یقین: تفاوت میان نسخه‌ها

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
خط ۵: خط ۵:
'''السلام علیک یا أباعبدالله و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علیّ‌بن‌الحسین و أولاد الحسین و أهل‌بیت الحسین و رحمة‌الله و برکاته'''
'''السلام علیک یا أباعبدالله و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علیّ‌بن‌الحسین و أولاد الحسین و أهل‌بیت الحسین و رحمة‌الله و برکاته'''


{{موضوع|همان‌طور که حضرت‌زهرا، پیغمبر، امام‌حسن و امام‌حسین جان‌شان را فدای ولایت کردند، ما هم باید جان‌مان را فدای ولایت کنیم|جان‌فداکردن/ولایت}} رفقای‌عزیز! ما باید جان‌مان را فدای ولایت کنیم، حالا به خواست خدای تبارک و تعالی ما باید ولایت را تشخیص دهیم، مبادا تشخیص نداشته‌باشیم. ان‌شاءالله من رفقای‌عزیز را مطّلع می‌کنم که ما وظیفه‌مان چیست؟ ما که چیزی نداریم؛ فقط یک جان داریم، باید جان‌مان را فدای ولایت کنیم. ولایت، این‌قدر عظیم است که زهرای‌عزیز {{علیها}}، جانش را فدای ولایت کرد. تا حتّی روایت داریم: خود رسول‌الله {{صلی}}، ولایت است خودش، خودش ولیّ است، نبیّ است؛ اما جانش را فدای ولایت کرد. مگر نیست که حفصه و عایشه، وقتی‌که رسول‌خدا {{صلی}}، علی {{علیه}} را به‌جای خودش نصب کرد، او را کشتند؟ روایت داریم، آیه قرآن داریم پیغمبر {{صلی}} افشاء نکرد، حفصه و عایشه، رسول‌خدا {{صلی}} را کشتند. مگر نیست امام‌حسین {{علیه}} وقتی‌که گفت: [آیا من] حلالی را حرام کردم، حرامی را حلال کردم، [پس چرا من را می‌کشید؟] گفتند: «بُغضاً لِأبیک»؛ بغضی که ما با پدرت داریم؟ پس امام‌حسین {{علیه}} هم فدای ولایت شد. آقا امام‌حسن {{علیه}} هم همین‌طور، فدای ولایت شد. پس حالا که ولایت، این‌همه عظیم است، ما باید تشخیص بدهیم و جان‌مان را فدای ولایت کنیم. من در جای دیگر گفتم اما امروز به خواست خدای تبارک وتعالی می‌خواهم مشخصش کنم.
{{موضوع|همان‌طور که حضرت‌زهرا، پیغمبر، امام‌حسن و امام‌حسین جان‌شان را فدای ولایت کردند، ما هم باید جان‌مان را فدای ولایت کنیم|جان‌فداکردن/ولایت}} رفقای‌عزیز! حالا که یک صحبتهایی کردیم راجع به ولایت، گفتیم که به طور اعظمش این است که ما جانمان را فدای ولایت کنیم. حالا به خواست خدای تبارک و تعالی می‌خواهیم ببینیم که ما باید تشخیص بدهیم که جانمان را فدای ولایت کنیم، مبادا تشخیص نداشته‌باشیم. ان‌شاءالله به خواست خدای تبارک و تعالی، اگر کمک کند، من رفقای‌عزیز را مطّلع می‌کنم که ما وظیفه‌مان چیست. ما که چیزی نداریم، فقط یک دانه جان داریم، باید جانمان را فدای ولایت کنیم. ولایت این‌قدر عظیم است که زهرای‌عزیز {{علیها}}، جانش را فدای ولایت کرد. تا حتّی روایت داریم: خود رسول‌الله {{صلی}}، ولایت است. خودش ولیّ است، نبیّ است، اما جانش را فدای ولایت کرد. مگر نیست که حفصه و عایشه  وقتی‌که [پیامبر] علی علیه‌السلام را به‌جای خودش نصب کرد، رسول خدا را کشتند؟ روایت داریم، آیه قرآن داریم‌. پیغمبر{{صلی}} افشاء نکرد، حفصه و عایشه، رسول‌الله  را کشتند. مگر نیست امام‌حسین {{علیه‌}} وقتی‌که گفت: [آیا من] حلالی را حرام کردم، حرامی را حلال کردم؟ گفتند: «بُغضاً لِأبیک»، بغضی که ما با پدرت داریم؟ پس امام‌حسین {{علیه‌}} هم فدای ولایت شد. آقا امام‌حسن {{علیه‌}} هم همین‌طور، فدای ولایت شد. پس ولایت که این‌همه عظیم است، ما باید تشخیص بدهیم و جانمان را فدای ولایت کنیم. من در جای دیگر گفته‌ام، اما امروز به خواست خدای تبارک وتعالی می‌خواهم آن را مشخص کنم.


{{موضوع|ما علم تشخیص داریم، یعنی علم تشخیص خوب و بد؛ اما یقین نداریم؛ وقتی یقین داشته‌باشی، دیگر تزلزل نداری|یقین/علم تشخیص}} ما باید اندیشه داشته‌باشیم. اگر اندیشه نداشته‌باشیم، خودرُو هستیم. حضرت‌موسی از خدای تبارک و تعالی خواست که علم بیاموزد. نگفت: سواد، گفت: علم! گفت: برو پیش خضر، گفت: می‌خواهم علم بیاموزم. توان نداشت. توان علم؛ یعنی توان ولایت، خیلی مهمّ است. حالا ما یک علم تشخیص داریم، یک فهم تشخیص داریم، {{دقیقه|5}} یک تشخیص داریم. علم به تشخیص؛ یعنی ما علم داریم که این‌کار خوب است، این‌کار بد است، خدا علمش را به ما داده‌است. ما خوب می‌فهمیم این‌کار خوب است یا بد است؛ اما یقین نداریم. یقین در عالم حرف دیگری است. وقتی‌که یقین باشد، صبر هم می‌آید؛ یعنی ما اطمینان داریم که این‌کار درست‌است. اگر اطمینان باشد، نباید تزلزل داشته‌باشیم.  
{{موضوع|ما علم تشخیص داریم، یعنی علم تشخیص خوب و بد؛ اما یقین نداریم؛ وقتی یقین داشته‌باشی، دیگر تزلزل نداری|یقین/علم تشخیص}} ما باید اندیشه داشته‌باشیم. اگر اندیشه نداشته‌باشیم، (من بارها گفته‌ام) خودرو هستیم. حضرت‌موسی از خدای تبارک و تعالی خواست که علم بیاموزد. گفت: برو پیش خضر. نگفت سواد، گفت علم؛ گفت: می‌خواهم علم بیاموزم. توان نداشت. توان علم یعنی توان ولایت، خیلی مهمّ است. حالا ما یک علم تشخیص داریم، یک فهم به تشخیص داریم، یک تشخیص داریم. {{دقیقه|5}} علم به تشخیص؛ [یعنی] ما علم داریم که این‌کار خوب است، این‌کار بد است، خدا علمش را به ما داده‌است. ما خوب می‌فهمیم این‌کار بد است، این کار خوب است؛ [اما] ما یقین نداریم. یقین در عالَم یک حرف دیگری است. وقتی‌که یقین باشد، صبر هم می‌آید؛ یعنی ما اطمینان داریم که این‌کار درست‌است. اگر اطمینان داریم، نباید ما تزلزل داشته‌باشیم.


{{موضوع|قضیّه شخصی که یک عمر زیارت‌عاشورا می‌خواند؛ اما یقین نداشت؛ وقتی یک‌آدم ظاهرالصّلاح به او گفت نخوان! دیگر نخواند!|یقین}} فلان‌آقا چندین‌سال زیارت‌عاشورا می‌خوانده‌است. مسجد جمکران رفته و به یک‌نفر برخورد کرده که عمامه‌اش، شالش این‌جوری بوده، ردایش این‌جوری بوده. به او گفته [که] تو داری به خودت لعنت می‌کنی. این آقا دیگر زیارت‌عاشورا نخواند. بعد، یک برخوردی با من داشت. گفتم: برو به او بگو: زیارت‌عاشورا، تولّی و تبرّی است. اگر ما تولّی و تبرّی نداشته‌باشیم، دین نداریم، ولایت نداریم. ولایت، تولّی و تبرّی است. به او گفته‌بود: دیگر این‌جا نیا! تو خودت یک استاد داری. ببین! این [شخص] یقین ندارد. تا حالا زیارت‌عاشورا می‌خوانده، حالا یکی به او گفته نخوان! او هم نمی‌خوانَد. ما بیشتر کارهایمان همین‌طور است. یقین نداریم. این‌شخص دارد می‌رود [و] می‌خوانَد، اشک هم می‌ریزد، مسجد جمکران هم می‌رود؛ اما یک‌آدم ظاهرالصّلاح [وقتی] به او می‌گوید نخوان! [دیگر] نمی‌خوانَد.  
{{موضوع|قضیّه شخصی که یک عمر زیارت‌عاشورا می‌خواند؛ اما یقین نداشت؛ وقتی یک‌آدم ظاهرالصّلاح به او گفت نخوان! دیگر نخواند!|یقین}} فلان‌آقا چندین‌سال رفته زیارت‌عاشورا خوانده‌ است. چند سال این زیارت عاشورا می‌خوانده، رفته مسجد جمکران و به یک‌نفر برخورد کرده که عمامه‌اش این‌جوری بوده، شالش این‌جوری بوده، ردایش این‌جوری بوده؛ به او گفته: تو داری به خودت لعنت می‌کنی! این آقا دیگر [زیارت‌عاشورا] نخواند. بعد، یک برخوردی با من داشت. گفتم: باباجان! برو به او بگو: این زیارت‌عاشورا، تولّی و تبرّی است. اگر ما تولّی و تبرّی نداشته‌باشیم که اصلاً دین نداریم، ولایت نداریم. ولایت، تولّی و تبرّی است. به او گفته‌بود: دیگر این‌جا نیا، تو یک استاد داری. بفرما! ببین، این یقین ندارد. حالا الان یکی به او گفته [بخوان]، می‌رفته می‌خوانده؛ یکی هم به او گفته نخوان، نمی‌خوانَد. این چه می‌شود؟ ما بیشتر کارهایمان همین‌طور است. یقین نداریم. این‌شخص دارد می‌رود می‌خوانَد، اشک هم می‌ریزد، مسجد جمکران هم می‌رود؛ اما یک‌آدم ظاهرالصّلاح به او می‌گوید [نخوان]، نمی‌خوانَد.


{{موضوع|یقین به ولایت به‌قدری مهمّ است که انبیاء طاقت آن‌را نداشتند|یقین/انبیاء}} یقین، خیلی مهمّ است. امیرالمؤمنین {{علیه}} خودش یقین است؛ اما می‌گوید: اگر تمام پرده‌ها از جلوی چشم من کنار برود، به یقین من افزوده نمی‌شود. او به یقین خداشناسی‌اش [این‌را می‌گوید]؛ اما ما باید یقین [به] ولایت داشته‌باشیم. یقین به ولایت خیلی مهمّ است. یقین به ولایت این‌قدر مهمّ است که انبیاء طاقتش را نداشتند. چرا؟ مگر یونس نیست که وقتی ولایت به او ابلاغ شد، گفت: وقتی ما ولایت را ندیدیم، چطور آن‌را قبول کنیم؟ حوت او را بلعید. ناله‌اش بلند شد. در تاریکی دل حوت گفت: «یا لا إله إلّا أنت، سبحانک إنّی کُنت من الظّالمین» {{ارجاع به روایت|کندی حضرت یونس در قبولی ولایت امیرالمؤمنین}} انبیاء در یقین، کُمیت‌شان لنگ است، به جز پیغمبر آخرالزّمان {{صلی}}. چرا؟ او هم ولیّ است [و] هم نبیّ. رفقای‌عزیز! بیایید ما یقین پیدا کنیم. {{دقیقه|10}} اگر یقین باشد، تزلزل نداریم. اگر یقین نباشد، تزلزل داریم.  
{{موضوع|یقین به ولایت به‌قدری مهمّ است که انبیاء طاقت آن‌را نداشتند|یقین/انبیاء}} یقین، خیلی مهمّ است. امیرالمؤمنین {{علیه‌}} خودش یقین است، اما می‌گوید: اگر تمام پرده‌ها از جلوی چشم من کنار برود، به یقین من افزوده نمی‌شود. او به یقینِ خداشناسی‌اش [این‌را می‌گوید]؛ ما باید یقین [به] ولایت داشته‌باشیم. یقین به ولایت خیلی مهمّ است. یقین به ولایت این‌قدر مهمّ است که انبیاء طاقتش را نداشتند. چرا؟ مگر یونس نیست که وقتی ولایت به او ابلاغ شد، گفت: چیزی که ما ندیدیم، چطور ما قبول کنیم؟ حوت او را بلعید. ناله‌اش بلند شد. در تاریکی دل حوت، تا گفت: «لا إله إلّا أنت، سبحانک إنّی کُنت من الظّالمین». {{ارجاع به روایت|کندی حضرت یونس در قبولی ولایت امیرالمؤمنین}} انبیاء در یقین، کُمیتشان لنگ است، {{دقیقه|10}} مگر پیغمبر آخرالزّمان {{صلی}}؛  او هم ولیّ است، هم نبیّ. رفقای‌عزیز! بیایید ما یقین پیدا کنیم، ما یقین داشته باشیم. اگر یقین باشد، ما تزلزل نداریم. اگر یقین نباشد، ما تزلزل داریم.


{{موضوع|اغلب ما علم‌الیقین داریم، یقین نداریم و در عمل کُمیت‌مان لنگ است|علم‌الیقین/یقین/عمل}} پس بیشتر ما علم‌الیقین داریم. می‌گوییم نماز درست‌است، صِله‌رَحِم درست‌است، روزه درست‌است، همه این‌ها درست‌است، علم داریم؛ اما چرا این‌جوری می‌کنیم؟ مثل آن زیارت‌عاشورا خوان، کار را تا به آخر نمی‌رسانیم. اغلب مردم که در عالم سقوط کردند این‌طور هستند؛ یعنی این‌ها علم یقین دارند، علم دارند [که] روزه درست‌است، علم دارند نماز درست‌است، علم دارند صِله‌رَحِم درست‌است. علم دارند؛ اما در عمل، کُمیت‌شان لنگ است. این‌ها صادرات ندارند، چرا صادرات ندارند؟ یقین ندارند.
{{موضوع|اغلب ما علم‌الیقین داریم، یقین نداریم و در عمل کُمیت‌مان لنگ است|علم‌الیقین/یقین/عمل}} پس شد علم الیقین، حق الیقین، [یقین]. بیشتر ما حق الیقین داریم. می‌گوییم نماز درست‌است، صِله‌رَحِم درست‌است، روزه درست‌است، همه این‌ها درست‌است. علم داریم، اما چرا این‌جوری می‌کنیم؟ مثل همان زیارت‌عاشورا خواندن، کار را تا آخر نمی‌رسانیم. اغلب مردم هم که در عالم سقوط کردند، این‌طور هستند؛ یعنی این‌ها علم یقین دارند، نه یقین. علم دارند روزه درست‌است، علم دارند نماز درست‌است، علم دارند صِله‌رَحِم درست‌است. علم دارند؛ اما در عمل، کُمیتشان لنگ است. این‌ها صادرات ندارند، چرا صادرات ندارند؟ یقین ندارند. [از] یقین، ما صادرات داریم.


{{موضوع|یقین به امام زمان یعنی منتظر کسی جز او نباشیم و دنبال کس دیگر نرویم|یقین/انتظار الفرج}} شما باید به امام زمان‌تان یقین داشته‌باشید. یک‌نفر است در دانشگاه بوده و خیلی [به] مسجد جمکران می‌رود. از من پرسید: چه‌کار کنیم که یقین داشته‌باشیم؟ گفتم ظاهرش خیلی، خیلی آسان [است]. شما الآن آقازاده‌تان [به] مکّه رفته، یا پدرت [به] مکّه رفته [است]. منتظر چه‌کسی هستی؟ منتظر پدرت هستی. هر [کسی] که بیاید، می‌گویی که این پدرم نیست. گفتم: دنبال کَس دیگری نرو.! آقاجان من! تو دلت بیشتر می‌سوزد یا امام زمان {{عج}}؟ نَفَس‌هایی که عالم دارد می‌کشد، در قدرت ولیّ‌الله‌الأعظم است. کجا دنبال این و آن می‌روی؟! خب اگر منتظر هستی، ایشان هنوز نیامده‌است. ما کجا می‌رویم؟! چه‌کار می‌کنیم؟!
{{موضوع|یقین به امام زمان یعنی منتظر کسی جز او نباشیم و دنبال کس دیگر نرویم|یقین/انتظار الفرج}}شما باید به امام زمان‌ خودت یقین داشته‌باشی. یکی از رفقا از تهران آمده بود، در دانشگاه بوده و سفیر بوده است و خیلی مسجد جمکران می‌رود. گفت: ما چه‌کار کنیم که یقین داشته‌باشیم؟ گفتم: ظاهرش خیلی، خیلی آسان [است]. شما الآن آقازاده‌‌ات مکّه رفته، یا پدرت مکّه رفته؛ منتظر چه‌کسی هستی؟ منتظر پدرت هستی. هر که بیاید، می‌گویی اوست؟ نه. گفتم: امام زمان هم همین است، دنبال کسی نرو. آقاجان من! تو دلت بیشتر دارد می‌سوزد [یا امام زمان {{عج}}]؟ نَفَس‌هایی که عالم دارد می‌کشد، در قدرت ولیّ‌الله‌الأعظم است. کجا دنبال این و آن می‌روی؟ اگر منتظر هستی، خب او هنوز نیامده‌است. ما کجا می‌رویم؟ چه‌کار داریم می‌کنیم؟


{{موضوع|تمام خلقت منتظر امام زمان هستند، تا حتّی ملائکه آسمان؛ ما یقین نداریم که دنبال این و آن می‌رویم|انتظار الفرج/یقین}} از امام‌صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: آیا سیّد حسنی درست‌است، بر حقّ است؟ می‌گوید: بله! حالا سیّد حسنی با هفتاد هزار لشکر، کم یا زیاد، می‌آید. حالا خدمت امام زمان {{عج}} می‌آید. از آن‌طرف، آقا امام زمان {{عج}} ندا داده، ندا به کلّ خلقت داده‌است. تو خیال می‌کنی [که] ندا به چهار تا مثل ما شاخ‌شکسته‌ها داده، به کُل خلقت ندا داده‌است. آقا به کُل خلقت ندا داده‌است. چرا؟ از امام‌صادق {{علیه}} که سؤال می‌کنند، امام می‌فرماید: من هم منتظر هستم، آسمان هم منتظر است، ملائکه هم منتظرند. از کجا می‌گویی ملائکه هم منتظرند؟ وقتی داشتند آقا امام‌حسین {{علیه}} را شهید می‌کردند، ملائکه، توان‌شان از دست رفت. گفتند: خدایا! یک بنده روی زمین داری، این‌طور دورش را گرفتند! خدا فرمود: ای ملائکه! نگاه به ساق عرش من کنید! نگاه کردند، دیدند جوانی با شمشیر ایستاده‌است. خدا گفت: به عزّت و جلالم! توسط این جوان احقاق حقّ می‌کنم؛ پس معلوم می‌شود [که] ملائکه هم دارند آن‌روز را روزشماری می‌کنند. مگر ظهور یک‌چیز عادی است؟! تمام خلقت منتظر هستند. چرا می‌گوید هر کسی منتظر امام زمان {{عج}} باشد، افضل عبادت است. آیا ما منتظر هستیم؟ ما دنبال چه‌کسی، که نرفتیم، دنبال چه‌کسی، که نمی‌رویم؛ آن‌هم به‌قول [ما] عوام [ها] خواجه‌حافظ شیراز است. اگر می‌شد، دنبال آن‌هم می‌رفتیم {{دقیقه|15}} که ببینیم یک‌چیز به ما می‌دهد بخوریم یا نه؟
{{موضوع|تمام خلقت منتظر امام زمان هستند، تا حتّی ملائکه آسمان؛ ما یقین نداریم که دنبال این و آن می‌رویم|انتظار الفرج/یقین}} از امام‌صادق {{علیه‌}} سؤال می‌کنند: آیا سیّد حسنی درست‌است، بر حقّ است؟ می‌گوید: بله. حالا سیّد حسنی با هفتاد هزار لشکر، (حالا یک‌خرده کم یا زیاد)، می‌آید. حالا خدمت امام زمان {{عج}} می‌آید. از آن‌طرف، آقا امام زمان {{عج}} ندا داده، ندا به کلّ خلقت داده‌است. تو به خیالت ندا به چهار تا مثل ما شاخ‌شکسته‌ها داد؟ به کُل خلقت ندا داده، آقا به کُل خلقت ندا داده‌است. چرا؟ از امام‌صادق {{علیه‌}} وقتی سؤال می‌کنند [قائم شما هستی؟] می‌گوید: من هم منتظرم. نه او منتظر است، آسمان هم منتظر است، ملائکه هم منتظرند. از کجا تو می‌گویی ملائکه منتظرند؟ وقتی داشتند آقا امام‌حسین {{علیه‌}} را شهید می‌کردند، ملائکه توانشان از دست رفت. گفتند: خدایا! یک دانه بنده روی زمین داری، این‌طور دورش را گرفته‌اند. [خدا] گفت: نگاه به ساق عرش من کنید. نگاه کردند، دیدند جوانی با شمشیر ایستاده‌است. گفت: به عزّت و جلالم، [توسط این جوان] احقاق حقّ می‌کنم. پس معلوم می‌شود ملائکه هم دارند آن‌روز را روزشماری می‌کنند. مگر ظهور یک‌چیز عادی است؟ تمام خلقت منتظرند. چرا می‌گوید هر که منتظر امام‌زمان {{عج}} باشد، افضل العبادة؟ ما منتظریم؟ ما دنبال چه‌کسی که نرفتیم؟ دنبال چه‌کسی که نمی‌رویم؟ آن‌هم به‌قول ما عوام‌ها خواجه‌ حافظ، آن هم شیراز است، اگر نه دنبال آن‌هم می‌رفتیم، {{دقیقه|15}} ببینیم خلاصه یک‌چیز به ما می‌دهد بخوریم


چرا ما دنبال این و آن می‌رویم؟ ما یقین نداریم. یقین خیلی چیز مهمّی است. تمام مردم که در این عالم سقوط ولایت کردند، یقین نداشتند. رفقای‌عزیز! بیایید ما یقین پیدا کنیم! یقین یک‌چیز مهمّی است. یقین چیزی نیست که ما این‌طور آن‌را سَر و ساده گرفتیم. شما یک‌ذرّه فکر کنید! می‌گوید: نیم‌ساعت فکر، بهتر از هفتاد سال عبادت است؛ یعنی فکرِ ولایت بکن! تو داری سرمایه هشتاد سال، نود سالت را از دست می‌دهی. اگر یقین پیدا کنی، صبر هم داری. اگر یقین نداشته‌باشی، صبر هم نداری.  
چرا ما دنبال این و آن می‌رویم؟ ما یقین نداریم. یقین خیلی چیز مهمّی است. تمام مردم که در این عالَم سقوط ولایت کردند، یقین نداشتند. رفقای‌عزیز! بیایید ما یقین پیدا کنیم. یقین یک‌چیز مهمّی است. یقین یک چیزی نیست که ما این‌طور سَر و ساده گرفتیم. شما یک‌ذرّه فکر بکن که می‌گوید نیم‌ساعت فکر، بهتر از هفتاد سال عبادت است. یعنی فکرِ ولایت بکن. تو داری با بی‌یقینی سرمایه هشتاد سال، نود سالت را از دست می‌دهی. اگر یقین پیدا کنی، صبر هم داری. اگر یقین نداشته‌باشی، صبر هم نداری. قربانتان بروم، فدایتان بشوم، گوش بدهید.


{{موضوع|در جنگ صفّین کسانی‌که در لشکر امیرالمؤمنین بودند، یقین به ولایت نداشتند؛ اما آقا علی‌اکبر و آن پنج‌نفر که بعد از رسول‌الله طرف آن دو نفر نرفتند، یقین به ولایت داشتند|جنگ صفّین/یقین}} مگر در جنگ صفّین نبود که این‌ها همه در مقابل امیرالمؤمنین {{علیه}} شمشیر می‌زدند؟ دارد شمشیر می‌زند، علی! علی! می‌گوید، به معاویه هم فحش می‌دهد، بد هم به معاویه می‌گوید؛ اما یقین به ولایت ندارد! یقین خیلی مهم است. این‌که می‌گویند: از هر هزار نفر، یکی با دین از دنیا نمی‌رود، برای این‌است که یقین به ولایت نداریم. اگر یقین داشته‌باشیم، چرا بی‌دین از دنیا می‌رویم؟
{{موضوع|در جنگ صفّین کسانی‌که در لشکر امیرالمؤمنین بودند، یقین به ولایت نداشتند؛ اما آقا علی‌اکبر و آن پنج‌نفر که بعد از رسول‌الله طرف آن دو نفر نرفتند، یقین به ولایت داشتند|جنگ صفّین/یقین}} مگر در جنگ صفّین نبود که این‌ها همه در مقابل امیرالمؤمنین {{علیه‌}} شمشیر می‌زدند؟ دارد شمشیر می‌زند؛ علی، علی، می‌گوید؛ به معاویه هم فحش می‌دهد؛ بد هم به معاویه می‌گوید؛ اما یقین به ولایت ندارد. یقین خیلی مهم است.  


مگر آقا علی‌اکبر {{علیه}} نیست که دارد به طرف کربلا می‌آید؟! آقا امام‌حسین {{علیه}} گفت: من دیدم [که] مُنادی ندا می‌دهد، می‌گوید: این‌ها دارند رُو به مرگ می‌روند، مرگ دارد به دنبال این‌ها می‌رود. ببین! آقا علی‌اکبر {{علیه}}، فدایش بشوم! گفت: پدرجان! مگر ما بر حقّ نیستیم؟ گفت: چرا، گفت: ما ترسی نداریم. ببین، این‌را می‌گویند یقین.  
مگر این آقا علی‌اکبر نیست که دارد می‌آید رو به کربلا؟ آقا امام‌حسین {{علیه‌}} گفت: من دیدم منادی ندا می‌دهد، [می‌گوید: این‌ها دارند رو به مرگ می‌روند.] ببین آقا علی‌اکبر {{علیه‌}}، فدایش بشوم، گفت: پدرجان! مگر ما بر حقّ نیستیم؟ گفت: چرا، گفت: ما ترسی نداریم. ببین، این‌را می‌گویند یقین.  


بیایید یک‌فکری برای خودمان بکنیم! شما حسابش را بکن! من اگر پرت و پلا حرف می‌زنم دلیل دارم میارم واسه شما هفت میلیون جمعیت بوده، همه شمشیرزن، همه جنگ‌جو. حالا وقتی «الیوم أکملت لکم دینکم» آمد، همه آن‌طرف رفتند. تنها پنج‌نفر ماند. پنج‌نفر یقین داشتند.  
حالا آمده در جنگ صفین شمشیر می‌زند، لعنت هم به معاویه می‌کند، یقین به ولایت ندارد. این‌که می‌گوید: از هر هزار نفر، یکی با دین از دنیا نمی‌رود، برای این‌است که ما یقین به ولایت نداریم. اگر یقین داشته‌باشیم به ولایت، چرا بی‌دین از دنیا می‌رویم؟ باباجان! قربانتان بروم، بیایید یک‌فکری ما برای خودمان بکنیم. شما حسابش را بکن، (من اگر پرت و پلا حرف می‌زنم، دارم دلیل می‌آورم برای شماهفت میلیون جمعیت بودند، همه شمشیرزن، همه جنگجو. حالا وقتی «الیوم أکملت لکم دینکم» آمد، همه آن‌طرف رفتند، پنج‌نفر ماند. پنج‌نفر یقین داشتند.


{{موضوع|عبادت به تنهایی کافی نیست|عبادت}} تو خیال کردی مسجد رفتی و یک دعایی خواندی و یک نماز جماعتی هم خواندی، همین کافی است؟! اغلب ما الآن داریم به همین سر می‌کنیم، به خیال‌مان بهترین آدم هم هستیم! یک‌نگاه به عرق‌خور می‌کنیم، یک‌نگاه به کسی‌که [به] مسجد نمی‌آید، می‌کنیم، به خیال‌مان که او کافر حربی است.  
{{موضوع|عبادت به تنهایی کافی نیست|عبادت}} تو خیال کردی در مسجد رفتی و یک دعایی خواندی و یک نماز جماعتی هم خواندی و آمدی و همین؟! ما الآن همه‌مان به همین داریم سر می‌کنیم، به خیالمان بهترین آدم هم هستیم. یک‌نگاه به یارو عرق‌خور می‌کنیم، یک‌نگاه به یارو که توی مسجد نمی‌آید، می‌کنیم، به خیالت او هم کافر حربی است. بفرما!


{{موضوع|ابوحمزه یقین نداشت که امام‌سجّاد او را لب دریا برد و قضایای یونس را نشانش داد؛ انبیاء باید ببینند که یقین پیدا کنند، مثل حضرت‌ابراهیم؛ اما خدیجه ندیده به پیغمبر یقین داشت|ابوحمزه/امام‌سجّاد/حضرت‌ابراهیم/خدیجه/یقین}} این ابوحمزه خودش گیره. حالا تا نصف‌شب، دعای ابوحمزه بخوان که نگذاری یک مریض بیچاره یا یک کارگر هم بخوابد. حالا خدمت حضرت‌سجّاد {{علیه}} می‌آید و می‌گوید: یابن‌رسول‌الله! می‌گویند که یونس یک‌مقدار دیر زیر بار ولایت رفت. حضرت می‌گوید: درست‌است؛ اما هنوز ابوحمزه یقین نکرده، تا این‌که حضرت فرمود: بلند شو! کفش‌هایش را برداشت، {{دقیقه|20}} چشمش را روی‌هم گذاشت. کنار دریا رفتند و حضرت، حوت را صدا زد. حوت، حاضر شد و قضایای یونس را تعریف کرد؛ تا [این‌که] ابوحمزه بعد از دیدن حوت، یقین کرد.  
{{موضوع|ابوحمزه یقین نداشت که امام‌سجّاد او را لب دریا برد و قضایای یونس را نشانش داد؛ انبیاء باید ببینند که یقین پیدا کنند، مثل حضرت‌ابراهیم؛ اما خدیجه ندیده به پیغمبر یقین داشت|ابوحمزه/امام‌سجّاد/حضرت‌ابراهیم/خدیجه/یقین}} باباجان! این ابوحمزه خودش گیر است. حالا هِی دعای ابوحمزه بخوان تا نصف‌شب، یک مریض بیچاره، بنده خدا یا یک کارگر را هم نگذار بخوابد! حالا خدمت حضرت‌سجّاد {{علیه‌}} می‌آید و می‌گوید: یابن‌رسول‌الله! می‌گویند که یونس یک‌مقدار دیر زیر بار ولایت رفت. می‌گوید: پاشو؛ کفش‌هایش را برمی‌دارد. اتفاقاً روایت داریم حضرت کفش‌هایش را برداشت، گفت: بیا برویم. {{دقیقه|20}} چشمش را روی‌هم گذاشت. کنار دریا که حوت بود، حوت به او گفت. گفت: به او بگو؛ حوت به او گفت.  


مگر حضرت‌ابراهیم نیست؟ [به خدا] می‌گوید: چطور مُرده زنده می‌شود؟ خدا می‌گوید: برو چهار تا مرغ بگیر [و] این‌جوری، این‌جوری بکوب! آن‌وقت ابراهیم یقینش زیاد شد. ابراهیم باید ببیند؛ اما آدم فدای خاک کف پای خدیجه {{علیها}} شود. پیغمبر {{صلی}} به او می‌گوید: خدیجه‌جان! این‌همه در راه خدا [مالت را] دادی، می‌خواهی جایت را نشانت دهم؟ می‌گوید: من به تو یقین دارم.  
مگر حضرت‌ابراهیم نیست؟ می‌گوید: چطور مُرده زنده می‌شود؟ این‌ها چطور زنده می‌شوند؟ [خدا] می‌گوید: برو چهار تا مرغ بگیر، یا سه تا مرغ بگیر، بکوب، این‌جور، این‌جور. (شما بهتر از من می‌دانید) آن‌وقت یقینش زیاد شد. [ابراهیم] باید ببیند. اما آدم فدای خاک کف پای خدیجه {{علیها}} شود. پیغمبر {{صلی}} به او می‌گوید: خدیجه‌جان! این‌همه در راه خدا [مالت را] دادی، می‌خواهی جایت را نشانت دهم؟ می‌گوید: من به تو یقین دارم. یقین دارد.


باباجان! اگر شما یقین داشته‌باشی، کارَت پیش می‌رود. اگر یقین داشته‌باشی، می‌روی صِله‌رَحِم می‌کنی، یک‌چیزی را هم بر می‌داری، [با خود می‌بری و] رَحِمت را خوشحال می‌کنی. اگر یقین داشته‌باشی، به قیامت اعتقاد داری، به معاد اعتقاد داری. ما داریم چه‌کار می‌کنیم؟! یقین، خیلی ابعادش بالاست! اغلب انبیاء در یقین، کُمیت‌شان لنگ است.  
باباجان من! قربانت بروم، اگر شما یقین داشته‌باشی، کارَت پیش می‌رود. اگر یقین داشته‌باشی، می‌روی صِله‌رَحِم می‌کنی، یک‌چیزی را هم بر می‌داری می‌بری، آن رَحِمت را خوشحال می‌کنی. اگر یقین داشته‌باشی، به قیامت اعتقاد داری، به معاد اعتقاد داری. ما داریم چه می‌کنیم؟ چه‌کار داریم می‌کنیم؟ یقین، خیلی ابعادش بالاست. عرض کردم، انبیاء در یقین، کُمیتشان لنگ است.


{{موضوع|اگر حقیقتاً خودت را فانی کنی و از خدا طلب هدایت کنی، خدا تو را هدایت می‌کند و یقین هم به تو می‌دهد|یقین/منیّت/خود را فانی کردن}} اگر یقین می‌گویم، [به دست‌آوردن آن] چیزی نیست. اگر شما از خدا بخواهید، خدایا! من را هدایت کن! «من» را کنار بگذاری، دکتری‌ات را کنار بگذاری، عالمی‌ات را کنار بگذاری، دَرست را کنار بگذاری، مهندسی‌ات را کنار بگذاری، فهمت را کنار بگذاری، دانشت را کنار بگذاری، همه این‌ها را بگذاری کنار؛ فرض کن الآن انگار از مادر متولّد شدی، بگویی: خدایا! من را هدایت‌کن! بعد ببین خدا چطور تو را هدایت می‌کند! یقین را هم به تو می‌دهد. اگر می‌گوییم خدایا! ما را هدایت‌کن! چند چیز داریم و [با آن نزد خدا] می‌رویم. تو خودت را فانی کن تا باقی بشوی!
{{موضوع|اگر حقیقتاً خودت را فانی کنی و از خدا طلب هدایت کنی، خدا تو را هدایت می‌کند و یقین هم به تو می‌دهد|یقین/منیّت/خود را فانی کردن}} بیایید یقین پیدا کنیم، یقین چیزی نیست. اگر می‌گویم یقین چیزی نیست، اگر شما از خدا بخواهی: خدایا! من را هدایت کن؛ دکتری‌ات را کنار بگذاری، عالِمی‌ات را کنار بگذاری، دَرست را کنار بگذاری، مهندسی‌ات را کنار بگذاری، فهمت را کنار بگذاری، دانشت را کنار بگذاری، همه این‌ها را بگذاری کنار؛ فرض کن الآن انگار از مادر متولّد شدی، این‌جور [بگویی:] خدایا! من را هدایت‌کن. آن‌وقت ببین خدا چطور هدایتت می‌کند، یقین هم به تو می‌دهد. عزیز جان من! قربانت بروم، ما اگر می‌گوییم خدایا! ما را هدایت‌کن، چند چیز داریم و [نزد خدا] می‌رویم. خودت را فانی کن تا باقی بشوی.


{{موضوع|دل مؤمنی را خوش‌کردن و در مقابل چیزی از خدا نخواستن، اطاعت امر خداست و از یقین بالاتر است|یقین/اطاعت امر/امرالله}} حالا از یقین بالاتر هم هست؟ بله! بالاترش چیست؟ شما که الآن داری می‌روی [که] یک مؤمن را خوشحال کنی، خدا را خوشحال کردی، پیغمبران را خوشحال کردی، دوازده‌امام {{علیهم}} را خوشحال کردی. برو خوشحال‌کن! چیزی هم نخواه! یعنی توی بهشت نباش! توی حوریه‌ها نباش! توی غِلمان نباش! این بالاتر از یقین است. این‌هم می‌شود یقین [و] هم این‌که چیز نمی‌خواهی، خدا را می‌خواهی، امر خدا را می‌خواهی؛ آن‌وقت، وقتی امر خدا را اطاعت کردی، کم‌کم «امرالله» می‌شوی. مگر امیرالمؤمنین {{علیه}} امر خدا نیست؟ چرا، چون اطاعت می‌کند؛ ائمه {{علیهم}} اطاعت می‌کنند. شما هم بیایید «امرالله» شوید! «امرالله» چیزی نیست، خدا را اطاعت می‌کند. شما به‌طوری می‌شوی که دیگر از هیچ‌چیز لذّت نمی‌بری، مگر از امر خدا، مگر از اطاعت خدا. هم «امرُالله» [و] هم «اطاعةُ‌الله» می‌شوی؛ شما خیلی می‌توانید پیش بروید.  
{{موضوع|دل مؤمنی را خوش‌کردن و در مقابل چیزی از خدا نخواستن، اطاعت امر خداست و از یقین بالاتر است|یقین/اطاعت امر/امرالله}} حالا از این [یقین] بالاتر هم هست؟ آره؛ بالاترش چیست؟ شما که الآن داری می‌روی یک مؤمن را خوشحال می‌کنی، خدا را خوشحال کردی، پیغمبرها را خوشحال کردی، دوازده‌امام را خوشحال کردی. برو خوشحال‌کن، چیزی هم نخواه. یعنی توی بهشت نباش، توی آن حوریه‌ها نباش، توی غِلمان نباش، توی آنها نباش؛ این بالاتر از آن است، این رفت بالاتر از یقین. این‌هم می‌شود یقین [و] هم این‌که چیز نمی‌خواهی، خدا را می‌خواهی، امر خدا را می‌خواهی. آن‌وقت، وقتی که امر خدا را اطاعت کردی، یواش یواش چه می‌شوی؟ وقتی امر را اطاعت کردی، «امرالله» می‌شوی، یعنی می‌شوی امر خدا. مگر امیرالمؤمنین {{علیه‌}} امر خدا نیست؟ چرا؟ اطاعت می‌کند، اطاعت کرد؛ ائمه {{علیهم‌}} اطاعت می‌کنند. شما هم بیا «امرالله» شو! «امرالله» چیزی نیست، خدا را اطاعت می‌کند. شما به‌طوری می‌شوی که از هیچ‌چیز لذّت نمی‌بری، مگر از امر خدا، مگر از اطاعت خدا. هم «امرُالله» می‌شوی، هم «اطاعةُ‌الله» می‌شوی؛ شما خیلی داری پیش می‌روی.


{{موضوع|آن نوری که به کوه طور تجلّی کرد و موسی غَش کرد و هفتاد نفر از بنی‌اسرائیل مُردند، نور یک شیعه آخرالزّمان بود که مطیع بود و یقین به ولایت داشت|ولایت/شیعه/مطیع‌بودن/یقین}} شما خیال می‌کنید دوستی امیرالمؤمنین {{علیه}} و دوستی ولایت چیست؟ والله! نمی‌فهمید. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! می‌گفت: جان که در خِرخِره [گلو] می‌آید، آن‌وقت می‌فهمید. در آن‌وقت دارید عالَم دیگری را می‌بینید. امام‌صادق {{علیه}} می‌فرماید آن‌موقع می‌فهمید [که] ولایت چیست؟ حالا من یک‌مقدار پرده را از رویش برمی‌دارم.  
{{موضوع|آن نوری که به کوه طور تجلّی کرد و موسی غَش کرد و هفتاد نفر از بنی‌اسرائیل مُردند، نور یک شیعه آخرالزّمان بود که مطیع بود و یقین به ولایت داشت|ولایت/شیعه/مطیع‌بودن/یقین}} شما خیال می‌کنید دوستی امیرالمؤمنین {{علیه‌}} و دوستی ولایت چیست؟ والله نمی‌فهمید. خدا حاج‌شیخ‌عباس تهرانی را رحمت کند، می‌گفت: جان که در خِرخِره [گلو] می‌آید، آن‌وقت می‌فهمید، آن‌وقت عالَم دیگری را می‌بینید. امام‌صادق {{علیه‌}} می‌فرماید: آن‌موقع می‌فهمید [که] ولایت چیست. حالا من یک‌مقدار پرده از رویش برمی‌دارم.  


اگر تو پیرو علی {{علیه}} باشی، پیرو ولایت باشی، امیرالمؤمنین {{علیه}} یک شمشیر زده [که] افضل [از] عبادت ثقلین [است]. جای رسول‌الله {{صلی}} [خوابیده]، یک نَفَس کشیده، افضل [از] عبادت ثقلین [است]. {{دقیقه|25}} به علی قسم! این‌را خدا افشاء کرده؛ وگرنه هر نَفَس ائمه {{علیهم}}، افضل [از] عبادت ثقلین است. تو سهام میبری، تو خیال کردی که آن آدمی که نورش تجلّی کرد و موسی غَش کرد و بقیه [آن هفتاد نفر از بنی‌اسرائیل] همگی مُردند، نور چه‌کسی بود؟ حالا موسی می‌گوید: آیا نور انبیاء بود؟ [گفت:] نه! [گفت:] آیا نور ائمه {{علیهم}}بود؟ [گفت:] نه! [گفت:] آیا نور خودت بود؟ [گفت:] نه![گفت:] نور یکی از شیعیان آخرالزّمان است.  
باباجان من! عزیز جان من! اگر تو پیرو علی {{علیه‌}} باشی، پیرو ولایت باشی، [امیرالمؤمنین] یک شمشیر زده افضل عبادت ثقلین؛ {{دقیقه|25}} جای رسول‌الله {{صلی}} [خوابیده]، یک نَفَس کشیده، افضل عبادت ثقلین [است]. به علی قسم، این‌را خدا افشاء کرده؛ هر نَفَس ائمه {{علیهم‌}}، افضل [از] عبادت ثقلین است. تو سهام می‌بری. تو خیال کردی آن آدمی که نورش تجلّی کرد و موسی غَش کرد و آنها همگی کشته شدند و مُردند، نور چه‌کسی بود؟ حالا موسی می‌گوید: این نور انبیاء بود؟ [خدا گفت:] نه؛ نور ائمه {{علیهم‌}} بود؟ نه؛ نور خودت بود؟ نه. می‌گوید: نور یکی از شیعیان آخرالزّمان است.


این به خیالت، مثل من و تو در مسجد رفته یا نصف‌شب پا [بلند] شده و نماز شب کرده و همه را هم بیدار کرده‌است؟ این‌نیست؛ او مطیع بوده. یقین به امیرالمؤمنین {{علیه}} داشته، یقین به دوازده‌امام {{علیهم}} داشته‌است. این، سهامش است. این‌که می‌گوید، نورش اوّل به [کوه] سینا زد. اگر مستقیماً می‌زد، آن‌ها را پودر می‌کرد. چرا خودت را داری می‌فروشی؟! نور تو دارد چه‌کار می‌کند؟! به [کوه] سینا می‌خورَد، بعد بَدَلش به هفتاد نفر می‌خورَد، می‌میرند. سهام به تو می‌دهد. ما کجاییم؟  
این به خیالت، مثل من و تو در مسجد رفته یا نصف‌شب پا [بلند] شده و نماز شب کرده و همه را هم بیدار کرده‌است، هو هو کرده؟ آره؟ این‌نیست؛ او مطیع بوده. یقین به امیرالمؤمنین {{علیه‌}} داشته، یقین به دوازده‌امام {{علیهم‌}} داشته‌است. [آن نور] سهامش است. آن سهامش است آن نور که می‌گوید اوّل به [کوه] سینا زد. اگر [مستقیم] می‌زد که اصلاً زنده شدن [در کار نبود، آن‌ها را] پودر می‌کرد. چرا خودت را داری می‌فروشی؟ نور تو دارد چه‌کار می‌کند؟ به [کوه] سینا می‌خورَد، بعد آن بَدَلش به هفتاد نفر می‌خورَد، می‌میرند. سهام به تو می‌دهد. ما کجاییم؟ حالا این امیرالمؤمنین است. پیغمبر هم همین‌جور است، دوازده امام هم همین‌جور است.


{{موضوع|خانم‌ها! بیایید یقین به حضرت‌زهرا و راست‌بودن این حرف‌ها داشته‌باشید تا فردای‌قیامت در صحرای‌محشر، شما را از بین مردم جدا کند|حضرت‌زهرا/یقین}} اگر امام‌صادق {{علیه}} نمی‌فرمود، من زبانم قطع می‌شد اگر می‌گفتم. می‌فرماید: مادرم زهرا {{علیها}}، در روز قیامت، مانند مرغی که دانه خوب و بد را تشخیص دهد، دوستانش را جدا می‌کند. خانم‌عزیز! چه‌کار می‌کنی؟! این چادرها چیست که در خیابان‌ها می‌پوشی؟! این کفش‌ها چیست که می‌پوشی؟ بیا حضرت‌زهرا {{علیها}} فردای‌قیامت، از توی مردم، تو را جمع کند. بیا زهرا {{علیها}} را اطاعت‌کن! بیا یقین به زهرا {{علیها}} داشته‌باش! یقین کن که این حرف‌ها راست است.
{{موضوع|خانم‌ها! بیایید یقین به حضرت‌زهرا و راست‌بودن این حرف‌ها داشته‌باشید تا فردای‌قیامت در صحرای‌محشر، شما را از بین مردم جدا کند|حضرت‌زهرا/یقین}} اتفاقاً اگر [کلام] امام‌صادق {{علیه‌}} نبود، من غلط می‌کردم، من زبانم قطع می‌شد اگر می‌گفتم. می‌گوید: مادرم زهرا {{علیها}}، در روز قیامت، مانند مرغی که دانه خوب و بد را تشخیص دهد، دوستانش را جمع می‌کند. خانم‌عزیز! چه‌کار می‌کنی؟ این چادرها چیست می‌پوشید در خیابان‌ها می‌آیید؟ این اُرسی‌ها [کفش‌ها] چیست می‌پوشید؟ بیا [حضرت‌زهرا] فردای‌قیامت، از توی مردم، تو را جمع کند. بیا زهرا {{علیها}} را اطاعت‌کن! بیا یقین به زهرا {{علیها}} داشته‌باش! یقین کن که این حرف‌ها راست است.


{{موضوع|اگر یقین داشته‌باشی، صبر داری و تزلزل نداری|یقین/صبر/تزلزل‌نداشتن}} چه‌کار داریم می‌کنیم؟ اگر ما واقع به معاد یقین داشته‌باشیم، به قیامت یقین داشته‌باشیم، خیلی ابعاد ما بالاست. اگر شما یقین داشته‌باشی، تزلزل نداری. اگر یقین داشته‌باشی، صبر می‌کنی.  
{{موضوع|اگر یقین داشته‌باشی، صبر داری و تزلزل نداری|یقین/صبر/تزلزل‌نداشتن}} چه‌کار ما داریم می‌کنیم؟ اگر ما واقع به معاد یقین داشته‌باشیم، به قیامت یقین داشته‌باشیم، خیلی ابعاد ما بالاست. اگر شما یقین داشته‌باشی، تزلزل نداری. اگر یقین داشته‌باشیم، ما صبر می‌کنیم.


{{موضوع|شرط انتظار الفرج، اطاعت امر، تزلزل‌نداشتن و یقین‌کردن است|انتظار الفرج/اطاعت امر/یقین}} به‌قدری ابعاد ظهور بالاست که می‌گوید افضل عبادت است. امام‌صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: من هم منتظر هستم. تمام ائمه {{علیهم}} منتظر هستند. چرا منتظر هستند؟ می‌فهمند او باید بیاید. ما هم باید منتظر باشیم. شرط انتظار همین‌است: امر ایشان را اطاعت کنید! منتظر هم باشید! تزلزل هم نداشته‌باشید! این، افضل عبادت است. یقین داشته‌باشید.  
{{موضوع|شرط انتظار الفرج، اطاعت امر، تزلزل‌نداشتن و یقین‌کردن است|انتظار الفرج/اطاعت امر/یقین}} به‌قدری ابعاد ظهور بالاست که می‌گوید: «[انتظار الفرج] افضل عبادة». امام‌صادق {{علیه‌}} هم می‌گوید: من هم منتظرم. تمام ائمه {{علیهم}} منتظرند. چه منتظری هستند؟ می‌فهمند او باید بیاید. ما هم باید منتظر باشیم. شرط انتظار همین‌است: امر ایشان را شما اطاعت کنید، منتظر هم باشید؛ افضل عبادت است. تزلزل  نداشته‌باشید، یقین داشته‌باشید.


{{موضوع|اگر یقین داشته‌باشیم، هماهنگ تمام خلقت می‌شویم|یقین}} اگر شما یقین داشته‌باشی، مانند امام‌صادق {{علیه}} هستی، مانند انبیاء هستی، مانند ملائکه آسمان هستی. {{دقیقه|30}} چرا این‌طرف و آن‌طرف می‌روی؟ چرا یقین خودت را از دست می‌دهی؟ بیا آرام باش! بیا بنشین! برو یک لقمه نان پیدا کن! بیا با زن و بچّه‌ات بخور! ساکت باش! صامت باش! یقین داشته‌باش که جایی خبری نیست. این‌قدر پی هیاهو نرو! کجا می‌روی؟ خبری نیست. آیا تو از آقا امام زمان {{عج}} دلسوزتر شدی؟  
{{موضوع|اگر یقین داشته‌باشیم، هماهنگ تمام خلقت می‌شویم|یقین}} اگر شما یقین داشته‌باشی، مانند امام‌صادق {{علیه‌}} هستی. اگر یقین داشته باشی، مانند امام باقر هستی. اگر یقین داشته باشی، مانند انبیاء هستی. اگر یقین داشته باشی، مانند ملائکه آسمان هستی. چرا این‌طرف و آن‌طرف می‌روی؟ {{دقیقه|30}} چرا یقینِ خودت را از دست می‌دهی؟ قربانت بروم، فدایت بشوم، بیا حرف گوش کن. بیا آرام باش، بیا بنشین، برو یک لقمه نان پیدا کن بیا با زن و بچّه‌ات بخور. ساکت باش، صامت باش، یقین داشته‌باش، جایی خبری نیست. این‌قدر پِی این هیاهوها نرو، کجا می‌روی پِی این هواها؟ کجا می‌روی؟ خبری نیست. تو از آقا امام زمان {{عج}} دلسوزتر شدی؟ آره؟ تو دلسوزتری؟


{{موضوع|اگر بخواهیم ریا نکنیم، باید به‌غیر خدا و ولایت، کسی را نبینیم؛ کسی را دیدن، یعنی شرک|ریا/شرک/کسی را ندیدن}} رفقای‌عزیز! یک حرف‌هایی است که اگر بخواهم بزنم، برای خودم یک اندازه‌ای درست نیست. آقایانی که من را شناختند، این‌ها دیگر تصفیه شدند. اگر آب تصفیه شود، می‌توان برای مریض هم برد. عدّه زیادی هستند که این‌ها تصفیه شدند. اگر من بخواهم یک‌جوری حالی کنم، این ابعاد روی خودم پیاده می‌شود. یکی که گوش می‌دهد می‌گوید: ببین، این دارد خودش را معرّفی می‌کند. من به دین یهودی بمیرم! اگر این حرف در تمام رگ و ریشه من باشد. چرا؟ امروز، یک‌نفر این‌جا آمد و از من سؤال کرد: ما چه‌کار کنیم که ریا نکنیم؟ گفتم: هیچ‌کس را در عالم نبین، [آن‌وقت] ریا نمی‌کنی. ما ریا را برای مردم می‌کنیم. اگر بشر به جایی برسد که هیچ‌کسی را نبیند، فقط خدا را ببیند، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را ببیند، حضرت‌زهرا {{علیها}} را ببیند، دیگر ریا نمی‌کند. اگر ما کسی را ندیدیم که ریا نمی‌کنیم. من الآن می‌خواهم صحبت کنم. طوری صحبت کنم، که به‌اصطلاح، این‌ها بگویند خوب صحبت کرد. خب، این ریاست. طوری حرف بزنم که یک‌چیز به‌من بدهند، این ریاست. یک‌جور نماز بخوانم، قال و قولی بکنم؛ یعنی من کسی را می‌بینم. این‌طور می‌خواهم به شما بگویم: اگر می‌خواهید عمل‌تان ریا نباشد، هیچ‌کس را در عالم نبینید، فقط خدا را ببینید. آیا وجداناً اگر شما خدا را دیدید، ریا می‌کنید؟ نه! ما کسی را می‌بینیم و مؤثّر می‌دانیم که ریا می‌شود. اگر شما در تمام خلقت هیچ‌کس را ندیدید، چطور ریا می‌کنید؟ ریا را برای کسی می‌کنیم.
بسم الله الرحمن الرحیم


چرا ما مشرک می‌شویم؟ می‌رویم یکی‌دیگر را شریک خدا می‌کنیم. این‌هم مثل همان‌است. اگر کسی روی این زمین نباشد، ما چطور مشرک می‌شویم؟ ما کسی را نمی‌بینیم که برویم کنار خدا بگذاریم یا برای خدا شریک بگذاریم. ریا هم همان‌است. خیلی صاف است: کسی را نبین! وقتی کسی را ندیدی، خدا را دیدی، خدا هم تو را می‌بیند.
السلام علیک یا أباعبدالله و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علیّ‌بن‌الحسین و أولاد الحسین و أهل‌بیت الحسین و رحمة‌الله و برکاته


{{موضوع|باید از خود خدا و ولایت کمک خواست تا به ما یاد دهند که چه‌چیز بخواهیم؟ شیعه همیشه باید مُحرم باشد و مبطل به‌جا نیاورد، نه فقط در ماه‌رمضان|شیعه/مُحرم‌بودن}} ما اوّل شب ماه‌مبارک رمضان بلند شدیم و نشستیم. گفتیم: خدایا! {{دقیقه|35}} مهمان توییم. تو خودت گفتی بیا! ماه توست. مگر ماه‌های دیگر هم مال خدا نیست؟ باباجان! این ماه ابعاد دارد. این ماه باید مُحرم شوی. همان‌طور که می‌گوید در خانه‌خدا باید مُحرم بشوی، این ماه هم باید مُحرم بشوی. چرا مُحرم بشوی؟ خب، یک روزه خوردی یا این‌که مُبطلات به‌جا آوردی، حکمش این‌است. ماه‌رمضان عین مکّه، مُبطلات دارد. خب، ما باید مُحرم بشویم. حالا من به خدا چه بگویم؟ از خدا چه‌چیزی بخواهم؟ نان بخواهم که به‌من داده، برنج بخواهم [که] به‌من داده، مرغ بخواهم [که] به‌من داده، یک‌خانه هم به‌من داده [که] در آن نشستم، قانع و راضی هم هستم. من از خدا چه‌چیزی بخواهم؟ هر چه فکر کردم چه‌چیزی بخواهم؟ گفتم: خدایا! فکرش را خودت به‌من بده. گفتم:  
{{موضوع|اگر بخواهیم ریا نکنیم، باید به‌غیر خدا و ولایت، کسی را نبینیم؛ کسی را دیدن، یعنی شرک|ریا/شرک/کسی را ندیدن}} رفقای‌عزیز! یک حرف‌هایی است اگر من بخواهم بزنم، می‌بینم برای خودم یک اندازه‌ای درست نیست. آقایانی که من را شناخته‌اند، این‌ها دیگر تصفیه شده‌اند. اگر آب تصفیه بشود، برای مریض هم خوب است؛ اما [به شرطی که] درست تصفیه بشود. رفقا عدّه زیادی هستند، ابعادی دارند، راجع به من این‌ها تصفیه شده‌اند. اگر من بخواهم مثلاً یک‌جوری حالی کنم، این ابعاد روی خود من پیاده می‌شود؛ [آن‌وقت] یکی که گوش می‌دهد، می‌گوید: ببین، این دارد خودش را معرّفی می‌کند! من به دین یهودی بمیرم، اگر این حرف در تمام رگ و ریشه من باشد. چرا؟ امروز، یک‌نفر آن‌جا آمد، از من سؤال کرد: ما چه‌کار کنیم که ریا نکنیم؟ گفتم: هیچ‌کس را در عالم نبین، [آن‌وقت] ریا نمی‌کنی. ما ریا را برای مردم می‌کنیم. اگر بشر به یک جایی برسد که هیچ‌کسی را نبیند، فقط خدا را ببیند، امیرالمؤمنین علی {{علیه‌}} را ببیند، حضرت‌زهرا {{علیها}} را ببیند، [دیگر ریا نمی‌کند]. اگر ما کسی را ندیدیم که ریا نمی‌کنیم. حالا من یک قدری روی این صحبت کنم، ببینید درست است یا نه. [مثلاً اگر] من الان می‌خواهم صحبت کنم، طوری صحبت کنم که به‌اصطلاح، این‌ها بگویند این خوب صحبت کرد؛ خب، این ریاست؛ طوری حرف بزنم که یک‌چیز به‌من بدهند، این ریاست؛ یک‌جور بلند شوم نماز بخوانم، قال و قول بکنم. یعنی این‌طور به شما بگویم، [ریا وقتی است که] من کسی را ببینم. اگر بخواهید عملتان ریا نباشد، هیچ‌کس را نبینید، فقط خدا را ببینید. ما اگر خدا را دیدیم، وجداناً ریا می‌کنیم؟ نه؛ [در] ریا ما کسی را می‌بینیم، کسی را مؤثر می‌دانیم، می‌شود ریا. اگر شما در تمام این خلقت هیچ‌کس را ندیدی، چطور ریا می‌کنی؟ ما برای کسی ریا می‌کنیم.
 
چرا ما مشرک می‌شویم؟ می‌رویم یکی‌دیگر را شریک خدا می‌کنیم. خب این‌هم مثل همان‌است. اگر کسی روی این زمین نباشد، {{توضیح|من خواهش می‌کنم به من بگویید اگر من درست نمی‌گویم. من یک‌وقت خودم درست نیستم، حرفم درست است.}} چرا ما مشرک می‌شویم؟ خب ما کسی را می‌بینیم. خب اگر هیچ‌کس توی این عالَم نباشد، ما چطور مشرک می‌شویم؟ [اگر کسی را ندیدیم] مشرک نمی‌شویم؛ ما کسی را نمی‌بینیم که برویم کنار خدا بگذاریم یا برای خدا شریک بگذاریم. ریا هم همان‌است. خیلی صاف است: کسی را نبین. وقتی کسی را ندیدی، خدا را دیدی، خدا هم تو را می‌بیند.
 
{{موضوع|باید از خود خدا و ولایت کمک خواست تا به ما یاد دهند که چه‌چیز بخواهیم؟ شیعه همیشه باید مُحرم باشد و مبطل به‌جا نیاورد، نه فقط در ماه‌رمضان|شیعه/مُحرم‌بودن}} ما شب اول ماه‌مبارک رمضان بلند شدیم و نشستیم. {{دقیقه|35}} گفتیم: خدایا!  مهمان توییم. تو خودت گفتی بیا؛ ماه توست. مگر همه ماه‌ها ماه خدا نیست؟ باباجان! این ماه ابعاد دارد. این ماه باید مُحرِم بشوی. همان‌طور که می‌گوید در خانه‌خدا باید مُحرِم بشوی، آقایان! این ماه هم باید مُحرِم بشوید. چرا مُحرِم بشویم؟ خب، یک روزه خوردی، حکمش این‌است: هشتادتا تازیانه به تو بزنند. روز دوم [روزه بخوری،] روی زبانت را بتراشند، روز سوم [روزه بخوری،] تو را بکشند. این روزه. یا این‌که مبطلات بجا نیاوری، [روزه] عین مکّه، مُبطلات دارد. خب، ما باید مُحرِم بشویم. خب حالا من به خدا چه بگویم؟ از خدا چه‌چیزی بخواهم؟ نان بخواهم که به‌من داده، برنج بخواهم [که] به‌من داده، مرغ بخواهم [که] به‌من داده، همه چیز به من داده، یک‌خانه به‌من داده [که در آن] نشسته‌ام، قانع هم هستم، راضی هم هستم. من از خدا چه‌چیزی بخواهم؟ هر چه فکر کردم چه‌چیز بخواهم، گفتم: خدایا! فکرش را خودت به‌من بده. گفتم:


{{شعر}}
{{شعر}}
خط ۶۳: خط ۶۷:
{{پایان شعر}}
{{پایان شعر}}


شما در ابعاد همه مردم نگاه کن! ببین، اوّل ماه‌مبارک رمضان از خدا چه‌چیزی خواسته‌اند؟ ببین، چه‌چیزی می‌گوید؟ این‌است که آدم نمی‌خواهد بگوید. بابا! خدا یادت می‌دهد. به تو می‌گوید این‌طوری کن! این‌طوری حرف بزن! بیا پیش من! اگر تو از خدا و ولایت کمک خواستی، تو را یاری می‌کنند.  
شما در ابعاد همه مردم نگاه کن، بگو الان اوّل ماه‌ رمضان از خدا چه‌چیز خواستید؟ ببین چه‌چیز به تو می‌گویند. این‌است که می‌گویم آدم نمی‌خواهد بگوید. بابا! [خدا] یادت می‌دهد. به تو می‌گوید این‌طوری کن! این‌طوری حرف بزن! بیا پیش من! اگر تو از خدا کمک خواستی، از ولایت کمک خواستی، باباجان! تو را یاری می‌کند.


عزیز من! اصلاً شیعه باید مُحرم باشد. اگر ماه‌رمضان باید مُحرم باشد، شیعه باید [همیشه] مُحرم باشد. این شهر رمضان که می‌گوید مثل «أنا مدینةُالعلم و علیٌ بابُها» است. باید همین‌طور که از این در می‌روی، از درِ رمضان هم بروی تو. یا مثلاً مطلبی دیگری می‌فرماید: با نظافت بیا! خودت را پاک کن! ما داریم چه‌کار می‌کنیم؟
عزیز من! قربانت بروم، اصلاً شیعه باید مُحرِم باشد. اگر ماه‌ مبارک رمضان این‌جوری شده [که مبطلات دارد]، شیعه باید مُحرِم باشد. «شهر رمضان»، این شهر رمضان که می‌گوید مثل «أنا مدینةُ العلم و علیٌ بابُها» است. باید همین‌طور که از آن در می‌روی، از درِ رمضان هم بروی داخل. یا مثلاً مطلب دیگری می‌فرماید: با نظافت بیا، خودت را پاک کن. ما داریم چه‌کار می‌کنیم؟


{{موضوع|اگر پیغمبر می‌گوید در ماه‌رمضان یک خرما به مردم بده و روزه‌شان را باز کن! می‌خواهد ما را با خدا آشنا کند|سخاوت}} اگر می‌گوید در ماه‌رمضان یک خرما به مردم بده و روزه‌شان را باز کن! والله! دارد افشا می‌کند. این آقا تمام ماه‌رمضان می‌گذرد و یک افطاری به کسی نمی‌دهد. خب، نمی‌توانی افطاری بدهی، آیا می‌توانی یک کیسه برنج بخری و بین مردم تقسیم کنی؟ پیغمبر {{صلی}} می‌خواهد تو را با خدا آشنا کند. می‌گوید: به یک خرما، به بیچاره‌ای رحم کن! به گرسنه‌ای رحم کن! ما داریم چه می‌گوییم؟! آره! گفت: یک نصف خرما به کسی بده! آیا همین‌است؟  
{{موضوع|اگر پیغمبر می‌گوید در ماه‌رمضان یک خرما به مردم بده و روزه‌شان را باز کن! می‌خواهد ما را با خدا آشنا کند|سخاوت}} اتفاقاً بنده‌زاده می‌خواست برود جایی، به او گفتم، گفتم: بابا! این حرف را به مردم بگو. اگر می‌گوید یک خرما به مردم بده و روزه‌شان را باز کن، والله! دارد افشا می‌کند. سرتاسر ماه‌رمضان از او می‌گذرد، آقا یک افطاری به کسی نمی‌دهد. خب، نمی‌توانی افطاری بدهی، می‌توانی یک لنگه برنج بخری و بین مردم تقسیم کنی؟ باباجان من! عزیز جان من! پیغمبر {{صلی}} می‌خواهد تو را با خدا آشنا کند، می‌گوید اگر به یک خرماست، به بیچاره‌ رحم کن، به یک گرسنه‌ رحم کن. ما داریم چه می‌گوییم آخر؟ آره گفت یک نصف خرما به کسی بده، همین‌است؟


{{موضوع|اگر دست و جوارحت را در اختیار خدا گذاشتی، دیگر «خود» نیستی که گناه کنی، دیگر ریا نداری، آن‌وقت مَحرم خدا می‌شوی|یقین/مَحرم‌شدن/خود نبودن/امیرالمؤمنین}} عزیزجان من! فدایت شوم! اگر می‌گوید یقین، یقین به حرف امیرالمؤمنین {{علیه}} داشته‌باش! مگر امیرالمؤمنین {{علیه}} نمی‌فرماید: {{دقیقه|40}} دست و جوارحت را در نزد خدا بگذار؟ اگر تو دستت را در نزد خدا گذاشتی، پایت را در نزد خدا گذاشتی، چشمت را گذاشتی، دلت را گذاشتی، قلبت را گذاشتی، دیگر تو چه‌چیزی داری؟ باباجان! از قلب خدا بهتر چه قلبی است؟! از دست خدا بهتر چه دستی است؟! از چشم خدا بهتر چه چشمی است؟! ما اصلاً چه می‌فهمیم؟! تو وقتی همه این‌ها را در نزد خدا گذاشتی، دستت دست خدا می‌شود، چشمت چشم خدا می‌شود. این، بالاتر از یقین است. چطور بالاتر از یقین است؟ به یک ممکناتی یقین داری که دست و پایت را در نزد او گذاشتی. این، خودش یقین است. تو که دیگر گناه نمی‌کنی، بدچشمی نمی‌کنی؛ تو معصوم می‌شوی. تو به خدا مَحرم می‌شوی؛ اما من هنوز خودم هستم که در خانه علی {{علیه}} می‌آیم و نامحرم هستم. من هنوز خودم هستم که در خانه زهرا {{علیها}} می‌آیم و نامحرم هستم. من خودم هستم که در خانه‌خدا می‌آیم و نامحرم هستم. من «خود» ام. «خود» را وِل [رها] کن! خدایا! تو «خود» هستی، من که چیزی نیستم.  
{{موضوع|اگر دست و جوارحت را در اختیار خدا گذاشتی، دیگر «خود» نیستی که گناه کنی، دیگر ریا نداری، آن‌وقت مَحرم خدا می‌شوی|یقین/مَحرم‌شدن/خود نبودن/امیرالمؤمنین}} آقاجان من! عزیزجان من! فدایت بشوم، اگر شما فرمایش می‌فرمایی، درست می‌گویی آقاجان. باید جوری بشوی، مگر امیرالمؤمنین {{علیه‌}} نمی‌فرماید: [دست و جوارحت را نزد خدا بگذار]؟ {{دقیقه|40}} من چند جا این را گفته‌ام، اگر یقین می‌گوید، یقین به حرف امیرالمؤمنین داشته باش، قربان شکلت بروم. می‌گوید دست و جوارح خودت را نزد خدا بگذار. اگر تو دستت را نزد خدا گذاشتی، پایت را گذاشتی، چشمت را گذاشتی، دلت را گذاشتی، قلبت را گذاشتی، دیگر تو چه‌ داری؟ باباجان! از قلب خدا بهتر چه قلبی است؟ از دست خدا بهتر چه دستی است؟ از چشم خدا بهتر چه چشمی است؟ ما اصلاً چه چیز را می‌فهمیم؟ تو وقتی که همه این‌ها را نزد خدا گذاشتی، دستت دست خدا می‌شود، چشمت چشم خدا می‌شود؛ اصلاً بالاتر از یقین است. چطور بالاتر از یقین است؟ به یک ممکناتی، یک چیزی، یقین داری که دست و پایت را نزد او گذاشتی. این، خودش یقین است دیگر. خب تو که دیگر گناه نمی‌کنی، بدچشمی نمی‌کنی؛ تو معصوم می‌شوی. تو به خدا مَحرم می‌شوی. من «خود»م هستم که در خانه علی {{علیه‌}} می‌آیم، نامحرم هستم. من «خود»م هستم که در خانه زهرا {{علیها}} می‌آیم و نامحرم هستم. من «خود»م هستم که در خانه‌خدا می‌آیم و نامحرم هستم. من «خود»م. «خود» را وِل کن! «خود» نیست، [خدایا!] تویی. خب من که دیگر چیزی نیستم. این مثل همان ریاست.


همانطور که عالَم را نمی‌بینی کار می‌کنی، ریا برای چه‌کسی می‌کنی؟ وقتی تو ممکنی را به‌غیر [از] خدا ندیدی، همه را در نزد خدا گذاشتی، تو دیگر چه‌چیزی داری؟ خب، تو می‌شوی مَحرم خدا. مگر نیست که امیرالمؤمنین {{علیه}} مَحرم خداست؟ تو هم مَحرم بشو! مگر امیرالمؤمنین {{علیه}} نیست که حالا وقتی پیغمبر {{صلی}} معراج رفت و با وسیله رفت، دید امیرالمؤمنین {{علیه}} آن‌جاست، مَحرم خداست. به‌دینم قسم! به علی قسم! من خودم دیدم.  
همان‌طور که عالَم را نمی‌بینی، کار می‌کنی، ریا دیگر برای چه‌کسی می‌کنی؟ وقتی تو ممکنی را به‌غیر خدا ندیدی، همه را در نزد خدا گذاشتی، تو دیگر چه‌چیزی داری؟ خب، تو می‌شوی مَحرم خدا. مگر نیست که امیرالمؤمنین {{علیه‌}} مَحرم خداست؟ تو هم همان بشو، تو هم مَحرم بشو. مگر این امیرالمؤمنین {{علیه‌}} نیست که حالا که پیغمبر {{صلی}} به معراج رفته، با وسیله رفته، [می‌بیند] امیرالمؤمنین {{علیه‌}} آن‌جاست؟ مَحرم خداست.  


{{موضوع|ائمه‌طاهرین روح هستند؛ اگر از دنیا بگذری، تو هم روح می‌شوی، آن‌وقت روح به روح اتّصال می‌شود|روح/جسم}} ما یک‌دوستی داریم، یک‌وقتی به معراج رفت، فقط خدا بود و علی {{علیه}}. حالا برو بگو دارد خودش را معرّفی می‌کند. به‌دینم قسم! خدا بود و علی {{علیه}}، من دیدم! تو اصلاً باور نمی‌کنی [که] این‌طور بشود. تو اگر از دنیا بگذری، دیگر، جسم نیستی، روح هستی. روح به روح اتّصال می‌شود. ما جسم هستیم، به‌دنیا علاقه داریم. به این بساط‌ها علاقه داریم. اصلاً در این فکرها نیستیم. روح به روح باید اتّصال بشود. خب، تو اگر روح شدی، به روح، علی‌بن‌ابی‌طالب {{علیه}} اتّصال شدی، معراج هم می‌روی. اصلاً معراج چیزی نیست. اما من کجا بروم؟ روی کوه دو برادران! باید روی کوه خضر بروم. بفرما! چون من جسم هستم.  
{{موضوع|ائمه‌طاهرین روح هستند؛ اگر از دنیا بگذری، تو هم روح می‌شوی، آن‌وقت روح به روح اتّصال می‌شود|روح/جسم}} به‌دینم قسم، به علی قسم، من خودم دیدم. ما یک‌دوستی داریم، یک‌وقت به معراج رفت. فقط خدا بود و علی {{علیه‌}}. حالا برو بگو دارد خودش را معرّفی می‌کند. [به خاطر] همین حرفهاست که نمی‌زنم. به‌دینم قسم، خدا بود و علی {{علیه‌}}. من دیده‌ام، تو اصلاً باور نمی‌کنی [که] این‌جور می‌شود. تو اگر از دنیا بگذری، قربانت بروم، دیگر جسم نیستی. {{توضیح|این همان است که تو می‌خواهی آقای مهندس}}، تو اگر بگذری، جسم نیستی، روح هستی. روح به روح اتّصال می‌شود. ما جسم هستیم، به‌دنیا علاقه داریم، به این بساط‌ها علاقه داریم؛ اصلاً در این فکرها نیستیم. روح به روح باید اتّصال بشود. خب، تو وقتی روح شدی، به روح، علی‌بن‌ابی‌طالب {{علیه‌}} اتّصال شدی، معراج هم می‌روی، چیزی نیست! اصلاً معراج چیزی نیست. اما من باید کجا بروم؟ روی کوه دو برادران! روی کوه خضر؛ من باید روی این کوهها بروم. بفرما! من جسم هستم.


رفقای‌عزیز! بیایید روح بشوید! مگر نمی‌گوید روحُ‌القدس؟ مگر نمی‌گوید امام زمان {{عج}}، روح است؟ در نظر شما، ایشان پا دارد، سر دارد، چشم دارد؛ تقریباً مثل بشر است، مثل ماست. پس روح چیست؟ {{دقیقه|45}} خودش روح است، پایش روح است، چشمش روح است، دستش روح است، سرش روح است، تمام اجزای بدنش روح است؛ [اما] تو نمی‌بینی! ما کجاییم؟ اصلاً آقا امام زمان {{عج}}، روح است. امیرالمؤمنین {{علیه}}، روح است. جسم نیست. چرا این‌ها سایه ندارند؟ این دلیل حرفی است که [من] زدم. بروید در فکر که این [حرف] را از کجا می‌گویی؟ خب، تو هم روح بشو! چرا نمی‌شویم؟ ما به جسم علاقه داریم. جسم، ما را پابند کرده‌است.  
رفقای‌عزیز! بیایید روح بشوید. مگر نمی‌گوید روحُ‌القدس؟ مگر نمی‌گوید امام زمان {{عج}}، روح است؟ در نظر شما، ایشان پا دارد، سر دارد، چشم دارد؛ تقریباً مثل بشر است، مثل ماست. پس روح چیست؟ {{دقیقه|45}} {{توضیح|همین است که آقا شما می‌خواهی،}} خودش روح است، پایش روح است، چشمش روح است، دستش روح است، سرش روح است، تمام اجزای بدنش روح است؛ تو داری [ظاهر را] می‌بینی! ما کجاییم؟ اصلاً آقا امام زمان {{عج}}، روح است. امیرالمؤمنین {{علیه‌}}، روح است. جسم نیست. چرا این‌ها سایه ندارند؟ این دلیل حرفی است که من زدم. نروید در فکر که از کجا می‌گویی؟ خب، تو هم روح بشو. چرا ما نمی‌شویم؟ ما به جسم علاقه داریم. جسم، ما را پابند کرده‌است قربان شما بروم.


{{موضوع|ما تشنه دنیا هستیم، نه تشنه ولایت|تشنه دنیا/تشنه ولایت}} عزیز من! بیایید حرف بشنوید! بیایید از آب حیات بخورید! دائم زنده بشوید. کجا می‌روید از این نوشابه‌ها می‌خورید که گلویتان بسوزد؟ خضر از آن آب خورد. چه‌کسی به او داد؟ امیرالمؤمنین {{علیه}}، به او داد. خضر، یک‌ذرّه از آن آب حیات را خورده‌است، پیغمبرها را فلج می‌کند. خب، از کجا آن آب را بخوریم؟ باید تشنه بشوی. روایت بگویم که قبول کنید: شخصی خدمت امام‌صادق {{علیه}} آمده، عرض می‌کند: یابن‌رسول‌الله! من دلم می‌خواهد خواب شما را ببینم. حضرت می‌فرماید: امشب آب نخور! ببین چه می‌شود؟ یک‌قدری نان و خرما خورد. خواب دید توی آب‌انبار است، یا سر چاه است، سر جوی آب است. صبح آمد. امام فرمود: تو تشنه ما نیستی، تشنه آب هستی! تو هم تشنه دنیا هستی. تو هنوز هم داری فکر می‌کنی که ماشینت را چه‌جور کنی؟ خانه‌ات را دکور کنی، این‌جا را این‌جوری کنی. تو چه‌چیزی داری می‌گویی؟ تو بیا دنیا را زمین بگذار! ببین من راست می‌گویم یا دروغ؟  
{{موضوع|ما تشنه دنیا هستیم، نه تشنه ولایت|تشنه دنیا/تشنه ولایت}} عزیز من! بیایید حرف بشنوید. بیایید از آب حیات بخورید، دائم زنده بشوید. کجا می‌روی از این نوشابه‌ها می‌خوری که گلویت بسوزد؟ خضر از آن آب خورد. چه‌کسی به او داد؟ امیرالمؤمنین {{علیه‌}} به او داد. خب بفرما! ببین چیست. [امیرالمؤمنین] یک‌ذرّه از آن آب به او داده خورده‌، خضر، پیغمبرها را فلج می‌کند. خب، از کجا آن آب را بخوریم؟ باید تشنه بشوی. روایت بگویم که قبول کنید. شخصی خدمت امام‌صادق {{علیه‌}} آمده، عرض می‌کند: یابن‌رسول‌الله! من دلم می‌خواهد خواب شما را ببینم. حضرت می‌فرماید: حالا امشب آب نخور، ببین چه می‌شود؟ یک‌قدری نان و خرما خورد. [خواب] دید توی آب‌انبار است {{توضیح|به قول من، شاید آب انبار نبوده}}، سر چاه است، سر جوی است و هِی سر این آبهاست. صبح آمد. [امام فرمود:] تو تشنه ما نشدی، تشنه آبی! آقا تو تشنه دنیایی. تو هنوز هم داری فکر می‌کنی که ماشینت را چه‌جور کنی، خانه‌ات را دکور کنی، این‌جا را این‌جوری کنی. چه‌چیزی داری می‌گویی؟ تو بیا بشو، ببین من راست می‌گویم یا دروغ؟ تو بیا دنیا را بگذار زمین.


{{موضوع|منزوی نشوید؛ امیرالمؤمنین که نخلستان آباد می‌کند و به فقرا می‌دهد، دارد یاد ما می‌دهد که کار کنیم و به فقرا بدهیم تا خدا خدایی‌اش را به ما بدهد|امیرالمؤمنین/فضّه/کار/سخاوت/منزوی‌نشدن}} حالا آن‌آقا می‌گفت آیا نمی‌شود ما یک کناری برویم؟ باباجانِ من، کنار نرو! مردم را کنار نزن! قوم و خویشت را کنار نزن! بچّه عمویت را کنار نزن! همسایه‌های فقیرت را کنار نزن؟ رفقایت را کنار نزن!  
{{موضوع|منزوی نشوید؛ امیرالمؤمنین که نخلستان آباد می‌کند و به فقرا می‌دهد، دارد یاد ما می‌دهد که کار کنیم و به فقرا بدهیم تا خدا خدایی‌اش را به ما بدهد|امیرالمؤمنین/فضّه/کار/سخاوت/منزوی‌نشدن}} حالا آن‌آقا می‌گفت: نمی‌شود ما یک کناری برویم؟ باباجانِ من! قربانت بروم، کنار نرو، مردم را کنار نزن! قوم و خویشت را کنار نزن! بچّه عمویت را کنار نزن! همسایه‌های فقیرت را کنار نزن! رفقایت را کنار نزن! خودت بروی کنار!؟


امیرالمؤمنین {{علیه}} آمده یاد ما بدهد. فضّه خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} آمده، دید یک تکّه پوست است و ریگ است. گفت: چرا این‌ها این‌جوری هستند؟ یک علم کیمیا داشت. رفت ریگ‌ها را دستی مالید. امام دید دارد ریگ‌ها می‌درخشد. [فرمود:] زهراجان! چه شده؟ گفت: علی‌جان! فضّه داشت ریگ‌ها را به‌هم می‌زد. امام به فّضه فرمود: یک آفتابه‌لگن آب کن و بیاور! همچین کرد. از هر انگشت علی {{علیه}} ده رقم جواهر پایین ریخت. امام فرمود: تا این‌جا هستی، به ما کار نداشته‌باش.  
امیرالمؤمنین {{علیه‌}} آمده یاد ما بدهد. فضّه آمده در خانه امیرالمؤمنین {{علیه‌}}، دید یک پوست است و ریگ است. چرا این‌ها این‌جوری هستند؟ یک علم کیمیا داشت. رفت ریگ‌ها را دستی مالید. امیرالمؤمنین دید ریگ‌ها بور می‌زند [می‌درخشد]. [فرمود:] زهراجان! چه شده؟ گفت: علی‌جان! فضّه داشت ریگ‌ها را به‌هم می‌زد. [امام به فّضه] گفت: یک آفتابه‌لگن آب کن و بیاور. [حضرت] همچین کرد، از ده‌تا انگشت علی {{علیه‌}}، از هر کدام یک رقم جواهر می‌ریخت. گفت: تا این‌جا هستی، به ما کار نداشته‌باش.


چرا [امیرالمؤمنین {{علیه}}] می‌رود کار می‌کند؟ نخلستان درست می‌کند [و] به فقرا می‌دهد. چرا سه‌روز، سه‌روز، نمی‌خورد و به فقرا می‌دهد؟ مهندس! [دارد] یاد من و تو می‌دهد؛ می‌گوید: کار کنید و به مردم بدهید! مگر علی {{علیه}} نمی‌تواند به اعجاز بدهد؟ حالا چرا می‌گوید؟ می‌خواهد تو هم خدا شوی. خدا می‌خواهد خدایی‌اش را به تو بدهد.  
چرا [امیرالمؤمنین {{علیه‌}}] می‌رود کار می‌کند، نخلستان درست می‌کند، به فقرا می‌دهد؟ چرا سه‌روز، سه‌روز، نان نمی‌خورد و به فقرا می‌دهد؟ مهندس! [دارد] یاد من و تو می‌دهد. یاد ما می‌دهد، می‌گوید: کار کنید و به مردم بدهید. مگر علی {{علیه‌}} نمی‌تواند به اعجاز بدهد؟ حالا چرا می‌گوید؟ می‌خواهد تو هم خدا شوی. خدا می‌خواهد خدایی‌اش را به تو بدهد.


{{موضوع|وقتی به فقرا کمک کنی، خدا خیر به دستت جاری می‌کند؛ آن‌وقت عبادتت ذوق دارد و دیگر دل‌مُرده نیستی؛ مُرده کسی است که ولایت ندارد|درباره متقی/سخاوت/اطاعت/ولایت/دل‌مُردگی}} به روح تمام انبیاء! یک‌نفر مقداری پول به ما داده‌بود. گفت: مرغ بگیر! یک بنده‌خدایی هم یک کیسه برنج آورد. ابوالفضل آمد، این‌ها را برداشتند، بردند، {{دقیقه|50}} یک خوشحالی به‌من دست داد که نگو! {{توضیح|امروز که می‌بینید که من این‌قدر سرحال هستم، برای همین‌است}} گفتم: خدایا! به صاحبانش برکت بده! خدایا! همیشه دست در جیب‌شان بکنند [و] پول باشد. گفتم: خدایا! همین‌جا به صاحبانش بده! خب بفرما!  
{{موضوع|وقتی به فقرا کمک کنی، خدا خیر به دستت جاری می‌کند؛ آن‌وقت عبادتت ذوق دارد و دیگر دل‌مُرده نیستی؛ مُرده کسی است که ولایت ندارد|درباره متقی/سخاوت/اطاعت/ولایت/دل‌مُردگی}} به روح تمام انبیاء، یک‌نفر مقداری پول به ما داده‌بود؛ گفت: مرغ بگیر. یک بنده‌خدایی هم یک لنگه برنج آورد. امروز که می‌بینی من این‌قدر سرحالم، این ابوالفضل آمد، {{توضیح|خدا ان‌شاء‌الله هرکه بچه دارد به او ببخشد. این بچه‌های من انصافاً خوبند. خدایا! همین‌جور که من از آنها راضیم، تو هم از آنها راضی باش. این بنده‌های خدا، آخر مشتری‌های من این‌جوری هستند، یکی پای کوه دو برادران است، بغل کوه! یکی نمی‌دانم توی چاله کجاست! این‌جا، آنجا!}} آقا این‌ها برداشتند بردند. {{دقیقه|50}} یک خوشحالی به‌من دست داد که نگو! گفتم: خدایا! به صاحبانش برکت بده. خدایا! همیشه دست در جیبشان بکنند [و] پول باشد. گفتم: خدایا! همین‌جا به صاحبانش بده. خب بفرما!


من یک‌وقت‌ها می‌گویم: خدایا! من که ندارم؛ اما خیر به‌دست من جاری کن! جاری [هم] می‌کند. آن‌وقت شب که می‌شود، عبادت تو ذوق دارد؛ چون‌که اطاعت کردی.  
من یک‌وقت‌ها می‌گویم: خدایا! من که ندارم؛ خیر به‌دست من جاری کن. آقا! خیر جاری می‌کند. آن‌وقت این‌که دارم می‌گویم، می‌دانی چیست؟ آن‌وقت شب که می‌شود، عبادتت ذوق دارد؛ چون‌که اطاعت کردی.


چرا این‌قدر دل ما این‌جوری است، مُرده [استآخر، ولایت در آن‌نیست که مُرده. به‌دینم! ولایت در آن‌نیست که مرده. عزیز من! ولایت، زندگی است. از کجا می‌گویی؟ یک‌نفر کافر می‌آید ولایت را قبول می‌کند، می‌شود زنده. یک‌نفر که ولایت دارد، می‌رود کافر می‌شود، می‌شود مرده. اصلاً شرط بندگی، ولایت است.  
چرا این‌قدر دلمان این‌جوری است؟ مُرده است. آخر، مُرده ولایت تویش نیست که، مُرده است. به‌دینم! ولایت در آن‌نیست، مُرده. قربانتان بروم، عزیز من! ولایت، زندگی است. حالا از کجا می‌گویی؟ یک‌ دانه کافر می‌آید [ایمان می‌آورد]، ولایت دارد، می‌شود زنده. یک‌ دانه که ولایت دارد، می‌رود کافر می‌شود، می‌شود مُرده. اصلاً شرط بندگی، ولایت است آقاجان من.


{{موضوع|شما ائمه نمی‌شوید؛ اما مثل زنبور عسل، به‌قدر وسع‌تان آتش فقر کسی را خاموش کنید، تا وحی خدا به شما برسد؛ قضیّه متقی که پول مشهد رفتنش را به فقرا داد|سخاوت/معصیت‌ولایتی/درباره متقی}} حالا تو [مال] نداری، به‌فکر [فقرا] باش! من به این‌مردم چه بگویم؟! چرا آقا امام‌حسن {{علیه}} سالی دو بار مالش را تقسیم می‌کرد؟ چرا این‌ها گرسنگی می‌خوردند؟ حالا تو مثل امام‌حسن {{علیه}} نباش! اما مردم را بازی نده! معصیت‌ولایتی نکن! چرا خدا در شب‌قدرِ به این خوبی، می‌گوید سه‌طایفه را نمی‌آمرزم؟ یکی شارب‌الخمر، یکی عاق‌والدین، یکی کسی‌که برادر مؤمن از دستش ناراضی باشد. خدا او را نمی‌آمرزد.  
{{موضوع|شما ائمه نمی‌شوید؛ اما مثل زنبور عسل، به‌قدر وسع‌تان آتش فقر کسی را خاموش کنید، تا وحی خدا به شما برسد؛ قضیّه متقی که پول مشهد رفتنش را به فقرا داد|سخاوت/معصیت‌ولایتی/درباره متقی}} حالا تو نداری، به‌فکر باش. من آخر به این‌مردم چه چیز بگویم؟ به خودم چه چیز بگویم؟ چرا آقا امام‌حسن {{علیه‌}} سالی دو مرتبه مالش را تقسیم می‌کرد؟ بابا! تو آن نباش. چرا این‌ها گرسنگی می‌خوردند؟ تو آن نباش، مردم را بازی نده! معصیت‌ولایتی نکن! چرا شب‌قدر، شب به این خوبی، [خدا] می‌گوید سه‌طایفه را نمی‌آمرزم؟ یکی شارب‌الخمر، یکی عاق‌والدین، یکی کسی‌که برادر مؤمن از دستش ناراضی باشد. نمی‌آمرزد تو را.


{{درباره متقی|یکی از رفقای‌عزیز یک پول حسابی داد. من اسمم را نوشته‌بودم که [به] مشهد بروم. آن روزی که این [پول] را به ما داد، من دیدم فردایش ماه‌مبارک رمضان است. من هم حقیقتاً موقعی‌که سرکار بودم، این‌کار را می‌کردم. ما آمدیم قدری مرغ و برنج گرفتیم و بچّه‌ها را خواستیم. بچّه‌ها بردند [به فقرا دادند]. من عقیده‌ام این‌است که اگر اسم‌تان را برای مشهد نوشتید، بروید! آدم پشت‌پایش را می‌خورد، اگر اسم‌تان را برای مکّه نوشتید، بروید! من که اسمم را نوشته‌بودم، گفتم نکند [که] ما از آن‌ها باشیم که خلاصه اسم‌مان را نوشتیم و نرویم. در فکر بودم. بعد از یک‌شب یا دو شب، خواب دیدم [به] عمره رفتم و دارم از عمره می‌آیم. من با یک‌نفر دیگر بودم. آن یک‌نفر گفت: آیا می‌خواهی ائمه‌طاهرین {{علیهم}} را به شما معرّفی کنم؟ گفتم: بکن! همان‌طور که اشاره کرد، من یک‌ذرّه جلو رفتم. دیدم ائمه‌طاهرین {{علیهم}} آن‌جا هستند. امیرالمؤمنین {{علیه}} از آن‌جا بیرون آمد. فوری دستش را بوسیدیم و خیلی با هم لَحمُک لَحمی بودیم و از خواب بیدار شدم.  
{{درباره متقی|یکی از این رفقای‌عزیز یک پولی داد، حسابی بود. من اسمم را نوشته‌بودم، [به] مشهد بروم. آن روزی که این را به ما داد، من دیدم فردایش ماه‌مبارک رمضان است. من هم حقیقتاً این بود، موقعی‌که سرکار بودم، این‌کار را می‌کردم. امسال توی خوف و رجا بودم. خب، خدا ان‌شاءالله عوض به او بدهد. ما آمدیم و رفتیم قدری مرغ گرفتیم و برنج گرفتیم و باز دوباره بچّه‌ها را خواستیم. بچّه‌ها بردند [به فقرا دادند]. من خودم رفقا [عقیده‌ام] این‌است، عقیده شما هم همین باشد که اگر اسمتان را برای مشهد نوشتید، بروید؛ آدم پشت‌پایش را می‌خورد. اگر اسمتان را برای مکّه نوشتید، بروید. من که اسمم را نوشته‌بودم، گفتم نکند [که] ما از آن‌ها باشیم که خلاصه اسممان را نوشتیم و نرویم. من در فکر بودم. بعد از یک‌شب یا دو شب، خواب دیدم [به] عمره رفتم و دارم از عمره می‌آیم. من با یک‌نفر دیگر بودم. آن یک‌نفر گفت: می‌خواهی من ائمه‌طاهرین {{علیهم‌}} را به شما معرّفی کنم؟ گفتم: بکن. همان‌طور که اشاره کرد، من یک‌ذرّه جلو رفتم. دیدم ائمه‌طاهرین {{علیهم‌}} آن‌جا هستند. امیرالمؤمنین {{علیه‌}} از آن‌جا بیرون آمد. ما فوری دستش را بوسیدیم و خیلی با هم لَحمُک لَحمی بودیم و من از خواب بیدار شدم.


ببین، امام‌رضا {{علیه}} حالیِ من کرد. گفت: من که از دست تو راضی هستم، دوازده‌امام، چهارده‌معصوم {{علیهم}}، از دست تو راضی هستند. من خودم تعبیر دارم. چرا؟ این‌کاری که تو کردی، رضایت ماست. من مال خودم که نبوده؛ اما از سر هوا و هوس مشهد، {{توضیح|یکی می‌خواست ما را ببرد و بیاورد و خوش بودیم}} من این‌کار را کردم. امام‌رضا {{علیه}} حالی‌ات می‌کند.}} بابا! برایت راهنما می‌گذارد، برایت هدایت‌کننده می‌گذارد که هدایتت می‌کند. ما داریم چه می‌گوییم؟!
ببین، امام‌رضا {{علیه‌}} حالیِ من کرد. گفت: من که از دست تو راضی هستم، دوازده‌امام، چهارده‌معصوم {{علیهم‌}}، از دست تو راضی هستند. من خودم تأویل دارم. چرا؟ می‌گوید این‌کاری که تو کردی، رضایت ماست. من مال خودم که نبوده؛ اما از سر هوا و هوس مشهد [نرفتم]. {{توضیح|یعنی حقیقتش یکی می‌خواست ما را ببرد. بگذارد در ماشین و ببرد و بیاورد. خب خوش بودیم دیگر! مَثَل دارم می‌گویم. [اما] من این‌کار را کردم.}} امام‌رضا {{علیه‌}} حالیت می‌کند.}} بابا! برایت راهنما می‌گذارد، قربانت بروم برایت هدایت‌کننده می‌گذارد که هدایتت می‌کند. ما داریم چه چیز می‌گوییم؟


ما نباید از یک زنبور کمتر باشیم. این زنبور آمده، {{دقیقه|55}} نوکش را پُر [از آب] کرده که آتش ابراهیم را خاموش کند. جبرئیل می‌گوید: کجا می‌روی؟ می‌گوید: بروم آتش را خاموش کنم. [گفت:] با چه‌چیزی؟ [گفت:] با نوکم. گفت: دوازده‌فرسخ آتش است. گفت: به‌قدر وسعم [خاموش می‌کنم]. حالا ببین خدای تبارک و تعالی چه [کار] کرده؟ دهانش را پُر از عسل کرده، عسل شفاست. ببینید! همین‌طور که می‌خواسته ابراهیم را شفا دهد، دهانش را پُر از عسل کرده، عسل شفاست، وحی هم به او می‌رسد. بابا! ریا نکرده، نوکش را پُر کرده [که] برود آتش را خاموش کند. به‌قدر یک زنبور عسل تکان بخوریم [و] برویم آتش یک بیچاره را خاموش کنیم تا وحی به ما برسد. خدا بس‌که خوشش می‌آید، وحی به او می‌رسد.  
ما باید از یک زنبور کمتر نباشیم. {{دقیقه|55}} این زنبور آمده، نوکش را پُر [از آب] کرده که برود آتش ابراهیم را خاموش کند. جبرئیل به او می‌گوید: کجا می‌روی؟ می‌گوید: می‌روم آتش را خاموش کنم. [گفت:] با چه‌چیزی؟ [گفت:] با این [نوکم]. [گفت]: این؟ دوازده‌فرسخ آتش است. گفت: به‌قدر وسعم [خاموش می‌کنم]. آقا! ببین خدای تبارک و تعالی چه کرده؟ دهانش را پُر از عسل کرده، عسل شفاست. ببین آقاجان! قربانتان بروم، این همین‌طور که می‌خواسته ابراهیم را شفا بدهد، دهانش را پُر از عسل کرده، عسل شفاست، وحی هم به او می‌رسد. بابا! ریا نکرده، این نوکش را پُر کرده [که] برود آتش را خاموش کند. خب بفرما! به‌قدر یک زنبور عسل تکان بخوریم، آتش یک بیچاره را خاموش کنیم تا وحی به ما برسد. خدا بس‌که خوشش می‌آید، بیا! وحی به او می‌رسد.


چرا به‌من وحی نمی‌رسد؟ به‌من هم وحی می‌رسد؟ از طرف چه‌کسی؟ شیطان. می‌گوید: این‌جا را این‌جور کن! این‌جا را اینجور کن! می‌گویم: چشم! چشم! فدایت بشوم! می‌کنم. یک‌کار دیگر هم بکن! اصلاً فرصت به تو نمی‌دهد که فکر مردم باشی. اصلاً تو وقت نداری. به‌قدری کار جلوی تو گذاشته که اصلاً وقت نداری.  
چرا به‌من وحی نمی‌رسد؟ به‌من هم وحی می‌رساند؟ چه‌کسی؟ شیطان. [می‌گوید:] این‌جا را این‌جور کن، این‌جا را این‌جور کن، این‌جا را این‌جور کن، این‌جا را این‌جور کن. [ما هم می‌گوییم:] چشم، چشم، فدایت شوم، می‌کنم. [می‌گوید:] یک‌کار دیگر هم بکن! یک کار دیگر هم بکن! اصلاً فرصت به تو نمی‌دهد که فکر مردم باشی. {{توضیح|من الان آنجا سر سفره اشاره‌ای کردم،}} اصلاً تو وقت نداری. به‌قدری کار جلوی تو گذاشته که اصلاً وقت نداری.


{{موضوع|دنیا به تو فرصت کار خیر کردن نمی‌دهد؛ دنیا یعنی به‌غیر خدا کار کردن؛ قضیّه آن اصفهانی که فرصت نمی‌کرد زنش را طلاق دهد|دنیا}} اصفهانی‌ها خیلی زرنگ هستند. یک‌نفر بود، این هر زنی که می‌گرفت، طلاق می‌داد. یک زن اصفهانی گفت: من زنش می‌شوم. گفت: این طلاقت می‌دهد. گفت: باشد. این رفت و خیلی خودش را درست کرد. آمد [و] خودش را نشانش داد. گفت: آیا زن من می‌شوی؟ گفت: آره! افتخار می‌کنم. گفت: البتّه یک شرط دارد، تو باید حرف من را بشنوی. گفت: باشد.  
{{موضوع|دنیا به تو فرصت کار خیر کردن نمی‌دهد؛ دنیا یعنی به‌غیر خدا کار کردن؛ قضیّه آن اصفهانی که فرصت نمی‌کرد زنش را طلاق دهد|دنیا}} یک حرف بزنم بخندید. اصفهانی‌ها خیلی زرنگ هستند. یک جور دیگر هم هستند، حالا می‌ترسیم یکهو یک اصفهانی این‌جا باشد. یک‌نفر بود، این هر زنی که می‌گرفت، طلاق می‌داد. یک زن اصفهانی گفت: من زنش می‌شوم. گفت: این طلاق می‌دهد. گفت: باشد. این رفت و خیلی خودش را درست و راست کرد و خیلی جالب درست کرد. آمد خودش را نشان این که زن طلاق می‌داد، داد. گفت: زن من می‌شوی؟ گفت: آره! افتخار می‌کنم. گفت: باشد. این خودش را که خوب نشانش داد، گفت: یک شرط دارد، تو باید حرف من را بشنوی. گفت: باشد.


این صیغه [عقد] را که جاری کرد. گفت: چه‌کار کنم؟ گفت: شب باید هِی بیندازی، صبح هم باید دم حمامی لُنگ بدهی. گفت: باشد. گفت: موقع اذان هم که می‌شود، چه‌کار کنی؟ پیش از ظهر هم چه‌کار کنی؟ چهار، پنج‌تا کار [به او] گفت. دیدند] که] این مرد چند وقت است که با او می‌سازد. گفتند: تو که این‌ها را زود طلاق می‌دادی؟ گفت: به‌من فرصت نداده که طلاقش دهم. بابا! دنیا به تو فرصت نمی‌دهد که تو کار خیر بکنی. چند جور کار برای تو جور کرده؟ قربانت بروم! عزیز من! نگیر همچنین زنی را! این زنی که این همه کار برای تو جور می‌کند نگیر. خب بفرما مگر میتواند طلاقش بدهد؟! مگر تو می‌توانی دنیا را طلاق دهی؟ درست، راستش کرده. برای تو درست‌کرده، تو هم گولش را خوردی. بیا علی {{علیه}} بشو! شیطان تمام وجاهت عالم را به خودش وصل کرد. [امیرالمؤمنین {{علیه}}] گفت: برو! من تو را سه‌طلاقه کرده‌ام. بابا! تو سه‌طلاقه‌اش نکن! یک طلاقه‌اش بکن، ما نمی‌گوییم سه طلاقه‌اش بکن.
این صیغه [عقد] را که جاری کرد، اول کاری نکرد. بعد گفت: چه‌کار کنم؟ گفت: شب که می‌شود، باید بروی هِی بیندازی. {{توضیح|هِی بوده است. این شب که می‌شده هِی می‌انداختند، آن‌وقت می‌گفتند: بگیر و ببند، بگیر و ببند! می‌گرفتند، [مغازه‌ها را] می‌بستند. آن زمان که قم هم کوچک بود، [بوده].}} گفت: هِی بینداز. گفت: خیلی خوب. صبح هم بروی دمِ حمام، پیش آن حمامی لُنگ بدهی. گفت: باشد. گفت: از آن موقع هم که می‌شود، بیایی بروی دیزی سنگک بفروشی. گفت: خیلی خوب. گفت: پیش از ظهر هم کجا می‌روی، لب آن سقاخانه چه‌کار کن. یک چهارتا، پنج‌تا کار به این گفت. دیدند این زن را نمی‌تواند [طلاق بدهد،] زن چند وقت است که با این می‌سازد. گفتند: باباجان! تو که طلاق می‌دادی؟ گفت: آخر این به‌من فرصت نداده.  


دنیا چیست؟ دنیا به‌غیر خداست. ببین الان من بگویم دنیا به غیر خداست؛  {{دقیقه|60}} به‌غیر خدا جمع‌کردن، به‌غیر خدا نگاه‌کردن، به غیر خدا رفتار کردن، به‌غیر خدا خوابیدن، به‌غیر خدا پاشدن، به‌غیر خدا مسجد رفتن، به‌غیر خدا مکّه‌رفتن، به‌غیر خدا مشهد رفتن، به‌غیر خدا کار کردن؛ دنیا این‌است.  
بابا! دنیا به تو فرصت نمی‌دهد که تو کار خیر بکنی. عین زن اصفهانی، چند جور کار برای تو جور کرده. قربانت برم، عزیز من! نگیر همچین زنی را! این زنی که این همه کار برای تو جور می‌کند، نگیر. خب بفرما! مگر می‌تواند طلاقش بدهد؟ مگر تو می‌توانی قربانت بروم، دنیا را طلاق بدهی؟ درست، راستش کرده. برای تو درست‌کرده، تو هم گولش را خوردی. بیا علی {{علیه‌}} بشو! قربانت بروم شیطان [دنیا] تمام وجاهت عالَم را به خودش وصل کرد. [امیرالمؤمنین {{علیه‌}}] گفت: برو، من تو را سه‌طلاقه کرده‌ام. بابا! تو سه‌طلاقه‌اش نکن، یک طلاقه‌اش بکن! ما نمی‌گوییم سه طلاقه‌اش کن.


{{موضوع|فقیری که جوری حرف بزند که یعنی من ندارم، آن فقیر صابری که خدا درباره‌اش گفته: دین روی دوش اوست، نیست|فقیر صابر}} چرا می‌گوید که دین روی [دوش] سه عدّه است؟ عالم ربّانی، دارای سخی، دین روی دوش توست. آقاجان من! {{توضیح|اگر آن‌را می‌گویم، این‌را هم می‌گویم}} یکی هم فقیر صابر. فقیر، باید صابر باشد. این آدم، فقیر است؛ اما طوری حرف می‌زند که یعنی من ندارم. یک‌جور حرف می‌زند که به او بدهند. این‌چطور صابر است؟ اینقدر خدا بدش می‌آید، امام صادق می‌فرماید: شیعه های ما دستشان را جلوی کسی دراز نکنند، یعنی شیعگی نیست، کسی که دستش را بی‌خودی جلوی کسی دراز کند می‌اندازی‌اش تو ....
خب دنیا چیست؟ دنیا به‌غیر خداست. ببین الان من بگویم، دنیا به غیر خداست؛  به‌غیر خدا جمع‌کردن، {{دقیقه|60}} به‌غیر خدا نگاه‌کردن، به غیر خدا رفتار کردن، به‌غیر خدا خوابیدن، به‌غیر خدا پاشدن، به‌غیر خدا مسجد رفتن، به‌غیر خدا مکّه‌رفتن، به‌غیر خدا مشهد رفتن. به‌غیر خدا کار کردن. دنیا آن‌است.


می‌فرماید دو عده هستند که گوشت صورت ندارند، کسی که تهمت به کسی بزند و کسی که داشته باشه سوال کند.
{{موضوع|فقیری که جوری حرف بزند که یعنی من ندارم، آن فقیر صابری که خدا درباره‌اش گفته: دین روی دوش اوست، نیست|فقیر صابر}} چرا می‌گوید که دین روی دوش سه عدّه است؟ عالِم ربّانی، دارای سخی، {{توضیح|دین روی دوش توست. آقاجان من! اگر من [آن‌را] می‌گویم، این‌را هم می‌گویم}} یکی هم فقیر صابر. فقیر، باید صابر باشد. یارو فقیر است، اما یک جور حرف می‌زند که [یعنی] من ندارم. یک‌جور حرف می‌زند که به او بدهند. این‌ چه صابری است؟ این‌قدر خدا بدش می‌آید، امام صادق می‌فرماید: شیعه‌های ما دستشان را جلوی کسی دراز نمی‌کنند. یعنی شیعگیِ این را می‌اندازد توی مزبله! کسی که دستش را بیخودی جلوی کسی دراز کند، می‌اندازدش توی مزبله [زباله‌دانی]. می‌فرماید: دو عده هستند، گوشتِ صورت ندارند. {{توضیح|من این را هم بگویم، یک‌وقت خیال نکنید من یک حرفهایی می‌زنم.}} می‌گوید: کسی که تهمت به کسی بزند و کسی که داشته باشد و سؤال کند.


[[رده: نوارها]]
[[رده: نوارها]]


{{یا علی}}
{{یا علی}}

نسخهٔ ‏۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۹:۲۵

بسم الله الرحمن الرحیم
یقین
کد: 10124
دانلود صوت: دانلود
پی‌دی‌اف: دریافت
epub: دریافت
تاریخ سخنرانی: 1375-10-25
تاریخ قمری (مناسبت): 5 رمضان

السلام علیک یا أباعبدالله و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علیّ‌بن‌الحسین و أولاد الحسین و أهل‌بیت الحسین و رحمة‌الله و برکاته

رفقای‌عزیز! حالا که یک صحبتهایی کردیم راجع به ولایت، گفتیم که به طور اعظمش این است که ما جانمان را فدای ولایت کنیم. حالا به خواست خدای تبارک و تعالی می‌خواهیم ببینیم که ما باید تشخیص بدهیم که جانمان را فدای ولایت کنیم، مبادا تشخیص نداشته‌باشیم. ان‌شاءالله به خواست خدای تبارک و تعالی، اگر کمک کند، من رفقای‌عزیز را مطّلع می‌کنم که ما وظیفه‌مان چیست. ما که چیزی نداریم، فقط یک دانه جان داریم، باید جانمان را فدای ولایت کنیم. ولایت این‌قدر عظیم است که زهرای‌عزیز (علیهاالسلام)، جانش را فدای ولایت کرد. تا حتّی روایت داریم: خود رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، ولایت است. خودش ولیّ است، نبیّ است، اما جانش را فدای ولایت کرد. مگر نیست که حفصه و عایشه وقتی‌که [پیامبر] علی علیه‌السلام را به‌جای خودش نصب کرد، رسول خدا را کشتند؟ روایت داریم، آیه قرآن داریم‌. پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) افشاء نکرد، حفصه و عایشه، رسول‌الله را کشتند. مگر نیست امام‌حسین الگو:علیه‌ وقتی‌که گفت: [آیا من] حلالی را حرام کردم، حرامی را حلال کردم؟ گفتند: «بُغضاً لِأبیک»، بغضی که ما با پدرت داریم؟ پس امام‌حسین الگو:علیه‌ هم فدای ولایت شد. آقا امام‌حسن الگو:علیه‌ هم همین‌طور، فدای ولایت شد. پس ولایت که این‌همه عظیم است، ما باید تشخیص بدهیم و جانمان را فدای ولایت کنیم. من در جای دیگر گفته‌ام، اما امروز به خواست خدای تبارک وتعالی می‌خواهم آن را مشخص کنم.

ما باید اندیشه داشته‌باشیم. اگر اندیشه نداشته‌باشیم، (من بارها گفته‌ام) خودرو هستیم. حضرت‌موسی از خدای تبارک و تعالی خواست که علم بیاموزد. گفت: برو پیش خضر. نگفت سواد، گفت علم؛ گفت: می‌خواهم علم بیاموزم. توان نداشت. توان علم یعنی توان ولایت، خیلی مهمّ است. حالا ما یک علم تشخیص داریم، یک فهم به تشخیص داریم، یک تشخیص داریم. علم به تشخیص؛ [یعنی] ما علم داریم که این‌کار خوب است، این‌کار بد است، خدا علمش را به ما داده‌است. ما خوب می‌فهمیم این‌کار بد است، این کار خوب است؛ [اما] ما یقین نداریم. یقین در عالَم یک حرف دیگری است. وقتی‌که یقین باشد، صبر هم می‌آید؛ یعنی ما اطمینان داریم که این‌کار درست‌است. اگر اطمینان داریم، نباید ما تزلزل داشته‌باشیم.

فلان‌آقا چندین‌سال رفته زیارت‌عاشورا خوانده‌ است. چند سال این زیارت عاشورا می‌خوانده، رفته مسجد جمکران و به یک‌نفر برخورد کرده که عمامه‌اش این‌جوری بوده، شالش این‌جوری بوده، ردایش این‌جوری بوده؛ به او گفته: تو داری به خودت لعنت می‌کنی! این آقا دیگر [زیارت‌عاشورا] نخواند. بعد، یک برخوردی با من داشت. گفتم: باباجان! برو به او بگو: این زیارت‌عاشورا، تولّی و تبرّی است. اگر ما تولّی و تبرّی نداشته‌باشیم که اصلاً دین نداریم، ولایت نداریم. ولایت، تولّی و تبرّی است. به او گفته‌بود: دیگر این‌جا نیا، تو یک استاد داری. بفرما! ببین، این یقین ندارد. حالا الان یکی به او گفته [بخوان]، می‌رفته می‌خوانده؛ یکی هم به او گفته نخوان، نمی‌خوانَد. این چه می‌شود؟ ما بیشتر کارهایمان همین‌طور است. یقین نداریم. این‌شخص دارد می‌رود می‌خوانَد، اشک هم می‌ریزد، مسجد جمکران هم می‌رود؛ اما یک‌آدم ظاهرالصّلاح به او می‌گوید [نخوان]، نمی‌خوانَد.

یقین، خیلی مهمّ است. امیرالمؤمنین الگو:علیه‌ خودش یقین است، اما می‌گوید: اگر تمام پرده‌ها از جلوی چشم من کنار برود، به یقین من افزوده نمی‌شود. او به یقینِ خداشناسی‌اش [این‌را می‌گوید]؛ ما باید یقین [به] ولایت داشته‌باشیم. یقین به ولایت خیلی مهمّ است. یقین به ولایت این‌قدر مهمّ است که انبیاء طاقتش را نداشتند. چرا؟ مگر یونس نیست که وقتی ولایت به او ابلاغ شد، گفت: چیزی که ما ندیدیم، چطور ما قبول کنیم؟ حوت او را بلعید. ناله‌اش بلند شد. در تاریکی دل حوت، تا گفت: «لا إله إلّا أنت، سبحانک إنّی کُنت من الظّالمین». انبیاء در یقین، کُمیتشان لنگ است، مگر پیغمبر آخرالزّمان (صلی‌الله‌علیه‌وآله)؛ او هم ولیّ است، هم نبیّ. رفقای‌عزیز! بیایید ما یقین پیدا کنیم، ما یقین داشته باشیم. اگر یقین باشد، ما تزلزل نداریم. اگر یقین نباشد، ما تزلزل داریم.

پس شد علم الیقین، حق الیقین، [یقین]. بیشتر ما حق الیقین داریم. می‌گوییم نماز درست‌است، صِله‌رَحِم درست‌است، روزه درست‌است، همه این‌ها درست‌است. علم داریم، اما چرا این‌جوری می‌کنیم؟ مثل همان زیارت‌عاشورا خواندن، کار را تا آخر نمی‌رسانیم. اغلب مردم هم که در عالم سقوط کردند، این‌طور هستند؛ یعنی این‌ها علم یقین دارند، نه یقین. علم دارند روزه درست‌است، علم دارند نماز درست‌است، علم دارند صِله‌رَحِم درست‌است. علم دارند؛ اما در عمل، کُمیتشان لنگ است. این‌ها صادرات ندارند، چرا صادرات ندارند؟ یقین ندارند. [از] یقین، ما صادرات داریم.

شما باید به امام زمان‌ خودت یقین داشته‌باشی. یکی از رفقا از تهران آمده بود، در دانشگاه بوده و سفیر بوده است و خیلی مسجد جمکران می‌رود. گفت: ما چه‌کار کنیم که یقین داشته‌باشیم؟ گفتم: ظاهرش خیلی، خیلی آسان [است]. شما الآن آقازاده‌‌ات مکّه رفته، یا پدرت مکّه رفته؛ منتظر چه‌کسی هستی؟ منتظر پدرت هستی. هر که بیاید، می‌گویی اوست؟ نه. گفتم: امام زمان هم همین است، دنبال کسی نرو. آقاجان من! تو دلت بیشتر دارد می‌سوزد [یا امام زمان (عجل‌الله‌فرجه)]؟ نَفَس‌هایی که عالم دارد می‌کشد، در قدرت ولیّ‌الله‌الأعظم است. کجا دنبال این و آن می‌روی؟ اگر منتظر هستی، خب او هنوز نیامده‌است. ما کجا می‌رویم؟ چه‌کار داریم می‌کنیم؟

از امام‌صادق الگو:علیه‌ سؤال می‌کنند: آیا سیّد حسنی درست‌است، بر حقّ است؟ می‌گوید: بله. حالا سیّد حسنی با هفتاد هزار لشکر، (حالا یک‌خرده کم یا زیاد)، می‌آید. حالا خدمت امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) می‌آید. از آن‌طرف، آقا امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) ندا داده، ندا به کلّ خلقت داده‌است. تو به خیالت ندا به چهار تا مثل ما شاخ‌شکسته‌ها داد؟ به کُل خلقت ندا داده، آقا به کُل خلقت ندا داده‌است. چرا؟ از امام‌صادق الگو:علیه‌ وقتی سؤال می‌کنند [قائم شما هستی؟] می‌گوید: من هم منتظرم. نه او منتظر است، آسمان هم منتظر است، ملائکه هم منتظرند. از کجا تو می‌گویی ملائکه منتظرند؟ وقتی داشتند آقا امام‌حسین الگو:علیه‌ را شهید می‌کردند، ملائکه توانشان از دست رفت. گفتند: خدایا! یک دانه بنده روی زمین داری، این‌طور دورش را گرفته‌اند. [خدا] گفت: نگاه به ساق عرش من کنید. نگاه کردند، دیدند جوانی با شمشیر ایستاده‌است. گفت: به عزّت و جلالم، [توسط این جوان] احقاق حقّ می‌کنم. پس معلوم می‌شود ملائکه هم دارند آن‌روز را روزشماری می‌کنند. مگر ظهور یک‌چیز عادی است؟ تمام خلقت منتظرند. چرا می‌گوید هر که منتظر امام‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) باشد، افضل العبادة؟ ما منتظریم؟ ما دنبال چه‌کسی که نرفتیم؟ دنبال چه‌کسی که نمی‌رویم؟ آن‌هم به‌قول ما عوام‌ها خواجه‌ حافظ، آن هم شیراز است، اگر نه دنبال آن‌هم می‌رفتیم، ببینیم خلاصه یک‌چیز به ما می‌دهد بخوریم!؟

چرا ما دنبال این و آن می‌رویم؟ ما یقین نداریم. یقین خیلی چیز مهمّی است. تمام مردم که در این عالَم سقوط ولایت کردند، یقین نداشتند. رفقای‌عزیز! بیایید ما یقین پیدا کنیم. یقین یک‌چیز مهمّی است. یقین یک چیزی نیست که ما این‌طور سَر و ساده گرفتیم. شما یک‌ذرّه فکر بکن که می‌گوید نیم‌ساعت فکر، بهتر از هفتاد سال عبادت است. یعنی فکرِ ولایت بکن. تو داری با بی‌یقینی سرمایه هشتاد سال، نود سالت را از دست می‌دهی. اگر یقین پیدا کنی، صبر هم داری. اگر یقین نداشته‌باشی، صبر هم نداری. قربانتان بروم، فدایتان بشوم، گوش بدهید.

مگر در جنگ صفّین نبود که این‌ها همه در مقابل امیرالمؤمنین الگو:علیه‌ شمشیر می‌زدند؟ دارد شمشیر می‌زند؛ علی، علی، می‌گوید؛ به معاویه هم فحش می‌دهد؛ بد هم به معاویه می‌گوید؛ اما یقین به ولایت ندارد. یقین خیلی مهم است.

مگر این آقا علی‌اکبر نیست که دارد می‌آید رو به کربلا؟ آقا امام‌حسین الگو:علیه‌ گفت: من دیدم منادی ندا می‌دهد، [می‌گوید: این‌ها دارند رو به مرگ می‌روند.] ببین آقا علی‌اکبر الگو:علیه‌، فدایش بشوم، گفت: پدرجان! مگر ما بر حقّ نیستیم؟ گفت: چرا، گفت: ما ترسی نداریم. ببین، این‌را می‌گویند یقین.

حالا آمده در جنگ صفین شمشیر می‌زند، لعنت هم به معاویه می‌کند، یقین به ولایت ندارد. این‌که می‌گوید: از هر هزار نفر، یکی با دین از دنیا نمی‌رود، برای این‌است که ما یقین به ولایت نداریم. اگر یقین داشته‌باشیم به ولایت، چرا بی‌دین از دنیا می‌رویم؟ باباجان! قربانتان بروم، بیایید یک‌فکری ما برای خودمان بکنیم. شما حسابش را بکن، (من اگر پرت و پلا حرف می‌زنم، دارم دلیل می‌آورم برای شما)، هفت میلیون جمعیت بودند، همه شمشیرزن، همه جنگجو. حالا وقتی «الیوم أکملت لکم دینکم» آمد، همه آن‌طرف رفتند، پنج‌نفر ماند. پنج‌نفر یقین داشتند.

تو خیال کردی در مسجد رفتی و یک دعایی خواندی و یک نماز جماعتی هم خواندی و آمدی و همین؟! ما الآن همه‌مان به همین داریم سر می‌کنیم، به خیالمان بهترین آدم هم هستیم. یک‌نگاه به یارو عرق‌خور می‌کنیم، یک‌نگاه به یارو که توی مسجد نمی‌آید، می‌کنیم، به خیالت او هم کافر حربی است. بفرما!

باباجان! این ابوحمزه خودش گیر است. حالا هِی دعای ابوحمزه بخوان تا نصف‌شب، یک مریض بیچاره، بنده خدا یا یک کارگر را هم نگذار بخوابد! حالا خدمت حضرت‌سجّاد الگو:علیه‌ می‌آید و می‌گوید: یابن‌رسول‌الله! می‌گویند که یونس یک‌مقدار دیر زیر بار ولایت رفت. می‌گوید: پاشو؛ کفش‌هایش را برمی‌دارد. اتفاقاً روایت داریم حضرت کفش‌هایش را برداشت، گفت: بیا برویم. چشمش را روی‌هم گذاشت. کنار دریا که حوت بود، حوت به او گفت. گفت: به او بگو؛ حوت به او گفت.

مگر حضرت‌ابراهیم نیست؟ می‌گوید: چطور مُرده زنده می‌شود؟ این‌ها چطور زنده می‌شوند؟ [خدا] می‌گوید: برو چهار تا مرغ بگیر، یا سه تا مرغ بگیر، بکوب، این‌جور، این‌جور. (شما بهتر از من می‌دانید) آن‌وقت یقینش زیاد شد. [ابراهیم] باید ببیند. اما آدم فدای خاک کف پای خدیجه (علیهاالسلام) شود. پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به او می‌گوید: خدیجه‌جان! این‌همه در راه خدا [مالت را] دادی، می‌خواهی جایت را نشانت دهم؟ می‌گوید: من به تو یقین دارم. یقین دارد.

باباجان من! قربانت بروم، اگر شما یقین داشته‌باشی، کارَت پیش می‌رود. اگر یقین داشته‌باشی، می‌روی صِله‌رَحِم می‌کنی، یک‌چیزی را هم بر می‌داری می‌بری، آن رَحِمت را خوشحال می‌کنی. اگر یقین داشته‌باشی، به قیامت اعتقاد داری، به معاد اعتقاد داری. ما داریم چه می‌کنیم؟ چه‌کار داریم می‌کنیم؟ یقین، خیلی ابعادش بالاست. عرض کردم، انبیاء در یقین، کُمیتشان لنگ است.

بیایید یقین پیدا کنیم، یقین چیزی نیست. اگر می‌گویم یقین چیزی نیست، اگر شما از خدا بخواهی: خدایا! من را هدایت کن؛ دکتری‌ات را کنار بگذاری، عالِمی‌ات را کنار بگذاری، دَرست را کنار بگذاری، مهندسی‌ات را کنار بگذاری، فهمت را کنار بگذاری، دانشت را کنار بگذاری، همه این‌ها را بگذاری کنار؛ فرض کن الآن انگار از مادر متولّد شدی، این‌جور [بگویی:] خدایا! من را هدایت‌کن. آن‌وقت ببین خدا چطور هدایتت می‌کند، یقین هم به تو می‌دهد. عزیز جان من! قربانت بروم، ما اگر می‌گوییم خدایا! ما را هدایت‌کن، چند چیز داریم و [نزد خدا] می‌رویم. خودت را فانی کن تا باقی بشوی.

حالا از این [یقین] بالاتر هم هست؟ آره؛ بالاترش چیست؟ شما که الآن داری می‌روی یک مؤمن را خوشحال می‌کنی، خدا را خوشحال کردی، پیغمبرها را خوشحال کردی، دوازده‌امام را خوشحال کردی. برو خوشحال‌کن، چیزی هم نخواه. یعنی توی بهشت نباش، توی آن حوریه‌ها نباش، توی غِلمان نباش، توی آنها نباش؛ این بالاتر از آن است، این رفت بالاتر از یقین. این‌هم می‌شود یقین [و] هم این‌که چیز نمی‌خواهی، خدا را می‌خواهی، امر خدا را می‌خواهی. آن‌وقت، وقتی که امر خدا را اطاعت کردی، یواش یواش چه می‌شوی؟ وقتی امر را اطاعت کردی، «امرالله» می‌شوی، یعنی می‌شوی امر خدا. مگر امیرالمؤمنین الگو:علیه‌ امر خدا نیست؟ چرا؟ اطاعت می‌کند، اطاعت کرد؛ ائمه الگو:علیهم‌ اطاعت می‌کنند. شما هم بیا «امرالله» شو! «امرالله» چیزی نیست، خدا را اطاعت می‌کند. شما به‌طوری می‌شوی که از هیچ‌چیز لذّت نمی‌بری، مگر از امر خدا، مگر از اطاعت خدا. هم «امرُالله» می‌شوی، هم «اطاعةُ‌الله» می‌شوی؛ شما خیلی داری پیش می‌روی.

شما خیال می‌کنید دوستی امیرالمؤمنین الگو:علیه‌ و دوستی ولایت چیست؟ والله نمی‌فهمید. خدا حاج‌شیخ‌عباس تهرانی را رحمت کند، می‌گفت: جان که در خِرخِره [گلو] می‌آید، آن‌وقت می‌فهمید، آن‌وقت عالَم دیگری را می‌بینید. امام‌صادق الگو:علیه‌ می‌فرماید: آن‌موقع می‌فهمید [که] ولایت چیست. حالا من یک‌مقدار پرده از رویش برمی‌دارم.

باباجان من! عزیز جان من! اگر تو پیرو علی الگو:علیه‌ باشی، پیرو ولایت باشی، [امیرالمؤمنین] یک شمشیر زده افضل عبادت ثقلین؛ جای رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) [خوابیده]، یک نَفَس کشیده، افضل عبادت ثقلین [است]. به علی قسم، این‌را خدا افشاء کرده؛ هر نَفَس ائمه الگو:علیهم‌، افضل [از] عبادت ثقلین است. تو سهام می‌بری. تو خیال کردی آن آدمی که نورش تجلّی کرد و موسی غَش کرد و آنها همگی کشته شدند و مُردند، نور چه‌کسی بود؟ حالا موسی می‌گوید: این نور انبیاء بود؟ [خدا گفت:] نه؛ نور ائمه الگو:علیهم‌ بود؟ نه؛ نور خودت بود؟ نه. می‌گوید: نور یکی از شیعیان آخرالزّمان است.

این به خیالت، مثل من و تو در مسجد رفته یا نصف‌شب پا [بلند] شده و نماز شب کرده و همه را هم بیدار کرده‌است، هو هو کرده؟ آره؟ این‌نیست؛ او مطیع بوده. یقین به امیرالمؤمنین الگو:علیه‌ داشته، یقین به دوازده‌امام الگو:علیهم‌ داشته‌است. [آن نور] سهامش است. آن سهامش است آن نور که می‌گوید اوّل به [کوه] سینا زد. اگر [مستقیم] می‌زد که اصلاً زنده شدن [در کار نبود، آن‌ها را] پودر می‌کرد. چرا خودت را داری می‌فروشی؟ نور تو دارد چه‌کار می‌کند؟ به [کوه] سینا می‌خورَد، بعد آن بَدَلش به هفتاد نفر می‌خورَد، می‌میرند. سهام به تو می‌دهد. ما کجاییم؟ حالا این امیرالمؤمنین است. پیغمبر هم همین‌جور است، دوازده امام هم همین‌جور است.

اتفاقاً اگر [کلام] امام‌صادق الگو:علیه‌ نبود، من غلط می‌کردم، من زبانم قطع می‌شد اگر می‌گفتم. می‌گوید: مادرم زهرا (علیهاالسلام)، در روز قیامت، مانند مرغی که دانه خوب و بد را تشخیص دهد، دوستانش را جمع می‌کند. خانم‌عزیز! چه‌کار می‌کنی؟ این چادرها چیست می‌پوشید در خیابان‌ها می‌آیید؟ این اُرسی‌ها [کفش‌ها] چیست می‌پوشید؟ بیا [حضرت‌زهرا] فردای‌قیامت، از توی مردم، تو را جمع کند. بیا زهرا (علیهاالسلام) را اطاعت‌کن! بیا یقین به زهرا (علیهاالسلام) داشته‌باش! یقین کن که این حرف‌ها راست است.

چه‌کار ما داریم می‌کنیم؟ اگر ما واقع به معاد یقین داشته‌باشیم، به قیامت یقین داشته‌باشیم، خیلی ابعاد ما بالاست. اگر شما یقین داشته‌باشی، تزلزل نداری. اگر یقین داشته‌باشیم، ما صبر می‌کنیم.

به‌قدری ابعاد ظهور بالاست که می‌گوید: «[انتظار الفرج] افضل عبادة». امام‌صادق الگو:علیه‌ هم می‌گوید: من هم منتظرم. تمام ائمه (علیهم‌السلام) منتظرند. چه منتظری هستند؟ می‌فهمند او باید بیاید. ما هم باید منتظر باشیم. شرط انتظار همین‌است: امر ایشان را شما اطاعت کنید، منتظر هم باشید؛ افضل عبادت است. تزلزل نداشته‌باشید، یقین داشته‌باشید.

اگر شما یقین داشته‌باشی، مانند امام‌صادق الگو:علیه‌ هستی. اگر یقین داشته باشی، مانند امام باقر هستی. اگر یقین داشته باشی، مانند انبیاء هستی. اگر یقین داشته باشی، مانند ملائکه آسمان هستی. چرا این‌طرف و آن‌طرف می‌روی؟ چرا یقینِ خودت را از دست می‌دهی؟ قربانت بروم، فدایت بشوم، بیا حرف گوش کن. بیا آرام باش، بیا بنشین، برو یک لقمه نان پیدا کن بیا با زن و بچّه‌ات بخور. ساکت باش، صامت باش، یقین داشته‌باش، جایی خبری نیست. این‌قدر پِی این هیاهوها نرو، کجا می‌روی پِی این هواها؟ کجا می‌روی؟ خبری نیست. تو از آقا امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) دلسوزتر شدی؟ آره؟ تو دلسوزتری؟

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا أباعبدالله و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علیّ‌بن‌الحسین و أولاد الحسین و أهل‌بیت الحسین و رحمة‌الله و برکاته

رفقای‌عزیز! یک حرف‌هایی است اگر من بخواهم بزنم، می‌بینم برای خودم یک اندازه‌ای درست نیست. آقایانی که من را شناخته‌اند، این‌ها دیگر تصفیه شده‌اند. اگر آب تصفیه بشود، برای مریض هم خوب است؛ اما [به شرطی که] درست تصفیه بشود. رفقا عدّه زیادی هستند، ابعادی دارند، راجع به من این‌ها تصفیه شده‌اند. اگر من بخواهم مثلاً یک‌جوری حالی کنم، این ابعاد روی خود من پیاده می‌شود؛ [آن‌وقت] یکی که گوش می‌دهد، می‌گوید: ببین، این دارد خودش را معرّفی می‌کند! من به دین یهودی بمیرم، اگر این حرف در تمام رگ و ریشه من باشد. چرا؟ امروز، یک‌نفر آن‌جا آمد، از من سؤال کرد: ما چه‌کار کنیم که ریا نکنیم؟ گفتم: هیچ‌کس را در عالم نبین، [آن‌وقت] ریا نمی‌کنی. ما ریا را برای مردم می‌کنیم. اگر بشر به یک جایی برسد که هیچ‌کسی را نبیند، فقط خدا را ببیند، امیرالمؤمنین علی الگو:علیه‌ را ببیند، حضرت‌زهرا (علیهاالسلام) را ببیند، [دیگر ریا نمی‌کند]. اگر ما کسی را ندیدیم که ریا نمی‌کنیم. حالا من یک قدری روی این صحبت کنم، ببینید درست است یا نه. [مثلاً اگر] من الان می‌خواهم صحبت کنم، طوری صحبت کنم که به‌اصطلاح، این‌ها بگویند این خوب صحبت کرد؛ خب، این ریاست؛ طوری حرف بزنم که یک‌چیز به‌من بدهند، این ریاست؛ یک‌جور بلند شوم نماز بخوانم، قال و قول بکنم. یعنی این‌طور به شما بگویم، [ریا وقتی است که] من کسی را ببینم. اگر بخواهید عملتان ریا نباشد، هیچ‌کس را نبینید، فقط خدا را ببینید. ما اگر خدا را دیدیم، وجداناً ریا می‌کنیم؟ نه؛ [در] ریا ما کسی را می‌بینیم، کسی را مؤثر می‌دانیم، می‌شود ریا. اگر شما در تمام این خلقت هیچ‌کس را ندیدی، چطور ریا می‌کنی؟ ما برای کسی ریا می‌کنیم.

چرا ما مشرک می‌شویم؟ می‌رویم یکی‌دیگر را شریک خدا می‌کنیم. خب این‌هم مثل همان‌است. اگر کسی روی این زمین نباشد، (من خواهش می‌کنم به من بگویید اگر من درست نمی‌گویم. من یک‌وقت خودم درست نیستم، حرفم درست است.) چرا ما مشرک می‌شویم؟ خب ما کسی را می‌بینیم. خب اگر هیچ‌کس توی این عالَم نباشد، ما چطور مشرک می‌شویم؟ [اگر کسی را ندیدیم] مشرک نمی‌شویم؛ ما کسی را نمی‌بینیم که برویم کنار خدا بگذاریم یا برای خدا شریک بگذاریم. ریا هم همان‌است. خیلی صاف است: کسی را نبین. وقتی کسی را ندیدی، خدا را دیدی، خدا هم تو را می‌بیند.

ما شب اول ماه‌مبارک رمضان بلند شدیم و نشستیم. گفتیم: خدایا! مهمان توییم. تو خودت گفتی بیا؛ ماه توست. مگر همه ماه‌ها ماه خدا نیست؟ باباجان! این ماه ابعاد دارد. این ماه باید مُحرِم بشوی. همان‌طور که می‌گوید در خانه‌خدا باید مُحرِم بشوی، آقایان! این ماه هم باید مُحرِم بشوید. چرا مُحرِم بشویم؟ خب، یک روزه خوردی، حکمش این‌است: هشتادتا تازیانه به تو بزنند. روز دوم [روزه بخوری،] روی زبانت را بتراشند، روز سوم [روزه بخوری،] تو را بکشند. این روزه. یا این‌که مبطلات بجا نیاوری، [روزه] عین مکّه، مُبطلات دارد. خب، ما باید مُحرِم بشویم. خب حالا من به خدا چه بگویم؟ از خدا چه‌چیزی بخواهم؟ نان بخواهم که به‌من داده، برنج بخواهم [که] به‌من داده، مرغ بخواهم [که] به‌من داده، همه چیز به من داده، یک‌خانه به‌من داده [که در آن] نشسته‌ام، قانع هم هستم، راضی هم هستم. من از خدا چه‌چیزی بخواهم؟ هر چه فکر کردم چه‌چیز بخواهم، گفتم: خدایا! فکرش را خودت به‌من بده. گفتم:

مهمان توییم ای‌خدا! راه‌مان بدهتوی خانه علی و فاطمه جایمان بده

شما در ابعاد همه مردم نگاه کن، بگو الان اوّل ماه‌ رمضان از خدا چه‌چیز خواستید؟ ببین چه‌چیز به تو می‌گویند. این‌است که می‌گویم آدم نمی‌خواهد بگوید. بابا! [خدا] یادت می‌دهد. به تو می‌گوید این‌طوری کن! این‌طوری حرف بزن! بیا پیش من! اگر تو از خدا کمک خواستی، از ولایت کمک خواستی، باباجان! تو را یاری می‌کند.

عزیز من! قربانت بروم، اصلاً شیعه باید مُحرِم باشد. اگر ماه‌ مبارک رمضان این‌جوری شده [که مبطلات دارد]، شیعه باید مُحرِم باشد. «شهر رمضان»، این شهر رمضان که می‌گوید مثل «أنا مدینةُ العلم و علیٌ بابُها» است. باید همین‌طور که از آن در می‌روی، از درِ رمضان هم بروی داخل. یا مثلاً مطلب دیگری می‌فرماید: با نظافت بیا، خودت را پاک کن. ما داریم چه‌کار می‌کنیم؟

اتفاقاً بنده‌زاده می‌خواست برود جایی، به او گفتم، گفتم: بابا! این حرف را به مردم بگو. اگر می‌گوید یک خرما به مردم بده و روزه‌شان را باز کن، والله! دارد افشا می‌کند. سرتاسر ماه‌رمضان از او می‌گذرد، آقا یک افطاری به کسی نمی‌دهد. خب، نمی‌توانی افطاری بدهی، می‌توانی یک لنگه برنج بخری و بین مردم تقسیم کنی؟ باباجان من! عزیز جان من! پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌خواهد تو را با خدا آشنا کند، می‌گوید اگر به یک خرماست، به بیچاره‌ رحم کن، به یک گرسنه‌ رحم کن. ما داریم چه می‌گوییم آخر؟ آره گفت یک نصف خرما به کسی بده، همین‌است؟

آقاجان من! عزیزجان من! فدایت بشوم، اگر شما فرمایش می‌فرمایی، درست می‌گویی آقاجان. باید جوری بشوی، مگر امیرالمؤمنین الگو:علیه‌ نمی‌فرماید: [دست و جوارحت را نزد خدا بگذار]؟ من چند جا این را گفته‌ام، اگر یقین می‌گوید، یقین به حرف امیرالمؤمنین داشته باش، قربان شکلت بروم. می‌گوید دست و جوارح خودت را نزد خدا بگذار. اگر تو دستت را نزد خدا گذاشتی، پایت را گذاشتی، چشمت را گذاشتی، دلت را گذاشتی، قلبت را گذاشتی، دیگر تو چه‌ داری؟ باباجان! از قلب خدا بهتر چه قلبی است؟ از دست خدا بهتر چه دستی است؟ از چشم خدا بهتر چه چشمی است؟ ما اصلاً چه چیز را می‌فهمیم؟ تو وقتی که همه این‌ها را نزد خدا گذاشتی، دستت دست خدا می‌شود، چشمت چشم خدا می‌شود؛ اصلاً بالاتر از یقین است. چطور بالاتر از یقین است؟ به یک ممکناتی، یک چیزی، یقین داری که دست و پایت را نزد او گذاشتی. این، خودش یقین است دیگر. خب تو که دیگر گناه نمی‌کنی، بدچشمی نمی‌کنی؛ تو معصوم می‌شوی. تو به خدا مَحرم می‌شوی. من «خود»م هستم که در خانه علی الگو:علیه‌ می‌آیم، نامحرم هستم. من «خود»م هستم که در خانه زهرا (علیهاالسلام) می‌آیم و نامحرم هستم. من «خود»م هستم که در خانه‌خدا می‌آیم و نامحرم هستم. من «خود»م. «خود» را وِل کن! «خود» نیست، [خدایا!] تویی. خب من که دیگر چیزی نیستم. این مثل همان ریاست.

همان‌طور که عالَم را نمی‌بینی، کار می‌کنی، ریا دیگر برای چه‌کسی می‌کنی؟ وقتی تو ممکنی را به‌غیر خدا ندیدی، همه را در نزد خدا گذاشتی، تو دیگر چه‌چیزی داری؟ خب، تو می‌شوی مَحرم خدا. مگر نیست که امیرالمؤمنین الگو:علیه‌ مَحرم خداست؟ تو هم همان بشو، تو هم مَحرم بشو. مگر این امیرالمؤمنین الگو:علیه‌ نیست که حالا که پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به معراج رفته، با وسیله رفته، [می‌بیند] امیرالمؤمنین الگو:علیه‌ آن‌جاست؟ مَحرم خداست.

به‌دینم قسم، به علی قسم، من خودم دیدم. ما یک‌دوستی داریم، یک‌وقت به معراج رفت. فقط خدا بود و علی الگو:علیه‌. حالا برو بگو دارد خودش را معرّفی می‌کند. [به خاطر] همین حرفهاست که نمی‌زنم. به‌دینم قسم، خدا بود و علی الگو:علیه‌. من دیده‌ام، تو اصلاً باور نمی‌کنی [که] این‌جور می‌شود. تو اگر از دنیا بگذری، قربانت بروم، دیگر جسم نیستی. (این همان است که تو می‌خواهی آقای مهندس) ، تو اگر بگذری، جسم نیستی، روح هستی. روح به روح اتّصال می‌شود. ما جسم هستیم، به‌دنیا علاقه داریم، به این بساط‌ها علاقه داریم؛ اصلاً در این فکرها نیستیم. روح به روح باید اتّصال بشود. خب، تو وقتی روح شدی، به روح، علی‌بن‌ابی‌طالب الگو:علیه‌ اتّصال شدی، معراج هم می‌روی، چیزی نیست! اصلاً معراج چیزی نیست. اما من باید کجا بروم؟ روی کوه دو برادران! روی کوه خضر؛ من باید روی این کوهها بروم. بفرما! من جسم هستم.

رفقای‌عزیز! بیایید روح بشوید. مگر نمی‌گوید روحُ‌القدس؟ مگر نمی‌گوید امام زمان (عجل‌الله‌فرجه)، روح است؟ در نظر شما، ایشان پا دارد، سر دارد، چشم دارد؛ تقریباً مثل بشر است، مثل ماست. پس روح چیست؟ (همین است که آقا شما می‌خواهی،) خودش روح است، پایش روح است، چشمش روح است، دستش روح است، سرش روح است، تمام اجزای بدنش روح است؛ تو داری [ظاهر را] می‌بینی! ما کجاییم؟ اصلاً آقا امام زمان (عجل‌الله‌فرجه)، روح است. امیرالمؤمنین الگو:علیه‌، روح است. جسم نیست. چرا این‌ها سایه ندارند؟ این دلیل حرفی است که من زدم. نروید در فکر که از کجا می‌گویی؟ خب، تو هم روح بشو. چرا ما نمی‌شویم؟ ما به جسم علاقه داریم. جسم، ما را پابند کرده‌است قربان شما بروم.

عزیز من! بیایید حرف بشنوید. بیایید از آب حیات بخورید، دائم زنده بشوید. کجا می‌روی از این نوشابه‌ها می‌خوری که گلویت بسوزد؟ خضر از آن آب خورد. چه‌کسی به او داد؟ امیرالمؤمنین الگو:علیه‌ به او داد. خب بفرما! ببین چیست. [امیرالمؤمنین] یک‌ذرّه از آن آب به او داده خورده‌، خضر، پیغمبرها را فلج می‌کند. خب، از کجا آن آب را بخوریم؟ باید تشنه بشوی. روایت بگویم که قبول کنید. شخصی خدمت امام‌صادق الگو:علیه‌ آمده، عرض می‌کند: یابن‌رسول‌الله! من دلم می‌خواهد خواب شما را ببینم. حضرت می‌فرماید: حالا امشب آب نخور، ببین چه می‌شود؟ یک‌قدری نان و خرما خورد. [خواب] دید توی آب‌انبار است (به قول من، شاید آب انبار نبوده) ، سر چاه است، سر جوی است و هِی سر این آبهاست. صبح آمد. [امام فرمود:] تو تشنه ما نشدی، تشنه آبی! آقا تو تشنه دنیایی. تو هنوز هم داری فکر می‌کنی که ماشینت را چه‌جور کنی، خانه‌ات را دکور کنی، این‌جا را این‌جوری کنی. چه‌چیزی داری می‌گویی؟ تو بیا بشو، ببین من راست می‌گویم یا دروغ؟ تو بیا دنیا را بگذار زمین.

حالا آن‌آقا می‌گفت: نمی‌شود ما یک کناری برویم؟ باباجانِ من! قربانت بروم، کنار نرو، مردم را کنار نزن! قوم و خویشت را کنار نزن! بچّه عمویت را کنار نزن! همسایه‌های فقیرت را کنار نزن! رفقایت را کنار نزن! خودت بروی کنار!؟

امیرالمؤمنین الگو:علیه‌ آمده یاد ما بدهد. فضّه آمده در خانه امیرالمؤمنین الگو:علیه‌، دید یک پوست است و ریگ است. چرا این‌ها این‌جوری هستند؟ یک علم کیمیا داشت. رفت ریگ‌ها را دستی مالید. امیرالمؤمنین دید ریگ‌ها بور می‌زند [می‌درخشد]. [فرمود:] زهراجان! چه شده؟ گفت: علی‌جان! فضّه داشت ریگ‌ها را به‌هم می‌زد. [امام به فّضه] گفت: یک آفتابه‌لگن آب کن و بیاور. [حضرت] همچین کرد، از ده‌تا انگشت علی الگو:علیه‌، از هر کدام یک رقم جواهر می‌ریخت. گفت: تا این‌جا هستی، به ما کار نداشته‌باش.

چرا [امیرالمؤمنین الگو:علیه‌] می‌رود کار می‌کند، نخلستان درست می‌کند، به فقرا می‌دهد؟ چرا سه‌روز، سه‌روز، نان نمی‌خورد و به فقرا می‌دهد؟ مهندس! [دارد] یاد من و تو می‌دهد. یاد ما می‌دهد، می‌گوید: کار کنید و به مردم بدهید. مگر علی الگو:علیه‌ نمی‌تواند به اعجاز بدهد؟ حالا چرا می‌گوید؟ می‌خواهد تو هم خدا شوی. خدا می‌خواهد خدایی‌اش را به تو بدهد.

به روح تمام انبیاء، یک‌نفر مقداری پول به ما داده‌بود؛ گفت: مرغ بگیر. یک بنده‌خدایی هم یک لنگه برنج آورد. امروز که می‌بینی من این‌قدر سرحالم، این ابوالفضل آمد، (خدا ان‌شاء‌الله هرکه بچه دارد به او ببخشد. این بچه‌های من انصافاً خوبند. خدایا! همین‌جور که من از آنها راضیم، تو هم از آنها راضی باش. این بنده‌های خدا، آخر مشتری‌های من این‌جوری هستند، یکی پای کوه دو برادران است، بغل کوه! یکی نمی‌دانم توی چاله کجاست! این‌جا، آنجا!) آقا این‌ها برداشتند بردند. یک خوشحالی به‌من دست داد که نگو! گفتم: خدایا! به صاحبانش برکت بده. خدایا! همیشه دست در جیبشان بکنند [و] پول باشد. گفتم: خدایا! همین‌جا به صاحبانش بده. خب بفرما!

من یک‌وقت‌ها می‌گویم: خدایا! من که ندارم؛ خیر به‌دست من جاری کن. آقا! خیر جاری می‌کند. آن‌وقت این‌که دارم می‌گویم، می‌دانی چیست؟ آن‌وقت شب که می‌شود، عبادتت ذوق دارد؛ چون‌که اطاعت کردی.

چرا این‌قدر دلمان این‌جوری است؟ مُرده است. آخر، مُرده ولایت تویش نیست که، مُرده است. به‌دینم! ولایت در آن‌نیست، مُرده. قربانتان بروم، عزیز من! ولایت، زندگی است. حالا از کجا می‌گویی؟ یک‌ دانه کافر می‌آید [ایمان می‌آورد]، ولایت دارد، می‌شود زنده. یک‌ دانه که ولایت دارد، می‌رود کافر می‌شود، می‌شود مُرده. اصلاً شرط بندگی، ولایت است آقاجان من.

حالا تو نداری، به‌فکر باش. من آخر به این‌مردم چه چیز بگویم؟ به خودم چه چیز بگویم؟ چرا آقا امام‌حسن الگو:علیه‌ سالی دو مرتبه مالش را تقسیم می‌کرد؟ بابا! تو آن نباش. چرا این‌ها گرسنگی می‌خوردند؟ تو آن نباش، مردم را بازی نده! معصیت‌ولایتی نکن! چرا شب‌قدر، شب به این خوبی، [خدا] می‌گوید سه‌طایفه را نمی‌آمرزم؟ یکی شارب‌الخمر، یکی عاق‌والدین، یکی کسی‌که برادر مؤمن از دستش ناراضی باشد. نمی‌آمرزد تو را.

یکی از این رفقای‌عزیز یک پولی داد، حسابی بود. من اسمم را نوشته‌بودم، [به] مشهد بروم. آن روزی که این را به ما داد، من دیدم فردایش ماه‌مبارک رمضان است. من هم حقیقتاً این بود، موقعی‌که سرکار بودم، این‌کار را می‌کردم. امسال توی خوف و رجا بودم. خب، خدا ان‌شاءالله عوض به او بدهد. ما آمدیم و رفتیم قدری مرغ گرفتیم و برنج گرفتیم و باز دوباره بچّه‌ها را خواستیم. بچّه‌ها بردند [به فقرا دادند]. من خودم رفقا [عقیده‌ام] این‌است، عقیده شما هم همین باشد که اگر اسمتان را برای مشهد نوشتید، بروید؛ آدم پشت‌پایش را می‌خورد. اگر اسمتان را برای مکّه نوشتید، بروید. من که اسمم را نوشته‌بودم، گفتم نکند [که] ما از آن‌ها باشیم که خلاصه اسممان را نوشتیم و نرویم. من در فکر بودم. بعد از یک‌شب یا دو شب، خواب دیدم [به] عمره رفتم و دارم از عمره می‌آیم. من با یک‌نفر دیگر بودم. آن یک‌نفر گفت: می‌خواهی من ائمه‌طاهرین الگو:علیهم‌ را به شما معرّفی کنم؟ گفتم: بکن. همان‌طور که اشاره کرد، من یک‌ذرّه جلو رفتم. دیدم ائمه‌طاهرین الگو:علیهم‌ آن‌جا هستند. امیرالمؤمنین الگو:علیه‌ از آن‌جا بیرون آمد. ما فوری دستش را بوسیدیم و خیلی با هم لَحمُک لَحمی بودیم و من از خواب بیدار شدم.

ببین، امام‌رضا الگو:علیه‌ حالیِ من کرد. گفت: من که از دست تو راضی هستم، دوازده‌امام، چهارده‌معصوم الگو:علیهم‌، از دست تو راضی هستند. من خودم تأویل دارم. چرا؟ می‌گوید این‌کاری که تو کردی، رضایت ماست. من مال خودم که نبوده؛ اما از سر هوا و هوس مشهد [نرفتم]. (یعنی حقیقتش یکی می‌خواست ما را ببرد. بگذارد در ماشین و ببرد و بیاورد. خب خوش بودیم دیگر! مَثَل دارم می‌گویم. [اما] من این‌کار را کردم.) امام‌رضا الگو:علیه‌ حالیت می‌کند. بابا! برایت راهنما می‌گذارد، قربانت بروم برایت هدایت‌کننده می‌گذارد که هدایتت می‌کند. ما داریم چه چیز می‌گوییم؟

ما باید از یک زنبور کمتر نباشیم. این زنبور آمده، نوکش را پُر [از آب] کرده که برود آتش ابراهیم را خاموش کند. جبرئیل به او می‌گوید: کجا می‌روی؟ می‌گوید: می‌روم آتش را خاموش کنم. [گفت:] با چه‌چیزی؟ [گفت:] با این [نوکم]. [گفت]: این؟ دوازده‌فرسخ آتش است. گفت: به‌قدر وسعم [خاموش می‌کنم]. آقا! ببین خدای تبارک و تعالی چه کرده؟ دهانش را پُر از عسل کرده، عسل شفاست. ببین آقاجان! قربانتان بروم، این همین‌طور که می‌خواسته ابراهیم را شفا بدهد، دهانش را پُر از عسل کرده، عسل شفاست، وحی هم به او می‌رسد. بابا! ریا نکرده، این نوکش را پُر کرده [که] برود آتش را خاموش کند. خب بفرما! به‌قدر یک زنبور عسل تکان بخوریم، آتش یک بیچاره را خاموش کنیم تا وحی به ما برسد. خدا بس‌که خوشش می‌آید، بیا! وحی به او می‌رسد.

چرا به‌من وحی نمی‌رسد؟ به‌من هم وحی می‌رساند؟ چه‌کسی؟ شیطان. [می‌گوید:] این‌جا را این‌جور کن، این‌جا را این‌جور کن، این‌جا را این‌جور کن، این‌جا را این‌جور کن. [ما هم می‌گوییم:] چشم، چشم، فدایت شوم، می‌کنم. [می‌گوید:] یک‌کار دیگر هم بکن! یک کار دیگر هم بکن! اصلاً فرصت به تو نمی‌دهد که فکر مردم باشی. (من الان آنجا سر سفره اشاره‌ای کردم،) اصلاً تو وقت نداری. به‌قدری کار جلوی تو گذاشته که اصلاً وقت نداری.

یک حرف بزنم بخندید. اصفهانی‌ها خیلی زرنگ هستند. یک جور دیگر هم هستند، حالا می‌ترسیم یکهو یک اصفهانی این‌جا باشد. یک‌نفر بود، این هر زنی که می‌گرفت، طلاق می‌داد. یک زن اصفهانی گفت: من زنش می‌شوم. گفت: این طلاق می‌دهد. گفت: باشد. این رفت و خیلی خودش را درست و راست کرد و خیلی جالب درست کرد. آمد خودش را نشان این که زن طلاق می‌داد، داد. گفت: زن من می‌شوی؟ گفت: آره! افتخار می‌کنم. گفت: باشد. این خودش را که خوب نشانش داد، گفت: یک شرط دارد، تو باید حرف من را بشنوی. گفت: باشد.

این صیغه [عقد] را که جاری کرد، اول کاری نکرد. بعد گفت: چه‌کار کنم؟ گفت: شب که می‌شود، باید بروی هِی بیندازی. (هِی بوده است. این شب که می‌شده هِی می‌انداختند، آن‌وقت می‌گفتند: بگیر و ببند، بگیر و ببند! می‌گرفتند، [مغازه‌ها را] می‌بستند. آن زمان که قم هم کوچک بود، [بوده].) گفت: هِی بینداز. گفت: خیلی خوب. صبح هم بروی دمِ حمام، پیش آن حمامی لُنگ بدهی. گفت: باشد. گفت: از آن موقع هم که می‌شود، بیایی بروی دیزی سنگک بفروشی. گفت: خیلی خوب. گفت: پیش از ظهر هم کجا می‌روی، لب آن سقاخانه چه‌کار کن. یک چهارتا، پنج‌تا کار به این گفت. دیدند این زن را نمی‌تواند [طلاق بدهد،] زن چند وقت است که با این می‌سازد. گفتند: باباجان! تو که طلاق می‌دادی؟ گفت: آخر این به‌من فرصت نداده.

بابا! دنیا به تو فرصت نمی‌دهد که تو کار خیر بکنی. عین زن اصفهانی، چند جور کار برای تو جور کرده. قربانت برم، عزیز من! نگیر همچین زنی را! این زنی که این همه کار برای تو جور می‌کند، نگیر. خب بفرما! مگر می‌تواند طلاقش بدهد؟ مگر تو می‌توانی قربانت بروم، دنیا را طلاق بدهی؟ درست، راستش کرده. برای تو درست‌کرده، تو هم گولش را خوردی. بیا علی الگو:علیه‌ بشو! قربانت بروم شیطان [دنیا] تمام وجاهت عالَم را به خودش وصل کرد. [امیرالمؤمنین الگو:علیه‌] گفت: برو، من تو را سه‌طلاقه کرده‌ام. بابا! تو سه‌طلاقه‌اش نکن، یک طلاقه‌اش بکن! ما نمی‌گوییم سه طلاقه‌اش کن.

خب دنیا چیست؟ دنیا به‌غیر خداست. ببین الان من بگویم، دنیا به غیر خداست؛ به‌غیر خدا جمع‌کردن، به‌غیر خدا نگاه‌کردن، به غیر خدا رفتار کردن، به‌غیر خدا خوابیدن، به‌غیر خدا پاشدن، به‌غیر خدا مسجد رفتن، به‌غیر خدا مکّه‌رفتن، به‌غیر خدا مشهد رفتن. به‌غیر خدا کار کردن. دنیا آن‌است.

چرا می‌گوید که دین روی دوش سه عدّه است؟ عالِم ربّانی، دارای سخی، (دین روی دوش توست. آقاجان من! اگر من [آن‌را] می‌گویم، این‌را هم می‌گویم) یکی هم فقیر صابر. فقیر، باید صابر باشد. یارو فقیر است، اما یک جور حرف می‌زند که [یعنی] من ندارم. یک‌جور حرف می‌زند که به او بدهند. این‌ چه صابری است؟ این‌قدر خدا بدش می‌آید، امام صادق می‌فرماید: شیعه‌های ما دستشان را جلوی کسی دراز نمی‌کنند. یعنی شیعگیِ این را می‌اندازد توی مزبله! کسی که دستش را بیخودی جلوی کسی دراز کند، می‌اندازدش توی مزبله [زباله‌دانی]. می‌فرماید: دو عده هستند، گوشتِ صورت ندارند. (من این را هم بگویم، یک‌وقت خیال نکنید من یک حرفهایی می‌زنم.) می‌گوید: کسی که تهمت به کسی بزند و کسی که داشته باشد و سؤال کند.

یا علی
حاج   حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه