صفحهٔ اصلی
امامحسین؛ کشته جلسه بنیساعده
وقتی پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) به امر خدای تبارک و تعالی، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را معرّفی کرد، درستاست که عمر و ابابکر، اوّلین کسانی بودند که بَخٍبَخٍ [تبریک] گفتند و در ظاهر با امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بیعت کردند؛ اما در اوّلین فرصت جلسهای بهنام جلسه بنیساعده درست کردند. جبرئیل هم نازلشد: یا رسول الله! اینها جلسهای به نام بنیساعده درست کردند و گفتند ما زیر بار علی نمیرویم. عمر هم گفت: تا حالا خودِ پیامبر بهسر ما حکومت کرده، پسر که ندارد، میخواهد دامادش را بهجای خودش بگذارد؛ پس ما باید کمک کنیم و نگذاریم اینکار صورت بگیرد. ببین عمر نگفت که پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) نبیّ بوده، گفت حکومت کرده؛ پس همینجا هم کافر شد! همه تأیید کردند.
این جلسه به قدری بد و سَمآور بود که تولیدش امامکُشی شد. چرا؟ عمر و ابابکر، امام را جزء خلق حساب کردند و این خلق حساب کردن جا افتاد. اینجا افتادن یعنی چه؟ وقتی امام حسین (علیهالسلام) دید که حاجیان زیر احرامشان شمشیر پنهان کردهاند و میخواهند او را بکشند، هشتم ذیالحجّه از مکّه حرکت کرد، شریح قاضی فتوا داد: اگر کسی مثل امشب حرکت کند، پشت به خانه خدا کرده و خونش هَدَر است؛ اما این خلق است که اگر پشت به خانهخدا کند، انگار پشت به امر کرده؛ امام حسین (علیهالسلام) خودش امر است، نه اینکه پشت به امر کند. صدها میلیارد خانهخدا فدای حسین (علیهالسلام)! این مردم اندیشه نداشتند که ائمه (علیهمالسلام) را جزء خلق حساب کردند و عادی شدند! مثل همه مردم شدند! عمر و ابابکر، حریم ولایت را شکستند و به خلیفهای که خدا معلومکرده، گفتند: بیا با خلیفه مردمی بیعت کن! [۱]
این جلسه، منبع بیعدالتی بود که آن را در دنیا و عالَم پخش کرد. والله، بالله، به دینم قسم! اگر بعد از رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) عدالت بود، زهرای عزیز (علیهاالسلام) را نمیزدند، محسنش زیر پا نمیرفت. طناب گردن امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) نمیانداختند. بیعدالتی اینقدر اوج گرفت که حسینِ ما را کُشتند، زیر سُم اسب کردند! آیا این بیعدالتی نیست؟! والله، اگر محسن زیر پا نمیرفت، علیاصغرِ ما را تیر به گلویش نمیزدند و علیاکبرِ ما را شهید نمیکردند!
حالا امام حسین (علیهالسلام) دارد ما را ادب میکند، سر بریدهاش میفرماید: «أم حَسبتَ أنّ أصحاب الکهف و الرّقیم کانوا مِن آیاتنا عجباً»[۲] ای خواهر! تمام این وقایع که صورت گرفت، از جلسه بنیساعده شد، من کشته جلسه بنیساعدهام؛ یعنی دور هم نشستند و از خودشان حرف زدند و مرا کُشتند؛ پس دنبال مردم نروید. این جلسه توطئهگری بود که خدا و امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) و زهرای عزیز (علیهاالسلام) از آن راضی نبودند.
والله، عقیده ولایتیام این است، کسی به من نگوید که سندش کجاست؟ سندش در قلب من است؛ هر کجا دور هم نشستید و حرف خدا و پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و ولایت نزدید، حرف لغو زدید، آن جلسه بنیساعده است. چرا؟ الآن روایتش را میگویم: امام صادق (علیهالسلام) میفرماید: دور هم مینشینید، حرف ما را بزنید، من غبطه به آن مجلس میخورم؛ پس امام صادق (علیهالسلام)، مجلس را هم روی عدالت معلوم کرده است.[۳]
رفقای عزیز! یک حرفی میخواهم بزنم که نسبتاً تازه است! عمر، جلسه بنیساعده درست کرد و امام حسین (علیهالسلام) میفرماید: من کشته جلسه بنیساعدهام. مگر نمیگوید «قلبالمؤمن عرشالرّحمن»؟! قلب تو عرش رحمان است، تا زمانیکه مانند عرش خدا از آن اطلاعیّه نازل شود. همانطور که از عرش، اطلاعیّه به تمام خلقت و کُرات نازل میشود، از قلب تو هم باید اطلاعیّه نازل شود، باید در قلبت ولایت را ایجاد کنی. حالا اگر از خودت حرف بزنی، دلت جلسه بنیساعده است؛ او امام حسین (علیهالسلام) را کشته، تو امر را میکشی. خدا هم به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: اگر از خودت حرف بزنی، رگ دلت را قطع میکنم. عزیز من! تو خودت مملکت هستی! چرا از خودت حرف میزنی؟! چرا توجّه نمیکنی که چهکسی هستی؟! چرا خودت را ارزان میفروشی؟! [۴]
تمام شدن ماه صفر
رفقای عزیز! ماه محرّم تمام شد، صفر هم دارد تمام میشود. بشر باید عاقل باشد؛ یعنی دانا باشد. اگر دانا باشد، همیشه پی دانایی میگردد. اگر لات و لوت باشد، همیشه دنبال لات و لوت میگردد. هر کسی دارد پی رفیق خودش میگردد. الآن ماه صفر است و قتل امام حسن (علیهالسلام)، امام رضا (علیهالسلام) و قتل رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) است. الآن هم روز اربعین است. شما هر روزی که میآیید، اصلاً غذا قابل شما را ندارد؛ شما باید یک نتیجهای بگیرید که نتیجه ماورایی باشد؛ وگرنه آمدی و نشستی و یک صحبتی شده است و به خانمهایتان هم میگویید: ما مجلس فلان رفتیم، او هم خوشحال میشود و بالأخره بدحال نمیشوید.
به خودت میگویی: امروز اربعین آنجا پای روضه رفتیم و اینها. همه این حرفها، حرف است. یک نوید و نمرههایی است که ما به خودمان میدهیم؛ اینها خیلی نتیجه ندارد. نتیجهاش این است که الآن که آمدی، هم خودت اینجا باشی و هم دلت اینجا باشد، هم قلبت اینجا باشد؛ نه اینکه هیکلت اینجا باشد. این جسمها خیلی نزد پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و ائمه (علیهمالسلام) بودند. من این همه به شما میگویم: «مکان»، شرط نیست.
اگر شما این حرفها را باور کنید، به خود علی بن موسی الرّضا (علیهالسلام) این حرفها جایی گیرتان نمیآید. میخواهی، برو ببین. الآن مجالس خیلی هست، میآیند به من میگویند، من میبینم نه، آن حرفها دیگر نیست؛ یعنی آنها دیگر جاری نمیشود، یا میخواهد اینطور باشد، یا آنطور باشد؛ «من» دارد. اگر «من» داری، هیچ چیزی نداری؛ همیشه هم غصّه میخوری. [۵]
ماهها همه یکی هستند؛ اما در ماه صفر بود که جلسه بنیساعده درست شد، در ماه صفر بود که پهلوی زهرای عزیز (علیهاالسلام) را شکستند، در ماه صفر بود که طناب گردن امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) انداختند؛ این است که این ماه، نحس است. حالا پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) میفرماید: اگر کسی به من خبر دهد که این ماه تمام شده، جایزه میدهم.
ما میخواهم بگوییم: یا رسول الله! بشارت میدهیم که این ماه تمام شد، اوّل چیزی که از تو میخواهیم: محبّتی است که خدا به تو عنایت کرده، یا رسول الله! خدا محبّت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را به تو داده است، آن محبّت را هم به ما بده! دوّم اینکه ما طرفدار بدعتگذار زمان نباشیم. یا رسول الله! از خدا بخواه ما از آنها نباشیم که بیدین از دنیا برویم! یا رسول الله! ما از آنهایی باشیم که تسلیم امر تو باشیم. از آنهایی نباشیم که امر تو را اطاعت نکردند. خدایا! آنهایی که به تو نزدیک هستند، به ما نزدیک کن! آنهایی که از تو دور هستند، از ما دور کن؛ حتی اگر مَحرمِ ما باشند.
انشاءالله امیدوارم که در ماه صفر و محرّم، ما اشک ریختیم؛ اما مواظب باشید عزیزان من! بعدِ ماه صفر دیگر گناه نکنید! من دعا به شما میکنم، شما هم دعا به ما کنید! امیدوارم ما با اینها محشور بشویم. حالا عزیز من! قربانتان بروم، اگر شما واقع توی اینها [ائمه طاهرین (علیهمالسلام)] باشید، چنان ولایت در قلب شما تجلّی میکند، دیگر گناه نمیکنی.
خدایا! تو را به حقّ اُسرای کربلا، هر دوست امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، هر کجا اسیر است، گرفتار است؛ گرفتاریاش را نجات بده!
خدایا! ما را از نفس امّاره نجات بده!
خدایا! تو را به حقّ آن کسیکه آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) واسهاش گریه میکند، میفرماید: برای عمّهام، اسیری عمّهام گریه میکنم! امام زمان! به حقّ عمّهات قسمت میدهم، ما را در پناه خودت حفظ کند.
جوانان عزیز! امروز این رفقای بد، از شیطان بدتر است. خدا حفظ کند شماها را، خیلی باید توجّه کنید! آن وسوسه میکند، این دعوتت میکند. دعوت به غیر از وسوسه است.
خدایا! جوانان ما را حفظ کن! حضّار مجلس را حفظ کن!
خدایا! ما جزء عزاداران امام حسین (علیهالسلام) باشیم.
خدایا! تو را به حقّ امام زمان قسمت میدهم؛ خدایا! خودت ما را نگهدار! عاقبت همه را به خیر کن! حاجت حضّار مجلس را روا کن!
خدایا! تو را به حقّ امام زمان قسمت میدهم، من یک پاره وقتها میگویم که خدایا! ما را بیصورت وارد محشر نکن! کسیکه ولایت ندارد، آنجا بیصورت است؛ آن نورِ ولایت، روایت داریم که شما را راهنمایی میکند.
خدایا! به حقّ امیرالمؤمنین، ما را با وِلای علی (علیهالسلام) از این دنیا ببر!
خدایا! تو را به حقّ زینب کبری، این حضّار را کفایت کن! قرضشان را ادا کن! حاجتشان را روا کن!
من والله، بالله، یک دور تسبیح صلوات میفرستم، میگویم: خدایا! حفظشان کن! تاحتّی میگویم: ماشینهایتان را هم حفظ کند.
خدایا! دعای من را در حقّ اینها مستجاب کن! [۶]
امام رضا
ولیعهدی امام رضا و نفاق مأمون[۷]
عزیزان من! منافق خودش فکری دارد؛ اما کاری را در ظاهر میکند؛ این است که مرتّب به شما تذکّر میدهم دنبال خلق و بدعتگذار نروید؛ چون خودش مقصدی دارد و میخواهد آن را عملی کند. وقتی هارون، امام موسی کاظم (علیهالسلام) را شهید کرد و مأمون به خلافت رسید، مأمون دید مردم دارند پنهانی به پدرش بد میگویند و او را لعنت میکنند، میخواست به ملّت و مردم بگوید که من این کاره نیستم، درست است که پدرم این کار را کرد؛ اما من مثل او نیستم؛ برای اینکه مردم او را بخواهند؛ به خاطر همین چهار نفر را دنبال امام رضا (علیهالسلام) فرستاد و به آنها گفت: با احترام او را بیاورید! شتر امام هر کجا خواست بایستد و علف بخورد. هر وقت خواست حرکت کند، به او اجازه دهید! مبادا یک تازیانه به او بزنید! شما در اختیار امام باشید؛ نه او در اختیار شما. ببین امام چهکار میکند؟ وقتی از مدینه میخواست به سمت طوس حرکت کند، اهلبیتش را جمع کرد و به آنها فرمود: برایم گریه کنید! گفتند: آقاجان! گریه که برای مسافر خوب نیست! ببین، اهلبیتش هم نمیفهمند! ولایت، فهمیدنش خیلی مشکل است! به امام میگویند گریه برای مسافر خوب نیست! امام فرمود: جانِ من! کسیکه از مسافرت برگردد، من که برنمیگردم! میخواست به آنها بگوید که مأمون خُدعه کرده؛ این است که میگویم تسلیم باشید و به چون و چرای امام کار نداشته باشید.
حالا حضرت حرکت کرد، نوشتهاند: چندین هزار نفر، جمعیّت خیلی زیادی بوده، همه فرهیخته بودند، چندین هزار قلمدان طلا آنجا حاضر کردند و گفتند: حدیثی از جدّت، رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) برای ما نقل کن! جگرم کباب است از دست آنهایی که به اصطلاح امام را میخواهند! نمیگویند از خودت بگو! نمیگویند تو حجّت خدایی و بالاتری! میگویند حدیثی از رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) برای ما بگو! امام فرمود: «لا إله إلّا الله حِصنی، فَمَن دَخل حَصنی أمِن مِن عذابی، بِشرطها و شُروطها وَ أنا مِن شُروطها»؛ شرط لا إله إلّا الله ما خانواده هستیم؛ یعنی لا إله إلّا الله بدونِ ما، لا إله إلّا الله نیست.
مأمون به امام رضا (علیهالسلام) گفت که میخواهم خلافت را به تو بدهم، تو ولیّ باشی. مأمون میخواست امریّههایی که حضرت میکرد را بگوید که رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) آن را نگفته، قصد داشت که کارهای امام را خراب کند. امام به او فرمود: اگر خدا خلافت را به تو داده، حقّ نداری آن را به من بدهی؛ اگر هم غاصب هستی، آن را زمین بگذار! مأمون دید که حضرت دندانشکن به او پاسخ داد، درِ گوش حضرت گفت: ولیعهدی را قبولکن! امام فرمود: قبول نمیکنم. گفت: تو را میکُشم! امام فرمود: قبول میکنم به شرطی که نه کسی را نصب و نه عزل کنم، اسماً میخواهی قبول میکنم.
مأمون دید که هر کاری میکند، رسوا میشود. تصمیم گرفت که به حضرت زهر بدهد. مجلسی تشکیل داد، تمام علماء را دعوت کرد و ناهاری داد. امام رضا (علیهالسلام) را هم دعوت کرد و دستور داد که به انگور زهر بزنند. اول به حضرت تعارف کرد، حضرت به او گفت: این کار را نکن! یعنی میدانم که به آن زهر زدهای! دوباره تکرار کرد، [از طرف خدا] امر شد به حضرت که بخور! نه اینکه حضرت نداند و زهر را بخورد! تا حضرت انگور را خورد، عبایش را روی سرش کشید و بلند شد. مأمون گفت: یابنعمّ! کجا میروی؟ فرمود: آنجایی که تو مرا فرستادی! یعنی تو به من زهر دادی! حضرت قبلاً به اباصلت فرموده بود: اگر دیدی که من عبایم را به سر کشیدهام، با من حرف نزن! امام داخل خانهاش شد و به اباصلت فرمود: اباصلت! درِ خانه را ببند! یکوقت دیدند یک نفر در میزند، امام فرمود: اباصلت! برو در را باز کن! این مأمون است. مأمون آمد و بنا کرد به گریه کردن و گفت: یابنعمّ! مبادا مردم بفهمند که من به تو زهر دادهام! امام فرمود: برو! من نمیگذارم تو رسوا شوی؛ هر چند مرا کشتی! مأمون رفت. این چیست که بعضی میگویند: امام رضا (علیهالسلام) میگفت من غریبم! کسی دیدنم نمیآید! تمام اهل مشهد آمادگی داشتند که اگر مأمون جسارت به امام رضا (علیهالسلام) کند، تاج و تختش را نابود کنند. مردم معجزه امام را دیدند، در ظاهر امامدوست شده بودند؛ اما امام رضا (علیهالسلام) دید اگر افشا کند که مأمون به او زهر داده است، مملکت به هم میخورد، چقدر از دوستانش آسیب میبینند و چندین هزار نفر ممکناست که کشته شوند؛ به خاطر همین افشا نکرد. امام رضا (علیهالسلام) با علم امامت این کار را کرد.
حالا حضرت به خود میپیچید! به اباصلت فرمود: گلیم را کنار بزن! میخواهم مثل جدّم، امام حسین (علیهالسلام) روی خاک شهید شوم. یک دفعه اباصلت دید از درِ بسته جوانی وارد شد. به او گفت: ای جوان! من که در را بسته بودم، از کجا آمدی؟ فرمود: آن کسیکه مرا از مدینه به طَرفةالعینی [چشم به هم زدنی] به طوس آورد، از درِ بسته هم داخل میکند. امام رضا (علیهالسلام) چشمش به جوادش افتاد، یک وقت صدا زد: اباصلت! جوانم جوادالائمه (علیهالسلام) است. آمد سر پدر را به دامن گرفت، امام ندا داد: جوادم! عزیزم! کجایی؟! بیا میخواهم با تو نجوا کنم و ولایت را در ظاهر به تو بسپارم؛ چونکه امام باید ولایت را به او بسپارد. امام حسین (علیهالسلام) هم ولایت را به حضرت سجّاد (علیهالسلام) سپرد که یزید نتوانست او را بکُشد، امام باید باشد تا امامت را افشا کند. وقتی حضرت را حرکت داد، همه زنهای نیشابور پیش شوهرانشان آمدند و گفتند که ما مهریههایمان را به شما میبخشیم، به ما اجازه بدهید که در تشییع حاضر شویم؛ چونکه زنها بیرون نمیآمدند، الآن زمانِ ما اینجوری شده. ببین مأمون منافق بلند شده، پابرهنه، گِل به صورتش زده، همینطور یابنعمّ، یابنعمّ میکرد! یک هفته سرِ قبر امام رضا (علیهالسلام) گریه کرد. همانموقعی که گریه میکرد، جسارت هم میکرد. گفت: او را پایین پای پدرم دفن کنید! آمدند زمین را کندند، به سنگ خورد، نتوانستند دفن کنند، گفتند: مأمون! اینجا نمیشود، گفت: ببرید بالای سر دفن کنید! حالا هارون پایین پای امام رضا (علیهالسلام) دفن است. ببین مأمون، هم گریه میکند و هم منافقیاش را اجرا میکند. [۸]
در سفری که به مشهد رفتم، امام رضا (علیهالسلام) بهمن فرمود: ما تو را هادی قرار دادیم. دیدم که این بار برایم زیاد است، گفتم: یابن رسول الله! هادی؛ یعنی هدایت کننده، من راهی بلد نیستم! خدا هم میفرماید: هدایت با من است. فرمود: شما راهنما باش! اینها را پرداخت کن! امام رضا (علیهالسلام) با زبان نجّاری با من صحبت کرد، آن رنده را بهمن داد. وقتی امام رضا (علیهالسلام) بهمن گفت اینها را پرداخت کن! خوشحال شدم! فهمیدم شما درست هستید، فقط نیاز به پرداخت دارید؛ اما توجّهتان کم است! [۹] رفقا! شما باید این جلسه را هستی بدانید! حرفهای ولایت را هستی بدانید! جمعآوری این حرفها را هستی بدانید! چونکه نجات شما در این حرفهاست. [۴]
حضرت نجمه[۱۰]
من تا به حال کسی را ندیدهام که حرف حضرت نجمه را بزند؛ ایشان خیلی افشا نشده، بایگانی شده. میخواهم به شما بگویم کسیکه مشابه حضرت زهراست، حضرت نجمه است. صندوقچه حضرت نجمه، مثل صندوقچه حضرت زهراست. حضرت زهرا (علیهاالسلام) صندوقچه امام حسن (علیهالسلام) امام حسین (علیهالسلام)، حضرت زینب (علیهاالسلام) و اُمّکلثوم است؛ اما حضرت نجمه، صندوقچه حضرت رضا (علیهالسلام) و حضرت معصومه (علیهاالسلام) است. حضرت نجمه بدل است. حالا من به امام رضا (علیهالسلام) گفتم: آقا! من هر شب یاد پدرت موسی بن جعفر (علیهالسلام)، یادِ آن عزیزکردهات جوادالائمه (علیهالسلام)، یاد مادرت نجمه و خواهرت حضرت معصومه (علیهاالسلام) هستم، تو هم یاد ما باش! فقط چیزی که از شما میخواهم از خدا بخواه که توفیق افشای ولایت به من بدهد که ولایت را افشا کنم. تو را به حقّ جوادت، مرا سخنگوی ولایت قرار بده! سخنگو باشم، سخن هدایت بگویم، نه سخن جنایت. رفقا! متقی به امر امام رضا (علیهالسلام) این حرفها را به شما میگوید؛ قدردانی کنید! [۱۱]
از آقا امام رضا (علیهالسلام) چند چیز خواستم؛ یکی اینکه حمایت از ولایت کنید! یکی قدرتتان را صرف قدرت کنید! یکی آمادگی داشته باشید! یکی القاء و افشاء داشته باشید! یکی ارادة الله بشوید! هر ارادهای میکنید، انجام شود؛ اما گفتم آقاجان! اگر ارادهشان به غیر اراده خدا و تو باشد، جلویشان را بگیر! من اینجوری از امام رضا (علیهالسلام) برای شما خواستم. گفتم: آقاجان! دعای ما در حقّ دوستان امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مستجاب شود! ما که نمیتوانیم به دوستان امیرالمؤمنین (علیهالسلام) خیلی کمک کنیم؛ اما میتوانیم دعا کنیم که شفایشان بده! شما خیلی باید منظّم و مرتّب باشید که این دعاها شاملتان بشود. مگر شامل هر کسی میشود؟! حالا امام رضا (علیهالسلام) به شما نگاه میکند، ببیند کدامتان لیاقت دارید که ولایت به شما نازل بشود؟
عزیز من! قربانت بروم، امام رضا (علیهالسلام) میخواهد تو را کامل کند و ولایت را به تو نازل کند. خدا هم میخواهد کاملت کند و به تو نازل کند. حالا کجا تو متقی میشوی؟ اینکه به پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) گفت باید خاضع و خاشع باشد، نه حواسش اینطرف و آنطرف باشد، به تمام آیات قرآن! ولایت به شما نازل میشود. کجا ولایت به تو نازل میشود؟ بخواهی احقاق حق از دشمنان ولایت بکنی، بخواهی خودت را در اختیار امر خدا بگذاری. الآن شما توجّه نمیکنید که من دارم برای شما چهکار میکنم؟ والله، بالله، من مثل یک عنکبوت در مقابل شما میمانم. پیغمبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) گفت: علیجان! جای من میخوابی؟ گفت: شما حفظ هستی؟ گفت: آره! حالا چرا یک نَفَس امیرالمؤمنین (علیهالسلام) افضل از عبادت ثقلین است؟ اینها نه اینکه میخواستند جسم پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) را از بین ببرند، میخواستند درون پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) را از بین ببرند. درون پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) ولایت است، درون پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) علی (علیهالسلام) بود، اینها آن را میخواستند که افشا نشود. چرا زهرای عزیز (علیهاالسلام) با پهلوی شکسته، صورت نیلی و بازوی وَرَم کرده، سوار الاغ شد و به درِ خانه مهاجر و انصار رفت؟ من هم الآن دارم درِ خانه مهاجر و انصار میروم، شما توجّه نمیکنید که میخواهند همه شما را ببرند. الآن شما در غار رفتید، من دارم جلوی شما تار میکشم، هیچ اجری هم از شما نمیخواهم. همانطور که پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: «قل لا أسئلکم علیه أجراً إلّا المَودّةَ فِی القُربی»[۱۲]: من از شما هیچ اجری نمیخواهم، مگر اینکه به اهلبیتم خدمت کنید! من هم هیچ اجری از شما نمیخواهم، فقط چیزی که از شما میخواهم، خدمت به ولایت است. اگر من شما را به خاطر مال بخواهم، خدا مرا بیدین از دنیا ببرد! البتّه من عنایت شما را میخواهم؛ اما نمیخواهم که شما خدمت به من کنید! بارها گفتهام: دست مرا نبوسید! حرف مرا ببوسید! حرف خدا و حرف ولایت را ببوسید! والله، بالله، الآن همه میخواهند شما را ببرند، کاری به شما ندارند، فقط میخواهند ولایتتان را بگیرند. بیایید با کلام خودتان، ولایت را حفظ کنید! تا خدا حفظتان بکند! کجا نگاهتان این طرف و آن طرف است؟! [۱۳]
اگر امام رضا (علیهالسلام) میفرماید: «لا إله إلّا الله حِصنی فَمن دَخل حِصنی أمِن مِن عَذابی بِشرطها و شُروطها و أنا مِن شُروطها» والله! شروط، این حرفهاست که ما بفهمیم و اماممان را بشناسیم، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام)، زهرای عزیز (علیهاالسلام) و حجّة بن الحسن (عجلاللهفرجه) را بشناسیم. من گفتم: عزیزان من! خودشان را که نمیشناسیم، اسمشان را هم نمیشناسیم، والله، بالله، روایت داریم، خدا حاجشیخعباس را رحمت کند! گفت: در روایت میفرماید که ائمه (علیهمالسلام) را کفران کردید، آنها را مخفی میکنیم، در آخرالزمان اسمشان را هم میگیریم. «إسمهُ أعظم» وای به حال آن مردمی که اسم ائمه (علیهمالسلام) را از آنها گرفتند! عزیزان من! با تمام این حرفها، به پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) گفت: اگر علی (علیهالسلام) را معرّفی نکنی، کاری نکردی. پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را معرّفی کرد. والله، بالله، تالله، نه اینکه پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) یک قدری کُندی کرد، میخواست امروز بعد از هزار و سیصد سال گوشه زایشگاه ایزدی برای رفقا این حرف زدهشود، پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) میگوید: علی (علیهالسلام) روح من است، علی (علیهالسلام) جان من است، علی (علیهالسلام) نَفس من است، علی (علیهالسلام) هستی من است. حالا وقتی امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را معرّفی کرد، فرمود: «الیوم أکملت لکم دینکم وَ أتممتُ علیکم نعمتی»[۱۴] خدا نمیگوید که دیگر نعمت پیش من نیست! میگوید: ای خلقت! بدانید که من نعمت را به شما تمام کردم، دیگر از این نعمت؛ یعنی وجود مبارک علی بن ابیطالب (علیهالسلام)؛ یعنی ولایت، تمامتر و کاملتر در تمام خلقت نیست. [۱۵]
من اوّل از خدا، بعد از علی بن موسی الرضا (علیهالسلام) تشکّر میکنم که شما یک لیاقتی پیدا کردید که این حرفها زده شود. به شما افتخار میکنم، همه شما، کوچک و بزرگتان، چشم من هستید، نور من هستید، دست من هستید، هستی من هستید. چرا؟ من دارم به شما پیام میدهم؛ پس شما ارزش دارید، من چه ارزشی دارم؟ آن پیام خیلی مهم هست، همینطور که خدا به رسولالله (صلیاللهعلیهوآله) پیام داد و گفت: علی (علیهالسلام) را معرّفی کن! من هم امروز به شما پیام دادم. [۱۶]
غریبی امامرضا[۱۷]
امام رضا (علیهالسلام) عین امیرالمؤمنین (علیهالسلام) که وقتی معاویه و عمروعاص پیش او آمدند، میخواست خونریزی نشود؛ فرمود: اباصلت! در را ببند! اگر مردم بدانند که مأمون مرا کشته، صدها مردم به حمایت از من بلند میشوند و کشته میشوند، تو در را ببند! حالا در را بست، دید کسی در میزند. امام گفت: برو در را باز کن! مأمون است. حالا مأمون آمده و پدر سوختهبازی درمیآورد، منافق اینطور است؛ برای اینکه تو را گول بزند، تو باید پدر سوختهگری را بفهمی. حالا میبیند که مأمون گریه میکند و میگوید: یابنعمّ! میترسم مردم به من تهمت بزنند. پدر آتشگرفتهاش هارون، امام موسی کاظم (علیهالسلام) را زهر داده و مردم در پنهانی هارون را لعن میکردند، حضرت به او گفت که من به اباصلت گفتم در را ببندد تا کسی نیاید؛ یعنی این حفظت میکند. حالا وقتی حضرت را حرکت دادند، چقدر از زنهای نیشابور مهریههایشان را به شوهرانشان بخشیدند و گفتند: به ما اجازه بدهید که در تشییع شرکت کنیم.
حالا مأمون به سرش گِل زده، پابرهنه شده، یابنعمّ یابنعمّ میکند؛ این است منافق. گول اینها را نخورید و کنار بروید! مگر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) نفرمود که اگر میخواهی دینت حفظ باشد، واجبات را بهجا بیاور! ترک محرّمات کن! منتظر امام زمانت باش و کنار برو؟! تو مقدّسی، دوباره برای خودت یک راهی پیدا میکنی! این راهی که تو پیدا میکنی، راه جهنّم است. یک راه داریم، آن هم صراط مستقیم است. ما یک صراط داریم، آنهم صراط امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) و زهرای عزیز (علیهاالسلام) است. این دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) همهشان یک صراطند. توجّه میکنید من چه میگویم؟! غریبی امام رضا (علیهالسلام) این است که کاش امام را قبول نداشتند، او را دروغگو میدانستند. کاش قوم و خویشها امام را قبول نداشتند، دیگر دروغگو نمیدانستند! [۱۸] شما حساب کنید این قبولی که من میگویم، کمکسی قبولی دارد. پیش امام رضا (علیهالسلام) بودند و امام را قبول نداشتند. شما هم همینساخت هستید. اگر حرف مرا قبول نکنید، مرا قبول ندارید. [۱۹]
از حضرت رضا (علیهالسلام) خواستم که خدایا! این رفقای من پیرو امر باشند نه پیرو خلق.
خدایا! از شرّ کسانیکه میخواهند ما را گمراه کنند، از شرّ آنها ما را حفظکن! تتمه عمْر شما در امر باشد، عمْر شما هدر نرود. مثلاً یک آبی است که هدر میرود؛ اما یک آبی است که آن را به کشت میدهند. عمْر این رفقا کشت ایجاد کند.
خدایا! اینها مثل اُسامه نشوند، مثل مؤمن طاق باشند. مؤمن طاق، امام صادق (علیهالسلام) را یاری میکرد، اینها امام زمان (عجلاللهفرجه) را یاری کنند که اتّصال به او باشند.
خدایا! فرزندانشان را به آنها ببخش! فرزندانشان را از حوادث دنیا و آخرت حفظ کن! اخلاق حسنه به آنها بده که با همه مهربان باشند، با خانمهایشان، با بچّههایشان مهربان باشند. صبر به ما بِده ولایتمان را تا آخر برسانیم؛ یعنی ولایت ما به قول امام سجّاد (علیهالسلام) طعمه شیطان نشود. گفتم: خدایا! من اضافه میکنم طعمه خلق هم نشود، الآن چقدر ولایتها طعمه خلق شده است، ولایتِ شما، طعمه خلق نشود. علاقهتان به جلسه ولایت زیاد شود. سلیقهای نشوید، امری باشید. [۱۱]
امامرضا صاحبالائمه و رزاق رزق[۲۰]
حالا به اصطلاح روز ظاهر شدنِ آقا علی بن موسی الرّضاست، انشاءالله من یک مطلب از آقا علی بن موسی الرّضا (علیهالسلام) بگویم. البتّه یک سمَتی به ایشان میدهند، میگویند صاحب الائمه. همهشان صاحبند؛ یعنی صاحب ما هستند، صاحب مملکتند، صاحب یک خلقتند. امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) صاحب یک خلقت است، امام زمان (عجلاللهفرجه) صاحب یک خلقت است. امام رضا (علیهالسلام) صاحب یک خلقت است. چرا میگویند صاحب الائمه؟ یعنی کسیکه امام رضا (علیهالسلام) را قبول دارد، ایشان صاحبی دارد که دیگر پنج امامی، شش امامی و هفت امامی نیست. هر کسی امام رضا (علیهالسلام) را قبول دارد، دوازده امام (علیهمالسلام) را قبول دارد.
روایت داریم: رزق بشر دست ایشان است؛ یعنی هر کسی به مشهد برود، کار و بار دنیاییاش هم خوب میشود، یعنی امام رضا (علیهالسلام) رزّاق رزق است. ما کم امام داریم که بگوید هر کسی او را زیارت کند، ثواب هفتاد حجّ و هفتاد عمره مقبول دارد؛ این را فقط درباره زیارت امام رضا (علیهالسلام) میگوید. حالا این کار را که کردی، امام رضا (علیهالسلام) یک امر دارد. میگوید: اگر یک حاجت برادر مؤمنی را برآورده کنی، از زیارت من هم بالاتر است. چرا؟ ببین امام رضا (علیهالسلام) و جواد الائمه (علیهالسلام) چقدر ما را میخواهند. میگوید اگر زیارت کردی این است؛ اما اگر دل مؤمنی را خوشحال کنی، حاجتش را برآورده کنی، ثوابش از زیارت من بالاتر است. چرا؟ این امر امام است. توجّه فرمودید؟ ما چند نفر را ناراحت میکنیم و مشهد میرویم؟ چند نفر را ناراحت میکنیم؟ عوض اینکه حاجتش را برآورده کنی، ناراحتش هم میکنی.
باز حضرت میفرماید: حالا که زیارت آمدی و حاجت مؤمنی را برآورده کردی، من برایت تلافی میکنم. شب اوّل قبر هم تلافی میکنم. آخر رفقا! آنجا چنده [لرزه] دارد، تا به شما میگوید: امام اوّلت کیست؟ یک قدری چنده دارد. تمام را در دهانت میگذارد، میگوید: مگر نمیدانی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) است، مگر نمیدانی امام حسن (علیهالسلام) است؟ مرتّب به او میگوید؛ یا در میزان الأعمال میآید و میگوید که من، خلاصه آنجا هم هستم. [۲۱]
من گفتم: خدایا! اگر اینجا آمدم! دارم در مقابل امام رضا (علیهالسلام) گدایی میکنم، رفقای عزیز که در ماشین بودند، به آنها گفتم: هر کدامتان الآن از امام چه میخواهید؟ چه بخواهیم؟ هر کسی نظر مبارکش را گفت. گفتم: من آمدم اینجا گدایی کنم. آمدم اینجا، دارم یک تقاضاهایی میکنم که مردم یک قدری حاجتهایشان برآورده شود، در رفاه باشند. اینها که رفاه درست کردند، والله، این رفاه نیست. این دامِ رفاه است که مردم را به دام بیندازند. رفاه، حقیقت است؛ حقیقت، کسی را نشناسی. والله، من یک عمری یک کاری میکنم؛ اصلاً این شخص را نه میشناسم و نه اسمش را بلدم؛ اما میفهمم احتیاج دارد.
گفتم: خدایا! اگر تمام این دنیا را در اختیارم بگذاری، من هنوز به مقصد نرسیدهام، مقصد من چیز دیگری است. ما مقصدمان اوّل ولایت است، بعد خواست ولایت است، یا اوّل خواست ولایت است، یا خود ولایت است، توأم به هم است، چرا؟ اگر خواست ولایت را اطاعت کرده بودند، والله، بعد از رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) یک کافر روی زمین نبود. خواست ولایت چه بود؟ خواست ولایت، خواست خدا بود. خواست ولایت امر خدا بود، خواست ولایت این بود که مردم گمراه نشوند، خواست ولایت حقیقت بود، خواست ولایت لجاجت نبود. خواست ولایت نجات بشر بود، خواست ولایت رضایتِ تاحتّی حیوانها بود. [۲۲]
حالا ببین من خدمتتان چه عرض میکنم؟ گفتم: یا امام رضا! این رفقای عزیز مرا مانند خضر قرار بده! حالا موسی آمده که از او علم یاد بگیرد، حضرت خضر میگوید: تو توان نداری. میگوید: من پیغمبر اولوالعزم هستم. موسی در مقابل ولایت، حرف ولایت، ادّعا کرد. رفقای عزیز! کسانیکه این نوار مرا گوش میدهید! مبادا در مقابل ولایت ادّعا کنید! آنوقت رسوا میشوید. حالا آن قدرتت، آن تکبّرت، آن قدرت و توان که به تو داده، آن توان نیست، آن لجاجت است! آن توان نیست، توان آن است که در مقابل اولیای خدا، در مقابل مانند خضر، باید کوچکی کنی و نگویی که من کسی هستم، آقا! چرا در مقابل ولایت میگویی من کسی هستم؟! ای بیکس!
حالا ببین گفتم: خدا! اینهایی که به خضر دادی، به اینها بده که از ماوراء مطّلع بشوند. اگر شما از ماوراء مطّلع بشوی، خیلی خوب است! چه کسی این علم را به خضر داد؟ امیرالمؤمنین (علیهالسلام) داد. گفتم: یا امام رضا! به رفقای من هم بده! چونکه انبیاء از ماوراء مطّلع نیستند، به غیر از پیغمبر آخرالزّمان (صلیاللهعلیهوآله)، آن ولیّ است؛ اما ولیّ میتواند که به تو بدمد تا مطّلع بشوی. حالا چرا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) به خضر دمید؟ برای اینکه کارگشای دنیا باشد. وقتی کارگشای دنیا شدی، به تو میدمد.
عزیز من! آخر بیا توجّه کن که من چه میگویم؟! این حرفها فکر دارد. والله قسم! این حرفها از زیارت امامرضا (علیهالسلام) بهتر است. چرا؟ اگر اینها را ندانی و زیارت امام رضا (علیهالسلام) بروی، بامعرفت نمیروی، امام رضا (علیهالسلام) زوّاری میخواهد که با معرفت برود، این حرفها همهاش معرفت است. توجّه کنید! عزیزان من که از قم به اینجا تشریف آوردید! بدانید که خلاصه آبتان هرز نرفته است. این حرفها که القای خداست، شما را پرورش میدهد، معرفت به شما میدهد، آقا امام رضا (علیهالسلام) هم همین را میخواهد. حالا ببین خضر آنجا میآید و آن کشتی را سوراخ میکند. ماورای این کار را میداند. بچّه را میکُشد، ماورایش را میداند. دیوار را میکِشد، ماورایش را میداند.
گفتم: خدا! به رفقای من هم بده که ماوراء را بدانند. دوباره تکرار میکنم: چرا خدا به خضر داده؟ خضر را گذاشته در مقابلی که حاجت مردم را برآورَد، کسی را نجات بدهد، گرفتارها را نجات بدهد، آن قماش شده که این را به او داده، مثل یک عنایتی شده که یک قماشی باشد، یک شیئی باشد، هر جوری شما میخواهید حساب کنید که مردم را نجات بدهد. اگر شما هم همینجور باشید که به فکر نجات مردم باشید، به فکر نجات اشیاء باشید، والله، به شما هم میدهد. اگر من گفتم بده! بیایید اینجوری شوید تا به شما هم بدهد. [۲۳]
خدایا! امام رضا! ما خدمت شما آمدیم، تو را به حقّ آن محمّد تقیات، تو را به حقّ آن فرزند عزیزت، تو را به حقّ آن کسیکه دوستش داری، تمام خلقت دوستش دارند، این «من» را اگر توی ما هست بگیر! خودت را به ما بده! جایگزینش خودت باشی. سوغاتی به ما بده! ما میخواهیم برویم قم، این سوغاتی را به ما بده! ما برویم در خدمت خواهرت تشکّر کنیم، بگوییم این سوغاتی را برادرت به ما داد. بیا و به ما بده! [۲۴]
امر امام رضا سخاوت است[۲۵]
این زیارتهایی که ما میرویم، مثلاً زیارت امام حسین (علیهالسلام) یا زیارت امام رضا (علیهالسلام) یا حجّ و عمره، اینها همهاش درست است، باید رفت. اگر ما زیارت امام رضا (علیهالسلام) نرویم، دوستیمان را معلوم نکردهایم. توجه فرمودید؟ [۲۶]
به تمام آیات قرآن، من راست میگویم. نمیخواهم خودم را معرفی کنم، میخواهم شما یقین کنید! من خودم در این فکر رفتم که در کتاب کافی نوشته: آخرالزمان اگر یک نفر با دین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب میکنند. گفتم: بابا! زیارت امام رضا (علیهالسلام) هفتاد حج، هفتاد عمره قبول دارد؛ گفتم چه کار کنم؟ گفتم از خودش سراغ میگیرم، من آمدم در عالم رؤیا پیش ایشان رسیدم. گفتم: آقاجان! قربانت بروم، جوادالائمه (علیهالسلام) چه میگوید؟ نور چشمت، حجت خدا میگوید: زیارت پدرم اینجور است. من سالی یک دفعه میآیم، کسی هست که سالی پنج، شش دفعه میآید. این چه میشود با اینکه در کتاب کافی نوشته که اگر یکی با دین از دنیا برود، ملائکه تعجب میکنند؟
حالا این را هم به شما بگویم: این عمومی نیست، خیلیها با دین از دنیا میروند. حالا هم سلمان و شاه عبدالعظیم و اویس در بین شماها هست؛ اما من میخواهم همه شما آنطور بشوید. به جان وجود مبارک امام زمان، حضرت فرمود: اینها کارشان است. کارَت هست یا نه؟ شمال میروی، گردش میروی، باغوحش میروی، نمیدانم چیست اینچیزها؟ همه جا میروی، یک زیارت هم آنجا میکنی، تو تبری نداری. آقا! بله! اربعین، ما امسال آنجا زیارت امام حسین (علیهالسلام) رفتیم، خوش به حالت! آره، تو بمیری! آره! کارت گرفته آورده؟!
باباجان! یکی میگفت من دوازده دفعه آمدم، بیرحمِ بیانصاف! قبولت نکرده، مگر عمر و ابابکر هر روز پیش پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) نبودند؟ تبری نداشتند. خب، اگر راست میگویی، پولش را به یکی دیگر بده تا به زیارت برود، به یک بیچاره، پیرزنی که دارد جِز میزند، برای امام حسین (علیهالسلام) میسوزد، بده! بیانصاف! به این بده! کجا دوازده دفعه به زیارت میروی؟ به تمام آیات قرآن، حسین (علیهالسلام) از تو بیزار است، آخر کجا میروی؟ به یک بنده خدا بده برود. تو آدم را هر روز آتش میزنی. [۲۷]
امروز یک نفر آمد از این صحبت کرد که آخر، زیارت امام رضا (علیهالسلام)، ما چطور بفهمیم که خلاصه زیارتمان قبولشده؟ گفتم: خدا حاج شیخ عباس را بیامرزد! میگفت: اگر زیارتی رفتی، وقتی برگشتی، باید فرق کنی. اگر دروغ میگویی، نگویی، یک حرفی میزنی، نزن! خلاصه یک مقدار فرق کنی. این یک، یکی هم وقتی میخواهی بروی، اگر بدانی حضرت تحویلت گرفته، همهاش دلت میخواهد آنجا باشی، نمیخواهی توی باغوحش بروی و نمیدانم طرقبه و کجا بروی. پس تو حضور آقا را، آن حضور را بهتر از این میدانی. اگر بخواهید که بدانید امام رضا (علیهالسلام) شما را قبول کرده، آنجا که میروید، همهاش حواستان اینجا باشد. توجه میفرمایید یعنیچه؟ خیلی ولایت سطحش بالاست. عزیز من! ما توجه نداریم چقدر بالاست؟ [۲۸]
وقتی آقا امام رضا (علیهالسلام) به طوس رفت، عدهای بودند که دور جوادالائمه (علیهالسلام) میآمدند. خانه آقا امام رضا (علیهالسلام) دو تا درب داشت: یکی باب الصغیر، یکی باب الکبیر. فقرا در باب الکبیر میآمدند. اینها جوادالائمه (علیهالسلام) را از باب الصغیر میبردند. آقا علی بن موسی الرضا (علیهماالسلام) به جوادالائمه (علیهالسلام) نوشت، گفت: شنیدم تو را از باب الصغیر میبرند، از باب الکبیر برو؟ خزانه خدا تهی نیست؛ خیلی چیز در آن است. حضرت نوشت: اول به قوم و خویشانت، آنها که نزدیک هستند، اینقدر بده! به آنها که دورند، اینقدر بده! به همسایهها اینقدر بده! به رفقایت هم اینقدر بده! رفقا را هم جزء قوم و خویش آورد. ببینید اینها دستور است که به ما دادند. ببین امرِ امام به امام، سخاوت است. شما هم که سخی هستید، وقتی از دنیا رفتید، نوری در قبرتان میآید که از ولایت نورانیتر است و آن نورِ ادخال سرور در قلب مؤمن است؛ چون آن، امر ولایت است.
من نمیگویم مقدسگری کن و برو مالت را بده! دستور را عمل کن! آخر تو چطور خوابت میبرد؟! یک خانه تجددی داری، چه کارش میکنی؟! شما برای آبرویت یک خانه بساز! البته خوب بساز! من بعضیوقتها که رفقا اینجا میآیند، میگویم: اول زیرزمین بسازید! چرا؟ با این زیرزمین، خانهات محفوظ است. بساز! مطابق شأنت است. شما نمیتوانید در یک خانه خِشتی و گِلی بروید! تو باید خانهات خوب باشد، ماشین داشته باشی، زندگی داشته باشی، حرف من همهاش سرِ حرام است؛ یعنی قانع باش! امروز من گفتم عدهای هستند که در این دنیا خوشند. آنها کسانی هستند که قانع و راضی باشند و جزء وِلای ائمه طاهرین (علیهمالسلام) باشند؛ یعنی اطاعت کنند، اینها خوشند، مابقی خوش نیستند، خیال میکنند که خوشند. [۲۹]
چرا خدا این همه روی کمک به مردم تکیه کرده که میگوید خدمت به یک مؤمن از زیارت امام رضا (علیهالسلام) بالاتر است؟ چونکه خدا دلش میخواهد هم شما بهشت بروی، هم دلش میخواهد خداییاش را به تو بدهد. خدا به آدم سخی خداییاش را میدهد. چرا؟ خدا به او میدهد، او هم میدهد به مردم. [۳۰]
پیامبر اکرم
افشای ولایت، رسالت پیامبر[۳۱]
پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) چقدر زحمت کشید! روایت داریم: اینقدر مشرکین او را زدند، پشت دیواری انداختند و گفتند از دنیا رفت؛ او را رها کنید! پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) در حالیکه خون از سر و پایش میریخت، پیش عمویش حمزه آمد. حمزه گفت: عموجان! چه شده؟! پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: عموجان! اسلام بیاور! حمزه ناراحت و عصبانی شد که با پسر برادرش اینجوری کردهاند، بلند شد، شمشیر در دست گرفت و نزد مشرکین آمد و گفت: اگر کسی به محمّد حرفی بزند و او را اذیّت کند، گردنش را میزنم. حمزه خیلی شجاع بود! مشرکین همانطور که از آقا ابوالفضل (علیهالسلام) میترسیدند، از حمزه هم میترسیدند. حالا پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) چقدر زحمت کشید! مگر زحمتش شوخی است؟! خاکستر بر سرش ریختند! به او میگفتند: طرف ما بیا تا به تو زن بدهیم، پول بدهیم، مقام و شوکت بدهیم، حضرت فرمود: خدا را قبول دارید؟ گفتند: آری! فرمود: به خدا قسم! اگر اینقدر توان داشته باشید که ندارید، خورشید را در یک دستم و ماه را در دست دیگرم بگذارید، میگویم «لا إله إلّا الله»؛ اما درون پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) «علی ولیّالله» است.
خدا دارد پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) را پرورش میدهد که همه خلقت تا حتّی ملائکه آسمان، امرش را که علی بن ابیطالب (علیهالسلام) است، را اطاعت کنند. مردم معجزات پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) را دیدند، عدّهای آمدند و گفتند اگر خدایِ تو برحقّ است و تو را فرستاده، ماه دو پاره [دو نیم] شود و در آسمان بیاید. حضرت اشاره کرد و ماه دو نیم شد؛ شَقُّالقَمَر یعنی این. اگر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) به ماه امر کرد، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) خورشید را برگرداند، ماه نسبت به خورشید کوچکتر است. شما که علم جغرافیا دارید، مگر خورشید این است که شما دارید میبینید؟! صدها کُرات، هر کدام خورشید دارند. حالا مگر قبول کردند؟! تازه گفتند محمّد سِحر کرده است! سِحر در یک شهر قرار میگیرد؛ اما از هر شهری آمدند و گفتند ما دیدیم که ماه دو نیم شد.
عزیزان من! پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) چقدر زحمت کشید و خونِدل خورد! دلش میخواست که مردم طرف امر خدا بیایند. حالا خدا میخواهد مقصدش را افشا کند، مقصد خدا، علی بن ابیطالب (علیهالسلام) است. امر کرد: یا محمّد! باید علی را معرّفی کنی. ذرّهای پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) کُندی کرد؛ البتّه کُندیِ پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) برای این بود که عظمت این حرف معلوم شود و مردم قدری ارزش ولایت را بفهمند. پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) با این کارش دارد میگوید: ای خلقت! من که اشرف مخلوقات هستم و قرآن به من نازل شده، من که باید تمام ممکنات اطاعتم کنند و تسلیمم باشند، اینقدر افشای ولایت عظمت دارد که وقتی ذرّهای در آن کُندی کردم، خدا گفت هیچ کاری نکردهای، همه کار و عبادت و اطاعتم را کنار گذاشت و فرمود اگر علی (علیهالسلام) را معرّفی نکنی، رسالتت را انجام ندادهای؛ پس رساندن رسالت، افشا کردن ولایت است؛ یعنی مقصد خدا نبوّت نیست، مقصد خدا ولایت است. [۳۲]
تمام انبیاء اذیّت شدند، مثلاً حضرت یحیی، سرش را بریدند، حضرت زکریّا داخل درختی قایم شد، درخت را با اَره دو نیم کردند؛ اما خدا به او گفت صبر کن! صدایت در نیاید! به پیامبرِ ما أبتر میگفتند؛ اما با او این کارها را نکردند و این صدمهها را به او نزدند، پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) حتّی الإمکان احترام داشته است؛ پس چرا میگوید: «ما اُوذِیَ [نبی مثل ما اوذی]»؟ یعنی هیچ پیامبری از بین صد و بیست و چهارهزار پیامبر، مثل من اذیّت نشده است. پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) به واسطه این میگوید «ما اُوذِیَ [نبی مثل ما اوذی]» که عمر پیش پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) میآمد، صبح که میشد عمر و ابابکر را میدید، عثمان را میدید، طلحه و زبیر را میدید، دشمنان عزیزکردهاش، دشمنان حقیقت خودش را میدید، میدانست که عمر زهرای عزیزش را میزند. ابابکر خلافت را غصب میکند. قنفذ زهرای عزیز (علیهاالسلام) را میزند و دستش را میشکند و چه بر سرش میآید؟ والله، پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) میدید، به دینم! میدید که عمر، زهرا (علیهاالسلام) را فشار میدهد و طناب گردن حیدر (علیهالسلام) میاندازد. این است که پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) میگفت «ما اُوذِیَ»، به این خاطر اذیّت میشد. [۳۳]
تمام کسانیکه دور پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) بودند، میخواستند ضربه به دین، به اسلام بزنند، آخر هم ضربه زدند. این منافقین، یعنی عمر و ابابکر با هم متّحد شدند، متوجّه شدند که زهرای عزیز (علیهاالسلام) یک شخصیّتی است، به خاطر همین تصمیم گرفتند اوّل پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) را از بین ببرند. عمر و ابابکر در خانه پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) جاسوس گذاشتند، یکی حفصه، یکی عایشه. اینها جاسوس بودند، در قرآنمجید آمده است که حفصه و عایشه، پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) را کشتند؛ چونکه میخواستند به مقصدشان برسند. دفعه اوّل به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) زهر دادند، نخورد. گفتند: چرا نمیخوری؟ گفت: زهر در این غذاست. دفعه دیگر امر شد که بخور! پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) خورد.
چرا حضرت زهرا (علیهاالسلام) از پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) حمایت نکرد؟ میتوانست دفاع کند و بگوید شما دو نفر پدرم را کشتید. چرا حمایت نکرد؟ به عقیده ولایتی من، حضرت زهرا (علیهاالسلام) مثل امام صادق (علیهالسلام) است. در آنموقعی که امام صادق (علیهالسلام) داشت قدری پیش میرفت، فقه و اصول میگفت و شاگرد داشت، به او گفتند شما حجّت خدایی؟ فرمود: من هم منتظرم. زهرای عزیز (علیهاالسلام) منتظر است که جانش را فدای امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) کند، دارد جانش را پرورش میدهد که فدای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) کند، همینجور که خودش و فرزندش محسن را فدا کرد. [۳۴]
حمایت خدا از پیامبر و نزول سوره کوثر[۳۵]
خدا در تمام خلقت، مانند پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) خلق نکرده، قرآن به او نازل شده است، «إن هُوَ إلّا وَحیٌ یُوحی»[۳۶]، علم اوّلین و آخرین را دارد، چیزی به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) داده که به هیچ بشری نداده است، پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) در همه خلقت بهغیر از امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) ممتاز است. دارای چیزی است که هیچکس آنرا ندارد، دختری مانند زهرای عزیز (علیهاالسلام) به او داده، کوثر به او داده است. پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: زهرا (علیهاالسلام) اُمّ أبیهاست، مادر پدرش است؛ یعنی اگر زهرا (علیهاالسلام) نبود، خلقت نبود. همینطور دامادی مانند امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام)، امام حسن (علیهالسلام) و امام حسین (علیهالسلام) را به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) داده، درست است که از صُلب امیرالمؤمنین (علیهالسلام) هستند؛ ولی بچّههای پیامبرند. تمام خلقت در اختیارش است، وقتی خدای تبارک و تعالی خلقت را خلق کرد، فرمود: باید نبیّ مرا اطاعت کنید! اگر نکنید، مانند شیطان گمشو هستید.
حالا به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) با اینهمه عظمت، «أبتر» یعنی بیعقبه میگویند. وقتی این جمله را به او گفتند، خصوصیاتی از بشر در پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) هست، گاهی اوقات غمگین میشود. غمگینی او برای این است که پسری به نام ابراهیم داشت، آقا امام حسین (علیهالسلام) روی یک زانویش و ابراهیم روی زانوی دیگرش بود. پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) قدری کیف میکرد و لبخند میزد، دست روی سر آقا امام حسین (علیهالسلام) و ابراهیم میکشید. فوراً جبرئیل نازل شد و گفت: حقّ سلامت میرساند، یا رسول الله! کِیْف میکنی؟ یکی از اینها را باید قربانیِ یکی دیگر کنی! ببینید دنیا کِیْف ندارد، کِیْف برای بعد از دنیاست. من نمیگویم بچّهتان، زنتان، دخترتان را نخواهید، آنها را بخواهید؛ اما کِیْف حقیقی در آخرت است. پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) حساب کرد که اگر امام حسین (علیهالسلام) را قربانیِ ابراهیم کنم، حضرت زهرا (علیهاالسلام) ناراحت میشود، امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، امام حسن (علیهالسلام) و حضرت زینب (علیهاالسلام) ناراحت میشوند، خودش هم ناراحت میشود، گفت: یا أخا جبرئیل! من ابراهیم را فدای حسین (علیهالسلام) میکنم، طولی نکشید که آقا ابراهیم از دنیا رفت.
وقتی به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) أبتر گفتند، جبرئیل نازلشد و گفت: یا محمّد! حقّ سلامت میرساند، تو عَقَبه داری، من به تو علی (علیهالسلام) و زهرا (علیهاالسلام) دادم، کوثر دادم، همه خلقت در اختیار توست، تمام خوبها، تمام ولایتیها بچّه تو هستند. آنها بیعقبهاند. آیا عاص [که به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) گفت تو أبتر هستی] عَقَبه دارد؟ آیا ابوسفیان عَقَبه دارد؟ والله، اینها اگر عَقَبه نداشتند، به نفعشان بود. آخر این ابوسفیانی که پسرش یزید و معاویه است، این عَقَبه است؟ الآن میفهمد کاش بیعَقَبه بود! فکر نکردند و این حرف را به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) زدند! رفقا! اگر فاسق و فاجری حرفی به شما زد، ناراحت نشوید! بدانید این شخص همان صفت را دارد، از نسل آنها نیست؛ ولی پیرو آنهاست که شما را ناراحت میکند. پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) هم فرمود: «اگر به عمل قومی راضی باشی، جزء آن قوم هستی.» اینشخص جزء قوم ابوسفیان و عاص است، مثل آنها ضدّ دین است که این حرفها را میزند؛ تا شقاوتش تکمیل شود.
خدا قرآن را برای افشای ولایت و شیعه نازل کرده، وقتی عاص بن وائل به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) جسارت کرد و گفت: یا محمّد! تو أبتر هستی. فوراً آیه نازلشد: «إنّا أعطیناک الکَوثر. فَصَلِّ لِرَبِّک وَ انحَر. إنّ شانئک هُو الأبتَر.»[۳۷]: یا محمّد! خودشان أبتر هستند، تو اینطور نیستی! من به تو فاطمه (علیهاالسلام) دادم، کوثر و سلسبیل به تو دادم. آیا میفهمید کوثر چیست؟ به آب تعبیر کردهاند؛ یعنی من آب را مهریه زهرا (علیهاالسلام) کردم، خودِ زهرا (علیهاالسلام) که هیچ! اگر مهریهاش نباشد تمام عالم خشک میشود. تا میگویی کوثر، شما به خیالتان نهری در بهشت است که به آن کوثر میگویند و آن را به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) داده است، این نیست. کوثر به معنی هستی خداست؛ یعنی آنچه را که خدا خلقت کرده است، هستیِ آن زهراست. [۳۸]
امام حسن
پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: اگر کسی برای حسینِ من گریه کند، گناهانش به قدر ریگهای بیابان، برگهای درختان باشد، خدا او را میآمرزد؛ اما هر کسی برای حسنم گریه کند، کور وارد محشر نمیشود. چه کسانی کور وارد محشر میشوند؟ کسانیکه تماشایی بودهاند. عزیزان من! تماشایی نباشید! نگاه به زن مردم، بچّه مردم، مال حرام و غصبی نکنید! آنجایی که خدا امر کرده است، شما آن امر را زیر پا گذاشتهاید؛ به خاطر همین کور وارد محشر میشوید. [۸]
ولایت خیلی سنگین است، این مردم از اوّلش، ولایت را نمیخواستند، خلق را میخواستند، مردم خلقپرست هستند، نه ولایتپرست. امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را در خانه گذاشتند و هفت میلیون نفر طرف عمر و ابابکر رفتند، بعد هم دنبال عثمان و سپس دنبال معاویه رفتند؛ چون مردم رُو به دنیا میروند. مگر حالا نمیروند؟! همانطور که اهل کوفه با امیرالمؤمنین (علیهالسلام) خوب نبودند، با امام حسن (علیهالسلام) هم خوب نبودند. امام حسن (علیهالسلام) هر کسی را فرمانده لشکر قرار میداد، معاویه او را میخرید. همین لشکر امام حسن به معاویه نوشتند: میخواهی دستهایش را ببندیم و به تو تحویل بدهیم. وقتی در جبهه جنگ، امام حسن (علیهالسلام) فرماندهی معلوم میکرد، همه طرف معاویه میرفتند. [۳۹]
آقا امام حسن (علیهالسلام) خیلی زحمت کشید، صلح کرد تا شیعهها بمانند. پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) هم فرمود: صلح حسنم با جنگ حسینم مطابق است؛ یعنی یکی است. امام حسن (علیهالسلام) خودش را فدای امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) کرد. [۴۰]
معاویه به قیصر روم نوشت: دشمن خیلی مهمّی دارم، قدری زهر به من بده.! قیصر روم زهر را برایش داد؛ اما نامه نوشت که معاویه! از خطرش غافل نشو! آنرا به مسلمان نده که جگرش را پاره میکند، والله، اگر یک ذرّهاش را در دریا بریزی، همه ماهیان و حیوانات دریایی میمیرند. [۴۱]
جُعده در خانه امام حسن (علیهالسلام)، ولیّ خداست؛ اما در کاخ یزید است و حواسش پیش اوست؛ این است که میگویم مکان شرط نیست. ببین این زن چقدر بیعاطفه است! خدا معاویه را لعنت کند! به او گفت: میخواهم تو را عروس خودم کنم و مَلَکه شوی؛ اما این زهر را به حسن بن علی بده! وقتی زهر را به امام داد، گفت: من آن را به تو دادم؛ اما به کسی نگو! عزیزان من! بیایید «سِرُّ الله» شوید! سِرّ پوشان باشید! امام به او قول داد و به کسی هم نگفت؛ اما به او گفت: الهی خیر نبینی و به مقصدت نرسی! حالا از کجا فهمیدند ؟ بعد از چند وقت این زن رفت شام؛ آنوقت فهمیدند که این زن، امام حسن (علیهالسلام) را کشته. تو پیرو امام حسنت باش! عزیز من! قربانت بروم، عفو کن! شما اگر کاری را عفو کردی کاری کردی؛ آنوقت شما جزء آنهایی که روح از بدنت برود بیرون فی جنّت هستی؛ نه فی جهنّم. چرا بیخودی حرف از مردم درمیآوری؟! بیخودی یک چیزی روی آن میگذاری؟! تو پیرو امام حسنت باش!
وقتی جُعده پیش معاویه رفت. معاویه به او گفت: قدری از حسن برایم بگو! او هم گفت: اوّل: اینکه حسن اینقدر نورانی بود که ما احتیاج به چراغ نداشتیم. دوّم: همیشه با ذکر خدا صحبت میکرد، دائم شب بیتوته میکرد، کناری میرفت و با خدا صحبت میکرد. تمام صفات آقا امام حسن (علیهالسلام) را گفت. معاویه به او گفت: برو گمشو! پسرم یکی از این صفات را ندارد، تو حسن را با این صفات کُشتی، با پسرم یزید چه کار میکنی؟! چقدر این آقا امام حسن را اذیّت کردند، اصلاً حالیاشان نیست که این پسر پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) است، حالیاشان نیست که این نور خداست، چرا؟ آن عناد نمیگذارد ما تسلیم بشویم، قربانتان بروم، فدایتان بشوم، گفتم عناد نداشته باشید! [۴۲]
حالا معاویه نامهای به عایشه نوشت و گفت: عایشه! حسن مریض است، ممکن است که از دنیا برود، مبادا بگذاری او را کنار همسرت دفن کنند. عایشه قول داد که نمیگذارم این کار را بکنند. [۴۳]
آقا امام حسن (علیهالسلام) در آن لحظات آخر گریه میکرد. پرسیدند: آقاجان! چرا گریه میکنی؟ فرمود: یکی برای راهی که نرفتهام و میخواهم بروم، یکی هم برای رفقایم که از آنها جدا میشوم. [۴] حالا امام حسین (علیهالسلام) پیش امام حسن (علیهالسلام) آمده و میگوید: برادرجان! چه کسی به تو زهر داد؟ میگوید: برادر! با او چه کار میکنی؟ میگوید: برادرجان! او را میکُشم. امام حسن (علیهالسلام) گفت: والله، به تو نخواهم گفت؛ اما برادر! یک وصیّت دارم، مبادا پای جنازهام به قدر شاخ حجامت، خونی ریخته شود. امام حسن (علیهالسلام) میدانست که عایشه «لعنة الله علیها» چه کار میکند!
حالا آقا امام حسین (علیهالسلام) جنازه آقا امام حسن (علیهالسلام) را شُست، وقتی امام حسن (علیهالسلام) را رُو به قبر رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) حرکت دادند، عایشه یک بُغض درونی با امام حسن (علیهالسلام) داشت. در جنگ جَمَل، وقتی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) دید لشکر با این اُمّالفساد، اینقدر همراهی میکند، گفت: حسنجان! ناقه [شتر] را پی کن! حضرت ناقه را پی کرد و عایشه به زمین افتاد. او را گرفتند و با چهار نفر به مدینه فرستادند. وقتی به مدینه رسیدند، عایشه اعتراض کرد و گفت: ببینید که علی چقدر بیرحم است! ناموس پیامبر را با عدّهای مرد فرستاده است! آنوقت آنها نقابشان را کنار زدند و گفتند ما زن هستیم و لباس مردانه پوشیدهایم تا کسی به تو آسیب نرساند؛ عایشه اینجا هم رسوا شد.
وقتی امام حسن (علیهالسلام) را به طرف قبر پیامبر حرکت دادند، عایشه گفت: من کسی را که دوستش ندارم، نمیگذارم در حرم شوهرم دفن شود. عباس گفت: عایشه! تو یک وقت سوار شتر میشوی و جنگ جَمَل راه میاندازی، حالا هم سوار اسب شدهای، ممکن است که عمرت طولانی شود و سوار فیل هم بشوی! عایشه گفت: شما ایستادهاید و میبینید که دارند به حرم رسول الله جسارت میکنند؟ گفت: چه کار کنیم؟ عایشه گفت: جنازه را تیرباران کنید! اینها جنازه را تیرباران کردند، حالا جنازه را برگرداندند.
قمر بنیهاشم دست به شمشیر شده، همه بنیهاشم آن رگ هاشمیشان به جوش آمده، امام حسین (علیهالسلام) گفت: عزیزان من! وصیّت برادرم را به هم نزنید! حالا امام حسین (علیهالسلام) میخواهد در ظاهر برادرش را دفن کند، میگویند چند تیر اصابت کرده بود. امام حسین (علیهالسلام) میفرماید: غارتزده کسی نیست که مالش را ببرند، غارتزده کسی است که برادرش را با دست خودش خاک کند. [۸]
الآن وظیفه ما چیست؟ ما چیزی که نداریم، فقط یک جان داریم، باید جانمان را فدای ولایت کنیم، آنقدر ولایت عظیم است که زهرای عزیز (علیهاالسلام) جانش را فدای ولایت کرد، خود رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) ولایت است، هم ولیّ و هم نبیّ است؛ اما جانش را فدای ولایت کرد. مگر حفصه و عایشه به رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) زهر ندادند؟! پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) را کُشتند! امام حسین (علیهالسلام) در کربلا رُو به اهل کوفه کرد و فرمود: مگر حلالی را حرام یا حرامی را حلال کردم، برای چه مرا میکُشید؟ گفتند: «بُغضاً لِأبیک»؛ به خاطر بغضی که با پدرت علی داریم، تو را میکُشیم؛ پس امام حسین (علیهالسلام) هم فدای ولایت شد. ما هم باید تشخیص بدهیم که جانمان را فدای ولایت کنیم. [۴۴]
یاد امامحسین
رفقای عزیز! امام حسین (علیهالسلام) میفرماید: قبر من در دل دوستان من است؛ یعنی باید یاد امام حسین (علیهالسلام) باشیم. چه وقت یاد امام حسین (علیهالسلام) هستیم؟ وقتی امرش را اطاعت کنیم، امرش سخاوت است؛ یعنی همانطور که ائمه (علیهمالسلام) نمیخوردند و به مردم میدادند؛ شما هم بخورید و هم بخورانید. [۴۵]
کجا امام حسین (علیهالسلام) را فراموش میکنید؟ موقعیکه گناه کنید. [۴۶] وقتی قبر امام حسین (علیهالسلام) در دلتان باشد، خدا و ولایت در قلبتان باشد، آنجا [محلّ] نزول ملائکه است؛ نه نزول شیطان. حالا شما بخل، حسد، کینه و بدچشمی را در دلتان میبرید، چرا اینقدر به فکر دنیا هستید؟! قدری در این فکرها بیایید! والله، اگر قدری فکر کنیم، شرمنده میشویم که چه چیزهایی را بغل ولایت؛ یعنی بغل امام حسین (علیهالسلام) میگذاریم؟! [۴۷] شما همیشه باید غم امام حسین (علیهالسلام) را داشته باشید و در حضور باشید؛ نه در سقوط. کجا در حضورید؟ وقتی در حضور خلق نباشید. [۴۸]
یاد خیلی مهمّ است. آقا موسی بن جعفر (علیهماالسلام) یک عمله داشت، در خانه امام کار میکرد؛ شب آنجا خوابید. قدری که از شب گذشت، دید موسی بن جعفر (علیهماالسلام) کناری رفت و تا صبح با خدا مناجات کرد و گریه کرد. مناجات امام یک خلقت است، خود امام یک خلقت است. حالا این عمله نزد موسی بن جعفر (علیهماالسلام) آمد و گفت: آقاجان! من هر وقت بلند شدم، دیدم شما با خدا مناجات میکنید و گریه میکنید، خیلی من هم دلم میخواست مناجات کنم؛ اما خسته بودم. رفقا! عملگی خیلی آدم را خسته میکند، خدا قسمتتان نکند! خدا شما را همیشه فرمانده قرار بدهد! بیایید فرمانده شوید! فرمان ببرید تا فرمانده شوید.
امام موسی بن جعفر (علیهماالسلام) به او گفت: تو ثوابی کردی که از عبادت من بالاتر است. گفت: آقا! من چه کردم؟ امام فرمود: بلند شدی آب خوردی و یاد لب تشنه جدّم، حسین (علیهالسلام) کردی و لعنت بر موکّلان آب فرات فرستادی. امام میخواهد اعلام کند که عبادت موجب محشوریّت با امام حسین (علیهالسلام) و اصحابش نمیشود، یاد موجب محشوریّت میشود. اینقدر این یاد مهمّ است که میگوید اگر برای امام حسین (علیهالسلام) گریهات نمیآید، تباکی کن! [یعنی خودت را به حال گریه بزن!] حالا میگوید اگر یاد امام حسین (علیهالسلام) باشی و یک لکّه اشک بریزی، اینقدر این اشک قیمت دارد که اگر آن را در جهنّم بریزند، جهنّم طوفان میشود؛ یعنی تعادل خودش را از دست میدهد؛ چونکه یاد آقا امام حسین (علیهالسلام) بودی. [۴۹]
من از زمانیکه یادم میآید یک دور تسبیح صلوات برای سلامتی امام زمان (عجلاللهفرجه) میفرستم، از زمانیکه یادم میآید؛ یعنی از بچّهگی هم یک دور تسبیح صلوات برای یاوران او میفرستم. هر روز خدا این کار را میکنم.، اگر کاری هم داشتم، وقتی مشتریها ردّ میشدند، این کار را میکردم. [۵۰]
گریه بر امامحسین
عاشورا بوده. انبیای سابق هم عاشورا را احترام میکردند، عاشورا که از زمان امام حسین (علیهالسلام) نیست. مگر آدم نبود که یک لکّه اشک برای امام حسین (علیهالسلام) ریخت و آمرزیده شد؟! همینطور روایت داریم که قوم موسی برای امام حسین (علیهالسلام) مجلس داشتند و گریه میکردند. [۵۱] هر کدام از آنها که دچار مشکلی میشدند، به امام حسین (علیهالسلام) متوسّل میشدند و مشکلشان حلّ میشد. [۵۲]
روایت داریم: وقتی منصور دوانیقی به امام صادق (علیهالسلام) زهر داد، تمام استخوانهای امام بر اثر زهر، آب شده بود، فقط استخوان سرش مانده بود. شخصی نزد امام آمد و گریه کرد. امام فرمود: برو به فکر آخرتت باش! برای جدّم حسین (علیهالسلام) گریه کن! ببین ائمه (علیهمالسلام) تا نَفَس آخر میگویند «حسین!» تا نَفَس آخر میگویند «علی!» اگر امام صادق (علیهالسلام) به این شخص میفرماید: برای جدّم حسین (علیهالسلام) گریه کن! به فکر نجات اوست؛ چون فقط گریه بر امام حسین (علیهالسلام) سبب آمرزش گناهان میشود؛ حتّی اگر گناه ثقلین را داشته باشد؛ اما شرطش این است که بدعتگذار یا طرفدارش نباشد، خدا او را نمیآمرزد، چون بدعتگذار با منیّتی که دارد در مقابل ولایت دکّان باز کرده است. [۵۳]
اینکه میگوید فقط برای امام حسین (علیهالسلام) داریم که عرش، بهشت، فردوس، جهنّم، زمین و آسمان گریه کردهاند، عقیده ولایتیام این است: همانطور که تمام خلقت باید ولایتِ امیرالمؤمنین داشته باشند، تمامشان باید به امام حسین (علیهالسلام) پناه بیاورند؛ تا خدا آنها را بپذیرد؛ درست است که تمام ائمه (علیهمالسلام) کشتیاند؛ اما سفینه نجات، امام حسین (علیهالسلام) است. [۵۴]
گریه آسمان، زمین، بهشت و جهنّم برای امام حسین (علیهالسلام) گریه هماهنگیاست؛ اما گریههای ما آمرزیدنی است. یک لکّه اشک بریزیم تا باعث آمرزش ما شود؛ البتّه گریه باید از روی ولایت باشد؛ وگرنه ابن سعد هم گریه کرد، او گریهاش از روی خباثت بود. ما باید بیچارگی خودمان را ببینیم و بگوییم: حسینجان! ما بیچارهایم! عاشورا نبودیم که جانمان را فدایت کنیم، زینبجان! نبودیم که از تو حمایت کنیم؛ حالا کاری که نمیتوانیم بکنیم، بیچاره بیچارهایم! گریه میکنیم تا فرزند عزیزت امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید و احقاق حقّ از دشمنان مادرت زهرای عزیز (علیهاالسلام) کند؛ این گریه، اتّصال به ولایت است.
کسیکه یک لکّه اشک برای امام حسین (علیهالسلام) با معرفت بریزد، جهنّم تعادلش را از دست میدهد؛ دلیلش این است که هیچ چیزی قدرتش مطابق قدرت گریه بر امام حسین (علیهالسلام) نیست. جهنّم عذاب است، گریه امام حسین (علیهالسلام) رحمت است؛ گریهای که چرا توهین به امام حسین (علیهالسلام) و حضرت زینب (علیهاالسلام) شد؟! آنوقت این لکّهاشک درونش محبّت امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام)، حضرت زهرا (علیهاالسلام) و امام حسین (علیهالسلام) است، «رحمةِ واسعه» است که در جهنّم میچکد و تمام عذاب نابود میشود. [۵۵]
من بعضیوقتها روی چهارپایه مینشینم، یک سلام به امام حسین (علیهالسلام) میدهم و همینطور میگویم «حسین! حسین!» اشک جاری میشود؛ ما نمیتوانیم عظمت امام حسین (علیهالسلام) را هضم کنیم. اینکه «یا حسین» میگویی، اشکت درمیآید؛ دیگر نیازی به روضه نداری. روایت داریم: اگر گوشهای بروی و اشکی برای امام حسین (علیهالسلام) بریزی، فوراً زهرای مرضیه (علیهاالسلام) و امام زمان (عجلاللهفرجه) آنجا حاضر میشوند و گریه میکنند؛ من میگویم بیایید روضهخوانِ امام زمان (عجلاللهفرجه) بشوید! [۵۶]
عظمت گریه بر امام حسین[۵۷]
روایت صحیح داریم: قوم حضرت موسی برای امام حسین (علیهالسلام) گریه میکردند. عاشورا بوده، امام حسین (علیهالسلام) هم میفرماید: هر روز عاشوراست. اینچه گریهای است که اگر پلک چشمت تَر بشود، خدا تمام گناهانت را میآمرزد؛ حتّی اگر به اندازه گناه جنّ و انس باشد؟ اینجا دارد عظمت حسین (علیهالسلام) را معلوم میکند. مگر تو هفتاد سالت نیست؟! هفتاد سال که گناه ثقلین نمیکنی! (آیا این حرفها در دلتان جلوه کرده؟ از این حرفها قدردانی کنید! والله، حرف من نیست.) از کجا میگویی دارد عظمت امام حسین (علیهالسلام) را معلوم میکند؟ مگر نمیفرماید هر کسی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را به «الیوم أکملت لکم دینکم»[۱۴] قبول نداشته باشد، عبادت ثقلین کند، او را میسوزانم؟! آخر چه کسی عبادت ثقلین میکند؟! خدا دارد عظمت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را معلوم میکند؛ یعنی امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) اینقدر عظمت دارد که یک محبّتش را به تمام عبادت ثقلین صلح میکند.
اینجا هم خدا دارد عظمت امام حسین (علیهالسلام) را معلوم میکند که میگوید هر کسی برای امام حسین (علیهالسلام) گریه کند، گناه جنّ و انس را هم کرده باشد، او را میآمرزم. این به تو خیلی ربطی ندارد؛ اما ربطش چیه؟ ربطش این است که امام حسین (علیهالسلام) را بشناسی، ربطش این است که بدانی امام حسین (علیهالسلام) یعنی چه؟ ربطش این است که بدانی چقدر عظمت دارد که خدای تبارک و تعالی گناه ثقلین را کرده باشی و پلک چشمت به واسطه امام حسین (علیهالسلام) تَر بشود، تو را میآمرزد؛ اما اگر کسی حسین شناس باشد، گناه نمیکند.
قدر این حرف را بدانید! والله، اگر یک سال در این حرف کار بکنید، کار نکردید! اینقدر به نظر من این حرف اهمّیّت دارد که باید حسین شناس باشی و معرفت داشته باشی و گریه کنی. حالا من به شما میگویم تا این حرف را قبول کنید! عزیزان من! مگر ابن سعد گناه ثقلین کرد؟ نه! به خون امام حسین (علیهالسلام) شرکت کرد. اینقدر گریه کرد که از ریش نحس نجسش اشک میچکید، چرا اهل جهنّم است؟ چرا خدا او را نیامرزید؟ چون گریهاش از روی کفر بلند میشد؛ پس گریه باید از روی محبّت باشد؛ تا ارزش داشته باشد. توجّه بفرمایید!
درباره امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) داریم: وقتیکه شهید شد، منادی ندا داد: «ارکان خدا شکست»؛ اما حالا که امام حسین (علیهالسلام) شهید شده، درخت، ریگ، عرش، آسمان، بهشت، جنّات، جهنّم گریه میکند. حالا عزیز من! این گریهای که تو میکنی، باید اینجوری باشد. اگر تو برای امام حسین (علیهالسلام) گریه کنی که گناهانت را بیامرزد، این گریه نتیجه ندارد، ارزش ندارد. چرا ارزش ندارد؟ این مثل این است که من الآن پنجاه هزار تومان قرض دارم، میگویم شما بیا پنجاه هزار تومان به من بده تا قرضم را بدهم. این ارزش ندارد، من تو را نمیخواهم که! پس برای چه تو را میخواهم؟ برای اینکه قرضم را بدهی و مشکلم را حلّ کنی؛ پس اگر برای امام حسین (علیهالسلام) گریه کنی تا خدا گناهانت را بیامرزد، مثل همان است؛ [یعنی با خدا معامله کردی].
حالا ما باید چهجور باشیم؟ ما باید برای امام حسین (علیهالسلام) گریه کنیم که چرا توهین به او شده؟! اگر تو اینجوری باشی، گناهانت هم آمرزیده میشود؛ یعنی معرفت درباره آقا امام حسین (علیهالسلام) داشته باشی.
قبلاً گفتم: ما سه نوع گریه داریم: گریه کفر به ولایت که برای بیچارگی اینها گریه کنیم. گریه عُقده که برای مشکلات خودمان گریه کنیم؛ اما یک گریهای است که امام زمان (عجلاللهفرجه) میکند؛ میفرماید: «صبح و شام گریه میکنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه میکنم؛ بهخاطر توهینی که به عمّهام شد.» تو باید معصوم باشی و گریه کنی، مصداق برای شما بیاورم: مگر بهشت و فردوس، آسمان، ریگ، جهنّم میخواهند آمرزیده شوند که گریه میکنند؟ نه! تو هم باید اینجور برای امام حسین (علیهالسلام) گریه کنی؛ این است معرفت به امام حسین (علیهالسلام)! مگر آنها نسبت به خودشان معصوم نیستند؟! تو هم باید نسبت به امام حسین (علیهالسلام) معصوم باشی؛ نه اینکه گناه کنی و با گریه خدا گناهانت را بیامرزد! حیف از آن مرغهایی که میخوری!
حالا چرا تمام اشیای خلقت برای امام حسین (علیهالسلام) گریه میکنند؟ آیا میدانید چرا؟ وقتی امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) شهید شد، منادی ندا داد: «ارکان خدا شکست»؛ اما نگفت تمام خلقت برای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) گریه میکند؛ فقط برای امام حسین (علیهالسلام) گفته؛ چونکه امام حسین (علیهالسلام) جسارتش افشا شد؛ یعنی اسب به بدن امام حسین (علیهالسلام) تازاندند، سرش را چهل منزل بردند. جنایتشان را افشا کردند، این مصیبت یک مصیبتی بود که اینها افشا کردند، خدای تبارک و تعالی هم افشا میکند. جسارت به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) یک ثانیه بود، شمشیر به فرق مبارکش زدند. جسارت به امام حسن (علیهالسلام) این بود که به او زهر دادند؛ اما جسارت به امام حسین (علیهالسلام) را افشا کردند، حالا خدا هم عظمت امام حسین (علیهالسلام) را افشا میکند و میگوید: «اگر پلک چشمت تَر بشود، خدا از تمام گناهانت میگذرد، حتّی اگر گناه جنّ و انس را کرده باشی؛ اما معصوم باشی، نه اینکه بخواهی گناهانت را بیامرزد.
عزیزان من! اگر شما هم با خدا باشید، خدا افشایتان میکند. چرا میگوید اگر توهین به یک مؤمن کردی، خانه مرا خراب کردی؟ دارد تو را هم افشا میکند. من نمیخواهم خودم را افشا کنم؛ اما یک چیزهایی را یادتان میدهم. من روز عاشورا که میشد، پابرهنه میشدم، سرِ باز میدویدم، یک چرخ هم داشتم، تا آنجا که میتوانستم در بیابان میرفتم که هیچکس نباشد. فقط برای امام حسین (علیهالسلام) گریه میکردم و سلام به امام حسین (علیهالسلام) میدادم. بعضیوقتها هم میگفتم آنها خاک بر سرشان میریختند، من هم میریختم، تا بعد از ظهر آنجا بودم. [۵۸]
امام حسین (علیهالسلام) سفینه نجات است. تمام خلقت؛ یعنی آسمان، لوح، قلم، بهشت و فردوس؛ تاحتّی جهنّم برای امام حسین (علیهالسلام) گریه میکند. یکی از علماء از من سؤال کرد: جهنّم که در غضب خداست، برای چه گریه میکند؟ گفتم: از روی هماهنگی گریه میکند، میخواهد با تمام خلقت هماهنگ باشد. بعد به این آقا گفتم: یک گریهای داریم که گریه ذوق است، یک گریههایی است که گریه بیاختیاری است، شما الآن یک دفعه چشمت به قبر آقا علی بن موسی الرّضا (علیهماالسلام) یا آقا امام حسین (علیهالسلام) میافتد، گریه میکنی؛ این گریه ذوق است. پدرت یا پسرت میخواهد به مکّه برود، یک مرتبه گریه میکنی، این گریه ذوق است. این گریهها تکذیبنشده؛ اما اگر میگوید برای امام حسین (علیهالسلام) گریه کن! دارد به شما دستور میدهد که امام حسین (علیهالسلام) سفینه نجات است. شما وقتی حساب میکنی، میبینی که تمام اینها نور واحدند؛ یکی هستند، همهشان از نور خدا به وجود آمدهاند؛ اما خدا هر کسی را یک حسابی رویش میکند؛ پس هر گریهای که گریه نیست. گریهای که تأیید باشد، گریهای که از روی ولایت بلند شود، نه از روی نجاست. ابن سعد گریهاش از روی نجاست و خباثت بود؛ این گریه ارزش ندارد. گریهای ارزش دارد که از ولایت سرچشمه بگیرد.
روایت داریم که خود ولایت هم گریه میکند. چرا خود ولایت گریه میکند؟ خدای تبارک و تعالی مقصدش ولایت است، مقصدش علی (علیهالسلام) است، مقصدش حسین (علیهالسلام) است؛ اما خدا یک خواست دارد، حالا به خواست خدا جسارت شده است. خدا ناراحت است، حالا ولایت برای خواست خدا گریه میکند؛ چون به خواست خدا خدشه خورده است. به خواست خدا توهین شده است. میگوید اگر به یک شیعه توهین کنی، هیچ عبادتت را قبول نمیکنم؟ میگوید چرا توهین کردی؟ همانطور که میگوید اگر حبّ امیرالمؤمنین (علیهالسلام) نداشته باشی، عبادت ثقلین کنی، تو را نمیآمرزم؛ پس این حرف صحیح است که خدا یک خواست دارد. حالا چرا اینها اینجورند؟ به عقیده ولایتی من دارند نجوا میکنند. [۵۹]
گریه خیلی جاها منع شده. فقط برای امام حسین (علیهالسلام) باید گریه کرد، ایراد میکنند که چطور پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) در فوت پسرش ابراهیم گریه کرد؟ پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) گریهاش شکرانه بود. آقا امام حسین (علیهالسلام) روی زانویش بود، ابراهیم هم روی زانوی دیگرش بود، دست بر سر این دو میکشید و کِیْف میکرد. جبرئیل نازل شد: یا محمّد! کِیْف میکنی؟ یکی از اینها را باید قربانی یکی دیگر کنی. پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) حساب کرد که چه کار کنم؟ اگر حسین (علیهالسلام) را قربانی کنم، زهرا (علیهاالسلام) ناراحت میشود، علی (علیهالسلام) ناراحت میشود، خودش ناراحت میشود، زینب (علیهاالسلام) هم ناراحت میشود. گفت: ابراهیم را فدا میکنم. حالا که ابراهیم را فدا کرده، گفت قبرش را محکم کن! بعد فرمود: «خدا رحمت کند کسی را که محکم کار کند.» اگر پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) گریه میکرد، گریهاش شکرانه بود؛ میگفت: خدایا! شکر، تا من رفتم یک ذرّه کِیْف کنم، جلوی مرا گرفتی. خدایا! شکر که من ابراهیم را فدای حسین (علیهالسلام) کردم. پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) گریه شوق میکند؛ نه برای ابراهیم، جان ابراهیم در دستش است؛ اینکه گریه ندارد!
آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) درباره مادرش خیلی دخالت نمیکند، در صحرای کربلا هم خیلی دخالت نمیکند؛ اما میگوید گریه میکنم، اشک چشمم تمام شود، خون گریه میکنم؛ بهخاطر توهینی که به عمّهام زینب (علیهاالسلام) شد. دلیل این که امام زمان (عجلاللهفرجه) میگوید اشک چشمم تمام شود خون گریه میکنم، این است زینب (علیهاالسلام) دفاع از ولایت کرد. ببین آنجا میگوید: السّلام علیک یا مطيع لله و لِرسوله عبد الصّالح، پدر و مادرم به قربانتان! مگر اصحاب امام حسین (علیهالسلام) چه کار کردند؟ حمایت از ولایت کردند؛ حالا میگوید: پدر و مادرم به قربانت، اینجا چه میگوید؟ اینجا میگوید: اگر اشک چشمم تمام شود خون گریه میکنم. شما دفاع از چه کسی میکنید بدبختهای بیچاره؟! شما دفاع از چه کسی کردید، دفاع از چه کسی میکنید؟! این حرفها را باید توی خودتان پیاده کنید، رفقای عزیز! بیایید گریهای که امام زمان (عجلاللهفرجه) میکند را بکنید! گریههایی نکنید که از جیبتان میرود. [۶۰]
- ↑ عید غدیر 79؛ غدیر و فتنه آخرالزمان و حرکت امامحسین از مدینه به مکه 84 و عاشورای 77
- ↑ (سوره الكهف، آیه ۹)
- ↑ ولایت و عدالت 79 و مشهد 94 و شهادت حضرت زهرا 85 و توفیق و بکاء و نجوا 79
- ↑ ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ قدردانی از جلسه 85
- ↑ اربعین 87
- ↑ نفس مطمئنّه و أمّاره 85
- ↑ سخنرانی شهادت امامحسن و امامرضا 85 (دقیقه 8)
- ↑ ۸٫۰ ۸٫۱ ۸٫۲ شهادت امامحسن و امامرضا 85
- ↑ امامحسین؛ شناخت ولایت 76
- ↑ تار عنکبوت 85 (دقیقه 8 و 6) و ولایت عمل صالح است 78 (دقیقه 7)
- ↑ ۱۱٫۰ ۱۱٫۱ مشهد 92 - نجمه
- ↑ (سوره الفاتحة، آیه )
- ↑ تار عنکبوت 85
- ↑ ۱۴٫۰ ۱۴٫۱ (سوره المائدة، آیه ۳)
- ↑ ولایت عمل صالح است 78
- ↑ افشای شیعه 84
- ↑ تار عنکبوت 85 (دقیقه57) و مشهد 92 - نجمه (دقیقه3)
- ↑ تار عنکبوت 85 و مشهد 86 - ندا
- ↑ مشهد 91؛ عنایت امامرضا؛ ماوراء
- ↑ نوار حجّ یا آیینه ولایت ۷۹ (دقیقه ۵۳) و نوار شیعه هماهنگ با امام زمان ۸۱ (دقیقه ۱۸) و نوار درخواست از امام رضا ۸۱ (دقیقه ۱۵)
- ↑ حجّ یا آیینه ولایت 79
- ↑ شیعه هماهنگ با امام زمان 81
- ↑ درخواست از امام رضا 81
- ↑ مشهد، توحید 81
- ↑ اربعین ۸۶ (دقیقه ۸) و ناراحتی از حرف خلق ۷۴ (دقیقه ۵۹)
- ↑ تکلیف و بلوغ ۸۰
- ↑ اربعین ۸۶
- ↑ برخورد ۸۳
- ↑ ناراحتی از حرف خلق ۷۴ و کتاب امام رضا
- ↑ تاریخات ۸۵
- ↑ سخنرانی شناخت امام، مشهد 88 (دقیقه 13) و امام زمان؛ ذکر الله 79 (دقیقه 21) و ام ابیها 78 (دقیقه 51)
- ↑ شناخت امام مشهد 88 و کتاب جامع ولایت
- ↑ امام زمان؛ ذکر الله 79 و مستقل و محدوده 91 و این الرجبیون 76
- ↑ شهادت حضرتزهرا 85 و ام ابیها 78
- ↑ ناراحتی از حرف خلق (کوثر) (دقیقه 4 و 14)
- ↑ (سوره النجم، آیه ۴)
- ↑ (سوره الكوثر، آیه ۱)
- ↑ ناراحتی از حرف خلق (کوثر) 74 و گریه 84 و روح خلقت ولایت است 78
- ↑ حرکت امامحسین از مدینه به مکه 84 و شب تاسوعای 76
- ↑ بوی ولایت 76 و حرکت امامحسین از مدینه به مکه 84 و ولایت در خلقت کفو ندارد 80 و شب تاسوعای 76
- ↑ شهادت امامحسن و امامرضا 85 و ولایت امر خداست 77
- ↑ اربعین 80 و شهادت امامحسن و امامرضا 85 و ولایت امر خداست 77 و ظاهر شدن امام حسن؛ رمضان ۹۴
- ↑ ولایت امر خداست 77
- ↑ یقین 75
- ↑ مشهد 90؛ عنایت امامرضا به زوار 90
- ↑ اربعین 91
- ↑ خلق و امر 75
- ↑ اربعین 89
- ↑ یاد 81
- ↑ نیمه شعبان 81؛ احکام جشن و روضه؛ شرط یاوری امام زمان 81
- ↑ منیت پرچم شیطان است
- ↑ اتصال به امامحسین 85
- ↑ اجازه گفتن 85 و ارتباط خلقت با امامحسین
- ↑ حر
- ↑ درباره حضرتزینب
- ↑ امامحسین؛ شناخت ولایت
- ↑ عظمت گریه با معرفت 81 (دقیقه 11 و 17 و 21 و 23) و گریه ولایت (دقیقه 30 و 38)
- ↑ عظمت گریه با معرفت 81
- ↑ گریه ولایت 77
- ↑ گریه 84 و تاسوعا ۹۱



















