Press ESC to close

هوای بچه‌ات را داشته باش...

هوای بچه را داشته‌باش. اگر بچه رفت، ساعت دوازده آمد، بگو تو کجا بودی؟ تو هیچ‌چیز به او نمی‌گویی؟ خب، رفیق‌باز می‌شود. آره، قربانت بروم باید مواظب بچه باشی. بعد از نماز مغرب و عشاء، این سه تا بچه ما خانه می‌آمدند. یک‌شب نمی‌توانستند یک‌جا بروند. خانه دایی، عمو نمی‌گذاشتم بروند. بچه‌هایی که در محله ما خوب و پاک بودند، سه تا بچه من بودند. حالا به شما هم می‌گویم بچه را نُنُر نکن. به او بگو تو کجا بودی؟ این‌را که می‌توانی بگویی، از او می‌ترسی؟ بچه‌هایتان را به‌دست کسی نسپارید. خودتان به امر کسی نروید. خودتان امر خدا را اطاعت کنید، امر امیرالمؤمنین را اطاعت کنید. مواظب بچه‌هایتان باشید. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: وعاظ]

اگر شما این سه تا کار را انجام دهید، رستگار هستید...

یکی این‌که «من» نداشته‌باشید، دیگر این‌که دنبال خلق نروید و یکی هم این‌که سخی باشید. به همه قرآن قسم، اگر شما این سه تا کار را انجام دهید رستگار هستید. روح از بدنتان برود، می‌روید فی الجنه. اصلاً به همه قرآن، اگر شما این سه کار را داشته‌باشید، مارک ولایت به شما زده می‌شود. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: وعاظ]

هوای امام‌زمان را داشته‌باشید...

جانم! هوای امام‌زمان را داشته‌باشید. من دلم می‌خواهد شما در خط امام‌زمان باشید. حرف من این‌است. این حرف‌ها را دارم می‌زنم که در خط امام‌زمان باشید. من هر شب، نماز امام‌زمان را می‌خوانم. نمی‌خواهم به شما بگویم من نماز می‌خوانم. می‌خواهم بگویم شما یک‌شب نماز را بخوان، دو شب بخوان. من به دین یهودی بمیرم اگر بخواهم بگویم نماز می‌خوانم. باور کردید؟ من دارم برای شما می‌گویم، یعنی شما هم در همین کارها بیایید. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: وعاظ]

وقتی امام‌زمان بیاید، تمام ماشینها و طیاره‌ها و اتم و تفنگ و باروت از کار می‌افتند...

وقتی امام‌زمان بیاید، (یک مقداری به‌ من نشان داد)، ماشین از کار می‌افتد. تمام ماشینها و طیاره‌ها و اتم و تفنگ و باروت از کار می‌افتند. وقتی امام‌زمان ظهور می‌کند، این‌ها فلج می‌شوند که امام‌زمان به این‌ها زور می‌شود. امامت حرف دیگری هست، خیال حرف دیگری هست، خواستن حرف دیگری هست؛ اما زمان این‌طوری می‌شود. همه آن‌ها فلج می‌شوند. هفتاد هزار مَلَک از آسمان می‌آیند، تمام دست به شمشیر، وگرنه به امام‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) می‌گویند: برو! وگرنه تو را رجم می‌کنیم! [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: وعاظ]

باید به‌ فکر رجعت باشید، یک‌دفعه دیدید رجعت آمد...

اگر شما بخواهید نروید، همیشه باید یک‌کاری را برای خودتان رزرو کنید. الان برو خواهرت را ببین، مادرت را یک سر بزن، ذکر خدا بکن، نماز بخوان، نماز امام‌زمان بخوان. شما چه روزی نماز امام‌زمان خوانده‌اید؟ الان نصف بیشتر عمرتان رفته‌است. قربانتان بروم، باید به‌ فکر رجعت باشید، یک‌دفعه دیدید رجعت آمد. تو برای امام‌زمان چه‌کار کردی؟ آقا تشریف آوردند، تو چه‌کار کردی؟ نماز امام‌زمان خواندی؟ ذکر خدا گفتی؟ فقیری را دستگیری کردی؟ امری را اطاعت کردی؟ چه‌کار کردی؟ تو باید به‌ فکر رجعت باشی. رجعت یک‌دفعه می‌آید. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: وعاظ]

پیامبر به من گفت: برو توی خاکها، بگو آخرین امضاء شد...

  قربانتان بروم. باید به فکر رجعت باشید. یک دفعه دیدید رجعت آمد. تو برای امام زمان چه کار کردی؟ آقا تشریف آوردند، تو چه کار کردی؟ نماز امام زمان خواندی؟ ذکر خدا گفتی؟ فقیری را دستگیری کردی؟ امری را اطاعت کردی؟ چه کار کردی؟ تو باید به فکر رجعت باشی. رجعت یک دفعه می‌آید. گفتم که پیامبر به من گفت: برو توی خاکها، بگو آخرین امضاء شد. من خیال می‌کردم آمریکا بودم، انگلیس بودم، شوروی بودم. نمی‌دانم در این شهرها و خاکها بودم. فقط در تمام شهرها داد می‌زدم، دوباره می‌رفتم به شهر دیگر. از اینجا تا خیال می‌کردم در آن شهر بودم. مطلب اینطوری می‌شود. وقتی امام زمان بیاید، یک مقداری به من نشان داد. بله، قربانتان بروم، ماشین از کار می‌افتد. تمام ماشینها و طیاره‌ها و اتم و تفنگ و باروت از کار می‌افتند. وقتی امام زمان ظهور می‌کند، اینها فلج می‌شوند که امام زمان به این‌ها زور می‌شود. امامت حرف دیگری هست، خیال حرف دیگری هست، خواستن حرف دیگری هست؛ اما زمان این‌طوری می‌شود. همه آنها فلج می‌شوند. هفتاد هزار ملک از آسمان می‌آیند. تمام دست به شمشیر وگرنه به امام زمان (عج الله فرجه) می‌گویند برو وگرنه تو را رجم می‌کنیم. به امام زمان می‌گویند. فکر رجعت باشید. یک دفعه می‌بینی آقا آمد. من دیدم دیگر، یک دفعه آمد. تا به من گفتند، من مغازه را رها کردم و پابرهنه پالتو را برنداشتم و چرخ هم انگار برنداشتم، دویدم. یک وقت آمدم دیدم آنجا روی کوهها آمده است، به روی ما توپ سوار کردند. من توپ را زمان شاه دیدم؛ ولی آن موقع دیده بودم. همین سان گلوله‌هایش اینجور بود، روبروی آقا سوار کرده بودند. از این آدمهای گنده هم بودند. ما خدمت آقا آمدیم، گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند. رفت، گفت: بازاری‌ها نمی‌آیند. این از بازاری‌ها! من به ایشان گفتم: آقا، اینها توپ روی ما سوار کردند، نه که من از توپ بترسم، من آمدم جانم را فدای تو بکنم. گفت: حسین، توپها در نمی‌رود. پشت توپها رفتند، هر کاری کردند در نرفت. آن‌وقت آقا یک صوت حجاز خواند. صدایش از تمام دنیا می‌آمد. آن وقت اینها دستهایشان را اینطوری کردند و از روی کوهها پایین آمدند که آقا قبولشان بکند. بعد من از خواب بیدار شدم. [پایگاه ولایت حضرت علی و حضرت زهرا: وعاظ]