صفحهٔ اصلی

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
نسخهٔ تاریخ ‏۱ ژوئیهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۶:۵۷ توسط Admin (بحث | مشارکت‌ها)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به:ناوبری، جستجو
امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) کفواً احد است، حضرت زهرا (علیهاالسلام) کفواً خلقت است

فرمایشات حاج‌حسین خوش‌لهجه راجع به ولایت

امر به معروف‌کردن سر امام حسین

وقتی خبر به ابن‌زیاد دادند که اگر خطبه زینب تمام شود، تمام مردم تظاهرات و شورش می‌کنند، تمام دارند ضجّه می‌زنند! دستور داد که سرِ حسین را جلوی زینب ببرید! خیلی به برادرش محبّت دارد! وقتی سر را جلوی محمل حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) آوردند، گفت: برادرجان! با من حرف بزن! اگر با من حرف نمی‌زنی، با این‌ طفل صغیر حرف بزن! سکینه دارد دلش آب می‌شود. امام فرمود: «أم حَسِبت أنّ أصحاب‌ الکهف و الرّقیم کانوا مِن آیاتنا عجباً.»[۱]

اصحاب‌ کهف، گویا هفت یا هشت‌ نفر بودند، در دوره دقیانوس زندگی می‌کردند. بعضی از خلفاء به دین مردم کاری ندارند؛ اما بعضی کار دارند؛ دقیانوس به همه می‌گفت: بیایید مرا اطاعت کنید! اما این‌ها اطاعت نکردند و از شهر بیرون رفتند به امید این‌که خدا آن‌ها را حفظ می‌کند. در راه سگی دنبال‌شان را گرفت، آن جنبه‌ مغناطیسی این‌ها به سگ اتّصال شد؛ او هم انسان شد. رفقا! بیایید از یک سگ کمتر نباشیم و دنبال خوب‌ها برویم؛ اما شما از چه‌ کسی اطاعت می‌کنید؟! شما همه‌جایی هستید! آیا از محمّد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و آل‌ محمّد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) خوب‌تر سراغ دارید؟! پس چرا دنبال هر کسی می‌روید؟!

حالا این‌ها به غاری پناه بردند تا خنک شوند و استراحت کنند؛ همه به خواب رفتند. بعد از سی‌صد سال بیدار شدند، یک‌ نفر از آن‌ها به بقیّه گفت: ما نصف‌ روز یا یک‌ روز خوابیده‌ایم. نفر دیگری هم به شهر رفت و پولی با خود برد، تا غذایی تهیّه کند. مردم دیدند که این پول مربوط به دوره دقیانوس است؛ همراه او تا دمِ غار آمدند؛ اما نتوانستند داخل غار شوند؛ چون‌که این غار طلسم است. اصحاب‌ کهف فهمیدند که سی‌صد سال خوابیده‌اند. خواب‌شان خواب رحمت بود، می‌خواستند دین‌شان حفظ باشد، سی‌صد سال خوابیدند و دین‌شان را نفروختند، خدا هم آن‌ها را حفظ کرد. عزیزان من! شما دین‌تان را به چه‌ کسی می‌فروشید؟! چرا توجّه ندارید؟! آرام باشید!

اما اصحاب‌ رقیم سه‌ نفر بودند که داخل غاری شدند، کوه تب کرد و سنگ بزرگی درِ دهانه غار افتاد و درِ غار مسدود شد. این‌که امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌فرماید داستان این‌ها عجیب است؛ به‌خاطر این‌ است که یکی از آن‌ها دانشمند بود، به آن دو نفر دیگر گفت: به‌ غیر از خدا، هیچ‌کسی نمی‌تواند ما را نجات بدهد، سنگ هم به امر خداست؛ بیاید هر کاری محض خدا کرده‌ایم را بگوییم. یکی از آن‌ها گفت: زنی بود خیلی زیبا و خوش‌رو که همسایه‌مان بود. شوهرش مُرد و گرانی پیشامد کرد، چند بچّه یتیم داشت. روزی به درِ خانه‌مان آمد و به‌ من گفت: کمکی به‌ من بکن! بچّه‌هایم از گرسنگی دارند از بین می‌روند. به او گفتم: اگر با من دوستی کنی، به تو و بچّه‌هایت کمک می‌کنم. آن‌ زن گفت: نه! من این‌ کار را نمی‌کنم.

چند روز گذشت، وقتی آن‌ زن دید بچّه‌هایش دارند از بین می‌روند، دوباره به درِ خانه‌مان آمد و همان تقاضا را از من کرد. گفتم همان‌ است که قبلاً گفتم؛ گفت: قبول می‌کنم به شرطی که جای خلوتی باشد. من یک‌ جای خلوتی درست کردم، وقتی آن‌ زن آمد، دیدم می‌لرزد! گفتم: چرا می‌لرزی؟! گفت: ای مرد! چرا به قراردادت عمل نکردی؟! چرا خیانت می‌کنی؟! مگر با تو حرف نزدم و نگفتم جایی‌که کسی نباشد؟! مگر خدا ما را نمی‌بیند؟! امام‌ زمان ما را نمی‌بیند؟! جنّ و ملائکه ما را نمی‌بینند؟! «رَقیب و عَتید» دو مَلَکی که روی شانه‌های ما هستند، ما را نمی‌بینند؟! (این زن مثل هشام در زمان امام‌ صادق (علیه‌السلام) بود که وقتی به شاگردانش فرمود فردا مرغی بیاورید و آن‌ را جایی کشته باشید که کسی شما را ندیده‌ باشد، همه این‌ کار را کردند به جز هشام.) این‌ شخص می‌گوید من از حرف این زن تکان خوردم و او را غنی کردم؛ قدری سنگ از دهانه غار عقب‌تر رفت. (رفقای‌ عزیز! این‌ همه که می‌گویم سخاوت کنید! بیایید دست یک بچّه یتیم را بگیرید! به داد یک بچّه یتیم و بیچاره‌ای برسید! تا خدا از ظلمت نجات‌تان بدهد.)

نفر دوم گفت: خدایا! تو امر کردی که پدر و مادر را اطاعت کنید! من یک‌ دفعه برای پدر و مادرم از صحرا شیر آوردم، دیدم خواب هستند؛ ایستادم تا بیدار شدند و شیر را به آن‌ها دادم. (جوانان‌عزیز! نگاه به جوانی و قدرت و بازویتان نکنید! پدرتان از شما قوی‌تر بوده، حالا پیرمرد شده؛ بیایید احترامش کنید و امرش را اطاعت کنید! البتّه امرش مخالف با امر خدا و رسول‌ خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نباشد.)

سومی گفت: من یک کارگر آوردم که برایم کار کند، شب که شد و می‌خواستم مُزدش را بدهم، قهر کرد و رفت. من هم پولش را دادم و یک گوساله خریدم، یواش‌ یواش بزرگ شد، گاو شد و چند مرتبه زایید. چند تا گاو شد، یک‌ روز او را دیدم، همه را به او دادم. (عزیزان من! حقّ کارگر را نخورید! شما که حقّ کارگر را می‌خورید، مشرک هستید!) وقتی این سه‌ نفر کاری که خالصانه برای خدا انجام داده‌ بودند را گفتند، سنگ کنار رفت و آن‌ها نجات یافتند. [۲]

حالا هم سرِ امام‌ حسین (علیه‌السلام) و هم قرآن با این آیه دارد به ما هشدار می‌دهد: آیه‌ای مناسب‌تر از این آیه، برای امر به معروف و نهی از منکر نیست؛ در زیارت‌ عاشورا هم داریم: «حسین‌جان! شما از برای امر به معروف و نهی از منکر کشته‌شدید.» امام که مُرده و زنده ندارد، سرش دارد امر به معروف و نهی از منکر می‌کند. دارد مسطوره [الگو] نشان تو می‌دهد تا طلا را پیدا کنی. می‌گوید: اگر حکومت ظالمی بود که می‌خواست دینت را ببرد، فرار کن! خدا حفظت می‌کند و روزی‌ات را می‌دهد. این‌ها دین‌شان را حفظ کردند، امام هم دارد اشاره به دین می‌کند که خودش دین است.

امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌فرماید: این عجیب است که اصحاب‌ کهف برای حفظ دین‌شان به بیابان رفتند و امر ولایت را اطاعت کردند، آیه قرآن هم برای آن‌ها نازل‌شد؛ اما قصّه من عجیب‌تر است! این‌ مردم کوفه که بیست و سه‌ سال دنبال جدّم رسول‌ الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نماز خواندند و اللهُ اکبر گفتند، حجّ رفتند و نماز شب خواندند، جهاد کردند، مرا کشتند و دین‌شان را به یزید بن‌ معاویه دادند. چه‌ کسی باور می‌کرد که سرِ پسر پیامبرشان را به نی بزنند و شهر به شهر برای یزید شراب‌خوار سگ‌باز ببرند؟! چه کسانی؟! مسلمان‌ها! نمازخوان‌ها! اصحاب‌ پیامبر! سرِ امام‌ حسین (علیه‌السلام) دارد افشاء می‌کند که اصحاب‌ جدّم این‌ کار را کردند! یزید، امام و خلیفه اسلام نیست، امام که مُرده نیست، سرش دارد قرآن می‌خواند.

یک‌ دفعه حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) پاسخ داد: برادر! همه کارهایت را می‌دانستم، اُمّ‌السلمه به‌ من گفت؛ اما باور نمی‌کردم که سرت را به نی بزنند! [۳]

حالا حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) سرش را به مَحمِل زد، به ناراحتی و شکایت نزد، توی ماوراء دید دارد سکته می‌کند، خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) می‌خواست عمرش تجدید شود؛ یعنی بار را به منزل برساند، سرش را به مَحمِل زد؛ تا خونی بیاید و سکته نکند؛ زینب (علیهاالسلام) که ناراحتی ندارد! ای کسی‌که می‌گویی زینب مضطرّ شد و سرش را به محمل زد! دهانت بگیرد! خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند و او را بیامرزد! گفت: وقتی حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) نگاه به سرِ برادرش کرد، گفت سرِ من هم باید مثل سرِ تو خونی باشد؛ به‌ خاطر همین به مَحمِل زد، می‌خواست شبیه برادرش باشد. چه داری می‌گویی؟! سر در اختیار زینب (علیهاالسلام) است؛ نه زینب (علیهاالسلام) در اختیار سر! وقتی سرش را به محمل زد، راوی می‌گوید دیدم خون تازه از زیر کجاوه سرازیر است. [۴]


یا علی


امام‌حسین؛ کشته جلسه بنی‌ساعده

وقتی پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به امر خدای تبارک و تعالی، امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) را معرّفی کرد، درست‌است که عمر و ابابکر، اوّلین کسانی بودند که بَخٍ‌بَخٍ [تبریک] گفتند و در ظاهر با امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بیعت کردند؛ اما در اوّلین فرصت جلسه‌ای به‌نام جلسه بنی‌ساعده درست کردند. جبرئیل هم نازل‌شد: یا رسول‌ الله! این‌ها جلسه‌ای به‌ نام بنی‌ساعده درست کردند و گفتند ما زیر بار علی نمی‌رویم. عمر هم گفت: تا حالا خودِ پیامبر به‌سر ما حکومت کرده، پسر که ندارد، می‌خواهد دامادش را به‌جای خودش بگذارد؛ پس ما باید کمک کنیم و نگذاریم این‌کار صورت بگیرد. ببین عمر نگفت که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نبیّ بوده، گفت حکومت کرده؛ پس همین‌جا هم کافر شد! همه تأیید کردند.

این جلسه به‌ قدری بد و سَم‌آور بود که تولیدش امام‌کُشی شد. چرا؟ عمر و ابابکر، امام را جزء خلق حساب کردند و این خلق حساب‌ کردن جا افتاد. این‌جا افتادن یعنی‌ چه؟ وقتی امام‌ حسین (علیه‌السلام) دید که حاجیان زیر احرام‌شان شمشیر پنهان کرده‌اند و می‌خواهند او را بکشند، هشتم ذی‌الحجّه از مکّه حرکت کرد، شریح‌ قاضی فتوا داد: اگر کسی مثل امشب حرکت کند، پشت به خانه‌ خدا کرده و خونش هَدَر است؛ اما این خلق است که اگر پشت به خانه‌خدا کند، انگار پشت به امر کرده؛ امام‌ حسین (علیه‌السلام) خودش امر است، نه این‌که پشت به امر کند. صدها میلیارد خانه‌خدا فدای حسین (علیه‌السلام)! این‌ مردم اندیشه نداشتند که ائمه (علیهم‌السلام) را جزء خلق حساب کردند و عادی شدند! مثل همه مردم شدند! عمر و ابابکر، حریم ولایت را شکستند و به خلیفه‌ای که خدا معلوم‌کرده، گفتند: بیا با خلیفه مردمی بیعت کن! [۵]

این جلسه، منبع بی‌عدالتی بود که آن‌ را در دنیا و عالَم پخش کرد. والله، بالله، به‌ دینم قسم! اگر بعد از رسول‌ الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) عدالت بود، زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) را نمی‌زدند، محسنش زیر پا نمی‌رفت. طناب گردن امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) نمی‌انداختند. بی‌عدالتی این‌قدر اوج گرفت که حسینِ ما را کُشتند، زیر سُم اسب کردند! آیا این بی‌عدالتی نیست؟! والله، اگر محسن زیر پا نمی‌رفت، علی‌اصغرِ ما را تیر به گلویش نمی‌زدند و علی‌اکبرِ ما را شهید نمی‌کردند!

حالا امام‌ حسین (علیه‌السلام) دارد ما را ادب می‌کند، سر بریده‌اش می‌فرماید: «أم حَسبتَ أنّ أصحاب‌ الکهف و الرّقیم کانوا مِن آیاتنا عجباً»[۱] ای خواهر! تمام این وقایع که صورت گرفت، از جلسه بنی‌ساعده شد، من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام؛ یعنی دور هم نشستند و از خودشان حرف زدند و مرا کُشتند؛ پس دنبال مردم نروید. این جلسه توطئه‌گری بود که خدا و امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) و زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) از آن راضی نبودند.

والله، عقیده ولایتی‌ام این‌ است، کسی به‌ من نگوید که سندش کجاست؟ سندش در قلب من است؛ هر کجا دور هم نشستید و حرف خدا و پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و ولایت نزدید، حرف لغو زدید، آن جلسه بنی‌ساعده است. چرا؟ الآن روایتش را می‌گویم: امام‌ صادق (علیه‌السلام) می‌فرماید: دور هم می‌نشینید، حرف ما را بزنید، من غبطه به آن مجلس می‌خورم؛ پس امام‌ صادق (علیه‌السلام)، مجلس را هم روی عدالت معلوم کرده‌ است.[۶]

رفقای‌ عزیز! یک‌ حرفی می‌خواهم بزنم که نسبتاً تازه است! عمر، جلسه بنی‌ساعده درست کرد و امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. مگر نمی‌گوید «قلب‌المؤمن عرش‌الرّحمن»؟! قلب تو عرش رحمان است، تا زمانی‌که مانند عرش خدا از آن اطلاعیّه نازل شود. همان‌طور که از عرش، اطلاعیّه به تمام خلقت و کُرات نازل می‌شود، از قلب تو هم باید اطلاعیّه نازل شود، باید در قلبت ولایت را ایجاد کنی. حالا اگر از خودت حرف بزنی، دلت جلسه بنی‌ساعده است؛ او امام‌ حسین (علیه‌السلام) را کشته، تو امر را می‌کشی. خدا هم به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: اگر از خودت حرف بزنی، رگ دلت را قطع می‌کنم. عزیز من! تو خودت مملکت هستی! چرا از خودت حرف می‌زنی؟! چرا توجّه نمی‌کنی که چه‌کسی هستی؟! چرا خودت را ارزان می‌فروشی؟! [۷]


نتیجه گرفتن از عاشورا و دهه محرم

رفقای عزیز! هر چیزی را ما باید نتیجه بگیریم، از عاشورا باید نتیجه بگیریم. مبادا عاشورا بگذرد و ما نتیجه نگیریم! اغلب مردم عاشورا که می‌گذرد، سوم که برگزار می‌شود، می‌گویند و می‌خندند و می‌شنوند. عاشورا که امام حسین (علیه‌السلام) این‌جور شده، تا چندین وقت ما باید عزا بگیریم و عزادار باشیم. یک کارهایی نکنیم، گناه نکنیم؛ چون‌که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌فرماید: «حسینُ منّی أنا من حسین» او که اشرف مخلوقات است و از تمام خلقت بالاتر است، این را گفته که من از حسینم و حسین (علیه‌السلام) از من است؛ چون‌که می‌گوید: دین مرا ایشان، مِن‌بعد افشا می‌کند. پدرش هم همین را می‌گوید؛ آن را هم نگذاشتند افشا شود. برادرش را هم نگذاشتند افشا شود. آقا امام حسین (علیه‌السلام) هم نگذاشتند افشا شود؛ اما با خونش افشا می‌کند. این خون می‌جوشد در تمام خلقت.

نه خیال کنید شما جوانان عزیز! لباس مشکی پوشیدید! والله، ملائکه‌ هم مشکی می‌پوشند. انس می‌پوشد، تمام این‌ها می‌پوشند؛ تمام این‌ها عزادارند. مگر خون حسین (علیه‌السلام) این‌جوری است؟! شما بیاید عزیزان من! شبیه ملائکه بشوید! تمام آن‌ها عزادارند، انس و جنّ همه عزادارند. خون امام حسین (علیه‌السلام) مثل این است که امیرالمؤمنین علی «علیه السلام» ولایتش دمیده شد به ممکنات و همه خلقت؛ اما امام حسین (علیه‌السلام) عزایش به تمام خلقت دمیده شده، تمام خلقت عزادارند.

خون امام حسین (علیه‌السلام) یک جوری است که مختص به خودش است؛ یعنی هیچ‌کس مثل امام حسین (علیه‌السلام) نیست. ما نداریم که درباره پدرش یا پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) یا برادرش بگوید ریگ گریه کرده، زمین گریه کرده، درخت گریه کرده. الآن در همدان یا قزوین هست، آن درخت احترام می‌کند، مثل امشب گریه کرده؛ تاحتّی جهنّم گریه کرده؛ پس خون امام حسین (علیه‌السلام) خلقتی است؛ نه دنیایی.

خوش به حال شما جوانان! من دوباره تکرار می‌کنم: قربان‌تان بروم، تمام این عالم نگهبان امام حسین (علیه‌السلام) است؛ اما الحمد لله ایران نگهدار امام حسین (علیه‌السلام) است. شما این چیزها را ندیدید، عزیزان من! چقدر ما صدمه می‌خوردیم! کتک می‌خوردیم! نمی‌گذاشتند عزاداری کنیم. خدا لعنت کند پهلوی را! چادرها را می‌کشیدند، روضه‌خوانی قدغن بود؛ آن‌وقت ما یکی یکی، دوتا دوتا توی بیابان‌ها می‌رفتیم. توی این بیابان‌ها طویله بود، الاغ و گوسفند توی آن بود. ما آن‌جا می‌رفتیم، این اتاق و بساط‌ها نبود که! می‌رفتیم توی آن طویله‌ها و می‌گفتیم حسین! قربان آن‌موقع که می‌گفتیم حسین! نگفتیم خلق!

شما باید جانم! اتّصال به آن‌ها باشید؛ یعنی دائم باید لب‌تان خنده باشد؛‌ اما باطن‌تان گریه باشد. اگر دهه محرّم طی شد، مگر امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) آمد و احقاق حقّ کرد؟ تازه اوّلِ عزاداری است که زینب (علیهاالسلام) اسیر است، اهل‌بیت اسیرند، حضرت سجّاد (علیه‌السلام) را توهین به او می‌کنند؛ موقع توهین به این‌هاست. چرا امام حسین (علیه‌السلام) می‌فرماید: قبر من در دل دوستان من است؛ یعنی مرا فراموش نکنید! چرا آن عمله که آب می‌خورَد و سلام به امام حسین می‌دهد؛ این همه موسی بن جعفر (علیهماالسلام) مطابق ثواب خودش آن را قرار می‌دهد؟ چون اتّصال است. [۸]


کتابها

تمام کتابها


سخنرانی‌ها

تمام سخنرانی‌ها

حاج   حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه