به ذات خدا، اگر به جایی برسیم، با نداری عشق می‌کنیم. دیگر حواست پیش این و آن‌ نیست، می‌فهمی خدا تقدیراتت را این‌طوری قرار داده، با خدا عشق‌بازی می‌کنی. حالا یک یهودی مقداد را بسته و به او می‌گوید: چیزی به‌ من بده تا تو را آزاد کنم. یهودی می‌داند که این ارتباط با صاحبش دارد، او می‌آید و این‌ را نجات می‌دهد. حالا امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمده برود، می‌گوید: مقداد جان! چه شده؟ می‌گوید: این یهودی مرا بسته و می‌گوید چیزی به‌ من بده. امیرالمؤمنین فرمود: مقداد جان! یک تکه سنگ بردار، «یا علی» بگو، طلا می‌شود، به او بده. ببین مقداد با بسته شدنش نجوا می‌کند. شما هم اگر اعضاء و جوارحت را در اختیار خدا گذاشتی، با خدا و امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) ارتباط داری و عشق‌بازی می‌کنی؛ به شرطی که جلوی چشم و پا و زبانت را بگیری، مواظب ارکان دینت باشی.

منبع: کتاب نجوا