ماه مبارک رمضان و شب قدر 78
نهفتنماه مبارک رمضان و شب قدر 78 | |
![]() |
|
کد: | 10188 |
---|---|
پخش صوت: | پخش |
دانلود صوت: | دانلود |
پیدیاف: | دریافت |
تاریخ سخنرانی: | 1378-09-11 |
تاریخ قمری (مناسبت): | 23 شعبان |
(یک صلوات بفرستید.)
«أعوذ بالله من الشّیطان اللّعین الرّجیم»
«العبد المؤیّد الرّسول المکرّم أبوالقاسم محمّد»
السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمةالله و برکاته
رفقای عزیز! ماه مبارک رمضان دارد میآید. اگر شما بدانید و میدانید؛ شما، این خطبهای که پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) خوانده، چقدر بلیغ است! چقدر خوب است! چقدر با صفاست! چقدر سفارش کرده؟ این ماهِ رحمت است، خدای تبارک و تعالی رحمتش را نازل میکند. این ماه، ماه خداست. وقتی بگوید ماه خداست، خدا جزا به شما میدهد.
شما بروید این خطبه را بخوانید، ببینید چقدر این خطبه ارزشمند است، خوب است! بیشتر مردم دلشان به همین حرفها خوش است، اما پیغمبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) فرمایشاتی فرموده، ما مواظب آن نکتههایش نیستیم. همینجور دلمان خوش است، روزه میگیریم و احیا میرویم و قرآن سر میگیریم، عرض میشود خدمتتان، دلمان به همان چیزها خوش است. اما فردای قیامت که ما را میآورند، میگویند تو امر را اطاعت نکردی.
اگر پیغمبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) یک صحبتی میکند، شرط دارد. مگر آقا امام رضا (علیهالسلام) نمیگوید «لا إله إلا الله حصنی، [فمن] دخل حصنی [أمن من عذابی، بشرطها و شروطها]، أنا من شروطها»؟ هر کلام قرآن شرط دارد عزیزان من! هر کلام ائمه (علیهمالسلام) شرط دارد، هر کلام امام شرط دارد. اگر امام رضا (علیهالسلام) گفت «بشرطها و شروطها»، این شرط و شروط تمام ائمه طاهرین (علیهمالسلام) است، فرمایش از زبان تمام ائمه طاهرین (علیهمالسلام) گفته، تاحتّی از زبان خود رسولالله (صلیاللهعلیهوآله). ما باید مواظب شرط و شروط باشیم.
الآن من خدمت بزرگیتان عرض میکنم، اما پوزش میطلبم، ببینیم چه کسی روزه است؟ خب آن آقایی که نزول میخورَد، او که روزه نیست؛ هر روزهای، شصت تا روزه هم گردنش است. اگر ماه رحمت میگوید هست، رحمت چیست؟ گفتیم که کلام و امر پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله)، رحمت است. امر قرآن رحمت است، امر حضرت زهرا (علیهاالسلام) رحمت است. باید امر را اطاعت کنیم. ما امر را گذاشتهایم کنار، خودمان داریم میرویم یک طرفی؛ پرچم امر نداریم، پرچم «من» داریم. پرچم من هم تولیدش چه میشود؟ امر شیطان؛ اما پرچم امر تولیدش چه میشود؟ ولایت، امر ولایت.
یکی از رفقای عزیز دیروز تلفن زد از تهران، گفتم: عزیز من! بیا یکقدری فکر کنیم، اندیشه داشته باشیم. من در جای دیگر گفتهام، پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) امرش است، خدا امرش است، امام زمان (عجلاللهفرجه) امرش است، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) امرش است. امر آنها امر خداست. این همه هِی شما میگویید یا امام زمان! کاش امام زمان (عجلاللهفرجه) را میدیدیم! بابا! اگر امرش را اطاعت کنی، امرش خودش است. ببین چقدر قشنگ است! شما الآن توی کارگاهی، توی ادارهای، هر کجا زیر این آسمان هستی، امر آنها را اطاعت کنی، مگر امرش خودشان نیستند؟ خب پیش خودش هستی. پس اصل این است که ما امر را اطاعت نمیکنیم، جداییم؛ «إنّه لیس من أهلک»[۱]
حالا شما ببین چه کسی روزه است؟ اینکه نزول پولخور است، خب رشوهخوار کیست؟ او هم که همینجور، آن هم که توی اداره رشوه میگیرد، آن هم که حرام است. او هم که معامله ربوی کرده، آن هم که حرام است. آن که توی مِلک غصبی نشسته، آن هم که روزه نیست. آن که عاق پدر و مادر است، آن هم نیست. آن خانمی که امر شوهرش را اطاعت نکند، او هم نیست، ملائکه آسمان لعنتش میکنند.
به وجدانم قسم، روایت داریم، نمیگوید مَلَک آسمان، میگوید ملائکهها لعنتش میکنند، چرا بیاجازه شوهرش رفته؟ خب این هم که نیست. عاق والدین هم نیست، غِش توی معامله که نیست، نزول هم که نیست، رشوهبگیر هم که نیست، غیبتکن هم که نیست، دروغگو هم که نیست، پس چه کسی روزه است؟ پس چه کسی روزه است؟ مگر این شب قدر به این مهمّی نیست؟ عزیزان من! چرا فکر نمیکنیم؟ قربانتان بروم، چرا حضرت میفرماید نیم ساعت فکر، بِه از هفتاد سال عبادت است؟ هفتاد سال عبادت کردی، ده شاهی ارزش ندارد، به درد خودت هم نمیخورد.
والله، بالله، روایت داریم، ناصبی میگوید اگر زنا کند، بهتر از این است که نماز بخواند. چرا؟ آن را یک لذّت ظاهری میبری، از این لذّت هم نمیبری. نمیخواهم حرف بزنم تند بشود، بیایید فکری بکنیم. عزیزان من! مگر نمیگوید این شب قدر به این مهمّی، سه طایفه را نمیآمرزد؟ شارب الخمر، عاق والدین، کسیکه برادر مؤمن از دستش راضی نباشد. چرا اینقدر حرف میزنند پشت سر همدیگر؟!
الآن ماه مبارک رمضان است، یکی از دستتان ناراضی است بروید؛ یک روایت خیلی جالب داریم، میفرماید: دو نفر دعوا کردند، به هم فحش دادند. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را! میگفت زاد و ولد میکند برای هر دویشان. امّا یکیشان میرود میگوید که ببخشید، حالا من تقصیر دارم. آن اگر عفو کند، دیگر برایشان زاد و ولد نمیکند؛ اگرنه واسه این زاد و ولد میکند، میگوید چرا این را نپذیرفتی؟ بپذیرش، دیگر حالا آمده عذرخواهی میکند.
حالا این رضایت مؤمن هم خیلی شرط و شروط دارد، خیلی شرط و شروط دارد. عزیزان من! خودتان شروط و شروطش را بهتر میدانید. این نیست که شما به من فحش داده باشی، به من بداخلاقی کردی، تندی کردی، حرف پشت سر من زدی، حرفی که نباید بزنی زدی. یک چیزی گفتم بخر، شما رفتی خریدی، توی آن غِش کردی. این مَثَل کلّیه بیشترِ بیشترشان، صده هفتاد هشتادتایشان اینها جنس میفروشند، اینجوری میکنند، اینجوری میکنند. این خیانت به مؤمن است، همانها هم نمازشان درست نیست، روزهشان درست نیست. آخر چرا تو همه را داری اینجوری میکنی؟ آخر روزه روح است، روح که با جسم سر و کار ندارد که!
اگر «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النّبیّ یا أیها الذّین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً»[۲]، ما باید تسلیم باشیم؛ یا «إنّا أنزلناه فی لیلة القدر، و ما أدراک ما لیلة القدر، لیلة القدر خیر من ألف شهر، تنزّل الملائکة و الرّوح»[۳] روزه عزیز من! روح است، باید به روح اتّصال باشد. آخر روی او که آن عیبی که دارد، کثیف است، او که قبول نمیکند.
الآن ماه مبارک رمضان است، بعضیها اصلاً آدم نمیخواهد بگوید، سعادت دنبالشان میآید، نه دنبال سعادت بروند. توجّه بفرمایید! اصلاً بعضیها میبینی پیشآمدهایی میکند که سعادت دنبالشان میرود، نه آنها بروند دنبال سعادت. یک پیشآمدی میکند، اوّل ماه مبارک رمضان است، عرض میشود خدمت شما، یک انفاقی میکند، این سعادت آمد رفت پِیاش، درست است؟ چهار نفر از او راضی نبودند، میرود آنها را راضی میکند؛ یعنی آمادگی باید پیدا کند آدم، نه اینکه بیتفاوت باشی. تو هِی بدوی اوّل ماه رمضان است، نمیدانم چقدر مرغ بگذاری توی نمیدانم فریزر و چه چیز بگذاری! خب شکمت را درست کند. آیا به فکر مردم هم هستی یا نیستی؟ خدا میداند تمام این گرفتاریها که بعضیها دارند، اینها به فکر مردم نیستند. اگر به فکر مردم باشد، یکی را خوشحال کند، خدا خوشحالش میکند. فردای قیامت والله، روایت داریم، میگوییم: خدایا! به ما رحم کن! میگوید: خب تو به چه کسی رحم کردی؟ هان!
حالا چه کسی پس روزه است؟ میخواهم ببینم چه کسی روزه است؟ خب همه اینها که ردّ شد. کاش ردّ بشود! هر روزهای که باز کرده، شصت تا روزه گردنش آمده، به زن و بچّهاش هم داده، آنها دیگر اصلاً توی این ماه، من بدبخت شدم. این ماه رحمت است، واسه چه کسی رحمت است؟ واسه کسیکه امر را اطاعت کند.
این خانمی که الآن میرود توی اداره یا بالأخره دبیر است، نمیدانم حالا میدانید که کارمند خیلی داریم، این باید خمس و سهم امام بدهد. آن کسیکه خمس و سهم امام (علیهالسلام) نمیدهد، روزهاش صحیح نیست؛ مال فقراء را میخورد، مال سادات را میخورد، مال مردم است میخوری. تو ای تجاوزگر! چرا مال مردم را میخوری؟ مگر ما عقل نداریم؟!
یکی بیاید هزار تومان به تو بدهد، بگوید: بابا! تو دویست تومانش را بده، دویست تومانش را بده، باقیاش هم مال خودت. خب خدا به تو داده دیگر، میگوید همه آنها مال خودت، این قدرش را هم بده! حالا درست شده، فلان آقا میخورد، بابا! (لا إله إلّا الله)، تو اوّلش هم اشتباه میکردی. تو پِی به اشتباه خودت ببر که دادی به او! مگر قوم و خویش نداری؟ مگر برادر نداری؟ مگر خاله نداری؟ فقط خمس و سهم امام را به پدرش آدم نمیتواند بدهد، او نفقهخورت است، به همه کسات میتوانی بدهی؛ چونکه او نفقهخور است، مثل فطرِ روزه است، فطرِ روزه را به پدر و مادر نمیشود بدهی، متوجّهی؟ خب بده به اینها! عزیز من! چقدر خوشحال میشوند!
خدا میداند الآن چقدر اینها میآیند دیگر میگویند، دخترها میمانند. من نمیخواهم والّا شماها را ناراحت کنم. به وجدانم قسم، به دینم قسم، یکی یک چیز به من میدهد، هِی فکر میکنم به چه کسی بدهم؟ همینجور که اینها میآیند، میگویم کدامشان واجبتر است؟ به چه کسی بدهم؟ من ماندهام به چه کسی بدهم؟ خب چرا نمیدهی؟ عزیز من! قربانت بگردم، واسه خودت از گیرِ امر خدا نمیتوانی در بروی. تو اوّلش هم اشتباه کردی، من صریح دارم میگویم اینجا. من از اوّل گفتم اینها اینجوری هستند، تا اینکه گفتم، یک اشارهای کردم، خیلی چیزش نمیکنم.
رفته پیش آقا، گفته: آخر شما به چه مُجوّزی این پول را میگیری؟ باید یا روایت داشته باشی؛ یا آیه داشته باشی؛ یا امر پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) را. گفته: ایده علماست، ما هم میگیریم. ایده اینهاست، خب بابا! ببین من دارم آنوقت به تو چه میگویم؟ نباید نمیدانم چه کار کرد؟ فلان کرد، کار ندارم. پس چیست؟ پس این هم که روزهاش درست نیست، پس چه کسی روزهاش درست است؟
رشوهخوار هم روزهاش درست نیست. ظلمه را میروی یاری میکنی، تو هم روزهات درست نیست. کیست که الآن ظلمه را یاری نکند؟ چرا ظلمه را یاری میکنی؟ روایت داریم، میگوید اگر آنموقع [قلم بوده]، حالا خودکار است. یک خودکار، کارِ یک ظلمهای را راه کنی، تا زمانیکه این چیز مینویسد، پای تو گناه مینویسند. میگوید: اگر یک ذرّه آب توی قلمدان این ظالم بکنی؛ تا زمانیکه این مینویسد، پای تو گناه مینویسند. چرا؟ این «من» دارد و پرچم «من» دستش است و پرچم خلق دستش است. حالا چرا ما میرویم اینها را یاری میکنیم؟ چرا کمک میکنیم؟ چرا کمک میکنیم؟ تو میخواستی این کار را بکنی عزیز من! خیلی افشایش نکنم، تو به ظلمه خدمت میکنی. وای به حال ما! چرا فکر نمیکنیم ما؟!
پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود، امام میفرماید: نیم ساعت فکر، بِه از هفتاد سال عبادت است. اگر شما اصحاب یمین یا متقی بشوید، تمام تولیدتان دیگر امر خداست. اما امر خدا را اطاعت کنی؛ آنوقت تولید تو، «صفات الله» به تو میدهد، تمام تولیدت درست است. بگیری بخوابی درست است، بنشینی درست است، راه بروی درست است، هر کاری بخواهی بکنی درست است. دیگر تو نادرستی تویت نیست، عزیز من! همه کارهایت، در دستت بهجا میشود. یعنی دیگر خودت نیستی که! تمام کارهایت بهجا میشود. تمام کارهایت رشد دارد، اما چه بشویم؟ پرچم امر دست بگیریم. عزیزان من! ما باید کوشش کنیم قربانتان بروم، روح بشویم؛ ما جسمیم.
الآن خدمت یکی از رفقای عزیزم عرض کردم، یک آقایی است آمد اینجا و رفت و خلاصه با ما هم حالا بالأخره چهار پنج ماهی است دیگر خوشش نیامد. میدانی چرا اینها؟ آخر یکجوری است که شیطان آدم را بازی میدهد. مثلاً الآن من توی این نوار دارم حرف میزنم، یک حرفی زدم به آن آقا، به آن خانم، به آن جوان نمیخورد. میگوید ولش کن دیگر، آره! چرا؟ این حرفی که من زدم، با عناد او درست نیست. فهمیدی؟ با منِ او درست نیست، دیگر گوش به این حرفها هم نمیدهد. این یک بدبختی است ما داریم.
عزیزان من! بیایید حرف بشنوید! ای جوان عزیز! ای آقای عزیز! ای خانم عزیز! بیایید حرف بشنوید! ما که مقصد نداریم. به اصطلاحِ ما، ببین من چه میگویم؟ هفتاد و سه فرقه این مردم گفت بعدِ ما میشوند، ما فرقه ناجی هستیم. ما فرقه باجی هم نیستیم، چه ناجی هستی که؟! چرا تمام اینها روزههایشان درست نیست؟! تمام اینها نمازهایشان درست نیست، تو چه فرقه ناجی هستی؟! ناجی امر را اطاعت میکند. ما فرقه باجی هستیم.
اگر تو پرچم امر دستت باشد، عزیز من! فدایت بشوم، خدا میداند چقدر ترقّی میکنی! من نمیخواهم یک حرفهایی بزنم یک ذرّه خلاصه چیز باشد. من الآن یک جملهای میگویم. هر چند نوار من را میشنوند، یک عدّهای هم میگویند غُلوّ کرده، یک عدّهای هم میگویند که حرف از خودش زد؛ بزنند، اینجور باید بشوی.
من یک شب خواب دیدم از این خیابان دارم میروم آنطرف، یعنی حالا هم روبروی کوچهمان، آنجا باغ است، امّا یک خیابان کشیدهاند، دارم میروم. دیدم که یک پدری است با یک مادر، درِ آن خانه نشستهاند، یک بچّه دارد ده دوازده سالش است. آنوقت این بچّه ده دوازده ساله که یکی میآید میرود، مثلاً مثل من است، حالا یک کلاهی دارد و اینجوری است دیگر حالا، به شماها که خلاصه خوشتیپ هستید کار ندارند. این میدوید یا کلاه این را همچین میکرد یا پالتو این را همچین میکرد، اینها را خلاصه کِنِف میکرد این بچّه، اینها هم قاه قاه میخندیدند؛ آن دو نفر.
این تا آمد رو به من که حالا مَثَل پالتوی من را بگیرد اینجوری؟ من گفتم: گمشو! تا گفتم والله، سگ شد؛ به دینم، سگ شد. خوب شد؟ قسم خوردم که باور کنید. این سگ شد و دوید توی بغل مادرش و اینها. اینها هم یکدفعه بلند شدند، گریه و زاری و اووه، دویدند دور ما، تو چه کسی هستی؟ چه چیز هستی؟
(حالا این را دارم توی عالم رؤیا میبینم، توجّه بفرمایید!) من فوراً یادم است، ایستادم رو به آقا ابوالفضل (علیهالسلام)، گفتم به حقّ آقا ابوالفضل، پسر امیرالمؤمنین قسم، دریای غضب قسم، الآن من را خلاصه غضب کند، من محض خودم نکردم. محض اینکه چرا این بچّه شما توهین به مؤمن میکند؟ چرا مردم را مسخره میکند؟ ببین! خود رفت کنار، اگر خود برود کنار، بگویی سگ شود، یارو میشود؛ خود باید کنار برود.
آقا! اینها عهد و پیمان کردند: ما دیگر توی خانهمان میرویم، ما غلط کردیم، ما دیگر این کار را نمیکنیم. من یکدفعه یک همچین رو به آسمان کردم و گفتم: خدا آدمش کن! یکدفعه پسره مثل شاخ شمشاد آدم شد. حالا ببین من چه میگویم؟ توجّه بفرمایید! حالا بلند شدم، زار زار گریه میکنم، توی سر و کلّه خودم میزنم: خدایا! این عظمت را تو به من دادی، به بلعم هم دادی. بلعم شد چه؟ من بلعم شدم الآن، به این گفتم: سگ شو! شد، گفتم: آدم هم بشو! شد، حالا ما هم شدیم بلعم. بلعم داد میزند قرآن، میگوید که بیدین از دنیا رفت. چیست صفتهای جزیی اینقدر چیز میکنید؟ خب حالا من گفتم چه؟ ببین گفتم چه؟
ببین اینکه میگویم تولیدت اینجور میشود، میخواهم شما خیلی ترقّی کنید. به وجود امام زمان، من مال خودم نمیگویم. به وجود امام زمان، من اصلاً خودم را مثل یک چیز گندیدهای که یک بیل آنجا برداشته بود، یک ماله اینجور اینجوری میکرد. یک کِرمهایی هست به آن میگویند ماله، گفتم: خدایا! این قدرتش از من بیشتر است. اینقدر من خودم را پست میدانم، نه که بخواهم تعریف کنم، این چیزی نیست.
حالا ببین من گفتم چه؟ گفتم: خدایا! تو یک عظمت به من دادی، گفتم سگ شو! شد، گفتم آدم شو! شد. این عظمت را من دارم تصرّف بکنم، اما من تصرّف نمیتوانم بکنم که سگ درِ خانه امام زمان (عجلاللهفرجه) بشوم، سگ درِ خانه زهرا (علیهاالسلام) بشوم، سگ درِ خانه علی (علیهالسلام) بشوم، این تصرّف را تو بکن! هان! گفتم آن تصرّف، عظماییت را تو به من دادی، این تصرّف را من نمیتوانم بکنم. من کِی میتوانم سگ درِ خانه علی (علیهالسلام) بشوم؟ کِی میتوانم سگ درِ خانه امام زمان (عجلاللهفرجه) بشوم؟ این تصرّف را تو بکن! خواهشم از خدا و امام زمان (عجلاللهفرجه)، خواهشم از خدا این بوده: تصرّف کن ما بشویم سگ درِ خانه اینها.
بعد گفتم: خدا! سگ دَله نباشم. حواسم پیش خلق نباشد، حواسم اینطرف، آنطرف نباشد. اگر سگ هم باشم، درِ خانه تو باشم، درِ خانه امام زمان (عجلاللهفرجه) باشم که پیش زهرا (علیهاالسلام) یک اندازهای خلاصه روسفید باشم. مگر یک چیز جزیی را باید چه کار کرد؟ عزیزان من! قربانتان بروم، یک مؤمن میتواند تصرّف کند؛ اما ببین اصلش همین است. ایستادم رو به آقا ابوالفضل (علیهالسلام)، گفتم: مالِ خودم نکردم، من چیزی نیستم، چرا توهین به مؤمن میکند؟ چرا یک مؤمن را اذیّت میکند؟
تو باباجان! باید حمایتکنِ ولایت باشی. ما باید حمایتکنِ ولایت باشیم. چرا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) توی خرابهها میرفت، سر به آنها میزد؟ ولایت داشتند. کسی بود هزار شتر سرخ مو داشت، اعتنا نمیکرد علی (علیهالسلام) به او؛ اما میرود توی خرابهها، توی ویرانهها، کسانیکه افتاده. باباجان من! عزیز من! والله قسم، خودِ ولایت است علی (علیهالسلام)؛ امّا علی (علیهالسلام) ولایتخواه است. او خودِ ولایت است؛ اما علی (علیهالسلام) ولایتپرور است، تو هم باید شیعهپرور باشی ای خانم! توی خانهات. چرا اینقدر باد داری؟ تو باید ولایتپرور باشی. یک آقازادهای، یک خانمی، یک دختر خانم را پرورشش بده! تو ولایتپرور باشی. دنیا میگذرد، تو اگر سر اندر پایت طلا باشد، دنیا میگذرد؛ باید مواظب امر خدا باشی.
عزیزان من! بیایید حرف بشنوید! گفتم ما ائمه (علیهمالسلام) را از خلق جدا کردیم. الحمد لله در کالبد شماها کاشته شد و در تمام گلولههای خون تمام رفقا شد. این جمله را نگفتم، حالا که به آن وادی رسیدم، گفتم که ای خدا! واسه رفقایم هم همین را میخواهم. گفتم، گفتم: جسارت است، شاید آنها نمیدانند، اما من واسه آنها همان را میخواهم؛ چونکه واسه خودم میخواهم، برای آنها هم میخواهم. شاید او نخواهد سگ درِ خانه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) باشد، خودش چیزی است دیگر. گفتم: من این را میخواهم، برای آنها هم میخواهم. هان!
عزیزان من! اگر اینجوری باشی، والله، آنها در آغوش میگیرند تو را. مگر ممکن است علی (علیهالسلام) به یک شیعه جسارت کند سگ بشود درِ خانهاش؟ علی (علیهالسلام) توی آغوش میگیرد تو را. به وجدانم قسم، من یکوقت داشتم میرفتم، دیدم آقا امام حسین (علیهالسلام) با حضرت زینب (علیهاالسلام) دارد میرود. من سلام کردم، امام حسین (علیهالسلام) من را در آغوش گرفت. این سینهاش را چسباند به سینه من، من از خجالت. دست من را گرفت مصافحه کرد، دست من را وِل نمیکرد. من توی بغل امام حسین (علیهالسلام)، یکقدری پایم تقریباً از روی زمین هم بالا رفته بود. همانجا به وجود امام زمان، چه جور بودم؟ میگفتم: خدا! من میخواستم سگ باشم درِ خانه حسین (علیهالسلام)، امام حسین (علیهالسلام) من را در بغل گرفته؟
یکقدری طول کشید، آقا فرمود: فلانی! خواهرم زینب است. او رفته بود یکقدری آنطرفتر، نگاه میکرد که ما داریم نجوا میکنیم. با اجازه دستش را از توی دست من درآورد. چه دارید میگویید؟ کجا میروید؟ خواست امام حسین (علیهالسلام) را بهجا بیاور! کربلا برو عزیز من! کربلا مُد نشود واسه شما، مکّه مُد نشود واسه تو، عمره مُد نشود واسه تو. ببین من چه میگویم؟ مُد نشود واسهات. برو! خدا پشت و پناهت.
امیدوارم تحویلت بگیرد آنجا. آخر تو که امر را اطاعت نکردی، امام حسین (علیهالسلام) یک نامه برای تو داده، (خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را! این جمله مال ایشان است:) اینجور بکن؛ همین انداختی آنجا، میگویی من دورت میگردم. این چه دور گشتنی است تو میگردی؟! چه پولی را درست کردی؟! از کجا آوردی؟! چه جور به دست آوردی؟! هان!
والله، من مالِ شماها حضّار مجلس نمیگویم، به حسین قسم، نمیگویم. میخواهم بیدار باشید، این نوار را کس دیگر گوش میکند. بیا بنشین زمین، الآن میخواهی بروی، از کجا آوردی؟ چه جوری به دست آوردی؟ از کجا آوردی؟ چه ظلمی کردی؟ چه تعدّی کردی؟ چه امری را بهجا نیاوردی؟ عزیزان من! ببخشید!
والله، پول هم روح دارد. الآن مِن بعد به من اعتراض میکنید، میگویید روح امام زمان (عجلاللهفرجه) است. چطور این پول روح دارد؟ اگر خرجِ روح بکنی، خودش روح دارد؛ این جوابت. اگر این پول را خرج روح، به امر روح کنی، خودش روح دارد. کِی جسم میشود؟ آنموقعیکه این را به امر خرج نکنی. مگر تو امر را اطاعت نمیکنی میشوی روح؟ آن پول هم وقتی امر را اطاعت کند، دست توست، میشود روح. آیا فکر کردیم؟ عزیزان من! بیایید یکخُرده فکر بکنید، بیایید یکخُرده اندیشه داشته باشید، بیایید به ماوراء اعتقاد داشته باشیم، بیاییم به این حرفها اعتقاد داشته باشیم.
«إنّا أنزلناه فی لیلة القدر، و ما أدراک ما لیلة القدر، لیلة القدر خیرٌ من ألف شهر، تَنزّلُ الملائکة و الرّوح، فیها بإذن ربّهم من کلّ أمر، سلامٌ هی حتّی مطلع الفجر»[۳] میدانید که خلاصه شب قدر ملائکه نازل میشوند؛ امّا به روح نازل میشوند.
عزیزان من! همیشه شیعه مانند کبریت احمر بوده. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را! خدا رحمت کند مرحوم حجّت را! ایشان آمده بود توی محلّ ما، یک نفر رفت پیش مرحوم حجّت، آن زمان ایشان مرجع بود. گفت: یک نفر است به نام حاج شیخ عباس تهرانی، این چه جور آدمی است؟ گفت: کبریت احمر است و واقع هم بعضی از علماء کبریت احمر بودند، وقتی میرفتی توی خانهشان، تجاوز به تجدّد نکرده بودند، تجاوز به حریم ولایت نکرده بودند، همان برنامه حضرت زهرا (علیهاالسلام) توی خانهاش بود.
مگر میشد، میتوانست که هر پولی را بخورند؟ هر چیزی را بگیرند؟ هر چیزی را حلال کنند؟ هر چیزی را حرام کنند؟ ما خودمان الآن همهمان مرجع تقلیدیم، از صبح که میشود فتوا میدهیم. ما همهمان مرجع تقلید شدیم، خیلی خلاصه ترقّی کردیم. خودمان تقلید میکنیم، خودمان امریّه صادر میکنیم.
عزیزان من! بیایید توی فکر برویم این درست است یا نه؟ من گفتم «إنّا أنزلناه»، باید به امر، ما باشیم. اگر شما به امر باشید، (گفتم، دوباره تکرار میکنم:) هر کسیکه میآید، میخواهد ما حرفش را قبول کنیم؛ یا امرش را قبول کنیم، حالا در هر پُست و مقامی باشد. این آقا آمد، (رفته بود یک دوستی من دارم، یک ساعت با آن معظّمی صحبت کرده بود،) بعد آمد اینجا، گفت: امیرالمؤمنین (علیهالسلام) درست است گِل آدم را سرشته و علی (علیهالسلام) جان داده. گفتم: نه! جان دست خداست. ممکن است حالا به امر خدا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) هم جان بدهد، اما به آدم جان نداده. همیشه خدا یک چیزی را پیش خودش گذاشته، در مقابلِ تاحتّی ولایت، تاحتّی پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله)، تاحتّی امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، تاحتّی وجود امام زمان (عجلاللهفرجه)، یک چیزی پیش خودش گذاشته؛ جان را او میدهد.
خلاصه خوشش نیامد و رفت و الآن هم «الحمد لله» یک هفت، هشت ماهی است دیگر نمیآید اینجا «الحمد لله». بله! چرا؟ آمده من تأیید کنم، من تأیید نمیکنم که! این آقا یک جزیی درس خوانده، از ماوراء که اطّلاع ندارد که! این حالا یک درسی خوانده، درس هم که باباجان! جسارت نشود، سواد سیاهی است. اگر ولایت به آن اتّصال شد، میشود نور، آن سواد میشود نور.
آقایانِ مهندسها! ما نمیخواهیم عزیزان ما! زحمت شما را از بین ببریم. خیلی زحمت کشیدید، خیلی ترقّی کردید، ما باید از شماها تشکّر کنیم. شمایید که چرخ مملکت را راه میاندازید، من که به اصطلاح عوامم، چرخ مملکت را نمیتوانم راه بیندازم. شما مهندسید، شما جزء رؤسایید که به اصطلاح رئیس یعنی، رئیس یعنی به او میگوید که امر ولایت را اطاعت کند، با امر آنها این چرخ را راه بیندازد.
مگر من نگفتم که یک نفر بود که یک قطبی بود را میگرداند؟ تمام این سیمهای هفت طبق زمین، هفت طبق آسمان به این وصل بود، به اسماء اینها میگشت. وقتی به اسم علی (علیهالسلام) میرسید، امیرالمؤمنین علی «علیهالسلام»، قطب میخواست حرکت کند، از جا بپُکد. قطب عالم گفتم طاقت اسم علی (علیهالسلام) را هم ندارد. (حالا هم اگر من نگفتم به آن آقا، میخواهم به شما بگویم:) جان چیزی نیست که! جان اگر خدا داد، میخواهد تو را امتحان کند، عزیز من! اصل ولایت است.
حالا نگویید که خدا را هم اینجوری میکند، من دید ولایتم را میگویم، جان چیزی نیست. من با حدیث و روایت حالی میکنم. شماها که همه حالیتان است، ممکن است نوار من را کسی دیگر گوش بدهد. مگر آنها جان ندارند که به قول بعضیها کافرند یا نجسند؟ مگر اهلتسنّن جان ندارند؟ چرا نجسند؟ چرا روح از بدنشان بیرون میرود، نجسند؟ الآن به ما ساییده شده، از کجا میگویی؟ مگر خدا نگفتش که اینها مرتدّ شدند، کافر شدند؟
(من نمیخواهم یک حرفهایی بزنم، اما شما روشنید، روشنتر شوید.) هیچ نگفته آنها مرتدّ شدند، اسم نمیآورم. آن کفّار دیگر را خدا نگفته مرتدّ شدند، اما این سنّیها را خدا میگوید مرتدّ و کافر شدند. مرتدِّ به ولایت، کافر است؛ نه مرتدِّ به خدا. خدا جان داده، جان داده تو امتحان بدهی. این جان باید اتّصال به روح باشد، روح کیست؟ امام زمان (عجلاللهفرجه). روح کیست؟ امیرالمؤمنین (علیهالسلام). روح کیست؟ پیغمبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله). به کجا اتّصالی؟
حالا آقا من به او نگفتم، دیدم این کشش ندارد که، آره! حالا علی (علیهالسلام) جان داده، بابا! جان که چیزی نیست که! جان به امر اینهاست. خب آقا درس خوانده است و میخواهد چیزی کند، میخواهد به اصطلاح، نمیداند چه چیز بگوید؟! توی خیال خودش است. من بارهها به شما گفتهام عزیزان من! حرفزدن خیلی مهمّ است. حرفزدن روح دارد، باید روح داشته باشی. باید از ماوراء، (به قول آقای مهندس، یکوقت گفت از ماوراء بگو!) آن که ایجاد سخن میکند، از ماوراء باید اطّلاع داشته باشد؛ یعنی روشن در ماوراء باشد؛ اگرنه حقّ سخن ندارد. مگر روایت و حدیث را برود ببیند، تشخیص بدهد، تبلیغ سنّی نیست، آیه به آیه قرآن بگوید.
خدا میخواهد ما هدایت شویم، به دستِ همدیگر بشویم. عزیزان من! هست، ببین من دارم چه میگویم؟ این آقا مطّلع نیست که! این حالا به خیالش اگر امیرالمؤمنین (علیهالسلام) جان داد به یکی، یک چیزی است. این چیزی نیست که! جان در اختیار علی (علیهالسلام) است؛ نه جان بدهد. آقایی که درس خواندی! ولایتت مصنوعی است، خیلی هم ادّعا میکند. ولایت روح دارد، باید با روح تو تمایل داشته باشد. آن ولایت باید ایجاد سخن کند، نه تو ایجاد سخن کنی. من وقتی میآیم پایین، به من بگویید! ولایت باید ایجاد سخن کند؛ نه آقا تو ایجاد سخن کنی. ایجاد سخن اگر میکنی، باید به امر ولایت کنی. اگر به امر ولایت نباشد، به امر خودت داری میکنی، به درد نمیخورد، «من» تویش است.
عزیزان من! بیایید یک اندازهای فکر بکنید! حالا این آقا اینجور است. من گفتم: آمده برود آقا موسی بن جعفر (علیهماالسلام)، دیده گاوی اینجا افتاده، این گاو مُرده. تمام اینها گریه میکنند، زن گریه میکند، بچّه گریه میکند. حضرت فرمود: چیست؟ گفت: این نان ما را، به واسطه این، ما نان میخوردیم. پنیر به ما میداد، ماست به ما میداد، خلاصه پنیرش را میبردیم توی شهر، (لابدّ یک گوشتی میخرید،) تمام امورات ما میگذرد. حضرت اشاره کرد، به امر خدا پا شد. اینها دویدند، گفتند: عیسی بن مریم! عیسی بن مریم! (صدها عیسی فدای موسی بن جعفر (علیهماالسلام) است، صدها عیسی. عیسی کیست؟ آسمان چهارم نگهش داشتند. ای عیسوی مذهبها! بیایید عیسای ما را قبول کنید؛ یعنی علی بن ابوطالب (علیهالسلام).
او در «[فکان] قاب قوسین أو أدنی»[۴] رفته، زانو به زانوی الهی است. نگویید مگر خدا زانو دارد؟! امر خدا، خداست. او امر خداست. پیغمبرتان را در آسمان چهارم نگهداشته. آی عیسی! چه میآوری؟ یک سوزن و نخ. نگهش دار! علی! تو چه میآوری؟ اطاعت تو را. بیا!) حالا چه شد که این اینجوری شد؟ جان به امر امام است. ببین، این خیلی قشنگ است! حالا این جانی که از آن گاو رفته بیرون، به امر امام است. امر کرد: بیا ده سال، بیست سال توی جان این. گفت: چشم!
چه هِی علی علی میکنید؟ شبها احیا میروید، قرآن سر میگیرید؟ قرآن را بشناس! ولایت را بشناس! هِی «بِکَ یا الله! بِکَ یا الله! بِکَ یا الله!» خب چه به تو کند؟ «بِکَ یا الله!» نمیگویم نروید، برو قرآن را سر بگیر! تو اگر آنجا هم نروی، میروی پای تلویزیون، پس برو آنجا! مجبورم به تو بگویم برو! خب لامحاله بِه از تلویزیون است که! شب احیا برو! والّا؛ امّا برای حرفهایش نرو! آنموقع که میخواهند قرآن سر بگیرند. میخواهی بروی برو! من نمیگویم نرو! اما توی خانهات هم میتوانی قرآن سر بگیری.
اصلاً قرآن سر گرفتن یعنی چه؟ قرآن سر گرفتن یعنی چه؟ تو قرآن را والله، بالله، به دینم، زیر پا گذاشتی، کاغذ و قلم روی سرت گرفتی، ای نزول پولخور! ای ریاکار! ای کسیکه درِ جیبت کاریه [تار عنکبوت] زده، به عمرت درِ جیبت باز نمیشود به یک فقراء کمک کنی. مگر علی (علیهالسلام) نمیگوید «أنا قرآن النّاطق»؟ چرا اینجوری هستی؟ آن قرآن والله، به تو شب احیا دارد لعنت میکند، چرا به من عمل نمیکنی؟ چرا احکام من را عمل نمیکنی؟ چرا اینجوری میکنی؟
حالا شب احیا «بِکَ یا الله! بِکَ یا الله! گذاشتی روی سرت؛ تو قرآن را، امرش را زیر پا گذاشتی. همینجور که امرِ خدا؛ خدا امرش است، رسولالله (صلیاللهعلیهوآله) امرش است، قرآن هم امرش است. کجا اطاعت کردی؟ هشت آیه راجع به حجاب داریم، تو که رفتی دورِ هم نشستید خانمها! دارید احیا گرفتید؛ چرا رویت را نمیگیری؟! چرا خودت را جمع و جور نمیکنی؟! حالا شنیدم کُپُل میکنند، کُپُل میکنند. اِه!
حالا قرآن سر گرفته، حالا عدّهای هم گفتهاند نمیدانم ما یاور امام زمان (عجلاللهفرجه) هم هستیم، بفرما! بَه بَه! «أنا قرآن النّاطق»، عزیزان من! فدایتان بشوم. پرچم امر دستتان باشد، نه پرچم «من». خیلی والّا قشنگ است! بس که قشنگ است دوباره میخواهم بگویم. اگر تو پرچم امر دستت باشد، با امر محشوری. اگر پرچم امر امام زمان (عجلاللهفرجه)، با آن محشوری؛ چونکه امرش خودش است، با خودش محشوری، میخواهی چه کنی دیگر؟ اصلاً میخواهی چه کنی دیگر؟ همینجور که الآن به وجود امام زمان (عجلاللهفرجه) این خلقت برپاست، به وجود تو هم شهرهایی برپاست.
من اشاره کردم امروز خدمت دوست محترمم، گفتم ببین اوّلی که پیغمبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) به اصطلاح به رسالت رسید، به رسالتِ ولایت رسید پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله). پیغمبر، پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) بوده؛ به رسالتِ ولایت رسید؛ یعنی امر ولایت روی دوشش آمد؛ اگرنه پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) که پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) بود که! چرا ریگ و سنگ و کلوخ سلام نمیکرد؟ حالا که اینجوری شده، میکنند؟ پس ریگ و سنگ و کلوخ و دریا همه ولایت را احترام میکنند. آیا توجّه فرمودید؟ حالا چرا پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) اینجور است؟
پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) خودش میخواهد علی (علیهالسلام) اینجوری باشد، خواست خودش است. یک کجدهانی نگوید که پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) را دارد پایینتر حساب میکند. من اصلاً حساب بلد نیستم که کسی را پایینتر، بالاتر حساب کنم، تو بدبختی این خیال را میکنی! تو بیچارهای که این خیال را میکنی! تو اگر میخواهی حمایت از پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) کنی، حمایت از امرش بکن، نه از خودش. ای بدبخت بیچاره! برو حمایت از امرش بکن، امرش علی (علیهالسلام) است.
بعضیها یک گوشه کنایهها، یک چیزهایی میگویند، نه باباجان من! ببین من چه دارم به تو میگویم؟ اینقدر ولایت محترم است که خدا دیگر شرمش آمد که ولایت را، قرآن را به پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) نازل کرده، توی این ماوراء کسی خوک بشود، سگ بشود؛ اما آخرالزّمان میگویند (اسم نیاورم،) نزدیک است امام زمان (عجلاللهفرجه) بیاید، بعضیها که ادّعایی میکنند، آنها میشوند.
آنها باز چه میشوند؟ میخواهد باز هم مردم تعجّب کنند. چندین سال است تو امر یک میمون را اطاعت کردی، امر یک اَنتر را اطاعت کردی. بعضیها میشوند، روایت صحیح داریم؛ امّا یک چیز جزیی است نه یک شهر؛ میگوید، حضرت میفرماید: بعضیها میشوند؛ آنها هستند که مردم را گمراه کردند، آنها هستند که از خودشان حرف زدند، آنها هستند که قرآن مجید را زیر پا گذاشتند، آنها هستند که امر خدا و پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) را زیر پا گذاشتند. بیشتر، مگر اهلتسنّن اینجور نیستند؟
من به شما یکدفعه عرض کردم، آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) که میآید، تمام کفّار تاحتّی انگلیسیها و امریکاییها و یهودیها، تمام پیغمبرهایشان میآیند پشت سر امام زمان (عجلاللهفرجه) نماز میخوانند، آنها هم میخوانند؛ اما اهلتسنّن که امام ندارند، بدبختترینِ تمام کفّار، اهلتسنّن هستند؛ امام ندارند. بابا! با من حرف بزنید دیگر، امام ندارد که، علی (علیهالسلام) را که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را قبول ندارد، ائمه طاهرین (علیهمالسلام) را هم قبول ندارد، خب امام زمان (عجلاللهفرجه) را هم قبول ندارد.
باید قبول داشته باشد که پشت سرش نماز بخواند. این نبیّ ندارد که! نبیّ پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) است که امرش را اطاعت نکرده، کسی را ندارد. باز یهودی عیسی دارد، او نمیدانم موسی دارد، او نمیدانم چه دارد؟ ابراهیم دارد. آیا فکر کردیم؟ حالا منظورم همهاش سرِ خودتان است. شما بیایید عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید، این پرچم امر را بدهید به دست وجود امام زمان (عجلاللهفرجه)! خودسازی کنید؛ نه مردم سازی. ببینید من چه میگویم؟ خودسازی کنید؛ نه مردم سازی، ما مردم را نمیتوانیم بسازیم. مردم امروز اغلبشان دست از ولایت برداشتهاند، وقتی بردارد من نمیتوانم بسازمش که! پس باید چه کار کنید؟
عزیزان من! من روایتی که بگویم، اگر میگویم دوباره مکرّر میکنم، میخواهم شما راحت باشید! واجبات بهجا بیاورید، ترک محرّمات، منتظر ولیّاللهالأعظم امام زمان (عجلاللهفرجه) باشید، ثواب هزار شهید میبرید. امّا خود نگهداشتن خیلی مهمّ است! ما نیرو در بدن، تا نیرو در بدن داری، نافرمانی میکنی، مگر نیرو را در اختیار امر بگذاری. آرام نمیتوانی بگیری؛ یا میدوی آنجا؛ یا میدوی آنجا؛ یا رفیقت میگوید آنجا؛ یا خانمت میگوید یا میگویی.
نیرو را خرج نیرو کن، تا نیرو در بدن است. ببین تمام خلافکارهای این عالَم کسانی بودند که نیرو داشتند، نیرو را خرج آن نیرو که خدا به او داده، نکردند؛ نیرو را خرج خلق کردند. بیا عزیز من! نیرویت را کنترل کن! نیرویت را در اختیار امر بگذار! سوادت را در اختیار امر بگذار!
دوباره تکرار میکنم مبادا من به شما جسارت کنم، عزیزانِ مهندسها! عزیزانی که پیشرفتهاید! شما پیشرفته یک مملکتید، اگر آن سوادتان را در اختیار امر بگذارید، «نورٌ علی نور» است؛ آنوقت تمام آن کارها که کردید تولید دارد؛ این پیچِ این ماشینی که بستی تولید دارد، آن نوشتهای که نوشتی تولید دارد، آن چیزی که نوشتی برای یک نفر تولید دارد، آن نفَسی که میکشی تولید دارد، آن خوابی که میکنی تولید دارد، تمام اینها تولید دارد، تولیدش ولایت است. اما چه کنی؟
خیلی مهمّ است که شما این سوادت را، این دانشت را در اختیار ولایت بگذاری؛ یعنی به قول ما عوامها، ولایت را از خودت بالاتر بدانی، ولایت را پدر خودت بدانی. چرا میگوید که اگر امر پدر را اطاعت نکردی، نمیآمرزمت؟ بیایید عزیزان من! امر ولایت را از سوادتان، از دانشتان، از فهمتان بالاتر، در اختیار او بگذارید، به امر او بکنید. اگر به امر او کردید، عزیزان من! شما میشوید «امرُ الله»، یعنی میشوید امر خدا.
مگر نگفتم علی «علیهالسلام» «امرُ الله» است؟ امام حسین (علیهالسلام) «امرُ الله» است، تمام آنها «امرُ الله» هستند؟ آخر «امرُ الله» یعنی چه؟ یعنی آنها صاحب امرند، آنها باید امر بکنند. آخر تو به امر چه کسی میروی؟ کجا میروی؟ تو کسی دیگر را امر قرار دادی، آیا فهمیدی؟ پس چه کنیم؟
ساکت و صامت باشید! قربانتان بروم، بنشین توی خانهات. عزیز من! دست و پا نزن، نیرویت را نگهدار! چرا به تو میگوید اگر که نمیتوانی روزه بگیری، روزه گرفتی، بعدِ ماه رمضان مریض شدی، روزهات صحیح نیست، اشتباه هم کردهای؟ ببین خدا چقدر نیروی تو را میخواهد! به روح امام زمان، قدر این حرفها را بدانید! چقدر خدا نیروی تو را میخواهد که نمیخواهد تو مریض شوی، نمیخواهد نیرویت را از دست بدهی.
حالا این همه نیرویت را «تقبّل الله» به تو میگوید. چرا نیرویت را خرج خلق میکنی؟ چرا نیرویت را خرجِ امر خلق میکنی؟ این مردم عیالات خدا هستند، ما باید اینها را عیالپرستی کنیم. ببین من چه دارم میگویم؟ نیرویت را خرج امر خلق نکن! نیرویت را خرج امر خدا و پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) و امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، الآن وجود مبارک امام زمانت بکن! آنوقت تو میشوی چه؟ میشوی عضو.
باباجان من! اگر شدی عضو، شیطان سگِ کیست دیگر به تو کار داشته باشد؟ چرا بعضیها یک حرفهایی میزنند؟ تو اگر رفتی عضو شدی، آیا امام زمان (عجلاللهفرجه) از این انگشت خودش حمایت نمیکند؟ آیا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) حمایت نمیکند؟ آیا زهرای عزیز (علیهاالسلام) حمایت از عضو خودش نمیکند؟ ما عضو نیستیم، ما جزئیم، بیا عضو بشو!
چه جور بشویم عضو بشویم؟ امر را اطاعت کن! چیزی نیست که! مَنت را بگذار کنار، عنادت را بگذار کنار، امر را چیز کن! هر کاری میخواهی بکنی، ببین اینها امرشان هست بکن! نیست نکن! اگر بخواهیم خوب متوجّه شویم امر خلق را نباید ببینیم. اگر بخواهیم خوب متوجّه بشویم امر خلق را نباید ببینیم؛ چونکه امر خلق تولید خودش است؛ اما آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) هم تولید خودش است، تولیدش خداست.
چطور تولیدش خداست؟ آن که از او صادر میشود، آن امر خداست؛ پس تولیدش خداست. حرف تند است؛ امّا تو کندی که متوجّه نیستی. توجّه فرمودید چه شد؟ آنوقت تو هم که عضوش هستی، تولیدت توحید است. تولیدت هم توحید است، تولید تو امر خداست، تولید تو انسانسازی است، انسان درست میکنی اصلاً؛ نه انسان تربیت کنی، انسان درست میکنی.
چرا انسان درست میکنی؟ مگر امیرالمؤمنین علی «علیهالسلام» آدم را درست نکرد؟ خب انسان درست کرد، تو هم انسان درست میکنی. خدا میداند قشنگ است، اما چه کنیم؟ عضو بشویم، ما جزئیم. چرا جزئیم؟ مردم را میبینیم، کارهایشان را میبینیم، متوجّهی؟ ولایت، عزیزان من! هم قوی است، هم غریب است. ولایت هم قوی است، هم غریب است. در دنیا غریب است، در آخرت قوی است. تمام خلقت باید فروزان [فروریزان] بشوند در مقابل ولایت؛ اما الآن غریب است. مگر نزدند علی (علیهالسلام) را؟ مگر نزدند زهرا (علیهاالسلام) را؟ مگر نکشتند امام حسین (علیهالسلام) را؟ غریب است؛ اما قوی است.
مردمِ عالَم تمام قلدرند، به حرف قلدر نرو! عزیز من! این قلدریها طی میشود. تا زمانی قلدرند که امر را اطاعت نمیکنند. «یا لطیف! إرحم عبدک الضّعیف الذّلیل»، هر کسی در عالم، در مقابل ولایت باید ذلیل باشد، یعنی خودش را ذلیل کند؛ آنوقت قویات میکند. قویات میکند، چطور قویات میکند؟ ماوراء را در اختیارت میگذارد. تو خیال کردی که وقتیکه خدای تبارک و تعالی به آتش گفت سرد و سلامت برای ابراهیم باش! والله، بالله، تمام گلولههای خونم این است، واسه تمام شیعهها گفت سرد و سلامت. ابراهیم کیست؟ ابراهیم کیست؟ اینقدر اینطرف، آنطرف زد تا شیعه شد. حالا خدا به بتپرستها میخواهد بگوید: ای بتپرستها! این درست است، بیایید همین دین ابراهیم را قبول کنید نسوزید؛ امّا این سرد و سلامتی که راجع به شیعگی ابراهیم گفت، به تمام شیعههای تمام خلقت گفت سرد و سلامت است آتش.
ارجاعات
- ↑ (سوره هود، آیه ۴۶)
- ↑ (سوره الأحزاب، آیه ۵۶)
- ↑ پرش به بالا به: ۳٫۰ ۳٫۱ (سوره القدر، آیه ۱)
- ↑ (سوره النجم، آیه 9)