Press ESC to close

حضرت زینب زمین را بو کرد، گفت: اینجا قبر برادرم هست. ولایت بو می‌دهد، ولایت بو دارد...

حضرت زینب زمین را بو کرد، گفت: اینجا قبر برادرم هست. ولایت بو می‌دهد، ولایت بو دارد. تو از کجایی می‌گویی؟ این حرفها چیست که تو می‌زنی؟ روایت است؛ امام صادق قسم می‌خورد، می‌گوید: یک عده‌ای از یمن آمده بودند. پدرم امام باقر اینها را در بغل می‌گرفت، بو می‌کرد، گفت: صادق، اینها بوی ولایت می‌دهند. این، بو است. حالا آمده روی قبر برادرش افتاده است. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: پیرامون حضرت زینب]

[زینب] سر قبر امام حسین آمده است. می‌گوید: حسین جان، برادر، هر شهیدی که آنجا آمد، به استقبالش آمدم، فقط برای دو تا بچه‌ام نیامدم، گفتم شاید تو خجالت بکشی...

[زینب] سر قبر امام حسین آمده است. می‌گوید: حسین جان، برادر، هر شهیدی که آنجا آمد، به استقبالش آمدم، فقط برای دو تا بچه‌ام نیامدم، گفتم شاید تو خجالت بکشی. دو تا بچه من را که سر خیمه‌ها آوردی، من نیامدم. گفتم: شاید خجالت بکشی، سراغ رقیه را از من نگیر. من نتوانستم او را بیاورم. من نتوانستم او را بیاورم سراغ او را از من نگیر. من خجالت می‌کشم. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: پیرامون حضرت زینب]

اگر شما یک سرمایه ولایت از زینب گرفتی، یا از حضرت رقیه گرفتی، یک عمر در این دنیا و در آن دنیا سرمایه به هم زدی....

اگر شما یک سرمایه ولایت از زینب گرفتی، یا از حضرت رقیه گرفتی، یک عمر در این دنیا و در آن دنیا سرمایه به هم زدی. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: پیرامون حضرت زینب]

زینب رفت، اما پرچم توحید را نصب کرد و رفت. زینب از شام رفت، اما پرچم شرک و نفاق را کند و رفت...

ببین، زینب چه کار می‌کند؟ آنجا که برادرش به او گفته، خواهر باید پرچم یزید و معاویه را بکنی، پرچم پدرمان علی را نصب کنی، ببین دارد چه کار می‌کند؟ مگر نکرد؟ زینب رفت، اما شام را ویرانه کرد و رفت. زینب رفت، اما پرچم توحید را نصب کرد و رفت. زینب از شام رفت، اما پرچم شرک و نفاق را کند و رفت. زینب رفت، امر برادر را اطاعت کرد، پرچم توحید را نصب کرد و رفت. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: پیرامون حضرت زینب]

مشکی شعار است. &#۸۲۳۰; به قرآن اینجا اگر مشکی نپوشی، آنجا سفید نمی‌پوشی...

حالا آمده مرتیکه [یزید] می‌گوید: هر چه بخواهید به شما می‌دهم. حضرت زینب گفت: آن چیزهایی را که به غارت بردید، اینها همه را مادرم زهرا را به دست بافته بود، آنها را به ما بده. سر آقا امام حسین را هم به ما بده. بعضی‌ها می‌گویند: اینها سرها را گرفتند و در کربلا آوردند. ده روز هم روضه خواند. گفت: یک آدم امین را هم دنبال ما روانه کن. گویا بشیر بود. یزید دستور داد، گفت: هر کجا اینها می‌خواهند بنشینند، پا شوند، باید به امر اینها باشی، اطاعت امر بکن. ببین، اینها چه کردند؟ حالا دارند می‌آیند. اینها برداشته بودند، محمل‌ها را اطلس و یزیدپسند کرده بودند. زینب آمد، یک نگاه کرد، گفت: ما عزاداریم، مشکی کنید. فوری یزید دستور داد همه را مشکی کردند. آقا جان من، تو که ادعای مجتهدی می‌کنی، می‌گویی سیاه سند ندارد، این هم سندش. گفت: محمل‌ها را سیاه کن. مشکی شعار است. … به قرآن اینجا اگر مشکی نپوشی، آنجا سفید نمی‌پوشی. باید اینجا برای امام حسین مشکی بپوشی که آنجا سفید بپوشی. اگرنه آنجا به تو سیاه می‌پوشانند. این هم سند؛ یزید برداشت محمل‌ها را مشکی‌پوش کرد. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: پیرامون حضرت زینب]

قافله به طرف کربلا حرکت کرد...

می‌گویند: آقا جان، این طرف کربلا می‌رود، این طرف هم مدینه می‌رود. ببین، چقدر امام سجاد کمال دارد؟ فرمود: اختیار، با عمه‌ام زینب است. به حضرت زینب گفتند، گفت: ما می‌خواهیم کربلا برویم. قافله به طرف کربلا حرکت کرد. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: پیرامون حضرت زینب]