صفحهٔ اصلی: تفاوت میان نسخه‌ها

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
 
(یک نسخهٔ میانیِ ایجادشده توسط همین کاربر نشان داده نشد)
خط ۱۰: خط ۱۰:
</div>
</div>
-->
-->
{{قاب صفحه اول|عنوان=شب عاشورا|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: شب عاشورا|بخش=همه}}
{{قاب صفحه اول|عنوان= روز تاسوعا|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: روز تاسوعا|بخش=همه}}
{{قاب صفحه اول|عنوان= آقا ابوالفضل|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: آقا ابوالفضل|بخش=همه}}
{{قاب صفحه اول|عنوان= آقا ابوالفضل|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: آقا ابوالفضل|بخش=همه}}



نسخهٔ کنونی تا ‏۲۴ ژوئن ۲۰۲۶، ساعت ۱۳:۳۵

امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) کفواً احد است، حضرت زهرا (علیهاالسلام) کفواً خلقت است

فرمایشات حاج‌حسین خوش‌لهجه راجع به ولایت

شب عاشورا

امشبی را شَه دین در حرمش مهمان استعصر فردا بدنش زیر سُم اسبان است
مَکُن ای صبح طلوع!مَکُن ای صبح طلوع!


حالا شب‌عاشورا شد، امام‌حسین (علیه‌السلام) ابن‌سعد را خواست، وقتی آمد، به او فرمود: یابن‌السعد! آیا مرا می‌شناسی؟ گفت: آره! فرمود: من چه‌کسی هستم؟ گفت: تو پسر پیغمبر هستی، مادرت زهراست، پدرت علی است، تو امامی و واجب‌الاطاعة هستی. فرمود: چرا از من اطاعت نمی‌کنی؟ گفت: به‌خاطر رسیدن به مُلک ری. آقا امام‌حسین (علیه‌السلام) به او فرمود که من خانه به تو می‌دهم این‌جور. گفت: نه! آخرش به امام‌حسین (علیه‌السلام) گفت که خب یک‌شب وقت به ما بده! ابن‌سعد یک‌شب وقت گرفت و گفت: حسین را می‌کشیم و مِن‌بعد هم توبه می‌کنیم و به مُلک ری می‌رسیم، توبه هم کردیم. آخر ای مرد کافر! حسین‌کشی که توبه ندارد! حالا یزید متوجّه شد، هزار سوار به شمر داد و گفت: برو! اگر ابن‌سعد این‌کار را نمی‌کند، نمایندگی لشکر را از او بگیر! این‌ها هیجان کردند، گفت: این‌کار را می‌کنم، لشکر هیجان کردند. یک‌وقت حضرت‌زینب (علیهاالسلام) گفت که برادر! لشکر دارد رُو به خیمه‌ها می‌آید و هیجان کردند. حالا ببین امام‌حسین (علیه‌السلام) چه می‌گوید؟!

ابن‌سعد یک قوم و خویشی با آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) داشت، همین‌طور صدا می‌زد: ابوالفضل! ای عَشیره ما! من از طرف ابن‌زیاد امان‌نامه برایت آورده‌ام، تو ایمن هستی. عباس! بیا برو کنار! بچّه‌هایت را هم بردار و برو! هیچ‌کس به تو کاری ندارد. آقا امام‌حسین (علیه‌السلام) گفت: ابوالفضل‌جان! هر چند فاسق است، برو به حرفش گوش بده! آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) گفت: خدا لعنت کند تو را با آن کسی‌که این امان‌نامه را نوشته‌است! آیا من از برادرم حسین (علیه‌السلام) دست بردارم؟! آیا شما دست از علی (علیه‌السلام) و بچّه‌های علی (علیه‌السلام) برنداشتید که دنبال خلق می‌روید؟! شما بی‌امان‌نامه می‌روید! کدام‌تان نرفتید؟! کجا به مجلس‌های تعریفی می‌روید؟! به‌هیچ دردی هم نمی‌خورید! دین‌تان را از دست دادید! ما در آخرالزمان دین‌مان را می‌فروشیم که حضرت می‌فرماید بی‌دین از دنیا می‌روید! [۱]

امام‌حسین (علیه‌السلام) گفت‌وگوی آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) با ابن‌سعد را شنید. فرمود: عباس‌جان! جانم به فدایت! گفت: برادر! چه می‌خواهی؟ فرمود: ببین ابن‌سعد امشب به ما وقت می‌دهد؟ آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) نزد ابن‌سعد آمد و گفت: یک‌شب به برادرم وقت بدهید! در میان لشکر ابن‌زیاد همهمه‌ای افتاد؛ چون عدّه‌ای در بین لشکر بودند که می‌خواستند جنگ خاتمه پیدا کند، هم به مقامی برسند و هم صلح شود؛ نمی‌خواستند امام‌حسین (علیه‌السلام) کشته‌شود؛ به‌خاطر همین گفتند: ما که مثل حلقه انگشتر دور حسین را گرفته‌ایم، مگر یهودی و نصرانی از ما یک‌شب وقت می‌خواهد؟! یک‌شب به او وقت بدهید! شاید فردا بیعت کند؛ به‌خاطر همین به امام‌حسین (علیه‌السلام) یک‌شب وقت دادند. [۲]

ای کسی‌که می‌گویی امام‌حسین (علیه‌السلام) یک‌شب وقت خواست، تا توبه کند! مگر حجّت‌خدا گناه کرده که توبه کند؟! اگر امام‌حسین (علیه‌السلام) یک‌شب وقت خواست، به‌فکر حُرّ است؛ می‌خواهد او را طرف خودش بیاورد؛ چون‌که وقتی به او گفت: مادرت به عزایت بنشیند! حُرّ گفت: چون مادرت زهراست، جوابت را نمی‌دهم. حالا که حضرت‌زهرا (علیهاالسلام) را احترام کرد، اسمش را نیاورد و حیا کرد؛ امام می‌خواهد از او سپاس‌گزاری کند و او را بهشتی کند. [۳]

عزیزان من! امشب امام‌حسین (علیه‌السلام) به‌فکر شماست، ظاهر یک‌حرفی است، نگاه به باطن شما می‌کند. همان‌طور که نگاه به باطن حُرّ کرد و دید می‌خواهد هل‌مِن‌ناصرش را لبّیک بگوید، گفت: عباس‌جان! از ابن‌سعد بخواه که امشب یک فُرجه‌ای به ما بدهد! رفقای‌عزیز! کاری کنید که امام‌حسین (علیه‌السلام) شما را طرف خودش بیاورد. بیایید دعوت امام‌حسین (علیه‌السلام) را لبّیک بگویید، لبّیکِ شما این‌است که پیرو خلق نباشید! حُرّ پیرو خلق بود، پیرو امر شد، شما هم پیرو امر امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) باشید. [۴]

شب‌عاشورا امام‌حسین (علیه‌السلام) حجّت را بر همه تمام کرد و صدا زد: من بیعتم را از روی شما برداشتم، فردا تمام ما کشته خواهیم شد؛ تا حتّی طفل شیرخوارم، علی‌اصغر شهید خواهد شد؛ همه فوج‌فوج رفتند، عدّه کمی ماندند. حالا امام‌حسین (علیه‌السلام) گفت: عباس‌جان! تو هم اگر می‌خواهی بروی، دست خواهرانت را بگیر و برو! گفت: عزیز من! حسین‌جان! من جواب مردم را چه بدهم؟! بگویند برادرش را گذاشت و آمد! دنیا بعد از تو، دیگر برای من دنیا نیست؛ زندگیِ بعد از تو را نمی‌خواهم. برادر! من نمی‌خواهم مدینه را بی‌تو ببینم. من جانم، دینم فدای توست، تو امام زمانِ من هستی، تو جان و دینِ من هستی. من کجا بروم؟! هر کدام از اصحاب بلند شدند. بعضی‌ها گفتند: هفتاد دفعه کشته‌شویم و زنده‌شویم، باز جان‌مان را فدایت می‌کنیم. یکی‌دیگر گفت: حسین‌جان! گرگ‌های بیابان ما را بخورد، اگر دست از تو برداریم. حالا که اطاعت کردند، یک‌دفعه امام‌حسین (علیه‌السلام) امر کرد، نگاه کنند. نگاه کردند و دیدند که هر نفری از آن‌ها را یک حوریه دارد دعوت می‌کند. باز هم این‌ها قانع نبودند. سر به زیر انداختند. امام‌حسین (علیه‌السلام) دید که این‌ها خیلی خوشحال نشدند. گفتند: حسین‌جان! ما تو را می‌خواهیم. آقا امام‌حسین (علیه‌السلام) یک نظری کرد، دیدند امام‌حسین (علیه‌السلام) جلو است و این‌ها هم پشت‌سر امام‌حسین (علیه‌السلام) هستند. ببین این‌ها به کجا رسیدند؟ [۵]

امام‌حسین (علیه‌السلام) امر کرد: اصحاب چاهی زدند، همه غسل کردند و آب خوردند، بعد دورِ خیمه‌ها خندق کَندند و دستور داد: هیزم آوردند و آتش زدند؛ مبادا لشکر ابن‌زیاد رُو به خیمه‌ها بیایند. امام‌حسین (علیه‌السلام) تا صبح همه تیغ‌ها را کَند؛ یک‌روایت داریم که عجیب است، می‌گوید: اگر شما یک بوته تیغ بِکَنی، اهل‌بهشت می‌شوی. چرا امام‌حسین (علیه‌السلام) همه تیغ‌ها را از آن حدود کَند؟ گفت: بچّه‌های من این‌جا توی این تیغ‌ها می‌آیند. من این روایتش را از یک آقایی که خیلی چیز بود، شنیدم؛ می‌گفت: اگر یک‌نفر مَثلاً از یک جایی‌که راه مسلمان‌هاست، یک بوته تیغ بِکَند، این شبیه آقا امام‌حسین (علیه‌السلام) می‌شود و خدا آن‌شخص را می‌آمرزد. روایت داریم که در شب‌عاشورا، لشکر ابن‌زیاد این‌قدر خدا خدا می‌کردند که صدایشان تا آسمان می‌رفت. صدازدنِ خدا بدون علی (علیه‌السلام)، خدا می‌گوید گم‌شو! من به تو می‌گویم امرم را اطاعت‌کن! تو امرم را زیر پا گذاشتی و حسینم را زیر سُم اسب کردی! حالا خدا می‌گویی؟! عزیزان من! این علی‌علی گفتن‌ها لقلقله لسان است؛ اگر علی (علیه‌السلام) گفتید، باید امرش را اطاعت کنید؛ تا علی (علیه‌السلام) در قلب‌تان کاشته شود! [۶]

خدا رحمت کند علمای سابق را! می‌گفتند:

شب عاشوراستکربلا غوغاست

همه گریه می‌کردند، چه نَفَس‌هایی داشتند! اما اهل دنیا نبودند. [۷]

گریه تمام خلقت برای امام‌حسین در شب عاشورا[۸]

شب‌ عاشورا حرّ گفت: ابن‌سعد! تو واقعاً حسین را می‌کشی؟ ابن‌سعد گفت: اولین تیری که صبح به حسین بزند، من هستم؛ چون ما یک ‌شب به حسین وقت دادیم که بیاید و بیعت کند. [۹] حالا آن شبی که امام‌ حسین (علیه‌السلام) شبِ آخر بود، با علم امامتش نگاه کرد، دید آن‌هایی که دنبالش آمده‌اند، روی یک فکرهایی آمده‌اند، گفت: بیایید! همه آمدند. گفت: من بیعتم را از روی شماها برداشتم، هر کسی می‌خواهد برود، برود. [۱۰] همه کشته می‌شویم، هر کسی بماند فردا شهید می‌شود؛ تمام رفتند.

این‌ها آمادگی حضور امام را داشتند؛ اما آمادگی که جان‌شان را بدهند، نداشتند. عزیز من! تو الآن آمادگی داری بیایی زیارت امام‌ رضا (علیه‌السلام)؛ اما آیا آمادگی هم داری امرش را اطاعت کنی؟ یک خلقت قربان حضرت ‌معصومه (علیهاالسلام) بشود! چقدر من ممنونش هستم! خدا می‌داند. اگر من یک‌ میلیارد چشم داشتم راجع‌ به حضرت ‌معصومه (علیهاالسلام) کور بودم، یک ‌میلیارد؛ نه این دو تا چشم. گفتم: عنایت کن من بگویم به این رفقا، گفت: زیارت می‌کنند قبر ما را، اطاعت نمی‌کنند امر ما را؛ امر آمادگی است. این‌ها همه فوج‌فوج فرصت به ‌دست گرفتند و رفتند. چرا همه رفتند؟ عزیز من! قربانت بروم، تو هنوز توجّه نداری آمادگی یعنی ‌چه که آماده نیستی! حالا این‌ها که ماندند، آمادگی داشتند که ماندند. مگر امام ‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) دست برمی‌دارد از کسانی‌که حمایت از جدّش کردند؟ تو هم الآن باید حمایت کنی. [۱۱]

حالا آن‌ها هم هر کسی‌که از کربلا خارج می‌شد، جلویش را نمی‌گرفتند؛ اما جلوی داخل شدن به کربلا را می‌گرفتند، آقا که شما باشی! یک‌ دفعه امّ‌کلثوم (علیهاالسلام) آمد و گفت: خواهر! همه رفتند، برادرمان را تنها گذاشتند. آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) شنید، آمد و گفت: خواهر! فردا دَیّاری را از این‌ها باقی نمی‌گذارم. آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) به میمنه بزند، من هم به میسره می‌زنم، همه این‌ها را از روی زمین جمع می‌کنم. می‌توانست بکند؛ چرا؟ شجاعت یک‌ چیزی است، آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) ارادة ‌الله بود، اراده می‌کرد این‌ها نابود می‌شدند.

خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، گفت: من این روایت را دیده بودم، خیلی به من نمی‌چسبید که مگر آسمان شخص است که گریه کند؟! می‌خواهیم بفهمیم، ما نفهمیدیم! گفت: ما شب عاشورا نجف بودیم، عبا و عمّامه‌مان و این‌ها را، همه را شُستیم و روی رِجّه [یعنی طناب] انداختیم، یک‌ چیزهای سفیدی روی این انداختیم. فردایش دیدم لکّه خون به آن است. این خون را ملائکه می‌آورند به این عمّامه می‌زنند و می‌گویند عباس! این ‌را ببین! حالا ممکن ‌است که این خون آسمان یک ‌جای دیگر بچکد؛ اما وقتی می‌خواهد بفهمد، آن خون را مَلَک می‌آورد در آن‌جا نازل می‌کند، می‌گوید: عباس! ببین درست ‌است؛ پس آسمان خون گریه می‌کند.

ریگ هر وقت برمی‌داشتند زیرش خون بود، درخت گریه می‌کند. حالا هم هست، عاشورا یک درختی است در قزوین که خون گریه می‌کند. تمام این‌ها گریه می‌کنند، عرش خدا گریه می‌کند، جهنّم گریه می‌کند، زمین گریه می‌کند، بهشت گریه می‌کند، فردوس گریه می‌کند. اصلاً چیزی نیست توی تمام خلقت‌ها که گریه نکند، این‌ها همه ارتباط دارند‌. تو چرا ارتباطت را قطع می‌کنی، می‌روی این‌ کارها را می‌کنی؟ چه مسلمانی هستی؟ بترس از خدا! چهار روز دیگر پیر می‌شوی، تو خیال کردی همیشه تنت ساز است «أفلا یَشکرون» می‌گویی [شکر نمی‌کنی]. [۱۲]

حالا امام ‌حسین (علیه‌السلام) می‌دانست که وقتی اسب بی‌صاحبش می‌آید، همه این بچّه‌ها پابرهنه از توی خیمه‌ها بیرون می‌زنند، آمده تیغ‌ها را می‌کَند مبادا به پای بچّه‌هایش برود. آقاجان! من می‌خواهم به تو بگویم: فلانی! شنیدم تو دیشب آن‌جا با بچّه‌ات که به کشورهای خارجی رفته صحبت کردی، خدا بچّه‌ات را به تو ببخشد! همه شما را به امام ‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) ببخشد! آخر فلانی! کربلا که نزدیک‌تر بود. آخ! چرا تو با امام‌ حسین (علیه‌السلام) صحبت نکردی؟! چرا التماس نکردی و بگویی: حسین‌جان! بیایم کمک خندقت کُنَم؟! چرا نگفتی من بیایم تیغ‌ها را بِکَنم؟! با بچّه‌ات ارتباط داشتی؟! گفتم خدا شما را ببخشد! اما چرا؟! این کربلا که نزدیک‌تر بود، چرا با آن ارتباط برقرار نکردی؟! چرا ناموس تو ارتباط با زینب (علیهاالسلام) برقرار نکرد؟! می‌گفت: زینب‌جان! من بیایم آن‌جا کمکت کنم. کجاییم ما؟! [۱۰]

من یک داستانی برایتان بگویم، گفتم که شب‌ عاشورا یک عابدی روی کوهی بود، می‌دید سالی یک‌ دفعه همه حیوانات جنگل، از جنگل آن‌ طرف‌تر می‌آیند، مثلاً گرگ می‌آید، شکار هم می‌آید، بَبر هم می‌آید، همه حیوانات می‌آیند، این‌ها انگار گریه می‌کنند، چیز نمی‌خورند. آن عابد گفت که من نمی‌دانم از زمانی‌که از شهر بیرون آمدم، حساب کردم که آن‌ روز که این حیوان‌ها می‌آیند، شب ‌عاشوراست. گفتم: عزیزان من! قربان‌تان بروم! ما از حیوان کمتر هستیم؟! این حیوان‌ها شب ‌عاشورا می‌آیند، ضدّ و نقیض به‌ هم کار ندارند، برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) گریه می‌کنند.

این عاشورا در حیوانات اثر کرده، عجیب این ‌است: حیوانات این‌جا که می‌آیند، انگار کن که روی پرتوی ولایت هستند، سگ می‌آید، شُغال می‌آید، روباه می‌آید، کار به ‌هم ندارند. ما روایت داریم: وقتی امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) می‌آید، بهترین دختر زیبا تشت‌ طلا روی سرش باشد، از مغرب به مشرق، از مشرق به مغرب برود، کسی کاری به او ندارد. شب ‌عاشورا هم همین ‌است، حیوانات کار به هم ندارند، تا صبح می‌گفت که این حیوانات بودند، بعد آن شکار از آن‌طرف و آن گرگ از این‌طرف می‌رفت. توجّه فرمودید؟! اما عزیزان من! شب ‌عاشورا این‌جوری است: عاشورا در قلوب خلقت اثر دارد، چرا توجّه نمی‌کنید؟! چرا نگاه به تلویزیون می‌کنید؟ [۱۳]

زمانی انگلیس‌ها عراق را گرفتند و آقای کاشانی و روحانی و چند نفر دیگر را به عنوان تبعید به خارج بردند. ایشان نقل می‌کرد: شبی دیدیم که از بیشتر فرنگ صدای حسین ‌حسین می‌آید؛ آن‌وقت متوجّه شدیم که آن شب، شب‌ عاشوراست. اگر شما گوش شنوا داشته ‌باشید، ملائکه آسمان هم شب‌ عاشورا حسین‌ حسین می‌گویند. همه ملائکه منتظر رجعت‌اند که احقاق حقّ شود و تا آن ‌زمان این ندا را سر می‌دهند؛ اما بعضی خلق خلق می‌گویند، زمان عمر و ابابکر همین‌طور بود! [۱۴]

یا علی

ارجاعات


روز تاسوعا

دینِ آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) امام‌حسین (علیه‌السلام) است، دستش را از حبل‌المتین یعنی امام‌حسین (علیه‌السلام) جدا نکرد؛ با این‌که ابن‌سعد شب‌عاشورا برایش امان‌نامه آورد و گفت طرف من بیا تا تو را از مرگ نجات دهم؛ گفت خدا لعنت کند تو را با آن کسی‌که این امان‌نامه را نوشته‌است! حالا زهرای‌عزیز (علیهاالسلام) و امام‌حسین (علیه‌السلام) از او تشکّر می‌کنند. درست‌است که شهادتش روز عاشورا بوده؛ اما امام‌حسین (علیه‌السلام) می‌خواهد برادرش را احترام کند و یک‌روز هم از برای او باشد. شما هم باید آقا امام‌حسین (علیه‌السلام)، زهرای‌عزیز (علیهاالسلام) و آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) عضوِ بدن‌تان باشند؛ آن‌وقت آتش‌جهنّم شما را نمی‌سوزاند. من همین‌طور هستم، ائمه‌طاهرین (علیهم‌السلام) عضو من هستند. بعضی وقت‌ها این‌قدر بی‌تاب می‌شوم که می‌گویم دیگر از دنیا رفتم!

رفقای‌عزیز! بیایید روز تاسوعا یک‌نفر را خوشحال کنید؛ تا آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) خوشحال شود؛ اما ما چه‌کار می‌کنیم؟! چرا می‌گوید در آخرالزمان بی‌دین از دنیا می‌روید؟ چون دست‌تان از حبل‌المتین قطع است و احکام را اطاعت نمی‌کنید. شما باید بیتوته‌شب داشته‌باشید؛ بگویید: حسین‌جان! زهراجان! ابوالفضل‌جان! قربان‌تان بروم، دست ما را بگیرید! اما شما می‌گویید: تلویزیون! ویدیو! ماهواره! دست ما را بگیرید! آن‌وقت دست‌تان را می‌گیرد و توی جهنّم می‌برد! شما خودتان را از حبل‌المتین جدا کردید و این‌همه گرفتار شدید! زندگی که این‌قدر گرفتاری ندارد.

عزیزان من! بیایید روز تاسوعا تصفیه شوید، آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) گذشتش خیلی زیاد است! با او شرط کنید که این کارهایی که قبلاً می‌کردیم را دیگر نمی‌کنیم. بیایید امروز توبه کنیم تا دست‌مان به حبل‌المتین برسد که اتّصال به ماوراست؛ اتّصال به خدا، علی (علیه‌السلام) و زهراست. با آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) تجدیدنظر کنید که آقاجان! نظرهای ما بی‌خود است؛ ما مثل تو باشیم و امام‌حسین (علیه‌السلام) را بشناسیم. خدایا! ما نفهمیدیم و نمی‌فهمیم! به حقّ آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) از سرِ گناهان گذشته ما و گذشت‌گان ما بگذر! ما را عفو کن!

امام‌حسین (علیه‌السلام) ابن‌سعد را خواست و فرمود: یابن‌سعد! آیا مرا می‌شناسی؟ گفت: آری! تو پسر پیامبر هستی، مادرت‌زهرا و پدرت علی است، آیه‌تطهیر درباره شما پنج‌تن نازل‌شده، تو امام واجب‌الاطاعة هستی. فرمود: پس چرا مرا اطاعت نمی‌کنی و می‌خواهی بکُشی؟ گفت: من خیلی محبّت مُلکِ ری را دارم، ابن‌زیاد به‌من وعده حکومت‌ری را داده‌است. امام فرمود: برگرد! خیر نمی‌بینی، از گندمش هم نمی‌خوری! گفت: به جویش قناعت می‌کنم. امام‌حسین (علیه‌السلام) فرمود: کشتنِ من برای تو میمنت ندارد، اگر خانه و مال می‌خواهی، به تو می‌دهم و ضمانتت را در بهشت می‌کنم. گفت: نه! فقط یک‌شب به‌من وقت بده تا فکر کنم. ابن‌سعد از آیه‌توبه استفاده کرد و پیش خودش گفت حسین را می‌کُشم و به حکومت‌ری می‌رسم، اگر قیامتی هم بود، توبه می‌کنم. حضرت فرمود: امیدوارم که از گندمش هم نخوری. ای مرد نادان! آیا حسین‌کُشی توبه دارد؟! آیه‌توبه برای کسی است که نمی‌فهمد و گناه می‌کند، خدا راه را برای گنه‌کاران باز گذاشته، می‌گوید خوشم می‌آید که از گناه‌تان برگردید.

امام‌حسین (علیه‌السلام) به شمر گفت: آیا نمی‌خواهی که جدّم رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و مادرم زهرا (علیهاالسلام) شفاعتت را بکنند؟ گفت: نه! امام فرمود: مال می‌خواهی که به تو بدهم؟ گفت: من یک درهم یزید را به پدر و مادرت صلح نمی‌کنم؛ پس این‌که خدا می‌گوید ولایت را زیر عرش خودم خلق کردم؛ اما تقسیم‌بندی است، به هر کسی‌که بخواهم می‌دهم؛ درست‌است. ممکن‌است که در قلب شما خطور کند که خدا خودش به‌من نداده‌است؛ اما در جواب می‌گویم تو خودت نخواسته‌ای. مگر خدا نمی‌گوید اگر بخواهی، هدایتت می‌کنم؟!

مثل اصحاب امام‌حسین (علیه‌السلام) که امر امام‌شان را اطاعت کردند، هنوز جانشان را فدای امام‌حسین (علیه‌السلام) نکرده، جایشان را نشانشان داد؛ یک‌دفعه امام به اصحابش امر کرد: نگاه کنید! نگاه کردند و دیدند هر نفری از آن‌ها را یک حوریه دارد دعوت می‌کند، باز هم این‌ها قانع نبودند؛ سرهایشان را زیر انداختند. امام به علم امامت متوجه شد که این‌ها خیلی خوشحال نشدند؛ گفتند: حسین‌جان! ما تو را می‌خواهیم. امام یک نظری کرد، دیدند امام‌حسین (علیه‌السلام) دارد می‌رود، این‌ها هم دنبالش هستند؛ وقتی دیدند اتّصال هستند، خوشحال شدند.

ما هر سال یک گوسفند می‌خریدیم برای تاسوعا آبگوشت می‌کردیم. آن موقع گاز نبود و از این [ظرف‌های] یک‌بار مصرف‌ نبود، من هیچ‌وقت به زنم هم تحمیل نکردم که این کار را بکن؛ چون‌که خدا گفته: امر نکن! من به زنم هم ابداً امر نمی‌کنم، مگر بخواهد یک آب به من بدهد، می‌گویم: بده، می‌خواهم برایش ثواب داشته باشد. این همه مَن، مَن به ز‌ن‌هایتان نکنید، بدبخت‌‌های بیچاره! خیلی بدبخت هستید شما‌ها، (چون ‌که حضرت ابراهیم یکی [این که] با مهمان غذا خورد، یکی هم امر نکرد.)

هیچی خلاصه باد می‌آمد آتش‌ها را می‌برد، بالا می‌کردیم سر می‌رفت، پایین می‌کردیم نمی‌جوشید، من یک‌وقت ماندم، خودم به خودم گفتم: فلانی! اگر امام حسین! محض تو نباشد، ..... به خود امام حسین، تا من این‌جا خوابیده بودم، یکی آمد صدا زد، گفت: بیا! تا دیدم امام حسین (علیه‌السلام) سینه (دیوار) زایشگاه بود، دو مرتبه دستش را گذاشت گفت: من تشکّر از شما می‌کنم، دستت درد نکند. چه کار کردید که امام حسین (علیه‌السلام) بگوید: دستت درد نکند؟! چون که یک چیزی توی کارتان هست.

الحمدلله الآن آقای حاج ابوالفضل هشت تا گوسفند کشته، ببین یک گوسفند، رسید به هشت تا گوسفند، هی تولید زیاد شد. حالا به من چند تا تلفن می‌زنند که ما امسال یک خرده دستمان تنگ هست. گفتم: باباجان! کمش را بکن! این هم به شما بگویم، به همه شما می‌گویم: اگر یک چیزی راجع به امام حسین (علیه‌السلام) می‌دهید، این را بازی در نیاورید، همچین می‌خورید که پا نشوید، فهمیدید یا نه؟!

یک حاج ابوالفضل بود از این مرغ‌دارها، این با ما رفیق بود. سالی ده هزار تومان اوّل محرّم به ما می‌داد، ما اشخاصی داشتیم، مثل حالا من نبودم، الحمد لله حالا شما بالأخره ما را نگذاشتید که دست‌تنگ بشویم. من دیدم آن طرف خیابان من را صدا زد، پنج تومان به من داد! من یک‌دفعه دیدم آسمان دارد به سرم می‌چرخد. گفت: امسال نمی‌دانم این‌جوری شده‌، این‌جوری شده. گفتم: حاجی! ما که به تو نگفتیم چیزی به ما بده! می‌خواهی این را هم نده، نده! به حضرت عباس، من نزدیک بود سکته کنم، من اُمید [وار] بودم این مثلاً به ما می‌دهد و ما به این‌ها می‌دهیم. من هم که نجّار هستم چیزی که نداشتیم، نجّار‌ها هیچی نداشتند، این فرنگی‌سازی‌ها درآمد این‌ها چیزدار شدند. ما مثلاً به عرض سال دو ماه پاییز داشتیم، درِ طویله درست می‌کردیم، درِ این‌جوری درست می‌کردیم این‌ها را می‌فروختیم، باقی‌اش کسی نمی‌آمد که در بخرد!

آقا! این رفت. رفت و هوا سرد شده بود، وسط این مرغ‌داری هیزم آورده بود، آتش کرده بود، یکی رفته بود یک خرده بنزین از توی انبار این بیاورد و روی این بریزد، بنزین یک خرده ریخته بود، یک‌دفعه انبار ترکید. آن موقع می‌گفت: چهل هزار تومان سوخت، یک آدم هم کشته شد! (خدا نکند مؤمن از دست کسی ناراحت شود، یک گازی دارد که می‌گیردتان، حواستان جمع باشد، گازش می‌گیردتان.) بعد از چند وقت به بابایش گفتم: به حاج ابوالفضل بگو تو که نداشتی پنج تومان به فقرا بدهی پس این‌ها چه ‌چیزی بود؟!

پس اگر یک چیزی برای امام حسین (علیه‌السلام) می‌دادید، باید هر سال بدهید. توجّه می‌کنید یا نمی‌کنید؟! چوب می‌خورید. خدا نکند بخورید. حرف درست است یا نه؟ اگر گفتید چرا درست است؟ اگر بخواهند همه ندهند کار زمین می‌ماند. ما یک دانه حسین (علیه‌السلام) داریم توی تمام خلقت. آره باباجان! قربانتان بروم! هی الحمد لله زیاد شده، من همین یک‌‌وقت پول یکی دوتایش را می‌دهم، همه را شماها می‌دهید، خدا عوض بهتان بدهد. [۱۵]


یا علی

ارجاعات


آقا ابوالفضل

آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) خیلی مقام دارد! از امام‌ صادق (علیه‌السلام) سؤال کردند: مقام سلمان که پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) درباره‌اش فرمود «سلمانُ مِنّا أهل‌البیت» بالاتر است یا مقام آقا ابوالفضل (علیه‌السلام)؟ حضرت فرمود: عمویم عباس (علیه‌السلام) سلمان‌ خلق‌کُن است. موقعی‌که طناب گردن امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) انداختند، سلمان یک‌ لحظه به ذهنش خطور کرد: علی (علیه‌السلام) که لنگر زمین و آسمان است، چرا او را با طناب به طرف مسجد می‌کِشند؟! به‌ خاطر همین گردنش زخم شد؛ اما آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) در روز عاشورا فرمود:

افتاده‌ است ای لشکر! دست یمینمتا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم

دینم حسین (علیه‌السلام) است.

آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) اتّصال به دین شد، روح شد. از کجا به این مقام رسید؟ دست‌هایش را در راه برادرش، امام‌ حسین (علیه‌السلام) داد، سلمان که نداد، سلمان آدم خوبی بود، مطیع بود. امر اطاعت‌ کردن و تسلیمیّت خوب است؛ اما جان‌ فداکردن خیلی بالاتر است! سلمان به مرگ طبیعی از دنیا رفت؛ هر چند آقا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به او نماز خواند و او را دفن کرد؛ اما آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) جانش را با تمام قدرتش در راه امام‌ حسین (علیه‌السلام) فدا کرد؛ آن‌وقت جان‌پرور شد و هر نَفَسش افضل از عبادت ثقلین شد؛ یعنی شبیه پدرش امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) شد؛ چون دفاع از برادرش حسین (علیه‌السلام) کرد. ببین وقتی‌که شما دفاع از ولایت کنید، مقام‌تان تا کجا بالا می‌رود! تمام درجه‌ای که آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) دارد، به‌ واسطه برادرش امام‌ حسین (علیه‌السلام) است. امام‌ صادق (علیه‌السلام) هم می‌فرماید: درجه‌ای که عمویم عباس (علیه‌السلام) در بین شهدا دارد، هیچ شهیدی از اوّل تا آخر خلقت ندارد. [۱۶]

چرا این‌قدر آقا ابوالفضل (علیه‌السلام)، برادرش امام‌ حسین (علیه‌السلام) را احترام می‌کرد؟ آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) امام‌ حسین (علیه‌السلام) را نه این‌که به برادری بشناسد و احترام کند، امام را این‌طور می‌شناخت که در تمام خلقت بوده. من آن سفری که به کربلا رفتم، خودم دیدم، مثل سربازی که از یک تیمسار اطاعت می‌کند، آقا ابوالفضل در تمام موقعیّتش همین‌طور نسبت به برادرش ادب داشت. اگر حرّ دقیقه‌ای ادب کرد، آقا ابوالفضل تمام موهای بدنش راجع‌ به امام‌ حسین (علیه‌السلام) ادب بود. همیشه به او می‌گفت آقاجان! مولاجان! یک‌ دفعه نگفت برادر! فقط یک‌جا گفت برادر! آن‌هم موقعی‌که داشت از اسب به زمین می‌افتاد، زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) او را در بغل گرفت و فرمود: پسرم! آن‌وقت گفت برادر! برادرت را دریاب! [۱۷] حالا آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) مَشک را پُر از آب کرد، فقط می‌خواست آن‌ را به خیمه برساند. آن‌جا نخلستان بود، ظالمی پشت درختی پنهان شده‌ بود، با شمشیر زد و دست آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) را قطع کرد، دستش را برداشت و بوسید، با آن نجوا کرد و گفت:

ای دست! تو از من با وفاتر بودیشدی فدای شاه شهیدان

آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) دستی که در راه برادرش حسین (علیه‌السلام) داده‌است را می‌بوسد. ظالمی دست دیگرش را قطع کرد. آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) گفت:

تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنیددادم به سکینه وعده آب

وقتی تیر به مَشک زدند و آب‌ها روی زمین ریخت؛ آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) در ظاهر امیدش ناامید شد. خدا حرمله را لعنت کند! تیری به چشمش زد؛ روایت داریم: این تیر را با زانویش درآورد. حالا ظالمی دیگر عمود آهنین به فرقش زد؛ توان ظاهری‌اش تمام شد. تا می‌خواست از اسب به زمین بیفتد، زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) او را در بغل گرفت.

این روضه را اُمّ‌البنین می‌خواند، می‌گوید: عباس‌جان! عزیز من! من باور نمی‌کردم که دستانت را قطع کنند! باور نمی‌کردم که فرق تو را بشکافند! اما یقین کردم که دست نداشتی تا حمایت کنی؛ وگرنه چه‌ کسی می‌توانست عمود آهنین به فرق تو بزند؟!

امام‌ حسین (علیه‌السلام) همه شهدا را به خیمه بُرد، تمام شهداء پابین پایِ امام در ظاهر دفن هستند. زمان قدیم مردم برای زیارت، به پایین پای امام نمی‌آمدند، احترام می‌کردند؛ اما آن‌سال که به کربلا رفتم، دیدم سَبک عوض شده و دور ضریح می‌گردند. وقتی امام‌ حسین (علیه‌السلام) بالای سرِ آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) آمد، حرفی به او زد. گفت: برادرجان! یک وصیّت دارم: مرا به خیمه مَبر! اگر مرا به خیمه ببری و سکینه مرا به این حال ببیند؛ تا آخر عمرش ناراحت است و خجالت می‌کشد؛ گریه می‌کند و می‌گوید: من مَشک را به‌ دست عمویم دادم، کاش نداده‌ بودم. من یک‌ وقت یک‌ چیزی می‌خواهم، به این بچّه‌ها یا رفقا نمی‌گویم بروید آن‌ را برایم بخرید! تا بتوانم نمی‌گویم. می‌گویم مبادا به این‌شخص بگویم برو آن‌را بخر و در راه حوادثی به او بخورد. به آن‌ها می‌گویم هر وقت از خانه‌تان به این‌جا می‌آیید برایم بخرید و بیاورید! من که قطره‌ای از ولایت آقا را دارم، این‌جوری هستم؛ پس آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) درست گفته؛ بشر نباید همیشه امر کند.

اگر امام‌ حسین (علیه‌السلام) آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) را به خیمه می‌بُرد، او را با سایر شهدا دفن می‌کردند؛ اما همان‌جا او را دفن کرد. به‌ خاطر همین مقامش بالا رفت، حالا شما هم امام‌ حسین (علیه‌السلام) و هم آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) را زیارت می‌کنید؛ اما بفهمید چه می‌خواهید؟ وقتی امام‌ حسین (علیه‌السلام) به خیمه برگشت، سکینه گفت: پدرجان! از عمویم عباس چه‌خبر؟ گفت: عزیزم! عمویت را کُشتند! امام‌ حسین (علیه‌السلام) عمودِ خیمه آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) را پایین انداخت؛ یعنی این خیمه دیگر صاحب ندارد. به‌ قول من گفت: عباس‌جان! وقتی تو در ظاهر بودی، لشکر خواب نداشت، اهل‌بیتم به‌واسطه تو خواب آرام داشتند، می‌گفتند عمویمان دور خیمه‌ها می‌گردد؛ اما امشب همه اهل‌بیتم گریان و ناراحتند، خواب و آرامش ندارند. برادر! آن‌هایی که از ترس تو خواب‌شان نمی‌بُرد، امشب خواب‌شان می‌بَرد. آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) در ظاهر و باطن، برادرش آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) را دعا کرد. [۱۸]

روضه آقا اباالفضل[۱۹]

شب‌ عاشورا امام‌ حسین (علیه‌السلام) فرمود که فردا ما کشته می‌شویم؛ تا حتّی طفل شیرخوارم علی‌اصغر (علیه‌السلام) شهید می‌شود، هر کسی می‌خواهد برود، برود. فوج‌ فوج رفتند. وقتی این‌ها رفتند، امّ‌کلثوم در بغل حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) دوید و گفت: خواهر! همه رفتند. آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) فهمید و گفت: خواهرجان! وحشت نکن! فردا دَیّاری باقی نمی‌گذارم، علی‌اکبر (علیه‌السلام) به میمنه می‌زند و من به میسره. آن‌ها را می‌کُشت؛ چون‌که آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) ارادة‌ الله بود، کاری می‌کرد که همه این‌ها از بین می‌رفتند. امام‌ حسین (علیه‌السلام) این حرف را شنید، دید اگر صبح بشود، آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) این‌ کار را خواهد کرد، از آن‌ طرف هم آقا رسول‌ الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفته خدا می‌خواهد شما را کُشته ببیند. حالا امام‌ حسین (علیه‌السلام) شمشیر آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) را به زانویش زد و آن‌ را شکست. دید آن عهدی که با خدا دارد، آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) خیلی به آن توجّه ندارد که باید امام‌ حسین (علیه‌السلام) به آن عهدش عمل کند؛ یعنی اگر این‌جوری بشود، مثل یک جنگی است و امام‌ حسین (علیه‌السلام) پیروز شد، این‌ نیست. جدّش گفته: حسین‌جان! خدا می‌خواهد تو را کُشته ببیند، به مادرش زهرا (علیهاالسلام) گفته که این حسین (علیه‌السلام) شفیع امّت من است، دین من بقایش با حسین (علیه‌السلام) است؛ وگرنه دین مرا از بین می‌برند، پس این‌ها یک پیش‌بینی‌هایی است که از قبل شده‌ است. حالا آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) گفت: برادر! سینه من تنگ شده، من دیگر بی‌اکبر و قاسم نمی‌خواهم اصلاً روی زمین باشم. برادر! بده اجازه جنگ! امام‌ حسین (علیه‌السلام) حساب‌هایش را کرد و فرمود: عباس‌جان! این بچّه‌ها تشنه‌اند، برو برای این‌ها آب بیاور! تا سکینه دید حرف آب است، دوید و یک مَشک آورد، گفت: عموجان! من تشنه‌ام، (آخَر از هفتم‌ محرّم این‌ها آب را به روی لشکر امام بسته‌ بودند.) حالا مَشک را به عمویش داد و گفت: برو آب بیاور! اگر به قیمت جان آب می‌دهند، من جان می‌دهم. آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) مَشک را برداشت، به گردنش انداخت، رفت آب بیاورد. چهار هزار تیرانداز، همه از برق شمشیر آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) فرار کردند؛ چون‌که شجاعت آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) را می‌دانستند؛ اما نامردی کردند. وقتی در شریعه رفت، حرفم سر این‌است: مُشتش را در آب زد، حضرت‌ عباس (علیه‌السلام) تشنه است، گفت: عباس! تو می‌خواهی زنده باشی و برادرت تشنه! معلوم می‌شود که سوزش تشنگی یک‌ جوری بوده که این‌ها می‌خواستند جان بدهند. تا آب را روی آب ریخت، اسب ادب‌شده آب نخورد، آن حیوان هم مثل ذوالجناح بود. اسبی که آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) رویش نشسته‌ است، تصرّف ولایت به او شده، اسب هم آب نخورد. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: عباس مُشتش را زیر آب زد و ملچ‌ ملچ کرد، اسب هم بنا کرد به آب‌ خوردن. حالا آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) مَشک را پُر از آب کرده، همه چیزش این‌ است که آن‌ را به خیمه برساند، آن‌جا نخلستان بود، یک ظالمی پشت درخت قایم [پنهان] شده‌ بود، با شمشیر زد و دست آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) را قطع کرد. حالا چه‌کار کرد؟ خدا آقای فلسفی را رحمت کند! یک‌ وقت در مشهد این روضه را خواند. گفت آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) دستش را برداشت، گفت:

ای لشکر! افتاده‌ است دست یمینمتا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم

دینم حسین (علیه‌السلام) است. دستش را برداشت، بوسید و گفت: ای دست! تو از من باوفاتر بودی و شدی فدای شاه شهیدان! آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) دستی که در راه برادرش حسین (علیه‌السلام) داده را می‌بوسد. ظالمی دیگر دست دیگرش را قطع کرد. حالا حقیقت دارد یا ندارد، حالا این [رَجَز] را می‌خوانند، دیگر چه اندازه‌ای از آن درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ این [رَجَز] را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این‌ کار را از چشم خودش مهمّ‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. گفت:

تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنیددادم به سکینه وعده آب

حالا وقتی تیر به مَشکش زدند، آب‌ها روی زمین ریخت. آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) در ظاهر امیدش ناامید شد. تا این‌که خدا لعنت کند حرمله را! تیری به چشم آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) زد. روایت داریم: این تیر را با زانویش در آورد. حالا یک ظالمی از پشت‌ سر عمودی به فرق عباس (علیه‌السلام) زد، دیگه توان ظاهری‌اش تمام شد. تا می‌خواست از روی اسب بیفتد، زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) او را در بغلش گرفت. آخَر من به شما بگویم: هم زهرا (علیهاالسلام) کربلا بوده، هم علی (علیه‌السلام) بوده و هم پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)؛ اما این‌ها در ظاهر اجازه دفاع نداشتند. وقتی حضرت‌ زهرا (علیهاالسلام) او را در بغل گرفت و فرمود: پسرم! (عزیز من! همیشه ادب را مراعات کنید! در تمام مدّت عمر، آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) به برادرش نگفت برادر! می‌گفت: چون‌که من از زهرا (علیهاالسلام) نیستم، از امّ‌البنین هستم، امام‌ حسن (علیه‌السلام) باید به تو برادر بگوید! من لیاقت برادری ندارم. می‌گفت آقاجان! سَرور من! حسین‌جان! کی می‌شود جانم را فدایت کنم؟) حالا که مادرش زهرا (علیهاالسلام) برادریش را امضا کرد، آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) گفت: برادر! برادرت را دریاب! وقتی امام‌ حسین (علیه‌السلام) بالای سرش رسید، دید چه برادری؟! دستانش جدا شده، فرقش شکافته‌ است. امام‌ حسین (علیه‌السلام) هیچ‌ کجا این حرف را نزده، بالای سرِ آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) هم نزد. سرِ بدن مطهّر آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) صدا زد: برادر! کمرم شکست. برادر! این‌ها چقدر امید به تو داشتند! زینب (علیهاالسلام) و امّ‌کلثوم امیدشان ناامید شد. برادر! امیدم ناامید شد. امید حسین (علیه‌السلام) این‌ بود که این لشکر را به ولایت رهبری کند، حسین (علیه‌السلام) دیگر امیدی نداشت.

امام‌ حسین (علیه‌السلام) همه شهداء را به خیمه می‌رساند، تمام شهداء پایین پایِ امام‌ حسین (علیه‌السلام) در ظاهر دفن هستند. زمان قدیم کسی پایین پای امام نمی‌آمد؛ اما وقتی به کربلا رفتم، دیدم سَبک عوض شده، دور آقا می‌گردند. حالا آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) گفت: برادرجان! یک وصیّت دارم، مرا به خیمه نَبَر! اگر مرا به خیمه ببری و سکینه مرا ببیند، تا آخر عمرش ناراحت می‌شود و خجالت می‌کشد؛ چون‌که سکینه گریه می‌کند و می‌گوید: من مَشک را دادم، کاش آن‌ را به عمویم نداده‌ بودم؛ به‌خاطر همین همان‌ جا به ظاهر او را دفن کردند. حالا مقامش بالا رفت، هم امام‌ حسین (علیه‌السلام) و هم آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) را زیارت می‌کنند. [۲۰]

برتری آقا اباالفضل به سایر شهدا[۲۱]

آقا فقه و اصول می‌گوید، کفایه هم نوشته و خوانده، حالا زیارت آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) نمی‌رود، خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گویا ایشان فرمود: بیایید به ولایت تعظیم کنیم! بیایید جلوی ولایت خم شویم! حالا می‌گوید چرا زیارت آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) نمی‌روی؟ می‌گوید: ایشان کفایه نخوانده‌ است. بفرما! این کفایه است که من می‌گویم روح ندارد. خودش را از آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) بالاتر می‌داند. حالا امام‌ سجّاد (علیه‌السلام) چه می‌گوید؟ می‌گوید: عمویم عباس (علیه‌السلام)، علم اوّلین تا آخرین دارد. تو چه علمی داری؟ یک کفایه، علمش را خواندی. [۲۲]

باباجان! ائمه (علیهم‌السلام) اگر دست به تو بزنند، تصرّف کنند، شما عالِمِ دَهر می‌شوی؛ آن‌وقت مردک در نجف دارد درس می‌خواند، مرجع ‌تقلید است، فتوا داده؛ می‌گوید: زیارت آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) می‌آیید؟ می‌گوید: نمی‌رویم! چرا؟ ابوالفضل (علیه‌السلام) کفایه نخوانده! هشتاد سال است دارد درس می‌خواند؛ امّا نفهمیده که اصلاً ولایت چیست؟! (می‌ترسم یک حرف‌هایی از دهانم بیرون بزند!) حواسش پیش درسش بوده، در مرجعیّتش بوده، می‌خواهد سلام و علیک با او بکنند و دستش را ببوسند! [۲۳]

حضرت‌ ابوالفضل (علیه‌السلام) با تمام قدرتش جانش را داد. عزیز من! یک پاره‌وقت‌ها می‌گویم: قدرت خود‌تان را در مقابل امر بشکنید! شبیه او بشوید! قدرتش را شکست، روایت داریم: هفتاد هزار لشکر از آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) می‌ترسیدند؛ چون‌که یک جنگی بود، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) را روانه کرد، خیلی زیاد بودند، آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) در زمان پدرش، تمام آن‌ها را پَرت و پلا کرد. از آن‌ زمان از او می‌ترسیدند. با تمام قدرتش ببین دارد چه ‌کار می‌کند؟

حالا آقا امام‌ صادق (علیه‌السلام) فرمود: عمویم عباس (علیه‌السلام)، دو بال دارد که به هر کجا بخواهد می‌پرد. اگر گفتید چرا دو بال دارد؟ تمام شهداء درست هستند، شهدای اُحد، شهدای کربلا؛ اما ما نداریم بگوید شهدای کربلا بال دارند. خدا یک برتری در تمام شهداء به آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) داده‌ که به او پر داده ‌است تا بپرد. یک برتری به آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) داد؛ وگرنه بهشت در اختیار آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) است.

یک ‌نفر بود در منا، امام ‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) را در عالم رؤیا دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کنیم؟ چه‌ کار کنیم که رضایت شما باشد؟ فرمود: برای عمویم عباس (علیه‌السلام) گریه کن! این‌جا نگفت برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) گریه کن! فرمود: برای عمویم عباس (علیه‌السلام) گریه کن! چقدر امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه)، عباس (علیه‌السلام) را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ (من دلم می‌خواهد شما در این حرف‌ها بروید! نه در حرف‌های موهومی که تمام اشیاء من آتش می‌گیرد. باید در این حرف‌ها بروید! در این مبناها بروید! با این مبناها نجوا کنید!) مگر محمّد بن حنفیّه برادر امام نیست، چرا این‌طوری است؟ البتّه نه این‌که محمّد تکذیب باشد. محمّد، یک‌ وقت‌هایی یک‌ قدری ایراد هم می‌کرد. به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، پدرش گفت: بابا! چرا همیشه ما را در جنگ‌ها روانه می‌کنی؟ چرا حسن و حسین (علیهماالسلام) را روانه نمی‌کنی؟ فرمود: عزیز من! آن‌ها بچّه پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هستند، تو بچّه من هستی.

حالا محمّد بن حنفیّه خیلی شجاع بود. یک‌ وقت زِره آوردند، بلند بود، زِره را این‌طوری کرد، پاره کرد، به او چشم [زخم] زدند. خیلی قدرت داشت، دیگر نتوانست کربلا بیاید؛ چون‌ وقتی‌که اهل‌بیت از کربلا می‌آمدند، گفت: یک تختی بگذارید من بروم جلوی این‌ها، عمّه‌ام را ببینم. تختی گذاشتند. محمّد بن حنفیّه آمد، روی تخت خوابیده ‌بود که اهل‌بیت آمدند. برای محمّد بن حنفیّه از این حرف‌ها هست؛ اما محمّد بن حنفیّه کجا و ابوالفضل کجا؟! از کجا به این‌جا رسید؟ از آن‌جایی که از ریشه دلش، تمام جانش این‌ است که فدای حسین (علیه‌السلام) بشود. جان آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) به تمام خلقت می‌ارزد. حالا جانش را فدای برادرش کرد، می‌گوید:

افتاده‌است ای لشکر! دست یمینمتا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم

دینم حسین است. [۲۴]

وقتی‌که در عصر عاشورا می‌خواستند کاروان اهل‌بیت امام حسین (علیه‌السلام) را به سمت کوفه حرکت بدهند، حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) همه را سوار شترها کرد و خودش که می‌خواست سوار شتر شود، نگاهی به نهر علقمه کرد، گفت: برادر! عباس! کجایی؟! هر وقت من می‌خواستم سوار شتر شوم، تو زانویت را خم می‌کردی، پایم را روی زانویت می‌گذاشتم. حضرت زینب (علیهاالسلام) با آن معرفت و ادب برادرش نجوا می‌کند. بدن مبارک آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) تکان خورد؛ اما زینب (علیهاالسلام) گفت: من خداحافظی می‌کنم. والله، اگر اراده می‌کرد بدن مبارک حضرت عباس (علیه‌السلام) بلند می‌شد؛ چون ارادة الله شد. عیسی علی (علیه‌السلام) می‌گفت و مُرده زنده می‌کرد؛ این چطور نمی‌تواند؟! [۲۵]

امام حسین (علیه‌السلام) تا لحظه آخر می‌فرمود: «إالهی رضاً برضائک، تسلیماً لأمرک» هفتاد هزار لشکر را نمی‌دید، خدا را می‌دید. خدا گفت چه؟ گفت: «یا ثار الله و ابن ثاره» ای خون من! خدا به هیچ کس نگفته؛ تاحتّی به انبیاء هم نگفته؛ به حسین (علیه‌السلام) گفته ای خون من! کجا می‌روید؟ چه کار می‌کنید؟ (در روایت می‌فرماید: اگر گریه‌تان نمی‌آید، تباکی کنید؛ یعنی هماهنگ شوید با گریه‌کنندگان بر امام حسین (علیه‌السلام)!) آخر حسین که دیگر اکبر ندارد! اصغر ندارد. حسین (علیه‌السلام) دیگر کسی را ندارد! یا اصغرا! یا اکبرا! یا برادر عباس‌جان!

امام حسین (علیه‌السلام) این‌ها را، همه را یاد می‌کند. آخ! صدا زد: عباس! ای حامی خیمه‌های من، عباس! کجا رفتی؟! عباس حامی خیمه‌ها بود، شب که می‌شد دور خیمه‌ها می‌گشت. حالا امام‌ حسین (علیه‌السلام) عباس (علیه‌السلام) رفته، صدایش می‌زند. به تمام آیات قرآن، یک دفعه این‌ها تکان خوردند، این‌ها گفتند بلند می‌شویم، همه بلند شدند. امام حسین (علیه‌السلام) گفت: بخوابید! بخوابید! چه خبر است؟ حالا یاد می‌کند عباس (علیه‌السلام) را، ای حامی خیمه‌های رسول الله! حالا آمدند خیمه‌های رسول الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را چه کار کردند؟ غارت کردند. چه کسی کرد؟ مسلمان‌ها! «لا إله إلّا الله» هم می‌گفتند! الآن زمانِ ما، بد زمانی شده! یک کاری بکنید که امام حسین (علیه‌السلام) صدایتان بزند! زینب (علیهاالسلام) صدایتان بزند! زهرا (علیهاالسلام) صدایتان بزند! کجا صدایتان می‌زنند؟ گناه نکنید! گناه نکنید! قربان‌تان بروم، من دوباره تکرار می‌کنم: من با گناه مخالفم. [۲۶]

خدایا! به ‌حقّ آقا ابوالفضل، ما را بیامرز!

خدایا! به‌ حقّ آقا ابوالفضل که دستش را در راه خدا داد، خدایا! ما یک ‌جوری بشود که ما در راه این‌ها باشیم، ما هم دفاع از ولایت کنیم، ما هم دفاع از حقیقت کنیم.

خدایا! به‌ حقّ آقا ابوالفضل، ما را در این خط نگه‌دار! اصلاً خطی نبینیم که برویم، کسی را نبینیم که برویم. ما را در صراط مستقیم نگه‌دار! صراط مستقیم، صراط علی (علیه‌السلام) است، صراط آقا اباالفضل (علیه‌السلام) است، صراط امام‌ حسین (علیه‌السلام) است. این صراط مستقیم است. مستقیم؛ یعنی می‌روی به خدا می‌رسی؛ اما بی‌علی (علیه‌السلام) نمی‌رسی، بی‌عباس (علیه‌السلام) نمی‌رسی. می‌گوید: بیا در صراط! بیا توی این‌ها! علی (علیه‌السلام) می‌آید و می‌رساند تو را. [۲۷]

یا علی

ارجاعات


دهه محرم

یکی دو سه‌ روز به ماه‌ محرّم کار داریم. رفقای‌ عزیز! من دلم می‌خواهد یک بهره‌ای از دهه‌ محرّم یا ماه‌ محرّم ببریم، نه بهره‌ای که تا حالا به ما نگفته‌اند یا ما تا حالا نفهمیده‌ایم؛ چون کسی‌که حرف ولایت می‌زند، باید ولایت در قلبش خطور کند. اگر خطور نکند و یک ولایت خیالی باشد، مبنای قرآن و مبنای امام را نمی‌داند. مبنای امام و مبنای قرآن یکی است. بیشتر ما، دهه‌ محرّم که می‌شود سیاه می‌پوشیم. به‌ اصطلاح، خودمان را شبیه عزادار می‌کنیم و گریه می‌کنیم، زنجیر می‌زنیم و سینه می‌زنیم. خب، همه این‌ها درست‌است؛ اما برای چه‌ کسی زنجیر و سینه می‌زنی؟ برای امام‌ حسین (علیه‌السلام)؟! آیا ما امام‌ حسین (علیه‌السلام) را شناختیم یا نه؟ امروز، برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) سینه می‌زنیم، پس‌ فردا، برای کسی دیگر می‌زنیم. امروز، برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) گریه می‌کنیم، پس‌ فردا برای یکی‌ دیگر گریه می‌کنیم. هیچ فرقی نمی‌کند؛ یعنی مغز ما کشش ولایت ندارد. پدرمان این‌جور می‌کرده، ما هم می‌کنیم. آن خانم، مادرش گریه می‌کرده، دائم به سینه‌اش می‌زده، او هم می‌زند. من دلم می‌خواهد که رفقای‌ عزیز، یک اندازه‌ای گوش بدهند و تفکّر داشته‌باشند.

این نوحه‌خوان‌ها، روضه‌خوان‌ها، وقتی محرّم می‌آید، خوشحال هستند. روضه‌خوان‌ها از غنیمت‌جمع‌کن‌های کربلا هستند. یک منبری پیش من آمده، من دیدم دارد می‌رقصد. به‌ من می‌گوید: حاج‌ حسین! فلان‌جا این‌قدر پول گرفتم، فلان‌جا آن‌قدر گرفتم. داشت می‌رقصید، غنیمت‌جمع‌کن است. اوّل‌محرّم که می‌شود، (ما نمی‌گوییم این عیب دارد) مردم سیاه می‌پوشند و سینه می‌زنند و زنجیر می‌زنند. همه این‌ها درست‌است؛ اما ما باید امام‌ حسین (علیه‌السلام) را بشناسیم و ببینیم امام‌ حسین (علیه‌السلام) برای چه کربلا آمده‌است؟ [۲۸]

محرّم آمد و ماهم عزا شدحسینم وارد کرب‌وبلا شد

این دهه‌ محرّم، مصیبت، مثل ولایت بر قلب دوستان امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نازل می‌شود. این ناراحتی به تمام ائمه (علیهم‌السلام) به عرشیان، آسمان، ملائکه، بهشت و فردوس و جهنّم نازل می‌شود. توجّه کنید که به شما هم نازل بشود؛ آن‌وقت لکّه‌ اشکی بریزید، هر گناهی داشته‌ باشید، آمرزیده می‌شوید؛ اما به دشمنان زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) و اهل‌ تسنّن نازل نمی‌شود. اگر خنده و شوخی بی‌امر کردید، آن نازل نشده. مؤمن باید قلبش ناراحت و مریض باشد؛ تا وقتی‌که امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) بیاید و قلبش را با احقاق حقّ شفا بدهد. والله، بالله، آن مصیبت خودِ قرآن است که به قلب شما نازل می‌شود. «أنا قرآن‌النّاطق» الآن محرّم است، یک گوشه‌ای بروید! اشکی برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) بریزید! آن «ذبح‌ العظیم» می‌شود. اصلاً تو خودت روضه هستی، بنشین و با امام‌ حسین (علیه‌السلام) حرف بزن! من عاشورا به بیابان می‌رفتم، جایی‌که کسی نبود، می‌نشستم و با امام‌حسین (علیه‌السلام) حرف می‌زدم و گریه می‌کردم، حالی داشتم. به شما می‌گوید: بُکاء داشته‌باش! گوشه‌ای بنشین و ناراحت باش! این دهه را فرق بگذار؛ تا حضرت‌ زهرا (علیهاالسلام) برایت فرق بگذارد و تو را با غمش که غم امام‌ حسین (علیه‌السلام) است شریک کند. زینب اسیر است، گریه می‌کند، به‌ حساب زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) بگذار! بگو: زهراجان! بچّه‌هایت در بیابان هستند، گریان‌اند. ما این دهه، تلویزیون و ویدیو و ماهواره را کنار گذاشتیم. [۲۹]

رفقای‌ عزیز! هر عزا و غمی، مرگ هر عزیزی تمامی دارد، این‌ها عزاهای خلقی است که یک‌ سال یا دو سال یا سه‌ سال است؛ اما عزای امام‌ حسین (علیه‌السلام) خلقتی است که در قلب پیرزن‌ها و پیرمردها و بچّه‌ها می‌جوشد و تمامی ندارد. مثل ولایت که در تمام خلقت قسمت‌بندی است، عزای امام‌ حسین (علیه‌السلام) هم به آسمان و زمین، ملائکه، عرش و فرش، جنّ و انس داده شده‌ است. [۱۷] عزاداری یعنی این‌که عزا داشته‌ باشید که ائمه (علیهم‌السلام) را نمی‌شناسید. روضه یعنی تمام روزنه‌هایی که به دین شما حمله می‌کند، از خیال و منیّت، حسادت و بخل، کینه و طمع و دروغ، به‌ خصوص نگاه بد و دنبال خلق‌ رفتن را کور کنید؛ باید مواظب این روزنه‌ها باشید. [۳۰]

عاشورا بوده. این عاشورا که جلو می‌آید برای من و شماست که پولی بدهیم تا آمرزیده‌ شویم. از زمان آدم هم نقل بوده، عاشورا نجات من و شماست. عاشورا که تمام نشده، شما تمام شدید که کمک به کسی نکردید، دل کسی را خوش نکردید. این حرف‌ها را بایگانی نکنید، هر دفعه این پرونده‌ها را جلو بیاورید. یک‌ وقت امام‌ حسین (علیه‌السلام) و اسیری حضرت‌ زینب (علیهاالسلام)، یک‌ وقت آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) و حضرت‌ قاسم، آقا علی‌اکبر و آقا علی‌اصغر، سکینه و رقیّه؛ ببین تمام این‌ها فدای ولایت شدند. این دهه با این‌ها بیتوته داشته‌ باشید. یک‌ وقتی برای خودتان داشته‌ باشید که با این‌ها حرف بزنید! نتیجه بیتوته رشد ولایت، رشد امام‌شناسی، رشد متقی‌شناسی، رشد علی‌خواهی و افشای علی (علیه‌السلام) است.


یا علی

ارجاعات


تذکراتی راجع به محرم

شناخت اما‌م‌حسین، شرط سینه‌زدن و مشکی پوشیدن[۳۱]

رفقای‌ عزیز! دو سه روز به ماه‌ محرّم کار داریم. من دلم می‌خواهد یک بهره‌ای از این دهه ‌محرّم یا ماه‌ محرّم ببریم، نه بهره‌ای که تا حالا یا به ما نگفته‌اند یا ما نفهمیده‌ایم؛ چون کسی‌که حرف ولایت می‌زند، باید ولایت در قلبش خطور کند. اگر خطور نکند و یک ولایت خیال‌بافی باشد، مبنای قرآن و مبنای امام را نمی‌داند؛ چون‌که مبنای امام و مبنای قرآن یکی است.

ما بیشترمان، دهه‌ محرّم که می‌شود سیاه می‌پوشیم. به اصطلاح، خودمان را شبیه عزادار می‌کنیم و گریه می‌کنیم، زنجیر می‌زنیم و سینه می‌زنیم. خب، همه این‌ها درست است؛ اما برای چه کسی زنجیر و سینه می‌زنی؟ برای امام‌ حسین (علیه‌السلام)؟! آیا ما امام‌ حسین (علیه‌السلام) را شناختیم یا نه؟ امروز، برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) سینه می‌زنیم، پس‌فردا، برای کسی دیگر می‌زنیم. امروز، برای امام ‌حسین (علیه‌السلام) گریه می‌کنیم، پس‌فردا برای یکی دیگر گریه می‌کنیم. هیچ فرق نمی‌گذاریم؛ یعنی مغز ما کشش ولایت ندارد. پدرمان این‌جور می‌کرده، ما هم می‌کنیم. آن خانم، مادرش گریه می‌کرده، دائم به سینه‌اش می‌زده، او هم می‌زند. من دلم می‌خواهد که رفقای ‌عزیز، یک اندازه‌ای گوش بدهند و تفکّر داشته‌ باشند. [۳۲]

حالا پس‌فردا مُحرّم می‌شود، تو چه‌ کار می‌کنی؟ قربان آن سینه‌زن‌هایی که حسین (علیه‌السلام) می‌گفتند! قربان آن سینه‌زن‌ها بروم! خدا رحمت‌شان کند! حسین (علیه‌السلام) می‌گفتند. خدا حاج ‌شیخ‌ عباس را رحمت کند! به‌ من می‌گفت: حسین! عالِمی که نگاه به رویش بکنی، چقدر ثواب دارد! اشاره‌ای کرد. من در خانه آقای ‌بروجردی می‌رفتم، خودخواه نبودم. یک‌جا می‌نشستم آقا را ببینم. حالا یک دسته سینه‌زن از همین رعیت‌ها و از همین‌جور آدم‌ها آمدند، به حضرت‌ عباس، یک‌ دانه عمّامه‌ای تویشان نبود؛ همه‌اش از همین‌ها بود.

آقای ‌بروجردی، خانه‌شان تالارچه‌ای داشت، آن‌جا می‌نشست. از آن‌جا پایین آمد. وقتی پایین آمد، همه متحیّر شدند که آقا چه‌ کار دارد می‌کند؟ مجلس تکان خورد. یک‌ وقت آمد و گِل پای آن سینه‌زن را به چشمش مالید، چشمش خوب شد. ای سینه‌زن! در آخرالزّمان چه می‌گویی؟ بگو حسین! بگو علی! بگو زهرا! آن‌وقت پای تو تربت می‌شود. چه‌ خبر است دنیا؟! یک مرجع جهانی، خاک پای یک سینه‌زن، چشمش را شفا داد. چرا؟ این سینه‌زن می‌گوید حسین! حرف دیگر نمی‌زند؛ این حرف‌ها را از ما گرفتند.

حالا می‌خواهم به شما بگویم: شما باید نقش امام ‌حسین (علیه‌السلام) در دل‌تان باشد. چند روز دیگر اوّل محرّم است. اگر مشکی می‌خواهی بپوشی، امر را بپوش! من خودم هم می‌پوشم. [۳۳]

عزیزم! لباس‌ مشکی پوشیدی، باید مُحرم باشی؛ مبادا گناه کنی، مبادا مُبطل به‌ جا بیاوری، همین لباس‌ مشکی بپوشی و هر کاری خواستی بکنی؟! مگر لباس، تو را نجات می‌دهد؟! همین‌جور که لباس احرام در مکّه می‌پوشی و مُبطل به ‌جا نمی‌آوری، عزیزان من! باید در مُحَرّم هم مبطل به ‌جا نیاورید، آن‌جا محض گوسفند مُبطل به ‌جا نمی‌آورید، این‌جا محض امام‌ حسین (علیه‌السلام) به‌ جا نیاورید! محض حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) به‌ جا نیاورید! [۱۳]

ای آقایی که تو می‌گویی لباس ‌مشکی نپوشید! تا حتّی به ایشان گفتند محرّم یا عاشورا هم نپوشیم؟ گفته: وقتی می‌خواهی نماز بخوانی، آن ‌را دربیاور! عزیز من! ببین زینب این تاریخش است، یزید آمد و محمل‌ها را سیاه‌پوش کرد. والله، اگر تو برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) سیاه نپوشی، آن‌جا در قیامت سفید نمی‌پوشی؛ این سندش است، چرا ما متوجّه نشدیم؟ اصلاً مشکی ‌پوشیدن شعار است. لااقل عزیز من! روز عاشورا بپوش! ما نمی‌گوییم دو ماه بپوش! این شخص می‌گوید: اصلاً عاشورایش هم اگر می‌خواهی نماز بخوانی، دربیاور! این حرف یک قدری مرا ناراحت می‌کند؛ اگرنه حالا می‌خواهی بپوش! می‌خواهی نپوش! منکرِ سیاه‌پوش بودن ناراحتم می‌کند، خب این آقا مجتهد هم هست! یزید همه مَحمل‌ها را سیاه‌پوش کرد. [۳۴]

روضه‌خوانی با امر نه از روی شهوت[۳۵]

یک عدّه‌ای هستند چشم می‌مالند که محرّم بیاید و به عناد خودشان برسند، به شهوت خودشان برسند. کجا به‌ حساب امام ‌حسین (علیه‌السلام) می‌گذارید؟ چرا این‌ کارها را می‌کنید؟ اگر یک ‌جایی را به‌ نام امام‌ حسین (علیه‌السلام) اشغال کردید، باید امر امام‌ حسین (علیه‌السلام) را اطاعت کنید! کسانی‌که سردسته هستند و روضه‌خوانی می‌کنند، چراغانی می‌کنند، خیلی بدشان نیاید. بدانند که دارند اشتباه می‌روند؛ اما اگر اشتباه را فهمیدی، باید دیگر دنبال آن نروی.

گناه چند جور است: گناه عوام را خدا می‌آمرزد. عقلش درست نمی‌رسد. یک گناه می‌کند، یک «أستغفر الله» می‌خواهد؛ اما دیگر آن کار را نکند. الآن اگر جوانی گناه کرد، خیلی ناراحت نباشد. خدای تبارک و تعالی به داوود گفت: ای داوود! من گنه‌کاران را، توبه‌کنندگان را از صدّیقین بهتر می‌خواهم. گفت: خدایا! صدّیقین شکم‌شان به پشت‌شان چسبیده است، همه‌اش خدا، خدا می‌کنند. گفت: برای بهشت این ‌کار را می‌کنند. عزیز من! تو برای بهشت هم که نمی‌کنی، تو تمام کارهایت جهنّمی است. از روضه‌خوانی تا چراغانی‌هایت که به امر نیست، پایه ندارد. حالا آن گنه‌کار می‌گوید: خدایا! ما را بیامرز! خدا خوشش می‌آید. مگر خدا از مقدّس خوشش می‌آید؟ خدا خوشش نمی‌آید، من هم خوشم نمی‌آید؛ چون‌که بیشتر فتنه و فساد، گیر مقدّسی است که امر امام ‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) را اطاعت نمی‌کند؛ من آن مقدّس را می‌گویم. امر خودش را و یا خلق را اطاعت می‌کند؛ این اصلاً از صحنه توحید، از صحنه ولایت، از صحنه قرآن بیرون است، در صحنه خودش است. باید امر خدا و پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را اطاعت کند، امر خلق را اطاعت می‌کند. وای بر ما!

آقایانی که روضه‌خوانی می‌کنید! تکیه‌ها و مساجد را اشغال کردید و چراغانی می‌کنید! شما باید اوّل عدالت داشته‌ باشید. حالا آن کسی‌که عدالت دارد، باید به امام‌ زمان خودش، به ‌قرآن مجید یقین داشته ‌باشد. شما کدام‌یک از این‌ها را دارید؟ هیچ‌کدام. حضرت فرمود: در آخرالزّمان، بچّه‌ها به منبر می‌روند، زمام کارهای ما را شِرار الخلق در‌ دست می‌گیرند. «خُدّامنا شِرار الخلق».

حالا آقا به منبر می‌رود و می‌گوید: آمریکا چه ‌کار کرده ‌است؟ انگلیس چه ‌کار کرده ‌است؟ آمریکا می‌خواهد به ایران حمله کند و راه‌پیمایی کردند و توی دهان آمریکا زدند. این حرف‌ها آخر به‌ درد مردم نمی‌خورد. آن لعنت شده‌ است، منبری‌اش هم لعنت شده‌ است؛ شما کجا پای منبرها می‌روید؟ می‌گوید: هر کسی صحبت کند و بداند چه ‌چیزی برای این جمعیّت که پای منبر او نشستند، خوب است؛ ولی یک ‌چیز دیگر بگوید، تمام ملائک او را لعنت می‌کنند. به حضرت ‌عباس، شما خوب هستید، حکم نداشتید و ندارید، مرا لعنت می‌کند.

یک ‌نفر مسجد باجک، خوب آمده ‌بود. آمده‌ بود پیش یکی از سران بازار گفته ‌بود: من یک منبری می‌خواهم. او ده شب منبر رفته‌ بود. ده‌تا دویست ‌تومان چقدر می‌شود؟ دو هزار تومان داخل پاکت گذاشته‌ بود و به او داده‌ بود. رفته ‌بود، تلفن زده‌ بود و گفته ‌بود: آقا! حقّ من این ‌است؟ گفته‌ بود: روزنامه، دانه‌ای دویست‌ تومان است. تو ده شب روزنامه برای ما خواندی. فلان، فلان‌شده! اگر حرف بزنی می‌گویم به همه که با تو همین‌ کار را بکنند. [۳۶]

امر با شهوت درست نیست. قربانت بروم، کارهای ما بیشترش روی شهوت است، عزیز من! پس‌فردا محرم می‌شود ببین چه بازی درمی‌آورند؟ من به مدّاح‌ها هم بگویم، این‌ کارها که دارید می‌کنید، باید از یک‌ جایی سرچشمه بگیرد؛ یعنی به توحید، به ولایت، به امر وصل باشد، شما مدّاح‌ها بیایید افشاء کنید، نه از خودتان دربیاورید.

عزیز من! شما از تهران، از هر کجا که حرکت می‌کنی بیایی در مجلس، شما گرو حضرت زهرایی، حضرت مواظبت است. الآن من قسم می‌خورم شاید حضرت در این مجلس تشریف داشته ‌باشد؛ چون‌که خودش می‌گوید آن‌جا که مجلس حسینِ من باشد، من می‌روم. مگر یک‌ دانه زهرا (علیهاالسلام) است؟ تمام اشیاء من ناراحت است چرا این‌ها را نمی‌شناسیم؟! مگر یک زهرا (علیهاالسلام) است؟ مگر یک علی (علیه‌السلام) است؟ سرتاسر خلقت زهرا (علیهاالسلام) است، سرتاسر خلقت علی (علیه‌السلام) است. اصلاً عالم پیش ولایت کوچک است. [۳۷]

قبلاً چه می‌شد که در این روضه‌ها مردم غَش می‌کردند؟! وقتی روضه می‌خواندند، این‌قدر مردم گریه می‌کردند، دو نفر، سه‌ نفر غَش می‌کردند، این‌ها را از مجلس بیرون می‌بردند. حالا تو چراغانی کردی! چراغانی که آخَر غَش ندارد که! این ‌کارها چیست دارید می‌کنید؟! محرّم دارد می‌آید. اصلاً محرّم یعنی عزا. توجّه کنید! [۳۸]

هر روضه‌ای، روضه نیست[۳۹]

آقا امام‌ حسن (علیه‌السلام) و امام‌ حسین (علیه‌السلام)، همه نان و غذایشان را به مسکین و یتیم و اسیر دادند. بابا! نمی‌گویم شما نان‌تان را بدهید! شما ائمه (علیه‌السلام) نمی‌شوید؛ اما نان مردم را نَبُرید! ای مرد مسلمان روضه‌خوان که پس‌فردا خانه‌ات را سیاه می‌کنی! با چه پولی داری روضه می‌خوانی؟ رشوه گرفتی؟ غش در معامله کردی؟ معامله ربوی کردی؟ خون مردم را مکیدی؟ به چه ‌چیزی روضه می‌خوانی؟ مگر امام‌ حسین (علیه‌السلام) رشوه‌خوار است؟

ما داریم چه می‌گوییم؟! خدا حاج‌ شیخ ‌عباس را رحمت کند! گفت: یک‌ نفر به ‌نام حاج‌ سلطان بود. این روضه‌خوان دربار بود. (آخر، درباری‌ها، همیشه یک روضه‌خوان شاخص داشتند. مثلاً در زمان محمّدرضا شاه، یا راشد یا فلسفی بود. هر کدام‌شان روضه‌خوان داشتند.) این حاج‌ سلطان، یک اسب خیلی خوبی داشت. داشت می‌رفت. دید زنی جلویش را گرفت و گفت: آقا! بیا یک‌ روضه برای من بخوان! داشت به دربار می‌رفت. گفت: برمی‌گردم. این بنده‌ خدا، ایستاد، دید نیامد. حاج ‌سلطان گفت: حالا خب یک‌ حرفی زده، از دربار به خانه‌اش رفت و خوابید.

خواب دید حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) می‌گوید: حاج سلطان! چرا نمی‌آیی؟ آن‌ زن، منتظر است. گفت: در فکرش بودم که این خواب را دیدم. تا دوباره خوابید، حضرت فرمود: حاج‌ سلطان! من این‌جا هستم، بیا! گفت: بلند شد رفت، دید آن زن چهار تا خشت گذاشته، یک‌ چیز سیاه هم رویش کشیده، سرش را روی آن گذاشته ‌است. (باباجان! حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام)، خانه آن ‌زن می‌رود. تو آن ‌زن بشو! والله، تو نر هستی، مرد نیستی. اگر مرد باشی، جنایت نمی‌کنی که روضه‌خوانی کنی. تو خون چه ‌کسی را این‌قدر مکیدی که داری چلو کباب می‌دهی؟ والله، راست می‌گویم. نمی‌خواهم اسم بیاورم که بگویید غیبت کردی. یک‌ نفر هست، یک برادر دارد. برادرش مجرّد بود. چند دفعه مادرش پیش او رفت. گفت: پسرجان! برادرت زن می‌خواهد. برایش زن نگرفت. او مجبور شد، رفت یک ‌کار زشتی با یک‌ نفر کرد. هر دو نفر را کشتند؛ آن‌وقت شنیدم امسال، روضه‌خوانی کرده و چهارصد هزار تومان خرج کرده ‌است. هر شب، یک تیمی را دعوت می‌کرد. آقا! این‌شخص، چهارصد هزار تومان، خرج کرد. آن‌وقت برادرش از سر بیچارگی رفت همچین کاری کرد. بیچاره، زن می‌خواست. این‌ چه روضه‌ای است که تو می‌خوانی؟ تو داری تهمت به ولایت می‌زنی.)

خلاصه، حاج‌ سلطان رفت آن‌جا. گریه می‌کرد و می‌گفت: زهراجان! تو این‌جایی؟ بابا! یک‌ کاری بکنید فاطمه ‌زهرا (علیهاالسلام) مجلس‌تان بیاید. چه ‌کار می‌کنید؟ می‌گفت: حاج‌ سلطان از آن‌موقع دربار نرفت، توی همین خانه‌ها می‌رفت و روضه می‌خواند. من قربان همچین منبری بروم! من فدای همچین منبری بشوم که ریاستش را به ‌هم زد و رفت توی خانه‌ها روضه می‌خواند.

آقاجان من! تو شهوت‌پرستی. من نمی‌خواهم یک حرف‌هایی بزنم. والله، بالله، بیشتر این منبری‌ها، بیشتر این روضه‌خوان‌ها از غنیمت‌جمع‌کن‌های کربلا هستند. منبری پیش من آمده، من دیدم دارد می‌رقصد. به ‌من می‌گوید: حاج ‌حسین! فلان‌ جا دو تومان، فلان ‌جا سه تومان گرفتم، برای خودش یک دهه‌ محرّم شصت ‌هزار تومان درست کرد؛ داشت می‌رقصید. این نوحه‌خوان‌ها، روضه‌خوان‌ها، وقتی محرّم می‌آید، خوشحال هستند؛ آن‌وقت اشک این‌شخص، آن اشک است؟ او غنیمت‌جمع‌کن است. باباجان! اگر راست می‌گویی، برو خانه یک بیچاره‌ای روضه بخوان! آقایی که مدّاح امام‌حسینی! اگر راست می‌گویی، برو یک ‌روضه برای زن بیچاره‌ای که چیزی ندارد بخوان!

عزیز من! بیا وقتی روضه می‌روی، یک ‌ذرّه حواست توی آب‌گوشت نباشد، توی برنج و مرغ نباشد، سرت را زیر بینداز! تفکّر داشته ‌باش! این عمرت دارد کلید می‌اندازد. تو کجایی؟! من کجا هستم؟! [۴۰]

هر روضه‌ای روضه نیست. این روضه‌هایی که این‌ها می‌خوانند، روضه نیست. این‌ها نقل است. روضه این‌ است که آدم برای زهرا (علیهاالسلام) جگرش بسوزد. برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) جگرش بسوزد. آن قضایای امام‌ حسین (علیه‌السلام) و حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) را یادش بیاید. آن‌ها غریب نبودند؛ اما امام‌ حسین (علیه‌السلام) هل من ناصر می‌گوید. روضه من این ‌است که این‌ها را فراموش نکنید. [۴۱]

من چه‌ کار کنم؟ می‌سوزم. یک عدّه‌ای هستند تا به آن‌ها آیت‌الله گفتند، دیگر روضه نمی‌خوانند. به‌ قرآن مجید، به روح تمام انبیاء، ولایت من این‌ است؛ خدا، توفیق را از آن‌ها گرفت. خدا، توفیق را از تو گرفت دیگر روضه نمی‌خوانی. چطور شدی؟ خدا روضه‌خوان است. دو تا آیت‌الله به تو گفتند، تو دیگر روضه نمی‌خوانی؟ تو داری به یک روضه‌خوان، به طور خفیف نگاه می‌کنی، این گناه کبیره است؛ به‌ دینم، گناه کبیره است. ما نمی‌فهمیم گناه چیست؟ تو از خدا هم بالاتر رفتی؟ خدا دو مرتبه روضه خوانده. روضه‌خوانی که مخلص است، روضه‌خوانی که حسین (علیه‌السلام) بگوید، روضه‌خوانی که علی (علیه‌السلام) بگوید، چیز دیگری نگوید، این قیمت دارد،؛ خدا روضه خوانده‌ است. تا یک آیت‌الله به تو گفتند، دیگر روضه نمی‌خوانی؟ توفیق از تو گرفته شده‌ است. مگر این حاج‌ شیخ‌ عباس نبود که روضه می‌خواند؟ مگر آقا سید عبدالهادی شیرازی نبود که از تمام علماء بالاتر بود، روضه می‌خواند؟ مگر حاج‌ شیخ‌ عبدالکریم نبود؟ می‌گفت: هر موقع که می‌خواست سر درسش برود، اوّل، روضه می‌خواند. [۴۲]

روضه‌خوان امام زمان باشید، نه غنیمت‌جمع‌کن امام حسین[۴۳]

خدا پهلوی را لعنت کند! حالا من به شما می‌گویم که حواس‌تان این‌طرف و آن‌طرف نرود، این آتش‌گرفته، وقتی‌که به سلطنت رسید، توی دسته‌ها می‌آمد و سینه می‌زد. یواش، یواش یک‌ قدری ‌که رشد کرد، روضه‌خوانی را قدغن کرد. آن‌موقع چادرها را در تکیه‌ها می‌زدند، حالا این‌طوری شده‌ است؛ آن‌وقت همه محلّه‌ها تکیه داشت که زن‌ها که یک عیب‌هایی داشتند، بتوانند آن‌جا بیایند. حالا الحمد لله همه دیگر پاک شدند، توی مسجدها هم می‌روند! آخ! آخ! آن‌وقت ما در طویله‌ها می‌رفتیم؛ یعنی یکی، یکی می‌شدیم و در طویله‌ها می‌رفتیم و «حسین» می‌گفتیم. خدا می‌داند آن حسین‌گفتن چه حسینی بود! مگر ما از حسین (علیه‌السلام) دست برداشتیم؟ هنوز هم آن مزه‌ای که در طویله‌ها، «حسین» می‌گفتم، در عروق بدنم هست.

عزیز من! مکان شرط نیست، خودت شرط هستی. چقدر من این مطلب ‌را بگویم؟ همه ‌شما دارید دنبال مکان و مقام می‌گردید، هر دوی این‌ها باطل است. مقام باطل است، مکان هم باطل است. [۴۴]

عزیز من! آدم باید بفهمد کجا برود، کجا نرود؟ ببین، پای من نرفته‌ است. من منبر پسر حاج ‌شیخ‌ عباس را دوست داشتم. یک ‌وقت بالای پشت‌بام خوابیده بودم، دیدم صدای منبرش می‌آید. بلند شدم، پایین آمدم. خانه این حاج‌ آقا جلال زرگر بود. توی آن خیابان که مدرسه هم هست. رفتم بروم توی خانه‌اش، دیدم نمی‌توانم بروم؛ آن‌موقع پدرمان یک باغ داشت و این‌جا بود. این حاج‌ آقا جلال برداشته ‌بود بشکه را بالای پشت‌بام برده ‌بود. آن‌موقع آب حوض می‌زد بالا، دور پشت‌بام خانه‌اش تخت گذاشته ‌بود. دیدم نمی‌توانم بروم، برگشتم آمدم. گفتم یک‌ چیزی هست که پایم نمی‌رود.

صبح درِ دکّان حاج‌ حسین بازرگان، زیر گذر سفید آب آمدم. گفت: حاج‌ حسین! این انگشتر چند می‌ارزد؟ گفتم: والله، نمی‌دانم، پنجاه یا شصت تومان می‌ارزد. خیلی انگشتر خوبی بود! گفت: من درِ دکّان حاج ‌آقا جلال بودم، این انگشتر را از یک زن، دو تومان خرید. گفتم: به‌ من بده! گفت: صد تومان می‌ارزد! حالا دارد روضه‌خوانی می‌کند. پسر حاج‌ شیخ‌ عباس را هم دعوت کرده، این‌ همه تشکیلات درست کرده ‌است.

کجا توی این مجلس‌ها می‌روید؟ آیا یک نصارا این ‌کار را می‌کند؟ آیا یک یهودی با زن مسلمان این‌ کارها را می‌کند که یک ‌چیز صد تومانی را دو تومان بخرد؟ دو تا ماچ به پاهایم کرد، گفتم: قربانت بروم ای پا که جایی نرفتی. تو باید پایت همه ‌جا نرود. حرف من این ‌است. اگر پایتان این‌جوری شد، این پا در صراط مستقیم است.[۴۵]

بعضی از روضه‌خوان‌ها خیلی بی‌ادب هستند. یکی از مدّاح‌های ممتاز قم یک ‌حرفی زد، من به او گفتم: صدایت بگیرد، صدایش گرفت. تا آخرش هم گرفت. خیلی بد روضه خواند. [۴۶]

روضه یعنی‌ چه؟ روضه یعنی ما جمع شویم و بگوییم این‌ها ظالم بودند، بیایید جمع شوید و برای مظلومیّت این‌ها گریه کنید! آقا! تو خودت ظالمی! من بی‌رودربایستی گفتم، هر چه می‌خواهید بگویید.

تو خودت ظالمی! ظالم! کجا می‌روی؟ آخر روضه یعنی ‌چه؟ همین آن‌جا نشسته و یک ریاستی می‌کند و بنشین و بلند شو و یک آش و پلویی هم درست کرده‌ است و این آقا هم می‌رود.

بابا! حالا نگو که حاج‌ حسین می‌گوید روضه نرو! اگر مجلس روضه باشد، جبرئیل و ملائکه‌ها اجازه می‌گیرند و به آن‌جا می‌آیند؛ اگر مجلس تمام شده باشد، پرهایشان را به سینه‌های دیوارها می‌مالند؛ امّا چه سینه‌ای؟ سینه‌ای که بخار ولایت به‌ قول ما عوام‌ها، به این سینه‌های دیوار مالیده شده‌ باشد، بال‌شان را به ولایت می‌مالند.

توجّه بفرمایید! بالش را به کجا می‌مالد؟ بالش را به ولایت می‌مالد. جبرئیل با ولایت آمده، با اسم علی (علیه‌السلام) از سی‌هزار سال راه آمده، حالا هم بالش را به دیوارها می‌مالد؛ یا این‌که بالش را به جنایت بمالد؟! جنایت‌کار! چه ‌چیزی فروختی؟! این‌قدر گران فروختی؟! چه‌ کار کردی؟! روضه می‌گیری؟! آره! حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) هم آن‌جاست؟! خاله‌اش خواب دیده که حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) آن‌جاست! یک بازی‌هایی هم درمی‌آورد. آره! آره تو بمیری! به‌ قرآن مجید، می‌فرماید: یک عدّه‌ای هستند اعمال‌شان «هَباءً مَنثورا»[۴۷] است؛ یعنی به‌ دست نمی‌آید. [۴۸]

ای روضه‌خوان‌ها! اَی بی‌رحم‌ها! بیشتر روضه‌خوان‌ها متوجّهند که توهین به عُمَر نشود! منبرهایشان را گوش دادم، بی‌خودی حرف نمی‌زنم. آیا تو حاضری که داری توهین به ولایت می‌کنی؟! فردای قیامت هم با همان عُمَر محشور می‌شوی که می‌خواهی توهین به او نشود! ما نمی‌گوییم بد به عمر بگویید! آقای‌ بروجردی می‌فرمود: علناً لعنت نکنید! این‌ها [وهّابی‌ها] کسانی هستند که هفت ‌تا شیعه را می‌کُشند؛ امّا منبر می‌روی مواظب باش! بدان آدم فهمیده هم‌ پای منبر تو هست، مردم را حیوان حساب نکن! خیال بکن که دو تا انسان هم در بین این‌ها هست، فردا پیر می‌شوی و آن‌جا می‌اُفتی، آن انسان می‌گوید: تو همان بودی که آن حرف‌ها را زدی! شرافت خودت را از بین نبر! [۴۹]

این‌قدر خانمت را داخل خانه بگذار و تا نصف ‌شب او را اسیر کن! می‌گوید: کجا بودی؟ می‌گویی: روضه بودم! آره، تو بمیری! روضه بودی یا رفتی پیش رفقایت، آن‌جا بگویی و بشنوی و بخندی؟! قهوه‌خانه شده ‌است. من به عمرم قهوه‌خانه نرفتم. یادم می‌آید یک ‌وقت به تهران رفتیم، جایی کاری داشتیم، گفتند: بیا برویم یک دیزی بخوریم، من گفتم: من لب ‌جوی می‌نشینم، هر چه اصرار کردند، گفتم: من داخل نمی‌آیم. دیدم اگر این دفعه بروم، دو دفعه دیگر هم می‌روم، آن‌وقت قهوه‌خانه‌ای می‌شوم. آقاجان! شما هر کجا می‌خواهید بروید، باید بفهمید نتیجه رفتن شما چیست؟

روایت داریم، می‌گوید: هر شخصی که مردم را بگریاند، این اشکی که ریخته می‌شود، ذبح ‌العظیم است. آن‌موقع هر کسی‌که اشک ریخت، این منبری و گوینده ثواب ذبح عظیم می‌برد.

الآن شب عاشوراست، شما خودتان می‌توانید مستقلاً یک گوشه‌ای بروید و یک حالی پیدا کنید، یک اشکی برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) بریزید. اگر تو گوشه‌ای بروی و اشکی برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) بریزی، فوراً زهرای مرضیه (علیهاالسلام) آن‌جا حاضر می‌شود، دارد گریه می‌کند. امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) حاضر می‌شود، دارد گریه می‌کند. تو روضه‌خوان امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) باش، نه این مدّاحی که بیاید این‌ها را به‌ هم بریزد، دعوا کنند و از روی لج و لج‌بازی مدّاح دعوت کنند. به حضرت‌ عباس، این‌ها غنیمت‌جمع‌کن‌های امام‌ حسین (علیه‌السلام) هستند. امام ‌حسین (علیه‌السلام) را کشتند، این‌ها دارند غنیمت جمع می‌کنند. چرا می‌گوید که خادمان ما جزء شِرار النّاس هستند، این‌ها هستند که من دارم می‌گویم. این‌ها که هدف‌شان پول است. این‌ها که می‌روند، دو به‌ هم زنی بکنند تا پول بیشتری بگیرند، این‌ها جزء شِرار النّاس هستند.

باید بفهمی عزادار باشی، غصّه‌دار باشی، غمگین باشی. چرا به شما می‌گوید اگر گریه‌ات نمی‌آید، تباکی کن؟ یعنی خودت را در حالت عزا قرار بده! حالا خسته هستی، از کارگاه و کارخانه آمدی و گریه‌ات نمی‌آید، می‌گوید: تباکی کن! یعنی خودت را به این‌ کار بزن! [۵۰]

منبر را چوب نکنید[۵۱]

محرّم و صفر از بس‌که ما «یا حجّة‌بن‌الحسن» می‌گوییم، گوش را کر می‌کنیم؛ والله، دروغ می‌گوییم. حالا من یک مثال برای شما می‌زنم، ببینید ما دروغ می‌گوییم یا نمی‌گوییم؟ اگر شما واقعاً آقا امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) را قبول داری، او دارد گریه می‌کند، می‌گوید: اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ آن‌وقت تو باید این‌قدر بخندی؟ آن‌وقت تو باید پای ویدیو بروی؟ آن‌وقت تو باید این‌جوری باشی؟ تو چه ارتباطی با آقا امام ‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) داری؟ [۵۲]

من قسم می‌خورم، یک‌ جوانی بود این‌قدر گریه کرد، من ناراحت شدم. گفت: من چند روزی که به محرّم داشتیم، خدمت آقا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) رسیدم و گفتم: علی‌جان! من سرگردان هستم، کجا بروم؟ گفت: برو خانه حاج‌ حسین. والله، گفت: من آن‌جا را تأیید می‌کنم. به‌ دینم، اگر من این جوان را بشناسم. به او گفتم: تا حالا آمدی؟ گفت: یک‌ دفعه، دو دفعه جمعه آمده بودم. این‌قدر مثل باران گریه کرد و گفت: خدا از سر گناهان من می‌گذرد؟ من چه‌ کسی بودم که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را ببینم؟ من چه ‌کسی بودم که این‌طور بشود؟ آن‌وقت من قضیّه داوود را گفتم که خدا می‌گوید: من گنه‌کاران را بهتر از صدّیقین می‌خواهم. باباجان! کجا می‌خواهید بروید؟ چه‌ چیزی دیگر می‌خواهید؟ به ‌دینم، اگر من این جوان را بشناسم. من چیزی به او ندادم که تحریک شود یا من بگویم. چه‌ خبر است؟ [۹]

من به وعّاظ می‌گویم: شما الآن این حرف‌هایی که می‌زنید، دارید سنّی‌ها را تشویق می‌کنید. وعّاظ می‌آیند این‌جا، من به آن‌ها می‌گویم: شما از آن آدم‌هایید که منبر را چوب می‌کنید. منبری که حرف امام حسین (علیه‌السلام) و امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) رویش زده نشود، چوب است. روایتش را می‌خواهید؟ حضرت سجّاد (علیه‌السلام) به یزید گفت: من بروم بالای چوب‌ها؟ یزید خیلی منبر قشنگی داشت! اگر بدانی چقدر قشنگ بود! مثل این نبود که، این را هم والّا یک زن برای ما داده؛ اگرنه من می‌خواستم روی زمین بنشینم. تو حرف حقّ بزن! هر کجا می‌خواهی بزن! بنشین روی زمین و بزن! تو منبر را چوب می‌کنی!

چرا می‌گوید منبر را نسوزان؟ خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را! می‌گفت منبر را وقتی می‌خواهند بشکنند، یک قدری بشکنید آن را، یا بریزید توی رودخانه، آن زمان آب می‌برد، آب آن را بِبَرد یا خاک کنید؛ منبر را مبادا بسوزانید! منبری که رویش از امام حسین (علیه‌السلام) گفته شود، به آن اثر می‌کند، مثل این‌که یک چوب نَم بکشد؛ اما چیز دیگر هم بگویی به آن اثر می‌کند؛ چون‌که ما منبر را چوب می‌کنیم. [۵۳]

روایت داریم: خانه امام صادق (علیه‌السلام) روضه بود، آخر حضرت همیشه روضه می‌خواند به‌ خصوص این دهه محرّم؛ فقط می‌زد روی زانویش، می‌گفت: جدّ مرا کشتند! جدّ مرا کشتند! مدام می‌زد روی زانویش و گریه می‌کرد، آن کاتب بنی‌امیّه که نزد امام صادق (علیه‌السلام) آمد، دید حضرت گریه می‌کند، یک ‌قدری که گریه‌هایش تمام شد. گفت: در دستگاه بنی‌امیّه کاتب بودم و نوشتم هفتاد هزار نفر به کربلا رفتند؛ من در قتل امام حسین (علیه‌السلام) اصلاً شرکت نکردم. دید گریه‌ حضرت زیادتر شد، هق‌هق گریه کرد. گفت: ما حرفی نزدیم، امام فرمود: آخر، یکی‌تان کاتب شدید، یکی‌تان اسب نعل کردید، یکی‌تان سوزن نخ کردید، جدّ مرا کشتید؛ یعنی شما وسیله ظلم را فراهم کردید.

چرا شما وسیله ظلم بعضی‌ها را فراهم می‌کنید؟ شما مشابه آن‌ها هستید، چرا فراهم می‌کنید؟ چرا می‌خندید؟ چرا همه‌جا می‌روید؟ چرا چیزی‌تان نمی‌شود؟ چرا غیرت پیدا نمی‌کنید؟ چرا حیا پیدا نمی‌کنید؟ چرا اندیشه ندارید؟ این ‌چه کارهایی است که می‌کنید؟ [۳]

یا علی

ارجاعات


کتابها

تمام کتابها


سخنرانی‌ها

تمام سخنرانی‌ها

  1. تاسوعای 94 و اصول‌دین و سلامت‌ولایت 78 و حضرت‌ابوالفضل 85
  2. حضرت‌ابوالفضل 85 و تاسوعای 94 و اصول‌دین و سلامت‌ولایت 78
  3. ۳٫۰ ۳٫۱ هدایت 84 خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام «هدایت_84» چندین بار با محتوای متفاوت تعریف شده است
  4. تاسوعای 90
  5. حضرت‌ابوالفضل 85 و عاشورای 84 و توفیق و بکاء و نجوا 79 و روضه امام‌حسین 94 و شرط احسن‌الخالقین شدن؛ اطاعت ولایت و بیزاری از دنیا 73
  6. اصول‌دین و سلامت‌ولایت 78 و عاشورای 84
  7. عاشورا ۹۱
  8. تار عنکبوت ۸۵ (دقیقه۴) و فزت و رب الکعبه ۸۵ (دقیقه ۷)
  9. ۹٫۰ ۹٫۱ شب تاسوعای 86
  10. ۱۰٫۰ ۱۰٫۱ عاشورای 88، ارتباط
  11. تار عنکبوت 85
  12. فُزت و ربّ الکعبه 85 و عاشورای 88، ارتباط
  13. ۱۳٫۰ ۱۳٫۱ عظمت گریه با معرفت 81
  14. کتاب رجعت
  15. تاسوعای 90 و تاسوعای 94 و نیمه شعبان 75 و لا اله الا الله و شب‌قدر و عظمائیت ولایت 77 و شرط احسن‌الخالقین شدن؛ اطاعت ولایت و بیزاری از دنیا و تاسوعا ۹۱
  16. شب‌تاسوعا و قدردانی از جلسه 85 و تاسوعای 90
  17. ۱۷٫۰ ۱۷٫۱ عاشورای 88؛ ارتباط
  18. حضرت‌ابوالفضل 85 و عاشورای 88؛ ارتباط و عاشورای 77 و عاشورای 84 و تاسوعای 94 و شب‌تاسوعا
  19. عاشورای 84 (دقیقه 36) و حرکت امام‌حسین 83 (دقیقه 40)
  20. عاشورای 84 و شب تاسوعای 86 و حضرت‌ابوالفضل 85 و عاشورای 88؛ ارتباط و عاشورای 77 و روضه امام‌حسین 94 و شهادت امام‌حسن و امام‌رضا 85 و تاسوعای 94 و عاشورای 93 و حرکت امام‌حسین 83
  21. قدردانی از جلسه ۸۵ (دقیقه ۴۰ و ۳۶) و عاشورای ۹۶ (دقیقه ۳۶)
  22. رمضان 76، شب احیاء و پاداش ولایت 76
  23. عبادت و اطاعت، درباره خمس 73
  24. قدردانی از جلسه 85 و حرکت امام حسین از مدینه به مکّه 83
  25. زیارت عرفه، معرفت و شناخت ولایت است 78 و کتاب نجوا و کتاب حرّ
  26. عاشورای 96
  27. درکربلا 85
  28. شناخت امام‌حسین و محرم 74
  29. کتاب حر
  30. کتاب جامع ولایت
  31. شناخت امام حسین و محرّم (درباره امام حسین) ۷۴ (دقیقه اول) و تذکّر ۹۰ (دقیقه ۲۹)
  32. شناخت امام حسین و محرّم (درباره امام حسین) 74
  33. تذکّر 90
  34. اربعین 78
  35. نیمه شعبان ۸۱، احکام جشن و روضه؛ شرط یاوری امام زمان (دقیقه ۱۵ و ۲۰ و ۲۶ و ۲۸) و نیمه شعبان ۸۷ (دقیقه ۱۲ و ۱۵)
  36. نیمه شعبان 81؛ احکام جشن و روضه؛ شرط یاوری امام ‌زمان
  37. نیمه شعبان 87
  38. غدیر 84
  39. شناخت امام حسین و محرّم ۷۴ (دقیقه ۵۸) و در مسیر ولایت، وداع ولایت ۷۶ (دقیقه ۵۹)
  40. شناخت امام حسین و محرّم 74
  41. مشهد 91
  42. درمسیر ولایت، وداع ولایت 76
  43. اربعین ۸۷ (دقیقه ۴۶) و عاشورا ۹۴ (دقیقه ۴۳) و امام حسین، شناخت ولایت ۷۶ (دقیقه ۴۹ و ۵۲)
  44. اربعین87
  45. عاشورای 94
  46. عاشورای 84
  47. (سوره الفرقان، آیه 23)
  48. شجره توحید 75
  49. حجّ ابراهیمی 78
  50. امام حسین، شناخت ولایت 76
  51. حضرت یوسف، تذکر احکام، یقین ۷۳ (دقیقه ۲۰) و شب تاسوعای ۸۶ (دقیقه ۶۱) و هدایت ۸۴ (دقیقه ۱۷)
  52. تذکّر احکام، یقین؛ حضرت یوسف 73
  53. غدیر 86
حاج   حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه