سخنرانی کمال، کل کمال

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
نسخهٔ تاریخ ‏۱۳ مهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۰۱:۵۱ توسط Admin (بحث | مشارکت‌ها)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به:ناوبری، جستجو
بسم الله الرحمن الرحیم
سخنرانی کمال، کل کمال
کد: 10332
دانلود صوت: دانلود
پی‌دی‌اف: دریافت
epub: دریافت
تاریخ سخنرانی: 1387-03-15
تاریخ قمری (مناسبت): 29 جمادی‌الاول

اعوذ بالله من الشیطان اللعین الرجیم

العبد المؤید الرسول المکرم ابوالقاسم محمد

السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمةالله و برکاته، السلام علی‌ الحسین و علی‌بن‌الحسین و اولاد الحسین و رحمة‌الله و برکاته

یک صلوات دیگر بفرستید. ما بنا شد قول به شما دادیم از کمال، کل الکمال صحبت کنیم. حالا یک‌ اندازه‌ای که من خلاصه توانم هست، می‌گویم. الحمدلله همه‌تان، (این نواری که ما می‌گوییم، بیشترش برای شما نیست)، شما همه‌تان هم کمال دارید، هم کل کمال‌ دارید. خب نوار یک‌ چیزی است که خصوصی نیست، عمومی است، همه می‌شنوند. پس این است که نوار عمومی است، نوار خصوصی نیست، سیاسی هم نیست. این است که خب آدم هرچه که مطلع باشد، باز هست.

شما یک‌وقت خیال نکنید که حرف ولایت تمامی دارد. اگر ولایت تمامی دارد، حرفش هم تمامی دارد. یعنی دائم دارد از، (دائم دارد از این به‌ قول ما، چه‌جور بگوییم که جسارت نکنیم؟) دائم دارد از ولایت تجلی می‌شود. ولایت یک‌جوری است که تجلی می‌شود دائم. چرا؟ امام‌صادق می‌فرماید: ما همه هفته می‌رویم در عرش، جدمان برای ما صحبت می‌کند.

پس آن صحبتی که پیغمبر می‌کند، بالاخره خدا (یک‌وقت هم یک اشاراتی کردم)، خدا این‌قدر کرات دارد، هرکسی یک‌جوری است. مثلاً ببین الان یک‌نفر است ترکی است، یک‌نفر است کُردی است، یک‌نفر است این‌جوری است. این‌ها یک مصداق‌هایی است در دنیا. آن‌وقت خدای تبارک و تعالی، هر کراتی یک‌ جور زبان دارد، هر کراتی یک‌ جور ایده دارد، هر کراتی یک‌ جور زندگی می‌کنند. کراتی است که توی یخ مثلاً زندگی می‌کنند. جاهایی هست که، ببین هست. کرات‌ها همه‌اش متنوع است، هر کدامش یک‌جور است.

همین‌جور که خدای تبارک و تعالی، مثلاً یک دستگاهی یک‌وقت گذاشتند در این برف‌ها، دیدند هر [دانه] برفی که از آسمان می‌آید یک‌ جور است. ما نگاه می‌کنیم همه‌شان را می‌بینیم یکی است مثلاً، [در حالی که] هر کدامش یک‌جور است. یکی از عظمت‌ خدا این است که دو تا چیز مثل هم نیست. مثلاً شما ببین الان هرکسی شکلش یک‌جور است، هرکسی انگشت‌نگاری‌اش یک‌جور است. آن‌وقت [خدا] مطلع به تمام این خلقت است.

خلقت تنظیم است، همین‌جور دائم در آمد و رفت است به قول ما. یعنی تنظیم است، همه‌اش در هیجان است، هیچ‌ چیزی ساکت نیست. همین آجری که می‌بینی هست، چیز است. همین آجری که می‌بینی الان آن سینه [دیوار] است، این ساکت نیست. چون که من یک روایت بگذارم رویش؛ یک نفر بود سر برادرش را می‌خواست ببُرد. تا رفت [او را] بخواباند، دید از لای جرز گفت: ای خیره‌سر! این کار را نکن. آجر به او گفت! گفت: من سلطان بودم، آمدم چه وقت، چقدر سلطنت کردم. مُردم، خاکم کردند. از خاک، خاکم آمد بیرون، باد آمد وزید، رفت گوشه جاده؛ حالا من را جمع کردند، بردند من را توی کوره؛ حالا آمدم آجر شدم این‌جا. ای خیره‌سر! این کار را نکن.

ما یک‌قدری باید فکرمان، فکر جهانی باشد، یعنی توی جهان فکر کنیم. این چرا قانع شدید به این فکر کوتاهتان؟ فکر باید عزیز من! جهانی باشد. بیایید بروید کار، خیلی خوب است. آقای دکتر! خیلی مواظب باش نسخه را قشنگ بنویسی، حواست این‌طرف، آن‌طرف نباشد. اگر حواست این‌طرف و آن‌طرف باشد، یک نسخه را یک‌ذره عوضی بنویسی، آنجا به تو می‌گوید: عوضی! چرا این را نوشتی؟ تمام فکرش آن که مطب دارد، تمام فکرش باید توی نسخه‌اش باشد. آن نسخه‌ای هم که می‌نویسی [باید] در فکر باشی که من شفا نمی‌توانم بدهم. اگر [می‌توانی] شفا بدهی، چرا خودت را شفا نمی‌دهی؟ تو شفادهنده نیستی عزیز من! همان‌جا که می‌خواهی نسخه را بنویسی، بگو: خدایا! من می‌نویسم اما شفا با توست، این را شفا بده، دیگر نیاید پیش من. فلانی! کجایی؟ صلوات بفرستید.

حالا آقاجان، قربانت بروم، آن‌وقت آن قلم که این‌جوری داری می‌نویسی، «لوح و قلم»، آن قلم تو به لوح وصل است. هر قلمی باید به لوح وصل باشد، یعنی قلم، لوح و قلم. این «قلم» عمومیت دارد، اما «لوح»، یک لوح است. تمام قلم‌های خلقت باید وصل به آن لوح باشد. آن لوح، ولایت است. صلوات بفرستید.

حالا ما گفتیم ما از کمال، کل کمال صحبت کنیم. کلام و کل کلام، همه دنیا حرف است. الان ببین آن راجع به درخت می‌گوید، آن راجع به نمی‌دانم چیزش می‌گوید، آن راجع به آن می‌گوید. خدا بیامرزد حاج شیخ عباس را، من همیشه یک حرف برای این می‌زنم، می‌گفت: حسین! من از تو تشکر می‌کنم؛ هر وقت من را دعوت کردی، یک نفر را که به من می‌خورد بغل من گذاشتی. من الان دعوتش می‌کردم، بهاءالدینی را هم دعوت می‌کردم. گفت: یک نفر یک مرغ نمی‌دانم درست کرده، یک مرغ نمی‌دانم قرمز [بریان] کرده؛ (دیگر خیلی به اصطلاح آن‌موقع اگر یک مرغ بود، خیلی مهمانی چیزی بود. این‌جوری که نبود که صد تا مرغ بخواهی به او بدهی.) اما گفت: یک عده را گذاشته بغل من، این دارد از گوسفندش می‌گوید، آن هم دارد از سگش می‌گوید؛ یعنی یکی را نگذاشته بغل من که به من بخورد. پس هر چیزی توی این عالم حسابش این است که قربانتان بروم، خدا رحمتشان کند، می‌گفت: من از تو تشکر می‌کنم.

آدم باید قربانتان بروم، مواظب باشد؛ بچه‌ها نروند با یکی که فکرشان کوتاه است حرف بزنند، با کسی حرف بزنید که فکرش بلند باشد. با این آدم‌ها که به‌حساب عقب‌ افتاده‌اند، این حرف‌های این‌جوری را می‌خواهند بزنند، دلها را [غافل می‌کنند]، یک‌جوری سرشان تا کنید؛ یک‌جوری هم نکنید دلشان بشکند. گفت: دل شکستن هنر نمی‌باشد، تا توانی دلی را بدست بیاور.

یک‌نفر بود آمد پیش پیغمبر اکرم. [ایشان] نشسته‌ بود، یک دارایی پیشش بود. یک فقیری آمد نشست، دارا خودش را جمع کرد. فقیر ناراحت شد. پیغمبر گفت: ترسیدی از فقرش به تو بنشیند؟ چرا این کار را کردی؟ گفت: یا رسول‌الله! بد کردم، ثلث دارایی‌ام را به این می‌دهم. گفت: راضی‌اش می‌کنی؟ گفت: نه! گفت: نصف دارایی‌ام را به تو می‌دهم. گفت که: من دارایی‌ات را نمی‌خواهم اما راضی‌ات می‌کنم. گفت: چرا؟ گفت: می‌ترسم من دارا بشوم، من هم مثل تو بشوم، دل یکی را بشکنم. چرا برای صنّار که دارید، دل مردم را می‌شکنید؟

من گفته‌ام، در این نوار هم می‌گویم، خانم‌هایی که الان می‌خواهند به اصلاح عروسی‌شان است یا مجلس دارند، طلاها را همه را ردّش نکن، دل او می‌سوزد. ثلثش را رد خودت بیاور خانم! یا دلش می‌سوزد یا چشمت می‌زند.

اصلاً تمام کارهای عالم [روی حساب است]، باید آن شخص توجه داشته‌ باشد؛ به هر کاری باید توجه داشته‌ باشد. اگر توجه نداشته‌ باشید، درست نیست. ببین الان یکی می‌خواهد سخنرانی کند، یکی دو دفعه می‌گوید: توجه! توجه! سخنرانی می‌کند. یعنی ما باید دائم توجه‌مان به امر باشد که امر چه اطلاعیه‌ای صادر می‌کند که ما آن را عمل کنیم.

(چرا نمی‌نویسی؟ مگر بلد نیستی؟ نوار می‌شود؟ تو توی دفترت بنویس. نوار می‌شود؟ مگر من نمی‌دانم که نوار می‌شود؟ نوار می‌شود! تو نوار هم معلوم نیست کِی گوش بدهی. صلوات بفرستید. یک صلوات دیگر بفرستید. الان آقای دکتر [آنچه را] که سه سال، چهار سال پیش نوشته، این‌جا در می‌آورد. نوار را در می‌آورد یا آن را در می‌آورد؟ خب بگو دیگر! صلوات بفرستید.)

حالا عزیز من! آمدیم [سر] کمال کل کمال. تمام شما کمال دارید. الحمدلله، شکر رب العالمین، آقا مهندس برق است، خب کمال دارد. آقا دکتر است، آقا نمی‌دانم لباس‌فروش است، آقا مهندس است. الحمدلله تمامتان مهندس و دکترید. افتخار می‌کنم که شما ذره‌پروری کردید، آمدید پای حرف‌های من. همه‌تان خیلی مبرّایید، اما این را به آن می‌گویند چه؟ کمال. آقاجان من! اگر شما جاروکش مثلاً یک مدرسه بودی، اصلاً مادر تو، پدر تو همه سر به‌ زیرند. [می‌گویند:] این جاروکش است، یک باربر است، باربر است. اما شما وقتی این‌جوری شدی، شما وقتی که تخصص گرفتی، دکتر شدی، مهندس شدی، خودت که سرفرازی، فامیل هم سرفراز است. این می‌شود چه؟ می‌شود چه؟ کمال. پس باید کوشش کنید، کمال به‌هم بزنید.

اما یک حرفی است که می‌خواهم بگویم کل کمال است. کل کمال باید امر آقا امیرالمؤمنین را اطاعت کنید. [حضرت فرمود:] یا کمیل! دست و جوارح خودت را در نزد خدا بگذار. حالا باید سوادت را در نزد ولایت و خدا بگذاری، آن‌وقت می‌شود کل کمال. الان کل کمال، اگر یکی گفت یعنی چه؟ کل کمال یکی بگوید یعنی چه؟ فلانی! تو مردش هستی یا نه؟ (فرمودید: اطاعت امر، آن سواد را در اختیار گذاشتن.) آن یک حرف دیگری است. حرفت خیلی خوب است، با آب طلا باید نوشت. با آب نقره باید نوشت، ما دلمان می‌خواهد با آب طلا بنویسیم.

چه چیز گفتم؟ چه گفتم؟ کل کمال چیست؟ کل کمال، وقتی که شما سوادت را، همه چیزت را در اختیار امر گذاشتی، با کل خلقت هماهنگ می‌شوی؛ این می‌شود کل کمال. خیلی والله حرف قشنگ است، اگر قدرش را بدانید. با تمام خلقت تو هماهنگ می‌شوی. توجه می‌کنید یا نه؟ آیا درست است یا نه؟ درست است یا نه؟ باید عزیز من، قربانتان بروم، کمال، کل کمال گفتم به شما می‌دهند، یعنی این‌جور باید باشید.

اگر می‌گوید لوح و قلم، قلم شما باید اتصال به آن [امر] باشد، آن‌وقت اتصال به لوح می‌شود. همیشه باید توجه‌تان این‌جوری باشد. نه این‌که هر چه می‌خواهی بنویسی که. دیدید به شما گفتم آن که نوشت، دستش سیاه شد، آمد تا صورتش؟ داشت با این، غیر امر می‌نوشت. شما باید قلمتان هم با امر باشد. صلوات بفرست.

چرا؟ اگر شما، نه شما، هر اشیائی در تمام خلقت، همه [چیز شعور دارد]. دیدید گفتم یک آجر این‌جوری شعور دارد، به وقتش حرف می‌زند؟ یعنی خدا یک قوه لامسه در تمام خلقت قرار داده. الان توی درخت قرار داده، توی هر چیزی قرار داده. حالا قرار که داده، به وقتش خدا امر می‌کند: افشاء کن.

من که به شما گفتم، حالا روی مناسبت می‌گویم، نمی‌خواهم حرف‌های من تکراری باشد؛ عزیز من! مگر پرده نبود؟ پرده که چیزی ندارد، مثل این، چیزی ندارد، این است. الان ببین یک نقشی به آن است. آن پرده‌ای که خلاصه آن خدا لعنت‌کرده درست کرده بود، (عرض می‌شود خدمت شما) ، آن مأمون گذاشته‌ بود آن‌جا، [به امر امام رضا شیرها از آن بیرون آمدند و آن دلقک را خوردند.] حالا وقتی دلقک چه کار کرد؟ ببین من به شما بگویم، تهمت خیلی بد است. هیچ‌کجا امام رضا این‌جوری نکرد، اما وقتی دید تهمت دارد به او می‌زند، سزایش را به او داد.

تا توانی دارید، تهمت به کسی نزنید. تهمت خیلی بد است. چون که می‌گوید فردای قیامت گوشت صورت نداری، خدا این‌جور افشایت می‌کند. خیلی باید مواظب باشی عزیز من، قربانت بروم.

یک پادشاهی بود به وزیرش گفت: بهترین چیز را بیاور. رفت زبان را آورد. گفت: پست‌ترین چیز را بیاور. زبان را آورد. گفت: میرغضب! گفت: قربانت بروم، فوری ما را اعدام نکن. فوری یارو می‌گوید چه، فوری می‌گوید کی‌اک چه کرده، اعدامش می‌کند. گفت: فوری اعدام نکن، از من سؤال کن. گفت: هان؟ گفت: اگر این زبان به ذکر خدا بگردد و ذکر خدا بگوید و (عرض می‌شود خدمت شما) با این، حاجت برادر مؤمن برآورد و چه‌ بشود، بهترین چیز است؛ اگر نگوید، بدترین چیز است، به توسط این زبان می‌روی جهنم. گفت: انعام به او بدهید.

حالا عزیز من! قربانتان بروم، حالا آمدیم کمال کل کمال را به شما گفتم، شما باید کمال کل کمال داشته‌ باشید. حالا ببین امیرالمؤمنین معلوم می‌کند: یا کمیل! دست و جوارح خودت را در نزد خدا بگذار. حالا که در نزد خدا گذاشت، خدا که دست و جوارح نمی‌خواهد. خدا به تو می‌گوید: ای دست و جوارح! ای دست! ای چشم! ای پا! ای نفَس! برو در اختیار ولایت قرار بگیر. تا نفَس تو در اختیار ولایت است. چرا توجه نمی‌کنی؟ یک‌قدری باید قربانتان بروم از این هواها بیایید کنار، توی این حرف‌ها بروید. چرا امام حسین می‌گوید که، امام حسین می‌گوید: این نفَس‌ها که این‌ها دارند می‌کشند زعفر! در اختیار من است؟ یعنی نفسی که دارید می‌کشید، الان در اختیار حجةالله امام زمان است. صلوات بفرستید.

باید توجه کنید، آقا دارد می‌بیند شما را، مبادا گناه کنید. قربانتان بروم، فدایتان شوم، گناه آدم را از امام زمانش ور می‌آورد [جدا می‌کند]. چرا امام صادق می‌فرماید، عزیز من، قربانتان بروم، می‌گوید: شما عضو مایید، وقتی گناه کردید جدا می‌شوید؟ چقدر کلاه سر ما می‌رود که ما عضو امام زمان باشیم، یک گناه بکنی، جدا شوی.

عزیز من! قربانت بروم، فدایت بشوم، ببین من چه می‌گویم. من والله، بالله، دلسوز شما هستم. به‌دینم الان این‌قدر نمی‌دانم حالا [بگویم] گریه کردم، سالوس‌بازی است. چه کار می‌کنم خدایا؟ چیزی نگویم که این‌ها یک‌قدری غیر امر تو باشد. خدایا! یک‌ چیزی باشد امر شما و او باشد. خدایا! این‌ها را یک‌جور بکن، گسترده‌شان به‌هم بکن. همین‌ساخت طول بکشد تا آخر عمرشان، اگر صد سال است، آنجا باهم باشیم. یکی یکی آنجا بیاییم.

مرده‌ها آن‌جا سراغ می‌گیرند. الان یکی که مُرده، می‌آید می‌گوید: داداش من هست؟ یا بابای من هست؟ یا آن رفیق من هست؟ می‌گوید: مُرده. یک‌دفعه گریه می‌کند، ناراحت می‌شود، می‌گوید: چرا پیش من نیاوردند او را؟ الان آن‌ها انتظار ما را دارند می‌کشند که ما پیش آن‌ها برویم. اما [آن‌که] انتظار [می‌کشد] او رستگار است، او یکهو می‌گوید: چرا پیش من نیاوردند او را؟ ناراحت می‌شود. پس آن‌ها که می‌گویم، همه‌مان ان‌شاءالله آنجا یکایک به توفیق وقتی آمدیم، همه‌ زیر عرش خدا باشیم.

من به این‌ها گفتم الان، دیشب گفتم، گفتم: خدایا! من که طاقت ندارم. الان یکی است، نمی‌خواهم اسمش را بیاورم، کجاست؟ این الان نبود، من یک‌خرده ناراحت بودم. خب آنجا هم من وقتی ببینم این نیامد پیش من، من ناراحتم دیگر. می‌گویم: چرا آنجا نیامده؟ یا او خوب باشد، من بمیرم، می‌گوید: چرا نیامده؟ آنجا همین‌جور داریم انتظار همدیگر را می‌کشیم.

پس من خواستم که ان‌شاءالله همه‌تان گسترده باشید، این ولایت را ان‌شاءالله تا آخر برسانید. گفتم: خدایا! من توان این‌ها را ندارم، یک خدشه به آنها بخورد، من ناراحتم. اما آن‌ها، همه‌ آن‌ها، ان‌شاءالله آنجا باشیم، من گفتم، تا حتی گفتم با هم محشور باشیم. من شما را این‌جوری حساب می‌کنم رویتان. حساب نمی‌کنم که آدم‌های به قول یارو چیز باشید. شب و روز دارم توی این کارها من کار می‌کنم. کار ندارم من که! آخر من بیکارم. شما می‌روید سر کار، او می‌رود؛ ما بیکاریم، می‌رویم توی این حرف‌ها! صلوات بفرستید.

خیلی ما خلاصه داریم از دست [می‌دهیم]. یک‌ اشخاصی هنوز یک‌ حرف‌هایی را از دست می‌دهند که، خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، می‌گفت: آنجا یک آدم این‌قدر پشیمان است، پشیمانی‌اش را به تمام صحنه محشر قسمت کند، [به همه] می‌رسد. الان یک پشیمانی‌اش همین است. الان که من می‌آیم این‌جا، شما مؤمنید. من وقتی نگاه به شما کردم، (اما هیچ قصدی نداشتم، قصدم زیارت شما، قصدم خوبی شماست)، خدای تبارک و تعالی می‌گوید، امام می‌فرماید: ثواب [زیارت] جمع ما را به تو می‌دهد.

تو الان این‌قدر دلت می‌خواهد وزر و وبال بکنی کربلا بروی مثلاً یا مشهد بروی، جخ [تازه] می‌روی قبرش را زیارت می‌کنی؛ حالا می‌گوید [اگر مؤمن را زیارت کنی،] ثواب [زیارت] جمع ما را به تو می‌دهد، تا حتی ثواب زیارت حضرت زهرا. آقاجان! قدر هم را بدانید. چرا یکهو یک‌ کارهایی [می‌کنید که]، یکهو یک خدشه شیطان به ما می‌زند؟ تو قدر این را بدان که چه کسی هستی. تو الان آمدی، ببین چه ثوابی این‌جا داری می‌کنی. آیا حالی‌مان می‌شود یا نه؟ چه خبر است دنیا؟ تمامش مال ولایت است، تمامش مال دوستی ولایت است.

گفتم کمال، کل کمال، دوباره تکرار می‌کنم. اگر تو کل کمال داشته باشی، باید وصل به ولایت باشی، وصل به خلق نباشی، وصل به بدعت‌گذار نباشی، وصل به خیالات نباشی، وصل به نقشه کشیدن نباشی، وصل به گران‌فروشی نباشی، نقش به دروغ و دمبل نباشی، نقش به خدعه نباشی؛ نقشت پیش ولی‌الله الاعظم [باشد]، هیچ نقشی نداشته باشی.

خدا هم گفته که بابا! قسم خورده که من رزقت را می‌دهم. خب چرا رزق از کسی دیگر می‌خواهی بخوری؟ اصلاً ما بعضی‌هایمان حالی‌مان نیست که مشرک شدیم. می‌دود کربلا، می‌دود این‌جا. تو اصلاً حالی‌ات نیست که مشرک شدی، چرا؟ شخص را مؤثر می‌دانی. اما من مؤثر نمی‌دانم. شما هر کدامتان که عنایتی بکنید، خدا می‌داند این‌قدر دعا می‌کنم که نگو. پا می‌شوم نصف شب: خدایا! به این‌ها بده. خدایا! هزار تا این‌جا بده. خدایا! گفتی بده این‌جا، (شوخی هم با خدا می‌کنم، می‌گویم:) هزار تا را این‌جا بده، از آن بخورند. حالا تو می‌خواهی آنجا هم به آنها بده. این یک حرفی است، مؤثر بودن یک حرف دیگری است. من یک پاره‌وقت‌ها، شب که می‌شود می‌نشینم، می‌گویم: مرتیکه فلان فلان شده! یک‌وقت از فلانی نخواهی بیاید یک پولی به تو بدهد. تو اگر خواستی پول به تو بدهد، تو خواستت من نیستم که مؤمن را ببینی، خواستت پول است. خب برو! برو لای پول‌دارها برو! خیلی دقیق است کار، قربانتان بروم، فدایتان بشوم. خدا خیلی کارهایش دقیق است. «فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره، و من یعمل مثقال ذرة شراً یره»[۱] چه می‌کنیم؟ ما چه کار داریم می‌کنیم؟ خیلی باید قربانتان بروم، توجه توجه توجه داشته باشید.

دائم بشر باید آگاه باشد.

یک‌دم غافل از آن شاه نباشید شاید دم زند، آگاه نباشید

یک‌وقت می‌بینید عمر گرانتان [گذشت. عمر] معلوم است چقدر است. این عمری که دارد می‌گذرد، معلوم است. جانم! قدرش را بدان، فدایت بشوم، قربانت بروم. حالا روایتش می‌خواهی؟ برایت می‌گذارم رویش. الان می‌‌گذارم. نوکرت هستم، فدایت بشوم، غلامت هستم. اما تو غلامِ علی باشی، من غلام توام؛ نروی غلام کس دیگر باشی، آن‌وقت آقایت هستم! اگر تو غلامِ علی شدی، من هم نوکرت هستم؛ اما اگر غلام کسی دیگر باشی، آقایت هستم. صلوات بفرستید.

حالا پیغمبر که دارد می‌رود به معراج، یک ملَکی بود، یک‌ذره دیر پیغمبر را احترام کرد. جبرئیل امین داشت راهنمایی می‌کرد دیگر. آخ! این‌جا یک نکته خیلی (آقای چیز)، حساس است. پیغمبر راهنما دارد، اما علی خودش راهنماست. پیغمبر را باید راهنمایی‌اش کند جبرئیل، اما علی خودش راهنماست. حالا [پیغمبر] می‌رود می‌بیند [علی] آنجاست. ولایت راهنمای کل خلقت است، اما نبی، راهنما می‌خواهد، [حتی] اگر پیغمبر باشد. صلوات بفرستید.

یعنی فرق نبی با ولی این‌جور است. جخ ولی، راهنمای خود آن پیغمبر هم هست. کجا بعضی‌ها یک‌ حرف‌هایی می‌زنند؟ می‌گوید: اگر بگویی این‌جوری است، این درست نیست! این‌جوری اصلاً درست است، تو درستی را نمی‌فهمی. حالا یک‌ ملَکی است دیر از جلوی پای پیغمبر بلند شد. جبرئیل صیحه‌ای به او زد: بلند شو! بهترین خلق خدا [آمده]. (توی حرف‌های من یک نکته‌های خیلی حساسی هست. اهل فن! باید توجه به این نکته‌ها بکنید)؛ ببین گفت بهترین خلق خدا، نگفت بهترین همه ممکنات. حالا نبی است این، می‌گوید این بهترین [خلق خداست]. پس من می‌گویم که ببین، پس من این‌جا که می‌گویم پیغمبر خلق است، این‌جا معلوم می‌شود. می‌گوید بهترین خلق خدا، اما علی که بهترین خلق خدا نیست. پس علی چیست؟ علی نور خداست، علی صفات خداست، یک حرف دیگری است. صلوات بفرستید.

بعد گفت: یا محمد! من نگاهم به این لوح است. تمام این خلقت را، این دنیا را می‌دانم؛ اسم این‌ها، چه‌وقت [زمان مرگشان] است، نگاه می‌کنم دقیقه‌ای کم و زیاد نشود. تا [موقع مرگ] می‌شود، او می‌آید جان این را می‌گیرد. پس چه‌جور است؟ پس این معلوم است قربانت بروم دارد ساعت می‌اندازد. دارد عمرت ساعت می‌اندازد، کلید می‌اندازد.

خب من یک میلیارد خرج کردم، رفتم خارج! خب چه کار کردی!؟ یک حاجت برادر مؤمن را برآوردی؟ جلوی چشمت را گرفتی؟ همین، یک میلیارد خرج کردی؟ خب یک میلیارد را می‌خواستی یک صد هزار تومانش را بدهی به آنجا، توی صندوقت بگذارد. آنهای دیگر می‌گذارند توی صندوق. یک جای دیگرت می‌گذارد! صلوات بفرستید.

آن‌ها همه هدر می‌رود، قربانت بگردم. چه کار کردی؟ تو الان گردش می‌روی، چه کار می‌کنی، قربانتان بروم؟ الان دیشب خدا می‌داند من چه حالی داشتم. حالا یک روضه‌اش را امروز می‌خوانم برایتان. می‌گفتیم: خدایا! ما آمدیم توی این باغ، اول دعا کردیم به صاحبش. گفتیم: خب خدایا! آیا آمدی توی باغ، (خودم به خودم گفتم)، زهرا هم یادت است یا نه؟ حسین هم یادت است؟ یا درخت‌ها را دیدی و نمی‌دانم آنجا درخت آلوچه بود و آن‌جا قیسی بود و آن‌جا آلبالو بود و توی این‌ها بودی؟ یا توی چیز دیگر هم بودی؟ توی چیز دیگر هم بودی یا نبودی؟ کجا بودی عزیز من؟ صلوات بفرستید.

پس حرف من این شد، تاکنونی که اگر بخواهید به کل کمال برسید، کل کمال یعنی این است که تمام اشیاء می‌گویند: «لا اله الا الله، محمد رسول‌الله، علی ولی‌الله». کجا می‌گردی؟ من خودم هم همین‌ساختم، پِی یک رفیق آدم می‌گردد. [پِی] یک رفیق می‌گردد. حالا من هم این‌ها را می‌خواهم، خدا می‌داند ولایتشان را به حضرت عباس می‌خواهم. خدا می‌داند، یک پاره‌وقت‌ها اشک می‌ریزم. چقدر من شماها را، همه را می‌خواهم. هر که را نگاه می‌کنم، می‌بینم که نمی‌توانم بگویم این است. تا حتی این بچه را دوست دارم، این دفتر را می‌نویسد. آقای فلانی خواند، من دعا کردم به او. گفتم: ان‌شاءالله تا آخر برساند، باقی باشد. این یک حرفی است، حرف‌های دیگر یک حرف دیگری است.

چه می‌گفتیم فلانی؟ حالا حساب بکن قربانت بروم، تو پِی یک رفیق می‌گردی، (ببین من می‌گویم هیچی بلد نیستم، همان که دارم می‌گویم، یکهو یادم می‌رود. چون که او یادت می‌دهد.) حالا شما که رفیق می‌خواهی، ببین چقدر آدم خوشحال می‌شود. چرا این‌قدر من رفیق‌دوستم که می‌گویم که آنجا هم باهم باشیم، فکر شما هستم؟

اما حالا تو رفیق می‌شوی با کل اشیاء، با کل خلقت. اگر این حرف را لمس کنی، اگر این حرف را یقین کنی، با کل خلقت تو دوست می‌شوی. کل خلقت دارد می‌گوید «لا اله الا الله»، تو هم داری می‌گویی «لا اله الا الله»، پس شما یک سنخه‌اید. شما پس یک سنخه شدید. عزیز من! قربانت بروم، حرف والله خیلی خوب است. این‌قدر خوب است، از این خوب‌تر کم است. پس من دارم شما را رفیق می‌کنم با کل خلقت. کجا باز می‌روی گناه کنی؟ بزن کنار! به من کاری نیست که. او که دارد [می‌گوید،] او می‌گوید؛ به من گفته، من هم به تو می‌گویم؛ من که چیزی نمی‌دانم که.

توجه کنید به این حرف‌ها. تمام این حرف‌ها حضرت عباسی، ماورایی است. کجا توی کتاب‌ها، کجا توی رساله‌ها این حرف‌ها را نوشته؟ اگر یکی یک رساله آورد، دوتا حرف [بود]، هر حرفش را که زد، من هزار تومان می‌دهم. من خیلی پول‌دار نیستم، اما دلتان هم برای من نسوزد. یک‌وقت دل‌سوزی نکنید یک‌چیزی به من بدهید. فهمیدید؟ از روی غنی بودن بدهید، نه از روی دل‌سوزی بدهید. حالا آن حرف را نمی‌زنم! صلوات بفرستید. این چیزی که می‌دهید، روی حاجت برادر مؤمن بدهید. آن‌وقت هزار و هفت هزار و هشت هزار و نمی‌دانم چه، آن این‌قدر هست که آدم خجالت می‌کشد بگوید، پایتان [ثواب] می‌نویسد. توجه می‌کنید یا نه؟

اصلاً حزب‌الله که دارند می‌گویند، یک‌وقت می‌بینی کلاه سرت می‌گذارد. می‌گوید بیا این‌جا، این‌جوری بشود. این حزب‌الله‌ها، حزب خلقند. حزب‌الله همان است که ببین تمام خلقت می‌گوید «لا اله الا الله»، تو هم بگویی، تمام خلقت می‌گوید «محمد رسول الله»، بگویی، تمام خلقت می‌گوید: «علی ولی‌الله» بگویی؛ آن‌ وقت شما می‌شوی حزب خدا. نه این‌که زبانی یک حزبی درست کنی و کسی دیگر را بیاوری، کسی دیگر را مؤثر بدانی. این حزب، حزب شیطان است. حزب الرحمن ما داریم، حزب الشیطان داریم. به اسم که چیزی نمی‌شود که. به او گفتند صدام حسین! اسم حسین [داشت، اما] اول خبیث دنیا بود. به اسم که کسی چیزی نمی‌شود که. باید عزیز من، ببین ما چه می‌گوییم. سِمَت داری، قربان سِمَتت بروم؛ سِمَت یک آبرویی به آدم می‌دهد.

اتفاقاً پیغمبر می‌گوید: اولاد، خدا می‌گوید دو تا حق به گردن [پدر و مادر دارد، یک اسم خوب است. اگر اسم خوب رویش نگذاری، آنجا] جلویت را می‌گیرد. چون که آنجا هر کسی را به اسم صدا می‌زنند. خوش به حال آن‌که اسمش علی باشد، حسن باشد، حسین باشد، اسم این‌ها باشد. حالا ببین این‌ها چه اسم‌هایی دارند؛ خدا همه چیزی را از اهل‌تسنن گرفته، عمر است، خالد است، ولید است. یک پزرتی‌هایی گذاشتند رویشان که نگو! خدا آنجا قربانت بروم، هر کسی را به اسم صدا می‌زنند.

خوش به حال آن که اسمش علی باشد. اگر اسمش علی باشد، قربانت بروم، روایت داریم یک‌دانه «علی» بگویی، یک‌دانه «علی» بگویی، خدا یک مَلَک برایت خلق می‌کند، تا آخر عمرت برایت (عرض می‌شود خدمت شما)، ثواب می‌نویسد. چرا؟ چرا؟ خوشت از علی آمده‌ که اسم بچه‌ات را علی گذاشته‌ای؛ خوشت از امام حسین آمده‌ که اسمش را حسین گذاشته‌ای؛ خوشت از قمر بنی‌هاشم آمده‌ که اسمش را عباس گذاشته‌ای. این اسم‌ها چیست می‌گذارند؟

اصلاً گیج شدیم ما مردم، ما در ولایت گیجیم. الان می‌آورند او را پیش آقای دکتر، می‌گویند گیج است؛ خب چه با او کند؟ اول یک آمپول، سرم با او می‌زند، یک‌خرده به حال بیاید، می‌گوید شاید از گیجی دربیاید. اگر از گیجی در نیامد، چه چیز دیگر به او می‌زنی دکتر!؟ حالا شما دو سه تا دکترها می‌خواهم ببینم می‌توانید یک‌کاری کنید یا نه؟ دکتر! من یک صفت دارم، نمک به حرامی! اصلاً نمکش کم است، حالی‌ام نیست. یک صلوات بفرستید. آیا با چند سال دکتری، می‌توانی یکی که گیج ولایت است، این را درستش کنی ولایی بشود یا نه؟ می‌توانی؟ اما چرا، (یک صلوات بفرستید.) اگر فرمایش‌ شما یا آقای دکتر به آن شخص تأثیر کند، ولایت را قبول کند، شفایش است. باید توانش هست، اما لیاقت می‌خواهد.

کسی هست بیست سال است آمده این‌جا و رفته‌، اصلاً حالی‌اش نیست که، اصلاً توی این نیست. تو باید برخورد با ولایت داشته‌ باشی؟ نه! برخورد با آن‌ها داشته باشی، اصلش ولایت باشد. بخواهی ولایت‌خواه باشی، بیایی ولایت قبول‌کن باشی، بیایی اطاعت ولایت کنی. شما کجا [این‌طورید]؟ این‌ها برخوردی است، مثل این‌که از یک‌جا عبور می‌کنی. این کسی که بیست سال است آمده این‌جا [و می‌رود،] از این‌جا انگار عبور کرده. خدا نکند ما این‌جوری باشیم، خدا نکند ما عبوری باشیم. صلوات بفرستید.

همین‌جور که می‌بینی که الان یک مؤمن، دارد آسمان به نور این مؤمن چیز می‌کند، زندگی می‌کند. چه نوری باید داشته‌ باشد؟ من گفتم که قربانتان بروم آنجا، من حضرت عیسی را دیدم این‌جا. قضایا را بگویم که خب یک عده‌ای نبودند [بشنوند]. من یک‌شب آمدم دیدم دارم مور مور می‌شوم، یعنی ناراحتم. من به خانواده گفتم: من می‌روم این بالا، (یک اتاق بالا داشتیم) می‌خوابم، اگر خوابم برد، صدایم بزن؛ اگر نبرد، پا می‌شوم.

من یک‌دفعه دیدم چشم حقیقت شدم. بیابان در بیابان، همه‌اش بیابان [شد]. فقط انگار خانه ما بود. همه‌اش بیابان است. همه‌اش بیابان است و یک وقت من دیدم که (عرض می‌شود خدمت شما)، حضرت‌عیسی همین‌ساخت مثل این چیزها، یواش یواش یواش آمد روی زمین. آمد روی زمین و یک‌وقت دیدم جبرئیل با همان پر و بالش آمد و عیسی را این‌جایش گرفت و رفت رو به آسمان. وقتی در جو آسمان رفتند، مثلاً این آسمان است، این‌ها دیگر نمی‌توانند بروند. پاهای حضرت عیسی (پابرهنه بود)، خوب یادم است؛ این‌قدر پاهایش سفید بود که نگو.

آقا که شما باشید، نتوانستند بروند. یک‌دفعه عیسی گفت: خدایا! ما را از این تاریکی نجات بده، ما که نمی‌توانیم برویم. گفت: یا عیسی! من را به پنج‌تن قسم بده. یک‌دفعه حضرت‌ عیسی گفت: خدایا! به‌ حق محمد بن عبدالله، خاتم‌ النبیین، (صلوات بفرستید) ما را نجات بده. نشد. یک‌دفعه گفت: خدایا! به‌ حق وصی پیغمبر، یعنی علی‌بن‌ابوطالب، ما را نجات بده. ببین عیسی، وصی پیغمبر را می‌شناسد. حالا عیسی کجا و [وصی پیغمبر] کجا؟ یک‌دفعه تمام آسمان خدا می‌داند روشن شد. یک‌دفعه خدا ندا داد: (یعنی صدای خدا از تمام این عالَم می‌آید، یک‌جا نیست) یا عیسی! به عزت و جلالم قسم، تمام نور زمین‌ها و آسمانها به‌واسطه علی است. صلوات بفرستید.

حالا عزیز من! نوری نیست در خلقت، تمام این‌ها روشنایی است. حالا ببین می‌خواهم این را به شما بگویم، مگر ستاره‌های آسمان نیست؟ کرات است. من یک اشاره‌ای دیروز در آن نوار کردم که خدا می‌داند چقدر کرات دارد. هر کراتی عزیز من، یک زبانی دارد، هر کراتی یک شکلی دارد، هر کراتی یک‌جوری است. کرات زمینی، ما هستیم. آن کرات‌ها هم همه‌اش یک‌جوری است. خدا که خانه را خلق نمی‌کند که هیچ‌کس تویش نباشد که. تو الان خانه می‌سازی، خانمت را می‌خواهی بیاوری. (ان‌شاءالله امیدوارم که قسمت این آقای دکتر فلانی هم به‌ زودی زود یک خانه بشود و خلاصه خانمش را ببرد تویش. صلوات بفرستید.) حالا عزیز من! آن‌ها همه‌اش کرات است. حالا می‌گوید: تمام این‌ها به نور مؤمنی که روی زمین است، زندگی می‌کنند؛ همین‌جور که ما زندگی می‌کنیم. به نور من زندگی می‌کنند یا به نور ولایت؟ این ولایتی که تو داری، در جو آسمان‌ها دارد نورفشانی می‌کند. چرا گناه می‌کنی؟ چرا بدبختی؟

خدا می‌داند، من یک پاره‌وقت‌ها توی سر خودم [می‌زنم]، تف توی روی خودم می‌اندازم، بعضی را می‌بینم که این‌ها چه‌کار دارند می‌کنند. هفتاد سال، هشتاد سال درس خوانده، حالا یک‌دفعه می‌رود. مگر شریح قاضی نرفت؟ مگر ابوموسی اشعری نرفت؟ من دارم در دنیا «هل من ناصر» می‌گویم. به کسی من کار ندارم که. دلم می‌خواهد همه، یکی بیاید این‌طرف. آقا امام‌ حسین ببین «هل من ناصر» می‌گوید. شیعه هم باید «هل من ناصر» بگوید؛ یعنی همیشه دوست پیدا کند برای علی، دوست پیدا کند برای زهرا، دوست پیدا کند مال خودش. حالا چه خبر است عزیز من؟

پس اگر من می‌گویم نور، نور، ولایت است، نور، نبوت نیست. نور، ولایت است. هر کسی که در ولایت یک‌ذره سستی بکند، گوشش مالیده می‌شود. تو حالی‌ات نیست که مشرکی اصلاً. اصلاً تو حالی‌ات نیست مشرکی. کجا می‌روی؟ چه‌کسی را قبول داری؟ کجا هستی؟ این حرف‌ها چیست؟ تو کجایی؟ به یک ماشین و به یک حقوقی و به یک پولی هم قانع شدی، می‌خوری و می‌ریزی و یک کار دیگر هم می‌کنی! صلوات بفرستید.

شما الان دوباره تکرار می‌کنم، فردای قیامت نمی‌گویید که ما رفتیم چهارتا حرف ایشان زد؛ هر روزی آمدید، یک‌حرفی بوده‌. شما تمام روزشمارهای من را ببینید، یک‌حرفی بوده. آخر به‌ من مربوط نیست که؛ من هر چه می‌گویم به من مربوط نیست. اگر می‌خواهید بفهمید به من مربوط نیست، دفترهایتان را ببینید، هر روزی ببینید یک چیز دیگری بوده. پس ولایت چیزهایی است، نه چیزی باشد. چیزی، حرفش است؛ اما خودش چیزهاست. به‌قدر ریگ‌های بیابان، به‌قدر تمام ستاره‌ها، به‌قدر آنچه که اشیاء است، باز ولایت چیز دیگری است. آیا توجه کردیم یا نکردیم؟

حالا ببین عزیز من تو چه‌کسی هستی. یک زیارت تو، [اگر کسی] زیارتت کند، دوازده‌امام، چهارده‌معصوم را [زیارت] کرده‌ است. من با یکی که خیلی در فقه و اصول وارد بود [روبه‌رو شدم]، نتوانست بگوید. گفتم: لَش من که به‌ درد نمی‌خورد؛ تو آن‌ که تویت است، می‌آید زیارت می‌کند. تو دوازده امام، چهارده معصوم را داری، نورش این‌جاست، من می‌آیم آن نور را در دل شما، (آقای دکتر) زیارت می‌کنم. آن‌وقت خدا آن ثواب را به من می‌دهد. تو جلد آن هستی. شما خیلی که چیز باشید، جخ جلد ولایتید، نه ولایت. ولایت یک‌حرف دیگری است. ولایت در قلبت تجلی کرده‌، این‌قدر ارزش دارد. این‌قدر تو ارزش پیدا می‌کنی.

مال صنّار، سه شاهی مال دنیا چه‌کار می‌کنیم؟ کجا می‌روی؟ عزیز من، قربانت بروم، فدایت بشوم، بیا حرف بشنو. تو بلبل باغ ملکوتی نه از عالم خاک. اصلاً عالَم دنیا، خاکی است؛ مثل این‌است که داری خاک‌بازی می‌کنی. بچه‌ها یکهو حمام درست می‌کردند! تو داری خاک‌بازی می‌کنی. خاک‌بازی و عشق‌بازی می‌کنی. دست بردار. بیا از این خاک‌بازی و عشق‌بازی‌ات دست بردار. بیا با ملکوت اعلی، با آن‌ها باید سر و کار داشته‌ باشی. چه‌کار کنی؟ گناه نکن. چه‌کار کنی؟ انفاق کن. چه‌کار کنی؟ دل‌ یکی را به‌دست بیاور. چه‌کار کنی؟ دروغ نگو. چه‌کار کنی؟ تهمت نزن. چه‌کار کنی؟ طرفدار کسی نباش. چه‌کار کنی؟ طرفدار بدعت‌گذار نباش. چه‌کار کنی؟ اگر پدرت است، راه خودت را برو. اگر او کج شد، تو کج نشو.

یک عاق والدینی شنیده‌اید شما که باید امر پدر را اطاعت کنی. اما امر پدرت [اگر] می‌گوید نماز نخوان، تو نمی‌خوانی؟ می‌گوید نرو انشاء ولایت را یاد بگیر، نمی‌روی؟ او دارد کفر از دهانش می‌آید بیرون، نه شکر؛ عناد دارد. صلوات بفرستید. اگر به حرفش بروی، عاقی. اگر به حرفش بروی، جخ عاقی. اما جلویش، باز هم جلویش نایست. احترامش کن. جلویش نایست، با او بساز. اما تویت این‌ باشد. تویت باید تمرین ولایت باشد.

از کجا سلمان به این‌جا رسید؟ امر را اطاعت کرد. از کجا شاه عبدالعظیم رسید؟ امر را اطاعت کرد. حالا بگوید نرو؟ خب، گفتند که همه‌شان به عذاب مبتلا شدند. نگو من روی تعصبی می‌گویم. این‌ها همه می‌گفتند: (نوح داشت کشتی می‌ساخت،) بپا یک‌وقت آب نبرد تو را، نمی‌دانم چه. برو کشتی [را ببین]، پنبه بگذار توی گوشَت، حرف نوح را نشنوی. این‌ هم همان‌است. حالا یک‌دفعه عذاب آمد. همه‌شان را هاموسی [همگی] ریخت آنجا. بترسید از این، یک‌وقت عذاب می‌آید برایت. یکی از عذابهای خدا این‌ است که دنبال ولایت نرویم ما؛ عذاب خداست.

می‌خواهم یک روضه امروز برایتان بخوانم، ان‌شاءالله امیدوارم که، یک روایت داریم: به قدر بال مگس اگر کسی برای امام حسین گریه کند، [تمام گناهانش آمرزیده می‌شود؛] اما ولایت داشته باشد. قبولی گریه، ولایت است، اگرنه ابن‌سعد هم گریه کرد. قبولی، قبولی این‌که می‌خواهد بگوید که مثلاً زیارت امام حسین خیلی اجر دارد، آن‌وقت می‌گوید یک لکه اشک می‌ریزی این‌قدر ثواب دارد. حالا ان‌شاءالله می‌خواهم برایتان یک روضه بخوانم.

دیشب من داشتم مطالعه این موضوع را می‌کردم، [دیدم] خیلی بی‌انصافی کردند در حق حضرت زهرا. ما نباید بی‌انصاف باشیم. شما الان می‌روی آب‌تنی می‌کنی، آب می‌ریزی، حمام می‌روی، صورتت را می‌شویی، وضو می‌گیری، تمام این‌ها را باید بدانی که تو مدیون زهرا هستی. آب، مهر زهراست. شما داری از مهر زهرا استفاده می‌کنی. الان آدم می‌خواهد خیار بخورد، یه چیزی [بخوری]، آبگوشت آورده بود یک‌جا، نمک نداشت، از توی دهان می‌آید بیرون. تا یک‌ذره نمک به آن می‌پاشی، خوشمزه می‌شود، یعنی ولایت خوشمزه است.

به تمام آیات قرآن، اگر ولایتتان کامل باشد، هیچ مزه‌ای توی همه این دنیا، مثل آن مزه نیست. کِیف می‌کنی. یک یا علی بگویی، یک یا حسین بگویی، همین‌ساخت آدم انگار می‌کند رشد پیدا می‌کند. عزیز من! حالا مهر [زهرا] این نمک است. چقدر خوب است.

آخر من به شما بگویم، این‌ها «بَشَرٌ مثلکم»، این‌ها شکل ما هستند، نه که بشرند؛ نه که پیغمبر، امیرالمؤمنین این‌ها بشرند. این‌ها شکل بشرند. «بَشَرٌ مِثلُکُم» یعنی شکل ما، مثل شماست؛ شدند مثل ما که [مردم] قبول کنند. حالا عزیز من، این‌ها وقتی که پیغمبر اکرم، خلاصه خدای تبارک و تعالی این‌ عصاره خلقت، [حضرت زهرا] را به او داد، عصاره خلقت که نمی‌رود پیش نمی‌دانم عمر و ابابکر و این آشغال‌ها که! عصاره خلقت، نور است؛ نور باید برود پیش نور. حالا این مردم حالی‌شان نیست که.

همه عالَم بیشتر مردم این‌ها را خلق حساب می‌کنند. بالخصوص آن‌‌ها، خلق حساب می‌کنند. خیلی زور بزند می‌گوید: او یک‌خرده از ما بهتر حالی‌اش بوده‌! آن‌ هم می‌گوید که توی دنیا آمده حالی‌اش شده‌ است! کفر می‌گوید. این حرف، کفر است. از کفر، کفرتر است که بگوییم علی آمده این‌جا [به جایی رسیده]. مگر علی کسی به او درس می‌گوید؟ از نفهمی‌شان به‌خدا من می‌خواهم اصلاً یقه‌ام را جر بدهم از نفهمی‌ این‌ها. بس که ناراحت می‌شوم. خدا نکند بفهمی. اگر بفهمی، آن‌وقت می‌فهمی که من درست می‌گویم یا نه.

کیست که به علی درس بگوید آخر؟ کیست که به امام‌حسین درس بگوید؟ کیست که به زهرا (کدام خانم‌ها بود؟) درس بگوید؟ می‌گوید: آمدند این‌جا این‌جوری شدند! چه کسی آخر درس بگوید؟ خدا نکند آدم نفهم بشود. آنقدر نفهم است که، اصلاً این‌قدر نفهم است، مصداق ندارد که من بگویم مثل کیست. اگر بگویم به الاغ، توهین به الاغ کرده‌ام؛ آن دارد ذکر خدا را می‌گوید. روایت داریم الاغ وقتی عرعر می‌کند، سبحان‌الله می‌گوید. دارد ذکر خدا را می‌گوید، این دارد چه کار می‌کند؟ حالا چه می‌گویند؟

خب حالا، حالا وقتی این‌جوری شد، بنا شد که خلاصه آن [امیرالمؤمنین] که با تمام انبیاء آمده، با پیغمبر آشکارا آمده. زهرا هم بوده. حالا این‌ها را می‌خواهند عقد کنند. این‌ها در عرش معلّی عقدشان خوانده شد. حالا می‌خواهد مهر کند. به قول ما پیغمبر گفت که: خب خدایا! بالاخره تو، (می‌خواهم شوخی کنم) گفت: تو دارایی، خب یک‌چیزی هم مهر این کن. ([مثل] من که می‌گویم تو دارایی، یک چیز در راه خدا بده). گفت: خب چه بکنم؟ گفت: آب را مهرش کردم، نمک هم مهرش کردم.

حالا اگر آب نباشد، تمام اشیاء می‌خشکد. نه که زهرا نباشد، مهرش نباشد. آقای دکتر! والله باغت می‌خشکد. حالا دو هفته آب به آن نده، اگر همه این‌ها لوشه سرازیر نکرد [وانرفت]، به من لعنت کن؟ تمام درخت‌ها این‌جوری [پژمرده] می‌شود؛ تا آب به آن دادی، روشن می‌شود. پس تمام روشنایی تمام این عالم، به‌واسطه مهر زهراست. حالا من هدف دارم که دارم این‌‌ها را می‌گویم. حالا، پس مدیون زهراییم ما.

حالا [پیغمبر] گفت: چه کار کنم؟ دست برنمی‌دارند. باز [خدا] گفت: من یک ستاره‌ای روانه می‌کنم از آسمان، توی خانه هر کس رفت، [زهرا] مال او. این‌ها همه آب پاشیدند، خانه‌ها را چه کار کردند، اووه. یک‌وقت [ستاره] آمد، رفت توی خانه علی. خب معلوم شد که این‌ها دیگر. یکی بود که می‌گفت: هزار شتر، هفتاد شتر، مهر زهرا می‌کنم. این خر است!

آدم شدن، خیلی مشکل است. آدم شدن، باید بفهمی. آدم شدن، والله، از آدم بالاتر است. آدم شدن، والله، قسم می‌خورم امروز، از آدم بالاتر است. آدم، اگر آدم بود، (آن آدمی باشد که من آدم می‌گویم)، ترک‌اولی نمی‌کرد. آن یک حرف دیگری است. خدا می‌خواهد بگوید «آدم»، به من هم بگوید «بنی‌آدم». این‌جوری است، اگرنه حرف، یک حرف دیگری است. آدم، علی است، حسین است، زهرا است، که یک‌ذره‌ای تزلزل ولایی، تزلزل خدایی نداشتند. آن آدم است، این بنی‌آدم است. امروز دیگر به بابایمان هم ما چیز گفتیم! صلوات بفرستید.

حالا حرف من این است: کاش این‌ها فکر می‌کردند که حالا، فکر می‌کردند که این [کسی] که عالَم به واسطه‌اش خلق شده‌ است، نمی‌زدند او را. دیشب این مطالعه را می‌کردم. کاش فکر می‌کردند، لامحاله [حداقل] چیزی نمی‌دادند، پهلویش را نمی‌شکستند. کاش محسنش را سقط نمی‌کردند. به تمام آیات قرآن، وقتی رفتم [مکه] نگاه به این‌ها می‌کردم، دیدم، این‌ها همه‌شان در یک صف آمادگی دارند عمر بگوید، بریزید درِ خانه زهرا، بریزند درِ خانه زهرا.

حالا وقتی امام زمان بیاید، دو چیز را خیلی رویش تکیه دارد. یکی آن‌ است که می‌گوید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم موقعی که اسب بی‌صاحبت آمد درِ خیمه‌، یک‌وقت صدا زد: «الظلیمه، الظلیمه». حیوان دارد حرف می‌زند؛ انسان، حسین را می‌کشد. مقدسها کشتند حسین ما را. آنجا رفتم کربلا دو تا نعره کشیدم، از آن نعره‌ها یک قدری دلم تسلی کرد که چه‌کسی حسین را کشت؟ انگلیسی‌ها؟ آمریکایی؟ یا مقدسها؟ حالا می‌گوید امام زمان: فراموش نمی‌کنم موقعی که اسب بی‌صاحبت آمد، عمه‌هایم همه ریختند بیرون. خیال کردند یا جداه! تو سوار اسبی. یکی هم می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که ریختند درِ خانه مادرم، اصلاً رحم نکردند. آن بچه‌، زیر پای مسلمانها رفت. حالا وقتی می‌آید، به این دو نفر می‌گوید: چرا با هم پیوستید، قلب مادرم را شکستید؟ مگر این حرف‌ها تمامی دارد؟ این حرف‌ها توی جو خلقت هست، تا بیاید و احقاق حق کند.

حالا دلم می‌خواهد در این بیت محترمی که بودیم، خلاصه این خدمت کرد، خدا خدمت‌هایش را قبول کند. تمام این‌ها اطعام بهشتی باشد. من فکر کردم که ما این‌جا از این بیت یک گریه‌ای برای امام حسین، حضرت زهرا کنیم، پاک از این‌جا برویم. انگار کن که تمام گناهان شما ریخته شد. این‌جا خلاصه بیت‌الله است، چون که این بنده‌ خدا نمی‌خواهم بگویم، همه میوه‌هایش را می‌آورد آنجا، ما می‌دهیم به مردم. این است که الحمدلله نسبت به خودش، خب این‌جا بیت خداست. بیت خدا یعنی ببین دارد اطلاعیه از آن صادر می‌شود. مگر آن نبود که نداد، باغش آتش گرفت؟ پس کمک به فقرا، نگهداری خودتان است، نگهداری باغتان است. تا حتی کمک به فقرا، والله نگهداری ولایتتان است. ولایت شما را هم نگه می‌دارد. صلوات بفرستید.

خدایا! عاقبتتان را بخیر کن. خدایا! تو را به حق امام زمان قسَمت می‌دهم، قبول کن.

خدایا! این گریه‌ای که ما کردیم، از روی ولایت صادر شده باشد. خدایا! نه از لجاجت صادر شده باشد.

خدایا! تو را به تمام قدرت خلقتت [که] علی است، به این رفقای ما قدرت بده که این جلسه را ترک نکنند.

خدایا! باقدرتشان کن.

خدایا! باعقیده کاملشان کن.

خدایا! والله اگر این کار را بکنی، شما وصل به تمام خلقتید. ما که حرفی دیگر نداریم این‌جا بزنیم، همه‌اش حرف ولایت زدیم. به هیچ‌کجا هم وابست نیستیم و هیچ‌چیز هم از هیچ‌کس نمی‌خواهیم. من فقط چیزی که از شما می‌خواهم، حضور در مجلس است. اما بعضی اشخاصی که نیستند، والله حضور در مجلس دارند. [تلاش می‌کند] تا می‌تواند خلاصه از توی سنگر [دنیا] بیاید بیرون. او الان آنجا در سنگر ولایت است.

امیدوارم خدای تبارک و تعالی این عقیده‌ها را از شما نگیرد.

امیدوارم خدشه به ولایتتان نخورد. امیدوارم باطن امام زمان، خدای تبارک و تعالی، قبول کند. خدا کند باطن امام زمان، ما را در پناه امام زمان حفظ کند. خدا را قسم می‌دهم، باطن امام زمان، وسعت داشته باشید، پول داشته‌ باشید، چیز داشته باشید. جوری نباشد که محتاج باشید بروید دو سه شاهی پیدا کنید، توی این مجلس نیایید. ان‌شاءالله همیشه جیبتان پر پول باشد و زبانتان گشاده، جیبتان هم پر پول، محتاج نباشید. این کار جانم! خیلی مهم است. اباذر می‌گوید: «اللهم انی اسئلک الامن و الایمان بک و التصدیق بنبیک و العافیة عن جمیع البلاء»، یکهو می‌گوید: «و الغنی عن شرار الناس»، خدایا! ما را محتاج شرار نکن. خدایا! رفقای من محتاج خودت و ولایت باشند، محتاج شرار نباشند. (با صلوات بر محمد)

یا علی

ارجاعات

  1. (سوره الزلزلة، آیه 7)
حاج   حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه