صفحهٔ اصلی: تفاوت میان نسخهها
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| (یک نسخهٔ میانیِ ایجادشده توسط همین کاربر نشان داده نشد) | |||
| خط ۱۰: | خط ۱۰: | ||
</div> | </div> | ||
--> | --> | ||
{{قاب صفحه اول|عنوان= | {{قاب صفحه اول|عنوان=روز عاشورا|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: روز عاشورا|بخش=همه}} | ||
{{قاب صفحه اول|عنوان= | {{قاب صفحه اول|عنوان= شهادت امام حسین|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: شهادت امام حسین|بخش=همه}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۵ ژوئن ۲۰۲۶، ساعت ۰۰:۴۲
روز عاشورا
حالا صبح شد، اوّلین کسیکه تیر زد، عمر سعد بود؛ گفت: یا خیل الله! ای لشکر خدا! بلند شوید! تیری به خیمههای امام حسین (علیهالسلام) رها کرد و گفت: شما شاهد باشید اوّلین کسیکه تیر به خیمه حسین زد، من بودم. تیراندازی شروع شد، اهل کوفه از آقا ابوالفضل (علیهالسلام) خیلی میترسیدند؛ چونکه خیلی شجاع بود. آقا ابوالفضل (علیهالسلام) هم از خیمه بیرون آمد، خواست حمله کند؛ اما بنا شد اینها یکییکی به میدان بیایند. [۱]
خلاصه همینطور یکییکی به میدان رفتند و شهید شدند، حالا نوبت امام حسین (علیهالسلام) شد. اوّل امام به خیمه حضرت سجاد (علیهالسلام) رفت و با او نجوا کرد. روایت داریم: حضرت سجّاد (علیهالسلام) میفرماید: از زِرهِ پدرم خون به بیرون جستن میکرد. امام با فرزندش وداع کرد، امام سجّاد (علیهالسلام) فرمود: عزیز من! پدرجان! مگر خودت را معرّفی نکردی؟! مگر نگفتی که من چه کسی هستم؟ فرمود: چرا پسرم! عزیزم! به آنها گفتم که مادرم فاطمه زهراست، پدرم امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) و جدّم پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) است، آخَر برای چه مرا میکشید؟! مگر حرامی را حلال یا حلالی را حرام کردم؟! همه گفتند: «بُغضاً لِأبیک»، همه اینها که میگویی درستاست؛ اما به خاطر بغضی که با پدرت علی داریم، تو را میکشیم. امام سجّاد (علیهالسلام) بنا کرد هایهای گریه کردن. [۲]
حالا امام حسین (علیهالسلام) آمد تا با اهل خیمه وداع کند، فرمود: خواهر! زینب! خداحافظ؛ یعنی خدا حافظت باشد. امام با فضّه هم خداحافظی کرد؛ یعنی به او گفت دست از زینب (علیهاالسلام) برندار! سکینه (علیهاالسلام) دختر امام حسین (علیهالسلام) خیلی شیرین زبان بود، دو دفعه امام حسین (علیهالسلام) را تکان داد: یک دفعه وقتیکه امام آمد وداع کند، میخواست مانع شود و کاری کند که پدرش به میدان نرود. حضرت سکینه (علیهاالسلام) گفت: باباجان! ما را به مدینه جدّمان برگردان! امام فرمود: پدرجان! اگر مرغ قَطا را میگذاشتند در خانهاش باشد که از آشیانهاش بیرون نمیآمد، من که نمیخواستم بیرون بیایم؛ اینها میخواستند خونم را بریزند. سکینهجان! قربانت بروم، عزیز من! اگر در قلّههای کوه هم بروم، اینها مرا میکشند. سکینه (علیهاالسلام) بنا کرد به گریه کردن، از گریه سکینه (علیهاالسلام)، تمام اهل خیمه گریه کردند. [۳]
دفعه دوم: وقتی بود که امام حسین (علیهالسلام) میخواست به میدان برود، دید که اسبش ذوالجناح جلو نمیرود. این اسب تربیت شده بود، حضرت نگاه کرد، دید سکینه (علیهاالسلام) به پای اسب چسبیده است. اینقدر ذوالجناح هوشیار بود که قدم از قدم برنمیداشت. سکینه (علیهاالسلام) گفت: باباجان! حالا که میخواهی به میدان بروی، یک حاجت و خواهشی از تو دارم. باباجان! از اسب پایین بیا! امام حسین (علیهالسلام) میخواست دل دخترش را به دست آورد و دلش را نشکند. پایین آمد؛ سکینه (علیهاالسلام) گفت: مرا روی زانویت بگذار! امام او را روی زانویش گذاشت، صدا زد: باباجان! وقتی خبر شهادت مسلم در راه کوفه به شما رسید، یادت میآید دختر مسلم را روی زانویت گذاشتی و دست یتیمی بر سرش کشیدی؟! آن دست را روی سرِ من هم بکش! من هم یتیم شدم! خدا میداند اینطفل با جگر امام حسین (علیهالسلام) چهکار کرد؟! [۴]
من روز عاشورا که میشد، پابرهنه میشدم و با سرِ باز میدویدم. یک چرخ هم داشتم، تا آنجا که میتوانستم در بیابان میرفتم که هیچکس نباشد، فقط برای امام حسین (علیهالسلام) میکردم و سلام به امام حسین (علیهالسلام) میکردم. بعضی وقتها هم خاک بر سرم میریختم. تا بعد از ظهر آنجا بودم. عزیز من! کجا میروی؟! چه کار میکنی؟! چقدر گناه میکنی؟! تو بکاء داشته باش! جزء گریه کنندگان امام حسین (علیهالسلام) باش. [۵]
ارجاعات
شهادت امام حسین
اینهایی که به صحرای کربلا آمدند، همهشان حرامزاده بودند؛ چونکه امام صادق (علیهالسلام) فرمود: کسی با امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) بد نمیشود مگر حرامزاده. حالا امام حسین (علیهالسلام) قدری امیدواری به اهل کوفه داشت؛ چونکه بعضیها را به زور آورده بودند، بعضیها را به پول آورده بودند. امام حسین (علیهالسلام) به اینها نگاه کرد، گفت: شاید بغض علی (علیهالسلام) نداشته باشند، امام حسین (علیهالسلام) هنوز یک امیدی دارد؛ نه اینکه نداند، امید با دانستن دو تاست. من الآن میدانم که این آقا شَقی است؛ اما یک احتمال هم میدهم و میگویم شاید سعید بشود، امام حسین (علیهالسلام) خیلی با شقی بودنش کار نداشت؛ تا حتّی علیاکبر (علیهالسلام) کشته شده؛ اما هنوز به اهل کوفه یک ذرّه امیدواری دارد. خلاصه وقتی نوبتِ امام حسین (علیهالسلام) شد. امام رُو کرد به لشکر و گفت: تقصیرم چیست؟ شما مرا دعوت کردید، جرمم چیست؟ مگر حلالی را حرام یا حرامی را حلال کردم؟ یک دفعه همه لشکر ابنزیاد گفتند:«بُغضاً لِأبیک»: به خاطر بغضی که با پدرت داریم، تو را میکشیم. امام حسین (علیهالسلام) بنا کرد به گریه کردن. چرا گریه کرد؟ دید همه اینها کافر شدند. اهل کوفه بُغض علی (علیهالسلام) داشتند نه حبّ علی (علیهالسلام). وقتی امام حسین (علیهالسلام) دید اینها همه از ولایت ساقط شدند، دست به شمشیر کرد. ببین امام حسین (علیهالسلام) بُغض علی (علیهالسلام) را جرم حساب کرد؛ اما آیا کُشتن آقا ابوالفضل (علیهالسلام) و آقا علیاکبر (علیهالسلام) جرم نیست؟! چرا والله؛ اما این جرم؛ یعنی بُغض علی (علیهالسلام) از هر جرمی بالاتر است. توجّه کنید مبادا شما را از امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) و امام زمان (عجلاللهفرجه) جدا کنند! [۶]
حالا امام حسین (علیهالسلام) در میدان آمده و میجنگد؛ اما میگوید: «لا حول و لا قوة إلّا بالله العلیّ العظیم.» دائم دارد با خدا نجوا میکند، دائم دارد از خدا مدد میخواهد، آنی امام حسین (علیهالسلام) بدون نجوا نیست. ایخدا! کمکم کن! «لا حول و لا قوة إلّا بالله العلیّ العظیم.» امام حسین (علیهالسلام) دارد نیرو و کمک میگیرد. ایخدا! قدرت تو دادی و تو میدهی. [۷]
تمام ممکنات منتظر امرند. آقا امام حسین (علیهالسلام) به شمشیرها گفت: اگر دین جدّم باقی میماند، اجازه میدهم بیایید به من بخورید. [۸] روایت داریم: امام حسین (علیهالسلام) دوازده فرسخ از کوفه تا کربلا تمام لشکر ابنزیاد را متفرّق و متلاشی کرد. به ابنزیاد خبر دادند: امیر! اگر حسین یک حمله دیگر بکند، تمام مردم از بین میروند، حسین دیگر دیّاری را باقی نمیگذارد. ابنزیاد گفت: «الحمد لله»، از تخت پایین آمد و سجده کرد. گفتند: امیر! حسین تمام لشکر را متلاشی کرده، تو از تخت پایین میآیی و سجده شکر میکنی؟! ببین چه جور حرف پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) را قبول دارد! چه جور شناخت دارد! گفت: از دو لب پیامبر شنیدم که وقتی به حسینِ من عرصه را تنگ میکنند و دورش را میگیرند، دست به شمشیر میکند، حمله میکند و لشکر را تا دروازه کوفه متلاشی میکند؛ حسین نیم ساعت یا یک ساعت، بیشتر زنده نیست. حالا امام حسین (علیهالسلام) برگشت، گویا قدری خستگی به او اثر کرده بود، چه بگوییم؟! هر چه درباره امام بگوییم، کفر میگوییم! یک نفر سنگی به پیشانی امام حسین (علیهالسلام) زد. [۹]
امام صادق (علیهالسلام) میفرماید: آنهایی که حَربه نداشتند، دامنهایشان را پُر از سنگ کردند، به جدّم بزنند؛ تا ثواب ببرند. [۱۰] وقتی سنگ به پیشانی امام حسین (علیهالسلام) خورد، امام پیراهن عربی را بالا زد، تا خون را پاک کند، یک دفعه ابنزیاد گفت: حرمله! آیا رگ دل حسین را نمیبینی؟ تیری به امام حسین (علیهالسلام) زد. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند! گفت: تیر آمد و به قلب امام حسین (علیهالسلام) نشست، امام نمیتوانست تیر را درآورد، آن را از عقب درآورد، خون مثل فواره بالا زد. حالا کسی باز هم جرأت نمیکند که پیش امام حسین (علیهالسلام) برود، میگوید دوباره حسین خدعه کرده، بلند شود دیّاری از ما را باقی نمیگذارد. خدا ابنسعد را لعنت کند! به آنها گفت: تیر سهشعبه به قلب حسین خورده و در ظاهر افتاده، حسین «غیرة الله» است، رُو به خیمههایش بروید! اگر رَمق داشته باشد، بلند میشود. لشکر رُو به خیمههای امام حسین (علیهالسلام) رفتند. روایت داریم: امام حسین (علیهالسلام) به این نیزهای که داشت، تکیه داد و فرمود: «یا شیعیان ابوسفیان! دینُکم دینارُکم.»: ای شیعیان ابوسفیان! شما که دینتان را برای دینار دادید، اگر کافر هم هستید، آن حمیّتتان چه شد؟! غیرتتان کجا رفته؟! من با شما جنگ دارم و شما با من؛ کجا رُو به حرم رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) میروید؟! رفقای عزیز! مبادا شما دینتان را برای دنیا و دینار بفروشید! والله، پشیمان میشوید. ببین آقا امام حسین (علیهالسلام) تا آخرین نَفَس از حرمش و ناموسش دفاع کرد. جان من! عمْر من! میخواهد زینب (علیهاالسلام) ناراحت نباشد. امام حسین (علیهالسلام) یکی روی پدرش و یکی روی حَرَمش، خیلی حساب میکرد؛ چونکه حرم رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) و حرم علی ولیّ الله (علیهالسلام) است. حالا ابنسعد گفت برگردید! کار حسین را تمام کنید!
خدایا! عاقبتتان را بهخیر کن!
خدایا! ما را بیامرز!
خدایا! تو را به حقّ امام حسین قسمت میدهم، عشق و محبّت امام حسین (علیهالسلام) را در قلب و جان ما تزریق کن!
خدایا! هر محبّتی بهغیر از محبّت خودت و ائمه (علیهمالسلام) به دل این حضّار مجلس است را بیرون کن! خدایا! ما را با ائمه (علیهمالسلام) محشور کن!
خدایا! تو را به حقّ امام زمان قسمت میدهم، ما را بیامرز!
خدایا! من از زبان حضّار مجلس میگویم: خدایا! ما با امام حسین (علیهالسلام)، تجدید میکنیم دست بهدست امام حسین (علیهالسلام) میدهیم. امام زمان! شاهد باش! ما دست به دست دادیم که دیگر امام حسین (علیهالسلام) را، امرش را اطاعت کنیم. ما دیگر گناه نکنیم، از حسین (علیهالسلام) و بچّههایش جدا نشویم، ما همیشه با عشق اینها باشیم، نه با عشق گناه.
خدایا! یا امام زمان! تو را به حقّ جدّت حسین، ما را قبولکن! ما را در خانهات راه بده!
خدایا! والله، من قسم میخورم، روح این حضّار را میبینم، اینها عمداً گناه نمیکنند؛ اما گناهانشان را بیامرز! اینها از این عاشورا بیگناه باشند.
خدایا! حالا توفیق بده، دیگر هم گناه نکنیم. [۱۱]
کسانی که شب عاشورا رفتند حسینگو بودند، نه حسینخواه[۱۲]
در تمام این خلقت کسی نامی نبوده به غیر از حسین (علیهالسلام)، (من نمیخواهم نستیجر بالله جسارت به انبیاء یا ائمه (علیهمالسلام) بکنم؛) حالا پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) خانه حضرت زهرا (علیهاالسلام) آمده، همینطور سفارش حسین (علیهالسلام) را میکند. حضرت زهرا (علیهاالسلام) فرمود: پدرجان! حسن (علیهالسلام) هم هست. گفت: فاطمهجان! مگر نمیدانی خدا سفارش حسین (علیهالسلام) را کرده؟!
مگر آدم ترک اولی نکرد؟! چندین سال گریه کرد، گفت: خدایا! من بد کردم، خدایا! مرا ببخش! خدا گفت: یا آدم! از خجالت سرت را زیر انداختی؟ سرت را بلند کن! نگاه به آسمان بکن! (هنوز که کسی نیامده توی دنیا) مرا به اینها قسم بده! گفت: اینها چه کسانی هستند؟ گفت: محمّد (صلیاللهعلیهوآله) است، علی و فاطمه (علیهماالسلام)، حسن و حسین (علیهماالسلام). تا اسم امام حسین (علیهالسلام) آمد، آدم گفت: خدا! دلم شکست. خدا گفت: یا آدم! این حسین (علیهالسلام) است که او را در صحرای کربلا میکشند. چه کسی او را میکشد؟ امّت! شما چه کسی را میروید یاری میکنید؟ عمَر را!
(خدا میداند یک شتر بود، بچّهاش افتاده بود توی چاه، همینطور گریه میکرد بالای چاه؛ بالأخره از بین رفت. دیدند جگرش سوراخ سوراخ است. به حضرت عباس، جگر من هم سوراخ است که نمیتوانم حرفم را به شما بزنم؛ اما شما بیراهه میروید.) حالا آدم گفت: خدا! به حقّ حسین، مرا ببخش! خدا او را بخشید. چه خبر است؟! حالا این حسین (علیهالسلام)، مثل امروز چه کار میکند؟ امروز چه روزی است؟ روز عاشوراست. امروز حسین (علیهالسلام) روز آخرش است! حالا به آنها گفت: ما امروز روز آخرمان است، هر کسی میخواهد برود، برود. فوج فوج همه رفتند. آنها مثل ما بودند، حسینگو بودند نه حسینخواه!
آنهایی که دنبال امام آمده بودند، هر کسی مثل حالاست که میخواهند امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید و چیزها ارزان شود، در این فکرها هستند، در این فکر نیستند که جانشان را فدا کنند. به تمام آیات قرآن، من حقیقت را به شما میگویم، شما اغلبتان حسینگو هستید، حسینخواه نیستید که این همه مصیبت به امام حسین (علیهالسلام) وارد شده، میروید ویدیو و ماهواره میزنید. اصلاً به دینم، تو غیرت تعصّب ولایی نداری، قسم خوردم تو که ویدیو و ماهواره میزنی، تصرّف ولایی نداری، تصرّف خلقی داری، روح از بدنت برود بیرون، نمیتوانی جواب خدا را بدهی. کجا میآید زهرا (علیهاالسلام) شفاعت شما را بکند؟ جانم! یک کاری کنید زهرا (علیهاالسلام) شفاعت شما را بکند.
حالا امروز حسین (علیهالسلام) چه کار میکند؟ فوج فوج همه رفتند، دیگر کسی نماند. تمام آمده بودند به طمع. گاهی اکبر (علیهالسلام) صدا میزند: پدرجان! خداحافظ! گاهی قاسم (علیهالسلام) صدا میزند: عموجان! من هم رفتم! من میسوزم، تو را تنها گذاشتم و رفتم. حضرت زینب (علیهاالسلام) به امام حسین (علیهالسلام) گفت: حسینجان! برو خودت را معرّفی کن! همه اینها را از ده و دهکده آوردند، اینها خبر نداشتند، کسی به اینها نگفته؛ اینها تو را نمیشناسند.
حالا امام حسین (علیهالسلام) با لشکر کوفه صحبت کرد، گفت: «یا شیعیان ابوسفیان! دینُکم دینارکم.» شما شیعه پدرم بودید، چرا رفتید شیعه ابوسفیان شدید؟ آخر تقصیرم چیست؟ برای چه میخواهید مرا بکشید؟ هفتاد هزار نفر جمع شدید، تقصیر مرا بگویید! گفتند: «بُغضاً لأبیک»: بغضی که با پدرت داریم. تو عزیز من! بغض چه کسی را داری؟ حبّ چه کسی را داری؟!
امام حسین (علیهالسلام) با حضرت زینب (علیهاالسلام) یک حرفهایی هم داشت، گفت: زینبجان! من امروز شهید میشوم، تو باید بروی شام، آنجا دارند لعنت به پدرمان میکنند. همه اینها پیرو معاویه و یزید شدهاند. گفت: حسینجان! آخر من توان ندارم. امام حسین (علیهالسلام) دست گذاشت روی قلب زینب (علیهاالسلام)، گفت: حسینجان! به عهدت وفا میکنم. [۱۳]
شب عاشورا و تاسوعا، کنارِ خانهتان بروید! یک زیارت عاشورا بخوانید و اشکی بریزید! خدا از سر تمام گناهانتان میگذرد و شما را میآمرزد.
خدایا! تو را به حقّ امام زمان قسمت میدهیم، تو را به حقّ خون ناحقّ ریخته امام حسین، امام زمانِ ما را برسان! ظهورش را نزدیک بفرما!
خدایا! ما در باطن و ظاهر ایشان را تأیید کنیم! [۱۴]
امامحسین غرق در مقام رضا و جاذبه الهی[۱۵]
حالا نوبتِ خود امام حسین (علیهالسلام) شد. امام حسین (علیهالسلام) رُو به لشکر کرد و فرمود: باباجان! آخر، تقصیر من چیست؟! شما ما را دعوت کردید، ما آمدیم؛ تقصیر من چیست؟! جرم من چیست؟! یک دفعه گفتند: «بُغضاً لِأبیک»: بُغضی که با پدرت داریم. امام حسین (علیهالسلام) بنا کرد گریه کردن. چرا گریه کرد؟! دید همه اینها کافر شدهاند. عزیز من! قربانتان بروم، ببین من دارم میگویم که چک باید امضا داشته باشد، امضایش ولایت است. وقتی امام حسین (علیهالسلام) دید اینها میگویند «بغضاً لِأبیک»، برای اینها گریه کرد که همه کافر شدند؛ آنوقت امام حسین (علیهالسلام) دست به شمشیر کرد.
روایت صحیح داریم: یک حمله به میمنه [سمت راست لشکر] و یک حمله هم به میسره [سمت چپ لشکر] کرد، دوازده فرسخ لشکر را صفّآرایی کرد؛ همه را در دروازه کوفه ریخت. خبر به ابنزیاد دادند: ابنزیاد! چه نشستهای؟! امام حسین (علیهالسلام) تمام لشکر را پَرت و پَلا کرد، لشکر را در دروازه کوفه ریخت. ابنزیاد از تخت پایین آمد و سجده کرد. به او گفتند: سجده میکنی؟! گفت: از دو لب رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) شنیدم: وقتی به حسینِ من حمله میکنند، یک حمله میکند و مردم را در دروازه کوفه میریزد، آنوقت حسین نیم ساعت دیگر بیشتر زنده نیست. فدایتان شوم، عزیز من! دانستن به غیر از عمل است. آقاجان! میداند، ببین چطور آگاه است! گفت: برگردید!
امام حسین (علیهالسلام) برگشت. یک قدری گویا امام حسین (علیهالسلام) خستگی به او اثر کرده بود، چه بگوییم؟! هر چه بگوییم کفر درباره امام میگوییم. یک تکیهای زد که یک نَفَسی بکشد. یک دفعه ابنسعد صدا زد: حرمله! مگر قلب حسین را نمیبینی؟! حرمله تیری رها کرد، آمد به قلب امام حسین (علیهالسلام) نشست. خون بیرون زد، روایت داریم: امام حسین (علیهالسلام) از اینطرف تیر را نتوانست درآورد، از پشت درآورد. امام حسین (علیهالسلام) در ظاهر بیتوان شد.
حالا اینها چه کار میکنند؟! اینها یک دفعه هجوم آوردند و هلهله کردند؛ هجوم آوردند. شمر قرار گذاشت و گفت: هر موقع که من سر حسین را جدا کردم، «الله أکبر» میگویم. وقتی شمر سر امام حسین (علیهالسلام) را جدا کرد، «الله أکبر» گفت، هفتاد هزار نفر «الله أکبر» گفتند. حالا امام حسین (علیهالسلام) وقتی جنگ میکرد، فقط میگفت «لا حولَ و لا قوّةَ إلّا بالله العلیّ العظیم». زینب (علیهاالسلام) صدای امام حسین (علیهالسلام) را میشنید و دلش خوش بود. یک وقت زینب (علیهاالسلام) دید صدا نمیآید و زمین کربلا دارد میلرزد. توجّه پیدا کرد، روی تلّ زینبیه آمد.
ابنسعد آنجا فرمانفرما بود. زینب (علیهاالسلام) گفت: «یابنالسّعد! أیقتل أبیعبدالله!» از کجا زینب (علیهاالسلام) این درس را گرفته بود؟! از مادرش زهرا (علیهاالسلام). وقتی علی (علیهالسلام) را به مسجد بردند و طناب گردنش انداختند، زهرای عزیز (علیهاالسلام) رفت و گفت: دست از علی (علیهالسلام) بردارید؛ وگرنه نفرین میکنم. ستونها از جا حرکت کرد، مدینه به لرزه درآمد.
حالا هم زینب (علیهاالسلام) دارد با ابنسعد گفتگو میکند، زمین کربلا دارد میچندد [میلرزد]. زمین امر [اعلام آمادگی] میکند که زینب! اشاره کنی همه اینها را زیرورو میکنم. حالا زینب (علیهاالسلام) دارد امر را اطاعت میکند. یک دفعه ابنسعد بنا کرد گریهکردن، های های گریه کرد. گفت: لشکر! کار حسین را تمام کنید! حالا منظورم سر این است: ببین خباثت چیست؟! چه خباثتی است؟! حالا حسین (علیهالسلام) را کشتند! عمر سعد دستور داد: خیمهها را آتش بزنید! [۱۶]
حالا امام حسین (علیهالسلام)، عباس (علیهالسلام) را از دست داده، علیاکبر و علیاصغر (علیهماالسلام) را از دست داده، عون و جعفر (علیهماالسلام) را از دست داده، بچّههای آقا امام حسن (علیهمالسلام) را از دست داده. همه اینها را داده و در قتلگاه افتاده، میفرماید: «إلهی! رِضاً بِرضائک، تسلیماً لِأمرک»؛ یعنی چنان جاذبه خدا امام حسین (علیهالسلام) را گرفته که این مصیبتها در مقابل جاذبه محبّت خدا کَأنّه [مثل اینکه] خیلی چیزی نیست. ببین دلم میخواهد اینجا خیلی دقّت بفرمایید! من نمیگویم چیزی نیست؛ یعنی بخواهم اینها را سَبُک کنم؛ اما عظمت خدا، مافوق همه اینهاست. اینها، همه خلق خدا هستند. خود حضرت ابوالفضل (علیهالسلام)، خود اینها، خلق خدا هستند و عظمت خدا حرف دیگری است.
چنان امام حسین (علیهالسلام) در جاذبه خدا قرار گرفته است که اصلاً انگار مصیبت اینها چیزی نیست، تازه حال پیدا کرده است. علمای اعلام نوشتند، ائمه (علیهمالسلام) هم گفتند: هر چه مصیبت از برای امام حسین (علیهالسلام) زیادتر میشد، امام حسین (علیهالسلام) برّاقتر میشد؛ چون امام حسین (علیهالسلام) از نور خداست؛ اما نور خدا که حدّ ندارد، دوباره به او نورفشانی میشود. امام حسین (علیهالسلام) برّاقتر میشد، میدید به وظیفهاش عمل کرده است.
حالا تو امام حسین (علیهالسلام) را پیش یعقوب یا پیش آدم بگذار! امام حسین (علیهالسلام) عین پدر بزرگوارش است، عین علی (علیهالسلام). حالا وقتی تیر به پای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) رفته، پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) میفرماید: هر وقت علی (علیهالسلام) نماز میخوانَد، تیر را از پایش دربیاورید! عدّهای هستند که ولایت در قلبشان خطور نکرده و اگر هم خطور کرده باشد، ولایتشان حلقی است. (من گفتم ولایت سهجور است: یکی حلقی است، یکی تجاری است، یکی هم القایی است. نمیگویم اینها ولایت ندارند؛ اما ولایتشان القایی نیست.) میگویند: علی (علیهالسلام) حالیاش نشد. تو داری چه میگویی؟ امام که خواب ندارد. امام، حالی نشدن ندارد. اگر خدا حالیاش نیست، علی (علیهالسلام) هم حالیاش نیست. اینها اتّصال به نور خدا هستند. مگر نور خدا خاموش شدنی است؟ این نور همیشه دارد نورفشانی میکند. مگر نور خدا قطع میشود؟ اینها نور خدا هستند.
حالا تیر را از پایش درمیآورند، مثل اینکه یک ذرّه جایی را بخارانند. آن محبّت و جاذبه خدا چنان علی (علیهالسلام) را گرفته که اصلاً پایش را هم قطع کنند، خیلی چیزی نیست. امام حسین (علیهالسلام) هم همینطور بود. چنان در جاذبه خدا قرار گرفت که اصلاً آن مصیبتها چیزی نیست. تا نچشید نمیفهمید، باید به شما بچشانند تا ببینید این حرفها درست است یا نه؟ [۱۷]
به خیمه آمدن ذوالجناح و نجوای حضرت زینب با گلوی بریده برادرش حسین[۱۸]
آقا امام حسین (علیهالسلام)، اکبر (علیهالسلام) را داد، اصغر (علیهالسلام) را داد، عون و جعفر (علیهماالسلام) را داد، آخرش خودش است. خیلی آگاهی میدهد. (همینطور مثل این موبایلها که شما دارید، امام حسین (علیهالسلام) هم موبایل داشت.) همینطور میگفت: «لا حول و لا قوّة الّا بالله العلیّ العظیم»، حالا هم دارد حول و قوّه از خدا میگیرد. مرتّب از خدا کمک میخواست. خودش کمک است؛ اما از خدا کمک میخواست. زینب، امّکلثوم (علیهماالسلام) و اینها خوشحال بودند. میگفتند: پدرمان زنده است. یک وقت زینب (علیهاالسلام) دید صدای برادرش نیامد، درِ خیمه آمد، به امام سجّاد (علیهالسلام) گفت: آقاجان! صدای پدرت نمیآید. گفت: دامن خیمه را بالا بزن! تا بالا زد، گفت: عمّهجان! پدرم را کشتند!
حالا زینب (علیهاالسلام) چه کار کند؟ زینب (علیهاالسلام) منتظر است. کاش به کشتن امام حسین (علیهالسلام) اکتفا میکردند. خدا نکند بغض یکی را داشته باشید، اینها بغض چه کسی را داشتند؟ بغض علی (علیهالسلام). حالا زینب (علیهاالسلام) همینجور منتظر است. امام حسین (علیهالسلام) به زینب (علیهاالسلام) گفته بود: خواهرجان! این اسب من یک شعوری دارد، من که سوارش شدم، تصرّف ولایت به این اسب شده، این اسب عقلدار شده، این اسب مثل شتر حضرت سجّاد (علیهالسلام) حاجی شده، ممکن است اینها بیایند شما را خبر کنند، منتظر است؛ بچّهها مبادا بیرون بیایند، خیلی منتظر باش!
یک وقت دیدند اسب دارد میآید و یالش خونین است؛ چونکه یالش را به خون امام حسین (علیهالسلام) مالید، همینطور دارد میگوید «الظّلیمه، الظّلیمه»، عربی حرف میزند، وای به حال اُمّتی که پسر پیغمبرشان را کشتند! سکینه (علیهاالسلام) خیال کرد پدرش آمده، یک وقت دید زین واژگون، یال غرقه خون؛ سکینه (علیهاالسلام) درِ خیمه دوید، گفت: بچّهها! بدانید یتیم شدیم. [۱۹]
حالا امام حسین (علیهالسلام) شهید شد، اسب بیصاحب درِ خیمه آمد. این یالش را واژگون کرده بود؛ یعنی ای مردم! کسی به غیر حسین (علیهالسلام) سوار من نشود، به غیر ائمه (علیهمالسلام) دنبال مردم نروید! بیایید از این اسب کمتر نباشیم! مبادا کسی سوار من بشود! اینها بیرون ریختند. زینب آن بچّه را میگرفت، او میدوید، آن را میگرفت، او میدوید. زینب (علیهاالسلام) گفت: خدا! کمکم کن! حالا چه کار کرد؟ میخواستند این اسب را بگیرند و به یزید بدهند. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند! گفت: از اینطرف، لگد میزد، از آنطرف دندان میگرفت. آخر، این اسب را با تیر زدند. چرا میروید تسلیم مردم میشوید؟ این اسب گفت: کسی را نمیگذارم سوارم بشود. چرا سواری میدهید؟! چرا سواری بعضیها را قبول دارید؟! ما داریم چه کار میکنیم؟! [۲۰]
وقتیکه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را، طناب گردنش انداختند، عین آقا، پسرش امام حسین (علیهالسلام) است، میگوید: «هل من ناصر»، «رضاً برضائک تسلیماً لِأمرک». این امر است که به گردنش است نه طناب! ببین پسرش با همه این حرفها چه میگوید؟ «رضاً برضائک تسلیماً لِأمرک» ای معبود سماء! ای کسیکه آسمان و زمین و همه را خلق کردی، ای معبود من! ای معبود آسمان! چرا؟ دارد حالیات میکند که آسمان هم معبود میخواهد. این آسمانی که اینجوری نگه داشته، معبود آن را نگه داشته، چه کسی آن را نگه داشته است؟! آخر پایهاش کجاست؟! جایش کجاست؟! به جنبه مغناطیسی ولایت، آن را نگه داشته است.
همینجور که میبینی این آسمان و زمین و همه اینها در جوّ این عالم ایستادهاند. این زمین که چیزی نیست، این زمین کفِ دریاست، آیا فهمیدی؟! این زمین کفِ دریاست که به آن نگاه میکنی. جوّ عالم حرفهای دیگری است، همه را روی جوّ این [نگه داشته]؛ چونکه هوا انتها ندارد. ببین مثلاً هر آسمانی چهقدر است! عرش چهقدر است! همینطور میآید، آن انتها ندارد، همینجوری ایستاده، به چه ایستاده؟! به جنبه مغناطیسی ولایت. کجا ما ولایت را توجّه کردیم؟! [۲۱]
حضرت زینب (علیهاالسلام) روز عاشورا آمد با امام حسین (علیهالسلام) نجوا کرد. حالا در تمام این نجواها، زینب (علیهاالسلام) چه نجوایی کرد؟ آمده میگوید: آیا تو حسینِ منی؟ آیا تو پسر مادر منی؟ در تمام بدن امام حسین (علیهالسلام) جایی نبود که زینب (علیهاالسلام) ببوسد. لبانش را روی گلوی بریده گذاشت، نجوا کرد. آخر هم دستانش را زیر این بدن انداخت. گفت: خدا! این قربانی را از آلرسول (صلیاللهعلیهوآله) قبولکن! [۲۲]
ارجاعات
دهه محرم
یکی دو سه روز به ماه محرّم کار داریم. رفقای عزیز! من دلم میخواهد یک بهرهای از دهه محرّم یا ماه محرّم ببریم، نه بهرهای که تا حالا به ما نگفتهاند یا ما تا حالا نفهمیدهایم؛ چون کسیکه حرف ولایت میزند، باید ولایت در قلبش خطور کند. اگر خطور نکند و یک ولایت خیالی باشد، مبنای قرآن و مبنای امام را نمیداند. مبنای امام و مبنای قرآن یکی است. بیشتر ما، دهه محرّم که میشود سیاه میپوشیم. به اصطلاح، خودمان را شبیه عزادار میکنیم و گریه میکنیم، زنجیر میزنیم و سینه میزنیم. خب، همه اینها درستاست؛ اما برای چه کسی زنجیر و سینه میزنی؟ برای امام حسین (علیهالسلام)؟! آیا ما امام حسین (علیهالسلام) را شناختیم یا نه؟ امروز، برای امام حسین (علیهالسلام) سینه میزنیم، پس فردا، برای کسی دیگر میزنیم. امروز، برای امام حسین (علیهالسلام) گریه میکنیم، پس فردا برای یکی دیگر گریه میکنیم. هیچ فرقی نمیکند؛ یعنی مغز ما کشش ولایت ندارد. پدرمان اینجور میکرده، ما هم میکنیم. آن خانم، مادرش گریه میکرده، دائم به سینهاش میزده، او هم میزند. من دلم میخواهد که رفقای عزیز، یک اندازهای گوش بدهند و تفکّر داشتهباشند.
این نوحهخوانها، روضهخوانها، وقتی محرّم میآید، خوشحال هستند. روضهخوانها از غنیمتجمعکنهای کربلا هستند. یک منبری پیش من آمده، من دیدم دارد میرقصد. به من میگوید: حاج حسین! فلانجا اینقدر پول گرفتم، فلانجا آنقدر گرفتم. داشت میرقصید، غنیمتجمعکن است. اوّلمحرّم که میشود، (ما نمیگوییم این عیب دارد) مردم سیاه میپوشند و سینه میزنند و زنجیر میزنند. همه اینها درستاست؛ اما ما باید امام حسین (علیهالسلام) را بشناسیم و ببینیم امام حسین (علیهالسلام) برای چه کربلا آمدهاست؟ [۲۳]
| محرّم آمد و ماهم عزا شد | حسینم وارد کربوبلا شد |
این دهه محرّم، مصیبت، مثل ولایت بر قلب دوستان امیرالمؤمنین (علیهالسلام) نازل میشود. این ناراحتی به تمام ائمه (علیهمالسلام) به عرشیان، آسمان، ملائکه، بهشت و فردوس و جهنّم نازل میشود. توجّه کنید که به شما هم نازل بشود؛ آنوقت لکّه اشکی بریزید، هر گناهی داشته باشید، آمرزیده میشوید؛ اما به دشمنان زهرای عزیز (علیهاالسلام) و اهل تسنّن نازل نمیشود. اگر خنده و شوخی بیامر کردید، آن نازل نشده. مؤمن باید قلبش ناراحت و مریض باشد؛ تا وقتیکه امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید و قلبش را با احقاق حقّ شفا بدهد. والله، بالله، آن مصیبت خودِ قرآن است که به قلب شما نازل میشود. «أنا قرآنالنّاطق» الآن محرّم است، یک گوشهای بروید! اشکی برای امام حسین (علیهالسلام) بریزید! آن «ذبح العظیم» میشود. اصلاً تو خودت روضه هستی، بنشین و با امام حسین (علیهالسلام) حرف بزن! من عاشورا به بیابان میرفتم، جاییکه کسی نبود، مینشستم و با امامحسین (علیهالسلام) حرف میزدم و گریه میکردم، حالی داشتم. به شما میگوید: بُکاء داشتهباش! گوشهای بنشین و ناراحت باش! این دهه را فرق بگذار؛ تا حضرت زهرا (علیهاالسلام) برایت فرق بگذارد و تو را با غمش که غم امام حسین (علیهالسلام) است شریک کند. زینب اسیر است، گریه میکند، به حساب زهرای عزیز (علیهاالسلام) بگذار! بگو: زهراجان! بچّههایت در بیابان هستند، گریاناند. ما این دهه، تلویزیون و ویدیو و ماهواره را کنار گذاشتیم. [۲۴]
رفقای عزیز! هر عزا و غمی، مرگ هر عزیزی تمامی دارد، اینها عزاهای خلقی است که یک سال یا دو سال یا سه سال است؛ اما عزای امام حسین (علیهالسلام) خلقتی است که در قلب پیرزنها و پیرمردها و بچّهها میجوشد و تمامی ندارد. مثل ولایت که در تمام خلقت قسمتبندی است، عزای امام حسین (علیهالسلام) هم به آسمان و زمین، ملائکه، عرش و فرش، جنّ و انس داده شده است. [۲۵] عزاداری یعنی اینکه عزا داشته باشید که ائمه (علیهمالسلام) را نمیشناسید. روضه یعنی تمام روزنههایی که به دین شما حمله میکند، از خیال و منیّت، حسادت و بخل، کینه و طمع و دروغ، به خصوص نگاه بد و دنبال خلق رفتن را کور کنید؛ باید مواظب این روزنهها باشید. [۲۶]
عاشورا بوده. این عاشورا که جلو میآید برای من و شماست که پولی بدهیم تا آمرزیده شویم. از زمان آدم هم نقل بوده، عاشورا نجات من و شماست. عاشورا که تمام نشده، شما تمام شدید که کمک به کسی نکردید، دل کسی را خوش نکردید. این حرفها را بایگانی نکنید، هر دفعه این پروندهها را جلو بیاورید. یک وقت امام حسین (علیهالسلام) و اسیری حضرت زینب (علیهاالسلام)، یک وقت آقا ابوالفضل (علیهالسلام) و حضرت قاسم، آقا علیاکبر و آقا علیاصغر، سکینه و رقیّه؛ ببین تمام اینها فدای ولایت شدند. این دهه با اینها بیتوته داشته باشید. یک وقتی برای خودتان داشته باشید که با اینها حرف بزنید! نتیجه بیتوته رشد ولایت، رشد امامشناسی، رشد متقیشناسی، رشد علیخواهی و افشای علی (علیهالسلام) است.
ارجاعات
تذکراتی راجع به محرم
شناخت امامحسین، شرط سینهزدن و مشکی پوشیدن[۲۷]
رفقای عزیز! دو سه روز به ماه محرّم کار داریم. من دلم میخواهد یک بهرهای از این دهه محرّم یا ماه محرّم ببریم، نه بهرهای که تا حالا یا به ما نگفتهاند یا ما نفهمیدهایم؛ چون کسیکه حرف ولایت میزند، باید ولایت در قلبش خطور کند. اگر خطور نکند و یک ولایت خیالبافی باشد، مبنای قرآن و مبنای امام را نمیداند؛ چونکه مبنای امام و مبنای قرآن یکی است.
ما بیشترمان، دهه محرّم که میشود سیاه میپوشیم. به اصطلاح، خودمان را شبیه عزادار میکنیم و گریه میکنیم، زنجیر میزنیم و سینه میزنیم. خب، همه اینها درست است؛ اما برای چه کسی زنجیر و سینه میزنی؟ برای امام حسین (علیهالسلام)؟! آیا ما امام حسین (علیهالسلام) را شناختیم یا نه؟ امروز، برای امام حسین (علیهالسلام) سینه میزنیم، پسفردا، برای کسی دیگر میزنیم. امروز، برای امام حسین (علیهالسلام) گریه میکنیم، پسفردا برای یکی دیگر گریه میکنیم. هیچ فرق نمیگذاریم؛ یعنی مغز ما کشش ولایت ندارد. پدرمان اینجور میکرده، ما هم میکنیم. آن خانم، مادرش گریه میکرده، دائم به سینهاش میزده، او هم میزند. من دلم میخواهد که رفقای عزیز، یک اندازهای گوش بدهند و تفکّر داشته باشند. [۲۸]
حالا پسفردا مُحرّم میشود، تو چه کار میکنی؟ قربان آن سینهزنهایی که حسین (علیهالسلام) میگفتند! قربان آن سینهزنها بروم! خدا رحمتشان کند! حسین (علیهالسلام) میگفتند. خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند! به من میگفت: حسین! عالِمی که نگاه به رویش بکنی، چقدر ثواب دارد! اشارهای کرد. من در خانه آقای بروجردی میرفتم، خودخواه نبودم. یکجا مینشستم آقا را ببینم. حالا یک دسته سینهزن از همین رعیتها و از همینجور آدمها آمدند، به حضرت عباس، یک دانه عمّامهای تویشان نبود؛ همهاش از همینها بود.
آقای بروجردی، خانهشان تالارچهای داشت، آنجا مینشست. از آنجا پایین آمد. وقتی پایین آمد، همه متحیّر شدند که آقا چه کار دارد میکند؟ مجلس تکان خورد. یک وقت آمد و گِل پای آن سینهزن را به چشمش مالید، چشمش خوب شد. ای سینهزن! در آخرالزّمان چه میگویی؟ بگو حسین! بگو علی! بگو زهرا! آنوقت پای تو تربت میشود. چه خبر است دنیا؟! یک مرجع جهانی، خاک پای یک سینهزن، چشمش را شفا داد. چرا؟ این سینهزن میگوید حسین! حرف دیگر نمیزند؛ این حرفها را از ما گرفتند.
حالا میخواهم به شما بگویم: شما باید نقش امام حسین (علیهالسلام) در دلتان باشد. چند روز دیگر اوّل محرّم است. اگر مشکی میخواهی بپوشی، امر را بپوش! من خودم هم میپوشم. [۲۹]
عزیزم! لباس مشکی پوشیدی، باید مُحرم باشی؛ مبادا گناه کنی، مبادا مُبطل به جا بیاوری، همین لباس مشکی بپوشی و هر کاری خواستی بکنی؟! مگر لباس، تو را نجات میدهد؟! همینجور که لباس احرام در مکّه میپوشی و مُبطل به جا نمیآوری، عزیزان من! باید در مُحَرّم هم مبطل به جا نیاورید، آنجا محض گوسفند مُبطل به جا نمیآورید، اینجا محض امام حسین (علیهالسلام) به جا نیاورید! محض حضرت زهرا (علیهاالسلام) به جا نیاورید! [۳۰]
ای آقایی که تو میگویی لباس مشکی نپوشید! تا حتّی به ایشان گفتند محرّم یا عاشورا هم نپوشیم؟ گفته: وقتی میخواهی نماز بخوانی، آن را دربیاور! عزیز من! ببین زینب این تاریخش است، یزید آمد و محملها را سیاهپوش کرد. والله، اگر تو برای امام حسین (علیهالسلام) سیاه نپوشی، آنجا در قیامت سفید نمیپوشی؛ این سندش است، چرا ما متوجّه نشدیم؟ اصلاً مشکی پوشیدن شعار است. لااقل عزیز من! روز عاشورا بپوش! ما نمیگوییم دو ماه بپوش! این شخص میگوید: اصلاً عاشورایش هم اگر میخواهی نماز بخوانی، دربیاور! این حرف یک قدری مرا ناراحت میکند؛ اگرنه حالا میخواهی بپوش! میخواهی نپوش! منکرِ سیاهپوش بودن ناراحتم میکند، خب این آقا مجتهد هم هست! یزید همه مَحملها را سیاهپوش کرد. [۳۱]
روضهخوانی با امر نه از روی شهوت[۳۲]
یک عدّهای هستند چشم میمالند که محرّم بیاید و به عناد خودشان برسند، به شهوت خودشان برسند. کجا به حساب امام حسین (علیهالسلام) میگذارید؟ چرا این کارها را میکنید؟ اگر یک جایی را به نام امام حسین (علیهالسلام) اشغال کردید، باید امر امام حسین (علیهالسلام) را اطاعت کنید! کسانیکه سردسته هستند و روضهخوانی میکنند، چراغانی میکنند، خیلی بدشان نیاید. بدانند که دارند اشتباه میروند؛ اما اگر اشتباه را فهمیدی، باید دیگر دنبال آن نروی.
گناه چند جور است: گناه عوام را خدا میآمرزد. عقلش درست نمیرسد. یک گناه میکند، یک «أستغفر الله» میخواهد؛ اما دیگر آن کار را نکند. الآن اگر جوانی گناه کرد، خیلی ناراحت نباشد. خدای تبارک و تعالی به داوود گفت: ای داوود! من گنهکاران را، توبهکنندگان را از صدّیقین بهتر میخواهم. گفت: خدایا! صدّیقین شکمشان به پشتشان چسبیده است، همهاش خدا، خدا میکنند. گفت: برای بهشت این کار را میکنند. عزیز من! تو برای بهشت هم که نمیکنی، تو تمام کارهایت جهنّمی است. از روضهخوانی تا چراغانیهایت که به امر نیست، پایه ندارد. حالا آن گنهکار میگوید: خدایا! ما را بیامرز! خدا خوشش میآید. مگر خدا از مقدّس خوشش میآید؟ خدا خوشش نمیآید، من هم خوشم نمیآید؛ چونکه بیشتر فتنه و فساد، گیر مقدّسی است که امر امام زمان (عجلاللهفرجه) را اطاعت نمیکند؛ من آن مقدّس را میگویم. امر خودش را و یا خلق را اطاعت میکند؛ این اصلاً از صحنه توحید، از صحنه ولایت، از صحنه قرآن بیرون است، در صحنه خودش است. باید امر خدا و پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) را اطاعت کند، امر خلق را اطاعت میکند. وای بر ما!
آقایانی که روضهخوانی میکنید! تکیهها و مساجد را اشغال کردید و چراغانی میکنید! شما باید اوّل عدالت داشته باشید. حالا آن کسیکه عدالت دارد، باید به امام زمان خودش، به قرآن مجید یقین داشته باشد. شما کدامیک از اینها را دارید؟ هیچکدام. حضرت فرمود: در آخرالزّمان، بچّهها به منبر میروند، زمام کارهای ما را شِرار الخلق در دست میگیرند. «خُدّامنا شِرار الخلق».
حالا آقا به منبر میرود و میگوید: آمریکا چه کار کرده است؟ انگلیس چه کار کرده است؟ آمریکا میخواهد به ایران حمله کند و راهپیمایی کردند و توی دهان آمریکا زدند. این حرفها آخر به درد مردم نمیخورد. آن لعنت شده است، منبریاش هم لعنت شده است؛ شما کجا پای منبرها میروید؟ میگوید: هر کسی صحبت کند و بداند چه چیزی برای این جمعیّت که پای منبر او نشستند، خوب است؛ ولی یک چیز دیگر بگوید، تمام ملائک او را لعنت میکنند. به حضرت عباس، شما خوب هستید، حکم نداشتید و ندارید، مرا لعنت میکند.
یک نفر مسجد باجک، خوب آمده بود. آمده بود پیش یکی از سران بازار گفته بود: من یک منبری میخواهم. او ده شب منبر رفته بود. دهتا دویست تومان چقدر میشود؟ دو هزار تومان داخل پاکت گذاشته بود و به او داده بود. رفته بود، تلفن زده بود و گفته بود: آقا! حقّ من این است؟ گفته بود: روزنامه، دانهای دویست تومان است. تو ده شب روزنامه برای ما خواندی. فلان، فلانشده! اگر حرف بزنی میگویم به همه که با تو همین کار را بکنند. [۳۳]
امر با شهوت درست نیست. قربانت بروم، کارهای ما بیشترش روی شهوت است، عزیز من! پسفردا محرم میشود ببین چه بازی درمیآورند؟ من به مدّاحها هم بگویم، این کارها که دارید میکنید، باید از یک جایی سرچشمه بگیرد؛ یعنی به توحید، به ولایت، به امر وصل باشد، شما مدّاحها بیایید افشاء کنید، نه از خودتان دربیاورید.
عزیز من! شما از تهران، از هر کجا که حرکت میکنی بیایی در مجلس، شما گرو حضرت زهرایی، حضرت مواظبت است. الآن من قسم میخورم شاید حضرت در این مجلس تشریف داشته باشد؛ چونکه خودش میگوید آنجا که مجلس حسینِ من باشد، من میروم. مگر یک دانه زهرا (علیهاالسلام) است؟ تمام اشیاء من ناراحت است چرا اینها را نمیشناسیم؟! مگر یک زهرا (علیهاالسلام) است؟ مگر یک علی (علیهالسلام) است؟ سرتاسر خلقت زهرا (علیهاالسلام) است، سرتاسر خلقت علی (علیهالسلام) است. اصلاً عالم پیش ولایت کوچک است. [۳۴]
قبلاً چه میشد که در این روضهها مردم غَش میکردند؟! وقتی روضه میخواندند، اینقدر مردم گریه میکردند، دو نفر، سه نفر غَش میکردند، اینها را از مجلس بیرون میبردند. حالا تو چراغانی کردی! چراغانی که آخَر غَش ندارد که! این کارها چیست دارید میکنید؟! محرّم دارد میآید. اصلاً محرّم یعنی عزا. توجّه کنید! [۳۵]
هر روضهای، روضه نیست[۳۶]
آقا امام حسن (علیهالسلام) و امام حسین (علیهالسلام)، همه نان و غذایشان را به مسکین و یتیم و اسیر دادند. بابا! نمیگویم شما نانتان را بدهید! شما ائمه (علیهالسلام) نمیشوید؛ اما نان مردم را نَبُرید! ای مرد مسلمان روضهخوان که پسفردا خانهات را سیاه میکنی! با چه پولی داری روضه میخوانی؟ رشوه گرفتی؟ غش در معامله کردی؟ معامله ربوی کردی؟ خون مردم را مکیدی؟ به چه چیزی روضه میخوانی؟ مگر امام حسین (علیهالسلام) رشوهخوار است؟
ما داریم چه میگوییم؟! خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند! گفت: یک نفر به نام حاج سلطان بود. این روضهخوان دربار بود. (آخر، درباریها، همیشه یک روضهخوان شاخص داشتند. مثلاً در زمان محمّدرضا شاه، یا راشد یا فلسفی بود. هر کدامشان روضهخوان داشتند.) این حاج سلطان، یک اسب خیلی خوبی داشت. داشت میرفت. دید زنی جلویش را گرفت و گفت: آقا! بیا یک روضه برای من بخوان! داشت به دربار میرفت. گفت: برمیگردم. این بنده خدا، ایستاد، دید نیامد. حاج سلطان گفت: حالا خب یک حرفی زده، از دربار به خانهاش رفت و خوابید.
خواب دید حضرت زهرا (علیهاالسلام) میگوید: حاج سلطان! چرا نمیآیی؟ آن زن، منتظر است. گفت: در فکرش بودم که این خواب را دیدم. تا دوباره خوابید، حضرت فرمود: حاج سلطان! من اینجا هستم، بیا! گفت: بلند شد رفت، دید آن زن چهار تا خشت گذاشته، یک چیز سیاه هم رویش کشیده، سرش را روی آن گذاشته است. (باباجان! حضرت زهرا (علیهاالسلام)، خانه آن زن میرود. تو آن زن بشو! والله، تو نر هستی، مرد نیستی. اگر مرد باشی، جنایت نمیکنی که روضهخوانی کنی. تو خون چه کسی را اینقدر مکیدی که داری چلو کباب میدهی؟ والله، راست میگویم. نمیخواهم اسم بیاورم که بگویید غیبت کردی. یک نفر هست، یک برادر دارد. برادرش مجرّد بود. چند دفعه مادرش پیش او رفت. گفت: پسرجان! برادرت زن میخواهد. برایش زن نگرفت. او مجبور شد، رفت یک کار زشتی با یک نفر کرد. هر دو نفر را کشتند؛ آنوقت شنیدم امسال، روضهخوانی کرده و چهارصد هزار تومان خرج کرده است. هر شب، یک تیمی را دعوت میکرد. آقا! اینشخص، چهارصد هزار تومان، خرج کرد. آنوقت برادرش از سر بیچارگی رفت همچین کاری کرد. بیچاره، زن میخواست. این چه روضهای است که تو میخوانی؟ تو داری تهمت به ولایت میزنی.)
خلاصه، حاج سلطان رفت آنجا. گریه میکرد و میگفت: زهراجان! تو اینجایی؟ بابا! یک کاری بکنید فاطمه زهرا (علیهاالسلام) مجلستان بیاید. چه کار میکنید؟ میگفت: حاج سلطان از آنموقع دربار نرفت، توی همین خانهها میرفت و روضه میخواند. من قربان همچین منبری بروم! من فدای همچین منبری بشوم که ریاستش را به هم زد و رفت توی خانهها روضه میخواند.
آقاجان من! تو شهوتپرستی. من نمیخواهم یک حرفهایی بزنم. والله، بالله، بیشتر این منبریها، بیشتر این روضهخوانها از غنیمتجمعکنهای کربلا هستند. منبری پیش من آمده، من دیدم دارد میرقصد. به من میگوید: حاج حسین! فلان جا دو تومان، فلان جا سه تومان گرفتم، برای خودش یک دهه محرّم شصت هزار تومان درست کرد؛ داشت میرقصید. این نوحهخوانها، روضهخوانها، وقتی محرّم میآید، خوشحال هستند؛ آنوقت اشک اینشخص، آن اشک است؟ او غنیمتجمعکن است. باباجان! اگر راست میگویی، برو خانه یک بیچارهای روضه بخوان! آقایی که مدّاح امامحسینی! اگر راست میگویی، برو یک روضه برای زن بیچارهای که چیزی ندارد بخوان!
عزیز من! بیا وقتی روضه میروی، یک ذرّه حواست توی آبگوشت نباشد، توی برنج و مرغ نباشد، سرت را زیر بینداز! تفکّر داشته باش! این عمرت دارد کلید میاندازد. تو کجایی؟! من کجا هستم؟! [۳۷]
هر روضهای روضه نیست. این روضههایی که اینها میخوانند، روضه نیست. اینها نقل است. روضه این است که آدم برای زهرا (علیهاالسلام) جگرش بسوزد. برای امام حسین (علیهالسلام) جگرش بسوزد. آن قضایای امام حسین (علیهالسلام) و حضرت زهرا (علیهاالسلام) را یادش بیاید. آنها غریب نبودند؛ اما امام حسین (علیهالسلام) هل من ناصر میگوید. روضه من این است که اینها را فراموش نکنید. [۳۸]
من چه کار کنم؟ میسوزم. یک عدّهای هستند تا به آنها آیتالله گفتند، دیگر روضه نمیخوانند. به قرآن مجید، به روح تمام انبیاء، ولایت من این است؛ خدا، توفیق را از آنها گرفت. خدا، توفیق را از تو گرفت دیگر روضه نمیخوانی. چطور شدی؟ خدا روضهخوان است. دو تا آیتالله به تو گفتند، تو دیگر روضه نمیخوانی؟ تو داری به یک روضهخوان، به طور خفیف نگاه میکنی، این گناه کبیره است؛ به دینم، گناه کبیره است. ما نمیفهمیم گناه چیست؟ تو از خدا هم بالاتر رفتی؟ خدا دو مرتبه روضه خوانده. روضهخوانی که مخلص است، روضهخوانی که حسین (علیهالسلام) بگوید، روضهخوانی که علی (علیهالسلام) بگوید، چیز دیگری نگوید، این قیمت دارد،؛ خدا روضه خوانده است. تا یک آیتالله به تو گفتند، دیگر روضه نمیخوانی؟ توفیق از تو گرفته شده است. مگر این حاج شیخ عباس نبود که روضه میخواند؟ مگر آقا سید عبدالهادی شیرازی نبود که از تمام علماء بالاتر بود، روضه میخواند؟ مگر حاج شیخ عبدالکریم نبود؟ میگفت: هر موقع که میخواست سر درسش برود، اوّل، روضه میخواند. [۳۹]
روضهخوان امام زمان باشید، نه غنیمتجمعکن امام حسین[۴۰]
خدا پهلوی را لعنت کند! حالا من به شما میگویم که حواستان اینطرف و آنطرف نرود، این آتشگرفته، وقتیکه به سلطنت رسید، توی دستهها میآمد و سینه میزد. یواش، یواش یک قدری که رشد کرد، روضهخوانی را قدغن کرد. آنموقع چادرها را در تکیهها میزدند، حالا اینطوری شده است؛ آنوقت همه محلّهها تکیه داشت که زنها که یک عیبهایی داشتند، بتوانند آنجا بیایند. حالا الحمد لله همه دیگر پاک شدند، توی مسجدها هم میروند! آخ! آخ! آنوقت ما در طویلهها میرفتیم؛ یعنی یکی، یکی میشدیم و در طویلهها میرفتیم و «حسین» میگفتیم. خدا میداند آن حسینگفتن چه حسینی بود! مگر ما از حسین (علیهالسلام) دست برداشتیم؟ هنوز هم آن مزهای که در طویلهها، «حسین» میگفتم، در عروق بدنم هست.
عزیز من! مکان شرط نیست، خودت شرط هستی. چقدر من این مطلب را بگویم؟ همه شما دارید دنبال مکان و مقام میگردید، هر دوی اینها باطل است. مقام باطل است، مکان هم باطل است. [۴۱]
عزیز من! آدم باید بفهمد کجا برود، کجا نرود؟ ببین، پای من نرفته است. من منبر پسر حاج شیخ عباس را دوست داشتم. یک وقت بالای پشتبام خوابیده بودم، دیدم صدای منبرش میآید. بلند شدم، پایین آمدم. خانه این حاج آقا جلال زرگر بود. توی آن خیابان که مدرسه هم هست. رفتم بروم توی خانهاش، دیدم نمیتوانم بروم؛ آنموقع پدرمان یک باغ داشت و اینجا بود. این حاج آقا جلال برداشته بود بشکه را بالای پشتبام برده بود. آنموقع آب حوض میزد بالا، دور پشتبام خانهاش تخت گذاشته بود. دیدم نمیتوانم بروم، برگشتم آمدم. گفتم یک چیزی هست که پایم نمیرود.
صبح درِ دکّان حاج حسین بازرگان، زیر گذر سفید آب آمدم. گفت: حاج حسین! این انگشتر چند میارزد؟ گفتم: والله، نمیدانم، پنجاه یا شصت تومان میارزد. خیلی انگشتر خوبی بود! گفت: من درِ دکّان حاج آقا جلال بودم، این انگشتر را از یک زن، دو تومان خرید. گفتم: به من بده! گفت: صد تومان میارزد! حالا دارد روضهخوانی میکند. پسر حاج شیخ عباس را هم دعوت کرده، این همه تشکیلات درست کرده است.
کجا توی این مجلسها میروید؟ آیا یک نصارا این کار را میکند؟ آیا یک یهودی با زن مسلمان این کارها را میکند که یک چیز صد تومانی را دو تومان بخرد؟ دو تا ماچ به پاهایم کرد، گفتم: قربانت بروم ای پا که جایی نرفتی. تو باید پایت همه جا نرود. حرف من این است. اگر پایتان اینجوری شد، این پا در صراط مستقیم است.[۴۲]
بعضی از روضهخوانها خیلی بیادب هستند. یکی از مدّاحهای ممتاز قم یک حرفی زد، من به او گفتم: صدایت بگیرد، صدایش گرفت. تا آخرش هم گرفت. خیلی بد روضه خواند. [۴۳]
روضه یعنی چه؟ روضه یعنی ما جمع شویم و بگوییم اینها ظالم بودند، بیایید جمع شوید و برای مظلومیّت اینها گریه کنید! آقا! تو خودت ظالمی! من بیرودربایستی گفتم، هر چه میخواهید بگویید.
تو خودت ظالمی! ظالم! کجا میروی؟ آخر روضه یعنی چه؟ همین آنجا نشسته و یک ریاستی میکند و بنشین و بلند شو و یک آش و پلویی هم درست کرده است و این آقا هم میرود.
بابا! حالا نگو که حاج حسین میگوید روضه نرو! اگر مجلس روضه باشد، جبرئیل و ملائکهها اجازه میگیرند و به آنجا میآیند؛ اگر مجلس تمام شده باشد، پرهایشان را به سینههای دیوارها میمالند؛ امّا چه سینهای؟ سینهای که بخار ولایت به قول ما عوامها، به این سینههای دیوار مالیده شده باشد، بالشان را به ولایت میمالند.
توجّه بفرمایید! بالش را به کجا میمالد؟ بالش را به ولایت میمالد. جبرئیل با ولایت آمده، با اسم علی (علیهالسلام) از سیهزار سال راه آمده، حالا هم بالش را به دیوارها میمالد؛ یا اینکه بالش را به جنایت بمالد؟! جنایتکار! چه چیزی فروختی؟! اینقدر گران فروختی؟! چه کار کردی؟! روضه میگیری؟! آره! حضرت زهرا (علیهاالسلام) هم آنجاست؟! خالهاش خواب دیده که حضرت زهرا (علیهاالسلام) آنجاست! یک بازیهایی هم درمیآورد. آره! آره تو بمیری! به قرآن مجید، میفرماید: یک عدّهای هستند اعمالشان «هَباءً مَنثورا»[۴۴] است؛ یعنی به دست نمیآید. [۴۵]
ای روضهخوانها! اَی بیرحمها! بیشتر روضهخوانها متوجّهند که توهین به عُمَر نشود! منبرهایشان را گوش دادم، بیخودی حرف نمیزنم. آیا تو حاضری که داری توهین به ولایت میکنی؟! فردای قیامت هم با همان عُمَر محشور میشوی که میخواهی توهین به او نشود! ما نمیگوییم بد به عمر بگویید! آقای بروجردی میفرمود: علناً لعنت نکنید! اینها [وهّابیها] کسانی هستند که هفت تا شیعه را میکُشند؛ امّا منبر میروی مواظب باش! بدان آدم فهمیده هم پای منبر تو هست، مردم را حیوان حساب نکن! خیال بکن که دو تا انسان هم در بین اینها هست، فردا پیر میشوی و آنجا میاُفتی، آن انسان میگوید: تو همان بودی که آن حرفها را زدی! شرافت خودت را از بین نبر! [۴۶]
اینقدر خانمت را داخل خانه بگذار و تا نصف شب او را اسیر کن! میگوید: کجا بودی؟ میگویی: روضه بودم! آره، تو بمیری! روضه بودی یا رفتی پیش رفقایت، آنجا بگویی و بشنوی و بخندی؟! قهوهخانه شده است. من به عمرم قهوهخانه نرفتم. یادم میآید یک وقت به تهران رفتیم، جایی کاری داشتیم، گفتند: بیا برویم یک دیزی بخوریم، من گفتم: من لب جوی مینشینم، هر چه اصرار کردند، گفتم: من داخل نمیآیم. دیدم اگر این دفعه بروم، دو دفعه دیگر هم میروم، آنوقت قهوهخانهای میشوم. آقاجان! شما هر کجا میخواهید بروید، باید بفهمید نتیجه رفتن شما چیست؟
روایت داریم، میگوید: هر شخصی که مردم را بگریاند، این اشکی که ریخته میشود، ذبح العظیم است. آنموقع هر کسیکه اشک ریخت، این منبری و گوینده ثواب ذبح عظیم میبرد.
الآن شب عاشوراست، شما خودتان میتوانید مستقلاً یک گوشهای بروید و یک حالی پیدا کنید، یک اشکی برای امام حسین (علیهالسلام) بریزید. اگر تو گوشهای بروی و اشکی برای امام حسین (علیهالسلام) بریزی، فوراً زهرای مرضیه (علیهاالسلام) آنجا حاضر میشود، دارد گریه میکند. امام زمان (عجلاللهفرجه) حاضر میشود، دارد گریه میکند. تو روضهخوان امام زمان (عجلاللهفرجه) باش، نه این مدّاحی که بیاید اینها را به هم بریزد، دعوا کنند و از روی لج و لجبازی مدّاح دعوت کنند. به حضرت عباس، اینها غنیمتجمعکنهای امام حسین (علیهالسلام) هستند. امام حسین (علیهالسلام) را کشتند، اینها دارند غنیمت جمع میکنند. چرا میگوید که خادمان ما جزء شِرار النّاس هستند، اینها هستند که من دارم میگویم. اینها که هدفشان پول است. اینها که میروند، دو به هم زنی بکنند تا پول بیشتری بگیرند، اینها جزء شِرار النّاس هستند.
باید بفهمی عزادار باشی، غصّهدار باشی، غمگین باشی. چرا به شما میگوید اگر گریهات نمیآید، تباکی کن؟ یعنی خودت را در حالت عزا قرار بده! حالا خسته هستی، از کارگاه و کارخانه آمدی و گریهات نمیآید، میگوید: تباکی کن! یعنی خودت را به این کار بزن! [۴۷]
منبر را چوب نکنید[۴۸]
محرّم و صفر از بسکه ما «یا حجّةبنالحسن» میگوییم، گوش را کر میکنیم؛ والله، دروغ میگوییم. حالا من یک مثال برای شما میزنم، ببینید ما دروغ میگوییم یا نمیگوییم؟ اگر شما واقعاً آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) را قبول داری، او دارد گریه میکند، میگوید: اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه میکنم؛ آنوقت تو باید اینقدر بخندی؟ آنوقت تو باید پای ویدیو بروی؟ آنوقت تو باید اینجوری باشی؟ تو چه ارتباطی با آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) داری؟ [۴۹]
من قسم میخورم، یک جوانی بود اینقدر گریه کرد، من ناراحت شدم. گفت: من چند روزی که به محرّم داشتیم، خدمت آقا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) رسیدم و گفتم: علیجان! من سرگردان هستم، کجا بروم؟ گفت: برو خانه حاج حسین. والله، گفت: من آنجا را تأیید میکنم. به دینم، اگر من این جوان را بشناسم. به او گفتم: تا حالا آمدی؟ گفت: یک دفعه، دو دفعه جمعه آمده بودم. اینقدر مثل باران گریه کرد و گفت: خدا از سر گناهان من میگذرد؟ من چه کسی بودم که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را ببینم؟ من چه کسی بودم که اینطور بشود؟ آنوقت من قضیّه داوود را گفتم که خدا میگوید: من گنهکاران را بهتر از صدّیقین میخواهم. باباجان! کجا میخواهید بروید؟ چه چیزی دیگر میخواهید؟ به دینم، اگر من این جوان را بشناسم. من چیزی به او ندادم که تحریک شود یا من بگویم. چه خبر است؟ [۵۰]
من به وعّاظ میگویم: شما الآن این حرفهایی که میزنید، دارید سنّیها را تشویق میکنید. وعّاظ میآیند اینجا، من به آنها میگویم: شما از آن آدمهایید که منبر را چوب میکنید. منبری که حرف امام حسین (علیهالسلام) و امام زمان (عجلاللهفرجه) رویش زده نشود، چوب است. روایتش را میخواهید؟ حضرت سجّاد (علیهالسلام) به یزید گفت: من بروم بالای چوبها؟ یزید خیلی منبر قشنگی داشت! اگر بدانی چقدر قشنگ بود! مثل این نبود که، این را هم والّا یک زن برای ما داده؛ اگرنه من میخواستم روی زمین بنشینم. تو حرف حقّ بزن! هر کجا میخواهی بزن! بنشین روی زمین و بزن! تو منبر را چوب میکنی!
چرا میگوید منبر را نسوزان؟ خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را! میگفت منبر را وقتی میخواهند بشکنند، یک قدری بشکنید آن را، یا بریزید توی رودخانه، آن زمان آب میبرد، آب آن را بِبَرد یا خاک کنید؛ منبر را مبادا بسوزانید! منبری که رویش از امام حسین (علیهالسلام) گفته شود، به آن اثر میکند، مثل اینکه یک چوب نَم بکشد؛ اما چیز دیگر هم بگویی به آن اثر میکند؛ چونکه ما منبر را چوب میکنیم. [۵۱]
روایت داریم: خانه امام صادق (علیهالسلام) روضه بود، آخر حضرت همیشه روضه میخواند به خصوص این دهه محرّم؛ فقط میزد روی زانویش، میگفت: جدّ مرا کشتند! جدّ مرا کشتند! مدام میزد روی زانویش و گریه میکرد، آن کاتب بنیامیّه که نزد امام صادق (علیهالسلام) آمد، دید حضرت گریه میکند، یک قدری که گریههایش تمام شد. گفت: در دستگاه بنیامیّه کاتب بودم و نوشتم هفتاد هزار نفر به کربلا رفتند؛ من در قتل امام حسین (علیهالسلام) اصلاً شرکت نکردم. دید گریه حضرت زیادتر شد، هقهق گریه کرد. گفت: ما حرفی نزدیم، امام فرمود: آخر، یکیتان کاتب شدید، یکیتان اسب نعل کردید، یکیتان سوزن نخ کردید، جدّ مرا کشتید؛ یعنی شما وسیله ظلم را فراهم کردید.
چرا شما وسیله ظلم بعضیها را فراهم میکنید؟ شما مشابه آنها هستید، چرا فراهم میکنید؟ چرا میخندید؟ چرا همهجا میروید؟ چرا چیزیتان نمیشود؟ چرا غیرت پیدا نمیکنید؟ چرا حیا پیدا نمیکنید؟ چرا اندیشه ندارید؟ این چه کارهایی است که میکنید؟ [۵۲]
ارجاعات
- ↑ اصولدین و سلامتولایت 78 و حرکت امامحسین از مدینه به مکه 84
- ↑ عاشورای 77 و اربعین 78 و نماز و احیاء 77 و ولایت در خلقت کفو ندارد 80
- ↑ اربعین 90؛ عبادتهای خیالی و امامحسین؛ شناخت ولایت و شبقدر 91
- ↑ اصولدین و سلامتولایت 78 و انسان مختار در نظام آفرینش 77
- ↑ عظمت گریه بر امامحسین 82
- ↑ عاشورای 85 و عاشورای 77
- ↑ اصولدین و سلامتولایت 78 و تولی و تبری 76
- ↑ انسان مختار در نظام آفرینش 77
- ↑ شب تاسوعای 86 و عاشورای 87 و عاشورای 77
- ↑ شناخت فامیل 86 و عاشورای 77
- ↑ عاشورای 85 و شب تاسوعای 86 و شیعه شفاعتکن است 83 و صفاتالله 82 و عیدی ما ولایت 76
- ↑ عاشورای ۹۶ (دقیقه ۳ و ۳۵ و ۴۱)
- ↑ عاشورای 96
- ↑ عاشورای 88، ارتباط
- ↑ عاشورای ۷۷ (دقیقه ۴۲) و ناراحتی از حرف خلق (کوثر) ۷۴ (دقیقه ۴۲)
- ↑ عاشورا 77
- ↑ ناراحتی از حرف خلق (کوثر) 74
- ↑ وداع امام حسین ۹۳ (دقیقه ۳۷ و ۴۱) و اربعین۸۳ (دقیقه ۸)
- ↑ تکذیب اهل تسنّن 84 و وداع امام حسین 93
- ↑ وداع امام حسین 93
- ↑ اربعین 83
- ↑ نجوا با ولایت 77
- ↑ شناخت امامحسین و محرم 74
- ↑ کتاب حر
- ↑ عاشورای 88؛ ارتباط
- ↑ کتاب جامع ولایت
- ↑ شناخت امام حسین و محرّم (درباره امام حسین) ۷۴ (دقیقه اول) و تذکّر ۹۰ (دقیقه ۲۹)
- ↑ شناخت امام حسین و محرّم (درباره امام حسین) 74
- ↑ تذکّر 90
- ↑ عظمت گریه با معرفت 81
- ↑ اربعین 78
- ↑ نیمه شعبان ۸۱، احکام جشن و روضه؛ شرط یاوری امام زمان (دقیقه ۱۵ و ۲۰ و ۲۶ و ۲۸) و نیمه شعبان ۸۷ (دقیقه ۱۲ و ۱۵)
- ↑ نیمه شعبان 81؛ احکام جشن و روضه؛ شرط یاوری امام زمان
- ↑ نیمه شعبان 87
- ↑ غدیر 84
- ↑ شناخت امام حسین و محرّم ۷۴ (دقیقه ۵۸) و در مسیر ولایت، وداع ولایت ۷۶ (دقیقه ۵۹)
- ↑ شناخت امام حسین و محرّم 74
- ↑ مشهد 91
- ↑ درمسیر ولایت، وداع ولایت 76
- ↑ اربعین ۸۷ (دقیقه ۴۶) و عاشورا ۹۴ (دقیقه ۴۳) و امام حسین، شناخت ولایت ۷۶ (دقیقه ۴۹ و ۵۲)
- ↑ اربعین87
- ↑ عاشورای 94
- ↑ عاشورای 84
- ↑ (سوره الفرقان، آیه 23)
- ↑ شجره توحید 75
- ↑ حجّ ابراهیمی 78
- ↑ امام حسین، شناخت ولایت 76
- ↑ حضرت یوسف، تذکر احکام، یقین ۷۳ (دقیقه ۲۰) و شب تاسوعای ۸۶ (دقیقه ۶۱) و هدایت ۸۴ (دقیقه ۱۷)
- ↑ تذکّر احکام، یقین؛ حضرت یوسف 73
- ↑ شب تاسوعای 86
- ↑ غدیر 86
- ↑ هدایت 84



















