وقتی محمل‌ها را حاضر کردند، حضرت زینب یک کاری کرد که خیلی دلسوز است. یک‌دفعه گفت: من بروم با رقیه خداحافظی کنم. حضرت زینب آمد توی بارانداز، افتاده روی قبر رقیه، صدا می‌زند: محمل‌ها آماده است و انتظار تو را می‌کشیم ای رقیه! عزیز من! رقیه‌ جان! با تو آمدم، بی تو می‌روم. عزیزم بلند شو، می‌خواهیم برویم. عزیزم، جواب بابایت را چه بدهم؟ آخر شما را دست من داده. بلند شو، من جواب پدرت را چه بدهم؟ عمه‌جان! نمی‌گذارم تنها باشی، هر وقت که باشد پیش تو می‌آیم؛ این، خواسته خون من است. خدا می‌داند حضرت زینب دوست و دشمن را به گریه درآورد.
منبع: کتاب حضرت زینب