صفحهٔ اصلی: تفاوت میان نسخه‌ها

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
 
خط ۱۰: خط ۱۰:
</div>
</div>
-->
-->
{{قاب صفحه اول|عنوان= امام‌سجاد|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: امام‌سجاد|بخش=همه}}
{{قاب صفحه اول|عنوان= راهب و سر امام حسین|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: راهب و سر امام حسین|بخش=همه}}
{{قاب صفحه اول|عنوان= راهب و سر امام حسین|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: راهب و سر امام حسین|بخش=همه}}



نسخهٔ کنونی تا ‏۱۰ ژوئیهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۱:۴۰

امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) کفواً احد است، حضرت زهرا (علیهاالسلام) کفواً خلقت است

فرمایشات حاج‌حسین خوش‌لهجه راجع به ولایت

امام‌سجاد

بعد از شهادت امام حسین (علیه‌السلام)، شمر آمد امام سجّاد (علیه‌السلام) را بکشد. خولی به او گفت: او دارد می‌میرد، شمر! دیگر خونش را به گردن نگیر! او هم نکشت.[۱]

بیایید حرف بشنوید! من از خدا القا خواستم تا افشا کنم. الحمد لله داد. کجا این حرف‌ها گیرتان می‌آید؟! چه کسی این حرف‌ها را می‌زند؟! شما که توی کامپیوتر جهانی یا ویدیو یا تلویزیون یا ماهواره نگاه می‌کنی، بیا توی صحنه کربلا نگاه کن! ببین زینب (علیهاالسلام) چه حالی دارد؟! سکینه (علیهاالسلام) چه حالی دارد؟! امام سجّاد (علیه‌السلام) چه حالی دارد؟! آن‌جا نگاه کن!

نگاه کن به صحنه کربلا چه خبر است؟! امام سجّاد تا آخر عمرش گریه کرد. گوسفندی را می‌خواستند بکشند، می‌فرمود: آبش بدهید! چرا پدرم را آب ندادند؟! بچّه یتیم می‌دید، دست روی سرش می‌کشید؛ یاد بچّه‌های کربلا می‌افتاد. سکینه عزیز را بگو! مگر گریه‌اش آرام گرفت؟! به حضرت سجّاد گفتند: داری جان خودت را از دست می‌دهی! (مقدّس‌ها رفتند پیشش) چقدر گریه می‌کنی؟! گفت: یعقوب پسرش گم‌شده بود، وحی رسید: پسرت زنده است، آن‌قدر گریه کرد؛ تا کور شد. من دیدم که سر پدرم را سر نی کردند، شهر به شهر می‌بردند. این سکینه عزیز (علیهاالسلام) هی بهش گفتند، گفت: خواهرم سر پدرم را دید، سکته کرد و مُرد؛ اما من سر پدرم را دیدم سر نی کردند، هر کجا می‌رفتیم جلوی ما بود. آیا گریه نکنم؟ گریه می‌کنم تا بمیرم. سکینه (علیهاالسلام) از دنیا رفت. کجاییم ما؟! عزیزان من! امروز روز عاشوراست، بیایید دست از مقدّسی‌تان بردارید! متدیّن باشید! کسی را الگو نکنید که پیروش باشید. این کار را عمَر کرد. [۲]

بنّایی بود که از مدینه به شام آمده‌ بود. یک‌ وقت دید دارند شهر را چراغانی می‌کنند، حساب کرد امروز چه روزی است؟! سؤال کرد و گفت: چه‌ خبر است؟! گفتند: مگر نمی‌دانی؟! گفت: نه! گفتند: یزید فتح کرده، پسر پیامبر، امام‌ حسین (علیه‌السلام) را کشته‌اند، اهل‌بیتش را هم اسیر کرده‌اند، می‌خواهند اُسرا را همراه با سرهای شهدا وارد شهر کنند؛ این‌که جلوی قافله است، امام‌ سجّاد (علیه‌السلام) است،.

ایشان وقتی این خبر را شنید، با همان دست‌های گچی توی صورتش زد و فوراً از پلّه‌ها پایین آمد، امام‌ سجّاد (علیه‌السلام) را می‌شناخت. دید غُلّ و زنجیر گردنش است. سلام کرد، حضرت فرمود: چه‌ کسی هستی؟! از کربلا تا شام کسی به‌ من سلام نکرده! گفت: آقاجان! من از دوستان جدّتان هستم. آقا! کاری دارید؟ چیزی می‌خواهید؟ حاجتی دارید؟ حضرت فرمود: اگر پولی در اختیارت هست، به این نیزه‌دارها بده تا این نیزه‌ها را قدری عقب‌تر ببرند، این‌قدر عمّه‌ام [و] سکینه به این سرها نگاه نکند. [۳]

بعضی افراد حرف‌هایی می‌زنند که خیلی ناراحت‌ کننده است! می‌گویند امام فرمود: غُلّ و زنجیر به گردنم فرو رفته، یک دستمالی به‌ من بدهید که زیر آن بگذارم! آقایی که به‌ اصطلاح درس خوانده‌ای! درس ولایت نخوانده‌ای! درس کمال ولایت نخوانده‌ای! معلوم می‌شود که امام را نشناخته‌ای! وقتی آن‌ شخص خدمت امام‌ سجّاد (علیه‌السلام) آمد و گفت: الحمد لله که خدا شما را اسیر زنجیر کرد! امام فرمود: زنجیر اسیر من است! یک‌ نگاه کرد، همه دانه‌های زنجیر از هم جدا شد و به زمین افتاد. همه این‌ها ناراحت شدند و وحشت کردند، پیش امام دویدند و التماس کردند که آقاجان! قربانت برویم، ما باید شما را با زنجیر پیش خلیفه مسلمین، یزید بن‌ معاویه ببریم. حضرت یک‌ نگاه کرد، تمام دانه‌های زنجیر مثل این‌که روح پیدا کنند، همه کنار هم آمدند و بر گردن امام قرار گرفتند. [۴]

حضرت‌ سجاد (علیه‌السلام) در ظاهر قدری ضعیف بود. حالا همه از اعیان و اشراف به نماز جماعت رفتند، یزید هم می‌خواست عظمت خودش را نشان اهل‌بیت بدهد که من هم مقامی دارم و بگوید که ای امام‌ سجّاد! اگر تو مرا قبول نداری، مردم مرا قبول دارند که پشت سرم نماز می‌خوانند. حالا حضرت را به نماز جماعت برد، قدری زودتر رفتند. خطیبی بالای منبر بود، داشت مدح و ثنای ابوسفیان و معاویه را می‌کرد. یک‌ دفعه حضرت‌ سجّاد (علیه‌السلام) فرمود: ای خطیب! خاموش باش! تو کسی هستی که خدا و رسول (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را از برای خلق به غضب آوردی! چرا تعریف و تمجید یزید را می‌کنی؟! عزیزان من! این‌ است که می‌گویم دنبال خلق نروید و خلق را تأیید نکنید، هر کسی‌که می‌خواهد باشد! ولایتِ خلق را تأیید کنید. [۵]

امام‌ سجّاد (علیه‌السلام) فرمود: من بروم بالای چوب‌ها؟ امام باید بگوید منبر، چرا گفت چوب‌ها؟! منبری که روی آن حرف امام‌ حسین (علیه‌السلام) نباشد و حرف خلق باشد، چوب است. معاویه پسر یزید گفت: بابا! بگذار بالا برود و ببینیم چه می‌گوید؟! انگار «نستجیرُ بالله» کسری دارد! ببین یزید چقدر حالی‌اش است! گفت: بابا! تو این‌ها را نشناخته‌ای، نگاه به فرسودگی‌اش نکن، علم به این‌ها تزریق شده و در کالبد بدن‌شان است؛ نه این‌که بخوانند، خدای تبارک و تعالی علم را به این‌ها نوشانیده؛ یعنی چشیده‌اند، خورده‌اند و آشامیده‌اند، سر اندر پایشان سخن است، نگاه به مریضی‌اش نکن. اگر بالا برود، آبروی ما را می‌ریزد. معاویه گفت: من از تو خواهش می‌کنم، بگذار بالا برود و صحبت کند. [۶]

حالا که حضرت بالای منبر رفت، خطبه غَرّایی خواند. اوّل حمد و ستایش خدا را کرد و رضایت او را به‌ جا آورد، بعد خودش را معرّفی کرد و فرمود: منم مکّه و مِنا! منم زمزم و صفا! منم حِجر اسماعیل! منم فرزند پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و حجّت‌ خدا! سپس فرمود: ماییم آل‌محمّد (صلی‌الله‌علیه‌وآله)! جدّم رسول‌ الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) کسی است که به دو قبله نماز خوانده! یک‌ دفعه رُو به یزید کرد و گفت: یزید! این محمّد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) جدّ من است یا جدّ تو؟! اگر بگویی جدّ من است که دروغ گفته‌ای، جدّ تو ابوسفیان است، تو پسر معاویه هستی؛ محمّد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) جدّ من است! اگر تو خلیفه مسلمین هستی، باید امر رسول‌ الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را اطاعت کنی! چرا فرزندانش را اسیر کرده‌ای؟! این‌ها دختران پیامبرند. تو زنان خودت را پشت‌ پرده گذاشته‌ای؛ اما حرم رسول‌ الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را در بین مردم آورده‌ای!

امام بنا کرد تندی‌ کردن و یزید فلج شد! یک‌ دفعه گفت: اگر الآن رسول‌ الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در ظاهر بود، جواب او را چه می‌دادی که با فرزندانش این‌کارها را کردی؟! یک‌ دفعه انفجار شد، مردم در کوچه و بازار شام می‌دویدند، گریه می‌کردند و می‌گفتند: بیایید ببینید این‌که یزید می‌گفت این‌ها خارجی هستند، این‌ها فرزندان پیامبرند!

وقتی امام این حرف‌ها را زد، یزید گفت مؤذّن! اذان بگو. می‌خواست شلوغ کند و نگذارد امام حرفش را بزند! تا مؤذّن گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله»، امام‌ سجّاد (علیه‌السلام) فرمود: گوشت و پوست ما به یگانگی خدا شهادت می‌دهد. تا گفت: «أشهد أنّ محمّداً رسول‌ الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله)» یک‌دفعه امام فرمود: محمّد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) جدّ من است. چرا فرزندانش را کُشتی و اسیر کردی؟! امام‌ سجّاد (علیه‌السلام) یزید را رسوا کرد. حالا همان حرفی که امام‌ حسین (علیه‌السلام) گفت باید پرچم یزید و معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان علی (علیه‌السلام) را نصب کنی، دارد آشکار می‌شود، خلاصه یزید بیچاره شد. [۷]

وقتی یزید دید الآن ممکن‌ است که همه بازار و خیابان ببندند و مردم انفجار کنند، همان‌جا بلند شد و گفت: من نگفتم که پدر شما را بکُشند، خدا ابن‌سعد و ابن‌زیاد را لعنت کند! من گفتم که حسین بیاید و با هم صلح کنیم، مملکت را اداره کنیم و اسلام دو دُرقه‌ای نشود [یعنی تفرقه بین ما نیفتد]. آخَر منافق تا بتواند می‌خواهد جلو برود، وقتی نمی‌تواند پرده دیگری را نشان می‌دهد! به‌خاطر همین قرآن می‌گوید ««إنّ المنافقین أشدّ مِن العذاب [فی الدّرک الأسفل من النّار]»»[۸] منافق یعنی دو رُو، ریاکار. دو چیز حکومت یزید را زیر و رو کرد: یکی خطبه حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) و یکی هم منبر حضرت‌ سجّاد (علیه‌السلام). یزید بیچاره شد! وقتی دید بیچارگی‌اش بیشتر رسوا می‌شود؛ اشاره کرد که اهل‌بیت را به کاخش ببرند. [۹]

اگر امام‌ سجّاد (علیه‌السلام) در خطبه‌اش فرمود: «منم منا، منم صفا، منم مروه؛ ماییم مروه، ماییم صفا»؛ چون امام‌ حسین (علیه‌السلام) را محض صفا و مروه شهید کردند. شریح‌ قاضی گفت: کسی‌که هشتم ذی‌الحجّه از مکّه بیرون بیاید، خونش هدر است. امام‌ سجّاد (علیه‌السلام) دارد این را به یزید می‌گوید، این‌که عمومی نیست. این خصوصی است، در مجلس یزید باید بگوید، نه این‌که در همه‌جا بگویی، جلوی دهانت را بگیر! مگر علی (علیه‌السلام) منا و مکّه، یک‌ مشت خاک است، من رفته‌ام. مگر خانه‌ خدا چیست؟ یک‌ خُرده سنگ است. تو مدّاح! توجّه داشته‌ باش! تا مدّاح پولی است، تا نظرش پولی است، ولایت را نمی‌فهمد، مثل عمروعاص ولایت‌فروش است، حرف‌فروش است. مگر وجه خدا مصداق دارد؟ آقای‌ مدّاح‌ها! مگر وجه خدا، مصداق دارد؟ مگر مقصد خدا مصداق دارد؟

مصداق ولایت انبیاء هم نیستند، مگر خود پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله). انبیاء هم مصداق ولایت نیستند، مصداق ندارد؛ چون‌که علی‌جان! تو ذات خدایی، مصداق نداری؛ چون‌که علی‌جان! تو مقصد خدایی، مصداق نداری. [۱۰]


صفات‌الله حضرت‌سجاد[۱۱]

امام صفات خداست؛ اما یاد ما می‌دهد. بعد از واقعه عاشورا، مختار بنا شد که قاتلین امام‌ حسین (علیه‌السلام) را بگیرد و به قتل برساند. یک‌ نفر از لشکر ابن‌زیاد بود که به همسرش گفت: ای زن! من چه‌ کار کنم؟! مُختار بالأخره مرا می‌کُشد؟! زنش گفت: ای مرد! آخَر تو چیزی باقی نگذاشته‌ای! تو که آن‌جا در جنگ صفّین کمکِ معاویه بودی! حالا هم که در قتل امام‌ حسین (علیه‌السلام) شرکت کردی! گفت: من به مدینه، پیش حضرت‌ سجّاد (علیه‌السلام) می‌روم. زنش گفت: واقعاً آن‌جا می‌روی؟! گفت: آره! تو این‌ها را نشناخته‌ای. ببین، عزیز من! این‌ همه که من دارم داد می‌زنم و می‌گویم شناخت به‌ غیر از عمل است، این‌ شخص شناخت دارد، عمل ندارد، توفیق عمل ندارد! از خدا هم شناخت و هم توفیق عمل بخواهید.

حالا این‌ شخص ریش‌هایش را تراشید و گذاشت موهایش بلند شد و یک چَپیه هم سرش کرد و به‌ نام زن از کوفه خارج شد. زن‌ها هم که آزاد بودند؛ چون‌که مُختار دروازه‌ها را بسته‌ بود. خدمت حضرت‌ سجّاد (علیه‌السلام) آمد و گفت: آقا! شما می‌دانی که من در جنگ صفّین، کمکِ معاویه بودم، به قتل پدرتان هم شرکت کردم، پناه به شما آورده‌ام، حضرت فوراً یک‌ نفر را صدا زد و دستور داد که خانه‌ای برایش خرید یا اجاره کرد، خرجی‌اش را هم معلوم کرد و به او داد؛ اما گفت: فلانی! از این‌جا برو! جلوی من نیا! وقتی تو را می‌بینم، یاد پدرم می‌افتم.

بعد از چند وقت مُختار توجّه کرد و سه، چهار نفر از این افراد خیلی داش و قُلدر را به مدینه فرستاد و گفت: اوّل خدمت حضرت‌ سجّاد (علیه‌السلام) بروید و این ملعون را بیاورید! وقتی آن‌ها خدمت حضرت رفتند، امام فرمود: سلام مرا خدمت مُختار برسانید و به او بگویید این پناه به‌ من آورده، آن‌ها برگشتند؛ تا این‌که خودش خود به خود مُرد.

رفقای‌ عزیز! بیایید پناه به امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) بیاورید! گناهان خودتان را این‌قدر بزرگ نکنید! نادانیِ ما این‌ است که گناه را از خدا و امام بالاتر می‌دانیم! چرا این‌طوری هستیم؟! گناه در مقابل قدرت خدا چیزی نیست! مگر خدا نمی‌گوید اگر گناه إنس و جنّ را بکنی، یک لکّه‌ اشک برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) بریزی، تو را می‌آمرزم؟! عزیزان من! به این حرف‌ها توجّه کنید! گناه در مقابل امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) بزرگ است؛ اما امام بزرگ‌تر است، عفو خدا بزرگ‌تر است! [۱۲]

بیایید از دنیا فارغ شوید! قدری از هوا و هوس‌تان کم کنید! یقین کنید که این حرف‌ها درست‌ است، تفکّر داشته‌ باشید و شب که می‌شود قدری کنار بروید و گریه کنید که امام‌ زمان! دست ما را بگیر! آقاجان! ما اشتباه‌کاریم، آقاجان! ما متوجّه نیستیم، دست ما را بگیر! امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) أولی‌ بالتّصرف است. می‌دانید أولی‌ بالتّصرف چیست؟ یعنی تصرف به تمام گلبول‌های خون شما می‌کند. ائمه (علیهم‌السلام) اختیاردار هستند؛ چرا آن‌ها را بی‌قدرت می‌دانید؟! باباجانِ من! آخَر شما که تا ساعت دوازده‌ شب پای تلویزیون هستید، دیگر حال بیتوته با خدا ندارید، دیگر برای شما مغز و چشمی نگذاشته که بیتوته کنید!

یک‌ روایت بگویم که از من قبول کنید: آقا امام‌ زین‌ العابدین، سید السّاجدین (علیه‌السلام) وقتی‌که از کربلا برمی‌گشت، بعضی از مردم با حقارت به حضرت نگاه می‌کردند، آخَر امام صدمه خورده، پدر و برادرانش را کشته‌اند، خودش، عمّه‌اش زینب‌ کبری (علیهاالسلام) و اهل‌بیتش را اسیر کرده‌اند و چهل‌ منزل برده‌اند، زنجیر به گردنش است، ناراحت‌ شده، فرسوده‌ شده. حضرت منبر رفت و فرمود: خدای تبارک و تعالی به‌ طوری به ما قدرت داده که می‌توانیم زنی را مرد و مردی را زن کنیم. یک‌ نفر منافق از توی جمعیّت که عناد داشت، گفت: یک‌باره بگو که من خدا هستم. امام فرمود: ای زن! بلند شو از توی مردها برو بیرون! آن‌ شخص بلند شد و رفت، نگاهی به خودش کرد، دید زن شده‌ است.

روایت داریم که ایشان میل به شوهر پیدا کرد و خدا دو، سه تا بچّه هم به او داد! یعنی خدا دید که این‌ شخص نمی‌تواند قبول کند، باید این‌جوری بشود. مگر می‌شود که با ولایت وَرافتاد [مبارزه کرد]؟! سیلی به تو می‌زند و آبرویت را هم می‌برد! آرام باش! جوان‌ عزیز! به شما می‌گویم این قدرتی که داری، چه‌ کسی به تو داده؟! آن‌ را صرف قدرت کن! مگر امام‌ سجّاد (علیه‌السلام) قدرة‌ الله نیست؟! قدرت همه عالم در قبضه قدرتش است؛ اما مرتّب می‌گوید «أنا عبدُ الذلیل» ای‌خدا! من در مقابل تو عبد ذلیل هستم. یقین دارد که خدا این قدرت را به او داده‌ است. [۱۳]


راهب و سر امام حسین

وقتی اهل‌بیت را به طرف شام حرکت دادند، قضایایی در بین راه اتّفاق افتاد. تنها سری را که جلو می‌بردند سر امام‌ حسین (علیه‌السلام) بود؛ وگرنه سرهای دیگر در صندوق بودند. از بس این سرها بوی عطر می‌داد، آن‌ها را داخل صندوق گذاشتند. یک‌ وقت دیدند که این سرها، دارند این‌ها را رسوا می‌کنند. یک بوی عطری می‌وزد که این فضا را از جا برمی‌دارد. از سر غلام‌ سیاه، از سر امام‌ حسین (علیه‌السلام)، گفتند: چه‌ کار کنیم؟ فوری به یک نجّار گفتند یک جعبه‌ای، یک‌ چیزی درست کرد، سرها را توی جعبه گذاشتند.

حالا در مسیر حرکت به سمت شام در جایی این‌ها را منزل کردند، راهبی آن‌جا زندگی می‌کرد، دید که سری است خیلی منوّر و نورانی، به نی زده‌اند و دارند آن‌ را می‌آورند، همین‌طور نور به آسمان می‌رود. آمد و یک پولی داد و گفت: این سر را به‌ من بدهید! عزیز من! آن چشمی که ولایت در آن باشد، نور می‌بیند؛ اما چشمی که ولایت در آن نباشد، خودش ظلمت است و ظلمت می‌بیند. آن‌ها چه می‌دیدند؟! راهب چه می‌دید؟ حالا پیش لشکر ابن‌زیاد آمد و پول خیلی زیادی به آن‌ها داد و گفت: امشب این سر را به‌ من بدهید! پیشم باشد، یک جایزه‌ای داد، راهب تا صبح با سر امام‌ حسین (علیه‌السلام) نجوا کرد، مرتّب گفت:

تو ای سرِ پاک! مگر یحیایی؟!به گمانم أبی عبدالهی!

وقتی خوب با سر نجوا کرد، صبح سر را آورد. گفت: تا صبح با این سر حرف زدم، ایشان هم با من حرف می‌زد، قضایایش را برایم گفت: ای راهب! این‌جوری شد، این‌جوری شد، این‌جوری شد، تا صبح با من حرف زد. چه‌خبر است دنیا؟! مگر حسین (علیه‌السلام) را می‌شود بکشی؟ به آن‌ها قسم داد که این سر را به نی نزنید! این زنده‌ است، این‌که مُرده‌ نیست؛ اما این‌ها حالی‌شان نیست، مَست‌اند! مست خیال! خیال پول دارند. [۱۴]

رفقا! من هنوز این حرف را به شما نزده‌ام، والله، بالله، با سر امام‌ حسین (علیه‌السلام) نجوا کردم. من یک‌ شب خیلی حسین! حسین! کردم، خواب دیدم: کنار شریعه فرات آمده‌ام، یک‌ نفر وسط شریعه، سری به‌ دست من داد و اشاره کرد: فلانی! این سر امام‌ حسین (علیه‌السلام) است! من سر را می‌بوسیدم، می‌بوییدم، به صورتم می‌زدم، مرتّب می‌گفتم: حسین‌جان! چه‌ کسی رگ‌های گردنت را جدا کرده؟ این مطلب طول کشید. دوباره می‌بوسیدم، به صورتم می‌زدم. یک‌ وقت دیدم حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) با حضرت‌ سکینه (علیهاالسلام) تشریف آوردند. از بس من توی سر خودم می‌زدم، حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) گفت: فلانی! سرِ برادرم حسین (علیه‌السلام) را به‌ من بده! سر را تقدیم زینب (علیهاالسلام) کردم؛ حضرت سر را از من گرفت و به سینه‌اش چسباند. حضرت‌ سکینه (علیهاالسلام) هم ایستاده‌ بود، نگاه می‌کرد و حیران‌زده شده‌ بود.

عزیزان من! شما خیال نکنید که حالا زینب (علیهاالسلام) دارد با سر بریده برادرش نجوا می‌کند، در دروازه‌ کوفه هم نجوا کرد و گفت: حسین‌جان! برادر!

تو که با ما مهربان بودیچرا در خانه خولی تو مهمانی رفتی؟
کی به جراحات سرِ تو پاشیده خاکستر؟مگر این‌جور داروی دوا باشد؟

آخر سر را که در تنور گذاشته‌ بودند، کمی خاکستر روی آن باقی مانده‌ بود. [۱۵]


یا علی


امام‌حسین در قیامت

روایت داریم: در یک‌ حدودی از بهشت، خدا به بهشتیان می‌گوید: نگاه کنید! وقتی این‌ها نگاه می‌کنند، نوری تجلی می‌کند که سی‌صد سال در غِشوه‌اند، دیگر سرِ پا نیستند، بعد از سی‌صد سال که قدری به هوش می‌آیند، می‌پرسند: خدایا! نور خودت بود؟! می‌فرماید: نه! می‌پرسند: پس نور چه‌ کسی بود؟! خدا می‌گوید: مگر شما در دنیا نمی‌گفتید «یا ثار الله و ابن‌ثاره»؟! این نور بدل امام‌ حسین (علیه‌السلام) است. ببین تازه نور خود امام‌ حسین (علیه‌السلام) نیست، نور بدلش است. اگر نور خودش باشد که اصلاً تمام آن‌ها نابود می‌شوند، دیگر بودی ندارند. [۱۶]

عزیزان من! این دنیا که ابدی نیست. خدا می‌گوید: «إنّما الدّنیا فناء و الآخرةُ بقاء» این دنیا فانی می‌شود؛ پس ما باید برای بقاء کار کنیم. وقتی می‌خواهید به مسافرتی بروید چقدر تهیه می‌بینید! آیا نمی‌خواهید در قیامت دیدن خدا، دیدن علی (علیه‌السلام) و زهرا (علیهاالسلام) بروید، چه‌ چیزی تهیه کرده‌اید؟!

دوستی داشتم که از دنیا رفت. خوابش را دیدم؛ به او گفتم چه‌ خبر؟ گفت: امام‌ حسین (علیه‌السلام) در برزخ است، گاهی می‌آید و به ما سر می‌زند. آیا شما نمی‌خواهید برای آن‌جا تهیّه ببینید یا این‌که می‌خواهید آن‌جا هم خجل‌زده باشید؟!

خدای تبارک و تعالی باطن ما را می‌خَرد نه ظاهر را. مگر آن شبان در زمان موسی نبود که به خدا گفت خدایا! بیا الاغت را این‌جا ببند، بیا تا موهایت را شانه کنم؟! موسی از آن‌جا ردّ می‌شد، گفت: ای شبان! این حرف‌ها را به چه‌ کسی می‌گویی؟ گفت: به خدا. موسی گفت: مگر کافر شده‌ای؟! خدا که خر ندارد! خدا که سر ندارد که می‌خواهی موهایش را شانه کنی! شبان گفت:

ای موسی! زبانم دوختیاز پشیمانی تو جانم سوختی

من داشتم با خدا عشق می‌کردم. خدا گفت: موسی! برو رضایتش را حاصل کن؛ وگرنه تو را از درجه پیامبری می‌اندازم. ای موسی! من قال او را نمی‌خواهم، حالش را می‌خواهم. عزیزان من! خدا حال شما را می‌خواهد. [۱۷]

در روز قیامت زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) می‌فرماید: خدایا! می‌خواهم فرزندم حسین را ببینم، خطاب می‌شود: زهراجان! تو طاقت نداری! اما حضرت‌ زهرا (علیه‌السلام) مقصد دارد؛ حالا به او خطاب می‌شود: فاطمه‌جان! در صحرای‌ محشر نگاه کن! وقتی نگاه می‌کند، امام‌ حسین (علیه‌السلام) را می‌بیند که سر ندارد. حضرت‌ زهرا (علیهاالسلام) صیحه‌ای می‌زند و غَش می‌کند!

باز هم زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) مقصد دارد، در ظاهر به هوش نمی‌آید؛ آن‌وقت خدا ندا می‌دهد: ای حبیبه من! زهراجان! چه می‌خواهی؟! می‌فرماید: همه آن‌هایی که به حسینم خدمت کردند، آن‌هایی که دوست حسینم هستند و گنه‌کارند، آن‌هایی که در جلسه پسرم حسین (علیه‌السلام) می‌آمدند، انفاق داشتند و مُغرض نبودند؛ یعنی پیرو عمر و ابابکر نبودند را می‌خواهم شفاعت کنم. [۱۸]

خدا حاج‌ شیخ‌ عباس تهرانی را رحمت کند! می‌گفت مادرم در روضه‌ها کفش‌های مردم را جفت می‌کرد، وقتی از دنیا رفت، خوابش را دیدم؛ به او گفتم: مادرجان! آن‌جا چه‌ کاره هستی؟ گفت: کفش‌دار حضرت‌ زهرا (علیهاالسلام) هستم. زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) به‌من فرمود: تو که کفش‌های دوستان حسینم که برایش گریه می‌کردند را جفت کردی، بیا این‌جا کفش‌دارِ من باش! [۱۹]

رفقای‌ عزیز! این‌جا که می‌آیید، باید جای دیگر را نبینید و جای دیگر نروید؛ وگرنه این‌جا را فروخته‌اید. با هم هماهنگ، هم‌ عقیده و هم‌ مقصد باشید و از حضور هم عشق کنید! حمایت از ولایت کنید تا حضرت‌ زهرا (علیهاالسلام) بگوید: «تویی که حمایت از حسین من کردی، حمایت از علی من کردی؛ من که جانم را دادم تو مالت را دادی، من که جانم را دادم تو وقتت را دادی؛ این‌وقت‌ها که این‌جوری است شکر خدا را بکنید.» [۲۰]

یا علی

ارجاعات


مبنای ترک ترک شدن بدن امام‌حسین

خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: بدن امام‌ حسین (علیه‌السلام) از تشنگی تَرَک‌ تَرَک می‌شود. حالا این حرف هم یک مبنایی دارد، من آن‌ را به شما می‌گویم. [۲۱] خدا گفت: حسین‌جان! آب در اختیارت است، مَلَک باد و مَلَک آب در اختیارت است، تمام کون و مکان در اختیارت است. همه این‌ها در امر توست. حسین‌جان! بالاتر، نَفَس‌هایی که این‌ها می‌کشند، در قبضه قدرت توست، اگر بخواهی نَفَس می‌کِشند، اگر بخواهی نمی‌کِشند؛ [۲۲] پس عالم در اختیار امام‌ حسین (علیه‌السلام) است که ملائکه همه می‌آیند، ملک باد، ملک آب می‌آیند و می‌گویند: حسین! اجازه بده. [۲۳] تکرار می‌کنند، ممکن بود که امام‌ حسین (علیه‌السلام) به آن‌ها امر کند و اجازه بدهد؛ اما توجّهش به امر است، اگر امام‌ حسین (علیه‌السلام) این‌ کار را می‌کرد، خودش را نجات می‌داد، عالمی را نجات نمی‌داد، امام‌ حسین (علیه‌السلام) نیامده که خودش را نجات بدهد. [۲۴]

شب‌ عاشورا امام‌ حسین (علیه‌السلام) آب خورد، پشت‌ خیمه چاهی زد، تمام اصحاب غسل کردند. عقیده ولایتی من این‌ است که آن جگر امام‌ حسین (علیه‌السلام) است که تَرَک‌ تَرَک می‌شود که چرا مردم دارند مرا می‌کُشند؟! چرا مردم بی‌دین شدند؟! چرا مردم این‌جور شدند؟! چرا این‌مردم امام‌شان را نمی‌شناسند که بهشت بروند؟! دارد «هل مِن ناصر» می‌گوید. امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌داند که این‌ها همه اهل‌ جهنّم شدند. چرا؟ اگر می‌خواهی متوجّه بشوی که همین‌ است، هیچ‌ کجا امام‌ حسین (علیه‌السلام) گریه نکرده، وقتی روز عاشورا به لشکر ابن‌زیاد گفت: برای چه مرا می‌کُشید؟ گفتند: «بغضاً لِأبیک»؛ آن‌وقت امام‌ حسین (علیه‌السلام) بنا کرد به گریه‌ کردن. امام‌ حسین (علیه‌السلام) دید همه این‌ها کافر شدند؛ پس این‌که من می‌گویم درست‌است.

برادر عزیزم! ما هم باید این‌جور بشویم! دل‌مان برای مردم بسوزد که چرا دارند این‌جوری می‌شوند؟ بی‌تفاوتی این‌ است؛ نه آن بی‌تفاوتی که ما فکر می‌کنیم. بی‌تفاوت نباش! شب بلند شو و به مردم دعا کن! اگر می‌توانی، دست یک‌ نفر را بگیر!

همین‌جور که امام‌ حسین (علیه‌السلام) گفت جگرم می‌سوزد، والله، بالله، جگر من هم می‌سوزد، می‌بینم کجا دارید می‌روید؟! چه‌ کار دارید می‌کنید؟! دیوانه نشدم که داد می‌زنم! می‌دانم دارید کجا می‌روید؟! آخِر کارتان به کجا می‌خورد. بی‌تفاوتی، بی‌تفاوتیِ ولایت است. [۲۵]

همه مقصد امام‌ حسین (علیه‌السلام)، هدایت بشر است. وقتی یک‌ نفر یک‌ چیزی به تو می‌گوید، دیگر تا آخر عمر کینه‌اش را نداشته‌ باش! عزیز من! اگر تو پیرو امام‌ حسین (علیه‌السلام) هستی، باید حسینی‌مَسلک شوی! خانم‌های عزیز! به شما هم می‌گویم: باید صفات زهرا (علیهاالسلام) را داشته‌ باشید! آقایان! به شما هم می‌گویم: باید صفات حسین (علیه‌السلام) را داشته‌ باشید! همه لشکر ابن‌زیاد دست به شمشیر کرده‌اند و دارند به روی امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌زنند، تمام جوانانش را کشته‌اند؛ حالا می‌گوید: «هل مِن ناصر» یکی از شما بیاید این‌طرف! تمام بدی‌های این‌ها را نمی‌بیند. [۲۶]

امام‌ حسین (علیه‌السلام) پسرش را کشتند! برادرش را کشتند! اهل و عیالش را اسیر کردند! فرزندش را کشتند که شبیه‌ترین به «رسول‌ الله علماً، منطقاً، خَلقاً و خُلقاً» است. ما نداریم که امام‌ حسین (علیه‌السلام) گریه کند. ای شیعه حسین! ای کسی‌که مجلس می‌گیری! ببین من چه می‌گویم؟! حسین گریه نکرده‌ است، حالا وقتی به اهل‌ کوفه می‌گوید: برای چه مرا می‌کشید؟ می‌گویند: «بُغضاً لِأبیک»؛ یعنی به‌ خاطر بُغضی که با پدرت علی داریم، تو را می‌کشیم؛ حالا امام‌ حسین (علیه‌السلام) گریه می‌کند. این‌قدر امام‌ حسین (علیه‌السلام) رئوف است! این‌قدر مهربان است! حالا برای این‌ها که کافر شدند، دارد گریه می‌کند. علی‌اکبر (علیه‌السلام) را فدای خدا کرده‌ است، مگر نگفت دست از علی (علیه‌السلام) بردارید! علی (علیه‌السلام) دارد به سمت خدا می‌رود؟!

امام‌ حسین (علیه‌السلام) بالای سر آقا علی‌اکبر یک‌ صیحه زد، برای آن‌هایی که با کشتن آقا علی‌اکبر جهنّمی شدند گریه می‌کند، نه برای فرزندش. او را در راه خدا داده، این‌که گریه ندارد. امام‌ حسین تا آخر «هل من ناصر» می‌گفت. علی‌اکبر را کشتید؟ علی‌اصغر را کشتید؟ عباس و قاسم را کشتید؟ باشد، بیایید این‌طرف، بیا! ولایت این‌ است که از سر همه جرم‌ها می‌گذرد. امام‌ حسین (علیه‌السلام) نگاه کرد، دید این‌ها چه‌ کسی را کشته‌اند؟ این‌ها بدبخت بودند. امام‌ صادق (علیه‌السلام) گریه می‌کند و می‌گوید که سه‌ چارک جو گرفتند و جدّ مرا کشتند! پس امام برای جهنّمی‌ شدن این‌ها گریه می‌کند.

ای شیعه! تو باید این‌طوری باشی! اگر یکی با تو تُندی کرد، یک‌ حرفی به تو زدند، باید دلت بسوزد؛ چون‌که این‌شخص توهین به ولایت کرده‌ است، هیچ‌کدام از عبادت‌هایش قبول نیست! اگر ما شیعه هستیم! اگر جزء اصحاب‌ یمین هستیم! باید دلت برای او بسوزد، با او جدل نکنی! [۲۷]


حضرت سکینه

آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) به آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) فرمود: علی‌جان! حالا که می‌خواهی به میدان بروی، به خیمه برو، یک خداحافظی با خواهرت، مادرت و عمّه‌هایت بکن! علی زِره پوشید و اسب‌ سوار به طرف خیمه آمد. روایت داریم: مادرش لیلا هم بود؛ اما بیشتر به عمّه‌اش نظر داشت. گفت: عمّه‌جان! زینب! خداحافظ! تمام اهل‌ خیمه دور علی جمع شدند، همه گریه می‌کردند. می‌دانستند که اگر علی به میدان برود، دیگر برنمی‌گردد، آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) با همه خداحافظی کرد. روایت داریم: سکینه دختر خیلی باهوش و شیرین‌ زبان بود، همیشه در کارهای شایسته پیش‌تاز بود. دورِ علی می‌گشت، می‌گفت: خدایا! دعای مرا مستجاب کن! مرا فدای علی کن! خیلی آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) مهمّ بود؛ یعنی شاخص‌ترین تمام شهدا بود. یک‌ دفعه آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) دید لشکر «هل مِن مبارز» می‌طلبد، صدا زد: دست از علی بردارید! دارد به سوی خدا می‌رود. همه امر امام را اطاعت کردند و دست از او برداشتند، آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) به میدان رفت. [۲۸]

وقتی آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) گفت: برادر! سینه‌ام تنگ شده، من بدون اکبر و قاسم اصلاً نمی‌خواهم روی زمین باشم. آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) فرمود: عباس‌جان! بچّه‌ها تشنه‌اند، برو برایشان آب بیاور! سکینه تا دید حرف آب است، دوید یک مَشک آورد و گفت: عموجان! ما تشنه‌ایم، اگر به قیمت جان، آب می‌دهند، من جان می‌دهم. آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) مَشک را برداشت و به گردنش انداخت، رفت آب بیاورد. چهار هزار تیرانداز، همه از برق شمشیر آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) فرار کردند؛ چون‌که شجاعت آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) را می‌دانستند که هیچ‌کس نمی‌تواند در مقابل او بایستد؛ اما نامردی کردند. وقتی آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) وارد شریعه فرات شد، حرفم سر این‌است: مُشتش را در آب زد، عباس (علیه‌السلام) تشنه است، با خود گفت: عباس! تو می‌خواهی زنده باشی و برادرت تشنه! معلوم می‌شود سوزش تشنگی به‌قدری بوده که این‌ها می‌خواستند جان بدهند. وقتی آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) آب را روی آب ریخت، اسبِ ادب‌ شده آب نخورد، قربان معرفت این اسب! همین‌طور به آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) نگاه می‌کرد؛ این حیوان مثل ذوالجناح بود. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند، گفت: عباس (علیه‌السلام) مُشتش را زیر آب زد و ملچ‌ ملچ کرد؛ آن‌وقت اسب آب خورد. حالا مشک را آب کرده، همه حواسش این‌ است که آن‌ را به خیمه برساند. آن‌جا نخلستان بود، ظالمی پشت درخت قایم شده‌ بود، با شمشیر، دست آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) را قطع کرد؛ ظالمی دیگر، دست دیگرش را قطع کرد. حالا حقیقت دارد یا ندارد، آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) گفت:

تیر به چشمم بزنیدبه مشک آبم نزنید

حالا وقتی تیر به مشکش زدند و آب‌ها روی زمین ریخت. آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) در ظاهر امیدش ناامید شد. خدا حرمله را لعنت کند! تیری به چشم آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) زد. روایت داریم: این تیر را با زانویش در آورد. ظالمی از پشت‌ سر، عمود آهنین بر فرق عباس (علیه‌السلام) زد، توان ظاهری‌اش تمام شد. وقتی می‌خواست از روی اسب بیفتد، زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) او را در بغل گرفت و فرمود: پسرم! عباس‌جان! فدای حسین من شدی! حالا یک‌ دفعه عباس (علیه‌السلام) صدا زد: برادر! برادرت را دریاب. امام‌ حسین (علیه‌السلام) رسید، دید چه برادری؟! دستانش جدا شده، فرقش شکافته‌است. آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) گفت: برادرجان! یک وصیّت دارم، مرا به خیمه نبر! اگر سکینه مرا به این حال ببیند، خجالت می‌کشد و تا آخر عمرش ناراحت است؛ چون‌که او مشک را به‌من داد.

به حضرت‌ عباس قسم! بعضی وقت‌ها اگر یک‌چیزی می‌خواهم، تا بتوانم به رفقا نمی‌گویم بروید آن‌را برایم بخرید! می‌گویم مبادا یک‌ وقت در راه صدمه‌ای، حادثه‌ای به او بخورد؛ یاد آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) می‌افتم؛ تا بتوانم نمی‌گویم. می‌گویم هر وقت می‌خواهید این‌جا بیایید، فلان چیز را برایم بخرید! من می‌فهمم که آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) درست گفته، من که قطره‌ای از ولایت آقا را دارم این‌جوری هستم؛ حرفم این‌ است که بشر نباید همیشه امر کند. [۲۹]

وقتی امام‌ حسین (علیه‌السلام) برای وداع آمد، حضرت‌ سکینه می‌خواست مانع شود و نگذارد پدرش به میدان برود؛ گفت: باباجان! ما را به مدینه جدّمان ببر! امام‌ حسین (علیه‌السلام) فرمود: باباجان! اگر مرغ قَطا را می‌گذاشتند در خانه‌اش بماند که از آشیانه‌اش بیرون نمی‌آمد، من که نمی‌خواستم بیرون بیایم، این‌ها می‌خواهند خونم را بریزند. سکینه‌جان! قربانت بروم، عزیز من! اگر در قلّه کوه‌ها بروم، این‌ها مرا می‌کُشند. سکینه بنا کرد به گریه‌ کردن، از گریه‌اش تمام اهل‌ خیمه گریه کردند. [۳۰]

وقتی امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌خواست به میدان برود، دید اسبش جلو نمی‌رود. امام نگاه کرد، دید سکینه به پای اسب چسبیده، این‌قدر ذوالجناح هوشیار و تربیت‌ شده بود، قدم از قدم برنمی‌داشت. سکینه گفت: باباجان! حالا که می‌خواهی به میدان بروی، من حاجت و خواهشی دارم؛ از اسب پایین بیا! امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌خواست دل دخترش را به‌ دست آورد و دلش نشکند، پایین آمد. سکینه گفت: در راه کوفه وقتی خبر شهادت مسلم به تو رسید، یادت می‌آید دختر مسلم را روی زانویت گذاشتی، دست یتیمی بر سرش کشیدی؟ آن دست را بر سرم بکش! من هم یتیم شدم. امام او را روی زانویش گذاشت، خدا می‌داند این‌ طفل با جگر امام‌ حسین (علیه‌السلام) چه‌ کرد؟! [۳۱]

وقتی اهل‌بیت را وارد مجلس یزید کردند، یزید کینه‌ای با حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) داشت. حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) قدری خودش را مخفی کرد، یزید گفت: این کیست که خودش را مخفی می‌کند؟ گفت: زینب خواهر حسین است. یزید گفت: زینب! الحمد لله که خدا شما را رسوا کرد، من داغ پدرانم را از شما گرفتم. حضرت فوراً جواب داد و فرمود: یزید! رسوا فاسق و فاجر است، ما هر چه دیدیم، خوبی از خدا دیدیم. «یابن‌الطُّلَقاء!» تو کسی هستی که آزاد کرده جدّ من هستی، شما در شرک و کفر بودید، جدّم شما را آزاد کرد. یادت رفته که مادرت در مکّه چه‌ کاره بود؟! خدا چند چیز به ما داده: ما را در قلب مؤمن قرار داده؛ یعنی تو مؤمن نیستی، بی‌خود می‌گویی که من خلیفه‌ام! یکی هم بیان به ما داده؛ یعنی ما کسانی هستیم که حرف و صادرات ما امر خداست. حالا یزید می‌خواست دل حضرت‌زینب (علیهاالسلام) را آتش بزند، گفت: الحمد لله که خدا برادرت را کُشت! زینب (علیهاالسلام) بلند شد، ببین چقدر شهامت دارد! زینب یعنی شهامت یک عالم، زینب یعنی منطق یک عالم، زینب یعنی صدر یک عالم، زینب یعنی شجاع‌ترین تمام عالم. ببین با امپراطور چه‌جور حرف می‌زند؟! گفت: یزید! جان هر کسی را خدا می‌گیرد؛ اما لشکر تو برادرم را کُشت! یزید ناراحت شد و گفت: چرا بالای حرفِ من، حرف می‌زنی؟! یک‌ دفعه صدا زد: جلاد! گردن زینب را بزن! سکینه دست گردن حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) انداخت و گفت: یزید! مرا بکُش! تمام مجلس به گریه در آمد؛ حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) حمایت‌کن داشت. [۳۲]

در راه برگشت از شام، قدری که به نزدیکی کربلا رسیدند، تربت امام‌ حسین (علیه‌السلام) بو دارد، سکینه بوی تربت امام‌ حسین (علیه‌السلام) را می‌شنود. این مشام چه مشامی است؟! گفت:

بوی خوشی می‌وزد اَندر مشامعمّه! مگر این سرزمین، کربلاست؟![۳۳]


یا علی


امر به معروف‌کردن سر امام حسین

وقتی خبر به ابن‌زیاد دادند که اگر خطبه زینب تمام شود، تمام مردم تظاهرات و شورش می‌کنند، تمام دارند ضجّه می‌زنند! دستور داد که سرِ حسین را جلوی زینب ببرید! خیلی به برادرش محبّت دارد! وقتی سر را جلوی محمل حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) آوردند، گفت: برادرجان! با من حرف بزن! اگر با من حرف نمی‌زنی، با این‌ طفل صغیر حرف بزن! سکینه دارد دلش آب می‌شود. امام فرمود: «أم حَسِبت أنّ أصحاب‌ الکهف و الرّقیم کانوا مِن آیاتنا عجباً.»[۳۴]

اصحاب‌ کهف، گویا هفت یا هشت‌ نفر بودند، در دوره دقیانوس زندگی می‌کردند. بعضی از خلفاء به دین مردم کاری ندارند؛ اما بعضی کار دارند؛ دقیانوس به همه می‌گفت: بیایید مرا اطاعت کنید! اما این‌ها اطاعت نکردند و از شهر بیرون رفتند به امید این‌که خدا آن‌ها را حفظ می‌کند. در راه سگی دنبال‌شان را گرفت، آن جنبه‌ مغناطیسی این‌ها به سگ اتّصال شد؛ او هم انسان شد. رفقا! بیایید از یک سگ کمتر نباشیم و دنبال خوب‌ها برویم؛ اما شما از چه‌ کسی اطاعت می‌کنید؟! شما همه‌جایی هستید! آیا از محمّد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و آل‌ محمّد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) خوب‌تر سراغ دارید؟! پس چرا دنبال هر کسی می‌روید؟!

حالا این‌ها به غاری پناه بردند تا خنک شوند و استراحت کنند؛ همه به خواب رفتند. بعد از سی‌صد سال بیدار شدند، یک‌ نفر از آن‌ها به بقیّه گفت: ما نصف‌ روز یا یک‌ روز خوابیده‌ایم. نفر دیگری هم به شهر رفت و پولی با خود برد، تا غذایی تهیّه کند. مردم دیدند که این پول مربوط به دوره دقیانوس است؛ همراه او تا دمِ غار آمدند؛ اما نتوانستند داخل غار شوند؛ چون‌که این غار طلسم است. اصحاب‌ کهف فهمیدند که سی‌صد سال خوابیده‌اند. خواب‌شان خواب رحمت بود، می‌خواستند دین‌شان حفظ باشد، سی‌صد سال خوابیدند و دین‌شان را نفروختند، خدا هم آن‌ها را حفظ کرد. عزیزان من! شما دین‌تان را به چه‌ کسی می‌فروشید؟! چرا توجّه ندارید؟! آرام باشید!

اما اصحاب‌ رقیم سه‌ نفر بودند که داخل غاری شدند، کوه تب کرد و سنگ بزرگی درِ دهانه غار افتاد و درِ غار مسدود شد. این‌که امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌فرماید داستان این‌ها عجیب است؛ به‌خاطر این‌ است که یکی از آن‌ها دانشمند بود، به آن دو نفر دیگر گفت: به‌ غیر از خدا، هیچ‌کسی نمی‌تواند ما را نجات بدهد، سنگ هم به امر خداست؛ بیاید هر کاری محض خدا کرده‌ایم را بگوییم. یکی از آن‌ها گفت: زنی بود خیلی زیبا و خوش‌رو که همسایه‌مان بود. شوهرش مُرد و گرانی پیشامد کرد، چند بچّه یتیم داشت. روزی به درِ خانه‌مان آمد و به‌ من گفت: کمکی به‌ من بکن! بچّه‌هایم از گرسنگی دارند از بین می‌روند. به او گفتم: اگر با من دوستی کنی، به تو و بچّه‌هایت کمک می‌کنم. آن‌ زن گفت: نه! من این‌ کار را نمی‌کنم.

چند روز گذشت، وقتی آن‌ زن دید بچّه‌هایش دارند از بین می‌روند، دوباره به درِ خانه‌مان آمد و همان تقاضا را از من کرد. گفتم همان‌ است که قبلاً گفتم؛ گفت: قبول می‌کنم به شرطی که جای خلوتی باشد. من یک‌ جای خلوتی درست کردم، وقتی آن‌ زن آمد، دیدم می‌لرزد! گفتم: چرا می‌لرزی؟! گفت: ای مرد! چرا به قراردادت عمل نکردی؟! چرا خیانت می‌کنی؟! مگر با تو حرف نزدم و نگفتم جایی‌که کسی نباشد؟! مگر خدا ما را نمی‌بیند؟! امام‌ زمان ما را نمی‌بیند؟! جنّ و ملائکه ما را نمی‌بینند؟! «رَقیب و عَتید» دو مَلَکی که روی شانه‌های ما هستند، ما را نمی‌بینند؟! (این زن مثل هشام در زمان امام‌ صادق (علیه‌السلام) بود که وقتی به شاگردانش فرمود فردا مرغی بیاورید و آن‌ را جایی کشته باشید که کسی شما را ندیده‌ باشد، همه این‌ کار را کردند به جز هشام.) این‌ شخص می‌گوید من از حرف این زن تکان خوردم و او را غنی کردم؛ قدری سنگ از دهانه غار عقب‌تر رفت. (رفقای‌ عزیز! این‌ همه که می‌گویم سخاوت کنید! بیایید دست یک بچّه یتیم را بگیرید! به داد یک بچّه یتیم و بیچاره‌ای برسید! تا خدا از ظلمت نجات‌تان بدهد.)

نفر دوم گفت: خدایا! تو امر کردی که پدر و مادر را اطاعت کنید! من یک‌ دفعه برای پدر و مادرم از صحرا شیر آوردم، دیدم خواب هستند؛ ایستادم تا بیدار شدند و شیر را به آن‌ها دادم. (جوانان‌عزیز! نگاه به جوانی و قدرت و بازویتان نکنید! پدرتان از شما قوی‌تر بوده، حالا پیرمرد شده؛ بیایید احترامش کنید و امرش را اطاعت کنید! البتّه امرش مخالف با امر خدا و رسول‌ خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نباشد.)

سومی گفت: من یک کارگر آوردم که برایم کار کند، شب که شد و می‌خواستم مُزدش را بدهم، قهر کرد و رفت. من هم پولش را دادم و یک گوساله خریدم، یواش‌ یواش بزرگ شد، گاو شد و چند مرتبه زایید. چند تا گاو شد، یک‌ روز او را دیدم، همه را به او دادم. (عزیزان من! حقّ کارگر را نخورید! شما که حقّ کارگر را می‌خورید، مشرک هستید!) وقتی این سه‌ نفر کاری که خالصانه برای خدا انجام داده‌ بودند را گفتند، سنگ کنار رفت و آن‌ها نجات یافتند. [۳۵]

حالا هم سرِ امام‌ حسین (علیه‌السلام) و هم قرآن با این آیه دارد به ما هشدار می‌دهد: آیه‌ای مناسب‌تر از این آیه، برای امر به معروف و نهی از منکر نیست؛ در زیارت‌ عاشورا هم داریم: «حسین‌جان! شما از برای امر به معروف و نهی از منکر کشته‌شدید.» امام که مُرده و زنده ندارد، سرش دارد امر به معروف و نهی از منکر می‌کند. دارد مسطوره [الگو] نشان تو می‌دهد تا طلا را پیدا کنی. می‌گوید: اگر حکومت ظالمی بود که می‌خواست دینت را ببرد، فرار کن! خدا حفظت می‌کند و روزی‌ات را می‌دهد. این‌ها دین‌شان را حفظ کردند، امام هم دارد اشاره به دین می‌کند که خودش دین است.

امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌فرماید: این عجیب است که اصحاب‌ کهف برای حفظ دین‌شان به بیابان رفتند و امر ولایت را اطاعت کردند، آیه قرآن هم برای آن‌ها نازل‌شد؛ اما قصّه من عجیب‌تر است! این‌ مردم کوفه که بیست و سه‌ سال دنبال جدّم رسول‌ الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نماز خواندند و اللهُ اکبر گفتند، حجّ رفتند و نماز شب خواندند، جهاد کردند، مرا کشتند و دین‌شان را به یزید بن‌ معاویه دادند. چه‌ کسی باور می‌کرد که سرِ پسر پیامبرشان را به نی بزنند و شهر به شهر برای یزید شراب‌خوار سگ‌باز ببرند؟! چه کسانی؟! مسلمان‌ها! نمازخوان‌ها! اصحاب‌ پیامبر! سرِ امام‌ حسین (علیه‌السلام) دارد افشاء می‌کند که اصحاب‌ جدّم این‌ کار را کردند! یزید، امام و خلیفه اسلام نیست، امام که مُرده نیست، سرش دارد قرآن می‌خواند.

یک‌ دفعه حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) پاسخ داد: برادر! همه کارهایت را می‌دانستم، اُمّ‌السلمه به‌ من گفت؛ اما باور نمی‌کردم که سرت را به نی بزنند! [۳۶]

حالا حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) سرش را به مَحمِل زد، به ناراحتی و شکایت نزد، توی ماوراء دید دارد سکته می‌کند، خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) می‌خواست عمرش تجدید شود؛ یعنی بار را به منزل برساند، سرش را به مَحمِل زد؛ تا خونی بیاید و سکته نکند؛ زینب (علیهاالسلام) که ناراحتی ندارد! ای کسی‌که می‌گویی زینب مضطرّ شد و سرش را به محمل زد! دهانت بگیرد! خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند و او را بیامرزد! گفت: وقتی حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) نگاه به سرِ برادرش کرد، گفت سرِ من هم باید مثل سرِ تو خونی باشد؛ به‌ خاطر همین به مَحمِل زد، می‌خواست شبیه برادرش باشد. چه داری می‌گویی؟! سر در اختیار زینب (علیهاالسلام) است؛ نه زینب (علیهاالسلام) در اختیار سر! وقتی سرش را به محمل زد، راوی می‌گوید دیدم خون تازه از زیر کجاوه سرازیر است. [۳۷]

یا علی


کتابها

تمام کتابها


سخنرانی‌ها

تمام سخنرانی‌ها

  1. شب اربعین ۸۱
  2. عاشورا ۹۱
  3. اربعین 80 و مشهد 81؛ درخواست از امام‌رضا
  4. عصاره عاشورا 82 و اربعین 80
  5. اربعین 91 و اربعین 81 و اربعین 78 و ارزش نماز 76
  6. اربعین 91 و عاشورای 87 و اربعین 78
  7. عصاره عاشورا 82 و اربعین 87 و اربعین 91
  8. (سوره النساء، آیه ۴۵)
  9. اربعین 91 و اربعین 81 و عصاره عاشورا 82
  10. نبوّت باید در اختیار ولایت باشد (شناخت نبوّت با ولایت) ۸۴
  11. سخنرانی درخواست از امام‌رضا (دقیقه 38) عصاره عاشورا (دقیقه 9) ولایت و خباثت (دقیقه 48) عصاره عاشورا (دقیقه 8)
  12. درخواست از امام‌رضا 81
  13. ولایت و خباثت 76 و عصاره عاشورا 82 و لا اله الا الله 73
  14. اربعین 78 و اربعین ۹۰ و کتاب وقایع عاشورا
  15. نجوا با ولایت 77 و کتاب نجوا و وقایع عاشورا
  16. اطاعت امر، موجب اشرفیت انسان است 80
  17. دستور شب‌قدر؛ عبادت بی‌ولایت نجات‌بخش نیست 83
  18. نجوا با ولایت 77 و کتاب جامع ولایت
  19. توفیق و بکاء و نجوا 79
  20. کتاب جامع ولایت
  21. میلاد امام‌حسین 78؛ عظمت امام‌حسین؛ امر به معروف و نهی از منکر
  22. عصاره عاشورا 82 و مشهد 83؛ تمرین توحید 83
  23. مشهد 94
  24. مشهد 83؛ تمرین توحید 83
  25. حج ابراهیمی 78
  26. میلاد امام‌حسین 82
  27. ولایت، عمل صالح است 78 و کتاب رجعت
  28. اصول‌دین و سلامت‌ولایت 78 و حبل‌المتین 81 و ارتباط و درخواست از امام‌رضا 89
  29. عاشورای 77 و عاشورای 84 و عاشورای 88؛ ارتباط و تاسوعای 86
  30. امام‌حسین؛ شناخت ولایت 76 و شب‌قدر 91
  31. اصول‌دین و سلامت‌ولایت 78 و انسان مختار در نظام آفرینش 77
  32. درباره حضرت‌زینب 75 و اربعین 81 و اربعین 83 و اربعین 89 و اربعین 91 و اربعین 94 و عصاره عاشورا 82 و اربعین 79؛ فرق امام با حجت خدا و عاشورای 87 و تفکر، در مسیر ولایت؛ وداع ولایت 76
  33. اربعین 78
  34. (سوره الكهف، آیه ۹)
  35. اربعین 81 و اصحاب‌کهف و رقیم؛ دزدی به‌نام شیطان 73
  36. پرچم امر و پرچم من 78 و شناخت ارکان خدا 76 و اصحاب‌کهف و رقیم؛ دزدی به‌نام شیطان 73 و اربعین 81 و اربعین 78 و رمضان 90 و عاشورای 87
  37. اربعین 90؛ عبادتهای خیالی و اربعین 78 و اربعین 79؛ فرق امام با حجت خدا
حاج   حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه