صفحهٔ اصلی
عید قربان
عزیز من! حضرت ابراهیم با همه حرفهایش در سعی صفا و مروه تزلزل دارد. به شما هم میگوید هَروله کن! ابراهیم دارد میگوید: ای خدا! من میچندم [میلرزم]! آیا میتوانم امرت را اطاعت کنم؟ آیا میتوانم پسرم را قربانی کنم یا نه؟ ای خدا! این امری که به من کردی، این خوابی که دیدم، این ندایی که شنیدم، آیا به انجام آن موفّق میشوم یا نه؟ تو هم باید در صفا و مروه بچندی، کجایی؟! چه خبر است؟! حالا وقتی میخواهی بروی قربانی کنی، از آن سرازیری که پایین میروی، باید بلرزی و بگویی: خدایا! آیا قربانی من قبول میشود یا نه؟ آیا ذبح العظیم هست یا نه؟ هر کاری در این خلقت یک الگو؛ یعنی یک مصداق دارد. خدا برایت مصداق میآورد و میگوید اینجوری بکن! حضرت ابراهیم الگوست. اوّل کسیکه حجّ به جا آورده، ابراهیم بوده. تمام حاجیان هم باید اینجوری حجّ کنند. وحی رسید: یا ابراهیم! باید بچّهات را قربانی کنی! اسماعیل گفت: بابا! من حرفی ندارم؛ اما چشمهایم را ببند! مبادا امر خدا را اطاعت نکنی. ببین این بچّه پیامبر است، آنهم بچّه پیامبر است. پسر نوح «إنّه لیس من أهلک»[۱] میشود؛ اما اسماعیل میگوید بابا! چشم مرا ببند! چشم یک حیایی دارد، ببین یک پارهوقتها میگویند فلانی بیحیاست. مبادا حیا مانع شود که امر را اطاعت نکنی. ابراهیم درِ چشم بچّه را بست. حالا میخواهد پسرش را قربانی کند. کارد نمیبُرد. کارد را به سنگ زد، سنگ را برید. ابراهیم گفت: چرا نمیبُری؟ کارد به زبان آمد و گفت: خالق میگوید نَبُر! تو میگویی بِبُر! جبرئیل گوسفندی آورد و ابراهیم آن را کشت.
رفقای عزیز! این مطلب دو مبنا دارد: اگر ابراهیم گردن بچّهاش را میبُرید، هر حاجی باید یک بچّه با خودش به حجّ ببرد و قربانی کند. حاجی میخواهد برای بچّهاش تلویزیون و ویدیو و بساط قمار و عروسک بیاورد، آیا بچّهاش را میکشت؟! حالا وقتی ابراهیم گوسفند را کشت، حساب کرد؛ دید اگر بچّهاش را میکشت، میوه دلش بود، قدری بهتر بود. (قریب به این مضمون) گفت: خدایا! اگر این کار را میکردم، بهتر بود. گفت: یا ابراهیم! قربانی مال حسین (علیهالسلام) است. ابراهیم گفت: خدایا! حسین (علیهالسلام) کیست؟ خدا گفت: یا ابراهیم! به آسمان نگاه کن! نگاه کرد، دید نورهای متعدّد است. گفت: یا ابراهیم! این پیامبر آخرالزمان (صلیاللهعلیهوآله) است، این وصیّاش علی مرتضی (علیهالسلام) است. این زهراست که من تمام خلقت را به واسطه او خلق کردم. این هم حسن (علیهالسلام) و این هم حسین (علیهالسلام) است. تا گفت حسین! دلش شکست. گفت: خدایا! من تا اسم آنها را گفتم، ولایت در قلب من جوری شد که اصلاً گریهام نیامد؛ اما تا گفتم حسین! دلم شکست. خدا چه گفت؟ ای ابراهیم! این حسین (علیهالسلام) است که باید بچّههایش را قربانی کند.
حالا ببین چطور خدای تبارک و تعالی، از درون هر بشری آگاه است. (من جسارت کردم به خدا گفتم آگاه است، میخواهیم خودمان حالیمان بشود.) حالا اسماعیل پبش هاجر آمده، یک ذرّه زیر گلویش سیاه شده، هاجر گریه میکند و میگوید: گردنت چطور شده؟ آخر، اینکه نمیتواند بچّهاش را قربانی کند. چه کسی میتواند قربانی کند؟ کسیکه تمام فرزندان و یارانش را داده، میگوید: «رضاً برضائک، تسلیماً لِأمرک، ای معبود سماء». حالا ابراهیم لکّه اشکی ریخت، خدا گفت: یا ابراهیم! این لکّه اشکی که ریختی، «ذبح العظیم» شد.
مبنای اینکه ابراهیم پسرش را نکشت، چیست؟ مبنای ولایت من این است که خلق نمیتواند اینجوری در راه خدا قربانی کند، مگر ولایت. ابراهیم خلق است، حسین (علیهالسلام) است که پسر عزیزش را قربانی میکند. خلق این سعادت را ندارد، فقط خلق قبولی دارد؛ ابراهیم به واسطه ولایت قبولی داشت. مگر علی اکبر (علیهالسلام) اسماعیل است؟! میفرماید: «منطقاً خَلقاً خُلقاً عِلماً حِلماً شبیهاً برسول الله». امام حسین (علیهالسلام) این بچّه را در راه خدا قربانی کرده، اینقدر امام حسین (علیهالسلام) به این جوانش علاقه داشت! عزیزان من! تمام شما هم باید همینجور باشید! محبّت به ولایت داشته باشید! امام حسین (علیهالسلام) علاقهای که به علی اکبر (علیهالسلام) داشت، برای ولایتش بود. حالا امام حسین (علیهالسلام) یک چنین بچّهای را قربانی میکند. تو چه چیز را قربانی میکنی؟! ما داریم چه کار میکنیم؟! کجاییم؟! ای حاجیان عزیز! توجّه داشته باشید! حریم خدا را نشکنید! حریم ولایت را نشکنید! والله! بالله! قیامت اینقدر پشیمان شوید که دستانتان را بجوید که چرا ما این کار را کردیم؟ چرا اینجوری نبودیم؟ بیایید کاری کنید که خدا و ولایت شما را بپذیرد.
عزیز من! اگر مکّه رفتی، یک گوشهای بنشین! یک حالی پیدا کن! یک لکّه اشکی برای امام حسین (علیهالسلام) بریز! یک لکّه اشکی برای زینب (علیهاالسلام) بریز! یک لکّه اشکی برای زهرا (علیهاالسلام) بریز! آنجا از خدا و امام زمان (عجلاللهفرجه)، ظهور آقا را بخواه! والله! تا آقا نیاید، ما سرگردان و ویلان هستیم. ظهور آقا را بخواه! آنوقت میدانی چه میشوی؟ تو اگر آنجا قربانی نمیکنی، خودت «عظیم» میشوی. یک وقت قربانیات «ذبح العظیم» است، یک وقت خودت «عظیم» میشوی. من چه کار کنم؟! میسوزم! یک عدّهای هستند تا به جایی میرسند، دیگر روضه نمیخوانند. به قرآن مجید! به روح تمام انبیاء! عقیده ولایت من این است؛ خدا، توفیق را از آنها گرفته. خدا، روضهخوان است. تو داری به یک روضهخوان، به صورت خفیف نگاه میکنی، این گناه کبیره است. ما نمیفهمیم گناه چیست؟ تو از خدا هم بالاتر رفتی؟! خدا دو مرتبه روضه خوانده است. یکی اینجا برای ابراهیم، یکی هم برای آدم روضه خواند. به قرآن مجید! ای روضهخوانها! به شما بگویم، فردای قیامت اینقدر پشیمان میشوید که اگر پشیمانیِ شما را به تمام صحنه محشر بدهند، به همه میرسد.
یک نفر بود، با من سلام و علیکی داشت، ایشان مُرد. او را در صحنه محشر دیدم که نعره میکشد، سیّد هم بود، در قم نامی بود، نمیخواهم اسمش را بیاورم. گفتم: حاج آقا! خدا چشم شما را در محشر گریان نکند! (من آزاد بودم.) چه شده؟ گفت: نشناختیم حسین (علیهالسلام) را، یا برای پول، یا برای ریاست عزاداری کردیم. من بیمدرک حرف نمیزنم. کاش حاجیان میفهمیدند! رفقای عزیز! بیایید حرف مرا بشنوید! کار به کار کسی نداشته باشید. وقتی قربانی میکنید، مبادا شیطان این حرف را از نظرتان بیرون ببرد! من به بندهزاده گفتم: بابا! بیا این کار را بکن! شما این حاجیان را که میبری قربانی کنند، بعد از قربانی، یک روضه برای امام حسین (علیهالسلام) بخوان! تا ذبح حاجیان به توسط حسین (علیهالسلام) «عظیم» شود، قربانی که میخواهی بکنی، یاد امام حسین (علیهالسلام) بیفت! امام حسین (علیهالسلام) همه بچّههایش را قربانی کرد. بیخود نیست که میگوید هر اعمالی که داری، ذرّهای اشک برای امام حسین (علیهالسلام) بریزی، خدا تمام گناهانت را میآمرزد. [۲]
عزیز من! چرا بعد از اعمال حجّ عید میگیرند؟ حالا که تمام کارهای حاجی و عبادتهایش قبول شده، باید عید بگیرد؛ یعنی عید قربان. چرا عید فطر میگیریم؟! برای این عید میگیریم که یک ماه اطاعت خدا را کردیم؛ حالا مُزد و پاداش میخواهیم، خدا میگوید: بیا من به تو پاداش بدهم، من میزبانت هستم. خدا میزبان کیست؟! میزبان ولایت است. خدا میداند این مطلب چه به سر من آورده؟! چندین سال است که این مطلب از قلبم بیرون نمیرود. یک نفری که تمام امام جماعتها باید به امر او باشند، یک آدم عادی که نیست، اسمش را نمیآورم. یک سال، آنجا مسجد امام رفتم که نماز بخوانم، دیدم ایشان از دو عید فطر و قربان گفت؛ اما اصلاً اسم عید غدیر را نیاورد. بعد دیدم که من آنجا به او بگویم، درست نیست؛ چونکه جمعیّت خیلی زیاد است، گفتم که مبادا به آبرویش لطمه بخورد. پیشِ وزیر مشاورش رفتم که همه تأسیسه دستش بود. گفتم: من یک دفعه با این شخص نان و نمک خوردم، شما مرا دعوت کردید، در یک کاسه چیز خوردیم؛ یا جواب به من بدهد یا سُنّیزدهاش میکنم. میخواهم از این شخص سؤال کنم، ما عید قربان و عید فطر را قبول داریم، شما که میگویید عید غدیر رسمی نیست، رسمی چه وقت بوده که این عید نبوده؟! آن زمان عید فطر و عید قربان عظمتی داشته، حالا هم دارد؛ اما عظمتش به ولایت است. مگر میلیاردها نفر عید نمیگیرند؟! چرا اهل آتش هستند؟! عید فطر و عید قربان، روحش عید غدیر است! ای مردی که چندین سال است درس خواندی! ادّعا هم میکنی، چرا این مطلب را به مردم نمیگویید؟! میگویید عید غدیر رسمی نیست؟! صد که آمد، نود خارج شد، تازه نود هم باید به صد اتّصال بشود. عید قربان و عید فطر باید به عید غدیر اتّصال باشد؛ اگرنه عیدی نیست! به این مردم، به این جوانهای عزیز بگویید که روحِ عید فطر و عید قربان ولایت است، اگر ولایت نباشد، ساقط است. روح عید قربان و عید فطر، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) است. [۳]
ارجاعات
عرفه
رفقای عزیز! سه مطلب است که میخواهم به شما بگویم: یکی راجع به عید است و دیگر اینکه عرفه و عرفات یعنی چه؟ بعضیها این دو را قاطی میکنند. خیال میکنند که اینها یکی است، نه! عرفات اسم آن سرزمین است. در روایت میگوید: کسیکه شب قدر آمرزیده نشده، به عرفات برود که جای مقدّسی است؛ تا آمرزیده شود.
ببین، امام علی النقی، امام هادی (علیهالسلام) مریض شده، یک حاجب میگیرد و به او میگوید: برو زیر قُبّه جدّم امام حسین (علیهالسلام) به من دعا کن! میگوید: یابن رسول الله! حجّت خدا شمایید! امام میگوید: چه کار کنم؟! جدّم گفته که آنجا برو! حالا آن حاجب رفت و دعا کرد و حضرت خوب شد.
رفقای عزیز! من همیشه میگویم در این حرفها تفکّر و اندیشه داشته باشید. ببین امام است، تمام ممکنات به امرش است، اِشراف به کلّ خلقت دارد، به تعبیر عوامانه من، امام از کلّ خلقت بزرگتر است؛ چونکه خودِ خدا حدّ این خلقت را میداند که چقدر است؛ اما خدا و ولایت حدّ ندارد. مگر نیست که هر کسیکه میمیرد یا میخواهد به دنیا بیاید، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بالای سرش میآید؟! پس امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) از خلقت بزرگتر است!
حالا ببین امام چه میگوید؟! میگوید: برو زیر قُبّه امام حسین (علیهالسلام) به من دعا کن! امام دارد امر رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) را اطاعت میکند؛ دارد میگوید که من هم جدّم را اطاعت میکنم؛ چونکه جدّش گفته زیر قُبّه امام حسین (علیهالسلام) دعا مستجاب است. حالا در عرفات هم دعا مستجاب میشود؛ چونکه چندین هزار پیغمبر آنجا دفن شدهاند.
حالا عرفه یعنی چه؟ وقتی حاجی در خانه خدا مُحرم شد و لبّیک گفت، حجّ به جا آورد، سعی صفا و مروه نمود، طواف و طواف نساء کرد، تمام این اعمال را انجام داد، حالا خدا به او میگوید: برو دو، سه روز در آن بیابان بمان تا حالی به حالی شوی. آنجا برو و «ربّ إرجعونی»[۴] بگو! حاج آقا! کجایی؟! آیا آنجا هم در خانه خدا میگویی که وقتی از مُحرم بودن فارغ شدم، بروم دو تا تلویزیون بخرم، یکی برای خودم و یکی هم برای دامادم؟!
آیا تو اینجا که آمدی، «ربّ إرجعونی»[۴] گفتی؟! آیا فهمیدی که در چه مقامی آمدهای؟! کجا آمدهای؟! بیخود نیست که حیوان هستی! آیینه امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) تو را حیوان میبیند. تو مقصدت هم حیوانی است. کجاییم ما؟! تو اینجا در عرفات آمدهای که مزد حَجّات را بگیری. عرفه یعنی این. یعنی ما تمام اینکارها را که انجام دادیم، حالا در عرفاتی که خدا گفته دعا مستجاب میشود، آمدهایم تا دعا کنیم که اگر خدا ما را شب قدر نیامرزیده، اینجا بیامرزد؛ پس عرفه همان قبولی اعمال است.
حالا از عرفات به سرزمین مِنا میروی و در آنجا گوسفند میکُشی و عید میگیری، برای چه عید میگیری؟! برای اینکه اعمالت قبول شده است. چرا آخر ماه رمضان عید فطر میگیریم؟! برای اینکه یک ماه اطاعت خدا را کردیم. حالا مزد میخواهیم، پاداش میخواهیم، خدا میگوید: من میزبانت هستم و به تو پاداش میدهم؛ اما خدا میزبان کیست؟! میزبان ولایت است.
خواهش میکنم توجّه بفرمایید! ببینید من چه میگویم؟ تو را به دینتان، مرا نبینید! حرف را ببینید! ما عید قربان و عید فطر را قبول داریم؛ اما عظمت این دو عید به واسطه ولایت است. مگر میلیاردها عید نمیگیرند؟! چرا اهل آتش هستند؟! روح عید فطر و عید قربان، عید غدیر است! اگر غدیر را قبول نداشته باشید، اعمالتان فایدهای ندارد، این دو عید هم باید به عید غدیر اتّصال باشد، وگرنه عیدی نیست.
مگر قرآن نمیگوید اعمال از متقی قبول میشود؟! «إنّما یتقبّل الله من المتقین»[۵] کجا اهل تسنّن متقی هستند؟! امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) میفرماید: «أنا امام المتقین!» خدا هم میگوید: من میزبان روزهدار هستم و اجرش را میدهم. هیچ قدرتی به غیر از خدا نمیتواند اجر ولایت را بدهد؛ پس قبولی هر چیزی به واسطه ولایت است.
اگر امام حسین (علیهالسلام) دعای عرفه را در سرزمین عرفات میخوانَد، دارد با خانه خدا وداع میکند. کنار «جَبَل الرّحمة» ایستاده و اشک میریزد. حضرت زینب (علیهاالسلام) و امّکلثوم هم اشک میریزند، اصحاب هم اشک میریزند. رفقا! این دعای عرفه را بخوانید و در آن خُرد شوید! امام حسین (علیهالسلام) دارد شکرانه حق را به جا میآورد و میگوید: خدایا! من دارم رُو به امر تو میروم، رُو به کربلا میروم. جدّم گفته: حسین! برو به سمت عراق! «اُخرُج الی العراق!» خدایا! دارم امرت را اطاعت میکنم.
حالا حرفم این است که ای حاجیان! وقتی صاحب خانه از خانه بیرون آمد، چرا شما در خانه ماندید؟! به عقیده ولایتی من، آن خانه برای شما غصب بود! اگر تمام شما دنبال امام حسین (علیهالسلام) آمده بودید، یزید سگِ چه کسی بود که حسینِ ما را بکشد؟! عقیدهام این است: نه اینکه امام حسین (علیهالسلام) روز عاشورا غریب بوده، همینجا در مکّه هم غریب است؛ چونکه هیچکس دنبالش نیامد! همه دنبال عبادت رفتند! شما باید به مقصد خدا لبّیک بگویید. اگر آن حاجیان دنبال امام حسین (علیهالسلام) آمده بودند که شریح قاضی حکم قتل امام را صادر نمیکرد. امام حسین (علیهالسلام) را تنها دید که این فتوا را داد.
رفقای عزیز! شما امروز باید مواظب ولایتتان باشید که خدشه به آن نخورد. امروز باید بگوییم خدایا! ما عهد و پیمان میکنیم که امرت را اطاعت کنیم. امام حسین (علیهالسلام) خودش امر است؛ اما دارد رُو به امر میرود. موقعیکه امام حسین (علیهالسلام) دعای عرفه را خواند و «هل من ناصر» گفت؛ حَجَر الأسود، منا، حِجر اسماعیل، کوهها، تمام مکّه و تمام انبیاء لبّیک گفتند. امام حسین (علیهالسلام) دلش میخواست تمام آن حاجیان هم لبّیک بگویند تا به ولایت اتّصال باشند، نه به عبادت.
امام که احتیاج ندارد، اگر «هل من ناصر» میگوید، میخواهد شما را نجات بدهد. امام میخواهد شما را مثل خودش بکند؛ اما شما به امام میگویید بیا مثل ما بشو! این بدبختیِ ماست. الآن هم امام زمان (عجلاللهفرجه) دارد «هل من ناصر» میگوید؛ اما ما به گناه و معصیت، به چیزهایی که به هیچ دردی نمیخورد، پیچیده شدهایم. همه اینها را رها کنید و به امام زمان (عجلاللهفرجه) لبّیک بگویید! مثل امام حسین (علیهالسلام) که دعای عرفه را خواند و با خانه خدا وداع کرد، ما هم باید با گناه، معصیت و نافرمانی خدا و با این حرفهای موهوم وداع کنیم و رُو به امر خدا برویم. معنای دعای عرفه این است.
عرفه این است که باید در حقّ امامت عارف باشی. اگر عارف نباشی، فقط دعا خواندهای. یک وقت میبینی دعای عرفه میخوانی؛ اما درباره امام حسین (علیهالسلام) عارف که نیستی، ظالم هم هستی! عارف به امام حسین (علیهالسلام) باید امرش را اطاعت کند. امر امام حسین (علیهالسلام) پدرش امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و مادرش زهرای عزیز (علیهاالسلام) است. امام حسین (علیهالسلام) علی اکبر و علی اصغرش را شهید کردند، قاسم، عون و جعفرش را شهید کردند؛ اما حرفی نزد. همهاش میگفت: «رضاً برضائک، تسلیماً بأمرک، یا معبود سماء» تمام توجّهش به خدا بود.
حالا شما دعای عرفه میخوانید و این همه زن و مرد قاطی میشوند! خدا میگوید جاییکه زن و مرد قاطی هستند، عذاب خدا نازل میشود. شما باید عرفه را با امر بگیرید، بروید یک گوشهای و یک دعایی بخوانید! نجوایی با خدا و ولایت کنید! پس عرفه باید در حقّ امام حسین (علیهالسلام) عارف باشید و امرش را اطاعت کنید! مگر حضرت معصومه (علیهاالسلام) نمیگوید زیارت میکنند قبر ما را؛ اما اطاعت نمیکنند امر ما را. امام رضا (علیهالسلام) هم میفرماید: زیارت خواهرم معصومه (علیهاالسلام) مطابق زیارت من است؛ اما عارف باشی.
خدایا! امام حسین (علیهالسلام) رُو به امر تو رفت. ما هم جوری باشیم که امر را اطاعت کنیم. خدایا! جوری باشیم که امر امام زمانِ خود را اطاعت کنیم.
خدایا! این عرفه به ما معرفت بده! عرفه یعنی معرفت.
خدایا! ما دلمان را به عبادت خوش نکنیم! به ولایت خوش کنیم!
خدایا! ما را به خودمان واگذار نکن!
خدایا! دین و ولایت ما را حفظ کن! امام زمان (عجلاللهفرجه) را از ما راضی و خشنود بگردان و تتمّه عمر ما را در راه خودت قرار بده!
رفقا! امروز روز عرفه برکات خدا نازل میشود. بیایید به بچّههای یتیم، به دوستان امیرالمؤمنین انفاقی بکنید تا امام حسین (علیهالسلام) شما را بپذیرد!
روز عرفه دعا مستجاب است؛ اما باید امروز، شما تا شام یک نیم ساعت، یک ساعت بروید یک گوشه، [من هم همین کار را میکردم] دکان را [تعطیل میکردم] میرفتم مسجدی این کار را میکردم.
یکی دعا کنید یاور امام زمان (عجلاللهفرجه) باشیم، امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید، پیرو بدعتگذار نباشیم، حتیالامکان سخی باشیم، به فکر مردم باشیم.
در عرفه شما باید عارف به حق امام حسین (علیهالسلام) باشید و گرنه اینها که میخوانند قال و قیل است.
عرفه باید امر اینها را اطاعت کنیم.
خدایا! به حق امام حسین، ما را عارف کن. حالا که عارف کردی ما امر امام حسین (علیهالسلام) و امر امام زمان (عجلاللهفرجه) را اطاعت کنیم. اینها همه امرشان یکی است.
امام حسن، امام حسین (علیهماالسلام) یک امر است. اینها همهشان امر الله هستند؛ یعنی خودشان امر خدا هستند.
خدایا! تکرار میکنم ما را عارف در حق اینها قرار بده!
خدایا! هر محبتی در دل ما است به غیر محبت و رضای تو بیرون کن، خدایا! با رضایت اینها زندگی کنیم؛ خدایا! جایگزینش محبت خودت و اینها را در دل ما زیاد کن!
خدایا! به حق خود امام حسین، معرفتی که به ما دادی، در راه امام حسین (علیهالسلام) زیاد کن.
خدایا! کسی که از ما دور است از ما دور کن! آنها که به تو نزدیکتر هستند، به ما نزدیک کن!
خدایا! از شرّ اینها ما را حفظ کن؛ شر اینها را به خودشان برگردان!
خدایا! به عدد برگهایی که ریخته تو را شکر، به عدد ملائکه آسمان، به عدد ریگهایی بیابان تو را شکر. خدایا! اینها همهاش عدد است، بی عدد تو را شکر.
خدایا! به حق حسین و پدر و مادر حسین، ولایت را تا آخر برسانیم. خدایا! آنی ما را به خودمان وانگذار! اگر بکنی ما گناه میکنیم.
خدایا! پیامبرت فرمود: اگر یکی با دین از دنیا برود، ملائکه تعجب میکنند؛ خدایا! ما از آنها باشیم که ملائکه تعجب کنند.
خدایا! سرانجام کار ما تو خوشنود باشی و ما را رستگار.
خدایا! شب عرفه است، خودت گفتی دعای ما استجابت میشود؛ القاء و افشاء به ما بده ما از خودمان حرف نزنیم. به پیامبر گفتی حرف از خودت نزن. خدایا! القاء و افشاء بده؛ تو القاء کنی، ما افشاء.[۶]
ارجاعات
حرکت امامحسین از مکه به کربلا
ما چند سِیْر داریم: یک سِیْر ولایی داریم، یک سِیْر توحیدی و یک سِیْر وظیفه داریم. حالا امام حسین (علیهالسلام) دارد با سِیْر مردمی کار میکند. اگر بخواهد با سِیْر باطنی کار کند، مثل همان است که آنجا گفت: زعفر! نَفَسهایی که اینها میکشند، در قبضه قدرت من است، نَفَس یزید را میگرفت. امام حسین (علیهالسلام) در ظاهر به مکّه آمد. یک وقت دید که این حاجیان زیر لباس احرامشان، شمشیر پنهان کردهاند که امام را بکشند. امام حسین (علیهالسلام) دید که باید اینها را یک قدری نصیحت کند. چقدر آنجا در جبل الرّحمة صحبت کرده! شاید یک ساعت امام حسین (علیهالسلام) آنجا صحبت میکرد. اینطور نبود که امام بدون خبر برود، به آنها گفت: من از مکّه حرکت میکنم.
امام حسین (علیهالسلام) دید که اگر در مکّه بماند، اینجا جای ترور میشود؛ یعنی اگر امام حسین (علیهالسلام) را اینجا بکشند، هر بزرگی را که به او واجب میشود، اینجا بیاید، ممکن است او را ترور کنند و بکشند؛ پس امام این را دید و احترام خانه خدا را گرفت. یعنی چطور گرفت؟ دید اینجا یک بدعتی به دین گذاشته میشود که این مردم اینقدر بیحیا هستند که بزرگشان را در مکّه ترور خواهند کرد؛ امام حسین (علیهالسلام) دید که خونش لوث میشود و او را میکشند، آن هدف و مقصدی که خدا دارد و آن امری که جدّش رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) به او کرده است، اجرا و عملی نمیشود. وقتی سرِ قبر جدّش رفت، (قبر که میگوییم، میخواهیم همهمان حالیمان بشود.) خدمت جدّش رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) رفت؛ جدّش اجازه فرمود و گفت: عزیز من! «اُخرُج إلی العِراق.» باید بروی عراق! امام دارد امر جدّش را اطاعت میکند. به چه عنوانی به عراق آمد؟ به عنوان مهمانی آمده است.
حالا وقتی امام حسین (علیهالسلام) میخواست حرکت کند، همین حاجیان آمدند و او را نصیحت کردند که کجا میروی؟! حجّ به جا بیاور! حجّ اینقدر ثواب دارد! دست زن و بچّهات را گرفتی، کجا میروی؟! همه مردم اینجا میآیند! تو چرا میروی؟! یک ایراد هم به او کردند! امام حسین (علیهالسلام) فرمود که جدّم گفته به عراق برو! ببین چه گفت؟ دارد میگوید: «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ»[۷]، من الآن دارم امر جدّم را اطاعت میکنم. گفته برو! من هم میروم. روایت داریم که هفتاد هزار نفر به جنگ امام حسین (علیهالسلام) آمدند! همین حاجیان بودند که به جنگ آمدند؛ اینکه در کتاب کافی نوشته بعد از رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) هفتاد هزار نفر دنبال عمر و ابابکر رفتند و مرتدّ و کافر شدند، همین هفتاد هزار نفر بودند که به جنگ امام حسین (علیهالسلام) آمدند! چرا؟ امام را یاری نکردند. رفتند حجّ به جا بیاورند! عمره به جا بیاورند! تا ثواب کنند! قربانتان بروم، اینکه من به شما میگویم دنبال ثواب نروید، من با سند به شما میگویم. اگر همه حاجیان از امام اطاعت میکردند که امام حسین (علیهالسلام) را نمیکشتند. همه رفتند آنجا که حاجی بشوند، به آنها بگویند: حاج آقا! سلام! حاج آقا! سلام! حاج آقا هم یک باد به خودش بکند. همه دنبال عبادت رفتند. حاجی! شما باید لبّیک به امر بگویی؛ کجا لبّیک گفتی و امام حسین (علیهالسلام) را تنها گذاشتی؟! مقدّس، حواسش دنبال عبادتش است، حواسش دنبال ولایت نیست. اینها بیولایتیشان در صحرای کربلا افشا شد. وقتی امام گفت: برای چه مرا میکشید؟ گفتند: «بُغضاً لأبیک».
عزیزان من! قربانتان بروم، یک دلیل امام حسینکشی و ائمهکشی، گردن این دو نفر یعنی عمر و ابابکر است که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را خلق حساب کردند. این خلق حسابکردن، جا افتاد. چطور جا افتاد؟ من دلم میخواهد توجه کنید! این جا افتادن یعنی چه؟ یعنی اگر کسی هشتم ذیالحجّه مثلاً از مکّه حرکت کند، پشت به خانه خدا کرده، باید آنجا در مکّه باشد؛ اما این حکم برای خلق است که پشت به خانه خدا کردن، مثل این است که پشت به امر کردی؛ اما امام حسین (علیهالسلام) خودش امر است، نه اینکه پشت به امر بکند. ولیّ خودش امر است. اصلاً تو باید امر ولیّ را اطاعت کنی. به غیر از ولیّ، کسی نیست که ما امرش را اطاعت کنیم. حالا شریح قاضی فتوا میدهد: امام حسین (علیهالسلام) هشتم محرّم که از مکّه بیرون آمده، این جرم است! جرم، برای غیر حجّت است. حجّت که جرم ندارد. مگر حجّت گناه میکند؟ اینها خیلی نفهم هستند! حجّت، روح است؛ روح که گناه نمیکند. تمام اینها تقصیر عمر و ابابکر است؛ یعنی ضربهای که این دو نفر به پیکر اسلام و به پیکر ولایت و توحید زدند و اینها را خلق حساب کردند، اصلاً نه کسی زده است و نه میزند. امام حسین (علیهالسلام) هم میفرماید: من کشته جلسه بنیساعدهام. حالا امام حسین (علیهالسلام) به کربلا آمده، یار و یاور ندارد، کسی را ندارد، همانطور که پدرش امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) در ظاهر غریب بود، امام حسین (علیهالسلام) هم غریب بود. امام حسین (علیهالسلام) که قیام نکرده، امام حسین (علیهالسلام) از دین دفاع کرده است. [۸]
ارجاعات
مسلم بن عقیل
رفقای عزیز! مسلم بن عقیل خیلی مقام دارد! اتّفاقاً امام باقر (علیهالسلام) یا امام صادق (علیهالسلام) میفرماید: کسیکه لکّه اشکی برای مسلم بریزد، آمرزیده است؛ یعنی اینقدر امام، مسلم را تأیید کرده است.
به عقیده من، در تمام کوفه در چندین هزار جمعیّت، یک مرد و یک زن بوده است. مردش هانی و زنش طوعه است. همه نامرد بودند! مواظب باشید نامرد نباشید و دست از ولایت برندارید!
وقتی عبیدالله بن زیاد، شریح قاضی را خرید و او را قدری نرم کرد، دستور داد که مسلم را دستگیر کنند. مسلم اینقدر دانا بود که به خانه هانی نرفت؛ چونکه در ابتدای ورود به کوفه، به هانی وارد شده بود. دید که ممکن است خانه هانی شلوغ شود و آنها صدمه بخورند.
مسلم روزه بود، به دیواری تکیه داده بود. زنی بیرون آمد و دید کوفه آشوب است و مردی هم آنجاست. به او گفت: ای مرد! کیستی؟ گفت: من روزهام، قدری آب بهمن بده! آن زن آب به او داد، پسرش بیرون بود، دو مرتبه نگاه کرد، گفت: چرا نمیروی؟ گفت: من جایی ندارم که بروم. گفت: تو چه کسی هستی؟ گفت: من مُسلم هستم. آن زن گفت: به خانه ما بیا!
طوعه مسلم را به خانهاش راه داد. وقتی پسرش آمد و از حضور مسلم مطّلع شد، رفت و سربازان ابن زیاد را خبر کرد. آنها دور خانه طوعه را محاصره کردند. حضرت مسلم با شمشیری که در دستش بود، بیرون آمد؛ اینها همیشه با اسلحه بودند. تعداد سربازان زیاد بود، مسلم اینها را میگرفت و روی پشتبام میانداخت. روایت داریم که دیدند حریف مسلم نمیشوند، به ابن زیاد خبر دادند که یک لشکر بفرست! پاسخ داد که آخر مسلم که یک نفر است! گفتند: مگر ما را به جنگ بقّالهای کوفه فرستادی؟! مسلم شجاعت علی (علیهالسلام) را دارد!
روایت داریم: یک چالهای کَندند و روی آن چیزی انداختند، خلاصه مسلم را گرفتند و به دارالإماره بردند. وقتی مسلم وارد دارالإماره شد، به او گفت: چرا سلام به امیر نکردی؟ مسلم گفت: سلام مستحبّ است، اگر من سلام میکردم، نُه تا حسنه ثواب میبردم؛ اما حالا نَبُردم، تو میخواستی سلام کنی و ثواب ببری. یک تُودهنی به او زد.
حالا سربازان ابن زیاد هانی را گرفتند و به دارالإماره آوردند. هانی چهارصد شمشیرزن داشت که دورِ کاخ ابن زیاد را محاصره کردند و گفتند که مسلم را آزاد کنید.
ابن زیاد دید خیلی وضع خطری است، رفت و شریح را آورد؛ چون اهل کوفه شریح را قبول داشتند، پیرمرد مهمّی بود، قاضی القُضات بود. ابن زیاد به شریح گفت: تو برو اینها را ساکت کن! او هم بالای پشتبام ایستاد و گفت: مسلم دارد با ابن زیاد غذا میخورد، مردم! متفرّق شوید! ایشان میگوید که اگر شما متفرّق شوید، آشوب نمیشود و من مسلم را آزاد میکنم. گفتند: هانی را به ما بده! هانی را به آنها داد. شریح احساسات مردم را سرد و آرام کرد؛ وگرنه آن داغی که داشتند، ابن زیاد را از بین میبردند. همه مردم متفرّق شدند.
حالا ابن زیاد چه کار کرد؟ به مسلم گفت: حرفی داری؟ گفت: زرهام را بفروشید و به چند تا از این بقّالهای کوفه بدهید! از آنها قرض گرفتم. یک نامه هم بنویسید و به امام حسین (علیهالسلام) بگویید به کوفه نیاید! کوفیان غیرت ندارند.
حالا ابن زیاد مسلم بن عقیل را شهید کرد و از پشتبام به پایین انداخت، همان مردمی که پشت سر حضرت نماز میخواندند و با او بیعت کردند، ریسمان به پای مسلم بن عقیل بستند و او را در کوچهها میکشیدند. این است که میگویم امام را نشناختند!
طفلان مسلم
خیلی دلخراش است! وقتیکه مأموران ابن زیاد در خانه هانی ریختند تا مسلم را دستگیر کنند، طفلان مسلم را گرفتند و این دو آقازاده را زندانی کردند. زندانبان دید که این دو نفر، به غیر از مردم عادی هستند، خیلی نورانیاند. از آنها پرسید که شما چه کسی هستید؟ گفتند: ما بچّههای مسلم هستیم.
وقتی شب شد، زندانبان این دو آقازاده را از زندان بیرون کرد. اینها آمدند تا اینکه به درِ خانه حارث رسیدند. زن حارث این دو را به خانهاش راه داد. نصف شب وقتیکه حارث به خانهاش آمد، به زنش گفت: ای زن! بچّههای مسلم فرار کردند و ابن زیاد هم گفته که اگر آن دو را پیدا کنید، جایزه میدهم. هر کجا رفتم، آنها را پیدا نکردم.
وقتی حارث پسران مسلم را در خانهاش دید، گفت: ای زن! اینها چه کسانی هستند که در خانهام آمدهاند؟ وقتی فهمید که بچّههای مسلم هستند، گفت:
| آب در کوزه و ما تشنهلبان میگردیم | یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم |
وقتی صبح شد، حارث اوّل به پسرش گفت که آنها را کنار شط [فرات] ببر و سرشان را جدا کن! اما پسرش اینکار را نکرد. به غلامش گفت؛ او هم نرفت. حارث خودش بلند شد و رفت. وقتی میخواست سر آنها را جدا کند، این دو آقازاده میگفتند ما را نکُش! ما را بفروش! جواب جدّمان را چه میدهی؟! او هم حرف ناجوری به آنها زد. وقتی میخواست آنها را بکُشد، هر کدام میگفتند مرا زودتر بکُش تا داغ برادر نبینم؛ اما حارث هر دو را کشت.
عزیزان من! این همه دارم راجع به ولایت برای شما حرف میزنم، حارث [بنعُروة] و هانی [بنعُروة] دو برادر بودند. ببین ولایت چه کار کرده است؟ یکی حارث شده و یکی هانی. مواظب باشید حارث نشوید!
وقتی حارث بچّهها را کشت، سر آنها را در کیسهای انداخت و برای گرفتن جایزه پیش ابن زیاد رفت. ببین حارث پول میخواهد، پولِ به غیرِ امر، حسینکشی و مسلمکشی است. وقتی پیش ابن زیاد آمد و قضایا را گفت، ابن زیاد پرسید: بچّهها چه میگفتند؟ گفت: میگفتند ما را نکُش! بفروش و پولش را خودت بردار! من هم به آنها گفتم که جایزه ابن زیاد را بیشتر میخواهم. اینجا قلب ابن زیاد تکان خورد و گفت او را به کنار شط ببرید و سرش را جدا کنید! [۹]
ارجاعات
مناسک حج ابراهیمی
شرط رفتن به حج و مُحرم شدن[۱۰]
عزیز من! شما الآن میخواهی به مکّه بروی، سنگ که آدم را بهشتی نمیکند. اینقدر حَجّاج به مکّه رفت که به او حَجّاج گفتند. شما الآن که میخواهی به مکّه بروی، «شرطاً و شروطها»، اوّل باید ولایت داشته باشی. بعد پولت درست باشد، معامله ربوی نکرده باشی، نزول نکرده باشی، خون مردم را جمع نکرده باشی و به مکّه بروی. خمس و سهم امامت را بدهی. بفهمی خمس و سهم امامت را به چه کسی بدهی؟ امروز، زمان یک جوری شده. چرا زمان اینقدر بد شده است؟ قاطی شدیم. عزیز من! اگر لباس احرامت اشکال داشته باشد، با آن طواف نساء کنی، کارَت مشکل میشود. حالا همه شرایط که درست شد، وقتی میخواهی به مکّه بروی، یک کسیکه یک خُرده با تو کدورت دارد، غرورت را بشکن و از او حلالیّت بطلب! یک قوم و خویش داری که یک خُرده دستش تنگ است، یک تلفن به او بزن! بنده خدا انتظار دارد، او مؤمن است و دعایش مستجاب است، حالا قدری تهیدست شدهاست.
چرا خدا حکم گذاشته و گفته باید شخص دارا به مکّه بیاید؟ فقیر را نگفته بیاید؟ الآن شما دارا شدی، ماشین داری، زندگی داری، قدری سرکش شدی، خدا میخواهد به تو عنایت کند، میگوید مکّه بیا تا من قیامت را نشانت بِدهم. چرا میگوید مطابق کوه ابوقبیس طلا بدهی، به ثواب حجّ نمیرسی، سفر اوّل را باید بروی؟ شخصی خدمت پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) آمد و گفت: هفتاد شتر میدهم، قربانی میکنم؛ اما به سفر حجّ نروم. گفت: این کوه ابوقبیس را بدهی، جای حجّ را نمیگیرد. چرا؟ چون حاجی باید آنجا تجدید ولایت کند. مگر تجدید ولایت مطابق کوه ابوقبیس که طلا باشد، هست؟! مگر ممکن است آن ولایتی که تجدید کردی، دور زایشگاه علی (علیهالسلام) گشتی، با حبّ علی (علیهالسلام) گشتی، با امر قرآن و توحید گشتی؛ مطابق کوه ابوقبیس که طلا باشد، هست؟! این کوه که چیزی نیست؛ پس مکّهای که اینجوری است، باید با امر باشد و عدالت داشته باشی؛ نه اینکه از مکّه برگردی و همان باشی؛ فرق نکرده باشی. باید تمام محبّتِ غیر خدا را دور بریزی و به ایران بیایی. آیا همینجور هستیم یا نه؟! آنجا باید کسب ولایت کنی. باید وقتیکه برگشتی، بهقول فرمایش حاج شیخ عباس، میگفت: اگر حاجی فرق نکند، اصلاً عبادتش درست نیست. چرا؟ آنجا باید عظمت ولایت را بفهمی.
حاج آقا! تو باید پرچم امر داشته باشی؛ یعنی امر آنها را اطاعت کنی و آنجا بِروی. به زیر دستانت کمک کرده باشی، یقین به حرف ائمه (علیهمالسلام) داشته باشی، مگر نمیگوید که یک حاجت برادر مؤمن، هفتاد حجّ و هفتاد عمره ثواب دارد؟! آخر تو حاجت یک نفر را هم بر آورده نکردی! پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: در آخرالزّمان مردم از برای سیاحت یا از برای تماشا یا از برای اسم و رسم، حجّ میکنند. حقیقتش را ببینید که همین هست یا نه؟! حالا با تمام این توجّه، ببین چه میگویم؟ هیکل من که ارزش ندارد، باید امر درونش باشد، با امر بِروی، امر تو را حمل و نقل کند نه شهوتت، نه خیالت، نه هوست، نه این چیزهای باطل، تو را حمل و نقل کند. امر تو را حمل کند، امرِ وجود مبارک امام زمان (عجلاللهفرجه)، امرِ وجود زهرای عزیز (علیهاالسلام). اینها زندهاند، امرشان هم زنده است. اینجور نبودیم که اینجوری شدیم. یک نفر به امام سجاد (علیهالسلام) در سفر حجّ میگوید که حاجی خیلی آمده! امام میگوید: نفر خیلی آمده، امام نشانش داد که همه حاجیان حیواناند. عزیز من! تو مکّه میروی، با آن ایدهات به آنجا میروی، به وجود امام زمان! حاج شیخ عباس میگفت: کسی هست که هفت رنگ است. تو با صفاتت در آیینه امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) آنجا پیدا هستی. چرا؟ مراعات نکردی و با امر نرفتی.
وقتی به امید خدا در طیّاره مینشینید، همینطور که دارید در طیّاره پرواز میکنید، از خدا بخواهید که خدایا! ما الآن با وسیله داریم پرواز میکنیم و در خانهات میآییم. خدایا! زمانی شود که روح ما در بهشت، در ماوراء پرواز کند، در آنجا روح ما با امر تو در «ملکوت أعلی» پرواز کند. حالا که در طیّاره نشستی، اینجور با خدا نجوا کن! از خدا بخواه: خدایا! روح ما که پرواز کرد، در جنّت بیاید، در بهشت بیاید، در فردوس بیاید، در آنجا که امر توست، بیاید.
حالا میخواهم به رفقا بگویم که میقاتگاه یعنی چه؟ آنجا مُحرم میشوی یعنی چه؟ در مسجد شجره یا مسجد جُحفه میآیی، آنجا نماز میخوانی و میگویی: «اللهأکبر»؛ یعنی دنیا را پشت سرم انداختم، آنجا میخواهی مُحرم شوی. حرف من سر این است: شما باید تجدید کنی؛ یعنی از این عالم تجدید کنی؛ این لباست را که میکَنی، میگویی ایخدا! من تا حتّی لباسم را کَندم و اینجا انداختم و مُحرم شدم، ای خدا! آمدم که لقای تو را لبّیک بگویم. آنجا میعادگاه و قرارگاه است، داری بیعت میکنی، حضرت سجّاد (علیهالسلام) یادت داده، همینطور میخواهد لبّیک بگوید؛ اما نمیگوید. گفتند: آقا! دارد وقت میگذرد، چرا لبّیک نمیگویی؟! امام فرمود: میترسم لبّیک بگویم و خدا بگوید لا لبّیک! دارد به تو میگوید که یک کاری کن که بتوانی لبّیک بگویی. با جنایت که نمیشود لبّیک گفت! با فکر و خیال که نمیشود لبّیک گفت! تمام اینها را باید کنار بگذاری و بگویی لبّیک! من آمدم! «فَاخلع نَعلیک»[۱۱] باید هر محبّتی هست، دور بریزی! کجا میخواهی بروی؟ میخواهی در وادی نور بروی. تو بیدعوت اینجا آمدی، باید با دعوت بِروی. دعوت چیست؟ امر داشته باشی، امر را اطاعت کرده باشی، خدا از تو اطاعت میخواهد نه هیکل تو را. حالا چه کار کردی؟ گفتی دنیا را آنجا انداختم؛ تا حتّی لباسم را انداختم و آنجا مُحرم شدم. هستیام را اینجا انداختم، آخر مُحرم چیزی دیگر ندارد، نه پول دارد و نه حَربهای، هیچی ندارد، حاجی! آنجا که میآیی، ادبت میکند! آیا فهمیدیم ادب چیست؟! حالا مُحرم شدی و میگویی لبّیک! لبّیک! ای خدا! من دعوت تو را لبّیک گفتم، تو مرا دعوت کردی. [۱۲]
آداب طواف، سعی صفا و مروه و طواف نساء[۱۳]
عزیز من! بعد از میقات به مکّه میآیی. در خانه خدا چه کار میکنی؟ طواف میکنی و دور خانه میگردی. اوّل توجه کن که شکّ به دور نزنی، اگر شک به دور بزنی، باید دوباره بروی و خیلی ناجور است. یکی هم اینکه به عقیده من باید ذکرت علی (علیهالسلام) و لعنت به دشمن علی باشد؛ یعنی ما بیزاری از دشمن علی داشته باشیم. در طواف میگویی: علیجان! قربانت بروم، من دور زایشگاه تو میگردم، اینقدر تو را دوست دارم! حالا باید بیایی دو رکعت نماز بخوانی، از خدا چه میخواهی؟ یک ماشینِ دیگر میخواهی؟! یک خانه دیگر میخواهی؟! چه میخواهی؟! مگر میخواهی در دنیا بمانی؟! باید چه بخواهی؟ باید در حِجر حضرت اسماعیل بروی و دو رکعت نماز بخوانی و بگویی: ایخدا! اوّل وحیی که در عالم نازل کردی، اینجا شده. توبه آدم اینجا قبول شده، اینجا جایی است که ما باید توبه کنیم و بگوییم: خدایا! از سر گناه کوچک و بزرگ ما درگذر! خدایا! آدم ابوالبشر ترک اَولی کرد، چهل سال گریه کرد. خدایا! ما یقین داریم، اگر بخواهی گناه ما را نیامرزی، ما دو تا گناه کنیم که هشتاد سال باید گریه کنیم، به ما ترحّم کن! خیلی گناه کردیم، ما را بیامرز! خدایا! ما گناه ولایت کردیم، پشت به ولایت کردیم، ولایت را عمل نکردیم، ما را بیامرز! خدایا! تتمه عمر ما در راه تو باشد! خدایا! به ما سوغاتی بِده! هر جوری باشد، ما را دعوت کردی.
من آنجا گفتم: خدایا! تو خودت میدانی که من، مهماندوست هستم، اگر غذا داشته باشم و مهمانم غذای دیگری بخواهد، فوراً برایش درست میکنم. خدایا! تو هم همینجور با ما بکن! این چند چیز را از تو میخواهم، اوّل چیزی که میخواهم: با وِلای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) از دنیا بِروم، اینقدر محترم است که هفت بار دورش گشتم، حالا به من عنایت کن که هر کجای این عالم از دنیا رفتم، با وِلای علی (علیهالسلام) باشم. بعد گفتم: خدایا! دل مرا پاکسازی کن! آنچه که به غیرِ محبّت توست؛ تا حتّی مِهر اولادم را از آن بیرون کن! من اولاد [غیر صالح] نمیخواهم، تو را میخواهم، امرت را میخواهم. بعد گفتم: خدایا! ممکن است که اینجوری باشد، تو صالحش کن! من میخواهم یک عمری با بچّههایم بسازم، اینها را سالم کن! اینها را با ولایت کن! آنجا میروید، سلیقه داشته باشید؛ خودش ایجاد میکند که چه بخواهی؟ گفتم: محبت دوازده امام، چهارده معصوم (علیهمالسلام) و آنها که دنبال اینها میآیند، را بهمن بِده! اگر اولادم هم دنبال اینها نمیآید، محبّتش را بیرون کن! عزیز من! آنجا کارسازی کنید! آنجا متوجّه باشید که چه بخواهید! البتّه من نمیگویم که مال دنیا نخواهید، میگویم: خدایا! به قدر کفایت به ما بِده. خدایا! به ما بِده، آبرویمان در بین مردم نریزد. خدایا! از برای مال دنیا دستمان پیش نامرد دراز نباشد. خدایا! ما را در فقر و فلاکت قرار نَده که دستمان پیش اجنبی دراز باشد. آنجا خیلی جای حسّاسی است، من گفتم: اگر به یک لحظه هم هست، امام زمانم را اینجا ببینم و خدمتش برسم، آقا اینجاست، ما را یک جوری بکن که سنخهاش بشویم و آقا را ببینیم. عزیزان من! اینها را بخواهید!
حالا عزیز من! طواف کردی و نماز خواندی و در حِجر حضرت اسماعیل رفتی. حالا میخواهی چه کار کنی؟ میخواهی سعی صفا و مروه کنی. سعی صفا و مروه یعنی چه؟ از این کوه به آن کوه بروی و هفت دفعه پایت را به این کوه بزنی، مستحبّ است هَروله کنی؛ یعنی یک قدری تکان بخوری. این تکانخوردن یعنی چه؟ یعنی ایخدا! امرت را اطاعت میکنم، من مضطربم! من گناه کردم! نافرمانی کردم! مگر هاجر مضطرب نبوده که اینکار را میکرد! پسرش را اینجا گذاشته، آنها در باطن میدانستند که این بچّه باید قربانی شود، اشاراتی به آنها شده بود. حالا میخواهد چه کار کند؟ حالا آنجا آبی نیست، چیزی نیست، مضطرب است، یک دفعه دید از زیر پای اسماعیل آب بالا زد، فوری دوید و ریگها را جمع کرد، همینطور میگفت: زَمزَم! زَمزَم! یعنی ای آب! بایست! تو هم باید مضطرب باشی. چه بچّهای درست کردی؟! گوینده «لا إله إلّا الله» درست کردی؟! آیا دلش را خوش کردی و هر چیزی خواست، برایش خریدی یا امر خدا را برای او خریدی؟! چه کار کردی؟! هاجر چه کار دارد میکند؟! تو چه کار داری میکنی؟! مضطرب باش! تو که سعی صفا و مروه میکنی، باید از زیر پایت، ولایت بیرون بیاید، نه خباثت که حواست در بازار باشد. چه حاجیای هستی؟! بیخود نیست که ما خوک و روباه هستیم! ما انسانیّت آنجا نبردیم. انسانیّت یا ببر یا قبول کن! حالا باید همینجور که داری سعی صفا و مروه میکنی، از خدا بخواه که خدایا! ولایت من طعمه شیطان نشود. خدایا! ولایت را در قلب من جمعش کن! خدایا! ولایت را در قلب من نگهدار! همانجور که هاجر گفت: زَمزَم! و آب ایستاد، ولایت در قلبم سکونت پیدا کند.
بعد از سعی صفا و مروه میآیی و طواف نساء میکنی. حاجی! بشناس نساء کیست؟ رئوفی خدا را بفهم! امیدواری به خدا پیدا کن! این نساء، همراهش پدر، بچّهها و برادرش بودند، همه اینها در راه که به مکّه میآمدند، مُردند. حالا نساء دمِ خانه خدا رسید، حائض شد. گفت: خدا! پس معلوم میشود که مرا نخواستی. همه آنها را بردی، دلم به این خوش بود که تو مرا میخواهی، مرا تحویل میگیری. من هم که حائض شدم! به پیغمبر آنزمان امر شد: هر کسی باید یک طواف برای نساء کند. هر کسی نکند، زنش برایش مشکل به وجود میآید و به او حرام میشود. حالا عُمَر طواف نساء را حرام کرد! گفتند: چرا حرام میکنی؟ گفت: میخواهم حرامزاده زیاد شود! چقدر خدا به دلِ شکسته یک زن اهمیّت میدهد، آنجا باید دلت بشکند. چه موقع دلت میشکند؟ وقتیکه هوا و هوس دنیا را بیرون کنی. همینجور که میگوید هفت دور بگرد! میگوید یک طواف هم برای این زن بکن! [۱۲]
آداب رمی جمرات و قربانی کردن؛ معنای ذبحالعظیم و عید قربان[۱۴]
عزیز من! بعد از این مناسک که انجام دادی، چه کار میکنی؟ باید به سرزمین منا بروی، آنجا خیلی جای حسّاسی است؛ چونکه حضرت میفرماید: وای به حال آن کسیکه در شب قدر آمرزیده نشود! آدم باید ماه مبارک رمضان آمرزیده شود، اگر آمرزیده نشد، میگوید باید زیر قبّه امام حسین (علیهالسلام) بروی، اگر آنجا نشد، میگوید به منا بروی؛ چونکه آنجا خیلی از پیغمبرها از دنیا رفتهاند، یک هوایی دارد و یک عظمتی دارد و آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) هم آنجا تشریف دارند؛ آنوقت به پاس احترام آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) شما تقصیرت رفع میشود؛ یعنی گناه که کردی، آنجا به واسطه وجود امام زمان (عجلاللهفرجه) محلِّ توبه است. الآن که در مِنا هستی، باید «ربّ إرجعونی [لعلی] أعمل صالحاً»[۴] بگویی: مرا برگردان که در ایران بیایم و عمل صالح کنم؛ آنوقت تو را بر میگرداند. وقتی در قیامت میگوید: «ربّ إرجعونی»[۴]! خدا میگوید: حرف نزن! بعضیها که «ربّ إرجعونی»[۴] میگویند، یک حرف بدتر هم به آنها میزند؛ اما خدا در منا میگوید: من یک دفعه دیگر تو را برگرداندم. عزیزم! این ربّ إرجعونیِ مکّه، لطف خداست. تو را بر میگرداند. برگرد و کار خیر کن! دست یک بیچاره را بگیر! با زن و بچّهات بداخلاقی نکن! عزیز من! خوش اخلاقی و خوش رفتاری کن! تو اصحاب یمین هستی.
حالا جمره یعنی چه؟ جمره باید سنگ به وسوسه بزنی؛ یعنی آنجا شیطان حضرت ابراهیم را وسوسه میکرده، به او میگفت: این خوابی که تو دیدی، شیطانی است، از این کارت دست بردار! ابراهیم هفت سنگ به او زد. تو هفت سنگ که میزنی، داری به شیطان میزنی. خدا نکند که ما خودمان شیطان باشیم! بدجنسی کنیم، یک زبانهایی داشته باشیم. آنجا شیطان همینطور وسوسهات میکند که چه چیزی بخری؟ چه چیزی بیاوری؟ چه کار بکنی؟ پس سنگ به شیطان بزن! نه اینکه شیطان به تو سنگ بزند.
عزیز من! ببین حضرت ابراهیم خلیل الله چه کار کرده؟ حالا میخواهد بچّهاش را فدا کند، قربانی کند و آن امر را به جا بیاورد، ببین پسرش چقدر خوب است! میگوید: بابا! درِ چشم مرا ببند که آن جاذبه چشم من، تو را نگیرد که امر را اطاعت نکنی، حالا کارد را به گردنش میزند، نمیبُرد. به زمین میزند، سنگی را میبُرد، کارد به حرف میآید و میگوید: تو میگویی بکن؛ اما خالق میگوید نکن! تو بفهم یک برندگی چاقو هم به امر خداست، برگهای درخت به امر خداست، این کارها که در دنیا میشود، به امر خداست. حاجی! متوجّه باش که کارد هم حرف میزند، کجا خودت را از دست دادی و این طرف و آن طرف رفتی؟! ای بیتوجّه! هر چیزی در عالم کلام دارد، ابراهیم خانه خدا را ساخته، اینهمه خدمت کرده، حالا آمده و میخواهد قربانی کند؛ اما کارد نمیبُرد! خدای تبارک و تعالی به ملائکه امر کرد، گوسفندی آورد. آنجا گوسفند خیلی نیست؛ اما این دو سه روزه [در ایّام حّج]، بیابان در بیابان گوسفند میشود. حالا وقتی [جبرئیل] گوسفند را آورد، حضرت ابراهیم آن را کشت؛ اما بعد از آن گفت: خدایا! من گوسفند را به امر تو کُشتم؛ امّا اگر پسرم را میکُشتم، بهتر بود. خدا گفت: ای ابراهیم! قربانی مال حسین (علیهالسلام) است. ببین اینکه گفتم یک کاری که پیش میآید، خدا میداند که شما نمیتوانی آن کار را بکنی. حالا این بچّه یعنی اسماعیل پیش هاجر رفت، هاجر دید که زیر گلویش یک ذرّه خراشیده شده، اگر بدانی چقدر گریه کرد و گفت: اِی قربان گلویت بروم! خب اگر این بچّه گلویش بریده میشد، از خدا و پیغمبر برمیگشت! پس قربانی مال حسین (علیهالسلام) است، مال زینب (علیهاالسلام) است که حالا در ظاهر اسیر شده؛ اما دهان یزید را سرویس میکند [نابودش کرد]! ابراهیم! قربانی مال تو نیست که! تو لیاقت نداری! گفت: حسین (علیهالسلام) کیست؟ خدا گفت: این حسین (علیهالسلام) است که در صحرای کربلا کشته میشود، تمام عزیزانش کشته میشوند. همه که کشتهشدند، میگوید: «رِضاً برضائک، تسلیماً بأمرک». تو چه تسلیمیّتی داری؟! آنوقت ابراهیم یک لکّه اشک ریخت، خدا گفت: یا ابراهیم! به عزّت و جلال خودم! این لکّه اشکی که ریختی «ذبح العظیم» شد.
والله! بعضیها باید عقب بیفتند؛ اما جلو افتادند؟! اینها در ماوراء عقب هستند. میگویند: بُز «ذبح العظیم» است! در روایت میفرماید: قرآن العظیم، عرش العظیم، خدای عظیم. کجا بُز عظیم است؟! خدا به ابراهیم گفت: به عزّت و جلالم! این لکّه اشکی که ریختی، بهتر از این بود که بچهات را قربانی میکردی؛ آن لکّه اشکی که ابراهیم ریخت، عظیم است. عزیز من! آنجا توجّه کن! ما چه توجّهی داریم؟! همانجا ولیّ نعمتت، خدا را بشناس! ببین چقدر حسین (علیهالسلام) را دوست دارد! ای حاجی عزیز! وقتی به منا رفتی و قربانی کردی، از آنجا که بالا میآیی، لای این حاجیان نرو! قدری آن طرفتر برو و مصیبت امام حسین (علیهالسلام) را در نظرت بیاور و لکّه اشکی بریز تا قربانیات «ذبح العظیم» شود. کاش این طرح را متوجّه بودند، حاجیان را جمع میکردند و یک روضهخوانِ با اخلاص یک روضه میخواند و حاجیان گریه میکردند تا ذبحشان «ذبح العظیم» میشد. حالا که یک همچین وسایلی نیست و چیزهای دیگری است، خودت این کار را بکن!
عزیز من! چرا آنجا عید میگیرند؟ حالا که تمام کارهایت قبولشده، باید عید بگیری؛ یعنی عید قربان؛ خدا حاج شیخ عباس را رحمت کند! درود خدا به روحش! میگفت: یک حاجی، کمتر نتیجهای که حجّ برایش دارد این است که خدا تمام گناهانش را به غیر از «حق النّاس» میآمرزد؛ انگار از مادر متولّد شده است. تو باید در مکّه که مُحرم هستی، تا آخر عمرت از مُحرم بودن خارج نشوی، باید همیشه لباس احرام را پوشیده باشی، مؤمن باید همیشه مُحرم باشد. ما اینجا، گوشه زایشگاه ایزدی آمدیم و حرف میزنیم که شما از آن حاجیان باشی؛ حاجی آخرالزّمان نباشی. حاجی! وقتی از مکّه آمدی، باید دائم با امام زمانت نجوا کنی، با امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) نجوا کنی؛ نه اینکه با غیر علی نجوا کنی. اگر با غیر علی نجوا کنی، مُحرم نیستی. شما باید از مُحرم بودنت لذّت ببری، از منایت لذّت ببری، از قربانیات لذّت ببری، از سنگی که به شیطان زدی لذّت ببری، از تقصیرت لذّت ببری. ما چه میگوییم؟! این است که میگوید حاجیان آخرالزّمان کارشان خراب است. عزیزان من! بیاید فکر کنید! [۱۲]
ارجاعات
- ↑ (سوره هود، آیه ۴۶)
- ↑ حج یا آینه ولایت 79 و حج 76 و در مسیر ولایت؛ وداع ولایت 76
- ↑ شناخت عید 76 و تذکر حج 82
- ↑ ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ ۴٫۳ ۴٫۴ (سوره المؤمنون، آیه ۹۹)
- ↑ (سوره المائدة، آیه ۲۷)
- ↑ برگرفته از سخنرانی شناخت عید 76 و نوار زیارت عرفه معرفت و شناخت ولایت است 78 و عرفه ۹۰
- ↑ (سوره الفاتحة، آیه )
- ↑ حرکت امامحسین از مدینه به مکه 84 و امامحسین؛ شناخت ولایت 76 و ولایت در خلقت کفو ندارد 80 و عاشورای 84 و تاسوعای 86
- ↑ برگرفته از سخنرانی زیارت امامرضا، عنایت است 79
- ↑ حج ابراهیمی 78 (دقیقه 7 و 9) و تذکر حج 82 (دقیقه 39)
- ↑ (سوره طه، آیه ۱۲)
- ↑ ۱۲٫۰ ۱۲٫۱ ۱۲٫۲ حج ابراهیمی 78 و تذکر حج 82
- ↑ حج ابراهیمی 78 (دقیقه 16 و 17 و 21) و تذکر حج 82 (دقیقه 30)
- ↑ حج ابراهیمی 78 (دقیقه 34 و 40 و 46) و تذکر حج 82 (دقیقه 31)



















