ناراحتی از حرف خلق: تفاوت میان نسخه‌ها

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو
جز جایگزینی متن - 'امام‌زمان' به 'امام زمان'
 
بدون خلاصۀ ویرایش
 
خط ۵: خط ۵:
'''السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته'''
'''السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته'''


رفقای‌عزیز! امروز من به خواست خدای تبارک و تعالی امروز می‌خواهم راجع‌به این صحبت کنم که خدا می‌فرماید: «إنّا أعطیناک الکوثر، فَصلّ لِربّک و انحَر، إنّ شانئک هو الأبتر». من راجع‌به این آیه مقصدی دارم. می‌خواهم رفقای‌عزیز را قدری تذکّر دهم، آن‌ها هم به‌من تذکّر بدهند. نه این‌که من بگویم حالا یک علمی و دانشی دارم و آن‌ها ندارند. با هم می‌خواهیم خودمانی صحبت کنیم.  
رفقای‌عزیز! امروز من به خواست خدای تبارک و تعالی می‌خواهم راجع‌به این صحبت کنم که خدا می‌فرماید: «إنّا أعطیناک الکوثر، فَصلّ لِربّک و انحَر، إنّ شانئک هو الأبتر». من راجع‌به این آیه مقصدی دارم. می‌خواهم رفقای‌عزیز را قدری تذکّر دهم، آن‌ها هم به‌من تذکّر بدهند. نه این‌که من بگویم حالا یک علمی و دانشی دارم و آن‌ها ندارند. با هم می‌خواهیم خودمانی صحبت کنیم.  


{{موضوع|بشر باید هر کاری می‌کند، به نتیجه و ثمر آن فکر کند؛ وگرنه مورد ملامت قرار می‌گیرد|تفکر/فکر}} شخصی خدمت پیغمبر اکرم {{صلی}} آمد و عرض کرد: یا رسول‌الله، فرمایشی بفرمایید که ما کاملاً مُستفیض شویم. حضرت گویا فرمود: نیم‌ساعت فکر بهتر از هفتاد سال عبادت است. این‌چه فکری است؟ یعنی فکر، اندیشه. اگر بشر فکر نداشته‌باشد، سقوط می‌کند. بشر باید هر کاری را از روی فکر بکند. من یک‌وقت به رفقای خصوصی‌ام یا به بنده‌زاده‌هایم می‌گویم: من نزدیک هفتاد سالم هست، هنوز کسی به‌من نگفته [که] چرا این‌کار را کردی؟ والله! به‌دینم! من نمی‌خواهم خودم را معرّفی کنم. می‌خواهم مطلب قدری واضح شود. هر کاری را می‌خواستم انجام بدهم، اوّل فکر کردم که آیا این‌کاری که می‌خواهم بکنم، نتیجه‌اش چه می‌شود؟ یعنی ثمره‌اش چه‌چیزی می‌شود؟ اگر شما یک درختی نشاندید، یا درخت انجیر، یا انگور یا درختی که بار دارد، به‌حساب بارش می‌نشانید؛ یعنی به‌حساب میوه‌هایش می‌نشانید. درخت‌هایی است که هیچ میوه ندارد. حالا اگر شما یک درخت بی‌میوه بنشانید، مردم شما را ملامت می‌کنند. فکر بشر، باید با ثمره باشد.
{{موضوع|بشر باید هر کاری می‌کند، به نتیجه و ثمر آن فکر کند؛ وگرنه مورد ملامت قرار می‌گیرد|تفکر/فکر}} شخصی خدمت پیغمبر اکرم {{صلی}} آمد و عرض کرد: یا رسول‌الله، فرمایشی بفرمایید که ما کاملاً مُستفیض شویم. حضرت گویا فرمود: نیم‌ساعت فکر بهتر از هفتاد سال عبادت است. این‌چه فکری است؟ یعنی فکر، اندیشه. اگر بشر فکر نداشته‌باشد، سقوط می‌کند. بشر باید هر کاری را از روی فکر بکند. من یک‌وقت به رفقای خصوصی‌ام یا به بنده‌زاده‌هایم می‌گویم: بابا! من نزدیک هفتاد سالم هست، هنوز کسی به‌من نگفته [که] چرا این‌کار را کردی؟ والله! بالله! به‌دینم! من نمی‌خواهم خودم را معرّفی کنم. می‌خواهم مطلب قدری واضح شود. هر کاری را می‌خواستم انجام بدهم، اوّل فکر کردم که این‌کاری که می‌خواهم بکنم، نتیجه‌اش چه می‌شود؟ یعنی ثمره‌اش چه می‌شود؟ اگر شما یک درختی نشاندید، یا درخت انجیر یا انگور یا درختی که بار دارد، به‌حسابِ بارش می‌نشانید؛ یعنی به‌حسابِ میوه‌هایش می‌نشانید. یک درخت‌هایی است این‌ها میوه ندارد. حالا اگر شما یک درخت پشه‌بونه [ناروَن] یا درخت بی‌میوه بنشانید، مردم شما را ملامت می‌کنند. فکر بشر، باید با میوه باشد، یعنی باثمره باشد.


{{موضوع|بعضی‌ها مثل مگس می‌مانند؛ پیامبری که قرآن به او نازل‌شده، وحی به او می‌رسد، علم اوّلین تا آخرین دارد، خدا به او کوثر داده، حسن و حسین داده، دامادی چون علی داده، در تمام خلقت ممتاز است، باز یک عدّه‌ای به او ابتر و بی‌عقبه می‌گویند|پیامبر/ابتر/بی‌عقبه/کوثر}} عرایضم راجع‌به آیاتی که اوّل صحبتم درباره «إنّا أعطیناک الکوثر، فَصلّ لِربّک و انحَر، إنّ شانئک هو الأبتر» خواندم، این‌است: ببینید، خدا در تمام خلقت مانند پیغمبر اکرم {{صلی}} خلق نکرده‌است. عدّه‌ای هستند {{توضیح|حالا هم هستند، از نسل همان‌ها هستند}} مانند مگس می‌مانند. مگس مثلاً همه‌جای آدم تمیز است؛ اما اگر جایی باشد که ذرّه‌ای ناجور باشد، همان‌جا را نیش می‌زند. ائمه‌طاهرین {{علیهم}} این‌ها را به مگس تشبیه کردند؛ نیش می‌زند. یک پیغمبری که قرآن به او نازل می‌شود، جبرئیل به او نازل می‌شود، وحی به او نازل می‌شود، خدا علم اوّلین و آخرین را به او داده، چیزی به او داده که به‌هیچ بشری نداده‌است؛ {{دقیقه|5}} یعنی به‌غیر از امیرالمؤمنین {{علیه}}، پیغمبر {{صلی}} در همه خلقت ممتاز است؛ دختری مانند زهرا {{علیها}} [به او] داده، کوثر به او داده. {{توضیح|تا کوثر می‌گوییم، شما به خیال‌تان یک نهر است که به آن کوثر می‌گویند و خدا آن‌را به پیامبر {{صلی}} داده‌است. این‌نیست. کوثر، به معنی هستی خداست؛ یعنی آنچه که خدا خلقت کرده، هستی‌اش زهراست. مگر پیامبر {{صلی}} نمی‌فرماید: «اُمّ‌أبیها»؟ یعنی: اگر زهرا {{علیها}} نبود، خلقت نبود. حالا خدای تبارک و تعالی زهرا {{علیها}} را به او داده‌است.}} دامادی به او داده‌است، مانند امیرالمؤمنین علی {{علیه}}. من وقتی‌که علی {{علیه}} می‌گویم، تمام گلوله‌های [گلبول‌های] خونم تازه می‌شود. اصلاً مثل این‌که می‌خواهم حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بزنم، خجالت می‌کشم. والله! خجالت می‌کشم. مثل این‌که یک لکّه شبنم در یک دریا بچکد. در عالم‌ها نسبت به امیرالمؤمنین {{علیه}} این‌طوری است، نه این عالم. این عالم که چیزی نیست. این عالم یک‌کُرات خاشخاشی است. حالا خدا علی {{علیه}} را به پیامبر {{صلی}} داده‌است، امام‌حسن {{علیه}} و امام‌حسین {{علیه}} را به او داده‌است. این‌ها درست‌است که از صُلب امیرالمؤمنین {{علیه}} هستند؛ اما بچّه‌های پیغمبر {{صلی}} هستند. چه‌چیزی است که خدا به پیامبر {{صلی}} نداده‌است؟ تمام خلقت در اختیار پیغمبر {{صلی}} است. خدای تبارک و تعالی وقتی خلقت را خلق کرده، گفته: همه خلقت باید نبیّ من را اطاعت کنند، اگر اطاعت نکنند، مانند شیطان هستند، باید گم شوند. شما آقایان! این‌را بدانید.
{{موضوع|بعضی‌ها مثل مگس می‌مانند؛ پیامبری که قرآن به او نازل‌شده، وحی به او می‌رسد، علم اوّلین تا آخرین دارد، خدا به او کوثر داده، حسن و حسین داده، دامادی چون علی داده، در تمام خلقت ممتاز است، باز یک عدّه‌ای به او ابتر و بی‌عقبه می‌گویند|پیامبر/ابتر/بی‌عقبه/کوثر}} عرایضم راجع‌به آیاتی که اوّل صحبتم درباره «إنّا أعطیناک الکوثر، فَصلّ لِربّک و انحَر، إنّ شانئک هو الأبتر» خواندم، این‌است: ببینید، خدا در تمام خلقت مانند پیغمبر اکرم {{صلی}} خلق نکرده‌است. عدّه‌ای هستند {{توضیح|حالا هم هستند، از نسل همان‌ها هستند}} تشبیه شده‌اند که مانند مگس می‌مانند. مگس مثلاً همه‌جای آدم تمیز است؛ اما اگر جایی باشد که ذرّه‌ای ناجور باشد، همان‌جا را نیش می‌زند. ائمه‌طاهرین در روایت و حدیث {{علیهم}} این‌ها را به مگس تشبیه کرده‌اند؛ نیش می‌زند. یک پیغمبری که قرآن به او نازل شده، جبرئیل به او نازل می‌شود، وحی به او نازل می‌شود، خدا علم اوّلین تا آخرین را به او داده، چیزی به او داده که به‌هیچ بشری نداده‌است؛ {{دقیقه|5}} یعنی به‌غیر از امیرالمؤمنین {{علیه}}، پیغمبر {{صلی}} در همه خلقت ممتاز است؛ دختری مانند زهرا {{علیها}} به او داده، کوثر به او داده. {{توضیح|تا کوثر می‌گوییم، شما به خیالتان یک نهر است که به آن کوثر می‌گویند و خدا آن‌را به پیامبر {{صلی}} داده‌است. این‌نیست. کوثر، به معنی هستی خداست؛ یعنی آنچه که خدا خلقت کرده، هستی‌اش زهراست. مگر پیامبر {{صلی}} نمی‌فرماید: «اُمّ‌أبیها»؟ یعنی: اگر زهرا {{علیها}} نبود، خلقت نبود. حالا خدای تبارک و تعالی زهرا {{علیها}} را به او داده‌است.}} دامادی به او داده‌است، مانند امیرالمؤمنین علی {{علیه}}. من وقتی‌که علی {{علیه}} می‌گویم، تمام گلوله‌های [گلبول‌های] خونم تازه می‌شود. اصلاً مثل این‌که می‌خواهم حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بزنم، خجالت می‌کشم. والله! خجالت می‌کشم. مثل این‌که یک لکّه شبنم در یک دریا بچکد. در عالم‌ها نسبت به امیرالمؤمنین {{علیه}} این‌طوری است، نه این عالم. این عالم که چیزی نیست. این عالم یک‌کُرات خشخاشی است. حالا خدا علی {{علیه}} را به پیامبر {{صلی}} داده‌است، امام‌حسن {{علیه}} و امام‌حسین {{علیه}} را به او داده‌است. این‌ها درست‌است که از صُلب امیرالمؤمنین {{علیه}} هستند؛ اما بچّه‌های پیغمبر {{صلی}} هستند. چه‌چیزی است که خدا به پیامبر {{صلی}} نداده‌است؟ تمام خلقت در اختیار پیغمبر {{صلی}} است. خدای تبارک و تعالی وقتی خلقت را خلق کرده، گفته: همه خلقت باید نبیّ من را اطاعت کنند، اگر اطاعت نکنند، مانند شیطان هستند، باید گم شوند. شما آقایان! این‌را بدانید.


{{موضوع|دنیا، کِیف ندارد، کیف مال بعد از دنیاست؛ قضایای ابراهیم پسر پیغمبر، که حضرت او را فدای امام‌حسین کرد|دنیا/ابراهیم پسر پیغمبر/پیغمبر}} حالا پیغمبرِ با این‌همه عظمت را ابتر می‌گویند؛ یعنی: بی‌عقبه. تا این جمله را گفتند، پیغمبر {{صلی}} هم بشر است؛ اما «کَیفَ بشر» چه بشری است؟ یعنی یک خصوصیاتی از بشر در پیغمبر {{صلی}} است. پیغمبر {{صلی}} هم گاهی غمگین می‌شود.  
{{موضوع|دنیا، کِیف ندارد، کیف مال بعد از دنیاست؛ قضایای ابراهیم پسر پیغمبر، که حضرت او را فدای امام‌حسین کرد|دنیا/ابراهیم پسر پیغمبر/پیغمبر}} حالا پیغمبرِ با این‌همه عظمت را ابتر می‌گویند؛ یعنی: بی‌عقبه. تا این جمله را گفتند، پیغمبر {{صلی}} هم بشر است؛ اما «کَیفَ بشر» چه بشری است؟ یعنی یک خصوصیاتی از بشر در پیغمبر {{صلی}} هست. پیغمبر {{صلی}} هم گاهی غمگین می‌شود.  


پیغمبر اکرم {{صلی}}، پسری به‌نام ابراهیم داشت. آقا امام‌حسین {{علیه}} روی یک زانویش بود، ابراهیم روی زانوی دیگر. پیغمبر {{صلی}} قدری کیف کرد، قدری لبخند می‌زد. روی سر آقا امام‌حسین {{علیه}} [و] روی سر ابراهیم دست می‌مالید. فوراً جبرئیل نازل‌شد و گفت: حق، به تو سلام می‌رساند و می‌گوید: آیا کِیف می‌کنی؟ باید یکی از این‌ها را قربانی یکی‌دیگر بکنی. ببینید، دنیا کِیف ندارد. بنده می‌خواهم این‌را خدمت شما عرض کنم: کِیف مال بعد از دنیا است. من نمی‌گویم بچّه‌تان را نخواهید! زن‌تان را نخواهید! دخترتان را نخواهید! دلم می‌خواهد شما در این حرف تفکّر پیدا کنید. آن‌ها را بخواهید! اما کِیف حقیقی [مال] آن‌جاست. پیغمبر {{صلی}} حساب کرد که اگر امام‌حسین {{علیه}} را قربانی ابراهیم کند، حضرت‌زهرا {{علیها}} ناراحت می‌شود، امام‌حسن {{علیه}} ناراحت می‌شود، امیرالمؤمنین {{علیه}} ناراحت می‌شود، خودش هم ناراحت می‌شود. گفت: یا أخا جبرئیل! من ابراهیم را فدای حسین {{علیه}} می‌کنم. طولی نکشید [که] آقا ابراهیم از دنیا رفت.  
پیغمبر اکرم {{صلی}}، پسری به‌نام ابراهیم داشت. آقا امام‌حسین {{علیه}} روی یک زانویش بود، ابراهیم روی زانوی دیگرش. پیغمبر {{صلی}} قدری کِیف کرد، قدری لبخند می‌زد. روی سر آقا امام‌حسین {{علیه}} [و] روی سر ابراهیم دست می‌مالید. فوراً جبرئیل نازل‌شد و گفت: حق، به تو سلام می‌رساند و می‌گوید: آیا کِیف می‌کنی؟ باید یکی از این‌ها را قربانی یکی‌دیگر بکنی. ببینید، دنیا کِیف ندارد. بنده می‌خواهم این‌را خدمت شما عرض کنم: کِیف مال بعد از دنیاست. آقایان! من نمی‌گویم بچّه‌تان را نخواهید! زنتان را نخواهید! دخترتان را نخواهید! دلم می‌خواهد شما در این حرف تفکّر پیدا کنید. آن‌ها را بخواهید! اما کِیف حقیقی [مال] آن‌جاست. پیغمبر {{صلی}} حساب کرد که اگر امام‌حسین {{علیه}} را قربانِ ابراهیم کند، حضرت‌زهرا {{علیها}} ناراحت می‌شود، امام‌حسن {{علیه}} ناراحت می‌شود، امیرالمؤمنین {{علیه}} ناراحت می‌شود، خودش هم ناراحت می‌شود. گفت: یا أخا جبرئیل! من ابراهیم را فدای حسین {{علیه}} می‌کنم. طولی نکشید [که] آقا ابراهیم از دنیا رفت.  


{{موضوع|وقتی به پیغمبر ابتر و بی‌عقبه گفتند، خدا سوره کوثر را نازل کرد و از پیغمبر دفاع کرد|پیغمبر/ابتر/بی‌عقبه/کوثر/ناراحت‌نشدن از حرف خلق}} حالا به این پیغمبر {{صلی}} را با همه عظمتش می‌گفتند: ابتر؛ یعنی بی‌عقبه. جبرئیل نازل‌شد و گفت: یا محمّد! حق به تو سلام می‌رساند و می‌گوید: تو عقبه داری. {{دقیقه|10}} من به تو علی {{علیه}} دادم، زهرا {{علیها}} دادم، کوثر دادم، همه خلقت در اختیار توست. تمام خوب‌ها، تمام ولایتی‌ها بچّه تو هستند. آن‌ها بی‌عقبه هستند. آیا عاص [بن‌وائل] عقبه دارد؟! آیا ابوسفیان عقبه دارد؟! والله! این‌ها اگر عقبه نداشتند، به نفع‌شان بود. آخر، این ابوسفیان که پسرش یزید است، این عقبه دارد؟! الآن می‌فهمد [که] کاش بی‌عقبه بود. این‌که حضرت می‌فرماید: نیم‌ساعت فکر، بهتر از هفتاد سال عبادت است، این فکرهاست. چه فکری است که این‌طوری است؟ فکر کن که آیا این حرف را به رسول‌اکرم {{صلی}} زدند، پیامبر {{صلی}} ناراحت شد؟  
{{موضوع|وقتی به پیغمبر ابتر و بی‌عقبه گفتند، خدا سوره کوثر را نازل کرد و از پیغمبر دفاع کرد|پیغمبر/ابتر/بی‌عقبه/کوثر/ناراحت‌نشدن از حرف خلق}} حالا به این پیغمبر {{صلی}} با همه عظمتش می‌گفتند: ابتر؛ یعنی بی‌عقبه. جبرئیل نازل‌شد و گفت: یا محمّد! حق به تو سلام می‌رساند و می‌گوید: تو عقبه داری. {{دقیقه|10}} من به تو علی {{علیه}} دادم، زهرا {{علیها}} دادم، کوثر دادم، همه خلقت در اختیار توست. تمام خوب‌ها، تمام ولایتی‌ها بچّه تو هستند. آن‌ها بی‌عقبه هستند. آیا عاص [بن‌وائل] عقبه دارد؟! آیا ابوسفیان عقبه دارد؟! والله! این‌ها اگر عقبه نداشتند، به نفع‌شان بود. آخر، این ابوسفیان که پسرش یزید است، این عقبه دارد؟! الآن می‌فهمد [که] کاش بی‌عقبه بود. این‌که حضرت می‌فرماید: نیم‌ساعت فکر، بهتر از هفتاد سال عبادت است، این فکرهاست. چه فکری است که این‌طوری است؟ فکر کن که آیا این حرف را به رسول‌اکرم {{صلی}} زدند، پیامبر {{صلی}} ناراحت شد؟  


{{موضوع|اگر یک فاسقِ فاجر به شما حرفی زد، ناراحت نشوید؛ خودتان را پیش پیغمبر و امیرالمؤمنین بگذارید که به آن‌ها هم حرف زدند؛ کمرتان را ببندید و خودتان را از دست ندهید و به وظیفه‌تان عمل کنید|ناراحت‌نشدن از حرف خلق|فاسق}} رفقای‌عزیز! حرف من این‌است اگر یک فاسقِ فاجر، حرفی به شما زد، ناراحت نشو! چرا خودت را ناراحت می‌کنی؟! زنت را ناراحت می‌کنی؟! بچّه‌ات را ناراحت می‌کنی؟! دوستت را ناراحت می‌کنی؟! والله قسم! به دین یهودی بمیرم اگر دروغ بگویم، این رفقای من، هر کدام‌شان ناراحت بشوند، من ناراحتم، شب هم ناراحتم. باباجان! این ریشه‌یابی دارد. من که بی‌خود نمی‌گویم. من نمی‌خواهم تملّقی بگویم که یک‌چیزی به‌من بدهند. اگر این‌طور باشد، خدا آن روزی را قطع کند. من دارم شما را بیدار می‌کنم. شما به‌من بگویید، من بیدارتر شوم. من دارم به‌اصطلاح خودم، خدمت می‌کنم. این‌که عقلم می‌رسد را می‌گویم.  
{{موضوع|اگر یک فاسقِ فاجر به شما حرفی زد، ناراحت نشوید؛ خودتان را پیش پیغمبر و امیرالمؤمنین بگذارید که به آن‌ها هم حرف زدند؛ کمرتان را ببندید و خودتان را از دست ندهید و به وظیفه‌تان عمل کنید|ناراحت‌نشدن از حرف خلق|فاسق}} رفقای‌عزیز! حرف من این‌است اگر یک فاسقِ فاجر، حرفی به شما زد، ناراحت نشو! چرا خودت را ناراحت می‌کنی؟! زنت را ناراحت می‌کنی؟! بچّه‌ات را ناراحت می‌کنی؟! دوستت را ناراحت می‌کنی؟! والله قسم! به دین یهودی بمیرم اگر دروغ بگویم، این رفقای من، هر کدام‌شان ناراحت بشوند، من ناراحتم، شب هم ناراحتم. باباجان! این ریشه‌یابی دارد. من که بی‌خود نمی‌گویم. من نمی‌خواهم حرف بزنم، تملّقی بگویم که یک‌چیزی به‌من بدهند. اگر این‌طور باشد، خدا آن روزی را قطع کند. من دارم شما را بیدار می‌کنم. شما هم به‌من بگویید، من بیدارتر شوم. من دارم به‌اصطلاح خودم، خدمت می‌کنم. این‌که عقلم می‌رسد را می‌گویم.  


پیغمبر {{صلی}} را ناراحت می‌کردند. حالا اگر تو را یک فاسق ناراحت کرد، بدان این فاسق همان صفت را دارد. اگر از نسل او نیست، ولی آن صفت را دارد؛ یعنی اگر از نسل او نیست، پیرو همان‌است. تو را ناراحت می‌کند. چرا می‌گوید هر کسی به عمل قومی راضی باشد، جزء آن قوم است؟ این جزء قوم ابوسفیان است، این جزء قوم عاص [بن‌وائل] است که به پیامبر {{صلی}} می‌گفت عقبه نداری. حالا عقبه خودش چیست؟ عقبه‌اش یزید است. آیا ابوسفیان عقبه دارد که این حرف را می‌زند؟ یا عاص عقبه دارد که بچّه‌هایش ضد دین هستند؟ باباجان! قربانت بروم! اگر شما به وظیفه‌ات عمل کردی، والله! زندان [هم] بروی، افتخار توست. دیگر از زندان بدتر [که] ما نداریم. اگر به تو حرفی بزنند، ناسزایی بگویند، این افتخار تو است. چه‌کسی به تو ناسزا گفته‌است؟ یک‌آدم لاابالی حرام‌خوار ناجور. این خودش ناجور است، حرفش هم ناجور است. مگر یک‌آدم نماز شب‌خوان به تو ناسزا گفته‌است؟ چرا ناراحت می‌شوی؟ اگر شما به وظیفه‌ات عمل کردی، هر چه پیش‌آمد، خوش آمد.  
پیغمبر {{صلی}} را ناراحت می‌کردند. حالا اگر تو را یک فاسق ناراحت کرد، بدان این فاسق همان صفت را دارد. اگر از نسل او نیست، ولی آن صفت را دارد؛ یعنی اگر از نسل او نیست، پیرو همان‌است. تو را ناراحت می‌کند. چرا می‌گوید هر کسی به عمل قومی راضی باشد، جزء آن قوم است؟ این جزء ابوسفیان است، این جزء عاص [بن‌وائل] است که به پیامبر {{صلی}} می‌گفت عقبه نداری. حالا عقبه خودش چیست؟ عقبه‌اش یزید است. این عقبه دارد؟ آیا ابوسفیان عقبه دارد که این حرف را می‌زند؟ یا عاص عقبه دارد که بچّه‌هایش ضد دین هستند؟ باباجان! قربانت بروم! اگر شما به وظیفه‌ات عمل کردی، والله! زندان [هم] بروی، افتخار توست. دیگر از زندان بدتر [که] ما نداریم. اگر به تو حرفی بزنند، ناسزایی بگویند، این افتخار تو است. چه‌کسی به تو ناسزا گفته‌است؟ یک‌آدم لاابالیِ حرام‌خوارِ ناجور. این خودش ناجور است، حرفش هم ناجور است. مگر یک‌آدم نماز شب‌خوان به تو ناسزا گفته‌است؟ چرا ناراحت می‌شوی؟ اگر شما به وظیفه‌ات عمل کردی، هر چه پیش‌آمد، خوش آمد.  


خودت را پیش پیغمبر {{صلی}} بگذار! من عقیده‌ام این‌است. فکر بکن! اگر یک‌چیزی به تو گفت، بدان به امیرالمؤمنین هم گفته‌اند. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} را در مسجد کوفه شهید کردند، گفتند: علی که نماز نمی‌خواند، آن‌جا رفته‌بود، چه کند؟ ببین، دنیا این‌طور است. کمرت را ببند! خودت را از دست نده! خودت را ضعیف می‌کنی، خانمت، بچّه‌ات، دوستت ناراحت می‌شوند.{{موضوع|اگر کسی‌که ناجور است، بد به شما گفت و شما را اذیّت کرد، باید مدّتی در این دنیا بماند تا شقاوتش تکمیل شود؛ در قضیّه پاره‌کردن نامه فدک توسط عُمر هم، نُه‌سال طول کشید تا دعای حضرت‌زهرا مستجاب شد و عُمر به درک واصل شد|ناراحت‌نشدن از حرف خلق/بد به کسی گفتن/تهمت/فحش/توهین/حضرت‌زهرا/فدک/شقاوت}} اصلاً خیلی گیر به این حرف ناجور نده! او باید این حرف‌ها را به تو بزند که شقاوتش تکمیل شود.  
خودت را پیش پیغمبر {{صلی}} بگذار! من عقیده‌ام این‌است. فکر بکن! اگر یک‌چیزی به تو گفت، بدان به امیرالمؤمنین هم گفته‌اند. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} را در مسجد کوفه شهید کردند، گفتند: علی که نماز نمی‌خواند، آن‌جا رفته‌بود، چه کند؟ ببین، دنیا این‌طور است. کمرت را ببند! خودت را از دست نده! خودت را ضعیف می‌کنی، خانمت، بچّه‌ات، دوستت ناراحت می‌شوند. {{موضوع|اگر کسی‌که ناجور است، بد به شما گفت و شما را اذیّت کرد، باید مدّتی در این دنیا بماند تا شقاوتش تکمیل شود؛ در قضیّه پاره‌کردن نامه فدک توسط عُمر هم، نُه‌سال طول کشید تا دعای حضرت‌زهرا مستجاب شد و عُمر به درک واصل شد|ناراحت‌نشدن از حرف خلق/بد به کسی گفتن/تهمت/فحش/توهین/حضرت‌زهرا/فدک/شقاوت}} اصلاً به قول ما عوام‌ها، خیلی گیر به این حرف ناجور نده! او باید این حرف‌ها را به تو بزند که شقاوتش تکمیل شود.  


خدا از حضرت‌زهرا {{علیها}} بهتر خلق نکرده‌است. حالا این عمر لعنتی {{توضیح|خدا لعنتش کند}} آمده و در گوش حضرت‌زهرا {{علیها}} سیلی زد. کاغذ باغ فدک را از دستش درآورد و آن‌را پاره کرد. وقتی‌که پاره کرد، جوید و تف کرد. {{دقیقه|15}} اهل‌سنّت خودشان هم نوشتند. حالا می‌گویند این عمر، روی مصالحی این‌کار را کرد. دلش برای بیت‌المال می‌سوخت. این کاغذ را درآورد که فدک جزء بیت‌المال باشد. از این حرف‌ها درست کردند؛ اما اصلش را قبول دارند. حضرت‌زهرا {{علیها}} فرمود: خدا شکمت را پاره کند! نُه‌سال طول کشید تا دعایش مستجاب شد. از امام سؤال شد: آقاجان! حضرت‌زهرا {{علیها}} وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} را از خانه بیرون کشیدند و خالدبن‌ولید، «لعنةُالله»، شمشیر بالای سر علی {{علیه}} گرفته‌بود، فرمود: دست از علی {{علیه}} بردارید؛ وگرنه نفرین می‌کنم. شیعه و سنّی نوشتند: ستون‌ها از جا حرکت کرد و مردم از زیر ستون‌ها می‌رفتند امیرالمؤمنین {{علیه}} به سلمان گفت: یا سلمان! به زهرا {{علیها}} بگو: اگر نفرین کنی، طیور در جوّ هوا هلاک می‌شوند. این حرف علی {{علیه}} مبنا دارد. این‌مردم، این‌قدر بی‌لیاقت بودند که لیاقت نداشتند. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: به‌خاطر طیور که در جوّ هوا هستند، نفرین نکن! ببین! یک‌وقت می‌بینی [که] حیوان، بهتر از انسان می‌شود. حالا چرا نفرین زهرا {{علیها}} نُه‌سال طول کشید؟ حضرت فرمود: باید شقاوت این عمر زیاد شود، وگرنه دعا همان‌موقع مستجاب شد.  
خدا از حضرت‌زهرا {{علیها}} بهتر خلق نکرده‌است. حالا این عمر لعنتی {{توضیح|خدا لعنتش کند}} آمده و در گوش حضرت‌زهرا {{علیها}} سیلی زد. کاغذ باغ فدک را از دستش درآورد و آن‌را پاره کرد. وقتی‌که پاره کرد، جوید و تف کرد. {{دقیقه|15}} روایت داریم، خود اهل‌سنّت هم نوشته‌اند. حالا می‌گویند: این عمر، روی مصالحی این‌کار را کرد! دلش برای بیت‌المال می‌سوخت! این کاغذ را درآورد که فدک جزء بیت‌المال باشد! از این حرف‌ها درست کردند؛ اما اصلش را قبول دارند. حضرت‌زهرا {{علیها}} فرمود: خدا شکمت را پاره کند! نُه‌سال طول کشید تا دعایش مستجاب شد. از امام سؤال شد: آقاجان! حضرت‌زهرا {{علیها}} وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} را از خانه بیرون کشیدند و خالدبن‌ولید، «لعنةُالله علیه»، شمشیر بالای سر علی {{علیه}} گرفته‌بود، فرمود: دست از علی {{علیه}} بردارید؛ وگرنه نفرین می‌کنم. شیعه و سنّی نوشتند: ستون‌ها از جا حرکت کرد و مردم از زیر ستون‌ها می‌رفتند. امیرالمؤمنین {{علیه}} به سلمان گفت: یا سلمان! به زهرا {{علیها}} بگو: زهراجان! اگر نفرین کنی، طیور در جوّ هوا هلاک می‌شوند. این حرف علی {{علیه}} مبنا دارد. این‌مردم، این‌قدر بی‌لیاقت بودند که دیگر لیاقت نداشتند. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: به‌خاطر طیور که در جوّ هوا هستند، نفرین نکن! ببین! یک‌وقت می‌بینی [که] حیوان، بهتر از انسان می‌شود. حالا چرا نفرین زهرا {{علیها}} نُه‌سال طول کشید؟ حضرت فرمود: باید شقاوت این عمر زیاد شود، وگرنه دعا همان‌موقع مستجاب شد.  


پس اگر کسی‌که ناجور است، شما را اذیّت کرد، به شما تهمت زد، فحش به شما داد، به شما بد گفت، این باید شقاوتش تکمیل شود؛ وگرنه والله! روایت داریم که می‌فرماید: هر کسی آبروی یک‌نفر را بریزد، در قیامت گوشت صورت ندارد.  
پس اگر کسی‌که ناجور است، شما را اذیّت کرد، به شما تهمت زد، فحش به شما داد، به شما بد گفت، این باید شقاوتش تکمیل شود؛ وگرنه والله! روایت داریم که می‌فرماید: هر کسی آبروی یک‌نفر را بریزد، در قیامت گوشت صورت ندارد.  


{{موضوع|کسی‌که به مؤمنی توهین کند، انگار خانه‌خدا را خراب کرده‌است|توهین به مؤمن/مکّه}} من روایتش را بگویم که از من قبول کنید. آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} وقتی‌که [به] مکّه‌معظّمه مشرّف شد، محکم خانه‌خدا را گرفت؛ یعنی ایشان یک حدودش را گرفت و سخنرانی کرد. فرمود: ای مردم! بدانید این مکّه‌معظّمه خیلی شرافت دارد. هر که آن‌را بسازد، هر که تعمیر کند، هر که [به این‌جا] بیاید، [این‌قدر ثواب دارد و از گناهان آمرزیده می‌شود.] خیلی ایشان سفارش خانه‌خدا را کرد. من عقیده‌ام این‌است که تمام عظمت مکّه به‌واسطه امیرالمؤمنین {{علیه}} است؛ یعنی زایشگاه علی {{علیه}} است. بعد فرمود: هر کسی توهین به یک مؤمن کند، انگار خانه‌خدا را خراب کرده‌است. {{ارجاع به روایت|توهین به مؤمن و خراب کردن خانه خدا}}
{{موضوع|کسی‌که به مؤمنی توهین کند، انگار خانه‌خدا را خراب کرده‌است|توهین به مؤمن/مکّه}} من روایتش را بگویم که از من قبول کنید. آقا موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} وقتی‌که [به] مکّه‌معظّمه مشرّف شد، قائمِ خانه‌خدا را گرفت؛ یعنی ایشان یک حدودش را گرفت و سخنرانی کرد. فرمود: ای مردم! بدانید این مکّه‌معظّمه خیلی شرافت دارد. هر که آن‌را بسازد، هر که تعمیر کند، هر که [به این‌جا] بیاید، [این‌قدر ثواب دارد و از گناهان آمرزیده می‌شود.] خیلی ایشان سفارش خانه‌خدا را کرد. من عقیده‌ام این‌است که تمام عظمت کعبه به‌واسطه امیرالمؤمنین {{علیه}} است؛ یعنی زایشگاه علی {{علیه}} است. بعد فرمود: هر کسی توهین به یک مؤمن کند، انگار خانه‌خدا را خراب کرده‌است. {{ارجاع به روایت|توهین به مؤمن و خراب کردن خانه خدا}}


بگذار توهین کنند! بگذار آن گناه را به او بدهند! چرا ناراحت می‌شوی؟! چرا از جا در می‌روی؟! فکر کن! اندیشه داشته‌باش! این اصلاً عملش همین‌است. من در جایی دیگر راجع‌به «لا إله إلّا الله» صحبت کردم. گفتم: «لا إله إلّا الله» باید عمل تو باشد. والله! این آدمی که این‌جوری باشد، «لا إله إلّا الله» نگفته‌است. من خصوصی حرف نمی‌زنم. من خطاب به تمام مردم صحبت می‌کنم. این اصلاً کارش همین‌است، اصلاً کارش «لا إله إلّا الله» نیست. ابوسفیان کارش همین بود. کارش تهمت‌زدن، حرف ناجور زدن، دل کسی را سوزاندن است.  
بگذار توهین کند! بگذار آن گناه را به او بدهند! چرا ناراحت می‌شوی؟! چرا از جا در می‌روی؟! فکر کن! اندیشه داشته‌باش! این اصلاً عملش همین‌است. من در جایی دیگر راجع‌به «لا إله إلّا الله» صحبت کردم. گفتم: «لا إله إلّا الله» باید عمل تو باشد. والله! این آدمی که این‌جوری باشد، «لا إله إلّا الله» نگفته‌است. من خصوصی حرف نمی‌زنم. من خطاب به تمام مردم صحبت می‌کنم، هرکه می‌خواهد باشد. این اصلاً کارش همین‌است، اصلاً کارش «لا إله إلّا الله» نیست. عاص کارش همین بود. ابوسفیان کارش همین بود. کارش تهمت‌زدن، بد گفتن، حرف ناجور زدن، دل کسی را سوزاندن است.  


{{موضوع|شرط قبولی حجّ، تسلیمیّت در مقابل پیغمبر و قبول‌داشتن امیرالمؤمنین است؛ وگرنه حجّاج هم آن‌قدر حجّ کرد که به او حجّاج گفتند، یا عمر و ابابکر هر سال با پیغمبر حجّ به‌جا می‌آوردند؛ اما جِبت و طاغوت شدند|مکّه/تسلیمیّت/حجّاج/عمر و ابابکر}} خدای تبارک و تعالی این مکّه‌معظّمه را که می‌بینید، زایشگاه علی {{علیه}} قرار داده‌است، تو می‌روی دور زایشگاه علی {{علیه}} می‌گردی. تو که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول داری، کمترین نتیجه‌اش این‌است که (خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند!) می‌فرمود: مثل کسی است که از مادر متولّد شود؛ اما «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ، یا أیّها الذّین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» باید تسلیم پیغمبر {{صلی}} باشیم؛ وگرنه حجّ چه فایده دارد؟ حجًاج این‌قدر [به] مکّه رفت که به او گفتند: حجّاج {{توضیح|[یعنی] بسیار حجّ‌کننده}}. در هر {{دقیقه|20}} سفری که پیغمبر اکرم {{صلی}} می‌رفت، عمر و ابابکر هم می‌رفتند. پس چرا جِبت و طاغوت شدند؟ آرام بگیر! یک‌دفعه [به] مکّه می‌روی و این‌قدر باد و بود می‌کنی! تو ببین چه مکّه‌ای رفتی؟ چه‌کار می‌کنی؟ اگر «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ، یا أیّها الذّین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» را قبول داری، خب، باید امیرالمؤمنین {{علیه}} را قبول داشته‌باشی، حالا دور زایشگاهش بگردی، نه دور علی {{علیه}}. دور زایشگاهش باید گشت؛ خودش چیز دیگری است. اگر بتوانی دور خدا بگردی، می‌توانی دور علی {{علیه}} هم بگردی. یک عدّه‌ای هم می‌آیند مکّه و قبول ندارند. این مکّه برای این‌ها چه مکّه‌ای است؟ این «لا إله إلّا الله» نگفته‌است. آخر، کنار «لا إله إلّا الله، محمّد رسول‌الله»، «علی ولیّ‌الله» است. هفتاد هزار جمعیّت بودند، چهار نفر یا پنج‌نفر «لا إله إلّا الله» گفتند.  
{{موضوع|شرط قبولی حجّ، تسلیمیّت در مقابل پیغمبر و قبول‌داشتن امیرالمؤمنین است؛ وگرنه حجّاج هم آن‌قدر حجّ کرد که به او حجّاج گفتند، یا عمر و ابابکر هر سال با پیغمبر حجّ به‌جا می‌آوردند؛ اما جِبت و طاغوت شدند|مکّه/تسلیمیّت/حجّاج/عمر و ابابکر}} خدای تبارک و تعالی این مکّه‌معظّمه را که می‌بینید، زایشگاه علی {{علیه}} قرار داده‌است، تو می‌روی دور زایشگاه علی {{علیه}} می‌گردی. تو که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول داری، کمترین نتیجه‌اش این‌است که (خدا حاج‌شیخ‌عباس تهرانی را رحمت کند!) می‌فرمود: مثل کسی است که از مادر متولّد شود؛ اما «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ، یا أیّها الذّین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» باید تسلیم پیغمبر {{صلی}} باشی؛ وگرنه حجّ چه فایده‌ای برای تو دارد؟ حجًاج این‌قدر [به] مکّه رفت که به او گفتند: حجّاج {{توضیح|[یعنی] بسیار حجّ‌کننده}}. در هر {{دقیقه|20}} سفری که پیغمبر اکرم {{صلی}} می‌رفت، عمر و ابابکر هم می‌رفتند. پس چرا جِبت و طاغوت شدند؟ آرام بگیر! یک‌دفعه مکّه می‌روی و این‌قدر باد به خودت می‌کنی! تو ببین چه مکّه‌ای رفتی؟ چه‌کار می‌کنی؟ اگر «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ، یا أیّها الذّین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» را قبول داری، خب، باید امیرالمؤمنین {{علیه}} را قبول داشته‌باشی، بعد دور زایشگاهش بگردی. نه دور خود علی {{علیه}}، دور زایشگاهش باید گشت؛ خودش چیز دیگری است. اگر می‌توانی دور خدا بگردی، دور علی {{علیه}} هم می‌توانی بگردی. یک عدّه‌ای هم می‌آیند مکّه و قبول ندارند. این مکّه برای این‌ها چه مکّه‌ای است؟ این «لا إله إلّا الله» نگفته‌است. آخر، کنار «لا إله إلّا الله، محمّد رسول‌الله»، «علی ولیّ‌الله» است. هفتاد هزار جمعیّت بودند، سه نفر یا پنج نفر «لا إله إلّا الله» گفتند.  


{{موضوع|در آخرالزّمان مثل سلمان و بلال محکم باشید و از دست مردم ناراحت نشوید|ناراحت‌نشدن از حرف خلق/سلمان/بلال}} آخر، آقاجان! دوست من! چرا این‌قدر از دست مردم ناراحت می‌شوی؟! وظیفه‌ات هم نیست. اگر آن‌موقع بودی، چه می‌کردی؟ اگر آن‌موقع بودی و می‌دیدی طناب گردن امیرالمؤمنین {{علیه}} انداختند و کسی هم دارد او را می‌کشد، چه‌کار می‌کردی؟ اگر می‌دیدی آن‌جا زهرا {{علیها}} را زدند، بچّه‌اش هم سقط‌شده و آن‌جا افتاده، حالا دنبال علی {{علیه}} می‌آید و دوباره می‌افتد، چه‌کار می‌کردی؟  
{{موضوع|در آخرالزّمان مثل سلمان و بلال محکم باشید و از دست مردم ناراحت نشوید|ناراحت‌نشدن از حرف خلق/سلمان/بلال}} آخر، آقاجان! دوست من! قربانت بروم، چرا این‌قدر از دست مردم ناراحت می‌شوی؟! خودت را از بین می‌بری، وظیفه‌ات هم نیست. اگر آن‌موقع بودی، چه می‌کردی؟ اگر آن‌موقع بودی و می‌دیدی طناب گردن امیرالمؤمنین {{علیه}} انداختند و یک عده هم او را هل می‌دهند، چه‌کار می‌کردی؟ اگر می‌دیدی آن‌جا زهرا {{علیها}} را زدند، بچّه‌اش هم سقط‌شده و آن‌جا افتاده، حالا دنبال علی {{علیه}} می‌آید و دوباره او را می‌زنند، چه‌کار می‌کردی؟  


سلمان با این‌که «سلمانُ مِنّا أهل‌البیت» است، یک‌ذرّه خواست چیزش بشود، تا آخر عمر بدنش زخم بود. محکم باشید! آخرالزّمان است. همه آن حرف‌ها می‌شود. محکم باشید! این‌قدر توی خانه و زمین و... نباشید! همه این حرف‌ها، به تو می‌ماند. ببین من چه می‌گویم؟ ببینید من دارم شما را کجا می‌برم؟ بیایید این‌طرف! پس شما اگر آن‌زمان بودید، چه‌کار می‌کردید؟ آن‌که طناب دور گردنش انداختند و او را می‌کشند، همه خلقت است. حالا پنج‌نفر بودند که این‌طور بودند. همه، آن‌طرف بودند. من به قربان این غلام، یعنی بلال بروم! هر چه به او گفتند: اذان بگو! همان [اذان] را بگو! به تو زن می‌دهیم، خانه می‌دهیم، برایت حقوق قرار می‌دهیم، گفت: من اذانی که «محمّد رسول‌الله» بگویم، ولی «علی ولیّ‌الله» بغلش نباشد، نمی‌گویم.  
سلمان با این‌که «سلمانُ مِنّا أهل‌البیت» است، یک‌ذرّه خواست چیزش بشود، تا آخر عمر گردنش زخم بود. محکم باشید! آخرالزّمان است. همه آن حرف‌ها می‌شود. محکم باشید! این‌قدر توی خانه و زمین و این حرفها که زنم چه کار کرد، کارگرم چه کار کرد، فلانی چه کار کرد نباشید! رهایش کن! همه این حرف‌ها، به تو می‌ماند. ببین من چه می‌گویم! ببینید من دارم شما را کجا می‌برم؟ بیایید این‌طرف! پس شما اگر آن‌زمان بودید، چه‌کار می‌کردید؟ او که طناب دور گردنش انداختند و او را می‌کشند، همه خلقت است. حالا پنج‌نفر بودند که این‌طور بودند. همه، آن‌طرفی بودند. من به قربان این غلام، یعنی بلال بروم! هر چه به او گفتند: اذان بگو! همان [اذان] را بگو! به تو زن می‌دهیم، خانه می‌دهیم، برایت حقوق قرار می‌دهیم، گفت: من اذانی که «محمّد رسول‌الله» بگویم، ولی «علی ولیّ‌الله» بغلش نباشد، نمی‌گویم.  


{{موضوع|سند «أشهد أنّ علیّاً ولیّ‌الله»، اذان سلمان و اباذر در روز غدیر است|اذان/اقامه}} من از دست بعضی از علماء که ادّعای تقدّس هم می‌کنند، خیلی ناراحتم. آیت‌الله هم هستند؛ اما با فکر نیستند. این فکر، یک فکر دیگری است. این‌ها توی درس و اصول و فقه و این حرف‌ها هستند. والله! به‌دینم! دارم این حرف را می‌زنم، ناراحتم. نمی‌خواهم به این‌ها بزنم، چاره ندارم. بعضی‌ها در اذان و اقامه‌شان «أشهد أنّ علیّاً ولیّ‌الله» را نمی‌گویند. می‌گویند: نبوده‌است. بابا! بیا من سندش را نشان‌تان بدهم. چطور نبوده؟ آخر، همه بیایند گوش به حرف تو بدهند؟! تو هم گوش به حرف بده! ببین، من بی‌خود این‌را حرف نمی‌زنم. امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: اگر یک‌حرف یاد من بدهید، من بنده شما می‌شوم. آیا به‌من گفته؟ آقا! به تو گفته‌است. چه‌کسی می‌تواند یاد علی {{علیه}} بدهد؟ مگر علی {{علیه}} کسری دارد؟ این‌را گفته‌است که منِ طلبه، با عمّامه‌ای که روی سر گذاشتم، نِخوت نداشته‌باشم که بگویم همه بیایید به حرف من باشید! بابا! بیا حرف علی {{علیه}} را بشنو! پیرو علی {{علیه}} باش! {{دقیقه|25}} {{توضیح|حالا نگویید ایشان، مقصدش فلان‌آقا بوده. به‌دینم! نبوده، به‌ایمانم! نبوده، خدایا! ای وکیل من! اگر من مقصدم به شخص باشد، من را بی‌دین از دنیا ببر! تو وکیل من هستی. تو را به‌حق پیغمبر، امیرالمؤمنین، فاطمه‌زهرا، این پنج‌نور پاک، من را بی‌دین از دنیا ببر! من با هیچ‌کس مقصدی ندارم. اصلاً من با هیچ شخصی مقصد ندارم. من می‌خواهم بیدار شوید.}}  
{{موضوع|سند «أشهد أنّ علیّاً ولیّ‌الله»، اذان سلمان و اباذر در روز غدیر است|اذان/اقامه}} من از دست بعضی از علماء خیلی ناراحتم که ادّعای تقدّس هم می‌کنند، آیت‌الله هم هستند، اما با فکر نیستند. این فکر، یک فکر دیگری است. این‌ها توی درس و اصول و فقه و این حرف‌ها هستند. والله! به‌دینم! دارم این حرف را می‌زنم، ناراحتم. نمی‌خواهم به این‌ها بگویم، چاره ندارم. بعضی‌ها در اذان و اقامه‌شان «أشهد أنّ علیّاً ولیّ‌الله» را نمی‌گویند. می‌گویند: این نبوده‌است. بابا! بیا من سندش را نشان‌تان بدهم. چطور نبوده؟ آخر، همه بیایند گوش به حرف تو بدهند؟! تو هم گوش به حرف بده! ببین باباجان! من بی‌خود حرف نمی‌زنم. امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: اگر یک‌حرف یاد من بدهید، من بنده شما می‌شوم. آیا به‌من گفته؟ آقا! به تو گفته‌است. چه‌کسی می‌تواند چیزی یاد علی {{علیه}} بدهد؟ مگر علی {{علیه}} کسری دارد؟ این‌را گفته‌است که منِ طلبه، با عمّامه‌ای که روی سر گذاشتم، نِخوت نداشته‌باشم که بگویم همه بیایید به حرف من باشید! بابا! بیا حرف علی {{علیه}} را بشنو! پیرو علی {{علیه}} باش! {{دقیقه|25}} {{توضیح|حالا نگویید ایشان، مقصدش فلان‌آقا بوده. به‌دینم! نبوده، به‌ایمانم! نبوده، خدایا! ای وکیل من! اگر من مقصدم به شخص باشد، من را بی‌دین از دنیا ببر! تو وکیل من هستی. تو را به‌حق پیغمبر، امیرالمؤمنین، فاطمه‌زهرا، این پنج‌نور پاک، من را بی‌دین از دنیا ببر! من با هیچ‌کس مقصدی ندارم. اصلاً من با هیچ شخصی مقصد ندارم. من می‌خواهم بیدار شوید.}}  


حالا ببین سندش کجاست؟ وقتی پیغمبر اکرم {{صلی}} به امر پروردگار، علی {{علیه}} را بلند کرد؛ یعنی به امر خدا، وصیّ خودش را معرّفی کرد، این آیه نازل‌شد: «الیوم أکملتُ لکم دینکم» یعنی: دین به ولایت تکمیل شد. یا محمّد! دین به رسالت تکمیل نبود، حالا به ولایت تکمیل شد، امیرالمؤمنین {{علیه}} ولیّ خدا شد، همان‌جا سلمان بلند شد و اذان گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله، أشهد أنّ محمّداً رسول‌الله» «أشهد أنّ علیّاً ولیّ‌الله». این سندش است. بعد از آن‌هم این پنج، شش‌نفر می‌گفتند. تا حتّی روایت داریم: عمر و ابابکر پیش پیغمبر {{صلی}} آمدند و گفتند: یا محمّد! این‌ها یک‌چیز دیگری هم در اذان می‌گویند. پیغمبر {{صلی}} فرمود: این‌ها درست می‌گویند. {{ارجاع به روایت|أشهد أنّ علیّاً ولیّ‌الله در اذان سلمان و اباذر}}
حالا من می‌گویم سندش کجاست. {{توضیح|نمی‌خواهم کل مطلب را بگویم، اصل قضیه را می‌گویم.}} وقتی پیغمبر اکرم {{صلی}} به امر پروردگار، علی {{علیه}} را بلند کرد؛ یعنی به امر خدا، وصیّ خودش را به جای خودش معرّفی کرد، بعد این آیه نازل‌شد: «الیوم أکملتُ لکم دینکم» یعنی: دین به ولایت تکمیل شد. یا محمّد! دین به رسالت تکمیل نبود، حالا به ولایت تکمیل شد، امیرالمؤمنین {{علیه}} ولیّ خدا شد، همان‌جا سلمان بلند شد و اذان گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله، أشهد أنّ محمّداً رسول‌الله» «أشهد أنّ علیّاً ولیّ‌الله». این سندش است. بعد از آن‌هم این پنج، شش‌نفر می‌گفتند. تا حتّی روایت داریم: عمر و ابابکر پیش پیغمبر {{صلی}} آمدند و گفتند: یا محمّد! این‌ها یک‌چیز دیگری هم در اذان می‌گویند. پیغمبر {{صلی}} فرمود: این‌ها درست می‌گویند. {{ارجاع به روایت|أشهد أنّ علیّاً ولیّ‌الله در اذان سلمان و اباذر}}


{{موضوع|پیغمبر، آن‌زمان «أشهد أنّ علیّاً ولیّ‌الله» را در اذان افشا نکرد، طناب گردن علی انداختند و زن و بچّه‌اش را کشتند، اگر می‌گفت که دیگر هیچ!|اذان}} حالا می‌گویند: چرا آن‌موقع افشا نشد؟ بابا! حالا که افشا نکرد، طناب دور گردنش انداختند، زنش را کشتند، بچّه‌اش را کشتند. اگر این‌را می‌گفت که دیگر هیچ. خود پیغمبر {{صلی}} هم «أشهد أنّ علیّاً ولیّ‌الله» را می‌گفت. به خودش قسم! می‌گفت، به‌قرآن! می‌گفت. اما پیغمبر {{صلی}} چه کند؟ اسم امیرالمؤمنین {{علیه}} را در تَه نعل اسب‌ها کردند. من نمی‌خواهم اسم یکی از شهرهای ایران را بگویم. وقتی [یک‌نفر] داشت به باغش می‌رفت، یادش رفته‌بود [که] لعن به امیرالمؤمنین {{علیه}} بکند، از اسبش پایین آمد و آن‌جا یک مسجدالذّکر ساخت. حالا می‌گویند: چرا افشا نکرد؟ آخر، چرا ما بیدار نمی‌شویم؟! ما داریم چه‌کار می‌کنیم؟!  
{{موضوع|پیغمبر، آن‌زمان «أشهد أنّ علیّاً ولیّ‌الله» را در اذان افشا نکرد، طناب گردن علی انداختند و زن و بچّه‌اش را کشتند، اگر می‌گفت که دیگر هیچ!|اذان}} حالا می‌گویند: چرا آن‌موقع افشا نشد؟ بابا! افشا نکرد، طناب دور گردنش انداختند، زنش را کشتند، بچّه‌اش را کشتند. اگر این‌را می‌گفت که دیگر هیچ. چرا حضرت سلمان و بقیه می‌گفتند؟ خود پیغمبر {{صلی}} هم «أشهد أنّ امیرالمؤمنین علیّاً ولیّ‌الله» را می‌گفت. به خودش قسم! می‌گفت، به‌قرآن! می‌گفت. اما پیغمبر {{صلی}} چه کند؟ این حرف را نزد، با این حال اسم امیرالمؤمنین {{علیه}} را در تَه نعل اسب‌ها کندند. من نمی‌خواهم اسم یکی از شهرهای ایران را بگویم. [یک‌نفر] داشت به باغش می‌رفت، یادش رفته‌بود که لعن به امیرالمؤمنین {{علیه}} بکند، از اسبش پایین آمد و آن‌جا یک مسجدالذّکر ساخت. در همین ایران! حالا می‌گویند: چرا افشا نکرد؟ آخر، چرا ما بیدار نمی‌شویم؟! ما داریم چه‌کار می‌کنیم؟!  


{{موضوع|قضیّه عمربن‌عبدالعزیز که وقتی به خلافت رسید، لعن به امیرالمؤمنین را برداشت و به همه ادیان ثابت کرد که حضرت علی کافر نیست|عمربن‌عبدالعزیز/ناراحت‌نشدن از حرف خلق/درویش}} خدا عمربن‌عبدالعزیز را رحمت کند! حالا هر کسی بوده، خدمت کرده‌است. من یادم می‌آید، وقتی‌که کوچک بودیم، آن اشخاصی که دست‌شان به دهان‌شان می‌رسید، بچّه‌هایشان را در مکتب‌ها نمی‌گذاشتند، معلّم خصوصی داشتند. ایشان هم یک معلّم خصوصی داشت. استادش نماز می‌خواند. دید این پسر، «نستجیرُ بالله»، دارد لعنت به امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌کند. گفت: پسرجان! چرا لعنت می‌کنی؟ گفت: پدران‌مان می‌کنند. گفت: شاید پدرت اشتباه کند. به چه‌کسی می‌توان لعنت کرد؟ پسر گفت: به کافر.  
{{موضوع|قضیّه عمربن‌عبدالعزیز که وقتی به خلافت رسید، لعن به امیرالمؤمنین را برداشت و به همه ادیان ثابت کرد که حضرت علی کافر نیست|عمربن‌عبدالعزیز/ناراحت‌نشدن از حرف خلق/درویش}} خدا عمربن‌عبدالعزیز را رحمت کند! حالا هر کسی بوده، خدمت کرده‌است. من یادم می‌آید، وقتی‌که کوچک بودیم، آن اشخاصی که دست‌شان به دهان‌شان می‌رسید، بچّه‌هایشان را در مکتب‌ها نمی‌گذاشتند، معلّم خصوصی داشتند. ایشان هم یک معلّم خصوصی داشت. استادش نماز می‌خواند. دید این پسر، «نستجیرُ بالله»، دارد لعنت به امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند. گفت: پسرجان! چرا لعنت می‌کنی؟ گفت: پدران‌مان می‌کنند. گفت: شاید پدرت اشتباه کند. به چه‌کسی می‌توان لعنت کرد؟ پسر گفت: به کافر.  


گفت: وقتی‌که مرغ بریان‌کرده‌ای از بهشت برای پیغمبر {{صلی}} آمد و فرمود: خدایا! بهترینِ خلق خدا بیاید [و] با هم بخوریم، چه‌کسی آمد؟ گفت: علی {{علیه}}. گفت: آن کسی‌که یوم‌الخَندق شمشیری زده که «أفضل [مِن] عبادة ثقلین» [است] چه‌کسی بود؟ گفت: علی {{علیه}}. گفت: وقتی می‌گوید «أفضل [مِن] عبادة ثقلین» یعنی: عبادت علی {{علیه}} قبول شده‌است، چرا ما نمی‌فهمیم؟! تو هفتاد سال عبادت می‌کنی، معلوم نیست [که] قبول باشد. اما وقتی پیغمبر {{صلی}} می‌گوید، خدا می‌گوید، معلوم است [که] قبول‌شده. گفت: درست‌است. {{دقیقه|30}} گفت: کسی‌که در «لیلةُالمبیت» نَفَسی کشیده که أفضل [مِن] عبادة ثقلین است، چه‌کسی بود؟ گفت: علی {{علیه}} بود. گفت: آیا علی {{علیه}} کافر است؟ گفت: استاد عزیز! توبه کردم.  
گفت: وقتی‌که مرغ بریان‌کرده‌ای از بهشت برای پیغمبر {{صلی}} آمد و فرمود: خدایا! بهترینِ خلق خدا بیاید [و] با هم بخوریم، چه‌کسی آمد؟ گفت: علی {{علیه}}. گفت: آن کسی‌که یوم‌الخَندق شمشیری زده که «أفضل [مِن] عبادة ثقلین» [است] چه‌کسی بود؟ گفت: علی {{علیه}}. گفت: وقتی می‌گوید «أفضل [مِن] عبادة ثقلین» یعنی عبادت علی {{علیه}} قبول شده‌است، چرا ما نمی‌فهمیم؟! تو هفتاد سال عبادت می‌کنی، معلوم نیست [که] قبول باشد. اما وقتی پیغمبر {{صلی}} می‌گوید، خدا می‌گوید، معلوم است [که] قبول‌شده. گفت: درست‌است. {{دقیقه|30}} گفت: کسی‌که در «لیلةُالمبیت» نَفَسی کشیده که أفضل [مِن] عبادة ثقلین است، چه‌کسی بود؟ گفت: علی {{علیه}} بود. گفت: آیا علی {{علیه}} کافر است؟ گفت: استاد عزیز! توبه کردم.  


یک‌موقع خلافت به قُرعه ایشان درآمد. یک پسر یهودی در همسایگی‌شان بود، خیلی خوشگل و زیبا؛ ایشان را آورد. عمربن‌عبدالعزیز با این یهودی ساختگی کرد. گفت: من فردا عید می‌گیرم، شما خواست‌گاری دختر من بیا! گفت: من مقصد دارم. به این پسر خوشگل [و] زیبا، لباس خیلی تمیز و قشنگ پوشاندند. حالا عمربن‌عبدالعزیز تمام ادیان را جمع کرد {{توضیح|خودتان می‌دانید ادیان یعنی‌چه؟ ما چهار تا کتاب آسمانی داریم: یکی‌اش قرآن است، بقیه تورات، زبور، انجیل}} پدر این پسر رُو کرد و گفت: پسر من را به نوکری را قبول کنید! عمربن‌عبدالعزیز رُو به ادیان کرد و گفت: آیا شما اجازه می‌دهید [که] ما دخترمان را به این پسر بدهیم. همه گفتند: نه! گفت: چرا؟ گفتند: مسلمان نمی‌تواند دخترش را به کافر بدهد. یک‌دفعه گفت: پس چرا پیغمبر {{صلی}} دخترش را به علی {{علیه}} داد؟  
زمانی طول کشید و یک‌موقع قرعه خلافت به نام ایشان درآمد. یک پسر یهودی در همسایگی‌شان بود، خیلی خوشگل و زیبا؛ ایشان او را آورد. عمربن‌عبدالعزیز با این یهودی ساختگی کرد. گفت: من فردا عید می‌گیرم، شما خواستگاری دختر من بیا! گفت: من؟ گفت: بله، من مقصد دارم. به این پسر خوشگل [و] زیبا، لباس خیلی تمیز و قشنگ پوشاندند. حالا عمربن‌عبدالعزیز تمام ادیان را جمع کرد {{توضیح|خودتان می‌دانید ادیان یعنی‌چه. ما چهار تا کتاب آسمانی داریم: یکی‌اش قرآن است، بقیه تورات، زبور، انجیل}} پدر این پسر رُو کرد و گفت: پسر من را به نوکری قبول کنید! گفت: من نوکر دارم. گفت: دخترتان را به او بدهید. پسر خیلی زیبایی بود. عمربن‌عبدالعزیز رُو به ادیان کرد و گفت: آیا شما اجازه می‌دهید [که] ما دخترمان را به این یهودی‌ها بدهیم؟ همه گفتند: نه! گفت: چرا؟ گفتند: مسلمان نمی‌تواند دخترش را به کافر بدهد. یک‌دفعه گفت: پس چرا پیغمبر {{صلی}} دخترش را به علی {{علیه}} داد؟  


آقا! ببین کار علی {{علیه}} به کجا کشیده‌است؟ دشمن تا کجا حاضر است؟ همه گفتند: علی {{علیه}} کافر نیست. گفت: بنویسید [و] بدهید! وقتی نوشتند، فوراً آیه قرآن را آورد. گفت: خدا می‌گوید به کافر می‌شود [که] لعنت کرد، چرا به علی {{علیه}} لعنت می‌کنید؟ همه اقرار کردند که این حرف، بی‌خود است. بعد درویش درست شد که بروند مَنقبت [یعنی مدح] امیرالمؤمنین {{علیه}} را در شهرها بگویند. حالا یک درویش درست شده، سبیلش را این‌جوری کرد، ریشش را این‌جوری کرد، این‌ها را خودشان درست کردند؛ اما درویش، یعنی مدح و مَنقبت امیرالمؤمنین {{علیه}} را بگوید.  
آقا! ببین کار علی {{علیه}} به کجا کشیده‌است؟ دشمن تا کجا حاضر است؟ همه گفتند: علی {{علیه}} کافر نیست. گفت: بنویسید [و] بدهید! وقتی نوشتند، فوراً آیه قرآن را آورد. گفت: خدا می‌گوید به کافر می‌شود [که] لعنت کرد، چرا به علی {{علیه}} لعنت می‌کنید؟ همه اقرار کردند که این حرف، بی‌خود است. بعد درویش درست شد که بروند مَنقبت [یعنی مدح] امیرالمؤمنین {{علیه}} را در شهرها بگویند. حالا یک درویش درست شده، سبیلش را این‌جوری کرد، ریشش را این‌جوری کرد، این‌ها را خودشان کردند؛ اما درویش، یعنی مدح و مَنقبت امیرالمؤمنین {{علیه}} را بگوید.  


ببین! روی این حرف‌ها حساب کن! حالا منظور من این‌است که اگر یک فاسقی، منافقی چیزی گفت، ناراحت نشوید! به عقاید خودتان محکم باشید! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جور بوده‌است. به پیغمبر اکرم {{صلی}} می‌گفتند: ابتر. من دارم با روایت و حدیث با شما صحبت می‌کنم. اگر همه، شما را روی سرشان گذاشتند که شما آدم خوبی نیستید، شما به وظیفه‌تان عمل کنی!. نه این‌که خیال کنید شما این‌طوری هستید، انبیاء هم این‌طور هستند؛ البتّه به‌غیر از پیغمبر آخرالزّمان {{صلی}}. پیغمبر آخرالزّمان {{صلی}} خودش ولیّ است. اگر نبیّ است، ولیّ هم هست. این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم {{علیهم}}، عین خدا [هستند]، این‌ها استثناء هستند؛ یعنی مافوق بشرند. این‌ها را خدا عنایت کرده که این‌جا بیایند و ما را آدم کنند؛ اما ما به حرف‌شان نرفتیم.  
ببین! روی این حرف‌ها حساب کن! حالا منظور من این‌است که رفقای عزیز! اگر یک فاسقی، منافقی چیزی گفت، ناراحت نشوید! به عقاید خودتان محکم باشید! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جور بوده‌است. به پیغمبر اکرم {{صلی}} می‌گفتند: ابتر. من دارم با روایت و حدیث با شما صحبت می‌کنم. اگر همه، شما را روی سرشان گذاشتند که شما آدم خوبی نیستید، شما به وظیفه‌ات عمل کن! نه این‌که خیال کنید شما این‌طوری هستید، انبیاء هم همین‌طور هستند؛ البتّه به‌غیر از پیغمبر آخرالزّمان {{صلی}}. پیغمبر آخرالزّمان {{صلی}} خودش ولیّ است. اگر نبیّ است، ولیّ هم هست. این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم {{علیهم}}، عین خدا [هستند]، این‌ها استثناء هستند؛ یعنی مافوق بشرند. این‌ها را خدا عنایت کرده که این‌جا بیایند و ما را آدم کنند؛ اما ما به حرفشان نرفتیم.  


{{موضوع|پاسخ متقی به کسی‌که انبیاء و ائمه را یکی حساب کرد؛ توان انبیاء با دوازده‌امام، چهارده‌معصوم قابل قیاس نیست؛ امام‌حسین مانند پدرش علی چنان در جاذبه خدا قرار دارد، که مصائبی که پیش می‌آید برایش چیزی نیست؛ اما حضرت‌یعقوب و آدم هر کدام چهل‌سال گریه می‌کنند|حضرت‌یعقوب/آدم/ترک‌اولی/انبیاء/دوازده‌امام، چهارده‌معصوم/امام‌حسین/حضرت‌عباس/حضرت علی}} حالا شما ببین! حضرت‌یعقوب یک ترک‌اولی کرده‌است. کاری که نکرده. آن‌زمان کنیز می‌خریدند و می‌فروختند. یک کنیز را با بچّه‌اش خرید. یک‌قدری که بچّه بزرگ شد، بچه را فروخت. زن دست‌هایش را بلند کرد و گفت: ای‌خدا! این‌هم از پیغمبرت، بچّه‌ام را از من جدا کرد. یعقوب شرعاً خلاف نکرده، {{دقیقه|35}} عرفاً خلاف کرده‌است. خدا گفت: یا اُمّاه! {{توضیح|با مقداری کم و زیاد}} من بچّه‌اش را جدا می‌کنم. شب، یوسف خواب دید. قضایا را نمی‌خواهم بگویم که او را توی چاه انداختند و از پدرش جدا شد. با این حال که جبرئیل آمد و گفت: ای یعقوب! بچّه‌ات زنده‌است، یعقوب چهل‌سال گریه کرد، چهل‌سال عمرش بی‌خود طی شد. خدا محبّت یوسف را از محبّت خودش در دل او بیشتر کرد. یعقوب چهل‌سال گریه کرد. گناه نکن! خدا خصوصی با کسی ندارد.  
{{موضوع|پاسخ متقی به کسی‌که انبیاء و ائمه را یکی حساب کرد؛ توان انبیاء با دوازده‌امام، چهارده‌معصوم قابل قیاس نیست؛ امام‌حسین مانند پدرش علی چنان در جاذبه خدا قرار دارد، که مصائبی که پیش می‌آید برایش چیزی نیست؛ اما حضرت‌یعقوب و آدم هر کدام چهل‌سال گریه می‌کنند|حضرت‌یعقوب/آدم/ترک‌اولی/انبیاء/دوازده‌امام، چهارده‌معصوم/امام‌حسین/حضرت‌عباس/حضرت علی}} حالا شما ببین! این‌که می‌گویم انبیاء هم این‌طورند؛ حضرت‌یعقوب یک ترک‌اولی کرده‌است. کاری که نکرده. آن‌زمان کنیز می‌خریدند و می‌فروختند. یک کنیز را با بچّه‌اش خرید. یک‌قدری که بچّه بزرگ شد، بچه را فروخت. زن دست‌هایش را بلند کرد و گفت: ای‌خدا! این‌هم از پیغمبرت! بچّه‌ام را از من جدا کرد. یعقوب شرعاً خلاف نکرده، {{دقیقه|35}} عرفاً خلاف کرده‌است. خدا {{توضیح|قریب به این مضمون، با مقداری کم و زیاد}} گفت: یا اُمّاه! من هم بچّه‌اش را جدا می‌کنم. شب، یوسف خواب دید. قضایا را نمی‌خواهم بگویم که او را توی چاه انداختند و از پدرش جدا شد. با این حال که جبرئیل آمد و گفت: ای یعقوب! بچّه‌ات زنده‌است، یعقوب چهل‌سال گریه کرد، چهل‌سال عمرش بی‌خود طی شد. خدا محبّت یوسف را از محبّت خودش در دل او بیشتر کرد. یعقوب چهل‌سال گریه کرد. گناه نکن! خدا خصوصی با کسی ندارد.  


آدم هم چهل‌سال بی‌خود گریه کرد. چرا بی‌خود گریه کرد؟ ترک‌اولی کرده‌بود. آیا اگر آدم ترک‌اولی نمی‌کرد، از بهشت بیرونش می‌کردند؟ یک‌وقت نگویید [که] من بی‌خود حرف می‌زنم. وقتی تو در گناه یا در ترک‌اولی هستی، آب تو دارد هَرز می‌رود. آدم چهل‌سال گریه کرد. زنش یک‌جا افتاد، خودش هم یک‌جا [ی دیگر افتاد]. حالا بعد از چهل‌سال، خدا گفت: باید زیر بار بچّه‌هایت بروی! مرا به این‌ها قسم بده تا من توبه‌ات را قبول کنم. به آدم ارواح را نشان داد. اسم‌شان را هم به او گفت؛ اما اسم‌شان این‌طور که ما می‌گوییم نبود. طور دیگری بود. گفت: خدایا! به حقّ محمّد! به حقّ علی! به حقّ فاطمه! به حقّ الحسن! به حقّ الحسین! تا گفت: حسین، دلش شکست. گفت: خدایا! دلم شکست. اوّل روضه‌خوان خدا بوده. ای روضه‌خوان! آخر، چرا این‌قدر تملّق می‌گویی؟! آخر، تو خدا هستی؟! حرف خدا را بزن! خدا، روضه‌خوان است. گفت: این حسین {{علیه}} است. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! می‌گفت: {{روضه|خدا گفت: یا آدم! این‌قدر عطش به حسین فشار می‌دهد که بدنش تَرَک، تَرَک می‌شود.|امام‌حسین}}توبه‌اش قبول شد.  
آدم هم چهل‌سال بی‌خود گریه کرد. چرا بی‌خود گریه کرد؟ ترک‌اولی کرده‌بود. آیا اگر آدم ترک‌اولی نمی‌کرد، از بهشت بیرونش می‌کردند؟ یک‌وقت نگویید [که] من بی‌خود حرف می‌زنم. وقتی تو در گناه یا در ترک‌اولی هستی، آب تو دارد هَرز می‌رود. آدم چهل‌سال گریه کرد. زنش یک‌جا افتاد، خودش هم یک‌جا [ی دیگر افتاد]. حالا بعد از چهل‌سال، خدا گفت: باید زیر بار بچّه‌هایت بروی! مرا به این‌ها قسم بده تا من توبه‌ات را قبول کنم. به آدم ارواح را نشان داد. اسم‌شان را هم به او گفت؛ اما اسم‌شان این‌طور که ما می‌گوییم نبود. طور دیگری بود. گفت: خدایا! به حقّ محمّد! به حقّ علی! به حقّ فاطمه! به حقّ الحسن! به حقّ الحسین! تا گفت: حسین، دلش شکست. گفت: خدایا! دلم شکست. اوّل روضه‌خوان خدا بوده. ای روضه‌خوان! آخر، چرا این‌قدر تملّق می‌گویی؟! تو [در روضه‌خوانی مثل] خدا هستی، حرف خدا را بزن! خدا، روضه‌خوان است. گفت: این حسین {{علیه}} است. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! می‌گفت: {{روضه|خدا گفت: یا آدم! این‌قدر عطش به حسین فشار می‌آورد که بدنش تَرَک، تَرَک می‌شود.|امام‌حسین}} توبه‌اش قبول شد.  


این آقا اگر یک مریضی به او بخورد، می‌گوید: پیغمبر {{صلی}} فرموده: مؤمن همیشه به بلا مبتلاست. ای بدبخت! گول خوردی! ببین، دل چه‌کسی را سوزاندی؟ ببین، آیا عاق پدر و مادر هستی؟ ببین آیا دل یک سیّد را سوزاندی؟ دل یک بیچاره را سوزاندی؟ آیا برای یک‌نفر نامه‌ای ناجور دادی؟ تو چه‌ات است؟ آره، تو مؤمنی! تو اگر به وظیفه‌ات عمل کردی، مؤمن هستی؛ وگرنه اگر به وظیفه‌ات عمل نکردی، این‌ها همه‌اش مال کارهایی است که کردی. شما حسابش را بکن! خدا چطور محبّت یوسف را در دل حضرت‌یعقوب انداخت [و] چهل‌سال گریه کرد. حالا این‌ها انبیاء هستند.  
این آقا اگر یک مریضی به او بخورد، می‌گوید: پیغمبر {{صلی}} فرموده: مؤمن همیشه به بلا مبتلاست. ای بدبخت! گول خوردی! ببین، دل چه‌کسی را سوزاندی؟ ببین، آیا عاق پدر و مادر هستی؟ ببین آیا دل یک سیّد را سوزانده‌ای؟ دل یک بیچاره را سوزانده‌ای؟ آیا برای یک‌نفر نامه‌ای ناجور دادی و او را آتش زده‌ای؟ تو چه‌ات است؟ آره، تو مؤمنی! تو اگر به وظیفه‌ات عمل کردی، [این ابتلائات برای درجه ایمان توست]؛ وگرنه اگر به وظیفه‌ات عمل نکردی، این‌ها همه‌اش مال کارهایی است که کردی. شما حسابش را بکن! خدا چطور محبّت یوسف را در دل حضرت‌یعقوب انداخت [و] چهل‌سال گریه کرد. حالا این‌ها انبیاء هستند.  


حالا سر امام‌حسین {{علیه}} بیایید! ببینید امام با پیغمبر فرقش چیست؟ یکی از علمای خیلی اسم و رسم‌دار، راجع‌به معصوم صحبت کرده، این‌ها را یکی حساب کرده که پیغمبر معصوم است، ائمه {{علیهم}} هم معصوم هستند. باباجان! قربانت بروم! یک‌قدری فکر داشته‌باش! اندیشه داشته‌باش! ببین، این آدم، این‌هم یعقوب، حالا من قضیّه امام‌حسین {{علیه}} را هم می‌گویم.  
حالا سر امام‌حسین {{علیه}} بیایید! ببینید امام با پیغمبر فرقش چیست؟ یکی از علمای خیلی اسم و رسم‌دار، راجع‌به معصوم صحبت کرده، این‌ها را یکی حساب کرده که پیغمبر معصوم است، ائمه {{علیهم}} هم معصوم هستند. باباجان! قربانت بروم! عزیز من! یک‌قدری فکر داشته‌باش! اندیشه داشته‌باش! ببین، این آدم، این‌هم یعقوب؛ حالا من قضیه امام‌حسین {{علیه}} را می‌گویم.  


والله قسم! من جدّاً عقیده‌ام این‌است که موهای علی‌اکبر {{علیه}} از یوسف بهتر است. چون روایت داریم،: او منطقاً و خلقاً به رسول‌الله {{صلی}} شبیه است؛ یعنی عین پیغمبر {{صلی}} است. پیغمبر {{صلی}} را که نمی‌شود پیش یوسف گذاشت. علی‌اصغرِ امام‌حسین {{علیه}} هم همین‌طور. آقا ابوالفضل {{علیه}} هم همین‌طور [است].  
والله قسم! من جدّاً عقیده‌ام این‌است که موهای آقا علی‌اکبر {{علیه}} از یوسف بهتر است. چون روایت داریم: او منطقاً و خَلقاً و خُلقاً به رسول‌الله {{صلی}} شبیه است؛ یعنی عین پیغمبر {{صلی}} است. پیغمبر {{صلی}} را که نمی‌شود پیش یوسف گذاشت. علی‌اصغرِ امام‌حسین {{علیه}} هم همین‌طور. آقا ابوالفضل {{علیه}} هم همین‌طور [است].  


یک شیخ علی‌اکبر ترک بود، خدا رحمتش کند! در صحن امام‌حسین {{علیه}} منبر می‌رفت. گفت: رفقا! می‌خواهم یک‌حرفی به شما بزنم که شاید تاکنون نشنیده‌باشید. گفت: وقتی پیغمبر {{صلی}} می‌خواست امام‌حسین {{علیه}} را صدا بزند، {{دقیقه|40}} می‌گفت: حسین! جانم به‌قربانت! وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواست صدا بزند، می‌گفت: حسین! جانم به‌قربانت! چون‌که آن‌ها، مصیبت‌ها را می‌دانستند. حضرت‌زهرا {{علیها}} می‌گفت: حسین! جانم به‌قربانت! امام‌حسن {{علیه}} می‌گفت: حسین! برادر! جانم به‌قربانت! آقا ابوالفضل {{علیه}} که هیچ، می‌گفت: من عبد تو هستم، تو دین من هستی، هیچ‌وقت برادر نگفت. این‌قدر آقا ابوالفضل {{علیه}} امام‌حسین {{علیه}} را احترام می‌کرد که در مقابل آقا امام‌حسین {{علیه}} که حجّت خداست، [به او] برادر نمی‌گفت. می‌گفت: آقاجان، حسین‌جان! بعد گفت: روز عاشورا که شد امام‌حسین {{علیه}} گفت: عباس! جانم به‌قربانت! این‌است مقام عباس {{علیه}}.  
یک شیخ علی‌اکبر ترک بود، خدا رحمتش کند! در صحن امام‌حسین {{علیه}} منبر می‌رفت. گفت: رفقا! می‌خواهم یک‌حرفی به شما بزنم که شاید تاکنون نشنیده‌باشید. گفت: وقتی پیغمبر {{صلی}} می‌خواست امام‌حسین {{علیه}} را صدا بزند، {{دقیقه|40}} می‌گفت: حسین! جانم به‌قربانت! وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواست صدا بزند، می‌گفت: حسین! جانم به‌قربانت! چون‌که این‌ها، آن مصیبت‌ها را می‌دانستند. حضرت‌زهرا {{علیها}} می‌گفت: حسین! جانم به‌قربانت! امام‌حسن {{علیه}} می‌گفت: حسین! برادر! جانم به‌قربانت! آقا ابوالفضل {{علیه}} که هیچ، می‌گفت: من عبد تو هستم، تو دین من هستی، هیچ‌وقت برادر نگفت. این‌قدر آقا ابوالفضل {{علیه}} امام‌حسین {{علیه}} را احترام می‌کرد که در مقابل آقا امام‌حسین {{علیه}} که حجّت خداست، [به او] برادر نمی‌گفت. می‌گفت: آقاجان، حسین‌جان! بعد گفت: روز عاشورا که شد امام‌حسین {{علیه}} گفت: عباس! جانم به‌قربانت! این‌است مقام عباس {{علیه}}.  


{{روضه|حالا امام‌حسین {{علیه}}، عباس {{علیه}} را از دست داده، علی‌اکبر {{علیه}} را از دست داده، علی‌اصغر {{علیه}} را از دست داده، عون {{علیه}} را از دست داده، بچّه‌های آقا امام‌حسن {{علیه}} را از دست داده. حالا همه این‌ها را که از دست داده و توی قتل‌گاه افتاده، امام می‌فرماید: «إلهی، رِضاً بِرضائک، تسلیماً لِأمرک» یعنی: چنان جاذبه خدا امام‌حسین {{علیه}} را گرفته که این مصیبت‌ها در مقابل جاذبه محبّت خدا کَأنّه خیلی چیزی نیست.|امام‌حسین}}ببین دلم می‌خواهد این‌جا خیلی دقّت بفرمایید: من نمی‌گویم چیزی نیست؛ یعنی بخواهم این‌ها را سَبُک کنم؛ اما عظمت خدا، مافوق همه این‌هاست. این‌ها، همه خلق خدا هستند. خود حضرت‌ابوالفضل {{علیه}}، خود این‌ها، خلق خدا هستند و عظمت خدا حرف دیگری است.  
{{روضه|حالا امام‌حسین {{علیه}}، عباس {{علیه}} را از دست داده، علی‌اکبر {{علیه}} را از دست داده، علی‌اصغر {{علیه}} را از دست داده، عون {{علیه}} را از دست داده، بچّه‌های آقا امام‌حسن {{علیه}} را از دست داده. حالا همه این‌ها را که از دست داده و توی قتل‌گاه افتاده، امام می‌فرماید: «إلهی، رِضاً بِرضائک، تسلیماً لِأمرک» یعنی: چنان جاذبه خدا امام‌حسین {{علیه}} را گرفته که این مصیبت‌ها در مقابل جاذبه محبّت خدا کَأنّه خیلی چیزی نیست.|امام‌حسین}} آقایان! ببینید دلم می‌خواهد این‌جا خیلی دقّت بفرمایید: من نمی‌گویم چیزی نیست؛ یعنی بخواهم این‌ها را سَبُک کنم؛ اما عظمت خدا، مافوق همه این‌هاست. این‌ها، همه خلق خدا هستند. خود حضرت‌ابوالفضل {{علیه}}، خود این‌ها، خلق خدا هستند. پس عظمت خدا حرف دیگری است.  


چنان امام‌حسین {{علیه}} در جاذبه خدا قرار گرفته‌است که اصلاً انگار مصیبت این‌ها چیزی نیست. بر عکس، امام حال پیدا کرده‌است. علمای‌اعلام نوشتند، ائمه {{علیهم}} هم گفتند، هر چه مصیبت از برای امام‌حسین {{علیه}} زیادتر می‌شد، امام‌حسین {{علیه}} برّاق‌تر می‌شد. چون امام‌حسین {{علیه}} از نور خداست؛ اما نور خدا که حدّ ندارد، دوباره به او نورفشانی می‌شود. امام‌حسین {{علیه}} برّاق‌تر می‌شد، می‌دید به وظیفه‌اش عمل کرده‌است. حالا تو امام‌حسین {{علیه}} را پیش یعقوب یا پیش آدم بگذار!  
چنان امام‌حسین {{علیه}} در جاذبه خدا قرار گرفته‌است که اصلاً انگار مصیبت این‌ها چیزی نیست. بر عکس، امام حال پیدا کرده‌است. علمای‌اعلام نوشتند، ائمه {{علیهم}} هم گفتند، هر چه مصیبت از برای آقا امام‌حسین {{علیه}} زیادتر می‌شد، امام‌حسین {{علیه}} برّاق‌تر می‌شد. چون امام‌حسین {{علیه}} از نور خداست؛ اما نور خدا که حدّ ندارد، دوباره به او نورفشانی می‌شود. امام‌حسین {{علیه}} برّاق‌تر می‌شد، می‌دید به وظیفه‌اش عمل کرده‌است. حالا تو امام‌حسین {{علیه}} را پیش یعقوب یا پیش آدم بگذار!  


امام‌حسین عین پدر بزرگوارش بود، عین علی {{علیه}}. حالا وقتی تیر به پای امیرالمؤمنین {{علیه}} رفته، پیغمبر {{صلی}} می‌فرماید: هر وقت علی {{علیه}} نماز می‌خوانَد، تیر را از پایش دربیاورید! عدّه‌ای هستند که ولایت در قلب‌شان خطور نکرده و اگر هم خطور کرده‌باشد، ولایت‌شان حلقی است. من گفتم [که] ولایت سه‌جور است: یکی حلقی است، یکی تجاری است، یکی هم القائی است. نمی‌گویم این‌ها ولایت ندارند؛ اما ولایت‌شان القائی نیست. می‌گویند: علی {{علیه}} حالی‌اش نشد. تو چه‌چیزی داری می‌گویی؟ امام که خواب ندارد. امام، حالی نشدن ندارد. اگر خدا حالی‌اش نیست، علی {{علیه}} هم حالی‌اش نیست. این‌ها اتّصال به نور خدا هستند. مگر نور خدا خاموش‌شدنی است؟ این نور همیشه دارد نورفشانی می‌کند. مگر نور خدا قطع می‌شود؟ این‌ها نور خدا هستند. حالا تیر را از پایش درمی‌آورند، مثل این‌که یک‌ذرّه جایی را بخارانند. آن محبّت و جاذبه خدا چنان علی {{علیه}} را گرفته که اصلاً پایش را هم قطع کنند، خیلی چیزی نیست. امام‌حسین {{علیه}} هم همین‌طور بود. چنان در جاذبه خدا قرار گرفت که اصلاً آن مصیبت‌ها چیزی نیست. تا نچشید نمی‌فهمید. باید به شما بچشانند تا ببینید این حرف‌ها درست‌است یا نه؟
امام‌حسین عین پدر بزرگوارش بود، عین علی {{علیه}}. حالا وقتی تیر به پای امیرالمؤمنین {{علیه}} رفته، پیغمبر {{صلی}} می‌فرماید: هر وقت علی {{علیه}} نماز می‌خوانَد، تیر را از پایش دربیاورید! عدّه‌ای هستند که ولایت در قلبشان خطور نکرده و اگر هم خطور کرده‌باشد، ولایت‌شان حلقی است. من گفتم [که] ولایت سه‌جور است: یکی حلقی است، یکی تجاری است، یکی هم القائی است. نمی‌گویم این‌ها ولایت ندارند؛ اما ولایت‌شان القائی نیست. می‌گویند: علی {{علیه}} حالی‌اش نشد. تو چه‌چیز داری می‌گویی؟ امام که خواب ندارد. امام، حالی نشدن ندارد. اگر خدا حالی‌اش نیست، علی {{علیه}} هم حالی‌اش نیست. این‌ها اتّصال به نور خدا هستند. مگر نور خدا خاموش‌شدنی است؟ این نور همیشه دارد نورفشانی می‌کند. مگر نور خدا قطع می‌شود؟ این‌ها نور خدا هستند. حالا تیر را از پایش درمی‌آورند، مثل این‌که یک‌ذرّه جایی را بخارانند. آن محبّت و جاذبه خدا چنان علی {{علیه}} را گرفته که اصلاً پایش را هم قطع کنند، خیلی چیزی نیست. امام‌حسین {{علیه}} هم همین‌طور بود. چنان در جاذبه خدا قرار گرفت که اصلاً آن مصیبت‌ها چیزی نیست. تا نچشید، نمی‌فهمید. باید به شما بچشانند تا ببینید این حرف‌ها درست‌است یا نه؟


حالا یعقوب چهل‌سال برای بچّه‌اش گریه کرد. حالا بچّه آن‌زن پیشش آمد و دلش خوش شد. ما چه‌چیزی داریم می‌گوییم؟  
حالا یعقوب چهل‌سال برای بچّه‌اش گریه کرد. آدم چهل سال گریه کرد، حالا که زنش پیشش آمد، دلش خوش شد. ما چه‌ داریم می‌گوییم؟  


{{موضوع|انبیاء به‌غیر از پیغمبر آخرالزّمان نوکر شیعه حقیقی هستند|شیعه/ولایت/انبیاء}} من یک جمله دیگر بگویم. والله قسم! اگر یک‌نفر شیعه، {{دقیقه|45}} یک‌نفر محبّ امیرالمؤمنین {{علیه}}، ولایتش حلقی نباشد، تجاری نباشد، ولایتش جوری باشد که امیرالمؤمنین {{علیه}} به کمیل فرمود: یا کمیل! دست و جوارح خودت را در نزد خدا بگذار! ولایتش این‌طور باشد، خود انبیاء به‌غیر [از] پیغمبر آخرالزّمان {{صلی}} نوکرش هستند. {{توضیح|آخر، بعضی‌ها مثل مگس می‌مانند و نیش می‌زنند. از این حرف‌ها، حرف درمی‌آورند. من هم به خواست خدا و به خواست ولایت جلویشان را می‌گیرم. پیغمبر اکرم {{صلی}} استثناء است.}}
{{موضوع|انبیاء به‌غیر از پیغمبر آخرالزّمان نوکر شیعه حقیقی هستند|شیعه/ولایت/انبیاء}} من یک جمله دیگر بگویم. والله قسم! اگر یک‌نفر شیعه، {{دقیقه|45}} یک‌نفر محبّ امیرالمؤمنین {{علیه}}، ولایتش حلقی نباشد، تجاری نباشد، ولایتش جوری باشد که امیرالمؤمنین {{علیه}} به کمیل فرمود: یا کمیل! دست و جوارح خودت را در نزد خدا بگذار! ولایتش این‌طور باشد، خود انبیاء به‌غیر [از] پیغمبر آخرالزّمان {{صلی}} نوکرش هستند. {{توضیح|آخر، بعضی‌ها مثل مگس می‌مانند و نیش می‌زنند. از این حرف‌ها، حرف درمی‌آورند. من هم به خواست خدا و به خواست ولایت جلویشان را می‌گیرم. پیغمبر اکرم {{صلی}} استثناء است.}}


مگر حضرت‌ابراهیم نیست که وقتی جبرئیل نازل می‌شود و می‌گوید: یکی از مخلوقات خدا، بنده‌خدا شد، می‌گوید: او چه‌کسی است که من بروم نوکرش شوم؟ معلوم می‌شود که ابراهیم، نوکر بنده خداست. حالا تو نگو مگر ابراهیم ولایت نداشت؟! آن‌موقع هنوز بندگی ابراهیم امضاء نشده‌بود که حضرت‌ابراهیم این حرف را زد. چون بندگی‌اش امضاء نشده، می‌گوید: من نوکر بنده‌خدا هستم.  
مگر حضرت‌ابراهیم نیست که وقتی جبرئیل نازل می‌شود و می‌گوید: یکی از مخلوقات خدا، بنده‌خدا شد، می‌گوید: او چه‌کسی است که من بروم نوکرش شوم؟ معلوم می‌شود که ابراهیم، نوکر بنده خداست. حالا تو نگو مگر ابراهیم ولایت نداشت؟! آن‌موقع هنوز بندگی ابراهیم امضاء نشده‌بود که حضرت‌ابراهیم این حرف را زد. چون هنوز بندگی‌اش امضاء نشده، می‌گوید: من نوکر بنده‌خدا هستم.  


{{موضوع|امیرالمؤمنین که می‌فرماید: «أنا عبدٌ من عَبید محمّد»، یعنی همان‌طور که خدایا! امر کردی تمام خلقت تسلیم پیغمبر شوند، من هم تسلیم پیغمبر هستم|امیرالمؤمنین/تسلیمیّت/بندگی}} مثل این‌است که امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌گوید: «أنا عبدُ محمّد» یک عدّه‌ای از علماء می‌گویند: امیرالمؤمنین {{علیه}} انگار نوکر پیغمبر {{صلی}} بوده‌است. برو خجالت بکش! این حرف‌ها چیست که می‌زنی؟! تربیت پیدا کن! تربیت ولایت پیدا کن! وقتی آیه «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» نازل‌شد، خدا به همه عالم خطاب کرد که تسلیم نبیّ شوید، امیرالمؤمنین {{علیه}} گفت: ای‌خدا! من هم تسلیم هستم و بنده‌اش می‌شوم. بندگی که می‌گوید؛ یعنی این‌طور بندگی؛ یعنی: خدا! من تسلیم تو هستم، حالا می‌گویی تسلیم پیغمبر {{صلی}} بشوم، می‌شوم. خدا لعنت کند آن‌ها که تسلیم نشدند و جِبت و طاغوت شدند.  
{{موضوع|امیرالمؤمنین که می‌فرماید: «أنا عبدٌ من عَبید محمّد»، یعنی همان‌طور که خدایا! امر کردی تمام خلقت تسلیم پیغمبر شوند، من هم تسلیم پیغمبر هستم|امیرالمؤمنین/تسلیمیّت/بندگی}} مثل این‌است که امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌گوید: «أنا عبدُ محمّد». یک عدّه‌ای از علماء می‌گویند: امیرالمؤمنین {{علیه}} انگار نوکر پیغمبر {{صلی}} بوده‌است! برو خجالت بکش! این حرف‌ها چیست که می‌زنی؟! تربیت پیدا کن! تربیت ولایت پیدا کن! وقتی آیه «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» نازل‌شد، خدا به همه عالم خطاب کرد که تسلیم نبیّ شوید، امیرالمؤمنین {{علیه}} گفت: ای‌خدا! من هم تسلیم هستم و هم بنده‌اش می‌شوم. بندگی که می‌گوید؛ یعنی این‌طور بندگی؛ یعنی: خدا! من تسلیم تو هستم، حالا می‌گویی تسلیم پیغمبر {{صلی}} بشوم، می‌شوم. خدا لعنت کند آن‌ها که تسلیم نشدند و جِبت و طاغوت شدند.  


{{موضوع|حضرت‌ابراهیم از بس‌که علی‌دوست است، می‌گوید من بنده یک شیعه هستم؛ حالا خدا خودش را هم شیعه قرار می‌دهد|حضرت‌ابراهیم/شیعه}} اگر ابراهیم می‌گوید که من بنده یک شیعه هستم، بس‌که دوستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} است، بس‌که ولایتش بالاست. چرا بعضی از پیغمبرها شیعه نشدند؟ حالا خدا می‌گوید: ای ابراهیم! تو خودت شیعه شدی. آیه هم نازل می‌شود که تو شیعه ما هستی.  
{{موضوع|حضرت‌ابراهیم از بس‌که علی‌دوست است، می‌گوید من بنده یک شیعه هستم؛ حالا خدا خودش را هم شیعه قرار می‌دهد|حضرت‌ابراهیم/شیعه}} اگر ابراهیم هم می‌گوید که من بنده یک شیعه هستم، بس‌که دوستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} است، بس‌که ولایتش بالاست. چرا بعضی از پیغمبرها شیعه نشدند؟ حالا خدا می‌گوید: ای ابراهیم! تو خودت بنده ما شدی. آیه هم نازل می‌شود که تو شیعه ما هستی.  


{{موضوع|بیا ولایتت را کامل کن و دنیا را از دلت بیرون ببر تا بنده‌خدا شوی و انبیاء نوکر تو باشند|بندگی/مشغله/دنیا}} آقاجان من! والله! من دلم می‌سوزد. من «هل من ناصر» می‌گویم. قربان‌تان بروم! فدایتان بشوم! بیایید بنده بشوید! تو چه می‌گویی که فلانی به‌من سلام نکرد، از جلوی پایم بلند نشد، من را احترام نکرد؟ خب، [سلام و احترام] نکند. شما یک توقّعات بی‌خود، بی‌خودی دارید. بابا! بیا ولایتت را کامل کن تا پیغمبرها نوکر تو بشوند. ما کجاییم؟! بیا این دنیا را از دلت بیرون کن! آخر، تو شب که خوابیدی، به‌فکر چک هستی، به‌فکر سُفته هستی، به‌فکر اجارهِ خانه و دکّانت هستی، به‌فکر ماشینت هستی. آقا! این‌قدر حرف توی مغزت هست که تو یک «یا الله» نمی‌توانی بگویی. فرصت یک «یا محمّد» برای خودت نگذاشتی. فرصت یک «یا خدا»، یک «یا الله» را نگذاشتی.  
{{موضوع|بیا ولایتت را کامل کن و دنیا را از دلت بیرون ببر تا بنده‌خدا شوی و انبیاء نوکر تو باشند|بندگی/مشغله/دنیا}} آقاجان من! والله! من دلم می‌سوزد. من «هل من ناصر» می‌گویم. قربان‌تان بروم! فدایتان بشوم! بیایید بنده بشوید! تو چه می‌گویی که فلانی به‌من سلام نکرد، از جلوی پایم بلند نشد، من را احترام نکرد؟ خب، [سلام و احترام] نکند. شما یک توقّعات بی‌خود، بی‌خودی دارید. بابا! بیا ولایتت را کامل کن تا پیغمبرها نوکر تو بشوند. ما کجاییم؟! بیا این دنیا را از دلت بیرون کن! آخر، تو شب که خوابیدی، به‌فکر چک هستی، به‌فکر سفته هستی، به‌فکر چکهای برگشتی هستی، به فکر اجارهِ خانه و دکّانت هستی، به‌فکر تصادف ماشینت هستی. آقا! این‌قدر حرف توی مغزت هست که تو یک «یا الله» نمی‌توانی بگویی. فرصت یک «یا محمّد» برای خودت نگذاشتی. فرصت یک «یا خدا»، یک «یا الله» را نگذاشتی.  


{{درباره متقی|به تمام انبیاء قسم! به تمام ائمه قسم! من نمی‌خواهم خودم را معرّفی کنم. من دلم می‌خواهد شما این‌طور بشوید! بدانید که می‌شود شد، نگویید نمی‌شود. من یک جمله‌ای به یکی از فرزندانم گفتم. گفت: آقاجان! ما نمی‌توانیم مثل تو شویم. چرا نمی‌توانی بشوی؟ حوصله نداشتم با او بحث کنم. دنیا را ول کن! می‌شوی.  
{{درباره متقی|به تمام انبیاء قسم! به تمام ائمه قسم! من نمی‌خواهم خودم را معرّفی کنم. من دلم می‌خواهد شما این‌طور بشوید! بدانید که می‌شود شد، نگویید نمی‌شود. من یک جمله‌ای به یکی از فرزندانم گفتم. گفت: آقاجان! ما نمی‌توانیم مثل تو شویم. چرا نمی‌توانی بشوی؟ حوصله نداشتم با او بحث کنم. دنیا را ول کن! می‌شوی.


{{موضوع|این‌قدر مشغله برای خودتان درست نکنید؛ متقی حاضر است تمام خلقت را بدهد و یک یا علی، یک یا خدا بگوید|درباره متقی/بیتوته/مشغله}} من [آن] چند وقت‌ها فکر می‌کردم [که] اگر جبرئیل نازل شود و بگوید: حسین! ما مانند امام زمان {{عج}} که اختیار تمام خلقت را دارد، به تو می‌دهیم، تمام طلاهای عالم را در اختیارت می‌گذاریم، تا موقعی هم که خدا گفته من زنده‌ام تو زنده باشی، {{توضیح|نه چهل‌سال، پنجاه‌سال. اگر خیلی زیاد باشد، می‌گویند فلانی صد و ده سالش است}} {{دقیقه|50}} اما اسمم را از تو بگیرم. گفتم: ای‌خدا! به خودت قسم! همه این‌ها را می‌دهم و یک خدا می‌گویم، همه این‌ها را می‌دهم و یک علی {{علیه}} می‌گویم. چون همه این‌ها فانی است. من با فکر این حرف‌ها را می‌زنم.}} خدا باقی است، علی {{علیه}} باقی است، پیامبر {{صلی}} باقی است، زهرا {{علیها}} باقی است. بابا! بیایید فکر کنید [که] من چه‌چیزی می‌گویم. چرا این‌قدر فکرتان این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. چه‌کار می‌کنی؟  
{{موضوع|این‌قدر مشغله برای خودتان درست نکنید؛ متقی حاضر است تمام خلقت را بدهد و یک یا علی، یک یا خدا بگوید|درباره متقی/بیتوته/مشغله}} من [آن] چند وقت‌ها فکر می‌کردم [که] اگر جبرئیل نازل شود و بگوید: حسین! ما مانند امام زمان {{عج}} که اختیار تمام خلقت را دارد، به تو می‌دهیم. تمام طلاهای عالم را در اختیارت می‌گذاریم. تا موقعی هم که خدا گفته من زنده‌ام تو زنده باشی، {{توضیح|نه این عمرهای کوتاه چهل‌سال، پنجاه‌سال، هفتاد سال، هشتاد سال که اگر خیلی عجیب باشد، می‌گویند فلانی صد و ده سالش است}} {{دقیقه|50}} اما بگویی اسمم را از تو می‌گیرم، گفتم: ای‌خدا! به خودت قسم! همه این‌ها را می‌دهم و یک خدا می‌گویم، همه این‌ها را می‌دهم و یک علی {{علیه}} می‌گویم. چون همه این‌ها فانی است. من با فکر این حرف‌ را می‌زنم.}} خدا باقی است، علی {{علیه}} باقی است، پیامبر {{صلی}} باقی است، زهرا {{علیها}} باقی است. بابا! بیایید فکر کنید [که] من چه‌ می‌گویم. چرا این‌قدر فکرتان این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. چه‌کار می‌کنی؟  


خدا سلطنت روی زمین را به سلیمان داد. من عقیده‌ام این‌است که سلیمان از خدا چیز خوبی نخواسته‌است. من نمی‌خواهم به انبیاء اعتراض کنم، من عقیده خودم را می‌گویم. حالا همه اختیار عالم را در اختیارش گذاشته‌است. وقتی خدا باد را در اختیارش گذاشت، گفت: ای سلیمان! بدان که دنیا بر روی باد است.  
خدا سلطنت روی زمین را به سلیمان داد. من عقیده‌ام این‌است که سلیمان از خدا چیز خوبی نخواسته‌است. من نمی‌خواهم به انبیاء اعتراض کنم، من عقیده خودم را می‌گویم. حالا همه اختیار عالم را در اختیارش گذاشته‌است. وقتی خدا باد را در اختیارش گذاشت، گفت: ای سلیمان! بدان که دنیا بر روی باد است. یعنی مثل باد می‌ماند.


حالا آقاجان من! بیا قدری اندیشه داشته‌باش که توی کار نمانی. آخر، چقدر برای خودت مشغله درست کردی؟! والله! من حسابش را کردم یک خدا گفتن، یک علی‌گفتن، یک حسین‌گفتن، این‌ها اسم اعظم خداست. آقاجان من! یک‌خانه به تو داده، آهن چه‌جور به تو داده. دو تا دکّان به تو داده، چند میلیون پول به تو داده؛ اما اسم اعظم را از تو گرفته‌است. من دارم می‌گویم همه خلقت را می‌دهم، [تا] یک خدا بگویم. والله! راست می‌گویم. آن‌وقت ببین تو چه مشغله‌ای برای خودت درست می‌کنی؟! یک‌قدر خودت را فارغ کن!  
حالا آقاجان من! قربانت بروم، عزیز من! بیا قدری اندیشه داشته‌باش که توی کار نمانی. آخر، چرا این‌قدر برای خودت مشغله درست کرده‌ای؟! والله! من حسابش را کردم یک خدا گفتن، یک علی‌گفتن، یک حسین‌گفتن، این‌ها اسم اعظم خدا هستند. آقاجان من! یک‌خانه به تو داده، قدری خشت و آهن به تو داده. دو تا دکّان به تو داده، چند میلیون پول به تو داده؛ اما اسم اعظم را از تو گرفته‌است. من دارم می‌گویم همه خلقت را می‌دهم، [اما] یک خدا می‌گویم. والله! راست می‌گویم. آن‌وقت ببین تو چه مشغله‌ای برای خودت درست می‌کنی؟! یک‌قدر خودت را فارغ کن!  


{{موضوع|خدا قسم خورده که روزی ما را می‌دهد؛ قضیّه حضرت‌موسی که در این فکر رفت که خدا چگونه روزی همه مخلوقات را می‌دهد|رزق/روزی/حضرت‌موسی}} بالأخره خدای تبارک و تعالی هم که قسم خورده، «واللهُ خیرُ الرّازقین» رزقت را می‌دهد. این قسم، برای ما [خورده] شده‌است. حضرت‌موسی قدری ایراد می‌کرد. می‌خواست بهتر بفهمد، نه این‌که به خدا ایراد بگیرد. یک‌شب فکر کرد [که] خدا چطور روزی همه را می‌دهد؟ یعنی خدا که فراموش نمی‌کند. امر شد: عصا را به دریا بزن! دریا خشک شد، دید یک سنگ است. عصا را به سنگ زد، دید یک‌دانه کرم، علف سبزی در دهانش است. گفت: یا موسی! ما این‌طور [روزی] می‌دهیم. ما توی دریا، آن‌هم لای سنگِ به این بزرگی داریم روزی‌اش را می‌دهیم. بابا! اگر این‌ها را می‌دانید و قبول دارید، چرا این‌کارها را می‌کنید؟ تو روزمره‌ات را حساب کن [و] ببین چقدر داریم؟ ما چه‌کار می‌کنیم؟{{موضوع|یک یا علی بگویی خدا ملکی خلق می‌کند که تا آخر عمر برایت طلب‌مغفرت کند؛ اما علی گفتنی که پیرو حضرت باشی|علی‌گفتن}} از آن‌طرف هم گفته: یک علی {{علیه}} بگویی، خدا یک مَلَک خلق می‌کند که تا آخر عمر برایت طلب‌مغفرت می‌کند. این‌چه علی {{علیه}} گفتنی است؟ علی {{علیه}} را به خلیفه رسول‌خدا {{صلی}} قبول داشته‌باشی و مطیع امرش باشی. وگرنه من روزی هزار تا، با کم و زیادش علی {{علیه}} می‌گویم. خب، آیا هزار تا مَلَک برای من «أستغفرُ الله» می‌گویند؟ آره! لعنت به تو نکنند! نمی‌خواهد «أستغفرُ الله» بگویند. این علی {{علیه}} که می‌گویی؛ یعنی باید پیرو علی {{علیه}} باشی.  
{{موضوع|خدا قسم خورده که روزی ما را می‌دهد؛ قضیّه حضرت‌موسی که در این فکر رفت که خدا چگونه روزی همه مخلوقات را می‌دهد|رزق/روزی/حضرت‌موسی}} بالأخره خدای تبارک و تعالی هم که قسم خورده، «واللهُ خیرُ الرّازقین» رزقت را می‌دهد. این کارهای [روزی رساندن] برای ما شده‌است. حضرت‌موسی قدری ایراد می‌کرد. می‌خواست بهتر بفهمد، نه این‌که به خدا ایراد بگیرد. یک‌ روز در فکر رفت [که] خدا چطور روزی همه را می‌دهد؟ یعنی خدا که فراموش نمی‌کند. امر شد: عصایت را به دریا بزن! زد، دریا خشک شد. دید یک قلوه سنگ است. عصا را به سنگ زد، دید یک‌دانه کرم، علف سبزی در دهانش است. گفت: یا موسی! ما این‌طور [روزی] می‌دهیم. ما توی دریا، آن‌هم لای سنگِ به این بزرگی داریم روزی‌اش را می‌دهیم. خب اگر این‌ها را می‌دانید و قبول دارید، چرا این‌کارها را می‌کنید؟ تو روزمره‌ات را حساب کن [و] ببین چقدر داری؟ ما چه‌کار می‌کنیم؟ {{موضوع|یک یا علی بگویی خدا ملکی خلق می‌کند که تا آخر عمر برایت طلب‌مغفرت کند؛ اما علی گفتنی که پیرو حضرت باشی|علی‌گفتن}} از آن‌طرف هم گفته: یک علی {{علیه}} بگویی، خدا یک مَلَک خلق می‌کند که تا آخر عمر برایت طلب‌مغفرت می‌کند. این‌ چه علی {{علیه}} گفتنی است؟ علی {{علیه}} را به خلیفه رسول‌خدا {{صلی}} قبول داشته‌باشی و مطیع امرش باشی. وگرنه من روزی هزار تا، با کم و زیادش، علی {{علیه}} می‌گویم. خب، آیا هزار تا مَلَک برای من «أستغفرُ الله» می‌گویند؟ آره! لعنت به تو نکنند! نمی‌خواهد «أستغفرُ الله» بگویند با این علی {{علیه}} که تو می‌گویی! علی گفتن یعنی باید پیرو علی {{علیه}} باشی.  


{{موضوع|شما ائمه نمی‌شوید؛ مطابق شأن‌تان زندگی کنید و خود را به حرام نیندازید|شأن/حضرت علی/امام‌حسن}} مگر این امیرالمؤمنین {{علیه}} نیست که نخلستان درست می‌کرد و همه را به فقرا می‌داد؟ اتّفاقاً روایت داریم: وقتی‌که از نخلستان آمد، حضرت‌زهرا {{علیها}} گفت: آخر، ما هم سهم داریم، تو می‌خواستی سهم ما را بگذاری، تو همه این‌ها را دادی. گفت: زهراجان! من داشتم سهم شما را می‌آوردم. به یک نفری برخوردم؛ دیدم خیلی اصرار می‌کند که چیزی ندارم، من هم به او دادم؛ پس این حرف است؟ این‌ها چیست که ما داریم می‌گوییم؟  
{{موضوع|شما ائمه نمی‌شوید؛ مطابق شأن‌تان زندگی کنید و خود را به حرام نیندازید|شأن/حضرت علی/امام‌حسن}} مگر این امیرالمؤمنین {{علیه}} نیست که نخلستان درست می‌کرد و همه را به فقرا می‌داد؟ اتّفاقاً روایت داریم: وقتی‌که از نخلستان آمد، حضرت‌زهرا {{علیها}} گفت: آخر یا علی! ما هم سهم داریم. تو می‌خواستی سهم ما را بگذاری، تو همه این‌ها را دادی. گفت: زهراجان! من داشتم سهم شما را می‌آوردم. به یک نفر برخوردم؛ دیدم خیلی اصرار می‌کند که چیزی ندارم، من هم به او دادم. پس این حرف است؟ این‌ها چیست که ما داریم می‌گوییم؟  


این آقا امام‌حسن {{علیه}} در عرض سال، دو دفعه اموالش را قسمت می‌کرد. من نمی‌گویم تو این‌کار را بکن! آن‌ها می‌گویند: شما، ما نمی‌شوید. حالا نروی چیزهایت را بفروشی که زنت هم چهار تا فحش به ما بدهد [و] بگوید این‌کار، اثر حرف اوست. نه بابا! این‌کارها را نکن: حرام نخور! معامله ربوی نکن! این‌قدر چک و سفته نکن! {{دقیقه|55}} ما نمی‌گوییم تو امام‌حسن {{علیه}} بشوی. تو به‌قدر شأنت باید داشته‌باشی، خانه داشته‌باشی، فرش داشته‌باشی. هر کسی یک شأنی دارد.  
این آقا امام‌حسن {{علیه}} در عرض سال، دو دفعه اموالش را قسمت می‌کرد. من نمی‌گویم تو این‌کار را بکن! آن‌ها می‌گویند: شما، ما نمی‌شوید. حالا نروی چیزهایت را بفروشی که زنت هم چهار تا فحش به ما بدهد [و] بگوید این‌کار، اثر حرف اوست. نه بابا! این‌کار را نکن: مالت را حرام نکن! معامله ربوی نکن! این‌قدر چک و سفته نکن! {{دقیقه|55}} ما نمی‌گوییم تو امام‌حسن {{علیه}} بشوی. تو به‌قدر شأنت باید داشته‌باشی، خانه داشته‌باشی، فرش داشته‌باشی. هر کسی یک شأنی دارد.  


{{موضوع|گاهی باید به کاسب کمک کرد، نه به گدا؛ قضیّه شخصی که خدمت امیرالمؤمنین آمد و حضرت به او گفت: آفتاب‌نزده از شهر بیرون برو! هر کسی را دیدی، به او کمک کن|سخاوت/درباره متقی/برآوردن حاجت برادر مؤمن}} اتّفاقاً روایت داریم: یک‌نفر خدمت امیرالمؤمنین {{علیه}} آمد و گفت: یا علی! من می‌خواهم چیزی به یک مستحق بدهم. حضرت فرمود: آفتاب نزده، [از شهر] بیرون برو! هر که را دیدی، به او بده! رفت، دید یک‌نفر لباس خیلی فاخر که خیلی اسلوبش درست‌است، آن‌جاست. گفت: آخر، آیا این فقیر است؟ ما دیر آمدیم. فردا رفت، پس‌فردا [همین‌طور شد]. اصحاب گفتند: اگر حرف علی {{علیه}} را قبول داری، برو همان کار را بکن! به او داد. حالا دید آن‌مرد، در خرابه رفت. بعد کنار خانواده‌اش رفت و گفت: برای شما گوشت آوردم. دید آن‌جا مرداری است، قدری از آن‌را بریده و برای این‌ها آورده‌است. گفت: یا علی! امرت را اطاعت کردم و پول را در خانه‌اش انداختم. آخر، این لباسِ آبرویش است. من نمی‌گویم لباسِ آبرویت را از بین ببر! خب، یک ماشین سواری داری، خانه‌داری، زندگی داری، همه‌جور دارد زندگی‌ات می‌گذرد، خب، به حرام نیُفت! من حرفم سر حرام است، خودت را به حرام نزن! می‌گوید: این‌جا قُرُق است؛ اما هر کسی شأنی دارد.  
{{موضوع|گاهی باید به کاسب کمک کرد، نه به گدا؛ قضیّه شخصی که خدمت امیرالمؤمنین آمد و حضرت به او گفت: آفتاب‌نزده از شهر بیرون برو! هر کسی را دیدی، به او کمک کن|سخاوت/درباره متقی/برآوردن حاجت برادر مؤمن}} اتّفاقاً روایت داریم: یک‌نفر خدمت امیرالمؤمنین {{علیه}} آمد و گفت: یا علی! من می‌خواهم چیزی به یک مستحق بدهم. حضرت فرمود: آفتاب نزده، بیرون دروازه شهر برو! هر که آمد، به او بده! رفت، دید یک‌نفر با لباس خیلی فاخر و اسب و خورجین که خیلی اسلوبش درست‌است، آن‌جاست. گفت: آخر، آیا این فقیر است؟ ما دیر آمدیم. فردا رفت، تا پس‌فردا [همین‌طور می‌شد]. اصحاب گفتند: اگر حرف علی {{علیه}} را قبول داری، برو همان کار را بکن! باز دوباره اندیشه داشت. دید آن‌مرد، در خرابه رفت، بعد به خانه‌اش رفت و گفت: برای شما گوشت آورده‌ام. دید آن‌جا مرداری است، قدری از آن‌را بریده و برای این‌ها آورده‌است. گفت: یا علی! امرت را اطاعت کردم و پول را از در خانه‌اش انداختم داخل. آخر، این لباسِ آبرویش است. من نمی‌گویم لباسِ آبرویت را از بین ببر! خب، یک ماشین سواری داری، خانه‌ داری، زندگی داری، همه‌جور دارد زندگی‌ات می‌گذرد، خب، به حرام نیُفت! من حرفم سرِ حرام است، خودت را به حرام نزن! می‌گوید: این‌جا قُرُق است؛ اما هر کسی شأنی دارد.  


مگر این گداها مستحقند؟ تا می‌گویی، می‌گوید باید به یک فقیر بدهیم. فقیر آن‌است که دین ندارد. امروز، والله! یک کاسب‌هایی هستند که خیلی به‌جا هستند. من نمی‌خواهم بگویم؛ اما رفقای‌عزیز، بیشترِ چیزهایی که به‌من می‌دهند، من به کاسب‌ها می‌دهم. اگر گدایی پیش من بیاید، خیلی به او بدهم، بیست‌تومان می‌دهم! اما من می‌بینم بعضی‌ها دارند کار می‌کنند. امروز آن‌روز نیست که تو تفریح بروی، امروز روزی است که آقا جوادالائمه {{علیه}} فرمود،[به ایشان] گفتند: یابن‌رسول‌الله! می‌گویند: زیارت پدر شما برابر با حجّ و عمره است، امام فرمود: دو حجّ و عمره، تا رساند به هفتاد حجّ و عمره. گفتند: یابن‌رسول‌الله! از این ثواب بالاتر هست؟ امام فرمود: برآوردن حاجت یک مؤمن. خب، این بنده‌خدا به تو حاجت دارد، این‌ها را برای این‌زمان گفته‌اند.  
مگر این گداها مستحقند؟ تا می‌گویی، می‌گوید باید به یک فقیر بدهیم. فقیر آن‌است که دین ندارد. امروز، والله! یک کاسب‌هایی هستند که می‌بینی خیلی به‌جا هستند. من نمی‌خواهم بگویم؛ بیشتر چیزهایی که رفقای عزیز به‌من می‌دهند، من به کاسب‌ها می‌دهم. اگر گدایی پیش من بیاید، خیلی به او بدهم، بیست‌تومان می‌دهم! اما من می‌بینم بعضی‌ها دارند بال می‌زنند. امروز آن‌روز نیست که تو مدام تفریح بروی. امروز روزی است که آقا جوادالائمه {{علیه}} فرمود. [به ایشان] گفتند: یابن‌رسول‌الله! می‌گویند: زیارت پدر شما برابر با حجّ و عمره است. امام فرمود: دو حجّ و عمره، تا رساند به هفتاد حجّ و هفتاد عمره. گفتند: یابن‌رسول‌الله! از این ثواب بالاتر هست؟ امام فرمود: برآوردن حاجت یک مؤمن. خب، این بنده‌خدا به تو حاجت دارد، این‌ها را برای این‌زمان گفته‌اند.  


زمان موقعیّتی دارد. من یک دوست‌عزیزی دارم که یک‌وقت یک‌چیزهایی می‌آورد. ایشان می‌داند که اگر زیاد هم باشد، من به مردم می‌دهم. وقتی این‌جا آورد، می‌بینم شکر خدا، من گوشت دارم، مرغ دارم، من یک تکلیف به گردنم است.  
زمان یک موقعیّتی دارد. من یک دوست‌ عزیزی دارم که یک‌وقت یک‌چیزهایی می‌آورد. ایشان می‌داند که اگر آنجا بیاورد، من به مردم می‌دهم. وقتی آورد، می‌بینم الحمدلله، شکر خدا، من گوشت دارم، مرغ دارم، اما یک عده‌ای هستند ندارند. من یک تکلیف به گردنم است. من نمی‌خواهم این کار را بکنم که بگویم مقدس هستم.


{{موضوع|اوّل به خودت و اهل و عیالت رسیدگی کن، بعد به اقوام و همسایه‌ها و بعد از آن‌هم به رفقایت بده؛ بی‌خودی مقدّس‌گری نکن|سخاوت/صدقه/مقدّس}} آقاجان من! قربانت بروم! وقتی می‌بینی همه‌چیز داری، یک. قدر دستانت را باز کن! {{توضیح|من چند وقت پیش راجع‌به صدقه هم صحبت کردم}} مثلاً وقتی می‌خواهی در قطار بنشینی، اگر پنجاه‌تومان، صد تومان، حالا نمی‌گوییم خیلی، به کسی بدهی، خدا همه قطار را حفظ می‌کند. این‌هم صدقه است، هم امر خدا را اطاعت کردی؛ اما می‌گوید: اوّل خودت هستی و اهل و عیالت است. اوّل این‌ها هستند. این‌ها واجب‌النفقه هستند. بی‌خود مقدّس‌گری نکنی [و] بروی به کسی بدهی. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! می‌گفت: اگر این‌کار را کنی، تو را عِقاب می‌کنند. اوّل این‌ها هستند. ببین! من اوّل دارم سفارش این‌ها را می‌کنم.  
{{موضوع|اوّل به خودت و اهل و عیالت رسیدگی کن، بعد به اقوام و همسایه‌ها و بعد از آن‌هم به رفقایت بده؛ بی‌خودی مقدّس‌گری نکن|سخاوت/صدقه/مقدّس}} آقاجان من! قربانت بروم! وقتی می‌بینی همه‌چیز داری، یک‌قدر دستت را باز کن! {{توضیح|من چند وقت پیش راجع‌به صدقه هم صحبت کردم.}} مثلاً وقتی می‌خواهی در قطار بنشینی، اگر پنجاه‌تومان، صد تومان، حالا نمی‌گوییم خیلی، به کسی بدهی، خدا همه قطار را حفظ می‌کند. این‌هم صدقه است، هم امر خدا را اطاعت کردی؛ اما می‌فرماید: اوّل خودت هستی و اهل و عیالت است. اوّل این‌ها هستند. این‌ها واجب‌النفقه هستند. بی‌خود مقدّس‌گری نکنی [و] بروی به کسی بدهی. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! می‌گفت: اگر این‌کار را کنی، تو را عِقاب می‌کنند. اوّل این‌ها هستند. ببین! من اوّل دارم سفارش این‌ها را می‌کنم.  


وقتی آقا امام‌رضا {{علیه}} به طوس رفت، عدّه‌ای بودند که دور جوادالائمه {{علیه}} می‌آمدند. خانه آقا امام‌رضا {{علیه}}، دو تا درب داشت: یکی باب‌الصغیر، یکی باب‌الکبیر. فقرا درِ باب‌الکبیر می‌آمدند. این‌ها جوادالائمه {{علیه}} را از باب‌الصغیر می‌بردند. آقا علی‌بن‌موسی الرضا {{علیهما}} به جوادالائمه {{علیه}} نوشت، گفت: شنیدم تو را از باب‌الصغیر می‌برند، از باب‌الکبیر برو؟ خدا خزانه‌اش خیلی چیز در آن‌است. حضرت نوشت: اوّل به قوم و خویشانت، آن‌ها که نزدیک هستند، این‌قدر بده! {{دقیقه|60}} به آن‌ها که دورند، این‌قدر بده! به همسایه‌ها این‌قدر بده! به رفقایت هم این‌قدر بده! رفقا را هم جزء قوم و خویش آورد. ببینید این‌ها دستور است که به ما دادند. من نمی‌گویم مقدّس‌گری کن و برو مالت را بده! دستور را عمل کن! آخر تو چطور خوابت می‌برد؟! یک‌خانه هشتاد میلیون [تومان] ی داری، چه‌کارش می‌کنی؟! شما برای آبرویت یک‌خانه بساز! البتّه خوب بساز! من بعضی‌وقت‌ها که رفقا [این‌جا] می‌آیند، می‌گویم: اوّل زیرزمین بسازید! چرا؟ با این زیرزمین، خانه‌ات محفوظ دارد. بساز! مطابق شأنت است. شما نمی‌توانید در یک‌خانه خِشتی و گِلی بروید! تو باید خانه‌ات خوب باشد، ماشین داشته‌باشی، زندگی داشته‌باشی، حرف من همه‌اش سرِ حرام است؛ یعنی: قانع باش! امروز من گفتم عدّه‌ای هستند که در این دنیا خوش هستند. آن‌ها کسانی هستند که قانع و راضی باشند و جزء وِلای ائمه‌طاهرین {{علیهم}} باشند، این‌ها خوش هستند، مابقی خوش نیستند، خیال می‌کنند [که] خوش هستند.  
وقتی آقا امام‌رضا {{علیه}} به طوس رفت، عدّه‌ای بودند که دور جوادالائمه {{علیه}} می‌آمدند. خانه آقا امام‌رضا {{علیه}}، دو تا درب داشت: یکی باب‌الصغیر بود، یکی باب‌الکبیر. فقرا درِ باب‌الکبیر می‌آمدند. این‌ها جوادالائمه {{علیه}} را از باب‌الصغیر می‌بردند. آقا علی‌بن‌موسی الرضا {{علیهما}} به جوادالائمه {{علیه}} نوشت، گفت: شنیده‌ام تو را از باب‌الصغیر می‌برند، از باب‌الکبیر برو. خدا خزانه‌اش خیلی چیز در آن‌است. حضرت نوشت: اوّل به قوم و خویشانت، آن‌ها که نزدیک هستند، این‌قدر بده! {{دقیقه|60}} به آن‌ها که دورند، این‌قدر بده! به همسایه‌ها این‌قدر بده! به رفقایت هم این‌قدر بده! رفقا را هم جزء قوم و خویش آورد. ببینید این‌ها دستور است که به ما داده‌اند. من نمی‌گویم مقدّس‌گری کن و برو مالت را بده! دستور را عمل کن! آخر تو چطور خوابت می‌برد؟! یک‌خانه هشتاد میلیون [تومان] ی داری، چه‌کارش می‌خواهی بکنی؟! شما برای آبرویت یک‌خانه بساز! البتّه خوب بساز! من بعضی‌وقت‌ها که رفقا [این‌جا] می‌آیند، می‌گویم: اوّل زیرزمین بسازید! چرا؟ این زیرزمین، خانه‌ات را محفوظ می‌دارد. بساز! مطابق شأنت است. شما نمی‌توانید در یک‌خانه خِشتی و گِلی بروید! تو باید خانه‌ات خوب باشد، ماشین داشته‌باشی، زندگی داشته‌باشی، حرف من همه‌اش سرِ حرام است؛ یعنی: قانع باشید! امروز من گفتم، عدّه‌ای هستند که در این دنیا خوش هستند. آن‌ها کسانی هستند که قانع و راضی باشند و جزء وِلای ائمه‌طاهرین {{علیهم}} باشند و آنها را اطاعت کنند. این‌ها خوش هستند، مابقی خوش نیستند، خیال می‌کنند [که] خوش هستند.  


[[رده: نوارها]]  
[[رده: نوارها]]  
==ارجاعات==
==ارجاعات==
{{یا علی}}
{{یا علی}}

نسخهٔ کنونی تا ‏۲ اوت ۲۰۲۶، ساعت ۰۳:۱۲

بسم الله الرحمن الرحیم
ناراحتی از حرف خلق
کد: 10114
دانلود صوت: دانلود
پی‌دی‌اف: دریافت
epub: دریافت
تاریخ سخنرانی: 1374-09-25
نام دیگر: کوثر
تاریخ قمری (مناسبت): 23 رجب

السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته

رفقای‌عزیز! امروز من به خواست خدای تبارک و تعالی می‌خواهم راجع‌به این صحبت کنم که خدا می‌فرماید: «إنّا أعطیناک الکوثر، فَصلّ لِربّک و انحَر، إنّ شانئک هو الأبتر». من راجع‌به این آیه مقصدی دارم. می‌خواهم رفقای‌عزیز را قدری تذکّر دهم، آن‌ها هم به‌من تذکّر بدهند. نه این‌که من بگویم حالا یک علمی و دانشی دارم و آن‌ها ندارند. با هم می‌خواهیم خودمانی صحبت کنیم.

شخصی خدمت پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) آمد و عرض کرد: یا رسول‌الله، فرمایشی بفرمایید که ما کاملاً مُستفیض شویم. حضرت گویا فرمود: نیم‌ساعت فکر بهتر از هفتاد سال عبادت است. این‌چه فکری است؟ یعنی فکر، اندیشه. اگر بشر فکر نداشته‌باشد، سقوط می‌کند. بشر باید هر کاری را از روی فکر بکند. من یک‌وقت به رفقای خصوصی‌ام یا به بنده‌زاده‌هایم می‌گویم: بابا! من نزدیک هفتاد سالم هست، هنوز کسی به‌من نگفته [که] چرا این‌کار را کردی؟ والله! بالله! به‌دینم! من نمی‌خواهم خودم را معرّفی کنم. می‌خواهم مطلب قدری واضح شود. هر کاری را می‌خواستم انجام بدهم، اوّل فکر کردم که این‌کاری که می‌خواهم بکنم، نتیجه‌اش چه می‌شود؟ یعنی ثمره‌اش چه می‌شود؟ اگر شما یک درختی نشاندید، یا درخت انجیر یا انگور یا درختی که بار دارد، به‌حسابِ بارش می‌نشانید؛ یعنی به‌حسابِ میوه‌هایش می‌نشانید. یک درخت‌هایی است این‌ها میوه ندارد. حالا اگر شما یک درخت پشه‌بونه [ناروَن] یا درخت بی‌میوه بنشانید، مردم شما را ملامت می‌کنند. فکر بشر، باید با میوه باشد، یعنی باثمره باشد.

عرایضم راجع‌به آیاتی که اوّل صحبتم درباره «إنّا أعطیناک الکوثر، فَصلّ لِربّک و انحَر، إنّ شانئک هو الأبتر» خواندم، این‌است: ببینید، خدا در تمام خلقت مانند پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) خلق نکرده‌است. عدّه‌ای هستند (حالا هم هستند، از نسل همان‌ها هستند) تشبیه شده‌اند که مانند مگس می‌مانند. مگس مثلاً همه‌جای آدم تمیز است؛ اما اگر جایی باشد که ذرّه‌ای ناجور باشد، همان‌جا را نیش می‌زند. ائمه‌طاهرین در روایت و حدیث (علیهم‌السلام) این‌ها را به مگس تشبیه کرده‌اند؛ نیش می‌زند. یک پیغمبری که قرآن به او نازل شده، جبرئیل به او نازل می‌شود، وحی به او نازل می‌شود، خدا علم اوّلین تا آخرین را به او داده، چیزی به او داده که به‌هیچ بشری نداده‌است؛ یعنی به‌غیر از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در همه خلقت ممتاز است؛ دختری مانند زهرا (علیهاالسلام) به او داده، کوثر به او داده. (تا کوثر می‌گوییم، شما به خیالتان یک نهر است که به آن کوثر می‌گویند و خدا آن‌را به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) داده‌است. این‌نیست. کوثر، به معنی هستی خداست؛ یعنی آنچه که خدا خلقت کرده، هستی‌اش زهراست. مگر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نمی‌فرماید: «اُمّ‌أبیها»؟ یعنی: اگر زهرا (علیهاالسلام) نبود، خلقت نبود. حالا خدای تبارک و تعالی زهرا (علیهاالسلام) را به او داده‌است.) دامادی به او داده‌است، مانند امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام). من وقتی‌که علی (علیه‌السلام) می‌گویم، تمام گلوله‌های [گلبول‌های] خونم تازه می‌شود. اصلاً مثل این‌که می‌خواهم حرف امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) را بزنم، خجالت می‌کشم. والله! خجالت می‌کشم. مثل این‌که یک لکّه شبنم در یک دریا بچکد. در عالم‌ها نسبت به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) این‌طوری است، نه این عالم. این عالم که چیزی نیست. این عالم یک‌کُرات خشخاشی است. حالا خدا علی (علیه‌السلام) را به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) داده‌است، امام‌حسن (علیه‌السلام) و امام‌حسین (علیه‌السلام) را به او داده‌است. این‌ها درست‌است که از صُلب امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) هستند؛ اما بچّه‌های پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هستند. چه‌چیزی است که خدا به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نداده‌است؟ تمام خلقت در اختیار پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است. خدای تبارک و تعالی وقتی خلقت را خلق کرده، گفته: همه خلقت باید نبیّ من را اطاعت کنند، اگر اطاعت نکنند، مانند شیطان هستند، باید گم شوند. شما آقایان! این‌را بدانید.

حالا پیغمبرِ با این‌همه عظمت را ابتر می‌گویند؛ یعنی: بی‌عقبه. تا این جمله را گفتند، پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم بشر است؛ اما «کَیفَ بشر» چه بشری است؟ یعنی یک خصوصیاتی از بشر در پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هست. پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم گاهی غمگین می‌شود.

پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، پسری به‌نام ابراهیم داشت. آقا امام‌حسین (علیه‌السلام) روی یک زانویش بود، ابراهیم روی زانوی دیگرش. پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) قدری کِیف کرد، قدری لبخند می‌زد. روی سر آقا امام‌حسین (علیه‌السلام) [و] روی سر ابراهیم دست می‌مالید. فوراً جبرئیل نازل‌شد و گفت: حق، به تو سلام می‌رساند و می‌گوید: آیا کِیف می‌کنی؟ باید یکی از این‌ها را قربانی یکی‌دیگر بکنی. ببینید، دنیا کِیف ندارد. بنده می‌خواهم این‌را خدمت شما عرض کنم: کِیف مال بعد از دنیاست. آقایان! من نمی‌گویم بچّه‌تان را نخواهید! زنتان را نخواهید! دخترتان را نخواهید! دلم می‌خواهد شما در این حرف تفکّر پیدا کنید. آن‌ها را بخواهید! اما کِیف حقیقی [مال] آن‌جاست. پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) حساب کرد که اگر امام‌حسین (علیه‌السلام) را قربانِ ابراهیم کند، حضرت‌زهرا (علیهاالسلام) ناراحت می‌شود، امام‌حسن (علیه‌السلام) ناراحت می‌شود، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) ناراحت می‌شود، خودش هم ناراحت می‌شود. گفت: یا أخا جبرئیل! من ابراهیم را فدای حسین (علیه‌السلام) می‌کنم. طولی نکشید [که] آقا ابراهیم از دنیا رفت.

حالا به این پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) با همه عظمتش می‌گفتند: ابتر؛ یعنی بی‌عقبه. جبرئیل نازل‌شد و گفت: یا محمّد! حق به تو سلام می‌رساند و می‌گوید: تو عقبه داری. من به تو علی (علیه‌السلام) دادم، زهرا (علیهاالسلام) دادم، کوثر دادم، همه خلقت در اختیار توست. تمام خوب‌ها، تمام ولایتی‌ها بچّه تو هستند. آن‌ها بی‌عقبه هستند. آیا عاص [بن‌وائل] عقبه دارد؟! آیا ابوسفیان عقبه دارد؟! والله! این‌ها اگر عقبه نداشتند، به نفع‌شان بود. آخر، این ابوسفیان که پسرش یزید است، این عقبه دارد؟! الآن می‌فهمد [که] کاش بی‌عقبه بود. این‌که حضرت می‌فرماید: نیم‌ساعت فکر، بهتر از هفتاد سال عبادت است، این فکرهاست. چه فکری است که این‌طوری است؟ فکر کن که آیا این حرف را به رسول‌اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) زدند، پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) ناراحت شد؟

رفقای‌عزیز! حرف من این‌است اگر یک فاسقِ فاجر، حرفی به شما زد، ناراحت نشو! چرا خودت را ناراحت می‌کنی؟! زنت را ناراحت می‌کنی؟! بچّه‌ات را ناراحت می‌کنی؟! دوستت را ناراحت می‌کنی؟! والله قسم! به دین یهودی بمیرم اگر دروغ بگویم، این رفقای من، هر کدام‌شان ناراحت بشوند، من ناراحتم، شب هم ناراحتم. باباجان! این ریشه‌یابی دارد. من که بی‌خود نمی‌گویم. من نمی‌خواهم حرف بزنم، تملّقی بگویم که یک‌چیزی به‌من بدهند. اگر این‌طور باشد، خدا آن روزی را قطع کند. من دارم شما را بیدار می‌کنم. شما هم به‌من بگویید، من بیدارتر شوم. من دارم به‌اصطلاح خودم، خدمت می‌کنم. این‌که عقلم می‌رسد را می‌گویم.

پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را ناراحت می‌کردند. حالا اگر تو را یک فاسق ناراحت کرد، بدان این فاسق همان صفت را دارد. اگر از نسل او نیست، ولی آن صفت را دارد؛ یعنی اگر از نسل او نیست، پیرو همان‌است. تو را ناراحت می‌کند. چرا می‌گوید هر کسی به عمل قومی راضی باشد، جزء آن قوم است؟ این جزء ابوسفیان است، این جزء عاص [بن‌وائل] است که به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌گفت عقبه نداری. حالا عقبه خودش چیست؟ عقبه‌اش یزید است. این عقبه دارد؟ آیا ابوسفیان عقبه دارد که این حرف را می‌زند؟ یا عاص عقبه دارد که بچّه‌هایش ضد دین هستند؟ باباجان! قربانت بروم! اگر شما به وظیفه‌ات عمل کردی، والله! زندان [هم] بروی، افتخار توست. دیگر از زندان بدتر [که] ما نداریم. اگر به تو حرفی بزنند، ناسزایی بگویند، این افتخار تو است. چه‌کسی به تو ناسزا گفته‌است؟ یک‌آدم لاابالیِ حرام‌خوارِ ناجور. این خودش ناجور است، حرفش هم ناجور است. مگر یک‌آدم نماز شب‌خوان به تو ناسزا گفته‌است؟ چرا ناراحت می‌شوی؟ اگر شما به وظیفه‌ات عمل کردی، هر چه پیش‌آمد، خوش آمد.

خودت را پیش پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بگذار! من عقیده‌ام این‌است. فکر بکن! اگر یک‌چیزی به تو گفت، بدان به امیرالمؤمنین هم گفته‌اند. وقتی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را در مسجد کوفه شهید کردند، گفتند: علی که نماز نمی‌خواند، آن‌جا رفته‌بود، چه کند؟ ببین، دنیا این‌طور است. کمرت را ببند! خودت را از دست نده! خودت را ضعیف می‌کنی، خانمت، بچّه‌ات، دوستت ناراحت می‌شوند. اصلاً به قول ما عوام‌ها، خیلی گیر به این حرف ناجور نده! او باید این حرف‌ها را به تو بزند که شقاوتش تکمیل شود.

خدا از حضرت‌زهرا (علیهاالسلام) بهتر خلق نکرده‌است. حالا این عمر لعنتی (خدا لعنتش کند) آمده و در گوش حضرت‌زهرا (علیهاالسلام) سیلی زد. کاغذ باغ فدک را از دستش درآورد و آن‌را پاره کرد. وقتی‌که پاره کرد، جوید و تف کرد. روایت داریم، خود اهل‌سنّت هم نوشته‌اند. حالا می‌گویند: این عمر، روی مصالحی این‌کار را کرد! دلش برای بیت‌المال می‌سوخت! این کاغذ را درآورد که فدک جزء بیت‌المال باشد! از این حرف‌ها درست کردند؛ اما اصلش را قبول دارند. حضرت‌زهرا (علیهاالسلام) فرمود: خدا شکمت را پاره کند! نُه‌سال طول کشید تا دعایش مستجاب شد. از امام سؤال شد: آقاجان! حضرت‌زهرا (علیهاالسلام) وقتی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را از خانه بیرون کشیدند و خالدبن‌ولید، «لعنةُالله علیه»، شمشیر بالای سر علی (علیه‌السلام) گرفته‌بود، فرمود: دست از علی (علیه‌السلام) بردارید؛ وگرنه نفرین می‌کنم. شیعه و سنّی نوشتند: ستون‌ها از جا حرکت کرد و مردم از زیر ستون‌ها می‌رفتند. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به سلمان گفت: یا سلمان! به زهرا (علیهاالسلام) بگو: زهراجان! اگر نفرین کنی، طیور در جوّ هوا هلاک می‌شوند. این حرف علی (علیه‌السلام) مبنا دارد. این‌مردم، این‌قدر بی‌لیاقت بودند که دیگر لیاقت نداشتند. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود: به‌خاطر طیور که در جوّ هوا هستند، نفرین نکن! ببین! یک‌وقت می‌بینی [که] حیوان، بهتر از انسان می‌شود. حالا چرا نفرین زهرا (علیهاالسلام) نُه‌سال طول کشید؟ حضرت فرمود: باید شقاوت این عمر زیاد شود، وگرنه دعا همان‌موقع مستجاب شد.

پس اگر کسی‌که ناجور است، شما را اذیّت کرد، به شما تهمت زد، فحش به شما داد، به شما بد گفت، این باید شقاوتش تکمیل شود؛ وگرنه والله! روایت داریم که می‌فرماید: هر کسی آبروی یک‌نفر را بریزد، در قیامت گوشت صورت ندارد.

من روایتش را بگویم که از من قبول کنید. آقا موسی‌بن‌جعفر (علیهماالسلام) وقتی‌که [به] مکّه‌معظّمه مشرّف شد، قائمِ خانه‌خدا را گرفت؛ یعنی ایشان یک حدودش را گرفت و سخنرانی کرد. فرمود: ای مردم! بدانید این مکّه‌معظّمه خیلی شرافت دارد. هر که آن‌را بسازد، هر که تعمیر کند، هر که [به این‌جا] بیاید، [این‌قدر ثواب دارد و از گناهان آمرزیده می‌شود.] خیلی ایشان سفارش خانه‌خدا را کرد. من عقیده‌ام این‌است که تمام عظمت کعبه به‌واسطه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است؛ یعنی زایشگاه علی (علیه‌السلام) است. بعد فرمود: هر کسی توهین به یک مؤمن کند، انگار خانه‌خدا را خراب کرده‌است.

بگذار توهین کند! بگذار آن گناه را به او بدهند! چرا ناراحت می‌شوی؟! چرا از جا در می‌روی؟! فکر کن! اندیشه داشته‌باش! این اصلاً عملش همین‌است. من در جایی دیگر راجع‌به «لا إله إلّا الله» صحبت کردم. گفتم: «لا إله إلّا الله» باید عمل تو باشد. والله! این آدمی که این‌جوری باشد، «لا إله إلّا الله» نگفته‌است. من خصوصی حرف نمی‌زنم. من خطاب به تمام مردم صحبت می‌کنم، هرکه می‌خواهد باشد. این اصلاً کارش همین‌است، اصلاً کارش «لا إله إلّا الله» نیست. عاص کارش همین بود. ابوسفیان کارش همین بود. کارش تهمت‌زدن، بد گفتن، حرف ناجور زدن، دل کسی را سوزاندن است.

خدای تبارک و تعالی این مکّه‌معظّمه را که می‌بینید، زایشگاه علی (علیه‌السلام) قرار داده‌است، تو می‌روی دور زایشگاه علی (علیه‌السلام) می‌گردی. تو که امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) را قبول داری، کمترین نتیجه‌اش این‌است که (خدا حاج‌شیخ‌عباس تهرانی را رحمت کند!) می‌فرمود: مثل کسی است که از مادر متولّد شود؛ اما «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ، یا أیّها الذّین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» باید تسلیم پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) باشی؛ وگرنه حجّ چه فایده‌ای برای تو دارد؟ حجًاج این‌قدر [به] مکّه رفت که به او گفتند: حجّاج ([یعنی] بسیار حجّ‌کننده) . در هر سفری که پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌رفت، عمر و ابابکر هم می‌رفتند. پس چرا جِبت و طاغوت شدند؟ آرام بگیر! یک‌دفعه مکّه می‌روی و این‌قدر باد به خودت می‌کنی! تو ببین چه مکّه‌ای رفتی؟ چه‌کار می‌کنی؟ اگر «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ، یا أیّها الذّین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» را قبول داری، خب، باید امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را قبول داشته‌باشی، بعد دور زایشگاهش بگردی. نه دور خود علی (علیه‌السلام)، دور زایشگاهش باید گشت؛ خودش چیز دیگری است. اگر می‌توانی دور خدا بگردی، دور علی (علیه‌السلام) هم می‌توانی بگردی. یک عدّه‌ای هم می‌آیند مکّه و قبول ندارند. این مکّه برای این‌ها چه مکّه‌ای است؟ این «لا إله إلّا الله» نگفته‌است. آخر، کنار «لا إله إلّا الله، محمّد رسول‌الله»، «علی ولیّ‌الله» است. هفتاد هزار جمعیّت بودند، سه نفر یا پنج نفر «لا إله إلّا الله» گفتند.

آخر، آقاجان! دوست من! قربانت بروم، چرا این‌قدر از دست مردم ناراحت می‌شوی؟! خودت را از بین می‌بری، وظیفه‌ات هم نیست. اگر آن‌موقع بودی، چه می‌کردی؟ اگر آن‌موقع بودی و می‌دیدی طناب گردن امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) انداختند و یک عده هم او را هل می‌دهند، چه‌کار می‌کردی؟ اگر می‌دیدی آن‌جا زهرا (علیهاالسلام) را زدند، بچّه‌اش هم سقط‌شده و آن‌جا افتاده، حالا دنبال علی (علیه‌السلام) می‌آید و دوباره او را می‌زنند، چه‌کار می‌کردی؟

سلمان با این‌که «سلمانُ مِنّا أهل‌البیت» است، یک‌ذرّه خواست چیزش بشود، تا آخر عمر گردنش زخم بود. محکم باشید! آخرالزّمان است. همه آن حرف‌ها می‌شود. محکم باشید! این‌قدر توی خانه و زمین و این حرفها که زنم چه کار کرد، کارگرم چه کار کرد، فلانی چه کار کرد نباشید! رهایش کن! همه این حرف‌ها، به تو می‌ماند. ببین من چه می‌گویم! ببینید من دارم شما را کجا می‌برم؟ بیایید این‌طرف! پس شما اگر آن‌زمان بودید، چه‌کار می‌کردید؟ او که طناب دور گردنش انداختند و او را می‌کشند، همه خلقت است. حالا پنج‌نفر بودند که این‌طور بودند. همه، آن‌طرفی بودند. من به قربان این غلام، یعنی بلال بروم! هر چه به او گفتند: اذان بگو! همان [اذان] را بگو! به تو زن می‌دهیم، خانه می‌دهیم، برایت حقوق قرار می‌دهیم، گفت: من اذانی که «محمّد رسول‌الله» بگویم، ولی «علی ولیّ‌الله» بغلش نباشد، نمی‌گویم.

من از دست بعضی از علماء خیلی ناراحتم که ادّعای تقدّس هم می‌کنند، آیت‌الله هم هستند، اما با فکر نیستند. این فکر، یک فکر دیگری است. این‌ها توی درس و اصول و فقه و این حرف‌ها هستند. والله! به‌دینم! دارم این حرف را می‌زنم، ناراحتم. نمی‌خواهم به این‌ها بگویم، چاره ندارم. بعضی‌ها در اذان و اقامه‌شان «أشهد أنّ علیّاً ولیّ‌الله» را نمی‌گویند. می‌گویند: این نبوده‌است. بابا! بیا من سندش را نشان‌تان بدهم. چطور نبوده؟ آخر، همه بیایند گوش به حرف تو بدهند؟! تو هم گوش به حرف بده! ببین باباجان! من بی‌خود حرف نمی‌زنم. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌فرماید: اگر یک‌حرف یاد من بدهید، من بنده شما می‌شوم. آیا به‌من گفته؟ آقا! به تو گفته‌است. چه‌کسی می‌تواند چیزی یاد علی (علیه‌السلام) بدهد؟ مگر علی (علیه‌السلام) کسری دارد؟ این‌را گفته‌است که منِ طلبه، با عمّامه‌ای که روی سر گذاشتم، نِخوت نداشته‌باشم که بگویم همه بیایید به حرف من باشید! بابا! بیا حرف علی (علیه‌السلام) را بشنو! پیرو علی (علیه‌السلام) باش! (حالا نگویید ایشان، مقصدش فلان‌آقا بوده. به‌دینم! نبوده، به‌ایمانم! نبوده، خدایا! ای وکیل من! اگر من مقصدم به شخص باشد، من را بی‌دین از دنیا ببر! تو وکیل من هستی. تو را به‌حق پیغمبر، امیرالمؤمنین، فاطمه‌زهرا، این پنج‌نور پاک، من را بی‌دین از دنیا ببر! من با هیچ‌کس مقصدی ندارم. اصلاً من با هیچ شخصی مقصد ندارم. من می‌خواهم بیدار شوید.)

حالا من می‌گویم سندش کجاست. (نمی‌خواهم کل مطلب را بگویم، اصل قضیه را می‌گویم.) وقتی پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به امر پروردگار، علی (علیه‌السلام) را بلند کرد؛ یعنی به امر خدا، وصیّ خودش را به جای خودش معرّفی کرد، بعد این آیه نازل‌شد: «الیوم أکملتُ لکم دینکم» یعنی: دین به ولایت تکمیل شد. یا محمّد! دین به رسالت تکمیل نبود، حالا به ولایت تکمیل شد، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) ولیّ خدا شد، همان‌جا سلمان بلند شد و اذان گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله، أشهد أنّ محمّداً رسول‌الله» «أشهد أنّ علیّاً ولیّ‌الله». این سندش است. بعد از آن‌هم این پنج، شش‌نفر می‌گفتند. تا حتّی روایت داریم: عمر و ابابکر پیش پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) آمدند و گفتند: یا محمّد! این‌ها یک‌چیز دیگری هم در اذان می‌گویند. پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: این‌ها درست می‌گویند.

حالا می‌گویند: چرا آن‌موقع افشا نشد؟ بابا! افشا نکرد، طناب دور گردنش انداختند، زنش را کشتند، بچّه‌اش را کشتند. اگر این‌را می‌گفت که دیگر هیچ. چرا حضرت سلمان و بقیه می‌گفتند؟ خود پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم «أشهد أنّ امیرالمؤمنین علیّاً ولیّ‌الله» را می‌گفت. به خودش قسم! می‌گفت، به‌قرآن! می‌گفت. اما پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) چه کند؟ این حرف را نزد، با این حال اسم امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را در تَه نعل اسب‌ها کندند. من نمی‌خواهم اسم یکی از شهرهای ایران را بگویم. [یک‌نفر] داشت به باغش می‌رفت، یادش رفته‌بود که لعن به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بکند، از اسبش پایین آمد و آن‌جا یک مسجدالذّکر ساخت. در همین ایران! حالا می‌گویند: چرا افشا نکرد؟ آخر، چرا ما بیدار نمی‌شویم؟! ما داریم چه‌کار می‌کنیم؟!

خدا عمربن‌عبدالعزیز را رحمت کند! حالا هر کسی بوده، خدمت کرده‌است. من یادم می‌آید، وقتی‌که کوچک بودیم، آن اشخاصی که دست‌شان به دهان‌شان می‌رسید، بچّه‌هایشان را در مکتب‌ها نمی‌گذاشتند، معلّم خصوصی داشتند. ایشان هم یک معلّم خصوصی داشت. استادش نماز می‌خواند. دید این پسر، «نستجیرُ بالله»، دارد لعنت به امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) می‌کند. گفت: پسرجان! چرا لعنت می‌کنی؟ گفت: پدران‌مان می‌کنند. گفت: شاید پدرت اشتباه کند. به چه‌کسی می‌توان لعنت کرد؟ پسر گفت: به کافر.

گفت: وقتی‌که مرغ بریان‌کرده‌ای از بهشت برای پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) آمد و فرمود: خدایا! بهترینِ خلق خدا بیاید [و] با هم بخوریم، چه‌کسی آمد؟ گفت: علی (علیه‌السلام). گفت: آن کسی‌که یوم‌الخَندق شمشیری زده که «أفضل [مِن] عبادة ثقلین» [است] چه‌کسی بود؟ گفت: علی (علیه‌السلام). گفت: وقتی می‌گوید «أفضل [مِن] عبادة ثقلین» یعنی عبادت علی (علیه‌السلام) قبول شده‌است، چرا ما نمی‌فهمیم؟! تو هفتاد سال عبادت می‌کنی، معلوم نیست [که] قبول باشد. اما وقتی پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌گوید، خدا می‌گوید، معلوم است [که] قبول‌شده. گفت: درست‌است. گفت: کسی‌که در «لیلةُالمبیت» نَفَسی کشیده که أفضل [مِن] عبادة ثقلین است، چه‌کسی بود؟ گفت: علی (علیه‌السلام) بود. گفت: آیا علی (علیه‌السلام) کافر است؟ گفت: استاد عزیز! توبه کردم.

زمانی طول کشید و یک‌موقع قرعه خلافت به نام ایشان درآمد. یک پسر یهودی در همسایگی‌شان بود، خیلی خوشگل و زیبا؛ ایشان او را آورد. عمربن‌عبدالعزیز با این یهودی ساختگی کرد. گفت: من فردا عید می‌گیرم، شما خواستگاری دختر من بیا! گفت: من؟ گفت: بله، من مقصد دارم. به این پسر خوشگل [و] زیبا، لباس خیلی تمیز و قشنگ پوشاندند. حالا عمربن‌عبدالعزیز تمام ادیان را جمع کرد (خودتان می‌دانید ادیان یعنی‌چه. ما چهار تا کتاب آسمانی داریم: یکی‌اش قرآن است، بقیه تورات، زبور، انجیل) پدر این پسر رُو کرد و گفت: پسر من را به نوکری قبول کنید! گفت: من نوکر دارم. گفت: دخترتان را به او بدهید. پسر خیلی زیبایی بود. عمربن‌عبدالعزیز رُو به ادیان کرد و گفت: آیا شما اجازه می‌دهید [که] ما دخترمان را به این یهودی‌ها بدهیم؟ همه گفتند: نه! گفت: چرا؟ گفتند: مسلمان نمی‌تواند دخترش را به کافر بدهد. یک‌دفعه گفت: پس چرا پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) دخترش را به علی (علیه‌السلام) داد؟

آقا! ببین کار علی (علیه‌السلام) به کجا کشیده‌است؟ دشمن تا کجا حاضر است؟ همه گفتند: علی (علیه‌السلام) کافر نیست. گفت: بنویسید [و] بدهید! وقتی نوشتند، فوراً آیه قرآن را آورد. گفت: خدا می‌گوید به کافر می‌شود [که] لعنت کرد، چرا به علی (علیه‌السلام) لعنت می‌کنید؟ همه اقرار کردند که این حرف، بی‌خود است. بعد درویش درست شد که بروند مَنقبت [یعنی مدح] امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را در شهرها بگویند. حالا یک درویش درست شده، سبیلش را این‌جوری کرد، ریشش را این‌جوری کرد، این‌ها را خودشان کردند؛ اما درویش، یعنی مدح و مَنقبت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را بگوید.

ببین! روی این حرف‌ها حساب کن! حالا منظور من این‌است که رفقای عزیز! اگر یک فاسقی، منافقی چیزی گفت، ناراحت نشوید! به عقاید خودتان محکم باشید! امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) این‌جور بوده‌است. به پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌گفتند: ابتر. من دارم با روایت و حدیث با شما صحبت می‌کنم. اگر همه، شما را روی سرشان گذاشتند که شما آدم خوبی نیستید، شما به وظیفه‌ات عمل کن! نه این‌که خیال کنید شما این‌طوری هستید، انبیاء هم همین‌طور هستند؛ البتّه به‌غیر از پیغمبر آخرالزّمان (صلی‌الله‌علیه‌وآله). پیغمبر آخرالزّمان (صلی‌الله‌علیه‌وآله) خودش ولیّ است. اگر نبیّ است، ولیّ هم هست. این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم (علیهم‌السلام)، عین خدا [هستند]، این‌ها استثناء هستند؛ یعنی مافوق بشرند. این‌ها را خدا عنایت کرده که این‌جا بیایند و ما را آدم کنند؛ اما ما به حرفشان نرفتیم.

حالا شما ببین! این‌که می‌گویم انبیاء هم این‌طورند؛ حضرت‌یعقوب یک ترک‌اولی کرده‌است. کاری که نکرده. آن‌زمان کنیز می‌خریدند و می‌فروختند. یک کنیز را با بچّه‌اش خرید. یک‌قدری که بچّه بزرگ شد، بچه را فروخت. زن دست‌هایش را بلند کرد و گفت: ای‌خدا! این‌هم از پیغمبرت! بچّه‌ام را از من جدا کرد. یعقوب شرعاً خلاف نکرده، عرفاً خلاف کرده‌است. خدا (قریب به این مضمون، با مقداری کم و زیاد) گفت: یا اُمّاه! من هم بچّه‌اش را جدا می‌کنم. شب، یوسف خواب دید. قضایا را نمی‌خواهم بگویم که او را توی چاه انداختند و از پدرش جدا شد. با این حال که جبرئیل آمد و گفت: ای یعقوب! بچّه‌ات زنده‌است، یعقوب چهل‌سال گریه کرد، چهل‌سال عمرش بی‌خود طی شد. خدا محبّت یوسف را از محبّت خودش در دل او بیشتر کرد. یعقوب چهل‌سال گریه کرد. گناه نکن! خدا خصوصی با کسی ندارد.

آدم هم چهل‌سال بی‌خود گریه کرد. چرا بی‌خود گریه کرد؟ ترک‌اولی کرده‌بود. آیا اگر آدم ترک‌اولی نمی‌کرد، از بهشت بیرونش می‌کردند؟ یک‌وقت نگویید [که] من بی‌خود حرف می‌زنم. وقتی تو در گناه یا در ترک‌اولی هستی، آب تو دارد هَرز می‌رود. آدم چهل‌سال گریه کرد. زنش یک‌جا افتاد، خودش هم یک‌جا [ی دیگر افتاد]. حالا بعد از چهل‌سال، خدا گفت: باید زیر بار بچّه‌هایت بروی! مرا به این‌ها قسم بده تا من توبه‌ات را قبول کنم. به آدم ارواح را نشان داد. اسم‌شان را هم به او گفت؛ اما اسم‌شان این‌طور که ما می‌گوییم نبود. طور دیگری بود. گفت: خدایا! به حقّ محمّد! به حقّ علی! به حقّ فاطمه! به حقّ الحسن! به حقّ الحسین! تا گفت: حسین، دلش شکست. گفت: خدایا! دلم شکست. اوّل روضه‌خوان خدا بوده. ای روضه‌خوان! آخر، چرا این‌قدر تملّق می‌گویی؟! تو [در روضه‌خوانی مثل] خدا هستی، حرف خدا را بزن! خدا، روضه‌خوان است. گفت: این حسین (علیه‌السلام) است. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! می‌گفت: خدا گفت: یا آدم! این‌قدر عطش به حسین فشار می‌آورد که بدنش تَرَک، تَرَک می‌شود. توبه‌اش قبول شد.

این آقا اگر یک مریضی به او بخورد، می‌گوید: پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرموده: مؤمن همیشه به بلا مبتلاست. ای بدبخت! گول خوردی! ببین، دل چه‌کسی را سوزاندی؟ ببین، آیا عاق پدر و مادر هستی؟ ببین آیا دل یک سیّد را سوزانده‌ای؟ دل یک بیچاره را سوزانده‌ای؟ آیا برای یک‌نفر نامه‌ای ناجور دادی و او را آتش زده‌ای؟ تو چه‌ات است؟ آره، تو مؤمنی! تو اگر به وظیفه‌ات عمل کردی، [این ابتلائات برای درجه ایمان توست]؛ وگرنه اگر به وظیفه‌ات عمل نکردی، این‌ها همه‌اش مال کارهایی است که کردی. شما حسابش را بکن! خدا چطور محبّت یوسف را در دل حضرت‌یعقوب انداخت [و] چهل‌سال گریه کرد. حالا این‌ها انبیاء هستند.

حالا سر امام‌حسین (علیه‌السلام) بیایید! ببینید امام با پیغمبر فرقش چیست؟ یکی از علمای خیلی اسم و رسم‌دار، راجع‌به معصوم صحبت کرده، این‌ها را یکی حساب کرده که پیغمبر معصوم است، ائمه (علیهم‌السلام) هم معصوم هستند. باباجان! قربانت بروم! عزیز من! یک‌قدری فکر داشته‌باش! اندیشه داشته‌باش! ببین، این آدم، این‌هم یعقوب؛ حالا من قضیه امام‌حسین (علیه‌السلام) را می‌گویم.

والله قسم! من جدّاً عقیده‌ام این‌است که موهای آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) از یوسف بهتر است. چون روایت داریم: او منطقاً و خَلقاً و خُلقاً به رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) شبیه است؛ یعنی عین پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است. پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را که نمی‌شود پیش یوسف گذاشت. علی‌اصغرِ امام‌حسین (علیه‌السلام) هم همین‌طور. آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) هم همین‌طور [است].

یک شیخ علی‌اکبر ترک بود، خدا رحمتش کند! در صحن امام‌حسین (علیه‌السلام) منبر می‌رفت. گفت: رفقا! می‌خواهم یک‌حرفی به شما بزنم که شاید تاکنون نشنیده‌باشید. گفت: وقتی پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌خواست امام‌حسین (علیه‌السلام) را صدا بزند، می‌گفت: حسین! جانم به‌قربانت! وقتی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌خواست صدا بزند، می‌گفت: حسین! جانم به‌قربانت! چون‌که این‌ها، آن مصیبت‌ها را می‌دانستند. حضرت‌زهرا (علیهاالسلام) می‌گفت: حسین! جانم به‌قربانت! امام‌حسن (علیه‌السلام) می‌گفت: حسین! برادر! جانم به‌قربانت! آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) که هیچ، می‌گفت: من عبد تو هستم، تو دین من هستی، هیچ‌وقت برادر نگفت. این‌قدر آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) امام‌حسین (علیه‌السلام) را احترام می‌کرد که در مقابل آقا امام‌حسین (علیه‌السلام) که حجّت خداست، [به او] برادر نمی‌گفت. می‌گفت: آقاجان، حسین‌جان! بعد گفت: روز عاشورا که شد امام‌حسین (علیه‌السلام) گفت: عباس! جانم به‌قربانت! این‌است مقام عباس (علیه‌السلام).

حالا امام‌حسین (علیه‌السلام)، عباس (علیه‌السلام) را از دست داده، علی‌اکبر (علیه‌السلام) را از دست داده، علی‌اصغر (علیه‌السلام) را از دست داده، عون (علیه‌السلام) را از دست داده، بچّه‌های آقا امام‌حسن (علیه‌السلام) را از دست داده. حالا همه این‌ها را که از دست داده و توی قتل‌گاه افتاده، امام می‌فرماید: «إلهی، رِضاً بِرضائک، تسلیماً لِأمرک» یعنی: چنان جاذبه خدا امام‌حسین (علیه‌السلام) را گرفته که این مصیبت‌ها در مقابل جاذبه محبّت خدا کَأنّه خیلی چیزی نیست. آقایان! ببینید دلم می‌خواهد این‌جا خیلی دقّت بفرمایید: من نمی‌گویم چیزی نیست؛ یعنی بخواهم این‌ها را سَبُک کنم؛ اما عظمت خدا، مافوق همه این‌هاست. این‌ها، همه خلق خدا هستند. خود حضرت‌ابوالفضل (علیه‌السلام)، خود این‌ها، خلق خدا هستند. پس عظمت خدا حرف دیگری است.

چنان امام‌حسین (علیه‌السلام) در جاذبه خدا قرار گرفته‌است که اصلاً انگار مصیبت این‌ها چیزی نیست. بر عکس، امام حال پیدا کرده‌است. علمای‌اعلام نوشتند، ائمه (علیهم‌السلام) هم گفتند، هر چه مصیبت از برای آقا امام‌حسین (علیه‌السلام) زیادتر می‌شد، امام‌حسین (علیه‌السلام) برّاق‌تر می‌شد. چون امام‌حسین (علیه‌السلام) از نور خداست؛ اما نور خدا که حدّ ندارد، دوباره به او نورفشانی می‌شود. امام‌حسین (علیه‌السلام) برّاق‌تر می‌شد، می‌دید به وظیفه‌اش عمل کرده‌است. حالا تو امام‌حسین (علیه‌السلام) را پیش یعقوب یا پیش آدم بگذار!

امام‌حسین عین پدر بزرگوارش بود، عین علی (علیه‌السلام). حالا وقتی تیر به پای امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) رفته، پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌فرماید: هر وقت علی (علیه‌السلام) نماز می‌خوانَد، تیر را از پایش دربیاورید! عدّه‌ای هستند که ولایت در قلبشان خطور نکرده و اگر هم خطور کرده‌باشد، ولایت‌شان حلقی است. من گفتم [که] ولایت سه‌جور است: یکی حلقی است، یکی تجاری است، یکی هم القائی است. نمی‌گویم این‌ها ولایت ندارند؛ اما ولایت‌شان القائی نیست. می‌گویند: علی (علیه‌السلام) حالی‌اش نشد. تو چه‌چیز داری می‌گویی؟ امام که خواب ندارد. امام، حالی نشدن ندارد. اگر خدا حالی‌اش نیست، علی (علیه‌السلام) هم حالی‌اش نیست. این‌ها اتّصال به نور خدا هستند. مگر نور خدا خاموش‌شدنی است؟ این نور همیشه دارد نورفشانی می‌کند. مگر نور خدا قطع می‌شود؟ این‌ها نور خدا هستند. حالا تیر را از پایش درمی‌آورند، مثل این‌که یک‌ذرّه جایی را بخارانند. آن محبّت و جاذبه خدا چنان علی (علیه‌السلام) را گرفته که اصلاً پایش را هم قطع کنند، خیلی چیزی نیست. امام‌حسین (علیه‌السلام) هم همین‌طور بود. چنان در جاذبه خدا قرار گرفت که اصلاً آن مصیبت‌ها چیزی نیست. تا نچشید، نمی‌فهمید. باید به شما بچشانند تا ببینید این حرف‌ها درست‌است یا نه؟

حالا یعقوب چهل‌سال برای بچّه‌اش گریه کرد. آدم چهل سال گریه کرد، حالا که زنش پیشش آمد، دلش خوش شد. ما چه‌ داریم می‌گوییم؟

من یک جمله دیگر بگویم. والله قسم! اگر یک‌نفر شیعه، یک‌نفر محبّ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، ولایتش حلقی نباشد، تجاری نباشد، ولایتش جوری باشد که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به کمیل فرمود: یا کمیل! دست و جوارح خودت را در نزد خدا بگذار! ولایتش این‌طور باشد، خود انبیاء به‌غیر [از] پیغمبر آخرالزّمان (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نوکرش هستند. (آخر، بعضی‌ها مثل مگس می‌مانند و نیش می‌زنند. از این حرف‌ها، حرف درمی‌آورند. من هم به خواست خدا و به خواست ولایت جلویشان را می‌گیرم. پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) استثناء است.)

مگر حضرت‌ابراهیم نیست که وقتی جبرئیل نازل می‌شود و می‌گوید: یکی از مخلوقات خدا، بنده‌خدا شد، می‌گوید: او چه‌کسی است که من بروم نوکرش شوم؟ معلوم می‌شود که ابراهیم، نوکر بنده خداست. حالا تو نگو مگر ابراهیم ولایت نداشت؟! آن‌موقع هنوز بندگی ابراهیم امضاء نشده‌بود که حضرت‌ابراهیم این حرف را زد. چون هنوز بندگی‌اش امضاء نشده، می‌گوید: من نوکر بنده‌خدا هستم.

مثل این‌است که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌گوید: «أنا عبدُ محمّد». یک عدّه‌ای از علماء می‌گویند: امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) انگار نوکر پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بوده‌است! برو خجالت بکش! این حرف‌ها چیست که می‌زنی؟! تربیت پیدا کن! تربیت ولایت پیدا کن! وقتی آیه «إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» نازل‌شد، خدا به همه عالم خطاب کرد که تسلیم نبیّ شوید، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) گفت: ای‌خدا! من هم تسلیم هستم و هم بنده‌اش می‌شوم. بندگی که می‌گوید؛ یعنی این‌طور بندگی؛ یعنی: خدا! من تسلیم تو هستم، حالا می‌گویی تسلیم پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بشوم، می‌شوم. خدا لعنت کند آن‌ها که تسلیم نشدند و جِبت و طاغوت شدند.

اگر ابراهیم هم می‌گوید که من بنده یک شیعه هستم، بس‌که دوستِ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است، بس‌که ولایتش بالاست. چرا بعضی از پیغمبرها شیعه نشدند؟ حالا خدا می‌گوید: ای ابراهیم! تو خودت بنده ما شدی. آیه هم نازل می‌شود که تو شیعه ما هستی.

آقاجان من! والله! من دلم می‌سوزد. من «هل من ناصر» می‌گویم. قربان‌تان بروم! فدایتان بشوم! بیایید بنده بشوید! تو چه می‌گویی که فلانی به‌من سلام نکرد، از جلوی پایم بلند نشد، من را احترام نکرد؟ خب، [سلام و احترام] نکند. شما یک توقّعات بی‌خود، بی‌خودی دارید. بابا! بیا ولایتت را کامل کن تا پیغمبرها نوکر تو بشوند. ما کجاییم؟! بیا این دنیا را از دلت بیرون کن! آخر، تو شب که خوابیدی، به‌فکر چک هستی، به‌فکر سفته هستی، به‌فکر چکهای برگشتی هستی، به فکر اجارهِ خانه و دکّانت هستی، به‌فکر تصادف ماشینت هستی. آقا! این‌قدر حرف توی مغزت هست که تو یک «یا الله» نمی‌توانی بگویی. فرصت یک «یا محمّد» برای خودت نگذاشتی. فرصت یک «یا خدا»، یک «یا الله» را نگذاشتی.

به تمام انبیاء قسم! به تمام ائمه قسم! من نمی‌خواهم خودم را معرّفی کنم. من دلم می‌خواهد شما این‌طور بشوید! بدانید که می‌شود شد، نگویید نمی‌شود. من یک جمله‌ای به یکی از فرزندانم گفتم. گفت: آقاجان! ما نمی‌توانیم مثل تو شویم. چرا نمی‌توانی بشوی؟ حوصله نداشتم با او بحث کنم. دنیا را ول کن! می‌شوی.

من [آن] چند وقت‌ها فکر می‌کردم [که] اگر جبرئیل نازل شود و بگوید: حسین! ما مانند امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) که اختیار تمام خلقت را دارد، به تو می‌دهیم. تمام طلاهای عالم را در اختیارت می‌گذاریم. تا موقعی هم که خدا گفته من زنده‌ام تو زنده باشی، (نه این عمرهای کوتاه چهل‌سال، پنجاه‌سال، هفتاد سال، هشتاد سال که اگر خیلی عجیب باشد، می‌گویند فلانی صد و ده سالش است) اما بگویی اسمم را از تو می‌گیرم، گفتم: ای‌خدا! به خودت قسم! همه این‌ها را می‌دهم و یک خدا می‌گویم، همه این‌ها را می‌دهم و یک علی (علیه‌السلام) می‌گویم. چون همه این‌ها فانی است. من با فکر این حرف‌ را می‌زنم. خدا باقی است، علی (علیه‌السلام) باقی است، پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) باقی است، زهرا (علیهاالسلام) باقی است. بابا! بیایید فکر کنید [که] من چه‌ می‌گویم. چرا این‌قدر فکرتان این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. چه‌کار می‌کنی؟

خدا سلطنت روی زمین را به سلیمان داد. من عقیده‌ام این‌است که سلیمان از خدا چیز خوبی نخواسته‌است. من نمی‌خواهم به انبیاء اعتراض کنم، من عقیده خودم را می‌گویم. حالا همه اختیار عالم را در اختیارش گذاشته‌است. وقتی خدا باد را در اختیارش گذاشت، گفت: ای سلیمان! بدان که دنیا بر روی باد است. یعنی مثل باد می‌ماند.

حالا آقاجان من! قربانت بروم، عزیز من! بیا قدری اندیشه داشته‌باش که توی کار نمانی. آخر، چرا این‌قدر برای خودت مشغله درست کرده‌ای؟! والله! من حسابش را کردم یک خدا گفتن، یک علی‌گفتن، یک حسین‌گفتن، این‌ها اسم اعظم خدا هستند. آقاجان من! یک‌خانه به تو داده، قدری خشت و آهن به تو داده. دو تا دکّان به تو داده، چند میلیون پول به تو داده؛ اما اسم اعظم را از تو گرفته‌است. من دارم می‌گویم همه خلقت را می‌دهم، [اما] یک خدا می‌گویم. والله! راست می‌گویم. آن‌وقت ببین تو چه مشغله‌ای برای خودت درست می‌کنی؟! یک‌قدر خودت را فارغ کن!

بالأخره خدای تبارک و تعالی هم که قسم خورده، «واللهُ خیرُ الرّازقین» رزقت را می‌دهد. این کارهای [روزی رساندن] برای ما شده‌است. حضرت‌موسی قدری ایراد می‌کرد. می‌خواست بهتر بفهمد، نه این‌که به خدا ایراد بگیرد. یک‌ روز در فکر رفت [که] خدا چطور روزی همه را می‌دهد؟ یعنی خدا که فراموش نمی‌کند. امر شد: عصایت را به دریا بزن! زد، دریا خشک شد. دید یک قلوه سنگ است. عصا را به سنگ زد، دید یک‌دانه کرم، علف سبزی در دهانش است. گفت: یا موسی! ما این‌طور [روزی] می‌دهیم. ما توی دریا، آن‌هم لای سنگِ به این بزرگی داریم روزی‌اش را می‌دهیم. خب اگر این‌ها را می‌دانید و قبول دارید، چرا این‌کارها را می‌کنید؟ تو روزمره‌ات را حساب کن [و] ببین چقدر داری؟ ما چه‌کار می‌کنیم؟ از آن‌طرف هم گفته: یک علی (علیه‌السلام) بگویی، خدا یک مَلَک خلق می‌کند که تا آخر عمر برایت طلب‌مغفرت می‌کند. این‌ چه علی (علیه‌السلام) گفتنی است؟ علی (علیه‌السلام) را به خلیفه رسول‌خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) قبول داشته‌باشی و مطیع امرش باشی. وگرنه من روزی هزار تا، با کم و زیادش، علی (علیه‌السلام) می‌گویم. خب، آیا هزار تا مَلَک برای من «أستغفرُ الله» می‌گویند؟ آره! لعنت به تو نکنند! نمی‌خواهد «أستغفرُ الله» بگویند با این علی (علیه‌السلام) که تو می‌گویی! علی گفتن یعنی باید پیرو علی (علیه‌السلام) باشی.

مگر این امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نیست که نخلستان درست می‌کرد و همه را به فقرا می‌داد؟ اتّفاقاً روایت داریم: وقتی‌که از نخلستان آمد، حضرت‌زهرا (علیهاالسلام) گفت: آخر یا علی! ما هم سهم داریم. تو می‌خواستی سهم ما را بگذاری، تو همه این‌ها را دادی. گفت: زهراجان! من داشتم سهم شما را می‌آوردم. به یک نفر برخوردم؛ دیدم خیلی اصرار می‌کند که چیزی ندارم، من هم به او دادم. پس این حرف است؟ این‌ها چیست که ما داریم می‌گوییم؟

این آقا امام‌حسن (علیه‌السلام) در عرض سال، دو دفعه اموالش را قسمت می‌کرد. من نمی‌گویم تو این‌کار را بکن! آن‌ها می‌گویند: شما، ما نمی‌شوید. حالا نروی چیزهایت را بفروشی که زنت هم چهار تا فحش به ما بدهد [و] بگوید این‌کار، اثر حرف اوست. نه بابا! این‌کار را نکن: مالت را حرام نکن! معامله ربوی نکن! این‌قدر چک و سفته نکن! ما نمی‌گوییم تو امام‌حسن (علیه‌السلام) بشوی. تو به‌قدر شأنت باید داشته‌باشی، خانه داشته‌باشی، فرش داشته‌باشی. هر کسی یک شأنی دارد.

اتّفاقاً روایت داریم: یک‌نفر خدمت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) آمد و گفت: یا علی! من می‌خواهم چیزی به یک مستحق بدهم. حضرت فرمود: آفتاب نزده، بیرون دروازه شهر برو! هر که آمد، به او بده! رفت، دید یک‌نفر با لباس خیلی فاخر و اسب و خورجین که خیلی اسلوبش درست‌است، آن‌جاست. گفت: آخر، آیا این فقیر است؟ ما دیر آمدیم. فردا رفت، تا پس‌فردا [همین‌طور می‌شد]. اصحاب گفتند: اگر حرف علی (علیه‌السلام) را قبول داری، برو همان کار را بکن! باز دوباره اندیشه داشت. دید آن‌مرد، در خرابه رفت، بعد به خانه‌اش رفت و گفت: برای شما گوشت آورده‌ام. دید آن‌جا مرداری است، قدری از آن‌را بریده و برای این‌ها آورده‌است. گفت: یا علی! امرت را اطاعت کردم و پول را از در خانه‌اش انداختم داخل. آخر، این لباسِ آبرویش است. من نمی‌گویم لباسِ آبرویت را از بین ببر! خب، یک ماشین سواری داری، خانه‌ داری، زندگی داری، همه‌جور دارد زندگی‌ات می‌گذرد، خب، به حرام نیُفت! من حرفم سرِ حرام است، خودت را به حرام نزن! می‌گوید: این‌جا قُرُق است؛ اما هر کسی شأنی دارد.

مگر این گداها مستحقند؟ تا می‌گویی، می‌گوید باید به یک فقیر بدهیم. فقیر آن‌است که دین ندارد. امروز، والله! یک کاسب‌هایی هستند که می‌بینی خیلی به‌جا هستند. من نمی‌خواهم بگویم؛ بیشتر چیزهایی که رفقای عزیز به‌من می‌دهند، من به کاسب‌ها می‌دهم. اگر گدایی پیش من بیاید، خیلی به او بدهم، بیست‌تومان می‌دهم! اما من می‌بینم بعضی‌ها دارند بال می‌زنند. امروز آن‌روز نیست که تو مدام تفریح بروی. امروز روزی است که آقا جوادالائمه (علیه‌السلام) فرمود. [به ایشان] گفتند: یابن‌رسول‌الله! می‌گویند: زیارت پدر شما برابر با حجّ و عمره است. امام فرمود: دو حجّ و عمره، تا رساند به هفتاد حجّ و هفتاد عمره. گفتند: یابن‌رسول‌الله! از این ثواب بالاتر هست؟ امام فرمود: برآوردن حاجت یک مؤمن. خب، این بنده‌خدا به تو حاجت دارد، این‌ها را برای این‌زمان گفته‌اند.

زمان یک موقعیّتی دارد. من یک دوست‌ عزیزی دارم که یک‌وقت یک‌چیزهایی می‌آورد. ایشان می‌داند که اگر آنجا بیاورد، من به مردم می‌دهم. وقتی آورد، می‌بینم الحمدلله، شکر خدا، من گوشت دارم، مرغ دارم، اما یک عده‌ای هستند ندارند. من یک تکلیف به گردنم است. من نمی‌خواهم این کار را بکنم که بگویم مقدس هستم.

آقاجان من! قربانت بروم! وقتی می‌بینی همه‌چیز داری، یک‌قدر دستت را باز کن! (من چند وقت پیش راجع‌به صدقه هم صحبت کردم.) مثلاً وقتی می‌خواهی در قطار بنشینی، اگر پنجاه‌تومان، صد تومان، حالا نمی‌گوییم خیلی، به کسی بدهی، خدا همه قطار را حفظ می‌کند. این‌هم صدقه است، هم امر خدا را اطاعت کردی؛ اما می‌فرماید: اوّل خودت هستی و اهل و عیالت است. اوّل این‌ها هستند. این‌ها واجب‌النفقه هستند. بی‌خود مقدّس‌گری نکنی [و] بروی به کسی بدهی. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! می‌گفت: اگر این‌کار را کنی، تو را عِقاب می‌کنند. اوّل این‌ها هستند. ببین! من اوّل دارم سفارش این‌ها را می‌کنم.

وقتی آقا امام‌رضا (علیه‌السلام) به طوس رفت، عدّه‌ای بودند که دور جوادالائمه (علیه‌السلام) می‌آمدند. خانه آقا امام‌رضا (علیه‌السلام)، دو تا درب داشت: یکی باب‌الصغیر بود، یکی باب‌الکبیر. فقرا درِ باب‌الکبیر می‌آمدند. این‌ها جوادالائمه (علیه‌السلام) را از باب‌الصغیر می‌بردند. آقا علی‌بن‌موسی الرضا (علیهماالسلام) به جوادالائمه (علیه‌السلام) نوشت، گفت: شنیده‌ام تو را از باب‌الصغیر می‌برند، از باب‌الکبیر برو. خدا خزانه‌اش خیلی چیز در آن‌است. حضرت نوشت: اوّل به قوم و خویشانت، آن‌ها که نزدیک هستند، این‌قدر بده! به آن‌ها که دورند، این‌قدر بده! به همسایه‌ها این‌قدر بده! به رفقایت هم این‌قدر بده! رفقا را هم جزء قوم و خویش آورد. ببینید این‌ها دستور است که به ما داده‌اند. من نمی‌گویم مقدّس‌گری کن و برو مالت را بده! دستور را عمل کن! آخر تو چطور خوابت می‌برد؟! یک‌خانه هشتاد میلیون [تومان] ی داری، چه‌کارش می‌خواهی بکنی؟! شما برای آبرویت یک‌خانه بساز! البتّه خوب بساز! من بعضی‌وقت‌ها که رفقا [این‌جا] می‌آیند، می‌گویم: اوّل زیرزمین بسازید! چرا؟ این زیرزمین، خانه‌ات را محفوظ می‌دارد. بساز! مطابق شأنت است. شما نمی‌توانید در یک‌خانه خِشتی و گِلی بروید! تو باید خانه‌ات خوب باشد، ماشین داشته‌باشی، زندگی داشته‌باشی، حرف من همه‌اش سرِ حرام است؛ یعنی: قانع باشید! امروز من گفتم، عدّه‌ای هستند که در این دنیا خوش هستند. آن‌ها کسانی هستند که قانع و راضی باشند و جزء وِلای ائمه‌طاهرین (علیهم‌السلام) باشند و آنها را اطاعت کنند. این‌ها خوش هستند، مابقی خوش نیستند، خیال می‌کنند [که] خوش هستند.

ارجاعات

یا علی
حاج   حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه