صفحهٔ اصلی: تفاوت میان نسخهها
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۱۰: | خط ۱۰: | ||
</div> | </div> | ||
--> | --> | ||
{{قاب صفحه اول|عنوان= ماهصفر|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: ماهصفر|بخش=همه}} | |||
{{قاب صفحه اول|عنوان= حرکت نکردن سر امامحسین در منزلی|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: حرکت نکردن سر امامحسین در منزلی|بخش=همه}} | {{قاب صفحه اول|عنوان= حرکت نکردن سر امامحسین در منزلی|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: حرکت نکردن سر امامحسین در منزلی|بخش=همه}} | ||
| خط ۱۷: | خط ۲۰: | ||
{{قاب صفحه اول|عنوان= راهب و سر امام حسین|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: راهب و سر امام حسین|بخش=همه}} | {{قاب صفحه اول|عنوان= راهب و سر امام حسین|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: راهب و سر امام حسین|بخش=همه}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۳:۳۱
ماهصفر
رفقا! این ماه، ماه صفر است، یک قدری صدقه بیشتر بدهید! چونکه پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: هر کسی به من بگوید که ماه صفر تمام شد، جایزه میدهم. من عقیده ولاییام این است: همه ماهها یکی است؛ اما در این ماه صفر قضایایی واقع شده که یک قدری ناجور بوده، حالا این ماه همچین خطرناک است که اینجوری شده؛ اگرنه پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) بیخود نمیگوید.
من یک مثال برای رفقای عزیز، نور چشم خودم، گیر زانویم بزنم، تا این مطلب را که میگویم، شما قبول کنید! اینکه پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: هر کسی به من تمامشدن ماه صفر را بگوید، به او جایزه میدهم. ماه که خوب است؛ اما یک چیزهایی در آن ماه قرار گرفته، یک قدری به ضرر ولایت و اسلام بوده است؛ [در این ماه بود که جلسه بنیساعده درست شد. در این ماه بود که زهرای عزیز (علیهاالسلام) را پهلویش را شکستند، طناب گردن امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) انداختند] حالا میگوید: این ماه، درست نیست؛ [نحس است].
اگر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) میفرماید: دنیا به منزله استخوان خوک در دهن سگ خورهدار است، اگر ما توجّه نکنیم، فکر میکنیم که دنیا لغو است. نه! شما باید توجّه کنید! چه شد که دنیا به منزله استخوان خوک شد؟ در این دنیا حسین (علیهالسلام) را کشتند، زهرا (علیهاالسلام) را کشتند، آقا امام رضا (علیهالسلام) را کشتند، ضربه به دین زدند؛ پس دنیا بیارزش شد. تمام ارزش دنیا مال این است که مردم، اطاعت ولایت میکردند. تمام ارزش دنیا این است که حسینِ ما را شهید نمیکردند، زهرایِ ما را سیلی نمیزدند و اذیّت نمیکردند. [۱]
حالا هیچ چیزی، این خطر را رفع نمیکند، مگر صدقه! بالأخره این ماه صفر مواظب باشید! یک صدقاتی بدهید که خدای تبارک و تعالی خودتان را، ماشینتان را، خانمتان را و آنهایی را که دوست دارید، حفظ کند! تاحتّی سخاوت، ولایت شما را هم حفظ میکند. مگر نبود آن شخصی که ولایت [صفات الله] داشت؛ کافر بود، آمد خلاصه سخاوت کرد و نجات پیدا کرد.
اصلاً من عقیدهام این است: سخاوت ولایتتان را هم حفظ میکند؛ اما شیطان هم دستتان را میگیرد، نمیگذارد سخاوت کنید. خود شیطان به نوح گفت: اگر صدقه میخواهی بدهی، زود بده! وگرنه من منصرفت میکنم. حالا اگر من را قبول ندارید، شیطان را که قبول دارید!
انشاءالله باطن امام زمان، خدا هیچکدامتان را تهیدست نکند.
انشاءالله امیدوارم که همیشه خدا شما را رهبر قرار بدهد؛ یعنی رهبرِ امر!
امیدوارم باطن امام زمان، این حرفها، القای آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) باشد، در تمام قلب و وجود شما وارد شود!
انشاءالله امیدوارم که ما که کاری نکردیم، ماه صفر ما را جزء عزاداران امام حسین (علیهالسلام) قرار بده!
انشاءالله جزء محبّین خودشان قرار بده! [۲]
خدایا! ماه محرّم طی شد، صفر است. خدایا! به حقّ مسافرین صحرای کربلا یعنی زینب کبری، مسافرت قبر را برای ما مبارک بگردان!
خدایا! هر محبّتی به دل ما به غیر محبّت خودت و ائمه (علیهمالسلام) است، بیرون بفرما! محبّت خودت را جایگزین بفرما!
ما را از عزاداران امام حسین (علیهالسلام) قرار بده!.
خدایا! اگر ما را نیامرزیدی، تو را به حقّ حضرت زینب، ما را بیامرز! [۳]
ارجاعات
حرکت نکردن سر امامحسین در منزلی
عزیزان من! بیایید تفکّر داشته باشید! کجا امام حسین (علیهالسلام) را کشتند؟! والله، جسم علیین امام زیر سُم اسب رفت، مگر نور خدا زیر سُم اسب میرود؟! ای مدّاح! ای روضهخوان! چه میگویی؟ مگر امام حسین (علیهالسلام) مُرده است؟! چرا او را مُرده حساب میکنی؟! دهانت پُر از آتش شود! مگر سرش آیه قرآن نخواند؟! مگر نفرمود «أم حَسِبتَ أنّ أصحابالکهف و الرّقیم کانوا مِن آیاتنا عجباً»[۴]؟! چرا معرفت نداری؟! تو که معرفت نداری، چرا حرف امام را میزنی؟! حرف خودت را بزن! مگر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) نیست که بعد از شهادتش وقتی تابوت را حرکت دادند، جلوی آن را گرفت؟! امام حسن (علیهالسلام) فرمود: کیست که جلوی تابوت پدرم را گرفته؟ خودِ علی (علیهالسلام) است! میفرماید: حسنجان! من هستم! غصّه نخورید! هر کجا تابوت پایین آمد، مرا همانجا دفن کنید!
حالا میبینند سردابهای است که نوح پیامبر برای وصیّ پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) درست کرده؛ پس خدا همه را پیشبینی کرده است. نوح، دومین پیامبر از صد و بیست و چهار هزار پیامبر خداست؛ یعنی همانموقع امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) وصیّ بوده؛ ای اهل تسنّن! چه میگویید که علی (علیهالسلام) وصیّ نیست؟! خدا عمر و ابابکر را لعنت کند! تمام جنایات، تقصیر این دو نفر است که ائمه (علیهمالسلام) را خلق حساب کردند. الآن هم اگر کسی اینها را خلق حساب کند، از همانها و نسل آنهاست؛ در هر مقامی میخواهد باشد. ائمه طاهرین (علیهمالسلام) نور خدا هستند.
وقتی اهلبیت را حرکت دادند، از بیراهه بردند. امام حسین (علیهالسلام) خیلی مواظب بچّههایش بود و هوای آنها را داشت. یک وقت دیدند آن نیزهای که سر امام حسین (علیهالسلام) به آن است، حرکت نمیکند و نگاه امام به این طرف است. اهلبیت میفهمیدند که هر مشکلی دارند، باید پیش حجّت خدا، امام سجّاد (علیهالسلام) ببرند. نزد حضرت آمدند و گفتند: آقاجان! این نیزه را نمیشود حرکت داد، انگار به زمین کوبیده شده است. امام سجّاد (علیهالسلام) فرمود: ببینید که همه بچّهها هستند یا نه؟ ممکن است بچّهای به زمین افتاده باشد. وقتی رفتند، دیدند که یکی از این دخترکها افتاده است. پیش آن دختر رفتند و او را سوار کردند. [۵]
امامسجاد
بعد از شهادت امام حسین (علیهالسلام)، شمر آمد امام سجّاد (علیهالسلام) را بکشد. خولی به او گفت: او دارد میمیرد، شمر! دیگر خونش را به گردن نگیر! او هم نکشت.[۶]
بیایید حرف بشنوید! من از خدا القا خواستم تا افشا کنم. الحمد لله داد. کجا این حرفها گیرتان میآید؟! چه کسی این حرفها را میزند؟! شما که توی کامپیوتر جهانی یا ویدیو یا تلویزیون یا ماهواره نگاه میکنی، بیا توی صحنه کربلا نگاه کن! ببین زینب (علیهاالسلام) چه حالی دارد؟! سکینه (علیهاالسلام) چه حالی دارد؟! امام سجّاد (علیهالسلام) چه حالی دارد؟! آنجا نگاه کن!
نگاه کن به صحنه کربلا چه خبر است؟! امام سجّاد تا آخر عمرش گریه کرد. گوسفندی را میخواستند بکشند، میفرمود: آبش بدهید! چرا پدرم را آب ندادند؟! بچّه یتیم میدید، دست روی سرش میکشید؛ یاد بچّههای کربلا میافتاد. سکینه عزیز را بگو! مگر گریهاش آرام گرفت؟! به حضرت سجّاد گفتند: داری جان خودت را از دست میدهی! (مقدّسها رفتند پیشش) چقدر گریه میکنی؟! گفت: یعقوب پسرش گمشده بود، وحی رسید: پسرت زنده است، آنقدر گریه کرد؛ تا کور شد. من دیدم که سر پدرم را سر نی کردند، شهر به شهر میبردند. این سکینه عزیز (علیهاالسلام) هی بهش گفتند، گفت: خواهرم سر پدرم را دید، سکته کرد و مُرد؛ اما من سر پدرم را دیدم سر نی کردند، هر کجا میرفتیم جلوی ما بود. آیا گریه نکنم؟ گریه میکنم تا بمیرم. سکینه (علیهاالسلام) از دنیا رفت. کجاییم ما؟! عزیزان من! امروز روز عاشوراست، بیایید دست از مقدّسیتان بردارید! متدیّن باشید! کسی را الگو نکنید که پیروش باشید. این کار را عمَر کرد. [۷]
بنّایی بود که از مدینه به شام آمده بود. یک وقت دید دارند شهر را چراغانی میکنند، حساب کرد امروز چه روزی است؟! سؤال کرد و گفت: چه خبر است؟! گفتند: مگر نمیدانی؟! گفت: نه! گفتند: یزید فتح کرده، پسر پیامبر، امام حسین (علیهالسلام) را کشتهاند، اهلبیتش را هم اسیر کردهاند، میخواهند اُسرا را همراه با سرهای شهدا وارد شهر کنند؛ اینکه جلوی قافله است، امام سجّاد (علیهالسلام) است،.
ایشان وقتی این خبر را شنید، با همان دستهای گچی توی صورتش زد و فوراً از پلّهها پایین آمد، امام سجّاد (علیهالسلام) را میشناخت. دید غُلّ و زنجیر گردنش است. سلام کرد، حضرت فرمود: چه کسی هستی؟! از کربلا تا شام کسی به من سلام نکرده! گفت: آقاجان! من از دوستان جدّتان هستم. آقا! کاری دارید؟ چیزی میخواهید؟ حاجتی دارید؟ حضرت فرمود: اگر پولی در اختیارت هست، به این نیزهدارها بده تا این نیزهها را قدری عقبتر ببرند، اینقدر عمّهام [و] سکینه به این سرها نگاه نکند. [۸]
بعضی افراد حرفهایی میزنند که خیلی ناراحت کننده است! میگویند امام فرمود: غُلّ و زنجیر به گردنم فرو رفته، یک دستمالی به من بدهید که زیر آن بگذارم! آقایی که به اصطلاح درس خواندهای! درس ولایت نخواندهای! درس کمال ولایت نخواندهای! معلوم میشود که امام را نشناختهای! وقتی آن شخص خدمت امام سجّاد (علیهالسلام) آمد و گفت: الحمد لله که خدا شما را اسیر زنجیر کرد! امام فرمود: زنجیر اسیر من است! یک نگاه کرد، همه دانههای زنجیر از هم جدا شد و به زمین افتاد. همه اینها ناراحت شدند و وحشت کردند، پیش امام دویدند و التماس کردند که آقاجان! قربانت برویم، ما باید شما را با زنجیر پیش خلیفه مسلمین، یزید بن معاویه ببریم. حضرت یک نگاه کرد، تمام دانههای زنجیر مثل اینکه روح پیدا کنند، همه کنار هم آمدند و بر گردن امام قرار گرفتند. [۹]
حضرت سجاد (علیهالسلام) در ظاهر قدری ضعیف بود. حالا همه از اعیان و اشراف به نماز جماعت رفتند، یزید هم میخواست عظمت خودش را نشان اهلبیت بدهد که من هم مقامی دارم و بگوید که ای امام سجّاد! اگر تو مرا قبول نداری، مردم مرا قبول دارند که پشت سرم نماز میخوانند. حالا حضرت را به نماز جماعت برد، قدری زودتر رفتند. خطیبی بالای منبر بود، داشت مدح و ثنای ابوسفیان و معاویه را میکرد. یک دفعه حضرت سجّاد (علیهالسلام) فرمود: ای خطیب! خاموش باش! تو کسی هستی که خدا و رسول (صلیاللهعلیهوآله) را از برای خلق به غضب آوردی! چرا تعریف و تمجید یزید را میکنی؟! عزیزان من! این است که میگویم دنبال خلق نروید و خلق را تأیید نکنید، هر کسیکه میخواهد باشد! ولایتِ خلق را تأیید کنید. [۱۰]
امام سجّاد (علیهالسلام) فرمود: من بروم بالای چوبها؟ امام باید بگوید منبر، چرا گفت چوبها؟! منبری که روی آن حرف امام حسین (علیهالسلام) نباشد و حرف خلق باشد، چوب است. معاویه پسر یزید گفت: بابا! بگذار بالا برود و ببینیم چه میگوید؟! انگار «نستجیرُ بالله» کسری دارد! ببین یزید چقدر حالیاش است! گفت: بابا! تو اینها را نشناختهای، نگاه به فرسودگیاش نکن، علم به اینها تزریق شده و در کالبد بدنشان است؛ نه اینکه بخوانند، خدای تبارک و تعالی علم را به اینها نوشانیده؛ یعنی چشیدهاند، خوردهاند و آشامیدهاند، سر اندر پایشان سخن است، نگاه به مریضیاش نکن. اگر بالا برود، آبروی ما را میریزد. معاویه گفت: من از تو خواهش میکنم، بگذار بالا برود و صحبت کند. [۱۱]
حالا که حضرت بالای منبر رفت، خطبه غَرّایی خواند. اوّل حمد و ستایش خدا را کرد و رضایت او را به جا آورد، بعد خودش را معرّفی کرد و فرمود: منم مکّه و مِنا! منم زمزم و صفا! منم حِجر اسماعیل! منم فرزند پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و حجّت خدا! سپس فرمود: ماییم آلمحمّد (صلیاللهعلیهوآله)! جدّم رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) کسی است که به دو قبله نماز خوانده! یک دفعه رُو به یزید کرد و گفت: یزید! این محمّد (صلیاللهعلیهوآله) جدّ من است یا جدّ تو؟! اگر بگویی جدّ من است که دروغ گفتهای، جدّ تو ابوسفیان است، تو پسر معاویه هستی؛ محمّد (صلیاللهعلیهوآله) جدّ من است! اگر تو خلیفه مسلمین هستی، باید امر رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) را اطاعت کنی! چرا فرزندانش را اسیر کردهای؟! اینها دختران پیامبرند. تو زنان خودت را پشت پرده گذاشتهای؛ اما حرم رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) را در بین مردم آوردهای!
امام بنا کرد تندی کردن و یزید فلج شد! یک دفعه گفت: اگر الآن رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) در ظاهر بود، جواب او را چه میدادی که با فرزندانش اینکارها را کردی؟! یک دفعه انفجار شد، مردم در کوچه و بازار شام میدویدند، گریه میکردند و میگفتند: بیایید ببینید اینکه یزید میگفت اینها خارجی هستند، اینها فرزندان پیامبرند!
وقتی امام این حرفها را زد، یزید گفت مؤذّن! اذان بگو. میخواست شلوغ کند و نگذارد امام حرفش را بزند! تا مؤذّن گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله»، امام سجّاد (علیهالسلام) فرمود: گوشت و پوست ما به یگانگی خدا شهادت میدهد. تا گفت: «أشهد أنّ محمّداً رسول الله (صلیاللهعلیهوآله)» یکدفعه امام فرمود: محمّد (صلیاللهعلیهوآله) جدّ من است. چرا فرزندانش را کُشتی و اسیر کردی؟! امام سجّاد (علیهالسلام) یزید را رسوا کرد. حالا همان حرفی که امام حسین (علیهالسلام) گفت باید پرچم یزید و معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان علی (علیهالسلام) را نصب کنی، دارد آشکار میشود، خلاصه یزید بیچاره شد. [۱۲]
وقتی یزید دید الآن ممکن است که همه بازار و خیابان ببندند و مردم انفجار کنند، همانجا بلند شد و گفت: من نگفتم که پدر شما را بکُشند، خدا ابنسعد و ابنزیاد را لعنت کند! من گفتم که حسین بیاید و با هم صلح کنیم، مملکت را اداره کنیم و اسلام دو دُرقهای نشود [یعنی تفرقه بین ما نیفتد]. آخَر منافق تا بتواند میخواهد جلو برود، وقتی نمیتواند پرده دیگری را نشان میدهد! بهخاطر همین قرآن میگوید ««إنّ المنافقین أشدّ مِن العذاب [فی الدّرک الأسفل من النّار]»»[۱۳] منافق یعنی دو رُو، ریاکار. دو چیز حکومت یزید را زیر و رو کرد: یکی خطبه حضرت زینب (علیهاالسلام) و یکی هم منبر حضرت سجّاد (علیهالسلام). یزید بیچاره شد! وقتی دید بیچارگیاش بیشتر رسوا میشود؛ اشاره کرد که اهلبیت را به کاخش ببرند. [۱۴]
اگر امام سجّاد (علیهالسلام) در خطبهاش فرمود: «منم منا، منم صفا، منم مروه؛ ماییم مروه، ماییم صفا»؛ چون امام حسین (علیهالسلام) را محض صفا و مروه شهید کردند. شریح قاضی گفت: کسیکه هشتم ذیالحجّه از مکّه بیرون بیاید، خونش هدر است. امام سجّاد (علیهالسلام) دارد این را به یزید میگوید، اینکه عمومی نیست. این خصوصی است، در مجلس یزید باید بگوید، نه اینکه در همهجا بگویی، جلوی دهانت را بگیر! مگر علی (علیهالسلام) منا و مکّه، یک مشت خاک است، من رفتهام. مگر خانه خدا چیست؟ یک خُرده سنگ است. تو مدّاح! توجّه داشته باش! تا مدّاح پولی است، تا نظرش پولی است، ولایت را نمیفهمد، مثل عمروعاص ولایتفروش است، حرففروش است. مگر وجه خدا مصداق دارد؟ آقای مدّاحها! مگر وجه خدا، مصداق دارد؟ مگر مقصد خدا مصداق دارد؟
مصداق ولایت انبیاء هم نیستند، مگر خود پیامبر (صلیاللهعلیهوآله). انبیاء هم مصداق ولایت نیستند، مصداق ندارد؛ چونکه علیجان! تو ذات خدایی، مصداق نداری؛ چونکه علیجان! تو مقصد خدایی، مصداق نداری. [۱۵]
صفاتالله حضرتسجاد[۱۶]
امام صفات خداست؛ اما یاد ما میدهد. بعد از واقعه عاشورا، مختار بنا شد که قاتلین امام حسین (علیهالسلام) را بگیرد و به قتل برساند. یک نفر از لشکر ابنزیاد بود که به همسرش گفت: ای زن! من چه کار کنم؟! مُختار بالأخره مرا میکُشد؟! زنش گفت: ای مرد! آخَر تو چیزی باقی نگذاشتهای! تو که آنجا در جنگ صفّین کمکِ معاویه بودی! حالا هم که در قتل امام حسین (علیهالسلام) شرکت کردی! گفت: من به مدینه، پیش حضرت سجّاد (علیهالسلام) میروم. زنش گفت: واقعاً آنجا میروی؟! گفت: آره! تو اینها را نشناختهای. ببین، عزیز من! این همه که من دارم داد میزنم و میگویم شناخت به غیر از عمل است، این شخص شناخت دارد، عمل ندارد، توفیق عمل ندارد! از خدا هم شناخت و هم توفیق عمل بخواهید.
حالا این شخص ریشهایش را تراشید و گذاشت موهایش بلند شد و یک چَپیه هم سرش کرد و به نام زن از کوفه خارج شد. زنها هم که آزاد بودند؛ چونکه مُختار دروازهها را بسته بود. خدمت حضرت سجّاد (علیهالسلام) آمد و گفت: آقا! شما میدانی که من در جنگ صفّین، کمکِ معاویه بودم، به قتل پدرتان هم شرکت کردم، پناه به شما آوردهام، حضرت فوراً یک نفر را صدا زد و دستور داد که خانهای برایش خرید یا اجاره کرد، خرجیاش را هم معلوم کرد و به او داد؛ اما گفت: فلانی! از اینجا برو! جلوی من نیا! وقتی تو را میبینم، یاد پدرم میافتم.
بعد از چند وقت مُختار توجّه کرد و سه، چهار نفر از این افراد خیلی داش و قُلدر را به مدینه فرستاد و گفت: اوّل خدمت حضرت سجّاد (علیهالسلام) بروید و این ملعون را بیاورید! وقتی آنها خدمت حضرت رفتند، امام فرمود: سلام مرا خدمت مُختار برسانید و به او بگویید این پناه به من آورده، آنها برگشتند؛ تا اینکه خودش خود به خود مُرد.
رفقای عزیز! بیایید پناه به امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاورید! گناهان خودتان را اینقدر بزرگ نکنید! نادانیِ ما این است که گناه را از خدا و امام بالاتر میدانیم! چرا اینطوری هستیم؟! گناه در مقابل قدرت خدا چیزی نیست! مگر خدا نمیگوید اگر گناه إنس و جنّ را بکنی، یک لکّه اشک برای امام حسین (علیهالسلام) بریزی، تو را میآمرزم؟! عزیزان من! به این حرفها توجّه کنید! گناه در مقابل امام زمان (عجلاللهفرجه) بزرگ است؛ اما امام بزرگتر است، عفو خدا بزرگتر است! [۱۷]
بیایید از دنیا فارغ شوید! قدری از هوا و هوستان کم کنید! یقین کنید که این حرفها درست است، تفکّر داشته باشید و شب که میشود قدری کنار بروید و گریه کنید که امام زمان! دست ما را بگیر! آقاجان! ما اشتباهکاریم، آقاجان! ما متوجّه نیستیم، دست ما را بگیر! امام زمان (عجلاللهفرجه) أولی بالتّصرف است. میدانید أولی بالتّصرف چیست؟ یعنی تصرف به تمام گلبولهای خون شما میکند. ائمه (علیهمالسلام) اختیاردار هستند؛ چرا آنها را بیقدرت میدانید؟! باباجانِ من! آخَر شما که تا ساعت دوازده شب پای تلویزیون هستید، دیگر حال بیتوته با خدا ندارید، دیگر برای شما مغز و چشمی نگذاشته که بیتوته کنید!
یک روایت بگویم که از من قبول کنید: آقا امام زین العابدین، سید السّاجدین (علیهالسلام) وقتیکه از کربلا برمیگشت، بعضی از مردم با حقارت به حضرت نگاه میکردند، آخَر امام صدمه خورده، پدر و برادرانش را کشتهاند، خودش، عمّهاش زینب کبری (علیهاالسلام) و اهلبیتش را اسیر کردهاند و چهل منزل بردهاند، زنجیر به گردنش است، ناراحت شده، فرسوده شده. حضرت منبر رفت و فرمود: خدای تبارک و تعالی به طوری به ما قدرت داده که میتوانیم زنی را مرد و مردی را زن کنیم. یک نفر منافق از توی جمعیّت که عناد داشت، گفت: یکباره بگو که من خدا هستم. امام فرمود: ای زن! بلند شو از توی مردها برو بیرون! آن شخص بلند شد و رفت، نگاهی به خودش کرد، دید زن شده است.
روایت داریم که ایشان میل به شوهر پیدا کرد و خدا دو، سه تا بچّه هم به او داد! یعنی خدا دید که این شخص نمیتواند قبول کند، باید اینجوری بشود. مگر میشود که با ولایت وَرافتاد [مبارزه کرد]؟! سیلی به تو میزند و آبرویت را هم میبرد! آرام باش! جوان عزیز! به شما میگویم این قدرتی که داری، چه کسی به تو داده؟! آن را صرف قدرت کن! مگر امام سجّاد (علیهالسلام) قدرة الله نیست؟! قدرت همه عالم در قبضه قدرتش است؛ اما مرتّب میگوید «أنا عبدُ الذلیل» ایخدا! من در مقابل تو عبد ذلیل هستم. یقین دارد که خدا این قدرت را به او داده است. [۱۸]
راهب و سر امام حسین
وقتی اهلبیت را به طرف شام حرکت دادند، قضایایی در بین راه اتّفاق افتاد. تنها سری را که جلو میبردند سر امام حسین (علیهالسلام) بود؛ وگرنه سرهای دیگر در صندوق بودند. از بس این سرها بوی عطر میداد، آنها را داخل صندوق گذاشتند. یک وقت دیدند که این سرها، دارند اینها را رسوا میکنند. یک بوی عطری میوزد که این فضا را از جا برمیدارد. از سر غلام سیاه، از سر امام حسین (علیهالسلام)، گفتند: چه کار کنیم؟ فوری به یک نجّار گفتند یک جعبهای، یک چیزی درست کرد، سرها را توی جعبه گذاشتند.
حالا در مسیر حرکت به سمت شام در جایی اینها را منزل کردند، راهبی آنجا زندگی میکرد، دید که سری است خیلی منوّر و نورانی، به نی زدهاند و دارند آن را میآورند، همینطور نور به آسمان میرود. آمد و یک پولی داد و گفت: این سر را به من بدهید! عزیز من! آن چشمی که ولایت در آن باشد، نور میبیند؛ اما چشمی که ولایت در آن نباشد، خودش ظلمت است و ظلمت میبیند. آنها چه میدیدند؟! راهب چه میدید؟ حالا پیش لشکر ابنزیاد آمد و پول خیلی زیادی به آنها داد و گفت: امشب این سر را به من بدهید! پیشم باشد، یک جایزهای داد، راهب تا صبح با سر امام حسین (علیهالسلام) نجوا کرد، مرتّب گفت:
| تو ای سرِ پاک! مگر یحیایی؟! | به گمانم أبی عبدالهی! |
وقتی خوب با سر نجوا کرد، صبح سر را آورد. گفت: تا صبح با این سر حرف زدم، ایشان هم با من حرف میزد، قضایایش را برایم گفت: ای راهب! اینجوری شد، اینجوری شد، اینجوری شد، تا صبح با من حرف زد. چهخبر است دنیا؟! مگر حسین (علیهالسلام) را میشود بکشی؟ به آنها قسم داد که این سر را به نی نزنید! این زنده است، اینکه مُرده نیست؛ اما اینها حالیشان نیست، مَستاند! مست خیال! خیال پول دارند. [۱۹]
رفقا! من هنوز این حرف را به شما نزدهام، والله، بالله، با سر امام حسین (علیهالسلام) نجوا کردم. من یک شب خیلی حسین! حسین! کردم، خواب دیدم: کنار شریعه فرات آمدهام، یک نفر وسط شریعه، سری به دست من داد و اشاره کرد: فلانی! این سر امام حسین (علیهالسلام) است! من سر را میبوسیدم، میبوییدم، به صورتم میزدم، مرتّب میگفتم: حسینجان! چه کسی رگهای گردنت را جدا کرده؟ این مطلب طول کشید. دوباره میبوسیدم، به صورتم میزدم. یک وقت دیدم حضرت زینب (علیهاالسلام) با حضرت سکینه (علیهاالسلام) تشریف آوردند. از بس من توی سر خودم میزدم، حضرت زینب (علیهاالسلام) گفت: فلانی! سرِ برادرم حسین (علیهالسلام) را به من بده! سر را تقدیم زینب (علیهاالسلام) کردم؛ حضرت سر را از من گرفت و به سینهاش چسباند. حضرت سکینه (علیهاالسلام) هم ایستاده بود، نگاه میکرد و حیرانزده شده بود.
عزیزان من! شما خیال نکنید که حالا زینب (علیهاالسلام) دارد با سر بریده برادرش نجوا میکند، در دروازه کوفه هم نجوا کرد و گفت: حسینجان! برادر!
| تو که با ما مهربان بودی | چرا در خانه خولی تو مهمانی رفتی؟ | |
| کی به جراحات سرِ تو پاشیده خاکستر؟ | مگر اینجور داروی دوا باشد؟ |
آخر سر را که در تنور گذاشته بودند، کمی خاکستر روی آن باقی مانده بود. [۲۰]
- ↑ مشهد 86؛ شناخت امام
- ↑ شب اربعین 81
- ↑ اربعین 84، نجات در ولایت است نه در عبادت
- ↑ (سوره الكهف، آیه ۹)
- ↑ اربعین 86؛ تذکر درباره عبادت و اربعین 85 و ارتباط خلقت با امامحسین 85 و عاشورای 85
- ↑ شب اربعین ۸۱
- ↑ عاشورا ۹۱
- ↑ اربعین 80 و مشهد 81؛ درخواست از امامرضا
- ↑ عصاره عاشورا 82 و اربعین 80
- ↑ اربعین 91 و اربعین 81 و اربعین 78 و ارزش نماز 76
- ↑ اربعین 91 و عاشورای 87 و اربعین 78
- ↑ عصاره عاشورا 82 و اربعین 87 و اربعین 91
- ↑ (سوره النساء، آیه ۴۵)
- ↑ اربعین 91 و اربعین 81 و عصاره عاشورا 82
- ↑ نبوّت باید در اختیار ولایت باشد (شناخت نبوّت با ولایت) ۸۴
- ↑ سخنرانی درخواست از امامرضا (دقیقه 38) عصاره عاشورا (دقیقه 9) ولایت و خباثت (دقیقه 48) عصاره عاشورا (دقیقه 8)
- ↑ درخواست از امامرضا 81
- ↑ ولایت و خباثت 76 و عصاره عاشورا 82 و لا اله الا الله 73
- ↑ اربعین 78 و اربعین ۹۰ و کتاب وقایع عاشورا
- ↑ نجوا با ولایت 77 و کتاب نجوا و وقایع عاشورا



















