Press ESC to close

آدم تا زنش مریض می‌شود، نباید به‌ فکر شهوت باشد و خانم را رها کند، والله خیر نمی‌بیند...

من هر چه دارم از خدمتی است که به زنم کردم، چون‌که مریض بود با او ساختم. فکرم پِی هوا و هوس نبود که بروم زن دیگری بگیرم. آن‌جا که دیگر شهوت نیست، فقط خداست. بین همه حرف‌ها، یک‌وقت شهوت هم وارد می‌شود؛ اما زن آدم که مریض شد، افتاد، چه شهوتی دارد؟ پس همه این‌ها محض خدا می‌شود. چون‌که محض خدا شد، خدا آن‌وقت صفات‌الله به شما می‌دهد. آدم تا زنش مریض می‌شود، یک‌طوری می‌شود، نباید به‌ فکر شهوت باشد و خانم را رها کند. والله خیر نمی‌بیند. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: ازدواج]

امام‌حسین تا نفس آخر حواسش به خیمه‌هاست، شما تا آخرین نفس از ناموستان دفاع کنید...

کسی‌که زنش را بخواهد، باید محض خدا بخواهد؛ اگر محض شهوت بخواهد، آن‌ نیست که شارب او عرق کند، جهادگر باشد. نباید محض شهوت بخواهید که هر روز او را عروسک بکنید؛ باید محض خدا بخواهید، باید محض نعمت بخواهید. خدا نعمت به شما حواله کرده‌ است. آدمی که زن دارد، هفتاد مرتبه ثوابش بیشتر [از آدم مجرد] است، چون زن‌داری صدمه دارد، دل آدم را خون می‌کند. ببینید امام‌حسین علیه‌السلام تا نفس آخر حواسش به خیمه‌هایش است. شما تا آخرین نفس از ناموستان دفاع کنید، زنتان را ناموستان بدانید. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: ازدواج]

ما باید به حرف‌ زن گوش کنیم، اما زن امر خدا را بگوید، وگرنه مانند آدم جدا می‌شویم...

خدا وقتی به آدم غضب کرد، زنش را از او جدا کرد. چرا؟ [چون] این‌جا به حرف زنش گوش کرد. شیطان طرف آدم رفت، ولی نتوانست او را گول بزند، [بعد] به طرف زن او رفت؛ زن او باعث ترک‌اولی شد. [آدم] به زنش علاقه داشت، به حرف زنش گوش کرد، به امر خدا گوش نکرد، آن‌وقت خدا سیصد سال او را [از زنش] جدا کرد. پس ما باید به حرف‌ زن گوش کنیم، اما [به شرطی که] زن امر خدا را بگوید، وگرنه مانند آدم می‌شویم. حالا دوباره که ترک‌اولی قبول شد، بلند شد و طرف زنش رفت. پس ما باید زنمان را بخواهیم. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: ازدواج]

من از زن خیلی ملاحظه می‌کنم؛ چون حیا یک پرده‌ای است، اگر یک دفعه نگاه کنید، آن پرده دریده می‌شود...

من از زن خیلی ملاحظه می‌کنم؛ چون حیا یک پرده‌ای است، اگر یک دفعه نگاه کنید، آن پرده دریده می‌شود، من مواظب هستم آن پرده دریده نشود. سرتاسر مکه اگر من به کسی نگاه کردم به دین یهودی بمیرم؛ در صورتی که زنان زیبایی دارد که یکی از آنها در دنیا نابغه است. پس اگر یک بار نگاه کنید آن پرده، یواش یواش پاره می‌شود.

گفتم: فکر کردی من محض شهوت با تو ازدواج کردم؟ من آمده‌ام که امر را اطاعت کنم...

زن من حصبه روده گرفت. هر چیزی که می‌خورد استفراغ می‌کرد، چیزی هم که نمی‌خورد، دیگر توان نداشت. دکتر نبود که او را نبرده باشم، تا اینکه او را پیش یک دکتر بردم. دکتر گفت: باید او را ول کنی به درد نمی‌خورد. این بیچاره همان جا با زانو پیش دکتر زمین خورد. همان جا یقه دکتر را گرفتم و سینه دیوار زدم؛ گفتم: مردک! تو سواد داری؛ اما کمالات نداری. چرا جلوی روی او گفتی؟ وقتی به خانه آمدم، گفت: مرد! دیدی دکترم گفت برو زن بگیر! گفتم: فکر کردی من محض شهوت با تو ازدواج کردم؟ من آمده‌ام که امر را اطاعت کنم. والله اگر بیفتی، من لقمه دهانت می‌گذارم، من زن‌بگیر نیستم.

یک نگاه به او کردم؛ می‌گفتم: زهرا جان، مرا نجات بده...

یک خانمی در دکان ما آمد؛ گفت: من سه تا تخت می‌خواهم. از ما خرید، خانه‌شان هم باجک بود، یک قدری پولش ماند و گفت: شما به خانه من بیا. من هم پول به شما می‌دهم و هم تخت را برایم جابه‌جا کنید. من تا به خانه او رفتم، پول به باربر داد، باربر رفت و در را بست و پشت در را انداخت. به من گفت: فلانی! گفتم: بله، گفت: پدر من فلانی هست و پیش حاج شیخ عباس بوده است. من شما را خیلی دوست داشتم، نیامدید با من ازدواج کنید. رئیس فلان جا یا معاون فلان جا با من ازدواج کرد و الان مدتی است که فوت کرده است. خلاصه؛ من یک بچه دارم، شش ماهش است. من دلم می‌خواهد سایه شما بالای سر من باشد. رفت و خودش را خیلی زیبا درست کرد. گفت یک نگاه به من بکنید. یک نگاه به او کردم؛ می‌گفتم: زهرا جان، مرا نجات بده. حتی گفت: چیزی هم ندارید یک چیزی به شما می‌دهم، مهریه من بکنید. گفتم: خانم! حاج شیخ عباس تهرانی گفته که من اعجاز دارم؟ گفت: بله، گفتم: حاج شیخ عباس گفته که من دعایم مستجاب می‌شود؟ گفت: بله، خوب اقرار از او گرفتم. گفتم: خانم جان! من لیاقت شما را ندارم. درست است که شما شنیدی زن من مریض است؛ اما شما حرام می‌شوید. من یک نجار هستم، شما حرام می‌شوید. شما در را باز کنید تا من بروم؛ من دعا می‌کنم یک همسر خوب نصیب شما شود. خلاصه در را باز کرد و رفتیم. من هم یک شب، دو شب بلند شدم و گفتم خدایا، من به این خانم قول دادم، یک همسر خوب برایش جور کن. یک وقت دیدم بعد از یک هفته یک خانمی آمد داخل مغازه‌ام؛ گفت: فلانی، ممنون ممنون ممنون، و رفت