حالا حضرت زینب آمده روی قبر برادرش افتاده؛ ببین چه میگوید. خیلی قشنگ حرف زد، صدا زد: برادر! امرت را همه جا اطاعت کردم، توی مجلس یزید خطبه خواندم. حسینجان! تو سفارش بچهها را کردی، همه را آوردم. اما نظر مبارکت هست، تمام شهدا را که میآوردند، تو میآمدی من هم به استقبالت میآمدم؛ حتیالإمکان وظیفهام بود یک دلالتی بدهم. اما برادر! وقتی بچههایم کشته شدند، من از خیمه بیرون نیامدم، گفتم برادر! شاید نگاهت به من بیفتد، خجالت بکشی. سراغ رقیه را از من نگیر، من نتوانستم او را بیاورم. رقیه را در شام گذاشتم. برادر! وقتی همه محملها را بستم، کوتاهی نکردم؛ رفتم سر قبر رقیه، با او خداحافظی کردم. مثل همان جایی که از تو جدا شدم؛ گفتم: ای پاره پاره تن! به خدا میسپارمت. به رقیه هم گفتم: رقیه جان! چون چاره نیست میگذارمت، ای عزیز من! به خدا میسپارمت.
منبع: کتاب حضرت زینب
