شخصی خدمت امام حسن مجتبی علیهالسلام آمد و گفت: ای حسنبنعلی! زیر این آسمان، دروغگوتر از تو و پدرت علی نیامده! چنین حرفی دارد میزند. امام به او نمیگوید: که من امامم، پدرم جانشین رسولالله صلی الله علیه و آله است، چرا این حرف را میزنی؟ تو کافر شدهای. امام به او فرمود: ای عزیز من! اگر پدرم اینطوری هست، دعا کن خدا او را بیامرزد. اگر من اینطوری هستم، دعا کن خدا مرا بیامرزد. اگر تو هم دروغ میگویی، خدا تو را هم بیامرزد. چرا دلتنگ هستی؟ اگر گرسنهای، بیا به خانهمان برویم، ما تو را در آغوش میگیریم. اگر خرجی نداری، به تو میدهیم، طوری با او رفتار کرد که یکدفعه گفت: «لا إله إلّا الله، محمّد رسولُالله، علی ولیُّ الله». بنا کرد به معاویه بد گفتن، گفت: خدا معاویه را لعنت کند، او برای ما اینطوری تعریف و تبلیغ کرده است. عزیزان من! خُلق حَسَن و اخلاق حَسَنه داشته باشید.
منبع: کتاب جامع ولایت
