صفحهٔ اصلی

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو
امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) کفواً احد است، حضرت زهرا (علیهاالسلام) کفواً خلقت است

فرمایشات حاج‌حسین خوش‌لهجه راجع به ولایت

عون و جعفر فرزندان حضرت زینب

گفتار متقی[۱]

تا آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) گفت: بابا! من رفتم، خداحافظ! روایت داریم: هیچ دفعه‌ای امام ‌حسین (علیه‌السلام) این‌جوری نشده‌ بود، دیدند رنگش پرید. جسارت می‌کنم، مثل باز شکاری، با تمام قدرت هفتاد هزار لشکر را این‌طرف کرد؛ بالای سر آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) رسید. من به شما می‌گویم تصرف امام یک‌ حرف دیگر است، امام دارد با ظاهر کار می‌کند که شما توجه کنید! این است که ولایت را نمی‌توانند ببرند [بکِشند]، ظاهر امام را می‌بینند. حالا سر علی (علیه‌السلام) را به دامن گرفت، هر چه گفت، خون‌ها را از لب و دهان علی (علیه‌السلام) پاک کرد. روایت داریم، من مَقتل را ندیدم، والله! مَقتل را سیر کردم. تمام قضایای کربلا در قلب من است. علماء مَقتل را می‌نویسند؛ اما آن‌ها مَقتل را در سینه شیعه‌هایشان نصب می‌کنند. تمام قضایای کربلا در قلب من نصب شده.

حالا آقا چه‌کار کرد؟ یک‌وقت صدا زد: بنی‌هاشم! بیایید! نعش علی (علیه‌السلام) را به خیمه رسانید! (امام‌ حسین (علیه‌السلام) راست می‌گوید، گفت:)

خدا داند که من طاقت ندارم نعش علی را به خیمه رسانم

در هیچ‌کجا، تا حتی کشته‌شدن آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) یا آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) یا عون و جعفر (علیهماالسلام) نداریم زینب (علیهاالسلام) در میدان آمده ‌باشد. زینب (علیهاالسلام) بر حَسَب ظاهر گفت: مبادا برادرم سکته کند. زینب (علیهاالسلام) دارد جان امام زمانش را رهبری می‌کند. رفقا! بیایید ما هم ولایت را رهبری کنیم، به تمام آیات قرآن، کلاه سرمان می‌رود.

حالا یک‌وقت زینب (علیهاالسلام) در میدان آمد. مُدام می‌گفت: «وَلَدی علی!» تا امام‌ حسین (علیه‌السلام) دید زینب (علیهاالسلام)، ناموسش در میدان آمده، آن‌جا کمک خواست، گفت: جوانان بنی‌هاشم! بیایید! نعش علی (علیه‌السلام) را به خیمه رسانید! امام‌ حسین (علیه‌السلام) رفت زینب (علیهاالسلام) را برگرداند. حالا اگر بخواهیم امام را بشناسیم، امام می‌گوید: من صفات ‌الله می‌دهم، والله، به خدا، تمام عقیده‌ام این ‌است: بیایید خودمان را در اختیار ولایت بگذاریم! [۲]

ولایت واحد است، خدا هم واحد است. کسی‌که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را شناخت، امام‌ حسین (علیه‌السلام) است. اکبر (علیه‌السلام) را داده، اصغر (علیه‌السلام) را داده، عون (علیه‌السلام) را داده، جعفر (علیه‌السلام) را داده، تحمل کرد. چرا امام ‌حسین (علیه‌السلام) نفرین نکرد؟ به تمام آیات قرآن، امام حسین (علیه‌السلام) انتظار رجعت را دارد. اگر نفرین می‌کرد، همان قوم این‌جوری می‌شدند؛ عذاب می‌شدند. حالا تا کجا صبر کرد؟ حالا معلوم کرد، گفت: آخر، برای چه مرا می‌کشید؟ حرامی را حلال کردم یا حلالی را حرام؟ گفتند: «بغضاً لِأبیک»، حالا دست کرد به شمشیر، آن‌ها را روی ‌هم ریخت. [۳]

هر کسی می‌خواهد یک حرف‌های بی‌خودی راجع ‌به عبدالله (علیه‌السلام)، شوهر زینب (علیهاالسلام) بزند، این‌ها بی‌خود حرف می‌زنند. عبدالله (علیه‌السلام) به امر امام‌ حسین (علیه‌السلام) که گفت: تو آن‌جا باش، ماند. عبدالله (علیه‌السلام) به امر امام‌ حسین (علیه‌السلام) مدینه ماند و کربلا نیامد؛ اما گفت: زینب‌جان! بچه‌ها را با خودت ببر!

حالا که محمل‌ها همه دارند می‌روند، عبدالله (علیه‌السلام) پی محبوبش می‌گردد. خدا زینب (علیهاالسلام) را محبوب قرار داده؛ نگویید چرا؟ آخر امام‌ حسین (علیه‌السلام) که شهید شده، عبدالله (علیه‌السلام) مرتب دنبال کجاوه می‌رود. یک‌وقت زینب (علیهاالسلام) صدا زد: عبدالله! پی من می‌گردی؟ من آمدم. گفت: عزیز من! تو که کربلا رفتی، موهایت سفید نبود! گفت: عبدالله! مگر ممکن است موهای من سفید نشود؟! من داغ جوانان را دیدم! داغ پدرم را دیدم! داغ اصغر (علیه‌السلام) را دیدم! داغ اکبر (علیه‌السلام) را دیدم! داغ عون و جعفر (علیهماالسلام) را دیدم! چه ‌خبر است دنیا؟! قربانتان بروم، اگر یک‌قدری از دنیا فارغ بشوید، در این حرف‌ها بیایید، با این‌ها محشور می‌شوید. عزیز من! دلم می‌خواهد شما با این حرف‌ها محشور باشید، نه با حرف دیگر. [۴]

خدایا! یا امام‌ حسین! به‌ حق برادرت، خدایا! من را یاری کن! ما نه چیزی بلد هستیم، مثل ضبط صوت می‌مانیم. شما باید القا کنید و ما افشا کنیم. درخواست از تو می‌کنیم رفقای ‌عزیزی که در قم تشریف دارند، این‌ها همه انتظار دارند. ما دلمان می‌خواهد حسین‌جان! آقاجان! فدایت شوم، سگ در خانه‌ات شویم، به خودت قسم حرفی ندارم. نه مقام می‌خواهم، نه شأن می‌خواهم، هیچ ‌چیز نمی‌خواهم، فقط حسین‌جان! تو را دوست دارم به طوری‌که این‌قدر خاضع و خاشع هستم، افتخاری نصیبم شود سگ در خانه‌ات بشوم. آقاجان! بچه‌هایت بیایند با پایشان، کف پایشان را روی پوز من بمالند، پوز من تبرک شود. خودت به‌جای خود، علی‌اکبرت، عون و جعفرت بیایند پا بمالند به پوز من.

حسین‌جان! تا این‌جا حاضرم؛ اما تو آقایی، تو بزرگواری، حالا درخواست از تو می‌کنم، تو را به‌ حق علی‌اکبرت، عنایت کن به ‌من، به سینه من، ما این نوار را سوغاتی ببریم برای رفقای‌ عزیزی که انتظار دارند. من گفتم: حسین‌جان! من افتخار می‌کنم به رفقایم، من این‌قدر افتخار می‌کنم، خودت حسین‌جان! آقاجان! من را بغل گرفتی، من را به سینه‌ات چسباندی، ریختی در سینه‌ام آنچه که باید بریزی، قبول دارم. [۵]

یا علی

ارجاعات


حر

حر، نایب امام‌حسین[۶]

حالا آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) از مکّه آمده و به کربلا رسیده، یک‌ وقت دید که کار انگار عوضی شده. یک‌ روایت داریم، حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) و امّ‌کلثوم و این‌هایی که همراه امام بودند، گفتند که مردم به استقبال ما آمدند؛ چون این‌ها که امام نبودند، خیال کردند جمعیّت به استقبال‌شان آمده؛ هزار نفر با سرلشکری حُرّ به کربلا آمده‌ بودند. حُرّ با هزار سوار جلوی امام آمد، امام فرمود: چه شده؟ خودتان مرا دعوت کردید. من، یک‌ بار نامه دارم. همین‌طور فرمود: شما نایبم مسلم‌بن‌عقیل را که نپذیرفتید، حالا خودم آمدم، شما به‌ من چه می‌گویید؟ اگر مرا نمی‌خواهید، برمی‌گردم. حُرّ گفت: نامه‌هایت را ببین! من که نامه به تو ننوشتم. امام فرمود: خب، بگذار ما برمی‌گردیم. گفت: نه! باید از امیر اجازه بگیرم. من از این حرف آقا حُرّ خیلی ناراحت بودم. وقتی به کربلا رفتم، تا شب هشتم، نرفتم حُرّ را زیارت کنم. (ببینید این‌ها چقدر آقا هستند! چقدر بزرگ‌وارند! چقدر به ما عنایت دارند! یک‌ قدری این‌ها را بدانیم و بعد حسین (علیه‌السلام) بگوییم.) تا این‌که شب هشتم خواب دیدم به نجف رفتم. تا پایم را در ضریح گذاشتم، دیدم آقا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به‌ من گفت: حسین! چرا نمی‌روی نایب ما حُرّ را زیارت کنی؟ فقط گفتم: چشم آقا! چشم آقا و بیدار شدم. فردای آن‌روز، پابرهنه شدم. حالا کفش‌هایم را گردنم انداختم، وقتی سر قبر حُرّ رسیدم، گفتم: تو نیم‌ ساعت جانت را فدای امام‌ زمان خودت کردی، نایب این‌ها شدی. آقاجان! از تو خواهش می‌کنم، تو پیش امام‌ حسین (علیه‌السلام) خیلی آبرو داری، قسمش دادم و گفتم: از امام‌ حسین (علیه‌السلام) بخواه همین‌طور که تو یاور امامت شدی، من هم یاور امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) بشوم. ببین حُرّ با معرفت رفت. اگر اوّل آمد جلوی امام را گرفت، یک‌ وقت فهمید که اشتباه کرده. خدا کند ما هم بفهمیم که اشتباه کردیم. اگر ما واقع، خدمت امام برسیم و بگوییم اشتباه کردیم، این‌جوری ما را می‌پذیرد. ما اشتباه‌مان را نمی‌گوییم، ما هنوز نمی‌فهمیم که اشتباه کردیم.

حالا آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) به کربلا تشریف آورده، حُرّ نمی‌گذارد برود. خلاصه، همین‌طور لشکر افزوده شد. یزیدبن‌معاویه با ابن‌زیاد، یک کمیسیون کردند، یک مشورت کردند. گفتند: تا چنگالت به حسین گیر کرده، رهایش نکن! یا از او بیعت می‌گیریم یا این‌که او را می‌کُشیم. تصمیم گرفتند که آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) را بکُشند. ببین چقدر حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) شجاع است! در مجلس یزید گفت: یزید! این‌هایی که دور تو هستند، همه آن‌ها حرام‌زاده‌اند؛ اما آن‌هایی که دور فرعون بودند، حرام‌زاده نبودند؛ درصورتی‌که فرعون می‌گفت من خدا هستم؛ اما تو می‌گویی من خلیفه مسلمین هستم؛ چون‌که وقتی فرعون با آن‌ها مشورت کرد، دور و بریهایش گفتند با موسی حرف بزن و مجادله کن؛ اما این دور و بریهای تو گفتند حسین را بکش! حرام‌زاده کسی است که امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) را دوست ندارد.

وقتی حُرّ گفت: نه! صبر کن که از امیر اجازه بیاید. امام‌ حسین (علیه‌السلام) گفت: مادرت به عزایت بنشیند! حُرّ گفت: چون‌که مادرت زهراست، من جوابت را نمی‌دهم؛ این‌ است که می‌گوییم ولایت در او بوده؛ یعنی حیا دارد، می‌فهمد که حضرت‌ زهرا (علیهاالسلام) این‌قدر خوب است! حیا یعنی ولایت، حالا امام‌ حسین (علیه‌السلام) حُرّ را نجاتش می‌دهد. اصلاً حُرّ باور نمی‌کرد که امام‌ حسین (علیه‌السلام) را بکشند. آمد و به ابن‌سعد گفت: آخَر مردک! تو پیش‌نماز هستی، این چه‌ کاری است که می‌خواهی بکنی؟! راست‌ راستی می‌خواهی حسین را بکشی؟! گفت: فردا این‌کار را می‌کنم. تا ابن‌سعد این‌ را گفت، حُرّ بساطش را جمع کرد و گفت: بروم اسبم را آب بدهم و با بچّه‌هایش به طرف امام‌ حسین (علیه‌السلام) رفت. [۷]

توبه حر[۸]

وقتی لشکر حرّ می‌خواستند نماز بخوانند، حرّ به آن‌ها گفت: پشت‌ سر امام‌ حسین (علیه‌السلام) نماز بخوانند. این معلوم می‌شود که یک‌ چیزی در آن هست. حالا آمده‌ است فکر می‌کند که اصلاح بشود. هم بزرگی‌اش را دارد و سردار لشکر است و هم اصلاح بشود. این‌ بود تا شب‌ عاشورا. شب‌ عاشورا گفت: ابن‌سعد! تو راست راستی حسین را می‌کشی؟ ابن‌سعد گفت: صبح، اولین تیر را به حسین، من خواهم زد؛ چون ما یک ‌شب به حسین وقت دادیم که بیاید و بیعت کند؛ اما امام‌ حسین (علیه‌السلام) آن شبی که وقت گرفت، می‌خواست حرّ به طرف امام بیاید. [۹]

روایت داریم: حرّ را حیا نجاتش داد. رفقا! حیا داشته باشید. حیا، حیات است؛ اگر حیا نداشته باشیم، والله حیات نداریم. ببین آقا حرّ به حیات ابدی رسید؛ یک احترام کرد، به حیات ابدی رسید. آقاجان من! این‌که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌فرماید: ما صفات ‌الله را پاسخ می‌دهیم. حالا یک صفاتی که حرّ داشت، این‌ بود که به امام حسین (علیه‌السلام) گفت: چون مادرت زهراست، من جوابت را نمی‌دهم، احترام مادرش را گرفت، حالا هم امام‌ حسین (علیه‌السلام) چه‌ کارش می‌کند؟ او را ضبط می‌کند، او را سَمت خودش می‌آورد و نایب این‌ها می‌شود. ائمه (علیهم‌السلام) را احترام کنید! امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) را احترام کنید! احترام این ‌است که بگویید: خدا! ما امر این‌ها را اطاعت کنیم. احترام، یعنی آدم دربست در اختیار حجّت ‌خدا باشد؛ نه در اختیار خلق خدا.

حالا پیش امام حسین (علیه‌السلام) آمده، چکمه‌هایش را درآورده، به گردنش انداخته، می‌گوید: حسین‌جان! آیا مرا قبول می‌کنی؟ امام فرمود: آری عزیز من! حرّ گفت: یک خواهش از تو دارم، دلم نمی‌خواهد من زینب را ببینم، خجالت می‌کشم، کاش گذاشته بودم از این‌طرف و آن‌طرف رفته بودی، من نگذاشتم؛ به من اجازه جنگ بده! گفت: اوّل بچّه‌هایم به میدان بروند، بچّه‌هایش رفتند. گفت: آقاجان! می‌ترسم من بروم شهید بشوم، بچّه‌هایم نشوند. من می‌خواهم یک سِمَتی داشته باشم؛ چون که تو علی‌اکبرت را دادی، قاسمت را دادی، من هم بچّه‌هایم را بدهم.

مِن‌بعد خودش رفت، خیلی‌ها را به دَرَک واصل کرد؛ اما بالأخره شهیدش کردند. این‌که قبر حرّ آن‌طرف‌تر است، چون حرّ خیلی قوم و خویش داشت، قوم و خویش‌ها او را آن‌جا بردند. حالا ببین خدا چه پیش‌بینی‌ای کرده؟ این‌ها نظرشان این بود که بعد از شهید شدن امام به پیکرش اسب بتازانند، می‌خواستند به حرّ نتازند. رفتند دیدند سردابه‌ای است و حرّ را دفن کردند. [۱۰]

ببین زمانی که شما یک ‌قدری با این‌ها آشنا می‌شوید، خاک هم شما را احترام می‌کند، چرا حرّ را احترام کرد و بدنش خاک نمی‌شود؟ بدنش مثال همان ائمّه ‌طاهرین (علیهم‌السلام) است. این‌ها بدن‌شان جسم علیّین‌شان هست، آن‌ها روح خدا هستند، عمَر این‌ها را جسم کرد؛ از آن‌جا فساد به‌ واسطه عمَر در تمام دنیا پخش شد. شما تقلید از عمَر نکنید که این‌ها را خلق حساب کنید و بروید مشاور درست کنید! شما والله! مرجع‌تان عمَر و ابابکر است. بیایید مرجع شما علیّ‌بن‌ابوطالب (علیه‌السلام) باشد! [۱۱]

چرا امام می‌فرماید: زیارت مؤمن زیارت من است؟ آن امرش اوست نه هیکل من، هیکل من که به‌ درد نمی‌خورد. اگر حرّ جنازه‌اش نپوسیده، آن امر نگهش داشته، رفتند دیدند انگار خوابیده؛ اگر آن شهدای کربلا نپوسیدند، آن امر این‌ها را نگه‌داشته است. مؤمن جلدِ امر است، آن امر تصرّف کرده، نگهش داشته؛ پس قربان‌تان بروم، ما را امر نگه می‌دارد. توجّه کنید به این حرف‌ها! توی امر بروید! امر را اطاعت کنید!

اگر امر را اطاعت کردی، امر یکی است، این ‌را به شما بگویم: امر خدا یکی است، امر ولایت یکی است، سرتاسر عالم یکی است، ما دو امر نداریم. اگر امر را اطاعت کردی، رضایت تمام اشیاء را به‌ وجود آوردی. اگر امر را اطاعت نکردی، اشیاء هم یک‌ نگاه به تو می‌کنند، می‌گویند این همان‌ است که امر را اطاعت نکرده، همان ‌است که از ما جدا شده. بیایید جدا از تمام اشیاء نشوید! [۱۲]

عزیزان من! بیاییم روز عاشورا همه با امام‌ حسین (علیه‌السلام) تجدید کنیم؛ بگوییم: حسین‌جان! ما با تو تجدید می‌کنیم، قربانت بروم! فدایت بشوم! ما دیگر گناه نمی‌کنیم، ما دیگر این کارها را نمی‌کنیم، ما پیرو تجدّد نیستیم، آمدیم پیرو تو باشیم، ما را قبول کن! خدا حُرّ را قبول کرده، شما را هم قبول می‌کند؛ اما جدّاً بیایید توبه کنیم، جدّاً بفهمیم ما بد کردیم، جدّاً بخواهیم هدایت شویم. والله! همه‌تان حُرّ می‌شوید. [۱۳]

عزیزان من! من این‌جا برای همه شماها چه زن، چه مرد، چه جوان، چه کامل، چه پیر خواستم که خدایا! من که توان ندارم، این‌ها را حاجت‌هایشان را برآورده کنم، به حقّ صاحب این قبر، خودت حاجت همه‌شان را برآورده کن! خدایا! این‌ها همه به ما کمک کردند، من توان مادی ندارم؛ اما علی‌جان! گفتی هر کسی‌که این‌طور باشد؛ خلاصه خیر و خیراتی کند، کاری بکند، من پاسخ می‌دهم. خدایا! به حقِ امیرالمؤمنین، این‌ها که به ما خدمت کردند و خیال خدمت کردند، می‌خواستند خدمت کنند و موفّق نشدند، همه این‌ها را قبول کن! رفقای عزیز! شما که مانند حُرّ در گمراهی بودید، (والله! با چشم گریه آمدم،) امروز به آقا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) گفتم: علی‌جان! پسرت حُرّ را پذیرفت؛ این‌ها که در گمراهی بودند و توبه کردند، این‌ها را بپذیر! ببین چه گفتم؟ گفتم پسرت حُرّ را پذیرفت، تمام رفقای من که در یک جاهایی رفتند و الآن مانند حُرّ پشیمان‌اند، این‌ها را بپذیر! چون‌که آن‌ها خلق را اطاعت کردند، دیگر موفّق‌شان نکن خلق را اطاعت کنند، ولایت را اطاعت کنند. [۱۴]

حیا، نجات‌دهنده حر[۱۵]

حالا امام‌ حسین (علیه‌السلام) ‌یک ‌شب وقت خواسته ‌است. می‌خواهد چه ‌کار کند؟ در جای دیگر گفتم: حسین (علیه‌السلام) همه جانش «هل من ناصر» است. حالا که حرّ به مادرش احترام کرده‌ است، امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌خواهد او را نجات دهد. ای حرّ! تو مرا احترام کردی، جوابت را دادم. گفتم: مادرت به عزایت بنشیند! گفتی: چون مادرت ‌زهراست، جوابت را نمی‌دهم. حسین‌جان! من مطابق هزار سوار هستم. قدرتم را در مقابل تو می‌شکنم و در مقابل مادرت سرکشی نمی‌کنم. اگر من جواب تو را بدهم، به مادرت ‌زهرا (علیهاالسلام) بی‌احترامی کردم، من جوابت را نمی‌دهم. ولایت، این ‌است.

ببین حرّ یک‌ چیزی داشت، به ‌غیر از ابن‌سعد و ابن‌زیاد بود. این‌که من می‌گویم ان‌شاءالله امیدوارم که ما همه‌مان داریم، قدرِ دارایی‌تان را بدانید! اگر آن را داری، دارا هستی. این‌ها که مِلک دارند، این‌ها ثروت‌مند هستند. دارا آن‌ کسی است که ولایت دارد، دارا آن ‌کسی است که ولایت حسین‌بن‌علی (علیه‌السلام) را دارد، او داراست! این‌ها چه هستند؟ این‌ها ثروت‌مند هستند.

حالا امام حسین (علیه‌السلام) می‌خواهد پاسخ دهد، چه ‌کار کند؟ چه‌ چیزی به او بگوید؟ رفقای‌ عزیز! والله، من دیدم، به ‌من دادند. عزیزان من! من نمی‌خواهم خودم را افشا کنم، بعضی از شما کشش ندارید، می‌گویید فلانی تعریف خودش را کرد. تو اگر عبادتی داشته ‌باشی که ریا نکنی، اگر هر چقدر هم کم باشد، پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به تو عطا می‌کند. زیادی عبادت، گرفتاری دارد. باید به امر بکنی، عطا می‌کند.

حالا امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌خواهد به حرّ عطا کند. چه ‌کار کند؟ نجاتش بدهد. به‌ خاطر آن حیا که دارد، می‌خواهد عطا کند. جوانان‌ عزیز! حیا باعث نجاتش شد. حیا داشته ‌باش! احترام یک پیرمرد را بگیر! احترام پدرت را بگیر! احترام مادرت را بگیر! او هم یک‌ موقع برای خودش شخصیّتی داشته ‌است. الآن خدا می‌داند به حضرت ‌عباس قسم، که ولایت شما به ‌من متّصل است؛ وگرنه من چهار دست و پا می‌روم. اگر بدانید، پای من سیاه شده‌ است. اما وقتی قدرت داری، قدرتت را در امر بشکن! در برابر یک پیرمرد، مادرت و یک بزرگی تواضع کن!

آقاجان! بیا با ولایت باش! ولایت به تو یاد می‌دهد چه ‌چیزی بخواهی؟ این حرف‌ها را قبول کنید و عمل کنید! من کجا می‌توانم این ‌را از حرّ بخواهم؟! حالا می‌گویم: آقاجان! تو خیلی پیش حسین (علیه‌السلام) آبرو داری، این‌قدر آبرو داری که پدر حسین (علیه‌السلام)، تو را نایب خودش قرار داده ‌است. نایب امام‌ زمان، آقا امام ‌حسین (علیه‌السلام) کیست؟ مسلم است. حالا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) هم تو را تصدیق کرده ‌است و نایب شدی، حالا من هم یاور تو باشم. رفقای‌ عزیز! بیایید از ولایت حمایت کنیم، نمی‌گویم این‌قدر حرف ولایت نزن! بزن و عمل کن! [۱۶]

حیا بشر را نجات می‌دهد. اگر عمَر حیا داشت، زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) را می‌زد؟ علم داشت، جهادگر بود، فقیه هم بود؛ اما حیا نداشت؛ «الحیاء الإیمان» حیا جلوی بشر را می‌گیرد. والله! من راست می‌گویم. آخر، ما هم جوان بودیم، توی مردم بودیم. یکی می‌آمد، یک‌وقت مثلاً چوب‌های ما را برمی‌داشت، یک کارهای این‌جوری می‌کرد. ما شب که می‌شد، می‌گفتیم: صبح می‌رویم فلان‌ چیز را به او می‌گوییم. باز تا جلویش می‌آمدیم، زبان‌مان بند می‌آمد، نمی‌توانستیم جلویش حرف بزنیم. این حیاست. توجّه فرمودید؟ حیا، ملاحظه‌کار است، بی‌حیایی ملاحظه‌کار نیست. [۱۷]

حیا باعث شد که حرّ نجات پیدا کرد، یعنی جسارت به زهرا (علیهاالسلام) نکرد. الآن ماها چه ‌کار می‌کنیم؟ امر زهرا (علیهاالسلام) اطاعت نکردن، به حضرت‌عباس، به خود زهرا قسم، جسارت به زهراست. امر امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) را اطاعت نکردن، جسارت به قدس امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) است. ما باید امر را اطاعت کنیم، امر ما را نجات می‌دهد. [۱۸]

بعد از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، خدای تبارک و تعالی با پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نجوا کرد. جبرئیل خدمت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) آمد. گفت: یا أخا جبرئیل! دیگر هم می‌آیی؟ گفت: آره! گفت: می‌آوری یا می‌بری؟ جبرئیل گفت: می‌برم. گفت: چه می‌بری؟ گفت: اوّل غیرت را می‌برم، بعد حیا را می‌برم، بعد برکات را می‌برم؛ یعنی حکومت عمَر، یا عمَری باید این‌جوری باشد، حیا ندارد! حکومت عمَری که حیا ندارد! خب می‌برد، حالا هم برده است. چه داری می‌گویی؟ [۱۹]

یا علی

ارجاعات


مسلم بن عقیل

طفلان مسلم

خیلی دل‌خراش است! وقتی‌که مأموران ابن‌ زیاد در خانه هانی ریختند تا مسلم را دستگیر کنند، طفلان مسلم را گرفتند و این دو آقازاده را زندانی کردند. زندان‌بان دید که این دو نفر، به‌ غیر از مردم عادی هستند، خیلی نورانی‌اند. از آن‌ها پرسید که شما چه‌ کسی هستید؟ گفتند: ما بچّه‌های مسلم هستیم.

وقتی شب شد، زندان‌بان این دو آقازاده را از زندان بیرون کرد. این‌ها آمدند تا این‌که به درِ خانه حارث رسیدند. زن حارث این دو را به خانه‌اش راه داد. نصف‌ شب وقتی‌که حارث به خانه‌اش آمد، به زنش گفت: ای زن! بچّه‌های مسلم فرار کردند و ابن‌ زیاد هم گفته که اگر آن دو را پیدا کنید، جایزه می‌دهم. هر کجا رفتم، آن‌ها را پیدا نکردم.

وقتی حارث پسران مسلم را در خانه‌اش دید، گفت: ای زن! این‌ها چه کسانی هستند که در خانه‌ام آمده‌اند؟ وقتی فهمید که بچّه‌های مسلم هستند، گفت:

آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیمیار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم

وقتی صبح شد، حارث اوّل به پسرش گفت که آن‌ها را کنار شط [فرات] ببر و سرشان را جدا کن! اما پسرش این‌کار را نکرد. به غلامش گفت؛ او هم نرفت. حارث خودش بلند شد و رفت. وقتی می‌خواست سر آن‌ها را جدا کند، این دو آقازاده می‌گفتند ما را نکُش! ما را بفروش! جواب جدّمان را چه می‌دهی؟! او هم حرف ناجوری به آن‌ها زد. وقتی می‌خواست آن‌ها را بکُشد، هر کدام می‌گفتند مرا زودتر بکُش تا داغ برادر نبینم؛ اما حارث هر دو را کشت.

عزیزان من! این‌ همه دارم راجع‌ به ولایت برای شما حرف می‌زنم، حارث [بن‌عُروة] و هانی [بن‌عُروة] دو برادر بودند. ببین ولایت چه‌ کار کرده‌ است؟ یکی حارث شده و یکی هانی. مواظب باشید حارث نشوید!

وقتی حارث بچّه‌ها را کشت، سر آن‌ها را در کیسه‌ای انداخت و برای گرفتن جایزه پیش ابن‌ زیاد رفت. ببین حارث پول می‌خواهد، پولِ به غیرِ امر، حسین‌کشی و مسلم‌کشی است. وقتی پیش ابن‌ زیاد آمد و قضایا را گفت، ابن‌ زیاد پرسید: بچّه‌ها چه می‌گفتند؟ گفت: می‌گفتند ما را نکُش! بفروش و پولش را خودت بردار! من هم به آن‌ها گفتم که جایزه ابن‌ زیاد را بیشتر می‌خواهم. این‌جا قلب ابن‌ زیاد تکان خورد و گفت او را به کنار شط ببرید و سرش را جدا کنید! [۲۰]

یا علی

ارجاعات

دهه محرم

یکی دو سه‌ روز به ماه‌ محرّم کار داریم. رفقای‌ عزیز! من دلم می‌خواهد یک بهره‌ای از دهه‌ محرّم یا ماه‌ محرّم ببریم، نه بهره‌ای که تا حالا به ما نگفته‌اند یا ما تا حالا نفهمیده‌ایم؛ چون کسی‌که حرف ولایت می‌زند، باید ولایت در قلبش خطور کند. اگر خطور نکند و یک ولایت خیالی باشد، مبنای قرآن و مبنای امام را نمی‌داند. مبنای امام و مبنای قرآن یکی است. بیشتر ما، دهه‌ محرّم که می‌شود سیاه می‌پوشیم. به‌ اصطلاح، خودمان را شبیه عزادار می‌کنیم و گریه می‌کنیم، زنجیر می‌زنیم و سینه می‌زنیم. خب، همه این‌ها درست‌است؛ اما برای چه‌ کسی زنجیر و سینه می‌زنی؟ برای امام‌ حسین (علیه‌السلام)؟! آیا ما امام‌ حسین (علیه‌السلام) را شناختیم یا نه؟ امروز، برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) سینه می‌زنیم، پس‌ فردا، برای کسی دیگر می‌زنیم. امروز، برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) گریه می‌کنیم، پس‌ فردا برای یکی‌ دیگر گریه می‌کنیم. هیچ فرقی نمی‌کند؛ یعنی مغز ما کشش ولایت ندارد. پدرمان این‌جور می‌کرده، ما هم می‌کنیم. آن خانم، مادرش گریه می‌کرده، دائم به سینه‌اش می‌زده، او هم می‌زند. من دلم می‌خواهد که رفقای‌ عزیز، یک اندازه‌ای گوش بدهند و تفکّر داشته‌باشند.

این نوحه‌خوان‌ها، روضه‌خوان‌ها، وقتی محرّم می‌آید، خوشحال هستند. روضه‌خوان‌ها از غنیمت‌جمع‌کن‌های کربلا هستند. یک منبری پیش من آمده، من دیدم دارد می‌رقصد. به‌ من می‌گوید: حاج‌ حسین! فلان‌جا این‌قدر پول گرفتم، فلان‌جا آن‌قدر گرفتم. داشت می‌رقصید، غنیمت‌جمع‌کن است. اوّل‌محرّم که می‌شود، (ما نمی‌گوییم این عیب دارد) مردم سیاه می‌پوشند و سینه می‌زنند و زنجیر می‌زنند. همه این‌ها درست‌است؛ اما ما باید امام‌ حسین (علیه‌السلام) را بشناسیم و ببینیم امام‌ حسین (علیه‌السلام) برای چه کربلا آمده‌است؟ [۲۱]

محرّم آمد و ماهم عزا شدحسینم وارد کرب‌وبلا شد

این دهه‌ محرّم، مصیبت، مثل ولایت بر قلب دوستان امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نازل می‌شود. این ناراحتی به تمام ائمه (علیهم‌السلام) به عرشیان، آسمان، ملائکه، بهشت و فردوس و جهنّم نازل می‌شود. توجّه کنید که به شما هم نازل بشود؛ آن‌وقت لکّه‌ اشکی بریزید، هر گناهی داشته‌ باشید، آمرزیده می‌شوید؛ اما به دشمنان زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) و اهل‌ تسنّن نازل نمی‌شود. اگر خنده و شوخی بی‌امر کردید، آن نازل نشده. مؤمن باید قلبش ناراحت و مریض باشد؛ تا وقتی‌که امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) بیاید و قلبش را با احقاق حقّ شفا بدهد. والله، بالله، آن مصیبت خودِ قرآن است که به قلب شما نازل می‌شود. «أنا قرآن‌النّاطق» الآن محرّم است، یک گوشه‌ای بروید! اشکی برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) بریزید! آن «ذبح‌ العظیم» می‌شود. اصلاً تو خودت روضه هستی، بنشین و با امام‌ حسین (علیه‌السلام) حرف بزن! من عاشورا به بیابان می‌رفتم، جایی‌که کسی نبود، می‌نشستم و با امام‌حسین (علیه‌السلام) حرف می‌زدم و گریه می‌کردم، حالی داشتم. به شما می‌گوید: بُکاء داشته‌باش! گوشه‌ای بنشین و ناراحت باش! این دهه را فرق بگذار؛ تا حضرت‌ زهرا (علیهاالسلام) برایت فرق بگذارد و تو را با غمش که غم امام‌ حسین (علیه‌السلام) است شریک کند. زینب اسیر است، گریه می‌کند، به‌ حساب زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) بگذار! بگو: زهراجان! بچّه‌هایت در بیابان هستند، گریان‌اند. ما این دهه، تلویزیون و ویدیو و ماهواره را کنار گذاشتیم. [۲۲]

رفقای‌ عزیز! هر عزا و غمی، مرگ هر عزیزی تمامی دارد، این‌ها عزاهای خلقی است که یک‌ سال یا دو سال یا سه‌ سال است؛ اما عزای امام‌ حسین (علیه‌السلام) خلقتی است که در قلب پیرزن‌ها و پیرمردها و بچّه‌ها می‌جوشد و تمامی ندارد. مثل ولایت که در تمام خلقت قسمت‌بندی است، عزای امام‌ حسین (علیه‌السلام) هم به آسمان و زمین، ملائکه، عرش و فرش، جنّ و انس داده شده‌ است. [۲۳] عزاداری یعنی این‌که عزا داشته‌ باشید که ائمه (علیهم‌السلام) را نمی‌شناسید. روضه یعنی تمام روزنه‌هایی که به دین شما حمله می‌کند، از خیال و منیّت، حسادت و بخل، کینه و طمع و دروغ، به‌ خصوص نگاه بد و دنبال خلق‌ رفتن را کور کنید؛ باید مواظب این روزنه‌ها باشید. [۲۴]

عاشورا بوده. این عاشورا که جلو می‌آید برای من و شماست که پولی بدهیم تا آمرزیده‌ شویم. از زمان آدم هم نقل بوده، عاشورا نجات من و شماست. عاشورا که تمام نشده، شما تمام شدید که کمک به کسی نکردید، دل کسی را خوش نکردید. این حرف‌ها را بایگانی نکنید، هر دفعه این پرونده‌ها را جلو بیاورید. یک‌ وقت امام‌ حسین (علیه‌السلام) و اسیری حضرت‌ زینب (علیهاالسلام)، یک‌ وقت آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) و حضرت‌ قاسم، آقا علی‌اکبر و آقا علی‌اصغر، سکینه و رقیّه؛ ببین تمام این‌ها فدای ولایت شدند. این دهه با این‌ها بیتوته داشته‌ باشید. یک‌ وقتی برای خودتان داشته‌ باشید که با این‌ها حرف بزنید! نتیجه بیتوته رشد ولایت، رشد امام‌شناسی، رشد متقی‌شناسی، رشد علی‌خواهی و افشای علی (علیه‌السلام) است.


یا علی

ارجاعات


تذکراتی راجع به محرم

شناخت اما‌م‌حسین، شرط سینه‌زدن و مشکی پوشیدن[۲۵]

رفقای‌ عزیز! دو سه روز به ماه‌ محرّم کار داریم. من دلم می‌خواهد یک بهره‌ای از این دهه ‌محرّم یا ماه‌ محرّم ببریم، نه بهره‌ای که تا حالا یا به ما نگفته‌اند یا ما نفهمیده‌ایم؛ چون کسی‌که حرف ولایت می‌زند، باید ولایت در قلبش خطور کند. اگر خطور نکند و یک ولایت خیال‌بافی باشد، مبنای قرآن و مبنای امام را نمی‌داند؛ چون‌که مبنای امام و مبنای قرآن یکی است.

ما بیشترمان، دهه‌ محرّم که می‌شود سیاه می‌پوشیم. به اصطلاح، خودمان را شبیه عزادار می‌کنیم و گریه می‌کنیم، زنجیر می‌زنیم و سینه می‌زنیم. خب، همه این‌ها درست است؛ اما برای چه کسی زنجیر و سینه می‌زنی؟ برای امام‌ حسین (علیه‌السلام)؟! آیا ما امام‌ حسین (علیه‌السلام) را شناختیم یا نه؟ امروز، برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) سینه می‌زنیم، پس‌فردا، برای کسی دیگر می‌زنیم. امروز، برای امام ‌حسین (علیه‌السلام) گریه می‌کنیم، پس‌فردا برای یکی دیگر گریه می‌کنیم. هیچ فرق نمی‌گذاریم؛ یعنی مغز ما کشش ولایت ندارد. پدرمان این‌جور می‌کرده، ما هم می‌کنیم. آن خانم، مادرش گریه می‌کرده، دائم به سینه‌اش می‌زده، او هم می‌زند. من دلم می‌خواهد که رفقای ‌عزیز، یک اندازه‌ای گوش بدهند و تفکّر داشته‌ باشند. [۲۶]

حالا پس‌فردا مُحرّم می‌شود، تو چه‌ کار می‌کنی؟ قربان آن سینه‌زن‌هایی که حسین (علیه‌السلام) می‌گفتند! قربان آن سینه‌زن‌ها بروم! خدا رحمت‌شان کند! حسین (علیه‌السلام) می‌گفتند. خدا حاج ‌شیخ‌ عباس را رحمت کند! به‌ من می‌گفت: حسین! عالِمی که نگاه به رویش بکنی، چقدر ثواب دارد! اشاره‌ای کرد. من در خانه آقای ‌بروجردی می‌رفتم، خودخواه نبودم. یک‌جا می‌نشستم آقا را ببینم. حالا یک دسته سینه‌زن از همین رعیت‌ها و از همین‌جور آدم‌ها آمدند، به حضرت‌ عباس، یک‌ دانه عمّامه‌ای تویشان نبود؛ همه‌اش از همین‌ها بود.

آقای ‌بروجردی، خانه‌شان تالارچه‌ای داشت، آن‌جا می‌نشست. از آن‌جا پایین آمد. وقتی پایین آمد، همه متحیّر شدند که آقا چه‌ کار دارد می‌کند؟ مجلس تکان خورد. یک‌ وقت آمد و گِل پای آن سینه‌زن را به چشمش مالید، چشمش خوب شد. ای سینه‌زن! در آخرالزّمان چه می‌گویی؟ بگو حسین! بگو علی! بگو زهرا! آن‌وقت پای تو تربت می‌شود. چه‌ خبر است دنیا؟! یک مرجع جهانی، خاک پای یک سینه‌زن، چشمش را شفا داد. چرا؟ این سینه‌زن می‌گوید حسین! حرف دیگر نمی‌زند؛ این حرف‌ها را از ما گرفتند.

حالا می‌خواهم به شما بگویم: شما باید نقش امام ‌حسین (علیه‌السلام) در دل‌تان باشد. چند روز دیگر اوّل محرّم است. اگر مشکی می‌خواهی بپوشی، امر را بپوش! من خودم هم می‌پوشم. [۲۷]

عزیزم! لباس‌ مشکی پوشیدی، باید مُحرم باشی؛ مبادا گناه کنی، مبادا مُبطل به‌ جا بیاوری، همین لباس‌ مشکی بپوشی و هر کاری خواستی بکنی؟! مگر لباس، تو را نجات می‌دهد؟! همین‌جور که لباس احرام در مکّه می‌پوشی و مُبطل به ‌جا نمی‌آوری، عزیزان من! باید در مُحَرّم هم مبطل به ‌جا نیاورید، آن‌جا محض گوسفند مُبطل به ‌جا نمی‌آورید، این‌جا محض امام‌ حسین (علیه‌السلام) به‌ جا نیاورید! محض حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) به‌ جا نیاورید! [۲۸]

ای آقایی که تو می‌گویی لباس ‌مشکی نپوشید! تا حتّی به ایشان گفتند محرّم یا عاشورا هم نپوشیم؟ گفته: وقتی می‌خواهی نماز بخوانی، آن ‌را دربیاور! عزیز من! ببین زینب این تاریخش است، یزید آمد و محمل‌ها را سیاه‌پوش کرد. والله، اگر تو برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) سیاه نپوشی، آن‌جا در قیامت سفید نمی‌پوشی؛ این سندش است، چرا ما متوجّه نشدیم؟ اصلاً مشکی ‌پوشیدن شعار است. لااقل عزیز من! روز عاشورا بپوش! ما نمی‌گوییم دو ماه بپوش! این شخص می‌گوید: اصلاً عاشورایش هم اگر می‌خواهی نماز بخوانی، دربیاور! این حرف یک قدری مرا ناراحت می‌کند؛ اگرنه حالا می‌خواهی بپوش! می‌خواهی نپوش! منکرِ سیاه‌پوش بودن ناراحتم می‌کند، خب این آقا مجتهد هم هست! یزید همه مَحمل‌ها را سیاه‌پوش کرد. [۲۹]

روضه‌خوانی با امر نه از روی شهوت[۳۰]

یک عدّه‌ای هستند چشم می‌مالند که محرّم بیاید و به عناد خودشان برسند، به شهوت خودشان برسند. کجا به‌ حساب امام ‌حسین (علیه‌السلام) می‌گذارید؟ چرا این‌ کارها را می‌کنید؟ اگر یک ‌جایی را به‌ نام امام‌ حسین (علیه‌السلام) اشغال کردید، باید امر امام‌ حسین (علیه‌السلام) را اطاعت کنید! کسانی‌که سردسته هستند و روضه‌خوانی می‌کنند، چراغانی می‌کنند، خیلی بدشان نیاید. بدانند که دارند اشتباه می‌روند؛ اما اگر اشتباه را فهمیدی، باید دیگر دنبال آن نروی.

گناه چند جور است: گناه عوام را خدا می‌آمرزد. عقلش درست نمی‌رسد. یک گناه می‌کند، یک «أستغفر الله» می‌خواهد؛ اما دیگر آن کار را نکند. الآن اگر جوانی گناه کرد، خیلی ناراحت نباشد. خدای تبارک و تعالی به داوود گفت: ای داوود! من گنه‌کاران را، توبه‌کنندگان را از صدّیقین بهتر می‌خواهم. گفت: خدایا! صدّیقین شکم‌شان به پشت‌شان چسبیده است، همه‌اش خدا، خدا می‌کنند. گفت: برای بهشت این ‌کار را می‌کنند. عزیز من! تو برای بهشت هم که نمی‌کنی، تو تمام کارهایت جهنّمی است. از روضه‌خوانی تا چراغانی‌هایت که به امر نیست، پایه ندارد. حالا آن گنه‌کار می‌گوید: خدایا! ما را بیامرز! خدا خوشش می‌آید. مگر خدا از مقدّس خوشش می‌آید؟ خدا خوشش نمی‌آید، من هم خوشم نمی‌آید؛ چون‌که بیشتر فتنه و فساد، گیر مقدّسی است که امر امام ‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) را اطاعت نمی‌کند؛ من آن مقدّس را می‌گویم. امر خودش را و یا خلق را اطاعت می‌کند؛ این اصلاً از صحنه توحید، از صحنه ولایت، از صحنه قرآن بیرون است، در صحنه خودش است. باید امر خدا و پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را اطاعت کند، امر خلق را اطاعت می‌کند. وای بر ما!

آقایانی که روضه‌خوانی می‌کنید! تکیه‌ها و مساجد را اشغال کردید و چراغانی می‌کنید! شما باید اوّل عدالت داشته‌ باشید. حالا آن کسی‌که عدالت دارد، باید به امام‌ زمان خودش، به ‌قرآن مجید یقین داشته ‌باشد. شما کدام‌یک از این‌ها را دارید؟ هیچ‌کدام. حضرت فرمود: در آخرالزّمان، بچّه‌ها به منبر می‌روند، زمام کارهای ما را شِرار الخلق در‌ دست می‌گیرند. «خُدّامنا شِرار الخلق».

حالا آقا به منبر می‌رود و می‌گوید: آمریکا چه ‌کار کرده ‌است؟ انگلیس چه ‌کار کرده ‌است؟ آمریکا می‌خواهد به ایران حمله کند و راه‌پیمایی کردند و توی دهان آمریکا زدند. این حرف‌ها آخر به‌ درد مردم نمی‌خورد. آن لعنت شده‌ است، منبری‌اش هم لعنت شده‌ است؛ شما کجا پای منبرها می‌روید؟ می‌گوید: هر کسی صحبت کند و بداند چه ‌چیزی برای این جمعیّت که پای منبر او نشستند، خوب است؛ ولی یک ‌چیز دیگر بگوید، تمام ملائک او را لعنت می‌کنند. به حضرت ‌عباس، شما خوب هستید، حکم نداشتید و ندارید، مرا لعنت می‌کند.

یک ‌نفر مسجد باجک، خوب آمده ‌بود. آمده‌ بود پیش یکی از سران بازار گفته ‌بود: من یک منبری می‌خواهم. او ده شب منبر رفته‌ بود. ده‌تا دویست ‌تومان چقدر می‌شود؟ دو هزار تومان داخل پاکت گذاشته‌ بود و به او داده‌ بود. رفته ‌بود، تلفن زده‌ بود و گفته ‌بود: آقا! حقّ من این ‌است؟ گفته‌ بود: روزنامه، دانه‌ای دویست‌ تومان است. تو ده شب روزنامه برای ما خواندی. فلان، فلان‌شده! اگر حرف بزنی می‌گویم به همه که با تو همین‌ کار را بکنند. [۳۱]

امر با شهوت درست نیست. قربانت بروم، کارهای ما بیشترش روی شهوت است، عزیز من! پس‌فردا محرم می‌شود ببین چه بازی درمی‌آورند؟ من به مدّاح‌ها هم بگویم، این‌ کارها که دارید می‌کنید، باید از یک‌ جایی سرچشمه بگیرد؛ یعنی به توحید، به ولایت، به امر وصل باشد، شما مدّاح‌ها بیایید افشاء کنید، نه از خودتان دربیاورید.

عزیز من! شما از تهران، از هر کجا که حرکت می‌کنی بیایی در مجلس، شما گرو حضرت زهرایی، حضرت مواظبت است. الآن من قسم می‌خورم شاید حضرت در این مجلس تشریف داشته ‌باشد؛ چون‌که خودش می‌گوید آن‌جا که مجلس حسینِ من باشد، من می‌روم. مگر یک‌ دانه زهرا (علیهاالسلام) است؟ تمام اشیاء من ناراحت است چرا این‌ها را نمی‌شناسیم؟! مگر یک زهرا (علیهاالسلام) است؟ مگر یک علی (علیه‌السلام) است؟ سرتاسر خلقت زهرا (علیهاالسلام) است، سرتاسر خلقت علی (علیه‌السلام) است. اصلاً عالم پیش ولایت کوچک است. [۳۲]

قبلاً چه می‌شد که در این روضه‌ها مردم غَش می‌کردند؟! وقتی روضه می‌خواندند، این‌قدر مردم گریه می‌کردند، دو نفر، سه‌ نفر غَش می‌کردند، این‌ها را از مجلس بیرون می‌بردند. حالا تو چراغانی کردی! چراغانی که آخَر غَش ندارد که! این ‌کارها چیست دارید می‌کنید؟! محرّم دارد می‌آید. اصلاً محرّم یعنی عزا. توجّه کنید! [۳۳]

هر روضه‌ای، روضه نیست[۳۴]

آقا امام‌ حسن (علیه‌السلام) و امام‌ حسین (علیه‌السلام)، همه نان و غذایشان را به مسکین و یتیم و اسیر دادند. بابا! نمی‌گویم شما نان‌تان را بدهید! شما ائمه (علیه‌السلام) نمی‌شوید؛ اما نان مردم را نَبُرید! ای مرد مسلمان روضه‌خوان که پس‌فردا خانه‌ات را سیاه می‌کنی! با چه پولی داری روضه می‌خوانی؟ رشوه گرفتی؟ غش در معامله کردی؟ معامله ربوی کردی؟ خون مردم را مکیدی؟ به چه ‌چیزی روضه می‌خوانی؟ مگر امام‌ حسین (علیه‌السلام) رشوه‌خوار است؟

ما داریم چه می‌گوییم؟! خدا حاج‌ شیخ ‌عباس را رحمت کند! گفت: یک‌ نفر به ‌نام حاج‌ سلطان بود. این روضه‌خوان دربار بود. (آخر، درباری‌ها، همیشه یک روضه‌خوان شاخص داشتند. مثلاً در زمان محمّدرضا شاه، یا راشد یا فلسفی بود. هر کدام‌شان روضه‌خوان داشتند.) این حاج‌ سلطان، یک اسب خیلی خوبی داشت. داشت می‌رفت. دید زنی جلویش را گرفت و گفت: آقا! بیا یک‌ روضه برای من بخوان! داشت به دربار می‌رفت. گفت: برمی‌گردم. این بنده‌ خدا، ایستاد، دید نیامد. حاج ‌سلطان گفت: حالا خب یک‌ حرفی زده، از دربار به خانه‌اش رفت و خوابید.

خواب دید حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) می‌گوید: حاج سلطان! چرا نمی‌آیی؟ آن‌ زن، منتظر است. گفت: در فکرش بودم که این خواب را دیدم. تا دوباره خوابید، حضرت فرمود: حاج‌ سلطان! من این‌جا هستم، بیا! گفت: بلند شد رفت، دید آن زن چهار تا خشت گذاشته، یک‌ چیز سیاه هم رویش کشیده، سرش را روی آن گذاشته ‌است. (باباجان! حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام)، خانه آن ‌زن می‌رود. تو آن ‌زن بشو! والله، تو نر هستی، مرد نیستی. اگر مرد باشی، جنایت نمی‌کنی که روضه‌خوانی کنی. تو خون چه ‌کسی را این‌قدر مکیدی که داری چلو کباب می‌دهی؟ والله، راست می‌گویم. نمی‌خواهم اسم بیاورم که بگویید غیبت کردی. یک‌ نفر هست، یک برادر دارد. برادرش مجرّد بود. چند دفعه مادرش پیش او رفت. گفت: پسرجان! برادرت زن می‌خواهد. برایش زن نگرفت. او مجبور شد، رفت یک ‌کار زشتی با یک‌ نفر کرد. هر دو نفر را کشتند؛ آن‌وقت شنیدم امسال، روضه‌خوانی کرده و چهارصد هزار تومان خرج کرده ‌است. هر شب، یک تیمی را دعوت می‌کرد. آقا! این‌شخص، چهارصد هزار تومان، خرج کرد. آن‌وقت برادرش از سر بیچارگی رفت همچین کاری کرد. بیچاره، زن می‌خواست. این‌ چه روضه‌ای است که تو می‌خوانی؟ تو داری تهمت به ولایت می‌زنی.)

خلاصه، حاج‌ سلطان رفت آن‌جا. گریه می‌کرد و می‌گفت: زهراجان! تو این‌جایی؟ بابا! یک‌ کاری بکنید فاطمه ‌زهرا (علیهاالسلام) مجلس‌تان بیاید. چه ‌کار می‌کنید؟ می‌گفت: حاج‌ سلطان از آن‌موقع دربار نرفت، توی همین خانه‌ها می‌رفت و روضه می‌خواند. من قربان همچین منبری بروم! من فدای همچین منبری بشوم که ریاستش را به ‌هم زد و رفت توی خانه‌ها روضه می‌خواند.

آقاجان من! تو شهوت‌پرستی. من نمی‌خواهم یک حرف‌هایی بزنم. والله، بالله، بیشتر این منبری‌ها، بیشتر این روضه‌خوان‌ها از غنیمت‌جمع‌کن‌های کربلا هستند. منبری پیش من آمده، من دیدم دارد می‌رقصد. به ‌من می‌گوید: حاج ‌حسین! فلان‌ جا دو تومان، فلان ‌جا سه تومان گرفتم، برای خودش یک دهه‌ محرّم شصت ‌هزار تومان درست کرد؛ داشت می‌رقصید. این نوحه‌خوان‌ها، روضه‌خوان‌ها، وقتی محرّم می‌آید، خوشحال هستند؛ آن‌وقت اشک این‌شخص، آن اشک است؟ او غنیمت‌جمع‌کن است. باباجان! اگر راست می‌گویی، برو خانه یک بیچاره‌ای روضه بخوان! آقایی که مدّاح امام‌حسینی! اگر راست می‌گویی، برو یک ‌روضه برای زن بیچاره‌ای که چیزی ندارد بخوان!

عزیز من! بیا وقتی روضه می‌روی، یک ‌ذرّه حواست توی آب‌گوشت نباشد، توی برنج و مرغ نباشد، سرت را زیر بینداز! تفکّر داشته ‌باش! این عمرت دارد کلید می‌اندازد. تو کجایی؟! من کجا هستم؟! [۳۵]

هر روضه‌ای روضه نیست. این روضه‌هایی که این‌ها می‌خوانند، روضه نیست. این‌ها نقل است. روضه این‌ است که آدم برای زهرا (علیهاالسلام) جگرش بسوزد. برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) جگرش بسوزد. آن قضایای امام‌ حسین (علیه‌السلام) و حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) را یادش بیاید. آن‌ها غریب نبودند؛ اما امام‌ حسین (علیه‌السلام) هل من ناصر می‌گوید. روضه من این ‌است که این‌ها را فراموش نکنید. [۳۶]

من چه‌ کار کنم؟ می‌سوزم. یک عدّه‌ای هستند تا به آن‌ها آیت‌الله گفتند، دیگر روضه نمی‌خوانند. به‌ قرآن مجید، به روح تمام انبیاء، ولایت من این‌ است؛ خدا، توفیق را از آن‌ها گرفت. خدا، توفیق را از تو گرفت دیگر روضه نمی‌خوانی. چطور شدی؟ خدا روضه‌خوان است. دو تا آیت‌الله به تو گفتند، تو دیگر روضه نمی‌خوانی؟ تو داری به یک روضه‌خوان، به طور خفیف نگاه می‌کنی، این گناه کبیره است؛ به‌ دینم، گناه کبیره است. ما نمی‌فهمیم گناه چیست؟ تو از خدا هم بالاتر رفتی؟ خدا دو مرتبه روضه خوانده. روضه‌خوانی که مخلص است، روضه‌خوانی که حسین (علیه‌السلام) بگوید، روضه‌خوانی که علی (علیه‌السلام) بگوید، چیز دیگری نگوید، این قیمت دارد،؛ خدا روضه خوانده‌ است. تا یک آیت‌الله به تو گفتند، دیگر روضه نمی‌خوانی؟ توفیق از تو گرفته شده‌ است. مگر این حاج‌ شیخ‌ عباس نبود که روضه می‌خواند؟ مگر آقا سید عبدالهادی شیرازی نبود که از تمام علماء بالاتر بود، روضه می‌خواند؟ مگر حاج‌ شیخ‌ عبدالکریم نبود؟ می‌گفت: هر موقع که می‌خواست سر درسش برود، اوّل، روضه می‌خواند. [۳۷]

روضه‌خوان امام زمان باشید، نه غنیمت‌جمع‌کن امام حسین[۳۸]

خدا پهلوی را لعنت کند! حالا من به شما می‌گویم که حواس‌تان این‌طرف و آن‌طرف نرود، این آتش‌گرفته، وقتی‌که به سلطنت رسید، توی دسته‌ها می‌آمد و سینه می‌زد. یواش، یواش یک‌ قدری ‌که رشد کرد، روضه‌خوانی را قدغن کرد. آن‌موقع چادرها را در تکیه‌ها می‌زدند، حالا این‌طوری شده‌ است؛ آن‌وقت همه محلّه‌ها تکیه داشت که زن‌ها که یک عیب‌هایی داشتند، بتوانند آن‌جا بیایند. حالا الحمد لله همه دیگر پاک شدند، توی مسجدها هم می‌روند! آخ! آخ! آن‌وقت ما در طویله‌ها می‌رفتیم؛ یعنی یکی، یکی می‌شدیم و در طویله‌ها می‌رفتیم و «حسین» می‌گفتیم. خدا می‌داند آن حسین‌گفتن چه حسینی بود! مگر ما از حسین (علیه‌السلام) دست برداشتیم؟ هنوز هم آن مزه‌ای که در طویله‌ها، «حسین» می‌گفتم، در عروق بدنم هست.

عزیز من! مکان شرط نیست، خودت شرط هستی. چقدر من این مطلب ‌را بگویم؟ همه ‌شما دارید دنبال مکان و مقام می‌گردید، هر دوی این‌ها باطل است. مقام باطل است، مکان هم باطل است. [۳۹]

عزیز من! آدم باید بفهمد کجا برود، کجا نرود؟ ببین، پای من نرفته‌ است. من منبر پسر حاج ‌شیخ‌ عباس را دوست داشتم. یک ‌وقت بالای پشت‌بام خوابیده بودم، دیدم صدای منبرش می‌آید. بلند شدم، پایین آمدم. خانه این حاج‌ آقا جلال زرگر بود. توی آن خیابان که مدرسه هم هست. رفتم بروم توی خانه‌اش، دیدم نمی‌توانم بروم؛ آن‌موقع پدرمان یک باغ داشت و این‌جا بود. این حاج‌ آقا جلال برداشته ‌بود بشکه را بالای پشت‌بام برده ‌بود. آن‌موقع آب حوض می‌زد بالا، دور پشت‌بام خانه‌اش تخت گذاشته ‌بود. دیدم نمی‌توانم بروم، برگشتم آمدم. گفتم یک‌ چیزی هست که پایم نمی‌رود.

صبح درِ دکّان حاج‌ حسین بازرگان، زیر گذر سفید آب آمدم. گفت: حاج‌ حسین! این انگشتر چند می‌ارزد؟ گفتم: والله، نمی‌دانم، پنجاه یا شصت تومان می‌ارزد. خیلی انگشتر خوبی بود! گفت: من درِ دکّان حاج ‌آقا جلال بودم، این انگشتر را از یک زن، دو تومان خرید. گفتم: به‌ من بده! گفت: صد تومان می‌ارزد! حالا دارد روضه‌خوانی می‌کند. پسر حاج‌ شیخ‌ عباس را هم دعوت کرده، این‌ همه تشکیلات درست کرده ‌است.

کجا توی این مجلس‌ها می‌روید؟ آیا یک نصارا این ‌کار را می‌کند؟ آیا یک یهودی با زن مسلمان این‌ کارها را می‌کند که یک ‌چیز صد تومانی را دو تومان بخرد؟ دو تا ماچ به پاهایم کرد، گفتم: قربانت بروم ای پا که جایی نرفتی. تو باید پایت همه ‌جا نرود. حرف من این ‌است. اگر پایتان این‌جوری شد، این پا در صراط مستقیم است.[۴۰]

بعضی از روضه‌خوان‌ها خیلی بی‌ادب هستند. یکی از مدّاح‌های ممتاز قم یک ‌حرفی زد، من به او گفتم: صدایت بگیرد، صدایش گرفت. تا آخرش هم گرفت. خیلی بد روضه خواند. [۴۱]

روضه یعنی‌ چه؟ روضه یعنی ما جمع شویم و بگوییم این‌ها ظالم بودند، بیایید جمع شوید و برای مظلومیّت این‌ها گریه کنید! آقا! تو خودت ظالمی! من بی‌رودربایستی گفتم، هر چه می‌خواهید بگویید.

تو خودت ظالمی! ظالم! کجا می‌روی؟ آخر روضه یعنی ‌چه؟ همین آن‌جا نشسته و یک ریاستی می‌کند و بنشین و بلند شو و یک آش و پلویی هم درست کرده‌ است و این آقا هم می‌رود.

بابا! حالا نگو که حاج‌ حسین می‌گوید روضه نرو! اگر مجلس روضه باشد، جبرئیل و ملائکه‌ها اجازه می‌گیرند و به آن‌جا می‌آیند؛ اگر مجلس تمام شده باشد، پرهایشان را به سینه‌های دیوارها می‌مالند؛ امّا چه سینه‌ای؟ سینه‌ای که بخار ولایت به‌ قول ما عوام‌ها، به این سینه‌های دیوار مالیده شده‌ باشد، بال‌شان را به ولایت می‌مالند.

توجّه بفرمایید! بالش را به کجا می‌مالد؟ بالش را به ولایت می‌مالد. جبرئیل با ولایت آمده، با اسم علی (علیه‌السلام) از سی‌هزار سال راه آمده، حالا هم بالش را به دیوارها می‌مالد؛ یا این‌که بالش را به جنایت بمالد؟! جنایت‌کار! چه ‌چیزی فروختی؟! این‌قدر گران فروختی؟! چه‌ کار کردی؟! روضه می‌گیری؟! آره! حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) هم آن‌جاست؟! خاله‌اش خواب دیده که حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) آن‌جاست! یک بازی‌هایی هم درمی‌آورد. آره! آره تو بمیری! به‌ قرآن مجید، می‌فرماید: یک عدّه‌ای هستند اعمال‌شان «هَباءً مَنثورا»[۴۲] است؛ یعنی به‌ دست نمی‌آید. [۴۳]

ای روضه‌خوان‌ها! اَی بی‌رحم‌ها! بیشتر روضه‌خوان‌ها متوجّهند که توهین به عُمَر نشود! منبرهایشان را گوش دادم، بی‌خودی حرف نمی‌زنم. آیا تو حاضری که داری توهین به ولایت می‌کنی؟! فردای قیامت هم با همان عُمَر محشور می‌شوی که می‌خواهی توهین به او نشود! ما نمی‌گوییم بد به عمر بگویید! آقای‌ بروجردی می‌فرمود: علناً لعنت نکنید! این‌ها [وهّابی‌ها] کسانی هستند که هفت ‌تا شیعه را می‌کُشند؛ امّا منبر می‌روی مواظب باش! بدان آدم فهمیده هم‌ پای منبر تو هست، مردم را حیوان حساب نکن! خیال بکن که دو تا انسان هم در بین این‌ها هست، فردا پیر می‌شوی و آن‌جا می‌اُفتی، آن انسان می‌گوید: تو همان بودی که آن حرف‌ها را زدی! شرافت خودت را از بین نبر! [۴۴]

این‌قدر خانمت را داخل خانه بگذار و تا نصف ‌شب او را اسیر کن! می‌گوید: کجا بودی؟ می‌گویی: روضه بودم! آره، تو بمیری! روضه بودی یا رفتی پیش رفقایت، آن‌جا بگویی و بشنوی و بخندی؟! قهوه‌خانه شده ‌است. من به عمرم قهوه‌خانه نرفتم. یادم می‌آید یک ‌وقت به تهران رفتیم، جایی کاری داشتیم، گفتند: بیا برویم یک دیزی بخوریم، من گفتم: من لب ‌جوی می‌نشینم، هر چه اصرار کردند، گفتم: من داخل نمی‌آیم. دیدم اگر این دفعه بروم، دو دفعه دیگر هم می‌روم، آن‌وقت قهوه‌خانه‌ای می‌شوم. آقاجان! شما هر کجا می‌خواهید بروید، باید بفهمید نتیجه رفتن شما چیست؟

روایت داریم، می‌گوید: هر شخصی که مردم را بگریاند، این اشکی که ریخته می‌شود، ذبح ‌العظیم است. آن‌موقع هر کسی‌که اشک ریخت، این منبری و گوینده ثواب ذبح عظیم می‌برد.

الآن شب عاشوراست، شما خودتان می‌توانید مستقلاً یک گوشه‌ای بروید و یک حالی پیدا کنید، یک اشکی برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) بریزید. اگر تو گوشه‌ای بروی و اشکی برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) بریزی، فوراً زهرای مرضیه (علیهاالسلام) آن‌جا حاضر می‌شود، دارد گریه می‌کند. امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) حاضر می‌شود، دارد گریه می‌کند. تو روضه‌خوان امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) باش، نه این مدّاحی که بیاید این‌ها را به‌ هم بریزد، دعوا کنند و از روی لج و لج‌بازی مدّاح دعوت کنند. به حضرت‌ عباس، این‌ها غنیمت‌جمع‌کن‌های امام‌ حسین (علیه‌السلام) هستند. امام ‌حسین (علیه‌السلام) را کشتند، این‌ها دارند غنیمت جمع می‌کنند. چرا می‌گوید که خادمان ما جزء شِرار النّاس هستند، این‌ها هستند که من دارم می‌گویم. این‌ها که هدف‌شان پول است. این‌ها که می‌روند، دو به‌ هم زنی بکنند تا پول بیشتری بگیرند، این‌ها جزء شِرار النّاس هستند.

باید بفهمی عزادار باشی، غصّه‌دار باشی، غمگین باشی. چرا به شما می‌گوید اگر گریه‌ات نمی‌آید، تباکی کن؟ یعنی خودت را در حالت عزا قرار بده! حالا خسته هستی، از کارگاه و کارخانه آمدی و گریه‌ات نمی‌آید، می‌گوید: تباکی کن! یعنی خودت را به این‌ کار بزن! [۴۵]

منبر را چوب نکنید[۴۶]

محرّم و صفر از بس‌که ما «یا حجّة‌بن‌الحسن» می‌گوییم، گوش را کر می‌کنیم؛ والله، دروغ می‌گوییم. حالا من یک مثال برای شما می‌زنم، ببینید ما دروغ می‌گوییم یا نمی‌گوییم؟ اگر شما واقعاً آقا امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) را قبول داری، او دارد گریه می‌کند، می‌گوید: اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ آن‌وقت تو باید این‌قدر بخندی؟ آن‌وقت تو باید پای ویدیو بروی؟ آن‌وقت تو باید این‌جوری باشی؟ تو چه ارتباطی با آقا امام ‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) داری؟ [۴۷]

من قسم می‌خورم، یک‌ جوانی بود این‌قدر گریه کرد، من ناراحت شدم. گفت: من چند روزی که به محرّم داشتیم، خدمت آقا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) رسیدم و گفتم: علی‌جان! من سرگردان هستم، کجا بروم؟ گفت: برو خانه حاج‌ حسین. والله، گفت: من آن‌جا را تأیید می‌کنم. به‌ دینم، اگر من این جوان را بشناسم. به او گفتم: تا حالا آمدی؟ گفت: یک‌ دفعه، دو دفعه جمعه آمده بودم. این‌قدر مثل باران گریه کرد و گفت: خدا از سر گناهان من می‌گذرد؟ من چه‌ کسی بودم که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را ببینم؟ من چه ‌کسی بودم که این‌طور بشود؟ آن‌وقت من قضیّه داوود را گفتم که خدا می‌گوید: من گنه‌کاران را بهتر از صدّیقین می‌خواهم. باباجان! کجا می‌خواهید بروید؟ چه‌ چیزی دیگر می‌خواهید؟ به ‌دینم، اگر من این جوان را بشناسم. من چیزی به او ندادم که تحریک شود یا من بگویم. چه‌ خبر است؟ [۴۸]

من به وعّاظ می‌گویم: شما الآن این حرف‌هایی که می‌زنید، دارید سنّی‌ها را تشویق می‌کنید. وعّاظ می‌آیند این‌جا، من به آن‌ها می‌گویم: شما از آن آدم‌هایید که منبر را چوب می‌کنید. منبری که حرف امام حسین (علیه‌السلام) و امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) رویش زده نشود، چوب است. روایتش را می‌خواهید؟ حضرت سجّاد (علیه‌السلام) به یزید گفت: من بروم بالای چوب‌ها؟ یزید خیلی منبر قشنگی داشت! اگر بدانی چقدر قشنگ بود! مثل این نبود که، این را هم والّا یک زن برای ما داده؛ اگرنه من می‌خواستم روی زمین بنشینم. تو حرف حقّ بزن! هر کجا می‌خواهی بزن! بنشین روی زمین و بزن! تو منبر را چوب می‌کنی!

چرا می‌گوید منبر را نسوزان؟ خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را! می‌گفت منبر را وقتی می‌خواهند بشکنند، یک قدری بشکنید آن را، یا بریزید توی رودخانه، آن زمان آب می‌برد، آب آن را بِبَرد یا خاک کنید؛ منبر را مبادا بسوزانید! منبری که رویش از امام حسین (علیه‌السلام) گفته شود، به آن اثر می‌کند، مثل این‌که یک چوب نَم بکشد؛ اما چیز دیگر هم بگویی به آن اثر می‌کند؛ چون‌که ما منبر را چوب می‌کنیم. [۴۹]

روایت داریم: خانه امام صادق (علیه‌السلام) روضه بود، آخر حضرت همیشه روضه می‌خواند به‌ خصوص این دهه محرّم؛ فقط می‌زد روی زانویش، می‌گفت: جدّ مرا کشتند! جدّ مرا کشتند! مدام می‌زد روی زانویش و گریه می‌کرد، آن کاتب بنی‌امیّه که نزد امام صادق (علیه‌السلام) آمد، دید حضرت گریه می‌کند، یک ‌قدری که گریه‌هایش تمام شد. گفت: در دستگاه بنی‌امیّه کاتب بودم و نوشتم هفتاد هزار نفر به کربلا رفتند؛ من در قتل امام حسین (علیه‌السلام) اصلاً شرکت نکردم. دید گریه‌ حضرت زیادتر شد، هق‌هق گریه کرد. گفت: ما حرفی نزدیم، امام فرمود: آخر، یکی‌تان کاتب شدید، یکی‌تان اسب نعل کردید، یکی‌تان سوزن نخ کردید، جدّ مرا کشتید؛ یعنی شما وسیله ظلم را فراهم کردید.

چرا شما وسیله ظلم بعضی‌ها را فراهم می‌کنید؟ شما مشابه آن‌ها هستید، چرا فراهم می‌کنید؟ چرا می‌خندید؟ چرا همه‌جا می‌روید؟ چرا چیزی‌تان نمی‌شود؟ چرا غیرت پیدا نمی‌کنید؟ چرا حیا پیدا نمی‌کنید؟ چرا اندیشه ندارید؟ این ‌چه کارهایی است که می‌کنید؟ [۵۰]

یا علی

ارجاعات


کتابها

تمام کتابها


سخنرانی‌ها

تمام سخنرانی‌ها

  1. حرکت امام حسین از مکه به مدینه ۸۴ (دقیقه 51) و در کربلا ۸۵ (اول سخنرانی)
  2. حرکت امام‌ حسین از مدینه به مکه 84
  3. سیزده رجب 93
  4. تذکر 90
  5. در کربلا 85
  6. حرکت امام‌حسین از مدینه به مکه 84 (دقیقه 31) و حرکت امام‌حسین 83 (دقیقه 27)
  7. شناخت امام‌حسین و محرم 74 و حرکت امام‌حسین از مدینه به مکه 84 و حرکت امام‌حسین 83
  8. شب تاسوعا ۸۶ (دقیقه ۱۵) و حضرت ابوالفضل ۸۵ (دقیقه ۳۵)
  9. شب تاسوعا 86
  10. حضرت ابوالفضل 85 و حرکت امام حسین 84
  11. اربعین 91
  12. اطاعت امر زیارت معصومین است، مشهد 82
  13. عاشورای 85
  14. در نجف 85
  15. عاشورای ۸۴ (دقیقه ۱۹) و عاشورای ۸۷ (دقیقه ۱۲)
  16. حضرت ابوالفضل 85 و عاشورای 84 و 87
  17. ضربه به ولایت؛ پیروی از بدعت‌گذار (ضربه به ولایت جبران ندارد) 81
  18. حرکت امام حسین از مدینه به مکّه 83
  19. تذکّر 78
  20. برگرفته از سخنرانی زیارت امام‌رضا، عنایت است 79
  21. شناخت امام‌حسین و محرم 74
  22. کتاب حر
  23. عاشورای 88؛ ارتباط
  24. کتاب جامع ولایت
  25. شناخت امام حسین و محرّم (درباره امام حسین) ۷۴ (دقیقه اول) و تذکّر ۹۰ (دقیقه ۲۹)
  26. شناخت امام حسین و محرّم (درباره امام حسین) 74
  27. تذکّر 90
  28. عظمت گریه با معرفت 81
  29. اربعین 78
  30. نیمه شعبان ۸۱، احکام جشن و روضه؛ شرط یاوری امام زمان (دقیقه ۱۵ و ۲۰ و ۲۶ و ۲۸) و نیمه شعبان ۸۷ (دقیقه ۱۲ و ۱۵)
  31. نیمه شعبان 81؛ احکام جشن و روضه؛ شرط یاوری امام ‌زمان
  32. نیمه شعبان 87
  33. غدیر 84
  34. شناخت امام حسین و محرّم ۷۴ (دقیقه ۵۸) و در مسیر ولایت، وداع ولایت ۷۶ (دقیقه ۵۹)
  35. شناخت امام حسین و محرّم 74
  36. مشهد 91
  37. درمسیر ولایت، وداع ولایت 76
  38. اربعین ۸۷ (دقیقه ۴۶) و عاشورا ۹۴ (دقیقه ۴۳) و امام حسین، شناخت ولایت ۷۶ (دقیقه ۴۹ و ۵۲)
  39. اربعین87
  40. عاشورای 94
  41. عاشورای 84
  42. (سوره الفرقان، آیه 23)
  43. شجره توحید 75
  44. حجّ ابراهیمی 78
  45. امام حسین، شناخت ولایت 76
  46. حضرت یوسف، تذکر احکام، یقین ۷۳ (دقیقه ۲۰) و شب تاسوعای ۸۶ (دقیقه ۶۱) و هدایت ۸۴ (دقیقه ۱۷)
  47. تذکّر احکام، یقین؛ حضرت یوسف 73
  48. شب تاسوعای 86
  49. غدیر 86
  50. هدایت 84
حاج   حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه