این سر مبارک را یک روپوش رویش انداخته بودند. تا سر را آوردند، رقیه گفت: عمه‌جان! من که طعام نمی‌خواستم. گفت: عمه‌جان! مقصد تو همین است. یک‌وقت دید سر بریده بابایش حسین است. سر را به دامن گرفت و بنا کرد بوسیدن؛ به دلش چسباند. مرتب می‌گفت: پدر! به من گفتند بابایت مسافرت رفته. بابا! چه کسی مرا به این کودکی یتیم کرد؟ بابا! چه کسی رگهای بدنت را جدا کرد؟ لب‌ها را گذاشت به گلوی بریده. نمی‌توانند این سر را از رقیه بگیرند. حالا حضرت زینب و امّ‌کلثوم چه کار کنند؟ حضرت رقیه یک‌قدری بابا بابا کرد، تا این‌که یک‌دفعه حضرت رقیه احترام کرد، این‌جوری به زمین افتاد و سر هم از دستش افتاد. گفتند: رقیه خوابش برده. همین‌طور حضرت زینب صدا زد: عزیز برادر! عزیزم! جواب نشنید. دیدند رقیه از دنیا رفته.
منبع: کتاب حضرت زینب