آن هزارتایی که گفت نزن، راجع به علی بن ابی طالب، وصی رسولالله، حجت خداست...
در زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ، جنی آمد و گفت: یا رسولالله! اینها ما را اذیت میکنند. دختر به ما نمیدهند. دختر نمیگیرند. ما را اذیت میکنند. آخر، جنها هم مثل ما کافِر و مسلمان دارند. یک عدهای کافرند، یک عدهای مسلمانند. یک عدهای مشرکند، (حالا نمیخواهم در جن وارد شوم که چهجور است. میخواهم وارد انس شوم.) بعد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: علی جان! برو هرکدامشان اسلام آورند، آورند وگرنه گردنشان را بزن و اینها را حدی معلوم کن. امیرالمؤمنین (علیه السلام) پا شد و رفت. اما هیچکس مثل سلمان، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را نمیشناخت، چون که پایش را جای پای امیرالمؤمنین (علیه السلام) میگذاشت. بیخود نبود که شد «سلمان منا اهل البیت». زمین دهان باز کرد و امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفت. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر کسی که خبر پسر عم من را بیاورد، هر چه بخواهد به او میدهم. سلمان آنجا رفت و شاید یکی دو روز کشید و همانجا بود تا امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد. گفت: علی جان! من بروم خبر تو را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بدهم. آمد خبرش را داد. حالا توجه کنید که نمیتواند معرفی کند. چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی معراج تشریف برد، خدا سه هزار حرف به او زد. گفت: هزارتایش را بزن. هزارتایش را نزن. هزارتایش را خواستی بزن، خواستی نزن. آن هزارتایی که گفت نزن، راجع به علی بن ابی طالب، وصی رسولالله، حجت خداست. چون که کسی نمیکشد. اگر میکشیدند که امیرالمؤمنین (علیه السلام) نمیرفت حرفش را در چاه بزند. حالا گفت: یا رسولالله! الوعده، وفا. فرمودی هر چه بخواهی میدهم. بده. گفت: از آن هزار حرفی که گفتند نگو، یکیاش را به من بگو. حالا خدا گفته نگو، این الان میگوید بگو، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم که قرارداد کرده است. وحی رسید، جبرئیل گفت: ای پیامبر! «سلمان منا اهل البیت» یکیاش را بگو. عزیزان من! معلوم میشود واقعیت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را نمیتوان گفت. حالا به او گفت: ای سلمان! آن یهودی که در محله ما از دنیا رفته را میشناسی، گفت: برو به اذن خدا، آنجا (چه میدانم؟ بگویم یا نگویم؟ من باز هم ملاحظه میکنم. میبینم نمیکشید. یعنی دنیا نکشیده است.) حالا گفت: علی بگو، یهودی فوراً گفت: لبیک. گفت: چه خبر؟ گفت: سلمان! بدان که من میخواستم مسلمان شوم، من به یهودیگری مُردم. اما روزی یک سلام به علی (علیه السلام) میکردم. علی (علیه السلام) را دوست داشتم. حالا بیا جای من را ببین. چه جایی دارم و چه مقامی دارم. سلمان جان! دست از علی (علیه السلام) برندار [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: امیرالمؤمنین را بهتر بشناسیم]
