صفحهٔ اصلی
عید قربان
عزیز من! حضرت ابراهیم با همه حرفهایش در سعی صفا و مروه تزلزل دارد. به شما هم میگوید هَروله کن! ابراهیم دارد میگوید: ای خدا! من میچندم [میلرزم]! آیا میتوانم امرت را اطاعت کنم؟ آیا میتوانم پسرم را قربانی کنم یا نه؟ ای خدا! این امری که به من کردی، این خوابی که دیدم، این ندایی که شنیدم، آیا به انجام آن موفّق میشوم یا نه؟ تو هم باید در صفا و مروه بچندی، کجایی؟! چه خبر است؟! حالا وقتی میخواهی بروی قربانی کنی، از آن سرازیری که پایین میروی، باید بلرزی و بگویی: خدایا! آیا قربانی من قبول میشود یا نه؟ آیا ذبح العظیم هست یا نه؟ هر کاری در این خلقت یک الگو؛ یعنی یک مصداق دارد. خدا برایت مصداق میآورد و میگوید اینجوری بکن! حضرت ابراهیم الگوست. اوّل کسیکه حجّ به جا آورده، ابراهیم بوده. تمام حاجیان هم باید اینجوری حجّ کنند. وحی رسید: یا ابراهیم! باید بچّهات را قربانی کنی! اسماعیل گفت: بابا! من حرفی ندارم؛ اما چشمهایم را ببند! مبادا امر خدا را اطاعت نکنی. ببین این بچّه پیامبر است، آنهم بچّه پیامبر است. پسر نوح «إنّه لیس من أهلک»[۱] میشود؛ اما اسماعیل میگوید بابا! چشم مرا ببند! چشم یک حیایی دارد، ببین یک پارهوقتها میگویند فلانی بیحیاست. مبادا حیا مانع شود که امر را اطاعت نکنی. ابراهیم درِ چشم بچّه را بست. حالا میخواهد پسرش را قربانی کند. کارد نمیبُرد. کارد را به سنگ زد، سنگ را برید. ابراهیم گفت: چرا نمیبُری؟ کارد به زبان آمد و گفت: خالق میگوید نَبُر! تو میگویی بِبُر! جبرئیل گوسفندی آورد و ابراهیم آن را کشت.
رفقای عزیز! این مطلب دو مبنا دارد: اگر ابراهیم گردن بچّهاش را میبُرید، هر حاجی باید یک بچّه با خودش به حجّ ببرد و قربانی کند. حاجی میخواهد برای بچّهاش تلویزیون و ویدیو و بساط قمار و عروسک بیاورد، آیا بچّهاش را میکشت؟! حالا وقتی ابراهیم گوسفند را کشت، حساب کرد؛ دید اگر بچّهاش را میکشت، میوه دلش بود، قدری بهتر بود. (قریب به این مضمون) گفت: خدایا! اگر این کار را میکردم، بهتر بود. گفت: یا ابراهیم! قربانی مال حسین (علیهالسلام) است. ابراهیم گفت: خدایا! حسین (علیهالسلام) کیست؟ خدا گفت: یا ابراهیم! به آسمان نگاه کن! نگاه کرد، دید نورهای متعدّد است. گفت: یا ابراهیم! این پیامبر آخرالزمان (صلیاللهعلیهوآله) است، این وصیّاش علی مرتضی (علیهالسلام) است. این زهراست که من تمام خلقت را به واسطه او خلق کردم. این هم حسن (علیهالسلام) و این هم حسین (علیهالسلام) است. تا گفت حسین! دلش شکست. گفت: خدایا! من تا اسم آنها را گفتم، ولایت در قلب من جوری شد که اصلاً گریهام نیامد؛ اما تا گفتم حسین! دلم شکست. خدا چه گفت؟ ای ابراهیم! این حسین (علیهالسلام) است که باید بچّههایش را قربانی کند.
حالا ببین چطور خدای تبارک و تعالی، از درون هر بشری آگاه است. (من جسارت کردم به خدا گفتم آگاه است، میخواهیم خودمان حالیمان بشود.) حالا اسماعیل پبش هاجر آمده، یک ذرّه زیر گلویش سیاه شده، هاجر گریه میکند و میگوید: گردنت چطور شده؟ آخر، اینکه نمیتواند بچّهاش را قربانی کند. چه کسی میتواند قربانی کند؟ کسیکه تمام فرزندان و یارانش را داده، میگوید: «رضاً برضائک، تسلیماً لِأمرک، ای معبود سماء». حالا ابراهیم لکّه اشکی ریخت، خدا گفت: یا ابراهیم! این لکّه اشکی که ریختی، «ذبح العظیم» شد.
مبنای اینکه ابراهیم پسرش را نکشت، چیست؟ مبنای ولایت من این است که خلق نمیتواند اینجوری در راه خدا قربانی کند، مگر ولایت. ابراهیم خلق است، حسین (علیهالسلام) است که پسر عزیزش را قربانی میکند. خلق این سعادت را ندارد، فقط خلق قبولی دارد؛ ابراهیم به واسطه ولایت قبولی داشت. مگر علی اکبر (علیهالسلام) اسماعیل است؟! میفرماید: «منطقاً خَلقاً خُلقاً عِلماً حِلماً شبیهاً برسول الله». امام حسین (علیهالسلام) این بچّه را در راه خدا قربانی کرده، اینقدر امام حسین (علیهالسلام) به این جوانش علاقه داشت! عزیزان من! تمام شما هم باید همینجور باشید! محبّت به ولایت داشته باشید! امام حسین (علیهالسلام) علاقهای که به علی اکبر (علیهالسلام) داشت، برای ولایتش بود. حالا امام حسین (علیهالسلام) یک چنین بچّهای را قربانی میکند. تو چه چیز را قربانی میکنی؟! ما داریم چه کار میکنیم؟! کجاییم؟! ای حاجیان عزیز! توجّه داشته باشید! حریم خدا را نشکنید! حریم ولایت را نشکنید! والله! بالله! قیامت اینقدر پشیمان شوید که دستانتان را بجوید که چرا ما این کار را کردیم؟ چرا اینجوری نبودیم؟ بیایید کاری کنید که خدا و ولایت شما را بپذیرد.
عزیز من! اگر مکّه رفتی، یک گوشهای بنشین! یک حالی پیدا کن! یک لکّه اشکی برای امام حسین (علیهالسلام) بریز! یک لکّه اشکی برای زینب (علیهاالسلام) بریز! یک لکّه اشکی برای زهرا (علیهاالسلام) بریز! آنجا از خدا و امام زمان (عجلاللهفرجه)، ظهور آقا را بخواه! والله! تا آقا نیاید، ما سرگردان و ویلان هستیم. ظهور آقا را بخواه! آنوقت میدانی چه میشوی؟ تو اگر آنجا قربانی نمیکنی، خودت «عظیم» میشوی. یک وقت قربانیات «ذبح العظیم» است، یک وقت خودت «عظیم» میشوی. من چه کار کنم؟! میسوزم! یک عدّهای هستند تا به جایی میرسند، دیگر روضه نمیخوانند. به قرآن مجید! به روح تمام انبیاء! عقیده ولایت من این است؛ خدا، توفیق را از آنها گرفته. خدا، روضهخوان است. تو داری به یک روضهخوان، به صورت خفیف نگاه میکنی، این گناه کبیره است. ما نمیفهمیم گناه چیست؟ تو از خدا هم بالاتر رفتی؟! خدا دو مرتبه روضه خوانده است. یکی اینجا برای ابراهیم، یکی هم برای آدم روضه خواند. به قرآن مجید! ای روضهخوانها! به شما بگویم، فردای قیامت اینقدر پشیمان میشوید که اگر پشیمانیِ شما را به تمام صحنه محشر بدهند، به همه میرسد.
یک نفر بود، با من سلام و علیکی داشت، ایشان مُرد. او را در صحنه محشر دیدم که نعره میکشد، سیّد هم بود، در قم نامی بود، نمیخواهم اسمش را بیاورم. گفتم: حاج آقا! خدا چشم شما را در محشر گریان نکند! (من آزاد بودم.) چه شده؟ گفت: نشناختیم حسین (علیهالسلام) را، یا برای پول، یا برای ریاست عزاداری کردیم. من بیمدرک حرف نمیزنم. کاش حاجیان میفهمیدند! رفقای عزیز! بیایید حرف مرا بشنوید! کار به کار کسی نداشته باشید. وقتی قربانی میکنید، مبادا شیطان این حرف را از نظرتان بیرون ببرد! من به بندهزاده گفتم: بابا! بیا این کار را بکن! شما این حاجیان را که میبری قربانی کنند، بعد از قربانی، یک روضه برای امام حسین (علیهالسلام) بخوان! تا ذبح حاجیان به توسط حسین (علیهالسلام) «عظیم» شود، قربانی که میخواهی بکنی، یاد امام حسین (علیهالسلام) بیفت! امام حسین (علیهالسلام) همه بچّههایش را قربانی کرد. بیخود نیست که میگوید هر اعمالی که داری، ذرّهای اشک برای امام حسین (علیهالسلام) بریزی، خدا تمام گناهانت را میآمرزد. [۲]
عزیز من! چرا بعد از اعمال حجّ عید میگیرند؟ حالا که تمام کارهای حاجی و عبادتهایش قبول شده، باید عید بگیرد؛ یعنی عید قربان. چرا عید فطر میگیریم؟! برای این عید میگیریم که یک ماه اطاعت خدا را کردیم؛ حالا مُزد و پاداش میخواهیم، خدا میگوید: بیا من به تو پاداش بدهم، من میزبانت هستم. خدا میزبان کیست؟! میزبان ولایت است. خدا میداند این مطلب چه به سر من آورده؟! چندین سال است که این مطلب از قلبم بیرون نمیرود. یک نفری که تمام امام جماعتها باید به امر او باشند، یک آدم عادی که نیست، اسمش را نمیآورم. یک سال، آنجا مسجد امام رفتم که نماز بخوانم، دیدم ایشان از دو عید فطر و قربان گفت؛ اما اصلاً اسم عید غدیر را نیاورد. بعد دیدم که من آنجا به او بگویم، درست نیست؛ چونکه جمعیّت خیلی زیاد است، گفتم که مبادا به آبرویش لطمه بخورد. پیشِ وزیر مشاورش رفتم که همه تأسیسه دستش بود. گفتم: من یک دفعه با این شخص نان و نمک خوردم، شما مرا دعوت کردید، در یک کاسه چیز خوردیم؛ یا جواب به من بدهد یا سُنّیزدهاش میکنم. میخواهم از این شخص سؤال کنم، ما عید قربان و عید فطر را قبول داریم، شما که میگویید عید غدیر رسمی نیست، رسمی چه وقت بوده که این عید نبوده؟! آن زمان عید فطر و عید قربان عظمتی داشته، حالا هم دارد؛ اما عظمتش به ولایت است. مگر میلیاردها نفر عید نمیگیرند؟! چرا اهل آتش هستند؟! عید فطر و عید قربان، روحش عید غدیر است! ای مردی که چندین سال است درس خواندی! ادّعا هم میکنی، چرا این مطلب را به مردم نمیگویید؟! میگویید عید غدیر رسمی نیست؟! صد که آمد، نود خارج شد، تازه نود هم باید به صد اتّصال بشود. عید قربان و عید فطر باید به عید غدیر اتّصال باشد؛ اگرنه عیدی نیست! به این مردم، به این جوانهای عزیز بگویید که روحِ عید فطر و عید قربان ولایت است، اگر ولایت نباشد، ساقط است. روح عید قربان و عید فطر، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) است. [۳]
ارجاعات
عرفه
رفقای عزیز! سه مطلب است که میخواهم به شما بگویم: یکی راجع به عید است و دیگر اینکه عرفه و عرفات یعنی چه؟ بعضیها این دو را قاطی میکنند. خیال میکنند که اینها یکی است، نه! عرفات اسم آن سرزمین است. در روایت میگوید: کسیکه شب قدر آمرزیده نشده، به عرفات برود که جای مقدّسی است؛ تا آمرزیده شود.
ببین، امام علی النقی، امام هادی (علیهالسلام) مریض شده، یک حاجب میگیرد و به او میگوید: برو زیر قُبّه جدّم امام حسین (علیهالسلام) به من دعا کن! میگوید: یابن رسول الله! حجّت خدا شمایید! امام میگوید: چه کار کنم؟! جدّم گفته که آنجا برو! حالا آن حاجب رفت و دعا کرد و حضرت خوب شد.
رفقای عزیز! من همیشه میگویم در این حرفها تفکّر و اندیشه داشته باشید. ببین امام است، تمام ممکنات به امرش است، اِشراف به کلّ خلقت دارد، به تعبیر عوامانه من، امام از کلّ خلقت بزرگتر است؛ چونکه خودِ خدا حدّ این خلقت را میداند که چقدر است؛ اما خدا و ولایت حدّ ندارد. مگر نیست که هر کسیکه میمیرد یا میخواهد به دنیا بیاید، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بالای سرش میآید؟! پس امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) از خلقت بزرگتر است!
حالا ببین امام چه میگوید؟! میگوید: برو زیر قُبّه امام حسین (علیهالسلام) به من دعا کن! امام دارد امر رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) را اطاعت میکند؛ دارد میگوید که من هم جدّم را اطاعت میکنم؛ چونکه جدّش گفته زیر قُبّه امام حسین (علیهالسلام) دعا مستجاب است. حالا در عرفات هم دعا مستجاب میشود؛ چونکه چندین هزار پیغمبر آنجا دفن شدهاند.
حالا عرفه یعنی چه؟ وقتی حاجی در خانه خدا مُحرم شد و لبّیک گفت، حجّ به جا آورد، سعی صفا و مروه نمود، طواف و طواف نساء کرد، تمام این اعمال را انجام داد، حالا خدا به او میگوید: برو دو، سه روز در آن بیابان بمان تا حالی به حالی شوی. آنجا برو و «ربّ إرجعونی»[۴] بگو! حاج آقا! کجایی؟! آیا آنجا هم در خانه خدا میگویی که وقتی از مُحرم بودن فارغ شدم، بروم دو تا تلویزیون بخرم، یکی برای خودم و یکی هم برای دامادم؟!
آیا تو اینجا که آمدی، «ربّ إرجعونی»[۴] گفتی؟! آیا فهمیدی که در چه مقامی آمدهای؟! کجا آمدهای؟! بیخود نیست که حیوان هستی! آیینه امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) تو را حیوان میبیند. تو مقصدت هم حیوانی است. کجاییم ما؟! تو اینجا در عرفات آمدهای که مزد حَجّات را بگیری. عرفه یعنی این. یعنی ما تمام اینکارها را که انجام دادیم، حالا در عرفاتی که خدا گفته دعا مستجاب میشود، آمدهایم تا دعا کنیم که اگر خدا ما را شب قدر نیامرزیده، اینجا بیامرزد؛ پس عرفه همان قبولی اعمال است.
حالا از عرفات به سرزمین مِنا میروی و در آنجا گوسفند میکُشی و عید میگیری، برای چه عید میگیری؟! برای اینکه اعمالت قبول شده است. چرا آخر ماه رمضان عید فطر میگیریم؟! برای اینکه یک ماه اطاعت خدا را کردیم. حالا مزد میخواهیم، پاداش میخواهیم، خدا میگوید: من میزبانت هستم و به تو پاداش میدهم؛ اما خدا میزبان کیست؟! میزبان ولایت است.
خواهش میکنم توجّه بفرمایید! ببینید من چه میگویم؟ تو را به دینتان، مرا نبینید! حرف را ببینید! ما عید قربان و عید فطر را قبول داریم؛ اما عظمت این دو عید به واسطه ولایت است. مگر میلیاردها عید نمیگیرند؟! چرا اهل آتش هستند؟! روح عید فطر و عید قربان، عید غدیر است! اگر غدیر را قبول نداشته باشید، اعمالتان فایدهای ندارد، این دو عید هم باید به عید غدیر اتّصال باشد، وگرنه عیدی نیست.
مگر قرآن نمیگوید اعمال از متقی قبول میشود؟! «إنّما یتقبّل الله من المتقین»[۵] کجا اهل تسنّن متقی هستند؟! امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) میفرماید: «أنا امام المتقین!» خدا هم میگوید: من میزبان روزهدار هستم و اجرش را میدهم. هیچ قدرتی به غیر از خدا نمیتواند اجر ولایت را بدهد؛ پس قبولی هر چیزی به واسطه ولایت است.
اگر امام حسین (علیهالسلام) دعای عرفه را در سرزمین عرفات میخوانَد، دارد با خانه خدا وداع میکند. کنار «جَبَل الرّحمة» ایستاده و اشک میریزد. حضرت زینب (علیهاالسلام) و امّکلثوم هم اشک میریزند، اصحاب هم اشک میریزند. رفقا! این دعای عرفه را بخوانید و در آن خُرد شوید! امام حسین (علیهالسلام) دارد شکرانه حق را به جا میآورد و میگوید: خدایا! من دارم رُو به امر تو میروم، رُو به کربلا میروم. جدّم گفته: حسین! برو به سمت عراق! «اُخرُج الی العراق!» خدایا! دارم امرت را اطاعت میکنم.
حالا حرفم این است که ای حاجیان! وقتی صاحب خانه از خانه بیرون آمد، چرا شما در خانه ماندید؟! به عقیده ولایتی من، آن خانه برای شما غصب بود! اگر تمام شما دنبال امام حسین (علیهالسلام) آمده بودید، یزید سگِ چه کسی بود که حسینِ ما را بکشد؟! عقیدهام این است: نه اینکه امام حسین (علیهالسلام) روز عاشورا غریب بوده، همینجا در مکّه هم غریب است؛ چونکه هیچکس دنبالش نیامد! همه دنبال عبادت رفتند! شما باید به مقصد خدا لبّیک بگویید. اگر آن حاجیان دنبال امام حسین (علیهالسلام) آمده بودند که شریح قاضی حکم قتل امام را صادر نمیکرد. امام حسین (علیهالسلام) را تنها دید که این فتوا را داد.
رفقای عزیز! شما امروز باید مواظب ولایتتان باشید که خدشه به آن نخورد. امروز باید بگوییم خدایا! ما عهد و پیمان میکنیم که امرت را اطاعت کنیم. امام حسین (علیهالسلام) خودش امر است؛ اما دارد رُو به امر میرود. موقعیکه امام حسین (علیهالسلام) دعای عرفه را خواند و «هل من ناصر» گفت؛ حَجَر الأسود، منا، حِجر اسماعیل، کوهها، تمام مکّه و تمام انبیاء لبّیک گفتند. امام حسین (علیهالسلام) دلش میخواست تمام آن حاجیان هم لبّیک بگویند تا به ولایت اتّصال باشند، نه به عبادت.
امام که احتیاج ندارد، اگر «هل من ناصر» میگوید، میخواهد شما را نجات بدهد. امام میخواهد شما را مثل خودش بکند؛ اما شما به امام میگویید بیا مثل ما بشو! این بدبختیِ ماست. الآن هم امام زمان (عجلاللهفرجه) دارد «هل من ناصر» میگوید؛ اما ما به گناه و معصیت، به چیزهایی که به هیچ دردی نمیخورد، پیچیده شدهایم. همه اینها را رها کنید و به امام زمان (عجلاللهفرجه) لبّیک بگویید! مثل امام حسین (علیهالسلام) که دعای عرفه را خواند و با خانه خدا وداع کرد، ما هم باید با گناه، معصیت و نافرمانی خدا و با این حرفهای موهوم وداع کنیم و رُو به امر خدا برویم. معنای دعای عرفه این است.
عرفه این است که باید در حقّ امامت عارف باشی. اگر عارف نباشی، فقط دعا خواندهای. یک وقت میبینی دعای عرفه میخوانی؛ اما درباره امام حسین (علیهالسلام) عارف که نیستی، ظالم هم هستی! عارف به امام حسین (علیهالسلام) باید امرش را اطاعت کند. امر امام حسین (علیهالسلام) پدرش امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و مادرش زهرای عزیز (علیهاالسلام) است. امام حسین (علیهالسلام) علی اکبر و علی اصغرش را شهید کردند، قاسم، عون و جعفرش را شهید کردند؛ اما حرفی نزد. همهاش میگفت: «رضاً برضائک، تسلیماً بأمرک، یا معبود سماء» تمام توجّهش به خدا بود.
حالا شما دعای عرفه میخوانید و این همه زن و مرد قاطی میشوند! خدا میگوید جاییکه زن و مرد قاطی هستند، عذاب خدا نازل میشود. شما باید عرفه را با امر بگیرید، بروید یک گوشهای و یک دعایی بخوانید! نجوایی با خدا و ولایت کنید! پس عرفه باید در حقّ امام حسین (علیهالسلام) عارف باشید و امرش را اطاعت کنید! مگر حضرت معصومه (علیهاالسلام) نمیگوید زیارت میکنند قبر ما را؛ اما اطاعت نمیکنند امر ما را. امام رضا (علیهالسلام) هم میفرماید: زیارت خواهرم معصومه (علیهاالسلام) مطابق زیارت من است؛ اما عارف باشی.
خدایا! امام حسین (علیهالسلام) رُو به امر تو رفت. ما هم جوری باشیم که امر را اطاعت کنیم. خدایا! جوری باشیم که امر امام زمانِ خود را اطاعت کنیم.
خدایا! این عرفه به ما معرفت بده! عرفه یعنی معرفت.
خدایا! ما دلمان را به عبادت خوش نکنیم! به ولایت خوش کنیم!
خدایا! ما را به خودمان واگذار نکن!
خدایا! دین و ولایت ما را حفظ کن! امام زمان (عجلاللهفرجه) را از ما راضی و خشنود بگردان و تتمّه عمر ما را در راه خودت قرار بده!
رفقا! امروز روز عرفه برکات خدا نازل میشود. بیایید به بچّههای یتیم، به دوستان امیرالمؤمنین انفاقی بکنید تا امام حسین (علیهالسلام) شما را بپذیرد!
روز عرفه دعا مستجاب است؛ اما باید امروز، شما تا شام یک نیم ساعت، یک ساعت بروید یک گوشه، [من هم همین کار را میکردم] دکان را [تعطیل میکردم] میرفتم مسجدی این کار را میکردم.
یکی دعا کنید یاور امام زمان (عجلاللهفرجه) باشیم، امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید، پیرو بدعتگذار نباشیم، حتیالامکان سخی باشیم، به فکر مردم باشیم.
در عرفه شما باید عارف به حق امام حسین (علیهالسلام) باشید و گرنه اینها که میخوانند قال و قیل است.
عرفه باید امر اینها را اطاعت کنیم.
خدایا! به حق امام حسین، ما را عارف کن. حالا که عارف کردی ما امر امام حسین (علیهالسلام) و امر امام زمان (عجلاللهفرجه) را اطاعت کنیم. اینها همه امرشان یکی است.
امام حسن، امام حسین (علیهماالسلام) یک امر است. اینها همهشان امر الله هستند؛ یعنی خودشان امر خدا هستند.
خدایا! تکرار میکنم ما را عارف در حق اینها قرار بده!
خدایا! هر محبتی در دل ما است به غیر محبت و رضای تو بیرون کن، خدایا! با رضایت اینها زندگی کنیم؛ خدایا! جایگزینش محبت خودت و اینها را در دل ما زیاد کن!
خدایا! به حق خود امام حسین، معرفتی که به ما دادی، در راه امام حسین (علیهالسلام) زیاد کن.
خدایا! کسی که از ما دور است از ما دور کن! آنها که به تو نزدیکتر هستند، به ما نزدیک کن!
خدایا! از شرّ اینها ما را حفظ کن؛ شر اینها را به خودشان برگردان!
خدایا! به عدد برگهایی که ریخته تو را شکر، به عدد ملائکه آسمان، به عدد ریگهایی بیابان تو را شکر. خدایا! اینها همهاش عدد است، بی عدد تو را شکر.
خدایا! به حق حسین و پدر و مادر حسین، ولایت را تا آخر برسانیم. خدایا! آنی ما را به خودمان وانگذار! اگر بکنی ما گناه میکنیم.
خدایا! پیامبرت فرمود: اگر یکی با دین از دنیا برود، ملائکه تعجب میکنند؛ خدایا! ما از آنها باشیم که ملائکه تعجب کنند.
خدایا! سرانجام کار ما تو خوشنود باشی و ما را رستگار.
خدایا! شب عرفه است، خودت گفتی دعای ما استجابت میشود؛ القاء و افشاء به ما بده ما از خودمان حرف نزنیم. به پیامبر گفتی حرف از خودت نزن. خدایا! القاء و افشاء بده؛ تو القاء کنی، ما افشاء.[۶]
ارجاعات
حرکت امامحسین از مکه به کربلا
ما چند سِیْر داریم: یک سِیْر ولایی داریم، یک سِیْر توحیدی و یک سِیْر وظیفه داریم. حالا امام حسین (علیهالسلام) دارد با سِیْر مردمی کار میکند. اگر بخواهد با سِیْر باطنی کار کند، مثل همان است که آنجا گفت: زعفر! نَفَسهایی که اینها میکشند، در قبضه قدرت من است، نَفَس یزید را میگرفت. امام حسین (علیهالسلام) در ظاهر به مکّه آمد. یک وقت دید که این حاجیان زیر لباس احرامشان، شمشیر پنهان کردهاند که امام را بکشند. امام حسین (علیهالسلام) دید که باید اینها را یک قدری نصیحت کند. چقدر آنجا در جبل الرّحمة صحبت کرده! شاید یک ساعت امام حسین (علیهالسلام) آنجا صحبت میکرد. اینطور نبود که امام بدون خبر برود، به آنها گفت: من از مکّه حرکت میکنم.
امام حسین (علیهالسلام) دید که اگر در مکّه بماند، اینجا جای ترور میشود؛ یعنی اگر امام حسین (علیهالسلام) را اینجا بکشند، هر بزرگی را که به او واجب میشود، اینجا بیاید، ممکن است او را ترور کنند و بکشند؛ پس امام این را دید و احترام خانه خدا را گرفت. یعنی چطور گرفت؟ دید اینجا یک بدعتی به دین گذاشته میشود که این مردم اینقدر بیحیا هستند که بزرگشان را در مکّه ترور خواهند کرد؛ امام حسین (علیهالسلام) دید که خونش لوث میشود و او را میکشند، آن هدف و مقصدی که خدا دارد و آن امری که جدّش رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) به او کرده است، اجرا و عملی نمیشود. وقتی سرِ قبر جدّش رفت، (قبر که میگوییم، میخواهیم همهمان حالیمان بشود.) خدمت جدّش رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) رفت؛ جدّش اجازه فرمود و گفت: عزیز من! «اُخرُج إلی العِراق.» باید بروی عراق! امام دارد امر جدّش را اطاعت میکند. به چه عنوانی به عراق آمد؟ به عنوان مهمانی آمده است.
حالا وقتی امام حسین (علیهالسلام) میخواست حرکت کند، همین حاجیان آمدند و او را نصیحت کردند که کجا میروی؟! حجّ به جا بیاور! حجّ اینقدر ثواب دارد! دست زن و بچّهات را گرفتی، کجا میروی؟! همه مردم اینجا میآیند! تو چرا میروی؟! یک ایراد هم به او کردند! امام حسین (علیهالسلام) فرمود که جدّم گفته به عراق برو! ببین چه گفت؟ دارد میگوید: «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ»[۷]، من الآن دارم امر جدّم را اطاعت میکنم. گفته برو! من هم میروم. روایت داریم که هفتاد هزار نفر به جنگ امام حسین (علیهالسلام) آمدند! همین حاجیان بودند که به جنگ آمدند؛ اینکه در کتاب کافی نوشته بعد از رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) هفتاد هزار نفر دنبال عمر و ابابکر رفتند و مرتدّ و کافر شدند، همین هفتاد هزار نفر بودند که به جنگ امام حسین (علیهالسلام) آمدند! چرا؟ امام را یاری نکردند. رفتند حجّ به جا بیاورند! عمره به جا بیاورند! تا ثواب کنند! قربانتان بروم، اینکه من به شما میگویم دنبال ثواب نروید، من با سند به شما میگویم. اگر همه حاجیان از امام اطاعت میکردند که امام حسین (علیهالسلام) را نمیکشتند. همه رفتند آنجا که حاجی بشوند، به آنها بگویند: حاج آقا! سلام! حاج آقا! سلام! حاج آقا هم یک باد به خودش بکند. همه دنبال عبادت رفتند. حاجی! شما باید لبّیک به امر بگویی؛ کجا لبّیک گفتی و امام حسین (علیهالسلام) را تنها گذاشتی؟! مقدّس، حواسش دنبال عبادتش است، حواسش دنبال ولایت نیست. اینها بیولایتیشان در صحرای کربلا افشا شد. وقتی امام گفت: برای چه مرا میکشید؟ گفتند: «بُغضاً لأبیک».
عزیزان من! قربانتان بروم، یک دلیل امام حسینکشی و ائمهکشی، گردن این دو نفر یعنی عمر و ابابکر است که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را خلق حساب کردند. این خلق حسابکردن، جا افتاد. چطور جا افتاد؟ من دلم میخواهد توجه کنید! این جا افتادن یعنی چه؟ یعنی اگر کسی هشتم ذیالحجّه مثلاً از مکّه حرکت کند، پشت به خانه خدا کرده، باید آنجا در مکّه باشد؛ اما این حکم برای خلق است که پشت به خانه خدا کردن، مثل این است که پشت به امر کردی؛ اما امام حسین (علیهالسلام) خودش امر است، نه اینکه پشت به امر بکند. ولیّ خودش امر است. اصلاً تو باید امر ولیّ را اطاعت کنی. به غیر از ولیّ، کسی نیست که ما امرش را اطاعت کنیم. حالا شریح قاضی فتوا میدهد: امام حسین (علیهالسلام) هشتم محرّم که از مکّه بیرون آمده، این جرم است! جرم، برای غیر حجّت است. حجّت که جرم ندارد. مگر حجّت گناه میکند؟ اینها خیلی نفهم هستند! حجّت، روح است؛ روح که گناه نمیکند. تمام اینها تقصیر عمر و ابابکر است؛ یعنی ضربهای که این دو نفر به پیکر اسلام و به پیکر ولایت و توحید زدند و اینها را خلق حساب کردند، اصلاً نه کسی زده است و نه میزند. امام حسین (علیهالسلام) هم میفرماید: من کشته جلسه بنیساعدهام. حالا امام حسین (علیهالسلام) به کربلا آمده، یار و یاور ندارد، کسی را ندارد، همانطور که پدرش امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) در ظاهر غریب بود، امام حسین (علیهالسلام) هم غریب بود. امام حسین (علیهالسلام) که قیام نکرده، امام حسین (علیهالسلام) از دین دفاع کرده است. [۸]
ارجاعات
مسلم بن عقیل
رفقای عزیز! مسلم بن عقیل خیلی مقام دارد! اتّفاقاً امام باقر (علیهالسلام) یا امام صادق (علیهالسلام) میفرماید: کسیکه لکّه اشکی برای مسلم بریزد، آمرزیده است؛ یعنی اینقدر امام، مسلم را تأیید کرده است.
به عقیده من، در تمام کوفه در چندین هزار جمعیّت، یک مرد و یک زن بوده است. مردش هانی و زنش طوعه است. همه نامرد بودند! مواظب باشید نامرد نباشید و دست از ولایت برندارید!
وقتی عبیدالله بن زیاد، شریح قاضی را خرید و او را قدری نرم کرد، دستور داد که مسلم را دستگیر کنند. مسلم اینقدر دانا بود که به خانه هانی نرفت؛ چونکه در ابتدای ورود به کوفه، به هانی وارد شده بود. دید که ممکن است خانه هانی شلوغ شود و آنها صدمه بخورند.
مسلم روزه بود، به دیواری تکیه داده بود. زنی بیرون آمد و دید کوفه آشوب است و مردی هم آنجاست. به او گفت: ای مرد! کیستی؟ گفت: من روزهام، قدری آب بهمن بده! آن زن آب به او داد، پسرش بیرون بود، دو مرتبه نگاه کرد، گفت: چرا نمیروی؟ گفت: من جایی ندارم که بروم. گفت: تو چه کسی هستی؟ گفت: من مُسلم هستم. آن زن گفت: به خانه ما بیا!
طوعه مسلم را به خانهاش راه داد. وقتی پسرش آمد و از حضور مسلم مطّلع شد، رفت و سربازان ابن زیاد را خبر کرد. آنها دور خانه طوعه را محاصره کردند. حضرت مسلم با شمشیری که در دستش بود، بیرون آمد؛ اینها همیشه با اسلحه بودند. تعداد سربازان زیاد بود، مسلم اینها را میگرفت و روی پشتبام میانداخت. روایت داریم که دیدند حریف مسلم نمیشوند، به ابن زیاد خبر دادند که یک لشکر بفرست! پاسخ داد که آخر مسلم که یک نفر است! گفتند: مگر ما را به جنگ بقّالهای کوفه فرستادی؟! مسلم شجاعت علی (علیهالسلام) را دارد!
روایت داریم: یک چالهای کَندند و روی آن چیزی انداختند، خلاصه مسلم را گرفتند و به دارالإماره بردند. وقتی مسلم وارد دارالإماره شد، به او گفت: چرا سلام به امیر نکردی؟ مسلم گفت: سلام مستحبّ است، اگر من سلام میکردم، نُه تا حسنه ثواب میبردم؛ اما حالا نَبُردم، تو میخواستی سلام کنی و ثواب ببری. یک تُودهنی به او زد.
حالا سربازان ابن زیاد هانی را گرفتند و به دارالإماره آوردند. هانی چهارصد شمشیرزن داشت که دورِ کاخ ابن زیاد را محاصره کردند و گفتند که مسلم را آزاد کنید.
ابن زیاد دید خیلی وضع خطری است، رفت و شریح را آورد؛ چون اهل کوفه شریح را قبول داشتند، پیرمرد مهمّی بود، قاضی القُضات بود. ابن زیاد به شریح گفت: تو برو اینها را ساکت کن! او هم بالای پشتبام ایستاد و گفت: مسلم دارد با ابن زیاد غذا میخورد، مردم! متفرّق شوید! ایشان میگوید که اگر شما متفرّق شوید، آشوب نمیشود و من مسلم را آزاد میکنم. گفتند: هانی را به ما بده! هانی را به آنها داد. شریح احساسات مردم را سرد و آرام کرد؛ وگرنه آن داغی که داشتند، ابن زیاد را از بین میبردند. همه مردم متفرّق شدند.
حالا ابن زیاد چه کار کرد؟ به مسلم گفت: حرفی داری؟ گفت: زرهام را بفروشید و به چند تا از این بقّالهای کوفه بدهید! از آنها قرض گرفتم. یک نامه هم بنویسید و به امام حسین (علیهالسلام) بگویید به کوفه نیاید! کوفیان غیرت ندارند.
حالا ابن زیاد مسلم بن عقیل را شهید کرد و از پشتبام به پایین انداخت، همان مردمی که پشت سر حضرت نماز میخواندند و با او بیعت کردند، ریسمان به پای مسلم بن عقیل بستند و او را در کوچهها میکشیدند. این است که میگویم امام را نشناختند!
طفلان مسلم
خیلی دلخراش است! وقتیکه مأموران ابن زیاد در خانه هانی ریختند تا مسلم را دستگیر کنند، طفلان مسلم را گرفتند و این دو آقازاده را زندانی کردند. زندانبان دید که این دو نفر، به غیر از مردم عادی هستند، خیلی نورانیاند. از آنها پرسید که شما چه کسی هستید؟ گفتند: ما بچّههای مسلم هستیم.
وقتی شب شد، زندانبان این دو آقازاده را از زندان بیرون کرد. اینها آمدند تا اینکه به درِ خانه حارث رسیدند. زن حارث این دو را به خانهاش راه داد. نصف شب وقتیکه حارث به خانهاش آمد، به زنش گفت: ای زن! بچّههای مسلم فرار کردند و ابن زیاد هم گفته که اگر آن دو را پیدا کنید، جایزه میدهم. هر کجا رفتم، آنها را پیدا نکردم.
وقتی حارث پسران مسلم را در خانهاش دید، گفت: ای زن! اینها چه کسانی هستند که در خانهام آمدهاند؟ وقتی فهمید که بچّههای مسلم هستند، گفت:
| آب در کوزه و ما تشنهلبان میگردیم | یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم |
وقتی صبح شد، حارث اوّل به پسرش گفت که آنها را کنار شط [فرات] ببر و سرشان را جدا کن! اما پسرش اینکار را نکرد. به غلامش گفت؛ او هم نرفت. حارث خودش بلند شد و رفت. وقتی میخواست سر آنها را جدا کند، این دو آقازاده میگفتند ما را نکُش! ما را بفروش! جواب جدّمان را چه میدهی؟! او هم حرف ناجوری به آنها زد. وقتی میخواست آنها را بکُشد، هر کدام میگفتند مرا زودتر بکُش تا داغ برادر نبینم؛ اما حارث هر دو را کشت.
عزیزان من! این همه دارم راجع به ولایت برای شما حرف میزنم، حارث [بنعُروة] و هانی [بنعُروة] دو برادر بودند. ببین ولایت چه کار کرده است؟ یکی حارث شده و یکی هانی. مواظب باشید حارث نشوید!
وقتی حارث بچّهها را کشت، سر آنها را در کیسهای انداخت و برای گرفتن جایزه پیش ابن زیاد رفت. ببین حارث پول میخواهد، پولِ به غیرِ امر، حسینکشی و مسلمکشی است. وقتی پیش ابن زیاد آمد و قضایا را گفت، ابن زیاد پرسید: بچّهها چه میگفتند؟ گفت: میگفتند ما را نکُش! بفروش و پولش را خودت بردار! من هم به آنها گفتم که جایزه ابن زیاد را بیشتر میخواهم. اینجا قلب ابن زیاد تکان خورد و گفت او را به کنار شط ببرید و سرش را جدا کنید! [۹]
ارجاعات
مناسک حج ابراهیمی
شرط رفتن به حج و مُحرم شدن[۱۰]
عزیز من! شما الآن میخواهی به مکّه بروی، سنگ که آدم را بهشتی نمیکند. اینقدر حَجّاج به مکّه رفت که به او حَجّاج گفتند. شما الآن که میخواهی به مکّه بروی، «شرطاً و شروطها»، اوّل باید ولایت داشته باشی. بعد پولت درست باشد، معامله ربوی نکرده باشی، نزول نکرده باشی، خون مردم را جمع نکرده باشی و به مکّه بروی. خمس و سهم امامت را بدهی. بفهمی خمس و سهم امامت را به چه کسی بدهی؟ امروز، زمان یک جوری شده. چرا زمان اینقدر بد شده است؟ قاطی شدیم. عزیز من! اگر لباس احرامت اشکال داشته باشد، با آن طواف نساء کنی، کارَت مشکل میشود. حالا همه شرایط که درست شد، وقتی میخواهی به مکّه بروی، یک کسیکه یک خُرده با تو کدورت دارد، غرورت را بشکن و از او حلالیّت بطلب! یک قوم و خویش داری که یک خُرده دستش تنگ است، یک تلفن به او بزن! بنده خدا انتظار دارد، او مؤمن است و دعایش مستجاب است، حالا قدری تهیدست شدهاست.
چرا خدا حکم گذاشته و گفته باید شخص دارا به مکّه بیاید؟ فقیر را نگفته بیاید؟ الآن شما دارا شدی، ماشین داری، زندگی داری، قدری سرکش شدی، خدا میخواهد به تو عنایت کند، میگوید مکّه بیا تا من قیامت را نشانت بِدهم. چرا میگوید مطابق کوه ابوقبیس طلا بدهی، به ثواب حجّ نمیرسی، سفر اوّل را باید بروی؟ شخصی خدمت پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) آمد و گفت: هفتاد شتر میدهم، قربانی میکنم؛ اما به سفر حجّ نروم. گفت: این کوه ابوقبیس را بدهی، جای حجّ را نمیگیرد. چرا؟ چون حاجی باید آنجا تجدید ولایت کند. مگر تجدید ولایت مطابق کوه ابوقبیس که طلا باشد، هست؟! مگر ممکن است آن ولایتی که تجدید کردی، دور زایشگاه علی (علیهالسلام) گشتی، با حبّ علی (علیهالسلام) گشتی، با امر قرآن و توحید گشتی؛ مطابق کوه ابوقبیس که طلا باشد، هست؟! این کوه که چیزی نیست؛ پس مکّهای که اینجوری است، باید با امر باشد و عدالت داشته باشی؛ نه اینکه از مکّه برگردی و همان باشی؛ فرق نکرده باشی. باید تمام محبّتِ غیر خدا را دور بریزی و به ایران بیایی. آیا همینجور هستیم یا نه؟! آنجا باید کسب ولایت کنی. باید وقتیکه برگشتی، بهقول فرمایش حاج شیخ عباس، میگفت: اگر حاجی فرق نکند، اصلاً عبادتش درست نیست. چرا؟ آنجا باید عظمت ولایت را بفهمی.
حاج آقا! تو باید پرچم امر داشته باشی؛ یعنی امر آنها را اطاعت کنی و آنجا بِروی. به زیر دستانت کمک کرده باشی، یقین به حرف ائمه (علیهمالسلام) داشته باشی، مگر نمیگوید که یک حاجت برادر مؤمن، هفتاد حجّ و هفتاد عمره ثواب دارد؟! آخر تو حاجت یک نفر را هم بر آورده نکردی! پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: در آخرالزّمان مردم از برای سیاحت یا از برای تماشا یا از برای اسم و رسم، حجّ میکنند. حقیقتش را ببینید که همین هست یا نه؟! حالا با تمام این توجّه، ببین چه میگویم؟ هیکل من که ارزش ندارد، باید امر درونش باشد، با امر بِروی، امر تو را حمل و نقل کند نه شهوتت، نه خیالت، نه هوست، نه این چیزهای باطل، تو را حمل و نقل کند. امر تو را حمل کند، امرِ وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه)، امرِ وجود زهرای عزیز (علیهاالسلام). اینها زندهاند، امرشان هم زنده است. اینجور نبودیم که اینجوری شدیم. یک نفر به امام سجاد (علیهالسلام) در سفر حجّ میگوید که حاجی خیلی آمده! امام میگوید: نفر خیلی آمده، امام نشانش داد که همه حاجیان حیواناند. عزیز من! تو مکّه میروی، با آن ایدهات به آنجا میروی، به وجود امام زمان! حاج شیخ عباس میگفت: کسی هست که هفت رنگ است. تو با صفاتت در آیینه امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) آنجا پیدا هستی. چرا؟ مراعات نکردی و با امر نرفتی.
وقتی به امید خدا در طیّاره مینشینید، همینطور که دارید در طیّاره پرواز میکنید، از خدا بخواهید که خدایا! ما الآن با وسیله داریم پرواز میکنیم و در خانهات میآییم. خدایا! زمانی شود که روح ما در بهشت، در ماوراء پرواز کند، در آنجا روح ما با امر تو در «ملکوت أعلی» پرواز کند. حالا که در طیّاره نشستی، اینجور با خدا نجوا کن! از خدا بخواه: خدایا! روح ما که پرواز کرد، در جنّت بیاید، در بهشت بیاید، در فردوس بیاید، در آنجا که امر توست، بیاید.
حالا میخواهم به رفقا بگویم که میقاتگاه یعنی چه؟ آنجا مُحرم میشوی یعنی چه؟ در مسجد شجره یا مسجد جُحفه میآیی، آنجا نماز میخوانی و میگویی: «اللهأکبر»؛ یعنی دنیا را پشت سرم انداختم، آنجا میخواهی مُحرم شوی. حرف من سر این است: شما باید تجدید کنی؛ یعنی از این عالم تجدید کنی؛ این لباست را که میکَنی، میگویی ایخدا! من تا حتّی لباسم را کَندم و اینجا انداختم و مُحرم شدم، ای خدا! آمدم که لقای تو را لبّیک بگویم. آنجا میعادگاه و قرارگاه است، داری بیعت میکنی، حضرت سجّاد (علیهالسلام) یادت داده، همینطور میخواهد لبّیک بگوید؛ اما نمیگوید. گفتند: آقا! دارد وقت میگذرد، چرا لبّیک نمیگویی؟! امام فرمود: میترسم لبّیک بگویم و خدا بگوید لا لبّیک! دارد به تو میگوید که یک کاری کن که بتوانی لبّیک بگویی. با جنایت که نمیشود لبّیک گفت! با فکر و خیال که نمیشود لبّیک گفت! تمام اینها را باید کنار بگذاری و بگویی لبّیک! من آمدم! «فَاخلع نَعلیک»[۱۱] باید هر محبّتی هست، دور بریزی! کجا میخواهی بروی؟ میخواهی در وادی نور بروی. تو بیدعوت اینجا آمدی، باید با دعوت بِروی. دعوت چیست؟ امر داشته باشی، امر را اطاعت کرده باشی، خدا از تو اطاعت میخواهد نه هیکل تو را. حالا چه کار کردی؟ گفتی دنیا را آنجا انداختم؛ تا حتّی لباسم را انداختم و آنجا مُحرم شدم. هستیام را اینجا انداختم، آخر مُحرم چیزی دیگر ندارد، نه پول دارد و نه حَربهای، هیچی ندارد، حاجی! آنجا که میآیی، ادبت میکند! آیا فهمیدیم ادب چیست؟! حالا مُحرم شدی و میگویی لبّیک! لبّیک! ای خدا! من دعوت تو را لبّیک گفتم، تو مرا دعوت کردی. [۱۲]
آداب طواف، سعی صفا و مروه و طواف نساء[۱۳]
عزیز من! بعد از میقات به مکّه میآیی. در خانه خدا چه کار میکنی؟ طواف میکنی و دور خانه میگردی. اوّل توجه کن که شکّ به دور نزنی، اگر شک به دور بزنی، باید دوباره بروی و خیلی ناجور است. یکی هم اینکه به عقیده من باید ذکرت علی (علیهالسلام) و لعنت به دشمن علی باشد؛ یعنی ما بیزاری از دشمن علی داشته باشیم. در طواف میگویی: علیجان! قربانت بروم، من دور زایشگاه تو میگردم، اینقدر تو را دوست دارم! حالا باید بیایی دو رکعت نماز بخوانی، از خدا چه میخواهی؟ یک ماشینِ دیگر میخواهی؟! یک خانه دیگر میخواهی؟! چه میخواهی؟! مگر میخواهی در دنیا بمانی؟! باید چه بخواهی؟ باید در حِجر حضرت اسماعیل بروی و دو رکعت نماز بخوانی و بگویی: ایخدا! اوّل وحیی که در عالم نازل کردی، اینجا شده. توبه آدم اینجا قبول شده، اینجا جایی است که ما باید توبه کنیم و بگوییم: خدایا! از سر گناه کوچک و بزرگ ما درگذر! خدایا! آدم ابوالبشر ترک اَولی کرد، چهل سال گریه کرد. خدایا! ما یقین داریم، اگر بخواهی گناه ما را نیامرزی، ما دو تا گناه کنیم که هشتاد سال باید گریه کنیم، به ما ترحّم کن! خیلی گناه کردیم، ما را بیامرز! خدایا! ما گناه ولایت کردیم، پشت به ولایت کردیم، ولایت را عمل نکردیم، ما را بیامرز! خدایا! تتمه عمر ما در راه تو باشد! خدایا! به ما سوغاتی بِده! هر جوری باشد، ما را دعوت کردی.
من آنجا گفتم: خدایا! تو خودت میدانی که من، مهماندوست هستم، اگر غذا داشته باشم و مهمانم غذای دیگری بخواهد، فوراً برایش درست میکنم. خدایا! تو هم همینجور با ما بکن! این چند چیز را از تو میخواهم، اوّل چیزی که میخواهم: با وِلای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) از دنیا بِروم، اینقدر محترم است که هفت بار دورش گشتم، حالا به من عنایت کن که هر کجای این عالم از دنیا رفتم، با وِلای علی (علیهالسلام) باشم. بعد گفتم: خدایا! دل مرا پاکسازی کن! آنچه که به غیرِ محبّت توست؛ تا حتّی مِهر اولادم را از آن بیرون کن! من اولاد [غیر صالح] نمیخواهم، تو را میخواهم، امرت را میخواهم. بعد گفتم: خدایا! ممکن است که اینجوری باشد، تو صالحش کن! من میخواهم یک عمری با بچّههایم بسازم، اینها را سالم کن! اینها را با ولایت کن! آنجا میروید، سلیقه داشته باشید؛ خودش ایجاد میکند که چه بخواهی؟ گفتم: محبت دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) و آنها که دنبال اینها میآیند، را بهمن بِده! اگر اولادم هم دنبال اینها نمیآید، محبّتش را بیرون کن! عزیز من! آنجا کارسازی کنید! آنجا متوجّه باشید که چه بخواهید! البتّه من نمیگویم که مال دنیا نخواهید، میگویم: خدایا! به قدر کفایت به ما بِده. خدایا! به ما بِده، آبرویمان در بین مردم نریزد. خدایا! از برای مال دنیا دستمان پیش نامرد دراز نباشد. خدایا! ما را در فقر و فلاکت قرار نَده که دستمان پیش اجنبی دراز باشد. آنجا خیلی جای حسّاسی است، من گفتم: اگر به یک لحظه هم هست، امام زمانم را اینجا ببینم و خدمتش برسم، آقا اینجاست، ما را یک جوری بکن که سنخهاش بشویم و آقا را ببینیم. عزیزان من! اینها را بخواهید!
حالا عزیز من! طواف کردی و نماز خواندی و در حِجر حضرت اسماعیل رفتی. حالا میخواهی چه کار کنی؟ میخواهی سعی صفا و مروه کنی. سعی صفا و مروه یعنی چه؟ از این کوه به آن کوه بروی و هفت دفعه پایت را به این کوه بزنی، مستحبّ است هَروله کنی؛ یعنی یک قدری تکان بخوری. این تکانخوردن یعنی چه؟ یعنی ایخدا! امرت را اطاعت میکنم، من مضطربم! من گناه کردم! نافرمانی کردم! مگر هاجر مضطرب نبوده که اینکار را میکرد! پسرش را اینجا گذاشته، آنها در باطن میدانستند که این بچّه باید قربانی شود، اشاراتی به آنها شده بود. حالا میخواهد چه کار کند؟ حالا آنجا آبی نیست، چیزی نیست، مضطرب است، یک دفعه دید از زیر پای اسماعیل آب بالا زد، فوری دوید و ریگها را جمع کرد، همینطور میگفت: زَمزَم! زَمزَم! یعنی ای آب! بایست! تو هم باید مضطرب باشی. چه بچّهای درست کردی؟! گوینده «لا إله إلّا الله» درست کردی؟! آیا دلش را خوش کردی و هر چیزی خواست، برایش خریدی یا امر خدا را برای او خریدی؟! چه کار کردی؟! هاجر چه کار دارد میکند؟! تو چه کار داری میکنی؟! مضطرب باش! تو که سعی صفا و مروه میکنی، باید از زیر پایت، ولایت بیرون بیاید، نه خباثت که حواست در بازار باشد. چه حاجیای هستی؟! بیخود نیست که ما خوک و روباه هستیم! ما انسانیّت آنجا نبردیم. انسانیّت یا ببر یا قبول کن! حالا باید همینجور که داری سعی صفا و مروه میکنی، از خدا بخواه که خدایا! ولایت من طعمه شیطان نشود. خدایا! ولایت را در قلب من جمعش کن! خدایا! ولایت را در قلب من نگهدار! همانجور که هاجر گفت: زَمزَم! و آب ایستاد، ولایت در قلبم سکونت پیدا کند.
بعد از سعی صفا و مروه میآیی و طواف نساء میکنی. حاجی! بشناس نساء کیست؟ رئوفی خدا را بفهم! امیدواری به خدا پیدا کن! این نساء، همراهش پدر، بچّهها و برادرش بودند، همه اینها در راه که به مکّه میآمدند، مُردند. حالا نساء دمِ خانه خدا رسید، حائض شد. گفت: خدا! پس معلوم میشود که مرا نخواستی. همه آنها را بردی، دلم به این خوش بود که تو مرا میخواهی، مرا تحویل میگیری. من هم که حائض شدم! به پیغمبر آنزمان امر شد: هر کسی باید یک طواف برای نساء کند. هر کسی نکند، زنش برایش مشکل به وجود میآید و به او حرام میشود. حالا عُمَر طواف نساء را حرام کرد! گفتند: چرا حرام میکنی؟ گفت: میخواهم حرامزاده زیاد شود! چقدر خدا به دلِ شکسته یک زن اهمیّت میدهد، آنجا باید دلت بشکند. چه موقع دلت میشکند؟ وقتیکه هوا و هوس دنیا را بیرون کنی. همینجور که میگوید هفت دور بگرد! میگوید یک طواف هم برای این زن بکن! [۱۲]
آداب رمی جمرات و قربانی کردن؛ معنای ذبحالعظیم و عید قربان[۱۴]
عزیز من! بعد از این مناسک که انجام دادی، چه کار میکنی؟ باید به سرزمین منا بروی، آنجا خیلی جای حسّاسی است؛ چونکه حضرت میفرماید: وای به حال آن کسیکه در شب قدر آمرزیده نشود! آدم باید ماه مبارک رمضان آمرزیده شود، اگر آمرزیده نشد، میگوید باید زیر قبّه امام حسین (علیهالسلام) بروی، اگر آنجا نشد، میگوید به منا بروی؛ چونکه آنجا خیلی از پیغمبرها از دنیا رفتهاند، یک هوایی دارد و یک عظمتی دارد و آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) هم آنجا تشریف دارند؛ آنوقت به پاس احترام آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) شما تقصیرت رفع میشود؛ یعنی گناه که کردی، آنجا به واسطه وجود امام زمان (عجلاللهفرجه) محلِّ توبه است. الآن که در مِنا هستی، باید «ربّ إرجعونی [لعلی] أعمل صالحاً»[۴] بگویی: مرا برگردان که در ایران بیایم و عمل صالح کنم؛ آنوقت تو را بر میگرداند. وقتی در قیامت میگوید: «ربّ إرجعونی»[۴]! خدا میگوید: حرف نزن! بعضیها که «ربّ إرجعونی»[۴] میگویند، یک حرف بدتر هم به آنها میزند؛ اما خدا در منا میگوید: من یک دفعه دیگر تو را برگرداندم. عزیزم! این ربّ إرجعونیِ مکّه، لطف خداست. تو را بر میگرداند. برگرد و کار خیر کن! دست یک بیچاره را بگیر! با زن و بچّهات بداخلاقی نکن! عزیز من! خوش اخلاقی و خوش رفتاری کن! تو اصحاب یمین هستی.
حالا جمره یعنی چه؟ جمره باید سنگ به وسوسه بزنی؛ یعنی آنجا شیطان حضرت ابراهیم را وسوسه میکرده، به او میگفت: این خوابی که تو دیدی، شیطانی است، از این کارت دست بردار! ابراهیم هفت سنگ به او زد. تو هفت سنگ که میزنی، داری به شیطان میزنی. خدا نکند که ما خودمان شیطان باشیم! بدجنسی کنیم، یک زبانهایی داشته باشیم. آنجا شیطان همینطور وسوسهات میکند که چه چیزی بخری؟ چه چیزی بیاوری؟ چه کار بکنی؟ پس سنگ به شیطان بزن! نه اینکه شیطان به تو سنگ بزند.
عزیز من! ببین حضرت ابراهیم خلیل الله چه کار کرده؟ حالا میخواهد بچّهاش را فدا کند، قربانی کند و آن امر را به جا بیاورد، ببین پسرش چقدر خوب است! میگوید: بابا! درِ چشم مرا ببند که آن جاذبه چشم من، تو را نگیرد که امر را اطاعت نکنی، حالا کارد را به گردنش میزند، نمیبُرد. به زمین میزند، سنگی را میبُرد، کارد به حرف میآید و میگوید: تو میگویی بکن؛ اما خالق میگوید نکن! تو بفهم یک برندگی چاقو هم به امر خداست، برگهای درخت به امر خداست، این کارها که در دنیا میشود، به امر خداست. حاجی! متوجّه باش که کارد هم حرف میزند، کجا خودت را از دست دادی و این طرف و آن طرف رفتی؟! ای بیتوجّه! هر چیزی در عالم کلام دارد، ابراهیم خانه خدا را ساخته، اینهمه خدمت کرده، حالا آمده و میخواهد قربانی کند؛ اما کارد نمیبُرد! خدای تبارک و تعالی به ملائکه امر کرد، گوسفندی آورد. آنجا گوسفند خیلی نیست؛ اما این دو سه روزه [در ایّام حّج]، بیابان در بیابان گوسفند میشود. حالا وقتی [جبرئیل] گوسفند را آورد، حضرت ابراهیم آن را کشت؛ اما بعد از آن گفت: خدایا! من گوسفند را به امر تو کُشتم؛ امّا اگر پسرم را میکُشتم، بهتر بود. خدا گفت: ای ابراهیم! قربانی مال حسین (علیهالسلام) است. ببین اینکه گفتم یک کاری که پیش میآید، خدا میداند که شما نمیتوانی آن کار را بکنی. حالا این بچّه یعنی اسماعیل پیش هاجر رفت، هاجر دید که زیر گلویش یک ذرّه خراشیده شده، اگر بدانی چقدر گریه کرد و گفت: اِی قربان گلویت بروم! خب اگر این بچّه گلویش بریده میشد، از خدا و پیغمبر برمیگشت! پس قربانی مال حسین (علیهالسلام) است، مال زینب (علیهاالسلام) است که حالا در ظاهر اسیر شده؛ اما دهان یزید را سرویس میکند [نابودش کرد]! ابراهیم! قربانی مال تو نیست که! تو لیاقت نداری! گفت: حسین (علیهالسلام) کیست؟ خدا گفت: این حسین (علیهالسلام) است که در صحرای کربلا کشته میشود، تمام عزیزانش کشته میشوند. همه که کشتهشدند، میگوید: «رِضاً برضائک، تسلیماً بأمرک». تو چه تسلیمیّتی داری؟! آنوقت ابراهیم یک لکّه اشک ریخت، خدا گفت: یا ابراهیم! به عزّت و جلال خودم! این لکّه اشکی که ریختی «ذبح العظیم» شد.
والله! بعضیها باید عقب بیفتند؛ اما جلو افتادند؟! اینها در ماوراء عقب هستند. میگویند: بُز «ذبح العظیم» است! در روایت میفرماید: قرآن العظیم، عرش العظیم، خدای عظیم. کجا بُز عظیم است؟! خدا به ابراهیم گفت: به عزّت و جلالم! این لکّه اشکی که ریختی، بهتر از این بود که بچهات را قربانی میکردی؛ آن لکّه اشکی که ابراهیم ریخت، عظیم است. عزیز من! آنجا توجّه کن! ما چه توجّهی داریم؟! همانجا ولیّ نعمتت، خدا را بشناس! ببین چقدر حسین (علیهالسلام) را دوست دارد! ای حاجی عزیز! وقتی به منا رفتی و قربانی کردی، از آنجا که بالا میآیی، لای این حاجیان نرو! قدری آن طرفتر برو و مصیبت امام حسین (علیهالسلام) را در نظرت بیاور و لکّه اشکی بریز تا قربانیات «ذبح العظیم» شود. کاش این طرح را متوجّه بودند، حاجیان را جمع میکردند و یک روضهخوانِ با اخلاص یک روضه میخواند و حاجیان گریه میکردند تا ذبحشان «ذبح العظیم» میشد. حالا که یک همچین وسایلی نیست و چیزهای دیگری است، خودت این کار را بکن!
عزیز من! چرا آنجا عید میگیرند؟ حالا که تمام کارهایت قبولشده، باید عید بگیری؛ یعنی عید قربان؛ خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند! درود خدا به روحش! میگفت: یک حاجی، کمتر نتیجهای که حجّ برایش دارد این است که خدا تمام گناهانش را به غیر از «حق النّاس» میآمرزد؛ انگار از مادر متولّد شده است. تو باید در مکّه که مُحرم هستی، تا آخر عمرت از مُحرم بودن خارج نشوی، باید همیشه لباس احرام را پوشیده باشی، مؤمن باید همیشه مُحرم باشد. ما اینجا، گوشه زایشگاه ایزدی آمدیم و حرف میزنیم که شما از آن حاجیان باشی؛ حاجی آخرالزّمان نباشی. حاجی! وقتی از مکّه آمدی، باید دائم با امام زمانت نجوا کنی، با امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) نجوا کنی؛ نه اینکه با غیر علی نجوا کنی. اگر با غیر علی نجوا کنی، مُحرم نیستی. شما باید از مُحرم بودنت لذّت ببری، از منایت لذّت ببری، از قربانیات لذّت ببری، از سنگی که به شیطان زدی لذّت ببری، از تقصیرت لذّت ببری. ما چه میگوییم؟! این است که میگوید حاجیان آخرالزّمان کارشان خراب است. عزیزان من! بیاید فکر کنید! [۱۲]
ارجاعات
کتاب امام زمان را بهتر بشناسیم قسمت آخر
متقی، دین ازش صادر میشود؛ ولایت ازش صادر میشود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) خانهنشین شد. شما هم اگر این حرفها را اجرا نکنید، من خانهنشینم. حرف امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) اگر اجرا میشد، نه زهرای عزیز (علیهاالسلام) کشته میشد، نه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) خانهنشین میشد، نه امام حسین (علیهالسلام) کشته میشد؛ چرا؟ امام حسین (علیهالسلام) میفرماید: من کشته جلسه بنیساعدهام. بنیساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنیساعده آخرالزمان است.
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا (علیهاالسلام) است. همینطور که امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین (علیهمالسلام) است. خواست آنها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در اینجاست. مگر نگفتم اینجا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن میجوشید؛ آقای بزرگواری گفت: اینها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرفهاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان میدهد و میگوید: من میخواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش میرود پیش این بچهها. میخواهم بگویم این بچهها کجا اینطوری شدند؟ در این جلسه شدند.
دلم میخواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إنشاءالله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی (عجلاللهفرجه) بدهید. هر کدام از شما که از اینجا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز (علیهاالسلام) را ناراحت کردهاید، الآن حضرت زهرا (علیهاالسلام) به شما افتخار میکند. این جلسهای است که خواست حضرت زهرا (علیهاالسلام) است، زهرای عزیز (علیهاالسلام) کجا میرود؟ فقط اینجا میآید، آیا چیزی میخواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم میرود؛ چونکه میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) اینجا تشریف آورده، زهرای عزیز (علیهاالسلام) و بقیه ائمه (علیهمالسلام) هم تشریف آوردهاند، میآیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. اینجا که میآیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا (علیهاالسلام) هستید. اینقدر کار مهم است که الآن امام زمان (عجلاللهفرجه) به شما غبطه میخورد؛ شکرانه کنید!
آقا امام رضا (علیهالسلام) به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما اینجا آمدهایم تمرین ولایت کنیم، نه اینکه ولایت را صادر کنیم، این حرفها را نمیشود به این زودی صادر کرد. ما اینجا جمع شدهایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شدهاند که هیچ کاری ندارند، فقط میخواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم!
من به همه میگویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمیدهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنیآدم را گمراه میکنم، مگر صالحینشان را؛ آنها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه میگویم! خدا میگوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ میکند؟ ولایتت را حفظ میکند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟! باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی بن ابیطالب (علیهماالسلام) است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان میشوید که از اینجا دست برندارید، ما اینجا تمرین رجعت میکنیم، اما خیلیها رفوزه میشوند و از تمرین در نمیآیند!
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسهای نیست. بدانید اینجا سِیر ولایت به شما داده میشود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، اینجا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا (علیهاالسلام) است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همینطور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان (عجلاللهفرجه) و امرش ارتباط دارید.
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان (عجلاللهفرجه) را میبینید، با امام زمانتان نجوا میکنید. اینقدر امام زمان (عجلاللهفرجه) میخواهد با شما نجوا کند.
| یک دم غافل از آن شاه نباشید | شاید دم زَنَد آگاه نباشید |
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان (عجلاللهفرجه) در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آنوقت اتصال هستید، «حبلُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان (عجلاللهفرجه) حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی میتواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه میگویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمدهایم که همه میگویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر اینطور باشید، هم خدا، هم امام زمان (عجلاللهفرجه) و هم حضرت زهرا (علیهاالسلام) به شما نظر میکنند.
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان (عجلاللهفرجه) و علی بن ابیطالب (علیهماالسلام) است. لذت، با خدا و ائمه (علیهمالسلام) حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان (عجلاللهفرجه) حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا میگویم: اگر آنچه را که به امام زمان (عجلاللهفرجه) دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی (علیهالسلام) را از من بگیری و تمام خلقت را به من بدهی، به من جفا شده؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان (عجلاللهفرجه) حرف زدن.
حضرت زهرا (علیهاالسلام) و امام زمان (عجلاللهفرجه) سفارش پروندهها را میکنند، خدا هم میپذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی (علیهالسلام) و حضرت زهرا (علیهاالسلام) و امام زمان (عجلاللهفرجه) است که این کار را بکنند؛ اینها با هم عشق بازی میکنند. وقتی حضرت زهرا (علیهاالسلام) خشنود شود، تمام خلقت لذت میبرند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز (علیهاالسلام) خشنود میشود، آنوقت با تمام خلقت نجوا میکنید و هماهنگ میشوید! با نعمتهای خدا ندای امام زمان (عجلاللهفرجه) را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرفها از دلشان نرود تا امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان (عجلاللهفرجه) است؛ محبوب امام زمان (عجلاللهفرجه) باید مقصد امام زمان (عجلاللهفرجه) را بگوید، مقصد امام زمان (عجلاللهفرجه) مادرش زهرا (علیهاالسلام) است، مقصد امام زمان (عجلاللهفرجه) علی بن ابیطالب (علیهماالسلام) وصی رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) است. آیا هستیم یا نیستیم؟!
تو را به حضرت عباس، قدر این حرفها را بدانید! شب که میشود، این حرفها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرفها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کردهاید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شدهاید، اما من توقع دیگری دارم! میخواهم اگر با امام زمان (عجلاللهفرجه) رابطه دارم و حرف میزنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم میبینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان (عجلاللهفرجه) بخواهید، از علی مرتضی (علیهالسلام) و زهرای عزیز (علیهاالسلام) بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت میریزد! چونکه معرفت پیش آنهاست.
من نظرم این است: الآن که اینجا هستید، این کتابها را میخوانید، این حرفها را میزنید، با هم مرور میکنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازهگیری است؛ تو پروندههای ما را بهش رسيدگی میکنی! همیشه ملائکه به تو نازل میشوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده!
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آنها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر!
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا (علیهاالسلام) از ما منزجر نباشد!
همینطور که جدّت امام حسین (علیهالسلام) «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» میگوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا (علیهاالسلام) ما را میپذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمیدهد؛ آدم سرگردان میشود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر میخواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر میخواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانهات قرار بده! ما را هم اینجوری بکن!
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشیها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حالها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!
امام زمان! این بچههای ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچیها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا میگوید: از روح خودم به اینها دمیدم! این بچههای ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان میکنیم دیگر گناه نکنیم.
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابیطالب (علیهماالسلام) است!
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که میخواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان (عجلاللهفرجه) حرف بزنیم!
اگر میگویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یکجوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابیطالب (علیهماالسلام) است.
شب قدر، باید شب زندهداری کنید؛ یعنی شبِ زندهای باشد برای شما! ببین میگوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا میآمرزد، آنموقع شب قدر مطابق همه آنها میآمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت اینها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همینطور که اهل جهنم را نجات میدهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همینطور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و امام زمان (عجلاللهفرجه) قرار بده!
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را بده! فرمود: حسنجان! حسینجان! من در خرابهها میرفتم، به آنها سر میزدم؛ من در ظاهر میروم، شما بروید به آنها سر بزنید! خدایا! ما هم از آنها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه (علیهمالسلام) را به ما بده!
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهیدستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به اینکه خدایشان تو هستی، ولایتشان علی (علیهالسلام) است و حُجتشان امام زمان (عجلاللهفرجه) است؛ ما را به این دلخوش بگردان!
از امام زمان (عجلاللهفرجه) خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان (عجلاللهفرجه)!
امام زمان (عجلاللهفرجه) را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگهدار؛ همینطور که امام زمان (عجلاللهفرجه) را نگه داشتی.
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام زمان (عجلاللهفرجه) را میخواهد نه کس دیگری را.
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) و امام زمان (عجلاللهفرجه) درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان (عجلاللهفرجه) و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور میشوی.
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.
خدایا! خودِ امام زمان (عجلاللهفرجه) را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی، بالاترِ همه خلقت را دادهای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان (عجلاللهفرجه)، هم پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و هم احکام را به ما دادهای؛ همه چیز به ما دادهای. من این را خواستم، إنشاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم.
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آنوقت خدا هدایا به شما میدهد؛ خوشی آنطرف است.
خدایا! ما را در قیامت خندهرُو کن! رفیق عزیز! میگوید: اینجا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان (عجلاللهفرجه) بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه اینجا! اینجا زهرا (علیهاالسلام) گریه میکند، دشمنش خنده میکند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!
خدا میداند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همهاش یاد اینها میافتم و فقط گریه میکنم؛ میگویم: حسینجان! به قربان بچههای کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر میکردند. قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین (علیهالسلام) و بچههایش باشید.
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! میخواهی چه کنی؟ گفت: میخواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!
کتاب امام زمان را بهتر بشناسیم قسمت پنجم
هیچ کجا امام زمان (عجلاللهفرجه) مطابق وداع امام حسین (علیهالسلام) دلش نمیسوزد! وقتی امام حسین (علیهالسلام) برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّکلثوم! خداحافظ! زینبجان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین اینها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب میکند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب (علیهاالسلام) میکند. وقتی امام حسین (علیهالسلام) گفت: خداحافظ! حضرت زینب (علیهاالسلام) غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسینجان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن (علیهالسلام) هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسینجان! دیگر زندگی بعد از تو را نمیخواهم!
امام حسین (علیهالسلام) دست ولایت بر قلب حضرت زینب (علیهاالسلام) گذاشت، حضرت زینب (علیهاالسلام) چشمهایش را باز کرد. امام حسین (علیهالسلام) فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچکس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا اینها خون مرا نریزند، آرام نمیگیرند، اما وعده من با خدا تا اینجا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) میکنند، باید به شام بروی، در آنجا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را نصب کنی. حضرت زینب (علیهاالسلام) گفت: برادر! اینقدر صبر میکنم تا صبر از دستم عاصی شود!
من میخواهم برای شما روضهای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین (علیهالسلام) بریزید، خدا از سر همه گناهانتان میگذرد. إنشاءالله میخواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمیآید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او میدهد. یک دلهایی نازک است و یک دلهایی طوری است که گریهاش نمیآید، کسل است؛ اما حضرت میگوید بُکاء کن! من روضهای میخوانم که امام زمان (عجلاللهفرجه) میخوانَد. امام زمان (عجلاللهفرجه) خیلی وارد مصیبتهای امام حسین (علیهالسلام) نمیشود، اما یک مصیبت است که وارد میشود؛ میفرماید: یا جدّاه! فراموش نمیکنم آنموقعیکه اسب بیصاحبت به درِ خیمه آمد. آخر میدانید چطور شد! امام حسین (علیهالسلام) یک وصیتی به حضرت زینب (علیهاالسلام) کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بیصاحب من به درِ خیمه میآید. این اسب میآید که شما را راهنمایی کند؛ میگوید: زینبجان! امکلثوم! امام سجاد! بیایید اینطرف تا امام حسین (علیهالسلام) را نشانتان بدهم!
امام حسین (علیهالسلام) گاهی وقتها درِ خیمه میآمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» میگفت. یکوقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام حسین (علیهالسلام) است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان (علیهالسلام) خیلی دلش میسوزد. امام حسین (علیهالسلام) گفته بود: زینبجان! اسب میآید شما را راهنمایی میکند. مبادا بگذاری بچهها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» میگوید؛ وای به حال کسانیکه پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین (علیهالسلام) را کشتند.
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچهها میدوند بیرون. یکی از اینطرف میرود، یکی از آنطرف. حضرت زینب (علیهاالسلام) میخواهد بچهها را برگرداند؛ دنبال بچهها میدود؛ میگوید: عمهجان! کجا میروید؟! بیایید! کاش احترام کرده بودند، ریختند خیمهها را غارت کردند و آتش زدند. بیخود نیست که امام زمان (عجلاللهفرجه) میگوید: گریه میکنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه میکنم؛ برای اسیری عمهام زینب (علیهاالسلام). از بسکه حضرت زینب (علیهاالسلام) معرفت دارد! خدمت حضرت سجاد (علیهالسلام) آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت سجاد (علیهالسلام) منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرفها را به من گفته، این را نگفته؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمهجان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، اینها اصلاً کربلای امام حسین (علیهالسلام) را نمیفهمند؛ نه خود امام حسین (علیهالسلام) را. یک کربلای امام حسین (علیهالسلام) را نمیفهمند یعنی چه! وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه) میداند که اینقدر احترام میکند و میگوید: فراموش نمیکنم آنموقعیکه اسب بیصاحبت آمد و عمههایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمیکند، بسکه این کار مهم است، بسکه این کار بالاست! یکی هم گریه میکند و میگوید: عمهجان! فراموش نمیکنم آنموقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چارهای نداشتی، دستهایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین!
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به اینها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین (علیهالسلام) شده، جسارتی که به حضرت زینب (علیهاالسلام) شده. این گریه درست است. چه کسی میتواند امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را بکُشد؟! اینها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی میتواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به اینها شد، آنوقت شما هم مثل امام زمان (عجلاللهفرجه) هستید!
امام زمان (عجلاللهفرجه) هم وقتی تشریف میآورد، از توهینی که به اینها شده، دفاع میکند. اصحاب امام حسین (علیهالسلام) دفاع از ولایت کردند که امام زمان (عجلاللهفرجه) میفرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب (علیهاالسلام) هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان (عجلاللهفرجه) میفرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه میکنم.
رفقا! این حرفها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی میکنید؟! مگر امکلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب (علیهاالسلام) است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین (علیهالسلام) اجازه بیان به حضرت زینب (علیهاالسلام) داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی (علیهالسلام) را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آنقدر قدرت دارد که میگوید: امام حسین را بکُش! میکُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب (علیهاالسلام) مثل امام زمان (عجلاللهفرجه) که میآید و جهانی را به هم میزند و از بین میبرد، حضرت زینب (علیهاالسلام) هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد (علیهالسلام).
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) را خواب دید، گفت: آقاجان! ما اینجا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس (علیهالسلام) گریه کن! نگفت برای امام حسین (علیهالسلام) گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان (عجلاللهفرجه) حضرت عباس (علیهالسلام) را میخواهد! چرا اینقدر عزیز شد؟ از کجا به اینجا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) کرد؛ حالا روز عاشورا میگوید:
| افتاده است ای لشکر! دست یمینم | تا زندهام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است |
حالا میخوانند دیگر، چه اندازهاش درست است، من هم همان را میخوانم؛ اما آقا ابوالفضل (علیهالسلام) این را از روی عاطفه میگفت، نه اینکه میخواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این کار را از چشم خودش مهمتر میداند. این حرف را من میزنم، آنها نزدند. حالا گفت:
| ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید! | دادم به سکینه وعده آب فرات |
فقط اصحاب امام حسین (علیهالسلام) نور شدند، هیچکس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان (عجلاللهفرجه) میگوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین (علیهالسلام)؟ من میگویم: خدا هم نمیتواند اینجا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خورهدار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه میدهد؟ اینکه سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما میدهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما میدهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که اینها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان میکند، خود حجت بن الحسن (عجلاللهفرجه) حامی اینها شده نه امام حسین (علیهالسلام)، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین (علیهالسلام) میکند.
امام زمان (عجلاللهفرجه) که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیدهاش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان (عجلاللهفرجه) به تسلیمیت میگوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛ امام زمان (عجلاللهفرجه) آن پیروی را میگوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علیخواهی، حسینخواهی، حسنخواهی، امام زمانخواهی.
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! اینکه مردم بعد از رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق خودسازی میکند تا شما را بازی بدهد؛ اما درونش خباثت است. امروز دین بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بیدین هستند یا شب دین دارند، صبح بیدین هستند.
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا میگشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین (علیهالسلام) را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمانهاست! چون دین بیدینی شده و بیدینی دین شده. اگر بعد از رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله (صلیاللهعلیهوآله) إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب میکنند و میگویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه) بدهید! خودسازی کنید، نه مردمسازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفتهام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت میکند، خودساز مردمساز است. ما امروز به خودی خود نمیتوانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشتهاند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمیتوانیم آنها را بسازیم!
امام زمان (عجلاللهفرجه) به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمیرسند. کجا اینقدر دنبال دنیا میدوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و اینکه خانههایتان را از اینجا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایهتان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی میکنید؟!
پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) به ستون حنانه تکیه میداد و برای مردم حرف میزد. زمانیکه برای پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتیکه پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آنوقت آرام شد. آیا ما ناراحت شدهایم که امام زمان (عجلاللهفرجه) از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان (عجلاللهفرجه) جدا شدهاید، چرا داد نمیکشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان (عجلاللهفرجه) جدا شدهایم! از بس مشغله برای خودمان درست کردهایم. کجا از امام زمان (عجلاللهفرجه) جدا میشویم؟ آنموقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) رضایت تمام خلقت است؛ چونکه تمام این خلقت دارند علی میگویند، تا حتی آجرها، درختها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آنها تو را تحویل میگیرند! امام صادق (علیهالسلام) هم میفرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا میشوید. اگر میگوید عضو مایید، الآن که امام صادق (علیهالسلام) میرود آسمان، یا امام زمان (عجلاللهفرجه) میرود آسمان، شما جسمت اینجاست، خودت میروی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد میکنید، از عضویت خارج میشوید، امر شیطان را اطاعت میکنید! شما خودت را از یاوری امام زمان (عجلاللهفرجه) جدا کردید! امام زمان (عجلاللهفرجه) ناراحت میشود. چقدر اینها دلشان میخواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان (عجلاللهفرجه) باید بگوید اینها اهل دنیا شدند، به دنیا نمیرسند؟! باید بگوید اینها اهل ما شدند.
اصلاً چشمی که میخواهد امام زمان (عجلاللهفرجه) را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آنوقت عضو او هستی. بشر به قدری میتواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت میکنند.
وای به حال آنها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) نرفتهاند. وقتیکه امام زمان (عجلاللهفرجه) ظهور میکند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو میکند که هر کسی بیاید، میگوید اینجا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان (عجلاللهفرجه) آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه (علیهاالسلام) گناه میکنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمیکنند، امام رضا (علیهالسلام) و حضرت معصومه (علیهاالسلام) را هم احترام نمیکنند. اینها از همانهایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آنها نباشید! آنهایی هم که از اینجا بروند، بیدین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از اینجا نروید!
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنهای روبرو هستید! با اینکه هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق (علیهالسلام) میفرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را میکنیم. امام دارد شرّ را میبیند، اما ما آن را نمیبینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که میگویم توجه کنید!
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل میکند: یک نفر خیلی گنهکار بود، شراب میخورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنیها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویشهایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آنجا رفتم، دیدم نمیتوانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا اینکه خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آنجا هم نشد! یکدفعه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علیجان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو میبرند، من از آنها بدم میآمد و آنها را اذیت میکردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) اتصال است. «حبلُ المتین» این است، این شخصِ گنهکار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) هم او را نجات داد.
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم میشود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختیاش کجاست! من سختیهایش را میبینم و به شما میگویم، دارم به شما میگویم این راه نزدیک است، از اینجا بروید! از آنجا نروید! حالا خودتان میدانید. من به خدا میگویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من میخواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشهای دارم؛ نه اینکه راه را بلد هستم! پایم هم درد میکند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان اینطوری شده، مگر اینکه به قدرت خدا در پناه امام زمان (عجلاللهفرجه) باشیم.
وقتی روح شیعه پرواز میکند، پیش امام زمان (عجلاللهفرجه) میرود. امیدوارم امام زمان (عجلاللهفرجه) شما را بپذیرد. اگر هم نقص و تقصیرهایی دارید، إنشاءالله امام زمان (عجلاللهفرجه) عفو بکند. امام زمان (عجلاللهفرجه) واسطه میشود، اما نه اینکه معصیت ولایتی داشته باشید. کسیکه معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه) را جریحهدار میکند، قلب متقی را هم جریحهدار میکند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا (علیهاالسلام) رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او میگوید برو! آنهایی که طرف خلق و بدعتگذارند، از جلسه میروند! آنها معصیت ولایتی دارند.
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف میکند. خدا سخاوت را خیلی میخواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) میخواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسیکه سخی باشد، خدا گناهانش را میآمرزد.
امروز انفاق کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام حسن عسکری (علیهالسلام) باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان (عجلاللهفرجه) عقیقه کرد. هر کسیکه از قم به سامرا برای زیارت ایشان میرفت، یک پولی به او میداد؛ میگفت: برو در قم، گوسفند بکُش! بده به این دوستهای ما بخورند؛ چون آنجا همه سُنی بودند. یک دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم میخواهید بکنید، بدانید به چه کسی میدهید!
من میگویم این انفاقی که میکنم، به جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام حسین (علیهالسلام) بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق کردن هم خیلی مواظبت میخواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق میکنید! این شخص به کجا بند است! چه کسی را دارد تشویق میکند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. اینقدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ میفرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکردهای! چرا؟ دنیا بیارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشتهای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آنوقت اتصال به امر میشوید، اصلاً خودتان امر میشوید. حالا ولیّ الله الأعظم (عجلاللهفرجه) خوشش میآید، یک پاسخ به شما میدهد؛ آقا امام زمان (عجلاللهفرجه)، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و زهرای عزیز (علیهاالسلام) یک نیرویی در دلِ شما نصب میکنند که دیگر از گناه بدتان میآید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت میدانید، آن را از شما دور میکند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمیکند.
این حرفها یقین میخواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان میآید، اصلاً فکرش را نمیکنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچارهای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرفهاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که میکند، انجام میشود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه (علیهمالسلام) به نظر خدا این کار را میکنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) شفاعت میکند، اصلش این است که شفاعت میکند.
یکی از این مهندسها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره میزند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا (علیهاالسلام) به من کارت نمیدهد. من نگاه کردم، دیدم آنطرف بساطی است و زهرای عزیز (علیهاالسلام) تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا (علیهاالسلام) برویم، من میگویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمیدهد. پیش زهرای عزیز (علیهاالسلام) رفتم و سلام کردم، گفتم: بیبیجان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا (علیهاالسلام) فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه میشود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) را اطاعت کنید، آنها هم امر شما را اطاعت میکنند.
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه میخواهی در دنیا بمانی؟ میگویم: همینطور که امام زمان (عجلاللهفرجه) میخواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را میخواهم. اگر شما اینطوری شدید، اتصال به امام زمان (عجلاللهفرجه) و یاور امام زمان (عجلاللهفرجه) هستید. الآن زمانِ امام زمان (عجلاللهفرجه) است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را میزنی؛ امر را اطاعت میکنی. اگر همینطور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است.
من دقیقهای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خورهدار است، نمیخواهم باشم، اما جان خودم را حفظ میکنم؛ تا این حرفها را افشا کنم. خیلی دلم میسوزد! یعنی تمام جانم آتش میگیرد که شما قدر این حرفها را نمیدانید! از بین رفتن یکی از این حرفها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرفهاست، میخواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز (علیهاالسلام) باشید! گاهی به امام زمان (عجلاللهفرجه) میگویم: آقاجان! من این حرفها را با گریه از شما میگیرم، با خنده تحویل مردم میدهم؛ رفقا این حرفها را قدردانی کنند.
به حضرت عباس، نجات شما در این حرفهاست. رفاقت با امام زمان (عجلاللهفرجه) و حضرت زهرا (علیهاالسلام) در این حرفهاست. خنثیکننده لهو و لعب و بیامری، این حرفهاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرفها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرفها خستهتان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرفها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا (علیهاالسلام) از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین (علیهالسلام) است، به شما میدهد؛ به دینم، راست میگویم! اگر اینجوری باشید، فقط به خواست امام زمان (عجلاللهفرجه) رضایت دارید.
این حرفها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه) است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آنوقت پیش خدا و ائمه طاهرین (علیهمالسلام) خیلی احترام دارید. نتیجهاش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه اینکه به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را میخواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیهالسلام» سخاوت است. امام زمان (عجلاللهفرجه) یا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) هستیشان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش میآید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را میخواهد، سخاوت را هم میخواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمیآوری. همینطور میفرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیهالسلام»، یکی هم صدقه.
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم میخواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علیخواه و سفارش آنها را بخواهید؛ سفارش آنها متقی است. کدامتان اینطور هستید؟! این حرفها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل میگوید: حرفهای تو مثل حرفهایی است که وقتی امام زمان (عجلاللهفرجه) میآید میزند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرفها را قبول میکنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم میخواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را میگذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا (علیهاالسلام) بخواهید، این حرفها رشد میکند، برسانید دست امام زمان (عجلاللهفرجه)! امام زمان (عجلاللهفرجه) هم میفرماید: ای کسانیکه دست از مادرم زهرا (علیهاالسلام) برنداشتید و امرش را اطاعت کردهاید، از شما تشکر میکنم!
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصلهتان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما میخواهید اینجا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ میگویم رفقایم را میبینم. اگر یکی از شما اینجا نیاید، ناراحت میشوم؛ چونکه من حساب میکنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان (عجلاللهفرجه) است، حضور در مقابل امام صادق (علیهالسلام) است.
امام صادق (علیهالسلام) دو مرتبه غبطه میخورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان (عجلاللهفرجه) میخورَد و میفرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه) حفظ میکنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان (عجلاللهفرجه) محقق میشود و مقصد خدا افشا میشود. حقیقت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را فقط امام زمان (عجلاللهفرجه) میتواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه میخورَد و میفرماید: من خودم را حفظ میکنم برای یک مجلسی که حرف ما اهلبیت (علیهمالسلام) در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق (علیهالسلام) غبطه میخورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت میخورد. میبیند شما دارید ائمه (علیهمالسلام) را یاری میکنید، پس شکر ولایت را بکنید!
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش میدهد، پرورش میدهد که مثل امام حسین (علیهالسلام) شوید، مثل امام زمان (عجلاللهفرجه) شوید، نه اینکه خودش بشوید، آنوقت قبولتان کند؛ اینجا پرورشگاه توحید است نه پرورشگاه ضلالت، تمام اينها را خلق به هم میزند. از هر جا که حرکت میکنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور میزند، حضرت زهرا (علیهاالسلام) خبر دارد که میآیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان (عجلاللهفرجه) هم دنبال امام حسین (علیهالسلام) میرود. هر کسیکه دنبال امام زمان (عجلاللهفرجه) میرود، انگار دنبال امام حسین (علیهالسلام) میرود.
کسانیکه از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ اینجا دارد امر ولایت افشا میشود. من دلم میخواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه میکنم میبینم همه شما همینطور هستید. من از شما تشکر میکنم که اینجا میآیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا (علیهالسلام) است، عنایت میکند این حرفها را بزنم.
حضرت زهرا (علیهاالسلام) در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر میشود. وقتی شما روضه میخوانید، زهرای عزیز (علیهاالسلام) گریه میکند، اما روضهخوانِ حضرت زهرا (علیهاالسلام) باشید؛ نه اینکه خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین (علیهالسلام) را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز (علیهاالسلام) روضهخوانِ حقیقی را ضمانت میکند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضهخوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامهاش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همینطور میگفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار میگفت: حسین! حسین!
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را میبردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا (علیهاالسلام) است! خدمت حضرت زهرا (علیهاالسلام) آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که اینقدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا (علیهاالسلام) فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز (علیهاالسلام) به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: چرا میخواهی روضهخوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟! فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی میگویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا (علیهاالسلام) فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضهخوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! اینجا حضرت زهرا (علیهاالسلام) ناراحت شد. یکدفعه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: زهراجان! پسرت مهدی (عجلاللهفرجه) را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی (عجلاللهفرجه) حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!
ببین اشراقی حضرت زهرا (علیهاالسلام) را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت میکند. وای به حال روضهخوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا (علیهاالسلام) را تأیید نکند! قیامت هم روضهخوانیاش به درد نمیخورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا (علیهاالسلام) اینجاست؛ ولی چطور آنجا میرود و مرحوم اشراقی را شفاعت میکند! متقی هم اینجاست، چطور میرود و میبیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا (علیهاالسلام) تهیه کرده؛ اینهایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا (علیهاالسلام) را هم قبول ندارند.
آن روضهای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا (علیهاالسلام) خواند، به خاطر همین وقتی حضرت زهرا (علیهاالسلام) فرمود: علیجان! آیا روضهخوانِ حسینِ مرا میخواهی عقاب کنی؟! امیرالمؤمنین (علیهالسلام) هم حرف حضرت زهرا (علیهاالسلام) را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق (علیهالسلام) هم میفرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا (علیهاالسلام) حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا (علیهاالسلام) امر کند؛ تا امام زمان (عجلاللهفرجه) حاضر شود و برای او حج به جا آورد.
کتاب امام زمان را بهتر بشناسیم قسمت چهارم
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا (علیهاالسلام) نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ میگوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا (علیهاالسلام) یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) میکند نه فدای جسم علی (علیهالسلام)، فدای حقیقت علی (علیهالسلام)! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.
زهرای عزیز (علیهاالسلام) فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچکس حقیقت زهرای عزیز (علیهاالسلام) را نگفته، وقتیکه حقیقت تمام خلقت امام زمان (عجلاللهفرجه) تشریف میآورَد، آنجا هم کمککنندهاش امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانیکه امیرالمؤمنین علی «علیهالسلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان (عجلاللهفرجه) میآید و مُهر میزند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را میزند؛ آنموقع میشود زهرای عزیز (علیهاالسلام) را افشا کرد.
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) که عمر و ابابکر و عدهای را به دار میزند؛ دارد به مردم میگوید ببینید اینها غاصب بودند! اینها بدعتگذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همینجا هم افشای ولایت میشود. مگر نمیفرماید مادرجان! میآیم و احقاق حق از دشمنانت میکنم؛ یا جداه! میآیم و احقاق حق از دشمنانت میکنم؟!
خودِ امام زمان (عجلاللهفرجه) وقتی میآید، میگوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمیگوید منم علی! چرا نمیگوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان (عجلاللهفرجه) هم به امر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) است، به امر حضرت زهرا (علیهاالسلام) است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمیفهمید! امام صادق (علیهالسلام) میگوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان (عجلاللهفرجه)! خودِ امام زمان (عجلاللهفرجه) هم انتظار رجعت دارد. چرا میگوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان (عجلاللهفرجه)، یکی هم اینکه صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چونکه راضی هستی، میخواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آنوقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفتهاید. کسیکه انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست.
من میگویم که یاوران امام زمان (عجلاللهفرجه) از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آنوقت ثواب هزار شهید به شما میدهد. حبیب بن مظاهر یک شهید است، مسلم بن عوسجه یک شهید است؛ اما میگوید منتظر امام زمان (عجلاللهفرجه) ثواب هزار شهید میبرد. چرا؟ دلیلش این است: وقتیکه امام زمان (عجلاللهفرجه) میآید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار میرود، آنوقت تولید امام زمان (عجلاللهفرجه) زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت میکند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو میشود. چرا؟ مگر نمیگوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) میآید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته باشی؛ بگویی یک جان دارم، میخواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام زمان (عجلاللهفرجه) هستی. اگر امام زمان (عجلاللهفرجه) نیامده، تو اینجوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی میکنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرفها طی کنید؛ اما منتظر باشید!
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام زمان (عجلاللهفرجه) درباره شهدای کربلا میگوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش. بعد از شهادت امام حسین «علیهالسلام»، خدا یزید را لعنت کند! حکومت غاصب دوباره روی کار آمد؛ اما اینکه میگویم اصحاب امام زمان (عجلاللهفرجه) بالاتر از اصحاب امام حسین (علیهالسلام) هستند، دلیلش این است: حکومت غاصب کنار میرود، وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه) میآید؛ آنوقت شما با تولیدش شریک هستید.
حالا عزیز من! یک اندازهای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازهای تأنی داشته باش و یاور امام زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده میبری. این است که میگویم: ای شیعه! ای کسیکه تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این است که اگر تو یاور امام زمان (عجلاللهفرجه) باشی، از آن تولید امام زمان (عجلاللهفرجه) سهام میبری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمیتوانی بکِشی. حالا ما چه کار داریم میکنیم؟! ساکت! شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست میکشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا میگوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه میدهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه) هست که برایش صدقه میدهی؛ آنوقت یقینت زیاد میشود. بیایید گوش بدهید!
به امام زمان (عجلاللهفرجه) گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک میکند، خیلیها را فرو میبَرد؛ آنموقع دیگر «من» در کار نیست، آنوقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را میدهد. حتی امام حسین (علیهالسلام) اینقدر سلطنت میکند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره میشود شمشیر از آسمان میریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. میخواهی علی (علیهالسلام) و زهرا (علیهاالسلام) را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذتها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی (علیهالسلام) و زهرا (علیهالسلام) را ببینم! قشنگش علی (علیهالسلام) و زهرا (علیهاالسلام) است!
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقشبرداری میشود، تمام کارهایی که میکنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام)، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) تشریف میآورد، آنموقع امام زمان (عجلاللهفرجه) آئینه حق است، ما در آئینهاش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی میآید و مُهر میزند: منافق!
ایراد به امام زمان (عجلاللهفرجه) نکنید! خدا یاریاش میکند و او را از تهمت درمیآورد. چه کسی به او تهمت میزند؟ مقدسها. حالا خدا او را یاری میکند. امام زمان (عجلاللهفرجه) به مردم میگوید: من کسی را نمیکُشم، منافقها را کُشتم، او روی پیشانیاش مُهرِ منافق بود. به امام زمان (عجلاللهفرجه) هم ایراد میکنند؛ میگویند: چرا بچهها را میکُشی؟ بچهها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق (علیهالسلام) فرموده امام زمان (عجلاللهفرجه) کار خضر را میکند؛ میفهمد بزرگ بشود، ایدهاش همان است. اینکه پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) میفرماید میمیری به زمان جاهلیت، برای این است که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار میکند، ایدهات روی پیشانی میآید.
یک بار سرِ کوچهمان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه (علیهاالسلام) بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یکدفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوهها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آنجا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمیخواهم.
وقتی از آنجا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه میگویم! آن را که درونم است، افشا میکنم، من تقوا میخواهم! اما شما چه میخواهید؟! من خواستِ آنها را میخواهم! امر آنها را افشا میکنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق میروید! چرا دنبال امام زمان (عجلاللهفرجه) نمیروید؟! چرا هر چیزی را میخورید، مال حرام و مصادره میخورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را میبینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان میشوید! به گونهای که اگر پشیمانیتان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه میرسد.
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان (عجلاللهفرجه) بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان (عجلاللهفرجه) را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آنها دیدند یک عربی که کیسهای در دستش است، با اینها همسفر شد، یکقدری که رفتند، به آنها گفت: رفقا! این کیسه اینجا باشد؛ من به این آبادی نزدیک میروم؛ تا وقتیکه شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمدهام. امام زمان (عجلاللهفرجه) کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت.
وقتی آنها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آنها به رفیقش گفت: بیا یک چالهای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پولها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما میخواهید امام زمان (عجلاللهفرجه) را بکُشید یا اینکه او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین اینها هم از امتحان در نیامدند!
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان (عجلاللهفرجه) برسد، وقتی خدمت امام زمان (عجلاللهفرجه) رسید، امام به او فرمود: پدرجان! اینجا آمدهای چه کار کنی؟ گفت: من میخواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به اینجا میآیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه میخواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان (عجلاللهفرجه) هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یکقدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود میشود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت میخواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان (عجلاللهفرجه) را نمیبینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان (عجلاللهفرجه) میخواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) برسد. چطور به شما نمیدهد؟! من عقیدهام این است: اول چیزی که شما از امام زمان (عجلاللهفرجه) میخواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه میخواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومیاش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده!
چیزی که من از امام زمان (عجلاللهفرجه) خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان (عجلاللهفرجه) که به تو میدهد، جسمش را نمیدهد، مِهرش را میدهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را میدهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمیکند، فقط محبت امام زمان! آنوقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز (علیهاالسلام) خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.
دیگر اینکه گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا میکُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب میکند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، میسوزم؛ هیچکس این سوختن مرا نمیتواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمیکند و میسوزم!
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین (علیهالسلام) است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا (علیهاالسلام) توهین کردند، یکی هم اسیری عمهات زینب (علیهاالسلام) است. تا اسم مادرش را گفتم، یکدفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز (علیهاالسلام) امام زمان (عجلاللهفرجه) را تکان میدهد. اگر امام زمان (عجلاللهفرجه) تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همانجا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا میسوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمیکند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان (عجلاللهفرجه) است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند.
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه اینکه سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را در خودتان پیاده کنید، من نمیگویم کاری بکنید، میگویم ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آنها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند؛ شما هم باید همینطور باشید!
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم میدهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» میکند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین (علیهالسلام)، اسم امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) اعظم است، اگر آنها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین (علیهالسلام) داشته باشید، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم میخورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم میخواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمیروی؟ گفت: تو میگویی برو! «الله» میگوید نرو!
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمیشنویم! چقدر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) به شما حرف گفته، نمیشنوید! میروید گناه میکنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را میدهد؛ او را در بهشت میبرد و انسانش میکند. بلعم اینقدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم میکرد، آدمی را سگ میکرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار میکنی؟ به دینم، امر ائمه (علیهمالسلام) را اطاعت نمیکنی، همان نفرین است!
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن میتوانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن میگویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکهها نیستند، آنها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از اینجا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! میتوانی پرش کنی در دامن امام زمان (عجلاللهفرجه). حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت میکند، پرتت میکند توی جهنم!
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان (عجلاللهفرجه) میرسی؛ امام آن را به تو میدهد که با طیران خدمتش میروی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمیکنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخبهاء اسم اعظم داده، امام زمان (عجلاللهفرجه)، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخبهاء داده، او را مذمت میکند، چونکه میخواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان (عجلاللهفرجه) برسد. یکدفعه دید امام زمان (عجلاللهفرجه) کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخبهاء امام زمان (عجلاللهفرجه) را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمیکند!
حالا شیخبهاء دید امام زمان (عجلاللهفرجه) رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا میشود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان (عجلاللهفرجه) فرمود: حالا میشود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان (عجلاللهفرجه) را میبیند و میشناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت میکند، میگوید اگر من کار امام زمان (عجلاللهفرجه) را جلو بیندازم، توهین به این شخص میشود. میخواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند.
حالا امام، شیخبهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو اینجا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخبهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت میکند، حالا آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) میآید و درِ دکانش مینشیند، اصلاً امام زمان (عجلاللهفرجه) یعنی رحم، امام زمان (عجلاللهفرجه) یعنی عدالت، امام زمان (عجلاللهفرجه) یعنی سخاوت.
خود نگهداشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانیکه قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر اینکه نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه) اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط میدهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد میکند و بچه یتیم را نوازش میکند، در برابرش کرنش میکند؛ نه اینکه بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) که کرنش میکند، خواست خدا را به جا میآورد. ببین چطور در خرابهها میرود و به فقرا رسیدگی میکند! امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) «قدرة الله» است، تمام قدرتها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَسها که خلقت میکِشد، در قبضه قدرت اوست.
رفقای عزیز! این تن ساز که میخواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچهتان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آنوقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان (عجلاللهفرجه) را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میخواهد از دنیا برود، میفرماید: حسنجان! حسینجان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابهها به اینها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان (عجلاللهفرجه) ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان (عجلاللهفرجه) را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کردهاید. حالا چه کار کنیم امام زمان (عجلاللهفرجه) را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان (عجلاللهفرجه) التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچارهایم! دست ما را بگیر! آقاجان! زمان میخواهد ما را ببرد، شیطان و خلق میخواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانهات راه بدهی، کبیر میشویم، وگرنه صغیریم، بازی میخوریم! درِ خانه دیگران میرویم! دنیا و خلق ما را بازی میدهد، آقاجان! ما را راه بده!
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان (عجلاللهفرجه)! ببینید به شما میدهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسیکه قدرتش ماورایی است. امام زمان (عجلاللهفرجه) را بشناسید! امام زمان (عجلاللهفرجه) تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را میگذارد در اختیارت. بیایید امام زمان (عجلاللهفرجه) را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد.
در این جوّ عالم حرفهایی است، میگویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاریات میکند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا (علیهالسلام) گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آنها را «إرادة الله» کن! والله، میکند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو ارادهات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان (عجلاللهفرجه) کنی، ماوراییات میکند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است.
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را میبیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیدهام این است که مؤمن بالاتر از این حرفهاست. ببین من دست و پای شما را میبوسم. چرا؟ عقیدهام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا میگوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من میگویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. میخواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) است، شناخت وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه) است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) درست است و قلبتان «عرش الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) است؛ اما در قلب شما باید محبت آنها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آنها هست، پرچمِ امر آنها دستتان باشد و امرشان را اطاعت کنید!
یک ذره درس یا مهندسیتان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات میدهد. به کجا امیدوار میشوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چونکه اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد میکنیم، یک کجدهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد میکند! شخصی را پیش شیخ مفید آوردند، میگوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ میبیند که جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) میگوید: پهلوی چپ آن زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمیداند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چونکه از فقه و اصولِ درسی میفهمد. ما از شیخ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما میخواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا میزنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.
حالا آن بچه یکقدری بزرگ میشود، شیخ مفید چه کار میکند؟ میبیند اگر این کار را کرده بود، خون کرده بود، درِ خانهاش را میبندد، میفهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجاتدهنده نیست! کار است، کسب است. میرود درِ خانهاش را میبندد و میگوید: من اشتباهکارم! من دیگر حرف نمیزنم! حالا آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) برایش یک پیغامی میدهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمیگوید بزن! ببین چه میگویم! نمیگوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه میگوید؟ میگوید: ما هوایت را داریم یکحرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته باشیم، توی پرتگاه پرت میشوی؛ همینطور که شدی.
عزیزان من! والله، این حرفها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس میگویند؛ من یادم نمیرود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان (عجلاللهفرجه) رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همینطور که به من میگفت، این کتاب خودش ورق میخورْد. این درسی که میگوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه میشوی، از حنجره پاک امام زمان (عجلاللهفرجه) نتیجه میگیری.
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) نمیگوید که دارم جهنم و بهشت را میبینم؟! ولایت، روح را میبیند، دنیا، جسم را میبیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام زمان (عجلاللهفرجه) به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستیاش را به شما میدهد. مگر امام زمان (عجلاللهفرجه) از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!
سلطانی بود که در بیابانی حرکت میکرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاسکبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان میخواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما میداد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامهای به او داد و گفت: اگر یکوقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آنجا هستم.
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه میشود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستیمان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آنجا توی قصر، فوراً لباسهایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرمسرای خودش راه داد. خیلی آنها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستیاش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستیات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.
عزیزان من! اینکه میگویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان (عجلاللهفرجه) را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان (عجلاللهفرجه) را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.
عزیز من! اگر تو هم هستیات را بدهی به امام زمان (عجلاللهفرجه)، والله هستیاش را به تو میدهد، چرا هستیتان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان (عجلاللهفرجه) نمیدهید که هستیاش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستیشان را ندادند، حالا امام زمان (عجلاللهفرجه) چه میگوید! میفرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان (عجلاللهفرجه) خودش را فدای مقصد شهدای کربلا میکند.
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه) باشد. بیایید امام زمان (عجلاللهفرجه) را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان (عجلاللهفرجه) بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان (عجلاللهفرجه). مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) خیلی سینهاش تنگ شد، سر قبر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز (علیهاالسلام) را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علیجان! به آنها نفرین کن! امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: خدایا! مرا از اینها بگیر و مثل خودشان را به آنها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را گرفت و معاویه را به آنها داد.
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان (عجلاللهفرجه) و نمایندهاش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان (عجلاللهفرجه) باشد! ما باید از امام زمان (عجلاللهفرجه) تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.
در زمان خلافت عمر، بچهای روی ناودان رفت و میخواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری میکنیم، بچه پایین نمیآید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین (علیهالسلام) آمدند، حضرت فرمود: یک بچهای مثل خودش پیش او ببرید!
یک بچهای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) آمدند و گفتند: علیجان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچهای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانیکه عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمیخواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت میکنم و جان میدهم، به غصه اینکه عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را میبرند و خلق به ما میدهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه میکنی! سایه امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) بر سرِ ماست!
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق میافتد، سایه امام زمان (عجلاللهفرجه) و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگهدار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان (عجلاللهفرجه) کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان (عجلاللهفرجه) کنار میروید؟ آنموقعیکه امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ میکند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین (علیهمالسلام) دنبالش میرفتند. کجا دنبال دنیا میروید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.
کتاب امام زمان را بهتر بشناسیم قسمت سوم
خلیفهای بود که وزیری ناصبی داشت، میخواست شیعهها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه میگویی؟ این را که نمیشود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا اینکه باید اهل تسنن را قبول کنید یا اینکه همه شما را میکُشم! آنها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! اینها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری میکردند! شب آخر که شد، یکوقت امام زمان (عجلاللهفرجه) فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی میروید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.
بعد امام زمان (عجلاللهفرجه) به آنها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! میخواستید بگویید فردا، من جواب شما را میدهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان (عجلاللهفرجه) برو، ببین چطور جوابت را میدهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری!
من یک دفعه راجع به اینها میخواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان (عجلاللهفرجه) سؤال کرد، او خوب میفهمد. دو شب با امام زمان (عجلاللهفرجه) حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری (علیهالسلام)، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان میشود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَسهایی که عالَم میکشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان (عجلاللهفرجه) را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالیات هست چه میگویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به دینم، اگر در را زدی، به تو جواب میدهد؛ اما تو داری این در را میزنی، چند در دیگر را هم میبینی؛ میگوید: برو همان در را بزن.
آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدمهای عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان (عجلاللهفرجه) میداند اینها «شِرار الخلق» میشوند، سخن جنایت میگویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را میزنند. کجا میروید دنبال استادهای دانشگاه؟! آنها به امام زمان (عجلاللهفرجه) اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمیکنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان (عجلاللهفرجه) را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) میگوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران میگویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خواندهایم نمیگویی؟! اصلاً فهم پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و امام زمان (عجلاللهفرجه) و امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را میآورند زیر سؤال! او نمیفهمد، تو میفهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا میکند.
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آنهایی که فضولی کردند، ایراد میکنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان (عجلاللهفرجه) یا به ائمه (علیهمالسلام) ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسیکه به امامش ایراد میکند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا (علیهاالسلام) و امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) کمکتان کنند، امام زمان (عجلاللهفرجه) به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمیکند، «من» ندارد، خدا دارد، علی (علیهالسلام) و زهرا (علیهاالسلام) دارد؛ «من» ندارد!
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی بن بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده، مقامش مثل شریح قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان (عجلاللهفرجه) آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره میخواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم میگوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. او هم مثل من بیسرمایه بوده، چهار تا از این صفحهها داشته؛ گفت: آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) با شما کار دارد. گفت: چه کارم دارد؟ گفت: میخواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: میشود من بقالیام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام)، امام زمان (عجلاللهفرجه) حاکمش کند، چرا بیدار نمیشوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! اینها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی (علیهالسلام) فرق نمیگذاریم. بیایید تفکر داشته باشید و روی این حرفها فکر کنید!
حالا شَلْمَغانی چه کار کرد؟ نمیتواند از مقامش بگذرد، پافشاری میکند، دروغ میگوید، بنا کرد به گفتن اینکه شب ما با هم بیتوته داریم و چه کار میکنیم! به امام زمان (عجلاللهفرجه) هم یک گوشهای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دورهگرد را تأیید میکنی؟ چرا ما را تأیید نمیکنی؟ به امام زمان (عجلاللهفرجه) نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمیدهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یکوقت آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) لعنتنامه برایش نوشت. بروید در کتابها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنتنامه را دستش داد، گفت: مردم! نه اینکه امام زمان (عجلاللهفرجه) گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.
حالا که امام زمان (عجلاللهفرجه) نایب معلوم کرد، هیچکس به اینها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگها که بیشتر از این نمیتوانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید اینجور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایبهایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله من هستید، دنبال مردم نروید. چه کسی به آنها مراجعه کرد؟! چه کسی میآید چهار تا حرف از اینها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمیفهمیم؟!
آقا امام حسین (علیهالسلام) هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت میکنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همینطور بگو یا حجت بن الحسن! همینطور گریه کن که چرا من او را نمیبینم؟! چه چیزش را میخواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت میکنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.
امام زمان (عجلاللهفرجه) نایب معلوم کرد، امام حسین (علیهالسلام) هم میفرماید: متقی وکیل من است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا میروید؟! همینطور که امام حسین (علیهالسلام) مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار میدهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوتهایتان را به ایشان بدهید.
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان (عجلاللهفرجه) برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آنجا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: میخواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!
یکدفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندسها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم میزند؟ گفت: میخواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آنجا بود، یکدفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آنهایی که میدانند و یک کاری میکنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندانهای سفید آقا در نظرم است. ببین اینطور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آنها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، اینطور باید بشوید. ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من میخواهم این چمدان پیدا شود، این شخص میخواهد به ایران برگردد و آنجا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانوادهاش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود.
خلاصه بلند شدم و اینقدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان (عجلاللهفرجه) را گفتم، میخواهم رفقایم مزهاش را بچشند، نمیخواهم بگویم که من با امام زمان (عجلاللهفرجه) رابطه دارم. خدایا! تو خودت میدانی من به دو نفر نمیتوانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان (عجلاللهفرجه)!
همینطور به امام زمان (عجلاللهفرجه) گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم میخواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یکقدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات میفرستم به سلامتی امام زمان (عجلاللهفرجه). میگویم خدایا! وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه) را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آنها که به ایشان میگویند: برگرد! ما داریم درست میکنیم.
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت میکنند که امام زمان (عجلاللهفرجه) میآید و گردنشان را میزند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان (عجلاللهفرجه) برمیگردند؛ میگویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کردهای، این چطور مقدسها را میکُشد؟! صحنه را میبینند و آنچه مقدس است، به امام زمان (عجلاللهفرجه) برمیگردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان (عجلاللهفرجه) میگویند: ما داریم درست میکنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] میکنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت میکنند.
امام زمان (عجلاللهفرجه) یکدفعه میآید؛ میگوید حرم حضرت معصومه (علیهاالسلام) را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمیرود، منتظر است که امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید این مسجد را خراب کند.
به امام زمان (عجلاللهفرجه) میگویند چرا خراب میکنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، اینقدر ثواب دارد. امام زمان (عجلاللهفرجه) میآید مرقد را برمیدارد، مقدسها به او برمیگردند! آن کسیکه به او علاقه دارند، امام گردنش را میزند. آن کسیکه مقدسها او را نمیخواستند، امام به او میگوید تو نماینده من هستی! به ایشان برمیگردند، خیلی شلوغ میشود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان (عجلاللهفرجه) تحریک میکنند و میگویند ببین چه کار میکند! امتحان بزرگی است! حالا من همه اینها را میگویم که وقتی امام زمان (عجلاللهفرجه) آمد، بیدار باشید!
یک نفر خواب دید که پدرش همینطور میگوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این حرمها همهاش غصبی است که امام زمان (عجلاللهفرجه) برمیدارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آنقدر گریه کرد، امام صادق (علیهالسلام) گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم میگویم: فاسق ساخت! حالا شاید اینها را برمیدارد خراب میکند، یکدفعه نگاه میکند ساخته میشود. او که نمیخواهد توهین به عمهاش بکند. وقتی امام زمان (عجلاللهفرجه) میآید، این حرفها که من زدم به دردتان میخورد و بیدار هستید.
ما باید به کارهای امام زمان (عجلاللهفرجه) کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق (علیهالسلام)، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ میگفتند: امام خوشگلیِ هشام را میخواهد. این است که میگویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی میروید؟!
مؤمن هم مثل امام صادق (علیهالسلام) مگر میتواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوبها نه از ترس عرقخورها و شرابخوارها، از ترس مقدسها. حالا وقتی امام زمان (عجلاللهفرجه) آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آنوقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آنهایی که امام زمان (عجلاللهفرجه) دربارهشان این کار را میکند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین میبرد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید.
اگر امام زمان(عجلاللهفرجه) بیاید، تمام خلقت خوشحال میشوند. امام زمان (عجلاللهفرجه) میداند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه میخواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا (علیهاالسلام). باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه (علیهمالسلام) احتیاج دارند؛ اینها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار میگیرد و دین خدا پیاده میشود، باید با اجازه حضرت زهرا (علیهاالسلام) باشد. حالا امام زمان (عجلاللهفرجه)، وقتی خدا اجازه به او میدهد، خدا از بس خوشش میآید، میگوید: اجازه از مادرت هم بگیر! میفرماید: مادرجان! اجازه میدهی؟ حالا فاطمه زهرا (علیهاالسلام) میفرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق (علیهالسلام) میگوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا (علیهاالسلام) حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان میشود. اگر مادرمان زهرا (علیهاالسلام) نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا (علیهاالسلام) از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا (علیهاالسلام) شفاعتتان را بکند.
یک آیه در قرآن داریم، میگوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء میتابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) است، چرا؟ پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: ما اهلبیت (علیهمالسلام)، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آنها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمیگوییم که آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) اگر نباشد، تمام عالم فروریزان میشود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی (علیهالسلام) و بچههای علی (علیهمالسلام) است.
من الآن یک چیزی به شما بگویم: قوم حضرت موسی هفتاد قبیله بودند، بنیاسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند که یا موسی! ما خدا را میخواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آنها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آنجا عبادت میکردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ اینها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِنبعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از اینها کسی را نکشته بودیم اینها ایمان نمیآوردند، حالا که هفتاد نفر از اینها کشته شدند، گفت: دعا کن زندهشان میکنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف اینها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت موسی به خدا میگوید: خدایا! نور خودت بود؟ میگوید: لا! میگوید: نور محمد و آلمحمد بود؟ میگوید: لا! میگوید: نور انبیاء بود؟ میگوید: لا! میگوید: خدا! نور چه کسی بود؟ مرا از آنها قرار بده! گفت: یکی از شیعههای امت پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: اینها چه کار میکنند به آنجا رسیدهاند؟ گفت: یکی کار ریا نمیکنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح میدهند. یکی هم معصیت ولایتی نمیکنند.
پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) میگوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی (علیهالسلام)! بیا از در علی (علیهالسلام)! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آنوقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] میکند؛ چیزی در عالم نمیماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام)، به این دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) داده؛ اما به قول من که خودم حالیام بشود کنترل است، یعنی اینها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.
رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عدهای از زنها آمد که حضرت زهرا (علیهاالسلام) را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه میشد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین (علیهالسلام) قبر حضرت زهرا (علیهاالسلام) را میداند؛ چون حضرت زهرا (علیهاالسلام) فرمود: علیجان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم میآید، میخواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا میخواهم صدایت را بشنوم. هیچکس قبر مخفی زهرای مرضیه (علیهاالسلام) را نمیداند تا امام زمان (عجلاللهفرجه) تشریف بیاورد.
ایشان از مکه معظمه میآید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش میرود و میفرماید: مادرجان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان (عجلاللهفرجه) حمد و ستایش خدا را میکند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ میفرماید: من از اینها که به تو ظلم کردند، احقاق حق میکنم.
امام زمان (عجلاللهفرجه) عمر و ابابکر را از قبر درمیآورد، از جهنم بیرون میآورد، اینها را آتش میزند تا مردم بدانند. میفرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچکسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) بشود، هیچکسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد.
چرا امام زمان (عجلاللهفرجه) عمر و ابابکر را از قبر درمیآورد و به دار میزند؟! چون میخواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیدهام. امام زمان (عجلاللهفرجه) اینها را به درخت میبندد. دست امام زمان (عجلاللهفرجه) که به درخت میخورَد، آن درخت سبز میشود. حالا آنها را به این درخت بسته، میگویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان (عجلاللهفرجه) نمیآورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر میبینند!
الآن هم هستند کسانیکه پیروی از عمَر میکنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوبهایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) میگوید: کسیکه در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آنطرف هم میگوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان میکنند. چرا؟ دنبال کسانیکه تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا میرود؟! دین، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) است.
امام زمان (عجلاللهفرجه) قبر مادرش زهرا (علیهاالسلام) را معلوم میکند، گنبد و بارگاه برایش میسازد. یک روایت داریم: آنهایی که در آرزوی امام زمان (عجلاللهفرجه) بودند، زنده میشوند و میآیند پای رکاب امام زمان (عجلاللهفرجه)، میروند سر قبر زهرای عزیز (علیهاالسلام). رفقا! إنشاءالله ما هم از آنها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان (عجلاللهفرجه)، برویم قبر حضرت زهرا (علیهاالسلام) را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان (عجلاللهفرجه). وقتی اینطوری شدی به بهشتش هم پشت پا میزنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا میزنی؛ چونکه میفهمی امکان تو این است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم:
| پشت پا بر عالم امکان زدم | دست بر دامن زهرا زدم |
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال میکنی دنیا امکانِ تو را عمل میکند.
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمیگردید؛ شبیه متقی میشوید. إنشاءالله متقی میآید، شما هم میآیید، از اینجا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که میدهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما میدهد؛ امام زمان (عجلاللهفرجه) هم از سخاوت خیلی خوشش میآید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آنوقت شما ذخیره امام زمانید.
من دارم «هل من ناصر» میگویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان (علیهالسلام) اتصال شوید. إنشاءالله وقتی آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) تشریف میآورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان (عجلاللهفرجه). به دینم، من خودم همینطورم؛ تا به من گفتند امام زمان (عجلاللهفرجه) ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) رفتهاید؛ آنها همهشان پیش امام زمان (عجلاللهفرجه) هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش میخواهد شما هم پیش امام زمان (عجلاللهفرجه) بروید. من شماها را خیلی میخواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان (عجلاللهفرجه) آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان (عجلاللهفرجه)؛ یکی هم عکس مرا در خانههایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو میخواهی!
إنشاءالله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه میکنی مردم میبینی، موقع رجعت متدین میبینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسیکه شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه میکنید، عکسش هم به شما میگوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت میکند.
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم میخواهد به هم بخورد، خدا به جبرئیل میگوید: یا جبرئیل! برو آنجا قبر آقا امام حسین (علیهالسلام) را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به هم بخورد، آن را کجا میبرد؟ در عرش. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یکقدری بالا برد، یک تکان به آن زمین میدهد، تمام مشرکین و منافقین میریزند. فقط آنهایی که هل من ناصرِ امام حسین (علیهالسلام) را لبیک گفتند و در آنجا خوابیدهاند، اینها را در عرش خودش میبرد. کجاییم ما؟! چه فکری میکنیم؟! چرا این فکرها را نمیکنید و میروید خودتان را اسیر یک حرفهایی میکنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت میکنید.
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین (علیهالسلام) و حضرت زهرا (علیهاالسلام) را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل (علیهالسلام) هم میگوید: تا زندهام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین (علیهالسلام) است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان (عجلاللهفرجه) باشد، این حرفهای بیهوده چیست که میزنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرفها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمیکنید. من که اینطوریام؛ به خدا میگویم: خدا! هیچکس نمیتواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت میکند، شما را به کل کمال میرساند. میگوید: یک لکه اشک برای امام حسین (علیهالسلام) بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت میگذرد.
من یک پارهوقتها که صحبت میکنم، نصف شب به امام زمان (عجلاللهفرجه) میگویم: تو یک چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت زهرا (علیهاالسلام)! اگر همه دنیا را به من بدهند، کفش را بگذارند آنطرف، والله! همه دنیا را میدهم، کفش زهرا (علیهاالسلام) را میگیرم. یکی هم پیراهن امام حسین (علیهالسلام) پیش توست، تو هر دفعه نگاه به اینها میکنی، اشک میریزی؛ اما شما میروید ویدیو و تلویزیون و ماهواره میزنید، بیغیرتها! آنوقت شما امام زمان (عجلاللهفرجه) را دوست دارید؟! او چه کار میکند؟! شما باید سنخه او باشید.
سُم اسب امام زمان (عجلاللهفرجه) که روی زمین میآید، به تمام خلقت دمیده میشود! آنهایی که از بهشت گذشتهاند؛ ندا میدهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانیکه انفاق داشتهاند و به فکر فقرا بودهاند، سنخه اینها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم میآیند.
شما باید لبیک به امام زمان (عجلاللهفرجه) بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کردهاید اَلست آنموقعی است که شما ذرات بودهاید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت میکند، شما هم به او لبیک میگویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمیگویید!
کسانی بودند که میخواستند به توسط آن حرفی که پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) گفته، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آنها پرسیده شود: آیا پیش حاج حسین بودی؟ میگوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ میگوید؛ یکدفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطهای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه طاهرین (علیهمالسلام) رابطهای هستند، با مؤمن هم رابطهای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) این همه تعریف اویس را کرده. حالا با آن فکرِ خودش دارد میرود اویس را ببیند؛ نه به خاطر اینکه پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) گفته. عمر پیش امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) میرود و میگوید: علی! این همه پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) تعریف اویس را کرده، ما از وقتیکه به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ میخواهد اویس به او دعا کند.
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین (علیهالسلام) نزد اویس رفتند، عمر پیشدستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمتکشها هستیم، اینقدر جنگ رفتیم، ده، دوازده سال خدمت پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) بودیم. همینطور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمیداند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را میبیند. عمر گفت: یک دعایی به ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندانهای پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آنها گفت کدام دندان پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را میگویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) میخورَد، به من هم بخورد.
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) که از دنیا رفت، چه کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سالهای سال در جنگ بود، سالهای سال در امر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) بود. سالهای سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) کرد و گفت: «سیماهُ رسول الله»؛ تمام سیمای رسول الله (صلیاللهعلیهوآله)، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسیکه در اَلست، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را میشناسد. کسیکه به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم میکند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) میگوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید.
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح میکنید، این است که اویس نمیشوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان (عجلاللهفرجه) اعتقاد دارید، امام زمان (عجلاللهفرجه) رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد!
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان (عجلاللهفرجه) هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان (عجلاللهفرجه) رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان (عجلاللهفرجه) معلوم کرده، آنوقت ایشان میآید، پرچمش را افراشته میکند، میگوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت میگوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین (علیهمالسلام)، تا حتی به رسول الله (صلیاللهعلیهوآله)، به علی ولیّ الله (علیهالسلام) میگوید من آمدم. چرا؟ دارد میگوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما میگوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آنوقت شما پیرو امام زمانید.
آنقدر خدا خوشش میآید که شما یاور امام زمان (عجلاللهفرجه) باشید؛ امام زمان (عجلاللهفرجه) که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان (عجلاللهفرجه) میآید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر میآید. آقاجان! چرا غصه میخوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری میخواهی بکنی بکن! امام زمان (عجلاللهفرجه) هم میخواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان (عجلاللهفرجه) تا رجعت صبر ندارد، زودتر میآید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان (عجلاللهفرجه) بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا (علیهاالسلام) بگوید. من از حضرت زهرا (علیهاالسلام)، خواهش کردم که بگو: امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید، کفر زمین را گرفته است.
کتاب امام زمان را بهتر بشناسیم قسمت دوم
کجا امام زمان (عجلاللهفرجه) مخفی است؟! امام زمان (عجلاللهفرجه) باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان (عجلاللهفرجه) است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه) از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی میتواند جلوی قدرتش را بگیرد؟!
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا میگویید امام زمان (عجلاللهفرجه) غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان (عجلاللهفرجه) غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان (عجلاللهفرجه) که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، میگوید: اگر من الآن امام زمان (عجلاللهفرجه) را مخفی کردهام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان (عجلاللهفرجه) هست، در عالم رؤیا حرف میزند، آدم حرفش را میپرسد، مشکلاتش را میگوید، امام رفع مشکلاتش را میگوید، راه را نشانت میدهد. امام زمان (عجلاللهفرجه) حضور متقی میآید، با او حرف میزند و او را از ناراحتی در میآورد. مگر به او نگفتم میخواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست!
چرا امام زمان (عجلاللهفرجه) تنهاست؟ آیا رفیق نمیخواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان (عجلاللهفرجه) را دیدم، تنها بود؛ همانطور که علی بن موسی الرضا (علیهالسلام) تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق میگذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان میگویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام)، زهرای عزیز (علیهاالسلام) و امام حسین (علیهالسلام) در آن کشته شدند؟ تو را ملامت میکنند، راهت نمیدهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه میدهند، خدا میگوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا میروی!
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح میشوید. از جسم دست بردارید تا این حرفها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، مینویسید، عمل نمیکنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشدهاید؛ دلم میخواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی میشوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میروی بالا. آسمان که چیزی نیست! پیش من که هیچی نیست.
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بیامر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یکوقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از محبت است؛ باید خانم، بچه، ماشین و خانهات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را میخواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را میخواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان (عجلاللهفرجه) آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم میگویم بروید! تا همینجا رفاقت ما قطع است.
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم میداد. البته اشخاص را هم میشناخت؛ یکوقت بعضی پیشش میآمدند، دو تا انار جلویشان میگذاشت و توی باغ میرفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من مینشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقتها اینجا میآید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان (عجلاللهفرجه) کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد.
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آنجاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندانهایش هستم.
چرا امام زمان (عجلاللهفرجه) میآید و با متقی نجوا میکند، با شما نجوا نمیکند؟ چون شما اجنبیخواه هستید! خلق را میخواهید؛ اما متقی هیچکس را نمیخواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و زهرای عزیز (علیهاالسلام) را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.
وقتی آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) تشریف میآوَرد، به تمام عالم ندا میدهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین میرود و حق آشکار میشود. امام زمان (عجلاللهفرجه) دنیا را اصلاح میکند. حالا این ندا به تمام کون و مکان میرسد و یک جلوهای میکند، صدایش همه جا میرود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکهها، زمین و درخت و دیوار میرسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک میگویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان (عجلاللهفرجه) باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات میخواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوهها حرف بزنند؛ آنموقع که امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید، آنچه را که میخواهی، هست. تمام این دنیا امانت میشود. تمام این دنیا ولایت میشود. تمام این دنیا سخاوت میشود. تمام این دنیا لبیک میشود، لبیک به وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه)!
از آنطرف هم شیطان ندا میدهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان میآید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان میآید؛ میگوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزادهها را خراب میکند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت میکند؟! شیطان میان زمین و آسمان میگوید: دفاع کنید! پس دو ندا میآید که تو را در شک میاندازد. به من ایراد نکنید! به ما میگوید «أشرف مخلوقات»، از آنطرف هم میگوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یکقدری فکر کنید! اگر میگوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس میگویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شدهایم؛ چونکه به آخرت پی نمیبریم.
خواب دیدم که درِ مغازهام هستم، به من گفتند امام زمان (عجلاللهفرجه) ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا میداند از سرِ کوچهمان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و میدویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان (عجلاللهفرجه) تشریف میآورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند!
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آنموقع همهاش زمین بود و آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاریها بگو بیایند! کسی از بازاریها نیامد. به یکی از این بازاریها که چندین سال اینجا میآمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاریها بدتر هستی، چونکه چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاریها را نصیحت کرده بود؟!
عدهای از طرف کوهها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همینطور میخواستم در رکاب امام زمان (عجلاللهفرجه) کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز (علیهاالسلام) خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این است که میگویم عزیزان من! همه کاری که میکنید توی فکر باشید حضرت زهرا (علیهاالسلام) یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا (علیهاالسلام) را!
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آنها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل اینکه من در ظاهر حافظ ایشان بودم. به او گفتم: اینها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! اینها از کار میافتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد میخوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آنوقت اینها دستهایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوهها پایین میآمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان (عجلاللهفرجه) باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان (عجلاللهفرجه) کنید. همه در امتحان امام زمان (عجلاللهفرجه) رفوزهاند به جز متقی.
چرا آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) به شما راه نمیدهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمیآیید؛ یعنی رفوزه میشوید، آنوقت همیشه خجالتزده هستید! دیگر اینکه امام زمان (عجلاللهفرجه) «عصمةُ الله» است، میخواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان (عجلاللهفرجه) او را راه بدهد؟ کسیکه روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز (علیهاالسلام) «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمیدهد، اما بلال و سلمان را راه میدهد؛ چونکه بلال «عصمةُ الله» شده، سلمان «عصمةُ الله» شده؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در میآید که از تمام وجودش، در تمام گلبولهای خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند.
یک نفر بود، اینقدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان (عجلاللهفرجه) خسته شد. من در حرفهایم شوخی هم میکنم. خلاصه، امام زمان (عجلاللهفرجه) دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمههایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آنها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگری هم آنجا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانیکه امام زمان (عجلاللهفرجه) میخواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آنجاست. به او گفتند: حضرت میفرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان (عجلاللهفرجه) آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد میآیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده. گفت: برو من میآیم. یکدفعه از خواب بیدار شد، دید چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانمباز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان (عجلاللهفرجه) چه کار داری؟!
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادیاند، گفت: شما برای چه کسی سِدر و کافور میخواهید؟ به او نگفتند. قسم کبیره به آنها داد؛ گفتند: ما پیشخدمتهای امام زمان (عجلاللهفرجه) هستیم، یکی از آنها که در حضور امام است، از دنیا رفته؛ ما آمدهایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان (عجلاللهفرجه) ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقبها که میشود بایستم، میآیم و از شما جدا میشوم؛ اما همینقدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است.
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آنجا که میخواست خدمت امام برود، یکدفعه باران گرفت، گفت: آخ صابونهایم! کاش صابونهایم را جمع کرده بودم. وقتیکه اینها رفتند به امام زمان (عجلاللهفرجه) گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابونهایت را جمع کن! عزیزان من! تمام این حرفها که من دارم میزنم، ذرهای محبت دنیا داشته باشیم، امام زمان (عجلاللهفرجه) ما را نمیپذیرد.
شما ببین مِهر دنیا به کجا میرسد؟ شخص به جایی میرسد که برای دنیا، امامِ خودش را میکُشد. پسر عموی خودش را میکُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر (علیهماالسلام) را نکشتند؟! خود امام حسین (علیهالسلام) را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میفرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خورهدار است. او میداند چه دنیایی است! در جای دیگر میفرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همهاش دارد به شما هشدار میدهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمیدهیم. داریم راه خودمان را میرویم. فردای قیامت هم که میشود، میبینیم ما مطیع نبودیم.
امام زمان (عجلاللهفرجه) به ظاهر غایب شده، میفهمد که او را میکُشند. چرا او را میکُشند؟! یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمیگویند این حجت خداست، میگویند خلق است و یک مانع از برای آنها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان (عجلاللهفرجه) میخواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان (عجلاللهفرجه) در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنهکار و معصیتکار هستی. ببین خدا چقدر ما را میخواهد!
درست است که الآن در ظاهر امام زمان (عجلاللهفرجه) نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، میفرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان (عجلاللهفرجه) است، خدا متقی را نگه داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین (علیهالسلام) میفرماید: متقی وکیل من است. امام رضا (علیهالسلام) هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم میکنند!
چرا امام زمان (عجلاللهفرجه) هیچکس را طلب نمیکند؟ چونکه مانند پدرش امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) است. وقتی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: حسنجان! حسینجان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه میکند، گفت: حسنجان! آیا پدرت خوب میشود؟ گفت: إنشاءالله خوب میشود. چرا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) شیر آنها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسینکُش هستند.
در هر زمانی یک زنهایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامهها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسهها هست، جعفر کذاب گفت: این حرفها چیست که میزنید؟! از من اعجاز میخواهید؟! اگر پول آوردهاید، به من بدهید! آنها فهمیدند جعفر دروغ میگوید؛ به خاطر همین برگشتند.
وقتی نمایندگان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آنها فرستاد. او هم آنها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و اینکه چقدر پول درون کیسهها هست را به آنها گفت و جواب نامهها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پولها را نمیخواهم، شطیطه چه داده؟ راوی میگوید: من اصلاً نمیخواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت میکشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زندهای، این پولها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت میآیم و به تو نماز میخوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمیخواهی؟ امام فرمود: شما الآن اینجا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت میآیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آنها میشوید. از اینجا هیچ کجا نروید!
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) هم به امام حسن (علیهالسلام) فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان (عجلاللهفرجه) سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان (عجلاللهفرجه) پولتان را قبول کند. راوی میگوید: یکوقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، میگوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسیکه تقوایش بیشتر باشد، او را میخواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام)؛ یعنی رسول الله (صلیاللهعلیهوآله)، یعنی فاطمه زهرا (علیهاالسلام)؛ کسیکه تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد.
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان (عجلاللهفرجه) به تو نماز بخواند و بگوید ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان (عجلاللهفرجه) اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) باشد، امام زمان (عجلاللهفرجه) آن را قبول نمیکند. همانطور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او میآورند، به فقرا و بیچارهها میدهد و آنها را باچاره میکند. متقی فقرا را بچههای خودش؛ حتی بالاتر هم حساب میکند، میفرماید: خودم را وامدار و قرضدار فقرا میدانم، وکیل مردم میدانم. به اینهایی که چیز میدهم، اصلاً آنها را نمیشناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او میدادند، خودش مصرف میکرد، اما به فقرا میدهد؛ دلم میخواهد شما هم همینطور باشید، سخی باشید.
طرف همدان یک منطقهای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آنجا را تبرّک کردند، نمازی میخوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آنها زنهایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر اینکه ادعا کردند ما میخواهیم یاور امام زمان (عجلاللهفرجه) باشیم و او را ببینیم. اینها فقط امام زمان امام زمان میکردند. توی بیابانها میریختند، روزه هم میگرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بیعقل! امام زمان (عجلاللهفرجه) سیصد و سیزده نفر را درست کرده یا تو خودت درست کردی؟! چرا اینها اینجوری هستند؟! اگر یاور امام زمان (عجلاللهفرجه) به این بیعقلی باشد، فاتحهاش خوانده میشود.
یکوقت امام زمان (عجلاللهفرجه) تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی هم که به مکه تشریف میآورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشتبام رفت، یکی از آن افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغالهها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این را کشت. امام گفت: یکیدیگر بالا بیاید. یکیدیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان (عجلاللهفرجه) میخواهد ما را بکُشد.
من یک پارهوقتها به امام زمان (عجلاللهفرجه) میگویم: اگر میخواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به درد نمیخورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر میخواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، اینها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آنها میگفتند فقط از امام زمان (عجلاللهفرجه) بگو! یک روز یکی از این منبریها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده خدا وارد نبود. حرف امام زمان (عجلاللهفرجه) را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید، ما از عهده برنمیآییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا میخورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو میگویی که نیاید!
حالا آن کسیکه این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان (عجلاللهفرجه) آمده، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان (عجلاللهفرجه) نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این خانهای که در آن هستی، زمینش مال بچههای یتیم است. این فرش و گلیمهایی هم که داری، زنت بچهها را درس میداده، همه را آن بچهها بافتهاند. مزد که به آنها ندادهای، اینها را هم باید به آنها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان (عجلاللهفرجه) برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این چه امام زمانی است؟! یکدفعه از خواب بیدار شد. توجه میکنید چه میگویم! پس کسیکه یاور امام زمان (عجلاللهفرجه) است، باید دربست از تمام گلبولهای خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم میگوید جانم فدای جانت، بیا! چه میخواهی؟ اینطور تحویلت میگیرد.
مردم میتوانستند در حضور تمام ائمه (علیهمالسلام) بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان (عجلاللهفرجه) بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان (عجلاللهفرجه) مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمیتوانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان (عجلاللهفرجه) شوید، شما را میپذیرد و راهتان میدهد. اگر امام زمان (عجلاللهفرجه) با شیعهاش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان (عجلاللهفرجه) با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنیها رفیق شود؟!
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید به شما سر بزند! مگر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) نبود که به درِ دکان میثم میرفت؟ تو میثم بشو، آنوقت میآید و به تو سر میزند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر میزند؟! به نافرمانیهایت سر بزند؟! به دروغهایت سر بزند؟! به خدعههایت سر بزند؟! آخر امام زمان (عجلاللهفرجه) به کدام صفت تو سر بزند؟!
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفلسازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من میخری؟ میخواهم آن را بفروشم، گفت: چرا میخواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفلساز گفت: این قفل یک شاهی میارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی میارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض میدهم، یک کلید هم به آن میاندازم و سه شاهی از تو میخرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.
حالا آن شخصی که میخواست امام زمان (عجلاللهفرجه) را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان (عجلاللهفرجه) رفته بود و درِ دکان قفلساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بیعقلی بود که تو کردی؟! میخواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفلساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمیرسید! این سید هم که اینجا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان (عجلاللهفرجه) بود.
ببین عزیز من! این زن زندگیاش راه افتاد، امام زمان (عجلاللهفرجه) دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه اینکه زندگیاش را فلج کند؛ آنوقت امام زمان (عجلاللهفرجه) پیش او میآید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفلساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه میاندازد، به خاطر همین امام زمان (عجلاللهفرجه) پیش او آمد.
امام زمان (عجلاللهفرجه) به عدالت سر میزند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا میخواهیم امام زمان (عجلاللهفرجه) را ببینیم؟! مگر ائمه (علیهمالسلام) را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش میشود.
کتاب امام زمان را بهتر بشناسیم قسمت اول
السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) کفواً أحد است. حضرت زهرا (علیهاالسلام) کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.
این خلقت را میبینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتابهاست. به تمام آیات قرآن، راست میگویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرفها از حنجره آن کسی درمیآید که امام زمان (عجلاللهفرجه) به او درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که میروید دنبالش؟! کجا میروید در این مجلسها؟! پس تا میتوانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتابهاست؛ این کتابها هم وصل به امام زمان (عجلاللهفرجه) است.
حقیقت امام زمان (عجلاللهفرجه) مانند حقیقت خداست، هیچکس توانایی درک حقیقت امام زمان (عجلاللهفرجه) را ندارد، مگر اینکه خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی دادهاند، قدری از آن را برای ما افشا میکند.
شما باید حقیقت امام زمان (عجلاللهفرجه) را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آنوقت دیگر نگاهِ غیر امر نمیکنید. وقتیکه امام زمان (عجلاللهفرجه) را بخواهید، چیز دیگری را نمیخواهید، اصلاً جای دیگری را نمیتوانید نگاه کنید. امام زمان (عجلاللهفرجه) قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان (عجلاللهفرجه) را خواستید، با او محشور میشوید.
امام زمان (عجلاللهفرجه) میفرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. میدانید آنموقع چهجور است؟ آنموقع افتتاح میشود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی میسازی، هنوز افتتاح نشده، میخواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان (عجلاللهفرجه) اجازه میدهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آنموقع زندگی افتتاح میشود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان (عجلاللهفرجه) هماهنگ کن!
ائمه طاهرین (علیهمالسلام) حواسشان پیش امام زمان (عجلاللهفرجه) است، پیش رجعت است؛ از امام صادق (علیهالسلام) سؤال میکنند: شمایید آن منتقم آلمحمد؟ حضرت میفرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان (عجلاللهفرجه) باشیم. وقتی طرفدار امام زمان (عجلاللهفرجه) شدی، امام زمان (عجلاللهفرجه) شما را تهیه خودش قرار میدهد، اما وقتی امام زمان (عجلاللهفرجه) آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان (عجلاللهفرجه) باشید! بروید دنبال امام زمان (عجلاللهفرجه)! تمام ائمه طاهرین (علیهمالسلام) میروند پیش امام زمان (عجلاللهفرجه)؛ آنهايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفتهاند، زنده میشوند، اینها طرفدار امام زمان (عجلاللهفرجه) هستند.
ائمه طاهرین (علیهمالسلام) همهشان نور واحدند، اما دو نفر از آنها نابغهاند: یکی امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، یکی هم امام زمان (عجلاللهفرجه)؛ خدا میگوید: اگر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم میاندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین (علیهمالسلام) که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان (عجلاللهفرجه) عین امیرالمومنین علی (علیهالسلام) میگوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت میمیری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان (عجلاللهفرجه) هستید، طرفدار امام زمان (عجلاللهفرجه) و سخی هستید.
وجود مبارک آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) مانند امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) «وجه الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، میشود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمیشود. علی (علیهالسلام) یعنی این!
وقتی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شدهایم، هر کداممان در هفت آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت میکنیم، مگر میتوانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را زیارت کنیم؟! میخواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی (علیهالسلام) بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل شد: هر آسمانی یک بیتالمعمور داشته باشد، در هفت آسمان، هفت علی (علیهالسلام) است. همانطور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) میگردند، ملائکه هم در آسمان دور بیتالمعمور طواف میکنند و با امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) بیتوته میکنند.
امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) در دنیا ظاهر شد، نه اینکه متولد شود؛ آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) هم همینطور است. عمه امام زمان (عجلاللهفرجه)، خانه امام حسن عسکری (علیهالسلام) آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند میخواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با اینکه عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی میماند. چرا میگوید مادر موسی؟ چونکه موسی را میخواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زنها را پاره کرد! حالا امام زمان (عجلاللهفرجه) را میخواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست.
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار میکند! امام حسن عسکری (علیهالسلام) فرمود: عمهجان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر میشود. یکقدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل میکند: من پیش نرگس بودم، یکوقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمیدیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چهجور این فرزند در دنیا به وجود میآید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش میدرخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری (علیهالسلام) آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.
صبح که شد، حکیمه نقل میکند: دیدم مرغهای خیلی خوشخط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همینطور با هم نجوا میکنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام حسن عسکری (علیهالسلام) که آقا! کمک کن! مبادا اینها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به دنیا آمده، اینها روی دیوار آمدهاند. یکدفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آنها داد. نرگس گریه میکرد، عمه گریه میکرد. امام فرمود: عمهجان! فرزندم میآید، اینها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.
پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) با بُراق به معراج رفت؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه اینها گهواره جُنبان امام زمان (عجلاللهفرجه) و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان (عجلاللهفرجه) در دنیا ظاهر شد، ملائکه آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمیتوانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانیها او را زیارت کنند. یکدفعه دیدند عطای خدا را آوردند.
ببین آقا امام حسن عسکری (علیهالسلام) چه کار میکند! اگر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری (علیهالسلام) و نرگس خاتون سالهای سال امام زمان (عجلاللهفرجه) را حفظ کردند؛ آنوقت اینها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ میکنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان (عجلاللهفرجه) را بکُشند؛ اما نتوانستند.
پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان (عجلاللهفرجه) خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری (علیهالسلام) ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان (عجلاللهفرجه) «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان (عجلاللهفرجه) خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآله) باید ولایت را افشا کند.
پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: دو چیز بزرگ میگذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمیگوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم میاندازمت، اما میگوید اگر علی (علیهالسلام) را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم میاندازمت! تمام قرآنی که امام زمان (عجلاللهفرجه) افشا میکند راجعِ امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) است. باید امام زمان (عجلاللهفرجه) قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ میرسند. گردنِ آنها که منافقند را میزند؛ آنموقع امام زمان (عجلاللهفرجه) عطا میکند. معرفی امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام)، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی (علیهالسلام) جرم است!
از همه زمانها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، میمیرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان (عجلاللهفرجه) یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان (عجلاللهفرجه) همین است که ما میگوییم: آقا امام زمان (عجلاللهفرجه)، پسر امام حسن عسکری (علیهالسلام) و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان (عجلاللهفرجه) این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت میکنید.
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچکس به غیر از امام زمان (عجلاللهفرجه) نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کردهاید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان میدهد؛ یعنی علم حکمت به شما میدهد و تمام کارهایتان از روی حکمت میشود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان میدهد. دست چه کسی میدهد؟ کسیکه پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان (عجلاللهفرجه) نرود.
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) دربارهاش میگوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسیکه امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) شده؛ اما به سلمان میگوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.
امام صادق (علیهالسلام) میفرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) در عرش خدا میرویم، جدّمان پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) برای ما صحبت میکند، یعنی وحی مُنزَل نازل میشود، پس معلوم میشود که دائم فیض خدا نازل میشود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل میشود، اما فیض ائمه طاهرین (علیهمالسلام) طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان (عجلاللهفرجه) را احترام میکنند. آن گُل گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر مینویسد، وقتی مریض میخواهد بخورد، آن دارو به امام زمان (عجلاللهفرجه) نگاه میکند، میگوید: آقاجان! نتیجهای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ میگوید: ببخش! این مریض خوب میشود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمیدهد، امر شفا میدهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه) است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین (علیهمالسلام) به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحمکننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» میشویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان (عجلاللهفرجه) است؛ آنوقت دنبال کس دیگری نمیرویم. دنبال کسی میرویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) او را تأیید کردهاند. آنها چه کسی را تأیید کردهاند؟ فقط متقی؛ پس کسیکه متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) را قبول ندارد.
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه میروید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آنوقت دنبال کمال میروید. چه کسی به شما کمال میدهد؟! وجود مبارک آقا امام زمان (عجلاللهفرجه).
گفتم:
| آسوده خاطرم که در دامن تواَم | دامن نبینم که در دامنش رَوَم | |
| دامن به غیر دامن تو بیمحتوا بُوَد | دامان توست اتصال به ماورا بُوَد |
امام زمان (عجلاللهفرجه)؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمیخورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) خلق کردم؟! ما باید اینطوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان (عجلاللهفرجه) است.
عزیزان من! این حرفها یقین میخواهد، مطالعه میخواهد. باید با امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و امام زمان (عجلاللهفرجه) مطالعه داشته باشید! از امام زمان (عجلاللهفرجه) بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه میخواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آنوقت
| پشت پا بر عالم امکان زدهای | دست بر دامن زهرا (علیهاالسلام) زدهای |
اما شما فقط حرف میزنید؛ حرف، به غیر از عمل است!
شما باید امام را مطلق بدانید! همینطور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکردهای، امام میفهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم میدهند؛ این است که مؤمن هیچکس را تأیید نمیکند، اما کسی را هم تکذیب نمیکند.
رفقای عزیز! اینقدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان (عجلاللهفرجه) را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان (عجلاللهفرجه) یقین کنید! امام زمان (عجلاللهفرجه) خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان (عجلاللهفرجه) در قلب شما و پیش شماست، آنوقت امرش را اطاعت میکنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین (علیهمالسلام) را خلق حساب نکنید، آنوقت رستگار میشوید.
خدا در قرآن میگوید: «بسم الله الرحمن الرحیم. إنا أنزلناه فی لیلة القدر و ما أدراک ما لیلة القدر. لیلة القدر خیرٌ من ألف شهر. تنزّل الملائکة و الروح فیها بإذن ربهم من کل أمر. سلام هی حتی مطلع الفجر.» شب قدر، چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک میآیند خدمت امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) و سلام میکنند؛ چندین هزار ملَک! خدا اینها را آورده که بگوید علی (علیهالسلام) را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را میکند. تو کجا امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را میشناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی (علیهالسلام) را میزنیم.
همینطور ملائکهها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان (عجلاللهفرجه) نازل میشوند. برای چه نازل میشوند؟ امام زمان (عجلاللهفرجه) که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! حقیقت امام زمان (عجلاللهفرجه) میخواهد به اهل دنیا بگوید: این ملائکهها به روح نازل میشوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم؛ دارد حالیتان میکند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! امام زمان (علیهالسلام) روح تمام خلقت است، دنبال چه کسی میروید؟! خدا منّت بر ما گذاشته حقیقت امام زمان (عجلاللهفرجه) را اینجا افشا کرده. عزیز من! دنبال کسی برو که اینطوری است! این حرف چقدر قشنگ است!
- ↑ (سوره هود، آیه ۴۶)
- ↑ حج یا آینه ولایت 79 و حج 76 و در مسیر ولایت؛ وداع ولایت 76
- ↑ شناخت عید 76 و تذکر حج 82
- ↑ ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ ۴٫۳ ۴٫۴ (سوره المؤمنون، آیه ۹۹)
- ↑ (سوره المائدة، آیه ۲۷)
- ↑ برگرفته از سخنرانی شناخت عید 76 و نوار زیارت عرفه معرفت و شناخت ولایت است 78 و عرفه ۹۰
- ↑ (سوره الفاتحة، آیه )
- ↑ حرکت امامحسین از مدینه به مکه 84 و امامحسین؛ شناخت ولایت 76 و ولایت در خلقت کفو ندارد 80 و عاشورای 84 و تاسوعای 86
- ↑ برگرفته از سخنرانی زیارت امامرضا، عنایت است 79
- ↑ حج ابراهیمی 78 (دقیقه 7 و 9) و تذکر حج 82 (دقیقه 39)
- ↑ (سوره طه، آیه ۱۲)
- ↑ ۱۲٫۰ ۱۲٫۱ ۱۲٫۲ حج ابراهیمی 78 و تذکر حج 82
- ↑ حج ابراهیمی 78 (دقیقه 16 و 17 و 21) و تذکر حج 82 (دقیقه 30)
- ↑ حج ابراهیمی 78 (دقیقه 34 و 40 و 46) و تذکر حج 82 (دقیقه 31)




















