اذنالله شدن و ایرادی نبودن شیعه: تفاوت میان نسخهها
جز جایگزینی متن - 'إنشاءالله' به 'انشاءالله' |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۵: | خط ۵: | ||
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10123}} | {{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10123}} | ||
{{موضوع|اهلتسنّن آیه «مَن ذَا الّذی یَشفَعُ | {{موضوع|اهلتسنّن آیه «مَن ذَا الّذی یَشفَعُ عنده إلّا بِإذنِه» را اینگونه معنی میکنند که هر کاری به اذن خدا باید باشد؛ اغلب ما هم مشابه اهلتسنّن هستیم و عصاره این آیه را نمیفهمیم|اذنالله/اهلتسنّن}} «مَن ذَا الّذی یَشفعُ [عنده] إلّا بِإذنِه» این آیه شریفه، آیهای است که اهلتسنّن خیلی روی این پافشاری دارند. آیه خیلی درستاست، خیلی صحیح است؛ هر کاری به اذن خدا میشود؛ اما ما که بهاصطلاح شیعه هستیم، هم آیات قرآن را قبول داریم، هم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول داریم، بیشترمان این «مَن ذَا الّذی یَشفَعُ [عنده] إلّا بِإذنه» مانند اهلتسنّن در نظرمان است. امیدوارم اشخاصی که [نظرشان] اینجوری است تجدید نظر کنند. اهلتسنّن همین عقیدهشان هست، هر کاری به اجازه خدا میشود، خلاصه خیلی روی این صحبت میکنند. اینها صحبت میکنند روی اینکه به اذن خدا میشود. البتّه این آیه شریفه است، خیلی مهمّ است؛ «مَن ذَا الّذی یَشفَعُ [عنده] إلّا بِإذنه» هر کاری به اذن خدا میشود؛ اما کاش ما میفهمیدیم «اذنالله» چیست. یکی از رفقایعزیز من خواهش کرد من راجعبه حضرتیوسف صحبت کنم؛ اما اشارهشد که شما اینرا بگو. ما هم خلاصه امر را اطاعت میکنیم. | ||
{{موضوع|نه تنها ائمهطاهرین که شیعیان هم «اذنالله» هستند؛ آیا آصف که به چشم هم نزدنی تخت بلقیس را آورد، از خدا اجازه گرفت؟! او خودش «اذنالله» است|اذنالله/شیعه/آصف}} من میخواهم از شما سؤال کنم: قربان شما بروم، تو که هفتاد سال، پنجاهسال درس مهندسی خواندی، از جغرافیا هم سر درمیآوری، چرا عصاره این آیه را | {{موضوع|نه تنها ائمهطاهرین که شیعیان هم «اذنالله» هستند؛ آیا آصف که به چشم هم نزدنی تخت بلقیس را آورد، از خدا اجازه گرفت؟! او خودش «اذنالله» است|اذنالله/شیعه/آصف}} من میخواهم از شما سؤال کنم: قربان شما بروم، تو که هفتاد سال، پنجاهسال درس مهندسی خواندی، از جغرافیا هم سر درمیآوری، چرا عصاره این آیه را نمیفهمیم؟ من از تو خواهش میکنم بیا یکقدری درس ولایت هم بخوان! خب، درس ولایت از کجا بخوانیم؟ «العلم نورٌ یَقذِفُه الله فی قلب من یشاء» باید از این دریچه بیایی بخوانی که خدای تبارک و تعالی یک علم ولایت به تو بدهد؛ [البته] داری، کورکوره میکنی. چرا؟ من میخواهم از شما سؤال کنم: «مَن ذَا الّذی یَشفَعُ عنده إلّا بِإذنه» به اذن خدا هست، ما هم قبول داریم، [اما] باباجان! عزیزجان من! ائمهطاهرین {{علیهم}}، دوازدهامام، چهاردهمعصوم {{علیهم}} خودشان «اذنالله» هستند، خودشان اذن خدا هستند. چرا تو آن آیهای که اهلتسنّن میآید معنی میکند را دنبالش میروی؟ او را هم تأیید میکنی؟ به تمام آیات قرآن! تمام اشیاء من ناراحت است. | ||
آقا! من میخواهم از شما سؤال کنم: تو که هفتاد سال است درس مهندسی خواندی! دکترا داری! علم نمیدانم فیزیک و اینها را هم خواندی! مگر آصف اجازه گرفت [و] تخت بلقیس را تا [سلیمان] چشمش را هم نزده حاضر کرد؟ {{دقیقه|5}} کجای آیه قرآن است که [آصف] اجازه گرفت؟ تو خیلی فکرت کوتاه است! اینها، شیعههایشان هم «اذنالله» هستند. بیا شیعه شو تا بفهمی شیعه، «اذنالله» هست یا نه؟ ما نداریم که آصف اجازه گرفتهباشد که به سلیمان گفت چشمت را بههم نزده، تخت بلقیس را حاضر میکنم. خودش «اذنالله» است. من دارم میگویم علی «اذنالله» است، قبول نمیکنید، امروز دیگر معلوم میکنم شیعههای اینها هم «اذنالله» هستند. هر جوری میخواهد بشود، با آیه قرآن، با حدیث [ثابت میکنم]. | |||
{{موضوع|سلمان «اذنالله» است؛ علی او را «اذنالله» کرده؛ قضیّه سلمان و زندهکردن شکارها|سلمان/اذنالله}} ما نداریم که حضرت سلمان [اجازه گرفته باشد وقتی] پیش او آمدند، گفتند: اگر میخواهی ما ایمان بیاوریم، این شکارهایی را که دارند آنجا نوک کوه میروند، امر کن اینجا بیایند، [آنها را] بپز [و] به ما بده بخوریم؛ آنوقت به اینها بگو [که] زنده بشوند [و] بروند. بابا! سلمان «باذن الله» نگفت، علی {{علیه}} او را «اذنالله» کرده. بابا! حالا نگویید که علی {{علیه}} را خدا قرار میدهد؛ نه! خدا او را «اذنالله» کردهاست. باباجان! اگر خدای تبارک و تعالی یکی را «اذنالله» کرد، اختیار خودش را ندارد؟ شما با یک مغز عدسی و کوچکت، اعتراض به خدا هم میکنی؟! حالا آمده این [شکار] ها را پخته و به اینها داده، سرهایشان را نگهداشته، یک قلوه [سنگ] هم گذاشته زیر دیگ، آتش از آن بیرون میآید. | |||
{{ | امیرالمؤمنین {{علیه}} آمد برود. گفت: سلمانجان! دیگر اینکار را نکن! گفت: چشم. حالا علی {{علیه}} دارد چه میبیند؟ میدانست که اگر اینکار را هم بکند، اینها قبول نمیکنند. یک عدّهای عناد دارند، نمیخواهند حرف را قبول کنند. حالا اینها را آورد و خوردند و نمیدانم سرهایشان را گرفت؛ عین حضرتابراهیم. کاری که ابراهیم کرده، این [سلمان هم] کرده، [البتّه] کاری نکرده. این [آهو]ها جفت زدند [و] رفتند. [اینها] درآمدند [به سلمان] گفتند: ما نمیدانستیم که تو این سِحرها را هم بلدی، عجب ساحری هستی! بفرما! حالا امیرالمؤمنین {{علیه}} میداند که گفت: سلمانجان! اینکار را نکن! عصارهاش را گفت. [اینها ایمان] نمیآورند دیگر. | ||
اگر | {{موضوع|بیشتر ما هوش داریم نه عقل؛ عقل یعنی ولایت|عقل}} باباجانِ من! عزیزجان من! قربانت بروم! اگر تو میگویی که آن شتر صالح که از کوه درآمد، آن درستاست، به اذن خدا [در] آمد، [پسر] مریم هم به اذن خدا آمده، آدم هم به اذن خدا [خلق] شده، مگر ما منکر هستیم؟! اما چهکار میکنی که امیرالمؤمنین {{علیه}} میگوید: من در گِل آدم هم دست داشتم؟ خب، [آیا] میشود باور کرد؟ بابا! آدم کجا؟! حالا اوّلی است که آدم روی زمین آمدهاست. این «اذنالله» شناختنِ آقای مهندس هم همینجور است، مثل همان «اذنالله» است. خب، اینرا هم قبول میکنی یا نمیکنی؟ با عقل من و تو که نمیشود قبول کرد. آخر، قربانتان بروم، ما عقل ولایت نداریم. والله! من نمیخواهم به شما جسارت کنم، بهدینم! نمیخواهم؛ [اما] میسوزم. خب، اگر بخواهی به اینکارها بکویی [خیلی کنکاش کنی]، گیجت میکند. یا پیغمبر اکرم {{صلی}} میفرماید که وقتی که آدم هنوز خلق نشده، من نبیّ بودم. خب، کجا بوده که نبیّ بوده؟ مگر این با عقل [ما] درست میشود؟ با بیعقلی درست نمیشود، آقا! با عقل درست میشود. عقل یعنی ولایت، اگر [آنرا] داشتهباشی درست میشود. | ||
{{ | اگر گفتم با عقل درست نمیشود؛ [یعنی] با این عقلی که من و تو داریم، با عقل من درست نمیشود؛ اما با چه درست میشود؟ با عقل ولایت. اگر تو عقل ولایت داشتهباشی، درست میشود، ما که عقل ولایت نداریم. بیشتر ما هوش داریم؛ هر طور میخواهد بشود. بیشتر ما هوش داریم؛ به خیالمان عقل داریم. هوش با عقل دو تاست. {{دقیقه|10}} عقل یعنی ولایت. خب، از کجا میگویی؟ پیغمبر {{صلی}} میگوید: [خدا] اوّل ما را از نور خودش بهوجود آورده؛ یعنی اوّل عقل را خلق کردهاست، عقل ولایت است. تو که ولایتت کورکور میکند! | ||
{{موضوع|«اذنالله» ایننیست که ائمه هر کار بخواهند بکنند باید از خدا اجازه بگیرند، بلکه خدا آنها را «اذنالله» کرده، آنها هم شیعه را|اذنالله}} حالا که تو میگویی «مَن ذَا الّذی یَشفعُ [عنده] إلّا بِإذنه» به اذن خدا میشود درستاست؛ اما اذن خدا را بفهم چیست قربانت بروم. تو اصلاً «اذنالله» را نمیدانی چیست، عین اهلتسنّن داری حرف میزنی و قرآن را معنی میکنی. بیا از کنار اهلتسنّن کنار! اهلتسنّن اینها را قبول ندارند. تو که قبول داری. | |||
یک شیعهاش باذنالله نمیگوید. ببین چرا؟ خودش «اذنالله» است؛ علی {{علیه}} که هیچ، [او] خلق میکند، پیغمبر {{صلی}} خلق میکند؛ اما به چهچیز خلق میکند؟ ببین، حواست اینطرف و آنطرف نرود! خدا او را «اذنالله» کردهاست. خب، [یعنی] هر کاری که بخواهد بکند، [باید] اجازه بگیرد؟ ایننیست. ببین، باز کجدهنی نکنید! من میگویم خدا او را «اذنالله» کرده. آیا میتواند؟ حقّ دارد او را «اذنالله» کند یا اختیارش با توست؟ تو مرتّب بگو نه! نمیشود. | |||
من دوباره تکرار میکنم: آصف مگر «باذنالله» گفت؟ این قرآن است دیگر، گفت چشمت را بههم نزده، تخت بلقیس را میآورم [و] آورد. باباجانِ من! عزیزجان من! قربانتان بروم! آخر، اینهمه من دارم داد میزنم، تفکّر داشتهباشید! تفکر به این معناست: قربانت بروم، عزیز من! من به تمام شما میگویم، من [حرف] خصوصی ندارم، یک گوشهای بروید [و] فکر کنید! [یعنی بگویید که] من نمیفهمم؛ آنوقت وقتی نشستی، فکر کردی [که] من نمیفهمم؛ یعنی یقین کنی؛ آنوقت خدای تبارک و تعالی به تو فهم میدهد! آنوقت میفهمی؛ اما ما هنوز «من» داریم. این آقایمهندس تا به او بگویی، [میگوید:] من چندینسال خارج رفتم و درس خواندم و چه کار کردم. درس پیش چهکسی خواندی؟ پیش انگلیسیها و آمریکاییها و کاناداییها خواندهای. تو مگر رفتی پیش امام زمان {{عج}} درس خواندی؟ میگوید حالا فلانی که بیسواد است، مهندسها را هم به باد چه گرفت. ما غلط میکنیم. من میگویم بابا! این درسها را خواندی، بیا درس ولایت هم بخوان! | |||
عزیزجان من! قربانتان بروم! این پیغمبر حالا باید نوکر تو بشود؛ اما تو چهکسی هستی؟ تو که ایرادی نیستی. شیعه باید ایراد نکند. چرا؟ از کجا میگویی؟ شیعه باید یقین داشتهباشد که این اولیائش؛ یعنی امام زمان {{عج}}؛ یعنی ائمهطاهرین {{علیهم}} | این انبیاء؛ [البتّه] بهغیر از پیغمبر آخرالزّمان، {{توضیح|مگس نیش میزند، [کسی] نگوید پیغمبر آخرالزّمان را هم میگوید،}} چرا میآیند نوکر یک شیعه میشوند؟ مال اینکه ایراد داشتند. شیعه نباید ایراد داشتهباشد. حرف من امروز ایناست: اگر ایراد داشتهباشد، درست نیست. حالا ببین؛ حالا [موسی] آمده به خدا گفته: خدایا! من میخواهم علم بیاموزم. درستاست؟ | ||
من دارم آیه قرآن به شما میگویم. {{موضوع|اگر شخص را ببینی، دیگر خریدار حرف نیستی؛ قضایای حاجشیخعباس قمی که مفاتیحش را گم کردهبود|درباره متقی/شخص را دیدن/حاجشیخعباس قمی}} تو را به دین و آیین! من را نبینید! تو را به این امامحسین که «ثارالله و ابنثاره» هست، من را نبینید! اگر من را ببینید، فایده ندارد. امروز ما یک رفیقی داریم [که] از تهران دو نفر را آوردهبود. گفت: دو سال است به ما میگوید: حاجحسین فلان است، حالا آمدیم اینجا. گفتم: آقا! بیخود اینرا آوردی که من را نشانش بدهی. او را آوردی چه چیز نشانش بدهی؟ خدا حاجشیخعباس [قمی] را رحمت کند! یکوقت مفاتیحش را گُمکردهبود، در راه کربلا رفتهبود [که] مفاتیح بخرد، یارو بنا کردهبود از مفاتیح و نویسنده مفاتیح تعریفکردن، خیلی تعریف کردهبود. [گفتهبود: صاحبمفاتیح] مغز متفکّر است، اینطور است، قرآن به پیغمبر {{صلی}} نازل شدهاست، این [کتاب] مثل قرآن است، {{دقیقه|15}} بنا کردهبود [به] تعریفکردن. مفاتیح را گران گفتهبود. حاجشیخعباس گفتهبود: آنکه میگویی، من هستم. گفتهبود تو را به [خدا]، صاحب این [کتاب] تو هستی؟! گفتهبود: بله! گفتهبود: زود در شو [یعنی بیرون برو] که کسی مفاتیح را از من نمیخرد. خب برای چه میآوری من را نشان میدهی باباجان؟! حالا آقاجان! اگر تو من را ببینی، حرفها را نمیخری؛ باید من را نبینی [تا] بروی در حرفها خُرد شوی، بروی از امام زمان {{عج}} مدد بخواهی. | |||
{{موضوع|شیعه نباید ایرادی باشد؛ اگر اینطور شد، تمام انبیاء بهغیر از پیغمبر آخرالزّمان نوکر معرفةالله چنین شیعهای میشوند؛ قضایای خضر و موسی|شیعه/ایرادیبودن/انبیاء/حضرتموسی/خضر/یقین/درباره متقی}} عزیز من! حالا [موسی] گفته من میخواهم علم بیاموزم. خواهش میکنم توجّه بفرمایید! حالا [موسی] پیش خضر رفته. میدانید، بهتر از من میدانید. یکوقت آدم مطلب را میداند، [اما] نمیفهمد. من نمیگویم شما نمیفهمید، غلط میکنم بگویم شما نمیفهمید. خب، آمده است و کشتی سوار شدهاست، [خضر] میآید کشتی را سوراخ میکند. [موسی] دادش در میآید که چرا کشتی را سوراخ میکنی؟ حالا از کشتی پایین آمده؛ آنموقع لباس اسلام معلوم بود، {{توضیح|حالا همه یکجور شدیم. ما با انگلیسها و آمریکاییها یکی شدیم. آنموقع لباس اسلام معلوم بود.}} اینها را مسخره کردند، چیزی به اینها نفروختند. گفت: بیا این دیوار را بکشیم! گفت: آخر، اینها به ما چیزی نفروختند. ببین، موسی دارد چهکار میکند؟ دارد اینکار را میکند یعنی که اگر یکی توهین به یک شیعه کرد، توهین به یک مسلمان کرد، نباید کارش را راه بیندازی؛ چونکه این توهین [کرده]، انگار خانهخدا را خراب کرده. {{ارجاع به روایت|توهین به مؤمن و خراب کردن خانه خدا}} موسی توی این حرفها بود، موسی حدّش ایناست. گفت: این توهین به ما کردهاست. گفت: نه! بیا دیوار بکشیم! دیوار را کشید. رفت [و] زد یک بچّه را هم کشت. داد موسی درآمد [که] بچّه میکشی؟! قتلِ نفس میکنی؟! | |||
گفت: تو قرارداد گذاشتی، اگر سهدفعه من ایراد کردم، میانجی ما متارکه شود. آن کشتی که سوراخ کردم، مال چند تا بچّه یتیم بود، کشتیها را میگرفتند. من سوراخ کردم، آمدند دیدند آب در آن افتادهاست، آنرا نگرفتند. [بعد از آن] آبهایش را بیرون ریختند و تختهاش را کوبیدند. آن دیواری هم که به تو گفتم بکشیم و کشیدم، یک گنجی زیرش بود، مال بچّههای یتیم بود، مال یک پشت دیگر [نسل قبلی] آنها بود، خدا آن را برای بچّههای یتیم ذخیره کردهبود. کجا اینطرف و آنطرف میزنی؟ ببین، خدا دارد چه میکند؟ طلا را برای بچّههای یتیم زیر خاک نگهداشتهاست. کجا اینقدر اینطرف و آنطرف میزنی؟! چرا ما خداشناس نیستیم؟! خیلیخوب. این بچّهای را که کشتم هم خودش کافر شدهبود، یکدانه بود، به قول ما یگانه پسر بود. پدر و مادرش خیلی او را میخواستند، این دوتا هم کافر میشدند. یک کافری را کشتم، دو نفر را هم نگذاشتم [که] کافر شوند. | |||
عزیزجان من! قربانتان بروم! این پیغمبر حالا باید نوکر تو بشود؛ اما تو چهکسی هستی؟ تو که ایرادی نیستی. شیعه باید ایراد نکند. چرا؟ از کجا میگویی؟ شیعه باید یقین داشتهباشد که این اولیائش؛ یعنی امام زمان {{عج}}؛ یعنی ائمهطاهرین {{علیهم}} این کارها را که میکنند، ما نمیفهمیم. شیعه باید به آنجا برسد. این آقا که پیش امامصادق {{علیه}} آمده، عرض میکند: یابنرسولالله، من به جایی رسیدم [که] اناری از درخت بچینم، یا سیبی از درخت بچینم، بگویی نصفش حرام [و نصفش حلال] است، آن نصف [حرام] را دور میاندازم و نصف حلال را میخورم. شیعه باید اینجوری باشد. | |||
حالا اگر یک شیعه اینطوری شد، انبیاء باید نوکر این باشند، نوکر چه چیزش بشوند؟ نوکر معرفتش بشوند، نوکر ولایتش بشوند. بنده که چیزی نیستم، من که لیاقت ندارم، اینقدر ابعاد شیعه بالا میرود که یک عصمتُ الله، باید بیاید نوکر تو بشود. چرا ما این را نمیفهمیم؟ نه یکی، صد تای آنها باید بیاید نوکر تو بشود. نوکر چهچیزت بشود؟ نوکر ولایتت بشود، نوکر «معرفةُ الله» تو بشود که به علی {{علیه}} داری، به زهرا {{علیه}} داری، به این دوازدهامام، چهاردهمعصوم {{علیهم}} داری. حالا اگر یک چنین نبیّ {{دقیقه|20}} اینطور شد، میشود شیعه. خیلی حرف لطیف است. من خواهش میکنم که از خدا بخواهید این در قلب شما پرورش پیدا کند. | |||
{{درباره متقی|والله! بالله! من اینجا نشستهبودم، بندهزاده گفت: حالا چهچیزی میگویی؟ گفتم: من نمیفهمم. راستراستی، به او گفتم [که] نمیفهمم. فقط گفتم: یا امام زمان! رزق اینها را زیاد کن! رزق بهمن بده! به اینها بدهم. یا امامحسین! تولّدت است، رزق اینها را در ولایت زیاد کن! باباجان من! من، بدبخت هستم. والله! شما اگر باطن من را خبر داشتهباشید، شاید هیچکدام از شما اینجا نیایید. من خیلی سطحم پایین است. من با همه این حرفها که میزنم، شبی برای خودم دارم.}} میگوید: | |||
{{شعر}} | {{شعر}} | ||
| خط ۳۱: | خط ۴۳: | ||
{{پایان شعر}} | {{پایان شعر}} | ||
یک شیعه باید به مملکتها بتابد، شما چه میگویید؟ [باید] نورش به کُرات بتابد. | یک شیعه باید به مملکتها بتابد، شما چه دارید میگویید؟ [باید] نورش به کُرات بتابد. | ||
{{موضوع|پیغمبری که ایرادی نباشد و خودش را نوکر شیعه بداند، خودش به درجه شیعگی میرسد؛ مثل ابراهیم|حضرتابراهیم/اذنالله/شیعه/ایرادینبودن}} خب حالا ایرادی نیست، چطور میشود؟ ابراهیم میشود، حضرتابراهیم میشود. گفت: خدایا! اینرا چطور زنده میکنی؟ عوامانهاش این است که [لاشهای] اینطرف افتادهبود، نصفش را مرغهای بیابان میخوردند [و] نصفش را حیوانات دریا. گفت: چطور زنده میکنی؟ خدا گفت: مگر به ما اعتقاد نداری؟ گفت: میخواهم بدانم، میخواهم علمم زیاد شود. یا ابراهیم! حالا برو سه تا مرغ بگیر! سر اینها را بِبُر! سرهایشان را پیش خودت بگذار، [بدنشان را] بکوب! تا به قول ما مثل گوشت چرخکرده بشود. اینها را برو! روی قلّهها[ی کوه] بگذار و صدا بزن! صدا زد. یکمقدار از این و یک مقدار از آن آمد و مرغ شد و پرید. ببین، دارد به او میگوید بکن! این دیگر «باذنالله» نمیگوید. به علی {{علیه}} هم گفت: بکن، به امامحسین {{علیه}} هم گفت: بکن، به دوازدهامام {{علیهم}} هم گفت: بکن، به زهرایعزیز {{علیها}} هم گفت: بکن. [اما تو] مرتب حرف بزن! مرتب «اذنالله» بگو! آخر، «اذنالله» بگو؛ اما «اذنالله» را هم بفهم! حالا چه شد؟ حالا شیعه شد، حالا تازه شیعه شد. دیگر اعتراض هم نکرد. حرف من سر ایناست. حالا به کجا رسیده؟ حالا که جبرئیل نازلشده که میگوید: یک مخلوق خدا، بندهخدا شد. ببین چقدر آمادگی دارد! چون و چرا ندارد. میگوید: یا أخاجبرئیل! کیست که من بروم نوکرش بشوم؟ یک پیغمبر اولوالعزم که اعجاز دارد، دارد التماس به جبرئیل میکند [که] نشانم بده که بروم نوکرش بشوم. حالا چه میشود؟ شیعه میشود. | |||
{{موضوع|شیعه باید اطمینان کامل به امامش داشتهباشد و ایراد نکند|شیعه/ایرادینبودن}} ببین، قربانتان بروم، من چند تا آیه قرآن برای شما گفتم. من از خودم که حرف نمیزنم، غلط میکنم [بزنم]. اگر بخواهیم شیعه باشیم، نباید ایراد بکنیم. آنجا هم خدمت شما عرض کردم: [میگوید:] «سلمان منّا أهلالبیت» سلمان جزء اهلبیت است. میگویند یک آن، نه خیلی، یک آن، یک ذرّات، هر چه میخواهی کوچک، تا فکر کرد، گفت این کسیکه طناب گردنش است، تمام قدرت زمین و آسمان دستش است؛ اینجایش زخم شد. ببین، شیعه نباید توی این فکرها برود؛ یعنی شیعه اینقدر اطمینان به امامش داشتهباشد [که او را] خدا بداند. | |||
{{موضوع|بشر اگر ایرادی باشد، یعنی دارد به امام زمانش میگوید فکر من بالاتر است؛ موسی از شیعگی کنار زدهشد چون با ابعاد خودش به خضر ایراد کرد؛ ما هم همینطور هستیم، دید خودمان را روی کارهای امام پیاده میکنیم و ایراد میگیریم|ایرادیبودن/حضرتموسی/اذنالله/شیعه}} خب، چرا موسی کنار رفت؟ چرا موسی را کنار زد؟ ما هم همینجور هستیم. آقاجان من! اگر این ابعاد را داشتهباشی، میآیی به امام زمانت ایراد میکنی. تو ایرادی هستی. حالا ببینید ایراد چقدر بد است. من وقتی میگویم تفکّر داشتهباشید، ایناست. یعنی به امام زمانِ خودت میگویی فکر من بالاتر است؛ یعنی عقل تو نمیرسد. توی ابعاد حرفها، داری اینرا میگویی. {{دقیقه|25}} اگر موسی به او میگوید: تو چرا کشتی را سوراخ کردی؟ چرا دیوار کشیدی؟ چرا بچّه را کشتی؟ مال خود موسی است. ببین، آقاجان! من خواهش میکنم فکرش را بکنید [و] ببینید [که] من چه میگویم. [این] مال خود موسی است. خود موسی که پیغمبر است، باید کشتی را سوراخ نکند. چرا؟ به ابعادش خبر ندارد. این وظیفهاش است که کشتی را سوراخ نکند. اگر کشتی را سوراخ کند، باید تاوانش را بدهد. اگر آن دیوار را میگوید نکِش! برای خودش است. کسیکه منافق است، بهاصطلاح یک شیعه را اذیّت میکند، یک مسلمان را اذیّت میکند، [را نباید یاری داد،] میگوید: اگر یکذرّه آب توی قلمدان او بریزی، تا زمانیکه این مینویسد، پای تو گناه مینویسند. این مال خود موسی است. اگر بچّه را بکشد، موسی برای خودش است، باید یا تاوان خونش را بدهد، یا رضایت حاصل کند، یا کشته شود، این مال خود موسی است. | |||
ما اینقدر ابعادمان کوچک است، این حرفها که مال خودمان است، [را] روی امام پیاده میکنیم. حرف من ایناست. دیدی که ما خودمان داریم را روی امام پیاده میکنیم؛ این است که ما اینجوری میشویم، هیچچیز نمیفهمیم، سرگردان میشویم. آقاجان من! تو که هفتاد سال است درس مهندسی خواندی، تو که هفتاد [سال] است دکترا داری، تو که علم فیزیک خواندی، علم ولایت هم بخوان! حالا امامت را اینجوری قبول نداری، حالا من آمدم میگویم این حرفها همهاش مال شیعههایشان هست. تو که معرفت امام را نداری، بگذار معرفت شیعههایشان را هم نداشتهباشی! اینها مال شیعههایشان هست. اگر «اذنالله» گفته، امام خود «اذنالله» است. حالا خود «اذنالله» است، اجازه دارد شیعهاش هم «اذنالله» بشود. هر [کسی] که حرف دارد، به خود من بزند. همهکس توی این حرفها وارد نیست. به خودم بگویید که جواب بدهم. | |||
{{موضوع|غلام امامسجّاد «اذنالله» بود که دعا کرد و باران بارید؛ امامسجّاد او را اذنالله کردهبود؛ اهلتسنّن ائمه را هیچکاره میدانند و میگویند: هر کاری به اذن خدا باید باشد|اذنالله/غلام امامسجّاد/اهلتسنّن/درباره متقی}} این غلام حضرتسجّاد {{علیه}} که همه رفتند [نماز باران خواندند و] باران نیامد، حالا از توی اصطبل حضرتسجّاد {{علیه}} میآید، {{توضیح|به قول قدیمیها از توی طویله،}} اینهم اتّصال است. این آمد تا دستهایش را بلند کرد، تمام بیابان پُر از آب شد. [آیا] «اذنالله» گرفت؟ [آیا] گفت: ای ابرها! ای آسمان! به اذن خدا ببارید؟ نه بابا! اذنالله است. اربابش، آقایش امامسجّاد {{علیه}}، «اذنالله» است، این هم «اذنالله» است. گفت: غلام! برو نماز بخوان! باران بیاید. کجایی؟ | |||
پس کسی کجدهنی نکند، ما «اذنالله» را قبول داریم. اما [بعضی از] ما «اذنالله» اهلتسنّنی را قبول داریم! میگویند: همه کاری به اذن خدا میشود، ائمه {{علیهم}} را کنار میزنند. اینها را هیچکاره میدانند. ما هم توی حرفهایمان داریم اینها را هیچکاره میدانیم. {{درباره متقی|من حرف را خوب میفهمم. من یکی حرفی بزند، مغزش را میفهمم؛ یعنی خدا اینرا بهمن داده [است]. همینطور که «اذنالله» را به شیعه داده، این شعور را هم خدا بهمن دادهاست. ائمهطاهرین {{علیهم}} دادهاند که این آدمی که دارد حرف میزند و بهحساب شیعه است، روی «اذنالله» حرف میزند؛ اما [مردم] اینها را هیچکاره میکنند.}} {{دقیقه|30}} | |||
{{موضوع|اگر خدا در ازای نوکری ائمه، از آنجا که خورشید میزند، تا آنجا که غروب میکند، به تو میدهد؛ یا قصری به تو میدهد که خلق اوّلین تا آخرین را بخواهی دعوت کنی، جا دارد، خدا که کار بیهوده نمیکند؛ اینها با مغز گنجشکی ما زیاد است؛ اما اگر ولایت معلّم تو باشد، تو دیگر این نیستی، تصرّف پیدا میکنی و اذنالله میشوی؛ آنوقت اینها برای تو کم هم هست|عقل ولایت}} یک جمله دیگر هم انشاءالله، به امید خدا میخواهم برای شما بگویم که اینرا هم خیلی در آن ماندهایم. شخصی خدمت امامصادق {{علیه}} آمده [و] عرض میکند: من میخواهم خدمت شما بایستم. میگوید: من یکوقت یکجایی میخواهم بروم، شما دهنه اسب من، الاغ من را بگیر! یک چند وقت رفت. یک شخص خراسانی آنجا آمد [که] مجاور بشود. اینها دوتایی که در طوس بودند، اینشخص طوسی یک باغ خیلی عظیم داشت، یکخانه خیلی خوب هم داشت. آمد [و] به اینشخص گفت: سر این الاغ را بهمن بده! این سِمَت را بهمن بده! من آن باغ و خانه را به تو میدهم. الآن هم میگویم [که] امام بنویسد. این [شخص] فکرش کوتاه بود، آمد [و] گفت: یابنرسولالله! اگر ما بخواهیم ترقّی کنیم، شما حرفی دارید؟ گفت: این خراسانی اینجوری میگوید. گفت: نه! این [شخص] رفت خراسانی را بیاورد، حضرت او را صدا زد [و] گفت: بیا! گفت: تو چند وقت پیش ما بودی، به ما حقّ پیدا کردی. این نوکری ما، کمتر چیزی که خدا به تو بدهد، از آنجا که خورشید میزند تا غروب میکند [پاداش آن است]. این یک. | |||
دوم میفرماید: اگر شما یک رفیقی بگیری [که] تو را یاد خدا بیندازد، یک قصر به تو میدهد، خلق اوّلین تا آخرین را بخواهی دعوت کنی، جا داری. اینکه به شما میگوید این نوکری من از آنجا که خورشید طلوع میکند تا غروب میکند [پاداش دارد]، به چه درد تو میخورد؟ شما تا آنجا که دید داری، به دردت میخورد. یعنی الآن بگویند تا [میدان] صاحبالزمان از برای تو [باشد]، آنجا هم که دیگر محتاج نیستی که بخواهی یکجایی را اجاره بدهی [که] بگویی خدا از اینجا تا [میدان] صاحبالزّمان [را] بهمن داده، یکقدرش را میدان میکنم، یکقدرش را دکّان میکنم و یک کارخانه میکنم و یکقدرش را برای رفع احتیاجم میکارم. آنجا که احتیاج نداری؛ پس ما چهکار کنیم؟ از کجا این مطلب را بفهمیم؟ من احتیاج ندارم، تا آنجا هم که محدوده دید من هست را میخواهم. من تا آنجا که [در معرض] دیدم هست، [از آن] لذّت میبرم. من الآن خانهام صد متر است. خب، حالا اینخانه پانصد متر بشود، هزار متر بشود، دو هزار متر بشود، من دو هزار متری هم ممکن است [که] یک گردشی بکنم، استخری بسازم، از این استفاده کنم، از آنجا که خورشید میزند، تا غروب میکند، به چه نتیجه [و درد] من میرسد؟ | |||
ما با مغز گنجشکیمان میخواهیم اینها را بفهمیم. مگر میشود به بعضیها حرف بزنیم؟! این حرفها را باید از «العلمُ نورٌ یَقذِفه اللهُ فی قلب مَن یَشاء» بفهمی، درس ولایت بخوانی. معلّم تو باید آقا امام زمان {{عج}} باشد، امامحسین {{علیه}} باشد، زهرایعزیز {{علیها}} باشد. [خدا] در قرآن دارد میگوید: «یُعَلّمُکُم»؛ اینها معلّم هستند، ما باید پیش این معلّمها درس بخوانیم. خب، گیج میشویم. پس خدا کار بیهوده کرد که از اینجا که خورشید میزند تا غروب میکند [را] به تو میدهد!؟ خب، باباجان! تو این نیستی. همینجور که ولایت در تمام خلقت تصرّف دارد، تو هم تصرّف پیدا میکنی، تو «اذنالله» میشوی، این برای تو کم هم هست. از اینجا که خورشید میزند، تا جاییکه غروب میکند، برای تو کم هم هست، جای بیشتری هم داری. با این مغزمان چطور اینرا بفهمیم؟ | |||
بهقول یکنفر از رفقا یکوقت مزاح میکرد. خب، انشاءالله که باطن امام زمان، خدا همیشه دل خودش و اهلبیتش را و رفقایش را از نور ولایت شاد کند! همیشه الحمد لله شاد است. میگفت: یک حوریه [که] {{دقیقه|35}} چند متر [است، آدم] جلویش را ببیند یا عقبش را؟ گفتم: هر کجایش را میخواهی ببین! گفتم: باباجان! این الآن برای تو زیاد است. خب تو الآن، قد تو یک متر و هشتاد یا یک متر و نود تاست، تو یک حوریه که نمیدانم صد هزار متر است یا هزار متر است را نمیخواهی؛ اما آنجا به آن احتیاج داری. قربانت بروم، آقاجان من! آنجا وقتیکه از اینجا که خورشید میزند، تا آنجا که غروب میکند، مال توست، حوریهات هم باید اینقدر بزرگ باشد! حالا تو کوچک هستی، یک حوریه کوچک به تو میدهد! بهقدر عقلت به تو میدهد. هر طور میخواهد بشود! تا دیگر تو باشی، از این حرفها نزنی! هر چه عقلت زیاد باشد، حوریهات هم قدش بلند است. بیا توی عقل کار کن! اگر حوریه هم میخواهی، بیا کار کن! | |||
خب، این چه میشود؟ باباجانِ من! عزیزجان من! دوباره تکرار میکنم: یک شیعه خودش «اذنالله» میشود، تصرّف دارد، به آسمان تصرّف دارد. ما همینجور ماندهایم. خدا حاجشیخعباس تهرانی را رحمت کند، میگفت: یک قصر به تو میدهد [که] خلق اوّلین تا آخرین [را] دعوت کنی، قاشق و چنگالش را هم داری. باباجانِ من! دوباره تکرار میکنم: این مال شیعهای است که ایرادی نباشد. شیعهای که ایرادی باشد، اگر پیغمبر هم باشد، عصمتالله هم باشد، او را کنار میزند. همینسان که موسی را کنار زد، کنارت میزند. {{موضوع|وظیفه شیعه این است که مطیع باشد، ایرادی نباشد، به امام زمانش یقین کند و تسلیم باشد|ایرادینبودن/یقین/مطیع بودن/اذنالله/تسلیمیّت}} ایراد نکن! یقین کن! یقین کن ائمه {{علیهم}} «اذنالله» هستند. به اذن خودشان همه کاری که میخواهند میکنند. وظیفه من چیست؟ مطیع باش! | |||
چرا امام زمان {{عج}} میگوید «السلام علیک یا عبدالصّالح، المطیعُ لِله و لِرسولِه» پدر و مادرم بهقربانتان؟ حالا چرا داد میزنی؟ والله داد من را درمیآوری. ببین، مطیع است، به کار امام کار ندارد، امام را خدا میداند. خدا او را خدا کردهاست، خدا او را «اذنالله» کردهاست. به جایی میرسد که امام زمان {{عج}} میگوید: پدر و مادرم بهقربانت. باز هم فضولی کن! بس است دیگر! جلوی خودت را بگیر! مطیع باش! تو اگر به بچّه بگویی بابا! قربانت بروم، فدایت بشوم، بچّه خوشحال میشود. تو بهقدر یک بچّه هم نیستی که امام زمان {{عج}} بگوید فدایت شوم؟! راهش چیست؟ راهش این است که {{توضیح|ببخشید من یکوقت جوش میکنم}} فضولی نکن! راهش این است که پدر جان! ایراد نکن! راهش این است که تسلیم باش! «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ، یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» تسلیم بودند. آن صلواتی که میگوید یک دانهاش از چهار هزار سال [عبادت] بالاتر است، باید تسلیم نبیّ باشی. والله! ما تسلیم نیستیم. من نمیخواهم شما را ناراحت کنم. ما بعضی وقتها [تسلیم] هستیم، بعضی وقتها [تسلیم] نیستیم. | |||
{{موضوع| | {{موضوع|قضایای فطرس؛ اگر یک فشاری به شما آمد، به کون و مکان بد نگویید، مثل فطرس راضی باشید|فطرس/راضیبودن/امامحسین}} فردا تولّد آقا امامحسین {{علیه}} است؛ چند کلام هم از این بگوییم. باباجان! عقلمان نمیرسد. والله! اگر من بخواهم اینطوری حرف بزنم. بهدینم! میخواهم یکجوری حرف بزنم که یکقدر نرم باشد، خب، چهکنم؟ زبانم زبر است، جوش میکنم. زبانم زبر است. ما آیندهمان را نمیفهمیم، ما باید تسلیم باشیم، صفت رضا داشتهباشیم. من الآن دوباره یکی را نشانتان میدهم. حالا این فطرس وقتیکه در جنگل افتاده، روایت داریم: سیصد سال در جنگل افتادهاست، تسلیم است، وِر نمیزند، در قلبش میگوید: خب، خدا خواسته [که] من اینجا بیفتم، [حالا] افتادم؛ اما خدا میخواهد او را رشد دهد. ببینید، من دارم چه میگویم. {{دقیقه|40}} من وقتی میگویم شما صبر کنید [و] حرف نزنید! راضی باشید! من دارم با مدرک [برای شما] میگویم. اگر بهمن بگویید چطور؟ من مدرکش را میگویم. حالا که چطور نگفتید، من مدرکش را میگویم. | ||
سیصد سال اینجا افتادهاست، ملائکه میآیند [و او را] نگاه میکنند، میگویند: این [فطرس] یعنی چهکار کرده؟ چطور شد که این [فطرس] در غضب خدا افتاد؟ دارند همینجور، اینجور، اینجور [به او] نگاه میکنند، این [فطرس] هم به رضای خدا راضی است. حالا مثل شنبه، آقا امامحسین {{علیه}} بهدنیا میآید. باباجانِ من! عزیزجان من! خدا آیندهبین است، ما آیندهبین نیستیم. ما یک تب میکنیم، دادمان در میآید. بابا! تب کردی، امروز باید در خانهات بنشینی. [اگر] ماشینت را سوار میشدی میرفتی، یکی را میکشتی. خدا یک تب به تو داده، امروز خانه بنشینی. این را که ما نمیفهمیم، [میگوییم] چرا بهمن تب دادهاست؟ چرا؟ مرتب وِر میزنیم. الآن داری میروی، یکمرتبه ماشینت پنچر میشود. میگویی: اقبال نداشتیم، فلانی چطور کرد؟ بابا! باید اینجا پنچر شود، نیمساعت بایستی [تا] به کسی نزنی. خدا بلد است. | |||
حالا فطرس آمده [و] میبیند [که] درِ آسمان باز شدهاست، ملائکه مقرّب دارند نازل میشوند. جبرئیل، میکائیل، اسرافیل، مقرّبین ملائکه نازل میشوند. [به آنها میگوید:] کجا میروید؟ [گفتند:] خدا یک اولاد به پیغمبر {{صلی}} دادهاست، ما آنجا میرویم [که] مبارکباد بگوییم، تهنیت هم بگوییم. [گفت:] من را [با خود] ببرید! جبرئیل او را روی بالش گذاشت و آورد. [گفت:] یا رسولالله! این مَلَک است، سیصد سال است [که] در جنگل افتادهاست، پر و بالش سوختهاست. [آیا] پیغمبر اینجا «إذنالله» گرفت؟ گفت: به اذن خدا برو! [بالهایت را به گهواره امامحسین {{علیه}}] بمال؟ چرا ما نمیفهمیم؟! خود پیغمبر {{صلی}} «اذنالله» است. گفت: برو خودت را به گهواره امامحسین {{علیه}} بمال! یکنفر میگفت: قنداقه! به خیالش مثل بچّه خودش است که توی قنداقش کثافتکاری کند! آره، تو بمیری! قنداقش کردند! [گفت:] برو خودت را به گهواره بمال! تا مالید، پرهایش درآمد، به آسمان پرش کرد؛ [گفت:] کیست مثل من [که] آزادکرده حسین {{علیه}} [است]؟ | |||
{{ | سیصد سال او را در جنگل انداخته است که به درجه برسد. {{توضیح|قربانتان بروم، عزیز من! اگر یک فشاری آمد، دیگر به کون و مکان بد نگویید! حواستان جمع باشد! راضی باشید! خدا بد شما را نمیخواهد. یک خدایی که میگوید: اگر توهین به یک مؤمن کردی، انگار خانهخدا را خراب کردی، آجرهایش را شکستی، آنطرف انداختی، {{ارجاع به روایت|توهین به مؤمن و خراب کردن خانه خدا}} آنوقت خود خدا به یک مؤمن توهین میکند؟ نه، ما نمیفهمیم.}} حالا پرهایش درآمده، میپرد. حالا شغل هم میخواهد. ندا آمد: ای مَلَک! تو سلام به امامحسین {{علیه}} را برسان! باباجان! این [امامحسین {{علیه}}] اوّل شفاعتش است که روی زمین آمده، امامحسین {{علیه}} تا آسمان را دارد شفاعت میکند. چرا ما متوجّه نیستیم؟! | ||
{{موضوع|توبه آدم بهواسطه امامحسین پذیرفتهشد|آدم/امامحسین}} همین آدم حالا که ترکاولی کردهاست، بعد از چهلسال که گریه کرده، حالا اشاره میشود یا آدم! رُو به آسمان نگاه کن! من را به اینها قسم بده! نورهایی میبیند، یک نورهای ریز ریز هم میبیند. [پرسید:] خدا! اینها چه کسانی هستند؟ اینها دوازدهامام، چهاردهمعصوم {{علیهم}} هستند. این نورهای کوچک چیست؟ اینها شیعههای اینها هستند. {{توضیح|همینطور که اینجا شیعه برگ [درخت توحید است]، آنجا هم وصل هستیم.}} خب، این کیست؟ به زبان عبری [گفت:] این محمّد است، {{توضیح|شما مهندسها بهتر میدانید.}} [گفت:] خدایا! به حقّ محمّد، خدایا! به حقّ علی، خدایا! به حقّ فاطمه، خدایا! به حقّ حسن، تا گفت به حقّ حسین! گفت: خدایا! دلم شکست. گفت: یا آدم! این حسین {{علیه}} است [که] در صحرایکربلا او را میکشند. خدا حاجشیخعباس را رحمت کند! گفت: چنان تشنگی اثر میکند [که] بدنش تَرَک، تَرَک میشود. گفت: خدایا! من را به حسین {{علیه}} ببخش! ترکاولایش قبول شد. ترکاولای پدر بهواسطه {{دقیقه|45}} پسرش قبول شد. کجاییم ما؟! بابا! در ظاهر خلاف کردهاست، باید بهتوسط بچّهاش آمرزیدهشود. کجاییم ما؟ حالا یکنفر میگوید [امامحسین {{علیه}}، جریان شهادتش را] نمیدانست! | |||
{{موضوع|سعادت و توفیق از ما گرفتهشده؛ قضیّه روضه حاجمرزوق و حاجاشرف و قهوهچی که یک کبریت دادهبود|حاجاشرف/حاجمرزوق/مساجد}} یک سعادتی از ما شیعههای مصنوعی، اینها که یکقدری محبّت داریم، گرفتهشده که ما نمیفهمیم. چرا میگویند امامحسین {{علیه}} کشتی نجات است؟ شما خیال نکنید من این شعر و مِعرها را بلد نیستم، میفهمم [که] فایده ندارد. خدا حاجشیخعباس را رحمت کند! میگفت اگر آن کسیکه حرف میزند، بفهمد این [حرف] بهدرد اینمردم میخورد و چیز دیگری بگوید، «لعنةالله علیه» است؛ من میخواهم «لعنةالله علیه» نباشم. یکوقت خیال نکنید [که] من اینچیزها را نمیدانم. خدا یکاندازه آنرا بهمن دادهاست؛ اما میخواهم «لعنةالله علیه» نباشم. یک توفیقی از ما گرفته شدهاست. امروز خدمت یکی از رفقایعزیز بودیم، من این جمله را گفتم. | |||
عدهای بودند، حاجاشرف و حاجمرزوق بود، روضهای در تهران داشتند. یک قهوهچی بود، چایی میریخت؛ اما پول میگرفت. آنوقت قهوهچیها، {{توضیح|ما سابق بودیم}}، نفت میگذاشتند، زغال میگذاشتند، همهچیز را حاضر میکردند، یک قوطی [کبریت] هم میگذاشتند. این قوطی در قهوهخانه نبود. یک کبریت رفت از توی جیبش درآورد، زد و نفت ریخت و روشن شد. آخر محرّم یا آخر دهه شد، دید حضرت زهرا اینجاست و همه را اسمنویسی میکند، در عالم رؤیا دید. [حضرت زهرا {{علیها}} به ملائک] گفت: همه مجلس را گفتید؟ [مَلَک] گفت: بله! گفت یکچیز را جا گذاشتید. گفت: چهچیزی را؟ گفت: آن قهوهچی یک کبریت داد. ببین، یک کبریت را دارد حضرت زهرا {{علیها}} مینویسد. خیلی توفیق از ما گرفته شدهاست، یک کبریت را مینویسد. | |||
{{ | خب، زمان قدیم میدیدید که این مساجد بهاصطلاح دو تا گوسفند میکشتند. خدا مادر ما را بیامرزد! زردچوبه میدادند، نمک میدادند، نان میپختند و میدادند. یکی هیزم میداد. این قزقون [دیگ بزرگ غذا] امامحسین {{علیه}} را درست میکردند. یکذرّه از این آبگوشت میخورد، اگر مریض بود و درد دل داشت و سرطان داشت، خوب میشد. او به عشق امامحسین {{علیه}} میداد و اینهم به عشق امامحسین {{علیه}} شفا میگرفت. ما چطور شدیم؟ خدا حاجشیخعباس را رحمت کند! همین آیةالکرسی را یک دهه معنی کرد. یک حسین {{علیه}} که میگفت، همه مردم گریه میکردند. مسجدها بیشترشان حصیر بود. من یادم هست، مسجدی بود نزدیک آنجا که ما بودیم، حصیر بود. پول رویهم گذاشتیم، یک زیلو خریدیم [و آنجا] انداختیم؛ اما یک دنیا معنویّت داشت. این مسجد، مثل خانه حضرت زهرا {{علیها}} بود، نه مثل کلیسا. کلیسا را بهاییها درست کردند. هر چه میخواهم نگویم، از دهانم درمیآید. خب، مردم همه میآمدند. اصلاً وقتی آنجا میرفتی، بوی خانهخدا را میشنیدی، بوی زهرا {{علیها}} را میشنیدی، توفیق از ما گرفته شدهاست. | ||
{{موضوع|منیّت را کنار بگذارید و بههم وفا داشتهباشید|منیّت/وفاداری/درباره متقی}} اگر میگوید آقا امامحسین {{علیه}} سفینه نجات است، از اوّل سفینه بودهاست، {{دقیقه|50}} تا آخر هم که در دنیا در ظاهر اجزای بدنش بود، نصیحت میکرد، امر به معروف میکرد. مگر سر امامحسین {{علیه}} نیست که میگوید: «أم [حَسِبت] أنّ أصحابالکهف و الرّقیم [کانوا من آیاتنا] عجباً»؟ بابا! یک شیعه هم باید اینجور باشد. بچههایت را دور هم بنشان! با هم حرف بزنید! من یک نوار دارم [که] راجعبه منیّت صحبت کردم. «من»ات را بگذار کنار! چطور میشود تو از در خانه که میآیی داخل، یک سلام به زنت بکنی؟! چطور میشود؟ [آیا] ولایتت میرود؟! دینت میرود؟! چهچیز تو میرود؟! فقط تکبّرت میرود. خب، یکدفعه هم یک سلام به زنت بکن! این بندهخدا میخواهد کار کند، تو هم پا [بلند] شو! کار بکن! با هم صفا کنید! وفا داشتهباشید! | |||
من نمیخواهم بگویم، خیلی برایم مشکل است [که اینرا] بگویم. من یکوقت یک تلفن یکجایی زدم، یکدوستی داشتم، سراغ [او را از خانمش] گرفتم. یکحرفی زده است [که] اصلاً من را زیر و رو کردهاست. من به آنآقا هم نگفتم و به او هم نمیگویم. من خیلی مشکلم هست [که] یک تلفن به یک خانواده بزنم. تا حتّی میخواستم [تلفن] بزنم، به علی گفتم تو بزن! خیلی مشکلم است؛ اما ایشان یکحرفی زد، گفت: ایشان میخواهد مسافرت برود، من هم میخواهم با او بروم. دلیلش ایناست که اگر ایشان طوری شد، من هم بشوم. من بعد از ایشان دیگر زندگی را نمیخواهم. خدا میداند من گریهام گرفت. گفتم: خدایا! اینها را بههم ببخش! خدایا! وفای اینها را زیاد کن. {{روضه|توی [فکر] لیلا رفتم. حالا که امامحسین {{علیه}} کشتهشد، دیگر [به] خانه نرفت، در سایه نرفت. سر قبر امامحسین {{علیه}} بود.|لیلا بعد از امامحسین}} دیدم این [زن] بوی او را میدهد. من کجا رفتم؟ من که نمیخواهم با زن مردم حرف بزنم. گفتم: یکوقت اگر استخاره کنم، به همسرش میگویم [که] قدر این زنت را بدان! او دارد اینجور میگوید، من دارم گریه میکنم. حالا فلانآقا هم تلفن میزند [و] با یک زن حرف میزند. او دارد [اینرا] میگوید؛ [اما] من دارم گریه میکنم. من توی قضایای لیلا رفتم. ببین، اگر در ولایت بروی، اینطور میشوی. نامحرمی را نمیبینی، زنی را نمیبینی. صدایی، چیزی نیست. هیچچیزی نوا پیش تو ندارد. همهاش وِزر و وَبال است. نرسیدید [که] ببینید من چه میگویم؛ میسوزم و میگویم. | |||
{{موضوع| | {{موضوع|اگر زنت بداخلاقی کرد، تو خوشاخلاقی کن؛ تو داری بهشت و فردوست را به یک بداخلاقی میفروشی؛ قضیّه معاذ|زن/بداخلاقی/معاذ/منیّت}} باباجانِ من! قربانت بروم، حالا زنت بداخلاقی میکند، تو خوشاخلاقی کن! تو بُل [درجه] را بگیر. حالا تو رفتی کار کردی، دو سهشاهی [پول] آوردی، یکمقدار نان و گوشت هم آوردی، یکمقدار چیز هم آوردی، میخواهی افادهات را به این زن بیچاره بکنی. چرا به تو میگوید که اگر رفتی کار کردی، برای زن و بچهات کار کردی، تو داری جهاد میکنی و جزء شهدا هستی؟ شهدا خیلی ابعاد دارند. خب، تو داری اینرا به یک بداخلاقی میفروشی. باباجان! من میفهمم [که] تو داری چهکار میکنی که میسوزم. تو را میخواهم. بهقرآن! تو را میخواهم. بهدینم! شما را میخواهم. میفهمم شما دارید مالتان و هستیتان را آتش میزنید، بهشتت را آتش میزنی، فردوست را آتش میزنی. خب، میسوزم. تو جزء شهدایی. باباجان! کار خودت را بکن! راه خودت را برو! حالا یک تندی هم به تو کرد، تو کندی کن! ما تصفیه نشدیم، توقع از زنهایتان دارید. | ||
خب، | خب، مگر زنهای شما دختر من هستند که من اینطور حرف میزنم؟ آقایان! شما که داماد من نیستید. من میفهمم شما دارید چهچیزتان را به باد میدهید. شما دارید بهشتتان را به باد میدهید. باباجان! من یکچیزی بگویم که باور کنید. حالا اینکه به تو میگوید که یک قصر به تو میدهم که خلق اوّلین تا آخرین را دعوت کنی، یا [بابت] نوکری ما، از آنجا که خورشید میزند تا آنجا که غروب میکند، به تو [پاداش] میدهد؛ اما یک بداخلاقی کنی، میگوید: چنان قبر به او فشار آورد [که] دنده چپ و راستش را یکی کرد. حالا میگوید چرا داد میزنی؟ من میفهمم آخر بعضی از شما دارید چهکار میکنید. به یک مؤمن اینرا میدهد؛ اما اینرا هم چنان در فشارش میگذارد که دنده چپ و راستش را یکی میکند. {{دقیقه|55}} یا ایمان به این حرفها ندارید یا اعتقاد ندارید یا من نمیدانم چه بگویم، میترسم توهین به مقام شامخ شما بشود! نمیخواهم به شما توهین کنم. پس من میگویم تفکّر داشتهباشید! با تفکّر باش! اصلاً اگر بخواهید راحت بشوید، وقتی خانه میآیید، باید توقّع بداخلاقی از زنتان داشتهباشید. والله! من همینجور هستم. باور کردید؟ | ||
خب، یکوقت میبینی یک تندی میکند؛ [اما] یواشیواش خودش متوجّه میشود [و] میآید بغلت مینشیند. یکجوری حرف میزند که دارد پشیمان میشود. خب، بفرما! تو داری کجا را به یک بداخلاقی میفروشی؟ آخر من دارم میبینم. خلق اوّلین تا آخرین را جا داری، [اینرا] داری میفروشی، خودت را میگذاری اینجا که [قبر] به تو فشار دهد [و] دنده چپ و راستت را یکی کند. پیغمبر {{صلی}} برای معاذ میگوید. روایت است. [معاذ] همه کارهایش درست بودهاست، پیغمبر {{صلی}} [تابوت او را] روی دوشش گذاشتهاست، عبایش را اینجوری کردهاست؛ بسکه ملائکه در تشییعش آمدهاند. هفتاد هزار مَلَک آمدهاست. پیغمبر میگوید: جا نبود [که] من اینطوری کنم، شاید [به] ملائکه میمالیدم. {{توضیح|او مَلَک را میبیند، ما هم بهغیر [از] شیطان چیزی نمیبینیم.}} حالا مادرش میگوید: بشارت باد تو را به بهشت! [پیغمبر {{صلی}} میفرماید:] وا اُمّاه! چنان قبر به او فشار آورد که دنده چپ و راستش [را] یکی کرد. باز هم «من» ات را کنار نگذار! | |||
حالا تو رفتی کاری کردی، یکمقدار برنج و گوشتی و چیزی را آوردی، خب، یکمقدار هم خودت میخوری. این بندهخدا درست میکند [و] به تو هم میدهد. این کُلفت توست که دارد درست میکند [و] به تو میدهد. تو آوردی، این [زن] هم درست میکند. او شریکت است. چرا بداخلاقی میکنی؟ آخر، چهکار میکنی؟ بیا بهفکر خودت باش! بیا امر را اطاعتکن! چرا ما امر را اطاعت نمیکنیم؟ بیا هوایت را کنار بگذار! هوست را کنار بگذار! منیّتت را کنار بگذار! کارت را کنار بگذار! قدرتت را کنار بگذار! زحمتت را کنار بگذار! این مثل کسی است که یکچیزی به کسی دادهبود [و] میگفت: بیا من را هم سجده کن! حالا بیاید سجدهات هم بکند! تو بمیری! تو مؤمن هم هستی، ولایتی هم هستی و تقبّلالله هم هستی و ارادةالله هم هستی و حکمةالله هم هستی! من که این صفت [را] دارم، مثل حکمتالله افغانی که در افغانستان است هستم! من خودم را میگویم، جسارت نمیکنم. | |||
{{موضوع| | {{موضوع|پیغمبر با اینکه میدید عایشه اهلجهنّم است اما با او عطوفت داشت و به او میگفت: حمیرا! با من حرف بزن|پیغمبر/عایشه/زن}} حکمةالله ایناست: [پیغمبر {{صلی}}] میدانست اینقدر عایشه بد است، ببین، چطور با او حرف میزند: حمیرا! با من حرف بزن! بفرما! مگر پیغمبر {{صلی}} نمیدانست [که] ایناست. بهدینم! جهنّمش را میدید، به روح تمام پیغمبرها! پیغمبر {{صلی}}، جهنّم عایشه را میدید؛ اما میگوید: حمیرا! بیا با من حرف بزن! میگوید حالا که این میسوزد، حالا که اینجوری میشود، من با او عطوفت داشتهباشم. چرا عطوفت با زنهایتان ندارید؟ چرا ندارید؟ «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ، یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» ایناست. تسلیم پیغمبر {{صلی}} بشو! بهقرآن! [جهنّمش را] میدید، به او گفت. | ||
من الآن روایت میگویم که بدانید که پیغمبر {{صلی}} میدانست. گفت: یکی از شما زنهای من به جنگ وصیّ من میروید. همین عایشه گفت: خدا لعنتش کند! یا محمّد! یا رسولالله! به ما بگو که ما آگاهی پیدا کنیم. گفت: دو نفر میآیند دنبال شما، شما را میبرند. از شهر که بیرون رفتید، یک آبادی است بهنام حوئب، سگهایشان جلوی شما را میگیرند. طلحه و زبیر با یکیدیگر، سهتایی از طرف معاویه آمدند، به تحریک معاویه که پا [بلند] شو [تا] برویم. چه [کار] کنیم؟ خونبهای عثمان [را بگیریم]! عثمان، مظلوم کشتهشد! وقتی [اینرا] گفتند: یکقدری عایشه گریه کرد. حالا [به] آنجا رفتند، در [آن] آبادی سگها جلوی اینها را گرفتند، میخواستند به اینها آسیب برسانند. [عایشه] گفت: پیغمبر [این قضیّه را] بهمن گفت، من را برگردانید! دو نفر رفتند [و] ریشسفیدی که ناحقگو بود را آوردند. گفتند: این آبادی اسم دیگر هم دارد. | |||
ببین، پس پیغمبر {{صلی}} میداند. چرا او [یعنی عایشه] را عزّت میکند؟ چرا او را احترام میکند؟ چرا میگوید با من حرف بزن؟ {{دقیقه|60}} میداند در جهنّم میرود، میداند جهنّمی است. میداند [که] به جنگ وصیّاش میآید؛ اما میگوید: حمیرا! بیا با من حرف بزن! بابا! دیگر آخر حرف را به شما زدم. اگر اثر نداشتهباشد، من دیگر راجعبه این قسمت صحبت نخواهم کرد. باباجان! [وقتی] از در خانهتان تو میروید، بخندید! این بیچاره بنده خدا برداشته خانه را روبیده، تمیز کرده، چیزی برای تو پختهاست، حالا تو حداقل عشق خودت را بههم نزن! چرا میگوید زن ناقصالعقل است؟ بابا! تو که از آن ناقصعقلتری که اینقدر سر بهسر او میگذاری! باباجانِ من! قربانت بروم، [خدا] این [زن] را برای تو رئوف کردهاست. | |||
[[رده: نوارها]] | [[رده: نوارها]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۶، ساعت ۰۲:۲۲
السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمةالله و برکاته، السلام علیالحسین و علیّبنالحسین و أولاد الحسین و أهلبیت الحسین و رحمةالله و برکاته
| اذنالله شدن و ایرادی نبودن شیعه | |
![]() |
|
| کد: | 10123 |
|---|---|
| دانلود صوت: | دانلود |
| پیدیاف: | دریافت |
| epub: | دریافت |
| تاریخ سخنرانی: | 1375-09-22 |
| نام دیگر: | اذنالله |
| تاریخ قمری (مناسبت): | ایام ولادت امامحسین (1 شعبان) |
«مَن ذَا الّذی یَشفعُ [عنده] إلّا بِإذنِه» این آیه شریفه، آیهای است که اهلتسنّن خیلی روی این پافشاری دارند. آیه خیلی درستاست، خیلی صحیح است؛ هر کاری به اذن خدا میشود؛ اما ما که بهاصطلاح شیعه هستیم، هم آیات قرآن را قبول داریم، هم امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را قبول داریم، بیشترمان این «مَن ذَا الّذی یَشفَعُ [عنده] إلّا بِإذنه» مانند اهلتسنّن در نظرمان است. امیدوارم اشخاصی که [نظرشان] اینجوری است تجدید نظر کنند. اهلتسنّن همین عقیدهشان هست، هر کاری به اجازه خدا میشود، خلاصه خیلی روی این صحبت میکنند. اینها صحبت میکنند روی اینکه به اذن خدا میشود. البتّه این آیه شریفه است، خیلی مهمّ است؛ «مَن ذَا الّذی یَشفَعُ [عنده] إلّا بِإذنه» هر کاری به اذن خدا میشود؛ اما کاش ما میفهمیدیم «اذنالله» چیست. یکی از رفقایعزیز من خواهش کرد من راجعبه حضرتیوسف صحبت کنم؛ اما اشارهشد که شما اینرا بگو. ما هم خلاصه امر را اطاعت میکنیم.
من میخواهم از شما سؤال کنم: قربان شما بروم، تو که هفتاد سال، پنجاهسال درس مهندسی خواندی، از جغرافیا هم سر درمیآوری، چرا عصاره این آیه را نمیفهمیم؟ من از تو خواهش میکنم بیا یکقدری درس ولایت هم بخوان! خب، درس ولایت از کجا بخوانیم؟ «العلم نورٌ یَقذِفُه الله فی قلب من یشاء» باید از این دریچه بیایی بخوانی که خدای تبارک و تعالی یک علم ولایت به تو بدهد؛ [البته] داری، کورکوره میکنی. چرا؟ من میخواهم از شما سؤال کنم: «مَن ذَا الّذی یَشفَعُ عنده إلّا بِإذنه» به اذن خدا هست، ما هم قبول داریم، [اما] باباجان! عزیزجان من! ائمهطاهرین (علیهمالسلام)، دوازدهامام، چهاردهمعصوم (علیهمالسلام) خودشان «اذنالله» هستند، خودشان اذن خدا هستند. چرا تو آن آیهای که اهلتسنّن میآید معنی میکند را دنبالش میروی؟ او را هم تأیید میکنی؟ به تمام آیات قرآن! تمام اشیاء من ناراحت است.
آقا! من میخواهم از شما سؤال کنم: تو که هفتاد سال است درس مهندسی خواندی! دکترا داری! علم نمیدانم فیزیک و اینها را هم خواندی! مگر آصف اجازه گرفت [و] تخت بلقیس را تا [سلیمان] چشمش را هم نزده حاضر کرد؟ کجای آیه قرآن است که [آصف] اجازه گرفت؟ تو خیلی فکرت کوتاه است! اینها، شیعههایشان هم «اذنالله» هستند. بیا شیعه شو تا بفهمی شیعه، «اذنالله» هست یا نه؟ ما نداریم که آصف اجازه گرفتهباشد که به سلیمان گفت چشمت را بههم نزده، تخت بلقیس را حاضر میکنم. خودش «اذنالله» است. من دارم میگویم علی «اذنالله» است، قبول نمیکنید، امروز دیگر معلوم میکنم شیعههای اینها هم «اذنالله» هستند. هر جوری میخواهد بشود، با آیه قرآن، با حدیث [ثابت میکنم].
ما نداریم که حضرت سلمان [اجازه گرفته باشد وقتی] پیش او آمدند، گفتند: اگر میخواهی ما ایمان بیاوریم، این شکارهایی را که دارند آنجا نوک کوه میروند، امر کن اینجا بیایند، [آنها را] بپز [و] به ما بده بخوریم؛ آنوقت به اینها بگو [که] زنده بشوند [و] بروند. بابا! سلمان «باذن الله» نگفت، علی (علیهالسلام) او را «اذنالله» کرده. بابا! حالا نگویید که علی (علیهالسلام) را خدا قرار میدهد؛ نه! خدا او را «اذنالله» کردهاست. باباجان! اگر خدای تبارک و تعالی یکی را «اذنالله» کرد، اختیار خودش را ندارد؟ شما با یک مغز عدسی و کوچکت، اعتراض به خدا هم میکنی؟! حالا آمده این [شکار] ها را پخته و به اینها داده، سرهایشان را نگهداشته، یک قلوه [سنگ] هم گذاشته زیر دیگ، آتش از آن بیرون میآید.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) آمد برود. گفت: سلمانجان! دیگر اینکار را نکن! گفت: چشم. حالا علی (علیهالسلام) دارد چه میبیند؟ میدانست که اگر اینکار را هم بکند، اینها قبول نمیکنند. یک عدّهای عناد دارند، نمیخواهند حرف را قبول کنند. حالا اینها را آورد و خوردند و نمیدانم سرهایشان را گرفت؛ عین حضرتابراهیم. کاری که ابراهیم کرده، این [سلمان هم] کرده، [البتّه] کاری نکرده. این [آهو]ها جفت زدند [و] رفتند. [اینها] درآمدند [به سلمان] گفتند: ما نمیدانستیم که تو این سِحرها را هم بلدی، عجب ساحری هستی! بفرما! حالا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میداند که گفت: سلمانجان! اینکار را نکن! عصارهاش را گفت. [اینها ایمان] نمیآورند دیگر.
باباجانِ من! عزیزجان من! قربانت بروم! اگر تو میگویی که آن شتر صالح که از کوه درآمد، آن درستاست، به اذن خدا [در] آمد، [پسر] مریم هم به اذن خدا آمده، آدم هم به اذن خدا [خلق] شده، مگر ما منکر هستیم؟! اما چهکار میکنی که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میگوید: من در گِل آدم هم دست داشتم؟ خب، [آیا] میشود باور کرد؟ بابا! آدم کجا؟! حالا اوّلی است که آدم روی زمین آمدهاست. این «اذنالله» شناختنِ آقای مهندس هم همینجور است، مثل همان «اذنالله» است. خب، اینرا هم قبول میکنی یا نمیکنی؟ با عقل من و تو که نمیشود قبول کرد. آخر، قربانتان بروم، ما عقل ولایت نداریم. والله! من نمیخواهم به شما جسارت کنم، بهدینم! نمیخواهم؛ [اما] میسوزم. خب، اگر بخواهی به اینکارها بکویی [خیلی کنکاش کنی]، گیجت میکند. یا پیغمبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) میفرماید که وقتی که آدم هنوز خلق نشده، من نبیّ بودم. خب، کجا بوده که نبیّ بوده؟ مگر این با عقل [ما] درست میشود؟ با بیعقلی درست نمیشود، آقا! با عقل درست میشود. عقل یعنی ولایت، اگر [آنرا] داشتهباشی درست میشود.
اگر گفتم با عقل درست نمیشود؛ [یعنی] با این عقلی که من و تو داریم، با عقل من درست نمیشود؛ اما با چه درست میشود؟ با عقل ولایت. اگر تو عقل ولایت داشتهباشی، درست میشود، ما که عقل ولایت نداریم. بیشتر ما هوش داریم؛ هر طور میخواهد بشود. بیشتر ما هوش داریم؛ به خیالمان عقل داریم. هوش با عقل دو تاست. عقل یعنی ولایت. خب، از کجا میگویی؟ پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) میگوید: [خدا] اوّل ما را از نور خودش بهوجود آورده؛ یعنی اوّل عقل را خلق کردهاست، عقل ولایت است. تو که ولایتت کورکور میکند!
حالا که تو میگویی «مَن ذَا الّذی یَشفعُ [عنده] إلّا بِإذنه» به اذن خدا میشود درستاست؛ اما اذن خدا را بفهم چیست قربانت بروم. تو اصلاً «اذنالله» را نمیدانی چیست، عین اهلتسنّن داری حرف میزنی و قرآن را معنی میکنی. بیا از کنار اهلتسنّن کنار! اهلتسنّن اینها را قبول ندارند. تو که قبول داری.
یک شیعهاش باذنالله نمیگوید. ببین چرا؟ خودش «اذنالله» است؛ علی (علیهالسلام) که هیچ، [او] خلق میکند، پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) خلق میکند؛ اما به چهچیز خلق میکند؟ ببین، حواست اینطرف و آنطرف نرود! خدا او را «اذنالله» کردهاست. خب، [یعنی] هر کاری که بخواهد بکند، [باید] اجازه بگیرد؟ ایننیست. ببین، باز کجدهنی نکنید! من میگویم خدا او را «اذنالله» کرده. آیا میتواند؟ حقّ دارد او را «اذنالله» کند یا اختیارش با توست؟ تو مرتّب بگو نه! نمیشود.
من دوباره تکرار میکنم: آصف مگر «باذنالله» گفت؟ این قرآن است دیگر، گفت چشمت را بههم نزده، تخت بلقیس را میآورم [و] آورد. باباجانِ من! عزیزجان من! قربانتان بروم! آخر، اینهمه من دارم داد میزنم، تفکّر داشتهباشید! تفکر به این معناست: قربانت بروم، عزیز من! من به تمام شما میگویم، من [حرف] خصوصی ندارم، یک گوشهای بروید [و] فکر کنید! [یعنی بگویید که] من نمیفهمم؛ آنوقت وقتی نشستی، فکر کردی [که] من نمیفهمم؛ یعنی یقین کنی؛ آنوقت خدای تبارک و تعالی به تو فهم میدهد! آنوقت میفهمی؛ اما ما هنوز «من» داریم. این آقایمهندس تا به او بگویی، [میگوید:] من چندینسال خارج رفتم و درس خواندم و چه کار کردم. درس پیش چهکسی خواندی؟ پیش انگلیسیها و آمریکاییها و کاناداییها خواندهای. تو مگر رفتی پیش امام زمان (عجلاللهفرجه) درس خواندی؟ میگوید حالا فلانی که بیسواد است، مهندسها را هم به باد چه گرفت. ما غلط میکنیم. من میگویم بابا! این درسها را خواندی، بیا درس ولایت هم بخوان!
این انبیاء؛ [البتّه] بهغیر از پیغمبر آخرالزّمان، (مگس نیش میزند، [کسی] نگوید پیغمبر آخرالزّمان را هم میگوید،) چرا میآیند نوکر یک شیعه میشوند؟ مال اینکه ایراد داشتند. شیعه نباید ایراد داشتهباشد. حرف من امروز ایناست: اگر ایراد داشتهباشد، درست نیست. حالا ببین؛ حالا [موسی] آمده به خدا گفته: خدایا! من میخواهم علم بیاموزم. درستاست؟
من دارم آیه قرآن به شما میگویم. تو را به دین و آیین! من را نبینید! تو را به این امامحسین که «ثارالله و ابنثاره» هست، من را نبینید! اگر من را ببینید، فایده ندارد. امروز ما یک رفیقی داریم [که] از تهران دو نفر را آوردهبود. گفت: دو سال است به ما میگوید: حاجحسین فلان است، حالا آمدیم اینجا. گفتم: آقا! بیخود اینرا آوردی که من را نشانش بدهی. او را آوردی چه چیز نشانش بدهی؟ خدا حاجشیخعباس [قمی] را رحمت کند! یکوقت مفاتیحش را گُمکردهبود، در راه کربلا رفتهبود [که] مفاتیح بخرد، یارو بنا کردهبود از مفاتیح و نویسنده مفاتیح تعریفکردن، خیلی تعریف کردهبود. [گفتهبود: صاحبمفاتیح] مغز متفکّر است، اینطور است، قرآن به پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) نازل شدهاست، این [کتاب] مثل قرآن است، بنا کردهبود [به] تعریفکردن. مفاتیح را گران گفتهبود. حاجشیخعباس گفتهبود: آنکه میگویی، من هستم. گفتهبود تو را به [خدا]، صاحب این [کتاب] تو هستی؟! گفتهبود: بله! گفتهبود: زود در شو [یعنی بیرون برو] که کسی مفاتیح را از من نمیخرد. خب برای چه میآوری من را نشان میدهی باباجان؟! حالا آقاجان! اگر تو من را ببینی، حرفها را نمیخری؛ باید من را نبینی [تا] بروی در حرفها خُرد شوی، بروی از امام زمان (عجلاللهفرجه) مدد بخواهی.
عزیز من! حالا [موسی] گفته من میخواهم علم بیاموزم. خواهش میکنم توجّه بفرمایید! حالا [موسی] پیش خضر رفته. میدانید، بهتر از من میدانید. یکوقت آدم مطلب را میداند، [اما] نمیفهمد. من نمیگویم شما نمیفهمید، غلط میکنم بگویم شما نمیفهمید. خب، آمده است و کشتی سوار شدهاست، [خضر] میآید کشتی را سوراخ میکند. [موسی] دادش در میآید که چرا کشتی را سوراخ میکنی؟ حالا از کشتی پایین آمده؛ آنموقع لباس اسلام معلوم بود، (حالا همه یکجور شدیم. ما با انگلیسها و آمریکاییها یکی شدیم. آنموقع لباس اسلام معلوم بود.) اینها را مسخره کردند، چیزی به اینها نفروختند. گفت: بیا این دیوار را بکشیم! گفت: آخر، اینها به ما چیزی نفروختند. ببین، موسی دارد چهکار میکند؟ دارد اینکار را میکند یعنی که اگر یکی توهین به یک شیعه کرد، توهین به یک مسلمان کرد، نباید کارش را راه بیندازی؛ چونکه این توهین [کرده]، انگار خانهخدا را خراب کرده.
موسی توی این حرفها بود، موسی حدّش ایناست. گفت: این توهین به ما کردهاست. گفت: نه! بیا دیوار بکشیم! دیوار را کشید. رفت [و] زد یک بچّه را هم کشت. داد موسی درآمد [که] بچّه میکشی؟! قتلِ نفس میکنی؟!
گفت: تو قرارداد گذاشتی، اگر سهدفعه من ایراد کردم، میانجی ما متارکه شود. آن کشتی که سوراخ کردم، مال چند تا بچّه یتیم بود، کشتیها را میگرفتند. من سوراخ کردم، آمدند دیدند آب در آن افتادهاست، آنرا نگرفتند. [بعد از آن] آبهایش را بیرون ریختند و تختهاش را کوبیدند. آن دیواری هم که به تو گفتم بکشیم و کشیدم، یک گنجی زیرش بود، مال بچّههای یتیم بود، مال یک پشت دیگر [نسل قبلی] آنها بود، خدا آن را برای بچّههای یتیم ذخیره کردهبود. کجا اینطرف و آنطرف میزنی؟ ببین، خدا دارد چه میکند؟ طلا را برای بچّههای یتیم زیر خاک نگهداشتهاست. کجا اینقدر اینطرف و آنطرف میزنی؟! چرا ما خداشناس نیستیم؟! خیلیخوب. این بچّهای را که کشتم هم خودش کافر شدهبود، یکدانه بود، به قول ما یگانه پسر بود. پدر و مادرش خیلی او را میخواستند، این دوتا هم کافر میشدند. یک کافری را کشتم، دو نفر را هم نگذاشتم [که] کافر شوند.
عزیزجان من! قربانتان بروم! این پیغمبر حالا باید نوکر تو بشود؛ اما تو چهکسی هستی؟ تو که ایرادی نیستی. شیعه باید ایراد نکند. چرا؟ از کجا میگویی؟ شیعه باید یقین داشتهباشد که این اولیائش؛ یعنی امام زمان (عجلاللهفرجه)؛ یعنی ائمهطاهرین (علیهمالسلام) این کارها را که میکنند، ما نمیفهمیم. شیعه باید به آنجا برسد. این آقا که پیش امامصادق (علیهالسلام) آمده، عرض میکند: یابنرسولالله، من به جایی رسیدم [که] اناری از درخت بچینم، یا سیبی از درخت بچینم، بگویی نصفش حرام [و نصفش حلال] است، آن نصف [حرام] را دور میاندازم و نصف حلال را میخورم. شیعه باید اینجوری باشد.
حالا اگر یک شیعه اینطوری شد، انبیاء باید نوکر این باشند، نوکر چه چیزش بشوند؟ نوکر معرفتش بشوند، نوکر ولایتش بشوند. بنده که چیزی نیستم، من که لیاقت ندارم، اینقدر ابعاد شیعه بالا میرود که یک عصمتُ الله، باید بیاید نوکر تو بشود. چرا ما این را نمیفهمیم؟ نه یکی، صد تای آنها باید بیاید نوکر تو بشود. نوکر چهچیزت بشود؟ نوکر ولایتت بشود، نوکر «معرفةُ الله» تو بشود که به علی (علیهالسلام) داری، به زهرا (علیهالسلام) داری، به این دوازدهامام، چهاردهمعصوم (علیهمالسلام) داری. حالا اگر یک چنین نبیّ اینطور شد، میشود شیعه. خیلی حرف لطیف است. من خواهش میکنم که از خدا بخواهید این در قلب شما پرورش پیدا کند.
والله! بالله! من اینجا نشستهبودم، بندهزاده گفت: حالا چهچیزی میگویی؟ گفتم: من نمیفهمم. راستراستی، به او گفتم [که] نمیفهمم. فقط گفتم: یا امام زمان! رزق اینها را زیاد کن! رزق بهمن بده! به اینها بدهم. یا امامحسین! تولّدت است، رزق اینها را در ولایت زیاد کن! باباجان من! من، بدبخت هستم. والله! شما اگر باطن من را خبر داشتهباشید، شاید هیچکدام از شما اینجا نیایید. من خیلی سطحم پایین است. من با همه این حرفها که میزنم، شبی برای خودم دارم. میگوید:
| به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند | به آسمان رود و کار آفتاب کند |
یک شیعه باید به مملکتها بتابد، شما چه دارید میگویید؟ [باید] نورش به کُرات بتابد.
خب حالا ایرادی نیست، چطور میشود؟ ابراهیم میشود، حضرتابراهیم میشود. گفت: خدایا! اینرا چطور زنده میکنی؟ عوامانهاش این است که [لاشهای] اینطرف افتادهبود، نصفش را مرغهای بیابان میخوردند [و] نصفش را حیوانات دریا. گفت: چطور زنده میکنی؟ خدا گفت: مگر به ما اعتقاد نداری؟ گفت: میخواهم بدانم، میخواهم علمم زیاد شود. یا ابراهیم! حالا برو سه تا مرغ بگیر! سر اینها را بِبُر! سرهایشان را پیش خودت بگذار، [بدنشان را] بکوب! تا به قول ما مثل گوشت چرخکرده بشود. اینها را برو! روی قلّهها[ی کوه] بگذار و صدا بزن! صدا زد. یکمقدار از این و یک مقدار از آن آمد و مرغ شد و پرید. ببین، دارد به او میگوید بکن! این دیگر «باذنالله» نمیگوید. به علی (علیهالسلام) هم گفت: بکن، به امامحسین (علیهالسلام) هم گفت: بکن، به دوازدهامام (علیهمالسلام) هم گفت: بکن، به زهرایعزیز (علیهاالسلام) هم گفت: بکن. [اما تو] مرتب حرف بزن! مرتب «اذنالله» بگو! آخر، «اذنالله» بگو؛ اما «اذنالله» را هم بفهم! حالا چه شد؟ حالا شیعه شد، حالا تازه شیعه شد. دیگر اعتراض هم نکرد. حرف من سر ایناست. حالا به کجا رسیده؟ حالا که جبرئیل نازلشده که میگوید: یک مخلوق خدا، بندهخدا شد. ببین چقدر آمادگی دارد! چون و چرا ندارد. میگوید: یا أخاجبرئیل! کیست که من بروم نوکرش بشوم؟ یک پیغمبر اولوالعزم که اعجاز دارد، دارد التماس به جبرئیل میکند [که] نشانم بده که بروم نوکرش بشوم. حالا چه میشود؟ شیعه میشود.
ببین، قربانتان بروم، من چند تا آیه قرآن برای شما گفتم. من از خودم که حرف نمیزنم، غلط میکنم [بزنم]. اگر بخواهیم شیعه باشیم، نباید ایراد بکنیم. آنجا هم خدمت شما عرض کردم: [میگوید:] «سلمان منّا أهلالبیت» سلمان جزء اهلبیت است. میگویند یک آن، نه خیلی، یک آن، یک ذرّات، هر چه میخواهی کوچک، تا فکر کرد، گفت این کسیکه طناب گردنش است، تمام قدرت زمین و آسمان دستش است؛ اینجایش زخم شد. ببین، شیعه نباید توی این فکرها برود؛ یعنی شیعه اینقدر اطمینان به امامش داشتهباشد [که او را] خدا بداند.
خب، چرا موسی کنار رفت؟ چرا موسی را کنار زد؟ ما هم همینجور هستیم. آقاجان من! اگر این ابعاد را داشتهباشی، میآیی به امام زمانت ایراد میکنی. تو ایرادی هستی. حالا ببینید ایراد چقدر بد است. من وقتی میگویم تفکّر داشتهباشید، ایناست. یعنی به امام زمانِ خودت میگویی فکر من بالاتر است؛ یعنی عقل تو نمیرسد. توی ابعاد حرفها، داری اینرا میگویی. اگر موسی به او میگوید: تو چرا کشتی را سوراخ کردی؟ چرا دیوار کشیدی؟ چرا بچّه را کشتی؟ مال خود موسی است. ببین، آقاجان! من خواهش میکنم فکرش را بکنید [و] ببینید [که] من چه میگویم. [این] مال خود موسی است. خود موسی که پیغمبر است، باید کشتی را سوراخ نکند. چرا؟ به ابعادش خبر ندارد. این وظیفهاش است که کشتی را سوراخ نکند. اگر کشتی را سوراخ کند، باید تاوانش را بدهد. اگر آن دیوار را میگوید نکِش! برای خودش است. کسیکه منافق است، بهاصطلاح یک شیعه را اذیّت میکند، یک مسلمان را اذیّت میکند، [را نباید یاری داد،] میگوید: اگر یکذرّه آب توی قلمدان او بریزی، تا زمانیکه این مینویسد، پای تو گناه مینویسند. این مال خود موسی است. اگر بچّه را بکشد، موسی برای خودش است، باید یا تاوان خونش را بدهد، یا رضایت حاصل کند، یا کشته شود، این مال خود موسی است.
ما اینقدر ابعادمان کوچک است، این حرفها که مال خودمان است، [را] روی امام پیاده میکنیم. حرف من ایناست. دیدی که ما خودمان داریم را روی امام پیاده میکنیم؛ این است که ما اینجوری میشویم، هیچچیز نمیفهمیم، سرگردان میشویم. آقاجان من! تو که هفتاد سال است درس مهندسی خواندی، تو که هفتاد [سال] است دکترا داری، تو که علم فیزیک خواندی، علم ولایت هم بخوان! حالا امامت را اینجوری قبول نداری، حالا من آمدم میگویم این حرفها همهاش مال شیعههایشان هست. تو که معرفت امام را نداری، بگذار معرفت شیعههایشان را هم نداشتهباشی! اینها مال شیعههایشان هست. اگر «اذنالله» گفته، امام خود «اذنالله» است. حالا خود «اذنالله» است، اجازه دارد شیعهاش هم «اذنالله» بشود. هر [کسی] که حرف دارد، به خود من بزند. همهکس توی این حرفها وارد نیست. به خودم بگویید که جواب بدهم.
این غلام حضرتسجّاد (علیهالسلام) که همه رفتند [نماز باران خواندند و] باران نیامد، حالا از توی اصطبل حضرتسجّاد (علیهالسلام) میآید، (به قول قدیمیها از توی طویله،) اینهم اتّصال است. این آمد تا دستهایش را بلند کرد، تمام بیابان پُر از آب شد. [آیا] «اذنالله» گرفت؟ [آیا] گفت: ای ابرها! ای آسمان! به اذن خدا ببارید؟ نه بابا! اذنالله است. اربابش، آقایش امامسجّاد (علیهالسلام)، «اذنالله» است، این هم «اذنالله» است. گفت: غلام! برو نماز بخوان! باران بیاید. کجایی؟
پس کسی کجدهنی نکند، ما «اذنالله» را قبول داریم. اما [بعضی از] ما «اذنالله» اهلتسنّنی را قبول داریم! میگویند: همه کاری به اذن خدا میشود، ائمه (علیهمالسلام) را کنار میزنند. اینها را هیچکاره میدانند. ما هم توی حرفهایمان داریم اینها را هیچکاره میدانیم. من حرف را خوب میفهمم. من یکی حرفی بزند، مغزش را میفهمم؛ یعنی خدا اینرا بهمن داده [است]. همینطور که «اذنالله» را به شیعه داده، این شعور را هم خدا بهمن دادهاست. ائمهطاهرین (علیهمالسلام) دادهاند که این آدمی که دارد حرف میزند و بهحساب شیعه است، روی «اذنالله» حرف میزند؛ اما [مردم] اینها را هیچکاره میکنند.
یک جمله دیگر هم انشاءالله، به امید خدا میخواهم برای شما بگویم که اینرا هم خیلی در آن ماندهایم. شخصی خدمت امامصادق (علیهالسلام) آمده [و] عرض میکند: من میخواهم خدمت شما بایستم. میگوید: من یکوقت یکجایی میخواهم بروم، شما دهنه اسب من، الاغ من را بگیر! یک چند وقت رفت. یک شخص خراسانی آنجا آمد [که] مجاور بشود. اینها دوتایی که در طوس بودند، اینشخص طوسی یک باغ خیلی عظیم داشت، یکخانه خیلی خوب هم داشت. آمد [و] به اینشخص گفت: سر این الاغ را بهمن بده! این سِمَت را بهمن بده! من آن باغ و خانه را به تو میدهم. الآن هم میگویم [که] امام بنویسد. این [شخص] فکرش کوتاه بود، آمد [و] گفت: یابنرسولالله! اگر ما بخواهیم ترقّی کنیم، شما حرفی دارید؟ گفت: این خراسانی اینجوری میگوید. گفت: نه! این [شخص] رفت خراسانی را بیاورد، حضرت او را صدا زد [و] گفت: بیا! گفت: تو چند وقت پیش ما بودی، به ما حقّ پیدا کردی. این نوکری ما، کمتر چیزی که خدا به تو بدهد، از آنجا که خورشید میزند تا غروب میکند [پاداش آن است]. این یک.
دوم میفرماید: اگر شما یک رفیقی بگیری [که] تو را یاد خدا بیندازد، یک قصر به تو میدهد، خلق اوّلین تا آخرین را بخواهی دعوت کنی، جا داری. اینکه به شما میگوید این نوکری من از آنجا که خورشید طلوع میکند تا غروب میکند [پاداش دارد]، به چه درد تو میخورد؟ شما تا آنجا که دید داری، به دردت میخورد. یعنی الآن بگویند تا [میدان] صاحبالزمان از برای تو [باشد]، آنجا هم که دیگر محتاج نیستی که بخواهی یکجایی را اجاره بدهی [که] بگویی خدا از اینجا تا [میدان] صاحبالزّمان [را] بهمن داده، یکقدرش را میدان میکنم، یکقدرش را دکّان میکنم و یک کارخانه میکنم و یکقدرش را برای رفع احتیاجم میکارم. آنجا که احتیاج نداری؛ پس ما چهکار کنیم؟ از کجا این مطلب را بفهمیم؟ من احتیاج ندارم، تا آنجا هم که محدوده دید من هست را میخواهم. من تا آنجا که [در معرض] دیدم هست، [از آن] لذّت میبرم. من الآن خانهام صد متر است. خب، حالا اینخانه پانصد متر بشود، هزار متر بشود، دو هزار متر بشود، من دو هزار متری هم ممکن است [که] یک گردشی بکنم، استخری بسازم، از این استفاده کنم، از آنجا که خورشید میزند، تا غروب میکند، به چه نتیجه [و درد] من میرسد؟
ما با مغز گنجشکیمان میخواهیم اینها را بفهمیم. مگر میشود به بعضیها حرف بزنیم؟! این حرفها را باید از «العلمُ نورٌ یَقذِفه اللهُ فی قلب مَن یَشاء» بفهمی، درس ولایت بخوانی. معلّم تو باید آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) باشد، امامحسین (علیهالسلام) باشد، زهرایعزیز (علیهاالسلام) باشد. [خدا] در قرآن دارد میگوید: «یُعَلّمُکُم»؛ اینها معلّم هستند، ما باید پیش این معلّمها درس بخوانیم. خب، گیج میشویم. پس خدا کار بیهوده کرد که از اینجا که خورشید میزند تا غروب میکند [را] به تو میدهد!؟ خب، باباجان! تو این نیستی. همینجور که ولایت در تمام خلقت تصرّف دارد، تو هم تصرّف پیدا میکنی، تو «اذنالله» میشوی، این برای تو کم هم هست. از اینجا که خورشید میزند، تا جاییکه غروب میکند، برای تو کم هم هست، جای بیشتری هم داری. با این مغزمان چطور اینرا بفهمیم؟
بهقول یکنفر از رفقا یکوقت مزاح میکرد. خب، انشاءالله که باطن امام زمان، خدا همیشه دل خودش و اهلبیتش را و رفقایش را از نور ولایت شاد کند! همیشه الحمد لله شاد است. میگفت: یک حوریه [که] چند متر [است، آدم] جلویش را ببیند یا عقبش را؟ گفتم: هر کجایش را میخواهی ببین! گفتم: باباجان! این الآن برای تو زیاد است. خب تو الآن، قد تو یک متر و هشتاد یا یک متر و نود تاست، تو یک حوریه که نمیدانم صد هزار متر است یا هزار متر است را نمیخواهی؛ اما آنجا به آن احتیاج داری. قربانت بروم، آقاجان من! آنجا وقتیکه از اینجا که خورشید میزند، تا آنجا که غروب میکند، مال توست، حوریهات هم باید اینقدر بزرگ باشد! حالا تو کوچک هستی، یک حوریه کوچک به تو میدهد! بهقدر عقلت به تو میدهد. هر طور میخواهد بشود! تا دیگر تو باشی، از این حرفها نزنی! هر چه عقلت زیاد باشد، حوریهات هم قدش بلند است. بیا توی عقل کار کن! اگر حوریه هم میخواهی، بیا کار کن!
خب، این چه میشود؟ باباجانِ من! عزیزجان من! دوباره تکرار میکنم: یک شیعه خودش «اذنالله» میشود، تصرّف دارد، به آسمان تصرّف دارد. ما همینجور ماندهایم. خدا حاجشیخعباس تهرانی را رحمت کند، میگفت: یک قصر به تو میدهد [که] خلق اوّلین تا آخرین [را] دعوت کنی، قاشق و چنگالش را هم داری. باباجانِ من! دوباره تکرار میکنم: این مال شیعهای است که ایرادی نباشد. شیعهای که ایرادی باشد، اگر پیغمبر هم باشد، عصمتالله هم باشد، او را کنار میزند. همینسان که موسی را کنار زد، کنارت میزند. ایراد نکن! یقین کن! یقین کن ائمه (علیهمالسلام) «اذنالله» هستند. به اذن خودشان همه کاری که میخواهند میکنند. وظیفه من چیست؟ مطیع باش!
چرا امام زمان (عجلاللهفرجه) میگوید «السلام علیک یا عبدالصّالح، المطیعُ لِله و لِرسولِه» پدر و مادرم بهقربانتان؟ حالا چرا داد میزنی؟ والله داد من را درمیآوری. ببین، مطیع است، به کار امام کار ندارد، امام را خدا میداند. خدا او را خدا کردهاست، خدا او را «اذنالله» کردهاست. به جایی میرسد که امام زمان (عجلاللهفرجه) میگوید: پدر و مادرم بهقربانت. باز هم فضولی کن! بس است دیگر! جلوی خودت را بگیر! مطیع باش! تو اگر به بچّه بگویی بابا! قربانت بروم، فدایت بشوم، بچّه خوشحال میشود. تو بهقدر یک بچّه هم نیستی که امام زمان (عجلاللهفرجه) بگوید فدایت شوم؟! راهش چیست؟ راهش این است که (ببخشید من یکوقت جوش میکنم) فضولی نکن! راهش این است که پدر جان! ایراد نکن! راهش این است که تسلیم باش! «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ، یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» تسلیم بودند. آن صلواتی که میگوید یک دانهاش از چهار هزار سال [عبادت] بالاتر است، باید تسلیم نبیّ باشی. والله! ما تسلیم نیستیم. من نمیخواهم شما را ناراحت کنم. ما بعضی وقتها [تسلیم] هستیم، بعضی وقتها [تسلیم] نیستیم.
فردا تولّد آقا امامحسین (علیهالسلام) است؛ چند کلام هم از این بگوییم. باباجان! عقلمان نمیرسد. والله! اگر من بخواهم اینطوری حرف بزنم. بهدینم! میخواهم یکجوری حرف بزنم که یکقدر نرم باشد، خب، چهکنم؟ زبانم زبر است، جوش میکنم. زبانم زبر است. ما آیندهمان را نمیفهمیم، ما باید تسلیم باشیم، صفت رضا داشتهباشیم. من الآن دوباره یکی را نشانتان میدهم. حالا این فطرس وقتیکه در جنگل افتاده، روایت داریم: سیصد سال در جنگل افتادهاست، تسلیم است، وِر نمیزند، در قلبش میگوید: خب، خدا خواسته [که] من اینجا بیفتم، [حالا] افتادم؛ اما خدا میخواهد او را رشد دهد. ببینید، من دارم چه میگویم. من وقتی میگویم شما صبر کنید [و] حرف نزنید! راضی باشید! من دارم با مدرک [برای شما] میگویم. اگر بهمن بگویید چطور؟ من مدرکش را میگویم. حالا که چطور نگفتید، من مدرکش را میگویم.
سیصد سال اینجا افتادهاست، ملائکه میآیند [و او را] نگاه میکنند، میگویند: این [فطرس] یعنی چهکار کرده؟ چطور شد که این [فطرس] در غضب خدا افتاد؟ دارند همینجور، اینجور، اینجور [به او] نگاه میکنند، این [فطرس] هم به رضای خدا راضی است. حالا مثل شنبه، آقا امامحسین (علیهالسلام) بهدنیا میآید. باباجانِ من! عزیزجان من! خدا آیندهبین است، ما آیندهبین نیستیم. ما یک تب میکنیم، دادمان در میآید. بابا! تب کردی، امروز باید در خانهات بنشینی. [اگر] ماشینت را سوار میشدی میرفتی، یکی را میکشتی. خدا یک تب به تو داده، امروز خانه بنشینی. این را که ما نمیفهمیم، [میگوییم] چرا بهمن تب دادهاست؟ چرا؟ مرتب وِر میزنیم. الآن داری میروی، یکمرتبه ماشینت پنچر میشود. میگویی: اقبال نداشتیم، فلانی چطور کرد؟ بابا! باید اینجا پنچر شود، نیمساعت بایستی [تا] به کسی نزنی. خدا بلد است.
حالا فطرس آمده [و] میبیند [که] درِ آسمان باز شدهاست، ملائکه مقرّب دارند نازل میشوند. جبرئیل، میکائیل، اسرافیل، مقرّبین ملائکه نازل میشوند. [به آنها میگوید:] کجا میروید؟ [گفتند:] خدا یک اولاد به پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) دادهاست، ما آنجا میرویم [که] مبارکباد بگوییم، تهنیت هم بگوییم. [گفت:] من را [با خود] ببرید! جبرئیل او را روی بالش گذاشت و آورد. [گفت:] یا رسولالله! این مَلَک است، سیصد سال است [که] در جنگل افتادهاست، پر و بالش سوختهاست. [آیا] پیغمبر اینجا «إذنالله» گرفت؟ گفت: به اذن خدا برو! [بالهایت را به گهواره امامحسین (علیهالسلام)] بمال؟ چرا ما نمیفهمیم؟! خود پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) «اذنالله» است. گفت: برو خودت را به گهواره امامحسین (علیهالسلام) بمال! یکنفر میگفت: قنداقه! به خیالش مثل بچّه خودش است که توی قنداقش کثافتکاری کند! آره، تو بمیری! قنداقش کردند! [گفت:] برو خودت را به گهواره بمال! تا مالید، پرهایش درآمد، به آسمان پرش کرد؛ [گفت:] کیست مثل من [که] آزادکرده حسین (علیهالسلام) [است]؟
سیصد سال او را در جنگل انداخته است که به درجه برسد. (قربانتان بروم، عزیز من! اگر یک فشاری آمد، دیگر به کون و مکان بد نگویید! حواستان جمع باشد! راضی باشید! خدا بد شما را نمیخواهد. یک خدایی که میگوید: اگر توهین به یک مؤمن کردی، انگار خانهخدا را خراب کردی، آجرهایش را شکستی، آنطرف انداختی،
آنوقت خود خدا به یک مؤمن توهین میکند؟ نه، ما نمیفهمیم.) حالا پرهایش درآمده، میپرد. حالا شغل هم میخواهد. ندا آمد: ای مَلَک! تو سلام به امامحسین (علیهالسلام) را برسان! باباجان! این [امامحسین (علیهالسلام)] اوّل شفاعتش است که روی زمین آمده، امامحسین (علیهالسلام) تا آسمان را دارد شفاعت میکند. چرا ما متوجّه نیستیم؟!
همین آدم حالا که ترکاولی کردهاست، بعد از چهلسال که گریه کرده، حالا اشاره میشود یا آدم! رُو به آسمان نگاه کن! من را به اینها قسم بده! نورهایی میبیند، یک نورهای ریز ریز هم میبیند. [پرسید:] خدا! اینها چه کسانی هستند؟ اینها دوازدهامام، چهاردهمعصوم (علیهمالسلام) هستند. این نورهای کوچک چیست؟ اینها شیعههای اینها هستند. (همینطور که اینجا شیعه برگ [درخت توحید است]، آنجا هم وصل هستیم.) خب، این کیست؟ به زبان عبری [گفت:] این محمّد است، (شما مهندسها بهتر میدانید.) [گفت:] خدایا! به حقّ محمّد، خدایا! به حقّ علی، خدایا! به حقّ فاطمه، خدایا! به حقّ حسن، تا گفت به حقّ حسین! گفت: خدایا! دلم شکست. گفت: یا آدم! این حسین (علیهالسلام) است [که] در صحرایکربلا او را میکشند. خدا حاجشیخعباس را رحمت کند! گفت: چنان تشنگی اثر میکند [که] بدنش تَرَک، تَرَک میشود. گفت: خدایا! من را به حسین (علیهالسلام) ببخش! ترکاولایش قبول شد. ترکاولای پدر بهواسطه پسرش قبول شد. کجاییم ما؟! بابا! در ظاهر خلاف کردهاست، باید بهتوسط بچّهاش آمرزیدهشود. کجاییم ما؟ حالا یکنفر میگوید [امامحسین (علیهالسلام)، جریان شهادتش را] نمیدانست!
یک سعادتی از ما شیعههای مصنوعی، اینها که یکقدری محبّت داریم، گرفتهشده که ما نمیفهمیم. چرا میگویند امامحسین (علیهالسلام) کشتی نجات است؟ شما خیال نکنید من این شعر و مِعرها را بلد نیستم، میفهمم [که] فایده ندارد. خدا حاجشیخعباس را رحمت کند! میگفت اگر آن کسیکه حرف میزند، بفهمد این [حرف] بهدرد اینمردم میخورد و چیز دیگری بگوید، «لعنةالله علیه» است؛ من میخواهم «لعنةالله علیه» نباشم. یکوقت خیال نکنید [که] من اینچیزها را نمیدانم. خدا یکاندازه آنرا بهمن دادهاست؛ اما میخواهم «لعنةالله علیه» نباشم. یک توفیقی از ما گرفته شدهاست. امروز خدمت یکی از رفقایعزیز بودیم، من این جمله را گفتم.
عدهای بودند، حاجاشرف و حاجمرزوق بود، روضهای در تهران داشتند. یک قهوهچی بود، چایی میریخت؛ اما پول میگرفت. آنوقت قهوهچیها، (ما سابق بودیم) ، نفت میگذاشتند، زغال میگذاشتند، همهچیز را حاضر میکردند، یک قوطی [کبریت] هم میگذاشتند. این قوطی در قهوهخانه نبود. یک کبریت رفت از توی جیبش درآورد، زد و نفت ریخت و روشن شد. آخر محرّم یا آخر دهه شد، دید حضرت زهرا اینجاست و همه را اسمنویسی میکند، در عالم رؤیا دید. [حضرت زهرا (علیهاالسلام) به ملائک] گفت: همه مجلس را گفتید؟ [مَلَک] گفت: بله! گفت یکچیز را جا گذاشتید. گفت: چهچیزی را؟ گفت: آن قهوهچی یک کبریت داد. ببین، یک کبریت را دارد حضرت زهرا (علیهاالسلام) مینویسد. خیلی توفیق از ما گرفته شدهاست، یک کبریت را مینویسد.
خب، زمان قدیم میدیدید که این مساجد بهاصطلاح دو تا گوسفند میکشتند. خدا مادر ما را بیامرزد! زردچوبه میدادند، نمک میدادند، نان میپختند و میدادند. یکی هیزم میداد. این قزقون [دیگ بزرگ غذا] امامحسین (علیهالسلام) را درست میکردند. یکذرّه از این آبگوشت میخورد، اگر مریض بود و درد دل داشت و سرطان داشت، خوب میشد. او به عشق امامحسین (علیهالسلام) میداد و اینهم به عشق امامحسین (علیهالسلام) شفا میگرفت. ما چطور شدیم؟ خدا حاجشیخعباس را رحمت کند! همین آیةالکرسی را یک دهه معنی کرد. یک حسین (علیهالسلام) که میگفت، همه مردم گریه میکردند. مسجدها بیشترشان حصیر بود. من یادم هست، مسجدی بود نزدیک آنجا که ما بودیم، حصیر بود. پول رویهم گذاشتیم، یک زیلو خریدیم [و آنجا] انداختیم؛ اما یک دنیا معنویّت داشت. این مسجد، مثل خانه حضرت زهرا (علیهاالسلام) بود، نه مثل کلیسا. کلیسا را بهاییها درست کردند. هر چه میخواهم نگویم، از دهانم درمیآید. خب، مردم همه میآمدند. اصلاً وقتی آنجا میرفتی، بوی خانهخدا را میشنیدی، بوی زهرا (علیهاالسلام) را میشنیدی، توفیق از ما گرفته شدهاست.
اگر میگوید آقا امامحسین (علیهالسلام) سفینه نجات است، از اوّل سفینه بودهاست، تا آخر هم که در دنیا در ظاهر اجزای بدنش بود، نصیحت میکرد، امر به معروف میکرد. مگر سر امامحسین (علیهالسلام) نیست که میگوید: «أم [حَسِبت] أنّ أصحابالکهف و الرّقیم [کانوا من آیاتنا] عجباً»؟ بابا! یک شیعه هم باید اینجور باشد. بچههایت را دور هم بنشان! با هم حرف بزنید! من یک نوار دارم [که] راجعبه منیّت صحبت کردم. «من»ات را بگذار کنار! چطور میشود تو از در خانه که میآیی داخل، یک سلام به زنت بکنی؟! چطور میشود؟ [آیا] ولایتت میرود؟! دینت میرود؟! چهچیز تو میرود؟! فقط تکبّرت میرود. خب، یکدفعه هم یک سلام به زنت بکن! این بندهخدا میخواهد کار کند، تو هم پا [بلند] شو! کار بکن! با هم صفا کنید! وفا داشتهباشید!
من نمیخواهم بگویم، خیلی برایم مشکل است [که اینرا] بگویم. من یکوقت یک تلفن یکجایی زدم، یکدوستی داشتم، سراغ [او را از خانمش] گرفتم. یکحرفی زده است [که] اصلاً من را زیر و رو کردهاست. من به آنآقا هم نگفتم و به او هم نمیگویم. من خیلی مشکلم هست [که] یک تلفن به یک خانواده بزنم. تا حتّی میخواستم [تلفن] بزنم، به علی گفتم تو بزن! خیلی مشکلم است؛ اما ایشان یکحرفی زد، گفت: ایشان میخواهد مسافرت برود، من هم میخواهم با او بروم. دلیلش ایناست که اگر ایشان طوری شد، من هم بشوم. من بعد از ایشان دیگر زندگی را نمیخواهم. خدا میداند من گریهام گرفت. گفتم: خدایا! اینها را بههم ببخش! خدایا! وفای اینها را زیاد کن. توی [فکر] لیلا رفتم. حالا که امامحسین (علیهالسلام) کشتهشد، دیگر [به] خانه نرفت، در سایه نرفت. سر قبر امامحسین (علیهالسلام) بود. دیدم این [زن] بوی او را میدهد. من کجا رفتم؟ من که نمیخواهم با زن مردم حرف بزنم. گفتم: یکوقت اگر استخاره کنم، به همسرش میگویم [که] قدر این زنت را بدان! او دارد اینجور میگوید، من دارم گریه میکنم. حالا فلانآقا هم تلفن میزند [و] با یک زن حرف میزند. او دارد [اینرا] میگوید؛ [اما] من دارم گریه میکنم. من توی قضایای لیلا رفتم. ببین، اگر در ولایت بروی، اینطور میشوی. نامحرمی را نمیبینی، زنی را نمیبینی. صدایی، چیزی نیست. هیچچیزی نوا پیش تو ندارد. همهاش وِزر و وَبال است. نرسیدید [که] ببینید من چه میگویم؛ میسوزم و میگویم.
باباجانِ من! قربانت بروم، حالا زنت بداخلاقی میکند، تو خوشاخلاقی کن! تو بُل [درجه] را بگیر. حالا تو رفتی کار کردی، دو سهشاهی [پول] آوردی، یکمقدار نان و گوشت هم آوردی، یکمقدار چیز هم آوردی، میخواهی افادهات را به این زن بیچاره بکنی. چرا به تو میگوید که اگر رفتی کار کردی، برای زن و بچهات کار کردی، تو داری جهاد میکنی و جزء شهدا هستی؟ شهدا خیلی ابعاد دارند. خب، تو داری اینرا به یک بداخلاقی میفروشی. باباجان! من میفهمم [که] تو داری چهکار میکنی که میسوزم. تو را میخواهم. بهقرآن! تو را میخواهم. بهدینم! شما را میخواهم. میفهمم شما دارید مالتان و هستیتان را آتش میزنید، بهشتت را آتش میزنی، فردوست را آتش میزنی. خب، میسوزم. تو جزء شهدایی. باباجان! کار خودت را بکن! راه خودت را برو! حالا یک تندی هم به تو کرد، تو کندی کن! ما تصفیه نشدیم، توقع از زنهایتان دارید.
خب، مگر زنهای شما دختر من هستند که من اینطور حرف میزنم؟ آقایان! شما که داماد من نیستید. من میفهمم شما دارید چهچیزتان را به باد میدهید. شما دارید بهشتتان را به باد میدهید. باباجان! من یکچیزی بگویم که باور کنید. حالا اینکه به تو میگوید که یک قصر به تو میدهم که خلق اوّلین تا آخرین را دعوت کنی، یا [بابت] نوکری ما، از آنجا که خورشید میزند تا آنجا که غروب میکند، به تو [پاداش] میدهد؛ اما یک بداخلاقی کنی، میگوید: چنان قبر به او فشار آورد [که] دنده چپ و راستش را یکی کرد. حالا میگوید چرا داد میزنی؟ من میفهمم آخر بعضی از شما دارید چهکار میکنید. به یک مؤمن اینرا میدهد؛ اما اینرا هم چنان در فشارش میگذارد که دنده چپ و راستش را یکی میکند. یا ایمان به این حرفها ندارید یا اعتقاد ندارید یا من نمیدانم چه بگویم، میترسم توهین به مقام شامخ شما بشود! نمیخواهم به شما توهین کنم. پس من میگویم تفکّر داشتهباشید! با تفکّر باش! اصلاً اگر بخواهید راحت بشوید، وقتی خانه میآیید، باید توقّع بداخلاقی از زنتان داشتهباشید. والله! من همینجور هستم. باور کردید؟
خب، یکوقت میبینی یک تندی میکند؛ [اما] یواشیواش خودش متوجّه میشود [و] میآید بغلت مینشیند. یکجوری حرف میزند که دارد پشیمان میشود. خب، بفرما! تو داری کجا را به یک بداخلاقی میفروشی؟ آخر من دارم میبینم. خلق اوّلین تا آخرین را جا داری، [اینرا] داری میفروشی، خودت را میگذاری اینجا که [قبر] به تو فشار دهد [و] دنده چپ و راستت را یکی کند. پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) برای معاذ میگوید. روایت است. [معاذ] همه کارهایش درست بودهاست، پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) [تابوت او را] روی دوشش گذاشتهاست، عبایش را اینجوری کردهاست؛ بسکه ملائکه در تشییعش آمدهاند. هفتاد هزار مَلَک آمدهاست. پیغمبر میگوید: جا نبود [که] من اینطوری کنم، شاید [به] ملائکه میمالیدم. (او مَلَک را میبیند، ما هم بهغیر [از] شیطان چیزی نمیبینیم.) حالا مادرش میگوید: بشارت باد تو را به بهشت! [پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) میفرماید:] وا اُمّاه! چنان قبر به او فشار آورد که دنده چپ و راستش [را] یکی کرد. باز هم «من» ات را کنار نگذار!
حالا تو رفتی کاری کردی، یکمقدار برنج و گوشتی و چیزی را آوردی، خب، یکمقدار هم خودت میخوری. این بندهخدا درست میکند [و] به تو هم میدهد. این کُلفت توست که دارد درست میکند [و] به تو میدهد. تو آوردی، این [زن] هم درست میکند. او شریکت است. چرا بداخلاقی میکنی؟ آخر، چهکار میکنی؟ بیا بهفکر خودت باش! بیا امر را اطاعتکن! چرا ما امر را اطاعت نمیکنیم؟ بیا هوایت را کنار بگذار! هوست را کنار بگذار! منیّتت را کنار بگذار! کارت را کنار بگذار! قدرتت را کنار بگذار! زحمتت را کنار بگذار! این مثل کسی است که یکچیزی به کسی دادهبود [و] میگفت: بیا من را هم سجده کن! حالا بیاید سجدهات هم بکند! تو بمیری! تو مؤمن هم هستی، ولایتی هم هستی و تقبّلالله هم هستی و ارادةالله هم هستی و حکمةالله هم هستی! من که این صفت [را] دارم، مثل حکمتالله افغانی که در افغانستان است هستم! من خودم را میگویم، جسارت نمیکنم.
حکمةالله ایناست: [پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله)] میدانست اینقدر عایشه بد است، ببین، چطور با او حرف میزند: حمیرا! با من حرف بزن! بفرما! مگر پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) نمیدانست [که] ایناست. بهدینم! جهنّمش را میدید، به روح تمام پیغمبرها! پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله)، جهنّم عایشه را میدید؛ اما میگوید: حمیرا! بیا با من حرف بزن! میگوید حالا که این میسوزد، حالا که اینجوری میشود، من با او عطوفت داشتهباشم. چرا عطوفت با زنهایتان ندارید؟ چرا ندارید؟ «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ، یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» ایناست. تسلیم پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) بشو! بهقرآن! [جهنّمش را] میدید، به او گفت.
من الآن روایت میگویم که بدانید که پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) میدانست. گفت: یکی از شما زنهای من به جنگ وصیّ من میروید. همین عایشه گفت: خدا لعنتش کند! یا محمّد! یا رسولالله! به ما بگو که ما آگاهی پیدا کنیم. گفت: دو نفر میآیند دنبال شما، شما را میبرند. از شهر که بیرون رفتید، یک آبادی است بهنام حوئب، سگهایشان جلوی شما را میگیرند. طلحه و زبیر با یکیدیگر، سهتایی از طرف معاویه آمدند، به تحریک معاویه که پا [بلند] شو [تا] برویم. چه [کار] کنیم؟ خونبهای عثمان [را بگیریم]! عثمان، مظلوم کشتهشد! وقتی [اینرا] گفتند: یکقدری عایشه گریه کرد. حالا [به] آنجا رفتند، در [آن] آبادی سگها جلوی اینها را گرفتند، میخواستند به اینها آسیب برسانند. [عایشه] گفت: پیغمبر [این قضیّه را] بهمن گفت، من را برگردانید! دو نفر رفتند [و] ریشسفیدی که ناحقگو بود را آوردند. گفتند: این آبادی اسم دیگر هم دارد.
ببین، پس پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) میداند. چرا او [یعنی عایشه] را عزّت میکند؟ چرا او را احترام میکند؟ چرا میگوید با من حرف بزن؟ میداند در جهنّم میرود، میداند جهنّمی است. میداند [که] به جنگ وصیّاش میآید؛ اما میگوید: حمیرا! بیا با من حرف بزن! بابا! دیگر آخر حرف را به شما زدم. اگر اثر نداشتهباشد، من دیگر راجعبه این قسمت صحبت نخواهم کرد. باباجان! [وقتی] از در خانهتان تو میروید، بخندید! این بیچاره بنده خدا برداشته خانه را روبیده، تمیز کرده، چیزی برای تو پختهاست، حالا تو حداقل عشق خودت را بههم نزن! چرا میگوید زن ناقصالعقل است؟ بابا! تو که از آن ناقصعقلتری که اینقدر سر بهسر او میگذاری! باباجانِ من! قربانت بروم، [خدا] این [زن] را برای تو رئوف کردهاست.
