرف‌های مرا گوش می‌کنی؛ اما جای دیگری هستی. با آنجا که هستی، محشور می‌شوی، نه با مجلس امام حسین (علیه السلام). تو «وابسته» هستی، حواست آنجاست، با همان محشور می‌شوی. «وابستگی»؛ یعنی محشور شدن. چرا ما «وابسته» هستیم؟