کتاب عارف ولایت به لطف خدا منتشر شد. منتخب سیزده فروردین

منتخب: امام موسی کاظم: تفاوت بین نسخه‌ها

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو
جز (جایگزینی متن - '، اما ' به '؛ اما ')
 
(۱۹ نسخه‌ٔ میانی ویرایش شده توسط ۳ کاربر نشان داده نشده)
سطر ۵: سطر ۵:
 
'''امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است، حضرت‌ زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته‌ باشید، بر عمر و ابابکر لعنت کنید.'''
 
'''امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است، حضرت‌ زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته‌ باشید، بر عمر و ابابکر لعنت کنید.'''
  
==روایت‎‌هایی از امام‌ کاظم{{ارجاع|[[پرچم امر و پرچم من]] 78 (دقیقه 13) و [[یاد]] 81 (دقیقه 5)}}==
+
<section begin="گفتار متقی" />
{{صوت منتخب|imam-kazem}}
+
==افشای عظماییت امام‌‌موسی‌‌بن‌جعفر هنگام ظاهر شدن در دنیا {{ارجاع| [[پرچم امر و پرچم من]] 78 (دقیقه 13) و [[یاد]] 81 (دقیقه 5)}}==
 +
{{صوت منتخب|Kazem_1}}
  
 
ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} عظماییت خودشان را فاش می‌کنند؛ آن‌وقت شما باید با عظماییت این‌ها شناخت ائمه {{علیهم}} را داشته‌ باشید و دنبال کسی نروید. شما ببین امام‌ موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} چطور عظماییتش را افشا می‌کند! شخصی نزد پدرش امام‌ صادق {{علیه}} آمده و می‌گوید: آقاجان! امامِ بعد از شما کیست؟ حجّت‌ خدا بعد از شما کیست؟ ببین امام چطور او را راهنمایی می‌کند؟ می‌فرماید: برو سرِ گهواره! رفت و سلام کرد. این‌جا آقا موسی‌‌بن‌‌جعفر {{علیه}} که به‌ اصطلاح سه‌ روز است در دنیا ظاهر شده، صحبت کرد و گفت: برو اسم دخترت را عوض کن! چرا ائمه {{علیهم}} را مثل پدر و مادرتان، خلق حساب می‌کنید؟! چرا معرفت در حق حجّت‌ خدا ندارید؟!  
 
ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} عظماییت خودشان را فاش می‌کنند؛ آن‌وقت شما باید با عظماییت این‌ها شناخت ائمه {{علیهم}} را داشته‌ باشید و دنبال کسی نروید. شما ببین امام‌ موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} چطور عظماییتش را افشا می‌کند! شخصی نزد پدرش امام‌ صادق {{علیه}} آمده و می‌گوید: آقاجان! امامِ بعد از شما کیست؟ حجّت‌ خدا بعد از شما کیست؟ ببین امام چطور او را راهنمایی می‌کند؟ می‌فرماید: برو سرِ گهواره! رفت و سلام کرد. این‌جا آقا موسی‌‌بن‌‌جعفر {{علیه}} که به‌ اصطلاح سه‌ روز است در دنیا ظاهر شده، صحبت کرد و گفت: برو اسم دخترت را عوض کن! چرا ائمه {{علیهم}} را مثل پدر و مادرتان، خلق حساب می‌کنید؟! چرا معرفت در حق حجّت‌ خدا ندارید؟!  
سطر ۱۵: سطر ۱۶:
  
 
{{سه ستاره}}
 
{{سه ستاره}}
 +
 +
==امام‌موسی‌‌بن‌جعفر و راه‌ندادن به علی‌‌بن‌یقین{{ارجاع|پرچم امر، پرچم من 78 (دقیقه 14)}}==
 +
{{صوت منتخب|Kazem_2}}
  
 
بار دیگر امام عظماییتش را فاش می‌کند: علی‌بن‌یقطین در دربار هارون نخست‌وزیر است؛ اما به امر موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} است. حالا به مکّه آمده، از آن‌جا خدمت حضرت آمده؛ اما راهش نداد. گفت: یابن‌ رسول‌ الله! فدایت شوم، همه‌جا امرت را اطاعت کردم، من چه تقصیری کردم؟ گفت: برو رضایت ساربان [شترچران] را بیاور! تو در طوس بودی، این ساربان با تو کاری داشت، چرا اهمال کردی؟  
 
بار دیگر امام عظماییتش را فاش می‌کند: علی‌بن‌یقطین در دربار هارون نخست‌وزیر است؛ اما به امر موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} است. حالا به مکّه آمده، از آن‌جا خدمت حضرت آمده؛ اما راهش نداد. گفت: یابن‌ رسول‌ الله! فدایت شوم، همه‌جا امرت را اطاعت کردم، من چه تقصیری کردم؟ گفت: برو رضایت ساربان [شترچران] را بیاور! تو در طوس بودی، این ساربان با تو کاری داشت، چرا اهمال کردی؟  
سطر ۳۰: سطر ۳۴:
 
{{سه ستاره}}
 
{{سه ستاره}}
  
 +
==امام‌موسی‌‌بن‌جعفر و کسی‌که ادّعا کرد هفت موی پیامبر نزدش است{{ارجاع|لا اله الا الله ۷۳ (دقیقه ۴۱)}}==
 +
{{صوت منتخب|Kazem_3}}
 
شما در صحیفه‌ سجادیّه نگاه کن! ببین امام چطور حرف می‌زند! به‌ قرآن مجید قسم! امام‌ سجّاد {{علیه}} {{متمایز|«قدرة‌ الله»}} است؛ قدرت همه عالم در قبضه قدرتش است؛ اما می‌گوید: {{روایت|«أنا عبد الذلیل»}}: خدایا! من در مقابل تو عبد ذلیلم! یقین دارد که خدا این قدرت را به او داده، می‌گوید: من عبد ذلیلم؛ خدایا! به‌ من رحم کن! با خدا چطور حرف می‌زند؟ یاد من و تو داده‌ است.
 
شما در صحیفه‌ سجادیّه نگاه کن! ببین امام چطور حرف می‌زند! به‌ قرآن مجید قسم! امام‌ سجّاد {{علیه}} {{متمایز|«قدرة‌ الله»}} است؛ قدرت همه عالم در قبضه قدرتش است؛ اما می‌گوید: {{روایت|«أنا عبد الذلیل»}}: خدایا! من در مقابل تو عبد ذلیلم! یقین دارد که خدا این قدرت را به او داده، می‌گوید: من عبد ذلیلم؛ خدایا! به‌ من رحم کن! با خدا چطور حرف می‌زند؟ یاد من و تو داده‌ است.
  
سطر ۳۵: سطر ۴۱:
  
 
{{سه ستاره}}
 
{{سه ستاره}}
 +
 +
==امام‌موسی‌‌بن‌جعفر و زنده‌کردنِ گاو آن چادرنشین{{ارجاع|پرچم امر، پرچم من ۷۸ (دقیقه ۱۶)}}==
 +
{{صوت منتخب|Kazem_4}}
  
 
حالا امام‌ موسی‌کاظم {{علیه}} در بیابان آمده، می‌بیند چادری است که همه در آن گریه می‌کنند. زن و مرد و بچّه گریه می‌کنند. می‌پرسد: چه شده؟ می‌گویند: گاوی داشتیم که مُرده‌ است. شیر به ما می‌داد، گاهی شیرش را پنیر می‌کردیم و به شهر می‌بردیم و می‌فروختیم و مایحتاج‌مان را تهیّه می‌کردیم.
 
حالا امام‌ موسی‌کاظم {{علیه}} در بیابان آمده، می‌بیند چادری است که همه در آن گریه می‌کنند. زن و مرد و بچّه گریه می‌کنند. می‌پرسد: چه شده؟ می‌گویند: گاوی داشتیم که مُرده‌ است. شیر به ما می‌داد، گاهی شیرش را پنیر می‌کردیم و به شهر می‌بردیم و می‌فروختیم و مایحتاج‌مان را تهیّه می‌کردیم.
سطر ۴۰: سطر ۴۹:
 
امام یک اشاره‌ای کرد و این گاو به اذن خدا بلند شد. همه آن خانواده یک‌ دفعه فریاد کشیدند که وای عیسی آمده! عیسی‌بن‌مریم است! صدها عیسی فدای موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} است! عیسی کیست؟! در آسمان چهارم نگهش داشتند؛ چون سوزن و نخ با خودش آورده‌ بود. ای عیسوی‌ مذهب‌ها! بیایید عیسای ما را قبول کنید؛ یعنی علی‌بن‌ابوطالب {{علیه}} که در {{آیه|قاب قوسین أو أدنی|سوره=۵۳|آیه=۹}} رفته و زانو به زانوی الهی است. نگویید مگر خدا زانو دارد؟! علی {{علیه}} امر خداست، مقصد خداست، همه‌ چیز خداست.
 
امام یک اشاره‌ای کرد و این گاو به اذن خدا بلند شد. همه آن خانواده یک‌ دفعه فریاد کشیدند که وای عیسی آمده! عیسی‌بن‌مریم است! صدها عیسی فدای موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} است! عیسی کیست؟! در آسمان چهارم نگهش داشتند؛ چون سوزن و نخ با خودش آورده‌ بود. ای عیسوی‌ مذهب‌ها! بیایید عیسای ما را قبول کنید؛ یعنی علی‌بن‌ابوطالب {{علیه}} که در {{آیه|قاب قوسین أو أدنی|سوره=۵۳|آیه=۹}} رفته و زانو به زانوی الهی است. نگویید مگر خدا زانو دارد؟! علی {{علیه}} امر خداست، مقصد خداست، همه‌ چیز خداست.
  
حالا چطور این حیوان بلند شد و جان گرفت؟ خدا جان را به تمام ممکنات از چرنده و پرنده و آنچه در این خلقت است می‌دهد؛ وقتی آیه {{آیه|إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً|سوره=۳۳|آیه=۵۶}} نازل‌شد، این تسلیمیّت فقط مخصوص بشر نیست؛ بلکه کلّ ماورای خلقت باید تسلیم ولایت شوند. جانی که از این گاو بیرون رفته هم تسلیم امام است. امام به او امر می‌کند که چند وقت دیگر در نزد این بمان! همان‌طور که امام‌ حسین {{علیه}} به زَعفر گفت: نَفَس‌های این‌ها در قبضه قدرت من است یا وقتی حضرت‌ زینب {{علیها}} در دروازه‌ کوفه گفت {{متمایز|«اُسکُتوا!»}} نَفَس‌ها در سینه‌ها پیچید و دیگر نتوانستند تکان بخورند!{{ارجاع|سخنرانی [[پرچم امر و پرچم من]] 78 و [[ماه‌مبارک رمضان و شب‌قدر 78]]}}
+
حالا چطور این حیوان بلند شد و جان گرفت؟ خدا جان را به تمام ممکنات از چرنده و پرنده و آنچه در این خلقت است می‌دهد؛ وقتی آیه {{آیه|إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً|سوره=۳۳|آیه=۵۶}} نازل‌شد، این تسلیمیّت فقط مخصوص بشر نیست؛ بلکه کلّ ماورای خلقت باید تسلیم ولایت شوند. جانی که از این گاو بیرون رفته هم تسلیم امام است. امام به او امر می‌کند که چند وقت دیگر در نزد این بمان!  
 +
 
 +
همان‌طور که امام‌ حسین {{علیه}} به زَعفر گفت: نَفَس‌های این‌ها در قبضه قدرت من است یا وقتی حضرت‌ زینب {{علیها}} در دروازه‌ کوفه گفت {{متمایز|«اُسکُتوا!»}} نَفَس‌ها در سینه‌ها پیچید و دیگر نتوانستند تکان بخورند؛ پس جان به امر امام است! گفتش که توی این برو! رفت! بدانید امام یا حجّت‌خدا، جان همه خلقت دستش است. این {{آیه|إنّ الله و ملائکته [یصلّون علی النبیّ]|سوره=۳۳|آیه=۵۶}} توجّه بفرمایید! بس‌که خوشم آمده، دوباره می‌گویم، وقتی می‌گوید تسلیم شو! به‌جان هم می‌گوید تسلیم نبیّ بشو! نبیّ هم گفت: تسلیم علی {{علیه}} بشو! علی {{علیه}} هم گفت: تسلیم امام‌حسن {{علیه}} بشو! امام‌حسین {{علیه}}، موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} جان همه عالم در اختیارش است. الآن جان همه عالم در قبضه قدرت ولیّ‌الله‌الأعظم امام‌زمان {{عج}} است. {{ارجاع|سخنرانی [[پرچم امر و پرچم من]] 78 و [[ماه‌مبارک رمضان و شب‌قدر 78]]}}
  
 
{{سه ستاره}}
 
{{سه ستاره}}
 +
 +
==امام‌موسی‌‌بن‌جعفر و عمله‌ای که امام‌حسین را یاد کرد{{ارجاع|یاد ۸۱ (دقیقه ۴)}}==
 +
{{صوت منتخب|Kazem_5}}
  
 
یاد خیلی مهمّ است. آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} یک عمله داشت، در خانه امام کار می‌کرد؛ شب آن‌جا خوابید. قدری که از شب گذشت، دید موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} کناری رفت و تا صبح با خدا مناجات کرد و گریه کرد. مناجات امام یک خلقت است، خود امام یک خلقت است.
 
یاد خیلی مهمّ است. آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} یک عمله داشت، در خانه امام کار می‌کرد؛ شب آن‌جا خوابید. قدری که از شب گذشت، دید موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} کناری رفت و تا صبح با خدا مناجات کرد و گریه کرد. مناجات امام یک خلقت است، خود امام یک خلقت است.
سطر ۵۲: سطر ۶۶:
 
{{سه ستاره}}
 
{{سه ستاره}}
  
شخصی بود که جمّال [شتردار] بود، شترهایش را به هارون‌ الرشید قرض می‌داد تا مردم را به مکّه ببرد. این جمّال فکر می‌کرد این‌ کاری که می‌کند معصیت نیست؛ چون سفر حجّ است و هارون دارد مردم را به زیارت می‌برد. حالا امام‌ موسی‌ کاظم {{علیه}} به او رسید و فرمود: تو که عارف هستی، شناخت داری، چرا شترهایت را به هارون می‌دهی؟! ببین چه حرفی می‌زند؟ گفت: آقاجان! من که شترهایم را برای معصیت به او نمی‌دهم! او مردم را سوار می‌کند و به مکّه می‌برد.  
+
==امام‌موسی‌بن‌جعفر و جمّالی که شترهایش را به هارون‌الرّشید برای سفر مکّه قرض می‌داد{{ارجاع|شرط احسن‌الخالقین شدن، اطاعت ولایت و بیزاری از دنیا (انسان، اطاعت، تکامل) ۷۳ (دقیقه ۵۲)}}==
 +
{{صوت منتخب|Kazem_6}}
 +
 
 +
شخصی بود گویا به نام عبدالله که جمّال [شتردار] بود، شترهایش را به هارون‌ الرشید قرض می‌داد تا مردم را به مکّه ببرد. این جمّال فکر می‌کرد این‌ کاری که می‌کند معصیت نیست؛ چون سفر حجّ است و هارون دارد مردم را به زیارت می‌برد. حالا امام‌ موسی‌ کاظم {{علیه}} به او رسید و فرمود: تو که عارف هستی، شناخت داری، چرا شترهایت را به هارون می‌دهی؟! ببین چه حرفی می‌زند؟ گفت: آقاجان! من که شترهایم را برای معصیت به او نمی‌دهم! او مردم را سوار می‌کند و به مکّه می‌برد.  
  
 
امام به او فرمود: تو حاضر هستی که هارون از سفر مکّه برگردد و شترهایت را به تو برگرداند و پولش را به تو بدهد؟! گفت: بله! امام فرمود: همین‌قدر که حاضر هستی هارون بماند، هر چقدر گناه کند، گردن توست و با او شریک هستی. یک‌ وقت شما در یک تأسیسه‌ای که صحیح نیست، کار خیری داری می‌کنی؛ اما با آنچه فساد در این تأسیسه هست، شریکی. من دلم می‌خواهد که شما شریک ظلمه نباشید، می‌خواهم با خدا و امام‌ زمان {{عج}} و مؤمن شریک بشوید و از این‌ها بهره ببرید نه از ظلمه.
 
امام به او فرمود: تو حاضر هستی که هارون از سفر مکّه برگردد و شترهایت را به تو برگرداند و پولش را به تو بدهد؟! گفت: بله! امام فرمود: همین‌قدر که حاضر هستی هارون بماند، هر چقدر گناه کند، گردن توست و با او شریک هستی. یک‌ وقت شما در یک تأسیسه‌ای که صحیح نیست، کار خیری داری می‌کنی؛ اما با آنچه فساد در این تأسیسه هست، شریکی. من دلم می‌خواهد که شما شریک ظلمه نباشید، می‌خواهم با خدا و امام‌ زمان {{عج}} و مؤمن شریک بشوید و از این‌ها بهره ببرید نه از ظلمه.
  
جمّال رفت و شترهایش را فروخت، سال بعد هارون کسی را نزد او فرستاد و گفت: شترهایت را برای سفر حجّ آماده کن! جمّال گفت: من آن‌ها را فروختم. گفت: چرا؟ گفت: پیرمرد شده‌ام و خلاصه نمی‌توانم آن‌ها را اداره کنم. هارون گفت: نَفَس کس دیگری به تو خورده‌ است؛ پس اگر ما ظالمی را تأیید کنیم، آنچه که گناه می‌کند به گردن ماست. {{ارجاع|سخنرانی [[اقتصاد]] 79 و [[کامپیوتر جهانی - جلسه اول]] و [[شرط احسن‌الخالقین شدن؛ اطاعت ولایت و بیزاری از دنیا]]}}  
+
جمّال رفت و شترهایش را فروخت، سال بعد هارون کسی را نزد او فرستاد و گفت: شترهایت را برای سفر حجّ آماده کن! جمّال گفت: من آن‌ها را فروختم. گفت: چرا؟ گفت: پیرمرد شده‌ام و خلاصه نمی‌توانم آن‌ها را اداره کنم. هارون گفت: نَفَس کس دیگری به تو خورده‌ است؛ پس اگر ما ظالمی را تأیید کنیم، آنچه که گناه می‌کند به گردن ماست. عزیز من! بیا قدری ساکت شو! حرف بشنو! ببین امام چه می‌فرماید؟ فرمود: تو شترهایت را برای مکّه می‌دهی؛ اما حاضری ظالم روی زمین باشد. چرا ما اندیشه نداریم؟ ما باید پیرو باشیم. ما باید امر را اطاعت کنیم. {{ارجاع|سخنرانی [[اقتصاد]] 79 و [[کامپیوتر جهانی - جلسه اول]] و [[شرط احسن‌الخالقین شدن؛ اطاعت ولایت و بیزاری از دنیا]]}}  
  
 
{{سه ستاره}}
 
{{سه ستاره}}
 +
 +
==امام‌موسی‌‌بن‌جعفر و کسی‌که با اصحاب‌شمال نشست و برخاست داشت{{ارجاع|دادگاه ولایت (دادگاه اصحاب‌شمال) ۷۵ (دقیقه ۳۱)}}==
 +
{{صوت منتخب|Kazem_7}}
  
 
امام‌ سجّاد {{علیه}} می‌فرماید: سنگی را دوست داشته‌ باشی، با آن محشور می‌شوی؛ یا پیامبر {{صلی}} می‌فرماید: هر کسی را دوست داشته‌ باشی، با آن محشور می‌شوی. آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} دوستی داشت. یک‌ روز با او راه می‌رفت، به او گفت: می‌دانی که فلانی چپی است؟! [یعنی جزء اصحاب‌ شِمال است که نامه اعمالش به‌ دست چپش داده‌ می‌شود.] چرا با او نشست و برخاست داری؟! گفت: یابن‌ رسول‌ الله! آیه توبه برای چه‌ کسی نازل‌شده؟ برای ما نازل‌ شده، با هم هستیم و آخرش هم توبه می‌کنیم.
 
امام‌ سجّاد {{علیه}} می‌فرماید: سنگی را دوست داشته‌ باشی، با آن محشور می‌شوی؛ یا پیامبر {{صلی}} می‌فرماید: هر کسی را دوست داشته‌ باشی، با آن محشور می‌شوی. آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} دوستی داشت. یک‌ روز با او راه می‌رفت، به او گفت: می‌دانی که فلانی چپی است؟! [یعنی جزء اصحاب‌ شِمال است که نامه اعمالش به‌ دست چپش داده‌ می‌شود.] چرا با او نشست و برخاست داری؟! گفت: یابن‌ رسول‌ الله! آیه توبه برای چه‌ کسی نازل‌شده؟ برای ما نازل‌ شده، با هم هستیم و آخرش هم توبه می‌کنیم.
  
امام فرمود: یادت می‌رود که توبه کنی. گفت: من یادم می‌رود؟! گفت: آره! اسمت چیست؟ آن‌شخص اسمش را فراموش کرد و تا آخر عمر یادش نیامد. امام به او گفت: من بنده‌ خدا هستم، به تو تصّرف کردم؛ بترس از روزی که خدا به تو تصرّف کند! {{ارجاع|سخنرانی [[دادگاه ولایت]]}}  
+
امام فرمود: یادت می‌رود که توبه کنی. گفت: من یادم می‌رود؟! گفت: آره! اسمت چیست؟ آن‌شخص اسمش را فراموش کرد و تا آخر عمر یادش نیامد. امام به او گفت: من بنده‌ خدا هستم، به تو تصّرف کردم؛ بترس از روزی که خدا به تو تصرّف کند! چه بنده‌ای؟ خاک بر سر ما بکنند! ما می‌گوییم: ما بنده‌ایم. {{درباره متقی|به‌دینم قسم، هفتاد سال من به خدا نگفتم بنده تو هستم. گفتم: من مخلوق تو هستم. این‌ها حیوانات را همه را خلق کردی، من را هم خلق کردی. اگر من بگویم، من بنده توام، هفتاد زنا پای من نوشته می‌شود. پیغمبر {{صلی}} بنده خداست، ابراهیم هست، من چه بنده‌ای هستم؟ بنده آن‌است که فرمان ببرد.}} {{ارجاع|سخنرانی [[دادگاه ولایت]]}}  
  
 
{{سه ستاره}}
 
{{سه ستاره}}
 +
 +
==امام‌موسی‌بن‌جعفر و هشداری که به هارون‌الرّشید راجع به فرزندانش داد{{ارجاع|تشخیص صنایع، تشخیص توحید ۸۴ (دقیقه ۳۱)}}==
 +
{{صوت منتخب|Kazem_8}}
  
 
شخصی بود که بچّه‌های هارون‌ الرشید؛ یعنی امین و مأمون را درس می‌داد. یک‌ روز دید که هارون دارد گریه می‌کند! به او گفت: خلیفه! خدا خاطر شما را افسرده نکند، چه شده؟! ببین چقدر هارون خبیث بود! گفت: امروز پسر عمّم موسی‌بن‌جعفر حرفی به‌ من زد که افسرده‌ام و این افسردگی تا آخر عمْرم از من جدا نمی‌شود! گفت: حضرت به شما چه گفت؟!
 
شخصی بود که بچّه‌های هارون‌ الرشید؛ یعنی امین و مأمون را درس می‌داد. یک‌ روز دید که هارون دارد گریه می‌کند! به او گفت: خلیفه! خدا خاطر شما را افسرده نکند، چه شده؟! ببین چقدر هارون خبیث بود! گفت: امروز پسر عمّم موسی‌بن‌جعفر حرفی به‌ من زد که افسرده‌ام و این افسردگی تا آخر عمْرم از من جدا نمی‌شود! گفت: حضرت به شما چه گفت؟!
سطر ۷۲: سطر ۹۵:
 
{{سه ستاره}}
 
{{سه ستاره}}
  
وقتی آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} به مکّه‌ معظّمه مشرّف شد، قایم خانه‌ خدا را گرفت و به‌قول ما سخنرانی کرد. [قایم یعنی ایشان یک‌ حدودی از کعبه را گرفت.] فرمود: ای مردم! بدانید این کعبه معظّمه خیلی شرافت دارد! هر کسی‌که آن‌را بسازد؛ یا تعمیر کند؛ یا به این‌جا بیاید، چقدر اجر دارد! خیلی ایشان سفارش خانه‌ خدا را کرد!
+
==امام‌موسی‌بن‌جعفر و سفارش‌کردن مؤمن{{ارجاع|ناراحتی از حرف خلق ( کوثر) ۷۴ (دقیقه ۱۶)}}==
 +
{{صوت منتخب|Kazem_9}}
  
من عقیده‌ام این‌ است که تمام عظمت این‌خانه به‌ واسطه امیرالمؤمنین {{علیه}} است؛ یعنی این‌ خانه زایشگاه‌ علی {{علیه}} است. بعداً فرمود: هر کسی توهین به یک مؤمن کند، انگار خانه‌ خدا را خراب کرده‌ است. {{ارجاع|سخنرانی [[ناراحتی از حرف خلق]] 74}}
+
اگر کسی‌که ناجور است، شما را اذیّت کرد، به شما تهمت زد، فحش به شما داد، به شما بد گفت، این باید شقاوتش تکمیل شود؛ وگرنه والله، روایت داریم که می‌فرماید: هر کسی آبروی یک‌نفر را بریزد، در قیامت گوشت صورت ندارد.
  
{{سه ستاره}}
+
من روایتش را بگویم که از من قبول کنید! وقتی آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} به مکّه‌ معظّمه مشرّف شد، قایم خانه‌ خدا را گرفت و به‌قول ما سخنرانی کرد. [قایم یعنی ایشان یک‌ حدودی از کعبه را گرفت.] فرمود: ای مردم! بدانید این کعبه معظّمه خیلی شرافت دارد! هر کسی‌که آن‌را بسازد؛ یا تعمیر کند؛ یا به این‌جا بیاید، چقدر اجر دارد! خیلی ایشان سفارش خانه‌ خدا را کرد!
  
شخصی خدمت آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} آمد؛ شب بود. عرض کرد: یابن‌ رسول‌ الله! من همیشه این کهکشان فَلَک و آسمان‌ها را می‌بینم؛ چقدر زیباست! امام فرمود: ای شخص! بدان همین‌جور که زیبایی آسمان‌ها را می‌بینی، آسمان دارد به نور شیعیان ما زندگی می‌کند؛ یعنی آن نور، تجلّی‌اش بیشتر است. فقط جبرائیل، میکائیل، اسرافیل و عزرائیل می‌بینند؛ یعنی این چهار مَلَک مقرّب می‌بینند.  
+
من عقیده‌ام این‌ است که تمام عظمت این‌خانه به‌ واسطه امیرالمؤمنین {{علیه}} است؛ یعنی این‌ خانه زایشگاه‌ علی {{علیه}} است. بعداً فرمود: هر کسی توهین به یک مؤمن کند، انگار خانه‌ خدا را خراب کرده‌ است. بگذار توهین کنند! بگذار آن گناه را به او بدهند! چرا ناراحت می‌شوی؟! چرا از جا در می‌روی؟! فکر کن! اندیشه داشته‌باش! این اصلاً عملش همین‌ است.  
  
چرا این‌ها می‌بینند؟ تمام ملائکه‌های آسمان به‌ غیر از ملائکه‌های مقرّب، توان نور شیعه را ندارند، اگر نور یک شیعه را ببینند رُبس می‌شوند. تمام این حرف‌ها که ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} زده‌اند، مال شیعه‌هایشان است. چرا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} گفت نمی‌توانند ببینند و رُبس می‌شوند؟! مگر موسی رُبس نشد؟! وقتی نور شیعه آخرالزّمان به کوه طور تجلّی کرد، موسی غش کرد و آن هفتاد نفر مردند!! من که بی‌روایت و حدیث حرف نمی‌زنم. {{ارجاع|سخنرانی [[اصحاب‌یمین 1]] 77}}
+
من در جایی دیگر راجع‌ به {{متمایز|«لا إله إلّا الله»}} صحبت کردم. گفتم: {{متمایز|«لا إله إلّا الله»}} باید عمل تو باشد. والله، این آدمی که این‌جوری باشد، {{متمایز|«لا إله إلّا الله»}} نگفته‌است. من خصوصی حرف نمی‌زنم. من خطاب به تمام مردم صحبت می‌کنم. این اصلاً کارش همین‌است، اصلاً کارش {{متمایز|«لا إله إلّا الله»}} نیست. ابوسفیان کارش همین بود. کارش تهمت‌زدن، حرف ناجور زدن، دل کسی را سوزاندن است. {{ارجاع|سخنرانی [[ناراحتی از حرف خلق]] 74}}
  
 
{{سه ستاره}}
 
{{سه ستاره}}
  
{{درباره متقی|رفقا! من همیشه در فکر هستم که آگاهی شما زیاد بشود.}} کارها و عبادت‌های مردم همیشه یک‌ قدری روی خیال بوده. حسابش را بکنید که هارون بلند شده، به حجّ آمده، عدّه‌ای را هم با خودش آورده؛ اما چه‌کار می‌کند؟ به‌ مسجد النّبیّ می‌آید و به پیامبر {{صلی}} می‌گوید: یا رسول‌ الله! از تو عذر می‌خواهم، مملکت دارد دو دُرقه‌ای می‌شود، من می‌خواهم این پسرت را چند روز در تحت‌نظر بیاورم، ببینید چطوری دارد حرف می‌زند؟! به حجّ آمده؛ اما خیالش چیست؟ می‌خواهد موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} را بگیرد و به زندان ببرد. شما خیال نکنید آن هارون است. یک‌ وقت می‌بینید که من هم هارون هستم، به چه خیالی آمده‌اید؟!
+
==امام‌موسی‌بن‌جعفر و کسی‌که از کهکشان فلک و آسمان‌ها می‌گفت{{ارجاع|اصحاب‌یمین (۱) ۷۷ (دقیقه ۱۱)}}==
 +
{{صوت منتخب|Kazem_10}}
  
حالا هارون دستور می‌دهد که حضرت را بگیرند. در ظاهر او را به زندان می‌برد. یک اشخاصی که روی منبر می‌نشینند، روی منبر ولایت؛ اما ولایت‌شان القایی نیست، یک حرف‌هایی می‌زنند! یکی از این منبری‌ها می‌گفت که دیدند سِندی‌بن‌شاهک از زندان با شلّاق بیرون می‌آید، آخر تو چه می‌گویی؟! غلط می‌کند آن شلّاقی که به موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} بخورد! به کسی‌که تمام خلقت در قدرتش و به امرش است! وقتی این حرف را زد، این‌قدر من ناراحت شدم!
+
عزیز من! چرا جدل می‌کنید؟! چرا یک حرف‌هایی می‌زنید؟! چرا از اصحاب‌یمین خودتان را خارج می‌کنید؟! فدایتان بشوم، قربانتان بروم، {{درباره متقی|به‌دینم قسم! اگر هر کدام‌تان یک تزلزل داشته‌باشید، خدا رحمت کند حاج‌شیخ‌عبّاس را! می‌گفت: هر حرفی یک چکش توی مغز می‌خورد، شما متوجّه نیستید؛ صد تا چکش، هزار تا چکش، در مغز من می‌خورد. می‌گویم چرا این‌ها یک‌دفعه بعضی‌هایشان مثلاً این‌جوری می‌شوند؟! بس‌که من شماها را می‌خواهم! من قسم به‌ قرآن می‌خورم، زیر آسمان قم، خدا از شما بهتر سراغ ندارد! اصلاً سراغ ندارد! خوب شد؟! کفر هم گفتم. آخر این حرف‌ها به‌ من چه؟! شماها چه‌ کسی هستید؟! چه‌ خبر است؟! همه‌اش دارید می‌آیید تمرین ولایت می‌کنید، عالَم چه‌ خبر است؟! اما اصحاب‌یمین نیستید! بیایید اصحاب‌یمین بشوید! در شُرف اصحاب‌یمین هستید. ببین، ما در شُرف ولایت، در شُرف اصحاب‌یمین هستیم، بیایید اصحاب‌یمین بشوید! به‌ وجود امام‌زمان! تمام گلوله‌های خونم این‌است شما را به اصحاب‌یمین برسانم.}}
  
هارون، موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} را به زندان برده؛ اما حضرت دارد عظماییت نشان می‌دهد، زندان‌بان می‌بیند که همیشه موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} بیرونِ زندان است، می‌آید و می‌گوید: بابا! این‌که همیشه بیرون است. شما فکر کنید آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} که می‌گویید بیست و پنج‌ سال در زندان بوده، چطور این بیست و پنج‌ سال زن گرفته‌ است؟! چقدر بچه دارد! امام که توی زندان نبوده‌ است.
+
اتّفاقاً یک‌روایتی داریم، من در یک کتابی دیدم، این کتابی است! شخصی خدمت آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} آمد؛ شب بود. عرض کرد: یابن‌ رسول‌ الله! من همیشه این کهکشان فَلَک و آسمان‌ها را می‌بینم؛ چقدر زیباست! امام فرمود: ای شخص! بدان همین‌جور که زیبایی آسمان‌ها را می‌بینی، آسمان دارد به نور شیعیان ما زندگی می‌کند؛ یعنی آن نور، تجلّی‌اش بیشتر است. فقط جبرائیل، میکائیل، اسرافیل و عزرائیل می‌بینند؛ یعنی این چهار مَلَک مقرّب می‌بینند.  
  
روایت بگویم که قبول کنید و امام‌تان را بشناسید. حالا زنِ مُغنّیه بهترین و زیباترینِ تمام زنان در آن‌ زمان بوده، هارون به او پول می‌دهد و می‌گوید: به زندان برو! قدری برقص و بخوان! وقتی این زن از زندان بیرون آمد، دیدند دارد می‌گوید: {{روایت|«سُبّوحٌ قُدّوس ربّ الملائکة و الرّوح»}}، چه‌ خبر است؟! گفت: دیدم باغ‌هایی است که چشم روزگار به خود ندیده، امام یک‌ نگاه به‌ من کرد، دهانم بسته‌شد. ولایت در قلب این زن نفوذ کرد، حالا می‌گوید: {{روایت|«سُبوحٌ قُدّوس ربّ الملائکه و الرّوح.»}} رفقای‌ عزیز! ببینید من دلم می‌خواهد که ما هم این‌جوری ولایت را بشناسیم و ولایت در قلب‌مان نفوذ کند. هارون دستور داد که این زن را کشتند.
+
چرا این‌ها می‌بینند؟ تمام ملائکه‌های آسمان به‌ غیر از ملائکه‌های مقرّب، توان نور شیعه را ندارند، اگر نور یک شیعه را ببینند رُبس می‌شوند. تمام این حرف‌ها که ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} زده‌اند، مال شیعه‌هایشان است. چرا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} گفت نمی‌توانند ببینند و رُبس می‌شوند؟! مگر موسی رُبس نشد؟! وقتی نور شیعه آخرالزّمان به کوه طور تجلّی کرد، موسی غش کرد و آن هفتاد نفر مردند!! من که بی‌روایت و حدیث حرف نمی‌زنم. چرا این‌جوری شد غَش کرد؟! چرا غَش کرد؟! آیا ما قدر خودمان را می‌دانیم؟! آیا نمی‌خواهید این‌جوری بشوید؟!
  
این حرف‌ها را که می‌زنم، می‌خواهم نتیجه‌گیری کنم. حالا دید همین‌طور خباثتش دارد افشا می‌شود. دستور داد که موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} را زهر دادند و برای حفظ خلافت و جانِ خودش دستور داد که موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} را روی آن جِسر [پُل] گذاشتند، پلی بود که به آن {{متمایز|«ریحانه»}} می‌گویند، از بس مردم گُل آوردند و آن‌جا ریختند. هارون «لعنة‌ الله‌ علیه» می‌خواست از شیعیان و دوستان موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} امضا بگیرد که امام به مرگ خدایی مُرده و جانش عیب نکرده‌ است. گفت؛ شیعه‌ها بیایند و ببینند. همه آمدند و امضا کردند که به مرگ خدایی از دنیا رفته‌ است.
+
حالا می‌گوید چه؟! حالا آمدیم سرِ این شیعه، حالا صفاتش را ببین! می‌گوید: اوّلی‌اش این‌است که امر خدا را به امر خودشان ترجیح می‌دهند، بعد {{توضیح|خدمت حضرت‌عالی عرض می‌شود:}} معصیت‌ولایتی نمی‌کنند، بعد هم کار لغو نمی‌کنند. {{توضیح|بس‌که گفتم خسته شدم، این‌کار لغو نیست می‌کنی؟! تا چه‌موقع پای تلویزیون می‌نشینید؟! این‌کار لغو نیست؟! تو می‌خواهی اصحاب‌یمین هم بشوی؟!}} دیگر چه‌کار می‌کند؟ جدل نمی‌کنند، چرا جدل نمی‌کند؟ اصحاب‌یمین خودش حقّ است، نمی‌رود حقّ خودش را معلوم کند! چرا ما متوجّه نیستیم؟! اصحاب‌یمین خودشان حقّ هستند، آقا امام‌حسین {{علیه}}، دوازده‌امام {{علیهم}} خودشان حقّ هستند، کجا جدل کردند؟! مگر زنش را نزد؟! بچّه‌اش را نکشت؟! طناب گردنش نینداخت؟! چرا علی {{علیه}} جدل نکرد؟! چرا جدل نکرد؟! {{ارجاع|سخنرانی [[اصحاب‌یمین 1]] 77}}
 
 
{{درباره متقی|والله، بالله، از موقعی‌که به تکلیف رسیدم، عقیده‌ام همین‌ است که امام مُرده و زنده ندارد.}} قبلاً به شما گفتم که ولایت نوشیدنی است! حالا در بین این جمعیّت یک‌ نفر پیدا می‌شود که خدا ولایت را به او نوشانده؛ می‌گوید این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از خودِ امام می‌پرسیم. می‌آید به او سلام می‌کند، اظهار ادب می‌کند و می‌گوید یا امام‌ المتقین! یا موسی‌بن‌جعفر! ما شهادت می‌دهیم که شما مُرده و زنده ندارید، آیا شما را زهر دادند یا به مرگ خدایی از دنیا رفتید؟ در بین این‌ همه مردم، یک‌ نفر امام‌ شناس است. رفقای‌ عزیز! بیایید ما هم این‌جوری بشویم. حضرت دست مبارکش را بالا می‌برد و می‌گوید {{متمایز|«زهراً زهرا!»}} این‌چه مُرده‌ای است؟! والله! تو مُرده‌ای و روحت مُرده‌ است! چه دارید می‌گویید؟! چرا این‌قدر این‌ها را پایین آوردید؟! چرا این‌ها را به مردم نگفتید تا امام‌شان را بشناسند و به مرگ جاهلیّت نَمیرند؟!  
 
 
 
هارون دید همین‌طور دارد رسواتر می‌شود. نستجیرُ بالله به‌اصطلاح جنازه را حرکت داد. حالا هم مگر دست از عنادش برداشته؟! آن‌ زمان قبرستان دو جور بود: اعیان و اشراف در یک‌جا و آن‌هایی که فقیر بودند، در جای دیگر دفن می‌شدند. عدّه‌ای پیش هارون آمدند و گفتند: ما که امر تو را اطاعت می‌کنیم، جزء اعیان هستیم؛ اما آن عدّه‌ای که امرت را اطاعت نمی‌کنند، فقرا هستند؛ ما می‌خواهیم تاحتّی قبرستان‌مان هم جدا باشد. دستور داد که قبرستان این‌ها را جدا کنند.
 
 
 
حالا سلیمان‌بن‌داوود می‌بیند که یک جنازه‌ای را دارند رُو به قبرستان اعیان می‌برند؛ اما روی تخته‌پاره‌ای گذاشته‌اند، چهار نفر هم زیر این جنازه را گرفته‌اند؛ یکی هم صدا می‌زند: {{متمایز|«امامُ الرَّفضه»}}: مردم! این امام رافضی‌هاست. فوراً گفت: بروید ببینید این چه‌ کسی است که او را دارند در قبرستان اعیان می‌برند؟ وای بر ما و وای بر امید ما! حالا آمد و گفت که این موسی‌بن‌جعفر است.
 
 
 
فوراً سلیمان دستور داد که آن‌ها را تنبیه کردند. کفنی که تمام قرآن به آن نوشته شده‌ بود، به حضرت کردند؛ وقتی می‌خواستند موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} را در بهترین‌ جا به ظاهر دفن کنند، تا زمین را کَندند، دیدند که آن‌جا سردابه‌ای است، جسم‌ علیین امام را آن‌جا دفن کردند. سلیمان نامه‌ای به هارون نوشت که من دیدم از برای خلافتت ضرر دارد که این‌کار را کردم. {{ارجاع|سخنرانی [[ولایت امر خداست؛ سر الله]] و [[علی، حقیقت قبله است]] و [[عقاید]] 77}}
 
  
 
{{سه ستاره}}
 
{{سه ستاره}}
  
 +
==نظر امام‌موسی‌بن‌جعفر به متقی که حرف‌هایت را در جهان پخش می‌کنیم==
 
الآن شما حرف می‌زنید؛ اما امر امام‌ زمان {{عج}} را اطاعت نمی‌کنید! امر امام‌ زمان {{عج}} این‌ است که اوّلاً سخی باشید؛ دوم این‌که سخاوت‌تان به دوستان‌ امیرالمؤمنین {{علیه}} برسد؛ سوم این‌که اهل‌ دنیا نباشید. کدام‌یک از شما اهل‌ دنیا نیستید؟! چرا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید به متقی سر می‌زند؟ چرا امام‌ حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است؟ چرا امام‌ رضا {{علیه}} به متقی می‌فرماید: برو مردم را راهنمایی کن؟ چرا امام‌ موسی‌ کاظم {{علیه}} به متقی می‌فرماید: حسین! غصّه نخور! حرف‌هایت را در جهان پخش می‌کنیم؟ چون امام به متقی نظر دارد، متقی هم نظرش با امام است. چرا نظر امام به شما نیست؟ چون شما اهل‌ دنیا هستید. چرا اهل‌ دنیا می‌شوید؟ چون می‌خواهید دنیا کارهایتان را تکمیل کند. {{ارجاع|کتاب [[امام‌زمان با متقی]]}}
 
الآن شما حرف می‌زنید؛ اما امر امام‌ زمان {{عج}} را اطاعت نمی‌کنید! امر امام‌ زمان {{عج}} این‌ است که اوّلاً سخی باشید؛ دوم این‌که سخاوت‌تان به دوستان‌ امیرالمؤمنین {{علیه}} برسد؛ سوم این‌که اهل‌ دنیا نباشید. کدام‌یک از شما اهل‌ دنیا نیستید؟! چرا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید به متقی سر می‌زند؟ چرا امام‌ حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است؟ چرا امام‌ رضا {{علیه}} به متقی می‌فرماید: برو مردم را راهنمایی کن؟ چرا امام‌ موسی‌ کاظم {{علیه}} به متقی می‌فرماید: حسین! غصّه نخور! حرف‌هایت را در جهان پخش می‌کنیم؟ چون امام به متقی نظر دارد، متقی هم نظرش با امام است. چرا نظر امام به شما نیست؟ چون شما اهل‌ دنیا هستید. چرا اهل‌ دنیا می‌شوید؟ چون می‌خواهید دنیا کارهایتان را تکمیل کند. {{ارجاع|کتاب [[امام‌زمان با متقی]]}}
  
سطر ۱۱۳: سطر ۱۳۱:
 
{{صوت منتخب|imam-kazem-2}}
 
{{صوت منتخب|imam-kazem-2}}
  
امروز به‌ اصطلاح ما، روزِ قتل آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} است، شنبه هم روز بعثت است؛ یک اندازه‌ای با توسّل و توکّل حرف بزنیم. والله، بالله، به‌ دینم قسم! جبین‌های [پیشانی] نورانی شما را می‌بینم. اگر غُلوّ نکنم، یک اندازه‌ای ولایت شما را می‌فهمم. حرف‌ زدن در مقابل شما، مگر این‌که خدا آدم را یاری کند یا این‌که زهرای‌ مرضیه {{علیها}} یاری کند؛ وگرنه شما نسبت به خودتان پیش‌رفته یک ایران هستید. ما که هیچ‌جوری توان نداریم، این‌قدر خدا درکش را به‌ من داده‌ است؛ اما شما هم همین تشخیص را دادید؛ وگرنه گوش به حرف من نمی‌دادید. امیدوارم که خدا هم‌ عقیده مرا و هم‌ عقیده شما را بپذیرد و عیدی به ما بدهد؛ یعنی ولایت ما را کامل کند. اگر آدم ولایتش کامل باشد، تمام حرف ولایت را می‌پذیرد؛ چون‌که ولایت کامل است. صحبت یک اندازه‌ای در مقابل ولایت ناقص است، باید ناقصیِ ما کامل شود؛ آن‌ هم در صورتی‌که ولایت بپذیرد؛ اگر ولایت پذیرفت، آن‌موقع کامل است. امیدوارم به حقّ پیامبر، به حقّ آقا موسی‌بن‌جعفر، خدا و پیامبر {{صلی}} این حرف‌ها و بیان شما را بپذیرند. خدا عمر طولانی به شما بدهد؛ اما عمری که اتّصال به ولایت باشد.{{ارجاع|[[عید مبعث 81]]}}
+
امروز به‌ اصطلاح ما، روزِ قتل آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} است، شنبه هم روز بعثت است؛ یک اندازه‌ای با توسّل و توکّل حرف بزنیم. والله، بالله، به‌ دینم قسم! جبین‌های [پیشانی] نورانی شما را می‌بینم. اگر غُلوّ نکنم، یک اندازه‌ای ولایت شما را می‌فهمم. حرف‌ زدن در مقابل شما، مگر این‌که خدا آدم را یاری کند یا این‌که زهرای‌ مرضیه {{علیها}} یاری کند؛ وگرنه شما نسبت به خودتان پیش‌رفته یک ایران هستید. ما که هیچ‌جوری توان نداریم، این‌قدر خدا درکش را به‌ من داده‌ است؛ اما شما هم همین تشخیص را دادید؛ وگرنه گوش به حرف من نمی‌دادید. امیدوارم که خدا هم‌ عقیده مرا و هم‌ عقیده شما را بپذیرد و عیدی به ما بدهد؛ یعنی ولایت ما را کامل کند. اگر آدم ولایتش کامل باشد، تمام حرف ولایت را می‌پذیرد؛ چون‌که ولایت کامل است. صحبت یک اندازه‌ای در مقابل ولایت ناقص است، باید ناقصیِ ما کامل شود؛ آن‌ هم در صورتی‌که ولایت بپذیرد؛ اگر ولایت پذیرفت، آن‌موقع کامل است. امیدوارم به حقّ پیامبر، به حقّ آقا موسی‌بن‌جعفر، خدا و پیامبر {{صلی}} این حرف‌ها و بیان شما را بپذیرند. خدا عمر طولانی به شما بدهد؛ اما عمری که اتّصال به ولایت باشد.{{ارجاع|[[عید مبعث 81]]}}
 +
 
 +
خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: در زمان آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}}، یک امریّه‌ای صادر شد که دوستان‌ ائمه {{علیهم}} یک اندازه‌ای به تَعَب [سختی و رنج] بیفتند. حضرت فرمود: ای‌ خدا! من زندان می‌روم که شیعه‌های من راحت باشند. زندان را در ظاهر به‌ خاطر راحتی شما برای خودش می‌خرد. چقدر ما بی‌عاطفه‌ایم که جایی دیگر می‌رویم! امام دارد زندان را می‌خرد که شما راحت باشید! کجا می‌رویم؟! عزیزان من! فدایتان بشوم، بیایید اندیشه و فکر داشته‌ باشید! والله، آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} دارد با تمام شیعه‌ها نجوا می‌کند؛ نجوا یعنی این. {{ارجاع|[[شناخت نجوا]] 77}}
 +
 
 +
رفقا! من همیشه در فکر هستم که آگاهی شما زیاد بشود. کارها و عبادت‌های مردم همیشه یک‌ قدری روی خیال بوده. حسابش را بکنید که هارون بلند شده، به حجّ آمده، عدّه‌ای را هم با خودش آورده؛ اما چه‌کار می‌کند؟ به‌ مسجد النّبیّ می‌آید و به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌گوید: یا رسول‌‌الله! از تو عذر می‌خواهم، مملکت دارد دو دُرقه‌ای می‌شود، من می‌خواهم این پسرت را چند روز در تحت‌نظر بیاورم، ببینید چطوری دارد حرف می‌زند؟! به حجّ آمده؛ اما خیالش چیست؟ می‌خواهد موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} را بگیرد و به زندان ببرد. شما خیال نکنید آن هارون است. یک‌ وقت می‌بینید که من هم هارون هستم، به چه خیالی آمده‌اید؟!
 +
 
 +
حالا هارون دستور می‌دهد که حضرت را بگیرند. در ظاهر او را به زندان می‌برد. یک اشخاصی که روی منبر می‌نشینند، روی منبر ولایت؛ اما ولایت‌شان القایی نیست، یک حرف‌هایی می‌زنند! یکی از این منبری‌ها می‌گفت که دیدند سِندی‌بن‌شاهک از زندان با شلّاق بیرون می‌آید، آخر تو چه می‌گویی؟! غلط می‌کند آن شلّاقی که به موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} بخورد! به کسی‌که تمام خلقت در قدرتش و به امرش است! وقتی این حرف را زد، این‌قدر من ناراحت شدم!
 +
 
 +
هارون، موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} را به زندان برده؛ اما حضرت دارد عظماییت نشان می‌دهد، زندان‌بان می‌بیند که همیشه موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} بیرونِ زندان است، می‌آید و می‌گوید: بابا! این‌که همیشه بیرون است. شما فکر کنید آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} که می‌گویید بیست و پنج‌ سال در زندان بوده، چطور این بیست و پنج‌ سال زن گرفته‌ است؟! چقدر بچه دارد! امام که توی زندان نبوده‌ است.
 +
 
 +
من برای شما روایت بگویم که قبول کنید و امام‌مان را بشناسیم. حالا زنِ مُغَنیّه بهترین و زیباترینِ تمام زنان در آن‌ زمان بوده، هارون به او پول می‌دهد و می‌گوید: به زندان برو! قدری برقص و بخوان! وقتی این زن از زندان بیرون آمد، دیدند دارد می‌گوید: {{روایت|«سُبّوحٌ قُدّوس ربّ الملائکة و الرّوح»}}، چه‌ خبر است؟! گفت: دیدم باغ‌هایی است که چشم روزگار به خود ندیده، امام یک‌ نگاه به‌ من کرد، دهانم بسته‌شد. ولایت در قلب این زن نفوذ کرد، حالا می‌گوید: {{روایت|«سُبوحٌ قُدّوس ربّ الملائکة و الرّوح.»}} {{توضیح|رفقای‌ عزیز! ببینید من دلم می‌خواهد که ما هم این‌طوری ولایت را بشناسیم و ولایت در قلب‌مان نفوذ کند.}}
 +
 
 +
هارون دستور کشتن این زن را داد. وقتی هارون دید همین‌طور خباثتش دارد افشا می‌شود، دستور داد که موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} را زهر دادند و برای حفظ خلافت و جانِ خودش دستور داد که جسم علیین موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} را روی جِسرِ [پُل] بغداد گذاشتند، پُلی بود که به آن {{متمایز|«ریحانه»}} می‌گویند، از بس مردم گُل آوردند و آن‌جا ریختند. هارون «لعنةالله‌ علیه» می‌خواست از شیعیان و دوستان آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} امضا بگیرد که امام به مرگ خدایی مُرده و جانش عیب نکرده‌ است؛ گفت که شیعه‌ها بیایند و ببینند. همه آمدند و امضا کردند که امام به مرگ خدایی از دنیا رفته‌ است.
 +
 
 +
{{درباره متقی|والله، بالله، از موقعی‌که به تکلیف رسیدم، عقیده‌ام همین‌ است، به‌ دینم! من این روایت را نشنیده‌ بودم؛ اما عقیده‌ام همین‌ است که امام مُرده و زنده ندارد.}} {{توضیح|قبلاً به شما گفتم که ولایت نوشیدنی است! حالا در بین این جمعیّت یک‌ نفر پیدا می‌شود که خدا ولایت را به او نوشانده؛}} می‌گوید این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از خودِ امام می‌پرسیم. می‌آید به او سلام می‌کند، اظهار ادب می‌کند و می‌گوید یا امام‌ المتقین! یا موسی‌بن‌جعفر! ما شهادت می‌دهیم که شما مُرده و زنده ندارید، آیا شما را زهر دادند یا به مرگ خدایی از دنیا رفتید؟ حضرت دست مبارکش را باز می‌کند [و کف دستش را نشان می‌دهد؛ چون اثر زهر در کف دست پیدا می‌شود] و می‌گوید {{متمایز|«زَهراً زَهرا!»}}  
  
خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: در زمان آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}}، یک امریّه‌ای صادر شد که دوستان‌ ائمه {{علیهم}} یک اندازه‌ای به تَعَب [سختی و رنج] بیفتند. حضرت فرمود: ای‌ خدا! من زندان می‌روم که شیعه‌های من راحت باشند. زندان را در ظاهر به‌ خاطر راحتی شما برای خودش می‌خرد. چقدر ما بی‌عاطفه‌ایم که جایی دیگر می‌رویم! امام دارد زندان را می‌خرد که شما راحت باشید! کجا می‌رویم؟! عزیزان من! فدایتان بشوم، بیایید اندیشه و فکر داشته‌ باشید! والله، آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} دارد با تمام شیعه‌ها نجوا می‌کند؛ نجوا یعنی این. {{ارجاع|[[شناخت نجوا]] 77}}
+
این‌چه مُرده‌ای است؟! والله، تو مُرده‌ای و روحت مُرده‌است! چه دارید می‌گویید؟! چرا این‌قدر این‌ها را پایین آوردید؟! چرا این‌ها را به مردم نگفتید تا امامشان را بشناسند و به مرگ جاهلیّت نَمیرند؟! ببین در بین این‌ همه مردم و جمعیّت، یک‌ نفر امام‌‌شناس است. رفقای‌ عزیز! بیایید ما هم این‌جوری بشویم. تمام ائمه {{علیهم}} عظماییت نشان می‌دهند، می‌خواهند ما هدایت شویم.
  
من برای شما روایت بگویم که قبول کنید و امام‌مان را بشناسیم. حالا زنِ مُغَنیّه بهترین و زیباترینِ تمام زنان در آن‌ زمان بوده، هارون به او پول می‌دهد و می‌گوید: به زندان برو! قدری برقص و بخوان! وقتی این زن از زندان بیرون آمد، دیدند دارد می‌گوید: {{روایت|«سُبّوحٌ قُدّوس ربّ الملائکة و الرّوح»}}، چه‌ خبر است؟! گفت: دیدم باغ‌هایی است که چشم روزگار به خود ندیده، امام یک‌ نگاه به‌ من کرد، دهانم بسته‌شد. ولایت در قلب این زن نفوذ کرد، حالا می‌گوید: {{روایت|«سُبوحٌ قُدّوس ربّ الملائکة و الرّوح.»}} رفقای‌ عزیز! ببینید من دلم می‌خواهد که ما هم این‌طوری ولایت را بشناسیم و ولایت در قلب‌مان نفوذ کند. هارون دستور کشتن این زن را داد. وقتی هارون دید همین‌طور خباثتش دارد افشا می‌شود، دستور داد که موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} را زهر دادند و برای حفظ خلافت و جانِ خودش دستور داد که جسم علیین موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} را روی جِسرِ [پُل] بغداد گذاشتند، پُلی بود که به آن {{متمایز|«ریحانه»}} می‌گویند، از بس مردم گُل آوردند و آن‌جا ریختند. هارون «لعنة الله‌ علیه» می‌خواست از شیعیان و دوستان آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} امضا بگیرد که امام به مرگ خدایی مُرده و جانش عیب نکرده‌ است؛ گفت که شیعه‌ها بیایند و ببینند. همه آمدند و امضا کردند که امام به مرگ خدایی از دنیا رفته‌ است. {{درباره متقی|والله، بالله، از موقعی‌که به تکلیف رسیدم، عقیده‌ام همین‌ است، به‌ دینم! من این روایت را نشنیده‌ بودم؛ اما عقیده‌ام همین‌ است که امام مُرده و زنده ندارد.}} قبلاً به شما گفتم که ولایت نوشیدنی است! حالا در بین این جمعیّت یک‌ نفر پیدا می‌شود که خدا ولایت را به او نوشانده؛ می‌گوید این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از خودِ امام می‌پرسیم. می‌آید به او سلام می‌کند، اظهار ادب می‌کند و می‌گوید یا امام‌ المتقین! یا موسی‌بن‌جعفر! ما شهادت می‌دهیم که شما مُرده و زنده ندارید، آیا شما را زهر دادند یا به مرگ خدایی از دنیا رفتید؟ حضرت دست مبارکش را باز می‌کند [و کف دستش را نشان می‌دهد؛ چون اثر زهر در کف دست پیدا می‌شود] و می‌گوید {{متمایز|«زَهراً زَهرا!»}} این‌چه مُرده‌ای است؟! والله، تو مُرده‌ای و روحت مُرده‌است! چه دارید می‌گویید؟! چرا این‌قدر این‌ها را پایین آوردید؟! چرا این‌ها را به مردم نگفتید تا امام‌شان را بشناسند و به مرگ جاهلیّت نَمیرند؟! ببین در بین این‌ همه مردم و جمعیّت، یک‌ نفر امام‌ شناس است. رفقای‌ عزیز! بیایید ما هم این‌جوری بشویم. تمام ائمه {{علیهم}} عظماییت نشان می‌دهند، می‌خواهند ما هدایت شویم.
+
هارون دید همین‌طور دارد رسواتر می‌شود. نستجیرُ بالله به‌اصطلاح جنازه را حرکت داد. حالا هم مگر دست از عنادش برداشته؟! آن‌ زمان قبرستان دو جور بود: اعیان و اشراف در یک‌جا و آن‌هایی که فقیر بودند، در جای دیگر دفن می‌شدند. عدّه‌ای پیش هارون آمدند و گفتند: ما که امر تو را اطاعت می‌کنیم، جزء اعیان هستیم؛ اما آن عدّه‌ای که امرت را اطاعت نمی‌کنند، فقرا هستند؛ ما می‌خواهیم تاحتّی قبرستان‌مان هم جدا باشد. دستور داد که قبرستان این‌ها را جدا کنند. حالا سلیمان‌بن‌داوود می‌بیند که یک جنازه‌ای را دارند رُو به قبرستان اعیان می‌برند؛ اما روی تخته‌پاره‌ای گذاشته‌اند، چهار نفر هم زیر آن‌را گرفته‌اند؛ یکی هم صدا می‌زند: {{متمایز|«امامُ الرَّفضه»}}: مردم! این امام رافضی‌هاست. فوراً گفت: بروید ببینید این کیست که او را دارند در قبرستان اعیان می‌برند؟ وای بر ما و وای بر دل امیدوار ما!  
  
هارون دید همین‌طور دارد رسواتر می‌شود. نستجیرُ بالله به‌اصطلاح جنازه را حرکت داد. حالا هم مگر دست از عنادش برداشته؟! آن‌ زمان قبرستان دو جور بود: اعیان و اشراف در یک‌جا و آن‌هایی که فقیر بودند، در جای دیگر دفن می‌شدند. عدّه‌ای پیش هارون آمدند و گفتند: ما که امر تو را اطاعت می‌کنیم، جزء اعیان هستیم؛ اما آن عدّه‌ای که امرت را اطاعت نمی‌کنند، فقرا هستند؛ ما می‌خواهیم تاحتّی قبرستان‌مان هم جدا باشد. دستور داد که قبرستان این‌ها را جدا کنند. حالا سلیمان‌بن‌داوود می‌بیند که یک جنازه‌ای را دارند رُو به قبرستان اعیان می‌برند؛ اما روی تخته‌پاره‌ای گذاشته‌اند، چهار نفر هم زیر آن‌را گرفته‌اند؛ یکی هم صدا می‌زند: {{متمایز|«امامُ الرَّفضه»}}: مردم! این امام رافضی‌هاست. فوراً گفت: بروید ببینید این کیست که او را دارند در قبرستان اعیان می‌برند؟ وای بر ما و وای بر دل امیدوار ما! حالا آمد و گفت که این موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} است. فوراً سلیمان دستور داد که آن‌ها را تنبیه کردند. کفنی که تمام قرآن به آن نوشته شده‌ بود، به حضرت کردند؛ وقتی می‌خواستند آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیه}} را در بهترین جا به ظاهر دفن کنند، تا زمین را کَندند، دیدند که آن‌جا سردابه‌ای است، جسم علیین امام را آن‌جا دفن کردند. سلیمان نامه‌ای به هارون نوشت که من دیدم از برای خلافتت ضرر دارد که این‌کار را کردم. {{ارجاع|[[ولایت امر خداست]] 77 و [[علی حقیقت قبله است]] 81 و [[عقاید]] 77}}
+
حالا آمد و گفت که این موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} است. فوراً سلیمان دستور داد که آن‌ها را تنبیه کردند. کفنی که تمام قرآن به آن نوشته شده‌ بود، به حضرت کردند؛ وقتی می‌خواستند آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} را در بهترین جا به ظاهر دفن کنند، تا زمین را کَندند، دیدند که آن‌جا سردابه‌ای است، جسم علیین امام را آن‌جا دفن کردند. سلیمان نامه‌ای به هارون نوشت که من دیدم از برای خلافتت ضرر دارد که این‌کار را کردم. {{ارجاع|[[ولایت امر خداست]] 77 و [[علی حقیقت قبله است]] 81 و [[عقاید]] 77}}
  
  

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۵ ژانویهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۲۲:۴۹

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌ الله و برکاته

امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) کفواً أحد است، حضرت‌ زهرا (علیهاالسلام) کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته‌ باشید، بر عمر و ابابکر لعنت کنید.


افشای عظماییت امام‌‌موسی‌‌بن‌جعفر هنگام ظاهر شدن در دنیا [۱]

ائمه‌ طاهرین (علیهم‌السلام) عظماییت خودشان را فاش می‌کنند؛ آن‌وقت شما باید با عظماییت این‌ها شناخت ائمه (علیهم‌السلام) را داشته‌ باشید و دنبال کسی نروید. شما ببین امام‌ موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) چطور عظماییتش را افشا می‌کند! شخصی نزد پدرش امام‌ صادق (علیه‌السلام) آمده و می‌گوید: آقاجان! امامِ بعد از شما کیست؟ حجّت‌ خدا بعد از شما کیست؟ ببین امام چطور او را راهنمایی می‌کند؟ می‌فرماید: برو سرِ گهواره! رفت و سلام کرد. این‌جا آقا موسی‌‌بن‌‌جعفر (علیه‌السلام) که به‌ اصطلاح سه‌ روز است در دنیا ظاهر شده، صحبت کرد و گفت: برو اسم دخترت را عوض کن! چرا ائمه (علیهم‌السلام) را مثل پدر و مادرتان، خلق حساب می‌کنید؟! چرا معرفت در حق حجّت‌ خدا ندارید؟!

حالا این‌ شخص نزد امام‌ صادق (علیه‌السلام) برمی‌گردد و می‌گوید: آقا! این‌طور به‌ من گفت! امام می‌فرماید: برو به شهرتان و ببین چه‌ خبر است؟ می‌گوید: چند وقت است که من از خانه‌ام بیرون آمده‌ام و خبر ندارم؛ اما زن‌ام حامله بود. وقتی به خانه‌اش برمی‌گردد، می‌بیند خدا به او دختری داده که اسمش را حمیرا گذاشته‌اند. حمیرا اسم عایشه است، امام می‌گوید: چرا اسم دشمن ما را روی بچّه‌ات گذاشتی؟! وای بر ما که دنبال دشمنان‌شان رفتیم و می‌رویم! وای بر ما که از دشمن خدا رزق می‌خواهیم! ادّعای مسلمانی هم می‌کنیم!

اگر شما قدری در این فکرها بروید، می‌فهمید که اگر بگویید ائمه (علیهم‌السلام) در دنیا آمده‌اند که به کمال برسند، توهین به ولایت کرده‌اید! اگر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) خورشید را برگرداند، اگر می‌گوید یک نَفَسش افضل از عبادت ثقلین است یا یک ضربت شمشیرش افضل از عبادت جنّ و انس است؛ دارد به ما می‌گوید که دنبالش بروید تا سهام داشته‌ باشید. مگر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نمی‌گوید به عمل هر کسی راضی باشی، جزء او هستی؟ بیا جزء علی (علیه‌السلام) بشو! بیا جزء ولایت بشو! اگر امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در دنیا ظاهر شده، می‌خواهد خلقتی را به کمال برساند. خدا عمر و ابابکر را لعنت کند که نگذاشتند این‌کار صورت بگیرد.[۲]

***

امام‌موسی‌‌بن‌جعفر و راه‌ندادن به علی‌‌بن‌یقین[۳]

بار دیگر امام عظماییتش را فاش می‌کند: علی‌بن‌یقطین در دربار هارون نخست‌وزیر است؛ اما به امر موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) است. حالا به مکّه آمده، از آن‌جا خدمت حضرت آمده؛ اما راهش نداد. گفت: یابن‌ رسول‌ الله! فدایت شوم، همه‌جا امرت را اطاعت کردم، من چه تقصیری کردم؟ گفت: برو رضایت ساربان [شترچران] را بیاور! تو در طوس بودی، این ساربان با تو کاری داشت، چرا اهمال کردی؟

آقایان اداری‌ها! والله، شما فردای‌ قیامت خیلی گیر هستید! چرا یکی که کُت و شلوارش نو هست، ماشینش مدل بالاست، کار او را راه می‌اندازی؟! کار مرا راه بینداز که چیزی ندارم! تو داری کار خدا را درست می‌کنی و راه می‌اندازی؛ یعنی داری امر خدا را اطاعت می‌کنی. چرا این‌ کارها را می‌کنید؟! مگر اعتقاد به خدا و پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و قرآن ندارید؟! معصیت‌ ولایتی همین‌است.

آقا موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) علی‌بن‌یقطین را راه نداد و گفت: چرا این ساربان که درِ خانه‌ات آمد، به او اعتنا نکردی؟ گفت: یابن‌ رسول‌ الله! حالا چه‌ کار کنم؟ می‌توانم توبه کنم؟ گفت نه! شاهد عرض من این‌ است که نمی‌شود توبه کرد؛ چون امام فرمود: باید بروی و رضایت او را کسب کنی. وای بر ما اگر فردای‌ قیامت به ما بگویند که رضایت دوستان‌ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را بیاورید! چه‌ کار می‌کنیم؟! رفقای‌ عزیز! بیایید دوستان‌ علی (علیه‌السلام) را مراعات کنید و رضایت‌شان را کسب کنید!

علی‌بن‌یقطین گفت: آخر من چطور بروم؟ طوس کجا و این‌جا [یعنی مدینه] کجا؟! امام گفت: شتری سرِ قبرستان هست، سوار شو! تو را درِ خانه جَمّال می‌گذارد. سوار شتر شد، تا چشمش را هم گذاشت و نگذاشت، دید درِ خانه ساربان است. در را زد، ساربان بیرون آمد و یک‌ دفعه وحشت کرد. گفت: نترس جانم! نترس! امامم مرا قبول نکرده، بیا پایت را روی صورتم بگذار! پا روی صورتش گذاشت، حالا که نزد امام آمد قبولش کرد. ببین، بی‌خود نیست که علی‌بن‌یقطین می‌شود. بترسید از آن روزی که امام قبول‌تان نکند!

والله، دنبال امام آمدن با باد و تکبّر نمی‌شود رفت! با خودخواهی و ریاست نمی‌شود رفت! همه این‌ها را دور بریزید! علی‌بن‌یقطین همین‌کار را کرد. مگر یک‌ آدم عادی است؟! او نخست‌وزیر کسی است که می‌گوید: ای ابر! ببار! هر کجا بباری ملک من است! مؤمن باید فروتن باشد.

هارون که به ابر می‌گفت ببار! هر کجا بباری ملک من است! قدرت قلدری داشت؛ نه قدرت الهی! حالا کجا رفت؟! قبرش کجاست؟! بیایید تفکّر داشته‌ باشید! آن کسی‌که می‌خواهد تکبّر و خودخواهی و ریاستش را نشان بدهد، تودهنی می‌خورد.[۴]

***

امام‌موسی‌‌بن‌جعفر و کسی‌که ادّعا کرد هفت موی پیامبر نزدش است[۵]

شما در صحیفه‌ سجادیّه نگاه کن! ببین امام چطور حرف می‌زند! به‌ قرآن مجید قسم! امام‌ سجّاد (علیه‌السلام) «قدرة‌ الله» است؛ قدرت همه عالم در قبضه قدرتش است؛ اما می‌گوید: «أنا عبد الذلیل»: خدایا! من در مقابل تو عبد ذلیلم! یقین دارد که خدا این قدرت را به او داده، می‌گوید: من عبد ذلیلم؛ خدایا! به‌ من رحم کن! با خدا چطور حرف می‌زند؟ یاد من و تو داده‌ است.

روایت داریم که شخصی هفت‌مو پیش هارون آورد و گفت: این‌ها موهای پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است. گویا آقا موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) تشریف داشتند. هارون گفت: یابن‌ عمّ! آیا راست می‌گوید؟! حضرت فرمود: آتش بیاورید! آتش زلالی آوردند. حضرت یکی‌ یکی موها را در آتش گرفت، پنج‌ مو نسوخت، دوتا از موها سوخت. حضرت فرمود: این دوتا موی جدّم نبود! هارون به این‌ شخص گفت: درست می‌گوید؟! او گفت: بله! آن دوتا را اضافه کردم که تعدادش زیاد شود؛ پس موی این‌ها هم نمی‌سوزد. امام‌ سجّاد (علیه‌السلام) برای من و تو دارد حرف می‌زند، می‌خواهد آگاهی به ما بدهد که این‌قدر من، من نکنیم! چه‌ کسی به تو قدرت داده؟ چه‌ کسی این‌ها را به تو داده و تو را به این‌جا رسانیده‌ است؟ [۶]

***

امام‌موسی‌‌بن‌جعفر و زنده‌کردنِ گاو آن چادرنشین[۷]

حالا امام‌ موسی‌کاظم (علیه‌السلام) در بیابان آمده، می‌بیند چادری است که همه در آن گریه می‌کنند. زن و مرد و بچّه گریه می‌کنند. می‌پرسد: چه شده؟ می‌گویند: گاوی داشتیم که مُرده‌ است. شیر به ما می‌داد، گاهی شیرش را پنیر می‌کردیم و به شهر می‌بردیم و می‌فروختیم و مایحتاج‌مان را تهیّه می‌کردیم.

امام یک اشاره‌ای کرد و این گاو به اذن خدا بلند شد. همه آن خانواده یک‌ دفعه فریاد کشیدند که وای عیسی آمده! عیسی‌بن‌مریم است! صدها عیسی فدای موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) است! عیسی کیست؟! در آسمان چهارم نگهش داشتند؛ چون سوزن و نخ با خودش آورده‌ بود. ای عیسوی‌ مذهب‌ها! بیایید عیسای ما را قبول کنید؛ یعنی علی‌بن‌ابوطالب (علیه‌السلام) که در «قاب قوسین أو أدنی»[۸] رفته و زانو به زانوی الهی است. نگویید مگر خدا زانو دارد؟! علی (علیه‌السلام) امر خداست، مقصد خداست، همه‌ چیز خداست.

حالا چطور این حیوان بلند شد و جان گرفت؟ خدا جان را به تمام ممکنات از چرنده و پرنده و آنچه در این خلقت است می‌دهد؛ وقتی آیه «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً»[۹] نازل‌شد، این تسلیمیّت فقط مخصوص بشر نیست؛ بلکه کلّ ماورای خلقت باید تسلیم ولایت شوند. جانی که از این گاو بیرون رفته هم تسلیم امام است. امام به او امر می‌کند که چند وقت دیگر در نزد این بمان!

همان‌طور که امام‌ حسین (علیه‌السلام) به زَعفر گفت: نَفَس‌های این‌ها در قبضه قدرت من است یا وقتی حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) در دروازه‌ کوفه گفت «اُسکُتوا!» نَفَس‌ها در سینه‌ها پیچید و دیگر نتوانستند تکان بخورند؛ پس جان به امر امام است! گفتش که توی این برو! رفت! بدانید امام یا حجّت‌خدا، جان همه خلقت دستش است. این «إنّ الله و ملائکته [یصلّون علی النبیّ]»[۹] توجّه بفرمایید! بس‌که خوشم آمده، دوباره می‌گویم، وقتی می‌گوید تسلیم شو! به‌جان هم می‌گوید تسلیم نبیّ بشو! نبیّ هم گفت: تسلیم علی (علیه‌السلام) بشو! علی (علیه‌السلام) هم گفت: تسلیم امام‌حسن (علیه‌السلام) بشو! امام‌حسین (علیه‌السلام)، موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) جان همه عالم در اختیارش است. الآن جان همه عالم در قبضه قدرت ولیّ‌الله‌الأعظم امام‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) است. [۱۰]

***

امام‌موسی‌‌بن‌جعفر و عمله‌ای که امام‌حسین را یاد کرد[۱۱]

یاد خیلی مهمّ است. آقا موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) یک عمله داشت، در خانه امام کار می‌کرد؛ شب آن‌جا خوابید. قدری که از شب گذشت، دید موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) کناری رفت و تا صبح با خدا مناجات کرد و گریه کرد. مناجات امام یک خلقت است، خود امام یک خلقت است.

حالا این عمله نزد موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) آمد و گفت: آقاجان! من هر وقت بلند شدم، دیدم شما با خدا مناجات می‌کنید و گریه می‌کنید، خیلی من هم دلم می‌خواست مناجات کنم؛ اما خسته بودم. (رفقا! عملگی خیلی آدم را خسته می‌کند، خدا قسمت‌تان نکند! خدا شما را همیشه فرمانده قرار بدهد! بیایید فرمانده شوید! فرمان ببرید تا فرمانده شوید.)

امام موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) به او گفت: تو ثوابی کردی که از عبادت من بالاتر است. گفت: آقا! من چه کردم؟ امام فرمود: بلند شدی آب خوردی و یاد لب‌تشنه جدّم، حسین (علیه‌السلام) کردی و لعنت بر موکّلان آب فرات فرستادی. امام می‌خواهد اعلام کند که عبادت موجب محشوریّت با امام‌ حسین (علیه‌السلام) و اصحابش نمی‌شود، یاد موجب محشوریّت می‌شود. این‌قدر این یاد مهمّ است که می‌گوید اگر برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) گریه‌ات نمی‌آید، تباکی کن! [یعنی خودت را به حال گریه بزن.] حالا می‌گوید اگر یاد امام‌ حسین (علیه‌السلام) باشی و یک لکّه‌ اشک بریزی، این‌قدر این اشک قیمت دارد که اگر آن‌ را در جهنّم بریزند، جهنّم طوفان می‌شود؛ یعنی تعادل خودش را از دست می‌دهد؛ چون‌که یاد آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) بودی.[۱۲]

***

امام‌موسی‌بن‌جعفر و جمّالی که شترهایش را به هارون‌الرّشید برای سفر مکّه قرض می‌داد[۱۳]

شخصی بود گویا به نام عبدالله که جمّال [شتردار] بود، شترهایش را به هارون‌ الرشید قرض می‌داد تا مردم را به مکّه ببرد. این جمّال فکر می‌کرد این‌ کاری که می‌کند معصیت نیست؛ چون سفر حجّ است و هارون دارد مردم را به زیارت می‌برد. حالا امام‌ موسی‌ کاظم (علیه‌السلام) به او رسید و فرمود: تو که عارف هستی، شناخت داری، چرا شترهایت را به هارون می‌دهی؟! ببین چه حرفی می‌زند؟ گفت: آقاجان! من که شترهایم را برای معصیت به او نمی‌دهم! او مردم را سوار می‌کند و به مکّه می‌برد.

امام به او فرمود: تو حاضر هستی که هارون از سفر مکّه برگردد و شترهایت را به تو برگرداند و پولش را به تو بدهد؟! گفت: بله! امام فرمود: همین‌قدر که حاضر هستی هارون بماند، هر چقدر گناه کند، گردن توست و با او شریک هستی. یک‌ وقت شما در یک تأسیسه‌ای که صحیح نیست، کار خیری داری می‌کنی؛ اما با آنچه فساد در این تأسیسه هست، شریکی. من دلم می‌خواهد که شما شریک ظلمه نباشید، می‌خواهم با خدا و امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) و مؤمن شریک بشوید و از این‌ها بهره ببرید نه از ظلمه.

جمّال رفت و شترهایش را فروخت، سال بعد هارون کسی را نزد او فرستاد و گفت: شترهایت را برای سفر حجّ آماده کن! جمّال گفت: من آن‌ها را فروختم. گفت: چرا؟ گفت: پیرمرد شده‌ام و خلاصه نمی‌توانم آن‌ها را اداره کنم. هارون گفت: نَفَس کس دیگری به تو خورده‌ است؛ پس اگر ما ظالمی را تأیید کنیم، آنچه که گناه می‌کند به گردن ماست. عزیز من! بیا قدری ساکت شو! حرف بشنو! ببین امام چه می‌فرماید؟ فرمود: تو شترهایت را برای مکّه می‌دهی؛ اما حاضری ظالم روی زمین باشد. چرا ما اندیشه نداریم؟ ما باید پیرو باشیم. ما باید امر را اطاعت کنیم. [۱۴]

***

امام‌موسی‌‌بن‌جعفر و کسی‌که با اصحاب‌شمال نشست و برخاست داشت[۱۵]

امام‌ سجّاد (علیه‌السلام) می‌فرماید: سنگی را دوست داشته‌ باشی، با آن محشور می‌شوی؛ یا پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌فرماید: هر کسی را دوست داشته‌ باشی، با آن محشور می‌شوی. آقا موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) دوستی داشت. یک‌ روز با او راه می‌رفت، به او گفت: می‌دانی که فلانی چپی است؟! [یعنی جزء اصحاب‌ شِمال است که نامه اعمالش به‌ دست چپش داده‌ می‌شود.] چرا با او نشست و برخاست داری؟! گفت: یابن‌ رسول‌ الله! آیه توبه برای چه‌ کسی نازل‌شده؟ برای ما نازل‌ شده، با هم هستیم و آخرش هم توبه می‌کنیم.

امام فرمود: یادت می‌رود که توبه کنی. گفت: من یادم می‌رود؟! گفت: آره! اسمت چیست؟ آن‌شخص اسمش را فراموش کرد و تا آخر عمر یادش نیامد. امام به او گفت: من بنده‌ خدا هستم، به تو تصّرف کردم؛ بترس از روزی که خدا به تو تصرّف کند! چه بنده‌ای؟ خاک بر سر ما بکنند! ما می‌گوییم: ما بنده‌ایم. به‌دینم قسم، هفتاد سال من به خدا نگفتم بنده تو هستم. گفتم: من مخلوق تو هستم. این‌ها حیوانات را همه را خلق کردی، من را هم خلق کردی. اگر من بگویم، من بنده توام، هفتاد زنا پای من نوشته می‌شود. پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بنده خداست، ابراهیم هست، من چه بنده‌ای هستم؟ بنده آن‌است که فرمان ببرد. [۱۶]

***

امام‌موسی‌بن‌جعفر و هشداری که به هارون‌الرّشید راجع به فرزندانش داد[۱۷]

شخصی بود که بچّه‌های هارون‌ الرشید؛ یعنی امین و مأمون را درس می‌داد. یک‌ روز دید که هارون دارد گریه می‌کند! به او گفت: خلیفه! خدا خاطر شما را افسرده نکند، چه شده؟! ببین چقدر هارون خبیث بود! گفت: امروز پسر عمّم موسی‌بن‌جعفر حرفی به‌ من زد که افسرده‌ام و این افسردگی تا آخر عمْرم از من جدا نمی‌شود! گفت: حضرت به شما چه گفت؟!

هارون گفت: به موسی‌بن‌جعفر گفتم که آقا! تقدیر بچّه‌هایم را به‌ من بگو! گفت: ای هارون! بدان که این‌ها بعد از تو با هم دعوا می‌کنند. مأمون، امین را می‌کُشد و سرش را به درختی آویزان می‌کند و به مردم می‌گوید بیایید تُف به او بیندازید! همین‌جور هم شد. هارون قسم می‌خورد و می‌گوید که این‌ کار می‌شود. ببین چطور می‌فهمد و می‌گوید این‌ کار حتماً می‌شود! یعنی می‌فهمد که امام ماوراء را می‌داند. اصلاً چون ائمه (علیهم‌السلام) ماوراء را می‌دانستند، خلفاء آن‌ها را می‌کشتند که از ماوراء به مردم نگویند. [۱۸]

***

امام‌موسی‌بن‌جعفر و سفارش‌کردن مؤمن[۱۹]

اگر کسی‌که ناجور است، شما را اذیّت کرد، به شما تهمت زد، فحش به شما داد، به شما بد گفت، این باید شقاوتش تکمیل شود؛ وگرنه والله، روایت داریم که می‌فرماید: هر کسی آبروی یک‌نفر را بریزد، در قیامت گوشت صورت ندارد.

من روایتش را بگویم که از من قبول کنید! وقتی آقا موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) به مکّه‌ معظّمه مشرّف شد، قایم خانه‌ خدا را گرفت و به‌قول ما سخنرانی کرد. [قایم یعنی ایشان یک‌ حدودی از کعبه را گرفت.] فرمود: ای مردم! بدانید این کعبه معظّمه خیلی شرافت دارد! هر کسی‌که آن‌را بسازد؛ یا تعمیر کند؛ یا به این‌جا بیاید، چقدر اجر دارد! خیلی ایشان سفارش خانه‌ خدا را کرد!

من عقیده‌ام این‌ است که تمام عظمت این‌خانه به‌ واسطه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است؛ یعنی این‌ خانه زایشگاه‌ علی (علیه‌السلام) است. بعداً فرمود: هر کسی توهین به یک مؤمن کند، انگار خانه‌ خدا را خراب کرده‌ است. بگذار توهین کنند! بگذار آن گناه را به او بدهند! چرا ناراحت می‌شوی؟! چرا از جا در می‌روی؟! فکر کن! اندیشه داشته‌باش! این اصلاً عملش همین‌ است.

من در جایی دیگر راجع‌ به «لا إله إلّا الله» صحبت کردم. گفتم: «لا إله إلّا الله» باید عمل تو باشد. والله، این آدمی که این‌جوری باشد، «لا إله إلّا الله» نگفته‌است. من خصوصی حرف نمی‌زنم. من خطاب به تمام مردم صحبت می‌کنم. این اصلاً کارش همین‌است، اصلاً کارش «لا إله إلّا الله» نیست. ابوسفیان کارش همین بود. کارش تهمت‌زدن، حرف ناجور زدن، دل کسی را سوزاندن است. [۲۰]

***

امام‌موسی‌بن‌جعفر و کسی‌که از کهکشان فلک و آسمان‌ها می‌گفت[۲۱]

عزیز من! چرا جدل می‌کنید؟! چرا یک حرف‌هایی می‌زنید؟! چرا از اصحاب‌یمین خودتان را خارج می‌کنید؟! فدایتان بشوم، قربانتان بروم، به‌دینم قسم! اگر هر کدام‌تان یک تزلزل داشته‌باشید، خدا رحمت کند حاج‌شیخ‌عبّاس را! می‌گفت: هر حرفی یک چکش توی مغز می‌خورد، شما متوجّه نیستید؛ صد تا چکش، هزار تا چکش، در مغز من می‌خورد. می‌گویم چرا این‌ها یک‌دفعه بعضی‌هایشان مثلاً این‌جوری می‌شوند؟! بس‌که من شماها را می‌خواهم! من قسم به‌ قرآن می‌خورم، زیر آسمان قم، خدا از شما بهتر سراغ ندارد! اصلاً سراغ ندارد! خوب شد؟! کفر هم گفتم. آخر این حرف‌ها به‌ من چه؟! شماها چه‌ کسی هستید؟! چه‌ خبر است؟! همه‌اش دارید می‌آیید تمرین ولایت می‌کنید، عالَم چه‌ خبر است؟! اما اصحاب‌یمین نیستید! بیایید اصحاب‌یمین بشوید! در شُرف اصحاب‌یمین هستید. ببین، ما در شُرف ولایت، در شُرف اصحاب‌یمین هستیم، بیایید اصحاب‌یمین بشوید! به‌ وجود امام‌زمان! تمام گلوله‌های خونم این‌است شما را به اصحاب‌یمین برسانم.

اتّفاقاً یک‌روایتی داریم، من در یک کتابی دیدم، این کتابی است! شخصی خدمت آقا موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) آمد؛ شب بود. عرض کرد: یابن‌ رسول‌ الله! من همیشه این کهکشان فَلَک و آسمان‌ها را می‌بینم؛ چقدر زیباست! امام فرمود: ای شخص! بدان همین‌جور که زیبایی آسمان‌ها را می‌بینی، آسمان دارد به نور شیعیان ما زندگی می‌کند؛ یعنی آن نور، تجلّی‌اش بیشتر است. فقط جبرائیل، میکائیل، اسرافیل و عزرائیل می‌بینند؛ یعنی این چهار مَلَک مقرّب می‌بینند.

چرا این‌ها می‌بینند؟ تمام ملائکه‌های آسمان به‌ غیر از ملائکه‌های مقرّب، توان نور شیعه را ندارند، اگر نور یک شیعه را ببینند رُبس می‌شوند. تمام این حرف‌ها که ائمه‌ طاهرین (علیهم‌السلام) زده‌اند، مال شیعه‌هایشان است. چرا موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) گفت نمی‌توانند ببینند و رُبس می‌شوند؟! مگر موسی رُبس نشد؟! وقتی نور شیعه آخرالزّمان به کوه طور تجلّی کرد، موسی غش کرد و آن هفتاد نفر مردند!! من که بی‌روایت و حدیث حرف نمی‌زنم. چرا این‌جوری شد غَش کرد؟! چرا غَش کرد؟! آیا ما قدر خودمان را می‌دانیم؟! آیا نمی‌خواهید این‌جوری بشوید؟!

حالا می‌گوید چه؟! حالا آمدیم سرِ این شیعه، حالا صفاتش را ببین! می‌گوید: اوّلی‌اش این‌است که امر خدا را به امر خودشان ترجیح می‌دهند، بعد (خدمت حضرت‌عالی عرض می‌شود:) معصیت‌ولایتی نمی‌کنند، بعد هم کار لغو نمی‌کنند. (بس‌که گفتم خسته شدم، این‌کار لغو نیست می‌کنی؟! تا چه‌موقع پای تلویزیون می‌نشینید؟! این‌کار لغو نیست؟! تو می‌خواهی اصحاب‌یمین هم بشوی؟!) دیگر چه‌کار می‌کند؟ جدل نمی‌کنند، چرا جدل نمی‌کند؟ اصحاب‌یمین خودش حقّ است، نمی‌رود حقّ خودش را معلوم کند! چرا ما متوجّه نیستیم؟! اصحاب‌یمین خودشان حقّ هستند، آقا امام‌حسین (علیه‌السلام)، دوازده‌امام (علیهم‌السلام) خودشان حقّ هستند، کجا جدل کردند؟! مگر زنش را نزد؟! بچّه‌اش را نکشت؟! طناب گردنش نینداخت؟! چرا علی (علیه‌السلام) جدل نکرد؟! چرا جدل نکرد؟! [۲۲]

***

نظر امام‌موسی‌بن‌جعفر به متقی که حرف‌هایت را در جهان پخش می‌کنیم

الآن شما حرف می‌زنید؛ اما امر امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) را اطاعت نمی‌کنید! امر امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) این‌ است که اوّلاً سخی باشید؛ دوم این‌که سخاوت‌تان به دوستان‌ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) برسد؛ سوم این‌که اهل‌ دنیا نباشید. کدام‌یک از شما اهل‌ دنیا نیستید؟! چرا امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) می‌آید به متقی سر می‌زند؟ چرا امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌فرماید: متقی وکیل من است؟ چرا امام‌ رضا (علیه‌السلام) به متقی می‌فرماید: برو مردم را راهنمایی کن؟ چرا امام‌ موسی‌ کاظم (علیه‌السلام) به متقی می‌فرماید: حسین! غصّه نخور! حرف‌هایت را در جهان پخش می‌کنیم؟ چون امام به متقی نظر دارد، متقی هم نظرش با امام است. چرا نظر امام به شما نیست؟ چون شما اهل‌ دنیا هستید. چرا اهل‌ دنیا می‌شوید؟ چون می‌خواهید دنیا کارهایتان را تکمیل کند. [۲۳]

خدایا! ما مَست ولایت باشیم؛ نه مَست دنیا.

خدایا! روزی نیاید که ما از یاد امام‌ حسین (علیه‌السلام) و غدیر و رجعت؛ یعنی علی (علیه‌السلام) و زهرا (علیهاالسلام) غافل باشیم.

شهادت موسی‌بن‌جعفر[۲۴]

امروز به‌ اصطلاح ما، روزِ قتل آقا موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) است، شنبه هم روز بعثت است؛ یک اندازه‌ای با توسّل و توکّل حرف بزنیم. والله، بالله، به‌ دینم قسم! جبین‌های [پیشانی] نورانی شما را می‌بینم. اگر غُلوّ نکنم، یک اندازه‌ای ولایت شما را می‌فهمم. حرف‌ زدن در مقابل شما، مگر این‌که خدا آدم را یاری کند یا این‌که زهرای‌ مرضیه (علیهاالسلام) یاری کند؛ وگرنه شما نسبت به خودتان پیش‌رفته یک ایران هستید. ما که هیچ‌جوری توان نداریم، این‌قدر خدا درکش را به‌ من داده‌ است؛ اما شما هم همین تشخیص را دادید؛ وگرنه گوش به حرف من نمی‌دادید. امیدوارم که خدا هم‌ عقیده مرا و هم‌ عقیده شما را بپذیرد و عیدی به ما بدهد؛ یعنی ولایت ما را کامل کند. اگر آدم ولایتش کامل باشد، تمام حرف ولایت را می‌پذیرد؛ چون‌که ولایت کامل است. صحبت یک اندازه‌ای در مقابل ولایت ناقص است، باید ناقصیِ ما کامل شود؛ آن‌ هم در صورتی‌که ولایت بپذیرد؛ اگر ولایت پذیرفت، آن‌موقع کامل است. امیدوارم به حقّ پیامبر، به حقّ آقا موسی‌بن‌جعفر، خدا و پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) این حرف‌ها و بیان شما را بپذیرند. خدا عمر طولانی به شما بدهد؛ اما عمری که اتّصال به ولایت باشد.[۲۵]

خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: در زمان آقا موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام)، یک امریّه‌ای صادر شد که دوستان‌ ائمه (علیهم‌السلام) یک اندازه‌ای به تَعَب [سختی و رنج] بیفتند. حضرت فرمود: ای‌ خدا! من زندان می‌روم که شیعه‌های من راحت باشند. زندان را در ظاهر به‌ خاطر راحتی شما برای خودش می‌خرد. چقدر ما بی‌عاطفه‌ایم که جایی دیگر می‌رویم! امام دارد زندان را می‌خرد که شما راحت باشید! کجا می‌رویم؟! عزیزان من! فدایتان بشوم، بیایید اندیشه و فکر داشته‌ باشید! والله، آقا موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) دارد با تمام شیعه‌ها نجوا می‌کند؛ نجوا یعنی این. [۲۶]

رفقا! من همیشه در فکر هستم که آگاهی شما زیاد بشود. کارها و عبادت‌های مردم همیشه یک‌ قدری روی خیال بوده. حسابش را بکنید که هارون بلند شده، به حجّ آمده، عدّه‌ای را هم با خودش آورده؛ اما چه‌کار می‌کند؟ به‌ مسجد النّبیّ می‌آید و به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌گوید: یا رسول‌‌الله! از تو عذر می‌خواهم، مملکت دارد دو دُرقه‌ای می‌شود، من می‌خواهم این پسرت را چند روز در تحت‌نظر بیاورم، ببینید چطوری دارد حرف می‌زند؟! به حجّ آمده؛ اما خیالش چیست؟ می‌خواهد موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) را بگیرد و به زندان ببرد. شما خیال نکنید آن هارون است. یک‌ وقت می‌بینید که من هم هارون هستم، به چه خیالی آمده‌اید؟!

حالا هارون دستور می‌دهد که حضرت را بگیرند. در ظاهر او را به زندان می‌برد. یک اشخاصی که روی منبر می‌نشینند، روی منبر ولایت؛ اما ولایت‌شان القایی نیست، یک حرف‌هایی می‌زنند! یکی از این منبری‌ها می‌گفت که دیدند سِندی‌بن‌شاهک از زندان با شلّاق بیرون می‌آید، آخر تو چه می‌گویی؟! غلط می‌کند آن شلّاقی که به موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) بخورد! به کسی‌که تمام خلقت در قدرتش و به امرش است! وقتی این حرف را زد، این‌قدر من ناراحت شدم!

هارون، موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) را به زندان برده؛ اما حضرت دارد عظماییت نشان می‌دهد، زندان‌بان می‌بیند که همیشه موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) بیرونِ زندان است، می‌آید و می‌گوید: بابا! این‌که همیشه بیرون است. شما فکر کنید آقا موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) که می‌گویید بیست و پنج‌ سال در زندان بوده، چطور این بیست و پنج‌ سال زن گرفته‌ است؟! چقدر بچه دارد! امام که توی زندان نبوده‌ است.

من برای شما روایت بگویم که قبول کنید و امام‌مان را بشناسیم. حالا زنِ مُغَنیّه بهترین و زیباترینِ تمام زنان در آن‌ زمان بوده، هارون به او پول می‌دهد و می‌گوید: به زندان برو! قدری برقص و بخوان! وقتی این زن از زندان بیرون آمد، دیدند دارد می‌گوید: «سُبّوحٌ قُدّوس ربّ الملائکة و الرّوح»، چه‌ خبر است؟! گفت: دیدم باغ‌هایی است که چشم روزگار به خود ندیده، امام یک‌ نگاه به‌ من کرد، دهانم بسته‌شد. ولایت در قلب این زن نفوذ کرد، حالا می‌گوید: «سُبوحٌ قُدّوس ربّ الملائکة و الرّوح.» (رفقای‌ عزیز! ببینید من دلم می‌خواهد که ما هم این‌طوری ولایت را بشناسیم و ولایت در قلب‌مان نفوذ کند.)

هارون دستور کشتن این زن را داد. وقتی هارون دید همین‌طور خباثتش دارد افشا می‌شود، دستور داد که موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) را زهر دادند و برای حفظ خلافت و جانِ خودش دستور داد که جسم علیین موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) را روی جِسرِ [پُل] بغداد گذاشتند، پُلی بود که به آن «ریحانه» می‌گویند، از بس مردم گُل آوردند و آن‌جا ریختند. هارون «لعنةالله‌ علیه» می‌خواست از شیعیان و دوستان آقا موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) امضا بگیرد که امام به مرگ خدایی مُرده و جانش عیب نکرده‌ است؛ گفت که شیعه‌ها بیایند و ببینند. همه آمدند و امضا کردند که امام به مرگ خدایی از دنیا رفته‌ است.

والله، بالله، از موقعی‌که به تکلیف رسیدم، عقیده‌ام همین‌ است، به‌ دینم! من این روایت را نشنیده‌ بودم؛ اما عقیده‌ام همین‌ است که امام مُرده و زنده ندارد. (قبلاً به شما گفتم که ولایت نوشیدنی است! حالا در بین این جمعیّت یک‌ نفر پیدا می‌شود که خدا ولایت را به او نوشانده؛) می‌گوید این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از خودِ امام می‌پرسیم. می‌آید به او سلام می‌کند، اظهار ادب می‌کند و می‌گوید یا امام‌ المتقین! یا موسی‌بن‌جعفر! ما شهادت می‌دهیم که شما مُرده و زنده ندارید، آیا شما را زهر دادند یا به مرگ خدایی از دنیا رفتید؟ حضرت دست مبارکش را باز می‌کند [و کف دستش را نشان می‌دهد؛ چون اثر زهر در کف دست پیدا می‌شود] و می‌گوید «زَهراً زَهرا!»

این‌چه مُرده‌ای است؟! والله، تو مُرده‌ای و روحت مُرده‌است! چه دارید می‌گویید؟! چرا این‌قدر این‌ها را پایین آوردید؟! چرا این‌ها را به مردم نگفتید تا امامشان را بشناسند و به مرگ جاهلیّت نَمیرند؟! ببین در بین این‌ همه مردم و جمعیّت، یک‌ نفر امام‌‌شناس است. رفقای‌ عزیز! بیایید ما هم این‌جوری بشویم. تمام ائمه (علیهم‌السلام) عظماییت نشان می‌دهند، می‌خواهند ما هدایت شویم.

هارون دید همین‌طور دارد رسواتر می‌شود. نستجیرُ بالله به‌اصطلاح جنازه را حرکت داد. حالا هم مگر دست از عنادش برداشته؟! آن‌ زمان قبرستان دو جور بود: اعیان و اشراف در یک‌جا و آن‌هایی که فقیر بودند، در جای دیگر دفن می‌شدند. عدّه‌ای پیش هارون آمدند و گفتند: ما که امر تو را اطاعت می‌کنیم، جزء اعیان هستیم؛ اما آن عدّه‌ای که امرت را اطاعت نمی‌کنند، فقرا هستند؛ ما می‌خواهیم تاحتّی قبرستان‌مان هم جدا باشد. دستور داد که قبرستان این‌ها را جدا کنند. حالا سلیمان‌بن‌داوود می‌بیند که یک جنازه‌ای را دارند رُو به قبرستان اعیان می‌برند؛ اما روی تخته‌پاره‌ای گذاشته‌اند، چهار نفر هم زیر آن‌را گرفته‌اند؛ یکی هم صدا می‌زند: «امامُ الرَّفضه»: مردم! این امام رافضی‌هاست. فوراً گفت: بروید ببینید این کیست که او را دارند در قبرستان اعیان می‌برند؟ وای بر ما و وای بر دل امیدوار ما!

حالا آمد و گفت که این موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) است. فوراً سلیمان دستور داد که آن‌ها را تنبیه کردند. کفنی که تمام قرآن به آن نوشته شده‌ بود، به حضرت کردند؛ وقتی می‌خواستند آقا موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) را در بهترین جا به ظاهر دفن کنند، تا زمین را کَندند، دیدند که آن‌جا سردابه‌ای است، جسم علیین امام را آن‌جا دفن کردند. سلیمان نامه‌ای به هارون نوشت که من دیدم از برای خلافتت ضرر دارد که این‌کار را کردم. [۲۷]


یا علی

ارجاعات

  1. پرچم امر و پرچم من 78 (دقیقه 13) و یاد 81 (دقیقه 5)
  2. سخنرانی پرچم امر و پرچم من 78 و فلسفه 77
  3. پرچم امر، پرچم من 78 (دقیقه 14)
  4. سخنرانی پرچم امر و پرچم من 78 و سواد و تفکر و تذکر احکام؛ یقین
  5. لا اله الا الله ۷۳ (دقیقه ۴۱)
  6. سخنرانی لا اله الا الله
  7. پرچم امر، پرچم من ۷۸ (دقیقه ۱۶)
  8. (سوره النجم، آیه ۹)
  9. پرش به بالا به: ۹٫۰ ۹٫۱ (سوره الأحزاب، آیه ۵۶)
  10. سخنرانی پرچم امر و پرچم من 78 و ماه‌مبارک رمضان و شب‌قدر 78
  11. یاد ۸۱ (دقیقه ۴)
  12. سخنرانی یاد
  13. شرط احسن‌الخالقین شدن، اطاعت ولایت و بیزاری از دنیا (انسان، اطاعت، تکامل) ۷۳ (دقیقه ۵۲)
  14. سخنرانی اقتصاد 79 و کامپیوتر جهانی - جلسه اول و شرط احسن‌الخالقین شدن؛ اطاعت ولایت و بیزاری از دنیا
  15. دادگاه ولایت (دادگاه اصحاب‌شمال) ۷۵ (دقیقه ۳۱)
  16. سخنرانی دادگاه ولایت
  17. تشخیص صنایع، تشخیص توحید ۸۴ (دقیقه ۳۱)
  18. سخنرانی تشخیص صنایع و تشخیص توحید 84
  19. ناراحتی از حرف خلق ( کوثر) ۷۴ (دقیقه ۱۶)
  20. سخنرانی ناراحتی از حرف خلق 74
  21. اصحاب‌یمین (۱) ۷۷ (دقیقه ۱۱)
  22. سخنرانی اصحاب‌یمین 1 77
  23. کتاب امام‌زمان با متقی
  24. عید مبعث 81 و شناخت نجوا 77 (دقیقه 55) و ولایت امر خداست 77 (دقیقه 20)
  25. عید مبعث 81
  26. شناخت نجوا 77
  27. ولایت امر خداست 77 و علی حقیقت قبله است 81 و عقاید 77
حاج حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه