صفحهٔ اصلی: تفاوت میان نسخهها
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| (یک نسخهٔ میانیِ ایجادشده توسط همین کاربر نشان داده نشد) | |||
| خط ۱۰: | خط ۱۰: | ||
</div> | </div> | ||
--> | --> | ||
{{قاب صفحه اول|عنوان= | {{قاب صفحه اول|عنوان= امامسجاد|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: امامسجاد|بخش=همه}} | ||
{{قاب صفحه اول|عنوان= | {{قاب صفحه اول|عنوان=ورود اهل بیت از کربلا به کوفه و خطبه حضرت زینب|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: ورود اهل بیت از کربلا به کوفه و خطبه حضرت زینب|بخش=همه}} | ||
{{قاب صفحه اول|عنوان=دفن شهدای کربلا|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: دفن شهدای کربلا|بخش=همه}} | |||
| خط ۲۰: | خط ۲۳: | ||
{{قاب صفحه اول|عنوان=آتش زدن خیمههای امام حسین|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: آتش زدن خیمههای امام حسین|بخش=همه}} | {{قاب صفحه اول|عنوان=آتش زدن خیمههای امام حسین|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: آتش زدن خیمههای امام حسین|بخش=همه}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۶ ژوئن ۲۰۲۶، ساعت ۱۳:۴۲
امامسجاد
بعد از شهادت امام حسین (علیهالسلام)، شمر آمد امام سجّاد (علیهالسلام) را بکشد. خولی به او گفت: او دارد میمیرد، شمر! دیگر خونش را به گردن نگیر! او هم نکشت.[۱]
بیایید حرف بشنوید! من از خدا القا خواستم تا افشا کنم. الحمد لله داد. کجا این حرفها گیرتان میآید؟! چه کسی این حرفها را میزند؟! شما که توی کامپیوتر جهانی یا ویدیو یا تلویزیون یا ماهواره نگاه میکنی، بیا توی صحنه کربلا نگاه کن! ببین زینب (علیهاالسلام) چه حالی دارد؟! سکینه (علیهاالسلام) چه حالی دارد؟! امام سجّاد (علیهالسلام) چه حالی دارد؟! آنجا نگاه کن!
نگاه کن به صحنه کربلا چه خبر است؟! امام سجّاد تا آخر عمرش گریه کرد. گوسفندی را میخواستند بکشند، میفرمود: آبش بدهید! چرا پدرم را آب ندادند؟! بچّه یتیم میدید، دست روی سرش میکشید؛ یاد بچّههای کربلا میافتاد. سکینه عزیز را بگو! مگر گریهاش آرام گرفت؟! به حضرت سجّاد گفتند: داری جان خودت را از دست میدهی! (مقدّسها رفتند پیشش) چقدر گریه میکنی؟! گفت: یعقوب پسرش گمشده بود، وحی رسید: پسرت زنده است، آنقدر گریه کرد؛ تا کور شد. من دیدم که سر پدرم را سر نی کردند، شهر به شهر میبردند. این سکینه عزیز (علیهاالسلام) هی بهش گفتند، گفت: خواهرم سر پدرم را دید، سکته کرد و مُرد؛ اما من سر پدرم را دیدم سر نی کردند، هر کجا میرفتیم جلوی ما بود. آیا گریه نکنم؟ گریه میکنم تا بمیرم. سکینه (علیهاالسلام) از دنیا رفت. کجاییم ما؟! عزیزان من! امروز روز عاشوراست، بیایید دست از مقدّسیتان بردارید! متدیّن باشید! کسی را الگو نکنید که پیروش باشید. این کار را عمَر کرد. [۲]
بنّایی بود که از مدینه به شام آمده بود. یک وقت دید دارند شهر را چراغانی میکنند، حساب کرد امروز چه روزی است؟! سؤال کرد و گفت: چه خبر است؟! گفتند: مگر نمیدانی؟! گفت: نه! گفتند: یزید فتح کرده، پسر پیامبر، امام حسین (علیهالسلام) را کشتهاند، اهلبیتش را هم اسیر کردهاند، میخواهند اُسرا را همراه با سرهای شهدا وارد شهر کنند؛ اینکه جلوی قافله است، امام سجّاد (علیهالسلام) است،.
ایشان وقتی این خبر را شنید، با همان دستهای گچی توی صورتش زد و فوراً از پلّهها پایین آمد، امام سجّاد (علیهالسلام) را میشناخت. دید غُلّ و زنجیر گردنش است. سلام کرد، حضرت فرمود: چه کسی هستی؟! از کربلا تا شام کسی به من سلام نکرده! گفت: آقاجان! من از دوستان جدّتان هستم. آقا! کاری دارید؟ چیزی میخواهید؟ حاجتی دارید؟ حضرت فرمود: اگر پولی در اختیارت هست، به این نیزهدارها بده تا این نیزهها را قدری عقبتر ببرند، اینقدر عمّهام [و] سکینه به این سرها نگاه نکند. [۳]
بعضی افراد حرفهایی میزنند که خیلی ناراحت کننده است! میگویند امام فرمود: غُلّ و زنجیر به گردنم فرو رفته، یک دستمالی به من بدهید که زیر آن بگذارم! آقایی که به اصطلاح درس خواندهای! درس ولایت نخواندهای! درس کمال ولایت نخواندهای! معلوم میشود که امام را نشناختهای! وقتی آن شخص خدمت امام سجّاد (علیهالسلام) آمد و گفت: الحمد لله که خدا شما را اسیر زنجیر کرد! امام فرمود: زنجیر اسیر من است! یک نگاه کرد، همه دانههای زنجیر از هم جدا شد و به زمین افتاد. همه اینها ناراحت شدند و وحشت کردند، پیش امام دویدند و التماس کردند که آقاجان! قربانت برویم، ما باید شما را با زنجیر پیش خلیفه مسلمین، یزید بن معاویه ببریم. حضرت یک نگاه کرد، تمام دانههای زنجیر مثل اینکه روح پیدا کنند، همه کنار هم آمدند و بر گردن امام قرار گرفتند. [۴]
حضرت سجاد (علیهالسلام) در ظاهر قدری ضعیف بود. حالا همه از اعیان و اشراف به نماز جماعت رفتند، یزید هم میخواست عظمت خودش را نشان اهلبیت بدهد که من هم مقامی دارم و بگوید که ای امام سجّاد! اگر تو مرا قبول نداری، مردم مرا قبول دارند که پشت سرم نماز میخوانند. حالا حضرت را به نماز جماعت برد، قدری زودتر رفتند. خطیبی بالای منبر بود، داشت مدح و ثنای ابوسفیان و معاویه را میکرد. یک دفعه حضرت سجّاد (علیهالسلام) فرمود: ای خطیب! خاموش باش! تو کسی هستی که خدا و رسول (صلیاللهعلیهوآله) را از برای خلق به غضب آوردی! چرا تعریف و تمجید یزید را میکنی؟! عزیزان من! این است که میگویم دنبال خلق نروید و خلق را تأیید نکنید، هر کسیکه میخواهد باشد! ولایتِ خلق را تأیید کنید. [۵]
امام سجّاد (علیهالسلام) فرمود: من بروم بالای چوبها؟ امام باید بگوید منبر، چرا گفت چوبها؟! منبری که روی آن حرف امام حسین (علیهالسلام) نباشد و حرف خلق باشد، چوب است. معاویه پسر یزید گفت: بابا! بگذار بالا برود و ببینیم چه میگوید؟! انگار «نستجیرُ بالله» کسری دارد! ببین یزید چقدر حالیاش است! گفت: بابا! تو اینها را نشناختهای، نگاه به فرسودگیاش نکن، علم به اینها تزریق شده و در کالبد بدنشان است؛ نه اینکه بخوانند، خدای تبارک و تعالی علم را به اینها نوشانیده؛ یعنی چشیدهاند، خوردهاند و آشامیدهاند، سر اندر پایشان سخن است، نگاه به مریضیاش نکن. اگر بالا برود، آبروی ما را میریزد. معاویه گفت: من از تو خواهش میکنم، بگذار بالا برود و صحبت کند. [۶]
حالا که حضرت بالای منبر رفت، خطبه غَرّایی خواند. اوّل حمد و ستایش خدا را کرد و رضایت او را به جا آورد، بعد خودش را معرّفی کرد و فرمود: منم مکّه و مِنا! منم زمزم و صفا! منم حِجر اسماعیل! منم فرزند پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و حجّت خدا! سپس فرمود: ماییم آلمحمّد (صلیاللهعلیهوآله)! جدّم رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) کسی است که به دو قبله نماز خوانده! یک دفعه رُو به یزید کرد و گفت: یزید! این محمّد (صلیاللهعلیهوآله) جدّ من است یا جدّ تو؟! اگر بگویی جدّ من است که دروغ گفتهای، جدّ تو ابوسفیان است، تو پسر معاویه هستی؛ محمّد (صلیاللهعلیهوآله) جدّ من است! اگر تو خلیفه مسلمین هستی، باید امر رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) را اطاعت کنی! چرا فرزندانش را اسیر کردهای؟! اینها دختران پیامبرند. تو زنان خودت را پشت پرده گذاشتهای؛ اما حرم رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) را در بین مردم آوردهای!
امام بنا کرد تندی کردن و یزید فلج شد! یک دفعه گفت: اگر الآن رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) در ظاهر بود، جواب او را چه میدادی که با فرزندانش اینکارها را کردی؟! یک دفعه انفجار شد، مردم در کوچه و بازار شام میدویدند، گریه میکردند و میگفتند: بیایید ببینید اینکه یزید میگفت اینها خارجی هستند، اینها فرزندان پیامبرند!
وقتی امام این حرفها را زد، یزید گفت مؤذّن! اذان بگو. میخواست شلوغ کند و نگذارد امام حرفش را بزند! تا مؤذّن گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله»، امام سجّاد (علیهالسلام) فرمود: گوشت و پوست ما به یگانگی خدا شهادت میدهد. تا گفت: «أشهد أنّ محمّداً رسول الله (صلیاللهعلیهوآله)» یکدفعه امام فرمود: محمّد (صلیاللهعلیهوآله) جدّ من است. چرا فرزندانش را کُشتی و اسیر کردی؟! امام سجّاد (علیهالسلام) یزید را رسوا کرد. حالا همان حرفی که امام حسین (علیهالسلام) گفت باید پرچم یزید و معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان علی (علیهالسلام) را نصب کنی، دارد آشکار میشود، خلاصه یزید بیچاره شد. [۷]
وقتی یزید دید الآن ممکن است که همه بازار و خیابان ببندند و مردم انفجار کنند، همانجا بلند شد و گفت: من نگفتم که پدر شما را بکُشند، خدا ابنسعد و ابنزیاد را لعنت کند! من گفتم که حسین بیاید و با هم صلح کنیم، مملکت را اداره کنیم و اسلام دو دُرقهای نشود [یعنی تفرقه بین ما نیفتد]. آخَر منافق تا بتواند میخواهد جلو برود، وقتی نمیتواند پرده دیگری را نشان میدهد! بهخاطر همین قرآن میگوید ««إنّ المنافقین أشدّ مِن العذاب [فی الدّرک الأسفل من النّار]»»[۸] منافق یعنی دو رُو، ریاکار. دو چیز حکومت یزید را زیر و رو کرد: یکی خطبه حضرت زینب (علیهاالسلام) و یکی هم منبر حضرت سجّاد (علیهالسلام). یزید بیچاره شد! وقتی دید بیچارگیاش بیشتر رسوا میشود؛ اشاره کرد که اهلبیت را به کاخش ببرند. [۹]
اگر امام سجّاد (علیهالسلام) در خطبهاش فرمود: «منم منا، منم صفا، منم مروه؛ ماییم مروه، ماییم صفا»؛ چون امام حسین (علیهالسلام) را محض صفا و مروه شهید کردند. شریح قاضی گفت: کسیکه هشتم ذیالحجّه از مکّه بیرون بیاید، خونش هدر است. امام سجّاد (علیهالسلام) دارد این را به یزید میگوید، اینکه عمومی نیست. این خصوصی است، در مجلس یزید باید بگوید، نه اینکه در همهجا بگویی، جلوی دهانت را بگیر! مگر علی (علیهالسلام) منا و مکّه، یک مشت خاک است، من رفتهام. مگر خانه خدا چیست؟ یک خُرده سنگ است. تو مدّاح! توجّه داشته باش! تا مدّاح پولی است، تا نظرش پولی است، ولایت را نمیفهمد، مثل عمروعاص ولایتفروش است، حرففروش است. مگر وجه خدا مصداق دارد؟ آقای مدّاحها! مگر وجه خدا، مصداق دارد؟ مگر مقصد خدا مصداق دارد؟
مصداق ولایت انبیاء هم نیستند، مگر خود پیامبر (صلیاللهعلیهوآله). انبیاء هم مصداق ولایت نیستند، مصداق ندارد؛ چونکه علیجان! تو ذات خدایی، مصداق نداری؛ چونکه علیجان! تو مقصد خدایی، مصداق نداری. [۱۰]
صفاتالله حضرتسجاد[۱۱]
امام صفات خداست؛ اما یاد ما میدهد. بعد از واقعه عاشورا، مختار بنا شد که قاتلین امام حسین (علیهالسلام) را بگیرد و به قتل برساند. یک نفر از لشکر ابنزیاد بود که به همسرش گفت: ای زن! من چه کار کنم؟! مُختار بالأخره مرا میکُشد؟! زنش گفت: ای مرد! آخَر تو چیزی باقی نگذاشتهای! تو که آنجا در جنگ صفّین کمکِ معاویه بودی! حالا هم که در قتل امام حسین (علیهالسلام) شرکت کردی! گفت: من به مدینه، پیش حضرت سجّاد (علیهالسلام) میروم. زنش گفت: واقعاً آنجا میروی؟! گفت: آره! تو اینها را نشناختهای. ببین، عزیز من! این همه که من دارم داد میزنم و میگویم شناخت به غیر از عمل است، این شخص شناخت دارد، عمل ندارد، توفیق عمل ندارد! از خدا هم شناخت و هم توفیق عمل بخواهید.
حالا این شخص ریشهایش را تراشید و گذاشت موهایش بلند شد و یک چَپیه هم سرش کرد و به نام زن از کوفه خارج شد. زنها هم که آزاد بودند؛ چونکه مُختار دروازهها را بسته بود. خدمت حضرت سجّاد (علیهالسلام) آمد و گفت: آقا! شما میدانی که من در جنگ صفّین، کمکِ معاویه بودم، به قتل پدرتان هم شرکت کردم، پناه به شما آوردهام، حضرت فوراً یک نفر را صدا زد و دستور داد که خانهای برایش خرید یا اجاره کرد، خرجیاش را هم معلوم کرد و به او داد؛ اما گفت: فلانی! از اینجا برو! جلوی من نیا! وقتی تو را میبینم، یاد پدرم میافتم.
بعد از چند وقت مُختار توجّه کرد و سه، چهار نفر از این افراد خیلی داش و قُلدر را به مدینه فرستاد و گفت: اوّل خدمت حضرت سجّاد (علیهالسلام) بروید و این ملعون را بیاورید! وقتی آنها خدمت حضرت رفتند، امام فرمود: سلام مرا خدمت مُختار برسانید و به او بگویید این پناه به من آورده، آنها برگشتند؛ تا اینکه خودش خود به خود مُرد.
رفقای عزیز! بیایید پناه به امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاورید! گناهان خودتان را اینقدر بزرگ نکنید! نادانیِ ما این است که گناه را از خدا و امام بالاتر میدانیم! چرا اینطوری هستیم؟! گناه در مقابل قدرت خدا چیزی نیست! مگر خدا نمیگوید اگر گناه إنس و جنّ را بکنی، یک لکّه اشک برای امام حسین (علیهالسلام) بریزی، تو را میآمرزم؟! عزیزان من! به این حرفها توجّه کنید! گناه در مقابل امام زمان (عجلاللهفرجه) بزرگ است؛ اما امام بزرگتر است، عفو خدا بزرگتر است! [۱۲]
بیایید از دنیا فارغ شوید! قدری از هوا و هوستان کم کنید! یقین کنید که این حرفها درست است، تفکّر داشته باشید و شب که میشود قدری کنار بروید و گریه کنید که امام زمان! دست ما را بگیر! آقاجان! ما اشتباهکاریم، آقاجان! ما متوجّه نیستیم، دست ما را بگیر! امام زمان (عجلاللهفرجه) أولی بالتّصرف است. میدانید أولی بالتّصرف چیست؟ یعنی تصرف به تمام گلبولهای خون شما میکند. ائمه (علیهمالسلام) اختیاردار هستند؛ چرا آنها را بیقدرت میدانید؟! باباجانِ من! آخَر شما که تا ساعت دوازده شب پای تلویزیون هستید، دیگر حال بیتوته با خدا ندارید، دیگر برای شما مغز و چشمی نگذاشته که بیتوته کنید!
یک روایت بگویم که از من قبول کنید: آقا امام زین العابدین، سید السّاجدین (علیهالسلام) وقتیکه از کربلا برمیگشت، بعضی از مردم با حقارت به حضرت نگاه میکردند، آخَر امام صدمه خورده، پدر و برادرانش را کشتهاند، خودش، عمّهاش زینب کبری (علیهاالسلام) و اهلبیتش را اسیر کردهاند و چهل منزل بردهاند، زنجیر به گردنش است، ناراحت شده، فرسوده شده. حضرت منبر رفت و فرمود: خدای تبارک و تعالی به طوری به ما قدرت داده که میتوانیم زنی را مرد و مردی را زن کنیم. یک نفر منافق از توی جمعیّت که عناد داشت، گفت: یکباره بگو که من خدا هستم. امام فرمود: ای زن! بلند شو از توی مردها برو بیرون! آن شخص بلند شد و رفت، نگاهی به خودش کرد، دید زن شده است.
روایت داریم که ایشان میل به شوهر پیدا کرد و خدا دو، سه تا بچّه هم به او داد! یعنی خدا دید که این شخص نمیتواند قبول کند، باید اینجوری بشود. مگر میشود که با ولایت وَرافتاد [مبارزه کرد]؟! سیلی به تو میزند و آبرویت را هم میبرد! آرام باش! جوان عزیز! به شما میگویم این قدرتی که داری، چه کسی به تو داده؟! آن را صرف قدرت کن! مگر امام سجّاد (علیهالسلام) قدرة الله نیست؟! قدرت همه عالم در قبضه قدرتش است؛ اما مرتّب میگوید «أنا عبدُ الذلیل» ایخدا! من در مقابل تو عبد ذلیل هستم. یقین دارد که خدا این قدرت را به او داده است. [۱۳]
ورود اهل بیت از کربلا به کوفه و خطبه حضرت زینب
حالا اهلبیت را حرکت دادند؛ تا اینکه به دروازه کوفه رسیدند. اینها را دمِ دروازه معطّل نگهداشتند، تا شهر را چراغانی کنند. همه مردم با بچّههایشان که در گهوارههای طلا آنها را گذاشته بودند، بیرون آمده بودند و منتظر بودند که به گمان خودشان قافله کفّار را ببینند، نه قافله ولایت را!
وقتی حضرت زینب (علیهاالسلام) را وارد کردند، دید دارند نی میزنند و مردم هم کفّ میزنند و میخوانند. کوفیان از اوّل ذاتشان خراب بود، کوفه محل حکومت آقا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بود، چند سال زینب (علیهاالسلام) در اینجا مَلَکه بوده. بعد از شهادت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) کوفیان او را بیرون کردند! حالا با اسیری وارد شده است.
امام حسین (علیهالسلام) به حضرت زینب (علیهاالسلام) فرمود: خواهرجان! تا اینجا وعده من با خدا بود، از این به بعد با توست، باید در کوفه و شام خطبه بخوانی! پرچم یزید و معاویه را بِکَنی و پرچم پدرمان علی (علیهالسلام) را نصب کنی! زینب (علیهاالسلام) میخواهد یک دینِ رفتهای را که خلق برده، برگرداند، اینکه گفتهاند حسین (علیهالسلام) کافر و خارجی است، میخواهد مسلمانیِ حسین (علیهالسلام) را در خلقت اعلام کند و لعنت را از روی پدرش بردارد؛ زینب (علیهاالسلام) هم دارد «هل مِن ناصر» میگوید و به امر برادرش، امام زمانش خطبهای غَرّاء میخوانَد. میخواهد شیعهها بمانند و بنیامیّه را رسوا کند؛ همینطور که رسوا کرد. یزید میخواست خفهکُشی کند؛ اما آن بلاغتِ خطبه حضرت زینب (علیهاالسلام) او را رسوا کرد.
ابتدا خودش را معرّفی کرد و فرمود: ما فرزندان پیامبریم، حسینِ ما پسر پیامبر بوده، من دختر علی (علیهالسلام)، وصیّ پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) هستم، شما که میگویید ما پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) را دوست داریم، ما ذَوِی القُربای [اهلبیت] پیامبریم. حالا که یک اندازهای خودش را معرّفی کرد، مردم نان و خرما آوردند، حضرت زینب (علیهاالسلام) آنها را پرت کرد و گفت: صدقه به ما حرام است! به شما اشتباه گفتهاند! ما اُسرای آلمحمّدیم!
به ابنزیاد خبر دادند که اگر زینب خطبهاش را طولانی کند، تمام مردم شورش میکنند، خودِ علی دارد حرف میزند. گفت: نَقاره بزنید! قال و قول کنید که صدای زینب (علیهاالسلام) به مردم نرسد. اینها تا آمدند قار و نی بزنند و شلوغ کنند، حضرت زینب (علیهاالسلام) گفت: «اُسکُتوا!» خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند! گفت: شتر دیگر نتوانست پایش را حرکت بدهد، زنگها هم کَر شد [دیگر صدا نکردند]؛ چونکه حضرت زینب (علیهاالسلام) تصرّف کرد؛ تمام نَفَسها در سینه مردم شکست، جنبش و حرکت نمیتوانستند بکنند، همه گریه میکردند؛ تاحتّی آنهایی که قبلش سنگ پرتاب کرده بودند، گریه میکردند. زینب (علیهاالسلام) به اهل کوفه نفرین کرد و گفت: خدا چشمتان را گریان کند! چه کسی برادرم را کشت؟! مردان شما کشتند! مردان شما جوانان ما و حسین مرا کشتند! مردان شما برادرم ابوالفضل (علیهالسلام) را کشتند! حالا گهوارههای زر و طلا آوردید و به تماشای ما آمدهاید!
مرد و زن همه گریه میکردند، دوباره خبر به ابنزیاد دادند، اگر خطبه زینب تمام شود، تمام مردم تظاهر و شورش میکنند، تمام دارند ضجّه میزنند! دستور داد که سرِ حسین را جلوی زینب ببرید! خیلی به برادرش محبّت دارد! هیچ چیزی نیست که او را تکان بدهد، کاری نمیشود کرد. وقتی سر را جلوی محمل حضرت زینب (علیهاالسلام) آوردند، یک دفعه توجّه کرد و خطبهاش کوتاه شد. حالا این کاری که کرد، نسبت به خطبهاش عصاره است. اهل کوفه یزید را امام و خلیفه میدانستند، حضرت زینب (علیهاالسلام) میخواست حالیشان کند که به چه کسی امام و پیشوا میگویید؟! امام که مُرده و زنده ندارد. خیال نکنید که برادرم را کشتید! مگر میشود امام را کشت؟! اصلاً خطبهاش را که قطع کرد، دید این کار عصاره خطبهاش است؛ یک نگاه کرد و گفت: حسینجان! برادر!
| تو که با ما مهربان بودی | چرا در خانه خولی تو مهمانی رفتی؟ | |
| کی به جراحات سرِ تو پاشیده خاکستر؟ | مگر اینجور داروی دوا باشد؟ |
ببین چقدر زینب (علیهاالسلام) حسین شناس است! میداند که حسین (علیهالسلام) مُرده نیست! قدری که با سر برادرش حرف زد، گفت: برادرجان! با من حرف بزن! اگر با من حرف نمیزنی، با این طفل صغیر حرف بزن! سکینه دارد دلش آب میشود. امام جوری حرف زد که هم جواب سکینه را داد و هم جواب خواهرش را. گفت: ««أم حَسِبت أنّ أصحابالکهف و الرّقیم کانوا مِن آیاتنا عجباً.»»[۱۴] زینبجان! در تمام قرآن، مانند اصحاب کهف و رقیم عجیب نیست؛ اما کار من عجیبتر است: آنها در غار رفتند تا دینشان را حفظ کنند؛ اما چه کسانی پسر پیامبرشان را کشتند و سرش را به نی زدند و شهر به شهر بردند؟! مسلمانها! نمازخوانها! اصحاب جدّم پیامبر (صلیاللهعلیهوآله)!
یکوقت ابنزیاد دید اوضاع بدتر شد، گفت اُسرا را رُو به شام حرکت دهید! همه سوار بر شتر به طرف شام حرکت کردند. حالا زینب (علیهاالسلام) همینطور با سرِ امام حسین (علیهالسلام) نجوا میکرد. [۱۵] تا اینکه به دروازه شام رسیدند. یک دروازهای بود به نام ساعات که تمام اشراف شهر و مردم از آن وارد میشدند، مخصوص از این دروازه بردند که به اصطلاح یزید در ظاهر نصرتی پیدا کردنده، خلیفه فتح کرده؛ با اینکه حضرت سجّاد (علیهالسلام) به آنها فرمود ما را از این دروازه نبرید!
خدایا! به حق آقا امام حسین، ما را بیامرز! به حق حضرت زینب، زنان ما را حفظ کن! از شرّ حوادث حفظ کن! از شرّ تجدّد حفظ کن!
خدایا! این خانمهای آقایان را با حضرت زینب (علیهاالسلام) محشور کن!
خدایا! آن محبّت شادان زینب (علیهاالسلام) در قلب این خانمها تصرّف کند. من ممنون خانمهای شما هستم که یا دیر و زود خانه میروید، جلوگیری نمیکنند. امیدوارم که خدای تبارک و تعالی اجر عظیم به این خانمها بدهد!
خدایا! آقایانی که خودشان را فدای این مجلس امام حسین (علیهالسلام) کردند، یا امیرالمؤمنین! خودت گفتی من صفات الله را پاسخ میدهم، [به آنها پاسخ بده!] [۱۶]
دفن شهدای کربلا
رفقای عزیز! جسم علیین امام حسین (علیهالسلام) زیر سُم اسب رفت؛ تا شقاوت لشکر ابنزیاد را معلوم کند. [۱۷] سه روز جسم علیین شهداء روی زمین کربلا بود، اینقدر این شیرها آمدند جسم علیین امام حسین (علیهالسلام) را حفاظت کردند، روایت داریم: همینطور غُرّش میکردند، دور امام حسین (علیهالسلام) میگشتند و گریه میکردند. چرا؟ گفتند مبادا جسارت به جسم علیین امام حسین (علیهالسلام) بشود؛ اما مسلمانها امام را کشتند، سرش را بالای نی کردند! آن را پیش یزید میبرند؛ تا جایزه بگیرند!
تا اینکه بنیاسد آمدند و خواستند شهدا را به اصطلاح دفن کنند. یک دفعه دیدند سواری پیدا شد، ترسیدند. دیدند امام سجّاد (علیهالسلام) است، به آنها فرمود: من خوب اینها را میشناسم، به امر حضرت، حبیب بن مظاهر را دفن کردند. پایین پای امام حسین (علیهالسلام) همه شهداء هستند؛ اما حضرت فرمود: حصیری بیاورید! آقا امام حسین (علیهالسلام) را روی حصیر گذاشتند و آن را روی همان قبری که به اصطلاح هست؛ قرار دادند. آنجا قبر نیست، امام حسین (علیهالسلام) که در خاک دنیا نیست؛ سردابهای است از علیین که حائر است و نمیتوانند آنرا خراب کنند.
حبیب بن مظاهر هم که میبینید اینجا دفن شده است، بعضی وقتها دوستیها دو بُعدی است؛ یک عدّهای از لشکر یزید بن معاویه، حبیب را میخواستند، حالا وقتی کشته شد، او را اینجا دفن کردند. خدای تبارک و تعالی در باطن میخواهد که مردم زیارتش کنند. [۱۸]
اینکه حُرّ آنطرفتر دفن شده است؛ برای این است که آنها خیلی با او قوم و خویشی داشتند، او را بردند یک فرسخی از حرم امام حسین (علیهالسلام) به خاک سپردند. حالا ببین خدا چطور پیشبینی کرده، اینها نظرشان این بود که بعد از شهادت امام حسین (علیهالسلام) و اصحابش، جسم علیین آنها را زیر سُم اسب کنند، میخواستند بدن حُرّ زیر سُم اسب نرود؛ وقتی آنجا را کَندند، دیدند سردابهای است، حُرّ را آنجا دفن کردند. [۱۹]
عزیزان من! اینها را خلق حساب نکنید! عمَر اینها را خلق حساب کرد. اینها نور خدا هستند، ببین زمانیکه شما قدری با ائمه طاهرین (علیهمالسلام) آشنا شوید، خاک هم شما را احترام میکند. چرا حُرّ را احترام کرد؟ بدنش خاک نمیشود، بدنش مثل ائمه طاهرین (علیهمالسلام) است، این جسم علیین آنهاست؛ وگرنه ائمه طاهرین (علیهمالسلام) روح خدا هستند. [۲۰]
بعد از شهادت امام حسین
حالا رفقای عزیز! زینب (علیهاالسلام) همه شهداء دورش هستند، حالا نزدیک ظهر، یک قدری که آفتاب بالا میآید، تمام شهداء جلوی زینب (علیهاالسلام) هستند. این زینب (علیهاالسلام) است که این همه عزیز است! امام حسین (علیهالسلام) همه شهداء را به خیمه برد؛ چون میدانست که لشکر ابنزیاد میآیند و اسب تازانی میکنند، میخواست اینها زیر سُم سُتوران نروند. [۲۱]
دیشب داشتم با خودم همین روضه را میخواندم. بعضی آخوندها دهانشان پُر از آتش بشود! حرفهای ناجوری میزنند. چه کسی میتواند به سکینه (علیهاالسلام) نگاه کند؟ چه کسی میتواند به زینب (علیهاالسلام) نگاه کند؟ درود خدا به علمایی که معرفت ولایی داشتند، آن ولایت را آوردند. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند! هفده، هجده سال ما پیش ایشان بودیم. گفت: وقتی امام حسین (علیهالسلام) شهید شد، خدا به قدر صدها خورشید به این زنها شعاع داد، اصلاً نمیتوانستند به آنها نگاه کنند.
حالا میخواهند آنها را سوار کنند، نمیتوانند. پیش حضرت سجّاد (علیهالسلام) آمدند و گفتند: ما از طرف عبیدالله بن زیاد آمدیم، باید اینها را به اسیری ببریم. شترها را حاضر کردیم، همه حاضرند. ما اینها را از دور میبینیم، وقتی نزدیکشان میرویم، پیدا نیستند؛ انگار یک پردهای جلوی اینها کشیده میشود. امام سجّاد (علیهالسلام) فرمود: بروید کنار! من به عمّهام میگویم اینها را سوار کند. همه کنار رفتند، حضرت همه را سوار کرد؛ اما رقیّه و سکینه (علیهماالسلام) را در مَحمل خودش گذاشت، حضرت زینب (علیهاالسلام) دید اینها نسبتاً بچّهاند.
حالا وقتی میخواهد حرکت کند، یک حرفی زد، رُو کرد به نهر علقمه و گفت: برادر! عباس! هر وقت میخواستم سوار شتر شوم، زانویت را خم میکردی، دست مرا میگرفتی؛ پایم را روی زانویت میگذاشتم و سوار شتر میشدم. عباسجان! خداحافظ!
یک خداحافظی هم با برادرش امام حسین (علیهالسلام) کرد و گفت:
| چون چاره نیست میگذارمت | ای پارهپارهتن! به خدا میسپارمت |
هرگز غم تو از دل خواهر بیرون نمیرود. دیشب گفتم: زینبجان! این حرف تو یک قدری اشتباه است، این حرفت یک قدری خصوصی است. حرف، عمومی است، مگر ممکن است شیعه، حبّ امام حسین (علیهالسلام) از دلش بیرون برود؟! باید بگویی برادر! حبّ تو از دل دوستانت بیرون نمیرود. دلی که حسین (علیهالسلام) توی آن نباشد، ظلمت است. چرا؟ امام حسین (علیهالسلام) فرمود: قبر من در دل دوستانم است. [۲۲]
ارجاعات
آتش زدن خیمههای امام حسین
وقتی امامحسین (علیهالسلام) را شهید کردند، کاش به اهلبیت احترام کردهبودند! خدا لعنت کند عمر سعد را که دستور داد: خیمهها را آتش بزنید! ببین چقدر خبیث است! رفقایعزیز! اینقدر دلم برای این بچّهها میسوزد! آتش میگیرد! آخَر این بچّهها چهکار کنند؟! اینها مقصدشان اینبود که اگر امامباقر (علیهالسلام) و امامسجاد (علیهالسلام) در ظاهر میسوختند، امامحسین (علیهالسلام) هم که شهید شده، دیگر کسی باقی نمیماند. ببین حضرتزینب (علیهاالسلام) چقدر ادب دارد! بیخود نیست که امام زمان (عجلاللهفرجه) میگوید عمهجان! برایت گریه میکنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه میکنم. حضرتزینب (علیهاالسلام) چقدر آمادگی از برای امر خدا و امر حجّتخدا دارد! امامسجاد (علیهالسلام) را خیلی دوست میداشت؛ تا حالا به او میگفت پسر برادر! عزیز برادر! اما الآن سَبکش عوض شد! گفت: یا «حجّةَالله فی أرضِه یا فی خَلقِه!» ای حجّتخدا! خیمهها را آتش زدند، آیا ما باید بسوزیم؟! زینب (علیهاالسلام) حاضر است که بسوزد؛ یعنی اینقدر در راه برادرش آمادگی دارد و میخواهد امر را اطاعت کند! گفت: امّالسلمه حرفها را بهمن زده، شاید خجالت کشیده که اینرا بگوید، آیا ما باید بسوزیم؟! حضرتسجاد (علیهالسلام) فرمود: عمّهجان! «عَلیکُنّ بالفرار»: به بچّهها بگو فرار کنند! تمام این بچّهها سر به بیابان گذاشتند.
چیزی که بود گوشه خیمه حضرتسجاد (علیهالسلام) آتش گرفت، حضرتزینب (علیهاالسلام) مرتّب در این خیمه رفت و آمد میکرد، یکنفر به او گفت: ای زن! مگر آتش را نمیبینی؟! این معنیاش ایننیست که بعضیها میگویند زینب (علیهاالسلام) اینطور جواب داد:
| از آن ترسم که آتش برفروزد | میان خیمه بیمارم بسوزد |
نه! زینب گفت:
| از آن ترسم که آتش برفروزد | میان خیمه بیمارم بگیرد |
ممکن بود لباس آقا میسوخت؛ نه اینکه امام بسوزد، موی امام هم نمیسوزد. حالا شب که شد، زینب (علیهاالسلام) یک خیمه نیمهسوختهای درست کرد. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند! گفت: بچّهها دور یک تیغ که مثل خار مغیلان بود رفتند. زینب (علیهاالسلام) نصف شب همه بچّهها را جمع کرد، تا دخترکها میرسند؛ میگویند: عمّهجان! چادر از سرمان بردند. ببین نمیگویند گرسنهمان است! تشنهمان است! پدرم مُرده است. اینقدر این بچّهها زهرای عزیز (علیهاالسلام) را میخواستند، اوّل گفتند: عمّهجان! مَعجر از سرمان بردند، یک مَعجری روی سر ما بینداز! این بچّه کوچولوها نه زینب (علیهاالسلام). غلط میکند آن کسیکه میگوید: زینب (علیهاالسلام) را معجر از سرش کشیدند. چه کسی جرأت داشت معجر از روی سر زینب (علیهاالسلام) بردارد. [۲۳]
حالا دختری دامنش آتشگرفته و میدود. یکنفر دنبالش دوید، تا اینکه به او رسید، آن دختر گفت: آیا قرآن خواندهای؟! گفت: هان! مقصدت چیست؟! گفت: من یتیم هستم. گفت: دخترجان! میخواهم دامنت را خاموش کنم. وقتی دامنش را خاموش کرد و این دختر محبّت دید، به او گفت: راه نجف از کدام طرف است؟ گفت: عزیز من! چهکار داری؟ گفت: میخواهم پدرم علی (علیهالسلام) را خبر کنم، او که مُرده نیست.
حرف این دختر مبنا دارد، میگوید شما که اینکارها را میکنید، دست از ولایت برداشتهاید، من بروم پدرم علی (علیهالسلام) را خبر کنم. پدرجان! بیا ما را کمک کن! تو که جلوی جنازهات را گرفتی و با امامحسن (علیهالسلام) و امامحسین (علیهالسلام) حرف زدی، بیا ما را کمک کن! علیجان! بیا ببین با ما چهکار کردند؟! حسینت را کشتند! ما را هم در به در کردند. خدا لعنت کند عمر را که جلسه بنیساعده درست کرد! تمام این وقایع از جلسه بنیساعده بهوجود آمد. [۲۴]
ارجاعات
دهه محرم
یکی دو سه روز به ماه محرّم کار داریم. رفقای عزیز! من دلم میخواهد یک بهرهای از دهه محرّم یا ماه محرّم ببریم، نه بهرهای که تا حالا به ما نگفتهاند یا ما تا حالا نفهمیدهایم؛ چون کسیکه حرف ولایت میزند، باید ولایت در قلبش خطور کند. اگر خطور نکند و یک ولایت خیالی باشد، مبنای قرآن و مبنای امام را نمیداند. مبنای امام و مبنای قرآن یکی است. بیشتر ما، دهه محرّم که میشود سیاه میپوشیم. به اصطلاح، خودمان را شبیه عزادار میکنیم و گریه میکنیم، زنجیر میزنیم و سینه میزنیم. خب، همه اینها درستاست؛ اما برای چه کسی زنجیر و سینه میزنی؟ برای امام حسین (علیهالسلام)؟! آیا ما امام حسین (علیهالسلام) را شناختیم یا نه؟ امروز، برای امام حسین (علیهالسلام) سینه میزنیم، پس فردا، برای کسی دیگر میزنیم. امروز، برای امام حسین (علیهالسلام) گریه میکنیم، پس فردا برای یکی دیگر گریه میکنیم. هیچ فرقی نمیکند؛ یعنی مغز ما کشش ولایت ندارد. پدرمان اینجور میکرده، ما هم میکنیم. آن خانم، مادرش گریه میکرده، دائم به سینهاش میزده، او هم میزند. من دلم میخواهد که رفقای عزیز، یک اندازهای گوش بدهند و تفکّر داشتهباشند.
این نوحهخوانها، روضهخوانها، وقتی محرّم میآید، خوشحال هستند. روضهخوانها از غنیمتجمعکنهای کربلا هستند. یک منبری پیش من آمده، من دیدم دارد میرقصد. به من میگوید: حاج حسین! فلانجا اینقدر پول گرفتم، فلانجا آنقدر گرفتم. داشت میرقصید، غنیمتجمعکن است. اوّلمحرّم که میشود، (ما نمیگوییم این عیب دارد) مردم سیاه میپوشند و سینه میزنند و زنجیر میزنند. همه اینها درستاست؛ اما ما باید امام حسین (علیهالسلام) را بشناسیم و ببینیم امام حسین (علیهالسلام) برای چه کربلا آمدهاست؟ [۲۵]
| محرّم آمد و ماهم عزا شد | حسینم وارد کربوبلا شد |
این دهه محرّم، مصیبت، مثل ولایت بر قلب دوستان امیرالمؤمنین (علیهالسلام) نازل میشود. این ناراحتی به تمام ائمه (علیهمالسلام) به عرشیان، آسمان، ملائکه، بهشت و فردوس و جهنّم نازل میشود. توجّه کنید که به شما هم نازل بشود؛ آنوقت لکّه اشکی بریزید، هر گناهی داشته باشید، آمرزیده میشوید؛ اما به دشمنان زهرای عزیز (علیهاالسلام) و اهل تسنّن نازل نمیشود. اگر خنده و شوخی بیامر کردید، آن نازل نشده. مؤمن باید قلبش ناراحت و مریض باشد؛ تا وقتیکه امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید و قلبش را با احقاق حقّ شفا بدهد. والله، بالله، آن مصیبت خودِ قرآن است که به قلب شما نازل میشود. «أنا قرآنالنّاطق» الآن محرّم است، یک گوشهای بروید! اشکی برای امام حسین (علیهالسلام) بریزید! آن «ذبح العظیم» میشود. اصلاً تو خودت روضه هستی، بنشین و با امام حسین (علیهالسلام) حرف بزن! من عاشورا به بیابان میرفتم، جاییکه کسی نبود، مینشستم و با امامحسین (علیهالسلام) حرف میزدم و گریه میکردم، حالی داشتم. به شما میگوید: بُکاء داشتهباش! گوشهای بنشین و ناراحت باش! این دهه را فرق بگذار؛ تا حضرت زهرا (علیهاالسلام) برایت فرق بگذارد و تو را با غمش که غم امام حسین (علیهالسلام) است شریک کند. زینب اسیر است، گریه میکند، به حساب زهرای عزیز (علیهاالسلام) بگذار! بگو: زهراجان! بچّههایت در بیابان هستند، گریاناند. ما این دهه، تلویزیون و ویدیو و ماهواره را کنار گذاشتیم. [۲۶]
رفقای عزیز! هر عزا و غمی، مرگ هر عزیزی تمامی دارد، اینها عزاهای خلقی است که یک سال یا دو سال یا سه سال است؛ اما عزای امام حسین (علیهالسلام) خلقتی است که در قلب پیرزنها و پیرمردها و بچّهها میجوشد و تمامی ندارد. مثل ولایت که در تمام خلقت قسمتبندی است، عزای امام حسین (علیهالسلام) هم به آسمان و زمین، ملائکه، عرش و فرش، جنّ و انس داده شده است. [۱۷] عزاداری یعنی اینکه عزا داشته باشید که ائمه (علیهمالسلام) را نمیشناسید. روضه یعنی تمام روزنههایی که به دین شما حمله میکند، از خیال و منیّت، حسادت و بخل، کینه و طمع و دروغ، به خصوص نگاه بد و دنبال خلق رفتن را کور کنید؛ باید مواظب این روزنهها باشید. [۲۷]
عاشورا بوده. این عاشورا که جلو میآید برای من و شماست که پولی بدهیم تا آمرزیده شویم. از زمان آدم هم نقل بوده، عاشورا نجات من و شماست. عاشورا که تمام نشده، شما تمام شدید که کمک به کسی نکردید، دل کسی را خوش نکردید. این حرفها را بایگانی نکنید، هر دفعه این پروندهها را جلو بیاورید. یک وقت امام حسین (علیهالسلام) و اسیری حضرت زینب (علیهاالسلام)، یک وقت آقا ابوالفضل (علیهالسلام) و حضرت قاسم، آقا علیاکبر و آقا علیاصغر، سکینه و رقیّه؛ ببین تمام اینها فدای ولایت شدند. این دهه با اینها بیتوته داشته باشید. یک وقتی برای خودتان داشته باشید که با اینها حرف بزنید! نتیجه بیتوته رشد ولایت، رشد امامشناسی، رشد متقیشناسی، رشد علیخواهی و افشای علی (علیهالسلام) است.
ارجاعات
- ↑ شب اربعین ۸۱
- ↑ عاشورا ۹۱
- ↑ اربعین 80 و مشهد 81؛ درخواست از امامرضا
- ↑ عصاره عاشورا 82 و اربعین 80
- ↑ اربعین 91 و اربعین 81 و اربعین 78 و ارزش نماز 76
- ↑ اربعین 91 و عاشورای 87 و اربعین 78
- ↑ عصاره عاشورا 82 و اربعین 87 و اربعین 91
- ↑ (سوره النساء، آیه ۴۵)
- ↑ اربعین 91 و اربعین 81 و عصاره عاشورا 82
- ↑ نبوّت باید در اختیار ولایت باشد (شناخت نبوّت با ولایت) ۸۴
- ↑ سخنرانی درخواست از امامرضا (دقیقه 38) عصاره عاشورا (دقیقه 9) ولایت و خباثت (دقیقه 48) عصاره عاشورا (دقیقه 8)
- ↑ درخواست از امامرضا 81
- ↑ ولایت و خباثت 76 و عصاره عاشورا 82 و لا اله الا الله 73
- ↑ (سوره الكهف، آیه ۹)
- ↑ عصاره عاشورا 82 و امامحسین؛ شناخت ولایت و روضه امامحسین 94 و اربعین 78 و اربعین 85 و اربعین 90؛ عبادتهای خیالی و اربعین 83 و اربعین 81
- ↑ تکذیب اهل تسنّن ۸۴
- ↑ ۱۷٫۰ ۱۷٫۱ عاشورای 88؛ ارتباط
- ↑ اربعین 83 و عاشورای 88؛ ارتباط و شرک به ولایت 88
- ↑ اربعین 83 و حضرتابوالفضل 85 و عاشورای 87
- ↑ اربعین 91
- ↑ ارتباط، عاشورا 88
- ↑ اربعین 81 و 85
- ↑ اصولدین و سلامتولایت 78 و عصاره عاشورا 82 و عید مبعث 81 و عاشورای 84 و عصاره زیارت 77 و اربعین 81 و عاشورای 77
- ↑ شبقدر 76 و اربعین 81 و عاشورای 94 و مشهد 93؛ وداع امامحسین و عاشورای 77
- ↑ شناخت امامحسین و محرم 74
- ↑ کتاب حر
- ↑ کتاب جامع ولایت



















