متقی
کیست که از اول اهل دنیا نبوده است؟ فقط متقی...
خیلی حرف در دنیا هست، اگر میخواهی عاقبت به خیر بشوی، باید اهل دنیا نشوی. کیست که از اول اهل دنیا نبوده است؟ فقط متقی. آنهایی که اهل دنیا شدند، آخرت را از دست دادند. اگر اهل دنیا نشوید، آخرت را از دست نمیدهید. «إنما الدنیا فناء والآخره بقاء». اگر دنیا خوب بود، ائمه طاهرین (علیهم السلام) هم دنبالش میرفتند. امام حسین (علیه السلام) اهل دنیا نشد، علی اکبر، علی اصغر، عون و جعفرش را داد و اهل دنیا نشد. اگر ما امام حسین (علیه السلام) را میخواهیم، باید دنبال دنیا نرویم، خواستن امام حسین (علیه السلام) این است که اهل دنیا نشوی. اگر دنبال دنیا رفتی، دنبال مردم دنیا هم میروی و به آخرت کاری نداری؛ اما متقی از اول اهل دنیا نبود که فرمود: پشت پا بر عالم امکان زدم دست بر دامن زهرا زدم منبع:
در دنیا چه خبر است؟ باز هم حرف هست، متقی نمیتواند حرفش را بگوید....
در این کتابها از زمان آدم ابوالبشر برای شما گفتهام، این کتابها را خیلی قدردانی کنید! هیچ کسی این کار را نکرده است. مردم پیرو علما شدند که فرمود: «علماهما شرار الخلق» کجا دنبال خلق میروید؟ آنهایی هم که از اینجا رفتند، پیرو علما هستند و شرار الخلقاند. شما از اینجا نروید، الحمد لله سخی هستید، سخاوت شما را نجات میدهد. خدا میگوید: «این مالی که به شما دادم، به فکر فقرا باشید، حالا صد تا در دنیا، هزار تا در آخرت به شما میدهم و در عرش هم راهتان میدهم». کجا میروی؟ بدبخت بیچاره! به خدا اعتقاد نداری؟! به چه کسی میخواهی اعتقاد داشته باشی؟! این حرف؛ همه کس فهم و عمومی است. مردم! به شما هشدار میدهم! آن را قبول کنید. وای به حال کسی که هشدار را قبول ندارد! شما از آنها نباشید. این دو، سه شاهی که به متقی میدهید، توقعهایی دارید. توقعی که متقی از شما دارد، این است که پول و صدقاتی که به مردم و فقرا میدهید، اهل بهشت شوید. در دنیا چه خبر است؟ باز هم حرف هست، متقی نمیتواند حرفش را بگوید.
من بهشت و فردوس را نمیخواهم، تو را میخواهم!...
به خدا میگویم: «خدایا! اگر بهشت و فردوس و جنات را به من بدهی، اسم خودت، اسم امیرالمؤمنین (علیه السلام) و زهرای عزیز (علیها السلام) را از من بگیری، به من جفا شده است، تو جفا کن نیستی! من بهشت و فردوس را نمیخواهم، تو را میخواهم!». چه کسی این طور است؟ فقط متقی
به دینم! همهاش میگفتم خدایا! کشته شوم تا حضرت زهرا یک لبخند به من بزند، هیچ چیز دیگری نمیخواهم....
«شبی خواب دیدم که شخصی به دکانم آمد و گفت که امام زمان ظهور کرده است، گفتم کجا؟ گفت: فلان جا. (الان آن زمین کارخانهای به نام ریسباف شده است) فوراً تیشهای برداشتم و پابرهنه دویدم. یادم است که وقتی از سر کوچهمان رد میشدم نگاه به داخل کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. دویدم و خدمت حضرت رسیدم و خیلی مورد عنایت ایشان قرار گرفتم. حضرت دو تا منشی داشت، به یکی از آنها گفت برو به بازاریها بگو بیایند؛ اما آنها نیامدند، از روی کوهها به روی حضرت توپ و تانک سوار کرده بودند. (وقتی زمان شاه توپ به خیابانها آوردند، من قبلاً در اینجا دیده بودم.) گفتم: آقا جان! ما اسلحه نداریم. گفت: فلانی! اینها عمل نمیکند. حضرت یک نگاه به آسمان کرد و از آسمان شمشیر به زمین ریخت. من یکی از آنها را برداشتم و مواظب حضرت بودم. آقا یک صوت حجاز خواند و از در و دیوار و آسمان صدای ایشان میآمد که انسان را مدهوش میکرد. صوت ایشان که تمام شد آنها پشت توپ و تانک رفتند و هر کاری کردند، عمل نکرد. آن وقت از روی کوهها پایین آمدند و تسلیم شدند. من همین طور دور آقا میگشتم و مواظب حضرت بودم. به دینم! همهاش میگفتم خدایا! کشته شوم تا حضرت زهرا یک لبخند به من بزند، هیچ چیز دیگری نمیخواهم.»
آقا امام حسین (علیه السلام) فرمود: «متقی وکیل من است.»...
آقا امام حسین (علیه السلام) فرمود: «متقی وکیل من است.» میخواستند صحن امام حسین (علیه السلام) را تعمیر کنند، امام حسین (علیه السلام) فرمود: «بروید از وکیل من اجازه بگیرید.» پیش من آمدند، به آنها گفتم: تعمیر کنید؛ اما باقی نیاورید. وقتی وکیل امام حسین (علیه السلام) شدی، وکیل تمام خلقت هستی؛ یعنی تمام خلقت را محکوم میکنی، جوابگوی همه هستی. وکیل امام حسین (علیه السلام) کیست؟ فقط متقی است. منبع:
متقی با این حرفهایی که میزند، مانع خوشی غیر امر مردم میشود که به او میگویند حرف نزن!...
متقی با این حرفهایی که میزند، مانع خوشی غیر امر مردم میشود که به او میگویند حرف نزن! مگر متقی مردم را گمراه میکند؟! متقی مردم را هدایت میکند. متقی حقیقت خدا و قرآن را میگوید؛ اما خلق هدایت ظاهری میکند؛ جان من! گناه که هدایت نیست، گناه ضلالت و بدبختی است! الان هم مثل همان زمان است که به پیامبر میگفتند کذاب، ساحر، دیوانه، حرف نزن! اگر دیوانه است؛ پس چرا خدا به او گفته بلغ؟ حالا این مردم به او میگویند مجنون! همان عده امروز به متقی که خدا اعمالش را قبول میکند میگویند حرف نزن! من آخر عمرم است و تا آن جایی که بشود حرفم را میزنم. از خدا میخواهم که در این راه کشته شوم تا حضرت زهرا یک لبخند به من بزند، هیچ چیز دیگری نمیخواهم. به تمام آیات قرآن! یک لبخند زهرا را از بهشت و فردوس و جنات بیشتر میخواهم. خیلی دلم میسوزد؛ یعنی تمام جانم آتش میگیرد که قدر این حرفها را نمیدانید! به دینم قسم! از بین رفتن یکی از این حرفها برایم بدتر از آن است که اگر همه این دنیا برای من باشد و از بین برود! چرا؟ نجات بشر در این حرفهاست! من میخواهم از این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خورهدار است، نجات پیدا کنید. هر کلامی از این حرفها شما را با خدا و پیامبر و با ائمه طاهرین آشنا میکند. بیایید حرف بشنوید. تمام این حرفها نازله خداست، باید اطاعت کنید. حرف ولایت، وحی خداست، به آن استوار باشید. این حرفها، ولایت را در قلب آدم رشد میدهد، آن را یقین کنید. این حرفها اطلاعیه خداست، باید قبول کنید. این حرفها وحی منزل است، بیایید عمل کنید. این حرفها از شعاع امیرالمؤمنین است، بایگانی نکنید. این حرفها القا و افشاست و حقیقت قرآن و اسلام و توحید را حالیتان میکند، دست برندارید. من هیچ کارهام، او به من میگوید که میگویم. پس باید این حرفها را قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید، آن وقت پیش خدا خیلی احترام دارید. زمانی همه این حرفها را از دست میدهید که امر خلق را به امر خدا ترجیح دهید. البته خلقی که حرف از خودش بزند وگرنه سلمان و میثم و شاه عبدالعظیم هم خلق هستند؛ اما از خودشان حرف نمیزنند. آن خلق یعنی بدعتگذار! اگر به حرف او بروید، همه اینها را از دست میدهید.»منبع:
من به عزرائیل گفتم: «می خواهم این جا بمانم تا حاجت برادر مؤمن را برآورده کنم...
من به عزرائیل گفتم: «می خواهم این جا بمانم تا حاجت برادر مؤمن را برآورده کنم؛ تا وقتی کاری از دستم برمیآید در دنیا باشم، درست است آن جا راحت هستم؛ اما در دنیا با صدمههایی که میخورم، راحتتر هستم؛ تا بتوانم حاجت برادر مؤمن را برآورده کنم»؛ اما شما این تشخیص را ندارید؛ به خاطر همین با دنیا میسازید. وقتی دنیا را نخواستی، دوست خدا میشوی، آنوقت ماوراء را میبینی، کار تو انسان سازی میشود. مبادا محبت دنیا داشته باشید! «حب الدنیا رأس کل خطیئه» محبت دنیا از هر گناهی بالاتر است. چرا؟ شما را مبتلا میکند؛ تا میتوانید به زرد و سرخ دنیا نگاه نکنید و محبت آن را در دلتان راه ندهید که گرفتار میشوید. چه کسی این حرفها را میزند؟ فقط متقی. منبع:
امام چشم عالمبین به من داد...
وقتی به مشهد رفتم، به امام رضا گفتم: آقاجان! به من راه بده! ایشان راه داد. امام چشم عالمبین به من داد، عالم را میبینی. وقتی دیدی، کس دیگری را نمیبینی. هر آنچه را که متقی در این دنیا میبیند، آن را که خدا میخواهد انتخاب میکند؛ چون متقی دیگر اختیارش با خودش نیست، با خداست؛ این است متقی! متقی شده خواست خدا! متقی معلوم نیست چند بال دارد، اهل بهشت دو تا بال دارند؛ تا حتی آقا ابوالفضل! بال متقی شماها هستید. من به توسط شما میتوانم پرواز کنم. دو پرش داریم: یک پرش بالی و یک پرش اعتقادی. الآن شما دارید پرش میکنید، شما بال من هستید. اگر شما هدایت شوید، عالمی هدایت شده است. چه کسی شما را هدایت میکند؟ فقط متقی.
شما به جلسه میآیید؛ اما تشخیص ندارید و میروید!...
سگی بود که بچهها او را دنبال میکردند و میزدند، خانه خالهام رفت، من به آنها گفتم بروید و دیگر این کار را نکنید، همه رفتند. پسری بود که نرفت! یکی به او زدم، با مادرش پیش پدرش رفت. پدرش در مدرسه کار میکرد، به او گفت: پسر مشهدی رضا مرا زده است. گفت: کدام پسرش زده است؟ گفت: حسین، گفت: برو! او کار بیخود نمیکند. او مرا شناخت و تشخیص داشت، شما به جلسه میآیید؛ اما تشخیص ندارید و میروید! إنشاءالله خدا به شما تشخیص بدهد که بمانید.
گفتم: خدایا! فکرش را خودت به من بده. گفتم: مهمان توایم ای خدا راهمان بده...
حالا من از خدا چه چیزی بخواهم؟ هر چه فکر کردم چه چیزی بخواهم چیزی به ذهنم نیامد. گفتم: خدایا! فکرش را خودت به من بده. گفتم: مهمان توایم ای خدا راهمان بده توی خانه علی (علیه السلام) و فاطمه جایمان بدهبابا! خدا یادت میدهد. به تو میگوید اینطوری کن، اینطوری حرف بزن، بیا پیش من. اگر تو از خدا و ولایت کمک خواستی، تو را یاری میکنند.
«شبی در عالم رؤیا قیامت را سیر کردم، بیشتر مردم یا کفن نداشتند یا یکی دو تکه داشتند...
«شبی در عالم رؤیا قیامت را سیر کردم، بیشتر مردم یا کفن نداشتند یا یکی دو تکه داشتند. تمام مردم باید از یک جا رد میشدند که به آن پل صراط میگویند، همه نگران بودند و هیجان داشتند. چه روزگارهایی داریم و عین خیالمان هم نیست، ما خیلی پوست کلفتیم! یک روایت داریم اگر بفهمید چه به سرتان میآید خنده به لبتان نمیآید؛ اما دوستان امیرالمؤمنین در قیامت با تمام شلوغیهایش فارغ و سرافرازند. انشاءالله شما همینطور باشید. من یک گوشهای فارغ بودم و نگاه میکردم، نامهام به دستم بود و مانند تیتر روزنامه به آن نوشته بود: «ولایه امیرالمؤمنین علی» . یک سید این طرف پل و یک سید هم آن طرف بود، نامهام را نشانشان دادم، گفتند: باید از این جا هم رد بشوی. در قیامت ائمه همه کاره هستند. (در این دنیا که نگذاشتند آنها امر و باطن کار را افشا کنند، حالا هم نمیگذارند متقی حرفش را بزند. کمی از آن را میگوید. آن موقع هم نمیگذاشتند. البته جلوی امام زمان را نمیتوان گرفت.)
متقی فقط دلش میخواهد مردم را هدایت کند...
امام صادق میفرماید: اگر تشت طلایی بر سر وجیهترین دختر دنیا باشد و از مغرب عالم به مشرق و از مشرق به مغرب برود، هیچ کس نه نگاه به خودش و نه به تشتش میکند! «به تمام آیات قرآن! متقی همین طور است، به هیچ چیزی کار ندارد، فقط دلش میخواهد مردم را هدایت کند.»
میخواهم تمام وجودتان بگوید علی! امام زمان! متقی!...
قرآن میفرماید: «و العاقبه للمتقین» یعنی متقی عاقبت را میبیند، شما باید تفکر داشته باشید؛ تا عاقبت را ببینید. اگر عاقبت را ببینید، این دنیا برای شما زندان است؛ چون خدا جا و مکان شما را در قیامت قرار داده است. میخواهم شما را در مکانی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) برایتان قرار داده است، حاضر کنم؛ یعنی این خانه، آخرت است، میخواهم تمام وجودتان بگوید علی! امام زمان! متقی! «أنا مدینه العلم، علی بابها». تو باید دلت درِ علی باشد، کسی را در آن راه ندهی! تو این قدر در دلت کسی را راه دادهای که دیگر در آن جایی نیست! کوشش کنید دلتان به ولایت وصل باشد، یکی هم به متقی وصل باشد، او وصل به ماوراء، وصل به آسمان و وصل به عرش خداست. من از آمدن شما تعجب نمیکنم، از نرفتنتان تعجب میکنم که چرا نمیروید؟ ماندن خیلی مهم است! مگر خود ولایت شما را نگه دارد. شما متقی را حقبین و حقگو نمیدانید! تمام بدبختیتان این است که تشنه مردم، ریاست، کیاست، تماشا و عزت هستید نه تشنه ولایت! یک نفر خدمت امام صادق (علیه السلام) آمد و گفت: میخواهم خواب شما را ببینم. امام به او فرمود: آب نخور! شب خواب آب دید! ما هم تشنه ولایت نیستیم. منبع:
من به خدا گفتم: «خدایا! اگر مرا به جهنم؛ یا بهشت ببری، تو را دوست دارم...
من به خدا گفتم: «خدایا! اگر مرا به جهنم؛ یا بهشت ببری، تو را دوست دارم». آن وقت دیدم قیامت است، ملکی آمد و به من گفت: باید به جهنم بروی. میدانستم کسی که میتواند کاری برایم بکند، چهارده معصوم (علیهم السلام) هستند. گفتم: شما که پرونده مرا میبینید، اگر ناجور است، پیش حضرت زهرا (علیها السلام) بروم و التماس کنم که واسطه شود و جهنم نروم؛ اما اگر امر است، میروم. گفت: امر است، باید در جهنم بروی! «یا علی» گفتم و در جهنم پریدم. تمام آتش خاموش شد. من وسط جهنم ایستاده بودم، نگاه میکردم و میگفتم: خدایا! شکر که مردم راحت شدند! همه جهنم خاموش شد! مگر آتش، ولایت را میسوزاند؟ من شکر نمیکنم که چرا نسوختم، شکر میکنم که مردم راحت شدند! چه کسی این طور است؟ فقط متقی. منبع:
اگر من بهشت را بخواهم، مثل حیوانی هستم که چیز میخواهد...
به خدا میگویم: «خدایا! اگر میخواهی مرا بسوزانی، یک جهنمی ایجاد کن و مرا در آن ببر! مرا پیش دشمنان امیرالمؤمنین (علیه السلام) و زهرای عزیز (علیها السلام) نبر! میخواهی مرا بسوزانی، جهنمی ایجاد کن و مرا بسوزان! من نمیگویم نسوزان! من که مال خودم نیستم! بدنم هم مال خودم نیست که بگویم بکن یا نکن! من هیچ اختیاری ندارم! مرا در جهنم ببری یا نبری، تو را یک طور میخواهم! بهشت و فردوس به من بدهی؛ یا این که مرا به جهنم ببری، تو را میخواهم، اگر من بهشت را بخواهم، مثل حیوانی هستم که چیز میخواهد!» چه کسی این طور است؟ فقط متقی.
