گفتم: فکر کردی من محض شهوت با تو ازدواج کردم؟ من آمدهام که امر را اطاعت کنم...
زن من حصبه روده گرفت. هر چیزی که میخورد استفراغ میکرد، چیزی هم که نمیخورد، دیگر توان نداشت. دکتر نبود که او را نبرده باشم، تا اینکه او را پیش یک دکتر بردم. دکتر گفت: باید او را ول کنی به درد نمیخورد. این بیچاره همان جا با زانو پیش دکتر زمین خورد. همان جا یقه دکتر را گرفتم و سینه دیوار زدم؛ گفتم: مردک! تو سواد داری؛ اما کمالات نداری. چرا جلوی روی او گفتی؟ وقتی به خانه آمدم، گفت: مرد! دیدی دکترم گفت برو زن بگیر! گفتم: فکر کردی من محض شهوت با تو ازدواج کردم؟ من آمدهام که امر را اطاعت کنم. والله اگر بیفتی، من لقمه دهانت میگذارم، من زنبگیر نیستم.
