نهج البلاغه با ترجمه فیض الاسلام

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
(تغییرمسیر از نهج البلاغه)
پرش به:ناوبری، جستجو

خطبه 1- آفرینش آسمان و زمین و انسان

[↑ بالا] فمن خطبة له علیه‌السلام یذکر فیها ابتداء خلق السماء و الأرض و خلق آدم اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی لاَ یَبلُغُ مِدحَتَهُ اَلقَائِلُونَ وَ لاَ یُحصِی نَعمَاءَهُ اَلعَادُّونَ وَ لاَ یُؤَدِّی حَقَّهُ اَلمُجتَهِدُونَ

1 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که یاد میکند در آن آغاز آفریدن آسمان و زمین و خلق آدم را: (1) حمد و سپاس خداوندی را سزاست که همۀ گویندگان از مدح و ثنای او عاجزند (توانائی مدح و ثنائی که لایق ذات او باشد ندارند، و از اینرو است که حضرت سیّد المرسلین صلّی اللّه علیه و آله فرمود: لا أحصی ثناء علیک، أنت کما أثنیت علی نفسک یعنی مرا توانائی مدح و ثنای تو نیست، تو خود باید ثنا گوی ذات اقدس خود باشی) و شمارندگان و حسابگران از شمارش نعمتها و بخششهای او درمانده (زیرا نعمتها و عطاهای حقّ تعالی غیر متناهی و آخری برای آنها متصوّر نیست، چنانکه در قرآن کریم س 14 ی 34 می‌فرماید: «وَ إِن تَعُدُّوا نِعمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحصُوهٰا» یعنی اگر بخواهید نعمتهای خدا را بشمارید توانائی ندارید، پس کسیکه نتواند نعمتهای پروردگار را بشمارد چگونه می‌تواند حقّ او را ادا کند و شکرش را بجا آورد، لذا می‌فرماید:) و کوشش کنندگان نمی‌توانند حقّ نعمت او را ادا کنند (پس منتهی درجۀ سپاسگزاری آنست که بنده بعجز از ادای حقّ نعمت او اعتراف کند)

اَلَّذِی لاَ یُدرِکُهُ بُعدُ اَلهِمَمِ وَ لاَ یَنَالُهُ غَوصُ اَلفِطَنِ

(2) خداوندی که حقیقت او را صاحبان همّت بلند درک نمی‌کنند و زیرکیها و هوشهای غوّاص (که فرو می‌روند در دریای افکار) باو دست نیابند (چگونه ممکن می‌تواند حقیقت ذات او را در یابد)

اَلَّذِی لَیسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحدُودٌ وَ لاَ نَعتٌ مَوجُودٌ وَ لاَ وَقتٌ مَعدُودٌ وَ لاَ أَجَلٌ مَمدُودٌ

(3) خداوندی که صفتش را نهایتی نیست (زیرا او را هیچ صفتی زائد بر ذات نباشد تا محدود و معیّن گردد) و نه خود او را صفتی است موجود و ثابت (که در آن مقیّد و منحصر شود و احاطه بجمیع صفات او نماید، زیرا قید و حصر از لوازم امکان است و واجب «جلّ شأنه» از آن منزّه باشد) و او را وقت و زمانی نیست که معیّن شده باشد (و گفته شود بسیار وقت است که بوده یا تازه موجود شده، زیرا او خالق زمان و بی نیاز است از اینکه در زمان باشد تا زمان باو احاطه نماید) و نه او را مدّت درازی است (که بآن منتهی شود یعنی مدّت ندارد، پس او است ازلی و ابدی و زمان ندارد تا أجل و مدّت داشته باشد، زیرا زمان مقدار حرکت است و حرکت از عوارض جسم و او از جسمیّت مبرّی است، پس محال است و نمی‌شود که در زمان باشد)

فَطَرَ اَلخَلاَئِقَ بِقُدرَتِهِ وَ نَشَرَ اَلرِّیَاحَ بِرَحمَتِهِ وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ أَرضِهِ

(4) خلائق را به قدرت و توانائی خود بیافرید (چنانکه در قرآن کریم س 17 ی 51 می‌فرماید: «فَسَیَقُولُونَ مَن یُعِیدُنٰا قُلِ اَلَّذِی فَطَرَکُم أَوَّلَ مَرَّةٍ‌» یعنی می‌گویند کیست ما را پس از مرگ باز آرد و زنده کند، ای رسول اکرم در پاسخ ایشان بگو شما را زنده کند آن کسیکه در اوّل بار بیافرید) و بادها را بسبب رحمت و مهربانیش پراکنده کرد (چنانکه در قرآن کریم س 7 ی 57 می‌فرماید: «وَ هُوَ اَلَّذِی یُرسِلُ اَلرِّیٰاحَ بُشراً بَینَ یَدَی رَحمَتِهِ‌» یعنی او است آن کسیکه بادها را می‌فرستد مژده دهنده پیش از آمدن رحمت خود یعنی پیش از آمدن باران بزمین) و حرکت و جنبش زمین را به سنگهای بزرگ و کوهها میخکوب و استوار گردانید (تا متحرّک و مضطرب نگردد و شما به آسودگی زندگی کنید، چنانکه در قرآن کریم س 16 ی 15 می‌فرماید: «وَ أَلقیٰ فِی اَلأَرضِ رَوٰاسِیَ أَن تَمِیدَ بِکُم‌» یعنی خداوند متعال کوههای بزرگ را استوار نمود تا مبادا زمین حرکت کند و شما را از سویی بسوی دیگر بیندازد )

أَوَّلُ الدِّینِ مَعرِفَتُهُ وَ کَمَالُ مَعرِفَتِهِ التَّصدِیقُ بِهِ وَ کَمَالُ التَّصدِیقِ بِهِ تَوحِیدُهُ وَ کَمَالُ تَوحِیدِهِ اَلإِخلاَصُ لَهُ وَ کَمَالُ اَلإِخلاَصِ لَهُ نَفیُ اَلصِّفَاتِ عَنهُ لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَیرُ اَلمَوصُوفِ وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوصُوفٍ أَنَّهُ غَیرُ اَلصِّفَةِ

(5) اساس دین (چیزیکه بسبب آن خداوند متعال پرستش میشود) شناختن او است (دانسته شود که اوست آفرینندۀ موجودات) و شناختن کامل تصدیق و گرویدن باو است و تصدیق تمام توحید و یگانه دانستن او است و کمال توحید خالص نمودن عملست برای او (زیرا توحید تکمیل نمی‌گردد مگر به اخلاص یعنی خدا شناس هر چه گوید و هر چه کند باید خاصّ برای او باشد و به هیچ غرضی از اغراض دنیویّه نیالاید) و کمال اخلاص آنست که صفات زائدۀ بر ذات برای او تصوّر نکند (گفته نشود علم حقّ تعالی مثلا صفت زائدۀ خارجی است که بر ذات او عارض شده که این عقیده منافی با توحید و یکتا دانستن او است) زیرا هر صفتی گواهی می‌دهد که آن غیر از موصوف است و هر موصوفی گواهی می‌دهد که آن غیر از صفت است

فَمَن وَصَفَ اَللَّهَ سُبحَانَهُ فَقَد قَرَنَهُ وَ مَن قَرَنَهُ فَقَد ثَنَّاهُ وَ مَن ثَنَّاهُ فَقَد جَزَّأَهُ وَ مَن جَزَّأَهُ فَقَد جَهِلَهُ وَ مَن جَهِلَهُ فَقَد أَشَارَ إِلَیهِ وَ مَن أَشَارَ إِلَیهِ فَقَد حَدَّهُ وَ مَن حَدَّهُ فَقَد عَدَّهُ

(بنا بر این) (6) کسیکه وصف کند خداوند را (او را موصوف کرده به صفت زائدۀ بر ذات) قرینی برای او دانسته و او را (با موجود دیگر در واجب الوجود بودن) همسر قرار داده و کسیکه برای او همسری قرار داد پس او را دو تا دانسته و کسیکه دو تا دانستش پس او را تجزئه و تقسیم کرده (و هر چیزیکه قابل تجزئه و تقسیم باشد مرکّب است و هر مرکّبی دارای اجزاء) و هر که او را تقسیم کند باو نادان است و کسیکه بوی نادان شود پس به سویش اشاره می‌نماید و کسیکه به سویش اشاره کند او را محدود و معیّن میکند (حدّ و نهایت برای او قرار می‌دهد) و کسیکه محدودش دانست، پس او را شمرده (در خارج او را واحد عددی گردانیده)

وَ مَن قَالَ فِیمَ فَقَد ضَمَّنَهُ وَ مَن قَالَ عَلاَ مَ فَقَد أَخلَی مِنهُ

(7) و کسیکه بگوید در چیست‌؟ او را در ضمن چیزی قرار داده (مقرّ و محلّی برایش انتخاب کرده) و کسیکه بگوید بر چیست‌؟ بعضی از امکنه را از او تهی دانسته (اگر بگوید در کجا نیست و بر کجا هست او را جسم و مرکّب قرار داده، و لازمۀ آن حدوث و نو پیدا شدن او است)

کَائِنٌ لاَ عَن حَدَثٍ مَوجُودٌ لاَ عَن عَدَمٍ مَعَ کُلِّ شَیءٍ لاَ بِمُقَارَنَةٍ وَ غَیرُ کُلِّ شَیءٍ لاَ بِمُزَایَلَةٍ فَاعِلٌ لاَ بِمَعنَی اَلحَرَکَاتِ وَ اَلآلَةِ بَصِیرٌ إِذ لاَ مَنظُورَ إِلَیهِ مِن خَلقِهِ مُتَوَحِّدٌ إِذ لاَ سَکَنَ یَستَأنِسُ بِهِ وَ لاَ یَستَوحِشُ لِفَقدِهِ

(8) خداوند متعال همیشه بوده است نه آنکه حادث و نو پیدا شده باشد (در این کلمه حضرت از حقّ تعالی و حدوث زمانی را نفی میکند) موجود و هستی است که مسبوق بعدم و نیستی نیست (یعنی نه آنکه هستی او ذاتاً حادث باشد که در این کلمه حدوث ذاتی را نفی میکند) با هر چیزی است نه بطوریکه همسر آن باشد (پس با هر چیزی است یعنی هر چیزی باو قائم و بر پا است) و غیر از هر چیزی است نه بطوریکه از آن کناره گیرد (زیرا اگر از چیزی کناره گیرد آن چیز چیزی نخواهد بود، برای آنکه اوست نگاه‌دارندۀ هر چیزی) فاعل است و فعل از او صادر میشود نه بمعنی حرکات و انتقالات از حالی به حالی (زیرا حرکت از لوازم جسم است و او از جسمیّت مبرّی است) و نه بمعنی آلت (زیرا اگر صدور فعل از او به معاونت آلت باشد پس او بغیر خود احتیاج دارد و احتیاج نقص و نقص بر واجب الوجود محالست بنا بر این بی آنکه او را چشمی باشد بالذّات) بصیر است و بینا بوده هنگامیکه هیچ چیزی از آنچه را که آفریده نبوده و منفرد است و تنها بوده هنگامی که سکنی (چیزی که بآن اطمینان به هم رسد) نبوده تا بآن مأنوس شود (و از انس با آن آرام گیرد) و وحشت نکند از نبودنش

أَنشَأَ اَلخَلقَ إِنشَاءً وَ اِبتَدَأَهُ اِبتِدَاءً بِلاَ رَوِیَّةٍ أَجَالَهَا وَ لاَ تَجرِبَةٍ استَفَادَهَا وَ لاَ حَرَکَةٍ أَحدَثَهَا وَ لاَ هَمَامَةِ نَفسٍ اضطَرَبَ فِیهَا

(پس چون شناختی او را، اکنون بطور اجمال بدان که او است خداوندی که به قدرت کامله) (9) مخلوقات را بیافرید بدون بکار بردن فکر و اندیشه (زیرا فکر در هر چیزی برای حصول امری است که نبوده و همۀ اشیاء برای خداوند متعال در مرتبۀ ذات اوّلا و ابدا ثابت است) و بی تجربه و آزمایشی که از آن استفاده کند (زیرا تجربه در بارۀ کسی است که بخواهد به آزمایش علم پیدا کند، نه در بارۀ خدای تعالی که علم او عین ذات اوست) و بی آنکه جنبشی در خود پدید آورد (آفریدن او از روی حرکت نیست، زیرا حرکت نفس تغیّر است و تغیّر از خواصّ امکان باشد) و بی اهتمام نفسی که در آن اضطراب و نگرانی داشته باشد (که آیا این کار که کرده صلاح بوده یا نه، زیرا اضطراب و نگرانی مستلزم جهل بعواقب امور است، و جهل و نادانی بر ذاتی که عین علم است روا نیست)

أَحَالَ اَلأَشیَاءَ لِأَوقَاتِهَا وَ لاَءَمَ بَینَ مُختَلِفَاتِهَا وَ غَرَّزَ غَرَائِزَهَا وَ أَلزَمَهَا أَشبَاحَهَا

(10) اشیاء را از عدم و نیستی در وقت خود بوجود و هستی انتقال داد (لباس هستی بآنها پوشانید هر وقت که مصلحت بود) و میان گوناگون بودن آنها را موافقت و سازگاری داد و طبائع آن اشیاء را ثابت و جاگیر کرد (هر غریزه و طبیعتی را در موضع مستعدّ خود قرار داد) و آن طبائع را لازمۀ آن اشیاء گردانید (بطوریکه ممکن نیست جدائی ما بین آنها، مانند شجاعت که لازمۀ مرد شجاع و دلیر باشد و سخاوت که غریزۀ مرد جواد و کریم است، خلاصه مخلوقات را بیافرید)

عَالِماً بِهَا قَبلَ اِبتِدَائِهَا مُحِیطاً بِحُدُودِهَا وَ اِنتِهَائِهَا عَارِفاً بِقَرَائِنِهَا وَ أَحنَائِهَا

(11) در حالتی که دانا بود بآنها پیش از آفریدنشان و احاطه داشت بحدود و اطراف و انتهاء آنها، و آشنا بود به چیزهائی که پیوسته‌اند بآن اشیاء و به نواحی و گوشه‌های آنها (به کلیّات و جزئیّات همۀ مخلوقات دانا بود )

ثُمَّ أَنشَأَ سُبحَانَهُ فَتقَ اَلأَجوَاءِ وَ شَقَّ اَلأَرجَاءِ وَ سَکَائِکَ اَلهَوَاءِ

(12) پس (از آنکه خداوند متعال را شناختی و بطور اجمال به کیفیّت ایجاد و عوالم برخوردی، اکنون در تعقیب آنچه گذشت ببیان دیگر بنحو تفصیل بدان که حقّ تعالی به قدرت و توانائی خود) شکافت جوّهای لا یتناهی را، و اطراف و گوشه‌های آنرا باز نموده بالای فضا هوا و جای خالی را بیافرید

فَأَجرَی فِیهَا مَاءً مُتَلاَطِماً تَیَّارُهُ مُتَرَاکِماً زَخَّارُهُ حَمَلَهُ عَلَی مَتنِ اَلرِّیحِ اَلعَاصِفَةِ وَ اَلزَّعزَعِ اَلقَاصِفَةِ فَأَمَرَهَا بِرَدِّهِ وَ سَلَّطَهَا عَلَی شَدِّهِ وَ قَرَنَهَا إِلَی حَدِّهِ اَلهَوَاءُ مِن تَحتِهَا فَتِیقٌ وَ اَلمَاءُ مِن فَوقِهَا دَفِیقٌ

پس در آن، آب که موجهایش متلاطم و پی در پی بود و از بسیاری روی هم می‌غلطید جاری کرد، (13) آن آب را بر پشت باد تندی که قویّ و با صدای بلند بود بر نشاند پس به باد فرمان داد تا آن آب را (از هر سو) باز گرداند و محکم نگاهش دارد (تا از هم پاشیده نشود) و باد را تا سر حدّ آب نگاه داشت و در جایگاه آن آب قرار داد هوا در زیر آن باد باز و گشاده و از بالایش آب ریخته شده (و در جنبش بود)

ثُمَّ أَنشَأَ سُبحَانَهُ رِیحاً اِعتَقَمَ مَهَبَّهَا وَ أَدَامَ مُرَبَّهَا وَ أَعصَفَ مَجرَاهَا وَ أَبعَدَ مَنشَأَهَا فَأَمَرَهَا بِتَصفِیقِ اَلمَاءِ اَلزَّخَّارِ وَ إِثَارَةِ مَوجِ اَلبِحَارِ

(14) آنگاه باد دیگری را آفرید و جای وزیدن آنرا عقیم گردانید (آن باد را فقط برای موج آب بیافرید نه برای چیز دیگر) و قرار داد آنرا که همیشه ملازم تحریک آب باشد و وزیدن آنرا تند کرد و مبدا تکوینش را دور دست گردانید (به قسمی که جای وزیدنش شناخته نمی‌شود) پس آنرا به حرکت دادن و برهم زدن آن آب فراوان و بر انگیختن و بلند کردن موج دریاها فرمان داد (فرمان داد تا هر گوشه‌ای از آن آب را که خود دریایی است بموج آورد)

فَمَخَضَتهُ مَخضَ اَلسِّقَاءِ وَ عَصَفَت بِهِ عَصفَهَا بِالفَضَاءِ تَرُدُّ أَوَّلَهُ إِلَی آخِرِهِ وَ سَاجِیَهُ إِلَی مَائِرِهِ حَتَّی عَبَّ عُبَابُهُ وَ رَمَی بِالزَّبَدِ رُکَامُهُ

(15) پس آن باد هم آن آب را مانند مشک جنبانید و بهم زد و بآن تند وزید مانند وزیدنش در جای خالی و وسیع (و چنان بر آن آب وزید که) اوّل آنرا به آخرش باز می‌گرداند، و ساکنش را بمتحرّک آن تا آنکه انبوهی از آن آب بالا آمد و آن قسمتی که متراکم و بر روی هم جمع شده بود کف کرد

فَرَفَعَهُ فِی هَوَاءٍ مُنفَتِقٍ وَ جَوٍّ مُنفَهِقٍ فَسَوَّی مِنهُ سَبعَ سَمَوَاتٍ جَعَلَ سُفلاَهُنَّ مَوجاً مَکفُوفاً وَ عُلیَاهُنَّ سَقفاً مَحفُوظاً وَ سَمکاً مَرفُوعاً بِغَیرِ عَمَدٍ یَدعَمُهَا وَ لاَ دِسَارٍ یَنظِمُهَا

(16) پس خداوند متعال آن کفها را در جای خالی وسیع و فضاء گشاده بالا برد، هفت آسمان را (بدون اعوجاج و کجی) از آن کفها پدید آورد زیر آن آسمانها موجی را قرار داد تا از سیلان و ریزش ممنوع باشد و بالای آنها سقفی را که محفوظ است و بلند (و آن آسمانها را بر پا نمود) بدون ستونهایی که نگاه دارد و بی میخ (و یا ریسمانی) که آنها را منظّم داشته باشد

ثُمَّ زَیَّنَهَا بِزِینَةِ اَلکَوَاکِبِ وَ ضِیَاءِ اَلثَّوَاقِبِ وَ أَجرَی فِیهَا سِرَاجاً مُستَطِیراً وَ قَمَراً مُنِیراً فِی فَلَکٍ دَائِرٍ وَ سَقفٍ سَائِرٍ وَ رَقِیمٍ مَائِرٍ

(17) آنگاه آن آسمانها را به زینت ستاره‌ها و روشنی نور افکنها آرایش داد و در آنها چراغ نور افشان خورشید و ماه درخشان را بجریان انداخت در حالتی که (هر یک از آن ستاره‌ها و خورشید و ماه) در فلکی است دور زننده و سقفی سیر کننده و لوحی متحرّک

ثُمَّ فَتَقَ مَا بَینَ اَلسَّمَوَاتِ اَلعُلاَ فَمَلَأَهُنَّ أَطوَاراً مِن مَلاَئِکَتِهِ

(18) آنگاه میان آسمانهای بلند را باز نمود، و به انواع مختلفۀ از فرشتگان خود پر کرد

مِنهُم سُجُودٌ لاَ یَرکَعُونَ وَ رُکُوعٌ لاَ یَنتَصِبُونَ وَ صَافُّونَ لاَ یَتَزَایَلُونَ وَ مُسَبِّحُونَ لاَ یَسأَمُونَ لاَ یَغشَاهُم نَومُ اَلعُیُونِ وَ لاَ سَهوُ اَلعُقُولِ وَ لاَ فَترَةُ اَلأَبدَانِ وَ لاَ غَفلَةُ اَلنِّسیَانِ

(قسم اوّل از آنان فرشتگانی هستند که) (19) بعضی از ایشان در حال سجودند، رکوع نمی‌کنند و برخی در رکوعند، بر پا نمی‌ایستند و گروهی در صفّ ایستاده‌اند، از جای خود بیرون نمی‌روند و بعضی تسبیح گوینده‌اند که خسته نمی‌شوند (همه اصناف ملائکه غیر مادّی هستند که) آنان را نه خواب در چشمها و نه سهو در عقلها می‌آید و نه سستی و نه غفلت فراموشی فرا می‌گیرد

وَ مِنهُم أُمَنَاءُ عَلَی وَحیِهِ وَ أَلسِنَةٌ إِلَی رُسُلِهِ وَ مُختَلِفُونَ بِقَضَائِهِ وَ أَمرِهِ

(20) و دسته‌ای از آنان (قسم دوّم از فرشتگان) امین بر وحی خداوند متعال هستند و برای پیغمبران او زبانها و ترجمانانند و برای رساندن حکم و فرمانش آمد و رفت کنندگان می‌باشند

وَ مِنهُمُ اَلحَفَظَةُ لِعِبَادِهِ وَ اَلسَّدَنَةُ لِأَبوَابِ جِنَانِهِ

(21) و جماعتی از اینان (قسم سوّم از ایشان) نگهبان بندگان و دربان برای بهشتهای او هستند

وَ مِنهُمُ اَلثَّابِتَةُ فِی اَلأَرَضِینَ اَلسُّفلَی أَقدَامُهُم وَ اَلمَارِقَةُ مِنَ اَلسَّمَاءِ اَلعُلیَا أَعنَاقُهُم وَ اَلخَارِجَةُ مِنَ اَلأَقطَارِ أَرکَانُهُم وَ اَلمُنَاسِبَةُ لِقَوَائِمِ اَلعَرشِ أَکتَافُهُم

(22) و عدّه‌ای از آنان (قسم چهارم فرشتگان) قدمهاشان در طبقات زیرین زمین ثابت و گردنهاشان از آسمانهای زبرین در گذشته و اعضاء ایشان از اطراف جهان بیرون رفته و دوشهای آنان موافق با پایه‌های عرش می‌باشد

نَاکِسَةٌ دُونَهُ أَبصَارُهُم مُتَلَفِّعُونَ تَحتَهُ بِأَجنِحَتِهِم مَضرُوبَةٌ بَینَهُم وَ بَینَ مَن دُونَهُم حُجُبُ اَلعِزَّةِ وَ أَستَارُ اَلقُدرَةِ

(و از هیبت و عظمت انوار الهیّ‌) (23) در برابر عرش چشمهایشان به زیر افتاده و در زیر آن خود را به بالهایشان پیچیده‌اند (در علم و معرفت خود فرو رفته‌اند تا بحدّی که می‌توانند در عوالم بی‌پایان معارف خدائی سیر کنند، مانند طایری که بتوسّط دو بال خویش تا اندازه‌ای که می‌تواند در هوا پرواز میکند) میان آن فرشتگان و کسانیکه فروترند از ایشان حجابهای عزّت و پرده‌های قدرت زده شده (که کسی به پشت آن پرده‌ها راه علمی ندارد مگر انبیاء و اوصیاء ایشان و خوّاص از بندگان خدای تعالی)

لاَ یَتَوَهَّمُونَ رَبَّهُم بِالتَّصوِیرِ وَ لاَ یُجرُونَ عَلَیهِ صِفَاتِ اَلمَصنُوعِینَ وَ لاَ یَحُدُّونَهُ بِالأَمَاکِنِ وَ لاَ یُشِیرُونَ إِلَیهِ بِالنَّظَائِرِ

(و معرفت و خدا شناسی آن فرشتگان بطوری است که) (24) پروردگارشان را در وهم و خیال به صورتی در نیاورند و نه اوصاف خلائق را بر او جاری سازند و نه او را به مکانهایی محدود کنند و بنظائر و امثال به جانبش اشاره نمی‌کنند (زیرا فرشتگان شناسایند و دانا، پس کسیکه پروردگارش را به صورتی در آورد و اوصاف خلائق را بر او جاری سازد و او را بحدّی محدود کند و به جانبش اشاره نماید نادان است، چنانکه پیش از این در باب معرفت و خدا شناسی بیان شد )

منها فی صفة خلق آدم علیه‌السلام ثُمَّ جَمَعَ سُبحَانَهُ مِن حَزنِ اَلأَرضِ وَ سَهلِهَا وَ عَذبِهَا وَ سَبخِهَا تُربَةً سَنَّهَا بِالمَاءِ حَتَّی خَلَصَت وَ لاَطَهَا بِالبِلَّةِ حَتَّی لَزَبَت فَجَبَلَ مِنهَا صُورَةً ذَاتَ أَحنَاءٍ وَ وُصُولٍ وَ أَعضَاءٍ وَ فُصُولٍ أَجمَدَهَا حَتَّی اِستَمسَکَت وَ أَصلَدَهَا حَتَّی صَلصَلَت لِوَقتٍ مَعدُودٍ وَ أَجَلٍ مَعلُومٍ

قسمتی از این خطبه در کیفیّت خلق آدم علیه السّلام است: (25) پس (از آنکه خداوند متعال آسمان و زمین و خورشید و ماه و ستارگان را آفرید) از جای سنگلاخ و جای هموار زمین و جائی که مستعدّ برای کشت و زرع بود و جای شوره‌زار، پارۀ خاکی را فراهم آورد، آب بر آن ریخت تا خالص و پاکیزه شد و آنرا با آب آمیخت تا بهم چسبید آنگاه از خاک آمیخته شده شکلی را که دارای اطراف و اعضاء و پیوستگیها و گسستگیها بود بیافرید آنرا جمودت داد تا از یکدیگر جدا نشود، و محکم و نرم قرار داد تا گل خشک شده شد (و آنرا بحال خود باز داشت) برای زمان معیّنی (که در آن وقت مقتضی بود روح و حیات بآن داده شود)

ثُمَّ نَفَخَ فِیهَا مِن رُوحِهِ فَمَثُلَت إِنسَاناً ذَا أَذهَانٍ یُجِیلُهَا وَ فِکَرٍ یَتَصَرَّفُ بِهَا وَ جَوَارِحَ یَختَدِمُهَا وَ أَدَوَاتٍ یُقَلِّبُهَا

(26) پس آن گل خشک شده را جان داد، بر پا ایستاد در حالتی که انسانی شد دارای قوای مدرکه، که آنها را در معقولات بکار می‌اندازد و فکرهایی که در کارها تصرّف می‌نماید و اعضائی که خدمتگزار خویش قرار می‌دهد و ابزاری (مانند دست و پا) که در کارهایش به حرکت می‌آورد

وَ مَعرِفَةٍ یَفرُقُ بِهَا بَینَ اَلحَقِّ وَ اَلبَاطِلِ وَ اَلأَذوَاقِ وَ اَلمَشَامِّ وَ اَلأَلوَانِ وَ اَلأَجنَاسِ مَعجُوناً بِطِینَةِ اَلأَلوَانِ اَلمُختَلِفَةِ وَ اَلأَشبَاهِ اَلمُؤتَلِفَةِ وَ اَلأَضدَادِ اَلمُتَعَادِیَةِ وَ اَلأَخلاَطِ اَلمُتَبَایِنَةِ مِنَ اَلحَرِّ وَ اَلبَردِ وَ اَلبِلَّةِ وَ اَلجُمُودِ وَ اَلمَسَاءَةِ وَ اَلسُّرُورِ

و دارای معرفتی که میان حقّ و باطل و چشیدنیها و بوییدنیها و رنگها و جنسها را تمییز می‌دهد، و (نیز آن گل خشک شده انسانی شد که) (27) خلقت و طینت او به رنگهای گوناگون آمیخته گردید (هر جزئی از اجزائش بر طبق حکمت دارای رنگی شد مانند سفیدی استخوان و سرخی خون و سیاهی مو) و دارای چیزهای نظیر یکدیگر (مانند استخوان و دندان) و حالاتی ضدّ یکدیگر و خلطهایی که از هم جدا می‌باشد (و آن اخلاط عبارتست) از گرمی (صفراء) و سردی (بلغم) و تری (خون) و خشکی (سوداء) و (امّا حالات ضدّ یکدیگر عبارتند از) اندوه و خوشحالی (و خواب و بیداری و سیری و گرسنگی و مانند آنها)

وَ اِستَأدَی اَللَّهُ سُبحَانَهُ اَلمَلاَئِکَةَ وَدِیعَتَهُ لَدَیهِم وَ عَهدَ وَصِیَّتِهِ إِلَیهِم فِی اَلإِذعَانِ بِالسُّجُودِ لَهُ وَ اَلخُشُوعِ لِتَکرِمَتِهِ

(28) و خداوند متعال (پس از آنکه چنین انسانی را آفرید و آدمش نامید) امانت خود را از فرشتگان طلبید و انجام عهد و پیمانی که با ایشان بسته بود خواست (و آن امانت و عهد و پیمان با ملائکه این بود) که حاضر شوند برای سجدۀ بآدم و فروتنی در مقابل عظمت و بزرگی او (چنانکه در قرآن کریم س 38 ی 71 می‌فرماید: «إِذ قٰالَ رَبُّکَ لِلمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ‌» ی 72 «فَإِذٰا سَوَّیتُهُ وَ نَفَختُ فِیهِ مِن رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ‌» یعنی یاد کن هنگامی را که پروردگار تو به فرشتگان فرمود من آدم را از گل خلق خواهم نمود، پس وقتی که بیافریدم او را و جان دادمش بر او در افتید و او را سجده کنید یعنی او را تعظیم نمائید و یا آنکه قبلۀ خویش قرار دهید، خلاصه چون حقتعالی او را خلق کرد)

فَقَالَ سُبحَانَهُ اُسجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبلِیسَ اِعتَرَتهُ اَلحَمِیَّةُ وَ غَلَبَت عَلَیهِ اَلشِّقوَةُ وَ تَعَزَّزَ بِخِلقَةِ اَلنَّارِ وَ اِستَوهَنَ خَلقَ اَلصَّلصَالِ

(29) پس فرمود سجده کنید بآدم همه سجده کردند مگر شیطان که غرور و نخوت او را فرا گرفت و شقاوت و بدبختی بر وی غلبه کرد و تکبّر نمود و از جهت اینکه از آتش آفریده شده خود را بزرگ دانست و آدم را که از پارۀ گل خشکی بوجود آمده خوار و کوچک شمرد (و در مقابل حضرت ربّ العالمین «جلّ شأنه» ایستاد و گفت آدم را سجده نکردم چون من از او بهترم، زیرا مرا از آتش آفریدی و او را از گل، پس چون این ادّعاء را نمود خداوند فرمود از میان ملائکه بیرون رو، زیرا تو از رحمت من رانده شدی و لعنت و خشم من تا روز جزا بر تو باد)

فَأَعطَاهُ اَللَّهُ اَلنَّظِرَةَ اِستِحقَاقاً لِلسُّخطَةِ وَ اِستِتمَاماً لِلبَلِیَّةِ وَ إِنجَازاً لِلعِدَةِ فَقَالَ إِنَّکَ مِنَ اَلمُنظَرِینَ إِلیٰ یَومِ اَلوَقتِ اَلمَعلُومِ

(آنگاه شیطان گفت: «رَبِّ فَأَنظِرنِی إِلیٰ یَومِ یُبعَثُونَ‌» چنانکه در قرآن کریم س 38 ی 79 می‌فرماید یعنی پروردگارا مرا مهلت ده تا روزی که بر انگیخته شوند مردمان، و شاید مقصودش این بود که از مرگ رهائی یافته همیشه زنده بماند) (30) پس خداوند هم مهلتش داد تا غضب و خشم او شامل حالش شود (چنانکه در قرآن کریم در بارۀ کفّار س 3 ی 178 می‌فرماید: «وَ لاٰ یَحسَبَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمٰا نُملِی لَهُم خَیرٌ لِأَنفُسِهِم إِنَّمٰا نُملِی لَهُم لِیَزدٰادُوا إِثماً وَ لَهُم عَذٰابٌ مُهِینٌ‌» یعنی گمان نکنند کسانیکه کافر شدند باینکه آنان را مهلت می‌دهیم برای ایشان بهتر است، جز این نیست که مهلتشان می‌دهیم که زیادتر گناه کنند و به عذابی که رسوا کننده است مبتلی گردند) و (نیز شیطان را مهلت داد) برای اینکه امتحان و آزمایش او تمام شود، و برای اینکه وعده‌ای که باو داده بسر رسد پس فرمود: تو از جملۀ مهلت داده شدگانی تا روز معلوم (تا هنگامیکه معیّن شده است از حیات و زندگانی بهره‌مند باشی )

ثُمَّ أَسکَنَ سُبحَانَهُ آدَمَ دَاراً أَرغَدَ فِیهَا عِیشَتَهُ وَ آمَنَ فِیهَا مَحَلَّتَهُ وَ حَذَّرَهُ إِبلِیسَ وَ عَدَاوَتَهُ

(31) پس (از آنکه شیطان فرمان الهیّ را مخالفت کرد و آدم را قبله خویش قرار نداد و مانند فرشتگان او را تعظیم ننمود) خداوند متعال آدم را در مکانی که وسائل عیش و آزادیش فراهم بود جای داد و جایگاه او را (از همۀ حوادث) ایمن گردانیدۀ (چنانکه در قرآن کریم س 2 ی 35 می‌فرماید: «وَ قُلنٰا یٰا آدَمُ اُسکُن أَنتَ وَ زَوجُکَ اَلجَنَّةَ وَ کُلاٰ مِنهٰا رَغَداً حَیثُ شِئتُمٰا وَ لاٰ تَقرَبٰا هٰذِهِ اَلشَّجَرَةَ فَتَکُونٰا مِنَ اَلظّٰالِمِینَ‌» یعنی گفتیم ای آدم تو و همسرت حوّا بهشت را جای خود قرار دهید و از نعمتهای آن با خوشحالی تمام هر چه خواهید بخورید و نزدیک این درخت نروید که اگر رفتید از ستمکاران باشید) و از شیطان و دشمنی او ترسانیدش (چنانکه در قرآن کریم س 20 ی 117 می‌فرماید: «فَقُلنٰا یٰا آدَمُ إِنَّ هٰذٰا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوجِکَ فَلاٰ یُخرِجَنَّکُمٰا مِنَ اَلجَنَّةِ فَتَشقیٰ‌» یعنی گفتیم ای آدم این دیو سرکش با تو و همسرت دشمن است، پس ملتفت باشید کاری نکند شما را از بهشت بیرون نماید که به بدبختی افتید)

فَاغتَرَّهُ عَدُوُّهُ نَفَاسَةً عَلَیهِ بِدَارِ اَلمُقَامِ وَ مُرَافَقَةِ اَلأَبرَارِ فَبَاعَ اَلیَقِینَ بِشَکِّهِ وَ اَلعَزِیمَةَ بِوَهنِهِ وَ اِستَبدَلَ بِالجَذَلِ وَجَلاً وَ بِالاِغتِرَارِ نَدَماً

(32) پس گول زد او را دشمنش (چنانکه در قرآن کریم س 20 ی 120 می‌فرماید: «فَوَسوَسَ إِلَیهِ اَلشَّیطٰانُ قٰالَ یٰا آدَمُ هَل أَدُلُّکَ عَلیٰ شَجَرَةِ اَلخُلدِ وَ مُلکٍ لاٰ یَبلیٰ‌» یعنی شیطان سخنان نا مربوط و بی‌فایده برای آدم بیان کرد و گفت ای آدم آیا می‌خواهی ترا به درخت جاویدی و ملک بی‌زوال راهنمائی کنم، باین نوع سخنان آدم را فریب داد) برای حسدی که بر او می‌برد از جهت اینکه آن بزرگوار در سرای جاودانی بود، و با نیکوکاران آمیزش داشت پس (آدم بر اثر وسوسۀ شیطان) یقین را از دست داده بشکّ و تردید گرایید (با اینکه دستور داشت در نخوردن از میوۀ آن درخت گمان کرد سود در خوردن است) و تصمیمی را که داشت (بر نخوردن از میوۀ آن درخت) به سستی و کوتاهی (در اطاعت امر خداوند) تبدیل نمود (و از آن میوه خود) و بجای فرح و شادی بخوف و ترس مبتلی گردید، و (چون دید از شیطان فریب خورده از کردار خود شرمنده شد و) اظهار پشیمانی نمود

ثُمَّ بَسَطَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ لَهُ فِی تَوبَتِهِ وَ لَقَّاهُ کَلِمَةَ رَحمَتِهِ وَ وَعَدَهُ اَلمَرَدَّ إِلَی جَنَّتِهِ فَأَهبَطَهُ إِلَی دَارِ اَلبَلِیَّةِ وَ تَنَاسُلِ اَلذُّرِّیَّةِ

(33) پس حقّ تعالی راه توبه را باو یاد داد و کلمۀ رحمت را بوی تعلیم نمود (چون می‌خواست توبۀ او را قبول کند کلمۀ رحمت را باو آموخت که پروردگارش را بآن بخواند تا توبه‌اش قبول گردد) و وعده داد که دوباره به بهشت (به آنجائی که در اوّل بار بود) باز گردد پس او را به دنیای پر محنت و بلاء و محلّ تناسل و زایشگاه فرزندان فرستاد

وَ اِصطَفَی سُبحَانَهُ مِن وُلدِهِ أَنبِیَاءَ أَخَذَ عَلَی اَلوَحیِ مِیثَاقَهُم وَ عَلَی تَبلِیغِ اَلرِّسَالَةِ أَمَانَتَهُم لَمَّا بَدَّلَ أَکثَرُ خَلقِهِ عَهدَ اَللَّهِ إِلَیهِم فَجَهِلُوا حَقَّهُ وَ اِتَّخَذُوا اَلأَندَادَ مَعَهُ وَ اِحتَالَتهُمُ اَلشَّیَاطِینُ عَن مَعرِفَتِهِ وَ اِقتَطَعَتهُم عَن عِبَادَتِهِ

(34) و (بعد از آنکه حضرت آدم در دنیا سکنی گرفت و از آن بزرگوار فرزندان و فرزند زادگان بسیاری بوجود آمد) خداوند متعال از میان اولادش پیغمبرانی برگزید، و از ایشان بر وحی و تبلیغ رسالت عهد و پیمان گرفت (تا آنچه را که از جانب خدای تعالی بآنان برسد انجام دهند و مردم را بخدا شناسی دعوت کرده هیچ گونه کوتاهی ننمایند، چنانکه در قرآن کریم س 33 ی 7 می‌فرماید: «وَ إِذ أَخَذنٰا مِنَ اَلنَّبِیِّینَ مِیثٰاقَهُم وَ مِنکَ وَ مِن نُوحٍ وَ إِبرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسَی اِبنِ مَریَمَ وَ أَخَذنٰا مِنهُم مِیثٰاقاً غَلِیظاً» یعنی یاد کن هنگامی را که از پیغمبران عهد و پیمانشان را بر وحی و تبلیغ رسالت گرفتیم و همچنین از تو و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی ابن مریم، و پیمان محکم از آنان گرفتیم) در وقتی که بیشتر خلائق عهد و پیمان الهیّ را (که فطری آنان بود) شکستند (چنانکه در قرآن کریم س 7 ی 172 می‌فرماید: «وَ إِذ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِم ذُرِّیَّتَهُم وَ أَشهَدَهُم عَلیٰ أَنفُسِهِم أَ لَستُ بِرَبِّکُم قٰالُوا بَلیٰ شَهِدنٰا» یعنی یاد کن هنگامی را که پروردگار تو از فرزندان آدم در وقتی که در صلب پدرانشان بودند پیمان گرفت و ایشان را بر خودشان گواه گردانید تا بتوحید و خداشناسی که فطری آنان است اعتراف نمایند، پس گفت آیا من پروردگار شما نیستم‌؟ گفتند آری شهادت می‌دهیم که تو پروردگار ما هستی. لیکن باین عهد و پیمان فطریشان وفاء نکردند) پس بحقّ او نادان شدند (و او را بیگانگی نشناختند) و برای او مانندها و شریکها قرار دادند و شیاطین آنان را از معرفت خدا (که مقصود اصلی و جبلّیشان بود) منصرف نمودند (فریبشان دادند) و ایشان را از پرستش او باز داشتند

فَبَعَثَ فِیهِم رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیهِم أَنبِیَاءَهُ لِیَستَأدُوهُم مِیثَاقَ فِطرَتِهِ وَ یُذَکِّرُوهُم مَنسِیَّ نِعمَتِهِ وَ یَحتَجُّوا عَلَیهِم بِالتَّبلِیغِ وَ یُثِیرُوا لَهُم دَفَائِنَ اَلعُقُولِ وَ یُرُوهُمُ اَلآیَاتِ اَلمُقَدَّرَةَ مِن سَقفٍ فَوقَهُم مَرفُوعٍ وَ مِهَادٍ تَحتَهُم مَوضُوعٍ وَ مَعَایِشَ تُحیِیهِم وَ آجَالٍ تُفنِیهِم وَ أَوصَابٍ تُهرِمُهُم وَ أَحدَاثٍ تَتَابَعُ عَلَیهِم

(35) پس خدای تعالی پیغمبران خود را در بین آنان بر انگیخت و ایشان را پی در پی می‌فرستاد تا عهد و پیمان خداوند را که جبلّی آنان بود بطلبند و بنعمت فراموش شده (توحید فطری) یاد آوریشان کنند و از راه تبلیغ با ایشان گفتگو نمایند (با برهان، سخن بگویند) و عقلهای پنهان شده را (که در زیر غبار کفر پوشیده و بر اثر تاریکی ضلالت و گمراهی مستور گردیده) بیرون آورده بکار اندازند و آیات قدرت را بایشان نشان دهند (و آن آیات عبارتست): از آسمان افراشتۀ بالای سرشان و زمین گستردۀ زیر پایشان و معیشتها و چیزهائی که زنده‌شان می‌دارد و اجلهائی که نابودشان می‌نماید و بیماری‌هایی که پیرو فرسوده‌شان میکند و حوادث روزگار و پیش آمدهای پی در پی که بر آنها وارد میشود

وَ لَم یُخلِ سُبحَانَهُ خَلقَهُ مِن نَبِیٍّ مُرسَلٍ أَو کِتَابٍ مُنزَلٍ أَو حُجَّةٍ لاَزِمَةٍ أَو مَحَجَّةٍ قَائِمَةٍ رُسُلٌ لاَ تُقَصِّرُ بِهِم قِلَّةُ عَدَدِهِم وَ لاَ کَثرَةُ اَلمُکَذِّبِینَ لَهُم مِن سَابِقٍ سُمِّیَ لَهُ مَن بَعدَهُ أَو غَابِرٍ عَرَّفَهُ مَن قَبلَهُ

(37) و خدای تعالی بندگان را از پیغمبر فرستاده یا کتاب نازل شده یا برهان حتمی یا راه استوار محروم ننموده (و پیغمبران) رسولانی بودند که کمی یاران و زیادتی مخالفین آنان را (از تبلیغ رسالت) باز نداشت پیغمبرانی بودند از پیش که نام پیغمبر آینده بآنان گفته شده، و یا از بعد که پیغمبر قبلی او را معرّفی کرده (بامّت خود مبعوث شدن او را بشارت داده، چنانکه در قرآن کریم س 61 ی 6 می‌فرماید: «وَ إِذ قٰالَ عِیسَی اِبنُ مَریَمَ یٰا بَنِی إِسرٰائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اَللّٰهِ إِلَیکُم مُصَدِّقاً لِمٰا بَینَ یَدَیَّ مِنَ اَلتَّورٰاةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأتِی مِن بَعدِی اِسمُهُ أَحمَدُ» یعنی یاد کن هنگامی را که عیسی ابن مریم گفت ای بنی اسرائیل من بسوی شما فرستادۀ خدا هستم در حالتی که توریة را که پیش من است تصدیق میکنم و به پیغمبری که پس از من می‌آید و نامش احمد «صلّی اللّٰه علیه و آله» است مژده می‌دهم). (چون شیطان بیشتر مردم را فریب داد که بعهد و پیمان فطریشان وفا نکردند و بحقّ حقّ نادان شدند، خداوند متعال هم از جهت اتمام حجّت پی در پی پیغمبران برای آنان فرستاد تا ایشان را براه راست دلالت کنند)

عَلَی ذَلِکَ نُسِلَتِ اَلقُرُونُ وَ مَضَتِ اَلدُّهُورُ وَ سَلَفَتِ اَلآبَاءُ وَ خَلَفَتِ اَلأَبنَاءُ إِلَی أَن بَعَثَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ مُحَمَّداً رَسُولَ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله لِإِنجَازِ عِدَتِهِ وَ تَمَامِ نُبُوَّتِهِ مَأخُوذاً عَلَی اَلنَّبِیِّینَ مِیثَاقُهُ مَشهُورَةً سِمَاتُهُ

(38) بهمین ترتیب قرنها پدید آمد، روزگارها گذشت پدرها در گذشتند و فرزندان به جایشان نشستند تا اینکه خداوند سبحان حضرت رسول اکرم صلّی اللّٰه علیه و آله را بر انگیخت برای اینکه وعدۀ خود را انجام دهد (چون به پیغمبران پیش وعده داده بود که آن بزرگوار به پیغمبری مبعوث خواهد شد) و برای اینکه پیغمبری را به آن حضرت ختم نماید (بعد از او پیغمبری نمی‌فرستد) در حالتی که از پیغمبران عهد و پیمان گرفته شده بود (تا ایشان نیز به رسالت او اقرار کنند و مبعوث شدن و خاتمیّتش را به امّتهای خود خبر دهند، پس پیش همۀ جهانیان) علامت و نشانه‌های او شهرت یافت

کَرِیماً مِیلاَدُهُ وَ أَهلُ اَلأَرضِ یَومَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَةٌ وَ أَهوَاءٌ مُنتَشِرَةٌ وَ طَرَائِقُ مُتَشَتِّتَةٌ بَینَ مُشَبِّهٍ لِلَّهِ بِخَلقِهِ أَو مُلحِدٍ فِی اِسمِهِ أَو مُشِیرٍ إِلَی غَیرِهِ

موقع ولادتش گرامی و پسندیده (بهترین اوقات) بود، (39) و مردم در آنروز دارای مذهبهای متشتّت و بدعتهای زیاد و رویّه‌های مختلف بودند گروهی خداوند متعال را به خلقش تشبیه می‌کردند (مانند طایفه مجسّمه که او را مثل خلق صاحب اعضاء و جوارح و مکان می‌دانستند) و برخی در اسم او تصرّف می‌کردند (نامهایی از اسماء اللّه اتّخاذ نموده بتهای خود را بآن نامها می‌خواندند، مانند بت پرستان از عرب که لات را از اللّٰه و عزّی را از عزیز و منات را از منّان گرفته آنها را معبود خویش می‌پنداشتند) و جمعی بغیر او اشاره می‌کردند (مانند دهریّین که طبیعت و حرکات فلکیّه و مرور ازمنه را مؤثّر در امور می‌دانستند، خلاصه امثال این آراء و مذاهب باطله دنیا را تاریک کرده بود)

فَهَدَاهُم بِهِ مِنَ اَلضَّلاَلَةِ وَ أَنقَذَهُم بِمَکَانِهِ مِنَ اَلجَهَالَةِ ثُمَّ اِختَارَ سُبحَانَهُ لِمُحَمَّدٍ صلی‌الله‌علیه‌وآله لِقَاءَهُ وَ رَضِیَ لَهُ مَا عِندَهُ وَ أَکرَمَهُ عَن دَارِ اَلدُّنیَا وَ رَغِبَ بِهِ عَن مُقَارَنَةِ اَلبَلوَی فَقَبَضَهُ إِلَیهِ کَرِیماً صلی‌الله‌علیه‌وآله

پس خداوند متعال بوسیلۀ آن حضرت آن مردم را از گمراهی رهائی داد و بسبب شخصیّت او آنان را از نادانی نجات داد، (40) پس (آن حضرت مردم را هدایت کرد و ایشان را بمعارف الهیّ آشنا نمود و سود و زیانشان را بیان فرمود) حقّ تعالی بآن بزرگوار منتهی مرتبۀ قرب و رحمت خود را عطاء فرمود، و مقام و منزلتی را که برای احدی متصوّر نیست برای او پسندید و میلش را از دنیا بجانب خود متوجّه گردانید و از مصیبت و بلاء رهائیش داده قبض روحش فرمود، درود فرستد خداوند بر او و بر آلش

وَ خَلَّفَ فِیکُم مَا خَلَّفَتِ اَلأَنبِیَاءُ فِی أُمَمِهَا إِذ لَم یَترُکُوهُم هَمَلاً بِغَیرِ طَرِیقٍ وَاضِحٍ وَ لاَ عَلَمٍ قَائِمٍ

(41) و (برای رهنمایی مردم تا روز قیامت پیش از رحلت خود) در میان شما گذاشت چیزی را که پیغمبران سلف در میان امّت خویش گذاشتند زیرا پیغمبران آنان را بدون راه روشن و نشانۀ صریح سر خود وا نگذاشتند

کِتَابَ رَبِّکُم مُبَیِّناً حَلاَلَهُ وَ حَرَامَهُ وَ فَرَائِضَهُ وَ فَضَائِلَهُ وَ نَاسِخَهُ وَ مَنسُوخَهُ وَ رُخَصَهُ وَ عَزَائِمَهُ وَ خَاصَّهُ وَ عَامَّهُ وَ عِبَرَهُ وَ أَمثَالَهُ وَ مُرسَلَهُ وَ مَحدُودَهُ وَ مُحکَمَهُ وَ مُتَشَابِهَهُ مُفَسِّراً جُمَلَهُ وَ مُبَیِّناً غَوَامِضَهُ

(42) آن حضرت هم کتاب پروردگار شما را در دسترس شما گذاشت و حلال و حرام و واجبات و مستحبّات و ناسخ و منسوخ و رخصتها و عزیمتها و خاصّ و عامّ و عبرتها و مثلها و مطلق و مقیّد و محکم و متشابه آنرا بیان کرد، مجملهایش را تفسیر و مشکلهایش را آشکار نموده است (امّا حلال آن کتاب مانند س 5 ی 1 «أُحِلَّت لَکُم بَهِیمَةُ اَلأَنعٰامِ‌» یعنی خوردن گوشت چهارپایان زبان بسته بر شما حلال شد و منعی در آن نیست، و حرام آن مانند س 5 ی 3 «حُرِّمَت عَلَیکُمُ اَلمَیتَةُ وَ اَلدَّمُ وَ لَحمُ اَلخِنزِیرِ» یعنی خوردن گوشت مردار، و خون، و گوشت خوک بر شما حرام و منع شد، و واجبات آن مانند س 2 ی 43 «أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ‌» یعنی نماز را بر پا دارید و زکوة بدهید و مستحبّات آن مانند س 17 ی 79 «وَ مِنَ اَللَّیلِ فَتَهَجَّد بِهِ نٰافِلَةً‌» یعنی برای نماز نافله پاره‌ای از شبرا بیدار شو، و ناسخ آن مانند س 9 ی 5 «فَاقتُلُوا اَلمُشرِکِینَ حَیثُ وَجَدتُمُوهُم‌» یعنی در هر جا که مشرکین را بیابید بکشید پس این آیه ناسخ آیه ایست که در باب صلح واقع شده و آن منسوخ است مانند س 109 ی 6 «لَکُم دِینُکُم وَ لِیَ دِینِ‌» یعنی اکنون که از شرک دست بر نمی‌دارید دین و آئین شما برای شما باشد و توحید کیش من، در رخصتهای آن یعنی احکامی که برای توسعه در امور بندگان قرار داده شده مانند س 2 ی 184 «فَمَن کٰانَ مِنکُم مَرِیضاً أَو عَلیٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِن أَیّٰامٍ أُخَرَ» یعنی هر کس از شما در ماه رمضان بیمار یا مسافر بود پس بعد و آن روزهایی که در بیماری یا مسافرت روزه نگرفته در غیر ماه رمضان روزه بگیرد، و عزیمتهای آن یعنی احکامی که از آنها تجاوز نمی‌توان کرد مانند س 2 ی 185 «فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ اَلشَّهرَ فَلیَصُمهُ‌» یعنی هر که مسافر نبود و در وطن حاضر است باید روزه بگیرد. و خاصّ آن یعنی لفظی که در مورد بخصوص گفته شده و معنی آن عمومیّت دارد مانند س 5 ی 32 «مِن أَجلِ ذٰلِکَ کَتَبنٰا عَلیٰ بَنِی إِسرٰائِیلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفساً بِغَیرِ نَفسٍ أَو فَسٰادٍ فِی اَلأَرضِ فَکَأَنَّمٰا» «قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِیعاً وَ مَن أَحیٰاهٰا فَکَأَنَّمٰا أَحیَا اَلنّٰاسَ جَمِیعاً» یعنی چون قابیل فرزند آدم برادرش هابیل را کشت و پشیمان شد به بنی اسرائیل دستور دادیم که هر که بکشد کسیرا بی آنکه او دیگری را کشته یا فسادی در زمین کرده باشد که موجب کشته شدن گردد پس چنان است که همه مردم را کشته و هر که حیات و زندگی شخصی را سبب شود مانند آنست که همۀ مردم را زنده کرده باشد، پس این آیه در بارۀ بنی اسرائیل نازل شده و لیکن معنی آن همۀ مردم را شامل میشود، و عامّ آن مانند س 2 ی 47 «یٰا بَنِی إِسرٰائِیلَ اُذکُرُوا نِعمَتِیَ اَلَّتِی أَنعَمتُ عَلَیکُم وَ أَنِّی فَضَّلتُکُم عَلَی اَلعٰالَمِینَ‌» یعنی ای بنی اسرائیل نعمتها مرا که بشما بخشیدم و شما را بر جهانیان بر تری دادم یاد کنید، پس در اینجا گر چه لفظ «عَلَی اَلعٰالَمِینَ‌» عمومیّت وارد و همۀ مردم جهان را شامل میشود، لیکن معنی آن مخصوص مردم زمان بنی اسرائیل است، و عبرتهای آن یعنی چیزهائی که شگفت آور است و آن خود یک نوع پندی باشد مانند س 79 ی 25 «فَأَخَذَهُ اَللّٰهُ نَکٰالَ اَلآخِرَةِ وَ اَلأُولیٰ‌» ی 26 «إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبرَةً لِمَن یَخشیٰ‌» یعنی خداوند متعال فرعون را بعذاب آخرت که سوختن باشد و بعذاب دنیا که غرق شدن است مبتلی نمود و غرق شدن او برای کسیکه می‌ترسد هر آینه عبرت و پندی است، و مثلهای آن یعنی آیاتی که مشتمل است بر تشبیهات مانند س 62 ی 5 «مَثَلُ اَلَّذِینَ حُمِّلُوا اَلتَّورٰاةَ ثُمَّ لَم یَحمِلُوهٰا کَمَثَلِ اَلحِمٰارِ یَحمِلُ أَسفٰاراً» یعنی مثل کسانیکه به آموختن و خواندن توریة مأمور شدند و بآن عمل نکردند مانند خری است که کتابهای بزرگ در بار دارد، و مطلق آن یعنی لفظی که مقیّد به قیدی نباشد مانند س 5 ی 6 «یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا قُمتُم إِلَی اَلصَّلاٰةِ فَاغسِلُوا وُجُوهَکُم‌» یعنی ای گروه مؤمنین هنگامیکه برای نماز حاضر شدید روهای خود را بشوئید، و مقیّد آن یعنی لفظی که مقیّد به قیدی باشد مانند س 5 ی 6 «وَ أَیدِیَکُم إِلَی اَلمَرٰافِقِ‌» » یعنی هنگام وضو گرفتن دستهای خود را با مرفق بشوئید، و محکم آن یعنی لفظی که در معنی آن اشتباه و تردیدی نیست مانند س 2 ی 231 «وَ اِعلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ بِکُلِّ شَی‌ءٍ عَلِیمٌ‌» یعنی بدانید که خداوند متعال بهر چیزی دانا است، و متشابه آن یعنی لفظی که معنی آن واضح نیست مانند س 2 ی 228 «وَ اَلمُطَلَّقٰاتُ یَتَرَبَّصنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلاٰثَةَ قُرُوءٍ‌» یعنی زنهایی که طلاق داده شده‌اند سه طهر را که دو حیض در میان باشد یا سه حیض را انتظار داشته باشند، زیرا قرء که مفرد قروء است نزد اهل حجاز بمعنی طهر آمده و نزد اهل عراق بمعنی حیض، و مجملهای آن مانند س 2 ی 43 «أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ‌» یعنی بر پا دارید نماز را، و مشکلهای آن مانند س 19 ی 1 «کهیعص»)

بَینَ مَأخُوذٍ مِیثَاقُ عِلمِهِ وَ مُوَسَّعٍ عَلَی اَلعِبَادِ فِی جَهلِهِ وَ بَینَ مُثبَتٍ فِی اَلکِتَابِ فَرضُهُ وَ مَعلُومٍ فِی اَلسُّنَّةِ نَسخُهُ وَ وَاجِبٍ فِی اَلسُّنَّةِ أَخذُهُ وَ مُرَخَّصٍ فِی اَلکِتَابِ تَرکُهُ وَ بَینَ وَاجِبٍ بِوَقتِهِ وَ زَائِلٍ فِی مُستَقبَلِهِ

(43) و مطالب آن کتاب دائر است بر چیزیکه دانستن و یاد گرفتن آن واجب است (مانند علم بیگانگی خداوند سبحان س 14 ی 52 «وَ لِیَعلَمُوا أَنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ» یعنی تا بدانند که اوست خدای یگانه) و چیزی که بر ندانستن آن منعی نشده است (مانند ندانستن معنی س 41 ی 1 «حم» ) و چیزیکه در آن وجوبش ثابت گشته و در سنّت نسخ و رفع آن معلوم گردیده (مانند س 4 ی 15 «وَ اَللاّٰتِی یَأتِینَ اَلفٰاحِشَةَ مِن نِسٰائِکُم فَاستَشهِدُوا عَلَیهِنَّ أَربَعَةً مِنکُم فَإِن شَهِدُوا فَأَمسِکُوهُنَّ فِی اَلبُیُوتِ حَتّٰی یَتَوَفّٰاهُنَّ اَلمَوتُ أَو یَجعَلَ اَللّٰهُ لَهُنَّ سَبِیلاً» یعنی بر کار زشت زنهای شوهر دار از زنهای شما که زنا می‌دهند چهار نفر مرد بالغ و عاقل و عادل از خودتان که مؤمن باشند گواه گیرید، پس اگر آنان گواهی دادند آن زنها را در خانۀ خودشان نگاه دارید تا وقتی که بمیرند یا خداوند متعال آنها را از حبس خلاصی دهد، پس بمضمون این آیه حکم زانیه حبس و نگاه داشتن در خانۀ خودش بود تا وقت مردن و در سنّت حبس کردن نسخ شد و حکم برجم و سنگسار کردن او بر قرار گردید) و چیزیکه عمل بآن در سنّت واجب است و در آن عمل نکردن بآن اجازه داده شده است (مانند نماز خواندن در اوّل اسلام بطرف بیت المقدّس که در سنّت واجب بود و در کتاب نسخ شد س 2 ی 144 «فَوَلِّ وَجهَکَ شَطرَ اَلمَسجِدِ اَلحَرٰامِ وَ حَیثُ مٰا کُنتُم فَوَلُّوا وُجُوهَکُم شَطرَهُ‌» یعنی بطرف مسجد الحرام که خانۀ کعبه است نماز بخوان و هر جا که باشید روهای خود را بآن سو بگردانید) و چیزیکه در وقت بخصوص واجب شده و در غیر آن وقت واجب نیست (مانند س 62 ی 9 «یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا نُودِیَ لِلصَّلاٰةِ مِن یَومِ اَلجُمُعَةِ فَاسعَوا إِلیٰ ذِکرِ اَللّٰهِ‌» یعنی ای گروه مؤمنین هنگامیکه برای نماز روز جمعه نداء داده شد شتاب کنید برای خواندن نماز، پس بنا بر این خواندن نماز جمعه مخصوص بروز جمعه است و در غیر آن وجوبش ساقط میشود)

وَ مُبَایِنٍ بَینَ مَحَارِمِهِ مِن کَبِیرٍ أَوعَدَ عَلَیهِ نِیرَانَهُ أَو صَغِیرٍ أَرصَدَ لَهُ غُفرَانَهُ وَ بَینَ مَقبُولٍ فِی أَدنَاهُ وَ مُوَسَّعٍ فِی أَقصَاهُ

(44) و آن کتاب بین چیزهائی که حرام شده است فرق گذارده: پس کسیکه گناه کبیره‌ای مرتکب شود او را بعذابها و آتشها وعده داده (مانند س 4 ی 93 «وَ مَن یَقتُل مُؤمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِیهٰا» یعنی هر که از روی عمد مؤمنی را بکشد کیفر او جهنّم است و در آنجا جاوید خواهد بود) و کسیکه گناه صغیره‌ای کند آمرزش را برای او مهیّا نموده (مانند س 13 ی 6 «إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلمِهِم‌» یعنی پروردگار تو صاحب آمرزش است مردم را برای ظلم و ستم که کرده‌اند، و ظلمی که آمرزیده شود همان گناه صغیره است) و (نیز مطالب آن کتاب دائر است) بر چیزیکه کم آن مورد قبول است و بسیار آن شایسته و پسندیده و تحمیلی هم نشده (مانند س 73 ی 20 «فَاقرَؤُا مٰا تَیَسَّرَ مِنَ اَلقُرآنِ‌» یعنی آنچه را میسّر است از قرآن بخوانید پس کم خواندن آنرا مورد قبول قرار داده است و بسیار خواندنش را باختیار واگذارده که اگر کسی آنرا ترک کرد چیزی بر او نیست )

و منها فی ذکر الحج وَ فَرَضَ عَلَیکُم حَجَّ بَیتِهِ اَلحَرَامِ اَلَّذِی جَعَلَهُ قِبلَةً لِلأَنَامِ یَرِدُونَهُ وُرُودَ اَلأَنعَامِ وَ یَألَهُونَ إِلَیهِ وُلُوهَ اَلحَمَامِ

و قسمتی‌از این خطبه در بیان حج است (45) و (اشاره به بعضی اسرار بنای کعبه و اعمال حجّ گزاران و اینکه زیارت آن برای کسیکه متمکّن به رفتن آنجا باشد واجب است) خداوند متعال حجّ بیت الحرام (حجّ خانه‌ای که بر واردین به آنجا بسیاری از چیزها حرام شده) را بر شما واجب گردانید، و آنرا قبلۀ مردم قرار داد حجّ گزاران در آنجا وارد میشوند مانند ورود چهارپایان (ازدحام ایشان در آن خانه برای درک ثواب مانند ازدحام چهارپایان تشنه است بر سر آب) و اشتیاق دارند آمدن به آنجا را مانند اشتیاق کبوتران (به آشیانۀ خود)

جَعَلَهُ سُبحَانَهُ عَلاَمَةً لِتَوَاضُعِهِم لِعَظَمَتِهِ وَ إِذعَانِهِم لِعِزَّتِهِ وَ اِختَارَ مِن خَلقِهِ سُمَّاعاً أَجَابُوا إِلَیهِ دَعوَتَهُ وَ صَدَّقُوا کَلِمَتَهُ وَ وَقَفُوا مَوَاقِفَ أَنبِیَائِهِ وَ تَشَبَّهُوا بِمَلاَئِکَتِهِ اَلمُطِیفِینَ بِعَرشِهِ یُحرِزُونَ اَلأَربَاحَ فِی مَتجَرِ عِبَادَتِهِ وَ یَتَبَادَرُونَ عِندَ مَوعِدِ مَغفِرَتِهِ

(46) خداوند سبحان آن خانه را برای فروتنی مردم در مقابل عظمت و بزرگیش و برای تصدیق آنان به عزّت و سلطنتش علامت و نشانه قرار داد و برگزید از بندگان خود شنوندگانی را که اجابت کردند دعوت او را (برای رفتن به آنجا، چنانکه در قرآن کریم س 22 ی 27 می‌فرماید: «وَ أَذِّن فِی اَلنّٰاسِ بِالحَجِّ یَأتُوکَ رِجٰالاً وَ عَلیٰ کُلِّ ضٰامِرٍ یَأتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ‌» یعنی ای ابراهیم در میان مردم فریاد کن و ایشان را بحجّ کردن دعوت نما، به خانه‌ای که تو بناء کرده‌ای مردمان پیاده و سواره از هر راه دوری می‌آیند و اگر چه مرکب ایشان شتر ضعیف و لاغر باشد) و فرمان او را تصدیق کرده انجام دادند و در جای پیغمبران ایستاده خود را به ملائکه که عرش خدای تعالی را طواف میکنند تشبیه نمودند سود بسیاری در بازرگانی بندگی و پرستش حقّ تعالی (بوسیلۀ سرمایۀ ایمانی) بدست می‌آورند، و می‌شتابند و از همه پیشی می‌گیرند (برای رسیدن) نزد وعده گاه آمرزش او

جَعَلَهُ سُبحَانَهُ وَ تَعَالَی لِلإِسلاَمِ عَلَماً وَ لِلعَائِذِینَ حَرَماً فَرَضَ حَجَّهُ وَ أَوجَبَ حَقَّهُ وَ کَتَبَ عَلَیکُم وِفَادَتَهُ فَقَالَ سُبحَانَهُ وَ لِلّٰهِ عَلَی اَلنّٰاسِ حِجُّ اَلبَیتِ مَنِ اِستَطٰاعَ إِلَیهِ سَبِیلاً وَ مَن کَفَرَ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَنِیٌّ عَنِ اَلعٰالَمِینَ

(47) خداوند سبحان آن خانه را علامت و نشانۀ اسلام و پناهگاه پناهندگان قرار داد و حجّ‌ آنرا واجب کرد و احترامش را لازم دانست و رفتن به آنجا را امر کرد پس (در قرآن کریم س 3 ی 97) فرمود: حجّ بیت الحرام حقّ خدای تعالی است بر مردم (و ادای آن حقّ واجب است) بر کسیکه رفتن آنجا را توانائی داشته باشد و هر که کافر شود (در صورت استطاعت امر الّهی را انجام ندهد) به خدای تعالی زیانی وارد نیاورده چون خداوند بی‌نیاز است از همۀ جهانیان (به ایمان و عبادت بندگان حاجت ندارد، پس زیان را کسی برد که نافرمانی کند )


خطبه 2- توصیف مردم پیش از بعثت، پیامبر(ص) و گروهی از مردم

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام بعد انصرافه من صفین أَحمَدُهُ اِستِتمَاماً لِنِعمَتِهِ وَ اِستِسلاَماً لِعِزَّتِهِ وَ اِستِعصَاماً مِن مَعصِیَتِهِ

2 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که پس از برگشتن از جنگ صفّین بیان فرموده (صفّین سرزمینی است در سمت غربی فرات بطرف شام که در آنجا جنگ مشهور بین آن بزرگوار و معاویه واقع شد): (1) خداوند متعال را سپاسگزارم برای تمام گردانیدن نعمتش و فرمانبرداری در مقابل بزرگواری و عزّتش و نگاه‌داشتن از معصیتش (زیرا شکر در هر نعمتی علاوه بر اینکه نعمت را می‌افزاید خود راهی است بسوی بندگی و نکردن معصیت)

وَ أَستَعِینُهُ فَاقَةً إِلَی کِفَایَتِهِ إِنَّهُ لاَ یَضِلُّ مَن هَدَاهُ وَ لاَ یَئِلُ مَن عَادَاهُ وَ لاَ یَفتَقِرُ مَن کَفَاهُ فَإِنَّهُ أَرجَحُ مَا وُزِنَ وَ أَفضَلُ مَا خُزِنَ

(2) و از او کمک می‌طلبم برای احتیاجی که به بی نیاز گردانیدنش دارم زیرا کسیرا که او هدایت نماید گمراه نمی‌شود، و کسیرا که دشمنی کرده فرمانش را انجام ندهد راه نجات نیست، و کسیرا که بی‌نیاز گرداند محتاج نخواهد شد زیرا بی‌نیاز گردانیدن او (اگر بمیزان عقل سنجیده شود) زیادتر است از هر چیزیکه با آن برابر و هم‌وزن شود، و بهتر است از هر چیزیکه (جواهری که در گنجینه‌ها) پوشیده گردد

وَ أَشهَدُ أَن لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَحدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ شَهَادَةً مُمتَحَناً إِخلاَصُهَا مُعتَقَداً مُصَاصُهَا نَتَمَسَّکُ بِهَا أَبَداً مَا أَبقَانَا وَ نَدَّخِرُهَا لِأَهَاوِیلِ مَا یَلقَانَا فَإِنَّهَا عَزِیمَةُ اَلإِیمَانِ وَ فَاتِحَةُ اَلإِحسَانِ وَ مَرضَاةُ اَلرَّحمَنِ وَ مَدحَرَةُ اَلشَّیطَانِ

(3) و گواهی می‌دهم بر اینکه نیست خدائی بجز او که مستجمع جمیع صفات کمالیّه و تنها کسی است که برای او شریکی نیست، گواهی که از روی اخلاق و راستی می‌باشد (نه آنکه به زبان گفته در دل باور نداشته باشم) (4) و خود را از معاصی نگاه می‌داریم بآن (کلمۀ شهادت) مادامی که زنده‌ایم و ذخیره می‌کنیم ایمان به آن را برای ترسها و سختیهایی که در قیامت بما می‌رسد زیرا کلمۀ شهادت لازمۀ ایمان و گشایندۀ احسان الهیّ و باعث خوشنودی خدا و دور کردن شیطان است (شیطان همیشه فرزند آدم را فریب می‌دهد تا بلکه او شریکی برای خدا قائل شود، پس ادای کلمۀ شهادت و اعتقاد بآن سبب از کار باز داشتن و دور کردن شیطان است )

وَ أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرسَلَهُ بِالدِّینِ اَلمَشهُورِ وَ اَلعَلَمِ اَلمَأثُورِ وَ اَلکِتَابِ اَلمَسطُورِ وَ اَلنُّورِ اَلسَّاطِعِ وَ اَلضِّیَاءِ اَللاَّمِعِ وَ اَلأَمرِ اَلصَّادِعِ إِزَاحَةً لِلشُّبُهَاتِ وَ اِحتِجَاجاً بِالبَیِّنَاتِ وَ تَحذِیراً بِالآیَاتِ وَ تَخوِیفاً بِالمَثُلاَتِ

(5) و گواهی می‌دهم که محمّد صلّی اللّٰه علیه و آله بندۀ خدا و فرستادۀ اوست، فرستاد او را با دینی که شهرت عالمگیر دارد و با نشانه (و معجزاتی که از آن حضرت) رسیده و با کتابی که آورده (و در دسترس مردم است) و با نور درخشنده و روشنی تابنده (برهان عقل و نقل) و با فرمانی که حقّ و باطل را از هم جدا می‌سازد تا شبهات باطله (کفر و شرک) را برطرف نموده با مردم از روی برهان سخن گوید و معجزات خود را ظاهر گرداند و آنان را بآیات قرآن تنبیه نموده از عذابهایی که بر امّتهای پیش وارد شده بترساند (تا عبرت گرفته از معصیت و نافرمانی دست بردارند)

وَ اَلنَّاسُ فِی فِتَنٍ اِنجَذَمَ فِیهَا حَبلُ اَلدِّینِ وَ تَزَعزَعَت سَوَارِی اَلیَقِینِ وَ اِختَلَفَ اَلنَّجرُ وَ تَشَتَّتَ اَلأَمرُ وَ ضَاقَ اَلمَخرَجُ وَ عَمِیَ اَلمَصدَرُ فَالهُدَی خَامِلٌ وَ اَلعَمَی شَامِلٌ عُصِیَ اَلرَّحمَنُ وَ نُصِرَ اَلشَّیطَانُ وَ خُذِلَ اَلإِیمَانُ فَانهَارَت دَعَائِمُهُ وَ تَنَکَّرَت مَعَالِمُهُ وَ دَرَسَت سُبُلُهُ وَ عَفَت شُرُکُهُ

(6) فرستاد او را در وقتی که مردم مبتلی به فتنه‌های بسیار بودند (از جهت پرستش‌های گوناگون و اختلاف آراء و گمراهی) که در آن ریسمان دین پاره شده، ستونهای ایمان و یقین متزلزل گردیده، اصل دین مختلف و کار آن (احکامش) درهم و برهم، راه خارج شدن (از آن فتنه‌ها) تنگ (فرار از آنها غیر ممکن) و وسیله‌ای برای هدایت نبود ، (7) پس رهنمایی و هدایت از بین رفته کوری و گمراهی شیوع داشت بر خداوند سبحان عاصی و شیطان را یار بودند، ایمان ذلیل و ستونهای آن ویران گشته، آثار و نشانه‌هایش تغییر کرده، راههای آن خراب و نابود شده بود

أَطَاعُوا اَلشَّیطَانَ فَسَلَکُوا مَسَالِکَهُ وَ وَرَدُوا مَنَاهِلَهُ بِهِم سَارَت أَعلاَمُهُ وَ قَامَ لِوَاؤُهُ

(8) مردم پیرو شیطان بوده در راههای او قدم نهاده بسر چشمه‌هایش وارد می‌شدند (آب گمراهی را می‌آشامیدند یعنی دستور او را می‌پذیرفتند، پس قوّت گرفت و) بکمک ایشان حیله‌های او بکار افتاد و بیرق کفر و ضلالتش افراشته گردید

فِی فِتَنٍ دَاسَتهُم بِأَخفَافِهَا وَ وَطِئَتهُم بِأَظلاَفِهَا وَ قَامَت عَلَی سَنَابِکِهَا

(9) در فتنه‌هایی که مردم را پایمال و لگد کوب کرد (چنانکه چهار پایان هر چه زیر پایشان قرار گیرد پایمال میکنند)

فَهُم فِیهَا تَائِهُونَ حَائِرُونَ جَاهِلُونَ مَفتُونُونَ فِی خَیرِ دَارٍ وَ شَرِّ جِیرَانٍ نَومُهُم سُهُودٌ وَ کُحلُهُم دُمُوعٌ بِأَرضٍ عَالِمُهَا مُلجَمٌ وَ جَاهِلُهَا مُکرَمٌ

و همگی در آن سرگردان و حیران و نادان و گرفتار بودند، (10) در بهترین محلّ دنیا (مکّۀ معظّمه) و میان بدترین همسایه‌ها (اهل مکّه) که خواب آنان بی‌خوابی و سرمۀ چشمشان گریه بود (بطوری در فتنه و انقلاب و خونریزی و گرفتاری واقع شده بودند که آنی استراحت نداشتند) در سرزمینی که دهان دانای آن بسته و ذلیل، و نادانش افسار گسیخته و ارجمند بود

و منها یعنی آل النبی علیهم‌السلام هُم مَوضِعُ سِرِّهِ وَ لَجَأُ أَمرِهِ وَ عَیبَةُ عِلمِهِ وَ مَوئِلُ حِکَمِهِ وَ کُهُوفُ کُتُبِهِ وَ جِبَالُ دِینِهِ

و قسمتی‌از این خطبه است در بارۀ کمال آل پیغمبر (ائمّه اثنی عشر) علیهم السّلام می‌فرماید: (11) آل پیغمبر اکرم نگهدارندۀ راز نهان و پناه فرمان آن حضرت می‌باشند (بآنچه آن بزرگوار از جانب حقّ تعالی امر فرموده قیام نمودند) و خزینۀ دانش آن وجود محترم هستند (آنچه را که او می‌دانسته اینان نیز می‌دانند) و مرجع حکمتهای آن جناب (تا مردم بآنان رجوع کرده آنچه را نمی‌دانند بپرسند) و حافظ کتابهایش (قرآن و سنّتش) می‌باشند، و مانند کوههایی هستند برای دینش (تا از بادهای مخالف و تخریب دشمنان متزلزل نگردد و بسبب ایشان باقی و برقرار بماند)

بِهِم أَقَامَ اِنحِنَاءَ ظَهرِهِ وَ أَذهَبَ اِرتِعَادَ فَرَائِصِهِ

(12) حضرت رسول اکرم بکمک آنان پشتش را راست کرد (بر اثر ترویج ایشان دین خود را که در اوّل ضعیف و ناتوان بود قویّ و توانا گردانید تا معارف آن سر تا سر جهان را فرا گرفت) و لرزش بدنش را زائل نمود (بسبب خدمات ائمّۀ اطهار علیهم السَّلام اضطراب و نگرانی که از دشمنان دین اسلام داشت از خود دور کرد)

و منها یعنی قوما آخرین زَرَعُوا اَلفُجُورَ وَ سَقَوهُ اَلغُرُورَ وَ حَصَدُوا اَلثُّبُورَ

و قسمتی‌از این خطبه است در بارۀ کسانی می‌فرماید که دست از حقّ برداشته در راه باطل قدم نهادند (و دوباره بمدح و ثنای آل پیغمبر «علیهم السّلام» پرداخته). (خوارج یا منافقین یا اصحاب معاویه و غیر ایشان، تخم) (13) نافرمانی را (در کشتگاه دلهاشان) کشته، به غفلت و فریب آنرا آب داده، هلاکت را درو کردند (پس سعادت دنیا و آخرت را از دست دادند)

لاَ یُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ صلی‌الله‌علیه‌وآله مِن هَذِهِ اَلأُمَّةِ أَحَدٌ وَ لاَ یُسَوَّی بِهِم مَن جَرَت نِعمَتُهُم عَلَیهِ أَبَداً

(و امّا اهل بیت رسول اللّه گمشدگان را راهنمائی نموده از هلاکت و بد بختی نجات می‌دهند، پس) (14) هیچیک از این امّت با آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله طرف مقایسه نبوده و کسانیکه همیشه از نعمت و بخشش (معارف و علوم) ایشان بهره‌مندند با آنان برابر نیستند (پس چگونه خود را بر اینان ترجیح می‌دهند و مردم را بسوی خویش می‌خوانند، و حال آنکه)

هُم أَسَاسُ اَلدِّینِ وَ عِمَادُ اَلیَقِینِ إِلَیهِم یَفِیءُ اَلغَالِی وَ بِهِم یَلحَقُ اَلتَّالِی وَ لَهُم خَصَائِصُ حَقِّ اَلوِلاَیَةِ وَ فِیهِمُ اَلوَصِیَّةُ وَ اَلوِرَاثَةُ

(15) آل محمّد علیهم السّلام اساس و پایۀ دین و ستون ایمان و یقین هستند (زیرا بسبب هدایت و ارشاد ایشان دین اسلام بر پا است و آل محمّد علیهم السّلام کسانی هستند که) دور افتادگان از راه حقّ بآنان رجوع کرده و واماندگان، بایشان ملحق میشوند و خصائص امامت (علوم و معارف حقّه و آیات و معجزات) در آنان جمع و حقّ ایشان است و بس، و در بارۀ آنان وصیّت (رسول اکرم) وارث بردن (از آن وجود محترم) ثابت است (و ایشان به آن حضرت از هر جهت نزدیکتر و سزاوارترند، و لیکن بعضی از این امّت به وصیّت آن بزرگوار عمل نکرده ارث او را پایمال نموده تخم فساد را در روی زمین پاشیدند، و بحسب ظاهر)

اَلآنَ إِذ رَجَعَ اَلحَقُّ إِلَی أَهلِهِ وَ نُقِلَ إِلَی مُنتَقَلِهِ

(16) در این هنگام حقّ بسوی اهلش برگشته، بجائی که از آن خارج شده بود منتقل گردید (زیرا پیش از این امارت و خلافت را غصب کرده سزاوار این منصب را خانه نشین کرده بودند.)


خطبه 3- خطبه شقشقیّه

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام و هی المعروفة بالشقشقیة أَمَا وَ اَللَّهِ لَقَد تَقَمَّصَهَا اِبنُ أَبِی قُحَافَةَ وَ إِنَّهُ لَیَعلَمُ أَنَّ مَحَلِّی مِنهَا مَحَلُّ اَلقُطبِ مِنَ اَلرَّحَی

3 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السَّلام است که آنرا خطبۀ شقشقیّه می‌نامند (در آخر این خطبه حضرت با بن عبّاس فرموده: یا ابن عبّاس تلک شقشقة هدرت ثمَّ قرّت، شقشقه در لغت مانند شش گوسفند است که شتر در وقت هیجان و نفس زدن آنرا از دهان بیرون می‌آورد و در زیر گلو صدا میکند و در اوّلین مرتبه بیننده آنرا با زبان اشتباه می‌نماید، امیر المؤمنین در جواب ابن عبّاس فرمود: شکایت کردن از سه خلیفه در اینجا که از روی ظلم و ستم بر من تقدّم جستند از جهت هیجان و بشوق هدایت خلق بود که گفته شد، گویا شقشقه شتر صدا کرد و در جای خود باز ایستاد یعنی هر وقت و همیشه از این قبیل سخنان گفته نمی‌شود): (1) آگاه باش سوگند بخدا که پسر ابی قحافه (ابی بکر که اسم او در جاهلیّت عبد العزّی بود، حضرت رسول اکرم آنرا تغییر داده عبد اللّه نامید) خلافت را مانند پیراهنی پوشید و حال آنکه می‌دانست من برای خلافت (از جهت کمالات علمی و عملی) مانند قطب وسط آسیا هستم (چنانکه دوران و گردش آسیا قائم بآن میخ آهنی وسط است و بدون آن خاصیّت آسیائی ندارد، همچنین خلافت بدست غیر من زیان دارد، مانند سنگی که در گوشه‌ای افتاده در زیر دست و پای کفر و ضلالت لگد کوب شده)

یَنحَدِرُ عَنِّی اَلسَّیلُ وَ لاَ یَرقَی إِلَیَّ اَلطَّیرُ فَسَدَلتُ دُونَهَا ثَوباً وَ طَوَیتُ عَنهَا کَشحاً وَ طَفِقتُ أَرتَئِی بَینَ أَن أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاءَ أَو أَصبِرَ عَلَی طَخیَةٍ عَمیَاءَ یَهرَمُ فِیهَا اَلکَبِیرُ وَ یَشِیبُ فِیهَا اَلصَّغِیرُ وَ یَکدَحُ فِیهَا مُؤمِنٌ حَتَّی یَلقَی رَبَّهُ

علوم و معارف از سر چشمۀ فیض من مانند سیل سرازیر میشود، هیچ پرواز کنندۀ در فضای علم و دانش به اوج رفعت من نمی‌رسد (2)، پس (چون پسر ابی قحافه پیراهن خلافت را بنا حقّ پوشید و مردم او را مبارک باد گفتند) جامۀ خلافت را رها و پهلو از آن تهی نمودم و در کار خود اندیشه می‌کردم که آیا بدون دست (نداشتن سپاه و یاور) حمله کرده (حقّ خود را مطالبه نمایم) یا آنکه بر تاریکی کوری (و گمراهی خلق) صبر کنم (بر این تاریکی ضلالت) که در آن پیران را فرموده، جوانان را پژمرده و پیر ساخته، مؤمن (برای دفع فساد) رنج می‌کشد تا بمیرد

فَرَأَیتُ أَنَّ اَلصَّبرَ عَلَی هَاتَا أَحجَی فَصَبَرتُ وَ فِی اَلعَینِ قَذًی وَ فِی اَلحَلقِ شَجًا أَرَی تُرَاثِی نَهباً

(3) دیدم صبر کردن خردمندیست پس صبر کردم در حالتی که چشمانم را خاشاک و غبار و گلویم را استخوان گرفته بود (بسیار اندوهگین شدم، زیرا در خلافت ابی بکر و دیگران جز ضلالت و گمراهی چیزی نمی‌دیدم و چون تنها بوده یاری نداشتم نمی‌توانستم سخنی بگویم) میراث خود را تاراج رفته می‌دیدم (منصب خلافت را غصب کردند و فساد آن در روی زمین تا قیام قائم آل محمّد علیهم السّلام باقی است). (پس از وفات رسول خدا صلَّی اللّه علیه و آله که خلافت را بنا حقّ غصب کرده مردم را به ضلالت و گمراهی انداختند، برای حفظ اسلام و اینکه مبادا انقلاب داخلی بر پا شده دشمن سوء استفاده نماید، مصلحت در چشم پوشی از خلافت و شکیبائی دانستم)

حَتَّی مَضَی اَلأَوَّلُ لِسَبِیلِهِ فَأَدلَی بِهَا إِلَی اِبنِ اَلخَطَّابِ بَعدَهُ ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَولِ اَلأَعشَی شَتَّانَ مَا یَومِی عَلَی کُورِهَا وَ یَومُ حَیَّانَ أَخِی جَابِرِ

(4) تا اینکه اوّلی (ابی بکر) راه خود را بانتهاء رسانده (پس از دو سال و سه ماه و دوازده روز در گذشت، و پیش از مردنش) خلافت را بعد از خود به آغوش ابن خطّاب (عمر) انداخت (سیّد رضیّ‌ علیه الرَّحمة می‌گوید:) پس از این بیان حضرت بر سبیل مثال شعر اعشی شاعر را (از قصیده‌ای که در مدح عامر و هجو علقمه گفته بود) خواند: شتّان ما یومی علی کورها و یوم حیّان أخی جابر (این شعر را دو جور می‌توان معنی نمود، اوّل اینکه) فرقست میان امروز من که بر کوهان و پالان شتر سوار و برنج و سختی سفر گرفتارم، با روزی که ندیم حیّان برادر جابر بودم و به ناز و نعمت می‌گذرانیدم (دوّم اینکه) چقدر تفاوتست میان روز من در سواری بر پشت ناقه و روز حیّان برادر جابر که از مشقّت و سختی سفر راحت است (حیّان برادر جابر در شهر یمامه صاحب قلعه و دولت و ثروت بسیار و بزرگ قوم بوده، همه ساله کسری صلۀ گرانبهای برای او می‌فرستاد و در عیش و خوشی می‌گذرانده هرگز متحمّل رنج سفر نمی‌گردید، و اعشی شاعر از بنی قیس و ندیم او بود، مقصود امام علیه السّلام از تمثیل بشعر او بنا بر معنی اوّل اظهار تفاوت است میان دو روزی که بعد از وفات رسول خدا که حقّش غصب شده و در خانه نشست و بظلم و ستم مبتلی گردید و روز دیگر زمان حیات رسول اکرم که مردم مانند پروانه به دورش می‌گردیدند، و بنا بر معنی دوّم فرق میان حال خود را که به محنت و غمّ مبتلی است و حال کسانیکه بمقاصد باطلۀ خودشان رسیده خوشحال هستند بیان می‌نماید، پس از آن خدعه و شیطنت ابی بکر را یاد آوری نموده می‌فرماید:)

فَیَا عَجَباً بَینَا هُوَ یَستَقِیلُهَا فِی حَیَاتِهِ إِذ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرعَیهَا

(5) جای بسی حیرت و شگفتی است که در زمان حیاتش فسخ بیعت مردم را در خواست می‌نمود (می‌گفت أَقِیلوُنِی فَلَستُ بِخَیرِکُم وَ عَلِیٌّ فِیکُم‌)( یعنی ای مردم بیعت خود را از من فسخ کنید و مرا از خلافت عزل نمائید که من از شما بهتر نیستم و حال اینکه علیّ علیه السّلام در میان شما است) ولی چند روز از عمرش مانده وصیّت کرد خلافت را برای عمر این دو نفر غارتگر خلافت را مانند دو پستان شتر میان خود قسمت نمودند (پستانی را ابی بکر و پستان دیگر را عمر بدست گرفته دوشیده صاحب شتر را از آن محروم کردند)

فَصَیَّرَهَا فِی حَوزَةٍ خَشنَاءَ یَغلُظُ کَلمُهَا وَ یَخشُنُ مَسُّهَا وَ یَکثُرُ اَلعِثَارُ فِیهَا وَ اَلاِعتِذَارُ مِنهَا

(6) خلافت را در جای درشت و ناهموار قرار داد (عمر را بعد از خود خلیفه ساخت) در حالتی که عمر سخن تند و زخم زبان داشت، ملاقات با او رنج آور بود و اشتباه او (در مسائل دینی) بسیار و عذر خواهیش (در آنچه که بغلط فتوی داده) بیشمار بود (از جمله امر کرد زن آبستنی را سنگسار کنند، امیر المؤمنین فرمود: اگر این زن تقصیر کرده بچّۀ او را گناهی نیست و نباید سنگسار شود، عمر گفت: لولا عَلِیٌ لَّهَلَکَ عُمَرٌ یعنی اگر علی نبود هر آینه عمر در فتوی دادن هلاک می‌شد، و این جمله را همواره تکرار می‌نمود)

فَصَاحِبُهَا کَرَاکِبِ اَلصَّعبَةِ إِن أَشنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِن أَسلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ

(7) پس مصاحب با او (آن حضرت یا هر که با او سر و کار داشت) مانند سوار بر شتر سرکش نافرمان بود که اگر مهارش را سخت نگاه داشته رها نکند بینی شتر پاره و مجروح میشود و اگر رها کرده بحال خود واگذارد برو در پرتگاه هلاکت خواهد افتاد

فَمُنِیَ اَلنَّاسُ لَعَمرُ اَللَّهِ بِخَبطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اِعتِرَاضٍ فَصَبَرتُ عَلَی طُولِ اَلمُدَّةِ وَ شِدَّةِ اَلمِحنَةِ

(8) پس سوگند بخدا مردم در زمان او گرفتار شده اشتباه کردند و در راه راست قدم ننهاده از حقّ دوری نمودند پس من هم در این مدَّت طولانی (ده سال و شش ماه) شکیبائی ورزیده با سختی محنت و غمّ همراه بودم

حَتَّی إِذَا مَضَی لِسَبِیلِهِ جَعَلَهَا فِی جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّی أَحَدُهُم

(9) عمر هم راه خود را پیمود (و پیش از تهی کردن جامه) امر خلافت را در جماعتی قرار داد که مرا هم یکی از آنها گمان نمود (چون ابو لؤلؤة شش ضربه کارد باو زد و دانست که بر اثر آن زخمها خواهد مرد، برای تعیین خلیفه مجلس شورایی معیّن کرد و آن زمانی بود که رؤسای قوم نزد او جمع شده گفتند سزاوار است هر که را تو باو راضی هستی خلیفه و جانشین خود قرار دهی، در پاسخ گفت دوست نمی‌دارم مرده و زندۀ هیچیک از شما که دور من گرد آمده‌اید متحمّل امر خلافت شود، گفتند ما با تو مشورت می‌کنیم آنچه صلاح میدانی بگو، گفت هفت نفر را شایستۀ این کار می‌دانم و از رسول خدا شنیده‌ام که آنان اهل بهشت هستند: اوّل سعد ابن زید است، او با من خویشی دارد خارجش میکنم و شش نفر دیگر سعد ابن ابی وقّاص و عبد الرّحمن ابن عوف و طلحة و زبیر و عثمان و علیّ است، سعد بن ابی وقّاص برای خلافت مانعی ندارد مگر آنکه مردی است درشت طبع و بد خو، و عبد الرّحمن ابن عوف چون قارون این امَّت است لایق نیست، و طلحة برای تکبّر و نخوتی که دارد، و زبیر برای بخل و خسّت، و عثمان برای اینکه دوست دارد خویشان و اقوام خود را، و علیّ علیه السّلام برای اینکه حریص در امر خلافت است سزاوار نیستند، پس از آن گفت صهیب سه روز با مردم نمازگزارد و شما این شش نفر را در آن سه روز در خانه‌ای جمع کنید تا یکی از خودشان را برای خلافت اختیار کنند، هر گاه پنج نفر متّفق شدند و یکی مخالفت کرد او را بکشید، و اگر سه نفر اتّفاق کردند و سه نفر دیگر آنان را مخالفت نمودند آن سه نفری که عبد الرّحمن در میان ایشان است اختیار کنید و آن سه نفر را بکشید، بعد از مرگ و دفن او برای تعیین خلیفه جمع شدند، عبد الرّحمن گفت برای من و پسر عمویم سعد ابن ابی وقّاص ثلث این امر است ما دو نفر خلافت را نمی‌خواهیم و مردی را که بهترین شما باشد برای آن اختیار می‌کنیم، پس رو کرد بسعد و گفت بیا ما مردی را تعیین کرده با او بیعت نماییم مردم هم باو بیعت خواهند نمود، سعد گفت اگر عثمان تو را متابعت کند من سوّم شما میشوم و اگر می‌خواهی عثمان را تعیین کنی من علیّ را دوست دارم، پس چون عبد الرّحمن از موافقت سعد مأیوس شد ابو طلحه را با پنجاه نفر از انصار برداشت و ایشان را وادار نمود بر تعیین خلیفه و رو کرد بسوی علیّ علیه السّلام دست او را گرفته گفت با تو بیعت میکنم باین نحو که بکتاب خدا و سنّت رسول اکرم و طریقۀ دو خلیفۀ سابق ابو بکر و عمر عمل کنی، حضرت فرمود قبول میکنم باین نحو که بکتاب خدا و سنّت رسول اللّه و باجتهاد و رأی خود رفتار نمایم، پس دست آن جناب را رها کرد و بعثمان رو آورد و دست او را گرفته آنچه را بعلیّ علیه السّلام گفته بود باو گفت، عثمان قبول کرد، پس عبد الرّحمن سه بار این را بعلیّ و عثمان تکرار کرد و در هر مرتبه از هر یک همان جواب اوّل را شنید، پس گفت ای عثمان خلافت برای تو است و با او بیعت نموده مردم هم بیعت کردند)

فَیَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَی مَتَی اِعتَرَضَ اَلرَّیبُ فِیَّ مَعَ اَلأَوَّلِ مِنهُم حَتَّی صِرتُ أُقرَنُ إِلَی هَذِهِ اَلنَّظَائِرِ لَکِنِّی أَسفَفتُ إِذ أَسَفُّوا وَ طِرتُ إِذ طَارُوا

(10) پس بار خدایا از تو یاری می‌طلبم برای شورایی که تشکیل شد و مشورتی که نمودند، چگونه مردم مرا با ابو بکر مساوی دانسته در بارۀ من شکّ و تردید نمودند تا جائی که امروز با این اشخاص (پنج نفر اهل شوری) همردیف شده‌ام و لیکن (باز هم صبر کرده در شوری حاضر شدم) در فراز و نشیب از آنها پیروی کردم (برای مصلحت در همه جا با آنان موافقت نمودم)

فَصَغَا رَجُلٌ مِنهُم لِضِغنِهِ وَ مَالَ اَلآخَرُ لِصِهرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ

(11) پس مردی از آنها از حسد و کینه‌ای که داشت دست از حقّ شسته براه باطل قدم نهاد (مراد سعد ابن ابی وقّاص است که حتّی پس از قتل عثمان هم به آن حضرت بیعت ننمود) و مرد دیگری برای دامادی و خویشی خود با عثمان از من اعراض کرد (مراد عبد الرّحمن ابن عوف است که شوهر خواهر مادری عثمان بود) و همچنین دو نفر دیگر (طلحه و زبیر که از رذالت و پستی) موهن و زشت است نام ایشان برده شود

إِلَی أَن قَامَ ثَالِثُ اَلقَومِ نَافِجاً حِضنَیهِ بَینَ نَثِیلِهِ وَ مُعتَلَفِهِ

تا اینکه (پس از مرگ عمر، در شوری که بدستور او تشکیل یافت) (12) سوّم قوم (عثمان) برخاست (و مقام خلافت را به ناحقّ اشغال نمود) در حالتی که باد کرد هر دو جانب خود را (مانند شتری که از بسیاری خوردن و آشامیدن باد کرده) میان موضع بیرون دادن و خوردنش (شغل او مانند بهائم سرگین انداختن و خوردن بود و امور مربوطه بخلافت را مراعات نمی‌نمود)

وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یَخضِمُونَ مَالَ اَللَّهِ خَضمَ اَلإِبِلِ نِبتَةَ اَلرَّبِیعِ إِلَی أَنِ اِنتَکَثَ فَتلُهُ وَ أَجهَزَ عَلَیهِ عَمَلُهُ وَ کَبَت بِهِ بِطنَتُهُ

(13) و اولاد پدرانش (بنی امیّه که خویشاوند او بودند) با او همدست شدند، مال خدا (بیت المال مسلمین) را می‌خوردند مانند خوردن شتر با میل تمام گیاه بهار را (و فقراء و مستحقّین را محروم و گرسنه می‌گذاشت) تا اینکه باز شد ریسمان تابیدۀ او (صحابه نقض عهد کرده از دورش متفرّق شدند) و رفتارش سبب سرعت در قتل او شد، و پری شکم، او را برو انداخت (بر اثر اسراف و بخشش بیت المال به اقوام و منع آن از فقراء و مستحقّین مردم جمع شده پس از یازده سال و یازده ماه و هیجده روز غصب خلافت او را کشتند )

فَمَا رَاعَنِی إِلاَّ وَ اَلنَّاسُ کَعُرفِ اَلضَّبُعِ إِلَیَّ یَنثَالُونَ عَلَیَّ مِن کُلِّ جَانِبٍ حَتَّی لَقَد وُطِئَ اَلحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطفَایَ مُجتَمِعِینَ حَولِی کَرَبِیضَةِ اَلغَنَمِ

(14) پس (از کشته شدن عثمان) هیچ چیزی مرا به صدمه نینداخت مگر اینکه مردم مانند موی گردن کفتار به دورم ریخته از هر طرف بسوی من هجوم آوردند بطوریکه از ازدحام ایشان و بسیاری جمعیّت حسن و حسین زیر دست و پا رفتند و دو طرف جامه و ردای من پاره شد اطراف مرا گرفتند (برای بیعت کردن) مانند گلّۀ گوسفند در جای خود

فَلَمَّا نَهَضتُ بِالأَمرِ نَکَثَت طَائِفَةٌ وَ مَرَقَت أُخرَی وَ قَسَطَ آخَرُونَ کَأَنَّهُم لَم یَسمَعُوا کَلاَمَ اَللَّهِ حَیثُ یَقُولُ تِلکَ اَلدّٰارُ اَلآخِرَةُ نَجعَلُهٰا لِلَّذِینَ لاٰ یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی اَلأَرضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ اَلعٰاقِبَةُ لِلمُتَّقِینَ

(15) پس چون بیعتشان را قبول و بامر خلافت مشغول گشتم جمعی (طلحه و زبیر و دیگران) بیعت مرا شکستند، و گروهی (خوارج نهروان و سائرین) از زیر بار بیعتم خارج شدند، و بعضی (معاویه و دیگر کسان) از اطاعت خدای تعالی بیرون رفتند گویا مخالفین نشنیده‌اند که خداوند سبحان (در قرآن کریم س 28 ی 83) می‌فرماید: «سرای جاودانی را قرار دادیم برای کسانی که مقصودشان سرکشی و فساد در روی زمین نمی‌باشد، و جزای نیک برای پرهیزکارانست»

بَلَی وَ اَللَّهِ لَقَد سَمِعُوهَا وَ وَعَوهَا وَ لَکِنَّهُم حَلِیَتِ اَلدُّنیَا فِی أَعیُنِهِم وَ رَاقَهُم زِبرِجُهَا

(16) آری سوگند بخدا این آیه را شنیده و حفظ کرده‌اند، و لیکن دنیا در چشمهای ایشان آراسته زینت آن آنان را فریفته است (پس دست از حقّ برداشته سرکشی نموده در روی زمین فساد و آشوب بر پا کردند)

أَمَا وَ اَلَّذِی فَلَقَ اَلحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ لَو لاَ حُضُورُ اَلحَاضِرِ وَ قِیَامُ اَلحُجَّةِ بِوُجُودِ اَلنَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اَللَّهُ عَلَی اَلعُلَمَاءِ أَن لاَ یُقَارُّوا عَلَی کِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لاَ سَغَبِ مَظلُومٍ لَأَلقَیتُ حَبلَهَا عَلَی غَارِبِهَا وَ لَسَقَیتُ آخِرَهَا بِکَأسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلفَیتُم دُنیَاکُم هَذِهِ أَزهَدَ عِندِی مِن عَفطَةِ عَنزٍ

(17) آگاه باشید سوگند به خدائی که میان دانۀ حبّه را شکافت و انسان را خلق نمود اگر حاضر نمی‌شدند آن جمعیّت بسیار (برای بیعت با من) و یاری نمی‌دادند که حجّت تمام شود و نبود عهدی که خدای تعالی از علماء و دانایان گرفته تا راضی نشوند بر سیری ظالم (از ظلم) و گرسنه ماندن مظلوم (از ستم او)، هر آینه ریسمان و مهار شتر خلافت را بر کوهان آن می‌انداختم (تا ناقۀ خلافت بهر جا که خواهد برود و در هر خارزاری که خواهد بچرد و متحمّل بار ضلالت و گمراهی هر ظالم و فاسقی بشود) و آب می‌دادم آخر خلافت را به کاسۀ اوّل آن و (18) (چنانکه پیش از این بر این کار اقدام ننمودم، اکنون هم کنار می‌رفتم و امر خلافت را رها کرده مردم را به ضلالت و گمراهی وا می‌گذاشتم، زیرا) فهمیده‌اید که این دنیای شما نزد من خوارتر است از عطسۀ بز ماده

قَالُوا وَ قَامَ إِلَیهِ رَجُلٌ مِن أَهلِ اَلسَّوَادِ عِندَ بُلُوغِهِ إِلَی هَذَا اَلمَوضِعِ مِن خُطبَتِهِ فَنَاوَلَهُ کِتَاباً فَأَقبَلَ یَنظُرُ فِیهِ فَلَمَّا فَرَغَ مِن قِرَاءَتِهِ قَالَ لَهُ اِبنُ عَبَّاسٍ یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ لَوِ اِطَّرَدتَ خُطبَتَکَ مِن حَیثُ أَفضَیتَ فَقَالَ هَیهَاتَ یَا اِبنَ عَبَّاسٍ تِلکَ شِقشِقَةٌ هَدَرَت ثُمَّ قَرَّت

گفته‌اند: در موقعی که حضرت این بیان را می‌فرمود، مردی از اهل دهات عراق برخاست و نامه‌ای به آن جناب داد که آن بزرگوار به مطالعۀ آن مشغول شد، (20) چون از خواندن فارغ گردید، ابن عبّاس گفت: یا امیر المؤمنین کاش از آنجائی که سخن کوتاه کردی گفتار خود را ادامه می‌دادی، (21) فرمود: ای ابن عبّاس هیهات (از اینکه مانند آن سخنان دیگر گفته شود، گویا) شقشقۀ شتری بود که صدا کرد و باز در جای خود قرار گرفت

قَالَ اِبنُ عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفتُ عَلَی کَلاَمٍ قَطُّ کَأَسَفِی عَلَی هَذَا اَلکَلاَمِ أَن لاَ یَکُونَ أَمِیرُ اَلمُؤمِنِینَ علیه‌السلام بَلَغَ مِنهُ حَیثُ أَرَادَ قوله علیه‌السلام فی هذه الخطبة کراکب الصعبة إن أشنق لها خرم و إن أسلس لها تقحم یرید أنه إذا شدد علیها فی جذب الزمام و هی تنازعه رأسها خرم أنفها و إن أرخی لها شیئا مع صعوبتها تقحمت به فلم یملکها یقال أشنق الناقة إذا جذب رأسها بالزمام فرفعه و شنقها أیضا ذکر ذلک ابن السکیت فی إصلاح المنطق و إنما قال علیه‌السلام أشنق لها و لم یقل أشنقها لأنه جعله فی مقابلة قوله أسلس لها فکأنه قال إن رفع لها رأسها بمعنی أمسکه علیها بالزمام و فی الحدیث أن رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله خطب علی ناقته و قد شنق لها فهی تقصع بجرتها و من الشاهد علی أن أشنق بمعنی شنق قول عدی بن زید العبادی ساءها ما تبین فی الأیدی و إشناقها إلی الأعناق

(22) ابن عبّاس گفت: سوگند بخدا از قطع هیچ سخنی آنقدر اندوهگین نشدم که از قطع کلام آن حضرت که نشد به آنجائی که اراده کرده بود برسد اندوهگین شدم (سیّد رضیّ علیه الرّحمة گفته:) منظور حضرت از کراکب الصّعبة إن أشنق لها خرم، و إن أسلس لها تقحّم که در این خطبه (در بارۀ خلیفۀ دوّم عمر) فرمود آنست که هرگاه سوار مهار ناقۀ سرکش را سخت گیرد و آن ناقه سرکشی کند پاره میکند بینیش را، و اگر سست کند مهار ناقۀ سرکش را بسختی تمام او را برو می‌اندازد و از ملکیّت او بیرون می‌رود، گفته میشود أشنق النّٰاقة موقعی که سوار بر ناقه سر آنرا با مهار بطرف بالا بکشد و شنقها نیز گفته میشود، چنانکه ابن السّکّیت در کتاب إصلاح المنطق بیان کرده است، و اینکه حضرت فرموده أشنق لها و أشنقها نفرموده در صورتیکه هر دو بیک معنی آمده برای آنست که آنرا در برابر جملۀ أسلس لها قرار داده که هم‌وزن باشند، گویا آن حضرت چنین فرموده اگر سوار ناقه سر آنرا به مهار بسمت بالا بکشد یعنی مهار را بسختی روی ناقه نگاه‌دارد بینی آن پاره شود، و در حدیث وارد شده که حضرت رسول برای مردم خطبه می‌خواند در حالتی که بر شتری سوار بود که قد شنق لها و هی تقصع بجرّتها یعنی باز کشیده بود مهار آنرا و آن ناقه نشخوار میکرد چیزی را که از حلق بیرون آورده بود (پس از این حدیث معلوم میشود که أشنق و شنق دو لفظ مترادفند) و نیز شاهد دیگر بر اینکه أشنق بمعنی شنق است گفتۀ عدیّ ابن زید عبادی است در این بیت: سائها ما تبیّن فی الأیدی و إشناقها إلی الأعناق یعنی شترهای سرکشی که زمامشان در دست ما نبوده رام نیستند بد شترهایی هستند


خطبه 4- پند و اندرز به مردم

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام بِنَا اِهتَدَیتُم فِی اَلظَّلمَاءِ وَ تَسَنَّمتُمُ اَلعَلیَاءَ وَ بِنَا اِنفَجَرتُم عَنِ اَلسَّرَارِ

4 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (بعد از کشته شدن طلحه و زبیر فرموده) (1): موقعی که در تاریکی گمراهی و نادانی بودید بسبب ما هدایت شدید و براه راست قدم نهادید، و بر کوهان بلندی سوار شدید (سیادت و بزرگی بدست آوردید) و بواسطۀ ما از تیرگی شبهای آخر ماه (منتهی درجۀ کفر و شرک) داخل روشنائی صبح (دین اسلام) گردیدید (از بد بختی و سرگردانی نجات یافتید، پس ما را بر شما حقّ بسیار بزرگی است که باید قدر آنرا بدانید)

وُقِرَ سَمعٌ لَم یَفقَهِ اَلوَاعِیَةَ وَ کَیفَ یُرَاعِی اَلنَّبأَةَ مَن أَصَمَّتهُ اَلصَّیحَةُ رَبَطَ جَنَانٌ لَم یُفَارِقهُ اَلخَفَقَانُ

(2) کر شود گوشی که از فریاد رهنما پند نگرفته (تدبّر در سخنان او نکند، این نفرین بر کسانی است که از راه حقّ اعراض نمودند مانند طلحه و زبیر و معاویه، راهزن دین مسلمانان بوده ایشان را گمراه کردند) و گوشی که از صدای رسا (کلمات خدا و سخنان حضرت رسول) سنگین و کر گشته چگونه می‌شنود صدای آهسته را؟ (در صورتیکه موعظه و پند خدا و رسول در ایشان تأثیری نکرد، البتّه آواز و پند من اثری نخواهد داشت) مطمئنّ باشد ولی که از خوف و ترس خدا مضطرب و نگران است (این دعاء برای کسانیست که از عذاب الهیّ ترسیده در راه حقّ ثابت قدم هستند)

مَا زِلتُ أَنتَظِرُ بِکُم عَوَاقِبَ اَلغَدرِ وَ أَتَوَسَّمُکُم بِحِلیَةِ اَلمُغتَرِّینَ

(3) همواره منتظر نتائج خیانت و نقض عهد و بیوفائی شما هستم، و به فراست شما را نشان کرده درک میکنم که زینت فریبنده (نوید شیطان) شما را فریفته (پس شگفت نیست که از من چشم پوشیده بدیگری که او را از حقّ و حقیقت بهره‌ای نیست رو آورده‌اید)

سَتَرَنِی عَنکُم جِلبَابُ اَلدِّینِ وَ بَصَّرَنِیکُم صِدقُ اَلنِّیَّةِ

(4) لباس تقوی و پیراهن دینداری مرا از شما پنهان کرد (که دست از من برداشته با دیگران بیعت کردید، بسبب آنکه من هرگز لباس فسق نپوشیده بر خلاف رضای خدا در هیچ کاری اقدام نکردم) بینا کرد مرا بر حال شما صفای باطنم (حیله و مکر و نفاق و دوروئی شما را دانستم)

أَقَمتُ لَکُم عَلَی سُنَنِ اَلحَقِّ فِی جَوَادِّ اَلمَضَلَّةِ حَیثُ تَلتَقُونَ وَ لاَ دَلِیلَ وَ تَحتَفِرُونَ وَ لاَ تُمِیهُونَ

(5) برخاستم برای رهنمایی شما زمانیکه در راههای ضلالت همگی بدور هم گرد آمده و راه را گم کرده رهنمایی نداشتید (در بیابان جهل و نادانی از تشنگی علم و دانائی نزدیک به هلاکت بودید) چاه می‌کندید و آب بدست نمی‌آوردید (شما را از هلاکت و بد بختی نجات دادم)

اَلیَومَ أُنطِقُ لَکُمُ اَلعَجمَاءَ ذَاتَ اَلبَیَانِ غَرَبَ رَأیُ اِمرِئٍ تَخَلَّفَ عَنِّی

(6) امروز برای شما زبان بستۀ صاحب بیان را گویا نمودم (برای هدایت و اطمینان شما در این خطبه رموز و اسرار را که زبان حال من گویا بود بیان کردم، بنا بر این) دور باد رأی کسیکه مرا مخالفت کند (از اطاعتم بیرون رود، زیرا در راه غیر حقّ قدم ننهاده‌ام)

مَا شَکَکتُ فِی اَلحَقِّ مُذ أُرِیتُهُ لَم یُوجِس مُوسَی علیه‌السلام خِیفَةً عَلَی نَفسِهِ أَشفَقَ مِن غَلَبَةِ اَلجُهَّالِ وَ دِوَلَ اَلضَّلاَلِ

(و) (7) از زمانیکه حقّ را یافته‌ام در آن شکّ و تردید نکرده‌ام (همیشه ثابت قدم بوده هرگز باطل در من راه نیافته، از معارضه و غلبۀ دشمن مانند طلحه و زبیر و دیگران نمی‌ترسیدم، بلکه ترس من این بود که مبادا مردم بسبب پیشرفت ایشان گمراه شوند چنانکه) حضرت موسی از خود ترس و باکی نداشت (زیرا به حقیقت و راستی خویش و مغلوب شدن دشمنان و ساحرین یقین و اطمینان داشت) ترسید که مبادا نادانان غلبه یافته و ارباب ضلالت و گمراهی پیشی گیرند (بر اثر آن مردم گمراه شوند، و چنانکه موسی با ساحرین روبرو شد و هر که باو ایمان آورد از گمراهی رست و هر که مخالفت کرد در دنیا و آخرت بعذاب خدا مبتلی گردید)

اَلیَومَ تَوَافَقنَا عَلَی سَبِیلِ اَلحَقِّ وَ اَلبَاطِلِ مَن وَثِقَ بِمَاءٍ لَم یَظمَأ

(8) امروز ما و شما بر راه حقّ و باطل مصادف شدیم (من بر راه حقّ و شما بر راه باطل) کسیکه اعتماد به آب داشته باشد (از گفتار و کردار من پیروی نماید، هرگز) تشنه نمی‌شود (در وادی کفر و شرک و نفاق حیران و سرگردان نمی‌ماند )


خطبه 5- پاسخ به ابوسفیان و عباس

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما قبض رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله و خاطبه العباس و أبو سفیان بن حرب فی أن یبایعا له بالخلافة أَیُّهَا اَلنَّاسُ شُقُّوا أَموَاجَ اَلفِتَنِ بِسُفُنِ اَلنَّجَاةِ وَ عَرِّجُوا عَن طَرِیقِ اَلمُنَافَرَةِ وَ ضَعُوا تِیجَانَ اَلمُفَاخَرَةِ

5 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که پس از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در وقتی که عبّاس ابن عبد المطّلب و ابو سفیان ابن حرب بقصد بیعت خدمت آن بزرگوار مشرّف شده بودند فرموده: (بعد از آنکه حضرت رسول از دنیا رحلت نمود، مردم در سقیفۀ بنی ساعده یعنی در محلّ اجتماع انصار گرد آمده ابو بکر را بخلافت نصب نمودند، ابو سفیان نظر به دشمنی باطنی که با اسلام داشت می‌خواست میان مسلمانان فتنه انگیزد، لذا با جمعی نزد عبّاس ابن عبد المطّلب رفته گفت تعجّب و نگرانی من از آنست که خلافت از بنی هاشم بیرون رفت و به بنی تیم منتقل گردید و فردا این مرد خشن ناهموار یعنی عمر ابن خطّاب که از بنی عدی است بر ما حکمفرما شده همگی را به زیر فرمان خواهد برد، برخیز تا به نزد علیّ رفته با او بیعت کنیم، چون تو عموی پیغمبر هستی و سخن مرا هم قریش می‌شنوند هر که با ما مخالفت کرد او را می‌کشیم پس با جمعی اتّفاق نموده نزد آن حضرت آمدند تا با او بیعت کنند، امیر المؤمنین علیه السّلام چون می‌دانست منظور ابو سفیان ایجاد اختلاف و فساد میان مسلمانان است چنین فرمود): (1) ای مردم موجهای فتنه‌ها را به کشتیهای نجات و رستگاری شکافته از آنها عبور کنید (در کشتی اطاعت و فرمانبرداری ما سوار شده خود را از تلاطم دریای فتنه و فساد نجات دهید که صلاح دین و دنیای شما در آن است) و از راه مخالفت منحرف گردیده قدم بیرون نهید و تاجهای مفاخرت و بزرگی را از سر بزمین گذارید (با بنی تیم «ابو بکر» و بنی عدی «عمر» مدارات نمائید تا از موجهای فتنه و فساد ایمن باشید، زیرا)

أَفلَحَ مَن نَهَضَ بِجَنَاحٍ أَوِ اِستَسلَمَ فَأَرَاحَ

(2) رستگار میشود کسیکه با پر و بال (یار و یاور) قیام کند یا راحت و آسوده است آنکه (چون یار و یاور ندارد) تسلیم شده در گوشه‌ای منزوی گردد (پس اکنون که ما را یاوری نیست اگر حقّ خود را مطالبه نماییم)

هَذَا مَاءٌ آجِنٌ وَ لُقمَةٌ یَغُصُّ بِهَا آکِلُهَا وَ مُجتَنِی اَلثَّمَرَةِ لِغَیرِ وَقتِ إِینَاعِهَا کَالزَّارِعِ بِغَیرِ أَرضِهِ

این مانند آب متعفّن بد بویی است (که گوارا نیست) و لقمه‌ای است که در گلوی خورندۀ آن گرفته میشود، (3) و (در این موقع سزاوار آنست که از حقّ خود چشم پوشیده صبر کنم، زیرا) آنکه میوه را در غیر وقت رسیدن بچیند مانند کسی است که در زمین غیر زراعت کند (طلب امر خلافت در این هنگام که تنها بوده یاوری ندارم مانند چیدن میوۀ نارس و زراعت در زمین غیر سودی ندارد، بلکه زیان آور است)

فَإِن أَقُل یَقُولُوا حَرَصَ عَلَی اَلمُلکِ وَ إِن أَسکُت یَقُولُوا جَزِعَ مِنَ اَلمَوتِ

(4) پس (چون تنها و بی یاور هستم) اگر سخنی بگویم (و حقّ‌ خود را بطلبم) می‌گویند برای حرص به امارت و پادشاهی است (چنانکه عمر مکرّر این سخن را گفت) و اگر خاموش نشسته سخنی نگویم می‌گویند از مرگ و کشته شدن می‌ترسد

هَیهَاتَ بَعدَ اَللَّتَیَّا وَ اَلَّتِی وَ اَللَّهِ لاَبنُ أَبِی طَالِبٍ آنَسُ بِالمَوتِ مِنَ اَلطِّفلِ بِثَدیِ أُمِّهِ

(5) هیهات بعد از این همه پیش آمدهای سهمگین و پی در پی سزاوار نبود چنین گمانی در بارۀ من برده شود و حال آنکه سوگند بخدا انس پسر ابو طالب به مرگ بیشتر است از انس طفل به پستان مادرش (پس خاموشی من در امر خلافت نه از ترس کشته شدن است)

بَلِ اِندَمَجتُ عَلَی مَکنُونِ عِلمٍ لَو بُحتُ بِهِ لاَضطَرَبتُم اِضطِرَابَ اَلأَرشِیَةِ فِی اَلطَّوِیِّ اَلبَعِیدَةِ

(6) بلکه سکوت من برای آنست که فرو رفته‌ام در علمی که پنهان است و اگر ظاهر و هویدا نمایم آنچه را که می‌دانم هر آینه شما مضطرب و لرزان می‌شوید مانند لرزیدن ریسمان در چاه ژرف (پس صلاح در آن است که رضاء بقضاء داده شکیبائی ورزم )


خطبه 6- آمادگی برای اجرای حق

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما أشیر علیه بأن لا یتبع طلحة و الزبیر و لا یرصد لهما القتال وَ اَللَّهِ لاَ أَکُونُ کَالضَّبُعِ تَنَامُ عَلَی طُولِ اَللَّدمِ حَتَّی یَصِلَ إِلَیهَا طَالِبُهَا وَ یَختِلَهَا رَاصِدُهَا

6 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در موقعی که (طلحه و زبیر نقض بیعت کرده گریختند) تقاضا شد از آن جناب (امام حسن علیه السّلام تقاضا کرد) که در پی طلحه و زبیر نرفته مهیّای جنگ با آنها نشود: (1) سوگند بخدا من مانند کفتار خوابیده نیستم که صیّاد مدّتی در کمین آن نشسته برای فریبش بدست یا به چوب آهسته، آهسته بزمین می‌زند تا اینکه (از خواب جسته کسیرا نه بیند به دنبال صدا از خانه بیرون آمده) دستگیرش نماید

وَ لَکِنِّی أَضرِبُ بِالمُقبِلِ إِلَی اَلحَقِّ اَلمُدبِرَ عَنهُ وَ بِالسَّامِعِ اَلمُطِیعِ اَلعَاصِیَ اَلمُرِیبَ أَبَداً حَتَّی یَأتِیَ عَلَیَّ یَومِی

(2) بلکه (نمی‌گذارم دشمن مسلمانان را فریب دهد و فتنه و آشوب بر پا کند، پس) به همراهی کسیکه رو بحقّ آورده و شنوا و فرمانبردار است شمشیر می‌زنم و با گنه کاری که از حقّ رو گردانیده شکّ و تردید در آن دارد جنگ میکنم تا زنده هستم

فَوَاللَّهِ مَا زِلتُ مَدفُوعاً عَن حَقِّی مُستَأثَراً عَلَیَّ مُنذُ قَبَضَ اَللَّهُ نَبِیَّهُ صلی‌الله‌علیه‌وآله حَتَّی یَومِ اَلنَّاسِ هَذَا

(3) پس سوگند بخدا از زمان وفات رسول اکرم تا امروز همیشه من از حقّ خود محروم و ممنوع بر کار خویش تنها ایستاده بودم


خطبه 7- توصیف پیروان شیطان

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام اِتَّخَذُوا اَلشَّیطَانَ لِأَمرِهِم مِلاَکاً وَ اِتَّخَذَهُم لَهُ أَشرَاکاً فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِم وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِم

7 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در مذمّت مخالفین خود): (1) ایشان در کارشان بشیطان اعتماد کردند و شیطان هم آنان را (برای ضلالت و گمراهی دیگران) شریک و دام خود قرار داد پس در سینۀ آنان تخم کرد و جوجه گذاشت و بتدریج و آهسته با آنها آمیزش نمود (تا فرمانبردار او شدند)

فَنَظَرَ بِأَعیُنِهِم وَ نَطَقَ بِأَلسِنَتِهِم فَرَکِبَ بِهِمُ اَلزَّلَلَ وَ زَیَّنَ لَهُمُ اَلخَطَلَ

(2) با چشمهای ایشان می‌دید و باز با نشان سخن می‌گفت (در گفتار و کردار پیرو او بودند) پس آنها را بمرکب ضلالت و گمراهی سوار و گفتار تباه را در نظر آنان زینت داد

فِعلَ مَن قَد شَرِکَهُ اَلشَّیطَانُ فِی سُلطَانِهِ وَ نَطَقَ بِالبَاطِلِ عَلَی لِسَانِهِ

(3) کارهای ایشان مانند کار کسی بود که شیطان او را در توانائی خود شریک قرار داده و به زبان او سخن باطل و نادرست می‌گوید


خطبه 8- پیمان شکنی زبیر

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام یعنی به الزبیر فی حال اقتضت ذلک یَزعَمُ أَنَّهُ قَد بَایَعَ بِیَدِهِ وَ لَم یُبَایِع بِقَلبِهِ

8 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که در وقت مقتضی بیان و زبیر را در آن قصد فرموده (چون زبیر نقض عهد کرده در صدد جنگ با آن حضرت بر آمد، آن جناب باو فرمود تو با من بیعت کرده‌ای، واجب است مرا پیروی کنی در پاسخ گفت هنگام بیعت توریه نمودم یعنی به زبان اقرار و در دل خلاف آنرا قصد کردم، حضرت می‌فرماید): (1) زبیر گمان میکند بدست بیعت کرده و در دل مخالف بوده

فَقَد أَقَرَّ بِالبَیعَةِ وَ اِدَّعَی اَلوَلِیجَةَ فَلیَأتِ عَلَیهَا بِأَمرٍ یُعرَفُ

(2) به بیعت خود مقرّ است و ادّعاء دارد که در باطن خلاف آنرا پنهان داشته بنا بر این باید حجّت و دلیل بیاورد (تا راستی گفتار او معلوم شود)

وَ إِلاَّ فَلیَدخُل فِیمَا خَرَجَ مِنهُ

(3) و اگر دلیلی نداشت بیعت او بحال خود باقی است باید مطیع و فرمانبردار باشد


خطبه 9- شناخت أصحاب جمل

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام وَ قَد أَرعَدُوا وَ أَبرَقُوا وَ مَعَ هَذَینِ اَلأَمرَینِ اَلفَشَلُ

9 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در آن طلحه و زبیر و همراهانشان در جنگ جمل را توبیخ و سرزنش می‌فرماید): (1) مانند رعد صدا کرده ترسانیدند و مثل برق درخشیده از جا در آمدند (با لاف و گزاف فتنه و فساد بر انگیختند و اسباب کار جنگ را فراهم نمودند) و با این جوش و خروش در وقت کارزار ناتوان و ترسان بودند

وَ لَسنَا نُرعِدُ حَتَّی نُوقِعَ وَ لاَ نُسِیلُ حَتَّی نُمطِرَ

(2) و لیکن ما صدا نمی‌کنیم و نمی‌ترسانیم، تا موقع عمل (گفتار ما مقرون به کردار است) و تا نباریم سیل جاری نمی‌کنیم (چنانکه محال است پیش از آمدن باران سیل جاری گردد محال است فتح و فیروزی نصیب گوینده‌ای گردد که کردار نداشته باشد)


خطبه 10- ضرورت دشمن شناسی

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام أَلاَ وَ إِنَّ اَلشَّیطَانَ قَد جَمَعَ حِزبَهُ وَ اِستَجلَبَ خَیلَهُ وَ رَجلَهُ وَ إِنَّ مَعِی لَبَصِیرَتِی

10 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که در بارۀ اصحاب در جمل می‌فرماید): (1) آگاه باشید شیطان حزب و گروه خود را (برای گمراه کردن) جمع و سواره و پیاده لشگرش را (برای فتنه و فساد در دین) گرد آورده است و لیکن بصیرت من (در امر دنیا و دین) از من جدا نمی‌شود

مَا لَبَّستُ عَلَی نَفسِی وَ لاَ لُبِّسَ عَلَیَّ

(هیچ گونه غفلت و فراموشی بمن رو نمی‌دهد تا در حزب شیطان و کسان او داخل گردم، زیرا) (2) حقّ را بر خود (بلباس جهل و نادانی) نپوشیده‌ام، و نه آن بر من (بلباس باطل) پوشیده شده است (شیطان و تابعین او حقّ را بر من بلباس ضلالت و گمراهی نپوشانده‌اند)

وَ اَیمُ اَللَّهِ لَأُفرِطَنَّ لَهُم حَوضاً أَنَا مَاتِحُهُ لاَ یَصدُرُونَ عَنهُ وَ لاَ یَعُودُونَ إِلَیهِ

(3) و سوگند بخدا از برای آنان (دشمنان دین و کسانیکه دست از حقّ کشیده بشیطان پیوسته‌اند) حوضی را پر کنم که خود آب آنرا بکشم (میدان جنگی تهیه نموده آنها را نابود سازم) بطوریکه هر که در آن حوض پا نهاد بیرون نمی‌آید و اگر بیرون آمد دیگر بسوی آن باز نمی‌گردد (هر که در آن میدان پا نهاد جان به سلامت)( نبرده کشته میشود و هر که نجات یافت و گریخت دیگر بار بازگشت نمی‌نماید)


خطبه 11- آموزش نظامی

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لابنه محمد ابن الحنفیة لما أعطاه الرایة یوم الجمل تَزُولُ اَلجِبَالُ وَ لاَ تَزُل

11 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام که در جنگ جمل (جنگی که عائشه در آن سوار شتر بود) به فرزند خود محمّد ابن حنفیة فرمود آنگاه که علم جنگ را باو عطاء کرد (اشتهار محمّد فرزند آن بزرگوار بابن حنفیّه برای آنست که مادر او خولة دختر جعفر ابن قیس از قبیلۀ بنی حنیفه بوده است): (1) کوهها از جا کنده شوند تو از جای خود حرکت مکن (تو باید در میدان جنگ از کوهها محکمتر باشی و راه فرار پیش نگیری)

عَضَّ عَلَی نَاجِذِکَ

(2) دندان روی دندان بنه (سختیهای جنگ را بر خود هموار کن)

أَعِرِ اَللَّهَ جُمجُمَتَکَ

(3) کاسۀ سرت را بخدا عاریه ده (در جنگ از سرت بگذر، یا تمام افکار و خیالاتت را بخدا معطوف دار)

تِد فِی اَلأَرضِ قَدَمَکَ

(4) پای خود را چون میخ در زمین بکوب (در میدان جنگ ثابت قدم باش و از بسیاری دشمن نترس)

اِرمِ بِبَصَرِکَ أَقصَی اَلقَومِ

(5) چشم بینداز تا انتهای لشگر را ببینی (تا تمام دشمنان شکست نخورند ایمن مباش، یا اینکه آخرین حیله و تدبیر آنان را در نظر بگیر تا در کار خود بینا باشی)

وَ غُضَّ بَصَرَکَ وَ اِعلَم أَنَّ اَلنَّصرَ مِن عِندِ اَللَّهِ سُبحَانَهُ

(6) و چشم خود را بپوش (پس از آگاهی به حیله و تدبیر دشمنان بهر طرف نگاه مکن و از برق شمشیر ایشان وحشت نداشته باش) و بدان فتح و فیروزی از جانب خداوند سبحان است (پس از بکار بردن آداب جنگ اگر خواست خدا باشد فتح و نصرت نصیب تو خواهد گردید)


خطبه 12- نقش نیّت در پاداش اعمال

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما أظفره الله بأصحاب الجمل وَ قَد قَالَ لَهُ بَعضُ أَصحَابِهِ وَدِدتُ أَنَّ أَخِی فُلاَناً کَانَ شَاهِدَنَا لِیَرَی مَا نَصَرَکَ اَللَّهُ بِهِ عَلَی أَعدَائِکَ فَقَالَ لَهُ علیه‌السلام أَ هَوَی أَخِیکَ مَعَنَا فَقَالَ نَعَم قَالَ فَقَد شَهِدَنَا

12 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است، پس از فیروزی که خداوند در جنگ جمل نصیب آن حضرت فرمود یکی از یاران آن جناب گفت: دوست داشتم برادر من فلان با ما، در این کار زار حاضر بود تا می‌دید چگونه خداوند تو را بر دشمنانت فیروزی عطاء نموده، (1) حضرت فرمود آیا میل و محبّت برادر تو با ما است گفت آری فرمود او هم در این جنگ با ما بوده

وَ لَقَد شَهِدَنَا فِی عَسکَرِنَا هَذَا أَقوَامٌ فِی أَصلاَبِ اَلرِّجَالِ وَ أَرحَامِ اَلنِّسَاءِ

(2) و (از دوستداران ما حتّی) کسانیکه در صلب مردها و رحم زنها هستند (مانند آنست که) در سپاهیان ما به همراهی ما حاضر بوده‌اند

سَیَرعَفُ بِهِمُ اَلزَّمَانُ وَ یَقوَی بِهِمُ اَلإِیمَانُ

(3) زود است که روزگار ایشان را مانند خونی که از بینی انسان ناگهان بیرون آید بوجود آورده ظاهر گرداند و بسبب (خدمات و ترویج) ایشان ایمان قوّت گیرد (و دشمنان ما، در دست آنان مغلوب شوند )


خطبه 13- روانشناسی اجتماعی مردم بصره

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی ذم البصرة و أهلها کُنتُم جُندَ اَلمَرأَةِ وَ أَتبَاعَ اَلبَهِیمَةِ رَغَا فَأَجَبتُم وَ عُقِرَ فَهَرَبتُم

13 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که در مذمّت شهر بصره و مردم آن فرموده (پس از پایان جنگ جمل و فتح بصره حضرت امر فرمود منادی میان مردم نداء کند که روز جمعه به نماز حاضر شوند، چون روز جمعه شد همه گرد آمده با آن جناب در مسجد جامع نماز خواندند، پس از آن حضرت به دیوار قبله تکیه داده ایستاد و بعد از ادای حمد و ثنای الهیّ و درود بر حضرت رسول و استغفار برای مؤمنین و مؤمنات فرمود): (1) ای مردم شما سپاه زنی (عائشه) و پیرو حیوان زبان بسته‌ای (شتر عائشه) بودید به صدای شتر بر انگیخته می‌شدید (بدور آن جمع می‌گردیدید) و هنگامیکه پی کرده شد (کشته گردید) همگی گریختید (در جنگ جمل هودج عائشه را زره پوش و بر شتری نهاده در میان لشگر قائم مقام علم نگاه‌داشته بدور آن گرد آمده بودند، عائشه آنها را بر جنگ ترغیب می‌نمود و آنان پروانه‌وار به دورش گشته رجز خوانده کشته می‌شدند، بزرگانشان فخر کنان مهار شتر را گرفته هر کدام بخاک می‌افتاد دیگری جای او را می‌گرفت، تا آنکه بر هودج و شتر زخم بسیار وارد آمد، حیوان زبان بسته از هول واقعه و سوزش زخمها فریاد میکرد، ایشان بیش از پیش جمع شده دورش را می‌گرفتند تا سه پای شتر قطع شد و نمی‌افتاد، حضرت امیر فرمود شیطان آنرا نگاه‌داشته شمشیر بر آن بزنید، چون شمشیر زدند و بزمین افتاد مردم فرار کردند، پس کسانیکه مصالح دین و دنیای خود را در اختیار زنی نهاده از شتری پیروی کنند، مردمان پست باشند، لذا می‌فرماید:)

أَخلاَقُکُم دِقَاقٌ وَ عَهدُکُم شِقَاقٌ وَ دِینُکُم نِفَاقٌ وَ مَاؤُکُم زُعَاقٌ

(2) اخلاق و خوی شما سست و عهد و پیمان شما ناپایدار و کیش شما دوروئی و آب شهر شما شور و بی‌مزه است (برای نزدیکی بدریا که سبب بیماریهای بسیار سوء مزاج و فساد معده و غیره گردد و بر اثر آن بلادت و کند فهمی و خستگی تولید شود)

وَ اَلمُقِیمُ بَینَ أَظهُرِکُم مُرتَهَنٌ بِذَنبِهِ وَ اَلشَّاخِصُ عَنکُم مُتَدَارَکٌ بِرَحمَةٍ مِن رَبِّهِ

(3) و هر که در میان شما اقامت کرده در گرو گناه خود بوده (زیرا یا از جهت همنشینی با شما مرتکب گناه شده و یا شما را از گناه باز نداشته و در هر دو صورت خود را به گناه خویش گرو داده است) و کسیکه از میان شما بیرون رفته رحمت پروردگارش را درک کرده (زیرا از کیفر گناه میان شما ماندن رهائی یافته)

کَأَنِّی بِمَسجِدِکُم کَجُؤجُؤِ سَفِینَةٍ قَد بَعَثَ اَللَّهُ عَلَیهَا اَلعَذَابَ مِن فَوقِهَا وَ مِن تَحتِهَا وَ غَرِقَ مَن فِی ضِمنِهَا

(4) گویا من می‌بینم مسجد شما را مانند سینۀ کشتی (که در آب فرو رفته) خداوند متعال از بالا و پائین این شهر عذاب فرستاده (از بالا باران و از پائین طغیان آب دریا) که هر که در آن بوده غرق شده است

و فی روایة وَ اَیمُ اَللَّهِ لَتُغرَقَنَّ بَلدَتُکُم حَتَّی کَأَنِّی أَنظُرُ إِلَی مَسجِدِهَا کَجُؤجُؤِ سَفِینَةٍ أَو نَعَامَةٍ جَاثِمَةٍ

(5) و در روایت دیگر آمده (که حضرت فرمود) بخدا سوگند شهر شما غرق خواهد شد و مسجد آنرا مانند سینۀ کشتی می‌بینم (که در آب فرو رفته) یا مانند شتر مرغی که بر سینه خوابیده

و فی روایة کَجُؤجُؤِ طَیرٍ فِی لُجَّةِ بَحرٍ

(6) و در روایت دیگر وارد شده (که فرمود می‌بینم مسجد را که در آب فرو رفته) مانند سینۀ مرغی در میان دریا. (و گفته‌اند که پس از این واقعه، بصره دو بار غرق شد، اوّل در زمان خلافت القادر باللّه دوّم در زمان القائم بأمر اللّه و همۀ آن شهر را آب گرفت مگر کنگره‌های مسجد جامع آنرا که در بلندی واقع گشته بود، و نقل شده که در آخر این خطبه حضرت مردم بصره را دلداری داده فرمود مقصود من آن بود که از این سخنان پند گیرید و دیگر بار بر امام زمان خود قیام نکنید)


خطبه 14- نقش عوامل محیطی در انسان

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی مثل ذلک أَرضُکُم قَرِیبَةٌ مِنَ اَلمَاءِ بَعِیدَةٌ مِنَ اَلسَّمَاءِ

14 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است مانند آنچه را که (در مذمّت بصره و اهل آن) بیان کرده می‌فرماید: (1) زمین شهر شما نزدیکست به آب (دریا) و دور از آسمان (زیرا در نشیب واقع است، یا آنکه بواسطۀ اخلاق رذیله رحمت الهی از شما دور است)

خَفَّت عُقُولُکُم وَ سَفِهَت حُلُومُکُم

(2) عقلهای شما سبک و حلم و بردباری شما در غیر موضع استعمال میشود (چنانکه مصالح امر دنیا و دین خود را بدست زنی داده از شتری پیروی نمودید)

فَأَنتُم غَرَضٌ لِنَابِلٍ وَ أُکلَةٌ لِآکِلٍ وَ فَرِیسَةٌ لِصَائِلٍ

(3) پس (بر اثر سبکی عقل و نقص حلم) برای تیر انداز نشانه و برای خورنده لقمه و برای حمله کننده شکارید (بواسطۀ کمی فهم و نادانی لشگر بیگانه را بدیار خود راه دادید که شما را هدف منظور خویش قرار داده اموالتان خورده مبتلی و گرفتارتان ساخته‌اند)


خطبه 15- گستردگی دامنه عدالت

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فیما رده علی المسلمین من قطائع عثمان وَ اَللَّهِ لَو وَجَدتُهُ قَد تُزُوِّجَ بِهِ اَلنِّسَاءُ وَ مُلِکَ بِهِ اَلإِمَاءُ لَرَدَدتُهُ فَإِنَّ فِی اَلعَدلِ سَعَةً

15 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در بارۀ زمینهایی که در زمان خلافت خود به مسلمانان باز گردانید، و آنها زمینهایی بود که عثمان (در زمان خلافتش به خویشان و کسانیکه سزاوار احسان نبودند) بخشیده بود: (1) سوگند بخدا اگر بخشیدۀ عثمان را بیابم بمالک آن باز گردانم اگر چه از آن زنها شوهر داده و کنیزان خریده شده باشد زیرا در عدل و درستی (برای مردم در امر دین و دنیا) وسعت و گشایشی است

وَ مَن ضَاقَ عَلَیهِ اَلعَدلُ فَالجَورُ عَلَیهِ أَضیَقُ

(2) و بر کسیکه عدل و درستی تنگ گردد (از رفتار بر طبق آن عاجز باشد، بطریق اولی) جور و ستم تنگ‌تر شود (عاجزتر و ناتوانتر باشد )


خطبه 16- روزگار فتنه و آزمایش و نقش تقوی در آن

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام لما بویع فی المدینة

16 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که در موقع بیعت مردم شهر مدینه با آن جناب می‌فرماید: قسمت اول خطبه

ذِمَّتِی بِمَا أَقُولُ رَهِینَةٌ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ إِنَّ مَن صَرَّحَت لَهُ اَلعِبَرُ عَمَّا بَینَ یَدَیهِ مِنَ اَلمَثُلاَتِ حَجَزَتهُ اَلتَّقوَی عَن تَقَحُّمِ اَلشُّبُهَاتِ

(1) ذمّۀ من گرو سخنانیست که می‌گویم و تمام آنها را ضمانت میکنم (در راستی گفتارم تردیدی نیست و باطل و نادرستی در آن راه ندارد) کسیرا که عبرتها و پیش آمدهای روزگار از عقوبات و انقلابات دنیا در جلو بوده تقوی و پرهیزکاری از وقوع در شبهات (چیزهائی که حقّ بباطل و حلال بحرام اشتباه میشود) باز می‌دارد

أَلاَ وَ إِنَّ بَلِیَّتَکُم قَد عَادَت کَهَیئَتِهَا یَومَ بَعَثَ اَللَّهُ نَبِیَّکُم صلی‌الله‌علیه‌وآله

(2) آگاه باشید محنت و بلاء (اختلاف آراء و نادانیها) بشما باز گشته مانند محنت و بلای روزی (زمان جاهلیّت) که خداوند پیغمبر شما را برانگیخت

وَ اَلَّذِی بَعَثَهُ بِالحَقِّ لَتُبَلبَلُنَّ بَلبَلَةً وَ لَتُغَربَلُنَّ غَربَلَةً وَ لَتُسَاطُنَّ سَوطَ اَلقِدرِ حَتَّی یَعُودَ أَسفَلُکُم أَعلاَکُم وَ أَعلاَکُم أَسفَلَکُم وَ لَیَسبِقَنَّ سَابِقُونَ کَانُوا قَصُرُوا وَ لَیَقصُرَنَّ سَبَّاقُونَ کَانُوا سَبَقُوا

(3) سوگند بآن کسیکه پیغمبر را بحقّ فرستاد هر آینه در هم آمیخته شوید و (در غربال امتحان) از هم بیخته و جدا گردید و بر هم زده شوید مانند بر هم زدن کف گیر آنچه در دیگ طعام است (در وقت غلیان و جوشش) تا اینکه بازگشت کنید پست‌ترین شما بمقام بلندترین شما و بلند ترین شما بمقام پست‌ترین شما (چون چشم از حقّ بپوشید و آنچه خدا و رسول فرموده متابعت نکنید فتنه و فساد در میان شما پیدا شود بطوریکه زیر و رو شوید تا اینکه عزیز شما خوار و خوار شما عزیز گردد) و پیشی گیرند (جلو افتند) کسانی (مانند طلحه و زبیر و دیگران) که در اسلام سبقت گرفته (و در نظر حضرت رسول) قدر و منزلتی نداشتند و هر آینه باز می‌مانند کسانیکه زودتر از همه در اسلام وارد شدند (و در نزد رسول خدا قدر و منزلت بسیار داشتند)

وَ اَللَّهِ مَا کَتَمتُ وَشمَةً وَ لاَ کَذَبتُ کِذبَةً وَ لَقَد نُبِّئتُ بِهَذَا اَلمَقَامِ وَ هَذَا اَلیَومِ

(4) سوگند بخدا هیچ سخنی را پنهان نکردم (آنچه را باید بگویم گفتم) و ابدا دروغ نگفتم و من باین مقام (بیعت کردن شما) و باین روز (اجتماع شما برای بیعت) خبر داده شدم (پیغمبر اکرم مرا خبر داده)

أَلاَ وَ إِنَّ اَلخَطَایَا خَیلٌ شُمُسٌ حُمِلَ عَلَیهَا أَهلُهَا وَ خُلِعَت لُجُمُهَا فَتَقَحَّمَت بِهِم فِی اَلنَّارِ أَلاَ وَ إِنَّ اَلتَّقوَی مَطَایَا ذُلُلٌ حُمِلَ عَلَیهَا أَهلُهَا وَ أُعطُوا أَزِمَّتَهَا فَأَورَدَتهُمُ اَلجَنَّةَ

(5) آگاه باشید معاصی مانند اسبهای سرکشی لجام گسیخته ایست که سوار کرده شده بر آنها گناهکاران و می‌اندازند سواران خود را در آتش و تقوی و پرهیزکاری مانند شترهای رامی است که مهارشان بدست سواران آنها است سوار کرده شده بر آنها صاحبانشان و وارد می‌سازند ایشان را در بهشت

حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِکُلٍّ أَهلٌ فَلَئِن أَمِرَ اَلبَاطِلُ لَقَدِیماً فَعَلَ وَ لَئِن قَلَّ اَلحَقُّ فَلَرُبَّمَا وَ لَعَلَّ وَ لَقَلَّمَا أَدبَرَ شَیءٌ فَأَقبَلَ أقول إن فی هذا الکلام الأدنی من مواقع الإحسان ما لا تبلغه مواقع الاستحسان و إن حظ العجب منه أکثر من حظ العجب به و فیه مع الحال التی وصفنا زوائد من الفصاحة لا یقوم بها لسان و لا یطلع فجها إنسان و لا یعرف ما أقول إلا من ضرب فی هذه الصناعة بحق و جری فیها علی عرق وَ مٰا یَعقِلُهٰا إِلاَّ اَلعٰالِمُونَ

(6) و تقوی و پرهیزکاری راه حقّ و درست و گناهان راه باطل و تباه است و هر یک از این دو راه را اهلی است پس اگر باطل بسیار باشد (عجب نیست، زیرا) از قدیم هم بسیار بوده که مرتکب می‌شدند و اگر حقّ کم باشد امید است بسیار گردد (و آن در زمان ظهور دولت حقّه است و در غیر آن زمان مشکل است که حقّ باطل را از بین ببرد، لذا می‌فرماید:) و حقّ که ضعیف شد مشکل است قوّت یابد (پس از این سیّد رضیّ علیه الرّحمة می‌فرماید:) می‌گویم: این کلام کوتاه (امام علیه السّلام) مواردی از نیکوئی سخن را داراست که تحسین تعریف کنندگان از روی فهم به پایۀ آن نمی‌رسد و بهرۀ شگفتی از این کلام بیشتر است از بهرۀ خود پسندی (شگفتی فصحاء از دانستن حسن کلام آن حضرت بیشتر است از خود پسندی ایشان بسبب درک کردن نکات دقیقۀ کلام آن جناب، زیرا بسا بدائعی است در سخن آن بزرگوار که عقل آنرا بنور بصیرت درک میکند و زبان از بیان و تقریرش قاصر است) و به علاوه آنچه بیان کردیم، در کلام آن حضرت فصاحت بسیاری بکار برده شده که هیچ زبانی توانائی وصف آنرا ندارد و هیچ انسانی به عمق آن پی نمی‌برد و اوصافی که بیان کردم ملتفت نمی‌شود مگر کسیکه عمر خود را در فصاحت صرف کرده پایه و ریشۀ آنرا بدست آورده باشد و در نمی‌یابند این گفتار را مگر دانشمندان

و من هذه الخطبة شُغِلَ مَنِ اَلجَنَّةُ وَ اَلنَّارُ أَمَامَهُ

(و قسمتی‌از این خطبه است:) (7) مشغول شد کسیکه بهشت و دوزخ در پیش روی اوست (میداند چه اعمالی مردم را ببهشت رهبری میکند و چه کرداری به دوزخشان می‌رساند، پس از آن مردم را بسه دسته تقسیم می‌نماید)

سَاعٍ سَرِیعٌ نَجَا وَ طَالِبٌ بَطِیءٌ رَجَا وَ مُقَصِّرٌ فِی اَلنَّارِ هَوَی

(اوّل) (8) کوشش کننده با شتاب (به اعمال صالحه از عذاب الهیّ‌) نجات یافته است و (دوّم) طالب حقّ که کاهل است (و به مغفرت و آمرزش خداوند) امیدوار است و (سوّم) تقصیر کننده که (از حقّ چشم پوشیده) در آتش و عذاب الهیّ سرنگون است (این تقسیم را خداوند متعال در قرآن کریم س 35 ی 31 می‌فرماید: «فَمِنهُم ظٰالِمٌ لِنَفسِهِ وَ مِنهُم مُقتَصِدٌ وَ مِنهُم سٰابِقٌ بِالخَیرٰاتِ بِإِذنِ اَللّٰهِ‌» یعنی بعضی از بندگان ما بر نفس خود ستمکاراند و در راه باطل قدم نهاده مرتکب افعال قبیحه میشوند و بعضی میانه رواند در کارهای زشت و نیکو و بعضی بر نیکوئیها پیشی گیرند باذن و فرمان خدا)

اَلیَمِینُ وَ اَلشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ اَلطَّرِیقُ اَلوُسطَی هِیَ اَلجَادَّةُ عَلَیهَا بَاقِی اَلکِتَابِ وَ آثَارُ اَلنُّبُوَّةِ وَ مِنهَا مَنفَذُ اَلسُّنَّةِ وَ إِلَیهَا مَصِیرُ اَلعَاقِبَةِ

(9) رفتن از راست و چپ راه به گمراهی می‌انجامد و راه راست راه میانه است (که نباید از آن منحرف شد زیرا) کتاب باقی مانده (قرآن کریم) و آثار نبوّت (سنَّت حضرت رسول) بر آن (شاهد) است و از آن راه راست (عدل محض) سنّت و طریقۀ رسول خدا بیرون می‌آید و بسوی آن عاقبت امر (مردم در دنیا و آخرت) بازگشت می‌نماید

هَلَکَ مَنِ اِدَّعَی وَ خٰابَ مَنِ اِفتَریٰ

(10) هر که بغیر حقّ ادّعا کرد هلاک گردید و هر که دروغ گفت زیان دید

مَن أَبدَی صَفحَتَهُ لِلحَقِّ هَلَکَ

(11) کسیکه در میان مردم نادان حقّ را اظهار نماید هلاک میشود (از دست و زبان ایشان آزار می‌بینید یا کشته میشود)

وَ کَفَی بِالمَرءِ جَهلاً أَن لاَ یَعرِفَ قَدرَهُ

(12) و جهل و نادانی بس است برای مردی که قدر و منزلت خود را نشناسد (زیرا جهل بخود مستلزم سائر نادانیها است از قبیل ادّعای بی‌معنی نمودن و دروغ گفتن و بمردم خدا پرست اذیّت و آزار رساندن)

لاَ یَهلِکُ عَلَی اَلتَّقوَی سِنخُ أَصلٍ وَ لاَ یَظمَأُ عَلَیهَا زَرعُ قَومٍ

(13) اصل راسخ و پایۀ محکمی که بر تقوی و پرهیزکاری استوار است هلاک و تباه نمی‌شود و زراعت قومی بر اثر آن تشنه نمی‌ماند (اعتقادی که روی اساس تقوی استوار است از تبلیغات دشمن زائل نمی‌شود و کشت و عملی که از روی اصول تقوی باشد از گرمی فتنه و فساد و خشک نخواهد شد بر خلاف کشت و عملی که از روی غیر تقوی است که به اندک سببی در معرض هلاکت و خشکی واقع می‌گردد، چنانکه خداوند در قرآن کریم س 9 ی 109 می‌فرماید: «أَ فَمَن أَسَّسَ بُنیٰانَهُ عَلیٰ تَقویٰ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضوٰانٍ خَیرٌ أَم مَن أَسَّسَ بُنیٰانَهُ عَلیٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ فَانهٰارَ بِهِ فِی نٰارِ جَهَنَّمَ‌» یعنی آیا کسیکه بناء کند بنیان دین خود را بر تقوی و پرهیزکاری از خدا و خوشنودی او را بطلبد بهتر است یا کسیکه بناء کند بنیان دینش را بر کنار رودی که زیر آن بمرور سیل تهی شده نزدیک به خرابی است، پس منهدم شود و فرود آید در آتش دوزخ)

فَاستَتِرُوا فِی بُیُوتِکُم وَ أَصلِحُوا ذٰاتَ بَینِکُم وَ اَلتَّوبَةُ مِن وَرَائِکُم

(14) و در خانه‌های خودتان پنهان شوید (برای فتنه و فساد بیرون نیائید) و اختلافاتی که بین شما است اصلاح کنید و توبه (بازگشت بسوی خدا و پشیمانی از کردار زشت) در عقب شما است (هر موقع از معاصی پشیمان شدید به توبه باز گردید که از شما جدا نیست)

وَ لاَ یَحمَد حَامِدٌ إِلاَّ رَبَّهُ وَ لاَ یَلُم لاَئِمٌ إِلاَّ نَفسَهُ

(15) و هیچ سپاسگزارنده‌ای (چون نعمتی بیند) حمد و سپاس نباید بکند مگر پروردگارش را (زیرا جمیع نعمتها از او است) و هیچ سرزنش کنده‌ای (چون شرّی بیند) ملامت و سرزنش نباید بکند مگر خودش را (زیرا از شرارت خود او است که بآن شرّ گرفتار شده است، چنانکه خداوند متعال در قرآن کریم س 4 ی 79 می‌فرماید: «مٰا أَصٰابَکَ مِن حَسَنَةٍ فَمِنَ اَللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَکَ مِن سَیِّئَةٍ فَمِن نَفسِکَ‌» یعنی آنچه را که از نیکوئی بتو می‌رسد از جانب خداست و آنچه که از بدی بتو می‌رسد از جانب تو است، معاصی و کردار زشت تو سبب آن است )


خطبه 17- شناخت مدعیان قضاوت

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی صفة من یتصدی للحکم بین الأمة و لیس لذلک بأهل إنَّ أَبغَضَ اَلخَلاَئِقِ إِلَی اَللَّهِ رَجُلاَنِ رَجُلٌ وَکَلَهُ اَللَّهُ إِلَی نَفسِهِ فَهُوَ جَائِرٌ عَن قَصدِ اَلسَّبِیلِ مَشغُوفٌ بِکَلاَمِ بِدعَةٍ وَ دُعَاءِ ضَلاَلَةٍ

17 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در بارۀ کسیکه میان مردم حکمرانی میکند و لایق این منصب نیست (اوّل) مردی که خداوند او را (بسبب عصیان و نافرمانی) بخود وا گذاشته پس (چنین مردی چون هر چه می‌خواهد انجام می‌دهد) از راه راست منحرف گردیده و به سخن بدعت آور و دعوت مردم به ضلالت و گمراهی دل داده است (دوست دارد باینکه سخنی بگوید که سبب احداث چیزی در دین شود که از دین نبوده و مردم را به گمراهی و بد عملی وا دارد)

فَهُوَ فِتنَةٌ لِمَنِ اِفتَتَنَ بِهِ ضَالٌّ عَن هَدیِ مَن کَانَ قَبلَهُ مُضِلٌّ لِمَنِ اِقتَدَی بِهِ فِی حَیَاتِهِ وَ بَعدَ وَفَاتِهِ حَمَّالُ خَطَایَا غَیرِهِ رَهنٌ بِخَطِیئَتِهِ

(2) پس این مرد سبب فتنه و فساد است برای کسیکه بواسطۀ او در فتنه واقع شده و گمراه است از راه کسیکه پیش از او براه راست رفته (بر طبق کتاب و سنّت رفتار کرده) و گمراه کننده است کسانی را که در زنده بودن و بعد از مردنش از او پیروی میکنند (و بسبب اضلال و گمراه کردنش) بار گناهان غیر خود را حمل کرده و در گرو گناه خویش هم می‌باشد

وَ رَجُلٌ قَمَشَ جَهلاً مُوضِعٌ فِی جُهَّالِ اَلأُمَّةِ غَارٌّ فِی أَغبَاشِ اَلفِتنَةِ عَمٍ بِمَا فِی عَقدِ اَلهُدنَةِ

(3) و (دوّم) مردیکه نادانیها را در خود جمع کرده (و بوسیلۀ آنها) مردم نادان را گمراه میکند در تاریکی‌های فتنه و فساد بی‌خبر است (از اینکه راه نجاتی برای او نیست) در موقع اصلاح کردن (میان مردم) کور است (راه اصلاح میان ایشان را نمی‌داند بچه نحوی است)

قَد سَمَّاهُ أَشبَاهُ اَلنَّاسِ عَالِماً وَ لَیسَ بِهِ بَکَّرَ فَاستَکثَرَ مِن جَمعِ مَا قَلَّ مِنهُ خَیرٌ مِمَّا کَثُرَ حَتَّی إِذَا اِرتَوَی مِن مَاءٍ آجِنٍ وَ اِکتَنَزَ مِن غَیرِ طَائِلٍ

(4) عوامّ او را دانا می‌نامند و حال آنکه نادان است صبح کرد هر روز و در پی زیاد کردن چیزی بود که کم آن بهتر از بسیار است تا اینکه بآن رسید و سیراب گردید از آب متعفّن گندیده و پر شد از مطالب بیهوده (جمع کرد چیزهائی را که گفتار و کردارش را بر خلاف حقّ نموده و مانند آب گندیده زیان آور بود، زیرا آب متعفّن علاوه بر اینکه رفع تشنگی نمی‌کند سبب بیماریهای گوناگون می‌گردد)

جَلَسَ بَینَ اَلنَّاسِ قَاضِیاً ضَامِناً لِتَخلِیصِ مَا اِلتَبَسَ عَلَی غَیرِهِ فَإِن نَزَلَت بِهِ إِحدَی اَلمُبهَمَاتِ هَیَّأَ لَهَا حَشواً رَثًّا مِن رَأیِهِ ثُمَّ قَطَعَ بِهِ فَهُوَ مِن لَبسِ اَلشُّبُهَاتِ فِی مِثلِ نَسجِ اَلعَنکَبُوتِ لاَ یَدرِی أَصَابَ أَم أَخطَأَ فَإِن أَصَابَ خَافَ أَن یَکُونَ قَد أَخطَأَ وَ إِن أَخطَأَ رَجَا أَن یَکُونَ قَد أَصَابَ

(5) میان مردم برای حکم دادن نشسته و بآنچه که بر غیر او اشتباه است خود را دانا میداند (برای اصلاح مرافعه و هر مشکلی مهیّا است) اگر باو یکی از مسائل مشکله عرضه شود در پاسخ آن سخنان بی‌معنی و بیهوده از رأی خود تهیئه نموده (بر طبق سخنانش حکم می‌دهد) و بدرستی آنچه در جواب گفته یقین دارد او در خلط نمودن شبهات (بیکدیگر برای فریب عوامّ‌) مانند تنیدن تار عنکبوت است (برای صید مگس، چنانکه عنکبوت بلعاب دهن خود تاری بافته که پایۀ محکمی ندارد و بوزیدن نسیمی از هم جدا میشود، سخنان بی‌معنی این مرد هم چون مبنای صحیحی ندارد بیک اشکال کردن جزئی از بین می‌رود، و در آنچه را که گفته مردّد می‌ماند و) نمی‌داند آیا درست حکم کرده یا بخطاء رفته اگر درست حکم نموده می‌ترسد که مبادا خطاء کرده باشد و اگر غلط گفته امید دارد (که مردم بگویند) درست حکم کرده

جَاهِلٌ خَبَّاطُ جَهَالاَتٍ عَاشٍ رَکَّابُ عَشَوَاتٍ لَم یَعَضَّ عَلَی اَلعِلمِ بِضِرسٍ قَاطِعٍ یُذرِی اَلرِّوَایَاتِ إِذرَاءَ اَلرِّیحِ اَلهَشِیمَ

(6) نادان است و در نادانیها هم بسیار اشتباه میکند چشم او کم سو است (که در تاریکی‌های جهل و نادانی وا مانده نمی‌داند از کدام راه برود) و بسیار سوار بر شترهایی میشود که پیش راه خود را نمی‌بینند (در مسائل مشکله حیران و سرگردان است نمی‌داند چه جواب دهد) بواسطۀ نادانی جواب دندان شکنی نمی‌تواند بدهد (آنچه می‌گوید از روی وهم و خیال است و در هیچیک از مسائل علم و یقین ندارد) روایات را (از روی بی‌اطّلاعی و نفهمیدن صحّت و بطلان آنها) به باد می‌دهد مانند بادی که گیاه خشک و بی‌فایده را پراکنده میکند (مقصود از آن روایات را نمی‌فهمد چیست و جای استعمال آنرا نمی‌داند کجا است، روایات را بدون سبب هر جا نقل میکند)

لاَ مَلِیءٌ وَ اَللَّهِ بِإِصدَارِ مَا وَرَدَ عَلَیهِ وَ لاَ هُوَ أَهلٌ لِمَا فُوِّضَ إِلَیهِ لاَ یَحسَبُ اَلعِلمَ فِی شَیءٍ مِمَّا أَنکَرَهُ وَ لاَ یَرَی أَنَّ مِن وَرَاءِ مَا بَلَغَ مَذهَباً لِغَیرِهِ

(7) سوگند بخدا با مایه و توانا نیست (از علم و دانش بهره‌ای ندارد) به پاسخ دادن پرسشی که از او میشود و آنچه باو تفویض شده (از امور دین و دنیای مردم) لیاقت ندارد و چیزی را که او انکار کرده گمان نمی‌برد دیگری علم بر آن دارد (بسبب جهل مرکّب که نمی‌داند و مدّعی است که میداند، گمان میکند آنچه برای او معلوم نیست برای دیگران نیز مجهول است و راه حلّی ندارد) و باور نمی‌کند که بر خلاف آنچه که گفته دیگری را دانشی است (چون خود را اعلم از همه میداند گمان میکند کسیرا بر خلاف گفتۀ او سخنی نیست)

وَ إِن أَظلَمَ عَلَیهِ أَمرٌ اِکتَتَمَ بِهِ لِمَا یَعلَمُ مِن جَهلِ نَفسِهِ تَصرُخُ مِن جَورِ قَضَائِهِ اَلدِّمَاءُ وَ تَعِجُّ مِنهُ اَلمَوَارِیثُ

(8) و اگر امری بر او تاریک باشد (در جواب مسئله‌ای باز ماند) چون دانست که آنرا نمی‌داند (از اهلش) می‌پوشاند و نمی‌گذارد آشکار گردد (تا نگویند که او دانا نیست) و بسبب حکمهایی که بظلم و ستم صادر کرده خونهای بنا حقّ ریخته شده به زبان حال فریاد میکنند و میراثها از دست جور او به آواز بلند می‌نالند (که به ناحقّ به صاحبانش نرسیده)

إِلَی اَللَّهِ أَشکُو مِن مَعشَرٍ یَعِیشُونَ جُهَّالاً وَ یَمُوتُونَ ضُلاَّلاً

(9) بخدا شکایت میکنم (و درد خود را اظهار می‌نمایم) از گروهی که با جهل و نادانی زندگانی میکنند و بر ضلالت و گمراهی می‌میرند

لَیسَ فِیهِم سِلعَةٌ أَبوَرُ مِنَ اَلکِتَابِ إِذَا تُلِیَ حَقَّ تِلاَوَتِهِ وَ لاَ سِلعَةٌ أَنفَقُ بَیعاً وَ لاَ أَغلَی ثَمَناً مِنَ اَلکِتَابِ إِذَا حُرِّفَ عَن مَوَاضِعِهِ وَ لاَ عِندَهُم أَنکَرُ مِنَ اَلمَعرُوفِ وَ لاَ أَعرَفُ مِنَ اَلمُنکَرِ

(10) متاع و کالایی کاسدتر و بی‌قدرتر از کتاب خدا در میان ایشان نیست موقعی که بدرستی خوانده تغییر و تبدیلی در آن ندهند و متاعی رواجتر و گرانبهاتر از آن نیست هر گاه تحریف و تغییر در آن داده شود (و بر طبق اغراض باطله تأویل نمایند) و نزد ایشان چیزی زشت‌تر از معروف و نیکوتر از منکر نیست (زیرا اغراض آنان وابستگی بچیزی دارد که در دین منع گردیده است )


خطبه 18- خودمحوری در قضاوت

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی ذم اختلاف العلماء فی الفتیا

18 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در مذمّت علمایی که فتوای مخالف می‌دهند (و حکم آنرا نه از روی ادلّۀ شرعیّه، بلکه به رأی خود و از روی قیاس می‌نمایند)

تَرِدُ عَلَی أَحَدِهِمُ اَلقَضِیَّةُ فِی حُکمٍ مِنَ اَلأَحکَامِ فَیَحکُمُ فِیهَا بِرَأیِهِ ثُمَّ تَرِدُ تِلکَ اَلقَضِیَّةُ بِعَینِهَا عَلَی غَیرِهِ فَیَحکُمُ فِیهَا بِخِلاَفِهِ ثُمَّ یَجتَمِعُ اَلقُضَاةُ بِذَلِکَ عِندَ اَلإِمَامِ اَلَّذِی اِستَقضَاهُم فَیُصَوِّبُ آرَاءَهُم جَمِیعاً وَ إِلَهُهُم وَاحِدٌ وَ نَبِیُّهُم وَاحِدٌ وَ کِتَابُهُم وَاحِدٌ

(1) مسئله‌ای از احکام دین از یکی از علماء پرسیده میشود او به رأی خود راجع بآن فتوی می‌دهد همان مسئله از قاضی دیگری سؤال میشود فتوای او بر خلاف قاضی اوّلی است آنگاه ایشان با حکمهای خلاف یکدیگر نزد پیشوایی که آنها را قاضی قرار داده گرد می‌آیند (و از او تصدیق می‌خواهند) قاضی القضاة رأی همۀ آنها را درست میداند در صورتیکه خدای ایشان یکی و پیغمبر آنها یکی و کتابشان یکی است (پس حکم یک مسئله را باختلاف بیان کردن برای چیست و تصویب قاضی القضاة درستی همۀ آن اختلافات را از روی چه مبنایی است‌؟!)

أَ فَأَمَرَهُمُ اَللَّهُ تَعَالَی بِالاِختِلاَفِ فَأَطَاعُوهُ أَم نَهَاهُم عَنهُ فَعَصَوهُ

(2) آیا خداوند سبحان ایشان را امر فرموده که مخالف یکدیگر (در یک مسئله) فتوی بدهند آنان هم فرمان او را پیروی کرده‌اند؟ (بدیهی است چون اختلاف سبب حیرت و سرگردانی است امر بآن از خداوند متعال شایسته نیست) یا اینکه آنان را از اختلاف نهی نموده و آنها معصیت و نافرمانی کرده‌اند (پس صواب دانستن قاضی القضاة آراء مختلفه را و حکم کردن بدرستی همۀ آنها بیجا است)

أَم أَنزَلَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ دِیناً نَاقِصاً فَاستَعَانَ بِهِم عَلَی إِتمَامِهِ أَم کَانُوا شُرَکَاءَ لَهُ فَلَهُم أَن یَقُولُوا وَ عَلَیهِ أَن یَرضَی

(3) یا اینکه خدای متعال دین ناقصی فرستاده و برای اتمام آن از ایشان کمک و یاری خواسته است‌؟ (این نیز درست نیست، زیرا کمک خواستن خالق از مخلوق خلاف عقل است) یا اینکه خود را شریک خداوند می‌دانند و (بر طبق رأی خویش بهر نحوی که بخواهند) حکم می‌دهند او هم راضی است‌؟ (این نیز باطل است، زیرا بدیهی است که خدا را شریکی نیست)

أَم أَنزَلَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ دِیناً تَامّاً فَقَصَّرَ اَلرَّسُولُ صلی‌الله‌علیه‌وآله عَن تَبلِیغِهِ وَ أَدَائِهِ وَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ یَقُولُ مٰا فَرَّطنٰا فِی اَلکِتٰابِ مِن شَیءٍ وَ قَالَ فِیهِ تِبیَانُ کُلِّ شَیءٍ

(4) یا اینکه خداوند دین تامّی فرستاده (و سبب اختلاف قضات آنست که) رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در تبلیغ و رساندن آن کوتاهی نموده‌؟ و حال آنکه (چنین نیست، زیرا) خداوند متعال می‌فرماید (در قرآن کریم که بوسیلۀ رسولش بمردم تبلیغ فرموده س 6 ی 38): هیچ چیزی را در قرآن فروگذار نکرده‌ایم (آنچه باید بگوئیم بیان نموده‌ایم) و قال: فِیهِ تِبیانُ کُلِّشَیءٍ یعنی و فرموده در آن هر چیزی بیان شده (این جمله مضمون قول خداوند سبحان است که در س 16 ی 89 می‌فرماید: «وَ نَزَّلنٰا» «عَلَیکَ اَلکِتٰابَ تِبیٰاناً لِکُلِّ شَی‌ءٍ‌» یعنی قرآن را بر تو فرستادیم که هر چیزی را بیان میکند)

وَ ذَکَرَ أَنَّ اَلکِتَابَ یُصَدِّقُ بَعضُهُ بَعضاً وَ أَنَّهُ لاَ اِختِلاَفَ فِیهِ فَقَالَ سُبحَانَهُ وَ لَو کٰانَ مِن عِندِ غَیرِ اَللّٰهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اِختِلاٰفاً کَثِیراً

(5) و ذکر فرموده است که بعضی از قرآن تصدیق میکند بعض دیگرش را و اختلافی در آن نیست پس فرموده (در قرآن کریم س 4 ی 82): این قرآن اگر از جانب غیر خداوند بود (چنانکه کفّار و منافقین عقیده داشتند که از جانب خدا نیست، بلکه بشری آنرا بیان کرده) هر آینه در آن اختلاف بسیاری می‌یافتند (زیرا کلام بشر از جهت لفظ و معنی خالی از خلل و فساد نیست و چون در قرآن اختلافی از قبیل تناقض معنی و تفاوت نظم یافت نشده دلیل بر آنست که آنرا بشر نگفته، پس از جملۀ این بیانات دانسته شد که رسول اکرم در تبلیغ احکام کوتاهی نکرده و هیچ چیز سبب اختلاف قضات نیست مگر جهل و نادانی ایشان بکتاب خدا، و البتّه چنین اشخاص شایستۀ حکم دادن نیستند)

وَ إِنَّ اَلقُرآنَ ظَاهِرُهُ أَنِیقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِیقٌ لاَ تَفنَی عَجَائِبُهُ وَ لاَ تَنقَضِی غَرَائِبُهُ وَ لاَ تُکشَفُ اَلظُّلُمَاتُ إِلاَّ بِهِ

(6) و ظاهر قرآن کریم شگفت آور و نیکو و باطن آن ژرف و بی‌پایان است (پس همه کس را اسرار آن بدست نیاید) و عجائب و غرائب (نکات و اسرار) آن پایانی ندارد (هر چند در تحصیل آنها کوشش شود) و تاریکی‌ها (ی جهل و نادانی و شبهات) رفع نمی‌گردد مگر بوسیلۀ آن


خطبه 19- سوابق أشعث بن قیس

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قاله للأشعث بن قیس و هو علی منبر الکوفة یخطب فمضی فی بعض کلامه شیء اعترضه الأشعث فقال یا أمیر المؤمنین هذه علیک لا لک فخفض علیه‌السلام إلیه بصره ثم قال

19 - از سخنان آن حضرت علیه السَّلام است به اشعث ابن قیس، حضرت در کوفه بالای منبر خطبه می‌خواند در ضمن بیاناتش سخنی فرمود که اشعث بر آن جناب اعتراض کرد (در ضمن سخن، آن بزرگوار امر حکمین را در جنگ با معاویه بیان میکرد، مردی از اصحاب آن حضرت برخاسته گفت ما را از قبول حکمین نهی فرمودی و بعد بآن اجازه دادی، نمی‌دانیم کدام یک از این دو بهتر بود، پس حضرت امیر دست بروی دست زده فرمود هذا جزآء من ترک العقدة یعنی این حیرت و سرگردانی جزای شما است که در کار خویش تأمّل و احتیاط را از دست دادید و مرا بقبول آنچه حکمین بگویند وادار ساختند، اشعث بمقصود حضرت پی نبرد و گمان کرد که آن جناب می‌فرماید این جزای من است که از مصلحت غافل مانده احتیاط را از دست دادم و) گفت: این سخن بر ضرر و زیان حضرتت تمام شد و سودی نداشت پس حضرت نگاه تندی باو کرده و فرمود

مَا یُدرِیکَ مَا عَلَیَّ مِمَّا لِی عَلَیکَ لَعنَةُ اَللَّهِ وَ لَعنَةُ اَللاَّعِنِینَ حَائِکُ اِبنُ حَائِکٍ مُنَافِقُ اِبنُ کَافِرٍ

(1) چه ترا دانا گردانید (باینکه) چه بر ضرر و چه بر نفع من است‌؟ لعنت خدا (دوری رحمت او) و لعنت و نفرین لعنت کنندگان بر تو باد ای جولا پسر جولا و ای منافق پسر کافر (لعن حضرت بر اشعث برای اعتراض او بر آن جناب نبوده، بلکه برای آن بود که با وجود بودن میان اصحاب حضرت نفاق را از دست نداده، همیشه دوروئی میکرد، و شخص منافق سزاوار لعن است، چنانکه خداوند متعال در قرآن کریم س 2 ی 159 می‌فرماید: « إِنَّ اَلَّذِینَ یَکتُمُونَ مٰا أَنزَلنٰا مِنَ اَلبَیِّنٰاتِ وَ اَلهُدیٰ مِن بَعدِ مٰا بَیَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِی اَلکِتٰابِ أُولٰئِکَ یَلعَنُهُمُ اَللّٰهُ وَ یَلعَنُهُمُ اَللاّٰعِنُونَ‌» » یعنی کسانیکه می‌پوشانند نشانه‌های روشن و هدایتی را که ما فرستادیم بعد از چیزی که در کتاب برای مردم بیان کردیم، خداوند و جمیع لعنت کنندگان ایشان را لعنت و نفرین میکنند. در بعضی تواریخ بیان شده که اشعث و پدرش برد یمانیّ می‌بافته‌اند و چون جولائی موجب نقصان عقل و سفاهت است، لذا حضرت او را باین اسم سرزنش فرموده، و در بعضی کتب نوشته‌اند او از اکابر و بزرگان کنده بود و سرزنش حضرت او را برای آن بود که در راه رفتن از روی تکبّر و تبختر دوش می‌جنبانیده، و این نوع حرکت را در لغت حیاکة خوانند، و بهر تقدیر در تعقیب بیان مذمّت و نقصان عقل او فرموده)

وَ اَللَّهِ لَقَد أَسَرَکَ اَلکُفرُ مَرَّةً وَ اَلإِسلاَمُ أُخرَی فَمَا فَدَاکَ مِن وَاحِدَةٍ مِنهُمَا مَالُکَ وَ لاَ حَسَبُکَ

(2) سوگند بخدا در کفر یک مرتبه اسیر شدی و در اسلام بار دیگر و دارائی و حسب و بزرگی ترا از یکی از این دو اسیری نجات نداد (سبب اسیری او در زمان کفر آن بود که چون قبیلۀ مراد پدرش را کشتند لشگر آراسته به خونخواهی پدر حرکت کرد و در آن جنگ مغلوب شده اسیر گردید و در آخر سه هزار شتر فداء داده خود را از اسیری نجات داد، پس از آن با هفتاد مرد از کنده خدمت حضرت رسول مشرّف شده اسلام پذیرفت، امّا سبب اسیری او در اسلام آنست که بعد از وفات پیغمبر اکرم مرتدّ شد و آن زمان ساکن حضرموت بود، اهل آن سامان را از دادن زکوة منع کرد و با ابا بکر بیعت ننمود، پس ابا بکر زیاد ابن لبید را با جمعی بجنگ او فرستاد، اشعث با ایشان جنگ کرد تا اینکه در قلعه‌ای محصور شد، و زیاد بر او سخت گرفت و آب را بر وی و تابعینش بست، پس اشعث برای خود و ده نفر از خویشاوندانش امان خواست که او را نزد ابا بکر ببرند تا در بارۀ ایشان حکم دهد، و زیاد و لشگرش را بعد از گرفتن امان بقلعه راه داد، چون وارد شدند بقتل ساکنین قلعه پرداختند، آنان گفتند که شما بما امان داده‌اید، زیاد گفت: اشعث بجز برای خودش و ده نفر امان نخواسته، پس آنها را کشت، و اشعث را با ده نفر اسیر کرده به نزد ابا بکر فرستاد، ابا بکر او را عفو نمود و خواهر خود امّ فروه دختر ابی قحافه را باو تزویج کرد، و از او سه فرزند متولّد شد: محمّد و اسحاق و اسماعیل، و محمّد ابن اشعث همان کسی است که در خون سیّد الشّهداء در کربلا شرکت داشت، خلاصه چون اشعث از روی بی‌خردی قوم خود را به کشتن داد، لذا حضرت می‌فرماید:)

وَ إِنَّ اِمرَأً دَلَّ عَلَی قَومِهِ اَلسَّیفَ وَ سَاقَ إِلَیهِمُ اَلحَتفَ لَحَرِیٌّ أَن یَمقُتَهُ اَلأَقرَبُ وَ لاَ یَأمَنَهُ اَلأَبعَدُ أقول یرید علیه‌السلام أنه أسر فی الکفر مرة و فی الإسلام مرة و أما قوله علیه‌السلام دل علی قومه السیف فأراد به حدیثا کان للأشعث مع خالد بن الولید بالیمامة غر فیه قومه و مکر بهم حتی أوقع بهم خالد و کان قومه بعد ذلک یسمونه عرف النار و هو اسم للغادر عندهم

(3) مردیکه قوم خود را به شمشیر (کشته شدن) راهنما باشد و ایشان را به مرگ سوق دهد سزاوار است نزدیکان دشمنش بدارند و بیگانگان امینش ندانند (سیّد رضیّ فرماید:) می‌گویم: منظور حضرت آنست که یک مرتبه اشعث در موقعی که کافر بود اسیر شد و بار دیگر وقتی که اسلام آورده بود و امّا مقصود سخن آن حضرت در مذمّت اشعث که فرمود کسی که شمشیر را بر قوم خود راهنما باشد واقعۀ اشعث است با خالد ابن ولید در یمامه که اشعث در آن شهر قوم خود را فریب داد و با ایشان مکر کرد تا اینکه خالد بر آنان تسلّط یافت و بعد از این واقعه او را عرف النّار می‌نامیدند یعنی نشانۀ بلندی آتش و این جمله نزد آنها نام مکر کننده بوده (کنایه از اینکه مکر کننده نشانۀ آتش است که هر که نزد او رود در آتش می‌افتد)


خطبه 20- ضرورت پند پذیری از گذشتگان

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام

20 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که معصیت کاران را به سختیهای بعد از مرگ آگاه می‌سازد)

فَإِنَّکُم لَو عَایَنتُم مَا قَد عَایَنَ مَن مَاتَ مِنکُم لَجَزِعتُم وَ وَهِلتُم وَ سَمِعتُم وَ أَطَعتُم وَ لَکِن مَحجُوبٌ عَنکُم مَا قَد عَایَنُوا وَ قَرِیبٌ مَا یُطرَحُ اَلحِجَابُ

(گویا می‌فرماید ای کسانیکه دستورات الهیّ را پیروی نمی‌کنید): (1) اگر شما بچشم ببینید آنچه را که مردگان شما بچشم دیدند هر آینه غمگین می‌شوید و زاری می‌کنید و (امر و نهی خداوند را) می‌شنوید و پیروی می‌نمایید و لیکن آنچه را که گذشتگان دیده‌اند از شما پنهان است (و باین جهت زاری نکرده نمی‌ترسید و از خدا و رسول و خلیفۀ بر حقّ اطاعت و پیروی نمی‌نمائید) و نزدیکست پرده برداشته شود (شما نیز ببینید آنچه رفتگان دیده‌اند)

وَ لَقَد بُصِّرتُم إِن أَبصَرتُم وَ أُسمِعتُم إِن سَمِعتُم وَ هُدِیتُم إِنِ اِهتَدَیتُم

(2) و بتحقیق بیناتان نموده‌اند اگر بینا باشید و شنواتان کرده‌اند اگر شنوا باشید و هدایت شده‌اید (راه راست را بشما نشان داده‌اند) اگر قبول هدایت نمائید

بِحَقٍّ أَقُولُ لَکُم لَقَد جَاهَرَتکُمُ اَلعِبَرُ وَ زُجِرتُم بِمَا فِیهِ مُزدَجَرٌ وَ مَا یُبَلِّغُ عَنِ اَللَّهِ بَعدَ رُسُلِ اَلسَّمَاءِ إِلاَّ اَلبَشَرُ

(3) براستی بشما می‌گویم هر آینه عبرتها (بتوسّط پیغمبران) بر شما آشکار گردید و منع شدید شما از آن چیزیکه نهی شده است (پس جای عذر باقی نمانده) و تبلیغ نمی‌کند از جانب خدا بعد از رسولان آسمان (ملائکه) مگر بشر (ارشاد و انذار مردم بدست بشر است، پس انتظار و توقّع نداشته باشید که فرشتگان بر شما فرود آیند و احکام الهیّ را تبلیغ نمایند )


خطبه 21- راه رستگاری

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

21 - از خطبهای آن حضرت علیه السّلام است (راجع به مرگ و قیامت)

فَإِنَّ اَلغَایَةَ أَمَامَکُم وَ إِنَّ وَرَاءَکُمُ اَلسَّاعَةَ تَحدُوکُم

(1) عاقبت و پایان جلو روی شما است (بالأخره هر کس پایان را خواهد دید و ببهشت یا به دوزخ وارد خواهد شد) و قیامت یا مرگ در عقب است که شما را سوق می‌دهد و میراند (چون قیامت و مرگ آمدنی است مانند آنست که دنبال کسی افتاده و او را براند)

تَخَفَّفُوا تَلحَقُوا فَإِنَّمَا یُنتَظَرُ بِأَوَّلِکُم آخِرُکُم أقول إن هذا الکلام لو وزن بعد کلام الله سبحانه و بعد کلام رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله بکل کلام لمال به راجحا و برز علیه سابقا فأما قوله علیه‌السلام تخففوا تلحقوا فما سمع کلام أقل منه مسموعا و لا أکثر محصولا و ما أبعد غورها من کلمة و أنقع نطفتها من حکمة و قد نبهنا فی کتاب الخصائص علی عظم قدرها و شرف جوهرها

(بنا بر این) (2) سبک شوید (بارهای گران را رها کنید) ملحق گردید (به رفتگان برسید) که اوّلی شما را بازداشت نموده آخری شما را منتظرند (پیشینیان که رفته‌اند، در راه باز داشتشان کرده و منتظرند که آخرین نفر بایشان ملحق شود تا همۀ کاروان یک باره به قیامت وارد شوند سیّد رضیّ فرماید:) می‌گویم: بعد از کلام خداوند سبحان و کلام حضرت رسول صلّی اللّٰه علیه و آله این کلام با هر کلامی سنجیده شود رجحان و برتری دارد و از آن پیشی گیرد (هیچ کلامی به پایۀ آن نخواهد رسید) و امّا آنچه آن حضرت فرموده: تَخَفَّفُوا تَلحَقوُا (سبک گردید تا ملحق شوید) کلامی از این کوتاهتر و پر معنی تر شنیده نشده و چه ژرفست عمق این کلمه (هر چند بیشتر تأمّل و تدبّر کنی بپایان آن نمی‌رسی) و چقدر این جمله سر تا پا حکمت و پند تشنگی (هر تشنه‌ای) را برطرف میکند و ما در کتاب خصائص عظمت و بزرگی این کلمه را شرح داده‌ایم


خطبه 22- بیان حقایق نبرد جمل

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

22 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السَّلام است

أَلاَ وَ إِنَّ اَلشَّیطَانَ قَد ذَمَرَ حِزبَهُ وَ اِستَجلَبَ جَلَبَهُ لِیَعُودَ اَلجَورُ إِلَی أَوطَانِهِ وَ یَرجِعَ اَلبَاطِلُ إِلَی نِصَابِهِ

(1) آگاه باشید شیطان گروه خود را بر انگیخته و سپاهش را گرد آورده تا جور و ستم به جاهای خود باز گردد (فاسق ستم پیشه گیرد و باطل به اصلش برگردد (جاهل نادرست گوید))

وَ اَللَّهِ مَا أَنکَرُوا عَلَیَّ مُنکَراً وَ لاَ جَعَلُوا بَینِی وَ بَینَهُم نِصفاً

(2) سوگند بخدا خودداری نکردند از نسبت دادن بمن منکری را (نسبت دروغ که بمن دادند کشتن عثمان و رضای من بر قتل او می‌باشد) و میان من و خودشان از روی عدل و انصاف سخن نگفتند (زیرا اگر بعدل و انصاف رفتار می‌کردند و بطلان دعوی ایشان واضح بود)

وَ إِنَّهُم لَیَطلُبُونَ حَقّاً هُم تَرَکُوهُ وَ دَماً هُم سَفَکُوهُ فَلَئِن کُنتُ شَرِیکَهُم فِیهِ فَإِنَّ لَهُم لَنَصِیبَهُم مِنهُ وَ لَئِن کَانُوا وَلُّوهُ دُونِی فَمَا اَلتَّبِعَةُ إِلاَّ عِندَهُم وَ إِنَّ أَعظَمَ حُجَّتِهِم لَعَلَی أَنفُسِهِم

(3) و (دعوی نادرست ایشان آنست که) حقّی را (از من) می‌طلبند که خودشان ترک کرده‌اند (خونخواهی می‌نمایند از) خونی که خودشان ریخته‌اند پس اگر من در ریختن آن خون (کشتن عثمان) با ایشان شرکت کرده بوده‌ام آنها را هم بهره‌ای از آن بود (پس اینان نباید در صدد خونخواهی عثمان بر آیند، زیرا آنان نیز قاتل هستند، نه وارث تا بتوانند خون او را مطالبه نمایند) و اگر بدون من مباشر بوده‌اند، پس باز خواستی نیست مگر از ایشان و بزرگترین حجّت و دلیلشان (بر نسبت دادن شرکت در قتل عثمان بمن) بر زیان خودشان است (زیرا خودشان در قتل او مباشرت داشته‌اند، و من می‌دانم ایشان در صدد خونخواهی عثمان نیستند، بلکه)

یَرتَضِعُونَ أُمّاً قَد فَطَمَت وَ یُحیُونَ بِدعَةً قَد أُمِیتَت

(4) شیر می‌خواهند از مادری که از شیر دادن باز ایستاده و زنده می‌خواهند بنمایند بدعتی را که مرده (توقّع دارند من هم مانند عثمان از مال فقراء و مسلمانان هر چه می‌خواهند بایشان بدهم، و لیکن من چنان نخواهم نمود و بدعت او بر نمی‌گردد)

یَا خَیبَةَ اَلدَّاعِی مَن دَعَا وَ إِلاَمَ أُجِیبَ وَ إِنِّی لَرَاضٍ بِحُجَّةِ اَللَّهِ عَلَیهِم وَ عِلمِهِ فِیهِم فَإِن أَبَوا أَعطَیتُهُم حَدَّ اَلسَّیفِ وَ کَفَی بِهِ شَافِیاً مِنَ اَلبَاطِلِ وَ نَاصِراً لِلحَقِّ

(5) ای نومیدی که دعوت میکنی (مرا بجنگ یا به موافقت خویش میخوانی حاضر شو) دعوت کننده کیست و بچه چیز اجابت میشود؟ (مقصود از این جمله بیان رذالت و پستی دعوت کنندۀ آن حضرت است بجنگ که طلحه یا زبیر یا عائشه باشند) و من به حجّت خدا بر ایشان و علم او در بارۀ اینان راضی هستم (بآنچه خدای متعال میان من و ایشان حکم کرده و حجّت بر آنها تمام ساخته رضاء می‌دهم، و خداوند بفساد نیّت و ضلالت کارشان دانا است، و مراد از حجّت خدا فرمان او است به جنگیدن با یاغیان، چنانکه در قرآن کریم س 49 ی 9 می‌فرماید: «وَ إِن طٰائِفَتٰانِ مِنَ اَلمُؤمِنِینَ اِقتَتَلُوا فَأَصلِحُوا بَینَهُمٰا فَإِن بَغَت إِحدٰاهُمٰا عَلَی اَلأُخریٰ فَقٰاتِلُوا اَلَّتِی تَبغِی حَتّٰی تَفِیءَ إِلیٰ أَمرِ اَللّٰهِ فَإِن فٰاءَت فَأَصلِحُوا بَینَهُمٰا بِالعَدلِ وَ أَقسِطُوا إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلمُقسِطِینَ‌» یعنی اگر دو طایفه از مؤمنین با یکدیگر کارزار کنند میان ایشان را صلح دهید و اگر یکی از این دو طایفه تعدّی و ستم کرد و بصلح راضی نگشت کار زار کنید با کسانیکه تعدّی کنند تا بحکم خدا بر گردند و امر و فرمان او را پیروی کنند، پس اگر براه حقّ باز گردیده جنگ را ترک نمایند میان ایشان را بالسّویّه اصلاح کنید، و عدالت داشته باشید که خدا عدالت کنندگان را دوست می‌دارد. خلاصه منظور حضرت آنست که من به فرمان خدا راضی هستم) پس اگر ایشان سرکشی نمایند (از راه حقّ پیروی نکنند) برندگی شمشیر را بآنها حواله میکنم (آنان را بقتل می‌رسانم) که ایشان را برای بهبودی از باطل (بیماری جور و ستم) کفایت میکند و حقّ را یاری می‌نماید

وَ مِنَ اَلعَجَبِ بَعثُهُم إِلَیَّ أَن أَبرُزَ لِلطِّعَانِ وَ أَن أَصبِرَ لِلجِلاَدِ هَبِلَتهُمُ اَلهَبُولُ لَقَد کُنتُ وَ مَا أُهَدَّدُ بِالحَربِ وَ لاَ أُرهَبُ بِالضَّربِ وَ إِنِّی لَعَلَی یَقِینٍ مِن رَبِّی وَ غَیرِ شُبهَةٍ مِن دِینِی

(6) و شگفت است پیغام فرستادن ایشان بسوی من که برای نیزه زدن بیرون بیایم و برای شمشیر کشیدن شکیبا و بردبار باشم! مادرشان به عزایشان بنشیند هیچ وقت من بجنگ تهدید نمی‌شدم و از ضرب شمشیر نمی‌ترسیدم و من بوجود پروردگار یقین داشته در دین خویش شکّ و شبهه‌ای ندارم (تهدید و ترسیدن سزاوار کسی است که بخدای خود یقین نداشته در دینش شبهه دارد باین جهت از مرگ و کشته شدن می‌ترسد )


خطبه 23- تهذیب مالی

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

23 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در آن فقراء را پند می‌دهد که بر اغنیاء رشک نبرند و به اغنیا دستور داده که از روی رئاء و خود نمائی کاری نکنند و فوائد صلۀ رحم و مهربانی و کمک به خویشان را بیان می‌فرماید:)

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ اَلأَمرَ یَنزِلُ مِنَ اَلسَّمَاءِ إِلَی اَلأَرضِ کَقَطَرَاتِ اَلمَطَرِ إِلَی کُلِّ نَفسٍ بِمَا قُسِمَ لَهَا مِن زِیَادَةٍ أَو نُقصَانٍ

قسمت أول خطبه (1) پس از ستایش خداوند و درود بر پیغمبر اکرم فرمان الهیّ (آنچه مقدّر است) فرود می‌آید بسوی هر کس مانند دانه‌های باران از آسمان بزمین و قسمت هر کس زیاد یا کم باو می‌رسد (هر کس بآنچه خداوند متعال از روی حکمت و عدالت برای او تعیین نموده بهره مند می‌گردد، چنانکه در قرآن کریم س 43 ی 32 می‌فرماید: «قَسَمنٰا بَینَهُم مَعِیشَتَهُم فِی اَلحَیٰاةِ اَلدُّنیٰا» یعنی ما آنچه را که باید در زندگانی دنیا به آنها برسد بین ایشان قسمت نموده‌ایم، و در س 15 ی 21 می‌فرماید: «وَ إِن مِن شَی‌ءٍ إِلاّٰ عِندَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعلُومٍ‌» یعنی هیچ چیز نیست مگر آنکه خزینه‌های آن در تحت تصرّف ما است و نمی‌فرستیم آنرا مگر به اندازه‌ای که معلوم شده)

فَإِذَا رَأَی أَحَدُکُم لِأَخِیهِ غَفِیرَةً فِی أَهلٍ أَو مَالٍ أَو نَفسٍ فَلاَ تَکُونَنَّ لَهُ فِتنَةً فَإِنَّ اَلمَرءَ اَلمُسلِمَ مَا لَم یَغشَ دَنَاءَةً تَظهَرُ فَیَخشَعُ لَهَا إِذَا ذُکِرَت وَ تُغرَی بِهَا لِئَامُ اَلنَّاسِ کَانَ کَالفَالِجِ اَلیَاسِرِ اَلَّذِی یَنتَظِرُ أَوَّلَ فَوزَةٍ مِن قِدَاحِهِ تُوجِبُ لَهُ اَلمَغنَمَ وَ یُرفَعُ بِهَا عَنهُ اَلمَغرَمُ

(2) بنا بر این هر گاه یکی از شما در اهل یا در مال یا در وجود شخص برادر (همنوع) خود زیادتی بیند نباید سبب فتنه و فساد او گردد (رشک بر او نبرده خود را در مخاطرات دنیا و آخرت نیندازد) زیرا مرد مسلمان مادامی که (بر دیگری رشک نبرده) پستی و عاری اظهار نکرده تا سر زبان مردم بیفتد و بر اثر آن بی‌مقدار شود و کوتاه بینان پست بسبب آن بر او بر انگیخته شوند مانند قمار باخته ایست که از اوّلین تیرهای خود فیروزی و بردن را منتظر است تا بلکه غنیمتی بدست آورده خسارت خود را جبران نماید (خلاصه فقیر و درویش تهی دست که امثال و اقران خود را با مال و منال و اولاد بسیار می‌بیند نباید بر ایشان رشک برده در معصیت افتد و با آنها بد خوئی کند یا در برابر آنان فروتنی نماید، بلکه باید اظهار بی نیازی نموده اندوه در دل خود راه ندهد و همّت بر آن گمارد که آنچه سبب پستی و عار است از او ظاهر نشود و آبرو و شرف خویش را نیکو نگهدارد، و همیشه خوشحال و منتظر فراوانی نعمت باشد مانند قمار باخته‌ای که انتظار بردن را می‌کشد)

وَ کَذَلِکَ اَلمَرءُ اَلمُسلِمُ اَلبَرِیءُ مِنَ اَلخِیَانَةِ یَنتَظِرُ مِنَ اَللَّهِ إِحدَی اَلحُسنَیَینِ إِمَّا دَاعِیَ اَللَّهِ فَمَا عِندَ اَللَّهِ خَیرٌ لَهُ وَ إِمَّا رِزقَ اَللَّهِ فَإِذَا هُوَ ذُو أَهلٍ وَ مَالٍ وَ مَعَهُ دِینُهُ وَ حَسَبُهُ

(3) و همچنین مرد مسلمان تنگدست که از خیانت (با خدا و خلق) دوری نموده یکی از دو چیز نیکو را از جانب خدا انتظار می‌برد یا دعوت کنندۀ خدا را (مرگ که همه کس را بسوی خدا می‌خواند) پس آنچه نزد خدا می‌یابد (از نعمتهای آخرت) برای او بهتر (از نعمتهای دنیا) است یا روزی خدا را (در دنیا) پس او صاحب اهل و مال گردد در حالتی که دین و حسب او (علم و ادب و بردباریش) با او است

إِنَّ اَلمَالَ وَ اَلبَنِینَ حَرثُ اَلدُّنیَا وَ اَلعَمَلَ اَلصَّالِحَ حَرثُ اَلآخِرَةِ وَ قَد یَجمَعُهُمَا اَللَّهُ لِأَقوَامٍ فَاحذَرُوا مِنَ اَللَّهِ مَا حَذَّرَکُم مِن نَفسِهِ وَ اِخشَوهُ خَشیَةً لَیسَت بِتَعذِیرٍ

(4) بتحقیق مال و اولاد متاع دنیا است (که فانی می‌گردد) و عمل نیکو متاع آخرت است (که باقی و برقرار می‌باشد) و گاه باشد که خداوند به گروهی هر دو را عطا می‌فرماید (هم از دنیا بهره می‌برند و هم از آخرت) پس (بآنچه مقدّر است رضاء داده معصیت و نافرمانی نکنید و) از عذاب خدا که بآن ترسانیده است شما را بترسید و ترسیدن شما از روی عذر و بهانه نباشد (مانند ترسیدن خردمندان که می‌ترسند مبادا گرفتار خطاء و تقصیری شوند)

وَ اِعمَلُوا فِی غَیرِ رِئَاءٍ وَ لاَ سُمعَةٍ فَإِنَّهُ مَن یَعمَل لِغَیرِ اَللَّهِ یَکِلهُ اَللَّهُ لِمَن عَمِلَ لَهُ

(5) و عبادت کنید (خدا را) نه بقصد جلوه دادن نزد مردم و خود نمائی زیرا کسیکه برای غیر خدا کاری انجام دهد خداوند اجر او را بکسیکه برای او آن کار را انجام داده محوَّل می‌سازد (تا مزد خود از او بخواهد، و چون حضرت در جمیع گفتار و کردارش کسیرا غیر از خدا در نظر نداشته)

نَسأَلُ اَللَّهَ مَنَازِلَ اَلشُّهَدَاءِ وَ مُعَایَشَةَ اَلسُّعَدَاءِ وَ مُرَافَقَةَ اَلأَنبِیَاءِ

(در اینجا شروع بدعا می‌فرماید:) (6) از خدا می‌طلبیم مرتبه‌های شهیدان را (که در بلاء شکیبا بودند) و زندگی کردن با خوشبختان را (که بکسی رشک نبردند) و مرافقت با پیغمبران را (که کاری از روی رئاء و خودنمایی نکردند)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّهُ لاَ یَستَغنِی اَلرَّجُلُ وَ إِن کَانَ ذَا مَالٍ عَن عَشِیرَتِهِ وَ دِفَاعِهِم عَنهُ بِأَیدِیهِم وَ أَلسِنَتِهِم وَ هُم أَعظَمُ اَلنَّاسِ حِیطَةً مِن وَرَائِهِ وَ أَلَمُّهُم لِشَعَثِهِ وَ أَعطَفُهُم عَلَیهِ عِندَ نَازِلَةٍ إِذَا نَزَلَت بِهِ

(7) ای مردم هیچکس از طایفه و خویشان خود بی نیاز نیست هر چند صاحب مال و دارائی باشد و بدست و زبان آنها که از او دفاع و یاری نمایند حاجت دارد و نزدیکان شخص برای حفظ الغیب او مهمّترین اشخاصند و بهتر می‌توانند پراکندگی و گرفتاری او را مرتفع سازند و در هنگام سختی و پیشآمدهای ناگوار اگر برای او پیش آید بر او (از بیگانگان) مهربانترند

وَ لِسَانُ اَلصِّدقِ یَجعَلُهُ اَللَّهُ لِلمَرءِ فِی اَلنَّاسِ خَیرٌ لَهُ مِنَ اَلمَالِ یُوَرِّثُهُ غَیرُهُ

(8) و نام نیکو که خداوند بشخص در میان مردم عطاء فرماید بهتر است برای او از ثروت و دارائی که برای دیگری بمیراث گذارد (زیرا نام نیکو در میان مردم سبب میشود که از خویشان و بیگانگان هر که بشنود برای او طلب مغفرت کند و امّا ارث فقط به ارث برنده نتیجه می‌بخشد، پس صرف مال در طلب ذکر جمیل و نام نیکو برای شخص بهتر است از باقی گذاردن مال و ثروت برای وارث، و این جمله اشاره است باینکه شخص باید از صرف مال در بارۀ خویشان دریغ ننموده و بایشان کمک و دستگیری نماید)

و منها أَلاَ لاَ یَعدِلَنَّ أَحَدُکُم عَنِ اَلقَرَابَةِ یَرَی بِهَا اَلخَصَاصَةَ أَن یَسُدَّهَا بِالَّذِی لاَ یَزِیدُهُ إِن أَمسَکَهُ وَ لاَ یَنقُصُهُ إِن أَهلَکَهُ

(9) و قسمتی‌از این خطبه است: آگاه باشید نباید رو بگرداند یکی از شما از خویشان خود آنگاه که ببیند آنها را در فقر و پریشانی و بایستی بایشان احسان نماید مالی را که زیاد نمی‌شود اگر از دادن آن خودداری نماید و کم نمی‌گردد و اگر آنرا صرف کند (خداوند عوض آنرا خواهد داد)

وَ مَن یَقبِض یَدَهُ عَن عَشِیرَتِهِ فَإِنَّمَا تُقبَضُ مِنهُ عَنهُم یَدٌ وَاحِدَةٌ وَ تُقبَضُ مِنهُم عَنهُ أَیدٍ کَثِیرَةٌ

(10) و هر که از طایفۀ خویش دست بکشد (آنها را کمک و دستگیری ننماید) پس، از ایشان یک دست گرفته شده و از او دستهای بسیار

وَ مَن تَلِن حَاشِیَتُهُ یَستَدِم مِن قَومِهِ اَلمَوَدَّةَ أقول الغفیرة هاهنا الزیادة و الکثرة من قولهم للجمع الکثیر الجم الغفیر و الجماء الغفیر و یروی عفوة من أهل أو مال و العفوة الخیار من الشیء یقال أکلت عفوة الطعام أی خیاره و ما أحسن المعنی الذی أراده علیه‌السلام بقوله و من یقبض یده عن عشیرته إلی تمام الکلام فإن الممسک خیره عن عشیرته إنما یمسک نفع ید واحدة فإذا احتاج إلی نصرتهم و اضطر إلی مرافدتهم قعدوا عن نصره و تثاقلوا عن صوته فمنع ترافد الأیدی الکثیرة و تناهض الأقدام الجمة

(11) و کسیکه (به خویشان خود) متواضع و مهربان و همراه باشد دوستی همیشگی آنها را بخود جلب میکند (سیّد رضیّ فرماید:) می‌گویم: غفیرة در این خطبه بمعنی زیادتی است، چنانکه در عوض جمع کثیر می‌گویند: جمّ غفیر و جمّاء غفیر و در روایتی بجای آن عفوة گفته شده، و عفوة چیز نیکو را گویند چنانکه گفته میشود: أکلت عفوة الطَّعام یعنی طعام نیکوئی خوردم و چه خوش معنایی اراده فرموده است حضرت از فرمایش خود: و من یقبض یده عن عشیرته تا آخر زیرا هر که همراهی و نفع خود را از خویشانش باز دارد یک کمک را از آنها دریغ نموده پس هر گاه به نصرت و یاری ایشان حاجت پیدا کند و بخواهد که آنها او را کمک کنند از یاریش خودداری می‌نمایند و بحرف او گوش نمی‌دهند بنا بر این از مساعدت دستهای زیاد و همراهی قدمهای بیشمار محروم می‌ماند


خطبه 24- ضرورت آمادگی برای جهاد

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

24 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در اظهار ثبات قدم و ایستادگی خود در جنگ فرموده، و قول کسیرا که گفته آن حضرت در کارزار سستی می‌نماید نادرست دانسته)

وَ لَعَمرِی مَا عَلَیَّ مِن قِتَالِ مَن خَالَفَ اَلحَقَّ وَ خَابَطَ اَلغَیَّ مِن إِدهَانٍ وَ لاَ إِیهَانٍ

(1) بجان خودم سوگند در جنگیدن با کسیکه مخالفت حقّ کرده و در راه ضلالت و گمراهی قدم نهاده است مسامحه و سستی نمی‌کنم (زیرا جنگیدن با مخالفین حقّ واجب و سهل انگاری و سستی در آن معصیت است)

فَاتَّقُوا اَللَّهَ عِبَادَ اَللَّهِ وَ فِرُّوا إِلَی اَللَّهِ مِنَ اَللَّهِ وَ اِمضُوا فِی اَلَّذِی نَهَجَهُ لَکُم

(2) پس ای بندگان خدا از خدا بپرهیزید (سخن بیجا نگویید و کار ناشایسته نکنید) و از خدا بسوی خدا بگریزید (از خشم او در پناه رحمتش، و از عذاب او در پناه آمرزشش، و از عدل او در پناه فضلش) و در راه واضح و روشنی که جلو شما قرار داده (راه راست شریعت) بروید

وَ قُومُوا بِمَا عَصَبَهُ بِکُم فَعَلِیٌّ ضَامِنٌ لِفَلجِکُم آجِلاً إِن لَم تُمنَحُوهُ عَاجِلاً

(3) و قیام کنید به چیزی که مکلّف نموده است شما را (بانجام اوامر شرعیّه) پس (چون به دستورات الهیّ رفتار کرده اوامر شرعیّه را انجام دادید) اگر در دنیا رستگار نشدید علیّ ضامن فیروزی و رستگاری شما در آخرت است


خطبه 25- علل شکست ملّت ها

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام و قد تواترت علیه الأخبار باستیلاء أصحاب معاویة علی البلاد و قدم علیه عاملاه علی الیمن و هما عبید الله بن عباس و سعید بن نمران لما غلب علیهما بسر بن أبی أرطاة فقام علیه‌السلام علی المنبر ضجرا بتثاقل أصحابه عن الجهاد و مخالفتهم له فی الرأی

25 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السَّلام است، چون اخبار پی در پی به آن جناب می‌رسید که اصحاب و لشگر معاویه بر شهرها دست یافته‌اند و عبید اللّه بن عبّاس و سعید ابن نمران که از جانب آن حضرت بر شهر یمن والی و حاکم بودند پس از غلبۀ بسر ابن ابی ارطاة بر ایشان در کوفه نزد آن بزرگوار آمدند (و سبب بیرون آمدن آنها از یمن آن بود که در صنعاء یکی از شهرهای یمن گروهی از دوستان عثمان بودند که برای مصلحتی با حضرت امیر بیعت کردند تا وقتی که مردم عراق با آن حضرت مخالفت نمودند و در مصر محمّد ابن ابی بکر را کشتند، و ظلم و تعدّی اهل شام بسیار شد، ایشان هم فرصت بدست آورده بنام خونخواهی عثمان با عبید اللّه ابن عبّاس و سعید ابن نمران مخالفت کردند، چون این خبر به آن حضرت رسید نامه‌ای بایشان نوشت و آنان را تهدید نمود، آنها در جواب نوشتند که بایستی عبید اللّه و سعید را از این شهر عزل کنی تا ما ترا اطاعت کنیم، و بعد نامۀ آن حضرت را برای معاویه فرستاده او را از این قضیّه خبر دادند، معاویه بسر ابن ابی ارطاة را که مردی فتنه جو و خونریز بود بسوی ایشان فرستاد، و او وقتی وارد صنعاء شد که عبید اللّه و سعید، عبد اللّه ثقفی را جانشین خود قرار داده از آنجا گریخته بسمت کوفه می‌آمدند، بسر، عبد اللّه ثقفی را بقتل رسانید، چون این دو نفر در کوفه خدمت حضرت رسیدند آن جناب ایشان را ملامت و سرزنش نمود که چرا با بسر ابن ابی ارطاة نجنگیدند، آنها عذر آوردند باینکه ما توانائی جنگیدن با او را نداشتیم) حضرت در حالتی که از تنبلی اصحاب خود از جهاد و مخالفت کردن ایشان با رأی و تدبیرش دلتنگ و آزرده گردیده بود برخاسته بمنبر رفت

فقال مَا هِیَ إِلاَّ اَلکُوفَةُ أَقبِضُهَا وَ أَبسُطُهَا إِن لَم تَکُونِی إِلاَّ أَنتِ تَهُبُّ أَعَاصِیرُکِ فَقَبَّحَکِ اَللَّهُ وَ تَمَثَّلَ بِقَولِ اَلشَّاعِرِ لَعَمرُ أَبِیکَ اَلخَیرِ یَا عَمرُو إِنَّنِی عَلَی وَضَرٍ مِن ذَا اَلإِنَاءِ قَلِیلِ

و فرمود: (1) نیست در تصرّف من مگر کوفه که اختیار و قبض و بسط آن در دست من است ای کوفه اگر نباشد مرا جز تو و گرد بادهای توهم بوزد (فتنه و فساد و نفاق و دوروئی اهل تو انگیخته شود) پس خدا زشت گرداند ترا (خراب و ویران کند که هیچکس بتو متوجّه نگردد) و بر سبیل مثال شعر شاعر را خواند: (لعمر أبیک الخیر یا عمرو إنّنی علی وضر مّن ذا الإناء قلیل) یعنی ای عمرو سوگند بجان پدر خوب تو که من رسیده‌ام به چرکی و چربی کمی از این ظرف طعامی که باقی مانده است (کنایه از اینکه بهرۀ من از مملکت باین پستی و کمی شده است)

ثُمَّ قَالَ علیه‌السلام أُنبِئتُ بُسراً قَدِ اِطَّلَعَ اَلیَمَنَ وَ إِنِّی وَ اَللَّهِ لَأَظُنُّ أَنَّ هَؤُلاَءِ اَلقَومَ سَیُدَالُونَ مِنکُم بِاجتِمَاعِهِم عَلَی بَاطِلِهِم وَ تَفَرُّقِکُم عَن حَقِّکُم وَ بِمَعصِیَتِکُم إِمَامَکُم فِی اَلحَقِّ وَ طَاعَتِهِم إِمَامَهُم فِی اَلبَاطِلِ وَ بِأَدَائِهِمُ اَلأَمَانَةَ إِلَی صَاحِبِهِم وَ خِیَانَتِکُم وَ بِصَلاَحِهِم فِی بِلاَدِهِم وَ فَسَادِکُم

(2) پس از آن فرمود: بمن خبر رسیده که بسر (بامر معاویه با لشگر بسیار) وارد یمن گردیده سوگند بخدا من گمان میکنم بهمین زودی ایشان بر شما مسلّط میشوند و صاحب دولت گردند برای اجتماع و یگانگی که در راه باطلشان دارند و تفرقه و پراکندگی که شما از راه حقّ خود دارید و برای اینکه شما در راه حقّ از امام و پیشوای خود نافرمانی می‌کنید و آنان در راه باطل از پیشوای خودشان پیروی می‌نمایند و آنها امانت او را اداء میکنند و شما خیانت می‌نمایید (بیعت و پیمان آنها پایدار است و شما پیمان خود را می‌شکنید) و برای اصلاحی که آنها در شهرهای خودشان می‌نمایند (با یکدیگر الفت و دوستی و یگانگی دارند) و فساد شما (که با یکدیگر بغض و حسد و نفاق و دوروئی و جدائی دارید، و این سبب مغلوبیّت و شکست هر قومی است)

فَلَوِ اِئتَمَنتُ أَحَدَکُم عَلَی قَعبٍ لَخَشِیتُ أَن یَذهَبَ بِعِلاَقَتِهِ

(3) پس (من شما را آنقدر خیانتکار می‌دانم که) اگر یکی از شما را بر قدح چوبی بگمارم می‌ترسم بند و جنگک آنرا (که به پالان شتر آویزان میکنند) ببرد

اَللَّهُمَّ إِنِّی قَد مَلِلتُهُم وَ مَلُّونِی وَ سَئِمتُهُم وَ سَئِمُونِی فَأَبدِلنِی بِهِم خَیراً مِنهُم وَ أَبدِلهُم بِی شَرّاً مِنِّی

(4) بار خدایا من از ایشان (اهل کوفه) بیزار و دلتنگ شده‌ام و ایشان هم از من ملول و سیر گشته‌اند پس بهتر از اینان را بمن عطاء کن و بجای من شرّی را بآنها عوض ده

اَللَّهُمَّ مُث قُلُوبَهُم کَمَا یُمَاثُ اَلمِلحُ فِی اَلمَاءِ

(5) بار خدایا دلهای ایشان را (از عذاب و ترس) آب کن مانند نمک در آب

أَمَا وَ اَللَّهِ لَوَدِدتُ أَنَّ لِی بِکُم أَلفَ فَارِسٍ مِن بَنِی فِرَاسِ اِبنِ غَنمٍ هُنَالِکَ لَو دَعَوتِ أَتَاکِ مِنهُم فَوَارِسُ مِثلُ أَرمِیَةِ اَلحَمِیمِ ثُمَّ نَزَلَ علیه‌السلام مِنَ اَلمِنبَرِ أقول الأرمیة جمع رمیّ و هو السحاب و الحمیم هاهنا وقت الصیف و إنما خص الشاعر سحاب الصیف بالذکر لأنه أشد جفولا و أسرع خفوفا لأنه لا ماء فیه و إنما یکون السحاب ثقیل السیر لامتلائه بالماء و ذلک لا یکون فی الأکثر إلا زمان الشتاء و إنما أراد الشاعر وصفهم بالسرعة إذا دعوا و الإغاثة إذا استغیثوا و الدلیل علی ذلک قوله هنالک لو دعوت أتاک منهم

(ای اهل کوفه) (6) آگاه باشید بخدا سوگند دوست داشتم بجای شما هزار سوار از فرزندان فراس ابن غنم (که به غیرت و شجاعت و همراهی مشهور بودند) برای من بود (در اینجا در تعریف فرزندان فراس بر سبیل مثال این شعر شاعر را خواند:) هنالک لو دعوت أتاک منهم فوارس مثل أرمیة الحمیم یعنی ای امّ زنباع (امّ زنباع کنیۀ زنی است) جای نصرت و یاری اگر ایشان (بنی تمیم) را بخوانی سوارانی از آنها مانند ابرهای تابستان بسوی تو می‌آیند پس از آن حضرت از منبر فرود آمد (سیّد رضیّ فرماید:) می‌گویم: أرمیة جمع رمّی و معنی آن ابر است و حمیم در اینجا فصل تابستان است و اینکه شاعر ابر تابستان را ذکر نموده برای آنست که ابر تابستان چون آب ندارد و تند رو است و ابری که پر از آب باشد آهسته می‌رود و چنین ابری غالبا در زمستان می‌آید و شاعر حمیّت آن جماعت را وصف نموده باینکه چون ایشان را برای نصرت و یاری کردن بطلبند آنها دعوت را فورا اجابت کرده برای همراهی و کمک حاضرند و دلیل بر این همان قول شاعر در این شعر است


خطبه 26- اعراب پیش از اسلام

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

26 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که پیش از حرکت بنهروان فرموده)

إِنَّ اَللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی‌الله‌علیه‌وآله نَذِیراً لِلعَالَمِینَ وَ أَمِیناً عَلَی اَلتَّنزِیلِ وَ أَنتُم مَعشَرَ اَلعَرَبِ عَلَی شَرِّ دِینٍ وَ فِی شَرِّ دَارٍ مُنِیخُونَ بَینَ حِجَارَةٍ خُشنٍ وَ حَیَّاتٍ صُمٍّ

(1) بتحقیق خداوند متعال فرستاد حضرت محمّد صلّی اللّٰه علیه و آله را در حالتی که ترساننده بود جهانیان را از عذاب الهیّ و امین بود بر آنچه باو نازل می‌شد و شما ای گروه عرب در آن هنگام پیرو بدترین کیش بودید (که شرک و بت پرستی بود) و در بدترین جایگاه (حجاز) بسر می‌بردید (که قحطی و فتنه و فساد در آنجا بسیار بود) در زمینهای سنگلاخ و میان مارهای پر زهری که از آوازها نمی‌رمیدند مانند اینکه کر بودند اقامت داشتید

تَشرَبُونَ اَلکَدِرَ وَ تَأکُلُونَ اَلجَشبَ وَ تَسفِکُونَ دِمَاءَکُم وَ تَقطَعُونَ أَرحَامَکُم

(2) آب لجن سیاه را می‌آشامیدید و غذای خشن (مانند آرد جو پر سبوس و آرد، هستۀ خرما و سوسمار) می‌خوردید و خون یکدیگر را می‌ریختید و از خویشاوندان دوری می‌کردید (بر اثر سختی معیشت و بدی اخلاق رعایت صلۀ رحم نمی‌نمودید)

اَلأَصنَامُ فِیکُم مَنصُوبَةٌ وَ اَلآثَامُ بِکُم مَعصُوبَةٌ

(3) بتها در میان شما نصب شده بود (ساختۀ دست خود را پرستش می‌نمودید) و از گناهان اجتناب و دوری نمی‌کردید (پس بسبب وجود مقدَّس حضرت رسول اکرم از آن زندگانی بد و فساد عقیده و همۀ گرفتاریها نجات یافتید و در میان مردم دنیا به سیادت و بزرگی مشهور شدید، اکنون آیا سزاوار است که بر خلیفۀ بحقّ و جانشین آن بزرگوار یاغی شده او را نافرمانی کنید)

و منها فَنَظَرتُ فَإِذَا لَیسَ لِی مُعِینٌ إِلاَّ أَهلُ بَیتِی فَضَنِنتُ بِهِم عَنِ اَلمَوتِ

(4) و قسمتی از این خطبه است (که پیشآمد خود را بعد از وفات حضرت رسول اکرم بطور اجمال بیان می‌فرماید: چون مخالفین خلافت را که حقّ من بود غصب کردند) پس (در کار خویش) اندیشه کرده دیدم در آن هنگام بغیر از اهل بیت خود (بنی هاشم) یاوری ندارم (و ایشان هم نمی‌توانستند با آن همۀ مخالفین ستیزه کنند، لذا) راضی نشدم که آنها کشته شوند

وَ أَغضَیتُ عَلَی اَلقَذَی وَ شَرِبتُ عَلَی اَلشَّجَا وَ صَبَرتُ عَلَی أَخذِ اَلکَظَمِ وَ عَلَی أَمَرَّ مِن طَعمِ اَلعَلقَمِ

(5) و چشمی که خاشاک در آن رفته بود بهم نهادم و با اینکه استخوان گلویم را گرفته بود آشامیدم و بر گرفتگی راه نفس (از بسیاری غمّ و اندوه) و بر چیزهای تلخ‌تر از طعم علقم (که گیاهی است بسیار تلخ) شکیبائی نمودم

و منها وَ لَم یُبَایِع حَتَّی شَرَطَ أَن یُؤتِیَهُ عَلَی اَلبَیعَةِ ثَمَناً فَلاَ ظَفِرَت یَدُ اَلبَائِعِ وَ خَزِیَت أَمَانَةُ اَلمُبتَاعِ

(6) و قسمتی از این خطبه است (که طریقۀ بیعت کردن عمرو ابن عاص با معاویه را بیان می‌فرماید، و مختصر این قضیّه آنکه پس از فراغت از جنگ جمل حضرت به کوفه تشریف آورد و در آنجا به معاویه نامه‌ای نوشت و در آن از او بیعت خواست و آنرا بوسیلۀ جریر ابن عبد اللّه بجلّی فرستاد، چون جریر وارد شام شد نامه را به معاویه داد، پس از آنکه معاویه نامه را خواند در اندیشه فرو رفت و جریر را برای گرفتن پاسخ معطّل نگاه‌داشت و گروهی از مردم شام را طلبید و راجع به خونخواهی عثمان با آنها سخن گفت، ایشان با رأی او موافقت نموده برای نصرت و یاریش خود را آماده نشان دادند، بعد از آن با برادرش عتبة ابن ابی سفیان در این باب مشورت کرد، عتبه گفت: عمرو ابن عاص را در این کار بکمک بطلب، زیرا تو بفتنه انگیزی و رأی و تدبیر او آگاهی، پس نامه‌ای بعمرو ابن عاص نوشت و در آن به کمالات او را بستود و به نصرت و یاری خویش و خونخواهی عثمان دعوتش نمود، عمرو در پاسخ او نوشت: نامه ترا خوانده مقصودت را فهمیدم، بدان که من حاضر نیستم از دین اسلام خارج شده به ضلالت و گمراهی و متابعت تو رو آورم و بروی علیّ ابن ابی طالب با آن همه فضائل و منزلت و شجاعت شمشیر کشم، ای معاویه تو به مردن عثمان از حکومت شام معزول گشتی و بوسیلۀ خونخواهی از او می‌خواهی خلافت را برای خود بدست آوری و باین حیله مانند منی را نمی‌توان فریب داد که در راه تو از دین گذشته جانبازی نمایم، معاویه چون نامۀ او را خواند دانست که بدون رشوه نمی‌توان راضیش نمود، و می‌دانست که او خواهان حکومت مصر است، وعدۀ حکومت مصر را باو داد، عمرو هم دنیا را بر آخرت اختیار کرده به معاویه پیوست، لذا حضرت می‌فرماید): عمرو به معاویه بیعت نکرد تا اینکه شرط کرد ثمن و بهایی (حکومت مصر را) در مقابل آن باو بدهد پس دست فروشنده (دین بثمن دنیا) برکت نیابد و عهد و پیمان خریدار (معاویه) سبب رسوایی او گردد

فَخُذُوا لِلحَربِ أُهبَتَهَا وَ أَعِدُّوا لَهَا عُدَّتَهَا فَقَد شَبَّ لَظَاهَا وَ عَلاَ سَنَاهَا

(7) پس (اکنون که عمرو به معاویه پیوست) برای جنگ آماده شوید و لوازم آنرا فراهم کنید که آتش کار زار افروخته و روشنائی آن بلند شد

وَ اِستَشعِرُوا اَلصَّبرَ فَإِنَّهُ أَدعَی إِلَی اَلنَّصرِ

(8) و شکیبائی را شعار خود قرار دهید (در جنگ پایداری کنید و صدمات آنرا متحمّل شوید) که مهمّترین راه رسیدن بفتح و فیروزی و غلبۀ بر دشمن شکیبائی است


خطبه 27- برانگیختن بر جهاد

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

27 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که در اواخر عمر شریفش فرموده و اصحاب خود را از جهاد نکردن با معاویه توبیخ و سرزنش می‌نماید)

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ اَلجِهَادَ بَابٌ مِن أَبوَابِ اَلجَنَّةِ فَتَحَهُ اَللَّهُ لِخَاصَّةِ أَولِیَائِهِ وَ هُوَ لِبَاسُ اَلتَّقوَی وَ دِرعُ اَللَّهِ اَلحَصِینَةُ وَ جُنَّتُهُ اَلوَثِیقَةُ

(1) پس از ستایش خداوند و درود بر رسول اکرم، جهاد (کارزار با مخالفین دین) دری است از درهای بهشت که خداوند آنرا بر وی خواصّ دوستان خود گشوده و لباس تقوی و پرهیزکاری است (اهل تقوی را از شرّ مخالفین حفظ میکند مانند لباس سرما و گرما را) و زره محکم حقّ تعالی و سپر قویّ اوست (برای نگاه‌داری اهل تقوی از اسلحۀ دشمنان)

فَمَن تَرَکَهُ رَغبَةً عَنهُ أَلبَسَهُ اَللَّهُ ثَوبَ اَلذُّلِّ وَ شَملَةَ اَلبَلاَءُ وَ دُیِّثَ بِالصَّغَارِ وَ اَلقَمَاءَةِ وَ ضُرِبَ عَلَی قَلبِهِ بِالإِسهَابِ وَ أُدِیلَ اَلحَقُّ مِنهُ بِتَضیِیعِ اَلجِهَادِ وَ سِیمَ اَلخَسفُ وَ مُنِعَ اَلنِّصفُ

(2) پس هر که از آن دوری کرده آنرا ترک کند خداوند جامۀ ذلّت و خواری و ردای بلاء و گرفتاری باو می‌پوشاند و بر اثر این حقارت و پستی زبون و بیچاره میشود و چون خداوند رحمت خود را از دل او برداشته به بی‌خردی مبتلی گردد (در کار خویش حیران و سرگردان ماند) و بسبب نرفتن جهاد و اهمیّت ندادن باین امر مهمّ از راه حقّ‌ دور شده در راه باطل قدم می‌گذارد و به نکبت و بیچارگی گرفتار گردیده، از عدل و انصاف محروم میشود (ستمکار بر او تسلّط پیدا نموده با او به بی انصافی رفتار خواهد کرد )

أَلاَ وَ إِنِّی قَد دَعَوتُکُم إِلَی قِتَالِ هَؤُلاَءِ اَلقَومِ لَیلاً وَ نَهَاراً وَ سِرّاً وَ إِعلاَناً وَ قُلتُ لَکُمُ اُغزُوهُم قَبلَ أَن یَغزُوکُم

(3) آگاه باشید من شما را به جنگیدن (معاویه و تابعین او) شب و روز و نهان و آشکار دعوت نموده گفتم پیش از آنکه آنها بجنگ شما بیایند شما به جنگشان بروید

فَوَاللَّهِ مَا غُزِیَ قَومٌ قَطُّ فِی عُقرِ دَارِهِم إِلاَّ ذَلُّوا فَتَوَاکَلتُم وَ تَخَاذَلتُم حَتَّی شُنَّت عَلَیکُمُ اَلغَارَاتُ وَ مُلِکَت عَلَیکُمُ اَلأَوطَانُ

(4) سوگند بخدا هرگز با قومی در میان خانه (دیار) ایشان جنگ نشده مگر آنکه ذلیل و مغلوب گشته‌اند پس شما وظیفۀ خود را بیکدیگر حواله نمودید (هر یک از شما توقّع داشته دیگری به وظیفۀ خود عمل کند) و همدیگر را خوار می‌ساختید تا اینکه (دشمن غلبه پیدا نمود و) از هر طرف اموال شما غارت گردید و دیار شما از تصرّفتان بیرون رفت

وَ هَذَا أَخُو غَامِدٍ وَ قَد وَرَدَت خَیلُهُ اَلأَنبَارَ وَ قَد قَتَلَ حَسَّانَ بنَ حَسَّانَ اَلبَکرِیَّ وَ أَزَالَ خَیلَکُم عَن مَسَالِحِهَا

(5) و این برادر غامد (سفیان ابن عوف از قبیلۀ بنی غامد) است که (بامر معاویه) با سواران خود بشهر انبار (یکی از شهرهای قدیم عراق و واقع در سمت شرقّی فرات) وارد گردیده و حسّان ابن حسّان بکری (والی و حاکم آنجا) را کشت و سواران شما را از حدود آن شهر دور گردانید

وَ لَقَد بَلَغَنِی أَنَّ اَلرَّجُلَ مِنهُم کَانَ یَدخُلُ عَلَی اَلمَرأَةِ اَلمُسلِمَةِ وَ اَلأُخرَی اَلمُعَاهِدَةِ فَیَنتَزِعُ حِجلَهَا وَ قُلبَهَا وَ قَلاَئِدَهَا وَ رِعَاثَهَا مَا تَمتَنِعُ مِنهُ إِلاَّ بِالاِستِرجَاعِ وَ اَلاِستِرحَامِ

(6) و بمن خبر رسیده که یکی از لشگریان ایشان بر یک زن مسلمان و یک زن کافرۀ ذمیّه داخل می‌شده و خلخال و دست بند و گردن بندها و گوشواره‌های او را می‌کنده و آن زن نمی‌توانسته از او ممانعت کند مگر آنکه صدا به گریه و زاری بلند نموده از خویشان خود کمک بطلبد

ثُمَّ اِنصَرَفُوا وَافِرِینَ مَا نَالَ رَجُلاً مِنهُم کَلمٌ وَ لاَ أُرِیقَ لَهُم دَمٌ

(7) پس دشمنان (از این کارزار) با غنیمت و دارائی بسیار باز گشتند در صورتیکه بیک نفر از آنها زخمی نرسید و خونی از آنها ریخته نشد

فَلَو أَنَّ اِمرَأً مُسلِماً مَاتَ مِن بَعدِ هَذَا أَسَفاً مَا کَانَ بِهِ مَلُوماً بَل کَانَ بِهِ عِندِی جَدِیراً

(8) اگر مرد مسلمانی از شنیدن این واقعه از حزن و اندوه بمیرد، بر او ملامت نیست بلکه به نزد من هم به مردن سزاوار است

فَیَا عَجَباً عَجَباً وَ اَللَّهِ یُمِیتُ اَلقَلبَ وَ یَجلِبُ اَلهَمَّ اِجتِمَاعُ هَؤُلاَءِ اَلقَومِ عَلَی بَاطِلِهِم وَ تَفَرُّقُکُم عَن حَقِّکُم فَقُبحاً لَکُم وَ تَرَحاً حِینَ صِرتُم غَرَضاً یُرمَی یُغَارُ عَلَیکُم وَ لاَ تُغِیرُونَ وَ تُغزَونَ وَ لاَ تَغزُونَ وَ یُعصَی اَللَّهُ وَ تَرضَونَ

(9) ای بسا جای حیرت و شگفتی است! سوگند بخدا اجتماع ایشان (معاویه و همراهان او) بر کار نادرست خودشان و تفرقه و اختلاف شما از کار حقّ و درست خودتان دل را می‌میراند و غمّ و اندوه را جلب می‌نماید پس روهای شما زشت و دلهای‌تان غمین گردد هنگامیکه در آماج تیر آنها قرار گرفته‌اید: (دشمن بسوی شما تیر می‌اندازد و شما از روی بی‌حمیّتی و تفرقه و اختلافی که دارید سینۀ خود را هدف قرار داده خاموش نشسته‌اید) مال شما را بیغما می‌برند و شما غارت نمی‌کنید و با شما جنگ میکنند و شما جنگ نمی‌نمائید و خداوند را معصیت میکنند و شما راضی هستید

فَإِذَا أَمَرتُکُم بِالسَّیرِ إِلَیهِم فِی أَیَّامِ اَلحَرِّ قُلتُم هَذِهِ حَمَارَّةُ اَلقَیظِ أَمهِلنَا یُسَبِّخ عَنَّا اَلحَرُّ وَ إِذَا أَمَرتُکُم بِالسَّیرِ إِلَیهِم فِی اَلشِّتَاءِ قُلتُم هَذِهِ صَبَارَّةُ اَلقُرِّ أَمهِلنَا یَنسَلِخ عَنَّا اَلبَردُ کُلُّ هَذَا فِرَاراً مِنَ اَلحَرِّ وَ اَلقُرِّ فَإِذَا کُنتُم مِنَ اَلحَرِّ وَ اَلقُرِّ تَفِرُّونَ فَأَنتُم وَ اَللَّهِ مِنَ اَلسَّیفِ أَفَرُّ

(10) وقتی که بشما در ایّام تابستان امر کردم که بجنگ ایشان بروید گفتید اکنون هوا گرم است ما را مهلت ده تا سورت گرما شکسته شود و چون در ایّام زمستان شما را بجنگ با آنها امر کردم گفتید در این روزها هوا بسیار سرد است بما مهلت ده چندان که سرما برطرف گردد شما که این همه عذر و بهانه از جهت فرار از گرما و سرما می‌آورید پس سوگند بخدا (در میدان جنگ) از شمشیر زودتر فرار خواهید نمود

یَا أَشبَاهَ اَلرِّجَالِ وَ لاَ رِجَالَ حُلُومُ الأَطفَالِ وَ عُقُولُ رَبَّاتِ اَلحِجَالِ لَوَدِدتُ أَنِّی لَم أَرَکُم وَ لَم أَعرِفکُم مَعرِفَةٌ وَ اَللَّهِ جَرَّت نَدَماً وَ أَعقَبَت سَدَماً

(11) ای نامردهایی که آثار مردانگی در شما نیست وای کسانیکه عقل شما مانند عقل بچّه‌ها و زنهای تازه به حجله رفته است ای کاش من شما را نمی‌دیدم و نمی‌شناختم که سوگند بخدا نتیجۀ شناختن شما پشیمانی و غمّ و اندوه می‌باشد

قَاتَلَکُمُ اَللَّهُ لَقَد مَلَأتُم قَلبِی قَیحاً وَ شَحَنتُم صَدرِی غَیظاً وَ جَرَّعتُمُونِی نُغَبَ اَلتَّهمَامِ أَنفَاساً

(12) خدا شما را بکشد که دل مرا بسیار چرکین کرده سینه‌ام را از خشم آکندید و در هر نفس پی در پی غمّ و اندوه بمن خوراندید

وَ أَفسَدتُم عَلَیَّ رَأیِی بِالعِصیَانِ وَ اَلخِذلاَنِ حَتَّی قَالَت قُرَیشٌ إِنَّ اِبنَ أَبِی طَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ وَ لَکِن لاَ عِلمَ لَهُ بِالحَربِ لِلَّهِ أَبُوهُم وَ هَل أَحَدٌ مِنهُم أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً وَ أَقدَمُ فِیهَا مَقَاماً مِنِّی

(13) و بسبب نافرمانی و بی اعتنائی بمن رأی و تدبیرم را فاسد و تباه ساختید تا اینکه قریش گفتند پسر ابی طالب مرد دلیری است و لیکن علم جنگ کردن ندارد خدا پدرانشان را بیامرزد! (که در گفتار خود فکر و تأمّل نکردند) آیا هیچیک از آنان ممارست و جدّیت مرا در جنگ داشته و پیش قدمی و ایستادگی او بیشتر از من بوده‌؟

لَقَد نَهَضتُ فِیهَا وَ مَا بَلَغتُ اَلعِشرِینَ وَ هَا أَنَا ذَا قَد ذَرَّفتُ عَلَی اَلسِّتِّینَ وَ لَکِن لاَ رَأیَ لِمَن لاَ یُطَاعُ

(14) هنوز بسنّ بیست سالگی نرسیده بودم که آمادۀ جنگ گردیدم و اکنون زیاده از شصت سال از عمرم می‌گذرد (که همیشه رأی و تدبیر من در جنگها صائب بوده) و لیکن رأی تدبیر ندارد کسیکه فرمانش را نمی‌برند و پیروی از احکامش نمی‌نمایند


خطبه 28- دنیا شناسی و سفارش به پارسایی

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

28 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که در بی اعتمادی بدنیا و مهیّا شدن برای آخرت می‌فرماید:)

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ اَلدُّنیَا قَد أَدبَرَت وَ آذَنَت بِوَدَاعٍ وَ إِنَّ اَلآخِرَةَ قَد أَقبَلَت وَ أَشرَفَت بِاطِّلاَعٍ

(1) پس از ستایش حضرت باری و درود بر پیغمبر اکرم، بتحقیق دنیا پشت کرده و به مفارقت و جدائی (شما را از چیزهائی که بآن علاقه دارید) آگاه می‌نماید و آخرت نزدیک و آشکار شده است (دنیا برای هر کس در گذر است و آخرت که به مردن تحقّق پیدا میکند آمدنی است، پس به دنیای فانی نباید دل بست و برای رفتن به جایگاه همیشگی بایستی آماده گردید)

أَلاَ وَ إِنَّ اَلیَومَ اَلمِضمَارُ وَ غَداً اَلسِّبَاقُ وَ اَلسَّبقَةُ اَلجَنَّةُ وَ اَلغَایَةُ اَلنَّارُ

(2) آگاه باشید امروز (مدّتی که از عمر باقی مانده بر اثر انجام کارهای نیکو و رسیدن به اخلاق پسندیده) روز مضمار و روز مهیّا شدن است (که از لذّات دنیویّ باید چشم پوشید) و فردا (آخرت) روز پیشی گرفتن است (مضمار مدّتی را گویند که اسبها را برای روز مسابقه و اسب دوانی تربیت میکنند باین طریق که مدّتی بر علیق اسب می‌افزایند تا خوب فربه و پر زور گردد، پس از آن مدّتی تدریجا آنچه بر علیق افزوده‌اند کم میکنند تا بقرار عادی برسد و اسب از خامی بیرون آید و برای روز مسابقه حاضر باشد) و پیشی گرفتن (برندۀ مسابقه) بهشت است و پایان (عقب مانده) آتش است (هر که در این مدّت مضمار خود را به اعمال صالحه و اخلاق پسندیده ریاضت داد و تربیت نمود، فردا در آن میدان امتحان سبقت گیرد و بهشت را برباید، و هر که در آن کوتاهی نمود و غفلت ورزید فردا خوار و شرمسار گردیده در آتش داخل شود)

أَ فَلاَ تَائِبٌ مِن خَطِیئَتِهِ قَبلَ مَنِیَّتِهِ أَ لاَ عَامِلٌ لِنَفسِهِ قَبلَ یَومِ بُؤسِهِ

(3) پس آیا نیست کسیکه پیش از رسیدن مرگش از گناه خود توبه کند؟ و آیا نیست کسیکه پیش از رسیدن روز بد بختی خود برای نجات خویشتن (از عذاب الهیّ‌) چاره‌ای نماید؟ (کردار نیکوئی بجا آورد که در آن روز هیچ چیز باعث نجات نمی‌شود مگر اعمال صالحه)

أَلاَ وَ إِنَّکُم فِی أَیَّامِ أَمَلٍ مِن وَرَائِهِ أَجَلٌ فَمَن عَمِلَ فِی أَیَّامِ أَمَلِهِ قَبلَ حُضُورِ أَجَلِهِ فَقَد نَفَعَهُ عَمَلُهُ وَ لَم یَضرُرهُ أَجَلُهُ وَ مَن قَصَّرَ فِی أَیَّامِ أَمَلِهِ قَبلَ حُضُورِ أَجَلِهِ فَقَد خَسِرَ عَمَلُهُ وَ ضَرَّهُ أَجَلُهُ أَلاَ فَاعمَلُوا فِی اَلرَّغبَةِ کَمَا تَعمَلُونَ فِی اَلرَّهبَةِ

(4) آگاه باشید، شما در ایّام امید و آرزو هستید (به بقای حیات و استمرار زندگانی) که از پی آن مرگ است (که بی‌خبر می‌رسد) پس کسیکه در روزهای امید و آرزوی خود پیش از رسیدن اجلش کار کرد (خلق را یاری و خداوند را بندگی نمود) عملش او را نفع بخشیده مرگش زیانی وارد نیاورد و کسیکه در آن ایّام پیش از رسیدن اجل کوتاهی کرد (نه با بندگان یاری و نه خداوند را بندگی نمود) کارش زار است و از مرگ زیان خواهد برد (زیرا پشیمانی از تقصیر در خدمت خلق و بندگی خالق در وقت مردن سودی ندارد و بدین جهت در نتیجه زیان خواهد برد (زیرا پشیمانی از تقصیر در خدمت خلق و عبادت خالق بکوشید) در وقت راحتی و ایمنی (موقعی که دستتان می‌رسد) همانطور که کار می‌کنید در وقتی که خوف و ترس بر شما مسلّط میشود (چون هر وقت بشر محتاج و مضطرّ گردد با خلوص و علاقۀ تمام بجلب رضای خالق می‌کوشد، لذا حضرت دستور می‌دهد که در موقع خوشی و ایمنی که کمتر یادی از خداوند می‌نمایید از آن غافل نباشید که باعث پشیمانی است))

أَلاَ وَ إِنِّی لَم أَرَ کَالجَنَّةِ نَامَ طَالِبُهَا وَ لاَ کَالنَّارِ نَامَ هَارِبُهَا

(6) آگاه باشید، من نعمتی مانند بهشت ندیده‌ام که خواهان آن در خواب غفلت باشد و نه عذابی را مانند آتش که گریزان از آن در خواب بیهوشی باشد! (شگفتی از مردمانی است که از بزرگترین نعمتها که بهشت باشد غافل مانده‌اند و حال آنکه برای کوچکترین صرفه‌ای کوشش میکنند، و از احتراز و دوری از چنین آتش باین بزرگی بی پروا هستند در صورتیکه از ترس ضرر بسیار اندک وسیلۀ زیاد بر می‌انگیزند)

أَلاَ وَ إِنَّهُ مَن لاَ یَنفَعُهُ اَلحَقُّ یَضُرُّهُ اَلبَاطِلُ وَ مَن لاَ یَستَقِیمُ بِهِ اَلهُدَی یَجُرُّ بِهِ اَلضَّلاَلُ إِلَی اَلرَّدَی

(7) آگاه باشید هر که از حقّ نفع نبرد، زیان باطل حتما باو می‌رسد و هر که را هدایت براه راست نیاورد ضلالت و گمراهی او را به هلاکت و بیچارگی می‌کشاند

أَلاَ وَ إِنَّکُم قَد أُمِرتُم بِالظَّعنِ وَ دُلِلتُم عَلَی اَلزَّادِ

(8) آگاه باشید، شما مأمور شده‌اید (چاره ندارید مگر) به کوچ کردن (رفتن از این سرا به سرای باقی) و دلالت شده‌اید به توشه برداشتن (در قرآن کریم س 2 ی 197 می‌فرماید: «تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیرَ اَلزّٰادِ اَلتَّقویٰ‌» یعنی در سفر توشه بردارید و بهترین توشه پرهیزکاری است)

وَ إِنَّ أَخوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیکُمُ اِتِّبَاعُ اَلهَوَی وَ طُولُ اَلأَمَلِ فَتَزَوَّدُوا فِی اَلدُّنیَا مِنَ اَلدُّنیَا مَا تَحرُزُونَ بِهِ أَنفُسَکُم غَداً أقول إنه لو کان کلام یأخذ بالأعناق إلی الزهد فی الدنیا و یضطر إلی عمل الآخرة لکان هذا الکلام و کفی به قاطعا لعلائق الآمال و قادحا زناد الاتعاظ و الازدجار و من أعجبه قوله علیه‌السلام ألا و إن الیوم المضمار و غدا السباق و السبقة الجنة و الغایة النار فإن فیه مع فخامة اللفظ و عظم قدر المعنی و صادق التمثیل و واقع التشبیه سرا عجیبا و معنی لطیفا و هو قوله علیه‌السلام و السبقة الجنة و الغایة النار فخالف بین اللفظین لاختلاف المعنیین و لم یقل السبقة النار کما قال السبقة الجنة لأن الاستباق إنما یکون إلی أمر محبوب و غرض مطلوب و هذه صفة الجنة و لیس هذا المعنی موجودا فی النار نعوذ بالله منها فلم یجز أن یقول و السبقة النار بل قال و الغایة النار لأن الغایة قد ینتهی إلیها من لا یسره الانتهاء إلیها و من یسره ذلک فصلح أن یعبر بها عن الأمرین معا فهی فی هذا الموضع کالمصیر و المآل قال الله تعالی قُل تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِیرَکُم إِلَی اَلنّٰارِ و لا یجوز فی هذا الموضع أن یقال فإن سبقتکم بسکون الباء إلی النار فتأمل ذلک فباطنه عجیب و غوره بعید لطیف و کذلک أکثر کلامه علیه‌السلام و فی بعض النسخ و قد جاء فی روایة أخری و السبقة الجنة بضم السین و السبقة عندهم اسم لما یجعل للسابق إذا سبق من مال أو عرض و المعنیان متقاربان لأن ذلک لا یکون جزاء علی فعل الأمر المذموم و إنما یکون جزاء علی فعل الأمر المحمود

(9) و دو چیز است ترسناکترین چیزیکه بر شما از آن بیم دارم یکی متابعت هوای نفس (که حقائق را پیش چشم شما می‌پوشاند) و دیگری طول امل و آرزو است (که شما را از تهیۀ زاد و توشۀ آخرت غافل گرداند) پس در دنیا تهیۀ توشه نمائید چیزی را (از خدمت بخلق و بندگی خالق) که فردای قیامت خود را (از عذاب ابدی) بآن حفظ کنید (سیّد رضیّ فرماید:) می‌گویم اگر باشد کلامی که مردم را بزهد و بی رغبتی در دنیا و کارهای نیکوئی که بکار آخرت آید وادار نماید هر آینه همین کلام حضرت است و بس که مردم را از آمال و آرزوهائی که علاقۀ فراوانی بآن دارند منصرف می‌نماید و شعله‌های پند و منع از عصیان و نافرمانی از خدا و رسول را می‌افروزد و شگفت سخن آن حضرت اینست که می‌فرماید أَلاٰ و إِنَّ الیَومَ المِضمٰارُ وَ غَداً السِّبٰاقُ وَ السَّبقَةُ الجَنَّةُ وَ الغٰایَةُ النّٰارُ زیرا در این کلام با وجود عظمت لفظ و بزرگی معنی و با تمثیل و تشبیهی که مطابق واقع و نفس الأمر است رازی شگفت و معنایی لطیف است که فرموده: و السَّبقة الجنّة و الغایة النّار پس برای اختلاف دو معنی دو جور لفظ بیان کرده یعنی لفظ السّبقة را برای بهشت و لفظ الغایة را برای آتش بیان نموده و نفرموده: و السّبقة النّار چنانکه فرموده: و السّبقة الجنّة زیرا لفظ استباق و پیشی گرفتن برای امر محبوب و مقصود مطلوب می‌باشد که صفت بهشت است و این معنی در آتش موجود نیست «که از آن آتش پناه بخدا می‌بریم» پس جائز نبوده که بفرماید: و السّبقة النّار بلکه فرموده: و الغایة النّار زیرا غایت برای کسیکه بدانجا منتهی می‌گردد گاهی شادی نمی‌آورد و گاهی مسرور می‌گرداند پس تعبیر از این دو لفظ برای هر دو معنی صلاحیّت دارد و این کلمۀ غایت در اینجا مانند کلمۀ مصیر و مآل است که خداوند متعال فرموده (در قرآن کریم س 14 ی 30) «قُل تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِیرَکُم إِلَی اَلنّٰارِ» یعنی بگو از کارهای ناشایسته لذّت ببرید پس پایان کار شما به آتش است و جائز نیست در این موضع گفته شود: فإنّ سبقتکم إلی النّار پس در این گفتار تأمّل و اندیشه کن که باطن آن شگفت آور و ژرفی آن دور است و بیشتر سخنان آن حضرت چنین است و در بعضی از نسخ است که در روایت دیگری سبقة بضمّ سین وارد شده و سبقة بضمّ سین نزد عرب اسم مال یا متاعی است که جائزه داده میشود به سبقت گیرنده وقتی که پیشی می‌گیرد و معنی سبقة بفتح و بضمّ سین بهم نزدیکست زیرا سبقة بضمّ سین جزای کار امر مذموم و نکوهیده نیست بلکه پاداش کاری است که بر امر محبوب و پسندیده باشد


خطبه 29- سرزنش مردم کوفه از سستی در جهاد

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

29 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در توبیخ و سرزنش اصحاب خود از جهت مسامحه و سهل انگاری در جنگیدن با دشمن)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ اَلمُجتَمِعَةُ أَبدَانُهُم اَلمُختَلِفَةُ أَهوَاؤُهُم کَلاَمُکُم یُوهِی اَلصُّمَّ اَلصِّلاَبَ وَ فِعلُکُم یُطمِعُ فِیکُمُ اَلأَعدَاءَ

(1) ای مردمی که بدنهایشان جمع و اندیشه‌ها و آرزوهایشان مختلف است سخنان شما (لاف و گزافتان) سنگهای سخت را نرم می‌گرداند و کار شما (که در خانه نشسته برای جنگیدن با دشمن حاضر نیستید) دشمنان را در شما بطمع می‌اندازد (که آنچه دارید بتصرّف در آورده بر شما دست یابند)

تَقُولُونَ فِی اَلمَجَالِسِ کَیتَ وَ کَیتَ فَإِذَا جَاءَ اَلقِتَالُ قُلتُم حِیدِی حَیَادِ

(2) در مجالس (که دور هم نشسته‌اید) چنین و چنان می‌گوئید (لاف زده و گزاف بسیار گفته اظهار دلیری و مردانگی می‌نمایید) و چون وقت جنگیدن با دشمن پیش آید می‌گوئید: حیدی حیاد یعنی ای جنگ از ما دور شو (جملۀ حیدی حیاد مثلی است که عرب در وقت فرار از دشمن به زبان می‌آورد)

مَا عَزَّت دَعوَةُ مَن دَعَاکُم وَ لاَ اِستَرَاحَ قَلبُ مَن قَاسَاکُم أَعَالِیلُ بِأَضَالِیلَ دِفَاعَ ذِی اَلدَّینِ اَلمَطُولِ

(3) دعوت کسیکه شما را (به نصرت و یاری خود) خواند پذیرفته نشد (زیرا او را یاری نکردید) کسیکه در بارۀ شما زحمت و رنج کشید دل او راحتی و آسایش نیافت عذرها و بهانه‌ها (ی شما برای نرفتن بجهاد و نجنگیدن با دشمن درست نیست مانند بدهکاری که بدهی خود را (بدون عذر) بتأخیر اندازد (چون نمی‌خواهد وامش را اداء کند بهانه پیش آرد و امروز و فردا گوید، شما هم چون نمی‌خواهید بجهاد بروید بهانه‌های نادرست پیش آورده امروز و فردا می‌گوئید و بر اثر این مسامحه خود را ذلیل و خوار می‌گردانید)

لاَ یَمنَعُ اَلضَّیمَ اَلذَّلِیلُ وَ لاَ یُدرَکُ اَلحَقُّ إِلاَّ بِالجِدِّ

(و) (4) ذلیل و ترسنده نمی‌تواند از ظلم و ستمی (که بر او وارد میشود) مانع گردد و حقّ (و آسایش برای هیچ قومی) بدست نمی‌آید مگر به تلاش و کوشش (پس با اینکه در خانه نشسته بجهاد نمی‌روید تا دشمن را مغلوب و سرکوب گردانید آسایش و آسودگی خواستن خطاء است)

أَیَّ دَارٍ بَعدَ دَارِکُم تَمنَعُونَ وَ مَعَ أَیِّ إِمَامٍ بَعدِی تُقَاتِلُونَ

(5) کدام خانه (دیاری) را بعد از خانۀ خود (از تصرّف و خرابی دشمن) باز می‌دارید؟ (در موقعی که شما را از خانهایتان بیرون نمودند) و با کدام امام و امیری بعد از من بجهاد می‌روید؟ (که دشمن را از خود دور نمائید)

اَلمَغرُورُ وَ اَللَّهِ مَن غَرَرتُمُوهُ وَ مَن فَازَ بِکُم فَقَد فَازَ وَ اَللَّهِ بِالسَّهمِ اَلأَخیَبِ وَ مَن رَمَی بِکُم فَقَد رَمَی بِأَفوَقَ نَاصِلٍ

(6) سوگند بخدا فریب خورده کسی است که شما او را فریب داده‌اید (زیرا شما امیر خود را به نصرت و یاری وعده داده وقتی که با دشمن روبرو شد از او پشت گردانیده برای کارزار بهانه پیش آورید) و کسیکه بکمک و همراهی شما رستگار شد (به دشمن غلبه پیدا نمود) سوگند بخدا (مانند کسی است که در تیر اندازی با شرط) رستگار شده به تیری که (از همۀ تیرهایی که برای قمار تعیین شده) بی نصیب‌تر (پر خسارت‌تر) است و کسیکه بکمک شما تیر اندازد (بجانب دشمن و بخواهد از ظلم و تعدّی او جلوگیری نماید) پس به تیر سر شکسته بی پیکان تیر انداخته (و چنین تیری اگر به نشان هم برسد کارگر نخواهد بود و شما هم اگر به دشمن دست یابید بر اثر ترس و بیمی که دارید نمی‌توانید از پیش روی او ممانعت نمائید)

أَصبَحتُ وَ اَللَّهِ لاَ أُصَدِّقُ قَولَکُم وَ لاَ أَطمَعُ فِی نَصرِکُم وَ لاَ أُوعِدُ اَلعَدُوَّ بِکُم

(7) سوگند بخدا صبح کردم در حالتی که گفتار (عهد و پیمان) شما را باور ننموده به همراهی شما طمع ندارم و دشمن (معاویه و اصحابش) را به مساعدت شما بیم نمی‌دهم (زیرا بی وفائی و بد قولی شما بر من و دشمن آشکار گردیده است)

مَا بَالُکُم مَا دَوَاؤُکُم مَا طِبُّکُم اَلقَومُ رِجَالٌ أَمثَالُکُم

(8) چگونه است حال شما (که هر چه شما را بجنگ با دشمن ترغیب میکنم سهل انگاری می‌نمایید) چیست داروی درد شما (تا آماده سازم) بچه چیز علاج می‌پذیرید (تا چاره کنم) دشمنان مردمانی هستند مانند شما (چرا شما مانند آنها نیستید و از آنان بدل خود خوف و ترس راه داده‌اید؟)

أَ قَولاً بِغَیرِ عِلمٍ وَ غَفلةً مِن غَیرِ وَرَعٍ وَ طَمَعاً فِی غَیرِ حَقٍّ

(9) آیا می‌گوئید گفتاری را که نمی‌دانید و اعتقاد بآن ندارید؟ (برای رفتن بجهاد با یکدیگر می‌گوئید: چنین و چنان خواهیم کرد در صورتیکه اصلا ارادۀ جنگیدن با دشمن ندارید) و آیا در دوری از معاصی غفلت دارید؟ (پس بیدار شوید) آیا در غیر حقّ طمع دارید؟ (در راه باطل و نافرمانی خدا و رسول و امام بر حقّ سودی تصوّر می‌کنید؟ نه چنین است، بلکه طمع نفع بردن از راه باطل و غفلت در معاصی و گفتار بدون علم و اعتقاد سبب بدبختی و بیچارگی در دنیا و آخرت است )


خطبه 30- افشاگری در رابطه با کشته ‌شدن عثمان

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی معنی قتل عثمان

30 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در بارۀ کشتن عثمان

لَو أَمَرتُ بِهِ لَکُنتُ قَاتِلاً أَو نَهَیتُ عَنهُ لَکُنتُ نَاصِراً

(1) اگر به کشتن او امر داده بودم هر آینه کشندۀ او بودم و اگر جلوگیری کرده بودم هر آینه یاورش بودم (پس کشندگان او در این باب با من شور نکردند تا آنان را امر یا نهی کرده باشم)

غَیرَ أَنَّ مَن نَصَرَهُ لاَ یَستَطِیعُ أَن یَقُولَ خَذَلَهُ مَن أَنَا خَیرٌ مِنهُ وَ مَن خَذَلَهُ لاَ یَستَطِیعُ أَن یَقُولَ نَصَرَهُ مَن هُوَ خَیرٌ مِنِّی

(2) لیکن (می‌دانم) کسیکه یاری کرد او را (مروان ابن حکم و جمعی از بنی امیّه) نمی‌تواند بگوید: من بهترم از کسیکه خوار کرد (یاری ننمود) او را و کسیکه خوار کرد او را (گروهی از مهاجرین و انصار) نمی‌تواند بگوید: یاری نمود او را کسیکه از من بهتر است (غرض حضرت در اینجا نکوهش عثمان است)

وَ أَنَا جَامِعٌ لَکُم أَمرَهُ اِستَأثَرَ فَأَسَاءَ اَلأَثَرَةَ وَ جَزِعتُم فَأَسَأتُمُ اَلجَزَعَ

(3) پس من اکنون سبب کشته شدن او را (بطور اختصار) برای شما بیان میکنم عثمان خلافت را برای خود اختیار کرد و در آن استبداد بخرج داده خود سری نمود (بی مشورت و ملاحظۀ رضای امّت هر کاری می‌خواست انجام می‌داد) پس بد کرد که چنین امری را اختیار نموده و در آن استبداد بکار برد و شما (از ظلم و جور او) بی تابی می‌کردید (شکیبائی نمی‌نمودید و باین جهت او را بقتل رسانیدید) پس شما هم در این بیتابی بد کردید (بایستی صبر می‌نمودید تا این امر به همواری به اصلاح می‌آمد و یا از دور او متفرّق می‌شدید تا حقّ به صاحبش بر می‌گشت)

وَ لِلَّهِ حُکمٌ وَاقِعٌ فِی اَلمُستَأثِرِ وَ اَلجَازِعِ

(4) و خدای را حکم ثابتست در بارۀ کسیکه استبداد بخرج داده خود سری نموده و کسیکه در کشتن او بیتابی کرده است (خداوند در روز قیامت میان ایشان حکم خواهد فرمود و هر یک را باندازۀ جرم و تقصیرش کیفر خواهد داد )


خطبه 31- روانشناسی طلحه و زبیر

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما أنفذ عبد الله بن عباس إلی الزبیر قبل وقوع الحرب یوم الجمل لیستفیئه إلی طاعته

31 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است پیش از واقعۀ جنگ جمل در وقتی که عبد اللّه ابن عبّاس را نزد زبیر فرستاد تا او را به اطاعت حضرت برگرداند

لاَ تَلقَیَنَّ طَلحَةَ فَإِنَّکَ إِن تَلقَهُ تَجِدهُ کَالثَّورِ عَاقِصاً قَرنَهُ یَرکَبُ اَلصَّعبَ وَ یَقُولُ هُوَ اَلذَّلُولُ

(1) البتّه طلحه را ملاقات مکن زیرا اگر او را ملاقات کنی می‌یابی مانند گاوی که شاخ خود را پیچیده و تیز کرده (بهر کسیکه نزدیک او رود آمادۀ شاخ زدن است، کنایه از آنکه طلحه بفتنه و فساد مشغول است و از تکبّر و نخوت گوش به سخن هیچکس نمی‌دهد) سوار شتر سرکش میشود و می‌گوید: آن شتر رام است (کارهای دشوار پیش گرفته از نادانی و خود سری آسان می‌شمارد)

وَ لَکِنِ اِلقَ اَلزُّبَیرَ فَإِنَّهُ أَلیَنُ عَرِیکَةً

(2) و لیکن زبیر را ملاقات کن زیرا طبیعت او نرمتر (حسن خلق و فرمانبرداریش بیشتر) است

فَقُل لَهُ یَقُولُ لَکَ اِبنُ خَالِکَ عَرَفتَنِی بِالحِجَازِ وَ أَنکَرتَنِی بِالعِرَاقِ فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا أقول و هو علیه‌السلام أول من سمعت منه هذه الکلمة أعنی فما عدا مما بدا

و (3) باو بگو: پسر دائی تو (مادر زبیر صفیّه خواهر ابو طالب است) می‌گوید تو مرا در حجاز (مدینه) شناختی (بمن بیعت کردی) و در عراق (بصره) انکار نمودی (عهد و پیمان خود را شکسته از اطاعت من خارج شدی) پس چه چیز ترا منصرف کرد از آنچه بر تو ظاهر و هویدا گردیده بود (چه رو داد که عهد و پیمان خود را شکسته با من در صدد مخالفت و کار زار برآمدی سیّد رضیّ فرماید:) می‌گویم: آن حضرت علیه السّلام اوّل کسی است که این کلمۀ «فما عدا ممّا بدا» از او شنیده شده است


خطبه 32- شناخت أنواع انسانهای فاسد

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

32 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در شکایت از اهل زمان خود)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّا قَد أَصبَحنَا فِی دَهرٍ عَنُودٍ وَ زَمَنٍ کَنُودٍ یُعَدُّ فِیهِ اَلمُحسِنُ مُسِیئاً وَ یَزدَادُ اَلظَّالِمُ فِیهِ عُتُوّاً

(1) ای مردم، ما صبح کردیم (واقع شده‌ایم) در روزگاری که (مردم آن) ستمکار و کفران کنندۀ نعمت هستند نیکوکار در آن بدکار شمرده میشود و ظالم نخوت خود را می‌افزاید

لاَ نَنتَفِعُ بِمَا عَلِمنَا وَ لاَ نَسأَلُ عَمَّا جَهِلنَا وَ لاَ نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّی تَحِلَّ بِنَا

(2) از آنچه که می‌دانیم بهره‌ای نبریم (بر وفق علم خود عمل نمی‌کنیم) و از آنچه را که نمی‌دانیم نمی‌پرسیم و (بر اثر نادانی و نخوت) از بلای بزرگ نمی‌ترسیم تا اینکه بما وارد شود

فَالنَّاسُ عَلَی أَربَعَةِ أَصنَافٍ مِنهُم مَن لاَ یَمنَعُهُ اَلفَسَادَ فِی اَلأَرضِ إِلاَّ مَهَانَةُ نَفسِهِ وَ کَلاَلَةُ حَدِّهِ وَ نَضِیضُ وَفرِهِ

پس (3) (به عاقبت کار خود فکر نمی‌کنیم تا آنگاه که به بدبختی و بیچارگی مبتلی گردیم، در این زمان) مردم بر چهار صنفند اوّل کسی است که او را از فتنه و فساد منع نمی‌کند مگر بیچارگی و کندی شمشیر و کمی مال او

وَ مِنهُم اَلمُصلِتُ لِسَیفِهِ وَ اَلمُعلِنُ بِشَرِّهِ وَ اَلمُجلِبُ بِخَیلِهِ وَ رَجلِهِ قَد أَشرَطَ نَفسَهُ وَ أَوبَقَ دِینَهُ لِحُطَامٍ یَنتَهِزُهُ أَو مِقنَبٍ یَقُودُهُ أَو مِنبَرٍ یَفرَعُهُ

(4) دوّم کیست که شمشیر از غلاف کشیده و شرّ خود را آشکار ساخته سواره و پیاده (لشگریان) خویش را گرد آورده برای فتنه و فساد خویشتن را آماده نموده، دینش را تباه کرده (از دست داده) است برای متاعی که به غنیمت برباید، یا برای سوارانی که پیشرو خود قرار دهد (برای اظهار تبختر و بزرگی) یا برای منبری که بر آن بر آید (و بمردم پیشوائیش را نمایش دهد)

وَ لَبِئسَ اَلمَتجَرُ أَن تَرَی اَلدُّنیَا لِنَفسِکَ ثَمَناً وَ مِمَّا لَکَ عِندَ اَللَّهِ عِوَضاً

(5) و بد تجارتی است که خود را و بهشتی که خداوند آنرا برای تو قرار داده بفروشی و به بهای آن دنیا را بگیری

وَ مِنهُم مَن یَطلُبُ اَلدُّنیَا بِعَمَلِ اَلآخِرَةِ وَ لاَ یَطلُبُ اَلآخِرَةَ بِعَمَلِ اَلدُّنیَا

(6) سوّم کسی است که دنیا را بعمل آخرت (تظاهر به عبادت و بندگی) می‌طلبد و آخرت را بعمل دنیا (زهد و تقوی و عبادت حقیقیّ‌) خواهان نیست

قَد طَأمَنَ مِن شَخصِهِ وَ قَارَبَ مِن خَطوِهِ وَ شَمَّرَ مِن ثَوبِهِ وَ زَخرَفَ مِن نَفسِهِ لِلأَمَانَةِ وَ اِتَّخَذَ سِترَ اَللَّهِ ذَرِیعَةً إِلَی اَلمَعصِیَةِ

(7) خود را با وقار و طمأنینه نشان می‌دهد (مانند پرهیزکاران تواضع و فروتنی از خود ظاهر نموده و گام خویش را نزدیک بهم گذارده (مانند مردم بی اذیّت و آزار در راه رفتن آهسته آهسته قدم بر می‌دارد) و (برای عبادت و بندگی) دامن جامه‌اش را جمع کرده بسرعت تمام راه می‌رود و خود را برای امین قرار دادن و مورد وثوق گشتن (نزد مردم بزهد و تقوی) آراسته نموده و پردۀ خداوند (راه دین و شریعت) را وسیلۀ معصیت قرار داده (خود را بلباس دین جلوه داده با حیله و تزویر برای صید متاع دنیا و جلب مال و دارائی در راه مردم دام افکنده))

وَ مِنهُم مَن أَقعَدَهُ عَن طَلَبِ اَلمُلکِ ضُئُولَةُ نَفسِهِ

(8) چهارم کسی است که بر اثر حقارت و پستی و نداشتن وسیله‌ای که بمقام ریاست برسد از خواستن آن مقام خانه نشین گردیده است

وَ اِنقِطَاعُ سَبَبِهِ فَقَصَرَتهُ اَلحَالُ عَلَی حَالِهِ فَتَحَلَّی بِاسمِ اَلقَنَاعَةِ وَ تَزَیَّنَ بِلِبَاسِ أَهلِ اَلزَّهَادَةِ وَ لَیسَ مِن ذَلِکَ فِی مَرَاحٍ وَ لاَ مَغدًی

(9) و چون دسترسی به آرزوهای خود ندارد بهمان حالی که مانده خویش را قانع نشان داده بلباس اهل زهد و تقوی زینت می‌دهد و حال آنکه نه در اندرون خود که شب آرام می‌گیرد و نه در بیرون که روز بسر می‌برد (هیچ وقت) اهل قناعت و زهد نیست

وَ بَقِیَ رِجَالٌ غَضَّ أَبصَارَهُم ذِکرُ اَلمَرجِعِ وَ أَرَاقَ دُمُوعَهُم خَوفُ اَلمَحشَرِ فَهُم بَینَ شَرِیدٍ نَادٍّ وَ خَائِفٍ مَقمُوعٍ وَ سَاکِتٍ مَکعُومٍ وَ دَاعٍ مُخلِصٍ وَ ثَکلاَنَ مُوجَعٍ

(10) و مردانی چند باقی مانده‌اند که یاد روز باز پسین چشمهای ایشان را (از لذّات دنیا) پوشانده است و از بیم آن روز اشکشان جاری است پس بعضی از آنها رانده و رمیده‌اند (بر اثر انکار منکر یا مشاهدۀ کارهای ناشایسته از میان مردم بیرون رفته یا منزوی شده‌اند) و جمعی ترسناک و خوار و برخی خاموش و دهن بسته مانده‌اند (که نمی‌توانند حقّ را آشکار کنند) و بعضی از روی اخلاص و راستی (مردم را براه حقّ‌) دعوت میکنند (یا آنکه خدا را از روی اخلاص خوانده آمرزش می‌طلبند) و گروهی (بر اثر جور ستمکاران) اندوهگین و رنجورند

قَد أَخمَلَتهُمُ اَلتَّقِیَّةُ وَ شَمَلَتهُمُ اَلذِّلَّةُ فَهُم فِی بَحرٍ أُجَاجٍ أَفوَاهُهُم ضَامِزَةٌ وَ قُلُوبُهُم قَرِحَةٌ قَد وَعَظُوا حَتَّی مُلُّوا وَ قُهِرُوا حَتَّی ذَلُّوا وَ قُتِلُوا حَتَّی قَلُّوا

(11) و تقیّه و پنهان شدن (از دشمنان) ایشان را گمنام کرده (بطوریکه هیچکس آنها را نمی‌شناسد) و ذلّت و خواری آنان را فرا گرفته پس ایشان در دریای شور فرو رفته دهانشان بسته و دلشان زخمدار است و مردم را پند داده‌اند تا اینکه ملول و رنجیده شدند (چون به سخنان آنها گوش نداده اعتنائی بایشان ننمودند) و بر اثر مغلوبیّت ذلیل و خوار گشته کشته گردیدند تا اینکه کم شدند

فَلتَکُنِ اَلدُّنیَا فِی أَعیُنِکُم أَصغَرَ مِن حُثَالَةِ اَلقَرَظِ وَ قُرَاضَةِ اَلجَلَمِ وَ اِتَّعِظُوا بِمَن کَانَ قَبلَکُم قَبلَ أَن یَتَّعِظَ بِکُم مَن بَعدَکُم وَ اُرفُضُوهَا ذَمِیمَةً فَإِنَّهَا قَد رَفَضَت مَن کَانَ أَشغَفَ بِهَا مِنکُم و هذه الخطبة ربما نسبها من لا علم له إلی معاویة و هی من کلام أمیر المؤمنین علیه‌السلام الذی لا یشک فیه و أین الذهب من الرغام و العذب من الأجاج و قد دل علی ذلک الدلیل الخریت و نقده الناقد البصیر عمرو بن بحر الجاحظ فإنه ذکر هذه الخطبة فی کتاب البیان و التبیین و ذکر من نسبها إلی معاویة ثم قال هی بکلام علی علیه‌السلام أشبه و بمذهبه فی تصنیف الناس و بالإخبار عما هم علیه من القهر و الإذلال و من التقیة و الخوف ألیق قال و متی وجدنا معاویة فی حال من الأحوال یسلک فی کلامه مسلک الزهاد و مذاهب العباد

(12) پس باید دنیا (ئی که رفتارش با نیکان چنین بوده) در نظر شما کوچکتر باشد از تفالۀ برگ درخت سلم (درختی است در بیابان که برگ آن در دبّاغی بکار می‌رود) و از خرده ریزه‌ای که از مقراض می‌افتد (هنگام مقراض کردن پشم گوسفند و مانند آن) و پند گیرید (تنبیه شوید) از احوال پیشینیان (رفتند و به جزای اعمالشان رسیدند) پیش از آنکه آیندگان از حال شما پند گیرند و رها کنید دنیا را که مذموم و ناپسندیده است زیرا دنیا بکسیکه بیش از شما بآن علاقه و دوستی داشته وفاء ننموده (سیّد رضیّ فرماید:) می‌گویم: نادانی، این خطبه را به معاویه نسبت داده و شکّ و ریبی نیست در اینکه این خطبه از سخنان امیر المؤمنین علیه السّلام است و کجا برابری میکند مرتبۀ طلا با خاک و مرتبۀ آب شیرین با آب شور؟! و دلالت نموده بر درستی این سخن راهنمای ماهر و تشخیص داده آنرا مشخّص بینا: عمرو ابن بحر جاحظ که این خطبه را در کتاب «بیان و تبیین» بیان کرده و کسیرا که آنرا به معاویه نسبت داده نام برده این خطبه بکلام علیّ علیه السّلام شبیه‌تر و به روش آن حضرت در تقسیم مردم و شمردن اصناف ایشان و خبر دادن از احوال آنها: مغلوبیّت، خواری، تقیّه و خوف لایقتر و سزاوارتر است (و نیز در آن کتاب) گفته: ما معاویه را در کجا یافتیم که در


خطبه 33- قاطعیت امام علیه السلام در مبارزه با باطل

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام عند خروجه لقتال أهل البصرة قَالَ عَبدُ اَللَّهِ اَبنُ عَبَّاسِ دَخَلتُ عَلَی أَمِیرِ اَلمُؤمِنِینَ علیه‌السلام بِذِی قَارٍ وَ هُوَ یَخصِفُ نَعلَهُ فَقَالَ لِی مَا قِیمَةُ هَذِهِ اَلنَّعلِ فَقُلتُ لاَ قِیمَةَ لَهَا فَقَالَ علیه‌السلام وَ اَللَّهِ لَهِیَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِن إِمرَتِکُم إِلاَّ أَن أُقِیمَ حَقّاً أَو أَدفَعَ بَاطِلاً ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ اَلنَّاسَ فَقَالَ

کلام خود راه زهّاد پیش گیرد و به روش بندگان خدا رفتار نماید؟ عبد اللّه ابن عبّاس گفت: در ذی قار (موضعی است نزدیک بصره) بر امیر المؤمنین علیه السّلام وارد شدم هنگامیکه پارگی کفش خود را می‌دوخت پس بمن فرمود قیمت این کفش چند است‌؟ عرض کردم ارزشی ندارد فرمود: سوگند بخدا این کفش نزد من از امارت و حکومت بر شما محبوبتر است، لکن (من قبول چنین امارت و حکومتی نموده‌ام برای اینکه) حقّی را ثابت گردانم یا باطلی را بر اندازم پس حضرت بیرون رفته برای مردم خطبه خواند و فرمود

إِنَّ اَللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ لَیسَ أَحَدٌ مِنَ اَلعَرَبِ یَقرَأُ کِتَاباً وَ لاَ یَدَّعِی نُبُوَّةً

(1) خداوند سبحان حضرت محمّد صلّی اللّٰه علیه و آله را فرستاد در میان عرب که هیچیک از آنها نبود که کتاب بخواند و نه دعوی نبوّت و پیغمبری کند (نه کتابی در میان ایشان بود و نه پیغمبری)

فَسَاقَ اَلنَّاسَ حَتَّی بَوَّأَهُم مَحَلَّتَهُم وَ بَلَّغَهُم مَنجَاتَهُم فَاستَقَامَت قَنَاتُهُم وَ اِطمَأَنَّت صَفَاتُهُم

(2) پس آن حضرت ایشان را رهنمایی فرمود (از گفتار و کردار زشت منع نمود) تا آنکه جا داد آنها را به مکان‌شان و به جایگاه آسودگی رسانیدشان و از بیچارگی نجاتشان داد پس نیزۀ ایشان راست گردید (به استقلال و نظم در زندگی رسیدند) و سنگ بزرگ لرزان آنان آرامش یافت (اضطراب و نگرانی که بر اثر نا امنی داشتند بر طرف شد)

أَمَا وَ اَللَّهِ إِن کُنتُ لَفِی سَاقَتِهَا حَتَّی وَلَّت بِحَذَافِیرِهَا مَا ضَعُفتُ وَ لاَ جَبُنتُ

(3) آگاه باشید سوگند بخدا من در میان کسانی بودم که آنها را براه هدایت و رستگاری سوق می‌دادند (و با آنان که زیر بار اطاعت نرفته جنگیدند جنگ کردم) تا همۀ لشگریان دشمن پشت کرده فرار نمودند و من (در آن واقعه) عاجز نبوده ترس بخود راه ندادم

وَ إِنَّ مَسِیرِی هَذَا لِمِثلِهَا فَلَأَبقُرَنَّ اَلبَاطِلَ حَتَّی یَخرُجَ اَلحَقُّ مِن جَنبِهِ

(4) و این رفتن من بجنگ مردم بصره مانند همان هنگام است که با پیغمبر برای هدایت و رستگاری خلق می‌رفتیم پس (اکنون هم عاجز نبوده و ترس بمن راه نمی‌یابد، و) باطل را می‌شکافم تا حقّ از پهلوی آن بیرون آید (تاریکی باطل که حقّ را پوشانده من به روشنائی عمل خود بر طرف می‌سازم تا هویدا گردد)

مَا لِی وَ لِقُرَیشٍ وَ اَللَّهِ لَقَد قَاتَلتُهُم کَافِرِینَ وَ لَأُقَاتِلَنَّهُم مَفتُونِینَ

(5) مرا با قریش چه کار است‌؟ (سبب دشمنی ایشان با من چیست) سوگند بخدا (غرض از جنگ کردن من با ایشان این است که) در وقتی که کافر (مشرک و بت پرست) بودند با آنها جنگیدم و اکنون هم که فتنه و فساد پیش گرفته از راه حقّ قدم بیرون نهاده‌اند با آنان می‌جنگم (پس جنگ من با آنها در این دو موقع بر اثر کفر و ضلالت است و گر نه دشمنی ندارم)

وَ إِنِّی لَصَاحِبُهُم بِالأَمسِ کَمَا أَنَا صَاحِبُهُمُ اَلیَومَ

(6) و من همانطور که دیروز (زمان حیات حضرت رسول در جنگ کردن) با ایشان همراه بودم (استقامت داشتم) امروز هم همراه هستم (ایستادگی دارم، پس در استقامت و دلیری من هیچ تغییری پیدا نشده، بنا بر این از راه ضلالت و گمراهی قدم بیرون نهید و دست از کارزار با من بردارید )


خطبه 34- برانگیختن مردم برای نبرد با شامیان

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فی استنفار الناس إلی أهل الشام

34 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است هنگامیکه اصحاب خود را امر بجنگ با مردم شام فرموده (بعد از جنگ با خوارج در نهروان حضرت مردم را امر فرمود که در نخیله بیرون شهر کوفه گرد آمده برای جنگ با مردم شام آماده باشند و بایشان دستور داد که کمتر به ملاقات زن و فرزندانشان بروند، آنها سخنان حضرت را پیروی نکرده پنهانی داخل کوفه شدند، و آن بزرگوار را با معدودی از بزرگانشان در آنجا تنها گذاشته لشگرگاه را خالی کردند، پس کسانیکه به کوفه رفتند بر نگشتند و آنها که مانده بودند شکیبائی نداشتند، لذا حضرت به کوفه تشریف آورده برای مردم خطبه خواند و آنها را بجهاد ترغیب نمود، آنان اطاعت نکردند، پس حضرت ایشان را چند روزی بحال خود گذاشت و بعد از آن این خطبه را فرمود)

أُفٍّ لَکُم لَقَد سَئِمتُ عِتَابَکُم أَ رَضِیتُم بِالحَیٰاةِ اَلدُّنیٰا مِنَ اَلآخِرَةِ عِوَضاً وَ بِالذُّلِّ مِنَ اَلعِزِّ خَلَفاً

(1) من از شما دلتنگ و نگران می‌باشم و از ملامت کردن شما رنجیده گشتم آیا در عوض زندگانی همیشگی به زندگانی موقّت دنیا خوشنود، هستید و بجای عزّت و بزرگی تن بذلّت و خواری دادید؟

إِذَا دَعَوتُکُم إِلَی جِهَادِ عَدُوِّکُم دَارَت أَعیُنُکُم کَأَنَّکُم مِنَ اَلمَوتِ فِی غَمرَةٍ وَ مِنَ اَلذُّهُولِ فِی سَکرَةٍ یُرتَجُ عَلَیکُم حَوَارِی فَتَعمَهُونَ فَکَأَنَّ قُلُوبَکُم مَألُوسَةٌ فَأَنتُم لاَ تَعقِلُونَ

(2) وقتی شما را بجنگ کردن با دشمن می‌خوانم چشمهایتان دور می‌زند (مضطرب می‌شوید گویا بسختی مرگ و رنج بیهوشی مبتلی شده‌اید که راه گفت و شنود شما با من بسته در پاسخ سخنانم حیران و سرگردانید مانند آنکه عقل از شما زائل گشته دیوانه شده‌اید که (راه اصلاح را از فساد و خوبی را از بدی و عزّت را از ذلّت تمیز نمی‌دهید و) نمی‌فهمید)

مَا أَنتُم لِی بِثِقَةٍ سَجِیسَ اَللَّیَالِی وَ مَا أَنتُم بِرُکنٍ یُمَالُ بِکُم وَ لاَ زَوَافِرُ عِزٍّ یُفتَقَرُ إِلَیکُم

(3) هیچ وقت شما برای من نه امین و درستکار هستید (اعتماد بشما نداشته و ندارم) و نه سپاهی می‌باشید که (برای دفع دشمن) میل بشما داشته باشند و نه یاران توانائی که نیازمند بشما گردند

مَا أَنتُم إِلاَّ کَإِبِلٍ ضَلَّ رُعَاتُهَا فَکُلَّمَا جُمِعَت مِن جَانِبٍ اِنتَشَرَت مِن آخَرَ

(4) نیستید شما مگر مانند شترهایی که ساربانهایشان ناپیدا هستند، چون از طرفی گرد آیند از طرف دیگر پراکنده شوند

لَبِئسَ لَعَمرُ اَللَّهِ سَعرُ نَارِ اَلحَربِ أَنتُم تُکَادُونَ وَ لاَ تَکِیدُونَ وَ تُنتَقَصُ أَطرَافُکُم فَلاَ تَمتَعِضُونَ لاَ یُنَامُ عَنکُم وَ أَنتُم فِی غَفلَةٍ سَاهُونَ

(5) سوگند بخدا شما برای افروخته شدن آتش جنگ بد مردمی باشید (زیرا) با شما مکر و حیله میکنند و شما حیله نمی‌کنید و شهرهای شما را تصرّف می‌نمایند و شما خشمگین نمی‌شوید (در صدد دفاع بر نمی‌آیید) دشمن به خواب نمی‌رود و شما را خواب غفلت ربوده فراموش کار هستید

غُلِبَ وَ اَللَّهِ اَلمُتَخَاذِلُونَ

(6) سوگند بخدا مغلوبند کسانیکه (برای جلوگیری از پیشروی دشمن) با یکدیگر همراهی نکردند

وَ اَیمُ اَللَّهِ إِنِّی لَأَظُنُّ بِکُم أَن لَو حَمِسَ اَلوَغَی وَ اِستَحَرَّ اَلمَوتُ قَدِ اِنفَرَجتُم عَنِ اِبنِ أَبِی طَالِبٍ اِنفِرَاجَ اَلرَّأسِ

(7) سوگند بخدا گمان میکنم اگر جنگ شدّت یابد و آتش مرگ و قتل افروخته شود شما مانند جدا شدن سر از بدن از (اطراف) پسر ابو طالب جدا خواهید شد (با این خوف و ترسی که دارید ممکن نیست دوباره بدور من گرد آئید)

وَ اَللَّهِ إِنَّ اِمرَأً یُمَکِّنُ عَدُوَّهُ مِن نَفسِهِ یَعرُقُ لَحمَهُ وَ یَهشِمُ عَظمَهُ وَ یَفرِی جِلدَهُ لَعَظِیمٌ عَجزُهُ ضَعِیفٌ مَا ضُمَّت عَلَیهِ جَوَانِحُ صَدرِهِ

(8) و سوگند بخدا مردی که دشمن را بطوری بر خود مسلّط کند که گوشتش را بدون اینکه چیزی بر استخوان باقی بماند بخورد و استخوان را شکسته پوستش را جدا سازد (خلاصه از دشمن که هستی او را از جان و مال و زن و فرزند در تصرّف آورده جلوگیری ننماید) ناتوانی و بی حمیّتی او بسیار و قلب و آنچه آنرا از اطراف سینۀ او فرا گرفته ضعیف است

أَنتَ فَکُن ذَاکَ إِن شِئتَ فَأَمَّا أَنَا فَوَاللَّهِ دُونَ أَن أُعطِیَ ذَلِکَ ضَربٌ بِالمَشرَفِیَّةِ تَطِیرُ مِنهُ فَرَاشُ اَلهَامِ وَ تَطِیحُ اَلسَّوَاعِدُ وَ اَلأَقدَامُ وَ یَفعَلُ اَللّٰهُ بَعدَ ذَلِکَ مٰا یَشٰاءُ أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّ لِی عَلَیکُم حَقّاً وَ لَکُم عَلَیَّ حَقٌّ فَأَمَّا حَقُّکُم عَلَیَّ فَالنَّصِیحَةُ لَکُم وَ تَوفِیرُ فَیئِکُم عَلَیکُم وَ تَعلِیمُکُم کَیلاَ تَجهَلُوا وَ تَأدِیبُکُم کَیمَا تُعَلِّمُوا وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیکُم فَالوَفَاءُ بِالبَیعَةِ وَ اَلنَّصِیحَةُ فِی اَلمَشهَدِ وَ اَلمَغِیبِ وَ اَلإِجَابَةُ حِینَ أَدعُوکُم وَ اَلطَّاعَةُ حِینَ آمُرُکُم

(9) ای شنونده اگر تو هم می‌خواهی در ناتوانی و بی حمیّتی مانند این مرد باش و امّا من بخدا سوگند پیش از آنکه به دشمن فرصت و توانائی دهم با شمشیرهای مشرفی (مشارف نام قرایی بوده که شمشیر مشرفی بآن منسوب است) چنان باو خواهم زد که ریزه استخوانهای سر او بپرّد و بازوها و قدمهایش قطع شود و پس از کوشش من اختیار فتح و فیروزی با خدا است ( 10 )ای مردم مرا بر شما حقّی و شما را بر من حقّی است امّا حقّی که شما بر من دارید نصیحت کردن بشما است (ترغیب به اخلاق پسندیده و باز داشتن از گفتار و کردار ناشایسته) و رساندن غنیمت و حقوق بشما است به تمامی (از بیت المال مسلمین بدون اینکه بگذارم حیف و میل شود) و یاد دادن بشما است (از کتاب و سنّت آنچه را که نمی‌دانید) تا نادان نمانید و تربیت نمودن شما است (بآداب شرعیّه) تا بیاموزید (و بر طبق آن رفتار نمائید) و امّا حقّی که من بر شما دارم باقی ماندن به بیعت است و اخلاص و دوستی در پنهان و آشکار و اجابت من چون شما را بخوانم و اطاعت و پیروی بآنچه بشما امر کنم


خطبه 35- نکوهش سرپیچی از فرمان رهبری در جریان حکمیت

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام بعد التحکیم

35 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که پس از رأی دادن حکمین فرموده است: (وقتی که عمرو ابن عاص و ابو موسی بموجب قرارداد تحکیم در دومة الجندل که قلعۀ بین شام و مدینه و بشام نزدیکتر بوده و در سر حدّ شام و عراق واقع است بهم رسیدند و راجع بامر خلافت با یکدیگر گفتگو نمودند، حضرت در آن هنگام به کوفه تشریف برده منتظر دانستن نتیجۀ حکم آنها بود، تا اینکه در آخر عمرو، ابو موسی را فریب داد و قرار گذاشتند هر یک بمنبر رفته امیر خود را عزل نموده امر خلافت را بشوری محوّل نمایند، عمرو، ابو موسی را بر خود مقدّم داشت که بمنبر رفت و حضرت امیر را از خلافت عزل نمود، و بعد از او عمرو بمنبر رفته معاویه را بخلافت نصب کرد، چون این خبر در کوفه به آن حضرت رسید دلتنگ شده برخاست و برای مردم این خطبه را خواند)

اَلحَمدُ لِلَّهِ وَ إِن أَتَی اَلدَّهرُ بِالخَطبِ اَلفَادِحِ وَ اَلحَدَثِ اَلجَلِیلِ

(1) ستایش مخصوص خداوند است هر چند روزگار بلیّۀ بزرگ و پیش آمد بسیار سخت پیش آرد (مقصود حضرت این است که ستایش خداوند در هر حال خواه در وقت خوشی و خواه در وقت سختی لازم است)

وَ أَشهَدُ أَن لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَحدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ لَیسَ مَعَهُ إِلَهٌ غَیرُهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ صلی‌الله‌علیه‌وآله

(2) و گواهی می‌دهم که نیست خدائی مگر خدای یگانه که شریک ندارد و نیست معبودی سوای او و محمّد بنده و فرستادۀ او است

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ مَعصِیَةَ اَلنَّاصِحِ اَلشَّفِیقِ اَلعَالِمِ اَلمُجَرِّبِ تُورِثُ اَلحَیرَةَ وَ تُعقِبُ اَلنَّدَامَةَ

خداوند بر او و آلش درود فرستد. (3) و بعد، نتیجۀ نافرمانی نصیحت کنندۀ مهربان که (بهر چیز) دانا و با تجربه است حسرت و اندوه است و در پی آن ندامت و پشیمانی

وَ قَد کُنتُ أَمَرتُکُم فِی هَذِهِ اَلحُکُومَةِ أَمرِی وَ نَخَلتُ لَکُم مَخزُونَ رَأیِی لَو کَانَ یُطَاعُ لِقَصِیرٍ أَمرٌ

(4) و من در این حکمیّت (چون زیان آنرا می‌دانستم) امر و رأی خود را با خلاصۀ آنچه در نظر داشتم برای شما بیان کردم (شما گفتارم را پیروی نکردید به پشیمانی گرفتار شدید که سودی ندارد) «لو کان یطاع لقصیر أمر» ای کاش امر و رأی قصیر پیروی می‌شد (این جمله ضرب المثل مشهور عرب است برای کسانیکه نصیحت ناصح را نشنوند و به پشیمانی مبتلی گردند، و قصّۀ آن اینست که جذیمۀ أبرش پادشاه حیره با عمرو ابن ظرب پادشاه جزیره جنگ کرد و او را بقتل رسانید، پس از عمرو دخترش زبّاء جانشین پدر شد و در صدد خونخواهی پدر بر آمده خواست با جذیمه کار زار نماید خواهرش زبیبه او را منع کرد، پس زبّاء بفکر افتاد که با مکر و حیله انتقام پدر را بگیرد، نامه‌ای به جذیمه نوشت که من زنم و زنان را پادشاهی نشاید و از شوهر ناگزیرند، و من غیر از تو کسیرا برای همسری نمی‌پسندم و اگر بیم سرزنش مردم نبود خودم بسوی تو می‌آمدم، پس اگر قدم رنجه فرمایی مملکت مرا از آن خود خواهی یافت، چون نامه به جذیمه رسید با بزرگان اصحابش مشورت کرد همه او را باین سفر تشویق نمودند مگر قصیر ابن سعید که فرزند کنیز او و مردی بسیار با هوش و تدبیر بود که هیچ گاه جانب احتیاط را فرو نمی‌گذاشت، از روی فراست حدس زد که باید حیله‌ای در این دعوت باشد، لذا با رأی اصحاب جذیمه مخالفت کرد و او را از این سفر منع نمود، لیکن جذیمه به گفتار او اعتنائی نکرده با هزار سوار حرکت کرد، چون نزدیک جزیره رسید لشگر زبّاء او را استقبال نمودند ولی احترام زیادی ندید، قصیر اشاره کرد که برگرد و به نزد زبّاء نرو که من در این کار مکر و حیله می‌بینم، جذیمه باز اعتنائی به گفتۀ او نکرده چون وارد جزیره گشت، او را کشتند، آنگاه قصیر گفت: لو کان یطاع لقصیر أمر و این سخن در میان عرب ضرب المثل شد، خلاصه مقصود حضرت آنست که ای کاش رأی و اندیشۀ مرا در قبول نکردن حکمیّت عمرو ابن عاص و ابو موسی پیروی می‌کردید تا اکنون پشیمان نمی‌شدید، و من آنچه را که بشما باید بگویم گفتم)

فَأَبَیتُم عَلَیَّ إِبَاءَ اَلمُخَالِفِینَ اَلجُفَاةِ وَ اَلمُنَابِذِینَ اَلعُصَاةِ حَتَّی اِرتَابَ اَلنَّاصِحُ بِنُصحِهِ وَ ضَنَّ اَلزَّندُ بِقَدحِهِ

(5) پس مرا پیروی نکرده امتناع نمودید، مانند مخالفین جفاء کار و پیمان شکن نافرمان تا اینکه (بر اثر اصرار شما بر مخالفت و نافرمانی) نصیحت کننده در پند دادن مردّد گشت و آتش زنه از آتش دادن بخل ورزیده (با اینکه نصیحت کنندۀ با تجربه هرگز مردّد نمی‌شود و از پند دادن خودداری نمی‌کند، اتّفاق رأی و اجتماع شما بر مخالفت و نافرمانی او را مانند کسی نموده که در گفتارش مردّد باشد و از پند دادن خودداری نماید، و این جملۀ و ضنّ الزّند بقدحه مثلی است که گفته میشود برای کسیکه چون مردم نصائح سودمند او را قبول نکنند از پند دادن مضایقه میکند، و صلاح و فساد کار ایشان را نمی‌گوید)

فَکُنتُ أَنَا وَ إِیَّاکُم کَمَا قَالَ أَخُو هَوَازِنَ أَمَرتُکُم أَمرِی بِمُنعَرِجِ اَللِّوَی فَلَم تَستَبِینُوا اَلنُّصحَ إِلاَّ ضُحَی اَلغَدِ

(6) پس حکایت من و شما مانند آنست که برادر هوازن (درید ابن الصّمة) گفته (و سبب اینکه حضرت درید را برادر هوازن فرموده آنست که در نسب به قبیلۀ هوازن می‌رسد، زیرا او از بنی خشم ابن معاویه ابن بکر ابن هوازن است، چنانکه خداوند متعال در قرآن کریم س 46 ی 21 می‌فرماید: « وَ اُذکُر أَخٰا عٰادٍ» » یعنی یاد کن برادر عاد را که مراد حضرت هود پیغمبر است که از قبیلۀ عاد بوده، و حکایت درید آنست که چون با برادرش عبد اللّه بجنگ بنی بکر ابن هوازن رفت و غنیمت بسیاری آورد، در مراجعت عبد اللّه خواست در منعرج اللّوی که اسم موضعی است یک شب توقّف کند، درید از باب نصیحت او را گفت: ماندن در اینجا دور از احتیاط است، مبادا بنی هوازن را جمعیّت و کمکی فراهم آمده ناگاه بر سر ما تازند، عبد اللّه از غروری که داشت پند او را گوش نداد و شب را در آن منزل توقّف نمود، فردا چاشتگاه طایفۀ بنی هوازن با جمعیّت زیادی بر سر ایشان تاخته عبد اللّه را بقتل رسانیدند و درید با زخم بسیار از دست آنان نجات یافت، پس از آن قصیده‌ای گفت که یکی از اشعار آن این شعر است که حضرت بر سبیل مثال فرموده) امرتکم أمری بمنعرج اللّوی فلم تستبینوا النّصح إلاّ ضحی الغد یعنی در منعرج اللّوی امر و رأی خود را بشما بیان کردم، پس فایدۀ پند مرا ندانستید مگر چاشتگاه فردا (نظیر این حکایت نصیحت و پند دوستانه من بود بشما که گفتم کار جنگ بر معاویه و اصحابش سخت شده لذا در صدد حیله و تزویر بر آمده قرآنها بر سر نیزه‌ها کرده‌اند و تشکیل مجلس محاکمه می‌خواهند، شما از گفتار من پیروی ننموده فریب گفتار و کردار ایشان را خورده به حکومت حکمین راضی شدید و اصرار نمودید و منهم رضاء دادم، اکنون زیان مخالفت با من بر شما هویدا گردید )


خطبه 36- تلاش در هدایت خوارج نهروان

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فی تخویف أهل النهروان

36 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که در ترسانیدن اهل نهروان فرموده. (نهروان اسم موضعی است در کنار نهری در راهی که به کوفه نزدیک است سمت صحرای حروراء، و حروراء نام قریه‌ایست نزدیک کوفه، و اینکه خوارج نهروان را حروریّه می‌نامند از جهت این است که اجتماع ایشان برای مخالفت با امیر المؤمنین در آن صحرا بوده است، و سبب جنگ حضرت با خوارج نهروان آنست که چون در جنگ صفّین کارزار بر معاویه و اصحابش سخت شد مخصوصا در لیلة الهریر که سی و شش هزار نفر از هر دو لشگر کشته شد، و هریر الکلب در لغت زوزه کشیدن سگ را گویند، و روبرو شدن دلیران را در کارزار بآن تشبیه می‌نمایند، خلاصه بامداد آن شب معاویه بدستور عمرو ابن عاص حیله بکار برده فرمان داد تا لشگریان پانصد قرآن بر سر نیزه‌ها کرده جلو لشگر حضرت آورده فریاد کردند: ای مسلمانان کارزار دمار از روزگار عرب بر آورد و این همه مخالفت بنیاد قبائل ما و شما را بر انداخت، بیایید تا بکتاب خدا باز گشته بآنچه میان ما حکم کند رضاء داده دست از مخالفت برداریم، این حیلۀ ایشان مؤثّر شد و لشگر عراق از آن سخنان متردّد گشته در جنگ سستی نمودند و دوازده هزار کس رو گرداندند و بحضرت گفتند: مالک اشتر را از جنگ باز گردان و گر نه با تو می‌جنگیم، آن جناب ناچار مالک را باز گردانید و قضیّۀ حکمین رو داد، و حضرت از زیادی اصرار ایشان به حکمیّت آنان تن داد، و آنها بعد از دانستن رأی حکمین و حیلۀ عمرو ابن عاص بیش از پیش با حضرت مخالفت نموده گفتند: چون خلق را در کار خالق و امر خلافت حکم ساختی اکنون بکفر و خطای خویش اقرار و پس از آن توبه کن تا از تو اطاعت و پیروی نماییم، حضرت ابتداء عبد اللّه ابن عبّاس را فرستاد تا ایشان را نصیحت نمود و پس از آن خودش با آنان سخن گفته شبهاتشان را رفع فرمود تا اینکه هشت هزار تن از گفتار و تصمیم خود باز گشتند و چهار هزار درصد و جنگ با آن جناب بر آمده متوجّه نهروان شدند، و همۀ آنها در حوالی آن نهر کشته گردیدند مگر نه نفر که به اطراف گریختند، و اکثر نواصب و خوارج از نسل ایشانند، و سبب اینکه ایشان را خوارج می‌گویند آنست که بر آن حضرت خروج کردند، و سبب نامیدن نواصب آنست که به عداوت و دشمنی اهل بیت «علیهم السّلام» و شیعیان ایشان متظاهرند، خلاصه حضرت پیش از جنگ برای اتمام حجّت آنها را ترسانیده فرمود)

فَأَنَا نَذِیرٌ لَکُم أَن تُصبِحُوا صَرعَی بِأَثنَاءِ هَذَا اَلنَّهَرِ وَ بِأَهضَامِ هَذَا اَلغَائِطِ عَلَی غَیرِ بَیِّنَةٍ مِن رَبِّکُم وَ لاَ سُلطَانٍ مُبِینٍ مَعَکُم

(1) من شما را می‌ترسانم از اینکه صبح کنید در حالتی که در میان این نهر و در بین این زمینهای پست و بلند کشته افتاده باشید بدون آنکه نزد پروردگار خود (بر مخالفت و یاغی شدن با من) حجّت و دلیلی داشته و نه (در این کار) برهان واضحی با شما است

قَد طَوَّحَت بِکُمُ اَلدَّارُ وَ اِحتَبَلَکُمُ اَلمِقدَارُ

(2) دنیا شما را هلاک میکند و قضاء و قدر الهیّ شما را در دام می‌اندازد (با مخالفت با امام خود راهی جز کشته شدن برای شما نیست)

وَ قَد کُنتُ نَهَیتُکُم عَن هَذِهِ اَلحُکُومَةِ فَأَبَیتُم عَلَیَّ إِبَاءَ اَلمُخَالِفِینَ اَلمُنَابِذِینَ حَتَّی صَرَفتُ رَأیِی إِلَی هَوَاکُم

(3) من شما را از حکومت حکمین (که اکنون پشیمان شده‌اید) نهی کردم پس شما امتناع کرده مخالفت نمودید مانند مخالفین پیمان شکن (هنگامیکه لشگر معاویه در جنگ صفّین قرآنها را بر سر نیزه‌ها کردند گفتید: ایشان ما را بسوی کتاب خدا دعوت می‌نمایند و ما را لازم است دعوت آنها را اجابت کنیم، و من می‌دانستم آنان چون شکست خورده این حیله را بکار برده‌اند، گفتارشان را باور نکردم، شما با من مخالفت نموده گفتید: اگر دعوت ایشان را اجابت نکنی ترا بآنها تسلیم می‌نماییم، پس من بدون رضایت چاره نداشتم) تا اینکه بمیل و خواهش شما رفتار کردم (از جنگ دست کشیده مالک اشتر را هم از کار زار باز گردانیدم)

وَ أَنتُم مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ اَلهَامِ سُفَهَاءُ اَلأَحلاَمِ وَ لَم آتِ لاَ أَبَا لَکُم بُجراً وَ لاَ أَرَدتُ بِکُم ضُرّاً

(4) و شما (دیروز که حکومت حکمین را واجب دانسته امروز آنرا کفر می‌پندارید، پس) گروهی سبک سر و سفیه و بی بردباری، هستید (زیرا در گفتار و کردار ثابت قدم نبوده از روی خردمندی سخن نگفته کاری نمی‌کنید) من شرّی برای شما نیاوردم، ای بی پدرها (جملۀ لا أبا لکم را عرب در موقع مذمّت و نفرین گوید، زیرا پدر نداشتن نزدشان سبب ذلّت و خواری است) و نخواستم بشما زیانی وارد شود


خطبه 37- بیان فضائل خود برای آگاه نمودن خوارج

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام یجری مجری الخطبة

37 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که قائم مقام خطبه می‌باشد (و کلمات این فصل خلاصه و گزیدۀ از گفتار طولانی است که آن بزرگوار بعد از واقعۀ نهروان فرموده و در آن شرح حال خود را از زمان وفات حضرت رسول تا آن زمان بیان فرموده است)

فَقُمتُ بِالأَمرِ حِینَ فَشِلُوا وَ تَطَلَّعتُ حِینَ تَقَبَّعُوا وَ نَطَقتُ حِینَ تَعتَعُوا وَ مَضَیتُ بِنُورِ اَللَّهِ حِینَ وَقَفُوا وَ کُنتُ أَخفَضَهُم صَوتاً وَ أَعلاَهُم فَوتاً

(1) برای یاری دین اسلام قیام کردم هنگامیکه مسلمین ضعیف و ناتوان بودند و خود را آشکار نمودم آنگاه که ایشان (از عجز و ناتوانی) سر در گریبان بودند و (در مسائل دین) گویا شدم وقتی که آنان وا ماندند و بنور خدا (از ظلمات جهل) گذشتم (هر مجهولی نزد من معلوم بود) زمانیکه آنها حیران و سرگردان بودند و (با این وصف در خود نمائی) از همه خاموشتر و در پیشی گرفتن (بمراتب کمال) از آنها برتر بودم

فَطِرتُ بِعِنَانِهَا وَ اِستَبدَدتُ بِرِهَانِهَا کَالجَبَلِ لاَ تُحَرِّکُهُ اَلقَوَاصِفُ وَ لاَ تُزِیلُهُ اَلعَوَاصِفُ

(2) پس زمام فضایل را گرفته پرواز نمودم (برای گشایش مشکلات به چابکی حاضر می‌شدم) و گرو آن فضائل را بردم (مرتبۀ هیچکس در فضل و کمال بمن نرسید و در هر امری ثبات قدم داشتم) مانند کوه که بادهای شکننده و تند آنرا نمی‌جنباند و از جا نمی‌کند

لَم یَکُن لِأَحَدٍ فِیَّ مَهمَزٌ وَ لاَ لِقَائِلٍ فِیَّ مَغمَزٌ

(3) هیچکس نتوانسته از من (در حضور یا در غیاب) عیب و نقصی بگیرد

اَلذَّلِیلُ عِندِی عَزِیزٌ حَتَّی آخُذَ اَلحَقَّ لَهُ وَ اَلقَوِیُّ عِندِی ضَعِیفٌ حَتَّی آخُذَ اَلحَقَّ مِنهُ

(4) ذلیل و ستمکشیده نزد من عزیز و ارجمند است تا آنگاه که حقّ او را (از ظالم) بستانم و قویّ و ستمگر نزد من ناتوان است تا وقتی که حقّ (مظلوم) را از او بگیرم

رَضِینَا عَنِ اَللَّهِ قَضَاءَهُ وَ سَلَّمنَا لِلَّهِ أَمرَهُ

(5) ما از قضاء و قدر الهیّ خوشنود و تسلیم فرمان او هستیم

أَ تَرَانِی أَکذِبُ عَلَی رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ اَللَّهِ لَأَنَا أَوَّلُ مَن صَدَّقَهُ فَلاَ أَکُونُ أَوَّلَ مَن کَذَبَ عَلَیهِ

(6) آیا می‌بینی مرا که بر رسول خدا دروغ بگویم‌؟! (با اینکه من به وحی خداوند و بنصّ آن حضرت خلیفه و جانشین او هستم) سوگند بخدا من اوّل کسی هستم که او را تصدیق کرد پس اوّل کسیکه (بعد از وفات) او را تکذیب نماید نمی‌باشم (زیرا در پنهان و آشکار براستی و درستی و پاکی مرا ستوده و برادر خویش خوانده، پس اگر دروغ بگویم او را تکذیب کرده‌ام)

فَنَظَرتُ فِی أَمرِی فَإِذَا طَاعَتِی قَد سَبَقَت بَیعَتِی وَ إِذَا اَلمِیثَاقُ فِی عُنُقِی لِغَیرِی

(7) پس (سبب اینکه با خلفاء مدارا (5) نمودم آنست که) در امر خلافت خود اندیشه کرده دیدم اطاعت و پیروی از فرمان حضرت رسول (فرموده بود اگر کار بجدال بکشد سر فرود آرم) بر من واجب است، بیعت کردم و بر طبق عهد و پیمان خود با آن حضرت رفتار نمودم


خطبه 38- تعریف شبهه و روش مصون ماندن از آن

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

38 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بیان وجه تسمیۀ شبهه و اینکه کسیرا از مرگ رهائی نیست)

وَ إِنَّمَا سُمِّیَتِ اَلشُّبهَةُ شُبهَةً لِأَنَّهَا تُشبِهُ اَلحَقَّ فَأَمَّا أَولِیَاءُ اَللَّهِ فَضِیَاؤُهُم فِیهَا اَلیَقِینُ وَ دَلِیلُهُم سَمتُ اَلهُدَی

(1) شبهه از این جهت شبهه نامیده شده که شبیه و مانند حقّ است (هر کس نمی‌تواند میان حقّ و باطل تمیز دهد) پس روشنی دوستان خدا در شبهه ایمان و اعتقاد ایشان است (بخدا و رسول) و راهشان راه هدایت و رستگاری است (که از آن راه پیروان خود را از تاریکی‌های شبهه‌ها نجات داده و حقّ را بآنان آشکار می‌نمایند)

وَ أَمَّا أَعدَاءُ اَللَّهِ فَدُعَاؤُهُم فِیهَا اَلضَّلاَلُ وَ دَلِیلُهُمُ اَلعَمَی

(2) و امّا دشمنان خدا دعوت کنندۀ شان در آن شبهه ضلالت و گمراهی است و رهنمای شان کوری و سرگردانی (که بسبب آن پیروان خود را در دنیا بد بخت و در آخرت بعذاب الهیّ گرفتار می‌سازند)

فَمَا یَنجُو مِنَ اَلمَوتِ مَن خَافَهُ وَ لاَ یُعطَی اَلبَقَاءَ مَن أَحَبَّهُ

(3) پس (پیروان دوستان خدا نباید از مرگ و کشته شدن بیم داشته باشند، زیرا) کسیرا هم که از مرگ بیم داشته باشد بالأخره نجات و رهائی از آن نیست و کسیکه دوستدار زنده بودن باشد همیشه باقی و زنده نخواهد ماند (بنا بر این شایسته آنست که شخص به زندگی موقّتی دنیا دل نبندد و از مرگ و پیکار در راه خدا برای نصرت دین رو نگرداند )


خطبه 39- سرزنش یاران به دلیل سستی در جنگ

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

39 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (هنگامیکه نعمان ابن بشیر بامر معاویه با دو هزار نفر برای ترساندن مردم عراق از شام حرکت کرد، چون به عین التّمر نزدیک کوفه رسید مالک ابن کعب از حبیّ که از جانب حضرت و حکومت آنجا را داشت و بیش از صد نفر با او نبود آن جناب را از این واقعه خبر داد، حضرت بر منبر تشریف برده پس از ادای حمد و ثنای الهیّ فرمود: خدا شما را هدایت کند، نعمان ابن بشیر با گروهی از مردم شام که بسیار نیستند نزدیک مالک ابن کعب که برادر شما است فرود آمده‌اند، مهیّا شوید بروید و برادر خود را کمک دهید، شاید بسبب شما خداوند جمعی از کفّار را نابود نماید، چون مردم در رفتن بکمک مالک ابن کعب اهمال نمودند حضرت رؤسای ایشان را دعوت کرده امر به رفتن نمود، قریب سیصد نفر گرد آمده بقیّه خودداری کردند، پس آن بزرگوار غمگین برخاسته فرمود)

مُنِیتُ بِمَن لاَ یُطِیعُ إِذَا أَمَرتُ وَ لاَ یُجِیبُ إِذَا دَعَوتُ

(1) به کسانی گرفتار شده‌ام که چون ایشان را امر می‌نمایم پیروی نمی‌کنند و آنها را می‌خوانم جواب نمی‌دهند

لاَ أَبَا لَکُم مَا تَنتَظِرُونَ بِنَصرِکُم رَبَّکُم أَ مَا دِینٌ یَجمَعُکُم وَ لاَ حَمِیَّةَ تُحمِشُکُم

(2) ای بی پدرها برای نصرت و یاری پروردگار خود منتظر چه هستید (سبب سستی در کار و نرفتن بسوی جهاد در راه خدا چیست‌؟) آیا نیست دینی که شما را گرد آورد (تا برای بدست آوردن سعادت دنیا و آخرت یکدیگر را کمک نمائید و آیا نیست حمیّت و غیرتی که شما را (برای دفع دشمن) تکان بدهد (برای حمایت از دین و اهل آن‌؟))

أَقُومُ فِیکُم مُستَصرِخاً وَ أُنَادِیکُم مُتَغَوِّثاً فَلاَ تَسمَعُونَ لِی قَولاً وَ لاَ تُطِیعُونَ لِی أَمراً حَتَّی تَکَشَّفَ اَلأُمُورُ عَن عَوَاقِبِ اَلمَسَاءَةِ

(3) در میان شما ایستاده فریاد کنان یاری و همراهی می‌طلبم سخن مرا گوش نمی‌دهید و فرمانم را پیروی نمی‌کنید تا اینکه (بر اثر نافرمانی و مخالفت با من) پیش آمدهای بد هویدا گردد (دشمن بر جان و مال و ایمان شما تسلّط پیدا نماید؟)

فَمَا یُدرَکُ بِکُم ثَارٌ وَ لاَ یُبلَغُ بِکُم مَرَامٌ

(4) بتوسّط شما خونخواهی نمی‌توان نمود (با شما مقاومت با دشمن ممکن نیست‌؟) و به همراهی شما مقصودی (در امر دین و دنیا) حاصل نمی‌شود

دَعَوتُکُم إِلَی نَصرِ إِخوَانِکُم فَجَرجَرتُم جَرجَرَةَ اَلجَمَلِ اَلأَسَرِّ وَ تَثَاقَلتُم تَثَاقُلَ اَلنِّضوِ اَلأَدبَرِ ثُمَّ خَرَجَ إِلَیَّ مِنکُم جُنَیدٌ مُتَذَائِبٌ ضَعِیفٌ کَأَنَّمٰا یُسٰاقُونَ إِلَی اَلمَوتِ وَ هُم یَنظُرُونَ أقول قوله علیه‌السلام متذائب أی مضطرب من قولهم تذاءبت الریح أی اضطرب هبوبها و منه یسمی الذئب ذئبا لاضطراب مشیته

(5) شما را برای یاری برادرانتان دعوت کردم، ناله کردید (آخ و وای گفتید) مانند نالۀ شتر هنگامی که نافش درد میکند و (در رفتن بکار زار و یاری برادرانتان) مانند (راه رفتن) شتر بیماری که پشتش زخم است سستی کردید و سپاه کمی از شما هم که بسوی من آمد نگران و ناتوانند مانند اینکه ایشان بسوی مرگ فرستاده میشوند و آنان مرگ را در مقابل خود می‌بینند (سیّد رضیّ فرماید:) می‌گویم: متذائب در سخن آن حضرت بمعنی مضطرب و نگران است و این مأخوذ از گفتار عربست که گفته‌اند تذاءبت الرّیح یعنی بادهای مضطرب و درهم وزید و از این جهت گرگ ذئب، نامیده شده که در رفتارش نگران است


خطبه 40- ضرورت حکومت

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی الخوارج لما سمع قولهم لا حکم إلا لله

40 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است هنگامیکه شنید سخن خوارج نهروان را: «نیست حکمی مگر از جانب خدا» فرمود

قَالَ علیه‌السلام کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا اَلبَاطِلُ نَعَم إِنَّهُ لاَ حُکمَ إِلاَّ لِلَّهِ

(1) سخن حقّی است که از آن ارادۀ باطل میشود آری نیست حکمی مگر از جانب خدا (خداوند متعال حاکم بجمیع امور و واجب الإطاعه است و از مقتضیات احکام الهیّ آنست که باید در میان خلق امیر و رئیسی باشد تا امر معاش و معادشان را منظّم نماید)

وَ لَکِن هَؤُلاَءِ یَقُولُونَ لاَ إِمرَةَ إِلاَّ لِلَّهِ وَ إِنَّهُ لاَ بُدَّ لِلنَّاسِ مِن أَمِیرٍ بَرٍّ أَو فَاجِرٍ

(2) و لیکن خوارج می‌گویند: امارت و ریاست (در بین خلق) مخصوص خداوند است و حال آنکه ناچار برای مردم امیری لازم است خواه نیکوکار یا بد کار باشد

یَعمَلُ فِی إِمرَتِهِ اَلمُؤمِنُ وَ یَستَمتِعُ فِیهَا اَلکَافِرُ وَ یُبَلِّغُ اَللَّهُ فِیهَا اَلأَجَلَ وَ یُجمَعُ بِهِ اَلفَیءُ وَ یُقَاتَلُ بِهِ اَلعَدُوُّ وَ تَأمَنُ بِهِ اَلسُّبُلُ وَ یُؤخَذُ بِهِ لِلضَّعِیفِ مِنَ اَلقَوِیِّ حَتَّی یَستَرِیحَ بَرٌّ وَ یُستَرَاحَ مِن فَاجِرٍ

(3) مؤمن در امارت و حکومت او بطاعت مشغول است و کافر بهرۀ خود را می‌یابد (همه با بودن امیر از هرج و مرج و اضطراب و نگرانی آسوده‌اند) و خداوند در زمان او هر که را باجل مقدّر می‌رساند (با نبودن امیر مردم بجان هم می‌افتند) و بتوسّط او مالیات جمع می‌گردد (تا در وقت حاجت بکار بندد) و با دشمن جنگ میشود و راهها (از دزدها و یاغیها) ایمن می‌گردد و حقّ ضعیف و ناتوان از قویّ و ستمکار گرفته میشود تا نیکوکار در رفاه و از (شرّ) بد کار آسوده ماند

وَ فِی رِوَایَةٍ أُخرَی أَنَّهُ علیه‌السلام لَمَّا سَمِعَ تَحکِیمَهُم قَالَ حُکمَ اَللَّهِ أَنتَظِرُ فِیکُم

(سیّد رضیّ فرماید:) (4) در روایت دیگر وارد شده که چون حضرت سخن خوارج را شنید (که می‌گفتند: نیست حکمی مگر از جانب خدا) فرمود: منتظر حکم خدا در بارۀ (کشتن) شما هستم

وَ قَالَ أَمَّا اَلإِمرَةُ اَلبَرَّةُ فَیَعمَلُ فِیهَا اَلتَّقِیُّ وَ أَمَّا اَلإِمرَةُ اَلفَاجِرَةُ فَیَتَمَتَّعُ فِیهَا اَلشَّقِیُّ إِلَی أَن تَنقَطِعَ مُدَّتُهُ وَ تُدرِکَهُ مَنِیَّتُهُ

و فرمود: (5) پرهیزکار در زمان امیر عادل بطاعت خدا مشغول است و زیانکار در زمان امیر فاجر بهرۀ خود را می‌یابد تا اینکه عمر هر یک بسر آمده مرگ را دریابند (آنگاه او به پاداش و این بکیفر کردار خود خواهد رسید )


خطبه 41- توصیه به وفاداری و نهی از پیمان‌شکنی

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

41 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که در آن وفاء را ستوده و حیله را مذمّت فرموده)

إِنَّ اَلوَفَاءَ تَوأَمُ اَلصِّدقِ وَ لاَ أَعلَمُ جُنَّةً أَوقَی مِنهُ وَ لاَ یَغدِرُ مَن عَلِمَ کَیفَ اَلمَرجِعُ

(1) وفاء قرین راستی است و من سپری نگاه‌دارنده تر از وفای بعهد (برای جلوگیری از عذاب الهیّ‌) سراغ ندارم و کسیکه بداند باز گشتش (در قیامت) چگونه است (و بچه نحوی از او حساب می‌کشند، هرگز) مکر نمی‌کند

وَ لَقَد أَصبَحنَا فِی زَمَانٍ قَدِ اِتَّخَذَ أَکثَرُ أَهلِهِ اَلغَدرَ کَیساً وَ نَسَبَهُم أَهلُ اَلجَهلِ فِیهِ إِلَی حُسنِ اَلحِیلَةِ مَا لَهُم قَاتَلَهُمُ اَللَّهُ

(2) ما در زمانی واقع شده‌ایم که بیشتر مردم آن، مکر را زیرکی پندارند و نادانان ایشان را زیرک خوانند چه سودی می‌برند این مکر کنندگان‌؟ خدا ایشان را بکشد! (تا مردم از شرّشان آسوده گردند، و یا اینکه خدا آنان را از رحمت خود دور فرماید)

قَد یَرَی اَلحُوَّلُ اَلقُلَّبُ وَجهَ اَلحِیلَةِ وَ دُونَهُ مَانِعٌ مِن أَمرِ اَللَّهِ وَ نَهیِهِ فَیَدَعُهَا رَأیَ عَینٍ بَعدَ اَلقُدرَةِ عَلَیهَا وَ یَنتَهِزُ فُرصَتَهَا مَن لاَ حَرِیجَةَ لَهُ فِی اَلدِّینِ

(3) شخص زیرک و کار دان راه حیله و چارۀ هر کار را میداند و سبب اینکه حیله بکار نمی‌برد آنست که امر و نهی خدا او را مانع میشود و با اینکه حیله را دیده و دانسته و توانائی بکار بردن آنرا دارد ترک میکند و کسیکه در دین از هیچ گناهی باک ندارد (مانند معاویه و عمرو ابن عاص) فرصت را از دست نداده در هر کاری بمکر و حیله دست اندازد (مقصود حضرت آنست که اگر ترس از خدا نبود برای بکار بردن حیله و مکر، من از همه زبردست‌تر بودم )


خطبه 42- پرهیز از آرزوهای طولانی و هوا پرستی

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

42 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در مذمّت از متابعت هوای نفس و آرزوی بی‌حدّ)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّ أَخوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیکُمُ اِثنَانِ اِتِّبَاعُ اَلهَوَی وَ طُولُ اَلأَمَلِ فَأَمَّا اِتِّبَاعُ اَلهَوَی فَیَصُدُّ عَنِ اَلحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ اَلأَمَلِ فَیُنسِی اَلآخِرَةَ

(1) ای مردم ترسناکترین چیزیکه از ابتلای شما بآن می‌ترسم دو چیز است اوّل پیروی از هوای نفس و دوّم آرزوی بیشمار امّا پیروی از هوای نفس شخص را از راه حقّ باز می‌دارد و آرزوی بی‌حساب آخرت را از یاد می‌برد

أَلاَ وَ إِنَّ اَلدُّنیَا قَد وَلَّت حَذَّاءَ فَلَم یَبقَ مِنهَا إِلاَّ صُبَابَةٌ کَصُبَابَةِ اَلإِنَاءِ اِصطَبَّهَا صَابُّهَا

(2) آگاه باشید دنیا بسرعت و تندی (از اهلش) رو می‌گرداند (اهل آن بزودی فانی می‌گردند، و یا اینکه خوشگذرانی در آن و دل بستن بآن بی نتیجه می‌گردد) پس باقی نمانده از آن مگر ته مانده‌ای مانند باقی ماندۀ آب ظرفی که کسی آنرا (سراشیب گرفته) ریخته باشد (در آن ظرف آبی باقی نمانده باشد مگر اندکی)

أَلاَ وَ إِنَّ اَلآخِرَةَ قَد أَقبَلَت وَ لِکُلٍّ مِنهُمَا بَنُونَ فَکُونُوا مِن أَبنَاءِ اَلآخِرَةِ وَ لاَ تَکُونُوا مِن أَبنَاءِ اَلدُّنیَا فَإِنَّ کُلَّ وَلَدٍ سَیُلحَقُ بِأُمِّهِ یَومَ اَلقِیَامَةِ

(3) و آگاه باشید که آخرت نزدیکست و برای هر یک از دنیا و آخرت فرزندانی است پس شما از فرزندان آخرت باشید (بدستور خدا و رسول رفتار نموده باین زندگی موقّتی دل نبندید) و از فرزندان دنیا نباشید زیرا بزودی در قیامت هر فرزندی به مادرش ملحق خواهد شد (پس فرزند دنیا در آتش و فرزند آخرت در بهشت خواهد رفت)

وَ إِنَّ اَلیَومَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ أقول الحذاء السریعة و من الناس من یرویه جذاء بالجیم و الذال أی انقطع درها و خیرها

(4) و (بدانید) امروز (ایّام عمر فانی) روز عمل و کار است، و حساب و باز خواستی ندارد و فردا (قیامت) روز حساب و باز خواست است و موقع عمل و کار نیست (پس این روزها را غنیمت شمرده در کاری که رضای خدا در آنست بکوشید تا در قیامت موقع حساب آسوده باشید (سیّد رضیّ فرماید:) می‌گویم: حذّاء بمعنی سرعت و شتابست و بعضی جذّاء بجیم و ذال نقل میکنند، یعنی در دل بستن بدنیا خیر و سودی نمی‌باشد)


خطبه 43- علت درنگ در جنگ با شامیان

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام و قد أشار علیه أصحابه بالاستعداد لحرب أهل الشام بعد إرساله جریر بن عبد الله البجلی إلی معاویة

43 - از سخنان آن حضرت علیه السَّلام است که پس از آنکه جریر ابن عبد اللّه بجلیّ را (برای گرفتن بیعت) نزد معاویه بشام فرستاد

إِنَّ اِستِعدَادِی لِحَربِ أَهلِ اَلشَّامِ وَ جَرِیرٌ عِندَهُم إِغلاَقٌ لِلشَّامِ وَ صَرفٌ لِأَهلِهِ عَن خَیرٍ إِن أَرَادُوهُ

(1) آماده شدن من برای جنگ با مردم شام با اینکه جریر نزد ایشان است (و هنوز جواب ما را نیاورده) بستن در است بروی آنان و باعث رو گردانیدن آنها است از خوبی (بیعت کردن) اگر اراده کرده باشند (اگر بگویند اقدام تو بجنگ، ما را وادار نمود که فرمانت را قبول نکنیم، ما را بر نافرمانی آنها ایرادی نیست، و بر فرض که بخواهند بیعت کنند شروع ما بجنگ سبب انصراف آنان میشود)

وَ لَکِن قَد وَقَّتُّ لِجَرِیرٍ وَقتاً لاَ یُقِیمُ بَعدَهُ إِلاَّ مَخدُوعاً أَو عَاصِیاً وَ اَلرَّأیُ عِندِی مَعَ اَلأَنَاةِ فَأَروِدُوا وَ لاَ أَکرَهُ لَکُمُ اَلإِعدَادَ

(2) امّا من برای جریر مدّتی را معلوم کرده‌ام که بیش از آن توقّف ننماید مگر (از معاویه) فریب خورده باشد (او را برای گرفتن جواب معطّل داشته) یا نافرمانی کرده (در گرفتن جواب از او اهمال نموده) و رأی من مدارا نمودن (با ایشان) است، پس شما هم مدارا کنید و (اگر چه) بدم نمی‌آید که شما آماده برای جنگ باشید

وَ لَقَد ضَرَبتُ أَنفَ هَذَا اَلأَمرِ وَ عَینَهُ وَ قَلَّبتُ ظَهرَهُ وَ بَطنَهُ فَلَم أَرَ لِی إِلاَّ اَلقِتَالَ أَوِ اَلکُفرَ بِمَا جَاءَ مُحَمَّدٌ صلی‌الله‌علیه‌وآله

(3) «و لقد ضربت أنف هذا الأمر و عینه» یعنی من بینی و چشم این کار را زده‌ام (این ضرب المثل عربی است که بجای ضرب المثل فارسی: من همۀ طرف این کار را پائیده‌ام، بکار می‌رود) و نهان و آشکار آنرا زیر و رو کرده‌ام چاره‌ای برای خود ندیدم مگر جنگیدن (با معاویه و یارانش)( یا کفر و انکار آنچه را که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله آورده زیرا جلوگیری نکردن از اضلال و گمراهی کفّار و منافقین بی اعتنائی بامر خدا و رسول می‌باشد و آن برای علّی کفر است، و برای اطاعت امر خدا و رسول البتّه با آنان جنگ کرده شرّشان را دفع می‌نمایم. پس در موضوع سبب قتل عثمان که معاویه به آن حضرت نسبت می‌داد می‌فرماید:)

إِنَّهُ قَد کَانَ عَلَی اَلأُمَّةِ وَالٍ أَحدَثَ أَحدَاثاً وَ أَوجَدَ لِلنَّاسِ مَقَالاً فَقَالُوا ثُمَّ نَقَمُوا فَغَیَّرُوا

(4) عثمان بر امّت حکومت میکرد و بدعتهای چندی (کارهای ناشایسته و مخالف ایمان) پدید آورد و (آن کارهای زشت) سبب گفتگو بین مردم (مذمّت و اعتراض) گردید


خطبه 44- سرزنش مصقله بن هبیره

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما هرب مصقلة بن هبیرة الشیبانی إلی معاویة و کان قد ابتاع سبی بنی ناجیة من عامل أمیر المؤمنین علیه‌السلام و أعتقهم فلما طالبه بالمال خاس به و هرب إلی الشام

و ایشان هم (آنچه باید در بارۀ او بگویند) گفتند و باو بی‌میل شدند، و تغییرش دادند (او را کشتند، پس نسبت قتل او بمن از طرف معاویه بر خلاف واقع است ) و او اسیران بنی ناجیه را از عامل امیر المؤمنین خریده آزاد کرد چون حضرت بهای آنرا مطالبه نمود خیانت کرده بشام گریخت (گروهی از بنی ناجیه بعد از جنگ صفّین با خوارج نهروان متَّفق و به آن حضرت یاغی گشته رو به مدائن آوردند، حضرت معقل ابن قیس را با دو هزار سوار بجنگ آنها فرستاد، چون معقل در کنار دریای فارس بایشان رسید جنگید و رئیس بنی ناجیه خریّت ابن راشد را با اصحابش بقتل رسانید، و پانصد تن زن و مرد و بچه را که در اوّل نصرانی و بعد مسلمان آنگاه مرتدّ شده و به خریّت ملحق گشته بودند اسیر کرد، و در برگشتن رسید به اردشیر خرّه که اسم شهری است در خوزستان، و در آنجا مصقله از جانب امیر المؤمنین حاکم بود اسیران باو پناه برده آزادی خودشان را درخواست نمودند مصقله آنان را از معقل به پانصد هزار درهم خریده آزاد کرد و وعده داد که در وقت معیّنی آن مبلغ را برای حضرت بفرستد، پس معقل به کوفه رفته واقعه را خدمت حضرت عرض کرد، آن بزرگوار منتظر بود که مصقله پانصد هزار درهم بفرستد، چون دیر کرد نامه‌ای باو نوشت که یا مال را بفرست یا حاضر شو تا بکار تو رسیدگی شود، مصقله به خدمت حضرت رسید و دویست هزار درهم اداء نمود، و نتوانست باقی را پرداخت نماید، چند روزی مهلت خواست و شبانه نزد معاویه بشام گریخت، چون حضرت گریختن او را شنید فرمود)

قَبَّحَ اَللَّهُ مَصقَلَةَ فَعَلَ فِعلَ اَلسَّادَةِ وَ فَرَّ فِرَارَ اَلعَبِیدِ

(1) خدا مصقله را زشت سازد رفتاری کرد مانند رفتار بزرگان (اسیرانی خریده آزاد نمود) و گریخت مانند گریختن بندگان

فَمَا أَنطَقَ مَادِحَهُ حَتَّی أَسکَتَهُ وَ لاَ صَدَّقَ وَاصِفَهُ حَتَّی بَکَّتَهُ

(2) پس هنوز مدح کننده را گویا نکرده خاموش گردانید، و توصیف کننده تصدیق کار او را ننموده مجبور بتوبیخ و سرزنشش گردید (آزاد کردن اسیران سبب مدح و ثنای او شد، لیکن چون برای پرداخت بهای آنها نزد دشمن گریخت مدح خود را بذمّ تبدیل نموده سبب ملامت خلق گردید)

وَ لَو أَقَامَ لَأَخَذنَا مَیسُورَهُ وَ اِنتَظَرنَا بِمَالِهِ وُفُورَهُ

(3) و اگر می‌ماند و نمی‌رفت آنچه را که مقدور او بود می‌گرفتیم و (برای دریافت باقی) منتظر زیاد شدن مال او می‌گردیدیم


خطبه 45- سخنرانی در روز عید فطر

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

45 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در مذمّت دنیا و مفاسد آن)

اَلحَمدُ لِلَّهِ غَیرَ مَقنُوطٍ مِن رَحمَتِهِ وَ لاَ مَخلُوٍّ مِن نِعمَتِهِ وَ لاَ مَأیُوسٍ مِن مَغفِرَتِهِ وَ لاَ مُستَنکَفٍ عَن عِبَادَتِهِ اَلَّذِی لاَ تَبرَحُ مِنهُ رَحمَةٌ وَ لاَ تُفقَدُ لَهُ نِعمَةٌ

(1) سپاس خداوندی راست که هیچکس مأیوس از رحمت او نیست و نعمت او همگان را شامل است و از آمرزش او احدی نومید نبوده و پرستش او برای کسی سبب سر شکستگی نمی‌باشد (زیرا تنها او سزاوار پرستش است و بسبب عبادت و پرستش تکبّر نکند تا بنده سر شکسته شود) خدائی که از رحمت دریغ نمی‌کند و نعمت او زوال نمی‌پذیرد

وَ اَلدُّنیَا دَارٌ مُنِیَ لَهَا اَلفَنَاءُ وَ لِأَهلِهَا مِنهَا اَلجَلاَءُ وَ هِیَ حُلوَةٌ خَضرَاءُ وَ قَد عَجِلَت لِلطَّالِبِ وَ اِلتَبَسَت بِقَلبِ اَلنَّاظِرِ

(2) دنیا سرائی است فناء و نیستی برای آن و برای اهلش رخت بر بستن مقدّر گردیده است و آن (در نظر اهلش) خوشگوار و سبز و خرّم است و (سبب گول زدن و غافل نمودن آن اینست که) شتابان به سراغ خواهان و طالبش می‌آید و علاقه و محبّت خود را بدل نظر کننده وارد میکند

فَارتَحِلُوا مِنهَا بِأَحسَنِ مَا بِحَضرَتِکُم مِنَ اَلزَّادِ وَ لاَ تَسأَلُوا فِیهَا فَوقَ اَلکَفَافِ وَ لاَ تَطلُبُوا مِنهَا أَکثَرَ مِنَ اَلبَلاَغِ

(3) پس کوچ کنید از آن (دلبند بآن نگشته مهیّای سفر آخرت شده و آسایش در آنجا را بخواهید) و از بهترین متاع خود (پرستش خالق و خدمت بخلق) توشه بردارید و در آن بیش از حاجت نطلبید و از آن زیادتر از آنچه بشما رسیده نخواهید (برای گرد آوردن مال در دنیا تلاش نکنید، زیرا در حلال آن حساب و باز پرسی است، و در حرام آن عقاب و کیفر )


خطبه 46- دعای سفر

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام عند عزمه علی المسیر إلی الشام

46 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است هنگامیکه تصمیم حرکت بشام گرفته

اَللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِن وَعثَاءِ اَلسَّفَرِ وَ کَآبَةِ اَلمُنقَلَبِ وَ سُوءِ اَلمَنظَرِ فِی اَلأَهلِ وَ اَلمَالِ وَ اَلوَلَدِ

(1) بار خدایا از مشقّت سفر و اندوه بازگشتن (که بر اثر مرگ کسان یا تلف شدن مال پیش آید) و بدی نگاه کردن (مردم) در اهل و مال و فرزند بتو پناه می‌برم

اَللَّهُمَّ أَنتَ اَلصَّاحِبُ فِی اَلسَّفَرِ وَ أَنتَ اَلخَلِیفَةُ فِی اَلأَهلِ وَ لاَ یَجمَعُهُمَا غَیرُکَ لِأَنَّ اَلمُستَخلَفَ لاَ یَکُونُ مُستَصحَباً وَ اَلمُستَصحَبَ لاَ یَکُونُ مُستَخلَفاً و ابتداء هذا الکلام مروی عن رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله و قد قفاه أمیر المؤمنین علیه‌السلام بأبلغ کلام و تممه بأحسن تمام من قوله و لا یجمعهما غیرک إلی آخر الفصل

(2) بار خدایا تو در سفر همراه و در خانواده جانشین منی و غیر از تو کسی نیست که بتواند در سفر همراه و در وطن جانشین باشد زیرا هر که (در وطن) جانشین باشد (در سفر) همراه نیست و هر که همراه باشد جانشین نیست ابتدای این کلام از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده و حضرت امیر علیه السّلام در پی آن از و لا یجمعهما غیرک تا آخر فرمایش بلیغترین سخن را فرموده و آنرا به بهترین وجهی تمام کرده است


خطبه 47- خبر از آینده کوفه

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی ذکر الکوفة

47 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در بارۀ کوفه (و از ویران شدن آن و ظلم و جور ستمکاران که بعد از آن بزرگوار بر اهل آن وارد ساختند خبر می‌دهد)

کَأَنِّی بِکِ یَا کُوفَةُ تُمَدِّینَ مَدَّ اَلأَدِیمِ اَلعُکَاظِیِّ تُعرَکِینَ بِالنَّوَازِلِ وَ تُرکَبِینَ بِالزَّلاَزِلِ

(1) ای کوفه گویا ترا می‌بینم که (بر اثر آمد و رفت لشگرهای گوناگون و پیش آمد هرج و مرج) کشیده می‌شوی مانند چرم عکاظیّ (که در وقت دبّاغی کش و واکش و مالش آن بسیار است، و عکاظ اسم بازاری بوده در بیابانی میان نخله و طائف، و عرب پیش از اسلام هر سال یک ماه در آنجا گرد آمده اشعار خوانده در حسب و نسب بر یکدیگر فخر و مباهات می‌نمودند، و بیشتر متاعی که در آنجا خرید و فروش می‌شده چرم بوده، لذا می‌فرماید:) و از پیش آمد حادثه‌ها (ظلم و جور ستمکاران مانند چرم در وقت دبّاغی) پایمال می‌شوی و جنبشها (انواع مصیبت و بلاء) بر تو وارد میشود

وَ إِنِّی لَأَعلَمُ أَنَّهُ مَا أَرَادَ بِکِ جَبَّارٌ سُوءاً إِلاَّ اِبتَلاَهُ اَللَّهُ بِشَاغِلٍ أَو رَمَاهُ بِقَاتِلٍ

(2) و من می‌دانم هیچ ستمگری بر تو ارادۀ ظلم و جور نکند مگر آنکه خداوند او را به بلائی مبتلی یا کشنده‌ای را بر او مسلّط گرداند (این خبر از جملۀ اخبار بغیب آن حضرتست، چنانکه در تواریخ وقائع کوفه و پیش آمدها بر ستمکاران آن شرح داده شده است )


خطبه 48- سازماندهی نیروها برای نبرد صفین

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام عند المسیر إلی الشام

48 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که در نخیله) هنگام رفتن بشام

اَلحَمدُ لِلَّهِ کُلَّمَا وَقَبَ لَیلٌ وَ غَسَقَ وَ اَلحَمدُ لِلَّهِ کُلَّمَا لاَحَ نَجمٌ وَ خَفَقَ وَ اَلحَمدُ لِلَّهِ غَیرَ مَفقُودِ اَلإِنعَامِ وَ لاَ مُکَافَإِ اَلإِفضَالِ

(1) سپاس خداوند را سزا است هر بار که شب گردد و جهان رو به ظلمت و تاریکی نهد و ستایش حقّ تعالی را روا است هر وقت که ستاره هویدا و پنهان شود (همیشه در هر وقتی از اوقات حمد و شکر خدای متعال بر هر کس واجب و لازم است) و حمد بیشمار معبودی را است که مستجمع جمیع صفات کمالیّه است، و نعمت و بخشش او تمامی ندارد (همگان را شامل است) و فضل و کرمش را هیچ چیز برابری نمی‌کند

أَمَّا بَعدُ فَقَد بَعَثتُ مُقَدِّمَتِی وَ أَمَرتُهُم بِلُزُومِ هَذَا اَلمِلطَاطِ حَتَّی یَأتِیَهُم أَمرِی

(2) و بعد جلو داران لشگر خود (زیاد ابن نصر و شریح ابن هانی) را (با دوازده هزار سوار) فرستادم و بایشان دستور دادم که در کنار فرات درنگ نمایند تا فرمان من (در خصوص حرکت) بآنها برسد

وَ قَد رَأَیتُ أَن أَقطَعَ هَذِهِ اَلنُّطفَةَ إِلَی شِرذِمَةٍ مِنکُم مُوطِنِینَ أَکنَافَ دَجلَةَ فَأُنهِضَهُم مَعَکُم إِلَی عَدُوِّکُم وَ أَجعَلَهُم مِن أَمدَادِ اَلقُوَّةِ لَکُم أقول یعنی علیه‌السلام بالملطاط هاهنا السمت الذی أمرهم بلزومه و هو شاطئ الفرات و یقال ذلک أیضا لشاطئ البحر و أصله ما استوی من الأرض و یعنی بالنطفة ماء الفرات و هو من غریب العبارات و عجیبها

(3) و مصلحت در این دیدم که از این آب (فرات) عبور کرده نزد عدّه‌ای از شما (مسلمانان) روم که در اطراف دجله ساکن (اهل مدائن) هستند و ایشان را تجهیز کرده با شما بجنگ دشمنتان بیاورم و آنها را برای شما کمک قرار دهم (سیّد رضیّ فرماید:) می‌گویم: منظور حضرت از لفظ ملطاط در اینجا موضعی بوده است کنار فرات که جلوداران لشگر خود را به فرود آمدن در آنجا امر فرموده و نیز بساحل و کنار دریا هم ملطاط گفته میشود و این لفظ در اصل بمعنی زمین هموار است و مقصود حضرت از لفظ نطفة (که بمعنی آب صافی است کم یا زیاد) آب فرات است و این تعبیر از عبارات غریبه و شگفت آور است


خطبه 49- خدا شناسی

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی بَطَنَ خَفِیَّاتِ اَلأُمُورِ وَ دَلَّت عَلَیهِ أَعلاَمُ اَلظُّهُورِ وَ اِمتَنَعَ عَلَی عَینِ اَلبَصِیرِ

49 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در صفات حقّ تعالی) سپاس مخصوص خداوندی است که دانای به امور پنهانی است (پنهانیها نزد او هویدا است، پس بآنچه آشکار است بطریق اولی دانا است و نشانهای ظاهر و هویدا (جمیع موجودات) بر وجود و هستی او دلالت دارد (از روی علامات و آثار ظاهر و پیدا است، زیرا مخلوق بخالق نیازمند است، و نمی‌شود که ممکن به خودی خود دارای وجود هستی گردد) و دیدن او با بینائی چشم محال است (زیرا در مکانی نیست تا بچشم دیده شود))

فَلاَ عَینُ مَن لَم یَرَهُ تُنکِرُهُ وَ لاَ قَلبُ مَن أَثبَتَهُ یُبصِرُهُ

(2) پس چشم کسیکه او را ندیده (هستی و بودنش را) انکار نمی‌کند (زیرا آثار هستی او را می‌بیند) و دل کسیکه هستی او را (از آثار و علامات) دانسته بکنه ذاتش پی نمی‌برد

سَبَقَ فِی اَلعُلُوِّ فَلاَ شَیءَ أَعلَی مِنهُ وَ قَرُبَ فِی اَلدُّنُوِّ فَلاَ شَیءَ أَقرَبُ مِنهُ فَلاَ اِستِعلاَؤُهُ بَاعَدَهُ عَن شَیءٍ مِن خَلقِهِ وَ لاَ قُربُهُ سَاوَاهُم فِی اَلمَکَانِ بِهِ

(3) در بلندی (بر همه) برتری دارد، و هیچ چیز از او بالاتر نیست و در نزدیکی (بهمه) نزدیک است، و هیچ چیز از او نزدیکتر نیست پس (چون بهمه احاطه دارد) بلندی او او را از مخلوقاتش دور نکرده و نزدیکی او خلق را در مکانی با او مساوی و برابر ننموده

لَم یُطلِعِ اَلعُقُولَ عَلَی تَحدِیدِ صِفَتِهِ وَ لَم یَحجُبهَا عَن وَاجِبِ مَعرِفَتِهِ

(4) عقلها را بر حدّ و نهایت صفت خود آگاه نساخته (زیرا برای صفات که عین ذات او است حدّی نیست) و (لی) آنها را از شناختن خویش بقدر واجب باز نداشته (زیرا عقول اگر چه بکنه ذات و صفات او پی نمی‌برند ولی بقدر واجب از آثار و علامات به معرفت و شناساییش راه برده باو اعتراف کرده‌اند)

فَهُوَ اَلَّذِی تَشهَدُ لَهُ أَعلاَمُ اَلوُجُودِ عَلَی إِقرَارِ قَلبِ ذِی اَلجُحُودِ تَعَالَی اَللَّهُ عَمَّا یَقُولُهُ اَلمُشَبِّهُونَ بِهِ وَ اَلجَاحِدُونَ لَهُ عُلُوّاً کَبِیراً

(5) پس او است خداوندی که آثار و علامات موجوده بر اقرار دل منکر او گواهی می‌دهد (کسانیکه خدا را به گفتار و کردار انکار میکنند آثار و علامات موجوده گواهی می‌دهد که در دل باو اقرار دارند) و منزّه است خداوند از گفتار آنهائی که او را بخلق تشبیه میکنند و کسانیکه او را انکار می‌نمایند


خطبه 50- علل پیدایش فتنه ها

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

50 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بیان آنچه سبب فتنه و فساد میشود)

إِنَّمَا بَدءُ وُقُوعِ اَلفِتَنِ أَهوَاءٌ تُتَّبَعُ وَ أَحکَامٌ تُبتَدَعُ یُخَالَفُ فِیهَا کِتَابُ اَللَّهِ وَ یَتَوَلَّی عَلَیهَا رِجَالٌ رِجَالاً عَلَی غَیرِ دِینِ اَللَّهِ

(1) منشأ فتنه و فسادها (در میان مردم) پیروی از خواهشهای نفس است و احکامی که بر خلاف شرع صادر گردد کتاب خدا (قرآن کریم) با آن خواهشها و حکمها مخالف است و (همچنین از اسباب فتنه و فساد آنست که) گروهی از مردم دیگران را بر خواهشها و حکمهای بر خلاف دین یاری و پیروی میکنند (چون حقّ و باطل را در هم می‌نمایند فتنه و فساد ظاهر میشود)

فَلَو أَنَّ اَلبَاطِلَ خَلَصَ مِن مِزَاجِ اَلحَقِّ لَم یَخفَ عَلَی اَلمُرتَادِینَ وَ لَو أَنَّ اَلحَقَّ خَلَصَ مِن لَبسِ اَلبَاطِلِ اِنقَطَعَت عَنهُ أَلسُنُ اَلمُعَانِدِینَ

(2) پس اگر باطل با حقّ در هم نمی‌شد راه حقّ بر خواهان آن پوشیده نمی‌گردید و اگر حقّ در میان باطل پنهان نمی‌بود دشمنان (هرگز) نمی‌توانستند از آن بد گوئی کنند

وَ لَکِن یُؤخَذُ مِن هَذَا ضِغثٌ وَ مِن هَذَا ضِغثٌ فَیُمزَجَانِ فَهُنَالِکَ یَستَولِی اَلشَّیطَانُ عَلَی أَولِیَائِهِ وَ یَنجُو اَلَّذِینَ سَبَقَت لَهُم مِنَ اَللَّهِ اَلحُسنیٰ

(3) ولیکن چون قسمتی از حقّ و قسمتی از باطل فرا گرفته و درهم می‌گردد پس آنگاه شیطان بر دوستان خود تسلّط پیدا میکند (برای اضلال و گمراهی فرصت بدست آورده، و باطل را در نظر خواهان حقّ جلوه می‌دهد و راه بد گوئی را برای دشمنان دین باز می‌نماید) و کسانیکه لطف خدا شامل حالشان گردیده است (از اضلال و گمراهی شیطان) نجات می‌یابند (و از آمیزش حقّ بباطل در شبهه نمی‌افتند)


خطبه 51- فرمان خط شکنی و آزاد کردن آب فرات

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما غلب أصحاب معاویة أصحابه علیه‌السلام علی شریعة الفرات بصفین و منعوهم من الماء

51 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است آنگاه که لشگر معاویه در جنگ صفّین بر اصحاب آن بزرگوار پیشی جسته راه ورود به آب فراتر بتصرّف در آورده آنان را از برداشتن آب مانع گشتند:

قَدِ اِستَطعَمُوکُمُ اَلقِتَالَ فَأَقِرُّوا عَلَی مَذَلَّةٍ وَ تَأخِیرِ مَحَلَّةٍ أَو رَوُّوا اَلسُّیُوفَ مِنَ اَلدِّمَاءِ تَروَوا مِنَ اَلمَاءِ

(1) لشگر معاویه (با تصرّف شریعۀ فرات و منع شما از برداشتن آب) کارزار با شما را طالبند پس شما یا بر ذلّت و خواری اقرار کرده شجاعت و شرافت را از دست بدهید (اظهار عجز و ناتوانی کرده از تشنگی بیچاره شده خود را به دشمن تسلیم نمائید) یا آنکه شمشیرهاتان را از خونها (ی ایشان) سیراب کنید تا از آب سیر آب شوید

فَالمَوتُ فِی حَیَاتِکُم مَقهُورِینَ وَ اَلحَیَاةُ فِی مَوتِکُم قَاهِرِینَ

(2) پس مرگ (حقیقیّ‌) در زندگانی شما است اگر مغلوب بشوید و (حقیقت) زندگانی در مرگ شما است آنگاه که (بر دشمن) غالب آئید (مرگ با عزّت و شرافت بهتر است از زندگانی با ذلّت و خواری)

أَلاَ وَ إِنَّ مُعَاوِیَةَ قَادَ لُمَةً مِنَ اَلغُوَاةِ وَ عَمَسَ عَلَیهِمُ اَلخَبَرَ حَتَّی جَعَلُوا نُحُورَهُم أَغرَاضَ اَلمَنِیَّةِ

(3) آگاه باشید که معاویه عدّۀ قلیلی از گمراهان و نادانان را بکار زار آورده (با اینکه لشگر معاویه زیاد بوده ایشان را به عدّۀ قلیلی تعبیر فرموده، اشاره است باینکه بعلم جنگ آشنا نیستند) و حقیقت امر را (که جنگ برای بدست آوردن سلطنت و ریاست است) از آنان پنهان نموده (و خونخواهی عثمان را بهانه قرار داده) تا اینکه آنها گلوهای خود را هدف (تیرهای) مرگ قرار داده‌اند (از روی نادانی و گمراهی برای کشته شدن آماده هستند )


خطبه 52- سخنرانی در عید قربان

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام و لتغایر الروایتین قد تقدم مختارها بروایة و نذکرها هاهنا بروایة أخری

52 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بیان بیوفائی دنیا و اهمیّت ندادن بآن)

أَلاَ وَ إِنَّ اَلدُّنیَا قَد تَصَرَّمَت وَ آذَنَت بِانقِضَاءٍ وَ تَنَکَّرَ مَعرُوفُهَا وَ أَدبَرَت حَذَّاءَ فَهِیَ تَحفِزُ بِالفَنَاءِ سُکَّانَهَا وَ تَحدُو بِالمَوتِ جِیرَانَهَا وَ قَد أَمَرَّ مِنهَا مَا کَانَ حُلواً وَ کَدِرَ مِنهَا مَا کَانَ صَفواً

این خطبه پیش از این به روایتی اختیار و نقل شده، و در اینجا از روی روایت دیگری برای اختلافی که در این دو روایتست بیان می‌کنیم: (1) آگاه باشید دنیا و بفناء و نیستی نهاده و (بر اثر تغییراتی که در آن مشاهده میشود) در گذشتش را اعلام کرده و خوشی آن باقی نمی‌ماند، (مانند جوانی و تندرستی) و به تندی (از اهلش) رو بر می‌گرداند و ساکنین خود را بفناء و نیستی می‌کشاند و همسایگان را بسوی مرگ میراند (تا به گورستان بسپارد) و شیرینیهای آن به تلخی مبدّل شد (مانند جوانی به پیروی و تندرستی که به بیماری تبدیل می‌گردد) و صافیهای آن تیره گردید (پس اکنون که تغییرات در آن آنی و فوری و بهرۀ از آن موقّتی است، نبایستی بآن دلبند شد)

فَلَم یَبقَ مِنهَا إِلاَّ سَمَلَةٌ کَسَمَلَةِ اَلإِدَاوَةِ أَو جُرعَةٌ کَجُرعَةِ اَلمَقلَةِ لَو تَمَزَّزَهَا اَلصَّدیَانُ لَم یَنقَع

(2) پس از این دنیا (نسبت به زندگانی هر کس زمانی) باقی نمانده مگر ته مانده‌ای (چند روزی) مانند ته ماندۀ آب در مشک کوچکی یا باقی نمانده از آن مگر جرعه‌ای (مدّت کمی) مانند جرعۀ مقلة (عادت عرب بر اینست که چون تشنگان در بیابان اندک آبی یابند، سنگ ریزه در ظرفی ریخته آنقدر آب بر آن بریزند که آن سنگریزه‌ها را بپوشاند، پس هر یک آن مقدار آب را برای رفع تشنگی بیاشامد، و باین طریق آب اندک را میان خودشان قسمت کنند، و آن سنگریزه‌ها را مقلة گویند) پس تشنۀ (دنیا که مدّت کمی از عمرش باقی مانده) اگر بمکد آن ته مانده (و یا آن جرعۀ مقله) را (بدنیا دل بسته از آخرت چشم پوشد) تشنگی او بر طرف نشود (بهره‌ای که در نظر دارد بدست نیاورد)

فَأَزمِعُوا عِبَادَ اَللَّهِ اَلرَّحِیلَ عَن هَذِهِ اَلدَّارِ اَلمَقدُورِ عَلَی أَهلِهَا اَلزَّوَالُ وَ لاَ یَغلِبَنَّکُم فِیهَا اَلأَمَلُ وَ لاَ یَطُولَنَّ عَلَیکُم فِیهَا اَلأَمَدُ

(3) پس ای بندگان خدا (اکنون که رفتار دنیا با شما چنین است) برای کوچ کردن از این سرا که برای اهلش زوال و نیستی مقدّر شده آماده شوید و آرزو بر شما غالب نشود و مدّت زندگانی در آن بنظر شما طولانی نیاید (به آرزوهای بیجا تکیه مکنید و از مرگ غافل نباشید که ناگاه شما را دریابد)

فَوَاللَّهِ لَو حَنَنتُم حَنِینَ اَلوُلَّهِ اَلعِجَالِ وَ دَعَوتُم بِهَدِیلِ اَلحَمَامِ وَ جَأَرتُم جُؤَارَ مُتَبَتِّلِی اَلرُّهبَانِ وَ خَرَجتُم إِلَی اَللَّهِ مِنَ اَلأَموَالِ وَ اَلأَولاَدِ اِلتِمَاسَ اَلقُربَةِ إِلَیهِ فِی اِرتِفَاعِ دَرَجَةٍ عِندَهُ أَو غُفرَانِ سَیِّئَةٍ أَحصَتهَا کُتُبُهُ وَ حَفِظَهَا رُسُلُهُ لَکَانَ قَلِیلاً فِیمَا أَرجُو لَکُم مِن ثَوَابِهِ وَ أَخَافُ عَلَیکُم مِن عِقَابِهِ

(4) پس سوگند بخدا اگر بنالید مانند نالۀ شتران غم زدۀ فرزند مرده و بخوانید مانند صدای کبوتر و فریاد و زاری نمائید مانند فریاد و زاری راهبی که دنیا را ترک کرده و از مالها و فرزندان در راه خدا بگذرید برای درخواست تقرّب از جهت بلندی مقام و منزلت نزد او یا آمرزش گناهی که نوشته شده و فرشتگان او آن گناه را ثبت نموده‌اند هر آینه کم است در مقابل ثوابی که از جانب خداوند متعال من برای شما امیدوارم و (همچنین) کم است در برابر عذاب او که من از آن برای شما می‌ترسم (ثواب و پاداش عبادت و پرستش خدا که من بشما امر میکنم بیشتر است از پاداش عبادتی که شما در طلب آن تضرّع و زاری می‌کنید و بآنچه که وسیلۀ تقرّب است دست می‌اندازید، و عقاب و کیفر معصیتی که من شما را از آن نهی می‌نمایم سختتر است از معصیتی که شما در آمرزش آن ناله و سوگواری می‌نمایید، خلاصه پاداش عبادت و بندگی خدا و کیفر معصیت و نافرمانی او که من می‌دانم از حیطۀ ادراک و فهم شما بیرون است، پس کوشش کنید در آنچه که امر میکنم، و چشم بپوشید از آنچه که نهی می‌نمایم)

وَ اَللَّهِ لَوِ اِنمَاثَت قُلُوبُکُمُ اِنمِیَاثاً وَ سَالَت عُیُونُکُم مِن رَغبَةٍ إِلَیهِ أَو رَهبَةٍ مِنهُ دَماً ثُمَّ عُمِّرتُم فِی اَلدُّنیَا مَا اَلدُّنیَا بَاقِیَةٌ مَا جَزَت أَعمَالُکُم وَ لَو لَم تُبقُوا شَیئاً مِن جُهدِکُم أَنعُمَهُ عَلَیکُمُ اَلعِظَامَ وَ هُدَاهُ إِیَّاکُم لِلإِیمَانِ و منها فی ذکر یوم النحر و صفة الأضحیة

(5) و سوگند بخدا اگر برای شوق به حقّ تعالی یا برای ترس از او دلهای شما گداخته شود و از چشمهایتان خون جاری گردد و بدین منوال زندگی کنید در دنیا مادامی که باقی است این اعمال و منتهی درجۀ کوشش شما برابری با نعمتهای بزرگ خداوند که بشما عطاء فرموده نمی‌نماید و مساوی راهنمائی نمودن او شما را بسوی ایمان نمی‌گردد و قسمتی از این خطبه در بیان عید قربان و صفت حیوان قربانی است:

وَ مِن تَمَامِ اَلأُضحِیَّةِ اِستِشرَافُ أُذُنِهَا وَ سَلاَمَةُ عَینِهَا فَإِذَا سَلِمَتِ اَلأُذُنُ وَ اَلعَینُ سَلِمَتِ اَلأُضحِیَّةُ وَ تَمَّت

(6) از جملۀ شرائط حیوان قربانی آنست که تمام گوش باشد (بریده و شکافته نباشد) و چشمش سالم باشد پس اگر گوش و چشمش بی عیب بود قربانی صحیح و درست است

وَ لَو کَانَت عَضبَاءَ اَلقَرنِ تَجُرُّ رِجلَهَا إِلَی اَلمَنسَکِ و المنسک هاهنا المذبح

(7) و اگر شاخ شکسته باشد (برای قربانی صلاحیّت ندارد، مانند گوسفند پا شکسته‌ایست که) برای رفتن به قربانگاه می‌لنگد (قربانی گوسفند پا شکسته و شاخ شکسته درست نیست سیّد رضیّ فرماید:) منسک (اگر چه بمعنی محلّ عبادت و پرستش است، و لیکن) در اینجا بمعنی قربانگاه و آن موضعی است که قربانی را در آنجا سر می‌برند


خطبه 53- بیان علت شروع جنگ صفین

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی ذکر البیعة

53 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در بیان بیعت کردن (مردم با آن بزرگوار)

فَتَدَاکُّوا عَلَیَّ تَدَاکَّ اَلإِبِلِ اَلهِیمِ یَومَ وِردِهَا قَد أَرسَلَهَا رَاعِیهَا وَ خُلِعَت مَثَانِیهَا حَتَّی ظَنَنتُ أَنَّهُم قَاتِلِیَّ أَو بَعضَهُم قَاتِلُ بَعضٍ لَدَیَّ

(1) پس (از کشته شدن عثمان) مردم نزد من خود را بیکدیگر زده (برای بیعت نمودن) ازدحام نمودند، مانند ازدحام شتر تشنه، هنگام آشامیدن آب که عقال و ریسمانش باز شده و ساربان رهایش نموده باشد (و بطوری بر من هجوم آورند) که گمان کردم می‌خواهند مرا بقتل رسانند یا بعضی از ایشان قصد دارند در حضور من بعض دیگر را بکشند

وَ قَد قَلَّبتُ هَذَا اَلأَمرَ بَطنَهُ وَ ظَهرَهُ حَتَّی مَنَعَنِی اَلنَّومَ فَمَا وَجَدتُنِی یَسَعُنِی إِلاَّ قِتَالُهُم أَوِ اَلجُحُودُ بِمَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ صلی‌الله‌علیه‌وآله

(پس بیعت ایشان را قبول کردم) (2) و (چون بعد از آن دسته‌ای مانند طلحه و زبیر نقض عهد کرده پیمان شکستند) من ظاهر و باطن این امر را زیر و رو نمودم به حدّی که (اندیشه در این باب) مرا از خواب باز داشت پس طاقت نیاوردم مگر به جنگیدن با ایشان (که پیمان شکستند) یا انکار آنچه که محمّد صلّی اللّه علیه و آله آورده است (زیرا پیکار با یاغیها بر امام واجب است و در صورت قدرت و توانائی اگر با آنان جنگ نکند ترک واجب کرده و آن برای امام مانند آن بود که احکام حضرت رسول را انکار نموده باشد، و چون انکار احکام رسول خدا سبب عذاب الهیّ است)

فَکَانَت مُعَالَجَةُ اَلقِتَالِ أَهوَنَ عَلَیَّ مِن مُعَالَجَةِ اَلعِقَابِ وَ مَوتَاتُ اَلدُّنیَا أَهوَنَ عَلَیَّ مِن مَوتَاتِ اَلآخِرَةِ

(3) پس علاج جنگیدن بر من آسانتر بود از علاج عذاب الهیّ‌ و مرگهای دنیا (مشقّتها و سختیها) بر من آسانتر است از مرگها (و عذابها) ی قیامت


خطبه 54- بیان علت تأخیر در شروع جنگ صفین

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام و قد استبطأ أصحابه إذنه لهم فی القتال بصفین

54 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در صفّین موقعی که اصحاب آن بزرگوار تصوّر کردند در شروع به جنگیدن (با مردم شام) درنگ و کندی می‌نماید (چون در صفّین آب بتصرّف حضرت در آمد و از اهل شام ممانعت ننمود چند روزی جنگ متارکه گشت، پس بعضی از لشگریان گفتند تأمّل او در فرمان بجنگ شاید برای اینست که از مرگ و کشته شدن می‌ترسد، و برخی دیگر گفتند شاید برای اینست که در وجوب جنگیدن با مردم شام شکّ و تردید دارد، حضرت در پاسخ آنان فرمود)

أَمَّا قَولُکُم أَ کُلَّ ذَلِکَ کَرَاهِیَةَ اَلمَوتِ فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِی دَخَلتُ إِلَی اَلمَوتِ أَو خَرَجَ اَلمَوتُ إِلَیَّ

(1) امّا سخن شما که آیا این همه تأمّل و درنگ من برای ترس از مرگ و کشته شدن است‌؟ پس سوگند بخدا هیچ باکی ندارم از داخل شدن در مرگ (کشته شدن در میدان کارزار) یا اینکه ناگاه مرگ مرا دریابد

وَ أَمَّا قَولُکُم شَکّاً فِی أَهلِ اَلشَّامِ فَوَاللَّهِ مَا دَفَعتُ اَلحَربَ یَوماً إِلاَّ وَ أَنَا أَطمَعُ أَن تَلحَقَ بِی طَائِفَةٌ فَتَهتَدِیَ بِی وَ تَعشُوَ إِلَی ضَوئِی

(2) و امّا سخن شما در اینکه (فرمان جنگیدن نمی‌دهم برای آنست که در وجوب کارزار) با اهل شام مرا شکّ و تردیدی است پس سوگند بخدا یک روز جنگ کردن را بتأخیر نینداختم مگر برای آنکه می‌خواهم گروهی (از ایشان) بمن ملحق گردیده هدایت شوند (از گمراهی دست کشیده براه راست قدم نهند) و بچشم کم نور خود روشنی راه مرا ببینند

وَ ذَلِکَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِن أَن أَقتُلَهَا عَلَی ضَلاَلِهَا وَ إِن کَانَت تَبُوءُ بِآثَامِهَا

(3) و این تأمّل و درنگ در کارزار نزد من محبوبتر است از اینکه آن گمراهان را بکشم و اگر چه (ایشان دست از ضلالت و گمراهی بر نداشته بالأخره کشته میشوند و در قیامت) با گناهانشان (مخالفت با امام و پیروی نمودن از دشمنان آن حضرت) باز می‌گردند (گرفتار خواهند شد )


خطبه 55- مقایسه یاران خود با یاران پیامبر (ص)

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام

55 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (که در آن ثبات قدم خویش و سائر اصحاب حضرت رسول و فداکاریهاشان را در جنگها برای یاری دین مقدّس اسلام بیان فرموده، و اصحابش را بجهاد در راه خدا و جنگ با دشمنان ترغیب نموده آنان را از سستی در این امر توبیخ و سرزنش می‌نماید)

وَ لَقَد کُنَّا مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله نَقتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبنَاءَنَا وَ إِخوَانَنَا وَ أَعمَامَنَا مَا یَزِیدُنَا ذَلِکَ إِلاَّ إِیمَاناً وَ تَسلِیماً وَ مُضِیّاً عَلَی اَللَّقَمِ وَ صَبراً عَلَی مَضَضِ اَلأَلَمِ وَ جِدّاً فِی جِهَادِ اَلعَدُوِّ

(1) ما (برای یاری دین اسلام زمانیکه) با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بودیم پدران و فرزندان و برادران و عموهای خود را (در جنگها) می‌کشتیم و این رفتار بر ایمان و اعتقاد ما افزوده اطاعت و فرمانبرداری پیش می‌گرفتیم و ثبات قدم ما را در راه راست می‌افزود و شکیبائی ما را بر سوزش درد و سعی و کوششمان را برای جهاد با دشمن زیاد می‌نمود

وَ لَقَد کَانَ اَلرَّجُلُ مِنَّا وَ اَلآخَرُ مِن عَدُوِّنَا یَتَصَاوَلاَنِ تَصَاوُلَ اَلفَحلَینِ یَتَخَالَسَانِ أَنفُسَهُمَا أَیُّهُمَا یَسقِی صَاحِبَهُ کَأسَ اَلمَنُونِ فَمَرَّةً لَنَا مِن عَدُوِّنَا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنَا مِنَّا

(2) و (در کارزارهای زمان پیغمبر روش جنگیدن ما با دشمن چنین) بود مردی از ما با یکی از دشمن بیکدیگر حمله کرده با هم در می‌افتادند مانند در افتادن دو حیوان نر و بجان یکدیگر می‌افتادند (در صدد کشتن هم بر می‌آمدند) تا کدام یک دیگری را از جام مرگ سیراب نماید (او را بکشد) پس گاهی ما بر دشمن ظفر می‌یافتیم و گاهی دشمن بر ما غالب می‌گشت

فَلَمَّا رَأَی اَللَّهُ صِدقَنَا أَنزَلَ بِعَدُوِّنَا اَلکَبتَ وَ أَنزَلَ عَلَینَا اَلنَّصرَ حَتَّی اِستَقَرَّ اَلإِسلاَمُ مُلقِیاً جِرَانَهُ وَ مُتَبَوِّئاً أَوطَانَهُ

(3) چون خداوند راستی ما را دید (از همه چیز گذشتن در راه اسلام را نشان دادیم) دشمن ما را خوار و فیروزی را نصیب ما گردانید تا اینکه اسلام مستقرّ (و امر دین منظّم) گردید مانند شتری که در موقع استراحت سینه و گردن خود را بر زمین می‌افکند (از اضطراب و نگرانی از دشمن رهائی یافت) و در جاهای خود پخش شد (حقیقت آن در همه جای جهان منتشر گردید)

وَ لَعَمرِی لَو کُنَّا نَأتِی مَا أَتَیتُم مَا قَامَ لِلدِّینِ عَمُودٌ وَ لاَ اِخضَرَّ لِلإِیمَانِ عُودٌ

(4) و بجان خودم سوگند اگر رفتار ما (در یاری اسلام) مانند رفتار شما بود (و در پیکار با دشمن مانند شما سستی و سهل انگاری می‌نمودیم) پایۀ دین برقرار نمی‌گردید (خداشناسی پیدا نمی‌شد) و شاخۀ درخت ایمان سبز نمی‌گشت (قوانین اسلام منتشر نمی‌گردید)

وَ اَیمُ اَللَّهِ لَتَحتَلِبُنَّهَا دَماً وَ لَتُتبِعُنَّهَا نَدَماً

(5) و سوگند بخدا از این رفتار (ناپسندیده و سستی در کارزار بعوض شیر از ناقۀ دنیا) خون خواهید دوشید و در پی آن (وقتی دشمن بر شما مسلّط گردد) پشیمان خواهید گشت


خطبه 56- خبر از سلطه معاویه

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لأصحابه

56 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است برای اصحاب خود (اهل کوفه که بآنان خبر می‌دهد بلیّه‌ای را که بعد از آن بزرگوار بآن مبتلی میشوند و دستور می‌فرماید که در آن هنگام چگونه رفتار نمایند)

أَمَّا إِنَّهُ سَیَظهَرُ عَلَیکُم بَعدِی رَجُلٌ رَحبُ اَلبُلعُومِ مُندَحِقُ اَلبَطنِ یَأکُلُ مَا یَجِدُ وَ یَطلُبُ مَا لاَ یَجِدُ فَاقتُلُوهُ وَ لَن تَقتُلُوهُ

(1) آگاه باشید که بزودی بعد از من مردی گشاده گلو و شکم بر آمده (معاویة ابن ابی سفیان) بر شما غالب میشود می‌خورد آنچه بیابد و می‌خواهد آنچه نیابد (هر چه می‌خورد سیر نمی‌گشت تا اینکه می‌گفت سفره را بر چینید خسته شدم و سیر نگردیدم. گفته‌اند پرخوری او بر اثر نفرین حضرت رسول بود آنگاه که کس بطلب او فرستاده دید به خوردن مشغول است، بازگشت و گفت طعام می‌خورد، دیگر باره فرستاد باز به خوردن مشغول بود، پس آن حضرت فرمود: أللّهمّ لا تشبع بطنه یعنی بار خدایا شکم او را سیر مگردان) پس (در صورت قدرت و توانائی) او را بکشید و اگر چه هرگز او را نخواهید کشت (توانائی کشتن او را ندارید)

أَلاَ وَ إِنَّهُ سَیَأمُرُکُم بِسَبِّی وَ اَلبَرَاءَةِ مِنِّی أَمَّا اَلسَّبُّ فَسُبُّونِی فَإِنَّهُ لِی زَکَاةٌ وَ لَکُم نَجَاةٌ وَ أَمَّا اَلبَرَاءَةُ فَلاَ تَتَبَرَّءُوا مِنِّی

(2) آگاه باشید بزودی آن مرد شما را بنا سزا گفتن و بیزاری جستن از من امر میکند پس اگر شما را به ناسزا گفتن مجبور نمود مرا دشنام دهید زیرا نا سزا گفتن برای من سبب علوّ مقام میشود و برای شما باعث بر نجات و رهائی (از شرّ او) است و امّا در بیزاری جستن، پس از من بیزاری نجوئید (در باطن دوستدارم باشید)

فَإِنِّی وُلِدتُ عَلَی اَلفِطرَةِ وَ سَبَقتُ إِلَی اَلإِیمَانِ وَ اَلهِجرَةِ

(3) زیرا من به فطرت اسلام تولّد یافته‌ام (هیچ گاه در راه کفر و شرک قدم ننهاده از اوّل اسلام اختیار نموده‌ام نه مانند سائرین که کافر و بت پرست بوده مسلمان گردیده‌اند ) و در ایمان و هجرت (بیرون رفتن از وطن برای نصرت و یاری رسول خدا) سبقت و پیشی گرفتم (اوّل مردی که به پیغمبر ایمان آورد و برای پیشرفت دین اسلام او را یاری کرد من بودم، پس بیزاری از من بیزاری از خدا است و بیزاری از خدا موجب عذاب ابدیّ است)


خطبه 57- خبر از آینده شوم خوارج

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام کلم به الخوارج

57 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که به خوارج نهروان فرموده

أَصَابَکُم حَاصِبٌ وَ لاَ بَقِیَ مِنکُم آبِرٌ

(چون در جنگ صفّین پس از قرار داد تحکیم و نوشتن عهد نامه، خوارج از آن بزرگوار کناره گیری نموده از هر طرف فریاد کردند: لا حکم إلاّ للّه یعنی نیست حکمی مگر از جانب خدا، و گفتند الحکم للّه یا علیّ لا لک یعنی یا علیّ حکم و فرمان دادن مخصوص خدا است نه برای تو، و حکم خدا در بارۀ معاویه و اصحابش آنست که به فرمان ما داخل گردند و ما خطاء کردیم که به تحکیم رضاء دادیم، پس چون به خطای خود پی بردیم بخدا توبه و بازگشت نمودیم، تو نیز مانند ما از خطای خود توبه و بازگشت نما، و بعضی گفتند چون به تحکیم رضاء دادی کافر شدی اکنون بکفر خود گواهی ده پس از آن توبه کن تا ترا اطاعت کنیم، حضرت فرمود): (1) بادی که سنگ ریزه را به جنبش می‌آورد بر شما بوزد (عذاب الهیّ شما را دریابد) و باقی نماند از شما کسیکه نخل خرما را هرس کند (یا کسیکه سخن گوید، یا کسیکه بر جهد، خلاصه نسل شما قطع گردد)

أَ بَعدَ إِیمَانِی بِاللَّهِ وَ جِهَادِی مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله أَشهَدُ عَلَی نَفسِی بِالکُفرِ لَ قَد ضَلَلتُ إِذاً وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلمُهتَدِینَ

(2) آیا بعد از ایمان آوردن من بخدا و جهاد به همراهی رسول اکرم، صلّی اللّه علیه و آله (در جنگها) کفر و خطاء را بر خود گواهی دهم‌؟ پس در این هنگام (به اقرار بر خطای خویش) گمراه شده از راه راست قدم بیرون نهاده‌ام!

فَأُوبُوا شَرَّ مَآبٍ وَ اِرجِعُوا عَلَی أَثَرِ اَلأَعقَابِ

(3) پس، از بدترین راهی که قدم در آن نهاده‌اید بر گردید (از این راه باطل برگشته دیگر باره این سخنان زشت را نگویید) و بجای پای خود بازگشت نمائید (از راهی که رفته‌اید بجای خویش برگشته از حقّ پیروی کنید)

أَمَا إِنَّکُم سَتَلقَونَ بَعدِی ذُلاًّ شَامِلاً وَ سَیفاً قَاطِعاً وَ أَثَرَةً یَتَّخِذُهَا اَلظَّالِمُونَ فِیکُم سُنَّةً قوله علیه‌السلام و لا بقی منکم آبر یروی علی ثلاثة أوجه أحدها أن یکون کما ذکرناه آبر بالراء من قولهم رجل آبر للذی یأبر النخل أی یصلحه و یروی آثر بالثاء بثلاث نقط یراد به الذی یأثر الحدیث أی یرویه و یحکیه و هو أصح الوجوه عندی کأنه علیه‌السلام قال لا بقی منکم مخبر و یروی آبز بالزای المعجمة و هو الواثب و الهالک أیضا یقال له آبز

(4) آگاه باشید بزودی بعد از من بذلّت و خواری بسیار بر خورده به شمشیر برنده مبتلی گردید و مال شما را ستمکاران گرفته اختصاص بخود دهند و این کار را در میان شما سنّت و عادت خویش قرار دهند (از قتل و غارتی که بعد از آن بزرگوار از طرف ستمکاران مانند مهلب ابن ابی صفره و دیگران در میان آنان واقع شده خبر می‌دهد سیّد رضیّ فرماید:) فرمایش آن حضرت: و لا بقی منکم ابر بر سه وجه نقل میشود اوّل چنانکه بیان نمودیم ابر براء مهمله و این مأخوذ از قول عربست که کسیکه نخل خرما را هرس میکند می‌گویند رجل ابر و (دوّم) اثر بثاء سه نقطه روایت میشود که مراد از آن کسی است که حدیثی روایت میکند یا سخنی حکایت می‌نماید و این قول نزد من صحیح‌ترین وجوه است (زیرا) گویا حضرت فرموده است: گوینده‌ای از شما باقی نماند و (سوّم) ابن بزاء نقطه‌دار روایت میشود و آن بمعنی واثب یعنی بر جهنده است و نیز ابن بمعنی هالک یعنی تباه گشته استعمال میشود


خطبه 58- خبر از پایان کار خوارج

[↑ بالا] و قال علیه‌السلام لما عزم علی حرب الخوارج و قیل له إن القوم قد عبروا جسر النهروان

58 - هنگامیکه امام علیه السّلام تصمیم بجنگ با خوارج گرفت و به آن حضرت گفته شد که ایشان از پل نهروان عبور کردند، فرمود

مَصَارِعُهُم دُونَ اَلنُّطفَةِ وَ اَللَّهِ لاَ یُفلِتُ مِنهُم عَشَرَةٌ وَ لاَ یَهلِکُ مِنکُم عَشَرَةٌ یعنی بالنطفة ماء النهر و هی أفصح کنایة عن الماء و إن کان کثیرا جما و قد أشرنا إلی ذلک فیما تقدم عند مضی ما أشبهه

(1) قتلگاه ایشان (موضع کشته شدنشان) این طرف آب (نهروان) است 2 سوگند بخدا ده تن از آنان (از کشته شدن) نجات نمی‌یابد و ده نفر هم از شما هلاک نمی‌گردد (چون حضرت برای جنگ با خوارج در پی ایشان می‌رفت، مردی از اصحابش آمد و گفت: یا امیر المؤمنین خوارج از نهر عبور کردند، فرمود دیدی ایشان گذشتند؟ آن مرد گفت آری، فرمود سوگند بخدا عبور نکردند و هرگز عبور نمی‌کنند و محلّ کشته شدن آنها این طرف نهر است، بعد از آن سوار شده رفتند، چون نزدیک نهر رسیدند، دیدند که همۀ خوارج غلاف شمشیرها را شکسته اسبهای خود را پی کرده آمادۀ جنگند و فریاد میکنند: لا حکم إلاّ للّه یعنی حکمی نیست مگر از جانب خدا «این کلمه را همیشه شعار خود قرار داده غوغایی بر پا می‌نمودند» پس حضرت فرمان جنگ داد، چون جنگ تمام شد فهمیدند که نه تن از خوارج فرار کرده کشته نشده‌اند و از اصحاب حضرت فقط هشت تن کشته شده بودند سیّد رضیّ فرماید:) مقصود حضرت از لفظ نطفة (که بمعنی آب صافی است) آب نهر است و این فصیحترین کنایه است برای آب هر چند زیاد باشد و پیش از این به این معنی (در پائین خطبۀ چهل و هشتم که راجع بجنگ با خوارج بود) اشاره نمودیم


خطبه 59- خبر از تداوم تفکّر انحرافی خوارج

[↑ بالا] و قال علیه‌السلام لما قتل الخوارج فقیل له یا أمیر المؤمنین هلک القوم بأجمعهم

59 - چون خوارج نهروان کشته شدند به آن حضرت گفته شد: یا امیر المؤمنین همۀ ایشان هلاک گشتند، فرمود

کَلاَّ وَ اَللَّهِ إِنَّهُم نُطَفٌ فِی أَصلاَبِ اَلرِّجَالِ وَ قَرَارَاتِ اَلنِّسَاءِ

(1) سوگند بخدا چنین نیست ایشان نطفه‌هایی هستند در پشت مردها و رحم زنها (نه تن از آنها گریخته و در شهرها متفرّق شدند، از آنان فرزندانی بوجود خواهد آمد که در روی زمین فتنه و فساد می‌نمایند، و لیکن)

کُلَّمَا نَجَمَ مِنهُم قَرنٌ قُطِعَ حَتَّی یَکُونَ آخِرُهُم لُصُوصاً سَلاَّبِینَ

(2) هر زمان از آنها شاخی (سری) پیدا گردد شکسته شود (بزودی کشته میشود) تا اینکه آخرشان دزدها و راهزنان میشوند (مانند اجدادشان، چنانکه نقل شده چون آن نه نفر در شهرها پراکنده گشتند هر کدام مذهبی اختیار و از آن ترویج کردند و در راهها دزدی می‌نمودند)


خطبه 60- نهی از کشتار خوارج

[↑ بالا] و قال علیه‌السلام فی الخوارج لاَ تَقتُلُوا اَلخَوَارِجَ بَعدِی فَلَیسَ مَن طَلَبَ اَلحَقَّ فَأَخطَأَهُ کَمَن طَلَبَ اَلبَاطِلَ فَأَدرَکَهُ یعنی معاویة و أصحابه

60 - امام علیه السّلام در بارۀ خوارج فرمود: (1) بعد از من خوارج را نکشید زیرا کسیکه می‌خواسته حقّ را بدست آورد و خطاء کرده (گمراه شده مانند کسی نیست که در راه باطل قدم نهاده و آنرا در یافته (سیّد رضیّ فرماید:) منظور حضرت (از جملۀ من طلب الباطل فأدرکه یعنی کسیکه باطل را خواسته و آنرا دریافته) معاویه و پیروان او است (حضرت از کشتن خوارج نهی فرموده برای اینکه مقصود اصلی آنها بدست آوردن حقّ بوده، و لیکن برای رسیدن بآن براه خطاء افتاده گمراه شدند، و البتّه چنین کسانی سزاوار کشتن نیستند بخلاف معاویه و یارانش که مقصود اصلی آنان باطل بوده و آنها را باید کشت، چنانکه در سخن پنجاه و ششم فرمود: فاقتلوه یعنی معاویه را بکشید. و امّا اینکه آن حضرت خوارج را کشت و کشتنشان را بعد از خود نهی فرمود برای این بود که آنها پیشقدم در جنگ با آن بزرگوار شده و فتنه و فساد کرده مردم را به بدعتهای خویش دعوت نموده نیکان را بقتل می‌رساندند مانند عبد اللّه ابن خبّاب که از اصحاب امیر المؤمنین بود او را کشتند و شکم زنش را که آبستن بود دریدند، پس نهی از کشتن ایشان در صورتیست که فتنه و فساد بر پا نکنند و خون ناحقّ نریزند و اقدام بجنگ ننمایند))


خطبه 61- در پاسخ تهدید به ترور

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما خوف من الغیلة

61 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است هنگامیکه او را از کشته شدن ناگهانی ترسانیدند (اصحابش خبر دادند که ابن ملجم در صدد قتل او بر آمده، فرمود:)

وَ إِنَّ عَلَیَّ مِنَ اَللَّهِ جُنَّةً حَصِینَةً فَإِذَا جَاءَ یَومِی اِنفَرَجَت عَنِّی وَ أَسلَمَتنِی فَحِینَئِذٍ لاَ یَطِیشُ اَلسَّهمُ وَ لاَ یَبرَأُ اَلکَلمُ

(1) خداوند سپر محکمی برای من قرار داده (نگهدار من است تا زمانیکه مرگ برایم مقدّر نشده) پس هر گاه روز من بسر رسد آن سپر (محافظت) از من جدا گردد، و مرا (به مرگ) تسلیم نماید در آن هنگام تیر (مرگ) بخطاء نرود و زخم (نیزۀ تقدیر) شفاء نیابد


خطبه 62- روش برخورد با دنیا

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

62 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بیان دل نبستن به دنیای فانی و ترس از حساب قیامت)

أَلاَ وَ إِنَّ اَلدُّنیَا دَارٌ لاَ یُسلَمُ مِنهَا إِلاَّ فِیهَا وَ لاَ یُنجَی بِشَیءٍ کَانَ لَهَا

(1) آگاه باشید دنیا سرائی است که هیچکس از آن به سلامت نمی‌ماند مگر (بتقوی و پرهیزکاری) در آن (زیرا دنیا دار عمل است و آخرت دار جزاء، پس کسیکه در دنیا بدستور خدا و رسول رفتار نماید در آخرت به سلامت ماند، و کسیکه پیروی ننمود بعذاب ابدی گرفتار گردد) و هیچکس بجهت چیزی (گفتار و کرداری) که برای دنیا بنماید نجات نیابد (و نجات و رستگاری در آخرت برای کسی است که گفتار و کردارش برای خدا باشد)

اُبتُلِیَ اَلنَّاسُ بِهَا فِتنَةً فَمَا أَخَذُوهُ مِنهَا لَهَا أُخرِجُوا مِنهُ وَ حُوسِبُوا عَلَیهِ وَ مَا أَخَذُوهُ مِنهَا لِغَیرِهَا قَدِمُوا عَلَیهِ وَ أَقَامُوا فِیهِ

(2) مردم بدنیا بسبب امتحان و آزمایش گرفتار شده‌اند (خداوند ایشان را امتحان می‌فرماید، به این معنی که هر کس در دنیا از فرمان الهیّ پیروی نماید رستگار گردد، و هر که نافرمانی کند بعذاب گرفتار شود، و این امتحان بجهت آن نیست که بآخر کار آنان علم نداشته باشد و بخواهد دانا گردد که امتحان به این معنی محال است، زیرا او به آشکار و نهان هر چیز دانا است) پس آنچه از (متاع) دنیا برای دنیا فراهم آورند از کفشان می‌رود (در موقع مرگ بجا می‌گذارند) و (در آخرت) حساب آنرا از آنان می‌طلبند و آنچه که از دنیا برای غیر دنیا (آخرت) تهیئه نمایند بر ایشان می‌ماند و همیشه با آنها است

فَإِنَّهَا عِندَ ذَوِی اَلعُقُولِ کَفَیءِ اَلظِّلِّ بَینَا تَرَاهُ سَابِغاً حَتَّی قَلَصَ وَ زَائِداً حَتَّی نَقَصَ

(3) پس (اکنون که کار دنیایی زیان آور است بآن دلبند مباش، زیرا) دنیا نزد خردمندان مانند برگشتن سایه است که تا آنرا گسترده ببینی جمع میشود و تا آنرا زیاد ببینی کم گردد (همچو سایه زائل گشته برای اهلش باقی نماند )


خطبه 63- شتافتن به سوی اعمال پسندیده

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فَاتَّقُوا اَللَّهَ عِبَادَ اَللَّهِ وَ بَادِرُوا آجَالَکُم بِأَعمَالِکُم وَ اِبتَاعُوا مَا یَبقَی لَکُم بِمَا یَزُولُ عَنکُم

63 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که مردم را بخدا پرستی و نکوکرداری در دنیا و آماده بودن برای سفر آخرت امر می‌فرماید) 1 پس (از سپاس و ستایش خداوند متعال و درود بر رسول اکرم) ای بندگان خدا از معصیت خدا بپرهیزید (معصیت ننمائید و از عذاب بترسید) و بسبب کردار خود بر مرگهایتان پیش دستی کنید (در زندگی نیکو کردار باشید تا پس از مرگ ایمن گردید) و بخرید چیزی (اعمال صالحه) را که برای شما باقی می‌ماند به چیزی که از کفتان می‌رود (آخرت را دریابید که همیشه باقی است، و از شهوات دنیا چشم پوشید که بزودی فانی گردد)

وَ تَرَحَّلُوا فَقَد جُدَّ بِکُم وَ اِستَعِدُّوا لِلمَوتِ فَقَد أَظَلَّکُم

(2) و (برای سفر آخرت) آماده باشید که برای کوچاندن شما سعی و شتاب دارند و برای مرگ مستعدّ باشید که بر شما سایه افکنده است (نزدیک شده و علامات و آثارش هویدا است)

وَ کُونُوا قَوماً صِیحَ بِهِم فَانتَبَهُوا وَ عَلِمُوا أَنَّ اَلدُّنیَا لَیسَت لَهُم بِدَارٍ فَاستَبدَلُوا فَإِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ لَم یَخلُقکُم عَبَثاً وَ لَم یَترُککُم سُدًی

(3) و (مانند) گروهی باشید که چون بانگ بر ایشان زده آگاه (و بیدار) شدند (نه مانند کسانیکه در خواب غفلت ماندند تا آنگاه که به چنگال مرگ گرفتار گردیدند) و دانستند که دنیا جای (اقامت) ایشان نیست، پس (آنرا بآخرت) تبدیل نمودند زیرا خداوند سبحان شما را بی‌جهت نیافریده و مهمل و بیکار رها نکرده است (چنانکه در قرآن کریم س 23 ی 115 فرموده: «أَ فَحَسِبتُم أَنَّمٰا خَلَقنٰاکُم عَبَثاً وَ أَنَّکُم إِلَینٰا لاٰ تُرجَعُونَ‌» یعنی آیا گمان کردید که شما را بی‌جهت آفریدیم و پنداشتید که بسوی ما باز گشت نخواهید نمود؟)

وَ مَا بَینَ أَحَدِکُم وَ بَینَ اَلجَنَّةِ أَوِ اَلنَّارِ إِلاَّ اَلمَوتُ أَن یَنزِلَ بِهِ

(4) و میان هیچکس از شما و بهشت یا دوزخ فاصله‌ای نیست مگر مرگ که او را در یابد (زیرا پس از مرگ باب عمل و توبه و بازگشت بسته شود، پس هر که مرد اگر در دنیا اطاعت و پیروی کرده ببهشت رود، و اگر نافرمانی نموده در دوزخ گرفتار خواهد بود)

وَ إِنَّ غَایَةً تَنقُصُهَا اَللَّحظَةُ وَ تَهدِمُهَا اَلسَّاعَةُ لَجَدِیرَةٌ بِقَصرِ اَلمُدَّةِ

(5) و مدّت زندگی (در دنیا) که یک لحظه آنرا کم گرداند، و ساعت (مرگ) آنرا از بین ببرد به کوتاهی سزاوار است (زندگانی در دنیا را که بزودی منقضی شود باید کوتاه دانست و از کار آخرت باز نماند)

وَ إِنَّ غَائِباً یَحدُوهُ اَلجَدِیدَانِ اَللَّیلُ وَ اَلنَّهَارُ لَحَرِیٌّ بِسُرعَةِ اَلأَوبَةِ

(6) و غایبی که (از وطن اصلی خود آخرت دور گشته و) نو آیندگان یعنی شب و روز او را (بمنزل حقیقی) میراند سزاوار است که بزودی (به وطنش) بازگشت نماید (باید در فکر بازگشتن بوطن اصلی خود بوده در این مسافرت دنیا برای آسایش آنجا ربح و سودی بدست آرد)

وَ إِنَّ قَادِماً یَقدَمُ بِالفَوزِ أَوِ اَلشِّقوَةِ لَمُستَحِقٌّ لِأَفضَلِ اَلعُدَّةِ

(7) و کسیکه با سعادت و نیکبختی یا شقاوت و بدبختی (به وطنش) می‌آید نیکوترین توشه را نیازمند است

فَتَزَوَّدُوا فِی اَلدُّنیَا مِنَ اَلدُّنیَا مَا تُحرِزُونَ بِهِ أَنفُسَکُم غَداً

(8) پس در دنیا از دنیا توشه بردارید از آنچه خود را فردا (ی قیامت از عذاب الهی) برهانید

فَاتَّقَی عَبدٌ رَبَّهُ نَصَحَ نَفسَهُ وَ قَدَّمَ تَوبَتَهُ وَ غَلَبَ شَهوَتَهُ فَإِنَّ أَجَلَهُ مَستُورٌ عَنهُ وَ أَمَلَهُ خَادِعٌ لَهُ وَ اَلشَّیطَانُ مُوَکَّلٌ بِهِ یُزَیِّنُ لَهُ اَلمَعصِیَةَ لِیَرکَبَهَا وَ یُمَنِّیهِ اَلتَّوبَةَ لِیُسَوِّفَهَا حَتّٰی تَهجُمَ مَنِیَّتُهُ عَلَیهِ أَغفَلَ مَا یَکُونُ عَنهَا

(9) و (بهترین توشه برای آخرت آنست که) بنده از عذاب پروردگارش بپرهیزد باینکه خود را پند دهد (و گفتار و کردار نیک را شعار خود قرار دهد) و به توبه و بازگشت پیشی گیرد (پیش از رسیدن مرگ از گناهان توبه نماید) و بر شهوتش (خواهشهای نفسش) مسلّط شود زیرا مرگ او از او پنهان است (معلوم نیست چه وقت عمرش بسر می‌رسد) و آرزویش او را فریب می‌دهد (از کار آخرت باز می‌دارد ) و شیطان با او همراه است معصیت و نافرمانی (خدا و رسول) را برای او می‌آراید تا بر آن سوار شود (مرتکب گردد) و او را به توبه نمودن امیدوار می‌نماید که آنرا بتأخیر اندازد تا اینکه ناگاه مرگ او را دریابد در حالتی که از آن بسیار غافل می‌باشد

فَیَا لَهَا حَسرَةً عَلَی ذِی غَفلَةٍ أَن یَکُونَ عُمُرُهُ عَلَیهِ حُجَّةً وَ أَن تُؤَدِّیَهُ أَیَّامُهُ إِلَی شِقوَةٍ

(10) پس حسرت و اندوه بر آن غافلی باد که عمرش (در قیامت) بر او حجّت و دلیل باشد (باینکه چرا در دنیا که همه جور وسیله برایت مهیّا بود سعادتمند نگشتی) و ایّام زندگانیش او را به بدبختی رساند (بر اثر نافرمانی در دنیا بعذاب ابدی گرفتار گردد)

نَسأَلُ اَللَّهَ سُبحَانَهُ أَن یَجعَلَنَا وَ إِیَّاکُم مِمَّن لاَ تُبطِرُهُ نِعمَةٌ وَ لاَ تُقَصِّرُ بِهِ عَن طَاعَةِ رَبِّهِ غَایَةٌ وَ لاَ تَحُلُّ بِهِ بَعدَ اَلمَوتِ نَدَامَةٌ وَ لاَ کَآبَةٌ

(11) از خداوند سبحان در خواست می‌نماییم که ما و شما را در ردیف کسانی قرار دهد که هیچ نعمتی او را یاغی و سرکش ننماید (هر چند نعمت یابد تواضع و فروتنیش بیشتر گردد) و هیچ فائده و غرضی (از اغراض باطله مانند رئاء و خود نمائی) او را از عبادت و بندگی پروردگار باز ندارد و (کاری کند که) بعد از مرگ پشیمانی و اندوه او را در نیابد


خطبه 64- شناخت صفات خدا

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

64 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در صفات حقّ تعالی)

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی لَم تَسبِق لَهُ حَالٌ حَالاً فَیَکُونَ أَوَّلاً قَبلَ أَن یَکُونَ آخِراً وَ یَکُونَ ظَاهِراً قَبلَ أَن یَکُونَ بَاطِناً

(1) حمد و سپاس خداوندی را سزاست که هیچ صفتی (از صفاتش) بر صفت دیگر او پیشی نگرفته است پس پیش از آنکه آخر است اوّل می‌باشد و پیش از آنکه پنهان باشد هویدا است (زیرا پیش و پس شدن از مختصّات زمان است و زمان از لواحق حرکت و حرکت از لوازم اجسام و ذات مقدّس او منزّه از زمان و زمانیّات و مقدّم بر همۀ اجسام است، پس نمی‌توان گفت که اوّلست قبل از آخر و ظاهر است پیش از باطن و حیّ و زنده است پیش از عالم و هکذا، زیرا برای او صفات زائدۀ بر ذات نیست تا بعضی بر بعض دیگر تقدّم و پیشی گیرد، پس صفات او عین ذات او هستند و گر نه زیاده و نقصان پذیرد، و بعضی علّت بعض دیگر و بعضی معلول و ناقص گردد و این از لوازم ممکناتست، بنا بر این اوّلیّت و آخریّت او عبارتست از اینکه او است مبدا هر چه بوجود آمده و مرجع هر چه فانی گردد، و مراد از ظاهریّت و باطنیّت او آنست که بسبب آیات و مخلوقاتش ظاهر و نمایان است و کنه ذات مقدّسش از رؤیت و ادراک و احاطۀ اوهام باطن و پنهان، خلاصه او یکتایی است که مانندی برای او فرض نشود، لذا می‌فرماید:)

کُلُّ مُسَمًّی بِالوَحدَةِ غَیرُهُ قَلِیلٌ وَ کُلُّ عَزِیزٍ غَیرُهُ ذَلِیلٌ وَ کُلُّ قَوِیٍّ غَیرُهُ ضَعِیفٌ وَ کُلُّ مَالِکٍ غَیرُهُ مَملُوکٌ وَ کُلُّ عَالِمٍ غَیرُهُ مُتَعَلِّمٍ وَ کُلُّ قَادِرٍ غَیرُهُ یَقدِرُ وَ یَعجِزُ

(2) و غیر او هر که به وحدت و یکی بودن نامیده شود کم است (در مقابل بسیار یعنی ما سوای او واحد عددی است که متّصف به صفت قلّت باشد و مبدا و جزء کثیر است بخلاف او که واحد حقیقی است و کثرت ندارد یعنی دوّمی برای او فرض نمی‌شود) و هر عزیزی غیر او ذلیل و خوار است (زیرا معلول است و معلول ذلیل علّت می‌باشد) و هر توانائی غیر او ناتوان است (چون منشأ و مبدا هر قوّتی او است، پس غیر او چگونه ضعیف و ناتوان نباشد که یک چشم بر هم زدن بقاء و هستی خود را در اختیار ندارد) و هر مالک و متصرّفی غیر او مملوک (و مقهور اراده و مشیّت او) است (زیرا غیر از خداوند سبحان هر چه که هست ممکن است و هر ممکن معلول و در اختیار علّت، پس مالک حقیقی او است) و هر دانائی غیر او متعلّم و یاد گیرنده است (زیرا علم او عین ذاتست و علم غیر او زائد بر ذات و نیازمند به آموختن از غیر تا منتهی گردد بعلم حقّ تعالی، پس عالم مطلق او است و بس) و هر قادر و توانائی غیر او (در بعض امور) توانا است و (در بعض دیگر) ناتوان (و این دلیل بر امکان است، پس قادر حقیقی او است که قدرت عین ذات او و مبدأ قدرت و هر قادر و توانائی است)

وَ کُلُّ سَمِیعٍ غَیرُهُ یَصَمُّ عَن لَطِیفِ اَلأَصوَاتِ وَ یُصِمُّهُ کَبِیرُهَا وَ یَذهَبُ عَنهُ مَا بَعُدَ مِنهَا وَ کُلُّ بَصِیرٍ غَیرُهُ یَعمَی عَن خَفِیِّ اَلأَلوَانِ وَ لَطِیفِ اَلأَجسَامِ وَ کُلُّ ظَاهِرٍ غَیرُهُ غَیرُ بَاطِنٍ وَ کُلُّ بَاطِنٍ غَیرُهُ غَیرُ ظَاهِرٍ

(3) و هر شنونده‌ای غیر او را آوازهای بسیار بلند کر می‌گرداند و آوازهای آهسته و دور را نمی‌شنود (زیرا شنوایی غیر او بتوسّط قوّۀ سامعۀ جسمیّه است و آن قوّه دارای شرایطی است که اگر آن شرائط موجود نباشد صدایی نشنود، مثلا بسیار آهسته و دور و یا بسیار بلند نباشد که باعث اختلال آن قوّه گردد و مانع شنوایی باشد، و لیکن چون شنوایی خداوند متعال بذاته و بدون آلت است، لذا همۀ صداها: آهسته و بلند و دور و نزدیک پیش او یکسان و آشکار و نمایان است، پس سمیع مطلق و شنوای حقیقی او است) و هر بینائی غیر او از (دیدن) رنگهای پنهان (مانند رنگها در تاریکی) و از (دیدن) اجسام لطیفه (مانند ذرّه‌ها) نابینا است (زیرا بینائی هر کس بتوسّط قوّۀ باصرۀ جسمیّه است که آن قوّه دارای شرایطی است، و لیکن خدای تعالی بکنه ذات و بدون آلت بینا است، پس همۀ اشیاء: آشکار و نهان پیش او یکسان است) و غیر او هر آشکاری پنهان نیست و هر پنهانی آشکار نیست (پس او هم آشکار و هم پنهان است: آشکار است از جهة اینکه از روی آثار و علامات بر هیچکس پنهان نیست، و پنهان است از جهة اینکه محال است و نمی‌شود کنه ذاتش را درک نمود، او است خداوندی که)

لَم یَخلُق مَا خَلَقَهُ لِتَشدِیدِ سُلطَانٍ وَ لاَ تَخَوُّفٍ مِن عَوَاقِبِ زَمَانٍ وَ لاَ اِستِعَانَةٍ عَلَی نِدٍّ مُثَاوِرٍ وَ لاَ شَرِیکٍ مُکَاثِرٍ وَ لاَ ضِدٍّ مُنَافِرٍ وَ لَکِن خَلاَئِقُ مَربُوبُونَ وَ عِبَادٌ دَاخِرُونَ

(4) مخلوقاتش را نه برای تقویت سلطنت و پادشاهی آفریده و نه برای ترس از پیشآمدهای روزگار (که مبادا روزی محتاج شود) و نه برای یاری خواستن (بر دفع) همتائی که با او نزاع کند و نه برای جلوگیری از غلبه و فخر و مباهات شریک و ضدّ بلکه (آفریدگان) مخلوقاتی هستند پرورده شده (به نعمتهای او) و بندگانی ذلیل و خوار (در مقابل حکم و مشیّت او)

لَم یَحلُل فِی اَلأَشیَاءِ فَیُقَالَ هُوَ فِیهَا کَائِنٌ وَ لَم یَنأَ عَنهَا فَیُقَالَ هُوَ مِنهَا بَائِنٌ

(5) در چیزها حلول نکرده تا گفته شود در آنها است (زیرا حلول در شیء مستلزم جسمیّت و امکان است) و از هیچ چیز دور نگشته تا گفته شود از آنها جدا است (زیرا به همۀ اشیاء احاطه دارد)

لَم یَؤُدهُ خَلقُ مَا اِبتَدَأَ وَ لاَ تَدبِیرُ مَا ذَرَأَ وَ لاَ وَقَفَ بِهِ عَجزٌ عَمَّا خَلَقَ وَ لاَ وَلَجَت عَلَیهِ شُبهَةٌ فِیمَا قَضَی وَ قَدَّرَ

(6) آفریدن آفریدگان و تدبیر و اصلاح حال آن او را خسته و وامانده نگردانید و در آفریدن اشیاء ناتوان نگردیده و در آنچه حکم نموده و مقدّر فرموده شبهه‌ای بر او دست نداده

بَل قَضَاءٌ مُتقَنٌ وَ عِلمٌ مُحکَمٌ وَ أَمرٌ مُبرَمٌ

(7) بلکه حکم او حکمی است استوار و علمش پایدار و امرش ثابت و برقرار

اَلمَأمُولُ مَعَ اَلنِّقَمِ اَلمَرهُوبُ مَعَ اَلنِّعَمِ

(8) و بندگان او با وجود عقوبتها و خشمهای او باو امیدوارند (زیرا ملجأ و پناهی جز او ندارند) و با وجود نعمتها و بخششهایش از او هراسانند (که مبادا کاری کنند که بعذاب گرفتار شوند )


خطبه 65- آموزش تاکتیک های نظامی

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام کان یقوله لأصحابه فی بعض أیام صفین

65 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در آداب جنگ) روزی در جنگ صفّین (که شبش لیلة الهریر و آن در ماه صفر سال سی و هفت هجری بود) برای اصحاب خود بیان فرمود

مَعَاشِرَ اَلمُسلِمِینَ اِستَشعِرُوا اَلخَشیَةَ وَ تَجَلبَبُوا اَلسَّکِینَةَ وَ عَضُّوا عَلَی اَلنَّوَاجِذِ فَإِنَّهُ أَنبَی لِلسُّیُوفِ عَنِ اَلهَامِ

(1) ای گروه مسلمانان خوف و ترس را شعار خود بنمائید (و از خدا بترسید و در کارزار با دشمن سستی ننمائید) و وقار و آرامی (در کارزار) را رویّۀ خویش قرار دهید (از روبرو شدن با دشمن پرهیز نکنید) و دندانهاتان را بر هم بفشارید (در جنگ استقامت ورزید، و سختیهای کارزار را بخود هموار نمائید) زیرا این طرز رفتار، شمشیرها را از سرها دور کننده‌تر است (استقامت در جنگ و تحمّل سختیهای کارزار از هر حیله و تدبیری برای شکست دشمن بهتر و نتیجه‌اش فتح و فیروزی است)

وَ أَکمِلُوا اَللَّأمَةَ وَ قَلقِلُوا اَلسُّیُوفَ فِی أَغمَادِهَا قَبلَ سَلِّهَا وَ اِلحَظُوا اَلخَزرَ وَ اِطعَنُوا اَلشَّزرَ وَ نَافِحُوا بِالظُّبَی وَ صِلُوا اَلسُّیُوفَ بِالخُطَا

(2) و زره را کامل بپوشید (زرۀ خود دار و آستین دار بپوشید تا جائی از تن شما نمایان نباشد) و شمشیرها را در غلاف پیش از بیرون کشیدن بجنبانید (تا در وقت حاجت بیرون کشیدن آن آسان باشد، و یا اینکه صدای آلات جنگ را به گوش دشمن رسانیده خود را آماده نشان دهید تا نگران گشته بترسد و باعث مغلوبیّت او شود) و (دشمن را) به گوشۀ چشم و خشمناک بنگرید (زیرا بتمام چشم نگاه کردن علامت ترس و شگفت است که بر اثر آن دشمن جرأت یافته ممکن است غلبه نماید) و بجانب چپ و راست نیزه بزنید (اطراف را بپائید که شاید دشمن در کمین نشسته از چپ یا راست حمله نماید) و با نوک و دم شمشیرها زد و خورد نمائید (دشمن را از جلو آمدن مانع گردید) و شمشیرها را (اگر کوتاه است) به پیش نهادن گامها (به دشمن) برسانید (خود را باو نزدیک سازید که علامت مردی و دلیری پا پیش نهادن است نه دوری نمودن و بنوک شمشیر اشاره کردن، روایت شده که در یکی از جنگها بحضرت عرض شد شمشیر تو کوتاه است، فرمود به گامی آنرا بلند گردانم)

وَ اِعلَمُوا أَنَّکُم بِعَینِ اَللَّهِ وَ مَعَ اِبنِ عَمِّ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فَعَاوِدُوا اَلکَرَّ وَ اِستَحیُوا مِنَ اَلفَرِّ فَإِنَّهُ عَارٌ فِی اَلأَعقَابِ وَ نَارٌ یَومَ اَلحِسَابِ

(3) و بدانید که خدا شما را در نظر دارد (کردار شما را می‌بیند) و با پسر عموی رسول خدا، صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، می‌باشید پس پی در پی (به دشمن) حمله کنید و از گریختن شرم نمائید زیرا فرار ننگ برای اعقابست (فرزندانتان را بعد از شما سرزنش خواهند کرد) و آتش روز حساب و رستاخیز می‌باشد (گریخته از جنگ در قیامت بعذاب الهیّ گرفتار خواهد شد)

وَ طِیبُوا عَن أَنفُسِکُم نَفساً وَ اِمشُوا إِلَی اَلمَوتِ مَشیاً سُجُحاً

(4) و خوشحال باشید که روحتان (در جنگ) از بدن جدا گردد و به آسانی بسوی مرگ بروید (از کشته شدن در راه حقّ برای یاری دین خورسند باشید، زیرا حیات عاریتی را بدل به زندگانی جاویدان خواهید ساخت، چنانکه در قرآن کریم س 3 ی 169 می‌فرماید: «وَ لاٰ تَحسَبَنَّ اَلَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أَموٰاتاً بَل أَحیٰاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُونَ‌» یعنی گمان مکن کسانیکه در راه خدا کشته شدند مرده‌اند، بلکه زنده‌اند و از جانب پروردگارشان روزی داده میشوند)

وَ عَلَیکُم بِهَذَا اَلسَّوَادِ اَلأَعظَمِ وَ اَلرِّوَاقِ اَلمُطَنَّبِ فَاضرِبُوا ثَبَجَهُ فَإِنَّ اَلشَّیطَانَ کَامِنٌ فِی کِسرِهِ قَد قَدَّمَ لِلوَثبَةِ یَداً وَ أَخَّرَ لِلنُّکُوصِ رِجلاً

(5) و بر شما باد (حمله) باین سیاهی بسیار بزرگ (لشگر انبوه معاویه) و سرا پردۀ افراشته شدۀ بطنابها (خیمۀ معاویه، گفته‌اند: سرا پردۀ بلندی برای معاویه بر پا کرده بودند که صد هزار نفر در اطراف آن گرد آمده پیمان بسته بودند که متفرّق نشوند اگر چه کشته گردند) پس درون آن سرا پرده را بزنید (همّت گمارید تا آن خیمه را متصرّف گردید) زیرا شیطان (معاویه) در گوشۀ آن پنهان است که برای بر جستن دست پیش داشته و برای برگشتن پا پس نهاده (در کار زار ثابت قدم نیست و مضطرب و نگران است اگر ترسیدید بر شما مسلّط گردد، و اگر دلیر بودید مغلوب شده فرار اختیار نماید)

فَصَمداً صَمداً حَتَّی یَنجَلِیَ لَکُم عَمُودُ اَلحَقِّ وَ أَنتُمُ اَلأَعلَونَ وَ اَللّٰهُ مَعَکُم وَ لَن یَتِرَکُم أَعمٰالَکُم

(6) پس (جنگیدن با او و همراهانش را) قصد کنید (مهیّای حمله و نابود کردن ایشان گشته در این کار اقدام نمائید) تا حقیقت حقّ برای شما هویدا گردد (در دنیا و آخرت سعادتمند شوید، چنانکه در قرآن کریم س 47 ی 35 می‌فرماید: «فَلاٰ تَهِنُوا وَ تَدعُوا إِلَی اَلسَّلمِ وَ أَنتُمُ اَلأَعلَونَ وَ اَللّٰهُ مَعَکُم وَ لَن یَتِرَکُم أَعمٰالَکُم‌» یعنی ای مؤمنین در جنگ با کفّار سست نشوید و صلح و آشتی را از آنها در خواست ننمائید که موجب عجز و ناتوانایی شما گردد) و شما برتر و بالاترید (شما بر حقّید و غلبه و فیروزی از آن شما است) و خدا با شما همراه است و هرگز (پاداش) کردارتان را ناقص و کم نمی‌گرداند (شما را در دنیا و آخرت رستگار می‌نماید )


خطبه 66- ردّ استدلال انصار و قریش در سقیفه

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی معنی الأنصار قالوا لما انتهت إلی أمیر المؤمنین علیه‌السلام أنباء السقیفة بعد وفاة رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله قال علیه‌السلام ما قالت الأنصار قالوا قالت منا أمیر و منکم أمیر قال علیه‌السلام

66 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در بارۀ ادّعای انصار (راجع بامر خلافت) گفته‌اند: پس از وفات رسول خدا «صلّی اللّه علیه و آله» چون اخبار سقیفۀ (بنی ساعده یعنی خانه‌ای که جماعت انصار در مدینه برای حلّ و فصل قضا یا در آنجا گرد می‌آمدند) به امیر المؤمنین «علیه السّلام» رسید (که انصار سعد ابن عباده را که بیمار بود به سقیفه آورده خواستند او را امیر و خلیفه نمایند، ابو بکر و عمر آگاه شده به آنجا شتافته با ایشان گفتگو آغاز کردند، انصار گفتند: ما بامر خلافت سزاوارتریم، اگر قبول ندارید شما برای خود و ما برای خویشتن امیری تعیین می‌نماییم، عمر گفت: دو شمشیر در یک غلاف نشاید و عرب از شما اطاعت و پیروی نمی‌نماید، و هر دسته از مهاجرین و انصار فضائل و مناقب و حقوق خود را و اسلام یاد کردند، پس از آن بشیر ابن سعد خزرجی از روی حسد برخاسته قریش را ستود و با عمر و ابو عبیده بابی بکر بیعت نمودند و سعد ابن عباده را به منزلش بردند) حضرت فرمود: انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند که آنها گفتند از ما امیری باشد و از شما امیری، فرمود

فَهَلاَّ اِحتَجَجتُم عَلَیهِم بِأَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَصَّی بِأَن یُحسَنَ إِلَی مُحسِنِهِم وَ یُتَجَاوَزَ عَن مُسِیئِهِم قَالُوا وَ مَا فِی هَذَا مِنَ اَلحُجَّةِ عَلَیهِم فَقَالَ علیه‌السلام لَو کَانَتِ اَلإِمَارَةُ فِیهِم لَم تَکُنِ اَلوَصِیَّةُ بِهِم

(1) چرا حجّت و دلیل برای ایشان نیاوردید باینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله وصیّت کرده که به نیکوکار آنها نیکوئی شود و از بد کردارشان در گذرند گفتند: این جمله بر انصار چگونه حجّت و دلیلی است‌؟ فرمود اگر امارت در ایشان می‌بود (و لیاقت خلافت را داشتند) حاجت به توصیۀ برای ایشان نبود (بلکه بایشان سفارش دیگران را می‌فرمود)

ثُمَّ قَالَ علیه‌السلام فَمَا ذَا قَالَت قُرَیشٌ قَالُوا اِحتَجَّت بِأَنَّهَا شَجَرَةُ اَلرَّسُولِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَقَالَ علیه‌السلام اِحتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ وَ أَضَاعُوا اَلثَّمَرَةَ

(2) پس از آن فرمود: قریش (در مقابل احتجاج انصار) چه گفتند؟ پاسخ دادند که حجّت و دلیل آوردند باینکه آنها شجره و درخت رسول (از یک اصل و نسب و سزاوارتر بخلافت) هستند فرمود: به درخت احتجاج کردند و میوه را ضائع و تباه ساختند (اگر آنان با شجره و درخت رسول خویشی دور دارند و به این جهت خود را بامر خلافت سزاوار می‌دانند، من خود میوۀ آن درخت و پسر عموی آن حضرت، هستم، خلافت و امارت حقّ من است، و دیگری را شایستگی آن نیست )


خطبه 67- ستایش هاشم بن عتبه برای استانداری مصر

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما قلد محمد ابن أبی بکر مصر فملکت علیه و قتل

67 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است هنگامیکه (پیش از وقعۀ صفّین) قلاّده حکومت مصر را به گردن محمّد بن ابی بکر انداخت (خیر و شرّ و صلاح و فساد آن سامان را باو واگذار فرمود) ولی (بعد از وقعۀ صفّین مصر از تصرّف او خارج گشته کشته گردید (با خاتمۀ جنگ صفّین و حکم حکمین کار معاویه بالا گرفت و روز بروز توانائی او زیاد شد، بطمع افتاد که مصر را بتصرّف خویش در آورد، و چنانکه در موقع بیعت عمرو ابن عاص با او قرار گذارده او را حاکم مصر گرداند، لذا عمرو را با شش هزار سوار که بسیاری از آنان کسانی بودند که در صدد خونخواهی عثمان بر آمده گمان می‌کردند که محمّد ابن ابی بکر او را کشته بسوی مصر فرستاد، و به بزرگان آنجا نامه‌ها فرستاده و دوستانش را ترغیب نموده دشمنانش را ترسانید، چون محمّد از این واقعه آگاه شد شرح حال را بحضرت نوشته پول و لشگر بکمک خواست، حضرت پاسخ نامه‌اش را فرستاده وعده داد آنچه خواسته بفرستد، ولی محمّد شتاب کرده اهل مصر را برای جنگیدن با عمرو دعوت نمود و چهار هزار نفر دعوتش را پذیرفته با او همراه شدند، دو هزار نفر از آنها را به سرداری کنانة ابن بشر از پیش فرستاد و خود در میان دو هزار نفر دیگر باقی ماند، و کنانه داد مردی داده گروه بسیاری از لشگر عمرو را بقتل رسانید و آنقدر با آنان جنگید تا خود و همراهانش کشته شدند چون این خبر به لشگر محمّد رسید از دورش پراکنده گشتند، پس محمّد خود را تنها دیده فرار کرد و رو بمصر نهاده در یکی از خرابه‌ها پنهان شد و عمرو وارد مصر گردیده معاویة ابن خدیج کندی را که یکی از سردارانش بود بطلب محمّد فرستاد، معاویة ابن خدیج پس از جستجوی بسیار در حالتی که محمّد از تشنگی نزدیک به هلاکت بود او را پیدا کرده سر از بدنش جدا نمود و تنش را در میان خر مرده‌ای نهاده سوزانید، چون حضرت از این خبر مطّلع گردید بسیار اندوهگین شده فرمود: خدا محمّد را رحمت کند، او جوانی بود تازه کار که مکر و حیلۀ دشمنان را ندیده ))

وَ قَد أَرَدتُ تَولِیَةَ مِصرَ هَاشِمَ بنَ عُتبَةَ وَ لَو وَلَّیتُهُ إِیَّاهَا لَمَا خَلَّی لَهُمُ اَلعَرصَةَ وَ لاَ أَنهَزَهُمُ اَلفُرصَةَ

(1) و من می‌خواستم حکومت مصر را به هاشم ابن عتبه واگذار نمایم (هاشم که مردی با تجربه و کار دان بود از خواصّ اصحاب امیر المؤمنین و دوستدار آن حضرت بوده در جنگ صفّین شهید شد پس) اگر او را حاکم آن سامان قرار داده بودم هر آینه برای آنان (عمرو ابن عاص و لشگریانش) میدان جنگ را خالی نمی‌کرد (ایستادگی میکرد و شمشیر از دست نمی‌داد و فرار نمی‌نمود، چنانکه محمّد فرار کرده گمان نمود که بر اثر فرار نجات می‌یابد) و آنها را فرصت نمی‌داد (تا اظهار شجاعت و دلیری نمایند)

بِلاَ ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ ابنِ أَبِی بَکرٍ فَلَقَد کَانَ إِلَیَّ حَبِیباً وَ کَانَ لِی رَبِیباً

(2) و غرض من از این مدح هاشم مذمّت محمّد پسر ابی بکر نیست (زیرا او سزاوار نکوهش نمی‌باشد و) او دوست و ربیب (پسر زن) من بود (اگر میدان جنگ را خالی کرده فرار نمود، ناچار بود و تقصیری نداشت. مادر محمّد اسماء بنت عمیس است که در اوّل زوجۀ جعفر ابن ابی طالب بود و از او عبد اللّه ابن جعفر متولّد گشت و پس از کشته شدن جعفر در جنگ مؤته ابو بکر او را گرفت و محمّد از او تولّد یافت و بعد از ابو بکر حضرت او را تزویج نمود و محمّد در دامن تربیت آن جناب نشو و نما یافت و از همان کودکی بر ولایت و دوستی آن بزرگوار ببار آمد، و حضرت او را بسیار دوست می‌داشت و احترام می‌نمود، و می‌فرمود: محمّد فرزند من است که از صلب ابو بکر بوجود آمده )


خطبه 68- نکوهش یاران در خالی گذاشتن میدان مبارزه

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی ذم أصحابه

68 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در نکوهش اصحابش (که برای جنگ با اهل شام یعنی معاویه و لشگرش خود را آماده نمی‌ساختند)

کَم أُدَارِیکُم کَمَا تُدَارَی اَلبِکَارُ اَلعَمِدَةُ وَ اَلثِّیَابُ اَلمُتَدَاعِیَةُ کُلَّمَا حِیصَت مِن جَانِبٍ تَهَتَّکَت مِن آخَرَ

(1) تا چند با شما (برای حاضر نشدن برای جهاد در راه خدا) مماشات کنم، چنانکه با شترهای جوانی که سنگینی بار کوهان آنها را کوبیده مماشاة کنند (شما هم چون بهائم بی خردید به این جهت شکیبائی نداشته زیر بار سختیهای جنگ نرفته از دشمن جلوگیری نمی‌نمائید) و چنانکه با جامه‌های کهنه که پی در پی دریده شده هر بار که از سمتی بدوزند از طرف دیگر پاره می‌گردد، مداراة می‌نمایند (شما را از هر جانبی گرد آورده برای جنگ آماده می‌نمایم پراکنده می‌گردید)

کُلَّمَا أَطَلَّ عَلَیکُم مَنسِرٌ مِن مَنَاسِرِ أَهلِ اَلشَّامِ أَغلَقَ کُلُّ رَجُلٍ مِنکُم بَابَهُ وَ اِنجَحَرَ اِنجِحَارَ اَلضَّبَّةِ فِی جُحرِهَا وَ اَلضَّبُعِ فِی وِجَارِهَا

(2) هر گاه گروهی از لشگر اهل شام بشما نزدیک شوند هر مرد شما (از ترس) در خانۀ خود را بسته در گوشه‌ای پنهان شود مانند پنهان شدن سوسمار و کفتار در لانۀ خود (که به اندک آوازی در خانۀ خود پنهان گردند)

اَلذَّلِیلُ وَ اَللَّهِ مَن نَصَرتُمُوهُ وَ مَن رَمَی بِکُم فَقَد رَمَی بِأَفوَقَ نَاصِلٍ

(پس) (3) سوگند بخدا ذلیل و خوار است کسیکه شما او را (در جلوگیری از دشمن، یا در کارزار) یاری کنید (زیرا مردی با خرد و دلیر نیستید) و کسیکه با یاری شما (بسوی دشمن) تیر اندازد (و بخواهد پیشروی او را مانع گردد) با تیر سر شکستۀ بی پیکان تیر انداخته (چنانکه از چنین تیری بهره‌ای نیست از شما هم برای دفع دشمن و شکست او در کارزار سودی برده نمی‌شود)

إِنَّکُم وَ اَللَّهِ لَکَثِیرٌ فِی اَلبَاحَاتِ قَلِیلٌ تَحتَ اَلرَّایَاتِ

(4) سوگند بخدا شما در میان خانه‌ها بسیارید و در زیر بیرقها کم (تا در خانه‌های خود هستید گرد هم آمده لاف زده گزاف می‌گوئید، ولی برای جنگیدن با دشمن حاضر نمی‌شوید)

وَ إِنِّی لَعَالِمٌ بِمَا یُصلِحُکُم وَ یُقِیمُ أَوَدَکُم وَ لَکِنِّی لاَ أَرَی إِصلاَحَکُم بِإِفسَادِ نَفسِی

(5) و من آنچه را که شما را اصلاح نماید (برای جنگ با دشمن آماده سازد) و کجی شما را راست گرداند (فرمانبردار کند) می‌دانم (می‌توانم مانند ستمکاران برای پیشرفت مقاصد خود بعضی از شما را کشته یا زندانی نمایم تا دیگران عبرت گرفته از ترس مرا اطاعت نمایند) و لیکن سوگند بخدا اصلاح شما را با افساد و تباه ساختن خود جایز نمی‌بینم (زیرا اصلاح باین نحو سبب گرفتاری من است بعذاب الهیّ و باین امر راضی نیستم)

أَضرَعَ اَللَّهُ خُدُودَکُم وَ أَتعَسَ جُدُودَکُم

(6) خداوند روی شما را خوار گرداند (شما چون لیاقت قبول نصیحت و پند مرا ندارید بعذاب گرفتار شوید) و حظّ و بهره‌های شما را ناقابل نماید (در دنیا بد بخت شوید، چنانکه در آخرت هم بد بخت خواهید بود)

لاَ تَعرِفُونَ اَلحَقَّ کَمَعرِفَتِکُمُ اَلبَاطِلَ وَ لاَ تُبطِلُونَ اَلبَاطِلَ کَإِبطَالِکُمُ اَلحَقَّ

(زیرا) (7) حقّ را نمی‌شناسید (از احکام الهیّه پیروی نمی‌کنید) چنانکه با باطل آشنا هستید (از آن پیروی می‌نمایید) و در صدد ابطال باطل نیستید، چنانکه حقّ‌ و حقیقت را باطل می‌کنید (براه حقّ قدم ننهاده همواره در راه باطل سیر می‌نمایید)


خطبه 69- شکایت از مردم به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله

[↑ بالا] و قال علیه‌السلام فی سحرة الیوم الذی ضرب فیه

69 - امام علیه السّلام بعد از نیمۀ شب روزی که (وقت طلوع صبح نوزدهم رمضان سال چهل هجری) شمشیر بر فرق مبارکش زده شد (بوسیلۀ عبد الرّحمن ابن ملجم مرادی و بر اثر آن در ثلث اوّل شب بیست و یکّم آن ماه وفات نمود) فرمود

مَلَکَتنِی عَینِی وَ أَنَا جَالِسٌ فَسَنَحَ لِی رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَقُلتُ یَا رَسُولَ اَللَّهِ مَا ذَا لَقِیتُ مِن أُمَّتِکَ مِنَ اَلأَوَدِ وَ اَللَّدَدِ فَقَالَ اُدعُ عَلَیهِم

(1) نشسته بودم خواب به چشمم مسلّط شد و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر من آشکار گردید گفتم: ای رسول خدا بسیار کجی (نافرمانی) و دشمنی از امّت تو دیدم فرمود: آنان را نفرین کن

فَقُلتُ أَبدَلَنِی اَللَّهُ بِهِم خَیراً مِنهُم وَ أَبدَلَهُم بِی شَرّاً لَهُم مِنِّی یعنی بالأود الاعوجاج و باللدد الخصام و هذا من أفصح الکلام

(2) گفتم: خدا بجای ایشان بهترین اشخاص را بمن بدهد و بجای من بدترین کس را بر آنها بگمارد (به اجابت دعای حضرت حجّاج بر آنان مسلّط گشت و انواع ظلمها و ستمها نموده آنها را بذلّت و بد بختی مبتلی کرد سیّد رضیّ فرماید:) مقصود حضرت از لفظ أود اعوجاج (کجی و ناراستی) و از لفظ لدد خصام (دشمنی) می‌باشد، و این از سخنان بسیار فصیح است


خطبه 70- سرزنش اهل عراق در ضعف و سستی برابر دشمن

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی ذم أهل العراق

70 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در نکوهش مردم عراق (در جنگ صفّین چون لشگر شام شکست خورده بدستور عمرو ابن عاص قرآنها بر سر نیزه‌ها زده اظهار عجز و ناتوانی نمودند، و بر اثر این مکر و حیله لشگر عراق در جنگیدن با ایشان سستی نموده و از فتح و فیروزی حتمی که بدستشان می‌آمد گذشته بجنگ خاتمه دادند، حضرت فرمود)

أَمَّا بَعدُ یَا أَهلَ اَلعِرَاقِ فَإِنَّمَا أَنتُم کَالمَرأَةِ اَلحَامِلِ حَمَلَت فَلَمَّا أَتَمَّت أَملَصَت وَ مَاتَ قَیِّمُهَا وَ طَالَ تَأَیُّمُهَا وَ وَرِثَهَا أَبعَدُهَا

(1) بعد از سپاس و ستایش خداوند متعال و درود بر پیغمبر اکرم، ای مردم عراق شما چون زن آبستنی هستید که پس از تحمّل مدّت حمل بچه را سقط کرده مرده بیندازد و شوهرش بمیرد و بیوگی او طول بکشد و (پس از مرگ چون فرزند و شوهری نداشته) بیگانه‌ترین اشخاص میراثش را ببرد (در این جنگ رنج بسیار کشیدید و چون فتح و فیروزی بشما نزدیک شد فریب خورده آنرا از دست دادید و به حکومت حکمین راضی گشتید و از رأی امامتان پیروی ننموده خود را بی پیشوا فرض کردید تا اینکه دشمن بیگانه شهرهایتان را بتصرّف در آورده بر شما مسلّط گردید)

أَمَا وَ اَللَّهِ مَا أَتَیتُکُمُ اِختِیَاراً وَ لَکِن جِئتُ إِلَیکُم سَوقاً

(2) آگاه باشید سوگند بخدا من با اختیار بسوی شما نیامدم (حرکت من از مدینه و آمدنم بسوی شما و ماندن در کوفه به دلخواه نبود) و لیکن (در جنگ جمل چون لشگر حجاز برای کمک با من وافی نبود و لشگر شما را می‌خواستم، لذا) بناچار آمدم (و چون پس از جنگ با اهل بصره جنگ با مردم شام پیش آمد از این جهت مجبور شدم در شهر شما اقامت نمایم)

وَ لَقَد بَلَغَنِی أَنَّکُم تَقُولُونَ عَلِیٌّ یَکذِبُ قَاتَلَکُمُ اَللَّهُ فَعَلَی مَن أَکذِبُ أَ عَلَی اَللَّهِ فَأَنَا أَوَّلُ مَن آمَنَ بِهِ أَم عَلَی نَبِیِّهِ فَأَنَا أَوَّلُ مَن صَدَّقَهُ

(3) و بمن خبر رسیده که شما (از روی نفاق و دوروئی) می‌گوئید: علیّ دروغ می‌گوید خدا شما را بکشد (رحمتش را از شما دور گرداند) بر که دروغ می‌گویم‌؟ آیا بر خدا دروغ می‌بندم‌؟ من که اوّل کسی هستم که باو ایمان آورده‌ام! یا بر پیغمبر او دروغ می‌بندم‌؟ من که اوّل کسی هستم که او را تصدیق نموده‌ام!

کَلاَّ وَ اَللَّهِ وَ لَکِنَّهَا لَهجَةٌ غِبتُم عَنهَا وَ لَم تَکُونُوا مِن أَهلِهَا

(4) سوگند بخدا چنین نیست (که شما می‌گوئید) و لیکن سخنانم صحیح و گفتارم فصیح است، شما که در آن هنگام (که آنرا از پیغمبر فرا می‌گرفتم) حاضر نبودید و (اگر هم حاضر بودید) لیاقت شنیدن آنرا نداشتید (چون اخبار بغیب را نمی‌فهمیدید بر شما پوشیده ماند)

وَیلُمِّهِ کَیلاً بِغَیرِ ثَمَنٍ لَو کَانَ لَهُ وِعَاءٌ وَ لَتَعلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعدَ حِینٍ

(5) وای بر مادر او (که مرا تکذیب میکند یعنی مادر به مرگ او نشیند زیرا) بی بها پیمانه میکنم (همه چیز را یاد می‌دهم بدون توقّع و مزد) اگر او را ظرفی باشد (استعداد داشته باشد) و هر آینه خواهید دانست راستی گفتار را بعد از این (در قیامت که بکیفر گفتار خود مبتلی خواهند شد، یا پس از وفات آن حضرت وقتی که بنی امیّه بر آنها مسلّط گشته آنچه که آن بزرگوار از آینده خبر داده بود بر آنان هویدا گردید. جملۀ «وَ لَتَعلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعدَ حِینٍ‌» را از قرآن کریم اقتباس فرموده س 38 ی 88)


خطبه 71- روش صلوات فرستادن بر پیامبر (ص)

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام علم فیها الناس الصلاة علی النبی صلی‌الله‌علیه‌وآله

71 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که در آن درود فرستادن بر پیغمبر «صلّی اللّه علیه و آله» را بمردم یاد می‌دهد

اَللَّهُمَّ دَاحِیَ اَلمَدحُوَّاتِ وَ دَاعِمَ اَلمَسمُوکَاتِ وَ جَابِلَ اَلقُلُوبِ عَلَی فِطرَتِهَا شَقِیِّهَا وَ سَعِیدِهَا اِجعَل شَرَائِفَ صَلَوَاتِکَ وَ نَوَامِیَ بَرَکَاتِکَ عَلَی مُحَمَّدٍ عَبدِکَ وَ رَسُولِکَ اَلخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ وَ اَلفَاتِحِ لِمَا اِنغَلَقَ

(1) بار خدایا این گسترانندۀ زمینها و نگاه‌دارندۀ آسمانها و ای آفرینندۀ قلبهایی که شقاوت و بدبختی را اختیار کرده و دلهایی که سعادت و خوشبختی را برگزیده قرار ده بزرگترین درودها و افزونترین برکتهایت را بر محمّد، بنده و فرستادۀ خود که ختم کننده بود آن (وحی و رسالت) را که به پیغمبران پیش آمد و راه بسته شدۀ (سیادت و سعادت بشر) را گشود

وَ اَلمُعلِنِ اَلحَقَّ بِالحَقِّ وَ اَلدَّافِعِ جَیشَاتِ اَلأَبَاطِیلِ وَ اَلدَّامِغِ صَولاَتِ اَلأَضَالِیلِ کَمَا حُمِّلَ فَاضطَلَعَ قَائِماً بِأَمرِکَ مُستَوفِزاً فِی مَرضَاتِکَ غَیرَ نَاکِلٍ عَن قُدُمٍ وَ لاَ وَاهٍ فِی عَزمٍ

(2) و حقّ (دین و شریعت) را بحقّ (برهان عقل و علم) آشکار کرد و از جوش و خروش باطل و نادرستیها (فتنه‌های زمان جاهلیّت) جلوگیری نمود و تسلّط گمراهیها (ی از راه بیرون رفته و از راه برندگان) را نابود کرد چنانکه سنگینی رسالت بر او تحمیل شده بقوّت و توانائی آنرا متحمّل گردید و بامر و فرمان تو قیام کرد (دین حقّ و علوم و معارف را بمردم یاد داد) و برای بدست آوردن خوشنودی تو (تبلیغ رسالت) شتاب نمود بی آنکه از سبقت و پیش افتادن بماند و در اراده و تصمیمی که داشت سستی ورزد

وَاعِیاً لِوَحیِکَ حَافِظاً لِعَهدِکَ مَاضِیاً عَلَی نَفَاذِ أَمرِکَ حَتَّی أَورَی قَبَسَ اَلقَابِسِ وَ أَضَاءَ اَلطَّرِیقَ لِلخَابِطِ

(3) و وحی تو را ضبط کرد و عهد و پیمانت را نگاه داشت و بر اجراء فرمان تو اصرار ورزید تا اینکه شعلۀ آتش را بر افروخت (علم و دانش و خدا پرستی را در میان خلق منتشر ساخت) و برای کسیکه در راه کج (راه نادانی و فتنه) می‌رفت راه حقّ را روشن و هویدا نمود

وَ هُدِیَت بِهِ اَلقُلُوبُ بَعدَ خَوضَاتِ اَلفِتَنِ وَ اَلآثَامِ وَ أَقَامَ مُوضِحَاتِ اَلأَعلاَمِ وَ نَیِّرَاتِ اَلأَحکَامِ فَهُوَ أَمِینُکَ اَلمَأمُونُ وَ خَازِنُ عِلمِکَ اَلمَخزُونِ وَ شَهِیدُکَ یَومَ اَلدِّینِ وَ بَعِیثُکَ بِالحَقِّ وَ رَسُولُکَ إِلَی اَلخَلقِ

(4) و بسبب آن حضرت دلهایی که در فتنه‌ها و گمراهیها فرو رفته بودند هدایت شدند و آن بزرگوار نشانهای واضح و احکام شرعیّه را بر پا نمود پس او امین درستکار و خزینۀ علم و اسرار تو است و روز رستخیز (بر نیکو کاران و بد کاران) از جانب تو شاهد و گواه است و مبعوث شده براه حقّ و رسول و فرستادۀ تو بسوی خلق می‌باشد

اَللَّهُمَّ اِفسَح لَهُ مَفسَحاً فِی ظِلِّکَ وَ اِجزِهِ مُضَاعَفَاتِ اَلخَیرِ مِن فَضلِکَ

(5) بار خدایا برای او در سایۀ رحمت و احسان خود جائی فراخ بگشا و او را (در برابر رنجهایی که برای نشر علوم و معارف حقّه کشیده) از فضل و کرمت پاداش نیکو ده

اَللَّهُمَّ أَعلِ عَلَی بِنَاءِ اَلبَانِینَ بِنَاءَهُ وَ أَکرِم لَدَیکَ مَنزِلَتَهُ وَ أَتمِم لَهُ نُورَهُ وَ اِجزِهِ مِنِ اِبتِعَاثِکَ لَهُ مَقبُولَ اَلشَّهَادَةِ وَ مَرضِیَّ اَلمَقَالَةِ ذَا مَنطِقٍ عَدلٍ وَ خُطَّةٍ فَصلٍ

(6) بار خدایا بنای او را بر بنای سازندگان پیش (دین او را بر ادیان انبیاء سلف) بلند (ظاهر و غالب گردان ) و مقام و منزلتش را نزد خود گرامی دار و نورش را (چراغی که در راه حقّ بیفروخت) تمام کن (تا همۀ جهانیان از آن بهره‌مند شوند) و پاداش بر انگیختن او به رسالت، گواهیش پذیرفته گفتارش را پسندیده قرار ده که راست گفتار بود و میان حقّ و باطل را جدا می‌نمود

اَللَّهُمَّ اِجمَع بَینَنَا وَ بَینَهُ فِی بَردِ اَلعَیشِ وَ قَرَارِ اَلنِّعمَةِ وَ مُنَی اَلشَّهَوَاتِ وَ أَهوَاءِ اَللَّذَّاتِ وَ رَخَاءِ اَلدَّعَةِ وَ مُنتَهَی اَلطُّمَأنِینَةِ وَ تُحَفِ اَلکَرَامَةِ

(7) بار خدایا بین ما و او را جمع کن در جائیکه زندگانی آن نیک و نعمت آن جاودانی و خواهشهای آن مطلوب و هوسهای آن بر آورده و آسایش آن بسیار و جای استراحت است با تحف و ارمغانهای نیکو


خطبه 72- افشاگری درباره شخصیت مروان بن حکم

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قاله لمروان ابن الحکم بالبصرة قَالُوا أُخِذَ مَروَانُ بنُ اَلحَکَمِ أَسِیراً یَومَ اَلجَمَلِ فَاستَشفَعَ اَلحَسَنَ وَ اَلحُسَینَ علیهماالسلام إِلَی أَمِیرِ اَلمُؤمِنِینَ علیه‌السلام فَکَلَّمَاهُ فِیهِ فَخَلَّی سَبِیلَهُ فَقَالاَ لَهُ یُبَایِعُکَ یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ قَالَ علیه‌السلام

72 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که در بصره راجع بمروان ابن حکم فرموده گفته‌اند: چون مروان ابن حکم در جنگ جمل اسیر شد امام حسن و امام حسین «علیهما السّلام» را نزد امیر المؤمنین «علیه السّلام» شفیع قرار داد پس آن دو بزرگوار در بارۀ او عرض کردند: یا امیر المؤمنین مروان با تو بیعت میکند، حضرت او را رها کرده فرمود

أَ وَ لَم یُبَایِعنِی بَعدَ قَتلِ عُثمَانَ لاَ حَاجَةَ لِی فِی بَیعَتِهِ إِنَّهَا کَفٌّ یَهُودِیَّةٌ لَو بَایَعَنِی بِیَدِهِ لَغَدَرَ بِسَبَّتِهِ

(1) آیا بعد از کشته شدن عثمان با من بیعت نکرد؟ (و پس از آن در جنگ جمل شرکت نمود) مرا به بیعت او حاجت نیست زیرا دست دادن او برای بیعت مانند دست دادن یهودی است (که بمکر و حیله و پیمان شکنی مشهور است) اگر بدست خود با من بیعت کند هر آینه باد برش مکر و حیله بکار برد (در پنهانی پیمان بشکند و وفای بعهد ننماید و بیعت خود را چون باد انگاشته رها کند. این جمله را برای پستی مروان فرموده و باز در سرزنش او می‌فرماید:)

أَمَا إِنَّ لَهُ إِمرَةً کَلَعقَةِ اَلکَلبِ أَنفَهُ

(2) آگاه باشید که او را امارت و حکومتی خواهد بود. (بسیار کوتاه) چون لیسیدن سگ بینی خود را (مدّت امارت و حکومت مروان تقریبا چهار ماه و ده روز بوده)

وَ هُوَ أَبُو اَلأَکبُشِ اَلأَربَعَةِ وَ سَتَلقَی اَلأُمَّةُ مِنهُ وَ مِن وُلدِهِ یَوماً أَحمَرَ

(3) و او پدر چهار رئیس است (مراد از چهار رئیس فرزندان او بودند که عبد الملک خلیفه شد و عبد العزیز والی مصر و بشر والی عراق و محمّد والی جزیره گردید، و آنها در مکر و حیله و گمراه کردن مردم مانند پدرشان بودند) و زود باشد که مردم از مروان و فرزندان او روز سرخ را (قتل و غارت و انواع سختیها که از ایشان صادر شد) دریابند (و بعضی گفته‌اند مراد از چهار رئیس که حضرت فرموده چهار پسر عبد الملک ابن مروان، یزید و سلیمان و ولید و هشام، هستند که هر چهار بخلافت رسیدند)


خطبه 73- بیان برتری خودش در شورای خلافت

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما عزموا علی بیعة عثمان

73 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است هنگامیکه مردم عزم بیعت با عثمان نمودند

لَقَد عَلِمتُم أَنِّی أَحَقُّ بِهَا مِن غَیرِی وَ وَ اَللَّهِ لَأُسَلِّمَنَّ مَا سَلِمَت أُمُورُ اَلمُسلِمِینَ وَ لَم یَکُن فِیهَا جَورٌ إِلاَّ عَلَیَّ خَاصَّةً

(1) شما می‌دانید که من برای خلافت از هر کس شایسته و سزاوارترم (و با این حال او را بخلافت می‌گمارید ) (2) و سوگند بخدا خلافت را (بدیگری) رها می‌نمایم مادامی که امور مسلمانان منظّم باشد (فتنه و فسادی در میان آنها پیدا نگردد) و مادامی که در زمان خلافت دیگری بجز بر من (به هیچ کس) جور و ستمی وارد نشود (و اینکه حقّ خود را بطلبیده از آن چشم می‌پوشم)

اِلتِمَاساً لِأَجرِ ذَلِکَ وَ فَضلِهِ وَ زُهداً فِیمَا تَنَافَستُمُوهُ مِن زُخرُفِهِ وَ زِبرِجِهِ

(3) برای درک اجر و ثواب آن است (که حقّ تعالی به مظلومین عطاء می‌فرماید) و برای بی رغبتی بمال و زینت دنیا (ریاست و بزرگی) است که شما بآن شائق هستید (من خلافت را بکسیکه لیاقت آنرا ندارد وا می‌گذارم تا بدانند طالب بدست آوردن ریاست و بزرگی دنیا نیستم، بلکه این گفتارم برای اتمام حجّت و راهنمائی گمراهان است)


خطبه 74- دفاعیات امام در برابر تهمت قتل عثمان

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما بلغه اتهام بنی أمیة له بالمشارکة فی دم عثمان

74 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است هنگامیکه شنید بنی امیّه او را متّهم نموده‌اند که در کشتن عثمان شرکت داشته

أَ وَ لَم یَنهَ بَنِی أُمَیَّةَ عِلمُهَا بِی عَن قَرفِی

(1) آیا آشنائی بنی امیّه به احوال من آنان را از عیب جوئی من باز نداشت‌؟

أَ وَ مَا وَزَعَ اَلجُهَّالَ سَابِقَتِی عَن تُهَمَتِی وَ لَمَا وَعَظَهُمُ اَللَّهُ بِهِ أَبلَغُ مِن لِسَانِی أَنَا حَجِیجُ اَلمَارِقِینَ وَ خَصِیمُ اَلمُرتَابِینَ

(2) آیا سابقۀ من در اسلام نادانان را از زدن تهمت بمن منع ننمود؟ (بنی امیّه با اینکه یقین دارند نفاق و دوروئی در گفتار و کردار من راه ندارد، برای چه مرا متّهم نموده می‌گویند: مباشر قتل عثمان بوده‌ام، و اگر در ظاهر اقدام نکرده‌ام در پنهانی مردم را به کشتن او وادار نموده‌ام، آیا نمی‌دانند که من در گفتار و کردار از کسی باک ندارم‌؟ اگر مائل به کشتن عثمان بودم آنرا پنهان نکرده در ظاهر با کشندگان او همراه می‌شدم ) (3) و (گفتار من در این مردم اثر نخواهد نمود، زیرا) آنچه خداوند بر سبیل پند بیان فرموده (در قرآن: س 49 ی 12 «یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِجتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ اَلظَّنِّ إِنَّ بَعضَ اَلظَّنِّ إِثمٌ وَ لاٰ تَجَسَّسُوا وَ لاٰ یَغتَب بَعضُکُم بَعضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُم أَن یَأکُلَ لَحمَ أَخِیهِ مَیتاً فَکَرِهتُمُوهُ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ تَوّٰابٌ رَحِیمٌ‌» یعنی ای کسانیکه بخدا و رسول گردیدید دوری کنید از بسیاری گمان که بعض از گمانها گناه است، و کنجکاوی نکنید و غیبت همدیگر را ننمائید یعنی پشت سر دیگری سخن نگویید، آیا هیچیک از شما دوست دارد گوشت مرده برادر و همکیش خود را بخورد؟ نه، از خوردن آن کراهت خواهید داشت، پس همچنانکه از خوردن گوشت مردۀ برادر خود کراهت دارید از غیبت او نیز دوری نمائید، و از خدا بترسید اگر غیبت کردید توبه کنید که خداوند بسیار آمرزندۀ گناه و مهربان است. و س 33 ی 58: «وَ اَلَّذِینَ یُؤذُونَ اَلمُؤمِنِینَ وَ اَلمُؤمِنٰاتِ بِغَیرِ مَا اِکتَسَبُوا فَقَدِ اِحتَمَلُوا بُهتٰاناً وَ إِثماً مُبِیناً» یعنی کسانیکه مردان و زنان ایمان آورده را می‌رنجانند بدون آنکه کاری کرده باشند که سزاوار رنجانیدن گردند، پس آنها افتراء و دروغ بستن بدیگری و گناه هویدائی را مرتکب شده‌اند) از زبان (گفتار) من بلیغتر و نیکوتر است (و با این حال اثر نکرد) من با خارج شوندگان از دین احتجاج میکنم و با شکّ کنندگان در دین دشمنی می‌نمایم

وَ عَلَی کِتَابِ اَللَّهِ تُعرَضُ اَلأَمثَالُ وَ بِمَا فِی اَلصُّدُورِ تُجَازَی اَلعِبَادُ

(5) و (از جملۀ احتجاج و مخاصمۀ من اینست که می‌گویم) کارهای مشتبه بحقّ (مانند اینکه مرا شریک در خون عثمان می‌دانند) بر قرآن کریم عرضه میشود (پس با همراه نبودن با کشندگان او و اینکه هیچیک از مباشرین قتل او نگفته که در این امر شرکت داشته‌ام، اگر آیه‌ای از کتاب خدا دلالت دارد که قاتل عثمان هستم شما بر طبق آن حکم کرده در حقّ من رفتار نمائید) و بندگان خدا از روی آنچه در سینه‌ها دارند جزاء داده میشوند (و چون شما قلبا به آرزوی دست آوردن خلافت و امارت بوده خونخواهی عثمان را بهانه قرار داده برای فریب مردم مرا متّهم نموده‌اید، پس در قیامت بکیفر گفتار خود خواهید رسید )


خطبه 75- تشویق به عمل نیکو

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

75 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که مردم را ترغیب بصفات پسندیده که موجب بدست آوردن سعادت دنیا و آخرت گردد می‌فرماید)

رَحِمَ اَللَّهُ اِمرَأً سَمِعَ حُکماً فَوَعَی وَ دُعِیَ إِلَی رَشَادٍ فَدَنَا وَ أَخَذَ بِحُجزَةِ هَادٍ فَنَجَا

(1) خدا رحمت کند مردی را که سخن حکیمانه‌ای بشنود و بپذیرد و چون براه راست خوانده شود بطرف آن برود و کمر بند راهنما (رسول اکرم و ائمّۀ معصومین) را بگیرد، و (از سختیهای دنیا و آخرت) نجات یابد

رَاقَبَ رَبَّهُ وَ خَافَ ذَنبَهُ قَدَّمَ خَالِصاً وَ عَمِلَ صَالِحاً اِکتَسَبَ مَذخُوراً وَ اِجتَنَبَ مَحذُوراً

(دستورهای) (2) پروردگارش را مراقبت نماید (بر طبق آنچه خداوند فرموده رفتار کند) و از گناه خود بترسد عمل خالص (پاکیزه از رئاء و خود نمائی) پیش فرستد و کردارش نیکو و شایسته باشد بدست آورد آنچه (ثواب و پاداش عبادت و بندگی) که برای او (در آخرت) ذخیره شده است و دوری کند از آنچه (گفتار و کردار زشت) که منع گردیده

رَمَی غَرَضاً وَ أَحرَزَ عِوَضاً کَابَرَ هَوَاهُ وَ کَذَّبَ مُنَاهُ

(3) تیر به نشان زند (در هر حال خدا را در نظر داشته باشد) و کالای آخرت را بجای کالای دنیا گرد آورد (از دنیا چشم پوشد و بکوشد تا سعادت جاودانی بدست آرد)( بر خواهش نفس خود غلبه یابد) و آرزوهایش را دروغ پندارد

جَعَلَ اَلصَّبرَ مَطِیَّةَ نَجَاتِهِ وَ اَلتَّقوَی عُدَّةَ وَفَاتِهِ رَکِبَ اَلطَّرِیقَةَ اَلغَرَّاءَ وَ لَزِمَ اَلمَحَجَّةَ اَلبَیضَاءَ

(4) شکیبائی را مرکب نجات و رستگاری خویش قرار دهد (در مصائب صبر را شعار خویش قرار داده رنجها و سختیهای دنیا را مانند شتر بار کش بر خویشتن هموار نماید) و تقوی و پرهیزکاری را توشۀ مرگ خویش گرداند در راه روشن (شریعت اسلام) قدم بنهد و از شاهراه درخشنده (که آشکار و هویدا است) دور نگردد (در بیراهه پا نگذارد)

اِغتَنَمَ اَلمَهَلَ وَ بَادَرَ اَلأَجَلَ وَ تَزَوَّدَ مِنَ اَلعَمَلِ

(5) مهلت چند روز زندگی را غنیمت شمرده فرصت را از دست ندهد (کاری کند که باعث خوشنودی خدا و رسول باشد و عمر خود را بیهوده بسر نبرد) و آمادۀ مرگ باشد (بدنیا دل نبندد و همیشه مستعدّ مرگ باشد که ناگهان او را دریابد) و از کردار (شایسته: بندگی خدا و خدمت بخلق) توشه بردارد


خطبه 76- هشدار به بنی امیه به دلیل غصب حقش

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام

76 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (زمانیکه سعد ابن العاص از جانب عثمان حاکم کوفه بود برای حضرت در مدینه هدیّه و نامه‌ای فرستاد که من سوای عثمان برای هیچکس هدیّه به این مقدار نفرستاده‌ام، حضرت چون نامۀ او را خواند فرمود)

إِنَّ بَنِی أُمَیَّةَ لَیُفَوِّقُونَنِی تُرَاثَ مُحَمَّدٍ صلی‌الله‌علیه‌وآله تَفوِیقاً

(1) بنی امیّه از میراث محمّد «صلّی اللّه علیه و آله» (غنایمی که به برکت آن حضرت رسیده است) اندکی بمن می‌دهند، مانند شیری که به بچّۀ شتر هنگام دوشیدن مادرش داده میشود

وَ اَللَّهِ لَئِن بَقِیتُ لَهُم لَأَنفُضَنَّهُم نَفضَ اَللَّحَّامِ اَلوِذَامَ اَلتَّرِبَةَ و یروی التراب الوذمة و هو علی القلب و قوله علیه‌السلام لیفوقوننی أی یعطوننی من المال قلیلا قلیلا کفواق الناقة و هو الحلبة الواحدة من لبنها و الوذام التربة جمع وذمة و هی الحزة من الکرش أو الکبد تقع فی التراب فتنفض

(2) سوگند بخدا اگر بر ایشان تسلّط یافتم آنها را بدور اندازم مانند دور انداختن گوشت فروش پاره‌های جگر یا شکنجۀ خاک آلود را (سیّد رضیّ فرماید:) و در روایت دیگر است التّراب الوذمة و آن بر عکس الوذام التَّربة می‌باشد و معنی لیفوّقوننی فرمایش آن حضرت «علیه السّلام» اینست که از بیت المال اندکی بمن می‌دهند مانند فواق شتر و فواق بمعنی یک بار شیر دادن بچّۀ شتر است از شیر مادرش و وذام جمع ذمة است و آن بمعنی پاره شکنبه یا جگر می‌باشد که در خاک افتاده خاک آلوده گردد


خطبه 77- نیایش با خدا

[↑ بالا] و من کلمات کان علیه‌السلام یدعو بها

77 - از سخنانی است که آن حضرت علیه السّلام بوسیلۀ آن دعاء می‌فرماید (و کیفیّت استغفار و طلب آمرزش را بمردم یاد می‌دهد، و استغفار معصومین از انبیاء و أئمّۀ اطهار «علیهم السّلام» بجهت آموختن بخلق است، زیرا آنان هیچ گاه معصیت و نافرمانی حقّ تعالی نکرده‌اند تا در صدد استغفار و طلب آمرزش بر آیند)

اَللَّهُمَّ اِغفِر لِی مَا أَنتَ أَعلَمُ بِهِ مِنِّی فَإِن عُدتُ فَعُد عَلَیَّ بِالمَغفِرَةِ

(1) خدایا بیامرز آنچه (گناهی) را از من که تو بآن داناتری پس اگر من باز گردم (دوباره مرتکب آن شوم) تو آمرزش را بمن باز گردان

اَللَّهُمَّ اِغفِر لِی مَا وَأَیتُ مِن نَفسِی وَ لَم تَجِد لَهُ وَفَاءً عِندِی

(2) خدایا بیامرز آنچه که من با خود وعده کرده‌ام (اطاعت و بندگی که انجام آنرا عهده گرفتم) و وفای بآن عهد را از من نیافتی

اَللَّهُمَّ اِغفِر لِی مَا تَقَرَّبتُ بِهِ إِلَیکَ بِلِسَانِی ثُمَّ خَالَفَهُ قَلبِی

(3) خدایا بیامرز آنچه که من بآن بسوی تو به زبانم تقرّب می‌جویم و دلم بر خلاف آنست (در اوّل امر برای تقرّب عبادت و بندگی نمودم و بعد از آن اندیشه‌هائی مانند رئاء و خودنمایی در خاطرم آمد)

اَللَّهُمَّ اِغفِر لِی رَمَزَاتِ اَلأَلحَاظِ وَ سَقَطَاتِ اَلأَلفَاظِ وَ شَهَوَاتِ اَلجَنَانِ وَ هَفَوَاتِ اَللِّسَانِ

(4) خدایا بیامرز اشاره‌های گوشه‌های چشم را (که به گوشۀ چشم اشاره کند تا مؤمنی را آزار رسانیده یا به غیبت و بد گوئی او زبان گشاید) و گفتارهای بیهوده و آرزوهای دل و لغزشهای زبان مرا


خطبه 78- رد تکیه بر غیر خدا در پاسخ به اخترشناس

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قاله لبعض أصحابه لما عزم علی المسیر إلی الخوارج و قد قال له یا أمیر المؤمنین إن سرت فی هذا الوقت خشیت ألا تظفر بمرادک من طریق علم النجوم

78 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که به بعضی از اصحاب خود (عفیف برادر اشعث ابن قیس) فرمود آنگاه که عازم رفتن بجنگ با خوارج بود او بآن بزرگوار عرض کرد: یا امیر المؤمنین اگر در این هنگام (بسوی خوارج) روانه شوی می‌ترسم ظفر نیافته بمقصود خویش نرسی، و این اطّلاع را از علم نجوم دانسته‌ام

فقال علیه‌السلام أَ تَزعَمُ أَنَّکَ تَهدِی إِلَی اَلسَّاعَةِ اَلَّتِی مَن سَارَ فِیهَا صُرِفَ عَنهُ اَلسُّوءُ وَ تُخَوِّفُ مِنَ اَلسَّاعَةِ اَلَّتِی مَن سَارَ فِیهَا حَاقَ بِهِ اَلضُّرُّ

حضرت فرمود: (1) آیا گمان داری که تو ساعتی را نشان می‌دهی که هر که در آن سفر کند بلاء و بدی از او دور گردد؟ و بر حذر می‌داری از ساعتی که هر که در آن روانه شود زیان و سختی او را فرا گیرد؟

فَمَن صَدَّقَکَ بِهَذَا فَقَد کَذَّبَ اَلقُرآنَ وَ اِستَغنَی عَنِ اَلاِستِعَانَةِ بِاللَّهِ فِی نَیلِ اَلمَحبُوبِ وَ دَفعِ اَلمَکرُوهِ

(2) کسیکه این سخنان تو را باور نماید قرآن را دروغ پنداشته (در قرآن کریم س 27 ی 65 می‌فرماید: «قُل لاٰ یَعلَمُ مَن فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلأَرضِ اَلغَیبَ إِلاَّ اَللّٰهُ‌» یعنی بگو هر که در آسمانها و زمین است نا آمده و پوشیده را نمی‌داند مگر خدا) و برای بدست آوردن آنچه دوست دارد و دوری از ناپسندیها از طلب یاری از خدا بی نیاز گردیده

وَ یَنبَغِی فِی قَولِکَ لِلعَامِلِ بِأَمرِکَ أَن یُوَلِّیَکَ اَلحَمدَ دُونَ رَبِّهِ لِأَنَّکَ بِزَعمِکَ أَنتَ هَدَیتَهُ إِلَی اَلسَّاعَةِ اَلَّتِی نَالَ فِیهَا اَلنَّفعَ وَ أَمِنَ اَلضُّرَّ

(3) و سزای گفتار تو آنست که هر که به فرمانت رفتار نماید باید تو را حمد و سپاس گزارد نه پروردگارش را زیرا تو گمان داری که تویی آنکه او را به ساعتی راهنمائی کرده‌ای که در آن سود بدست آورده و از زیان ایمن گشته است

ثم أقبل علیه‌السلام علی الناس فقال أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِیَّاکُم وَ تَعَلُّمَ اَلنُّجُومِ إِلاَّ مَا یُهتَدَی بِهِ فِی بَرٍّ أَو بَحرٍ

(4) (بعد از آن حضرت بمردم رو نموده فرمود:) ای مردم از آموختن نجوم بپرهیزید (و آنرا یاد نگیرید) مگر به قدری که در بیابان یا در دریا (برای دانستن راهها در سفر و شناختن اوقات عبادت و بندگی و تعیین قبله و مسیر کشتی و مانند آنها) بآن راه یافته شود (حاجت داشته باشید، در قرآن کریم س 6 ی 97 می‌فرماید: «وَ هُوَ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلنُّجُومَ لِتَهتَدُوا بِهٰا فِی ظُلُمٰاتِ اَلبَرِّ وَ اَلبَحرِ قَد فَصَّلنَا اَلآیٰاتِ لِقَومٍ یَعلَمُونَ‌» یعنی او است خداوندی که ستاره‌ها را برای شما قرار داد تا در تاریکی‌های بیابان و دریا بآنها راه بیابید، و ما برای مردم دانا نشانه‌های قدرت خود را بیان کردیم)

فَإِنَّهَا تَدعُو إِلَی اَلکَهَانَةِ وَ اَلمُنَجِّمُ کَالکَاهِنِ وَ اَلکَاهِنُ کَالسَّاحِرِ وَ اَلسَّاحِرُ کَالکَافِرِ وَ اَلکَافِرُ فِی اَلنَّارِ

زیرا نتیجۀ آموختن نجوم کهانت و غیب گوئی گردد، (5) و (کهانت صنعتی است که دارای آن بکمک دیو و جنّ از غیب و پوشیده خبر می‌دهد و در میان مردم فتنه و فساد کند، و کار منجّم از جهت غیب گوئی و ربط دادن کواکب و ستارگان را در سود و زیان و سعد و نحس اوقات و نومید کردن مردم را از خدا و امیدوار نمودن به گفتار و کردار خود و اعتقاد بدرستی آن مانند عمل و اعتقاد شخص کاهن است پس از جهت گمراهی خویش و گمراه کردن دیگران) منجّم مانند کاهن است و کاهن مانند ساحر (سحر سخنی است که ساحر می‌گوید، یا طلسمی است که می‌نویسد و بسبب آن بدیگری زیان وارد می‌سازد، مانند آنکه میان زن و شوهر و دوستان را جدائی انداخته آنها را با یکدیگر دشمن می‌نماید) و ساحر مانند کافر است و (سزای) کافر (معذّب بودن) در آتش است (پس به گفتار و کردار منجّم اعتماد ننمائید)

سِیرُوا عَلَی اِسمِ اَللَّهِ

(6) سفر کنید بکمک و همراهی از اسم خدا (که البتّه حقّ تعالی زیان سفر را از مسافر دور خواهد کرد. حضرت در همان ساعت بجنگ خوارج رفت و فتح و فیروزی نصیب او گردید، و این کلام بزرگترین دلیل است بر بطلان و نادرستی قول منجّمین)


خطبه 79- نکوهش زنان پس از جریان جنگ جمل

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام بعد فراغه من حرب الجمل فی ذم النساء ببیان نقصهن

79 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که پس از خاتمۀ جنگ جمل در نکوهش زنها می‌فرماید: (گویا توبیخ و سرزنش عائشه و پیروان او نیز منظور باشد)

مَعَاشِرَ اَلنَّاسِ إِنَّ اَلنِّسَاءَ نَوَاقِصُ اَلإِیمَانِ نَوَاقِصُ اَلحُظُوظِ نَوَاقِصُ اَلعُقُولِ

(1) ای مردم، زنها از ایمان وارث و خرد کم بهره هستند

فَأَمَّا نُقصَانُ إِیمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ اَلصَّلاَةِ وَ اَلصِّیَامِ فِی أَیَّامِ حَیضِهِنَّ

(2) امّا نقصان ایمانشان بجهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهای حیض

وَ أَمَّا نُقصَانُ عُقُولِهِنِّ فَشَهَادَةُ إِمرَأَتَینِ کَشَهَادَةِ اَلرَّجُلِ اَلوَاحِدِ

(3) و جهت نقصان خردشان آن است که (در اسلام) گواهی دو زن بجای گواهی یک مرد است

وَ أَمَّا نُقصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِیثُهُنَّ عَلَی اَلأَنصَافِ مِن مَوَارِیثِ اَلرِّجَالِ

(4) و از جهت نقصان نصیب و بهره هم ارث آنها نصف ارث مردان می‌باشد

فَاتَّقُوا شِرَارَ اَلنِّسَاءِ وَ کُونُوا مِن خِیَارِهِنَّ عَلَی حَذَرٍ

(5) پس از زنهای بد پرهیز کنید، و از خوبانشان بر حذر باشید

وَ لاَ تُطِیعُوهُنَّ فِی اَلمَعرُوفِ حَتَّی لاَ یَطمَعنَ فِی اَلمُنکَرِ

(6) و در گفتار و کردار پسندیده از آنها پیروی نکنید (پیروی نکردن از آنان در معروف «یعنی گفتار و کردار پسندیده» آنست که اگر آن معروف یکی از واجبات باشد شما آنرا بعنوان معروف بودنش بجا آورید، و بنمایانید که اتیان بآن بجهت اطاعت و پیروی از آنها نیست، و اگر یکی از مستحبّات باشد بجا نیاورید، زیرا بجا نیاوردن مستحبّ بعنوان پیروی نکردن از آنان مستحبّ است، خلاصه در هیچ امری به گفتار و خواهشهای آنان اعتناء ننمائید) تا در گفتار و کردار ناشایسته طمع نکنند (و شما را بانجام آن وادار ننمایند)


خطبه 80- تعریف زهد و پارسایی

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام

80 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در ترغیب مردم بترک دنیا و سپاسگزاری از نعمتها و بخششهای خداوند متعال)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ اَلزَّهَادَةُ قِصَرُ اَلأَمَلِ وَ اَلشُّکرُ عِندَ اَلنِّعَمِ وَ اَلوَرَعُ عِندَ اَلمَحَارِمِ

(1) ای مردم (از آثار) زهد و دل نبستن بدنیا کم کردن آرزوها و سپاسگزاری از نعمتها (ی حقّ تعالی) و اجتناب و دوری از حرامها است

فَإِن عَزَبَ ذَلِکَ عَنکُم فَلاَ یَغلِبِ اَلحَرَامُ صَبرَکُم وَ لاَ تَنسَوا عِندَ اَلنِّعَمِ شُکرَکُم

(2) پس اگر باین سه چیز دست نیافتید (نتوانستید هر سه را انجام دهید دو تای از آنها را ترک ننمائید، اوّل) حرام بر شکیبائی شما غلبه پیدا نکند (شکیبا باشید و گرد معاصی نگردید) و (دوّم) سپاسگزاری از نعمتها (ی حقّ تعالی) را فراموش نکنید

فَقَد أَعذَرَ اَللَّهُ إِلَیکُم بِحُجَجٍ مُسفِرَةٍ ظَاهِرَةٍ وَ کُتُبٍ بَارِزَةِ اَلعُذرِ وَاضِحَةٍ

(زیرا اگر مخالفت نمودید، برای عذاب در قیامت) (3) خداوند بوسیلۀ حجّتهای پیدا و روشن (پیغمبران و دلیل عقل) و کتابهای (آسمانی که) آشکار و هویدا (در دسترس همۀ شما است) جای عذر برای شما باقی نگذاشته


خطبه 81- دنیا شناسی

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی صفة الدنیا

81 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در صفت دنیا

مَا أَصِفُ مِن دَارٍ أَوَّلُهَا عَنَاءٌ وَ آخِرُهَا فَنَاءٌ فِی حَلاَلِهَا حِسَابٌ وَ فِی حَرَامِهَا عِقَابٌ

(1) چگونه وصف کنم سرائی را که اوّل آن رنج و آخر آن نیستی است در حلال آن حساب و در حرامش عقاب می‌باشد (آنچه از راه حلال بدست آید در قیامت حساب آنرا می‌رسند، و اگر از راه حرام بیابید در آخرت بعذاب گرفتار می‌شوید)

مَنِ اِستَغنَی فِیهَا فُتِنَ وَ مَنِ اِفتَقَرَ فِیهَا حَزِنَ وَ مَن سَاعَاهَا فَاتَتهُ وَ مَن قَعَدَ عَنهَا وَاتَتهُ

(2) کسیکه در آن غنیّ و بی نیاز شد در فتنه و بلاء افتد و کسیکه در آن نیازمند و درویش باشد غمگین است و کسیکه در تحصیل آن کوشید بآن نمی‌رسد و کسیکه در طلب آن نکوشید دنیا باو رو کند

وَ مَن أَبصَرَ بِهَا بَصَّرَتهُ وَ مَن أَبصَرَ إِلَیهَا أَعمَتهُ أقول و إذا تأمل المتأمل قوله علیه‌السلام من أبصر بها بصرته وجد تحته من المعنی العجیب و الغرض البعید ما لا تبلغ غایته و لا یدرک غوره و لا سیما إذا قرن إلیه قوله و من أبصر إلیها أعمته فإنه یجد الفرق بین أبصر بها و أبصر إلیها واضحا نیرا و عجیبا باهرا

(3) و کسیکه (به عبرت) بآن نگریست دنیا او را بینا و آگاه کرد (تا راه راست را بافته خود را آمادۀ آخرت نمود) و کسیکه به زینت و آرایش آن نگاه کرد، دنیا او را نابینا گردانید (که گمراه شد سیّد رضیّ فرماید:) می‌گویم: اگر کسی در فرمایش آن حضرت «علیه السّلام»: من أبصر بها بصّرته (کسیکه به عبرت بدنیا نگریست دنیا او را بینا و آگاه نمود) تأمّل و درنگ نماید درون آن معنی شگفت و مقصود بزرگی می‌یابد که به نهایت آن نتوان رسید، و حقیقت آن را نتوان دریافت مخصوصا اگر این جمله را با جملۀ و من أبصر إلیها أعمته (و کسیکه به زینت و آرایش دنیا نگاه کرد، دنیا او را نابینا گردانید) همراه نماید چون فرق میان جملۀ أبصر بها و جملۀ أبصر إلیها را واضح و روشن و عجیب و آشکار می‌یابد


خطبه 82- خطبه «غرّا»

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام و تسمی بالغراء و هی من الخطب العجیبة

82 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که آنرا خطبۀ غرّاء (نورانی و برجسته) می‌نامند، و آن از خطبه‌های شگفت آور است

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی عَلاَ بِحَولِهِ وَ دَنَا بِطَولِهِ مَانِحِ کُلِّ غَنِیمَةٍ وَ فَضلٍ وَ کَاشِفِ کُلِّ عَظِیمَةٍ وَ أَزلٍ

(1) سپاس خداوندی را سزا است که به قدرت و توانائی خود (به همۀ اشیاء) غالب و بفضل و احسانش (بهر چیز) نزدیک است بخشنده است هر فائده و سودی را و دفع کنندۀ هر بلای بزرگ و سخت

أَحمَدُهُ عَلَی عَوَاطِفِ کَرَمِهِ وَ سَوَابِغِ نِعَمِهِ وَ أُومِنُ بِهِ أَوَّلاً بَادِیاً وَ أَستَهدِیهِ قَرِیباً هَادِیاً وَ أَستَعِینُهُ قَاهِراً قَادِراً وَ أَتَوَکَّلُ عَلَیهِ کَافِیاً نَاصِراً

(2) بر احسانهای پی در پی و نعمتهای واسعه‌اش او را حمد می‌نمایم و باو ایمان می‌آوردم (هستی و یکتا بودنش را یقین دارم) که اوّل (و مبدا اشیاء) و (هستی او بر همه) هویدا است و از او راه هدایت را می‌طلبم که (بهمه) نزدیک و راهنما است و از او یاری می‌جویم که غالب و توانا است (که هر شرّی را از من دور و هر خیری را بمن برساند و باو توکّل می‌نمایم که (مرا) کافی و یاور است)

وَ أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً صلی‌الله‌علیه‌وآله عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرسَلَهُ لِإِنفَاذِ أَمرِهِ وَ إِنهَاءِ عُذرِهِ وَ تَقدِیمِ نُذُرِهِ

(3) و گواهی می‌دهم که محمّد صلّی اللّه علیه و آله بنده و فرستادۀ او است فرستاده است او را برای انجام امر و فرمانش و تبلیغ حجّت و دلیلش و ترساندن (معصیت کاران را) از عذابش پیش از روز رستخیز

أُوصِیکُم عِبَادَ اَللَّهِ بِتَقوَی اَللَّهِ اَلَّذِی ضَرَبَ لَکُمُ اَلأَمثَالَ وَ وَقَّتَ لَکُمُ اَلآجَالَ وَ أَلبَسَکُمُ اَلرِّیَاشَ وَ أَرفَغَ لَکُمُ اَلمَعَاشَ وَ أَحَاطَ بِکُمُ اَلإِحصَاءَ وَ أَرصَدَ لَکُمُ اَلجَزَاءَ وَ آثَرَکُم بِالنِّعَمِ اَلسَّوَابِغِ وَ اَلرِّفَدِ اَلرَّوَافِغِ وَ أَنذَرَکُم بِالحُجَجِ اَلبَوَالِغِ فَأَحصَاکُم عَدَداً وَ وَظَّفَ لَکُم مُدَداً فِی قَرَارِ خِبرَةٍ وَ دَارِ عِبرَةٍ

(4) بندگان خدا شما را سفارش میکنم بتقوی و ترس از (عذاب) خدائی که برای (رهنمایی) شما (در قرآن کریم) مثلها زده (و حکایات بیان فرموده تا از غفلت بیرون آئید) و اجلهای شما را معلوم نموده و لباسها (ی آدمیّت) بشما پوشانیده (تا بر سائر مخلوقات برتری داشته باشید) و در معیشت شما توسعه داده (وسائل راحتی را فراهم نموده) و به کردار شما (از نیک و بد و بزرگ و کوچک) احاطه دارد و جزای آنرا در کمین نهاده و نعمتهای بسیار و صلۀ بیشمار بشما بخشیده و بوسیلۀ حجّتهای آشکار (پیغمبران و کتب آسمانی) شما را (از عذاب) ترسانیده و شما را (در امتحان و آزمایش) بشمار آورده (علم او به جزئیّ و کلّی گفتار و کردار شما احاطه دارد) و مدّت عمر و زندگانی شما را در دار آزمایش و سرای عبرت تعیین نموده

أَنتُم مُختَبَرُونَ فِیهَا وَ مُحَاسَبُونَ عَلَیهَا فَإِنَّ اَلدُّنیَا رَنِقٌ مَشرَبُهَا رَدِغٌ مَشرَعُهَا یُونِقُ مَنظَرُهَا وَ یُوبِقُ مَخبَرُهَا

(5) و شما در دنیا امتحان می‌شوید (تا نیکو کارانتان از بد کرداران تمییز داده شوند) و (در قیامت) بحساب آنچه که در دنیا گفته و انجام داده‌اید رسیدگی میکنند پس (بدنیا دل نبندید که) سر چشمۀ دنیا تیره و گل آلود است (و در نظر دنیا پرستان) منظرۀ آن شگفت آور است و در مورد امتحان و آزمایش هلاک و تباه می‌سازد

غُرُورٌ حَائِلٌ وَ ضَوءٌ آفِلٌ وَ ظِلٌّ زَائِلٌ وَ سِنَادٌ مَائِلٌ

(6) و فریبنده‌ای است که نیست میشود و روشنی است که پنهان می‌گردد و سایه‌ای است که زائل میشود و تکیه گاهی است که رو به خرابی می‌رود (ثبات و قراری برای آن نیست)

حَتَّی إِذَا أَنِسَ نَافِرُهَا وَ اِطمَأَنَّ نَاکِرُهَا قَمَصَت بِأَرجُلِهَا وَ قَنَصَت بِأَحبُلِهَا وَ أَقصَدَت بِأَسهُمِهَا وَ أَعلَقَتِ اَلمَرءَ أَوهَاقَ اَلمَنِیَّةِ قَائِدَةً لَهُ إِلَی ضَنکِ اَلمَضجَعِ وَ وَحشَةِ اَلمَرجِعِ وَ مُعَایَنَةِ اَلمَحَلِّ وَ ثَوَابِ اَلعَمَلِ

(7) تا هر گاه کسیکه (از روی)( غریزۀ عقل) از آن دوری میکرد و بآن دل نمی‌بست، بآن انس گرفت و مطمئنّ گردید مانند اسب یا شتر، دنیا بپای خود باو لگد افکند (تا او را بر زمین زند) و به دامهایش (که در راه گسترده) او را شکار کند و به تیرهایش (که در کمان نهاده) او را هلاک سازد و ریسمانهای مرگ (بیماریهای گوناگون و سختیها) را به گردن مرد (شجاع و دلیر) می‌اندازند و او را به خوابگاه تنگ (قبر) و باز گشتگاه ترسناک (آخرت) و دیدن جایگاه همیشگی (بهشت یا دوزخ) و جزای کردار (نیک یابد) می‌کشاند

وَ کَذَلِکَ اَلخَلَفُ یَعقِبُ اَلسَّلَفَ لاَ تُقلِعُ اَلمَنِیَّةُ اِختِرَاماً وَ لاَ یَرعَوِی اَلبَاقُونَ اِجتِرَاماً یَحتَذُونَ مِثَالاً وَ یَمضُونَ أَرسَالاً إِلَی غَایَةِ اَلاِنتِهَاءِ وَ صَیُّورِ اَلفَنَاءِ

(8) و همین طور است رفتار دنیا با کسانیکه در آینده می‌آیند، و جانشین پیشینیان هستند مرگ از هلاک کردن (آنها و بیچاره و کردنشان) باز نمی‌ایستد و بازماندگان، از ارتکاب گناه دست باز نداشته پشیمان نمی‌شوند و از رفتار گذشتگان پیروی می‌نمایند و پی در پی (می‌آیند و) می‌گذرند تا پایان فناء و نیستی منتهی میشود (همه بمیرند)

حَتَّی إِذَا تَصَرَّمَتِ اَلأُمُورُ وَ تَقَضَّتِ اَلدُّهُورُ وَ أَزِفَ اَلنُّشُورُ أَخرَجَهُم مِن ضَرَائِحِ اَلقُبُورِ وَ أَوکَارِ اَلطُّیُورِ وَ أَوجِرَةِ اَلسِّبَاعِ وَ مَطَارِحِ اَلمَهَالِکِ سِرَاعاً إِلَی أَمرِهِ مُهطِعِینَ إِلَی مَعَادِهِ

(9) پس هر گاه (بر اثر مرگ خلائق) رشتۀ کارها از هم گسیخت و روزگار سپری گردید و انگیختن مردم نزدیک شد (قیامت بر پا گردید خداوند آنان را از میان قبرها و آشیانۀ پرندگان (اگر آنها را خورده باشند) و لانۀ درندگان (اگر ایشان را طعمۀ خود کرده باشند) و میدانهای جنگ (اگر کشته شده باشند) بیرون می‌آورد در حالتی که آمادۀ انجام امر و فرمان حقّ تعالی بوده بسوی معاد و جای بازگشت که خداوند برای آنها قرار داده بسرعت و تندی می‌روند)

رَعِیلاً صُمُوتاً قِیَاماً صُفُوفاً یَنفُذُهُمُ اَلبَصَرُ وَ یُسمِعُهُمُ اَلدَّاعِی عَلَیهِم لَبُوسُ اَلاِستِکَانَةِ وَ ضَرَعُ اَلاِستِسلاَمِ وَ اَلذِّلَّةِ

(10) گروهی ساکت و خاموش و ایستادۀ در صفّ می‌باشند (که بر نشستن و سخن گفتن توانائی ندارند) بینائی خداوند به همۀ آنان احاطه دارد (گفتار و کردار هیچیک از آنها در دنیا بر خداوند پوشیده نیست) و (چون برای حساب خوانده شوند) منادی صدای خود را بهمه می‌شنواند لباس خضوع و فروتنی و فرمانبرداری و ذلّت و خواری (بر اثر هول و ترس آنروز) بر آنها پوشیده شود

قَد ضَلَّتِ اَلحِیَلُ وَ اِنقَطَعَ اَلأَمَلُ وَ هَوَتِ اَلأَفئِدَةُ کَاظِمَةً وَ خَشَعَتِ اَلأَصوَاتُ مُهَینِمَةً وَ أَلجَمَ اَلعَرَقُ وَ عَظُمَ اَلشَّفَقُ وَ أُرعِدَتِ اَلأَسمَاعُ لِزَبرَةِ اَلدَّاعِی إِلَی فَصلِ اَلخِطَابِ وَ مُقَایَضَةِ اَلجَزَاءِ وَ نَکَالِ اَلعِقَابِ وَ نَوَالِ اَلثَّوَابِ

(11) در آنروز مکر و حیله (که در دنیا برای نجات از گرفتاریها بکار برده می‌شد) بکار نیاید، و آرزو و بریده گردد، و (از ترس عذاب) دلها افسرده و غمگین باشد و صداها با خشوع و فروتنی مخفی و آهسته گردد و دهان پر از عرق میشود (مانند لجام که بدهان اسب باشد) و ترس (از کیفر گناهان) بی اندازه است و از هیبت صدای منادی برای تمییز حقّ از باطل و جزای خیر و شرّ و عقاب و کیفر و بخشیدن ثواب و پاداش، گوشها به لرزه در آید

عِبَادٌ مَخلُوقُونَ اِقتِدَاراً وَ مَربُوبُونَ اِقتِسَاراً وَ مَقبُوضُونَ اِحتِضَاراً وَ مُضَمَّنُونَ أَجدَاثاً وَ کَائِنُونَ رُفَاتاً وَ مَبعُوثُونَ أَفرَاداً وَ مَدِینُونَ جَزَاءً وَ مُمَیَّزُونَ حِسَاباً

(مردمانی که در رفتار دنیا را با آنها و چگونگی معاد و باز گشتشان را در قیامت بیان کردیم) (12) بندگانی هستند که به قدرت (خداوند) خلق شده‌اند و به اجبار پرورش یافته و دچار مرگ گردیده و در قبرها رفته و ریزه ریزه شده و به تنهایی (بدون اهل و مال) انگیخته و به جزا (ی گفتار و کردار نیک یابد) رسیده و از روی حساب و وارسی (نیکوکار از بد کردار) تمییز داده شده‌اند (پس سزاوار است که از خواب غفلت بیدار شده معصیت و نافرمانی نکنید که بعد از مردن پشیمانی سودی ندارد)

قَد أُمهِلُوا فِی طَلَبِ اَلمَخرَجِ وَ هُدُوا سَبِیلَ اَلمَنهَجِ وَ عُمِّرُوا مَهَلَ اَلمُستَعتِبِ وَ کُشِفَت عَنهُم سُدَفُ اَلرِّیَبِ وَ خُلُّوا لِمِضمَارِ اَلجِیَادِ وَ رَوِیَّةِ اَلاِرتِیَادِ وَ أَنَاةِ اَلمُقتَبِسِ اَلمُرتَادِ فِی مُدَّةِ اَلأَجَلِ وَ مُضطَرَبِ اَلمَهَلِ

(زیرا مردم در دنیا) (13) برای رهائی از گمراهی مهلت داده شده‌اند و (بوسیلۀ پیغمبران) براه راست هدایت گردیده‌اند و فرصت بآنها داده شده مانند فرصتی که می‌دهند بکسیکه رضاء و خوشنودی ناراضی از خود را جلب نماید و تاریکی‌های شبهات (نادانی و گمراهی بواسطۀ نعمت عقل و تبلیغ انبیاء) از آنان برداشته شده است و (در دنیا) بحال خود وا گذاشته شده‌اند برای آماده شدن مانند آماده کردن و لاغر نمودن اسبهای نیکو را برای پیشی گرفتن در میدان مسابقه و برای فکر و اندیشه در بدست آوردن حقّ و حقیقت و برای شتاب نکردن جوینده در فرا گرفتن نور علم و دانش، در مدّت زندگانی تا رسیدن اجل که فرصتی در دست است

فَیَا لَهَا أَمثَالاً صَائِبَةً وَ مَوَاعِظَ شَافِیَةً لَو صَادَفَت قُلُوباً زَاکِیَةً وَ أَسمَاعاً وَاعِیَةً وَ آرَاءً عَازِمَةً وَ أَلبَاباً حَازِمَةً

(14) ای عجب و شگفت از این مثلهای صائب و راست (که خطاء و اشتباهی در آنها نیست) و از این پندهای شفاء دهندۀ (بیماریهای نادانی و گمراهی) اگر برخورد به دلهای پاکیزه و گوشهای شنوا و اندیشه‌های ثابت و عقلهای استوار (که صلاح و فساد را تشخیص می‌دهد)

فَاتَّقُوا اَللَّهَ تَقِیَّةَ مَن سَمِعَ فَخَشَعَ وَ اِقتَرَفَ فَاعتَرَفَ وَ وَجِلَ فَعَمِلَ وَ حَاذَرَ فَبَادَرَ وَ أَیقَنَ فَأَحسَنَ وَ عُبِّرَ فَاعتَبَرَ وَ حُذِّرَ فَحَذِرَ وَ زُجِرَ فَازدَجَرَ

(15) پس، از خدا بترسید مانند ترسیدن کسیکه پند را شنید و زیر بار رفت و (از روی نادانی) مرتکب گناه شد و اعتراف نمود (توبه و بازگشت کرد) و (از معصیت و نافرمانی) ترسیده عمل نیکو بجا آورد (رضای خدا و رسول را تحصیل کرد) و (از عذاب الهی) حذر نمود و (بطاعت و بندگی) شتافت و (بروز رستخیز) یقین حاصل نموده رفتار خود را (در دنیا) نیکو گردانید و باو اندرز دادند (براه راست و رستگاری رهنمائیش نمودند) پذیرفت و او را (از سختیهای پس از مرگ) ترسانیدند و ترسید (کاری نکرد که بسختی مبتلی گردد) و (از معصیت و نافرمانی) منعش کردند و (از آن) دوری کرد

وَ أَجَابَ فَأَنَابَ وَ رَاجَعَ فَتَابَ وَ اِقتَدَی فَاحتَذَی وَ أُرِیَ فَرَأَی فَأَسرَعَ طَالِباً وَ نَجَا هَارِباً فَأَفَادَ ذَخِیرَةً وَ أَطَابَ سَرِیرَةً وَ عَمَّرَ مَعَاداً

(16) و (فرمان خدا را) اجابت نمود، و (از گمراهی) دور شده و (بعقل خویش) رجوع کرده، و (از گناهانی که مرتکب شده) توبه و بازگشت نمود و (به پیشوایان) اقتداء کرد، و (عینا از رویّۀ آنها) متابعت نمود و راه راست باو نموده شد و آنرا دید (در آن قدم نهاد) پس شتابان جویندۀ حقّ گردید و رستگار شد در حالتی که (از نادانی و گمراهی) گریزان بود، و (برای روز رستخیز) ذخیره (برای هنگام نیازمندی) بدست آورد و باطن خود را پاک گردانید و معاد و بازگشت را (به بنای تقوی و پرهیز کاری) آباد کرد

وَ اِستَظهَرَ زَاداً لِیَومِ رَحِیلِهِ وَ وَجهِ سَبِیلِهِ وَ حَالِ حَاجَتِهِ وَ مَوطِنِ فَاقَتِهِ وَ قَدَّمَ أَمَامَهُ لِدَارِ مُقَامِهِ

(17) و به توشۀ (بندگی خدا و خدمت بخلق) برای روز کوچ (از دنیا) و راه (سفر آخرت) و هنگام نیازمندی و جای تنگدستی (قبر و قیامت) پشت خود را قویّ نمود و برای جایگاه همیشگی (آخرت) آن توشه را پیش از خود فرستاد

فَاتَّقُوا اَللَّهَ عِبَادَ اَللَّهِ جَهَةَ مَا خَلَقَکُم لَهُ وَ اِحذَرُوا مِنهُ کُنهَ مَا حَذَّرَکُم مِن نَفسِهِ وَ اِستَحِقُّوا مِنهُ مَا أَعَدَّ لَکُم بِالتَّنَجُّزِ لِصِدقِ مِیعَادِهِ وَ اَلحَذَرِ مِن هَولِ مَعَادِهِ

(18) پس ای بندگان خدا پرهیزکار شوید و قصد کنید چیزی (عبادت و بندگی) را که برای آن آفریده شده‌اید و از منتهی درجه چیزی (عذاب همیشگی) که شما را ترسانیده بترسید و سزاوار گردید از بهشتی را که برای شما آماده ساخته بطلب وفای وعدۀ از او که وعدۀ او همیشه راست است و بجهة ترس از وحشت قیامت

و منها جَعَلَ لَکُم أَسمَاعاً لِتَعِیَ مَا عَنَاهَا وَ أَبصَاراً لِتَجلُوَ عَن عَشَاهَا وَ أَشلاَءً جَامِعَةً لِأَعضَائِهَا مُلاَئِمَةً لِأَحنَائِهَا فِی تَرکِیبِ صُوَرِهَا وَ مُدَدِ عُمُرِهَا بِأَبدَانٍ قَائِمَةٍ بِأَرفَاقِهَا وَ قُلُوبٍ رَائِدَةٍ لِأَرزَاقِهَا فِی مُجَلِّلاَتِ نِعَمِهِ وَ مُوجِبَاتِ مِنَنِهِ وَ حَوَاجِزِ عَافِیَتِهِ

قسمتی از این خطبه (در بیان خلقت بدن انسان و ذکر نعمتهای حقّ تعالی و ترسانیدن از هول و وحشت صراط و ترغیب بر تقوی و پرهیزکاری) است: (19) خداوند متعال برای بهره بردن شما (از شنوایی) دو گوش (قوّۀ سامعه) را آفرید تا آنچه را که لازم است (و در زندگانی اجتماع بکار آید) حفظ کنند و (از دیدار) دو چشم (قوّۀ باصره) را قرار داد تا از تاریکی رها گردیده بینا شوند و هر عضو (ظاهری) را محتوی اعضاء (باطنه) گردانید (هر عضوی در بر دارد اعضائی را مثل دست که دارای رگ و خون و استخوان و مانند آنها است) و آن اعضاء را در ترکیب صورت و دوامشان در جاهای مناسب قرار داد با بدنهائی که به ترکیبهای سودمند خود قائم و برقرارند و با دلهایی که (بعقل و تدبیر) روزی آن بدنها را می‌طلبند (یا روزیهای خود «علوم و معارف» را جلب می‌نمایند) در حالتی که از منّتهای نعمت بیکران او برخوردار بوده موجبات منّتهای او بر شما هویدا است و با وسائلی که مانع (بیماریها) است بنعمت عافیت و تندرستی از او متنعّم می‌باشید

وَ قَدَّرَ لَکُم أَعمَاراً سَتَرَهَا عَنکُم وَ خَلَّفَ لَکُم عِبَراً مِن آثَارِ اَلمَاضِینَ قَبلَکُم مِن مُستَمتَعِ خَلاَقِهِم وَ مُستَفسَحِ خِنَاقِهِم أَرهَقَتهُمُ اَلمَنَایَا دُونَ اَلآمَالِ وَ شَذَّبَهُم عَنهَا تَخَرُّمُ اَلآجَالِ لَم یَمهَدُوا فِی سَلاَمَةِ اَلأَبدَانِ وَ لَم یَعتَبِرُوا فِی أُنُفِ اَلأَوَانِ

(20) و (نیز از نعمت‌یهایی که بشما عطاء فرموده آنست که) مدّت عمر و زندگی را از شما پنهان داشته (نمی‌دانید کی می‌میرید و این ندانستن برای انتظام امور دنیویّ بسیار سودمند است) و از آثار گذشتگان پیش از شما برای شما عبرتها باقی گذاشت از لذّت و بهره‌ای که از دنیا بردند و از طول مدّت و فراخی که قبل از گلوگیر شدن ریسمان مرگ بآنها نصیب شده بود پیش از رسیدن به آرزوها مرگ آنها را شتابان دریافت و میان آنان و آرزوها (شان را) جدائی انداخت و در هنگام تندرستی توشه‌ای (برای آخرت) تهیۀ نکردند و در اوّل زمان (جوانی و توانائی) عبرت نگرفتند (و زندگی خود را بیهوده بسر بردند)

فَهَل یَنتَظِرُ أَهلُ بَضَاضَةِ اَلشَّبَابِ إِلاَّ حَوَانِیَ اَلهَرَمِ وَ أَهلُ غَضَارَةِ اَلصِّحَّةِ إِلاَّ نَوَازِلَ اَلسَّقَمِ وَ أَهلُ مُدَّةِ اَلبَقَاءِ إِلاَّ آوِنَةَ اَلفَنَاءِ

(21) آیا کسیکه در عنفوان جوانی و توانائی است انتظار می‌برد غیر پیری و خمیدگی را؟ و آیا کسیکه تندرست است غیر بیماریهای گوناگون را چشم براه است‌؟ و آیا کسیکه باقی و برقرار است جز فناء و نیستی را منتظر است‌؟ (خوشبخت کسیکه تا توانا و تندرست است فرصت را غنیمت شمرده در کار بشتابد)

مَعَ قُربِ اَلزِّیَالِ وَ أُزُوفِ اَلاِنتِقَالِ وَ عَلَزِ اَلقَلَقِ وَ أَلَمِ اَلمَضَضِ وَ غُصَصِ اَلجَرَضِ وَ تَلَفُّتِ اَلاِستِغَاثَةِ بِنُصرَةِ اَلحَفَدَةِ وَ اَلأَقرِبَاءِ وَ اَلأَعِزَّةِ وَ اَلقُرَنَاءِ

(22) با اینکه نزدیک است دوری و جدائی (از دنیا) و انتقال و کوچ کردن (بآخرت) و لرزیدن از اضطراب و نگرانی درد مصیبت و سختی (جان کندن) و آب دهان فرو دادن از بسیاری غمّ و اندوه و چشم به اطراف داشتن برای درخواست فریاد رسی و یاری جستن از خدمتگزاران (یا فرزند زادگان) و خویشان و دوستان و همسران

فَهَل دَفَعَتِ اَلأَقَارِبُ أَو نَفَعَتِ اَلنَّوَاحِبُ وَ قَد غُودِرَ فِی مَحَلَّةِ اَلأَموَاتِ رَهِیناً وَ فِی ضِیقِ اَلمَضجَعِ وَحِیداً

(23) پس آیا خویشان (سختیهای مرگ را) دفع میکنند؟ و آیا شیون آنها سودی دارد؟ در حالتی که در گورستان به گرو داده شده و در خوابگاه تنگ (قبر) تنها مانده است

قَد هَتَکَتِ اَلهَوَامُّ جِلدَتَهُ وَ أَبلَتِ اَلنَّوَاهِکُ جِدَّتَهُ وَ عَفَتِ اَلعَوَاصِفُ آثَارَهُ وَ مَحَا اَلحَدَثَانُ مَعَالِمَهُ وَ صَارَتِ اَلأَجسَادُ شَحِبَةً بَعدَ بَضَّتِهَا وَ اَلعِظَامُ نَخِرَةً بَعدَ قُوَّتِهَا وَ اَلأَروَاحُ مُرتَهَنَةً بِثِقَلِ أَعبَائِهَا مُوقِنَةً بِغَیبِ أَنبَائِهَا لاَ تُستَزَادُ مِن صَالِحِ عَمَلِهَا وَ لاَ تُستَعتَبُ مِن سَیِّئِ زَلَلِهَا

(24)، گزنده‌ها (مار و کژ دم و کرم و دیگر حیوانات) پوست تنش را پاره پاره کردند و سختیها تازگی او را پوسانید و از بین برد و بادهای سخت آثارش را محو کرد و مصائب دوران نشانه‌های او را نابود نمود (پس در میان قبر اثری و در میان مردم خبری از او باقی نماند) و جسدها پس از طراوت و تازگی تغییر یافت و استخوانها بعد از توانائی پوسیده شد و جانها در گرو بارهای گران (گناه) بماند و به اخبار غیب و نادیده (قبر و قیامت و حساب و بهشت و دوزخ که در بارۀ آن حیران و سرگردان بودند) یقین حاصل نمودند (و در آن هنگام) زیاد کردن کردار نیکو را از ایشان نمی‌طلبند و از بدی خطاهاشان رضاء و خوشنودی بدست نمی‌آورند (زیرا دنیا جای عمل است و آخرت دار جزاء، پس آنجا نمی‌گویند به کردار نیک بیفزا تا از تقصیر تو در گذریم و یا چون بسبب معصیت و نافرمانی از تو رنجیده‌ایم ما را خوشنود نما)

أَ وَ لَستُم أَبنَاءَ اَلقَومِ وَ اَلآبَاءَ وَ إِخوَانَهُم وَ اَلأَقرِبَاءَ تَحتَذُونَ أَمثِلَتَهُم وَ تَرکَبُونَ قِدَّتَهُم وَ تَطَئُونَ جَادَّتَهُم

(25) آیا شما پسران این مردم و پدران و برادران و خویشان ایشان نیستید که از رویّۀ ایشان پیروی کرده بر مرکب آنان سوار شده در راهی که رفته‌اند قدم می‌نهید؟

فَالقُلُوبُ قَاسِیَةٌ عَن حَظِّهَا لاَهِیَةٌ عَن رُشدِهَا سَالِکَةٌ فِی غَیرِ مِضمَارِهَا کَأَنَّ اَلمَعنِیَّ سِوَاهَا وَ کَأَنَّ اَلرُّشدَ فِی إِحرَازِ دُنیَاهَا

(26) پس دلها سخت است برای بدست آوردن نصیب و بهرۀ خود و غافلست از هدایت و رستگاری و در غیر مسیر خویش (در راه معصیت و نافرمانی) راه می‌پیماید گویا مقصود (توجّه تکالیف الهیّه) بغیر ایشان است! و گویا هدایت و رستگاری آنان در گرد آوردن (متاع) دنیا است (نه برای تحصیل زاد و توشه آخرت )!!

وَ اِعلَمُوا أَنَّ مَجَازَکُم عَلَی اَلصِّرَاطِ وَ مَزَالِقِ دَحضِهِ وَ أَهَاوِیلِ زَلَلِهِ وَ تَارَاتِ أَهوَالِهِ

(27) و بدانید که عبور شما بر صراط (پل دوزخ) است که قدمها از لغزش بر آن لرزان و شخص دچار هول و ترس بسیار گردد

فَاتَّقُوا اَللَّهَ عِبَادَ اَللَّهِ تَقِیَّةَ ذِی لُبٍّ شَغَلَ اَلتَّفَکُّرُ قَلبَهُ وَ أَنصَبَ اَلخَوفُ بَدَنَهُ وَ أَسهَرَ اَلتَّهَجُّدُ غِرَارَ نَومِهِ وَ أَظمَأَ اَلرَّجَاءُ هَوَاجِرَ یَومِهِ وَ ظَلَفَ اَلزُّهدُ شَهَوَاتِهِ وَ أَوجَفَ اَلذِّکرُ بِلِسَانِهِ

(28) پس ای بندگان خدا از خدا بترسید مانند ترسیدن خردمندی که فکر و اندیشۀ (روز رستخیز) دل او را مشغول ساخته و خوف و ترس (از عذاب الهی) بدنش را رنجور نموده و عبادت و بندگی شب خواب اندک او را هم از دستش گرفته و امید (به رحمت پروردگار) او را در وسط روزها (هنگام شدّت حرارت و گرمی) تشنه نگاه‌داشته (شب را بیدار است و روز را روزه دار) و بی علاقه‌گی بدنیا خواهشهای نفس را از او باز داشته و ذکر خدا به زبانش جاری است (همیشه بیاد خدا است)

وَ قَدَّمَ اَلخَوفَ لِأَمَانِهِ وَ تَنَکَّبَ اَلمَخَالِجَ عَن وَضَحِ اَلسَّبِیلِ وَ سَلَکَ أَقصَدَ اَلمَسَالِکِ إِلَی اَلنَّهجِ اَلمَطلُوبِ

(29) و ترس (از معصیت و نافرمانی) را برای در امان بودن (روز رستخیز) مقدّم داشته (در دنیا گناهی ننموده تا در قیامت بعذاب مبتلی نگردد) و از گفتار و کرداری که او را از راه راست و آشکار باز دارد چشم پوشیده و برای رسیدن براه راست روشن (رضاء و خوشنودی خدا) که مطلوبست در راستترین راهها سیر کرده

وَ لَم تَفتِلهُ فَاتِلاَتُ اَلغُرُورِ وَ لَم تَعمَ عَلَیهِ مُشتَبِهَاتُ اَلأُمُورِ ظَافِراً بِفَرحَةِ اَلبُشرَی وَ رَاحَةِ اَلنُّعمَی فِی أَنعَمِ نَومِهِ وَ آمَنِ یَومِهِ

(30) و فریب خوردن (از دنیا) که بسیار مانع (از رستگاری) است او را (از عبادت و بندگی) باز نداشته و مشتبهات بر او پنهان نیست (در هیچ امری نادان نباشد) مظفّر و خرسند است به شادی مژدۀ (ببهشت) و به آسایش و خوشی بسیار در آسوده ترین خوابگاه خود (قبر) و ایمن تر روزش (قیامت)

قَد عَبَرَ مَعبَرَ اَلعَاجِلَةِ حَمِیداً وَ قَدَّمَ زَادَ اَلآجِلَةِ سَعِیداً وَ بَادَرَ مِن وَجَلٍ وَ أَکمَشَ فِی مَهَلٍ وَ رَغِبَ فِی طَلَبٍ وَ ذَهَبَ عَن هَرَبٍ وَ رَاقَبَ فِی یَومِهِ غَدَهُ وَ نَظَرَ قَدَماً أَمَامَهُ

(31) از گذرگاه دنیا گذشته و ستوده شده و توشۀ آخرت را پیش فرستاده و خوشبخت گردیده و از ترس (خدا در راه حقّ‌) شتاب کرد و در دنیا که مهلتش دادند (برای عبادت و بندگی) سرعت نمود و در طلب خوشنودی پروردگار شوق داشت و برای گریختن (از عذاب الهی براه حقّ‌) رفت و در امروز (دنیا) مراقب فردایش (آخرت) بود و آنچه که در پیش داشت (حالات قبر و برزخ و قیامت) پیش از رحلت دید

فَکَفَی بِالجَنَّةِ ثَوَاباً وَ نَوَالاً وَ کَفَی بِالنَّارِ عِقَاباً وَ وَبَالاً وَ کَفَی بِاللَّهِ مُنتَقِماً وَ نَصِیراً وَ کَفَی بِالکِتَابِ حَجِیجاً وَ خَصِیماً

(32) پس بهشت بجهت ثواب و بخشش (برای نیکوکاران) کافی است (کاری کنید که جایگاه همیشگی شما آنجا باشد) و دوزخ بجهت عذاب و سختی (برای گناه کاران) بس است (کاری کنید که در آنجا قرار نگیرید) و کافی است که خداوند (از بد کاران) انتقام کشد و (به نیکوکاران) مدد و یاری دهد و بس است که قرآن (در روز رستاخیز با کسانیکه از آن پیروی نکرده‌اند) احتجاج نموده دشمن گردد

أُوصِیکُم بِتَقوَی اَللَّهِ اَلَّذِی أَعذَرَ بِمَا أَنذَرَ وَ اِحتَجَّ بِمَا نَهَجَ

(33) وصیّت و سفارش من بشما پرهیزکاری است و ترس از خدا که بوسیلۀ آنچه ترسانده (عذاب و سختیهای قیامت) جای عذر باقی نگذاشته و بآنچه (قرآن کریم) واضح و آشکار نموده حجّت تمام کرده است

وَ حَذَّرَکُم عَدُوّاً نَفَذَ فِی اَلصُّدُورِ خَفِیّاً وَ نَفَثَ فِی اَلآذَانِ نَجِیّاً فَأَضَلَّ وَ أَردَی وَ وَعَدَ فَمَنَّی وَ زَیَّنَ سَیِّئَاتِ اَلجَرَائِمِ وَ هَوَّنَ مُوبِقَاتِ اَلعَظَائِمِ

(34) و شما را از دشمنی (: شیطان) ترسانیده (در قرآن کریم س 2 ی 168 «وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیطٰانِ إِنَّهُ لَکُم عَدُوٌّ مُبِینٌ‌» یعنی جای پاهای شیطان گام ننهید و از او پیروی نکنید، زیرا او برای شما دشمن آشکار است) که نفوذ میکند در سینه‌ها پنهانی و بصورت خیر خواهی (برای گمراه نمودن) در گوشها سخن می‌گوید، پس (پیرو خود را) گمراه کرده تباه می‌سازد و (او را) وعده داده (و به هوسهای بیجا) آرزومند می‌گرداند و جرمهای بد را (در نظر او) آرایش می‌دهد و گناهان بزرگ هلاک کننده را آسان جلوه می‌دهد

حَتَّی إِذَا اِستَدرَجَ قَرِینَتَهُ وَ اِستَغلَقَ رَهِینَتَهُ أَنکَرَ مَا زَیَّنَ وَ اِستَعظَمَ مَا هَوَّنَ وَ حَذَّرَ مَا أَمَّنَ

(35) تا آنکه بتدریج پیرو خویش را فریب داده مانند رهن و گرو در قید و بند اطاعت خود در آورد (چنانکه رهن و گرو به ازاء مالی است که تا داده نشود گرو مستردّ نگردد، پیرو شیطان تا به دستوراتش رفتار ننماید دست از او بر نمی‌دارد آنگاه) آنچه (از خواهشها) که زینت و آرایش داده بود انکار میکند و آنچه (گناهانی) که آسان وا نموده بود بزرگ می‌شمرد و از آنچه که (پیروان خود را) ایمن کرده بود می‌ترساند (این سخن اشاره است بآنچه خداوند در قرآن کریم س 8 ی 48 از او حکایت فرموده: «وَ إِذ زَیَّنَ لَهُمُ اَلشَّیطٰانُ أَعمٰالَهُم وَ قٰالَ لاٰ غٰالِبَ لَکُمُ اَلیَومَ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ إِنِّی جٰارٌ لَکُم فَلَمّٰا تَرٰاءَتِ اَلفِئَتٰانِ نَکَصَ عَلیٰ عَقِبَیهِ وَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنکُم إِنِّی أَریٰ‌» «مٰا لاٰ تَرَونَ إِنِّی أَخٰافُ اَللّٰهَ وَ اَللّٰهُ شَدِیدُ اَلعِقٰابِ‌» یعنی آنگاه که شیطان کردار مشرکین قریش را برای رفتن بجنگ پیغمبر اکرم زینت و خوبی آنرا در نظر آنها جلوه داد و گفت: امروز از جهت توانائی و انبوهی لشگر هیچکس بر شما غالب نخواهد شد و من فریاد رس شما هستم، پس آنگاه که آنان لشگر اسلام را در بدر دیده بهم نزدیک شدند، شیطان برد و پاشنۀ پا یعنی بطور قهقری باز گشته گفت: من از شما بیزارم، من می‌بینم فرشتگان برای یاری مسلمین می‌آیند و شما نمی‌بینید، من از خدا می‌ترسم و عذاب خدا سخت است )

و منها فی صفة خلق الإنسان أَم هَذَا اَلَّذِی أَنشَأَهُ فِی ظُلُمَاتِ اَلأَرحَامِ وَ شُغُفِ اَلأَستَارِ نُطفَةً دِهَاقاً وَ عَلَقَةً مُحَاقاً وَ جَنِیناً وَ رَاضِعاً وَ وَلِیداً وَ یَافِعاً

قسمتی‌از این خطبه در کیفیّت آفرینش انسان است (و حالات او را در دنیا و قبر شرح داده و مردم را به عبرت گرفتن از گذشتگان یاد آوری و آنها را به توبه ترغیب می‌فرماید): (شما را از فریب شیطان آگاه ساختم، اکنون) (36) آیا شما را به چگونگی خلقت انسان یاد آوری نمایم که خداوند او را در تاریکی رحمها (بچه دانها) و پرده‌ها که (برای او) مانند غلاف بود بیافرید (رحمها اشاره است به رحم و شکم و مشیمة که پرده‌ایست بچه با آن بدنیا می‌آید) از نطفۀ ریخته شده و خون بسته گردیده ناقص پس در شکم بچه شد بعد کودک شیر خواره و از شیر گرفته تا بسنّ‌ احتلام رسید

ثُمَّ مَنَحَهُ قَلباً حَافِظاً وَ لِسَاناً لاَفِظاً وَ بَصَراً لاَحِظاً لِیَفهَمَ مُعتَبِراً وَ یُقصِرُ مُزدَجِراً حَتَّی إِذَا قَامَ اِعتِدَالُهُ وَ اِستَوَی مِثَالُهُ نَفَرَ مُستَکبِراً وَ خَبَطَ سَادِراً مَاتِحاً فِی غَربِ هَوَاهُ کَادِحاً سَعیاً لِدُنیَاهُ فِی لَذَّاتِ طَرَبِهِ وَ بَدَوَاتِ أَرَبِهِ

(37) پس او را قلب حفظ کنند (عقل) و زبان گویا و چشم بینا بخشید برای اینکه بفهمد و (از گذشتگان) عبرت گیرد و از معصیت و نافرمانی خودداری و دوری نماید تا اینکه بحدّ کمال رسیده قدّ راست کرد و کبر و غرور بر او مستولی شده فرار کرد (از خدا و رسول پیروی ننمود) و گمراه شده (در راه غیر مستقیم قدم نهاده از گفتار و کردار ناپسندیده) بی باک بود، بطوریکه هوا و هوس خود را در دلو بزرگ (از چاه ضلالت و گمراهی بیرون) می‌کشد (مانند کسیکه از بالای چاه بوسیلۀ دلو آب بیرون می‌آورد) برای رسیدن به خوشیها و حاجتهای دنیای خود سعی و کوشش بسیار دارد

لاَ یَحتَسِبُ رَزِیَّةً وَ لاَ یَخشَعُ تَقِیَّةً فَمَاتَ فِی فِتنَتِهِ غَرِیراً وَ عَاشَ فِی هَفوَتِهِ یَسِیراً لَم یُفِد عِوَضاً وَ لَم یَقضِ مُفتَرَضاً

(38) و باور ندارد که ناکامی و بلائی باو رخ نماید و از هیچ گناهی باک ندارد پس در غفلت و نادانی و ضلالت و گمراهی مرد بعد از آنکه در لغزش و خطای خویش اندک زمانی (در دنیا) زیسته بود و در مقابل نعمت‌هایی که خداوند باو بخشیده (برای آخرت) عوض و سودی نبرد و آنچه بر او واجب بود بجا نیاورد

دَهِمَتهُ فَجَعَاتُ اَلمَنِیَّةِ فِی غُبَّرِ جِمَاحِهِ وَ سَنَنِ مِرَاحِهِ فَظَلَّ سَادِراً وَ بَاتَ سَاهِراً فِی غَمَرَاتِ اَلآلاَمِ وَ طَوَارِقِ اَلأَوجَاعِ وَ اَلأَسقَامِ

(39) پس در اواخر سرکشی و پیروی از هوای نفس و هنگام خوشحالی اندوههای مرگ او را فرا گرفت و با دردهای سخت و بیماریهای گوناگون که بحران آن در شب است حیران و سرگردان روز را بشب می‌آمد و شب را تا بروز بیدار بود

بَینَ أَخٍ شَقِیقٍ وَ وَالِدٍ شَفِیقٍ وَ دَاعِیَةٍ بِالوَیلِ جَزَعاً وَ لاَدِمَةٍ لِلصَّدرِ قَلَقاً وَ اَلمَرءُ فِی سَکرَةٍ مُلهِیَةٍ وَ غَمرَةٍ کَارِثَةٍ وَ أَنَّةٍ مُوجِعَةٍ وَ جَذبَةٍ مُکرِبَةٍ وَ سَوقَةٍ مُتعِبَةٍ

(40) در حالتی که برادر غم خوار و پدر مهربان و همسری که از بی صبری وای وای می‌گفت و دختر (یا مادر) که از اضطراب و نگرانی به سینه می‌زد، در اطراف او بودند و آن مرد در بیهوشی جان کندن که او را بخود مشغول داشت در غمّ و اندوه بسیار و نالۀ دردناک و جان دادن با سختی و رفتن از دنیا از روی رنج مبتلی بود

ثُمَّ أُدرِجَ فِی أَکفَانِهِ مُبلِساً وَ جُذِبَ مُنقَاداً سَلِساً ثُمَّ أُلقِیَ عَلَی اَلأَعوَادِ رَجِیعَ وَصَبٍ وَ نِضوَ سَقَمٍ تَحمِلُهُ حَفَدَةُ اَلوِلدَانِ وَ حَشَدَةُ اَلإِخوَانِ إِلَی دَارِ غُربَتِهِ وَ مُنقَطَعِ زَورَتِهِ

(41) پس (از مردن) در کفنها پیچیده میشود در حالت نومیدی و (بسوی قبر) کشیده در حالتی که فرمانبردار و آرام است (چون کاری از او بر نمی‌آید) بعد او را روی تخته‌های تابوت می‌اندازند وا مانده و از حال رفته مانند شتر از سفر باز گشته و رنجور که از جهت بیماری لاغر گردیده است (پس از آن) فرزندان خدمتگزار و برادران گرد آمده او را به دوش می‌کشند (و می‌برند) تا خانۀ غربت و بی‌کسی (قبر) جائیکه دیگر ملاقات نخواهد شد

حَتَّی إِذَا اِنصَرَفَ اَلمُشَیِّعُ وَ رَجَعَ اَلمُتَفَجِّعُ أُقعِدَ فِی حُفرَتِهِ نَجِیّاً لِبَهتَةِ اَلسُّؤَالِ وَ عَثرَةِ اَلاِمتِحَانِ وَ أَعظَمُ مَا هُنَالِکَ بَلِیَّةً نُزُولُ اَلحَمِیمِ وَ تَصلِیَةُ اَلجَحِیمِ وَ فَورَاتُ اَلسَّعِیرِ وَ سَورَاتُ اَلزَّفِیرِ

(42) و چون تشییع کننده‌ها و مصیبت دیده‌ها (از گورستان) باز گردند او را در قبر می‌نشانند در حالتی که از وحشت و ترس سؤال (نکیر و منکر) و لغزش در امتحان آهسته سخن می‌گوید (زیرا از ترس بر بلند سخن گفتن توانائی ندارد، یا آنکه از هول امتحان و سؤال، با خدا راز می‌گوید که پروردگارا مرا بدنیا باز گردان تا کار نیکو انجام دهم) و بزرگترین بلیّه در آنجا آب گرم نازل شده و وارد کردن به دوزخ و هیجان و شدّت صدای آتش است

لاَ فَترَةٌ مُرِیحَةٌ وَ لاَ دَعَةٌ مُزِیحَةٌ وَ لاَ قُوَّةٌ حَاجِزَةٌ وَ لاَ مَوتَةٌ نَاجِزَةٌ وَ لاَ سِنَةٌ مُسلِیَةٌ بَینَ أَطوَارِ اَلمَوتَاتِ وَ عَذَابِ اَلسَّاعَاتِ إِنَّا بِاللَّهِ عَائِذُونَ

(43) در عذاب سستی نیست تا او را راحتی دهد و نه آسایشی که رنج را بر طرف سازد و نه قوّت و طاقتی دارد که از آن مانع گردد و نه مرگی که او را (از این سختی) برهاند و نه چشم بر هم زدن و خواب اندکی که اندوهش را بزداید بین انواع مرگها (دردهای سخت) و عذابهای پی در پی مبتلی است ما (از این عذابها) بخدا پناه می‌بریم (و رهائی از آن گرفتاریها را از او درخواست می‌نماییم )

عِبَادَ اَللَّهِ أَینَ اَلَّذِینَ عُمِّرُوا فَنَعِمُوا وَ عُلِّمُوا فَفَهِمُوا وَ أُنظِرُوا فَلَهُوا وَ سَلِمُوا فَنَسُوا أُمهِلُوا طَوِیلاً وَ مُنِحُوا جَمِیلاً وَ حُذِّرُوا أَلِیماً وَ وُعِدُوا جَسِیماً

(44) بندگان خدا، کجا هستند کسانیکه خداوند بآنها عمر و زندگی عطاء فرمود و به نعمتهای خود آنان را متنعّم نمود و آنچه باید بدانند بآنها آموخت بطوریکه فهمیدند و بآنان مهلت داد و ایشان در بازی و بیهودگی فرصت را از دست دادند و در تندرستی و رفاه بودند (عطاهای خدا را) فراموش کردند؟ آنها را مدّتی دراز مهلت دادند و بایشان احسان و نیکوئی کرده از عذاب دردناک ترسانیدندشان و به نعمتهای بزرگ وعده داده شدند (و آنان از خواب غفلت بیدار نگشتند)

اِحذَرُوا اَلذُّنُوبَ اَلمُوَرِّطَةَ وَ اَلعُیُوبَ اَلمُسخِطَةَ

(45) از گناهانی که (ارتکاب آنها) هلاک و تباه می‌سازد و از عیبهایی که (خدا را) بغضب و خشم می‌آورد دوری کنید (تا رستگار گردید)

أُولِی اَلأَبصَارِ وَ اَلأَسمَاعِ وَ اَلعَافِیَةِ وَ اَلمَتَاعِ هَل مِن مَنَاصٍ أَو خَلاَصٍ أَو مَعَاذٍ أَو مَلاَذٍ أَو فِرَارٍ أَو مَحَارٍ أَم لاَ فَأَنّٰی تُؤفَکُونَ أَم أَینَ تُصرَفُونَ أَم بِمَا ذَا تَغتَرُّونَ

(46) ای دارندگان دیده‌های بینا و گوشهای شنوا و تن درست و کالای دنیا (مال و اولاد) آیا هیچ جای گریز یا رهائی یا پناه گاه یا تکیه گاه یا جای فرار و باز گشتی (از عذاب الهی) هست یا نیست‌؟ چگونه (از فرمان خدا) باز گشته به کجا باز گردیده بچه چیز فریفته می‌شوید؟!

وَ إِنَّمَا حَظُّ أَحَدِکُم مِنَ اَلأَرضِ ذَاتِ اَلطُّولِ وَ اَلعَرضِ قِیدُ قَدِّهِ مُتَعَفِّراً عَلَی خَدِّهِ

(47) بهرۀ هر یک از شما از زمین باندازۀ درازی و پهنای قامت او است با رخسار خاک آلوده (آنگاه که زیر خاک پنهان گردد، پس این همه رنج و کوشش برای بدست آوردن خانه‌ها و آبادیها چه سودی دارد)

اَلآنَ عِبَادَ اَللَّهِ وَ اَلخِنَاقُ مُهمَلٌ وَ اَلرُّوحُ مُرسَلٌ فِی فَینَةِ اَلإِرشَادِ وَ رَاحَةِ اَلأَجسَادِ وَ بَاحَةِ اَلاِحتِشَادِ وَ مَهَلِ اَلبَقِیَّةِ وَ أُنُفِ اَلمَشِیَّةِ وَ إِنظَارِ اَلتَّوبَةِ

(48) اکنون ای بندگان خدا فرصت را غنیمت شمرید تا وقتی که ریسمان (مرگ) رها است و گلوی شما را نگرفته و روح در بدن شما می‌باشد در حینی که موقع هدایت و رستگاری است و بدنها راحت و اجتماع فراوان و مهلت زندگانی و اراده و اختیار بر قرار و موقع توبه و بازگشت

وَ اِنفِسَاحِ اَلحَوبَةِ قَبلَ اَلضَّنکِ وَ اَلمَضِیقِ وَ اَلرَّوعِ وَ اَلزُّهُوقِ وَ قَبلَ قُدُومِ اَلغَائِبِ اَلمُنتَظَرِ وَ أَخذَةِ اَلعَزِیزِ اَلمُقتَدِرِ و فی الخبر أنه علیه‌السلام لما خطب بهذه الخطبة اقشعرت لها الجلود و بکت العیون و رجفت القلوب و من الناس من یسمی هذه الخطبة الغراء

و مجال انجام حاجت و نیازمندی باقی است ، (49) پیش از رفتن فرصت و قرار در جای تنگ (قبر) و ترس از نابودی و بیرون شدن جان از بدن و رسیدن غائب نادیده (مرگ) که در انتظار آن می‌باشند و گرفتار (عذاب) خدای غالب و توانا گردیدن (سیّد رضیّ فرماید:) در خبر وارد شده است چون امام علیه السّلام این خطبه را بیان فرمود بدنها به لرزه در آمد و چشمها گریان گردید و دلها مضطرب و نگران شد و جماعتی این خطبه را خطبۀ غرّاء (نورانی و برجسته می‌نامند )


خطبه 83- روانشناسی عمرو عاص

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فی ذکر عمرو بن العاص

83 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در بارۀ (گفتار و کردار نادرست) عمرو ابن عاص (و توبیخ و سرزنش از او)(. همانطور که عاص ابن وائل که بر حسب ظاهر پدر عمرو نامیده می‌شد دشمن رسول خدا بود عمرو هم با امیر المؤمنین دشمنی کرده در دروغ بستن به آن حضرت کوشش داشت از آن بزرگوار عیب جوئی می‌نمود و در صدد بود که محبّت و دوستی او را از دلها بیرون نموده آن وجود مقدّس را کوچک جلوه دهد، و از جمله دروغهایی که به آن جناب می‌بست، بمردم شام می‌گفت: چون علیّ مزاح و شوخی بسیار میکند در اصلاح امور چندان کوششی ندارد، از این جهت ما او را پیشوای خود قرار ندادیم. امام علیه السّلام در اینجا اثبات می‌نماید که گفتار عمرو نادرست و این سخن بهتان و دروغ است)

عَجَباً لاِبنِ اَلنَّابِغَةِ یَزعُمُ لِأَهلِ اَلشَّامِ أَنَّ فِیَّ دُعَابَةً وَ أَنِّی اِمرُؤٌ تِلعَابَةٌ أُعَافِسُ وَ أُمَارِسُ لَقَد قَالَ بَاطِلاً وَ نَطَقَ آثِماً

(1) شگفتا از پسر زانیه! (نابغة نام مادر عمرو است و جهت نامیدن او باین لفظ آنست که بزناء دادن شهرت داشت و همه او را می‌شناختند و عادت عرب آنست که فرزندان را هر گاه به مادری که به خوبی یا به زشتی شهرت داشته باشد نسبت می‌دهند و نابغة کنیز اسیر شده‌ای بود که عبد اللّه ابن جدعان تیمیّ در مکّه او را خرید و چون زانیه بود نتوانست او را نگاه دارد آزادش کرد، پس ابو لهب ابن عبد المطّلب و امیّة ابن خلف و هشام ابن مغیره و ابو سفیان ابن حرب و عاص ابن وائل در یک طهر با او جمع شده در نتیجه عمرو متولّد گردید و میان این پنج نفر اختلاف شد هر یک ادّعا می‌نمود که عمرو فرزند من است، ولی چون عاص ابن وائل بیش از دیگران به نابغه انفاق میکرد گفت این فرزند از آن عاص است با اینکه به ابو سفیان شبیه تر بود خلاصه چنین بی پدری) می‌گوید بمردم شام دروغ، که من مردی شوخ هستم و بسیار بازی گوش و به شوخی و بازی ممارست دارم نادرست سخن گفته و باین گفتار گناه کار است

أَمَا وَ شَرُّ اَلقَولِ اَلکَذِبُ إِنَّهُ لَیَقُولُ فَیَکذِبُ وَ یَعِدُ فَیُخلِفُ وَ یَسأَلُ فَیُلحِفُ وَ یُسأَلُ فَیَبخَلُ وَ یَخُونُ اَلعَهدَ وَ یَقطَعُ اَلإِلَّ

(2) آگاه باشید که بدترین گفتار دروغ است و عمرو سخنی که به زبان میراند دروغ می‌گوید و (با هر که) وعده کند خلاف آن رفتار می‌نماید و در پرسش خود پر گوئی میکند، و از او که بپرسند (در پاسخ) بخل می‌ورزد و در عهد و پیمان نابکاری میکند و از خویشان دوری می‌نماید

فَإِذَا کَانَ عِندَ اَلحَربِ فَأَیُّ زَاجِرٍ وَ آمِرٍ هُوَ مَا لَم تَأخُذِ اَلسُّیُوفُ مَآخِذَهَا فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ کَانَ أَکبَرُ مَکِیدَتِهِ أَن یَمنَحَ اَلقَومَ سَبَّتَهُ

(3) و چون در میدان جنگ حاضر گردد (برای تهییج فساد و افروختن آتش جنگ) چه بسیار امر و نهی و زبان بازی میکند مادامی که شمشیرها بکار نیفتاده‌اند پس آنگاه که شمشیرها از غلاف بیرون آمده جنگ شروع گردید بزرگترین حیله و کید او آنست که عورت خود را بمردم نشان دهد (در جنگ صفّین چون عمرو در کارزار با امیر المؤمنین مصادف شد و حضرت بر او تاخت تا او را بقتل رساند، عمرو خود را از اسب به زیر انداخته به پشت، روی زمین خوابید و در برابر آن بزرگوار پاهایش را بلند کرده عورتش را نمایان ساخت، حضرت چشم پوشیده باز گردید، و بسر ابن ابی ارطاة که یکی از سر لشگرهای معاویه بود در همان وقعۀ صفّین شیوۀ عمرو را بکار برده از چنگال مرگ رهید، بعد از آن جملۀ یمنح القوم سبّته ضرب المثل شد برای کسیکه در حوادث و پیش آمدها بذلّت و خواری تن دهد)

أَمَا وَ اَللَّهِ إِنِّی لَیَمنَعُنِی مِنَ اَللَّعِبِ ذِکرُ اَلمَوتِ وَ إِنَّهُ لَیَمنَعُهُ مِن قَولِ اَلحَقِّ نِسیَانُ اَلآخِرَةِ

(4) بدانید بخدا سوگند یاد مرگ مرا از شوخی و بازی باز می‌دارد و فراموشی از آخرت عمرو را از گفتار حقّ مانع می‌گردد

وَ إِنَّهُ لَم یُبَایِع مُعَاوِیَةَ حَتَّی شَرَطَ لَهُ أَن یُؤتِیَهُ أَتِیَّةً وَ یُرضِخَ لَهُ عَلَی تَرکِ اَلدِّینِ رَضِیخَةً

(5) او با معاویه بیعت ننمود مگر بشرط آنکه عطیّه و بخششی باو بدهد و برای دست از دین برداشتن (مخالفت با امام زمان خود نمودن) رشوۀ کمی (حکومت چند روزۀ مصر را) باو ببخشد


خطبه 84- ضرورت عبرت و پندپذیری

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام وَ أَشهَدُ أَن لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَحدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ اَلأَوَّلُ لاَ شَیءَ قَبلَهُ وَ اَلآخِرُ لاَ غَایَةَ لَهُ

(1) 84 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در توحید و ذکر بعضی از صفات حقّ تعالی) گواهی می‌دهم معبودی بسزا نیست جز خدا، یگانه‌ایست که شریک ندارد اوّل است که پیش از او چیزی نبوده (ازلی و مبدا هر موجودی است) و آخر است که برای او حدّ و انتهائی نیست (ابدی و منتهی الیه همۀ موجودات است)

لاَ تَقَعُ اَلأَوهَامُ لَهُ عَلَی صِفَةٍ وَ لاَ تُعقَدُ اَلقُلُوبُ مِنهُ عَلَی کَیفِیَّةٍ وَ لاَ تَنَالُهُ اَلتَّجزِئَةُ وَ اَلتَّبعِیضُ وَ لاَ تُحِیطُ بِهِ اَلأَبصَارُ وَ اَلقُلُوبُ

(2) وهمها به هیچ یک از صفات او نمی‌رسند (درک نمی‌کنند، زیرا او را صفت زائدۀ بر ذات نیست تا وهم آنرا دریافته وصف نماید) و دلها (عقلها) او را به کیفیّت و چگونگی تصدیق نمی‌نمایند (زیرا او را کیفیّتی نیست تا عقل آنرا بیان کند) و تجزیۀ و تبعیض برای او روا نیست (زیرا جزء و ترکیب شایسته ممکن است) و چشمها و دلها باو احاطه ندارد (زیرا محدود بحدّی نیست تا چشم او را ببیند و عقل حقیقتش را درک نماید. حضرت در این چند جملۀ کوتاه جمیع مسائل توحید را بیان فرموده و منتهی درجۀ فصاحت و بلاغت را بکار برده و این یکی از فضائل بزرگ آن بزرگوار است که دیگران را از آن بهره‌ای نیست)

و منها فَاتَّعِظُوا عِبَادَ اَللَّهِ بِالعِبَرِ اَلنَّوَافِعِ وَ اِعتَبِرُوا بِالآیِ اَلسَّوَاطِعِ وَ اِزدَجِرُوا بِالنُّذُرِ اَلبَوَالِغِ وَ اِنتَفِعُوا بِالذِّکرِ وَ اَلمَوَاعِظِ

قسمتی‌از این خطبه (در پند و اندرز بمردم) است: (3) بندگان خدا از موعظه‌های سودمند پند پذیرید و از علامتهای درخشنده و آشکار (آیات قرآن که خیر و شرّ و پیش آمدهائی که بر اثر معصیت و نافرمانی بر امم سابقه وارد شده بیان کرده) عبرت گیرید و از هر گونه انذار (عذابهای الهیّ‌) که (در قرآن و سنّت) وارد شده (از گناه) دوری کنید و از یاد آوری و پندها (ی پند دهندگان) بهره‌مند گردید

فَکَأَن قَد عَلِقَتکُم مَخَالِبُ اَلمَنِیَّةِ وَ اِنقَطَعَت مِنکُم عَلاَئِقُ اَلأُمنِیَّةِ وَ دَهَمَتکُم مُفظِعَاتُ اَلأُمُورِ وَ اَلسِّیَاقَةُ إِلَی اَلوِردِ اَلمَورُودِ

(4) گویا چنگالهای مرگ (مانند چنگال درندگان) بشما در آویخته است (اجل بشما نزدیکست) و علاقه و دلبستگی به آرزو و از شما جدا گردیده و کارهای سخت رسوا کننده (جان دادن و با دست تهی از این عالم بیرون شدن و در قبر که جایگاه وحشت و ترس است سکنی نمودن و مانند اینها) و سوق دادن بجائی (قیامت) که وارد شدنی است (همۀ خلائق به آنجا وارد خواهند گشت) شما را فرا گرفته است

وَ کُلُّ نَفسٍ مَعَهٰا سٰائِقٌ وَ شَهِیدٌ سَائِقٌ یَسُوقُهَا إِلَی مَحشَرِهَا وَ شَاهِدٌ یَشهَدُ عَلَیهَا بِعَمَلِهَا و منها فی صفة الجنة

(5) و (در این راه) با هر کسی یک راننده و یک گواهی دهنده‌ای است راننده‌ای (مرگ) که او را به محشر میراند و گواهی دهنده‌ای (اعضاء و جوارح) که به کردار (نیک و بد) او گواهی می‌دهد قسمتی‌از این خطبه در وصف بهشت است

دَرَجَاتٌ مُتَفَاضِلاَتٌ وَ مَنَازِلُ مُتَفَاوِتَاتٌ

(6) بهشت دارای درجه و پایه‌هایی است که بر یکدیگر برتری دارد و دارای منزلهایی است که از هم امتیاز دارد (بجهت آنکه مراتب معرفت و کمال اهل ایمان از یکدیگر تفاوت دارد، پس هر کس بر حسب کردار و اخلاص خود در دنیا درجه و منزلی را در آنجا دریابد، چنانکه در قرآن کریم س 6 ی 132 می‌فرماید: «وَ لِکُلٍّ دَرَجٰاتٌ مِمّٰا عَمِلُوا وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا یَعمَلُونَ‌» یعنی برای هر یک از مردم به ازاء کردارشان پایه‌هایی است و پروردگار تو از آنچه که بجا می‌آورند بی‌خبر نیست)

لاَ یَنقَطِعُ نَعِیمُهَا وَ لاَ یَظعَنُ مُقِیمُهَا وَ لاَ یَهرَمُ خَالِدُهَا وَ لاَ یَبأَسُ سَاکِنُهَا

(7) آسایش و خوشی در آن زائل نمی‌گردد (چنانکه در قرآن کریم س 13 ی 35 می‌فرماید: «مَثَلُ اَلجَنَّةِ اَلَّتِی وُعِدَ اَلمُتَّقُونَ تَجرِی مِن تَحتِهَا اَلأَنهٰارُ أُکُلُهٰا دٰائِمٌ وَ ظِلُّهٰا تِلکَ عُقبَی اَلَّذِینَ اِتَّقَوا وَ عُقبَی اَلکٰافِرِینَ اَلنّٰارُ» یعنی صفت و چگونگی بهشتی که به پرهیزکاران وعده داده شده آنست که زیر آن جویها جاری است، میوۀ آن همیشه باقی و برقرار و سایۀ آن همیشه گسترده است، آنجا منتهی جایگاه پرهیزکاران است و عاقبت کفّار آتش دوزخ باشد) مقیم در آن کوچ نمی‌کند و از آنجا بیرون نخواهد شد (چنانکه در قرآن کریم س 57 ی 12 می‌فرماید: «یَومَ تَرَی اَلمُؤمِنِینَ وَ اَلمُؤمِنٰاتِ یَسعیٰ نُورُهُم بَینَ أَیدِیهِم وَ بِأَیمٰانِهِم بُشرٰاکُمُ اَلیَومَ جَنّٰاتٌ تَجرِی مِن تَحتِهَا اَلأَنهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا ذٰلِکَ هُوَ اَلفَوزُ اَلعَظِیمُ‌» یعنی روزی را می‌بینی که نور ایمان مردان و زنان که ایمان آورده‌اند در پیش رو و جانب راست آنها می‌درخشد «این برای آن است که نامۀ اعمال آنان را از پیش و سمت راستشان می‌دهند بخلاف کفّار و منافقین که نامۀ اعمالشان از پشت سر و طرف چپشان داده میشود» و فرشتگان بآنها می‌گویند مژده باد شما را امروز که در بوستانهائی که در زیر آنها نهرها جاری است وارد می‌شوید و در آنها جاوید هستید و این برای آنان رستگاری بزرگی است) و جاوید در آن پیر نمی‌شود و ساکن در آن فقیر نمی‌گردد (زیرا پیری و فقر مستلزم رنج و ناتوانی است و این دو در بهشت نیست، چنانکه در قرآن کریم س 35 ی 34 می‌فرماید: «وَ قٰالُوا اَلحَمدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی أَذهَبَ عَنَّا اَلحَزَنَ إِنَّ رَبَّنٰا لَغَفُورٌ شَکُورٌ» ی 35 «اَلَّذِی أَحَلَّنٰا دٰارَ اَلمُقٰامَةِ مِن فَضلِهِ لاٰ یَمَسُّنٰا فِیهٰا نَصَبٌ وَ لاٰ یَمَسُّنٰا فِیهٰا لُغُوبٌ‌» یعنی کسانیکه داخل بهشت میشوند می‌گویند سپاس خدائی را سزا است که حزن و اندوه را از ما دور گردانید، پروردگار ما، آمرزندۀ گناهکاران و جزاء دهندۀ سپاسگزاران است، خداوندی که از فضل و بخشش خود، ما را به جایگاه همیشگی جای داد که در آنجا رنج و ناتوانی بما رو نمی‌آورد )


خطبه 85- بیان صفات الهی

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

85 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بیان بعضی از صفات حقّ تعالی و پند دادن بمردم و ترغیب آنان به عبادت و بندگی)

قَد عَلِمَ اَلسَّرَائِرَ وَ خَبَرَ اَلضَّمَائِرَ لَهُ اَلإِحَاطَةُ بِکُلِّ شَیءٍ وَ اَلغَلَبَةُ لِکُلِّ شَیءٍ وَ اَلقُوَّةُ عَلَی کُلِّ شَیءٍ

(1) خداوند متعال دانا به نهانیها است و آگاه از اندیشه‌ها (ی در دلها) بهر چیز احاطه دارد (بکلّی و جزئی اشیاء تسلّط دارد) و بر هر چیز غلبه و توانائی دارد

فَلیَعمَلِ اَلعَامِلُ مِنکُم فِی أَیَّامِ مَهَلِهِ قَبلَ إِرهَاقِ أَجَلِهِ وَ فِی فَرَاغِهِ قَبلَ أَوَانِ شُغلِهِ وَ فِی مُتَنَفَّسِهِ قَبلَ أَن یُؤخَذَ بِکَظَمِهِ وَ لیُمَهِّد لِنَفسِهِ وَ قَدَمِهِ وَ لیَتَزَوَّد مِن دَارِ ظَعنِهِ لِدَارِ إِقَامَتِهِ

(2) پس باید عمل کنندۀ از شما بعمل بپردازد (خوشنودی خدا و رسول را بدست آورد) در روزهایی که مهلت دارد پیش از آنکه مرگ بزودی او را دریابد و در وقتی که فرصت بدست او است پیش از آنکه (بهول و وحشت قبر و قیامت) دوچار گردد و در زمانیکه راه نفس کشیدن او باز است پیش از آنکه بند آید (بمیرد) و باید برای آسایش خود و استواری قدمش کار نیکو انجام دهد (فرمان خدا و رسول را ببرد تا روز رستخیز آسوده بوده پایش بر صراط نلغزد) و باید از سرای کوچ کردن خود (دنیا) برای جایگاه همیشگی (آخرت) توشه بردارد (که توشۀ آنجا را جز از این سرا نبرند)

فَاللَّهَ اَللَّهَ أَیُّهَا اَلنَّاسُ فِیمَا اِستَحفَظَکُم مِن کِتَابِهِ وَ اِستَودَعَکُم مِن حُقُوقِهِ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ لَم یَخلُقکُم عَبَثاً وَ لَم یَترُککُم سُدًی وَ لَم یَدَعکُم فِی جَهَالَةٍ وَ لاَ عَمًی

(3) بندگان خدا از خدا بترسید در آنچه در کتاب خود (قرآن) محافظت و رعایت آنرا بشما امر فرموده (در قرآن تدبّر و تأمّل کنید) و در آنچه از حقوق خویش نزد شما ودیعه و امانت نهاده (از اوامر و نواهی او پیروی نمائید) زیرا خداوند سبحان شما را بیهوده نیافریده و مهمل و بیکار رها نکرده و شما را در نادانی و کوری (گمراهی) وا نگذاشته است

قَد سَمَّی آثَارَکُم وَ عَلِمَ أَعمَالَکُم وَ کَتَبَ آجَالَکُم وَ أَنزَلَ عَلَیکُمُ اَلکِتَابَ تِبیٰاناً لِکُلِّ شَیءٍ وَ عَمَّرَ فِیکُم نَبِیَّهُ أَزمَاناً حَتَّی أَکمَلَ لَهُ وَ لَکُم فِیمَا أَنزَلَ مِن کِتَابِهِ دِینَهُ اَلَّذِی رَضِیَ لِنَفسِهِ

(4) اعمال شما را معلوم نموده (راه خیر و شرّ و طاعت و معصیت را بشما نشان داده) و به کردار (نیک و بد و کوچک و بزرگ و نهان و آشکار) شما دانا است و مدّت عمر و زندگی شما را معیّن کرده و بر شما کتاب (قرآن کریم) را برهان بر هر چیزی فرستاده است (اوامر و نواهی خویش را در آن بیان فرموده) و روزگاری پیغمبرش را در میان شما زنده نگاه‌داشته تا آنکه دین خود را بآنچه در کتاب خویش فرو فرستاده برای پیغمبر و شما کامل ساخت، دینی که مورد پسند او است (اکمل ادیان است)

وَ أَنهَی إِلَیکُم عَلَی لِسَانِهِ مَحَابَّهُ مِنَ اَلأَعمَالِ وَ مَکَارِهَهُ وَ نَوَاهِیَهُ وَ أَوَامِرَهُ فَأَلقَی إِلَیکُمُ اَلمَعذِرَةَ وَ اِتَّخَذَ عَلَیکُمُ اَلحُجَّةَ وَ قَدَّمَ إِلَیکُم بِالوَعِیدِ وَ أَنذَرَکُم بَینَ یَدَی عَذٰابٍ شَدِیدٍ

(5) و به زبان آن حضرت آنچه دوست داشت از اعمال نیکو و آنچه کراهت داشت از کردار زشت و نواهی و اوامر خود را بشما ابلاغ نمود و جای عذر برای شما باقی نگذاشت و حجّت را بر شما تمام کرد و شما را از عذاب تهدید نمود، پیش از آنکه قیامت بر پا شود و ترسانید پیش از رسیدن عذاب سخت

فَاستَدرِکُوا بَقِیَّةَ أَیَّامِکُم وَ اِصبِرُوا لَهَا أَنفُسَکُم فَإِنَّهَا قَلِیلٌ فِی کَثِیرِ اَلأَیَّامِ اَلَّتِی تَکُونُ مِنکُم فِیهَا اَلغَفلَةُ وَ اَلتَّشَاغُلُ عَنِ اَلمَوعِظَةِ

(6) پس (از خواب غفلت بیدار شوید، و) بقیّۀ عمر خود را دریابید (بطلب رضای خدا مشغول گردید) و در روزهای باقی ماندۀ از عمر شکیبائی پیش گیرید (از معصیت و نافرمانی خود را باز دارید) زیرا این روزهای باقی مانده (که ممکن است بتدارک از دست رفته‌ها صرف شود) کم است در مقابل روزهای بسیاری که از شما در غفلت و رو گردانیدن از موعظه و پند می‌باشد

وَ لاَ تُرَخِّصُوا لِأَنفُسِکُم فَتَذهَبَ بِکُمُ اَلرُّخَصُ مَذَاهِبَ اَلظَّلَمَةِ وَ لاَ تُدَاهِنُوا فَیَهجُمَ بِکُمُ اَلإِدهَانُ عَلَی اَلمَعصِیَةِ

(7) و نفسهای (سرکش) خود را فرصت ندهید (معصیت را آسان نپندارید) که این فرصتها شما را به راههای ستمکاران می‌برد (از رفتار آنها پیروی خواهید نمود) و (در هیچ امری) سهل انگار نباشید که سهل انگاری ناگاه شما را بر معصیت در آورد

عِبَادَ اَللَّهِ إِنَّ أَنصَحَ اَلنَّاسِ لِنَفسِهِ أَطوَعُهُم لِرَبِّهِ وَ إِنَّ أَغَشَّهُم لِنَفسِهِ أَعصَاهُم لِرَبِّهِ وَ اَلمَغبُونُ مَن غَبَنَ نَفسَهُ وَ اَلمَغبُوطُ مَن سَلِمَ لَهُ دِینُهُ وَ اَلسَّعِیدُ مَن وُعِظَ بِغَیرِهِ وَ اَلشَّقِیُّ مَنِ اِنخَدَعَ لِهَوَاهُ وَ غُرُورِهِ

(8) بندگان خدا پند دهنده ترین مردم بخود کسی است که پروردگارش را بیشتر اطاعت و بندگی نماید (زیرا مقصود پند دهنده نفع رساندن بدیگری است و بزرگترین نفعها بدست آوردن سعادت همیشگی است و تحصیل آن مستلزم طاعت و فرمانبرداری از حقّ تعالی، پس هر کس پروردگارش را بیشتر عبادت و بندگی نماید بیشتر سعادت بدست آورد و کسیکه بیشتر سعادت بدست آرد بیشتر از پند دهندگان خود را پند داده است) و فریب دهنده ترین مردم خود را کسی است که بیشتر از آنها پروردگارش را معصیت و نافرمانی کند (زیرا مقصود هر فریب دهنده‌ای زیان رساندن بدیگری است و بزرگترین زیانها بدست آوردن بیچارگی همیشگی است و یافتن آن مستلزم معصیت و نافرمانبرداری است، پس هر کس پروردگارش را از دیگران بیشتر معصیت کند، بیشتر بیچارگی بدست آورده و کسیرا که بیشتر بیچارگی فرا گیرد، بیشتر از فریب دهندگان خود را فریب داده است) ( 9 )و فریب خورده کسی است که زیان بخود روا دارد (خود را هلاک و تباه نموده کاری کند که مستوجب عذاب الهیّ گردد) و خرسند و خوشحال کسی است که دین او به سلامت باشد (بر وفق احکام الهیّه رفتار کند تا دیگران باو غبطه برده مقام او را آرزو کنند) و خوشبخت کسی است که از دیگر کسان پند گیرد (در راه نیکوکاران قدم نهاده از کردار زشت بد کاران دوری نماید) و بد بخت کسی است که از خواهش نفس و نادرستیهای خویش فریب خورد (از هوای نفس پیروی کرده از خطر آن غافل گردد)

وَ اِعلَمُوا أَنَّ یَسِیرَ اَلرِّیَاءِ شِرکٌ وَ مُجَالَسَةَ أَهلِ اَلهَوَی مَنسَاةٌ لِلإِیمَانِ وَ مَحضَرَةٌ لِلشَّیطَانِ

(10) و بدانید اندک رئاء و خود نمائی (در عبادت و بندگی) شرک است (زیرا هر که در عبادت خدا غیری را در نظر گیرد، البتّه او را شریک خدا دانسته) و همنشینی با هوا پرستان (معصیت کاران) باعث فراموشی ایمان و حضور شیطان است (زیرا بر اثر غفلت از ذکر خدا و یاد آخرت نور ایمان از دل گناهکاران بیرون می‌رود و شیطان برای اضلال و گمراهی در مجالشان حاضر میشود، و به فرمودۀ پیغمبر اکرم: «المرء علی دین خلیله و قرینه یعنی مرد پیرو دین و آئین دوست و همنشین خود می‌باشد» نشست و برخاست با هوا پرستان در شخص تأثیر خواهد نمود)

جَانِبُوا اَلکَذِبَ فَإِنَّهُ مُجَانِبٌ لِلإِیمَانِ اَلصَّادِقُ عَلَی شَفَا مَنجَاةٍ وَ کَرَامَةٍ وَ اَلکَاذِبُ عَلَی شَرَفِ مَهوَاةٍ وَ مَهَانَةٍ

(11) از دروغ دوری کنید که آن از ایمان دور است (زیرا ایمان مجمع فضایلی است که از جملۀ آنها راستی است و دروغ از جملۀ رذائل و صفات ناپسندیده می‌باشد، و به این جهت میان آن با ایمان تباین و جدائی است) راستگو مشرف به نجات و رهائی (از عذاب) و رستگاری است و دروغگو بر جای بلندی است که نزدیک به افتادن در گودال هلاکت و ذلّت و خواری است

وَ لاَ تَحَاسَدُوا فَإِنَّ اَلحَسَدَ یَأکُلُ اَلإِیمَانَ کَمَا تَأکُلُ اَلنَّارُ اَلحَطَبَ وَ لاَ تَبَاغَضُوا فَإِنَّهَا اَلحَالِقَةُ

(12) و بر یکدیگر حسد نبرید (زوال مقام دیگری را آرزومند نباشید) زیرا حسد ایمان را می‌خورد (مضمحلّ و نابود می‌نماید) چنانکه آتش هیزم را می‌خورد (سوزانده و خاکستر میکند) و با همدیگر دشمنی نکنید، زیرا دشمنی باعث (قطع رحم و) زوال هر خیر و برکتی است (مانند تیغ که مو را از سر زائل می‌گرداند)

وَ اِعلَمُوا أَنَّ اَلأَمَلَ یُسهِی اَلعَقلَ وَ یُنسِی اَلذِّکرَ فَأَکذِبُوا اَلأَمَلَ فَإِنَّهُ غَرُورٌ وَ صَاحِبُهُ مَغرُورٌ

(13) و بدانید که آرزو موجب بغلط و اشتباه انداختن عقل و فراموشی از ذکر خدا می‌گردد پس (با یاد مرگ و هول و وحشت روز رستخیز) آرزو را دروغ انگارید، زیرا آرزو فریب دهنده است (به چیزی که حقیقتی ندارد) و آرزومند فریب خورده است


خطبه 86- الگوی انسان کامل

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

86 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که در آن صفات کسیکه خداوند او را بسیار دوست دارد و شخصی که او را دشمن دارد بیان و مردم را به متابعت و پیروی أئمّه «علیهم السّلام» ترغیب فرموده)

عِبَادَ اَللَّهِ إِنَّ مِن أَحَبِّ عِبَادِ اَللَّهِ إِلَیهِ عَبداً أَعَانَهُ اَللَّهُ عَلَی نَفسِهِ فَاستَشعَرَ اَلحُزنَ وَ تَجَلبَبَ اَلخَوفَ فَزَهَرَ مِصبَاحُ اَلهُدَی فِی قَلبِهِ وَ أَعَدَّ اَلقِرَی لِیَومِهِ اَلنَّازِلِ بِهِ فَقَرَّبَ عَلَی نَفسِهِ اَلبَعِیدَ وَ هَوَّنَ اَلشَّدِیدَ

(1) بندگان خدا دوستترین بندگان نزد خدا (که نظر مرحمت حقّ تعالی شامل حال او است) بنده‌ای است که خداوند او را بر تسلّط بنفس خویش کمک و یاری کرده است (عقل او را تقویت نموده تا از شهوات و خواهشهای نفس پیروی ننماید) پس (آن بنده) حزن و اندوه را شعار خود قرار داد (برای تحصیل رضاء و خوشنودی حقّ اندیشه نمود تا موجبات آنرا بدست آرد) و خوف و ترس (از عذاب الهیّ‌) را روّیۀ خویشتن گردانید (و هیچ گاه بر خلاف دستورات خدا و رسول رفتار ننموده) پس چراغ هدایت (علوم و معارف الهیّ‌) در دل او روشن شد و (با آن)( از تاریکی نادانی و گمراهی رهائی یافته براه راست قدم نهاد، و سفرۀ) ضیافت را برای روزی که بآن وارد میشود آماده ساخت (عبادت و بندگی نمود که پس از مرگ تهی دست نباشد) و دور را بر خود نزدیک کرد (مرگ را که بی‌خبران دور می‌پندارند پیش روی خویش قرار داد و هرگز از آن غافل نبود و باکی نداشت که مرگ او را در بستر بیماری دریابد، یا او بر مرگ وارد شده در راه خدا کشته گردد) و سختی (مرگ و قبر و هول و وحشت روز رستخیز) را (بوسیلۀ توشۀ طاعت و بندگی) آسان گردانید

نَظَرَ فَأَبصَرَ وَ ذَکَرَ فَاستَکثَرَ وَ اِرتَوَی مِن عَذبٍ فُرَاتٍ سُهِّلَت لَهُ مَوَارِدُهُ فَشَرِبَ نَهَلاً وَ سَلَکَ سَبِیلاً جَدَداً

(و در خلقت آسمان و زمین و آنچه در آن است) (2) فکر و اندیشه نمود، پس بینا شد (به مبدأ و معاد، چنانکه در قرآن کریم س 41 ی 53 می‌فرماید: «سَنُرِیهِم آیٰاتِنٰا فِی اَلآفٰاقِ وَ فِی أَنفُسِهِم حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُم أَنَّهُ اَلحَقُّ‌» یعنی زود باشد که بمردم بنمایانیم آیات و نشانه‌های خود را در اطراف جهان و در نفوس خودشان تا آنکه برای آنها آشکار گردد که خدای بر حقّ او است) و یاد از خدا کرد، پس اعمال نیکو را (که توشۀ آخرت است) بسیار گردانید (هیچ چیز او را از ذکر خدا باز نداشت، چنانکه در قرآن کریم س 24 ی 37 می‌فرماید: «رِجٰالٌ لاٰ تُلهِیهِم تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیعٌ عَن ذِکرِ اَللّٰهِ‌» یعنی مردانی خداوند را تسبیح می‌نمایند که بازرگانی و خرید و فروش آنان را از ذکر خدا باز نمی‌دارد) و از آب پاکیزه و گوارایی که راههای ورود بر آن برای او آسان شده بود سیراب شد (از علوم و معارف الهیّ بهره‌مند گردید و برای استفادۀ از آن سرگردان نماند، بلکه آنچه بر او افاضه می‌شد به آسانی قبول می‌نمود، بخلاف تشنه‌ای که بر سر نهرهای بزرگ دسترسی به آب ندارد، راه می‌جوید تا به آب دسترسی یافته بیاشامد) پس در اوّلین باری که آشامید سیراب گردید (بعد از سیراب شدن از آب معنویّ تشنه نشود که باز به آشامیدن نیازمند گردد، چون شتری که پس از تشنگی به آب برسد بسیار آشامیده سیراب می‌گردد، و چون به آب دیگری رسید میل بآن ندارد یعنی پس از کسب علوم و معارف الهیّ جهل و نادانی برای او نیست که بتحصیل دانشی محتاج باشد) و در راه راست و هموار رفت (براه پرهیزکاران که اطاعت و پیروی است پا نهاد)

قَد خَلَعَ سَرَابِیلَ اَلشَّهَوَاتِ وَ تَخَلَّی مِنَ اَلهُمُومِ إِلاَّ هَمّاً وَاحِداً اِنفَرَدَ بِهِ فَخَرَجَ مِن صِفَةِ اَلعَمَی وَ مُشَارَکَةِ أَهلِ اَلهَوَی وَ صَارَ مِن مَفَاتِیحِ أَبوَابِ اَلهُدَی وَ مَغَالِیقِ أَبوَابِ اَلرَّدَی

(3) جامه‌های شهوات و خواهشهای نفس را از تن بیرون کرده (بدنیا و آنچه در آنست دل نسبت) و از همۀ منظورها خود را تهی نموده و منظوری ندارد مگر یکی (که تحصیل رضاء و خوشنودی خدا است) پس (متّصف بعلم و معرفت الهیّ شده) از کوری (جهل و نادانی) و از شرکت و معاشرت با هوا پرستان رهائی یافت و خود از کلیدهای درهای هدایت و رستگاری و قفلهای درهای هلاکت گردید (راهنمای دیگران شده و از گمراه کنندگان جلوگیری کرد)

قَد أَبصَرَ طَرِیقَهُ وَ سَلَکَ سَبِیلَهُ وَ عَرَفَ مَنَارَهُ وَ قَطَعَ غِمَارَهُ وَ اِستَمسَکَ مِنَ اَلعُرَی بِأَوثَقِهَا وَ مِنَ اَلحِبَالِ بِأَمتَنِهَا فَهُوَ مِنَ اَلیَقِینِ عَلَی مِثلِ ضَوءِ اَلشَّمسِ

(4) راه خود را دیده و در آن رفته و علامت و نشانۀ (هدایت و رستگاری) خویش را شناخته و آنچه که در آن فرو رفته (سختیها و اندوهها را) از خود دور کرده و به محکمترین حلقه‌ها و بندها و استوارترین ریسمانها (قرآن کریم و عترت سیّد المرسلین) چنگ زده (و راه نجات و رستگاری یافته) پس یقین او (بحقّ‌) مانند یقین بنور و روشنی آفتاب است (هیچ شکّ و تردیدی در او راه نیابد، و چون از علوم حقّه و معارف الهیّه بهره‌مند گردیده و راهنمای مردم شده)

قَد نَصَبَ نَفسَهُ لِلَّهِ سُبحَانَهُ فِی أَرفَعِ اَلأُمُورِ مِن إِصدَارِ کُلِّ وَارِدٍ عَلَیهِ وَ تَصیِیرِ کُلِّ فَرعٍ إِلَی أَصلِهِ

(5) نفس خود را برای خدا قرار داده در بزرگترین کارها از هر جهت (که هر چه از او خواسته شود انجام دهد و هر چه از او پرسیده شود پاسخ گوید) و هر فرعی را بسوی اصل آن باز گرداند (حکم آنرا از روی استنباط و اجتهاد صحیح بدست آرد)

مِصبَاحُ ظُلُمَاتٍ کَشَّافُ عَشَوَاتٍ مِفتَاحُ مُبهَمَاتٍ دَفَّاعُ مُعضِلاَتٍ دَلِیلُ فَلَوَاتٍ یَقُولُ فَیُفهِمُ وَ یَسکُتُ فَیَسلَمُ

(6) او است چراغ تاریکی‌ها و آشکار کنندۀ امور مشتبهه که هویدا نیست و کلید مبهمات (آموزندۀ احکام) و دفع کنندۀ مشکلات (به سخن وافی خود از مسائل رفع اشکال می‌نماید) و راهنمای بیانهای پهناور (مسائل عقلیّه) می‌باشد می‌گوید و (مطلب را) می‌فهماند (نه آنکه بر نادانی و شکّ بیفزاید) و خاموشی می‌گزیند که (از لغزش گفتار و فتوای بنا حقّ‌) سالم ماند (نه آنکه خاموشی او از روی نادانی باشد، خلاصه سخن گفتن و خاموشی را در آنچه مقتضی است بکار آرد، پس بیهوده سخن نگوید و بی‌جهت خاموش ننشیند)

قَد أَخلَصَ لِلَّهِ فَاستَخلَصَهُ فَهُوَ مِن مَعَادِنِ دِینِهِ وَ أَوتَادِ أَرضِهِ

(7) کردار خود را برای خدا (از شرک و رئاء و خود نمائی) پاک گردانیده و حقّ تعالی هم او را برای خود اختیار کرده (انواع فیوضات و کمالات را باو عطاء فرموده) پس (با این صفات) او از جملۀ کانهای دین و اوتاد زمین او است (که دیگران از کان وجود او جواهر نفیسۀ علم و حکمت اخذ می‌نمایند، و انتظام امر دین و آسایش اهل زمین به برکت وجود او باقی و برقرار است)

قَد أَلزَمَ نَفسَهُ اَلعَدلَ فَکَانَ أَوَّلُ عَدلِهِ نَفیَ اَلهَوَی عَن نَفسِهِ یَصِفُ اَلحَقَّ وَ یَعمَلُ بِهِ لاَ یَدَعُ لِلخَیرِ غَایَةً إِلاَّ أَمَّهَا وَ لاَ مَظِنَّةً إِلاَّ قَصَدَهَا

(8) عدالت (راستی و درستی) را ملازم خود قرار داده (و از آن دوری ننموده و هیچ گاه در هیچ امر راه افراط یعنی تجاوز از حدّ و راه تفریط یعنی تقصیر و تأخیر در حقّ را پیش نگرفته) پس اوّل مرحلۀ عدالت او آنست که هوا و خواهش نفس را از خود دور کرده (زیرا مرد خدا برای تکمیل قوّۀ عملیّۀ باید از خواهشهای نفس پیروی ننموده از حدود خدا بیرون نرود) حقّ را بیان میکند (مردم را بکار نیکو امر نموده و از کار بد باز می‌دارد) و خود بر طبق آن رفتار می‌نماید (زیرا کسیکه رفتارش موافق گفتار نباشد پند او تأثیری ندارد و مورد توبیخ و سرزنش خداوند متعال می‌باشد، چنانکه در قرآن کریم س 61 ی 2 فرموده: «یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مٰا لاٰ تَفعَلُونَ‌» ی 3 «کَبُرَ مَقتاً عِندَ اَللّٰهِ أَن تَقُولُوا مٰا لاٰ تَفعَلُونَ‌» یعنی ای کسانیکه ایمان آورده‌اید چرا می‌گوئید چیزی را که بجا نمی‌آورید، بزرگترین غضب و دشمنی نزد خدا «یعنی دوری از رحمت او» آنست که بگوئید چیزی را که طبق آن رفتار نکنید) نهایت هیچ خیر و نیکوئی را ترک نکرده مگر آنکه آهنگ آن نموده و گمان هیچ خوبی را رها ننموده مگر آنکه آنرا قصد کرده (سعی و کوشش او آنست که در همۀ راههای خیر و نیکوئی قدم نهد تا منتهی درجۀ رستگاری را بدست آرد هر چند بوسیلۀ گمان باشد)

قَد أَمکَنَ اَلکِتَابَ مِن زِمَامِهِ فَهُوَ قَائِدُهُ وَ إِمَامُهُ یَحُلُّ حَیثُ حَلَّ ثَقَلُهُ وَ یَنزِلُ حَیثُ کَانَ مَنزِلُهُ

(9) و عنان خود را بکتاب (قرآن کریم) سپرده پس کتاب خدا جلودار و پیشوای او است فرود می‌آید هر جا که بار قرآن فرود آمده و جا می‌گیرد هر جا که جایگاه آنست (در مسافرت بسوی خدا از قرآن مفارقت و جدائی ننموده و دستور و احکامش را همه جا پیروی کرده است )

وَ آخَرُ قَد تَسَمَّی عَالِماً وَ لَیسَ بِهِ فَاقتَبَسَ جَهَائِلَ مِن جُهَّالٍ وَ أَضَالِیلَ مِن ضُلاَّلٍ وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ أَشرَاکاً مِن حَبَائِلِ غُرُورٍ وَ قَولٍ زُورٍ

(10) و بندۀ دیگری (را که خداوند دشمن دارد کسی است که) خود را عالم و دانشمند نامیده در صورتی که نادان است پس از نادانان نادانیها و از گمراهان گمراهیها فرا گرفته (در گفتار و کردارش از آنها پیروی نموده) و دامهایی از ریسمانهای فریب و گفتار دروغ برای مردم گسترده (آنها را به گفتار و کردار نادرست خود فریب می‌دهد تا مجذوب او گردند، چنانکه صیّاد صید را فریب می‌دهد تا در دام افتد)

قَد حَمَلَ اَلکِتَابَ عَلَی آرَائِهِ وَ عَطَفَ اَلحَقَّ عَلَی أَهوَائِهِ یُؤَمِّنُ اَلنَّاسَ مِنَ اَلعَظَائِمِ وَ یُهَوِّنُ کَبِیرَ اَلجَرَائِمِ یَقُولُ أَقِفُ عِندَ اَلشُّبُهَاتِ وَ فِیهَا وَقَعَ وَ یَقُولُ أَعتَزِلُ اَلبِدَعَ وَ بَینَهَا اِضطَجَعَ

(11) کتاب (قرآن کریم) را بر اندیشه‌های خود حمل نموده (تفسیر کرده) و (کسیکه قرآن را به رأی خود تفسیر نماید) حقّ را طبق خواهشهای خویش قرار داده مردم را از خطرهای بزرگ ایمن می‌گرداند و گناهان بزرگ را (در نظر آنان) آسان می‌نماید (و به ریاء و خود نمائی) می‌گوید از شبهات (هر حکمی که مشکوک و مشتبه است) خودداری میکنم و حال آنکه در آنها افتاده است (حکم میکند و چون به احکام شرع و موارد آن نادان است هر حکم مشتبه در نظر او درست می‌آید) و می‌گوید از بدعتها (احکام بر خلاف قوانین شرع) کناره می‌گیرم و حال آنکه در میان آنها خوابیده است (هر حکم که میکند بدعت است)

فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنسَانٍ وَ اَلقَلبُ قَلبُ حَیَوَانٍ لاَ یَعرِفُ بَابَ اَلهُدَی فَیَتَّبِعَهُ وَ لاَ بَابَ اَلعَمَی فَیَصُدَّ عَنهُ وَ ذَلِکَ مَیِّتُ اَلأَحیَاءِ

(12) پس صورت (او) صورت آدمی و دل (او) دل حیوان است باب هدایت و راه راست را نمی‌شناسد تا (در آن قدم نهاده) پیروی نماید و باب کوری و گمراهی را نشناخته تا از آن دوری گزیند پس او مرده‌ای است در میان زنده‌ها (زیرا مقصود از حیات، بدست آوردن فضایلی است که موجب سعادت گردد و چون جاهل، از آن فضائل بی بهره است به مرده ماند، بلکه در حقیقت مرده او است)

فَأَینَ تَذهَبُونَ وَ أَنَّی تُؤفَکُونَ وَ اَلأَعلاَمُ قَائِمَةٌ وَ اَلآیَاتُ وَاضِحَةٌ وَ اَلمَنَارُ مَنصُوبَةٌ

(13) پس (از آنکه راه حقّ و باطل را دانستید و اشخاصی را که خداوند دوست یا دشمن می‌دارد شناختید) کجا می‌روید (و در کدام راه سیر می‌کنید که سزاوارتر باشد) و چگونه شما را (از راه هدایت و رستگاری) بر می‌گردانند (یا در چه وقت و از کجا شما را از راه راست منصرف نمایند) و حال آنکه پرچمها (ی حقّ‌) بر پا است و نشانه‌ها (ی راستی) آشکار و هویدا و منار (هدایت و رستگاری) نصب شده است

فَأَینَ یُتَاهُ بِکُم بَل کَیفَ تَعمَهُونَ وَ بَینَکُم عِترَةُ نَبِیِّکُم وَ هُم أَزِمَّةُ اَلحَقِّ وَ أَعلاَمُ اَلدِّینِ وَ أَلسِنَةُ اَلصِّدقِ فَأَنزِلُوهُم بِأَحسَنِ مَنَازِلِ اَلقُرآنِ وَ رِدُوهُم وُرُودَ اَلهِیمِ اَلعِطَاشِ

(14) پس کجا شما را حیران و سرگردان کرده‌اند؟ بلکه چگونه حیران و سرگردان هستید (که صراط مستقیم و راه راست را نمی‌بینید) و حال آنکه عترت پیغمبر شما (ائمّۀ اطهار) در میان شما است‌؟ و آنها پیشوایانی هستند که (مردم را) براه حقّ می‌کشند (چنانکه شخص مهار شتر را بدست گرفته براه می‌برد) و نشانه‌های دین و زبانهای راستگو می‌باشند (گفتارشان راست و درست است که احتمال خلاف در آن داده نمی‌شود و آنچه به پیغمبر اکرم وحی شده برای مردم ترجمه و تفسیر نموده آنان را بحقائق آشنا می‌نمایند) پس آنها را به نیکوترین منزلهای قرآن فرود آورید (محبّت و دوستی آنان را در دلهای خود جای دهید، زیرا دل در میان منزلهای قرآن «که عبارت است از منزل در مقام تصوّر و منزل در زبان بوسیلۀ خواندن و منزل در کتب» بهترین منزل است) و (چون ایشان سرچشمۀ علوم و معارف هستند) بسوی آنان بشتابید (و از علم و دانششان بهره مند گردید) مانند ورود و شتاب شترهای بسیار تشنه (بر سر آب)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ خُذُوهَا عَن خَاتَمِ اَلنَّبِیِّینَ صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم إِنَّهُ یَمُوتُ مَن مَاتَ مِنَّا وَ لَیسَ بِمَیِّتٍ وَ یَبلَی مَن بَلِیَ مِنَّا وَ لَیسَ بِبَالٍ

(15) مردم این روایت را از خاتم النّبیّین صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرا گیرید (در مدح و بزرگواری عترت خود فرموده: در ظاهر) مرده است آنکه از ما می‌میرد و حال آنکه نمرده (بعد از مرگ «که برای همۀ خلائق حتّی برای پیغمبر و عترت او حتمی است» با بدن مثالی، بلکه با بدن اصلی هم در این عالم زنده‌اند و مانند زمان حیات می‌بیند و می‌شنود و سخن می‌گوید) و (بر طبق عقیدۀ نادرست نادانان) پوسیده شده است آنکه از ما پوسیده میشود و حال آنکه پوسیده نشده (بدنش باقی و برقرار است. شرّاح در توجیه و تأویل این حدیث شریف «إنَّه یموت من مّات منّا و لیس بمیّت، وَّ یبلی من بلی منّا و لیس ببال» که حضرت از پیغمبر اکرم نقل فرموده و از جملۀ احادیث مشکلۀ متشابه است بر حسب مذاق و سلیقۀ علمی خود هر یک سخنی گفته و بر آن أدلّه‌ای اقامه نموده‌اند، لیکن جامع‌تر و درستترین سخنان را که روی دو پایۀ برهان عقل و نقل استوار است ما در بالا بیان کردیم و پس از مراجعه بکتب علمیّه و مطالعۀ در اقوال علمای اعلام و جمع بین اخبار مختلفه ظاهر و هویدا می‌گردد، بنا بر این سزاوار نیست کسی از روی بی دانشی آنچه که گفته شد انکار نماید، و در این باب حضرت فرموده:)

فَلاَ تَقُولُوا بِمَا لاَ تَعرِفُونَ فَإِنَّ أَکثَرَ اَلحَقِّ فِیمَا تُنکِرُونَ وَ أَعذِرُوا مَن لاَ حُجَّةَ لَکُم عَلَیهِ وَ أَنَا هُوَ

(16) پس نگویید (در بارۀ عترت پیغمبر اکرم) آنچه را که نمی‌شناسید (بآن دانا نیستید) زیرا بیشتر حقّ در آن است که شما انکار می‌نمایید و (هنگامیکه عذاب الهیّ بشما رسید) معذور دارید کسیرا که شما را بر او حجّت و دلیلی نیست، و او منم (پس عذری ندارید و در آن موقع نمی‌توانید بگوئید پروردگارا، آیا ما را بآنچه که ندانسته و نفهمیده‌ایم مؤاخذه و بازخواست می‌نمایی، زیرا من آنچه که برای رستگاری شما بکار آید بیان نموده در ارشاد و راهنمائی کوتاهی نکردم، لیکن شما از سخنانم پیروی ننمودید)

أَ لَم أَعمَل فِیکُم بِالثَّقَلِ اَلأَکبَرِ وَ أَترُک فِیکُمُ اَلثَّقَلَ اَلأَصغَرَ وَ رَکَزتُ فِیکُم رَایَةَ اَلإِیمَانِ وَ وَقَفتُکُم عَلَی حُدُودِ اَلحَلاَلِ وَ اَلحَرَامِ وَ أَلبَستُکُمُ اَلعَافِیَةَ مِن عَدلِی وَ فَرَشتُکُمُ اَلمَعرُوفَ مِن قَولِی وَ فِعلِی وَ أَرَیتُکُم کَرَائِمَ اَلأَخلاَقِ مِن نَفسِی

(17) آیا در میان شما بر طبق بار گرانبهای بزرگ (قرآن کریم) رفتار نکردم‌؟ (قرآن را بشما نیاموختم) و آیا در میان شما بار گرانبهای کوچک (عترت پیغمبر اکرم حسن و حسین) را نگذاشتم (که هادی و راهنمای شما باشند و اینکه حضرت قرآن را ثقل اکبر و عترت را ثقل اصغر فرموده برای آنست که قرآن سند رسالت و ولایت و آسایش دین و شریعت است، پس اگر قرآن نبود رسالت و ولایت و دین و ایمان ثابت نشده بود، و دیگر آنکه از حدیث شریف نبوی «که بر صحّت و درستی مضمون آن عامّه و خاصّه متّفقند» متابعت نموده و آن حدیث بنا بر آنچه ابو سعید خدریّ روایت کرده این است: قال النّبیّ «صلّی اللّه علیه و آله» إنّی تارک فیکم الثّقلین أحدهما أکبر من الأخر: کتاب اللّه جل مّمدود مّن السّماء إلی الأرض و عترتی أهل بیتی لن یّفترقا حتّی یردا علیّ الحوض یعنی پیغمبر اکرم فرمود: من دو چیز گرانبها میان شما می‌گذارم که یکی از آنها از دیگری بزرگتر است، یکی کتاب خدا که آن ریسمانی است از آسمان بزمین کشیده شده یعنی از جانب خدا بخلق نازل گردیده و دیگری عترت و اهل بیت من است و این دو از هم جدا نمی‌شوند تا بمن بر سر حوض در روز رستخیز وارد گردند یعنی همیشه باقی و برقرار خواهند بود ) و پرچم و نشانۀ ایمان را در میان شما نصب نمودم (تا گمراه نگردید) و شما را بر حدود و مراتب حلال و حرام واقف ساختم و از عدل و دادگری خود لباس عافیت را بشما پوشانیدم (راه رها گردیدن از ظلم و ستمگری را بشما یاد دادم) و با گفتار و کردار خویش معروف را (که رضاء و خوشنودی خدا و رسول در آنست) گسترانیدم (نشان دادم) و اخلاق پسندیدۀ خود را برای شما آشکار کردم (به اخلاق شایسته آشناتان نمودم)

فَلاَ تَستَعمِلُوا اَلرَّأیَ فِیمَا لاَ یُدرِکُ قَعرَهُ اَلبَصَرُ وَ لاَ یَتَغَلغَلُ إِلَیهِ اَلفِکرُ

(18) پس رأی و تدبیر (نادرست خود) را در چیزیکه کنه آنرا دیدۀ بینش در نمی‌یابد و فکر و اندیشه بآن راه ندارد بکار نبرید (در این باب از پیش خود سخنی نگویید، زیرا دانستن آن برای هیچکس ممکن نیست مگر بالهام و وحی، و وحی و الهام هم مختصّ است به اشخاصی که خداوند آنها را برای این مقام معیّن فرموده، پس آموختن معارف و علوم و پیروی از آنان سبب رستگاری و خوشبختی است و از پیش خود سخن گفتن و مراجعۀ بغیر ایشان موجب گمراهی و بد بختی است)

و منها حَتَّی یَظُنَّ اَلظَّانُّ أَنَّ اَلدُّنیَا مَعقُولَةٌ عَلَی بَنِی أُمَیَّةَ تَمنَحُهُم دَرَّهَا وَ تُورِدُهُم صَفوَهَا وَ لاَ یُرفَعُ عَن هَذِهِ اَلأُمَّةِ سَوطُهَا وَ لاَ سَیفُهَا

قسمتی‌از این خطبه (خبر می‌دهد تسلّط بنی امیّه را بر مردم و انقراض دولت ایشان را بزودی): (بنی امیّه بر مردم مسلّط شده شهرها را بتصرّف خویشتن در آورند و مروان خدا پرست را کشته زنانشان را اسیر کرده اموالشان را به غارت برند، و هر که برای جلوگیری از ظلم و تعدّی آنها قیام کند مغلوب و کشته میشود) (19) تا اینکه گمان کننده (دنیا پرست ظاهر بین) گمان میکند که دنیا مسخّر بنی امیّه شده (چنانکه شتر بعقال و بند بسته میشود) و سودش را بآنها می‌دهد و بر آب صاف و پاکیزۀ خود فرودشان می‌آورد (خلاصه دنیا مخصوص آنان است و دیگران از آن بی بهره‌اند) و تازیانه و شمشیرش (قتل و غارت و انواع سختیها بوسیلۀ آنان) از این امّت برداشته نمی‌شود

وَ کَذَبَ اَلظَّانُّ لِذَلِکَ بَل هِیَ مَجَّةٌ مِن لَذِیذِ اَلعَیشِ یَتَطَعَّمُونَهَا بُرهَةً ثُمَّ یَلفِظُونَهَا جُملَةً

(20) و حال آنکه گمان کنندۀ این امر دروغ پنداشته بلکه دولت بنی امیّه و بهره بردنشان در زندگانی دنیا مانند آبی است (در دهان) که اندکی می‌چشند پس (هنوز نیاشامیده) تمام آنرا بیرون می‌اندازند (بزودی دست ظلم و تعدّی آنها کوتاه دیگران بر ایشان مسلّط شده دولتشان منقرض می‌گردد )


خطبه 87- عوامل هلاکت انسانها

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ اَللَّهَ لَم یَقصِم جَبَّارِی دَهرٍ قَطُّ إِلاَّ بَعدَ تَمهِیلٍ وَ رَخَاءٍ وَ لَم یَجبُر عَظمَ أَحَدٍ مِنَ اَلأُمَمِ إِلاَّ بَعدَ أَزلٍ وَ بَلاَءٍ وَ فِی دُونِ مَا اِستَقبَلتُم مِن عَتبٍ وَ مَا اِستَدبَرتُم مِن خَطبٍ مُعتَبَرٌ

87 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که در آن مردم را بجهت اختلاف در دین و اعتماد بر آراء و عقائد باطله و پیروی نکردن از پیغمبر و امام سرزنش می‌فرماید) ( 1 )پس از ادای حمد و سپاس خدای تعالی و درود بر خاتم انبیاء (بدانید رسم دنیا بر این بوده که) خداوند سبحان گردنکشان روزگار را هرگز نابود ننموده مگر پس از مهلت دادن و خوشگذرانی و شکستگی استخوان هیچیک از امّتها (ی پیغمبران) را اصلاح نکرده مگر پس از تنگی و رنج (در زندگی، پس شما هم به ستمگری ستمکاران شکیبا بوده منتظر روزی باشید که خدا دست ظلم و تعدّی آنها را کوتاه نماید) و سختیهایی که بآن رو آوردید (شما را دریافت) و کارهای بزرگ و گرفتاریهایی که از آن پشت گردانیدید (رهائی یافتید) عبرت است (تا شما را آگاه گرداند که خداوند هیچ قومی را در سختی نگذارد و عاقبت، ستمکاران را از پای در آورد و هر مصیبت و بلائی را زوالی است)

وَ مَا کُلُّ ذِی قَلبٍ بِلَبِیبٍ وَ لاَ کُلُّ ذِی سَمعٍ بِسَمِیعٍ وَ لاَ کُلُّ ذِی نَاظِرٍ بِبَصِیرٍ

(2) و (لیکن) هر دلداری خردمند نیست (تا حقائق را بفهمد) و هر گوش داری شنوا نیست (تا حقّ را بشنود) و هر چشمداری بینا نیست (تا از دیدن پیشآمدهای روزگار عبرت گیرد، و معلوم است برای درک حقائق دلهای هشیار و گوشهای شنوا و چشمهای بینا لازم است، نه این دلها و گوشها و چشمها که حیوانات هم آنرا دارند)

فَیَا عَجَباً وَ مَا لِیَ لاَ أَعجَبُ مِن خَطَاءِ هَذِهِ اَلفِرَقِ عَلَی اِختِلاَفِ حُجَجِهَا فِی دِینِهَا لاَ یَقتَصُّونَ أَثَرَ نَبِیٍّ وَ لاَ یَقتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِیٍّ وَ لاَ یُؤمِنُونَ بِغَیبٍ وَ لاَ یَعِفُّونَ عَن عَیبٍ

(3) پس شگفتا و چگونه به شگفت نیایم از خطاء و اشتباه کاری این فرقه‌های گوناگون که دلیلهای ایشان در دینشان با یکدیگر اختلاف دارد (و در هر امری اعتماد بر دلیلهای خود دارند و) از سنّت پیغمبری پیروی نکرده به کردار وصیّی اقتداء نمی‌نمایند (اگر پیروی می‌کردند اختلاف در دینشان نبوده از عذاب الهیّ می‌رهیدند) و ایمان بغیب (خدا و روز رستخیز) نمی‌آورند و از زشتی (حرام و شبهه) خودداری نمی‌نمایند (پس اگر بنا دیده گرویده و از زشتی خودداری می‌کردند به دلیلهای نادرست خود که موجب اختلاف در دینشان شد اعتماد نداشتند)

یَعمَلُونَ فِی اَلشُّبُهَاتِ وَ یَسِیرُونَ فِی اَلشَّهَوَاتِ اَلمَعرُوفُ فِیهِم مَا عَرَفُوا وَ اَلمُنکَرُ عِندَهُم مَا أَنکَرُوا

(4) در شبهات (آنچه بر ایشان مشتبه است، طبق رأی نادرست خود) رفتار نموده از خواهشهای نفس پیروی میکنند معروف و پسندیده نزد ایشان چیزی است که خودشان نیکو شناخته‌اند و منکر و ناشایسته پیش آنها چیزیست که خودشان بد دانسته‌اند

مَفزَعُهُم فِی اَلمُعضِلاَتِ إِلَی أَنفُسِهِم وَ تَعوِیلُهُم فِی اَلمُبهَمَاتِ عَلَی آرَائِهِم کَأَنَّ کُلَّ اِمرِئٍ مِنهُم إِمَامُ نَفسِهِ قَد أَخَذَ مِنهَا فِیمَا یَرَی بِعُرًی ثِقَاتٍ وَ أَسبَابٍ مُحکَمَاتٍ

(5) در مشکلات پناهگاهشان خودشان هستند (در حلّ احکام مشکله بخود مراجعه نموده و بنظر خویشتن رفتار می‌نمایند اگر چه مخالف گفتۀ خدا و رسول باشد) و در امور پوشیده (معارف الهیّه) اعتمادشان بر رأیهای (نادرست) خودشان است (اگر چه بر خلاف عقل و دین باشد) گویا هر مردی از ایشان (در امر دین) در آنچه می‌بیند (حکم هر مسئله که بیان میکند) پیشوای خود است که بندهای استوار و دلائل محکمه از خویش گرفته است (و بآنها استدلال می‌نماید و اعتقادش اینست که هر حکمی که به رأی نادرست خود اجتهاد کرده مانند حکم الهی است )


خطبه 88- توصیف بعثت

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام أَرسَلَهُ عَلَی حِینِ فَترَةٍ مِنَ اَلرُّسُلِ وَ طُولِ هَجعَةٍ مِنَ اَلأُمَمِ وَ اِعتِزَامٍ مِنَ اَلفِتَنِ وَ اِنتِشَارٍ مِنَ اَلأُمُورِ وَ تَلَظٍّ مِنَ اَلحُرُوبِ وَ اَلدُّنیَا کَاسِفَةُ اَلنُّورِ ظَاهِرَةُ اَلغُرُورِ

88 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که در آن از بعثت پیغمبر اکرم و زمان جاهلیّت بحث و بآن مردم را موعظه فرموده) ( 1 )خداوند متعال پیغمبر اکرم را به رسالت مبعوث گردانید در زمانیکه هیچیک از انبیاء باقی نمانده و به خواب رفتن فرق مختلفۀ مردم در تاریکی نادانی و گمراهی طولانی گشته بود (زیرا از زمان آدم تا بعثت حضرت عیسی از جانب حقّ تعالی پیغمبران برای هدایت خلق پی در پی انگیخته می‌شدند، و از زمان حضرت عیسی تا بعثت حضرت مصطفی که پانصد سال طول کشید پیغمبری مبعوث نشد) و فتنه‌ها در سر تا سر دنیا بر پا گردیده کارها در هم و بر هم گشته آتش جنگها افروخته و نور و روشنائی دنیا پنهان شده (زیرا پیغمبری نبود که مردم علوم و معارف الهیّ را که چراغ و روشنائی هدایت و رستگاری است از او اخذ نمایند و) نادرستیهای آن آشکار گردیده

عَلَی حِینِ اِصفِرَارٍ مِن وَرَقِهَا وَ إِیَاسٍ مِن ثَمَرِهَا وَ اِغوِرَارٍ مِن مَائِهَا قَد دَرَسَت مَنَارُ اَلهُدَی وَ ظَهَرَت أَعلاَمُ اَلرَّدَی

(2) برگش زرد گشته و (مردم) از ثمرۀ آن بهره و سودی نمی‌برند و آبش فرو رفته و خشک شده (درخت علم و هدایت را خزان گرفته مردم در راه سعادت و رستگاری قدم نمی‌گذاشتند و خیر و نیکوئی باقی نمانده بود) نشانه‌های هدایت و رستگاری محو و نابود و پرچمهای هلاکت و بدبختی آشکار شده (راهنمایان راه حقّ و درستی از میان رفته و پیشروان راه ضلالت و گمراهی بر سر کار بودند)

فَهِیَ مُتَجَهِّمَةٌ لِأَهلِهَا عَابِسَةٌ فِی وَجهِ طَالِبِهَا ثَمَرُهَا اَلفِتنَةُ وَ طَعَامُهَا اَلجِیفَةُ وَ شِعَارُهَا اَلخَوفُ وَ دِثَارُهَا اَلسَّیفُ

(3) پس دنیا با منظرۀ بدی به اهلش نگریسته و به خواهان خود رو ترش کرده بود (که بهر گونه سختی مبتلی و آنی آسایش نداشتند) ثمره‌اش فساد و تباهکاری و طعامش گوشت مردار بود (زندگی اهل آن زمان پر از فساد و خوراک بیشتر عربها از بسیاری پریشانی گوشت مردار بود، یا آنکه از راه غارتگری و دزدی از مال یکدیگر اعاشه می‌کردند که کم از گوشت مردار نبود) شعارش خوف و ترس و رویّه‌اش شمشیر بود (اهل آن زمان همواره مضطرب و نگران و بزد و خورد و کشتن یکدیگر مشغول بودند، خلاصه فتنه و فساد و نادانی و گمراهی و بیچارگی سر تا سر دنیا را فرا گرفته بود که حقّ تعالی رسول اکرم را مبعوث گردانید تا آنها را براه راست راهنمائی فرموده سعادت و آسایش دنیا و آخرتشان را برقرار نمود)

فَاعتَبِرُوا عِبَادَ اَللَّهِ وَ اُذکُرُوا تِیکَ اَلَّتِی آبَاؤُکُم وَ إِخوَانُکُم بِهَا مُرتَهَنُونَ وَ عَلَیهَا مُحَاسَبُونَ

(4) پس عبرت بگیرید بندگان خدا و بیاد بیاورید عقائد نادرست و کارهای زشت پدران و برادران خود را که (اکنون) در گرو و گرفتار آنها هستند و بآنها (روز رستخیز) بازخواست میشوند (و برای رهائی از آن چاره‌ای ندارند)

وَ لَعَمرِی مَا تَقَادَمَت بِکُم وَ لاَ بِهِمُ اَلعُهُودُ وَ لاَ خَلَت فِیمَا بَینَکُم وَ بَینَهُمُ اَلأَحقَابُ وَ اَلقُرُونُ وَ مَا أَنتُمُ اَلیَومَ مِن یَومٍ کُنتُم فِی أَصلاَبِهِم بِبَعِیدٍ

(5) و بجان خودم سوگند از زمان شما تا ایشان روزگار درازی طیّ نشده و میان شما و ایشان سالها و قرنها نگذشته و شما امروز از روزی که در اصلاب آنها بودید دور نیستید (زمان شما بآنان نزدیک است، پس سبب فراموشی و یاد نکردن روزگارشان با اینکه اندک زمانی است از دنیا رفته و از شما دور گشته‌اند چیست‌؟)

وَ اَللَّهِ مَا أَسمَعَهُمُ اَلرَّسُولُ شَیئاً إِلاَّ وَ هَا أَنَا ذَا اَلیَومَ مُسمِعُکُمُوهُ وَ مَا أَسمَاعُکُمُ اَلیَومَ بِدُونِ أَسمَاعِهِم بِالأَمسِ وَ لاَ شُقَّت لَهُمُ اَلأَبصَارُ وَ لاَ جُعِلَت لَهُمُ اَلأَفئِدَةُ فِی ذَلِکَ اَلأَوَانِ إِلاَّ وَ قَد أُعطِیتُم مِثلَهَا فِی هَذَا اَلزَّمَانِ

(6) بخدا سوگند رسول اکرم چیزی را به گذشتگان شما نشنوانید مگر آنکه من امروز بشما گوشزد می‌نمایم (پس برای مخالفت کردن و نافرمانی خدا و رسول نمی‌توانید بگوئید: کسی نبود ما را تبلیغ نماید) و گوشهای شما امروز از گوشهای آنها در دیروز پست‌تر نیست (پس نمی‌توانید عذر بیاورید که پیشینیان از ما شنواتر بودند سخنان پیغمبر را شنیدند و ما سخنان تو را نمی‌شنویم) و در آن زمان دیده‌های آنان بینا نگشته و دلهایی بآنها داده نشده مگر آنکه در این زمان مانند آن دیده‌ها و دلها بشما هم داده‌اند (پس نمی‌توانید بگوئید: ما کور بوده و تو را ندیدیم آن طور که آنها بینا بوده پیغمبر را می‌دیدند و یا آنکه دلمان هشیار نبوده تا سخنان تو را بفهمیم بطوریکه آنها دل داشته سخنان او را می‌فهمیدند)

وَ وَ اَللَّهِ مَا بَصُرتُم بَعدَهُم شَیئاً جَهِلُوهُ وَ لاَ أُصفِیتُم بِهِ وَ حُرِمُوهُ وَ لَقَد نَزَلَت بِکُمُ اَلبَلِیَّةُ جَائِلاً خِطَامُهَا رِخواً بِطَانُهَا فَلاَ یَغُرَّنَّکُم مَا أَصبَحَ فِیهِ أَهلُ اَلغُرُورِ فَإِنَّمَا هُوَ ظِلٌّ مَمدُودٌ إِلَی أَجَلٍ مَعدُودٍ

(7) و سوگند بخدا شما بعد از ایشان بچیزی بینا و دانا نشدید که آنها ندانسته باشند و بچیزی برگزیده نگشتید که آنها از آن محروم و بی بهره مانده باشند (بلکه بآنان آموختند آنچه شما آموختید و عطاء نمودند چیزی را که بشما عطاء کردند، پس شما که بر آنها امتیازی ندارید جهت اینکه از خدا و رسول و امام زمان پیروی نمی‌کنید چیست‌؟) و (بر اثر این پیروی نکردن) بلیّه‌ای (فتنه و فساد معاویه و بنی امیّه) بشما وارد گشته که (آن بلیّه مانند شتر سر کشی است که) مهارش در جولان و تنگ آن سست است (و کسیکه بر چنین شتری سوار گردد بخطر نزدیک است) پس آنچه (ثروت و بزرگی) که گناهکاران در آن، روز کرده زندگی می‌نمایند شما را نفریبد (که تصوّر کنید همیشه باقی است) زیرا آن مانند سایه‌ای است گسترده تا زمان معیّن (که همیشه باقی نخواهد ماند و بزودی نابود میشود )


خطبه 89- وصف توحید

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلمَعرُوفِ مِن غَیرِ رُؤیَةٍ وَ اَلخَالِقِ مِن غَیرِ رَوِیَّةٍ اَلَّذِی لَم یَزَل قَائِماً دَائِماً إِذ لاَ سَمَاءٌ ذَاتُ أَبرَاجٍ وَ لاَ حُجُبٌ ذَاتُ أَرتَاجٍ وَ لاَ لَیلٌ دَاجٍ وَ لاَ بَحرٌ سَاجٍ وَ لاَ جَبَلٌ ذُو فِجَاجٍ وَ لاَ فَجٌّ ذُو اِعوِجَاجٍ وَ لاَ أَرضٌ ذَاتُ مِهَادٍ

89 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در ذکر پارۀ از صفات حقّ تعالی و پند دادن بمردم برای بر داشتن توشۀ سفر آخرت) ( 1 )سپاس خداوندی را سزاست که بدون دیده شدن بچشم (بوسیلۀ عقول و آثار و صنائع) شناخته شده است (زیرا ممکن را بچشم می‌توان دید و واجب را که محدود بحدّی نیست نمی‌توان) و بدون فکر و اندیشه ایجاد کنندۀ (عوالم) است (زیرا فکر و اندیشه در نا معلوم بکار آید و جهل و نادانی بر ذات واجب محال است، پس چیزی بر او نا معلوم نیست که برای دانستن آن اندیشه بکار آرد) خداوندی که باقی و برقرار است و همیشه بوده زمانیکه آسمان دارای برجها و منازل و حجابهای دارای درهای بزرگ (کرات معلّقۀ در جوّ که بوسیلۀ قوّۀ جاذبه و دافعه مجذوب یکدیگر نمی‌شوند) نبوده و نه شب تاریک و نه دریای آرام و نه کوه دارای راههای گشاده (درّه‌های بزرگ واقع بین دو کوه) و نه راه فراخ دارای اعوجاج و کجی (که بهر طرف راه دارد) و نه زمین گسترده شده

وَ لاَ خَلقٌ ذُو اِعتِمَادٍ ذَلِکَ مُبتَدِعُ اَلخَلقِ وَ وَارِثُهُ وَ إِلَهُ اَلخَلقِ وَ رَازِقُهُ وَ اَلشَّمسُ وَ اَلقَمَرُ دَائِبَانِ فِی مَرضَاتِهِ یُبلِیَانِ کُلَّ جَدِیدٍ وَ یُقَرِّبَانِ کُلَّ بَعِیدٍ

و نه مخلوق دارای توانائی و توانگری وجود داشته ، (2) او است آفریننده و اختراع کنندۀ خلائق بی سابقه و مانند (یا از عدم و نیستی بوجود و هستی آورنده) و (پس از فناء و نابودی آنها) وارث ایشان و باقی و برقرار، او است معبود خلائق و روزی دهنده آنها خورشید و ماه در طلب رضای او (بر طبق اراده و حکمتش) سیر میکنند و هر تازه‌ای را کهنه و هر دوری را نزدیک می‌گردانند (با سیر آنها مدّت عمر هر چیز بسر آمده زائل و نابود گردد)

قَسَمَ أَرزَاقَهُم وَ أَحصَی آثَارَهُم وَ أَعمَالَهُم وَ عَدَدَ أَنفَاسِهِم وَ خَائِنَةَ أَعیُنِهِم وَ مَا تُخفِی صُدُورُهُم مِنَ اَلضَّمِیرِ وَ مُستَقَرَّهُم وَ مُستَودَعَهُم مِنَ اَلأَرحَامِ وَ اَلظُّهُورِ إِلَی أَن تَتَنَاهَی بِهِمُ اَلغَایَاتُ

(3) روزی خلائق را قسمت کرده و آثار و کردار و عدد نفسها و خیانت چشمها (از روی پنهانی یا برمز و اشاره نگاه کردن) و آنچه در سینه‌های آنان پنهان است (فکر و اندیشه می‌نمایند) و جای استقرار و محلّ آنها را در رحم مادران و ظاهر شدنشان (بدنیا آمدن) تا آخر کار ایشان را دانسته (بجزئی و کلّی حالات آنها از ابتداء تا انتهاء دانا)

هُوَ اَلَّذِی اِشتَدَّت نِقمَتُهُ عَلَی أَعدَائِهِ فِی سَعَةِ رَحمَتِهِ وَ اِتَّسَعَت رَحمَتُهُ لِأَولِیَائِهِ فِی شِدَّةِ نِقمَتِهِ قَاهِرُ مَن عَازَّهُ وَ مُدَمِّرُ مَن شَاقَّهُ وَ مُذِلُّ مَن نَاوَاهُ وَ غَالِبُ مَن عَادَاهُ

(4) او است خداوندی که در عین وسعت و رحمت خود عذابش بر دشمنان سخت است و در عین سختی عذاب، رحمتش دوستداران را فرا گرفته (هیچ امری او را از امر دیگری باز نمی‌دارد) مسلّط است بر هر که بخواهد بر او غلبه جوید و هلاک میکند کسی را که با او مخالفت کند و خوار میکند کسی را که از او دوری کند و غالب است بر کسیکه با او دشمنی ورزد

مَن تَوَکَّلَ عَلَیهِ کَفَاهُ وَ مَن سَأَلَهُ أَعطَاهُ وَ مَن أَقرَضَهُ قَضَاهُ وَ مَن شَکَرَهُ جَزَاهُ عِبَادَ اَللَّهِ زِنُوا أَنفُسَکُم مِن قَبلِ أَن تُوزَنُوا وَ حَاسِبُوهَا مِن قَبلِ أَن تُحَاسَبُوا وَ تَنَفَّسُوا قَبلَ ضِیقِ اَلخِنَاقِ وَ اِنقَادُوا قَبلَ عُنفِ اَلسِّیَاقِ

(5) کفایت میکند هر که را که بر او توکّل نماید (هر که کار خود را باو واگذارد امر دنیا و آخرت او را انجام می‌دهد) و بهر که از او (چیزی) در خواست کند، عطاء می‌فرماید و هر که باو قرض دهد (از مال خود در راه او انفاق نماید) قرض خویش را اداء خواهد فرمود (در دنیا و آخرت باو عوض می‌دهد، و اینکه از انفاق در راه او بقرض تعبیر شده برای آنست که بدانیم انفاق در راه خدا عوض دارد، چنانکه قرض مستلزم اداء پرداخت است) و پاداش کسیکه او را شاکر و سپاسگزار باشد خواهد داد ( 6 )بندگان خدا خودتان را (در دنیا بمیزان عدل) بسنجید (در راه راست قدم نهاده از خدا و رسول پیروی کنید) پیش از آنکه (در آخرت بمیزان عمل) سنجیده شوید و بحساب خویش رسیدگی کنید (از کارهای زشت پشیمان شده توبه نمائید) پیش از آنکه حساب شما را وارسی نمایند (که چاره نداشته باشید) و نفس بکشید (تا زنده هستید فرصت را از دست ندهید) پیش از تنگ شدن و گرفتن راه گلو (رسیدن مرگ) و فرمان ببرید پیش از آنکه شما را به خشونت و زور (به آخرت) ببرند

وَ اِعلَمُوا أَنَّهُ مَن لَم یُعَن عَلَی نَفسِهِ حَتَّی یَکُونَ لَهُ مِنهَا وَاعِظٌ وَ زَاجِرٌ لَم یَکُن لَهُ مِن غَیرِهَا زَاجِرٌ وَ لاَ وَاعِظٌ

(7) و بدانید کسیکه از خویشتن کمک و یاری نشود (خداوند او را مساعدت و همراهی ننماید و قوّۀ عاقلۀ او را بر نفس امّاره‌اش غلبه و توانائی ندهد) تا اینکه از جانب خود پند دهنده و جلو گیرنده (از معاصی) برایش باشد، منع کننده و پند دهنده‌ای از غیر برای او نمی‌باشد (هر گاه خود شخص خویشتن را پند نداده برای هدایت و رستگاری آماده نباشد، گفتار دیگران در او سودی نخواهد بخشید، و این جمله اشاره بآن است که استعانت و یاری خواستن از خداوند متعال در هر حال برای اصلاح نفس و دفع شیطان واجب و لازم است، نه آنکه کسی در طاعت و عصیان مجبور باشد تا سخن به مسئلۀ جبر بکشد)


خطبه 90- خطبه «اشباح»

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام تعرف بخطبة الأشباح و هی من جلائل خطبه و کان سائل سأله أن یصف الله له حتی کأنه یراه عیانا فغضب لذلک رَوَی مَسعَدَةُ ابنُ صَدَقَةَ عَنِ اَلصَّادِقِ جَعفَرِ ابنِ مُحَمَّدٍ علیهماالسلام أَنَّهُ قَالَ خَطَبَ أَمِیرُ اَلمُؤمِنِینَ علیه‌السلام بِهَذِهِ اَلخُطبَةِ عَلَی مِنبَرِ اَلکُوفَةِ وَ ذَلِکَ أَنَّ رَجُلاً أَتَاهُ فَقَالَ لَهُ یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ صِف لَنَا رَبَّنَا لِنَزدَادَ لَهُ حُبّاً وَ بِهِ مَعرِفَةً فَغَضِبَ علیه‌السلام وَ نَادَی اَلصَّلاَةَ جَامِعَةً فَاجتَمَعَ اَلنَّاسُ حَتَّی غَصَّ اَلمَسجِدُ بِأَهلِهِ فَصَعِدَ اَلمِنبَرَ وَ هُوَ مُغضَبٌ مُتَغَیِّرُ اَللَّونِ فَحَمِدَ اَللَّهَ سُبحَانَهُ وَ صَلَّی عَلَی اَلنَّبِیِّ صلی‌الله‌علیه‌وآله ثُمَّ قَالَ

90 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است معروف به خطبة الأشباح (و وجه تسمیۀ آن باین اسم آنست که اشباح بمعنی اشخاص است، و در این خطبه اصناف ملائکه و مخلوقات شگفت آور و چگونگی آفرینش آنها بیان میشود) و آن از خطبه‌های جلیل و بزرگ است (امام علیه السّلام این خطبه را برای آن بیان فرمود که) شخصی از آن بزرگوار درخواست نمود که خدا را به قسمی برای او وصف نماید که گویا او را آشکار می‌بیند، پس حضرت از آن درخواست (و اعتقاد او بجائز دانستن وصف خداوند متعال بصفات اجسام) خشمناک گردید. مسعدة ابن صدقه از حضرت امام صادق جعفر ابن محمّد علیهما السّلام روایت کرده که آن بزرگوار فرمود امیر المؤمنین علیه السّلام در کوفه بالای منبر این خطبه را بیان نمود برای آنکه مردی نزد آن حضرت آمد و عرض کرد: یا امیر المؤمنین برای ما پروردگار ما را چنان وصف کن که دوستی و معرفت ما در بارۀ او زیاد گردد امام علیه السّلام (از این پرسش جاهلانه) بخشم آمد و فریاد کرد که مردم همگی به نماز حاضر شوند پس مردم اجتماع کردند بطوریکه مسجد پر از جمعیّت شد و حضرت بالای منبر تشریف برد در حالت غضب که رنگ مبارکش تغییر یافته بود و خداوند سبحان را حمد و سپاسگزاری نمود و درود بر پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرستاد، آنگاه فرمود

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی لاَ یَفِرُهُ اَلمَنعُ وَ اَلجُمُودُ وَ لاَ یُکدِیهِ اَلإِعطَاءُ وَ اَلجُودُ إِذ کُلُّ مُعطٍ مُنتَقِصٌ سِوَاهُ وَ کُلُّ مَانِعٍ مَذمُومٌ مَا خَلاَهُ هُوَ اَلمَنَّانُ بِفَوَائِدِ اَلنِّعَمِ وَ عَوَائِدِ اَلمَزِیدِ وَ اَلقِسَمِ

(1) سپاس خدائی را سزا است که منع عطاء و نبخشیدن، مال و مکنتش را نمی‌افزاید وجود و بخشش، ثروت و دولتش را نمی‌کاهد زیرا (آنچه عطاء فرماید می‌آفریند، نه مانند عطاء و بخشیدن بندگان از جمع آمده‌ها اخراج نماید، لذا امام علیه السّلام می‌فرماید:) مال هر عطاء کننده‌ای غیر از خدای تعالی کم گردیده و هر منع کنندۀ از عطایی سوای حقّ تعالی نکوهش شده است (زیرا منع از عطاء یا از خوف و ترس فقر و پریشانی است و یا از خسّت و پستی، ولی چون در خزائن خداوند متعال از عطاء کم و کاست راه نمی‌یابد تا از فقر خوف داشته باشد، و از بخل و خسّت و این قبیل اوصاف رذیله منزّه و مبرّی است، عطاء نکردن او از روی حکمت و مصلحت است، پس اگر چیزی به بندگان عطاء فرماید و یا منع نماید در هر دو حال جواد است. مردی از حضرت علیّ ابن موسی الرّضا علیه السّلام پرسید معنی جواد چیست‌؟ آن بزرگوار فرمود: سخن تو دو وجه دارد، اگر از مخلوق می‌پرسی جواد کسی است که آنچه خداوند بر او واجب گردانیده اداء کند، و بخیل کسی است که بآنچه خداوند بر او واجب نموده بخل ورزد، و اگر خالق را در نظر داری، پس او جواد است چه عطاء فرماید و چه منع نماید، زیرا اگر به بنده‌ای عطاء فرمود چیزی داده است که نداشته و مستحقّ آن بوده، و اگر منع کرد چیزی نداده که استحقاق آنرا نداشته است) او است احسان کننده (بر بندگان خود) نعمتها و منفعتها و نصیب و بهره‌های بسیار را

عِیَالُهُ اَلخَلاَئِقُ ضَمِنَ أَرزَاقَهُم وَ قَدَّرَ أَقوَاتَهُم وَ نَهَجَ سَبِیلَ اَلرَّاغِبِینَ إِلَیهِ وَ اَلطَّالِبِینَ مَا لَدَیهِ وَ لَیسَ بِمَا سُئِلَ بِأَجوَدَ مِنهُ بِمَا لَم یُسأَل

(2) آفریده شدگان جیره خوار او، هستند که ضامن و متکفّل روزی آنان است و آنچه را که می‌خورند (و هستی ایشان بآن برقرار است) مقدّر و تعیین فرموده و برای کسانیکه مایلند باو راه یابند (هدایت شوند) و طالبند آنچه را که نزد او است (بهشت و سعادت همیشگی که بوسیلۀ پیروی از گفتار و کردار انبیاء و اوصیاء بدست می‌آید) راه را واضح و آشکار نموده است و عطاء و بخشش او در چیزیکه درخواست شود بیش از احسان او در چیزیکه درخواست نشده نیست (زیرا در واجب جود صفتی از صفات است مانند رحمت و قدرت که هرگز بیش و کم نگردد و اگر چنین باشد مستلزم آنست که به آن که کمتر بخشیده بخیل باشد و او سبحانه از بخل منزّه و مبرّی است، پس اگر کسی لب بسته چیزی درخواست ننماید هم از حاجت او غافل نیست، برای آنکه هر کس را باندازۀ استعداد و قابلیّت و استحقاق او می‌بخشد، و اینکه دستور رسیده که بنده دعاء کند و از خداوند بطلبد تا احسان و بخشش بیشتری باو برسد بجهت آنست که دعاء و درخواست موجب آن می‌گردد که استعداد و قابلیّت بنده بیشتر شده لایق عطاء و بخشش زیادتری گردد)

اَلأَوَّلُ اَلَّذِی لَم یَکُن لَهُ قَبلٌ فَیَکُونَ شَیءٌ قَبلَهُ وَ اَلآخِرُ اَلَّذِی لَیسَ لهُ بَعدٌ فَیَکُونَ شَیءٌ بَعدَهُ وَ اَلرَّادِعُ أَنَاسِیَّ اَلأَبصَارِ عَن أَن تَنَالَهُ أَو تُدرِکَهُ مَا اِختَلَفَ عَلَیهِ دَهرٌ فَیَختَلِفَ مِنهُ اَلحَالُ وَ لاَ کَانَ فِی مَکَانٍ فَیَجُوزَ عَلَیهِ اَلاِنتِقَالُ

(3) او است اوّل (و مبدا هر چه بوجود آمده) پس برای او مبدئی نبوده تا پیش از او چیزی باشد و او است آخر (و مرجع هر چه فانی گردد) پس برای او مرجعی نیست تا بعد از او چیزی باشد (نمی‌توان گفت که اوّل است قبل از آخر و آخر است بعد از اوّل، زیرا برای او صفات زائدۀ بر ذات نیست تا بعضی بر بعض دیگر تقدّم و پیشی گیرد، چنانکه در شرح خطبۀ شصت و چهارم بیان شد) و او است مانع اینکه مردمکهای چشمها (سیاهی چشم که بوسیلۀ آن اشیاء دیده میشود) باو برسند (او را به دیدۀ ظاهر ببینند) و یا درک کنند (زیرا مکان و جائی برای او متصوّر نیست تا دیده یا درک شود، بلکه چون قاهر و غالب بر همه چیز است مقهور و مغلوب احساس و ادراک نگردد، چنانکه در شرح خطبۀ چهل و نهم به این معنی اشاره شد) برای او روزگار مختلف نشود (بر خلاف امرش رفتار ننماید) تا تغییر حالی (از قبیل توانائی و ناتوانی و فقر و غناء و تندرستی و بیماری و مانند آنها) در او پیدا گردد و بجائی نمی‌باشد تا انتقال و حرکت (از جائی بجائی) بر او روا باشد (زیرا چون او خالق روزگار و مکانها است، اختلاف احوال و مکان بر او محال و ممتنع است)

وَ لَو وَهَبَ مَا تَنَفَّسَت عَنهُ مَعَادِنُ اَلجِبَالِ وَ ضَحِکَت عَنهُ أَصدَافُ اَلبِحَارِ مِن فِلِزِّ اَللُّجَینِ وَ اَلعِقیَانِ وَ نُثَارَةِ اَلدُّرِّ وَ حَصِیدِ اَلمَرجَانِ مَا أَثَّرَ ذَلِکَ فِی جُودِهِ وَ لاَ أَنفَدَ سَعَةَ مَا عِندَهُ

(4) و اگر ببخشد آنچه را که معدنهای کوهها نفس زنان ظاهر می‌سازند و آنچه را که صدفهای دریاها خنده کنان آشکار می‌نمایند (و مردم آنها را با رنج بسیار بدست می‌آورند) از قبیل نقرۀ خالص و طلای ناب و درّ و مروارید غلطان و خوشۀ مرجان (که گیاهی است دریایی، خلاصه اگر بکسی ببخشد جمیع آنچه را که در درون زمین است از قبیل گنجها و معدنهای برّ و بحر) تأثیری در عطاء و بخشش او ندارد و نعمت‌هایش را تمام نمی‌گرداند

وَ لَکَانَ عِندَهُ مِن ذَخَائِرِ اَلإِنعَامِ مَا لاَ تُنفِدُهُ مَطَالِبُ اَلأَنَامِ لِأَنَّهُ اَلجَوَادُ اَلَّذِی لاَ یَغِیضُهُ سُؤَالُ اَلسَّائِلِینَ وَ لاَ یُبخِلُهُ إِلحَاحُ اَلمُلِحِّینَ فَانظُر أَیُّهَا اَلسَّائِلُ فَمَا دَلَّکَ اَلقُرآنُ عَلَیهِ مِن صِفَتِهِ فَائتَمَّ بِهِ وَ اِستَضِئ بِنُورِ هِدَایَتِهِ وَ مَا کَلَّفَکَ اَلشَّیطَانُ عِلمَهُ مِمَّا لَیسَ فِی اَلکِتَابِ عَلَیکَ فَرضُهُ وَ لاَ فِی سُنَّةِ اَلنَّبِیِّ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ أَئِمَّةِ اَلهُدَی أَثَرُهُ فَکِل عِلمَهُ إِلَی اَللَّهِ سُبحَانَهُ فَإِنَّ ذَلِکَ مُنتَهَی حَقِّ اَللَّهِ عَلَیکَ

(5) و نزد او است نعمتهای بی پایان پنهان که (بشر بآنها آگاهی ندارد و) در خواستهای مردم آنها را تمام نمی‌نماید بجهت اینکه اوست بخشاینده‌ای که درخواست تقاضا کنندگان بخشش او را کم نگرداند و اصرار خواستاران او را بخیل نمی‌نماید (زیرا بخل و نقصان از لوازم ممکن است، نه واجب ) پس (از بیان حمد و ثنای الهیّ امام علیه السّلام برای اینکه پرسنده را بر خطاء و اشتباهش آگاه سازد و چگونگی مدح و ثنای حقّ تعالی را بآنچه که سزای او است باو و بحاضرین و غائبین تعلیم دهد و آنها را از تأمّل و اندیشۀ در ذات حقّ تعالی و صفاتش باز دارد می‌فرماید:) ای سؤال کننده (اگر خواستی خدا را وصف نمائی از روی اندیشه) بنگر و هر صفتی از صفات او را که قرآن بتو راهنمائی کرده (یاد داده) پیروی نما (حقّ تعالی را بهمان صفات وصف کن) و بنور هدایت قرآن روشنائی (سعادت و رستگاری) را بدست آور و آن صفاتی را که شیطان به آموختن آن تو را وا داشته و در کتاب (قرآن کریم) دانستن آن بر تو واجب نمی‌باشد و در طریقۀ پیغمبر اکرم و ائمّۀ هدی اثری از آن نیست (بیان نشده) علم و دانستن آنرا به خداوند سبحان واگزار (در پی یاد گرفتن و اعتقاد بآن نباش) زیرا منتهی حقّ خدای تعالی بر تو همین است (که او را بخوانی و وصف کنی به نامها و اوصافی که در قرآن کریم و اخبار و احادیث از پیغمبر اکرم و ائمّۀ هدی بیان شده، مثلاً چون در قرآن و اخبار وارد گشته که خدای تعالی سمیع و بصیر و علیم و جواد است یعنی شنوا و بینا و دانا و بخشنده، دانستن و اعتقاد بآنها واجب است، و امّا لامس، و ذائق یعنی لمس کننده و چشنده چون در قرآن و ادعیه و احادیث چنین الفاظی وارد نشده، گفتن آنها جائز نیست و اعتقاد بآنها حرام است، در قرآن کریم س 7 ی 180 می‌فرماید: «وَ لِلّٰهِ اَلأَسمٰاءُ اَلحُسنیٰ فَادعُوهُ بِهٰا وَ ذَرُوا اَلَّذِینَ یُلحِدُونَ فِی أَسمٰائِهِ سَیُجزَونَ مٰا کٰانُوا یَعمَلُونَ‌» یعنی برای خدا نامهای نیکوئی است پس او را بآن نامها بخوانید، و پیروی نکنید کسانی را که در اسماء او عدول کرده منحرف میشوند یعنی نام می‌نهند او را و وصف میکنند به نامها و اوصافی که لایق و سزاوار نیست و گفتن و اعتقاد بآنها جائز نمی‌باشد، زود باشد کیفر آنچه را که رفتار می‌نمایند در یابند. حضرت صادق علیه السّلام می‌فرماید: «کسیکه از روی جهل و نادانی در اسماء خدا عدول کرده از پیش خود او را به نامهائی می‌نامد مشرک میشود و نمی‌داند و باو کافر می‌گردد و گمان میکند کار نیکوئی کرده» خلاصه مستفاد از قرآن و اخبار آنست که اسماء اللّه تعالی توفیقی است یعنی هر اسمی که در قرآن و احادیث و ادعیه وارد نشده، خدا را بآن اسم خواندن و وصف نمودن ممنوع و حرام است اگر چه عقلا صحیح و معنی درست باشد)

وَ اِعلَم أَنَّ اَلرَّاسِخِینَ فِی اَلعِلمِ هُمُ اَلَّذِینَ أَغنَاهُم عَنِ اِقتِحَامِ اَلسُّدَدِ اَلمَضرُوبَةِ دُونَ اَلغُیُوبِ اَلإِقرَارُ بِجُملَةِ مَا جَهِلُوا تَفسِیرَهُ مِنَ اَلغَیبِ اَلمَحجُوبِ فَمَدَحَ اَللَّهُ اِعتِرَافَهُم بِالعَجزِ عَن تَنَاوُلِ مَا لَم یُحِیطُوا بِهِ عِلماً وَ سَمَّی تَرکَهُمُ اَلتَّعَمُّقَ فِیمَا لَم یُکَلِّفهُمُ اَلبَحثَ عَن کُنهِهِ رُسُوخاً

(7) و بدان راسخین و استواران در علم و دانش (أئمّۀ طاهرین علیهم السّلام) کسانی هستند که اقرار و اعتراف بآنچه که پوشیده و در پرده است و تفسیر آنرا نمی‌دانند، بی‌نیازشان کرده از داخل شدن به درهائی که جلو پوشیدها نصب شده پس خداوند تعالی اقرار و اعتراف ایشان را بعجز و ناتوانی از رسیدن بآنچه که در علم و دانش آنها بآن احاطه ندارد، مدح کرده و اندیشه نکردن آنان را در چیزیکه بحث و گفتگوی از کنه و حقیقت آنرا بایشان امر نکرده است رسوخ و استواری نامیده (و آنها را راسخین و استواران در علم و دانش خطاب فرموده، زیرا از حدّ خود تجاوز نکرده و در آنچه که مأمور نیستند کنه و حقیقت آنرا دریابند تعمّق و اندیشه نمی‌کنند، در قرآن کریم س 3 ی 7 می‌فرماید: «هُوَ اَلَّذِی أَنزَلَ عَلَیکَ اَلکِتٰابَ مِنهُ آیٰاتٌ مُحکَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ اَلکِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ فَأَمَّا اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم زَیغٌ فَیَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنهُ اِبتِغٰاءَ اَلفِتنَةِ وَ اِبتِغٰاءَ تَأوِیلِهِ وَ مٰا یَعلَمُ تَأوِیلَهُ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ اَلرّٰاسِخُونَ فِی اَلعِلمِ یَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ کُلٌّ مِن عِندِ رَبِّنٰا وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا اَلأَلبٰابِ‌» یعنی او است خداوندی که قرآن را بر تو فرستاد که بعضی از آن، آیات محکمات و نشانه‌های روشن یعنی آیاتی است دارای معنی واضح و آشکار و دیگر آیات متشابهات است یعنی آیاتی که بحسب ظاهر دانسته نشده که مراد و معنی آنها چیست، پس کسانیکه قلبا مایلند دست از حقّ بردارند از متشابهات آن پیروی می‌کرده تا فتنه بر پا نموده در شکّ و تردید افتاده تأویل و تفسیر آنرا بر طبق مدّعای خود بنمایند، و تأویل و تفسیر آن متشابهات را نمی‌داند مگر خدا و راسخین در علم در حالتی که راسخین که عالم بتأویل هستند می‌گویند: بمحکم و متشابه که از جانب پروردگار است ایمان آوردیم و تناقض و مخالفتی در کلام او یافت نمی‌شود، و اندیشه نمی‌کنند در آیات خدا مگر خردمندان)

فَاقتَصِر عَلَی ذَلِکَ وَ لاَ تُقَدِّر عَظَمَةَ اَللَّهِ سُبحَانَهُ عَلَی قَدرِ عَقلِکَ فَتَکُونَ مِنَ اَلهَالِکِینَ

(8) پس تو نیز اکتفاء کن بآنچه قرآن کریم راهنمائیت میکند (و بآنچه که در خور فهمت نیست و مأمور به دانستن آن نیستی اندیشه نکن) و عظمت و بزرگی خداوند سبحان را باندازۀ عقل خود نسنج که هلاک و تباه خواهی شد

هُوَ اَلقَادِرُ اَلَّذِی إِذَا اِرتَمَتِ اَلأَوهَامُ لِتُدرِکَ مُنقَطَعَ قُدرَتِهِ وَ حَاوَلَ اَلفِکرُ اَلمُبَرَّأُ مِن خَطَرَاتِ اَلوَسَاوِسِ أَن یَقَعَ عَلَیهِ فِی عَمِیقَاتِ غُیُوبِ مَلَکُوتِهِ وَ تَوَلَّهَتِ اَلقُلُوبُ إِلَیهِ لِتَجرِیَ فِی کَیفِیَّةِ صِفَاتِهِ وَ غَمَضَت مَدَاخِلُ اَلعُقُولِ فِی حَیثُ لاَ تَبلُغُهُ اَلصِّفَاتُ لِتَنَالَ عِلمَ ذَاتِهِ رَدَعَهَا وَ هِیَ تَجُوبُ مَهَاوِیَ سُدَفِ اَلغُیُوبِ

(زیرا) (9) او است توانائی که اگر همۀ وهمها متوجّه شوند تا منتهای قدرت و توانائیش را دریابند و اگر فکر و اندیشه‌ای که آلوده به وسوسه‌های شیطانی نگشته بخواهد بزرگی پادشاهیش را در منتهی درجۀ عوالم غیب و نادیدنیها بدست آورد و اگر دلها حیران و شیفتۀ او شوند تا کیفیّت و چگونگی صفاتش را بیابند و اگر عقلها بسیار کنجکاوی کنند (خردمندان اندیشه‌ها صرف نمایند) تا چون حقیقت صفاتش آشکار نیست بکنه ذاتش پی برند (قدرت و توانائی) خداوند متعال آن اوهام و عقول را باز می‌گرداند در حالتی که راههای هلاکت و تاریکی‌های عوالم غیب را طیّ کرده و (از همه جا باز مانده)

مُتَخَلِّصَةً إِلَیهِ سُبحَانَهُ فَرَجَعَت إِذ جُبِهَت مُعتَرِفَةً بِأَنَّهُ لاَ یُنَالُ بِجَورِ اَلاِعتِسَافِ کُنهُ مَعرِفَتِهِ وَ لاَ تَخطُرُ بِبَالِ أُولِی اَلرَّوِیَّاتِ خَاطِرَةٌ مِن تَقدِیرِ جَلاَلِ عِزَّتِه

از روی اخلاص رو باو نهاده‌اند، (10) پس آن زمان که (از طیّ این راههای خطرناک بجائی نرسیدند و از درک حقیقت ذات و صفات او) ممنوع گشته برگشتند اعتراف دارند باینکه سیر در این راه از روی خبط و اشتباه بوده و کنه معرفت او درک نمی‌شود و بدل صاحبان عقول و اندیشه‌ها سنجش غلبه و بزرگی او خطور نمی‌کند (چه جای آنکه او را دریابند، و)

اَلَّذِی اِبتَدَعَ اَلخَلقَ عَلَی غَیرِ مِثَالٍ اِمتَثَلَهُ وَ لاَ مِقدَارٍ اِحتَذَی عَلَیهِ مِن خَالِقٍ مَعهُودٍ کَانَ قَبلَهُ

(11) او است خداوندی که خلائق را بیافرید بی صورت و مثالی که از آن اقتباس نموده و مانند آن آفریده باشد و بی سنجش و اندازه‌ای که از خالق و معبودی پیش از خود پیروی کرده باشد (زیرا پیش از او خالقی نبوده که صورتی آفریده و اندازه‌ای بدست داده باشد و او بر طبق آن صورت و اندازه خلقی بیافریند)

وَ أَرَانَا مِن مَلَکُوتِ قُدرَتِهِ وَ عَجَائِبِ مَا نَطَقَت بِهِ آثَارُ حِکمَتِهِ وَ اِعتِرَافِ اَلحَاجَةِ مِنَ اَلخَلقِ إِلَی أَن یُقِیمَهَا بِمِسَاکِ قُوَّتِهِ مَا دَلَّنَا بِاضطِرَارِ قِیَامِ اَلحُجَّةِ لَهُ عَلَی مَعرِفَتِهِ

(12) و از قدرت و توانائی پادشاهی خود و از عجائب آنچه را که آثار و نشانه‌های حکمت او (به زبان حال) بآن گویا است و از احتیاج و نیازمندی موجودات (بدیگری) و اعتراف ایشان باینکه او است که به قدرت و توانائی خود آنها را بر سر پا نگاه‌داشته بما نمود آنچه را که برهان ضروریّ و دلیل قطعی است و ما را راهنمائی نمود بر معرفت و شناسایی او

وَ ظَهَرَت فِی اَلبَدَائِعِ اَلَّتِی أَحدَثَهَا آثَارُ صَنعَتِهِ وَ أَعلاَمُ حِکمَتِهِ فَصَارَ کُلُّ مَا خَلَقَ حُجَّةً لَهُ وَ دَلِیلاً عَلَیهِ وَ إِن کَانَ خَلقاً صَامِتاً فَحُجَّتُهُ بِالتَّدبِیرِ نَاطِقَةٌ وَ دَلاَلَتُهُ عَلَی اَلمُبدِعِ قَائِمَةٌ

(13) و آثار صنعت و نشانه‌های حکمت او در همۀ مصنوعات که ایجاد کرده آشکار است پس آنچه آفریده حجّت و دلیل بر حقیقت او است اگر چه (مانند جمادات و نباتات) بی‌زبان باشند (و در ظاهر چیزی نگویند) پس تدبیر و نظم (این موجودات) حجّت و برهان گویایی است بر خلاّقیّت او دلیلی است استوار (روی پایۀ عقل) بر ایجاد کنندگی او

وَ أَشهَدُ أَنَّ مَن شَبَّهَکَ بِتَبَایُنِ أَعضَاءِ خَلقِکَ وَ تَلاَحُمِ حِقَاقِ مَفَاصِلِهِمُ اَلمُحتَجِبَةِ لِتَدبِیرِ حِکمَتِکَ لَم یَعقِد غَیبَ ضَمِیرِهِ عَلَی مَعرِفَتِکَ وَ لَم یُبَاشِر قَلبُهُ اَلیَقِینَ بِأَنَّهُ لاَ نِدَّ لَکَ وَ کَأَنَّهُ لَم یَسمَع تَبَرُّأَ اَلتَّابِعِینَ مِنَ اَلمَتبُوعِینَ إِذ یَقُولُونَ تَاللّٰهِ إِن کُنّٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ إِذ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ اَلعٰالَمِینَ

(14) و (اکنون که ثابت شد او است خداوند یگانه و بی همتا و پروردگار جمیع موجودات حاضرش دانسته و در مقام تنزیه و تقدیسش می‌فرماید:) گواهی می‌دهم باینکه هر کس تو را تشبیه کند به مخلوقی که آفریده‌ای و دارای اعضای گوناگون و مفصلهای کوچک بهم پیوسته، هستند که بتدبیر و نظم حکمت تو (در زیر پوست و گوشت) پنهان است در حقیقت و نفس الأمر تو را نشناخته و یقین ننموده که مثل و مانندی برای تو نیست (بلکه تصوّر جسم نموده که مقتضی آن حدوث و فناء و امکان است و گویا نشنیده است بیزاری جستن بت پرستان را (در قیامت) از بتهائی که می‌پرستیدند آنگاه که می‌گویند (در قرآن س 26 ی 97): «تَاللّٰهِ إِن کُنّٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ‌» (ی 98) «إِذ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ اَلعٰالَمِینَ‌» یعنی بخدا سوگند که ما در ضلالت و گمراهی آشکار بودیم هنگامیکه شما را با پروردگار عالمیان برابر می‌نمودیم)

کَذَبَ اَلعَادِلُونَ بِکَ إِذ شَبَّهُوکَ بِأَصنَامِهِم وَ نَحَلُوکَ حِلیَةَ اَلمَخلُوقِینَ بِأَوهَامِهِم وَ جَزَّءُوکَ تَجزِئَةَ اَلمُجَسَّمَاتِ بِخَوَاطِرِهِم وَ قَدَّرُوکَ عَلَی اَلخِلقَةِ اَلمُختَلِفَةِ اَلقُوَی بِقَرَائِحِ عُقُولِهِم

(15) دروغ گفتند آنانکه تو را (با مخلوقات) برابر نمودند زمانیکه ترا با بتهایشان تشبیه کرده بسبب اوهام بیهودۀ خود حضرتت را مانند آفریده شدگان جلوه دادند و با اندیشه‌های خویش ترا مانند اجسام دارای اجزاء، دانستند و به روّیۀ عقول ناقصۀ خود برایت مانند مخلوقات گوناگون مقدار و سنجش قائل شدند

وَ أَشهَدُ أَنَّ مَن سَاوَاکَ بِشَیءٍ مِن خَلقِکَ فَقَد عَدَلَ بِکَ وَ اَلعَادِلُ بِکَ کَافِرٌ بِمَا تَنَزَّلَت بِهِ مُحکَمَاتُ آیَاتِکَ وَ نَطَقَت عَنهُ شَوَاهِدُ حُجَجِ بَیِّنَاتِکَ

(16) و گواهی می‌دهم کسیکه تو را بچیزی که آفریده‌ای مساوی دانست از تو برگشته و کسیکه از تو بر گشت کافر است (و باور ندارد که تو خداوند بی همتائی) بدلیل آیات محکمۀ واضح و هویدا که از جانب تو (در قرآن کریم به پیغمبر اکرم) نازل شده (س 41 ی 9 می‌فرماید: «قُل أَ إِنَّکُم لَتَکفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ اَلأَرضَ فِی یَومَینِ وَ تَجعَلُونَ لَهُ أَندٰاداً ذٰلِکَ رَبُّ اَلعٰالَمِینَ‌» یعنی بگو آیا شما کافر می‌شوید به خدائی که زمین را در مقدار دو روز آفرید و برای او مانندها قرار می‌دهید در صورتیکه او است پروردگار عالمیان‌؟!) و بحکم حجّت و دلیلهای آشکار تو (براهین عقلیّه) که همۀ آنها (بکفر چنین کسی که برای تو مثل و مانندی قرار می‌دهد) گویا است

وَ أَنَّکَ أَنتَ اَللَّهُ اَلَّذِی لَم تَتَنَاهَ فِی اَلعُقُولِ فَتَکُونَ فِی مَهَبِّ فِکرِهَا مُکَیَّفاً وَ لاَ فِی رَوِیَّاتِ خَوَاطِرِهَا فَتَکُونَ مَحدُوداً مُصَرَّفاً

(17) و گواهی می‌دهم تویی خداوندی که نهایت و پایانی در عقلها برای تو نیست تا در منشأ اندیشه‌ها دارای کیفیّت و چگونگی باشی و نه در اندیشه‌های عقول محدود بحدّی و موصوف بتغییر از جائی بجائی هستی (زیرا محدودیّت و تغییر از لوازم امکان است )

منها قَدَّرَ مَا خَلَقَ فَأَحکَمَ تَقدِیرَهُ وَ دَبَّرَهُ فَأَلطَفَ تَدبِیرَهُ وَ وَجَّهَهُ لِوِجهَتِهِ فَلَم یَتَعَدَّ حُدُودَ مَنزِلَتِهِ وَ لَم یَقصُر دُونَ اَلاِنتِهَاءِ إِلَی غَایَتِهِ وَ لَم یَستَصعِب إِذ أُمِرَ بِالمُضِیِّ عَلَی إِرَادَتِهِ وَ کَیفَ وَ إِنَّمَا صَدَرَتِ اَلأُمُورُ عَن مَشِیَّتِهِ

قسمتی از این خطبه است (در بیان کیفیّت و چگونگی خلقت اشیاء و اینکه خداوند سبحان از صفات مخلوقات منزّه و مبرّی است): (18) خداوند متعال بقاء و هستی آنچه آفریده تعیین نموده و آنرا محکم و استوار گردانیده (بطوریکه بیش و کم نخواهد شد) پس از روی لطف (حکمت و مصلحت) آنرا منظّم ساخته و هر یک را اختصاص داده بآنچه که برای آن خلق شده (مانند خورشید برای نور افشانی و ابر برای باریدن و زنبور برای عسل) پس (هیچیک از آفریده‌ها) از حدودی که برایش تعیین گشته تجاوز نکرده و به رسیدن بمقصود کوتاهی ننموده (به وظیفۀ خود رفتار کرده) وقتی که مأمور شده برای انجام اراده و خواست او مأموریّت را دشوار نشمرده (سرکشی نکرده) و چگونه تواند سرکشی کند که همۀ اشیاء به مشیّت و ارادۀ او بوجود آمده (پس اوامر تکوینیّۀ او را فرمان برده طوق خضوع و فروتنی را به گردن انداخته‌اند)

اَلمُنشِئُ أَصنَافَ اَلأَشیَاءِ بِلاَ رَوِیَّةِ فِکرٍ آلَ إِلَیهَا وَ لاَ قَرِیحَةِ غَرِیزَةٍ أَضمَرَ عَلَیهَا وَ لاَ تَجرِبَةٍ أَفَادَهَا مِن حَوَادِثِ اَلدُّهُورِ وَ لاَ شَرِیکٍ أَعَانَهُ عَلَی اِبتِدَاعِ عَجَائِبِ اَلأُمُورِ

(19) او است خداوند ایجاد کنندۀ انواع مخلوقات بدون اینکه اندیشه‌ای بکار اندازد و بی آنکه قبلا تصوّر کرده بعد بیافریند و بی تجربه و آزمایشی که از پیش آمدهای روزگار استفاده کند و بی شریک و همتائی که او را در آفریدن مخلوقات شگفت آور کمک و همراهی نماید

فَتَمَّ خَلقُهُ بِأَمرِهِ وَ أَذعَنَ لِطَاعَتِهِ وَ أَجَابَ إِلَی دَعوَتِهِ لَم یَعتَرِض دُونَهُ رَیثُ اَلمُبطِئِ وَ لاَ أَنَاةُ اَلمُتَلَکِّئِ

(20) پس طبق فرمانش تمام گشت خلقت و آفرینش او (بسبب مشیّت و ارادۀ او مخلوقات بوجود آمدند) و طاعت او را قبول کرده دعوتش را پذیرفتند آفریده‌ای نبوده که در امرش درنگ و سستی نموده انجام فرمانش را بتأخیر اندازد (چنانکه در قرآن کریم س 2 ی 117 می‌فرماید: «بَدِیعُ اَلسَّمٰاوٰاتِ‌» «وَ اَلأَرضِ وَ إِذٰا قَضیٰ أَمراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُن فَیَکُونُ‌» یعنی او است پدید آورندۀ آسمانها و زمین که هر گاه آفریدن چیزی را اراده کند و بفرماید موجود شو، بی درنگ موجود می‌گردد)

فَأَقَامَ مِنَ اَلأَشیَاءِ أَوَدَهَا وَ نَهَجَ حُدُودَهَا وَ لاَءَمَ بِقُدرَتِهِ بَینَ مُتَضَادِّهَا وَ وَصَلَ أَسبَابَ قَرَائِنِهَا وَ فَرَّقَهَا أَجنَاساً مُختَلِفَاتٍ فِی اَلحُدُودِ وَ اَلأَقدَارِ وَ اَلغَرَائِزِ وَ اَلهَیئَاتِ

(21) پس اعوجاج و کجی اشیاء را راست گردانید (آنها را از روی حکمت آفرید) و حدودشان را واضح و روشن قرار داد (آنچه که سزاوارشان بود بآنها افاضه نمود) و به قدرت و توانائی میان اضداد گوناگون آنها را (مانند عناصر چهار گانه: صفراء و بلغم و خون و سوداء در یک مزاج) التیام داده جمع گردانید و آنها را بهم پیوست که از هم جدا نگردند و در حدود و اندازه‌ها و خویها و صفات مختلفه (که هر یک از دیگری امتیاز دارد) قرار داد

بَدَایَا خَلاَئِقَ أَحکَمَ صُنعَهَا وَ فَطَرَهَا عَلَی مَا أَرَادَ وَ ابتَدَعَهَا و منها فی صفة السماء

(و آنچه آفریده) (22) مخلوقات شگفت آوری است که خلقت آنها را محکم و استوار گردانید و بر طبق اراده و خواست خود ایجاد و اختراع نمود و قسمتی از این خطبه در بیان کیفیّت و چگونگی آسمان است (در تعقیب وصف قدرت و توانائی خداوند متعال در باب آفریدن اشیاء، چگونگی آفرینش آسمان را «که از مخلوقات شگفت آور و دلالت بر عظمت قدرت او دارد» بیان می‌فرماید)

وَ نَظَمَ بِلاَ تَعلِیقٍ رَهَوَاتِ فُرَجِهَا وَ لاَحَمَ صُدُوعَ اِنفِرَاجِهَا وَ وَشَّجَ بَینَهَا وَ بَینَ أَزوَاجِهَا وَ ذَلَّلَ لِلهَابِطِینَ بِأَمرِهِ وَ اَلصَّاعِدِینَ بِأَعمَالِ خَلقِهِ حُزُونَةَ مِعرَاجِهَا

(23) و راههای گشاده آسمان را بی آنکه (بچیزی) آویخته باشد منظّم و برقرار نمود شکافهای وسیعش را بهم پیوست و میان آن و مانندهایش را بهم ربط داد (کرات معلّقۀ در جوّ را بوسیلۀ قوّۀ جاذبه و دافعه‌ای که در آنها ایجاد فرموده ملازم هم گردانیده) و برای فرود آیندگان به فرمان او (ملائکه‌ای که حملۀ رحمت هستند) و بالا روندگانی (ملائکه‌ای) که رفتار و کردار بندگان او را ضبط کرده (می‌نویسند) دشواری (راه آمد و رفتن) آنرا (برای آنها) سهل و آسان قرار داد

وَ نَادَاهَا بَعدَ إِذ هِیَ دُخَانٌ فَالتَحَمَت عُرَی أَشرَاجِهَا وَ فَتَقَ بَعدَ اَلاِرتِتَاقِ صَوَامِتَ أَبوَابِهَا وَ أَقَامَ رَصَداً مِنَ اَلشُّهُبِ اَلثَّوَاقِبِ عَلَی نِقَابِهَا وَ أَمسَکَهَا مِن أَن تَمُورَ فِی خَرقِ اَلهَوَاءِ بِأَیدِهِ وَ أَمَرَهَا أَن تَقِفَ مُستَسلِمَةً لِأَمرِهِ

(24) و چون آسمان دود و بخار بود فرمان داد تا قطعات آن که با هم فاصلۀ بسیار داشتند بهم پیوسته و گرد آمدند (چنانکه در قرآن کریم س 41 ی 11 می‌فرماید: «ثُمَّ اِستَویٰ إِلَی اَلسَّمٰاءِ وَ هِیَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلأَرضِ اِئتِیٰا طَوعاً أَو کَرهاً قٰالَتٰا أَتَینٰا طٰائِعِینَ‌» ی 12 «فَقَضٰاهُنَّ سَبعَ سَمٰاوٰاتٍ فِی یَومَینِ وَ أَوحیٰ فِی کُلِّ سَمٰاءٍ أَمرَهٰا وَ زَیَّنَّا اَلسَّمٰاءَ اَلدُّنیٰا بِمَصٰابِیحَ وَ حِفظاً ذٰلِکَ تَقدِیرُ اَلعَزِیزِ اَلعَلِیمِ‌» یعنی پس از آنکه کوههای بزرگ را بروی زمین آفرید حکمت و مصلحتش بر آفریدن آسمان قرار گرفت در حالتی که دود و بخار بود، پس به آسمان و زمین فرمود بیایید و آماده باشید از روی میل یا کراهت، آسمان و زمین گفتند آمدیم اطاعت کننده و فرمانبردار، پس هفت آسمان را بمقدار دو روز بیافرید، و در هر آسمانی کار و حرکات طبیعیّه‌اش را وحی فرموده بر قرار ساخت و آسمان دنیا را به چراغها و ستارگان زینت و آرایش دادیم و آنرا محفوظ نگاه داشتیم، و آن خواست خدای غالب و توانا است که به حکمت و مصلحت هر چیز دانا است. در اینجا باید دانست که مراد از فرمان خداوند متعال به آسمان و زمین و جواب آنها و رضاء و کراهت داشتنشان، اظهار قدرت و توانائی او است باینکه در آفرینش و ایجاد اشیاء برای او هیچ گونه مشقّت و زحمتی نبوده، بلکه بمجرّد اراده و خواستن او بوجود آمده، چنانکه در س 36 ی 82 می‌فرماید: « إِنَّمٰا أَمرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ‌» » یعنی جز این نیست امر و فرمان او که هر گاه چیزی را اراده کند و بخواهد بگوید موجود باش، بی‌درنگ بوجود آید) و درهای بسته شدۀ آنرا بعد از جمع شدن (برای نزول رحمت و باران) گشود (چنانکه در قرآن کریم س 21 ی 30 می‌فرماید: «أَ وَ لَم یَرَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلأَرضَ کٰانَتٰا رَتقاً فَفَتَقنٰاهُمٰا وَ جَعَلنٰا مِنَ اَلمٰاءِ کُلَّ شَی‌ءٍ حَیٍّ أَ فَلاٰ یُؤمِنُونَ‌» یعنی کسانیکه کافر شده و بخدا و رسول نگرویدند، آیا ندیده و ندانستند که آسمانها و زمین برای آمدن باران و روییدن نباتات بسته بود پس آنها را گشودیم، و حیات و بقاء هر چیزی را از آب قرار دادیم، آیا پس از دیدن این آیات و نشانه‌های توحید ایمان نمی‌آورند. در حدیث است که شخصی از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام تفسیر این آیه را پرسید، آن حضرت فرمود: شاید تو گمان میکنی که آسمان و زمین بهم چسبیده بودند و از هم جدا شدند، گفت آری، آن حضرت فرمود: بر این عقیدۀ نادرست استغفار کن و از پروردگار آمرزش بطلب، زیرا معنی اینکه حقّ تعالی می‌فرماید: آسمان و زمین بسته بود آنست که آسمان نمی‌بارید و زمین نمی‌روئید، پس چون خداوند خلق را آفرید و جان داران را در زمین منتشر نمود آسمان را برای باریدن و زمین را برای روییدن باز کرد، سائل گفت: گواهی می‌دهم که تو از جملۀ فرزندان پیغمبران هستی، و آنچه را که آنها دانسته‌اند میدانی) و از ستاره‌های درخشنده برای راههای آن نگهبان برگماشت (تا از آمدن شیاطین به آنجا جلوگیری کنند که سخنان فرشتگان را نشنوند، در جملات بعد امام علیه السّلام اشاره می‌فرماید) و بقوّت و توانائی خود آنرا در شکاف هواء (فضای گشوده) از اضطراب و بهم خوردگی نگاه‌داشت (چنانکه در قرآن کریم س 22 ی 65 می‌فرماید: « وَ یُمسِکُ اَلسَّمٰاءَ أَن تَقَعَ عَلَی اَلأَرضِ إِلاّٰ بِإِذنِهِ‌» » یعنی آیا ندیده و ندانسته‌ای که خداوند متعال آسمان را از افتادن بر زمین نگاه می‌دارد مگر باذن و فرمان او، یعنی اگر خواست و اراده فرمود می‌افتد و فرمان داد اینکه در جای خود توقّف نموده تسلیم امر و ارادۀ او باشد (چنانکه در قرآن کریم س 30 ی 25 می‌فرماید: «وَ مِن آیٰاتِهِ أَن تَقُومَ اَلسَّمٰاءُ وَ اَلأَرضُ بِأَمرِهِ‌» یعنی از جملۀ آیات و نشانه‌های قدرت و توانائی او آنست که بامر و ارادۀ او آسمان بدون ستون و زمین بروی آب ثابت و بر قرار است))

وَ جَعَلَ شَمسَهَا آیَةً مُبصِرَةً لِنَهَارِهَا وَ قَمَرَهَا آیَةً مَمحُوَّةً مِن لَیلِهَا فَأَجرَاهُمَا فِی مَنَاقِلِ مَجرَاهُمَا وَ قَدَّرَ سَیرَهُمَا فِی مَدَارِجِ دَرَجِهِمَا لِیُمَیَّزَ بَینَ اَللَّیلِ وَ اَلنَّهَارِ بِهِمَا وَ لِیُعلِمَ عَدَدُ اَلسِّنِینَ وَ اَلحِسَابُ بِمَقَادِیرِهِمَا

(25) و خورشید آنرا که بینا کننده (روشنی دهنده) است علامت روز قرار داده و ماه را که نورش محو شده نشانۀ شب (محو ماه اشاره است باینکه نورش در پاره‌ای از شبها قسمتی از آن و در بعضی شبها تمامش پنهان می‌گردد) پس آنها را در راههایی که مسیرشان است روانه ساخت و حرکتشان را در منازل و راههایی که بایستی سیر کنند تعیین نمود (چنانکه در قرآن کریم س 36 ی 38 می‌فرماید: «وَ اَلشَّمسُ تَجرِی لِمُستَقَرٍّ لَهٰا ذٰلِکَ تَقدِیرُ اَلعَزِیزِ اَلعَلِیمِ‌» ی 39 «وَ اَلقَمَرَ قَدَّرنٰاهُ مَنٰازِلَ حَتّٰی عٰادَ کَالعُرجُونِ اَلقَدِیمِ‌» یعنی خورشید بجائی که برایش مقرّر گشته حرکت میکند و رفتن آنرا خدائی که بهر چیز غالب و دانا است تعیین فرموده، و سیر ماه را در منزلهایی مقرّر نمودیم تا آنگاه که چون بآخر منزلش رسیده بر گردد مانند چوب کهنه و خشک شدۀ خرما که باریک و زرد و کج شده بشکل هلال در آید خورشید و ماه را علامت و نشانۀ روز و شب قرار داد) تا بسبب سیرشان شب از روز امتیاز داشته عدد و شمارۀ سالها و حساب کارها از روی حرکت آنها دانسته شود (چنانکه در قرآن کریم س 17 ی 12 می‌فرماید: «وَ جَعَلنَا اَللَّیلَ وَ اَلنَّهٰارَ آیَتَینِ فَمَحَونٰا آیَةَ اَللَّیلِ وَ جَعَلنٰا آیَةَ اَلنَّهٰارِ مُبصِرَةً لِتَبتَغُوا فَضلاً مِن رَبِّکُم وَ لِتَعلَمُوا عَدَدَ اَلسِّنِینَ وَ اَلحِسٰابَ وَ کُلَّ شَی‌ءٍ فَصَّلنٰاهُ تَفصِیلاً» یعنی شب و روز را دو علامت و نشانه بر قدرت و توانائی خود قرار دادیم پس نشانۀ شب و نور آنرا محو نموده و نشانۀ روز را روشن قرار دادیم برای اینکه افزونی در معیشت را از پروردگار خودتان در خواست نمائید و شمارۀ سالها و حساب در کارها را بدانید، و ما هر چیزی را از امر دین و دنیا که بآن نیازمند هستید بطوری که اشتباهی در آن رخ ندهد بیان کردیم)

ثُمَّ عَلَّقَ فِی جَوِّهَا فَلَکَهَا وَ نَاطَ بِهَا زِینَتَهَا مِن خَفِیَّاتِ دَرَارِیِّهَا وَ مَصَابِیحِ کَوَاکِبِهَا

(26) پس در فضای آسمان فلک را (کره و جسم مستدیر که مدار نجوم به آنست) معلّق نگاه‌داشت و ستاره‌هایی را که مانند درّ سفید و (بسبب بعد و دوری آنها نسبت بما) پنهان است، و ستاره‌هایی را که (بسبب قرب و نزدیکی آنها بما) مانند چراغها روشن است زینت و آرایش آن قرار داد

وَ رَمَی مُستَرِقِی اَلسَّمعِ بِثَوَاقِبِ شُهُبِهَا وَ أَجرَاهَا عَلَی إِذلاَلِ تَسخِیرِهَا مِن ثَبَاتِ ثَابِتِهَا وَ مَسِیرِ سَائِرِهَا وَ هُبُوطِهَا وَ صُعُودِهَا وَ نُحُوسِهَا وَ سُعُودِهَا و منها فی صفة الملائکة

و ستاره‌های درخشندۀ آنرا که (مانند تیر) سوراخ میکند بطرف شیاطینی که از راه دزدی گوش می‌دهند انداخت (شیاطین بالا می‌رفتند تا بر اوضاع آسمان و احوال فرشتگان آگاه شده اسرار آنها را بدست آورند، و این جمله توضیح آنست که پیش فرمود که خداوند از ستاره‌های درخشنده برای آسمان نگهبان بر گماشت، نه آنکه همان جمله را تکرار فرموده باشد، و اشاره است بآنچه که در قرآن کریم س 15 ی 16 می‌فرماید: «وَ لَقَد جَعَلنٰا فِی اَلسَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنّٰاهٰا لِلنّٰاظِرِینَ‌» (17) «وَ حَفِظنٰاهٰا مِن کُلِّ شَیطٰانٍ رَجِیمٍ‌» (18) «إِلاّٰ مَنِ اِستَرَقَ اَلسَّمعَ فَأَتبَعَهُ شِهٰابٌ مُبِینٌ‌» یعنی در آسمان برجها و منزلهایی برای سیر کواکب قرار داده و آنرا بنور و روشنی خورشید و ماه و ستارگان زینت دادیم تا بینایان از روی عبرت به آثار قدرت و توانائی خالق نگریسته و بیگانگی و بی همتائی او پی برند، و آنرا از بالا رفتن همۀ شیاطین که از رحمت حقّ رانده شده‌اند حفظ نمودیم و هر شیطان و دیوی که از راه دزدی بالا رفته گوش فرا دهد که از اخبار علویّه آگاه گردد ستارۀ درخشان او را پی کرده بسوزاند) و ستارگانی را که ثابت بوده و آنهائی که همواره در حرکت هستند و هبوط و صعود (طلوع و غروب) و نحوس و سعود (ناموافق و مساعد) آنها را (بامر و ارادۀ خود) مسخّر و برقرار فرمود (این جمله اشاره است بآنچه که در قرآن کریم س 7 ی 54 می‌فرماید: «إِنَّ رَبَّکُمُ اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلأَرضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اِستَویٰ عَلَی اَلعَرشِ یُغشِی اَللَّیلَ اَلنَّهٰارَ یَطلُبُهُ حَثِیثاً وَ اَلشَّمسَ وَ اَلقَمَرَ وَ اَلنُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ بِأَمرِهِ أَلاٰ لَهُ اَلخَلقُ وَ اَلأَمرُ تَبٰارَکَ اَللّٰهُ رَبُّ اَلعٰالَمِینَ‌» یعنی پروردگار شما خداوندی است که آسمانها و زمین را در مقدار شش روز آفرید، پس از آن آفریدن عرش را اراده فرمود «و از آثار قدرت و توانائی او آنست که» شب روشنائی روز را به تاریکی خود می‌پوشاند و بسرعت و کوشش در پی آن بوده آنرا طلب میکند، و خورشید و ماه و ستارگان فرمانبردار امر و ارادۀ او می‌باشند، آگاه باشید که آفریدن مخلوقات و امر و ارادۀ ایجاد اشیاء «بدون مادّه و مدّت» از او است، بلند مرتبه و بزرگ است خداوند که پروردگار جهانیان است. و مراد از نحس و سعد کواکب یعنی ظهور و پیدایش بدی و خوشی در احوال عالم همانا اتّصال آنها است بیکدیگر که بسا موجب اصلاح گردد مانند باریدن باران در وقت مقتضی که باعث فراوانی ارزاق شود و گاهی سبب افساد باشد مانند نباریدن باران که بر اثر آن قحطی پیش آید، و لیکن باید دانست که نحوس و سعود آنها مؤثّر در امری نیست، چه بسا هنگام خشکسالی ارزاق فراوان باشد و بر عکس در سالی که باران در وقت مقتضی باریده تنگی در معیشت روی دهد، پس باید اعتقاد داشت باینکه مؤثّر در امور اراده و خواست حقّ تعالی است و بس، چنانکه امام علیه السّلام وقتی عازم رفتن بجنگ با خوارج بود این موضوع را به عفیف برادر اشعث ابن قیس فرمود، که در شرح خطبۀ هفتاد و هشتم گذشت. و امّا نکته‌ای که یاد آوری آن لازم است و پس از تحقیق در آیات و اخبار و علوم امروزی و بحث با اساتید و بزرگان اهل فضل و دانش می‌گویم، آنست که برای دانستن حقیقت سموات هفتگانه و کرات معلّقۀ در جوّ و شهب ثواقب و استراق سمع شیاطین و هبوط و صعود کواکب و مانند این مسائل بایستی به صحّت و راستی آنچه که انبیاء و اوصیاء ایشان علیهم السّلام که علم بهر چیز را از حقّ تعالی فرا گرفته فرموده‌اند تصدیق و اعتراف نمود، و بظواهر گفتارشان ایمان آورد، زیرا اگر بخواهیم بوسیلۀ عقول ناقصه حقیقت اشیاء را درک کرده یا بآراء مختلفه و گفتارهای گوناگون تطبیق نماییم توانائی نداشته بجائی نمی‌رسیم، بلکه در وادی ضلالت و گمراهی حیران و سرگردان مانده نتیجه‌ای بدست نمی‌آوریم، و العالم بحقائق ملکه و ملکوته ) و قسمتی‌از این خطبه در وصف ملائکه است

ثُمَّ خَلَقَ سُبحَانَهُ لِإِسکَانِ سَمَاوَاتِهِ وَ عِمَارَةِ اَلصَّفِیحِ اَلأَعلَی مِن مَلَکُوتِهِ خَلقاً بَدِیعاً مِن مَلاَئِکَتِهِ وَ مَلَأَ بِهِم فُرُوجَ فِجَاجِهَا وَ حَشَا بِهِم فُتُوقَ أَجوَائِهَا وَ بَینَ فَجَوَاتِ تِلکَ اَلفُرُوجِ زَجَلُ اَلمُسَبِّحِینَ مِنهُم فِی حَظَائِرِ اَلقُدسِ وَ سُتُرَاتِ اَلحُجُبِ وَ سُرَادِقَاتِ اَلمَجدِ وَ وَرَاءَ ذَلِکَ اَلرَّجِیجِ اَلَّذِی تَستَکُّ مِنهُ اَلأَسمَاعُ سُبُحَاتُ نُورٍ تَردَعُ اَلأَبصَارَ عَن بُلُوغِهَا فَتَقِفُ خَاسِئَةً عَلَی حُدُودِهَا

(27) خداوند سبحان پس از ایجاد آسمانها که از جملۀ ملکوت او هستند برای ساکن کردن در آنها و معمور ساختن قسمت اعلای آن جمعی از ملائکه را که مخلوق بدیع و شگفت می‌باشند آفرید و آنان را در راههای وسیع میانۀ آسمانها و گشادگیهای فضای آنها جای داد و بین آن راههای گشاده آواز تسبیح کنندگان ایشان در مکانهای پاک و پاکیزه و در پشت پرده‌های عظمت و بلند قدری (جاهای آمادۀ برای عبادت و بندگی ایشان) بلند است، و پشت آن آواز مضطرب و نگران کننده که گوشها از آن کر می‌گردد درخشندگیهای نور و روشنائی است که دیده‌های آنها طاقت دیدار آنرا ندارند پس در جاهای خود حیران و سرگردان می‌ایستند (ملائکه‌ای که با تسبیح و تحمید خود در آسمانها غوغا نموده اضطراب و نگرانی بر پا کرده‌اند طاقت مشاهدۀ درخشندگیهای نور عظمت و بزرگواری حقّ تعالی را ندارند زیرا او منزّه است از اینکه دیده‌ای او را دیده و یا حقیقتش را درک کند)

وَ أَنشَأَهُم عَلَی صُوَرٍ مُختَلِفَاتٍ وَ أَقدَارٍ مُتَفَاوِتَاتٍ أُولِی أَجنِحَةٍ تُسَبِّحُ جَلاَلَ عِزَّتِهِ لاَ یَنتَحِلُونَ مَا ظَهَرَ فِی اَلخَلقِ مِن صُنعِهِ وَ لاَ یَدَّعُونَ أَنَّهُم یَخلُقُونَ شَیئاً مَعَهُ مِمَّا اِنفَرَدَ بِهِ بَل عِبٰادٌ مُکرَمُونَ لاٰ یَسبِقُونَهُ بِالقَولِ وَ هُم بِأَمرِهِ یَعمَلُونَ

(28) خدای تعالی آنان را بصورتها و شکلهای گوناگون دارای بالها آفرید که تسبیح کنان بزرگی و ارجمندی او را می‌ستایند (چنانکه در قرآن کریم س 35 ی 1 می‌فرماید: «اَلحَمدُ لِلّٰهِ فٰاطِرِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلأَرضِ جٰاعِلِ اَلمَلاٰئِکَةِ رُسُلاً أُولِی أَجنِحَةٍ مَثنیٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ یَزِیدُ فِی اَلخَلقِ مٰا یَشٰاءُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَی‌ءٍ قَدِیرٌ» یعنی سپاس خدائی را سزا است که پدیدۀ آورندۀ آسمانها و زمین است فرشتگان را رسولان و پیغام آورندگان بسوی انبیاء قرار داد، و آنها دارای بالهای متعدّده‌ای هستند دو، دو، و سه، سه، و چهار، چهار «مراد خصوصیّت اعداد نیست، چنانکه می‌فرماید:» در آفرینش خود زیاد میکند آنچه که بخواهد، زیرا خداوند بر همه چیز قادر و توانا است آنچه که در آفریده‌ها آشکار و نمایان از صنع پروردگار است بخود نمی‌بندند (مانند بشر ادّعای ربوبیّت و پروردگاری نمی‌کنند) و ادّعا نمی‌نمایند خلق کردن چیزی را که خالق و ایجاد کننده او تنها خدا است (خود را شریک خدا نمی‌دانند بر خلاف قول بت پرستان که آنان را شریک خدا می‌دانستند) بلکه آنان بندگانی گرامی شده، هستند که در گفتار بر خداوند پیشی نگرفته طبق امر و فرمان او رفتار می‌نمایند (بی اجازۀ حقّ تعالی سخنی نگفته بر خلاف امرش کاری انجام نمی‌دهند، چنانکه در قرآن کریم س 21 ی 26 می‌فرماید: «وَ قٰالُوا اِتَّخَذَ اَلرَّحمٰنُ وَلَداً سُبحٰانَهُ بَل عِبٰادٌ مُکرَمُونَ‌» ی 27 «لاٰ یَسبِقُونَهُ بِالقَولِ وَ هُم بِأَمرِهِ یَعمَلُونَ‌» یعنی کفّار از روی جهل و نادانی گفتند: خدای بخشنده گرفت از فرشتگان فرزند، حقّ تعالی از اینگونه گفتار منزّه و پاک است، بلکه فرشتگان بندگانی هستند گرامی شده که در گفتار از او پیشی نگرفته به دستورش رفتار میکنند))

جَعَلَهُم فِیمَا هُنَالِکَ أَهلَ اَلأَمَانَةِ عَلَی وَحیِهِ وَ حَمَّلَهُم إِلَی اَلمُرسَلِینَ وَدَائِعَ أَمرِهِ وَ نَهیِهِ وَ عَصَمَهُم مِن رَیبِ اَلشُّبُهَاتِ فَمَا مِنهُم زَائِغٌ عَن سَبِیلِ مَرضَاتِهِ وَ أَمَدَّهُم بِفَوَائِدِ اَلمَعُونَةِ وَ أَشعَرَ قُلُوبَهُم تَوَاضُعَ إِخبَاتِ اَلسَّکِینَةِ وَ فَتَحَ لَهُم أَبوَاباً ذُلُلاً إِلَی تَمَاجِیدِهِ وَ نَصَبَ لَهُم مَنَاراً وَاضِحَةً عَلَی أَعلاَمِ تَوحِیدِهِ

(29) و آنان را (بعضی را) در جای خود امین بر وحی خویش گردانیده وادارشان کرد تا امانتهای امر و نهی او را به پیغمبران برسانند (چنانکه در قرآن کریم س 22 ی 25 می‌فرماید: «اَللّٰهُ یَصطَفِی مِنَ اَلمَلاٰئِکَةِ رُسُلاً وَ مِنَ اَلنّٰاسِ إِنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ» یعنی خداوند وحی را بوسیلۀ رسولان و فرستادگانی که از ملائکه اختیار میکند به پیغمبرانی که از میان مردم بر می‌گزیند می‌فرستد، و بتحقیق خداوند گفتار پیغمبران را هنگام تبلیغ شنوا است و به احوال امّتهای آنان بینا. و چنانکه امام علیه السّلام در خطبۀ یکم فرمود: وَ مِنهُم أُمَنٰآءُ عَلیٰ وَحیِهِ‌، وَ أَلسِنَةٌ إِلیٰ رُسُلِهِ‌، وَ مُختَلِفُونَ بِقَضٰائِه وَ أَمرِهِ یعنی دسته‌ای از فرشتگان امین بر وحی خداوند متعال هستند و برای پیغمبران او زبانها و ترجمانانند و برای رساندن حکم و فرمانش آمد و رفت کنندگان) و همۀ فرشتگان را از شکّ و شبهه‌ها (وسوسه‌های شیطان) معصوم نگاه‌داشت پس نیست از ایشان که از راه رضاء و خوشنودی خداوند منحرف گردد و آنان را کمک و یاری کرده اسباب طاعات را بر ایشان فراهم نمود و تواضع را که مستلزم فروتنی و وقار و آرامی است شعار دلهاشان قرار داد و ابواب سپاسگزاری و بزرگواری خود را که سهل و آسان است (شیطان و نفس امّاره جلوگیر از آنها نیست) برای آنان گشود و علامتهای آشکار (ادلّۀ قطعیّه) بر نشانه‌های توحید و یگانگی خود را برای آنها برپا نمود

لَم تُثقِلهُم مُوصِرَاتُ اَلآثَامِ وَ لَم تَرتَحِلهُم عُقَبُ اَللَّیَالِی وَ اَلأَیَّامِ وَ لَم تَرمِ اَلشُّکُوکُ بِنَوَازِعِهَا عَزِیمَةَ إِیمَانِهِم وَ لَم تَعتَرِکِ اَلظُّنُونُ عَلَی مَعَاقِدِ یَقِینِهِم وَ لاَ قَدَحَت قَادِحَةُ اَلإِحَنِ فِیمَا بَینَهُم وَ لاَ سَلَبَتهُمُ اَلحَیرَةُ مَا لاَقَ مِن مَعرِفَتِهِ بِضَمَائِرِهِم وَ سَکَنَ مِن عَظَمَتِهِ وَ هَیبَةِ جَلاَلِهِ فِی أَثنَاءِ صُدُورِهِم وَ لَم تَطمَع فِیهِمُ اَلوَسَاوِسُ فَتَقتَرِعَ بِرَینِهَا عَلَی فِکرِهِم

(30) بار گناهان بر دوش آنان سنگینی فرود نیاورده (مرتکب گناهی نمی‌شوند، زیرا دارای شهوات و نفس امّاره نیستند) و پی در پی آمدن شبها و روزها در ایشان تغییری نداده (تا بسبب آن مانند بشر ضعف قوا و پیری و شکستگی بآنها روی دهد) و ایمانشان را هیچ گونه شکّ‌ و ریبی متزلزل نساخته و هیچ نوع ظنّ و گمانی بر یقین و باور محکم و استوارشان (بتوحید و یگانگی خداوند) وارد نگشته (تا ظنّ و یقین با هم زد و خورد کرده سستی در ایمانشان هویدا گردد) و آتش کینه و دشمنی میان ایشان (برای امتیاز مراتب با یکدیگر) افروخته نشده است (زیرا هیچیک از آنها بدیگری حسد نبرد تا سبب فتنه و فساد و دشمنی گردد) و حیرت و سرگردانی برای ایشان نیست تا معرفت و شناسایی حقّ را که در دلهاشان جای داده‌اند از آنها برباید (زیرا منشأ حیرت و سرگردانی معارضۀ و هم با عقل است و وهم در آنان راه ندارد) و عظمت و بزرگواری حقّ تعالی در وسط سینه‌هایشان جای گرفته (که بغیر از خدا کسی در دل آنها راه نیافته) و وسوسه‌ها (ی شیطان) در ایشان طمع نکرده تا بر فکر و اندیشه‌هایشان مسلّط شود (و دلشان را چرکین کرده آنها را از یاد خدا باز دارد)

مِنهُم مَن هُوَ فِی خَلقِ اَلغَمَامِ اَلدُّلَّحِ وَ فِی عِظَمِ اَلجِبَالِ اَلشُّمَّخِ وَ فِی قُترَةِ اَلظَّلاَمِ اَلأَیهَمِ وَ مِنهُم مَن قَد خَرَقَت أَقدَامُهُم تُخُومَ اَلأَرضِ اَلسُّفلَی فَهِیَ کَرَایَاتٍ بِیضٍ قَد نَفَذَت فِی مَخَارِقِ اَلهَوَاءِ وَ تَحتَهَا رِیحٌ هَفَّافَةٌ تَحبِسُهَا عَلَی حَیثُ اِنتَهَت مِنَ اَلحُدُودِ اَلمُتَنَاهِیَةِ

(31) از فرشتگان دسته‌ای هستند که در میان ابرهای پر باران و در کوههای بزرگ و بلند و در تیرگی تاریکی که راه در آن گم گردد قرار گرفته اند (جمعی در میان ابرها جای گرفته موکّلند برای باریدن برف و باران و برخی در میان کوهها برای حفظ و نگهبانی آنها و گروهی در تاریکی‌ها برای راهنمائی مردمی که راه را گم کرده و سرگردانند، و یا مقصود از این جمله تشبیه آنان است در لطافت جسم به ابرها و در عظمت و بزرگی خلقت و آفرینش به کوهها و در سیاهی به تاریکیها) و بعضی از آنان فرشتگانی هستند که قدمهایشان زمین را سوراخ کرده به پائین ترین نقطۀ آخر زمین رسیده و قدمهاشان به بیرقهای سفیدی ماند که در میان هواء و جای خالی فرو رفته و در زیر قدمهاشان بادی است خوشبو که آنها را در جائیکه رسیده و قرار گرفته اند نگاه‌داشته است

قَدِ اِستَفرَغَتهُم أَشغَالُ عِبَادَتِهِ وَ وَصَلَت حَقَائِقُ اَلإِیمَانِ بَینَهُم وَ بَینَ مَعرِفَتِهِ وَ قَطَعَهُمُ اَلإِیقَانُ بِهِ إِلَی اَلوَلَهِ إِلَیهِ وَ لَم تُجَاوِز رَغَبَاتُهُم مَا عِندَهُ إِلَی مَا عِندَ غَیرِهِ قَد ذَاقُوا حَلاَوَةَ مَعرِفَتِهِ وَ شَرِبُوا بِالکَأسِ اَلرَّوِیَّةِ مِن مَحَبَّتِهِ وَ تَمَکَّنَت مِن سُوَیدَاءِ قُلُوبِهِم وَشِیجَةُ خِیفَتِهِ

(32) عبادت و بندگی خداوند ایشان را از هر کار باز داشته و حقائق ایمان بین ایشان و معرفت و شناسایی پروردگار وسیله گردیده است (نیکوئی عقائد سبب شده که حقّتعالی را شناخته پرستش می‌نمایند) و یقین و باورشان باو آنها را از توجّه بدیگری منصرف ساخته و از شدّت شوق و دوستی او تمام توجّه ایشان بجانب او است، و آنچه بخواهند از او می‌طلبند و از دیگری توقّعی ننموده اند حلاوت و شیرینی معرفت و شناسایی او را چشیده از جام سیراب کننده‌ای که مملوّ از محبّت و دوستی او است آشامیده اند و (بجهت معرفت به عظمت و قدرت خداوند سبحان) خوف و ترس (از عذاب) او در سویدای دلهاشان ریشه دوانده و جایگیر شده است

فَحَنَوا بِطُولِ اَلطَّاعَةِ اِعتِدَالَ ظُهُورِهِم وَ لَم یُنفِد طُولُ اَلرَّغبَةِ إِلَیهِ مَادَّةَ تَضَرُّعِهِم وَ لاَ أَطلَقَ عَنهُم عَظِیمُ اَلزُّلفَةِ رِبَقَ خُشُوعِهِم وَ لَم یَتَوَلَّهُمُ اَلإِعجَابُ فَیَستَکثِرُوا مَا سَلَفَ مِنهُم وَ لاَ تَرَکَت لَهُمُ اِستِکَانَةُ اَلإِجلاَلِ نَصِیباً فِی تَعظِیمِ حَسَنَاتِهِم وَ لَم تَجرِ اَلفَتَرَاتُ فِیهِم عَلَی طُولِ دُءُوبِهِم

(33) و از بسیاری طاعت و بندگی کمرهاشان خم گردیده و بسیاری رغبت و میل ایشان بسوی او تضرّع و زاری آنها را تمام نکرده (همواره بپرستش او مشغولند) و بلندی مرتبت و منزلت ریسمان خاکساری را از گردنشان باز نکرده (با مقام ارجمند، بسیار متواضعند) و عجب و خودپسندی بر آنها راه نیافته تا عبادات خود را بسیار شمارند و خضوع و زاری آنان در برابر جلالت و بزرگی حقّ باعث نگشته که اعمال حسنۀ خود را بزرگ دانسته (اهمیّتی بآن دهند) و از بسیاری کوشش ایشان در کار (عبادت و بندگی) سستی بر آنها مستولی نشده (چنانکه در قرآن کریم س 21 ی 20 میفرماید: «یُسَبِّحُونَ اَللَّیلَ وَ اَلنَّهٰارَ لاٰ یَفتُرُونَ‌» یعنی فرشتگان شب و روز پیوسته خداوند را تسبیح کرده هیچ گاه خسته نمی‌شوند)

وَ لَم تَغِض رَغَبَاتُهُم فَیُخَالِفُوا عَن رَجَاءِ رَبِّهِم وَ لَم تَجِفَّ لِطُولِ اَلمُنَاجَاةِ أَسَلاَتُ أَلسِنَتِهِم وَ لاَ مَلَکَتهُمُ اَلأَشغَالُ فَتَنقَطِعَ بِهَمسِ اَلجُؤَارِ إِلَیهِ أَصوَاتُهُم وَ لَم تَختَلِف فِی مَقَاوِمِ اَلطَّاعَةِ مَنَاکِبُهُم وَ لَم یَثنُوا إِلَی رَاحَةِ اَلتَّقصِیرِ فِی أَمرِهِ رِقَابَهُم وَ لاَ تَعدُو عَلَی عَزِیمَةِ جِدِّهِم بَلاَدَةُ اَلغَفَلاَتِ وَ لاَ تَنتَضِلُ فِی هِمَمِهِم خَدَائِعُ اَلشَّهَوَاتِ

(34) و رغبتهای ایشان به پروردگارشان کم نگشته تا از امیدواری باو چشم بپوشند (و بدیگری دل بندند) و طول مناجات و راز و نیاز (با خدای تعالی) اطراف زبانشان را خشک نکرده و کارهایی آنان را مشغول ننموده تا آوازهای پنهانی و راز و نیازی که با حقّ دارند منقطع شود و در جاهایی که برای طاعت و بندگی ایستاده اند دوشهایشان از یکدیگر سوا نمی‌شود (همه با هم دوش به دوش در صفّهای عبادت بپرستش خداوند مشغول و از جای خویش منحرف نشوند) و (از رنج در عبادات و بسیاری بندگی) راحتی و آسایش نطلبیده اند تا گردن از زیر بار امر و فرمان حقّ تعالی تهی کرده تقصیر نمایند (زیرا رنج و راحتی از لوازم مزاج حیوانی است و فرشتگان از این اوصاف منزّه هستند) و بر تصمیم و کوشش ایشان (در عبادات) نفهمی و فراموشی غلبه پیدا نمی‌کند و شهوتها و خواهشها به تیرهای خدعه و فریب همّت و کوشش آنان را (در طاعات) از بین نمی‌برد (زیرا فرشتگان دارای قوّۀ شهویّه نیستند تا فریب خورده از عبادت دست بردارند)

قَدِ اِتَّخَذُوا ذَا اَلعَرشِ ذَخِیرَةً لِیَومِ فَاقَتِهِم وَ یَمَّمُوهُ عِندَ اِنقِطَاعِ اَلخَلقِ إِلَی اَلمَخلُوقِینَ بِرَغبَتِهِم لاَ یَقطَعُونَ أَمَدَ غَایَةِ عِبَادَتِهِ وَ لاَ یَرجِعُ بِهِمُ اَلاِستِهتَارُ بِلُزُومِ طَاعَتِهِ إِلاَّ إِلَی مَوَادَّ مِن قُلُوبِهِم غَیرِ مُنقَطِعَةٍ مِن رَجَائِهِ وَ مَخَافَتِهِ لَم تَنقَطِع أَسبَابُ اَلشَّفَقَةِ مِنهُم فَیَنُوا فِی جِدِّهِم

(35) دارای عرش (خداوند سبحان) را برای روز حاجت و نیازمندی ذخیره قرار داده‌اند و رغبت و میل ایشان بسوی او است حتّی زمانیکه خلایق از او دست برداشته به مخلوقات متوجّه گردند بپایان منتهی درجۀ عبادت و بندگی او نمی‌رسند (زیرا مراتب و درجات معرفت و شناسایی خداوند متعال غیر متناهی است، پس هر مرتبه‌ای تحصیل نموده بر طبق آن او را عبادت نمایند مرتبۀ بالاتری دارد، و وصول بمنتهی درجۀ عبادت او برای هیچکس ممکن نیست) و شوق و دوست داشتن اشتغال ایشان بطاعت و بندگی او بر اثر علاقه‌ای است که در دلهای آنان است و موادّ آن عبارت است از امیدواری به رحمت و ترس از عذاب او که هیچ گاه از آنها جدا نمی‌شود (همیشه دارای خوف و رجاء بوده از عبادت آنی منفکّ و جدا نمی‌گردند) و آنچه سبب خوف و ترس از عذاب است از نظر ایشان محو نگشته تا از خدمت و کوشش خود دست برداشته سستی و تنبلی نشان دهند

وَ لَم تَأسِرهُمُ اَلأَطمَاعُ فَیُؤثِرُوا وَشِیکَ اَلسَّعیِ عَلَی اِجتِهَادِهِم وَ لَم یَستَعظِمُوا مَا مَضَی مِن أَعمَالِهِم وَ لَوِ اِستَعظَمُوا ذَلِکَ لَنَسَخَ اَلرَّجَاءُ مِنهُم شَفَقَاتِ وَجَلِهِم وَ لَم یَختَلِفُوا فِی رَبِّهِم بِاستِحوَاذِ اَلشَّیطَانِ عَلَیهِم وَ لَم یُفَرِّقهُم سُوءُ اَلتَّقَاطُعِ وَ لاَ تَوَلاَّهُم غِلُّ اَلتَّحَاسُدِ وَ لاَ تَشَعَّبَتهُم مَصَارِفُ اَلرَّیبِ وَ لاَ اِقتَسَمَتهُم أَخیَافُ اَلهِمَمِ

(36) و طمعها (ی دنیویّ‌) آنان را اسیر و گرفتار نکرده تا بسیاری سعی و کوشش (دنیا) را بر جدّ و جهد (برای تحصیل سعادت همیشگی آخرت) اختیار نمایند و اعمال و طاعاتی که بجا آورده‌اند بزرگ ندانسته اند (تا بسبب آن مغرور گشته به پاداش کردار خود امیدوار باشند) و اگر بزرگ دانسته بودند امیدواری آنها (به پاداش عبادت) انواع خوف و ترس را از ایشان زائل می‌ساخت (در صورتیکه آنان همیشه خائف و ترسناک هستند) و بجهت استیلای شیطان بر ایشان در بارۀ پروردگارشان اختلافی نداشته اند (شیطان بر آنان دست نیافته تا در باب حقّ تعالی بر خلاف یکدیگر سخن گویند) و جدائی از هم و بدی دشمنی با یکدیگر آنها را متفرّق نساخته است و کینۀ حسد بر یکدیگر بآنان راه نیافته و انواع شکّ و ریب آنها را دسته دسته نگردانیده و همّتها و تصمیمها ایشان را چند قسم ننموده (همّت بلندشان صرف طاعت و بندگی خداوند متعال میشود)

فَهُم أُسَرَاءُ إِیمَانٍ لَم یَفُکَّهُم مِن رِبقَتِهِ زَیغٌ وَ لاَ عُدُولٌ وَ لاَ وَنًی وَ لاَ فُتُورٌ وَ لَیسَ فِی أَطبَاقِ اَلسَّمَاءِ مَوضِعُ إِهَابٍ إِلاَّ وَ عَلَیهِ مَلَکٌ سَاجِدٌ أَو سَاعٍ حَافِدٌ یَزدَادُونَ عَلَی طُولِ اَلطَّاعَةِ بِرَبِّهِم عِلماً وَ تَزدَادُ عِزَّةُ رَبِّهِم فِی قُلُوبِهِم عِظَماً و منها فی صفة الأرض و دحوها علی الماء

(37) پس فرشتگان اسیر و گرفتار ایمان هستند (بطوریکه ممکن نیست دست از آن کشیده بر خلاف امر و فرمان الهیّ‌ رفتار کنند) میل و عدول (از حقّ‌) و سستی و کاهلی (در عبادت) آنها را از ایمان جدا ننموده است و نیست در طبقات آسمانها جای پوستی مگر آنکه بر آن فرشته ای است در حالت سجده و یا فرشته‌ای است که شتابان (بانجام امر حقّ تعالی) سعی و کوشش دارد بر اثر بسیاری طاعت و بندگی پروردگارشان علم و یقین خود را زیاد میکنند و عزّت و سلطنت پروردگارشان عظمت و بزرگی را در دلهاشان می‌افزاید (خلاصه غرض آن حضرت از بیان اوصاف مختلفۀ فرشتگان آنست که مردم رفتار آنان را سر مشق قرار داده در باب خدا پرستی از آنها پیروی کرده و از وسوسه‌های شیاطین دوری نمایند ) و قسمتی‌از این خطبه در بیان چگونگی آفرینش زمین و گسترانیده شدن بر روی آب است (در این فصل تدبیر و حکمت خداوند سبحان را «در کیفیّت ایجاد زمین و خلقت ابر و باران و برق و نباتات و جمادات و انهار که برای بشر سود بیشمار دارد» در ضمن اشارۀ به قدرت و توانائی او بیان فرموده)

کَبَسَ اَلأَرضَ عَلَی مَورِ أَموَاجٍ مُستَفحِلَةٍ وَ لُجَجِ بِحَارٍ زَاخِرَةٍ تَلتَطِمُ أَوَاذِیُّ أَموَاجِهَا وَ تَصطَفِقُ مُتَقَاذِفَاتُ أَثبَاجِهَا وَ تَرغُو زَبَداً کَالفُحُولِ عِندَ هَیَاجِهَا فَخَضَعَ جِمَاحُ اَلمَاءِ اَلمُتَلاَطِمِ لِثِقلِ حَملِهَا

(38) خداوند متعال (بیشتر) زمین را فرو برد در جنبش موجها (ی آب) که مانند حیوان نر بر مادۀ خود هنگام صولت و هیجان می‌باشد و در دریاهایی که مملوء و پر از آب است در حالتی که موجهای با عظمت آن دریاها متلاطم بوده دیگری را از خود دفع می‌نماید و مانند حیوانهای نر که هنگام هیجان شهوت و مستی کف بر لب می‌آورند پس آب متلاطم بجهت سنگینی زمین که در بر گرفت از هیجان و سرکشی خود دست برداشته خضوع و فروتنی پیشه گرفت

وَ سَکَنَ هَیجُ اِرتِمَائِهِ إِذ وَطِئَتهُ بِکَلکَلِهَا وَ ذَلَّ مُستَخذِیاً إِذ تَمَعَّکَت عَلَیهِ بِکَوَاهِلِهَا فَأَصبَحَ بَعدَ اِصطِخَابِ أَموَاجِهِ سَاجِیاً مَقهُوراً وَ فِی حَکَمَةِ اَلذُّلِّ مُنقَاداً أَسِیراً وَ سَکَنَتِ اَلأَرضُ مَدحُوَّةً فِی لُجَّةِ تَیَّارِهِ وَ رَدَّت مِن نَخوَةِ بَأوِهِ وَ اِعتِلاَئِهِ وَ شُمُوخِ أَنفِهِ وَ سُمُوِّ غُلَوَائِهِ وَ کَعَمَتهُ عَلَی کِظَّةِ جِریَتِهِ فَهَمَدَ بَعدَ نَزَقَاتِهِ وَ لَبَدَ بَعدَ زَیَفَانِ وَثَبَاتِهِ

(39) و چون زمین در آن فرو رفته گسترده شد هیجان موج و زیر و رو شدنش آرامش یافت، و هنگامیکه به دوشهای خود (جوانبش) بر روی آب غلطید (قرار گرفت امواج) آب ذلیل و شکسته (ساکن) گشت و بعد از هیاهو و غوغا امواجش آرمیده مغلوب و در حلقۀ آهنین لجام گردن نهاده فرمانبردار و اسیر و گرفتار شد (خلاصه پس از قرار گرفتن زمین بر آب و امواج آن ساکن گردید) و زمین در میان آن آب پر موج قرار گرفته آنرا از تکبّر و نخوت و سرکشی و بلند پروازی و بزرگی (که بر اثر جوش و خروش امواج خود غوغایی بر پا کرده بود) باز داشت و از شدّت جریانش (زیر و رو شدن) مانع شد پس آب بعد از خفّت و پستی‌ها فرو نشست و بعد از سرکشی و بر جستن (روی هم غلطیدن) دور زمین را گرفت

فَلَمَّا سَکَنَ هَیجُ اَلمَاءِ مِن تَحتِ أَکنَافِهَا وَ حَمَلَ شَوَاهِقَ اَلجِبَالِ اَلشُّمَّخِ اَلبُذَّخِ عَلَی أَکتَافِهَا فَجَّرَ یَنَابِیعَ اَلعُیُونِ مِن عَرَانِینِ أُنُوفِهَا وَ فَرَّقَهَا فِی سُهُوبِ بِیدِهَا وَ أَخَادِیدِهَا وَ عَدَّلَ حَرَکَاتِهَا بِالرَّاسِیَاتِ مِن جَلاَمِیدِهَا وَ ذَوَاتِ اَلشَّنَاخِیبِ اَلشُّمِّ مِن صَیَاخِیدِهَا فَسَکَنَت مِنَ اَلمَیَدَانِ لِرُسُوبِ اَلجِبَالِ فِی قِطَعِ أَدِیمِهَا وَ تَغَلغُلِهَا مُتَسَرِّبَةً فِی جَوبَاتِ خَیَاشِیمِهَا وَ رُکُوبِهَا أَعنَاقَ سُهُولِ اَلأَرَضِینَ وَ جَرَاثِیمِهَا

(40) پس چون هیجان آن در زیر نواحی زمین آرام گرفت و خداوند سبحان کوههای بلند و بزرگ را بر دوشها (گوشه‌ها) ی آن نصب کرد راه چشمه های آب را از بالای زمین باز نمود و در بیابانهای گشاده و اطراف و جوانب آن پراکنده ساخت و حرکات زمین را بسبب کوههای ثابت و برقرار که از قطعۀ سنگ سخت و عظیم و بلند فراهم آمد، ساکن نمود پس زمین هم بجهت فرو رفتن کوهها در گوشه‌های سطح آن و نصب شدن در اعماقش و قرار گرفتن پست و بلندیهای آن از حرکت و جنبش آرام گرفت

وَ فَسَحَ بَینَ اَلجَوِّ وَ بَینَهَا وَ أَعَدَّ اَلهَوَاءَ مُتَنَسَّماً لِسَاکِنِهَا وَ أَخرَجَ إِلَیهَا أَهلَهَا عَلَی تَمَامِ مَرَافِقِهَا ثُمَّ لَم یَدَع جُرُزَ اَلأَرضِ اَلَّتِی تَقصُرُ مِیَاهُ اَلعُیُونِ عَن رَوَابِیهَا وَ لاَ تَجِدُ جَدَاوِلُ اَلأَنهَارِ ذَرِیعَةً إِلَی بُلُوغِهَا حَتَّی أَنشَأَ لَهَا نَاشِئَةَ سَحَابٍ تُحیِی مَوَاتَهَا وَ تَستَخرِجُ نَبَاتَهَا

(41) و حقّ تعالی میان فضاء و زمین را فراخ نموده هواء را برای نفس کشیدن ساکنین آن مهیّا فرمود و اهل زمین را با جمیع آنچه بآن نیازمندند (برای زندگی کردن بر روی آن) بیافرید پس از آن زمین بی گیاه را که آب چشمه‌ها بجهت بلندی بآن نمی‌رسد و نهرهای کوچک و رودخانه‌ها بر فراز آن راه نیابد بحال خود نگذاشت تا ابر را که در هوا پدید آمده خلق فرمود که مردۀ آنرا زنده کند (زمین را آب داده) و گیاه آنرا برویاند (چنانکه در قرآن کریم س 32 ی 27 می‌فرماید: «أَ وَ لَم یَرَوا أَنّٰا» «نَسُوقُ اَلمٰاءَ إِلَی اَلأَرضِ اَلجُرُزِ فَنُخرِجُ بِهِ زَرعاً تَأکُلُ مِنهُ أَنعٰامُهُم وَ أَنفُسُهُم أَ فَلاٰ یُبصِرُونَ‌» یعنی آیا ندیدند که ما بزمین بی گیاه باران می‌فرستیم پس گیاه آنرا که چهار پایان ایشان و خودشان می‌خورند بیرون می‌آوریم، آیا نمی‌بینند این همه آثار و نشانه‌های قدرت و توانائی پروردگار را)

أَلَّفَ غَمَامَهَا بَعدَ اِفتِرَاقِ لُمَعِهِ وَ تَبَایُنِ قَزَعِهِ حَتَّی إِذَا تَمَخَّضَت لُجَّةُ اَلمُزنِ فِیهِ وَ اِلتَمَعَ بَرقُهُ فِی کُفَفِهِ وَ لَم یَنَم وَمِیضُهُ فِی کَنَهوَرِ رَبَابِهِ وَ مُتَرَاکِمِ سَحَابِهِ أَرسَلَهُ سَحّاً مُتَدَارِکاً قَد أَسَفَّ هَیدَبُهُ تَمرِیهِ اَلجَنُوبُ دِرَرَ أَهَاضِیبِهِ وَ دَفعَ شَآبِیبِهِ فَلَمَّا أَلقَتِ اَلسَّحَابُ بَرکَ بَوَانِیهَا وَ بَعَاعَ مَا اِستَقَلَّت بِهِ مِنَ اَلعِبءِ اَلمَحمُولِ عَلَیهَا أَخرَجَ بِهِ مِن هَوَامِدِ اَلأَرضِ اَلنَّبَاتَ وَ مِن زُعرِ اَلجِبَالِ اَلأَعشَابَ

(42) پاره‌های ابر درخشنده را که برای باریدن بر زمین آماده و از یکدیگر جدا و پراکنده بود بهم پیوست تا اینکه ابرهای سفید که پر آب بود به جنبش در آمده مهیّای باریدن گردید و در اطراف ابرهای کشیده و دائره مانند، برق آن درخشید و روشنیش در میان قطعه‌های بزرگ ابرهای سفید روی هم قرار گرفته تمام نشده پی در پی ابر بارنده فرستاد پس باران آن که بسبب ثقل و سنگینی مائل به پائین آمدن بود بزمین نزدیک شد و پیاپی باد جنوب آنرا حرکت داده بارانهایش را بیرون می‌آورد (و مانند دوشیدن شیراز پستان حیوانات آنرا می‌دوشید) پس چون ابر (مانند شتر سنگین بار که سینه بر زمین می‌نهد) سینۀ خود و اطراف آنرا بر زمین افکند (باران بارید) و آب فراوانی را که در برداشت فرو ریخت خداوند متعال از زمینهای خشک گیاه‌ها را و از کوههای خالی علفهای تازه و تر رویانید (چنانکه در قرآن کریم س 22 ی 5 می‌فرماید: «وَ تَرَی اَلأَرضَ هٰامِدَةً فَإِذٰا أَنزَلنٰا عَلَیهَا اَلمٰاءَ اِهتَزَّت وَ رَبَت وَ أَنبَتَت مِن کُلِّ زَوجٍ بَهِیجٍ‌» یعنی زمین خشک و بی‌گیاه را می‌بینی پس آنگاه که ما باران بر آن می‌فرستیم به جنبش در آمده افزایش یابد و از هر صنف، گیاه زیبا برویاند)

فَهِیَ تَبهَجُ بِزِینَةِ رِیَاضِهَا وَ تَزدَهِی بِمَا أُلبِسَتهُ مِن رَیطِ أَزَاهِیرِهَا وَ حِلیَةِ مَا سُمِّطَت بِهِ مِن نَاضِرِ أَنوَارِهَا

(43) پس زمین به مرغزارهای خود که بآنها زینت داده شده شادی میکند (جلوۀ نیکوئی می‌یابد) و بآنچه که در آن روییده و بآن آراسته گردیده از قبیل شکوفه‌ها و گلهای درخشنده و تازه فخر و خود نمائی می‌نماید (سبز و خرّم می‌گردد)

وَ جَعَلَ ذَلِکَ بَلاَغاً لِلأَنَامِ وَ رِزقاً لِلأَنعَامِ وَ خَرَقَ اَلفِجَاجَ فِی آفَاقِهَا وَ أَقَامَ اَلمَنَارَ لِلسَّالِکِینَ عَلَی جَوَادِّ طُرُقِهَا

(44) و حقّ تعالی آن گیاهها را توشۀ مردم و روزی چهارپایان قرار داده در اطراف زمین راههای گشاده باز کرد (تا بهر جا که خواهند آمد و رفت نمایند) و در میان راهها برای روندگان علامات و نشانه‌هایی (مانند ستاره‌ها و کوهها) بر پا نمود (تا به اطراف جهان راه بیابند. چنانکه در قرآن کریم س 43 ی 10 می‌فرماید: «اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلأَرضَ مَهداً وَ جَعَلَ لَکُم فِیهٰا سُبُلاً لَعَلَّکُم تَهتَدُونَ‌» یعنی او است خدائی که زمین را برای شما گهواره وار گسترانید تا بر آن قرار گیرید و راههایی در آن برای شما قرار داد تا بهر جا که بخواهید آمد و رفت کنید، امیدوار باشید که هدایت بیابید )

فَلَمَّا مَهَّدَ أَرضَهُ وَ أَنفَذَ أَمرَهُ اِختَارَ آدَمَ علیه‌السلام خِیرَةً مِن خَلقِهِ وَ جَعَلَهُ أَوَّلَ جِبِلَّتِهِ وَ أَسکَنَهُ جَنَّتَهُ وَ أَرغَدَ فِیهَا أُکُلَهُ وَ أَوعَزَ إِلَیهِ فِیمَا نَهَاهُ عَنهُ وَ أَعلَمَهُ أَنَّ فِی اَلإِقدَامِ عَلَیهِ اَلتَّعَرُّضَ لِمَعصِیَتِهِ وَ اَلمُخَاطَرَةَ بِمَنزِلَتِهِ

(45) پس از آنکه حقّ تعالی زمین را پهن کرد و امر خود را به آفرینش انسان جاری ساخت آدم علیه السّلام را برگزید و او را افضل و برتر از سائر مخلوقاتش گردانید و او را نخستین مخلوق خویش قرار داده در بهشت ساکن نمود و روزیش را در آنجا فراوان کرد و در آنچه او را از خوردنش نهی نمود سفارش فرمود و باو آموخت که اقدام در این کار معصیت و نافرمانی است برای مقام و منزلت او خطرناک و زیان آور است

فَأَقدَمَ عَلَی مَا نَهَاهُ عَنهُ مُوَافَاةً لِسَابِقِ عِلمِهِ فَأَهبَطَهُ بَعدَ اَلتَّوبَةِ لِیَعمُرَ أَرضَهُ بِنَسلِهِ وَ لِیُقِیمَ اَلحُجَّةَ بِهِ عَلَی عِبَادِهِ

(46) پس آدم مبادرت کرد بآنچه که خداوند از آن نهی فرموده بود تا کار او با علم خدا که از پیش بآن تعلّق گرفته مطابقت نماید (و این دلیل نیست بر اینکه آدم در این کار مجبور بوده و بر ترک آن توانائی نداشته، زیرا علم خدای تعالی علّت معلوم و سبب اینکه آدم باید چنین کاری را مرتکب شود نمی‌باشد، بلکه علم حقّ تعالی حکایت از معلوم است، و گر نه او را بر اثر اقدام در این کار توبیخ و سرزنش نمی‌فرمود، و او هم معصیت و نافرمانی را بخود نسبت نمی‌داد، چنانکه در قرآن کریم س 7 ی 22 می‌فرماید: «فَدَلاّٰهُمٰا بِغُرُورٍ فَلَمّٰا ذٰاقَا اَلشَّجَرَةَ بَدَت لَهُمٰا سَوآتُهُمٰا وَ طَفِقٰا یَخصِفٰانِ عَلَیهِمٰا مِن وَرَقِ اَلجَنَّةِ وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا أَ لَم أَنهَکُمٰا عَن تِلکُمَا اَلشَّجَرَةِ وَ أَقُل لَکُمٰا إِنَّ اَلشَّیطٰانَ لَکُمٰا عَدُوٌّ مُبِینٌ‌» ی 23 «قٰالاٰ رَبَّنٰا ظَلَمنٰا أَنفُسَنٰا وَ إِن لَم تَغفِر لَنٰا وَ تَرحَمنٰا لَنَکُونَنَّ مِنَ اَلخٰاسِرِینَ‌» یعنی شیطان آدم و حوّاء را فریب داد، پس چون مزۀ میوۀ آن درخت را چشیده و خوردند لباسشان ریخته عورتشان آشکار گردید شروع کردند از برگ بهشت برگی روی برگی چسبانیده عورت خود را می‌پوشانیدند و پروردگارشان آنان را نداء کرد باینکه آیا شما را از خوردن میوۀ این درخت نهی نکرده نگفتم شیطان دشمن آشکار شما است‌؟ گفتند پروردگارا ما بخود ستم کردیم، اگر ما را نیامرزیده نبخشی هر آینه از زیانکاران می‌باشیم. این نکته در شرح خطبۀ یکم در جزء اوّل کتاب در باب قصّۀ آدم بیان نشد، در اینجا یاد آوری می‌نمایم: بدلیل عقل و نقل و اجماع علماء امامیّه ثابت شده که انبیاء علیهم السّلام از شروع تا پایان زندگانی خود معصوم بوده از هر گناهی کوچک یا بزرگ منزّه و مبرّی هستند، پس نهی کردن حقّ تعالی آدم را از خوردن میوۀ آن درخت نهی تنزیهی است که عبارت از ترک مستحبّ و ترک اولی باشد، و اینکه آدم پس از خوردن آن میوه خود را ستمکار و زیانکار خوانده یا خداوند در جای دیگر او را گناهکار نامیده «س 20 ی 121: «وَ عَصیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَویٰ‌» » یعنی چون آدم مستحبّی را که پروردگارش دستور داده اتیان نکرد پس از ماندن در بهشت بی بهره ماند» برای آنست که انبیاء و اولیاء ایشان ترک اولی را بزرگ شمرند و هر عبادتی را کوچک دانند) پس بعد از توبه و بازگشت خداوند آدم علیه السّلام را بزمین فرود آورد تا با نسل او زمین خود را آباد گرداند و برای بندگانش (فرزندانی که با او بودند و یا بعد بدنیا آمدند) او را حجّت و راهنما (به مبدأ و معاد) قرار دهد

وَ لَم یُخلِهِم بَعدَ أَن قَبَضَهُ مِمَّا یُؤَکِّدُ عَلَیهِم حُجَّةَ رُبُوبِیَّتِهِ وَ یَصِلُ بَینَهُم وَ بَینَ مَعرِفَتِهِ بَل تَعَاهَدَهُم بِالحُجَجِ عَلَی أَلسُنِ اَلخِیَرَةِ مِن أَنبِیَائِهِ وَ مُتَحَمِّلِی وَدَائِعِ رِسَالاَتِهِ قَرناً فَقَرناً حَتَّی تَمَّت بِنَبِیِّنَا مُحَمَّدٍ صلی‌الله‌علیه‌وآله حُجَّتُهُ وَ بَلَغَ اَلمَقطَعَ عُذرُهُ وَ نُذرُهُ

(47) و بعد از آنکه قبض روحش کرد مردم را در باب ربوبیّت و معرفت و شناسایی خود که حجّت و دلیل بر آن استوار می‌نماید رها نکرده بحال خود و نگذاشت بلکه بسبب حجّتها و دلیلهایی که بر زبان برگزیدگان از پیغمبرانش فرستاد و همۀ آنان یکی بعد از دیگری آورندۀ پیغامهای او بودند، از ایشان پیمان گرفت (آنها را راهنمائی نمود) تا اینکه بوسیلۀ پیغمبر ما محمّد صلّی اللّه علیه و آله حجّتش را تمام کرده و جای عذری باقی نگذاشت و بیم دادن او بپایان رسید (چون نبوّت و رسالت را بوجود مقدّس رسول اکرم ختم کرد و دین خود را تکمیل فرمود دیگر جای عذر برای هیچکس باقی نگذاشت و عذاب را برای گناهکاران مقرّر فرمود)

وَ قَدَّرَ اَلأَرزَاقَ فَکَثَّرَهَا وَ قَلَّلَهَا وَ قَسَّمَهَا عَلَی اَلضِّیقِ وَ اَلسَّعَةِ فَعَدَلَ فِیهَا لِیَبتَلِیَ مَن أَرَادَ بِمَیسُورِهَا وَ مَعسُورِهَا وَ لِیَختَبِرَ بِذَلِکَ اَلشُّکرَ وَ اَلصَّبرَ مِن غَنِیِّهَا وَ فَقِیرِهَا ثُمَّ قَرَنَ بِسَعَتِهَا عَقَابِیلَ فَاقَتِهَا

(48) و روزیها را مقدّر کرد (اندازۀ آنرا تعیین نمود) پس آنها را زیاد و کم گردانید و (به بندگان) به تنگی و فراخی قسمت کرد و در این قسمت به عدالت رفتار نمود (هر کس را بر وفق حکمت و مصلحت و باندازۀ استعداد او بخشید) تا به آسانی دست آوردن روزیها و دشواری آن هر که را بخواهد آزمایش نماید و بهمین جهت شکر را از غنیّ ایشان و صبر را از فقیرشان بیازماید (ببیند توانگر سپاسگزاری میکند و درویش شکیبائی دارد، یا نه) پس از آن بفراخ روزیها سختیهای فقر و پریشانی را مقرون ساخت

وَ بِسَلاَمَتِهَا طَوَارِقَ آفَاتِهَا وَ بِفُرَجِ أَفرَاحِهَا غُصَصَ أَترَاحِهَا وَ خَلَقَ اَلآجَالَ فَأَطَالَهَا وَ قَصَّرَهَا وَ قَدَّمَهَا وَ أَخَّرَهَا وَ وَصَلَ بِالمَوتِ أَسبَابَهَا وَ جَعَلَهُ خَالِجاً لِأَشطَانِهَا وَ قَاطِعاً لِمَرَائِرِ أَقرَانِهَا

(49) و به سلامتی اشخاص آفتهای ناگهانی را پیوست و شادیهای بسیار را به غصّه‌ها و اندوههای گلوگیر مبدّل فرمود (غنّی را فقیر، سالم را بیمار، شادمان را غمگین کرد) و مدّت عمرها را تعیین نموده برخی را دراز و گروهی را کوتاه و بعضی مقدّم و جمعی را مؤخّر داشت و موجبات مرگ (غرق گشتن و سوختن و بیماری و کشته شدن و مانند آنها) را فراهم کرد و مرگ را (مانند کسیکه دلو را از چاه بالا می‌کشد) کشندۀ طنابهای دراز عمرها و پاره کنندۀ ریسمانهای کوتاه گرده خوردۀ آنها قرار داد (تا اشخاص قویّ مزاج که امیدوار بعمر طولانی هستند بدانند که مرگ قوّت و ضعف نمی‌شناسد )

عَالِمُ اَلسِّرِّ مِن ضَمَائِرِ اَلمُضمِرِینَ وَ نَجوَی اَلمُتَخَافِتِینَ وَ خَوَاطِرِ رَجمِ اَلظُّنُونِ وَ عُقَدِ عَزِیمَاتِ اَلیَقِینِ وَ مَسَارِقِ إِیمَاضِ اَلجُفُونِ وَ مَا ضَمِنَتهُ أَکنَانُ اَلقُلُوبِ وَ غَیَابَاتُ اَلغُیُوبِ وَ مَا أَصغَت لاِستِرَاقِهِ مَصَائِخُ اَلأَسمَاعِ وَ مَصِائِفِ اَلذَّرِّ وَ مَشَاتِی اَلهَوَامِّ

(امام علیه السّلام در این فصل با الفاظی بمنتهی درجۀ فصاحت و بلاغت دارای معانی بزرگ به همۀ اصناف و انواع مخلوقات حقّ تعالی اشاره فرموده و شنوندگان را آگاه کرده باینکه خداوند سبحان بجزئیّات امور عالم و داناست، زیرا آفرینش موجوداتی که دیده نمی‌شوند و یا پنهان هستند و تربیت هر یک از آنها و اظهار حکمت در جمیع احوال معقول نیست مگر از کسیکه بحقائق آنها عالم و دانا باشد، چنانکه در قرآن کریم س 67 ی 13: می‌فرماید: «وَ أَسِرُّوا قَولَکُم أَوِ اِجهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ» ی 14 «أَ لاٰ یَعلَمُ مَن خَلَقَ وَ هُوَ اَللَّطِیفُ اَلخَبِیرُ» یعنی این کفّار قریش چه گفتار خود را در بارۀ پیغمبر پنهان نمائید چه آشکار در نزد خدا یکسان است، زیرا او بآنچه در سینه‌ها می‌باشد پیش از آنکه به زبان آید دانا است، آیا آفرینندۀ سینه‌ها آنچه در آنست نمی‌داند، و حال آنکه باریک بین و آگاه است‌؟! ابن ابی الحدید در اینجا سخن نیکوئی بیان کرده: سخنی به نیکوئی و عظمت و بزرگی شبیه باین سخن سراغ ندارم جز سخن خداوند سبحان، زیرا کلام امام علیه السّلام شاخه ایست از آن درخت و نهری است از آن دریا و شعله‌ای است از آن آتش، گویا فرمایش خدای تعالی را شرح داده س 6 ی 59: «وَ عِندَهُ مَفٰاتِحُ اَلغَیبِ لاٰ یَعلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ وَ یَعلَمُ مٰا فِی اَلبَرِّ وَ اَلبَحرِ وَ مٰا تَسقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاّٰ یَعلَمُهٰا وَ لاٰ حَبَّةٍ فِی ظُلُمٰاتِ اَلأَرضِ وَ لاٰ رَطبٍ وَ لاٰ یٰابِسٍ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ‌» یعنی خزینه‌ها یا کلیدهای غیب که از مردم پوشیده و پنهان است نزد اوست که آنها را جز او کسی نمی‌داند، و بآنچه که در بیابان و دریا می‌باشد عالم و دانا است، و هیچ برگی از درخت نیفتد و هیچ دانه و تخمی در تاریکی‌ها و زیر زمین فرو نرفته و کشت نشود مگر آنکه او میداند، و نیست تری و خشکی مگر آنکه در کتاب آشکار ثابت است و علم حقّ تعالی بآن احاطه دارد. خلاصه امام علیه السّلام در این باب می‌فرماید:) (50) خداوند متعال عالم و دانا است بر کسانیکه راز خود را پنهان کنند و به پنهان گوئی آنانکه سخن با یکدیگر آهسته گویند و به اندیشه‌هائی که از ظنّ و گمان در دل قرار گیرد و بآنچه با یقین تصمیم بر آن گرفته میشود و به نگاه کردنهای زیر چشم که از روی دزدی و آهستگی انجام می‌گیرد (بطوریکه دیگری ملتفت نباشد) و بآنچه در دلها پنهان شده (و هیچکس از آن آگاه نیست) و به نادیدنیها که در زیر حجابها و پرده‌ها مستور است (و برای احدی آشکار نمی‌باشد) و به سخنانی که سوراخهای گوشها بدزدی و آهستگی می‌شنود و به سوراخهائی که موران کوچک در تابستان و حشرات و گزندگان در زمستان در آنها جا می‌گیرند

وَ رَجعِ اَلحَنِینِ مِنَ اَلمُوَلَّهَاتِ وَ هَمسِ اَلأَقدَامِ وَ مُنفَسَحِ اَلثَّمَرَةِ مِن وَلاَئِجِ غُلُفِ اَلأَکمَامِ وَ مُنقَمَعِ اَلوُحُوشِ مِن غِیرَانِ اَلجِبَالِ وَ أَودِیَتِهَا وَ مُختَبَإِ اَلبَعُوضِ بَینَ سُوقِ اَلأَشجَارِ وَ أَلحِیَتِهَا وَ مَغرَزِ اَلأَورَاقِ مِنَ اَلأَفنَانِ

(51) و به صدای با آه و ناله و گریۀ زنهایی که میان ایشان و فرزندانشان مفارقت و جدائی افتاده و به صدای آهسته قدمها (ی روندگان) و بجای نموّ میوه که در غلافهای رگ و ریشۀ درختان است و بجای پنهان شدن حیوانات در غارها و درّه‌های کوهها و بجای پنهان شدن پشّه‌ها میان ساقها و پوستهای درختها و بجای اتّصال برگها به شاخه‌ها (ی درختها)

وَ مَحَطِّ اَلأَمشَاجِ مِن مَسَارِبِ اَلأَصلاَبِ وَ نَاشِئَةِ اَلغُیُومِ وَ مُتَلاَحِمِهَا وَ دُرُورِ قَطرِ اَلسَّحَابِ فِی مُتَرَاکِمِهَا وَ مَا تَسفِی اَلأَعَاصِیرُ بِذُیُولِهَا وَ تَعفُو اَلأَمطَارُ بِسُیُولِهَا وَ عَومِ نَبَاتِ اَلأَرضِ فِی کُثبَانِ اَلرِّمَالِ وَ مُستَقَرِّ ذَوَاتِ اَلأَجنِحَةِ بِذُرَی شَنَاخِیبِ اَلجِبَالِ وَ تَغرِیدِ ذَوَاتِ اَلمَنطِقِ فِی دَیَاجِیرِ اَلأَوکَارِ

(52) و به رحمهائی که نطفه‌های آمیخته به خون که از صلبها خارج شده در آن قرار گیرد و به ابرهای بر آمدۀ در هواء و جای بهم پیوستن آنها و به باریدن دانۀ باران در جای روی هم آمدن ابرها و بآنچه (خاک و خاشاکی که) گرد بادها بروی زمین می‌پاشند، و بآنچه (بناء و عمارات و مانند آنها که) سیلها که از بارانها تولید شده نابود میکنند و به فرو رفتن و سیر حشرات در ریگستانها، و به جایگاه پرندگان بر سر کوههای بلند و به نغمه سرائی مرغان خواننده در آشیانهای تاریک

وَ مَا أَوعَبَتهُ اَلأَصدَافُ وَ حَضَنَت عَلَیهِ أَموَاجُ اَلبِحَارِ وَ مَا غَشِیَتهُ سُدفَةُ لَیلٍ أَو ذَرَّ عَلَیهِ شَارِقُ نَهَارٍ وَ مَا اِعتَقَبَت عَلَیهِ أَطبَاقُ اَلدَّیَاجِیرِ وَ سُبُحَاتُ اَلنُّورِ وَ أَثَرِ کُلِّ خَطوَةٍ وَ حِسِّ کُلِّ حَرَکَةٍ وَ رَجعِ کُلِّ کَلِمَةٍ وَ تَحرِیکِ کُلِّ شَفَةٍ

(53) و بآنچه در میان صدفها (لؤلؤ و مرجان) است و موجهای دریاها آنرا پرورش داده و بآنچه تاریکی شب آنرا پوشانده و یا آفتاب بر آن تابیده و بآنچه پی در پی پرده‌های تاریکی و درخشندگیهای روشنی، بر آن وارد گردیده و به نشانۀ هر گامی و به صدای آهسته هر حرکتی و به آوای هر سخنی و به حرکت و جنبش هر لبی

وَ مُستَقَرِّ کُلِّ نَسَمَةٍ وَ مِثقَالِ کُلِّ ذَرَّةٍ وَ هَمَاهِمِ کُلِّ نَفسٍ هَامَّةٍ وَ مَا عَلَیهَا مِن ثَمَرِ شَجَرَةٍ أَو سَاقِطِ وَرَقَةٍ أَو قَرَارَةِ نُطفَةٍ أَو نُقَاعَةٍ دَمٍ وَ مُضغَةٍ أَو نَاشِئَةِ خَلقٍ وَ سُلاَلَةٍ

(54) و بجای هر جانداری و بمقدار وزن هر ذرّه‌ای، و به همهمه و صدای آهستۀ هر نفسی که دارای اراده و عزم است و بآنچه بر روی زمین است از قبیل میوۀ درخت یا برگی که از درخت بریزد یا رحم و جائیکه نطفه در آن قرار گیرد یا خون در آن جمع شده و بسته گشته مانند پارۀ گوشت گردد یا خلقی و صورتی پیدا گشته متولّد شود

لَم تَلحَقهُ فِی ذَلِکَ کُلفَةٌ وَ لاَ اِعتَرَضَتهُ فِی حِفظِ مَا اِبتَدَعَ مِن خَلقِهِ عَارِضَةٌ وَ لاَ اِعتَوَرَتهُ فِی تَنفِیذِ اَلأُمُورِ وَ تَدَابِیرِ اَلمَخلُوقِینَ مَلاَلَةٌ وَ لاَ فَترَةٌ بَل نَفَذَهُم عِلمُهُ وَ أَحصَاهُم عَدُّهُ وَ وَسِعَهُم عَدلُهُ وَ غَمَرَهُم فَضلُهُ مَعَ تَقصِیرِهِم عَن کُنهِ مَا هُوَ أَهلُهُ

(55) و از این علم و دانائی (مانند بشر) هیچ گونه مشقّت و رنجی باو نرسیده و در حفظ و نگاه‌داری آنچه که آفریده هیچ رادع و مانعی برای او پیش نیامده و در اجرای امور و تدبیر مخلوقات هیچ ملالت و کدورت و سستی باو روی نیاورده بلکه علم او در همۀ آنها جاری است و بآنها احاطه دارد و عدالت و دادگستری او آنها را فرا گرفته فضل و کرمش شامل حال شان شده و از تقصیرشان بجهت درک نکردن آنچه شایستۀ مقام او است (معرفت و شناسایی و عبادت و پرستش و شکر نعمت و سپاسگزاری) در گذشته (این جمله اشاره است به حقارت و کوچکی مدح و ثناء و عبادت و پرستش مخلوق در مقابل عظمت و بزرگی خالق تا بشکر نعمت و طاعات و بندگی ادامه داده آنی غفلت ننمایند )

اَللَّهُمَّ أَنتَ أَهلُ اَلوَصفِ اَلجَمِیلِ وَ اَلتَّعدَادِ اَلکَثِیرِ إِن تُؤَمَّل فَخَیرُ مَأمُولٍ وَ إِن تُرجَ فَأَکرَمُ مَرجُوٍّ

(امام علیه السّلام چون حمد و ثنای الهیّ را بجا آورد و مخلوقاتش را وصف فرمود، و عظمت و بزرگی و اوصاف کمال و جلالش را بیان کرده فهماند که او را بچشم سر نمی‌توان دید، بلکه بچشم دل آشکار و هویدا است، در صدد مناجات و راز و نیاز با او بر آمده عرض میکند:) (56) بار خدایا تویی سزاوار وصف نیکو و لائق شمارش نعمتهای بی پایان اگر به (لطف و کرم) تو آرزومندیم تو بهتر و برتری از آنکه آرزو می‌کنیم و اگر به (رحمت و آمرزش) تو امیدواریم تو گرامیتر و بزرگتری از آنکه امید داریم (زیرا در خانۀ تو همیشه گشوده و خوان نعمتت همواره گسترده و دست جود و بخشش تو بالاترین دستها است)

اَللَّهُمَّ وَ قَد بَسَطتَ لِی فِیمَا لاَ أَمدَحُ بِهِ غَیرَکَ وَ لاَ أُثنِی بِهِ عَلَی أَحَدٍ سِوَاکَ وَ لاَ أُوَجِّهُهُ إِلَی مَعَادِنِ اَلخَیبَةِ وَ مَوَاضِعِ اَلرَّیبَةِ وَ عَدَلتَ بِلِسَانِی عَن مَدَائِحِ اَلآدَمِیِّینَ وَ اَلثَّنَاءِ عَلَی اَلمَربُوبِینَ اَلمَخلُوقِینَ

(57) بار خدایا تو مرا قدرت دادی در آنچه (فصاحت و بلاغت گفتار) که غیر تو را بآن مدح نگفته بجز تو بآن بر کسی ثناء گو نمی‌باشم و بآن بمواضع حرمان و نومیدی و جاهای شکّ و بد گمانی (پیش مخلوق) رو نمی‌آورم (زیرا آنان خودشان بیچاره و نیازمندند) و از مدحهای آدمیان و درود بر آفریده شده‌ها که (بنعمت تو) پرورده شده‌اند زبانم را نگاه‌داشتی

اَللَّهُمَّ وَ لِکُلِّ مُثنٍ عَلَی مَن أَثنَی عَلَیهِ مَثُوبَةٌ مِن جَزَاءٍ أَو عَارِفَةٌ مِن عَطَاءٍ وَ قَد رَجَوتُکَ دَلِیلاً عَلَی ذَخَائِرِ اَلرَّحمَةِ وَ کُنُوزِ اَلمَغفِرَةِ

(58) بار خدایا هر درود گوینده‌ای را بر ستوده شده توقّع اجر و مزدی است و من بتو امیدوارم که دلیل و راهنمائی بر توشه‌های رحمت و گنجهای مغفرت (بزرگترین پاداشی که عطاء می‌فرمایی)

اَللَّهُمَّ وَ هَذَا مَقَامُ مَن أَفرَدَکَ بِالتَّوحِیدِ اَلَّذِی هُوَ لَکَ وَ لَم یَرَ مُستَحِقّاً لِهَذِهِ اَلمَحَامِدِ وَ اَلمَمَادِحِ غَیرَکَ

(59) بار خدایا اینجا (که من بتعظیم و توحید مشغولم) جای کسی است که تو را یکتا دانسته بیگانگی که خاصّ تو است و برای این سپاسگزاریها و ثناءها کسیرا غیر از تو مستحقّ و سزاوار ندیده (پس هر کس لیاقت پا نهادن بر منبر نداشته و هر سخنی را بالای آن نمی‌توان گفت)

وَ بِی فَاقَةٌ إِلَیکَ لاَ یَجبُرُ مَسکَنَتَهَا إِلاَّ فَضلُکَ وَ لاَ یَنعَشُ مِن خَلَّتِهَا إِلاَّ مَنُّکَ وَ جُودُکَ فَهَب لَنَا فِی هَذَا اَلمَقَامِ رِضَاکَ وَ أَغنِنَا عَن مَدِّ اَلأَیدِی إِلَی سِوَاکَ إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ

(60) و فقر و نیازمندی من بسوی تو است که بد بختی آنرا (هیچ چیز) جبران و تلافی نمی‌کند مگر فضل و احسان تو و سختی آنرا بر طرف نمی‌گرداند مگر جود و بخشش تو پس در این مقام (که بذکر تو مشغولیم) رضاء و خوشنودی خود را بما ارزانی فرموده دستهای ما را بسوی غیر خود دراز مفرما زیرا تو قادر و توانا هستی بر هر چه که خواهی


خطبه 91- علل نپذیرفتن خلافت

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما أرید علی البیعة بعد قتل عثمان

(در اینجا به جدّم امیر المؤمنین تأسّی جسته و آن حضرت را بدرگاه خداوند متعال وسیله قرار داده و از روی تضرّع و زاری فریاد کرده می‌گویم: خدایا خطاهای من بسیار و گناهانم بیشمار است، و تو غفور و رحیم و عزیز و کریم هستی، پس خطاهای مرا ببخش، و گناهانم را بیامرز، و ترجمه شرح این کتاب شریف را ذخیرۀ روز احتیاج و نیازمندیم گردان، یا مَن لاّ یرجی إلاّ هو). 91 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است هنگام بیعت کردن مردم با آن بزرگوار (روز جمعه بیست و پنجم ذی الحجّة سال سی و پنج از هجرت) پس از کشته شدن عثمان

دَعُونِی وَ اِلتَمِسُوا غَیرِی فَإِنَّا مُستَقبِلُونَ أَمراً لَهُ وُجُوهٌ وَ أَلوَانٌ لاَ تَقُومُ لَهُ اَلقُلُوبُ وَ لاَ تَثبُتُ عَلَیهِ اَلعُقُولُ

(1) دست از من برداشته دیگری را بطلبید (و او را امیر و خلیفه گردانید، چون بعد از رحلت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله خلفایی که بنا حقّ روی کار آمدند سنّت و سیرۀ او را تغییر داده بیت المال را از روی عدل و درستی میان رعیّت قسمت نکردند، بلکه به دلخواه هر کاری خواستند انجام و عرب را بر عجم و قویّ را بر ضعیف ترجیح دادند، و عثمان اقارب و خویشاوندش را از بنی امیّه بر سائر مردم برتری داد و سالهای دراز بهمین منوال رفتار شد، و مردم سنّت و سیرۀ رسول اکرم را از یاد بردند، اکنون که آمده بودند با امام علیه السّلام بیعت نمایند منظورشان آن بود که آن حضرت هم به رویّۀ سه خلیفۀ پیش از خود رفتار کند، پس آن بزرگوار برای اتمام حجّت و اینکه بدانند او بر خلاف سنّت و سیرۀ پیغمبر اکرم کاری انجام ندهد و آنها نقض بیعت خواهند نمود، این سخنان را فرمود، بنا بر این درست نیست که گفته شود: اگر آن حضرت از جانب رسول خدا بخلافت نصب گردید و در حقیقت امامت و امارت از آن او و قیام بآن برایش واجب بود، چگونه استعفاء می‌نمود. چون امام علیه السّلام می‌دانست که بالأخره ایشان دست از عهد و پیمان برداشته و با او همراه نخواهند بود، از اینرو می‌فرماید:) ما بکاری اقدام می‌نماییم که آنرا روها و رنگهای گوناگون است (به مشکلاتی بر خواهیم خورد «از قبیل جنگ با ناکثین یعنی طلحه و زبیر و سائر اصحاب جمل که پیمان خود را شکستند، و با قاسطین یعنی معاویه و لشگر شام که به آن حضرت یاغی شدند، و با مارقین یعنی خوارج نهروان که کافر شدند» بطوری) که دلها بر آن استوار نیست (مردم در این پیش آمدها شکیبائی ندارند) و عقلها زیر بار آن نخواهند رفت (بلکه انکار خواهند نمود)

وَ إِنَّ اَلآفَاقَ قَد أَغَامَت وَ اَلمَحَجَّةَ قَد تَنَکَّرَت

(2) آفاق را ابر سیاه (ظلم و ستم و بدعت) فرو گرفته (خورشید حقّ و حقیقت زیر آن پنهان گشته) و راه روشن (حقیقت احکام اسلام) تغییر یافته

وَ اِعلَمُوا أَنِّی إِن أَجَبتُکُم رَکِبتُ بِکُم مَا أَعلَمُ وَ لَم أُصغِ إِلَی قَولِ اَلقَائِلِ وَ عَتبِ اَلعَاتِبِ

(3) و بدانید اگر من دعوت (بیعت) شما را بپذیرم طبق آنچه خود می‌دانم رفتار خواهم نمود (شما را بر مرکب حقّ سوار نموده در راه راست سوق می‌دهم و بر خلاف رضاء و خوشنودی خدا و رسول سخنی نگفته قدمی بر نمی‌دارم) و (اگر خلافت را قبول کرده سوار بر کار شوم) به سخن گوینده (ای که گفتارش بر وفق خواهش نفسانیّ و بر خلاف شرع بوده) و به سرزنش توبیخ کننده (ای که مرا ملامت کند که چرا به رویّۀ خلفای پیش رفتار نمی‌کنم) گوش نمی‌دهم

وَ إِن تَرَکتُمُونِی فَأَنَا کَأَحَدِکُم وَ لَعَلِّی أَسمَعُکُم وَ أَطوَعُکُم لِمَن وَلَّیتُمُوهُ أَمرَکُم

(4) و اگر مرارها کنید (و بخلافت نگمارید) مانند یکی (از افراد) شما هستم و شاید به سخنان شما (در باب رفتار ناروای خلیفۀ نا حقّ‌) بیشتر گوش دهم (و از حقوقتان دفاع نمایم) و فرمان کسیرا که شما او را بر کار خویش والی و زمامدار قرار می‌دهید (اگر دستورش مطابق دستور اسلام باشد) بهتر انجام دهم

وَ أَنَا لَکُم وَزِیراً خَیرٌ لَکُم مِنِّی أَمِیراً

(بنا بر این) (5) و زیر و مشاور بودن من برای شما بهتر است از اینکه امیر و زمامدار باشم (خلاصه حضرت اتمام حجّت می‌فرماید که بعد از بیعت کردن ایشان اگر بر خلاف خواهشهای آنان رفتار نمود ایراد نکنند که ما نمی‌دانستیم چنین رفتار می‌نمایی و گر نه با تو بیعت نمی‌نمودیم )


خطبه 92- بیان فضیلت های خود و فتنه بنی امیه

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

92 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که پس از خاتمۀ جنگ نهروان فرموده و از خطبه‌های مشهورۀ آن بزرگوار می‌باشد که در آن فضائل و مناقب خود را شرح داده و برای جهّال و غافلین مقام و منزلت خویش را بیان کرده تا بدستور او رفتار نموده امر و فرمانش را پیروی نمایند، و بعد از آن از فتنه و فساد بنی امیّه و سختیهایی که در زمان سلطنت و پادشاهی هر یک از آنها بمردم وارد شده و انقراض دولت آنان خبر داده)

أَمَّا بَعدُ أَیُّهَا اَلنَّاسُ فَأَنَاَ فَقَأتُ عَینَ اَلفِتنَةِ وَ لَم یَکُن لِیَجتَرِئَ عَلَیهَا أَحَدٌ غَیرِی بَعدَ أَن مَاجَ غَیهَبُهَا وَ اِشتَدَّ کَلَبُهَا فَاسأَلُونِی قَبلَ أَن تَفقِدُونِی

(1) پس از حمد و ثنای الهیّ و درود بر پیغمبر اکرم ای مردم من چشم فتنه و فساد را کور کردم (با طلحه و زبیر و پیروانشان در جنگ جمل و با معاویه و لشگرش در جنگ صفّین و با خوارج در نهروان جنگیده نگذاشتم فسادشان عالم گیر گردد) و غیر از من کسی بر (دفع) آن فتنه و فساد جرأت نداشت پس از آنکه تاریکی آن موج زده و سختی آن رو به افزونی نهاده بود (همه جا را فتنه فرا گرفته هیچکس نمی‌دانست چه باید کرد، زیرا اهل اسلام حکم جنگیدن با اهل قبله را از آن پیش ندانسته جرأت بر آن نداشتند، چنانکه ابن عمر و سعد ابن مالک و ابو موسی و مانند ایشان از آن حضرت کناره کرده گفتند: از این فتنه‌ای که در میان مسلمانان واقع شده اجتناب و دوری سزاوار است) پس (چون بهمه چیز دانا هستم احکام و مسائل دین خود را) از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید، و (بحکم عقل و نقل جرأت نیست کسیرا جز علیّ ابن ابی طالب و ائمّۀ طاهرین علیهم السّلام که در بالای منبر بگوید: فاسألونی قبل أن تفقدونی یعنی بپرسید از من پیش از آنکه مرا نیابید. زیرا پرسشها بیشمار و گوناگون است، بعضی راجع بمعقول و برخی مربوط بمنقول و دسته‌ای در باب عالم شهود و پاره‌ای در بارۀ عالم غیب و همچنین راجع به گذشته و یا آینده و یا زمان حال باشد، و ممکن نیست کسی بتواند این پرسشها را پاسخ گوید مگر کسیکه از جانب خداوند تأیید شده و از منبع علم و حکمت و سرچشمۀ کمال و معرفت، علوم اوّلین و آخرین را آموخته باشد)

فَوَ الَّذِی نَفسِی بِیَدِهِ لاَ تَسأَلُونَنِی عَن شَیءٍ فِیمَا بَینَکُم وَ بَینَ اَلسَّاعَةِ وَ لاَ عَن فِئَةٍ تَهدِی مِائَةً وَ تُضِلُّ مِائَةً إِلاَّ أَنبَأتُکُم بِنَاعِقِهَا وَ قَائِدِهَا وَ سَائِقِهَا وَ مُنَاخِ رِکَابِهَا وَ مَحَطِّ رِحَالِهَا وَ مَن یُقتَلُ مِن أَهلِهَا قَتلاً وَ مَن یَمُوتُ مِنهُم مَوتاً

(2) سوگند بآن کسیکه جان من بدست قدرت او است از این زمان تا قیامت چیزی (خبری) را از من سؤال نمی‌کنید و از گروهی که صد کس (کمتر یا بیشتر) را هدایت نمایند و صد کس را گمراه سازند (مردمی که زمامدار شوند و سبب رستگاری یا گمراهی گردند) پرسش نمی‌نمائید مگر آنکه بشما خبر می‌دهم (پیش گوئی میکنم) از خواننده و جلودار و راننده (زمامداران) آن گروه (مانند ساربانان که شتران را بهر کجا بخواهند می‌کشانند) و از جای فرود آمدن و بار گیری (محلّ اجتماع) ایشان و از کسیکه از آنان کشته میشود و آنکه از آنها می‌میرد

وَ لَو قَد فَقَدتُمُونِی وَ نَزَلَت بِکُم کَرَائِهُ اَلأُمُورِ وَ حَوَازِبُ اَلخُطُوبِ لَأَطرَقَ کَثِیرٌ مِنَ اَلسَّائِلِینَ وَ فَشِلَ کَثِیرٌ مِنَ اَلمَسئُولِینَ وَ ذَلِکَ إِذَا قَلَّصَت حَربُکُم وَ شَمَّرَت عَن سَاقٍ وَ کَانَتِ اَلدُّنیَا عَلَیکُم ضِیقاً تَستَطِیلُونَ مَعَهُ أَیَّامَ اَلبَلاَءِ عَلَیکُم حَتَّی یَفتَحَ اَللَّهُ لِبَقِیَّةِ اَلأَبرَارِ مِنکُم

(3) و اگر مرا نیابید (میان شما نباشم) و پیش آمدهای بد و کارهای دشوار بر شما فرود آید بسیاری از سؤال کنندگان (بسبب حیرانی بسیار) سر در پیش خواهند افکند (و خاموش بوده راه نجات از آن پیش آمدهای بد و کارهای دشوار را نمی‌یابند) و بسیاری از پاسخ دهندگان (بسبب جهل و نادانی از پاسخ گفتن) ترسناک (و عاجز) باشند و این در وقتی است که جنگ بسیار میان شما واقع گشته و (فتنه و فساد آن) سخت گردد و (بسبب گرفتاری و بیچارگی) دنیا بر شما تنگ شود که روزهای بلاء (مدّت سختی) را دراز شمارید (هر ساعتی را روزی یا بیشتر پندارید) تا اینکه خداوند نیکوکاران از شما را فتح و فیروزی دهد

إِنَّ اَلفِتَنَ إِذَا أَقبَلَت شَبَّهَت وَ إِذَا أَدبَرَت نَبَّهَت یُنکَرنَ مُقبِلاَتٍ وَ یُعرَفنَ مُدبِرَاتٍ یَحُمنَ حَومَ اَلرِّیَاحِ یُصِبنَ بَلَداً وَ یُخطِئنَ بَلَداً

(4) هرگاه فتنه‌ها (بمردم) رو آورد (باطل بحقّ و فساد و بصلاح) اشتباه میشود و زمانیکه از بین برود (و فتنه جویان مضمحلّ و نابود شوند، مردم را بباطل و فساد) آگاه سازد (آنگاه بحقّ و صلاح پی برده بجهل و نادانی خود اعتراف نمایند، زیرا) چون فتنه‌ها رو آورد (نادرستیهای آنها) معلوم نیست و چون پشت گرداند (از بین برود) شناخته شود (مادامی که فتنه و فساد بر پا است حقّ ناپیدا است و چون آتش آن فرو نشیند حقّ آشکار گردد) فتنه‌ها (در همه جا) مانند دور زدن بادها دور می‌زند به شهری می‌رسد و از شهری می‌گذرد (فتنه جویان همه جا مشغول فساد و تباهکاری می‌باشند، گاهی مردم شهری به آتش آنان سوخته گاهی از آن شهر گذشته مردم شهر دیگری را می‌سوزانند)

أَلاَ وَ إِنَّ أَخوَفَ اَلفِتَنِ عِندِی عَلَیکُم فِتنَةُ بَنِی أُمَیَّةَ فَإِنَّهَا فِتنَةٌ عَمیَاءُ مُظلِمَةٌ عَمَّت خُطَّتُهَا وَ خُصَّت بَلِیَّتُهَا وَ أَصَابَ اَلبَلاَءُ مَن أَبصَرَ فِیهَا وَ أَخطَأَ اَلبَلاَءُ مَن عَمِیَ عَنهَا

(5) آگاه باشید ترسناکترین (بزرگترین و سختترین) فتنه‌ها بر شما بنظر من فتنه بنی امیّه است (حرمت رسول خدا را هتک کرده سبطین آن بزرگوار امام حسن و امام حسین «علیهما السّلام» را بقتل رسانده خانۀ خدا را خراب نموده هشتاد سال بر روی منابر اسلام نسبت به امیر المؤمنین جسارت نمودند و مردم را به دوری جستن از آن حضرت وادار کرده هر کس زیر بار این کار زشت نرفته او را کشته یا از شهرها بیرون کرده خانه‌اش را خراب و ویران می‌ساختند و سنّت را بدعت و بدعت را سنّت می‌دانستند) پس آن فتنه‌ای کور و تاریک است (راه صلاح و رستگاری در آن گمشده و زیانش در دین و دنیا هویدا است) حکومت و سلطنت آن همه جا را فرا گیرد و بلاء و سختی آن مخصوص (پرهیزکاران و شیعیان) است هر کسیکه در آن فتنه بینا باشد (با کارهای زشت بنی امیّه مخالفت نماید) بلاء و سختی باو رو آورد و کسیکه نابینا باشد (به کارهای زشت آنان ایراد نکرده اوامر و نواهی آنها را پیروی کند) بلاء از او دور (در رفاه و آسایش) است

وَ اَیمُ اَللَّهِ لَتَجِدُنَّ بَنِی أُمَیَّةَ لَکُم أَربَابَ سَوءٍ بَعدِی کَالنَّابِ اَلضَّرُوسِ تَعذِمُ بِفِیهَا وَ تَخبِطُ بِیَدِهَا وَ تَزبِنُ بِرِجلِهَا وَ تَمنَعُ دَرَّهَا لاَ یَزَالُونَ بِکُم حَتَّی لاَ یَترُکُوا مِنکُم إِلاَّ نَافِعاً لَهُم أَو غَیرَ ضَائِرٍ بِهِم وَ لاَ یَزَالُ بَلاَؤُهُم عَنکُم حَتَّی لاَ یَکُونَ اِنتِصَارُ أَحَدِکُم مِنهُم إِلاَّ کَانتِصَارِ اَلعَبدِ مِن رَبِّهِ وَ اَلصَّاحِبِ مِن مُستَصحِبِهِ

(6) سوگند بخدا بعد از من بنی امیّه برای شما زمامداران بدی خواهند بود مانند شتر پیر لگد انداز بد خو که (هنگام دوشیدن دوشنده را) به دهانش گاز می‌گیرد و به دستش (بر سر او) کوبیده به پایش لگد زند و از دوشیدن شیر جلوگیری نماید (خلاصه نیکان را اذیّت و آزار رسانیده می‌کشند و از بیت المال مسلمین چیزی بمستحقّین نمی‌دهند) همواره بر شما تسلّط دارند تا از شما کسیرا (روی زمین) باقی نگذارند مگر اینکه برای آنان سود داشته یا زیان بایشان وارد نیاورد (از آنها پیروی کند یا لا اقلّ بر خلاف مقاصدشان سخنی نگفته قدمی بر ندارد) و همواره بلاء و تسلّط آنان (بر شما) برقرار است بطوریکه انتقام گرفتن یکی از شما از ایشان مانند انتقام گرفتن غلام از آقای خود و تابع از متبوعش می‌باشد (زیر دست و مانند بندۀ زر خرید آنان هستید که نمی‌توانید از حقوق خویش دفاع کنید)

تَرِدُ عَلَیکُم فِتنَتُهُم شَوهَاءَ مَخشِیَّةً وَ قِطَعاً جَاهِلِیَّةً لَیسَ فِیهَا مَنَارُ هُدًی وَ لاَ عَلَمٌ یُرَی نَحنُ أَهلَ اَلبَیتِ مِنهَا بِمَنجَاةٍ وَ لَسنَا فِیهَا بِدُعَاةٍ

(7) فتنه و فساد ایشان بد منظر و ترسناک و به رویّۀ مردم زمان جاهلیّت (که بجنگ و خونریزی و غارت و دزدی و بی عفّتی عادت داشتند) بر شما وارد می‌گردد و نیست علامتی از هدایت و رستگاری در آن فتنه و نه نشانه‌ای که (راه حقّ بآن) دیده شود ما اهل بیت از گناه آن فتنه‌ها خواهیم رست (از رویّۀ فتنه جویان بیزاری جسته طبق دستور خداوند متعال رفتار خواهیم نمود) و در آن اوقات نمی‌توانیم (کسیرا آشکار براه حقّ‌) دعوت نماییم

ثُمَّ یُفَرِّجُهَا اَللَّهُ عَنکُم کَتَفرِیجِ اَلأَدِیمِ بِمَن یَسُومُهُم خَسفاً وَ یَسُوقُهُم عُنفاً وَ یَسقِیهِم بِکَأسٍ مُصَبَّرَةٍ لاَ یُعطِیهِم إِلاَّ اَلسَّیفَ وَ لاَ یُحلِسُهُم إِلاَّ اَلخَوفَ

(8) سپس خداوند آن فتنه‌ها را از شما دور گرداند مانند جدا کردن پوست از گوشت بوسیلۀ کسیکه (بنی العبّاس) بایشان ذلّت و خواری می‌رساند و بجبر آنها را (به اطراف) سوق داده و از جام پر (از بلاء و مصیبت) آب می‌دهد، بجز زخم شمشیر چیزی بآنها نبخشد و بجز خوف و ترس چیزی نپوشاند

فَعِندَ ذَلِکَ تَوَدُّ قُرَیشٌ بِالدُّنیَا وَ مَا فِیهَا لَو یَرَونَنِی مَقَاماً وَاحِداً وَ لَو قَدرَ جَزرِ جَزُورٍ لَأَقبَلَ مِنهُم مَا أَطلُبُ اَلیَومَ بَعضَهُ فَلاَ یُعطُونَنِیهِ

(9) پس در آن هنگام (که دولت بنی امیّه منقرض گشت همۀ آنان ضعیف و ناتوان و خوار شدند) قریش آرزو دارند که دنیا و آنچه در آن است از دست داده بجای آن یک بار مرا ببینند هر چند بقدر کشتن شتری (ساعتی) باشد تا از ایشان بپذیرم تمام آنچه را که امروز بعضی از آنرا خواستارم و بمن نمی‌دهند (اگر قریش یعنی بنی امیّه بعد از همۀ سختیها و هرج و مرج در زندگی و ذلّت و بیچارگی که از بنی العبّاس دیدند آن حضرت را می‌یافتند در پای او افتاده زاری می‌نمودند تا خلافت و حکومت ایشان را قبول فرموده زنگ ظلم و ستم و فتنه و فساد را از جهان بزداید، و شاهد بر این گفتار آنست که تاریخ نویسان نقل کرده‌اند و مشهور است: مروان ابن محمّد آخرین پادشاه بنی امیّه هنگامیکه در لشگر خراسان عبد اللّه ابن محمّد ابن علیّ ابن عبد اللّه ابن عبّاس را که پیشوای لشگر بود دید، گفت: ای کاش بجای این جوان علیّ ابن ابی طالب در زیر این بیرق پیشوای لشگر بود)


خطبه 93- توصیف خداوند متعال

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

93 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که بعضی از اوصاف خداوند را یاد آوری نموده)

فَتَبَارَکَ اَللَّهُ اَلَّذِی لاَ یَبلُغُهُ بُعدُ اَلهِمَمِ وَ لاَ یَنَالُهُ حَدسُ اَلفِطَنِ اَلأَوَّلُ اَلَّذِی لاَ غَایَةَ لَهُ فَیَنتَهِی وَ لاَ آخِرَ لَهُ فَیَنقَضِی و منها فی وصف الأنبیاء

(1) برتر از هر چیز خداوندی است که همّتهای بلند او را درک نکرده و زیرکیهای هوشمندان باو نمی‌رسند (بکنه حقیقت ذاتش پی نبرند، زیرا بحدّی محدود نیست که بتوان او را درک نمود) اوّلی است که پایانی برای او نیست تا به نهایت رسد (مبدا اشیاء است، نه اوّلی که او را آخر باشد) و نه آخری است او را که تمام شود (مرجع اشیاء است، نه آخری که او را اوّلی باشد، زیرا اوّل و آخر بودن و غایت و نهایت از لوازم جسم است و او سبحانه از آن مبرّی است ) قسمتی از این خطبه در بارۀ پیغمبران (و پیغمبر اکرم و ائمۀ اطهار علیهم السّلام) است

فَاستَودَعَهُم فِی أَفضَلِ مُستَودَعٍ وَ أَقَرَّهُم فِی خَیرِ مُستَقَرٍّ تَنَاسَخَتهُم کَرَائِمُ اَلأَصلاَبِ إِلَی مُطَهَّرَاتِ اَلأَرحَامِ کُلَّمَا مَضَی مِنهُم سَلَفٌ قَامَ مِنهُم بِدِینِ اَللَّهِ خَلَفٌ

(3) خداوند پیغمبران را در برترین امانتگاه (صلب پدران) امانت نهاد و در بهترین جایگاه (رحم مادران) قرار داد و آنان را از صلبهای نیکو به رحمهای پاک و پاکیزه انتقال داد (پدر و مادر پیغمبران از حضرت آدم علیه السّلام تا خاتم النّبیّین صلّی اللّه علیه و آله خدا پرست بوده بشرک و کفر آلوده نگشته در زنا شوئی بر خلاف شرع و دستور الهیّ رفتار ننمودند) هر گاه یکی از ایشان از دنیا می‌رفت دیگری بعد از او برای نشر دین خدا بجای او قیام می‌نمود (بتبلیغ احکام الهیّ مشغول می‌گشت)

حَتَّی أَفضَت کَرَامَةُ اَللَّهِ سُبحَانَهُ إِلَی مُحَمَّدٍ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَأَخرَجَهُ مِن أَفضَلِ اَلمَعَادِنِ مَنبِتاً وَ أَعَزِّ اَلأُرُومَاتِ مَغرِساً مِنَ اَلشَّجَرَةِ اَلَّتِی صَدَعَ مِنهَا أَنبِیَاءَهُ وَ اِنتَخَبَ مِنهَا أُمَنَاءَهُ

(4) تا اینکه منصب نبوّت و پیغمبری از جانب خداوند سبحان بحضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله رسید پس آن حضرت را از نیکوترین معدنها (صلبهای پیغمبران پیش) رویانید و در عزیزترین اصلها (رحمها) غرس نمود (و آن بزرگوار را) از شجره‌ای (نسل حضرت ابراهیم علیه السّلام) که پیغمبرانش را از آن آشکار نمود و امین‌های (بر وحی) خود را از آن برگزید (بوجود آورد)

عِترَتُهُ خَیرُ اَلعِتَرِ وَ أُسرَتُهُ خَیرُ اَلأُسَرِ وَ شَجَرَتُهُ خَیرُ اَلشَّجَرِ نَبَتَت فِی حَرَمٍ وَ بَسَقَت فِی کَرَمٍ لَهَا فُرُوعٌ طِوَالٌ وَ ثَمَرَةٌ لاَ تُنَالُ

(5) خاندان او بهترین خاندانها و خویشان او بهترین خویشان و شجرۀ او بهترین شجره‌ها است (آن حضرت از جمیع پیغمبران افضل می‌باشد) که در حرم روییده و در (بوستان) مجد و شرافت قدّ کشیده (در مکّۀ معظّمه بدنیا آمده و تربیت شده) آن شجره را شاخه‌های دراز (ائمّۀ اثنی عشر) و میوه‌ای است که دست هر کس بآن نرسد

فَهُوَ إِمَامُ مَنِ اِتَّقَی وَ بَصِیرَةُ مَنِ اِهتَدَی سِرَاجٌ لَمَعَ ضَوؤُهُ وَ شِهَابٌ سَطَعَ نُورُهُ وَ زَندٌ بَرَقَ لَمعُهُ سِیرَتُهُ اَلقَصدُ وَ سُنَّتُهُ اَلرُّشدُ وَ کَلاَمُهُ اَلفَصلُ وَ حُکمُهُ اَلعَدلُ

(6) پس آن حضرت پیشوای پرهیزکاران و روشنی دیدۀ بینایان و چراغی است درخشان و ستاره‌ای است که نور از آن ساطع است و آتش زنه‌ای که شعلۀ آن برق می‌زند روش او استقامت و طریقه‌اش هدایت و راهنمائی است و سخن او جدا کنندۀ (حقّ از باطل) و حکم و فرمانش بعدل و درستکاری است

أَرسَلَهُ عَلَی حِینِ فَترَةٍ مِنَ اَلرُّسُلِ وَ هَفوَةٍ عَنِ اَلعَمَلِ وَ غَبَاوَةٍ مِنَ اَلأُمَمِ

(7) هنگامی آن بزرگوار به رسالت و پیغمبری مبعوث شد که مدّتها بود کسی به رسالت نیامده و مردم در انجام وظیفه از راه حقّ منحرف و امّتهای پیغمبران پیش در غفلت و نادانی سرگردان بودند (حقّ تعالی آنان را به مبعوث شدن آن حضرت هدایت کرده از ضلالت و گمراهی نجات داد )

اِعمَلُوا رَحِمَکُمُ اَللَّهُ عَلَی أَعلاَمٍ بَیِّنَةٍ فَالطَّرِیقُ نَهجٌ یَدعُوا إِلیٰ دٰارِ اَلسَّلاٰمِ

(بندگان خدا) (8) خدا شما را رحمت کند عمل کنید بر (رویّۀ) نشانه‌های آشکار (ائمّۀ دین علیهم السّلام، زیرا آنان نشانه و چراغ هدایت و رستگاری می‌باشند در تاریکی ضلالت و گمراهی) پس راه (دین) روشن و هویدا است که (شما را) بدار السّلام (بهشت جاودانی) دعوت میکند

وَ أَنتُم فِی دَارِ مُستَعتَبٍ عَلَی مَهَلٍ وَ فَرَاغٍ وَ اَلصُّحُفُ مَنشُورَةٌ وَ اَلأَقلاَمُ جَارِیَةٌ وَ اَلأَبدَانُ صَحِیحَةٌ وَ اَلأَلسُنُ مُطلَقَةٌ

(9) و شما در سرائی هستید که رضاء و خوشنودی حقّ تعالی را (به کردار نیکو) از روی فراغت می‌توان بدست آورد (پس تا در این جهانید و فرصت دارید بهشت جاویدان را اندوخته نمائید) و در جائی می‌باشید که نامه‌ها (ی اعمال) باز است (هنوز بسته نشده مهر بر آن ننهاده‌اند) و قلمها (ی نویسندگان کردارتان برای ضبط آنها) در کار و بدنها صحیح و سالم است و زبانها گویا است

وَ اَلتَّوبَةُ مَسمُوعَةٌ وَ اَلأَعمَالُ مَقبُولَةٌ

و توبه و بازگشت (از کردار زشت) پذیرفته، و کردارها (ی نیک) قبول میشود (پس وقت را غنیمت شمرده فرصت را از دست نداده تا می‌توانید کاری کنید که رضاء و خوشنودی خدا را بدست آورید، زیرا بعد از بیرون رفتن جان از بدن کاری انجام نمی‌توان داد که رضاء و خوشنودی خداوند سبحان بدست آید، چنانکه در قرآن کریم س (30) ی (57) می‌فرماید: «فَیَومَئِذٍ لاٰ یَنفَعُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مَعذِرَتُهُم وَ لاٰ هُم یُستَعتَبُونَ‌» یعنی روز رستخیز عذر خواهی کسانیکه ستم کرده کافر گشتند بدستور الهیّ رفتار ننمودند سودی ندارد، و نه ایشان را راهی هست که موجب رفع عذاب گردد. زیرا آنجا دار تکلیف و انجام وظیفه نیست، بلکه جای حساب و باز پرسی است )


خطبه 94- دوران جاهلیّت و نعمت بعثت

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

94 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در وصف پیغمبر اکرم)

بَعَثَهُ وَ اَلنَّاسُ ضُلاَّلٌ فِی حَیرَةٍ وَ خَابِطُونَ فِی فِتنَةٍ

(1) خداوند متعال حضرت رسول را به پیغمبری فرستاد هنگامی که مردم (از راه حقّ‌) گمراه شده (در کار خویش) سرگردان بودند و در راه فتنه و فساد از روی خبط و اشتباه قدم می‌نهادند

قَدِ اِستَهوَتهُمُ اَلأَهوَاءُ وَ اِستَزَلَّتهُمُ اَلکِبرِیَاءُ وَ اِستَخَفَّتهُمُ اَلجَاهِلِیَّةُ اَلجَهلاَءُ حَیَارَی فِی زِلزَالٍ مِنَ اَلأَمرِ وَ بَلاَءٍ مِنَ اَلجَهلِ

(2) هواها و آرزوها (ی بیجا) ایشان را دستگیر کرده و کبر و نخوت آنان را به اشتباهکاری وا داشته و جهل و نادانی آنها را سبکسر و نفهم نموده بود در حالتی که پریشان حال و در کار خویش مضطرب و نگران و مبتلی به نادانی بودند

فَبَالَغَ صلی‌الله‌علیه‌وآله فِی اَلنَّصِیحَةِ وَ مَضَی عَلَی اَلطَّرِیقَةِ وَ دَعَا إِلَی اَلحِکمَةِ وَ اَلمَوعِظَةِ اَلحَسَنَةِ

(3) پس حضرت مصطفی صلّی اللّه علیه و آله در نصیحت (ایشان) کوشش فرمود و گذشت در راه راست و بسوی حکمت و دانش و پند نیکو (آنها را) دعوت نمود (تا از بد بختی رهائی یافته سعادت دنیا و آخرت را بدست آوردند )


خطبه 95- توحید و نبوت

[↑ بالا] و من أخری

95 - از خطبه‌های دیگر (آن حضرت علیه السّلام) است (در حمد و ثنای الهیّ و وصف حضرت رسول «صلّی اللّه علیه و آله)

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلأَوَّلِ فَلاَ شَیءَ قَبلَهُ وَ اَلآخِرِ فَلاَ شَیءَ بَعدَهُ

(1) سپاس خداوندی را سزا است که اوّل (و مبدا همۀ اشیاء) است، پس چیزی پیش از او نبوده و آخر (و مرجع همۀ مخلوقات) است، پس چیزی بعد از او نمی‌باشد

وَ اَلظَّاهِرِ فَلاَ شَیءَ فَوقَهُ وَ اَلبَاطِنِ فَلاَ شَیءَ دُونَهُ و منها فی ذکر الرسول صلی‌الله‌علیه‌وآله

(2) و (بسبب آیات و نشانه‌ها) ظاهر و هویداست، پس چیزی آشکارتر از او نیست و (کنه ذات او) مخفی و پنهان است، پس چیزی ناپیداتر از او نیست (و به عبارت دیگر:) ظاهر و توانا است، پس چیزی فوق او نیست (همۀ اشیاء مقهور قدرت و توانائی او هستند) و باطن و دانا بجزئیّات اشیاء است، پس چیزی از او (به اشیاء) نزدیکتر نیست قسمتی از این خطبه در وصف رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله می‌باشد

مُستَقَرُّهُ خَیرُ مُستَقَرٍّ وَ مَنبِتُهُ أَشرَفُ مَنبِتٍ فِی مَعَادِنِ اَلکَرَامَةِ وَ مَمَاهِدِ اَلسَّلاَمَةِ

(3) قرار گاه او (مکۀ معظّمه که در آنجا به رسالت مبعوث گردید) بهترین قرارگاه و جای نموّ او (مدینۀ طیّبه که در آنجا احکام الهیّ را منتشر نمود) شریفترین جا است (و آن بزرگوار) در کانهای کرامت و بزرگواری (اصلاب شامخه و ارحام مطهّره) و آرامگاههای سلامت (که از هر عیب و نقص ظاهریّ و باطنیّ منزّه و مبرّی بوده روییده شده است)

قَد صُرِفَت نَحوَهُ أَفئِدَةُ اَلأَبرَارِ وَ ثُنِیَت إِلَیهِ أَزِمَّةُ اَلأَبصَارِ

(4) دلهای نیکوکاران شیفتۀ او گشت و زمام چشمها (ی خردمندان) بسوی او خیره شد (تا ببینند در ضلالت و گمراهی جهل و نادانی که سر تا سر جهان را فرا گرفته چه میکند، دیدند)

دَفَنَ اَللَّهُ بِهِ اَلضَّغَائِنَ وَ أَطفَأَ بِهِ اَلنَّوَائِرَ أَلَّفَ بِهِ إِخوَاناً وَ فَرَّقَ بِهِ أَقرَاناً أَعَزَّ بِهِ اَلذِّلَّةَ وَ أَذَلَّ بِهِ اَلعِزَّةَ

(5) خداوند بوسیلۀ آن حضرت کینه‌های دیرینه را نابود ساخت (از میان مردم برداشت) و آتش دشمنیها را خاموش نمود و میان برادران ایمانی را (مانند امیر المؤمنین و سلمان) الفت و دوستی انداخت و میان خویشان (مانند حمزه و ابی لهب بسبب اسلام و کفر) جدائی افکند و بواسطۀ ظهور و پیدایش آن بزرگوار ذلّت و بیچارگی مؤمنین را به عزّت و سروری و برتری و بزرگی و کفّار را به نکبت و بد بختی مبدّل نمود

کَلاَمُهُ بَیَانٌ وَ صَمتُهُ لِسَانٌ

(6) سخن او بیان و خاموشیش زبان بود (چون سخنی می‌فرمود احکام الهیّ را بیان میکرد، و چون گفتار و کرداری دیده خاموش می‌ماند دلیل بر صحّت و درستی و مباح بودن آن بود )


خطبه 96- مقایسه یاران خود با یاران پیامبر (ص)

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام

96 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در اینکه ستمگر بالأخره کیفر خواهد دید و خداوند از او بازخواست خواهد نمود ، سپس لشگر خویش را برای سهل انگاری در جنگیدن با معاویه و لشگر او توبیخ و سرزنش می‌فرماید )

وَ لَئِن أَمهَلَ اَللَّهُ اَلظَّالِمَ فَلَن یَفُوتَ أَخذُهُ وَ هُوَ لَهُ بِالمِرصَادِ عَلَی مَجَازِ طَرِیقِهِ وَ بِمَوضِعِ اَلشَّجَا مِن مَسَاغِ رِیقِهِ

(1) اگر خداوند ستمگر را مهلت دهد هرگز از مؤاخذه و باز پرسی از او نمی‌گذرد و در بین راهش و جای غمّ و اندوه گلوگیر که نگذارد آب دهان فرو دهد (در سختیهای دنیویّ یا موقع سختیهای مرگ) در کمین گاه است (گویا سر راه بر او گرفته تا در وقت مقتضی او را بکیفر رساند)

أَمَا وَ اَلَّذِی نَفسِی بِیَدِهِ لَیَظهَرَنَّ هَؤُلاَءِ اَلقَومُ عَلَیکُم لَیسَ لِأَنَّهُم أَولَی بِالحَقِّ مِنکُم وَ لَکِن لِإِسرَاعِهِم إِلَی بَاطِلِ صَاحِبِهِم وَ إِبطَائِکُم عَن حَقِّی

(2) آگاه باشید سوگند بآن کسیکه جان من بدست قدرت و توانائی او است این گروه (لشگر شام) بر شما غلبه خواهند نمود نه از برای آنکه آنها از شما بحقّ سزاوارترند بلکه از جهت عجلۀ ایشان است برای بدست آوردن باطل (انجام فرمان) امیرشان (معاویه) و دیر جنبیدن شما برای حقّ من (خلاصه سبب غلبۀ آنان اتّفاق و پیروی از رئیسشان است و شکست شما بر اثر نفاق و اختلاف و نافرمانی از امیرتان می‌باشد، پس مدار فتح و فیروزی در جنگ و در هر امری اتّفاق و اجتماع بر انجام فرمان رئیس و بزرگ قوم است، نه بر درستی و نادرستی عقیده و ایمان که اگر چنین بود هرگز اهل شرک بر اهل توحید ظفر نمی‌یافتند در صورتیکه می‌بینیم بسیاری از کفّار و منافقین بر مسلمین و مؤمنین در کارها غلبه و پیشروی دارند)

وَ لَقَد أَصبَحَتِ اَلأُمَمُ تَخَافُ ظُلمَ رُعَاتِهَا وَ أَصبَحتُ أَخَافُ ظُلمَ رَعِیَّتِی

(3) و هر آینه امّتها و رعیّتها (ی هر پادشاه و امیری) شب را صبح میکنند در حالیکه از ستم رؤسای خود ترس دارند (که مبادا بواسطۀ نافرمانی آنان را کیفر دهد و از این جهت همواره مطیع و فرمانبردار رؤسای خویش بوده و در هر امری پیش می‌روند) و من شب را صبح میکنم در حالیکه از ستم رعیّت خود ترس دارم (چون از خدا می‌ترسم و بر ایشان ستم روا ندارم آنها بر من ستم کرده سخنم را گوش نمیدهند)

اِستَنفَرتُکُم لِلجِهَادِ فَلَم تَنفِرُوا وَ أَسمَعتُکُم فَلَم تَسمَعُوا وَ دَعَوتُکُم سِرّاً وَ جَهراً فَلَم تَستَجِیبُوا وَ نَصَحتُ لَکُم فَلَم تَقبَلُوا أَ شُهُودٌ کَغُیَّابٍ وَ عَبِیدٌ کَأَربَابٍ

(4) شما را برای رفتن بجهاد و جنگیدن با دشمن طلبیدم نرفتید و (سود رفتن و زیان نرفتن به کارزار را) گوشزد شما نمودم نشنیدید و در نهان و آشکار شما را دعوت کردم اجابت نکردید و پند و اندرز دادم نپذیرفتید آیا شما با اینکه حاضر هستید مانند غائبین بوده که در اینجا نیستند؟ (و سخنانم را نشنیده از پند و اندرز من بهره نمی‌برند) و آیا شما با اینکه غلامان و رعیّت هستید مانند خواجگان و رؤساء می‌باشید؟ (خود را صاحب رأی دانسته فرمان همچو منی را نمی‌برید)

أَتلُو عَلَیکُم اَلحِکَمَ فَتَنفِرُونَ مِنهَا وَ أَعِظُکُم بِالمَوعِظَةِ اَلبَالِغَةِ فَتَتَفَرَّقُونَ عَنهَا وَ أَحُثُّکُم عَلَی جِهَادِ أَهلِ اَلبَغیِ فَمَا آتِی عَلَی آخِرِ قَولِی حَتَّی أَرَاکُم مُتَفَرِّقِینَ أَیَادِیَ سَبَا

(5) حکمتها (و سخنانی که بزرگی و خوشبختی دنیا و آخرت را در بر دارد) برای شما می‌گویم (مانند حیوان وحشیّ‌) از آنها رم می‌کنید و شما را به اندرز نیکو پند می‌دهم از آن دوری می‌جویید (نمی‌پذیرید) و شما را بر جهاد تباهکاران (اهل شام) ترغیب میکنم سخنم بآخر نرسیده همه تان را مانند پراکندگی فرزندان سبا پراکنده می‌بینم (سبا نام قبیله‌ای بود از اولاد سبا ابن یشجب ابن یعرب ابن قحطان که چون پیغمبران را تکذیب کردند خداوند آب را بر آنها مسلّط نمود که خانه‌ها و بوستانهایشان را غرق کرد و ایشان در شهرها پراکنده گشتند، و تفرقۀ آنان در میان عرب ضرب المثل شد که هر پراکندگی سخت را به أیادی سبا تشبیه می‌نمایند)

تَرجِعُونَ إِلَی مَجَالِسِکُم وَ تَتَخَادَعُونَ عَن مَوَاعِظِکُم أُقَوِّمُکُم غُدوَةً وَ تَرجِعُونَ إِلَیَّ عَشِیَّةً کَظَهرِ اَلحَنِیَّةِ عَجَزَ اَلمُقَوِّمُ وَ أَعضَلَ اَلمُقَوَّمُ

(6) بمحافل خود باز می‌گردید (رفت و آمد می‌کنید) و یکدیگر را به پندهای خویش گول می‌زنید (هر یک بدیگری می‌گوید چنین و چنان باید کرد و خود برای انجام آن قدمی بر نمی‌دارد) در هر بامداد شما را (همچون چوب شمشاد) راست می‌گردانم (برای جنگیدن با دشمن آماده می‌شوید) و شب بسوی من باز می‌گردید مانند پشت کمان کج شده (از رفتن بکار زار خودداری می‌کنید) اندرز دهنده ناتوان شد و شنونده (کار را) مشکل پنداشت (پس از این، پند من در شما با این رفتار اثری ندارد)

أَیُّهَا اَلشَّاهِدَةُ أَبدَانُهُم اَلغَائِبَةُ عَنهُم عُقُولُهُم اَلمُختَلِفَةُ أَهوَاؤُهُم اَلمُبتَلَی بِهِم أُمَرَاؤُهُم صَاحِبُکُم یُطِیعُ اَللَّهَ وَ أَنتُم تَعصُونَهُ وَ صَاحِبُ أَهلِ اَلشَّامِ یَعصِی اَللَّهَ وَ هُم یُطِیعُونَهُ

(7) ای کسانیکه بدنهاشان حاضر و عقلهاشان ناپیدا و اندیشه‌هاشان گوناگون است (در یک جا گرد آمده دستور عقل را پیروی ننموده هر یک در امور اندیشۀ نادرست خود را بکار برد) بسبب (نفاق و دوروئی و اختلاف آراء) ایشان رؤسای آنها (بفتنه و فساد) مبتلی و گرفتار هستند امیر شما (امام علیه السّلام) خدا را اطاعت و پیروی میکند و شما دستور او را رفتار نمی‌کنید و رئیس اهل شام (معاویه) معصیت و نافرمانی خدا میکند و آنان مطیع او هستند

لَوَدِدتُ وَ اَللَّهِ أَنَّ مُعَاوِیَةَ صَارَفَنِی بِکُم صَرفَ اَلدِّینَارِ بِالدِّرهَمِ فَأَخَذَ مِنِّی عَشَرَةَ مِنکُم وَ أَعطَانِی رَجُلاً مِنهُم

(8) سوگند بخدا دوست دارم که معاویه در بارۀ شما با من داد و ستد کند مانند داد و ستد صرّاف که یک دینار طلا (مساوی با ده درهم نقره) بدهم و یک درهم نقره بگیرم ده نفر از شما را از من بگیرد و یک نفر از لشگریانش را بدهد

یَا أَهلَ اَلکُوفَةِ مُنِیتُ مِنکُم بِثَلاَثٍ وَ اِثنَتَینِ صُمٌّ ذَوُو أَسمَاعٍ وَ بُکمٌ ذَوُو کَلاَمٍ وَ عُمیٌ ذَوُو أَبصَارٍ لاَ أَحرَارُ صِدقٍ عِندَ اَللِّقَاءِ وَ لاَ إِخوَانُ ثِقَةٍ عِندَ اَلبَلاَءِ تَرِبَت أَیدِیکُم

(9) ای اهل کوفه از (رفتار) شما بسه چیز (که در شما هست) و دو چیز (که اصلاً در شما یافت نمی‌شود) بغمّ و اندوه مبتلی شده‌ام (امّا آن سه چیز که در شما هست اوّل:) با اینکه گوش دارید، کر هستید و (دوّم:) با اینکه گویایید، گنگید و (سوّم:) با اینکه چشم دارید، کورید (حقّ را نمی‌شنوید و نمی‌گوئید و نمی‌بینید، با اینکه دارای گوش و زبان و چشم هستید و امّا آن دو چیز که در شما نیست، اوّل:) هنگام جنگ (و ورود در کارزار) در راستی و ثبات قدم چون مردان آزاده نیستید (از ترس و ناامیدی خود را برابر دشمن مانند عبد و غلام نشان داده دلیلی بر راستی و آزادگی ندارید) و (دوّم:) در بلاء و سختی برادران حقیقی مورد اطمینان نیستید دستهای شما خاک آلوده باد (بفقر و پریشانی مبتلی بوده خیر نبینید)

یَا أَشبَاهَ اَلإِبِلِ غَابَ عَنهَا رُعَاتُهَا کُلَّمَا جُمِعَت مِن جَانِبٍ تَفَرَّقَت مِن جَانِبٍ آخَرَ

(10) ای کسانیکه مانند شترهایی هستید که ساربانشان از آنها دور شده اگر از سمتی گرد آیند از سمت دیگر پراکنده گردند

وَ اَللَّهِ لَکَأَنِّی بِکُم فِیمَا إِخَالُ أَن لَو حَمِسَ اَلوَغَی وَ حَمِیَ اَلضِّرَابُ قَدِ اِنفَرَجتُم عَنِ اِبنِ أَبِی طَالِبٍ اِنفِرَاجَ اَلمَرأَةِ عَن قُبُلِهَا وَ إِنِّی لَعَلَی بَیِّنَةٍ مِن رَبِّی وَ مِنهَاجٍ مِن نَبِیِّی وَ إِنِّی لَعَلَی اَلطَّرِیقِ اَلوَاضِحِ أَلقُطُهُ لَقطاً

(پس پراکندگی شما از اطراف من طوری است که) (11) سوگند بخدا گمان دارم که اگر جنگ سخت شود و آتش زد و خورد شعله گیرد از پسر ابی طالب جدا و پراکنده خواهید شد مانند جدا شدن زن (هنگام زائیدن) از بچۀ در شکم خود (بعد از پراکندگی، جمع کردن شما ممکن نیست، چنانکه بر گشتن بچه به شکم مادر محال است) و (چگونه از اطرافم پراکنده شده دوری می‌نمایید، و گفتارم را اطاعت و پیروی نمی‌کنید، در حالتی که) من از جانب پروردگارم (بر راستی و درستی خود) حجّت و گواه دارم و بدستور پیغمبر خویش در راه راست سیر میکنم (از طرف آن حضرت بخلافت منصوب گردیده ام) و به رویّۀ واضح و آشکار (آنچه که دین مقدّس اسلام دستور داده) رفتار می‌نمایم (و) راه حقّ را (از روی بینائی در میان راههای نا درست) پیدا نموده در آن می‌روم

اُنظُرُوا أَهلَ بَیتِ نَبِیِّکُم فَالزَمُوا سَمتَهُم وَ اِتَّبِعُوا أَثَرَهُم فَلَن یُخرِجُوکُم مِن هُدًی وَ لَن یُعِیدُوکُم فِی رَدًی فَإِن لَبَدُوا فَالبُدُوا وَ إِن نَهَضُوا فَانهَضُوا وَ لاَ تَسبِقُوهُم فَتَضِلُّوا وَ لاَ تَتَأَخَّرُوا عَنهُم فَتَهلِکُوا

(12) نگاه کنید باهل بیت پیغمبر خود (امیر المؤمنین و فرزندان او) و از طریقۀ ایشان جدا نشده رفتارشان را پیروی کنید که هرگز شما را از راه راست بیرون نمی‌برند و به هلاکت و گمراهی بر نمی‌گردانند (آنان بهترین خلق و سزاوار پیروی هستند، چنانکه در قرآن کریم س 3 ی 110 می‌فرماید: «کُنتُم خَیرَ أُمَّةٍ أُخرِجَت لِلنّٰاسِ تَأمُرُونَ بِالمَعرُوفِ وَ تَنهَونَ عَنِ اَلمُنکَرِ وَ تُؤمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لَو آمَنَ أَهلُ اَلکِتٰابِ لَکٰانَ خَیراً لَهُم مِنهُمُ اَلمُؤمِنُونَ وَ أَکثَرُهُمُ اَلفٰاسِقُونَ‌» یعنی شما اهل بیت محمّد و پیروانتان بهترین مردم بوده‌اید که از عالم غیب بیرون آمده برگزیده شده اید تا امر بمعروف و نهی از منکر کرده و بخدا ایمان آورید، و اگر اهل کتاب ایمان آورده پیروی شما نمایند برای آنها از کفر بهتر است، بعضی از ایشان ایمان آوردند و بیشترشان فاسق مانده از راه حقّ بیرون رفته ایمان نیاورند. خلاصه پیروی از غیر آل محمّد موجب ضلالت و گمراهی است) پس اگر ایشان (در موضوع خلافت و یا جهاد و یا امر دیگری در خانه) نشستند (قیام ننمودند) شما (نیز در خانه) بنشینید (از آنان پیروی نمائید) و اگر برخاستند (در کاری قیام نمودند) شما هم برخیزید (آنها را یاری و همراهی کنید) و از ایشان پیش نیفتید (به رأی خود رفتار نکنید) که گمراه و سرگردان خواهید شد و پس نمانید (از اوامر و نواهیشان غفلت ننمائید) که هلاک و بیچاره می‌شوید

لَقَد رَأَیتُ أَصحَابَ مُحَمَّدٍ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَمَا أَرَی أَحَداً مِنکُم یُشبِهُهُم لَقَد کَانُوا یُصبِحُونَ شُعثاً غُبراً وَ قَد بَاتُوا سُجَّداً وَ قِیَاماً یُرَاوِحُونَ بَینَ جِبَاهِهِم وَ خُدُودِهِم وَ یَقِفُونَ عَلَی مِثلِ اَلجَمرِ مِن ذِکرِ مَعَادِهِم کَأَنَّ بَینَ أَعیُنِهِم رُکَبَ اَلمِعزَی مِن طُولِ سُجُودِهِم

(13) من اصحاب محمّد صلّی اللّه علیه و آله را دیدم و یکی از شما را نمی‌بینم مانند ایشان باشید (زیرا) آنان صبح ژولیده مو و غبار آلوده بودند و شب را بیدار به سجده و قیام می‌گذراندند میان پیشانیها و رخسارهاشان نوبت گذاشته بودند (گاهی پیشانی و گاهی رخسار روی خاک می‌نهادند) و از یاد بازگشت (قیامت) مانند اخگر و آتش پاره سوزان می‌ایستادند (مضطرب و نگران بودند) گویا پیشانیهاشان بر اثر طول سجده مانند زانوهای بزها (پینه بسته) بود!

إِذَا ذُکِرَ اَللَّهُ هَمَلَت أَعیُنُهُم حَتَّی تَبُلَّ جُیُوبَهُم وَ مَادُوا کَمَا یَمِیدُ اَلشَّجَرُ یَومَ اَلرِّیحِ اَلعَاصِفِ خَوفاً مِنَ اَلعِقَابِ وَ رَجَاءً لِلثَّوَابِ

(14) هرگاه ذکر خداوند سبحان به میان می‌آمد از ترس عذاب و کیفر و امید بثواب و پاداش اشک چشمهاشان می‌ریخت بطوریکه گریبانهاشان تر می‌گشت و می‌لرزیدند، چنانکه درخت در روز یدن باد تند می‌لرزد


خطبه 97- ستمگری و فساد بنی امیّه

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام

97 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در ابتلای مردم بظلم و ستم بنی امیّه)

وَ اَللَّهِ لاَ یَزَالُونَ حَتَّی لاَ یَدَعُوا لِلَّهِ مُحَرَّماً إِلاَّ اِستَحَلُّوهُ وَ لاَ عَقداً إِلاَّ حَلُّوهُ

(1) سوگند بخدا بنی امیّه (در زمان سلطنتشان) همواره ستم میکنند تا اینکه هیچ حرام خدا را باقی نگذارند مگر آنکه آنرا حلال گردانند و عهد و پیمانی را (که با مسلمانان می‌بندند) رها نکنند مگر آنکه آنرا بجور می‌شکنند (بر خلاف عهد خود رفتار می‌نمایند، چنانکه معاویه با حضرت امام حسن علیه السّلام بر خلاف معاهده رفتار کرد)

وَ حَتَّی لاَ یَبقَی بَیتُ مَدَرٍ وَ لاَ وَبَرٍ إِلاَّ دَخَلَهُ ظُلمُهُم وَ نَزَلَ بِهِ عَیثُهُم وَ نَبَا بِهِ سُوءُ رَعیِهِم

(2) و تا اینکه باقی نماند خانۀ از گل ساخته شده‌ای و نه خیمۀ از پشم بافته بر پا گردیده‌ای (خلاصه هیچ شهر و ده و بیابانی نیست) مگر آنکه ظلم و ستم ایشان در آن داخل شده و افساد و تباهکاریشان آنرا فرا گرفته و بدی رفتارشان اهل آنرا پراکنده می‌سازد

وَ حَتَّی یَقُومَ اَلبَاکِیَانِ یَبکِیَانِ بَاکٍ یَبکِی لِدِینِهِ وَ بَاکٍ یَبکِی لِدُنیَاهُ

(3) و تا اینکه مردم (از شدّت ظلم و ستم آنها) دو دسته میشوند گریان یکی برای دینش گریه میکند (که از ترس ایشان نمی‌تواند اظهار و بوظائف دینی عمل نماید) و دیگری برای دنیایش گریان است (که می‌بیند مالش را به غارت می‌برند و توانائی جلوگیری ندارد)

وَ حَتَّی تَکُونَ نُصرَةُ أَحَدِکُم مِن أَحَدِهِم کَنُصرَةِ اَلعَبدِ مِن سَیِّدِهِ إِذَا شَهِدَ أَطَاعَهُ وَ إِذَا غَابَ اِغتَابَهُ

(4) و تا اینکه یاری و خدمتگزاری یکی از شما برای یکی از آنان مانند خدمتگزاری غلام برای خواجۀ خود میشود که در حضور خواجه (از ترس) فرمان او برد و در غیاب (جرأت نموده) از او بد گوئی کند

وَ حَتَّی یَکُونَ أَعظَمُکُم فِیهَا عَنَاءً أَحسَنَکُم بِاللَّهِ ظَنّاً فَإِن أَتَاکُمُ اَللَّهُ بِعَافِیَةٍ فَاقبَلُوا وَ إِنِ اُبتُلِیتُم فَاصبِرُوا فَإِنَّ اَلعَاقِبَةَ لِلمُتَّقِینَ

(5) و تا اینکه (در مقام آزمایش معلوم شود که) بزرگترین شما در برابر فتنه و فساد ایشان کسی است که حسن ظنّ او بخدا بیشتر باشد (به خواست او تسلیم و راضی گردد) پس اگر خداوند شما را به سلامت گذراند (از آن فتنه و فساد رهائی یافتید) سپاسگزارید و اگر (به مصیبت و سختی) گرفتار شدید صابر و شکیبا باشید زیرا رستگاری برای متّقین و پرهیزکاران است (که در سختیها شکیبا هستند، و خداوند اجر و مزد آنان را تباه نمی‌نماید )


خطبه 98- سفارش به ترک دنیا و عبرت از گذشتگان

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

98 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بی اعتباری دنیا و دل نبستن بآن)

نَحمَدُهُ عَلَی مَا کَانَ وَ نَستَعِینُهُ مِن أَمرِنَا عَلَی مَا یَکُونُ وَ نَسأَلُهُ اَلمُعَافَاةَ فِی اَلأَدیَانِ کَمَا نَسأَلُهُ اَلمُعَافَاةَ فِی اَلأَبدَانِ

(1) خداوند را بر نعمت‌هایی که عطاء فرموده سپاسگزاریم و در کارهای خود از او یاری می‌طلبیم و سلامتی (از بیماری نادانی و گمراهی و نافرمانی) در دین و عقائد را از او درخواست می‌نماییم (تا ما را بخود وا نگذارد که از صراط مستقیم و راه راست منحرف شویم) چنانکه سلامتی (از بیماریهای) بدنها را از او می‌خواهیم

عِبَادَ اَللَّهِ أُوصِیکُم بِالرَّفضِ لِهَذِهِ اَلدُّنیَا اَلتَّارِکَةِ لَکُم وَ إِن لَم تُحِبُّوا تَرکَهَا وَ اَلمُبلِیَةِ لِأَجسَامِکُم وَ إِن کُنتُم تُحِبُّونَ تَجدِیدَهَا فَإِنَّمَا مَثَلُکُم وَ مَثَلُهَا کَسَفرٍ سَلَکُوا سَبِیلاً فَکَأَنَّهُم قَد قَطَعُوهُ وَ أَمُّوا عَلَماً فَکَأَنَّهُم قَد بَلَغُوهُ

(2) بندگان خدا شما را سفارش میکنم بترک این دنیا که شما را (بالأخره) رها میکند (و در قیامت سودی برای شما ندارد) و اگر چه بترک آن میل نداشته‌اید (و نخواسته‌اید که شما را رها کند) و کالبدهای شما را کهنه کرده می‌پوشاند اگر چه شما دوست دارید تازه بماند پس داستان شما و دنیا همچون داستان مسافرینی است که به راهی می‌روند و گویا (سرعت و تندرویشان به کسانی ماند که) راه را بپایان رسانده‌اند و نشانه‌ای را (که از دور نمایان است) منظور خویش قرار داده بآن رسیده‌اند (تند گذشتن عمر شما در این دنیا به قسمی است که گویا بمنزل آخر که مرگ است رسیده‌اید)

وَ کَم عَسَی اَلمُجرِی إِلَی اَلغَایَةِ أَن یُجرِیَ إِلَیهَا حَتَّی یَبلُغَهَا وَ مَا عَسَی أَن یَکُونَ بَقَاءُ مَن لَهُ یَومٌ لاَ یَعدُوهُ وَ طَالِبٌ حَثِیثٌ یَحدُوهُ فِی اَلدُّنیَا حَتَّی یُفَارِقَهَا

(3) و چه بسیار امیدوار است راننده‌ای که در صدد است مرکب خود را بمنتهی درجۀ مسافتی که می‌تواند براند تا به منظور خود برسد و بچه چیز امید دارد کسیکه بقاء و، هستی او را روزی است که رها نمی‌کند او را و طلب کننده‌ای که با شتاب و تندی او را میراند تا اینکه از دنیا مفارقت نماید (انسان بچه چیز دنیا دل می‌بندد در حالتی که مرگ گریبان او را خواهد گرفت و راه فرار ندارد)

فَلاَ تَنَافَسُوا فِی عِزِّ اَلدُّنیَا وَ فَخرِهَا وَ لاَ تَعجَبُوا بِزِینَتِهَا وَ نَعِیمِهَا وَ لاَ تَجزَعُوا مِن ضَرَّائِهَا وَ بُؤسِهَا فَإِنَّ عِزَّهَا وَ فَخرَهَا إِلَی اِنقِطَاعٍ وَ إِنَّ زِینَتَهَا وَ نَعِیمَهَا إِلَی زَوَالٍ وَ ضَرَّاءَهَا وَ بُؤسَهَا إِلَی نَفَادٍ وَ کُلُّ مُدَّةٍ فِیهَا إِلَی اِنتِهَاءٍ وَ کُلُّ حَیٍّ فِیهَا إِلَی فَنَاءٍ

(4) پس به عزّت و ارجمندی دنیا و فخر کردن در آن دل نبندید و به زیور و نعمت آن فریفته نگشته خوشحال نشوید و از سختی و رنج آن فغان و زاری نکنید زیرا ارجمندی در دنیا و فخر کردن بآن از میان می‌رود و زیور و نعمت آن فانی می‌گردد و سختی و رنج آن تمام میشود و هر مدّت و زمانی در آن (چه خوش گذرد چه بد) پایان خواهد داشت و هر زنده‌ای در آن نابود خواهد شد (می‌میرد، پس خردمند کسی است که به دنیائی که همه چیز آن موقّتی است دل نبندد)

أَ وَ لَیسَ لَکُم فِی آثَارِ اَلأَوَّلِینَ مُزدَجَرٌ وَ فِی آبَائِکُمُ اَلمَاضِینَ تَبصِرَةٌ وَ مُعتَبَرٌ إِن کُنتُم تَعقِلُونَ أَ وَ لَم تَرَوا إِلَی اَلمَاضِینَ مِنکُم لاَ یَرجِعُونَ وَ إِلَی اَلخَلَفِ اَلبَاقِینَ لاَ یَبقُونَ

(5) آیا در آثار پیشینیان (که باقی مانده است) چیزی نیست که شما را (از کارهای ناپسندیده) باز دارد و آیا در گذشتن پدران شما (که مرده و اثری از آنها باقی نمانده) عبرت و پندی نیست، اگر تعقّل و اندیشه نمائید؟ آیا ندیدید که گذشتگان از شما باز نمی‌گردند و جانشین‌های آنها که زنده هستند باقی نمی‌مانند؟

أَ وَ لَستُم تَرَونَ أَهلَ اَلدُّنیَا یُمسُونَ وَ یُصبِحُونَ عَلَی أَحوَالٍ شَتَّی فَمَیِّتٌ یُبکَی وَ آخَرُ یُعَزَّی وَ صَرِیعٌ مُبتَلَی وَ عَائِدٌ یَعُودُ وَ آخَرُ بِنَفسِهِ یَجُودُ وَ طَالِبٌ لِلدُّنیَا وَ اَلمَوتُ یَطلُبُهُ وَ غَافِلٌ وَ لَیسَ بِمَغفُولٍ عَنهُ وَ عَلَی أَثَرِ اَلمَاضِی مَا یَمضِی اَلبَاقِی

(6) آیا اهل دنیا را بر حالات گوناگون نمی‌بینید که روز را بشب رسانده شب را صبح می‌نمایند؟ پس یکی مرده است که بر او می‌گریند و دیگری را (در مصیبت مرده) تسلیت می‌دهند و دیگری بیماری است بر روی زمین افتاده (و بدرد) گرفتار و دیگری به عیادت بیمار می‌رود و دیگری در حال جان دادن است و یکی خواهان دنیا است و مرگ در پی او است و دیگری (از حساب و پرسش روز رستخیز) غافل و بی‌خبر است و خدا از او غافل نیست و بر اثر گذشته باقی مانده هم می‌گذرد (چنانکه پیشینیان دنیا را بدرود گفتند دیگران هم می‌میرند)

أَلاَ فَاذکُرُوا هَادِمَ اَللَّذَّاتِ وَ مُنَغِّصَ اَلشَّهَوَاتِ وَ قَاطِعَ اَلأُمنِیَّاتِ عِندَ اَلمُسَاوَرَةِ لِلأَعمَالِ اَلقَبِیحَةِ

(7) آگاه باشید در هنگام شتاب بانجام کارهای زشت مرگ را بیاد آورید که لذّتها و خوشیها را ویران میکند و عیشها را بهم می‌زند و آرزوها را قطع می‌نماید

وَ اِستَعِینُوا اَللَّهَ عَلَی أَدَاءِ وَاجِبِ حَقِّهِ وَ مَا لاَ یُحصَی مِن أَعدَادِ نِعَمِهِ وَ إِحسَانِهِ

(8) و از خداوند یاری طلبید (توفیق بخواهید به آماده بودن) برای بجا آوردن حقّ واجب او (طاعات و عبادات) و (شکر و سپاس از) بسیاری نعمتها و احسان و نیکوئیهایش که بشمار در نیاید


خطبه 99- تداوم امامت تا ظهور امام زمان علیه السّلام

[↑ بالا] و من أخری

99 - از خطبه‌های دیگر (آن حضرت علیه السّلام) است (اشاره به کشته شدن خود و آمدن حضرت صاحب الزّمان «عجّل اللّه فرجه» که از جملۀ اخبار غیبیّه می‌باشد)

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلنَّاشِرِ فِی اَلخَلقِ فَضلَهُ وَ اَلبَاسِطِ فِیهِم بِالجُودِ یَدَهُ

(1) سپاس خداوندی را سزا است که فضل و احسانش را در خلائق پراکنده و همه را مشمول جود و بخشش خود قرار داده

نَحمَدُهُ فِی جَمِیعِ أُمُورِهِ وَ نَستَعِینُهُ عَلَی رِعَایَةِ حُقُوقِهِ وَ نَشهَدُ أَن لاَ إِلَهَ غَیرُهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ

(2) بآنچه از او برسد (تندرستی، بیماری، خوشی و رنج) سپاسگزاریم و برای انجام اوامرش (واجبات و مستحبّات) از او یاری می‌طلبیم و گواهی می‌دهیم که جز او خدائی (سزاوار پرستش) نیست و محمّد (صلّی اللّه علیه و آله) بنده و فرستادۀ او است

أَرسَلَهُ بِأَمرِهِ صَادِعاً وَ بِذِکرِهِ نَاطِقاً فَأَدَّی أَمِیناً وَ مَضَی رَشِیداً وَ خَلَّفَ فِینَا رَایَةَ اَلحَقِّ مَن تَقَدَّمَهَا مَرَقَ وَ مَن تَخَلَّفَ عَنهَا زَهَقَ وَ مَن لَزِمَهَا لَحِقَ دَلِیلُهَا مَکِیثُ اَلکَلاَمِ بَطِیءُ اَلقِیَامِ سَرِیعٌ إِذَا قَامَ

(3) او را فرستاده تا امر و فرمانش را آشکار نموده (بیان فرموده) و بیاد او گویا باشد (خدا را بشناساند) پس تبلیغ رسالت کرد (احکام الهیّ را رساند) با امانت و درستکاری و از دنیا رفت ارشاد کننده و میان ما بیرق و نشانۀ حقّ‌ (راهنمایان به خداوند، قرآن کریم و ائمّۀ اطهار علیهم السّلام) را باقی گذاشت کسیکه از آن بیرق جلو رفت (به احکام او چیزی افزوده یا کم کرد، از دین) خارج شد و کسیکه مخالفت کرده پیروی ننمود (بدستور آن حضرت اعتنائی نکرد) هلاک گردید و کسیکه با آن همراه بود بحقّ پیوست (سعادتمند شد) نگاه‌دارندۀ آن بیرق با تأنّی و درنگ سخن می‌گوید و بانجام امری دیر قیام می‌نماید (زیرا خردمند در هر کاری اندیشه کند و با مصلحت سخنی گفته یا قدم بردارد و) چون قیام نماید (پس از اندیشه مصلحت در قیام بیند) با شتاب است (زود انجام دهد)

فَإِذَا أَنتُم أَلَنتُم لَهُ رِقَابَکُم وَ أَشَرتُم إِلَیهِ بِأَصَابِعِکُم جَاءَهُ اَلمَوتُ فَذَهَبَ بِهِ فَلَبِثتُم بَعدَهُ مَا شَاءَ اَللَّهُ حَتَّی یُطلِعَ اَللَّهُ لَکُم مَن یَجمَعُکُم وَ یَضُمُّ نَشرَکُم

(4) پس آنگاه که (بخلافت ظاهری منصوب شد و با یاغیها بزد و خورد پرداخت) شما گردنهای خود را زیر فرمان او قرار دادید و به انگشتهای خویش باو اشاره کردید (وقتی که لشگر می‌آراید و حضرت امام حسن علیه السّلام را بسر کردگی ده هزار نفر و ابو ایّوب انصاری را سر کردۀ ده هزار نفر و همچنین برای هر دسته سر کرده‌ای تعیین می‌فرماید تا یک صد هزار شمشیر گرد آورده تصمیم رفتن بشام و جنگ با معاویه می‌نماید) مرگ او را دریابد (ابن ملجم ملعون شمشیر بفرق مبارکش می‌زند) و بآن سبب از دنیا رحلت می‌نماید پس بعد از (کشته شدن) او مدّتی که خواست خداوند است (زمان سلطنت بنی امیّه و بنی عبّاس و بعد از آنها) درنگ خواهید نمود (به بدبختی و بیچارگی و پراکندگی گرفتار باشید) تا اینکه خداوند آشکار گرداند کسی (صاحب الزّمان عجّل اللّه فرجه) را که شما را گرد آورد و از پراکندگی برهاند

فَلاَ تَطمَعُوا فِی غَیرِ مُقبِلٍ وَ لاَ تَیأَسُوا مِن مُدبِرٍ فَإِنَّ اَلمُدبِرَ عَسَی أَن تَزِلَّ بِهِ إِحدَی قَائِمَتَیهِ وَ تَثبُتَ اَلأُخرَی وَ تَرجِعَا حَتَّی تَثبُتَا جَمِیعاً

(5) پس (برای انتظام همه امور) بامام حاضر که بدنیا اقبال نکند (زمام کارها بدست نگرفته در خانه نشیند) طمع نداشته باشید (زیرا خدا چنین مصلحت دانسته) و از امام زمان که غائب است نا امید نگردید زیرا ممکن است یکی از دو پای او (سلطنت ظاهری) از جای در رفته بلغزد و پای دیگرش (سلطنت باطنی) بر جای ماند و (روزی بیاید که) هر دو پایش (سلطنت ظاهری و باطنی) بر گردد (آشکار شده) تا ثابت و استوار باشد (امور دین و دنیا بوجود او منظّم شود)

أَلاَ إِنَّ مَثَلَ آلِ مُحَمَّدٍ صلی‌الله‌علیه‌وآله کَمَثَلِ نُجُومِ اَلسَّمَاءِ إِذَا خَوَی نَجمٌ طَلَعَ نَجمٌ فَکَأَنَّکُم قَد تَکَامَلَت مِنَ اَللَّهِ فِیکُمُ اَلصَّنَائِعُ وَ أَرَاکُم مَا کُنتُم تَأمُلُونَ

(6) آگاه باشید مثل آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله (ائمّه علیهم السّلام) مانند ستارگان آسمان است که هر زمان ستاره‌ای ناپدید شد ستاره‌ای آشکار می‌گردد (چون یکی از ایشان دنیا را بدرود گوید دیگری بجای او بنشیند، و هیچ گاه زمین از وجود آنها خالی نماند) پس چنان است که نعمتهای خداوند در شما کامل گشته و آنچه آرزو دارید بشما ارائه داده است (بطور قطع آن حضرت را خواهید دریافت و به آرزوی خود که دیدن زمان دولت حقّه است می‌رسید )


خطبه 100- بیان حوادث سخت آینده

[↑ بالا] و من أخری تشتمل علی ذکر الملاحم

100 - از خطبه‌های دیگر (آن حضرت علیه السّلام) است مشتمل بر حوادث و پیش آمدهای سخت (که بعد از آن بزرگوار واقع شده)

اَلأَوَّلُ قَبلَ کُلِّ أَوَّلٍ وَ اَلآخِرُ بَعدَ کُلِّ آخِرٍ بِأَوَّلِیَّتِهِ وَجَبَ أَن لاَ أَوَّلَ لَهُ وَ بِآخِرِیَّتِهِ وَجَبَ أَن لاَ آخِرَ لَهُ وَ أَشهَدُ أَن لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ شَهَادَةً یُوَافِقُ فِیهَا اَلسِّرُّ اَلإِعلاَنَ وَ اَلقَلبُ اَللِّسَانَ

(1) او است خداوندی که پیش از هر اوّلی اوّل (و مبدأ) است (پس هر اوّلی مؤخّر از او است) و بعد از هر آخری آخر (و مرجع) می‌باشد (پس برگشت هر آخری بسوی او است) بسبب اوّل (و مبدأ بودن) او لازم است که اوّل (و مبدأ) نداشته باشد (و گر نه مبدأ هر چیز نبود) و بجهت آخر (و مرجع بودن) او لازم است که آخر (و مرجع) نداشته باشد (و گر نه مرجع هر چیز نیست، خلاصه ازلی و ابدی است که چیزی پیش از او نبوده و بعد از او نمی‌باشد) و گواهی می‌دهم باینکه بجز او خدائی نیست گواهی که پنهان و آشکار و دل و زبان در آن موافقت دارند (و نفاق و دو روئی در آن راه ندارد)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ لاٰ یَجرِمَنَّکُم شِقٰاقِی وَ لاَ یَستَهوِیَنَّکُم عِصیَانِی وَ لاَ تَتَرَامَوا بِالأَبصَارِ عِندَ مَا تَسمَعُونَهُ مِنِّی فَوَالَّذِی فَلَقَ اَلحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ إِنَّ اَلَّذِی أُنَبِّئُکُم بِهِ عَنِ اَلنَّبِیِّ اَلأُمِّیِّ صلی‌الله‌علیه‌وآله مَا کَذَبَ اَلمُبَلِّغُ وَ لاَ جَهِلَ اَلسَّامِعُ

(2) مردم، دشمنی و مخالفت با من شما را به گناه (تکذیب گفتارم) وادار ننماید و (در آنچه خواهم گفت) نافرمانی از من شما را حیران و سرگردان نسازد و چون چیزی (خبر از غیب) از من بشنوید بیکدیگر چشم نیندازید (به شگفت نیامده انکار نکنید) پس سوگند بآن کس که دانه را (زیر زمین) شکافته و انسان را آفریده آنچه بشما خبر می‌دهم (از پیش خود نمی‌گویم، بلکه) از پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله است که امّی بوده (هر چه فرموده از وحی الهیّ است از کسی نیاموخته) و دروغ نگفته، و شنوندۀ (فرمایشات او یعنی امام علیه السّلام) نادان نبوده است (خلاصه این خبر وحی الهیّ است به پیغمبر اکرم:)

لَکَأَنِّی أَنظُرُ إِلَی ضِلِّیلٍ قَد نَعَقَ بِالشَّامِ وَ فَحَصَ بِرَایَاتِهِ فِی ضَوَاحِی کُوفَانَ فَإِذَا فَغَرَت فَاغِرَتُهُ وَ اِشتَدَّت شَکِیمَتُهُ وَ ثَقُلَت فِی اَلأَرضِ وَطأَتُهُ عَضَّتِ اَلفِتنَةُ أَبنَاءَهَا بِأَنیَابِهَا وَ مَاجَتِ اَلحَربُ بِأَموَاجِهَا وَ بَدَا مِنَ اَلأَیَّامِ کُلُوحُهَا وَ مِنَ اَللَّیَالِی کُدُوحُهَا

(3) مانند آن است که می‌بینم کسیرا (معاویه یا عبد الملک ابن مروان) در ضلالت و گمراهی بسیار که بشام بانگ زند (مردم را گرد آورد) و بیرقهای خود را در اطراف کوفه نصب کند پس چون دهن باز نماید (مردم را طعمۀ شمشیر قرار دهد) و دهنۀ لجام او سخت (بسیار سرکش) گردد و پا زدنش در زمین سنگین باشد (جورش همه را فرا گیرد) و فتنه و آشوب به نیش دندان مردان زمانش را بگزد (مردم مبتلی بقتل و غارت و درد و اندوه گردند) و موجهای جنگ به حرکت آید (جنگهای سخت پیش آید) و روزها (بسبب ظلم و ستم) گرفته و در همند و شبها (بسبب درد و اندوه) دلخراش هستند (خلاصه آن مرد گمراه کوفه را ویران کرده مردم را دقیقه‌ای آسوده نگذارد)

فَإِذَا أَینَعَ زَرعُهُ وَ قَامَ عَلَی یَنعِهِ وَ هَدَرَت شَقَاشِقُهُ وَ بَرَقَت بَوَارِقُهُ عُقِدَت رَایَاتُ اَلفِتَنِ اَلمُعضِلَةِ وَ أَقبَلنَ کَاللَّیلِ اَلمُظلِمِ وَ اَلبَحرِ اَلمُلتَطِمِ

(4) پس آنگاه که کشت آن گمراه (از تخم فتنه و فساد) بروئید، و شاخۀ آن نموّ نماید (بر مردم مسلّط شود) و شقشقه‌های او صدا کند (شقشقه چیزی است مانند شش گوسفند که هنگام مستی از دهن شتر بیرون آمده صدا کند، یعنی فرمانهای نا حقّ دهد) و برق شمشیرهایش بدرخشد (طغیان و سر کشیش بحدّ کمال رسیده و بیم و ترس از او در دلهای قویّ‌ جا گیرد آنگاه) بیرقهای فتنه و آشوب که رهائی از آن نیست استوار می‌گردد و مانند شب تاریک و دریای موج دار (پی در پی بمردم) رو آورد

هَذَا وَ کَم یَخرِقُ اَلکُوفَةَ مِن قَاصِفٍ وَ یَمُرُّ عَلَیهَا مِن عَاصِفٍ وَ عَن قَلِیلٍ تَلتَفُّ اَلقُرُونُ بِالقُرُونِ وَ یُحصَدُ اَلقَائِمُ وَ یُحطَمُ اَلمَحصُودُ

(5) این است و چقدر باد سخت و صدا دار کوفه را بشکافد (ویران نماید) و باد تند بر آن بوزد (خونریزیها در آن واقع گردد) و پس از زمان کمی گروهی با گروهی بپیچند (بزد و خورد مشغول گردند) و (از سنبلۀ آدمی) آنچه بر پا است (قویّ است) درو شود (کشته میشود) و آنچه درو شده (ضعیف و ناتوان) است (در زیر دست و پای فتنه جویان) خورد می‌گردد (خلاصه از پی یکدیگر هلاک گشته و هر سال از کشت تخم فتنه و آشوب خرمنها از کشتۀ آدمیان بر باد رود)


خطبه 101- خبر از آینده خونین بصره

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام تجری هذا المجری

101 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که در این باب وارد شده (مانند خطبۀ قبل از پیش آمدهای سخت خبر می‌دهد)

وَ ذَلِکَ یَومٌ یَجمَعُ اَللَّهُ فِیهِ اَلأَوَّلِینَ وَ اَلآخِرِینَ لِنِقَاشِ اَلحِسَابِ وَ جَزَاءِ اَلأَعمَالِ خُضُوعاً قِیَاماً قَد أَلجَمَهُمُ اَلعَرَقُ وَ رَجَفَت بِهِمُ اَلأَرضُ

(1) قیامت روزی است که خداوند در آن روز برای رسیدن حساب و جزای اعمال همۀ خلائق از گذشتگان و آیندگان را گرد می‌آورد در حالتی که ایستاده خاضع و فروتن، هستند و (از بسیاری جمعیّت و شدّت گرمی) عرق مانند لجام اطراف دهانشان را فرا گرفته و زلزلۀ زمین ایشان را می‌لرزاند

فَأَحسَنُهُم حَالاً مَن وَجَدَ لِقَدَمَیهِ مَوضِعاً وَ لِنَفسِهِ مُتَّسَعاً

(2) پس نیکوترین آنها و خوشحالترین کسی است که (بسبب کردار پسندیده در دنیا) برای ثابت نگهداشتن قدمش مکانی تهیئه نموده و برای آسایش خود محلّ فراخی بدست آورده باشد (تا از سختیهای آنجا و از اضطراب و نگرانی آنروز برهد)

منها فِتَنٌ کَقِطَعِ اَللَّیلِ اَلمُظلِمِ لاَ تَقُومُ لَهَا قَائِمَةٌ وَ لاَ تُرَدُّ لَهَا رَایَةٌ

(بعد از من) (3) فتنه‌ها ظاهر شود مانند ساعات شب تاریک (که راه رستگاری و رهائی از آن پیدا نیست و) برای جلوگیری از آنها کسی قیام نخواهد نمود (کسیرا توانائی خاموش کردن آتش آن فتنه‌ها و جنگ با فتنه جویان نمی‌باشد) و هیچ بیرقی (سپاهی) آنها را ردّ نمی‌کند (از بین نبرده نمی‌تواند فتنه جویان را مغلوب سازد)

تَأتِیکُم مَزمُومَةً مَرحُولَةً یَحفِزُهَا قَائِدُهَا وَ یَجهَدُهَا رَاکِبُهَا أَهلُهَا قَومٌ شَدِیدٌ کَلَبُهُم قَلِیلٌ سَلَبُهُم

(4) آن فتنه‌ها مانند شتری که مهار شده و جهاز و پالان گذاشته و جلو دارش آنرا کشیده سوار بر آن می‌دواندش، بشما رو آورد (خلاصه برای بد بخت و بیچاره کردن شما آماده میشود) فتنه جویان گروهی باشند که اذیّت و آزارشان بیشتر است تا غارت نمودنشان (بیشتر منظورشان از ایجاد فتنه نابود کردن اشخاص است، نه بدست آوردن غنیمت)

یُجَاهِدُهُم فِی اَللَّهِ قَومٌ أَذِلَّةٌ عِندَ اَلمُتَکَبِّرِینَ فِی اَلأَرضِ مَجهُولُونَ وَ فِی اَلسَّمَاءِ مَعرُوفُونَ

(و بالأخره) (5) گروهی که گردنکشان آنان را ذلیل و خوار می‌پندارند و در روی زمین قدر و منزلتشان معلوم نیست و در آسمان مشهورند (مردمان خدا پرست از جان گذشته مقرّب درگاه الهیّ که خود پرستان بچشم حقارت و کوچکی بآنان می‌نگرند) برای رضاء و خوشنودی خدا با آن فتنه جویان جهاد می‌نمایند

فَوَیلٌ لَکِ یَا بَصرَةُ عِندَ ذَلِکِ مِن جَیشٍ مِن نِقَمِ اَللَّهِ لاَ رَهَجَ لَهُ وَ لاَ حِسَّ وَ سَیُبتَلَی أَهلُکِ بِالمَوتِ اَلأَحمَرِ وَ اَلجُوعِ اَلأَغبَرِ

(6) پس هنگام پیدایش آن فتنه‌ها وای بر تو ای بصره از سپاهی که بر اثر غضب و خشم خداوند پدید آید و ایشان را گرد و غبار و صدایی نباشد (ناگهان پیدا شوند) و (بر اثر ورود آنان) زود باشد که ساکنین تو مبتلی شوند به مرگ سرخ (کشته شدن) و گرسنگی غبار آلوده (قحطی که رخسار گرسنه تیره و تاریک گردد )


خطبه 102- تشویق به زهد

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

102 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بیوفائی دنیا)

اُنظُرُوا إِلَی اَلدُّنیَا نَظَرَ اَلزَّاهِدِینَ فِیهَا اَلصَّادِفِینَ عَنهَا فَإِنَّهَا وَ اَللَّهِ عَمَّا قَلِیلٍ تُزِیلُ اَلثَّاوِیَ اَلسَّاکِنَ وَ تُفَجِّعُ اَلمُترَفَ اَلآمِنَ

(1) بدنیا نظر کنید مانند نگاه کردن کسانیکه از آن اعراض و دوری نموده‌اند (رویّۀ ائمّۀ معصومین و پیروانشان را سر مشق خویش قرار داده از دنیا پرستان پیروی ننمائید) زیرا سوگند بخدا دنیا بزودی ساکنش را دور میکند و دارای نعمت و دولت و امنیّت را مصیبت زده و اندوهناک می‌سازد

لاَ یَرجِعُ مَا تَوَلَّی مِنهَا فَأَدبَرَ وَ لاَ یُدرَی مَا هُوَ آتٍ مِنهَا فَیُنتَظَرُ

(2) چیزهائی که گذشته و پشت کرده (مانند جوانی، صحّت، قوّت و توانائی) باز نمی‌گردد و آنچه که بعد از این خواهد آمد نامعلوم است (نعمت است یا نقمت، خوب است یا بد) تا برای (بدست آوردن خوب) آن منتظر بود (کوشش نموده از بدی آن بپرهیزید)

سُرُورُهَا مَشُوبٌ بِالحُزنِ وَ جَلَدُ اَلرِّجَالِ فِیهَا إِلَی اَلضَّعفِ وَ اَلوَهنِ فَلاَ تَغُرَّنَّکُم کَثرَةُ مَا یُعجِبُکُم فِیهَا لِقِلَّةِ مَا یَصحَبُکُم مِنهَا

(3) خوشی آن به اندوه آمیخته است (چون مسرور در آن برای دسترسی نداشت به باقی مطلوب خود محزون است) و قوّت و توانائی و جوانی مردان آن بضعف و ناتوانی و پیری می‌رسد پس بسیاری آنچه در دنیا از آن خوشتان می‌آید (ریاست، مال، ارجمندی، زن، زیور و مانند آن) شما را فریب ندهد زیرا بهرۀ شما در دنیا از آنچه بآن دسترسی دارید (نسبت بسختی و رنج پس دادن حساب آن در قیامت بسیار) کم است

رَحِمَ اَللَّهُ اِمرَأً تَفَکَّرَ فَاعتَبَرَ وَ اِعتَبَرَ فَأَبصَرَ فَکَأَنَّ مَا هُوَ کَائِنٌ مِنَ اَلدُّنیَا عَن قَلِیلٍ لَم یَکُن وَ کَأَنَّ مَا هُوَ کَائِنٌ مِنَ اَلآخِرَةِ عَمَّا قَلِیلٍ لَم یَزُل وَ کُلُّ مَعدُودٍ مُنقَضٍ وَ کُلُّ مُتَوَقَّعٍ آتٍ وَ کُلُّ آتٍ قَرِیبٌ دَانٍ

(4) خدا رحمت کند مردی را که (در امر دنیا و مبدأ و معاد خویش) اندیشه کند و عبرت گرفته (به ناپایداری دنیا) بینا شود (و باور نماید) که آنچه از دنیا باقی مانده بزودی نابود است (بودۀ آنرا نبوده انگارد) و آنچه از آخرت موجود است زوال ناپذیر و همواره بوده است (نبودۀ آنرا بوده داند) و آنچه (از ساعات عمر) که بحساب می‌آید بپایان می‌رسد و هر چه انتظار دارید (مرگ و قیامت) آینده است و هر آینده‌ای نزدیک است

منها اَلعَالِمُ مَن عَرَفَ قَدرَهُ وَ کَفَی بِالمَرءِ جَهلاً أَلاَّ یَعرِفَ قَدرَهُ

(5) دانا کسی است که قدر خود را بشناسد (طبق دستور خدا و رسول رفتار نماید) و برای جهالت و نادانی مرد همین بس که خود را نشناسد (در راه ضلالت و گمراهی قدم نهد و از شیطان و نفس امّاره پیروی کرده سرمایۀ خوشبختی خویش را به باد دهد)

وَ إِنَّ مِن أَبغَضِ اَلرِّجَالِ إِلَی اَللَّهِ تَعَالَی لَعَبداً وَکَلَهُ اَللَّهُ إِلَی نَفسِهِ جَائِراً عَن قَصدِ اَلسَّبِیلِ سَائِراً بِغَیرِ دَلِیلٍ

(6) و دشمن ترین مردان نزد خدا بنده‌ایست که خداوند او را بخود وا گذارد (توفیق بدست آوردن سعادت را از او سلب نماید) بطوریکه (در امر دین و دنیا) از راه راست قدم بیرون نهاده بی راهنما سیر میکند (در بیابان بی سر و ته نادانی حیران و سرگردان مانده نمی‌داند چه کند)

إِن دُعِیَ إِلَی حَرثِ اَلدُّنیَا عَمِلَ وَ إِن دُعِیَ إِلَی حَرثِ اَلآخِرَةِ کَسِلَ کَأَنَّ مَا عَمِلَ لَهُ وَاجِبٌ عَلَیهِ وَ کَأَنَّ مَا وَنَی فِیهِ سَاقِطٌ عَنهُ

(7) اگر بسوی زراعت و کشف دنیا (آنچه سود دنیویّ دارد) دعوت شود عمل میکند و اگر بسوی زراعت و کشت آخرت (خدمت بخلق و عبادت خالق) خوانده شود کاهلی می‌نماید مانند آن ماند که آنچه (در امر دنیا) میکند بر او واجب است (برای اقدام بهر کار اگر چه حرام باشد طوری آماده است که گویا واجبی را بجا می‌آورد و از عذاب ترک آن ترسناک است) و آنچه (در امر آخرت) بتأخیر می‌اندازد از او ساقط (از اوامر و نواهی الهیّ بطوری چشم می‌پوشد که گویا باو در این باب دستوری نرسیده )

و منها وَ ذَلِکَ زَمَانٌ لاَ یَنجُو فِیهِ إِلاَّ کُلُّ مُؤمِنٍ نُوَمَةٍ إِن شَهِدَ لَم یُعرَف وَ إِن غَابَ لَم یُفتَقَد

و قسمتی از این خطبه است (در غلبۀ فتنه و فساد و اینکه نجات و رهائی نیست مگر برای اهل ایمان): (8) زمانی میشود که کسی از (فتنه و فساد) آن نجات و رهائی نمی‌یابد مگر مؤمن خدا پرست بی نام و نشان که اگر (در مجالس) حاضر گردد کسی او را نشناسد و اگر غائب باشد کسی در صدد جستجویش بر نیاید

أُولَئِکَ مَصَابِیحُ اَلهُدَی وَ أَعلاَمُ اَلسُّرَی لَیسُوا بِالمَسَایِیحِ وَ لاَ اَلمَذَایِیعِ اَلبُذُرِ أُولَئِکَ یَفتَحُ اَللَّهُ لَهُم أَبوَابَ رَحمَتِهِ وَ یَکشِفُ عَنهُم ضَرَّاءَ نِقمَتِهِ

(9) این چنین اشخاص چراغهای هدایت و نشانه‌های روشن هستند برای روندگان در شب تاریک در میان مردم برای فتنه و فساد و سخن چینی رفت و آمد نمی‌کنند، عیبها و بدیهای خلق را آشکار نمی‌سازند، سفیه و بیهوده گو نیستند خداوند درهای رحمتش را برای آنان می‌گشاید و سختی عذابش را از آنها بر طرف می‌گرداند

أَیُّهَا اَلنَّاسُ سَیَأتِی عَلَیکُم زَمَانٌ یُکفَأُ فِیهِ اَلإِسلاَمُ کَمَا یُکفَأُ اَلإِنَاءُ بِمَا فِیهِ

(10) ای مردم، زود است که زمانی بر شما بیاید که اسلام در آن سرازیر شود مانند برگشتن ظرف که آنچه در آنست بریزید (از اسلام جز اسم و از قرآن جز درس و از ایمان جز رسم باقی نماند، آنگاه است که خداوند بندگانش را امتحان فرماید)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّ اَللَّهَ قَد أَعَاذَکُم مِن أَن یَجُورَ عَلَیکُم وَ لَم یُعِذکُم مِن أَن یَبتَلِیَکُم وَ قَد قَالَ جَلَّ مِن قَائِلٍ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ وَ إِن کُنّٰا لَمُبتَلِینَ أما قوله علیه‌السلام کل مؤمن نومة فإنما أراد به الخامل الذکر القلیل الشر و المساییح جمع مسیاح و هو الذی یسیح بین الناس بالفساد و النمائم و المذاییع جمع مذیاع و هو الذی إذا سمع لغیره بفاحشة أذاعها و نوه بها و البذر جمع بذور و هو الذی یکثر سفهه و یلغو منطقه

(11) ای مردم، خداوند شما را پناه داده از اینکه بشما ظلم و ستم کند و پناه نداده از اینکه امتحان نماید (پس اگر در زمان فتنه و فساد مبتلی و گرفتارید بشما ستم نکرده، بلکه می‌خواهد شما را بیازماید تا مؤمن حقیقی از ظاهری و شکیبای در بلاء از دیگران ممتاز گردد) و بتحقیق فرموده است جلیل‌تر و بزرگوارتر از هر گوینده‌ای (در قرآن کریم س 23 ی 30:) «إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ وَ إِن کُنّٰا لَمُبتَلِینَ‌» یعنی در وقعۀ طوفان نوح و هلاک قوم او نشانه‌هایی است (برای عبرت دیگران) و ما (خوب و بد بندگان را) امتحان می‌نماییم (سیّد رضیّ فرماید:) مراد آن حضرت علیه السّلام از جملۀ کُلُّ مُؤمِنٍ نُّوَمَةٍ گمنامی است که شرّ و فسادش اندک باشد و مساییح جمع مسیاح است، و آنرا بکسی گویند که میان مردم در پی فتنه و فساد رفته سخن چینی کند و مذاییع جمع مذیاع است و آن برای کسی است که بدی و ناشایستۀ غیری را که می‌شنود فاش نموده همه جا آشکار بگوید و بذر جمع بذور است و کسی را بآن می‌نامند که بسیار سفیه و گفتارش لغو و بیهوده باشد


خطبه 103- ره آورد بعثت پیامبر

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

103 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (هنگام رفتن بجنگ جمل که مردم بصره به همراهی طلحه و زبیر عائشه را بر شتر سوار کرده اطراف او گرد آمده می‌خواستند با امیر المؤمنین بجنگند، و مقصود آنست که مردم را آگاه سازد که جنگیدن آن بزرگوار با اصحاب جمل برای اظهار حقّ و ابطال باطل می‌باشد)

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ لَیسَ أَحَدٌ مِنَ اَلعَرَبِ یَقرَأُ کِتَاباً وَ لاَ یَدَّعِی نُبُوَّةً وَ لاَ وَحیاً

(1) پس از حمد و ثنای الهیّ و درود بر خاتم النّبیّین (آگاه باشید) خداوند سبحان محمّد صلّی اللّه علیه و آله را در میان عرب به رسالت بر انگیخت و هیچیک از آنها نبود که بخواند کتابی از حقّ‌ و نبوّت و پیغمبری و وحی ادّعاء کند (تا در بارۀ آن حضرت شکّ نموده بآن بزرگوار تهمت زنند)

فَقَاتَلَ بِمَن أَطَاعَهُ مَن عَصَاهُ یَسُوقُهُم إِلَی مَنجَاتِهِم وَ یُبَادِرُ بِهِمُ اَلسَّاعَةَ أَن تَنزِلَ بِهِم یَحسِرُ اَلحَسِیرُ وَ یَقِفُ اَلکَسِیرُ فَیُقِیمُ عَلَیهِ حَتَّی یُلحِقَهُ غَایَتَهُ إِلاَّ هَالِکاً لاَ خَیرَ فِیهِ

(2) پس (برای اظهار حقّ و اثبات اسلام) به همراهی پیروانش با مخالفین خود جنگیده آنان را بمحلّ رستگاریشان سوق می‌داد (بطریق حقّ و راه سعادت و خوشبختی دعوت می‌نمود) و برای رهاندن ایشان از جهالت و نادانی مبادرت می‌فرمود که مبادا مرگ آنها را به حالت کفر و گمراهی دریابد (و بعذاب جاوید مبتلی گردند) تا (از سنگینی بار فتنه و فساد و گمراهی) آنرا که مانند شتر (سنگین بار) عاجز و درمانده و وامانده و شکسته می‌شد آن حضرت بر سر راه او می‌ایستاد (کوشش می‌نمود) تا به منزلش (سعادت و خوشبختی) می‌رساند (هدایت می‌فرمود، همه براه راست رهسپار شدند) مگر هلاک شده‌ای که ابدا خیر و نیکی در او نبود (مانند ابو جهل که از بدی فطرت قابلیّت رستگاری نداشت و به هیچ گونه هدایت نمی‌شد، و در تبلیغ احکام کوتاهی نکرد)

حَتَّی أَرَاهُم مَنجَاتَهُم وَ بَوَّأَهُم مَحَلَّتَهُم فَاستَدَارَت رَحَاهُم وَ اِستَقَامَت قَنَاتُهُم

(3) تا راه نجات و رهائی از گمراهی را بآنها نمود و آنان را در جایگاهشان جای داد (وادار بگرویدن دین اسلام که فطریشان بود فرمود) پس آسیای ایشان به گردش افتاد (امور زندگانیشان منظّم گشت) و نیزۀ آنها راست گردید (توانا شده زیر بار گمراهی گمراه کنندگان و ستم ستمگران نمی‌رفتند)

وَ اَیمُ اَللَّهِ لَقَد کُنتُ مِن سَاقَتِهَا حَتَّی تَوَلَّت بِحَذَافِیرِهَا وَ اِستَوسَقَت فِی قِیَادِهَا مَا ضَعُفتُ وَ لاَ جَبُنتُ وَ لاَ خُنتُ وَ لاَ وَهَنتُ

(4) و سوگند بخدا من جلو لشگر اسلام بوده لشگر کفر را می‌راندم، تا همگی پشت کردند (از کیش خویش دست بر داشتند) و گرد آمده رام گردیدند (فرمانبردار شدند و هرگز) ضعیف و ناتوان نگشته نترسیده خیانت و سستی ننمودم

وَ اَیمُ اَللَّهِ لَأَبقُرَنَّ اَلبَاطِلَ حَتَّی أُخرِجَ اَلحَقَّ مِن خَاصِرَتِهِ و قد تقدم مختار هذه الخطبة إلا أننی وجدتها فی هذه الروایة علی خلاف ما سبق من زیادة و نقصان فأوجبت الحال إثباتها ثانیة

(5) و سوگند بخدا (اکنون در این جنگ هم) باطل را می‌شکافم تا حقّ را از پهلوی آن بیرون آورم (با ایشان زد و خورد میکنم و از کشتن و کشته شدن باکی ندارم، برای آنکه فتنه جویان دست از فتنه و فساد برداشته حقّ آشکار گردد سیّد رضیّ فرماید:) این خطبه پیش از این بیان شد (خطبۀ سی و سوّم) و لیکن چون در این روایت آنرا از جهت زیادی و کمی بر خلاف خطبۀ مذکوره یافتم لازم شد دوباره نوشته شود


خطبه 104- بیان ویژگی های پیامبر (ص) و ظلم بنی‌امیه، موعظه مردم

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

104 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که پس از ستودن پیغمبر اکرم)

حَتَّی بَعَثَ اَللَّهُ مُحَمَّداً صلی‌الله‌علیه‌وآله شَهِیداً وَ بَشِیراً وَ نَذِیراً خَیرَ اَلبَرِیَّةِ طِفلاً وَ أَنجَبَهَا کَهلاً وَ أَطهَرَ اَلمُطَهَّرِینَ شِیمَةً وَ أَجوَدَ اَلمُستَمطَرِینَ دِیمَةً

(پیش از طلوع خورشید حقیقی و تابش آفتاب عالم گیر اسلام مردم در منتهی درجۀ ضلالت و گمراهی و بدبختی بودند) (1) تا آنکه خداوند محمّد صلّی اللّه علیه و آله را به رسالت و پیغمبری بر انگیخت که (نیکو کاران و بد کاران را) شاهد و گواه باشد، و (نیکو کاران را به پاداش کردارشان) مژده دهد و (معصیت کاران را از عذاب الهیّ‌) بترساند در حالیکه در طفولیّت و خورد سالی بهترین خلائق و در کهولت (چهل سالگی) کریمتر و برگزیده‌ترین آنها و طبیعت در خلقت او پاکتر از همۀ پاکان (از آدم علیه السّلام تا عبد اللّه همواره در صلب انبیاء و اوصیای ایشان) بود و بخشش او بیش از توقّع خواستاران باران بخشش او بود

فَمَا اِحلَولَت لَکُمُ اَلدُّنیَا فِی لَذَّتِهَا وَ لاَ تَمَکَّنتُم مِن رَضَاعِ أَخلاَفِهَا إِلاَّ مِن بَعدِ مَا صَادَفتُمُوهَا جَائِلاً خِطَامُهَا قَلِقاً وَضِینُهَا قَد صَارَ حَرَامُهَا عِندَ أَقوَامٍ بِمَنزِلَةِ اَلسِّدرِ اَلمَخضُودِ وَ حَلاَلُهَا بَعِیداً غَیرَ مَوجُودٍ

(2) پس (ای بنی امیّه) از شیرینی لذّت و خوشی دنیا بهره‌مند نگشتید و برای نوشیدن شیر از پستان آن توانا نشدید مگر بعد از آنکه آنرا یافتید با مهار جولان دار و جهاز و پالان تنگ نبسته (آنرا چون شتر سر خود و بی ساربان رایگان بدست آوردید، و این بر اثر آن بود که) حرام آن نزد خانواده‌هایی (خلفاء پیش از امام علیه السّلام و پیروانشان) به منزلۀ درخت سدر بی خار بود (که به آسانی میوۀ آنرا تناول می‌نمودند، یعنی نواهی را مرتکب شده از عذاب روز رستاخیز باکی نداشتند) و حلال آن از آنها دور گشته وجود نداشت (گفتار و کردارشان بر خلاف دین اسلام بود)

وَ صَادَفتُمُوهَا وَ اَللَّهِ ظِلاًّ مَمدُوداً إِلَی أَجلٍ مَعدُودٍ فَالأَرضُ لَکُم شَاغِرَةٌ وَ أَیدِیکُم فِیهَا مَبسُوطَةٌ وَ أَیدِی اَلقَادَةِ عَنکُم مَکفُوفَةٌ وَ سُیُوفُکُم عَلَیهِم مُسَلَّطَةٌ وَ سُیُوفُهُم عَنکُم مَقبُوضَةٌ

و (3) (شما گمان نکنید که همواره دنیا بهمین منوال بوده دولت بنی امیّه باقی و برقرار می‌باشد، بلکه) سوگند بخدا، دنیا را به دلخواه خود یافته‌اید مانند سایۀ کشیده شده تا مدّت معیّنی پس زمین برای شما خالی و بی صاحب است و دستهایتان در آن گشاده و دستهای پیشوایان (حقیقی) از (استیلاء بر) شما باز داشته شده و شمشیرهای شما بر آنها مسلّط است و شمشیرهای آنان از شما برداشته (خلاصه تسلّط شما بر مردم روزگار طوری خواهد بود که دوستان خدا و فرزند دلبند رسول اکرم را خواهید کشت)

أَلاَ وَ إِنَّ لِکُلِّ دَمٍ ثَائِراً وَ لِکُلِّ حَقٍّ طَالِباً وَ إِنَّ اَلثَّائِرَ فِی دِمَائِنَا کَالحَاکِمِ فِی حَقِّ نَفسِهِ وَ هُوَ اَللَّهُ اَلَّذِی لاَ یُعجِزُهُ مَن طَلَبَ وَ لاَ یَفُوتُهُ مَن هَرَبَ

(و لیکن) (4) آگاه باشید برای هر خونی خونخواه و برای هر حقّی خواهانی است و خونخواه خونهای ما همچون حاکمی است که در بارۀ خودش حکم کند (که بدون بیّنه و شاهد طبق علمش در حقّ خویش حکم می‌نماید) و خونخواه و خواهان حقّ ما خداوندیست که هر که را بطلبد (و بخواهد دستگیر کند) از دستگیری او ناتوان نیست و هر که بگریزد از چنگ او بیرون نمی‌رود

فَأُقسِمُ بِاللَّهِ یَا بَنِی أُمَیَّةَ عَمَّا قَلِیلٍ لَتَعرِفُنَّهَا فِی أَیدِی غَیرِکُم وَ فِی دَارِ عَدُوِّکُم

(5) پس سوگند یاد میکنم بخدا ای بنی امیّه در اندک زمانی خواهید دانست که ریاست و دولت دنیا (پس از چند روز زمامداری شما) در دستهای غیر شما بوده به سرای دشمنتان (بنی العبّاس) منتقل می‌گردد

أَلاَ إِنَّ أَبصَرَ اَلأَبصَارِ مَا نَفَذَ فِی اَلخَیرِ طَرفُهُ أَلاَ إِنَّ أَسمَعَ اَلأَسمَاعِ مَا وَعَی اَلتَّذکِیرَ وَ قَبِلَهُ

(6) آگاه باشید بیناترین دیده‌ها دیده‌ای است که نظرش در خیر و صلاح باشد (بفتنه و فساد نظر نیفکند) آگاه باشید شنواترین گوشها گوشی است که پند و اندرز را حفظ کرده بپذیرد

أَیُّهَا اَلنَّاسُ اِستَصبِحُوا مِن شُعلَةِ مِصبَاحِ وَاعِظٍ مُتَّعِظٍ وَ اِمتَاحُوا مِن صَفوِ عَینٍ قَد رُوِّقَت مِنَ اَلکَدَرِ

(7) ای مردم، چراغ (راه سعادت و خوشبختی خود) را از شعلۀ چراغ پند دهندۀ پند پذیرفته بیفروزید (پند و اندرز را از کسی بپذیرید که آنچه می‌گوید طبق آن رفتار می‌نماید، نه از منافق و دوروئی که کردارش بر خلاف گفتارش باشد) و آب را از چشمۀ صاف که تیره و آلوده نیست بکشید (علوم و معارف را از ائمّۀ هدی بیاموزید)

عِبَادَ اَللَّهِ لاَ تَرکَنُوا إِلَی جَهَالَتِکُم وَ لاَ تَنقَادُوا إِلَی أَهوَائِکُم فَإِنَّ اَلنَّازِلَ بِهَذَا اَلمَنزِلِ نَازِلٌ بِشَفَا جُرُفٍ هَارٍ یَنقُلُ اَلرَّدَی عَلَی ظَهرِهِ مِن مَوضِعٍ إِلَی مَوضِعٍ لِرَأیٍ یُحدِثُهُ بَعدَ رَأیٍ یُرِیدُ أَن یُلصِقَ مَا لاَ یَلتَصِقُ وَ یُقَرِّبُ مَا لاَ یَتَقَارَبُ

(8) بندگان خدا بجهل و نادانی خود اعتماد مکنید و از خواهشهای خویش پیروی ننمائید زیرا کسیکه به چنین منزلی وارد گردد بکسی ماند که به کنار رودی که از مرور سیل زیر آن تهی گشته شکافته نزدیک به انهدام است، منزل نموده باشد (و پیروی کنندۀ از جهل و نادانی و هوای نفس بار سنگین) هلاکت را بر پشت خود بار کرده از جائی بجائی می‌گرداند بجهت اندیشه‌ای که پس از اندیشۀ دیگری بکار آرد (هر زمان مشکلی اختیار نموده هر روز اندیشۀ تازه‌ای دارد) می‌خواهد آنچه نمی‌چسبد بچسباند و آنچه نزدیک نمی‌گردد نزدیک گرداند (چون مبنای فکر و اندیشۀ او نادانی و هوای نفس است همواره در وادی ضلالت و گمراهی حیران و سرگردان است تا هلاک شود)

فَاللَّهَ اَللَّهَ أَن تَشکُوا إِلَی مَن لاَ یُشکِی شَجوَکُم وَ لاَ یَنقُضُ بِرَأیِهِ مَا قَد أُبرِمَ لَکُم

(9) پس از خدا بترسید و شکایت ننمائید پیش کسیکه غمّ و اندوه شما را برطرف نمی‌کند و به رأی خود می‌شکند (افساد می‌نماید) آنچه (احکام الهیّ‌) را که شما بر آن استوار هستید (مأمورید انجام دهید، بلکه بایستی در امر دین و دنیا بکسی مراجعه نمائید که امام یا جانشین امام باشد)

إِنَّهُ لَیسَ عَلَی اَلإِمَامِ إِلاَّ مَا حُمِّلَ مِن أَمرِ رَبِّهِ اَلإِبلاَغُ فِی اَلمَوعِظَةِ وَ اَلاِجتِهَادُ فِی اَلنَّصِیحَةِ وَ اَلإِحیَاءُ لِلسُّنَّةِ وَ إِقَامَةُ اَلحُدُودِ عَلَی مُستَحِقِّیهَا وَ إِصدَارُ اَلسُّهمَانِ عَلَی أَهلِهَا

(و) (10) بتحقیق نیست بر امام مگر قیام بآنچه پروردگارش باو امر کرده (و آن پنج چیز است:) ابلاغ موعظه (و فرمایش پیغمبر اکرم) و کوشش نمودن در پند و اندرز دادن و احیای سنّت (رفتار بر طبق احکام رسول خدا) و اجرای حدود بر آن کس که سزاوار است و (از بیت المال) سهم و نصیبها را به اهلش رسانیدن

فَبَادِرُوا اَلعِلمَ مِن قَبلِ تَصوِیحِ نَبتِهِ وَ مِن قَبلِ أَن تُشغَلُوا بِأَنفُسِکُم عَن مُستَثَارِ اَلعِلمِ مِن عِندِ أَهلِهِ وَ اِنهَوا غَیرَکُم عَنِ اَلمُنکَرِ وَ تَنَاهَوا عَنهُ فَإِنَّمَا أُمِرتُم بِالنَّهیِ بَعدَ اَلتَّنَاهِی

(11) پس (چون بوظائف امام و جانشین او آشنا شدید، در غیر طریق حقّ‌ قدم ننهید، و دست ارادت بهر بی‌خبر از اصول و فروع ندهید) برای اخذ علم و دانش بشتابید پیش از خشک شدن گیاه آن (رحلت امام و جانشین او) و پیش از آنکه از استفاضۀ علم و دانش از اهلش وا مانده (بر اثر حوادث و سختیهای روزگار) بخود مشغول گردید و از منکر (آنچه شرع مقدّس منع فرموده) مرتکبین را نهی کنید، و خودتان آنرا مرتکب نشوید زیرا شما مأمور شده‌اید که از منکر نهی نمائید پس از آنکه خود آنرا بجا نیاورید (چون امر و نهی کسیکه گفتار و کردارش موافق یکدیگر بوده در شنونده بیشتر تأثیر دارد از کسیکه کردارش بر خلاف گفتارش باشد )


خطبه 105- بیان فضیلت های های پیامبر (ص) و برتری اسلام، سرزنش یاران

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

105 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در وصف دین اسلام و مدح رسول اکرم و سرزنش اصحاب خود از جهت سهل انگاری در جنگ با معاویه و لشگر شام)

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی شَرَعَ اَلإِسلاَمَ فَسَهَّلَ شَرَائِعَهُ لِمَن وَرَدَهُ وَ أَعَزَّ أَرکَانَهُ عَلَی مَن غَالَبَهُ

(1) سپاس خدائی را سزا است که (حقائق) اسلام را (بر همۀ خردمندان) واضح و آشکار نمود و برای کسیکه در آن وارد گردد (مسلمان شود) راههای سر چشمۀ آنرا آسان گردانید (پس اگر بخواهد از منبع علوم و معارف پیغمبر و ائمّۀ اطهار بهره‌مند شود رادع و مانعی برای او نیست) و ارکان و پایه‌های آنرا محکم و استوار نمود (اصول و فروعش را روی دو پایۀ برهان عقل و علم بنا نهاد) تا کسی (کفّار و منافقین) نتواند بر آن غلبه و فزونی یابد (و آنرا از بین ببرد)

فَجَعَلَهُ أَمناً لِمَن عَلِقَهُ وَ سِلماً لِمَن دَخَلَهُ وَ بُرهَاناً لِمَن تَکَلَّمَ بِهِ وَ شَاهِداً لِمَن خَاصَمَ بِهِ وَ نُوراً لِمَنِ اِستَضَاءَ بِهِ وَ فَهماً لِمَن عَقَلَ وَ لُبّاً لِمَن تَدَبَّرَ وَ آیَةً لِمَن تَوَسَّمَ وَ تَبصِرَةً لِمَن عَزَمَ وَ عِبرَةً لِمَنِ اِتَّعَظَ وَ نَجَاةً لِمَن صَدَّقَ وَ ثِقَةً لِمَن تَوَکَّلَ وَ رَاحَةً لِمَن فَوَّضَ وَ جُنَّةً لِمَن صَبَرَ

(2) پس آنرا (محلّ‌) امن (از قتل و غارت و دزدی و مانند آنها در دنیا و آسودگی از عذاب آخرت) قرار داد، برای کسیکه خود را بآن متّصل کرد (بدستور آن رفتار نمود) و (نشانۀ) صلح و آشتی برای کسیکه در آن داخل گشت (کافری که مسلمان شد و به یگانگی خدا و پیغمبری رسول اکرم گواهی داد) و برهان و دلیل برای کسیکه بوسیلۀ آن سخن گفت (زیرا اسلام بر حقیقت هر امری حجّت و دلیل است) و شاهد و گواه برای کسیکه با گویندۀ آن دشمنی کرد و نور و روشنی (هادی و راهنما) برای کسیکه از آن روشنی طلبید (بخواهد در راه راست قدم نهاده از تاریکی ضلالت و گمراهی برهد) و فهم (و درک حقائق اشیاء) برای کسیکه تدبّر کرد و عقل و خرد برای کسیکه (در مخلوقات) تفکّر و اندیشه نمود و نشانۀ (رستگاری) برای کسیکه به فراست راه حقّ را جست و بینائی برای کسیکه تصمیم گرفت (تا بخطاء و اشتباه کاری انجام ندهد) و عبرت و آگاهی برای کسیکه پند پذیرفت و نجات و رهائی (از عذاب) برای کسیکه (بدرستی آن) تصدیق و اعتراف نمود و وثوق و اطمینان برای کسیکه توکّل داشت (و بخدا) اعتماد کرد و آسایش برای کسیکه (کارش را پروردگار) تفویض نمود و سپر برای کسیکه (در سختیها) شکیبا بود

فَهُوَ أَبلَجُ اَلمَنَاهِجِ وَ أَوضَحُ اَلوَلاَئِجِ مُشرِفُ اَلمَنَارِ مُشرِقُ اَلجَوَادِّ مُضِیءُ اَلمَصَابِیحِ کَرِیمُ اَلمِضمَارِ رَفِیعُ اَلغَایَةِ

(3) پس اسلام روشن ترین راهها و آشکارترین مذاهب است منارۀ آن (راستی و درستیش) در بلندی (و هویدا) است راههای آن درخشان (و نمایان) است چراغهایش (پیغمبر اکرم و اوصیاء آن حضرت تاریکی دلهای نادانان را) روشنی دهنده است و در میدان مسابقه پیش رونده است پایان آن (مقرّب بودن در درگاه خداوند) بلند است

جَامِعُ اَلحَلبَةِ مُتَنَافَسُ اَلسُّبقَةِ شَرِیفُ اَلفُرسَانِ اَلتَّصدِیقُ مِنهَاجُهُ وَ اَلصَّالِحَاتُ مَنَارُهُ وَ اَلمَوتُ غَایَتُهُ وَ اَلدُّنیَا مِضمَارُهُ وَ اَلقِیَامَةُ حَلبَتُهُ وَ اَلجَنَّةُ سُبقَتُهُ منها فی ذکر النبی صلی‌الله‌علیه‌وآله

(4) گرد آورندۀ اسبان مسابقه است (تا سواران آنها برای تقرّب بدرگاه الهیّ از یکدیگر پیشی گیرند) جائزه‌ای که برای مسابقۀ آن تعیین شده به قدری نفیس و نیکو است که همه بآن رغبت دارند اسب دوانهای آن شریف و بزرگوارند راه آن تصدیق (بخدا و رسول) و نشانۀ آن اعمال صالحه و پایان آن مرگ (که آنگاه تکالیف ساقط گردد) و میدان ریاضت و تربیت آن دنیا است و محلّ‌ دواندن اسبهای آن قیامت است و بهشت جائزه و پاداش آن می‌باشد قسمتی‌از این خطبه در وصف پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله است

حَتَّی أَورَی قَبَساً لِقَابِسٍ وَ أَنَارَ عَلَماً لِحَابِسٍ فَهُوَ أَمِینُکَ اَلمَأمُونُ وَ شَهِیدُکَ یَومَ اَلدِّینِ وَ بَعِیثُکَ نِعمَةً وَ رَسُولُکَ بِالحَقِّ رَحمَةً

(رسول اکرم برای تبلیغ احکام الهیّ سعی و کوشش فراوان نمود) (5) تا شعلۀ آتش هدایت و رستگاری را بر افروخت برای آنکه اقتباس نماینده از آن بهره‌مند گردد و نشانۀ (هدایت) را (بر سر کوه علم و معرفت) روشن کرد تا آن کس که (از قافله دور، و) در راه مانده و سرگردان است راه یابد (سعادت همیشگی را بدست آورد) پس (بار خدایا) آن حضرت (در تبلیغ رسالت) امین تو و درستکار است و روز قیامت شاهد و گواه (بر احوال بندگان) تو است و نعمت و بخششی است که از جانب تو (بر خلائق) مبعوث شده و فرستادۀ تو است بحقّ و راستی که (بر مردم) رحمت و مهربانی است

اَللَّهُمَّ اِقسِم لَهُ مَقسَماً مِن عَدلِکَ وَ اِجزِهِ مُضَاعَفَاتِ اَلخَیرِ مِن فَضلِکَ

(6) بار خدایا بعدل خود قسمت و بهرۀ او (بالاترین مراتب قرب و منزلت) را نصیبش گردان و پاداش او را بفضل و کرمت خیر بسیار و نعمتهای بیشمار عطاء فرما

اَللَّهُمَّ أَعلِ عَلَی بِنَاءِ اَلبَانِینَ بِنَاءَهُ وَ أَکرِم لَدَیکَ نُزُلَهُ وَ شَرِّف عِندَکَ مَنزِلَتَهُ وَ آتِهِ اَلوَسِیلَةَ وَ أَعطِهِ اَلسَّنَاءَ وَ اَلفَضِیلَةَ

(7) بار خدایا بنای او را بر بنای سازندگان پیش (دین او را بر ادیان انبیاء سلف) بلند (ظاهر و غالب) گردان و خوان نعمت (پاداش زحمت و رنج) او را (در تبلیغ رسالت) نزد خود گرامی دار و منزل و مأوایش را در درگاه حضرتت رفعت ده و او را بمنتهی درجۀ بزرگواری برسان و برتری (بر همۀ خلائق) عطاء فرما

وَ اُحشُرنَا فِی زُمرَتِهِ غَیرَ خَزَایَا وَ لاَ نَادِمِینَ وَ لاَ نَاکِبِینَ وَ لاَ نَاکِثِینَ وَ لاَ ضَالِّینَ وَ لاَ مُضِلِّینَ وَ لاَ مَفتُونِینَ و قد مضی هذا الکلام فیما تقدم إلا أننا کررناه هاهنا لما فی الروایتین من الاختلاف و منها فی خطاب أصحابه

(8) و ما را در جمعیّت و یارانش (مؤمنین و پرهیزکاران) محشور نما که (از معصیت و نافرمانی) خجل، و (از کردارهای زشت) پشیمان، و (از راه راست) منحرف، و عهد شکن ه و آزمایش شدۀ (ببلاء و سختیها) نباشیم (سیّد رضیّ فرماید:) این فصل از این خطبه پیش از این (در خطبۀ هفتاد و یکم) بیان شد و لیکن چون در دو روایت اختلاف بود، لذا دوباره در اینجا آنرا تکرار کردیم و قسمتی از این خطبه است که باصحاب خود می‌فرماید (و آنان را بر اثر نجنگیدن با معاویه و لشگر شام سرزنش می‌نماید)

وَ قَد بَلَغتُم مِن کَرَامَةِ اَللَّهِ تَعَالَی لَکُم مَنزِلَةً تُکرَمُ بِهَا إِمَاؤُکُم وَ تُوصَلُ بِهَا جِیرَانُکُم وَ یُعَظِّمُکُم مَن لاَ فَضلَ لَکُم عَلَیهِ وَ لاَ یَدَ لَکُم عِندَهُ وَ یَهَابُکُم مَن لاَ یَخَافُ لَکُم سَطوَةً وَ لاَ لَکُم عَلَیهِ إِمرَةٌ

(بعد از آنکه شما کافر و بت پرست و بی‌قدر و قیمت بودید) (9) بر اثر کرامت و نوازش خداوند مقام و منزلت و بزرگواری یافتید که کنیزان شما را (که هیچ اهمیّت ندارند) گرامی می‌دارند و همسایگانتان (کفّاری که با شما پیمان بسته‌اند) از آن کرامت الهیّ بهره‌مند میشوند (به این جهت جان و مال و ناموسشان از هر خطری محفوظ است) و تعظیم میکند و سر فرود می‌آورد بشما کسیکه هیچ گونه فضیلت و مزیّتی (در حسب و نسب) بر او ندارید و نه احسانی باو کرده‌اید و می‌ترسد از شما آنکه از غلبه و تسلّط شما ترسی ندارد و شما را حکومت و سلطنتی بر او نیست (تا بترسد، پس خوف پادشاهان و بزرگان در اقصی بلاد روی زمین بواسطۀ عظمت دولت اسلام است، نه از توانائی و شمشیر شما، اکنون سبب کفران چنین نعمتی چیست)

وَ قَد تَرَونَ عُهُودَ اَللَّهِ مَنقُوضَةً فَلاَ تَغضَبُونَ وَ أَنتُم لِنَقضِ ذِمَمِ آبَائِکُم تَأنَفُونَ

(10) و می‌بینید پیمانهای خدا شکسته شده و بخشم نمی‌آیید (اهل شام بر خلاف دستور الهیّ رفتار کرده و معاویه بر امام مفترض الطّاعه یاغی گردیده و به فرمان او اموال مسلمانها و معاهدین را که در پناه اسلامند غارت می‌نمایند و شما ساکت نشسته با اینکه توانا هستید از ایشان جلوگیری نمی‌نمائید) و حال آنکه برای شکستن پیمانهای پدرانتان (که در مقابل پیمانهای الهیّ اهمیّتی ندارد) حاضر نیستید و آنرا ننگ می‌دانید

وَ کَانَت أُمُورُ اَللَّهِ عَلَیکُم تَرِدُ وَ عَنکُم تَصدُرُ وَ إِلَیکُم تَرجِعُ فَمَکَّنتُمُ اَلظَّلَمَةَ مِن مَنزِلَتِکُم وَ أَلقَیتُم إِلَیهِم أَزِمَّتَکُم وَ أَسلَمتُم أُمُورَ اَللَّهِ فِی أَیدِیهِم یَعمَلُونَ بِالشُّبُهَاتِ وَ یَسِیرُونَ فِی اَلشَّهَوَاتِ

(11) و (شما کسانی هستید که) احکام خدا بر شما وارد می‌شد (از شما می‌پرسیدند) و از شما صادر می‌گشت (شما پاسخ می‌گفتید) و بشما رجوع و بازگشت می‌نمود (در مرافعه قضاوت می‌کردید) پس مقام و منزلت خود را به ستمگران (معاویه و پیروانش) وا گذارده و زمام کارهایتان را بدست ایشان سپردید و در احکام الهیّ بآنها تسلیم شده از آنان پیروی کردید در حالتی که ایشان (در تکالیف شرعیّه) بشبهات و آراء باطله عمل میکنند و در پی شهوات و خواهشهای نفسانیّ می‌روند

وَ اَیمُ اَللَّهِ لَو فَرَّقُوکُم تَحتَ کُلِّ کَوکَبٍ لَجَمَعَکُمُ اَللَّهُ لِشَرِّ یَومٍ لَهُم

(12) و (لیکن بدانید که این تسلّط و توانائی برای آنها نمی‌ماند، بلکه) سوگند بخدا اگر شما را در زیر هر اختری متفرّق سازند (در شهرها پراکنده نمایند) هر آینه خداوند شما را برای روز بد ایشان گرد آورد (تا ببینید چگونه از آنان انتقام می‌کشد )


خطبه 106- ستایش سپاهیانش در جنگ صفین

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی بعض أیام صفین

106 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در یکی از روزهای جنگ صفّین (برای توبیخ و سرزنش اصحاب خود پس از شکست و فرار از لشگر شام و برگشتن و فتح نمودن آنان)

وَ قَد رَأَیتُ جَولَتَکُم وَ اِنحِیَازَکُم عَن صُفُوفِکُم تَحُوزُکُمُ اَلجُفَاةُ اَلطَّغَامُ وَ أَعرَابُ أَهلِ اَلشَّامِ وَ أَنتُم لَهَامِیمُ اَلعَرَبِ وَ یَآفِیخُ اَلشَّرَفِ وَ اَلأَنفُ اَلمُقَدَّمُ وَ اَلسَّنَامُ اَلأَعظَمُ

(در کار زار) (1) گریختن و پشت کردن شما را از صفّهاتان دیدم اهل شام که جفاء کارانی بد خو و پست و عربهای بادیه نشین هستند شما را گریزاندند در حالتی که شما از برازندگان و جوانمردان عرب هستید و چون تقدّم بینی (نسبت به اعضای بدن) شریف و مقدّم و مانند کوهان شتر بلند مرتبه و بزرگتر از آنها می‌باشید (پس در این صورت شکست و فرار سزاوار شما نبود)

وَ لَقَد شَفَی وَحَاوِحَ صَدرِی أَن رَأَیتُکُم بِأَخَرَةٍ تَحُوزُونَهُم کَمَا حَازُوکُم وَ تُزِیلُونَهُم عَن مَوَاقِفِهِم کَمَا أَزَالُوکُم حَسّاً بِالنِّصَالِ وَ شَجراً بِالرِّمَاحِ

(2) دردهای سینۀ من شفاء یافت (غمّ و اندوهم زائل گشت) آنگاه که دیدم در آخر کار آنها را میراندید، چنانکه شما را رانده بودند و از سنگرهاشان دور می‌نمودید، چنانکه شما را دور کرده بودند و بوسیلۀ شمشیرها آنها را کشته مستأصل و بیچاره می‌کردید و نیزه‌ها بر ایشان می‌زدید

تَرکَبُ أُولاَهُم أُخرَاهُم کَالإِبِلِ اَلهِیمِ اَلمَطرُودَةِ تُرمَی عَن حِیَاضِهَا وَ تُذَادُ عَن مَوَارِدِهَا

(تا اینکه بر اثر فرار) (3) اوّلشان به آخرشان سوار می‌شدند (روی هم می‌افتادند) مانند شترهای تشنۀ رانده شده که از حوضها و آبگاههاشان منع کرده دور نمایند


خطبه 107- خبر از حوادث سخت آینده

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام و هی من خطب الملاحم

107 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است و آن از خطبه‌هایی است که در آن (خداوند سبحان را سپاسگزارده و رسول اکرم را ستوده و به بعضی از کمالات و کرامات خویش اشاره نموده، و) فتنه و فساد و خونریزیهایی را که پیش می‌آید بیان فرموده

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلمُتَجَلِّی لِخَلقِهِ بِخَلقِهِ وَ اَلظَّاهِرِ لِقُلُوبِهِم بِحُجَّتِهِ

(1) سپاس خدائی را سزا است که بسبب خلقت و آفرینشی که فرموده (و دلیل بر ربوبیّت او است) به خلائق آشکار شده است و به حجّت و برهان خویش (آثار قدرت) نزد دلهای ایشان ظاهر و نمایان است

خَلَقَ اَلخَلقَ مِن غَیرِ رَوِیَّةٍ إِذ کَانَتِ اَلرَّوِیَّاتُ لاَ تَلِیقُ إِلاَّ بِذَوِی اَلضَّمَائِرِ وَ لَیسَ بِذِی ضَمِیرٍ فِی نَفسِهِ

(2) بدون بکار بردن فکر و اندیشه آفریدگان را ایجاد فرمود زیرا اندیشه‌ها سزاوار نیست مگر به کسانی که دارای ضمائر (قوای مدرکه باطنیّه) باشند و خداوند فی نفسه دارای ضمیری نیست (زیرا کسیکه برای ادراک چیزی به قوای ادراکیّه نیاز داشته باشد البتّه ممکن است، و واجب الوجود ممکن نمی‌باشد)

خَرَقَ عِلمُهُ بَاطِنَ غَیبِ اَلسُّتُرَاتِ وَ أَحَاطَ بِغُمُوضِ عَقَائِدِ اَلسَّرِیرَاتِ مِنهَا فِی ذِکرِ اَلنَّبِیِّ صلی‌الله‌علیه‌وآله

(3) و علم او بباطن و کنه نادیدنیها نفوذ (حاجب و مانعی برای او نیست) و به کوچکترین افکار و اسرار (دلها که اطّلاع از آن برای کسی ممکن نباشد) احاطه دارد قسمتی از این خطبه است در وصف پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله

اِختَارَهُ مِن شَجَرَةِ اَلأَنبِیَاءِ وَ مِشکَاةِ اَلضِّیَاءِ وَ ذُؤَابَةِ اَلعَلیَاءِ وَ سُرَّةِ اَلبَطحَاءِ وَ مَصَابِیحِ اَلظُّلمَةِ وَ یَنَابِیعِ اَلحِکمَةِ

(4) خداوند سبحان رسول اکرم را برگزید از شجرۀ پیغمبران (آل ابراهیم) و از چراغدان روشنائی (که نور هدایت و رستگاری از آنان تابان بود) و از بالای پیشانی (که اشرف و افضل بر دیگرانند) و از ناف بطحاء (مکّۀ معظّمه) و از چراغهای تاریکی (پدران آن بزرگوار همه چون چراغ راهنمای سرگردانان بودند) و از سر چشمه‌های حکمت (که همه دارای دین و شریعت بوده دیگران علم و حکمت از آنها می‌آموختند )

و منها طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَد أَحکَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحمَی مَوَاسِمَهُ یَضَعُ مِن ذَلِکَ حَیثُ اَلحَاجَةُ إِلَیهِ مِن قُلُوبٍ عُمیٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلسِنَةٍ بُکمٍ مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ اَلغَفلَةِ وَ مَوَاطِنَ اَلحَیرَةِ

و قسمتی از این خطبه است (در وصف خود و توبیخ اصحابش فرموده): (امام علیه السّلام) (5) طبیبی است (روحانیّ‌) که بوسیلۀ طبّ و معالجۀ خویش (برای بهبودی امراض مهلکه و بیماریهای گوناگون در میان خلائق) همواره گردش میکند و مرهمهایش (علوم و معارفش) را (برای زخم دلهایی که به تیغ نادانی و گمراهی مجروح گشته) محکم و آماده کرده است و ابزارها را (به آتش نهی از منکر و ترسانیدن از عذاب الهیّ‌) سرخ کرده و تافته است هر جا که لازم باشد مرهمها و ابزارهای داغ کردن را بروی آن می‌نهد، و جاهای مجروح و نیازمند به معالجه، دلهای کور (از دانش) و گوشهای کر (از شنیدن حقّ‌) و زبانهای لال (از گفتن سخنان راست) است این طبیب روحانیّ بوسیلۀ دواء و معالجه خود بیماریهای غفلت و نادانی و حیرت و سرگردانی را رسیدگی و معالجه می‌نماید

لَم یَستَضِیئُوا بِأَضوَاءِ اَلحِکمَةِ وَ لَم یَقدَحُوا بِزِنَادِ اَلعُلُومِ اَلثَّاقِبَةِ فَهُم فِی ذَلِکَ کَالأَنعَامِ اَلسَّائِمَةِ وَ اَلصُّخُورِ اَلقَاسِیَةِ

(و لیکن) (6) بیماران از روشنیهای حکمت و عرفان استفاده نکرده‌اند و به آتش زنه‌های علوم و معارف درخشان آتش نیفروخته‌اند پس آنان مانند چارپایان چرنده (که شعور نداشته تمام همّت و سعیشان صرف خوردن و آشامیدن است) و همچون سنگهای سخت بنیان (که چیزی را درک نمی‌کنند) می‌باشند

قَدِ اِنجَابَتِ اَلسَّرَائِرُ لِأَهلِ اَلبَصَائِرِ وَ وَضَحَت مَحَجَّةُ اَلحَقِّ لِخَابِطِهَا وَ أَسفَرَتِ اَلسَّاعَةُ عَن وَجهِهَا وَ ظَهَرَتِ اَلعَلاَمَةُ لِمُتَوَسِّمِهَا

(7) برای صاحبان بصیرت و بینائی پوشیده‌ها آشکار و برای اشتباه کنندۀ راه حقّ هویدا گشت (بوسیلۀ امام حقائق و اسرار علوم که دشمنان دین پنهان نموده در صدد خاموشی نور حقّ بر آمده بودند نمایان گردید، پس برای جاهل و نادان جای عذری باقی نمانده) و قیامت پرده از روی خود بر داشته و علامت و نشانۀ آن برای دارندۀ فراست و زیرکی ظاهر گردید (پیغمبر اکرم در تمام شئون زندگی تا قیامت آنچه را بشر بآن نیازمند است بیان فرموده بطوریکه گویا قیامت بر پا شده است، پس جای سخن باقی نمانده تا منتظر باشید پیغمبر دیگری مبعوث شود و راه خیر و صلاح و فساد را بیان نماید)

مَا لِی أَرَاکُم أَشبَاحاً بِلاَ أَروَاحٍ وَ أَروَاحاً بِلاَ أَشبَاحٍ وَ نُسَّاکاً بِلاَ صَلاَحٍ وَ تُجَّاراً بِلاَ أَربَاحٍ وَ أَیقَاظاً نُوَّماً وَ شُهُوداً غُیَّباً وَ نَاظِرَةً عَمیَاءَ وَ سَامِعَةً صَمَّاءَ وَ نَاطِقَةً بَکمَاءَ

(8) چه شده که شما را می‌بینم پیکرهای بی‌جان و جانهای بی‌پیکر (بعضی مانند مرده‌ها نمی‌فهمید و از دشمن جلوگیری نمی‌کنید، و جمعی دارای جان یعنی عقل بوده می‌فهمید و لیکن دنیا پرست بوده بجنگ نمی‌روید) و (شما را می‌بینم) عبادت کنندگان بدون پرهیزکاری (جنگ کنندۀ بی ثبات قدم) و بازرگانان بدون سود (مغلوب شدۀ شکست خورده) و می‌باشید بیدار چون خواب رفته و حاضر چون غائب و بینا چون کور و شنوا چون کر و گویا چون لال (تسلّط دشمن را بر خود می‌بینید و از آنها جلوگیری نمی‌کنید با اینکه توانائی دارید )؟

رَایَةُ ضَلاَلَةٍ قَد قَامَت عَلَی قُطبِهَا وَ تَفَرَّقَت بِشُعَبِهَا تَکِیلُکُم بِصَاعِهَا وَ تَخبِطُکُم بِبَاعِهَا

(امام علیه السّلام در این فصل از تباهکاریها و احوال مردم آخر الزّمان خبر می‌دهد:) (9) این بیرق فتنه و فساد (در آخر الزّمان) بیرق گمراهی است که بر قطب و میان ضلالت بر پا شده است و با شعبه‌ها و شاخه‌هایش پراکنده گردیده (همه جا را فرا می‌گیرد) شما را به پیمانۀ خود وزن میکند (گمراه می‌نماید) و با دست خود (چون چارپای چموش) شما را می‌کوبد (ذلیل و خوار می‌گرداند)

قَائِدُهَا خَارِجٌ مِنَ اَلمِلَّةِ قَائِمٌ عَلَی اَلضَّلَّةِ فَلاَ یَبقَی یَومَئِذٍ مِنکُم إِلاَّ ثُفَالَةٌ کَثُفَالَةِ اَلقِدرِ أَو نُفَاضَةٌ کَنُفَاضَةِ اَلعِکمِ

(10) قائد و پرچمدار آن بیرق از ملّت اسلام خارج و بر (راه) ضلالت ایستاده است پس در آنروز از شما (مسلمانان) باقی نماند مگر ته مانده‌ای (کمی) مانند آنچه در ته دیگ باقی است یا خرده‌ای چون خردۀ دانه‌ای که در ته جوال می‌ماند

تَعرُکُکُم عَرکَ اَلأَدِیمِ وَ تَدُوسُکُم دَوسَ اَلحَصِیدِ وَ تَستَخلِصُ اَلمُؤمِنَ مِن بَینِکُمُ اِستِخلاَصَ اَلطَّیرِ اَلحَبَّةَ اَلبَطِینَةَ مِن بَینِ هَزِیلِ اَلحَبِّ

(11) بیرق ضلالت و گمراهی شما را می‌مالد مانند مالیدن چرم دبّاغیّ و می‌کوبد مانند کوفتن کشت درو شده (شما را بمنتهی درجه خفیف و خوار می‌سازد) مؤمن خدا پرست را (برای آزردن) از میان شما جدا میکند مانند پرندۀ که دانۀ فربه را از میان دانۀ لاغر بیرون می‌کشد

أَینَ تَذهَبُ بِکُمُ اَلمَذَاهِبُ وَ تَتِیهُ بِکُمُ اَلغَیَاهِبُ وَ تَخدَعُکُمُ اَلکَوَاذِبُ وَ مِن أَینَ تُؤتَونَ وَ أَنَّی تُؤفَکُونَ فَ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ وَ لِکُلِّ غَیبَةٍ إِیَابٌ

(12) این راهها شما را به کجا می‌برد؟ (با عقائد باطله و اندیشۀ نادرست کجا می‌روید) و تاریکی‌ها (ی جهل و نادانی) شما را چگونه حیران و سرگردان می‌نماید؟ و دروغها (آرزوهای بیجا) چسان شما را فریب می‌دهد؟ و از کجا شما را (برای گمراه شدن) می‌آورند؟ و چطور شما را (از راه حقّ‌) باز می‌گردانند پس برای هر مدّتی سر نوشتی است و برای هر غایبی باز گشتی (این فتنه و فسادها در زمان معیّنی واقع خواهد شد)

فَاستَمِعُوا مِن رَبَّانِیکُم وَ أَحضِرُوهُ قُلُوبَکُم وَ اِستَیقِظُوا إِن هَتَفَ بِکُم وَ لیَصدُق رَائِدٌ أَهلَهُ وَ لیَجمَع شَملَهُ وَ لیُحضِر ذِهنَهُ

(13) پس از عالم ربّانیّ خودتان (امام علیه السّلام، پند و اندرز) بشنوید و دلهای خویش را (برای قبول) حاضر نمائید و چون شما را صدا زند (از خواب غفلت) بیدار شوید و باید پیشرو و جلودار هر قومی به پیروان خود راست گوید (و جای دارای آب و گیاه که صلاح باشد برای ایشان اختیار کند، و در نصیحت و پند خیانت ننماید، چنانکه در مثل است الرّائِدُ لا یکذب أهله یعنی جلودار به پیروانش دروغ نمی‌گوید، خلاصه حاضرین این علوم و اخبار را که می‌شنوید برای غائبین از روی راستی بگوئید) و پراکندگی خویش را جمع آوری نماید (تفرقۀ حواسّ و افکار بیهوده بخود راه ندهد) و ذهن و زیر کیش را آماده کند (که آنچه می‌شنود به دیگران بی کم و بیش برساند)

فَلَقَد فَلَقَ لَکُمُ اَلأَمرَ فَلقَ اَلخَرَزَةِ وَ قَرَفَهُ قَرفَ اَلصَّمغَةِ

(14) پس آن عالم ربّانیّ امر (دین و دنیا) را برای شما شکافت همچون شکافتن دانۀ مهره (که باطن آن نمایان است) و پوست کند آنرا مانند کندن پوست درخت برای بیرون آوردن صمغ (هر امری را برای شما واضح و آشکار نمود)

فَعِندَ ذَلِکَ أَخَذَ اَلبَاطِلُ مَآخِذَهُ وَ رَکِبَ اَلجَهلُ مَرَاکِبَهُ وَ عَظُمَتِ اَلطَّاغِیَةُ وَ قَلَّتِ اَلدَّاعِیَةُ وَ صَالَ اَلدَّهرُ صِیَالَ اَلسَّبُعِ اَلعَقُورِ وَ هَدَرَ فَنِیقُ اَلبَاطِلِ بَعدَ کُظُومٍ

(15) پس هنگامیکه بیرق ضلالت بر پا گردد باطل و نادرستی در مواضع خود جای گرفته جهل و نادانی بر مرکبهایش سوار (باطل همه جا را فرا گرفته و جهل برقرار) شود و طغیان و فتنه بسیار و دعوت کنندۀ براه حقّ کم شود و روزگار حمله آورد مانند حملۀ درندۀ گزنده (خونریزی بسیار واقع گردد) و شتر نر باطل پس از خاموشی به صدا در آید (مست شود یعنی باطل قوّت گیرد)

وَ تَوَاخَی اَلنَّاسُ عَلَی اَلفُجُورِ وَ تَهَاجَرُوا عَلَی اَلدِّینِ وَ تَحَابُّوا عَلَی اَلکَذِبِ وَ تَبَاغَضُوا عَلَی اَلصِّدقِ فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ کَانَ اَلوَلَدُ غَیظاً وَ اَلمَطَرُ قَیظاً وَ تَفِیضُ اَللِّئَامُ فَیضاً وَ تَغِیضُ اَلکِرَامُ غَیضاً

(16) و مردم بر اثر معاصی با یکدیگر برادر شده و بر اثر دین از هم دور گردند و بر اثر دروغ با یکدیگر دوست گشته و بر اثر راستی دشمن شوند (با معصیت کاران برادر و یار و با نیکان دور و بیزار گردند) پس در آن روزگار فرزند سبب خشم (و غصّۀ پدر) و باران موجب حرارت و گرما گردد (مردم از آن بهره نبرده زیان می‌بینند) و مردمان پست فراوان و نیکان کمیاب شوند

وَ کَانَ أَهلُ ذَلِکَ اَلزَّمَانِ ذِئَاباً وَ سَلاَطِینُهُ سِبَاعاً وَ أَوسَاطُهُ أُکَّالاً وَ فُقَرَاؤُهُ أَموَاتاً وَ غَارَ اَلصِّدقُ وَ فَاضَ اَلکَذِبُ

(17) و اهل آن زمان چون گرگان و پادشاهانش درنده و مردمان میانه و ضعیف الحال طعمه‌ها (ی ستمکاران) و فقراء (از سختی و رنجوری در حکم) مردگان باشند و راستی از بین رفته دروغ شائع میشود

وَ اُستُعمِلَتِ اَلمَوَدَّةُ بِاللِّسَانِ وَ تَشَاجَرَ اَلنَّاسُ بِالقُلُوبِ وَ صَارَ اَلفُسُوقُ نَسَباً وَ اَلعَفَافُ عَجَباً وَ لُبِسَ اَلإِسلاَمُ لُبسَ اَلفَروِ مَقلُوباً

(18) و دوستی به زبان و دشمنی مردم با هم بدلها است و فسق و فجور (زناء میان ایشان افتخار و) باعث نسب شود، و عفّت و پاکدامنی موجب شگفت و اسلام مانند پوستین وارونه پوشیده شود (مردم متلبّس بلباس اسلام هستند، و لیکن گفتار و کردارشان بر خلاف دستور اسلام می‌باشد )


خطبه 108- خطبه «الزّهراء»

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

108 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در صفات کمال و جلال خداوند و اوصاف فرشتگان و فریب خوردن مردم از دنیا و بیان حشر و نشر انسان و پاره‌ای از مناقب پیغمبر اکرم)

کُلُّ شَیءٍ خَاضِعٌ لَهُ وَ کُلُّ شَیءٍ قَائِمٌ بِهِ غِنَی کُلِّ فَقِیرٍ وَ عِزُّ کُلِّ ذَلِیلٍ وَ قُوَّةُ کُلِّ ضَعِیفٍ وَ مَفزَعُ کُلِّ مَلهُوفٍ

(1) هر موجودی برای خداوند خاضع و فروتن و هر چیزی باو قائم است (هستی همۀ اشیاء بدست قدرت و توانائی او است بی نیاز کنندۀ هر فقیر و درویشی و ارجمند گردانندۀ هر ذلیل و خوار و توانائی دهندۀ هر ناتوانی و گریزگاه هر ستم رسیده‌ای است)

مَن تَکَلَّمَ سَمِعَ نُطقَهُ وَ مَن سَکَتَ عَلِمَ سِرَّهُ وَ مَن عَاشَ فَعَلَیهِ رِزقُهُ وَ مَن مَاتَ فَإِلَیهِ مُنقَلَبُهُ

(2) گفتار هر گوینده را می‌شنود و بسرّ و نهان هر خموشی دانا است و روزی هر زنده‌ای را متکفّل است و مرجع و بازگشت هر که بمیرد بسوی او است

لَم تَرَکَ اَلعُیُونُ فَتُخبِرَ عَنکَ بَل کُنتَ قَبلَ اَلوَاصِفِینَ مِن خَلقِکَ

(3) چشمها تو را ندیده‌اند تا از تو خبر بدهند (و چگونگیت را بیان کنند بلکه بودی پیش از وصف کنندگانی که آفریده‌ای)

لَم تَخلُقِ اَلخَلقَ لِوَحشَةٍ وَ لاَ اِستَعمَلتَهُم لِمَنفَعَةٍ وَ لاَ یَسبِقُکَ مَن طَلَبتَ وَ لاَ یُفلِتُکَ مَن أَخَذتَ

(4) خلائق را بجهت ترس از تنهائی نیافریدی و آنان را برای سودی ایجاد نفرمودی و جلو نمی‌افتد از تو هر که را طلب نمائی و از چنگ تو بیرون نمی‌رود آنکه را بگیری

وَ لاَ یَنقُصُ سُلطَانَکَ مَن عَصَاکَ وَ لاَ یَزِیدُ فِی مُلکِکَ مَن أَطَاعَکَ وَ لاَ یَرُدُّ أَمرَکَ مَن سَخِطَ قَضَاءَکَ وَ لاَ یَستَغنِی عَنکَ مَن تَوَلَّی عَن أَمرِکَ

(5) و سلطنت تو را کم نمی‌کند کسیکه ترا معصیت و نافرمانی نماید و بملک و پادشاهی تو نمی‌افزاید کسیکه از تو اطاعت و پیروی کند و امر ترا باز نمی‌گرداند کسیکه بقضاء و قدر تو راضی و خوشنود نباشد و از تو بی نیاز نمی‌شود کسیکه از فرمانت رو گرداند (بلکه با اعراض از فرمانت هم بتو نیازمند است)

کُلُّ سِرٍّ عِندَکَ عَلاَنِیَةٌ وَ کُلُّ غَیبٍ عِندَکَ شَهَادَةٌ

(6) هر پنهانی نزد تو آشکار و هر غایبی حاضر است (پنهان و آشکار و حاضر و غائب نزد او یکسان است، زیرا علم او که عین ذات او است به همۀ اشیاء احاطه دارد)

أَنتَ اَلأَبَدُ فَلاَ أَمَدَ لَکَ وَ أَنتَ اَلمُنتَهَی فَلاَ مَحِیصَ عَنکَ وَ أَنتَ اَلمَوعِدُ فَلاَ مَنجَی مِنکَ إِلاَّ إِلَیکَ بِیَدِکَ نَاصِیَةُ کُلِّ دَابَّةٍ وَ إِلَیکَ مَصِیرُ کُلِّ نَسَمَةٍ سُبحَانَکَ مَا أَعظَمَ مَا نَرَی مِن خَلقِکَ وَ مَا أَصغَرَ عِظَمَهُ فِی جَنبِ قُدرَتِکَ وَ مَا أَهوَلَ مَا نَرَی مِن مَلَکُوتِکَ وَ مَا أَحقَرَ ذَلِکَ فِیمَا غَابَ عَنَّا مِن سُلطَانِکَ وَ مَا أَسبَغَ نِعَمَکَ فِی اَلدُّنیَا وَ مَا أَصغَرَهَا فِی نِعَمِ اَلآخِرَةِ

(7) تو همیشه هستی و انتهائی برای تو نیست و تویی منتهی (انتهاء هر چیزی بسوی تو است) پس از (امر و فرمان) تو گریز و فرار نتوان نمود و تویی جای بازگشت (هر چیز) پس از (عذاب) تو گریزی نیست مگر (رحمت) تو موی پیشانی هر جنبنده‌ای بدست (قدرت و توانائی) تو است و مرجع هر انسانی بسوی تو است چه بسیار بزرگ است در نظر ما آنچه از آفرینش تو می‌بینیم و چه بسیار کوچک است بزرگی آن در پیش قدرت و توانائی تو و چه بسیار ترسناک است آنچه را که ما (بچشم عقل) می‌بینیم از پادشاهی (ربوبیّت) تو و چه بسیار حقیر است این دیدن ما در پیش آنچه از ما نا پیدا است از سلطنت (الهیّت) تو و چه بسیار نعمت‌هایی که از تو در دنیا فرا رسیده و چه بسیار این نعمتها پست است در جنب نعمتهای آخرت !!

منها مِن مَلاَئِکَةٍ أَسکَنتَهُم سَمَاوَاتِکَ وَ رَفَعتَهُم عَن أَرضِکَ هُم أَعلَمُ خَلقِکَ بِکَ وَ أَخوَفُهُم لَکَ وَ أَقرَبُهُم مِنکَ

(9) بعضی از فرشتگان را در آسمانهای خود ساکن نمودی و از زمین خویش بلند کردی آنها (همۀ فرشتگان) از خلائق (غیر از انبیاء و اوصیاء) بتو داناتراند و ترسناکتر آنانند از تو و (از این جهت) از ایشان بتو نزدیکتر اند (مقام و منزلتشان بالاتر است)

لَم یَسکُنُوا اَلأَصلاَبَ وَ لَم یُضَمَّنُوا اَلأَرحَامَ وَ لَم یُخلَقُوا مِن مَاءٍ مَهِینٍ وَ لَم یَتَشَعَّبهُم رَیبُ اَلمَنُونِ

(10) در اصلاب (پدران) جای نگرفته و در ارحام (مادران) در نیامده‌اند و از آب پست (منّی) آفریده نشده اند و پیش آمد روزگار آنها را متفرّق و پراکنده نساخته است

وَ إِنَّهُم عَلَی مَکَانِهِم مِنکَ وَ مَنزِلَتِهِم عِندَکَ وَ اِستِجمَاعِ أَهوَائِهِم فِیکَ وَ کَثرَةِ طَاعَتِهِم لَکَ وَ قِلَّةِ غَفلَتِهِم عَن أَمرِکَ لَو عَایَنُوا کُنهَ مَا خَفِیَ عَلَیهِم مِنکَ لَحَقَّرُوا أَعمَالَهُم وَ لَزَرَوا عَلَی أَنفُسِهِم وَ لَعَرَفُوا أَنَّهُم لَم یَعبُدُوکَ حَقَّ عِبَادَتِکَ وَ لَم یُطِیعُوکَ حَقَّ طَاعَتِکَ

(11) و آنها با مقام و منزلتی که نزد تو دارند و با اینکه همۀ خواهشهایشان را در تو گرد آورده‌اند (غیر تو چیزی در نظر ندارند) و با بسیاری طاعتشان برای تو و آنی غفلت نکردنشان از امر و فرمانت اگر کنه و حقیقت ترا که بر آنها پنهان است آشکار ببینند اعمال خود را (در جنب عظمت و بزرگواریت) کوچک شمرده و (از تقصیر در طاعت) خویش را ملامت و سرزنش خواهند نمود و خواهند فهمید که عبادت و طاعت سزاوار (الوهیّت) ترا بجا نیاورده‌اند (زیرا عبادت و طاعت آنها باندازۀ معرفت و خدا شناسی آنان است، پس چون معرفت زیاد شود عبادت و بندگی بیشتر گردد )

سُبحَانَکَ خَالِقاً وَ مَعبُوداً بِحُسنِ بَلاَئِکَ عِندَ خَلقِکَ خَلَقتَ دَاراً وَ جَعَلتَ فِیهَا مَأدُبَةً مَشرَباً وَ مَطعَماً وَ أَزوَاجاً وَ خَدَماً وَ قُصُوراً وَ أَنهَاراً وَ زُرُوعاً وَ ثِمَاراً ثُمَّ أَرسَلتَ دَاعِیاً یَدعُو إِلَیهَا فَلاَ اَلدَّاعِیَ أَجَابُوا وَ لاَ فِیمَا رَغَّبتَ إِلَیهِ رَغِبُوا وَ لاَ إِلَی مَا شَوَّقتَ إِلَیهِ اِشتَاقُوا

(12) خدایا ترا از هر عیب و نقصی منزّه و مبرّی می‌دانم که آفرینندۀ خلائق و پرستیده شده هستی به نیکوئی امتحان و آزمایشت برای خلق خود سرائی (بهشت) آفریدی و در آن خوانی گستردی که شامل آشامیدنی و خوردنی و زنان و خدمتگزاران و قصرها و نهرها و کشتها و میوه‌ها است پس فرستادی دعوت کننده (پیغمبر اکرم) را که (مردم را) بسوی آن بخواند پس اجابت دعوت کننده ننموده به نعمتهایی که ترغیبشان نمودی رغبت نکرده به خوشیها که تشویق فرمودی مشتاق نگشتند

أَقبَلُوا عَلَی جِیفَةٍ قَدِ اِفتَضَحُوا بِأَکلِهَا وَ اِصطَلَحُوا عَلَی حُبِّهَا وَ مَن عَشِقَ شَیئاً أَعشَی بَصَرَهُ وَ أَمرَضَ قَلبَهُ فَهُوَ یَنظُرُ بِعَینٍ غَیرِ صَحِیحَةٍ وَ یَسمَعُ بِأُذُنٍ غَیرِ سَمِیعَةٍ قَد خَرَقَتِ اَلشَّهَوَاتُ عَقلَهُ وَ أَمَاتَتِ اَلدُّنیَا قَلبَهُ وَ وَلَّهَت عَلَیهَا نَفسَهُ

(بلکه) (13) به مرداری (دنیا) رو آوردند که به خوردن آن رسوا گشتند و بر دوستی آن اتّفاق نمودند و هر که بچیزی عاشق شود چشمش را کور ساخته و دلش را بیمار گرداند (بطوریکه عیب آنرا ننگریسته زشتیش را نیکو بیند) پس او به چشمی که (مفاسد آنرا) نمی‌بیند می‌نگرد و به گوشی که (حقائق را) نمی‌شنود می‌شنود خواهشهای بیهوده عقل او را دریده و دنیا دلش را مرانده و شیفتۀ خود نموده است

فَهُوَ عَبدٌ لَهَا وَ لِمَن فِی یَدِهِ شَیءٌ مِنهَا حَیثُمَا زَالَت زَالَ إِلَیهَا وَ حَیثُمَا أَقبَلَت أَقبَلَ عَلَیهَا لاَ یَنزَجِرُ مِنَ اَللَّهِ بِزَاجِرٍ وَ لاَ یَتَّعِظُ مِنهُ بِوَاعِظٍ وَ هُوَ یَرَی اَلمَأخُوذِینَ عَلَی اَلغِرَّةِ حَیثُ لاَ إِقَالَةَ لَهُم وَ لاَ رَجعَةَ کَیفَ نَزَلَ بِهِم مَا کَانُوا یَجهَلُونَ وَ جَاءَهُم مِن فِرَاقِ اَلدُّنیَا مَا کَانُوا یَأمَنُونَ وَ قَدِمُوا مِنَ اَلآخِرَةِ عَلَی مَا کَانُوا یُوعَدُونَ

(14) پس او بندۀ دنیا است و بندۀ هر که چیزی از دنیا در دستش می‌باشد بهر طرف که دنیا گردید بسوی آن می‌گردد و بهر جا که رو آورد بآن متوجّه میشود از منع کننده و پند دهنده (قرآن کریم) که از جانب خداوند است متنبّه نشده پند نمی‌پذیرد و حال آنکه می‌بیند که گرفته شده‌ها چنان غافلگیر گردیدند که فسخ و رجوع و باز گشتی برای آنها نیست (که بگویند خدایا اگر ما را بدنیا بر گردانی بآنچه دستور فرمایی رفتار خواهیم نمود) چگونه آنچه را که نمی‌پنداشتند (مرگ) بایشان فرود آمد و جدائی از دنیا که با آسودگی خاطر در آن بودند بآنها رو آورد و بآخرت که بآنان وعده داده می‌شدند وارد گشتند

فَغَیرُ مَوصُوفٍ مَا نَزَلَ بِهِم اِجتَمَعَت عَلَیهِم سَکرَةُ اَلمَوتِ وَ حَسرَةُ اَلفَوتِ فَفَتَرَت لَهَا أَطرَافُهُم وَ تَغَیَّرَت لَهَا أَلوَانُهُم ثُمَّ اِزدَادَ اَلمَوتُ فِیهِم وُلُوجاً فَحِیلَ بَینَ أَحَدِهِم وَ بَینَ مَنطِقِهِ

(15) پس سختیهایی که بایشان رو آورد بوصف در نمی‌آید سختی جان دادن و غمّ و اندوه آنچه از دست رفته آنان را فرا گرفت و دست و پایشان سست شد و رنگهایشان تغییر نمود پس از آن آثار مرگ در آنها زیاد شد تا اینکه میان هر یک با گفتارش حائل گردید (از سخن گفتن باز ماند)

وَ إِنَّهُ لَبَینَ أَهلِهِ یَنظُرُ بِبَصَرِهِ وَ یَسمَعُ بِأُذُنِهِ عَلَی صِحَّةٍ مِن عَقلِهِ وَ بَقَاءٍ مِن لُبِّهِ یُفَکِّرُ فِیمَ أَفنَی عُمُرَهُ وَ فِیمَ أَذهَبَ دَهرَهُ

(16) و او در بین اهل بیت خود به دیده‌اش (اضطراب و نگرانی آنان را) می‌بیند و به گوشش (آه و نالۀ آنها را) می‌شنود و عقلش بجا و فهم و ادراکش برقرار است بفکر می‌افتد که عمر خود را چسان بسر برده و چگونه روزگارش را گذرانیده

وَ یَتَذَکَّرُ أَموَالاً جَمَعَهَا أَغمَضَ فِی مَطَالِبِهَا وَ أَخَذَهَا مِن مُصَرَّحَاتِهَا وَ مُشتَبِهَاتِهَا قَد لَزِمَتهُ تَبِعَاتُ جَمعِهَا وَ أَشرَفَ عَلَی فِرَاقِهَا تَبقَی لِمَن وَرَاءَهُ یَنعَمُونَ فِیهَا وَ یَتَمَتَّعُونَ بِهَا فَیَکُونَ اَلمَهنَأُ لِغَیرِهِ وَ اَلعِبءُ عَلَی ظَهرِهِ وَ اَلمَرءُ قَد غَلِقَت رُهُونُهُ بِهَا

(17) و بیاد می‌آورد مالهایی که جمع کرده و برای بدست آوردن آنها (از حلال و حرام) چشم پوشیده و آنها را از جاهایی که (حلّیّت و حرمت آن) آشکار و مشتبه بوده بدست آورده بتحقیق زیانهای جمع آوری آن اموال (کیفری که بر آن مترتّب است) دچار او گشته و بر جدائی از آنها مطّلع گردید این اموال بعد از او باقی می‌ماند برای زنده‌ها که در آنها متنعّم بوده خوش می‌گذرانند پس (خوشگذرانی از) آن اموال بی مشقّت برای غیر او است و بار گران آن بار بر پشت او می‌باشد و آن مرد مرهون بآن اموال است (از حساب و باز پرسی آن اموال رها نشده راه فراری برای او نیست)

فَهُوَ یَعَضُّ یَدَهُ نَدَامَةً عَلَی مَا أَصحَرَ لَهُ عِندَ اَلمَوتِ مِن أَمرِهِ وَ یَزهَدُ فِیمَا کَانَ یَرغَبُ فِیهِ أَیَّامَ عُمُرِهِ وَ یَتَمَنَّی أَنَّ اَلَّذِی کَانَ یَغبِطُهُ بِهَا وَ یَحسُدُهُ عَلَیهَا قَد حَازَهَا دُونَهُ

(18) پس بر اثر آنچه (سختیها) که هنگام مرگ برایش آشکار شده پشیمان گشته دست خود را بدندان می‌گزد و بی میل میشود بآنچه در ایّام زندگانیش بآن مائل بوده و آرزو میکند که کاش کسیکه مقام و منزلت او را آرزو داشت و بر اموالش رشک می‌برد آن اموال را جمع کرده بود، نه او

فَلَم یَزَلِ اَلمَوتُ یُبَالِغُ فِی جَسَدِهِ حَتَّی خَالَطَ لِسَانُهُ سَمعَهُ فَصَارَ بَینَ أَهلِهِ لاَ یَنطِقُ بِلِسَانِهِ وَ لاَ یَسمَعُ بِسَمعِهِ یُرَدِّدُ طَرفَهُ بِالنَّظَرِ فِی وُجُوهِهِم یَرَی حَرَکَاتِ أَلسِنَتِهِم وَ لاَ یَسمَعُ رَجعَ کَلاَمِهِم

(19) پس پیوسته (آثار) مرگ در بدن او هویدا گردد تا اینکه گوش او هم مانند زبانش از کار باز ماند (سخنی نمی‌شنود) و میان اهل بیت خود در حالی می‌ماند که نه به زبان گویا است و نه به گوش می‌شنود چشم خویش را بنگریستن چهره‌های ایشان باز میکند حرکات زبان آنان را می‌بیند و سخنشان را نمی‌شنود

ثُمَّ اِزدَادَ اَلمَوتُ اِلتِیَاطاً فَقَبَضَ بَصَرَهُ کَمَا قَبَضَ سَمعَهُ وَ خَرَجَتِ اَلرُّوحُ مِن جَسَدِهِ فَصَارَ جِیفَةً بَینَ أَهلِهِ قَد أَوحَشُوا مِن جَانِبِهِ وَ تَبَاعَدُوا مِن قُربِهِ لاَ یُسعِدُ بَاکِیاً وَ لاَ یُجِیبُ دَاعِیاً

(20) پس (آثار) مرگ بیشتر شده باو در آویخته چشمش را هم فرا گیرد (دیگر چیزی را نخواهد دید) چنانکه گوشش را فرا گرفته (چیزی را نمی‌شنید) و جان از بدنش خارج گردد پس مرداری است میان اهل بیتش که از او وحشت نموده و از نزدیک شدن باو دوری کنند نه گریه کننده‌ای را همراهی می‌نماید و نه خواننده‌ای را پاسخ می‌دهد

ثُمَّ حَمَلُوهُ إِلَی مَحَطٍّ فِی اَلأَرضِ فَأَسلَمُوهُ فِیهِ إِلَی عَمَلِهِ وَ اِنقَطَعُوا عَن زَورَتِهِ

(21) پس از آن او را برداشته بسوی (آخرین) منزل در زمین (قبر) می‌آورند و در آنجا او را (تنها گذارده) به عملش می‌سپارند و دیدن او را ترک خواهند نمود

حَتَّی إِذَا بَلَغَ اَلکِتَابُ أَجَلَهُ وَ اَلأَمرُ مَقَادِیرَهُ وَ أُلحِقَ آخِرُ اَلخَلقِ بِأَوَّلِهِ وَ جَاءَ مِن أَمرِ اَللَّهِ مَا یُرِیدُهُ مِن تَجدِیدِ خَلقِهِ

(پس از آن امام علیه السّلام چگونگی بازگشت خلائق را در قیامت شرح می‌دهد:) (22) تا وقت آنچه خداوند در بارۀ مردم تعیین نموده بسر آید و مقدّرات عالم پایان یابد و آخر خلائق به اوّل آنها ملحق گردد (همه بمیرند) و فرمان خداوند برای تجدید خلق (زنده شدن مردگان) که بآن اراده می‌نماید برسد

أَمَادَ اَلسَّمَاءَ وَ فَطَرَهَا وَ أَرَجَّ اَلأَرضَ وَ أَرجَفَهَا وَ قَلَعَ جِبَالَهَا وَ نَسَفَهَا وَ دَکَّ بَعضُهَا بَعضاً مِن هَیبَةِ جَلاَلَتِهِ وَ مَخُوفِ سَطوَتِهِ

(آنگاه) (23) آسمان را به حرکت آورده می‌شکافد و زمین را منقلب نموده متزلزل گرداند و کوههای آنرا از جا کنده پراکنده سازد و از هیبت و ترس جلالت و عظمت و غلبۀ خداوند بعضی از آن کوهها بر بعضی کوبیده شود

وَ أَخرَجَ مَن فِیهَا فَجَدَّدَهُم بَعدَ أَخلاَقِهِم وَ جَمَعَهُم بَعدَ تَفرِیقِهِم ثُمَّ مَیَّزَهُم لِمَا یُرِیدُ مِن مُسَاءَلَتِهِم عَن خَفَایَا اَلأَعمَالِ وَ خَبَایَا اَلأَفعَالِ

(24) و بیرون آورد هر که در زیر زمین است پس آنان را بعد از کهنه شدن نو گردانده اجزایشان را پس از پراکندگی گرد آورد سپس آنها را از هم جدا می‌سازد برای آنچه که اراده می‌فرماید از سؤال و پرسش اعمال و کردار پنهانی آنان

وَ جَعَلَهُم فَرِیقَینِ أَنعَمَ عَلَی هَؤُلاَءِ وَ اِنتَقَمَ مِن هَؤُلاَءِ

(25) و ایشان را دو دسته نموده دسته‌ای را (که در دنیا خوبی کرده و فرمان برده‌اند) نعمت عطاء میکند و از دسته‌ای (که بد کرده و فرمان نبرده اند) انتقام می‌کشد

فَأَمَّا أَهلُ اَلطَّاعَةِ فَأَثَابَهُم بِجِوَارِهِ وَ خَلَّدَهُم فِی دَارِهِ حَیثُ لاَ یَظعَنُ اَلنُّزَالُ وَ لاَ یَتَغَیَّرُ لَهُم اَلحَالُ وَ لاَ تَنُوبُهُمُ اَلأَفزَاعُ وَ لاَ تَنَالُهُمُ اَلأَسقَامُ وَ لاَ تَعرِضُ لَهُمُ اَلأَخطَارُ وَ لاَ تُشخِصُهُمُ اَلأَسفَارُ

(26) امّا پاداش اهل طاعت را در جوار رحمتش قرار داده و در بهشت جاودانی خود جای می‌دهد بهشتی که داخل شوندگان در آن خارج نشوند و تغییر حال (گرمی و سردی و پیری و جوانی و مانند آنها) بایشان رخ ندهد و ترسها بآنان رو نیاورد و به بیماریها مبتلی نگردند و خطرها عارضشان نشود و سفرها آنها را تغییر نداده از جائی بجائی نبرد (تا بغمّ و اندوه غربت و دوری از خاندان گرفتار شوند)

وَ أَمَّا أَهلُ اَلمَعصِیَةِ فَأَنزَلَهُم شَرَّ دَارٍ وَ غَلَّ اَلأَیدِیَ إِلَی اَلأَعنَاقِ وَ قَرَنَ اَلنَّوَاصِیَ بِالأَقدَامِ وَ أَلبَسَهُم سَرَابِیلَ اَلقَطِرَانِ وَ مُقَطَّعَاتِ اَلنِّیرَانِ

(27) و امّا کیفر اهل معصیت آنست که آنان را در بدترین جائی (دوزخ) وارد سازد و دستها را به گردنهاشان ببندد و موهای پیشانیشان را بقدمها پیوسته گرداند و پیراهن‌هایی از قطران (روغنی است بسیار بد بو) و جامه‌های آتش سوزان بایشان بپوشاند

فِی عَذَابٍ قَدِ اِشتَدَّ حَرُّهُ وَ بَابٍ قَد أُطبِقَ عَلَی أَهلِهِ فِی نَارٍ لَهَا کَلَبٌ وَ لَجَبٌ وَ لَهَبٌ سَاطِعٌ وَ قَصِیفٌ هَائِلٌ

(28) در عذابی باشند که گرمی آن بسیار سوزنده باشد و در خانه‌ای که در را بروی اهل آن بسته باشند (نتوانند بیرون آیند) در آتشی هستند بسیار سوزان و با غوغاء دارای زبانۀ بلند گشته و صدای ترساننده

لاَ یَظعَنُ مُقِیمُهَا وَ لاَ یُفَادَی أَسِیرُهَا وَ لاَ تُفصَمُ کُبُولُهَا

(29) مقیم در آن آتش بیرون نرود، و از اسیر و گرفتار آن فدیه (مالی که برای استخلاص اسیر می‌دهند) قبول نمی‌شود (چون گرفتار در آتش دوزخ مالی ندارد تا برای رهائی خود بدهد و بر فرض هم که داشت نمی‌پذیرند) و غلّها و بندهای آن شکسته نمی‌شود

لاَ مُدَّةَ لِلدَّارِ فَتَفنَی وَ لاَ أَجَلَ لِلقَومِ فَیُقضَی و منها فی ذکر النبی صلی‌الله‌علیه‌وآله

(30) مدّتی برای آن نیست تا به نهایت رسد و نه زمان معیّنی برای ساکن در آن می‌باشد تا بسر آید (و ایشان را از عذاب برهاند، أَللّٰهُمَّ إِنّٰا نَعُوذُ مِنهٰا بِرَحمَتِکَ‌ الَّتِی سَبَقَت غَضَبَکَ‌ ) قسمتی‌از این خطبه در وصف پیغمبر اکرم صلّی اللّٰه علیه و آله (و اوصیاء آن حضرت) است

قَد حَقَّرَ اَلدُّنیَا وَ صَغَّرَهَا وَ أَهوَنَهَا وَ هَوَّنَهَا وَ عَلِمَ أَنَّ اَللَّهَ زَوَاهَا عَنهُ اِختِیَاراً وَ بَسَطَهَا لِغَیرِهِ اِحتِقَاراً

(31) رسول اکرم دنیا را کوچک می‌دید و آنرا خرد می‌پنداشت (دل بآن نسبت) و اهمّیّتی نداده آنرا پست دانست و می‌دانست خداوند سبحان او را برگزیده (محبّت و دوستی) دنیا را از او دور گردانیده و چون کوچک و پست است آنرا در نظر غیر آن حضرت جلوه داده (دنیا را نصیب دنیا پرستان قرار داده)

فَأَعرَضَ عَنِ اَلدُّنیَا بِقَلبِهِ وَ أَمَاتَ ذِکرَهَا عَن نَفسِهِ وَ أَحَبَّ أَن تَغِیبَ زِینَتُهَا عَن عَینِهِ لِکَیلاَ یَتَّخِذَ مِنهَا رِیَاشاً أَو یَرجُوَ فِیهَا مُقَاماً

(32) پس آن بزرگوار هم قلبا از آن اعراض و بی میلی نمود و یاد آنرا از نفس خود دور گردانید (بذکر آن مشغول نبود) و دوست داشت که زینت و آرایش آنرا بچشم نبیند تا از زینت آن لباس آراسته نخواهد یا اقامت در آنرا آرزو نکند

بَلَّغَ عَن رَبِّهِ مُعذِراً وَ نَصَحَ لِأُمَّتِهِ مُنذِراً وَ دَعَا إِلَی اَلجَنَّةِ مُبَشِّراً

(33) از جانب پروردگارش (با حجّت و دلیل) تبلیغ احکام نمود پند و اندرز داد و آنان را مژده رسانده بسوی بهشت دعوت فرمود

نَحنُ شَجَرَةُ اَلنُّبُوَّةِ وَ مَحَطُّ اَلرِّسَالَةِ وَ مُختَلَفُ اَلمَلاَئِکَةِ وَ مَعَادِنُ اَلعِلمِ وَ یَنَابِیعُ اَلحِکَمِ

(34) ما (أئمّۀ اثنی عشر علیهم السّلام) از شجرۀ نبوّت هستیم و از خاندانی می‌باشیم که رسالت و پیغام الهیّ در آنجا فرود آمده و رفت و آمد فرشتگان در آنجا بوده و ما، کانهای معرفت و دانش و چشمه‌های حکمتها می‌باشیم

نَاصِرُنَا وَ مُحِبُّنَا یَنتَظِرُ اَلرَّحمَةَ وَ عَدُوُّنَا وَ مُبغِضُنَا یَنتَظِرُ اَلسَّطوَةَ

(35) یاران و دوستان ما در انتظار رحمت الهیّ هستند و دشمن و بد خواه ما غضب و خشم خداوند را مهیّا است (چون دشمن اهل بیت حتما بعذاب گرفتار خواهد شد، پس مانند آنست که گویا مهیّای عذاب الهیّ است )


خطبه 109- خطبه «دیباج»

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

109 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بیان اسباب تقرّب به خداوند و حفظ شعائر اسلام)

إِنَّ أَفضَلَ مَا تَوَسَّلَ بِهِ اَلمُتَوَسِّلُونَ إِلَی اَللَّهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالَی اَلإِیمَانُ بِهِ وَ بِرَسُولِهِ

(1) برترین وسیلۀ تقرّب بسوی خداوند سبحان (ده چیز است اوّل:) تصدیق و اعتراف بیگانگی خداوند و رسالت فرستادۀ او (محمّد صلّی اللّٰه علیه و آله) است

وَ اَلجِهَادُ فِی سَبِیلِهِ فَإِنَّهُ ذَروَةُ اَلإِسلاَمِ

(2) و (دوّم:) جهاد و جنگیدن در راه حقّ تعالی است (با کفّار و دشمنان دین) که سبب بلندی (و رکن اعظم) اسلام است

وَ کَلِمَةُ اَلإِخلاَصِ فَإِنَّهَا اَلفِطرَةُ

(3) و (سوّم:) کلمۀ اخلاص (گفتن لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اَللَّهُ‌ است که فطریّ و جبلّی (بندگان الهی) است (خداوند مردم را بر این فطرت آفریده که هر کس تصدیق دارد که برای او خدائی است بی همتا و بی شریک))

وَ إِقَامُ اَلصَّلاَةِ فَإِنَّهَا اَلمِلَّةُ

(4) و (چهارم:) بر پا داشتن نماز که نشانۀ ملّیّت دین اسلام است (بزرگترین رکن دین است، و از جهت عظمت و اهمّیت آنرا نفس ملّت و دین فرموده)

وَ إِیتَاءُ اَلزَّکَاةِ فَإِنَّهَا فَرِیضَةٌ وَاجِبَةٌ

(5) و (پنجم:) زکوة است که سهمیّه‌ای است از جانب خدا تعیین گشته دادن و پرداخت آن (به مستحقّین) واجب است

وَ صَومُ شَهرِ رَمَضَانَ فَإِنَّهُ جُنَّةٌ مِنَ اَلعِقَابِ

(6) و (ششم:) روزۀ ماه رمضان است که سپری است (برای جلوگیری) از عذاب

وَ حَجُّ اَلبَیتِ وَ اِعتِمَارُهُ فَإِنَّهُمَا یَنفِیَانِ اَلفَقرَ وَ یَرحَضَانِ اَلذَّنبَ

(7) و (هفتم) حجّ نمودن خانۀ خدا و بجا آوردن عمرۀ آن که حجّ و عمره فقر و پریشانی را می‌زداید و گناه را می‌شوید و پاک می‌سازد

وَ صِلَةُ اَلرَّحِمِ فَإِنَّهَا مَثرَأَةٌ فِی اَلمَالِ وَ مَنسَأَةٌ فِی اَلأَجَلِ

(8) و (هشتم:) صلۀ رحم (احسان و نیکوئی به خویشان) است که سبب افزایش مال و طول عمر است

وَ صَدَقَةُ اَلسِّرِّ فَإِنَّهَا تُکَفِّرُ اَلخَطِیئَةَ وَ صَدَقَةُ اَلعَلاَنِیَةِ فَإِنَّهَا تَدفَعُ مَیتَةَ اَلسُّوءِ

(9) و (نهم:) صدقه دادن (احسان بفقراء و درماندگان) است، صدقۀ پنهانی گناه را می‌پوشاند (بسبب آن خداوند عقاب معصیت و گناه را کم می‌فرماید) و صدقۀ آشکار مردن بد (مرگ ناگهانی، غرق شدن، سوختن، زیر آوار رفتن و مانند آنها) را دفع میکند

وَ صَنَائِعُ اَلمَعرُوفِ فَإِنَّهَا تَقِی مَصَارِعَ اَلهَوَانِ

(10) و (دهم:) بجا آوردن کارهای پسندیده (مانند احسان و نیکی و اصلاح بین برادران) که کارهای نیک، شخص را از مبتلی شدن بذلّتها و خواریها حفظ میکند (نیکوکاران در دنیا و آخرت سر فراز بوده و بذلّت و بدبختی دچار نمی‌شود)

أَفِیضُوا فِی ذِکرِ اَللَّهِ فَإِنَّهُ أَحسَنُ اَلذِّکرِ وَ اِرغَبُوا فِیمَا وَعَدَ اَلمُتَّقِینَ فَإِنَّ وَعدَهُ أَصدَقُ اَلوَعدِ

(11) شتاب کنید در یاد نمودن خدا که یاد خدا بهترین ذکر است و رغبت نمائید در آنچه (بهشتی) که به پرهیزکاران وعده فرموده که وعدۀ او راستترین وعده‌ها است

وَ اِقتَدُوا بِهَدیِ نَبِیِّکُم فَإِنَّهُ أَفضَلُ اَلهَدیِ وَ اِستَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَإِنَّهَا أَهدَی اَلسُّنَنِ

(12) و هدایت و راهنمائی پیغمبر خود را پیروی کنید که راهنمائی او بالاترین راهنمائی است و به سنّت و طریقۀ او رفتار نمائید، زیرا طریقۀ او هدایت کننده ترین سنّتها و روشها است

وَ تَعَلَّمُوا اَلقُرآنَ فَإِنَّهُ أَحسَنُ اَلحَدِیثِ وَ تَفَقَّهُوا فِیهِ فَإِنَّهُ رَبِیعُ اَلقُلُوبِ وَ اِستَشفُوا بِنُورِهِ فَإِنَّهُ شِفَاءُ اَلصُّدُورِ وَ أَحسِنُوا تِلاَوَتَهُ فَإِنَّهُ أَنفَعُ اَلقَصَصِ

(13) و قرآن را بیاموزید که نیکوترین گفتار است و در آن اندیشه و طلب فهم نمائید که قرآن بهار دلها است (همه گونه گلهای علوم و حکمتها در دل می‌رویاند) و بنور هدایت آن شفاء و بهبودی (از بیماری جهل و نادانی) بخواهید که قرآن شفای (بیماری) سینه‌ها است و آنرا نیکو بخوانید (الفاظش را بی غلط خوانده معنیش را رعایت نموده در احکامش تفکّر و اندیشه کنید) که آن سودمندترین گفتار است

فَإِنَّ اَلعَالِمَ اَلعَامِلَ بِغَیرِ عِلمِهِ کَالجَاهِلِ اَلحَائِرِ اَلَّذِی لاَ یَستَفِیقُ مِن جَهلِهِ بَلِ اَلحُجَّةُ عَلَیهِ أَعظَمُ وَ اَلحَسرَةُ لَهُ أَلزَمُ وَ هُوَ عِندَ اَللَّهِ أَلوَمُ

(14) و (باید رفتار عالم بقرآن طبق دستور باشد، چون) عالمی که بر خلاف علمش رفتار کند بجاهل و نادانی ماند سرگردان که از جهل و نادانی بهوش نیاید (آنجا که علم سودی ندهد تدبیری باقی نمی‌ماند) بلکه حجّت و دلیل بر عقاب او (در قیامت از حجّت و دلیل بر عذاب جاهل) بیشتر است و حسرت و اندوهش زیادتر و نزد خدا توبیخ و سرزنشش افزونتر (چون دانسته معصیت و نافرمانی نموده و اهمّیّتی بدستور الهیّ‌ نداده و بر خلاف آن رفتار کرده که این خود بزرگترین گناهان است )


خطبه 110- نکوهش دنیاپرستی

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

110 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در مذمّت دنیا و دوری کردن از آن)

أَمَّا بَعدُ فَإِنِّی أُحَذِّرُکُمُ اَلدُّنیَا فَإِنَّهَا حُلوَةٌ خَضِرَةٌ حُفَّت بِالشَّهَوَاتِ وَ تَحَبَّبَت بِالعَاجِلَةِ وَ رَاقَت بِالقَلِیلِ وَ تَحَلَّت بِالآمَالِ وَ تَزَیَّنَت بِالغُرُورِ

(1) پس از حمد بر خدا و درود بر پیغمبر اکرم، شما را از (دل بستن به) دنیا بر حذر می‌دارم زیرا دنیا (به کام دنیا پرستان) شیرین و (در نظر آنان) سبز و خرّم است بشهوتها و خواهشهای بیهوده پیچیده شده است و بوسیلۀ متاعهای زود از بین رونده (با خواهان) اظهار دوستی می‌نماید و به زیورهای اندک (مردم را) به شگفت آورده شاد می‌نماید و برای آرزوها (ی بیجا که اطمینان بآن نیست) و فریب (نادانان) خویش را آرایش نموده (مانند فاحشه‌ای که خود را بیاراید تا سرمایۀ دین و دنیای خواهانش را برباید)

لاَ تَدُومُ حَبرَتُهَا وَ لاَ تُؤمَنُ فَجعَتُهَا غَرَّارَةٌ ضَرَّارَةٌ حَائِلَةٌ زَائِلَةٌ نَافِدَةٌ بَائِدَةٌ أَکَّالَةٌ غَوَّالَةٌ

(2) شادی آن پایدار نیست و از درد و اندوهش آسوده نمی‌باید گشت بسیار فریبنده و زیان رساننده است تغییر دهندۀ حالات است (توانگری را به درویشی و آسایش را بسختی و زندگی را به مرگ و تندرستی را به بیماری تبدیل می‌نماید، و یا مانع و جلوگیر است از بدست آوردن سعادت همیشگی و بهشت جاودانی) فانی و نابود و تباه می‌گردد شکمخواره‌ای است که (همه را) هلاک می‌نماید (شکم خاک از طعمۀ انسان هرگز سیر نشود و طبع افلاک از تباه ساختن آدمیان ملول نگردد)

لاَ تَعدُو إِذَا تَنَاهَت إِلَی أُمنِیَّةِ أَهلِ اَلرَّغبَةِ فِیهَا وَ اَلرِّضَاءِ بِهَا أَن تَکُونَ کَمَا قَالَ اَللَّهُ تَعَالَی کَمٰاءٍ أَنزَلنٰاهُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَاختَلَطَ بِهِ نَبٰاتُ اَلأَرضِ فَأَصبَحَ هَشِیماً تَذرُوهُ اَلرِّیٰاحُ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیءٍ مُقتَدِراً

(3) زمانیکه آرزوی راغبین بدنیا که بآن خوشنود هستند به نهایت رسید دنیا از اینکه می‌باشد تجاوز نمی‌کند همچنانکه خداوند تعالی (در قرآن کریم س 18 ی 45) می‌فرماید «کَمٰاءٍ أَنزَلنٰاهُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَاختَلَطَ بِهِ نَبٰاتُ اَلأَرضِ فَأَصبَحَ هَشِیماً تَذرُوهُ اَلرِّیٰاحُ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَی‌ءٍ مُقتَدِراً» یعنی مثل دنیا مانند گیاه زمین است که به آبی که آنرا از آسمان فرستادیم، آمیخته شد (از آن نشو و نماء نمود) پس بامداد (روز دیگری) آن گیاه خشک گردید به قسمی که بادها آنرا پراکنده می‌سازند، و خداوند بر همه چیز (هر کار) قادر و توانا است (خوشنودی و آسایش دنیا به گیاهی ماند سبز و خرّم که به اندک زمانی خشک گشته هستی آن به باد فناء می‌رود)

لَم یَکُنِ اِمرُؤٌ مِنهَا فِی حَبرَةٍ إِلاَّ أَعقَبَتهُ بَعدَهَا عَبرَةً وَ لَم یَلقَ مِن سَرَّائِهَا بَطناً إِلاَّ مَنَحَتهُ مِن ضَرَّائِهَا ظَهراً وَ لَم تَطُلَّهُ فِیهَا دِیمَةُ رَخَاءٍ إِلاَّ هَتَنَت عَلَیهِ مُزنَةُ بَلاَءٍ

(4) هیچ مردی از متاع دنیا مسرور و شادمان نبوده مگر آنکه در پی آن گریۀ گلوگیر (یا غمّ و اندوه) باو رو آورده است و از خوشیهایش بکسی رو نیاورده مگر اینکه از بدیهایش باو زیانی رسانده (هیچکس به دلخواه از دنیا شکمی سیر نکرد و به آرزوی خود نرسید مگر اینکه دنیا پشت کرده نعمت از او باز گرفت) و در دنیا او را باران فراخی و خوشبختی تر نساخت مگر اینکه ابر بلاء پی در پی بر او بارید

وَ حَرِیٌّ إِذَا أَصبَحَت لَهُ مُنتَصِرَةً أَن تُمسِیَ لَهُ مُتَنَکِّرَةً وَ إِن جَانِبٌ مِنهَا اِعذَوذَبَ وَ اِحلَولَی أَمَرَّ مِنهَا جَانِبٌ فَأَوبَی

و (چون رفتار دنیا اینگونه است) (5) شایسته است که در اوّل بامداد یار و یاور انسان بوده او را همراهی نماید و در شب تغییر یافته دشمنش گردد و اگر طرفی از آن گوارا و شیرین باشد طرف دیگرش تلخ و پر وبا (بیماری کشنده) است

لاَ یَنَالُ اِمرُؤٌ مِن غَضَارَتِهَا رَغَباً إِلاَّ أَرهَقَتهُ مِن نَوَائِبِهَا تَعَباً وَ لاَ یُمسِی مِنهَا فِی جَنَاحِ أَمنٍ إِلاَّ أَصبَحَ عَلَی قَوَادِمِ خَوفٍ

(6) هیچکس از خوشی آن بمراد نمی‌رسد مگر اینکه از مصائب و اندوههای آن رنج و سختی را دریابد و در بال امن و آسودگی شبی را بسر نبرد مگر اینکه بامداد بر روی جلو بالهای خوف و ترس بگذراند

غَرَّارَةٌ غُرُورٌ مَا فِیهَا فَانِیَةٌ فَانٍ مَن عَلَیهَا لاَ خَیرَ فِی شَیءٍ مِن أَزوَادِهَا إِلاَّ اَلتَّقوَی

(7) بسیار فریبنده‌ای است که هر چه در آن است می‌فریبد و فانی شدنی است که هر که در آن است نابود میشود خیر و نیکوئی در هیچیک از توشه‌های آن نیست مگر در تقوی و پرهیز کاری

مَن أَقَلَّ مِنهَا اِستَکثَرَ مِمَّا یُؤمِنُهُ وَ مَنِ اِستَکثَرَ مِنهَا اِستَکثَرَ مِمَّا یُوبِقُهُ وَ زَالَ عَمَّا قَلِیلٍ عَنهُ

(8) هر که اندکی از متاع دنیا را اخذ نماید بدست آورده چیزی که او را (از سختی حساب و بازرسی در قیامت) بسیار ایمن گرداند و هر که زیاد گرد آورد دریافته چیزی که (هنگام حساب) بسیار او را هلاک خواهد نمود و (در دنیا هم) بزودی از او زائل می‌گردد

کَم مِن وَاثِقٍ بِهَا قَد فَجَعَتهُ وَ ذِی طُمَأنِینَةٍ إِلَیهَا قَد صَرَعَتهُ وَ ذِی أُبَّهَةٍ قَد جَعَلَتهُ حَقِیراً وَ ذِی نَخوَةٍ قَد رَدَّتهُ ذَلِیلاً

(9) چه بسیار است کسیکه بدنیا اعتماد و دلبستگی داشته و دنیا او را دردمند می‌سازد و چه بسیار است کسیکه بدنیا اطمینان داشته و دنیا او را بر خاک می‌اندازد و چه بسیار است کسیکه دارای مرتبۀ بزرگ بوده و دنیا او را کوچک و پست می‌گرداند و چه بسیار است کسیکه دارای افتخار و خود خواهی است دنیا او را ذلیل و خوار می‌نماید

سُلطَانُهَا دُوَلٌ وَ عَیشُهَا رَنِقٌ وَ عَذبُهَا أُجَاجٌ وَ حُلوُهَا صَبِرٌ وَ غِذَاؤُهَا سِمَامٌ وَ أَسبَابُهَا رِمَامٌ

(10) سلطنت و ریاست دنیا گردنده است (گاه این را باشد و گاه آنرا) و خوشگذرانی آن تیره (با کدورت) است و آب پاکیزه آن (که دنیا پرستان را گوارا است، نزد مردم دانا و بینا) شور و ناگوار است و شیرینی آن مانند شیرۀ درخت بسیار تلخ است و طعام آن زهرهایی است کشنده و وسائل آن (چیزهائی که بآن دلبستگی دارند) مانند ریسمانهای پوسیده و تکه تکه شده است

حَیُّهَا بِعَرَضِ مَوتٍ وَ صَحِیحُهَا بِعَرَضِ سُقمٍ مُلکُهَا مَسلُوبٌ وَ عَزِیزُهَا مَغلُوبٌ وَ مَوفُورُهَا مَنکُوبٌ وَ جَارُهَا مَحرُوبٌ

(11) زندۀ آن بسمت مرگ و تندرست آن بسوی بیماری رهسپار است پادشاهی آن از دست رفته و ارجمند آن زیر دست و ثروتمند آن به نکبت رسیده و همسایۀ آن (ساکن دنیا) مالش غارت گشته است

أَ لَستُم فِی مَسَاکِنِ مَن کَانَ قَبلَکُم أَطوَلَ أَعمَاراً وَ أَبقَی آثَاراً وَ أَبعَدَ آمَالاً وَ أَعَدَّ عَدِیداً وَ أَکثَفَ جُنُوداً

(12) آیا در جاهای آنانکه پیش از شما بودند نیستید؟ و حال آنکه عمرهای ایشان درازتر و آثارشان پاینده‌تر و آرزوهاشان بیشتر و جمعیّتشان آماده‌تر و لشگرهاشان انبوه‌تر بود

تَعَبَّدُوا لِلدُّنیَا أَیَّ تَعَبُّدٍ وَ آثَرُوهَا أَیَّ إِیثَارٍ ثُمَّ ظَعَنُوا عَنهَا بِغَیرِ زَادٍ مُبَلِّغٍ وَ لاَ ظَهرٍ قَاطِعٍ

(13) دنیا را بهر طوری که بود پرستیده برگزیدند پس از آن کوچ کردند (مردند) بدون توشه‌ای که همراه برداشته یا مرکبی که راه را به پیماید

فَهَل بَلَغَکُم أَنَّ اَلدُّنیَا سَخَت لَهُم نَفساً بِفِدیَةٍ أَو أَعَانَتهُم بِمَعُونَةٍ أَو أَحسَنَت لَهُم صُحبَةً

(14) آیا بشما خبر رسیده که دنیا (هنگام مردن پیشینیان) خود را (یا کسی را) بآنها فدیه داده باشد (تا نمی‌رند) یا آنان را همراهی کرده و یا از روی نیکوئی در بارۀ ایشان کمکی نموده‌؟

بَل أَرهَقَتهُم بِالقَوَادِحِ وَ أَوهَنَتهُم بِالقَوَارِعِ وَ ضَعضَعَتهُم بِالنَّوَائِبِ وَ عَفَّرَتهُم لِلمَنَاخِرِ وَ وَطِئَتهُم بِالمَنَاسِمِ وَ أَعَانَت عَلَیهِم رَیبَ اَلمَنُونِ

(نه!!) (15) بلکه پایۀ زندگیشان را بسختیها و مصائب دردناک سست گردانیده و جنبانیده و رخسار و پیشانیهاشان را بخاک مالیده و زیر دست و پای ستوران آنان را لگد کوب کرده و یاری کردنش این بوده که پیش آمدهای سخت روزگار را بر سر ایشان وارد ساخته است

فَقَد رَأَیتُم تَنَکُّرَهَا لِمَن دَانَ لَهَا وَ آثَرَهَا وَ أَخلَدَ إِلَیهَا حَتَّی ظَعَنُوا عَنهَا لِفِرَاقِ اَلأَبَدِ

(16) پس دیدید تغییر و بی آشنائی (دشمنی) دنیا را به کسانی که بآن نزدیک شده و آنرا برگزیده و بآن اعتماد نمودند؟ تا اینکه از آن برای همیشه جدا گشته کوچ کردند (دیگر باز گشتی برای آنان نیست)

وَ هَل زَوَّدَتهُم إِلاَّ اَلسَّغَبَ أَو أَحَلَّتهُم إِلاَّ اَلضَّنکَ أَو نَوَّرَت لَهُم إِلاَّ اَلظُّلمَةَ أَو أَعقَبَتهُم إِلاَّ اَلنَّدَامَةَ

(17) و آیا جز گرسنگی توشه‌ای و جز تنگی (گور) جائی و جز تاریکی (قبر) نوری بایشان داد یا در پی آنان جز پشیمانی سختیهاشان را تدارک نمود؟

أَ فَهَذِهِ تُؤثِرُونَ أَم إِلَیهَا تَطمَئِنُّونَ أَم عَلَیهَا تَحرِصُونَ

(18) آیا چنین دنیا (ی بیوفائی) را اختیار می‌کنید، یا بآن دل می‌بندید یا برای بدست آوردنش حرص زده کوشش دارید؟

فَبِئسَتِ اَلدَّارُ لِمَن لَم یَتَّهِمهَا وَ لَم یَکُن فِیهَا عَلَی وَجَلٍ مِنهَا

(19) بد سرائی است برای کسیکه بآن بد گمان نبوده و هنگام اقامت در آن از خطرش خوف و ترس نداشته است

فَاعلَمُوا وَ أَنتُم تَعلَمُونَ بِأَنَّکُم تَارِکُوهَا وَ ظَاعِنُونَ عَنهَا وَ اِتَّعِظُوا فِیهَا بِالَّذِینَ قَالُوا مَن أَشَدُّ مِنّٰا قُوَّةً حُمِلُوا إِلَی قُبُورِهِم فَلاَ یُدعَونَ رُکبَاناً وَ أُنزِلُوا اَلأَجدَاثَ فَلاَ یُدعَونَ ضِیفَاناً

(20) پس بدانید با اینکه خودتان هم می‌دانید (بالأخره) دنیا را ترک گفته از آن کوچ خواهید نمود و پند بگیرید در آن از کسانی که می‌گفتند: کیست که در قوّت و توانائی از ما برتر باشد (همه مردند، و) بر مرکب چوبین سوار نموده بسوی گورشان بردند، پس آنان را سوار نمی‌خوانند (زیرا راکب کسی است که اختیار مرکوب را در دست داشته باشد) و در گورهاشان نهادند و آنها را میهمان نمی‌خوانند (زیرا میهمان کسیرا گویند که بپای خود بجائی برود از او پذیرایی نمایند)

وَ جُعِلَ لَهُم مِنَ اَلصَّفِیحِ أَجنَانٌ وَ مِنَ اَلتُّرَابِ أَکفَانٌ وَ مِنَ اَلرُّفَاتِ جِیرَانٌ

(21) و برای ایشان از کف زمین قبرها و از خاک کفنها و از استخوانهای پوسیده و شکسته همسایه‌ها تعیین گردید

فَهُم جِیرَةٌ لاَ یُجِیبُونَ دَاعِیاً وَ لاَ یَمنَعُونَ ضَیماً وَ لاَ یُبَالُونَ مَندَبَةً

(22) آنان همسایگانی هستند که هر که آنها را بخواند جواب نمی‌دهند و ظلم و ستمی را (از خود) جلوگیری نمی‌نمایند و از نوحه سرائی ملتفت نیستند

إِن جِیدُوا لَم یَفرَحُوا وَ إِن قُحِطُوا لَم یَقنَطُوا جَمِیعٌ وَ هُم آحَادٌ وَ جِیرَةٌ وَ هُم أَبعَادٌ

(23) اگر باران بر ایشان بارید شاد نشدند و اگر تنگدستی بآنها رو آورد نومید نگشتند (از غمّ و اندوه و سختی جهان آسوده و به خویشتن مبتلی و گرفتارند) گرد همند و تنها هستند و همسایه‌اند و از هم دورند (چون از حال هم خبر ندارند)

مُتَدَانُونَ لاَ یَتَزَاوَرُونَ وَ قَرِیبُونَ لاَ یَتَقَارَبُونَ حُلَمَاءُ قَد ذَهَبَت أَضغَانُهُم وَ جُهَلاَءُ قَد مَاتَت أَحقَادُهُم

(24) با هم نزدیکند و به دیدار یکدیگر نمی‌روند و خویشانند و اظهار خویشی نمی‌نمایند بردبار می‌باشند که کینه در دل ندارند و نادانند (چیزی درک نکرده نمی‌فهمند) و کینه هاشان از بین رفته

لاَ یُخشَی فَجعُهُم وَ لاَ یُرجَی دَفعُهُم اِستَبدَلُوا بِظَهرِ اَلأَرضِ بَطناً وَ بِالسَّعَةِ ضِیقاً وَ بِالأَهلِ غُربَةً وَ بِالنُّورِ ظُلمَةً

(25) از درد و اندوه آنها کسی باک ندارد و امیدی بکمک و همراهیشان نیست روی زمین را به زیر آن و فراخی (جهان) را به تنگی (قبر) و بودن با اهل و یاران خویش را به غربت و تنهائی، و روشنی را به تاریکی تبدیل نمودند

فَجَاءُوهَا کَمَا فَارَقُوهَا حُفَاةً عُرَاةً قَد ظَعَنُوا عَنهَا بِأَعمَالِهِم إِلَی اَلحَیَاةِ اَلدَّائِمَةِ وَ اَلدَّارِ اَلبَاقِیَةِ کَمَا قَالَ سُبحَانَهُ کَمٰا بَدَأنٰا أَوَّلَ خَلقٍ نُعِیدُهُ وَعداً عَلَینٰا إِنّٰا کُنّٰا فٰاعِلِینَ

(26) و بدرون خاک آمدند (برگشتند) همانطوری که برهنه و عریان از آن جدا شده (بوجود آمده) بودند با اعمال و کردارشان از دنیا بسوی زندگانی همیشگی و سرای ابدی کوچ کردند (و در آنجا دو باره زنده میشوند و دیگر نمی‌میرند، خواه نیکوکار خواه بد کار) چنانکه خداوند سبحان (در قرآن کریم س 21 ی 104) می‌فرماید: «کَمٰا بَدَأنٰا أَوَّلَ خَلقٍ نُعِیدُهُ وَعداً عَلَینٰا إِنّٰا کُنّٰا فٰاعِلِینَ‌» یعنی همچنانکه در آغاز خلق را ایجاد نمودیم آنها را باز گردانیم، و این وعدۀ ما حتمیّ‌ است که انجام خواهیم داد (خدایا بحقّ علیّ علیه السّلام در همۀ شدائد و سختیها تا انجام کار ما را یاری فرموده از روی فضل و کرمت با ما رفتار نما، و کن اللّهمّ بعزّتک لی فی کلّ الاحوال رءوفا، وّ علیّ فی جمیع الأمور عطوفا، إلهی و ربّی من لّی غیرک )


خطبه 111- کیفیّت قبض روح

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام ذکر فیها ملک الموت علیه‌السلام و توفیه الأنفس

111 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که در آن ملک الموت علیه السّلام و قبض روح نمودن او اشخاص را یاد آوری نموده (و اشاره فرموده که کنه ذات خداوند سبحان درک نمی‌شود)

هَل تُحِسُّ بِهِ إِذَا دَخَلَ مَنزِلاً أَم هَل تَرَاهُ إِذَا تَوَفَّی أَحَداً

(1) آیا درک میکنی و می‌فهمی او را هرگاه (برای گرفتن جان) به منزلی داخل شود؟ یا او را می‌بینی هر گاه جانی را می‌ستاند؟

بَل کَیفَ یَتَوَفَّی اَلجَنِینَ فِی بَطنِ أُمِّهِ أَ یَلِجُ عَلَیهِ مِن بَعضِ جَوَارِحِهَا أَم اَلرُّوحُ أَجَابَتهُ بِإِذنِ رَبِّهَا أَم هُوَ سَاکِنٌ مَعَهُ فِی أَحشَائِهَا

(نه!!) بلکه (2) (شگفت در آنست که) چگونه قبض روح می‌نماید بچّه‌ای را که در شکم مادرش می‌باشد؟ آیا از بعض اعضاء مادر بر او وارد میشود؟ یا آنکه روح باذن و فرمان پروردگارش بسوی او می‌رود؟ یا ملک الموت با آن بچه در اجزاء درونی مادر او ساکن است‌؟

کَیفَ یَصِفُ إِلَهَهُ مَن یَعجِزُ عَن صِفَةِ مَخلُوقٍ مِثلِهِ

(3) چگونه (می‌تواند) خدای خود را وصف کند کسیکه توانائی ندارد از اینکه مخلوقی (ملک الموت) را که مانند خود است (از نیستی بوجود آمده) وصف نماید؟ (پس چنانکه ملک الموت را که مخلوقی از مخلوقات است جز بآثار نمی‌توان شناخت، بطریق اولی پی بکنه ذات حقّ تعالی که منزّه از ادراک و خالق همۀ مخلوقات است نتوان برد )


خطبه 112- نکوهش دنیاپرستی

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

112 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در مذمّت دنیا و ترغیب بآخرت)

وَ أُحَذِّرُکُمُ اَلدُّنیَا فَإِنَّهَا مَنزِلُ قُلعَةٍ وَ لَیسَت بِدَارِ نُجعَةٍ وَ قَد تَزَیَّنَت بِغُرُورِهَا وَ غَرَّت بِزِینَتِهَا

(1) شما را از دنیا بر حذر می‌دارم، زیرا دنیا جای پایداری نیست، و فرودگاهی که در آن آب و گیاه طلبید (و به آسودگی در آنجا بمانید) نمی‌باشد به چیزهای فریبنده خود را آراسته و به آرایش خویش (مردم را) فریب داده است

دَارٌ هَانَت عَلَی رَبِّهَا فَخَلَطَ حَلاَلَهَا بِحَرَامِهَا وَ خَیرَهَا بِشَرِّهَا وَ حَیَاتَهَا بِمَوتِهَا وَ حُلوَهَا بِمُرِّهَا

(2) سرائی است نزد پروردگارش خوار و پست (از این جهت) حلال آنرا بحرام و نیکوئیش را به بدی و زندگانیش را به مرگ و شیرینیش را به تلخی آمیخت

لَم یُصَفِّهَا اَللَّهُ تَعَالَی لِأَولِیَائِهِ وَ لَم یَضِنَّ بِهَا عَلَی أَعدَائِهِ

(3) خدای تعالی برای دوستانش آنرا صاف و گوارا نگردانیده (بلکه تنگی و سختیها را نصیب آنان قرار داده و به دشمنانش از دادن آن بخل نورزیده (بلکه گشایش و نعمتهای بسیار بآنها بخشیده، و این خود دلیل خواری و پستی دنیا است، زیرا شایسته نیست نعمت از دوستان گرفتن و به دشمنان بخشیدن))

خَیرُهَا زَهِیدٌ وَ شَرُّهَا عَتِیدٌ وَ جَمعُهَا یَنفَدُ وَ مُلکُهَا یُسلَبُ وَ عَامِرُهَا یَخرَبُ

(4) خیر و نیکوئیش اندک است (پس صاحبان همّت بآن رغبت ندارند ) و شرّ و بدیش آماده است (پس بینایان از آن ایمنی ندارند) و گرد آمده‌هایش فانی و نابود و دولتش از دست رفته و آبادیش خراب می‌گردد (پس خردمندان بآن دل نبندند)

فَمَا خَیرُ دَارٍ تُنقَضُ نَقضَ اَلبِنَاءِ وَ عُمرٍ یَفنَی فِیهَا فَنَاءَ اَلزَّادِ وَ مُدَّةٍ تَنقَطِعُ اِنقِطَاعَ اَلسَّیرِ

(5) چه خیر و نیکوئی است در سرائی که مانند ساختمان شکسته و پی در رفته خراب میشود؟ و چه در عمری که در آن سرا چون تمام گشتن و خورده شدن توشه بسر می‌رسد؟ و چه در مدّتی که مثل طیّ شدن راه پایان می‌یابد؟

اِجعَلُوا مَا اِفتَرَضَ اَللَّهُ عَلَیکُم مِن طَلِبَتِکُم وَ اِسأَلُوهُ مِن أَدَاءِ حَقِّهِ مَا سَأَلَکُم وَ أَسمِعُوا دَعوَةَ اَلمَوتِ آذَانَکُم قَبلَ أَن یُدعَی بِکُم

(6) از خواسته‌های خود قرار دهید آنچه که خدا بر شما واجب کرده (عبادت و بندگی و برای بدست آوردن آن سعی و کوشش نمائید) و برای اداء آنچه از شما خواسته (عمل به فرمانش) از او کمک و یاری بطلبید (هرگز نبایستی از این درخواست غافل ماند، چون منشأ بدست آوردن سعادت همیشگی توفیقی است که بهر که خواهد عطاء فرماید) و دعوت مرگ را به گوشهای خود بشنوانید (توشه برای این راه پر خطر بردارید) پیش از آنکه شما را بخوانند (بمیرید و تهی دست باشید)

إِنَّ اَلزَّاهِدِینَ فِی اَلدُّنیَا تَبکِی قُلُوبُهُم وَ إِن ضَحِکُوا وَ یَشتَدُّ حُزنُهُم وَ إِن فَرِحُوا وَ یَکثُرُ مَقتُهُم أَنفُسَهُم وَ إِنِ اُغتُبِطُوا بِمَا رُزِقُوا

(7) دلهای پارسایان در دنیا (از خوف خدا) می‌گرید و اگر چه (بظاهر) خندان باشند و حزن و اندوهشان (از عذاب الهیّ‌) سخت است و اگر چه (در نظرها) شادند و (بجهت تقصیر در طاعت و بندگی) خشم آنها بر نفسهاشان بسیار است و اگر چه بسبب آنچه بآنها داده شده (نیکوئی حالشان) مورد غبطه‌اند

قَد غَابَ عَن قُلُوبِکُم ذِکرُ اَلآجَالِ وَ حَضَرَتکُم کَوَاذِبُ اَلآمَالِ فَصَارَتِ اَلدُّنیَا أَملَکَ بِکُم مِنَ اَلآخِرَةِ وَ اَلعَاجِلَةُ أَذهَبَ بِکُم مِنَ اَلآجِلَةِ

(8) یاد مرگ از دلهای شما پنهان گشته (سختیهای آنرا در نظر ندارید) و آرزوهای دروغ شما را فرا گرفته پس دنیا از آخرت بشما بیشتر مسلّط گردیده و دنیای در گذر از آخرت پاینده و برقرار شما را بیشتر بطرف خود برده است

وَ إِنَّمَا أَنتُم إِخوَانٌ عَلَی دِینِ اَللَّهِ مَا فَرَّقَ بَینَکُم إِلاَّ خُبثُ اَلسَّرَائِرِ وَ سُوءُ اَلضَّمَائِرِ فَلاَ تَوَازَرُونَ وَ لاَ تَنَاصَحُونَ وَ لاَ تَبَاذَلُونَ وَ لاَ تَوَادُّونَ

(9) و شما بر دین خدا با هم برادر (و یگانه) هستید میان شما را جدائی نینداخته مگر ناپاکی باطنها و بدی اندیشه‌ها به این جهت بار یکدیگر را بر نمی‌دارید (در هیچ کاری کمک هم نیستند) و پند و اندرز نمی‌دهید و (در نیازمندیها) بیکدیگر بذل و بخشش نمی‌نمائید، و با هم دوستی نمی‌کنید!!

مَا بَالُکُم تَفرَحُونَ بِالیَسِیرِ مِنَ اَلدُّنیَا تُدرِکُونَهُ وَ لاَ یَحزُنُکُمُ اَلکَثِیرُ مِنَ اَلآخِرَةِ تُحرَمُونَهُ وَ یُقلِقُکُمُ اَلیَسِیرُ مِنَ اَلدُّنیَا یَفُوتُکُم حَتَّی یَتَبَیَّنَ ذَلِکَ فِی وُجُوهِکُم وَ قِلَّةِ صَبرِکُم عَمَّا زُوِیَ مِنهَا عَنکُم کَأَنَّهَا دَارُ مُقَامِکُم وَ کَأَنَّ مَتَاعَهَا بَاقٍ عَلَیکُم

(10) چه شده است شما را که اندکی از دنیا را که می‌یابید شاد می‌شوید و بسیاری از آخرت که محروم مانده از دست می‌دهید شما را اندوهناک نمی‌کند؟ و چون کمی از (متاع) دنیا از دستتان برود شما را مضطرب و نگران می‌نماید بطوریکه حالت اضطراب و بیتابی از آنچه از دست شما رفته در روهای شما و در کمی شکیبائیتان آشکار می‌گردد؟ گویا دنیا جای همیشگی شما است و گویا متاع آن برای شما باقی و برقرار خواهد ماند!!

وَ مَا یَمنَعُ أَحَدَکُم أَن یَستَقبِلَ أَخَاهُ بِمَا یَخَافُ مِن عَیبِهِ إِلاَّ مَخَافَةُ أَن یَستَقبِلَهُ بِمِثلِهِ

(11) و هیچیک از شما را در ملاقات برادر (هم کیش) خود که می‌ترسد از عیب گفتن و بد گوئی از او باز نمی‌دارد مگر ترس از اینکه او نیز عیب او را روبرو بگوید (پس فاش نکردن عیب یکدیگر را روبرو نه از جهت ترس از خدا است، بلکه بجهت ترس فاش شدن عیب خویشتن است، و از اینرو است که عیب یکدیگر را بقصد پند و اندرز و اصلاح روبرو نگویید و در غیاب از خدا نترسیده بقصد افساد فاش می‌نمایید)

قَد تَصَافَیتُم عَلَی رَفضِ اَلآجِلِ وَ حُبِّ اَلعَاجِلِ وَ صَارَ دِینُ أَحَدِکُم لُعقَةً عَلَی لِسَانِهِ

(12) بتحقیق برای از دست دادن آخرت و دوستی دنیا با یکدیگر رفیق واقعی گشتید و دین هر یک از شما مانند لیسیدن به زبان او است (به زبان اقرار کرده بدل باور ندارید)

صَنِیعُ مَن قَد فَرَغَ مِن عَمَلِهِ وَ أَحرَزَ رِضَی سَیِّدِهِ

(13) این رفتار شما بکار کسی ماند که از کردار خویش فارغ گشته و رضاء و خوشنودی آقای خود را فراهم کرده است (از این جهت با خاطر آسوده هر کاری بخواهید انجام می‌دهید )


خطبه 113- پند دادن مردم

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

113 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در امر بتقوی و پرهیزکاری و مذمّت از دنیا و دوری از آن و ترغیب بآخرت)

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلوَاصِلِ اَلحَمدَ بِالنِّعَمِ وَ اَلنِّعَمَ بِالشُّکرِ

(1) حمد و سپاس سزای خداوندی است که حمد را به نعمتهای و نعمتها را بشکر پیوند فرموده (به ازاء نعمتها حمد را واجب کرده و شکر را سبب فراوانی آنها قرار داده)

نَحمَدُهُ عَلَی آلاَئِهِ کَمَا نَحمَدُهُ عَلَی بَلاَئِهِ

(2) بر نعمت‌هایش او را حمد می‌کنیم چنانکه بر بلایش سپاسگزاریم (مقصود آنست که هنگام گرفتاری و آسودگی هر دو بایستی حقّ تعالی را سپاس گزارد، و حمد بر بلاء از حمد بر نعمت سزاوارتر است، زیرا حمد بر بلاء و سختی موجب عطاء و بخشش اخرویّ است که همیشه باقی و برقرار می‌باشد بخلاف حمد بر نعمت که سبب فراوانی نعمت دنیویّ است که فانی و نابود می‌گردد)

وَ نَستَعِینُهُ عَلَی هَذِهِ اَلنُّفُوسِ اَلبِطَاءِ عَمَّا أُمِرَت بِهِ اَلسِّرَاعِ إِلَی مَا نُهِیَت عَنهُ

(3) و از او کمک و یاری در خواست می‌نماییم بر این نفسهای کند و کاهل از آنچه (عبادت و بندگی) که مأمور شده است انجام دهد، و شتابندۀ بآنچه (معصیت و نافرمانی) که نهی شده است از بجا آوردن آن

وَ نَستَغفِرُهُ مِمَّا أَحَاطَ بِهِ عِلمُهُ وَ أَحصَاهُ کِتَابُهُ عِلمٌ غَیرُ قَاصِرٍ وَ کِتَابٌ غَیرُ مُغَادِرٍ

(4) آمرزش از او می‌طلبیم برای گناهانی که علم او بآنها احاطه دارد و کتاب او (لوح محفوظ که برای ثبت اعمال بندگان تعیین فرموده) همۀ آنها را ضبط کرده علمی که قاصر و کوتاه نیست (صغیره و کبیره، کوچک و بزرگ را میداند) و کتابی که ترک نکرده (هیچیک را از قلم نینداخته)

وَ نُؤمِنُ بِهِ إِیمَانَ مَن عَایَنَ اَلغُیُوبَ وَ وَقَفَ عَلَی اَلمَوعُودِ إِیمَاناً نَفَی إِخلاَصُهُ اَلشِّرکَ وَ یَقِینُهُ اَلشَّکَّ

(5) و باو ایمان می‌آوریم و می‌گرویم مانند ایمان کسیکه پنهانیها (سکرات و سختیهای مرگ و سؤال قبر و حساب و وارسی قیامت و مانند آنها) را آشکار دیده و بآنچه که وعده داده شده (بهشت جاودانی برای پرهیزکاران و آتش سوزان همیشگی برای گناهکاران) آگاه گردیده است ایمانی که با اخلاص شرک را زدوده (و شخص را موحّد می‌گرداند) و یقین و باور آن شکّ و تردید را از بین می‌برد (و بهمین جهت مؤمن واقعی بی‌درنگ بدستور خدا و رسول و اوصیاء آن حضرت رفتار می‌نماید)

وَ نَشهَدُ أَن لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَحدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً صلی‌الله‌علیه‌وآله عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ شَهَادَتَینِ تُصعِدَانِ اَلقَولَ وَ تَرفَعَانِ اَلعَمَلَ لاَ یَخِفُّ مِیزَانٌ تُوضَعَانِ فِیهِ وَ لاَ یَثقُلُ مِیزَانٌ تُرفَعَانِ مِنهُ

(6) و گواهی می‌دهم که معبود بسزا نیست جز خدای یگانه که شریک ندارد و گواهی می‌دهیم که محمّد، صلی اللّٰه علیه و آله، بنده و فرستاده او است و این دو گواهی (از روی صمیم قلب و خلوص نیّت) گفتار (نیکو) و کردار (پسندیده) را اوج می‌دهند (و در درگاه الهیّ به مورد قبول می‌گذارند، و قبولی عبادت قولیّ و فعلیّ هم موکول به گفتن و ایمان باین دو اصل مسلّم است) کفّۀ میزانی که شهادتین را در آن می‌نهند سبک نمی‌شود (با ایمان باین دو گواهی از بعضی اعمال اهمال شده صرف نظر می‌نمایند) و کفّه میزانی که شهادتین را از آن بردارند سنگین نمی‌گردد (بی ایمانی باین دو گواهی هیچیک از اعمال پذیرفته نیست)

أُوصِیکُم عِبَادَ اَللَّهِ بِتَقوَی اَللَّهِ اَلَّتِی هِیَ اَلزَّادُ وَ بِهَا اَلمَعَاذُ زَادٌ مُبَلِّغٌ وَ مَعَاذٌ مُنجِحٌ

(7) بندگان خدا شما را سفارش میکنم بتقوی و ترس از خدا که آن تقوی توشه (سفر آخرت) و پناه (از عذاب) است توشه‌ای است که (دارنده‌اش را بمنزل) می‌رساند، و پناهی است که (از سختیها) می‌رهاند

دَعَا إِلَیهَا أَسمَعُ دَاعٍ وَ وَعَاهَا خَیرُ وَاعٍ فَأَسمَعَ دَاعِیهَا وَ فَازَ وَاعِیهَا

(8) شنواننده ترین دعوت کننده (رسول اکرم) مردم را بآن دعوت فرمود و بهترین درک کننده (امام علیه السّلام) آنرا درک کرد (و بآن عمل نمود) پس دعوت کننده آنرا شنوانید، و درک کننده آن رستگار گردید

عِبَادَ اَللَّهِ إِنَّ تَقوَی اَللَّهِ حَمَت أَولِیَاءَ اَللَّهِ مَحَارِمَهُ وَ أَلزَمَت قُلُوبَهُم مَخَافَتَهُ حَتَّی أَسهَرَت لَیَالِیَهُم وَ أَظمَأَت هَوَاجِرَهُم فَأَخَذُوا اَلرَّاحَةَ بِالنَّصَبِ وَ اَلرِّیَّ بِالظَّمَإِ وَ اِستَقرَبُوا اَلأَجَلَ فَبَادَرُوا اَلعَمَلَ وَ کَذَّبُوا اَلأَمَلَ فَلاَحَظُوا اَلأَجَلَ

(9) بندگان خدا، تقوی و ترس از خدا و دوستان خدا را از ارتکاب حرام باز می‌دارد و خوف و ترس (از عذاب را) در دلهاشان قرار می‌دهد بطوریکه آنان را در شبها (برای نماز) بیدار و در شدّت گرمی روزها (برای روزه) تشنه نگاه می‌دارد پس آسایش (آخرت) را برنج (دنیا) و سیرابی (آنروز) را به تشنگی (امروز) تبدیل نمودند و مرگ را نزدیک دانسته بانجام عمل نیکو شتافتند و آرزو را دروغ پنداشته بسر رسیدن عمر را در نظر گرفتند

ثُمَّ إِنَّ اَلدُّنیَا دَارُ فَنَاءٍ وَ عَنَاءٍ وَ غِیَرٍ وَ عِبَرٍ فَمِنَ اَلفَنَاءِ أَنَّ اَلدَّهرَ مُوَتِّرٌ قَوسَهُ لاَ تُخطِئُ سِهَامُهُ وَ لاَ تُؤسَی جِرَاحُهُ یَرمِی اَلحَیَّ بِالمَوتِ وَ اَلصَّحِیحَ بِالسَّقَمِ وَ اَلنَّاجِیَ بِالعَطَبِ آکِلٌ لاَ یَشبَعُ وَ شَارِبٌ لاَ یَنقَعُ

(10) پس دنیا سرای نابود شدنی و رنج و تغییر حالات و عبرتها است و از جمله اسباب فناء و نیستی آنست که روزگار (برای نابود کردن) تیرش را به چلّه کمان نهاده، تیرهای آن بخطاء نمی‌رود و زخمهایش مداواة نمی‌شود تیر مرگ را به زنده، و بیماری را به تندرست، و سختی و ناجوری را به رستگار می‌اندازد خورنده‌ای است که سیر نمی‌شود و نوشنده‌ای است که عطش تمام نمی‌گردد

وَ مِنَ اَلعَنَاءِ أَنَّ اَلمَرءَ یَجمَعُ مَا لاَ یَأکُلُ وَ یَبنِی مَا لاَ یَسکُنُ ثُمَّ یَخرُجُ إِلَی اَللَّهِ تَعَالَی لاَ مَالاً حَمَلَ وَ لاَ بِنَاءً نَقَلَ

(11) و از جمله اسباب رنج و سختی آنست که مرد فراهم میکند چیزی را که نمی‌خورد و بناء میکند آنچه که در آن سکونت نمی‌نماید پس بجانب خدا می‌رود (از دنیا رخت بر می‌بندد) نه مالی برداشته و نه بناء و ساختمانی همراه برده (با دست تهی و بی خانمان و حسرت جاودان کوچ میکند)

وَ مِن غِیَرِهَا أَنَّکَ تَرَی اَلمَرحُومَ مَغبُوطاً وَ اَلمَغبُوطَ مَرحُوماً لَیسَ ذَلِکَ إِلاَّ نَعِیماً زَلَّ وَ بُؤساً نَزَلَ

(12) و از جملۀ اسباب تغییر حالات آنست که می‌بینی شخصی را که به (فقر و پریشانی) او رحم می‌کردند (اکنون به خوشی و توانگری او) غبطه می‌برند و دیگری را که به (فراوانی نعمت و ثروت) او غبطه می‌بردند (اکنون بذلّت و بیچارگیش) رحم می‌نمایند نیست این ترحّم مگر بجهت نعمتی که (از چنگ او) رفته، و سختی (بجای آن) رسیده

وَ مِن عِبَرِهَا أَنَّ اَلمَرءَ یُشرِفُ عَلَی أَمَلِهِ فَیَقتَطِعُهُ حُضُورُ أَجَلِهِ فَلاَ أَمَلٌ یُدرَکُ وَ لاَ مُؤَمَّلٌ یُترَکُ

(13) و از جملۀ اسباب عبرتها آن است که مردی (پس از صرف عمر و رنج بسیار) نزدیک میشود که به آرزوی خود برسد، رسیدن مرگ نومیدش می‌گرداند پس نه آرزویی دریافته میشود (تا کامرانی کند) و نه آن مرد (از چنگ مرگ) رها می‌گردد (تا بهر حال و اگر چه بنا امیدی زندگانی نماید)

فَسُبحَانَ اَللَّهِ مَا أَغَرَّ سُرُورَهَا وَ أَظمَأَ رِیَّهَا وَ أَضحَی فَیئَهَا لاَ جَاءٍ یُرَدُّ وَ لاَ مَاضٍ یَرتَدُّ

(14) سُبحَانَ اللَّهِ (شگفتا) چیست که سرور و خوشی آن فریبنده است (بطوریکه خواهان خود را از طاعت و بندگی باز می‌دارد) و سیرآبیش سبب تشنگی (در آخرت) و سایه‌اش موجب گرمی (دوزخ) است‌؟! نه آینده (مرگ) ردّ میشود و نه گذشته (از دست رفته) باز می‌گردد (تا کاری انجام دهد)

فَسُبحَانَ اَللَّهِ مَا أَقرَبَ اَلحَیَّ مِنَ اَلمَیِّتِ لِلِحَاقِهِ بِهِ وَ أَبعَدَ اَلمَیِّتَ مِنَ اَلحَیِّ لاِنقِطَاعِهِ عَنهُ

(15) سُبحَانَ اللَّهِ‌ (شگفتا) چه بسیار نزدیکست زنده به مرده برای ملحق شدن باو و چه بسیار دور است مرده از زنده برای جدائی همیشگی از او (چون هر زنده‌ای بزودی می‌میرد، و هر که مرد هرگز باز نمی‌گردد، پس از اینرو زنده به مرده بسیار نزدیک و مرده به زنده بسیار دور است )

إِنَّهُ لَیسَ شَیءٌ بِشَرٍّ مِنَ اَلشَّرِّ إِلاَّ عِقَابُهُ وَ لَیسَ شَیءٌ بِخَیرٍ مِنَ اَلخَیرِ إِلاَّ ثَوَابُهُ

(16) نیست چیزی پلیدتر از بدی (در دنیا) مگر عذابی که بر آن مترتّب می‌گردد و نیست چیزی خوبتر از نیکوئی (در دنیا) مگر پاداشی که (در آخرت) برای آن مقرّر شده

وَ کُلُّ شَیءٍ مِنَ اَلدُّنیَا سَمَاعُهُ أَعظَمُ مِن عِیَانِهِ وَ کُلُّ شَیءٍ مِنَ اَلآخِرَةِ عِیَانُهُ أَعظَمُ مِن سَمَاعِهِ فَلیَکفِکُم مِنَ اَلعِیَانِ اَلسَّمَاعُ وَ مِنَ اَلغَیبِ اَلخَبَرُ

(17) و شنیدن هر چیزی از دنیا بزرگیش بیشتر است از دیدن آن و دیدن هر چیزی از آخرت مهمّتر است از شنیدنش پس شنیدن (احوال آخرت) و از غیب و پنهانی (بوسیلۀ پیغمبر و امام) خبر گرفتن شما را کفایت میکند از دیدن

وَ اِعلَمُوا أَنَّ مَا نَقَصَ مِنَ اَلدُّنیَا وَ زَادَ فِی اَلآخِرَةِ خَیرٌ مِمَّا نَقَصَ مِنَ اَلآخِرَةِ وَ زَادَ فِی اَلدُّنیَا فَکَم مِن مَنقُوصٍ رَابِحٍ وَ مَزِیدٍ خَاسِرٍ

(18) و بدانید آنچه از دنیا کم برسد و در آخرت زیاد باشد بهتر است از آنچه در آخرت کم باشد و در دنیا زیاد (چشم پوشی از درهم و دینار حرام که پاداش آن بهشت جاودان است بهتر است از جمع آوری با کیفر عذاب ابدیّ‌) پس بسا کم شده‌ای که سودمند است و بساز یاد شده‌ای که زیان آور است

إِنَّ اَلَّذِی أُمِرتُم بِهِ أَوسَعُ مِنَ اَلَّذِی نُهِیتُم عَنهُ وَ مَا أُحِلَّ لَکُم أَکثَرُ مِمَّا حُرِّمَ عَلَیکُم فَذَرُوا مَا قَلَّ لِمَا کَثُرَ وَ مَا ضَاقَ لِمَا اِتَّسَعَ

(19) آنچه که مأمور شده‌اید بآن فراختر و آسانتر است از آنچه نهی و باز داشته شده اید از آن و آنچه که برای شما حلال گشته بیشتر است از آنچه که حرام گردیده پس رها کنید اندک را برای بسیار و واگذارید تنگ و دشوار را برای فراخ و آسان

قَد تُکُفِّلَ لَکُم بِالرِّزقِ وَ أُمِرتُم بِالعَمَلِ فَلاَ یَکُونَنَّ اَلمَضمُونُ لَکُم طَلَبُهُ أَولَی بِکُم مِنَ اَلمَفرُوضِ عَلَیکُم عَمَلُهُ مَعَ أَنَّهُ وَ اَللَّهِ لَقَدِ اِعتَرَضَ اَلشَّکُّ وَ دَخِلَ اَلیَقِینُ حَتَّی کَأَنَّ اَلَّذِی ضُمِنَ لَکُم قَد فُرِضَ عَلَیکُم وَ کَأَنَّ اَلَّذِی فُرِضَ عَلَیکُم قَد وُضِعَ عَنکُم

(برای بدست آوردن متاع دنیا این همه کوشش نکنید، زیرا) (20) روزی شما ضمانت شده (حتما بشما خواهد رسید) و بعمل صالح (عبادت خالق و خدمت بخلق) مأمور گشته‌اید پس طلب روزی ضمانت شده نباید اولی باشد از بجا آوردن عمل صالح که بر شما واجب گردیده با اینکه سوگند بخدا شکّ و تردید (در دین و عقایدتان) وارد شده و یقین و باور (تان) متزلزل گشته بطوریکه گویا آنچه (طلب روزی) که برای شما ضمانت شده واجب گردیده و آنچه (بجا آوردن عمل صالح) که بشما واجب بوده ساقط گشته

فَبَادِرُوا اَلعَمَلَ وَ خَافُوا بَغتَةَ اَلأَجَلِ فَإِنَّهُ لاَ یُرجَی مِن رَجعَةِ اَلعُمرِ مَا یُرجَی مِن رَجعَةِ اَلرِّزقِ مَا فَاتَ اَلیَومَ مِنَ اَلرِّزقِ رُجِیَ غَداً زِیَادَتُهُ وَ مَا فَاتَ أَمسِ مِنَ اَلعُمرِ لَم یُرجَ اَلیَومَ رَجعَتُهُ

(21)، پس بعمل (عبادت و خدمت) بشتابید و از مرگ ناگهانی بترسید زیرا امیدی به بازگشت عمر نیست چنانکه به بازگشت روزی امید هست (پس تقصیر در عمل و صرف عمر در طلب روزی خطاء است آنچه از روزی امروز فوت شود امید به افزونی فردا هست و آنچه دیروز از عمر فوت گردید امید به بازگشت امروز نبوده است)

اَلرَّجَاءُ مَعَ اَلجَائِی وَ اَلیَأسُ مَعَ اَلمَاضِی فَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ وَ لاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنتُم مُسلِمُونَ

(22) امیدواری با آینده (روزی) است و نومیدی با گذشته (عمر) است پس (در قرآن کریم س 3 ی 102 می‌فرماید:) «اِتَّقُوا اَللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ وَ لاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنتُم مُسلِمُونَ‌» یعنی از عذاب الهیّ بترسید و پرهیزکار باشید پرهیزکاری که سزاوار او است، و نمیرید مگر اینکه مسلمان باشید (بدستور خدا و رسول رفتار نمائید تا مسلمان بمیرید )


خطبه 114- دعا برای طلب باران

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فی الاستسقاء

114 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که هنگام طلب باران فرموده

اَللَّهُمَّ قَدِ اِنصَاحَت جِبَالُنَا وَ اِغبَرَّت أَرضُنَا وَ هَامَت دَوَابُّنَا وَ تَحَیَّرَت فِی مَرَابِضِهَا وَ عَجَّت عَجِیجَ اَلثَّکَالَی عَلَی أَولاَدِهَا وَ مَلَّتِ اَلتَّرَدُّدَ فِی مَرَاتِعِهَا وَ اَلحَنِینَ إِلَی مَوَارِدِهَا

(1) بار خدایا کوههای ما شکافته و خشک مانده و زمینهای ما گرد آلود شده و چهار پایان ما بسیار تشنه‌اند که در خوابگاهاشان حیران و سرگردان ناله میکنند مانند نالۀ مادران در مصیبت فرزندانشان و از آمد و رفت در چراگاهها و آبخورهاشان و اشتیاق به آب خسته و ملول شدند

اَللَّهُمَّ فَارحَم أَنِینَ اَلآنَّةِ وَ حَنِینَ اَلحَانَّةِ

(2) بار خدایا به نالۀ ناله کنندگان و اشتیاق آرزومندان رحم فرما

اَللَّهُمَّ فَارحَم حَیرَتَهَا فِی مَذَاهِبِهَا وَ أَنِینَهَا فِی مَوَالِجِهَا

(3) بار خدایا بسر گردانی چهارپایان در گذرگاهاشان و نالۀ آنها در خوابگاهاشان (که علفی نمی‌یابند) رحم نما (چون گرسنگی و تشنگی و سختیهای چهار پایان و همۀ جانداران نزد خدای تعالی اهمیّت دارد از این جهت امام علیه السّلام به هنگام درخواست باران آنها را وسیله قرار داده است)

اَللَّهُمَّ خَرَجنَا إِلَیکَ حِینَ اِعتَکَرَت عَلَینَا حَدَابِیرُ اَلسِّنِینَ وَ أَخلَفَتنَا مَخَایِلُ اَلجَودِ فَکُنتَ اَلرَّجَاءَ لِلمُبتَئِسِ وَ اَلبَلاَغَ لِلمُلتَمِسِ

(4) بار خدایا (از خانه‌های خود) به امید فضل و کرم تو بیرون آمدیم هنگامیکه سالهای قحطی مانند شترهای نزار بما رو آورد (ضعیف و ناتوان و گرفتار و بیچاره شدیم) و ابرهائی که احتمال باران داشت با ما مخالفت ورزید (ابرها ظاهر می‌شد و بیننده را امید باران در دل می‌انداخت ولی نمی‌بارید) پس تو امید اندوهگین هستی و حاجت درخواست کننده را بر می‌آوری

نَدعُوکَ حِینَ قَنِطَ اَلأَنَامُ وَ مُنِعَ اَلغَمَامُ وَ هَلَکَ اَلسَّوَامُ أَن لاَ تُؤَاخِذَنَا بِأَعمَالِنَا وَ لاَ تَأخُذَنَا بِذُنُوبِنَا

(5) در این زمان که مردم (از همه جا) نومید بوده، و ابرها نباریده چرندگان هلاک گشته‌اند، تو را می‌خوانیم (و از تو می‌طلبیم) ما را به اعمال و کردار (زشت) و گناهانمان نگیری

وَ اُنشُر عَلَینَا رَحمَتَکَ بِالسَّحَابِ اَلمُنبَعِقِ وَ اَلرَّبِیعِ اَلمُغدِقِ وَ اَلنَّبَاتِ اَلمُونِقِ سَحّاً وَابِلاً تُحیِی بِهِ مَا قَد مَاتَ وَ تَرُدُّ بِهِ مَا قَد فَاتَ

(6) و رحمتت را بر ما شامل گردانی به ابر پر باران و بهار پر ابر و گیاه پر برکت شگفت آور، باران فراوان درشت دانه که بآن آنچه مرده است (خشک شده) زنده نمائی و آنچه (نعمت و فراوانی) که از بین رفته باز گردانی

اَللَّهُمَّ سُقیاً مِنکَ مُحیِیَةً مُروِیَةً تَامَّةً عَامَّةً طَیِّبَةً مُبَارَکَةً هَنِیئَةً مَرِیئَةً مَرِیعَةً زَاکِیاً نَبتُهَا ثَامِراً فَرعُهَا نَاضِراً وَرَقُهَا تَنعَشُ بِهَا اَلضَّعِیفَ مِن عِبَادِکَ وَ تُحیِی بِهَا اَلمَیِّتَ مِن بِلاَدِکَ

(7) بار خدایا از تو طلب آب می‌کنیم، آب زنده سازنده، سیر کننده کامل، فراوان، نیکو، پر برکت، گوارا گیاه آور، که گیاهش نموّ کرده شاخه‌اش میوه داده برگش تر و تازه باشد که بندگان ناتوان خویش را از بدبختی رهائی دهی و شهرهایت را که مرده (قحطی دیده) زنده گردانی (نعمت را در آنها فراوان نمائی)

اَللَّهُمَّ سُقیاً مِنکَ تُعشِبُ بِهَا نِجَادُنَا وَ تَجرِی بِهَا وِهَادُنَا وَ یُخصِبُ بِهَا جَنَابُنَا وَ تُقبِلُ بِهَا ثِمَارُنَا وَ تَعِیشُ بِهَا مَوَاشِینَا وَ تَندَی بِهَا أَقَاصِینَا وَ تَستَعِینُ بِهَا ضَوَاحِینَا مِن بَرَکَاتِکَ اَلوَاسِعَةِ وَ عَطَایَاکَ اَلجَزِیلَةِ عَلَی بَرِیَّتِکَ اَلمُرمِلَةِ وَ وَحشِکَ اَلمُهمَلَةِ

(8) بار خدایا آب از تو می‌طلبیم که بسبب آن زمینهای بلند ما پر گیاه گردد و در زمینهای نشیب ما (نهرها و جویها) جاری شود و اطراف و جوانب ما (دهات و شهرها) بفراخ سالی برسند و میوه‌های ما فراوان گردد و چهار پایان ما خوش گذرانند و برسد به مردمان دور از ما و استفاده کنند (سیر آب گردند) مواضعی که همیشه در آفتاب می‌باشند (صحراء و مزارع) از برکات واسعه و کرمهای بیشمارت بخشش نما بر آفریده شدگان نیازمندت و بر حیوانات وحشیّ که (در بیابان) رها کرده‌ای (و زاد و توشه ندارند)

وَ أَنزِل عَلَینَا سَمَاءً مُخضِلَةً مِدرَاراً هَاطِلَةً یُدَافِعُ اَلوَدقُ مِنهَا اَلوَدقَ وَ یَحفِزُ اَلقَطرُ مِنهَا اَلقَطرَ غَیرَ خُلَّبٍ بَرقُهَا وَ لاَ جَهَامٍ عَارِضُهَا وَ لاَ قَزَعٍ رَبَابُهَا وَ لاَ شَفَّانٍ ذِهَابُهَا حَتَّی یُخصِبَ لِإِمرَاعِهَا اَلمُجدِبُونَ وَ یَحیَا بِبَرَکَتِهَا اَلمُسنِتُونَ فَإِنَّکَ تُنزِلُ اَلغَیثَ مِن بَعدِ مَا قَنَطُوا وَ تَنشُرُ رَحمَتَکَ وَ أَنتَ اَلوَلِیُّ اَلحَمِیدُ تفسیر ما فی هذه الخطبة من الغریب قوله علیه‌السلام انصاحت جبالنا أی تشققت من المحول یقال انصاح الثوب إذا انشق و یقال أیضا انصاح النبت و صاح و صوح إذا جف و یبس و قوله و هامت دوابُّنا أی عطشت و الهُیام العطش و قوله حدابیر السنین جمع حِدبار و هی الناقة التی أنضاها السیر فشبه بها السنة التی فشا فیها الجدب قال ذو الرمة حدابیر ما تنفک إلا مناخة علی الخسف أو ترمی بها بلدا قفرا و قوله و لا قزع ربابها القزع القطع الصغار المتفرقة من السحاب و قوله و لا شَفَّان ذهابها فإن تقدیره و لا ذات شَفَّان ذهابها و الشَفَّان الریح الباردة و الذهاب الأمطار اللینة فحذف ذات لعلم السامع به

(9) و بفرست بر ما بارانی که زمین را تر کند (از خشکی برهاند) روان و پی در پی باشد و بارانی که باران دیگر را دفع نماید (دانۀ آن به تندی دانۀ دیگر را بشوید و شتاب ببارد) بارانی که برق آن نبارنده و ابر پهن آن در افق بی‌فایده و ابرهای پراکنده‌اش سفید و بارانهای اندک آن با بادهای سرد نباشد تا اینکه بجهت فراوانی گیاه آن قحطی زدگان فراخی (نعمت بسیار) بینند و به برکت آن سختی کشیده‌ها آسایش یابند زیرا تو باران را وقتی می‌فرستی که خلائق نومیدند، و رحمتت را (بر جهانیان) شامل می‌گردانی، و تویی زمامدار و ستوده شده (باحسان سیّد رضیّ فرماید:) معنی سخنان شگفت آور در این خطبه اینست فرمایش آن حضرت علیه السّلام انصاحت جبالنا یعنی کوهها بر اثر خشکی از هم شکافته شد گفته میشود (عرب می‌گوید): انصاح الثّوب چون جامۀ شکافته گردد و نیز گفته میشود: انصاح النّبت و صاح و صوّح چون گیاه پژمرده و خشکیده و فرمایش آن حضرت و هامت دوابّنا یعنی چهار پایان ما تشنه باشند، و هیام بمعنی تشنگی است و فرمایش آن حضرت حدابیر السّنین، حدابیر جمع حدبار است بمعنی شتری که راه نوردی لاغرش کرده پس بآن شتر تشبیه فرموده سالی را که خشکی و کم آبی در آن پدیدار شود ذو الرّمّة (یکی از شعرای عرب است) گفته حدابیر ما تنفکّ إلاّ مناخة علی الخسف أو ترمی بها بلدا قفرا یعنی آنها شترهایی هستند لاغر شده از راه نوردی، از هم جدا نمی‌شوند مگر در خوابگاه گرسنگی یا آنکه آنها را در شهرهای بی‌آب و علف ببرند و فرمایش آن حضرت و لا قزع رّبابها قزع پاره‌های کوچک ابر پراکنده است و فرمایش آن حضرت و لا شفّان ذهابها پس تقدیر آن (لفظی که در پنهان است) و لا ذات شفّان ذهابها می‌باشد و شفّان باد سرد است و ذهاب بمعنی بارانهای اندک پس آن حضرت لفظ ذات را (در جملۀ و لا شفّان ذهابها) ساقط کرده است بجهت علم و اطّلاع شنونده بر آن


خطبه 115- اندرز یاران و خبر از آینده

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

115 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در ستایش پیغمبر اکرم و بیان بعضی از صفات آن بزرگوار)

أَرسَلَهُ دَاعِیاً إِلَی اَلحَقِّ وَ شَاهِداً عَلَی اَلخَلقِ

(1) خداوند متعال حضرت مصطفی را فرستاد که خلائق را بسوی حقّ تعالی دعوت فرماید، و بر طاعت و معصیت آنان (در قیامت) شاهد و گواه باشد

فَبَلَّغَ رِسَالاَتِ رَبِّهِ غَیرَ وَانٍ وَ لاَ مُقَصِّرٍ وَ جَاهَدَ فِی اَللَّهِ أَعدَاءَهُ غَیرَ وَاهِنٍ وَ لاَ مُعَذِّرٍ

(2) پس احکام پروردگارش را تبلیغ نمود بدون هیچ گونه سستی (در انجام وظیفه) و یا تقصیر و کوتاهی و در راه خدا با دشمنان او جهاد کرده جنگید بدون آنکه ضعف و ناتوانی بر او راه یابد و یا آنکه عذر و بهانه آورد

إِمَامُ مَنِ اِتَّقَی وَ بَصَرُ مَنِ اِهتَدَی

(3) او است پیشوای پرهیزکاران و بینای هدایت شدگان (که راه راست را شناخته رستگاری می‌طلبند )

مِنهَا وَ لَو تَعلَمُونَ مَا أَعلَمُ مِمَّا طُوِیَ عَنکُم غَیبُهُ إِذاً لَخَرَجتُم إِلَی اَلصُّعُدَاتِ تَبکُونَ عَلَی أَعمَالِکُم وَ تَلتَدِمُونَ عَلَی أَنفُسِکُم وَ لَتَرَکتُم أَموَالَکُم لاَ حَارِسَ لَهَا وَ لاَ خَالِفَ عَلَیهَا

قسمتی از این خطبه است (که از پیدایش حجّاج ابن یوسف و تسلّط و ستم او بر اهل کوفه خبر داده، و آنان را از نتیجۀ کردار زشتشان آگاه ساخته می‌فرماید): (4) اگر بدانید آنچه من می‌دانم از نهان آنچه بر شما آشکار نیست (فتنۀ حجّاج) هر آینه (از خانه‌های خودتان و خوابیدن بر بالین چشم پوشیده) بسوی خاکها (بیابانها) می‌روید (از اضطراب و نگرانی زندگانی در بیابانها را بر شهرها ترجیح می‌دهید و) بر کرده‌های (زشت) خویش (پیروی نکردن از دستور امام خود که به ستم و خونریزی حجّاج منتهی خواهد شد) گریه می‌کنید و چون زنهای فرزند مرده لطمه به سینه و رو می‌زنید و اموال خود را بی نگهبان و بدون سرپرست رها می‌نمایید

وَ لَهَمَّت کُلَّ اِمرِئٍ مِنکُم نَفسُهُ لاَ یَلتَفِتُ إِلَی غَیرِهَا وَ لَکِنَّکُم نَسِیتُم مَا ذُکِّرتُم وَ أَمِنتُم مَا حُذِّرتُم فَتَاهَ عَنکُم رَأیُکُم وَ تَشَتَّتَ عَلَیکُم أَمرُکُم

(5) و هر مردی از شما چنان بخود گرفتار و بیچاره است که بدیگری متوجّه نمی‌باشد ولی (اکنون آسوده نشسته نگران نیستید، چون آنچه من می‌دانم نمی‌دانید، و) پند و اندرزی که بشما داده‌اند (امریّۀ رسول اکرم در بارۀ اطاعت و پیروی از امام) فراموش کردید و از آنچه شما را بر حذر داشته‌اند (که بر اثر رفتار ناپسندیده خلفاء جور و ستمگر بالأخره بر شما مسلّط خواهند شد) ایمن گشتید پس رأی و اندیشۀ شما سر در گم و کارتان پراکنده و درهم گردید (در امور زندگانی نمی‌دانید چگونه رفتار نمائید، و بپای خود میان آتش فتنه و فساد رفته و دشمن را بر خویش مسلّط خواهید نمود)

وَ لَوَدِدتُ أَنَّ اَللَّهَ فَرَّقَ بَینِی وَ بَینَکُم وَ أَلحَقَنِی بِمَن هُوَ أَحَقُّ بِی مِنکُم

(6) و (چون این رویّۀ شما ننگ آور است) دوست دارم که خدا میان من و شما را جدائی افکنده و مرا بکسیکه سزاوارتر است از شما بمن (حضرت رسول و حمزه و جعفر و آنهائی که زیر بار ظلم و جور نرفتند) ملحق گرداند

قَومٌ وَ اَللَّهِ مَیَامِینُ اَلرَّأیِ مَرَاجِیحُ اَلحِلمِ مَقَاوِیلُ بِالحَقِّ مَتَارِیکُ لِلبَغیِ

(زیرا آنان): (7) بخدا سوگند مردمانی بودند دارای رأی و اندیشه‌های پسندیده و حلم و بردباری بسیار و گفتار بحقّ و راست که ظلم و ستم روا نمی‌داشتند (در راه گمراهی قدم نمی‌نهادند)

مَضَوا قُدُماً عَلَی اَلطَّرِیقَةِ وَ أَوجَفُوا عَلَی اَلمَحَجَّةِ فَظَفِرُوا بِالعُقبَی اَلدَّائِمَةِ وَ اَلکَرَامَةِ اَلبَارِدَةِ

(8) بر راه راست رفتند در حالت سبقت و پیشی گرفتن و بر راه روشن (هدایت و رستگاری) شتافتند پس بآخرت جاویدان و بعیش و خوشی نیکو و گوارا دست یافتند (بهشت نصیب آنان گشت)

أَمَا وَ اَللَّهِ لَیُسَلَّطَنَّ عَلَیکُم غُلاَمُ ثَقِیفٍ اَلذَّیَّالُ اَلمَیَّالُ یَأکُلُ خَضِرَتَکُم وَ یُذِیبُ شَحمَتَکُم

(9) آگاه باشید سوگند بخدا (بر اثر سستی و سهل انگاری در امر جهاد و جلوگیری نکردن از ستمگران کارتان بجائی رسد که) پسری از قبیلۀ بنی ثقیف (حجّاج ابن یوسف) بر شما مسلّط خواهد گردید که از روی تکبّر و تبختر جامه بروی زمین کشد و از حقّ رو گردانیده جور و ستم بسیار نماید سبزۀ شما را می‌خورد (مالتان را تصرّف می‌نماید) و پیه شما را آب میکند (شما را همواره بظلم و ستم گرفتار و رنجور سازد)

إِیهٍ أَبَا وَذَحَةَ أقول الوذحة الخنفساء و هذا القول یومئ به إلی الحجاج و له مع الوذحة حدیث لیس هذا موضع ذکره

(10) بیاور آنچه داری ای أبا و ذحة (وذحه در لغت بمعنی پشکلی است که در زیر دنبۀ گوسفند از بول و سرگین بسته میشود، امام علیه السّلام بواسطۀ رنجش از اصحاب خود این جمله را فرموده و پیدایش حجّاج را خواسته و باین خبر شگفت آور از غیب اشاره نموده، و لیکن مردم ندانستند که وذحه چیست و مراد آن حضرت به کیست تا زمانیکه حکایت حجّاج با خنفساء «نام حیوانی کوچکتر از جعل» و نامیدن حجّاج خنفساء را بلفظ وذحه بر زبانها افتاد، آنگاه بمقصود امام پی بردند. ابن میثم بحرانیّ‌ رحمه اللّه در شرح نهج البلاغه در اینجا چنین بیان فرموده: روزی حجّاج بر سجّادۀ خود نماز می‌گزارد خنفسایی بجانب او رو آورد، گفت آنرا از من دور کنید که وذحه‌ای است از وذح شیطان، و هم از او روایت شده که گفت خدا بکشد گروهی را که گمان میکنند این حیوان مخلوق خدا است، گفتند: پس خلق کیست‌؟ گفت از وذح شیطان است سیّد رضیّ فرماید:) می‌گویم: مراد از وذحه، خنفساء است (حجّاج این لفظ را بر خنفساء اطلاق نموده، نه آنکه در لغت معنی آن خنفساء باشد) و این فرمایش اشاره به آمدن حجّاج است و او را با وذحه حکایتی است که جای بیان آن اینجا نیست


خطبه 116- سرزنش انسان های بخیل و خودخواه

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام

116 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (که اصحاب خود را مذمّت می‌فرماید)

فَلاَ أَموَالَ بَذَلتُمُوهَا لِلَّذِی رَزَقَهَا وَ لاَ أَنفُسَ خَاطَرتُم بِهَا لِلَّذِی خَلَقَهَا

(شما بمنتهی درجه بخیل و ممسک هستید) (1) پس (به این جهت) مالها را برای کسیکه آنها را روزی (خلائق) قرار داده بذل نمی‌نمائید (بفقراء و ضعفاء احسان نمی‌کنید) و جانها را برای آفرینندۀ آن در مخاطره نمی‌افکنید (خود را برای جهاد در راه خدا حاضر نمی‌سازید)

تَکرُمُونَ بِاللَّهِ عَلَی عِبَادِهِ وَ لاَ تُکرِمُونَ اَللَّهَ فِی عِبَادِهِ

(2) بسبب دین خدا در میان بندگان او عزیز و ارجمند می‌باشید و خدا را در میان بندگانش گرامی نمی‌دارید (از اوامر و نواهی او پیروی نمی‌کنید)

فَاعتَبِرُوا بِنُزُولِکُم مَنَازِلَ مَن کَانَ قَبلَکُم وَ اِنقِطَاعِکُم عَن أَوصَلِ إِخوَانِکُم

(3) پس عبرت گیرید بجا گرفتن در منزل آنان که پیش از شما بودند و به جدا شدن از نزدیکترین برادران و دوستانتان (که شما نیز مانند آنها از این جهان خواهید رفت و بکیفر اعمالتان خواهید رسید، چنانکه خداوند متعال در قرآن کریم س 14 ی 45 می‌فرماید: «وَ سَکَنتُم فِی مَسٰاکِنِ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا أَنفُسَهُم وَ تَبَیَّنَ لَکُم کَیفَ فَعَلنٰا بِهِم وَ ضَرَبنٰا لَکُمُ اَلأَمثٰالَ‌» یعنی ساکن گشتید در منازل کسانیکه بخود جور و ستم کردند «طبق دستور الهیّ رفتار ننمودند» و بر شما هویدا گردید که چگونه با آنها رفتار کرده هلاکشان نمودیم، و در این باب برای شما مثلها آوردیم تا عبرت گیرید )


خطبه 117- ستایش یاران شایسته

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام

117 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (پس از فراغت از جنگ جمل در مدح اصحاب خود)

أَنتُمُ اَلأَنصَارُ عَلَی اَلحَقِّ وَ اَلإِخوَانُ فِی اَلدِّینِ وَ اَلجُنَنُ یَومَ اَلبَأسِ وَ اَلبِطَانَةُ دُونَ اَلنَّاسِ

(1) شما حقّ را یاوران و در دین برادران و روز سختی (در میدان جنگ) سپرها، و خواصّ‌ اصحاب سرّ و یاران (من) هستید

بِکُم أَضرِبُ اَلمُدبِرَ وَ أَرجُو طَاعَةَ اَلمُقبِلِ فَأَعِینُونِی بِمُنَاصَحَةٍ خَلِیَّةٍ مِنَ اَلغِشِّ سَلِیمَةٍ مِنَ اَلرَّیبِ

نه دیگران، (2) بکمک شما شمشیر می‌زنم بکسیکه (بحقّ‌) پشت کرده و اطاعت و پیروی کسی را که رو (بحقّ‌) نموده امیدوارم پس به اندرزی که نادرستی و تردید در آن راه نیافته مرا یاری کنید (آنچه می‌گویم بپذیرید)

فَوَاللَّهِ إِنِّی لَأَولَی اَلنَّاسِ بِالنَّاسِ

(3) سوگند بخدا من بمردم (و امامت و پیشوایی بر ایشان) سزاوارترین مردم هستم


خطبه 118- برانگیختن مردم کوفه به جهاد

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام و قد جمع الناس و حضهم علی الجهاد فسکتوا ملیا

118 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (بعد از جنگ نهروان زمانیکه اهل شام به اطراف عراق هجوم آورده بمردم ظلم و ستم می‌نمودند) و آن بزرگوار (لشگری فرستاده می‌خواست برای یاری آنها لشگر دیگری بفرستد) مردم را گرد آورده بجهاد ترغیب می‌نمود، آنان زمانی دراز خاموش مانده چیزی نگفتند

فَقَالَ علیه‌السلام أَ مُخرَسُونَ أَنتُم فَقَالَ قَومٌ مِنهُم یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ إِن سِرتَ سِرنَا مَعَکَ

(1) پس امام علیه السّلام فرمود: (شما را چه شده) آیا گنگ و لال گشته‌اید (که سخن نمی‌گوئید و به رفتن بجهاد سستی می‌نمایید)؟ گروهی از آنان گفتند: یا امیر المؤمنین اگر تو بروی ما با تو خواهیم آمد (و این سخن بهانۀ نرفتن بجنگ بود و حقیقتی نداشت)

فَقَالَ علیه‌السلام مَا بَالُکُم لاَ سُدِّدتُم لِرُشدٍ وَ لاَ هُدِیتُم لِقَصدٍ

(2) پس امام علیه السّلام فرمود: چه شده شما را که بطریق حقّ ارشاد نگشته براه راست هدایت نشده‌اید؟

أَ فِی مِثلِ هَذَا یَنبَغِی لِی أَن أَخرُجَ إِنَّمَا یَخرُجُ فِی مِثلِ هَذَا رَجُلٌ مِمَّن أَرضَاهُ مِن شُجعَانِکُم وَ ذَوِی بَأسِکُم

(3) آیا در چنین موقعی سزاوار است که من (برای جنگ از شهر) بیرون روم‌؟ در این وقت بجنگ می‌رود سرداری از دلاوران شما که من او را بپسندم و از کسانیکه قویّ و توانا باشند

وَ لاَ یَنبَغِی لِی أَن أَدَعَ اَلجُندَ وَ اَلمِصرَ وَ بَیتَ اَلمَالِ وَ جِبَایَةَ اَلأَرضِ وَ اَلقَضَاءَ بَینَ اَلمُسلِمِینَ وَ اَلنَّظَرَ فِی حُقُوقِ اَلمُطَالِبِینَ ثُمَّ أَخرُجَ فِی کَتِیبَةٍ أَتبَعُ أُخرَی أَتَقَلقَلُ تَقَلقُلَ اَلقِدحِ فِی اَلجَفِیرِ اَلفَارِغِ

(4) و برای من سزاوار نیست که لشگر و شهر و بیت المال و جمع آوری خراج زمین (مالیات غلاّت) و حکومت میان مسلمانان و رسیدگی بحقوق ارباب رجوع را رها کرده با لشگری بیرون رفته از لشگری (که پیش فرستاده‌ام) پیروی نمایم جنبش داشته باشم مانند جنبش تیر در جعبۀ خالی (خلاصه مضطرب و نگران باشم)

وَ إِنَّمَا أَنَا قُطبُ اَلرَّحَی تَدُورُ عَلَیَّ وَ أَنَا بِمَکَانِی فَإِذَا فَارَقتُهُ اِستَحَارَ مَدَارُهَا وَ اِضطَرَبَ ثُفَالُهَا هَذَا لَعَمرُ اَللَّهِ اَلرَّأیُ اَلسُّوءُ

(5) و من قطب و میخ آسیا هستم که آسیا به اطراف من دور می‌زند (انتظام امور و آسایش مردم و آراستگی لشگر در کارزار بودن من در اینجا است) و من در جای خود هستم پس اگر جدا شوم مدار آسیا بهم خورده سنگ زیرین آن مضطرب گردد (اگر نباشم رشتۀ امور گسیخته میشود) سوگند بخدا این اندیشۀ آمدن من با شما رأی و اندیشۀ بدی است (که فساد آن آشکار می‌باشد)

وَ اَللَّهِ لَو لاَ رَجَائِی اَلشَّهَادَةَ عِندَ لِقَائِی اَلعَدُوَّ لَو قَد حُمَّ لِی لِقَاؤُهُ لَقَرَّبتُ رِکَابِی ثُمَّ شَخَصتُ عَنکُم فَلاَ أَطلُبُکُم مَا اِختَلَفَ جَنُوبٌ وَ شَمَالٌ طَعَّانِینَ عَیَّابِینَ حَیَّادِینَ رَوَّاغِینَ

(6) سوگند بخدا اگر نبود امید من به شهادت (کشته شدن در راه خدا) هنگام ملاقات دشمن اگر مقدّر باشد هر آینه بر مرکب خود سوار شده از شما دوری می‌نمودم و همراهی شما را مادامی که باد جنوب و شمال می‌وزد (همیشه) درخواست نمی‌کردم (زیرا) بسیار طعن زن و عیب جو و از حقّ رو گردان و با مکر و حیله هستید

إِنَّهُ لاَ غَنَاءَ فِی کَثرَةِ عَدَدِکُم مَعَ قِلَّةِ اِجتِمَاعِ قُلُوبِکُم

(7) در فزونی عدد شما با کمی اتّفاق دلهاتان سودی نیست

لَقَد حَمَلتُکُم عَلَی اَلطَّرِیقِ اَلوَاضِحِ اَلَّتِی لاَ یَهلِکُ عَلَیهَا إِلاَّ هَالِکٌ مَنِ اِستَقَامَ فَإِلَی اَلجَنَّةِ وَ مَن زَلَّ فَإِلَی اَلنَّارِ

(8) شما را بطریق حقّ و راه آشکار راهنمائی نمودم راهی که در آن هلاک و تباه نمی‌گردد مگر گمراه (که فطرتا طالب حقّ‌ نیست) کسیکه استقامت و ایستادگی نمود ببهشت می‌رود و کسیکه لغزید (در راه باطل قدم نهاد) به آتش دوزخ گرفتار خواهد شد


خطبه 119- بیان فضیلت‌های اهل بیت علیهم السلام

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام

119 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در مدح و منقبت خود و ائمّۀ اطهار علیهم السّلام و دستور به اطاعت و پیروی مردم از ایشان و ترغیب بعمل صالح و یاد آوری سختی عذاب روز رستخیز)

تَاللَّهِ لَقَد عُلِّمتُ تَبلِیغَ اَلرِّسَالاَتِ

(1) سوگند بخدا رساندن پیغامها و وفای به وعده‌ها و همۀ معانی (و تفسیر و تأویل قرآن کریم) را یاد گرفتم (پیغمبر اکرم بمن یاد داد)

وَ إِتمَامَ اَلعِدَاتِ وَ تَمَامَ اَلکَلِمَاتِ وَ عِندَنَا أَهلَ اَلبَیتِ أَبوَابُ اَلحِکَمِ وَ ضِیَاءُ اَلأَمرِ

(2) و ابواب علم و معرفت (دانشها و خدا شناسی) و راه روشن (رستگاری در دین و دنیا) نزد ما اهل بیت (امام و یازده فرزند آن بزرگوار علیهم السّلام) می‌باشد (پس برای رسیدن به سعادت همیشگی و رهائی از بدبختی باید از ما اطاعت و پیروی شود)

أَلاَ وَ إِنَّ شَرَائِعَ اَلدِّینِ وَاحِدَةٌ وَ سُبُلَهُ قَاصِدَةٌ مَن أَخَذَ بِهَا لَحِقَ وَ غَنِمَ وَ مَن وَقَفَ عَنهَا ضَلَّ وَ نَدِمَ

(3) آگاه باشید احکام و قوانین دین خداوند سبحان یکنواخت است (آنچه ما می‌گوئیم همان فرمایشات رسول خدا است و اختلافی در آنها نیست) و راههای آن هموار و راست (اعوجاج و کجی یعنی ضلالت و گمراهی در آنها نیست پس) هر که از احکام پیروی نموده در آن راهها قدم نهاد بحقّ ملحق و بهره‌مند شد و هر که زیر بار نرفت (از احکام پیروی نکرده در آن راهها قدم ننهاد) گمراه و پشیمان شد

اِعمَلُوا لِیَومٍ تُذخَرُ لَهُ اَلذَّخَائِرُ وَ تُبلَی فِیهِ اَلسَّرَائِرُ

(4) عمل کنید (طبق دستور خدا و رسول و ائمّۀ هدی) برای روزی (قیامت) که ذخیره‌ها برای آنروز اندوخته میشود، و اندیشه‌ها (ی درست و نادرست و اعمال نیک و بد) در آنروز آشکار می‌گردد

وَ مَن لاَ یَنفَعُهُ حَاضِرُ لُبِّهِ فَعَازِبُهُ عَنهُ أَعجَزُ وَ غَائِبُهُ أَعوَزُ

(5) و بکسیکه عقل و اندیشۀ حاضر او سودی نرساند عقلی که از او دور و پنهانست ناتوانتر است به سود رساندن و نایاب (هر که امروز کاری انجام نداده وقت را ضائع و تباه نماید فردا از کار درمانده‌تر و امید اصلاح از او کمتر باشد، پس بدستور خدا و رسول و ائمّۀ رفتار نمائید شاید فردا مرگ شما را دریابد و فرصت از دست برود)

وَ اِتَّقُوا نَاراً حَرُّهَا شَدِیدٌ وَ قَعرُهَا بَعِیدٌ وَ حِلیَتُهَا حَدِیدٌ وَ شَرَابُهَا صَدِیدٌ

(6) و بپرهیزید از آتشی که گرمی آن سخت و ژرفی آن بسیار و زیور آن آهن و آشامیدنی آن زرداب است

أَلاَ وَ إِنَّ اَللِّسَانَ اَلصَّالِحَ یَجعَلُهُ اَللَّهُ تَعَالَی لِلمَرءِ فِی اَلنَّاسِ خَیرٌ لَهُ مِنَ اَلمَالِ یُوَرِّثُهُ مَن لاَ یَحمَدُهُ

(7) آگاه باشید نام نیکوئی که خداوند به شخصی در میان مردم عطاء فرماید بهتر است از ثروت و دارائی که بمیراث می‌گذارد برای کسیکه سپاسگزار او نباشد (کار خوب و انفاق و بخشش در راه خدا که موجب نام نیکو در دنیا و ثواب در آخرت است بهتر است از دارائی که برای دیگری بمیراث گذارد، زیرا نام نیکو در میان مردم سبب میشود که از خویشان و بیگانگان هر که بشنود طلب مغفرت کند و امّا ارث فقط به ارث برنده نتیجه می‌بخشد. در خطبۀ بیست و سوّم در شرح جملۀ و لسان الصّدق یجعله اللّه للمرء فی النّاس خیر له من المال یورّثه غیره این موضوع مفصّلتر بیان شد )


خطبه 120- پذیرش حکمیت

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام و قد قام إلیه رجل من أصحابه فقال نهیتنا عن الحکومة ثم أمرتنا بها فلم ندر أی الأمرین أرشد فصفق علیه‌السلام إحدی یدیه علی الأخری ثم قال

120 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در جنگ صفّین بعد از وقعۀ لیلة الهریر «شمّه‌ای از چگونگی آن در شرح خطبۀ سی و ششم بیان شد» چون لشگر شام شکست خورده آثار فتح و فیروزی را در لشگر عراق مشاهده نمودند، بر اثر مکر و حیلۀ عمرو ابن عاص دست از جنگ کشیده قرآنها بر سر نیزه‌ها کرده حکومت حکمین را درخواست نمودند، و بیشتر لشگر عراق در خواستشان را پذیرفتند، ولی امام علیه السّلام باین امر راضی نبود آنان را از قبول این درخواست نهی فرمود، آنها بسیار اصرار نموده گفتند اگر در خواست ایشان را نپذیری ترا می‌کشیم چنانکه عثمان ابن عفّان را کشتیم، پس حضرت بر اثر اصرار و گفتار زشتشان به حکمیّت تن داد و لشگرش را به پذیرفتن آن اجازه فرمود) مردی از اصحابش برخاسته گفت: ما را از حکومت (حکمین) نهی کردی پس از آن امر نمودی نفهمیدیم کدام یک از این دو به هدایت و راهنمائی نزدیکتر است‌؟ امام علیه السّلام دست بروی دست زده فرمود

هَذَا جَزَاءُ مَن تَرَکَ اَلعُقدَةَ

(1) این (حیرت و سرگردانی) جزای کسی است که حزم و احتیاط را از دست داده است (و گفتار مرا پیروی نکرده بقبول حکمیّت حکمین یعنی ابو موسی عمرو ابن عاص وادارم نمود)!!

أَمَا وَ اَللَّهِ لَو أَنِّی حِینَ أَمَرتُکُم بِمَا أَمَرتُکُم بِهِ حَمَلتُکُم عَلَی اَلمَکرُوهِ اَلَّذِی یَجعَلُ اَللَّهُ فِیهِ خَیراً فَإِنِ اِستَقَمتُم هَدَیتُکُم وَ إِنِ اِعوَجَجتُم قَوَّمتُکُم وَ إِن أَبَیتُم تَدَارَکتُکُم لَکَانَتِ اَلوُثقَی وَ لَکِن بِمَن وَ إِلَی مَن

(2) آگاه باشید بخدا سوگند اگر آن زمان که بشما امر کردم فریب نخورده به حکمیّت تن ندهید وادار کرده بودم شما را به کاری که میل نداشتید (جنگ با اهل شام) که خداوند در آن خیر و نیکوئی قرار می‌داد (فتح و فیروزی نصیب می‌گردید) پس اگر استقامت داشتید (پیروی مرا می‌کردید) شما را هدایت و راهنمائی می‌کردم و اگر کج بودید شما را راست می‌نمودم و اگر (از پیروی من) امتناع می‌نمودید شما را مجبور می‌ساختم (کشته یا زجر می‌کردم تا دستور مرا انجام دهید) هر آینه آن رویّه (برای من و شما) استوارتر بود و لیکن بکمک و همراهی که‌؟ و یاوری خواستن از چه کسی (با نداشتن یار و یاور و موافقت ننمودن شما چگونه می‌توانستم بصلاح و خیر شما که جنگ با اهل شام بود امر نمایم)؟

أُرِیدُ أَن أُدَاوِی بِکُم وَ أَنتُم دَائِی کَنَاقِشِ اَلشَّوکَةِ بِالشَّوکَةِ وَ هُوَ یَعلَمُ أَنَّ ضَلعَهَا مَعَهَا

(3) می‌خواهم (بیماری شکست خوردن و تسلّط دشمن را بر خود) به (کمک و همراهی) شما مداوا کنم (فتح و فیروزی بدست آرم) و حال آنکه شما خود درد و بیماری من می‌باشید (موجب شکست من هستید) مانند کسی هستم که می‌خواهد بوسیلۀ خار از پا خار بیرون آورد و حال آنکه میداند میل خار با خار است (این جمله ضرب المثل است، و استعمال آن در موقعی است که شخص کمک و یاری از کسی درخواست نماید که رغبت و میل او با دشمن باشد، و اصل مثل اینست: لا تنقش الشّوکة بالشّوکة فإنّ ضلعها معها یعنی خار را بوسیلۀ خار بیرون نیاور، زیرا میل خار با خار است)

اَللَّهُمَّ قَد مَلَّت أَطِبَّاءُ هَذَا اَلدَّاءِ اَلدَّوِیِّ وَ کَلَّتِ اَلنَّزعَةُ بِأَشطَانِ اَلرَّکِیِّ

(در اینجا امام علیه السّلام از بسیاری رنجش از اصحابش به خداوند سبحان شکایت نموده و از خدمات رؤسای دین مانند حمزه و جعفر و سلمان و ابو ذرّ و مقداد و عمّار و اوصاف پسندیدۀ آنها یاد آوری فرموده و از نبودنشان برای کمک و یاری تأسّف خورده و در خاتمه پند و اندرز داده می‌فرماید:) (4) بار خدایا طبیبان این درد بی‌درمان ملول گشتند و کشندگان آب از چاهها با ریسمانها خسته و ناتوان شدند (ما را به امیدی به هدایت و رستگاری این قوم نیست، تو خود علاج فرما)

أَینَ اَلقَومُ اَلَّذِینَ دُعُوا إِلَی اَلإِسلاَمِ فَقَبِلُوهُ وَ قَرَءُوا اَلقُرآنَ فَأَحکَمُوهُ وَ هُیِّجُوا إِلَی اَلجِهَادِ فَوَلَهُوا وَلَهَ اَللِّقَاحِ إِلَی أَولاَدِهَا وَ سَلَبُوا اَلسُّیُوفَ أَغمَادَهَا وَ أَخَذُوا بِأَطرَافِ اَلأَرضِ زَحفاً زَحفاً وَ صَفّاً صَفّاً بَعضٌ هَلَکَ وَ بَعضٌ نَجَا

(5) کجایند گروهی که به اسلام خوانده شده آنرا پذیرفتند و قرآن را خوانده آنرا محکم و استوار ساختند (طبق آن عمل کردند) و بجهاد انگیخته شدند (آنرا تشویق نمودند) پس (به رفتن کارزار و جنگ با دشمن) شیفته گردیدند مانند شیفتگی شترها به اولادشان (زمانیکه آنها را از هم جدا میکنند) و شمشیرها را از غلاف بیرون کشیده اطراف زمین (کارزار) را دسته دسته و صفّ صفّ فرا گرفتند (دشمن را محاصره نمودند و این فتح و فیروزی مسلمانان بدست نیامد مگر وقتی که) بعضی هلاک گشتند (کشته شدند، مانند عبیدة ابن حارث در جنگ بدر و حمزة ابن عبد المطّلب در جنگ احد و جعفر ابن ابی طالب که در جنگ موته شهید گردیدند) و بعضی به سلامت ماندند (مانند امام علیه السّلام، چنانکه در قرآن کریم س 33 ی 23 می‌فرماید: «مِنَ اَلمُؤمِنِینَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ عَلَیهِ فَمِنهُم مَن قَضیٰ نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن یَنتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبدِیلاً» یعنی از مؤمنین مردانی هستند که بر آنچه با خدا عهد و پیمان بستند راست گفتند، پس بعضی از ایشان «با کفّار و منافقین» جنگیده شهادت را دریافتند و برخی کشته شدن را انتظار می‌برند و ایشان عهد و پیمان را تبدیل ننموده از ایستادگی دست بر نداشتند)

لاَ یُبَشَّرُونَ بِالأَحیَاءِ وَ لاَ یُعَزَّونَ عَنِ اَلمَوتَی مُرهُ اَلعُیُونِ مِنَ اَلبُکَاءِ خُمصُ اَلبُطُونِ مِنَ اَلصِّیَامِ ذُبلُ اَلشِّفَاهِ مِنَ اَلدُّعَاءِ صُفرُ اَلأَلوَانِ مِنَ اَلسَّهَرِ عَلَی وُجُوهِهِم غَبرَةُ اَلخَاشِعِینَ

(6) از بقاء زنده‌ها (که در جنگ کشته نشده بودند) شاد نمی‌شدند (اگر می‌گفتند فلان در کارزار رهائی یافته کشته نشد شاد نمی‌گشتند، زیرا زندگی جاوید کشته شدن در راه حقّ را می‌دانستند) و از مرگ کشته شده‌ها تسلیت نمی‌خواستند (اگر می‌گفتند فلان در جنگ کشته شد اندوهگین نمی‌شدند تا دلداریشان دهند، زیرا کشته شدن در راه خدا را سعادت ابدی می‌دانستند) چشمشان از گریۀ (خوف خدا) سفید شد و شکمشان از روزه لاغر، و لبشان از دعاء خشکید، و رنگشان از بیداری زرد گشت و بر روهاشان غبار (آثار) فروتنان بود

أُولَئِکَ إِخوَانِی اَلذَّاهِبُونَ فَحَقَّ لَنَا أَن نَظمَأَ إِلَیهِم وَ نَعَضَّ اَلأَیدِی عَلَی فِرَاقِهِم

(7) آنان برادران (ایمانی و یاران) من بودند که رفتند پس سزاوار است تشنۀ (ملاقات) ایشان بوده از فراق و دوریشان دستها بگزیم (چون مانند آنها در میان شما یافت نمی‌شود)

إِنَّ اَلشَّیطَانَ یُسَنِّی لَکُم طُرُقَهُ وَ یُرِیدُ أَن یَحُلَّ دِینَکُم عُقدَةً عُقدَةً وَ یُعطِیکُم بِالجَمَاعَةِ اَلفُرقَةَ وَ بِالفُرقَةِ اَلفِتنَةَ

(8) شیطان راههای (ضلالت و گمراهی) خود را برای شما آسان می‌گرداند و می‌خواهد با گشودن گره از پی گره استواری دین شما را سست گرداند (تا در نتیجه دست از حقائق برداشته کافر شوید) و بعوض جماعت و اتّحاد تفرقه و جدائی و بر اثر تفرقه و جدائی فتنه و فساد در شما تولید نماید

فَاصدِفُوا عَن نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ وَ اِقبَلُوا اَلنَّصِیحَةَ مِمَّن أَهدَاهَا إِلَیکُم وَ اِعقِلُوهَا عَلَی أَنفُسِکُم

(9) پس از وسوسه‌ها و افسونهای او رو گردانید (فریب نخورده به دستورش رفتار ننمائید) و از کسیکه (امام علیه السّلام) پند و اندرز را هدیّه و ارمغان بشما می‌دهد قبول کنید و آنرا حفظ نمائید (بپذیرید و رفتار کنید تا در دنیا و آخرت سعادتمند شوید )


خطبه 121- خطاب به خوارج درباره حکمیت

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قاله للخوارج و قد خرج إلی معسکرهم و هم مقیمون علی إنکار الحکومة

121 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است برای خوارج نهروان فرموده موقعی که به لشگرگاه ایشان تشریف برد برای آنکه آنها حکومت حکمین را انکار کرده و بر این گفته ایستادگی داشتند (و مهیّای جنگ با معاویه و لشگر شام بودند)

فقال علیه‌السلام أَ کُلُّکُم شَهِدَ مَعَنَا صِفِّینَ فَقَالُوا مِنَّا مَن شَهِدَ وَ مِنَّا مَن لَم یَشهَد

(1) پس امام علیه السّلام فرمود: آیا همۀ شما با ما در جنگ صفّین حاضر بودید؟ گفتند: بعضی از ما حاضر بوده و برخی هم نبودیم

قَالَ فَامتَازُوا فِرقَتَینِ فَلیَکُن مَن شَهِدَ صِفِّینَ فِرقَةً وَ مَن لَم یَشهَدهَا فِرقَةً حَتَّی أُکَلِّمَ کُلاًّ مِنکُم بِکَلاَمِهِ

(2) فرمود: دو دسته شوید کسانیکه در صفّین حاضر بودند در یک جرگه و کسانیکه حاضر نبوده‌اند در جرگۀ دیگر تا بر هر دسته به اقتضای گفتارش سخن بگویم

وَ نَادَی اَلنَّاسَ فَقَالَ أَمسِکُوا عَنِ اَلکَلاَمِ وَ أَنصِتُوا لِقَولِی وَ أَقبِلُوا بِأَفئِدَتِکُم إِلَیَّ فَمَن نَشَدنَاهُ شَهَادَةً فَلیَقُل بِعِلمِهِ فِیهَا

(3) پس فریاد کنان بمردم فرمود از سخن گفتن خود داری کرده برای (شنیدن) گفتارم خاموش گردید و دلهاتان را بمن متوجّه نمائید و هر که را برای گواهی بخواهم طبق علم و اطّلاعش در آن باب سخن گوید

ثُمَّ کَلَّمَهُم علیه‌السلام بِکَلاَمٍ طَوِیلٍ مِن جُملَتِهِ أَن قَالَ أَ لَم تَقُولُوا عِندَ رَفعِهِمُ اَلمَصَاحِفَ حِیلَةً وَ غِیلَةً وَ مَکراً وَ خَدِیعَةً إِخوَانُنَا وَ أَهلُ دَعوَتِنَا اِستَقَالُونَا وَ اِستَرَاحُوا إِلَی کِتَابِ اَللَّهِ سُبحَانَهُ فَالرَّأیُ اَلقَبُولُ مِنهُم وَ اَلتَّنفِیسُ عَنهُم

(4) بعد از آن امام علیه السّلام با ایشان سخنان بسیار فرمود از جمله آیا هنگامیکه اهل شام از روی حیله و ریو و مکر و فریب قرآنها بر سر نیزه‌ها زدند نگفتید که ایشان برادران ما بوده مانند ما مسلمانند فسخ محاربه و خاتمه دادن بجنگ از ما می‌طلبند و رو بقرآن آورده راحتی و آسایش را درخواست نموده‌اند و مصلحت آنست که در خواستشان را پذیرفته غمّ و اندوهشان را برطرف نماییم‌؟

فَقُلتُ لَکُم هَذَا أَمرٌ ظَاهِرُهُ إِیمَانٌ وَ بَاطِنُهُ عُدوَانٌ وَ أَوَّلُهُ رَحمَةٌ وَ آخِرُهُ نَدَامَةٌ فَأَقِیمُوا عَلَی شَأنِکُم وَ اِلزَمُوا طَرِیقَتَکُم وَ عَضُّوا عَلَی اَلجِهَادِ بَنَوَاجِذِکُم

(5) پس بشما گفتم: این کار اهل شام (که بوسیلۀ بر سر نیزه زدن قرآن از ما صلح می‌طلبند) ظاهرش ایمان و خدا پرستی و باطنش ظلم و ستم است و اوّلش مهربانی و آخرش پشیمانی (اکنون که شکست خورده‌اند اظهار دوستی و یگانگی می‌نمایند، ولی چون تسلّط یابند، بشما ظلم و ستم خواهند نمود، و آنگاه از این دلسوزی بر آنها پشیمان خواهید شد و سودی نخواهد داشت) پس رویّۀ خود را تعقیب کنید و به راهی که می‌رفتید ادامه دهید و برای جهاد و جنگ (با ایشان) دندان بروی دندان نهید (شکیبا باشید تا بفتح و فیروزی برسید)

وَ لاَ تَلتَفِتُوا إِلَی نَاعِقٍ نَعَقَ إِن أُجِیبَ أَضَلَّ وَ إِن تُرِکَ ذَلَّ

(6) و بسوی فریاد کننده‌ای که فریاد میکند (معاویه و عمرو ابن عاص، که شما را بقرآن گول می‌زنند) متوجّه نشوید که اگر درخواست او پذیرفته شود گمراه گرداند (زندگی را بر شما سخت و سرگردانتان می‌نماید) و اگر اعتنائی باو نشود ذلیل و خوار خواهد شد

وَ قَد کَانَت هَذِهِ اَلفَعلَةُ وَ قَد رَأَیتُکُم أَعطَیتُمُوهَا وَ اَللَّهِ لَئِن أَبَیتُهَا مَا وَجَبَت عَلَیَّ فَرِیضَتُهَا وَ لاَ حَمَّلَنِی اَللَّهُ ذَنبَهَا وَ وَ اَللَّهِ إِن جِئتُهَا إِنِّی لَلمُحِقُّ اَلَّذِی یُتَّبَعُ وَ إِنَّ اَلکِتَابَ لَمَعِی مَا فَارَقتُهُ مُذ صَحِبتُهُ

(7) و (لیکن گفتار و اندرزم را نپذیرفتید، و) این کار (راضی شدن شما به حکومت حکمین) انجام گرفت و دیدم شما را که بر آن اقدام و کوشش نمودید سوگند بخدا اگر از حکومت حکمین امتناع کرده زیر بار آن نمی‌رفتم واجبی از آن بر من فرض نمی‌شد و خداوند گناه ترک آنرا بر من بار نمی‌نمود (چون بر خلاف حقّ رفتار نکرده، بلکه طبق دستور الهیّ مخالفت کرده بودم) و بخدا سوگند اگر اقدام بر آن می‌نمودم سزاوار بودم که از من پیروی بشود و کتاب خدا (قرآن کریم) با من است از زمانیکه با آن مصاحب و همراه گردیده‌ام جدا نگشته‌ام (از وقتی که به پیغمبر اکرم ایمان آورده‌ام بر کاری مخالف قرآن اقدام ننموده‌ام، پس دو دسته شدن شما باینکه دسته‌ای بگوئید تحکیم واجب و دسته‌ای حرام، مورد ندارد، زیرا رفتار من طبق قرآن است واجب را بجا آورده و حرام مرتکب نمی‌شوم)

فَلَقَد کُنَّا مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ إِنَّ اَلقَتلَ لَیَدُورُ عَلَی اَلآباءِ وَ اَلأَبنَاءِ وَ اَلإِخوَانِ وَ اَلقَرَابَاتِ فَمَا نَزدَادُ عَلَی کُلِّ مُصِیبَةٍ وَ شِدَّةٍ إِلاَّ إِیمَاناً وَ مُضِیّاً عَلَی اَلحَقِّ وَ تَسلِیماً لِلأَمرِ وَ صَبراً عَلَی مَضَضِ اَلجِرَاحِ

(8) پس (امام علیه السّلام ایمان و ثبات قدم نیکان گذشتگان اصحاب رسول خدا را یاد آوری نموده و برای ابطال گفتار مخالفین می‌فرماید:) ما با رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله بودیم و (با کفّار و مشرکین جنگ می‌کردیم، و) قتل و خونریزی میان پدران و فرزندان و برادران و خویشان دور می‌زد و (برای پیشرفت اسلام اهمّیّتی بآن نداده مخالفت امر و فرمان آن بزرگوار نمی‌کردیم و) بر هر مصیبت و سختی (که پیش می‌آمد چیزی) نمی‌افزودیم مگر ایمان (بخدا و رسول) و اقدام بحقّ و تسلیم بودن بامر و فرمان (آن حضرت) و شکیبائی بر سوزش زخمها

وَ لَکِنَّا إِنَّمَا أَصبَحنَا نُقَاتِلُ إِخوَانَنَا فِی اَلإِسلاَمِ عَلَی مَا دَخَلَ فِیهِ مِنَ اَلزَّیغِ وَ اَلاِعوِجَاجِ وَ اَلشُّبهَةِ وَ اَلتَّأوِیلِ

(9) ولی (اکنون نزاع ما با کفّار و مشرکین نیست تا بهمان رویّه با آنان بجنگیم، بلکه) امروز با برادران مسلمان خود می‌جنگیم بر اثر آنچه در اسلام داخل گشته از قبیل میل بکفر و کجی (دست شستن از حقّ‌) و اشتباه (حقّ بباطل) و تأویل (نادرست یعنی سخن بر خلاف حقّ و حقیقت گفتن، خلاصه امروز می‌جنگیم که اسلام بحال خود باقی ماند و بزمان جاهلیّت بر نگردد)

فَإِذَا طَمِعنَا فِی خَصلَةٍ یَلُمُّ اَللَّهُ بِهَا شَعَثَنَا وَ نَتَدَانَی بِهَا إِلَی اَلبَقِیَّةِ فِیمَا بَینَنَا رَغِبنَا فِیهَا وَ أَمسَکنَا عَمَّا سِوَاهَا

(10) پس هر گاه وسیله‌ای بدست آوریم که خداوند بسبب آن پراکندگی ما را گرد آورد و بر اثر آن بآنچه که در بین ما باقی است (الفت و دوستی) بیکدیگر نزدیک شویم (اگر راهی بیابیم که موجب صلح و صفاء و تقویت اسلام باشد) بآن میل و رغبت داشته از غیر آن (جنگ) خودداری خواهیم نمود (زیرا منظور خونریزی نیست، بلکه هدایت و راهنمائی است، چنانکه در خطبۀ پنجاه و چهارم باین نکته اشاره فرموده است)


خطبه 122- خطاب به یاران به هنگام جنگ صفین

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قاله لأصحابه فی ساعة الحرب

122 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که هنگام جنگ برای اصحاب خویش فرموده

وَ أَیُّ اِمرِئٍ مِنکُم أَحَسَّ مِن نَفسِهِ رِبَاطَةَ جَأشٍ عِندَ اَللِّقَاءِ وَ رَأَی مِن أَحَدٍ مِن إِخوَانِهِ فَشَلاً فَلیَذُبَّ عَن أَخِیهِ بِفَضلِ نَجدَتِهِ اَلَّتِی فُضِّلَ بِهَا عَلَیهِ کَمَا یَذُبُّ عَن نَفسِهِ فَلَو شَاءَ اَللَّهُ لَجَعَلَهُ مِثلَهُ

(1) هر مردی از شما که هنگام ملاقات دشمن قوّت قلب (دلیری) در خود احساس می‌نماید و در یکی از برادرانش خوف و ترس را مشاهده نمود باید بسبب برتری و دلیری که خداوند باو عطاء فرموده دشمن را از برادرش دفع نماید همانطور که از خود دفع می‌نماید پس (نگوید بمن چه هر کس باید از خود دفاع نماید و بر ترسناک سزاوار است دشمن مسلّط گردد، زیرا) اگر خواست خدا بود او را هم (شجاع و نترس) مانند او قرار می‌داد (پس چون او را دلیر فرموده به شکرانۀ این نعمت عظمی باید به وظیفۀ خود یعنی جلوگیری از هجوم دشمن بر شخص ناتوان و ترسنده قیام کند)

إِنَّ اَلمَوتَ طَالِبٌ حَثِیثٌ لاَ یَفُوتُهُ اَلمُقِیمُ وَ لاَ یُعجِزُهُ اَلهَارِبُ

(و به کشته شدن در این راه اهمّیّت ندهد، زیرا) (2) مرگ با شتاب طلب کننده است (همه را دریابد) ایستنده (دلیری که از ترس کشته شدن در چنین وقتی از برادر خود دفاع نمی‌نماید) از چنگش بیرون نرفته و گریزان از آن آنرا عاجز و ناتوان نمی‌گرداند (و چون فرار و رهائی از آن میسّر نیست)

إِنَّ أَکرَمَ اَلمَوتِ اَلقَتلُ وَ اَلَّذِی نَفسُ اِبنِ أَبِی طَالِبٍ بِیَدِهِ لَأَلفُ ضَربَةٍ بِالسَّیفِ أَهوَنُ عَلَیَّ مِن مِیتَةٍ عَلَی اَلفِرَاشِ فِی غَیرِ طَاعَةِ اَللَّهِ

(3) گرامیترین مرگ کشته شدن است (زیرا باعث بقای نام نیک در دنیا و ثواب در آخرت است) سوگند به آن که جان پسر ابو طالب بدست او است هزار ضربت شمشیر بر من آسانتر است از جان دادن بر بستری که در غیر طاعت خدا باشد (زیرا درد شمشیر الم دنیویّ است که زائل می‌گردد، ولی مردن بر چنین بستری عذاب همیشگی در پی خواهد داشت)


خطبه 123- خطاب به یاران به هنگام جنگ صفین

[↑ بالا] وَ مِن کَلاَمٍ لَهُ علیه‌السلام وَ کَأَنِّی أَنظُرُ إِلَیکُم تَکِشُّونَ کَشِیشَ اَلضِّبَابِ لاَ تَأخُذُونَ حَقّاً وَ لاَ تَمنَعُونَ ضَیماً

123 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در توبیخ و سرزنش اصحاب خود): (1) مانند آنست که می‌بینم شما را (هنگام بهم ریختن برای فرار از جنگ) سر و صدا راه می‌اندازید (غوغاء و هیاهو می‌نمایید) مانند صدای پوست سوسمارها در وقتی که (در راه) بهم مالیده میشوند حقّی را نمی‌گیرید (در مقابل دشمن ایستادگی نمی‌نمائید) و از ظلم و ستم (ستمگر) جلوگیری نمی‌کنید

قَد خُلِّیتُم وَ اَلطَّرِیقَ فَالنَّجَاةُ لِلمُقتَحِمِ وَ اَلهَلَکَةُ لِلمُتَلَوِّمِ

(2) شما را در راه (بهشت) آزاد گذاشته‌اند پس نجات و رستگاری برای کسی است که خود را در آن افکند (در راه خدا بجنگد) و هلاکت و بد بختی برای کسیکه توقّف کند (از جهاد خودداری نماید )


خطبه 124- آموزش جنگ و تشویق یاران به جهاد

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی حث أصحابه علی القتال

124 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در ترغیب اصحاب خود بجهاد (و تعلیم آداب و رسوم جنگ)

فَقَدِّمُوا اَلدَّارِعَ وَ أَخِّرُوا اَلحَاسِرَ وَ عَضُّوا عَلَی اَلأَضرَاسِ فَإِنَّهُ أَنبَی لِلسُّیُوفِ عَنِ اَلهَامِ

(چون در کارزار با دشمن روبرو شدید) (1) پس زره دار را جلو قرار دهید و بی زره را در عقب و دندانها را بر هم فشار دهید (در جنگ ثبات قدم داشته سختیها را بخود هموار نمائید) زیرا استقامت در جنگ شمشیرها را از سرها بیشتر دور میکند (تحمّل سختیهای کارزار از هر تدبیری برای بدست آوردن فتح و فیروزی بهتر است)

وَ اِلتَوُوا فِی أَطرَافِ اَلرِّمَاحِ فَإِنَّهُ أَموَرُ لِلأَسِنَّةِ

(2) در اطراف نیزه‌ها پیچ و خم داشته باشید (موقعی که نیزه بر دشمن فرود می‌آورید خود را کوتاه و بلند کنید، یا در موقعی که دشمن نیزه بطرف شما حواله میکند خود را دور نمائید) زیرا زدن نیزه‌ها باین طرز مؤثّرتر است (از فرود آوردن آنها بدون پیچ و خم، یا آنکه در مقابل کمتر اصابت میکند)

وَ غُضُّوا اَلأَبصَارَ فَإِنَّهُ أَربَطُ لِلجَأشِ وَ أَسکَنُ لِلقُلُوبِ

(3) و چشمها را پائین اندازید (بهر طرف نگاه نکنید) زیرا چشم پوشاندن سبب بسیاری قوّت قلب و آرامی دلها (و نترسیدن از دشمن) است

وَ أَمِیتُوا اَلأَصوَاتَ فَإِنَّهُ أَطرَدُ لِلفَشَلِ

(4) و صداها را خاموش کنید (غوغاء و هیاهو بر پا ننمائید) زیرا متانت و آرامی (از هر چیز) خوف و ترس را زودتر دور میکند (چون ترسوها در کارزار هو و جنجال میکنند و دلیران سخن نگفته کار خویش انجام می‌دهند)

وَ رَایَتَکُم فَلاَ تُمِیلُوهَا وَ لاَ تُخَلُّوهَا وَ لاَ تَجعَلُوهَا إِلاَّ بِأَیدِی شُجعَانِکُم وَ اَلمَانِعِینَ اَلذِّمَارَ مِنکُم

(5) و پرچم خود را از جای حرکت نداده دورش را خالی نکنید (که موجب شکست لشگر خواهد شد، چون همه متوجّه پرچم می‌باشند) و آنرا بدست هر کس ندهید مگر به دلاوران و کسانیکه شما را از هر پیش آمد بدی مانع میشوند و از آنچه که حفظ و نگهداری آن لازم است دفاع می‌نمایند (و البتّه چنین کسانی پرچم از دست نمی‌دهند مگر اینکه ظفر یافته یا کشته شوند)

فَإِنَّ اَلصَّابِرِینَ عَلَی نُزُولِ اَلحَقَائِقِ هُمُ اَلَّذِینَ یَحُفُّونَ بِرَایَاتِهِم وَ یَکتَنِفُونَهَا حِفَافَیهَا وَ وَرَاءَهَا وَ أَمَامَهَا لاَ یَتَأَخَّرُونَ عَنهَا فَیُسلِمُوهَا وَ لاَ یَتَقَدَّمُونَ عَلَیهَا فَیُفرِدُوهَا

(6) زیرا کسانیکه بر بلاها و سختیها (ی جنگ) شکیبا هستند آنانند که به اطراف پرچم دور زده آنرا از راست و چپ و عقب و جلو نگهداری می‌نمایند از آن عقب نمی‌افتند که (به دشمن) تسلیم نمایند و بر آن پیشی نمی‌گیرند که آنرا تنها گذارند

أَجزَأَ اِمرُؤٌ قِرنَهُ وَ آسَی أَخَاهُ بِنَفسِهِ وَ لَم یَکِل قِرنَهُ إِلَی أَخِیهِ فَیَجتَمِعَ عَلَیهِ قِرنُهُ وَ قِرنُ أَخِیهِ

(7) باید مرد (در کارزار) از دشمنی که با او روبرو میشود دفاع نماید و (پس از مغلوب نمودن یا کشتن او) برادر (همکار) خود را یاری کند و نباید دشمن خویش را رها کرده بسوی برادرش توجّه دهد تا با دشمن برادر همدست شده (او را از میان برداشته) باتّفاق آهنگ او کنند

وَ اَیمُ اَللَّهِ لَئِن فَرَرتُم مِن سَیفِ اَلعَاجِلَةِ لاَ تَسلَمُوا مِن سَیفِ اَلآخِرَةِ وَ أَنتُم لَهَامِیمُ اَلعَرَبِ وَ اَلسَّنَامُ اَلأَعظَمُ

(8) و سوگند بخدا اگر از شمشیر دنیا فرار کنید از شمشیر آخرت به سلامت نمی‌مانید (اگر بجهاد نرفته در راه خدا شمشیر نزنید از عذاب ابدیّ نمی‌رهید) و (از چه رو برای شمشیر زدن و جلوگیری از دشمن خود را آماده نمی‌سازید در حالتی که) شما اشراف عرب و کوهانهای بزرگ (بلند قدر) هستید

إِنَّ فِی اَلفِرَارِ مَوجِدَةَ اَللَّهِ وَ اَلذُّلَّ اَللاَّزِمَ وَ اَلعَارَ اَلبَاقِیَ

(9) بتحقیق فرار (از جنگ) سبب خشم خدا (دوری از رحمت حقّ تعالی) و ذلّت و بیچارگی و عار و ننگ همیشگی است

وَ إِنَّ اَلفَارَّ لَغَیرُ مَزِیدٍ فِی عُمرِهِ وَ لاَ مَحجُوزٍ بَینَهُ وَ بَینَ یَومِهِ

(10) و بعمر و زندگانی فرار کننده افزوده نمی‌شود و فرار مانع از مرگش نمی‌گردد

اَلرَّائِحُ إِلَی اَللَّهِ کَالظَّمآنِ یَرِدُ اَلمَاءَ

(11) روندۀ بسوی خدا (جهاد کننده را باید شوق) مانند تشنه‌ای باشد که به آب می‌رسد

اَلجَنَّةُ تَحتَ أَطرَافِ اَلعَوَالِی

(12) بهشت زیر جوانب نیزه‌ها است (پس طالب سعادتمندی و بهشت جاویدانی نباید از جنگ و کشته شدن در راه خدا فرار نماید)

اَلیَومَ تُبلَی اَلأَخبَارُ

(13) امروز خبرها آشکار می‌گردد (در موقع شمشیر زدن و کشتن و کشته شدن درستی و نادرستی گفتار هر کس هویدا میشود)

وَ اَللَّهِ لَأَنَا أَشوَقُ إِلَی لِقَائِهِم مِنهُم إِلَی دِیَارِهِم

(14) سوگند بخدا اشتیاق من به ملاقات آنها (دشمنان) بیشتر است از اشتیاق ایشان به شهرهاشان

اَللَّهُمَّ فَإِن رَدُّوا اَلحَقَّ فَافضُض جَمَاعَتَهُم وَ شَتِّت کَلِمَتَهُم وَ أَبسِلهُم بِخَطَایَاهُم

(15) بار خدایا اگر ردّ حقّ کرده و در صدد دشمنی با آن هستند جمعیّتشان را پراکنده ساز و اختلاف کلمه میانشان انداز و آنها را به گناهانشان هلاک فرما

إِنَّهُم لَن یَزُولُوا عَن مَوَاقِفِهِم دُونَ طَعنٍ دَرَاکٍ یَخرُجُ مِنهُ اَلنَّسِیمُ وَ ضَربٍ یَفلِقُ اَلهَامَ وَ یُطِیحُ اَلعِظَامَ وَ یُندِرُ اَلسَّوَاعِدَ وَ اَلأَقدَامَ

که (16) ایشان از موقفهای خود هرگز دور نمی‌شوند (از تصمیم بفتنه و فساد دست بر نمی‌دارند، پس اگر شما یاران من با آنها جنگ نکرده متعرّضشان نشوید) بی نیزه زدن پیاپی که جان از تن دشمن خارج شود و بی شمشیر زدنی که کاسه سر را بشکافته استخوانها را خرد و بازوها و قدمها را قطع نماید (تباهکاری خود را ادامه داده شما را مغلوب خواهند نمود)

وَ حَتَّی یُرمَوا بِالمَنَاسِرِ تَتبَعُهَا اَلمَنَاسِرُ وَ یُرجَمُوا بِالکَتَائِبِ تَقفُوهَا اَلحَلاَئِبُ

(17) و از جاهای خود حرکت نمی‌کنند تا اینکه لشگرها دسته دسته و پیاپی با آنها روبرو شده و سپاهیان بیشمار با اسبهای یدکی که برای نصرت و یاری از هر کجا تهیه شده در عقب دارند با آنان بجنگند

وَ حَتَّی یُجَرَّ بِبِلاَدِهِمُ اَلخَمِیسُ یَتلُوهُ اَلخَمِیسُ

(18) و تا اینکه لشگر بسیار که در پی لشگر کلان است (و پنج سمت آنها یعنی جلو و عقب و راست و چپ و قلبشان منظّم و آراسته می‌باشد) به شهرهای ایشان وارد شوند

وَ حَتَّی تَدعَقَ اَلخُیُولُ فِی نَوَاحِرِ أَرضِهِم وَ بِأَعنَانِ مَسَارِبِهِم وَ مَسَارِحِهِم أقول الدعق الدق أی تدق الخیول بحوافرها أرضهم و نواحر أرضهم متقابلاتها یقال منازل بنی فلان تتناحر أی تتقابل

(19) و تا اینکه اسبها با سمها زمینهای پهلوی یکدیگر (خانه‌ها) و دور تا دور چراگاههای حیوانات ایشان را بکوبند. (خلاصه بهمه چیز آنها تسلّط یابند سیّد رضیّ فرماید:) می‌گویم: الدّعق بمعنی کوفتن است یعنی اسبها زمین آنها را با سمها بکوبند و نواحر الأرض زمینهای برابر یکدیگر است و گفته میشود: منازل بنی فلان تتناحر یعنی منزلهای فرزندان فلان برابر یکدیگر می‌باشد


خطبه 125- پاسخ به خوارج که حکمیت را نمی پذیرفتند

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی الخوارج لما أنکروا تحکیم الرجال و یذم فیه أصحابه فی التحکیم فقال علیه‌السلام

125 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در بارۀ خوارج نهروان زمانیکه حکمیّت عمرو ابن عاص و ابو موسی را انکار کردند (و گفتند چون در امامتی که خداوند برای تو تعیین فرموده مردم را حاکم قرار دادی کفر و ضلالت شد) و در آن اصحاب خود را مذمّت نموده می‌فرماید

إِنَّا لَم نُحَکِّمِ اَلرِّجَالَ وَ إِنَّمَا حَکَّمنَا اَلقُرآنَ

(1) ما مردان را حاکم قرار ندادیم، بلکه قرآن را حاکم گردانیدیم

وَ هَذَا اَلقُرآنُ إِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسطُورٌ بَینَ اَلدَّفَّتَینِ لاَ یَنطِقُ بِلِسَانٍ وَ لاَ بُدَّ لَهُ مِن تَرجُمَانٍ وَ إِنَّمَا یَنطِقُ عَنهُ اَلرِّجَالُ

(2) و این قرآن خطّی است نوشته شده میان دو پاره جلد که به زبان سخن نمی‌گوید و ناچار برای آن مترجمی لازم است (که منظور آنرا بیان کند و مردانند که از آن سخن می‌گویند)

وَ لَمَّا دَعَانَا اَلقَومُ إلَی أَن نُحَکِّمَ بَینَنَا اَلقُرآنَ لَم نَکُنِ اَلفَرِیقَ اَلمُتَوَلِّیَ عَن کِتَابِ اَللَّهِ تَعَالَی وَ قَد قَالَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ فَإِن تَنٰازَعتُم فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اَللّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ فَرَدُّهُ إِلَی اَللَّهِ أَن نَحکُمَ بِکِتَابِهِ وَ رَدُّهُ إِلَی اَلرَّسُولِ أَن نَأخُذَ بِسُنَّتِهِ

(3) و چون اهل شام از ما خواستند که قرآن را بین خود حکم قرار دهیم (در خواستشان را پذیرفتیم، زیرا) کسانی نبودیم که از کتاب خدا رو گردان باشیم (و از حکم او پیروی ننمائیم و خداوند سبحان (هم در قرآن کریم س 4 ی 59) فرموده: «فَإِن تَنٰازَعتُم فِی شَی‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اَللّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ‌» یعنی اگر در چیزی با یکدیگر نزاع و دشمنی داشته باشید (برای اصلاح آن) بخدا و رسول (قرآن و سنّت) مراجعه نمائید در نزاع و دشمنی رجوع بخدا اینست که طبق کتاب او حکم کنیم و رجوع برسول اینست که سنّت و طریقۀ او را پیش گیریم)

فَإِذَا حُکِمَ بِالصِّدقِ فِی کِتَابِ اَللَّهِ فَنَحنُ أَحَقُّ اَلنَّاسِ بِهِ وَ إِن حُکِمَ بِسُنَّةِ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَنَحنُ أَولاَهُم بِهِ

(4) پس اگر از روی راستی در کتاب خدا حکم شود (بخواهند واقع آنرا بیان کنند نه از روی تفسیر به رأی و تأویل نادرست) ما (امام علیه السّلام و ائمّۀ بعد از آن حضرت) بآن حکم (امامت و خلافت) از همۀ مردم سزاوارتریم (زیرا در قرآن کریم س 10 ی 35 می‌فرماید: «أَ فَمَن یَهدِی إِلَی اَلحَقِّ أَحَقُّ أَن یُتَّبَعَ أَمَّن لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَن یُهدیٰ فَمٰا لَکُم کَیفَ تَحکُمُونَ‌» یعنی آیا کسیکه براه حقّ راهنما باشد برای متابعت و پیروی سزاوارتر است یا کسیکه راه نیافته مگر آنکه راهنمائی شود، پس چه شده شما را که هر دو را برابر دانسته‌اید و چگونه در این امر حکم می‌کنید. و در س 39 ی 9 می‌فرماید: «هَل یَستَوِی اَلَّذِینَ یَعلَمُونَ وَ اَلَّذِینَ لاٰ یَعلَمُونَ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا اَلأَلبٰابِ‌» یعنی آیا دانایان و نادانان برابر هستند، خردمندان بر این امر آگاهند. پس طبق حکم قرآن چون ما راهنمای بحقّ و دارای همۀ دانشها هستیم باید امام و پیشوا باشیم) و اگر به سنّت رسول خدا حکم شود ما از مردم بآن حکم اولی می‌باشیم (زیرا پیغمبر اکرم در غدیر خمّ و سائر اوقات به امامت و خلافت مرا نصب و تعیین فرموده، خلاصه، ما به حکومت حکمین تن ندادیم مگر آنکه طبق قرآن و سنّت حکم نمایند نه آنکه به هوای نفس سخن گفته هر کاری بخواهند انجام دهند)

وَ أَمَّا قَولُکُم لِمَ جَعَلتَ بَینَکَ وَ بَینَهُم أَجَلاً فِی اَلتَّحکِیمِ فَإِنَّمَا فَعَلتُ ذَلِکَ لِیَتَبَیَّنَ اَلجَاهِلُ وَ یَتَثَبَّتَ اَلعَالِمُ وَ لَعَلَّ اَللَّهَ أَن یُصلِحَ فِی هَذِهِ اَلهُدنَةِ أَمرَ هَذِهِ اَلأُمَّةِ وَ لاَ تُؤخَذَ بِأَکظَامِهَا فَتَعجَلَ عَن تَبَیُّنِ اَلحَقِّ وَ تَنقَادَ لِأَوَّلِ اَلغَیِّ

(5) و امّا اینکه می‌گوئید چرا میان خود و ایشان (اهل شام) در تحکیم مهلت دادی (تا کار به اینجا رسید، می‌بایستی در آنروز یا در آن هفته بفرمائی تا در کتاب خدا نظر کرده حکم آنرا ظاهر سازند پاسخ این است که) مهلت دادم تا جاهل تحقیق کند و عالم استوار باشد و شاید خدا امر این امّت را در این متارکه و مداراة اصلاح فرماید و (برای اینکه) راه نفس بر ایشان گرفته نشود (برای بدست آوردن حقّ آنها را مجبور نکرده باشیم) تا برای شناختن حقّ عجله و شتاب نموده گمراهی نخست را (که بدون تأمّل و تحقیق به مخالفت و جنگ با ما کوشیدند) پیروی کنند (بایشان مهلت دادیم تا در این امر درست وارسی نمایند)

إِنَّ أَفضَلَ اَلنَّاسِ عِندَ اَللَّهِ مَن کَانَ اَلعَمَلُ بِالحَقِّ أَحَبَّ إِلَیهِ وَ إِن نَقَصَهُ وَ کَرَثَهُ مِنَ اَلبَاطِلِ وَ إِن جَرَّ إِلَیهِ فَائِدَةً وَ زَادَهُ

(6) بتحقیق برترین مردم نزد خدا کسی است که عمل بحقّ را بیشتر دوست داشته باشد از باطل اگر چه حقّ باو زیان رسانده اندوهگینش نماید و باطل سود داشته بهره‌مندش سازد

فَأَینَ یُتَاهُ بِکُم وَ مِن أَینَ أُتِیتُم اِستَعِدُّوا لِلمَسِیرِ إِلَی قَومٍ حَیَارَی عَنِ اَلحَقِّ لاَ یُبصِرُونَهُ وَ مُوزَعِینَ بِالجَورِ لاَ یَعدِلُونَ بِهِ جُفَاةٍ عَنِ اَلکِتَابِ نُکُبٍ عَنِ اَلطَّرِیقِ

(7) پس برای چه حیران و سرگردانید و از کجا شما را آورده‌اند؟ (که امام و پیشوای خود را نشناخته با اینگونه سخنان زشت مخالفت او می‌نمایید) آماده باشید برای رفتن بجنگ گروهی (شامیان) که از حقّ (دور مانده) حیران و سرگردان بوده آنرا نمی‌بینند و بظلم و ستم وادار شده از آن بر نمی‌گردند از کتاب خدا دورند (آنرا نمی‌فهمند) از راه (راست) بیرون می‌روند

مَا أَنتُم بِوَثِیقَةٍ یُعلَقُ بِهَا وَ لاَ زَوَافِرَ عِزٍّ یُعتَصَمُ إِلَیهَا لَبِئسَ حُشَّاشُ نَارِ اَلحَربِ أَنتُم

(ولی افسوس) (8) شما طرف اعتماد و اطمینان نیستید که بشود بآن تمسّک جست (غیرت و حمیّتی ندارید تا از شما یاری طلبم) و نه یارانی هستید که (هنگام سختی) از آنها همراهی در خواست شود شما بد هستید برای افروختن آتش جنگ (از تسلّط دشمن جلوگیری نمی‌کنید)

أُفٍّ لَکُم لَقَد لَقِیتُ مِنکُم بَرحاً یَوماً أُنَادِیکُم وَ یَوماً أُنَاجِیکُم فَلاَ أَحرَارُ صِدقٍ عِندَ اَلنِّدَاءِ وَ لاَ إِخوَانُ ثِقَةٍ عِندَ اَلنَّجَاءِ

(9) افّ باد بر شما (از گفتار و کردار زشتتان به تنگ آمدم) از شما بسختی و گرفتاری مبتلی شدم روزی (برای یاری دین) شما را می‌خوانم، و روزی راز (جنگ با دشمن) را می‌گویم در وقت خواندن مردن آزادۀ راستگویی نیستید (تا پاسخ مرا بدهید) و هنگام راز گفتن برادران طرف اعتماد و اطمینانی نمی‌باشید (تا راز مرا نگاه داشته فاش نکنید )


خطبه 126- عدالت اقتصادی امام علیه السلام

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما عوتب علی تصییره الناس إسوة فی العطاء من غیر تفضیل أولی السابقات و الشرف

126 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در وقتی که از او به تندی پرسیدند که چرا عطاء و بخشش (بیت المال و صدقات و غنائم) را میان مردم بالسّویّه تقسیم می‌نماید و اشخاصی را که سبقت در اسلام داشته و (در جنگها حاضر و یا) دارای شرافت و بزرگی بودند برتری نمی‌دهد (سنّت و طریقۀ رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله بر این بود که در تقسیم بیت المال میان مسلمانان فرق نمی‌گذاشت ابو بکر هم در زمان خلافتش بهمان رویّه رفتار کرد، ولی چون عمر بخلافت رسید سنّت آن حضرت را تغییر داده بعضی را بر دیگران برتری داد، و عثمان در خلافتش طریقۀ عمر را بسط داده به دلخواه خود بهر که هر چه می‌خواست می‌بخشید، و چون امیر المؤمنین علیه السّلام بخلافت ظاهریّه منصوب گردید به سنّت پیغمبر اکرم رفتار نمود، و این رویّه بر خلاف عادت و میل فتنه جویان بود باین سبب طلحه و زبیر نقض بیعت کرده از آن بزرگوار دوری نمودند و جمعی هم به معاویه پیوستند، پس گروهی از اصحاب به خدمت حضرت آمده درخواست نمودند که در تقسیم بیت المال بعضی را ترجیح دهد، امام علیه السّلام فرمود )

أَ تَأمُرُونِّی أَن أَطلُبَ اَلنَّصرَ بِالجَورِ فِیمَن وُلِّیتُ عَلَیهِ وَ اَللَّهِ لاَ أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ سَمِیرٌ وَ مَا أَمَّ نَجمٌ فِی اَلسَّمَاءِ نَجماً

(1) آیا دستور می‌دهید مرا که یاری بطلبم بظلم و ستم بر کسیکه زمامدار او شده‌ام‌؟ (بسنّت پیغمبر اکرم رفتار نکرده به زیر دستان ستم روا داشته خود را مشمول خشم پروردگار گردانم!) سوگند بخدا این کار را نمی‌کنم مادامی که شب و روز دهر مختلف و ستاره‌ای در آسمان (با قوّۀ جاذبه) ستاره‌ای را قصد می‌نماید (هرگز چنین نخواهم کرد)

وَ لَو کَانَ اَلمَالُ لِی لَسَوَّیتُ بَینَهُم فَکَیفَ وَ إِنَّمَا اَلمَالُ مَالُ اَللَّهِ

(2) اگر بیت المال مال شخص من هم بود آنرا بالسّویّه میان مسلمانان تقسیم می‌نمودم پس چگونه (یکی را بر دیگری امتیاز دهم) و حال آنکه مال خدا است (و زیر دستان و مستمندان جیره خوار او هستند)!

ثُمَّ قَالَ علیه‌السلام أَلاَ وَ إِنَّ إِعطَاءَ اَلمَالِ فِی غَیرِ حَقِّهِ تَبذِیرٌ وَ إِسرَافٌ وَ هُوَ یَرفَعُ صَاحِبَهُ فِی اَلدُّنیَا وَ یَضَعُهُ فِی اَلآخِرَةِ وَ یُکرِمُهُ فِی اَلنَّاسِ وَ یُهِینُهُ عِندَ اَللَّهِ

(3) پس حضرت علیه السّلام (در مفاسد بخشیدن بیت المال بغیر مستحقّ‌) فرمود: آگاه باشید که بخشیدن مال بغیر مستحقّ ناروا و اسراف است (خداوند سبحان در قرآن کریم س 17 ی 26 فرموده: «وَ لاٰ تُبَذِّر تَبذِیراً» ی 27 «إِنَّ اَلمُبَذِّرِینَ کٰانُوا إِخوٰانَ اَلشَّیٰاطِینِ‌» یعنی اسراف مکن و مال خود را در غیر رضای خدا پراکنده مساز، زیرا اسراف کنندگان برادران و یاران دیوان هستند) و دادن مال بغیر مستحقّ دهنده اشرار در دنیا (بر حسب ظاهر) بلند مرتبه می‌گرداند (گیرنده در پیش او برای خوش آمد اظهار کوچکی و فروتنی می‌نماید) و در آخرت او را پائین می‌آورد (پست می‌سازد چون بیچارگی و عذاب همیشگی را در بر دارد) و در میان مردم او را گرامی داشته و در نزد خدا خوارش می‌نماید (زیرا ارجمند نزد حقّ تعالی کسی است که بدستور او رفتار نماید)

وَ لَم یَضَعِ اِمرُؤٌ مَالَهُ فِی غَیرِ حَقِّهِ وَ عِندَ غَیرِ أَهلِهِ إِلاَّ حَرَمَهُ اَللَّهُ شُکرَهُم وَ کَانَ لِغَیرِهِ وُدُّهُم فَإِن زَلَّت بِهِ اَلنَّعلُ یَوماً فَاحتَاجَ إِلَی مَعُونَتِهِم فَشَرُّ خَدِینٍ وَ أَلأَمُ خَلِیلٍ

(4) و هیچ مردی مالش را بیجا صرف نکرد و بغیر مستحقّ نداد مگر آنکه خداوند او را از سپاسگزاری ایشان باز داشت و دوستی آنان برای غیر او بود پس اگر روزی نعل (کفش) او بلغزد (پیش آمد بدی برای او رخ دهد) و بیاری و همراهیشان نیازمند باشد آنها بدترین یار و سرزنش کننده ترین دوست می‌باشند


خطبه 127- بیان انحرافات خوارج

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام للخوارج أیضا

127 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است ایضا در بارۀ خوارج (چون عقیده و مذهب خوارج نهروان این بود که هر که خطاء کرده گناهی مرتکب شود کافر است، و گمان کردند که تن دادن به حکمیّت حکمین گناه است به این جهت گفتند که امیر المؤمنین علیه السّلام، و اصحابش - العیاذ باللّه - کافر شده‌اند و آنجا را دار الکفر دانستند دست از اهل آن بر نداشته هر چه توانستند اگر چه بچه یا از چهار پایان بود می‌کشتند، پس امام علیه السّلام برای ابطال گفتارشان می‌فرماید)

فَإِن أَبَیتُم إِلاَّ أَن تَزعُمُوا أَنِّی أَخطَأتُ وَ ضَلَلتُ فَلِمَ تُضَلِّلُونَ عَامَّةَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلی‌الله‌علیه‌وآله بِضَلاَلِی وَ تَأخُذُونَهُم بِخَطَائِی وَ تُکَفِّرُونَهُم بِذُنُوبِی

(1) اگر مخالفت شما (با من) برای اینست که گمان می‌کنید (در نصب حکمین و تن دادن به حکمیّت ایشان) خطاء کرده و گمراه شده‌ام پس چرا همۀ امّت محمّد، صلّی اللّٰه علیه و آله، را به گمراهی من (به گمان خود) گمراه می‌دانید و آنان را به خطای من می‌گیرید و به گناه من تکفیرشان می‌نمایید؟

سُیُوفُکُم عَلَی عَوَاتِقِکُم تَضَعُونَهَا مَوَاضِعَ اَلبُرءِ وَ اَلسُّقمِ وَ تَخلِطُونَ مَن أَذنَبَ بِمَن لَم یُذنِب

(بطوریکه) (2) شمشیرهاتان را که بر دوشهایتان است بر جاهای سلامت و هم بر مواضع بیماری فرود می‌آورید (مقصّر به گمان خود و بی تقصیر هر دو را می‌کشید) و کسیرا که (به گمان شما) گناه کرده با کسی که گناهی مرتکب نشده خلط می‌کنید

وَ قَد عَلِمتُم أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله رَجَمَ اَلزَّانِیَ اَلمُحصَنِ ثُمَّ صَلَّی عَلَیهِ ثُمَّ وَرَّثَهُ أَهلَهُ وَ قَتَلَ اَلقَاتِلَ وَ وَرَّثَ مِیرَاثَهُ أَهلَهُ وَ قَطَعَ اَلسَّارِقَ وَ جَلَّدَ اَلزَّانِیَ غَیرَ اَلمُحصَنِ ثُمَّ قَسَّمَ عَلَیهِمَا مِنَ اَلفَیءِ وَ نَکَحَا اَلمُسلِمَاتِ فَأَخَذَهُم رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله بِذُنُوبِهِم وَ أَقَامَ حَقَّ اَللَّهِ فِیهِم وَ لَم یَمنَعهُم سَهمَهُم مِنَ اَلإِسلاَمِ وَ لَم یُخرِج أَسمَاءَهُم مِن بَینِ أَهلِهِ

و (3) (همه را کافر می‌پندارید، در صورتیکه شرع مقدّس اسلام هیچکس را بارتکاب گناه اگر چه کبیره باشد کافر نمی‌داند، چنانکه) می‌دانید رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله زناء کننده‌ای را که همسر داشت سنگسار کرد و بعد بر او نماز گزارده و (با اینکه عقیدۀ شما بر این است که کفر مانع از ارث بردن است و اگر چه وارث مسلمان باشد) میراثش را به کسان او داد و قاتل را کشت وارث او را بوارثش تقسیم کرد و دست دزد را برید و زناء کنندۀ بی همسر را تازیانه زد بعد از آن از مالی که مسلمانها به غنیمت آورده بودند بایشان قسمت داده و آنان هم زنهای مسلمان را بنکاح خود در آوردند پس (اگر زناء و آدم کشی و دزدی که گناه کبیره است موجب کفر می‌گشت، پیغمبر اکرم بر زانی نماز نمی‌خواند وارث او و قاتل را به کسانشان نمی‌پرداخت و یا بزناء کنندۀ بی همسر و دزد دست بریده از غنیمت قسمت نداده و آنها زنهای مسلمان را به نکاحشان در نمی‌آوردند، زیرا نماز خواندن بر کافر جائز نیست و کفر از جملۀ موانع ارث بردن و همسری با زن مسلمان و بهره بردن از غنیمت است) رسولخدا صلّی اللّٰه علیه و آله ایشان را (کافر ندانسته، بلکه) به گناهانشان گرفته حقّ خدا را در بارۀ آنان جاری ساخت و از بهرۀ آنها از اسلام جلوگیری ننمود و اسمشان را از بین مسلمانان خارج نفرمود (پس اگر شما خود را مسلمان و پیرو این پیغمبر می‌دانید چرا بمحض توهّم گناه مسلمان را کافر دانسته جان و مالشان را مباح می‌پندارید)

ثُمَّ أَنتُم شِرَارُ اَلنَّاسِ وَ مَن رَمَی بِهِ اَلشَّیطَانُ مَرَامِیَهُ وَ ضَرَبَ بِهِ تِیهَهُ

(4) پس (از این برای توبیخ و سرزنش آنها می‌فرماید:) شما بدترین مردم و بدترین کسی می‌باشید که شیطان او را به گمراهیهای خود (نادانی و باور نکردن به نادانی خود) پرتاب کرده و به حیرت و سرگردانی وا داشته است

وَ سَیَهلِکُ فِیَّ صِنفَانِ مُحِبٌّ مُفرِطٌ یَذهَبُ بِهِ اَلحُبُّ إِلَی غَیرِ اَلحَقِّ وَ مُبغِضٌ مُفرِطٌ یَذهَبُ بِهِ اَلبُغضُ إِلَی غَیرِ اَلحَقِّ وَ خَیرُ اَلنَّاسِ فِیَّ حَالاً اَلنَّمَطُ اَلأَوسَطُ فَالزَمُوهُ وَ اِلزَمُوا اَلسَّوَادَ اَلأَعظَمَ فَإِنَّ یَدَ اَللَّهِ عَلَی اَلجَمَاعَةِ

(5) و (بر اثر پیروی از شیطان) بزودی دو طایفه در بارۀ من هلاک خواهند شد: یکی دوستی که در دوستی افراط کند بطوریکه محبّت بی‌اندازه او را براه باطل بکشد (مانند اینکه او را خدا یا پیغمبر بداند) و دیگر دشمنی که از حدّ تجاوز کرده دشمنی بی اندازه او را بغیر حقّ وا دارد (مانند خوارج و نواصب) و بهترین مردم در بارۀ من گروه میانه می‌باشند (که نه بالوهیّت او قائل بوده نه دشمنی می‌نمایند، مانند امامیّه که آن بزرگوار را امام و پیشوا و وصّی پیغمبر اکرم دانسته و او و یازده فرزندش را معصوم و منزّه از هر گناهی می‌شناسند) پس همراه این گروه میانه بوده از سواد اعظم (پیروان سلطان عادل) پیروی کنید، زیرا دست خدا بر سر (این) جماعت است

وَ إِیَّاکُم وَ اَلفُرقَةَ فَإِنَّ اَلشَّاذَّ مِنَ اَلنَّاسِ لِلشَّیطَانِ کَمَا أَنَّ اَلشَّاذَّ مِنَ اَلغَنَمِ لِلذِّئبِ

(6) و بر حذر باشید از مخالفت و جدائی (با ایشان) زیرا تنها و یکسو شدۀ از مردم دچار شیطان است، چنانکه تنها ماندۀ از گوسفند طعمۀ گرگ می‌باشد

أَلاَ مَن دَعَا إِلَی هَذَا اَلشِّعَارِ فَاقتُلُوهُ وَ لَو کَانَ تَحتَ عِمَامَتِی هَذِهِ

(7) آگاه باشید هر که کسی را باین رویّه دعوت کند (بدعتی در دین قرار دهد) او را بکشید اگر چه در زیر عمامۀ من باشد (بدعت گزار را باید کشت اگر چه من باشم)

وَ إِنَّمَا حُکِّمَ اَلحَکَمَانِ لِیُحیِیَا مَا أَحیَا اَلقُرآنُ وَ یُمِیتَا مَا أَمَاتَ اَلقُرآنُ وَ إِحیَاؤُهُ اَلاِجتِمَاعُ عَلَیهِ وَ إِمَاتَتُهُ اَلاِفتِرَاقُ عَنهُ فَإِن جَرَّنَا اَلقُرآنُ إِلَیهِمُ اِتَّبَعنَاهُم وَ إِن جَرَّهُم إِلَینَا اِتَّبَعُونَا

(پس از آن در موضوع حکمیّت می‌فرماید:) (8) و جز این نیست که حکمین حاکم شدند که زنده کنند آنچه قرآن زنده کرده و بمیرانند آنچه قرآن میرانیده و زنده کردن قرآن هم آهنگی (عمل کردن) بر آنست و میرانیدن آن جدائی (رفتار نکردن) از آنست پس اگر قرآن ما را بسوی ایشان بکشد از آنها پیروی می‌کنیم و اگر آنها را بسوی ما بکشد پیرو ما باشند (بدیهی است که قرآن آنها را بسوی ما می‌کشاند، و لیکن حکمین با آن مخالفت کرده زنده نکردند آنچه قرآن زنده کرده و نمیراندند آنچه آن میرانیده)

فَلَم آتِ لاَ أَبَا لَکُم بُجراً وَ لاَ خَتَلتُکُم عَن أَمرِکُم وَ لاَ لَبَّستُهُ عَلَیکُم إِنَّمَا اِجتَمَعَ رَأیُ مَلَئِکُم عَلَی اِختِیَارِ رَجُلَینِ أَخَذنَا عَلَیهِمَا أَلاَّ یَتَعَدَّیَا اَلقُرآنَ فَتَاهَا عَنهُ وَ تَرَکَا اَلحَقَّ وَ هُمَا یُبصِرَانِهِ وَ کَانَ اَلجَورُ هَوَاهُمَا فَمَضَیَا عَلَیهِ

(9) پس - ای بی‌پدرها - من شرّی بجا نیاوردم و شما را فریب نداده باشتباه نیانداختم بلکه رأی و اندیشۀ خودتان بود که این دو مرد (ابو موسی و عمرو ابن عاص) را اختیار نمودید، ما هم از آنها پیمان گرفتیم که از قرآن تعدّی و تجاوز ننمایند ولی آنان گمراه گشته دست از حقّ شستند و حال آنکه هر دو بحقّ بینا بودند و ظلم و ستم آنها (رفتار کردن بر خلاف دستور خدا) از روی هوای نفس بود که بآن رفتار نمودند

وَ قَد سَبَقَ اِستِثنَاؤُنَا عَلَیهِمَا فِی اَلحُکُومَةِ بِالعَدلِ وَ اَلصَّمدِ لِلحَقِّ سُوءَ رَأیِهِمَا وَ جَورَ حُکمِهِمَا

(10) و پیشتر (در صلح نامه) پیمان گرفتیم که حکومت باید از روی عدل و درستی بوده حقّ را در نظر داشته باشند، ولی بد رأیی و حکومت کردن ایشان از روی ظلم و ستم میان ما و آنها جدائی انداخته (چون بر خلاف قرارداد رفتار نمودند سزاوار توبیخ و سرزنش هستند )


خطبه 128- بیان حوادث سخت آینده

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فیما یخبر به عن الملاحم بالبصرة

128 - از سخنان آن حضرت علیه السَّلام است (بعد از جنگ جمل در بصره فرموده و از جملۀ اخبار غیبیّه می‌باشد) که از پیش آمدهای سخت در بصره خبر می‌دهد (و در آن بخروج صاحب زنج یعنی امیر زنگیان علیّ بن محمّد برقعی اشاره می‌فرماید، و مخاطب آن بزرگوار أحنف است و آن لقب صخر ابن قیس ابن معاویه از قبیلۀ بنی تمیم و از اهل بصره که کنیۀ او ابو بحر و از بزرگان اصحاب امیر المؤمنین و رئیس بنی تمیم بوده است. دعوت حضرت رسول صلّی اللّٰه علیه و آله، را بنی تمیم اجابت ننموده بودند، ابتداء او مسلمان شد و دیگران را هم مسلمان نمود، چون این خبر به پیغمبر رسید در بارۀ او دعاء فرمود، خلاصه بعلم و حکمت و اوصاف پسندیده معروف و در جنگ صفّین حاضر بود و بعد از امام علیه السّلام هم تا زمان حکومت مصعب ابن زبیر بر عراق حیات داشت، و در سنۀ شصت و هفت در کوفه وفات یافت)

یَا أَحنَفُ کَأَنِّی بِهِ وَ قَد سَارَ بِالجَیشِ اَلَّذِی لاَ یَکُونُ لَهُ غُبَارٌ وَ لاَ لَجَبٌ وَ لاَ قَعقَعَةُ لُجُمٍ وَ لاَ حَمحَمَةُ خَیلٍ یُثِیرُونَ اَلأَرضَ بِأَقدَامِهِم کَأَنَّهَا أَقدَامُ اَلنَّعَامِ یومئ بذلک إلی صاحب الزنج

(1) ای احنف، مانند آنست که من او را (رئیس لشگر زنگیان را) می‌بینم در حالتی که با لشگری خروج میکنند که گرد و غبار و غوغاء و هیاهو و صدای لجام و آواز اسبها ندارند (دارای اسب و اسلحه نیستند) به قدمهای خود زمین را می‌کوبند (فتنه و فساد بسیار بر پا میکنند) قدمهاشان (از جهة پهنی و کوتاهی و فراخی انگشت) مانند قدمهای شتر مرغان است (سیّد رضیّ فرماید:) امام علیه السّلام باین بیان بخروج رئیس زنگیان اشاره می‌فرماید (تاریخ نویسان گفته‌اند که او از اهل شهر ری بود و خود را علویّ می‌دانست و مدّعی بود که پدرش محمّد ابن احمد ابن عیسی ابن زید ابن علیّ‌ ابن الحسین ابن علیّ ابن ابی طالب است و بیشتر خصوصا طالبیّین در نسب او طعن زده آنرا درست نمی‌دانستند، زیرا علمای انساب متّفقند بر اینکه او علیّ ابن محمّد ابن عبد الرّحیم است و جدّ مادرش محمّد ابن حکیم اسدی از اهل کوفه و از کسانی است که با زید ابن علیّ ابن الحسین بر هشام ابن عبد الملک خروج کرد و پس از کشته شدن زید فرار کرده بشهر ری رفته در قریه‌ای که آنرا ورزنین می‌نامیدند اقامت نمود و در این قریه علیّ ابن محمّد رئیس زنگیان بدنیا آمد و جدّ او عبد الرّحیم در طالقان تولّد یافت، پس از آنکه به عراق رفت کنیزی خریداری کرد که از او محمّد پدر علیّ متولّد گردید، خلاصه در سال دویست و پنجاه و پنج آهنگ بصره نمود و غلامان زنگی را که کارکنان اهل بصره بودند بیاری خود دعوت نمود و بدستور او روز معیّنی باتّفاق خواجه‌های خود را کشته دور او گرد آمده انواع فتنه و فساد بر اهل بصره وارد ساختند، و اینکه به برقعیّ مشهور شد برای آنست که برقع «نقاب» برو می‌انداخت)

ثُمَّ قَالَ علیه‌السلام وَیلٌ لِسِکَکِکُمُ اَلعَامِرَةِ وَ اَلدُّورِ اَلمُزَخرَفَةِ اَلَّتِی لَهَا أَجنِحَةٌ کَأَجنِحَةِ اَلنُّسُورِ وَ خَرَاطِیمُ کَخَرَاطِیمِ اَلفِیَلَةِ مِن أُولَئِکَ اَلَّذِینَ لاَ یُندَبُ قَتِیلُهُم وَ لاَ یُفقَدُ غَائِبُهُم

(2) پس از آن امام علیه السّلام فرمود: وای بر کوچه‌های آباد و خانه‌های آراستۀ شما که دارای بالها (کنکره‌ها) است مانند بالهای کرکسان و دارای خرطومها (ناودانها) است چون خرطومهای پیلان از آن لشگر که (همۀ آنها را خراب و ویران میکنند) بر کشته‌های ایشان کسی گریه نمی‌کند (زیرا همه غلام سیاه بوده خویشاوندان ندارند تا بر کشته‌هاشان گریه کنند) و از غائب آنها جستجو نمی‌شود (چون کسی از آنان کشته شود بر اثر سنگدلی دیگری بجای او می‌آید بدون اینکه از کشته شده پرسشی نماید)

أَنَا کَابُّ اَلدُّنیَا لِوَجهِهَا وَ قَادِرُهَا بِقَدرِهَا وَ نَاظِرُهَا بِعَینِهَا منه و یومئ به إلی وصف الأتراک

(3) من دنیا را برو انداخته‌ام و مقدار آنرا اندازه گرفته‌ام (بظاهر و باطن و گذشته و آیندۀ آن دانا هستم) و به حقیقت آن بینا می‌باشم (بی اعتباری و بیوفائی آنرا در هر زمان می‌بینم ) قسمتی‌از این سخنان است که تا تاران (و مغولها و خونریزیهایی که بدست ایشان و مسلمانان واقع شده و در کتب و تواریخ ثبت است) را وصف می‌فرماید

کَأَنِّی أَرَاهُم قَوماً کَأَنَّ وُجُوهَهُمُ اَلمَجَانُّ اَلمُطرَقَةُ یَلبَسُونَ اَلسَّرَقَ وَ اَلدِّیبَاجَ وَ یَعتَقِبُونَ اَلخَیلَ اَلعِتَاقَ

(4) مانند آنست که من آنها را می‌بینم گروهی هستند که چهره‌هاشان مانند سپر (پهن و گرد و) چکّش خورده (پر گوشت و نشانه‌دار) است لباسهای ابریشمین و دیبا می‌پوشند و اسبهای نیکو یدک می‌کشند

وَ یَکُونُ هُنَاکَ اِستِحرَارُ قَتلٍ حَتَّی یَمشِیَ اَلمَجرُوحُ عَلَی اَلمَقتُولِ وَ یَکُونَ اَلمُفلِتُ أَقَلَّ مِنَ اَلمَأسُورِ فَقَالَ لَهُ بَعضُ أَصحَابِهِ لَقَد أُعطِیتَ یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ عِلمَ اَلغَیبِ فَضَحِکَ علیه‌السلام وَ قَالَ لِلرَّجُلِ وَ کَانَ کَلبِیّاً

(5) و در آنجا (که وارد میشوند) خونریزی بسیار سخت واقع میشود بطوریکه زخم خورده بروی کشته راه می‌رود و گریختۀ (از چنگ آنها) کمتر از اسیر شده می‌باشد (بیشتر مردم بظلم و ستم ایشان مبتلی بوده راه فراری ندارند) یکی از اصحاب آن بزرگوار (توهّم کرد که آنچه حضرت از اخبار غیبیّه می‌فرماید بدون معلّم و از پیش خود می‌باشد، از این جهت) گفت یا امیر المؤمنین: خداوند بتو علم غیب عطاء فرموده امام علیه السّلام خندید و برای (دفع توهّم) آن مرد که از قبیلۀ کلب بود فرمود

یَا أَخَا کَلبٍ لَیسَ هُوَ بِعِلمِ غَیبٍ وَ إِنَّمَا هُوَ تَعَلُّمٌ مِن ذِی عِلمٍ

(6) ای برادر کلبی آنچه گفتم علم غیب نیست بلکه تعلّم و آموختنی است (که آنرا) از صاحب علم و دانش (رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله فرا گرفته‌ام)

وَ إِنَّمَا عِلمُ اَلغَیبِ عِلمُ اَلسَّاعَةِ وَ مَا عَدَّدَهُ اَللَّهُ سُبحَانَهُ بِقَولِهِ إِنَّ اَللّٰهَ عِندَهُ عِلمُ اَلسّٰاعَةِ اَلآیَةَ

(7) و علم غیب منحصر است به دانستن وقت قیامت و آنچه خداوند سبحان در گفتارش شمرده است (س 31 ی 34): «إِنَّ اَللّٰهَ عِندَهُ عِلمُ اَلسّٰاعَةِ وَ یُنَزِّلُ اَلغَیثَ وَ یَعلَمُ مٰا فِی اَلأَرحٰامِ وَ مٰا تَدرِی نَفسٌ مٰا ذٰا تَکسِبُ غَداً وَ مٰا تَدرِی نَفسٌ بِأَیِّ أَرضٍ تَمُوتُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ» یعنی نزد خدا است دانستن وقت قیامت و وقتی که باران می‌فرستد و میداند آنچه در رحم مادرها است و هیچکس نمی‌داند فردا چه میکند و به کدام زمین می‌میرد، و بتحقیق خداوند دانا و آگاه است

فَیَعلَمُ سُبحَانَهُ مَا فِی اَلأَرحَامِ مِن ذَکَرٍ أَو أُنثَی وَ قَبِیحٍ أَو جَمِیلٍ وَ سَخِیٍّ أَو بَخِیلٍ وَ شَقِیٍّ أَو سَعِیدٍ وَ مَن یَکُونُ فِی اَلنَّارِ حَطَباً أَو فِی اَلجِنَانِ لِلنَّبِیِّینَ مُرَافِقاً

(8) پس خداوند سبحان میداند آنچه در رحمها است، پسر است یا دختر، زشت است یا نیکو، بخشنده است یا بخیل، بدبخت است یا نیک‌بخت و میداند چه کسی هیزم آتش دوزخ است یا با پیغمبران یار و همنشین در درجات بهشت

فَهَذَا عِلمُ اَلغَیبِ اَلَّذِی لاَ یَعلَمُهُ أَحَدٌ إِلاَّ اَللَّهُ وَ مَا سِوَی ذَلِکَ فَعِلمٌ عَلَّمَهُ اَللَّهُ نَبِیَّهُ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَعَلَّمَنِیهِ وَ دَعَا لِی بِأَن یَعِیَهُ صَدرِی وَ تَضطَمَّ عَلَیهِ جَوَانِحِی

(9) پس اینها که شمرده شد (و یکی از آنها را بر سبیل مثال شرح دادیم) علم غیب است که هیچکس نمی‌داند آنرا مگر خدا (کنایه از اینکه آنچه از این نوع علوم به پیغمبر وحی رسیده و او هم بمن آموخته مأمور به فاش کردن نیستیم، پس مانند آنست که نمی‌دانیم) ولی غیر از اینها پس علمی است که خداوند به پیغمبر خود، صلّی اللّٰه علیه و آله، یاد داد (فاش کردن آنرا اجازه فرمود) و او هم بمن آموخت و دعاء کرد که سینۀ من آنرا نگاه‌داشته و پهلوهایم احاطه‌اش نماید (حفظ کرده آنرا ضبط نمایم )


خطبه 129- پیمانه ها و ترازوها

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فی ذکر المکاییل و الموازین

129 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است راجع به پیمانها و ترازوها (ولی چیزی از این مقوله در آن نقل نشده، شاید سبب اینست که چون رویّۀ سیّد رضیّ علیه الرحمة بر این بوده که همۀ فرمایشهای امام علیه السّلام را ذکر ننماید بلکه گلچین کرده، لذا ممکن است قسمتی که راجع باین عنوان بوده ساقط نموده، و شاید هم سیّد تصرّفی در آن ننموده، بلکه این عنوان مستفاد است از جملۀ أین المتورّعون فی مکاسبهم، و المتنزّهون فی مذاهبهم یعنی کجایند پرهیزکاران در تجارت و داد و ستدهای خود، و پاکان آراسته‌ها در کردارشان. و شاید از کم فروشی مردم نزد آن بزرگوار سخن در میان آمده که این کار زشت شعار بوده حضرت این خطبه را فرموده)

عِبَادَ اَللَّهِ إِنَّکُم وَ مَا تَأمُلُونَ مِن هَذِهِ اَلدُّنیَا أَثوِیَاءُ مُؤَجَّلُونَ وَ مَدِینُونَ مُقتَضَونَ أَجَلٌ مَنقُوصٌ وَ عَمَلٌ مَحفُوظٌ

(1) بندگان خدا، شما و آرزوهایتان از این دنیا مهمانان هستید که مدّت مهمانیتان معلوم شده و دام دارانی می‌باشید که بستانکار (وامش را) از شما مطالبه میکند، و مدّت مهمانیتان اندک و وامتان عمل (عبادت و بندگی) است که (نزد نویسندگان) محفوظ است

فَرُبَّ دَائِبٍ مُضَیِّعٌ وَ رُبَّ کَادِحٍ خَاسِرٌ

(2) پس چه بسیار کوشندۀ در عملی است که (آنرا) ضائع میکند (مانند رئاء کاران) و چه بسیار رنج برنده‌ای است که (از آن) زیان می‌برد (چون خوارج و نواصب)

وَ قَد أَصبَحتُم فِی زَمَنٍ لاَ یَزدَادُ اَلخَیرُ فِیهِ إِلاَّ إِدبَاراً وَ اَلشَّرُّ فِیهِ إِلاَّ إِقبَالاً وَ اَلشَّیطَانُ فِی هَلاَکِ اَلنَّاسِ إِلاَّ طَمَعاً فَهَذَا أَوَانٌ قَوِیَت عُدَّتُهُ وَ عَمَّت مَکِیدَتُهُ وَ أَمکَنَت فَرِیسَتُهُ

(3) و شما در روزگاری واقع شده‌اید که خیر و نیکوئی بآن پشت کرده و شرّ و بدی بآن رو آورده و شیطان بهلاک و تباه نمودن مردم طمع دارد پس اکنون هنگامی است که اسباب کار او قوّت گرفته و مکر و حیله‌اش بهمه جا راه یافته شکار کردنش آسان شده است

اِضرِب بِطَرفِکَ حَیثُ شِئتَ مِنَ اَلنَّاسِ فَهَل تُبصِرُ إِلاَّ فَقِیراً یُکَابِدُ فَقراً أَو غَنِیّاً بَدَّلَ نِعمَةَ اَللَّهِ کُفراً أَو بَخِیلاً اِتَّخَذَ اَلبُخلَ بِحَقِّ اَللَّهِ وَفراً أَو مُتَمَرِّداً کَأَنَّ بِأُذُنِهِ عَن سَمعِ اَلمَوَاعِظِ وَقراً

(4) بمردم هر جا که خواهی درست نظر کن آیا هیچ می‌بینی مگر فقیری که از فقر و درویشی رنج می‌برد (شکیبائی ندارد و بآنچه خدا خواسته راضی نیست) یا ثروتمندی که شکر نعمت خدا بجا نیاورده کفران میکند یا بخیلی که برای زیاد کردن دارائی بمال خدا بخل می‌ورزد یا متمرّد و سرکشی که گویا گوش او برای شنیدن پند و اندرزها سنگین است‌؟

أَینَ خِیَارُکُم وَ صُلَحَاؤُکُم وَ أَحرَارُکُم وَ سُمَحَاؤُکُم وَ أَینَ اَلمُتَوَرِّعُونَ فِی مَکَاسِبِهِم وَ اَلمُتَنَزِّهُونَ فِی مَذَاهِبِهِم أَ لَیسَ قَد ظَعَنُوا جَمِیعاً عَن هَذِهِ اَلدُّنیَا اَلدَّنِیَّةِ وَ اَلعَاجِلَةِ اَلمُنَغَّصَةِ

(5) کجایند نیکان و شایستگان شما و آزاد مردان و کرم دارانتان و کجایند پرهیزکاران در داد و ستد و پاکان در کردارشان‌؟ آیا همگی از این دنیای پست و سرای رنج و بدبختی با شتاب کوچ نکردند؟

وَ هَل خُلِّفتُم إِلاَّ فِی حُثَالَةٍ لاَ تَلتَقِی إِلاَّ بِذَمِّهِمُ اَلشَّفَتَانِ اِستِصغَاراً لِقَدرِهِم وَ ذَهَاباً عَن ذِکرِهِم فَ إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیهِ رٰاجِعُونَ

(6) و آیا جانشین شده‌اید شما در میان مردم نخالۀ بد که از جهت پستی و بی‌لیاقتی و سزاوار نبودن ذکر نام ایشان دو لب در توبیخ و سرزنش آنان روی هم نمی‌افتد (شما که جانشین آن نیکان هستید به قدری رذل و پست می‌باشید که برای نبردن نامتان مذمّت از شما هم سزاوار نیست) پس (در این مصیبت باید بگوئیم:) «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیهِ رٰاجِعُونَ‌» یعنی ما همه بندگان خدا و مملوک او هستیم و بسوی حکم و فرمان او باز می‌گردیم

ظَهَرَ اَلفَسَادُ فَلاَ مُنکِرٌ مُغَیِّرٌ وَ لاَ زَاجِرٌ مُزدَجِرٌ أَ فَبِهَذَا تُرِیدُونَ أَن تُجَاوِرُوا اَللَّهَ فِی دَارِ قُدسِهِ وَ تَکُونُوا أَعَزَّ أَولِیَائِهِ عِندَهُ

(7) فساد و تباهکاری نمایان شده است (معروف منکر و منکر معروف گردیده) پس نیست شخصی که آنرا تغییر دهد، و نه منع کننده‌ای که از آن نهی نماید!! (امر بمعروف و نهی از منکر نمی‌کنید و) با این رویّه می‌خواهید در بهشت در جوار رحمت خدا و از ارجمندترین دوستان او باشید؟

هَیهَاتَ لاَ یُخدَعُ اَللَّهُ عَن جَنَّتِهِ وَ لاَ تُنَالُ مَرضَاتُهُ إِلاَّ بِطَاعَتِهِ

(8) چه دور و نادرست است اندیشۀ شما!! خدا را برای رفتن ببهشت او (با کردار زشت و گفتن اینکه رحیم و کریم و آمرزنده است) نمی‌توان فریب داد و رضاء و خوشنودی او بدست نمی‌آید مگر بطاعت و بندگی کردن

لَعَنَ اَللَّهُ اَلآمِرِینَ بِالمَعرُوفِ اَلتَّارِکِینَ لَهُ وَ اَلنَّاهِینَ عَنِ اَلمُنکَرِ اَلعَامِلِینَ بِهِ

(9) خدا لعنت کند (از رحمتش دور گرداند) کسانی را که بمعروف امر میکنند و خود آنرا بجا نمی‌آورند و منکر را نهی می‌نمایند و خود مرتکب آن میشوند


خطبه 130- به ابوذر هنگام تبعید به ربذه

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لأبی ذر رحمه الله لما أخرج إلی الربذة

130 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که بابی ذرّ، رحمه اللّه، فرموده هنگامیکه او را (از مدینه) به ربذه اخراج نمودند

یَا أَبَا ذَرٍّ إِنَّکَ غَضِبتَ لِلَّهِ فَارجُ مَن غَضِبتَ لَهُ

(1) ای ابوذرّ تو برای (رضاء و خوشنودی) خدا بخشم آمدی، پس امیدوار باش به آن که برای او خشمگین شدی

إِنَّ اَلقَومَ خَافُوکَ عَلَی دُنیَاهُم وَ خِفتَهُم عَلَی دِینِکَ فَاترُک فِی أَیدِیهِم مَا خَافُوکَ عَلَیهِ وَ اُهرُب مِنهُم بِمَا خِفتَهُم عَلَیهِ

(2) این قوم (عثمان و معاویه و پیروانشان) بر دنیای خود از تو ترسیدند (چون بر خلاف سنّت و طریقۀ پیغمبر اکرم رفتار میکنند مبادا ایشان را مفتضح و رسوا کنی) و تو بر دین خود از آنها ترسیدی (که مبادا فریب خورده از آنان پیروی کنی) پس آنچه که برای آن از تو می‌ترسند بدستشان ده (از دنیای آنها چشم بپوش) و برای آنچه که بر آن می‌ترسی از ایشان بگریز

فَمَا أَحوَجَهُم إِلَی مَا مَنَعتَهُم وَ مَا أَغنَاکَ عَمَّا مَنَعُوکَ وَ سَتَعلَمُ مَنِ اَلرَّابِحُ غَداً وَ اَلأَکثَرُ حُسَّداً

(3) چه بسیار نیازمند بآنچه تو آنها را منع نمودی (از منکرات نهی کردی و در آن فوائد بیشماری است که همه بآن احتیاج دارند) و چه بسیار بی‌نیازی از آنچه (دنیایی) که ترا منع نمودند و زود است که فردا (روز رستخیز) بدانی سود از آن کیست، و چه کسی رشک بسیار می‌برد

وَ لَو أَنَّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلأَرَضِینَ کَانَتَا عَلَی عَبدٍ رَتقاً ثُمَّ اِتَّقَی اَللَّهَ لَجَعَلَ اَللَّهُ لَهُ مِنهُمَا مَخرَجاً

(4) و اگر آسمانها و زمینها بر بنده‌ای بسته شود، پس آن بنده خدا ترس و پرهیزکار باشد خداوند برای او راه خلاصی قرار دهد (چنانکه در قرآن کریم س 65 ی 2 می‌فرماید: «وَ مَن یَتَّقِ اَللّٰهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجاً» ی 3 «وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لاٰ یَحتَسِبُ‌» یعنی هر که از خدا ترسیده پرهیزکار باشد برای او راه نجات قرار دهد، و روزی می‌دهد باو از جائیکه گمان ندارد)

لاَ یُونِسَنَّکَ إِلاَّ اَلحَقُّ وَ لاَ یُوحِشَنَّکَ إِلاَّ اَلبَاطِلُ فَلَو قَبِلتَ دُنیَاهُم لَأَحَبُّوکَ وَ لَو قَرَضتَ مِنهَا لَأَمِنُوکَ

(5) با تو انس نمی‌گیرد مگر حقّ‌، و از تو نمی‌رمد مگر باطل پس اگر دنیای ایشان را می‌پذیرفتی (با آنان همکاری می‌کردی) ترا دوست می‌داشتند و اگر از دنیا چیزی برای خود جدا می‌نمودی (دنیا پرست بودی) ترا در امان می‌گذاشتند (این همه آزار ترا روا نمی‌داشتند )


خطبه 131- خطبه «منبریّه»

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام

131 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در توبیخ و سرزنش اصحاب و اشاره ببعض از صفات خود)

أَیَّتُهَا اَلنُّفُوسُ اَلمُختَلِفَةُ وَ اَلقُلُوبُ اَلمُتَشَتِّتَةُ اَلشَّاهِدَةُ أَبدَانُهُم وَ اَلغَائِبَةُ عَنهُم عُقُولُهُم أَظأَرُکُم عَلَی اَلحَقِّ وَ أَنتُم تَنفِرُونَ عَنهُ نُفُورَ اَلمِعزَی مِن وَعوَعَةِ اَلأَسَدِ

(1) ای مردم گوناگون دارای دلهای پراکنده که (با هم متّفق نبوده) بدنهاشان حاضر و عقلهاشان از آنها پنهان است با مهربانی تمام شما را بطرف حقّ سوق می‌دهم و از آن رم می‌کنید مانند رم کردن بز از آواز شیر!

هَیهَاتَ أَن أُطلِعَ بِکُم سَرَارَ اَلعَدلِ أَو أُقِیمَ اِعوِجَاجَ اَلحَقِّ

(2) چه بسیار مشکل است که بکمک شما عدل پنهان را آشکار سازم یا حقّی که (گمراه کنندگان) کج نموده‌اند راست گردانم

اَللَّهُمَّ إِنَّکَ تَعلَمُ أَنَّهُ لَم یَکُنِ اَلَّذِی کَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِی سُلطَانٍ وَ لاَ اِلتِمَاسَ شَیءٍ مِن فُضُولِ اَلحُطَامِ وَ لَکِن لِنَرُدَّ اَلمَعَالِمَ مِن دِینِکَ وَ نُظهِرَ اَلإِصلاَحَ فِی بِلاَدِکَ فَیَأمَنَ اَلمَظلُومُونَ مِن عِبَادِکَ وَ تُقَامَ اَلمُعَطَّلَةُ مِن حُدُودِکَ

(3) بار خدایا تو آگاهی آنچه از ما صادر شده (جنگها و زد و خوردها) نه برای میل و رغبت در سلطنت و خلافت بوده و نه برای بدست آوردن چیزی از متاع دنیا بلکه برای این بود که (چون فتنه و فساد در شهرها شیوع یافت و ظلم و ستم بر مردم وارد گشت و حلال و حرام تغییر کرد خواستیم) آثار دین ترا (که تغییر یافته بود) باز گردانیم و در شهرهای تو اصلاح و آسایش را برقرار نماییم تا بندگان ستمکشیده‌ات در امن و آسودگی بوده و احکام تو که ضائع مانده جاری گردد

اَللَّهُمَّ إِنِّی أَوَّلُ مَن أَنَابَ وَ سَمِعَ وَ أَجَابَ لَم یَسبِقنِی إِلاَّ رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله بِالصَّلاَةِ

(4) بار خدایا من نخستین کسی هستم که بحقّ رسیده و آنرا شنیده و پذیرفته است هیچکس بر من به نماز پیشی نگرفت مگر رسول خدا، صلّی اللّٰه علیه و آله، (اوّلین کسیکه دعوت پیغمبر اکرم را پذیرفته اسلام آورد و با آن حضرت نماز خواند من بودم، و کسیکه در بدایت امر برای انجام دستور خدا و رضای او اسلام آورد، در آخر عمر برای ریاست و کالای دنیا خونریزی نمی‌نماید)

وَ قَد عَلِمتُم أَنَّهُ لاَ یَنبَغِی أَن یَکُونَ اَلوَالِیَ عَلَی اَلفُرُوجِ وَ اَلدِّمَاءِ وَ اَلمَغَانِمِ وَ اَلأَحکَامِ وَ إِمَامَةِ اَلمُسلِمِینَ اَلبَخِیلُ فَتَکُونَ فِی أَموَالِهِم نَهمَتُهُ وَ لاَ اَلجَاهِلُ فَیُضِلَّهُم بِجَهلِهِ وَ لاَ اَلجَافِی فَیَقطَعَهُم بِجَفَائِهِ وَ لاَ اَلخَائِفُ لِلدُّوَلِ فَیَتَّخِذَ قَوماً دُونَ قَومٍ وَ لاَ اَلمُرتَشِی فِی اَلحُکمِ فَیَذهَبَ بِالحُقُوقِ وَ یَقِفَ بِهَا دُونَ اَلمَقَاطِعِ وَ لاَ اَلمُعَطِّلُ لِلسُّنَّةِ فَیُهلِکَ اَلأُمَّةَ

(5) و شما (از رویّۀ خلفای پیش از من) دانستید که سزاوار نیست حاکم و فرمانده بر ناموس و خونهای مردم و غنیمتها و احکام اسلام و امامت بر مسلمین بخیل باشد تا برای جمع مال ایشان حرص بزند و نه جاهل تا بر اثر نادانی خود آنها را گمراه گرداند و نه ستمگر تا بظلم و جور آنان را مستأصل و پریشان نماید و نه ترسندۀ از تغییر ایّام تا با گروهی همراهی کرده دیگری را خوار سازد (یار توانگران و به مستمندان بی اعتناء باشد) و نه رشوه‌گیر در حکم (که مالی گرفته حقّی را باطل یا باطلی را حقّ گرداند) تا حقوق مردم را از بین برده حکم شرع را بیان ننماید و نه رفتار نکنندۀ به سنّت و طریقۀ پیغمبر اکرم باشد تا امّت او را هلاک و تباه سازد


خطبه 132- اندیشیدن به مرگ

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

132 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در سپاس خداوند و اشاره به بعضی از اوصاف او)

نَحمَدُهُ عَلَی مَا أَخَذَ وَ أَعطَی وَ عَلَی مَا أَبلَی وَ اِبتَلَی

(1) سپاس می‌گزاریم خدا را بر آنچه گرفت و آنچه داد و آنچه احسان نمود و آنچه آزمایش فرمود (چون هر چه خدا بخواهد طبق حکمت و مصلحت بوده و آن نعمت است، بنا بر این در هر حال باید شکر و سپاس او را بجا آورد)

اَلبَاطِنُ لِکُلِّ خَفِیَّةٍ وَ اَلحَاضِرُ لِکُلِّ سَرِیرَةٍ اَلعَالِمُ بِمَا تُکِنُّ اَلصُّدُورُ وَ مَا تَخُونُ اَلعُیُونُ

(2) او است بهر نهانی آگاه و بهر سرّ و اندیشه‌ای بینا و بآنچه که در سینه‌ها پنهان و بآنچه که چشمها دزدانه نگاه میکند دانا (بجزء و کلّ و آشکار و نهان احاطه دارد)

وَ نَشهَدُ أَن لاَ إِلَهَ غَیرُهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً صلی‌الله‌علیه‌وآله نَجِیبُهُ وَ بَعِیثُهُ شَهَادَةً یُوَافِقُ فِیهَا اَلسِّرُّ اَلإِعلاَنَ وَ اَلقَلبُ اَللِّسَانَ

(3) و گواهی می‌دهیم که خدائی جز او نیست و محمّد - صلّی اللّٰه علیه و آله - برگزیده و مبعوث از طرف او است چنان گواهی که نهان با آشکار و دل با زبان موافقت دارد (نه به زبان گفته و در دل باور نداشته باشیم )

منها فَإِنَّهُ وَ اَللَّهِ اَلجِدُّ لاَ اَللَّعِبُ وَ اَلحَقُّ لاَ اَلکَذِبُ وَ مَا هُوَ إِلاَّ اَلمَوتُ قَد أَسمَعَ دَاعِیهِ وَ أَعجَلَ حَادِیهِ

قسمتی از این خطبه است (در بیوفائی دنیا و وصیّت بتقوی و پرهیزکاری): (4) سوگند بخدا مطلب بسیار مهمّی است، حقیقت است و درست نه بازی و شوخی و راست است نه دروغ و نیست این مطلب مهمّ مگر مرگ که هر که را خواند شنوانید، و هر که را راند با شتاب است

فَلاَ یَغُرَّنَّکَ سَوَادُ اَلنَّاسِ مِن نَفسِکَ فَقَد رَأَیتَ مَن کَانَ قَبلَکَ مِمَّن جَمَعَ اَلمَالَ وَ حَذِرَ اَلإِقلاَلَ وَ أَمِنَ اَلعَوَاقِبَ طُولَ أَمَلٍ وَ اِستِبعَادَ أَجَلٍ کَیفَ نَزَلَ بِهِ اَلمَوتُ فَأَزعَجَهُ عَن وَطَنِهِ وَ أَخَذَهُ مِن مَأمَنِهِ مَحمُولاً عَلَی أَعوَادِ اَلمَنَایَا یَتَعَاطَی بِهِ اَلرِّجَالُ اَلرِّجَالَ حَملاً عَلَی اَلمَنَاکِبِ وَ إِمسَاکاً بِالأَنَامِلِ

(5) پس بسیاری مردم (و دارائی و ریاست و زیور ایشان) ترا فریب ندهد که دیده‌ای کسیرا که پیش از تو بوده و دارائی گرد آورده و از فقر و درویشی دوری می‌جسته و با داشتن آرزوی دراز از عواقب امر مطمئنّ بوده و بسر رسیدن عمر را بعید می‌دانسته، چگونه مرگ او را رسیده و از وطنش ربوده و از آسایشگاهش خارج نموده بر چوبهای مرگ (تابوت) حمل شده و مردم او را از دست هم می‌گرفتند و بر دوشها نهاده و با انگشتها نگاه می‌داشتند

أَ مَا رَأَیتُمُ اَلَّذِینَ یَأمُلُونَ بَعِیداً وَ یَبنُونَ مَشِیداً وَ یَجمَعُونَ کَثِیراً کَیفَ أَصبَحَت بُیُوتُهُم قُبُوراً وَ مَا جَمَعُوا بُوراً وَ صَارَت أَموَالُهُم لِلوَارِثِینَ وَ أَزوَاجُهُم لِقَومٍ آخَرِینَ لاَ فِی حَسَنَةٍ یَزِیدُونَ وَ لاَ مِن سَیِّئَةٍ یَستَعتِبُونَ

(6) آیا ندیدید کسانی را که آرزوی فراوان داشتند و بنای استوار می‌ساختند و دارائی بسیار گرد می‌آوردند چگونه بسر بردند در خانه‌های گور و آنچه گرد آوردند تباه و اموالشان نصیب ارث برنده‌ها شد و زنهاشان همسر دیگران گردیدند نمی‌توانند بکار نیکو (عبادت و بندگی) بیفزاید و نه از بدی (گناهی که مرتکب شده‌اند) معذرت خواسته رضاء و خوشنودی طلبند (چون بعد از مردن توبه و بازگشت پذیرفته نیست)

فَمَن أَشعَرَ اَلتَّقوَی قَلبَهُ بَرَّزَ مَهَلُهُ وَ فَازَ عَمَلُهُ فَاهتَبِلُوا هَبَلَهَا وَ اِعمَلُوا لِلجَنَّةِ عَمَلَهَا

(7) پس کسیکه تقوی و پرهیزکاری را شعار قلبش قرار داد در خیر و نیکوئی از دیگری پیشی گرفت و کردارش رستگار گردید غنیمت دانید بهره‌های تقوی و پرهیزکاری را و کار کنید برای بهشت کاری که آنرا نصیبتان سازد

فَإِنَّ اَلدُّنیَا لَم تُخلَق لَکُم دَارَ مُقَامٍ بَل خُلِقَت لَکُم مَجَازاً لِتَزَوَّدُوا مِنهَا اَلأَعمَالَ إِلَی دَارِ اَلقَرَارِ فَکُونُوا مِنهَا عَلَی أَوفَازٍ وَ قَرِّبُوا اَلظُّهُورَ لِلزِّیَالِ

(8) زیرا دنیا برای اقامت و باقی ماندن شما خلق نشده بلکه گذرگاه است تا از آن راه توشه بردارید اعمال را برای قرارگاه همیشگی (آخرت) پس (برای کوچ کردن) از آن شتاب کننده باشید (زیرا سستی در آن موجب غفلت و باز ماندن از مقصد است) و برای مفارقت مرکبها را آماده گردانید (بدستور خدا و رسول رفتار نمائید تا رستگار شده برای رفتن حاضر باشید)


خطبه 133- نشانه های بصیرت و منزلت قرآن

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

133 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در ستایش حقّ تعالی)

وَ اِنقَادَت لَهُ اَلدُّنیَا وَ اَلآخِرَةُ بِأَزِمَّتِهَا

(1) دنیا و آخرت فرمانبردار و مهارشان (با منتهی درجۀ خضوع و فروتنی) بدست قدرت خداوند متعال است (آنچه اراده فرماید انجام میشود، چنانکه ساربان بهر طرف که بخواهد مهار شتر را می‌کشد)

وَ قَذَفَت إِلَیهِ اَلسَّمَاوَاتُ وَ اَلأَرَضُونَ مَقَالِیدَهَا

(2) و آسمانها و زمینها کلیدهای خود را باو تسلیم نموده‌اند (غیر از او مؤثّر و متصرّفی در آنها نیست)

وَ سَجَدَت لَهُ بِالغُدُوِّ وَ اَلآصَالِ اَلأَشجَارُ اَلنَّاضِرَةُ وَ قَدَحَت لَهُ مِن قُضبَانِهَا اَلنِّیرَانُ اَلمُضِیئَةُ وَ آتَت أُکُلَهَا بِکَلِمَاتِهِ اَلثِّمَارَ اَلیَانِعَةَ

(3) و درختهای خرّم هر بامداد و پسین او را سجده میکنند (به زبان حال او را پرستش می‌نمایند) و بامر او آن درختها از شاخه‌ها آتشهای روشنی دهنده (شعله دار) افروخته (و این از آثار قدرت است که از درخت سبز که قطرات آب در آن هست موقع سوزاندن شعله‌های آتش خارج میشود) و به مشیّت و اوامر تکوینیّۀ او آن درختها آنچه که خورده میشود میوۀ رسیده می‌دهند

منها وَ کِتَابُ اَللَّهِ بَینَ أَظهُرِکُم نَاطِقٌ لاَ یَعیَا لِسَانُهُ وَ بَیتٌ لاَ تُهدَمُ أَرکَانُهُ وَ عِزٌّ لاَ تُهزَمُ أَعوَانُهُ

قسمتی‌از این خطبه است (در عظمت قرآن کریم): (4) کتاب خدا که در میان شما است گویایی است که زبانش خسته نمی‌شود (در هر باب و راجع بهر چیز دنیا و آخرت راه می‌نماید) و خانه‌ای است که ارکان آن خراب نمی‌شود (همیشه باقی و برقرار بوده و از بین رفتنی نیست) و غالب است که یارانش شکست نمی‌خورند (پیروان آن همواره عزیز و ارجمندند)

منها أَرسَلَهُ عَلَی حِینِ فَترَةٍ مِنَ اَلرُّسُلِ وَ تَنَازُعٍ مِنَ اَلأَلسُنِ فَقَفَّی بِهِ اَلرُّسُلَ وَ خَتَمَ بِهِ اَلوَحیَ

و قسمتی‌از این خطبه است (در وصف پیغمبر اکرم): (5) خداوند حضرت رسول را فرستاد در زمانیکه هیچ پیغمبری باقی نمانده و نزاع و زد و خورد و مجادلۀ زبانی (اندیشه‌های گوناگون و اختلاف کلمه) برقرار بود (چون در جاهلیّت گروهی بتها و برخی شیطان و جمعی خورشید و طایفه‌ای حضرت مسیح و دیگران را می‌پرستیدند) و او را بعد از همۀ پیغمبران آورده وحی را به آن حضرت ختم نمود (بعد از او پیغمبری نمی‌فرستد)

فَجَاهَدَ فِی اَللَّهِ اَلمُدبِرِینَ عَنهُ وَ اَلعَادِلِینَ بِهِ

(6) پس آن بزرگوار در راه خدا جهاد کرد با کسانیکه از خدا اعراض و دوری نموده و مثل و مانند برایش قرار می‌دادند

منها وَ إِنَّمَا اَلدُّنیَا مُنتَهَی بَصَرِ اَلأَعمَی لاَ یُبصِرُ مِمَّا وَرَاءَهَا شَیئاً وَ اَلبَصِیرُ یَنفُذُهَا بَصَرُهُ وَ یَعلَمُ أَنَّ اَلدَّارَ وَرَاءَهَا

و قسمتی‌از این خطبه است (در دنیا بینی و آخرت طلبی): (7) جز این نیست که دنیا منتهی حدّ بینائی کور دل است، نمی‌بیند آنچه در پی آنست (باور ندارد که از دنیا کوچ نموده به سرای همیشگی خواهد رفت) و بینا چشمش را درست باز کرده (فناء و نابودی) آنرا می‌بیند و میداند که در پی آن سرای دیگری است

فَالبَصِیرُ مِنهَا شَاخِصٌ وَ اَلأَعمَی إِلَیهَا شَاخِصٌ

(8) پس بینا با نظر افکندن از دنیا دوری می‌جوید (بآن دل نمی‌بندد) و کور تمام توجّهش بآن است

وَ اَلبَصِیرُ مِنهَا مُتَزَوِّدٌ وَ اَلأَعمَی لَهَا مُتَزَوِّدٌ

(9) و بینا (که میداند دنیا جای ماندن نیست) از آن (برای سفر آخرت) توشه بر می‌دارد (تقوی و پرهیزکاری پیش می‌گیرد) و کور (چون دنیا را جای همیشگی تصوّر میکند) برای آن توشه تهیۀ می‌نماید (برای گرد آوردن دارائی از دستور خدا و رسول چشم می‌پوشد )

منها وَ اِعلَمُوا أَنَّهُ لَیسَ مِن شَیءٍ إِلاَّ وَ یَکَادُ صَاحِبُهُ أَن یَشبَعَ مِنهُ وَ یَمُلَّهُ إِلاَّ اَلحَیَاةَ فَإِنَّهُ لاَ یَجِدُ لَهُ فِی اَلمَوتِ رَاحَةً

و قسمتی‌از این خطبه است (در تمسّک بکتاب خدا): (10) و بدانید او (دنیا پرست کور دل) از هر چه دارا باشد سیر شده و ملول می‌گردد بجز از زندگی، زیرا در مرگ آسایش نمی‌یابد (چون در دنیا بدستور خدا و رسول رفتار نکرده تا بعد از مرگ موجب راحتی او باشد)

وَ إِنَّمَا ذَلِکَ بِمَنزِلَةِ اَلحِکمَةِ اَلَّتِی هِیَ حَیَاةٌ لِلقَلبِ اَلمَیِّتِ وَ بَصَرٌ لِلعَینِ اَلعَمیَاءِ وَ سَمعٌ لِلأُذُنِ اَلصَّمَّاءِ وَ رِیٌّ لِلظَّمآنِ وَ فِیهَا اَلغِنَی کُلُّهُ وَ اَلسَّلاَمَةُ

(11) و جز این نیست که بینائی در دنیا (باور داشتن بآنچه بعد از مرگ واقع میشود) به منزلۀ حکمت است که آن برای دل مرده حیات و زندگی و برای چشم کور بینائی و برای گوش کر شنوایی و برای تشنۀ (رحمت الهیّ‌) سیر آبی است و در آن بی‌نیازی کامل (از دنیا) و سلامتی (از عذاب) است

کِتَابُ اَللَّهِ تُبصِرُونَ بِهِ وَ تَنطِقُونَ بِهِ وَ تَسمَعُونَ بِهِ وَ یَنطِقُ بَعضُهُ بِبَعضٍ وَ یَشهَدُ بَعضُهُ عَلَی بَعضٍ

(و راه نجات و رستگاری شما) (12): کتاب خدا (قرآن کریم) است که بوسیلۀ آن (حقّ را) می‌بینید و می‌گوئید و می‌شنوید و بعضی از آن ببعض دیگر گویا (پاره‌ای از آیات آن آیۀ دیگر را تفسیر می‌نماید) و بعضی از آن بر بعض دیگر گواه است (برای فهم مراد از آیه‌ای به آیۀ دیگر استشهاد میشود)

وَ لاَ یَختَلِفُ فِی اَللَّهِ وَ لاَ یُخَالِفُ بِصَاحِبِهِ عَنِ اَللَّهِ

(13) و (از این جهت) قرآن در معارف و احکام الهیّ اختلاف ندارد و پیرو و مؤمن بخود را از خدا جدا نمی‌گرداند (بلکه او را به شاه راه هدایت و رستگاری رهسپار می‌نماید )

قَدِ اِصطَلَحتُم عَلَی اَلغِلِّ فِیمَا بَینَکُم وَ نَبَتَ اَلمَرعَی عَلَی دِمَنِکُم

(و با داشتن چنین راهنمای بزرگ در دسترس مع ذلک) (14) شما متّفق شده‌اید بر کینه ورزی در بین خودتان و روییده گیاه روی سرگینهای چهار پایان شما (دوستی شما با هم مانند روییدن گیاه است بروی سرگین که بظاهر سبز و خرّم و در باطن متعفّن و رنج آور است و کسیرا بآن میل و رغبتی نیست)

وَ تَصَافَیتُم عَلَی حُبِّ اَلآمَالِ وَ تَعَادَیتُم فِی کَسبِ اَلأَموَالِ

(15) و برای دوستی آرزوها با یکدیگر دوست شدید و در بدست آوردن دارائیها با هم دشمنی ورزیدند

لَقَدِ اِستَهَامَ بِکُمُ اَلخَبِیثُ وَ تَاهَ بِکُمُ اَلغُرُورُ وَ اَللَّهُ اَلمُستَعَانُ عَلَی نَفسِی وَ أَنفُسِکُم

(16) شما را شیطان ناپاک حیران و سرگردان نموده، و فریب (خوردن از نفس امّاره) گمراه کرده است و برای خود و شما (نجات و رهائی از شرّ شیطان و نفس امّاره را) از خدا یاری می‌جویم


خطبه 134- مشاوره نظامی برای نبرد با رومیان

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام و قد شاوره عمر بن الخطاب فی الخروج إلی غزو الروم بنفسه

134 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است هنگامیکه عمر ابن الخطّاب برای رفتن بجنگ رومیان از آن بزرگوار مشورت نمود

وَ قَد تَوَکَّلَ اَللَّهُ لِأَهلِ هَذَا اَلدِّینِ بِإِعزَازِ اَلحَوزَةِ وَ سَترِ اَلعَورَةِ

(1) خداوند برای اهل اسلام ضامن شده است که حدود و نواحیشان را حفظ کند، و عورتشان را (چیزیکه نباید دشمن بر آن آگاه شود) بپوشاند

وَ اَلَّذِی نَصَرَهُم وَ هُم قَلِیلٌ لاَ یَنتَصِرُونَ وَ مَنَعَهُم وَ هُم قَلِیلٌ لاَ یَمتَنِعُونَ حَیٌّ لاَ یَمُوتُ

(2) و آن خداوندی که آنها را یاری کرد در زمانیکه اندک بودند و نمی‌توانستند (از دشمن) انتقام بکشند و آنها را از مغلوب شدن بازداشت در حالتی که کم بودند و توانائی دفاع (از خود) نداشتند (خداوندی که در صدر اسلام مسلمانان را با اینکه مانند امروز دارای جمعیّت بیشمار و قدرت و توانائی نبودند یاری کرد، اکنون هم یاری خواهد فرمود، زیرا) زنده است و هرگز نمی‌میرد

إِنَّکَ مَتَی تَسِر إِلَی هَذَا اَلعَدُوِّ بِنَفسِکَ فَتَلقَهُم فَتُنکَب لاَ تَکُن لِلمُسلِمِینَ کَانِفَةٌ دُونَ أَقصَی بِلاَدِهِم لَیسَ بَعدَکَ مَرجِعٌ یَرجِعُونَ إِلَیهِ

(پس در کارزار حاضر مشو، زیرا) (3) تو خود اگر بسوی این دشمن (قیصر روم و لشگریانش) روانه شوی و در ملاقات با ایشان (پس از زد و خورد) مغلوب گردی برای مسلمانان شهرهای دور دست و سر حدّها پناهی نمی‌ماند بعد از تو مرجعی نیست که (برای جلوگیری از فتنه و فساد) به آنجا مراجعه نمایند

فَابعَث إِلَیهِم رَجُلاً مِحرَباً وَ اِحفِز مَعَهُ أَهلَ اَلبَلاَءِ وَ اَلنَّصِیحَةِ فَإِن أَظهَرَ اَللَّهُ فَذَاکَ مَا تُحِبُّ وَ إِن تَکُنِ اَلأُخرَی کُنتَ رِدءاً لِلنَّاسِ وَ مَثَابَةً لِلمُسلِمِینَ

(4) پس (مصلحت در اینست که تو در اینجا بمانی و بجای خود) مرد جنگ دیده و دلیری بسوی ایشان بفرست و به همراهی او روانه کن کسانی را که طاقت بلاء و سختی جنگ داشته و پند و اندرز را بپذیرند پس اگر خداوند (او را) غالب گردانید همان است که میل داری و اگر واقعۀ دیگری پیش آید تو یار و پناه مسلمانان خواهی بود (می‌توانی دوباره لشگری فراهم ساخته بجنگ ایشان بفرستی )


خطبه 135- خطاب به مغیرة بن اخنس

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام و قد وقعت مشاجرة بینه و بین عثمان فقال المغیرة بن الأخنس لعثمان أنا أکفیکه فقال أمیر المؤمنین علیه‌السلام للمغیرة

135 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است هنگامیکه بین آن بزرگوار و عثمان جدالی رخ داد، و مغیرة ابن اخنس بعثمان گفت: من در برابر او برای دفاع از تو کافی هستم (کینۀ مغیرة با امام علیه السّلام از این جهت بود که برادرش ابو الحکم ابن اخنس در جنگ احد بدست حضرت کشته شده بود) پس امیر المؤمنین علیه السّلام باو فرمود

یَا اِبنَ اَللَّعِینِ اَلأَبتَرِ وَ اَلشَّجَرَةِ اَلَّتِی لاَ أَصلَ لَهَا وَ لاَ فَرعَ أَنتَ تَکفِینِی

(1) ای پسر رانده شدۀ از رحمت خدا که بعد از او فرزندی باقی نمانده (خیر و نیکوئی به یادگار ننهاده و بودن فرزند شرّی مثل تو چنانست که فرزندی نداشته، و اینکه امام علیه السّلام اخنس را ملعون نامید برای آن بود که او از بزرگان منافقین بود و لعن بر منافق جائز است، چنانکه در شرح خطبۀ نوزده باین نکته اشاره شد) و ای پسر شجرۀ بی اصل و فرع (حسب و نسب لایق) تو خود را برابر من وا می‌داری!!

فَوَ اللَّهِ مَا أَعَزَّ اَللَّهُ مَن أَنتَ نَاصِرُهُ وَ لاَ قَامَ مَن أَنتَ مُنهِضُهُ

(2) سوگند بخدا کام روا و فیروز نمی‌گرداند خدا کسیرا که تو یاورش باشی و نمی‌ایستد کسی که تو او را بر پا داری

اُخرُج عَنَّا أَبعَدَ اَللَّهُ نَوَاکَ ثُمَّ اُبلُغ جَهدَکَ فَلاَ أَبقَی اَللَّهُ عَلَیکَ إِن أَبقَیتَ

(3) از مجلس ما بیرون شو خدا خیر و نیکوئی را از تو دور گرداند پس تمام کن کوشش (و دشمنی) خود را خدا ترا مشمول رحمتش نگرداند اگر (با من) مهربانی کنی


خطبه 136- بیعت مردم با امام علیه السلام

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام

136 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (برای اصحابش فرمود که منظورشان از بیعت با آن بزرگوار بدست آوردن ریاست و متاع دنیا بود نه ترویج دین مقدّس اسلام)

لَم تَکُن بَیعَتُکُم إِیَّایَ فَلتَةً وَ لَیسَ أَمرِی وَ أَمرُکُم وَاحِداً

(1) بیعت شما با من بدون فکر و اندیشه نبود (بلکه همه اجتماع کرده از روی فکر و اندیشه درست اقدام بر این امر نمودید، پس نباید هیچیک از شما نقض بیعت کرده یا پشیمان شوید، و این مانند بیعت با ابی بکر نبود که بی اندیشه انجام دادید و عمر گفت: إنّ بیعة أبی بکر کانت فلتة، و قی اللّه شرّها، فمن عاد إلی مثلها فاقتلوه یعنی بیعت با ابی بکر بی اندیشه انجام گرفت، خدا از شرّ آن نگاه‌دارد، پس اگر دیگری بمانند آن باز گردد او را بکشید) و کار من و شما یکسان نیست

إِنِّی أُرِیدُکُم لِلَّهِ وَ أَنتُم تُرِیدُونَنِی لِأَنفُسِکُم

(زیرا) (2) من شما را برای خدا (ترویج از قواعد دین) می‌خواهم و شما مرا برای (بدست آوردن بهره‌های دنیای) خود می‌خواهید!!

أَیُّهَا اَلنَّاسُ أَعِینُونِی عَلَی أَنفُسِکُم وَ اَیمُ اَللَّهِ لَأَنصِفَنَّ اَلمَظلُومَ مِن ظَالِمِهِ وَ لَأَقُودَنَّ اَلظَّالِمَ بِخَزَامَتِهِ حَتَّی أُورِدَهُ مَنهَلَ اَلحَقِّ وَ إِن کَانَ کَارِهاً

(3) ای مردم مرا بر نفس (امّارۀ) خودتان یاری کنید (از هوای نفس پیروی نکرده مطیع و فرمانبردار من باشید) سوگند بخدا برای گرفتن حقّ ستمدیده از ستمگر از روی عدل و انصاف حکم میکنم و ستمکار را با حلقۀ بینی او می‌کشم (مانند شتر که در بینیش حلقه کنند و مهارش را بکشند) تا اینکه او را به آب خور حقّ‌ وارد سازم اگر چه بآن بی‌میل باشد (ستمگر را ذلیل و خوار گردانم تا حقّ ستمدیده را از او بستانم )


خطبه 137- پیمان شکنی طلحه و زبیر

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی معنی طلحة و الزبیر

137 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در بارۀ طلحه و زبیر (و ابطال گفتارشان که پس از نقض بیعت کشتن عثمان را بآن بزرگوار نسبت دادند)

وَ اَللَّهِ مَا أَنکَرُوا عَلَیَّ مُنکَراً وَ لاَ جَعَلُوا بَینِی وَ بَینَهُم نَصَفاً

(1) سوگند بخدا خودداری نکردند (نسبت دادن) منکری را بمن (به کشتن عثمان و رضای بقتل او نسبت دروغ بمن دادند) و میان من و خودشان بعدل و انصاف رفتار نکردند (زیرا اگر انصاف داشتند بطلان دعویشان ظاهر بود)

وَ إِنَّهُم لَیَطلُبُونَ حَقّاً هُم تَرَکُوهُ وَ دَماً هُم سَفَکُوهُ

(2) و (نادرستی دعویشان آنست که) حقّی را (از من) می‌طلبند که خودشان ترک کرده‌اند، و (خونخواهی می‌نمایند از) خونی که خودشان ریخته‌اند

فَإِن کُنتُ شَرِیکَهُم فِیهِ فَإِنَّ لَهُم نَصِیبَهُم مِنهُ وَ إِن کَانُوا وُلُّوهُ دُونِی فَمَا اَلطَّلِبَةُ إِلاَّ قِبَلَهُم وَ إِنَّ أَوَّلَ عَدلِهِم لَلحُکمُ عَلَی أَنفُسِهِم

(3) پس من اگر در ریختن آن خون (کشتن عثمان) با آنها شرکت کرده بودم آنان هم از آن بی‌بهره نبودند (پس ایشان نباید در صدد خونخواهی عثمان بر آیند، زیرا آنان نیز قاتل هستند نه وارث تا بتوانند طلب خون او نمایند) و اگر بدون من مباشرت کرده‌اند پس بازخواست نیست مگر از ایشان و اوّل عدلشان (که آنرا عذر نقض بیعت خود قرار داده و می‌گفتند خروج و یاغی شدن ما بر امام برای امر بمعروف و نهی از منکر و حکم کردن به عدالت است) آن باشد که حکم از روی عدل را در بارۀ خودشان جاری سازند

وَ إِنَّ مَعِی لَبَصِیرَتِی مَا لَبَّستُ وَ لاَ لُبِّسَ عَلَیَّ

(4) و بصیرت و بینائی من با من است (زیان گفتار بر خلاف کردار را می‌دانم بهمین جهت امری را بر کسی) مشتبه نکرده‌ام (چیزی نگفته‌ام که بر خلاف آن رفتار کنم چون طلحه و زبیر) و (امری هم) بر من مشتبه نشده است (مانند پیروان آنها)

وَ إِنَّهَا لَلفِئَةُ اَلبَاغِیَةُ فِیهَا اَلحَمَاءُ وَ اَلحُمَةُ وَ اَلشُّبهَةُ اَلمُغدِفَةُ

(5) و آنها گروهی هستند ستمگر و تباهکار (چنانکه رسول اکرم بمن خبر داده) در ایشان است گل سیاه (فتنه و فساد که بر اثر آن آسایش امّت را از بین می‌برند چنانکه گل آب صاف را تیره می‌سازد) و زهر عقرب (کینه و دشمنی) و شبهه ظلمانی (نادانی و گمراهی)

وَ إِنَّ اَلأَمرَ لَوَاضِحٌ وَ قَد زَاحَ اَلبَاطِلُ عَن نِصَابِهِ وَ اِنقَطَعَ لِسَانُهُ عَن شَغبِهِ

(6) و این امر (گفتار ایشان در بارۀ خونخواهی عثمان که مردم را باشتباه انداخته اند نزد دانایان و هوشمندان) آشکار گردید و باطل (سخن بر خلاف حقّ‌) از ریشه کنده و زبانش از انگیختن شرّ قطع شد (پس سعی و کوشش ایشان بی‌فایده است، زیرا دانسته شد که منظورشان از نقض بیعت و بر پا کردن غوغاء و ایجاد فتنه و فساد خونخواهی عثمان نیست، بلکه برای حبّ دنیا و بدست آوردن ریاست است)

وَ اَیمُ اَللَّهِ لَأُفرِطَنَّ لَهُم حَوضاً أَنَا مَاتِحُهُ لاَ یَصدُرُونَ عَنهُ بِرِیٍّ وَ لاَ یَعُبُّونَ بَعدَهُ فِی حَسیٍ

(7) و (چون جلوگیری از فتنه جویان بر من فرض است) سوگند بخدا برای ایشان حوضی را پر کنم که خود آب آنرا بکشم (در کارزار آنها را نابود سازم بطوریکه) بر نگردند سیر آب شده و بعد از آن هم در موضع دیگر آب نیاشامند (زیرا این حوض مانند حوضهای دیگر نیست که هر که بآن رسید سیراب شده بر گردد یا اگر سیر آب نشد جای دیگر آب بدست آرد، بلکه حوضی است که وارد بر آن غرق شده هلاک و نابود میشود)

منه فَأَقبَلتُم إِلَیَّ إِقبَالَ اَلعُوذِ اَلمَطَافِیلِ عَلَی أَولاَدِهَا تَقُولُونَ اَلبَیعَةَ اَلبَیعَةَ

قسمتی از این سخنان است (همچنین در بارۀ طلحه و زبیر و پیروانشان): (8) پس (از قتل عثمان برای بیعت کردن) رو آوردید بمن مانند رو آوردن نو زائیده‌ها به فرزندانشان پی در پی می‌گفتید آمده‌ایم بیعت کنیم

قَبَضتُ کَفِّی فَبَسَطتُمُوهَا وَ نَازَعتُکُم یَدِی فَجَذَبتُمُوهَا

(9) دست خود را بهم نهادم شما باز کردید، و آنرا عقب بردم شما بسوی خود کشیدید (خلاصه با کمال رغبتی که شما به بیعت با من داشتید من بآن مائل نبودم، پس چرا نقض بیعت کردید)

اَللَّهُمَّ إِنَّهُمَا قَطَعَانِی وَ ظَلَمَانِی وَ نَکَثَا بَیعَتِی وَ أَلَبَّا اَلنَّاسَ عَلَیَّ فَاحلُل مَا عَقَدَا وَ لاَ تُحکِم لَهُمَا مَا أَبرَمَا وَ أَرِهِمَا اَلمَسَاءَةَ فِیمَا أَمَلاّٰ وَ عَمِلاَ

(من هم شکایت شما را بخدا برده می‌گویم:) (10) بار خدایا طلحه و زبیر (از قریش هستند و من هم از آن طایفه‌ام) با من قطع رحم کرده ستم نموده پیمان خود را شکستند، و مردم را بر من شوراندند پس بگشا آنچه ایشان بسته‌اند و استوار مگردان آنچه تابیده‌اند و بنما بآنها بدی (دنیا و آخرت) را در آنچه آرزو داشته و رفتاری که کردند (در دنیا به آرزوی خود خلافت و ریاست نرسند و در آخرت بعذاب جاوید مبتلی باشند)

وَ لَقَدِ اِستَثَبتُهُمَا قَبلَ اَلقِتَالِ وَ اِستَأنَیتُ بِهِمَا أَمَامَ اَلوِقَاعِ فَغَمِطَا اَلنِّعمَةَ وَ رَدَّا اَلعَافِیَةَ

(11) و (هیچ توبیخ و سرزنشی متوجّه من نیست که چرا با ایشان می‌جنگم، زیرا) پیش از شروع بجنگ بازگشت آنها را به بیعتی که نقض کردند خواستم و تأنّی و تأمّلشان را (در این امر) قبل از واقعه طلبیدم، پس (پند و اندرز مرا نپذیرفته اندیشۀ نادرست خود را تعقیب کردند) نعمت (اطاعت از خدا و رسول و امام زمان) را خوار شمرده و سلامتی (دنیا و آخرت) را از دست دادند


خطبه 138- خبر از فتنه‌ها و حوادث آینده

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام یومئ فیها إلی ذکر الملاحم

138 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که در آن به پیش آمدهای سخت (و بظهور قائم منتظر - عجّل اللّه فرجه) اشاره می‌فرماید

یَعطِفُ اَلهَوَی عَلَی اَلهُدَی إِذَا عَطَفُوا اَلهُدَی عَلَی اَلهَوَی وَ یَعطِفُ اَلرَّأیَ عَلَی اَلقُرآنِ إِذَا عَطَفُوا اَلقُرآنَ عَلَی اَلرَّأیِ

(چون امام منتظر از پس پردۀ غیب بیرون آید) (1) هوای نفس را به هدایت و رستگاری بر می‌گرداند (گمراه شدگان را براه راست می‌برد) زمانیکه مردم هدایت را به هوای نفس تبدیل کرده باشند (از شریعت محمّدیّه دست شسته خواهش نفس را پیروی نمایند) و رأی را بقرآن بر می‌گرداند (مردم را از بکار بستن اندیشه‌های نادرست نهی و برجوع بقرآن وا می‌دارد تا بدستور کتاب خدا رفتار نموده و مخالف آنرا دور اندازند) زمانیکه مردم قرآن را به رأی و اندیشۀ (خود) مبدّل کرده باشند (از قرآن چشم پوشیده امور را طبق اندیشۀ نادرست خود انجام دهند )

منها حَتَّی تَقُومَ اَلحَربُ بِکُم عَلَی سَاقٍ بَادِیاً نَوَاجِذُهَا مَملُوءَةً أَخلاَفُهَا حُلواً رَضَاعُهَا عَلقَماً عَاقِبَتُهَا

قسمتی‌از این خطبه است (که به فتنه‌های نزدیک ظهور امام زمان «علیه السّلام» اشاره می‌فرماید): (پیش از ظهور حضرت - أرواحنا فداه - تباهکاریها خواهد شد) (2) تا اینکه جنگ و خونریزی سخت به (آیندگان از) شما رو آورد، بطوریکه (چون شیر درنده خشمگین) دندانهایش را آشکار گرداند (جنگهایی که واقع میشود آمادۀ نابود کردن همه است و یا شتری ماند) دارای پستانهای پر از شیر که (آن جنگ مانند پستان شتر پستانهایش پر از شربت مرگ است) نوشیدن شیر آن (در اوّل امر به کام کسانیکه وارد کارزار میشوند و امید فتح و فیروزی دارند) شیرین است و در آخر کار (که زد و خورد و کشتن و کشته شدن و مصائب آن همه را فرا خواهد گرفت) تلخ و بد مزه (رنج آور) است

أَلاَ وَ فِی غَدٍ وَ سَیَأتِی غَدٌ بِمَا لاَ تَعرِفُونَ یَأخُذُ اَلوَالِی مِن غَیرِهَا عُمَّالَهَا عَلَی مَسَاوِی أَعمَالِهَا وَ تُخرِجُ لَهُ اَلأَرضُ أَفَالِیذَ کَبِدِهَا وَ تُلقِی إِلَیهِ سِلماً مَقَالِیدَهَا

(3) آگاه باشید (آنچه خبر می‌دهم) در فردا (پس از این) واقع خواهد شد و بزودی فردا با چیزیکه نمی‌شناسید (از آن خبر ندارید) می‌آید، حاکمی از غیر طایفه پادشاهان (امام عصر علیه السّلام) کار گردانان آنها را به بدی اعمال و کردارشان بازخواست می‌نماید و زمین پاره‌های جگرش را برای او بیرون خواهد آورد (تمام کانها از طلا و نقره و غیر آنها هویدا شده در دسترس آن حضرت قرار می‌گیرد ) و کلیدهایش را تسلیم آن بزرگوار می‌نماید (همۀ شهرها بتصرّف او در می‌آید)

فَیُرِیکُم کَیفَ عَدلُ اَلسِّیرَةِ وَ یُحیِی مَیِّتَ اَلکِتَابِ وَ اَلسُّنَّةِ

(4) پس عدالت و دادگستری در روش مملکت داری را بشما می‌نماید و (قوانین) متروک شدۀ از کتاب و سنّت را زنده میکند (احکام قرآن و سنّت پیغمبر اکرم را اجراء می‌فرماید)

منها کَأَنِّی بِهِ قَد نَعَقَ بِالشَّامِ وَ فَحَصَ بِرَایَاتِهِ فِی ضَوَاحِی کُوفَانَ فَعَطَفَ إِلَیهَا عَطفَ اَلضَّرُوسِ وَ فَرَشَ اَلأَرضَ بِالرُّءُوسِ قَد فَغَرَت فَاغِرَتُهُ وَ ثَقُلَت فِی اَلأَرضِ وَطأَتُهُ بَعِیدَ اَلجَولَةِ عَظِیمَ اَلصَّولَةِ

قسمتی‌از این خطبه است (که ظاهرا اشاره بخروج سفیانی می‌باشد، چنانکه شارح خوئی - رحمه اللّه - در شرح خود از علاّمۀ مجلسی «طاب ثراه» نقل کرده، ولی بیشتر شرّاح گفته‌اند: اشاره است بفتنه و خونریزی عبد الملک ابن مروان که چون بخلافت رسید از شام برای جنگ مصعب ابن زبیر کشندۀ مختار ابن ابی عبیدۀ ثقفی به کوفه رفت، در مسکن که از جملۀ نواحی کوفه بود بهم برخوردند، و مصعب کشته شد و در شهر کوفه مردم با او بیعت کردند، آنگاه حجّاج ابن یوسف را برای جنگ عبد اللّه ابن زبیر به مکّه فرستاد، حجّاج در مکّه عبد اللّه را بقتل رسانیده و خانۀ خدا را با منجنیق خراب نمود، و بسیاری را بکشت و بر مسلمانان مسلّط شده سالیان دراز انواع ظلم و ستم را بایشان روا داشت، امام علیه السّلام از ستمگری او خبر می‌دهد): (5) مانند آنست که من او را (عبد الملک را) می‌بینم در شام بانگ می‌زند (لشگر گرد آورده) و با پرچمهایش در اطراف کوفه می‌گردد (عراق را بتصرّف آورده) و باهل آن دیار رو می‌آورد مانند رو آوردن شتر سرکش بد خو و زمین را از سرها فرش می‌نماید (بسیاری را بقتل می‌رساند) و دهانش (چون درندگان برای دریدن) گشاده، و گامش در زمین سنگین می‌باشد (سپاه بسیار دارد) جولان او دور و دراز و حمله‌اش سخت می‌گردد (شهرهای دور را تصرّف نموده به بیدادگری دست می‌زند، چنانکه حجّاج امراء و سردارانی بدیار دور دست مانند خراسان و کابل و ترکستان فرستاد و بسیاری از مردم را کشت)

وَ اَللَّهِ لَیُشَرِّدَنَّکُم فِی أَطرَافِ اَلأَرضِ حَتَّی لاَ یَبقَی مِنکُم إِلاَّ قَلِیلٌ کَالکُحلِ فِی اَلعَینِ فَلاَ تَزَالُونَ کَذَلِکَ حَتَّی تَئُوبَ إِلَی اَلعَرَبِ عَوَازِبُ أَحلاَمِهَا

(6) سوگند بخدا (آیندگان) شما را در اطراف زمین (شهرها و دهات) می‌پراکند تا اینکه بر جا نماند از شما مگر اندکی مانند سرمۀ در چشم پس سختی و بیچارگی (فرزندان شما از دست بنی امیّه) همواره برقرار خواهد ماند تا اینکه بر گردد بسوی عرب عقلهای پنهان شدۀ ایشان (عبّاسیان روی کار آمده از روی فکر و اندیشه با کمک ایرانیان بنی امیّه را از بین ببرند)

فَالزَمُوا اَلسُّنَنَ اَلقَائِمَةَ وَ اَلآثَارَ اَلبَیِّنَةَ وَ اَلعَهدَ اَلقَرِیبَ اَلَّذِی عَلَیهِ بَاقِی اَلنُّبُوَّةِ

پس (7) (اگر بخواهید در هیچ عصری مسئولیّت متوجّه شما نباشد و از فتنه و فساد رهائی یابید) سنّتها و راههای پاینده و بر قرار و نشانه‌های آشکار (قرآن و سنّت) و پیمان نزدیک را که اتمام نبوّت بر آن استوار است (امام بحقّ و جانشین پیغمبر اکرم را) راهنمای خود گردانید

وَ اِعلَمُوا أَنَّ اَلشَّیطَانَ إِنَّمَا یُسَنِّی لَکُم طُرُقَهُ لِتَتَّبِعُوا عَقِبَهُ

(8) و بدانید که شیطان راههای (فریب) خود را برای شما آسان می‌نماید تا بجای قدمش گام نهاده از او پیروی کنید (آسایش را از دست داده در دنیا و آخرت مبتلی و گرفتار باشید )


خطبه 139- هشدار از حوادث خونین آینده

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی وقت الشوری

139 - از سخنان آن حضرت علیه السَّلام است (بعد از وفات عمر) هنگامیکه (بدستور او برای امر خلافت) شوری برقرار شد (امام علیه السّلام به زیان آن مجلس اشاره فرمود)

لَم یُسرِع أَحَدٌ قَبلِی إِلَی دَعوَةِ حَقٍّ وَ صِلَةِ رَحِمٍ وَ عَائِدَةِ کَرَمٍ فَاسمَعُوا قَولِی وَ عُوا مَنطِقِی

(1) هیچکس پیش از من به دعوت حقّ و پیوند با خویشان و باحسان و بخشش (خلاصه در کارهای خدا پسند) نشتافته است پس (در آنچه اقدام نمی‌نمایم مانند این مجلس که عمر امر به تشکیل آن داده حقّ و حقیقی نمی‌بینم، بنا بر این) سخنم را شنیده گفتارم را در نظر داشته باشید

عَسَی أَن تَرَوا هَذَا اَلأَمرَ مِن بَعدِ هَذَا اَلیَومِ تُنتَضَی فِیهِ اَلسُّیُوفُ وَ تُخَانُ فِیهِ اَلعُهُودُ حَتَّی یَکُونَ بَعضُکُم أَئِمَّةً لِأَهلِ اَلضَّلاَلَةِ وَ شِیعَةً لِأَهلِ اَلجَهَالَةِ

(2) بزودی بعد از امروز (که این مجلس منعقد میشود) امر خلافت را می‌بینید که شمشیرها در آن کشیده و عهد و پیمانها شکسته خواهد شد تا جائیکه بعضی از شما (طلحه و زبیر) پیشوایان گمراهان شده و برخی پیرو نادانان (عثمان و غیره) می‌گردد (و این همه فتنه و فساد و خونریزیها نتیجۀ این مجلس است که اساس آن روی باطل و نادرستی قرار گرفت )


خطبه 140- پرهیز دادن از غیبت و بدگویی

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی النهی عن غیبة الناس

140 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در نهی از غیبت مردم (غیبت سخن پشت سر دیگری است اگر راست باشد و اگر دروغ بود آنرا بهتان می‌نامند، و آن از گناهان بزرگست، برای آنکه مفاسد آن بیش از سائر منهیّات است چون ضرر آن نوعی و زیان سائر معاصی غالبا شخصی است، لذا امام علیه السّلام در نهی آن تأکید می‌فرماید)

وَ إِنَّمَا یَنبَغِی لِأَهلِ اَلعِصمَةِ وَ اَلمَصنُوعِ إِلَیهِم فِی اَلسَّلاَمَةِ أَن یَرحَمُوا أَهلَ اَلذُّنُوبِ وَ اَلمَعصِیَةِ وَ یَکُونَ اَلشُّکرُ هُوَ اَلغَالِبَ عَلَیهِم وَ اَلحَاجِزَ لَهُم عَنهُم فَکَیفَ بِالغَاٰئِبِ اَلَّذِی غَابَ أَخَاهُ وَ عَیَّرَهُ بِبَلوَاهُ

(1) سزاوار است کسانی را که از معاصی دوری گزیده‌اند (مرتکب گناه نگشته و بسبب عقل و خردمندی نفس امّاره مقهور و مغلوب آنان بوده و به این جهت عیوب گناه و فوائد اطاعت را شناخته‌اند) و خداوند نعمت پرهیز از گناهان را بآنها بخشیده، به گناهکاران و کسانیکه زیر بار فرمان خدا و رسول نمی‌روند، مهربانی کنند (از ایشان غیبت نکرده و بآنها بهتان نزنند، بلکه آنان را هدایت و براه راست ارشاد نمایند) و سزاوار است که شکر و سپاسگزاری بر آنها (از نعمتی که خداوند بآنها بخشیده و آنان را توفیق داده که از گناهان به سلامت مانده‌اند) مسلّط باشد (مجال سخن گفتن از دیگری بآنها ندهد) و مانع گردد از اینکه از گناهکاران غیبت کنند پس (در جائیکه دوران از معاصی و بی گناهان سزاوار نیست از دیگری غیبت کنند) چگونه است حال غیبت کننده‌ای که از برادر (هم کیش) خود غیبت کرده او را به گناهی که مرتکب شده سرزنش نماید؟! (در صورتیکه چنین شخصی گناه کاری خود به غیبت سزاوارتر است)

أَ مَا ذَکَرَ مَوضِعَ سَترِ اَللَّهِ عَلَیهِ مِن ذُنُوبِهِ مِمَّا هُوَ أَعظَمُ مِنَ اَلذَّنبِ اَلَّذِی غَابَهُ بِهِ

(2) آیا بیاد نمی‌آورد جایی را که گناهانش را خداوند پوشانیده و آن بزرگتر از گناهی است که برادر خود را بآن غیبت کرده‌؟! (غیبت کننده معاملۀ خداوند را با خودش که گناهانش را پوشانیده و مفتضح و رسوایش ننموده فراموش کرده که برادر خود را در گناهی که کرده رسوا می‌نماید)

وَ کَیفَ یَذُمُّهُ بِذَنبٍ قَد رَکِبَ مِثلَهُ فَإِن لَم یَکُن رَکِبَ ذَلِکَ اَلذَّنبَ بِعَینِهِ فَقَد عَصَی اَللَّهُ فِیمَا سِوَاهُ مِمَّا هُوَ أَعظَمُ مِنهُ

(3) و چگونه او را به گناهی سرزنش می‌نماید که خود مانند آنرا مرتکب بوده پس اگر عین آن گناه را هم مرتکب نگشته طرز دیگری نافرمانی خدا نموده (گناه دیگری مرتکب شده است) که بزرگتر از گناه برادرش می‌باشد

وَ أَیمُ اَللَّهِ لَئِن لَم یَکُن عَصَاهُ فِی اَلکَبِیرِ وَ عَصَاهُ فِی اَلصَّغِیرِ لَجُرأَتُهُ عَلَی عَیبِ اَلنَّاسِ أَکبَرُ

(4) و سوگند بخدا اگر گناه بزرگی مرتکب نشده باشد و با گناه کوچکی نافرمانی نموده باشد هر آینه جرأت و دلیری او بر عیب جوئی و بد گوئی مردم (از گناه بزرگی که مرتکب نشده) بزرگتر است

یَا عَبدَ اَللَّهِ لاَ تَعجَل فِی عَیبِ أَحَدٍ بِذَنبِهِ فَلَعَلَّهُ مَغفُورٌ لَهُ وَ لاَ تَأمَن عَلَی نَفسِکَ صَغِیرَ مَعصِیَةٍ فَلَعَلَّکَ مُعَذَّبٌ عَلَیهِ

(پس از این امام علیه السّلام بر سبیل پند و اندرز می‌فرماید:) (5) ای بندۀ خدا در عیب جوئی و بد گوئی از هیچکس بر اثر گناه او عجله و شتاب مکن که شاید او (از گناهی که کرده توبه و بازگشت نموده و) آمرزیده شده باشد و بر نفس خود از گناه کوچک ایمن و آسوده مباش (و بچشم حقارت و کوچکی در آن ننگر) که شاید بر اثر آن معذّب و گرفتار باشی

فَلیَکفُف مَن عَلِمَ مِنکُم عَیبَ غَیرِهِ لِمَا یَعلَمُ مِن عَیبِ نَفسِهِ وَ لیَکُنِ اَلشُّکرُ شَاغِلاً لَهُ عَلَی مُعَافَاتِهِ مِمَّا اُبتُلِیَ بِهِ غَیرُهُ

(6) و هر که از شما عیب و بدی غیر خود را میداند باید (از عیب جوئی و طعن زدن بر او) خودداری نماید بجهت آنکه بعیب خود آشنا و دانا است و باید شکر از اجتناب گناهی که دیگری بآن مبتلی است او را مشغول سازد (و سپاسگزاری از این نعمت باو مجال ندهد که عیب دیگری گوید )


خطبه 141- پرهیز دادن از شنیدن غیبت

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام

141 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در نهی از شنیدن غیبت و اینکه نباید به گفتار بد گو گوش فرا داد)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ مَن عَرَفَ مِن أَخِیهِ وَثِیقَةَ دِینٍ وَ سَدَادَ طَرِیقٍ فَلاَ یَسمَعَنَّ فِیهِ أَقَاوِیلَ اَلرِّجَالِ

(1) ای مردم، هر که برادر (هم کیش) خود را شناخت و دانست که در دین (اعتقادات) محکم و استوار است و در گفتار و کردار در راه راست قدم می‌نهد، نباید گفتار (بد گوئی) مردم را در بارۀ او گوش بدهد

أَمَا إِنَّهُ قَد یَرمِی اَلرَّامِی وَ تُخطِئُ اَلسِّهَامُ وَ یُحیِکُ اَلکَلاَمُ وَ بَاطِلُ ذَلِکَ یَبُورُ وَ اَللَّهُ سَمِیعٌ وَ شَهِیدٌ

(2) آگاه باشید (اثر زیان کلام از زیان تیر سختتر و بیشتر است، زیرا) گاهی تیر انداز تیر می‌اندازد و تیرها بخطاء می‌رود و (لیکن) کلام بی‌اثر نمی‌ماند (اگر چه دروغ باشد) و باطل و نادرست آن (اگر چه) از بین می‌رود و (لیکن گناه آن از برای گوینده باقی و برقرار است، زیرا) خداوند (گفتار را) شنوا و گواه است

أَمَا إِنَّهُ لَیسَ بَینَ اَلحَقِّ وَ اَلبَاطِلِ إِلاَّ أَربَعُ أَصَابِعَ فسئل علیه‌السلام عن معنی قوله هذا فجمع أصابعه و وضعها بین أذنه و عینه ثم قال

(3) آگاه باشید میان حقّ و باطل (فاصله‌ای) نیست مگر (بقدر) چهار انگشت معنی این فرمایش را از امام علیه السّلام پرسیدند، حضرت (در پاسخ) انگشتهای خود را بهم چسبانده بین گوش و چشمش نهاد، پس از آن فرمود

اَلبَاطِلُ أَن تَقُولَ سَمِعتُ وَ اَلحَقُّ أَن تَقُولَ رَأَیتُ

(4) باطل و نادرست آنست که بگوئی شنیدم، و حقّ و درست آنست که بگوئی دیدم (بنا بر این مؤمن نباید در عیب همکیشان به گفتار شخص فاسق و مردم بد گو اگر چه راست بگویند اعتماد نموده بمجرّد شنیدن پیش از دیدن زبان به افشاء آن گشاید )


خطبه 142- شناخت جایگاه بخشش و احسان

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام

142 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در مذمّت مال داری که مالش را بیجا صرف میکند)

وَ لَیسَ لِوَاضِعِ اَلمَعرُوفِ فِی غَیرِ حَقِّهِ وَ عِندَ غَیرِ أَهلِهِ مِنَ اَلحَظِّ فِیمَا أَتَی إِلاَّ مَحمَدَةُ اَللِّئَامِ وَ ثَنَاءُ اَلأَشرَارِ وَ مَقَالَةُ اَلجُهَّالَ مَا دَامَ مُنعِماً عَلَیهِم مَا أَجوَدَ یَدَهُ وَ هُوَ عَن ذَاتِ اَللَّهِ بَخِیلٌ

(1) برای کسیکه در غیر راه حقّ احسان کند و بغیر مستحقّ ببخشد از آنچه بخشیده حظّ و بهره‌ای نیست مگر تمجید و ستودن مردم فرومایه و بد کار و گفتار نادانان در بارۀ او مادامی که بایشان بخشش می‌نماید، چه بسیار جواد و بخشنده است و حال آنکه (در حقیقت جودی نکرده، بلکه مال خود را تلف و اسراف نموده، و) در راه خدا بخل ورزیده است (و مالش را بیجا و در غیر رضای حقّ صرف کرده و چنین شخصی از یاران شیطان است، چنانکه در شرح سخن صد و بیست و ششم باین نکته اشاره شد)

فَمَن أَتَاهُ اَللَّهُ مَالاً فَلیَصِل بِهِ اَلقَرَابَةَ وَ لیُحسِن مِنهُ اَلضِّیَافَةَ وَ لیَفُکَّ بِهِ اَلأَسِیرَ وَ اَلعَانِی وَ لیُعطِ مِنهُ اَلفَقِیرَ وَ اَلغَارِمَ وَ لیَصبِر نَفسَهُ عَلَی اَلحُقُوقِ وَ اَلنَّوَائِبِ اِبتِغَاءَ اَلثَّوَابِ

(2) پس بکسیکه خداوند ثروتی عطاء فرموده، باید با آن مال خویشان را کمک و یاری کند و از آن مال (آشنایان را) مهمانی شایسته نماید (بهر کس مناسب حال خودش) و با اسیر و گرفتار را رهائی بخشد و از آن به درویش و وام دار عطاء کند و باید شکیبائی ورزد بر ادای حقوق (واجبه مانند زکوة و مستحبّه مانند صدقات) و دفع حوادث و پیش آمدها، و اینها را برای بدست آوردن ثواب و پاداش الهی بنماید (نه از روی ریاء و خود نمائی)

فَإِنَّ فَوزاً بِهَذِهِ اَلخِصَالِ شَرَفُ مَکَارِمِ اَلدُّنیَا وَ دَرکُ فَضَائِلِ اَلآخِرَةِ إِن شَاءَ اَللَّهُ

(3) پس پیروزمند شدن باین بخششها (که بیان شد) در دنیا باعث بزرگ شدن و خوشنام بودن و نیکی، و در آخرت وسیلۀ رسیدن بدرجات عالیه است، اگر خدا بخواهد


خطبه 143- طلب باران

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فی الاستسقاء

143 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است هنگام باران خواستن

أَلاَ وَ إِنَّ اَلأَرضَ اَلَّتِی تَحمِلُکُم وَ اَلسَّمَاءَ اَلَّتِی تُظِلُّکُم مُطِیعَتَانِ لِرَبِّکُم

(1) آگاه باشید زمینی که شما را بروی خود نگاه می‌دارد، و آسمانی که شما را در سایه‌اش قرار می‌دهد، فرمانبردار پروردگار شما هستند (پیرو خواهش و آرزوی شما نیستند تا هر زمان بخواهید زمین بروید یا آسمان ببارد)

وَ مَا أَصبَحَتَا تَجُودَانِ لَکُم بِبَرَکَتِهِمَا تَوَجُّعاً لَکُم وَ لاَ زُلفَةً إِلَیکُم وَ لاَ لِخَیرٍ تَرجُوَانِهِ مِنکُم وَ لَکِن أُمِرَتَا بِمَنَافِعِکُم فَأَطَاعَتَا وَ أُقِیمَتَا عَلَی حُدُودِ مَصَالِحِکُم فَأَقَامَتَا

(2) و برکت و سود خود را بشما نمی‌بخشد (زمین نمی‌روید و آسمان نمی‌بارد) بجهت دلسوزی برای شما و نه بسبب تقرّب جستن بشما و نه به علّت اینکه امیدوار بخیر و نیکوئی (سودی) از شما باشند بلکه (از جانب پروردگار) مأمورند که سودها بشما برسانند، و اطاعت امر کرده برای انجام مصالح شما قیام نموده‌اند

إِنَّ اَللَّهَ یَبتَلِی عِبَادَهُ عِندَ اَلأَعمَالِ اَلسَّیِّئَةِ بِنَقصِ اَلثَّمَرَاتِ وَ حَبسِ اَلبَرَکَاتِ وَ إِغلاَقِ خَزَائِنِ اَلخَیرَاتِ لِیَتُوبَ تَائِبٌ وَ یُقلِعَ مُقلِعٌ وَ یَتَذَکَّرَ مُتَذَکِّرٌ وَ یَزدَجِرَ مُزدَجِرٌ

(پس نباریدن آسمان و نروئیدن زمین در موقع مقتضی بسبب بد کرداری بنده و گناه او است که مانع مستعدّ بودن برای قبول رحمت و افاضۀ جود و بخشش حقّ تعالی می‌باشد، لذا) (3) خداوند بندگان خود را که به کارهای ناشایسته مشغولند بکم شدن میوه‌ها و باز داشتن برکات و بستن در خزینهای نیکوئیها، می‌آزماید تا توبه کننده متنبّه گشته توبه و بازگشت نماید و گناه را از خود رانده ترک کند (دیگر مرتکب گناه نشود) و پند گیرنده پند پذیرد و سر خرده منزجر گردد (گناه نکرده بکار زشت نگراید)

وَ قَد جَعَلَ اَللَّهُ اَلاِستِغفَارَ سَبَباً لِدُرُورِ اَلرِّزقِ وَ رَحمَةِ اَلخَلقِ فَقَالَ سُبحَانَهُ اِستَغفِرُوا رَبَّکُم إِنَّهُ کٰانَ غَفّٰاراً یُرسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَیکُم مِدرٰاراً وَ یُمدِدکُم بِأَموٰالٍ وَ بَنِینَ

(4) و خداوند استغفار (آمرزش خواستن) را سبب فراوانی روزی و رسیدن رحمت و مهربانی قرار داده و (در قرآن کریم س 71 ی 10 فرموده: «اِستَغفِرُوا رَبَّکُم إِنَّهُ کٰانَ غَفّٰاراً» (ی 11) «یُرسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَیکُم مِدرٰاراً» (ی 12) «وَ یُمدِدکُم بِأَموٰالٍ وَ بَنِینَ‌» یعنی از پروردگارتان آمرزش بخواهید که او آمرزندۀ گناهان است (پس از توبه و بازگشت) ابر را می‌فرستد که پی در پی بر شما ببارد، و شما را بمالها و پسران کمک می‌دهد (اموال و اولاد شما را زیاد می‌گرداند))

فَرَحِمَ اَللَّهُ اِمرَأً اِستَقبَلَ تَوبَتَهُ وَ اِستَقَالَ خَطِیئَتَهُ وَ بَادَرَ مَنِیَّتَهُ

(5) پس خداوند رحمت کند (بیامرزد) مردی را که به توبه و بازگشت (از گناه) رو آورد و گناهی را که مرتکب شده طلب فسخ نماید (بخواهد تا حقّ تعالی از کیفر کردار زشتش بگذرد) و بر مرگ خود پیشی گیرد (پیش از رسیدن مرگ از گناهان توبه و بازگشت نموده عمل صالح و کردار نیک را شعار خویش قرار دهد)

اَللَّهُمَّ إِنَّا خَرَجنَا إِلَیکَ مِن تَحتِ اَلأَستَارِ وَ اَلأَکنَانِ وَ بَعدَ عَجِیجِ اَلبَهَائِمِ وَ اَلوِلدَانِ رَاغِبِینَ فِی رَحمَتِکَ وَ رَاجِینَ فَضلَ نِعمَتِکَ وَ خَائِفِینَ مِن عَذَابِکَ وَ نِقمَتِکَ

(در اینجا امام علیه السّلام طریق دعاء کردن و طلب رحمت و خواستن باران را یاد می‌دهد:) -(6) بار خدایا ما از زیر پرده‌ها و پوششها (خانه‌ها) ئی که فریاد چهارپایان و فرزندان از آن بلند است (بسبب کمیابی آب و علف و مایۀ معیشت و زندگانی) رو بسوی تو آورده‌ایم در حالیکه خواهان رحمت تو و امیدوار به زیادتی نعمت تو و ترسناک از کیفر و خشم تو می‌باشم

اَللَّهُمَّ فَاسقِنَا غَیثَکَ وَ لاَ تَجعَلنَا مِنَ اَلقَانِطِینَ وَ لاَ تُهلِکنَا بِالسِّنِینَ وَ لاَ تُؤَاخِذنَا بِمَا فَعَلَ اَلسُّفَهَاءُ مِنَّا یَا أَرحَمَ اَلرَّاحِمِینَ

(7) بار خدایا ما را بباران خود آب ده و از نومید شدگان قرار مده و به سالهای قحطی و تنگی ما را تباه مگردان و بسبب آنچه بی‌خردان (بد کرداران) از ما بجا آورده‌اند ما را مؤاخذه مفرما، ای مهربانترین مهربانان

اَللَّهُمَّ إِنَّا خَرَجنَا إِلَیکَ نَشکُو إِلَیکَ مَا لاَ یَخفَی عَلَیکَ حِینَ أَلجَأَتنَا اَلمَضَایِقُ اَلوَعرَةُ وَ أَجَاءَتنَا اَلمَقَاحِطُ اَلمُجدِبَةُ وَ أَعیَتنَا اَلمَطَالِبُ اَلمُتَعَسِّرَةُ وَ تَلاَحَمَت عَلَینَا اَلفِتَنُ اَلمُستَصعَبَةُ

(8) بار خدایا بسوی تو بیرون آمده‌ایم و بتو شکایت داریم (خبر می‌دهیم) از آنچه (سختیهایی که) بر تو پنهان نیست هنگامیکه سختی تنگیها ما را بیچاره کرده و خشکسالیهای پر مشقّت ما را سوق داده و مطالب و خواهشهای دشوار ما را ناتوان گردانیده و فتنه‌ها و بلاهای ناهنجار بر ما پیوسته وارد گشته

اَللَّهُمَّ إِنَّا نَسأَلُکَ أَلاَّ تَرُدَّنَا خَائِبِینَ وَ لاَ تَقلِبَنَا وَاجِمِینَ وَ لاَ تُخَاطِبَنَا بِذُنُوبِنَا وَ لاَ تُقَایِسَنَا بِأَعمَالِنَا

(9) بار خدایا از تو درخواست می‌نماییم که ما را (به خانه‌های) نومید شده باز نگردانی و اندوهگین مفرستی و به گناهانمان نگیری (پاسخ درخواست ما را به مقتضای گناهانمان قرار مدهی) و به کردارمان مقایسه نفرمایی، (بلکه درخواست ما را از روی فضل و کرمت بپذیری)

اَللَّهُمَّ اُنشُر عَلَینَا غَیثَکَ وَ بَرَکَتَکَ وَ رِزقَکَ وَ رَحمَتَکَ وَ اِسقِنَا سُقیَا نَافِعَةً مُروِیَةً مُعشِبَةً تُنبِتُ بِهَا مَا قَد فَاتَ وَ تُحیِی بِهَا مَا قَد مَاتَ نَافِعَةَ اَلحَیَا کَثِیرَةَ اَلمُجتَنَی تُروِی بِهَا اَلقِیعَانَ وَ تُسِیلُ اَلبُطنَانَ وَ تَستَورِقُ اَلأَشجَارَ وَ تُرخِصُ اَلأَسعَارَ إِنَّکَ عَلَی مَا تَشَاءُ قَدِیرٌ

(10) بار خدایا باران و برکت و روزی و رحمت و مهربانیت را بر ما زیاد عطاء فرما و بما آب ده چنان آبی که سود دهنده و سیر آب کننده و رویاننده (گیاهها) باشد که بسبب آن برویانی آنچه از دست رفته (گیاههایی که خشک شده) و زنده گردانی آنچه که مرده (زمینهایی که خشک مانده) و آب ده ما را به بارانی که تشنگی را برطرف نموده و میوۀ بدست آمدۀ از آن فراوان باشد و زمینهای هموار بآن سیر آب شده و در زمینهای نشیب (رودخانه‌ها و درّه‌ها) جاری گردد و درختها را با برگ و نوا (سبز و خرّم) گردان و نرخها را ارزان فرمای زیرا تو بر هر چه بخواهی توانا هستی


خطبه 144- بعثت پیامبران، برتری اهل بیت و صفات گمراهان

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

144 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در فضائل و مناقب ائمّۀ اطهار)

بَعَثَ رُسُلَهُ بِمَا خَصَّهُم بِهِ مِن وَحیِهِ وَ جَعَلَهُم حُجَّةً لَهُ عَلَی خَلقِهِ لِئَلاَّ تَجِبَ اَلحُجَّةُ لَهُم بِتَرکِ اَلإِعذَارِ إِلَیهِم فَدَعَاهُم بِلِسَانِ اَلصِّدقِ إِلَی سَبِیلِ اَلحَقِّ

(1) خداوند پیغمبرانش را بر انگیخته و حیش را بآنان اختصاص داد و آنها را برای مردم حجّت و دلیل گردانید تا ایشان را (در کردارشان) حجّت و عذری نباشد (باینکه ما به اوامر و نواهی تو آشنا نبودیم) پس همه را بوسیلۀ پیغمبران براه حقّ دعوت فرمود

أَلاَ إِنَّ اَللَّهَ قَد کَشَفَ اَلخَلقَ کَشفَةً لاَ أَنَّهُ جَهِلَ مَا أَخفَوهُ مِن مَصُونِ أَسرَارِهِم وَ مَکنُونِ ضَمَائِرِهِم وَ لَکِن لِیَبلُوَهُم أَیُّهُم أَحسَنُ عَمَلاً فَیَکُونُ اَلثَّوَابُ جَزَاءً وَ اَلعِقَابُ بَوَاءً

(2) آگاه باشید که خداوند (احوال) مردم را آشکار نمود نه آنکه بآنچه پنهان داشته‌اند از اسرار و اندیشه‌هائی که در دل دارند بی‌اطّلاع باشد بلکه (فرستادن پیغمبران و امر و نهی) برای آن بود که آنان را بیازماید که کردار کدام کس بهتر است (معنی آزمایش خداوند این است که چه کس در دنیا از فرمان او پیروی نموده رستگار می‌گردد، و که نافرمانی کرده بعذاب گرفتار میشود، نه آنکه آخر کار آنان را ندانسته بخواهد دانا گردد، چنانکه در شرح خطبۀ شصت و دوّم بیان شد) تا ثواب (بهشت) پاداش (کردار نیک) و عذاب (آتش) کیفر (کردار زشت) باشد

أَینَ اَلَّذِینَ زَعَمُوا أَنَّهُمُ اَلرَّاسِخُونَ فِی اَلعِلمِ دُونَنَا کَذِباً وَ بَغیاً عَلَینَا أَن رَفَعَنَا اَللَّهُ وَ وَضَعَهُم وَ أَعطَانَا وَ حَرَمَهُم وَ أَدخَلَنَا وَ أَخرَجَهُم

(چون با این بیان دانستید که سبب آزمایش الهیّ‌ چیست، پس) (3) کجایند کسانیکه گمان میکنند که آنان در علم (اسرار خلقت و تفسیر و تأویل قرآن کریم) مطّلع و استوارند، بجز ما اهل بیت‌؟ ادّعای آنان دروغ و ستم بر ما است زیرا خداوند ما را برتری داده و ایشان را فرو گذاشته و (این مقام و منزلت را) بما عطاء فرموده و آنان را بی‌بهره ساخته و ما را داخل نموده و آنها را خارج فرموده

بِنَا یُستَعطَی اَلهُدَی وَ یُستَجلَی اَلعَمَی

(4) بوسیلۀ ما هدایت و راهنمائی طلب می‌گردد و بینائی از کوری و گمراهی خواسته میشود

إِنَّ اَلأَئِمَّةَ مِن قُرَیشٍ غُرِسُوا فِی هَذَا اَلبَطنِ مِن هَاشِمٍ لاَ تَصلُحُ عَلَی سِوَاهُم وَ لاَ تَصلُحُ اَلوُلاَةُ مِن غَیرِهِم

(5) محقّق است که ائمّه و پیشوایان دین از قریش هستند که از هاشم بوجود آمده‌اند (و از نسل علیّ و فاطمة علیهما السّلام ظاهر گشته‌اند) امامت و خلافت بر غیر ایشان سزاوار نیست و خلفای غیر آنان (که بنا حقّ روی کار آمده‌اند برای جانشینی پیغمبر اکرم) صلاحیّت ندارند (زیرا لازمۀ خلافت و امامت خصائصی است که در غیر أئمّۀ اثنی عشر یافت نمی‌شود، و این فرمایش امام علیه السّلام صراحت دارد باینکه امامت برای غیر دوازده امام شایسته نیست )

منها آثَرُوا عَاجِلاً وَ أَخَّرُوا آجِلاً وَ تَرَکُوا صَافِیاً وَ شَرِبُوا آجِناً

قسمتی از این خطبه است (در توبیخ و سرزنش بنی امیّه و پیروانشان): (6) دنیا را اختیار کرده آخرت را پشت سر انداختند و از آب صاف و گوارا (تقوی و پرهیزکاری) چشم پوشیده و آب گندیده آشامیدند (بعذاب همیشگی تن دادند)

کَأَنِّی أَنظُرُ إِلَی فَاسِقِهِم وَ قَد صَحِبَ اَلمُنکَرَ فَأَلِفَهُ وَ بَسِئَ بِهِ وَ وَافَقَهُ حَتَّی شَابَت عَلَیهِ مَفَارِقُهُ وَ صُبِغَت بِهِ خَلاَئِقُهُ ثُمَّ أَقبَلَ مُزبِداً کَالتَّیَّارِ لاَ یُبَالِی مَا غَرَّقَ أَو کَوَقعِ اَلنَّارِ فِی اَلهَشِیمِ لاَ یَحفِلُ مَا حَرَّقَ

(7) گویا می‌بینم یک فاسق و گناهکار ایشان (عبد الملک ابن مروان) را پیرو از منکر و کارهای زشت که با آن الفت و انس گرفته و رام و موافق گشته تا اینکه موهای سرش بر آن کار زشت سفید گردیده و خوهایش بآن رنگ شده است (حکومت و سلطنت او بطول انجامیده، و زشتکاری جبلّیّ و غریزۀ او گشته) پس (بانجام هر کار زشتی) رو آورد در حالتی که کف بر لب دارد (مست و بی پروا است) مانند دریای بزرگ پر موجی که باک ندارد از آنچه غرق می‌گرداند یا مانند افتادن آتش در گیاه خشک که نیندیشد از آنچه می‌سوزاند

أَینَ اَلعُقُولُ اَلمُستَصبِحَةُ بِمَصَابِیحِ اَلهُدَی وَ اَلأَبصَارُ اَللاَّمِحَةُ إِلَی مَنَارِ اَلتَّقوَی

(در چنین زمانی) (8) کجایند عقلهای افروخته شدۀ به چراغهای هدایت و دیده‌های نگرندۀ به نشانۀ تقوی و پرهیزکاری‌؟

أَینَ اَلقُلُوبُ اَلَّتِی وُهِبَت لِلَّهِ وَ عُوقِدَت عَلَی طَاعَةِ اَللَّهِ

(9) کجایند دلهایی که بخدا تخصیص داده شده و بطاعت و بندگی خدا بسته شده‌اند؟ (کجایند طرفداران پیشوایان دین که بجز اطاعت و فرمانبرداری خدا پیشه‌ای ندارند؟)

اِزدَحَمُوا عَلَی اَلحُطَامِ وَ تَشَاحُّوا عَلَی اَلحَرَامِ

(در حالیکه بنی امیّه) (10) بمتاع دنیا هجوم آورده و برای حرام با یکدیگر زد و خورد می‌نمایند

وَ رُفِعَ لَهُم عَلَمُ اَلجَنَّةِ وَ اَلنَّارِ فَصَرَفُوا عَنِ اَلجَنَّةِ وُجُوهَهُم وَ أَقبَلُوا إِلَی اَلنَّارِ بِأَعمَالِهِم

(11) و نشانۀ بهشت و آتش برای ایشان نمایان است پس از بهشت رو گردانده و با اعمال و کردارشان به آتش توجّه نموده‌اند

وَ دَعَاهُم رَبُّهُم فَنَفَرُوا وَ وَلَّوا وَ دَعَاهُمُ اَلشَّیطَانُ فَاستَجَابُوا وَ أَقبَلُوا

(12) و پروردگارشان آنها را (براه رستگاری) دعوت فرموده، آنان رمیده پشت گردانیدند و شیطان ایشان را (براه ذلّت و بد بختی) خوانده، آنها دعوتش را پذیرفته بآن رو آوردند


خطبه 145- شناخت دنیا و نکوهش بدعت

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

145 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در مذمّت و بیوفائی دنیا)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّمَا أَنتُم فِی هَذِهِ اَلدُّنیَا غَرَضٌ تَنتَضِلُ فِیهِ اَلمَنَایَا مَعَ کُلِّ جُرعَةٍ شَرَقٌ وَ فِی کُلِّ أُکلَةٍ غَصَصٌ

(1) ای مردم شما در این دنیا نشانه و هدفید که مرگها در آن تیر می‌اندازند (اقسام مردن: بیماریها، کشته شدن، سوختن، غرق گشتن، در چاه افتادن، زیر هوار رفتن، و مانند اینها برای نابود کردنتان آماده هستند) با هر آشامیدنی آب جستنی در گلو هست و در هر لقمه‌ای استخوانی گلو گیر می‌باشد

لاَ تَنَالُونَ مِنهَا نِعمَةً إِلاَّ بِفِرَاقِ أُخرَی وَ لاَ یُعَمَّرُ مُعَمَّرٌ مِنکُم یَوماً مِن عُمُرِهِ إِلاَّ بِهَدمِ آخَرَ مِن أَجَلِهِ وَ لاَ تُجَدَّدُ لَهُ زِیَادَةٌ فِی أُکلَةٍ إِلاَّ بِنَفَادِ مَا قَبلَهَا مِن رِزقِهِ

(2) هیچ نعمت و خوشی از آن در نمی‌یابید مگر آنکه نعمت دیگری را از دست می‌دهید (اگر سیر در شهرها را آرزو کنید و بآن نائل گردید اندوه دوری از وطن و اهل بشما خواهد رسید، و اگر مال و فرزند یابید از نعمت آسودگی جدا خواهید ماند و همچنین) و معمّری از شما (کسیکه عمرش باقی است جوان یا پیر، نه بس بزرگ سال) روزی از عمرش باو داده نمی‌شود مگر آنکه روز دیگری از مدّت عمر و زندگانیش نابود می‌گردد (رسیدن او به فردا ممکن نیست مگر به گذشتن امروز که در آن باقی است و به گذشتن امروز یک روز به مرگ نزدیک میشود، پس لذّت و خوشی با نزدیک شدن به مرگ در حقیقت لذّت و خوشی نیست) و افزونی در خوردن برای او لذّت نو و تازه نمی‌آورد مگر به از بین رفتن آنچه از روزی پیش از آن خورده (از غذای لذیذی نمی‌تواند بهره‌مند شد مگر آنکه از غذاهای لذیذ دیگر چشم بپوشد، و جامه‌ای نمی‌پوشد مگر اینکه جامۀ دیگری از تن بکند، و در خانه‌ای ساکن نمی‌گردد مگر آنکه از خانۀ دیگری بیرون رود)

وَ لاَ یَحیَا لَهُ أَثَرٌ إِلاَّ مَاتَ لَهُ أَثَرٌ وَ لاَ یَتَجَدَّدُ لَهُ جَدِیدٌ إِلاَّ بَعدَ أَن یَخلُقَ لَهُ جَدِیدٌ وَ لاَ تَقُومُ لَهُ نَابِتَةٌ إِلاَّ وَ تَسقُطُ مِنهُ مَحصُودَةٌ

(3) و برای او اثر و نشانه‌ای بوجود نمی‌آید مگر آنکه اثر و نشانۀ دیگرش از بین می‌رود و برای او چیزی تازه نمی‌گردد مگر بعد از آنکه تازۀ او کهنه شود (مثلاً با بدست آوردن وقار و حلم و بردباری نشاط جوانی از دست می‌رود) و برای او خوشه‌ای نمی‌روید مگر آنکه درو شده‌ای ساقط و از بین برود (تا کشتی درو نگردد، کشت دیگری عمل نمی‌آید، و فرزندان جای پدران و مادران ننشینند مگر آنکه آنها از دنیا بروند)

وَ قَد مَضَت أُصُولٌ نَحنُ فُرُوعُهَا فَمَا بَقَاءُ فَرعٍ بَعدَ ذَهَابِ أَصلِهِ

(4) و اصلها گذشتند (پدران و مادران مردند) و ما فرعها هستیم (فرزندان آنها می‌باشیم) پس چگونه فرع بعد از رفتن اصلش باقی می‌ماند؟! (خلاصه لذّتهای دنیا که هر یک آمیخته به چندین بلاء و درد و اندوه هستند برای کسی جمع نمی‌گردد، پس نادان و زیانکار کسیکه بآنها دل بسته و از لذّات جاودانی آن جهان چشم می‌پوشد !!)

منها وَ مَا أُحدِثَت بِدعَةٌ إِلاَّ تُرِکَ بِهَا سُنَّةٌ فَاتَّقُوا اَلبِدَعَ وَ اِلزَمُوا اَلمَهیَعَ

قسمتی‌از این خطبه است (در نهی از متابعت بدعت و ترغیب به پیروی از سنّت): (5) بدعتی (احداث چیزی در دین که از دین نبوده) آشکار نگشت مگر آنکه بسبب آن سنّتی (طریقۀ و رویّۀ حضرت رسول اکرم) از بین می‌رود پس از بدعتها پرهیز نموده در راه روشن قدم نهید (از روش رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله پیروی نمائید)

إِنَّ عَوَازِمَ اَلأُمُورِ أَفضَلُهَا وَ إِنَّ مُحدَثَاتِهَا شِرَارُهَا

(6) زیرا امور قدیمه (که در عهد پیغمبر اکرم برقرار بود) بهترین کارها است و بدعتهای نو بدترین چیزها است (چون بر خلاف شرع و مستلزم هرج و مرج و فساد و تباهکاری بسیار می‌باشد )


خطبه 146- مشاوره نظامی برای نبرد با ایران

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لعمر بن الخطاب و قد استشاره فی الشخوص لقتال الفرس بنفسه

146 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است بعمر ابن خطّاب هنگامی که برای رفتن خود بجنگ با اهل ایران با آن بزرگوار مشورت نمود (مورّخین در زمانیکه امام علیه السّلام این سخنان را فرموده اختلاف دارند: بعضی گفته‌اند در بارۀ جنگ قادسیّه بوده که موضعی است نزدیک کوفه از سمت مغرب بطرف صحراء و این جنگ در سال چهارده از هجرت واقع شده، چون عمر با مسلمانان برای رفتن خود بجنگ مشورت نمود امام علیه السّلام او را از رفتن نهی فرمود، پس سعد ابن ابی وقّاص را سردار لشگر گردانید که با هفت هزار نفر وارد کارزار شدند و یزدگرد شهریار ایران هم رستم فرّخ زاد را با لشگر بسیاری بجنگ آنان فرستاد و بالأخره لشگر اسلام غلبه یافته و رستم را با بسیاری از لشگرش بقتل رسانده و فتح و فیروزی بدست آوردند و بعد از آن مسلمین و سعد بسمت مدائن رفته داخل ایوان کسری شدند و آنچه در آنجا بود بیغما بردند و یزدگرد از آنجا فرار کرد. و برخی گفته‌اند در بارۀ جنگ نهاوند بوده که شهری است نزدیک همدان، و مجمل این واقعه اینست: یزدگرد پادشاه ایران لشگر بیشماری در شهر نهاوند به سپهسالاری فیروزان گرد آورد تا بجنگ لشگر اسلام قیام نماید، عمّار یاسر که در آن وقت حاکم کوفه بود چون آگاهی یافت نامه‌ای بعمر نوشته باو خبر داد، عمر اصحاب را گرد آورده برای رفتن خود باین کارزار مشورت نمود، هر کس رأی و اندیشۀ خویش را اظهار می‌داشت، عثمان گفت به همۀ مسلمانان شام و یمن و مکّه و مدینه و کوفه و بصره بنویس تا برای جنگ حاضر شوند و خود نیز به همراهی ایشان حرکت نما، امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود صلاح نیست از مدینه حرکت کنی، چون این شهر مرکز مملکت و پایتخت اسلام است، و نیز صلاح نیست که لشگر از شام بخواهی، چون شهری که بسختی بتصرّف در آمده سزاوار نیست از لشگر تهی ماند، مبادا هرقل پادشاه روم آگاه شده از کمین بیرون آمده دوباره آنجا را بتصرّف در آورد، عمر گفت یا علیّ پس دستور چیست‌؟ فرمود رأی اینست که تو در مدینه مانده مرد دلیری را امیر لشگر اسلام نموده بجنگ ایرانیها بفرستی و اگر هم مغلوب شده شکست بخورند تو در جای خود مانده دوباره لشگر آماده می‌سازی و برای سرداری لشگر اسلام نعمان ابن مقرن لیاقت دارد، عمر این رأی را اختیار نموده نامه‌ای بنعمان که در بصره بود نوشت و او را مأمور نمود که به سپهسالاری لشگر اسلام بجنگ ایرانیها برود، و نعمان چون نامه را خواند با زیاده از سی هزار نفر مرد جنگی روانۀ نهاوند شد و پس از زد و خورد بسیار آخر الأمر فتح نصیب مسلمانان شد و این جنگ را مسلمین فتح الفتوح نامیدند، و یزدگرد فرار کرد، خلاصه از جملۀ فرمایشهای امام علیه السّلام هنگام مشورت نمودن عمر با آن حضرت اینست)

إِنَّ هَذَا اَلأَمرَ لَم یَکُن نَصرُهُ وَ لاَ خِذلاَنُهُ بِکَثرَةٍ وَ لاَ بِقِلَّةٍ وَ هُوَ دِینُ اَللَّهِ اَلَّذِی أَظهَرَهُ وَ جُندُهُ اَلَّذِی أَعَدَّهُ وَ أَمَدَّهُ حَتَّی بَلَغَ مَا بَلَغَ وَ طَلَعَ حَیثُمَا طَلَعَ وَ نَحنُ عَلَی مَوعُودٍ مِنَ اَللَّهِ وَ اَللَّهُ مُنجِزٌ وَعدَهُ وَ نَاصِرٌ جُندَهُ

(1) یاری نمودن و خوار کردن این امر (دین مقدّس اسلام از ابتداء) به انبوهی و کمی (لشگر) نبوده است (تا از بسیاری لشگر کفّار و کمی سپاه خود بهراسیم) و آن دین خدا است که آنرا (بر سائر ادیان) پیروزی داده و لشگر خدا است که آنها را مهیّا ساخته و کمک فرموده تا آنکه رسیده به مرتبه‌ای که باید برسد و آشکار گردیده جائیکه باید آشکار شود و ما به وعدۀ از جانب خدا منتظریم (در قرآن کریم س 24 ی 55 می‌فرماید: «وَعَدَ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا مِنکُم وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَیَستَخلِفَنَّهُم فِی اَلأَرضِ کَمَا اِستَخلَفَ اَلَّذِینَ مِن قَبلِهِم وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُم دِینَهُمُ اَلَّذِی اِرتَضیٰ لَهُم وَ لَیُبَدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم أَمناً» یعنی خدا به کسانی از شما که ایمان آورده و گرویدند و کارهای شایسته کردند وعده داده است که زمین کفّار و شهرهاشان را بتصرّف ایشان در آورد، چنانکه پیش از آنان بنی اسرائیل را در زمین مصر و شام مسلّط گردانید، و وعده داده است که دین پسندیده و برگزیدۀ برای ایشان را استوار گرداند، و پس از خوف و ترس از کفّار بآنان امنیّت و آسودگی عطاء فرماید) و خدا به وعدۀ خود وفاء کرده لشگرش را یاری می‌فرماید

وَ مَکَانُ اَلقَیِّمِ بِالأَمرِ مَکَانُ اَلنِّظَامِ مِنَ اَلخَرَزِ یَجمَعُهُ وَ یَضُمُّهُ فَإِذَا اِنقَطَعَ اَلنِّظَامُ تَفَرَّقَ اَلخَرَزُ وَ ذَهَبَ ثُمَّ لَم یَجتَمِع بِحَذَافِیرِهِ أَبَداً

(پس رأی خود را برای نرفتن عمر به کارزار از روی برهان چنین بیان فرمود:) (2) و مکان زمامدار دین و حکمران مملکت مانند رشتۀ مهره است که آنرا گرد آورده بهم پیوند می‌نماید پس اگر رشته بگسلد مهره‌ها از هم جدا شده پراکنده گردد و هرگز همۀ آنها گرد نیامده است (تو اگر از مدینه بیرون روی فساد و تباهکاری رخ داده جمع مسلمین پراکنده میشود)

وَ اَلعَرَبُ اَلیَومَ وَ إِن کَانُوا قَلِیلاً فَهُم کَثِیرُونَ بِالإِسلاَمِ عَزِیزُونَ بِالاِجتِمَاعِ

(پس از آن برای رفع نگرانی عمر از جهت کمی لشگر اسلام و بسیاری سپاه دشمن می‌فرماید:) (3) اگر چه امروز عرب اندکست، لیکن بسبب دین اسلام (و غلبۀ آن بر سائر ادیان) بسیار است و بجهة اجتماع و یگانگی (که نفاق و دوروئی در آنها راه ندارد) غلبه دارند

فَکُن قُطباً وَ اِستَدِرِ اَلرَّحَی بِالعَرَبِ وَ أَصلِهِم دُونَکَ نَارَ اَلحَربِ فَإِنَّکَ إِن شَخَصتَ مِن هَذِهِ اَلأَرضِ اِنتَقَضَت عَلَیکَ اَلعَرَبُ مِن أَطرَافِهَا وَ أَقطَارِهَا حَتَّی یَکُونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَکَ مِنَ اَلعَورَاتِ أَهَمَّ إِلَیکَ مِمَّا بَینَ یَدَیکَ

(4) پس تو مانند میخ وسط آسیا (ساکن و برقرار) باش و آسیا (ی جنگ) را بوسیلۀ عرب بگردان (در تجهیز لشگر و آراستگی و انتظام امر ایشان بکوش) و آنان را به آتش جنگ در آورده خود به کارزار مرو زیرا اگر تو از این زمین (مدینۀ طیّبه پایتخت اسلام) بیرون روی عرب از اطراف و نواحی آن (فرصت بدست آورده) عهد با ترا شکسته فساد و تباهکاری می‌نمایند (از زیر بار اطاعت و پیروی تو گردن می‌کشند، و رشتۀ نظم مملکت از هم گسیخته میشود) تا کار بجائی می‌رسد که حفظ و نگهبانی سر حدّها که در پشت سر گذاشته‌ای نزد تو از رفتن بکار زار مهمّتر می‌گردد

إِنَّ اَلأَعَاجِمَ إِن یَنظُرُوا إِلَیکَ غَداً یَقُولُوا هَذَا أَصلُ اَلعَرَبِ فَإِذَا اِقتَطَعتُمُوهُ اِستَرَحتُم فَیَکُونَ ذَلِکَ أَشَدَّ لِکَلَبِهِم عَلَیکَ وَ طَمَعِهِم فِیکَ

(خلاصه چون بیرون روی بیم آن هست که اعراب فتنه و آشوب بر پا نموده در نظم مملکت اخلال کنند بحدّی که اهمیّت تدبیر در آن کار بر تو از تدبیر جنگ با کفّار بیشتر گردد، و دیگر آنکه اگر تو وارد کارزار شوی، و) (5) ایرانیها ترا به بینند می‌گویند: این پیشوای عرب است (که بجز او برای آنها پیشوایی نمی‌باشد) که اگر او را از بین ببرید (بقتل رسانید) آسودگی خواهید یافت و این اندیشه حرص ایشان را بر (جنگ با) تو و طمعشان را در (نابود کردن) تو سختتر و زیادتر می‌گرداند

فَأَمَّا مَا ذَکَرتَ مِن مَسِیرِ اَلقَومِ إِلَی قِتَالِ اَلمُسلِمِینَ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ هُوَ أَکرَهُ لِمَسِیرِهِم مِنکَ وَ هُوَ أَقدَرُ عَلَی تَغیِیرِ مَا یَکرَهُ

(6) و (چون از جملۀ پرسشهای عمر از آن حضرت این بود که گفت: ایرانیها تصمیم گرفته‌اند که بمسلمین هجوم آورده با ایشان بجنگند، و این تصمیم آنها دلیل انبوهی سپاه و قوّت و توانائیشان می‌باشد، و من کراهت دارم از اینکه آنان پیش جنگ شوند، امام علیه السّلام در پاسخ او می‌فرماید:) امّا آنچه تو راجع به آمدن ایرانیها بجنگ مسلمین یاد آوری نمودی پس (باکی نیست، زیرا) خداوند سبحان از آمدن ایشان بیش از تو کراهت دارد و او تواناتر است به برطرف نمودن آنچه را که از آن کراهت دارد (و بآن راضی نیست)

وَ أَمَّا مَا ذَکَرتَ مِن عَدَدِهِم فَإِنَّا لَم نَکُن نُقَاتِلُ فِیمَا مَضَی بِالکَثرَةِ وَ إِنَّمَا کُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصرِ وَ اَلمَعُونَةِ

(7) و امّا آنچه راجع به بسیاری عدد ایشان ذکر کردی پس (آنهم نگرانی ندارد، زیرا) ما پیش از این (در زمان حضرت رسول و صدر اسلام با کفّار) به بسیاری لشگر جنگ نمی‌کردیم بلکه بکمک و یاری خداوند متعال می‌جنگیدیم (اکنون از کمی لشگر نگران مباش، حقّ تعالی ما را یاری فرموده بالأخره فتح و فیروزی را از آن ما می‌گرداند)


خطبه 147- فلسفه بعثت، خبر از آینده و اندرز به مردم

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

147 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بارۀ بعثت پیغمبر اکرم و خبر از آنچه بعد واقع میشود و پند و اندرز بمردم و ترغیب آنان به اطاعت و فرمانبرداری)

فَبَعَثَ اَللَّهُ مُحَمَّداً صلی‌الله‌علیه‌وآله بِالحَقِّ لِیُخرِجَ عِبَادَهُ مِن عِبَادَةِ اَلأَوثَانِ إِلَی عِبَادَتِهِ وَ مِن طَاعَةِ اَلشَّیطَانِ إِلَی طَاعَتِهِ بِقُرآنٍ قَد بَیَّنَهُ وَ أَحکَمَهُ لِیَعلَمَ اَلعِبَادُ رَبَّهُم إِذ جَهِلُوهُ وَ لِیُقِرُّوا بِهِ بَعدَ إِذ جَحَدُوهُ وَ لِیُثبِتُوهُ بَعدَ إِذ أَنکَرُوهُ

(1) پس (از حمد و ثنای الهیّ‌) خداوند محمّد - صلّی اللّٰه علیه و آله - را بحقّ و راستی بر انگیخت تا بندگانش را از پرستش بتها باز داشته به عبادت و بندگی او وا دارد و از پیروی شیطان منع کرده به فرمانبرداری او سوق دهد با قرآنی که آنرا (در همۀ آفاق) آشکار و محکم و استوار فرمود تا بندگان به پروردگارشان دانا شوند در حالیکه نادان بودند و باو اعتراف کنند پس از آنکه انکار داشتند و هستی او را اثبات نمایند بعد از آنکه باور نداشتند

فَتَجَلَّی لَهُم سُبحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِن غَیرِ أَن یَکُونُوا رَأَوهُ بِمَا أَرَاهُم مِن قُدرَتِهِ وَ خَوَّفَهُم مِن سَطوَتِهِ

(2) پس خود را در کتابش بایشان هویدا ساخت بآنچه از قدرت و توانائیش بآنها نشان داد بی آنکه او را به بینند (چنانکه در س 2 ی 164 می‌فرماید: «إِنَّ فِی خَلقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلأَرضِ وَ اِختِلاٰفِ اَللَّیلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ اَلفُلکِ اَلَّتِی تَجرِی فِی اَلبَحرِ بِمٰا یَنفَعُ اَلنّٰاسَ وَ مٰا أَنزَلَ اَللّٰهُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مِن مٰاءٍ فَأَحیٰا بِهِ اَلأَرضَ بَعدَ مَوتِهٰا وَ بَثَّ فِیهٰا مِن کُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصرِیفِ اَلرِّیٰاحِ وَ اَلسَّحٰابِ اَلمُسَخَّرِ بَینَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلأَرضِ لَآیٰاتٍ لِقَومٍ یَعقِلُونَ‌» یعنی در آفرینش آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز و سیر کشتی در دریا برای آنچه که بمردم سود می‌رساند و در آبی که خداوند از ابر فرو می‌فرستد پس زمین بسبب آن بعد از مردن و پژمردگی زنده و سبز و خرّم می‌گردد، و در پراکنده کردن هر جنبنده‌ای در آن و در گردش بادها و ابری که میان آسمان و زمین نگاه داشته شده است هر آینه نشانه‌هایی است برای خردمندان و کسانیکه در آثار او تفکّر و اندیشه می‌نمایند) و (نیز در کتاب خود) آنان را از سطوت و شوکتش بیم داده

وَ کَیفَ مَحَقَ مَن مَحَقَ بِالمَثُلاَتِ وَ اِحتَصَدَ مَنِ اِحتَصَدَ بِالنَّقِمَاتِ

(3) و آنها را آگاه ساخت که چگونه به انواع عذاب تباه گردانید قومی را که نابود نمود و درو کرد بسختیها (از بین برد) گروهی را که داس خشم میان آنان انداخت (چنانکه در س 29 ی 34 می‌فرماید: «إِنّٰا مُنزِلُونَ عَلیٰ أَهلِ هٰذِهِ اَلقَریَةِ رِجزاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَفسُقُونَ‌» ی 35 «وَ لَقَد تَرَکنٰا مِنهٰا آیَةً بَیِّنَةً لِقَومٍ یَعقِلُونَ‌» یعنی ما بر اهل این شهر «قوم حضرت لوط علی نبیّنا و اله و علیه السّلام» از آسمان عذاب فرستادیم بسبب اینکه فاسق بوده و نافرمانی کردند، و نشانۀ آشکار از عذاب در آن شهر را باقی گذاشتیم برای گروهی که در آن تدبّر و تأمّل نمایند )

وَ إِنَّهُ سَیَأتِی عَلَیکُم مِن بَعدِی زَمَانٌ لَیسَ فِیهِ شَیءٌ أَخفَی مِنَ اَلحَقِّ وَ لاَ أَظهَرَ مِنَ اَلبَاطِلِ وَ لاَ أَکثَرَ مِنَ اَلکَذِبِ عَلَی اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ

(4) زود است که بعد از من بر شما روزگاری بیاید که چیزی در آن پنهان‌تر از حقّ و درستی نبوده، و آشکارتر از باطل و نادرستی و بیشتر از دروغ گفتن بر خدا و رسول او نباشد

وَ لَیسَ عِندَ أَهلِ ذَلِکَ اَلزَّمَانِ سِلعَةٌ أَبوَرَ مِنَ اَلکِتَابِ إِذَا تُلِیَ حَقَّ تِلاَوَتِهِ وَ لاَ أَنفَقَ مِنهُ إِذَا حُرِّفَ عَن مَوَاضِعِهِ

(5) و نزد مردم آن زمان کالایی بی‌قدرتر از قرآن که از روی حقّ و راستی خوانده (و بدرستی تفسیر و تأویل آن بیان) شود نیست و رواجتر از آن هرگاه در معانی آن تحریف و تغییر دهند (و آنرا از روی هوای نفس با اغراض باطله تطبیق نمایند)

وَ لاَ فِی اَلبِلاَدِ شَیءٌ أَنکَرَ مِنَ اَلمَعرُوفِ وَ لاَ أَعرَفَ مِنَ اَلمُنکَرِ

(6) و در شهرها چیزی زشت‌تر از کار شایسته و زیباتر از کار بد نمی‌باشد

فَقَد نَبَذَ اَلکِتَابَ حَمَلَتُهُ وَ تَنَاسَاهُ حَفَظَتُهُ

(7) پس حاملان قرآن (کسانیکه با آن آشنا بوده و اطّلاع دارند) بآن بی اعتناء هستند (طبق دستورش رفتار نمی‌کنند) و حافظانش (کسانیکه آنرا از حفظ تلاوت می‌نمایند در موقع عمل) از یاد می‌برند

فَالکِتَابُ یَومَئِذٍ وَ أَهلُهُ طَرِیدَانِ مَنفِیَّانِ وَ صَاحِبَانِ مُصطَحِبَانِ فِی طَرِیقٍ وَاحِدٍ لاَ یُؤوِیهِمَا مُؤوٍ فَالکِتَابُ وَ أَهلُهُ فِی ذَلِکَ اَلزَّمَانِ فِی اَلنَّاسِ وَ لَیسَا فِیهِم وَ مَعَهُم وَ لَیسَا مَعَهُم لِأَنَّ اَلضَّلاَلَةَ لاَ تُوَافِقُ اَلهُدَی وَ إِنِ اِجتَمَعَا

(8) پس قرآن و اهل آن (ائمّۀ هدی علیهم السّلام و پیروانشان) در آنروز دور انداخته شده و در میان جمعیّت نیستند (زیرا مردم آن روزگار بباطل رو آورده از حقّ دور مانده‌اند، و این اعراضشان در حکم طرد و نیستی آنها است) و این هر دو با هم در یک راه یار هستند (بدستور قرآن رفتار می‌نمایند) و کسی (از اهل آن روزگار) قرآن و اهلش را احترام نکرده نزد خود نگاه ندارد (چون با هوای نفس سازگار نیستند) پس قرآن و اهل آن در آن زمان (گر چه بظاهر) در بین مردم بوده و با ایشان هستند و (در حقیقت) در میانشان نبوده و با آنها نمی‌باشند زیرا ضلالت و گمراهی با هدایت و رستگاری موافقت ندارد و اگر چه در یک جا با هم گرد آیند

فَاجتَمَعَ اَلقَومُ عَلَی اَلفُرقَةِ وَ اِفتَرَقُوا عَنِ اَلجَمَاعَةِ کَأَنَّهُم أَئِمَّةُ اَلکِتَابِ وَ لَیسَ اَلکِتَابُ إِمَامَهُم فَلَم یَبقَ عِندَهُم مِنهُ إِلاَّ اِسمُهُ وَ لاَ یَعرِفُونَ إِلاَّ خَطَّهُ وَ زَبرَهُ

(9) پس آن مردم (گمراه) دست بدست می‌دهند بر جدائی (از قرآن) و پراکنده میشوند از جماعت (پیروان قرآن) مانند آنست که ایشان پیشوایان قرآن هستند (زیرا طبق اغراض باطله و اندیشه‌های نادرست خود آنرا تفسیر و تأویل می‌نمایند) و قرآن پیشوای آنها نیست!! (که باید از آن متابعت و پیروی کنند) پس (چون قرآن را پشت سر انداخته به مفاد آن عمل نمی‌کنند) نزد ایشان باقی نمانده از آن مگر نام و نمی‌شناسند مگر خطّ و کتابت آنرا

وَ مِن قَبلُ مَا مَثَّلُوا بِالصَّالِحِینَ کُلَّ مُثلَةٍ وَ سَمَّوا صِدقَهُم عَلَی اَللَّهِ فِریَةً وَ جَعَلُوا فِی اَلحَسَنَةِ عُقُوبَةَ اَلسَّیِّئَةِ

(10) و پیش از این که این زمان بیاید (بر اثر ظلم و ستم بنی امیّه و بنی عبّاس) به نیکان انواع عذاب و سختی روا می‌دارند و گفتار راست آنان را بر خدا بهتان و دروغ می‌پندارند و پاداش کار شایسته را کیفر کار زشت می‌دهند (زیرا به پیروی از شهوات و خواهشهای نفس کارهای شایستۀ نیکان را ناشایسته پنداشته آنان را بقتل رسانده و آزار می‌دادند)

وَ إِنَّمَا هَلَکَ مَن کَانَ قَبلَکُم بِطُولِ آمَالِهِم وَ تَغَیُّبِ آجَالِهِم حَتَّی نَزَلَ بِهِمُ اَلمَوعُودُ اَلَّذِی تُرَدُّ عَنهُ اَلمَعذِرَةُ وَ تُرفَعُ عَنهُ اَلتَّوبَةُ وَ تَحُلُّ مَعَهُ اَلقَارِعَةُ وَ اَلنِّقمَةُ

(11) و جز این نیست کسانیکه پیش از شما بودند بسبب آرزوهای دراز و نامعلومی مرگهاشان هلاک و معذّب گشتند (به آرزوی بسیار وابسته و از مردن غافل بودند) تا اینکه مرگ ایشان را دریافت، چنان مرگی که عذر خواهی از آن دور می‌مانده و دسترسی به توبه و بازگشت (از کردار زشت) بآن نمی‌ماند (مجال معذرت و توبه باقی نماند) و مصیبت و سختی (جان کندن و عذاب همیشگی) با آن همراه می‌باشد

أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّهُ مَنِ اِستَنصَحَ اَللَّهَ وُفِّقَ وَ مَنِ اِتَّخَذَ قَولَهُ دَلِیلاً هُدِیَ لِلَّتِی هِیَ أَقُومُ فَإِنَّ جَارَ اَللَّهِ آمِنٌ وَ عَدُوَّهُ خَائِفٌ

(12) ای مردم، کسیکه از خداوند پند و اندرز طلب کند (نصیحت پذیر بوده گفتار و کردارش طبق اوامر و نواهی خدا باشد بهر کار خیر و نیکوئی) موفّق گردد و هر که گفتار او (قرآن کریم) را راهنمای خود قرار دهد به راهی که استوارترین راهها است هدایت شود (چنانکه خداوند سبحان در س 17 ی 9 می‌فرماید: «إِنَّ هٰذَا اَلقُرآنَ یَهدِی لِلَّتِی هِیَ أَقوَمُ‌» یعنی این قرآن هدایت و راهنمائی می‌نماید به راهی که استوارترین راهها است) زیرا آشنای با خدا (کسیکه گفتار او را راهنمای خویش قرار داده از عذاب همیشگی) ایمن و آسوده است و دشمن او (کسیکه گردن از زیر بار عبادت و بندگیش کشیده و در راه او قدم ننهاده) هراسان است

وَ إِنَّهُ لاَ یَنبَغِی لِمَن عَرَفَ عَظَمَةَ اَللَّهِ أَن یَتَعَظَّمَ فَإِنَّ رِفعَةَ اَلَّذِینَ یَعلَمُونَ مَا عَظَمَتُهُ أَن یَتَوَاضَعُوا لَهُ وَ سَلاَمَةَ اَلَّذِینَ یَعلَمُونَ مَا قُدرَتُهُ أَن یَستَسلِمُوا لَهُ

(13) و سزاوار نیست کسیکه عظمت و بزرگی خدا را شناخت (و دانست که او بر هر چیز قادر و توانا است) خود را بزرگ شمارد (از اوامر و نواهی او پیروی ننماید) زیرا بلندی مقام و شایستگی اشخاصی که می‌دانند بزرگی خداوند متعال را حدّی نیست به اینست که در مقابل او متواضع و فروتن باشند (بآنچه دستور داده رفتار نمایند) و سلامتی (رهائی از عذاب) کسانیکه می‌دانند قدرت و توانائی او فوق هر توانائی است باین است که فرمان او برند

فَلاَ تَنفِرُوا مِنَ اَلحَقِّ نِفَارَ اَلصَّحِیحِ مِنَ اَلأَجرَبِ وَ اَلبَارِئِ مِن ذِی اَلسَّقَمِ

(14) پس از حقّ‌ (و اهل آن یعنی زمامداران دین) دوری نکنید مانند شخص تندرست که از جرب دار، و شفاء یافته که از بیمار دوری می‌نماید

وَ اِعلَمُوا أَنَّکُم لَن تَعرِفُوا اَلرُّشدَ حَتَّی تَعرِفُوا اَلَّذِی تَرَکَهُ وَ لَن تَأخُذُوا بِمِیثَاقِ اَلکِتَابِ حَتَّی تَعرِفُوا اَلَّذِی نَقَضَهُ وَ لَن تَمَسَّکُوا بِهِ حَتَّی تَعرِفُوا اَلَّذِی نَبَذَهُ

(15) و بدانید هرگز براه راست (دین حقّ‌) پی نخواهید برد تا کسیرا که آنرا وا گذاشته (از آن پیروی ننموده) بشناسید و هرگز بعهد و پیمان قرآن وفاء نمی‌کنید (بخدا و رسول ایمان نمی‌آورید) تا کسیرا که نقض عهد کرده و پیمان شکسته (بآنها نگرویده) بشناسید و هرگز بکتاب خدا چنگ نمی‌زنید (بدستور آن رفتار نمی‌نمائید) تا کسیرا که آنرا دور انداخته (به احکام آن عمل ننموده) بشناسید

فَالتَمِسُوا ذَلِکَ مِن عِندِ أَهلِهِ فَإِنَّهُم عَیشُ اَلعِلمِ وَ مَوتُ اَلجَهلِ

(16) پس (چون اشخاصی را که در راه راست قدم ننهاده و عهد و پیمان قرآن را شکسته و آنرا رها کرده‌اند شناختید و از آنها دوری و بیزاری جستید) راه راست و وفای بعهد و پیمان و کیفیّت وا بسته شدن بقرآن را از اهل آن (أئمّۀ هدی علیهم السّلام) درخواست نمائید زیرا ایشان زنده دارندۀ علم و دانش و میرانندۀ جهل و نادانی هستند

هُمُ اَلَّذِینَ یُخبِرُکُم حُکمُهُم عَن عِلمِهِم وَ صَمتُهُم عَن مَنطِقِهِم وَ ظَاهِرُهُم عَن بَاطِنِهِم

(بدلیل اینکه) (17) آنانند کسانیکه حکم ایشان (احکام شرعیّه و تکالیف الهیّه که بیان فرموده‌اند) شما را آگاه می‌سازد و از علم و دانائیشان و خاموشی آنها (در جائیکه سخن نباید گفت) از (نیکوئی) گفتارشان و ظاهرشان از باطنشان (برابری گفتار و کردارشان از درستی اعتقاد و راستی ایمانشان)

لاَ یُخَالِفُونَ اَلدِّینَ وَ لاَ یَختَلِفُونَ فِیهِ فَهُوَ بَینَهُم شَاهِدٌ صَادِقٌ وَ صَامِتٌ نَاطِقٌ

(18) مخالف دین نیستند (زیرا زمام آن بدست آنها بوده و معصوم و مبرّی از هر عیب و گناه می‌باشند) و در (هیچ حکم از احکام) آن با یکدیگر اختلاف ندارند (زیرا علوم آنان از یک سرچشمۀ که معدن رسالت باشد فرا گرفته شده است) پس دین در بارۀ آنان گواهی است راستگو (بیگانگی و عدم اختلاف آنها گواهی می‌دهد) و خاموشی است گویا (در حقیقت دین گویا است که حقّ با ایشان است و ایشان با حقّ هستند، اگر چه در ظاهر سخنی نمی‌گوید )


خطبه 148- روانشناسی طلحه و زبیر

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی ذکر أهل البصرة

148 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در بارۀ اهل بصره (مذمّت طلحه و زبیر)

کُلُّ وَاحِدٍ مِنهُمَا یَرجُو اَلأَمرَ لَهُ وَ یَعطِفُهُ عَلَیهِ دُونَ صَاحِبِهِ لاَ یَمُتَّانِ إِلَی اَللَّهِ بِحَبلٍ وَ لاَ یَمُدَّانِ إِلَیهِ بِسَبَبٍ

(1) طلحه و زبیر هر یک امارت و حکومت بر مردم را برای خود امیدوار بوده و درخواست می‌نمایند، نه برای رفیقش (زیرا هر یک خلافت را برای خود دست و پا میکند پس پیمان شکنی و یاغی شدنشان بر من چنانکه اظهار میکنند به طرفداری از دین و ایمان نیست، بلکه بجهت حبّ دنیا و شهوت جاه است، لذا در این جنگ و زد و خورد) بسوی خدا تقرّب نجسته به ریسمانی و به رشته‌ای خود را باو نزدیک نمی‌نمایند (عذر و بهانه‌ای ندارند که نزد حقّ تعالی برای ریختن خونهای ناحقّ حجّت و دلیل قرار دهند، و چون ایشان طرفدار دین نبوده خدا را در نظر ندارند)

کُلُّ وَاحِدٍ مِنهُمَا حَامِلُ ضَبٍّ لِصَاحِبِهِ وَ عَمَّا قَلِیلٍ یَکشِفُ قِنَاعَهُ بِهِ

(2) هر یک برای رفیق خود کینه در دل دارد که بهمین زودی پرده از روی کار برداشته کینه را آشکار خواهد ساخت (چنانکه چون وارد بصره شد بمکر، عثمان ابن حنیف را دستگیر کرده بسیاری از سپاه و نگهبانان بیت المال را کشتند، برای پیشنمازی با هم اختلاف نموده دشمنی ظاهر ساختند، تا اینکه عائشه میان آنها آشتی داد باین ترتیب که یک روز محمّد ابن طلحه پیشنماز باشد و یک روز عبد اللّه ابن زبیر، و دیگر هر یک از آنها از عائشه درخواست نمود که مردم بر او سلام کرده و او را به امارت بشناسند، پس عائشه فرمان داد تا مردم بهر دو سلام کرده و ایشان را با هم به امارت بپذیرند)

وَ اَللَّهِ لَئِن أَصَابُوا اَلَّذِی یُرِیدُونَ لَیَنتَزِعَنَّ هَذَا نَفسَ هَذَا وَ لَیَأتِیَنَّ هَذَا عَلَی هَذَا

(خلاصه از این گونه اختلافها بن آنها بسیار بود، و از اینرو امام علیه السّلام می‌فرماید:) (3) سوگند بخدا اگر بآنچه که می‌خواهند دست یابند (به ریاست و حکومت برسند) هر آینه هر یک جان دیگری را بگیرد و هر کدام رفیقش را تباه و نابود سازد

قَد قَامَتِ اَلفِئَةُ اَلبَاغِیَةُ فَأَینَ اَلمُحتَسِبُونَ قَد سُنَّت لَهُمُ اَلسُّنَنُ وَ قُدِّمَ لَهُمُ اَلخَبَرُ وَ لِکُلِّ ضَلَّةٍ عِلَّةٌ وَ لِکُلِّ نَاکِثٍ شُبهَةٌ

(اکنون که) (4) گروه ستمگر (برای فتنه و آشوب) قیام کرده‌اند (ما نیز برای دفاع و جلو گیری آماده‌ایم) پس کجایند کسانیکه (نهی منکر نموده از خداوند) اجر و ثواب می‌طلبند (تا بما کمک و یاری نمایند) که بتحقیق سنّتها (راههای هدایت و رستگاری) برای آنها آشکار است (همه می‌دانند) و این خبر پیش از این برای آنان بیان شده است (پیغمبر اکرم خبر داده که ناکثین که پیمان شکستند یعنی اصحاب جمل، طلحه و زبیر و پیروانشان، و قاسطین که ظلم و ستم روا داشتند یعنی معاویه و لشگر شام، و مارقین که از دین بیرون رفتند یعنی خوارج نهروان، با من جنگ کرده در راه ضلالت و گمراهی سیر خواهند نمود) و (از این جهت نباید به سخنان ایشان «که کشتن عثمان را بهانۀ نقض بیعت قرار داده‌اند» گوش فرا داد، زیرا) برای هر گمراهی علّت و بهانه‌ای است و برای هر شکستن پیمانی شبهه‌ای (هر مدّعی باطل و نادرستی ناگزیر آنست که برای آن مردم را بشبهه اندازد و باطل را بصورت حقّ در آورده بهانه قرار دهد)

وَ اَللَّهِ لاَ أَکُونُ کَمُستَمِعِ اَللَّدمِ یَسمَعُ اَلنَّاعِیَ وَ یَحضُرُ اَلبَاکِیَ

(و لیکن) (5) سوگند بخدا من مانند کسی نیستم که آواز دست بر سر و رو و سینه زدن در ماتمها و خبر مرگ را از خبر دهنده بشنود و (باور نکند تا) بر سر گریه کننده حاضر شود (من کسی نیستم که بوقوع فتنه و آشوبی علم داشته و آثارش را مشاهده نموده در صدد جلوگیری از آن بر نیایم تا آنرا آشکار ببینم، بلکه بمحض دیدن آثار فتنه و آشوب برای جلوگیری از آن خود را آماده می‌نمایم، خلاصه چون منظور طلحه و زبیر و پیروانشان از این سخنان نادرست بر پا نمودن فتنه و آشوب است من نخواهم گذاشت آنها بمقصود خود برسند )


خطبه 149- وصیّت های امام علی علیه السلام پیش از شهادت

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قبل موته

149 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (پس از ضربت زدن ابن ملجم بر فرق آن بزرگوار، و) پیش از وفاتش (در اینکه مرگ بهمه می‌رسد، و توصیه به پیروی از خدا و رسول و خبر دادن از وفات خود)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ کُلُّ اِمرِئٍ لاَقٍ مَا یَفِرُّ مِنهُ فِی فِرَارِهِ وَ اَلأَجَلُ مَسَاقُ اَلنَّفسِ وَ اَلهَرَبُ مِنهُ مُوَافَاتُهُ

(1) ای مردم، هر مردی در عین اینکه از مرگ می‌گریزد آنرا ملاقات میکند و مدّت زندگانی میدان راندن جان است (و مقصد بسر رسیدن عمر و در یافتن مرگ) و فرار از مرگ نزدیک شدن بآن است (زیرا انسان برای فرار در صدد علاج بر می‌آید و حرکت و کوششی می‌نماید که آن خود موجب نابود کردن مدّت زندگانی است و از دست دادن مدّت زندگانی مستلزم رسیدن به مرگ است، خلاصه مرگ دست ردّ به سینۀ هیچکس نمی‌گذارد، نه حقّ و نه باطل)

کَم أَطرَدتُ اَلأَیَّامَ أَبحَثُهَا عَن مَکنُونِ هَذَا اَلأَمرِ فَأَبَی اَللَّهُ إِلاَّ إِخفَاءَهُ هَیهَاتَ عِلمٌ مَخزُونٌ

(2) چه بسیار روزهایی را گذرانده‌ام که در باب این امر پنهان شده کنجکاوی می‌نمودم (در بی اعتنائی مردم بحقّ و مظلومیّت اهل آن و تمسّک بباطل و غلبه و توانائی پیروانش تحقیق و جستجو می‌کردم) پس (باین سرّ دست یافتم، و) خداوند نخواست مگر پنهان داشتن آنرا (از شما، زیرا این امر از مسائل مشکلۀ قضاء و قدر است و عقل و فهم شما کوتاهتر از اینست که آنرا درک نمائید. و نظیر این جمله در سخن پنجم آن حضرت است که فرمود: اندمجت علی مکنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الأرشیة فی الطّویّ البعیدة یعنی سکوت من برای آنست که فرو رفته‌ام در علمی که پنهان است و اگر ظاهر و هویدا نمایم آنچه را که می‌دانم شما مضطرب و لرزان می‌شوید مانند لرزیدن ریسمان در چاه ژرف) چه دور است آگاه شدن بآن!! (زیرا) علمی است پنهان شده (و آشکار کردن آن برای هر کس سزاوار نیست)

أَمَّا وَصِیَّتِی فَاللَّهُ لاَ تُشرِکُوا بِهِ شَیئاً وَ مُحَمَّدٌ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَلاَ تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ أَقِیمُوا هَذَینِ اَلعَمُودَینِ وَ أَوقِدُوا هَذَینِ اَلمِصبَاحَینِ وَ خَلاَکُم ذَمٌّ مَا لَم تَشرُدُوا

(3) امّا وصیّت و سفارش من (بشما) خدا است که چیزی را با او شریک قرار ندهید و محمّد صلّی اللّه علیه و آله است که سنّت (احکام) او را بی‌قدر و تباه نگردانید این دو ستون (توحید حقّ تعالی و شریعت پیغمبر اکرم) را بر پا نگاه دارید (زیرا بقاء اسلام و نظام امور مسلمانها در معاش و معاد بر توحید خداوند سبحان و پیروی از سنّت حضرت رسول است) و بیفروزید این دو چراغ را (تا در تاریکی‌های نادانی و گمراهی سرگردان نمانید) و بر شما توبیخ و سرزنشی نیست مادامی که (از این دو) دور و پراکنده نشوید

حَمَّلَ کُلَّ اِمرِئٍ مِنکُم مَجهُودَهُ وَ خَفَّفَ عَنِ اَلجَهَلَةِ رَبٌّ رَحِیمٌ وَ دِینٌ قَوِیمٌ وَ إِمَامٌ عَلِیمٌ

(و پیروی از دستور خدا و رسول را دشوار نشمارید، چون) (4) خداوند بهر مردی از شما باندازۀ طاقت و توانائیش تکلیف فرموده و به نادانان تخفیف داده است (پس نادانان باندازۀ دانایان مکلّف نیستند، زیرا) پروردگار شما پروردگاری است مهربان، و دین شما دینی است استوار (که کجی در آن راه ندارد) و پیشوای شما (پیغمبر اکرم و ائمّۀ هدی علیهم السّلام) پیشوایی است (بجمیع احکام الهیّ‌) دانا

أَنَا بِالأَمسِ صَاحِبُکُم وَ أَنَا اَلیَومَ عِبرَةٌ لَکُم وَ غَداً مُفَارِقُکُم غَفَرَ اَللَّهُ لِی وَ لَکُم

(5) من دیروز همراه و همنشین با شما بودم (با تندرست و توانائی و دلیری بشما خدمت می‌کردم) و امروز برای شما عبرت و پند هستم (با این همه دلاوری و بزرگی از پا افتاده‌ام) و فردا از شما دوری گزیده جدا میشوم (می‌میرم) خدا من و شما را بیامرزد (این جملۀ و غدا مّفارقکم یعنی فردا از میان شما می‌روم، صریح و آشکار در این است که آن حضرت زمان موت خود بلکه همه چیز را می‌دانسته، زیرا امام عالم بما کان و ما یکون و ما هو کائن است، و مضمون این معنی را در خطبۀ نود و دوّم هم بیان فرمود: فاسألونی قبل أن تفقدونی یعنی بپرسید از من پیش از آنکه مرا نیابید، و شرح آن گذشت، و نیز رجال و بزرگان علم و دانش از سنّی و شیعه اخبار غیبیّه از گذشته و آینده و زمان حاضر از آن بزرگوار و سائر أئمّۀ هدی علیهم السّلام روایت نموده و به صحّت و درستی آنها تصدیق و اعتراف دارند)

إِن ثَبَتَتِ اَلوَطأَةُ فِی هَذِهِ اَلمَزَلَّةِ فَذَاکَ وَ إِن تَدحَضِ اَلقَدَمُ فَإِنَّا کُنَّا فِی أَفیَاءِ أَغصَانٍ وَ مَهَبِّ رِیَاحٍ وَ تَحتَ ظِلِّ غَمَامٍ اِضمَحَلَّ فِی اَلجَوِّ مُتَلَفِّقُهَا

(6) اگر جای پا نهادن در این لغزشگاه استوار باشد (در این دنیا زنده بمانم) پس (چون راضی بقضاء و قدر خدا هستم و نمی‌خواهم غیر از آنچه را که او خواسته) آن مراد و مطلوب شما است و اگر قدم بلغزد (مرگ مرا دریابد) پس ما بودیم در سایۀ شاخه‌های درختان و در جای وزش بادها و در زیر سایۀ ابر که در میان آسمان و زمین جمع شده و نابود گشته

وَ عَفَا فِی اَلأَرضِ مَخَطُّهَا

و نشانۀ آن بادها در زمین از بین رفته (خلاصه اگر من مردم شگفتی نیست، زیرا در دنیایی بوده‌ام که مانند این امور که بزودی فانی و نابود می‌گردند در آن بسیار بوده است. تردید در این دو جمله منافات ندارد با آنچه که در بارۀ امام بیان کردیم که به گذشته و آینده و زمان حاضر عالم و دانا است، زیرا این نوع سخنان از قبیل آنست که عالم برای مصلحت خود را بصورت کسیکه در امری تردید دارد در آورد، مانند آنکه خداوند در قرآن کریم س (3) ی (144) می‌فرماید: «وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِن مٰاتَ أَو قُتِلَ اِنقَلَبتُم عَلیٰ أَعقٰابِکُم‌» یعنی نیست محمّد مگر فرستاده‌ای که پیش از او پیغمبرهایی بوده و مردند، پس آیا اگر این پیغمبر هم بمیرد یا در جنگ کشته شود شما بر پاشنه‌های خود بر می‌گردید یعنی کافر شده و جهاد را ترک می‌کنید؟ و امّا پاسخ معترض باینکه حفظ نفس عقلا و شرعا واجب است و جائز نیست کسی دانسته خود را بخطر اندازد، و امیر المؤمنین با اینکه می‌دانست ابن ملجم او را با شمشیر شهید خواهد نمود چرا آن شب بمسجد تشریف برد؟ اینست که خداوند او را مخیّر فرمود بین بقاء و لقاء یعنی ماندن در دنیا و رفتن در جوار الهیّ‌، پس آن حضرت لقاء را اختیار نمود، چنانکه این معنی مضمون بعض روایاتست، بنا بر این حفظ نفس در همه جا واجب نیست و نباید در چنین موردی از عقل پیروی نمود در صورتیکه عقل هم در اینجا چنین حکومت نمی‌کند، زیرا گریز از اجل حتمی و مقدّر ممکن نیست)

وَ إِنَّمَا کُنتُ جَاراً جَاوَرَکُم بَدَنِی أَیَّاماً وَ سَتُعقَبُونَ مِنِّی جُثَّةً خَلاَءً سَاکِنَةً بَعدَ حَرَاکٍ وَ صَامِتَةً بَعدَ نُطُوقٍ لِیَعِظَکُم هُدُوِّی وَ خُفُوتُ إِطرَاقِی وَ سُکُونُ أَطرَافِی فَإِنَّهُ أَوعَظُ لِلمُعتَبِرِینَ مِنَ اَلمَنطِقِ اَلبَلِیغِ وَ اَلقَولِ اَلمَسمُوعِ

(7) و من همسایۀ شما بودم و روزهایی بدنم همنشین شما بود و بزودی می‌بینید تنم را بی‌جان که پس از حرکت و جنبش آرام و پس از گفتار خاموش گردیده تا سکونت من و چشم پیش افکندنم و آرامی اعضایم برای شما پند باشد زیرا این حال برای عبرت گیرنده‌ها از هر گفتار بلیغ و سخن پذیرفته شده‌ای پند دهنده‌تر است

وَدَاعِی لَکُم وَدَاعُ اِمرِئٍ مُرصَدٍ لِلتَّلاَقِی غَداً تَرَونَ أَیَّامِی وَ یُکشَفُ لَکُم عَن سَرَائِرِی وَ تَعرِفُونَنِی بَعدَ خُلُوِّ مَکَانِی وَ قِیَامِ غَیرِی مَقَامِی

(8) وداع و جدائی من از شما مانند وداع و جدائی مردی است که یاران او برای ملاقات و دیدنش آماده‌اند (روز رستخیز در پیشگاه عدل الهیّ شما را ملاقات خواهم نمود) فردا بیاد روزهای من می‌افتید (بعد از رفتن من از دنیا و بر سر کار آمدن بنی امیّه و دیگران قدر مرا خواهید دانست) و اندیشه‌های من برای شما آشکار می‌گردد (معلوم میشود که در این جنگها منظوری جز بدست آوردن رضاء و خوشنودی خداوند متعال نداشتم) و پس از تهی شدن جای من و بر پا ایستادن دیگری در آن مرا خواهید شناخت (چون از دنیا رفتم و دیگری مقام مرا غصب نمود و بهمه ظلم و ستم روا داشت، قدر و منزلت و عدل و داد گستری و مهربانی من هویدا می‌گردد )


خطبه 150- خبر از فتنه‌ها و توصیف گمراهان

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام یومئ فیها إلی الملاحم

150 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که در آن بفتنه و پیش آمدهای سختی که (بعد از آن بزرگوار) واقع شده است اشاره می‌فرماید (و از غیبت امام زمان «عجّل اللّه فرجه» خبر می‌دهد)

وَ أَخَذُوا یَمِیناً وَ شِمَالاً طَعناً فِی مَسَالِکِ اَلغَیِّ وَ تَرکاً لِمَذَاهِبِ اَلرُّشدِ فَلاَ تَستَعجِلُوا مَا هُوَ کَائِنٌ مُرصَدٌ وَ لاَ تَستَبطِئُوا مَا یَجِیءُ بِهِ اَلغَدُ فَکَم مِن مُستَعجِلٍ بِمَا إِن أَدرَکَهُ وَدَّ أَنَّهُ لَم یُدرِکهُ وَ مَا أَقرَبَ اَلیَومَ مِن تَبَاشِیرِ غَدٍ

(1) و (دنیا پرستان) گرفتند راههای گمراهی را از راست و چپ و از راههای مستقیم هدایت و رستگاری چشم پوشیدند (در شاهراه قدم ننهاده بر اثر آن فتنه و فساد تولید گشته و بر نیکان ظلم و ستم روا داشته و خونهای بنا حقّ خواهند ریخت) پس (شنوندگان از این سخنان به شگفت آمده زمان پیدایش این پیش آمدها را از آن حضرت پرستش نمودند، فرمود:) شتاب نداشته باشید، تباهکاریهایی که واقع خواهد شد و انتظار پیدایش آنها می‌رود و آنچه را که فردا می‌آید (بعد از این آشکار میشود) دیر مشمارید که بسا شتاب کنندۀ بچیزی چون آنرا دریابد آرزو کند که کاش بآن نرسیده بود (اگر فتنه‌های زمان بعد می‌دیدید آرزو می‌کردید که کاش در دنیا نبودید، چنانکه ستمدیدگان آن ایّام چنین آرزو خواهند کرد) و چه بسیار نزدیک است امروز آثار فردا (رسیدن آن وقائع و نشانهای آن تباهکاریها از کردار مردم این زمان هویدا است)

یَا قَومِ هَذَا إِبَّانُ وُرُودِ کُلِّ مَوعُودٍ وَ دُنُوٍّ مِن طَلعَةِ مَا لاَ تَعرِفُونَ

(2) ای گروه مردم این وقت، زمان آمدن هر موعودی است و گاه نزدیک شدن دیدار فتنه‌هایی که از آن آگاه نیستید (اکنون که در اوّل اسلام دیگران حقّ مرا غصب کرده و هر نالائقی ادّعای مقام خلافت می‌نماید، فتنه و فساد در سراسر عالم شروع شده، هر چه پیش برود در خواهید یافت آنچه را که بشما خبر می‌دهم)

أَلاَ وَ إِنَّ مَن أَدرَکَهَا مِنَّا یَسرِی فِیهَا بِسِرَاجٍ مُنِیرٍ وَ یَحذُو فِیهَا عَلَی مِثَالِ اَلصَّالِحِینَ لِیَحُلَّ فِیهَا رِبقاً وَ یُعتِقَ فِیهَا رِقّاً وَ یَصدَعَ شَعباً وَ یَشعَبَ صَدعاً فِی سُترَةٍ عَنِ اَلنَّاسِ لاَ یُبصِرُ اَلقَائِفُ أَثَرَهُ وَ لَو تَابَعَ نَظَرَهُ

(3) آگاه باشید کسیکه از ما (صاحب الزّمان عجّل اللّه تعالی فرجه) آن فتنه‌ها را دریابد، در تاریکی آن فسادها با چراغی روشن (با نور امامت و ولایت) سیر میکند و بر رویّۀ نیکان رفتار می‌نماید تا در آن گرفتاریها بندی را بگشاید (گرفتار در ضلالت و گمراهی را نجات و رهائی دهد) و اسیری را (از قید جهل و نادانی) آزاد کند، و جمعیّت (گمراهی) را پراکنده سازد و پراکندگی (حقّ‌) را گرد آورد در پنهانی از مردم که اثر و نشانۀ او را جوینده نمی‌بیند هر چند در پی او نظر افکند (هیچکس او را نخواهد دید اگر چه سعی و کوشش بسیار بکار برد مگر کسیکه لیاقت ملاقات داشته و حکمت الهیّه بر آن قرار گیرد)

ثُمَّ لَیُشحَذَنَّ فِیهَا قَومٌ شَحذَ اَلقَینِ اَلنَّصلَ تُجلَی بِالتَّنزِیلِ أَبصَارُهُم وَ یُرمَی بِالتَّفسِیرِ فِی مَسَامِعِهِم وَ یُغبَقُونَ کَأسَ اَلحِکمَةِ بَعدَ اَلصَّبُوحِ منها وَ طَالَ اَلأَمَدُ بِهِم لِیَستَکمِلُوا اَلخِزیَ وَ یَستَوجِبُوا اَلغِیَرَ حَتَّی إِذَا اِخلَولَقَ اَلأَجَلُ وَ اِستَرَاحَ قَومٌ إِلَی اَلفِتَنِ وَ اِشتَالُوا عَن لِقَاحِ حَربِهِم

(4) پس گروهی در آن فتنه‌ها صیقلی میشوند (هدایت و رستگاری یافته برای پیروی از آن بزرگوار آماده هستند) مانند صیقل دادن آهنگر شمشیر را (بطوریکه) دیده‌های آنها بنور قرآن جلاء داده و تفسیر در گوشهایشان جا گرفته شود (در آیات قرآن تأمّل و تدبّر کنند، و تفسیر را از اهلش می‌آموزند) و در شب جامم حکمت را بآنها بنوشانند بعد از اینکه در بامداد هم آشامیده باشند (اسباب سعادت و نیکبختی و علم و عمل برای آنان در آشکار و نهان آماده گردد و مستوجب پیش آمدهای سخت روزگار گردند تا اینکه نزدیک شد زمان آنها بسر رسد و گروهی (از رؤساء و زمامدارانشان) به تباهکاریها دل بسته و از آن راحتی یافتند، و دستها را با شمشیر بلند کردند تا آتش جنگ را بیفروزند (و مانند شتر ماده که برای آبستن شدن دم بلند میکند از هیچ کار زشتی پروا نداشتند)

لَم یَمُنُّوا عَلَی اَللَّهِ بِالصَّبرِ وَ لَم یَستَعظِمُوا بَذلَ أَنفُسِهِم فِی اَلحَقِّ حَتَّی إِذَا وَافَقَ وَارِدُ اَلقَضَاءِ اِنقِطَاعَ مُدَّةِ اَلبَلاَءِ

(و گمان می‌کردند دنیا بهمین هرج و مرج باقی و برقرار خواهد ماند که ناگاه پیغمبر اکرم مبعوث به رسالت گشته برای کندن ریشۀ فساد در عالم از هیچ گونه فداء کاری دریغ ننمود، و اصحاب و پیروان خویش را برای تبلیغ و ترویج از دین مقدّس اسلام طوری تربیت فرمود که) (6) شکیبائی (در سختیها و جنگیدن با دشمنان) را بر خدا منّت ننهادند و جانبازیشان را در راه حقّ بزرگ نشمردند (عظمت و بزرگی دین خدا را در نظر گرفته و برای پیشرفت آن خود را ناچیز دانسته از هر گونه فداء کاری خودداری ننمودند) تا زمانی که قضاء و قدر الهیّ بسر رسیدن زمان بلاء و سختی را ایجاب نمود (مسلمانان توانا شده و دینشان شهره آفاق گردید)

حَمَلُوا بَصَائِرَهُم عَلَی أَسیَافِهِم وَ دَانُوا لِرَبِّهِم بِأَمرِ وَاعِظِهِم

(7) شمشیر زدنشان (در جنگها) از روی بینائی بود (و برای ایمان بخدا و رسول نه از راه نادانی و شهوت) و بر اثر امر راهنما و پند دهنده‌شان (پیغمبر اکرم) به پروردگارشان نزدیک گشتند (اوامر و نواهی آن حضرت را پیروی نموده رضاء و خوشنودی خدا را بدست آوردند و بهمین منوال روزگار گذراندند)

حَتَّی إِذَا قَبَضَ اَللَّهُ رَسُولَهُ صلی‌الله‌علیه‌وآله رَجَعَ قَومٌ عَلَی اَلأَعقَابِ وَ غَالَتهُمُ اَلسُّبُلُ وَ اِتَّکَلُوا عَلَی اَلوَلاَئِجِ

(8) تا زمانیکه خداوند رسول خود صلّی اللّه علیه و آله را قبض روح فرمود، گروهی به قهقرا برگشتند (به اوامر و نواهی حضرت رسول پشت کرده دوباره براه ضلالت و گمراهی قدم نهادند) و راهها (ی گمراهی) آنان را هلاک ساخت (در دنیا به تباهکاری و در آخرت بعذاب همیشگی گرفتار شدند) و بر آراء و اندیشه‌های نادرست خود اعتقاد نمودند (احکام را از پیش خود نادرست بیان کرده و مردم را به پیروی از آن وادار می‌نمودند)

وَ وَصَلُوا غَیرَ اَلرَّحِمِ وَ هَجَرُوا اَلسَّبَبَ اَلَّذِی أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ وَ نَقَلُوا اَلبِنَاءَ عَن رَصِّ أَسَاسِهِ فَبَنَوهُ فِی غَیرِ مَوضِعِهِ مَعَادِنُ کُلِّ خَطِیئَةٍ وَ أَبوَابُ کُلِّ ضَارِبٍ فِی غَمرَةٍ قَد مَارُوا فِی اَلحَیرَةِ وَ ذَهَلُوا فِی اَلسَّکرَةِ عَلَی سُنَّةٍ مِن آلِ فِرعَونَ مِن مُنقَطِعٍ إِلَی اَلدُّنیَا رَاکِنٍ أَو مُفَارِقٍ لِلدِّینِ مُبَایِنٍ

(9) و از غیر رحم و خویش (رسول اکرم) متابعت نمودند (برای شهوت رانی و دنیا پرستی امام علیه السّلام را خانه نشین کرده دیگران را که لایق خلافت نبوده روی کار آوردند) و از سبب (وسیلۀ هدایت و رستگاری یعنی اهل بیت حضرت رسول) که مأمور به دوستی آن بودند، دوری کردند (در قرآن کریم س (42) ی (23) می‌فرماید: «قُل لاٰ أَسئَلُکُم عَلَیهِ أَجراً إِلاَّ اَلمَوَدَّةَ فِی اَلقُربیٰ‌» یعنی بگو من بر تبلیغ رسالت از کسی مزد نمی‌خواهم مگر دوست داشتن خویشان را. ابن عبّاس فرموده که بعد از نزول این آیه اصحاب گفتند: یا رسول اللّه خویشان شما که آنها را دوست باید داشت کیستند؟ فرمود: علیّ و فاطمه و دو پسر ایشان حسن و حسین. ابن ابی الحدید در شرح خود بر نهج البلاغه در اینجا می‌گوید: این جملۀ و هجروا السّبب الّذی أمروا بمودّته اشاره است به فرمایش پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله: خلّفت فِیکم الثّقلین: کتاب اللّه و عترتی أهل بیتی حبلان مّمدودان من السّمآء إلی الأرض، لا یفترقان حتّی یردا علیّ الحوض یعنی دو چیز گرانبها میان شما باقی گذاشتم یکی کتاب خدا و دیگری خویشان و اهل بیتم که دو ریسمان کشیده شده‌اند از آسمان بزمین یعنی این دو چیز اهل عالم را هادی و راهنما هستند که از هم جدا نمی‌شوند تا اینکه بر سر حوض در بهشت بر من وارد شوند. پس چون پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله در اینجا کتاب خدا و اهل بیتش را حبلان یعنی دو ریسمان فرموده، امیر المؤمنین هم از اهل بیت بلفظ سبب تعبیر نموده و سبب در لغت بمعنی ریسمان است) و ساختمان (دین و ایمان) را از بنیاد استوارش انتقال داده آنرا در جائیکه سزاوار نبود ساختند (امام را که پیغمبر اکرم از جانب خداوند متعال بخلافت تعیین فرموده عقب زده و اشخاص نالائقی را روی کار آوردند) ایشان کانهای هر معصیت و گناه و درهای هر وارد شدۀ بسختی و نادانی هستند (پس هر که باطل و نادرستی اراده کند از آنها پیروی می‌نماید، زیرا ایشان درهای ضلالت و گمراهی و منشأ فتنه و فساد و اختلال امور دین و دنیا بودند) 10 در حیرت و سرگردانی (چون موج دریا) رفت و آمد داشتند (زیرا از حقّ دست کشیده پیرو پیشوای دین نبودند) و در بیهوشی (جهل و نادانی) به روش پیروان فرعون (از عذاب و کیفر کردار خود) غافل بودند (چنانکه فرعونیان به بنی اسرائیل ظلم و ستم روا داشته با حضرت موسی که آنها را بسوی خدا دعوت می‌فرمود دشمنی کردند، و در دنیا و آخرت بعذاب الهیّ مبتلی گشتند، ایشان هم از پیشوایان هدایت و رستگاری پیروی نکرده و سختی کیفر را از یاد بردند) بعضی از آخرت چشم پوشیده بدنیا متوجّه شدند (مانند خلفاء) و برخی از دین دست کشیده (و از هدایت و رستگاری) جدا گشتند (مانند بنی امیّه )


خطبه 151- هشدار از فتنه‌ها

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

151 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در مدح حضرت رسول و پند دادن به عرب و خبر دادن از پیش آمدهای سخت)

وَ أَستَعِینُهُ عَلَی مَدَاحِرِ اَلشَّیطَانِ وَ مَزَاجِرِهِ وَ اَلاِعتِصَامِ مِن حَبَائِلِهِ وَ مَخَاتِلِهِ

(1) از خداوند یاری می‌طلبم بر جاهایی که شیطان را دور ساخته و او را باز می‌دارد (در هنگام عبادت و بندگی و انجام کارهای شایسته که جلوگیر از پیروی شیطان است از پروردگار توفیق می‌خواهم) و به نیفتادن در دامها و فریبهای او (خواهشهای نفس و جلوه گری دنیا) کمک می‌جویم

وَ أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ نَجِیبُهُ وَ صَفوَتُهُ لاَ یُؤَازَی فَضلُهُ وَ لاَ یُجبَرُ فَقدُهُ

(2) و گواهی می‌دهم که محمّد بنده و فرستاده و پسندیده و برگزیدۀ او است فضل و بزرگواری او را برابر نیست، و نبودنش را چیزی جبران نمی‌کند

أَضَاءَت بِهِ اَلبِلاَدُ بَعدَ اَلضَّلاَلَةِ اَلمُظلِمَةِ وَ اَلجَهَالَةِ اَلغَالِبَةِ وَ اَلجَفوَةِ اَلجَافِیَةِ وَ اَلنَّاسُ یَستَحِلُّونَ اَلحَرِیمَ وَ یَستَذِلُّونَ اَلحَکِیمَ یَحیَونَ عَلَی فَترَةٍ وَ یَمُوتُونَ عَلَی کَفرَةٍ

(اهل) (3) شهرها بعد از گمراهی تاریک (پرستیدن بت) و نادانی بسیار و درشتی و بد خوئی در معاشرت (سخت دلی و خونریزی) به (نور هدایت و راهنمائی) او روشن شدند و حال آنکه مردم (پیش از بعثت آن حضرت) حرام و ناشایسته را حلال دانسته و عالم و دانا را خوار می‌شمردند و در زمان نبودن پیغمبری (که آنان را براه راست هدایت کند) زندگی نموده و بر تاریکی (کفر و گمراهی) می‌مردند

ثُمَّ إِنَّکُم مَعشَرَ اَلعَرَبِ أَغرَاضُ بَلاَیَا قَدِ اِقتَرَبَت فَاتَّقُوا سَکَرَاتِ اَلنِّعمَةِ وَ اِحذَرُوا بَوَائِقَ اَلنِّقمَةِ وَ تَثَبَّتُوا فِی قَتَامِ اَلعِشوَةِ وَ اِعوِجَاجِ اَلفِتنَةِ عِندَ طُلُوعِ جَنِینِهَا وَ ظُهُورِ کَمِینِهَا وَ اِنتِصَابِ قُطبِهَا وَ مَدَارِ رَحَاهَا

(4) پس شما ای گروه عرب نشانه‌های (تیر) بلاها (فساد و تباهکاریها) هستید که (پیدایش آنها) نزدیک است پس از غفلتها و مستی نعمت (که موجب زوال و نابودی آنست) بپرهیزید (بدین خود اهمیّت دهید تا بیچاره نشوید) و از سختیهای کیفر (بی اعتنائی بدین) حذر کنید و درنگ نمائید در غبار و تاریکی شبهه (اشتباه باطل بحقّ‌) و کجی و ناهمواری (راه) فتنه هنگام پیدایش و آشکار شدن نهان و نصب قطب و گردش آسیای آن

تَبدُو فِی مَدَارِجَ خَفِیَّةٍ وَ تَئُولُ إِلَی فَظَاعَةٍ جَلِیَّةٍ شِبَابُهَا کَشِبَابِ اَلغُلاَمِ وَ آثَارُهَا کَآثَارِ اَلسِّلاَمِ

(بی‌فکر و اندیشه در امر مشتبه و مقدّمۀ فتنه و فساد اقدام ننمائید، زیرا) (5) فتنه و تباهکاری، در راههای پنهانی آشکار میشود و زشتی و رسوایی بار می‌آورد (امر مشتبه موجب فتنه در ابتداء اندک است و کم کم بسیار میشود) نموّ و افزونی آن مانند نموّ جوان است (که بتدریج توانا می‌گردد) و نشانه‌های آن مانند نشانه‌های سنگ است (که بهر چه زده شود شکسته و خرد میکند)

تَتَوَارَثُهَا اَلظَّلَمَةُ بِالعُهُودِ أَوَّلُهُم قَائِدٌ لِآخِرِهِم وَ آخِرُهُم مُقتَدٍ بِأَوَّلِهِم یَتَنَافَسُونَ فِی دُنیَا دَنِیَّةٍ وَ یَتَکَالَبُونَ عَلَی جِیفَةٍ مُرِیحَةٍ

(6) ستمگران با پیمانی که هر یک برای دیگری می‌گیرند (و در بارۀ او سفارش می‌نمایند) آن فتنه را ارث می‌برند اوّل ایشان پیشوای آخرشان هستند (که آنها را براه ضلالت و گمراهی می‌برند) و آخرشان (در ستمگری به نیکان) پیرو اوّلشان می‌باشند در (بدست آوردن) دنیای فرومایه میل و رغبت داشته از یکدیگر سبقت می‌گیرند، و بر سر مردار گندیدۀ بد بو حرص زیاد ورزیده با هم دشمنی میکنند

وَ عَن قَلِیلٍ یَتَبَرَّأُ اَلتَّابِعُ مِنَ اَلمَتبُوعِ وَ اَلقَائِدُ مِنَ اَلمَقُودِ فَیَتَزَایَلُونَ بِالبَغضَاءِ وَ یَتَلاَعَنُونَ عِندَ اَللِّقَاءِ

(7) و پس از زمان اندکی پیرو از پیشوا و پیشوا از پیرو بیزاری می‌جوید پس به دشمنی از هم پراکنده میشوند، و هنگام ملاقات یکی دیگری را لعن کرده دشنام می‌دهد (حاجّ شیخ عبد اللّه مامقانّی - رحمه اللّه - در کتاب تنقیح المقال فی أحوال الرّجال نقل فرموده که معاویة ابن یزید ابن معاویة بعد از پدرش چون به مسند خلافت نشسته بمنبر رفت و پدر و جدّ خود را لعن کرده دشنام داد و از آنها و رفتارشان بیزاری جست، مادرش گفت: ای پسر کاش تو بشکل خون در کهنه مانده بودی، گفت: مادر من همان را دوست می‌داشتم.)

ثُمَّ یَأتِی بَعدَ ذَلِکَ طَالِعُ اَلفِتنَةِ اَلرَّجُوفِ وَ اَلقَاصِمَةِ اَلزَّحُوفِ فَتَزِیغُ قُلُوبٌ بَعدَ اِستِقَامَةٍ وَ تَضِلُّ رِجَالٌ بَعدَ سَلاَمَةٍ وَ تَختَلِفُ اَلأَهوَاءُ عِندَ هُجُومِهَا وَ تَلتَبِسُ اَلآرَاءُ عِندَ نُجُومِهَا

(8) پس بعد از این فتنه مقدّمات فتنۀ سختتری پیش آید که شکننده و با شتاب است (مردم در آن بسیار پریشان و تباه می‌گردند) پس دلها بعد از استواری به گرفتگی و تنگی مائل می‌گردد و مردها بعد از سلامتی گمراه میشوند و هنگام رو آوردن آن فتنه خواهشها ناجور گردد زمان پیدایش آن، اندیشه‌ها (ی درست به نادرست) اشتباه شود (پس نادان در آن سرگردان ماند)

مَن أَشرَفَ لَهَا قَصَمَتهُ وَ مَن سَعَی فِیهَا حَطَمَتهُ یَتَکَادَمُونَ فِیهَا تَکَادُمَ اَلحُمُرِ فِی اَلعَانَةِ

(9) هر که در صدد دفع آن بر آید فتنه او را شکسته تباه گرداند و هر که را در (خاموش کردن) آن سعی و کوشش کند خورد کرده نابود سازد در آن فتنه مردم مانند خرهای وحشیّ در گلّۀ یکدیگر را گاز گرفته آزار رسانند

قَدِ اِضطَرَبَ مَعقُودُ اَلحَبلِ وَ عَمِیَ وَجهُ اَلأَمرِ تَغِیضُ فِیهَا اَلحِکمَةُ وَ تَنطِقُ فِیهَا اَلظَّلَمَةُ

(10) ریسمان متّصل (قواعد دین و احکام شرعیّه) گسیخته شود و روی کار پوشیده گردد (راه رستگاری ناپیدا شود) در آن فتنه (بجهت سکوت علماء و توانا نبودن بر سخن گفتن) علم و دانائی کاسته گردد، و ستمگران گویا شوند

وَ تَدُقُّ أَهلَ اَلبَدوِ بِمِسحَلِهَا وَ تَرُضُّهُم بِکَلکَلِهَا یَضِیعُ فِی غُبَارِهَا اَلوُحدَانُ وَ یَهلِکُ فِی طَرِیقِهَا اَلرُّکبَانُ

(11) و آن فتنه بیابان نشینان را به آهن لجام خود بکوبد و با سینه‌اش آنها را خورد کند (تباهکاری همه جا را فرا گیرد، مانند اسب سرکشی که شخص را زیر پا گرفته بروی او افتد تا هلاکش سازد) در غبار و گرد (آثار و نشانۀ) آن فتنه تنها روندگان (فضلا و دانشمندان) تباه شوند (از بین بروند) و سواران (دلیران و توانایان) در راه (جلوگیری از) آن هلاک گردند (کشته شوند، خلاصه کمتر کسی از آن فتنه رهائی یابد)

تَرِدُ بِمُرِّ اَلقَضَاءِ وَ تَحلُبُ عَبِیطَ اَلدِّمَاءِ وَ تَثلِمُ مَنَارَ اَلدِّینِ وَ تَنقُضُ عَقدَ اَلیَقِینِ

(12) آن فتنه با تلخی قضاء (سخترین حکم الهیّ‌) وارد گشته خونهای تازه و پاکیزه را بدوشد (خونریزی بسیار شود) و در نشانۀ دین (احکام شرعیّه) رخنه کند (بطوریکه طبق قوانین شرع رفتار نکنند) و پیمان یقین (عقائد حقّه) را در هم شکند (آنها را تغییر دهد)

تَهرُبُ مِنهَا اَلأَکیَاسُ وَ تُدَبِّرُهَا اَلأَرجَاسُ مِرعَادٌ مِبرَاقٌ کَاشِفَةٌ عَن سَاقٍ

(13) خردمندان دور اندیش از آن بگریزند، و پلیدان و بد خواهان فکر و اندیشه بکار برده در آن راه قدم نهند با رعد و برق (غوغاء و آشوب) باشد (یا آنکه صدای شمشیر ها هنگام بیرون کشیدن از غلاف و خونریزی در همه جا آشکار باشد) بسیار سخت و با شتاب است (مانند شخص دامن به کمر زده شتابان در کار)

تُقطَعُ فِیهَا اَلأَرحَامُ وَ یُفَارَقُ عَلَیهَا اَلإِسلاَمُ بَرِیئُهَا سَقِیمٌ وَ ظَاعِنُهَا مُقِیمٌ

(14) خویشان و نزدیکان در آن از هم جدا گردند و دین اسلام از آن دوری و مفارقت نماید (چون جریان بر خلاف قواعد دین است) بیزار از آن (کسیکه از معاصی و آشوب دور باشد) بیمار است (به انواع سختی گرفتار) و کوچ کننده (که بخواهد از آن بگریزد) مانده است (نجات و رهائی ندارد )

منها بَینَ قَتِیلٍ مَطلُولٍ وَ خَائِفٍ مُستَجِیرٍ یُختَلُونَ بِعَقدِ اَلأَیمَانِ وَ بِغُرُورِ اَلإِیمَانِ

قسمتی‌از این خطبه است (در چگونگی حال مؤمنین و نیکان در آخر الزّمان): (15) بعضی (از مؤمنین) کشته شده و خونش بهدر می‌رود، و برخی از آنان (از ستمگران) ترسیده و پناه می‌طلبد به سوگندها و فریب دادن (بتظاهر) ایمان (منافقین و مردم دو رو) گول می‌خورند (شیّادها با سوگند دروغ و اظهار ایمان آنان را ایمن گردانیده بالأخره به هلاکت سوقشان می‌دهند)

فَلاَ تَکُونُوا أَنصَابَ اَلفِتَنِ وَ أَعلاَمَ اَلبِدَعِ وَ اِلزَمُوا مَا عُقِدَ عَلَیهِ حَبلُ اَلجَمَاعَةِ وَ بُنِیَت عَلَیهِ أَرکَانُ اَلطَّاعَةِ

(16) پس (اگر خواسته باشید در آن زمان از عذاب الهیّ برهید) پرچم و نشانه‌های فتنه‌ها و بدعتها نباشید (عامل تباهکاریها نبوده و احکامی در دین احداث ننمائید) و از آنچه ریسمان جماعت بآن بسته شده و پایه‌های طاعت و بندگی بر آن بنا گردیده (دین مقدّس اسلام) دست بر ندارید

وَ اِقدَمُوا عَلَی اَللَّهِ مَظلُومِینَ وَ لاَ تَقدَمُوا عَلَیهِ ظَالِمِینَ وَ اِتَّقُوا مَدَارِجَ اَلشَّیطَانِ وَ مَهَابِطَ اَلعُدوَانِ

(17) و ستمکش بر خدا وارد شوید نه ستمگر (روز رستخیز که برای حساب و باز پرسی زنده می‌شوید، ستمدیده باشید، نه ستمگر، پس در دنیا بکسی ستم روا ندارید، زیرا ظلم عقلا و شرعا کار زشتی است و ستمگر ملعون و گرفتار عذاب جاوید است) و از راهها (دامها و فریبها) ی شیطان و مکانهای ظلم و ستم بپرهیزید

وَ لاَ تُدخِلُوا بُطُونَکُم لُعَقَ اَلحَرَامِ فَإِنَّکُم بِعَینِ مَن حَرَّمَ عَلَیکُمُ اَلمَعصِیَةَ وَ سَهَّلَ لَکُم سَبِیلَ اَلطَّاعَةِ

(18) و لقمه‌های حرام را (اگر چه اندک باشد) در شکمهاتان داخل نکنید زیرا در نظر خداوندی هستید که گناه را بر شما حرام نموده (بجزئیّات احوال شما دانا بوده بر کردارتان گواه) است و راه طاعت و بندگی را برایتان آسان فرموده (در هیچیک از احکام سخت نگرفته) است


خطبه 152- شناخت صفات خدا و پیشوایان دین

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

152 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در توحید و صفات خداوند)

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلدَّالِّ عَلَی وُجُودِهِ بِخَلقِهِ وَ بِمُحدَثِ خَلقِهِ عَلَی أَزَلِیَّتِهِ وَ بِاشتِبَاهِهِم عَلَی أَن لاَ شِبهَ لَهُ

(1) سپاس خدائی را سزا است که بوسیلۀ آفریده‌هایش بر وجود و هستی خویش راهنما است (زیرا هر مخلوقی ممکن است و ممکن به خودی خود دارای وجود و هستی نمی‌گردد، پس هویدا است که او را خالق و آفریده‌ای می‌باشد) و بحدوث و نو پیدا شدن آفریده‌هایش بر ازلی بودن و ابتداء نداشتن خود دلیل است (زیرا ایجاد کننده اگر ازلی و قدیم نبوده حادث باشد به ایجاد کنندۀ دیگری نیازمند بوده نمی‌تواند مبدأ ایجاد باشد) و بشبیه بودن آفریده‌ها با یکدیگر نشان می‌دهد بر اینکه مانندی برای او نیست (زیرا اجسام در جسمیّت با هم شریکند، پس اگر شبیهی از آنها برای او بود او هم جسم بود و جسمیّت از لوازم امکان است و امکان در واجب روا نبود)

لاَ تَستَلِمُهُ اَلمَشَاعِرُ وَ لاَ تَحجُبُهُ اَلسَّوَاتِرُ لاِفتِرَاقِ اَلصَّانِعِ وَ اَلمَصنُوعِ وَ اَلحَادِّ وَ اَلمَحدُودِ وَ اَلرَّبِّ وَ اَلمَربُوبِ

(2) حواسّ‌، بکنه او پی نبرد (زیرا قوای مدرکه خواه مادّیّه باشد که حسیّات و وهمیّات را درک میکند و خواه عقلیّه که عقلیّات و فکریّات را در می‌یابد تنها اجسام را درک می‌نماید و خداوند جسم نیست تا بوسیلۀ حواسّ درک شود) و پوشنده‌ها او را نمی‌پوشاند (زیرا پوشاندن از لوازم جسمیّت است و اینکه در بعضی از احادیث وارد شده که خداوند از عقول محجوب است چنانکه از دیده‌ها مستور، و مقرّبین از فرشتگان آسمانها او را می‌طلبند چنانکه شما او را می‌طلبید. با فرمایش امام علیه السّلام منافات ندارد، زیرا مراد از احتجاب حقّ تعالی از عقلها و دیده‌ها نه آنست که بین او و خلایق حجاب جسمانیّ باشد که مانع از ادراک و وصول بسوی او است، بلکه مراد از احتجاب او از ایشان از جهت قصور اشخاص و کوتاهی عقلها و قوای آنان و کمال ذات و شدّت نور و بسیاری ظهور خداوند سبحان است پس بسیاری ظهور و پیدایش موجب احتجاب و پنهانی او گردیده) بجهت فرق بین آفریننده و آفریده شده و بین تعیین کنندۀ حدّ و نهایت و تعیین کرده شده و محدود، و بین پروردگار و پرورده (پس آفریده شدن و ناپیدا گردیدن و برابر و مانند یکدیگر بودن و درک شدن بحواسّ و پوشیده شدن از لوازم مصنوع است، و آفریننده و همیشگی و بی‌مانند بودن و درک نشدن بحواسّ و پوشیده نشدن از صفات خالق باشد، پس هرگاه صفات مصنوع در صانع و یا صفات صانع در مصنوع باشد، در حدوث «که مستلزم امکان و آن مستلزم حاجت و نیازمندی بدیگری است» برابر و مانند یکدیگر شده فرقی بین شان نیست و این باطل و نادرست است)

اَلأَحَدِ لاَ بِتَأوِیلِ عَدَدٍ وَ اَلخَالِقِ لاَ بِمَعنَی حَرَکَةٍ وَ نَصَبٍ وَ اَلسَّمِیعِ لاَ بِأَدَاةٍ وَ اَلبَصِیرِ لاَ بِتَفرِیقِ آلَةٍ وَ اَلشَّاهِدِ لاَ بِمُمَاسَّةٍ وَ اَلبَائِنِ لاَ بِتَرَاخِی مَسَافَةٍ وَ اَلظَّاهِرِ لاَ بِرُؤیَةٍ وَ اَلبَاطِنِ لاَ بِلَطَافَةٍ

(و سپاس خداوندی را که) (3) یکی است، نه آن یک که در عدد بحساب می‌آید (و شمرده میشود، یعنی واحد حقیقی و یکتا است که دوّمی برای او تصوّر نمی‌توان کرد، نه واحد عددی که مبدا و جزء کثیر است، چنانکه در شرح خطبۀ شصت و چهارم باین نکته اشاره شد) آفریننده است نه با حرکت و رنج بردن (زیرا حرکت و تغیّر از خواصّ امکان است و در واجب ممتنع می‌باشد) و شنوا و بینا است نه با آلت گوش و بر گرداندن حدقۀ چشم (زیرا آلت مستلزم احتیاج و نیازمندی است) و حاضر است نه به ملاقات (و قرب مکان) و جدا است نه به دوری راه (بلکه بذاته مغایر هر چیز است، زیرا او در غایت کمال و ما سوای او در نهایت نقصانند) و آشکار است (بآثار قدرت) نه با دیدن، و پنهان است (کنه ذاتش) نه به لطافت (و سبب کوچکی حجم و شفّاف بودن جرم)

بَانَ مِنَ اَلأَشیَاءِ بِالقَهرِ لَهَا وَ اَلقُدرَةِ عَلَیهَا وَ بَانَتِ اَلأَشیَاءُ مِنهُ بِالخُضُوعِ لَهُ وَ اَلرُّجُوعِ إِلَیهِ

(4) جدا است از اشیاء به غلبه و استیلاء و قدرت و توانائی بر (بود و نابود کردن) آنها (چنانکه لایق شأن واجب همین است) و اشیاء از او جدا هستند به فروتنی برای او و بازگشت به سویش

مَن وَصَفَهُ فَقَد حَدَّهُ وَ مَن حَدَّهُ فَقَد عَدَّهُ وَ مَن عَدَّهُ فَقَد أَبطَلَ أَزَلَهُ وَ مَن قَالَ کَیفَ فَقَدِ اِستَوصَفَهُ وَ مَن قَالَ أَینَ فَقَد حَیَّزَهُ

(5) کسیکه او را (بصفات زائدۀ بر ذات) وصف نماید، او را محدود دانسته (مکانی برایش تعیین نموده) و کسیکه او را محدود دانست، پس او را بشما آورد (در عداد معدودات در آورده) و کسیکه او را بشمار آورد (مبدا جزء کثیر دانست) ازلی بودن او را ابطال نموده است و کسیکه بگوید چگونه است‌؟ خواسته او را (بصفات زائدۀ بر ذات) وصف کند و کسیکه بگوید کجا است‌؟ مکان برای او قرار داده است

عَالِمٌ إِذ لاَ مَعلُومَ وَ رَبٌّ إِذ لاَ مَربُوبَ وَ قَادِرٌ إِذ لاَ مَقدُورَ

(6) دانا و پروردگار و توانا بوده آنگاه که معلوم و پرورده شده و مقدوری نبوده (زیرا ذات او عین کمالات است، پس ازلا و ابدا دانا و پروردگار و توانا می‌باشد )

منها قَد طَلَعَ طَالِعٌ وَ لَمَعَ لاَمِعٌ وَ لاَحَ لاَئِحٌ وَ اِعتَدَلَ مَائِلٌ وَ اِستَبدَلَ اَللَّهُ بِقَومٍ قَوماً وَ بِیَومٍ یَوماً وَ اِنتَظَرنَا اَلغِیَرَ اِنتِظَارَ اَلمُجدِبِ اَلمَطَرَ

قسمتی از این خطبه است (در بارۀ انتقال خلافت بآن بزرگوار و ستودن ائمّۀ هدی و اندرز بمردم): (آگاه باشید) (7) خورشید (خلافت امام علیه السّلام بر حسب ظاهر) طلوع کرد و آشکار شد و درخشندۀ (حقّ و عدالت) درخشید، و ظاهر شونده (آثار فتنه و جنگها که در زمان حضرتش روی داد) هویدا گردید، و انحراف و کجی (نادانی و گمراهی) مستقیم و راست شد (از بین رفت) و خداوند گروهی (خلفاء و همراهانشان) را به گروهی (امام علیه السّلام و پیروانش) و روزی را به روزی تبدیل فرمود و ما انتظار تغییر اوضاع و گردش روزگار را (برای ترویج دین اسلام) داشتیم مانند قحطی کشیده و خشکسالی دیده که منتظر باران است (چشم براه داشتیم که ایّام نادانی و گمراهی بگذرد و روزگار هدایت و رستگاری برسد)

وَ إِنَّمَا اَلأَئِمَّةُ قُوَّامُ اَللَّهِ عَلَی خَلقِهِ وَ عُرَفَاؤُهُ عَلَی عِبَادِهِ لاَ یَدخُلُ اَلجَنَّةَ إِلاَّ مَن عَرَفَهُم وَ عَرَفُوهُ وَ لاَ یَدخُلُ اَلنَّارَ إِلاَّ مَن أَنکَرَهُم وَ أَنکَرُوهُ

(8) و (امام بحقّ‌ بایستی که به امور امّت قیام نماید، و بر امّت واجب است که دوستی و پیروی از ایشان کند، زیرا) پیشوایان (أئمّۀ اثنی عشر علیهم السّلام) برای (راهنمائی) خلائق پیرو (امر و نهی) خداوند بوده و او را به بندگانش می‌شناسانند (بوسیلۀ آنان خداوند شناخته و پرستیده میشود پس از این جهت) داخل بهشت نمی‌شود مگر کسیکه آنها را بشناسد (معتقد باشد که خلفاء بر حقّ و جانشینان پیغمبر اکرم امیر المؤمنین و یازده فرزند آن بزرگوار هستند، و دوستدار آنان باشد) و ایشان هم او را بشناسند (که مطیع و پیرو آنها است، پس بنا بر این اگر کسی آنان را دوست داشته و باور دارد که خلفاء بر حقّ هستند و از آنها اطاعت و پیروی نکند، ایشان را نشناخته و از این دوستی و اعتقاد و سرسری سودی بدست نمی‌آورد و داخل بهشت نمی‌شود مگر آنکه پیش از رفتن از دنیا توبه نماید یعنی کاملا آنها را بشناسد و آنها هم در قیامت باذن و فرمان خداوند متعال او را همراهی و شفاعت فرمایند، و مؤیّد این معنی است فرمایش رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله که فرمود: حبّ علیّ ابن ابی طالب یأکل السّیّئات کما تأکل النّار الحطب یعنی دوستی علیّ ابن ابی طالب بدیها را نابود می‌سازد چنانکه آتش هیزم را از بین می‌برد) و داخل آتش نمی‌شود مگر کسیکه منکر آنان باشد و ایشان هم (بسبب عداوت و دشمنیش) او را از آن خویش ندانند (زیرا اعتقاد به ولایت یعنی شناختن ائمّۀ هدی و اعتراف به امامتشان و باینکه هر یک از این دوازده تن علیهم السّلام مفترض الطّاعة هستند بزرگترین رکن و پایۀ ایمان و شرط قبول شدن اعمال است و بدون آن هیچیک از عبادات سودی ندارد، زیرا رفتن بهشت ممکن نیست مگر کسی را که پیرو شریعت باشد و پیروی از شریعت ممکن نیست مگر کسی را که با آن آشنا بوده و کیفیّت عمل بر طبق آنرا بداند و این ممکن نیست مگر آنکه از قول صاحب شریعت اخذ شده باشد و این ممکن نیست مگر آنگاه که شخص امام و پیشوای خود را بشناسد تا بیان صاحب شریعت را از او بیاموزد. و امّا کسیکه آنان را نشناسد و لیکن ایشان بسبب پاک طینتی یا بجهة اینکه رفتارش طبق منظور آنها است او را منکر نباشند، داخل آتش نمی‌شود، زیرا چنین شخصی بالأخره به توبه موفّق شده به وسیله‌ای ایشان را خواهد شناخت)

إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَی خَصَّکُم بِالإِسلاَمِ وَ اِستَخلَصَکُم لَهُ وَ ذَلِکَ لِأَنَّهُ اِسمُ سَلاَمَةٍ وَ جِمَاعُ کَرَامَةٍ

(پس از این امام علیه السّلام در بارۀ اینکه اسلام بزرگترین نعمت خداوند است می‌فرماید:) (9) خداوند شما را با سلام تخصیص داده و خواسته شما را برای آن (از پلیدی و کفر و شرک) پاکیزه و لائق گرداند و این برای آنست که نام اسلام سلامتی (از فتنه و فساد و گرفتاری دنیا و عذاب آخرت) است و بزرگی و سر افرازی را در بر دارد

اِصطَفَی اَللَّهُ تَعَالَی مَنهَجَهُ وَ بَیَّنَ حُجَجَهُ مِن ظَاهِرِ عِلمٍ وَ بَاطِنِ حُکمٍ

(10) خداوند متعال راه آنرا (شریعت محمّدیّه را از سائر راهها و شرائع پیغمبران) ممتاز ساخت (و آنرا ناسخ ادیان قرار داده تا انقراض عالم باقی نهاد) و دلائل (حقیقت) آنرا که عبارت است از علم ظاهر (قران و سنّت) و حکمت باطنه (عقل) آشکار نمود

لاَ تَفنَی غَرَائِبُهُ وَ لاَ تَنقَضِی عَجَائِبُهُ فِیهِ مَرَابِیعُ اَلنِّعَمِ وَ مَصَابِیحُ اَلظُّلَمِ

(11) شگفتیهای آن (آثار و نشانه‌هایش که خردمندان و دانایان را به شگفت آورد) نابود نمی‌گردد و از بین نمی‌رود بارانهای بهاری نعمتها در آن موجود است (که دلهای مرده را خرّم گردانده بر اثر آن مسلمانها به سیادت و سعادت می‌رسند) و چراغهای تاریکی‌ها (ائمّۀ هدی علیهم السّلام) در آن یافت میشود

لاَ تُفتَحُ اَلخَیرَاتُ إِلاَّ بِمَفَاتِیحِهِ وَ لاَ تُکشَفُ اَلظُّلُمَاتُ إِلاَّ بِمَصَابِیحِهِ

(در) (12) نیکوئیها گشوده نمی‌شود (آسایش و بزرگواری دنیا و بهشت جاوید بدست نمی‌آید) مگر به کلیدهای آن (پیروی از احکامش) و تاریکی‌ها (ی ضلالت و گمراهی) از بین نمی‌رود مگر به چراغهای آن (عمل نمودن بآنچه که پیشوایان واقعی دین دستور داده‌اند)

قَد أَحمَی حِمَاهُ وَ أَرعَی مَرعَاهُ فِیهِ شِفَاءُ اَلمُستَشفِی وَ کِفَایَةُ اَلمُکتَفِی منها

(13) خداوند از محرّمات آن منع نمود، و چراگاه آنرا رویانید (از مباحات آن یعنی آنچه حلال است قدغن و جلوگیری نفرمود) در آنست شفاء و بهبودی آنکه شفاء طلبد (از بیماریهای نادانی و گمراهی) و بی‌نیازی آنکه بی‌نیازی (از هر چیز در دنیا و آخرت) درخواست نماید (پیرو دین مقدّس اسلام از بیماری ضلالت و گمراهی بهبودی یافته و از سعادت دنیا و آخرت محروم نمی‌ماند) قسمتی از این خطبه است (در وصف کسیکه در راه ضلالت و گمراهی سر گردان است)

وَ هُوَ فِی مُهلَةٍ مِنَ اَللَّهِ یَهوِی مَعَ اَلغَافِلِینَ وَ یَغدُو مَعَ اَلمُذنِبِینَ بِلاَ سَبِیلٍ قَاصِدٍ وَ لاَ إِمَامٍ قَائِدٍ

(14) و آن کس گمراه را خداوند مهلت داده اجلش را بتأخیر انداخته در راه غفلت داران (که عذاب الهیّ را در نظر ندارند) قدم می‌نهد و با گناهکاران شب را بصبح می‌رساند بدون (آنکه سیر کند در) راهی که او را بمقصود رساند، و بی (آنکه پیروی نماید از) پیشوایی که او را به سعادت کشاند

منها حَتَّی إِذَا کَشَفَ لَهُم عَن جَزَاءِ مَعصِیَتِهِم وَ اِستَخرَجَهُم مِن جَلاَبِیبِ غَفلَتِهِم اِستَقبَلُوا مُدبِراً وَ اِستَدبَرُوا مُقبِلاً فَلَم یَنتَفِعُوا بِمَا أَدرَکُوا مِن طَلِبَتِهِم وَ لاَ بِمَا قَضَوا مِن وَطَرِهِم

قسمتی از این خطبه است (در بارۀ گناهکاران و اندرز به شنوندگان): (گناهکاران که در راه ضلالت و گمراهی قدم نهاده‌اند از هیچ گونه نافرمانی پروا ندارند) (15) تا اینکه خداوند کیفر گمراهیشان را بآنها نمایان ساخته بخواهد آنان را از پشت پرده‌های غفلت و نافرمانیشان بیرون آورد (مرگ ایشان را دریابد آنگاه) رو آورند بآخرت که بآنها پشت کرده (عذاب و بد بختی را بهرۀ آنان قرار داده) و پشت کنند بدنیا که بایشان رو آورده (خوشی و شادی ظاهری را نصیبشان نموده بود) پس از آنچه می‌خواستند (لذّت و خوشی دنیا) و بدست آورده بودند، سود نبردند (زیرا نتوانستند همراه بیاورند) و از هوا و آرزوشان (خواهش نفس امّاره) که بآن رسیده بودند، بهره‌مند نگردیدند (زیرا با رفتن آنها آرزوها همه بر باد رفته است)!

وَ إِنِّی أُحَذِّرُکُم وَ نَفسِی هَذِهِ اَلمَنزِلَةَ فَلیَنتَفِعِ اِمرُؤٌ بِنَفسِهِ فَإِنَّمَا اَلبَصِیرُ مَن سَمِعَ فَتَفَکَّرَ وَ نَظَرَ فَأَبصَرَ وَ اِنتَفَعَ بِالعِبَرِ

(16) و من شما و خودم را از این پیشآمد (گرفتاری و سرگردانی و عذاب و بیچارگی) بر حذر می‌نمایم (تا از خواب غفلت بیدار شده بلذّتها و خوشیهای ناپایدار دنیا دل نبندید. و اینکه امام علیه السّلام خود را در این ردیف قرار داده برای اهمیّت دادن بموضوع است تا مردم بدانند چنین بزرگواری که معصوم و منزّه از هر خطاء است از دل بستن بدنیا نگران است، پس دیگران سزاوارترند که بیشتر مراقب باشند که دنیا آنها را نفریبد) پس باید مرد از خود سود برد (در بدبختی و زیان نماند) زیرا بینا (ی واقعی) کسی است که (اندرز خدا و رسول و ائّمۀ اطهار را) شنیده (در آن) تفکّر و اندیشه نماید و (بدنیا) نگاه کرده، و (به بیوفائی آن) آشنا گردد، و از عبرتها (گذشتگان) سودمند شود

ثُمَّ سَلَکَ جَدَداً وَاضِحاً یَتَجَنَّبُ فِیهِ اَلصَّرعَةَ فِی اَلمَهَاوِی وَ اَلضَّلاَلَ فِی اَلمَغَاوِی وَ لاَ یُعِینُ عَلَی نَفسِهِ اَلغُوَاةَ بِتَعَسُّفٍ فِی حَقٍّ أَو تَحرِیفٍ فِی نُطقٍ أَو تَخَوُّفٍ مِن صِدقٍ

(17) آنگاه در راه راست روشن (فرمانبرداری از خدا و رسول) سیر نماید، بشرط آنکه در آن از افتادن در گودالها و درّه‌ها (خواهشهای نفس) و از گمراه شدن در اشتباه کاریها (ی شیطان) دوری کند و بر زیان خود اقدام نکرده گمراهان را یاری ننماید: به بیراه رفتن در راه حقّ (نهی نکردن آنان را از منکر) یا تغییر در گفتار (به دلخواه آنها سخن گفتن اگر چه بر خلاف رضاء و خوشنودی خدا باشد) یا برای گفتن سخن راست ترس به خویشتن راه دادن (اگر چه در واقع نترسد)

فَأَفِق أَیُّهَا اَلسَّامِعُ مِن سَکرَتِکَ وَ اِستَیقِظ مِن غَفلَتِکَ وَ اِختَصِر مِن عَجَلَتِکَ

(18) پس ای شنونده از بیهوشی (ضلالت و گمراهی) بهوش بیا و از (خواب) غفلت و بی‌خبری (از کیفر کردار و گفتار ناپسندیدۀ) خود بیدار شو و از شتاب کردن (در امور دنیا که بقاء و هستی آن اندک و زوال و نابودی آن نزدیک است) آرام گیر

وَ أَنعِمِ اَلفِکرَ فِیمَا جَاءَکَ عَلَی لِسَانِ اَلنَّبِیِّ اَلأُمِّیِّ صلی‌الله‌علیه‌وآله مِمَّا لاَ بُدَّ مِنهُ وَ لاَ مَحِیصَ عَنهُ وَ خَالِف مَن خَالَفَ ذَلِکَ إِلَی غَیرِهِ وَ دَعهُ وَ مَا رَضِیَ لِنَفسِهِ

(19) و در آنچه (از جانب خداوند سبحان) بتو وارد شده است بر زبان پیغمبر امّی (که از کسی چیزی نیاموخته و نوشتنی یاد نگرفته) «درود خداوند بر او و بر آلش» و چاره و گریزی از آن نیست، بدقّت اندیشه کن و مخالفت و دوری نما کسیرا که از اندیشه نمودن در فرمایشهای پیغمبر اعراض کرده و بغیر آن (پیروی از شیطان و نفس امّاره) توجّه نموده است و واگذار او را بآنچه (گمراهی و بدبختی) که بآن خوشنود است (زیرا آشنائی با چنین کسی سبب بد بختی دنیا و آخرت است)

وَ ضَع فَخرَکَ وَ اُحطُط کِبرَکَ وَ اُذکُر قَبرَکَ فَإِنَّ عَلَیهِ مَمَرَّکَ

(20) و فخر و نازش و کبر و خود پسندی را از خویشتن دور کن و گور خود را بیاد آور، که گذر تو از آنجا است

وَ کَمَا تَدِینُ تُدَانُ وَ کَمَا تَزرَعُ تَحصُدُ وَ مَا قَدَّمتَ اَلیَومَ تَقدَمُ عَلَیهِ غَداً فَامهَد لِقَدَمِکَ وَ قَدِّم لِیَومِکَ

(21) و همانطور که بجا می‌آوری جزاء داده می‌شوی و آنچه را که می‌کاری درو میکنی و آنچه را که امروز (در دنیا) از پیش فرستاده ای فردا (در قیامت) بر آن وارد می‌گردی پس برای خود (در محشر) جائی آماده کن، و (اکنون که فرصت داری) برای روز (بازگشت) خویش توشه‌ای بفرست

فَالحَذَرَ اَلحَذَرَ أَیُّهَا اَلمُستَمِعُ وَ اَلجِدَّ اَلجِدَّ أَیُّهَا اَلغَافِلُ وَ لاٰ یُنَبِّئُکَ مِثلُ خَبِیرٍ

(22) پس ای شنونده (از نافرمانی خدا و رسول) بر حذر باش و ای بیخبر (به اطاعت و فرمانبرداری) کوشش نما و (از احوال قیامت کسی) ترا مانند شخص آگاه (پیغمبر و أئمّۀ اطهار علیهم السّلام) مطّلع نمی‌کند

إِنَّ مِن عَزَائِمِ اَللَّهِ فِی اَلذِّکرِ اَلحَکِیمِ اَلَّتِی عَلَیهَا یُثِیبُ وَ یُعَاقِبُ وَ لَهَا یَرضَی وَ یَسخَطُ أَنَّهُ لاَ یَنفَعُ عَبداً وَ إِن أَجهَدَ نَفسَهُ وَ أَخلَصَ فِعلَهُ أَن یَخرُجَ مِنَ اَلدُّنیَا لاَقِیاً رَبَّهُ بِخَصلَةٍ مِن هَذِهِ اَلخِصَالِ لَم یَتُب مِنهَا أَن یُشرِکَ بِاللَّهِ فِیمَا اِفتَرَضَ عَلَیهِ مِن عِبَادَتِهِ أَو یَشفِیَ غَیظَهُ بِهَلاَکِ نَفسٍ أَو یَعُرَّ بِأَمرٍ فَعَلَهُ غَیرُهُ أَو یَستَنجِحَ حَاجَةً إِلَی اَلنَّاسِ بِإِظهَارِ بِدعَةٍ فِی دِینِهِ أَو یَلقَی اَلنَّاسَ بِوَجهَینِ أَو یَمشِی فِیهِم بِلِسَانَینِ

(پس اکنون ترا ببعض آنچه که باید از آن بر حذر باشی آگاه می‌نمایم:) (23) از جملۀ احکام خدا در قرآن محکم و استوار که (تجاوز از آن نمی‌توان کرد، و) به (پیرو) آنها پاداش داده راضی و خوشنود میشود (مشمول رحمت خویش می‌نماید) و برای (مخالفین) آنها کیفر مقرّر فرموده و بخشم می‌آید آنست که بنده‌ای که از دنیا می‌رود اگر چه (با عبادت و بندگی) بخود رنج داده و عمل خویش را (ظاهرا) خالص نموده باشد، سودی بدست نمی‌آورد در حالیکه ملاقات کند پروردگارش را با یکی از این خصلتها (ی پنجگانۀ زیر) که از آنها توبه و بازگشت نکرده باشد (اوّل): شرک بخدا در آنچه بر او واجب گردانیده از عبادت و پرستش خود (دیگری را شریک او قرار دهد خواه آشکار خواه پنهان که عبارت است از رئاء و خودنمایی س 18 ی 110 می‌فرماید: «فَمَن کٰانَ یَرجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلیَعمَل عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشرِک بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً» یعنی کسیکه امیدوار است رحمت پروردگارش شامل حال او گردد باید کار شایسته بجا آورد، و در پرستش پروردگارش کسی را شریک قرار ندهد دوّم:) یا بسبب هلاک کردن (از بین بردن) دیگری خشم خویشتن را بر طرف نماید (س 4 ی 93 می‌فرماید: «وَ مَن یَقتُل مُؤمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِیهٰا وَ غَضِبَ اَللّٰهُ عَلَیهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذٰاباً عَظِیماً» یعنی هر که مؤمنی را از روی قصد بکشد کیفر او دوزخ است که در آن جاوید می‌ماند و خداوند بر او غضب نموده او را از رحمت خویش دور و عذاب بزرگ برایش آماده فرماید سوّم:) یا بیان کند کار زشتی را که دیگری بجا آورده (س 24 ی 19 می‌فرماید: «إِنَّ اَلَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ اَلفٰاحِشَةُ فِی اَلَّذِینَ آمَنُوا لَهُم عَذٰابٌ أَلِیمٌ فِی اَلدُّنیٰا وَ اَلآخِرَةِ‌» یعنی آنانکه دوست دارند که ناشایسته و کار زشتی در بارۀ کسانیکه ایمان آورده‌اند فاش گردد برای ایشان در دنیا و آخرت عذاب دردناک است چهارم:) یا بمردم رو آورد برای درخواست حاجتی بوسیلۀ آشکار نمودن بدعتی در دین خود (س 28 ی 50 می‌فرماید: «وَ مَن أَضَلُّ‌» «مِمَّنِ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیرِ هُدیً مِنَ اَللّٰهِ‌» یعنی کیست گمراهتر از کسیکه آرزوی خود را پیروی کند بدون راهنمائی از جانب خدا پنجم:) یا مردم را بنفاق و دو روئی ملاقات کند یا در میان ایشان بدو زبان رفتار نماید (در ظاهر خود را دوست و ثناء گو نشان داده در پشت سر دشمن و بد گو باشد، س 4 ی 145 «إِنَّ اَلمُنٰافِقِینَ فِی اَلدَّرکِ اَلأَسفَلِ مِنَ اَلنّٰارِ وَ لَن تَجِدَ لَهُم نَصِیراً» یعنی مردم دو رو در پائین ترین درجۀ آتش دوزخ قرار خواهند گرفت، و هرگز برای ایشان یاوری نمی‌یابی که آنان را از آنجا بیرون آورد)

اِعقِل ذَلِکَ فَإِنَّ اَلمَثَلَ دَلِیلٌ عَلَی شِبهِهِ إِنَّ اَلبَهَائِمَ هَمُّهَا بُطُونُهَا وَ إِنَّ اَلسِّبَاعَ هَمُّهَا اَلعُدوَانُ عَلَی غَیرِهَا وَ إِنَّ اَلنِّسَاءَ هَمُّهُنَّ زِینَةُ اَلحَیَاةِ اَلدُّنیَا وَ اَلفَسَادُ فِیهَا إِنَّ اَلمُؤمِنِینَ مُستَکِینُونَ إِنَّ اَلمُؤمِنِینَ مُشفِقُونَ إِنَّ اَلمُؤمِنِینَ خَائِفُونَ

(24) عظمت و بزرگی این مثل را (که ذکر میشود) بفهم و در آن اندیشه کن (بواسطۀ کوتاهی فهم مردم از ادراک حقائق خداوند سبحان و پیغمبران و اوصیاء ایشان بیان مطلب را با مثل آمیخته‌اند تا حقیقت آن بر کسی پوشیده نماند) زیرا مثل نشان دهنده است شبیه و مانند خود را (چنانکه گفته میشود مثل علم که غذای روحانیّ است چون شیر مادر می‌باشد برای بچّه که بسبب آن روح انسان کامل می‌گردد همانطور که طفل بوسیلۀ شیر مادر توانا میشود و امّا مثل فرمودۀ امام علیه السّلام اینست): مقصود چهارپایان (از جهت کمال قوّۀ شهویّه) شکمهاشان است (همیشه در بند آب و علفند) و مقصود درّندگان (از جهت بسیاری قوّۀ غضبیّه) دشمنی و آزار رساندن به غیرشان است (پس بسیر شدن شکم قناعت نمی‌کنند، بلکه طالب غلبه و استیلاء می‌باشند) و مقصود زنها (از جهت کمال قوّۀ شهویّه و شدّت قوّۀ غضبیّه) آرایش زندگانی دنیا و فساد و تباهکاری نمودن در آن است (منظور امام علیه السّلام از این مثل آنست که بایستی انسان خود را از عالم حواسّ ترقّی داده قوّۀ استعداد خویش را بکار انداخته از صفات رذیله دوری نماید، پس اگر از قوّۀ شهویّه و غضبیّه پیروی نماید با چهار پایان و درّندگان یکسان است، و اگر آرایش دنیا را شعار خویشتن قرار داده در فساد و تباهکاری بکوشد در سلک زنان است و امّا صفاتی که بایستی پیروی نمود صفات) مؤمنین (است که آنان در برابر خداوند سبحان) فروتن (گردن کش نیستند) و (بمردم) پند دهنده و مهربان، و (از قهر خدا) ترسناکند


خطبه 153- منزلت اهل بیت علیهم السلام

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

153 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در پند و اندرز دادن بمردم و ستودن ائمّۀ اطهار)

وَ نَاظِرُ قَلبِ اَللَّبِیبِ بِهِ یُبصِرُ أَمَدَهُ وَ یَعرِفُ غَورَهُ وَ نَجدَهُ دَاعٍ دَعَا وَ رَاعٍ رَعَی فَاستَجِیبُوا لِلدَّاعِی وَ اِتَّبِعُوا اَلرَّاعِیَ

(1) و چشم دل خردمند که با آن پایان کار خود (مردن و وارسی روز رستخیز) را می‌بیند و نشیب و فراز (خیر و شرّ) خویش را می‌شناسد دعوت کننده (پیغمبر اکرم) است که (مردم را بدین اسلام) دعوت فرمود (و راه خیر و شرّ و سعادت و شقاوت را برای آنان بیان کرد) و نگهبان (امام علیه السّلام) است که (اساس شریعت آن حضرت را از فساد و تباهکاری دشمنان) حفظ نمود پس دعوت کننده را بپذیرید، و نگهبان را پیرو باشید (تا در دنیا سر افراز و در آخرت سعادتمند گردید)

قَد خَاضُوا بِحَارَ اَلفِتَنِ وَ أَخَذُوا بِالبِدَعِ دُونَ اَلسُّنَنِ وَ أَرَزَ اَلمُؤمِنُونَ وَ نَطَقَ اَلضَّالُّونَ اَلمُکَذِّبُونَ

(و بدانید:) (2) مردم دو رو در دریاهای فتنه‌ها فرو رفته‌اند (در راه گمراهی قدم نهاده به گمراه نمودن دیگران پرداخته مقدّمات خونریزیهای به ناحق را فراهم کرده‌اند) و از سنّتها (احکام پیغمبر اکرم) چشم پوشیده بدعتها را گرفته‌اند (به هوای نفس هر حکمی را اجراء خواهند نمود) و (بر اثر غلبۀ باطل بر حقّ‌) مؤمنین کناره گیری کرده خاموش نشسته‌اند و دروغگویان گمراه گویا شده‌اند (بطوریکه مردم از ما دست کشیده‌اند)

نَحنُ اَلشِّعَارُ وَ اَلأَصحَابُ وَ اَلخَزَنَةُ وَ اَلأَبوَابُ وَ لاَ تُؤتَی اَلبُیُوتُ إِلاَّ مِن أَبوَابِهَا فَمَن أَتَاهَا مِن غَیرِ أَبوَابِهَا سُمِّیَ سَارِقاً

(در صورتیکه) (3) ما اهل بیت (از جهت قرب و نزدیکی حضرت رسول) چون پیراهن (تن او) هستیم، و اصحاب (آن بزرگوار) می‌باشیم (بآنچه از جانب خداوند باو نازل شده ایمان آورده تصدیق نموده‌ایم) و ما خزانه داران و درها (ی علوم و معارف) هستیم (بتأویل و تفسیر قرآن کریم آشنا بوده و موارد احکام الهیّ را دانسته مردم را براه حقّ راهنماییم، و از اینرو است که پیغمبر اکرم بطوریکه همۀ مسلمانان در اخبار خود نقل نموده‌اند فرمود: أنا مدینة العلم و علیّ بابها، فمن أراد المدینة فلیأت الباب یعنی شهر علم و دانش منم و علیّ دروازۀ آن است، و کسیکه بخواهد به شهری بیاید بایستی از دروازه وارد شود) و داخل خانه‌ها نمی‌توان شد مگر از درهای آنها، پس کسی را که از غیر درها وارد خانه‌ها شود دزد می‌نامند (هر که بخواهد از غیر راه ما خود را بخدا و رسول آشنا نماید، از دین بهره نبرده و در آخرت گرفتار عذاب است )

منها فِیهِم کَرَائِمُ اَلقُرآنِ وَ هُم کُنُوزُ اَلرَّحمَنِ إِن نَطَقُوا صَدَقُوا وَ إِن صَمَتُوا لَم یُسبَقُوا

قسمتی از این خطبه است (در فضائل اهل بیت علیهم السّلام): (4) آیات قرآن آنچه در مدح و منقبت علم و هدایت است در بارۀ ایشان نازل شده و آنان گنجهای خداوند بخشنده هستند (حقّ تعالی تمام گوهرهای گرانبها یعنی جمیع صفات پسندیده از قبیل علم و حلم و جود و شجاعت و فصاحت و بلاغت و عصمت و طهارت و مانند آنها را در ایشان قرار داده پس از این جهت است که) اگر به گفتار لب گشایند راست گویند، و اگر خاموش باشند دیگری بر آنان پیشی نگرفته (زیرا سکوتشان از روی حکمت و مصلحت است، نه از روی عجز و ناتوانی که دیگری بر آنها سبقت گرفته سخن گوید)

فَلیَصدُق رَائِدٌ أَهلَهُ وَ لیُحضِر عَقلَهُ وَ لیَکُن مِن أَبنَاءِ اَلآخِرَةِ فَإِنَّهُ مِنهَا قَدِمَ وَ إِلَیهَا یَنقَلِبُ

(5) پس باید پیشرو و جلودار هر قومی به پیروان خود راست گوید (معنی این جمله در شرح سخن صد و ششم گذشت، و منظور امام علیه السّلام از این مثل آنست که حاضر برای غائب از راه پند و اندرز و راهنمائی راست بگوید، و او را از گمراهی و نادانی برهاند) و باید عقل خود را متوجّه سازد (سخنان ما را با فکر و اندیشه بشنود تا بدرستی آنچه را که می‌گوئیم پی ببرد) و باید از فرزندان آخرت باشد زیرا از آنجا آمده و بسوی آن باز می‌گردد (خدا را در نظر گرفته به دنیائی که باید از آن بیرون رود دل نبندد، و آخرت را جایگاه همیشگی خویش بداند)

فَالنَّاظِرُ بِالقَلبِ اَلعَامِلُ بِالبَصَرِ یَکُونُ مُبتَدَأُ عَمَلِهِ أَن یَعلَمَ أَ عَمَلُهُ عَلَیهِ أَم لَهُ فَإِن کَانَ لَهُ مَضَی فِیهِ وَ إِن کَانَ عَلَیهِ وَقَفَ عَنهُ

(6) پس کسیکه چشم دل گشوده از روی بینائی کاری انجام می‌دهد باید پیش از انجام عمل بداند که آیا آن عمل به زیان او است یا به سودش‌؟ پس اگر به سود او است آنرا بجا آورد، و اگر به زیانش باشد ترک نماید

فَإِنَّ اَلعَامِلَ بِغَیرِ عِلمٍ کَالسَّائِرِ عَلَی غَیرِ طَرِیقٍ فَلاَ یَزِیدُهُ بُعدُهُ عَنِ اَلطَّرِیقِ اَلوَاضِحِ إِلاَّ بُعداً مِن حَاجَتِهِ

(7) زیرا کسیکه از روی نادانی کاری انجام دهد مانند کسی است که در غیر راه سیر میکند پس دور شدن او از راه روشن چیزی باو نمی‌افزاید مگر دور شدن از مطلوب او (روندۀ در راه کج هر چند بیشتر راه رود از مقصد دورتر گردد)

وَ اَلعَامِلُ بِالعِلمِ کَالسَّائِرِ عَلَی اَلطَّرِیقِ اَلوَاضِحِ فَلیَنظُر نَاظِرٌ أَ سَائِرٌ هُوَ أَم رَاجِعٌ

(8) و کسیکه از روی دانائی بکاری اقدام نماید مانند کسی است که در راه روشن راه می‌رود پس باید شخص بینا (که چشم دل گشوده با تأمّل و اندیشه کاری انجام می‌دهد) ببیند آیا در راه سیر میکند، یا بیراهه می‌رود (در اوّل امر رسیدگی کند اگر کار خدا پسند است انجام دهد و گر نه اقدام ننماید)

وَ اِعلَم أَنَّ لِکُلِّ ظَاهِرٍ بَاطِناً عَلَی مِثَالِهِ فَمَا طَابَ ظَاهِرُهُ طَابَ بَاطِنُهُ وَ مَا خَبُثَ ظَاهِرُهُ خَبُثَ بَاطِنُهُ وَ قَد قَالَ اَلرَّسُولُ اَلصَّادِقُ صلی‌الله‌علیه‌وآله إِنَّ اَللَّهَ یُحِبُّ اَلعَبدَ وَ یُبغِضُ عَمَلَهُ وَ یُحِبُّ اَلعَمَلَ وَ یُبغِضُ بَدَنَهُ

(9) و بدان برای هر ظاهر و آشکاری برابر آن باطن و پنهانی است پس آنچه را ظاهر نیکو باشد باطنش هم نیکو است و آنچه را ظاهرش زشت و بد باطنش زشت و ناپاک است و (گاه میشود که ظاهر طبق باطن نیست، لذا) پیغمبر صادق صلّی اللّه علیه و آله فرمود: خداوند بنده‌ای را دوست می‌دارد (رحمت خود را شامل حالش می‌گرداند) و عمل او را دشمن (حرام و گناه) میداند، و (گاهی) عمل (کارهای نیکو) را دوستدار است و عامل آنرا دشمن می‌دارد

وَ اِعلَم أَنَّ لِکُلِّ عَمَلٍ نَبَاتاً وَ کُلُّ نَبَاتٍ لاَ غِنَی بِهِ عَنِ اَلمَاءِ وَ اَلمِیَاهُ مُختَلِفَةٌ فَمَا طَابَ سَقیُهُ طَابَ غَرسُهُ وَ حَلَّت ثَمَرَتُهُ وَ مَا خَبُثَ سَقیُهُ خَبُثَ غَرسُهُ وَ أَمَرَّت ثَمَرَتُهُ

(10) و بدان برای هر عمل و کرداری گیاهی است و هر گیاهی را از آب بی‌نیازی نیست و آبها گوناگون است، پس هر چه آب گوارا می‌آشامد درختش نیکو و میوۀ آن شیرین است، و هر چه آب ناپاک و بد می‌آشامد درخت آن بد و میوه‌اش تلخ است (منظور امام علیه السّلام از این جمله و تشبیه عمل به گیاه بعد از نقل فرمایش پیغمبر اکرم آنست که درخت عمل از عقیده و باطن صاحب آن آب می‌آشامد، اگر عقیده درست و باطن نیکو باشد از عمل شایسته و کردار پسندیده سودمند می‌گردد، و اگر عقیده نادرست و باطن ناپاک بود عمل نیکو «اگر چه خداوند او را دوست می‌دارد» سودی باو نمی‌رساند یعنی بر اثر آن سعادت همیشگی بدست نخواهد آورد )


خطبه 154- شگفتی‌های آفرینش خفاش

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام یذکر فیها بدیع خلقة الخفاش

154 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که در آن (جمله‌ای از صفات حقّ تعالی و) شگفتی آفرینش شب پره را یاد می‌فرماید

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی اِنحَسَرَتِ اَلأَوصَافُ عَن کُنهِ مَعرِفَتِهِ وَ رَدَعَت عَظَمَتُهُ اَلعُقُولَ فَلَم تَجِد مَسَاغاً إِلَی بُلُوغِ غَایَةِ مَلَکُوتِهِ

(1) سپاس خداوندی را سزا است که وصفها از حقیقت شناسایی او مانده‌اند و عظمت و بزرگی او خردها را (از درک کردنش) باز داشته است پس بکنه سلطنت و پادشاهی او راهی نیافتند (زیرا خردها محدودند و او غیر محدود)

هُوَ اَللَّهُ اَلمَلِکُ اَلحَقُّ اَلمُبِینُ أَحَقُّ وَ أَبیَنُ مِمَّا تَرَی اَلعُیُونُ

(2) او است خداوند و پادشاه بحقّ و راستی که (هستی او در نظر هوشمندان) هویدا است، ثابت‌تر و آشکارتر از آنچه چشمها او را ببیند (زیرا علم بوجود او عقلی است، و عقل دیدۀ باطنی است که در آن غلط و اشتباه راه ندارد بخلاف چشم «دیدۀ ظاهری» که اشتباه در آن بسیار است، چنانکه هر چیز بزرگ را از دور کوچک دیده، و باریدن باران را مانند خطّ مستقیم می‌پندارد)

لَم تَبلُغهُ اَلعُقُولُ بِتَحدِیدٍ فَیَکُونَ مُشَبَّهاً وَ لَم تَقَع عَلَیهِ اَلأَوهَامُ بِتَقدِیرٍ فَیَکُونَ مُمَثَّلاً

(3) عقلها برای اثبات حدّ و نهایت بکنه ذات او پی نبرده اند تا شبیه گردیده شده باشد (زیرا او را حدّ و نهایتی نیست) و وهمها برای تصویر نمودنش بر او راه نیافتند تا مثل و مانند او در وهم در آمده باشد (زیرا برای او مانندی نیست تا وهمها آنرا همانند او قرار دهند)

خَلَقَ اَلخَلقَ عَلَی غَیرِ تَمثِیلٍ وَ لاَ مَشوَرَةِ مُشِیرٍ وَ لاَ مَعُونَةِ مُعِینٍ فَتَمَّ خَلقُهُ بِأَمرِهِ وَ أَذعَنَ لِطَاعَتِهِ فَأَجَابَ وَ لَم یُدَافِع وَ اِنقَادَ وَ لَم یُنَازِع

(4) خلائق را بی نمونه (ای که دیگری ساخته باشد، یا بی نمونه‌ای که در نظر گرفته تصویر آن نموده باشد) و بی مشورت نمودن از دیگری و بی یاری خواستن از یاوری بیافرید (زیرا پیش از خداوند موجودی نیست، و تصویر و مشورت نمودن و یاری خواستن از لوازم امکان است) پس بسبب امر (تکوینیّ‌) و اراده‌اش آفرینش او منظّم شده و برقرار گردیده فرمانبر فرمان او شدند پس امرش را پذیرفته ردّ نکردند، و اطاعت کرده سرباز نزدند (خلاصه همۀ مخلوقات تحت قدرت و توانائیش در آمده تسلیم امر اویند)

وَ مِن لَطَائِفِ صَنعَتِهِ وَ عَجَائِبِ حِکمَتِهِ مَا أَرَانَا مِن غَوَامِضِ اَلحِکمَةِ فِی هَذِهِ اَلخَفَافِیشِ اَلَّتِی یَقبِضُهَا اَلضِّیَاءُ اَلبَاسِطُ لِکُلِّ شَیءٍ وَ یَبسُطُهَا اَلظَّلاَمُ اَلقَابِضُ لِکُلِّ حَیٍّ

(5) و از جملۀ صنعتهای مورد تأمّل و دقّت او و از زمرۀ آفرینشهای شگفت آورش آنست که بما نمودار نموده است از عجائب آفرینشی که در این شب پره‌ها است که (بین آنها با همۀ حیوانات تفاوت است، زیرا) روشنائی روز که گشایندۀ دیدۀ هر چیزی است دیدۀ آنها را می‌بندد، و تاریکی شب که دیدۀ هر زنده‌ای را می‌بندد، دیدۀ آنها را باز میکند

وَ کَیفَ عَشِیَت أَعیُنُهَا عَن أَن تَستَمِدَّ مِنَ اَلشَّمسِ اَلمُضِیئَةِ نُوراً تَهتَدِی بِهِ فِی مَذَاهِبِهَا وَ تَصِلَ بِعَلاَنِیَةِ بُرهَانِ اَلشَّمسِ إِلَی مَعَارِفِهَا وَ رَدَعَهَا بِتَلَألُؤِ ضِیَائِهَا عَنِ اَلمُضِیِّ فِی سُبُحَاتِ إِشرَاقِهَا وَ أَکَنَّهَا فِی مَکَامِنِهَا عَنِ اَلذَّهَابِ فِی بَلَجِ اِئتِلاَقِهَا

(6) و چگونه چشمهاشان تاریک و نابینا است از اینکه از خورشید تابان در راههایی که می‌روند طلب نور و روشنی نمایند و در موقع آشکار شدن نور خورشید خود را بآنچه می‌طلبند برسانند؟ و چگونه خداوند با درخشیدن نور خورشید آنها را از رفتن به جاهائی که نور بآن می‌درخشد باز داشته و آنها را در جاهای خودشان از رفتن در جائیکه نورهای خورشید درخشنده است پنهان نموده‌؟

فَهِیَ مُسدِلَةُ اَلجُفُونِ بِالنَّهَارِ عَلَی أَحدَاقِهَا وَ جَاعِلَةُ اَللَّیلِ سِرَاجاً تَستَدِلُّ بِهِ فِی اِلتِمَاسِ أَرزَاقِهَا

(7) پس آنها در روز پلکهای چشمشان را بر حدقه‌های آن گذاشتند و شب را چراغ قرار دادند که بسبب آن برای درخواست روزیها راه می‌جویند

فَلاَ یَرُدُّ أَبصَارَهَا إِسدَافُ ظُلمَتِهِ وَ لاَ تَمتَنِعُ مِنَ اَلمُضِیِّ فِیهِ لِغَسَقِ دُجنَتِهِ فَإِذَا أَلقَتِ اَلشَّمسُ قِنَاعَهَا وَ بَدَت أَوضَاحُ نَهَارِهَا وَ دَخَلَ مِن إِشرَاقِ نُورِهَا عَلَی اَلضِّبَابِ فِی وِجَارِهَا أَطبَقَتِ اَلأَجفَانَ عَلَی مَآقِیهَا وَ تَبَلَّغَت بِمَا اِکتَسَبَتهُ مِنَ اَلمَعَاشِ فِی ظُلَمِ لَیَالِیهَا

(8) و دیده‌های آنها را شدّت تاریکی شب مانع نمی‌شود (بلکه همه چیز را می‌بینند) و از رفتن در شدّت تاریکی شب باز نمی‌ایستند پس چون خورشید پرده از رخسار برداشت (تاریکی را برطرف نموده تابان شد) و روشنیهای روز آن هویدا گردید و درخشندگی روشنی آن بر خانه‌های سوسمارها در آمد (آفتاب همه جا را فرا گرفت) پلکها را بر اطراف چشمهاشان می‌نهند و بآنچه در تاریکی شبها اندوخته اند قناعت می‌نمایند

فَسُبحَانَ مَن جَعَلَ اَللَّیلَ لَهَا نَهَاراً وَ مَعَاشاً وَ اَلنَّهَارَ سَکَناً وَ قَرَاراً وَ جَعَلَ لَهَا أَجنِحَةً مِن لَحمِهَا تَعرُجُ بِهَا عِندَ اَلحَاجَةِ إِلَی اَلطَّیَرَانِ کَأَنَّهَا شَظَایَا اَلآذَانِ غَیرَ ذَوَاتِ رِیشٍ وَ لاَ قَصَبٍ إِلاَّ أَنَّکَ تَرَی مَوَاضِعَ اَلعُرُوقِ بَیِّنَةً أَعلاَماً

(9) پس منزّه است خداوندی که شب را بجای روز وسیلۀ روزی و روز را وسیلۀ استراحت و آرامی آنها گردانید و از گوشتهاشان برای آنها بالهائی قرار داد تا هنگام نیازمندی به پرواز با آنها بپرند گویا بالهاشان مانند لاله‌های گوش (انسان) است که دارای پر و استخوان نیست ولی تو مواضع رگها را آشکار و هویدا می‌بینی (رگها در بالهای شب پره بجای استخوان و نی در بال مرغان می‌باشد)

لَهَا جَنَاحَانِ لَم یَرِقَّا فَیَنشَقَّا وَ لَم یَغلُظَا فَیَثقُلاَ تَطِیرُ وَ وَلَدُهَا لاَصِقٌ بِهَا لاَجِئٌ إِلَیهَا یَقَعُ إِذَا وَقَعَت وَ یَرتَفِعُ إِذَا اِرتَفَعَت لاَ یُفَارِقُهَا حَتَّی تَشتَدَّ أَرکَانُهُ وَ یَحمِلَهُ لِلنُّهُوضِ جَنَاحُهُ وَ یَعرِفَ مَذَاهِبَ عَیشِهِ وَ مَصَالِحَ نَفسِهِ

(10) برای آنها دو بال است که نازک نیست تا (هنگام پر زدن) پاره شود، و کلفت نیست تا سنگین باشد (و مانع پرواز آنها گردد) پرواز میکنند در حالیکه بچّه‌شان چسبیده و پناه بردۀ بآنها است می‌نشیند زمانیکه مادرش بنشیند، و پرواز میکند وقتی که مادرش بپرد از مادر جدا نمی‌شود تا موقعی که اعضائش قوّت گرفته و بالهایش برای پریدن آماده شود و تا گاهی که راههای زندگانی و سود خود را بشناسد

فَسُبحَانَ اَلبَارِئُ لِکُلِّ شَیءٍ عَلَی غَیرِ مِثَالٍ خَلاَ مِن غَیرِهِ

(11) پس منزّه است آفرینندۀ همۀ اشیاء که آفرینش او بی نمونه ایست که پیشتر، از غیر او آفریده شده باشد (اشیاء را بر وفق حکمت و اقتضای مصلحت ایجاد فرموده است )


خطبه 155- نکوهش نافرمانی عایشه، سفارش به ایمان و قرآن، خبر از حوادث آینده

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام خاطب به أهل البصرة علی جهة اقتصاص الملاحم

155 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است خطاب باهل بصره که بر سبیل حکایت از پیشامدهای سخت خبر می‌دهد

فَمَنِ اِستَطَاعَ عِندَ ذَلِکَ أَن یَعتَقِلَ نَفسَهُ عَلَی اَللَّهِ فَلیَفعَل فَإِن أَطَعتُمُونِی فَإِنِّی حَامِلُکُم إِن شَاءَ اَللَّهُ عَلَی سَبِیلِ اَلجَنَّةِ وَ إِن کَانَ ذَا مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ وَ مَذَاقَةٍ مَرِیرَةٍ

(1) هنگام آن فتنه و تباهکاری کسیکه توانائی اطاعت و فرمانبرداری خدا داشته باشد، بایستی بجا آورد پس اگر مرا اطاعت و پیروی کنید، من به خواست خدا شما را براه بهشت (سیادت و سعادت جاودانی) خواهم برد اگر چه این راه بسیار سخت و تلخ مزه است (زیرا بیشتر مردم خواهان باطل و تباهکاری بوده پیروی خدا و رسول در نظرشان دشوار می‌آید)

وَ أَمَّا فُلاَنَةُ فَأَدرَکَهَا رَأیُ اَلنِّسَاءِ وَ ضِغنٌ غَلاَ فِی صَدرِهَا کَمِرجَلِ اَلقَینِ

(2) و (یاغی شدن) آن زن (عائشه بر من از جهت این است که او) را سستی اندیشۀ زنان دریافته و کینه دشمنی در سینه‌اش به جوش آمده مانند (جوشیدن) دیک آهنگر

وَ لَو دُعِیَت لِتَنَالَ مِن غَیرِی مَا أَتَت إِلَیَّ لَم تَفعَل وَ لَهَا بَعدُ حُرمَتُهَا اَلأُولَی

(از جمله چیزهائی که سبب کینه و دشمنی عائشه نسبت به آن حضرت شد این بود که چون حضرت رسول مأمور شد به بستن درهایی که بمسجد باز بود، همۀ درها حتّی باب ابی بکر را بست، و باب امیر المؤمنین را باز گذاشت، و دیگر آنکه ابی بکر را با سورۀ برائة به مکّه فرستاد، پس از آن او را عزل نموده سوره را به امیر المؤمنین داده او را فرستاد، و دیگر آنکه فاطمه علیها السّلام دارای فرزندان گردید و عائشه هیچ فرزند نداشت، و حضرت رسول فرزندان فاطمه را فرزندان خود می‌دانست، خلاصه این قبیل امور سبب حسد و دشمنی عائشه بود، لذا امام علیه السّلام می‌فرماید:) (3) و اگر او را وادار می‌کردند باینکه آنچه با من کرد با دیگری انجام دهد بدان اقدام نمی‌نمود (زیرا یاغی شدن او به بهانۀ کشته شدن عثمان و جنگیدنش بر اثر دشمنی و کینه‌ای است که با من دارد) و بعد از این هم (با همه کارهای زشت، یاغی شدن، و فتنه انگیختن، و خون مسلمانان ریختن، و مانند اینها) حرمت و بزرگی پیش از این (زمان رسول خدا) برای او باقی است (بجهت همسری با پیغمبر اکرم و چون از جملۀ امّهات مؤمنین است ما کردار او را کیفر نمی‌دهیم)

وَ اَلحِسَابُ عَلَی اَللَّهِ

و (امّا در آخرت) حساب و باز پرسی با خداوند است (در قیامت خداوند برای او عذاب مقرّر فرموده، چنانکه در قرآن کریم س (33) ی (30) می‌فرماید: «یٰا نِسٰاءَ اَلنَّبِیِّ مَن یَأتِ مِنکُنَّ بِفٰاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ یُضٰاعَف لَهَا اَلعَذٰابُ ضِعفَینِ وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیراً» یعنی ای زنان پیغمبر هر که از شما کار ناشایستۀ آشکاری انجام دهد عذاب او افزون و دو برابر دیگران میشود، و این کار بر خدا آسان است )

منه سَبِیلٌ أَبلَجُ اَلمِنهَاجِ أَنوَرُ اَلسِّرَاجِ فَبِالإِیمَانِ یُستَدَلُّ عَلَی اَلصَّالِحَاتِ وَ بِالصَّالِحَاتِ یُستَدَلُّ عَلَی اَلإِیمَانِ

(قسمتی از این سخنان است)( در بارۀ ایمان): (4) راه ایمان (گرویدن بخدا و رسول) روشنترین راه است (به رسیدن سیادت و سعادت همیشگی) و تابان تر از چراغ (که روندۀ در آن هرگز گم نمی‌شود) پس بسبب ایمان به کردارهای شایسته راه برده میشود و بسبب کردارهای شایسته به ایمان راهنمائی می‌گردد (اعمال صالحه نتیجه و ثمرۀ ایمان است و صدور آنها از بندۀ مؤمن دلیل بر وجود ایمان است در قلب او)

وَ بِالإِیمَانِ یُعمَرُ اَلعِلمُ وَ بِالعِلمِ یُرهَبُ اَلمَوتُ وَ بِالمَوتِ تُختَمُ اَلدُّنیَا وَ بِالدُّنیَا تُحرَزُ اَلآخِرَةُ

(5) و بسبب ایمان (که ثمرۀ آن اعمال صالحه است) علم و دانائی آباد میشود (صاحب آن به سود می‌رسد، زیرا علم بی ایمان و عمل به آدمی چیزی نمی‌افزاید مگر دوری از رحمت خدا) و بسبب علم از مرگ خوف و ترس پیش می‌آید (زیرا علم به مبدأ و معاد مستلزم یاد آوری از مرگ است، و یاد آوری از مرگ موجب ترس از آن، و ترس از آن سبب کردار و گفتار نیکو و آن باعث بدست آوردن سعادت همیشگی است بخلاف جاهل که از سختیهای مرگ غافل است، لذا تمام کوشش او صرف دنیا گشته از نیکبختی همیشگی محروم می‌ماند) و بر اثر مرگ دنیا بپایان می‌رسد (زیرا قبر آخرین منزل دنیا و اوّل منزل آخرت است) و بوسیلۀ دنیا (سعادت جاوید در) آخرت بدست می‌آید (زیرا دنیا دار تکلیف است و در آن می‌توان برای آخرت توشه‌ای بدست آورد، و خدا و رسول را خوشنود گردانید)

وَ بِالقِیَامَةِ تُزلَفُ اَلجَنَّةُ لِلمُتَّقِینَ وَ تُبَرَّزُ اَلجَحِیمُ لِلغَاوِینَ

(6) و بسبب قیامت بهشت به پرهیزکاران نزدیک و دوزخ به گمراهان و هوا پرستان آشکار می‌گردد (چنانکه در قرآن کریم س 26 ی 88 می‌فرماید: «یَومَ لاٰ یَنفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ‌» ی 89 «إِلاّٰ مَن أَتَی اَللّٰهَ بِقَلبٍ سَلِیمٍ‌» ی 90 «وَ أُزلِفَتِ اَلجَنَّةُ لِلمُتَّقِینَ‌» ی 91 «وَ بُرِّزَتِ اَلجَحِیمُ لِلغٰاوِینَ‌» یعنی قیامت روزی است که مال و پسران کسی را سود نمی‌دهد مگر کسیکه با دل سالم از کفر و معصیت بیاید، و بهشت به پرهیزکاران نزدیک و دوزخ به گمراهان هویدا میشود)

وَ إِنَّ اَلخَلقَ لاَ مَقصَرَ لَهُم عَنِ اَلقِیَامَةِ مُرقِلِینَ فِی مِضمَارِهَا إِلَی اَلغَایَةِ اَلقُصوَی

(7) و مردم را از قیامت جای رهائی نیست (که همه باید در آن وارد شوند) در حالیکه در آن میدان شتاب کننده هستند بسوی آخرین منزل (سعید و نیک‌بخت در بهشت جاوید، و شقیّ و بدبخت در آتش دوزخ )

و منه قَد شَخَصُوا مِن مُستَقَرِّ اَلأَجدَاثِ وَ صَارُوا إِلَی مَصَایِرِ اَلغَایَاتِ لِکُلِّ دَارٍ أَهلُهَا لاَ یَستَبدِلُونَ بِهَا وَ لاَ یُنقَلُونَ عَنهَا

و قسمتی از این سخنان است (در چگونگی حال اهل قبور در قیامت، و ترغیب مردم بر امر بمعروف و نهی از منکر و پیروی قرآن کریم، و نقل فرمایش رسول اکرم در بارۀ وقوع فتنه و فساد): (در قیامت اموات) (8) از قبرها بیرون می‌آیند و بآخرین منزلها (بهشت یا دوزخ) می‌روند و برای هر سرائی (بهشت یا دوزخ) اهلی است که (آمادۀ رفتن بآن هستند، نیک‌بختان و پیروان خدا و رسول ببهشت و بد بختان و گناهکاران به دوزخ، و) آنرا به سرای دیگر تبدیل نمی‌کنند (بهشتیان به دوزخ نمی‌روند، و دوزخیان ببهشت نمی‌توانند رفت) و از آن سرا بیرون نمی‌شوند

وَ إِنَّ اَلأَمرَ بِالمَعرُوفِ وَ اَلنَّهیَ عَنِ اَلمُنکَرِ لَخُلقَانِ مِن خُلقِ اَللَّهِ سُبحَانَهُ وَ إِنَّهُمَا لاَ یُقَرِّبَانِ مِن أَجَلٍ وَ لاَ یَنقُصَانِ مِن رِزقٍ

و (9) (اگر بخواهید اهل بهشت باشید، از خدا و رسول پیروی کرده مردم را به گفتار و کردار شایسته وادار و از ناشایسته‌ها باز دارید، زیرا) امر بمعروف و نهی از منکر و صفت و خلق هستند از جملۀ خوهایی که محبوب و پسندیدۀ خدا است و (ترسیدن از امر بمعروف و نهی از منکر نمودن در صورتیکه ظاهرا هیچ گونه زیانی نداشته باشد درست نیست، و احتمال اینکه مبادا کشته شود یا روزی کم گردد بیجا است، بلکه باید دانست) این دو امر مرگ را نزدیک نمی‌گرداند و روزی را کم نمی‌کند (زیرا مرگ و روزی هر کس مقدّر است، و تغییر و تبدیلی در آن نیست)

وَ عَلَیکُم بِکِتَابِ اَللَّهِ فَإِنَّهُ اَلحَبلُ اَلمَتِینُ وَ اَلنُّورُ اَلمُبِینُ وَ اَلشِّفَاءُ اَلنَّافِعُ وَ اَلرِّیُّ اَلنَّاقِعُ وَ اَلعِصمَةُ لِلمُتَمَسِّکِ وَ اَلنَّجَاةُ لِلمُتَعَلِّقِ لاَ یَعوَجُّ فَیُقَامَ وَ لاَ یَزِیغُ فَیُستَعتَبَ وَ لاَ تُخلِقُهُ کَثرَةُ اَلرَّدِّ وَ وُلُوجُ اَلسَّمعِ

(10) و (برای شناختن موارد احکام دین) بر شما باد (مراجعۀ) بکتاب خدا (قرآن کریم) زیرا کتاب خدا (برای اتّصال بنده بخدا) ریسمان استواری است (که هرگز گسیخته نخواهد شد) و (برای سیر در راه حقّ‌) نور آشکاری است (که تاریکی در ِ‌آن راه ندارد) و (برای بیماری جهل و نادانی به معرفت خدا و رسول) شفاء است و (برای تشنۀ علوم و معارف حقّه) سیر آب شدن است بر طرف می‌نماید و برای چنگ زنندۀ (بآن) نگاه‌دارندۀ (از خطاء و لغزشها) است نیست تار است گردد (اختلافی در آن یافت نمی‌شود تا نیازمند اصلاح باشد) و (از حقّ و حقیقت) بر نمی‌گردد تا از آن دست برداشته شود و تکرار بسیار (بر زبانها) و فرو رفتن در گوش آنرا کهنه نمی‌گرداند (هر سخنی را که بسیار گویند و بشنوند کهنه می‌گردد جز کلام خدا که در همۀ اوقات تازه بوده بهای آن افزایش می‌یابد)

مَن قَالَ بِهِ صَدَقَ وَ مَن عَمِلَ بِهِ سَبَقَ و قام إلیه رجل و قال أخبرنا عن الفتنة

(12) کسیکه آنرا بگوید راستگو است (زیرا در قرآن کریم بر خلاف واقع چیزی بیان نشده) و هر که از آن پیروی کند (ببهشت جاوید) پیشی گرفته (رستگار گردیده) است (سیّد رضیّ فرماید:) مردی (بین سخنان امام علیه السّلام) رو بروی آن حضرت ایستاد و گفت: ما را از فتنه خبر ده

و هل سألت عنها رسول اللّه صلی‌الله‌علیه‌وآله فقال علیه‌السلام لَمَّا أَنزَلَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ قَولَهُ الم أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَن یُترَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُم لاٰ یُفتَنُونَ عَلِمتُ أَنَّ اَلفِتنَةَ لاَ تَنزِلُ بِنَا وَ رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله بَینَ أَظهُرِنَا فَقُلتُ یَا رَسُولَ اَللَّهِ مَا هَذِهِ اَلفِتنَةُ اَلَّتِی أَخبَرَکَ اَللَّهُ بِهَا فَقَالَ یَا عَلِیُّ إِنَّ أُمَّتِی سَیُفتَنُونَ بَعدِی

آیا از رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله چگونگی آنرا پرسیده‌ای‌؟ (13) پس امام علیه السّلام فرمود چون خداوند سبحان کلام خود را فرستاد: (س 29 ی 1) «الم» (ی 2) «أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَن یُترَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُم لاٰ یُفتَنُونَ‌» یعنی منم خداوند بزرگوار، آیا مردم گمان کرده‌اند که به گفتن اینکه ما (بخدا و رسول) ایمان آوردیم وا گذاشته میشوند، و آنان (بفتنه و فساد) آزموده نمی‌گردند؟ دانستم مادامی که رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله در بین ما باشد آن فتنه بر ما فرود نمی‌آید پس گفتم: ای رسول خدا چیست این فتنه‌ای که خدا ترا بآن خبر داده‌؟ فرمود: ای علیّ بزودی بعد از من امّتم (بر اثر اندیشه‌های نادرست) در فتنه و تباهکاری افتند

فَقُلتُ یَا رَسُولُ اَللَّهِ أَ وَ لَیسَ قَد قُلتَ لِی یَومَ أُحُدٍ حَیثُ اُستُشهِدَ مَنِ اُستُشهِدَ مِنَ اَلمُسلِمِینَ وَ حِیزَت عَنِّی اَلشَّهَادَةُ فَشَقَّ ذَلِکَ عَلَیَّ فَقُلتَ لِی أَبشِر فَإِنَّ اَلشَّهَادَةَ مِن وَرَائِکَ فَقَالَ لِی إِنَّ ذَلِکَ لَکَذَلِکَ فَکَیفَ صَبرُکَ إِذاً فَقُلتُ یَا رَسُولَ اَللَّهِ لَیسَ هَذَا مِن مَوَاطِنِ اَلصَّبرِ وَ لَکِن مِن مَوَاطِنِ اَلبُشرَی وَ اَلشُّکرِ

(14) پس گفتم: ای رسول خدا آیا نبود که در روز احد (احد نام کوهی است نزدیک مدینه براه شام که در آنجا جنگ کفّار قریش با مسلمانها در اوائل ماه شوّال سال سوّم هجرت واقع شده) آنجا که گروهی از مسلمانان به درجۀ شهادت رسیدند، و کشته شدن در راه خدا از من باز داشته شد و کشته نشدنم بر من دشوار گردید (و از این جهت غمگین بودم) بمن فرمودی مژده باد ترا که بعد از این کشته خواهی شد؟ پس بمن فرمود: آنچه بیان کردی درست است، هنگام دریافت شهادت شکیبائی تو چگونه خواهد بود گفتم: ای رسول خدا این کار از موارد صبر نیست بلکه جای مژده و سپاسگزاری است (کشته شدن در راه خدا برای من بزرگترین نعمت و بخشش الهیّ است)

وَ قَالَ یَا عَلِیُّ إِنَّ اَلقَومَ سَیُفتَنُونَ بَعدِی بِأَموَالِهِم وَ یَمُنُّونَ بِدِینِهِم عَلَی رَبِّهِم وَ یَتَمَنَّونَ رَحمَتَهُ وَ یَأمَنُونَ سَطوَتَهُ وَ یَستَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ اَلکَاذِبَةِ وَ اَلأَهوَاءِ اَلسَّاهِیَةِ فَیَستَحِلُّونَ اَلخَمرَ بِالنَّبِیذِ وَ اَلسُّحتَ بِالهَدِیَّةِ وَ اَلرِّبَا بِالبَیعِ

(15) و فرمود: ای علیّ زود باشد که بعد از من مسلمانان بوسیلۀ دارائیشان در فتنه افتند (بر اثر کمی یا بسیاری مال و کسب از راه حلال یا حرام و صرف آنها در راه خیر و شرّ آزمایش میشوند) و بسبب دینشان بر پروردگارشان منّت نهاده رحمت و مهربانی او را آرزو نمایند (در صورتیکه آرزوی رحمت با بی‌باکی در دین و پیروی نکردن از خدا و رسول غلط است) و از خشم او ایمن و آسوده خاطر باشند (و حال آنکه ایمنی از خشم و دوری رحمت او مانند نا امیدی از رحمتش از جملۀ گناهان بزرگ است) و بسبب شبهه‌های نادرست و خواهشهای غافل کنندۀ (از حقّ و کیفر روز رستخیز) حرام او را حلال گردانند پس (از این جهت) شراب را (بمشتبه نمودن) به آب انگور و خرما، و رشوه را بهدیّه و ارمغان، و رباء را بخرید و فروخت حلال می‌شمرند

فَقُلتُ یَا رَسُولَ اَللَّهِ بِأَیِّ اَلمَنَازِلِ أُنزِلُهُم عِندَ ذَلِکَ أَ بِمَنزِلَةِ رِدَّةٍ أَم بِمَنزِلَةِ فِتنَةٍ فَقَالَ بِمَنزِلَةِ فِتنَةٍ

(16) پس گفتم: ای رسول خدا در آن هنگام ایشان را به کدام مرتبه‌ای از مراتب بحساب آورم‌؟ آیا آنها را مرتدّ و کافر بدانم، یا بفتنه افتاده‌؟ فرمود: در مرتبۀ فتنه و آزمایش (در دین، زیرا ایشان نمی‌گویند شراب و رشوه و رباء حلال است تا منکر ضروریّ دین شده کافر گردند، بلکه از راه اشتباه کاری شراب را آب انگور و رشوه را ارمغان و رباء را سود خرید و فروخت می‌پندارند، و چون آب انگور و ارمغان و سود خرید و فروخت در دین حلال است آنها را نیز حلال می‌دانند )


خطبه 156- سفارش به پرهیزکاری

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

156 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در اندرز و پرهیزکاری، و تهیئه توشۀ آخرت)

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی جَعَلَ اَلحَمدَ مِفتَاحاً لِذِکرِهِ وَ سَبَباً لِلمَزِیدِ مِن فَضلِهِ وَ دَلِیلاً عَلَی آلاَئِهِ وَ عَظَمَتِهِ

(1) سپاس خداوندی را سزا است که سپاسگزاری را کلید یاد آوری خود و وسیلۀ افزونی احسان و بخشش و رهبر نعمتها و بزرگواری خویش قرار داد (زیرا هر که او را سپاس گزارد یادش نموده، و احسان و نیکوئی بیشتر او را می‌یابد، و به نعمتهای بیشمار و بزرگواریش پی می‌برد)

عِبَادَ اَللَّهِ إِنَّ اَلدَّهرَ یَجرِی بِالبَاقِینَ کَجَریِهِ بِالمَاضِینَ لاَ یَعُودُ مَا قَد وَلَّی مِنهُ وَ لاَ یَبقَی سَرمَداً مَا فِیهِ آخِرُ فِعَالِهِ کَأَوَّلِهِ مُتَسَابِقَةٌ أُمُورُهُ مُتَظَاهِرَةٌ أَعلاَمُهُ فَکَأَنَّکُم بِالسَّاعَةِ تَحدُوکُم حَدوَ اَلزَّاجِرِ بِشَولِهِ

(2) بندگان خدا، روزگار بحاضرین می‌گذرد مانند گذشتن به گذشتگان (پیشینیان مردند شما نیز زنده نمی‌مانید) آنچه رفت (زندگانی گذشته) باز نمی‌گردد و آنچه هست (از خوشی و بدی) همیشه پایدار نیست رفتار آخر آن مانند اوّل آنست (با گذشتگان و آیندگان یک جور رفتار میکند) کارهایش از هم پیشی گرفته و نشانه‌هایش همراه هم هستند (کارهای آن زود نابود می‌گردد، پس خردمند از گردش روزگار عبرت گرفته بآن دل نبندد) پس (بطوری بسرعت دنیا رو بزوال و نیستی است که) گویا به قیامت حاضرید، شما را میراند مانند راندن ساربان شترهایش را که هفت ماه از زائیدن آنها گذشته و شیرشان خشک شده باشد (اینگونه شترها را بر اثر سبکی آنها بسختی و تندی می‌رانند، بخلاف شترهایی که در ماههای آخر آبستن می‌باشند که آنها را از روی مهربانی به آهستگی می‌برند)

فَمَن شَغَلَ نَفسَهُ بِغَیرِ نَفسِهِ تَحَیَّرَ فِی اَلظُّلُمَاتِ وَ اِرتَبَکَ فِی اَلهَلَکَاتِ وَ مَدَّت بِهِ شَیَاطِینُهُ فِی طُغیَانِهِ وَ زَیَّنَت لَهُ سَیِّئَ أَعمَالِهِ

(3) پس کسیکه خود را بغیر (به خواهشهای نفس و آرایشهای دنیا) مشغول گرداند، در تاریکی‌های بدبختی سرگردان ماند و در تباهکاریها آمیخته شود (که رهائی نیابد) و شیاطین و دیوهای او (گمراه کنندگان) او را بسر کشی وادار کنند و کردار بدش را در برابر او بیارایند

فَالجَنَّةُ غَایَةُ اَلسَّابِقِینَ وَ اَلنَّارُ غَایَةُ اَلمُفَرِّطِینَ

(4) پس (ای کسیکه خود را بغیر مشغول ساخته‌ای بدان که) پایان پیشروان (به عبادت و بندگی) بهشت است، و پایان تقصیر کنندگان (گناهکاران) آتش

اِعلَمُوا عِبَادَ اَللَّهِ أَنَّ اَلتَّقوَی دَارُ حِصنٍ عَزِیزٍ وَ اَلفُجُورَ دَارُ حِصنٍ ذَلِیلٍ لاَ یَمنَعُ أَهلَهُ وَ لاَ یُحرِزُ مَن لَجَأَ إِلَیهِ

(و چون بهشت جاوید جز با پرهیزکاری بدست نمی‌آید می‌فرماید:) -(5) بندگان خدا بدانید، تقوی و پرهیزکاری سرای حصار دار ارجمندی است و گناه سرای حصار دار خوار که ساکن خود را (از بلاء و سختی) نگاه نمی‌دارد و هر که بآن پناه برد حفظش نمی‌کند

أَلاَ وَ بِالتَّقوَی تُقطَعُ حُمَةُ اَلخَطَایَا وَ بِالیَقِینِ تُدرَکُ اَلغَایَةُ اَلقُصوَی

(6) آگاه باشید بسبب پرهیزکاری نیش زهر دار گناهان دور میشود و بیقین و باور (ایمان بخدا و رسول) پایان بلند مرتبۀ (بهشت جاوید) بدست می‌آید

عِبَادَ اَللَّهِ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی أَعَزِّ اَلأَنفُسِ عَلَیکُم وَ أَحَبَّهَا إِلَیکُم فَإِنَّ اَللَّهَ قَد أَوضَحَ لَکُم سَبِیلَ اَلحَقِّ وَ أَنَارَ طُرُقَهُ فَشِقوَةٌ لاَزِمَةٌ أَو سَعَادَةٌ دَائِمَةٌ

(7) بندگان خدا از خدا بترسید، از خدا بترسید در ارجمندترین اشخاص نزد خودتان و دوستترین آنها پیش شما (بفکر و اندیشۀ خود باشید، زیرا آشکار است که هر کسی خویشتن را از همگان ارجمندتر و دوستتر می‌دارد) زیرا خداوند برای شما دین حقّ را آشکار نموده، و راههای آنرا روشن گردانیده (راه نیک و بد را در قرآن کریم بیان فرموده و سخنان پیغمبر و اوصیاء آن حضرت را در دسترس قرار داده) پس (کار خود را آسان مشمارید که پس از مرگ یا) شقاوت و بدبختی همراه است (برای کسیکه بدستور خدا و رسول رفتار نکرده) یا سعادت و خوشبختی همیشگی (برای آنکه پیرو خدا و رسول بوده)

فَتَزَوَّدُوا فِی أَیَّامِ اَلفَنَاءِ لِأَیَّامِ اَلبَقَاءِ قَد دُلِلتُم عَلَی اَلزَّادِ وَ أُمِرتُم بِالظَّعنِ وَ حُثِثتُم عَلَی اَلمَسِیرِ فَإِنَّمَا أَنتُم کَرَکبٍ وُقُوفٍ لاَ تَدرُونَ مَتَی تُؤمَرُونَ بِالسَّیرِ

(8) پس در روزهای نابود شوندۀ (دنیا) برای روزهای باقی (آخرت) توشه بردارید که راه توشه برداشتن را بشما نموده‌اند (خداوند سبحان در قرآن کریم س 2 ی 197 می‌فرماید: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیرَ اَلزّٰادِ اَلتَّقویٰ وَ اِتَّقُونِ یٰا أُولِی اَلأَلبٰابِ‌» یعنی توشه بردارید و بهترین توشه پرهیزکاری است، و ای خردمندان از من بترسید و پرهیزکار باشید) و به کوچ کردن (از این جهان) مأمورید و برای رفتن شما (از دنیا) شتاب میکنند پس شما مانند سوارانی هستید ایستاده که (آمادۀ رفتن می‌باشید و) نمی‌دانید کی به رفتن مأمور خواهید شد (از این جهان خواهید رفت)

أَلاَ فَمَا یَصنَعُ بِالدُّنیَا مَن خُلِقَ لِلآخِرَةِ وَ مَا یَصنَعُ بِالمَالِ مَن عَمَّا قَلِیلٍ یُسلَبُهُ وَ تَبقَی عَلَیهِ تَبِعَتُهُ وَ حِسَابُهُ

(9) آگاه باشید چه کار است با دنیا کسیرا که برای آخرت آفریده شده‌؟ و چه میکند با دارائی کسیکه بزودی آنرا از او می‌گیرند و زیان گناه و باز پرسی آن برای او باقی می‌ماند؟! (پس خردمند برای دوستی دنیا این همه تلاش نکرده و برای گرد آوردن دارائی بسیار کوشش ننموده عمر عزیز خویش را بیهوده صرف نمی‌نماید)

عِبَادَ اَللَّهِ إِنَّهُ لَیسَ لِمَا وَعَدَ اَللَّهُ مِنَ اَلخَیرِ مَترَکٌ وَ لاَ فِیمَا نَهَی عَنهُ مِنَ اَلشَّرِّ مَرغَبٌ

(10) بندگان خدا آنچه خداوند وعده داده از نیکوئی و پاداش (اطاعت و بندگی) رها کردنی نیست (زیرا فضل و احسان خداوند بزرگترین و بهترین احسان است) و آنچه که نهی فرموده از بدی و کیفر (معصیت و نافرمانی) خواستنی نیست (زیرا کیفر خداوند سختترین کیفرها است)

عِبَادَ اَللَّهِ اِحذَرُوا یَوماً تُفحَصُ فِیهِ اَلأَعمَالُ وَ یَکثُرُ فِیهِ اَلزِّلزَالُ وَ تَشِیبُ فِیهِ اَلأَطفَالُ

(11) بندگان خدا بر حذر باشید از روزی که در آن اعمال رسیدگی میشود (روز نامۀ گفتار و کردار هر کس را دیده کوچکترین نیک و بد آنها را وارسی خواهند نمود) و اضطراب و نگرانی در آنروز بیشمار است و کودکان در آن پیر میشوند (در قرآن کریم س 73 ی 17 می‌فرماید: «فَکَیفَ تَتَّقُونَ إِن کَفَرتُم یَوماً یَجعَلُ اَلوِلدٰانَ شِیباً» یعنی اگر کافر شوید چگونه پرهیز می‌کنید از روزی که کودکان را پیر می‌کنید، اشاره باینکه روزی است بسیار سخت و ترسناک)

اِعلَمُوا عِبَادَ اَللَّهِ إِنَّ عَلَیکُم رَصَداً مِن أَنفُسِکُم وَ عُیُوناً مِن جَوَارِحِکُم

(12) بندگان خدا بدانید، دیده بانانی از خودتان و جاسوس‌هایی از اندامتان بر شما هست (چنانکه در قرآن کریم س 24 ی 24 می‌فرماید: «یَومَ تَشهَدُ عَلَیهِم أَلسِنَتُهُم وَ أَیدِیهِم وَ أَرجُلُهُم بِمٰا کٰانُوا یَعمَلُونَ‌» یعنی روز رستخیز زبانها و دستها و پاهای ایشان بر آنها گواهی دهند بآنچه را که بجا می‌آورند)

وَ حُفَّاظَ صِدقٍ یَحفَظُونَ أَعمَالَکُم وَ عَدَدَ أَنفَاسِکُم لاَ تَستُرُکُم مِنهُم ظُلمَةُ لَیلٍ دَاجٍ وَ لاَ یُکِنُّکُم مِنهُم بَابٌ ذُو رِتَاجٍ وَ إِنَّ غَداً مِنَ اَلیَومِ قَرِیبٌ

و (از فرشتگان) نگاه‌دارنده‌هایی هستند که از روی راستی کردار و شمارۀ نفسهایتان را ضبط می‌نمایند (می‌نویسند، چنانکه در قرآن کریم س 50 ی 16 می‌فرماید: «نَحنُ أَقرَبُ إِلَیهِ مِن حَبلِ اَلوَرِیدِ» (17) «إِذ یَتَلَقَّی اَلمُتَلَقِّیٰانِ عَنِ اَلیَمِینِ وَ عَنِ اَلشِّمٰالِ قَعِیدٌ» (18) «مٰا یَلفِظُ مِن قَولٍ إِلاّٰ لَدَیهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» یعنی ما به انسان از رگ گردن نزدیکتریم، هنگامیکه دو فرشته فرا می‌گیرند و همیشه یکی از راست و یکی از چپ با او است، هیچ سخنی نمی‌گوید مگر اینکه نزد او است نگهبان آماده. و این برای اتمام حجّت است و گر نه خداوند بهمه جزئیّات آگاه است) تاریکی شب تار شما را از این فرشتگان نمی‌پوشاند و در بزرگ محکم بسته شده شما را از آنها پنهان نمی‌گرداند (خلاصه همیشه و در هر جا با شما همراه هستند) و (چون دنیا گذران است) فردا (مرگ) به امروز نزدیک است

یَذهَبُ اَلیَومُ بِمَا فِیهِ وَ یَجِیءُ اَلغَدُ لاَحِقاً بِهِ فَکَأَنَّ کُلَّ اِمرِئٍ مِنکُم قَد بَلَغَ مِنَ اَلأَرضِ مَنزِلَ وَحدَتِهِ وَ مَخَطَّ حُفرَتِهِ فَیَا لَهُ مِن بَیتِ وَحدَةٍ وَ مَنزِلِ وَحشَةٍ وَ مَفرَدِ غُربَةٍ

(13) امروز با آنچه در آن است (از خوشی و بدی و سود و زیان) می‌گذرد و فردا از پی آن می‌آید پس (نزدیک بودن فردا و رسیدن مرگ طوری است که) گویا هر مردی از شما بمنزل تنهائی خود و گودال گور خویش از زمین رسیده است پس شگفتا از خانۀ تنهائی و منزل ترسناک و جای بی‌کسی

وَ کَأَنَّ اَلصَّیحَةَ قَد أَتَتکُم وَ اَلسَّاعَةَ قَد غَشِیَتکُم وَ بَرَزتُم لِفَصلِ اَلقَضَاءِ قَد زَاحَت عَنکُمُ اَلأَبَاطِیلُ وَ اِضمَحَلَّت عَنکُمُ اَلعِلَلُ وَ اِستَحَقَّت بِکُمُ اَلحَقَائِقُ وَ صَدَرَت بِکُمُ اَلأُمُورُ مَصَادِرَهَا

(14) و گویا صیحه (آواز بلند روز رستخیز که همه را زنده میکند) به گوش شما رسیده است و قیامت شما را دریافته و برای حکم بین حقّ و باطل نمایان شده‌اید (از قبرها بیرون آمده اید) در حالیکه از شما نادرستیها و بهانه‌ها (ی بیجا و دلیلهای بیهوده) دور گشته و از بین رفته و حقائق بشما ثابت گردیده و هر امری (نیک یابد) از شما بمواضع خود باز می‌گردد (خلاصه در آنروز آنچه حقّ و حقیقت است واقع میشود، و آنچه رسیدنی است از پاداش و کیفر خواهد رسید)

فَاتَّعِظُوا بِالعِبَرِ وَ اِعتَبِرُوا بِالغِیَرِ وَ اِنتَفِعُوا بِالنُّذُرِ

(15) پس از عبرتها (مرگ و سختیهای بعد از آن) پند گیرید، و از تغییر روزگار اندرز گرفته آگاه شوید و از بیم کردن (خدا و رسول) سود ببرید (کاری کنید که از عذاب الهیّ خود را برهانید)


خطبه 157- فضلیت پیامبر(ص) و قرآن، دوران حکومت بنی‌امیه

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

157 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بعثت پیغمبر اکرم و ستودن قران کریم)

أَرسَلَهُ عَلَی حِینِ فَترَةٍ مِنَ اَلرُّسُلِ وَ طُولِ هَجعَةٍ مِنَ اَلأُمَمِ وَ اِنتِقَاضٍ مِنَ اَلمُبرَمِ

(1) خداوند پیغمبرش را فرستاد هنگامی که مدّتی بود پیغمبری نیامده و رفتن فرق مختلفۀ مردم به خواب غفلت و گمراهی و نادانی طولانی شده و پایۀ استوار (احکام و دستور الهیّ‌) ویران گشته بود (مدّتی بود پیغمبری از جانب خدا مبعوث نشده مردم در راه گمراهی و نادانی قدم نهاده سخنان پیغمبران از یادشان رفته که خداوند حضرت مصطفی «صلّی اللّٰه علیه و آله» را بر انگیخت)

فَجَاءَهُم بِتَصدِیقِ اَلَّذِی بَینَ یَدَیهِ وَ اَلنُّورِ اَلمُقتَدَی بِهِ ذَلِکَ اَلقُرآنُ فَاستَنطِقُوهُ وَ لَن یَنطِقَ وَ لَکِن أُخبِرُکُم عَنهُ

(2) پس بسوی مردم آمد با تصدیق و اعتراف آنچه در دست داشت و نوری که بایستی از آن پیروی نمایند و آن (چه در دست داشت و مصدّق نبوّت و پیغمبری آن حضرت و روشن کنندۀ تاریکی‌های نادانی و گمراهی بود) قرآن است، پس در خواست نمائید تا گویا گردد (از کسیکه عالم بتنزیل و تأویل و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و ظاهر و باطن آنست هر چه می‌خواهید بپرسید تا برای شما بیان کند) و هرگز (قرآن به خودی خود و بی مبیّن حقیقی) گویا نمی‌شود و لیکن (چون عالم بحقائق و اسرار آن ما اهل بیت هستیم، لذا) من شما را از آن خبر می‌دهم (علوم و احکام آنرا بیان میکنم)

أَلاَ إِنَّ فِیهِ عِلمَ مَا یَأتِی وَ اَلحَدِیثَ عَنِ اَلمَاضِی وَ دَوَاءَ دَائِکُم وَ نَظمَ مَا بَینَکُم

(3) آگاه باشید در قرآن است علم بآنچه (بعد از این) می‌آید و خبر از گذشته (از آفرینش آسمانها و زمین و آنچه در آنها است، و چگونگی احوال پیشینیان) و داروی درد (نادانی و گمراهی) و نظم و ترتیب دادن بآنچه (از امور دنیا و آخرت و سود و زیان که) مربوط بشما است

منها فَعِندَ ذَلِکَ لاَ یَبقَی بَیتُ مَدَرٍ وَ لاَ وَبَرٍ إِلاَّ وَ أَدخَلَهُ اَلظَّلَمَةُ تَرحَةً وَ أَولَجُوا فِیهِ نَقِمَةً فَیَومَئِذٍ لاَ یَبقَی لَهُم فِی اَلسَّمَاءِ عَاذِرٌ وَ لاَ فِی اَلأَرضِ نَاصِرٌ

قسمتی‌از این خطبه است (در بارۀ بنی امیّه و ستمگری و انقراض حکومت و سلطنتشان): (4) در آن زمان (که بنی امیّه بر مردم مسلّط می‌گردند) باقی نمی‌ماند خانۀ گلی و نه خانۀ چادری (خانه‌هایی که در شهر ساخته شده و خرگاههائی که در بیابانها بر پا می‌نمایند، خلاصه جائی نیست) مگر آنکه ستمگران غمّ و اندوه و سختی و گرفتاری را در آن وارد میکنند پس در آن هنگام در آسمان عذر خواهی و در زمین یاری کننده‌ای برای آنها باقی نمی‌ماند (چون ظلم و ستم همه جا را فرا گرفت اهل آسمان و زمین نفرین میکنند، پس خداوند سبحان آنها را منقرض و پراکنده فرماید)

أَصفَیتُم بِالأَمرِ غَیرَ أَهلِهِ وَ أَورَدتُمُوهُ غَیرَ مَورِدِهِ وَ سَیَنتَقِمُ اَللَّهُ مِمَّن ظَلَمَ مَأکَلاً بِمَأکَلٍ وَ مَشرَباً بِمَشرَبٍ مِن مَطَاعِمِ اَلعَلقَمِ وَ مَشَارِبِ اَلصَّبِرِ وَ اَلمَقِرِ وَ لِبَاسِ شِعَارِ اَلخَوفِ وَ دِثَارِ اَلسَّیفِ

(و ستمگری ایشان در مدّت حکومتشان بر اثر اینست که) (5) شما برای امر خلافت کسیرا که لیاقت نداشت برگزیدید و (برای دوستی دنیا و دشمنی با اهل حقّ‌) آنرا در غیر مورد خود جا دادید و بزودی خداوند از آنان که ستم میکنند (خواه بنی امیّه باشد خواه دیگری) انتقام می‌کشد خوردنی را به خوردنی و آشامیدنی را به آشامیدنی از خوردنیهای حنظل (گیاه بسیار تلخ) و آشامیدنیهای شیرۀ درخت صبر (تلخ و بد مزه) و زهر آلود و از پوشیدنی پیراهن ترس و جامۀ شمشیر (خلاصه خداوند نعمت و دولت آنها را برنج و سختی و شادی را بترس و آسایش را بشکست خوردن در جنگ مبدّل می‌فرماید)

وَ إِنَّمَا هُم مَطَایَا اَلخَطِیئَاتِ وَ زَوَامِلُ اَلآثَامِ فَأُقسِمُ ثُمَّ أُقسِمُ لَتَنخَمَنَّهَا أُمَیَّةُ مِن بَعدِی کَمَا تُلفَظُ اَلنُّخَامَةُ ثُمَّ لاَ تَذُوقُهَا وَ لاَ تَطعَمُ بِطَعمِهَا أَبَداً مَا کَرَّ اَلجَدِیدَانِ

و (6)( این کیفر آنها است در دنیا و در آخرت هم بعذاب الهیّ مبتلی خواهند بود، زیرا) ایشان چهار پایان کشندۀ بار معاصی و شترهای برندۀ توشۀ گناهان می‌باشند پس (به این جهت) سوگند یاد میکنم و باز سوگند یاد میکنم که بنی امیّه پس از من خلافت را بیفکنند (از دست بدهند) مانند خلط سینه که از دهان بیرون انداخته میشود و پس از آن هم هرگز آنرا نچشیده مزه‌اش را در نیابند چندان که روز و شب از پی هم برسند (بعد از شکست خوردن از بنی العبّاس دیگر روی کار نیامده به بدبختی و بیچارگی مبتلی خواهند بود )


خطبه 158- خوشرفتاری حاکم با مردم

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

158 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بارۀ معاشرت و مهربانی که با مردم فرموده)

وَ لَقَد أَحسَنتُ جِوَارَکُم وَ أَحَطتُ بِجُهدِی مِن وَرَائِکُم وَ أَعتَقتُکُم مِن رِبَقِ اَلذُّلِّ وَ حَلَقِ اَلضَّیمِ

(1) من برای شما معاشر و همنشین نیکوئی بودم که به کوشش خود شما را از پشت سر حفظ نمودم (از تباهکاریها و پیشآمدهای آینده شما را آگاه کردم تا خود را بآنها گرفتار ننمائید) و شما را از ریسمانهای ذلّت و خواری و حلقه‌های ظلم و ستم (و بیچاره بودن) رهائی دادم

شُکراً مِنِّی لِلبِرِّ اَلقَلِیلِ وَ إِطرَاقاً عَمَّا أَدرَکَهُ اَلبَصَرُ وَ شَهِدَهُ اَلبَدَنُ مِنَ اَلمُنکَرِ اَلکَثِیرِ

(2) بجهت سپاسگزاری کردنم در مقابل اندک نیکوئی (که از شما هویدا گردید) و بجهت چشم پوشی از کارهای زشت بسیاری که در حضور من واقع شده و بچشم دیدم (زیرا زمامدار را چاره‌ای نیست مگر احسان به نیکوکاران و عفو و بخشش از بد کرداران )


خطبه 159- امید به پروردگار و الگوگیری از پیامبران الهی

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

159 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در صفات حقّ تعالی)

أَمرُهُ قَضَاءٌ وَ حِکمَةٌ وَ رِضَاهُ أَمَانٌ وَ رَحمَةٌ یَقضِی بِعِلمٍ وَ یَعفُو بِحِلمٍ

(1) فرمان خداوند حکم لازمی است (که ردّ نمی‌شود) و موافق با مصلحت و خوشنودی او مهربانی و ایمنی (از بلاها و سختیها) است از روی علم و دانائی حکم (هر چیز را بیان) می‌فرماید و از روی حلم و بردباری (گناه سزاوار آمرزش را) می‌بخشد

اَللَّهُمَّ لَکَ اَلحَمدُ عَلَی مَا تَأخُذُ وَ تُعطِی وَ عَلَی مَا تُعَافِی وَ تَبتَلِی حَمداً یَکُونُ أَرضَی اَلحَمدِ لَکَ وَ أَحَبَّ اَلحَمدِ إِلَیکَ وَ أَفضَلَ اَلحَمدِ عِندَکَ

(2) بار خدایا سپاس ترا است بر هر چه می‌ستانی و می‌بخشی و بر بیماری‌هایی که بهبودی می‌دهی و مبتلی می‌سازی (در هر حال ترا باید شکر گزارد، زیرا گرفتن و بخشیدن و بهبودی و بیماری از جانب تو همه از روی حکمت و مصلحت است و هر کدام در جای خود نعمت و بخششی است که موجب شکر و سپاسگزاری است) چنان سپاسی که برای تو پسندیده تر سپاس و بسوی تو محبوبتر سپاس و نزد تو برتر سپاس باشد

حَمداً یَملَأُ مَا خَلَقتَ وَ یَبلُغُ مَا أَرَدتَ حَمداً لاَ یُحجَبُ عَنکَ وَ لاَ یُقصَرُ دُونَکَ

(3) سپاسی که پر کند آنچه را که (در آسمان و زمین) آفریده‌ای و برسد بآنچه که خواسته‌ای سپاسی که از تو پنهان کرده نشود، و از پیشگاه تو ممنوع نگردد

حَمداً لاَ یَنقَطِعُ عَدَدُهُ وَ لاَ یَفنَی مَدَدُهُ فَلَسنَا نَعلَمُ کُنهَ عَظَمَتِکَ إِلاَّ أَنَّا نَعلَمُ أَنَّکَ حَیٌّ قَیُّومُ لاَ تَأخُذُکَ سِنَةٌ وَ لاَ نَومٌ لَم یَنتَهِ إِلَیکَ نَظَرٌ وَ لَم یُدرِککَ بَصَرٌ

سپاسی که شمارۀ آن بریده نشود، و یاری و کمک آن نابود نگردد (خلاصه ترا سپاسگزارم به سپاسی که از همۀ سپاسها رجحان و امتیاز داشته باشد ) (4) (هر چند کوشش کنیم سپاسی که سزاوار خداوندی تو است نمی‌توانیم بجا آوریم، زیرا) ما حقیقت عظمت و بزرگی ترا نمی‌دانیم مگر آنکه می‌دانیم تو زنده‌ای هستی که همه چیز (از روی امکان و نیازمندی) بتو قائم و باز بسته است، ترانه سستی پیش از خواب (چرت زدن) و نه خواب فرا می‌گیرد (در قرآن کریم س 2 ی 255 می‌فرماید: «لاٰ تَأخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَومٌ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلأَرضِ‌» یعنی ضعف و سستی پیش از خواب و خواب او را فرا نمی‌گیرد، آنچه در آسمانها و زمین است برای او است و هستی آنها به اراده و توانائی او است) اندیشه‌ای بکنه و حقیقت تو نرسیده و دیده‌ای ترا در نیافته

أَدرَکتَ اَلأَبصَارَ وَ أَحصَیتَ اَلأَعمَارَ وَ أَخَذتَ بِالنَّوَاصِی وَ اَلأَقدَامِ

(5) دیده‌ها را تو دریافتی، (در قرآن کریم س 6 ی 103 می‌فرماید: «لاٰ تُدرِکُهُ اَلأَبصٰارُ وَ هُوَ یُدرِکُ اَلأَبصٰارَ وَ هُوَ اَللَّطِیفُ اَلخَبِیرُ» یعنی دیده‌ها او را در نیابد و او دیده‌ها را دریابد و او است باریک بین و نهان دان) و آمار کردار (بندگان) را بشمار می‌آوری (در قرآن کریم س 58 ی 6 می‌فرماید: «یَومَ یَبعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُهُم بِمٰا عَمِلُوا أَحصٰاهُ اَللّٰهُ وَ نَسُوهُ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَی‌ءٍ شَهِیدٌ» یعنی یاد کن روزی را که خداوند همۀ بندگان را زنده کند پس آنان را بآنچه که بجا آورده‌اند آگاه سازد، حساب کردارشان را خداوند ضبط فرموده و ایشان آنرا فراموش کرده‌اند و خداوند بر هر چیز حاضر و گواه است) و (گناهکاران را) به موهای جلو سر و قدمها (یشان برای کیفر کردار) فرا می‌گیری (در قرآن کریم س 55 ی 41 می‌فرماید: «یُعرَفُ اَلمُجرِمُونَ بِسِیمٰاهُم فَیُؤخَذُ بِالنَّوٰاصِی وَ اَلأَقدٰامِ‌» یعنی گناهکاران به نشانه‌هاشان شناخته، و به موهای جلو سر و قدمها گرفته میشوند. در قیامت فرشتگان آنان را به علامات و نشانه‌ها شناخته آنگاه کاکلهای ایشان را گرفته بند بر پاهاشان نهاده به دوزخ می‌اندازند)

وَ مَا اَلَّذِی نَرَی مِن خَلقِکَ وَ نَعجَبُ لَهُ مِن قُدرَتِکَ وَ نَصِفُهُ مِن عَظِیمِ سُلطَانِکَ وَ مَا تَغَیَّبَ عَنَّا مِنهُ وَ قَصُرَت أَبصَارُنَا عَنهُ وَ اِنتَهَت عُقُولُنَا دُونَهُ وَ حَالَت سُتُورُ اَلغُیُوبِ بَینَنَا وَ بَینَهُ أَعظَمُ

(6) و چه چیز است آنچه ما را از آفریدۀ تو می‌بینیم، و از قدرت و توانائی که تو برای آن بکار برده‌ای به شگفت می‌آییم و آنرا از بزرگی سلطنت و پادشاهیت دانسته وصف می‌نمایم و حال آنکه چیزهائی که از ما پنهان است و دیده‌های ما آنرا نمی‌بیند و عقلهای ما نزد آن باز ایستاده (درک نمی‌کند) و بین ما و آنها پرده‌هایی آویخته شده، بزرگتر است

فَمَن فَرَّغَ قَلبَهُ وَ أَعمَلَ فِکرَهُ لِیَعلَمَ کَیفَ أَقَمتَ عَرشَکَ وَ کَیفَ ذَرَأتَ خَلقَکَ وَ کَیفَ عَلَّقتَ فِی اَلهَوَاءِ سَمَاوَاتِکَ وَ کَیفَ مَدَدتَ عَلَی مَورِ اَلمَاءِ أَرضَکَ رَجَعَ طَرفُهُ حَسِیراً وَ عَقلُهُ مَبهُوراً وَ سَمعُهُ وَالِهاً وَ فِکرُهُ حَائِراً

(7) پس هر که دل خود را تهی گرداند (به هیچ چیز توجّه نداشته باشد) و اندیشه‌اش را بکار اندازد تا بداند چگونه عرش خود را (بالای هفت آسمان) بر پا کرده‌ای و چگونه آفریده شدگانت را آفریده‌ای و چگونه آسمانهایت را در هواء معلّق نگاه‌داشته‌ای و چگونه زمینت را بروی موج آب گسترانیده‌ای دیدۀ او برگشته وا مانده و عقل او شکست خورده و گوش او از کار افتاده و اندیشۀ او سرگردان است (خلاصه کسیکه دست از هر کار برداشته و تمام اندیشۀ خود را بکار اندازد و بخواهد یکی از حقائق و اسرار خلقت را درک کند حیران و سرگردان ماند چه جای آنکه بخواهد به همۀ آنها پی ببرد )

منها یَدَّعِی بِزَعمِهِ أَنَّهُ یَرجُو اَللَّهَ کَذَبَ وَ اَلعَظِیمِ مَا بَالُهُ لاَ یَتَبَیَّنُ رَجَاؤُهُ فِی عَمَلِهِ

قسمتی‌از این خطبه است (در بطلان ادّعای کسیکه کردارش طبق گفتارش نمی‌باشد، و ترغیب مردم بدل نبستن بدنیا و پیروی از پیغمبران): (در مردم (8) به گمان خود ادّعاء میکند که بخدا امیدوار است! سوگند به خداوند بزرگ که دروغ می‌گوید! چگونه است حال او که امیدواریش به خداوند در عمل و کردارش نمودار نیست (اگر این شخص راست می‌گفت برای بدست آوردن رضاء و خوشنودی خداوند کوششی می‌نمود و کاری نمی‌کرد که موجب خشم او گردد))

فَکُلُّ مَن رَجَا عُرِفَ رَجَاؤُهُ فِی عَمَلِهِ إِلاَّ رَجَاءَ اَللَّهِ فَإِنَّهُ مَدخُولٌ وَ کُلُّ خَوفٍ مُحَقَّقٌ إِلاَّ خَوفَ اَللَّهِ فَإِنَّهُ مَعلُولٌ

(9) پس هر که (بچیزی) امیدوار است امید او از کردارش پیدا است مگر امید بخدا که مغشوش بوده خالص نباشد و هر ترسی مسلّم است (آثار آن در ترسیده آشکار است) مگر ترس از خدا که ناجور باشد (و نشانۀ ترس در ترسیده هویدا نباشد)

یَرجُو اَللَّهَ فِی اَلکَبِیرِ وَ یَرجُو اَلعِبَادَ فِی اَلصَّغِیرِ فَیُعطِی اَلعَبدَ مَا لاَ یُعطِی اَلرَّبَّ فَمَا بَالُ اَللَّهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ یُقَصَّرُ بِهِ عَمَّا یُصنَعُ لِعِبَادِهِ

(10) در کار بزرگ بخدا امید دارد (آسایش هر دو جهان را با درجات عالیۀ در بهشت جاوید آرزو دارد) و در چیز کوچک (متاع فانی دنیا) به بندگان خدا امیدوار است و (نسبت) به بندۀ خدا طوری رفتار (و اظهار خضوع و فروتنی) می‌نماید که برای پروردگار نمی‌کند پس چگونه است شأن خداوند «بزرگ است ستودن او» که در حقّ او تقصیر می‌گردد بآنچه (خضوع و فروتنی و امیدواری) برای بندگانش انجام داده میشود؟

أَ تَخَافُ أَن تَکُونَ فِی رَجَائِکَ لَهُ کَاذِباً أَو تَکُونَ لاَ تَرَاهُ لِلرَّجَاءِ مَوضِعاً وَ کَذَلِکَ إِن هُوَ خَافَ عَبداً مِن عَبِیدِهِ أَعطَاهُ مِن خَوفِهِ مَا لاَ یُعطِی رَبَّهُ فَجَعَلَ خَوفَهُ مِنَ اَلعِبَادِ نَقداً وَ خَوفَهُ مِن خَالِقِهِ ضِمَاراً وَ وَعداً

(11) آیا می‌ترسی در امیدواریت بخدا دروغگو باشی (گمان برده‌ای که بی‌اعتنائی نموده نا امیدت سازد، این گمان خطاء بزرگی است، زیرا فضل و رحمت او چنانکه خبر داده بزرگتر از آنست که نیکوکاران را نومید گرداند) یا اینکه او را برای امیدوار بودن سزاوار نمی‌بینی‌؟ (که اگر او را بانجام امید خود ناتوان بدانی کفر محض است) و همین طور است حال کسیکه ادّعاء میکند بخدا امیدوار است، اگر از بنده‌ای از بندگان خداوند بترسد، از روی ترس قسمی با او رفتار نماید که در بارۀ پروردگارش چنان نمی‌کند (چون از بنده‌ای بترسد سعی و کوشش نماید تا خوشنودی او را بدست آورده خشمش را دور گرداند، و لیکن جائیکه باید از خدا بترسد دل فراخ کرده کار بروز دگر اندازد) پس ترس خود را از بندگان نقد و موجود پنداشته و از آفریدگارش نسیئه و وعده

وَ کَذَلِکَ مَن عَظُمَتِ اَلدُّنیَا فِی عَینِهِ وَ کَبُرَ مَوقِعُهَا مِن قَلبِهِ آثَرَهَا عَلَی اَللَّهِ فَانقَطَعَ إِلَیهَا وَ صَارَ عَبداً لَهَا

(12) و همچنین مانند ادّعاء کنندۀ امید بخدا است کسیکه دنیا در نظرش اهمیّت داشته و موقعیّت آن در دلش بزرگ باشد (کالای) آنرا بر (آنچه پسندیدۀ) خدا (است از اطاعت و فرمانبرداری) اختیار کرده و فقط بآن رو آورده و برای آن (و هر که آنرا در دست دارد) بنده و فرمانبردار گردیده است (لذا امید و ترسش از دنیا و دنیاداران است )

وَ لَقَد کَانَ فِی رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله کَافٍ لَکَ فِی اَلأُسوَةِ وَ دَلِیلٌ لَکَ عَلَی ذَمِّ اَلدُّنیَا وَ عَیبِهَا وَ کَثرَةِ مَخَازِیهَا وَ مَسَاوِیهَا إِذ قُبِضَت عَنهُ أَطرَافُهَا وَ وُطِّئَت لِغَیرِهِ أَکنَافُهَا وَ فُطِمَ عَن رِضَاعِهَا وَ زُوِیَ عَن زَخَارِفِهَا

(13) و پیروی کردن از (رفتار) رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - برای تو کافی است و بر مذمّت دنیا و معیوب بودن و بسیاری رسواییها و بدیهای آن ترا دلیل و راهنما می‌باشد زیرا اطراف آن (وابستگی و دوستداری) از آن حضرت گرفته شده و جوانب آن (دلبستگی بهمه چیز آن) برای غیر آن بزرگوار آماده گشته و از نوشیدن شیرش (لذّتهای آن) منع شده و از آرایشهای آن دور گردیده شده

وَ إِن شِئتَ ثَنَّیتَ بِمُوسَی کَلِیمِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه حَیثُ یَقُولُ رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنزَلتَ إِلَیَّ مِن خَیرٍ فَقِیرٌ

(14) و اگر بخواهی دوباره پیروی نمائی پیغمبری را، از موسی، علیه السّلام، که خدا با او سخن فرموده (و به کلیم اللّه ملقّب گشته) پیروی کن آنگاه که می‌گفت (در قرآن کریم س 28 ی 24): «رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنزَلتَ إِلَیَّ مِن خَیرٍ فَقِیرٌ» یعنی پروردگارا من بآنچه از خیر و نیکوئی برایم بفرستی نیازمندم

وَ اَللَّهِ مَا سَأَلَهُ إِلاَّ خُبزاً یَأکُلُهُ لِأَنَّهُ کَانَ یَأکُلُ بَقلَةَ اَلأَرضِ وَ لَقَد کَانَت خُضرَةُ اَلبَقلِ تُرَی مِن شَفِیفِ صِفَاقِ بَطنِهِ لِهُزَالِهِ وَ تَشَذُّبِ لَحمِهِ

(15) سوگند بخدا موسی از خدا نخواسته بود مگر نانی را که بخورد زیرا گیاه زمین را می‌خورد و بجهت لاغری و کمی گوشت سبزی گیاه از نازکی پوست درونی شکمش دیده می‌شد

وَ إِن شِئتَ ثَلَّثتَ بِدَاوُدَ صلی‌الله‌علیه صَاحِبِ اَلمَزَامِیرِ وَ قَارِئِ أَهلِ اَلجَنَّةِ فَلَقَد کَانَ یَعمَلُ سَفَائِفَ اَلخُوصِ بِیَدِهِ وَ یَقُولُ لِجُلَسَائِهِ أَیُّکُم یَکفِینِی بَیعَهَا وَ یَأکُلُ قُرصَ اَلشَّعِیرِ مِن ثَمَنِهَا

(16) و اگر بخواهی سوّم بار پیروی کنی از داوود، علیه السّلام، که دارای مزامیر و زبور بود و خوانندۀ اهل بهشت می‌باشد پیروی کن بدست خود از لیف خرما زنبیلها می‌بافت و به همنشینان خویش می‌گفت: کدام یک از شما در فروختن آنها مرا کمک میکند؟ و از بهای آنها خوراک او یک دانۀ نان جو بود

وَ إِن شِئتَ قُلتَ فِی عِیسَی اِبنِ مَریَمَ علیه‌السلام فَلَقَد کَانَ یَتَوَسَّدُ اَلحَجَرَ وَ یَلبَسُ اَلخَشِنَ وَ یَأکُلُ اَلجَشِبَ وَ کَانَ إِدَامُهُ اَلجُوعَ وَ سِرَاجُهُ بِاللَّیلِ اَلقَمَرَ وَ ظِلاَلُهُ فِی اَلشِّتَاءِ مَشَارِقَ اَلأَرضِ وَ مَغَارِبَهَا وَ فَاکِهَتُهُ وَ رَیحَانُهُ مَا تُنبِتُ اَلأَرضُ لِلبَهَائِمِ

(17) و اگر خواهی پیروی از عیسی ابن مریم، علیه السّلام، را بگو (بیاد بیاور) که (هنگام خوابیدن) سنگ را زیر سر گذاشته بالش قرار می‌داد و جامۀ زبر می‌پوشید، و طعام خشن می‌خورد و خورش او گرسنگی بود (هنگام شدّت گرسنگی غذا می‌خورد تا از خوردن آن لذّت برده به خورش نیازمند نباشد) و چراغ او در شب روشنائی ماه بود و سایه‌بان او در زمستان جائی بود که آفتاب می‌تابید یا فرو می‌رفت (خانه‌ای نداشت) و میوه و سبزی خوشبوی او گیاهی بود که زمین برای چهارپایان می‌رویانید

وَ لَم تَکُن لَهُ زَوجَةٌ تَفتِنُهُ وَ لاَ وَلَدٌ یَحزُنُهُ وَ لاَ مَالٌ یَلفِتُهُ وَ لاَ طَمَعٌ یُذِلُّهُ دَابَّتُهُ رِجلاَهُ وَ خَادِمُهُ یَدَاهُ

(18) نه زنی داشت که او را بفتنه و تباهکاری افکند، و نه فرزندی که او را اندوهگین سازد، و نه دارائی که او را (از توجّه بخدا) برگرداند و نه (بدنیا و اهل آن) طمعی که او را خوار کند مرکب او دو پایش بود (پیاده راه می‌رفت) و خدمتکار او دو دستش (هر کاری را خود انجام می‌داد )

فَتَأَسَّ بِنَبِیِّکَ اَلأَطیَبِ اَلأَطهَرِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَإِنَّ فِیهِ أُسوَةً لِمَن تَأَسَّی وَ عَزَاءً لِمَن تَعَزَّی وَ أَحَبُّ اَلعِبَادِ إِلَی اَللَّهِ اَلمُتَأَسِّی بِنَبِیِّهِ وَ اَلمُقتَصُّ لِأَثَرِهِ

(19) پس (از اینکه روش حضرت رسول را راجع بدل نبستن بدنیا اجمالا پیش از بیان رویّۀ پیغمبران دانستی، اکنون دوباره بشنو:) به پیغمبر خود - صلّی اللّه علیه و آله - که (از همۀ خلائق) نیکوتر و پاکیزه‌تر است اقتداء نموده از آن بزرگوار پیروی کن زیرا آن حضرت سزاوار پیروی کردن است برای کسیکه پیروی کند و انتساب شایسته او است برای کسیکه بخواهد نسبت باو داشته باشد (یا صبر و شکیبائی او برای کسیکه شکیبا باشد سر مشق است) و محبوبتر بندگان نزد خدا کسی است که پیرو پیغمبر خود بوده و دنبال نشانۀ او برود (در راه او سیر نماید، چنانکه در قرآن کریم س 3 ی 31 می‌فرماید: «قُل إِن کُنتُم تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحبِبکُمُ اَللّٰهُ وَ یَغفِر لَکُم ذُنُوبَکُم وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ‌» یعنی بگو اگر شما خدا را دوست دارید از من پیروی کنید خدا شما را دوست خواهد داشت، و گناهانتان را می‌آمرزد، و خدا آمرزنده و مهربان است)

قَضَمَ اَلدُّنیَا قَضماً وَ لَم یُعِرهَا طَرفاً أَهضَمُ أَهلِ اَلدُّنیَا کَشحاً وَ أَخمَصُهُم مِنَ اَلدُّنیَا بَطناً عُرِضَت عَلَیهِ اَلدُّنیَا فَأَبَی أَن یَقبَلَهَا وَ عَلِمَ أَنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ أَبغَضَ شَیئاً فَأَبغَضَهُ وَ حَقَّرَ شَیئاً فَحَقَّرَهُ وَ صَغَّرَ شَیئاً فَصَغَّرَهُ

(و امّا نشانۀ آن حضرت این بود که) (20) لقمۀ دنیا را به اطراف دندان می‌خورد (نه به پری دهان یعنی در دنیا زیادتر از آنچه را که ناچار به استفاده از آن بود فرا نمی‌گرفت) و دنیا را به گوشۀ چشم نمی‌گریست (هیچ گونه بدنیا دل نبست) از جهت پهلو لاغرتر و از جهت شکم گرسنه‌ترین اهل دنیا بود دنیا باو پیشنهاد شد (خداوند بوسیلۀ جبرئیل اختیار کردن دنیا را باو پیشنهاد فرمود) از قبول آن امتناع نمود، و دانست که خداوند سبحان چیزی را (علاقۀ بدنیا را) دشمن داشته او هم دشمن داشت، و آنرا خوار دانسته او هم خوار دانست، و آنرا کوچک قرار داده او هم کوچک شمرد

وَ لَو لَم یَکُن فِینَا إِلاَّ حُبُّنَا مَا أَبغَضَ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ تَعظِیمُنَا مَا صَغَّرَ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ لَکَفَی بِهِ شِقَاقاً لِلَّهِ وَ مُحَادَّةً عَن أَمرِ اَللَّهِ

(21) و (بنا بر این) اگر نبود در ما مگر دوستی دنیایی که خدا و رسول آنرا دشمن داشته، و بزرگ شمردن آنرا که خدا و رسول کوچک شمرده همین مقدار برای سرکشی از خدا و مخالفت فرمان او بس بود

وَ لَقَد کَانَ صلی‌الله‌علیه‌وآله یَأکُلُ عَلَی اَلأَرضِ وَ یَجلِسُ جِلسَةَ اَلعَبدِ وَ یَخصِفُ بِیَدِهِ نَعلَهُ وَ یَرقَعُ بِیَدِهِ ثَوبَهُ وَ یَرکَبُ اَلحِمَارَ اَلعَارِیَ وَ یُردِفُ خَلفَهُ

(22) و پیغمبر - صلّی اللّه علیه و آله - بروی زمین (بی آنکه خوان بگسترد) طعام می‌خورد و می‌نشست مانند نشستن بنده (دو زانو نشسته پا روی پا نمی‌انداخت) و بدست خود پارگی کفشش را دوخته و جامه‌اش را وصله میکرد و بر خر برهنه سوار می‌شد و پشت سر خویش (دیگری را) سوار میکرد

وَ یَکُونُ اَلسِّترُ عَلَی بَابِ بَیتِهِ فَتَکُونُ فِیهِ اَلتَّصَاوِیرُ فَیَقُولُ یَا فُلاَنَةُ لِإِحدَی أَزوَاجِهِ غَیِّبِیهِ عَنِّی فَإِنِّی إِذَا نَظَرتُ إِلَیهِ ذَکَرتُ اَلدُّنیَا وَ زَخَارِفَهَا

(23) و بر در خانه‌اش پرده‌ای که در آن صورتها نقش شده آویخته بود، پس به یکی از زنهایش فرمود ای زن این پرده را از نظر من پنهان کن، زیرا وقتی من بآن چشم می‌اندازم دنیا و آرایشهای آنرا بیاد می‌آورم

فَأَعرَضَ عَنِ اَلدُّنیَا بِقَلبِهِ وَ أَمَاتَ ذِکرَهَا مِن نَفسِهِ وَ أَحَبَّ أَن تَغِیبَ زِینَتُهَا عَن عَینِهِ لِکَیلاَ یَتَّخِذَ مِنهَا رِیَاشاً وَ لاَ یَعتَقِدَهَا قَرَاراً وَ لاَ یَرجُوَ فِیهَا مُقَاماً فَأَخرَجَهَا مِنَ اَلنَّفسِ وَ أَشخَصَهَا عَنِ اَلقَلبِ وَ غَیَّبَهَا عَنِ اَلبَصَرِ

(24) پس از روی دل (براستی) از دنیا دوری گزیده یاد آنرا از خود دور ساخت و دوست داشت که آرایش آن از جلو چشمش پنهان باشد تا از آن جامۀ زیبا فرا نگرفته باور نکند که آنجا جای آرمیدن است و امیدواری درنگ کردن در آنجا را نداشته باشد پس (علاقۀ به) آنرا از خود بیرون و از دل دور کرده، و (آرایشهای آنرا) از جلو چشم پنهان گردانید (زیرا بسیار بآن بد بین بود)

وَ کَذَلِکَ مَن أَبغَضَ شَیئاً أَبغَضَ أَن یَنظُرَ إِلَیهِ وَ أَن یُذکَرَ عِندَهُ

(25) و چنین است (رفتار) کسی که چیزی را دشمن می‌دارد، بدش می‌آید بآن چشم اندازد، و نام آن در حضورش برده شود

وَ لَقَد کَانَ فِی رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله مَا یَدُلُّکُ عَلَی مَسَاوِی اَلدُّنیَا وَ عُیُوبِهَا إِذ جَاعَ فِیهَا مَعَ خَاصَّتِهِ وَ زُوِیَت عَنهُ زَخَارِفُهَا مَعَ عَظِیمِ زُلفَتِهِ فَلیَنظُر نَاظِرٌ بِعَقلِهِ أَکرَمَ اَللَّهُ مُحَمَّداً بِذَلِکَ أَم أَهَانَهُ

(26) و هر آینه در روش رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - است آنچه ترا بر بدیها و زشتیهای دنیا راهنما باشد زیرا آن حضرت در دنیا با نزدیکان خود (اهل بیتش) شکم سیر نخورد، و با بزرگی مقام و منزلت او (در نزد خداوند متعال) از آن بزرگوار آرایشهای آن دور شد پس باید اندیشه کننده بعقل خویش مراجعه کرده ببیند آیا خداوند محمّد - صلّی اللّه علیه و آله - را بآن حالت گرامی داشته یا آنکه او را خوار کرده و کوچک شمرده است

فَإِن قَالَ أَهَانَهُ فَقَد کَذَبَ وَ اَللَّهِ اَلعَظِیمِ وَ أَتَی بِالإِفکِ اَلعَظِیمِ وَ إِن قَالَ أَکرَمَهُ فَلیَعلَم أَنَّ اَللَّهَ قَد أَهَانَ غَیرَهُ حَیثُ بَسَطَ اَلدُّنیَا لَهُ وَ زَوَاهَا عَن أَقرَبِ اَلنَّاسِ مِنهُ

(27) اگر بگوید: او را خوار کرده، سوگند به خداوند بزرگ دروغ گفته و بهتان بزرگی زده (زیرا چگونه تصوّر می‌توان کرد که خداوند بهترین آفریدۀ خود را که معصوم و منزّه از هر خطاء است خوار گرداند) و اگر بگوید: او را گرامی داشته، باید بداند که خداوند غیر آن حضرت را خوار کرده که دنیا را باو ارزانی داشته و آنرا از مقرّبترین مردمان بخود دور کرده است

فَتَأَسَّی مُتَأَسٍّ بِنَبِیِّهِ وَ اِقتَصَّ أَثَرَهُ وَ وَلَجَ مَولِجَهُ وَ إِلاَّ فَلاَ یَأمَنُ اَلهَلَکَةَ فَإِنَّ اَللَّهَ جَعَلَ مُحَمَّداً صلی‌الله‌علیه‌وآله عَلَماً لِلسَّاعَةِ وَ مُبَشِّراً بِالجَنَّةِ وَ مُنذِراً بِالعُقُوبَةِ

(28) پس باید پیرو از پیغمبر خود پیروی کند و دنبال نشانۀ او برود، و در آید هر جا که او درآمده (گفتار و کردارش طبق دستور او باشد) و اگر از آن حضرت پیروی نکرد از تباه شدن (در دنیا و آخرت) ایمن نیست زیرا خداوند محمّد - صلّی اللّه علیه و آله - را نشانۀ قیامت قرار داده (چون بعد از او پیغمبری مبعوث نخواهد شد) و مژده دهندۀ ببهشت و بیم کنندۀ از عذاب گردانیده

خَرَجَ مِنَ اَلدُّنیَا خَمِیصاً وَ وَرَدَ اَلآخِرَةَ سَلِیماً لَم یَضَع حَجَراً عَلَی حَجَرٍ حَتَّی مَضَی لِسَبِیلِهِ وَ أَجَابَ دَاعِیَ رَبِّهِ

(پس چون به همۀ احوال آگاه بود) (29) با شکم گرسنه از دنیا بیرون رفت (از لذّت و خوشی آن بهره‌مند نگردید) و بآخرت با سالم ماندن (از جمیع معاصی) وارد شد سنگی بروی سنگی نگذاشت (بنائی نساخت) تا اینکه راه خود را پوئیده (زندگانی خویش را بسر رسانده) دعوت پروردگارش را اجابت نمود (از دنیا رفت)

فَمَا أَعظَمَ مِنَّةَ اَللَّهِ عِندَنَا حِینَ أَنعَمَ عَلَینَا بِهِ سَلَفاً نَتَّبِعُهُ وَ قَائِداً نَطَأُ عَقِبَهُ

(30) پس چه بسیار بزرگ است احسان و نیکوئی خدا بما از اینکه نعمت وجود آن حضرت را بما عطاء فرموده که برای ما پیشروی است که از او پیروی می‌کنیم، و پیشوایی است که گام در جا پای او می‌نهیم

وَ اَللَّهِ لَقَد رَقَعتُ مِدرَعَتِی هَذِهِ حَتَّی اِستَحیَیتُ مِن رَاقِعِهَا وَ لَقَد قَالَ لِی قَائِلٌ أَ لاَ تَنبِذُهَا عَنکَ فَقُلتُ اُغرُب عَنِّی فَعِندَ اَلصَّبَاحِ یَحمَدُ اَلقَومُ اَلسُّرَی

(و من در همۀ زندگانی از آن بزرگوار پیروی نمودم بطوریکه) (31) سوگند بخدا بر این جبّۀ خود چندان پینه دوختم تا اینکه از دوزندۀ آن شرمنده شدم و گوینده‌ای بمن گفت: آیا آنرا (بعد از این همه پینه) از خود دور نمی‌کنی‌؟ گفتم از من دور شو که عند الصّباح یحمد القوم السّری یعنی هنگام بامداد از مردم شب رو سپاسگزاری میشود (جملۀ عند الصّباح یحمد القوم السّری مثلی است گفته میشود برای کسیکه رنج بر خود تحمیل می‌نماید تا آسایش یابد، چنانکه کاروان در گرمای تابستان چون بشب راه روند و از بی‌خوابی رنج برند بامداد که بمنزل رسیده از سختی گرما رهیدند، مورد تمجید شنونده‌ها قرار خواهند گرفت )


خطبه 160- توصیف پیامبر (ص) و خاندانش و پیروانش

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

160 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در مدح پیغمبر اکرم و اندرز بمردم)

اِبتَعَثَهُ بِالنُّورِ اَلمُضِیءِ وَ اَلبُرهَانِ اَلجَلِیِّ وَ اَلمِنهَاجِ اَلبَادِی وَ اَلکِتَابِ اَلهَادِی

(1) خداوند حضرت مصطفی را برانگیخت با نور (نبوّت) روشن کنندۀ (دلهای جهانیان) و با حجّت و دلیل آشکار (معجزات) و راه هویدا (دین اسلام) و کتاب راهنما (قرآن کریم)

أُسرَتُهُ خَیرُ أُسرَةٍ وَ شَجَرَتُهُ خَیرُ شَجَرَةٍ أَغصَانُهَا مُعتَدِلَةٌ وَ ثِمَارُهَا مُتَهَدِّلَةٌ

(2) اهل بیت او بهترین اهل بیت، و شجرۀ او (پدران آن حضرت) بهترین شجره است و شاخه‌های آن شجرۀ مستقیم و راست است (اهل بیت آن بزرگوار از افراط و تفریط یعنی تجاوز و تقصیر در حقّ منزّه و مبرّی هستند) و میوه‌های آن فرو ریخته (علوم و معارفشان در دسترس همگان است)

مَولِدُهُ بِمَکَّةَ وَ هِجرَتُهُ بِطَیبَةَ عَلاَ بِهَا ذِکرُهُ وَ اِمتَدَّ مِنهَا صَوتُهُ

(3) بدنیا آمدنش در مکّه و هجرتش به مدینه است در آنجا نام او بلند شده آوازۀ دعوتش منتشر گردید (اهل آنجا که آنها را انصار نامیدند آن حضرت را در جنگیدن با کفّار و شکست دادن دشمنان یاری نمودند)

أَرسَلَهُ بِحُجَّةٍ کَافِیَةٍ وَ مَوعِظَةٍ شَافِیَةٍ وَ دَعوَةٍ مُتَلاَفِیَةٍ

(4) خداوند او را فرستاد با دلیل کافی (قرآن کریم که علاوه بر سائر معجزات آن بزرگوار برای اثبات نبوّت کافی است) و پند شافی (سنّت و احکام آن حضرت که بیماریهای دلها را بهبودی می‌بخشد) و با دعوت تدارک کننده (بسوی اسلام که آنچه از امر دین و دنیا در ایّام جاهلیّت از بین رفته بود برقرار نمود)

أَظهَرَ بِهِ اَلشَّرَائِعَ اَلمَجهُولَةَ وَ قَمَعَ بِهِ اَلبِدَعَ اَلمَدخُولَةَ وَ بَیَّنَ بِهِ اَلأَحکَامَ اَلمَفصُولَةَ

(5) بوسیلۀ آن حضرت احکام شرعیّه که معلوم نبود آشکار و بدعتهای نادرست (زمان جاهلیّت) نابود و احکامی که آنها را (در قرآن و سنّت) بیان نموده هویدا گردانید

فَمَن یَبتَغِ غَیرَ اَلإِسلاَمِ دِیناً تَتَحَقَّق شِقوَتُهُ وَ تَنفَصِم عُروَتُهُ وَ تَعظُم کَبوَتُهُ وَ یَکُن مَآبُهُ إِلَی اَلحُزنِ اَلطَّوِیلِ وَ اَلعَذَابِ اَلوَبِیلِ

(6) پس کسیکه دینی غیر از اسلام بطلبد شقاوت و بد بختیش محقّق و بند (سعادت و نیکبختی) او گسیخته، و برو در افتادنش (به آتش) سخت است و باز گشت او (در قیامت) به اندوه بسیار و عذاب دردناک می‌باشد

وَ أَتَوَکَّلُ عَلَی اَللَّهِ تَوَکُّلَ اَلإِنَابَةِ إِلَیهِ وَ أَستَرشِدُهُ اَلسَّبِیلَ اَلمُؤَدِّیَةَ إِلَی جَنَّتِهِ اَلقَاصِدَةَ إِلَی مَحَلِّ رَغبَتِهِ

(7) و (بنابر این) من توکّل بخدا می‌نمایم همچون توکّل کسیکه چشم از همه پوشیده بسوی او گشوده است و راهی (توفیق عمل به اسلام) را که (رونده را) ببهشت می‌رساند، و رضاء و خوشنودیش را بدست می‌آورد از او درخواست می‌نمایم

أُوصِیکُم عِبَادَ اَللَّهِ بِتَقوَی اَللَّهِ وَ طَاعَتِهِ فَإِنَّهَا اَلنَّجَاةُ غَداً وَ اَلمَنجَاةُ أَبَداً

(8) بندگان خدا شما را بترس از خدا و فرمانبرداری او سفارش میکنم زیرا پیروی از فرمان او سبب رستگاری فردا (ی قیامت) و رهائی (از عذاب) همیشگی است

رَهَّبَ فَأَبلَغَ وَ رَغَّبَ فَأَسبَغَ وَ وَصَفَ لَکُمُ اَلدُّنیَا وَ اِنقِطَاعَهَا وَ زَوَالَهَا وَ اِنتِقَالَهَا

(مردم را از کیفر رستخیز) (9) ترسانید، پس (بوسیلۀ پیغمبر احکام خود را) تبلیغ، و (آنان را براه سعادت و خوشبختی) ترغیب و (آنرا) تکمیل نمود (آنچه راجع به رسیدن به سعادت همیشگی است بیان فرمود) و برای شما دنیا و جدا گشتن و نابود گردیدن و تبدیل شدن آنرا وصف کرد

فَأَعرِضُوا عَمَّا یُعجِبُکُم فِیهَا لِقِلَّةِ مَا یَصحَبُکُم مِنهَا أَقرَبُ دَارٍ مِن سَخَطِ اَللَّهِ وَ أَبعَدُهَا مِن رِضوَانِ اَللَّهِ

(10) پس از آنچه شما را در دنیا به شگفت می‌آورد دوری کنید برای کمی آنچه از آن به همراه شما می‌آید (از همۀ کالاهای فراوان دنیا بهرۀ شما جز کفنی بیش نیست که آن هم زیر خاک می‌پوسد) دنیا (از جهت پیروی شهوات و خواهشهای نفس) نزدیکترین سرائی است بخشم خدا، و (از جهت کم بودن پیروان حقّ و حقیقت) دورترین آن سرا است به خوشنودی خدا (که بهشت جاوید است)

فَغُضُّوا عَنکُم عِبَادَ اَللَّهِ غُمُومَهَا وَ أَشغَالَهَا لِمَا أَیقَنتُم بِهِ مِن فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالاَتِهَا فَاحذَرُوهَا حَذَرَ اَلشَّفِیقِ اَلنَّاصِحِ وَ اَلمُجِدِّ اَلکَادِحِ

(11) پس ای بندگان خدا از گرفتاریها و کارهای دنیا (که شما را از آخرت باز می‌دارد) چشم بپوشید برای آنچه باور دارید جدائی و تغییر احوال آنرا (می‌دانید زود از دنیا جدا می‌شوید و سود رنجی که برده‌اید نصیب دیگران می‌گردد) از (فریب خوردن و شیفته شدن) دنیا برحذر بوده بترسید مانند بر حذر بودن خیرخواه (علیه السّلام) که پند دهنده است و کوشش کننده و زحمت کش (برای رهائی مردم از سختیها سعی و کوشش نموده و در راه هدایت و رستگاریشان همّت می‌گمارد)

وَ اِعتَبِرُوا بِمَا قَد رَأَیتُم مِن مَصَارِعِ اَلقُرُونِ قَبلَکُم قَد تَزَایَلَت أَوصَالُهُم وَ زَالَت أَبصَارُهُم وَ أَسمَاعُهُم وَ ذَهَبَ شَرَفُهُم وَ عِزُّهُم وَ اِنقَطَعَ سُرُورُهُم وَ نَعِیمُهُم

(12) و بآنچه از تباه شدن مردم روزگارهای پیش دیدید عبرت گیرید که بندهای ایشان از هم جدا و چشمها و گوشهاشان زائل شده و شرافت و بزرگواری از کفشان رفته و شادیها و خوشگذرانیها از آنها جدا شده

فَبُدِّلُوا بِقُربِ اَلأَولاَدِ فَقدَهَا وَ بِصُحبَةِ اَلأَزوَاجِ مُفَارَقَتَهَا لاَ یَتَفَاخَرُونَ وَ لاَ یَتَنَاسَلُونَ وَ لاَ یَتَزَاوَرُونَ وَ لاَ یَتَجَاوَرُونَ

(13) پس بودنشان با فرزندان به دوری و همنشینی با زنها به جدائی بدل شده بیکدیگر فخر و ناز نمی‌کنند، و فرزند نمی‌آورند، و به دیدن هم نمی‌روند، و همسایه و همنشین هم نیستند

فَاحذَرُوا عِبَادَ اَللَّهِ حَذَرَ اَلغَالِبِ لِنَفسِهِ اَلمَانِعِ لِشَهوَتِهِ اَلنَّاظِرِ بِعَقلِهِ فَإِنَّ اَلأَمرَ وَاضِحٌ وَ اَلعَلَمَ قَائِمٌ وَ اَلطَّرِیقَ جَدَدٌ وَ اَلسَّبِیلَ قَصدٌ

(14) بندگان خدا (از این گفتار) بترسید مانند برحذر بودن کسیکه بر نفس خود تسلّط داشته از خواهش نفس خویش جلو گرفته بیاری عقل و هوش اندیشه میکند (به سود و زیان خود پی می‌برد) زیرا امر (دین) آشکار و نشانۀ (رستگاری) نصب و راه (رهائی از عذاب) هموار، و راه (بدست آوردن خوشنودی خدا و رسول) نمایان و راست است


خطبه 161- غصب خلافت توسط انحصار طلبان

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لبعض أصحابه و قد سأله کیف دفعکم قومکم عن هذا المقام و أنتم أحق به فقال علیه‌السلام

161 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در جنگ صفّین) به یکی از اصحابش که از آن بزرگوار پرسید چگونه اطرافیان شما (سه خلیفه و پیروانشان) شما را از خلافت باز داشتند و حال آنکه شما باین مقام (از آنها و دیگران) سزاوارترید؟ پس امام علیه السّلام (را از این پرسش بی‌موقع که مطلب بر پرسنده و دیگران هم معلوم بود، یا تحقیق در آن مصلحت نبود خوش نیامد و با تندی اجمالا پاسخ داده) فرمود

یَا أَخَا بَنِی أَسَدٍ إِنَّکَ لَقَلِقُ اَلوَضِینِ تُرسِلُ فِی غَیرِ سَدَدٍ وَ لَکَ بَعدُ ذِمَامَةُ اَلصِّهرِ وَ حَقُّ اَلمَسأَلَةِ وَ قَدِ اِستَعلَمتَ فَاعلَم

(1) ای برادر (دینی از طایفۀ) بنی اسد مردی هستی که تنگ (اسب سواری) تو سست و جنبان است (نادانی که به اندک شبهه‌ای مضطرب و نگران می‌شوی) مهار (مرکب خود) را بیجا رها میکنی (در جای غیر مقتضی و موقع سختی که ما با دشمن بزد و خورد مشغولیم مطلبی می‌پرسی که برای پاسخ آن مجال نیست) و با این حال (که موقع پرسش نبود) از جهت احترام پیوستگی و خویشی تو (با پیغمبر چون یکی از زنهای آن حضرت زینب دخترش جحش از طایفۀ بنی اسد بود) و برای اینکه حقّ پرسش داری و دانستنی را درخواست نمودی، پس بدان

أَمَّا اَلاِستِبدَادُ عَلَینَا بِهَذَا اَلمَقَامِ وَ نَحنُ اَلأَعلَونَ نَسَباً وَ اَلأَشَدُّونَ بِرَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله نَوطاً فَإِنَّهَا کَانَت أَثَرَةً شَحَّت عَلَیهَا نُفُوسُ قَومٍ وَ سَخَت عَنهَا نُفُوسُ آخَرِینَ وَ اَلحَکَمُ اَللَّهُ وَ اَلمَعُودُ إِلَیهِ اَلقِیَامَةُ

(2) تسلّط (سه خلیفه) بر ما بخلافت با اینکه ما از جهت نسب (خویشی با پیغمبر اکرم) برتر و از جهت نزدیکی (و قرب منزلت) به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله استوارتریم برای آنست که خلافت مرغوب و برگزیده بود (هر کس طالب آن بود اگر چه لیاقت نداشت، پس) گروهی بآن بخل ورزیدند (و نگذاشتند سزاوار به آن مقام بر آن بنشیند) و گروه دیگری (امام علیه السّلام) بخشش نموده (برای حفظ اساس اسلام) از آن چشم پوشیدند (و چون برای گرفتن حقّ یاوری نداشتند شکیبائی اختیار نمودند، چنانکه در خطبۀ سوّم باین نکته اشاره فرموده) و حکم (میان ما و ایشان) خدا است، و بازگشت بسوی او روز قیامت

وَ دَع عَنکَ نَهباً صِیحَ فِی حَجَرَاتِهِ وَ هَلُمَّ اَلخَطبَ فِی اِبنِ أَبِی سُفیَانَ فَلَقَد أَضحَکَنِی اَلدَّهرُ بَعدَ إِبکَائِهِ وَ لاَ غَروَ وَ اَللَّهِ فَیَا لَهُ خَطباً یَستَفرِغُ اَلعَجَبَ وَ یُکثِرُ اَلأَوَدَ

(پس از آن امام علیه السّلام شعر امرء القیس را مثل می‌آورد:) (3) و دع عنک نهبا صیح فی حجراته (که مصراع دوّم آن و هات حدیثا مّا حدیث الرّواحل می‌باشد، و قصّۀ آن اینست: امرء القیس که یکی از شعراء بزرگ عرب است پس از آنکه پدرش را کشتند برای خونخواهی یا از ترس دشمنان در قبائل عرب می‌گشت تا در خانۀ مردی طریف نام از قبیلۀ بنی جدیله طیّ وارد شد، طریف او را گرامی داشت و امرء القیس هم او را ستود و چندی نزدش ماند، پس بفکر افتاد که مبادا طریف نتواند باو یاری نماید، در پنهانی نزد خالد ابن سدوس رفته بر او وارد گشت، پس بنو جدیله شتران او را بیغما بردند، و چون امرء القیس آگاه شد بخالد شکایت کرده او را از یغما بردن شتران خود خبر داد، خالد گفت: شترهای سواری که همراه داری بمن بده تا سوار شده نزد بنو جدیله رفته شترهای ترا برگردانم، امرء القیس پیشنهاد او را پذیرفته شترهای مانده را باو داد، و خالد با چند تن از یاران خود بر آنها سوار گشته در پی بنی جدیله شتافت، چون بایشان رسید گفت: امرء القیس میهمان من است شترهای او را باز گردانید، گفتند او میهمان و پناه آوردۀ بتو نیست، گفت سوگند بخدا که او میهمان من است و شترهایی هم که ما بر آنها سواریم از آن او است، پس بنو جدیله بر آنها حمله نموده همگان را به زیر افکنده آن شترها را نیز بیغما بردند، و گفته‌اند که خالد با بنو جدیله ساخته از روی حیله و مکر شترها را بایشان تسلیم نمود، چون امرء القیس از این غارتگری دوّم آگاه شد در این باب قصیده‌ای ساخت که اوّل آن این بیت بود که نقل شد، و معنی آن اینست:) رها کن و واگذار قصّۀ غارتگری را که در اطراف آن فریاد بر آورده شد، (و بیاور و یاد کن قصّۀ شگفت‌آور که آن یغما بردن شترهای سواری است، خلاصه منظور امام علیه السّلام از تمثیل باین شعر آن است که رها کن قصّه سه خلیفه را که اهل سقیفه در اطراف آن هو و جنجال نموده آن همه سخنان گفت و شنود کردند) و بیا بشنو مطلب بزرگ (و شگفت آور) را در پسر ابی سفیان (معاویه و زد و خورد با او را) که بتحقیق روزگار بعد از گریانیدن مرا به خنده آورد (از بسیاری شگفتی در رفتار روزگار به خنده آمده‌ام) و سوگند بخدا شگفتی باقی نمانده است، پس شگفتا از این کار بزرگ که شگفتی را از بین می‌برد (بمنتهی درجه رسانده که از آن چیزی بجا نمانده) و کج روی و نادرستی را بسیار می‌گرداند

حَاوَلَ اَلقَومُ إِطفَاءَ نُورِ اَللَّهِ مِن مِصبَاحِهِ وَ سَدَّ فَوَّارِهِ مِن یَنبُوعِهِ وَ جَدَحُوا بَینِی وَ بَینَهُم شِرباً وَبِیئاً

(4) گروهی از مردم (معاویه و پیروانش) از راه مکر و حیله در صدد برآمدند که نور خدا را از چراغش خاموش کنند، و فوران و راه آب آنرا از چشمه‌اش ببندند (احکام اسلام را از بین برده وصیّ و جانشین پیغمبر اکرم را خانه نشین کنند) و میان من و خودشان آب وبا آور را آمیخته و درهم نمودند (فتنه و فساد و جنگ و خونریزی برپا کردند)

فَإِن تَرتَفِع عَنَّا وَ عَنهُم مِحَنُ اَلبَلوَی أَحمِلهُم مِنَ اَلحَقِّ عَلَی مَحضِهِ وَ إِن تَکُنِ اَلأُخرَی فَلاٰ تَذهَب نَفسُکَ عَلَیهِم حَسَرٰاتٍ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا یَصنَعُونَ

(5) پس اگر از ما و ایشان سختیهای غمّ و اندوهها برطرف شود آنان را براه حقّ محض می‌کشم (تا رضاء و خوشنودی خدا و رسول را بدست آورده سعادتمند گردند) و اگر قسم دیگری شد (قدم در راه حقّ ننهادند، و با راهنمای الهی بجنگ و زد و خورد مشغول ماندند، باکی نیست، زیرا خداوند در قرآن کریم س 35 ی 8 می‌فرماید: «فَلاٰ تَذهَب نَفسُکَ عَلَیهِم حَسَرٰاتٍ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا یَصنَعُونَ‌» یعنی) پس برای گمراهی ایشان بسبب غمّ و اندوه بسیار خود را هلاک و تباه مگردان، زیرا خداوند دانا است بآنچه بجا می‌آورند (و آنان را بکیفر اعمالشان می‌رساند )


خطبه 162- توصف آفرینش خداوند

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

162 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در ذکر بعضی از صفات خداوند جلّ شأنه)

اَلحَمدُ لِلَّهِ خَالِقِ اَلعِبَادِ وَ سَاطِحِ اَلمِهَادِ وَ مُسِیلِ اَلوِهَادِ وَ مُخصِبِ اَلنِّجَادِ

(1) سپاس خداوندی را سزا است که آفرینندۀ بندگان و گسترانندۀ زمین و روان کنندۀ آب فراوان در زمینهای پست و رویانندۀ گیاهها در زمینهای بلند است

لَیسَ لِأَوَّلِیَّتِهِ اِبتِدَاءٌ وَ لاَ لِأَزَلِیَّتِهِ اِنقِضَاءٌ هُوَ اَلأَوَّلُ لَم یَزَل وَ اَلبَاقِی بِلاَ أَجَلٍ خَرَّت لَهُ اَلجِبَاهُ وَ وَحَّدَتهُ اَلشِّفَاهُ

(2) اوّل بودن او را ابتداء و همیشگیش را انتهاء و بسر رسیدن نیست (زیرا ابتداء و انتهاء شایستۀ ممکن است، نه واجب الوجود که عدم و نیستی بر او محال است، چون آنچه مسبوق بعدم و نیستی باشد محدث و پیدا شده است، و محدث واجب الوجود نیست لذا می‌فرماید:) او است اوّل که همیشه بوده و پاینده که انتهاء ندارد (بجهت عظمت و بزرگواری سزاوار پرستش بوده) پیشانیها برای او بخاک رسیده و سجده کرده و لبها بتوحید و یگانگیش هم‌آواز است

حَدَّ اَلأَشیَاءَ عِندَ خَلقِهِ لَهَا إِبَانَةً لَهُ مِن شَبَهِهَا لاَ تُقَدِّرُهُ اَلأَوهَامُ بِالحُدُودِ وَ اَلحَرَکَاتِ وَ لاَ بِالجَوَارِحِ وَ اَلأَدَوَاتِ

(3) حدود اشیاء را هنگام آفریدن هر یک تعیین فرمود تا خود از شبیه و مانند بودن بآنها امتیاز داشته باشد (پس محدود بودن اشیاء دلیل بر این است که او را مانندی نیست) اندیشه‌ها او را با حدود و حرکات و اعضاء و ابزارها (قوای ظاهریّ و باطنیّه) نمی‌تواند تعیین نماید (زیرا او را حدّ و حرکت و عضو و ابزار که از لوازم ممکن است نمی‌باشد)

لاَ یُقَالُ لَهُ مَتَی وَ لاَ یُضرَبُ لَهُ أَمَدٌ بِحَتَّی اَلظَّاهِرُ لاَ یُقَالُ مِمَّا وَ اَلبَاطِنُ لاَ یُقَالُ فِیمَا لاَ شَبَحٌ فَیَتَقَضَّی وَ لاَ مَحجُوبٌ فَیُحوَی لَم یَقرُب مِنَ اَلأَشیَاءِ بِالتِصَاقٍ وَ لَم یَبعُد عَنهَا بِافتِرَاقٍ

(4) برای او گفته نمی‌شود: در چه زمانی بوده‌؟ و تعیین نمی‌گردد تا چه زمانی خواهد بود (زیرا او ازلی و آفرینندۀ زمان است، پس زمان بر او احاطه ندارد، و ابدی است که او را انتهائی نیست، و گر نه محدود بحدّ می‌شد و واجب نبود و در برابر عقل) هویدا است که نمی‌توان گفت از چه آشکار شده و (از دیده‌ها) مخفی است که گفته نمی‌شود: در چه چیز پنهان گردیده (زیرا او علّت همۀ علّتها و از مکان و محلّ مبرّی می‌باشد) جسمی نیست که از دور جلوه‌گری کرده بعد از بین برود، و زیر پرده نیست تا چیزی بر او احاطه داشته باشد نزدیک بودن او به اشیاء به چسبیدن نیست و دوری او از آنها به جدائی نمی‌باشد (زیرا قرب و بعد از لوازم امکان است و او ممکن نیست، پس معنی قرب و نزدیک بودن او اینست که به همۀ اشیاء احاطه دارد و همه چیز باو قائم است، و معنی بعد و درویش اینست که بکنه ذات او پی برده نمی‌شود)

لاَ یَخفَی عَلَیهِ مِن عِبَادِهِ شُخُوصُ لَحظَةٍ وَ لاَ کُرُورُ لَفظَةٍ وَ لاَ اِزدِلاَفُ رَبوَةٍ وَ لاَ اِنبِسَاطُ خَطوَةٍ فِی لَیلٍ دَاجٍ وَ لاَ غَسَقٍ سَاجٍ یَتَفَیَّأُ عَلَیهِ اَلقَمَرُ اَلمُنِیرُ وَ تَعقُبُهُ اَلشَّمسُ ذَاتُ اَلنُّورِ فِی اَلأُفُولِ وَ اَلکُرُورِ وَ تَقَلُّبِ اَلأَزمِنَةِ وَ اَلدُّهُورِ مِن إِقبَالِ لَیلٍ مُقبِلٍ وَ إِدبَارِ نَهَارٍ مُدبِرٍ

(5) و باو پنهان نیست از بندگانش نگاه کردن زیر چشمی و نه تکرار و چند بار گفتن سخنی و نه نزدیک شدن به تپّۀ خاکی و نه برداشتن گامی در شب تیره و نه در شب تاریک آرمنده که ماه روشنی دهنده بر آن سایه می‌اندازد (تاریکی آنرا برطرف می‌نماید) و خورشید دارای روشنائی در پی آن می‌آید، در غروب و طلوع (چون ماه پنهان شود خورشید طلوع کند، و چون خورشید غروب کند ماه هویدا گردد) و در گردش ایّام روزگارها از آمدن شب و رفتن روز (خلاصه شب و روز و آشکار و نهان و تغییر و تبدیل روزگار نسبت بعلم و دانائی او به جزئیّ و کلّی اشیاء مساوی است و چیزی از او پوشیده نمی‌باشد)

قَبلَ کُلِّ غَایَةٍ وَ مُدَّةٍ وَ کُلِّ إِحصَاءٍ وَ عِدَّةٍ تَعَالَی عَمَّا یَنحَلُهُ اَلمُحَدِّدُونَ مِن صِفَاتِ اَلأَقدَارِ وَ نِهَایَاتِ اَلأَقطَارِ وَ تَأَثُّلِ اَلمَسَاکِنِ وَ تَمَکُّنِ اَلأَمَاکِنِ فَالحَدُّ لِخَلقِهِ مَضرُوبٌ وَ إِلَی غَیرِهِ مَنسُوبٌ

(6) پیش از هر انتهاء و مدّت و هر شمردن و شماری بوده است (زیرا او که آفرینندۀ همۀ اشیاء است بایستی پیش از آفریده شده باشد) بلند و منزّه است از اینکه تعیین کنندگان حدود اندازه‌ها و نهایت اطراف و جوانب و تهیئه جاها و قرار گرفتن در مکانها را باو نسبت دهند (زیرا اندازه و نهایت داشتن و کسب مکان و قرار گرفتن در آن از لوازم جسم و امکان است لذا می‌فرماید:) حدّ و نهایت مخلوق و آفریده شدۀ او را شایسته است و بغیر او (ممکنات) نسبت داده میشود

لَم یَخلُقِ اَلأَشیَاءَ مِن أُصُولٍ أَزَلِیَّةٍ وَ لاَ مِن أَوَائِلَ أَبَدِیَّةٍ بَل خَلَقَ مَا خَلَقَ فَأَقَامَ حَدَّهُ وَ صَوَّرَ فَأَحسَنَ صُورَتَهُ

(7) اشیاء را از روی اصول و مبادی و نمونۀ ازلی و ابدی نیافرید (چون آفرینش او مبدای نداشته) بلکه (بی‌نمونه و مبدا بمحض اراده) آفرید آنچه آفریده و حدّش را تعیین نمود و بآنچه که ایجاد و فرمود صورت و شکل داد و صورت آنرا نیکو و مناسب گردانید

لَیسَ لِشَیءٍ مِنهُ اِمتِنَاعٌ وَ لاَ لَهُ بِطَاعَةِ شَیءٍ اِنتِفَاعٌ عِلمُهُ بِالأَموَاتِ اَلمَاضِینَ کَعِلمِهِ بِالأَحیَاءِ اَلبَاقِینَ وَ عِلمُهُ بِمَا فِی اَلسَّمَاوَاتِ اَلعُلَی کَعِلمِهِ بِمَا فِی اَلأَرَضِینَ اَلسُّفلَی منها أَیُّهَا اَلمَخلُوقُ اَلسَّوِیُّ وَ اَلمُنشَأُ اَلمَرعِیُّ فِی ظُلُمَاتِ اَلأَرحَامِ وَ مُضَاعَفَاتِ اَلأَستَارِ بُدِئتَ مِن سُلاٰلَةٍ مِن طِینٍ وَ وُضِعتَ فِی قَرٰارٍ مَکِینٍ إِلیٰ قَدَرٍ مَعلُومٍ وَ أَجَلٍ مَقسُومٍ تَمُورُ فِی بَطنِ أُمِّکَ جَنِیناً لاَ تُحِیرُ دُعَاءً وَ لاَ تَسمَعُ نِدَاءً

هیچ چیزی را در برابر او امتناع و سرکشی نیست (همه مطیع و فرمانبردارند) و از اطاعت و پیروی چیزی سود و بهره نصیب او نمی‌گردد (زیرا او نیازمند بغیر نمی‌باشد، چون نیازمندی مستلزم نقص کمال است و آن از لوازم امکان می‌باشد) (8) دانائی او به مردگان از پیش گذشته مانند دانائی او است به زنده‌های باقی مانده و علم او بآنچه در آسمانهای زبرین است مانند علم او است به زمینهای زیرین (علم او به مرده و زنده و گذشته و آینده و پست و بلند یکنواخت است، چون ذات او نسبت به همۀ اجزاء زمان و زمانیّات یکسان است، علم او هم که عین ذات او است چنین می‌باشد ) قسمتی‌از این خطبه است (در شگفتی آفرینش انسان و عظمت و بزرگی آفریننده): 9 ای انسان آفریده شدۀ مستوی الخلقه (بی نقص و کم بود) و ای پدید آورده شدۀ محفوظ در رحمهای تاریک و پرده‌های بسیار (تاریکی شکم و رحم و مشیمه یعنی پرده‌ای که انسان هنگام ولادت با آن از شکم مادر خارج میشود) که شروع شده‌ای از گل خالص (و از بدن انسان که ترکیب شدۀ از عناصر ارضی است) و در آرامگاه استوار و محکم (رحم مادر) نهاده شدی تا قدر معلوم (هویدا شدن طول و عرض و نازکی و کلفتی) و مدّت قسمت شده (زمان حمل هفت یا نه ماه یا کمتر و زیادتر) در شکم مادرت جنبش داشتی در حالیکه جنین بودی، سخنی را پاسخ نمی‌دادی، و آوازی نمی‌شنیدی

ثُمَّ أُخرِجتَ مِن مَقَرِّکَ إِلَی دَارٍ لَم تَشهَدهَا وَ لَم تَعرِف سُبُلَ مَنَافِعِهَا فَمَن هَدَاکَ لاِجتِرَارِ اَلغِذَاءِ مِن ثَدیِ أُمِّکَ وَ عَرَّفَکَ عِندَ اَلحَاجَةِ مَوَاضِعَ طَلَبِکَ وَ إِرَادَتِکَ

(10) پس از قرارگاه خود (رحم مادر) به سرای ندیده و راههای سودش را نشناخته بیرون آورده شدی کی ترا به کشیدن شیر از پستان مادرت راه نمود؟ و کی ترا هنگام نیاز بآنچه درخواست و اراده نمودی آشنا کرد؟ (آیا همۀ اینها دلیل بر وجود و هستی صانع نیست که می‌خواهی پی بکنه و حقیقت ذات او ببری)

هَیهَاتَ إِنَّ مَن یَعجِزُ عَن صِفَاتِ ذِی اَلهَیئَةِ وَ اَلأَدَوَاتِ فَهُوَ عَن صِفَاتِ خَالِقِهِ أَعجَزُ وَ مِن تَنَاوُلِهِ بِحُدُودِ اَلمَخلُوقِینَ أَبعَدُ

(11) چه دور است (پی بردن بکنه ذات او، زیرا) کسیکه از (شناسایی) صفات دارندۀ شکل و صورت و اندام ناتوان است، از صفات آفرینندۀ او ناتوانتر و از دریافتش بوسیلۀ حدود و صفات آفریده‌ها دورتر است (کسیکه به شگفتی آفریده شده راه نبرد چگونه به آفریننده راه پیدا خواهد کرد، و حال آنکه او را شبیه و مانندی نیست تا کنه ذات و صفاتش شناخته شود )


خطبه 163- هشدار به عثمان نسبت به شکایت مردم

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما اجتمع الناس إلیه و شکوا ما نقموه علی عثمان و سألوه مخاطبته عنهم و استعتابه لهم فدخل علیه‌السلام علی عثمان فقال

163 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است هنگامیکه (فساد و تباهکاری عثمان و کار گردانان او در مدینه و سائر شهرها شیوع پیدا نمود جمعی از اهل مدینه صحابۀ رسول خدا و دیگران بمردم شهرها نوشتند: شما که می‌خواهید در راه خدا جهاد کرده با دشمنان دین بجنگید، با شتاب نزد ما بیایید که خلیفۀ شما دین را تباه کرده و از بین برده، پس دلهای مردم از او برگشت و در صدد خلعش برآمدند، و گروه بسیاری از اهل مصر و بصره و کوفه به مدینه آمدند، و) نزد آن بزرگوار گرد آمده از کردارهای ناپسند عثمان شکایت کردند، و درخواست نمودند تا حضرت از جانب ایشان با او گفتگو نماید، و بخواهد که رضای آنها را فراهم نماید (از بد رفتاری دست برداشته بدعتهائی که در دین نهاده از بین ببرد و باصحاب پیغمبر اکرم این همه ظلم و ستم روا ندارد، و مردم درستکار را به حکمفرمائی شهرها بفرستد) پس امام علیه السّلام نزد عثمان رفته فرمود

إِنَّ اَلنَّاسَ وَرَائِی وَ قَدِ اِستَسفَرُونِی بَینَکَ وَ بَینَهُم وَ وَ اَللَّهِ مَا أَدرِی مَا أَقُولُ لَکَ مَا أَعرِفُ شَیئاً تَجهَلُهُ وَ لاَ أَدُلُّکَ عَلَی أَمرٍ لاَ تَعرِفُهُ

(1) مردم در پشت سر من می‌باشند و مرا بین تو و خودشان سفیر و واسطه قرار داده‌اند (از من درخواست نموده‌اند که پیغام ایشان را رسانیده فساد را از بین ببرم) و سوگند بخدا بتو نمی‌دانم چه بگویم‌؟! (بچه زبانی سخن بگویم که در تو اثر بخشد) چیزی (از بدعتها و کردار زشتت) نمی‌دانم که تو خود آنرا ندانی و ترا بکاری (حرمت آنچه بجا می‌آوری) راهنما نیستم که آنرا نشناسی (بلکه رفتارت را میدانی حرام و بر خلاف دین است)

إِنَّکَ لَتَعلَمُ مَا نَعلَمُ مَا سَبَقنَاکَ إِلَی شَیءٍ فَنُخبِرَکَ عَنهُ وَ لاَ خَلَونَا بِشَیءٍ فَنُبَلِّغَکَهُ وَ قَد رَأَیتَ کَمَا رَأَینَا وَ سَمِعتَ کَمَا سَمِعنَا وَ صَحِبتَ رَسُولَ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله کَمَا صَحِبنَا

(2) و میدانی آنچه ما می‌دانیم (زشتی کارهایی که مرتکب می‌شوی بر تو پوشیده نیست، چنانکه بر ما آشکار است) در چیزی از تو پیشی نگرفتیم که ترا بآن آگاه سازیم، و در هیچ حکمی خلوت ننمودیم تا آنرا بتو برسانیم (ما و تو هر دو پیغمبر اکرم را درک کرده رفتارش را با مردم دیده و احکامش را شنیده‌ایم، پس لازم نیست ترا به روش آن حضرت تبلیغ نماییم) و تو دیدی آنچه ما دیدیم، و شنیدی آنچه که ما شنیدیم و با رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - آمیزش داشتی چنانکه ما آمیزش داشتیم

وَ مَا اِبنُ أَبِی قُحَافَةَ وَ لاَ اِبنُ اَلخَطَّابِ بِأَولَی بِعَمَلِ اَلحَقِّ مِنکَ وَ أَنتَ أَقرَبُ إِلَی رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَشِیجَةَ رَحِمٍ مِنهُمَا وَ قَد نِلتَ مِن صِهرِهِ مَا لَم یَنَالاَ

و (3) پسر ابی قحافه و پسر خطّاب به درستکاری سزاوارتر از تو نبودند (با اینکه بر خلاف گفتار پیغمبر اکرم رفتار کرده به بهانه خلافت را غصب نمودند، مانند تو بدعتهائی در دین احداث نکرده با مسلمین اینگونه ظلم و ستم روا نداشتند) در حالیکه تو از جهت خویشی به رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - از آنها نزدیکتری (چون عثمان پسر عفّان ابن ابی العاص ابن امیّة ابن عبد شمس بن عبد مناف می‌باشد، و عبد مناف جدّ سوّم حضرت رسول: محمّد ابن عبد اللّه بن عبد المطّلب ابن هاشم ابن عبد مناف ابن قصّی ابن کلاّب ابن مرّة ابن کعب است، و امّا ابو بکر عبد اللّه پسر ابی قحافة عثمان ابن عامر ابن عمر ابن کعب ابن سعد ابن تیم ابن مرّة ابن کعب می‌باشد، و مرّة جدّ ششم پیغمبر اکرم است، و امّا عمر پسر خطّاب ابن نفیل ابن عبد العزّی ابن ریاح ابن عبد اللّه ابن قرط ابن زرّاح ابن عدیّ‌ ابن کعب بوده، و کعب جدّ هفتم رسول خدا است، پس خویشاوندی عثمان از ابو بکر و عمر به پیغمبر اکرم نزدیکتر است) و به دامادی پیغمبر مرتبه‌ای یافته‌ای که ابو بکر و عمر نیافتند (عثمان رقیّه و امّ کلثوم را که بنا بر مشهور دختران پیغمبر بودند به همسری خود درآورد، در اوّل رقیّه را و بعد از چندگاه که آن مظلومه وفات نمود امّ کلثوم را بجای خواهر باو دادند، و از اینرو است که در پیش عامّه و سنّیها به ذی النّورین ملقّب گشته)

فَاللَّهَ اَللَّهَ فِی نَفسِکَ فَإِنَّکَ وَ اَللَّهِ مَا تُبَصَّرُ مِن عَمًی وَ لاَ تُعَلَّمُ مِن جَهلٍ وَ إِنَّ اَلطُّرُقَ لَوَاضِحَةٌ وَ إِنَّ أَعلاَمَ اَلدِّینِ لَقَائِمَةٌ

(4) پس در بارۀ خود از خدا بترس، از خدا بترس زیرا سوگند بخدا تو از کوری بینا و از نادانی تعلیم داده نمی‌شوی (براه حقّ گمراه نبوده‌ای تا ترا راهنمائی نمایم، و به رفتار درست نادان نیستی تا ترا دانا گردانم، بلکه دانسته بر خلاف رفتار می‌نمایی) و بتحقیق راهها (احکام خدا) آشکار، و نشانه‌های دین (قرآن و اهل بیت) برپا و برقرار است

فَاعلَم أَنَّ أَفضَلَ عِبَادِ اَللَّهِ عِندَ اَللَّهِ إِمَامٌ عَادِلٌ هُدِیَ وَ هَدَی فَأَقَامَ سُنَّةً مَعلُومَةً وَ أَمَاتَ بِدعَةً مَجهُولَةً وَ إِنَّ اَلسُّنَنَ لَنَیِّرَةٌ لَهَا أَعلاَمٌ وَ إِنَّ اَلبِدَعَ لَظَاهِرَةٌ لَهَا أَعلاَمٌ

(5) پس (اگر ترا غفلت گرفته) بدان برترین بندگان نزد خدا پیشوای عادل و درستکاری است که (براه حقّ‌) هدایت شده، و (دیگران را) راهنما باشد و سنّت و طریقۀ دانسته شدۀ (از پیغمبر اکرم) را برپا دارد (طبق آن رفتار نماید) و بدعت باطل و نادرست را بمیراند (از بین برده مردم را به نادرستی آن آگاه سازد) و بتحقیق سنّتها روشن و هویدا است و برای آنها نشانه‌هایی است و (همچنین) بدعتها آشکار است و آنها (نیز) نشانه‌هایی دارد

وَ إِنَّ شَرَّ اَلنَّاسِ عِندَ اَللَّهِ إِمَامٌ جَائِرٌ ضَلَّ وَ ضُلَّ بِهِ فَأَمَاتَ سُنَّةً مَأخُوذَةً وَ أَحیَا بِدعَةً مَترُوکَةً

(6) و بدترین مردم نزد خدا پیشوای ستمکاری است که گمراه باشد و دیگران هم بوسیلۀ او گمراه شوند بمیراند سنّتی را که (از رسول خدا) گرفته شده، و زنده گرداند بدعتی که از بین رفته (از حقّ دست برداشته بترویج باطل بکوشد)

وَ إِنِّی سَمِعتُ رَسُولَ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله یَقُولُ یُؤتَی یَومَ اَلقِیَامَةِ بِالإِمَامِ اَلجَائِرِ وَ لَیسَ مَعَهُ نَصِیرٌ وَ لاَ عَاذِرٌ فَیُلقَی فِی نَارِ جَهَنَّمَ فَیَدُورُ فِیهَا کَمَا تَدُورُ اَلرَّحَی ثُمَّ یُرتَبَطُ فِی قَعرِهَا

(7) و من از رسول خدا، صلّی اللّه علیه و آله، شنیدم که می‌فرمود: روز قیامت پیشوای ستمکار را می‌آورند که با او یاری کننده‌ای نیست (تا از آتش دوزخ رهائیش دهد) و نه عذر خواهی (تا عذاب را از او برطرف نماید) پس در آتش دوزخ انداخته میشود و در آن می‌گردد چنانکه آسیا گردش می‌نماید، بعد در گودی و ته دوزخ حبس و باز داشته میشود

وَ إِنِّی أَنشُدُکَ اَللَّهَ أَن تَکُونَ إِمَامَ هَذِهِ اَلأُمَّةِ اَلمَقتُولَ فَإِنَّهُ کَانَ یُقَالُ یُقتَلُ فِی هَذِهِ اَلأُمَّةِ إِمَامٌ یَفتَحُ عَلَیهَا اَلقَتلَ وَ اَلقِتَالَ إِلَی یَومِ اَلقِیَامَةِ وَ یَلبِسُ أُمُورَهَا عَلَیهَا وَ یَبُثُّ اَلفِتَنَ فِیهَا فَلاَ یُبصِرُونَ اَلحَقَّ مِنَ اَلبَاطِلِ یَمُوجُونَ فِیهَا مَوجاً وَ یَمرُجُونَ فِیهَا مَرجاً

(8) و ترا بخدا درخواست نموده سوگند می‌دهم که مبادا پیشوای این امّت باشی که کشته شوی زیرا پیش از این گفته می‌شد (پیغمبر اکرم فرمود): که در این امّت پیشوایی کشته میشود که (بر اثر کشته شدنش راه) خونریزی و جنگیدن تا روز قیامت گشوده می‌گردد و کارها را برایشان مشتبه می‌نماید، و تباهکاریها را در آنان نشر می‌دهد و آنها حقّ را از باطل امتیاز نمی‌دهند در آن تباهکاریها آشوب بسیار کرده از حقّ دست برمیدارند، و بسختی مضطرب و نگران می‌گردند

فَلاَ تَکُونَنَّ لِمَروَانَ سَیِّقَةً یَسُوقُکَ حَیثُ شَاءَ بَعدَ جَلاَلِ اَلسِّنِّ وَ تَقَضِّی اَلعُمُرِ فَقَالَ لَهُ عُثمَانُ کَلِّمِ اَلنَّاسَ فِی أَن یُؤَجِّلُونِی حَتَّی أَخرُجَ إِلَیهِم مِن مَظَالِمِهِم

(9) پس بعد از سالیان دراز (که متجاوز از هشتاد سال است) و بسر رسیدن عمر برای مروان (ابن حکم که نویسنده و کار گردان تو است) مانند شتری که دشمن آنرا غارت کرده و به تندی میراند، مباش تا بهرجا که خواهند ترا براند عثمان به آن حضرت گفت: با مردم گفتگو کن تا مرا مهلت دهند که ستمهایی که بر آنان وارد شده برطرف نمایم

فَقَالَ علیه‌السلام مَا کَانَ بِالمَدِینَةِ فَلاَ أَجَلَ فِیهِ وَ مَا غَابَ فَأَجَلُهُ وُصُولُ أَمرِکَ إِلَیهِ

پس امام علیه السّلام فرمود: (10) آنچه در مدینه است مهلتی در آن لازم نیست، و آنچه در آن نمی‌باشد مهلت آن تا رسیدن فرمان تو است بآن (برای کسیکه در مدینه حاضر است شروع به اصلاح نما مهلت نمی‌خواهد، و برای آنکه حاضر نیست تا رسیدن فرمان تو عذری نمی‌باشد. گفته‌اند عثمان بر اثر فریب خوردن از مروان به ستمگری بر مسلمانان دلیر گردیده گوش به فرمایشهای امیر المؤمنین نداد تا جائیکه اهل مصر و دیگران او را در خانه‌اش محاصره نموده بسختی کشتند )


خطبه 164- عجائب آفرینش طاووس

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام یذکر فیها عجیب خلقة الطاوس

164 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که در آن شگفتی آفرینش طاووس را یاد می‌فرماید

اِبتَدَعَهُم خَلقاً عَجِیباً مِن حَیَوَانٍ وَ مَوَاتٍ وَ سَاکِنٍ وَ ذِی حَرَکَاتٍ فَأَقَامَ مِن شَوَاهِدِ اَلبَیِّنَاتِ عَلَی لَطِیفِ صَنعَتِهِ وَ عَظِیمِ قُدرَتِهِ مَا اِنقَادَت لَهُ اَلعُقُولُ مُعتَرِفَةً بِهِ وَ مَسَلِّمَةً لَهُ وَ نَعَقَت فِی أَسمَاعِنَا دَلاَئِلُهُ عَلَی وَحدَانِیَّتِهِ

(1) خداوند موجودات عجیب و شگفت را آفرید بعضی جاندار (مانند انسان و حیوانات) و بعضی بی‌جان (مانند جمادات) و بعضی ساکن و آرام (مانند کوهها) و بعضی دارای حرکات (مانند ستارگان) و از دلیلهای آشکار که گواهی می‌دهند بر زیبایی آفرینش او و بر بزرگی توانائیش، برپا داشت چیزی را که عقلها در برابر آن فرمان برده باور داشتند، در حالیکه به هستی او معترف بوده و تسلیم امر و فرمان او هستند و به یگانگی او دلیلهای آنچه که خردها باور داشته‌اند در گوشهای ما فریاد می‌زند

وَ مَا ذَرَأَ مِن مُختَلِفِ صُوَرِ اَلأَطیَارِ اَلَّتِی أَسکَنَهَا أَخَادِیدَ اَلأَرضِ وَ خُرُوقَ فِجَاجِهَا وَ رَوَاسِیَ أَعلاَمِهَا مِن ذَاتِ أَجنِحَةٍ مُختَلِفَةٍ وَ هَیئَاتٍ مُتَبَایِنَةٍ مُصَرَّفَةٍ فِی زِمَامِ اَلتَّسخِیرِ وَ مُرَفرَفَةٍ بِأَجنِحَتِهَا فِی مَخَارِقِ اَلجَوِّ اَلمُنفَسِحِ وَ اَلفَضَاءِ اَلمُنفَرِجِ

(2) و برپا داشت چیزی را که آفرید از صورتهای گوناگون مرغانی که آنها را در شکافهای زمین و درّه‌های گشاده (که میان دو کوه واقع است) و بر سر کوهها جای داد و آنها دارای بالهای جور جور و شکلهای گوناگون هستند در حالیکه مهار فرمانبرداری بر گردن آنها افکنده شده، و در شکافهای هوای گشاده و فضای وسیع پر و بال می‌زنند (در قرآن کریم س 16 ی 79 می‌فرماید: «أَ لَم یَرَوا إِلَی اَلطَّیرِ مُسَخَّرٰاتٍ فِی جَوِّ اَلسَّمٰاءِ مٰا یُمسِکُهُنَّ إِلاَّ اَللّٰهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَومٍ یُؤمِنُونَ‌» یعنی آیا پرندگان رام شده را در هوای آسمان ندیدند؟ آنها را در هوا نگاه نمی‌دارد جز خدا، بتحقیق در این پروازشان «برای اثبات قدرت و توانائی حقّ تعالی» نشانهایی است برای گروهی که - بخدا و رسول - ایمان می‌آورند)

کَوَّنَهَا بَعدَ إِذ لَم تَکُن فِی عَجَائِبِ صُوَرٍ ظَاهِرَةٍ وَ رَکَّبَهَا فِی حِقَاقِ مَفَاصِلَ مُحتَجِبَةٍ وَ مَنَعَ بَعضَهَا بِعَبَالَةِ خَلقِهِ أَن یَسمُوَ فِی اَلهَوَاءِ خُفُوفاً وَ جَعَلَهُ یَدِفُّ دَفِیفاً

(3) پدید آورد آنها را با این صورتهای آشکار شگفت‌آور در صورتیکه پیشتر نبودند (آنها را بی‌سابقه بیافرید) و آنها را با استخوانهای محکم و مفصلها که (در گوشت و پوست) پنهان شده‌اند ترکیب فرموده بهم پیوست و بعضی از آنها را بجهت سنگینی جثّه (مانند شتر مرغ و لکلک) برای تندروی و آسانی در پریدن منع نمود از اینکه در هوای بلند پرواز کند و آنرا طوری آفرید که نزدیک زمین می‌پرد

وَ نَسَقَهَا عَلَی اِختِلاَفِهَا فِی اَلأَصَابِیغِ بِلَطِیفِ قُدرَتِهِ وَ دَقِیقِ صَنعَتِهِ فَمِنهَا مَغمُوسٌ فِی قَالِبِ لَونٍ لاَ یَشُوبُهُ غَیرُ لَونِ مَا غُمِسَ فِیهِ وَ مِنهَا مَغمُوسٌ فِی لَونِ صِبغٍ قَد طُوِّقَ بِخِلاَفِ مَا صُبِغَ بِهِ

(4) و مرغان گوناگون را بسبب توانائی و آفرینش خود که از روی حکمت و مصلحت است در رنگهایی ترتیب داد (هر یک را با رنگ خاصّی آفرید) پس بعضی از آنها در قالب رنگی فرو برده شده که رنگ دیگری با آن مخلوط نمی‌شود (دارای یک رنگند سفید یا سیاه یا سرخ یا رنگ دیگر که گویا رنگ مانند قالب آنرا فرا گرفته است) و بعضی از آنها در رنگی فرو برده و طوقی بایشان قرار داده شده که رنگ آن بخلاف رنگ سائر اندامشان است (بعضی از آنها دارای دو رنگ یا زیادترند مانند بلبل. خلاصه خداوند از روی حکمت و مصلحت آنها را بهر شکل و رنگ آفریده است که همه دلیل بر بزرگی و قدرت و توانائی او است )

وَ مِن أَعجَبِهَا خَلقاً اَلطَّاوُسُ اَلَّذِی أَقَامَهُ فِی أَحکَمِ تَعدِیلٍ وَ نَضَّدَ أَلوَانَهُ فِی أَحسَنِ تَنضِیدٍ بِجَنَاحٍ أَشرَجَ قَصَبَهُ وَ ذَنَبٍ أَطَالَ مَسحَبَهُ

(5) و از شگفترین مرغها در آفرینش طاووس است که خداوند آنرا در استوارترین میزان آفریده، و رنگهایش را در نیکوترین ترتیب منظّم گردانیده با بالی که بیخ آنرا (به پیه و استخوان و رگ) بهم پیوسته است، و با دمی که کشش آنرا دراز قرار داده است

إِذَا دَرَجَ إِلَی اَلأُنثَی نَشَرَهُ مِن طَیِّهِ وَ سَمَا بِهِ مُظِلاًّ عَلَی رَأسِهِ کَأَنَّهُ قِلعُ دَارِیٍّ عَنَجَهُ نُوتِیُّهُ یَختَالُ بِأَلوَانِهِ وَ یَمِیسُ بِزَیَفَانِهِ یُفضِی کَإِفضَاءِ اَلدِّیَکَةِ وَ یَؤُرُّ بِمُلاَقَحَةٍ أَرَّ اَلفُحُولِ اَلمُغتَلِمَةِ لِلضِّرَابِ

(6) هرگاه (ارادۀ جماع کند، و) بسوی طاووس ماده برود دمش را از پیچیدگی باز میکند و آنرا بلند می‌نماید بر سرش سایه می‌افکند، گویا آن دم (هنگام بهم آمدن و پهن شدن) مانند بادبان (کشتی) داریّ‌ است که کشتیبان آنرا از جانبی به جانبی می‌گرداند (بادبان کشتی داریّ منسوب بدارین است و آن جزیره‌ای بوده از سواحل قطیف از شهرهای بحرین که در گذشته بندر و لنگرگاه کشتیها بوده) به رنگهایش تکبّر نموده بخود می‌نازد، و بحرکات و نازشهای دمش می‌خرامد جماع میکند مانند جماع خروسها، و برای آبستن نمودن با مادۀ خود نزدیکی میکند مانند نزدیکی نرهای پرشهوت!

أُحِیلُکَ مِن ذَلِکَ عَلَی مُعَایَنَةٍ لاَ کَمَن یُحِیلُ عَلَی ضَعِیفِ إِسنَادِهِ وَ لَو کَانَ کَزَعمِ مَن یَزعَمُ أَنَّهُ یُلقِحُ بِدَمعَةٍ تَسفَحُهَا مَدَامِعُهُ فَتَقِفُ فِی ضَفَّتَی جُفُونِهِ وَ أَنَّ أُنثَاهُ تَطعَمُ ذَلِکَ ثُمَّ تَبِیضُ لاَ مِن لَقَاحِ فَحلٍ سِوَی اَلدَّمعِ اَلمُنبَجِسِ لَمَا کَانَ ذَلِکَ بِأَعجَبَ مِن مُطَاعَمَةِ اَلغُرَابِ

(در اینجا امام علیه السّلام در ابطال گفتار کسیکه گمان میکند نزدیکی طاووس اینگونه نیست می‌فرماید:) (7) در آنچه راجع بجماع طاووس بیان کردم ترا به مشاهده و دیدن حواله می‌دهم نه مانند کسیکه (گفتارش را) حواله می‌دهد برسند ضعیف و نادرست که اعتماد بر آن ندارد (زیرا او می‌گوید: می‌گویند، و من می‌گویم برو ببین) و اگر آن طور باشد که گمان میکنند باینکه طاووس نر ماده‌اش را آبستن میکند بوسیلۀ اشکی که از چشمهایش ریخته در اطراف پلکهایش جمع شده و مادۀ آن آنرا به منقار برمیدارد و می‌چشد آنگاه تخم می‌نهد، و جماع طاووس نر از غیر اشک بیرون آمدۀ از چشم نیست هر آینه این گمان (نادرست) از مطاعمۀ کلاغ (منقار در منقار نهادن یکدیگر) شگفتر نمی‌باشد (چون جماع کلاغ دیده نشده «بر سبیل مثال می‌گویند: هذا أخفی من سفاد الغراب یعنی این امر از جماع زاغ پنهان‌تر است» گمان دارند که جماع آن آبی است که در سنگدان غراب نر می‌باشد و ماده آنرا به منقار برداشته بوسیلۀ آن تخم می‌نهد و جوجه می‌آورد، منظور امام علیه السّلام اینست که مردم چون جماع کردن کلاغ را ندیده‌اند این نوع سخنان را می‌گویند، و اگر در بارۀ طاووس هم آنچه از ایشان نقل شده بگویند جای شگفتی نیست، زیرا از روی نادانی و اعتماد بر گفتار نادرست آنچه بدون برهان شنیده‌اند می‌باشد)

تَخَالُ قَصَبَهُ مَدَارِیَ مِن فِضَّةٍ وَ مَا أُنبِتَ عَلَیهَا مِن عَجِیبِ دَارَاتِهِ وَ شُمُوسِهِ خَالِصَ اَلعِقیَانِ وَ فِلَذَ اَلزَّبَرجَدِ

(باز در وصف طاووس می‌فرماید:) (8) تصوّر میکنی استخوان پرهای آن (از بسیاری سفیدی و شفّافی) میلهایی است از نقره، و تصوّر میکنی آنچه بر آن بالها روییده شده از قبیل دائره‌های شگفت‌آور و گردن بندها (به زردی و جلاء داشتن مانند) طلای خالص است، و (به سبزی چون) تکه‌های زبرجد می‌باشد

فَإِن شَبَّهتَهُ بِمَا أَنبَتَتِ اَلأَرضُ قُلتَ جَنِیٌّ جُنِیَ مِن زَهرَةِ کُلِّ رَبِیعٍ وَ إِن ضَاهَیتَهُ بِالمَلاَبِسِ فَهُوَ کَمَوشِیِّ اَلحُلَلِ أَو کَمُونِقِ عَصبِ اَلیَمَنِ وَ إِن شَاکَلتَهُ بِالحُلِیِّ فَهُوَ کَفُصُوصِ ذَاتِ أَلوَانٍ قَد نُطِّقَت بِاللُّجَینِ اَلمُکَلَّلِ

(9) پس اگر بالش را تشبیه کنی به گلها و شکوفه‌هایی که زمین می‌رویاند خواهی گفت: دستۀ گلی است که از شکوفۀ هر بهاری چیده شده است و اگر آنرا به پوشیدنیها مانند سازی (خواهی گفت:) مانند حلّه‌هایی است که نقش و نگار در آن بکار برده‌اند، یا مانند جامه‌های خوش رنگ و زیبای بافت یمن و اگر آنرا به زیورها تشبیه گردانی (خواهی گفت:) مانند نگین‌های رنگ به رنگ است که در میان نقرۀ مزیّن بجواهر نصب شده است

یَمشِی مَشیَ اَلمَرِحِ اَلمُختَالِ وَ یَتَصَفَّحُ ذَنَبَهُ وَ جَنَاحَیهِ فَیُقَهقِهُ ضَاحِکاً لِجَمَالِ سِربَالِهِ وَ أَصَابِیغِ وِشَاحِهِ فَإِذَا رَمَی بِبَصَرِهِ إِلَی قَوَائِمِهِ زَقَا مُعوِلاً بِصَوتٍ یَکَادُ یُبِینُ عَنِ اِستِغَاثَتِهِ وَ یَشهَدُ بِصَادِقِ تَوَجُّعِهِ لِأَنَّ قَوَائِمَهُ حُمشٌ کَقَوَائِمِ اَلدِّیَکَةِ اَلخِلاَسِیَّةِ وَ قَد نَجَمَت مِن ظُنبُوبِ سَاقِهِ صِیصِیَةٌ خَفِیَّةٌ

(10) راه می‌رود مانند خرامیدن دلشاد پر ناز، و با تأمّل و دقّت بدم و بالش می‌نگرد و از زیبایی پیراهن و رنگهای (گوناگون) جامه‌اش قهقه می‌خندد و هنگامیکه به پاهایش چشم اندازد بانگ زده به آواز بلند گریه کرده نزدیک به آن که آشکارا فریاد رسی بطلبد، و براستی اندوه خویش (از زشتی پاهایش) گواهی دهد زیرا پاهایش باریک (و زشت) است مانند پاهای خروس خلاسی (که نه سفید است نه سیاه، بلکه خاکی رنگ می‌باشد) و از سمت استخوان ساق آن خاری پنهان بر آمده است (مانند خار پای خروس که چندان آشکار نیست)

وَ لَهُ فِی مَوضِعِ اَلعُرفِ قُنزُعَةٌ خَضرَاءٌ مُوَشَّاةٌ وَ مَخرَجُ عُنُقِهِ کَالإِبرِیقِ وَ مَغرِزُهَا إِلَی حَیثُ بَطنِهِ کَصِبغِ اَلوَسمَةِ اَلیَمَانِیَّةِ أَو کَحَرِیرَةٍ مُلبَسَةٍ مِرآةً ذَاتَ صِقَالٍ

(11) و در پشت گردن جای یالش کاکل سبزی است نقّاشی شده و جای برآمدگی گردنش مانند گردن ابریق (کشیده و بلند) است، و جای فرو رفتن آن تا زیر شکمش مانند رنگ و سمۀ یمنّی است (که بسیار سبز می‌باشد، و وسمه برگ گیاهی است که بآن خضاب میکنند) یا مانند حریر و دیبایی است پوشیده شده چون به آینۀ صیقلی گشته

وَ کَأَنَّهُ مُتَلَفِّعٌ بِمَعجَرٍ أَسحَمَ إِلاَّ أَنَّهُ یُخَیَّلُ لِکَثرَةِ مَائِهِ وَ شِدَّةِ بَرِیقِهِ أَنَّ اَلخُضرَةَ اَلنَّاضِرَةَ مُمتَزِجَةٌ بِهِ

(12) و مانند آنست که طاووس خود را به چادر سیاهی پیچیده ولی از بسیاری شادابی و برّاقی گمان میشود که رنگ بسیار سبز نیکوئی بآن آمیخته شده است (از بسیاری شفّاف و روشن بودن سیاهی آن به سبزی نمایان است، و در نظر هر دم به رنگی جلوه‌گر است)

وَ مَعَ فَتقِ سَمعِهِ خَطٌّ کَمُستَدَقِّ اَلقَلَمِ فِی لَونِ اَلأُقحُوَانِ أَبیَضُ یَقَقٌ فَهُوَ بِبَیَاضِهِ فِی سَوَادِ مَا هُنَالِکَ یَأتَلِقُ

(چنانکه می‌فرماید:) (13) و بشکاف گوش آن خطّی است (باریک) مانند باریکی سر قلم، و در رنگ (مانند رنگ) گل بابونه است که بسیار سفید می‌باشد و آن چون خطّ سفیدی است که در میان سیاهی می‌درخشد

وَ قَلَّ صِبغٌ إِلاَّ وَ قَد أَخَذَ مِنهُ بِقِسطٍ وَ عَلاَهُ بِکَثرَةِ صِقَالِهِ وَ بَرِیقِهِ وَ بَصِیصِ دِیبَاجِهِ وَ رَونَقِهِ فَهُوَ کَالأَزَاهِیرِ اَلمَبثُوثَةِ لَم تُرَبِّهَا أَمطَارُ رَبِیعٍ وَ لاَ شُمُوسُ قَیظٍ

(14) و کمتر رنگی است که طاووس از آن بهره‌ای نبرده باشد و بجهت بسیاری صیقلی و برّاقی و درخشیدن و نیکوئیش آن رنگ را بهتر جلوه داده است پس (در رنگ آمیزی) مانند شکوفه‌هایی است پراکنده که بارانهای بهار و آفتابهای بسیار گرم آنرا تربیت نکرده (بلکه خداوند سبحان از روی حکمت سر تا پای آنرا از ابتداء خلقت به رنگهای گوناگون شگفت‌آور آفریده)

وَ قَد یَتَحَسَّرُ مِن رِیشِهِ وَ یَعرَی مِن لِبَاسِهِ فَیَسقُطُ تَترَی وَ یَنبُتُ تِبَاعاً فَیَنحَتُّ مِن قَصَبِهِ اِنحِتَاتَ أَورَاقِ اَلأَغصَانِ ثُمَّ یَتَلاَحَقُ نَامِیاً حَتَّی یَعُودَ کَهَیئَتِهِ قَبلَ سُقُوطِهِ لاَ یُخَالِفُ سَالِفَ أَلوَانِهِ وَ لاَ یَقَعُ لَونٌ فِی غَیرِ مَکَانِهِ

(15) و گاهی از پر خود بیرون آمده جامه از تن کنده برهنه می‌گردد، پس پی در پی پرش ریخته و باز از پی هم می‌روید، و می‌ریزد پرهایش مانند ریختن برگها از شاخه‌ها پس پشت سر هم می‌روید تا بصورت پیش از ریختن باز می‌گردد (بطوریکه) رنگی از آن بر خلاف رنگهای پیش نمی‌باشد، و رنگی در غیر جای خود واقع نمی‌گردد (هر پری که می‌افتد بجای آن پری بهمان شکل و رنگ می‌روید)

وَ إِذَا تَصَفَّحتَ شَعرَةً مِن شَعَرَاتِ قَصَبِهِ أَرَتکَ حُمرَةً وَردِیَّةً وَ تَارَةً خُضرَةً زَبَرجَدِیَّةً وَ أَحیَاناً صُفرَةً عَسجَدِیَّةً

(16) و هرگاه بدقّت و تأمّل در مویی از موهای پرهای آن بنگری (از رنگ آمیزیها) بتو می‌نمایاند (یک بار) سرخ گل رنگ، و بار دیگر سبز زبرجد رنگ، و گاهی زرد و طلایی رنگ

فَکَیفَ تَصِلُ إِلَی صِفَةِ هَذَا عَمَائِقُ اَلفِطَنِ أَو تَبلُغُهُ قَرَائِحُ اَلعُقُولِ أَو تَستَنظِمُ وَصفَهُ أَقوَالُ اَلوَاصِفِینَ وَ أَقَلُّ أَجزَائِهِ قَد أَعجَزَ اَلأَوهَامَ أَن تُدرِکَهُ وَ اَلأَلسِنَةَ أَن تَصِفَهُ

(17) پس چگونه زیرکیهای ژرف و عمیق چگونگی آفرینش این حیوان را در می‌یابد، یا چگونه اندیشۀ عقلها آنرا درک می‌نماید، یا سخنان وصف کنندگان چگونگی آنرا بنظم می‌آورد و حال آنکه کوچکترین اجزاء آن حیوان (که مویی بیش نیست) وهمها را از درک کردن و زبانها را از وصفش عاجز و ناتوان گردانیده است‌؟!

فَسُبحَانَ اَلَّذِی بَهَرَ اَلعُقُولَ عَن وَصفِ خَلقٍ جَلاَّهُ لِلعُیُونِ فَأَدرَکَتهُ مَحدُوداً مُکَوَّناً وَ مُؤَلَّفاً مُلَوَّناً وَ أَعجَزَ اَلأَلسُنَ عَن تَلخِیصِ صِفَتِهِ وَ قَعَدَ بِهَا عَن تَأدِیَةِ نَعتِهِ

(18) پس منزّه است خداوندی که خردها را مغلوب گردانیده از وصف آفریده شده ای که در پیش دیده‌ها جلوه‌گر است در صورتیکه آنرا محدود و پدید آمده و ترکیب شده و رنگ‌آمیزی گردیده درک کرده‌اند و زبانها را از بیان حقیقت چگونگی آن ناتوان گردانیده و آنها را از شرح صفت آن عاجز نموده

وَ سُبحَانَ مَن أَدمَجَ قَوَائِمَ اَلذَّرَّةِ وَ اَلهَمَجَةِ إِلَی مَا فَوقَهُمَا مِن خَلقِ اَلحِیتَانِ وَ اَلفِیَلَةِ

(19) و منزّه است خداوندی که استوار قرار داده پاهای موران خرد و پشه‌های کوچک و بزرگتر از آنها را از قبیل آفرینش ماهیها و پیلها

وَ وَأَی عَلَی نَفسِهِ أَلاَّ یَضطَرِبَ شَبَحٌ مِمَّا أَولَجَ فِیهِ اَلرُّوحَ إِلاَّ وَ جَعَلَ اَلحِمَامَ مَوعِدَهُ وَ اَلفَنَاءَ غَایَتَهُ

(20) و بر خود واجب و لازم فرموده که هیچ پیکری را که روح و جان در آن دمیده نجنبد مگر آنکه مرگ را وعده‌گاه و نیستی را پایان کارش قرار داده است

منها فی صفة الجنة فَلَو رَمَیتَ بِبَصَرِ قَلبِکَ نَحوَ مَا یُوصَفُ لَکَ مِنهَا لَعَزَفَت نَفسُکَ عَن بَدَائِعِ مَا أُخرِجَ إِلَی اَلدُّنیَا مِن شَهَوَاتِهَا وَ لَذَّاتِهَا وَ زَخَارِفِ مَنَاظِرِهَا

قسمتی از این خطبه است در چگونگی بهشت: (21) اگر به دیدۀ دل ببینی آنچه برای تو از بهشت وصف میشود (و در آن تأمّل و اندیشه نمائی) هر آینه نفس تو دوری میکند از آنچه در این دنیا است از خواهشها و خوشیها و آرایشهای آن که در نظر جلوه‌گر است

وَ لَذَهَلَت بِالفِکرِ فِی اِصطِفَاقِ أَشجَارٍ غُیِّبَت عُرُوقُهَا فِی کُثبَانِ اَلمِسکِ عَلَی سَوَاحِلِ أَنهَارِهَا وَ فِی تَعلِیقِ کَبَائِسِ اَللُّؤلُؤِ اَلرَّطبِ فِی عَسَالِیجِهَا وَ أَفنَانِهَا وَ طُلُوعِ تِلکَ اَلثِّمَارِ مُختَلِفَةً فِی غُلُفِ أَکمَامِهَا

(22) و با تأمّل و اندیشه سرگردان ماند در صدای بهم خوردن برگهای درختهایی که بر کنار جویهای بهشت ریشه‌های آنها در تلّه‌های مشک پنهان گشته است و در آویزان بودن خوشه‌های مروارید تر و تازه در شاخه‌های نازک (ترکه‌ها) و کلفت و در نمایان شدن آن میوه‌های رنگارنگ در پوست شکوفه‌های آن درختها

تُجنَی مِن غَیرِ تَکَلُّفٍ فَتَأتِی عَلَی مُنیَةِ مُجتَنِیهَا وَ یُطَافُ عَلَی نُزَّالِهَا فِی أَفنِیَةِ قُصُورِهَا بِالأَعسَالِ اَلمُصَفَّقَةِ وَ اَلخُمُورِ اَلمُرَوَّقَةِ

که بی‌رنج (و بدون رفتن بالای درخت یا افکندن بوسیلۀ سنگ و چوب) چیده میشود، و طبق آرزوی چیننده در دسترس قرار می‌گیرد (آنچه آرزو کند نزدیک میشود تا بی‌زحمت بچیند) (23) و برای اهل بهشت در جلو قصرهای آن عسلهای پاک و پاکیزه و شربتهای تصفیه شده گردش داده میشود (تا هر که بخواهد بیاشامد، چنانکه در قرآن کریم و پاکیزه و شربتهای تصفیه شده گردش داده میشود (تا هر که بخواهد بیاشامد، چنانکه در قرآن کریم س 37 ی 45 می‌فرماید: «یُطٰافُ عَلَیهِم بِکَأسٍ مِن مَعِینٍ‌» (46) «بَیضٰاءَ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِینَ‌» (47) «لاٰ فِیهٰا غَولٌ وَ لاٰ هُم عَنهٰا یُنزَفُونَ‌» یعنی برای ایشان جام شربت از نهر جاری که در نظر است گردش داده میشود در حالیکه مصفّا و سفید است، و برای نوشنده‌ها دارای لذّت و خوشی می‌باشد، آفت و دردی در آن نبوده و آنان از آشامیدن آن عقلشان زائل نمی‌گردد))

قَومٌ لَم تَزَلِ اَلکَرَامَةُ تَتَمَادَی بِهِم حَتَّی حَلُّوا دَارَ اَلقَرَارِ وَ أَمِنُوا نُقلَةَ اَلأَسفَارِ

(24) اهل بهشت گروهی هستند (پیرو خدا و رسول) که پیوسته عطاء و بخشش الهی شامل حالشان می‌باشد تا آنگاه که در سرای همیشگی (بهشت جاوید) فرود آیند، و از انتقال و سفرها ایمن و آسوده گردند (آدمی هنگام مردم تا قیامت برپا نشده مانند کسی است که بسختی راه سفر گرفتار است، و چون از سختی مرگ و عالم برزخ و رستخیز رهائی یافت و بار در بهشت گشود از رنج راه می‌آساید)

فَلَو شَغَلتَ قَلبَکَ أَیُّهَا اَلمُستَمِعُ بِالوُصُولِ إِلَی مَا یَهجُمُ عَلَیکَ مِن تِلکَ اَلمَنَاظِرِ اَلمُونِقَةِ لَزَهَقَت نَفسُکَ شَوقاً إِلَیهَا وَ لَتَحَمَّلتَ مِن مَجلِسِی هَذَا إِلَی مُجَاوَرَةِ أَهلِ اَلقُبُورِ اِستِعجَالاً بِهَا

(25) پس ای شنونده اگر دل خود را مشغول کنی (تأمّل و اندیشه نمائی) بآنچه ناگاه بتو برسد از منظره‌های شگفت‌آور هر آینه بجهت شوق رسیدن بآنها جان از تنت بیرون رود و بجهت شتاب به رسیدن بآن منظره‌ها از همین مجلس من به همسایگی اهل گورستان خواهی رفت (و از دنیا و آنچه در آن است چشم پوشیده منتظر رسیدن مرگ می‌گردی)

جَعَلَنَا اَللَّهُ وَ إِیَّاکُم مِمَّن یَسعَی بِقَلبِهِ إِلَی مَنَازِلِ اَلأَبرَارِ بِرَحمَتِهِ تفسیر بعض ما فی هذه الخطبة من الغریب قوله علیه‌السلام یؤر بملاقحة الأر کنایة عن النکاح یقال أر الرجل المرأة یؤرها إذا نکحها و قوله علیه‌السلام کأنه قلع داری عنجه نوتیه القلع شراع السفینة و داری منسوب إلی دارین و هی بلدة علی البحر یجلب منها الطیب و عنجه أی عطفه یقال عنجت الناقة کنصرت أعنجها عنجا إذا عطفتها و النوتی الملاح و قوله علیه‌السلام ضفتی جفونه أراد جانبی جفونه و الضفتان الجانبان و قوله علیه‌السلام و فلذ الزبرجد الفلذ جمع فلذة و هی القطعة و الکبائس جمع الکباسة و هی العذق و العسالیج الغصون واحدها عسلوج

(26) خداوند از روی فضل و مهربانیش ما و شما را در زمرۀ کسانی قرار دهد که از روی دل برای رفتن به منزلهای نیکوکاران (بهشت جاوید) سعی و کوشش می‌نمایند (رضاء و خوشنودی خدا و رسول را بدست می‌آورند سیّد رضیّ فرماید:) (معنی چند سخن شگفت‌آور این خطبه اینست:) فرمایش آن حضرت علیه السّلام: یؤرّ بملاقحة، لفظ أرّ کنایۀ از نزدیکی است، عرب می‌گوید: أرّ الرّجل المرأة آنگاه که مرد زن را هم بستر خود قرار دهد و فرمایش آن حضرت علیه السّلام: کأنّه قلع داریّ عنجه نوتیّه، قلع بادبان کشتی است، و داریّ منسوب است به دارین و آن شهری است کنار دریا که از آنجا عطر آورده میشود و عنجه یعنی آنرا برگرداند، گفته میشود: عنجت النّاقة کنصرت أعنجها عنجا آنگاه که سر شتر را برگردانی، و نوتیّ بمعنی کشتیبان است و فرمایش آن حضرت علیه السّلام ضفّتی جفونه از این جمله دو طرف پلکهای چشم طاووس را اراده فرموده است و کلمۀ ضفّتان بمعنی هر دو جانب است، و فرمایش آن حضرت علیه السّلام: و فلذ الزّبرجد لفظ فلذ جمع فلذة است و آن بمعنی قطعه و تکیه می‌باشد و کبائس جمع کباسة که بمعنی عذق (خوشۀ خرما) است، و عسالیج بمعنی شاخه‌ها و مفرد آن عسلوج می‌باشد


خطبه 165- تشویق به مهربانی و لزوم پیروی از امام

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

165 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در پند و اندرز به اصحابش)

لِیَتَأَسَّ صَغِیرُکُم بِکَبِیرِکُم وَ لیَرأَف کَبِیرُکُم بِصَغِیرِکُم

(1) کوچک شما باید از بزرگتان پیروی کند، و بزرگ شما به کوچکتان مهربان باشد

وَ لاَ تَکُونُوا کَجُفَاةِ اَلجَاهِلِیَّةِ لاَ فِی اَلدِّینِ یَتَفَقَّهُونَ وَ لاَ عَنِ اَللَّهِ یَعقِلُونَ کَقَیضِ بَیضٍ فِی أَدَاحٍ یَکُونُ کَسرُهَا وِزراً وَ یَخرُجُ حِضَانُهَا شَرّاً منها اِفتَرَقُوا بَعدَ أُلفَتِهِم وَ تَشَتَّتُوا عَن أَصلِهِم فَمِنهُم آخِذٌ بِغُصنٍ أَینَمَا مَالَ مَالَ مَعَهُ عَلَی أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَی سَیَجمَعُهُم لِشَرِّ یَومٍ لِبَنِی أُمَیَّةَ کَمَا تَجتَمِعُ قَزَعُ اَلخَرِیفِ

(2) و مانند ستمکاران زمان جاهلیّت (پیش از مبعوث شدن پیغمبر اکرم) نباشید که (آنان) نه در دین و شریعت کنجکاوی می‌کردند، و نه از شناختن خدا عقل بکار می‌بردند (نادان و از احکام خداوند سبحان غافل بودند) مانند پوست تخمی که در جای تخم نهادن مرغان پیدا گردد (و تصوّر شود که تخم پرنده است، اگر کسی آنرا بشکند) شکستن آن گناه دارد، و (اگر سالم بگذارد) بچۀ زیان رسان بیرون آرد (چون ممکن است تخم افعی و مار باشد، و مثل ستمکاران جاهلیّت مثل تخم افعی و مار است که در جای تخم نهادن شتر مرغ پیدا شود، زیرا مخالفت و درهم شکستن آنها با جنگ و خونریزی صورت می‌گرفت، و مدارای با آنان سبب گمراهی و تباهکاری می‌بود ) قسمتی‌از این خطبه است (در خبر دادن باجتماع مسلمانان بعد از پراکندگیشان از هم و از بین بردن بنی امیّه، و سرزنش به اصحابش). (مسلمانان) 3 بعد از انس گرفتن با یکدیگر و اجتماع از هم جدا میشوند، و از (اطراف) اصل (و پایۀ دین) خود (امام بحقّ‌) پراکنده می‌گردند پس بعضی از ایشان شاخه‌ای (امامی از ائمّۀ هدی علیهم السّلام) را می‌گیرد، هر کجا که برود با او همراه است (به دستورش رفتار می‌نماید) تا اینکه بزودی خداوند ایشان را برای بدترین روز بنی امیّه (انقراض دولتشان) گرد آورد چنانکه قطعه‌های ابر در فصل پاییز بهم متّصل میشود

یُؤَلِّفُ اَللَّهُ بَینَهُم ثُمَّ یَجعَلُهُم رُکَاماً کَرُکَامِ اَلسَّحَابِ ثُمَّ یَفتَحُ اَللَّهُ لَهُم أَبوَاباً یَسِیلُونَ مِن مُستَثَارِهِم کَسَیلِ اَلجَنَّتَینِ حَیثُ لَم تَسلَم عَلَیهِ قَارَّةٌ وَ لَم تَثبُت عَلَیهِ أَکَمَةٌ وَ لَم یَرُدَّ سَنَنَهُ رَصُّ طَودٍ وَ لاَ حِدَابُ أَرضٍ

(4) خداوند آنان را با هم مهربان ساخته و بهم پیوسته و بسیار می‌گرداند، مانند ابرهای روی هم قرار گرفته، پس از آن خداوند برای آنان درهایی می‌گشاید که از جای بر انگیختنشان سیل‌وار روانه میشوند (حرکت کرده و بکمک یکدیگر می‌شتابند) مانند سیل دو باغ (اهل سبا که خداوند قصّۀ آنرا در قرآن کریم یاد فرموده، و آن سیل عظیمی بود که همۀ آنان را هلاک نمود) هیچ پشته‌ای از آن سالم و هیچ زمین بلندی برقرار نماند و راه آنرا نه استواری کوه و نه بلندی زمینی نسبت (کسی نمی‌تواند آن جمع را شکست دهد)

یُذَعذِعُهُمُ اَللَّهُ فِی بُطُونِ أَودِیَتِهِ ثُمَّ یَسلُکُهُم یَنَابِیعَ فِی اَلأَرضِ یَأخُذُ بِهِم مِن قَومٍ حُقُوقَ قَومٍ وَ یُمَکِّنُ لِقَومٍ فِی دِیَارِ قَومٍ

(5) خداوند ایشان را در میان درّه‌هایی که آفریده (و مجرای سیل هم از آن درّه‌ها است) پراکنده می‌نماید و آنان را مانند چشمه‌ها در زمین روان می‌سازد (خلاصه جمعیّتشان را بسیار و قدرت و توانائی بآنها عطاء می‌فرماید) بوسیلۀ آنها حقوق گروهی (ستمدیده‌ها) را از گروهی (ستمگران) می‌ستاند و گروهی (بنی عبّاس) را در شهرهای گروهی (بنی امیّه) می‌گمارد

وَ اَیمُ اَللَّهِ لَیَذُوبَنَّ مَا فِی أَیدِیهِم بَعدَ اَلعُلُوِّ وَ اَلتَّمکِینِ کَمَا تَذُوبُ اَلأَلیَةُ عَلَی اَلنَّارِ

(6) و سوگند بخدا آنچه در تصرّف ایشانست بعد از پادشاهی و حکمرانی (آنها) گداخته میشود و مانند دنبه که از آتش گداخته می‌گردد (عزّت و دولت و دارائی و همه چیز آنها از بین خواهد رفت)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ لَو لَم تَتَخَاذَلُوا عَن نَصرِ اَلحَقِّ وَ لَم تَهِنُوا عَن تَوهِینِ اَلبَاطِلِ لَم یَطمَع فِیکُم مَن لَیسَ مِثلَکُم وَ لَم یَقوَ مَن قَوِیَ عَلَیکُم لَکِنَّکُم تِهتُم مَتَاهَ بَنِی إِسرَائِیلَ

(7) ای مردم، اگر از یاری کردن حقّ (امام علیه السّلام) یکدیگر را باز نمی‌داشتید (کمک می‌کردید) و از پست گردانیدن باطل (معاویه) سستی نمی‌نمودید کسیکه (در توانائی و درستکاری) مانند شما نیست در (شهرهای) شما طمع نمی‌کرد، و قوّت نمی‌گرفت کسیکه بر شما تسلّط یافته ولیکن شما (بر اثر نبردن فرمان امام و پیشوای خود) سرگردان شدید (به ضلالت افتادید) مانند شما نیست در (شهرهای) شما طمع نمی‌کرد، و قوّت نمی‌گرفت کسیکه بر شما تسلّط یافته، و لیکن شما (بر اثر نبردن فرمان امام و پیشوای خود) سرگردان شدید (به ضلالت افتادید) مانند سرگردانی بنی اسرائیل! (که بر اثر نافرمانی موسی علیه السّلام چهل سال سرگردان ماندند، و در آن بیابان که خداوند قصّۀ آنرا در قرآن کریم بیان می‌فرماید راه بجائی نبردند)

وَ لَعَمرِی لَیُضَعَّفَنَّ لَکُمُ اَلتِّیهُ مِن بَعدِی أَضعَافاً بِمَا خَلَّفتُمُ اَلحَقَّ وَرَاءَ ظُهُورِکُم وَ قَطَعتُمُ اَلأَدنَی وَ وَصَلتُمُ اَلأَبعَدَ

(8) و بجان خودم سوگند یاد میکنم که بعد از من سرگردانی شما چندین برابر (سرگردانی بنی اسرائیل) افزوده گردیده میشود (زیرا سرگردانی ایشان چهل سال بود و سرگردانی شما و فرزندانتان تا زمان ظهور امام منتظر عجّل اللّه تعالی له الفرج بطول خواهد انجامید) بسبب اینکه حقّ را پشت سرتان نهاده و نزدیکتر را (به پیغمبر اکرم از خود) جدا کردید، و با دورتر (به آن حضرت) پیوند نمودید! (از امام علیه السّلام پیروی ننموده به دنبال خلفاء و معاویه رفتید که جز فساد و تباهکاری منظوری نداشتند)

وَ اِعلَمُوا أَنَّکُم إِنِ اِتَّبَعتُمُ اَلدَّاعِیَ لَکُم سَلَکَ بِکُم مِنهَاجَ اَلرَّسُولِ وَ کُفِیتُم مَئُونَةَ اَلاِعتِسَافِ وَ نَبَذتُمُ اَلثِّقلَ اَلفَادِحَ عَنِ اَلأَعنَاقِ

(9) و بدانید اگر از راهنمای خود پیروی می‌گردید شما را براه پیغمبر خدا (که راه سیادت و سعادت همیشگی است) می‌برد، و از رنج بیراهه رفتن آسوده می‌گشتند، و بار گران سخت را از گردنها دور می‌انداختید (گناهی مرتکب نمی‌شدید که در دنیا بیچاره و در آخرت بعذاب گرفتار باشید )


خطبه 166- سخنرانی در آغاز خلافت

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فی أول خلافته

166 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است در آغاز خلافتش

إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَی أَنزَلَ کِتَاباً هَادِیاً بَیَّنَ فِیهِ اَلخَیرَ وَ اَلشَّرَّ فَخُذُوا نَهجَ اَلخَیرِ تَهتَدُوا وَ اِصدِفُوا عَن سَمتِ اَلشَّرِّ تَقصِدُوا

(1) خدای تعالی کتاب (قرآن کریم) را فرستاد راهنما (ی بندگان) در آن نیک و بد (اعتقاد و گفتار و کردار) را بیان فرموده پس راه نیک را پیش گیرید تا (بخدا و رسول) هدایت شده راه ببرید، و از جانب بدی دوری گیرید تا در میان راه راست (که شما را بحقّ و حقیقت می‌رساند) راه بروید

اَلفَرَائِضَ اَلفَرَائِضَ أَدُّوهَا إِلَی اَللَّهِ تُؤَدِّکُم إِلَی اَلجَنَّةِ إِنَّ اَللَّهَ حَرَّمَ حَرَاماً غَیرَ مَجهُولٍ وَ أَحَلَّ حَلاَلاً غَیرَ مَدخُولٍ وَ فَضَّلَ حُرمَةَ اَلمُسلِمِ عَلَی اَلحُرَمِ کُلِّهَا وَ شَدَّ بِالإِخلاَصِ وَ اَلتَّوحِیدِ حُقُوقَ اَلمُسلِمِینَ فِی مَعَاقِدِهَا

(2) واجبات را بجا آورید، (نماز و روزه و خمس و زکوة و حجّ و امر بمعروف و نهی از منکر و سائر عبادات را محافظت کرده بکار بندید. تکرار این جمله برای تأکید و اهمیّت موضوع است) آنها را برای (نزدیک شدن به رحمت) خدا بجا آورید (نه از روی رئاء و خودنمایی) تا شما را ببهشت برساند خداوند (در قرآن و سنّت پیغمبر اکرم) چیزی را که نامعلوم نیست (بلکه نزد همه آشکار است) حرام گردانید (پس جاهل بآن معذور نمی‌باشد) و آنچه را که عیب و نقصی در آن یافت نمی‌شود حلال فرمود و احترام مسلمان را (بجهت عظمت اسلام) بر همۀ حرمتها فزونی داد، و بسبب اخلاص (در دین یعنی عبادت و بندگی بی رئاء) و توحید (یگانه دانستن خداوند متعال) حقوق مسلمانان را در مواضع خود بهم ربط داده است

فَالمُسلِمُ مَن سَلِمَ اَلمُسلِمُونَ مِن لِسَانِهِ وَ یَدِهِ إِلاَّ بِالحَقِّ وَ لاَ یَحِلُّ أَذَی اَلمُسلِمِ إِلاَّ بِمَا یَجِبُ

پس (3) (بر شخص موحّد مخلص واجب است حقوق مسلمان را رعایت نماید، و گر نه با اخلاص و توحید و منافات دارد، لذا می‌فرماید:) مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دست او سالم و آسوده باشند (زبان به دروغ و غیبت و بهتان نگشاید، و دست از آزار و ستم ببندد) مگر از روی حقّ (به گفتۀ خدا و رسول) باشد، و زیان به مسلمان حلال نیست مگر آنچه را که خداوند واجب فرموده (چنانکه اگر مسلمانی را کشت واجب است قصاص و کشتن او و مانند آن)

بَادِرُوا أَمرَ اَلعَامَّةِ وَ خَاصَّةَ أَحَدِکُم وَ هُوَ اَلمَوتُ فَإِنَّ اَلنَّاسَ أَمَامَکُم وَ إِنَّ اَلسَّاعَةَ تَحدُوکُم مِن خَلفِکُم تَخَفَّفُوا تَلحَقُوا فَإِنَّمَا یُنتَظَرُ بِأَوَّلِکُم آخِرُکُم

(4) بشتابید بواقعه‌ای که برای همه عمومیّت دارد و مخصوص بهر یک از شما است و آن مرگ است (آماده مرگ و رفتن از دنیا باشید) زیرا (گروهی از) مردم پیش روی شما هستند (از شما پیشی گرفته‌اند) و قیامت از پشت سر شما را میراند (مانند آنکه کاروانی از پیش رفته و عقب مانده‌ها را رئیس کاروان به تندی می‌برد تا به جلو رفته‌ها برساند بنا بر این) سبک شوید (از زیر بارهای گران خود را رهائی داده به کاروان) ملحق گردید که اوّلی شما نگاه‌داشته شده آخری شما را چشم براه می‌باشند (تا همگی گرد آمده یک باره به قیامت وارد شوید)

اِتَّقُوا اَللَّهَ فِی عِبَادِهِ وَ بِلاَدِهِ فَإِنَّکُم مَسئُولُونَ حَتَّی عَنِ اَلبِقَاعِ وَ اَلبَهَائِمِ

(5) از خدا بترسید در بارۀ بندگان و شهرهای او (بر کسی ستم نکرده به ویرانی و تباهکاری در زمین اقدام ننمائید) زیرا (در قیامت همه چیز را) از شما می‌پرسند حتّی از زمینها و چهارپایان (سؤال میکنند بچه جهت فلان مزرعه را ویران نموده و فلان خانه را بتصّرف خویش در آوردی، و یا برای چه از فلان شهر حرکت کرده در شهرهای شرک و کفر اقامت گزیدی، و روی چه اصلی حیوان زبان بسته‌ای را آزار دادی)

وَ أَطِیعُوا اَللَّهَ وَ لاَ تَعصُوهُ وَ إِذَا رَأَیتُمُ اَلخَیرَ فَخُذُوا بِهِ وَ إِذَا رَأَیتُمُ اَلشَّرَّ فَأَعرِضُوا عَنهُ

و خدا را فرمان برده و او را نافرمانی ننمائید، (6) و هرگاه نیکی را دیدید آنرا دریابید (که بدنیا و آخرت شما سود می‌رساند) و هرگاه بدی را دیدید از آن دوری کنید (که شما را بعذاب گرفتار خواهد نمود )


خطبه 167- واقع بینی در موضوع معرفی قاتلان عثمان

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام بعد ما بویع له بالخلافة و قد قال له قوم من الصحابة لو عاقبت قوما ممن أجلب علی عثمان فقال علیه‌السلام

167 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است بعد از آنکه با آن بزرگوار بخلافت بیعت کردند و (طلحه و زبیر نقض بیعت کرده و ببصره رفتند و در آنجا فتنه و آشوب بر پا نموده اموال مسلمانان را بیغما برده نیکان را کشتند) گروهی از اصحاب به آن حضرت گفتند: کاش کسانی را که بر (کشتن) عثمان اجتماع کردند کیفر می‌فرمودی‌؟ (تا آنان را که نقض بیعت نموده‌اند بهانه‌ای بدست نباشد) پس امام علیه السّلام فرمود

یَا إِخوَتَاه إِنِّی لَستُ أَجهَلُ مَا تَعلَمُونَ وَ لَکِن کَیفَ لِی بِقُوَّةٍ وَ اَلقَومُ اَلمُجلِبُونَ عَلَی حَدِّ شَوکَتِهِم یَملِکُونَنَا وَ لاَ نَملِکُهُم

(1) ای برادران (همکیشان) بآنچه شما می‌دانید من بی‌اطّلاع نیستم (بلکه به گذشته و آینده و حال دانا هستم) ولی چگونه مرا توانائی (کشیدن انتقام از کشندگان عثمان) است و حال آنکه گروهی که (برای کشتن او) گرد آمدند (و این آشوب را بر پا نمودند) در نهایت قدرت خود باقی هستند، بر ما تسلّط دارند و ما بر ایشان مسلّط نیستیم (زیرا بیشتر اهل مدینه و بسیاری از مردم مصر و کوفه و سائر شهرها و بادیه نشینان باین کار اقدام کرده بودند، و گفته‌اند آن حضرت مردم را گرد آورده برای ایشان خطبه خوانده فرمود: کشندگان عثمان از جای خود برخیزند، پس همۀ آنان مگر اندکی ایستادند، و این کار را کرد تا جواب پند دهندگان را عملا داده باشد)

وَ هَا هُم هَؤُلاَءِ قَد ثَارَت مَعَهُم عُبدَانُکُم وَ اِلتَفَّت إِلَیهِم أَعرَابُکُم وَ هُم خِلاَلَکُم یَسُومُونَکُم مَا شَاءُوا وَ هَل تَرَونَ مَوضِعاً لِقُدرَةٍ عَلَی شَیءٍ تُرِیدُونَهُ

(2) و آگاه باشید کشندگان عثمان گروهی هستند که غلامان شما با آنها یار بوده و بادیه نشینانتان بآنان پیوسته‌اند (همه دست یکی کرده این عمل را انجام دادند) و ایشان در بین شما هستند (هنوز از مدینه بیرون نرفته‌اند، و اگر بمقصود شما پی برند) آنچه بخواهند آزارتان می‌رسانند (و کسیرا توانائی جلوگیری از آنها نیست) و آیا توانائی بآنچه خواهانید دارید؟ (در این باب اندیشه نموده کمکی بنظر آورده‌اید که بتوانید با ایشان زد و خورد نمائید)

وَ إِنَّ هَذَا اَلأَمرَ أَمرُ جَاهِلِیَّةٍ وَ إِنَّ لِهَؤُلاَءِ اَلقَومِ مَادَّةً إِنَّ اَلنَّاسَ مِن هَذَا اَلأَمرِ إِذَا حُرِّکَ عَلَی أُمُورٍ فِرقَةٌ تَرَی مَا تَرَونَ وَ فِرقَةٌ تَرَی مَا لاَ تَرَونَ وَ فِرقَةٌ لاَ تَرَی هَذَا وَ لاَ ذَاکَ فَاصبِرُوا حَتَّی یَهدَأَ اَلنَّاسُ وَ تَقَعَ اَلقُلُوبُ مَوَاقِعَهَا وَ تُؤخَذَ اَلحُقُوقُ مُسمَحَةً

(3) این امر (که شما درخواست می‌نمایید) کاری است از روی نادانی، و ایشان کمک و یاور (بسیار) دارند (که هنگام نیازمندی آنان را یاری می‌نمایند) و مردم هرگاه سخن این خونخواهی به میان آید بر چند دسته‌اند: یک دسته می‌بینند آنچه شما می‌بینید (رأیشان اینست که بایستی خونخواهی نمود) و یک دسته می‌بینند آنچه شما نمی‌بینید (می‌گویند بایستی کشندگان او را یاری کرد) و یک دسته نه این و نه آنرا نمی‌بینند (در این کار متوقّف بوده رأیی ندارند) پس (انتقام کشیدن از کشندگان عثمان موجب فتنه و فساد بزرگی خواهد بود که اهمیّت آن بیش از کشتن عثمان است، بنا بر این) شکیبا باشید تا مردم آرامش یافته دلها در جای خود قرار گیرد، و حقوق در موقع مناسب به آسانی گرفته شود

فَاهدَءُوا عَنِّی وَ اُنظُرُوا مَا ذَا یَأتِیکُم بِهِ أَمرِی وَ لاَ تَفعَلُوا فَعلَةً تُضَعضِعُ قُوَّةً وَ تُسقِطُ مُنَّةً وَ تُورِثُ وَهناً وَ ذِلَّةً

(4) پس نزد من آرام باشید (شتاب نکنید و اینگونه پند ندهید) و ببینید فرمانم بشما چگونه صادر میشود (دستورم را پیروی نمائید) و کاری نکنید که توانائی را نابود ساخته از بین ببرد، و سستی و خواری جا گذارد

وَ سَأَمسِکُ اَلأَمرَ مَا اِستَمسَکَ وَ إِذَا لَم أَجِد بُدّاً فَآخِرُ اَلدَّوَاءِ اَلکَیُّ

(5) و بزودی این امر را بمداراة اصلاح کنم مادامی که مدارای با آن ممکن باشد، و هرگاه چاره‌ای نیابم (مداراة کردن سود نبخشد) پس آخرین دواء داغ است (با کسانیکه بیعت را شکسته‌اند می‌جنگم. جملۀ اخر الدّواء الکیّ مثلی است مشهور در جائی بکار برند که بآخرین تدبیر اقدام شود )


خطبه 168- خطاب به یاران به هنگام عزیمت به نبرد جمل

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام عند مسیر أصحاب الجمل إلی البصرة

168 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السَّلام است هنگام رفتن اصحاب جمل (پیروان عائشۀ شتر سوار) ببصره

إِنَّ اَللَّهَ بَعَثَ رَسُولاً هَادِیاً بِکِتَابٍ نَاطِقٍ وَ أَمرٍ قَائِمٍ لاَ یَهلِکُ عَنهُ إِلاَّ هَالِکٌ

(1) خداوند پیغمبر را که راهنما (ی بشر) بود بر انگیخت با کتابی (قرآن کریم) گویا (راه خیر و شرّ را بیان نموده) و با امری (آئینی) برپا (تا قیامت باقی و بر قرار بوده کجی و نادرستی در آن راه ندارد) تباه نمی‌شود مگر مخالف آن که تباه شونده است

وَ إِنَّ اَلمُبتَدَعَاتِ اَلمُشَبَّهَاتِ هُنَّ اَلمُهلِکَاتُ إِلاَّ مَا حَفِظَ اَللَّهُ مِنهَا وَ إِنَّ فِی سُلطَانِ اَللَّهِ عِصمَةً لِأَمرِکُم فَاعطوُهُ طَاعَتَکُم غَیرَ مُلَوَّمَةٍ وَ لاَ مُستَکرَهٍ بِهَا

(2) و بتحقیق بدعتهای مشتبه (که به سنّت پیغمبر اکرم جلوه داده میشود) هلاک کننده‌ها (ی مردم) هستند مگر آنرا که خدا از آنها حفظ کند (توفیق دهد تا از آنها پیروی نکرده به سلامت ماند) و اطاعت از حجّت خدا (امام علیه السّلام) نگاه‌داری امر (دین و دنیای) شما است، پس او را پیروی کنید به حالی که سرزنش شده و مجبور نبوده باشید (با اخلاص و صمیم قلب بدستور او رفتار نمائید، نه از روی بی‌میلی که چنین کسیرا منافق و رئاء کار دانسته او را توبیخ و سرزنش نمایند)

وَ اَللَّهِ لَتَفعَلُنَّ أَو لَیَنقُلَنَّ اَللَّهُ عَنکُم سُلطَانَ اَلإِسلاَمِ ثُمَّ لاَ یَنقُلُهُ إِلَیکُم أَبَداً حَتَّی یَأرِزَ اَلأَمرُ إِلَی غَیرِکُم

(3) و سوگند بخدا (یا مرا) باید اطاعت کنید، یا آنکه خداوند خلافت حقّه را از شما انتقال می‌دهد، پس هرگز آنرا بسوی شما باز نمی‌گرداند تا بغیر شما (بنی امیّه و بنی عبّاس) باز گردد

إِنَّ هَؤُلاَءِ قَد تَمَالَئُوا عَلَی سَخطَةِ إِمَارَتِی وَ سَأَصبِرُ مَا لَم أَخَف عَلَی جَمَاعَتِکُم فَإِنَّهُم إِن تَمَّمُوا عَلَی فَیَالَةِ هَذَا اَلرَّأیِ اِنقَطَعَ نِظَامُ اَلمُسلِمِینَ

(4) بتحقیق آنان (طلحه و زبیر و پیروانشان) بر اثر راضی نبودن بخلافت من (نه از جهت خونخواهی عثمان) گرد آمده یکدیگر را کمک میکنند و من (بر یاغی شدنشان) صبر میکنم (شاید پشیمان شوند، و بر این صبرم باقی هستم) مادامی که بر جمعیّت شما نترسیده باشم (بیم نداشته باشم از اینکه اختلاف در دین شما رخ داده پراکنده شوید) زیرا ایشان اگر این اندیشۀ سست و نادرست را (که پیش گرفته‌اند) با تمام رسانند (دنبال کنند) نظم و ترتیب (امر دین و دنیای) مسلمانان بهم خواهد خورد (ریسمان اتّحاد و اتّفاق ایشان گسیخته میشود)

وَ إِنَّمَا طَلَبُوا هَذِهِ اَلدُّنیَا حَسَداً لِمَن أَفَاءَهَا اَللَّهُ عَلَیهِ فَأَرَادُوا رَدَّ اَلأُمُورِ عَلَی أَدبَارِهَا

(5) و جز این نیست که آنها این دنیا (خلافت و امارت) را می‌طلبند از روی حسد بکسی که خداوند آنرا باو عطاء فرموده، پس خواسته‌اند احکام (اسلام) را وارونه کنند (خلافت را که خداوند از آن من قرار داده باز گیرند)

وَ لَکُم عَلَینَا اَلعَمَلُ بِکِتَابِ اَللَّهِ تَعَالَی وَ سِیرَةِ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ اَلقِیَامُ بِحَقِّهِ وَ اَلنَّعشُ لِسُنَّتِهِ

(6) و (اگر از ما پیروی کنید) حقّ شما بر ما عمل بکتاب خدا و روش پیغمبر او، صلّی اللّٰه علیه و آله (با مردم) و قیام بحقّ او (انجام دادن دستور او) و بلند کردن (منتشر ساختن) احکام او است (تا بر اثر آن رستکار شوید )


خطبه 169- لزوم اطاعت از حقیقت نمایان

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام کلّم به بعض العرب وَ قَد أَرسَلَهُ قَومٌ مِن أَهلِ اَلبَصرَةِ لَمَّا قَرُبَ علیه‌السلام مِنهَا لِیَعلَمَ لَهُم مِنهُ حَقِیقَةَ حَالِهِ مَعَ أَصحَابِ اَلجَمَلِ لِتَزُولَ اَلشُّبهَةُ مِن نُفُوسِهِم فَبَیَّنَ لَهُ علیه‌السلام مِن أَمرِهِ مَعَهُم مَا عَلِمَ بِهِ أَنَّهُ عَلَی اَلحَقِّ ثُمَّ قَالَ لَهُ بَایِع فَقَالَ إِنِّی رَسُولُ قَومٍ وَ لاَ أُحدِثُ حَدَثاً حَتَّی أَرجِعَ إِلَیهِم فَقَالَ علیه‌السلام

169 - از سخنان آن حضرت علیه السَّلام است چون نزدیک بصره رسید گروهی از اهل آن دیار عربی را نزد آن بزرگوار فرستاده بودند تا حقیقت حال او را با همراهان عائشه بر ایشان معلوم گرداند (که آیا آنان در این جنگ حقّی دارند یا نه‌؟) تا شبهه از آنها برطرف شود پس امیر المؤمنین علیه السّلام رفتار خود را با ایشان بیان کرد بطوریکه آن مرد دانست آن حضرت بر حقّ است (و ایشان بر باطل) پس (بعد از اتمام حجّت) باو فرمود: بیعت کن، گفت: من رسول و فرستادۀ گروهی هستم و از پیش خود کاری نمی‌کنم تا به نزد ایشان باز گردم (و مشورت نمایم) پس امام علیه السّلام فرمود

أَ رَأَیتَ لَو أَنَّ اَلَّذِینَ وَرَاءَکَ بَعَثُوکَ رَائِداً تَبتَغِی لَهُم مَسَاقِطَ اَلغَیثِ فَرَجَعتَ إِلَیهِم وَ أَخبَرتَهُم عَنِ اَلکَلاَءِ وَ اَلمَاءِ فَخَالَفُوا إِلَی اَلمَعَاطِشِ وَ اَلمَجَادِبِ مَا کُنتَ صَانِعاً قَالَ کُنتُ تَارِکَهُم وَ مُخَالِفَهُم إِلَی اَلکَلاَءِ وَ اَلمَاءِ

(1) آیا می‌بینی (بمن بگو) اگر کسانیکه از طرف آنها نزد من آمده‌ای ترا پیشرو بفرستند تا زمینی که در آنجا باران آمده (و دارای آب و گیاه است) برای ایشان بیابی و به سویشان باز گشته آنان را از گیاه و آب (جائیکه یافته‌ای) خبر دهی و آنها از تو پیروی نکرده در زمینهای بی‌آب و گیاه فرود آیند، تو چه خواهی کرد؟ آن مرد گفت من آنان را رها میکنم و مخالفت کرده به جائی که دارای گیاه و آب است می‌روم

فَقَالَ علیه‌السلام فَامدُد إِذاً یَدَکَ فَقَالَ اَلرَّجُلُ فَوَاللَّهِ مَا اِستَطَعتُ أَن أَمتَنِعَ عِندَ قِیَامِ اَلحُجَّةِ عَلَیَّ فَبَایَعتُهُ علیه‌السلام وَ اَلرَّجُلُ یُعرَفُ بِکُلَیبِ اَلجَرمِیِّ

پس امام علیه السّلام فرمود: (2) اکنون (برای بیعت با من) دستت را دراز کن (زیرا برای یافتن گیاه و آب «که بقاء جسم و بدن انسان بسته بآنها است» اگر با تو مخالفت نمودند از آنان پیروی نخواهی کرد، پس چگونه با یافتن نور علم و معرفت «که غذای روح است» در صورت مخالفت ایشان با تو مخالفت خواهی کرد؟) آن مرد گفت: سوگند بخدا چون حجّت تمام گردید نتوانستم از بیعت رو گردانم، پس با امام علیه السّلام بیعت نمودم. (آری پند و اندرز و سخنان حقّ برای کسیکه لیاقت هدایت و رستگاری داشته باشد اثر حتمی دارد) و (سیّد رضیّ فرماید: در کتب اخبار و یا تواریخ نام) آن مرد کلیب جرمیّ (که منسوب به بنی جرم ابن زبان ابن حلوان است) شناخته میشود


خطبه 170- در آستانه نبرد صفین

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما عزم علی لقاء القوم بصفین

170 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است هنگامیکه به روبرو شدن (جنگیدن) با مردم شام در صفّین مصمّم شد، (چون در هر حال آشکار و نهان و بدی و خوشی و سختی و گشایش بنده باید به خداوند متعال متوجّه بوده دعاء کند، زیرا دفع ضرر «موجود و متحمل» عقلا و نقلا واجب است، و چون دعاء دافع زیان است امام علیه السّلام در موقع جنگ و خونریزی و روبرو شدن با دشمن که سختترین احوال است باین ترتیب به خداوند یکتا رو می‌آورد)

اَللَّهُمَّ رَبَّ اَلسَّقفِ اَلمَرفُوعِ وَ اَلجَوِّ اَلمَکفُوفِ اَلَّذِی جَعَلتَهُ مَغِیضاً لِلَّیلِ وَ اَلنَّهَارِ وَ مَجرًی لِلشَّمسِ وَ اَلقَمَرِ وَ مُختَلَفاً لِلنُّجُومِ اَلسَّیَّارَةِ وَ جَعَلتَ سُکَّانَهُ سِبطاً مِن مَلاَئِکَتِکَ لاَ یَسأَمُونَ مِن عِبَادَتِکَ

(1) بار خدایا ای پروردگار آسمان بر افراشته و فضای نگاه‌داشته که آنرا جای گردش شب و روز و سیر خورشید و ماه و آمد و شد ستارگان گردنده قرار دادی و ساکنین آنرا گروهی از فرشتگانت گردانیدی که از عبادت و بندگیت خسته نمی‌شوند

وَ رَبَّ هَذِهِ اَلأَرضِ اَلَّتِی جَعَلتَهَا قَرَاراً لِلأَنَامِ وَ مَدرَجاً لِلهَوَامِّ وَ اَلأَنعَامِ وَ مَا لاَ یُحصَی مِمَّا یُرَی وَ مَا لاَ یُرَی

(2) و ای پروردگار این زمین که آنرا جای آرمیدن مردم و محلّ آمد و رفت حشرات و چهارپایان و آنچه بشما نمی‌آید از آنها که بچشم دیده میشود و آنها که (از بسیاری کوچکی) دیده نمی‌شود قرار دادی

وَ رَبَّ اَلجِبَالِ اَلرَّوَاسِی اَلَّتِی جَعَلتَهَا لِلأَرضِ أَوتَاداً وَ لِلخَلقِ اِعتِمَاداً إِن أَظهَرتَنَا عَلَی عَدُوِّنَا فَجَنِّبنَا اَلبَغیَ وَ سَدِّدنَا لِلحَقِّ وَ إِن أَظهَرتَهُم عَلَینَا فَارزُقنَا اَلشَّهَادَةَ وَ اِعصِمنَا مِنَ اَلفِتنَةِ

(3) و ای پروردگار کوههای استواری که آنها را برای زمین میخها گردانیدی (تا از حرکت و جنبش محفوظ ماند) و برای آفریده‌ها تکیه‌گاه (تا از کانها و گیاهها و سائر مزایای آنها سود برند ای پروردگار توانا از تو درخواست می‌نمایم:) اگر ما را بر دشمنانمان غلبه دادی ستمگری را از ما دور گردان، و بحقّ و درستکاری استوارمان فرما و اگر دشمنان را بر ما تسلّط دادی شهادت را روزی ما گردانده از تباهکاری نگاهمان دار

أَینَ اَلمَانِعُ لِلذِّمَارِ وَ اَلغَائِرُ عِندَ نُزُولِ اَلحَقَائِقِ مِن أَهلِ اَلحِفَاظِ

(پس در ترغیب اصحاب خود بجنگ با دشمنان می‌فرماید:) (4) کجا است جلوگیر از دشمن برای حفظ آنچه بر مردم لازم است و کجا است غیرتمند هنگام سختیها که اهل خود را رعایت بنماید؟!

اَلعَارُ وَرَاءَکُم وَ اَلجَنَّةُ أَمَامَکُم

(اگر از جنگ رو بگردانید) (5) ننگ در پشت سر شما است (هر که بشنود شما را سرزنش خواهد نمود) و (اگر در راه خدا با دشمنان دین جهاد کنید) بهشت پیش روی شما است (جایگاه شما در بهشت جاوید است )


خطبه 171- انتقاد از اهل شورا، شکایت از قریش و بیعت شکنان

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

171 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بعض از صفات خداوند سبحان)

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی لاَ تُوَارِی عَنهُ سَمَاءٌ سَمَاءً وَ لاَ أَرضٌ أَرضاً

(1) سپاس خداوندی را که از او نمی‌پوشاند آسمان و زمینی آسمان و زمین دیگر را (علم او به همۀ اشیاء احاطه دارد و چیزی از او پوشیده نیست، زیرا اگر بغیر این باشد مستلزم محدود بودن علم او گردد و محدودیّت از لوازم امکان است. مستفاد از ظاهر فرمایش امام علیه السّلام: و لا أرض أرضا یعنی از او پنهان نمی‌کند زمینی زمین دیگر را، آنست که زمین هم مانند آسمان هفت زمین می‌باشد، چنانکه در قرآن کریم س 56 ی 12 می‌فرماید: «اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَ سَبعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ مِنَ اَلأَرضِ مِثلَهُنَّ‌» یعنی خداوندی است که آفرید هفت آسمان و مانند آن زمین را، و عقیدۀ بعضی آنست که زمین یکی است و مراد از هفت زمین هفت اقلیم و هفت قسمت از زمین است، ولی بر هر مرد مسلمان لازم است که در اینگونه از مسائل بظاهر آنچه که خدا و رسول و اوصیاء آن حضرت علیهم السّلام فرموده‌اند ایمان داشته و به صحّت و راستی آنها تصدیق نماید، زیرا اگر بخواهیم بوسیلۀ عقول ناقصۀ خود یا بتوسّط آراء مختلفه و گفتارهای گوناگون به حقیقت این نوع مطالب پی ببریم بجائی نرسیده و سودی بدست نمی‌آوریم، بلکه حیران و سرگردان خواهیم ماند، چنانکه در شرح خطبۀ نودم (90) اشاره شد )

منها وَ قَد قَالَ لِی قَائِلٌ إِنَّکَ عَلَی هَذَا اَلأَمرِ یَا اِبنَ أَبِی طَالِبٍ لَحَرِیصٌ فَقُلتُ بَل أَنتُم وَ اَللَّهِ لَأَحرَصُ وَ أَبعَدُ وَ أَنَا أَخَصُّ وَ أَقرَبُ وَ إِنَّمَا طَلَبتُ حَقّاً لِی وَ أَنتُم تَحُولُونَ بَینِی وَ بَینَهُ وَ تَضرِبُونَ وَجهِی دُونَهُ

قسمتی‌از این خطبه است (در گفتگوی آن حضرت با یکی از اهل شوری که عمر دستور تشکیل آنرا بعد از خود داده بود): (2) گوینده‌ای (سعد ابن ابی وقّاص) بمن گفت: ای پسر ابی طالب تو بخلافت حریص هستی! گفتم: سوگند بخدا شما حریصتر و (به لیاقت بخلافت یا نسبت به پیغمبر) دورتر هستید، و من (بخلافت) سزاوارتر و (از جهت انتساب به رسول خدا) نزدیکترم و حقّ خود را می‌طلبم که شما میان من و آن مانع می‌شوید، و هر زمان آنرا خواستم بگیرم روی مرا بر می‌گردانید (نمی‌گذارید بحقّ خود برسم)

فَلَمَّا قَرَعتُهُ بِالحُجَّةِ فِی اَلمَلَإِ اَلحَاضِرِینَ هَبَّ کَأَنَّهُ بُهِتَ لاَ یَدرِی مَا یُجِیبُنِی بِهِ

(3) پس چون در میان گروه حاضرین برهان را در گوش او فرو کوفتم (با دلیل پاسخش گفتم) متنبّه گشت و (از خواب غفلت) بیدار شد، و حیران و سرگردان ماند چنانکه ندانست پاسخ مرا چه بگوید!

اَللَّهُمَّ إِنِّی أَستَعدِیکَ عَلَی قُرَیشٍ وَ مَن أَعَانَهُم فَإِنَّهُم قَطَعُوا رَحِمِی وَ صَغَّرُوا عَظِیمَ مَنزِلَتِیَ وَ أَجمَعُوا عَلَی مُنَازَعَتِی أَمراً هُوَ لِی ثُمَّ قَالُوا أَلاَ إِنَّ فِی اَلحَقِّ أَن تَأخُذَهُ وَ فِی اَلحَقِّ أَن تَترُکَهُ منها فی ذکر أصحاب الجمل

(پس از آن امام علیه السّلام به خداوند شکایت نموده می‌گوید:) (4) خدایا من بر قریش و کسانیکه آنها را یاری میکنند از تو کمک می‌طلبم (تا از آن انتقام کشی) زیرا آنها خویشی مرا قطع کردند (نسبت مرا به رسول خدا مراعات ننمودند) و بزرگی مقام و منزلت مرا کوچک شمردند (مرا همردیف خود دانستند) و در امر خلافت که اختصاص بمن داشت بر دشمنی با من اتّفاق کردند پس از آن گفتند: آگاه باش حقّ آنست که آنرا بگیری و حقّ آنست که آنرا رها کنی (ادّعاء می‌کردند که حقّ‌ بدست ایشان است و گرفتن و رها کردن من آنرا یکسان است، ای کاش آنرا که می‌گرفتند اعتراف داشتند که حقّ من است تا تحمّل مصیبت آن آسانتر می‌شد ) و قسمتی‌از این خطبه است در بارۀ اصحاب جمل (طلحه و زبیر و پیروانشان)

فَخَرَجُوا یَجُرُّونَ حُرمَةَ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله کَمَا تُجَرُّ اَلأَمَةُ عِندَ شِرَائِهَا مُتَوَجِّهِینَ بِهَا إِلَی اَلبَصرَةِ فَحَبَسَا نِسَاءَهُمَا فِی بُیُوتِهِمَا وَ أَبرَزَا حَبِیسَ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله لَهُمَا وَ لِغَیرِهِمَا فِی جَیشٍ مَا مِنهُم رَجُلٌ إِلاَّ وَ قَد أَعطَانِی اَلطَّاعَةَ وَ سَمَحَ لِی بِالبَیعَةِ طَائِعاً غَیرَ مُکرَهٍ

(چون طلحه و زبیر بیعت با امیر المؤمنین علیه السّلام را شکسته در صدد مخالفت بر آمدند به بهانۀ حجّ از مدینه به مکّه رفتند) (5) پس (عائشه را با فوجی لشگر از مکّه برداشته) حرکت کردند در حالیکه زوجۀ رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله (عائشه) را می‌کشاندند (از شهری به شهری می‌بردند) چنانکه کنیز را در موقع خریدن آن (فروشنده‌ها به اطراف) می‌کشانند، و باتّفاق او بجانب بصره رفتند، و (چون به آب حوأب «نام منزلی بین مکّه و بصره» رسیدند سگهای آنجا بانگ زنان قصد هودج عائشه نمودند، پرسید این چه آبی است‌؟ گفتند: آب حوأب، گفت: مرا بر گردانید که از رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله شنیدم که می‌فرمود: سگهای حوأب بروی یکی از زنهایم بانگ می‌زنند زمانیکه بجنگ وصیّ من می‌رود، سعی کن که تو نباشی، طلحه و زبیر او را باشتباه انداختند و هفتاد کس حاضر نموده گواهی دادند که این آب را آب حوأب نمی‌نامند، و این اوّل شهادت و گواهی دروغ و نادرستی بود که در اسلام داده شد، چنانکه صاحب مجمع البحرین از حضرت صادق علیه السّلام نقل می‌نماید خلاصه طلحه و زبیر) زنهای خود را در خانه‌هاشان باز گذاشتند و باز گذاشتۀ رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله را بخود و دیگران آشکار نمودند در بین لشگری که نبود از ایشان مردی مگر آنکه اطاعت و فرمانبرداری مرا به گردن گرفته، و باختیار نه از روی اجبار با من بیعت نموده بود (حرمت پیغمبر اکرم را رعایت نکرده بر خلاف دستور خدای تعالی رفتار نمودند، در قرآن کریم س 33 ی 33 می‌فرماید: «وَ قَرنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لاٰ تَبَرَّجنَ تَبَرُّجَ اَلجٰاهِلِیَّةِ اَلأُولیٰ‌» یعنی ای زنهای پیغمبر در خانه‌هاتان قرار گیرید و زینت و آرایش خود را مانند آشکار ساختن زنهای جاهلیّت پیش از این به بیگانه آشکار مسازید)

فَقَدِمُوا عَلَی عَامِلِی بِهَا وَ خُزَّانِ بَیتِ مَالِ اَلمُسلِمِینَ وَ غَیرِهِم مِن أَهلِهَا فَقَتَلُوا طَائِفَةً صَبراً وَ طَائِفَةً غَدراً

(6) پس بر عامل من در بصره (عثمان ابن حنیف) و خزانه داران بیت المال مسلمین و غیر ایشان از اهل آن دیار وارد گشتند، و گروهی را بصبر کشتند (آنان را در زندان نگاه‌داشتند، یا آنکه کتک زده آنقدر آزردند تا مردند) و گروهی را بمکر و حیله شهید نمودند (هنگامیکه طلحه و زبیر و عائشه و پیروانشان وارد بصره شدند، عثمان ابن حنیف انصاری که از اصحاب رسول خدا «صلّی اللّٰه علیه و آله» ودر آن زمان از جانب امیر المؤمنین علیه السّلام - والی و حکمران آن سامان بود طبق دستور آن حضرت که در نامۀ خود نوشته بود با ایشان جنگید تا اینکه قرار شد تا آمدن آن بزرگوار با هم مداراة کرده زد و خورد را کنار گذارند، پس با مکر و حیله خزانه داران بیت المال را دستگیر کرده بامر عائشه سر بریدند، و گروهی را هم کشتند، و موی سر و ریش و مژه و ابروی عثمان را کنده از شهر بیرونش نمودند، در بین راه به ملاقات حضرت نائل شد، آن بزرگوار بر او گریست و فرمود از پیش ما پیر رفته جوان باز آمدی)

فَوَاللَّهِ لَو لَم یُصِیبُوا مِنَ اَلمُسلِمِینَ إِلاَّ رَجُلاً وَاحِداً مُعتَمِدِینَ لِقَتلِهِ بِلاَ جُرمٍ جَرَّهُ لَحَلَّ لِی قَتلُ ذَلِکَ اَلجَیشِ کُلِّهِ إِذ حَضَرُوهُ فَلَم یُنکِرُوا وَ لَم یَدفَعُوا عَنهُ بِلِسَانٍ وَ لاَ بِیَدٍ

(7) پس (بر اثر ظلم و ستم اصحاب جمل امام علیه السّلام می‌فرماید:) سوگند بخدا اگر دست نمی‌یافتند به مسلمانان مگر به یک مرد که او را عمدا بدون آنکه مرتکب جرم و گناهی شده باشد بکشند، هر آینه کشتن همۀ آن لشگر بمن حلال بود زیرا آن لشگر حاضر بودند و نهی از منکر و کار زشت (کشتن مسلمان بی گناه) ننمودند، و کشتن او را (بقصد فساد و تباهکاری در زمین و محاربۀ با من که مانند محاربۀ با خدا و رسول است) نه به زبان و نه بدست جلوگیری نکردند

دَع مَا أَنَّهُم قَد قَتَلُوا مِنَ اَلمُسلِمِینَ مِثلَ اَلعِدَّةِ اَلَّتِی دَخَلُوا بِهَا عَلَیهِم

(و نکتۀ حلال بودن کشتن آن لشگر را به ازاء کشتن یک نفر مسلمان بی گناه) (8) رها کن که (از این جهت هم کشتن همۀ آنان حلال است که) ایشان باندازۀ عدد لشگرشان که بر مسلمانان وارد شدند از آنها کشته‌اند (پس باید همۀ آن لشگر را کشت)


خطبه 172- بیان ویژگی های خلیفه مسلمین و نهی از دنیا گرایی

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

172 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در مدح پیغمبر اکرم، و اشاره بوظائف امامت، و ترغیب به پرهیزکاری، و مذمّت از دنیا)

أَمِینُ وَحیِهِ وَ خَاتَمُ رُسُلِهِ وَ بَشِیرُ رَحمَتِهِ وَ نَذِیرُ نِقمَتِهِ

(1) پیغمبر اکرم امین وحی خدا و خاتم پیغمبران و مژده دهندۀ رحمت و بیم کنندۀ از عذاب او بود (احکام خداوند سبحان را با درستی و بدون کم و زیاد بمردم تبلیغ نمود، و بعد از او پیغمبری نخواهد آمد، و نیکوکاران را ببهشت جاوید مژده داده، بد کاران را از عذاب همیشگی می‌ترسانید )

أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ اَلنَّاسِ بِهَذَا اَلأَمرِ أَقوَاهُم عَلَیهِ وَ أَعلَمُهُم بِأَمرِ اَللَّهِ فِیهِ فَإِن شَغَبَ شَاغِبٌ اُستُعتِبَ فَإِن أَبَی قُوتِلَ

(2) ای مردم، سزاوارتر شخص بامر خلافت تواناترین مردم است بر آن (از جهت سیاست مدنیّه و تدبیر جنگ و زد و خورد با دشمن و نظم دادن امور رعیّت) و داناترین آنان است در آن بامر (و احکام) خداوند پس اگر (در این باب) فتنه انگیزی به تباهکاری پردازد (در اوّل باید) از او بازگشت بحقّ و آنچه سزاوار است خواسته شود، و اگر امتناع نمود کشته می‌گردد (باید او را کشت، پس بهمین دلیل می‌گوئیم: خلفاء بنا حقّ بخلافت رسیده‌اند، زیرا غیر شخص توانای در سیاست مدنیّه و امور رعیّت و دانای بجمیع احکام دین لیاقت این مقام را ندارد، و کسی نمی‌گوید که ایشان دارای این دو صفت بوده‌اند)

وَ لَعَمرِی لَئِن کَانَتِ اَلإِمَامَةُ لاَ تَنعَقِدُ حَتَّی تَحضُرَهَا عَامَّةُ اَلنَّاسِ فَمَا إِلَی ذَلِکَ سَبِیلٌ وَ لَکِن أَهلُهَا یَحکُمُونَ عَلَی مَن غَابَ عَنهَا

و (3) (چون معاویه دلیل مخالفت خود با امیر المؤمنین علیه السّلام، را باهل شام می‌گفت: من در امر خلافت آن حضرت حاضر نبوده بیعت نکرده‌ام، و طلحه و زبیر برای عذر نقض بیعت می‌گفتند: ما از بیعت پشیمان گشته باشتباه خود پی بردیم، امام علیه السّلام از روی مماشات به بطلان و نادرستی گفتارشان اشاره نموده می‌فرماید): بجان خودم سوگند اگر امامت تا همۀ مردم حاضر نباشند منعقد نگردد هرگز صورت نخواهد گرفت (زیرا هنگام تعیین امام حضور همۀ مردم در یک جا ممکن نیست) ولی کسانیکه اهل آن هستند (بزرگان اصحاب و آشنایان براه خیر و شرّ چون با کسی بیعت نمودند) بر آنان که هنگام تعیین امامت حاضر نیستند حکم میکنند (آنها را وادار می‌نمایند که کار انجام شده را بپذیرند)

ثُمَّ لَیسَ لِلشَّاهِدِ أَن یَرجِعَ وَ لاَ لِلغَائِبِ أَن یَختَارَ أَلاَ وَ إِنِّی أُقَاتِلُ رَجُلَینِ رَجُلاً اِدَّعَی مَا لَیسَ لَهُ وَ آخَرَ مَنَعَ اَلَّذِی عَلَیهِ

پس در این صورت آنکه حاضر بوده نباید برگردد (نقض بیعت نماید) و آنکه غائب بوده نباید (دیگری را) اختیار کند (و چون مخالفین از آنچه عقل بر صحّت و درستی آن حکم میکند پیروی نمی‌نمایند، و رویّه‌ای را که در بارۀ خلفاء پیش از این عملی شد نمی‌پذیرید و منظور از این بهانه جوئیها آنست که بناحقّ خلافت را بدست آرند) (4) آگاه باشید من با دو کس می‌جنگم: یکی آنکه ادّعاء کند آنچه را که برای او نیست (مانند معاویه که خلافت را بدون داشتن لیاقت ادّعاء می‌نمود) و یکی آنکه رو گرداند از چیزیکه بعهده گرفته (چون طلحه و زبیر که بیعتی را که وفای بآن لازم بود شکستند )

أُوصِیکُم عِبَادَ اَللَّهِ بِتَقوَی اَللَّهِ فَإِنَّهَا خَیرُ مَا تَوَاصَی اَلعِبَادُ بِهِ وَ خَیرُ عَوَاقِبِ اَلأُمُورِ عِندَ اَللَّهِ

(5) ای بندگان خدا شما را بتقوی و ترس از خدا سفارش می‌نمایم، زیرا تقوی بهترین چیزی است که بندگان همدیگر را بآن توصیه و سفارش کنند، و نزد خدا بهترین عاقبتها است (بهترین کارها کاری است که در دنیا بتقوی خاتمه یابد)

وَ قَد فُتِحَ بَابُ اَلحَربِ بَینَکُم وَ بَینَ أَهلِ اَلقِبلَةِ وَ لاَ یَحمِلُ هَذَا اَلعَلَمَ إِلاَّ أَهلُ اَلبَصَرِ وَ اَلصَّبرِ وَ اَلعِلمِ بِمَوَاقِعِ اَلحَقِّ

(6) و بتحقیق دروازۀ جنگ بین شما و اهل قبله (که بظاهر مسلمانند) گشوده شده و کسی حامل و بدست گیرنده این بیرق (جنگ با ایشان و شرائط آن) نیست مگر آنکه (بحقائق) بینا و (در سختیها) شکیبا و بآنچه که حقّ و درست است دانا باشد (امام علیه السّلام، خلاصه جنگ ما با یاغیان اهل قبله که در نظر شما بزرگ می‌نماید از روی جهل و غفلت از احکام خدا نمی‌باشد، بلکه طبق دستور او است)

فَامضُوا لِمَا تُؤمَرُونَ بِهِ وَ قِفُوا عِندَ مَا تُنهَونَ عَنهُ وَ لاَ تَعجَلُوا فِی أَمرٍ حَتَّی تَتَبَیَّنُوا فَإِنَّ لَنَا مَعَ کُلِّ أَمرٍ تُنکِرُونَهُ غِیَراً

(7) پس بجا آورید آنچه را که بآن مأمور می‌گردید، و عمل نکنید بآنچه را که از آن منع می‌شوید و در کاری مشتابید (در قبول و ردّ آن عجله نکنید) تا تحقیق نمائید (امر و نهی ما را در آن بفهمید) زیرا حقّ ما است تغییر دادن آنچه را که شما (از روی نادانی) انکار می‌کنید (بسا که چیزی را انکار نمائید و صلاح در قبول آن باشد، و بسا قبول می‌نمایید و مصلحت در ردّ آن است، پس چون بحقائق آگاه نیستید در هر امری گفتار ما را بپذیرید )

أَلاَ وَ إِنَّ هَذِهِ اَلدُّنیَا اَلَّتِی أَصبَحتُم تَتَمَنَّونَهَا وَ تَرغَبُونَ فِیهَا وَ أَصبَحَت تُغضِبُکُم وَ تُرضِیکُم لَیسَت بِدَارِکُم وَ لاَ مَنزِلِکُمُ اَلَّذِی خُلِقتُم لَهُ وَ لاَ اَلَّذِی دُعِیتُم إِلَیهِ

(8) آگاه باشید این دنیا که شما آنرا آرزو کرده و بآن علاقه دارید و شما را گاه بخشم می‌آورد و زمانی خوشنود می‌سازد نه سرای اقامت و باقی ماندن شما است و نه جائی که برای آن آفریده و نه محلّی که بآن دعوت شده‌اید

أَلاَ وَ إِنَّهَا لَیسَت بِبَاقِیَةٍ لَکُم وَ لاَ تَبقَونَ عَلَیهَا وَ هِیَ وَ إِن غَرَّتکُم مِنهَا فَقَد حَذَّرَتکُم شَرَّهَا فَدَعَوا غُرُورَهَا لِتَحذِیرِهَا وَ إِطمَاعَهَا لِتَخوِیفِهَا وَ سَابِقُوا فِیهَا إِلَی اَلدَّارِ اَلَّتِی دُعِیتُم إِلَیهَا وَ اِنصَرِفُوا بِقُلُوبِکُم عَنهَا

(9) آگاه باشید نه دنیا برای شما باقی می‌ماند و نه شما در آن باقی خواهید ماند و اگر شما را به (زینتها و آرایشهای) خود فریب داده از بدی (درد و رنج و سختی) خویش هم بر حذر داشته است پس رها کنید گول زدنش را ببر حذر داشتنش، و دور کنید بطمع آوردنش را به ترسانیدنش (بنقش و نگار دروغی فریب نخورید، انواع بلاها و سختیهای آنرا بنظر بیاورید) و از یکدیگر پیشی گیرید (برای رفتن) به سرائی که بسوی آن خوانده شده‌اید (در دنیا برای آسایش آخرت که جای همیشگی است از خدا و رسول پیروی کنید) و دلهای خویش را از (دوستی) آن دور کنید

وَ لاَ یَخِنَّنَّ أَحَدُکُم خَنِینَ اَلأَمَةِ عَلَی مَا زُوِیَ عَنهُ مِنهَا

(10) و هیچیک از شما نباید بر چیزی از دنیا که از او گرفته شده است مانند کنیز (که برای از دست دادن هر چیز دست بسرور زده صدا به گریه بلند میکند) بنالد (هر چه از کفش رفت افسرده نشود)

وَ اِستَتِمُّوا نِعمَةَ اَللَّهِ عَلَیکُم بِالصَّبرِ عَلَی طَاعَةِ اَللَّهِ وَ اَلمُحَافَظَةِ عَلَی مَا اِستَحفَظَکُم مِن کِتَابِهِ أَلاَ وَ إِنَّهُ لاَ یَضُرُّکُم تَضیِیعُ شَیءٍ مِن دُنیَاکُم بَعدَ حِفظِکُم قَائِمَةَ دِینِکُم

و تکمیل نعمت خدا را درخواست کنید به شکیبایی بر (سختی) طاعت او و محافظت بآنچه که شما را بحفظ آن از کتاب خود (قرآن کریم) امر نموده (زیرا شکیبائی بر طاعت و عمل به احکام قرآن سبب رسیدن نعمتهای بیشمار است ). (11) آگاه باشید تباه شدن و از دست رفتن متاع دنیا بشما زیانی وارد نخواهد آورد در صورتیکه اساس و پایۀ دین را محکم کرده باشید

أَلاَ وَ إِنَّهُ لاَ یَنفَعُکُم بَعدَ تَضیِیعِ دِینِکُم شَیءٌ حَافَظتُم عَلَیهِ مِن أَمرِ دُنیَاکُم

(12) آگاه باشید بعد از تباه ساختن دین خود آنچه که از دنیا نگاه‌داشته‌اید بشما سود نمی‌رساند

أَخَذَ اَللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِکُم إِلَی اَلحَقِّ وَ أَلهَمَنَا وَ إِیَّاکُمُ اَلصَّبرَ

(13) خداوند دلهای ما و شما را بحقّ و رستگاری متوجه گرداند، و شکیبائی (در طاعت و مصیبت و معصیت) را بما و شما عطاء فرماید


خطبه 173- افشای ادعاهای دروغین طلحه

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی معنی طلحة ابن عبید الله

173 - از سخنان آن حضرت علیه السَّلام است در بارۀ طلحة ابن عبید اللّه

قَد کُنتُ وَ مَا أُهَدَّدُ بِالحَربِ وَ لاَ أُرهَبُ بِالضَّربِ وَ أَنَا عَلَی مَا قَد وَعَدَنِی رَبِّی مِنَ اَلنَّصرِ

(تا کنون) (1) تهدید بجنگ نمی‌شدم و کسی مرا از ضرب شمشیر نمی‌ترسانید، و من بآنچه پروردگارم بیاری نمودن (و غلبۀ بر دشمن) وعده داده است اطمینان دارم (پس تهدید و ترساندن از جنگ برای کسی است که از مرگ و کشته شدن می‌ترسد، و یقین بدین ندارد، و امّا چرا طلحه بطرف بصره رفته‌؟)

وَ اَللَّهِ مَا اِستَعجَلَ مُتَجَرِّداً لِلطَّلَبِ بِدَمِ عُثمَانَ إِلاَّ خَوفاً مِن أَن یُطَالَبَ بِدَمِهِ لِأَنَّهُ مَظِنَّتُهُ وَ لَم یَکُن فِی اَلقَومِ أَحرَصُ عَلَیهِ مِنهُ فَأَرَادَ أَن یُغَالِطَ بِمَا أَجلَبَ فِیهِ لِیَلتَبِسَ اَلأَمرُ وَ یَقَعَ اَلشَّکُّ

(2) سوگند بخدا نشتافته که خود را آمادۀ خونخواهی عثمان نماید، بلکه می‌ترسد از او خونخواهی کنند، زیرا گمان می‌برند که او یکی از کشندگان است و در میان کشندگان عثمان حریصتر از او کسی نبوده پس خواسته بر اثر گرد آوری لشگر بعنوان خونخواهی او مردم را بغلط اندازد تا امر مشتبه شده و شکّ‌ و تردید پیدا شود

وَ وَ اَللَّهِ مَا صَنَعَ فِی أَمرِ عُثمَانَ وَاحِدَةً مِن ثَلاَثٍ لَئِن کَانَ اِبنُ عُفَّانَ ظَالِماً کَمَا کَانَ یَزعُمُ لَقَد کَانَ یَنبَغِی لَهُ أَن یُوَازِرَ قَاتِلِیهِ وَ أَن یُنَابِذَ نَاصِرِیهِ وَ لَئِن کَانَ مَظلُوماً لَقَد کَانَ یَنبَغِی لَهُ أَن یَکُونَ مِنَ اَلمُنَهنِهِینَ عَنهُ وَ اَلمُعذِرِینَ فِیهِ وَ لَئِن کَانَ فِی شَکٍّ مِنَ اَلخَصلَتَینِ لَقَد کَانَ یَنبَغِی لَهُ أَن یَعتَزِلَهُ وَ یَرکُدَ جَانِباً وَ یَدَعَ اَلنَّاسَ مَعَهُ

(3) و سوگند بخدا در بارۀ عثمان یکی از سه کار را (که انجام آن بر او لازم و حقّ از آن بیرون نبود) بجا نیاورد اگر پسر عفّان ستمگر بود، چنانکه گمان میکرد، سزاوار بود که کشندگان او را یاری و از همراهانش دوری کرده با آنان دشمنی کند (ولی او این کار را نکرده، زیرا با اینکه او را ستمگر می‌دانسته بعد از کشتنش با کشندگان دشمنی و یاورانش را کمک نموده و در صدد خونخواهیش بر آمده است) و اگر مظلوم (و کشتن او حرام) بود (چنانکه در این زمان این سخن به زبان آورده و بین مردم شهرت داده) سزاوار بود که از جملۀ کسانی باشد که از کشندگانش جلوگیری کرده عذر (کارهای زشتش) را بخواهد و اگر در این دو کار بحال شکّ و تردید بود (نمی‌دانست ستمگر است یا ستمدیده) سزاوار بود که از او کناره گیری کرده به گوشه‌ای رود و مردم را با او بگذارد

فَمَا فَعَلَ وَاحِدَةً مِنَ اَلثَّلاَثِ وَ جَاءَ بِأَمرٍ لَم یُعرَف بَابُهُ وَ لَم تَسلَم مَعَاذِیرُهُ

(4) و او هیچیک از این سه کار را نکرد (بلکه آتش فتنه را روشن کرد و مردم را به کشتن او ترغیب نمود) و (اکنون) کاری پیش گرفته که راه آن شناخته نشده، و عذرهای او (از قبیل خونخواهی عثمان، و مظلوم کشته شدن او برای شکستن بیعت) درست نبوده است


خطبه 174- علوم بی پایان امام علیه السلام

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

174 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که در آن به شنوندگان اندرز داده بفضائل خود اشاره می‌فرماید)

أَیُّهَا اَلغَافِلُونَ غَیرُ اَلمَغفُولِ عَنهُم وَ اَلتَّارِکُونَ اَلمَأخُوذُ مِنهُم مَا لِی أَرَاکُم عَنِ اَللَّهِ ذَاهِبِینَ وَ إِلَی غَیرِهِ رَاغِبِینَ

(1) آهای کسانیکه (از قیامت و حساب و باز پرسی) غافل بوده و از ایشان غافل نیستند (چون گفتار و کردار در صحیفۀ اعمال بدون کم و زیاد ضبط میشود، پس از خواب غفلت بیدار شده عمر خود را بیهوده بسر نرسانید) و ای کسانیکه (بر اثر فریب دنیا اوامر و نواهی خداوند سبحان را) رها کرده و (بزودی دارائی و زینت و آرایش دنیا و آنچه بآن دل بسته‌اند) از ایشان خواهند گرفت چگونه است که شما را می‌بینم از خدا دوری گزیده و رو بغیر او آورده دوستی نموده‌اید؟

کَأَنَّکُم نَعَمٌ أَرَاحَ بِهَا سَائِمٌ إِلَی مَرعًی وَبِیٍّ وَ مَشرَبٍ دَوِیٍّ إِنَّمَا هِیَ کَالمَعلُوفَةِ لِلمُدَی لاَ تَعرِفُ مَا ذَا یُرَادُ بِهَا إِذَا أُحسِنَ إِلَیهَا تَحسِبُ یَومَهَا دَهرَهَا وَ شِبَعَهَا أَمرَهَا

(2) شما مانند چهار پایانید که چوپان آنها را برده است بطرف چراگاه و با آمیز و آبشخور درد انگیز (نمی‌دانند آنها را به کجا می‌برند) که چون گوسفندی مانند که آنها را بجهت آماده کردن برای کاردها (سر بریدن) علف می‌دهند، نمی‌داند چه خیالی برایش دارند که با آن نیکوئی کرده پرورشش می‌دهند، روزش را روزگار و کارش را سیر شدن می‌پندارد (از پایان کار غافل بوده نظری جز بروز حاضر و مقصودی جز خوردن ندارد، در صورتیکه صاحبش را از فربه نمودن آن مقصود دیگری است، و چوپان نفس امّاره شما را به چراگاه دنیای پر از درد و گرفتاری برده و به زینت و آرایش نابود شدنی آن فریفته از عاقبت کار بی‌خبر، می‌پندارید همیشه در اینجا خواهید ماند)

وَ اَللَّهِ لَو شِئتُ أَن أُخبِرَ کُلَّ رَجُلٍ مِنکُم بِمَخرَجِهِ وَ مَولِجِهِ وَ جَمِیعِ شَأنِهِ لَفَعَلتُ وَ لَکِن أَخَافُ أَن تَکفُرُوا فِیَّ بِرَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله

(3) سوگند بخدا اگر بخواهم خبر دهم هر مردی از شما را که از کجا آمده و به کجا می‌رود و جمیع احوال او را بیان کنم می‌توانم ولی می‌ترسم در بارۀ من به رسول خدا، صلّی اللّٰه علیه و آله کافر شوید (مرا بر او برتر دانید با اینکه من آنچه از گذشته و آینده و حال خبر دهم از آن حضرت آموخته‌ام)

أَلاَ وَ إِنِّی مُفضِیهِ إِلَی اَلخَاصَّةِ مِمَّن یُؤمَنُ ذَلِکَ مِنهُ وَ اَلَّذِی بَعَثَهُ بِالحَقِّ وَ اِصطَفَاهُ عَلَی اَلخَلقِ مَا أَنطِقُ إِلاَّ صَادِقاً

(4) آگاه باشید من بخواصّ اصحاب خود که کفر و غلوّ در او راه نخواهد یافت این اخبار را خواهم رساند و سوگند بخدا که پیغمبر اکرم را بحقّ و راستی فرستاده و او را بر خلائق برگزیده (این سخن را) نمی‌گویم مگر براستی

وَ لَقَد عَهِدَ إِلَیَّ بِذَلِکَ کُلِّهِ وَ بِمَهلَکِ مَن یَهلِکُ وَ مَنجَی مَن یَنجُو وَ مَآلِ هَذَا اَلأَمرِ وَ مَا أَبقَی شَیئاً یَمُرُّ عَلَی رَأسِی إِلاَّ أَفرَغَهُ فِی أُذُنَیَّ وَ أَفضَی بِهِ إِلَیَّ

(5) و آن حضرت همۀ این اخبار و تباه شدن آنکه هلاک می‌گردد (بعذاب گرفتار میشود) و رهائی آنکه نجات می‌یابد (جایش بهشت خواهد بود) و عاقبت امر خلافت را بمن خبر داده است و چیزی باقی نگذاشته که بر سرم بگذرد مگر آنکه آنرا در دو گوشم فرو برده و بمن رسانیده (خلاصه مرا به گذشته و حال و آینده خبر داده است)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنِّی وَ اَللَّهِ مَا أَحُثُّکُم عَلَی طَاعَةٍ إِلاَّ وَ أَسبِقُکُم إِلَیهَا وَ لاَ أَنهَاکُم عَن مَعصِیَةٍ إِلاَّ وَ أَتَنَاهَی قَبلَکُم عَنهَا

(6) ای مردم، سوگند بخدا شما را به طاعتی ترغیب نمی‌کنم مگر آنکه بآن از شما پیشی می‌گیرم و شما را از معصیتی منع نمی‌کنم مگر آنکه پیش از شما از آن باز می‌ایستم (زیرا امر بمعروف بعد از انجام آن و نهی از منکر پیش از مبادرت بآن تأثیر و سودش در دلها بیشتر و بهتر است از امر بمعروف و نهی از منکر نمودن کسیکه کردارش بر خلاف گفتار باشد، علاوه بر آنکه امام علیه السّلام چنین کسیرا در خطبۀ صد و بیست و نهم لعن فرموده )


خطبه 175- بیان ویژگی های قرآن، تشویق به اعمال نیکو و پرهیز از بدعت

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

175 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در اندرز بمردم و فضائل قرآن کریم که آنرا در اوائل خلافت خود فرموده)

اِنتَفِعُوا بِبَیَانِ اَللَّهِ وَ اِتَّعِظُوا بِمَوَاعِظِ اَللَّهِ وَ اِقبَلُوا نَصِیحَةَ اَللَّهِ فَإِنَّ اَللَّهَ قَد أَعذَرَ إِلَیکُم بِالجَلِیَّةِ وَ أَخَذَ عَلَیکُمُ اَلحُجَّةَ وَ بَیَّنَ لَکُم مَحَابَّهُ مِنَ اَلأَعمَالِ وَ مَکَارِهَهُ مِنهَا لِتَتَّبِعُوا هَذِهِ وَ تَجتَنِبُوا هَذِهِ

(1) از گفتار خدا (در قرآن کریم راجع بدنیا و آخرت) سود ببرید (که بهترین سودها است) و از پندهای خدا (به زبان پیغمبر اکرم) بهره گیرید (تا رستگار شوید) و اندرز خدا را بپذیرید (تا از سختیهای عذاب برهید) زیرا خداوند به دلیلهائی که (بر همه) هویدا است جای عذر برای عذاب نمودن (گناهکاران) شما باقی نگذاشته (که بگویند چرا ما را عذاب میکنی در صورتیکه ما نمی‌دانستیم) و بشما اتمام حجّت کرده (قرآن کریم را نازل فرموده و پیغمبر اکرم را مبیّن آن و راهنمای جنّ و انس قرار داده و خیر و شرّ را به همگان نشان داده تا ایشان را در ترک تکالیف حجّتی نباشد) و از اعمال آنچه را که دوست داشته (بانجام آن امر کرده) و آنچه را که بد دانسته (بجا آوردن آنرا نهی نموده، در قرآن کریم و سنّت پیغمبر اکرم) برای شما بیان فرموده تا دوست داشته او را پیروی و از آنچه بد دانسته دوری نمائید

فَإِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله کَانَ یَقُولُ إِنَّ اَلجَنَّةَ حُفَّت بِالمَکَارِهِ وَ إِنَّ اَلنَّارَ حُفَّت بِالشَّهَوَاتِ

(2) زیرا رسول خدا، صلّی اللّٰه علیه و آله می‌فرمود: بهشت پیچیده شده بسختیها (تحمّل رنجها و شکیبائی بر طاعات و خودداری از گناهان) و آتش پیچیده شده به خواهشها (ی نفس و معصیت و نافرمانی)

وَ اِعلَمُوا أَنَّهُ مَا مِن طَاعَةِ اَللَّهِ شَیءٌ إِلاَّ یَأتِی فِی کُرهٍ وَ مَا مِن مَعصِیَةِ اَللَّهِ شَیءٌ إِلاَّ یَأتِی فِی شَهوَةٍ

(3) و بدانید هیچ چیز از طاعت خدا نیست مگر آنکه انجام آن گران می‌آید، و هیچ چیز از معصیت خدا نیست مگر آنکه موافق میل و خواهش می‌باشد (زیرا پیروی نفس از قوّۀ شهویّه بیشتر است از قوّۀ عاقله)

فَرَحِمَ اَللَّهُ رَجُلاً نَزَعَ عَن شَهوَتِهِ وَ قَمَعَ هَوَی نَفسِهِ فَإِنَّ هَذِهِ اَلنَّفسَ أَبعَدُ شَیءٍ مَنزَعاً وَ إِنَّهَا لاَ تَزَالُ تَنزِعُ إِلَی مَعصِیَةٍ فِی هَوًی

(4) پس خدا بیامرزد مردی را که شهوت را از خویش دور کرده از پیروی خواهش و آرزوی نفس باز ایستد زیرا این نفس مشکلترین چیز است برای باز داشتن (از شهوترانی) و همیشه بر اثر خواهش و آرزو به معصیت شوق دارد

وَ اِعلَمُوا عِبَادَ اَللَّهِ أَنَّ اَلمُؤمِنَ لاَ یُمسِی وَ لاَ یُصبِحُ إِلاَّ وَ نَفسُهُ ظَنُونٌ عِندَهُ فَلاَ یَزَالُ زَارِیاً عَلَیهَا وَ مُستَزِیداً لَهَا

(5) و ای بندگان خدا بدانید که مؤمن شب صبح نمی‌کند و صبح را بشب نمی‌رساند مگر آنکه بنفس خود بد گمان است و پیوسته از او عیب جوئی میکند، و زیادتر از آنچه نموده است (از طاعت و بندگی) از آن می‌طلبد (لذا نفس بر مؤمن تسلّط نیافته نمی‌تواند او را فریب دهد)

فَکُونُوا کَالسَّابِقِینَ قَبلَکُم وَ اَلمَاضِینَ أَمَامَکُم قَوَّضُوا مِنَ اَلدُّنیَا تَقوِیضَ اَلرَّاحِلِ وَ طَوَوهَا طَیَّ اَلمَنَازِلِ

(6) پس مانند کسانی باشید که از شما (به رحمت خدا) پیشی گرفتند و جلو روی شما گذشتند از دنیا خیمه کندند مانند خیمه کندن کوچ کننده و (مدّت زندگانی) آنرا بسر رساندند مانند طیّ کردن منزلها (که هیچ گونه دلبستگی بدنیا و متاع آن نداشتند)

وَ اِعلَمُوا أَنَّ هَذَا اَلقُرآنَ هُوَ اَلنَّاصِحُ اَلَّذِی لاَ یَغُشُّ وَ اَلهَادِی اَلَّذِی لاَ یُضِلُّ وَ اَلمُحَدِّثُ اَلَّذِی لاَ یَکذِبُ وَ مَا جَالَسَ هَذَا اَلقُرآنَ أَحَدٌ إِلاَّ قَامَ عَنهُ بِزِیَادَةٍ أَو نُقصَانٍ زِیَادَةٍ فِی هُدًی وَ نُقصَانٍ مِن عَمًی

(7) و بدانید این قرآن پند دهنده‌ای است که (در ارشاد براه راست) خیانت نمی‌کند، و راهنمائی است که گمراه نمی‌نماید و سخن گوئی است که (در گفتارش) دروغ نمی‌گوید و کسی با این قرآن ننشست (قرائت ننموده در آن تدبّر و اندیشه نکرد) مگر آنکه چون از پیش آن برخاسته (قرائت و اندیشه را بپایان رساند) هدایت و رستگاری او افزایش یافت یا کوری و گمراهی او کم گردید

وَ اِعلَمُوا أَنَّهُ لَیسَ عَلَی أَحَدٍ بَعدَ اَلقُرآنِ مِن فَاقَةٍ وَ لاَ لِأَحَدٍ قَبلَ اَلقُرآنِ مِن غِنًی فَاستَشفُوهُ مِن أَدوَائِکُم وَ اِستَعِینُوا بِهِ عَلَی لَأوَائِکُم فَإِنَّ فِیهِ شِفَاءً مِن أَکبَرِ اَلدَّاءِ وَ هُوَ اَلکُفرُ وَ اَلنِّفَاقُ وَ اَلغَیُّ وَ اَلضَّلاَلُ

(8) و بدانید کسیرا بعد از (آموختن) قرآن (و تدبّر در معانی و عمل به احکام آن) نیازمندی نیست (تا برای دنیا و آخرت خود چیزی بیاموزد) و نه برای کسی پیش از (آشنا شدن به) قرآن بی‌نیازی است (تا راه اصلاح و فساد را بوسیلۀ علوم و کتابها دانسته بآن نیازمند نباشد) پس بهبودی دردهای (ظاهریّ و باطنیّ و روحیّ و جسمیّ‌) خود را از آن بخواهید، و در سختی و گرفتاری از آن کمک بطلبید زیرا در قرآن برای بزرگترین درد که کفر و نفاق و تباه شدن و گمراهی می‌باشد شفاء و بهبودی است

فَاسأَلُوا اَللَّهَ بِهِ وَ تَوَجَّهُوا إِلَیهِ بِحُبِّهِ وَ لاَ تَسأَلُوا بِهِ خَلقَهُ إِنَّهُ مَا تَوَجَّهَ اَلعِبَادُ إِلَی اَللَّهِ بِمِثلِهِ

(9) پس به (پیروی از) آن (شفاء) از خدا بخواهید، و با دوستی (عمل به) آن بخدا رو آورید، و آنرا وسیلۀ خواهش از بندگانش قرار ندهید زیرا بندگان به (چیزی) مانند قرآن بخدا رو نیاوردند (برای درخواست از خدا و تقرّب باو قرآن را بهترین وسیله دانستند)

وَ اِعلَمُوا أَنَّهُ شَافِعٌ وَ مُشَفَّعٌ وَ قَائِلٌ وَ مُصَدَّقٌ وَ أَنَّهُ مَن شَفَعَ لَهُ اَلقُرآنُ یَومَ اَلقِیَامَةِ شُفِّعَ فِیهِ وَ مَن مَحَلَ بِهِ اَلقُرآنُ یَومَ اَلقِیَامَةِ صُدِّقَ عَلَیهِ

(10) و بدانید قرآن (در قیامت) شفاعت کننده ایست که شفاعتش پذیرفته می‌گردد، و راستگویی است که گفتارش تصدیق میشود و کسیرا که قرآن روز قیامت شفاعت کرد (بدرستی گفتار و کردارش گواهی داد) شفاعتش در بارۀ او قبول میشود و کسیرا که قرآن روز قیامت (نزد خداوند سبحان) زشت دانست (بکفر و نفاق و بد رفتاری و شهوت رانی او گواهی داد) گفتارش به زیان او تصدیق می‌گردد

فَإِنَّهُ یُنَادِی مُنَادٍ یَومَ اَلقِیَامَةِ أَلاَ إِنَّ کُلَّ حَارِثٍ مُبتَلَی فِی حَرثِهِ وَ عَاقِبَةِ عَمَلِهِ غَیرَ حَرَثَةِ اَلقُرآنِ فَکُونُوا مِن حَرَثَتِهِ وَ أَتبَاعِهِ وَ اِستَدِلُّوهُ عَلَی رَبِّکُم وَ اِستَنصِحُوهُ عَلَی أَنفُسِکُم وَ اِتَّهِمُوا عَلَیهِ آرَاءَکُم وَ اِستَغِشُّوا فِیهِ أَهوَاءَکُم

(11) زیرا روز قیامت نداء کننده‌ای فریاد میکند: «آگاه باشید هر کشت کاری در عاقبت عمل و کشتۀ خود گرفتار است مگر کشت کاران قرآن» پس شما از کشت کنندگان و پیروان آن بوده آنرا راهنمای بسوی پروردگارتان قرار دهید، و از آن اندرز بگیرید و اندیشه‌هایتان را که بر خلاف آن است متّهم سازید (در گفتار و کردار به اندیشه‌ها اعتماد نداشته باشید) و خواهشهای خود را در برابر آن خیانتکار بدانید (طبق هوای نفس آنرا تفسیر و تأویل ننمائید که بعذاب گرفتار خواهید شد )

اَلعَمَلَ اَلعَمَلَ ثُمَّ اَلنِّهَایَةَ اَلنِّهَایَةَ وَ اَلاِستِقَامَةَ اَلاِستِقَامَةَ ثُمَّ اَلصَّبرَ اَلصَّبرَ وَ اَلوَرَعَ اَلوَرَعَ إِنَّ لَکُم نِهَایَةً فَانتَهُوا إِلَی نِهَایَتِکُم وَ إِنَّ لَکُم عَلَماً فَاهتَدُوا بِعَلَمِکُم

(12) کار نیکو کار نیکو (خدا را بسیار عبادت و بندگی کنید و به اندک آن اکتفاء ننمائید) پس آنرا بپایان برسانید، آنرا بپایان برسانید، و استوار باشید، استوار باشید (در امر دین استقامت داشته باشید و از راه راست پا بیرون ننهاده بهر طرف رو نیاورید، و در معاصی) شکیبائی گزینید شکیبائی گزینید (و از پیروی خواهشهای نفس خودداری نمائید) بپرهیزید، بپرهیزید (از آنچه خدا نهی فرموده دوری کنید) شما را عاقبت و خاتمه‌ای هست، خود را بآن (بهشت جاوید) برسانید و برای شما پرچم و نشانه ای است (پیغمبر اکرم و اوصیاء آن حضرت) پس (برای رسیدن بحسن عاقبت) به نشانۀ خودتان هدایت و رستگار شوید

وَ إِنَّ لِلإِسلاَمِ غَایَةً فَانتَهُوا إِلَی غَایَتِهِ وَ اُخرُجُوا إِلَی اَللَّهِ مِمَّا اِفتَرَضَ عَلَیکُم مِن حَقِّهِ وَ بَیَّنَ لَکُم مِن وَظَائِفِهِ أَنَا شَاهِدٌ لَکُم وَ حَجِیجٌ یَومَ اَلقِیَامَةِ عَنکُم

(13) و اسلام را فائده و سودی است (سیادت و سعادت همیشگی) آنرا بدست آورید و بخدا رو آورید و حقّ او را آنچه بر شما واجب کرده و احکام خود را که برایتان (در قرآن و سنّت) بیان فرموده انجام دهید من روز قیامت برای شما گواه، و (برای نجات و رهائی از عذاب) از طرف شما حجّت و دلیل می‌آورم

أَلاَ وَ إِنَّ اَلقَدَرَ اَلسَّابِقَ قَد وَقَعَ وَ اَلقَضَاءَ اَلمَاضِی قَد تَوَرَّدَ وَ إِنِّی مُتَکَلِّمٌ بِعِدَةِ اَللَّهِ وَ حُجَّتِهِ قَالَ اَللَّهُ تَعَالَی إِنَّ اَلَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِستَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیهِمُ اَلمَلاٰئِکَةُ أَن لاَ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحزَنُوا وَ أَبشِرُوا بِالجَنَّةِ اَلَّتِی کُنتُم تُوعَدُونَ

(14) آگاه باشید آنچه پیش از این مقدّر بود (خلافت خلفاء و انتقال به آن حضرت) واقع شد، و آنچه حکم و ارادۀ خدا بآن تعلّق گرفته پی در پی (فتنه‌ها و خونریزیهای بعد از این) پیش خواهد آمد و من از روی وعدۀ خدا و حجّت او (قرآن کریم با شما) سخن می‌گویم خدای تعالی (در س 41 ی 30) فرموده: «إِنَّ اَلَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِستَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیهِمُ اَلمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحزَنُوا وَ أَبشِرُوا بِالجَنَّةِ اَلَّتِی کُنتُم تُوعَدُونَ‌» یعنی آنانکه گفتند: پروردگار ما خدا است (به ربوبیّت و وحدانیّت او اقرار کردند) پس (بر آن) ایستادگی نمودند (اوامر او را انجام داده نواهیش را مرتکب نگشتند، هنگام مرگ) فرشتگان بر ایشان نازل شوند (و بگویند) که (از سختیها) نترسید، و (بآنچه از دست دادید) اندوهگین نباشید، و مژده باد شما را بهشت که (در دنیا بآن) وعده داده شده بودید»

وَ قَد قُلتُم رَبُّنَا اَللَّهُ فَاستَقِیمُوا عَلَی کِتَابِهِ وَ عَلَی مِنهَاجِ أَمرِهِ وَ عَلَی اَلطَّرِیقَةِ اَلصَّالِحَةِ مِن عِبَادَتِهِ ثُمَّ لاَ تَمرُقُوا مِنهَا وَ لاَ تَبتَدِعُوا فِیهَا وَ لاَ تُخَالِفُوا عَنهَا فَإِنَّ أَهلَ اَلمُرُوقِ مُنقَطِعٌ بِهِم عِندَ اَللَّهِ یَومَ اَلقِیَامَةِ

(15) و شما که گفتید: پروردگار ما خدا است، پس (طبق اقرار خود) بعمل بکتاب و راه روشن دستور و فرمان و طریق شایستۀ عبادت و بندگیش ایستادگی کنید و از آن راه خارج نشوید، و بدعتی در آن نگذارید، و با آن مخالفت نکنید زیرا کسانیکه از آن راه قدم بیرون نهادند روز قیامت به رحمت خدا راه ندارند

ثُمَّ إِیَّاکُم وَ تَهزِیعَ اَلأَخلاَقِ وَ تَصرِیفَهَا وَ اِجعَلُوا اَللِّسَانَ وَاحِداً وَ لیَخزُنِ اَلرَّجُلُ لِسَانَهُ فَإِنَّ هَذَا اَللِّسَانَ جَمُوحٌ بِصَاحِبِهِ وَ اَللَّهِ مَا أَرَی عَبداً یَتَّقِی تَقوَی تَنفَعُهُ حَتَّی یَخزُنَ لِسَانَهُ

(16) پس بر حذر باشید از تغییر و تبدیل خلق و خوها (بپرهیزید از نفاق و دوروئی: راستگویی، دروغگویی، سخن چینی و مصلح شدن) و زبان را یکی قرار دهید (یک جور سخن گویید) و مرد باید زبان خود را نگاه دارد (بیجا لب به گفتار نگشاید) زیرا زبان بصاحب خود سرکش است (اگر عنانش را رها کند او را در مهلکه انداخته تباه گرداند) سوگند بخدا نمی‌بینم بندۀ پرهیزگاری را پرهیزکاریش باو سود بخشد تا اینکه زبانش را (از دروغ و تهمت و غیبت و دشنام و سخن چینی و مانند آنها) نگاه‌دار و (و گر نه پرهیزش سودی ندارد، زیرا پرهیزکار سودمند نگردد مگر بر اثر اجتناب و دوری از جمیع معاصی)

وَ إِنَّ لِسَانَ اَلمُؤمِنِ مِن وَرَاءِ قَلبِهِ وَ إِنَّ قَلبَ اَلمُنَافِقِ مِن وَرَاءِ لِسَانِهِ لِأَنَّ اَلمُؤمِنَ إِذَا أَرَادَ أَن یَتَکَلَّمَ بِکَلاَمٍ تَدَبَّرَهُ فِی نَفسِهِ فَإِن کَانَ خَیراً أَبدَاهُ وَ إِن کَانَ شَرّاً وَارَاهُ وَ إِنَّ اَلمُنَافِقَ یَتَکَلَّمُ بِمَا أَتَی عَلَی لِسَانِهِ لاَ یَدرِی مَا ذَا لَهُ وَ مَا ذَا عَلَیهِ

(17) و بتحقیق زبان مؤمن پشت دل او است (سخنش از روی دل و اعتقاد می‌باشد) و دل منافق پشت زبان او است (بآنچه می‌گوید اعتقاد ندارد) زیرا مؤمن چون بخواهد سخنی گوید در آن تأمّل و اندیشه کند، اگر نیکو و صلاح بود بیان کند، و اگر بد و ناروا بود می‌پوشاند (از گفتن خودداری می‌نماید) و منافق آنچه به زبانش برسد می‌گوید و نمی‌داند کدام سخن برای او سود دارد و کدام زیان!!

وَ لَقَد قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله لاَ یَستَقِیمُ إِیمَانُ عَبدٍ حَتَّی یَستَقِیمَ قَلبُهُ وَ لاَ یَستَقِیمُ قَلبُهُ حَتَّی یَستَقِیمَ لِسَانُهُ فَمَنِ اِستَطَاعَ مِنکُم أَن یَلقَی اَللَّهَ سُبحَانَهُ وَ هُوَ نَقِیُّ اَلرَّاحَةِ مِن دِمَاءِ اَلمُسلِمِینَ وَ أَموَالِهِم سَلِیمُ اَللِّسَانِ مِن أَعرَاضِهِم فَلیَفعَل

(18) و رسول خدا، صلّی اللّٰه علیه و آله، فرمود: «ایمان بنده مستقیم و استوار نیست تا اینکه دل او استوار باشد و دل او استوار نیست تا اینکه زبانش استوار باشد» (زیرا زبان ترجمان دل است، و استقامت دل بستۀ به زبان است) پس کسیکه از شما توانا باشد که خداوند سبحان را ملاقات کند (مشمول رحمت او گردد) در حالیکه از خون مسلمانان و دارائی آنها دستش پاک، و از هتک آبرو و شئون آنان زبانش سالم باشد، باید چنین کند (از شرائط اسلام و لوازم ایمان است که بایستی مسلمان از زبان و دست مسلمان آسایش داشته باشد )

وَ اِعلَمُوا عِبَادَ اَللَّهِ أَنَّ اَلمُؤمِنَ یَستَحِلُّ اَلعَامَ مَا اِستَحَلَّ عَاماً أَوَّلَ وَ یُحَرِّمُ اَلعَامَ مَا حَرَّمَ عَاماً أَوَّلَ وَ إِنَّ مَا أَحدَثَ اَلنَّاسُ لاَ یُحِلُّ لَکُم شَیئاً مِمَّا حُرِّمَ عَلَیکُم وَ لَکِن اَلحَلاَلُ مَا أَحَلَّ اَللَّهُ وَ اَلحَرَامُ مَا حَرَّمَ اَللَّهُ

(19) بندگان خدا بدانید مؤمن در این سال حلال میداند آنچه را که در سال گذشته حلال می‌دانسته و حرام میداند آنچه را در سال پیش حرام می‌شمرده (حلیّت و حرمت چیزی چون از روی کتاب و سنّت نزد صاحب ایمان ثابت شد همیشه طبق آن حکم میکند، بخلاف غیر مؤمن که بر اثر فساد عقیده به رأی و اجتهاد نادرست خود حلال و حرامی را که در کتاب و سنّت ثابت شده تغییر می‌دهد) و بدعتهائی را که مردم احداث کرده‌اند (احکامی که خلفاء بنا گذاردند مانند بیّنه و گواه خواستن ابو بکر از حضرت فاطمه - علیها السّلام در باب فدک با اینکه بیّنه با مدّعی است، و جزیه گرفتن عمر زیادتر از آنچه پیغمبر مقرّر فرموده بود، و مقدّم داشتن عثمان خواندن خطبه را بر نماز در عید فطر و اضحی با اینکه باید بعد از نماز خوانده شود، خلاصه این نوع بدعتها) آنچه را بشما حرام شده است حلال نمی‌گرداند، بلکه حلال آنست که خدا حلال کرده و حرام آنستکه خدا حرام فرموده

فَقَد جَرَّبتُمُ اَلأُمُورَ وَ ضَرَّستُمُوهَا وَ وُعِظتُم بِمَن کَانَ قَبلَکُم وَ ضُرِبَتِ لَکُم اَلأَمثَالُ وَ دُعِیتُم إِلَی اَلأَمرِ اَلوَاضِحِ فَلاَ یَصَمُّ عَن ذَلِکَ إِلاَّ أَصَمُّ وَ لاَ یَعمَی عَنهُ إِلاَّ أَعمَی

(20) و کارها را بر اثر تجربه و آزمایش محکم و استوار نموده‌اید (اندیشه بکار بردید تا نیک از بد و حقّ‌ از باطل بشما آشکار گردید) و به پیشینیان پند داده شدید (خداوند سبحان در قرآن کریم فرموده که نیکوکاران سعادتمند و بدکاران بعذاب گرفتار شدند) و برای شما مثلها زده شده (در قرآن کریم برای امتیاز حقّ از باطل مثلها بیان گردیده) و بسوی امر روشن (دین اسلام که درستی آن بر همه آشکار است) دعوت شدید، پس کر نمی‌ماند از آن (گوش نمی‌بندد) مگر کسیکه (گوش دل او) کر باشد، و کور نمی‌ماند از آن (چشم بر هم نمی‌نهد) مگر کسیکه (چشم دلش) کور باشد!!

وَ مَن لَم یَنفَعهُ اَللَّهُ بِالبَلاَءِ وَ اَلتَّجَارُبِ لَم یَنتَفِع بِشَیءٍ مِنَ اَلعِظَةِ وَ أَتَاهُ اَلنَّقصُ مِن أَمَامِهِ حَتَّی یَعرِفَ مَا أَنکَرَ وَ یُنکِرَ مَا عَرَفَ

(21) و کسیرا که خدا بسبب گرفتاری و آزمایش در امور نفع نرسانیده به موعظه و پند سود نبرده است (زیرا تأثیر بلاء و آزمایش در امور محسوسه از تأثیر پند و اندرز بیشتر است) و او را از جلو رویش (پیاپی) نقصان و زیان برسد تا اینکه (بر اثر فزونی نادانی و گمراهیش) منکر و زشت را معروف و معروف و پسندیده را منکر شناسد

فَإِنَّ اَلنَّاسُ رَجُلاَنِ مُتَّبِعٌ شِرعَةً وَ مُبتَدِعٌ بِدعَةً لَیسَ مَعَهُ مِنَ اَللَّهِ بُرهَانُ سُنَّةٍ وَ لاَ ضِیَاءُ حُجَّةٍ وَ إِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ لَم یَعِظ أَحَداً بِمِثلِ هَذَا اَلقُرآنِ فَإِنَّهُ حَبلُ اَللَّهِ اَلمَتِینُ وَ سَبَبُهُ اَلأَمِینُ وَ فِیهِ رَبِیعُ اَلقَلبِ وَ یَنَابِیعُ اَلعِلمِ وَ مَا لِلقَلبِ جِلاَءٌ غَیرُهُ

(22) و مردم دو دسته‌اند (اوّل:) کسیکه پیرو شریعت است (گفتار و کردارش طبق کتاب و سنّت می‌باشد) و (دوّم:) آنکه احداث کنندۀ بدعت می‌باشد که (پیرو نفس امّاره و شیطان است، و) نیست با او از خداوند دلیل آشکار نه از سنّت (پیغمبر اکرم) و نه از قرآن کریم و خداوند سبحان هیچکس (از پیروان پیغمبران پیشین) را پند نداد به (پندی) مانند این قرآن (زیرا منظور از پند و اندرزها سوق مردم است بطرف حقّ و ارشاد براه سعادت و نیکبختی و قرآن برای رسیدن باین مقصود جامع است و این خود بزرگترین لطف حقّ تعالی است نسبت بمسلمین) که ریسمان محکم و استوار خدا است (هرگز گسیخته نمی‌شود، و هر کس بآن چنگ زند از بدبختی دنیا و عذاب آخرت رهائی می‌یابد) و راه او است که (بهر که قدم در آن نهد) خیانت نمی‌کند، و در آن است بهار دل (چون تلاوت آیات و اندیشۀ در معانی آنها رویانندۀ انواع گلهای علوم و معارف می‌باشد) و چشمه‌های علم و دانش (زیرا هر یک از آیات آن منبع علم و حکمتی است که حیات ارواح وابستۀ به آنست) و دل را جز آن صیقلی نیست (اندیشۀ در آن جلاء دهندۀ دلها است از زنگ نادانی و گمراهی، و چون در قرآن چشمه‌های علوم و معارف است، پس اگر علوم دیگر نیز دل را جلاء دهد برای آنست که آن علوم بقرآن منتهی می‌گردد، پس در حقیقت قرآن دل را جلاء داده است)

مَعَ أَنَّهُ قَد ذَهَبَ اَلمُتَذَکِّرُونَ وَ بَقَی اَلنَّاسُونَ أَوِ اَلمُتَنَاسُونَ فَإِذَا رَأَیتُم خَیراً فَأَعِینُوا عَلَیهِ وَ إِذَا رَأَیتُم شَرّاً فَاذهَبُوا عَنهُ فَإِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله کَانَ یَقُولُ یَا اِبنَ آدَمَ اِعمَلِ اَلخَیرَ وَ دَعِ اَلشَّرَّ فَإِذَا أَنتَ جَوَادٌ قَاصِدٌ

(23) با اینکه یاد آوران (قرآن و عمل کنندگان بآن) رفتند، و فراموش کاران یا آنانکه فراموشی را بخود بسته‌اند مانده‌اند پس (اگر چه پند در شما اثر ندارد با این حال می‌گویم:) اگر خیر و نیکوئی را دیدید بآن کمک کنید (بجا آورید) و هر گاه شرّ و بدی دیدید از آن بگذرید (دور گردید، یعنی از امر و نهی امام علیه السّلام پیروی کرده از مخالفین او و بیعت شکنان بیزاری جوئید) زیرا رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله می‌فرمود: ای پسر آدم نیکوئی کن و بدی را رها نما و چون چنین کردی تو خوش رفتار و میانه رو هستی (در وسط راه حقّ قدم نهاده‌ای که هرگز گم نمی‌شوی )

أَلاَ وَ إِنَّ اَلظُّلمَ ثَلاَثَةٌ فَظُلمٌ لاَ یُغفَرُ وَ ظُلمٌ لاَ یُترَکُ وَ ظُلمٌ مَغفُورٌ لاَ یُطلَبُ فَأَمَّا اَلظُّلمُ اَلَّذِی لاَ یُغفَرُ فَالشِّرکُ بِاللَّهِ قَالَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَغفِرُ أَن یُشرَکَ بِهِ وَ أَمَّا اَلظُّلمُ اَلَّذِی یُغفَرُ فَظُلمُ اَلعَبدِ نَفسَهُ عِندَ بَعضِ اَلهَنَاتِ وَ أَمَّا اَلظُّلمُ اَلَّذِی لاَ یُترَکُ فَظُلمُ اَلعِبَادِ بَعضُهُم بَعضاً

(24) آگاه باشید ظلم بر سه قسم است: ظلمی که آمرزیده نمی‌شود، و ظلمی که باز خواست میشود، و ظلمی که آمرزیده شده باز خواست نمی‌شود امّا ظلمی که آمرزیده نمی‌شود شرک بخدا است، خداوند سبحان (در قرآن کریم س 4 ی 48) می‌فرماید: «إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَغفِرُ أَن یُشرَکَ بِهِ‌» یعنی خدا نمی‌آمرزد کسیرا که باو شرک آورد و امّا ظلمی که آمرزیده میشود ظلم بنده است بر نفس خود در بجا آوردن برخی گناهان کوچک (در صورتیکه اصرار بر آن نداشته باشد، زیرا اجتناب و دوری از کبائر و گناهان بزرگ کفّاره ایست که گناه کوچک را پوشانده جلوه نمی‌دهد) و امّا ظلمی که باز خواست میشود ظلم بنده است بندۀ دیگر را

اَلقِصَاصُ هُنَاکَ شَدِیدٌ لَیسَ هُوَ جَرحاً بِالمُدَی وَ لاَ ضَرباً بِالسِّیَاطِ وَ لَکِنَّهُ مَا یُستَصغَرُ ذَلِکَ مَعَهُ

(25) قصاص و تلافی در آخرت سخت و دشوار است، و قصاص در آنجا با زخم کاردها و زدن تازیانه‌ها نیست، ولی قصاصی است که زخم و تازیانه نزد آن کوچک شمرده میشود (از این بیان فهمیده میشود آنانکه بآل محمّد، علیهم السّلام، ظلم نموده‌اند بسختی باز خواست شده بعذاب گرفتار خواهند شد)

فَإِیَّاکُم وَ اَلتَّلَوُّنَ فِی دِینِ اَللَّهِ فَإِنَّ جَمَاعَةً فِیمَا تَکرَهُونَ مِنَ اَلحَقِّ خَیرٌ مِن فُرقَةٍ فِیمَا تُحِبُّونَ مِنَ اَلبَاطِلِ وَ إِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ لَم یُعطِ أَحَداً بِفُرقَةٍ خَیراً مِمَّن مَضَی وَ لاَ مِمَّن بَقَی

(26) پس از دو رنگی و دو روئی در دین خدا بپرهیزید (این جمله اشاره است به گروهی که در بیعت نمودن با آن حضرت متوقّف بودند، و آنان که بیعت را شکستند) زیرا اجتماع (دست بدست دادن و یکی شدن) در آنچه حقّ است و آنرا میل ندارید بهتر است از تفرقه و جدائی در آنچه باطل است و آنرا دوست می‌دارید و خداوند سبحان بر اثر تفرقه و جدائی به هیچ کس از گذشتگان و باقی ماندگان خیر و نیکوئی عطاء نفرموده

یَا أَیُّهَا اَلنَّاسُ طُوبَی لِمَن شَغَلَهُ عَیبُهُ عَن عُیُوبِ اَلنَّاسِ وَ طُوبَی لِمَن لَزِمَ بَیتَهُ وَ أَکَلَ قُوتَهُ وَ اِشتَغَلَ بِطَاعَةِ رَبِّهِ وَ بَکَی عَلَی خَطِیئَتِهِ فَکَانَ مِن نَفسِهِ فِی شُغلٍ وَ اَلنَّاسُ مِنهُ فِی رَاحَةٍ

(27) ای مردم خوشا بحال کسیکه زشتی و بدی خودش او را از زشتیهای مردم نگاه دارد و خوشا بحال کسیکه در خانۀ خود بنشیند (فتنه و فساد بر پا ننماید، و برای امر بمعروف و نهی از منکر و جلوگیری از تباهکاری آماده باشد) و روزی خود را بخورد (طمع بمال دیگران نداشته باشد) و به اطاعت پروردگارش مشغول بوده و بر گناه خویش بگرید (توبه و بازگشت نماید) در نتیجه سرگرم بکار خویشتن باشد و مردم از (دست و زبان) او در آسایش باشند


خطبه 176- نکوهش خیانت حکمین

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی معنی الحکمین

176 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (با خوارج نهروان) در بارۀ ابو موسی اشعریّ‌ و عمرو ابن عاص

فَأَجمَعَ رَأیُ مَلَئِکُم عَلَی أَنِ اِختَارُوا رَجُلَینِ فَأَخَذنَا عَلَیهِمَا أَن یُجَعجِعَا عِندَ اَلقُرآنِ وَ لاَ یُجَاوِزَاهُ وَ تَکُونُ أَلسِنَتُهُمَا مَعَهُ وَ قُلُوبُهُمَا تَبِعَهُ

(1) پس (از یاغی شدن خوارج نهروان بر امام علیه السّلام و اعتراض باینکه چرا در دین خدا مردم را حکم قرار دادی و اکنون که بر زیان حضرتت حکم داده‌اند حکمشان را نمی‌پذیری، آن حضرت در پاسخشان فرمود:) رأی بزرگان شما بر این قرار گرفت که دو مرد (ابو موسی اشعریّ و عمرو ابن عاص) را برگزیدند (تا بین حقّ و باطل حکم کنند) و ما از ایشان پیمان گرفتیم که طبق قرآن عمل کرده از آن تجاوز ننمایند و زبانشان با آن بوده و دلشان پیرو آن باشد (نه آنکه در ظاهر خود را پیرو آن خوانده و در باطن طبق اندیشۀ خودشان حکم دهند)

فَتَاهَا عَنهُ وَ تَرَکَا اَلحَقَّ وَ هُمَا یُبصِرَانِهِ وَ کَانَ اَلجَورُ هَوَاهُمَا وَ اَلاِعوِجَاجُ دَأبَهُمَا

(2) پس هر دو گمراه شده از قرآن دست کشیده حقّ را رها کردند و حال آنکه آنرا می‌دیدند (می‌دانستند جز من کسی لیاقت خلافت ندارد) و (لیکن چون) میل و خواهششان ظلم و ستمگری و عادت و روش ایشان کجی و نادرستی (قدم نهادن در گمراهی) بود (دانستند و بر خلاف حقّ حکم دادند)

وَ قَد سَبَقَ اِستِثنَاؤُنَا عَلَیهِمَا فِی اَلحُکمِ بِالعَدلِ وَ اَلعَمَلِ بِالحَقِّ سُوءَ رَأیِهِمَا وَ جَورَ حُکمِهِمَا وَ اَلثِّقَةُ فِی أَیدِینَا لِأَنفُسِنَا حِینَ خَالَفَنَا سَبِیلَ اَلحَقِّ وَ أَتَیَا بِمَا لاَ یُعرَفُ مِن مَعکُوسِ اَلحُکمِ

(3) و قرار ما با آنان در دادن حکم براستی و درستی و عمل بقرآن بر اندیشه و حکمی که از روی ظلم و ستم دادند پیشی گرفت و دلیلی که در دست ما است از آن هنگام است که از راه حقّ قدم بیرون نهاده بر خلاف قرارداد حکم بباطل و نادرست دادند (خلاصه چون با ایشان شرط کردیم که طبق قرآن عمل نمایند، و از روی هوای نفس حکم دادند، پس ما حقّ داریم که حکمشان را نپذیریم )


خطبه 177- دعوت به پرهیزکاری

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

177 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در اوّل خلافت خود راجع به اوصاف خداوند سبحان و مدح حضرت رسول صلّی اللّٰه علیه و آله و اندرز به شنوندگان)

لاَ یَشغَلُهُ شَأنٌ عَن شَأنٍ وَ لاَ یُغَیِّرُهُ زَمَانٌ وَ لاَ یَحوِیهِ مَکَانٌ وَ لاَ یَصِفُهُ لِسَانٌ لاَ یَعزُبُ عَنهُ عَدَدُ قَطرِ اَلمَاءِ وَ لاَ نُجُومِ اَلسَّمَاءِ وَ لاَ سَوَافِی اَلرِّیحِ فِی اَلهَوَاءِ وَ لاَ دَبِیبُ اَلنَّملِ عَلَی اَلصَّفَا وَ لاَ مَقِیلُ اَلذَّرِّ فِی اَللَّیلَةِ اَلظَّلمَاءِ یَعلَمُ مَسَاقِطَ اَلأَورَاقِ وَ خَفِیَّ طَرفِ اَلأَحدَاقِ

(1) خدای تعالی را کاری از کار دیگر باز نمی‌دارد (زیرا کسیرا کاری از کار دیگر باز می‌دارد که یا نقصان در علم و دانائی او باشد یا بر اثر محدودیّت قدرت و توانائی، و خداوند متعال چون بهمه چیز دانا و توانا است هیچ کار او را از کار دیگر مشغول نمی‌گرداند) و او را زمان تغییر نمی‌دهد (چون خالق زمان و محیط بر آن و واجب الوجود است، و تغییر یافتن از لوازم ممکن باشد) و مکانی او را در بر نمی‌گیرد (زیرا قرار گرفتن در جائی مستلزم جسمیّت است و او جسم نیست) و زبانی نمی‌تواند (کنه ذات و حقیقت) او را وصف نماید، شمارۀ قطره‌های آب و ستاره‌های آسمان و آنچه باد در هوا پراکنده کند و حرکت مور بر سنگهای سخت و خوابگاه مورچه‌های کوچک در شب تار از او پوشیده نیست جای افتادن برگها و نگاه کردن از زیر چشمها را میداند

وَ أَشهَدُ أَن لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ غَیرَ مَعدُولٍ بِهِ وَ لاَ مَشکُوکٍ فِیهِ وَ لاَ مَکفُورٍ دِینُهُ وَ لاَ مَجحُودٍ تَکوِینُهُ شَهَادَةَ مَن صَدَقَت نِیَّتُهُ وَ صَفَت دِخلَتُهُ وَ خَلَصَ یَقِینُهُ وَ ثَقُلَت مَوَازِینُهُ

(2) و گواهی می‌دهم که معبودی نیست جز خدا که مانندی برای او نبوده و در هستیش شکّ و تردید و دین و آفرینش را انکاری نیست همچون گواهی کسیکه نیّت او راست (از صمیم قلب) و باطنش (از رئاء و خودنمایی) پاکیزه، و یقین و باورش (از شبهات) پاک، و میزانهایش سنگین (کردار نیکش بسیار) باشد

وَ أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ اَلَمجُتبَیَ مِن خَلاَئِقِهِ وَ اَلمُعتَامُ لِشَرحِ حَقَائِقِهِ وَ اَلمُختَصُّ بِعَقَائِلِ کَرَامَاتِهِ وَ اَلمُصطَفَی لِکَرَائِمِ رِسَالاَتِهِ وَ اَلمُوَضَّحَةُ بِهِ أَشرَاطُ اَلهُدَی وَ اَلمَجلُوُّ بِهِ غِربِیبُ اَلعَمَی

(3) و گواهی می‌دهم که محمّد بنده و فرستادۀ او است که از بین آفریده‌های او انتخاب و برای بیان احکام او اختیار، و بالطاف گرانبهای او اختصاص یافته، و برای رساندن پیغامهای نیکوی او برگزیده شده و بسبب او نشانه‌های هدایت و رستگاری آشکار و تاریکی کوری و گمراهی روشن گردیده است

أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّ اَلدُّنیَا تَغُرُّ اَلمُؤَمِّلَ لَهَا وَ اَلمُخلِدَ إِلَیهَا وَ لاَ تَنفَسُ بِمَن نَافَسَ فِیهَا وَ تَغلِبُ مَن غَلَبَ عَلَیهَا

(4) ای مردم، دنیا آرزومند و اعتماد دارنده بخود را می‌فریبد، و بکسیکه بآن شیفته شده (و آنرا برای شخص خود خواهان است) بخل نمی‌ورزد (او را دوچار آلودگیها می‌سازد) و بکسیکه بر آن تسلّط یابد (متاع آنرا بدست آورد) غلبه خواهد یافت (نابودش خواهد نمود)

وَ أَیمُ اَللَّهِ مَا کَانَ قَومٌ قَطُّ فِی غَضِّ نِعمَةٍ مِن عَیشٍ فَزَالَ عَنهُم إِلاَّ بِذُنُوبٍ اِجتَرَحُوهَا لِ أَنَّ اَللّٰهَ لَیسَ بِظَلاّٰمٍ لِلعَبِیدِ

(5) و سوگند بخدا هرگز قومی در فراخی نعمت و خوشی زندگانی نبوده‌اند که خوشی ایشان زائل شده باشد مگر بر اثر گناهانی که مرتکب شدند (چنانکه در س 13 ی 11 می‌فرماید: «إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَومٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنفُسِهِم‌» یعنی خدا تغییر نمی‌دهد آنرا که در گروهی است تا هنگامیکه آنچه در نفسهاشان است تغییر دهند، یعنی اخلاق پسندیده را به خوهای زشت تبدیل نمایند. و در س 16 ی 112 می‌فرماید: «وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَریَةً کٰانَت آمِنَةً مُطمَئِنَّةً یَأتِیهٰا رِزقُهٰا رَغَداً مِن کُلِّ مَکٰانٍ فَکَفَرَت بِأَنعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلجُوعِ وَ اَلخَوفِ بِمٰا کٰانُوا یَصنَعُونَ‌» یعنی خدا مثل آورد دهی را که اهل آن از سختیها آسوده و آرمیده بودند و از هر سو روزی فراوان بآنها می‌رسید، پس شکر نعمتهای خدا را بجا نیاوردند، خداوند هم لباس گرسنگی و ترس را بایشان پوشانیده مزۀ سختی و گرفتاری را بآنها چشانید، و بر اثر آنچه بجا آوردند آنان را بهر گونه سختی و گرسنگی مبتلی نمود) زیرا (ایشان با کفران نعمت و بجا آوردن گناه اگر مستحقّ نعمت بودند، منع نعمت از آنها منع از مستحقّ بود که عین ظلم و ستم است، و ظلم بر خدا محال است، چنانکه در س 8 ی 51 می‌فرماید:) «أَنَّ اَللّٰهَ لَیسَ بِظَلاّٰمٍ لِلعَبِیدِ» یعنی خدا بر بندگان، ستمگر نمی‌باشد (مقصود از فرمایش امام علیه السّلام آنست که غالبا سبب زوال نعمت مرتکب شدن گناهان است، نه آنکه عمومیّت داشته باشد، زیرا بسا خداوند از جهت امتحان و آزمایش یا بجهت کفّارۀ گناهان کوچک یا بلند نمودن مقام و منزلت، نعمت بعضی از بندگان را گرفته، و آسایششان را بسختی و گرفتاری تبدیل می‌نماید، چنانکه در قرآن کریم س 2 ی 155 می‌فرماید: «وَ لَنَبلُوَنَّکُم بِشَی‌ءٍ مِنَ اَلخَوفِ وَ اَلجُوعِ وَ نَقصٍ مِنَ اَلأَموٰالِ وَ اَلأَنفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِینَ‌» ی 156 «اَلَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَتهُم مُصِیبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیهِ رٰاجِعُونَ‌» ی 157 «أُولٰئِکَ عَلَیهِم صَلَوٰاتٌ مِن رَبِّهِم وَ رَحمَةٌ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلمُهتَدُونَ‌» یعنی شما را می‌آزماییم بترس و گرسنگی و کمبود در دارائیها و نفسها و فرزندان، و در این آزمایش مژده ده شکیبایان را، آنانکه چون اندوهی بایشان رو آورد می‌گویند: ما به رضای خدا خوشنود و بسوی او باز می‌گردیم، از جانب پروردگارشان درودها و رحمت و مهربانی بر ایشان باد که آنان راه یافتگانند)

وَ لَو أَنَّ اَلنَّاسَ حِینَ تَنزِلُ بِهِمُ اَلنِّقَمُ وَ تَزُولُ عَنهُمُ اَلنِّعَمُ فَزِعُوا إِلَی رَبِّهِم بِصِدقٍ مِن نِیَّاتِهِم وَ وَلَهٍ مِن قُلُوبِهِم لَرَدَّ عَلَیهِم کُلَّ شَارِدٍ وَ أَصلَحَ لَهُم کُلَّ فَاسِدٍ

(6) و اگر مردم هنگامیکه سختیها بایشان رو آورد و نعمتها از آنها زائل گردد، با نیّتهای راست و دلهای شیفته به پروردگارشان پناه ببرند، آنچه از دست رفته بآنها باز می‌گرداند، و هر فسادی را برای ایشان اصلاح می‌فرماید

وَ إِنِّی لَأَخشَی عَلَیکُم أَن تَکُونُوا فِی فَترَةٍ وَ قَد کَانَت أُمُورٌ مَضَت مِلتُم فِیهَا مَیلَةً کُنتُم فِیهَا عِندِی غَیرَ مَحمُودِینَ وَ لَئِن رُدَّ عَلَیکُم أَمرُکُم إِنَّکُم لَسُعَدَاءُ وَ مَا عَلَیَّ إِلاَّ اَلجُهدُ

(7) و من (از رفتار زشت شما در پیروی آنانکه خلافت را غصب کرده طبق وصیّت پیغمبر اکرم عمل ننمودند) می‌ترسم (مانند مردم زمان جاهلیّت) در فترت واقع شوید (از آئین پیغمبر دور شده بمرور از دین دست برداشته بر اثر نادانی و گمراهی از اندیشه‌های نادرست پیروی نمائید) و کارهایی گذشت (خلفایی به ناحقّ روی کار آمدند) که شما بآنها مائل شده از حقّ دست کشیدید و نزد من مردم ناپسندیده بودید و اگر روشی که (در زمان رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله) داشتید بشما باز گردد (بعد از زشتیها) از نیک‌بختان خواهید شد و بر من نیست جز سعی و کوشش (در اصلاح امور و اندرز دادن)

وَ لَو أَشَاءُ أَن أَقُولَ لَقُلتُ عَفَا اَللّٰهُ عَمّٰا سَلَفَ

(8) و اگر می‌خواستم (گفتار و کردار زشت شما را در زمان سه خلیفه) بگویم می‌گفتم (و لیکن مصلحت در عفو و چشم پوشی از آنها است) خدا آنچه را که گذشت عفو و بخشش فرماید


خطبه 178- شناخت خدا در پاسخ به ذعلب یمانی

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام و قد سأله ذعلب الیمانی فقال هل رأیت ربک یا أمیر المؤمنین

178 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در وقتی که ذعلب یمنی از آن بزرگوار پرسید: یا امیر المؤمنین آیا پروردگار خود را دیده‌ای‌؟

فقال علیه‌السلام أ فأعبد ما لا أری فقال و کیف تراه قال علیه‌السلام

امام علیه السّلام فرمود: (1) آیا چیزی را که نمی‌بینم پرستش می‌نمایم‌؟! (با اینکه عبادت و پرستش مستلزم سخن گفتن و در خواست رحمت و مغفرت و خضوع و فروتنی است و این نوع امور در حضور و رؤیت انجام می‌گیرد) پس (سائل گمان کرد مراد از دیدن پروردگار دیدن بچشم است، لذا) گفت: چگونه او را می‌بینی‌؟ (با اینکه دیدن او ممکن نیست) امام علیه السّلام فرمود

لاَ تُدرِکُهُ اَلعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ اَلعِیَانِ وَ لَکِن تُدرِکُهُ اَلقُلُوبُ بِحَقَائِقِ اَلإِیمَانِ

(2) چشمها او را آشکار درک نمی‌کند، لکن دلها بوسیلۀ حقائق ایمان (تصدیق بوجود و وحدانیّت و ربوبیّت و سائر صفات) او را درک می‌نماید

قَرِیبٌ مِنَ اَلأَشیَاءِ غَیرُ مُلاَمِسٍ بَعِیدٌ مِنهَا غَیرُ مُبَایِنٍ مُتَکَلِّمٌ لاَ بِرَوِیَّةٍ مُرِیدٌ لاَ بِهِمَّةٍ صَانِعٌ لاَ بِجَارِحَةٍ لَطِیفٌ لاَ یُوصَفُ بِالخَفَاءِ کَبِیرٌ لاَ یُوصَفُ بِالجَفَاءِ بَصِیرٌ لاَ یُوصَفُ بِالحَاسَّةِ رَحِیمٌ لاَ یُوصَفُ بِالرِّقَّةِ

(3) بهر چیز نزدیک است (احاطه دارد) ولی چسبیده نیست، و از هر چیز دور است ولی جدا نیست (زیرا نزدیکی با چسبیدن و دوری با جدا بودن از لوازم جسم است) گویا است (ایجاد سخن میکند) بدون تفکّر و اندیشه (زیرا اندیشه بر اثر نادانی است که خداوند از آن منزّه است) اراده کننده (آفریننده) است بدون تصمیم و آماده شدن (زیرا تصمیم گرفتن عبادت است از اراده‌ای که مقدّمۀ ارادۀ انجام کاری باشد و آن از لوازم جسم است که در انجام کاری مردّد است، و امّا برای خدای تعالی که علم عین ذات او است عزم و تصمیم درست نیست چون مردّد نمی‌باشد) ایجاد کننده است بدون (کمک) عضوی (از قبیل دست و پا و مانند آنها، زیرا نیازمند بکمک حاجت دارد و او غنیّ بالذّات و بی نیاز است) لطیف است که (از جهت شدّت ظهور و آشکار بودنش) به پنهانی وصف نمی‌شود (چون چیزی بر او احاطه ندارد) بزرگ است (از همه چیز) که به ستمگری (مانند ستمگران مسلّط بر زیر دستان) وصف نمی‌شود (زیرا عدل محض است) بینا است که به داشتن حسّی (از حواسّ‌) وصف نمی‌گردد (زیرا حواسّ از صفات ممکن است) مهربان است (از روی فضل و احسان) نه به دلسوزی

تَعنُو اَلوُجُوهُ لِعَظَمَتِهِ وَ تَجِبُ اَلقُلُوبُ مِن مَخَافَتِهِ

(4) خلائق در برابر عظمت و بزرگی او خوار و فروتنند (زیرا همه مقهور مشیّت و ارادۀ او هستند) و دلها (در برابر هیبت و عظمتش) از ترس (عذاب) او مضطرب و نگرانند


خطبه 179- نکوهش یاران نافرمان

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فی ذم أصحابه

179 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است در سرزنش اصحاب خود

أَحمَدُ اَللَّهَ عَلَی مَا قَضَی مِن أَمرٍ وَ قَدَّرَ مِن فِعلٍ وَ عَلَی اِبتِلاَئِی بِکُم أَیَّتُهَا اَلفِرقَةُ اَلَّتِی إِذَا أَمَرتُ لَم تُطِع وَ إِذَا دَعَوتُ لَم تُجِب إِن أُمهِلتُم خُضتُم وَ إِن حُورِبتُم خُرتُم وَ إِنِ اِجتَمَعَ اَلنَّاسُ عَلَی إِمَامٍ طَعَنتُم وَ إِن أُجِئتُم إِلَی مُشَاقَّةٍ نَکَصتُم

(1) خدا را سپاس می‌گزارم بر امری که واجب و لازم نموده، و بر فعلی که مقدّر فرموده، و بر آزمایش نمودن من به (نفاق و دو روئی) شما ای گروهی که هر زمان فرمان دادم پیروی نکردید، و دعوت مرا نپذیرفتید و اگر (از جنگ با دشمن) شما را مهلت دهند به سخنان بیهوده می‌پردازید (لاف زده گزاف می‌گوئید) و اگر جنگی پیش آید ضعف و سستی نشان می‌دهید (از ترس پنهان می‌شوید) و مردمی را که نزد پیشوا اجتماع میکنند (از امام علیه السّلام پیروی می‌نمایند) طعن زده سرزنش می‌نمایید و اگر ناچار بسختی (جنگ) گرفتار شوید به قهقری بر می‌گردید

لاَ أَبَا لِغَیرِکُم مَا تَنتَظِرُونَ بِنَصرِکُم وَ اَلجِهَادِ عَلَی حَقِّکُم اَلمَوتُ أَوِ اَلذُّلُّ لَکُم

(با اینکه مردم ثابت قدمی نیستید و از هیچ دری براه نمی‌آیید از راه لطف و رعیّت نوازی می‌گویم:) (2) دشمن شما بی پدر (و مربّی) باشد (نه شما) منتظر چه هستید در (تأخیر) یاری کردن و سعی و کوشش بر (گرفتن) حقّتان‌؟ مرگ یا خواری برای شما است (یکی از این دو شما را دریابد یا کشته شدن در میدان جنگ یا ذلّت و بیچارگی از دشمن که از کشته شدن سختتر است)

فَوَاللَّهِ لَئِن جَاءَ یَومِی وَ لَیَأتِیَنِّی لَیُفَرِّقَنَّ بَینِی وَ بَینَکُم وَ أَنَا لِصُحبَتِکُم قَالٍ وَ بِکُم غَیرُ کَثِیرٍ

(3) سوگند بخدا اگر اجل من برسد - و البتّه خواهد رسید - بین من و شما جدائی می‌افکند در حالیکه از بودن با شما بیزار و تنها مانده‌ام (به انفاق و دو روئی و کردار زشت شما مانند آنست که چون از دنیا بروم یاوری نداشته‌ام)

لِلَّهِ أَنتُم أَ مَا دِینٌ یَجمَعُکُم وَ لاَ حَمِیَّةٌ تَشحَذُکُم أَ وَ لَیسَ عَجَباً أَنَّ مُعَاوِیَةَ یَدعُو اَلجُفَاةَ اَلطَّغَامَ فَیَتَّبِعُونَهُ عَلَی غَیرِ مَعُونَةٍ وَ لاَ عَطَاءٍ وَ أَنَا أَدعُوکُم وَ أَنتُم تَرِیکَةُ اَلإِسلاَمِ وَ بَقِیَّةُ اَلنَّاسِ إِلَی اَلمَعُونَةِ وَ طَائِفَةٍ مِنَ اَلعَطَاءِ فَتَفَرَّقُونَ عَنِّی وَ تَختَلِفُونَ عَلَیَّ

(4) اجر شما با خدا است!! آیا دینی نیست که شما را گرد آورد (تا بیکدیگر کمک کنید) و غیرتی نیست که شما را (به جلوگیری از دشمن) آماده سازد آیا شگفت نیست که معاویه ستمگران فرومایه را می‌خواند و از او پیروی میکنند بدون اینکه ایشان را کمک و بخششی نماید (اسباب جنگ برای آنها فراهم کرده و پولی بایشان بدهد) و (چون معاویه به افراد چیزی نمی‌داد و فقط به رؤسای قبائل عرب بسیار بخشش می‌نمود آنان را طرفدار خود می‌گردانید و سائر مردم از جهت تعصّب فامیلی یا بسبب بخشش کمی که از رؤساء می‌افتند و یا به رسوم ایلی یا به گول خونخواهی عثمان ایشان را پیروی می‌نمودند، و امیر المؤمنین، علیه السّلام، به رئیس و پیرو یکسان کمک و بخشش می‌فرمود، از این جهت رؤساء دلخوشی از آن حضرت نداشتند، و پیروان هم در راه آنها می‌رفتند، لذا می‌فرماید:) من شما را در حالیکه باز ماندۀ اهل اسلام و باقی مانده مردم مسلمانید با کمک و بخشش باندازۀ سهم هر یک دعوت می‌نمایم و شما از دور من پراکنده شده مخالفت می‌کنید؟!

إِنَّهُ لاَ یَخرُجُ إِلَیکُم مِن أَمرِی رِضًی فَتَرضَونَهُ وَ لاَ سَخَطٌ فَتَجتَمِعُونَ عَلَیهِ وَ إِنَّ أَحَبَّ مَا أَنَا لاَقٍ إِلَیَّ اَلمَوتُ

(5) رضایتی از امر و فرمان من ندارید تا از آن خوشنود گردید، و نه خشم و رنجشی تا بر آن اجتماع نمائید (در کار من پیوسته نفاق و دو روئی می‌کنید، نه در اطاعت و پیروی ثابت قدمید و نه در مخالفت یک رو و یک سخن، کاش یک راه پیش گرفته مرا از کشاکش این درد و اندوه می‌رهاندید) و برای من دوستترین چیزیکه میل دارم ملاقات کند مرا مرگ است (تا از شما برهم که از غمّ شما جز به مرگ نتوان رست)

قَد دَارَستُکُمُ اَلکِتَابَ وَ فَاتَحتُکُمُ اَلحِجَاجَ وَ عَرَّفتُکُم مَا أَنکَرتُم وَ سَوَّغتُکُم مَا مَجَجتُم لَو کَانَ اَلأَعمَی یَلحَظُ أَوِ اَلنَّائِمُ یَستَیقِظُ

(6) بتحقیق (معارف و حقائق) قرآن را بشما یاد دادم، و با حجّت و دلیل بین شما حکم کردم و شما را بآنچه نمی‌شناختید آشنا گردانیدم، و آنچه را که از دهن بیرون می‌افکندید بشما گوارا ساختم (چیزهائی را که از روی نفهمی به بدی تلقّی می‌کردید خوبی آنها را بشما آشکار نمودم) کاش کور می‌دید یا خفته بیدار می‌گشت (من شرط ارشاد و راهنمائی را بجا آوردم حالا اگر کور نبیند و خفته بیدار نگردد تقصیر من نیست)

وَ أَقرِب بِقَومٍ مِنَ اَلجَهلِ بِاللَّهِ قَائِدُهُم مُعَاوِیَةُ وَ مُؤَدِّبُهُمُ اِبنُ اَلنَّابِغَةِ

(7) و چه بسیار نزدیک بجهل و نادانی به (احکام) خدا هستند گروهی که پیشوایشان معاویه است و آموزگارشان پسر زانیه (عمرو ابن عاص که قصّۀ مادرش در شرح سخن هشتاد و سوّم گذشت )


خطبه 180- نکوهش پیوستن به خوارج

[↑ بالا] وَ مِن کَلاَمٍ لَهُ علیه‌السلام وَ قَد أَرسَلَ رَجُلاً مِن أَصحَابِهِ یَعلَمُ لَهُ عِلمَ أَحوَالِ قَومٍ مِن جُندِ اَلکُوفَةِ قَد هَمُّوا بِاللِّحَاقِ بِالخَوَارِجِ وَ کَانُوا عَلَی خَوفٍ مِنهُ علیه‌السلام

180 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است، یکی از اصحابش (عبد اللّه ابن قعین) را فرستاد تا خبر آورد از گروهی (خریّت ابن راشد رئیس بنی ناجیه و پیروانش) که از سپاه کوفه (در جنگ صفّین) بودند، و (پس از جنگ با اهل شام) می‌خواستند به خوارج نهروان ملحق شوند و از آن حضرت، علیه السّلام می‌ترسیدند

فَلَمَّا عَادَ إِلَیهِ اَلرَّجُلُ قَالَ لَهُ أَ أَمِنُوا فَقَطَنُوا أَم جَبَنُوا فَظَعَنُوا فَقَالَ اَلرَّجُلُ بَل ظَعَنُوا یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ فَقَالَ علیه‌السلام

چون آن مرد برگشت آن بزرگوار پرسید: (1) آیا ایشان ایمن بوده بجا مانده‌اند، یا اینکه ترسیده کوچیده‌اند؟ آن مرد گفت: یا امیر المؤمنین کوچ کرده‌اند. امام علیه السّلام فرمود

بُعداً لَهُم کَمَا بَعِدَت ثَمُودُ أَمَا لَو أُشرِعَتِ اَلأَسِنَّةُ إِلَیهِم وَ صُبَّتِ اَلسُّیُوفُ عَلَی هَامَاتِهِم لَقَد نَدِمُوا عَلَی مَا کَانَ مِنهُم

(2) ایشان را دوری (از رحمت خدا) باد چنانکه قوم ثمود (نافرمانی نموده و ناقۀ صالح را پی کرده از رحمت خدا) دور گشتند (و تباه شدند) آگاه باش چون نیزه‌ها بطرف آنها راست گردد و شمشیرها بر فرقشان فرود آید از کاری که کرده‌اند پشیمان میشوند

إِنَّ اَلشَّیطَانَ اَلیَومَ قَدِ اِستَفَلَّهُم وَ هُوَ غَداً مُتَبَرِّئٌ مِنهُم وَ مُتَخَلٍّ عَنهُم

(3) امروز شیطان خواسته آنان را (از ما) جدا نموده پراکنده گرداند (و پیرو خویش قرار دهد) و فردا (ی قیامت) از آنها بیزاری جسته دوری می‌نماید

فَحَسبُهُم بِخُرُوجِهِم مِنَ اَلهُدَی وَ اِرتِکَاسِهِم فِی اَلضَّلاَلِ وَ اَلعَمَی وَ صَدِّهِم عَنِ اَلحَقِّ وَ جِمَاحِهِم فِی اَلتِّیهِ

(4) پس بس است ایشان را (استحقاق عذاب) بیرون رفتن از (راه) هدایت و رستگاری، و افتادن در (وادی) گمراهی و کوری، و اعراض از (پیروی) حقّ‌، و طغیان و سرکشی در (جادّۀ) ضلالت. (قصّۀ کشته شدن خریّت ابن راشد با پیروانش بدست معقل ابن قیس در شرح سخن چهل و چهارم گذشت )


خطبه 181- سپاس خدا، سفارش به پرهیزکاری و تشویق به جهاد

[↑ بالا] وَ مِن خُطبَةٍ لَهُ علیه‌السلام رُوِیَ عَن نَوفٍ اَلبَکَالِیِّ قَالَ خَطَبَنَا بِهَذِهِ اَلخُطبَةِ أَمِیرُ اَلمُؤمِنِینَ علیه‌السلام بِالکُوفَةِ وَ هُوَ قَائِمٌ عَلَی حِجَارَةٍ نَصَبَهَا لَهُ جَعدَةُ بنُ هُبَیرَةَ اَلمَخزُومِیُّ وَ عَلَیهِ مِدرَعَةٌ مِن صُوفٍ وَ حَمَائِلُ سَیفِهِ لِیفٌ وَ فِی رِجلَیهِ نَعلاَنِ مِن لِیفٍ وَ کَأَنَّ جَبِینَهُ ثَفِنَةُ بَعِیرٍ فَقَالَ علیه‌السلام

181 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است، روایت شده از نوف (ابن فضالۀ) بکالی که (از خواصّ اصحاب امام علیه السّلام است. در یمن شهری بنام صنعاء است که در سمت غربیّ آن موضعی بنام حمیر است و بکال نام قبیله‌ای بوده که در آنجا سکونت داشته‌اند) گفته: امیر المؤمنین علیه السّلام این خطبه را در کوفه برای ما بیان فرمود، در حالیکه بر بالای سنگی که آنرا جعدة (فرزند امّ هانی خواهر حضرت و) پسر هبیرۀ مخزومیّ نصب کرد ایستاده بود و در تن آن بزرگوار جبّه‌ای از پشم، و بند شمشیر و کفش پایش از برگ درخت خرما (بافته شده) بود، و پیشانی او (از بسیاری سجده) مانند پنبۀ زانوی شتر بود، پس (در مدح و ثنای خداوند سبحان و قدرت و توانائی او و ترغیب بتقوی و و پرهیزکاری و دل نبستن بدنیا) فرمود

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی إِلَیهِ مَصَائِرُ اَلخَلقِ وَ عَوَاقِبُ اَلأَمرِ

(1) سپاس خدائی را سزا است که بازگشت جمیع خلائق و آخر کارها (ی ایشان) بسوی اوست

نَحمَدُهُ عَلَی عَظِیمِ إِحسَانِهِ وَ نَیِّرِ بُرهَانِهِ وَ نَوَامِی فَضلِهِ وَ اِمتِنَانِهِ حَمداً یَکُونُ لِحَقِّهِ قَضَاءً وَ لِشُکرِهِ أَدَاءً وَ إِلَی ثَوَابِهِ مُقَرِّباً وَ لِحُسنِ مَزِیدِهِ مُوجِباً

(2) او را بر بزرگی احسان و دلیل آشکار (بر یگانگی) و افزونیهای عطاء و منّتش (بدین اسلام) سپاسگزاریم سپاسی که حقّ او را اداء کرده شکرش را بجا آورد (بفضل و کرم سپاس نالائق ما را قبول فرماید و گر نه بندگان ادای حقّ او و بجا آوردن شکرش را توانائی ندارند) و (سپاسگزار را) به پاداش او نزدیک گردانده باعث افزونی بخشش او گردد

وَ نَستَعِینُ بِهِ اِستِعَانَةَ رَاجٍ لِفَضلِهِ مُؤَمِّلٍ لِنَفعِهِ وَاثِقٍ بِدَفعِهِ مُعتَرِفٍ لَهُ بِالطَّولِ مُذعِنٍ لَهُ بِالعَمَلِ وَ اَلقَولِ

(3) و از او کمک می‌طلبیم چون خواستن کسیکه بجود او امیدوار و به رساندن سودش آرزومند و بر طرف نمودنش (سختیها را) معتمد و بفضل و کرمش معترف و به کردار و گفتار فرمانبر او می‌باشد

وَ نُؤمِنُ بِهِ إِیمَانَ مَن رَجَاهُ مُوقِناً وَ أَنَابَ إِلَیهِ مُؤمِناً وَ خَنَعَ لَهُ مُذعِناً وَ أَخلَصَ لَهُ مُوَحِّداً وَ عَظَّمَهُ مُمَجِّداً وَ لاَذَ بِهِ رَاغِباً مُجتَهِداً

(4) و باو می‌گرویم مانند گرویدن کسیکه به (فضل و کرم) او امیدوار است با یقین و باور، و بسوی او (به خداوندیش) رو آورده است با ایمان کامل، و برای او خضوع و فروتنی دارد با فرمانبری و باو اخلاص دارد با اعتقاد بیگانگی او، و او را بزرگ میداند با سپاسگزاری، و (در سختی و گرفتاری) باو پناه می‌برد با رغبت و کوشش (چون جزا و ملجأ و پناهی نمی‌شناسد)

لَم یُولَد سُبحَانَهُ فَیَکُونَ فِی اَلعِزِّ مُشَارَکاً وَ لَم یَلِد فَیَکُونَ مُورِثاً هَالِکاً وَ لَم یَتَقَدَّمهُ وَقتٌ وَ لاَ زَمَانٌ وَ لَم یَتَعَاوَرهُ زِیَادَةٌ وَ لاَ نُقصَانٌ بَل ظَهَرَ لِلعُقُولِ بِمَا أَرَانَا مِن عَلاَمَاتِ اَلتَّدبِیرِ اَلمُتقَنِ وَ اَلقَضَاءِ اَلمُبرَمِ

(5) خداوند سبحان زائیده نشده (از پدری بوجود نیامده) است تا در بزرگواری با او شریک باشد (زیرا والد از نوع ولد و عزیز و بزرگوار است) و نزائیده است (فرزندی نیاورده) تا از بین رفته میراثی باقی گذارد (زیرا زائیدن و از بین رفتن و دیگری را جانشین نمودن از لوازم جسم است) وقت و زمان بر او تقدّم نجسته (زیرا او آفرینندۀ وقت و زمان است) و زیادی و کمی پی در پی او را فرا نگرفته است (زیرا لازمۀ زیادی و کمی تغییر و تغییر مستلزم حدوث و حدوث از لوازم امکان است، خلاصه هیچ صفتی از صفات اجسام و اعراض را دارا نیست تا او را مانند مخلوقات وصف نماییم) بلکه بسبب آنچه که بما نموده از نشانه‌های نظم آراسته و حکم استوار (در آفرینش آسمان و زمین و موجودات دیگر وجود و هستی او) به خردها آشکار شده

فَمِن شَوَاهِدِ خَلقِهِ خَلقُ اَلسَّمَاوَاتِ مُوَطَّدَاتٍ بِلاَ عَمَدٍ قَائِمَاتٍ بِلاَ سَنَدٍ دَعَاهُنَّ فَأَجَبنَ طَائِعَاتٍ مُذعِنَاتٍ غَیرَ مُتَلَکِّئَاتٍ وَ لاَ مُبطِئَاتٍ

(6) پس از جملۀ دلیلها و گواهان بر آفرینش او خلقت آسمانها است که بدون ستون ثابت و برقرار و بی تکیه گاهی بر پا شده است خداوند آنها را خواند (خواست ایجاد کند) پس از روی اطاعت و فرمانبری بدون توقّف و درنگ (دعوتش را) پذیرفتند (موجود گشتند)

وَ لَو لاَ إِقرَارُهُنَّ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّةِ وَ إِذعَانُهُنَّ بِالطَّوَاعِیَةِ لَمَا جَعَلَهُنَّ مَوضِعاً لِعَرشِهِ وَ لاَ مَسکَناً لِمَلاَئِکَتِهِ وَ لاَ مَصعَداً لِلکَلِمِ اَلطَّیِّبِ وَ اَلعَمَلِ اَلصَّالِحِ مِن خَلقِهِ

(7) و اگر نبود اقرار (زبان حال) ایشان بر (ثبوت) ربوبیّت و اعتراف آنها به اطاعت و بندگی، آنها را موضع عرش خود و محلّ (مقرّبین از) فرشتگان و جای بالا بردن گفتار نیکو و کردار شایستۀ بندگانش قرار نمی‌داد

جَعَلَ نُجُومَهَا أَعلاَماً یَستَدِلُّ بِهَا اَلحَیرَانُ فِی مُختَلَفِ فِجَاجِ اَلأَقطَارِ لَم یَمنَع ضَوءَ نُورِهَا اِدلِهمَامُ سَجفِ اَللَّیلِ اَلمُظلِمِ وَ لاَ اِستَطَاعَت جَلاَبِیبُ سَوَادِ اَلحَنَادِسِ أَن تَرُدَّ مَا شَاعَ فِی اَلسَّمَاوَاتِ مِن تَلَألُؤِ نُورِ اَلقَمَرِ

(8) ستاره‌های آنها را نشانه‌ها قرار داد تا شخص حیران و سرگردان در آمد و شد راههای گشادۀ اطراف زمین بآنها راه جوید روشنی نور آنها را تاریکی زیاد پردۀ شب تار نپوشانده، و پرده‌های سیاه شبهای تاریک توانائی بر طرف نمودن درخشیدن نور ماه را که در آسمانها آشکار است ندارد

فَسُبحَانَ مَن لاَ یَخفَی عَلَیهِ سَوَادُ غَسَقٍ دَاجٍ وَ لاَ لَیلٍ سَاجٍ فِی بِقَاعِ اَلأَرَضِینَ اَلمُتَطَأطِئَاتِ وَ لاَ فِی یَفَاعِ اَلسُّفُعِ اَلمُتَجَاوِرَاتِ

(9) پس منزّه و آراسته است خداوندی که بر او پوشیده نیست سیاهی شب تار و نه آرام گرفته‌های شب در گوشه‌های زمینهای گود و در قلّۀ کوههای تیره رنگ نزدیک بهم

وَ مَا یَتَجَلجَلُ بِهِ اَلرَّعدُ فِی أُفُقِ اَلسَّمَاءِ وَ مَا تَلاَشَت عَنهُ بُرُوقُ اَلغَمَامِ وَ مَا تَسقُطُ مِن وَرَقَةٍ تُزِیلُهَا عَن مَسقَطِهَا عَوَاصِفُ اَلأَنوَاءِ وَ اِنهِطَالُ اَلسَّمَاءِ

(10) و بر او پوشیده نمی‌باشد آوازی که در افق و گوشۀ آسمان از رعد می‌آید، و برقهای ابر که پراکنده و نابود می‌گردد (از انظار پوشیده می‌ماند) و برگی که (بر زمین) می‌افتد و آنرا بادهای جهنده که بسقوط ستارگان نسبت می‌دادند و باریدن باران از جای خود دور می‌گردانند (چون بادیه نشینان اعراب جاهلیّت از روی عقیدۀ نادرست آثار سماویّ مانند باد و باران و سرما و گرما را بسقوط ستارگان نسبت می‌دادند و آنها را مؤثّر می‌دانستند، لذا امام علیه السّلام به عقیدۀ آنها اشاره فرموده)

وَ یَعلَمُ مَسقَطَ اَلقَطرَةِ وَ مَقَرَّهَا وَ مَسحَبَ اَلذَّرَّةِ وَ مَجَرَّهَا وَ مَا یَکفِی اَلبَعُوضَةَ مِن قُوتِهَا وَ مَا تَحمِلُ اَلأُنثَی فِی بَطنِهَا

(11) و میداند هر قطرۀ باران کجا افتاده و کجا قرار می‌گیرد، و مورچۀ ریز از کجا می‌کشد و به کجا می‌برد، و روزی پشّه را چه چیز کفایت میکند، و ماده در شکمش (هنگام آبستنی) چه بار دارد (نر یا ماده )

وَ اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلکَائِنِ قَبلَ أَن یَکُونَ کُرسِیٌّ أَو عَرشٌ أَو سَمَاءٌ أَو أَرضٌ أَو جَانٌّ أَو إِنسٌ

(12) و سپاس سزای خداوند است که پیش از آنکه کرسیّ یا عرش یا آسمان یا زمین یا جنّ یا آدمی موجود شود بوده است (زیرا از بدیهیّات است که ایجاد کننده پیش از موجود بایستی باشد)

لاَ یُدرَکُ بِوَهمٍ وَ لاَ یُقَدَّرُ بِفَهمٍ وَ لاَ یَشغَلُهُ سَائِلٌ وَ لاَ یَنقُصُهُ نَائِلٌ وَ لاَ یَنظُرُ بِعَینٍ وَ لاَ یُحَدُّ بِأَینٍ وَ لاَ یُوصَفُ بِالأَزوَاجِ وَ لاَ یَخلُقُ بِعِلاَجٍ وَ لاَ یُدرَکُ بِالحَوَاسِّ وَ لاَ یُقَاسُ بِالنَّاسِ

(13) به اندیشه دریافته و بفهم تعیین نمی‌گردد، و درخواست کننده‌ای او را مشغول نمی‌نماید (زیرا ذات او عین علم است و غفلت در علم راه نمی‌یابد) و عطاء و بخشش (خزانۀ نعمت) او را کم نمی‌گرداند (زیرا بمحض ارادۀ هر چه بخواهد ایجاد می‌فرماید) و بچشم دیده نمی‌شود، و نمی‌توان گفت در کجا است، و بمانند آن وصف نمی‌شود، و بکمک عضوی (مانند دست و پا) نمی‌آفریند، و بحواسّ درک نمی‌گردد (زیرا جسم نیست که این اوصاف که از لوازم جسم است در او باشد) و بمردم قیاس (تشبیه) نمی‌شود (زیرا مانندی ندارد)

اَلَّذِی کَلَّمَ مُوسَی تَکلِیماً وَ أَرَاهُ مِن آیَاتِهِ عَظِیماً بِلاَ جَوَارِحَ وَ لاَ أَدَوَاتٍ وَ لاَ نُطقٍ وَ لاَ لَهَوَاتٍ

(14) خداوندی است که با موسی سخن گفت سخنی (که آنرا ایجاد فرمود) و از آیات خود امر بزرگی را باو نمود (که آن سخن بود) بدون اعضاء و آلتها، و گویایی و زبانکها (که در حلق واقع است و بوسیلۀ آن صدا بیرون می‌آید)

بَل إِن کُنتَ صَادِقاً أَیُّهَا اَلمُتَکَلِّفُ لِوَصفِ رَبِّکَ فَصِف جِبرِیلَ وَ مِیکَائِیلَ وَ جُنُودَ اَلمَلاَئِکَةِ اَلمُقَرَّبِینَ فِی حُجُرَاتِ اَلقُدسِ مُرجَحِنِّینَ مُتَوَلِّهَةً عُقُولُهُم أَن یَحُدُّوا أَحسَنَ اَلخَالِقِینَ

(15) بلکه اگر راست گوئی ای کسیکه برای توصیف پروردگارت بخود رنج می‌دهی وصف کن جبریل و میکائیل و سپاه فرشتگان مقرّب درگاه خداوند را که در غرفه‌های پاک و پاکیزه ساکنند (و از عظمت و بزرگی پروردگار) سرها به زیر افکنده و عقلهاشان حیران و ناتوان است از اینکه بهترین آفرینندگان را وصف نمایند (پس چون آنها نمی‌توانند بکنه ذات او پی برند تو بندۀ ضعیف بطریق اولی از درک حقیقت او عاجز و ناتوانی)

وَ إِنَّمَا یُدرَکُ بِالصِّفَاتِ ذَوُو اَلهَیئَاتِ وَ اَلأَدَوَاتِ وَ مَن یَنقَضِی إِذَا بَلَغَ أَمَدَ حَدِّهِ بِالفَنَاءِ

(16) و بصفات کسانی درک میشوند که دارای شکلها و ابزارها هستند و آنکه مدّت او بسر آید زمانیکه پایانش به نیستی بکشد

فَلاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ أَضَاءَ بِنُورِهِ کُلَّ ظَلاَمٍ وَ أَظلَمَ بِظُلمَتِهِ کُلَّ نُورٍ

(17) پس خدائی جز او نیست (که اگر بود البتّه درک می‌شد) هر تاریکی را بنور خود روشن گردانیده و هر نوری را بسبب تاریک کردن خویش تاریک نموده (روشنی هدایت بر اثر لطف و تاریکی گمراهی نتیجۀ قهر او می‌باشد )

أُوصِیکُم عِبَادَ اَللَّهِ بِتَقوَی اَللَّهِ اَلَّذِی أَلبَسَکُمُ اَلرِّیَاشَ وَ أَسبَغَ عَلَیکُمُ اَلمَعَاشَ

(18) سفارش میکنم شما را ای بندگان خدا به پرهیزکاری و ترس از خدائی که لباس آراءسته بشما پوشانید (تا از سرما و گرما محفوظ مانید) و وسائل زندگانی را برایتان فراهم آورد (پس چرا با معصیت و نافرمانی نعمت و بخشش او را کفران می‌نمایید)

فَلَو أَنَّ أَحَداً یَجِدُ إِلَی اَلبَقَاءِ سُلَّماً أَو إِلَی دَفعِ اَلمَوتِ سَبِیلاً لَکَانَ ذَلِکَ سُلَیمَانَ اِبنَ دَاوُدَ علیه‌السلام اَلَّذِی سُخِّرَ لَهُ مُلکُ اَلجِنِّ وَ اَلإِنسِ مَعَ اَلنُّبُوَّةِ وَ عَظِیمِ اَلزُّلفَةِ فَلَمَّا اِستَوفَی طُعمَتَهُ وَ اِستَکمَلَ مُدَّتَهُ رَمَتهُ قِسِیُّ اَلفَنَاءِ بِنِبَالِ اَلمَوتِ وَ أَصبَحَتِ اَلدِّیَارُ مِنهُ خَالِیَةً وَ اَلمَسَاکِنُ مُعَطَّلَةً وَ وَرِثَهَا قَومٌ آخَرُونَ

و (چرا از او دوری گزیده بدنیا دل بسته‌اید، در صورتیکه) (19) اگر کسی برای ماندن در دنیا وسیله بدست می‌آورد یا برای بر طرف نمودن مرگ راه می‌یافت آن کس سلیمان فرزند داوود، علیه السّلام، بود که بر جنّ و انس تصرّف و پادشاهی داشت علاوه بر منصب پیغمبری و مقام و منزلت بزرگ پس (با داشتن جمیع وسائل دنیویّ‌ و اخرویّ از همه کس برای ماندن در دنیا سزاوارتر بود، ولی) چون روزی مقدّر خود را بکار برد، و مدّت زندگانی را بپایان رساند کمانهای نیستی با تیرهای مرگ او را از پای در آوردند (دنیا را بدرود فرمود) و شهرها از او خالی و خانه‌ها تهی ماند و دیگران آنها را بمیراث بردند

وَ إِنَّ لَکُم فِی اَلقُرُونِ اَلسَّالِفَةِ لَعِبرَةً أَینَ اَلعَمَالِقَةُ وَ أَبنَاءُ اَلعَمَالِقَةِ أَینَ اَلفَرَاعِنَةُ وَ أَبنَاءُ اَلفَرَاعِنَةِ أَینَ أَصحَابُ مَدَائِنِ اَلرَّسِّ اَلَّذِینَ قَتَلُوا اَلنَّبِیِّینَ وَ أَطفَئُوا سُنَنَ اَلمُرسَلِینَ وَ أَحیَوا سُنَنَ اَلجَبَّارِینَ أَینَ اَلَّذِینَ سَارُوا بِالجُیُوشِ وَ هَزَمُوا اَلأُلُوفَ وَ عَسکَرُوا اَلعَسَاکِرَ وَ مَدَّنُوا اَلمَدَائِنَ مِنهَا قَد لَبِسَ لِلحِکمَةِ جُنَّتَهَا وَ أَخَذَهَا بِجَمِیعِ أَدَبِهَا مِنَ اَلإِقبَالِ عَلَیهَا وَ اَلمَعرِفَةِ بِهَا وَ اَلتَّفَرُّغِ لَهَا فَهِیَ عِندَ نَفسِهِ ضَالَّتُهُ اَلَّتِی یَطلُبُهَا وَ حَاجَتُهُ اَلَّتِی یَسأَلُ عَنهَا

(20) و شما را در روزگارهای گذشته عبرتی است (که ببینید پیشینیان چگونه دست از این جهان شسته‌اند) کجایند عمالقه و فرزندانشان (عمالقه گروهی بودند از اولاد عملیق ابن لاوذ ابن ارم ابن سام ابن نوح پادشاه یمن و حجاز با دولت بی‌حدّ که بنیانشان کنده شد) کجایند فراعنه (پادشاهان مصر) و فرزندانشان (که از آنها اثری نماند) کجایند مردم شهرهای رسّ (رسّ نام چاه بزرگی بود که مردم در کنار آن گرد آمده درخت صنوبر را که شاه درخت می‌گفتند و آنرا یافث ابن نوح کاشته بود پرستش می‌نمودند، و خداوند آنها را هلاک و نابود ساخت) که پیغمبران را کشتند، و احکام فرستادگان خدا را خاموش کردند (از بین بردند) و شیوه‌های گردن کشان را زنده کردند (بآنها رفتار نمودند) کجایند کسانیکه با لشگرها بهر طرف رفته هزاران را شکست می‌دادند و سپاهها گرد آورده شهرها بناء می‌کردند ؟! قسمتی از این خطبه است (در بارۀ امام منتظر عجّل اللّه تعالی فرجه): (امام زمان علیه السّلام) 21 سپر حکمت (علم بحقائق اشیاء و زهد و عبادت) را پوشیده و آنرا با شرایطش که عبارت است از توجّه و شناختن و فارغ ساختن خود را (از علاقۀ بدنیا) برای آن فرا گرفته پس حکمت نزد آن حضرت گم شده‌ای است که آنرا طلبیده، و آرزویی است که آنرا درخواست نموده (اندیشۀ او همواره متوجّه به آنست و بغیر آن نظر ندارد، چنانکه در اواخر این کتاب امام علیه السّلام فرموده: الحکمة ضالّة المؤمن یعنی حکمت گم شدۀ مؤمن است که همیشه در صدد یافتن آن است)

فَهُوَ مُغتَرِبٌ إِذَا اِغتَرَبَ اَلإِسلاَمُ وَ ضَرَبَ بِعَسِیبِ ذَنَبِهِ وَ أَلصَقَ اَلأَرضَ بِجِرَانِهِ بَقِیَّةٌ مِن بَقَایَا حُجَّتِهِ خَلِیفَةٌ مِن خَلاَئِفِ أَنبِیَائِهِ

(22) پس آن بزرگوار پنهان شده گوشه‌ای اختیار نماید هرگاه (فتنه و تباهکاری بسیار گشته) اسلام غریب (ضعیف و ناتوان) گردد، و (مانند شتر هنگامیکه رنج و آزار بیند) دم خود را به حرکت آورده جلو گردنش را بزمین بچسباند (خلاصه چنان ضعف آنرا فرا گیرد که از پا افتاده از جا بر نخیزد، این جمله اشاره به فرمایش حضرت رسول صلّی اللّٰه علیه و آله است که فرموده: بَدَء الإسلام غریبا و سیعود غریبا یعنی اسلام غریب و تنها پیدایش یافت و زود است که تنها گردد، یعنی پیرو واقعی نداشته باشد) آن حضرت باقی ماندۀ باقی مانده‌های حجّت خدا (ائمّۀ هدی علیهم السّلام) و جانشین پیغمبران او می‌باشد

ثم قال علیه‌السلام

(23) پس امام علیه السّلام فرمود

أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنِّی قَد بَثَثتُ لَکُمُ اَلمَوَاعِظَ اَلَّتِی وَعَظَ بِهَا اَلأَنبِیَاءُ أُمَمَهُم وَ أَدَّیتُ إِلَیکُم مَا أَدَّتِ اَلأَوصِیَاءُ إِلَی مَن بَعدَهُم وَ أَدَّبتُکُم بِسَوطِی فَلَم تَستَقِیمُوا وَ حَدَوتُکُم بِالزَّوَاجِرِ فَلَم تَستَوسِقُوا

(23) ای مردم، من بشما پندهایی دادم که پیغمبران امّتهای خود را بآنها پند دادند، و آنچه را (از مماشات و مهربانی) با شما بجا آوردم که اوصیاء به آنهائی که بعد از پیغمبران بودند رفتار کردند و شما را به تازیانۀ (نصیحت و اندرز) خود ادب نمودم براه راست نیامدید، و شما را بوسیلۀ ترسانیدنیها (براه حقّ‌) سوق دادم اجتماع ننمودید (پیروی من نکردید)!!

لِلَّهِ أَنتُم أَ تَتَوَقَّعُونَ إِمَاماً غَیرِی یَطَأُ بِکُمُ اَلطَّرِیقَ وَ یُرشِدُکُمُ اَلسَّبِیلَ

(24) اجرتان با خدا آیا پیشوایی غیر از مرا منتظرید که شما را براه آورده ارشاد نماید؟!

أَلاَ إِنَّهُ قَد أَدبَرَ مِنَ اَلدُّنیَا مَا کَانَ مُقبِلاً وَ أَقبَلَ مِنهَا مَا کَانَ مُدبِراً وَ أَزمَعَ اَلتَّرحَالَ عِبَادُ اَللَّهِ اَلأَخیَارُ وَ بَاعُوا قَلِیلاً مِنَ اَلدُّنیَا لاَ یَبقَی بِکَثِیرٍ مِنَ اَلآخِرَةِ لاَ یَفنَی

(25) آگاه باشید پشت کرد از دنیا آنچه رو آورده بود، و رو آورد از آن آنچه پشت کرده بود (بر اثر پیروی نکردن امام بحقّ نیکی دنیا پشت نمود و بدی آن یعنی کردار زمان جاهلیّت پدیدار گردید) و بندگان نیکوکار خدا عازم کوچ کردن (رفتن از دنیا) شدند و کمی دنیا را که بقایی ندارد به بسیاری آخرت که فانی نمی‌گردد فروختند (تبدیل نمودند، و از غمّ و اندوه آن رهیدند، منظور حضرت از این جمله گویا خبر دادن از شهادت خود می‌باشد)

مَا ضَرَّ إِخوَانَنَا اَلَّذِینَ سُفِکَت دِمَاؤُهُم بِصِفِّینَ أَن لاَ یَکُونُوا اَلیَومَ أَحیَاءً یُسِیغُونَ اَلغُصَصَ وَ یَشرَبُونَ اَلرَّنقَ قَد وَ اَللَّهِ لَقُوا اَللَّهَ فَوَفَّاهُم أُجُورَهُم وَ أَحَلَّهُم دَارَ اَلأَمنِ بَعدَ خَوفِهِم

(26) چه زیان بردند برادران (همکیشان) ما که خونهاشان در جنگ صفّین ریخته شد از اینکه امروز زنده نیستند تا غصّه‌ها بخود راه داده آب تیره بیاشامند (سختی این روزگار را ببینند، خلاصه خوشا حال آنانکه از جهان رفتند و چنین روز را ندیدند)؟! سوگند بخدا (رحمت) خدا را در یافتند، خداوند هم مزدهاشان را عطاء فرمود و آنها را بعد از خوف و ترس (در دنیا) در سرای امن جدا داد

أَینَ إِخوَانِیَ اَلَّذِینَ رَکِبُوا اَلطَّرِیقَ وَ مَضَوا عَلَی اَلحَقِّ أَینَ عَمَّارٌ وَ أَینَ اِبنُ اَلتَّیِّهَانِ وَ أَینَ ذُو اَلشَّهَادَتَینِ وَ أَینَ نُظَرَاؤُهُم مِن إِخوَانِهِمُ اَلَّذِینَ تَعَاقَدُوا عَلَی اَلمَنِیَّةِ وَ أُبرِدَ بِرُءُوسِهِم إِلَی اَلفَجَرَةِ قَالَ ثُمَّ ضَرَبَ بِیَدِهِ عَلَی لِحیَتِهِ اَلشَّرِیفَةِ اَلکَرِیمَةِ فَأَطَالَ اَلبُکَاءَ ثُمَّ قَالَ علیه‌السلام

(27) کجایند برادران من که در راه حقّ سوار شده و براستی و درستی (عمر بپایان رسانده) گذشتند کجا است عمّار (ابن یاسر که در سنّ بیش از نود سال در صفّین شهید شد) و کجا است (ابو الهیثم مالک) ابن تیهان، و کجا است ذو الشّهادتین (ابو عمارة خزیمة ابن ثابت الأنصاریّ که پیغمبر اکرم گواهی او را بجای گواهی دو مرد قبول فرمود هنگامیکه آن حضرت اسبی از اعرابیّ خریداری نموده بود و اعرابیّ انکار می‌نموده، حضرت فرمود: ای خزیمه آیا گواهی می‌دهی، گفت نه یا رسول اللّه، و لیکن دانستم که اسب را خریداری نموده‌ای، آیا ترا بآنچه از جانب خدا آورده‌ای تصدیق می‌نمایم و بر این معاملۀ با اعرابیّ تصدیق نمی‌کنم، پس آن بزرگوار فرمود: گواهی تو چون گواهی دو مرد می‌باشد) و کجایند همانندان ایشان (ابن بدیل و هاشم ابن عتبه و غیر آنها) از برادران (همکیشان) آنان که (همگی در جنگ صفّین کشته شدند، و) با هم بر مرگ (کشته شدن در راه حقّ‌) پیمان بستند، و سرهاشان (بعد از کشته شدن) بسوی معصیت کاران (معاویه و پیروانش) فرستاده شد نوف گفت: پس از این کلام امام علیه السّلام با دست خود بریش مبارک زده گریۀ بسیار کرد و فرمود

أَوَّه عَلَی إِخوَانِیَ اَلَّذِینَ قَرَءُوا اَلقُرآنَ فَأَحکَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا اَلفَرضَ فَأَقَامُوهُ أَحیَوُا اَلسُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا اَلبِدعَةَ دُعُوا لِلجِهَادِ فَأَجَابُوا وَ وَثِقُوا بِالقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ ثُمَّ نَادَی بِأَعلَی صَوتِهِ

(28) درد او دریغا بر برادران (همکیشان) من که قرآن را قرائت نموده آنرا استوار دانستند (محترم شمردند) و در آنچه واجب بود اندیشه نموده آنرا بر پا داشتند (طبق آن عمل کردند) و سنّت را زنده کرده بدعت را از بین بردند بجهاد که خوانده شدند (آنرا) پذیرفتند، و به پیشوا اعتماد داشته از او پیروی نمودند پس از آن به آواز بلند فریاد نمود

اَلجِهَادَ اَلجِهَادَ عِبَادَ اَللَّهِ أَلاَ وَ إِنِّی مُعَسکِرٌ فِی یَومِی هَذَا فَمَن أَرَادَ اَلرَّوَاحَ إِلَی اَللَّهِ فَلیَخرُج قَالَ نَوفٌ وَ عَقَدَ لِلحُسَینِ علیه‌السلام فِی عَشَرَةِ آلاَفٍ وَ لِقَیسِ بنِ سَعدٍ رَحِمَهُ اَللَّهُ فِی عَشَرَةِ آلاَفٍ وَ لِأَبِی أَیُّوبَ اَلأَنصَارِیِّ فِی عَشَرَةِ آلاَفٍ وَ لِغَیرِهِم عَلَی أَعدَادٍ أُخَرَ وَ هُوَ یُرِیدُ اَلرَّجعَةَ إِلَی صِفِّینَ فَمَا دَارَتِ اَلجُمُعَةُ حَتَّی ضَرَبَهُ اَلمَلعُونُ اِبنُ مُلجَمٍ لَعَنَهُ اَللَّهُ فَتَرَاجَعَتِ اَلعَسَاکِرُ فَکُنَّا کَأَغنَامٍ فَقَدَت رَاعِیَهَا تَختَطِفُهَا اَلذِّئَابُ مِن کُلِّ مَکَانٍ

(29) ای بندگان خدا جهاد جهاد آگاه باشید من در همین روز لشگر می‌آرایم هر که ارادۀ رفتن بسوی خدا دارد باید برود نوف گفت: پس از آن حسین علیه السّلام را بر ده هزار لشگر و قیس ابن سعد را بر ده هزار و ابو ایّوب انصاریّ را بر ده هزار و غیر ایشان را بر شماره‌های دیگر امیر قرار داد، و ارادۀ بازگشت بصفّین داشت (که با اهل شام بجنگند) پس هنوز آدینه نیامده بود که ملعون ابن ملجم، خدا او را لعنت کند، بر آن بزرگوار ضربت وارد آورد پس لشگرها برگشتند و ما چون گوسفندانی بودیم که شبان خود را گم کرده باشند و از هر طرف گرگان آنها را بربایند (گفته‌اند: این خطبه آخرین خطبه‌ای است که امیر المؤمنین علیه السّلام ایستاده بیان فرموده )


خطبه 182- ویژگی های قرآن و سفارش به پرهیزکاری

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

182 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در حمد و ثنای خدای تعالی)

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلمَعرُوفِ مِن غَیرِ رُؤیَةٍ وَ اَلخَالِقِ مِن غَیرِ مَنصَبَةٍ

(1) سپاس سزاوار خداوند است که بی دیده شدن (بچشم بآثار و علامات) شناخته شده است، بدون بردن رنج (و آلت و ابزار، آفریدگان را) آفریننده است

خَلَقَ اَلخَلاَئِقَ بِقُدرَتِهِ وَ اِستَعبَدَ اَلأَربَابَ بِعِزَّتِهِ وَ سَادَ اَلعُظَمَاءَ بِجُودِهِ

(2) به قدرت و توانائی خود موجودات را آفریده، و به بزرگی و برتری از گردنکشان اطاعت و بندگی طلبید (زیرا هر بزرگی در پیشگاه او بی‌مقدار است، پس امر بخضوع و فروتنی فرمود) و با بخشش خویش بر بزرگان سرور و مهتر است

وَ هُوَ اَلَّذِی أَسکَنَ اَلدُّنیَا خَلقَهُ وَ بَعَثَ إِلَی اَلجِنِّ وَ اَلإِنسِ رُسُلَهُ لِیَکشِفُوا لَهُم عَن غِطَائِهَا وَ لِیُحَذِّرُوهُم مِن ضَرَّائِهَا وَ لِیَضرِبُوا لَهُم أَمثَالَهَا وَ لِیُبَصِّرُوهُم عُیُوبَهَا وَ لِیَهجُمُوا عَلَیهِم بِمُعتَبَرٍ مِن تَصَرُّفِ مَصَاحِّهَا وَ أَسقَامِهَا وَ حَلاَلِهَا وَ حَرَامِهَا وَ مَا أَعَدَّ اَللَّهُ سُبحَانَهُ لِلمُطِیعِینَ مِنهُم وَ اَلعُصَاةِ مِن جَنَّةٍ وَ نَارٍ وَ کَرَامَةٍ وَ هَوَانٍ

(3) و او است خداوندی که آفریده‌هایش را در دنیا جا داد، و (طبق حکمت و مهربانی) پیغمبرانش را (برای راهنمائی پی در پی) بسوی جنّ و انس فرستاد تا برای ایشان پردۀ (نادانی و گمراهی) دنیا را بردارند و از بدیها و سختیهای آن آنان را بترسانند (آگاه سازند) و برای آنها از (بیوفائی) آن مثلها بزنند (سر گذشتها بیان کنند تا از فریفتگی برهند) و آنان را به نواقص آن بینا گردانند، و در حین غفلت و بیخبری ایشان (به زیان معصیت و نافرمانی) بیاورند سخنی که بآن عبرت گیرند (متنبّه گردند) از تغییر حالات مانند تندرستی و خوشی و بیماری و گرفتاری و (کسب از راه) حلال و حرام آن، و بهشت و ارجمندی که برای پیروان و دوزخ و خواری که برای گناهکاران آماده فرموده است

أَحمَدُهُ إِلَی نَفسِهِ کَمَا اِستَحمَدَ إِلَی خَلقِهِ وَ جَعَلَ لِکُلِّ شَیءٍ قَدراً وَ لِکُلِّ قَدرٍ أَجَلاً وَ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَاباً

(4) خدا را سپاس می‌گزارم در حالیکه باو رو آورده‌ام سپاسی که آفریدگانش را بآن امر فرموده، و هر چیزی را مقدار و اندازه‌ای و هر اندازه‌ای را مدّتی و هر مدّتی را نامه و نوشته‌ای مقرّر نموده (که تغییر و تبدیل در آن راه ندارد )

منها فی ذکر القران فَالقُرآنُ آمِرٌ زَاجِرٌ وَ صَامِتٌ نَاطِقٌ حُجَّةُ اَللَّهِ عَلَی خَلقِهِ أَخَذَ عَلَیهِ مِیثَاقَهُم وَ اِرتَهَنَ عَلَیهِم أَنفُسَهُم

(5) قرآن امر کننده (بمعروف و) نهی کننده (از منکر) است (خداوند در آن مردم را بطاعات امر و از معاصی نهی فرموده) و (بر حسب ظاهر) خاموش است (زیرا جز حروفی بیش نیست، و در واقع) گویا (است، زیرا همۀ اخبار و امر و نهی الهی در آن است) و حجّت و برهان خدا است بر بندگانش که از ایشان بر (عمل به) آن پیمان گرفت، و آنها را در گرو آن قرار داد (پس از عذاب رهائی نیست مگر به متابعت و پیروی از آن)

أَتَمَّ نُورَهُ وَ أَکمَلَ بِهِ دِینَهُ وَ قَبَضَ نَبِیَّهُ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ قَد فَرَغَ إِلَی اَلخَلقِ مِن أَحکَامِ اَلهُدَی بِهِ

(6) نور آنرا تمام گردانید (راه سعادت و نیکبختی و شقاوت و بدبختی را تا قیامت در آن نشان داد) و دین خود (اسلام) را بسبب آن کامل گردانید، و پیغمبر خود، صلّی اللّٰه علیه و آله، را در حالی قبض روح فرمود که از تبلیغ احکام قرآن بمردم که موجب هدایت و رستگاری است فراغت یافته بود

فَعَظِّمُوا مِنهُ سُبحَانَهُ مَا عَظَّمَ مِن نَفسِهِ فَإِنَّهُ لَم یُخفِ عَنکُم شَیئاً مِن دِینِهِ وَ لَم یَترُک شَیئاً رَضِیَهُ أَو کَرِهَهُ إِلاَّ وَ جَعَلَ لَهُ عَلَماً بَادِیاً وَ آیَةً مُحکَمَةً تَزجُرُ عَنهُ أَو تَدعُو إِلَیهِ فَرِضَاهُ فِیمَا بَقِیَ وَاحِدٌ وَ سَخَطُهُ فِیمَا بَقِیَ وَاحِدٌ

(7) پس خدا را به عظمت و بزرگی یاد کنید چنانکه بزرگواری خود را (در قرآن کریم) یاد کرده زیرا حکمی از (احکام) دین خود را بر شما پنهان نگذاشت، و رها نکرد پسند یا ناپسندی را مگر آنکه نشانی آشکار و علامتی هویدا (در کتاب و سنّت) برای آن قرار داد تا باز دارد از آن (چه پسندیده نیست) و امر نماید بآن (چه مورد پسند است) پس خوشنودی و خواست او و خشم و نهیش در آینده (با گذشته) یکسان است (احکام او تا قیامت تغییر نمی‌پذیرد، بلکه همیشه حکم هر مسئله همان است که در زمان رسول خدا در قرآن و سنّت بیان شده است، و این جمله دلیل بر صحّت و درستی مذهب اهل صواب از مخطّئه است که قائل هستند باینکه خداوند سبحان را در هر مسئله‌ای یک حکم معیّن است و مجتهدی که باستنباط آنرا بدست آورده صواب کار است، و آنکه در استنباط خویش کوشش نموده و حکم واقعی را نیافته خطاء کرده، ولی زیانی متوجّه او نمی‌گردد، بر خلاف اهل خطاء از مصوّبه که قائل هستند باینکه خدای تعالی را در هر مسئله‌ای طبق آرا گوناگون مجتهدین احکام مختلفه‌ای است)

وَ اِعلَمُوا أَنَّهُ لَن یَرضَی عَنکُم بِشَیءٍ سَخِطَهُ عَلَی مَن کَانَ قَبلَکُم وَ لَن یَسخَطَ عَلَیکُم بِشَیءٍ رَضِیَهُ مِمَّن کَانَ قَبلَکُم وَ إِنَّمَا تَسِیرُونَ فِی أَثَرٍ بَیِّنٍ وَ تَتَکَلَّمُونَ بِرَجعِ قَولٍ قَد قَالَهُ اَلرِّجَالُ مِن قَبلِکُم

(8) و بدانید خداوند هرگز رضایت نخواهد داد برای شما بچیزی که بر پیشینیان شما از آن بخشم آمده، و هرگز بر شما خشمگین نمی‌شود به چیزی که بر پیشینیان شما بآن رضایت داده (آنچه در زمان رسول خدا حرام بوده بر شما و آیندگان حرام است، و آنچه واجب بوده واجب، زیرا شرع محمّد صلّی اللّٰه علیه و آله تا قیامت مستمرّ است و حکم او بر یک نفر حکم بر همگان است، پس حکم هر مسئله‌ای بطوری است که روز اوّل تعیین گشته و در کتاب و سنّت بیان شده و نسبت به هیچ زمان و به هیچ کس تغییر پذیر نبوده، و جائز نیست کسی طبق رأی و اجتهاد خود آنرا تبدیل نماید که اگر چنین کرد در دین بدعت نهاده است لذا می‌فرماید:) و جز این نیست که (باید) در راه آشکار سیر نموده و بتکرار گفتار مردان پیش از خودتان سخن گویید (بایستی در راه پیشینیان قدم نهاده و به رویّۀ ایشان رفتار نمائید نه اینکه از پیش خود سخنی گفته راهی پوئید)

قَد کَفَاکُم مَئُونَةَ دُنیَاکُم وَ حَثَّکُم عَلَی اَلشُّکرِ وَ اِفتَرَضَ مِن أَلسِنَتِکُمُ اَلذِّکرَ وَ أَوصَاکُم بِالتَّقوَی وَ جَعَلَهَا مُنتَهَی رِضَاهُ وَ حَاجَتَهُ مِن خَلقِهِ

(9) بتحقیق خداوند تحصیل روزی زندگانیتان را برای شما ضمانت میکند (شما را از غمّ و اندوه روزی می‌رهاند، چنانکه در س 51 ی 22 می‌فرماید: «وَ فِی اَلسَّمٰاءِ رِزقُکُم وَ مٰا تُوعَدُونَ‌» ی 23 «فَوَ رَبِّ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلأَرضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثلَ مٰا أَنَّکُم تَنطِقُونَ‌» یعنی در آسمان است روزی شما و آنچه که وعده داده می‌شوید، پس سوگند به پروردگار آسمان و زمین که آن راست و درست است مانند آنکه شما سخن می‌گوئید یعنی چنانکه در گفتن شما شکّ و تردیدی نیست در راستی و درستی آنچه بیان شد نیز شکّ و تردیدی نمی‌باشد) و شما را بر شکر و سپاس ترغیب فرموده و بر شما واجب نموده که به زبانها بیاد او باشید (چنانکه در قرآن کریم س 2 ی 152 می‌فرماید: «فَاذکُرُونِی أَذکُرکُم وَ اُشکُرُوا لِی وَ لاٰ تَکفُرُونِ‌» یعنی یاد من باشید تا شما را یاد کنم و شکر نعمت من بجا آورده کفران ننمائید) و شما را بتقوی و پرهیزکاری سفارش نموده (چنانکه در قرآن کریم س 4 ی 131 می‌فرماید: «وَ لَقَد وَصَّینَا اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلکِتٰابَ مِن قَبلِکُم وَ إِیّٰاکُم أَنِ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ إِن تَکفُرُوا فَإِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلأَرضِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَنِیًّا حَمِیداً» یعنی کسانیکه پیش از شما دارای کتاب بودند «مانند یهود و نصاری» و شما را سفارش نمودیم که از خدا بترسید و اگر کافر شوید، پس برای خدا است آنچه در آسمانها و زمین است، و خدا بی نیاز و ستوده است. پس امر بتقوی برای رستگاری شما است و گر نه خدا به عبادت و پرهیز شما نیازمند نیست) و آنرا آخرین مرتبۀ رضاء و خوشنودی خود قرار داده، و از بندگانش خواسته است (که از معاصی پرهیز نموده از او بترسند، و بطاعت بکوشند)

فَاتَّقُوا اَللَّهَ اَلَّذِی أَنتُم بِعَینِهِ وَ نَوَاصِیکُم بِیَدِهِ وَ تَقَلُّبُکُم فِی قَبضَتِهِ إِن أَسرَرتُم عَلِمَهُ وَ إِن أَعلَنتُم کَتَبَهُ قَد وَکَّلَ بِکُم حَفَظَةً کِرَاماً لاَ یُسقِطُونَ حَقّاً وَ لاَ یُثبِتُونَ بَاطِلاً

(10) پس بترسید از خداوندی که شما در برابر نظر او هستید، و موهای پیشانی و خفت و خیز و نشست و برخاست شما در دست او است (غالب و توانا است که آنچه در بارۀ شما اراده فرماید فوری انجام پذیرد) اگر (راز خویش را) پنهان کنید و با کس نگویید، میداند (و خوب را پاداش و بد را کیفر می‌دهد) و اگر آشکار نمائید، می‌نویسد (یعنی) نگهبانان گرامی (فرشتگانی) را بر شما وا داشته که (گفتار و کردارتان را می‌نویسند، و) حقّی از قلم نمی‌اندازند (بطوری مواظب هستند که عمل خیر هر چند کوچک باشد چون از شخص صادر گردد از قلمشان نمی‌افتد) و بیجا و ناکرده را نمی‌نویسند

وَ اِعلَمُوا أَنَّهُ مَن یَتَّقِ اَللّٰهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجاً مِنَ اَلفِتَنِ وَ نُوراً مِنَ اَلظُّلَمِ وَ یُخَلِّدهُ فِیمَا اِشتَهَت نَفسُهُ وَ یُنزِلهُ مَنزِلَ اَلکَرَامَةِ عِندَهُ فِی دَارٍ اِصطَنَعَهَا لِنَفسِهِ

(11) و بدانید هر که تقوی پیشه گرفته از خدا بترسد حقّ تعالی راه بیرون شدن از فتنه و تباهی‌ها و روشنائی از تاریکی‌ها (ی نادانی و گمراهی) را باو نشان می‌دهد و در آنچه آرزو داشته (بهشت) جاودان نگاهش می‌دارد، و او را نزد خود در منزل گرامی در سرایی که برای (دوستداران) خویش اختیار فرموده وارد نماید

ظِلُّهَا عَرشُهُ وَ نُورُهَا بَهجَتُهُ وَ زُوَّارُهَا مَلاَئِکَتُهُ وَ رُفَقَاؤُهَا رُسُلُهُ فَبَادِرُوا اَلمَعَادَ وَ سَابِقُوا اَلآجَالَ فَإِنَّ اَلنَّاسَ یُوشِکُ أَن یَنقَطِعَ بِهِمُ اَلأَمَلُ وَ یَرهَقَهُمُ اَلأَجَلُ وَ یُسَدَّ عَنهُم بَابُ اَلتَّوبَةِ فَقَد أَصبَحتُم فِی مِثلِ مَا سَأَلَ إِلَیهِ اَلرَّجعَةَ مَن کَانَ قَبلَکُم

سایۀ آن سرا عرش و روشنائی آن خوشنودی خدا است، و زیارت کنندگان آن فرشتگان و دوستان آن پیغمبران او می‌باشند. (12) پس (با عبادت خالق و خدمت بخلق) بسوی آخرت بشتابید و بر مرگها (بیماریهای موجب مرگ) پیشی گیرید (پیش از مرگ توشه برداشته کاری کنید که خدا و رسول راضی و خوشنود باشند ) زیرا نزدیک است که آرزوی مردم قطع شده و مرگ آنان را دریابد، و باب توبه و بازگشت بر ایشان بسته شود (و در غصّه و اندوه بمانند) پس (ناگهان) شما شبی بصبح می‌آورید که مانند پیشینیان خود که بازگشت (بدنیا) را درخواست می‌نمودند می‌باشید (تا زنده هستید به چارۀ کار خویش پرداخته توشۀ راه بردارید، نه مانند گذشتگان که از گناهان خویش پشیمان شده بازگشت بدنیا را درخواست می‌نمایند وقتی که پشیمانی‌شان سود ندارد، و در خواستشان پذیرفته نمی‌شود، چنانکه در قرآن کریم س 6 ی 27 می‌فرماید: «وَ لَو تَریٰ إِذ وُقِفُوا عَلَی اَلنّٰارِ فَقٰالُوا یٰا لَیتَنٰا نُرَدُّ وَ لاٰ نُکَذِّبَ بِآیٰاتِ رَبِّنٰا وَ نَکُونَ مِنَ اَلمُؤمِنِینَ‌» ی 28 «بَل بَدٰا لَهُم مٰا کٰانُوا یُخفُونَ مِن قَبلُ وَ لَو رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنهُ وَ إِنَّهُم لَکٰاذِبُونَ‌» یعنی اگر گناهکاران را که بر آتش وا می‌دارند ببینی، می‌گویند: ای کاش ما را بدنیا برگردانند که آیات پروردگارمان را تکذیب نکرده از جملۀ مؤمنین و گروندگان باشیم، راست نمی‌گویند، بلکه این اقرار از جهت آنست که برای ایشان هویدا گشت آنچه پیش از این پنهان بود، و اگر برگردند دوباره آنچه که از آن نهی شده‌اند بجا آورند و ایشان دروغ می‌گویند. و در س 23 ی 99 می‌فرماید: «حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ اَلمَوتُ قٰالَ رَبِّ اِرجِعُونِ‌» ی 100 «لَعَلِّی أَعمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکتُ کَلاّٰ إِنَّهٰا کَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا وَ مِن وَرٰائِهِم بَرزَخٌ إِلیٰ یَومِ یُبعَثُونَ‌» یعنی به کردار زشت می‌کوشند تا مرگ یکی از ایشان را دریابد، آنگاه از روی پشیمانی می‌گوید: پروردگارا مرا بدنیا باز گردان شاید در آنچه از دست دادم عمل شایسته بجا آورم، دریغا که او را باز گردانند، زیرا درخواست بازگشت سخنی است که از روی گرفتاری می‌گوید، و از پس ایشان تا روز بر انگیختن برای حساب قبر مانع بازگشت خواهد بود)

وَ أَنتُم بَنُو سَبِیلٍ عَلَی سَفَرٍ مِن دَارٍ لَیسَت بِدَارِکُم وَ قَد أُوذِنتُم مِنهَا بِالاِرتِحَالِ وَ أُمِرتُم فِیهَا بِالزَّادِ

(13) و شما در دنیا که جای ماندنتان نیست مسافر و رهگذرید شما را به کوچ کردن از آن اعلام و به توشه برداشتن از آن امر فرموده‌اند (پس بشتابید و توشۀ راه بردارید و از خدا و رسول پیروی کنید تا سرگردان نمانید)

وَ اِعلَمُوا أَنَّهُ لَیسَ لِهَذَا اَلجِلدِ اَلرَّقِیقِ صَبرٌ عَلَی اَلنَّارِ فَارحَمُوا نُفُوسَکُم فَإِنَّکُم قَد جَرَّبتُمُوهَا فِی مَصَائِبِ اَلدُّنیَا

(14) و بدانید این پوست نازک (بدن شما) را شکیبائی بر آتش نیست، پس (از ابتلای بآن) به خودتان رحم کنید که شما خود را در دنیا به مصیبتها و سختیها آزموده‌اید (نتوانسته‌اید بر کوچکترین ناکامیهای آن شکیبا باشید)

أَ فَرَأَیتُم جَزَعَ أَحَدِکُم مِنَ اَلشَّوکَةِ تُصِیبُهُ وَ اَلعَثرَةِ تُدمِیهِ وَ اَلرَّمضَاءِ تُحرِقُهُ فَکَیفَ إِذَا کَانَ بَینَ طَابَقَینِ مِن نَارٍ ضَجِیعَ حَجَرٍ وَ قَرِینَ شَیطَانٍ

(15) آیا دیده‌اید یکی از خودتان که چگونه ناله و اظهار درد میکند از خاری که ببدن او فرو رود، و از لغزیدنی که او را خونین کند، و از ریگ گرم (بیابان) که او را بسوزاند، پس چه حالتی خواهد داشت هرگاه بین دو تاوۀ از آتش باشد در حالیکه همخوابۀ سنگ سوزان و همنشین شیطان گردد؟! (چنانکه در قرآن کریم س 66 ی 6 می‌فرماید: «یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُم وَ أَهلِیکُم نٰاراً وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلحِجٰارَةُ عَلَیهٰا مَلاٰئِکَةٌ غِلاٰظٌ شِدٰادٌ لاٰ یَعصُونَ اَللّٰهَ مٰا أَمَرَهُم وَ یَفعَلُونَ مٰا یُؤمَرُونَ‌» یعنی ای آنانکه گرویده‌اید خود را بترک معاصی و فرزندانتان را به اندرز نگاه دارید از آتشی که هیزم و افروزندۀ آن مردم و سنگهایی است که آنها را تراشیده بت قرار داده می‌پرستیدند و بر آن آتش فرشتگانی هستند درشت سخن سخت که بآنچه خداوند آنها را امر فرموده نافرمانی نمی‌کنند، و آنچه که مأمورند بجا می‌آورند. و در س 43 ی 36 می‌فرماید: «وَ مَن یَعشُ عَن ذِکرِ اَلرَّحمٰنِ نُقَیِّض لَهُ شَیطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ‌» یعنی هر که خود را از یاد خدای مهربان کور دارد شیطانی را همنشین او قرار می‌دهیم)

أَ عَلِمتُم أَنَّ مَالِکاً إِذَا غَضِبَ عَلَی اَلنَّارِ حَطَمَ بَعضُهَا بَعضاً لِغَضَبِهِ وَ إِذَا زَجَرَهَا تَوَثَّبَت بَینَ أَبوَابِهَا جَزَعاً مِن زَجرَتِهِ

(16) آیا می‌دانید که مالک دوزخ هرگاه بر آتش خشم کند از خشم او آتش (به جوش و خروش آمده) بعضی بعضی را می‌مالاند (بروی هم قرار می‌گیرد) و هرگاه آنرا زجر کند (بر آن بانگ زند) شکیبائی از دست داده ناله کنان در میان درهای دوزخ بر اثر زجر او برجهد ؟!

أَیُّهَا اَلیَفَنُ اَلکَبِیرُ اَلَّذِی قَد لَهَزَهُ اَلقَتِیرُ کَیفَ أَنتَ إِذَا اِلتَحَمَت أَطوَاقُ اَلنَّارِ بِعِظَامِ اَلأَعنَاقِ وَ نَشِبَتِ اَلجَوَامِعُ حَتَّی أَکَلَت لُحُومَ اَلسَّوَاعِدِ

(17) ای پیر سالخوردی که ناتوانی پیری دامن گیرش شده چگونه خواهی بود زمانیکه طوقهای آتش به استخوانهای گردنها چسبیده شود و غلّ و زنجیرها بچسبد تا گوشتهای بازوها را بخورد؟! (اگر بر اثر معاصی باین عذاب و سختیها گرفتار شوی چه میکنی)

فَاللَّهَ اَللَّهَ مَعشَرَ اَلعِبَادِ وَ أَنتُم سَالِمُونَ فِی اَلصِّحَّةِ قَبلَ اَلسُّقمِ وَ فِی اَلفُسحَةِ قَبلَ اَلضِّیقِ فَاسعَوا فِی فَکَاکِ رِقَابِکُم مِن قَبلِ أَن تُغلَقَ رَهَائِنُهَا أَسهِرُوا عُیُونَکُم وَ أَضمِرُوا بُطُونَکُم وَ اِستَعمِلُوا أَقدَامَکُم وَ أَنفِقُوا أَموَالَکُم وَ خُذُوا مِن أَجسَادِکُم فَجُودُوا بِهَا عَلَی أَنفُسِکُم وَ لاَ تَبخَلُوا بِهَا عَنهَا فَقَد قَالَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ إِن تَنصُرُوا اَللّٰهَ یَنصُرکُم وَ یُثَبِّت أَقدٰامَکُم وَ قَالَ تَعَالَی مَن ذَا اَلَّذِی یُقرِضُ اَللّٰهَ قَرضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجرٌ کَرِیمٌ

(18) پس ای گروه بندگان از خدا بترسید از خدا بترسید در حالیکه در تندرستی پیش از بیماری (رسیدن مرگ) و در فراخی و آسایش (دنیا) پیش از تنگی و سختی (قبر) آسوده هستید (می‌توانید رضاء و خوشنودی خدا و رسول را بدست آورده از گرفتاری بعد از مرگ رهائی یابید) پس در آزاد کردن گردنهای خودتان (از آتش دوزخ) بکوشید پیش از آنکه آن گردنها در گرو برود (رهائی ممکن نباشد) چشمهای خود را بیدار نگاه‌دارید (شب زنده دار باشید) و شکمهاتان را لاغر سازید (روزه بگیرید) و قدمهاتان را بکار برید (در کار خیر قدم نهید) و اموالتان را (در راه خدا) ببخشید و اندامتان را فدای جانهاتان نمائید و در این کار بخل نورزید (بدنها را که بزودی فانی گشته زیر خاک می‌پوسد در راه عبادت و بندگی و جهاد با دشمنان دین بکار برید تا از عذاب همیشگی برهید و در بهشت جاوید بسر برید) که خداوند سبحان (در قرآن کریم س 47 ی 7) فرموده: «إِن تَنصُرُوا اَللّٰهَ یَنصُرکُم وَ یُثَبِّت أَقدٰامَکُم‌» یعنی اگر خدا را یاری کنید (اطاعت و بندگی نمائید) خدا شما را یاری خواهد نمود و در لغزش قدمهاتان را استوار می‌گرداند (از سختی و گرفتاری نجات می‌دهد) و (در س 57 ی 11) فرموده: «مَن ذَا اَلَّذِی یُقرِضُ اَللّٰهَ قَرضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجرٌ کَرِیمٌ‌» یعنی کیست که بخدا وام دهد (در اطاعت و بندگی او) وام دادن نیکوئی (بدون رئاء و خودنمایی) که خدا آنرا برایش چندین برابر گرداند و برای او است مزدی شایسته

فَلَم یَستَنصِرکُم مِن ذُلٍّ وَ لَم یَستَقرِضکُم مِن قُلٍّ اِستَنصَرَکُم وَ لَهُ جُنُودُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلأَرضِ وَ هُوَ اَلعَزِیزُ اَلحَکِیمُ وَ اِستَقرَضَکُم وَ لَهُ خَزَائِنُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلأَرضِ وَ هُوَ اَلغَنِیُّ اَلحَمِیدُ وَ إِنَّمَا أَرَادَ أَن یَبلُوَکُم أَیُّکُم أَحسَنُ عَمَلاً

(19) پس از راه ذلّت و خواری از شما یاری نخواسته و بجهت کمی مال و نیازمندی وام نطلبیده، از شما یاری خواسته در صورتیکه او را است لشگرهای آسمانها و زمین و (بر همگان) غالب و دانا است، و از شما وام طلبیده در حالیکه او را است خزینه‌های آسمان و زمین و بی‌نیاز و ستوده شده است و یاری خواستن و وام طلبیدن او برای آنست که خواسته شما را بیازماید که کدام یک عمل نیکو بیشتر بجا می‌آورید

فَبَادِرُوا بِأَعمَالِکُم تَکُونُوا مَعَ جِیرَانِ اَللَّهِ فِی دَارِهِ رَافَقَ بِهِم رُسُلَهُ وَ أَزَارَهُم مَلاَئِکَتَهُ وَ أَکرَمَ أَسمَاعَهُم أَن تَسمَعَ حَسِیسَ نَارٍ أَبَداً وَ صَانَ أَجسَادَهُم أَن تَلقَی لُغُوباً وَ نَصَباً ذٰلِکَ فَضلُ اَللّٰهِ یُؤتِیهِ مَن یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلفَضلِ اَلعَظِیمِ

(20) پس بکوشید به کارهای نیکو تا با همسایگان خدا (نیکوکاران) در سرای او (بهشت) باشید که خدا پیغمبرانش را با آنان آشنا گردانید، و فرشتگانش را امر فرمود به دیدن آنها روند و همیشه گوشهاشان را محفوظ داشته از اینکه آواز آتش را بشنوند (تا مبادا افسرده شوند، چنانکه در قرآن کریم س 21 ی 101 می‌فرماید: «إِنَّ اَلَّذِینَ سَبَقَت لَهُم مِنَّا اَلحُسنیٰ أُولٰئِکَ عَنهٰا مُبعَدُونَ‌» ی 102 «لاٰ یَسمَعُونَ حَسِیسَهٰا وَ هُم فِی مَا اِشتَهَت أَنفُسُهُم خٰالِدُونَ‌» یعنی آنانکه پیشی گرفتند برای ایشان از جانب ما پاداش نیکوئی است، آنها را از آتش دوزخ دور می‌نمایند که آواز آنرا نمی‌شنوند و آنها در آنچه آرزو داشتند جاویدان باشند) و اندام آنان را نگاه‌داشت از دریافت سختی و رنج (در قرآن کریم س 57 ی 21 می‌فرماید:) «ذٰلِکَ فَضلُ اَللّٰهِ یُؤتِیهِ مَن یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلفَضلِ اَلعَظِیمِ‌» یعنی این چنین جود و بخشش احسان خدا است که بهر که بخواهد داده میشود و خداوند صاحب احسان بزرگ است

أَقُولُ مَا تَسمَعُونَ وَ اَللّٰهُ اَلمُستَعٰانُ عَلَی نَفسِی وَ أَنفُسِکُم وَ هُوَ حَسبُنَا وَ نِعمَ اَلوَکِیلُ

(21) می‌گویم آنچه می‌شنوید و از خدا برای خود و شما (در توفیق بجا آوردن عمل نیکو و پیروی نکردن از نفس امّاره و شیطان) یاری می‌خواهم که (یاری خواستن از) او ما را کافی است، و نیکو وکیلی است (برای واگذاشتن کارها باو)


خطبه 183- افشای نفاق برج بن مسهر الطائی

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قاله للبرج بن مسهر الطائی و قد قال له بحیث یسمعه لا حکم إلا للّه و کان من الخوارج

183 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است به برج ابن مسهر که از قبیلۀ بنی طیّ و از (شعراء) خوارج بود، هنگامیکه گفت: لا حکم إلاّ للّه یعنی حکمی نیست جز از جانب خدا، بطوریکه آن حضرت می‌شنید، پس فرمود

اُسکُت قَبَّحَکَ اَللَّهُ یَا أَثرَمُ

(1) ای آنکه دندان جلو تو افتاده (بی‌خردی که باطنت مانند کسیکه دندانهای جلوش افتاده زشت است) خاموش شو خدا ترا زشت گرداند

فَوَاللَّهِ لَقَد ظَهَرَ اَلحَقُّ فَکُنتَ فِیهِ ضَئِیلاً شَخصُکَ خَفِیّاً صَوتُکَ حَتَّی إِذَا نَعَرَ اَلبَاطِلُ نَجَمتَ نُجُومَ قَرنِ اَلمَاعِزِ

(2) بخدا سوگند حقّ (که منظور امام علیه السّلام است) هویدا گشت و تو در آن (بین لشگر) لاغر و ناتوان بودی (اعتنائی بتو نداشتند) و آوازت پنهان بود (گوش به سخنت نمی‌دادند) تا اینکه باطل فریاد کرد (بر گفتن این سخنان دلیر گشتی، و) آشکار شدی مانند آشکار شدن شاخ بز (امام علیه السّلام از نظر پستی و فرومایگی او را به شاخ بز تشبیه فرمود، و این در عرب رسم است، و هر چه را بخواهند بزرگ شمارند به چیز نفیس و ارجمند نسبت دهند، چنانکه گویند: نجم نجوم الکوکب یعنی پیدا شد مانند آشکار شدن ستاره )(. از اینجا تا اخر باب خطب نسخه‌های خطّی و چاپی نهج البلاغة از جهت ترتیب خطبه‌ها یکنواخت نیست، و در بعضی نسخه‌ها از سخن صد و هفتاد و هشتم ببعد ترتیب مختلف است)


خطبه 184- خطبه «همام»

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام رُوِیَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِیرِ اَلمُؤمِنِینَ علیه‌السلام یُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ کَانَ رَجُلاً عَابِداً فَقَالَ لَهُ یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ صِف لِیَ اَلمُتَّقِینَ حَتَّی کَأَنِّی أَنظُرُ إِلَیهِم فَتَثَاقَلَ علیه‌السلام عَن جَوَابِهِ

184 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است، روایت شده که یکی از اصحاب و پیروان امیر المؤمنین علیه السّلام که او را همّام می‌گفتند و مردی بود عابد به آن حضرت گفت: یا امیر المؤمنین (اوصاف) پرهیزکاران را برای من بیان فرما مانند آنکه آنان را ببینم امام علیه السّلام در پاسخ او تأمّل و درنگ فرمود (زیرا مصلحت را در تأخیر جواب دید)

ثُمَّ قَالَ یَا هَمَّامُ اِتَّقِ اَللَّهَ وَ أَحسِن فَ إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوا وَ اَلَّذِینَ هُم مُحسِنُونَ فَلَم یَقنَع هَمَّامٌ بِهَذَا اَلقَولِ حَتَّی عَزَمَ عَلَیهِ فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثنَی عَلَیهِ وَ صَلَّی عَلَی اَلنَّبِیِّ صلی‌الله‌علیه‌وآله ثُمَّ قَالَ

پس از آن بطور اجمال فرمود: (1) ای همّام تو خود از خدا بترس و نیکوکار باش که (در قرآن کریم س 16 ی 128 می‌فرماید:) «إِنَّ‌» «اَللّٰهَ مَعَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوا وَ اَلَّذِینَ هُم مُحسِنُونَ‌» یعنی خدا با پرهیزکاران و نیکو کرداران است (بر تو لازم است که تقوی و ترس از خدا را شعار خویش گردانی و کار نیکو بجا آوری، و بیشتر از این بر تو لازم نیست) همّام باین پاسخ اکتفا نکرد (در خواهش خود اصرار نمود) تا آنکه حضرت را سوگند داد، پس آن بزرگوار شکر و سپاس الهیّ بجا آورد و بر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله درود فرستاد آنگاه فرمود

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ وَ تَعَالَی خَلَقَ اَلخَلقَ حِینَ خَلَقَهُم غَنِیّاً عَن طَاعَتِهِم آمِناً مِن مَعصِیَتِهِم لِأَنَّهُ لاَ تَضُرُّهُ مَعصِیَةُ مَن عَصَاهُ وَ لاَ تَنفَعُهُ طَاعَةُ مَن أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَینَهُم مَعَایِشَهُم وَ وَضَعَهُم مِنَ اَلدُّنیَا مَوَاضِعَهُم

(2) خداوند سبحان هنگام آفرینش خلق از طاعت و بندگیشان بی‌نیاز و از معصیت و نافرمانی آنها ایمن بود، زیرا معصیت گناهکاران او را زیان ندارد، و طاعت فرمانبرداران سودی باو نمی‌رساند (بلکه غرض از امر بطاعت و نهی از معصیت سود بردن بندگان است) پس روزی و وسائل آسایششان را بین آنها قسمت فرمود، و هر کس را در دنیا (با حکمت و مصلحت) در مرتبه‌ای (که سزاوار او دانست از قبیل فقر و غناء و خوشی و بدی و مانند آنها) قرار داد

فَالمُتَّقُونَ فِیهَا هُم أَهلُ اَلفَضَائِلِ مَنطِقُهُمُ اَلصَّوَابُ وَ مَلبَسُهُمُ اَلاِقتِصَادُ وَ مَشیُهُمُ اَلتَّوَاضُعُ

(3) و پرهیزکاران در دنیا دارای فضیلتها هستند (از دیگران برترند، زیرا) گفتارشان از روی راستی است (بر وفق رضاء و خوشنودی خدا و رسول سخن گویند) و پوشاکشان میانه روی (افراط و تفریط در زندگانیشان نیست) و رفتارشان (بین مردم) به فروتنی است (زیرا خداوند در قرآن کریم س 17 ی 37 می‌فرماید: «وَ لاٰ تَمشِ فِی اَلأَرضِ مَرَحاً إِنَّکَ لَن تَخرِقَ اَلأَرضَ وَ لَن تَبلُغَ اَلجِبٰالَ طُولاً» یعنی از روی تکبّر بر زمین راه مرو که تو هرگز نمی‌توانی «به پاهایت» زمین را بشکافی، و هرگز از جهت درازی «هر چند گردن کشی» به کوهها نمی‌رسی)

غَضُّوا أَبصَارَهُم عَمَّا حَرَّمَ اَللَّهُ عَلَیهِم وَ وَقَفُوا أَسمَاعَهُم عَلَی اَلعِلمِ اَلنَّافِعِ لَهُم نَزَلَت أَنفُسُهُم مِنهُم فِی اَلبَلاَءِ کَالَّتِی نَزَلَت فِی اَلرَّخَاءِ وَ لَو لاَ اَلأَجَلُ اَلَّذِی کَتَبَ اَللَّهُ عَلَیهِم لَم تَستَقِرَّ أَروَاحُهُم فِی أَجسَادِهِم طَرفَةَ عَینٍ شَوقاً إِلَی اَلثَّوَابِ وَ خَوفاً مِنَ اَلعِقَابِ

(4) از آنچه که خداوند بر ایشان روا نداشته چشم پوشیده‌اند (حرامی مرتکب نمی‌شوند) و به علمی که آنان را سود رساند گوش فرا داشته‌اند (از سخنان بیهوده که موجب خشم خدا و رسول است دوری می‌نمایند، چنانکه در قرآن کریم س 25 ی 72 می‌فرماید: «وَ اَلَّذِینَ لاٰ یَشهَدُونَ اَلزُّورَ وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغوِ مَرُّوا کِرٰاماً» یعنی بندگان برگزیدۀ حقّ کسانی هستند که در مجالس لهو و لعب و جاهایی که سخنان باطل نادرست گفته و یا کارهای زشت بجا می‌آورند حاضر نمی‌شوند، و هرگاه به بیهوده و ناپسندی برسند از آن دوری گزیده بگذرند و درنگ ننمایند) در سختی و گرفتاری چنانند که دیگران در آسایش و خوشی (به قضای الهیّ تن داده بآنچه که خدا خواسته راضی و خوشنودند و آسایش و گرفتاری برای آنها یکسان است) و اگر نبود اجل و مدّتی که خدا (در دنیا) برای ایشان تعیین فرموده از شوق ثواب و بیم عذاب چشم بر هم زدنی جان در بدنشان قرار نمی‌گرفت

عَظُمَ اَلخَالِقُ فِی أَنفُسِهِم فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعیُنِهِم فَهُم وَ اَلجَنَّةُ کَمَن قَد رَآهَا فَهُم فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُم وَ اَلنَّارُ کَمَن قَد رَآهَا فَهُم فِیهَا مُعَذَّبُونَ

(5) خداوند در نظر آنان بزرگ است، و غیر او (هر چه هست) در دیدۀ آنها کوچک، و یقین و باورشان ببهشت مانند یقین و باور کسی است که آنرا دیده که اهل آن در آن به خوشی بسر می‌برند، و ایمانشان به آتش همچون ایمان کسی است که آنرا دیده که اهل آن در آن گرفتار عذابند

قُلُوبُهُم مَحزُونَةٌ وَ شُرُورُهُم مَأمُونَةٌ وَ أَجسَادُهُم نَحِیفَةٌ وَ حَاجَاتُهُم خَفِیفَةٌ وَ أَنفُسُهُم عَفِیفَةٌ

(6) دلهاشان اندوهناک است، و (همه از) آزارهاشان ایمن (باشند، زیرا منشأ آزار و هر گناه دوست داشتن دنیا است که آنها بآن بی‌میل هستند) و بدنهاشان (بر اثر روزه گرفتن و عبادت و بندگی بسیار و قناعت) لاغر، و خواستنی‌هاشان (در دنیا) اندک است (بیشتر از آنچه که بناچاری بآن نیاز دارند نمی‌طلبند) و نفسهاشان با عفّت و پاکیزگی است (پیرو شهوات نیستند)

صَبَرُوا أَیَّاماً قَصِیرَةً أَعقَبَتهُم رَاحَةً طَوِیلَةً تِجَارَةٌ مُربِحَةٌ یَسَّرَهَا لَهُم رَبُّهُم أَرَادَتهُمُ اَلدُّنیَا فَلَم یُرِیدُوهَا وَ أَسَرَتهُم فَفَدَوا أَنفُسَهُم مِنهَا

(7) چند روز کوتاه (دنیا) را به شکیبایی بسر رسانند و در پی آن آسایش همیشگی (نعمت بی‌پایان بهشت) را دریابند، این کردار تجارتی است پر فائده که پروردگارشان برای آنها فراهم نموده (چون آنان خود را برای عبادت و بندگی آماده ساختند خداوند هم راه وصول به سعادت را بآنها نشان داد) دنیا بآنان رو آورد (کالا و آرایش خود را بآنها جلوه داد) ایشان از آن رو گردانیدند (از آن چشم پوشیدند) و آنها را اسیر و گرفتار نمود آنها جانشان را فداء کرده (به سختیهای آن تن دادند تا) خود را از آن رهاندند

أَمَّا اَللَّیلُ فَصَافُّونَ أَقدَامَهُم تَالِینَ لِأَجزَاءِ اَلقُرآنِ یُرَتِّلُونَهُ تَرتِیلاً یُحَزِّنُونَ بِهِ أَنفُسَهُم وَ یَستَثِیرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِم فَإِذَا مَرُّوا بِآیَةٍ فِیهَا تَشوِیقٌ رَکَنُوا إِلَیهَا طَمَعاً وَ تَطَلَّعَت نُفُوسُهُم إِلَیهَا شَوقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نَصبُ أَعیُنِهِم وَ إِذَا مَرُّوا بِآیَةٍ فِیهَا تَخوِیفٌ أَصغَوا إِلَیهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِم وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِیرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِیقَهَا فِی أُصُولِ آذَانِهِم

(8) چون شب شود (برای نماز) برپا ایستاده آیات قرآن را با تأمّل و اندیشه می‌خوانند، و با خواندن و تدبّر در آن خود را اندوهگین می‌سازند، و بوسیلۀ آن به درمان درد خویش کوشش دارند (از خواندن و عمل بقرآن چارۀ رهائی از عذاب و سختی رستخیز را می‌جویند) پس هرگاه به آیه‌ای برخورند که بشوق آورده و امیدواری در آن است (پاداش نیکوکاری را بیان میکند) بآن طمع می‌نمایند و با شوق بآن نظر میکنند مانند آنکه پاداشی که آیه از آن خبر می‌دهد در برابر چشم ایشان است و آنرا می‌بینند، و هرگاه به آیه‌ای برخورند که در آن ترس و بیم است (از کیفر بد کاری سخن می‌گوید) گوش دلشان را بآن می‌گشایند چنانکه گویا شیون و فریاد (اهل) دوزخ در بیخ گوشهایشان است

فَهُم حَانُونَ عَلَی أَوسَاطِهِم مُفتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِم وَ أَکُفِّهِم وَ رُکَبِهِم وَ أَطرَافِ أَقدَامِهِم یَطلُبُونَ إِلَی اَللَّهِ تَعَالَی فِی فَکَاکِ رِقَابِهِم

(9) و (در پیشگاه الهیّ برای رکوع) قدشان را خم میکنند، و (برای سجود) پیشانیها و کفها و زانوها و اطراف قدمهاشان را بروی زمین می‌گسترانند، از خدای تعالی آزادی خویش را (از عذاب رستخیز) درخواست می‌نمایند

وَ أَمَّا اَلنَّهَارُ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبرَارٌ أَتقِیَاٰءٌ قَد بَرَاهُمُ اَلخَوفُ بَریَ اَلقِدَاحِ یَنظُرُ إِلَیهِمُ اَلنَّاظِرُ فَیَحسِبُهُم مَرضَی وَ مَا بِالقَومِ مِن مَرَضٍ وَ یَقُولُ لَقَد خُولِطُوا وَ لَقَد خَالَطَهُم أَمرٌ عَظِیمٌ

(10) و چون روز شود بردبار و دانا و نیکو کردار و پرهیزکارند، ترس (از خدا) اندامشان را لاغر کرده مانند باریکی تیرها که تراشیده میشود، بیننده می‌پندارد که آنها بیمارند در صورتیکه بیماری ندارند (بلکه از بیم عذاب لاغر شده‌اند) و (چون سخنانی که بآنها پی نمی‌برد از ایشان می‌شنود) می‌گوید پرت و دیوانه‌اند در صورتیکه دیوانه نیستند بلکه امر بزرگی (اندیشۀ قیامت) با ایشان آمیخته شده است

لاَ یَرضَونَ مِن أَعمَالِهِمُ اَلقَلِیلَ وَ لاَ یَستَکثِرُونَ اَلکَثِیرَ فَهُم لِأَنفُسِهِم مُتَّهِمُونَ وَ مِن أَعمَالِهِم مُشفِقُونَ

(11) از کردار اندکشان خوشنود نمی‌شوند، و بسیار را بسیار نمی‌دانند، پس خود را (به گمان تقصیر در طاعت) متّهم سازند، و از کردار خویش هراسانند (که مبادا پسندیده نباشد)

إِذَا زُکِّیَ أَحَدٌ مِنهُم خَافَ مِمَّا یُقَالُ لَهُ فَیَقُولُ أَنَا أَعلَمُ بِنَفسِی مِن غَیرِی وَ رَبِّی أَعلَمُ بِی مِنِّی بِنَفسِی اَللَّهُمَّ لاَ تُؤَاخِذنِی بِمَا یَقُولُونَ وَ اِجعَلنِی أَفضَلَ مِمَّا یَظُنُّونَ وَ اِغفِر لِی مَا لاَ یَعلَمُونَ

(12) هرگاه یکی از آنان را (به کردار نیکو) بستانید از آنچه در بارۀ او گفته شده می‌ترسد و می‌گوید: من از دیگری بخود داناترم، و پروردگارم بمن داناتر از من است. بار خدایا آنچه می‌گویند (که موجب خودپسندی است) بر من مگیر، و مرا برتر آنچه می‌پندارند بگردان، و گناهان مرا که نمی‌دانند ببخش

فَمِن عَلاَمَةِ أَحَدِهِم أَنَّکَ تَرَی لَهُ قُوَّةً فِی دِینٍ وَ حَزماً فِی لِینٍ وَ إِیمَاناً فِی یَقِینٍ وَ حِرصاً فِی عِلمٍ وَ عِلماً فِی حِلمٍ وَ قَصداً فِی غِنًی وَ خُشُوعاً فِی عِبَادَةٍ وَ تَجَمُّلاً فِی فَاقَةٍ وَ صَبراً فِی شِدَّةٍ وَ طَلَباً فِی حَلاَلٍ وَ نَشَاطاً فِی هُدًی وَ تَحَرُّجاً عَن طَمَعٍ

(13) نشانۀ یکی از پرهیزکاران آنست که تو می‌بینی در امر دین توانا است، و در نرمی و خوشخویی دور اندیش، و در ایمان با یقین، و در (طلب) علم حریص، و در بردباری دانا و در توانگری میانه رو (اسراف نکرده دارائی خود را بیجا صرف نمی‌کند) و در بندگی و عبادت فروتن است، و در فقر و نیازمندی آراسته جلوه میکند (تا کسی بر تنگدستی او آگاه نشود، چنانکه در قرآن کریم س 2 ی 273 می‌فرماید: «لِلفُقَرٰاءِ اَلَّذِینَ أُحصِرُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ لاٰ یَستَطِیعُونَ ضَرباً فِی اَلأَرضِ یَحسَبُهُمُ اَلجٰاهِلُ أَغنِیٰاءَ مِنَ اَلتَّعَفُّفِ تَعرِفُهُم بِسِیمٰاهُم لاٰ یَسئَلُونَ اَلنّٰاسَ إِلحٰافاً وَ مٰا تُنفِقُوا مِن خَیرٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ بِهِ عَلِیمٌ‌» یعنی درویشانی که به عبادت و بندگی در راه خدا پرداخته‌اند و برای بازرگانی سیر در زمین را توانا نیستند عفّت و بی‌نیازی دارند بطوریکه نادان می‌پندارد که آنان توانگرانند ایشان را به نشانۀ چهره می‌شناسی که به اصرار از مردم چیزی درخواست نمی‌نمایند، و آنچه از مال بآنها ببخشید خدا بآن دانا است) و در سختی شکیبا و حلال را جویا و در هدایت و رستگاری دلشاد و از طمع و آز دور هستند

یَعمَلُ اَلأَعمَالَ اَلصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَی وَجَلٍ یُمسِی وَ هَمُّهُ اَلشُّکرُ وَ یُصبِحُ وَ هَمُّهُ اَلذِّکرُ یَبِیتُ حَذِراً وَ یُصبِحُ فَرِحاً حَذِراً لِمَا حَذِرَ مِنَ اَلغَفلَةِ وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ اَلفَضلِ وَ اَلرَّحمَةِ

(14) با کارهای شایسته‌ای که بجا می‌آورد ترسان است، در شب همّت او صرف سپاسگزاری (از نعمتهای حقّ تعالی) است، و در بامداد اراده‌اش ذکر و یاد خدا می‌باشد، شب را بسر می‌برد در حالیکه از غفلت خویش (که مبادا در وظائف خود کوتاهی کرده باشد) هراسان است، و روز از احسان و مهربانی خدا (که او را مسلمان و پیرو محمّد و آل محمّد قرار داده) شادمان است

إِنِ اِستَصعَبَت عَلَیهِ نَفسُهُ فِیمَا تَکرَهُ لَم یُعطِهَا سُؤلَهَا فِیمَا تُحِبُّ قُرَّةُ عَینِهِ فِیمَا لاَ یَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِیمَا لاَ یَبقَی یَمزُجُ اَلحِلمَ بِالعِلمِ وَ اَلقَولَ بِالعَمَلِ

(15) اگر نفس در آنچه که مائل نیست با او سرکشی کند (بسختی زیر بار طاعت و بندگی رود) خواهش آنرا در آنچه دوست می‌دارد انجام ندهد، روشنی چشم او در چیزی است که جاودان است، و بی‌رغبتیش در چیزیکه باقی نمی‌ماند (بآخرت چشم دوخته و بدنیا پشت پا زده) بردباری را با دانش و گفتار را با کردار می‌آمیزد (زیرا بردباری که از روی دانش و خردمندی نباشد و گفتاری که مقرون با کردار نبود نکوهیده است)

تَرَاهُ قَرِیباً أَمَلُهُ قَلِیلاً زَلَلُهُ خَاشِعاً قَلبُهُ قَانِعَةً نَفسُهُ مَنزُوراً أُکُلُهُ سَهلاً أَمرُهُ حَرِیزاً دِینُهُ مَیِّتَةً شَهوَتُهُ مَکظُوماً غَیظُهُ اَلخَیرُ مِنهُ مَأمُولٌ وَ اَلشَّرُّ مِنهُ مَأمُونٌ

(16) او را می‌بینی که با آرزوی کوتاه و خطاء و لغزش اندک و دل فروتن و نفس قانع و خوراک کم و کار آسان و دین محفوظ و شهوت و خواهش از بین رفته و خشم فرو نشسته است، مردم به نیکوئی او چشم داشته و از بدیش آسوده‌اند

إِن کَانَ فِی اَلغَافِلِینَ کُتِبَ فِی اَلذَّاکِرِینَ وَ إِن کَانَ فِی اَلذَّاکِرِینَ لَم یُکتَب مِنَ اَلغَافِلِینَ یَعفُو عَمَّن ظَلَمَهُ وَ یُعطِی مَن حَرَمَهُ وَ یَصِلُ مَن قَطَعَهُ بَعِیداً فُحشُهُ لَیِّناً قَولُهُ غَائِباً مُنکَرُهُ حَاضِراً مَعرُوفُهُ مُقبِلاً خَیرُهُ مُدبِراً شَرُّهُ

(17) اگر در بین مردم غافل و بی‌خبر (از خدا و رسول) باشد از زمرۀ آگاهان بشمار می‌رود (زیرا دل او بیاد خدا مشغول است) و اگر در آگاهان باشد در شمار اهل غفلت نیاید (زیرا در ذکر خدا تنها اکتفاء به زبان نمی‌کند که از مردم غافل بشمار آید، بلکه دل او با زبانش یکی است) ببخشاید کسیرا که باو ستم کند و احسان نماید بکسیکه او را محروم گرداند و بپیوندد به آن که از او جدا گردد، در حالیکه از دشنام دادن و سخن زشت دور و گفتارش هموار است، و کار نکوهیده از او دیده نشده و کار پسندیده‌اش هویدا است، نیکوئی او رو آورده و بدیش پشت گردانیده

فِی اَلزَّلاَزِلِ وَقُورٌ وَ فِی اَلمَکَارِهِ صَبُورٌ وَ فِی اَلرَّخَاءِ شَکُورٌ لاَ یَحِیفُ عَلَی مَن یُبغِضُ وَ لاَ یَأثَمُ فِیمَن یُحِبُّ یَعتَرِفُ بِالحَقِّ قَبلَ أَن یُشهَدَ عَلَیهِ لاَ یُضَیِّعُ مَا اُستُحفِظَ وَ لاَ یَنسَی مَا ذُکِّرَ وَ لاَ یُنَابِزُ بِالأَلقَابِ وَ لاَ یُضَارُّ بِالجَارِ وَ لاَ یَشمَتُ بِالمَصَائِبِ

(18) در سختیها با وقار و بردبار، و در ناگواریها شکیبا و در خوشی و آسایش سپاسگزار است، کسیرا که دشمن دارد بر او ستم ننماید، و آنرا که دوست دارد در بارۀ او گناه نکند (دوستی و دشمنی او را از تکلیف شرعیّ باز ندارد، چنانکه رویّۀ مردم هوا پرست و ستمگر است) بحقّ اقرار میکند پیش از آنکه بر آن گواه آرند (زیرا گواه در برابر انکار است و انکار حقّ دروغگویی است و آن منافی با تقوی و پرهیزکاری می‌باشد) آنچه باو بسپارند تباه نمی‌سازد، و آنچه به یادش آورند فراموش نمی‌کند، و کسیرا به لقبهای زشت (کافر، فاسق، منافق و کلمات ناپسند) نمی‌خواند، و به همسایه زیان نمی‌رساند، و به پیش آمدهای ناگوار که برای مردم رخ می‌دهد شادی نمی‌نماید

وَ لاَ یَدخُلُ فِی اَلبَاطِلِ وَ لاَ یَخرُجُ مِنَ اَلحَقِّ إِن صَمَتَ لَم یَغُمَّهُ صَمتُهُ وَ إِن ضَحِکَ لَم یَعلُ صَوتُهُ وَ إِن بُغِیَ عَلَیهِ صَبَرَ حَتَّی یَکُونَ اَللَّهُ هُوَ اَلَّذِی یَنتَقِمُ لَهُ نَفسُهُ مِنهُ فِی عَنَاءٍ وَ اَلنَّاسُ مِنهُ فِی رَاحَةٍ أَتعَبَ نَفسَهُ لِآخِرَتِهِ وَ أَرَاحَ اَلنَّاسَ مِن نَفسِهِ

(19) و در راه باطل و نادرست قدم ننهاده و از جادّۀ حقّ بیرون نمی‌رود، اگر خاموش نشست خاموشیش او را اندوهگین نمی‌گرداند، و اگر بخندد آواز خنده‌اش بلند نمی‌شود و چون بر او ستم کنند شکیبائی پیش گیرد تا خدا انتقام او را کشد، نفسش از دست او برنج و سختی گرفتار است (زیرا بر خلاف هوا و خواهش او رفتار می‌نماید) و مردم از او در آسایش هستند (زیرا آزار بمردم بر اثر پیروی از خواهش نفس است) در کار آخرت خود را برنج اندازد، و مردم را از (کار) خویش به آسایش رساند

بُعدُهُ عَمَّن تَبَاعَدَ عَنهُ زُهدٌ وَ نَزَاهَةٌ وَ دُنُوُّهُ مِمَّن دَنَا مِنهُ لِینٌ وَ رَحمَةٌ لَیسَ تَبَاعُدُهُ بِکِبرٍ وَ عَظَمَةٍ وَ لاَ دُنُوُّهُ بِمَکرٍ وَ خَدِیعَةٍ قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعقَةً کَانَت نَفسُهُ فِیهَا

(20) دوری او از اشخاص بجهت بی‌رغبتی و دوری نمودن است (از دنیا پرستان) و نزدیکی او با آشنایان از جهت خوشخویی و مهربانی است (با خدا پرستان) دوری او از روی خودخواهی و بزرگی نبوده، و نزدیکیش از راه مکر و فریب (چنانکه روش مردم دو رو است) نمی‌باشد ناقل این خطبه گفت: (چون سخن به اینجا رسید) همّام بیهوش شد و هم در آن بیهوشی از دنیا رفت

فَقَالَ أَمِیرُ اَلمُؤمِنِینَ علیه‌السلام أَمَا وَ اَللَّهِ لَقَد کُنتُ أَخَافُهَا عَلَیهِ ثُمَّ قَالَ هَکَذَا تَصنَعُ اَلمَوَاعِظُ اَلبَالِغَةُ بِأَهلِهَا فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُکَ یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ

پس امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: (21) آگاه باشید سوگند بخدا که از (چنین پیش‌آمد بر) او می‌ترسیدم، پس از آن فرمود: اندرزهای درست به اهلش چنین (تأثیر) میکند، یکی از حاضرین (عبد اللّه ابن کوّاء که از خوارج بود) گفت: یا امیر المؤمنین تو چه حال داری (چرا این اندرزها در تو تأثیر ندارد، یا چون چنین گمان داشتی چرا باعث مرگ او شدی)؟

فَقَالَ علیه‌السلام وَیحَکَ إِنَّ لِکُلِّ أَجَلٍ وَقتاً لاَ یَعدُوهُ وَ سَبَباً لاَ یَتَجَاوَزُهُ فَمَهلاً لاَ تَعُد لِمِثلِهَا فَإِنَّمَا نَفَثَ اَلشَّیطَانُ عَلَی لِسَانِکَ

امام علیه السّلام فرمود: (22) وای بر تو هر اجلی را وقتی است که از آن نمی‌گذرد (دیر و زود نمی‌گردد) و سببی است که از آن تجاوز نمی‌کند، پس از اینگونه گفتار که شیطان بر زبانت راند باز ایست (بار دیگر مگو، زیرا اعتراض بر امام از اضلال و دستور شیطان است )


خطبه 185- توصیف منافقان

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام یصف فیها المنافقین نَحمَدُهُ عَلَی مَا وَفَّقَ لَهُ مِنَ اَلطَّاعَةِ وَ ذَادَ عَنهُ مِنَ اَلمَعصِیَةِ وَ نَسأَلُهُ لِمِنَّتِهِ تَمَاماً وَ بِحَبلِهِ اِعتِصَاماً

185 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که منافقین و مردم دو رو را در آن وصف می‌فرماید: (1) خدا را سپاسگزاریم که توفیق طاعت و فرمانبرداری بما داده، و از معصیت و نافرمانی باز داشته، و از او درخواست می‌نماییم که نعمتش را تمام گرداند، و دست ما را به ریسمانش (قرآن کریم) متّصل سازد

وَ نَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ خَاضَ إِلَی رِضوَانِ اَللَّهِ کُلَّ غَمرَةٍ وَ تَجَرَّعَ فِیهِ کُلَّ غُصَّةٍ وَ قَد تَلَوَّنَ لَهُ اَلأَدنَونَ وَ تَأَلَّبَ عَلَیهِ اَلأَقصَونَ وَ خَلَعَت إِلَیهِ اَلعَرَبُ أَعِنَّتَهَا وَ ضَرَبَت إِلَی مُحَارَبَتِهِ بُطُونَ رَوَاحِلِهَا حَتَّی أَنزَلَت بِسَاحَتِهِ عَدَاوَتَهَا مِن أَبعَدِ اَلدَّارِ وَ أَسحَقِ اَلمَزَارِ

(2) و گواهی می‌دهیم که محمّد بنده و فرستادۀ او است که برای بدست آوردن رضاء و خوشنودی خدا هر سختی را بخود هموار نمود، و در راه (تبلیغ احکام) او هر غمّ و اندوهی را جرعه جرعه نوشید (در مدّت رسالت هر رنج که دید شکیبائی نمود) و نزدیکان و خویشانش چند جور بودند (گروهی فداکار و دوستدار که جان و مال در راهش می‌دادند، و بعضی دشمن و منافق که در صدد تباه کردنش بر آمدند) و دوران و بیگانگان برای دشمنی با آن حضرت گرد آمدند، و عرب مهار را گسیخته متوجّه آن بزرگوار گشتند، و برای جنگ با او به شکم شترهای بار کش خویش زدند (که زودتر برسند) تا آنکه از دورترین محلّ و جای آمد و رفتشان بمأوی و محلّ اقامت آن حضرت با دشمنی وارد شدند (خلاصه برای دشمنی با او از راههای دور بجنگ آمدند)

أُوصِیکُم عِبَادَ اَللَّهِ بِتَقوَی اَللَّهِ وَ أُحَذِّرُکُم أَهلَ اَلنِّفَاقِ فَإِنَّهُمُ اَلضَّالُّونَ اَلمُضِلُّونَ وَ اَلزَّالُّونَ اَلمُزِلُّونَ

(3) بندگان خدا شما را بتقوی و ترس از خدا سفارش می‌نمایم، و از (مکر و فریب) مردم دو رو (که در ظاهر مسلمان و در باطن کافر هستند) برحذر می‌دارم (مبادا فریفتۀ گفتار و کردارشان شده از آنها پیروی نمائید) زیرا آنها گمراه و گمراه کننده می‌باشند (خودشان براه ضلالت و گمراهی رفته و دیگران را از راه راست باز داشته با خود یار می‌سازند) و (از دین خدا) لغزیده و لغزاننده‌اند (خطاء کار بوده دیگران را باشتباه می‌اندازند)

یَتَلَوَّنُونَ أَلوَاناً وَ یَفتَنُّونَ اِفتِنَاناً وَ یَعمِدُونَکُم بِکُلِّ عِمَادٍ وَ یَرصُدُونَکُم بِکُلِّ مِرصَادٍ قُلُوبُهُم دَوِیَّةٌ وَ صِفَاحُهُم نَقِیَّةٌ یَمشُونَ اَلخَفَاءَ وَ یَدِبُّونَ اَلضَّرّاءَ وَصفُهُم دَوَاءٌ وَ ذِکرُهُم شِفَاءٌ وَ فِعلُهُمُ اَلدَّاءُ اَلعَیَاءُ حَسَدَةُ اَلرَّخَاءِ وَ مُؤَکِّدُو اَلبَلاَءِ وَ مُقَنِّطُوا اَلرَّجَاءِ

(4) خود را به رنگهای گوناگون و حالات مختلفه در آورند (هر زمان و در هر مجلسی در گفتار و کردار با اغراض فاسده و اندیشه‌های نادرست به رنگی در آیند تا مردم ساده لوح را بفریبند) و شما را بهر وسیله‌ای در نظر گرفته و در هر کمین گاهی به کمین نشسته‌اند (اگر به اندیشه‌های آنان پی برید و کناره گیرید بوسائل دیگری در صدد فریب شما بر می‌آیند تا بالأخره شما را با خود همراه سازند) دلهاشان (از رشک و دوروئی و دشمنی و بخل و شکّ‌) بیمار است (چنانکه در قرآن کریم س 2 ی 10 می‌فرماید: «فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اَللّٰهُ مَرَضاً وَ لَهُم عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکذِبُونَ‌» یعنی در دلهای منافقین بیماری است، و خداوند هم بآن بیماری می‌افزاید، و برای آنها بر اثر آنچه که تکذیب می‌نمایند عذابی است دردناک) و ظاهرشان آراسته و پاک (بطوری که گمان کنند آنها دوست و خواهان حقیقت هستند) در پنهانی راه می‌روند (اندیشه‌های خویش را به قسمی که کسی بآنها پی نبرد بکار انداخته و فتنه و فساد میکنند) و در بین درختهای انبوه جنگل می‌جنبند (مانند شکارچی که برای بدست آوردن شکار آهسته می‌جنبد) وصفشان به درمان ماند و گفتارشان بهبودی آرد، ولی کردارشان دردی است درمان ناپذیر (با سخنان پسندیده مردم را بدور خویش گرد آورده منظور نادرستشان را انجام می‌دهند، چنانکه در قرآن کریم س 2 ی 204 می‌فرماید: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَن یُعجِبُکَ قَولُهُ فِی اَلحَیٰاةِ اَلدُّنیٰا وَ یُشهِدُ اَللّٰهَ عَلیٰ مٰا فِی قَلبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ اَلخِصٰامِ‌» یعنی از مردم کسی است که گفتار او در تدبیر زندگی دنیا ترا به شگفت می‌آورد و خدا را گواه می‌آورد که دل و زبان او یکی است در صورتیکه سختترین دشمنان است) به خوشی (مردم) رشک می‌برند (به دوستی آسایششان را از دستشان می‌گیرند) و به افتادن در سختی و گرفتاری (آنها) کوشش دارند (بین آنها سخن‌چینی می‌نمایند تا جمعشان را بپراکنند و بیچاره‌شان سازند) و امید (شان) را نومید میکنند (آنها را از کارهای خدا پسند باز می‌دارند)

لَهُم بِکُلِّ طَرِیقٍ صَرِیعٌ وَ إِلَی کُلِّ قَلبٍ شَفِیعٌ وَ لِکُلِّ شَجوٍ دُمُوعٌ یَتَقَارَضُونَ اَلثَّنَاءَ وَ یَتَرَاقَبُونَ اَلجَزَاءَ إِن سَأَلُوا أَلحَفُوا وَ إِن عَذَلُوا کَشَفُوا وَ إِن حَکَمُوا أَسرَفُوا

(5) در هر راهی برای ایشان بخاک افتاده‌ای است (برای تباه کردن راهها در نظر گرفته‌اند) و نزد هر دلی وسیله‌ای دارند (می‌توانند با هر کسی بمیل و خواست او سخن گویند) و در هر غمّ و اندوهی اشکها ریزند (تا بوسیلۀ آن مقصود خود را انجام دهند) ستودن یکدیگر را بهم وام داده و پاداش آنرا انتظار می‌برند (یکی از خود را می‌ستایند تا او هم تلافی کند) چون سؤآل و درخواستی دارند در آن اصرار کنند (تا شخص را وادار بقبول درخواستشان نمایند) و هنگام ملامت (که بخواهند کسی را متنبّه سازند) پرده دری کنند (عیوب را آشکار کرده رسوایش نمایند) و اگر آنان را (در کاری) حکم قرار دهند اسراف میکنند (بر خلاف حقّ حکم دهند)

قَد أَعَدُّوا لِکُلِّ حَقٍّ بَاطِلاً وَ لِکُلِّ قَائِمٍ مَائِلاً وَ لِکُلِّ حَیٍّ قَاتِلاً وَ لِکُلِّ بَابٍ مِفتَاحاً وَ لِکُلِّ لَیلٍ مِصبَاحاً

(6) برابر هر حقّی باطلی و برابر هر راستی کج و برابر هر زنده‌ای کشنده و برای هر دری کلید و برای هر شبی چراغی آماده ساخته‌اند (انواع مکر و حیله بکار برند تا بمقصود برسند)

یَتَوَصَّلُونَ إِلَی اَلطَّمَعِ بِالیَأسِ لِیُقِیمُوا بِهِ أَسوَاقَهُم وَ یُنفِقُوا بِهِ أَعلاَقَهُم یَقُولُونَ فَیُشَبِّهُونَ وَ یَصِفُونَ فَیُمَوِّهُونَ قَد هَوَّنُوا اَلطَّرِیقَ وَ أَضلَعُوا اَلمَضِیقَ

(7) نومیدی و بی‌نیازی (بمال مردم) را برای طمع و آز خود وسیله قرار می‌دهند تا بازارشان را نگاه داشته و کالاهای کاسدشان را که نفیس و پاکیزه می‌پندارند رواج دهند (از راه تزویر خود را بی‌علاقه بدنیا نشان داده اظهار بی‌نیازی می‌نمایند تا به منظورشان برسند، سخن نادرست) می‌گویند، و (آنرا بحقّ‌) مشتبه و مانند جلوه می‌دهند، و (مقاصدشان را) بیان میکنند و آنرا آرایش می‌نمایند (بصورت حقّ در می‌آورند) راه باطل را آسان نشان دهند (تا همه در آن قدم نهند) و راه تنگ (ضلالت و گمراهی) را کج میکنند (تا از گمراهی رهائی میسّر نباشد)

فَهُم لُمَّةُ اَلشَّیطَانِ وَ حُمَةُ اَلنِّیرَانِ أُولٰئِکَ حِزبُ اَلشَّیطٰانِ أَلاٰ إِنَّ حِزبَ اَلشَّیطٰانِ هُمُ اَلخٰاسِرُونَ

(8) پس ایشان پیرو شیطان و شعلۀ آتشها هستند (در قرآن کریم س 58 ی 19 می‌فرماید:) «أُولٰئِکَ حِزبُ اَلشَّیطٰانِ أَلاٰ إِنَّ حِزبَ اَلشَّیطٰانِ هُمُ اَلخٰاسِرُونَ‌» یعنی آن جماعت یاران و پیروان شیطانند، آگاه باشید پیروان شیطان زیانکارانند


خطبه 186- سفارش به پرهیزکاری

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی أَظهَرَ مِن آثَارِ سُلطَانِهِ وَ جَلاَلِ کِبرِیَائِهِ مَا حَیَّرَ مُقَلَ اَلعُیُونِ مِن عَجَائِبِ قُدرَتِهِ وَ رَدَعَ خَطَرَاتِ هَمَاهِمِ اَلنُّفُوسِ عَن عِرفَانِ کُنهِ صِفَتِهِ

186 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در وصف حقّ تعالی و مدح حضرت رسول و اندرز و امر بتقوی و پرهیزکاری): (1) سپاس خدائی را سزا است که از نشانه‌های سلطنت و بزرگی بزرگواری خود شگفتیهای قدرت و توانائیش را آشکار ساخت، و کاسۀ چشمها را حیران و مبهوت نمود، و اندیشه‌هائی که در مردم خطور می‌نماید از شناختن حقیقت صفت خویش باز داشت (خردمندان در برابر آفریده‌هایش دوچار شگفتی و عقولشان از ادراک حقیقتش ناتوان است)

وَ أَشهَدُ أَن لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ شَهَادَةَ إِیمَانٍ وَ إِیقَانٍ وَ إِخلاَصٍ وَ إِذعَانٍ

(2) و گواهی می‌دهم که خدائی بجز او نیست گواهی از روی ایمان و باور و خلوص و فرمانبری (دل و زبانم یکی است و تقلید و خودنمایی بآن راه ندارد)

وَ أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرسَلَهُ وَ أَعلاَمُ اَلهُدَی دَارِسَةٌ وَ مَنَاهِجُ اَلدِّینِ طَامِسَةٌ فَصَدَعَ بِالحَقِّ وَ نَصَحَ لِلخَلقِ وَ هَدَی إِلَی اَلرُّشدِ وَ أَمَرَ بِالقَصدِ صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم وَ اِعلَمُوا عِبَادَ اَللَّهِ أَنَّهُ لَم یَخلُقکُم عَبَثاً وَ لَم یُرسِلکُم هَمَلاً عَلِمَ مَبلَغَ نِعَمِهِ عَلَیکُم وَ أَحصَی إِحسَانَهُ إِلَیکُم فَاستَفتِحُوهُ وَ اِستَنجِحُوهُ وَ اُطلُبُوا إِلَیهِ وَ اِستَمنِحُوهُ فَمَا قَطَعَکُم عَنهُ حِجَابٌ وَ لاَ أُغلِقَ عَنکُم دُونَهُ بَابٌ

(3) و گواهی می‌دهم که محمّد بنده و فرستادۀ او است، فرستاد او را هنگامیکه نشانه‌های رستگاری و راههای آشکار دین از بین رفته و ویران گردیده بود (مردم در راه ضلالت و گمراهی گام برداشته از خواهشهای نفس پیروی می‌نمودند) پس حقّ را هویدا ساخت و مردم را اندرز داد، و براستی و درستی (در گفتار و کردار) راه نمود و به میانه روی (نه افراط و نه تفریط) امر فرمود، خدا بر او و آلش درود فرستد ( 4 )بندگان خدا بدانید خدا شما را بیهوده نیافرید، و سر خود (مانند چهارپایان) رها ننمود (بلکه تکالیف و احکامی برای شما قرار داد تا هر یک را بموقع انجام دهید) اندازۀ نعمتها و بخشش را بشما میداند، و فضل و کرمش را بشمار آورده است (تا شکرگزاری و کفران شما را بیازماید) پس فتح و فیروزی (بر دشمنان) و روا شدن حاجت را از او بطلبید، و درخواست خود را از او بخواهید، و عطاء و بخشش را از او بجوئید که بین شما و او پرده‌ای آویخته و دری بسته نیست

وَ إِنَّهُ لَبِکُلِّ مَکَانٍ وَ فِی کُلِّ حِینٍ وَ أَوَانٍ وَ مَعَ کُلِّ إِنسٍ وَ جَانٍّ

(5) و او در همه جا و در هر وقت و زمان حاضر و با هر انسان و جنّ همراه می‌باشد

لاَ یَثلِمُهُ اَلعَطَاءُ وَ لاَ یَنقُصُهُ اَلحِبَاءُ وَ لاَ یَستَنفِدُهُ سَائِلٌ وَ لاَ یَستَقصِیهِ نَائِلٌ وَ لاَ یَلوِیهِ شَخصٌ عَن شَخصٍ وَ لاَ یُلهِیهِ صَوتٌ عَن صَوتٍ وَ لاَ تَحجُزُهُ هِبَةٌ عَن سَلبٍ وَ لاَ یَشغَلُهُ غَضَبٌ عَن رَحمَةٍ وَ لاَ تُوَلِّهُهُ رَحمَةٌ عَن عِقَابٍ وَ لاَ یُجِنُّهُ اَلبُطُونُ عَنِ اَلظُّهُورِ وَ لاَ یَقطَعُهُ اَلظُّهُورُ عَنِ اَلبُطُونِ

(6) جود و بخشش (نعمتهای) او را کم نمی‌گرداند، و رخنه‌ای (در آنها) وارد نمی‌سازد، خواستار از او نعمتش را تمام نمی‌کند، و آرزومند بپایان خزائنش نمی‌رسد و کسی او را از دیگری نگاه نمی‌دارد، و آوازی او را از آواز دیگر مشغول نمی‌گرداند (زیرا اشتغال بکاری که باعث باز ماندن از کار دیگر است بر اثر غفلت است که آن از لوازم جسم می‌باشد) بخشیدن (نعمت) او را از گرفتن (نعمت دیگر در یک زمان) مانع نمی‌گردد، و خشم کردن او را از رحمت مشغول نمی‌سازد، و مهربانی او را از عذاب باز نمی‌دارد، و پنهانی او را از آشکار بودن مانع نیست، و آشکار بودن او را از پنهانی جدا نمی‌سازد (زیرا او هم آشکار است هم پنهان، آشکار است بآثار، و حقیقت او پنهان است از نظر)

قَرُبَ فَنَأَی وَ عَلاَ فَدَنَا وَ ظَهَرَ فَبَطَنَ وَ بَطَنَ فَعَلَنَ وَ دَانَ وَ لَم یُدَن

(7) نزدیک و دور و بالا و پائین و آشکار و پنهان و پنهان و آشکار است، جزاء داده و جزاء داده نشده است (حساب همه را رسیدگی می‌نماید و کسی را فهم و توانائی رسیدگی بحساب او نیست)

لَم یَذرَإِ اَلخَلقَ بِاحتِیَالٍ وَ لاَ اِستَعَانَ بِهِم لِکَلاَلٍ أُوصِیکُم عِبَادَ اَللَّهِ بِتَقوَی اَللَّهِ فَإِنَّهَا اَلزِّمَامُ وَ اَلقِوَامُ فَتَمَسَّکُوا بِوَثَائِقِهَا وَ اِعتَصَمُوا بِحَقَائِقِهَا تَؤُل بِکُم إِلَی أَکنَانِ اَلدَّعَةِ وَ أَوطَانِ اَلسَّعَةِ وَ مَعَاقِلِ اَلحِرزِ وَ مَنَازِلِ اَلعِزِّ فِی یَومٍ تَشخَصُ فِیهِ اَلأَبصَارُ وَ تُظلِمُ لَهُ اَلأَقطَارُ وَ تُعَطَّلُ فِیهِ صُرُومُ اَلعِشَارِ

(8) خلائق را با اندیشه نیافرید، و در هیچ کار نیازمند بطلب یاری از آنها نمی‌باشد (زیرا واجب از عجز و ناتوانی منزّه است) ( 9 )ای بندگان خدا شما را به پرهیزکاری و طاعت خدا سفارش می‌نمایم، زیرا تقوی مهار است (که دارنده را به سعادت می‌کشاند) و به ستونی می‌ماند (که نظم کارها را نگاه می‌دارد) پس به بندهای استوار آن بیاویزید، و بحقائق آن دست اندازید تا شما را بمواضع آسایش و آسودگی و جاهای فراخ و حصارهای محفوظ و منزلهای ارجمند برساند (ببهشت جاوید که هیچ گونه سختی و گرفتاری در آنجا نیست ببرد) در روزی که (بر اثر هول و وحشت) دیده‌ها باز مانده برهم گذارده نمی‌شود و به اطراف نمی‌تواند نظر اندازد، و همه جا تاریک، و گلّه‌های شترهای آبستن ده ماهه که زائیدن آنها نزدیک است بی صاحب ماند (از بسیاری سختی و گرفتاری هر کس به نجات و رهائی خویش مشغول است و از نفیس‌ترین اموال چشم می‌پوشاند)

وَ یُنفَخُ فِی اَلصُّورِ فَتَزهَقُ کُلُّ مُهجَةٍ وَ تَبکَمُ کُلُّ لَهجَةٍ وَ تَذِلُّ اَلشُّمُّ اَلشَّوَامِخُ وَ اَلصُّمُّ اَلرَّوَاسِخُ فَیَصِیرُ صَلدُهَا سَرَاباً رَقرَقاً وَ مَعهَدُهَا قَاعاً سَملَقاً فَلاَ شَفِیعٌ یَشفَعُ وَ لاَ حَمِیمٌ یَدفَعُ وَ لاَ مَعذِرَةٌ تَنفَعُ

(10) و دمیده میشود در صور (اسرافیل) پس هر جانی از تن بیرون رفته و هر زبانی لال می‌گردد (مرگ همه را فرا می‌گیرد) و کوههای بلند و سنگهای محکم و استوار خود گشته از هم می‌ریزند، و سنگ سخت آنها چون سر آب درخشان در نظر می‌آید، و قرار و سکون آنها در زمین هموار (بی‌نشیب و فراز) باشد (آبادی و نشانه‌های باقی نمی‌ماند) پس (در آنروز) نه شفیعی است که شفاعت کند (عفو و بخشش از گناه درخواست نماید) و نه خویشی که سختی را دفع گرداند، و نه عذر و بهانه‌ای سود بخشد (خلاصه پناهی نیست جز تقوی و پرهیزکاری .)


خطبه 187- هشدار از غفلت زدگی

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام بَعَثَهُ حِینَ لاَ عَلَمٌ قَائِمٌ وَ لاَ مَنَارٌ سَاطِعٌ وَ لاَ مَنهَجٌ وَاضِحٌ

187 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (که در آن با اشارۀ بزمان بعثت پیغمبر اکرم وصیّت بتقوی و پرهیزکاری کرده و زشتیهای دنیا را نموده و به اعمال شایسته پیش از رسیدن مرگ ترغیب فرموده): ( 1 )خداوند حضرت رسول را مبعوث فرمود هنگامیکه نه نشانه‌ای بر پا بود (فترت ما بین آخرین پیغمبر و آن حضرت مردم را از راه حقّ دور نموده) و نه روشنائی نمایان (شریعت حقّه پنهان شده کسی از خدا پیروی نمی‌نمود) و نه راه روشن آشکار (همه در گمراهی و نادانی سرگردان بودند، پس آن حضرت بشر را هدایت نموده و از بدبختی نجات داد)

أُوصِیکُم عِبَادَ اَللَّهِ بِتَقوَی اَللَّهِ وَ أُحَذِّرُکُمُ اَلدُّنیَا فَإِنَّهَا دَارُ شُخُوصٍ وَ مَحَلَّةُ تَنغِیصٍ سَاکِنُهَا ظَاعِنٌ وَ قَاطِنُهَا بَائِنٌ تَمِیدُ بِأَهلِهَا مَیَدَانَ اَلسَّفِینَةِ تَقصِفُهَا اَلعَوَاصِفُ فِی لُجَجِ اَلبِحَارِ

(2) بندگان خدا شما را بتقوی و اطاعت از خدا سفارش میکنم، و از دنیا بر حذر می‌نمایم، زیرا دنیا سرای کوچ کردن و جای کدورت و ناخوشی است، ساکن آن رونده و مقیم آن جدا شونده است، اهل خود را به جنبش می‌آورد و در کشاکش می‌اندازد مانند جنبانیدن کشتی که بادهای سخت در میان دریاها آنرا به حرکت و اضطراب در آورده باشد

فَمِنهُمُ اَلغَرِقُ اَلوَبِقُ وَ مِنهُمُ اَلنَّاجِی عَلَی بُطُونِ اَلأَموَاجِ تَحفِزُهُ اَلرِّیَاحُ بِأَذیَالِهَا وَ تَحمِلُهُ عَلَی أَهوَالِهَا فَمَا غَرِقَ مِنهَا فَلَیسَ بِمُستَدرَکٍ وَ مَا نَجَا مِنهَا فَإِلَی مَهلَکٍ

(3) پس بعضی از مسافرین غرق و هلاک شوند، و بعضی رهائی یافته بروی موجها دست و پا می‌زنند و بادها آنها را از سمتی بسمت دیگر برده بترس و نگرانی مبتلی می‌سازد، آنکه غرق شد باز یافت او ممکن نیست، و آنکه رهائی یافت بطرف تباه شدن می‌رود (خلاصه مردم در دنیا همچون کشتی شکستگان دریا بعضی از بین رفته‌اند و از ایشان خبر و نشانی نیست و بعضی گرفتار خواهشهای نفس بوده و در راه نابودی سیر میکنند)

عِبَادَ اَللَّهِ اَلآنَ فَاعمَلُوا وَ اَلأَلسُنُ مُطلَقَةٌ وَ اَلأَبدَانُ صَحِیحَةٌ وَ اَلأَعضَاءُ لَدنَةٌ وَ اَلمُنقَلَبُ فَسِیحٌ وَ اَلمَجَالُ عَرِیضٌ قَبلَ إِرهَاقِ اَلفَوتِ وَ حُلُولِ اَلمَوتِ فَحَقِّقُوا عَلَیکُم نُزُولَهُ وَ لاَ تَنتَظِرُوا قُدُومَهُ

(4) بندگان خدا، اکنون که زبانها باز و بدنها تندرست و اندام فرمانبر و جای آمد و شد فراخ و فرصت باقی است کار کنید (خدا را عبادت و بمردم خدمت نمائید) پیش از شتافتن نیستی و رسیدن مرگ، و آمدن آنرا بر خودتان محقّق دانید و منتظرش نباشید (چون مسلّم است که مرگ شما را در می‌یابد آنرا آمده باور دارید، ولی مانند شخصی منتظر چشم براه آن نبوده بیکار نمایند )


خطبه 188- جایگاه امیر المؤمنین علیه السلام و لزوم اطاعت از او

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام وَ لَقَد عَلِمَ اَلمُستَحفِظُونَ مِن أَصحَابِ مُحَمَّدٍ صلی‌الله‌علیه‌وآله أَنِّی لَم أَرُدَّ عَلَی اَللَّهِ وَ لاَ عَلَی رَسُولِهِ سَاعَةً قَطُّ وَ لَقَد وَاسَیتُهُ بِنَفسِی فِی اَلمَوَاطِنِ اَلَّتِی تَنکُصُ فِیهَا اَلأَبطَالُ وَ تَتَأَخَّرُ فِیهَا اَلأَقدَامُ نَجدَةً أَکرَمَنِی اَللَّهُ بِهَا

188 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در نزدیکی و یگانگی خود با پیغمبر و اینکه بخلافت سزاوارتر بوده و دیگری را لیاقت این مقام نیست): (1) بزرگان از اصحاب محمّد - صلی اللّٰه علیه و آله - که حافظ (قرآن و سنّت او) هستند (و به اسرارش آگاهند) می‌دانند که من هرگز ساعتی از فرمان خدا و رسول دور نمانده‌ام و از جان خود در بارۀ پیغمبر اکرم دریغ ننمودم در جاهایی که (گرفتاریها و جنگها) دلیران فرار می‌کردند و گامها بر می‌گشت (کسی را جرأت جلوگیری از دشمن نبود) بر اثر شجاعت و جوانمردی که خداوند مرا بآن گرامی داشت

وَ لَقَد قُبِضَ رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ إِنَّ رَأسَهُ لَعَلَی صَدرِی وَ لَقَد سَالَت نَفسُهُ فِی کَفِّی فَأَمرَرتُهَا عَلَی وَجهِی وَ لَقَد وَلِیتُ غُسلَهُ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ اَلمَلاَئِکَةُ أَعوَانِی فَضَجَّتِ اَلدَّارُ وَ اَلأَفنِیَةُ مَلَأٌ یَهبِطُ وَ مَلَأٌ یَعرُجُ وَ مَا فَارَقَت سَمعِی هَینَمَةٌ مِنهُم یُصَلُّونَ عَلَیهِ حَتَّی وَارَینَاهُ فِی ضَرِیحِهِ فَمَن ذَا أَحَقُّ بِهِ مِنِّی حَیّاً وَ مَیِّتاً

(2) و رسول خدا - صلّی اللّٰه علیه و آله - قبض روح شد در حالیکه سرش بر سینۀ من بود، و بروی دستم جان از بدنش جدا شد، و (بجهت تیّمن و تبرّک آن) دست به چهره‌ام کشیدم، و غسل آن حضرت «صلّی اللّٰه علیه و آله» را متصدّی گردیدم، و فرشتگان مرا کمک کردند پس خانه و اطراف آن (حاضرین و فرشتگانی که در آمد و رفت بودند) به گریه و ناله در آمدند، گروهی از فرشتگان فرود آمده گروهی بالا می‌رفتند، و همهمۀ نماز ایشان که بر آن بزرگوار می‌خواندند از گوش من جدا نمی‌شد تا اینکه او را در آرامگاهش نهادیم، پس کیست در حال حیات و ممات به آن حضرت از من سزاوارتر؟! (هر که ادّعای سزاوار بودن کند دروغ گفته و بنا حقّ خود را خلیفه و جانشین او دانسته)

فَانفُذُوا عَلَی بَصَائِرِکُم وَ لتَصدُق نِیَّاتُکُم فِی جِهَادِ عَدُوِّکُم فَوَالَّذِی لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ إِنِّی لَعَلَی جَادَّةِ اَلحَقِّ وَ إِنَّهُم لَعَلَی مَزَلَّةِ اَلبَاطِلِ أَقُولُ مَا تَسمَعُونَ وَ أَستَغفِرُ اَللَّهَ لِی وَ لَکُم

(3) شتاب کنید از روی بینائی (بدون شکّ‌ و تردید) و باید در جنگ با دشمن نیّت شما راست باشد (بدون نفاق و دوروئی از امام بحقّ‌ پیروی نمائید) که سوگند به آن که جز او خدائی نیست من بر راه حقّ هستم (گفتار و کردارم همانست که خدا و رسول فرموده‌اند) و دشمنان ما بر لغزشگاه باطل (پیرو نفس امّاره و شیطان) هستند، (4) می‌گویم آنچه می‌شنوید (تا حقّ را از باطل تمییز دهید) و از خدا برای خود (که مبتلای شما شده‌ام) و برای شما (از گذشته‌هایتان) آمرزش می‌طلبم (که بار دیگر در گمراهی قدم ننهاده از امام بحقّ پیروی نمائید )


خطبه 189- سفارش به پرهیزکاری و بیان ارزش های اسلام، قرآن و پیامبر(ص)

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام یَعلَمُ عَجِیجَ اَلوُحُوشِ فِی اَلفَلَوَاتِ وَ مَعَاصِیَ اَلعِبَادِ فِی اَلخَلَوَاتِ وَ اِختِلاَفَ اَلنِّینَانِ فِی اَلبِحَارِ اَلغَامِرَاتِ وَ تَلاَطُمَ اَلمَاءِ بِالرِّیَاحِ اَلعَاصِفَاتِ وَ أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً نَجِیبُ اَللَّهِ وَ سَفِیرُ وَحیِهِ وَ رَسُولُ رَحمَتِهِ

189 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در احاطۀ علم خدا به موجودات و ترغیب بتقوی و پرهیزکاری و وصف دین مقدّس اسلام و اشاره بزمان بعثت پیغمبر اکرم و ستودن قرآن کریم): -(1) خداوند به آواز و نالۀ چرندگان در بیابانها و گناهان بندگان در خلوتها و آمد و شد ماهیها در دریاهای بزرگ و موج زدن و بر هم خوردن آب بوسیلۀ بادهای سخت دانا است، (2) و گواهی می‌دهم محمّد برگزیدۀ خدا و آورندۀ وحی (دستور) و فرستادۀ او است بر اثر رحمت و مهربانی

أَمَّا بَعدُ فَأُوصِیکُم بِتَقوَی اَللَّهِ اَلَّذِی اِبتَدَأَ خَلقَکُم وَ إِلَیهِ یَکُونُ مَعَادُکُم وَ بِهِ نَجَاحُ طَلِبَتِکُم وَ إِلَیهِ مُنتَهَی رَغبَتِکُم وَ نَحوَهُ قَصدُ سَبِیلِکُم وَ إِلَیهِ مَرَامِی مَفزَعِکُم

(3) پس از ستایش خداوند متعال و مدح حضرت مصطفی شما را سفارش میکنم به پرهیزکاری و ترس از خداوندی که آغاز آفرینش شما از او است، و بازگشت شما بسوی او است، و بر آوردن حاجت و در خواستتان با او است، و نهایت آرزو و خواهشتان باو است، و راه راستتان بطرف او هست، و پناه و گریزگاهتان او است

فَإِنَّ تَقوَی اَللَّهِ دَوَاءُ دَاءِ قُلُوبِکُم وَ بَصَرُ عَمَی أَفئِدَتِکُم وَ شِفَاءُ مَرَضِ أَجسَادِکُم وَ صَلاَحُ فَسَادِ صُدُورِکُم وَ طُهُورُ دَنَسِ أَنفُسِکُم وَ جِلاَءُ غِشَاءِ أَبصَارِکُم وَ أَمنُ فَزَعِ جَأشِکُم وَ ضِیَاءُ سَوَادِ ظُلمَتِکُم

(4) زیرا تقوی و ترس از خدا داروی درد قلبها و بینائی کوری دلها و بهبودی بیماری تن‌ها و اصلاح فساد سینه‌ها و پاکیزگی چرک نفسها و روشنی پوشش دیده‌ها و ایمنی ترس دل و نور سیاهی تاریکی (نادانی) شما است

فَاجعَلُوا طَاعَةَ اَللَّهِ شِعَاراً دُونَ دِثَارِکُم وَ دَخِیلاً دُونَ شِعَارِکُم وَ لَطِیفاً بَینَ أَضلاَعِکُم وَ أَمِیراً فَوقَ أُمُورِکُم وَ مَنهَلاً لِحِینَ وُرُودِکُم وَ شَفِیعاً لِدَرکِ طَلِبَتِکُم وَ جُنَّةً لِیَومِ فَزَعِکُم وَ مَصَابِیحَ لِبُطُونِ قُبُورِکُم وَ سَکَناً لِطُولِ وَحشَتِکُم وَ نَفَساً لِکُرَبِ مَوَاطِنِکُم

(5) پس اطاعت و فرمان بردن از خدا را مانند پیراهن زیر نه جامۀ رو (که ببدن چسبیده نیست) رویّۀ خودتان بگردانید، و (حتّی آنرا) داخل و جزء تنتان زیر پیراهن قرار دهید، و میان اندامتان پنهان نمائید (خلاصه کاری کنید که همۀ اعضاء و جوارح شما مطیع و فرمانبردار خدا باشد) و در کارهایتان آنرا حکمران دانید (در هر امری پیرو امر و نهی خدا باشید) و (آنرا) آبشخور هنگام وارد شدن (به قیامت) و وسیلۀ دریافتن درخواست و سپر روز ترسیدن (از پیش آمدهای سخت) و چراغهای میان قبرها و مونس و یار درازی خوف و بیم و گشایش جاهای اندوهناک خودتان قرار دهید

فَإِنَّ طَاعَةَ اَللَّهِ حِرزٌ مِن مَتَالِفَ مُکتَنِفَةٍ وَ مَخَاوِفَ مُتَوَقَّعَةٍ وَ أُوَارِ نِیرَانٍ مُوقَدَةٍ

(6) زیرا اطاعت و فرمانبری از خدا پناه و نگاه‌دارنده است از مهلکه‌هایی که رو می‌آورد (و سبب نابودی میشود) و از ترسهایی که پیش آمد آنرا انتظار می‌برند، و از گرمی آتشهای افروخته (برای گناهکاران)

فَمَن أَخَذَ بِالتَّقوَی عَزَبَت عَنهُ اَلشَّدَائِدُ بَعدَ دُنُوِّهَا وَ اِحلَولَت لَهُ اَلأُمُورُ بَعدَ مَرَارَتِهَا وَ اِنفَرَجَت عَنهُ اَلأَموَاجُ بَعدَ تَرَاکُمِهَا وَ أَسهَلَت لَهُ اَلصِّعَابُ بَعدَ إِنصَابِهَا وَ هَطَلَت عَلَیهِ اَلکَرَامَةُ بَعدَ قُحُوطِهَا وَ تَحَدَّبَت عَلَیهِ اَلرَّحمَةُ بَعدَ نُفُورِهَا وَ تَفَجَّرَت عَلَیهِ اَلنِّعَمُ بَعدَ نُضُوبِهَا وَ وَبَلَت عَلَیهِ اَلبَرَکَةُ بَعدَ إِرذَاذِهَا

(7) پس هر که تقوی و پرهیزکاری پیشه گیرد سختیها بعد از نزدیک شدن و رو آوردن از او دور و کارها پس از تلخی برای او شیرین و موجها (فتنه و تباهکاریها) پس از پی در پی رسیدن از او برطرف و دشواریها پس از رنج دادن برای او آسان و کرامت و لطف (خداوند متعال) بعد از نایابی برای او بسیار و رحمت و مهربانی پس از دور شدن باو بازگشت و نعمتها پس از کم شدن بر او فراوان گردد، و برکت مانند باران بزرگ قطره پس از اندک باریدن باو برسد ، (8)

فَاتَّقُوا اَللَّهَ اَلَّذِی نَفَعَکُم بِمَوعِظَتِهِ وَ وَعَظَکُم بِرِسَالَتِهِ وَ اِمتَنَّ عَلَیکُم بِنِعمَتِهِ فَعَبِّدُوا أَنفُسَکُم لِعِبَادَتِهِ وَ اُخرُجُوا إِلَیهِ مِن حَقِّ طَاعَتِهِ

پس بترسید از خدائی که شما را به پند خود (در قرآن کریم) بهره‌مند فرمود، و (بوسیلۀ پیغمبران) شما را بدستور خویش اندرز داد، و بنعمت دادنش بر شما منّت نهاد، (9) پس برای عبادت و بندگیش نفسهای خود را رام و خوار نمائید، و حقّ فرمانبری از او را بجا آورید (آنچه امر کرده بجا آورده و از مناهی دوری گزینید )

ثُمَّ إِنَّ هَذَا اَلإِسلاَمَ دِینُ اَللَّهِ اَلَّذِی اِصطَفَاهُ لِنَفسِهِ وَ اِصطَنَعَهُ عَلَی عَینِهِ وَ أَصفَاهُ خِیَرَةَ خَلقِهِ وَ أَقَامَ دَعَائِمَهُ عَلَی مَحَبَّتِهِ

(10) پس (از وصف تقوی و طاعت بدانید) این اسلام دین خدا است که (غیر آن پسند او نیست، و) آنرا برای (شناساندن) خود برگزیده، و بنظر عنایت خویش پروریده، و برای تبلیغ آن بهترین آفریدگانش (حضرت رسول صلّی اللّٰه علیه و آله) را اختیار نموده، و ستونهایش (قواعد و احکامش) را روی پایۀ دوستی خویش بر پا داشته (پس دوستدار خدا پیرو احکام اسلام است)

أَذَلَّ اَلأَدیَانَ بِعِزَّتِهِ وَ وَضَعَ اَلمِلَلَ بِرَفعِهِ وَ أَهَانَ أَعدَاءَهُ بِکَرَامَتِهِ وَ خَذَلَ مُحَادِّیهِ بِنَصرِهِ وَ هَدَمَ أَرکَانَ اَلضَّلاَلَةِ بِرُکنِهِ وَ سَقَی مَن عَطَشَ مِن حِیَاضِهِ وَ أَتأَقَ اَلحِیَاضَ بِمَوَاتِحِهِ

(11) به ارجمندی آن دینها را ذلیل و خوار گردانیده (نسخ فرموده) و به بزرگی آن ملّتها را پست نموده، و به غلبۀ آن دشمنان را بی‌قدر و کوچک شمرده، و بیاری آن مخالفین را مغلوب ساخته، و به پایۀ (اصول و قوانین) آن پایه‌های گمراهی (عقائد نادرست) را ویران کرده، و تشنگان (علوم و معارف) را از حوضهای آن سیراب نموده، و بوسیلۀ کشندگان آب آن (أئمّۀ علیهم السّلام) حوضها را پر کرده (تفسیر و تأویل آیات قرآن کریم و موارد احکام را بیان فرمود)

ثُمَّ جَعَلَهُ لاَ اِنفِصَامَ لِعُروَتِهِ وَ لاَ فَکَّ لِحَلقَتِهِ وَ لاَ اِنهِدَامَ لِأَسَاسِهِ وَ لاَ زَوَالَ لِدَعَائِمِهِ وَ لاَ اِنقِلاَعَ لِشَجَرَتِهِ وَ لاَ اِنقِطَاعَ لِمُدَّتِهِ وَ لاَ عَفَاءَ لِشَرَائِعِهِ وَ لاَ جَذَّ لِفُرُوعِهِ وَ لاَ ضَنکَ لِطُرُقِهِ وَ لاَ وُعُوثَةَ لِسُهُولَتِهِ وَ لاَ سَوَادَ لِوَضَحِهِ وَ لاَ عِوَجَ لاِنتِصَابِهِ وَ لاَ عَصَلَ فِی عُودِهِ وَ لاَ وَعثَ لِفَجِّهِ وَ لاَ اِنطِفَاءَ لِمَصَابِیحِهِ وَ لاَ مَرَارَةَ لِحَلاَوَتِهِ

(12) پس طوری آنرا (محکم و استوار) قرار داده که دستۀ آن جدا و حلقۀ آن باز شدنی نیست، و بنیانش ویران و ستونهایش خراب نمی‌گردد، و درخت آن کنده نخواهد شد، و مدّت آنرا پایانی نمی‌باشد (تا روز قیامت باقی و برقرار است و پیغمبری مبعوث نمی‌گردد که آنرا نسخ نماید) و احکامش کهنه و شاخه‌هایش کنده نمی‌شود (هیچ دانائی با مبانی علمی در هیچ زمان نمی‌تواند درستی حکمی از احکامش را انکار کند) و راههایش تنگ و آسانیش دشوار و سفیدش سیاه و راست بودنش کج و چوبش پیچیده و راه گشاده‌اش ریگستان و چراغهایش خاموش کرده و شیرینیش را تلخی نمی‌باشد

فَهُوَ دَعَائِمُ أَسَاخَ فِی اَلحَقِّ أَسنَاخَهَا وَ ثَبَّتَ لَهَا أَسَاسَهَا وَ یَنَابِیعُ غَزُرَت عُیُونُهَا وَ مَصَابِیحُ شُبَّت نِیرَانُهَا وَ مَنَارٌ اِقتَدَی بِهَا سُفَّارُهَا وَ أَعلاَمٌ قُصِدَ بِهَا فِجَاجُهَا وَ مَنَاهِلُ رَوِیَ بِهَا وُرَّادُهَا

(13) پس اسلام ستونهایی است که پایۀ آنها را خداوند در حقّ کار گذارده است (باطل و نادرستی در آن راه ندارد) و بنیان آن ستونها را ثابت و استوار گردانیده، و چشمه‌هایی است که نهرهای آنها پر آب است، و چراغهایی که روشنیهای آنها تابان است، و نشانه‌ای که روندگان بآن راه می‌جویند (ادلّه و براهینی دارد که علماء و دانشمندان بآنها استدلال میکنند، چنانکه مسافر در بیابان از روی نشانه راه می‌یابد) و علامتهایی که بآنها راهها یافته میشود، و آبشخورهائی که واردین بآنها سیراب میشوند (پیروان آن در دنیا و آخرت سعادتمندند)

جَعَلَ اَللَّهُ فِیهِ مُنتَهَی رِضوَانِهِ وَ ذِروَةَ دَعَائِمِهِ وَ سَنَامَ طَاعَتِهِ فَهُوَ عِندَ اَللَّهِ وَثِیقُ اَلأَرکَانِ رَفِیعُ اَلبُنیَانِ مُنِیرُ اَلبُرهَانِ مُضِیءُ اَلنِّیرَانِ عَزِیزُ اَلسُّلطَانِ مُشرِفُ اَلمَنَارِ مُعوِذُ اَلمَثَارِ

(14) خداوند نهایت رضاء و خوشنودیش و برترین احکامش و بالاترین طاعت و فرمانبرداریش را در آن قرار داده است، پس پایه‌های این دین نزد خدا استوار و بنایش بلند و دلیلش آشکار و روشنیهایش درخشان و سلطنتش ارجمند و نشانه‌اش بلند است، و از بین بردنش ممکن نیست (کسیرا قدرت نابود کردن یا طعن زدن بر آن نیست)

فَشَرِّفُوهُ وَ اِتَّبِعُوهُ وَ أَدُّوا إِلَیهِ حَقَّهُ وَ ضَعُوهُ مَوَاضِعَهُ

(15) پس آنرا محترم و بزرگ داشته از آن پیروی نمائید، و حقّ آنرا اداء کنید (اوامر آنرا انجام داده گرد نواهیش نگردید) و آنرا در مواضع خود قرار دهید (هیچیک از احکامش را تغییر ندهید که در دنیا زیان دیده در آخرت گرفتار عذاب خواهید شد )

ثُمَّ إِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی‌الله‌علیه‌وآله بِالحَقِّ حِینَ دَنَا مِنَ اَلدُّنیَا اَلاِنقِطَاعُ وَ أَقبَلَ مِنَ اَلآخِرَةِ اَلاِطِّلاَعُ وَ أَظلَمَت بَهجَتُهَا بَعدَ إِشرَاقٍ وَ قَامَت بِأَهلِهَا عَلَی سَاقٍ وَ خَشُنَ مِنهَا مِهَادٌ وَ أَزِفَ مِنهَا قِیَادٌ فِی اِنقِطَاعٍ مِن مُدَّتِهَا وَ اِقتِرَابٍ مِن أَشرَاطِهَا وَ تَصَرُّمٍ مِن أَهلِهَا وَ اِنفِصَامٍ مِن حَلقَتِهَا وَ اِنتِشَارٍ مِن سَبَبِهَا وَ عَفَاءٍ مِن أَعلاَمِهَا وَ تَکَشُّفٍ مِن عَورَاتِهَا وَ قِصَرٍ مِن طُولِهَا

(16) پس (از بیان شرافت و بزرگی دین مقدّس اسلام بدان) خداوند سبحان (برای تبلیغ آن) محمّد - صلّی اللّٰه علیه و آله - را براستی و درستی برانگیخت هنگامیکه (از بسیاری آشوب و گرفتاری و خونریزیهای بنا حقّ‌) سپری شدن دنیا (ی هر ملّتی بوسیلۀ فساد) نزدیک گردیده، و آگاهی (آنها بسبب مرگشان) بامر آخرت رو آورده، و خوشی آن بعد از درخشندگی تاریک شده، و اهلش را (بسختیها گرفتار کرده بود که راه بجائی نمی‌بردند) و بستر آن ناهموار گردیده مهارش را بدست کشنده سپرده بود، و این در هنگام بسر رسیدن مدّت و نزدیک شدن علامات (ویرانی) و از بین رفتن اهل و شکسته شدن حلقه و گسیخته شدن ریسمان و کهنه و نابود شدن نشانه‌ها و آشکار شدن عیبها و کوتاه شدن مدّت دراز آن بود (خلاصه خداوند پیغمبر اکرم را هنگامی که نادانی و گمراهی سرتاسر دنیا را فرا گرفته بود مبعوث فرمود، و آن حضرت در اندک مدّتی مردم را به شاه راه هدایت و رستگاری و بعلوم و معارف الهی آشنا نمود)

جَعَلَهُ اَللَّهُ سُبحَانَهُ بَلاَغاً لِرِسَالَتِهِ وَ کَرَامَةً لِأُمَّتِهِ وَ رَبِیعاً لِأَهلِ زَمَانِهِ وَ رِفعَةً لِأَعوَانِهِ وَ شَرَفاً لِأَنصَارِهِ

(17) خداوند سبحان آن بزرگوار را برای رسالت خود تبلیغ کننده و سبب بزرگواری امّت و بهار (خرمی) اهل زمان و سربلندی مدد کاران و سر افرازی یارانش قرار داد

ثُمَّ أَنزَلَ عَلَیهِ اَلکِتَابَ نُوراً لاَ تُطفَأُ مَصَابِیحُهُ وَ سِرَاجاً لاَ یَخبُو تَوَقُّدُهُ وَ بَحراً لاَ یُدرَکُ قَعرُهُ وَ مِنهَاجاً لاَ یُضِلُّ نَهجُهُ وَ شُعَاعاً لاَ یُظلِمُ ضَوءُهُ وَ فُرقَاناً لاَ یَخمُدُ بُرهَانُهُ وَ تِبیَاناً لاَ تُهدَمُ أَرکَانُهُ وَ شِفَاءً لاَ تُخشَی أَسقَامُهُ وَ عِزّاً لاَ تُهزَمُ أَنصَارُهُ وَ حَقّاً لاَ تُخذَلُ أَعوَانُهُ

(18) پس قرآن را باو فرستاد، و قرآن روشنائی است که قندیلهای آن خاموش نمی‌شود، و چراغی است که افروختگی آن فرو نمی‌نشیند، و دریایی است که ته آن پیدا نمی‌گردد، و راهی است که سیر در آن گمراهی ندارد، و شعاعی است تابان که روشنی آن بی نور نمی‌شود و جدا کننده است (میان حقّ و باطل) که دلیل آن ناچیز نمی‌گردد، و بنائی است که پایه‌های آن ویران نمی‌شود، و بهبودی است که بیماریهای (اهل) آنرا خوف و بیمی نیست (زیرا بهبودی هر گونه بیماری است که پیش آید خواه بیماری بدن خواه بیماری روح) و ارجمندی است که یاری کنندگان آن شکست نمی‌خورند، و حقّی است که مدد کاران آن مغلوب نمی‌شوند

فَهُوَ مَعدِنُ اَلإِیمَانِ وَ بُحبُوحَتُهُ وَ یَنَابِیعُ اَلعِلمِ وَ بُحُورُهُ وَ رِیَاضُ اَلعَدلِ وَ غُدرَانُهُ وَ أَثَافِیُّ اَلإِسلاَمِ وَ بُنیَانُهُ وَ أَودِیَةُ اَلحَقِّ وَ غِیطَانُهُ وَ بَحرٌ لاَ یَنزِفُهُ اَلمُستَنزِفُونَ وَ عُیُونٌ لاَ یَنضِبُهَا اَلمَاتِحُونَ وَ مَنَاهِلُ لاَ یَغِیضُهَا اَلوَارِدُونَ وَ مَنَازِلُ لاَ یَضِلُّ نَهجَهَا اَلمُسَافِرُونَ وَ أَعلاَمٌ لاَ یَعمَی عَنهَا اَلسَّائِرُونَ وَ آکَامٌ لاَ یَجُوزُ عَنهَا اَلقَاصِدُونَ

(19) پس قرآن کان ایمان و مرکز آن، و چشمه‌های علم و دریاهای آن، و بستانهای دادگستری و حوضهای آن، و سنگهای بنای اسلام و پایۀ آن، و بیابانهای حقّ و دشتهای آن هموار آن می‌باشد و دریایی است که آب برندگان آنرا خالی نمی‌کنند، و چشمه‌هایی است که کشندگان آب آنرا کم نمی‌گردانند، و آبشخورهائی است که واردین از آن نمی‌کاهند (دانشمندان به همۀ اسرار آن پی نخواهند برد) و منزلهایی است که مسافرین راه آنها را گم نمی‌نمایند، و نشانه‌هایی است که روندگان از آنها نابینا نیستند، و تپّه‌هایی است که رو آورندگان از آنها گذر نمی‌توانند

جَعَلَهُ اَللَّهُ رِیّاً لِعَطَشِ اَلعُلَمَاءِ وَ رَبِیعاً لِقُلُوبِ اَلفُقَهَاءِ وَ مَحَاجَّ لِطُرُقِ اَلصُّلَحَاءِ وَ دَوَاءً لَیسَ بَعدَهُ دَاءٌ وَ نُوراً لَیسَ مَعَهُ ظُلمَةٌ وَ حَبلاً وَثِیقاً عُروَتُهُ وَ مَعقِلاً مَنِیعاً ذِروَتُهُ وَ عِزّاً لِمَن تَوَلاَّهُ وَ سِلماً لِمَن دَخَلَهُ وَ هُدًی لِمَنِ اِئتَمَّ بِهِ وَ عُذراً لِمَنِ اِنتَحَلَهُ وَ بُرهَاناً لِمَن تَکَلَّمَ بِهِ وَ شَاهِداً لِمَن خَاصَمَ بِهِ وَ فَلجاً لِمَن حَاجَّ بِهِ وَ حَامِلاً لِمَن حَمَلَهُ وَ مَطِیَّةً لِمَن أَعمَلَهُ وَ آیَةً لِمَن تَوَسَّمَ وَ جُنَّةً لِمَنِ اِستَلأَمَ وَ عِلماً لِمَن وَعَی وَ حَدِیثاً لِمَن رَوَی وَ حُکماً لِمَن قَضَی

کرد، (20) خداوند آنرا قرار داد سیرابی تشنگی دانایان، و بهار دلهای مجتهدین، و مقصد راههای نیکان، و دارویی که پس از آن دردی نمی‌ماند، و روشنایی که تاریکی با آن نیست و ریسمانی که جای چنگ زدن آن محکم است، و پناهگاهی که دژ بلند آن استوار است و ارجمندی کسیکه آنرا دوست دارد، و صلح و ایمنی کسیکه داخل آن گردد، و هدایت و رستگاری کسیکه پیرو آن باشد، و عذر خواه کسیکه آنرا بخود نسبت دهد، و دلیل کسیکه بآن سخن گوید،: و گواه کسیکه بوسیلۀ آن با دشمن جدال نماید، و فیروزی کسیکه آنرا حجّت آورد و نگهدارندۀ کسیکه بآن عمل کند، و مرکب تندرو کسیکه آنرا بکار وا دارد، و نشانۀ کسیکه نشانه جوید، و سپر کسیکه ببر گیرد، و دانائی کسیکه در گوش دارد، و خبر کسیکه نقل کند، و حکم کسیکه (بین مردم) حکم نماید (زیرا در هر امری قرآن حاکم بحقّ است و غیر آن را حکمی نیست، پس حکم از غیر قرآن نادرست است )


خطبه 190- سفارش به نماز پرداخت زکات و امانتداری

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام کان یوصی به أصحابه

190 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در بارۀ نماز و زکوة و اداء امانت) که اصحاب خود را بآن سفارش می‌فرمود

تَعَاهَدُوا أَمرَ اَلصَّلاَةِ وَ حَافِظُوا عَلَیهَا وَ اِستَکثِرُوا مِنهَا وَ تَقَرَّبُوا بِهَا فَإِنَّهَا کٰانَت عَلَی اَلمُؤمِنِینَ کِتٰاباً مَوقُوتاً أَ لاَ تَسمَعُونَ إِلَی جَوَابِ أَهلِ اَلنَّارِ حِینَ سُئِلُوا مٰا سَلَکَکُم فِی سَقَرَ قٰالُوا لَم نَکُ مِنَ اَلمُصَلِّینَ

(1) امر نماز را مراعات کنید (که معراج مؤمن و ستون دین و نخستین چیزیست که در قیامت از بنده باز پرسی میشود، اگر قبول شد سائر اعمال پذیرفته است، و اگر بحساب نیامد هیچیک از اعمال سودی ندارد) و آنرا محافظت نمائید (از وقت فضیلت آن غافل نمایند) و بسیار بجا آورید، و بوسیلۀ آن (بخدا) نزدیک شوید، زیرا نماز (همانطور که در قرآن کریم س 4 ی 103 می‌فرماید: «کٰانَت عَلَی اَلمُؤمِنِینَ کِتٰاباً مَوقُوتاً» بر مؤمنین فریضه ایست نوشته و وقت آن تعیین گردیده، آیا گوش (دل) به پاسخ اهل دوزخ نمی‌دهید آنگاه که از آنها می‌پرسند: «مٰا سَلَکَکُم فِی سَقَرَ قٰالُوا لَم نَکُ مِنَ اَلمُصَلِّینَ‌» در قرآن کریم س 74 ی 42 یعنی) چه چیز شما را گرفتار دوزخ ساخت‌؟ می‌گویند از نمازگزاران نبودیم

وَ إِنَّهَا لَتَحُتُّ اَلذُّنُوبَ حَتَّ اَلوَرَقِ وَ تُطلِقُهَا إِطلاَقَ اَلرِّبَقِ وَ شَبَّهَهَا رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله بِالحَمَّةِ تَکُونُ عَلَی بَابِ اَلرَّجُلِ فَهُوَ یَغتَسِلُ مِنهَا فِی اَلیَومِ وَ اَللَّیلَةِ خَمسَ مَرَّاتٍ فَمَا عَسَی أَن یَبقَی عَلَیهِ مِنَ اَلدَّرَنِ

(2) و نماز گناهان را می‌ریزد مانند ریختن برگ (از درخت) و رها میکند مانند رها کردن بندها (از گردن چهارپایان) و رسول خدا - صلّی اللّٰه علیه و آله - نماز را به چشمۀ آب گرم تشبیه فرموده که بر در خانۀ مردی باشد و شبانه روزی پنج نوبت از آن شستشو کند، پس (معلوم است) دیگر بر چنین کسی چرک باقی نخواهد ماند

وَ قَد عَرَفَ حَقَّهَا رِجَالٌ مِنَ اَلمُؤمِنِینَ اَلَّذِینَ لاَ تَشغَلُهُم عَنهَا زِینَةُ مَتَاعٍ وَ لاَ قُرَّةُ عَینٍ مِن وَلَدٍ وَ لاَ مَالٍ یَقُولُ اَللَّهُ سُبحَانَهُ رِجٰالٌ لاٰ تُلهِیهِم تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیعٌ عَن ذِکرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءِ اَلزَّکٰاةِ

(3) و حقّ نماز را مردانی از مؤمنین شناخته‌اند که آرایش کالا (ی جهان) و روشنی چشم از فرزند و دارائی آنان را از آن باز نمی‌دارد، خداوند سبحان (در قرآن کریم س 24 ی 37) می‌فرماید: «رِجٰالٌ لاٰ تُلهِیهِم تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیعٌ عَن ذِکرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءِ اَلزَّکٰاةِ‌» یعنی مردانی هستند که بازرگانی و خرید و فروخت آنها را از یاد خدا و بجا آوردن نماز و دادن زکوة غافل نمی‌گرداند

وَ کَانَ رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله نَصِباً بِالصَّلاَةِ بَعدَ اَلتَّبشِیرِ لَهُ بِالجَنَّةِ لِقَولِ اَللَّهِ سُبحَانَهُ وَ أمُر أَهلَکَ بِالصَّلاٰةِ وَ اِصطَبِر عَلَیهٰا فَکَانَ یَأمُرُ أَهلَهُ وَ یُصَبِّرُ عَلَیهَا نَفسَهُ

(4) و رسول خدا - صلّی اللّٰه علیه و آله - با اینکه ببهشت مژده داده شده بود برای نماز (از بس بجا می‌آورد) خود را برنج می‌افکند بجهت فرمان خداوند سبحان (در قرآن کریم س 20 ی 132): «وَ أمُر أَهلَکَ بِالصَّلاٰةِ وَ اِصطَبِر عَلَیهٰا» یعنی اهل خود را به خواندن نماز امر کن و خویشتن بر انجام آن شکیبا باش. پس آن حضرت هم اهل خود را به نماز امر می‌فرمود و خود را به شکیبایی بر رنج آن وا می‌داشت

ثُمَّ إِنَّ اَلزَّکَاةَ جُعِلَت مَعَ اَلصَّلاَةِ قُربَاناً لِأَهلِ اَلإِسلاَمِ فَمَن أَعطَاهَا طَیِّبَ اَلنَّفسِ بِهَا فَإِنَّهَا تُجعَلُ لَهُ کَفَّارَةً وَ مِنَ اَلنَّارِ حِجَازاً وَ وِقَایَةً

(5) پس برای مسلمانان زکوة با نماز وسیلۀ آشنائی قرار داده شده (ادای آن مانند نماز وسیلۀ تقرّب بخدا است) هر که آنرا بمیل و رغبت و خوشدلی اداء نماید برای او کفّاره و پوشانندۀ (گناهان) و مانع و نگاه‌دارندۀ از آتش (دوزخ) است

فَلاَ یُتبِعَنَّهَا أَحَدٌ نَفسَهُ وَ لاَ یُکثِرَنَّ عَلَیهَا لَهفَهُ فَإِنَّ مَن أَعطَاهَا غَیرَ طَیِّبِ اَلنَّفسِ بِهَا یَرجُو بِهَا مَا هُوَ أَفضَلُ مِنهَا فَهُوَ جَاهِلٌ بِالسُّنَّةِ مَغبُونُ اَلأَجرِ ضَالُّ اَلعَمَلِ طَوِیلُ اَلنَّدَمِ

(6) و نباید کسی (که آنرا پرداخت) بیاد آن باشد، و نباید از آن بسیار اندوه بخود راه دهد، زیرا (بیاد مال بودن و اندوه خوردن بر اثر علاقۀ به دارائی است، و علاقۀ بآن منافی با تقرّب بخدا است، و) کسیکه آنرا از روی بی میلی عطاء کند و (در عوض) بآنچه که از آن برتر است (بهشت جاوید) امیدوار باشد، پس او (در دعوی دوستی با خدا دروغگو، و) به سنّت پیغمبر اکرم نادان است (زیرا سنّت برای ادای آن آنست که بطیب نفس و خوشدلی باشد، نه از روی اکراه و نگرانی، چنانکه در قرآن کریم س 76 ی 8 می‌فرماید: «وَ یُطعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلیٰ حُبِّهِ مِسکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً» ی 9 «إِنَّمٰا نُطعِمُکُم لِوَجهِ اَللّٰهِ لاٰ نُرِیدُ مِنکُم جَزٰاءً وَ لاٰ شُکُوراً» یعنی بر اثر دوستی خدا بینوا و کودک بی پدر «مسلمان» و اسیر «از مشرکین» را طعام می‌دهند «باین قصد که» برای دوستی خدا شما را طعام می‌دهیم و پاداش و سپاسگزاری از شما نمی‌خواهیم) و در بردن مزد و پاداش زیانکار (زیرا پاداش به ازای عمل می‌دهند و این عمل بر خلاف رضای خدا بوده است) و در کردار گمراه می‌باشد (زیرا بر خلاف دستور رفتار نموده) و پشیمانیش بسیار است (زیرا با انجام دادن وظیفه از نتیجۀ آن محروم است)

ثُمَّ أَدَاءُ اَلأَمَانَةِ فَقَد خَابَ مَن لَیسَ مِن أَهلِهَا إِنَّهَا عُرِضَت عَلَی اَلسَّمَاوَاتِ اَلمَبنِیَّةِ وَ اَلأَرَضِینَ اَلمَدحُوَّةِ وَ اَلجِبَالِ ذَاتِ اَلطُّولِ اَلمَنصُوبَةِ فَلاَ أَطوَلَ وَ لاَ أَعرَضَ وَ لاَ أَعلَی وَ لاَ أَعظَمَ مِنهَا وَ لَوِ اِمتَنَعَ شَیءٌ بِطُولٍ أَو عَرضٍ أَو قُوَّةٍ أَو عِزٍّ لاَمتَنَعنَ وَ لَکِن أَشفَقنَ مِنَ اَلعُقُوبَةِ وَ عَقَلنَ مَا جَهِلَ مَن هُوَ أَضعَفُ مِنهُنَّ وَ هُوَ اَلإِنسَانُ إِنَّهُ کٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً

(7) پس (بعد از مراعات نماز و زکوة) امانت را اداء نمائید که کسیکه اهل آن نباشد (بآن خیانت نماید) نومید گردد، بتحقیق امانت بر آسمانهای افراشته و زمینهای گسترده و کوههای بلند برقرار پیشنهاد شد، و چیزی بلندتر و پهن‌تر و بالاتر و بزرگتر از آنها نیست و اگر چیزی از جهت بلندی یا پهنی یا توانائی یا ارجمندی (از قبول آن امانت) امتناع می‌نمود هر آینه آسمانها و زمینها و کوهها امتناع نموده زیر بار نمی‌رفتند و لیکن (خودداری آنها از قبول امانت بجهت سرکشی از فرمان نبوده، بلکه از راه عذر خواهی بود، و) از عقاب (خیانت بآن) ترسیدند و دانستند آنچه را که انسان ناتوانتر از آنها ندانست، و او بسیار ستمگر و نادان است (در قرآن کریم س 33 ی 72 می‌فرماید: «إِنّٰا عَرَضنَا اَلأَمٰانَةَ عَلَی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلأَرضِ وَ اَلجِبٰالِ فَأَبَینَ أَن یَحمِلنَهٰا وَ أَشفَقنَ مِنهٰا وَ حَمَلَهَا اَلإِنسٰانُ إِنَّهُ کٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً» یعنی ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها پیشنهاد نمودیم پس آنها زیر بار آن نرفتند و ترسیدند و انسان که بسیار ستمگر و نادان است آنرا قبول نمود. در تأویل این آیۀ شریفه فرموده‌اند: مراد از امانت تکلیف به عبودیّت و بندگی خداوند سبحان است بقدر استعداد هر یک از بندگان و مهمترین عبودیّت قبول خلافت الهیّه است برای اهل آن و ادّعا نکردن آن مقام برای خود، و مراد از عرض آن بر آسمانها و زمین و کوهها و زیر بار نرفتنشان فهماندن لیاقت نداشتن آنها است، و مراد از زیر بار رفتن انسان برای کسی است که بجهت تکبّر بر اهل آن با استحقاق نداشتن و لایق نبودن آنرا بخود نسبت داده، و مراد از ستمگر و نادان بودن آنست که قوای غضبیّه و شهویّه بر او غلبه دارند، و در معنی امانت سخنان دیگر گفته شده و روایات بسیار نقل گردیده که محتاج بتأمّل و اندیشه است و می‌توان گفت که آیۀ عرض امانت بمتشابهات قرآن کریم می‌ماند)

إِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ وَ تَعَالَی لاَ یَخفَی عَلَیهِ مَا اَلعِبَادُ مُقتَرِفُونَ فِی لَیلِهِم وَ نَهَارِهِم لَطُفَ بِهِ خُبراً وَ أَحَاطَ بِهِ عِلماً أَعضَاؤُکُم شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُکُم جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُکُم عُیُونُهُ وَ خَلَوَاتُکُم عِیَانُهُ

(در اینجا امام علیه السّلام در بارۀ مخالفت با نماز و زکوة و اداء امانت می‌فرماید:) (8) آنچه را که بندگان در شب و روزشان بجا می‌آورند بر خداوند سبحان پوشیده نیست، به کوچکترین کارشان آگاه و به کردارشان دانا و محیط است، اعضاء شما گواهان و اندامتان لشگرها و فرمانبران و اندیشه‌هاتان دیده‌بانان او هستند، و نهانیهای شما نزد او آشکار است (پس گمان نکنید که روز وارسی چیزی از گفتار و کردار و اندیشه‌های شما از قلم افتاده باز پرسی نمی‌شود که این گمان غلط و اشتباه و نتیجۀ آن پشیمانی و بدبختی همیشگی است )


خطبه 191- سیاست دروغین معاویه

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام وَ اَللَّهِ مَا مُعَاوِیَةُ بِأَدهَی مِنِّی وَ لَکِنَّهُ یَغدِرُ وَ یَفجُرُ

191 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در نادرست بودن گمان کسیکه اعتقاد داشت اندیشۀ معاویه رساتر و تدبیرش بهتر از آن بزرگوار است): (1) سوگند بخدا معاویه از من زیرکتر نیست، و لیکن او بیوفائی و خیانت کرده و معصیت و نافرمانی می‌نماید (در هر امری مکر و حیله بکار برده بعهد و پیمان پایبند نیست، از اینرو نادانان تصوّر میکنند این از زیرکی و دانائی او است)

وَ لَو لاَ کَرَاهِیَةُ اَلغَدرِ لَکُنتُ مِن أَدهَی اَلنَّاسِ وَ لَکِن کُلُّ غَدرَةٍ فَجرَةٌ وَ کُلُّ فَجرَةٍ کَفرَةٌ وَ لِکُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ یُعرَفُ بِهِ یَومَ اَلقِیَامَةِ

(2) و اگر مکر و بیوفائی نکوهیده نبود (خداوند عذاب برای آن مقرّر نفرموده بود) من زیرکترین مردم بودم، ولی (بدانید که) هر مکر و بیوفائی گناهی است، و هر گناهی نافرمانی است، و روز قیامت برای هر عهد و پیمان شکنی پرچم و نشانه‌ای است که بآن شناخته میشود (گناهش آشکار بوده به آتش می‌بردش)

وَ اَللَّهِ مَا أُستَغفَلُ بِالمَکِیدَةِ وَ لاَ أُستَغمَزُ بِالشَّدِیدَةِ

(3) و سوگند بخدا من غافلگیر نمی‌گردم تا در باره‌ام مکر و حیله بکار برند (چون همیشه بمکر و خدعۀ آنها آگاهم) و در سختی و گرفتاری عاجز و ناتوان نمی‌شوم (زیرا از همه کس تواناترم، ولی برای پیروی از دستور خدا و رسول از آنچه رضای آنها نیست چشم می‌پوشم، و این دلیل برتری و تواناتری رأی و اندیشه دیگری از من نیست که او پیرو شیطان و هوای نفس بوده، و من در هر امری خدا را در نظر می‌گیرم )


خطبه 192- تشویق به پیمودن راه راست

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام أَیُّهَا اَلنَّاسُ لاَ تَستَوحِشُوا فِی طَرِیقِ اَلهُدَی لِقِلَّةِ أَهلِهِ فَإِنَّ اَلنَّاسَ قَدِ اِجتَمَعُوا عَلَی مَائِدَةٍ شِبَعُهَا قَصِیرٌ وَ جُوعُهَا طَوِیلٌ

192 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در ترغیب به رستگاری و نگران نبودن از کمی پیروان حقّ و سفارش بنهی از منکر کردن): (1) ای مردم، در راه هدایت و رستگاری از جهت کمی پیروان آن (و بسیاری مخالفین) نگران نباشید، زیرا مردم گرد آمده‌اند بر سر خوانی که سیری آن اندک و گرسنگیش بسیار است (به زینت و آرایش دنیا دل بسته‌اند که بزودی فانی میشود، و بر اثر دلبستگی و پیروی نکردن از حقّ در قیامت بعذاب و گرفتاری بی‌پایان مبتلی می‌گردند)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّمَا یَجمَعُ اَلنَّاسَ اَلرِّضَا وَ اَلسُّخطُ وَ إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَعَمَّهُمُ اَللَّهُ بِالعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَا فَقَالَ سُبحَانَهُ فَعَقَرُوهٰا فَأَصبَحُوا نٰادِمِینَ فَمَا کَانَ إِلاَّ أَن خَارَت أَرضُهُم بِالخَسفَةِ خُوَارَ اَلسِّکَّةِ اَلمُحمَاةِ فِی اَلأَرضِ اَلخَوَّارَةِ

(2) ای مردم، رضاء و خوشنودی (به معصیت و نافرمانی) و خشم (از طاعت و بندگی) مردم را گرد می‌آورد (برای عذاب آماده می‌سازد) و (اگر چه مباشر عمل دیگری باشد، زیرا مانند آنست که خود آنرا بجا آورده، چنانکه) ناقۀ (حضرت صالح پیغمبر قوم) ثمود را یک مرد پی کرد و کشت، پس خداوند همۀ آنها را عذاب نمود بجهت آنکه به کشتن ناقه راضی بودند و (از اینرو) خداوند سبحان (در قرآن کریم س 26 ی 157) فرموده: «فَعَقَرُوهٰا فَأَصبَحُوا نٰادِمِینَ‌» یعنی قوم ثمود ناقه را پی کرده کشتند و در بامداد بعد (چون آثار عذابی که حضرت صالح بایشان خبر داده بود مشاهده نمودند) پشیمان شدند، پس (کشتن ناقه را به همۀ آنان نسبت داده بجهت آنکه از کشنده با اینکه می‌توانستند جلوگیری ننمودند، بلکه بفعل او هم راضی بودند، و) عذاب آنها چنین بود که زمین آنها بر اثر (زلزله و) فرو رفتن (عمارت) صدا کرد مانند صدا کردن آهن شخم زنی داغ شده در زمین هموار

أَیُّهَا اَلنَّاسُ مَن سَلَکَ اَلطَّرِیقَ اَلوَاضِحَ وَرَدَ اَلمَاءَ وَ مَن خَالَفَ وَقَعَ فِی اَلتِّیهِ

(3) ای مردم، هر که راه راست را به پیماید به آبادی می‌رسد (و از تشنگی می‌رهد) و هر که بیراهه برود (از راه راست پا بیرون نهد) در بیابان بی آب و گیاه فرود آید (و از بی آبی جان سپارد، خلاصه هر که بدستور خدا و رسول رفتار نماید نیک‌بخت شود، و هر که از شیطان و نفس امّاره پیروی کند بعذاب مبتلی گردد )


خطبه 193- شکایت از ستمکاری امّت هنگام خاکسپاری فاطمه‌(س)

[↑ بالا] وَ مِن کَلاَمٍ لَهُ علیه‌السلام رُوِیَ عَنهُ أَنَّهُ قَالَهُ عِندَ دَفنِ سَیِّدَةِ اَلنِّسَاءِ فَاطِمَةَ علیهاالسلام کَالمُنَاجِی بِهِ رَسُولَ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله عِندَ قَبرِهِ

193 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است، از آن بزرگوار روایت شده هنگام بخاک سپردن سیّدۀ زنها فاطمه علیها السّلام این سخن را فرموده مانند اینکه با رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله جلو آرامگاه آن حضرت راز می‌گوید

اَلسَّلاَمُ عَلَیکَ یَا رَسُولَ اَللَّهِ عَنِّی وَ عَنِ اِبنَتِکَ اَلنَّازِلَةِ فِی جِوَارِکَ وَ اَلسَّرِیعَةِ اَللَّحَاقِ بِکَ

(1) درود بر تو ای رسول خدا از من و از دخترت که در جوار تو فرود آمده (در قبرستان بقیع یا در خانه‌اش یا در روضۀ پیغمبر اکرم دفن گردید) و بزودی بتو پیوست (بنا بر مشهور هفتاد و پنج روز بعد از پدر بزرگوارش در دنیا زندگانی نمود)

قَلَّ یَا رَسُولَ اَللَّهِ عَن صَفِیَّتِکَ صَبرِی وَ رَقَّ عَنهَا تَجَلُّدِی إِلاَّ أَنَّ لِی فِی اَلتَّأَسِّی بِعَظِیمِ فُرقَتِکَ وَ فَادِحِ مُصِیبَتِکَ مَوضِعَ تَعَزٍّ فَلَقَد وَسَّدتُکَ فِی مَلحُودَةِ قَبرِکَ وَ فَاضَت بَینَ نَحرِی وَ صَدرِی نَفسُکَ إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیهِ رٰاجِعُونَ

(2) ای رسول خدا شکیبائی من از (مفارقت و جدائی) برگزیدۀ تو کم گردید، و طاقت و توانائی من از (رفتن) او از دست رفت، ولی برای من پس از دیدار مفارقت و جدائی تو و سختی مصیبت و اندوه تو شکیبائی جا دارد (هر چند مصیبت مفارقت فاطمه علیها السّلام جانگداز است ولی از مصیبت مفارقت تو سختتر نیست، و چون بر آن مصیبت شکیبائی نمودم در این مصیبت هم شکیبا خواهم بود) در حالیکه من سرت را بر لحد آرامگاهت نهادم، و بین گردن و سینه‌ام جان از تنت خارج شد (با این همه مهر و علاقه معلوم است که چه کشیده‌ام ولی باز جای صبر و شکیبائی است، زیرا) ما مملوک خدا هستیم و بسوی او باز می‌گردیم (جان ما در اختیار او است و این جهان جای ماندن نمی‌باشد، پس همه بسوی تو آمده بار عمل آنجا بگشائیم)

فَلَقَدِ اُستُرجِعَتِ اَلوَدِیعَةُ وَ أُخِذَتِ اَلرَّهِینَةُ أَمَّا حُزنِی فَسَرمَدٌ وَ أَمَّا لَیلِی فَمُسَهَّدٌ إِلَی أَن یَختَارَ اَللَّهُ لِی دَارَکَ اَلَّتِی أَنتَ بِهَا مُقِیمٌ

(3) همانا امانت (فاطمه علیها السّلام) پس گرفته و گروگان دریافت شد، ولی (در این مصیبت) همواره بعد از این در اندوه بوده شبم به بیداری خواهد گذشت تا اینکه خداوند برای من سرائی که تو در آن اقامت گزیده‌ای اختیار نماید (مرا بتو ملحق فرماید)

وَ سَتُنَبِّئُکَ اِبنَتُکَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِکَ عَلَی هَضمِهَا فَأَحفِهَا اَلسُّؤَالَ وَ اِستَخبِرهَا اَلحَالَ هَذَا وَ لَم یَطُلِ اَلعَهدُ وَ لَم یَخلُ مِنکَ اَلذِّکرُ

(4) و بهمین زودی دخترت بتو خبر خواهد داد اجتماع امّت ترا برستم به آن مظلومه (حقّش را نشناخته، پهلویش را شکسته و جنینش را سقط و فدکش را غصب کردند) پس همۀ سرگذشت را از او سؤال کن و چگونگی رفتارشان را با ما بپرس، این همه ستمگری از ایشان بر ما وارد شده در حالیکه از رفتن تو مدّتی نگذشته و یاد تو از بین نرفته بود

وَ اَلسَّلاَمُ عَلَیکُمَا سَلاَمَ مُوَدِّعٍ لاَ قَالٍ وَ لاَ سَئِمٍ فَإِن أَنصَرِف فَلاَ عَن مَلاَلَةٍ وَ إِن أُقِم فَلاَ عَن سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اَللَّهُ اَلصَّابِرِینَ

(5) و بر هر دو شما درود باد درود وداع کنندۀ (با محبّت و دوستی) نه درود خشمگین و رنجیده و دلتنگ، پس اگر بروم نه از بی علاقه‌گی است و اگر بمانم نه از بد گمانی است بآنچه خداوند به شکیبایان وعده داده (از نزد شما می‌روم در حالیکه همه جا بیاد شما هستم )


خطبه 194- فانی بودن دنیا

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّمَا اَلدُّنیَا دَارُ مَجَازٍ وَ اَلآخِرَةُ دَارُ قَرَارٍ فَخُذُوا مِن مَمَرِّکُم لِمَقَرِّکُم وَ لاَ تَهتِکُوا أَستَارَکُم عِندَ مَن یَعلَمُ أَسرَارَکُم

(1) 194 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در دل نبستن بدنیا و ترغیب بطاعت و بندگی): ای مردم، جز این نیست که دنیا سرای گذر است و آخرت جای ماندن، پس از گذرگاه برای قرارگاهتان (توشه) برگیرید (تا در دنیا هستید به عبادت خدا و خدمت خلق بپردازید که در آخرت کامروا گردید) و نزد کسیکه رازهای شما را میداند پرده‌های خود را مدرید (نافرمانی خدا نکنید)

وَ أَخرِجُوا مِنَ اَلدُّنیَا قُلُوبَکُم مِن قَبلِ أَن تُخرَجَ مِنهَا أَبدَانُکُم فَفِیهَا اُختُبِرتُم وَ لِغَیرِهَا خُلِقتُم

(2) و دلهاتان را از دنیا خارج نمائید پیش از آنکه بدنهاتان را از آن بیرون برند (دل بسته بدنیا نباشید که مرگ را آسان دریابید، زیرا) شما در دنیا در معرض آزمایش بوده و برای غیر آن (آخرت) آفریده شده‌اید

إِنَّ اَلمَرءَ إِذَا هَلَکَ قَالَ اَلنَّاسُ مَا تَرَکَ وَ قَالَتِ اَلمَلاَئِکَةُ مَا قَدَّمَ لِلَّهِ آبَاؤُکُم فَقَدِّمُوا بَعضاً یَکُن لَکُم وَ لاَ تُخَلِّفُوا کُلاًّ فَیَکُونَ عَلَیکُم

(3) هرگاه مردی بمیرد مردم (دنیا پرست) می‌گویند: (از دارائی) چه گذاشت‌؟ و فرشتگان می‌گویند: (از عبادت و بندگی) چه پیش فرستاد؟ خدا پدران شما را بیامرزد! قسمتی (از دارائی خود) را پیش بفرستید (بدستور خدا انفاق کنید) که سود شما در آنست، و همه را باز مگذارید که بر زیان شما است (گرفتاری بسیار دارد )


خطبه 195- آمادگی برای سفر آخرت

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام کان کثیرا ما ینادی به أصحابه تَجَهَّزُوا رَحِمَکُمُ اَللَّهُ فَقَد نُودِیَ فِیکُم بِالرَّحِیلِ وَ أَقِلُّوا اَلعُرجَةَ عَلَی اَلدُّنیَا وَ اِنقَلِبُوا بِصَالِحِ مَا بِحَضرَتِکُم مِنَ اَلزَّادِ فَإِنَّ أَمَامَکُم عَقَبَةً کَئُوداً وَ مَنَازِلَ مَخُوفَةً مَهُولَةً لاَ بُدَّ مِنَ اَلوُرُودِ عَلَیهَا وَ اَلوُقُوفِ عِندَهَا

195 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در ترغیب به آماده نمودن توشۀ سفر آخرت) که اصحاب خود را مکرّر باین گفتار (بعد از نماز عشاء) اندرز می‌داد: (1) خدا شما را بیامرزد، وسائل سفر (آخرت) را آماده نمائید که ندای کوچیدن در میان شما داده شده (خداوند در قرآن کریم س 4 ی 78 می‌فرماید: «أَینَمٰا تَکُونُوا یُدرِککُمُ اَلمَوتُ وَ لَو کُنتُم فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ‌» یعنی هر کجا باشید مرگ شما را دریابد اگر چه در قلعه‌های محکم و استوار باشید) و ماندن در دنیا را کم پندارید (دل بآن نبندید) و (بسوی خدا) باز گردید با توشۀ شایسته (طاعت و بندگی) که بآن دسترسی دارید، زیرا جلو شما گردنۀ ناهموار و منزلهای ترس آور هولناک است (سختیهای مرگ و گرفتاری قبر و عالم برزخ و مواقف باز پرسی روز رستخیز را در پیش دارید) که از وارد شدن و توقّف در آنها ناگزیرید

وَ اِعلَمُوا أَنَّ مَلاَحِظَ اَلمَنِیَّةِ نَحوَکُم دَائِبَةٌ وَ کَأَنَّکُم بِمَخَالِبِهَا وَ قَد نَشِبَت فِیکُم وَ قَد دَهِمَتکُم فِیهَا مُفظِعَاتُ اَلأُمُورِ وَ مُعضِلاَتُ اَلمَحذُورِ

(2) و بدانید که نگریستنهای مرگ به گوشۀ چشم بجانب شما است، و مانند آنست که به چنگالهای آن که در شما فرو برده است گرفتارید (و از آن رهائی ندارید) و کارهای زشت و بسیار دشوار و سخت شما را از آن پنهان داشته

فَقَطِّعُوا عَلاَئِقَ اَلدُّنیَا وَ اِستَظهِرُوا بِزَادِ اَلتَّقوَی و قد مضی شیء من هذا الکلام فیما تقدم بخلاف هذه الروایة

(3) پس علاقه‌های دنیا را (از خود) دور کنید، و با توشۀ پرهیزکاری خویش را توانا سازید (محبّت دارائی و فرزند و کالای دنیا را از دل برانید و پارسائی و پرهیزکاری را پیشه گردانید . (سیّد رضی فرماید:) پیش از این (در خطبۀ هشتاد و چهارم) بعضی از این کلام به روایتی گذشت که با این روایت تفاوت دارد)


خطبه 196- دلیل عدم مشورت با طلحه و زبیر

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام کلم به طلحة و الزبیر بعد بیعته بالخلافة و قد عتبا علیه من ترک مشورتهما و الاستعانة فی الأمور بهما

196 - از سخنان آن حضرت علیه السلام است که آنرا به طلحه و زبیر فرموده بعد از بیعت آنها با آن بزرگوار بخلافت و شکایت نمودن از اینکه چرا مشورت با ایشان را ترک کرده و در کارها از آنها کمک نمی‌طلبد

لَقَد نَقَمتُمَا یَسِیراً وَ أَرجَأتُمَا کَثِیراً أَ لاَ تُخبِرَانِی أَیُّ شَیءٍ لَکُمَا فِیهِ حَقٌّ دَفَعتُکُمَا عَنهُ أَم أَیُّ قِسمٍ اِستَأثَرتُ عَلَیکُمَا بِهِ أَم أَیُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَیَّ أَحَدٌ مِنَ اَلمُسلِمِینَ ضَعُفتُ عَنهُ أَم جَهِلتُهُ أَم أَخطَأتُ بَابَهُ

(1) همانا از اندک (شور نکردن و بمیل و خواهش شما رفتار ننمودن که به نظرتان بزرگ آمده) ناراضی بودید، و بسیار را پشت سر انداختید (از رضاء و خوشنودی خدا که باید با رعایت حقوق واجبه و پیروی از من بدست آورده چشم پوشیدید) آیا بمن نمی‌گوئید که شما در چه چیز حقّ داشته‌اید که شما را از آن منع کرده‌ام‌؟ یا کدام نصیب و بهره‌ای (از بیت المال مسلمین) بوده که خود برداشته بشما نداده‌ام‌؟ یا کدام حقّ و دعوایی بوده که یکی از مسلمانان نزد من آورده از (بیان حکم) آن عاجز و ناتوان مانده‌ام، یا بآن نادان بوده در حکم آن اشتباه کرده‌ام‌؟ (پس کسی مشورت میکند که راه کار را نداند، و کمک می‌طلبد که عاجز و ناتوان بماند)

وَ اَللَّهِ مَا کَانَت لِی فِی اَلخِلاَفَةِ رَغبَةٌ وَ لاَ فِی اَلوِلاَیَةِ إِربَةٌ وَ لَکِنَّکُم دَعَوتُمُونِی إِلَیهَا وَ حَمَلتُمُونِی عَلَیهَا فَلَمَّا أَفضَت إِلَیَّ نَظَرتُ إِلَی کِتَابِ اَللَّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا وَ أَمَرَنَا بِالحُکمِ بِهِ فَاتَّبَعتُهُ وَ مَا اِستَنَّ اَلنَّبِیُّ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَاقتَدَیتُهُ فَلَم أَحتَج فِی ذَلِکَ إِلَی رَأیِکُمَا وَ لاَ رَأیِ غَیرِکُمَا وَ لاَ وَقَعَ حُکمٌ جَهِلتُهُ فَأَستَشِیرَکُمَا وَ إِخوَانِی اَلمُسلِمِینَ وَ لَو کَانَ ذَلِکَ لَم أَرغَب عَنکُمَا وَ لاَ عَن غَیرِکُمَا

(2) سوگند بخدا من خواستار خلافت و علاقمند به حکومت نبوده‌ام، ولی شما مرا دعوت نموده بآن وادار کردید، پس چون خلافت بمن رسید بکتاب خدا (قرآن کریم) و دستوری که (در آن) برای ما تعیین نموده و ما را بحکم کردن بآن امر فرموده نظر کرده متابعت نمودم و بآنچه پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله سنّت قرار داده نگاه نموده پیروی کردم، و در این باب به رأی و اندیشۀ شما و غیر شما نیازمند نبودم، و حکمی پیش نیامده که بآن نادان بوده از شما و سائر برادران مسلمان مشورت نمایم، و اگر چنین بود (به حکمی از احکام نادان بودم) از شما و دیگران رو نمی‌گردانیدم (مشورت می‌نمودم)

وَ أَمَّا مَا ذَکَرتُمَا مِن أَمرِ اَلأُسوَةِ فَإِنَّ ذَلِکَ أَمرٌ لَم أَحکُم أَنَا فِیهِ بِرَأیِی وَ لاَ وَلَّیتُهُ هَوًی مِنِّی بَل وَجَدتُ أَنَا وَ أَنتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله قَد فُرِغَ مِنهُ فَلَم أَحتَج إِلَیکُمَا فِیمَا قَد فَرَغَ اَللَّهُ مِن قَسمِهِ وَ أَمضَی فِیهِ حُکمَهُ

(3) و امّا آنچه یاد آوری نمودید که چرا در قسمت کردن بیت المال بالسّویّه رفتار کردم (شما را با سائر مسلمانان برابر دانسته و هیچکس را بر دیگری ترجیح ندادم) در این امر هم من به رأی خود و از راه هوای نفس حکم نکردم، بلکه من و شما در دست داریم احکامی را که رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله آورده و آنها را برقرار نموده است (تغییر و تبدیل در آنها راه ندارد) و در آنچه که خداوند از تقسیم و تعیین بآن دستور داده و حکم خود را در آن امضاء فرموده بشما نیازمند نبودم

فَلَیسَ لَکُمَا وَ اَللَّهِ عِندِی وَ لاَ لِغَیرِکُمَا فِی هَذَا عُتبَی أَخَذَ اَللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِکُم إِلَی اَلحَقِّ وَ أَلهَمَنَا وَ إِیَّاکُمُ اَلصَّبرَ

(4) پس سوگند بخدا شما و غیر شما را نزد من حقّی نیست که از من شکایت داشته زبان به ملامت باز کنید، خداوند دلهای ما و شما را بحقّ متوجّه گرداند (تا در گفتار و کردار رضاء و خوشنودی او را بدست آوریم) و بما و شما شکیبائی عطاء فرماید (تا برای دنیا و کالای آن بر خلاف دستورش رفتار ننمائیم)

ثم قال علیه‌السلام رَحِمَ اَللَّهُ اِمرَأً رَأَی حَقّاً فَأَعَانَ عَلَیهِ أَو رَأَی جَوراً فَرَدَّهُ وَ کَانَ عَوناً بِالحَقِّ عَلَی صَاحِبِهِ

(پس امام علیه السّلام فرمود:) (5) خداوند بیامرزد مردی را که چون حقّی را دید بآن کمک نماید (بر خلاف آن سخن نگفته قدم بر ندارد) یا ستمی را که دید از آن جلوگیری کند و به زیان ستمگر مدد کار ستمدیده باشد


خطبه 197- منع از دشنام‌دادن به شامیان در نبرد صفین

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام و قد سمع قوما من أصحابه یسبون أهل الشام أیام حربهم بصفین

197 - از سخنان آن حضرت علیه السلام است هنگامی که شنید گروهی از اصحابش در روزهای جنگ صفّین به لشگر شام دشنام می‌دهند

إِنِّی أَکرَهُ لَکُم أَن تَکُونُوا سَبَّابِینَ وَ لَکِنَّکُم لَو وَصَفتُم أَعمَالَهُم وَ ذَکَرتُم حَالَهُم کَانَ أَصوَبَ فِی اَلقَولِ وَ أَبلَغَ فِی اَلعُذرِ

(1) من نمی‌پسندم که شما (بمردم شام) دشنام دهید (این جمله دلالت ندارد که دشنام دادن بآنها حرمت داشته باشد چون شکّ نیست که دشنام بغیر مؤمن یعنی کافر و فاسق و دشمن آل محمّد علیهم السّلام جائز است و بیزاری از ایشان واجب، ولی مقصود از فرمایش امام علیه السّلام اینست که چون منظور آن حضرت از این جنگ و زد و خورد بدست آوردن ریاست و سلطنت نبوده بلکه برای هدایت و راهنمائی مردم و اعلاء کلمۀ اسلام است، پس دشنام سبب زیاد شدن دشمنی و کینه می‌گردد، و آنها هم به نادانی به آن حضرت و لشگرش دشنام خواهند داد، و دشنام بولی خدا و دشنام به پیغمبر است و دشنام به پیغمبر و دشنام بخدا و موجب دخول آتش است، خلاصه طعن و دشنام به دشمنان خدا و رسول و اوصیاء آن حضرت علیهم السّلام شرعا جائز و مستحبّ است و بیزاری از آنها واجب است، چنانکه در سخن نوزدهم امام علیه السّلام به اشعث ابن قیس که از منافقین و در میان لشگر آن حضرت بود لعن فرموده دشنام داد، ولی در صورت خوف ضرر جانی و مالی و توانا نبودن بر دفاع خودداری و دوری از ایشان نیز واجب می‌باشد، و از اینرو در قرآن کریم س 6 ی 108 می‌فرماید: «وَ لاٰ تَسُبُّوا اَلَّذِینَ یَدعُونَ مِن دُونِ اَللّٰهِ فَیَسُبُّوا اَللّٰهَ عَدواً بِغَیرِ عِلمٍ‌» یعنی به آنان که غیر خدا را می‌پرستند دشنام ندهید که ایشان هم از روی جور و دشمنی بدون آنکه بفهمند بخدا دشنام می‌دهند. پس امام علیه السّلام می‌فرماید:) و لیکن اگر کردار آنها را بیان کرده حالشان (ظلم و ستم و پیروی از هوا و خواهش نفس و منحرف شدن آنان از راه حقّ و از این گونه سخنان) را یاد آوری نمائید در گفتار (از دشنام دادن) بهتر و در مقام عذر (برای کسیکه اعتراض نماید که چرا با آنها جنگیده زد و خورد می‌نمایید) بلیغتر و رساتر است

وَ قُلتُم مَکَانَ سَبِّکُم إِیَّاهُم اَللَّهُمَّ اِحقِن دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُم وَ أَصلِح ذَاتَ بَینِنَا وَ بَینِهِم وَ اِهدِهِم مِن ضَلاَلَتِهِم حَتَّی یَعرِفَ اَلحَقَّ مَن جَهِلَهُ وَ یَرعَوِی عَنِ اَلغَیِّ وَ اَلعُدوَانِ مَن لَهِجَ بِهِ

(2) و بهتر آنست که بجای دشنام دادن بآنان بگوئید: بار خدایا خونهای ما و ایشان را از ریختن حفظ فرما، و میان ما و آنها را اصلاح نما، و آنان را از گمراهیشان برهان تا کسیکه نادان بحقّ است آنرا بشناسد، و آنکه حریص و شیفتۀ گمراهی و دشمنی است از آن باز ایستد


خطبه 198- بازداشتن امام حسن (ع) از رفتن به میدان جنگ

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی بعض أیام صفین و قد رأی الحسن ابنه علیه‌السلام یتسرع إلی الحرب

198 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که در یکی از روزهای جنگ صفّین آنگاه که فرزند خود امام حسن علیه السّلام را دید به کارزار می‌شتابد

اِملِکُوا عَنِّی هَذَا اَلغُلاَمَ لاَ یَهُدُّنِی فَإِنَّنِی أَنفَسُ بِهَذَینِ یَعنِی اَلحَسَنَ وَ اَلحُسَینَ علیهماالسلام عَلَی اَلمَوتِ لِئَلاَّ یَنقَطِعَ بِهِمَا نَسلُ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله قوله علیه‌السلام املکوا عنی هذا الغلام من أعلی الکلام و أفصحه

(1) بعوض من این جوان را مالک شوید نگاه دارید (از جنگیدن او جلوگیری نمائید) مبادا مرا درهم ریزد، زیرا من به مرگ این دو جوان «یعنی حسن و حسین علیهما السّلام» بخل می‌ورزم (راضی نیستم) تا با مرگ آنها ذریّۀ رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله قطع نشود (سیّد رضی رحمه اللّٰه فرماید:) فرمایش آن حضرت علیه السّلام: املکوا عنّی هذا الغلام یعنی بعوض من این جوان را مالک شوید، از برترین و فصیحترین سخن است


خطبه 199- نکوهش نافرمانی یاران در جریان حکمیت

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قاله لما اضطرب علیه أصحابه فی أمر الحکومة

199 - از سخنان آن حضرت علیه السلام است که آنرا (در جنگ صفّین) هنگامیکه اصحاب آن بزرگوار در باب حکمیت با او مخالفت نمودند، فرموده

أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّهُ لَم یَزَل أَمرِی مَعَکُم عَلَی مَا أُحِبُّ حَتَّی نَهِکَتکُمُ اَلحَربُ وَ قَد وَ اَللَّهِ أَخَذَت مِنکُم وَ تَرَکَت وَ هِیَ لِعَدُوِّکُم أَنهَکَ

(لشگر شام وقتی که از جنگیدن با لشگر عراق ناتوان گشته شکست خوردند بتدبیر عمرو ابن عاص قرآنها بر سر نیزه‌ها زده آنان را بحکم آن دعوت کرده صلح و آشتی خواستند، پس لشگر عراق بعضی باعتقاد اینکه ایشان راست می‌گویند و برخی بجهت خستگی از جنگ و گروهی بر اثر دشمنی باطنی که با آن حضرت داشته ظاهرا خود را مطیع جلوه می‌دادند، دعوت آنها را بقرآن بهانه کرده همه با هم نزد آن بزرگوار گرد آمده گفتند: بایستی دست از جنگ برداشته مالک اشتر و سائر جنگ جویان را هم از کارزار باز گردانی و گر نه ترا مانند عثمان می‌کشیم، امام علیه السّلام امر داد که مالک و سائرین باز گشتند، پس از آن فرمود:) (1) ای مردم، همیشه امر و فرمان من با شما طوری بود که میل داشتم تا اکنون که جنگ شما را ضعیف و ناتوان گردانید، و سوگند بخدا جنگ از جانب شما شروع شده و رها گردید در حالیکه دشمنتان را ناتوانتر و بیچاره‌تر نمود

لَقَد کُنتُ أَمسِ أَمِیراً فَأَصبَحتُ اَلیَومَ مَأمُوراً وَ کُنتُ أَمسِ نَاهِیاً فَأَصبَحتُ اَلیَومَ مَنهِیّاً وَ قَد أَحبَبتُمُ اَلبَقَاءَ وَ لَیسَ لِی أَن أَحمِلَکُم عَلَی مَا تَکرَهُونَ

(پس اگر مخالفت نمی‌نمودید بر معاویه و لشگر شام تسلّط یافته فتح و فیروزی از آن شما بود، ولی چکنم) (2) دیروز امیر و فرمانده بودم و امروز مأمور و فرمانبر، و دیروز نهی کننده و باز دارنده بودم و امروز باز داشته شده، و شما دوستدار زنده ماندن بودید، و نمی‌خواهم شما را بآنچه که نمی‌پسندید وادار نمایم (توانائی ندارم یا مصلحت نیست شما را بجنگ مجبور نمایم )


خطبه 200- برخورد با تفکر گوشه نشینی علاء بن زیاد الحارثی

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام بالبصرة و قد دخل علی العلاء بن زیاد الحارثی و هو من أصحابه یعوده فلما رأی سعة داره قال

200 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در بصره هنگامیکه برای عیادت علاء پسر زیاد حارثی که بیمار و از اصحاب آن بزرگوار بود باو وارد شد چون فراخی خانۀ او را دید فرمود

مَا کُنتَ تَصنَعُ بِسِعَةِ هَذِهِ اَلدَّارِ فِی اَلدُّنیَا وَ أَنتَ إِلَیهَا فِی اَلآخِرَةِ کُنتَ أَحوَجَ وَ بَلَی إِن شِئتَ بَلَغتَ بِهَا اَلآخِرَةَ تَقرِی فِیهَا اَلضَّیفَ وَ تَصِلُ فِیهَا اَلرَّحِمَ وَ تُطلِعُ مِنهَا اَلحُقُوقَ مَطَالِعَهَا فَإِذاً أَنتَ قَد بَلَغتَ بِهَا اَلآخِرَةَ

(1) با فراخ بودن این خانه در دنیا چه کردی‌؟ و حال آنکه تو به فراخی آن در آخرت نیازمندتر هستی (زیرا در این خانه بیش از چند روزی نمی‌مانی و در آن خانه همیشه خواهی بود) آری اگر بخواهی با فراخی این خانه فراخی خانۀ آخرت را هم دریابی میهمان در آن پذیرایی نموده با خویشاوندان پیوسته باش، و حقوق شرعیّه (خمس و زکوة و صدقات و سائر حقوق واجبه و مستحبّه) را از آن آشکار کن که در این صورت بواسطۀ فراخی این خانه فراخی خانۀ آخر ترا دریافته‌ای

فَقَالَ لَهُ اَلعَلاَءُ یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ أَشکُو إِلَیکَ أَخِی عَاصِمَ بنَ زِیَادٍ قَالَ وَ مَا لَهُ قَالَ لَبِسَ اَلعَبَاءَةَ وَ تَخَلَّی مِنَ اَلدُّنیَا قَالَ عَلَیَّ بِهِ فَلَمَّا جَاءَ قَالَ

پس علاء به آن حضرت عرض کرد: یا امیر المؤمنین از برادرم عاصم ابن زیاد بتو شکایت میکنم. آن بزرگوار فرمود: (2) برای چه‌؟ گفت: (همچون رهبانان) گلیمی پوشیده و از دنیا دوری گزیده. حضرت فرمود: او را نزد من بیاورید، چون آمد فرمود

یَا عُدَیَّ نَفسِهِ لَقَدِ اِستَهَامَ بِکَ اَلخَبِیثُ أَ مَا رَحِمتَ أَهلَکَ وَ وَلَدَکَ أَ تَرَی اَللَّهَ أَحَلَّ لَکَ اَلطَّیِّبَاتِ وَ هُوَ یَکرَهُ أَن تَأخُذَهَا أَنتَ أَهوَنُ عَلَی اَللَّهِ مِن ذَلِکَ قَالَ یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ هَذَا أَنتَ فِی خُشُونَةِ مَلبَسِکَ وَ جُشُوبَةِ مَأکَلِکَ قَالَ

(3) ای دشمنک خود (شیطان) پلید ناپاک خواسته ترا سرگردان کند (که باین راهت وا داشته و آنرا در نظرت آراسته است) آیا بزن و فرزندت رحم نکردی (که تنهائی و درویشی پیشه گرفتی) آیا باورت این است که خداوند برای تو پاکیزه‌ها را حلال کرده و کراهت دارد و نمی‌خواهد که تو از آنها بهره‌مند گردی‌؟ (در صورتیکه در قرآن کریم س 7 ی 32 می‌فرماید: «قُل مَن حَرَّمَ زِینَةَ اَللّٰهِ اَلَّتِی أَخرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ اَلطَّیِّبٰاتِ مِنَ اَلرِّزقِ‌» یعنی بگو: کی حرام کرده است آرایش و روزیهای پاکیزه‌ای را که خداوند برای بندگانش مقرّر فرموده) تو پست تری از اینکه خداوند نعمتی را بتو حلال کند و نخواهد که از آن بهره بری! (زیرا این مرتبۀ انبیاء و اوصیاء آنها است) عاصم گفت: یا امیر المؤمنین کار من مانند کار تو است که در لباس زبر و خشن و خوراک سخت و بی‌مزه هستی! حضرت فرمود

وَیحَکَ إِنِّی لَستُ کَأَنتَ إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَی فَرَضَ عَلَی أَئِمَّةِ اَلحَقِّ أَن یُقَدِّرُوا أَنفُسَهُم بِضَعَفَةِ اَلنَّاسِ کَیلاَ یَتَبَیَّغَ بِالفَقِیرِ فَقرُهُ

(4) وای بر تو، من مانند تو نیستم، زیرا خدای تعالی به پیشوایان حقّ واجب گردانیده که خود را با مردمان تنگدست برابر نهند تا اینکه فقیر و تنگدست را پریشانیش فشار نیاورده نگران نسازد


خطبه 201- دلیل اختلاف روایات پیامبر (ص)

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام و قد سأله سائل عن أحادیث البدع و عما فی أیدی الناس من اختلاف الخبر فقال علیه‌السلام

201 - از سخنان آن حضرت علیه السلام است هنگامیکه شخصی از احادیث مجعوله و خبرهای گوناگون (معارض یکدیگر) که در دست مردم و میان ایشان منتشر است پرسید ، امام علیه السّلام فرمود

إِنَّ فِی أَیدِی اَلنَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلاً وَ صِدقاً وَ کَذِباً وَ نَاسِخاً وَ مَنسُوخاً وَ عَامّاً وَ خَاصّاً وَ مُحکَماً وَ مُتَشَابِهاً وَ حِفظاً وَ وَهماً

(1) همانا احادیث در دسترس مردم حقّ و باطل و راست و دروغ و نسخ کننده و نسخ شده و عامّ (شامل همه) و خاصّ (مخصوص بعضی) و محکم (که معنی آن آشکار) و متشابه (که معنی آن واضح نیست) و محفوظ (از غلط و اشتباه) و موهوم (از روی وهم و گمان) است

وَ لَقَد کُذِبَ عَلَی رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله عَلَی عَهدِهِ حَتَّی قَامَ خَطِیباً فَقَالَ مَن کَذَبَ عَلَیَّ مُتَعَمِّداً فَلیَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ اَلنَّارِ

(2) و بتحقیق در زمان رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله به آن حضرت دروغها بستند تا اینکه بخطبه خواندن ایستاد و فرمود: «هر که از روی عمد و دانسته بمن دروغ بندد باید نشیمن‌گاه خود را در آتش (دوزخ) قرار دهد»

وَ إِنَّمَا أَتَاکَ بِالحَدِیثِ أَربَعَةُ رِجَالٍ لَیسَ لَهُم خَامِسٌ رَجُلٌ مُنَافِقٌ مُظهِرٌ لِلإِیمَانِ مُتَصَنِّعٌ بِالإِسلاَمِ لاَ یَتَأَثَّمُ وَ لاَ یَتَحَرَّجُ یَکذِبُ عَلَی رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله مُتَعَمِّداً فَلَو عَلِمَ اَلنَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ کَاذِبٌ لَم یَقبَلُوا مِنهُ وَ لَم یُصَدِّقُوا قَولَهُ وَ لَکِنَّهُم قَالُوا صَاحِبُ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله رَآهُ وَ سَمِعَ مِنهُ وَ لَقِفَ عَنهُ فَیَأخُذُونَ بِقَولِهِ

(3) و همانا حدیث را (از پیغمبر اکرم یکی از) چهار مرد برای تو نقل میکند که پنجمی ندارند (اوّل:) مرد دوروئی که اظهار ایمان نموده و خود را بآداب اسلام نمودار می‌سازد (در صورتیکه) از گناه پرهیز نکرده باک ندارد، عمدا و دانسته به رسول خدا - صلّی اللّٰه علیه و آله - دروغ می‌بندد پس اگر مردم او را منافق و دروغگو می‌دانستند حدیثش را قبول نداشته گفتارش را باور نمی‌کردند، و لیکن (چون از باطن او خبر ندارند) می‌گویند: او از اصحاب رسول خدا - صلّی اللّٰه علیه و آله - است که آن حضرت را دیده و حدیث را از او شنیده فرا گرفته است، پس (به این جهت) گفتارش را قبول می‌نمایند

وَ قَد أَخبَرَکَ اَللَّهُ عَنِ اَلمُنَافِقِینَ بِمَا أَخبَرَکَ وَ وَصَفَهُم بِمَا وَصَفَهُم بِهِ لَکَ ثُمَّ بَقُوا بَعدَهُ فَتَقَرَّبُوا إِلَی أَئِمَّةِ اَلضَّلاَلَةِ وَ اَلدُّعَاةِ إِلَی اَلنَّارِ بِالزُّورِ وَ اَلبُهتَانِ فَوَلَّوهُمُ اَلأَعمَالَ وَ جَعَلُوهُم حُکَّاماً عَلَی رِقَابِ اَلنَّاسِ فَأَکَلُوا بِهِمُ اَلدُّنیَا وَ إِنَّمَا اَلنَّاسُ مَعَ اَلمُلُوکِ وَ اَلدُّنیَا إِلاَّ مَن عَصَمَ اَللَّهُ فَهَذَا أَحَدُ اَلأَربَعَةِ

(4) و بتحقیق خداوند بتو مردم منافق و دو رو را خبر داده و وصف نموده، و ترا از آن آگاه ساخته است (در قرآن کریم در این باره آیات بسیاری است از جمله در س 9 ی 101 می‌فرماید: «وَ مِمَّن حَولَکُم مِنَ اَلأَعرٰابِ مُنٰافِقُونَ وَ مِن أَهلِ اَلمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی اَلنِّفٰاقِ لاٰ تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتَینِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلیٰ عَذٰابٍ عَظِیمٍ‌» یعنی از بادیه نشینانی که گرد شما هستند منافق می‌باشند، و از اهل مدینه گروهی خو گرفته‌اند بنفاق و دو روئی، تو به اسرار آنها دانا نیستی ما از رازشان آگاهیم و بزودی دو نوبت «یکی در دنیا و دیگری در قبر» پس از آن در قیامت بعذاب بزرگ مبتلی میشوند منافقین) که بعد از حضرت رسول باقی ماندند به پیشوایان گمراهی و به آنان که (مردم را) بوسیلۀ دروغ و بهتان بسوی آتش (دوزخ) خواندند (مانند معاویه و دیگران) نزدیک شدند پس (با جعل احادیث) آنها را صاحب اختیار کارها و حاکم بر مال و جان مردم گردانیدند، و بوسیلۀ ایشان دنیا را خوردند (کالای آنرا به ستم بدست آوردند) و مردم همواره با پادشاهان و دنیا همراهند (لذا از هیچ گونه کار خلاف رضای خدا و رسول خودداری نمی‌نمایند) مگر آنان را که خداوند (از شرّ شیطان و نفس امّاره) نگاه دارد، پس این منافق یکی از چهار نفر بود

وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِن رَسُولِ اَللَّهِ شَیئاً لَم یَحفَظهُ عَلَی وَجهِهِ فَوَهِمَ فِیهِ وَ لَم یَتَعَمَّد کَذِباً فَهُوَ فِی یَدَیهِ وَ یَروِیهِ وَ یَعمَلُ بِهِ وَ یَقُولُ أَنَا سَمِعتُهُ مِن رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَلَو عَلِمَ اَلمُسلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ فِیهِ لَم یَقبَلُوا مِنهُ وَ لَو عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ کَذَلِکَ لَرَفَضَهُ

(5) و (دوّم:) مردی است که از رسول خدا چیزی را شنیده و آنرا درست حفظ نکرده و در آن اشتباه و خطاء نموده و دانسته دروغ نگفته است، پس آنچه در تصرّف او است نقل میکند و بآن عمل می‌نماید و می‌گوید: من آنرا از رسول خدا - صلّی اللّٰه علیه و آله - شنیده‌ام پس اگر مسلمانان می‌دانستند که او حدیث را اشتباه فهمیده از او نمی‌پذیرفتند، و اگر او نیز می‌دانست که اشتباه کرده آنرا ترک گفته نقل نمی‌کرد

وَ رَجُلٌ ثَالِثٌ سَمِعَ مِن رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله شَیئاً یَأمُرُ بِهِ ثُمَّ إِنَّهُ نَهَی عَنهُ وَ هُوَ لاَ یَعلَمُ أَو سَمِعَهُ یَنهَی عَن شَیءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لاَ یَعلَمُ فَحَفِظَ اَلمَنسُوخَ وَ لَم یَحفَظِ اَلنَّاسِخَ فَلَو عَلِمَ أَنَّهُ مَنسُوخٌ لَرَفَضَهُ وَ لَو عَلِمَ اَلمُسلِمُونَ إِذ سَمِعُوهُ مِنهُ أَنَّهُ مَنسُوخٌ لَرَفَضُوهُ

(6) و سوّم: مردی است که از رسول خدا - صلّی اللّٰه علیه و آله - چیزی را شنیده که بآن امر می‌نموده بعد از آن نهی فرموده و او از نهی آن حضرت آگاه نیست یا چیزی شنیده که از آن نهی می‌نموده بعد بآن امر فرموده و او نمی‌داند، پس نسخ شده را نگاه‌داشته نسخ کننده را بدست نیاورده، و اگر می‌دانست که آن حدیث نسخ گردیده نقل نمی‌نمود، و اگر مسلمانان هم موقعی که آنرا از او شنیدند می‌دانستند نسخ شده بآن عمل نمی‌کردند

وَ آخَرُ رَابِعٌ لَم یَکذِب عَلَی اَللَّهِ وَ لاَ عَلَی رَسُولِهِ مُبغِضٌ لِلکَذِبِ خَوفاً مِنَ اَللَّهِ وَ تَعظِیماً لِرَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ لَم یَهِم بَل حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَی وَجهِهِ فَجَاءَ بِهِ عَلَی سَمعِهِ لَم یَزِد فِیهِ وَ لَم یَنقُص مِنهُ فَحَفِظَ اَلنَّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ وَ حَفِظَ اَلمَنسُوخَ فَجَنَّبَ عَنهُ وَ عَرَفَ اَلخَاصَّ وَ اَلعَامَّ فَوَضَعَ کُلَّ شَیءٍ مَوضِعَهُ

(7) و دیگر چهارمی است که بر خدا و رسول او دروغ نبسته و از ترس خدا و باحترام رسول خدا - صلّی اللّٰه علیه و آله - دروغ را دشمن داشته، و خطاء و اشتباه هم نکرده است، بلکه آنچه شنیده بهمان قسم حفظ نموده و آنرا نقل کرده بآن چیزی نیفزوده و از آن نکاسته، و ناسخ را از بر کرده بآن عمل نموده و منسوخ را در نظر داشته از آن دوری گزیده، و عامّ و خاصّ را شناخته هر یک را در موضع خود قرار داده (عامّ را بجای خاصّ و خاصّ را بجای عامّ استعمال نکرده) و متشابه و محکم آنرا دانسته است (در متشابه تأمّل و احتیاط کرده بمحکم و حدیثی که معنی آن آشکار است عمل می‌نماید)

وَ عَرَفَ اَلمُتَشَابِهَ وَ مُحکَمَهُ وَ قَد کَانَ یَکُونُ مِن رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله اَلکَلاَمُ لَهُ وَجهَانِ فَکَلاَمٌ خَاصٌّ وَ کَلاَمٌ عَامٌّ فَیَسمَعُهُ مَن لاَ یَعرِفُ مَا عَنَی اَللَّهُ سُبحَانَهُ بِهِ وَ لاَ مَا عَنَی رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَیَحمِلُهُ اَلسَّامِعُ وَ یُوَجِّهُهُ عَلَی غَیرِ مَعرِفَةٍ بِمَعنَاهُ وَ مَا قُصِدَ بِهِ وَ مَا خَرَجَ مِن أَجلِهِ

(8) و از رسول خدا - صلّی اللّٰه علیه و آله - (گاهی به مقتضای وقت و زمان) سخنی صادر می‌شد که دارای دو معنی بود، سخنی که به چیز و وقت معیّنی اختصاص داشته و سخنی که همه چیز و همه وقت را شامل بود (آن هر دو سخن بصورت یکی می‌نمود، ولی از قرینۀ مقام و جهات دیگر مراد ظاهر می‌شد و اشتباه مرتفع می‌گشت) پس کسیکه نمی‌دانست خدا و رسول او - صلّی اللّٰه علیه و آله - از آن سخن چه خواسته‌اند آنرا می‌شنید و از روی نفهمی بر خلاف واقع و بر ضدّ آنچه بآن قصد شده و بغیر آنچه برای آن بیان گشته معنی و توجیه می‌نمود

وَ لَیسَ کُلُّ أَصحَابِ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله مَن کَانَ یَسأَلُهُ وَ یَستَفهِمُهُ حَتَّی إِن کَانُوا لَیُحِبُّونَ أَن یَجِیءَ اَلأَعرَابِیُّ أَو اَلطَّارِئُ فَیَسأَلُهُ علیه‌السلام حَتَّی یَسمَعُوا

(9) و چنین نبود که همۀ اصحاب رسول خدا - صلّی اللّٰه علیه و آله - از آن حضرت (مطلبی را) پرسیده و برای فهم آن کنجکاوی نمایند تا جائیکه (نپرسیدن و کنجکاوی ننمودنشان بحدّی بود که) دوست داشتند بادیه نشینی و غریبی از راه برسد و از آن حضرت، علیه السّلام، بپرسد تا ایشان بشنوند

وَ کَانَ لاَ یَمُرُّ بِی مِن ذَلِکَ شَیءٌ إِلاَّ سَأَلتُهُ عَنهُ وَ حَفِظتُهُ فَهَذِهِ وُجُوهُ مَا عَلَیهِ اَلنَّاسُ فِی اِختِلاَفِهِم وَ عِلَلِهِم فِی رِوَایَاتِهِم

(10) ولی در این باب چیزی بر من نگذشت مگر اینکه از آن حضرت پرسیده و آنرا حفظ نمودم، پس این سببها باعث اختلاف مردم و پریشان ماندن آنان در روایاتشان است


خطبه 202- شگفتی آفرینش پدیده ها

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام وَ کَانَ مِنِ اِقتِدَارِ جَبَرُوتِهِ وَ بَدِیعِ لَطَائِفِ صَنعَتِهِ أَن جَعَلَ مِن مَاءِ اَلبَحرِ اَلزَّاخِرِ اَلمُتَرَاکِمِ اَلمُتَقَاصِفِ یَبَساً جَامِداً

202 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در قدرت نمائی و توانائی خداوند سبحان راجع به شگفتی آفرینش آسمانها و زمین و کوهها): (1) از (آثار) توانائی و سلطنت خداوند متعال و شگفتی آفرینشهای نیکوی او آنست که از آب دریای گود بر هم ریختۀ بسیار موج زننده زمین خشک بی‌حرکت را آفرید

ثُمَّ فَطَرَ مِنهُ أَطبَاقاً فَفَتَقَهَا سَبعَ سَمَاوَاتٍ بَعدَ اِرتِتَاقِهَا فَاستَمسَکَت بِأَمرِهِ وَ قَامَت عَلَی حَدِّهِ

(2) پس از (بخار) آن آب طبقات بر روی هم قرار گرفته آسمانها را ایجاد فرمود، و آنها را بعد از با هم بودن از یکدیگر جدا و ممتاز ساخته هفت آسمان گردانید، پس بامر و فرمان پروردگار خود را نگاه‌داشتند و به جائی که بر ایشان تعیین فرموده بود قرار گرفتند (پراکنده نشدند)

وَ أَرسَی أَرضاً یَحمِلُهَا اَلأَخضَرُ اَلمُثعَنجَرُ وَ اَلقَمقَامُ اَلمُسَخَّرُ قَد ذَلَّ لِأَمرِهِ وَ أَذعَنَ لِهَیبَتِهِ وَ وَقَفَ اَلجَارِی مِنهُ لِخَشیَتِهِ

و (3) استوار گردانید زمین را در حالیکه آب کبود بیحد و اندازه و دریای تسخیر شده (به فرمان حقّ تعالی) آنرا بر پشت دارد، و آن دریا در برابر امر و فرمان خدا رام و در مقابل بزرگی او فروتن و از ترس او جریان و روانی او متوقّف است

وَ جَبَلَ جَلاَمِیدَهَا وَ نُشُوزَ مُتُونِهَا وَ أَطوَادِهَا فَأَرسَاهَا فِی مَرَاسِیهَا وَ أَلزَمَهَا قَرَارَتَهَا فَمَضَت رُءُوسُهَا فِی اَلهَوَاءِ وَ رَسَت أُصُولُهَا فِی اَلمَاءِ

(4) و تخته سنگهای بزرگ سخت و تپّه‌های بلند و کوههای آنرا آفرید و آنها را در جای خود استوار نموده در قرارگاه‌شان نگاه‌داشت، پس سرهای آنها در هوا بالا رفته و بیخهاشان در آب فرو رفت

فَأَنهَدَ جِبَالَهَا عَن سُهُولِهَا وَ أَسَاخَ قَوَاعِدَهَا فِی مُتُونِ أَقطَارِهَا وَ مَوَاضِعِ أَنصَابِهَا فَأَشهَقَ قِلاَلَهَا وَ أَطَالَ أَنشَازَهَا وَ جَعَلَهَا لِلأَرضِ عِمَاداً وَ أَرَّزَهَا فِیهَا أَوتَاداً فَسَکَنَت عَلَی حَرَکَتِهَا مِن أَن تَمِیدَ بِأَهلِهَا أَو تَسِیخَ بِحَملِهَا أَو تَزُولَ عَن مَوَاضِعِهَا

(5) و آن کوهها را از زمینهای هموار و پست بلند گردانید، و بیخهایشان را در زمین اطرافشان و جاهایی که بر قرار هستند فرو برد، پس سرهای آن کوهها را بسیار بلند نمود و بلندی آنها را به اطراف کشاند، و آنها را برای زمین ستون قرار داد، و در آن فرو برد به قسمی که میخهای زمین گردیدند پس زمین متحرّک ساکن شد از اینکه اهل خود را بجنباند، یا با بارش (در آب) فرو رود، یا از جائی بجائی برود

فَسُبحَانَ مَن أَمسَکَهَا بَعدَ مَوَجَانِ مِیَاهِهَا وَ أَجمَدَهَا بَعدَ رُطُوبَةِ أَکنَافِهَا فَجَعَلَهَا لِخَلقِهِ مِهَاداً وَ بَسَطَهَا لَهُم فِرَاشاً فَوقَ بَحرٍ لُجِّیٍّ رَاکِدٍ لاَ یَجرِی وَ قَائِمٍ لاَ یَسرِی

(6) پس منزّه است خداوند توانائی که زمین را بعد از موج زدن آبهای آن نگاه‌داشت، و آنرا پس از رطوبت و تری اطرافش خشک گردانید، و برای آفریدگانش جای آرامش قرار داد، و آنرا برای ایشان گسترانید روی دریای ژرف ساکن بی‌جریان، و ایستادۀ بی‌حرکت (همۀ آن یک باره از جای خود حرکت نمی‌کند تا زمین را بر پشت خویش بجنباند)

تُکَرکِرُهُ اَلرِّیَاحُ اَلعَوَاصِفُ وَ تَمخُضُهُ اَلغَمَامُ اَلذَّوَارِفُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَعِبرَةً لِمَن یَخشیٰ

(7) بادهای سخت آن دریا را زیر و رو و این سو و آن سو میکند، و ابرهای پر باران (بر اثر باریدن) آنرا به جنبش می‌آورد، و در این آثار عبرت و پند است برای کسیکه از خداوند متعال می‌ترسد (چون کسیکه نمی‌ترسد توجّهی بآنها ندارد )


خطبه 203- بسیج مردم برای جنگ با شامیان

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام اَللَّهُمَّ أَیُّمَا عَبدٍ مِن عِبَادِکَ سَمِعَ مَقَالَتَنَا اَلعَادِلَةَ غَیرَ اَلجَائِرَةِ وَ اَلمُصلِحَةَ غَیرَ اَلمُفسِدَةِ فِی اَلدِّینِ وَ اَلدُّنیَا فَأَبَی بَعدَ سَمعِهِ لَهَا إِلاَّ اَلنُّکُوصَ عَن نُصرَتِکَ وَ اَلإِبطَاءَ عَن إِعزَازِ دِینِکَ

203 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در شکایت از اصحاب خود هنگامیکه در جنگ با اهل شام سستی نموده و به بهانه از انجام فرمان آن بزرگوار خودداری کردند): (1) بار خدایا هر یک از بندگان تو که گفتار ما را که بعدل و درستی نه جور و ستم و برای اصلاح دین و دنیا فساد و تباهکاری می‌گوئیم بشنود و بعد از شنیدن آنرا نپذیرد، سببی برای مخالفت او نیست مگر بازگشت از یاری تو، و کاهلی از ارجمند گردانیدن دین تو

فَإِنَّا نَستَشهِدُکَ عَلَیهِ یَا أَکبَرَ اَلشَّاهِدِینَ شَهَادَةً وَ نَستَشهِدُ عَلَیهِ جَمِیعَ مَا أَسکَنتَهُ أَرضَکَ وَ سمَاوَاتِکَ ثُمَّ أَنتَ بَعدَهُ اَلمُغنِی عَن نَصرِهِ وَ اَلآخِذُ لَهُ بِذَنبِهِ

(2) پس ای بزرگتر همۀ گواهان تو و جمیع آنرا که در زمین و آسمانهایت سکنی داده‌ای (از جنّ و انس و فرشتگان) بر (مخالفت) او (مرا که بی اعتنائی بدین تو است) گواه می‌گیریم (باینکه در تبلیغ امر تو کوتاهی نکرده‌ام) پس بعد از این گواه گرفتن، تو بی‌نیاز کننده‌ای (ما را) از یاری او، و او را به گناهش (مخالفت با ما) گیرنده‌ای


خطبه 204- عظمت پروردگار و بعثت پیامبر(ص)

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلعَلِیِّ عَن شَبَهِ اَلمَخلُوقِینَ اَلغَالِبِ لِمَقَالِ اَلوَاصِفِینَ اَلظَّاهِرِ بِعَجَائِبِ تَدبِیرِهِ لِلنَّاظِرِینَ وَ اَلبَاطِنِ بِجَلاَلِ عِزَّتِهِ عَن فِکرِ اَلمُتَوَهِّمِینَ

204 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بعضی از صفات حقّ تعالی): (1) سپاس خداوند را سزا است که از مانند بودن به آفریدگان (در ذات و صفات) برتر، و بر گفتار وصف کنندگان غالب و عاجز کننده است (هیچکس توانائی ندارد حقیقت او را وصف نماید) و به شگفتیهای آفرینش خود برای بینایان آشکار و از اندیشۀ صاحبان وهم و گمان به بزرگی ارجمندیش پنهان است (بهمه چیز)

اَلعَالِمِ بِلاَ اِکتِسَابٍ وَ لاَ اِزدِیَادٍ وَ لاَ عِلمٍ مُستَفَادٍ اَلمُقَدِّرِ لِجَمِیعِ اَلأُمُورِ بِلاَ رَوِیَّةٍ وَ لاَ ضَمِیرٍ

(2) و دانا است بدون آموختن از دیگری و بدون احتیاج به افزودن و بدون استفاده (زیرا آموختن و افزودن و استفاده بردن مستلزم جهل و نقصان است و آن از عوارض امکان است، نه واجب) بی تأمّل و اندیشه‌ای آفرینندۀ همۀ آفریده‌ها است

اَلَّذِی لاَ تَغشَاهُ اَلظُّلَمُ وَ لاَ یَستَضِیءُ بِالأَنوَارِ وَ لاَ یَرهَقُهُ لَیلٌ وَ لاَ یَجرِی عَلَیهِ نَهَارٌ لَیسَ إِدرَاکُهُ بِالأَبصَارِ وَ لاَ عِلمُهُ بِالإِخبَارِ

(3) خداوندی است که تاریکی‌ها او را احاطه نمی‌کند، و از روشنیها روشنی نمی‌طلبد، شب او را در نمی‌یابد، و روز او را فرا نمی‌گیرید (زیرا منزّه از جسمیت و زمان و حرکت است) (4) در یافتن او (اشیاء را) بوسیلۀ دیده‌ها نیست (زیرا ذات او عین دیده و دیدۀ او عین ذات او است) و علم او بسبب آگاه شدن از غیر نمی‌باشد (زیرا از چیزی بی‌خبر نیست تا خبر گیرد، و به علاوه خبر گرفتن مستلزم جهل است که در واجب راه ندارد )

منها فی ذکر النبی صلی‌الله‌علیه‌وآله أَرسَلَهُ بِالضِّیَاءِ وَ قَدَّمَهُ فِی الاِصطِفَاءِ فَرَتَقَ بِهِ اَلمَفَاتِقَ وَ سَاوَرَ بِهِ اَلمُغَالِبَ وَ ذَلَّلَ بِهِ اَلصُّعُوبَةَ وَ سَهَّلَ بِهِ اَلحُزُونَةَ حَتَّی سَرَّحَ اَلضَّلاَلَ عَن یَمِینٍ وَ شِمَالٍ

قسمتی از این خطبه است در بارۀ پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله: (5) خداوند حضرت رسول را فرستاد با نور (علم و نبوّت) و او را (بر همۀ خلائق) در برگزیدن (به رسالت) مقدّم داشت، و بوسیلۀ او گشادگیها و پراکندگیها را بهم بست (اختلال نظم عالم و تباهکاریها را اصلاح فرمود) و با (توانائی) او شکست داد آنان را که همیشه غالب بودند (آن حضرت را بر کفّار و مشرکین و منافقین مسلّط فرمود) و بتوسّط او مشکل را آسان و ناهمواری را هموار گردانید تا اینکه گمراهی را از راست و چپ (شرق و غرب) دور ساخت


خطبه 205- توصیف دانشمندان الهی و سفارش به پرهیزکاری

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام وَ أَشهَدُ أَنَّهُ عَدلٌ عَدَلَ وَ حَکَمٌ فَصَلَ

205 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در اشارۀ به بعضی از صفات خداوند سبحان، و مدح پیغمبر اکرم، و وصف نیکان و دوستان حقّ تعالی و پند و اندرز): (1) و گواهی می‌دهم که خدای تعالی عادل و درستکار است که (در همۀ امور) بعدل (نه بجور و ستم و بر وفق نظام کلیّ و حکمت و مصلحت) رفتار می‌نماید، و حاکم است که (در قرآن کریم حقّ و باطل را از هم) جدا فرموده است

وَ أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ سَیِّدُ عِبَادِهِ کُلَّمَا نَسَخَ اَللَّهُ اَلخَلقَ فِرقَتَینِ جَعَلَهُ فِی خَیرِهِمَا

(2) و گواهی می‌دهم که محمّد بنده و فرستاده و سرور بندگان او است، هر زمان که خداوند خلائق را (از اصلاب به ارحام) آورد آنها را دو جرگه (خیر و شرّ) گردانید، پس آن حضرت را در دستۀ خیر و نیکو قرار داد

لَم یُسهِم فِیهِ عَاهِرٌ وَ لاَ ضَرَبَ فِیهِ فَاجِرٌ

(3) در نسب آن بزرگوار بهره‌ای برای زناکار نبود، و گناهکار شریک نگردید (پدران و مادران پیغمبر اکرم تا حضرت آدم علیه السّلام همه موحّد و خدا پرست بودند، و شرک و کفر و گناه در آنها راه نداشت، چنانکه امام علیه السّلام به صراحت فرموده است)

أَلاَ وَ إِنَّ اَللَّهَ قَد جَعَلَ لِلخَیرِ أَهلاً وَ لِلحَقِّ دَعَائِمَ وَ لِلطَّاعَةِ عِصَماً وَ إِنَّ لَکُم عِندَ کُلِّ طَاعَةٍ عَوناً مِنَ اَللَّهِ یَقُولُ عَلَی اَلأَلسِنَةِ وَ یُثَبِّتُ بِهِ اَلأَفئِدَةَ فِیهِ کِفَاءٌ لِمُکتَفٍ وَ شِفَاءٌ لِمُشتَفٍ

(4) آگاه باشید خداوند برای (کار) خیر و نیکو اهلی (مؤمنین و پرهیزکاران) و برای (دین) حقّ ستونهایی (پیغمبران) و برای طاعت و بندگی نگاه‌دارندگانی (أئمّۀ هدی علیهم السّلام) قرار داده است (پس طاعت خدا از روی زمین یک باره بر نیفتد، اگر گروهی رها کنند گروه دیگر آنرا بگیرند، و اگر برخی مخالفت نمایند دیگران از آن حمایت کرده مراعات نمایند) و شما را در هر طاعت (کار نیک) از طرف خدا مددی است (توفیق و لطف خداوند شامل است) که زبانها را گویا و دلها را (بحقّ‌) مطمئنّ می‌سازد (پس اگر لطف خداوند نبود هنگام غلبه و هجوم باطل و ضعف و سستی حقّ مردم از خداپرستی و پیروی انبیاء و اوصیاء دست می‌کشیدند، و دل بآن نمی‌دادند) و در آن مدد بی‌نیازی است برای طالب بی‌نیازی، و بهبودی (از بیماریهای روحیّ‌) است برای خواهان بهبودی (نه کسانیکه به بیماریها تن داده به اندک چیزی دست از اطاعت خدا و رسول کشیده خود را در دنیا و آخرت بدبخت نموده‌اند)

وَ اِعلَمُوا أَنَّ عِبَادَ اَللَّهِ اَلمُستَحفَظِینَ عِلمَهُ یَصُونُونَ مَصُونَهُ وَ یُفَجِّرُونَ عُیُونَهُ یَتَوَاصَلُونَ بِالوِلاَیَةِ وَ یَتَلاَقَونَ بِالمَحَبَّةِ وَ یَتَسَاقَونَ بِکَأسٍ رَوِیَّةٍ وَ یَصدُرُونَ بِرِیَّةٍ

(5) و بدانید، بندگان خدا (أئمّۀ هدی علیهم السّلام و پیشوایان دین) که نگاه‌دارندۀ علم خدا هستند (محافظت علم بایشان سپرده شده است) آنچه را که باید نگاه‌داشته شود حفظ میکنند (از کسیکه استعداد فهم آنرا ندارد، یا آموختن باو مقتضی نیست پنهان می‌دارند تا پیش‌آمدها آنرا ضائع نکرده از بین نبرد) و چشمه‌های آنرا جاری می‌گردانند (بهر کس که استعداد دارد می‌آموزند) برای کمک و یاری با هم آمیزش می‌نمایند، و با دوستی یکدیگر را ملاقات میکنند، و از جام سیراب کننده (علم و حکمت) بهم می‌نوشانند، و باز می‌گردند سیراب شده

لاَ تَشُوبُهُمُ اَلرِّیبَةُ وَ لاَ تُسرِعُ فِیهِمُ اَلغِیبَةُ عَلَی ذَلِکَ عَقَدَ خَلقَهُم وَ أَخلاَقَهُم فَعَلَیهِ یَتَحَابُّونَ وَ بِهِ یَتَوَاصَلُونَ فَکَانُوا کَتَفَاضُلِ اَلبَذرِ یُنتَقَی فَیُؤخَذُ مِنهُ وَ یُلقَی قَد مَیَّزَهُ اَلتَّخلِیصُ وَ هَذَّبَهُ اَلتَّمحِیصُ

(6) شکّ و تهمت و بد گمانی بآنان راه نمی‌یابد، و غیبت و بد گوئی نزد ایشان نمی‌شتابد (خلاصه مجالسشان از شکّ و تهمت و بد گمانی و غیبت و بد گوئی آراسته است) بر این اوصاف پسندیده خداوند فطرت و خوهای ایشان را آفریده است (باین صفات طوری تربیت یافته‌اند که گویا فطریّ و جبلیّ ایشان بوده است) و بر این حال با هم دوستی و آمیزش می‌نمایند، پس آنان (در بین مردم) مانند برتری تخم و دانه هستند که پاک میشود (آنچه نیکو است) از آن فرا می‌گیرند، و (آنچه بکار نمی‌آید) دور می‌ریزند، و آن تخم را پاک کردن جلوه داده و آزمایش پاکیزه گردانیده است (خلاصه ایشان مردمانی هستند بر چیده و انتخاب شده)

فَلیَقبَلِ اِمرُؤٌ کَرَامَةً بِقَبُولِهَا وَ لیَحذَر قَارِعَةً قَبلَ حُلُولِهَا وَ لیَنظُرِ اِمرُؤٌ فِی قَصِیرِ أَیَّامِهِ وَ قَلِیلِ مُقَامِهِ فِی مَنزِلٍ حَتَّی یَستَبدِلَ بِهِ مَنزِلاً فَلیَصنَع لِمُتَحَوَّلِهِ وَ مَعَارِفِ مُنتَقَلِهِ

(7) پس باید مرد شرف و بزرگواری را با پذیرفتن این اوصاف قبول کند، و از سختی قیامت پیش از رسیدن آن بر حذر باشد (کاری نکند که بعذاب گرفتار گردد) و باید مرد در کوتاهی روزها و کمی درنگش در این منزل (دنیا) نظر و اندیشه کند (به خواب غفلت نرود) تا اینکه این منزل را بمنزل دیگر (آخرت) تبدیل کند، و باید برای منزل دیگر و برای آنچه میداند که در آن سرای لازم است عمل نیکو بجا آورد

فَطُوبَی لِذِی قَلبٍ سَلِیمٍ أَطَاعَ مَن یَهدِیهِ وَ تَجَنَّبَ مَن یُردِیهِ وَ أَصَابَ سَبِیلَ اَلسَّلاَمَةِ بِبَصَرِ مَن بَصَّرَهُ وَ طَاعَةِ هَادٍ أَمَرَهُ وَ بَادَرَ اَلهُدَی قَبلَ أَن تُغلَقَ أَبوَابُهُ وَ تُقطَعَ أَسبَابُهُ وَ اِستَفتَحَ اَلتَّوبَةَ وَ أَمَاطَ اَلحَوبَةَ

(8) پس خوشا بحال صاحب دل سالم (از صفات رذیله) که پیروی میکند از آنکه او را (براه حقّ‌) راهنما است، و دوری گزیند از آنکه او را به تباهی می‌کشاند، و با بینائی کسیکه او را بینا می‌نماید و پیروی راهنمائی که باو فرمان می‌دهد براه سلامت (از سختی و گرفتاری) رسیده، و براه رستگاری (رهائی از عذاب) شتافته پیش از آنکه درهای آن بسته و وسیله‌های آن از دست برود (بمیرد) و باز شدن باب توبه و بازگشت را درخواست نماید، و (بر اثر توبه) گناه را (از خود) دور گرداند

فَقَد أُقِیمَ عَلَی اَلطَّرِیقِ وَ هُدِیَ نَهجَ اَلسَّبِیلِ

(9) بتحقیق بر سر راه ایستانده، و راه روشن نمودار گشته است (راه حقّ بر همه آشکار است مانند آن ماند که بر سر دو راهی کسی ایستاده تا رونده را راهنمائی کند، یا نشانه‌ای بر پا است که راه را می‌نماید، پس هر که راه گم کند عذر و بهانه‌اش پذیرفته نیست )


خطبه 206- ستایش و نیایش با خداوند

[↑ بالا] و من دعاء کان یدعو به علیه‌السلام کثیرا اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی لَم یُصبِح بِی مَیِّتاً وَ لاَ سَقِیماً وَ لاَ مَضرُوباً عَلَی عُرُوقِی بِسُوءٍ وَ لاَ مَأخُوذاً بِأَسوَإِ عَمَلِی وَ لاَ مَقطُوعاً دَابِرِی وَ لاَ مُرتَدّاً عَن دِینِی وَ لاَ مُنکِراً لِرَبِّی وَ لاَ مُستَوحِشاً مِن إِیمَانِی وَ لاَ مُلتَبِساً عَقلِی وَ لاَ مُعَذَّباً بِعَذَابِ اَلأُمَمِ مِن قَبلِی

206 - از دعاهای آن حضرت علیه السّلام است (در سپاسگزاری از نعمتهای خداوند سبحان) که بسیار آنرا می‌خوانده: (1) سپاس خدائی را سزا است که شبم را صبح نموده در حالیکه نمرده‌ام، و نه بیمارم، و نه اندامم بد حال است، و نه گرفتار بدترین کردار خویشم، و نه بی‌فرزند مانده‌ام و نه از دینم برگشته‌ام، و نه منکر پروردگارم، و نه از ایمانم نگرانم، و نه دیوانه‌ام، و نه بعذاب امّتهای پیش از خود گرفتارم

أَصبَحتُ عَبداً مَملُوکاً ظَالِماً لِنَفسِی لَکَ اَلحُجَّةُ عَلَیَّ وَ لاَ حُجَّةَ لِی وَ لاَ أَستَطِیعُ أَن آخُذَ إِلاَّ مَا أَعطَیتَنِی وَ لاَ أَتَّقِیَ إِلاَّ مَا وَقَیتَنِی

(2) صبح کرده‌ام در حالی که بنده‌ای هستم بی اختیار و ستمکار بر نفس خویش (از جهت تقصیر در طاعت) خداوندا برای تو است حقّ اعتراض بر من و مرا عذر و بهانه‌ای نیست، و توانائی بدست آوردن سودی ندارم مگر آنچه تو بمن ببخشی، و از بدی نمی‌توانم بپرهیزم مگر آنرا که تو مرا نگاه‌داری

اَللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَن أَفتَقِرَ فِی غِنَاکَ أَو أَضِلَّ فِی هُدَاکَ أَو أُضَامَ فِی سُلطَانِکَ أَو أُضطَهَدَ وَ اَلأَمرُ لَکَ

(3) بار خدایا پناه می‌برم بتو از اینکه در بی نیازیت تهی دست و پریشان بوده یا در هدایت و رستگاریت گمراه باشم یا در سلطنت و توانگریت ستمدیده یا مغلوب و خوار شوم و حال آنکه اختیار بدست تو است (هر چه بخواهی همان میشود)

اَللَّهُمَّ اِجعَل نَفسِی أَوَّلَ کَرِیمَةٍ تَنتَزِعُهَا مِن کَرَائِمِی وَ أَوَّلَ وَدِیعَةٍ تَرتَجِعُهَا مِن وَدَائِعِ نِعَمِکَ عِندِی

(4) بار خدایا جان مرا نخستین چیز گرامی قرار ده که از اعضای گرامی من (مانند چشم و گوش و دست و پا و سائر اعضاء) می‌گیری، و اوّلین امانتی که از نعمتهای امانت گذاشته خود نزد من بر می‌گردانی (چون هر یک از اعضاء شخص که پیش از مرگ تباه شود در بلاء و رنج می‌ماند، پس لطف خدا بر بنده آنست که پیش از گرفتن اعضاء جان را بستاند که آدمی نیم مرده و نیم زنده نماند)

اَللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِکَ أَن نَذهَبَ عَن قَولِکَ أَو نُفتَتَنَ عَن دِینِکَ أَو تَتَابَعَ بِنَا أَهوَاؤُنَا دُونَ اَلهُدَی اَلَّذِی جَاءَ مِن عِندِکَ

(5) بار خدایا پناه می‌بریم بتو از اینکه از گفتارت بیرون رویم (به دستورت رفتار ننمائیم) یا از دین تو در فتنه و گمراهی افتیم، یا خواهشهای ما بما دست یابد پیش از هدایت و رستگاری که از جانب تو آمده است


خطبه 207- روابط متقابل رهبر و مردم

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام خطبها بصفین أَمَّا بَعدُ فَقَد جَعَلَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ لِی عَلَیکُم حَقّاً بِوِلاَیَةِ أَمرِکُم وَ لَکُم عَلَیَّ مِنَ اَلحَقِّ مِثلُ اَلَّذِی لِی عَلَیکُم

207 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در اندرز به شنوندگان و بیان صلاح دنیا و آخرت ایشان) که در صفّین فرموده: (1) بعد از حمد و ثنای خداوند سبحان و درود بر پیغمبر اکرم، حقّ تعالی با حکومت دادن من بر شما برای من حقی بر شما قرار داده است (اطاعت مرا بر شما واجب گردانیده که بر اثر آن فتنه و فساد روی نداده اختلال و سستی راه نیابد) و همانطور که مرا بر شما حقی است شما را نیز بر من حقی است (واجب است آنچه موجب زیان در دین و دنیا است بشما نموده بعدل و درستکاری رفتار نمایم، و در خطبۀ سی و چهارم باین نکته اشاره شده)

وَ اَلحَقُّ أَوسَعُ اَلأَشیَاءِ فِی اَلتَّوَاصُفِ وَ أَضیَقُهَا فِی اَلتَّنَاصُفِ لاَ یَجرِی لِأَحَدٍ إِلاَّ جَرَی عَلَیهِ وَ لاَ یَجرِی عَلَیهِ إِلاَّ جَرَی لَهُ

(2) و حقّ فراخترین چیزها است هنگام وصف و گفتگوی با یکدیگر، و تنگ‌ترین چیزها است زمان کردار و انصاف دادن با هم (حقّ را موقع گفتار بسیار به زبان می‌آورند، ولی هنگام عمل بکار نمی‌برند، چنانکه بسیاری از مردم در راه جور و ستم سیر کرده آنرا عدل و داد شمرند) کسیرا بر دیگری حقّی نیست مگر اینکه آن دیگری را هم بر او حقی است، و آن دیگری را حقی بر او نیست مگر اینکه او را هم حقی است (هر کس را بدیگری حقّی باشد دیگری را هم بر او حقی است، مثلا حق رعیّت بر والی آنست که در اصلاح کارشان بکوشد و مملکت را منظّم دارد، و حقّ والی بر رعیّت آنست که در حقّ و صلاح فرمان او برند، و حقّ زن بر شوهر آنست که او را نفقه دهد و حقّ شوهر بر زن آنست که او را اطاعت و پیروی نماید)

وَ لَو کَانَ لِأَحَدٍ أَن یَجرِیَ لَهُ وَ لاَ یَجرِیَ عَلَیهِ لَکَانَ ذَلِکَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبحَانَهُ دُونَ خَلقِهِ لِقُدرَتِهِ عَلَی عِبَادِهِ وَ لِعَدلِهِ فِی کُلِّ مَا جَرَت عَلَیهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ

(3) و اگر کسی را بر دیگری حقّی باشد که دیگری را بر او حقّی نباشد چنین حقّی مختصّ به خداوند سبحان است، و آفریدگانش را (حتّی انبیاء و اولیاء) چنین حقّی نیست، زیرا او قدرت و توانائی دارد (پس اگر او را اطاعت نکنند توانائی مجبور کردن ایشان را به اطاعت دارد، چنانکه در قرآن کریم س 10 ی 99 می‌فرماید: «وَ لَو شٰاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَن فِی اَلأَرضِ کُلُّهُم جَمِیعاً أَ فَأَنتَ تُکرِهُ اَلنّٰاسَ حَتّٰی یَکُونُوا مُؤمِنِینَ‌» یعنی اگر پروردگار تو بخواهد هر که در زمین است ایمان می‌آورد، آیا تو مردم را به اکراه وادار به ایمان آوردن می‌نمایی یعنی تو توانائی نداری کسیرا به اجبار مؤمن گردانی) و در هر چه قضاء و قدر گوناگون او جاری گردد عادل و دادگر است (پس اگر اعمال بندگان را هم پاداش ندهد عادل است، زیرا بنده که او را در تمام مدّت حیات پرستش می‌نماید حقّ یکی از کوچکترین نعمتهای او را ادا ننموده است)

وَ لَکِنَّهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَی اَلعِبَادِ أَن یُطِیعُوهُ وَ جَعَلَ جَزَاءَهُم عَلَیهِ مُضَاعَفَةَ اَلثَّوَابِ تَفَضُّلاً مِنهُ وَ تَوَسُّعاً بِمَا هُوَ مِنَ اَلمَزِیدِ أَهلُهُ

(4) و لیکن خداوند سبحان از روی فضل و کرم و چون اهل جود و بخشش بسیار است حقّ خود را بر بندگان این قرار داده که او را اطاعت کنند، و پاداش ایشان را بر خود چند برابر کردن ثواب گردانید (چنانکه در قرآن کریم س 4 ی 173 می‌فرماید: «فَأَمَّا اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَیُوَفِّیهِم أُجُورَهُم وَ یَزِیدُهُم مِن فَضلِهِ وَ أَمَّا اَلَّذِینَ اِستَنکَفُوا وَ اِستَکبَرُوا فَیُعَذِّبُهُم عَذٰاباً أَلِیماً وَ لاٰ یَجِدُونَ لَهُم مِن دُونِ اَللّٰهِ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً» یعنی آنانکه ایمان آورده کارهای شایسته انجام دادند خدا مزدهای ایشان را تمام دهد و از روی فضل و کرمش بیفزاید، و امّا کسانی را که از ایمان آوردن و عمل صالح دوری گزیده گردنکشی کردند بعذاب دردناک گرفتارشان می‌نماید و برای خود جز خدا دوست و یاری کننده‌ای نیابند )

ثُمَّ جَعَلَ سُبحَانَهُ مِن حُقُوقِهِ حُقُوقاً اِفتَرَضَهَا لِبَعضِ اَلنَّاسِ عَلَی بَعضٍ فَجَعَلَهَا تَتَکَافَأُ فِی وُجُوهِهَا وَ یُوجِبُ بَعضُهَا بَعضاً وَ لاَ یُستَوجَبُ بَعضُهَا إِلاَّ بِبَعضٍ

(5) پس خداوند سبحان از جملۀ حقوق خود برای بعض مردم بر بعض دیگر حقوقی واجب فرموده، و حقوق را در حالات مختلفه برابر گردانیده، و بعضی آنها را در مقابل بعض دیگر واجب نموده و بعضی از آن حقوق وقوع نمی‌یابد مگر به ازاء بعض دیگر (مثلا زن نسبت به شوهر حقّ نفقه ندارد مگر در برابر اطاعت و پیروی از او، و همچنین سائر حقوق مانند حقّ پدر بر فرزند و مالک بر مملوک و همسایه بر همسایه و خویش بر خویش و بعکس)

وَ أَعظَمُ مَا اِفتَرَضَ سُبحَانَهُ مِن تِلکَ اَلحُقُوقِ حَقُّ اَلوَالِی عَلَی اَلرَّعِیَّةِ وَ حَقُّ اَلرَّعِیَّةِ عَلَی اَلوَالِی فَرِیضَةٌ فَرَضَهَا اَللَّهُ سُبحَانَهُ لِکُلٍّ عَلَی کُلٍّ فَجَعَلَهَا نِظَاماً لِأُلفَتِهِم وَ عِزّاً لِدِینِهِم فَلَیسَت تَصلُحُ اَلرَّعِیَّةُ إِلاَّ بِصَلاَحِ اَلوُلاَةِ وَ لاَ تَصلُحُ اَلوُلاَةُ إِلاَّ بِاستِقَامَةِ اَلرَّعِیَّةِ

(6) و بزرگترین حقّها که خداوند سبحان واجب گردانیده حقّ والی است بر رعیّت و حقّ‌ رعیّت است بر والی (زیرا فساد و تباهکاری در آن عمومیّت داشته و در سائر حقوق جزئی است) و این حکم را خداوند سبحان برای هر یک از والی و رعیّت بر دیگری واجب فرموده است، و آنرا سبب نظم و آرامش برای دوستداری ایشان یکدیگر را و ارجمندی برای دینشان قرار داده پس حال رعیّت نیکو نمی‌شود مگر به خوش رفتاری حکمفرمایان، و حال حکمفرمایان نیکو نمی‌گردد مگر به ایستادگی رعیّت در انجام دستور ایشان

فَإِذَا أَدَّت اَلرَّعِیَّةُ إِلَی اَلوَالِی حَقَّهُ وَ أَدَّی اَلوَالِی إِلَیهَا حَقَّهَا عَزَّ اَلحَقُّ بَینَهُم وَ قَامَت مَنَاهِجُ اَلدِّینِ وَ اِعتَدَلَت مَعَالِمُ اَلعَدلِ وَ جَرَت عَلَی أَذلاَلِهَا اَلسُّنَنُ فَصَلَحَ بِذَلِکَ اَلزَّمَانُ وَ طُمِعَ فِی بَقَاءِ اَلدَّولَةِ وَ یَئِسَت مَطَامِعُ اَلأَعدَاءِ

(7) پس هر گاه رعیّت حقّ والی و والی حقّ رعیّت را اداء نمود حقّ در بین ایشان ارجمند و قواعد دینشان برقرار و نشانه‌های عدل و درستکاری بر پا و سنّتها (احکام پیغمبر اکرم) در مواضع خود جاری گردد، و بر اثر آن روزگار اصلاح میشود، و به پایندگی دولت و سلطنت امید می‌رود، و طمعهای دشمنان از بین می‌رود (اجانب را بر ایشان تسلّطی نخواهد بود)

وَ إِذَا غَلَبَتِ اَلرَّعِیَّةُ وَالِیَهَا أَو أَجحَفَ اَلوَالِی بِرَعِیَّتِهِ اِختَلَفَت هُنَالِکَ اَلکَلِمَةُ وَ ظَهَرَت مَعَالِمُ اَلجَورِ وَ کَثُرَ اَلإِدغَالُ فِی اَلدِّینِ وَ تُرِکَت مَحَاجُّ اَلسُّنَنِ فَعُمِلَ بِالهَوَی وَ عُطِّلَتِ اَلأَحکَامُ وَ کَثُرَت عِلَلُ اَلنُّفُوسِ فَلاَ یُستَوحَشُ لِعَظِیمِ حَقٍّ عُطِّلَ وَ لاَ لِعَظِیمِ بَاطِلٍ فُعِلَ فَهُنَالِکَ تَذِلُّ اَلأَبرَارُ وَ تَعِزُّ اَلأَشرَارُ وَ تَعظُمُ تَبِعَاتُ اَللَّهِ عِندَ اَلعِبَادِ

(8) و اگر رعیّت بر والی غلبه یابد (اوامر و نواهی او را بکار نبندد) یا والی بر رعیّت تعدّی و ستم کند آنگاه اختلاف کلمه رخ دهد (سخن یک جور نگویند و با هم یک دل نباشند) و نشانه‌های ستم آشکار و تباهکاریها در دین بسیار و عمل به سنّتها رها شود، پس به خواهش نفس عمل گشته احکام شرعیّه اجراء نشود، و دردهای اشخاص (دزدی و خونریزی و نا امنی و گرانی و گرفتاری) بسیار گردد و برای اداء نشدن حقّ بزرگ و اجرای باطل و نادرست کسی اندوهگین و نگران نشود، پس آن زمان نیکوکاران خوار و بد کاران ارجمند شوند، و وا خواهیهای خدا نزد بندگان (بسبب گناهان بیشمار) بسیار شود

فَعَلَیکُم بِالتَّنَاصُحِ فِی ذَلِکَ وَ حُسنِ اَلتَّعَاوُنِ عَلَیهِ فَلَیسَ أَحَدٌ وَ إِنِ اِشتَدَّ عَلَی رِضَا اَللَّهِ حِرصُهُ وَ طَالَ فِی اَلعَمَلِ اِجتِهَادُهُ بِبَالِغٍ حَقِیقَةَ مَا اَللَّهُ أَهلُهُ مِنَ اَلطَّاعَةِ لَهُ وَ لَکِن مِن وَاجِبِ حُقُوقِ اَللَّهِ عَلَی اَلعِبَادِ اَلنَّصِیحَةُ بِمَبلَغِ جُهدِهِم وَ اَلتَّعَاوُنُ عَلَی إِقَامَةِ اَلحَقِّ بَینَهُم

(9) پس در ادای آن حقّ‌ بر شما باد اندرز دادن و کمک بیکدیگر که (بر اثر سعادت و نیکبختی دنیا و آخرت را بدست آورید، زیرا) کسی به حقیقت طاعت و فرمانبری شایستۀ خدا نمی‌رسد اگر چه برای بدست آوردن رضاء و خوشنودی او حریص بوده کوشش بسیار در عمل و بندگی داشته باشد (پس نباید شخص گمان کند در اندرز دادن بدیگری و یاری نمودن حقّ آنچه شایستۀ خدا است بجا آورده) ولی از جمله حقوق واجبۀ خدا بر بندگان اندرز دادن و کمک و یاری بیکدیگر است برای اجرای حقّ بین خودشان بقدر کوشش و توانائی

وَ لَیسَ اِمرُؤٌ وَ إِن عَظُمَت فِی اَلحَقِّ مَنزِلَتُهُ وَ تَقَدَّمَت فِی اَلدِّینِ فَضِیلَتُهُ بِفَوقِ أَن یُعَانَ عَلَی مَا حَمَّلَهُ اَللَّهُ مِن حَقِّهِ وَ لاَ اِمرُؤٌ وَ إِن صَغَّرَتهُ اَلنُّفُوسُ وَ اِقتَحَمَتهُ اَلعُیُونُ بِدُونِ أَن یُعِینَ عَلَی ذَلِکَ أَو یُعَانَ عَلَیهِ فَأَجَابَهُ علیه‌السلام رَجُلٌ مِن أَصحَابِهِ بِکَلاَمٍ طَوِیلٍ یُکثِرُ فِیهِ اَلثَّنَاءَ عَلَیهِ وَ یَذکُرُ سَمعَهُ وَ طَاعَتَهُ لَهُ

(10) و نیست مردی بی‌نیاز از کمک شدن بآنچه خداوند از حقّ خود کمک باو را واجب گردانیده هر چند مقام و مرتبۀ او بزرگ بوده و در دین برتری داشته باشد (بنا بر این کسی نیست که در راه حقّ و آنچه بر او واجب است بیاری دیگری نیازمند نباشد) و نیست مردی که باید دیگری را برای ادای حقّ یاری کند یا او را یاری نمایند هر چند مردم او را خرد شمرده در دیده کوچک آید (پس گمان نرود که برای ادای حقّ از مردم بی‌قدر نباید کمک خواست یا ایشان را نباید کمک نمود، زیرا رونق ملک و ملّت بکمک خرد و بزرگ و توانا و ناتوان است ) پس (در آن هنگام) مردی از اصحاب آن حضرت علیه السّلام با سخن درازی آن بزرگوار را پاسخ داد بسیار او را ستایش نموده، و پیروی از آنچه شنیده بود به آن حضرت اظهار میکرد

فَقَالَ علیه‌السلام إِنَّ مِن حَقِّ مَن عَظُمَ جَلاَلُ اَللَّهِ فِی نَفسِهِ وَ جَلَّ مَوضِعُهُ مِن قَلبِهِ أَن یَصغُرَ عِندَهُ لِعِظَمِ ذَلِکَ کُلُّ مَا سِوَاهُ وَ إِنَّ أَحَقَّ مَن کَانَ کَذَلِکَ لَمَن عَظُمَت نِعمَةُ اَللَّهِ عَلَیهِ وَ لَطُفَ إِحسَانُهُ إِلَیهِ فَإِنَّهُ لَم تَعظُم نِعمَةُ اَللَّهِ عَلَی أَحَدٍ إِلاَّ اِزدَادَ حَقُّ اَللَّهِ عَلَیهِ عِظَماً

پس امام علیه السّلام فرمود: (11) کسی را که جلالت خدا در نزد او با اهمیّت و مرتبه‌اش در دل او بلند است سزاوار است که برای بزرگواری و بلند مرتبه بودن خدا هر چه غیر از خدا است نزد او کوچک باشد و سزاوارتر کس که چنین باشد (در برابر بزرگی خدا بزرگی نبیند) کسی است که نعمت خدا در بارۀ او بسیار و احسانش باو نیکو است، زیرا نعمت خدا بکسی بسیار داده نشده مگر اینکه بزرگی حقّ خدا بر او زیاد شده است

وَ إِنَّ مِن أَسخَفِ حَالاَتِ اَلوُلاَةِ عِندَ صَالِحِ اَلنَّاسِ أَن یَظُنَّ بِهِم حُبُّ اَلفَخرِ وَ یُوضَعَ أَمرُهُم عَلَی اَلکِبرِ وَ قَد کَرِهتُ أَن یَکُونَ جَالَ فِی ظَنِّکُم أَنِّی أُحِبُّ اَلإِطرَاءَ وَ اِستِمَاعَ اَلثَّنَاءِ وَ لَستُ بِحَمدِ اَللَّهِ کَذَلِکَ وَ لَو کُنتُ أُحِبُّ أَن یُقَالَ ذَلِکَ لَتَرَکتُهُ اِنحِطَاطاً لِلَّهِ سُبحَانَهُ عَن تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ اَلعَظَمَةِ وَ اَلکِبرِیَاءِ

(12) و از پست‌ترین حالات حکمفرمایان نزد مردم نیکوکار آنست که گمان دوستداری فخر و خودستایی بآنها برده شود، و کردارشان حمل بکبر و خودخواهی گردد و من کراهت دارم از اینکه به گمان شما راه یابد که ستودن و شنیدن ستایش را (از شما) دوست دارم، و سپاس خدا را که چنین نیستم، و اگر هم دوست داشتم که در باره من مدح و ثناء گفته شود این میل را از جهت فروتنی برای خداوند سبحان که او بشمول عظمت و بزرگواری سزاوارتر است رها کرده از خود دور می‌نمودم

وَ رُبَّمَا اِستَحلَی اَلنَّاسُ اَلثَّنَاءَ بَعدَ اَلبَلاَءِ فَلاَ تُثنُوا عَلَیَّ بِجَمِیلِ ثَنَاءٍ لِإِخرَاجِی نَفسِی إِلَی اَللَّهِ وَ إِلَیکُم مِنَ اَلبَقِیَّةِ فِی حُقُوقٍ لَم أَفرُغ مِن أَدَائِهَا وَ فَرَائِضَ لاَ بُدَّ مِن إِمضَائِهَا

(13) و بسا که مردم مدح و ستایش را بعد از کوشش در کاری شیرین می‌دانند (زیرا فطری و جبلّی است شخصی که کار بزرگی انجام داد یا خدا او را موفّق ساخت ستودن و آفرین آنرا دوست دارد) پس مرا برای اطاعت کردنم از خدا و خوش رفتاریم با شما بستودن نیکو ستایش نکنید از حقوقی که باقی مانده و از ادای آنها فارغ نگشته‌ام و واجباتی که ناچار به اجرای آنها هستم

فَلاَ تُکَلِّمُونِی بِمَا تُکَلَّمُ بِهِ اَلجَبَابِرَةُ وَ لاَ تَتَحَفَّظُوا مِنِّی بِمَا یُتَحَفَّظُ بِهِ عِندَ أَهلِ اَلبَادِرَةِ وَ لاَ تُخَالِطُونِی بِالمُصَانَعَةِ وَ لاَ تَظُنُّوا بِی اِستِثقَالاً فِی حَقٍّ قِیلَ لِی وَ لاَ اِلتِمَاسَ إِعظَامٍ لِنَفسِی فَإِنَّهُ مَنِ اِستَثقَلَ اَلحَقَّ أَن یُقَالَ لَهُ أَوِ اَلعَدلَ أَن یُعرَضَ عَلَیهِ کَانَ اَلعَمَلُ بِهِمَا أَثقَلَ عَلَیهِ

(14) و با من سخنانی که با گردنکشان (برای خوش آمد آنها) گفته میشود نگویید، و آنچه را از مردم خشمگین (بر اثر خشم آنها) خودداری کرده پنهان می‌نمایند از من پنهان ننمائید، و بمداراة و چاپلوسی و رشوه دادن (به زبان) با من آمیزش نکنید و در بارۀ من گمان مبرید که اگر حقّی گفته شود دشوار آید، و نه گمان در خواست بزرگ نمودن خود را (نمی‌خواهم با من مانند گردنکشان که سخن حقّ بایشان نمی‌گویند رفتار نمائید) زیرا کسی که سخن حقّ را که باو گفته شود یاد دادگری و درستی را که باو پیشنهاد گردد دشوار شمرد عمل بحقّ و عدل بر او دشوارتر است

فَلاَ تَکُفُّوا عَن مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَو مَشوَرَةٍ بِعَدلٍ فَإِنِّی لَستُ فِی نَفسِی بِفَوقِ أَن أُخطِئَ وَ لاَ آمَنُ ذَلِکَ مِن فِعلِی إِلاَّ أَن یَکفِیَ اَللَّهُ مِن نَفسِی مَا هُوَ أَملَکُ بِهِ مِنِّی

(15) پس از حق گویی یا مشورت بعدل خودداری ننمائید (با من بی پروا حقّ را گفته آنچه را درست و بعد می‌دانید بیان کنید) زیرا من برتر نیستم از اینکه خطاء کنم و از آن در کار خویش ایمن نمی‌باشم مگر آنکه خدا از نفس من کفایت کند آنرا که او بآن از من مالکتر و تواناتر است (مقصود امام علیه السّلام که در اینجا برای خود خطاء را ممکن دانست در صورتیکه امام معصوم و منزّه از خطاء است، اقرار باین است که عصمت آن حضرت از جملۀ نعمتهای خداوند متعال است)

فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنتُم عَبِیدٌ مَملُوکُونَ لِرَبٍّ لاَ رَبَّ غَیرُهُ یَملِکُ مِنَّا مَا لاَ نَملِکُ مِن أَنفُسِنَا وَ أَخرَجَنَا مِمَّا کُنَّا فِیهِ إِلَی مَا صَلَحنَا عَلَیهِ فَأَبدَلَنَا بَعدَ اَلضَّلاَلَةِ بِالهُدَی وَ أَعطَانَا اَلبَصِیرَةَ بَعدَ اَلعَمَی

(لذا می‌فرماید:) (16) و جز این نیست که من و شما بنده و مملوکیم در اختیار پروردگاری که جزا و پرورش دهنده‌ای نیست، مالک و صاحب اختیار است از ما آنچه را که خودمان در آن اختیاری نداریم (پس بزرگواری زیبندۀ او است و وظیفۀ جزا و بندگی و فروتنی است) و ما را از جهل و نادانی که در آن بودیم بیرون آورده بعلم و معرفتی که مصلحتمان بود سوق داده، و گمراهی ما را به هدایت و راه یافتن تبدیل نمود، و بینایی بعد از کوری بما بخشید (بعد از نادان بودن در امر دین و دنیا و آخرت خداوند با بعثت حضرت رسول صلی اللّٰه علیه و آله ما را بهمه چیز آشنا فرمود)


خطبه 208- گلایه از قریش

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام اَللَّهُمَّ إِنِّی أَستَعدِیکَ عَلَی قُرَیشٍ وَ مَن أَعَانَهُم فَإِنَّهُم قَد قَطَعُوا رَحِمِی وَ أَکفَئُوا إِنَائِی وَ أَجمَعُوا عَلَی مُنَازَعَتِی حَقّاً کُنتُ أَولَی بِهِ مِن غَیرِی

208 - از سخنان آن حضرت علیه السلام است (در شکایت از قریش و آنها که حقّ آن بزرگوار را غصب کردند که از راه مناجات با خدا عرض میکند): (1) بار خدایا من بر (انتقام از) قریش و کسانیکه آنان را یاری کردند از تو کمک می‌طلبم، زیرا آنها خویشی و اتّصال مرا (با حضرت رسول) قطع کردند (و خلافتی را که برای من تعیین فرموده بود غصب نمودند) و ظرف (مقام و منزلت و آبروی حرمت) مرا ریختند، و برای زد و خورد با من برای حقّی که از دیگری بآن سزاوارتر بودم گرد آمدند

وَ قَالُوا أَلاَ إِنَّ فِی اَلحَقِّ أَن تَأخُذَهُ وَ فِی اَلحَقِّ أَن تُمنَعَهُ فَاصبِر مَغمُوماً أَو مُت مُتَأَسِّفاً

(2) و گفتند: آگاه باش که حقّ آنست که آنرا بگیری، و حقّ آنست که آنرا از تو باز گیرند (حقّ را گرفتن و از دست دادن تو یکسان است، پس اگر والی گردی ولایتت حقّ است، و اگر غیر تو هم والی گردد او نیز حقّ است) پس با غصّه و رنج شکیبائی کن یا با تأسّف و اندوه بمیر (در صورتیکه از غصب خلافت راضی نباشی چاره‌ای نداری مگر شکیبا بودن یا مردن)

فَنَظَرتُ فَإِذَا لَیسَ لِی رَافِدٌ وَ لاَ ذَابٌّ وَ لاَ مُسَاعِدٌ إِلاَّ أَهلَ بَیتِی

(3) پس در آن هنگام دیدم مرا یار و دفاع کننده و یاوری نیست مگر اهل بیتم

فَضَنَنتُ بِهِم عَنِ اَلمَنِیَّةِ فَأَغضَیتُ عَلَی اَلقَذَی وَ جَرِعتُ رِیقِی عَلَی اَلشَّجَی وَ صَبَرتُ مِن کَظمِ اَلغَیظِ عَلَی أَمَرَّ مِنَ اَلعَلقَمِ وَ آلَمَ لِلقَلبِ مِن حَزِّ اَلشِّفَارِ و قد مضی هذا الکلام فی أثناء خطبة متقدمة إلا أنی کررته هاهنا لاختلاف الروایتین و منه فی ذکر السائرین إلی البصرة لحربه علیه‌السلام

(4) که دریغ داشتم از اینکه مرگ ایشان را دریابد (بزد و خورد راضی نشدم که اهل بیتم تباه نشوند) پس چشم خاشاک رفته را بر هم نهادم و با استخوان در گلو آب دهن فرو بردم، و برای فرو نشاندن خشم صبر کردم بچیزی که از حنظل (گیاهی است بسیار تلخ) تلخ‌تر و برای دل از کاردهای بزرگ دردناکتر بود (سیّد رضیّ فرماید:) این سخن (و قسمتی که در زیر در بارۀ اصحاب جمل ذکر میشود) در بین خطبه‌ای که پیشتر بیان شد (خطبۀ صد و هفتاد و یکم) گذشت، ولی من برای اختلافی که در دو روایت بود دوباره آنرا اینجا آوردم و قسمتی از این سخنان است در بارۀ آنانکه بقصد جنگیدن با آن حضرت علیه السّلام ببصره رفتند

فَقَدِمُوا عَلَی عُمَّالِی وَ خُزَّانِ بَیتِ مَالِ اَلمُسلِمِینَ اَلَّذِی فِی یَدَیَّ وَ عَلَی أَهلِ مِصرٍ کُلُّهُم فِی طَاعَتِی وَ عَلَی بَیعَتِی

(5) (طلحه و زبیر و پیروانشان) بر حکمفرمانان از طرف من (عثمان ابن حنیف و دیگران) و بر خزانه داران بیت المال مسلمانها که در اختیار من بود و بر مردم شهری (بصره) که همه پیرو و بر بیعت من بودند وارد گشتند

فَشَتَّتُوا کَلِمَتَهُم وَ أَفسَدُوا عَلَیَّ جَمَاعَتَهُم وَ وَثَبُوا عَلَی شِیعَتِی فَقَتَلُوا طَاِئفَةً منهُم غَدراً وَ طَاِئفَةٌ عَضُّوا عَلَی أَسیَافِهِم فَضَارَبُوا بِهَا حَتَّی لَقُوا اَللَّهَ صَادِقِینَ

(6) و اختلاف بین ایشان انداخته جمعیّت و اتفاقشان را بر من پراکندند (پس از ورود اصحاب جمل ببصره جمعی از اهل آن دیار نقض بیعت آن حضرت نمودند) و بر شیعه و پیروانم هجوم کرده گروهی از آنها (مستحفظین بیت المال) را به حیله و نادرستی بقتل رسانیدند، و جمعی از آنان برای شمشیر زدنشان فشار دندان داده (با مخالفین جنگیده) با آن شمشیرها زد و خورد کردند تا براستی (با ایمان و اعتقاد پاک) خدا را ملاقات نمودند (کشته شدند )


خطبه 209- تأسّف بر کشتگان نبرد جمل

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لما مر بطلحة و عبد الرحمن بن عتاب بن أسید و هما قتیلان یوم الجمل

209 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در جنگ جمل آنگاه که از سر کشتۀ طلحه و زبیر عبد الرّحمن ابن عتّاب ابن اسید گذشت

لَقَد أَصبَحَ أَبُو مُحَمَّدٍ بِهَذَا اَلمَکَانِ غَرِیباً أَمَا وَ اَللَّهِ لَقَد کُنتُ أَکرَهُ أَن تَکُونَ قُرَیشٌ قَتلَی تَحتَ بُطُونِ اَلکَوَاکِبِ أَدرَکتُ وِترِی مِن بَنِی عَبدِ مَنَافٍ وَ أَفلَتَنِی أَعیَانُ بَنِی جُمَحَ

(1) هر آینه ابو محمّد (کنیه طلحه است) در اینجا دور از دیار غریب افتاده است، آگاه باشید بخدا سوگند من کراهت داشتم که از طایفۀ قریش در زیر ستارگان کشته افتاده باشند، خونخواهی از فرزندان عبد مناف (طلحه و زبیر که از طرف ما در بعبد مناف منتهی میشوند یا غیر ایشان بنا بر اختلاف شرّاح) را دریافتم، و بزرگان قبیلۀ جمح (که در جنگ جمل همراه عائشه بودند جز دو نفر «عبد الرّحمن ابن عتّاب و عبد اللّٰه ابن ربیعه» که از ایشان کشته شد) از چنگ من گریختند

لَقَد أَتلَعُوا أَعنَاقَهُم إِلَی أَمرٍ لَم یَکُونُوا أَهلَهُ فَوُقِصُوا دُونَهُ

(2) بتحقیق برای امری که لیاقت نداشتند گردن کشیدند، و بآن نرسیده گردنهاشان شکسته گردید (خواستند برای دنیا پرستی خلافت و امارت بدست آورند به آرزوشان نرسیدند)


خطبه 210- توصیف پوینده راه خدا

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قَد أَحیَا عَقلَهُ وَ أَمَاتَ نَفسَهُ حَتَّی دَقَّ جَلِیلُهُ وَ لَطُفَ غَلِیظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لاَمِعٌ کَثِیرُ اَلبَرقِ

210 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در بارۀ عارف بحقّ و مؤمن حقیقی): 1 بتحقیق (مؤمن) عقل خویش را (با پرهیزکاری و پیروی خدا و رسول) زنده کرده، و نفس خود را (با ریاضت و بندگی و پیروی نکردن از خواهشهای آن) میرانده بطوریکه پهنای او (بدنش) باریک شده، و سختش (دلش) نرم گشته، و برای او درخشندۀ پر نور درخشید (درجۀ بلند توحید و خداشناسی را دریافت)

فَأَبَانَ لَهُ اَلطَّرِیقَ وَ سَلَکَ بِهِ اَلسَّبِیلَ وَ تَدَافَعَتهُ اَلأَبوَابُ إِلَی بَابِ اَلسَّلاَمَةِ وَ دَارِ اَلإِقَامَةِ وَ ثَبَتَت رِجلاَهُ بِطُمَأنِینَةِ بَدَنِهِ فِی قَرَارِ اَلأَمنِ وَ اَلرَّاحَةِ بِمَا اِستَعمَلَ قَلبَهُ وَ أَرضَی رَبَّهُ

(3) پس درخشندگی آن برای او راه (هدایت و رستگاری) را نمودار کرد، و بهمان روشنائی در راه (حقّ‌) راه پیمود، و بابها (ی پارسائی و پرهیزکاری و عبادت) او را (ترقّی داده تا اینکه) بدر سلامت و سرای اقامت راندند (هر مرتبه‌ای از مراتب ریاضت و عبادت او را به مرتبۀ دیگر رساند تا بهشت جاوید را دریافت) و پاهایش با آرامش بدن در جای امن و آسوده استوار شد بسبب چیزی (فکر و اندیشه در آثار حقّ‌) که دل خود را بکار وا داشت، و بر اثر آنچه (اطاعت و پیروی) که پروردگارش را راضی و خوشنود گردانید


خطبه 211- تشویق مردم به جهاد

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام یحث فیه أصحابه علی الجهاد وَ اَللَّهُ مُستَأدِیکُم شُکرَهُ وَ مُوَرِّثُکُم أَمرَهُ وَ مُمهِلُکُم فِی مِضمَارٍ مَمدُودٍ لِتَتَنَازَعُوا سَبَقَهُ فَشُدُّوا عُقَدَ اَلمَآزِرِ وَ اِطوُوا فُضُولَ اَلخَوَاصِرِ

211 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که در آن اصحاب خود را بجهاد و (جنگ در راه خدا) ترغیب می‌فرمود: (1) خداوند ادای سپاس (از نعمتهای) خود را از شما می‌خواهد، و امر و سلطنت خویش را برای شما باقی گذارده است (برای ریاست روی زمین دوستان او شایستگی دارند) و بشما در میدان وسیع مسابقۀ (دنیا) مهلت داده تا برای بدست آوردن چوگان (ریاست و سیادت) از یکدیگر سبقت و پیشی گیرند، پس بندهای جامه‌ها را محکم بندید (در میدان جنگ چیست و چالاک باشید، یا آنکه از گناه دوری کنید) و زیادی زیر پهلوها را تا گرده درهم پیچید (دامن جامه‌ها که روی پاها می‌کشد جمع کنید، یا از خوردن و آشامیدن بسیار خودداری نمائید)

لاَ تَجتَمِعُ عَزِیمَةٌ وَ وَلِیمَةٌ مَا أَنقَضَ اَلنَّومَ لِعَزَائِمِ اَلیَومِ وَ أَمحَی اَلظُّلَمَ لِتَذَاکِیرِ اَلهِمَمِ

(چنانکه می‌فرماید:) (2) اندیشۀ کار با میهمانی جمع نمی‌شود (پس اگر اندیشۀ کارداری تن پرستی را رها کن) (3) چه بسیار می‌شکند و تباه می‌سازد خواب تصمیمهای روز را (شخص مسافر با رفیقان تصمیم می‌گیرد که شب زود راه افتاده فردا پیش از فشار گرما بمنزل رسند، و لیکن چون شب آید خواب شیرین غلبه کرده آن تصمیم را از بین ببرد) (4) و چه بسیار تاریکی‌ها یاد تصمیمها را از خاطر بزداید (مردم سست رگ در روز همّت گمارند که کاری را در شب انجام دهند، ولی شب که تاریکی جهان را فرو گرفت از اندیشۀ خود چشم پوشیده به خواب غفلت روند، و مردان با همّت دامن سعی و کوشش به کمر زده خواب و آسایش بر خود حرام نمایند تا بمقصود دست یابند )


خطبه 212- در تفسیر آیه «أَلهاکم التکاثر...»

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قاله بعد تلاوته أَلهٰاکُمُ اَلتَّکٰاثُرُ حَتّٰی زُرتُمُ اَلمَقٰابِرَ

212 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در اندرز و عبرت گرفتن از گذشتگان) که آنرا بعد از خواندن «أَلهٰاکُمُ اَلتَّکٰاثُرُ حَتّٰی زُرتُمُ اَلمَقٰابِرَ» (س 102 ی 1 و 2) یعنی شما را فخر و سر فرازی بر یکدیگر (از یاد خدا و روز رستخیز) مشغول ساخت تا اینکه به زیارت قبرها رفتید، فرموده (در سبب نزول این سوره گفته‌اند: قبیلۀ عبد مناف ابن قصی و قبیله سهم ابن عمرو به بسیاری افراد قبیلۀ خود بر یکدیگر فخر می‌نمودند، چون دو قبیله جمعیّتشان را شمردند افراد طایفۀ عبد مناف بیشتر گردید، پس طایفۀ سهم ابن عمرو گفتند: چون بیشتر جمعیّت ما در جاهلیت کشته شده‌اند ما مرده و زنده هر دو را می‌شماریم، و پس از شمارش قبیلۀ ایشان بیشتر شد، و گفته‌اند که آنها به گورستان رفته مرده‌ها را شمردند)

یَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبعَدَهُ وَ زَوراً مَا أَغفَلَهُ وَ خَطَراً مَا أَفظَعَهُ لَقَدِ اِستَخلَوا مِنهُم أَیَّ مُدَّکِرٍ وَ تَنَاوَشُوهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ

(1) ای شگفتا چه منظور و مقصود بسیار دوری است (از عقل و خردمندی برای فخر کنندۀ به مردگان) و چه زیارت کنندگان بسیار غافل و بیخبری (از عذاب خدا) و چه کار بزرگ بی اندازه رسوایی، بتحقیق دیار و شهرها را از رفتگان خالی دیدند در حالیکه جای تذکّر و یادآوری بود چه تذکّر و یادآوری!! و آنها را (به منظور فخر و سر افرازی) از جای دور طلب نمودند (در صورتیکه از مردۀ زیر خاک پوسیدۀ از هم ریخته در گرو اعمال ناشایسته مانده بایستی عبرت گرفت، از بسیاری غفلت و بیخبری ایشان را مایۀ افتخار نموده بودند)

أَ فَبِمَصَارِعِ آبَائِهِم یَفخَرُونَ أَم بِعَدِیدِ اَلهَلکَی یَتَکَاثَرُونَ یَرتَجِعُونَ مِنهُم أَجسَاداً خَوَت وَ حَرَکَاتٍ سَکَنَت

(2) آیا به جاهائی که پدرانشان بخاک افتاده فخر میکنند، یا به شمارۀ تباه شدگان بر یکدیگر نازش می‌نمایند؟! (فخر کنندگان به مرده بد و نفهم مردمانی هستند) از جسدهای افتادۀ بی‌جان و حرکتهای از جنبش ماندۀ آنها بازگشت (بدنیا) می‌طلبند (در صورتیکه عادتا و بدون ارادۀ حقّ تعالی محال است)

وَ لَأَن یَکُونُوا عِبَراً أَحَقُّ مِن أَن یَکُونُوا مُفتَخَراً وَ لَأَن یَهبِطُوا بِهِم جَنَابَ ذِلَّةٍ أَحجَی مِن أَن یَقُومُوا بِهِم مَقَامَ عِزَّةٍ لَقَد نَظَرُوا إِلَیهِم بِأَبصَارِ اَلعِشوَةِ وَ ضَرَبُوا مِنهُم فِی غَمرَةِ جَهَالَةٍ

(3) و هر آینه مردگان بعبرتها سزاوارترند تا آنکه سبب افتخار باشند، و به دیدار آنها تواضع و فروتنی اختیار نمایند خردمندانه‌تر است از اینکه آنها را وسیلۀ فخر و ارجمندی قرار دهند!! بتحقیق با دیده‌های تار بایشان نگریستند، و راجع بآنها در دریای جهل و نادانی فرو رفتند (و از این جهت به قبرهای آنان افتخار نمودند)

وَ لَوِ اِستَنطَقُوا عَنهُم عَرَصَاتِ تِلکَ اَلدِّیَارِ اَلخَاوِیَةِ وَ اَلرُّبُوعِ اَلخَالِیَةِ لَقَالَت ذَهَبُوا فِی اَلأَرضِ ضُلاَّلاً وَ ذَهَبتُم فِی أَعقَابِهِم جُهَّالاً تَطَئُونَ فِی هَامِهِم وَ تَستَثبِتُونَ فِی أَجسَادِهِم وَ تَرتَعُونَ فِیمَا لَفَظُوا وَ تَسکُنُونَ فِیمَا خَرَّبُوا وَ إِنَّمَا اَلأَیَّامُ بَینَکُم وَ بَینَهُم بَوَاکٍ وَ نَوَائِحُ عَلَیکُم

(4) و اگر (سرگذشت) ایشان را از شهرهای فراخ ویران شده و خانه‌های خالی مانده بپرسند (به زبان حال) می‌گویند: ایشان گمشده و بدون نشان زیر زمین رفتند (نابود گشتند) و شما دنبال آنان از روی نادانی و بیخبری می‌روید بر فرق ایشان پا می‌نهید، و روی جسد آنها قرار می‌گیرید، و در دور انداختۀ آنها می‌چرید (بآنچه از متاع دنیا باقی گذارده‌اند و دلبسته‌اید) و در ویرانه‌های آنها (خانه‌هایی که از آنها کوچ کرده‌اند) ساکن می‌شوید، و همانا روزها بین شما و ایشان بسیار می‌گریند و بر شما زاری میکنند (زیرا روز و شب زنده‌ها را به مرده‌ها می‌رسانند مانند آنکه خبر مرگ بشما داده از جدائی شما گریان و نالانند)

أُولَئِکُم سَلَفُ غَایَتِکُم وَ فُرَّاطُ مَنَاهِلُکُم اَلَّذِینَ کَانَت لَهُم مَقَاوِمُ اَلعِزِّ وَ حَلَبَاتُ اَلفَخرِ مُلُوکاً وَ سُوَقاً سَلَکُوا فِی بُطُونِ اَلبَرزَخِ سَبِیلاً سُلِّطَتِ اَلأَرضُ عَلَیهِم فِیهِ فَأَکَلَت مِن لُحُومِهِم وَ شَرِبَت مِن دِمَائِهِم

(5) ایشان پیش رفتگان پایان زندگی شما هستند که به آبشخورهاتان (مرگ و قبر و عالم برزخ) زودتر از شما رسیده‌اند، برای آنان مقامهای ارجمند و سر بلند و وسائل فخر و سرفرازی بود در حالی که گروهی پادشاه و برخی رعیّت و فرمانبر ایشان بودند، در شکمهای برزخ (احوال عالمی که حائل میان دنیا و آخرت است از وقت مرگ تا موقع برانگیختن و از نظر ما پنهان است) راهی را پیمودند که در آن راه زمین بر آنها مسلّط بوده گوشتهاشان را خورده و از خونهاشان آشامیده است

فَأَصبَحُوا فِی فَجَوَاتِ قُبُورِهِم جَمَاداً لاَ یَنمُّونَ وَ ضِمَاراً لاَ یُوجَدُونَ لاَ یُفزِعُهُم وُرُودُ اَلأَهوَالِ وَ لاَ یَحزُنُهُم تَنَکُّرُ اَلأَحوَالِ وَ لاَ یَحفِلُونَ بِالرَّوَاجِفِ وَ لاَ یَأذَنُونَ لِلقَوَاصِفِ غُیَّباً لاَ یُنتَظَرُونَ وَ شُهُوداً لاَ یَحضُرُونَ وَ إِنَّمَا کَانُوا جَمِیعاً فَتَشَتَّتُوا وَ أُلاَّفاً فَافتَرَقُوا

(6) پس صبح نمودند در شکاف قبرهاشان جماد و بسته شده که نموّ و حرکت ندارند، و پنهان و گمشده که پیدا نمی‌شوند هولها ایشان را نمی‌ترساند، و بد حالیها آنها را اندوهگین نمی‌سازد، و از زلزله‌ها اضطراب و نگرانی ندارند، و به بانگ رعدهای سخت گوش نمی‌دهند، غائب و پنهان هستند که کسی منتظر بازگشت ایشان نیست، و در ظاهر حاضرند (در گورند و جای دور نرفته‌اند) ولی در مجالس حاضر نمی‌شوند، گرد هم بودند پراکنده شدند، و با هم خو گرفته بودند جدا شدند

وَ مَا عَن طُولِ عَهدِهِم وَ لاَ بُعدِ مَحَلِّهِم عَمِیَت أَخبَارُهُم وَ صَمَّت دِیَارُهُم وَ لَکِنَّهُم سُقُوا کَأساً بَدَّلَتهُم بِالنُّطقِ خَرَساً وَ بِالسَّمعِ صَمَماً وَ بِالحَرَکَاتِ سُکُوناً فَکَأَنَّهُم فِی اِرتِجَالِ اَلصِّفَةِ صَرعَی سُبَاتٍ

(7) از درازی مدّت و دوری منزلشان نمی‌باشد که خبرهاشان نمی‌رسد و شهرهاشان خاموش گشته است، بلکه جامی بایشان نوشانده‌اند که گویاییشان را به گنگی و شنواییشان را بکری و جنبششان را به آرامش تبدیل نموده است، پس ایشان در موقع وصف حالشان بدون اندیشه مانند اشخاص بخاک افتادۀ خوابیده‌اند

جِیرَانٌ لاَ یَتَآنَسُونَ وَ أَحِبَّاءٌ لاَ یَتَزَاوَرُونَ بَلِیَت بَینَهُم عُرَا اَلتَّعَارُفِ وَ اِنقَطَعَت مِنهُم أَسبَابُ اَلإِخَاءِ فَکُلُّهُم وَحِیدٌ وَ هُم جَمِیعٌ وَ بِجَانِبِ اَلهَجرِ وَ هُم أَخِلاَّءُ لاَ یَتَعَارَفُونَ لِلَیلٍ صَبَاحاً وَ لاَ لِنَهَارٍ مَسَاءً أَیُّ اَلجَدِیدَینِ ظَعَنُوا فِیهِ کَانَ عَلَیهِم سَرمَداً

(8) اهل گورستان همسایگانی هستند که با هم انس نمی‌گیرند، و دوستانی که به دیدن یکدیگر نمی‌روند، نسبتهای آشنائی بینشان کهنه و سببهای برادری از آنها بریده شده است پس همگی با اینکه یک جا گرد آمده‌اند تنها و بی‌کسند، و با اینکه دوستان بودند از هم دورند، برای شب بامداد و برای روز شب نمی‌شناسند، هر یک از شب و روز که در آن کوچ کرده (و راه گورستان پیموده) اند برای ایشان همیشگی است، (اگر شب بوده آنرا روزی نیاید و اگر روز بود آنرا شبی نباشد)

شَاهَدُوا مِن أَخطَارِ دَارِهِم أَفظَعَ مِمَّا خَافُوا وَ رَأَوا مِن آیَاتِهَا أَعظَمَ مِمَّا قَدَّرُوا فَکِلتَا اَلغَایَتَینِ مُدَّت لَهُم إِلَی مَبَاءَةٍ فَأَتَت مَبَالِغَ اَلخَوفِ وَ اَلرَّجَاءِ فَلَو کَانُوا یَنطِقُونَ بِهَا لَعَیُوا بِصِفَةِ مَا شَاهَدُوا وَ مَا عَایَنُوا

(9) سختیهای آن سرای را سختتر از آنچه می‌ترسیدند مشاهده کردند، و آثار آن جهان (پاداش و کیفر) را بزرگتر از آنچه تصوّر می‌نمودند دیدند، پس آن دو پایان زندگانی (نیکوکاری و بد کرداری زمان بعد از مرگ) برای ایشان کشیده شده تا جای بازگشت (بهشت یا دوزخ) و در آن مدّت منتهی درجۀ ترس (برای دوزخیان) و امیدواری (برای بهشتیان) هست (چنانکه در قرآن کریم س 42 ی 7 می‌فرماید: «وَ کَذٰلِکَ أَوحَینٰا إِلَیکَ قُرآناً عَرَبِیًّا لِتُنذِرَ أُمَّ اَلقُریٰ وَ مَن حَولَهٰا وَ تُنذِرَ یَومَ اَلجَمعِ لاٰ رَیبَ فِیهِ فَرِیقٌ فِی اَلجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی اَلسَّعِیرِ» یعنی و چنانکه بهر پیغمبری به زبان قوم او وحی نمودیم قرآن را بلغت عرب بسوی تو فرستادیم تا مردم مکّه و آنان را که در اطراف آن هستند از عذاب بترسانی و از روز قیامت که در آمدن آن شکّی نیست و همه «برای وارسی حساب» گرد آیند بیمناک نمائی، نیکوکاران ببهشت روند، و بد کرداران به دوزخ) پس اگر بعد از مرگ به زبان می‌آمدند (توانائی سخن گفتن داشتند) نمی‌توانستند آنچه را بچشم دیده و دریافته‌اند بیان کنند

وَ لَئِن عَمِیَت آثَارُهُم وَ اِنقَطَعَت أَخبَارُهُم لَقَد رَجَعَت فِیهِم أَبصَارُ اَلعِبَرِ وَ سَمِعَت عَنهُم آذَانُ اَلعُقُولِ وَ تَکَلَّمُوا مِن غَیرِ جِهَاتِ اَلنُّطقِ فَقَالُوا کَلَحَتِ اَلوُجُوهُ اَلنَّوَاضِرُ وَ خَوَتِ اَلأَجسَامُ اَلنَّوَاعِمُ وَ لَبِسنَا أَهدَامَ اَلبِلَی وَ تَکَاءَدَنَا ضِیقُ اَلمَضجَعِ وَ تَوَارَثنَا اَلوَحشَةَ وَ تَهَکَّمَت عَلَینَا اَلرُّبُوعُ اَلصُّمُوتُ فَانمَحَّت مَحَاسِنُ أَجسَادِنَا وَ تَنَکَّرَت مَعَارِفُ صُوَرِنَا وَ طَالَت فِی مَسَاکِنِ اَلوَحشَةِ إِقَامَتُنَا وَ لَم نَجِد مِن کَربٍ فَرَجاً وَ لاَ مِن ضِیقٍ مُتَّسَعاً

(10) و اگر چه نشانه‌های ایشان ناپدید شده و خبرهاشان قطع گردیده (کسی آنها را ندیده سخنانشان را نمی‌شنود) ولی چشمهای عبرت پذیر آنان را می‌نگرد و گوشهای خردها از آنها می‌شنود که از غیر راههای گویایی (به زبان حال و عبرت) می‌گویند: آن چهره‌های شگفته و شاداب بسیار گرفته و زشت شد، و آن بدنهای نرم و نازک بی‌جان افتاده و جامه‌های کهنه و پاره پاره در بر داریم (کفنمان پوسیده انداممان متلاشی گردیده) و تنگی خوابگاه (گور) ما را سخت برنج افکند، و وحشت و ترس را ارث بردیم (آنچه را که پیش رفتگان ما از سختی قبر کشیدند بر ما نیز وارد آمد) و منزلهای خاموش بروی ما ویران گردید (قبرهامان پاشیده شد) اندام نیکوی ما نابود و روهای خوش آب و رنگ ما زشت و ماندن ما در منزلهای ترسناک دراز گشت، و از اندوه رهائی و از تنگی فراخی نیافتیم!!

فَلَو مَثَّلتَهُم بِعَقلِکَ أَو کُشِفَ عَنهُم مَحجُوبُ اَلغِطَاءِ لَکَ وَ قَدِ اِرتَسَخَت أَسمَاعُهُم بِالهَوَامِّ فَاستَکَّت وَ اِکتَحَلَت أَبصَارُهُم بِالتُّرَاب فَخَسَفَت وَ تَقَطَّعَتِ اَلأَلسِنَةُ فِی أَفوَاهِهِم بَعدَ ذَلاَقَتِهَا وَ هَمَدَتِ اَلقُلُوبُ فِی صُدُورِهِم بَعدَ یَقَظَتِهَا وَ عَاثَ فِی کُلِّ جَارِحَةٍ مِنهُم جَدِیدُ بِلًی سَمَّجَهَا وَ سَهَّلَ طُرُقَ اَلآفَةِ إِلَیهَا مُستَسلِمَاتٍ فَلاَ أَیدٍ تَدفَعُ وَ لاَ قُلُوبٌ تَجزَعُ لَرَأَیتَ أَشجَانَ قُلُوبٍ وَ أَقذَاءَ عُیُونٍ لَهُم فِی کُلِّ فَظَاعَةٍ صِفَةُ حَالٍ لاَ تَنتَقِلُ وَ غَمرَةٌ لاَ تَنجَلِی

(11) پس اگر بعقل و اندیشه‌ات حال ایشان را تصوّر نمائی، یا پوشیده شدگی پرده از جلو تو برداشته شود «در حالیکه گوشهاشان از جانوران زیر زمینی نقصان یافته و کر گشته و چشمهاشان بخاک سرمه کشیده شده و فرو رفته و زبانها بعد از تند و تیزی در دهانها پاره پاره و دلها بعد از بیداری در سینه‌هاشان مرده و از حرکت افتاده و در هر عضو ایشان پوسیدگی تازه‌ای که آنرا زشت می‌سازد فساد و تباهی کرده، و راههای آسیب رسیدن بآن آسان گردیده در حالیکه اندامشان در برابر آسیب تسلیم و دستهایی نیست که آنها را دفع نماید و نه دلهایی که ناله و فریاد کند» اندوه دلها و خاشاک چشمها را خواهی دید که برای آنها در هر یک از این رسوایی و گرفتاریها حالتی است که به حالت دیگر تبدیل نمی‌شود، و سختی است که بر طرف نمی‌گردد

وَ کَم أَکَلَتِ اَلأَرضُ مِن عَزِیزِ جَسَدٍ وَ أَنِیقِ لَونٍ کَانَ فِی اَلدُّنیَا غَذِیَّ تَرَفٍ وَ رَبِیبَ شَرَفٍ یَتَعَلَّلُ بِالسُّرُورِ فِی سَاعَةِ حُزنِهِ وَ یَفزَعُ إِلَی اَلسَّلوَةِ إِن مُصِیبَةٌ نَزَلَت بِهِ ضَنّاً بِغَضَارَةِ عَیشِهِ وَ شَحَاحَةً بِلَهوِهِ وَ لَعِبِهِ

(12) و چه بسیار زمین بدن ارجمند و صاحب رنگ شگفت آوری را خورده است که در دنیا متنعّم بنعمت و پروردۀ خوشگذرانی و بزرگواری بوده، هنگام اندوه به شادی می‌گرائیده، و بجهت بخل ورزیدن به نیکوئی زندگانیش و حرص به کارهای بیهوده و بازیچه چون مصیبت و اندوهی باو وارد می‌گشت متوجّه لذّت و خوشی شده خود را از اندوه منصرف می‌نمود

فَبَینَمَا هُوَ یَضحَکُ إِلَی اَلدُّنیَا وَ تَضحَکُ إِلَیهِ فِی ظِلِّ عَیشٍ غَفُولٍ إِذ وَطِئَ اَلدَّهرُ بِهِ حَسَکَهُ وَ نَقَضَتِ اَلأَیَّامُ قُوَاهُ وَ نَظَرَت إِلَیهِ اَلحُتُوفُ مِن کَثَبٍ فَخَالَطَهُ بَثٌّ لاَ یَعرِفُهُ وَ نَجِیُّ هَمٍّ مَا کَانَ یَجِدُهُ وَ تَوَلَّدَت فِیهِ فَتَرَاتُ عِلَلٍ آنَسَ مَا کَانَ بِصِحَّتِهِ

(13) پس در حالیکه او بدنیا و دنیا باو می‌خندید (توجّه هر یک بدیگری بود) در سایۀ خوشی زندگانی بسیار غفلت آمیز ناگهان روزگار او را با خار خود لگد کوب کرد و قوایش را درهم شکست (به انواع بلا و دردها گرفتارش ساخت) و از نزدیک ابزار مرگ به سویش نگاه میکرد، پس او به اندوهی آمیخته شد که با آن آشنا نبود، و با رنج پنهانی همراز گشت که پیش از این آنرا نیافته بود، و بر اثر بیماریها ضعف و سستی بسیار در او بوجود آمد در این حال هم به بهبودی خود انس و اطمینان کامل داشت (احتمال دریافت مرگ را نمی‌داد)

فَفَزِعَ إِلَی مَا کَانَ عَوَّدَهُ اَلأَطِبَّاءُ مِن تَسکِینِ اَلحَارِّ بِالقَارِّ وَ تَحرِیکِ اَلبَارِدِ بِالحَارِّ فَلَم یُطفِئ بِبَارِدٍ إِلاَّ ثَوَّرَ حَرَارَةً وَ لاَ حَرَّکَ بِحَارٍّ إِلاَّ هَیَّجَ بُرُودَةً وَ لاَ اِعتَدَلَ بِمُمَازِجٍ لِتِلکَ اَلطَّبَائِعِ إِلاَّ أَمَدَّ مِنهَا کُلَّ ذَاتِ دَاءٍ حَتَّی فَتَرَ مُعَلِّلُهُ وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ وَ تَعَایَا أَهلُهُ بِصِفَةِ دَائِهِ وَ خَرِسُوا عَن جَوَابِ اَلسَّاِئِلینَ عَنهُ وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِیَّ خَبَرٍ یَکتُمُونَهُ فَقَائِلٌ هُوَ لِمَا بِهِ وَ مُمَنٍّ لَهُم إِیَابَ عَافِیَتِهِ وَ مُصَبِّرٌ لَهُم عَلَی فَقدِهِ یُذَکِّرُهُم أُسَی اَلمَاضِینَ مِن قَبلِهِ

(14) و هراسان رو آورد بآنچه اطبّاء او را بآن عادت داده بودند از قبیل علاج گرمی به سردی و برطرف شدن سردی به گرمی، پس داروی سرد بیماری گرمی را خاموش نساخته، بلکه بآن می‌افزود، (15) و داروی گرم بیماری سردی را بهبودی نداده مگر آنرا بهیجان آورده سخت می‌نمود، و با داروی مناسب که با طبائع و اخلاط در آمیخت مزاج معتدل نگشت مگر آنکه آن طبائع هر دردی را کمک کرده می‌افزود تا اینکه (با سختی و طول مرض و درد) طبیب او سست شده از کار افتاد (ندانست برای بهبودیش چه دارویی بکار برد) و پرستارش فراموش کرد (دل از او برگرفت) و زن و فرزند و غم خوارش از بیان درد او خسته شدند، و در پاسخ پرسش کنندگان حال او گنگ گردیدند (سخنی که نتیجه دهد نگفتند) و نزد او از خبر اندوه آوری که پنهان می‌نمودند با یکدیگر گفتگو کردند یکی می‌گفت: حال او همین است که هست، و دیگری به خوب شدن او امیدوارشان میکرد، و دیگری بر مرگ او دلداریشان می‌داد، در حالیکه پیروی از گذشتگان پیش از آن بیمار را به یادشان می‌آورد (می‌گفت: پیشینیان از این دنیا رفتند ما نیز ناچاریم از ایشان پیروی نموده برویم)

فَبَینَمَا هُوَ کَذَلِکَ عَلَی جَنَاحٍ مِن فِرَاقِ اَلدُّنیَا وَ تَرکِ اَلأَحِبَّةِ إِذ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِن غُصَصِهِ فَتَحَیَّرَت نَوَافِذُ فِطنَتِهِ وَ یَبِسَت رُطُوبَةُ لِسَانِهِ فَکَم مِن مُهِمٍّ مِن جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَیَّ عَن رَدِّهِ وَ دُعَاءٍ مُؤلِمٍ بِقَلبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ عَنهُ مِن کَبِیرٍ کَانَ یُعَظِّمُهُ أَو صَغِیرٍ کَانَ یَرحَمُهُ

(16) پس در اثنای اینکه او با این حال بر بال مفارقت دنیا و دوری دوستان سوار است ناگاه اندوهی از اندوههایش باو هجوم آورد، پس زیرکی‌ها و اندیشه‌های او سرگردان مانده از کار بیفتد، و رطوبت زبانش خشک شود و چه بسیار پاسخ پرسش مهمّی را دانسته از بیان آن عاجز و ناتوان است، و چه بسیار آواز سخنی که دردناک میکند دل او را می‌شنود، و (بجهت توانائی نداشتن به پاسخ آن) خود را کر می‌نمایاند، و آن آواز یا سخن از بزرگی است که او را احترام می‌نموده (مانند پدر) یا از خردسالی که باو مهربان بوده (مانند فرزند)

وَ إِنَّ لِلمَوتِ لَغَمَرَاتٍ هِیَ أَفظَعُ مِن أَن تُستَغرَقَ بِصِفَةٍ أَو تَعتَدِلَ عَلَی عُقُولِ أَهلِ اَلدُّنیَا

(17) و بتحقیق مرگ را سختیهایی است که دشتوارتر است از آنکه همۀ آنها بیان شود، یا عقلهای مردم دنیا آنرا درک کرده بپذیرند


خطبه 213- در تفسیر آیه «یسبح له فِیها بالغدو و الأصال...»

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قاله عند تلاوته رِجٰالٌ لاٰ تُلهِیهِم تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیعٌ عَن ذِکرِ اَللّٰهِ

213 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در فضیلت یاد خدا و اوصاف آنانکه بیاد خدا مشغولند) که آنرا هنگام قرائت آیۀ «رِجٰالٌ لاٰ تُلهِیهِم تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیعٌ عَن ذِکرِ اَللّٰهِ‌» فرموده (س 24 ی 37) یعنی مردانی هستند که بازرگانی و خرید و فروش ایشان را از یاد خدا باز نمی‌دارد

إِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ وَ تَعَالَی جَعَلَ اَلذِّکرَ جِلاءً لِلقُلُوبِ تَسمَعُ بِهِ بَعدَ اَلوَقرَةِ وَ تُبصِرُ بِهِ بَعدَ اَلعَشوَةِ وَ تَنقَادُ بِهِ بَعدَ اَلمُعَانَدَةِ

(1) خداوند سبحان ذکر و یاد خود را صیقل و روشنائی دلها قرار داد که بسبب آن (اوامر و نواهی او را) بعد از کری می‌شنوند، و بعد از تاریکی (نادانی) می‌بینند، و بعد از دشمنی و ستیزگی فرمانبر می‌گردند (رضاء و خوشنودی او را بدست می‌آورند)

وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّت آلاَؤُهُ فِی اَلبُرهَةِ بَعدَ اَلبُرهَةِ وَ فِی أَزمَانِ اَلفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُم فِی فِکَرِهِم وَ کَلَّمَهُم فِی ذَاتِ عُقُولِهِم فَاستَصبَحُوا بِنُورِ یَقَظَةٍ فِی اَلأَبصَارِ وَ اَلأَسمَاعِ وَ اَلأَفئِدَةِ

(2) و همواره برای خدا - که نعمتها و بخششهایش ارجمند است - در پارۀ از زمان بعد از پارۀ دیگر و در روزگارهایی که آثار شرائع در آنها گم گشته بندگانی است که در اندیشه‌هاشان با آنان راز می‌گوید، و در حقیقت عقلهاشان با آنها سخن می‌فرماید (همیشه بیاد خدا بوده از راه عقل و بینائی با او در گفتگو هستند) و چراغ (هدایت و رستگاری) را به روشنائی بیداری و هشیاری در دیده‌ها و گوشها و دلها افروختند (یاد خدا چون چراغ دیده‌ها و گوشها و دلهاشان را روشن گردانید، لذا غیر او چیزی ندیده، غیر اوامر و نواهیش سخنی نشنیده، بغیر آنچه او خواسته دل نمی‌بندد)

یُذَکِّرُونَ بِأَیَّامِ اَللَّهِ وَ یُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ بِمَنزِلَةِ اَلأَدِلَّةِ فِی اَلفَلَوَاتِ مَن أَخَذَ اَلقَصدَ حَمِدُوا إِلَیهِ طَرِیقَهُ وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاةِ وَ مَن أَخَذَ یَمِیناً وَ شِمَالاً ذَمُّوا إِلَیهِ اَلطَّرِیقَ وَ حَذَّرُوهُ مِنَ اَلهَلَکَةِ وَ کَانُوا کَذَلِکَ مَصَابِیحَ تِلکَ اَلظُّلُمَاتِ وَ أَدِلَّةَ تِلکَ اَلشُّبُهَاتِ

(3) روزهای خدا را (بمردم) یادآوری می‌نمایند (سرگذشت پیشینیان را که بر اثر معصیت و نافرمانی تباه شده‌اند برای ایشان بیان میکنند تا عبرت گیرند) و (آنان را) از عظمت و بزرگواری او می‌ترسانند (می‌گویند از خدا بترسید و مرتکب گناه نشوید که او حاضر و بینا است و بر هلاک شما قادر و توانا) آنان مانند راهنمایان در بیابانها هستند که هر که از وسط راه برود (بعدل و درستی رفتار کند) راه او را می‌ستایند، و به رهائی (از گمراهی) مژده‌اش می‌دهند، و هر که بطرف راست و چپ برود (در هر امر افراط و تفریط پیش گیرد) راه را برای او مذمّت کرده از تباه شدن بر حذرش می‌دارند و آنها با این اوصاف چراغهای آن تاریکی‌ها (ی نادانی) و راهنمایان آن شبهه‌ها (ی گمراهی) هستند

وَ إِنَّ لِلذِّکرِ لَأَهلاً أَخَذُوهُ مِنَ اَلدُّنیَا بَدَلاً فَلَم تَشغَلهُم تِجَارَةٌ وَ لاَ بَیعٌ عَنهُ یَقطَعُونَ بِهِ أَیَّامَ اَلحَیَاةِ وَ یَهتِفُونَ بِالزَّوَاجِرِ عَن مَحَارِمِ اَللَّهِ فِی أَسمَاعِ اَلغَافِلِینَ وَ یَأمُرُونَ بِالقِسطِ وَ یَأتَمِرُونَ بِهِ وَ یَنهَونَ عَنِ اَلمُنکَرِ وَ یَتَنَاهَونَ عَنهُ

(4) و بتحقیق برای یاد خدا نمودن اهلی است که آنرا عوض دنیا فرا گرفته‌اند، و ایشان را بازرگانی و خرید و فروش از آن مشغول نمی‌سازد، روزهای زندگانی را با یاد خدا بسر می‌برند و به سخنان منع کنندۀ از آنچه خدا حرام و نهی فرموده در گوشهای بی‌خبران بانگ می‌زنند، و بعدل و درستی امر کرده خود آنرا انجام می‌دهند، و از ناپسند (گفتار و کردار زشت) نهی نموده خود آنرا بجا نمی‌آورند

فَکَأَنَّمَا قَطَعُوا اَلدُّنیَا إِلَی اَلآخِرَةِ وَ هُم فِیهَا فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ ذَلِکَ فَکَأَنَّمَا اِطَّلَعُوا غُیُوبَ أَهلِ اَلبَرزَخِ فِی طُولِ اَلإِقَامَةِ فِیهِ وَ حَقَّقَتِ اَلقِیَامَةُ عَلَیهِم عِدَاتِهَا فَکَشَفُوا غِطَاءَ ذَلِکَ لِأَهلِ اَلدُّنیَا حَتَّی کَأَنَّهُم یَرَونَ مَا لاَ یَرَی اَلنَّاسُ وَ یَسمَعُونَ مَا لاَ یَسمَعُونَ

و (چنان بآخرت ایمان و یقین دارند که) (5) گویا دنیا را بپایان رسانده و بآخرت وارد شده و در آنجا می‌باشند، و آنچه در پی دنیا است (امور آخرت که دیگران از آنها آگاه نیستند) بچشم دیده‌اند، و مانند آنکه بر احوال پنهان اهل برزخ در مدّت اقامت آنجا آگاهند، و قیامت وعده‌هایش را بر ایشان ثابت نموده است (شکّ‌ و تردید ندارند) پس پردۀ از آن اوضاع را از جلو مردم دنیا برداشته‌اند (آنچه را بنور ایمان و یقین دیده‌اند فاش کرده‌اند) بطوری که گویا ایشان می‌بینند آنرا که مردم نمی‌بینند، و می‌شنوند آنرا که دیگران نمی‌شنوند

فَلَو مَثَّلتَهُم لِعَقلِکَ فِی مَقَاوِمِهِمُ اَلمَحمُودَةِ وَ مَجَالِسِهِمُ اَلمَشهُودَةِ وَ قَد نَشَرُوا دَوَاوِینَ أَعمَالِهِم وَ فَرَغُوا لِمُحَاسَبَةِ أَنفُسِهِم عَلَی کُلِّ صَغِیرَةٍ وَ کَبِیرَةٍ أُمِرُوا بِهَا فَقَصَّرُوا عَنهَا أَو نُهُوا عَنهَا فَفَرَّطُوا فیهَا وَ حَمَّلُوا ثِقَلَ أَوزَاِرِهم ظُهُورَهُم فَضَعُفُوا عَنِ اَلاِستِقلاَلِ بِهَا فَنَشَجُوا نَشِیجاً وَ تَجَاوَبُوا نَحِیباً یَعِجُّونَ إِلَی رَبِّهِم مِن مَقَامِ نَدَمٍ وَ اِعتِرَافٍ لَرَأَیتَ أَعلاَمَ هُدًی وَ مَصَابِیحَ دُجًی قَد حَفَّت بِهِمُ اَلمَلاَئِکَةُ وَ تَنَزَّلَت عَلَیهِمُ اَلسَّکِینَةُ وَ فُتِحَت لَهُم أَبوَابُ اَلسَّمَاءِ وَ أُعِدَّت لَهُم مَقَاعِدُ اَلکَرَامَاتِ فِی مَقَامٍ اِطَّلَعَ اَللَّهُ عَلَیهِم فِیهِ فَرَضِیَ سَعیَهُم وَ حَمِدَ مَقَامَهُم

(6) و اگر آنان را در برابر عقل خود در مراتب پسندیده و مجلسهای شایستۀ آنها تصوّر کنی (حالات عبادت و بندگیشان را بنظر آوری) در حالیکه دفترهای محاسبۀ اعمالشان را باز کرده و برای رسیدگی بحساب نفسهاشان آماده‌اند بر هر امر کوچک و بزرگی که مأمور بآن بوده و کوتاهی کرده‌اند یا نهی از آن شده و تقصیر نموده‌اند و گناهان سنگین خویش را بر پشتشان بار کرده از برداشتن آن ضعیف و ناتوان گردیده‌اند، و گریه را در گلو نگاه‌داشته‌اند، و (هنگام محاسبه) با گریه و زاری با خویشتن جواب و سؤال نموده‌اند، و جانب پروردگارشان از پشیمانیها و اقرار بتقصیر ناله و فریاد بر آورند (و طلب عفو و بخشش نمایند خلاصه اگر ایشان را با این حالات در نظر آوری) نشانه‌های هدایت و رستگاری و چراغهای تاریکی را خواهی دید که فرشتگان دورشان گرد آمده آرامش و آسودگی (از عذاب) بر آنها نازل گشته و درهای (برکات) آسمان بروی آنان باز شده، و جاهای ارجمند بر ایشان آماده گردیده در جائیکه خداوند بآنها مطلع و آگاه است، و از کوشش آنان (در وارسی حساب خود با خدا) راضی و خوشنود است، و روشن آنها را (در پشیمانی از گناهان) پسندیده است

یَتَنَسَّمُونَ بِدُعَائِهِ رَوحَ اَلتَّجَاوُزِ رَهَائِنُ فَاقَةٍ إِلَی فَضلِهِ وَ أُسَارَی ذِلَّةٍ لِعَظَمَتِهِ جَرَحَ طُولُ اَلأَسَی قُلُوبَهُم وَ طُولُ اَلبُکَاءِ عُیُونَهُم لِکُلِّ بَابِ رَغبَةٍ إِلَی اَللَّهِ مِنهُم یَدٌ قَارِعَةٌ یَسأَلُونَ مَن لاَ تَضِیقُ لَدَیهِ اَلمَنَادِحُ وَ لاَ یَخِیبُ عَلَیهِ اَلرَّاغِبُونَ

(7) در حالیکه بمناجات با خدا نسیم عفو و بخشش (از گناهان) را استشمام میکنند، ایشان گروگان نیازمندی بفضل و کرم خدا و اسیران تواضع و فروتنی به عظمت و بزرگواری او هستند، بسیاری اندوه دلها و بسیاری گریه چشمهاشان را مجروح ساخته است برای هر دری که راه رغبت و توجّه بسوی خدا است ایشان را دست کوبنده‌ای است (هر دری که باو راه دارد کوبیده در آن داخل میشوند) سؤال و درخواست از کسی می‌نمایند که فراخیها پیش او تنگ نمی‌گردد (هر چند عطاء و بخشش نماید از دریای جود و کرمش کاسته نمی‌شود) و خواستاران از او نومید نمی‌شوند

فَحَاسِب نَفسَکَ لِنَفسِکَ فَإِنَّ غَیرَهَا مِنَ اَلأَنفُسِ لَهَا حَسِیبٌ غَیرُکَ

(8) پس تو خود بحساب خویش برس، زیرا بحساب دیگران محاسبی غیر از تو می‌رسد (از وارسی حساب دیگران سودی برای تو نیست، باید همیشه بیاد خود باشی و بحساب خویش بدقّت رسیدگی کنی )


خطبه 214- در تفسیر آیه «یا أیها الانسان ما غرک بربک الکریم»

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قاله عند تلاوته یٰا أَیُّهَا اَلإِنسٰانُ مٰا غَرَّکَ بِرَبِّکَ اَلکَرِیمِ

214 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در اندرز بمردم) که آنرا هنگام خواندن «یٰا أَیُّهَا اَلإِنسٰانُ مٰا غَرَّکَ بِرَبِّکَ اَلکَرِیمِ‌» فرموده (س 82 ی 6) یعنی ای انسان چه چیز ترا فریب داد به پروردگار کریم خود (که به دستورش رفتار نکرده نافرمانی نمودی)

أَدحَضُ مَسئُولٍ حُجَّةً وَ أَقطَعُ مُغتَرٍّ مَعذِرَةً لَقَد أَبرَحَ جَهَالَةً بِنَفسِهِ

(1) دلیل و برهان گناهکار مخاطب به آیۀ «مٰا غَرَّکَ بِرَبِّکَ اَلکَرِیمِ‌» نادرستترین برهانها است (زیرا اگر بگوید غَرَّنِی کَرَمُکَ یعنی کرم تو مرا مغرور ساخت، درست نیست چون مقتضی کرم کوشش نمودن در اطاعت و سپاسگزاری است نه معصیت و کفران، و اینکه نفرموده: ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ المُنتَقِمِ یعنی چه ترا مغرور نمود به پروردگاری که انتقام می‌کشد، برای دانستن اینست که پروردگار کریم را نبایستی نافرمانی نمود، و اگر بگوید: غَرَّنِی الشَّیّطانُ یعنی شیطان مرا مغرور گردانید، باو پاسخ داده میشود: آیا ما در قرآن کریم نگفتیم از شیطان پیروی ننمائید که او دشمن آشکار شما است، و اگر بگوید: غَرَّنی جَهلِی یعنی نادانی مرا مغرور کرد، در جواب گفته میشود: مگر پیغمبران را نفرستادیم تا احکام ما را بشما یاد دهند، خلاصه راه عذر بسته است) و فریب خورده‌ای است که عذر او ناپذیرفته‌ترین عذرها است، بتحقیق برای نادان ماندن خود اصرار نموده است (به این جهت لذّت و خوشی دنیای فانی را بر سعادت همیشگی و بهشت جاوید اختیار کرده است)

یَا أَیُّهَا اَلإِنسَانُ مَا جَرَّأَکَ عَلَی ذَنبِکَ وَ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ وَ مَا آنَسَکَ بِهَلَکَةِ نَفسِکَ

(2) ای انسان، چه چیز ترا بر گناه کردنت دلیر گردانیده، و چه چیز ترا به پروردگارت بغرور آورده، و چه چیز ترا به تباه کردن خویش مأنوس ساخته‌؟

أَ مَا مِن دَائِکَ بُلُولٌ أَم لَیسَ مِن نَومِکَ یَقَظَةٌ أَ مَا تَرحَمُ مِن نَفسِکَ مَا تَرحَمُ مِن غَیرِکَ

(3) آیا درد ترا بهبودی یا خواب ترا بیداری نیست‌؟ آیا بجان خود رحم نمی‌کنی بآنچه بغیر خویش رحم میکنی‌؟

فَلَرُبَّمَا تَرَی اَلضَّاحِیَ مِن حَرِّ اَلشَّمسِ فَتُظِلُّهُ أَو تَرَی اَلمُبتَلَی بِأَلَمٍ یُمِضُّ جَسَدَهُ فَتَبکِی رَحمَةً لَهُ فَمَا صَبَّرَکَ عَلَی دَائِکَ وَ جَلَّدَکَ بِمُصَابِکَ وَ عَزَّاکَ عَنِ اَلبُکَاءِ عَلَی نَفسِکَ وَ هِیَ أَعَزُّ اَلأَنفُسِ عَلَیکَ

(4) بسا شخص را در آفتاب دیده بر او سایه می‌افکنی، یا کسیرا به دردی گرفتار می‌بینی که درد تن او را می‌سوزاند و از راه مهربانی بر او گریه میکنی، پس چه چیز ترا بدرد (گناهان) خود شکیبا ساخته و بر مصیبتهایت توانا نموده، و از گریستن بر جان خویش باز داشته و تسلیت داده، در حالیکه جانت نزد تو عزیزتر و ارجمندترین جانها است‌؟

وَ کَیفَ لاَ یُوقِظُکَ خَوفُ بَیَاتِ نِقمَةٍ وَ قَد تَوَرَّطتَ بِمَعَاصِیهِ مَدَارِجَ سَطَوَاتِهِ فَتَدَاوَ مِن دَاءِ اَلفَترَةِ فِی قَلبِکَ بِعَزِیمَةٍ وَ مِن کَرَی اَلغَفلَةِ فِی نَاظِرِکَ بِیَقَظَةٍ وَ کُن لِلَّهِ مُطِیعاً وَ بِذِکرِهِ آنِساً وَ تَمَثَّل فِی حَالِ تَوَلِّیکَ عَنهُ إِقبَالَهُ عَلَیکَ یَدعُوکَ إِلَی عَفوِهِ وَ یَتَغَمَّدُکَ بِفَضلِهِ وَ أَنتَ مُتَوَلٍّ عَنهُ إِلَی غَیرِهِ

(5) و چگونه ترس شبیخون خشم خدا ترا بیدار نمی‌کند و حال آنکه به نافرمانیهای از او در راههای قهر او افتاده‌ای، پس مداوا کن رنج سستی دل خود را بتصمیم و کوشش (در اطاعت) و خواب غفلت دیده‌ات را به بیداری و خدا را فرمانبر و بذکر او مأنوس باش، و در حال رو گردانیدنت از او رو آوردن او را بخود تصوّر کن (و از راه اندیشه بنگر) که ترا بعفو و بخشش خود خوانده بفضل و کرمش می‌پوشاند و تو از او رو گردانیده بدیگری توجّه کرده‌ای

فَتَعَالَی مِن قَوِیٍّ مَا أَکرَمَهُ وَ تَوَاضَعتَ مِن ضَعِیفٍ مَا أَجرَأَکَ عَلَی مَعصِیَتِهِ وَ أَنتَ فِی کَنَفِ سِترِهِ مُقِیمٌ وَ فِی سَعَةِ فَضلِهِ مُتَقَلِّبٌ فَلَم یَمنَعکَ فَضلَهُ وَ لَم یَهتِک عَنکَ سِترَهُ بَل لَم تَخلُ مِن لُطفِهِ مَطرَفَ عَینٍ فِی نِعمَةٍ یُحدِثُهَا لَکَ أَو سَیِّئَةٍ یَستُرُهَا عَلَیکَ أَو بَلِیَّةٍ یَصرِفُهَا عَنکَ فَمَا ظَنُّکَ بِهِ لَو أَطَعتَهُ

(6) پس خداوند بلند و برتر و توانا است (و با این حال) چه بسیار کریم است، و تو پست و ناتوانی و چه بسیار بر نافرمانی او دلیری، و حال آنکه تو در پناه پوشش (عفو و بخشش) او اقامت گزیده‌ای، و در فراخی فضل و احسانش می‌گردی، و فضلش را از تو باز نداشته، و پردۀ (بخشش) خود را از (جلو گناهان) تو ندریده بلکه در نعمت و بخششی که برای تو پدید آورده یا گناه ترا که پوشانده یا بلائی که از تو دور گردانده یک چشم برهم زدن از لطف او دور نبوده‌ای (با اینکه در نافرمانی او می‌کوشی) پس گمان تو باو چیست اگر (دستور) او را پیروی کنی

وَ اَیمُ اَللَّهِ لَو أَنَّ هَذِهِ اَلصِّفَةَ کَانَت فِی مُتَّفِقَینِ فِی اَلقُوَّةِ مُتَوَازِنَینِ فِی اَلقُدرَةِ لَکُنتَ أَوَّلَ حَاکِمٍ عَلَی نَفسِکَ بِذَمِیمِ اَلأَخلاَقِ وَ مَسَاوِئِ اَلأَعمَالِ

(7) و سوگند بخدا اگر این صفت (رو آوردن خدا بتو و دوری نمودن تو از او) در دو شخصی بود که در توانگری مساوی و در توانائی برابر بودند (و یکی از آنها تو بودی که از دیگری که بتو رو آورده بود دوری می‌جستی) از خوهای ناپسند و بدی کردارهایت بر زیان و بدی خود اوّل کسی بودی که حکم می‌دادی (پس چگونه‌ای در برابر خداوند سبحان که حکم تو بر بدی خود اوّل کسی بودی که حکم می‌دادی (پس چگونه‌ای در برابر خداوند سبحان که حکم تو بر بدی خود سزاوارتر است))

وَ حَقّاً أَقُولُ مَا اَلدُّنیَا غَرَّتکَ وَ لَکِن بِهَا اِغتَرَرتَ وَ لَقَد کَاشَفَتکَ اَلعِظَاتِ وَ آذَنَتکَ عَلَی سَوَاءٍ وَ لَهِیَ بِمَا تَعِدُکَ مِن نُزُولِ اَلبَلاَءِ بِجِسمِکَ وَ اَلنَّقصِ فِی قُوَّتِکَ أَصدَقُ وَ أَوفَی مِن أَن تَکذِبَکَ أَو تَغُرَّکَ وَ لَرُبَّ نَاصِحٍ لَهَا عِندَکَ مُتَّهَمٌ وَ صَادِقٍ مِن خَبَرِهَا مُکَذَّبٌ

(8) و بحقّ و درستی می‌گویم (که در واقع) دنیا ترا فریب نداده، بلکه تو بآن فریفته شده‌ای، دنیا برای تو پندها هویدا ساخته و ترا بعدل و برابری آگاه کرده، و به وعده‌هائی که بتو می‌دهد از قبیل رسیدن درد با ندامت و کم شدن توانائیست راستگوتر و وفادارتر است از آنکه با تو دروغ گفته یا ترا بفریبد و بسا پند دهنده است آنکه تو او را متّهم می‌نمایی (از عبرتهای آن پند نمی‌گیری و چون بر خلاف خواهش نفس تو است بآن اهمیّت نمی‌دهی) و بسا خبر راست آنرا که دروغ شماری

وَ لَئِن تَعَرَّفتَهَا فِی اَلدِّیَارِ اَلخَاوِیَةِ وَ اَلرُّبُوعِ اَلخَالِیَةِ لَتَجِدَنَّهَا مِن حُسنِ تَذکِیرِکَ وَ بَلاَغِ مَوعِظَتِکَ بِمَحَلَّةِ اَلشَّفِیقِ عَلَیکَ وَ اَلشَّحِیحِ بِکَ

(9) و اگر بخواهی دنیا را در شهرهای ویران و خانه‌های خالی بشناسی آنرا از راه اینکه ترا نیکو یاد آورنده و پند دهنده‌ای است می‌یابی مانند یار مهربان بر خود که بخل دارد از اینکه ترا به تباهی رساند (پس از اینرو نباید بگوئی دنیا مرا بفریفت، زیرا اگر دنیا ترا می‌فریفت عبرتهایش را از تو پنهان می‌ساخت، و این فرمایش با کلام خداوند متعال «در قرآن کریم س 45 ی 35 «وَ غَرَّتکُمُ اَلحَیٰاةُ اَلدُّنیٰا» یعنی زندگانی دنیا شما را فریب داد» منافات ندارد، زیرا معنی فریب دنیا در واقع فریفته شدن بآن است)

وَ لَنِعمَ دَارُ مَن لَم یَرضَ بِهَا دَاراً وَ مَحَلُّ مَن لَم یُوَطِّنهَا مَحَلاًّ وَ إِنَّ اَلسُّعَدَاءَ بِالدُّنیَا غَداً هُمُ اَلهَارِبُونَ مِنهَا اَلیَومَ

(لذا می‌فرماید:) (10) و خوب سرائی است برای کسیکه بان دل نبسته، و خوب جائی است برای کسیکه آنرا وطن (و محل اقامت همیشگی خویش) قرار نداده است، و نیک‌بختان اهل دنیا فردا (قیامت) کسانی هستند که امروز از دنیا می‌گریزند (و شیفتۀ کالای آن نمی‌شوند)

إِذَا رَجَفَتِ اَلرَّاجِفَةُ وَ حَقَّت بِجَلاَئِلِهَا اَلقِیَامَةُ وَ لَحِقَ بِکُلِّ مَنسَکٍ أَهلُهُ وَ بِکُلِّ مَعبُودٍ عَبَدَتُهُ وَ بِکُلِّ مُطَاعٍ أَهلُ طَاعَتِهِ فَلَم یَجرِ فِی عَدلِهِ وَ قِسطِهِ یَومَئِذٍ خَرقُ بَصَرٍ فِی اَلهَوَاءِ وَ لاَ هَمسُ قَدَمٍ فِی اَلأَرضِ إِلاَّ بِحَقِّهِ

(11) چون زمین سخت بلرزد و با هولها و سختیهای آن قیامت محقّق گردد، و بهر دینی اهل آن و بهر معبودی پرستندگان آن و بهر پیشوایی پیروان آن ملحق شوند (در یک جا گرد آیند تا گفتار و کردارشان را وارسی نمایند) آن هنگام انداختن نظری در هوا و آهسته قدم برداشتی در زمین در برابر عدل و داد خدا جزاء داده نشود مگر براستی و درستی (در آنروز هر امر بد و نیکی هر چند کوچک باشد هویدا گشته از آن باز پرسی میشود)

فَکَم حُجَّةٍ یَومَ ذَاکَ دَاحِضَةٌ وَ عَلاَئِقُ عُذرٍ مُنقَطِعَةٌ فَتَحَرَّ مِن أَمرِکَ مَا یَقُومُ بِهِ عُذرُکَ وَ تَثبُتُ بِهِ حُجَّتُکَ وَ خُذ مَا یَبقَی لَکَ مِمَّا لاَ تَبقَی لَهُ وَ تَیَسَّر لِسَفَرِکَ وَ شِم بَرقَ اَلنَّجَاةِ وَ اِرحَل مَطَایَا اَلتَّشمِیرِ

(12) پس چه بسیار حجّت و دلیلی که آنروز باطل و نا درست گردد، و عذرهایی که شخص بآن متوسّل شده پذیرفته نشود، پس از کردار خود بخواه آنچه را که بآن عذر ترا بپذیرند و حجّت تو برقرار شود (طبق دستور خدا و رسول رفتار کن تا از سختیهای رستخیز رهائی یابی) و از آنچه تو برای آن باقی نمی‌مانی (دنیا) بگیر آنرا که برای تو باقی می‌ماند (اطاعت خداوند خدمت بخلق) و برای سفر خود آماده باش، و ببرق نجات و رهائی (از سختیها) نظر افکن (که از کجا زده و به کجا می‌رود) و پالان بر پشت شتران چیست و چالاکی ببند (برای سفر آخرت توشه و مرکب تهیئه نما تا در راه نمانده بسختی بر نخوری )


خطبه 215- در پاسخ به امتیاز خواهی برادرش عقیل

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام وَ اَللَّهِ لَأَن أَبِیتَ عَلَی حَسَکِ اَلسَّعدَانِ مُسَهَّداً وَ أُجَرَّ فِی اَلأَغلاَلِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إِلَیَّ مِن أَن أَلقَی اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ یَومَ اَلقِیَامَةِ ظَالِماً لِبَعضِ اَلعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَیءٍ مِنَ اَلحُطَامِ وَ کَیفَ أَظلِمُ أَحَداً لِنَفسٍ یُسرِعُ إِلَی اَلبِلَی قُفُولُهَا وَ یَطُولُ فِی اَلثَّرَی حُلُولُهَا

215 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در وصف خود که از ظلم و ستم و تعدّی بر کنار است): (1) سوگند بخدا اگر شب را بیدار بروی خار سعدان (گیاهی است دارای خار سر تیز) بگذرانم، و (دست و پا و گردن) مرا در غلّها بسته بکشند، محبوبتر است نزد من از اینکه خدا و رسول را روز قیامت ملاقات کنم در حالیکه بر بعضی از بندگان ستم کرده چیزی از مال دنیا غصب کرده باشم و چگونه بکسی ستم نمایم برای نفسی که با شتاب به کهنگی و پوسیدگی باز می‌گردد (زود از جوانی و توانائی به پیری و ناتوانی مبدّل می‌گردد) و بودن در زیر خاک بطول می‌انجامد؟!

وَ اَللَّهِ لَقَد رَأَیتُ عَقِیلاً وَ قَد أَملَقَ حَتَّی اِستَمَاحَنِی مِن بُرِّکُم صَاعاً وَ رَأَیتُ صِبیَانَهُ شُعثَ اَلشُّعُورِ غُبرَ اَلأَلوَانِ مِن فَقرِهِم کَأَنَّمَا سُوِّدَت وُجُوهُهُم بِالعِظلِمِ وَ عَاوَدَنِی مُؤَکِّداً وَ کَرَّرَ عَلَیَّ اَلقَولَ مُرَدِّداً فَأَصغَیتُ إِلَیهِ سَمعِی فَظَنَّ أَنِّی أَبِیعُهُ دِینِی وَ أَتَّبِعُ قِیَادَهُ مُفَارِقاً طَرِیقَتِی

(2) سوگند بخدا (برادرم) عقیل را در بسیاری فقر و پریشانی دیدم که یکمن گندم (از بیت المال) شما را از من درخواست نمود، و کودکانش را از پریشانی دیدم با موهای غبار آلوده و رنگهای تیره مانند آنکه رخسارشان با نیل سیاه شده بود و عقیل برای درخواست خود تأکید کرده سخن را تکرار می‌نمود، و من گفتارش را گوش می‌دادم، و گمان میکرد دین خود را باو فروخته از روش خویش دست برداشته دنبال او می‌روم (هر چه بگوید انجام می‌دهم)

فَأَحمَیتُ لَهُ حَدِیدَةً ثُمَّ أَدنَیتُهَا مِن جِسمِهِ لِیَعتَبِرَ بِهَا فَضَجَّ ضَجِیجَ ذِی دَنَفٍ مِن أَلَمِهَا وَ کَادَ أَن یَحتَرِقَ مِن مِیسَمِهَا

(3) پس آهن پاره‌ای برای او سرخ کرده نزدیک تنش بردم تا عبرت گیرد، و از درد آن ناله و شیون کرد مانند نالۀ بیمار، و نزدیک بود از اثر آن بسوزد

فَقُلتُ لَهُ ثَکِلَتکَ اَلثَّوَاکِلُ یَا عَقِیلُ أَ تَئِنُّ مِن حَدِیدَةٍ أَحمَاهَا إِنسَانُهَا لِلَعِبِهِ وَ تَجُرُّنِی إِلَی نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ أَ تَئِنُّ مِنَ اَلأَذَی وَ لاَ أَئِنُّ مِن لَظَی

(4) باو گفتم: ای عقیل مادران در سوگ تو بگریند، آیا از آهن پاره‌ای که آدمی آنرا برای بازی خود سرخ کرده ناله میکنی، و مرا بسوی آتشی که خداوند قهّار آنرا برای خشم افروخته می‌کشانی‌؟ آیا تو از این رنج (اندک) می‌نالی و من از آتش دوزخ ننالم‌؟!

وَ أَعجَبُ مِن ذَلِکَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلفُوفَةٍ فِی وِعَائِهَا وَ مَعجُونَةٍ شَنِئتُهَا کَأَنَّمَا عُجِنَت بِرِیقِ حَیَّةٍ أَو قَیئِهَا فَقُلتُ أَ صِلَةٌ أَم زَکَاةٌ أَم صَدَقَةٌ فَذَلِکَ مُحَرَّمٌ عَلَینَا أَهلَ اَلبَیتِ فَقَالَ لاَ ذَا وَ لاَ ذَاکَ وَ لَکِنَّهَا هَدِیَّةٌ فَقُلتُ هَبِلَتکَ اَلهَبُولُ أَ عَن دِینِ اَللَّهِ أَتَیتَنِی لِتَخدَعَنِی أَ مُختَبِطٌ أَم ذُو جِنَّةٍ أَم تَهجُرُ

(5) و شگفتر از سرگذشت عقیل آنست که شخصی (اشعث ابن قیس که مردی منافق و دو رو و دشمن امام علیه السّلام بود و آن حضرت هم او را دشمن می‌داشت) در شب نزد ما آمد با ارمغانی در ظرف سر بسته و حلوایی که آنرا دشمن داشته بآن بد بین بودم بطوریکه گویا با آب دهن یا قی مار خمیر شده بود باو گفتم: آیا این هدیّه است یا زکاة یا صدقه که زکاة و صدقه بر ما اهل بیت حرام است، گفت: صدقه و زکاة نیست، بلکه هدیّه است، پس (چون از آوردن این هدیّه منظورش باطلی و در واقع رشوه بود) گفتم: مادرت در سوگ تو بگرید، آیا از راه دین خدا آمده‌ای مرا بفریبی، آیا درک نکرده نمی‌فهمی (که از این راه می‌خواهی مرا بفریبی) یا دیوانه‌ای یا بیهوده سخن میگوئی‌؟

وَ اَللَّهِ لَو أُعطِیتُ اَلأَقَالِیمَ اَلسَّبعَةَ بِمَا تَحتَ أَفلاَکِهَا عَلَی أَن أَعصِیَ اَللَّهَ فِی نَملَةٍ أَسلُبُهَا جِلبَ شَعِیرَةٍ مَا فَعَلتُهُ وَ إِنَّ دُنیَاکُم عِندِی لَأَهوَنُ مِن وَرَقَةٍ فِی فَمِ جَرَادَةٍ تَقضَمُهَا

(6) سوگند بخدا اگر هفت اقلیم را با هر چه در زیر آسمانهای آنها است بمن دهند برای اینکه خدا را در بارۀ مورچه‌ای که پوست جوی از آن بربایم نافرمانی نمی‌کنم، و بتحقیق دنیای شما نزد من پست‌تر و خوارتر است از برگی که در دهن ملخی باشد که آنرا می‌جود

مَا لِعَلِیٍّ وَ لَنَعِیمٍ یَفنَی وَ لَذَّةٍ لاَ تَبقَی نَعُوذُ بِاللَّهِ مِن سُبَاتِ اَلعَقلِ وَ قُبحِ اَلزَّلَلِ وَ بِهِ نَستَعِینُ

(7) چه کار است علی را با نعمتی که از دست می‌رود، و خوشی که بر جا نمی‌ماند، بخدا پناه می‌بریم از خواب عقل (و بی‌خبر ماندن او از درک مفاسد و تباهکاری‌های دنیا) و از زشتی لغزش (و گمراهی) و (در جمیع حالات) تنها از او یاری می‌جوییم


خطبه 216- یاری خواستن از خدا در مشکلات اقتصادی

[↑ بالا] و من دعاء له علیه‌السلام اَللَّهُمَّ صُن وَجهِی بِالیَسَارِ وَ لاَ تَبذُل جَاهِی بِالإِقتَارِ فَأَستَرزِقَ طَالِبِی رِزقِکَ وَ أَستَعطِفَ شِرَارَ خَلقِکَ وَ أُبتَلَی بِحَمدِ مَن أَعطَانِی وَ أُفتَتَنَ بِذَمِّ مَن مَنَعَنِی

216 - از دعاهای آن حضرت علیه السّلام است (برای درخواست بی‌نیازی و گرفتار نشدن بفقر): (1) بار خدایا آبروی مرا به توانگری نگاه‌دار، و شخصیّت مرا به تنگدستی از بین مبر که از روزی خواران تو روزی خواهم، و از آفریده‌های بد کردار تو مهربانی جویم، و به ستایش کسیکه بمن ببخشاید وادار گردم، و به بدگوئی کسیکه بمن چیزی ندهد گرفتار گردم (این دو صفت نکوهیده و از گناهان بزرگ بشمار می‌رود، زیرا ستودن بخشنده رو آوردن بغیر خدا و شریک قرار دادن برای او است، و چه بسیار بخشنده‌هائی که از بدهای روزگارند، و امّا بد گوئی از آنکه چیزی نداده جائز نیست، زیرا ممکن است از نیکان بوده و برای نبخشیدنش عذری داشته باشد)

وَ أَنتَ مِن وَرَاءِ ذَلِکَ کُلِّهِ وَلِیُّ اَلإِعطَاءِ وَ اَلمَنعِ إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ

(2) و تو پس از همۀ این گفتار صاحب اختیاری که ببخشائی یا نبخشایی، زیرا اختیار و توانائی بر هر چیز بدست تو است


خطبه 217- عبرت گرفتن از دنیا

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام دَارٌ بِالبَلاَءِ مَحفُوفَةٌ وَ بِالغَدرِ مَعرُوفَةٌ لاَ تَدُومُ أَحوَالُهَا وَ لاَ تَسلَمُ نُزَّالُهَا أَحوَالٌ مُختَلِفَةٌ وَ تَارَاتٌ مُتَصَرِّفَةٌ اَلعَیشُ فِیهَا مَذمُومٌ وَ اَلأَمَانُ مِنهَا مَعدُومٌ

217 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در مذمّت دنیا و بیان حال مردگان): (1) دنیا سرائی است (اهل) آنرا غمّ و اندوه فرا گرفته، و بمکر و دغا شهرت یافته (بیوفائی آن به بینایان پوشیده نیست) همواره بر یک حال باقی نمی‌ماند (زندگی آن به مرگ و توانگری به درویشی و خویش به گرفتاری و تندرستی به بیماری و توانائی بنا توانی و ارجمندی به خواری مبدّل می‌گردد) و آمده‌های در آن (از دردها و رنجهای آن از قبیل سوختن و غرق شدن و زیر آوار رفتن و گرفتار انواع بیماریها گشتن) سالم نمانند، حالات آن گوناگون و نوبتهایش در تغییر است (گاهی نعمت دادگاه زحمت رساند) خوشی در آن (پیروی از خواهشهای نفس) نکوهیده شده است، و آسودگی در آن یافت نمی‌شود

وَ إِنَّمَا أَهلُهَا فِیهَا أَغرَاضٌ مُستَهدَفَةٌ تَرمِیهِم بِسِهَامِهَا وَ تُفنِیهِم بِحِمَامِهَا

(2) و اهلش در آن هدفهای تیر بلاء هستند که دنیا تیرهای خود را بجانب ایشان می‌افکند (هر یک را به دردی مبتلی می‌سازد) و به مرگ نابودشان می‌نماید

وَ اِعلَمُوا عِبَادَ اَللَّهِ أَنَّکُم وَ مَا أَنتُم فِیهِ مِن هَذِهِ اَلدُّنیَا عَلَی سَبِیلِ مَن قَد مَضَی قَبلَکُم مِمَّن کَانَ أَطوَلَ مِنکُم أَعمَاراً وَ أَعمَرَ دِیَاراً وَ أَبعَدَ آثَاراً

(3) بندگان خدا، بدانید شما و آنچه در آن هستید از (کالاها و ساختمانها و آرایشهای) این دنیا در راه آنان می‌باشید که پیش از شما گذشته‌اند، عمرهاشان از شما درازتر و شهرهاشان آبادتر و اثرهاشان مهمتر بود

أَصبَحَت أَصوَاتُهُم هَامِدَةً وَ رِیَاحُهُم رَاکِدَةً وَ أَجسَادُهُم بَالِیَةً وَ دِیَارُهُم خَالِیَةً وَ آثَارُهُم عَافِیَةً

(4) صداهاشان خاموش شده (سخن نمی‌گویند) و بادهاشان خوابیده (کبر و نخوتشان از بین رفته) و اندامشان پوسیده، و شهرهاشان خالی مانده، و آثارشان ناپدید گشته

فَاستَبدَلُوا بِالقُصُورِ اَلمُشَیَّدَةِ وَ اَلنَّمَارِقِ اَلمُمَهَّدَةِ اَلصُّخُورَ وَ اَلأَحجَارَ اَلمُسَنَّدَةَ وَ اَلقُبُورَ اَللاَّطِئَةَ اَلمُلحَدَةَ اَلَّتِی قَد بُنِیَ بِالخَرَابِ فِنَاؤُهَا وَ شِیدَ بِالتُّرَابِ بِنَاؤُهَا فَمَحَلُّهَا مُقتَرِبٌ وَ سَاکِنُهَا مُغتَرِبٌ

(5) قصرهای افراشته و ساختمانهای استوار و بالشهای گسترده را به سنگهای محکم و قبرهای چسبیدۀ به لحد تبدیل نمودند، آن قبرهایی که جلو خوان آنها ویران شده، و ساختمان آنها با خاک استوار گشته، آن قبرها بهم نزدیک است، ولی ساکن آنها غریب و تنها است (با نزدیکی قبر هر یک بقبر دیگری همدیگر را ملاقات نمی‌کنند)

بَینَ أَهلِ مَحَلَّةٍ مُوحِشِینَ وَ أَهلِ فَرَاغٍ مُتَشَاغِلِینَ لاَ یَستَأنِسُونَ بِالأَوطَانِ وَ لاَ یَتَوَاصَلُونَ تَوَاصُلَ اَلجِیرَانِ عَلَی مَا بَینَهُم مِن قُربِ اَلجِوَارِ وَ دُنُوِّ اَلدَّارِ وَ کَیفَ یَکُونُ بَینَهُم تَزَاوُرٌ وَ قَد طَحَنَهُم بِکَلکَلِهِ اَلبِلَی وَ أَکَلَتهُمُ اَلجَنَادِلُ وَ اَلثَّرَی

(6) ما بین اهل محلّه‌ای ساکن هستند که ترسان و هراسانند (چون با هم الفت ندارند) و در بین گروهی بظاهر راحتند که گرفتاری می‌باشند (شغلی ندارند ولی در حقیقت به زحمات بیشمار مبتلی هستند) به وطنها (اقامتگاه همیشگی‌شان) انس نمی‌گیرند، و با هم آمیزش ندارند چون آمیزش همسایگان با اینکه نزدیک و همسایه هستند و چگونه بینشان دید و باز دید باشد و حال آنکه پوسیدگی با سینۀ خود آنها را خورد کرده و سنگ و خاک آنان را خورده (نابود نموده) است‌؟!

وَ کَأَن قَد صِرتُم إِلَی مَا صَارُوا إِلَیهِ وَ اِرتَهَنَکُم ذَلِکَ اَلمَضجَعُ وَ ضَمَّکُم ذَلِکَ اَلمُستَودَعُ فَکَیفَ بِکُم لَو تَنَاهَت بِکُمُ اَلأُمُورُ وَ بُعثِرَتِ اَلقُبُورُ هُنٰالِکَ تَبلُوا کُلُّ نَفسٍ مٰا أَسلَفَت وَ رُدُّوا إِلَی اَللّٰهِ مَولاٰهُمُ اَلحَقِّ وَ ضَلَّ عَنهُم مٰا کٰانُوا یَفتَرُونَ

(7) و تصوّر کنید که شما رفته‌اید جائیکه ایشان رفته‌اند و آن خوابگاه (قبر) شما را گرو گرفته، و آن امانتگاه شما را در آغوش دارد پس (ای فریفتگان بدنیا) چگونه خواهد بود حال شما اگر کارهای شما (قبر و عالم برزخ) بپایان رسد، و مردگان را از قبرها (برای رسیدگی بحساب) بیرون آورند؟ (در قرآن کریم س 10 ی 30 است: «هُنٰالِکَ تَبلُوا کُلُّ نَفسٍ مٰا أَسلَفَت وَ رُدُّوا إِلَی اَللّٰهِ مَولاٰهُمُ اَلحَقِّ وَ ضَلَّ عَنهُم مٰا کٰانُوا یَفتَرُونَ‌» یعنی) در آن هنگام هر نفسی بآنچه که پیش فرستاده (عملی که انجام داده) است آزمایش میشود (سود و زیان آنرا می‌بینید) و بسوی خدا که مالک بحقّ و راستی ایشان است باز گردیده میشوند، و بکار آنها نیاید آنچه را که افتراء می‌بستند (بتها را شریک خدا دانسته به شفاعتشان چشم داشتند )


خطبه 218- درخواست هدایت از خداوند

[↑ بالا] و من دعاء له علیه‌السلام اَللَّهُمَّ إِنَّکَ آنَسُ اَلآنِسِینَ لِأَولِیَائِکَ وَ أَحضَرُهُم بِالکِفَایَةِ لِلمُتَوَکِّلِینَ عَلَیکَ تُشَاهِدُهُم فِی سَرَائِرِهِم وَ تَطَّلِعُ عَلَیهِم فِی ضَمَائِرِهِم وَ تَعلَمُ مَبلَغَ بَصَائِرِهِم فَأَسرَارُهُم لَکَ مَکشُوفَةٌ وَ قُلُوبُهُم إِلَیکَ مَلهُوفَةٌ

218 - از دعاهای آن حضرت علیه السّلام است (در ستایش پروردگار و در خواست عفو و بخشش): (1) بار خدایا تو با دوستانت از همۀ دوستان بیشتر دوستی، و برای اصلاح کار آنان که بتو توکّل می‌نمایند از آنها حاضرتری (چون بهر چیز توانائی، بمحض اراده هر کار را انجام می‌دهی) نهانیهاشان را دیده بر اندیشه‌هاشان آگاهی، و اندازه بینائی و عقولشان را میدانی، پس رازهاشان نزد تو آشکار، و دلهاشان بسوی تو نگران است

إِن أَوحَشَتهُمُ اَلغُربَةُ آنَسَهُم ذِکرُکَ وَ إِن صُبَّت عَلَیهِمُ اَلمَصَائِبُ لَجَئُوا إِلَی اَلاِستِجَارَةِ بِکَ عِلماً بِأَنَّ أَزِمَّةَ اَلأُمُورِ بِیَدِکَ وَ مَصَادِرَهَا عَن قَضَائِکَ

(2) اگر تنهائی آنان را به وحشت اندازد ذکر تو آنها را مأنوس می‌سازد، و اگر اندوه‌ها بایشان چیره گردد به پناه جستن از تو توسّل می‌جویند، چون می‌دانند سر رشته کارها بدست (قدرت و توانائی) تو و منشأ آنها قضاء و قدر تو است

اَللَّهُمَّ إِن فَهِهتُ عَن مَسأَلَتِی أَو عَمِهتُ عَن طَلِبَتِی فَدُلَّنِی عَلَی مَصَالِحِی وَ خُذ بِقَلبِی إِلَی مَرَاشِدِی فَلَیسَ ذَلِکَ بِنُکرٍ مِن هِدَایَاتِکَ وَ لاَ بِبِدعٍ مِن کِفَایَاتِکَ

(3) بار خدایا اگر ندانم چه بخواهم و از درخواست خود سرگردان بمانم مرا بآنچه صلاح من در آنست راهنمائی فرما، و دلم را بآنچه خیر و نیکوئی من در آن است متوجّه گردان که اگر مرا راهنمائی از هدایت و راهنماییهای تو ناسزاوار و از حاجت روا ساختنهای تو غریب و شگفت نیست (زیرا تو راهنما و روا سازندۀ حاجتها هستی)

اَللَّهُمَّ اِحمِلنِی عَلَی عَفوِکَ وَ لاَ تَحمِلنِی عَلَی عَدلِکَ

(4) بار خدایا با من از روی عفو و بخشش خود رفتار کن نه بعدل و دادگریت (زیرا معاملۀ با عدل موجب مواخذه و گرفتاری است)


خطبه 219- در توصیف یکی از یارانش

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام لِلَّهِ بِلاَدُ فُلاَنٍ فَقَد قَوَّمَ اَلأَوَدَ وَ دَاوَی اَلعَمَدَ وَ أَقَامَ اَلسُّنَّةَ وَ خَلَّفَ اَلفِتنَةَ

219 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در بارۀ عمر که از راه توریه فرموده یعنی در ظاهر می‌نماید که او را ستوده، ولی باطنا توبیخ و سرزنش نموده، و از اینرو این سخن با آنچه در خطبۀ سوّم فرموده منافات ندارد): (1) خدا شهرهای فلان (عمر ابن خطّاب) را برکت دهد و نگاه‌دار که (باعتقاد گروهی) کجی را راست نمود (گمراهان را براه آورد) و بیماری را معالجه کرد (مردم شهرهایی را بدین اسلام گرواند) و سنّت را بر پا داشت (احکام پیغمبر را اجراء نمود) و تباهکاری را پشت سر انداخت (در زمان او فتنه‌ای رو نداد)

ذَهَبَ نَقِیَّ اَلثَّوبِ قَلِیلَ اَلعَیبِ أَصَابَ خَیرَهَا وَ سَبَقَ شَرَّهَا أَدَّی إِلَی اَللَّهِ طَاعَتَهُ وَ اِتَّقَاهُ بِحَقِّهِ

(2) پاک جامه و کم عیب از دنیا رفت (مانند عثمان خود را به پلیدیها نیالود) نیکوئی خلافت را دریافت و از شرّ آن پیشی گرفت (تا بود امر خلافت منظّم بوده اختلالی در آن راه نیافت) طاعت خدا را بجا آورده از نافرمانی او پرهیز کرده حقّش را اداء نمود

رَحَلَ وَ تَرَکَهُم فِی طُرُقٍ مُتَشَعِّبَةٍ لاَ یَهتَدِی فِیهَا اَلضَّالُّ وَ لاَ یَستَیقِنُ اَلمُهتَدِی

(و لیکن) (3) از دنیا رفت در حالیکه مردم را در راههای گوناگون انداخت (بطوریکه) گمراه در آنها راه نمی‌یابد، و راه یافته بر یقین و باور نمی‌ماند


خطبه 220- بیان کیفیت بیعت مردم با امام علیه السلام

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام فی وصف بیعته بالخلافة و قد تقدم مثله بألفاظ مختلفة

220 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در چگونگی بیعت مردم با آن بزرگوار ، و پیش از این (در سخن پنجاه و سوّم و صد و سی و هفتم) مانند آن بالفاظ دیگر گذشت

وَ بَسَطتُم یَدِی فَکَفَفتُهَا وَ مَدَدتُمُوهَا فَقَبَضتُهَا ثُمَّ تَدَاکَکتُم عَلَیَّ تَدَاکَّ اَلإِبِلِ اَلهِیمِ عَلَی حِیَاضِهَا یَومَ وُرُودِهَا

(برای بیعت با من) (1) دستم را گشودید و من بهم نهادم، و آنرا کشیدید و من باز داشتم، پس از آن بر من ازدحام نمودید چون ازدحام شتران تشنه هنگامیکه به آبشخورهاشان وارد میشوند

حَتَّی اِنقَطَعَتِ اَلنَّعلُ وَ سَقَطَ اَلرِّدَاءُ وَ وُطِئَ اَلضَّعِیفُ وَ بَلَغَ مِن سُرُورِ اَلنَّاسِ بِبَیعَتِهِم إِیَّایَ أَنِ اِبتَهَجَ بِهَا اَلصَّغِیرُ وَ هَدَجَ إِلَیهَا اَلکَبِیرُ وَ تَحَامَلَ نَحوَهَا اَلعَلِیلُ وَ حَسَرَت إِلَیهَا اَلکَعَابُ

(2) تا اینکه بند کفش (از پاها) گسیخت، و عباء (از دوش) افتاد، و ناتوان زیر پا ماند، و شادی مردم بر اثر بیعتشان با من بجائی رسید که بچّه‌ها خوشنود گشتند، و پیر ناتوان و بیمار گرفتار سختی و رنج و دختر نار پستان بی‌نقاب برای دیدار آن آمدند (پس نباید با چنین بیعتی که از روی کمال میل و رغبت انجام گرفته بطوریکه از بسیاری شادی همه از خود بی‌خود شدند مخالفت نموده پیروی بیعت کنندگان نکرده یا آنرا نقض نمایند )


خطبه 221- برتری تلاش و ارزش عمل

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فَإِنَّ تَقوَی اَللَّهِ مِفتَاحُ سَدَادٍ وَ ذَخِیرَةُ مَعَادٍ وَ عِتقٌ مِن کُلِّ مَلَکَةٍ وَ نَجَاةٌ مِن کُلِّ هَلَکَةٍ بِهَا یَنجَحُ اَلطَّالِبُ وَ یَنجُو اَلهَارِبُ وَ تُنَالُ اَلرَّغَائِبُ

221 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در پرهیزکاری و مرگ و فریفته نشدن بدنیا): (1) پرهیزکاری و ترس از خدا کلید هدایت و رستگاری (دنیا و آخرت) و اندوختۀ برای روز قیامت و سبب آزادی از هر بندگی (شهوتها و خواهشهای نفس) و رهائی از هر تباهی است، با تقوی حاجت درخواست کننده روا می‌گردد، و گریزان (از عذاب و سختی) رهائی می‌یابد، و عطاءها و بخششهای بسیار (از جانب حقّ تعالی) دریافت میشود

فَاعمَلُوا وَ اَلعَمَلُ یُرفَعُ وَ اَلتَّوبَةُ تَنفَعُ وَ اَلدُّعَاءُ یُسمَعُ وَ اَلحَالُ هَادِئَةٌ وَ اَلأَقلاَمُ جَارِیَةٌ

(2) پس کار کنید (برای سفر آخرت توشه بردارید) در این حالیکه عمل بالا می‌رود (قبول می‌گردد) و توبه و بازگشت (از گناه) سود می‌بخشد، و دعاء شنیده میشود (در خواست می‌پذیرند) و زمان آرامش است (اضطراب و نگرانی مرگ در بین نیست) و قلمها (ی نویسندگان اعمال نیک و بد) بکار است (نه مانند بعد از مردن از نوشتن باز مانند)

وَ بَادِرُوا بِالأَعمَالِ عُمراً نَاکِساً أَو مَرَضاً حَابِساً أَو مَوتاً خَالِساً فَإِنَّ اَلمَوتَ هَادِمُ لَذَّاتِکُم وَ مُکَدِّرُ شَهَوَاتِکُم وَ مُبَاعِدُ طِیَّاتِکُم زَائِرٌ غَیرُ مَحبُوبٍ وَ قِرنٌ غَیرُ مَغلُوبٍ وَ وَاتِرٌ غَیرُ مَطلُوبٍ

(3) و بعبادات و طاعات بشتابید در برابر عمری که (از جوانی به پیری و از توانائی به ناتوانی) تغییر می‌پذیرد، یا بیماری و دردی که (از کار) باز دارد، یا مرگی که (زندگانی را) برباید، زیرا مرگ لذّت و خوشیهای شما را نابود ساخته خواهشهاتان را از بین می‌برد، و اندیشه‌هاتان را دور می‌سازد، ملاقات کننده ایست که او را دوست نمی‌دارند، و مبارزی است که (هر چند دلیر و توانا باشی) شکست نمی‌خورد، و کینه جوئی است که بازخواست نمی‌شود

قَد أَعلَقَتکُم حَبَائِلُهُ وَ تَکَنَّفَتکُم غَوَائِلُهُ وَ أَقصَدَتکُم مَعَابِلُهُ وَ عَظُمَت فِیکُم سَطوَتُهُ وَ تَتَابَعَت عَلَیکُم عَدوَتُهُ وَ قَلَّت عَنکُم نَبوَتُهُ فَیُوشِکُ أَن تَغشَاکُم دَوَاجِی ظُلَلِهِ وَ اِحتِدَامِ عِلَلِهِ وَ حَنَادِسُ غَمَرَاتِهِ وَ غَوَاشِی سَکَرَاتِهِ وَ أَلِیمُ إِزهَاقِهِ وَ دُجُوُّ إِطبَاقِهِ وَ جُشُوبَةُ مَذَاقِهِ

(4) دامهای آن شما را گرفته، و اندوهها و تباهی‌هایش شما را احاطه نموده، و پیکانها (ی تیرها) یش شما را آماج قرار داده، و غلبه و توانائی آن در بین شما با اهمیّت است، و ستمش بر شما پی در پی می‌رسد، و کم ممکن است ضرب شمشیرش از شما خطاء برود پس نزدیک است تاریکی سایه‌هایش و زبانه کشیدن دردهایش و تیرگی بیهوشیهای سختیهایش و درد جان گرفتنش و تاری پوشاندنش و بد مزگی چشیدنش شما را در یابد

فَکَأَن قَد أَتَاکُم بَغتَةً فَأَسکَتَ نَجِیَّکُم وَ فَرَّقَ نَدِیَّکُم وَ عَفَّی آثَارَکُم وَ عَطَّلَ دِیَارَکُم وَ بَعَثَ وُرَّاثَکُم یَقتَسِمُونَ تُرَاثَکُم بَینَ حَمِیمٍ خَاصٍّ لَم یَنفَع وَ قَرِیبٍ مَحزُونٍ لَم یَمنَع وَ آخَرَ شَامِتٍ لَم یَجزَع

و (چون مرگ خواهی نخواهی هر کس را در خواهد یافت) (5) مانند آنست که ناگهان نزد شما آمده و راز گویان شما را خاموش ساخته، و مشاورینتان را متفرّق نموده، و آثار و نشانه‌هاتان را نابود، و شهرهاتان را بی صاحب کرده، و وراثتان را بر انگیخته که ارثتان را قسمت کنند بین خویشاوند خاصّی که (در آن هنگام بتو) سود نداشته، و خویشاوند اندوهگینی که جلو (مرگ را از تو) نگرفته، و بین خرسند شنونده‌ای که (از مرگ تو) اندوهناک نگشته

فَعَلَیکُم بِالجَدِّ وَ اَلاِجتِهَادِ وَ اَلتَّأَهُّبِ وَ اَلاِستِعدَادِ وَ اَلتَّزَوُّدِ فِی مَنزِلِ اَلزَّادِ وَ لاَ تَغُرَّنَّکُمُ اَلحَیَاةُ اَلدُّنیَا کَمَا غَرَّت مَن کَانَ قَبلَکُم مِنَ اَلأُمَمِ اَلمَاضِیَةِ وَ اَلقُرُونِ اَلخَالِیَةِ اَلَّذِینَ اِحتَلَبُوا دِرَّتَهَا وَ أَصَابُوا غِرَّتَهَا وَ أَفنَوا عِدَّتَهَا وَ أَخلَقُوا جِدَّتَهَا

(6) پس بر شما باد سعی و کوشش (بطاعت و بندگی) و آماده بودن و توشه برداشتن (برای سفر آخرت) در جای توشه گرفتن و زندگی دنیا شما را فریب ندهد چنانکه پیشینیان شما را که گذشتند و رفتند فریب داد، آنان که شیر آنرا دوشیدند (بهره بسیار بردند) و فریب آنرا خوردند (لذّت و خوشی آنان را از حساب و وارسی روز رستخیز غافل نمود) و شمارۀ آنرا از بین بردند (روزهایش را به بیخبری بسر رساندند) و تازۀ آنرا کهنه کردند (جوانی را به پیری رساندند)

أَصبَحَت مَسَاکِنُهُم أَجدَاثاً وَ أَموَالُهُم مِیرَاثاً لاَ یَعرِفُونَ مَن أَتَاهُم وَ لاَ یَحفِلُونَ مَن بَکَاهُم وَ لاَ یُجِیبُونَ مَن دَعَاهُم

(7) خانه‌هاشان گورها و دارائیشان میراث دیگران گردید، هر که بر سر گورشان آید نمی‌شناسند، و بکسیکه برایشان بگرید اهمیّت نمی‌دهند، و بکسیکه آنها را بخواند پاسخ نمی‌دهند

فَاحذَرُوا اَلدُّنیَا فَإِنَّهَا غَدَّارَةٌ غَرَّارَةٌ خَدُوعٌ مُعطِیَةٌ مَنُوعٌ مُلبِسَةٌ نَزُوعٌ لاَ یَدُومُ رَخَاؤُهَا وَ لاَ یَنقَضِی عَنَاؤُهَا وَ لاَ یَرکَدُ بَلاَؤُهَا

(8) پس از دنیا بپرهیزید که بسیار مکر کننده و فریب دهنده و بازی دهنده است، بخشنده‌ای است پس گیرنده، و پوشاننده‌ای است کننده (اگر چند روزی بکسی رو آورده کالایی باو ارزانی دارد بزودی باو پشت کرده از او پس می‌گیرد) آسایش آن همیشگی نیست، و رنج آن بسر نمی‌رسد، و بلاء و درد آن آرام نمی‌گیرد (پس خردمند به چنین دنیایی دل نبسته تا ممکن است رضاء و خوشنودی خدا و رسول را بدست می‌آورد )

منها فی صفة الزهاد کَانُوا قَوماً مِن أَهلِ اَلدُّنیَا وَ لَیسُوا مِن أَهلِهَا فَکَانُوا فِیهَا کَمَن لَیسَ مِنهَا عَمِلُوا فِیهَا بِمَا یُبصِرُونَ وَ بَادَرُوا فِیهَا مَا یَحذَرُونَ تَقَلَّبُ أَبدَانِهِم بَینَ ظَهرَانَی أَهلِ اَلآخِرَةِ یَرَونَ أَهلَ اَلدُّنیَا یُعَظِّمُونَ مَوتَ أَجسَادِهِم وَ هُم أَشَدُّ إِعظَاماً لِمَوتِ قُلُوبِ أَحیَائِهِم

قسمتی از این خطبه است در وصف پارسایان: (9) پارسایان گروهی هستند (در ظاهر) از اهل دنیا که (در باطن) اهل آن نیستند، پس در دنیا می‌باشند مانند کسیکه اهل آن نیست (چون دل بر آن نبسته آنرا سرای عاریت پنداشته‌اند) عمل آنها در آن به آن چیزی است که (بعد از مرگ) می‌بینند، و بدفع عذاب که از آن می‌ترسند می‌شتابند (اگر چه با اهل دنیا همنشینند ولی در حقیقت) بدنهاشان بین اهل آخرت در گردش است (سر و کارشان با آنها است) اهل دنیا را می‌بینند که به مرگ جسدشان اهمیّت می‌دهند، و ایشان به مرگ دلهای زندۀ خود بیشتر اهمیّت می‌دهند (می‌بینند مردم دل باقی را رها کرده بتن فانی چسبیده‌اند ولی اندیشۀ آنان اینست که چارۀ مرگ دل چه بوده و چه باید بکنند)


خطبه 222- در ویژگی های پیامبر صلّی اللّه علیه و آله

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام خطبها بذی قار و هو متوجه إلی البصرة ذکرها الواقدی فی کتاب الجمل

222 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در مدح حضرت رسول صلّی اللّٰه علیه و آله) که آنرا در ذی قار (موضعی نزدیک بصره) هنگام رفتن ببصره فرموده، و واقدی آنرا در کتاب جمل نقل کرده است

فَصَدَعَ بِمَا أُمِرَ بِهِ وَ بَلَّغَ رِسَالاَتِ رَبِّهِ

(1) پیغمبر اکرم آنچه را که مأمور شده بود بیان فرموده، پیغامهای (احکام) پروردگارش را (بمردم) رسانید

فَلَمَّ اَللَّهُ بِهِ اَلصَّدعَ وَ رَتَقَ بِهِ اَلفَتقَ وَ أَلَّفَ بِهِ اَلشَّملَ بَینَ ذَوِی اَلأَرحَامِ بَعدَ اَلعَدَاوَةِ اَلوَاغِرَةِ فِی اَلصُّدُورِ وَ اَلضَّغَائِنِ اَلقَادِحَةِ فِی اَلقُلُوبِ

(2) پس خداوند بوسیلۀ او از هم گسیخته را منظّم گردانیده، پراکنده را گرد آورد، و بین خویشاوندان پس از دشمنی افروختۀ در سینه‌ها و کینه‌های آتش زنندۀ دلها آمیزش و یگانگی برقرار فرمود


خطبه 223- احتیاط در مصرف بیت المال

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام کلم به عبد الله بن زمعة و هو من شیعته و ذلک أنه قدم علیه فی خلافته یطلب منه مالا فقال علیه‌السلام

223 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است بعبد اللّٰه ابن زمعه یکی از اصحابش هنگامیکه در زمان خلافت آن حضرت نزد آن بزرگوار آمده مالی (از بیت المال) از او درخواست نمود، امام علیه السّلام فرمود

إِنَّ هَذَا اَلمَالَ لَیسَ لِی وَ لاَ لَکَ وَ إِنَّمَا هُوَ فَیءٌ لِلمُسلِمِینَ وَ جَلبُ أَسیَافِهِم فَإِن شَرِکتَهُم فِی حَربِهِم کَانَ لَکَ مِثلُ حَظِّهِم وَ إِلاَّ فَجَنَاةُ أَیدِیهِم لاَ تَکُونُ لِغَیرِ أَفوَاهِهِم

(1) این مال نه از آن من است نه از آن تو، بلکه غنیمت مسلمانان (که بر اثر غلبه و تسلّط بر کفّار در کارزار بدست آورده‌اند) و اندوختۀ شمشیرهای ایشان است، پس اگر با آنها در کارزارشان شریک بوده‌ای ترا هم مانند آنان نصیب و بهره می‌باشد و اگر نه (ترا بهره‌ای نیست، زیرا) چیدۀ دستهای آنها برای دهنهای دیگران نمی‌باشد


خطبه 224- فصاحت و بلاغت اهل بیت علیهم السلام

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام أَلاَ إِنَّ اَللِّسَانَ بَضعَةٌ مِنَ اَلإِنسَانِ فَلاَ یُسعِدُهُ اَلقَولُ إِذَا اِمتَنَعَ وَ لاَ یُمهِلُهُ اَلنُّطقُ إِذَا اِتَّسَعَ

224 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در اینکه زبان به خودی خود گویا نیست، بلکه ابزار گویایی است و وصف مردم زمان خود و آیندگان. روزی امیر المؤمنین علیه السّلام به خواهر زادۀ خویش جعدة ابن هبیرة مخزومیّ فرمود برای مردم خطبه بخواند، جعدة چون بمنبر رفت نتوانست سخن بگوید، پس حضرت برخاسته بمنبر رفت و خطبۀ مفصّله‌ای بیان فرمود که جمله‌ای از آن اینست): (1) آگاه باشید زبان پاره‌ای از انسان است که گفتار با آن همراهی نکند هرگاه شخص ناتوان باشد (گویا نگردد، یعنی چون کسی را توانائی سخن گفتن نباشد گفتار بر زبان او نیاید، مانند سائر اعضاء چنانکه شخص تا توانائی راه رفتن نداشته باشد پا به خودی خود راه نمی‌رود) و گفتار زبان را مهلت ندهد هرگاه شخص توانا باشد

وَ إِنَّا لَأُمَرَاءُ اَلکَلاَمِ وَ فِینَا تَنَشَّبَت عُرُوقُهُ وَ عَلَینَا تَهَدَّلَت غُصُونُهُ

(2) و ما (خاندان رسالت) امیران سخن هستیم (سخن در فرمان ما است) و ریشه‌های آن در ما فرو رفته و شاخه‌هایش بر ما گسترده شده (هر مطلبی را می‌توانیم در موقع مقتضی با منتهی درجۀ فصاحت و بلاغت و جامعیّت بیان کنیم)

وَ اِعلَمُوا رَحِمَکُمُ اَللَّهُ أَنَّکُم فِی زَمَانٍ اَلقَائِلُ فِیهِ بِالحَقِّ قَلِیلٌ وَ اَللِّسَانُ عَنِ اَلصِّدقِ کَلِیلٌ وَ اَللاَّزِمُ لِلحَقِّ ذَلِیلٌ

(3) و خدا شما را بیامرزد، و بدانید شما در زمانی زندگی می‌کنید که در آن گویای بحقّ اندک و زبان از راستگویی کند و حقّ جو خوار است

أَهلُهُ مُعتَکِفُونَ عَلَی اَلعِصیَانِ مُصطَلِحُونَ عَلَی اَلإِدهَانِ فَتَاهُم عَارِمٌ وَ شَائِبُهُم آثِمٌ وَ عَالِمُهُم مُنَافِقٌ وَ قَارِئُهُم مُمَاذِقٌ لاَ یُعَظِّمُ صَغِیرُهُم کَبِیرَهُم وَ لاَ یَعُولُ غَنِیُّهُم فَقِیرَهُم

(4) مردم بر نافرمانی (خدا و رسول) آماده شده‌اند، و بر مماشات و سازگاری با هم (برای پیروی از خواهشهای نفس) یار شده همراه گشته‌اند، جوانشان بد خو، و پیرشان گناهکار، و داناشان دو رو، و سخنرانشان چاپلوس است، کوچکشان به بزرگشان احترام نمی‌نهد، و توانگرشان از بینواشان دستگیری نمی‌نماید


خطبه 225- راز تفاوت ها میان انسان ها

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام رَوَی ذِعلَبُ اَلیَمَانِیِّ عَن أَحمَدِ بنِ قُتَیبَةَ عَن عَبدِ اَللَّهِ بنِ یَزِیدَ عَن مَالِکِ بنِ دِحیَةَ قَالَ کُنَّا عِندَ أَمِیرِ اَلمُؤمنِیِنَ علیه‌السلام وَ قَد ذُکِرَ عِندَهُ اِختِلاَفُ اَلنَّاسِ فَقَالَ

225 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است ذعلب یمانی از احمد بن قتیبه از عبد اللّٰه بن یزید از مالک ابن دحیه روایت کرده که او گفت: ما نزد امیر المؤمنین علیه السّلام بودیم که سخن از اختلاف مردم (نیکی و بدی اندام و اخلاق و رفتارشان) پیش آمد، آن بزرگوار فرمود

إِنَّمَا فَرَّقَ بَینَهُم مَبَادِئُ طِینِهِم وَ ذَلِکَ أَنَّهُم کَانُوا فِلقَةً مِن سَبَخِ أَرضٍ وَ عَذبِهَا وَ حَزنِ تُربَةٍ وَ سَهلِهَا فَهُم عَلَی حَسَبِ قُربِ أَرضِهِم یَتَقَارَبُونَ وَ عَلَی قَدرِ اِختِلاَفِهَا یَتَفَاوَتُونَ

(1) مبدأ طینتها و سرشتهاشان بین آنها جدائی انداخته (سبب اختلاف آنان گوناگون بودن عناصر بوده که از آنها بوجود آمده و آفریده شده‌اند) و این برای آنست که ایشان قطعه و تکّه‌ای بودند از زمین شود و شیرین و خاک درشت و نرم (خلاصه گوناگون بودنشان بر اثر نطفه‌های ترکیب شده است از غذاهایی که در جاهای مختلف روییده) پس ایشان باندازۀ نزدیک بودن زمینشان (جای روییدن غذایی که نطفۀ آنها از آن ترکیب شده) با هم نزدیک (و همخو) هستند، و بقدر اختلاف و جدائی آن زمین (در اوصاف) با هم فرق دارند

فَتَامُّ اَلرُّوَاءِ نَاقِصُ اَلعَقلِ وَ مَادُّ اَلقَامَةِ قَصِیرُ اَلهِمَّةِ وَ زَاکِی اَلعَمَلِ قَبِیحُ اَلمَنظَرِ وَ قَرِیبُ اَلقَعرِ بَعِیدُ اَلسَّبرِ وَ مَعرُوفُ اَلضَّرِیبَةِ مُنکَرُ اَلجَلِیبَةِ وَ تَائِهُ اَلقَلبِ مُتَفَرِّقُ اَللُّبِّ وَ طَلِیقُ اَللِّسَانِ حَدِیدُ اَلجَنَانِ

(2)( پس بنا بر این گاهی میشود که) نیکو منظر کم عقل، و بلند قدّ کوتاه همّت و نیکو کردار زشت رو و کوتاه قامت دور اندیش و نیکو طبیعت خصلت بد بر خود بسته، و حیران و سر گشته دل پراکنده و پریشان عقل و خوش زبان تیز دل (دانا و بینا) است


خطبه 226- در سوگ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله

[↑ بالا] وَ مِن کَلاَمٍ لَهُ علیه‌السلام قَالَهُ وَ هُوَ یَلِی غُسلَ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ تَجهِیزَهُ

226 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که آنرا هنگام غسل دادن و کفن کردن رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله فرمود

بِأَبِی أَنتَ وَ أُمِّی یَا رَسُولَ اَللَّهِ لَقَدِ اِنقَطَعَ بِمَوتِکَ مَا لَم یَنقَطِع بِمَوتِ غَیرِکَ مِنَ اَلنُّبُوَّةِ وَ اَلأَنبَاءِ وَ أَخبَارِ اَلسَّمَاءِ خَصَّصتَ حَتَّی صِرتَ مُسَلِّیاً عَمَّن سِوَاکَ

(1) پدر و مادرم به فدای تو باد ای رسول خدا همانا به مرگ تو بریده شد چیزیکه با مرگ دیگران (پیغمبران) بریده نگردید از نبوّت و احکام الهی و اخبار آسمانی (زیرا بعد از هر پیغمبری به پیغمبر پس از او وحی نازل می‌شد، ولی چون تو خاتم پیغمبرانی بعد از وفات تو بکسی وحی نازل نمی‌شود، و در مصیبت خود) خصوصیّت داشته و یگانه هستی بطوریکه از دیگر مصیبتها تسلیت دهنده می‌باشی (چون مصیبت تو از هر مصیبتی بزرگتر است)

وَ عَمَمتَ حَتَّی صَارَ اَلنَّاسُ فِیکَ سَوَاءً وَ لَو لاَ أَنَّکَ أَمَرتَ بِالصَّبرِ وَ نَهَیتَ عَنِ اَلجَزَعِ لَأَنفَدنَا عَلَیکَ مَاءَ اَلشُّئُونِ وَ لَکَانَ اَلدَّاءُ مُمَاطِلاً وَ اَلکَمَدُ مُحَالِفاً وَ قَلاًّ لَکَ وَ لَکِنَّهُ مَا لاَ یُملَکُ رَدُّهُ وَ لاَ یُستَطَاعُ دَفعُهُ

و (بر اثر رحلت خود از دنیا) عمومیّت داری بطوریکه مردم در (ماتم) تو یکسانند (هیچکس در این مصیبت بی‌اندوه نیست) (2) و اگر امر به شکیبایی و نهی از ناله و فریاد و فغان نفرموده بودی هر آینه (در فراق تو) سر چشمه‌های اشک چشم را (با گریۀ بسیار) خشک می‌کردیم، و درد و غمّ پیوسته و حزن و اندوه همیشه باقی بود، و خشک شدن اشک چشم و دائمی بودن حزن و اندوه در مصیبت تو کم است ولی مرگ چیزی است که بر طرف نمودن آن ممکن نبوده دفع آن غیر مقدور است

بِأَبِی أَنتَ وَ أُمِّی اُذکُرنَا عِندَ رَبِّکَ وَ اِجعَلنَا مِن بَالِکَ

(3) پدر و مادرم به فدای تو باد، ما را از نزد پروردگارت بیاد آورده در خاطر خویش نگاه‌دار (ما را فراموش نکرده آمرزش گناهانمان را از حقّ تعالی بخواه )


خطبه 227- نشانه های خداوند در آفرینش حیوانات و کائنات

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام

227 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در بارۀ بعضی از صفات خداوند متعال و مدح حضرت رسول صلّی اللّٰه علیه و آله)

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی لاَ تُدرِکُهُ اَلشَّوَاهِدُ وَ لاَ تَحوِیهِ اَلمَشَاهِدُ وَ لاَ تَرَاهُ اَلنَّوَاظِرُ وَ لاَ تَحجُبُهُ اَلسَّوَاتِرُ

(1) سپاس خداوندی را سزا است که حواسّ و مشاعر (کنه ذات و حقیقت) او را در نمی‌یابد، و مکانها او را فرا نمی‌گیرد، و دیده‌ها او را نمی‌بیند، و پرده‌ها او را نمی‌پوشاند (زیرا درک شدن و فرا گرفته شدن و دیده شدن و پوشیده شدن از لوازم جسم است)

اَلدَّالُ عَلَی قِدَمِهِ بِحُدُوثِ خَلقِهِ وَ بِحُدُوثِ خَلقِهِ عَلَی وُجُودِهِ وَ بِاشتِبَاهِهِم عَلَی أَن لاَ شِبهَ لَهُ

(2) و بوسیلۀ حدوث و پدیدار شدن آفریدگانش بر قدم و همیشگی و وجود و هستی خود راهنما است (زیرا مخلوق حادث به قدیمی که او را آفریده باشد نیاز دارد و نمی‌شود او حادث بوده یا قادر و توانا نباشد چون در این صورت خالقیّت را نشاید) و مانند بودن مخلوق بیکدیگر دلیل است بر اینکه مانندی برای او نیست (زیرا مانند داشتن مستلزم امکان است که در واجب راه ندارد، و بیان این مطلب در شرح خطبۀ صد و پنجاه و دوّم گذشت)

اَلَّذِی صَدَقَ فِی مِیعَادِهِ وَ اِرتَفَعَ عَن ظُلمِ عِبَادِهِ وَ قَامَ بِالقِسطِ فِی خَلقِهِ وَ عَدَلَ عَلَیهِم فِی حُکمِهِ

(3) خداوندی که وفا کننده است وعدۀ خود را، و برتر است از اینکه بر بندگانش ستم روا دارد، و در بارۀ آفریدگانش بعدل رفتار می‌نماید، و حکم خود را بر ایشان از روی راستی و درستی اجراء فرموده است (آنان را بر وفق حکمت و مصلحت آفریده و احکام تکوینیّه و تکلیفیّه را از روی عدل و درستی بر آنها تعیین نموده)

مُستَشهِدٌ بِحُدُوثِ اَلأَشیَاءِ عَلَی أَزَلِیَّتِهِ وَ بِمَا وَسَمَهَا بِهِ مِنَ اَلعَجزِ عَلَی قُدرَتِهِ وَ بِمَا اِضطَرَّهَا إِلَیهِ مِنَ اَلفَنَاءِ عَلَی دَوَامِهِ

(4) و بحدوث و نو پیدا شدن اشیاء بر قدم خود و به ناتوانی که نشان آنها قرار داده بر توانائی خویش و بنا بود شدن که از روی ناچاری آنها نگران آن هستند بر همیشگی خود (از عقول) استشهاد نموده و گواهی خواسته (تا حکم کنند که هر حادثی را آفریننده است و هر ناتوان و نابود شدنی ناقص است و خداوند از حدوث و نقص مبرّی است)

وَاحِدٌ لاَ بِعَدَدٍ وَ دَائِمٌ لاَ بِأَمَدٍ وَ قَائِمٌ لاَ بِعَمَدٍ تَتَلَقَّاهُ اَلأَذهَانُ لاَ بِمُشَاعَرَةٍ وَ تَشهَدُ لَهُ اَلمَرَائِی لاَ بِمُحَاضَرَةٍ

(5) یکی است نه از روی عدد و شماره (واحد عددی نیست که متّصف به صفت قلّت و مبدا و جزء کثیر باشد، بلکه واحد حقیقی است که کثرت نداشته و دوّمی برای او فرض نمی‌شود) و همیشه بوده و هست نه بحساب مدّت و زمان (زیرا او آفرینندۀ زمان است) و قائم و برقرار است نه بوسیلۀ ستونها و پشتیبانها (و چیزیکه نگاهش دارد، زیرا همۀ اشیاء مستند باو است) و فهمها او را دریابد نه از راه درک کردن (بحواسّ‌، زیرا او منزّه است از آنکه در اندیشه گنجد) و دیده شده‌ها (یا دیده‌ها) بوجود و هستی او گواهی می‌دهند نه از روی حاضر شدن با هم (زیرا محدود نیست که در جائی حاضر و در جای دیگر نباشد یا چشم سر او را ببیند)

لَم تُحِط بِهِ اَلأَوهَامُ بَل تَجَلَّی لَهَا بِهَا وَ بِهَا اِمتَنَعَ مِنهَا وَ إِلَیهَا حَاکَمَهَا

(6) اندیشه‌ها باو احاطه ننموده (بکنه ذات و حقیقتش پی نبرده‌اند) بلکه بوسیلۀ اندیشه‌ها به اندیشه‌ها آشکار گشته (عقل از راه اندیشه باو راه برده و کنه ذاتش را در نیافته، زیرا جسم نیست تا اندیشه باو احاطه نماید) و بسبب اندیشه‌ها امتناع نموده از (احاطۀ) اندیشه‌ها (باو، زیرا اندیشۀ ممکن بواجب الوجود راه ندارد که باو احاطه نماید) و اندیشه‌ها را نزد اندیشه‌ها به محاکمه آورده (اندیشه را در این باب حکم ساخت تا حکم کند که بخالق می‌تواند احاطه نماید، و او را در اندیشه در آورد، چنانکه ممکنات را در می‌آورد؟ اندیشه به زبان گوید خداوند منزّه است از اینکه در اندیشه آید)

لَیسَ بِذِی کِبَرٍ اِمتَدَّت بِهِ اَلنِّهَایَاتُ فَکَبَّرَتهُ تَجسِیماً وَ لاَ بِذِی عِظَمٍ تَنَاهَت بِهِ اَلغَایَاتُ فَعَظَّمَتهُ تَجسِیداً بَل کَبُرَ شَأناً وَ عَظُمَ سُلطَاناً

(7) بزرگی او طوری نیست که نهایات باو برسد و او را بزرگ جلوه دهند در حالیکه دارای جسم باشد، و عظمت او قسمی نیست که غایات باو خاتمه یابد و او را عظیم نشان دهند در حالیکه دارای جسد باشد (خلاصه بزرگی خداوند متعال مانند بزرگی اجسام نیست که نهایات و اطراف داشته و بسیار بزرگ و دراز و فراخ باشد) بلکه شأن و سلطنت و پادشاهی او بزرگ است

وَ أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ اَلصَّفِیُّ وَ أَمِینُهُ اَلرَّضِیُّ صلی‌الله‌علیه‌وآله

(8) و گواهی می‌دهم که محمد بنده و فرستادۀ برگزیده و درست کردار پسندیدۀ او است، خداوند بر او و بر آل او درود فرستد

أَرسَلَهُ بِوُجُوبِ اَلحُجَجِ وَ ظُهُورِ اَلفَلَجِ وَ إِیضَاحِ اَلمَنهَجِ فَبَلَّغَ اَلرِّسَالَةَ صَادِعاً بِهَا وَ حَمَلَ عَلَی اَلمَحَجَّةِ دَالاًّ عَلَیهَا وَ أَقَامَ أَعلاَمَ اَلاِهتِدَاءِ وَ مَنَارَ اَلضِّیَاءِ وَ جَعَلَ أَمرَاسَ اَلإِسلاَمِ مَتِینَةً وَ عُرَی اَلإِیمَانِ وَثِیقَةً منها فی صفة عجیب خلق أصناف من الحیوان

(بجهت هدایت و راهنمائی مردم) (9) او را با برهانهای واجب و لازم (که مردم باید آنها را قبول داشته باشند چون در مقام حجّت کافی است) و با پیروزمندی هویدا و راه روشن آشکار فرستاد، پس آن حضرت هم پیغام خداوند را رسانید در حالیکه با آن حقّ و باطل را از هم جدا کرد، و مردم را براه راست برد در حالیکه بآن راه نماینده بود، و عملهای دلالت کنندۀ براه راست و نشانهای روشن را بر پا نمود (تا کسی باطل را با حقّ و گمراهی را با رستگاری اشتباه نکند) و ریسمانهای اسلام را محکم و دستگیره‌های ایمان و یقین را استوار گردانید (تا هر که بآن ریسمانها و دستگیره‌ها چنگ زند از گمراهی و بد بختی رهائی یابد و دیگری بر او مسلّط نشود ) قسمتی از این خطبه است در وصف شگفتی آفرینش دسته‌های از حیوانات (مانند مورچه و ملخ و غیر آنها)

وَ لَو فَکَّرُوا فِی عَظِیمِ اَلقُدرَةِ وَ جَسِیمِ اَلنِّعمَةِ لَرَجَعُوا إِلَی اَلطَّرِیقِ وَ خَافُوا عَذَابَ اَلحَرِیقِ وَ لَکِنَّ اَلقُلُوبَ عَلِیلَةٌ وَ اَلبَصَائِرَ مَدخُولَةٌ

(10) و اگر مردم در عظمت توانائی و بزرگی نعمت و بخشش خداوند متعال فکر و اندیشه کنند (از گمراهی) براه (راست) باز می‌گردند، و از مشقّت و سختی آتش سوزان (قیامت) می‌ترسند (بر خلاف دستور خدا و رسول رفتار نمی‌نمایند) و لیکن دلها بیمار و بینائیها معیوب است! (به این جهت از راه حقّ پا بیرون نهاده در آثار قدرت و توانائی پروردگار اندیشه نکرده از نعمتهای او سپاسگزار نیستند)

أَ لاَ یَنظُرُونَ إِلَی صَغِیرِ مَا خَلَقَ کَیفَ أَحکَمَ خَلقَهُ وَ أَتقَنَ تَرکِیبَهُ وَ فَلَقَ لَهُ اَلسَّمعَ وَ اَلبَصَرَ وَ سَوَّی لَهُ اَلعَظمَ وَ اَلبَشَرَ

(11) آیا نگاه نمی‌کنند حیوان کوچکی را که آفریده چگونه آفرینشش را استوار و بهم پیوند کردنش را محکم گردانیده، و (با همه کوچکی) برای آن گوش و چشم پدید آورده و استخوان و پوست به تناسب آراسته‌؟

اُنظُرُوا إِلَی اَلنَّملَةِ فِی صِغَرِ جُثَّتِهَا وَ لَطَافَةِ هَیئَتِهَا لاَ تَکَادُ تُنَالُ بِلَحظِ اَلبَصَرِ وَ لاَ بِمُستَدرَکِ اَلفِکرِ کَیفَ دَبَّت عَلَی أَرضِهَا وَ صُبَّت عَلَی رِزقِهَا تَنقُلُ اَلحَبَّةَ إِلَی جُحرِهَا وَ تَعُدُّهَا فِی مُستَقَرِّهَا تَجمَعُ فِی حَرِّهَا لِبَردِهَا وَ فِی وِردِهَا لِصَدَرِهَا

(12) نگاه کنید به مورچه با کوچکی جثّه و نازکی اندامش که بنگاه با گوشۀ چشم دیده نمی‌شود و به اندیشه درک نمی‌گردد، چگونه مسیر خود را می‌پیماید، و برای بدست آوردن روزیش می‌شتابد، دانه را به لانه‌اش انتقال می‌دهد و آنرا در انبارش (برای روز سختی) آماده می‌گذارد در تابستان برای زمستان و هنگام آمدن (روزهای گرم) برای وقت باز گشتن (روزهای سرد) دانه‌ها را گرد می‌آورد

مَکفُولَةٌ بِرِزقِهَا مَرزُوقَةٌ بِوَفقِهَا لاَ یُغفِلُهَا اَلمَنَّانُ وَ لاَ یَحرِمُهَا اَلدَّیَّانُ وَ لَو فِی اَلصَّفَا اَلیَابِسِ وَ اَلحَجَرِ اَلجَامِسِ

(13) خداوند ضامن روزیش بوده، مناسب حال راه روزیش را گشاده، پروردگار بسیار نعمت و بخشش دهنده از آن غافل نیست، و خداوند جزاء دهندۀ آنرا محروم و بی‌بهره نمی‌گرداند و اگر چه در سنگ خشک (که چیزی از آن نمی‌روید) و سنگ سخت (که از جائی بجائی حرکت داده نمی‌شود) باشد

وَ لَو فَکَّرتَ فِی مَجَارِی أَکلِهَا وَ فِی عُلوِهَا وَ سُفلِهَا وَ مَا فِی اَلجَوفِ مِن شَرَاسِیفِ بَطنِهَا وَ مَا فِی اَلرَّأسِ مِن عَینِهَا وَ أُذُنِهَا لَقَضَیتَ مِن خَلقِهَا عَجَباً وَ لَقِیتَ مِن وَصفِهَا تَعَباً

(14) و اگر در مواضع خوردن و در بالا و پائین و آنچه در درون مورچه است از اطراف اضلاع شکمش و آنچه در سر آنست از چشم و گوش، اندیشه کنی از (تدبیر و حکمت خداوند در) آفرینش آن به شگفت آمده از وصف آن برنج در آئی

فَتَعَالَی اَلَّذِی أَقَامَهَا عَلَی قَوَائِمِهَا وَ بَنَاهَا عَلَی دَعَائِمِهَا لَم یَشرَکهُ فِی فِطرَتِهَا فَاطِرٌ وَ لَم یُعِنهُ عَلَی خَلقِهَا قَادِرٌ

(15) پس بلند و برتر از آن است (که در اندیشه در آید) خدائی که مورچه را بروی دست و پایش بر قرار داشت و آنرا بر روی ستونها و اعضائش بناء کرد در حالیکه در آفرینش آن آفریننده‌ای شرکت نداشته و توانائی او را یاری نکرده است

وَ لَو ضَرَبتَ فِی مَذَاهِبِ فِکرِکَ لِتَبلُغَ غَایَاتِهِ مَا دَلَّتکَ اَلدَّلاَلَةُ إِلاَّ عَلَی أَنَّ فَاطِرَ اَلنَّملَةِ هُوَ فَاطِرُ اَلنَّخلَةِ لِدَقِیقِ تَفصِیلِ کُلِّ شَیءٍ وَ غَامِضِ اِختِلاَفِ کُلِّ حَیٍّ

(16) و اگر راههای اندیشه خود را بپیمائی تا به انتهای آن برسی (از هر گونه فکر و اندیشه بکار بری) دلیل و برهان ترا راه ننماید مگر باینکه آفرینندۀ مورچه همان آفرینندۀ درخت خرما است بجهت دقّتی که برای امتیاز هر چیز (از یکدیگر) بکار برده شده، و اهمیت گوناگون بودن هر جانداری (خلاصه چون تفصیل آفرینش هر یک از موجودات دقیق است و سبب اختلاف اشکال آنها مشکل می‌باشد و در هر یک حکمتهای باریکی نهفته است، مور و پیل، کوه کاه، خرد و بزرگ، در صحراء و در دریا ناچار همه را آفرینندۀ حکیمی به مقتضای حکمت بآن تفصیل و اختلاف آفریده و تخصیص داده و در نیازمندی آنها بخالق متعال تفاوتی نیست)

وَ مَا اَلجَلِیلُ وَ اَللَّطِیفُ وَ اَلثَّقِیلُ وَ اَلخَفِیفُ وَ اَلقَوِیُّ وَ اَلضَّعِیفُ فِی خَلقِهِ إِلاَّ سَوَاءٌ وَ کَذَلِکَ اَلسَّمَاءُ وَ اَلهَوَاءُ وَ اَلرِّیَاحُ وَ اَلمَاءُ

(لذا می‌فرماید:) (17) بزرگ و خرد و سنگین و سبک و توانا و ناتوان در مخلوقاتش نیست مگر آنکه (نسبت به قدرت کاملۀ او) یکسان است (پس مپندار که این مشکل است چون کوچک است و آن دیگری آسان چون بزرگ می‌باشد) و همچنین (در برابر قدرت و توانائی او ایجاد هر یک از) آسمان و هواء و بادها و آب یکسان است

فَانظُر إِلَی اَلشَّمسِ وَ اَلقَمَرِ وَ اَلنَّبَاتِ وَ اَلشَّجَرِ وَ اَلمَاءِ وَ اَلحَجَرِ وَ اِختِلاَفِ هَذَا اَللَّیلِ وَ اَلنَّهَارِ وَ تَفَجُّرِ هَذِهِ اَلبِحَارِ وَ کَثرَةِ هَذِهِ اَلجِبَالِ وَ طُولِ هَذِهِ اَلقِلاَلِ وَ تَفَرُّقِ هَذِهِ اَللُّغَاتِ وَ اَلأَلسُنِ اَلمُختَلِفَاتِ فَالوَیلُ لِمَن أَنکَرَ اَلمُقَدِّرَ وَ جَحَدَ اَلمُدَبِّرَ

(18) پس به خورشید و ماه و گیاه و درخت و آب و سنگ و گردش شب و روز و روان بودن این دریاها و بسیاری این کوهها و درازی قلّه‌ها و گوناگون بودن لغتها و زبانها نگاه کنید (در شگفتی آفرینش هر یک از این مخلوقات تأمّل و اندیشه نموده ببینید چه حکمتهای باریک در آنها نهفته است که همۀ آنها دلیل بر وجود و هستی صانع می‌باشد) پس وای بر کسیکه ایجاد کننده را انکار کرده بنظم آورنده را باور ندارد

زَعَمُوا أَنَّهُم کَالنَّبَاتِ مَا لَهُم زَارِعٌ وَ لاَ لاِختِلاَفِ صُوَرِهِم صَانِعٌ وَ لَم یَلجَئُوا إِلَی حُجَّةٍ فِیمَا اِدَّعَوا وَ لاَ تَحقِیقٍ لِمَا أَوعَوا وَ هَل یَکُونُ بِنَاءٌ مِن غَیرِ بَانٍ أَو جِنَایَةٌ مِن غَیرِ جَانٍ

(19) گمان دارند که ایشان مانند گیاه (خودرو در بیابانها و کوهها) می‌باشند که برای ایشان برزگر و تخم پاشنده‌ای نیست، و صورتهای گوناگونشان را آفریننده‌ای نمی‌باشد و در آنچه ادّعاء می‌کردند به حجّت و دلیلی وابسته نبودند، و در آنچه حفظ کرده و باور نمودند تحقیق و یقینی نداشتند (بلکه ادّعای ایشان فقط از روی خود پسندی و گمان است) و آیا ساختمانی هست که آنرا بناء کننده‌ای نبوده یا جنایت و گناهی که آنرا جنایت کننده‌ای نباشد؟ (نیازمندی فعل بفاعل ضروری و آشکار و انکار آن باطل و نادرست و منکرش نادان و گمراه است )

وَ إِن شِئتَ قُلتَ فِی اَلجَرَادَةِ إِذ خَلَقَ لَهَا عَینَینِ حَمرَاوَینِ وَ أَسرَجَ لَهَا حَدَقَتَینِ قَمرَاوَینِ وَ جَعَلَ لَهَا اَلسَّمعَ اَلخَفِیَّ وَ فَتَحَ لَهَا اَلفَمَ اَلسَّوِیَّ وَ جَعَلَ لَهَا اَلحِسَّ اَلقَوِیَّ وَ نَابَینِ بِهِمَا تَقرِضُ وَ مِنجَلَینِ بِهِمَا تَقبِضُ یَرهَبُهَا اَلزُّرَّاعُ فِی زَرعِهِم وَ لاَ یَستَطِیعُونَ ذَبَّهَا وَ لَو أَجلَبُوا بِجَمعِهِم حَتَّی تَرِدَ اَلحَرثَ فِی نَزَوَاتِهَا وَ تَقضِیَ مِنهُ شَهَوَاتِهَا وَ خَلقُهَا کُلُّهُ لاَ یَکُونُ إِصبَعاً مُستَدِقَّةً

(20) و اگر می‌خواهی (مانند مورچه) در بارۀ ملخ بگو (و در شگفتی آفرینش آن تأمّل و اندیشه کن) که خداوند سبحان برای آن دو چشم سرخ آفریده، و دو حدقه (مانند ماه) تابان بر افروخته، و گوش پنهان (از نظر) برایش قرار داده، و دهن مناسب برایش گشوده، و برای آن حسّ توانا (که راه معاش و سود و زیان خود را می‌یابد) قرار داده و دو دندان که بوسیلۀ آن (گیاه را) چیده و جدا میکند، و (دو پا مانند) دو داس که بآن می‌درود برزگران برای زراعتشان از آن می‌ترسند و دفع آنرا نمی‌توانند اگر چه با هم اتّفاق نموده گرد آیند تا اینکه در پرواز خود بکشت زار آمده و از آن خواهشهایش را انجام دهد در حالیکه همۀ جثّه و تن آن باندازۀ یک انگشت باریک نیست

فَتَبَارَکَ اَلَّذِی یَسجُدُ لَهُ مَن فِی اَلسَّمَوَاتِ وَ اَلأَرضِ طَوعاً وَ کَرهاً وَ یُعَفِّرُ لَهُ خَدّاً وَ وَجهاً وَ یُلقِی بِالطَّاعَةِ إِلَیهِ سِلماً وَ ضَعفاً وَ یُعطِی لَهُ اَلقِیَادَ رَهبَةً وَ خَوفاً

(21) پس منزّه (از ادراک) است خداوندی که هر که در آسمانها و زمین است (فرشتگان و خداپرستان) او را باختیار و اضطرار (در خوشی و سختی) سجده میکنند، و رخسار و چهره بخاک می‌مالند (اظهار خضوع و فروتنی می‌نمایند) و اطاعت کرده فرمان او می‌برند از روی بی‌اختیاری و ناتوانی، مهارشان را بدست او دهند از روی ترس و بیم

فَالطَّیرُ مُسَخَّرَةٌ لِأَمرِهِ أَحصَی عَدَدَ اَلرِّیشِ مِنهَا وَ اَلنَّفَسِ وَ أَرسَی قَوَائِمَهَا عَلَی اَلنَّدَی وَ اَلیَبَسِ وَ قَدَّرَ أَقوَاتَهَا وَ أَحصَی أَجنَاسَهَا فَهَذَا غُرَابٌ وَ هَذَا عُقَابٌ وَ هَذَا حَمَامٌ وَ هَذَا نَعَامٌ دَعَا کُلَّ طَائِرٍ بِاسمِهِ وَ کَفَلَ لَهُ بِرِزقِهِ

(22) پرندگان در اختیار امر و فرمان او می‌باشند، شمارۀ پرها و نفس کشیدن آنها را میداند، و دست و پای آنها را در آب و خشکی استوار گردانیده (بعضی را ساکن دریا و برخی را در بیابان قرار داده) است و روزیشان را تعیین فرموده، و بر اصناف آنها احاطه دارد این کلاغ است و این عقاب است و این کبوتر است و این شتر مرغ است هر مرغی را به نامش خوانده (بر وفق حکمت و مصلحت آفریده) و روزیش را ضامن گشته

وَ أَنشَأَ اَلسَّحَابَ اَلثِّقَالَ فَأَهطَلَ دِیَمَهَا وَ عَدَّدَ قَسمَهَا فَبَلَّ اَلأَرضَ بَعدَ جُفُوفِهَا وَ أَخرَجَ نَبتَهَا بَعدَ جُدُوبِهَا

(23) و ابر سنگین (باران دار) را پدید آورد و بارانش را ریزان ساخته، و نصیب و بهرۀ هر جائی را از آن تعیین نمود زمین را بعد از خشکی آب داد و بعد از خشکسالی از آن گیاه رویانید


خطبه 228- پیرامون توحید

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فی التوحید و تجمع هذه الخطبة من أصول العلم ما لا تجمعه خطبة غیرها

228 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است در توحید ، و این خطبه از اصول و قواعد علم (خداشناسی) چیزی را گرد آورده که خطبه‌های دیگر آنرا گرد نیاورده

مَا وَحَّدَهُ مَن کَیَّفَهُ وَ لاَ حَقِیقَتَهُ أَصَابَ مَن مَثَّلَهُ وَ لاَ إِیَّاهُ عَنَی مَن شَبَّهَهُ وَ لاَ صَمَدَهُ مَن أَشَارَ إِلَیهِ وَ تَوَهَّمَهُ

(1) یکتا نمی‌داند او را کسیکه کیفیّت و چگونگی (صفات زائدۀ بر ذات) برای او تعیین نماید، و به حقیقت او نرسیده (او را نشناخته) کسیکه برای او مثل و مانند (شریک) قرار دهد، و قصد او نکرده کسیکه او را (بچیزی) تشبیه کند، و او را نطلبیده کسیکه باو اشاره کرده و او را در وهم در آورد (زیرا مشار الیه به اشارۀ حسّیه و یا عقلیّه محدود است و محدودیّت از لوازم جسم است، و باین موضوع در شرح خطبۀ یکم اشاره شد)

کُلُّ مَعرُوفٍ بِنَفسِهِ مَصنُوعٌ وَ کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعلُولٌ

(2) آنچه بذات خود شناخته گردد (حقیقت و کنه او را بشناسند) مصنوع و آفریده شده است (و خداوند مصنوع نیست، زیرا مصنوع محتاج بصانع است و نیازمندی از لوازم امکان است نه واجب، پس از اینرو حقّ تعالی بذاته شناخته نمی‌شود، بلکه بآیات و آثار می‌شناسندش) و هر قائم بغیر خود معلول است (زیرا قائم بغیر محتاج محل است و هر محتاجی ممکن است و هر ممکنی معلول، پس از این جهت شایسته نیست واجب قائم بغیر باشد، بلکه همه چیز باو قائم است)

فَاعِلٌ لاَ بِاضطِرَابِ آلَةٍ مُقَدِّرٌ لاَ بِجَولِ فِکرَةٍ غَنِیٌّ لاَ بِاستِفَادَةٍ لاَ تَصحَبُهُ اَلأَوقَاتُ وَ لاَ تَرفِدُهُ اَلأَدَوَاتُ سَبَقَ اَلأَوقَاتَ کَونُهُ وَ اَلعَدَمَ وُجُودُهُ وَ اَلاِبتِدَاءَ أَزَلُهُ

(3) کنندۀ (کارها) است بدون بکار بردن آلت و اسباب (زیرا احتیاج بأدوات و اسباب از صفات امکان است) تعیین کنندۀ (ارزاق و آجال و مانند آنها) است بدون بکار بردن فکر و اندیشه (زیرا خداوند منزّه است از نیازمندی به اندیشه) بی‌نیاز است نه با بهره بردن از دیگری (بی نیازی اغنیاء بوسیلۀ بهره‌مندی از دیگران است و حقّ تعالی از آن منزّه است، زیرا آن لازمۀ نقص و نیازمندی است)( زمانها و روزگارها با او همراه نیستند زیرا او قدیم است و زمان حادث و حادث مصاحب و همراه قدیم نمی‌شود، چون لازمۀ مصاحبت با هم بودن است) آلات و اسباب او را یاری نمی‌کنند (زیرا او آلت آفرین و بی نیاز از کمک و یاری است) هستی او از زمانها و وجود او از عدم و نیستی و ازلی بودن و همیشگی او از ابتداء سبقت و پیشی گرفته (زیرا همه باو منتهی میشوند و او غیر متناهی است.)

بِتَشعِیرِهِ اَلمَشَاعِرَ عُرِفَ أَن لاَ مَشعَرَ لَهُ وَ بِمُضَادَّتِهِ بَینَ اَلأُمُورِ عُرِفَ أَن لاَ ضِدَّ لَهُ وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَینَ اَلأَشیَاءِ عُرِفَ أَن لاَ قَرِینَ لَهُ

(4) با بوجود آوردن او حواسّ و قوای درّاکه را معلوم میشود که آلت ادراکیّه برای او نیست، و بقرار دادن او ضدّیت و مخالفت را بین اشیاء دانسته میشود که ضدّ و مخالفتی ندارد، و بتعیین او قرین و همنشین را بین اشیاء شناخته میشود که قرین و همنشین برای او نیست (زیرا او آفرینندۀ حواسّ و اضداد و قرینها است)

ضَادَّ اَلنُّورَ بِالظُّلمَةِ وَ اَلوُضُوحَ بِالبُهمَةِ وَ اَلجُمُودَ بِالبَلَلِ وَ اَلحَرُورَ بِالصَّرَدِ مُؤَلِّفٌ بَینَ مُتَعَادِیَاتِهَا مُقَارِنٌ بَینَ مُتَبَایِنَاتِهَا مُقَرِّبٌ بَینَ مُتَبَاعِدَاتِهَا مُفَرِّقٌ بَینَ مُتَدَانِیَاتِهَا

(5) روشنی را با تاریکی و آشکار را با پنهانی (سفیدی را با سیاهی) و خشکی را با تری و گرمی را با سردی ضدّ یکدیگر قرار داده، ترکیب کنندۀ بین اشیاء متضادّه است که از هم جدا و بر کنارند (مانند ترکیب بین عناصر مختلفه) و قرین و همنشین قرار دهنده است بین آنها را که از هم جدا هستند (مانند همبستگی روح با بدن) و نزدیک کننده است آنها را که از هم دورند (مانند تألیف بین دلها و خواهشهای گوناگون) و جدا کننده است بین آنها که بهم نزدیکند (مانند تفریق بین روح و بدن بوسیلۀ مرگ)

لاَ یُشمَلُ بِحَدٍّ وَ لاَ یُحسَبُ بِعَدٍّ وَ إِنَّمَا تَحُدُّ اَلأَدَوَاتُ أَنفُسَهَا وَ تُشِیرُ اَلآلاَتُ إِلَی نَظَائِرِهَا مَنَعَتهَا مُنذُ اَلقِدَمِیَّةَ وَ حَمَتهَا قَدُ اَلأَزَلِیَّةَ وَ جَنَّبَتهَا لَولاَ اَلتَّکمِلَةَ بِهَا تَجَلَّی صَانِعُهَا لِلعُقُولِ وَ بِهَا اِمتَنَعَ عَن نَظَرِ اَلعُیُونِ

(6) بحدّی محدود نیست (زیرا محدودیت شایسته ممکن است نه واجب) و بعدد و شماره‌ای بحساب نیاید (زیرا واحد حقیقی است که دوّمی برایش فرض نمی‌شود) و اسباب خودشان (ممکنات) را محدود میکنند، و آلتها بمانندهاشان اشاره می‌نمایند (زیرا خداوند جسم نیست تا محدود و مشار الیه گردد) ادوات و آلات را کلمۀ منذ (که برای ابتدای زمان وضع شده است) از قدیم بودن منع نموده (پس در بارۀ هر چیز جز خداوند متعال شایسته است گفته شود وجد هذا منذ زمان کذا یعنی این از ابتدای فلان زمان یافت شده است) و کلمۀ قد (که چون بر ماضی داخل گردد زمان گذشته را بحال نزدیک کند و چون بر مضارع داخل شود تقلیل می‌نماید) از ازلیّت و همیشه بودن جلو گرفته (پس در بارۀ اشیاء می‌توان گفت: قد کان کذا یعنی در این نزدیکی چنین بود، و قد یکون کذا یعنی گاهی چنین می‌باشد) و کلمۀ لولا (که برای ربط امتناع جملۀ ثانیه به جملۀ اولی وضع شده است) از کامل بودن دور گردانیده (چنانکه در بارۀ غیر خدا میگوئی: لو لا خالقه لما وجد یعنی اگر آفرینندۀ او نبود یافت نمی‌شد) بوسیلۀ آن ادوات و آلات آفرینندۀ آنها برای خردها آشکار گردیده (شناخته شده) و هم با آنها از دیدن چشمها امتناع کرده (زیرا اگر دیده شود به ادوات و آلات ماند، و مانند آنها نو پیدا شده و نیازمند بغیر است)

لاَ یَجرِی عَلَیهِ اَلسُّکُونُ وَ اَلحَرَکَةُ وَ کَیفَ یَجرِی عَلَیهِ مَا هُوَ أَجرَاهُ وَ یَعُودُ فِیهِ مَا هُوَ أَبدَاهُ وَ یَحدُثُ فِیهِ مَا هُوَ أَحدَثَهُ إِذاً لَتَفَاوَتَت ذَاتُهُ وَ لَتَجَزَّأَ کُنهُهُ وَ لاَمتَنَعَ مِنَ اَلأَزَلِ مَعنَاهُ

(7) و آرامش و جنبش بر او جاری نمی‌شود (نمی‌توان گفت در جائی مانده یا بجائی رفته) و چگونه آنچه را (در مخلوقات) قرار داده بر او قرار می‌گیرد، و آنچه پدید آورده در او پدید آید و آنچه احداث کرده در او حادث شود که در این هنگام (بفرض اینکه سکون و حرکت بر او جاری شود) ذات او (به زیاده و نقصان یعنی حرکت و سکون) تغییر یابد، و کنه او جزء پیدا میکند (زیرا متّصف به حرکت و سکون جسم است و هر جسم مرکّب و مرکّب دارای اجزاء می‌باشد) و حقیقت او از ازلیّ و همیشگی امتناع می‌ورزد (زیرا هر جسمی حادث است)

وَ لَکَانَ لَهُ وَرَاءٌ إِذ وُجِدَ لَهُ أَمَامٌ وَ لاَلتَمَسَ اَلتَّمَامَ إِذ لَزِمَهُ اَلنُّقصَانُ وَ إِذاً لَقَامَت آیَةُ اَلمَصنُوعِ فِیهِ وَ لَتَحَوَّلَ دَلِیلاً بَعدَ أَن کَانَ مَدلُولاً عَلَیهِ وَ خَرَجَ بِسُلطَانِ اَلاِمتِنَاعِ مِن أَن یُؤَثِّرَ فِیهِ مَا یُؤَثِّرُ فِی غَیرِهِ

(8) و چون (در جنبش و آرامش) جلوه‌ای برای او یافت شود برای او پشت سر هم خواهد بود (پس مبدا نمی‌شود در صورتیکه واجب مبدا المبادئ است) و چون نقصان لازمۀ آن باشد طالب تمام گردیدن میشود (و بر واجب درخواست تمامیّت محال است) و در این هنگام (اگر حرکت و سکون در او یافت شود) نشانۀ مخلوق در او هویدا می‌گردد، و (مانند سائر مصنوعات) دلیل بر وجود صانعی خواهد بود پس از آنکه همۀ اشیاء دلیل بر هستی او هستند، و پس از آنکه ببرهان امتناع و محال بودن دور است از اینکه در او تأثیر کند چیزیکه در غیر او (ممکنات) تأثیر میکند

اَلَّذِی لاَ یَحُولُ وَ لاَ یَزُولُ وَ لاَ یَجُوزُ عَلَیهِ اَلأُفُولُ لَم یَلِد فَیَکُونَ مَولُوداً وَ لَم یُولَد فَیَصِیرَ مَحدُوداً جَلَّ عَنِ اِتِّخَاذِ اَلأَبنَاءِ وَ طَهُرَ عَن مُلاَمَسَةِ اَلنِّسَاءِ

(9) خداوندی که حالی به حالی نمی‌شود (تغییر نمی‌پذیرد) و از بین نمی‌رود (زیرا تغییر و نیست شدن از خواصّ ممکن است نه واجب) و غیبت و پنهان شدن بر او روا نیست (زیرا لازمۀ آن انتقال و حرکت است که دلالت بر حدوث و نو پیدا شدن دارد، و از این جهت حضرت ابراهیم علیه السّلام «چنانکه در قرآن کریم آمده» به غیبت و پنهان شدن ستاره و ماه و خورشید استدلال نمود که آنها پروردگار نیستند س 6 ی 76 «فَلَمّٰا جَنَّ عَلَیهِ اَللَّیلُ رَأیٰ کَوکَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لاٰ أُحِبُّ اَلآفِلِینَ‌» ی 77 «فَلَمّٰا رَأَی اَلقَمَرَ بٰازِغاً قٰالَ هٰذٰا» «رَبِّی فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لَئِن لَم یَهدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ اَلقَومِ اَلضّٰالِّینَ‌» ، ی 78 «فَلَمّٰا رَأَی اَلشَّمسَ بٰازِغَةً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی هٰذٰا أَکبَرُ فَلَمّٰا أَفَلَت قٰالَ یٰا قَومِ إِنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشرِکُونَ‌» ی 79 «إِنِّی وَجَّهتُ وَجهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلأَرضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلمُشرِکِینَ‌» یعنی چون شب او را فرا گرفت «در آن زمان بعضی از مردم ستاره و ماه و خورشید را پرستش می‌نمودند» ستاره‌ای را دید «به رویّۀ آنان» گفت: اینست پروردگار من، پس چون غروب کرد، گفت: پنهان شوندگان را دوست نمی‌دارم «چه جای اینکه آنها را بپرستم» چون ماه را طلوع کننده و درخشنده دید، گفت: اینست پروردگار من، چون غروب کرد، گفت: اگر پروردگارم مرا به معرفت و شناسایی خود راه ننماید من از گمراهان می‌باشم، چون خورشید را درخشان دید، گفت: اینست پروردگار من، این «در جرم و روشنائی از آنها» بزرگتر است، چون غروب کرد، گفت: ای مردم من از آنچه شما شریک خداوند قرار می‌دهید بیزارم، من روی می‌آورم بکسیکه آسمانها و زمین را آفریده در حالیکه مسلمان و از بت‌پرستی و شرک دور بوده و از مشرکین نیستم) و نزاده تا زائیده شده (معلول غیر) باشد (زیرا هر که فرزند آورد البتّه مرکّب و معلول دیگری است) و زائیده نشده است تا محدود باشد (زیرا هر مولودی حادث است و وجودش به پدر و مادر منتهی میشود) ذات او برتر است از داشتن فرزندان، و منزّه و پاکست از همبستری با زنان (زیرا فرزند آوردن و لذّت بردن از زن از خواصّ مخلوق است)

لاَ تَنَالُهُ اَلأَوهَامُ فَتُقَدِّرَهُ وَ لاَ تَتَوَهَّمُهُ اَلفِطَنُ فَتُصَوِّرَهُ وَ لاَ تُدرِکُهُ اَلحَوَاسُّ فَتَحُسَّهُ وَ لاَ تَلمِسُهُ اَلأَیدِی فَتَمَسَّهُ وَ لاَ یَتَغَیَّرُ بِحَالٍ وَ لاَ یَتَبَدَّلُ فِی اَلأَحوَالِ وَ لاَ تُبلِیهِ اَللَّیَالِی وَ اَلأَیَّامُ وَ لاَ یُغَیِّرُهُ اَلضِّیَاءُ وَ اَلظَّلاَمُ وَ لاَ یُوصَفُ بِشَیءٍ مِنَ اَلأَجزَاءِ وَ لاَ بِالجَوَارِحِ وَ اَلأَعضَاءِ وَ لاَ بِعَرَضٍ مِنَ اَلأَعرَاضِ وَ لاَ بِالغَیرِیَّةِ وَ اَلأَبعَاضِ

(10) وهمها و اندیشه‌ها باو نمی‌رسد تا (در وهم) محدود و موجودش گرداند، و فهمها و زیرکیها او را به اندیشه در نمی‌آورد تا تصوّرش نماید (بصورت و مثالی درآورد) و حواسّ او را درک نمی‌کند تا بوجود حسّی موجودش گرداند، و دستها او را لمس نمی‌نماید تا دسترسی باو پیدا کنند، به حالی متغیّر نمی‌شود و در احوال منتقل نمی‌گردد (چون تغییر و انتقال از لوازم جسم است) و شبها و روزها او را کهنه و سالخورده نمی‌کند، و روشنی و تاریکی تغییرش نمی‌دهد و بچیزی از اجزاء و به اندام و اعضاء و به عرضی از عرضها و بغیر داشتن و بعضها وصف نمی‌شود (خلاصه او جزء و عضو و عرض و بعض ندارد و غیر او چیزی با او نیست خواه داخل باشد مانند جزء خواه خارج باشد مانند عرض، زیرا اگر باشد لازمۀ آن ترکیب است و ترکیب در واجب محال است)

وَ لاَ یُقَالُ لَهُ حَدٌّ وَ لاَ نِهَایَةٌ وَ لاَ اِنقِطَاعٌ وَ لاَ غَایَةٌ وَ لاَ أَنَّ اَلأَشیَاءَ تَحوِیهِ فَتُقِلَّهُ أَو تُهوِیهِ أَو أَنَّ شَیئاً یَحمِلُهُ فَیُمِیلَهُ أَو یَعدِلَهُ وَ لَیسَ فِی اَلأَشیَاءِ بِوَالِجٍ وَ لاَ عَنهَا بِخَارِجٍ

(11) و برای او گفته نمی‌شود حدّ و پایانی، و منقطع شدن و انتهائی، و نه اینکه اشیاء باو احاطه میکنند تا او را بلند گردانند یا بیفکنند، یا اینکه چیزی او را بردارد تا از جانبی به جانبی ببرد یا راست نگهدارد، و در اشیاء داخل نبوده و از آنها بیرون نیست (بلکه بهر چیز محیط و دانا است)

یُخبِرُ لاَ بِلِسَانٍ وَ لَهَوَاتٍ وَ یَسمَعُ لاَ بِخُرُوقٍ وَ أَدَوَاتٍ یَقُولُ وَ لاَ یَلفِظُ وَ یَحفَظُ وَ لاَ یَتَحَفَّظُ وَ یُرِیدُ وَ لاَ یُضمِرُ یُحِبُّ وَ یَرضَی مِن غَیرِ رِقَّةٍ وَ یُبغِضُ وَ یَغضَبُ مِن غَیرِ مَشَقَّةٍ یَقُولُ لِمَن أَرَادَ کَونَهُ کُن فَیَکُونُ لاَ بِصَوتٍ یَقرَعُ وَ لاَ بِنِدَاءٍ یُسمَعُ وَ إِنَّمَا کَلاَمُهُ سُبحَانَهُ فِعلٌ مِنهُ أَنشَأَهُ وَ مِثلُهُ لَم یَکُن مِن قَبلِ ذَلِکَ کَائِناً وَ لَو کَانَ قَدِیماً لَکَانَ إِلَهاً ثَانِیاً

(12) خبر می‌دهد نه بوسیلۀ زبان و زبانکها، و می‌شنود نه به شکافها (ی گوش) و آلتها (ی شنیدن) سخن می‌گوید نه بالفاظ، و (گفتار و کردار همه را) حفظ و از بردارد نه بوسیلۀ قوّۀ حافظه (و یا آنکه همۀ اشیاء را نگهداری میکند و خود نیاز نگهداری دیگری ندارد) و اراده میکند بدون اندیشه، دوست می‌دارد و خوشنود میشود نه از روی رقّت و مهربانی، و دشمن می‌دارد و بخشم می‌آید نه بجهت مشقّت و رنج (بلکه محبّت و رضایش توفیق و رحمت است و بغض و غضبش عذاب و دوری از رحمت) بهر چه ارادۀ هستی او کند می‌فرماید: باش، پس موجود میشود (و این سخن) نه بوسیلۀ آوازی است که (در گوشها) فرو رود، و نه بسبب فریادی است که شنیده شود، و جز این نیست که کلام خداوند فعلی است از او که آنرا ایجاد کرده، و مانند آن پیش از آن موجود نبوده (بلکه نو پیدا) است، و اگر قدیم بود هر آینه خدای دوّم (و واجب الوجود) بود (و این محال است )

لاَ یُقَالُ کَانَ بَعدَ أَن لَم یَکُن فَتَجرِیَ عَلَیهِ اَلصِّفَاتُ اَلمُحدَثَاتُ وَ لاَ یَکُونُ بَینَهَا وَ بَینَهُ فَصلٌ وَ لاَ لَهُ عَلَیهَا فَضلٌ فَیَستَوِیَ اَلصَّانِعُ وَ اَلمَصنُوعُ وَ یَتَکَافَأَ اَلمُبتَدِعُ وَ اَلبَدِیعُ

(در بارۀ خداوند متعال) (13) گفته نمی‌شود بود بعد از نبودن (زیرا وجود او مسبوق بعدم و نیستی نیست، بلکه قدیم و ازلیّ است، و اگر گفته شود) پس صفات نو پیدا شده بر او جاری شود، و بین نو پیدا شده‌ها و او فرقی نباشد (که موجب امتیاز گردد) و او را بر آنها مزیّت و برتری نماند، پس آفریننده و آفریده شده برابر شده و پدید آورنده و پدید آورده شده یکسان گردد

خَلَقَ اَلخَلاَئِقَ عَلَی غَیرِ مِثَالٍ خَلاَ مِن غَیرِهِ وَ لَم یَستَعِن عَلَی خَلقِهَا بِأَحَدٍ مِن خَلقِهِ وَ أَنشَأَ اَلأَرضَ فَأَمسَکَهَا مِن غَیرِ اِشتِغَالٍ وَ أَرسَاهَا عَلَی غَیرِ قَرَارٍ وَ أَقَامَهَا بِغَیرِ قَوَائِمَ وَ رَفَعَهَا بِغَیرِ دَعَائِمَ وَ حَصَّنَهَا مِنَ اَلأَوَدِ وَ اَلاِعوِجَاجِ وَ مَنَعَهَا مِنَ اَلتَّهَافُتِ وَ اَلاِنفِرَاجِ أَرسَی أَوتَادَهَا وَ ضَرَبَ أَسدَادَهَا وَ اِستَفَاضَ عُیُونَهَا وَ خَدَّ أَودِیَتَهَا فَلَم یَهِن مَا بَنَاهُ وَ لاَ ضَعُفَ مَا قَوَّاهُ

(14) مخلوقات را بی‌نمونه‌ای که از غیرش صادر گشته باشد بیافرید، و برای آفریدن آنها از هیچیک از مخلوقش یاری نخواست و زمین را ایجاد فرمود، و آنرا بدون اینکه مشغول باشد (به قدرت کاملۀ خود) نگهداشت، و آنرا بر غیر جایگاه آرامش (بلکه بروی آب موج زننده) استوار گردانید، و آنرا بدون پایه‌ها برپا داشت، و بدون ستونها بر افراشت، و از کجی محفوظ نمود، و از افتادن و شکافته شدن باز داشت و میخهای آنرا استوار و سدّها (کوه‌ها) یش را نصب نمود، و چشمه‌هایش را جاری کرد، و رودخانه‌هایش را شکافت، پس آنچه ساخته سست نگشته و آنچه را توانائی داده ناتوان نگردیده است

هُوَ اَلظَّاهِرُ عَلَیهَا بِسُلطَانِهِ وَ عَظَمَتِهِ وَ هُوَ اَلبَاطِنُ لَهَا بِعِلمِهِ وَ مَعرِفَتِهِ وَ اَلعَالِی عَلَی کُلِّ شَیءٍ مِنهَا بِجَلاَلِهِ وَ عِزَّتِهِ لاَ یُعجِزُهُ شَیءٌ مِنهَا طَلَبَهُ وَ لاَ یَمتَنِعُ عَلَیهِ فَیَغلِبَهُ وَ لاَ یَفُوتُهُ اَلسَّرِیعُ مِنهَا فَیَسبِقَهُ وَ لاَ یَحتَاجُ إِلَی ذِی مَالٍ فَیَرزُقَهُ

(15) او است که به سلطنت و بزرگی (قدرت و توانائی) خود بر زمین (و آنچه در آنست) غالب و مسلّط است، و اوست که بعلم و معرفت خویش به چگونگی آن دانا است، و به بزرگواری و ارجمندیش بر هر چیز آن بلند و برتر است، و هر چه از آنها را که بخواهد او را ناتوان نمی‌سازد، و از او سرپیچی نمی‌کند تا بر او غلبه نماید، و شتابندۀ آنها از او نمی‌گریزد تا بر او سبقت و پیشی گیرد، و به دولتمند و دارا نیازمند نیست تا او را بهره دهد

خَضَعَتِ اَلأَشیَاءُ لَهُ وَ ذَلَّت مُستَکِینَةً لِعَظَمَتِهِ لاَ تَستَطِیعُ اَلهَرَبَ مِن سُلطَانِهِ إِلَی غَیرِهِ فَتَمتَنِعَ مِن نَفعِهِ وَ ضَرِّهِ وَ لاَ کُفءَ لَهُ فَیُکَافِئَهُ وَ لاَ نَظِیرَ لَهُ فَیُسَاوِیَهُ هُوَ اَلمُفنِی لَهَا بَعدَ وُجُودِهَا حَتَّی یَصِیرَ مَوجُودُهَا کَمَفقُودِهَا

(16) اشیاء برای او فروتن و در برابر عظمت و بزرگی او ذلیل و خوارند، توانائی ندارند از سلطنت و پادشاهیش بجانب دیگری بگریزند تا از سود و زیان او (بخشش و کیفرش) سرباز زنند و او را مثل و مانندی نیست تا همتا و برابر او باشد (زیرا اگر برای او مانندی فرض نماییم آن یا ممکن الوجود است یا واجب الوجود، اگر ممکن الوجود باشد در وجود از او متأخّر است و نمی‌شود برابر و مانند او باشد، و اگر واجب الوجود باشد منافات دارد با احدیّت و یکتا بودن او و لازمۀ آن ترکیب است، زیرا هر چه از برای آن مانند باشد مرکّب است از دو جزء یکی از جهت اتّحاد و یکی از جهت امتیاز، و واجب الوجود که مبدا جمیع ممکنات می‌باشد محالست مرکّب باشد) او است نابود کنندۀ اشیاء بعد از بود آنها تا اینکه هست آنها نیست گردد (بطوری از بین می‌روند که گویا اصلا نبوده‌اند)

وَ لَیسَ فَنَاءُ اَلدُّنیَا بَعدَ اِبتِدَاعِهَا بِأَعجَبَ مِن إِنشَائِهَا وَ اِختِرَاعِهَا وَ کَیفَ وَ لَوِ اِجتَمَعَ جَمِیعُ حَیَوَانِهَا مِن طَیرِهَا وَ بَهَائِمِهَا وَ مَا کَانَ مِن مُرَاحِهَا وَ سَائِمِهَا وَ أَصنَافِ أَسنَاخِهَا وَ أَجنَاسِهَا وَ مُتَبَلِّدَةِ أُمَمِهَا وَ أَکیَاسِهَا عَلَی إِحدَاثِ بَعُوضَةٍ مَا قَدَرَت عَلَی إِحدَاثِهَا وَ لاَ عَرَفَت کَیفَ اَلسَّبِیلُ إِلَی إِیجَادِهَا وَ لَتَحَیَّرَت عُقُولُهَا فِی عِلمِ ذَلِکَ وَ تَاهَت وَ عَجَزَت قُوَاهَا وَ تَنَاهَت وَ رَجَعَت خَاسِئَةً حَسِیرَةً عَارِفَةً بِأَنَّهَا مَقهُورَةٌ مُقِرَّةً بِالعَجزِ عَن إِنشَائِهَا مُذعِنَةً بِالضَّعفِ عَن إِفنَائِهَا

(17) و نیست شدن دنیا بعد از آفریدن آن شگفت‌تر (و دشوارتر) از ایجاد و پدیدار نمودن آن نیست و چگونه شگفت‌تر باشد در حالیکه اگر همۀ جانداران دنیا از مرغان و چهارپایان و آنچه را شبانگاه به طویلۀ‌شان باز می‌گردانند و آنچه در صحراء می‌چرند و اقسام و انواع گوناگون آنها و آنچه پست و کودنند و آنچه زیر کند از آنها گرد آیند به آفریدن پشّه‌ای توانا نیستند و نمی‌شناسند که چگونه است راه ایجاد آن، و عقلها و خردهاشان در دانستن آن حیران و سرگردان است، و قوّتهاشان عاجز و مانده می‌باشند، و باز می‌گردند زبون و خسته در حالیکه می‌دانند شکست خورده‌اند، و به ناتوانی آفرینش آن اقرار و بنتوانستن نیست کردن آن اعتراف می‌نمایند (زیرا اگر خدا نخواهد کسی نمی‌تواند آنرا بگیرد چه جای آنکه حقیقتا نیست گرداند. گفته‌اند: پشه در خلقت مانند پیل است ولی اعضاء آن بیشتر از پیل می‌باشد، زیرا پیل دارای چهار پا و خرطوم و دم است و پشه علاوه بر این اعضاء دارای دو پا و چهار بال است که با آن بالها پرواز میکند، و خرطوم پیل مجوّف و سوراخ نیست ولی خرطوم پشه سوراخ است و چون آنرا ببدن انسان فرو برد با آن خون می‌خورد، پس خرطوم پشه به منزلۀ حلقوم آن است )

وَ إِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ یَعُودُ بَعدَ فَنَاءِ اَلدُّنیَا وَحدَهُ لاَ شَیءَ مَعَهُ کَمَا کَانَ قَبلَ اِبتِدَائِهَا کَذَلِکَ یَکُونُ بَعدَ فَنَائِهَا بِلاَ وَقتٍ وَ لاَ مَکَانٍ وَ لاَ حِینٍ وَ لاَ زَمَانٍ عُدِمَت عِندَ ذَلِکَ اَلآجَالُ وَ اَلأَوقَاتُ وَ زَالَتِ اَلسِّنُونَ وَ اَلسَّاعَاتُ فَلاَ شَیءَ إِلاَّ اَللّٰهُ اَلوٰاحِدُ اَلقَهّٰارُ اَلَّذِی إِلَیهِ مَصِیرُ جَمِیعِ اَلأُمُورِ بِلاَ قُدرَةٍ مِنهَا کَانَ اِبتِدَاءُ خَلقِهَا وَ بِغَیرِ اِمتِنَاعٍ مِنهَا کَانَ فَنَاؤُهَا وَ لَو قَدَرَت عَلَی اَلاِمتِنَاعِ لَدَامَ بَقَاؤُهَا

(18) و خداوند منزّه از نقائص بعد از نابود شدن دنیا (پیش از قیامت) تنها باقی است که چیزی با او نیست، همانطور که پیش از ایجاد و آفرینش آن بود همچنین بعد از نیست شدن آن بدون وقت و مکان و هنگام و زمان می‌باشد (زیرا مکان در صورت نبودن افلاک دارای وجود و هستی نیست، و وقت و حین و زمان هم که معنی همۀ آنها هنگام است عبارت از مقدار حرکت فلک می‌باشد، پس در صورت نیست شدن فلک حرکتی نیست تا زمان باشد) با نیست شدن دنیا مدّتها و وقتها و سالها و ساعتها نیست می‌گردند (زیرا همۀ اینها اجزاء و زمان است که با نیست شدن فلک معدوم شده‌اند) پس چیزی نیست مگر خدای یکتای غالب (بر همۀ اشیاء) که بازگشت جمیع کارها بسوی او است (خلاصه چیزی نیست مگر آنکه فانی گردد حتّی وقت و زمان که پندارند اگر همۀ کائنات معدوم شوند زمان و وقت باقی می‌باشند. فرمایش امام علیه السّلام إنّ اللّه - سبحانه - یعود بعد فناء الدّنیا تا اینجا صریح است که ذوات همۀ اشیاء پیش از قیامت نیست شوند، در قرآن کریم س 21 ی 104 می‌فرماید: «کَمٰا بَدَأنٰا أَوَّلَ خَلقٍ نُعِیدُهُ‌» یعنی چنانکه در آغاز آفریدن ایجاد کردیم آنرا باز می‌گردانیم، و چون آنرا از عدم ایجاد فرموده اعاده نیز از عدم می‌باشد، بنا بر این قول باینکه مراد از فناء و نیست شدن اشیاء تفرّق و پراکندگی اجزاء است، زیرا اعادۀ معدوم محال است، جای بسی گفتگو است، و چون این کتاب برای مطالعۀ همگان است شرح و بسط این مسئله اینجا سزاوار نیست) در ابتدای آفرینش مخلوقات دارای قدرت و اختیاری نبودند و فناء و نیستیشان هم بدون امتناع و ابائی از آنها خواهد بود، و اگر می‌توانستند امتناع نمایند همیشه باقی بودند (خداوند همانطور که بدون رخصت اشیاء را بیافرید همچنین در فنای آنها رخصت نخواهد، و چنانکه هنگام خلقت قادر بر امتناع نبودند هنگام از بین رفتن و نیست شدن که بالطّبع هر موجودی از آن گریزان است توانا نیستند، پس اگر می‌توانستند امتناع نموده همیشه برقرار می‌ماندند)

لَم یَتَکَاءَدهُ صُنعُ شَیءٍ مِنهَا إِذ صَنَعَهُ وَ لَم یَؤُدهُ مِنهَا خَلقُ مَا بَرَأَهُ وَ خَلَقَهُ وَ لَم یُکَوِّنهَا لِتَشدِیدِ سُلطَانٍ وَ لاَ لِخَوفٍ مِن زَوَالٍ وَ نُقصَانٍ وَ لاَ لِلاِستِعَانَةِ بِهَا عَلَی نِدٍّ مُکَاثِرٍ وَ لاَ لِلاِحتِرَازِ بِهَا مِن ضِدٍّ مُثَاوِرٍ وَ لاَ لِلاِزدِیَادِ بِهَا فِی مُلکِهِ وَ لاَ لِمُکَاثَرَةِ شَرِیکٍ فِی شِرکِهِ وَ لاَ لِوَحشَةٍ کَانَت مِنهُ فَأَرَادَ أَن یَستَأنِسَ إِلَیهَا

(19) ایجاد کردن هیچیک از مخلوقات هنگام آفرینش بر او دشوار نبود، و آفریدن آنچه پدید آورد و آفرید او را خسته و وامانده نساخت (زیرا دشوار بودن و واماندگی از لوازم جسم است) و اشیاء را هستی نداد برای استوار کردن سلطنت، و نه برای ترس از نیست شدن و کم گشتن، و نه برای کمک خواستن از آنها بر همتائی که (بر او) پیشی گیرد و نه برای دوری گزیدن از دشمنی که (بر او) هجوم آورد، و نه برای زیادة کردن در پادشاهی خود، و نه برای غلبه یافتن و فخر کردن شریکی در انبازی با او، و نه برای وحشت و ترسی که داشته و خواسته با آنها انس گیرد

ثُمَّ هُوَ یُفنِیهَا بَعدَ تَکوِینِهَا لاَ لِسَأَمٍ دَخَلَ عَلَیهِ فِی تَصرِیفِهَا وَ تَدبِیرِهَا وَ لاَ لِرَاحَةٍ وَاصِلَةٍ إِلَیهِ وَ لاَ لِثِقلِ شَیءٍ مِنهَا عَلَیهِ لاَ یُمِلُّهُ طُولُ بَقَائِهَا فَیَدعُوهُ إِلَی سُرعَةِ إِفنَائِهَا وَ لَکِنَّهُ سُبحَانَهُ دَبَّرَهَا بِلُطفِهِ وَ أَمسَکَهَا بِأَمرِهِ وَ أَتقَنَهَا بِقُدرَتِهِ

(20) پس اشیاء را بعد از آفریدنشان (پیش از قیامت) فانی و نابود می‌گرداند نه از جهت دلتنگی که در تغییر آنها از حالی به حالی و تدبیر امور آنها باو عارض شده باشد، و نه بسبب اینکه آسایش و آسودگی باو رو آورد، و نه از جهت آنکه چیزی از آنها بر او گران آید، طول کشیدن هستی آنها او را ملول نکرده تا وادارش نماید که به تندی آنها را نیست سازد لیکن خداوند سبحان نظم اشیاء را از روی لطف و مهربانیش قرار داد، و بامر و فرمان خود (از پاشیده شدن) نگاهشان داشت، و به قدرت و توانائی خود استوارشان گردانید

ثُمَّ یُعِیدُهَا بَعدَ اَلفَنَاءِ مِن غَیرِ حَاجَةٍ مِنهُ إِلَیهَا وَ لاَ اِستِعَانَةٍ بِشَیءٍ مِنهَا عَلَیهَا وَ لاَ لاِنصِرَافٍ مِن حَالِ وَحشَةٍ إِلَی حَالِ اِستِئنَاسٍ وَ لاَ مِن حَالِ جَهلٍ وَ عَمًی إِلَی حَالِ عِلمٍ وَ اِلتِمَاسٍ وَ لاَ مِن فَقرٍ وَ حَاجَةٍ إِلَی غِنًی وَ کَثرَةٍ وَ لاَ مِن ذُلٍّ وَ ضَعَةٍ إِلَی عِزٍّ وَ قُدرَةٍ

(21) پس آنها را بعد از نابود شدن باز می‌گرداند بی‌آنکه نیازی بآنها داشته باشد و بی کمک گرفتن به یکی از آنها بر آنها، و نه از جهت بازگشتن از حال و حشت و ترس بحال انس، و نه از جهت رجوع از نادانی و کوری و گمراهی بدانش و طلبیدن، و نه از جهت درویشی و نیازمندی به توانگری و دارائی، و نه از جهت زبونی و پستی به ارجمندی و توانائی (زیرا این موضوعات همه شایستۀ ممکنات است که دارای کمال مطلق نبوده و از هر جهت ناقص و نیازمند بغیر هستند، و نباید کسی گمان برد غرض نداشتن که لازمه‌اش نقص در ذات است حاکی از آنست که افعال خداوند بی‌غرض و فائده باشد، بلکه دارای اغراض و مصالح و حکم و منافعی است که نتیجۀ آنها برای خلق است، زیرا حقّ تعالی منزّه است از آنکه کاری بیهوده انجام دهد، چنانکه در قرآن کریم س 21 ی 16 می‌فرماید: «وَ مٰا خَلَقنَا اَلسَّمٰاءَ وَ اَلأَرضَ وَ مٰا بَینَهُمٰا لاٰعِبِینَ‌» ی 17 «لَو أَرَدنٰا أَن نَتَّخِذَ لَهواً لاَتَّخَذنٰاهُ مِن لَدُنّٰا إِن کُنّٰا فٰاعِلِینَ‌» یعنی آسمان و زمین و آنچه بین آنها است را برای بازی نیافریدیم، و اگر می‌خواستیم چیزی را به بازی بگیریم اگر کننده بودیم «لایق ما بود» از پیش خود فرا می‌گرفتیم «و نیازمند به ممکنات نبودیم »)


خطبه 229- خبر از حوادث آینده

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام تختص بذکر الملاحم أَلاَ بِأَبِی وَ أُمِّی هُم مِن عِدَّةٍ أَسمَاؤُهُم فِی اَلسَّمَاءِ مَعرُوفَةٌ وَ فِی اَلأَرضِ مَجهُولَةٌ

229 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است در (اشاره بقدر و منزلت ائمّۀ هدی علیهم السّلام و) پیشآمدهای ناگواری که روی خواهد داد: (1) آگاه باشید پدر و مادرم فدای کسانی باد که (بعد از من راهنمای گمراهان و پیشوایان مردم می‌باشند، و) ایشان از جماعتی هستند که نامهاشان (بزرگواریشان) در آسمان (نزد ملائکه) مشهور، و در زمین (بجهت ضلالت و گمراهی نزد بیشتر مردم) نامعلوم است

أَلاَ فَتَوَقَّعُوا مَا یَکُونُ مِن إِدبَارِ أُمُورِکُم وَ اِنقِطَاعِ وُصَلِکُم وَ اِستِعمَالِ صِغَارِکُم

(2) بدانید و منتظر باشید پیش‌آمدهایی را که خواهد شد از پراکنده شدن کارهای شما و گسیختگی پیوندهای (دینیّ و دنیویّ‌) شما، و روی کار آوردن و زمامدار گردانیدن کهتران شما (بر مهتران و پیران، یا مقدّم گشتن او باش و پستها بر بزرگان و نیکان که پیش افتادن خردان بهر دو معنی بد عاقبت است و خطاء، چون موجب فساد و اختلال امر دین و دنیا می‌باشد، چنانکه نوشته‌اند: از حکیم دور اندیشی پرسیدند انقراض دولت ساسانیان را چه سبب شد؟ گفت: ایشان افراد کوچک را به کارهای بزرگ گماشتند که از عهدۀ آن کارها برنیامدند، و مردم بزرگ را به کارهای کوچک واداشتند که بآن کارها اعتناء ننمودند، از اینرو نظام کارشان از هم گسیخت و جمعیّتشان پراکنده گردید)

ذَاکَ حَیثُ تَکُونُ ضَربَةُ اَلسَّیفِ عَلَی اَلمُؤمِنِ أَهوَنَ مِنَ اَلدِّرهَمِ مِن حِلِّهِ ذَاکَ حَیثُ یَکُونُ اَلمُعطَی أَعظَمَ أَجراً مِنَ اَلمُعطِی ذَاکَ حَیثُ تَسکُرُونَ مِن غَیرِ شَرَابٍ بَل مِنَ اَلنِّعمَةِ وَ اَلنَّعِیمِ وَ تَحلِفُونَ مِن غَیرِ اِضطِرَارٍ وَ تَکذِبُونَ مِن غَیرِ إِحرَاجٍ ذَلِکَ إِذَا عَضَّکُمُ اَلبَلاَءُ کَمَا یَعَضُّ اَلقَتَبُ غَارِبَ اَلبَعِیرِ

(3) این پیش آمدها وقتی خواهد شد که (بسبب غلبۀ حرام بر حلال) زدن شمشیر بر مؤمن آسانتر (و سختی آن کمتر) است از بدست آوردن یکدرهم از راه حلال، این وقائع وقتی روی خواهد داد که پاداش گیرنده از آنکه می‌بخشد بیشتر است (زیرا مالها شبهه‌ناک و نیّتها ناپاک بوده و فقراء باضطرار می‌ستانند و اغنیاء بناچار یا از روی ریا و خودنمایی اندکی می‌دهند) این کارها هنگامی خواهد شد که نیاشامیده مست می‌شوید بلکه (مستی شما) از (فراخی) نعمت و خوش‌گذرانی است، و بدون اضطرار و ناچاری سوگند یاد نموده و بدون در تنگنا افتادن دروغ می‌گوئید، این حوادث هنگامی روی خواهد آورد که بلاء و سختی شما را (نیکانتان را) بگزد (آزار رساند) چنانکه پالان، کوهان شتر را می‌گزد

مَا أَطوَلَ هَذَا اَلعَنَاءَ وَ أَبعَدَ هَذَا اَلرَّجَاءَ

(4) چه بسیار دراز است این رنج و چه دور است این آرزو و امیدواری (رهائی از آن سختیها، این جمله اشاره است به فتنه‌های پیش از ظهور قائم آل محمّد «عجّل اللّه تعالی فرجه» که بمؤمنین بسیار سخت خواهد گذشت و از آن رهائی ممکن نیست تا آن حضرت ظاهر گردد)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ أَلقُوا هَذِهِ اَلأَزِمَّةَ اَلَّتِی تَحمِلُ ظُهُورُهَا اَلأَثقَالَ مِن أَیدِیکُم وَ لاَ تَصَدَّعُوا عَلَی سُلطَانِکُم فَتَذُمُّوا غِبَّ فِعَالِکُم

(5) ای مردم این مهارهای شتران (نفس امّاره) را که پشتهای آنها بارهای سنگین دستهای شما را برداشته است رها کنید (مرتکب گناه نشده بر خلاف دستور خدا و رسول رفتار ننمائید) و از (اطاعت و پیروی) سلطان (امام زمان) خود دوری نجوئید، پس (در صورت پراکنده شدن) خود را بعد از انجام کارها (ی زشتتان) توبیخ و سرزنش می‌نمایید (و پشیمان می‌شوید)

وَ لاَ تَقتَحِمُوا مَا اِستَقبَلتُم مِن فَورِ نَارِ اَلفِتنَةِ وَ أَمِیطُوا عَن سَنَنِهَا وَ خَلُّوا قَصدَ اَلسَّبِیلِ لَهَا فَقَد لَعَمرِی یَهلِکُ فِی لَهَبِهَا اَلمُؤمِنُ وَ یَسلَمُ فِیهَا غَیرُ اَلمُسلِمِ

(6) و در آنچه که بآن رو می‌آورید بر افروختن آتش فتنه و فساد (و خونریزیهای ناحقّ‌) بی‌باک داخل نشوید، و از آن راه بپیچید و میان راه را برای آن خالی گذارید (کناره گیری کنید تا بیاید و بگذرد، چون شما را طاقت جلوگیری از آن نیست، پس بیهوده نکوشید، زیرا) بجان خودم سوگند که در زبانۀ آتش آن فتنه مؤمن هلاک میشود، و غیر مسلمان سالم می‌ماند (زیرا رأی و اندیشۀ مؤمن بر خلاف خواهشهای نفس و فتنه جوئی است، ولی رأی و اندیشۀ غیر مسلمان و منافق موافق آنست)

إِنَّمَا مَثَلِی بَینَکُم مَثَلُ اَلسِّرَاجِ فِی اَلظُّلمَةِ لِیَستَضِیءَ بِهِ مَن وَلَجَهَا فَاسمَعُوا أَیُّهَا اَلنَّاسُ وَ عُوا وَ أَحضِرُوا آذَانَ قُلُوبِکُم تَفهَمُوا

(7) مثل من در میان شما مثل چراغی است در تاریکی که هر که در آن داخل شود از آن روشنی می‌طلبد، پس ای مردم (اندرز مرا) بشنوید و حفظ کنید، و گوشهای دلهاتان را مهیّا و آماده سازید تا (اشارات سخنانم را) بفهمید


خطبه 230- تشویق به شتاب در کارهای نیک

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام أُوصِیکُم أَیُّهَا اَلنَّاسُ بِتَقوَی اَللَّهِ وَ کَثرَةِ حَمدِهِ عَلَی آلاَئِهِ إِلَیکُم وَ نَعمَائِهِ عَلَیکُم وَ بَلاَئِهِ لَدَیکُم

230 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در سفارش به پرهیزکاری و یادآوری از مرگ و مرده‌ها): (1) ای مردم، شما را سفارش میکنم به پرهیزکاری و ترس از خدا، و به بسیاری ستودن او را برای نعمت‌هایش که بشما داده، و بخششهایش که بشما می‌رسد، و برای آزمایش او شما را (از خیر و شرّ و خوشی و سختی)

فَکَم خَصَّکُم بِنِعمَةٍ وَ تَدَارَکَکُم بِرَحمَةٍ أَعوَرتُم لَهُ فَسَتَرَکُم وَ تَعَرَّضتُم لِأَخذِهِ فَأَمهَلَکُم

(2) پس چه بسیار به نعمتی شما را تخصیص داد و به رحمتی دریافت (که از جملۀ آن اینست که) گناهان و کارهای زشت خود را آشکار کردید و او (با ستّاریّت و غفّاریّت خود) شما را پوشانید (مفتضح و رسوا نساخت، و این از نعمتهای بزرگ او است) و کاری کردید که موجب مؤاخذۀ او بود و شما را مهلت داد (در کیفرتان تعجیل نفرمود شاید توبه و بازگشت نمائید، زیرا عفو و بخشش و رحمتش بر عقاب و خشمش سبقت جسته، و این نیز نعمت بزرگی است که به بندگانش عطاء فرموده که اگر بر اثر گناه افراد را کیفر می‌فرمود هیچکس روی زمین باقی نمی‌ماند، چنانکه در قرآن کریم س 16 ی 61 می‌فرماید: «وَ لَو یُؤٰاخِذُ اَللّٰهُ اَلنّٰاسَ بِظُلمِهِم مٰا تَرَکَ عَلَیهٰا مِن دَابَّةٍ وَ لٰکِن یُؤَخِّرُهُم إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُم لاٰ یَستَأخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَستَقدِمُونَ‌» یعنی اگر خداوند مردم را بر اثر ستم و گناهانشان مؤاخذه فرماید جنبنده‌ای بر روی زمین باقی نمی‌گذارد، لکن آنها را مهلت می‌دهد تا وقتی که تعیین گردیده، پس چون زمان ایشان برسد ساعتی بتأخیر نیفتاده و پیشی نگیرند)

وَ أُوصِیکُم بِذِکرِ اَلمَوتِ وَ إِقلاَلِ اَلغَفلَةِ عَنهُ وَ کَیفَ غَفلَتُکُم عَمَّا لَیسَ یُغفِلُکُم وَ طَمَعُکُم فِیمَن لَیسَ یُمهِلُکُم

(3) و شما را سفارش میکنم بیاد مرگ و کم غافل شدن از آن، و چگونه غافلید شما از چیزیکه (مرگ) از شما غافل نیست، و چگونه طمع و آز دارید از کسیکه (ملک الموت) شما را مهلت نمی‌دهد؟!

فَکَفَی وَاعِظاً بِمَوتَی عَایَنتُمُوهُم حُمِلُوا إِلَی قُبُورِهِم غَیرَ رَاکِبینَ وَ أُنزِلُوا فِیهَا غَیرَ نَازِلِینَ فَکَأَنَّهُم لَم یَکُونُوا لِلدُّنیَا عُمَّاراً وَ کَأَنَّ اَلآخِرَةَ لَم تَزَل لَهُم دَاراً

(4) پس (برای شما) کافی است پند دهنده مردگانی که دیدید آنها را بر دوشها بسوی قبرهاشان بردند در حالیکه سوار نبودند، و در قبرها نهادندشان در حالیکه فرود نیامده بودند (زیرا سواری و ورود در جائی بایستی از روی قصد و اختیار باشد، پس چون حمل مردگان بر دوشها و نهادنشان در قبرها به ادراک و شعور خودشان نیست از اینرو نمی‌توان گفت که آنها سوار بوده یا در قبرها وارد شده‌اند) پس (طوری دست از این جهان کشیده و رفتند و اثری بجا نگذاشتند که) گویا ایشان بناء کنندگان دنیا نبودند و همیشه آخرت جایگاه آنان بوده، (5) بیرون رفتند از دنیایی که در آن سکونت داشتند

أَوحَشُوا مَا کَانُوا یُوطِنُونَ وَ أَوطَنُوا مَا کَانُوا یُوحِشُونَ وَ اِشتَغَلُوا بِمَا فَارَقُوا وَ أَضَاعُوا مَا إِلَیهِ اِنتَقَلُوا لاَ عَن قَبِیحٍ یَستَطِیعُونَ اِنتِقَالاً وَ لاَ فِی حَسَنٍ یَستَطِیعُونَ اِزدِیَاداً أَنِسُوا بِالدُّنیَا فَغَرَّتهُم وَ وَثِقُوا بِهَا فَصَرَعَتهُم فَسَابِقُوا رَحِمَکُمُ اَللَّهُ إِلَی مَنَازِلِکُمُ اَلَّتِی أُمِرتُم أَن تَعمُرُوهَا وَ اَلَّتِی رُغِّبتُم فِیهَا وَ دُعِیتُم إِلَیهَا وَ اِستَتِمُّوا نِعَمَ اَللَّهِ عَلَیکُم بِالصَّبرِ عَلَی طَاعَتِهِ وَ اَلمُجَانَبَةِ لِمَعصِیَتِهِ فَإِنَّ غَداً مِنَ اَلیَومِ قَرِیبٌ

و جا گرفتند در گوری که از آن می‌رمیدند، آلوده بودند به دنیائی که از آن دست کشیدند، و تباه ساختند آخرتی را که بسوی آن منتقل گشتند (و اکنون پشیمانند و بیچاره) نه از کار زشت می‌توانند برگردند (توبه و بازگشت نمایند) و نه کار نیک را می‌توانند زیادة نمایند (زیرا آخرت دار تکلیف نیست، و این بد بختی برای آنست که) بدنیا انس گرفتند دنیا ایشان را فریب داد، و بآن اعتماد نمودند آنها را بخاک انداخت (تباهشان ساخت ) (6) پس خدا شما را بیامرزد، سبقت گرفته و پیش دستی کنید بسوی منازل (آخرت) خود که به آبادی آن مأمور بوده بآن ترغیب گردیده بسوی آن خوانده شده‌اید، و بوسیلۀ شکیبائی بر طاعت خدا و دوری از معصیت و نافرمانیش نعمتهای او را بر خودتان تمام گردانید (با شکیبائی بر سختی عبادت و دوری از معصیت خود را شایستۀ نعمتهای آخرت و لذّتها و خوشیها بهشت جاوید گردانید تا با همراه بودن آن نعمتها با نعمتهای دنیا از نعمتهای خدا کاملا بهره‌مند شده باشید) زیرا فردا (هنگام رسیدن مرگ) به امروز نزدیک است

مَا أَسرَعَ اَلسَّاعَاتِ فِی اَلیَومِ وَ أَسرَعَ اَلأَیَّامَ فِی اَلشَّهرِ وَ أَسرَعَ اَلشُّهُورَ فِی اَلسَّنَةِ وَ أَسرَعَ اَلسِّنِینَ فِی اَلعُمُرِ

(7) چه بسیار بشتاب می‌گذرد ساعتها در روز، و چه زود سپری میشود روزها در ماه، و چه شتابنده است ماهها در گذراندن سال، و چه با تندی می‌گذرد سالها در عمر (که تند گذشتن آنها مستلزم بسر رسیدن زندگی و نزدیک شدن مرگ است )


خطبه 231- ایمان و وجوب مهاجرت

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فَمِنَ اَلإِیمَانِ مَا یَکُونُ ثَابِتاً مُستَقِرّاً فِی اَلقُلُوبِ وَ مِنهُ مَا یَکُونُ عَوَارِیَّ بَینَ اَلقُلُوبِ وَ اَلصُّدُورِ إِلَی أَجَلٍ مَعلُومٍ فَإِذَا کَانَت لَکُم بَرَاءَةٌ مِن أَحَدٍ فَقِفُوهُ حَتَّی یَحضُرَهُ اَلمَوتُ فَعِندَ ذَلِکَ یَقَعُ حَدُّ اَلبَرَاءَةِ

231 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در وصف ایمان): (1) یک قسم از ایمان (که آن عبارت از تصدیق بوجود صانع و یقین به رسالت حضرت رسول و اعتقاد به ولایت ائمۀ معصومین «علیهم السّلام» است) در دلها ثابت و برقرار است (و آن ایمان حقیقی است که از راه حجّت و برهان بدست آمده، و شبهات و اضلال گمراه کنندگان آنرا زائل نمی‌گرداند) و قسمی از آن (که از روی حجّت و برهان بدست نیامده) بین دلها و سینه‌ها عاریه و چیزی است که احتمال رجوع و زوال در آن می‌رود (خواه یقینی باشد مانند اعتقادات شخص مقلّد و خواه از روی ظنّ و گمان، زیرا چنین ایمانی در دل ثابت و جاگیر نشده است) تا وقت تعیین شده (هنگام رفتن از دنیا) پس (چون ایمان ثابت یا عاریه امری است قلبی و آگاه شدن بر آن ممکن نیست، بنا بر این) هر گاه شما را از کسی (بسبب سوء ظنّ یا کار زشت) بیزاری پدید آید در بارۀ (حکم به ایمان و کفر) او تأمّل نمائید تا زمانیکه مرگ او برسد (زیرا ممکن است پیش از رفتن از دنیا ایمان او ثابت و برقرار گشته از عمل زشت خود توبه و بازگشت نماید، پس بیزاری از شخص او سزاوار نیست، بلکه باید از عمل او بیزاری جست، ولی اگر بر عمل زشت خود باقی ماند تا از دنیا رفت) پس (در این صورت باید از شخص او بیزاری جست، چون) در آن وقت سزاوار بیزاری می‌گردد (زیرا بعد از مرگ تکلیفی نیست تا ایمانی تحصیل شود)

وَ اَلهِجرَةُ قَائِمَةٌ عَلَی حَدِّهَا اَلأَوَّلِ مَا کَانَ لِلَّهِ فِی أَهلِ اَلأَرضِ حَاجَةٌ مِن مُستَسِرِّ اَلأُمَّةِ وَ مُعلِنِهَا لاَ یَقَعُ اِسمُ اَلهِجرَةِ عَلَی أَحَدٍ إِلاَّ بِمَعرِفَةِ اَلحُجَّةِ فِی اَلأَرضِ فَمَن عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ وَ لاَ یَقَعُ اِسمُ اَلاِستِضعَافِ عَلَی مَن بَلَغَتهُ اَلحُجَّةُ فَسَمِعَتهَا أُذُنُهُ وَ وَعَاهَا قَلبُهُ

(2) و هجرت (انتقال از ضلالت و گمراهی به هدایت و رستگاری و از کفر بسوی ایمان) واجب است چنانکه در اوّل بعثت پیغمبر اکرم واجب بود (پس وجوب هجرت مختصّ بزمان حضرت رسول «صلّی اللّٰه علیه و آله» و معنی آن تنها حرکت از مکّه به مدینه نیست، بلکه هجرت بسوی خلفاء و نوّاب آن بزرگوار نیز واجب است، زیرا غرض از هجرت ترک ضلالت و گمراهی است و این ممکن نیست مگر به ارشاد و هدایت أئمۀ دین «صلوات اللّٰه علیهم اجمعین» که خلفاء و نوّاب رسول خدا هستند، پس هجرت بسوی آنها هجرت بسوی آن حضرت است، خلاصه هجرت در جمیع ازمنه و اوقات در مرتبۀ وجوب و لزوم اوّل خود باقی است) خداوند را باهل زمین از گروهی که هجرت بسوی ایمان را (در بلاد کفر از روی تقیّه) پنهان دارند و از آنانکه (در بلاد اسلام) آشکار سازند حاجت و نیازی نیست (و مقصود از امر به هجرت و سائر تکالیف شرعیّه بهره‌مند شدن بندگان و رهائی آنها از عذاب روز رستخیز است، نه آنکه خواسته منفعت و سودی را جلب کرده یا مضرّت و زیانی را از خود دفع نماید، زیرا او غنیّ و مطلق و بی نیاز حقیقی است) نام هجرت بر کسی نهاده نمی‌شود و ثابت نمی‌گردد مگر به شناختن حجّت (خلیفة اللّٰه) در روی زمین (نمی‌توان گفت کسی هجرت کرده و از ضلالت و گمراهی پا بیرون گذارده مگر آنکه امام زمان خود را بشناسد، زیرا هجرت از ضلالت به هدایت ممکن نیست مگر به ارشاد امام علیه السّلام) پس (از این جهت) کسیکه حجّت خدا را شناخت و باو اقرار و اعتراف نمود مهاجر است (از ضلالت به هدایت هجرت کرده اگر چه از وطن خود بیرون نرفته باشد، این جملۀ صریح در آن است که گفتیم: وجوب هجرت مختصّ بزمان پیغمبر اکرم و معنی آن بس حرکت از مکّه به مدینه نیست) و نام ضعیف و ناتوان بر کسی نهاده نمی‌شود که خبر حجّت باو برسد و گوش او آنرا بشنود و در دلش جا گیرد (اگر خبر حجیت حجّت خدا بکسی برسد و راه باو نبرد و از آن کار غافل ماند نپندارد که از جملۀ مستضعفین و ناتوانانی است که بر آنها حرجی نیست، زیرا خبر ثبوت حجّت باو رسیده و به گوش شنیده و بدل فهمیده، پس چنین شخصی معذور نیست، و اگر چه در وطن خود باشد، و چون هر کسی را لیاقت معرفت و شناسایی حجّت نمی‌باشد، بلکه حقیقت معرفت حجّت مخصوص مؤمنین با اخلاص است)

إِنَّ أَمرَنَا صَعبٌ مُستَصعَبٌ لاَ یَحمِلُهُ إِلاَّ عَبدٌ مُؤمِنٌ اِمتَحَنَ اَللَّهُ قَلبَهُ لِلإِیمَانِ وَ لاَ یَعِی حَدِیثَنَا إِلاَّ صُدُورٌ أَمِینَةٌ وَ أَحلاَمٌ رَزِینَةٌ

(می‌فرماید:) (3) معرفت و شناسایی ما کار بسیار دشواری است که بر نمی‌دارد و زیر بار آن نمی‌رود مگر بندۀ مؤمنی که خداوند دل او را برای ایمان آزمایش نموده (آنرا شایستۀ قبول ایمان دانسته) باشد، و حدیث و گفتار ما را نگاه نمی‌دارد مگر سینه‌های امانت پذیر و خردهای پا برجا

أَیُّهَا اَلنَّاسُ سَلُونِی قَبلَ أَن تَفقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ اَلسَّمَاءِ أَعلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ اَلأَرضِ قَبلَ أَن تَشغَرَ بِرِجلِهَا فِتنَةٌ تَطَأُ فِی خِطَامِهَا وَ تَذهَبُ بِأَحلاَمِ قَومِهَا

(و چون منظور امام علیه السّلام ترغیب شنوندگان است به هجرت بسوی خود و پیروی از احادیث آن بزرگوار از اینرو آنان را امر بسؤال و پرسش می‌فرماید:) (4) ای مردم (معارف الهیّه و احکام شرعیّه و آنچه را که تا قیامت واقع میشود) از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید که من به راههای آسمان داناترم از راههای زمین (توجّه من بعلوم و معارف دینیّه از امور دنیویّه بیشتر است) پیش از آنکه فتنه و فساد (بنی امیّه) پا بر دارد و (مانند شتر سرکش از دست مالک رمیده) بر مهار خود گام نهد، و خردهای اهلش را از بین ببرد (پیش از آنکه تباهکاری ایشان همه جا را فرا گرفته مردم را از راه حقّ و شناختن امام زمانشان باز دارد. ناگفته نماند که بحکم عقل و نقل هیچکس را جز علیّ ابن ابی طالب و أئمۀ معصومین بعد از پیغمبر اکرم «علیهم السّلام» جرأت نیست که بگوید: سلونی قبل أن تفقدونی یعنی از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید، و باین موضوع در شرح خطبۀ نود و دوّم اشاره و دلیل آن بیان شد )


خطبه 232- سفارش به پرهیزکاری و یاد مرگ

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام أَحمَدُهُ شُکراً لِإِنعَامِهِ وَ أَستَعِینُهُ عَلَی وَظَائِفِ حُقُوقِهِ عَزِیزُ اَلجُندِ عَظِیمُ اَلمَجدِ

232 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در تقوی و دل نبستن بدنیا و سختیهای بعد از مرگ و سفارش به شکیبایی بر بلاء): (1) خدا را برای نعمت بخشیدن او سپاس می‌گزاریم (زیرا شکر نعمت موجب فراوانی و کفران آن باعث عذاب سخت می‌باشد) و از او برای ادای حقوقش (تحصیل علوم و معارف و انجام واجبات و مستحبّات) یاری می‌طلبم که لشگرش (فرشتگان و انبیاء و اوصیاء و پیروان ایشان بر گمراه شدگان و گمراه کنندگان) غالب، و توانائی او بزرگ است

وَ أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ دَعَا إِلَی طَاعَتِهِ وَ قَاهَرَ أَعدَاءَهُ جِهَاداً عَن دِینِهِ لاَ یَثنِیهِ عَن ذَلِکَ اِجتِمَاعٌ عَلَی تَکذِیبِهِ وَ اِلتِمَاسٌ لِإِطفَاءِ نُورِهِ

(2) و گواهی می‌دهم که محمد (صلّی اللّٰه علیه و آله) بنده و فرستادۀ او است که (مردم را) بطاعت و فرمانبرداری خداوند دعوت فرمود، و با جهاد و جنگیدن در راه دین او بر دشمنانش غالب و فیروز گردید، اتّفاق و پیوستگی دشمنان بر تکذیب آن حضرت و کوشش و تلاش آنها برای خاموش کردن نور او (از بین بردن دینش) از جهاد بازش نمی‌داشت

فَاعتَصِمُوا بِتَقوَی اَللَّهِ فَإِنَّ لَهَا حَبلاً وَثِیقاً عُروَتُهُ وَ مَعقِلاً مَنِیعاً ذِروَتُهُ وَ بَادِرُوا اَلمَوتَ وَ غَمَرَاتِهِ وَ اِمهَدُوا لَهُ قَبلَ حُلُولِهِ وَ أَعِدُّوا لَهُ قَبلَ نُزُولِهِ فَإِنَّ اَلغَایَةَ اَلقِیَامَةُ وَ کَفَی بِذَلِکَ وَاعِظاً لِمَن عَقَلَ وَ مُعتَبَراً لِمَن جَهِلَ

(3) پس (چون بعثت حضرت رسول برای دعوت بسوی دین و طاعت خداوند است اجابت دعوت آن بزرگوار به آنست که مواظبت داشته) بتقوی و ترس از خدا دست اندازید (واجبات را انجام داده گرد محرّمات نگردید) زیرا پرهیزکاری را ریسمانی است دارای دستگیرۀ محکم و پناهگاهی که استوار است بلندی آن (سبب نجات و رهائی از سیه روزی دنیا و آخرتست) و به (طاعت و بندگی و اسباب مغفرت و آمرزش پیش از رسیدن) مرگ و سختیهای آن بشتابید، و برای آن پیش از آمدنش (خود را) آراسته کنید، و پیش از آنکه وارد شود آماده باشید (تا مرگ نرسیده بدستور خدا و رسول رفتار کرده از شیطان و نفس امّاره دوری گزینید که پس از آمدن آن راه بسته میشود) زیرا قیامت (هنگام پاداش و کیفر) پایان کار است (و مرگ اوّل منزل آن می‌باشد) و بس است مرگ پند دهنده برای خردمند، و عبرت برای نادان و غافل

وَ قَبلَ بُلُوغِ اَلغَایَةِ مَا تَعلَمُونَ مِن ضِیقِ اَلأَرمَاسِ وَ شِدَّةِ اَلإِبلاَسِ وَ هَولِ اَلمُطَّلَعِ وَ رَوعَاتِ اَلفَزَعِ وَ اِختِلاَفِ اَلأَضلاَعِ وَ اِستِکَاکِ اَلأَسمَاعِ وَ ظُلمَةِ اَللَّحدِ وَ خِیفَةِ اَلوَعدِ وَ غَمِّ اَلضَّرِیحِ وَ رَدمِ اَلصَّفِیحِ

(4) و پیش از رسیدن بپایان (قیامت) چیزهائی را می‌دانید از تنگی قبرها، و فراوانی غمّ و اندوه (به مفارقت و جدائی مال و فرزند و دوستان) و از ترس محلّی که (اوضاع قیامت را) آگاه می‌شوید (و آن برزخ است) و پیاپی رسیدن خوف و بیم، و جابجا شدن دهنده‌ها (بر اثر فشار قبر) و کر شدن گوشها (از صداهای وحشت انگیز) و تاریکی لحد، و ترس عذابی که خداوند (به زبان پیغمبرانش) خبر داده است، و پوشاندن قبر، و استوار کردن سنگ پهن (که قبر را بآن مسدود می‌نمایند)

فَاللَّهَ اَللَّهَ عِبَادَ اَللَّهِ فَإِنَّ اَلدُّنیَا مَاضِیَةٌ بِکُم عَلَی سَنَنٍ وَ أَنتُم وَ اَلسَّاعَةُ فِی قَرَنٍ وَ کَأَنَّهَا قَد جَاءَت بِأَشرَاطِهَا وَ أَزِفَت بِأَفرَاطِهَا وَ وَقَفَت بِکُم عَلَی صِرَاطِهَا وَ کَأَنَّهَا قَد أَشرَفَت بِزَلاَزِلِهَا وَ أَنَاخَت بِکَلاَکِلِهَا

(5) پس ای بندگان خدا، از خدا بترسید، از خدا بترسید (پیش از رسیدن مرگ کاری کنید که به سختیهای بعد از آن مبتلی نگردید، و به دنیائی که بزودی دست از آن خواهید کشید دل نبندید) زیرا دنیا بشما بیک راه (که راه آخرت است و پیشینیانتان از آن گذشتند) می‌گذرد (همه را از آن راه می‌برد و کسیرا جا نمی‌گذارد) و شما با قیامت بیک ریسمان بسته شده‌اید (بین شما و آن فاصله و مدّت درازی نیست) و مانند آنست که قیامت علامات و نشانه‌های خود را آشکار ساخته و پرچمهایش (مقدّمات پیوستن به پیشینیان) را نزدیک گردانیده، و شما را سر راه خود (برای حساب و باز پرسی) نگاه‌داشته است، و مانند آنست که سختیهایش را جلو آورده و (مانند شتر که برای برداشتن بار از پشتش سینه بزمین می‌نهد) سینه‌هایش را پهن کرده (عذابهای دردناکش را آشکار ساخته)

وَ اِنصَرَمَتِ اَلدُّنیَا بِأَهلِهَا وَ أَخرَجَتهُم مِن حِضنِهَا فَکَانَت کَیَومٍ مَضَی أَو شَهرٍ اِنقَضَی وَ صَارَ جَدِیدُهَا رَثّاً وَ سَمِینُهَا غَثّاً فِی مَوقِفٍ ضَنکِ اَلمَقَامِ وَ أُمُورٍ مُشتَبِهَةٍ عِظَامٍ وَ نَارٍ شَدِیدٍ کَلبُهَا عَالٍ لَجَبُهَا سَاطِعٍ لَهَبُهَا مُتَغَیِّظٍ زَفِیرُهَا مُتَأَجِّجٍ سَعِیرُهَا بَعِیدٍ خُمُودُهَا ذَاکٍ وَقُودُهَا مَخُوفٍ وَعِیدُهَا غَمٍّ قَرَارُهَا مُظلِمَةٍ أَقطَارُهَا حَامِیَةٍ قُدُورُهَا فَظِیعَةٍ أُمُورُهَا

(6) و دنیا از اهل خود دست کشیده و آنان را از پرستاری خویش بیرون نموده پس همچون روزی بود که گذشت، یا ماهی که بسر رسید، و تازۀ آن کهنه و فربه آن لاغر گردید (بدنها ضعیف و ناتوان شده، و آنها را وا داشته‌اند) در جای تنگ (قیامت که گرفتاری آن دشوار و رهائی از آن غیر ممکن) و کارهای درهم و بزرگ، و آتش داغ پر آزار، با صدای بلند، زبانه افروخته فریاد خشمناک، و سوزندگی زبانه دار که فرو نشستن ندارد، و هیزم آن پر شعله، تهدید آن ترسناک، ته آن ناپیدا، اطراف آن تاریک، دیگهای آن بسیار گرم، کیفرهای آن رسوا کننده است

وَ سِیقَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوا رَبَّهُم إِلَی اَلجَنَّةِ زُمَراً قَد أُمِنَ اَلعَذَابُ وَ اِنقَطَعَ اَلعِتَابُ وَ زُحزِحُوا عَنِ اَلنَّارِ وَ اِطمَأَنَّت بِهِمُ اَلدَّارُ وَ رَضُوا اَلمَثوَی وَ اَلقَرَارَ اَلَّذِینَ کَانَت أَعمَالُهُم فِی اَلدُّنیَا زَاکِیَةً وَ أَعیُنُهُم بَاکِیَةً وَ کَانَ لَیلُهُم فِی دُنیَاهُم نَهَاراً تَخَشُّعاً وَ اِستِغفَارًا وَ کَانَ نَهَارُهُم لَیلاً تَوَحُّشاً وَ اِنقِطَاعاً فَجَعَلَ اَللَّهُ لَهُمُ اَلجَنَّةَ مَآباً وَ اَلجَزَاءَ ثَوَاباً وَ کٰانُوا أَحَقَّ بِهٰا وَ أَهلَهٰا فِی مُلکٍ دَائِمٍ وَ نَعِیمٍ قَائِمٍ

(امّا برای پرهیزکاران خداوند در قرآن کریم س 39 ی 73 می‌فرماید: «وَ سِیقَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوا رَبَّهُم‌» «إِلَی اَلجَنَّةِ زُمَراً حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُهٰا وَ فُتِحَت أَبوٰابُهٰا وَ قٰالَ لَهُم خَزَنَتُهٰا سَلاٰمٌ عَلَیکُم طِبتُم فَادخُلُوهٰا خٰالِدِینَ‌» یعنی) (7) و آنانکه از پروردگارشان می‌ترسیدند (در دنیا پرهیزکار بودند) دسته دسته بسوی بهشت رانده میشوند (فرشتگان آنان را می‌برند تا ببهشت وارد شوند، و درهای آن گشوده است، و دربانان آن بآنها گویند: درود بر شما پاک و پاکیزه هستید «در دنیا خود را به معاصی نیالودید» پس ببهشت در آئید و همیشه در آن باشید) در حالیکه از عذاب آسوده و از سرزنش رها و از آتش دور گشته‌اند، و بهشت بسبب ایشان آرامش یافته (از حال انتظار بیرون آمده) و آنان هم از منزل و قرارگاه خود شاد می‌باشند (و اینان) کسانی هستند که در دنیا کردارشان پاکیزه و نیکو و چشمهایشان (از خوف خدا و ترس عذاب) گریان بوده و شب آنها در دنیاشان از جهت افتادگی و طلب آمرزش (بیداری برای عبادت و بندگی به منزلۀ) روز و روزشان از جهت ترس (از عذاب) و دوری نمودن (از دنیا و مشغول بودن براز و نیاز به منزلۀ) شب بوده پس خداوند بهشت را جای بازگشت و خوشی را پاداش ایشان قرار داد، و آنها ببهشت و اهل آن سزاوارتر و شایسته هستند، با پادشاهی همیشگی و نعمت و خوشی ثابت و برقرار

فَارعَوا عِبَادَ اَللَّهِ مَا بِرِعَایَتِهِ یَفُوزُ فَائِزُکُم وَ بِإِضَاعَتِهِ یَخسَرُ مُبطِلُکُم وَ بَادِرُوا آجَالَکُم بِأَعمَالِکُم فَإِنَّکُم مُرتَهَنُونَ بِمَا أَسلَفتُم وَ مَدِینُونَ بِمَا قَدَّمتُم

(8) پس بندگان خدا (اکنون که حال اهل دوزخ و بهشت را شنیدید) مواظبت نمائید آنچه را که به مواظبت آن رستگار شما سود می‌برد، و به تباه ساختن آن تبه کار شما زیان می‌برد (از دستور خدا و رسول پیروی کنید تا سعادت و نیکبختی همیشگی بدست آرید و از آن غافل نباشید که بدبخت می‌گردید) و با کردارتان بر مرگهای خود پیشی گیرید (طوری باشید که در موقع آمدن مرگ اضطراب و نگرانی نداشته باشید) زیرا شما گروگان چیزی هستید که پیش فرستاده‌اید، و جزاء داده می‌شوید بآنچه که بجا آورده‌اید

وَ کَأَن قَد نَزَلَ بِکُمُ اَلمَخُوفُ فَلاَ رَجعَةً تَنَالُونَ وَ لاَ عَثرَةً تُقَالُونَ اِستَعمَلَنَا اَللَّهُ وَ إِیَّاکُم بِطَاعَتِهِ وَ طَاعَةِ رَسُولِهِ وَ عَفَا عَنَّا وَ عَنکُم بِفَضلِ رَحمَتِهِ

(9) و مانند آنست که مرگ شما را دریافته، پس باز گشتی نیست تا (بتدارک کردارهای زشت خود) نائل شده، و نه از لغزش و گناهی (که کرده‌اید) وارهیده شوید (زیرا وا رهیدن از لغزشها بر اثر توبه و بازگشت است و آن در دنیا ممکن است که دار تکلیف و عمل است نه در آخرت که دار جزاء است) خدا ما و شما را بطاعت و پیروی از خود و رسولش وادار نماید، و به افزونی رحمتش از (گناهان) ما و شما بگذرد

اِلزَمُوا اَلأَرضَ وَ اِصبِرُوا عَلَی اَلبَلاَءِ وَ لاَ تُحَرِّکُوا بِأَیدِیکُم وَ سُیُوفِکُم فِی هَوَی أَلسِنَتِکُم وَ لاَ تَستَعجِلُوا بِمَا لَم یُعَجِّلهُ اَللَّهُ لَکُم فَإِنَّهُ مَن مَاتَ مِنکُم عَلَی فِرَاشِهِ وَ هُوَ عَلَی مَعرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ وَ أَهلِ بَیتِهِ مَاتَ شَهِیداً وَ وَقَعَ أَجرُهُ عَلَی اَللّٰهِ وَ اِستَوجَبَ ثَوَابَ مَا نَوَی مِن صَالِحِ عَمَلِهِ وَ قَامَتِ اَلنِّیَّةُ مَقَامَ إِصلاَتِهِ لِسَیفِهِ فَإِنَّ لِکُلِّ شَیءٍ مُدَّةً وَ أَجَلاً

(با تأمّل و اندیشه در مطالب بالا، پس) (10) در جای خود بنشینید (بیهوده افزون طلب نباشید) و بر بلاء و سختی (کفر و ضلالت) شکیبا باشید، و دستها و شمشیرهاتان را در خواهشهای زبانهاتان بکار نیندازید (جنگجو نبوده و دشنام نداده سخنان بی مغز نگویید) و نشتابید بآنچه را که خدا تکلیف نکرده (بر خلاف دستور خدا رفتار ننموده بدون فکر و اندیشه و مطالعۀ سود و زیان هر کاری بیجا خود را گرفتار نسازید) زیرا از شما هر که بر خوابگاه خود بمیرد در حالیکه بحقّ پروردگارش و حقّ پیغمبر و فرستادۀ او و حقّ اهل بیت آن حضرت شناسا باشد شهید مرده است، و مزد او با خدا است، و سزاوار پاداش کردار نیکوئی است که در اندیشه داشته، و این اندیشه جای شمشیر کشیدن او را می‌گیرد، و هر چیز را مدّت و بسر رسیدنی است (که تا آن مدّت بسر نرسد کوشش سود ندهد، خلاصه در صورت توانائی نداشتن و یا برای کشته شدن سود معنویّ‌ در نظر نگرفتن بزد و خورد با دشمنان نپردازید، برای آنکه قصد جنگیدن و بیزاری از آنها هم در حکم جهاد و کشته شدن در راه خدا است )


خطبه 233- سفارش به زهد و پرهیزکاری

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلفَاشِی فِی اَلخَلقِ حَمدُهُ وَ اَلغَالِبِ جُندُهُ وَ اَلمُتَعَالِی جَدُّهُ

233 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است (در پرهیزکاری و دل نبستن بدنیا): (1) سپاس خداوند را سزا است که (موجب) سپاسگزاری او (نعمتهای بیشمارش) در بین آفریدگان منتشر، و لشگر او (فرشتگان و انبیاء و اوصیاء و مؤمنین که جهاد کننده در راه دین او هستند بر دشمنانش) غالب، و بزرگی او (از هر چیز) بر تر است

أَحمَدُهُ عَلَی نِعَمِهِ اَلتُّؤَامِ وَ آلاَئِهِ اَلعِظَامِ اَلَّذِی عَظُمَ حِلمُهُ فَعَفَا وَ عَدَلَ فِی کُلِّ مَا قَضَی وَ عَلِمَ بِمَا یَمضِی وَ مَا مَضَی مُبتَدِعِ اَلخَلاَئِقِ بِعِلمِهِ وَ مُنشِئِهِم بِحُکمِهِ بِلاَ اِقتِدَاءٍ وَ لاَ تَعلِیمٍ وَ لاَ اِحتِذَاءٍ لِمِثَالِ صَانِعٍ حَکِیمٍ وَ لاَ إِصَابَةِ خَطَإٍ وَ لاَ حَضرَةِ مَلَإٍ

(2) او را بر نعمتهای پی در پی و بر بخششهای بزرگش (که خردها در برابر آن ناتوان و زبان از شمارش وا مانده است) سپاس می‌گزارم، خداوندی که بسیار بردبار است (گناهکاران را زود کیفر نمی‌دهد) و (تقصیر ایشان را که قابل عفو و گذشت است) می‌بخشد، و در آنچه حکم کرده (مقدّر و امر فرموده بر وفق حکمت و مصلحت) بعدل و انصاف رفتار نموده، و بآنچه می‌گذرد و آنچه گذشته دانا است (دانائی او در برابر آینده و گذشته یکسان است) به دانائی خود (که عین ذات او است) ایجاد کنندۀ آفریدگان، و بامر و فرمان خویش (که چیزی از آن جلوگیری نمی‌تواند کرد) خلق کنندۀ آنان است بدون پیروی کردن و آموختن (از دیگری) و بدون بهره‌مند شدن از نمونۀ صنعت کار و دور اندیشی (زیرا او مبدا المبادی و اوّلی است که اوّلی برای او فرض نمی‌شود) و بدون برخوردن بخطاء و اشتباهی و بدون گرد آوردن جماعتی (از خردمندان و دانایان تا با ایشان مشورت نماید، زیرا او عین علم است، پس خطاء و اشتباه در او راه ندارد تا نیاز به مشورت داشته باشد)

وَ أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ اِبتَعَثَهُ وَ اَلنَّاسُ یَضرِبُونَ فِی غَمرَةٍ وَ یَمُوجُونَ فِی حَیرَةٍ قَد قَادَتهُم أَزِمَّةُ اَلحَینِ وَ اِستَغلَقَت عَلَی أَفئِدَتِهِم أَقفَالُ اَلرَّینِ

(3) و گواهی می‌دهم که محمّد (صلّی اللّٰه علیه و آله) بنده و فرستادۀ او است بر انگیخت او را هنگامی که مردم در ضلالت و گمراهی بسیار سیر می‌کردند، و در حیرت و نگرانی غوطه‌ور بودند، و مهارهای تباهی و بد بختی آنها را می‌کشانید (و بسوی گرفتاریهای دنیا و آخرت می‌راندشان) و قفلهای گمراهی بر دلهاشان نهاده شده بود (بطوریکه نور حقّ و حقیقت در آنها نمی‌تابید)

أُوصِیکُم عِبَادَ اَللَّهِ بِتَقوَی اَللَّهِ فَإِنَّهَا حَقُّ اَللَّهِ عَلَیکُم وَ اَلمُوجِبَةُ عَلَی اَللَّهِ حَقَّکُم وَ أَن تَستَعِینُوا عَلَیهَا بِاللَّهِ وَ تَستَعِینُوا بِهَا عَلَی اَللَّهِ فَإِنَّ اَلتَّقوَی فِی اَلیَومِ اَلحِرزُ وَ اَلجُنَّةُ وَ فِی غَدٍ اَلطَّرِیقُ إِلَی اَلجَنَّةِ مَسلَکُهَا وَاضِحٌ وَ سَالِکُهَا رَابِحٌ وَ مُستَودَعُهَا حَافِظٌ

(4) بندگان خدا شما را بتقوی و ترس از خدا سفارش می‌نمایم، زیرا تقوی حق خدا است بر شما (تقوی را که عبارت است از عمل بواجبات و ترک منهیّات خداوند حقّ خود و اداء شکر و سپاسگزاری از نعمت‌هایش قرار داده) و حقّ شما (پاداش کردارتان) را بر خدا لازم و برقرار می‌نماید، و شما را سفارش میکنم باینکه از خدا برای تقوی کمک بطلبید (بخواهید تا شما را بتقوی و پرهیزکاری موفّق بدارد) و از تقوی برای (قرب به) خدا همراهی درخواست نمائید (پرهیزکار شوید تا بخدا نزدیک گردید) زیرا تقوی در امروز (دنیا) پناه و (در برابر سختیها و گرفتاریها) سپر است، و در فردا (قیامت) راه بهشت است، راه آن آشکار و رونده در آن سود برنده، و امانت دار آن (خداوند) حافظ و نگهدار است (امانت در نزد او تباه نمی‌شود، بلکه روز رستخیز با سود بسیار آنرا پس می‌دهد)

لَم تَبرَح عَارِضَةً نَفسَهَا عَلَی اَلأُمَمِ اَلمَاضِینَ وَ اَلغَابِرِینَ لِحَاجَتِهِم إِلَیهَا غَداً إِذَا أَعَادَ اَللَّهُ مَا أَبدَی وَ أَخَذَ مَا أَعطَی وَ سَأَلَ عَمَّا أَسدَی فَمَا أَقَلَّ مَن قَبِلَهَا وَ حَمَلَهَا حَقَّ حَملِهَا أُولَئِکَ اَلأَقَلُّونَ عَدَداً وَ هُم أَهلُ صِفَةِ اَللَّهِ سُبحَانَهُ إِذ یَقُولُ وَ قَلِیلٌ مِن عِبٰادِیَ اَلشَّکُورُ

(5) همیشه تقوی خود را بر مردمان گذشته و باقی مانده‌شان داده و جلوه‌گری می‌نماید (تا از آن بهره ببرند) چون ایشان در فردا (ی قیامت) بآن نیازمندند، فردایی که خداوند باز گرداند آنچه پدید آورده (مردگان را زنده فرماید) و گرفته آنچه بخشیده (از دنیا و کالای آن) و پرسش نماید از آنچه عطاء فرموده (از نعمتهای بیشمار که در چه راه صرف نمودید) پس چه بسیار اندکند کسانیکه تقوی را پذیرفته و از روی راستی و درستی آنرا شعار خویش قرار داده‌اند، آنان از جهت عدد و شماره کم‌اند و شایستۀ وصف و مدح خداوند سبحان هستند که (در قرآن کریم س 34 ی 13) می‌فرماید: «وَ قَلِیلٌ مِن عِبٰادِیَ اَلشَّکُورُ» یعنی بندگان بسیار سپاسگزار من اندکند

فَأَهطِعُوا بِأَسمَاعِکُم إِلَیهَا وَ وَاکِظُوا بِجِدِّکُم عَلَیهَا وَ اِعتَاضُوهَا مِن کُلِّ سَلَفٍ خَلَفاً وَ مِن کُلِّ مُخَالِفٍ مُوَافِقاً أَیقِظُوا بِهَا نَومَکُم وَ اِقطَعُوا بِهَا یَومَکُم وَ أَشعِرُوهَا قُلُوبَکُم وَ اِرحَضُوا بِهَا ذُنُوبَکُم وَ دَاوُوا بِهَا اَلأَسقَامَ وَ بَادِرُوا بِهَا اَلحِمَامَ وَ اِعتَبِرُوا بِمَن أَضَاعَهَا وَ لاَ یَعتَبِرَنَّ بِکُم مَن أَطَاعَهَا

(6) پس با گوشهاتان بسوی (شنیدن وصف) تقوی بشتابید (تا بفهمید) و با سعی و کوششتان بر آن مواظبت نمائید (تا رستگار شوید) و آنرا در برابر هر چه گذشته (از دست رفته) عوض و جانشین و در برابر هر مخالف (طریق حقّ‌) موافق قرار دهید بسبب تقوی خوابتان را بیدار سازید (از خواب غفلت بیدار شوید) و روز خود را جدا نمائید (بدنیا دل نبندید) و آنرا ملازم دلهاتان قرار دهید (هیچ گاه از آن دور نشوید) و گناهانتان را بآن بشوئید، و بیماری‌هاتان را بآن مداواة کنید، و بآن بر مرگ پیشی گیرید (کاری کنید که از مرگ نگرانی نداشته باشید) و عبرت گیرید از کسیکه تقوی را تباه ساخته و از دست داده (از شیطان و نفس امّاره پیروی کرده در دنیا بدبخت مانده یا بهره‌ای که خواسته بدست نیاورده و در آخرت بعذاب جاوید مبتلی است) و نشود که از شما عبرت گیرید کسیکه از آن پیروی نموده

أَلاَ فَصُونُوهَا وَ تَصَوَّنُوا بِهَا وَ کُونُوا عَنِ اَلدُّنیَا نُزَّاهاً وَ إِلَی اَلآخِرَةِ وُلاَّهاً وَ لاَ تَضَعُوا مَن رَفَعَتهُ اَلتَّقوَی وَ لاَ تَرفَعُوا مَن رَفَعَتهُ اَلدُّنیَا وَ لاَ تَشِیمُوا بَارِقَهَا وَ لاَ تَسمَعُوا نَاطِقَهَا وَ لاَ تُجِیبُوا نَاعِقَهَا وَ لاَ تَستَضِیئُوا بِإِشرَاقِهَا وَ لاَ تُفتَنُوا بِأَعلاَقِهَا فَإِنَّ بَرقَهَا خَالِبٌ وَ نُطقَهَا کَاذِبٌ وَ أَموَالَهَا مَحرُوبَةٌ وَ أَعلاَقَهَا مَسلُوبَةٌ

(7) آگاه باشید تقوی را (از کبر و خودخواهی و رئاء و خود نمائی) محافظت کنید، و خود را بسبب آن نگاه دارید (زیرا تقوی پناهگاه و سپر از عذاب است) و از دنیا دوری نمائید و بآخرت مشتاق و شیفته باشید، و پست مدارید کسیرا که تقوی بلند کرده (پرهیزکاران را خوار مشمارید که خلاف تقوی و پرهیزکاری است) و بلند مرتبه ندانید کسیرا که دنیا بلند کرده (توانگران را از جهت دارائیشان بزرگ نپندارید، زیرا تعظیم از جهت دارائی با تقوی و پرهیزکاری منافات دارد) و چشم ندوزید به ابر برق دار (کالای جلوه گر) دنیا، و به گویندۀ آن گوش ندهید، و خوانندۀ آن را نپذیرید (با دنیا پرستان گرم نگرفته رفت و آمد ننمائید) و به درخشندگی آن روشنائی مجویید، و به کالاهای نفیس آن فریفته نشوید، زیرا برق آن بی باران و گفتار آن دروغ و دارائیهای آن غارت گشته و کالاهای نفیس آن ربوده شده است

أَلاَ وَ هِیَ اَلمُتَصَدِّیَةُ اَلعَنُونُ وَ اَلجَامِحَةُ اَلحَرُونُ وَ اَلمَائِنَةُ اَلخَئُونُ وَ اَلجَحُودُ اَلکَنُودُ وَ اَلعَنُودُ اَلصَّدُودُ وَ اَلحَیُودُ اَلمَیُودُ حَالُهَا اِنتِقَالٌ وَ وَطأَتُهَا زِلزَالٌ وَ عِزُّهَا ذُلٌّ وَ جِدُّهَا هَزلٌ وَ عُلوُهَا سُفلٌ دَارُ حَرَبٍ وَ سَلبٍ وَ نَهبٍ وَ عَطَبٍ

(8) آگاه باشید دنیا بزن فاجره‌ای ماند که خود را (به مردان) نشان داده روی بگرداند، و به اسب سرکشی ماند که هنگام حرکت توقّف نموده فرمان نبرد، و دروغگوی بسیار خیانتکار و ستیزه‌گر ناسپاسگزار، و بسیار جفا کار منحرف شوندۀ (از راه حقّ‌)، و بسیار دوری کنندۀ (از راه راست) و نگران و درهم است روش آن منتقل شدن (از حالی به حالی و از شخصی به شخصی) و جای پای آن متحرک و غیر ثابت و ارجمندی آن زبونی، و سعی و کوشش آن بازی و شوخی، و بلندی آن پستی است، سرای گرفتن مال و برهنه کردن و تاراج نمودن و تباه ساختن است

أَهلُهَا عَلَی سَاقٍ وَ سِیَاقٍ وَ لِحَاقٍ وَ فِرَاقٍ قَد تَحَیَّرَت مَذَاهِبُهَا وَ أَعجَزَت مَهَارِبُهَا وَ خَابَت مَطَالِبُهَا فَأَسلَمَتهُمُ اَلمَعَاقِلُ وَ لَفَظَتهُمُ اَلمَنَازِلُ وَ أَعیَتهُمُ اَلمَحَاوِلُ فَمِن نَاجٍ مَعقُورٍ وَ لَحمٍ مَجزُورٍ وَ شِلوٍ مَذبُوحٍ وَ دَمٍ مَسفُوحٍ وَ عَاضٍّ عَلَی یَدَیهِ وَ صَافِقٍ بِکَفَّیهِ وَ مُرتَفِقٍ بِخَدَّیهِ وَ زَارٍ عَلَی رَأیِهِ وَ رَاجِعٍ عَن عَزمِهِ وَ قَد أَدبَرَتِ اَلحِیلَةُ وَ أَقبَلَتِ اَلغِیلَةُ وَ لاَتَ حِینَ مَنَاصٍ

(9) اهل آن بر پا بوده (از سختی و گرفتاری بسیار آنی آسودگی ندارند) و رانده میشوند، و (به پیشینیان) ملحق می‌گردند، و (از مال و زن و فرزند و خویشان و دوستان) جدا خواهند ماند، راههای آن سرگردان کننده (روندگان در آن نمی‌دانند کجا می‌روند و به کجا می‌رسند) و گریزگاههای آن ناتوان کننده است (مردم در آن گریزگاهی نیافته دستشان بجائی بند نمی‌شود) و مقاصد آن نومید کننده است (هیچکس در آن بمراد نمی‌رسد) پس پناهگاهها دنیا پرستان را (به چنگ بلاء و سختی) تسلیم نموده و آنها را نگاه نداشته، و منزلها آنان را دور انداخته، و زرنگی‌ها ایشان را وا مانده و خسته گردانیده است (خلاصه در دنیا گریزگاهی نیست که کسی بآن پناه برد، و منزلی نیست که کسی را نگاه‌داشته از خود دور نیفکند، و زرنگی و پشت هم اندازی سودی ندارد) پس بعضی (از اهل دنیا) رهائی یافته (لکن) پی کرده شده و بپای آنها زخم رسیده، و بعضی چون گوشت جدا شده، و بعضی مانند بدن سر بریده، و بعضی همچون خون ریخته شده، و بعضی (بر اثر غمّ و اندوه) دستهای خود را گزان، و بعضی (دریغ خورده بر اثر آن) کفهای خود را بر هم زنان، و بعضی (بر اثر بیچارگی) دو گونه بر مرفق و آرنج نهاده، و بعضی اندیشۀ خود را سرزنش نموده نادرست دانند، و بعضی از قصد خویش رو گردانند در حالیکه تدبیر و چاره از دست رفته (سود ندارد) و بلای ناگهانی رو آورده (مرگ رسیده و کار از کار گذشته) و آن هنگام موقع گریختن نیست (خداوند در قرآن کریم س 38 ی 3 می‌فرماید: «کَم أَهلَکنٰا مِن قَبلِهِم مِن قَرنٍ فَنٰادَوا وَ لاٰتَ حِینَ مَنٰاصٍ‌» یعنی چه بسیار پیش از ایشان از مردم روزگار را تباه ساختیم، پس کمک خواستند «تا بگریزند» و هنگام گریختن و فرار کردن نبود)

هَیهَاتَ هَیهَاتَ قَد فَاتَ مَا فَاتَ وَ ذَهَبَ مَا ذَهَبَ وَ مَضَتِ اَلدُّنیَا لِحَالِ بَالِهَا فَمٰا بَکَت عَلَیهِمُ اَلسَّمٰاءُ وَ اَلأَرضُ وَ مٰا کٰانُوا مُنظَرِینَ

(10) چه بسیار دور است (گریختن و تدارک کار بعد از رسیدن مرگ)!! بتحقیق از دست رفت آنچه از دست رفت، و گذشت آنچه گذشت (زمان تدارک گناهان و جبران خطاها و کارهای زشت سپری شد) و دنیا به دلخواه خود (نه بر وفق آرزوی اهلش) گذشت (در قرآن کریم س 44 ی 29 می‌فرماید: «فَمٰا بَکَت عَلَیهِمُ اَلسَّمٰاءُ وَ اَلأَرضُ وَ مٰا کٰانُوا مُنظَرِینَ‌» یعنی) پس اهل آسمان و زمین بر هلاک دنیا پرستان گریه نکردند (افسردگی به خودشان راه ندادند) و آنها از مهلت داده شدگان نبودند (تا راه رهائی از عذاب بیابند )


خطبه 234- خطبه «قاصعه»

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام و من الناس من یسمی هذه الخطبة بالقاصعة و هی تتضمن ذم إبلیس لعنه الله علی استکباره و ترکه السجود لآدم علیه‌السلام و إنه أول من أظهر العصبیة و تبع الحمیة و تحذیر الناس من سلوک طریقته

234 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السّلام است که بعضی آنرا خطبۀ قاصعه می‌نامند ، و (قصع در لغت بمعنی نشخوار کردن آمده، گفته‌اند: وجه تسمیۀ این خطبه به قاصعه آنست که چون حضرت آنرا برای اهل کوفه بیان می‌فرمود بر شتر ماده‌ای سوار بود که نشخوار میکرد، و گفته‌اند: قصع در لغت بمعنی تحقیر و خوار نمودن نیز آمده، پس وجه تسمیۀ آن آنست که امام علیه السّلام در آن شیطان را تحقیر و خوار و پست نموده، و وجوه دیگری هم برای تسمیۀ آن گفته‌اند، ولی اقرب وجوه وجه اوّل و نیکوتر آنها وجه دوّم است، و) آن متضمّن مذمّت و سرزنش شیطان است - لعنت خدا بر او باد - بجهت تکبّر و سرکشی او، و سجده نکردنش بر آدم - علیه السّلام - و اینکه او نخستین کسی بود که پا فشاری کرده نپذیرفتن حقّ را آشکار ساخت، و نخوت و خود خواهی را پیروی نمود، و (نیز) متضمّن ترساندن مردم است از متابعت طریقه و روش او (و این خطبه درازترین خطبه‌های نهج البلاغه است)

اَلحَمدُ لِلَّهِ اَلَّذِی لَبِسَ اَلعِزَّ وَ اَلکِبرِیَاءَ وَ اِختَارَهُمَا لِنَفسِهِ دُونَ خَلقِهِ وَ جَعَلَهُمَا حِمًی وَ حَرَماً عَلَی غَیرِهِ وَ اِصطَفَاهُمَا لِجَلاَلِهِ وَ جَعَلَ اَللَّعنَةَ عَلَی مَن نَازَعَهُ فِیهِمَا مِن عِبَادِهِ

(1) سپاس سزاوار خداوندی است که پوشید (جامۀ) توانگری و بزرگواری را (توانگری و بزرگواری مخصوص او است که هیچ چیز او را ناتوان نمی‌گرداند و به حقیقت او نمی‌رسد) و این دو صفت را بخود اختصاص داده نه برای آفریدگانش (باین دو صفت منفرد و یگانه است، زیرا غیر او ذاتا زبون و زیر دست و در همه چیز نیاز بغیر دارند) و آنها را بر غیر خود ممنوع و حرام گردانید (پس کسیرا نمی‌رسد که آنها را ادّعاء نماید و اگر ادّعاء نمود مسئول و معاقب است) و آنها را برای جلال خویش برگزید، و لعنت (دوری از رحمتش) را قرار داد برای هر که از بندگانش در این دو صفت با او منازعه نماید (به توانگری و بزرگواری کردن بر افرازد، چنانکه در قرآن کریم س 39 ی 60 می‌فرماید: «وَ یَومَ اَلقِیٰامَةِ تَرَی اَلَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اَللّٰهِ وُجُوهُهُم مُسوَدَّةٌ أَ لَیسَ فِی جَهَنَّمَ مَثویً لِلمُتَکَبِّرِینَ‌» یعنی آنان را که بر خدا دروغ بستند و زیر بار فرمان او نرفتند روز رستخیز روهایشان را سیاه می‌بینی، آیا در دوزخ جائی برای تکبّر کنندگان و گردنکشان نیست‌؟ و در س 16 ی 29 می‌فرماید: «فَادخُلُوا أَبوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا فَلَبِئسَ مَثوَی اَلمُتَکَبِّرِینَ‌» یعنی داخل درها «درکات و گودیها» ی دوزخ شوید در حالیکه در آن جاوید می‌مانید، و بد است جای گردنکشان)

ثُمَّ اِختَبَرَ بِذَلِکَ مَلاَئِکَتَهُ اَلمُقَرَّبِینَ لِیُمَیِّزَ اَلمُتَوَاضِعِینَ مِنهُم مِنَ اَلمُستَکبِرِینَ

(2) پس بسبب اختصاص این دو صفت بخود فرشتگان را که مقرّب درگاه او بودند آزمایش نمود تا فروتنان ایشان را از گردنکشان (شیطان که از جنّ بود و در بین آنها به سجدۀ بآدم مأمور شد) ممتاز و جدا سازد (با آنان معاملۀ آزمایش کنندگان نمود تا بدانند که هر که از فرمان الهی پیروی کند رستگار و هر که مخالفت ورزد بعذاب گرفتار شود، نه آنکه خواسته امتحان نماید تا دانا گردد که امتحان به این معنی در بارۀ او محال است، چنانکه در شرح خطبۀ شصت و دوّم اشاره شد)

فَقَالَ سُبحَانَهُ وَ هُوَ اَلعَالِمُ بِمُضمَرَاتِ اَلقُلُوبِ وَ مَحجُوبَاتِ اَلغُیُوبِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ فَإِذٰا سَوَّیتُهُ وَ نَفَختُ فِیهِ مِن رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ فَسَجَدَ اَلمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُم أَجمَعُونَ إِلاّٰ إِبلِیسَ

پس (از این جهت امام علیه السّلام می‌فرماید:) با اینکه به نهانیهای دلها و پنهانیهای پوشیدۀ از نظرها دانا بود (در قرآن کریم س 38 ی 71) فرمود: «إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ‌» (ی (72)) «فَإِذٰا سَوَّیتُهُ وَ نَفَختُ فِیهِ مِن رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ‌» (ی 73) «فَسَجَدَ اَلمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُم أَجمَعُونَ‌» (ی (74)) «إِلاّٰ إِبلِیسَ‌» یعنی من آدم را از گل خلق خواهم نمود، پس وقتی که او را بیافریدم و جان دادمش برو در افتاده او را سجده کنید (تعظیم و فروتنی نمائید، و یا او را قبلۀ خویش قرار دهید، زیرا سجدۀ عبادت و بندگی برای غیر خدا جائز نیست) پس همۀ فرشتگان سجده کردند مگر ابلیس (حضرت رضا علیه السّلام فرموده: نام شیطان حارث بوده سمّی إبلیس لأنّه أبلس من رحمة اللّٰه یعنی ابلیس نامیده شده بجهت آنکه از رحمت خدا دور گشت. ناگفته نماند که بین علماء و بزرگان اختلاف است که آیا شیطان از جنّ بوده یا از فرشتگان، و حقّ آنست که از جنّ بوده، و اجماع علماء امامیّه بر آنست، چنانکه از شیخ مفید - علیه الرحمة - نقل شده، و روایات متواتره از ائمۀ هدی - علیهم السّلام - در این باب وارد گشته، و قرآن کریم بآن تصریح می‌فرماید س 18 ی 50 «وَ إِذ قُلنٰا لِلمَلاٰئِکَةِ اُسجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبلِیسَ کٰانَ مِنَ اَلجِنِّ‌» یعنی یاد آور هنگامی را که به فرشتگان فرمودیم بآدم سجده کنید، پس همه سجده کردند مگر ابلیس که از جنّ بود، و استثناء دلیل بر آن نیست که شیطان از فرشتگان بوده چون جملۀ «کٰانَ مِنَ اَلجِنِّ‌» صریح است که استثناء در اینجا و سائر مواضع قرآن کریم در این باب استثناء منقطع است یعنی ربط به مستثنی منه ندارد)

اِعتَرَضَتهُ اَلحَمِیَّةُ فَافتَخَرَ عَلَی آدَمَ بِخَلقِهِ وَ تَعَصَّبَ عَلَیهِ لِأَصلِهِ فَعَدُوُّ اَللَّهِ إِمَامُ اَلمُتَعَصِّبِینَ وَ سَلَفُ اَلمُستَکبِرِینَ اَلَّذِی وَضَعَ أَسَاسَ اَلعَصَبِیَّةِ وَ نَازَعَ اَللَّهَ رِدَاءَ اَلجَبَرِیَّةِ وَ اِدَّرَعَ لِبَاسَ اَلتَّعَزُّزِ وَ خَلَعَ قِنَاعَ اَلتَّذَلُّلِ

(خلاصه آدم را سجده نکرد برای آنکه) (3) کبر و خود خواهی باو روی می‌آورد، پس به آفرینش خود بر آدم فخر و نازش نمود، و برای اصل خویش (که از آتش آفریده شده بود) عصبیّت نموده آشکارا زیر بار فرمان حقّ نرفت (و گفت: او را از گل و مرا از آتش آفریدی من که از او بهترم چرا او را سجده کنم‌؟) پس دشمن خدا (شیطان) پیشوای متعصبین و پیشرو گردنکشان است که بنیان عصبیّت را بجا گذارد، و با خدا در جامۀ عظمت و بزرگی (که اختصاص باو داشت) نزاع نمود، و لباس عزّت و سربلندی (که سزاوار او نبود) پوشید، و پوشش ذلّت و خواری (که شایسته‌اش بود) دور افکند

أَ لاَ تَرَونَ کَیفَ صَغَّرَهُ اَللَّهُ بِتَکَبُّرِهِ وَ وَضَعَهُ اَللَّهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِی اَلدُّنیَا مَدحُوراً وَ أَعَدَّ لَهُ فِی اَلآخِرَةِ سَعِیراً

(4) نمی‌بینید چگونه خداوند او را برای تکبّر و سرکشی خرد و کوچک و سبب بلند پروازی پست نمود؟ پس او را در دنیا (از رحمت خود) رانده شده قرار داد (چنانکه در قرآن کریم س 15 ی 34 می‌فرماید: «قٰالَ فَاخرُج مِنهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ‌» ی 35 «وَ إِنَّ عَلَیکَ اَللَّعنَةَ إِلیٰ یَومِ اَلدِّینِ‌» یعنی خداوند فرمود از بهشت بیرون رو که تو رانده شدی، و تا روز رستخیز بر تو لعنت است) و در آخرت برای او آتش بر افروخته آماده فرمود (چنانکه در قرآن کریم س 38 ی 85 می‌فرماید: «لَأَملَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنکَ وَ مِمَّن تَبِعَکَ مِنهُم أَجمَعِینَ‌» یعنی دوزخ را از تو و از همۀ آنان که پیرو تو هستند از آدمیان و جنّیان پر خواهم نمود )

وَ لَو أَرَادَ اَللَّهُ أَن یَخلُقَ آدَمَ مِن نُورٍ یَخطَفُ اَلأَبصَارَ ضِیَاؤُهُ وَ یَبهَرُ اَلعُقُولَ رُوَاؤُهُ وَ طِیبٍ یَأخُذُ اَلأَنفَاسَ عَرفُهُ لَفَعَلَ وَ لَو فَعَلَ لَظَلَّت لَهُ اَلأَعنَاقُ خَاضِعَةً وَ لَخَفَّتِ اَلبَلوَی فِیهِ عَلَی اَلمَلاَئِکَةِ وَ لَکِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ اِبتَلَی خَلقَهُ بِبَعضِ مَا یَجهَلُونَ أَصلَهُ تَمیِیزاً بِالاِختِبَارِ لَهُم وَ نَفیاً لِلاِستِکبَارِ عَنهُم وَ إِبعَاداً لِلخُیَلاَءِ مِنهُم

(5) و اگر خدا می‌خواست آدم را بیافریند از نوری که روشنی آن دیده‌ها را تیره سازد، و زیبایی آن بر خردها غالب گردد (عقلها در برابر آن حیران و سرگردان شوند) و از چیز خوشبوئی که بوی خوش آن اشخاص را فرا گیرد، هر آینه می‌آفرید و اگر (چنین) می‌آفرید گردنها در برابر آدم فروتن، و آزمایش در بارۀ او بر فرشتگان آسان می‌شد (بی‌درنگ شیطان به سجدۀ او می‌شتافت و او را مادون خود تصوّر نمی‌کرد) و لیکن خداوند سبحان آفریدگانش را می‌آزماید به بعضی از آنچه اصل و سببش را نمی‌دانند برای امتیاز دادن و جدا ساختن آنها (از غیر - شان) و برای برطرف کردن تکبّر و گردنکشی و دور نمودن خودپسندی از آنان (چنانکه بیشتر احکام شرعیّه که عقل به حکمت آن پی نبرده از این قبیل است.)

فَاعتَبِرُوا بِمَا کَانَ مِن فِعلِ اَللَّهِ بِإِبلِیسَ إِذ أَحبَطَ عَمَلَهُ اَلطَّوِیلَ وَ جَهدَهُ اَلجَهِیدَ وَ کَانَ قَد عَبَدَ اَللَّهَ سِتَّةَ آلاَفِ سَنَةٍ لاَ یُدرَی أَ مِن سِنِی اَلدُّنیَا أَم مِن سِنِی اَلآخِرَةِ عَن کِبرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ فَمَن ذَا بَعدَ إِبلِیسَ یَسلَمُ عَلَی اَللَّهِ بِمِثلِ مَعصِیَتِهِ کَلاَّ مَا کَانَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ لِیُدخِلَ اَلجَنَّةَ بَشَراً بِأَمرٍ أَخرَجَ بِهِ مِنهَا مَلَکاً

(6) پس از کار خدا در بارۀ شیطان عبرت گیرید که عبادت و بندگی بسیار و منتهی سعی و کوشش او را (بر اثر تکبّر و سرکشیش) باطل و تباه ساخت در حالیکه خدا را شش هزار سال عبادت کرده بود که معلوم نیست (شما نمی‌دانید و فهمتان قاصر است که) آیا از سالهای دنیا است یا از سالهای (آخرت)( که هر روز آن معادل پنجاه هزار سال دنیا است، و این) بجهت کبر و سرکشی یک ساعت (بود که خود را بر تر از آدم دانسته باو سجده نکرد) پس چه کس بعد از شیطان با بجا آوردن مانند معصیت او (کبر و سرکشی) از عذاب خدا سالم ماند؟ حاشا! نخواهد شد که خداوند سبحان انسانی را ببهشت داخل نماید با کاری که بسبب آن فرشته‌ای (شیطان) را از آن بیرون نمود (تعبیر امام علیه السّلام از شیطان در اینجا به فرشته‌ای برای آنست که در آسمان بوده و با فرشتگان آمیزش داشته)

إِنَّ حُکمَهُ فِی أَهلِ اَلسَّمَاءِ وَ أَهلِ اَلأَرضِ لَوَاحِدٌ وَ مَا بَینَ اَللَّهِ وَ بَینَ أَحَدٍ مِن خَلقِهِ هَوَادَةٌ فِی إِبَاحَةِ حِمًی حَرَّمَهُ عَلَی اَلعَالَمِینَ

(7) حکم و فرمان خدا در اهل آسمان (فرشتگان) و اهل زمین (آدمیان) یکی است، و بین او و هیچیک از آفریدگانش در روا داشتن آنچه مختصّ بخود او است (عظمت و بزرگواری) که آنرا بر عالمیان حرام کرده و ناروا دانسته رخصتی نیست (احکام خداوند نسبت بهمه یکسان است، پس نمی‌توان گفت که بس شیطان بر اثر یک نافرمانی راندۀ درگاه شده، بلکه باید دانست هر که و هر جا باشد چون گردن از زیر بار تکلیف بیرون آرد از رحمت خدا دور گشته بعذاب گرفتار شود )

فَاحذَرُوا عِبَادَ اَللَّهِ عَدُوَّ اَللَّهِ أَن یُعدِیَکُم بِدَائِهِ وَ أَن یَستَفِزَّکُم بِنِدَائِهِ وَ أَن یُجلِبَ عَلَیکُم بِخَیلِهِ وَ رَجلِهِ فَلَعَمرِی لَقَد فَوَّقَ لَکُم سَهمَ اَلوَعِیدِ وَ أَغرَقَ لَکُم بِالنَّزعِ اَلشَّدِیدِ وَ رَمَاکُم مِن مَکَانٍ قَرِیبٍ وَ قَالَ رَبِّ بِمٰا أَغوَیتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُم فِی اَلأَرضِ وَ لَأُغوِیَنَّهُم أَجمَعِینَ قَذفاً بِغَیبٍ بَعِیدٍ وَ رَجماً بِظَنٍّ غَیرِ مُصِیبٍ

(8) پس بندگان خدا، از دشمن خدا (شیطان) بترسید از اینکه شما را بدرد خود (کبر و سرکشی) گرفتار کند (مانند خود متکبّر و گردن کش نموده از رحمت خدا دور سازد) و از اینکه به گفتۀ خویش شما را (از راه راست) باز داشته نگران نماید، و سواران و پیادگان لشگرش (پیروانش) را دور شما گرد آورد پس بجان خودم سوگند که تیر شرّ (گمراه ساختن) را برای شما بزه کمان نهاده و آنرا بطرف شما سخت کشیده، و از نزدیک بشما تیر انداخته (تا تیرش بخطاء نرود) و (چنانکه در قرآن کریم س 15 ی 39 خداوند از او حکایت می‌فرماید) گفت: «رَبِّ بِمٰا أَغوَیتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُم فِی اَلأَرضِ وَ لَأُغوِیَنَّهُم أَجمَعِینَ‌» یعنی پروردگار من برای اینکه مرا گمراه کردی (بر اثر ترک سجدۀ آدم) هر آینه گناهان را برابر بنی آدم در زمین می‌آرایم (تا از اطاعت باز مانند) و همۀ آنان را گمراه خواهم نمود (و این سخن را گفت) در حالیکه (ندانسته) اظهار غیب گوئی کرده از روی گمان نادرست آنرا بیان نمود

صَدَّقَهُ بِهِ أَبنَاءُ اَلحَمِیَّةِ وَ إِخوَانُ اَلعَصَبِیَّةِ وَ فُرسَانُ اَلکِبرِ وَ اَلجَاهِلِیَّةِ حَتَّی إِذَا اِنقَادَت لَهُ اَلجَامِحَةُ مِنکُم وَ اِستَحکَمَتِ اَلطَّمَاعِیَةُ مِنهُ فِیکُم فَنَجَمَتِ اَلحَالُ مِنَ اَلسِّرِّ اَلخَفِیِّ إِلَی اَلأَمرِ اَلجَلِیِّ

(ولی) (9) فرزندان نخوت و برادران عصبیّت و سواران گردن کش و جاهلیّت و نادانی دعوی او را تصدیق کرده راست آوردند (چون اهل دنیا معصیت و نافرمانی نموده بدرد کبر و خود پسندی که شیطان داشت گرفتار شدند، پس ادّعای او را که از روی نادانی و گمان نادرست بود درست جلوه دادند) تا اینکه سرکش از شما (که از راه راست پا بیرون نهاد) پیرو او گردید، و (از اینرو) طمع و آز او در (گمراه کردن) شما پا بر جا شد، پس چگونگی پنهان آشکار گشت (آثار وسوسۀ او در دلهای شما نمایان شد که بی پروا بر خلاف دستور خدا رفتار می‌نمایید)

اِستَفحَلَ سُلطَانُهُ عَلَیکُم وَ دَلَفَ بِجُنُودِهِ نَحوَکُم فَاقحَمُوکُم وَلَجَاتِ اَلذُّلِّ وَ أَحَلُّوکُم وَرَطَاتِ اَلقَتلِ وَ أَوطَئُوکُم إِثخَانَ اَلجِرَاحَةِ طَعناً فِی عُیُونِکُم وَ حَزّاً فِی حُلُوقِکُم وَ دَقّاً لِمَنَاخِرِکُم وَ قَصداً لِمَقَاتِلِکُم وَ سَوقاً بِخَزَائِمِ اَلقَهرِ إِلَی اَلنَّارِ اَلمُعَدَّةِ لَکُم

(10) استیلاء او بر شما قوّت یافت، و سپاه خود را بسوی شما نزدیک آورد، پس شما را در غارهای ذلّت و خواری افکندند، و در گودالهای کشتن (تباه ساختن) انداختند و شما را پایمال کردند با زخم سخت: نیزه زدن در چشمها و بریدن گلوها و کوبیدن سوراخ بینی‌ها و ارادۀ انداختن در قتلگاهاتان و راندنتان با حلقه‌های مهار قهر و خشم که در بینی می‌نهند بسوی آتشی که برایتان آماده شده (خلاصه شیطان و سپاهش خواهشهای نفس امّاره و گناهان را در نظر شما جلوه داده به دام بد بختی در آورده بعذاب سوق می‌دهند)

فَأَصبَحَ أَعظَمَ فِی دِینِکُم حَرجاً وَ أَورَی فِی دُنیَاکُم قَدحاً مِنَ اَلَّذِینَ أَصبَحتُم لَهُم مُنَاصِبِینَ وَ عَلَیهِم مُتَأَلِّبِینَ فَاجعَلُوا عَلَیهِ حَدَّکُم وَ لَهُ جِدَّکُم فَلَعَمرُ اَللَّهِ لَقَد فَخَرَ عَلَی أَصلِکُم وَ وَقَعَ فِی حَسَبِکُم وَ دَفَعَ فِی نَسَبِکُم وَ أَجلَبَ بِخَیلِهِ عَلَیکُم وَ قَصَدَ بِرَجلِهِ سَبِیلَکُم یَقتَنِصُونَکُم بِکُلِّ مَکَانٍ وَ یَضرِبُونَ مِنکُم کُلَّ بَنَانٍ لاَ تَمتَنِعُونَ بِحِیلَةٍ وَ لاَ تَدفَعُونَ بِعَزِیمَةٍ فِی حَومَةِ ذُلٍّ وَ حَلقَةِ ضِیقٍ وَ عَرصَةِ مَوتٍ وَ جَولَةِ بَلاَءٍ

(11) پس شیطان برای زخم زدن (زیان رساندن) در دین شما بزرگتر و برای آتش افروختن (فتنه و فساد بر پا نمودن) در دنیای شما افروزنده‌تر گردید از دشمنانی که با ایشان آشکارا دشمنی کرده برای (زد و خورد با) آنها گرد می‌آیید (و از یکدیگر کمک می‌طلبید) پس زور و کوشش خود را بر دفع او بگمارید که بخدا سوگند بر ریشۀ شما (پدرتان آدم) فخر و نازش کرد، و در حسب (قدرت و منزلت) شما نکوهش نمود، و نسب (قرابت و خویشی) شما را کوچک و پست دانست، و سواران خود را برای (گمراه کردن) شما گرد آورده، و با پیادگانش راه شما را اراده نمود (تا در گمراهی مانده براه هدایت و رستگاری پا نهید) در هر جا شما را شکار کرده به دام می‌آرند، و سر انگشتانتان را می‌زنند و به حیله و دسیسه نمی‌توانید (از ایشان) سرباز زنید، و بتصمیم و اراده نمی‌توانید (آنها را) دفع نموده از خود دور نمائید، در حالیکه شما در انبوه ذلّت و خواری و دائرۀ تنگ و عرصۀ مرگ و جولانگاه بلاء و سختی (دنیا گرفتار) هستید (و از شرّ شیطان نرهید مگر با کشتن نفس امّاره و پیروی نکردن از او)

فَأَطفِئُوا مَا کَمَنَ فِی قُلُوبِکُم مِن نِیرَانِ اَلعَصَبِیَّةِ وَ أَحقَادِ اَلجَاهِلِیَّةِ فَإِنَّمَا تِلکَ اَلحَمِیَّةُ تَکُونُ فِی اَلمُسلِمِ مِن خَطَرَاتِ اَلشَّیطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ

(12) پس خاموش کنید آتش عصبیّت و کینه‌های زمان جاهلیّت را که در دلهای شما پنهان است که این تکبّر و گردنکشی و خود پسندی در مسلمان از افکنده‌های شیطان و خود خواهی‌ها و تباه کردنها و وسوسه‌های او است

وَ اِعتَمِدُوا وَضعَ اَلتَّذَلُّلِ عَلَی رُءُوسِکُم وَ إِلقَاءَ اَلتَّعَزُّزِ تَحتَ أَقدَامِکُم وَ خَلعَ اَلتَّکَبُّرِ مِن أَعنَاقِکُم وَ اِتَّخِذُوا اَلتَّوَاضُعَ مَسلَحَةً بَینَکُم وَ بَینَ عَدُوِّکُم إِبلِیسَ وَ جُنُودِهِ فَإِنَّ لَهُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ جُنُوداً وَ أَعوَاناً وَ رَجلاً وَ فُرسَاناً

(13) و تصمیم گیرید که فروتنی را از روی سرهاتان نهاده بزرگی و خود پسندی را زیر پاهاتان بیفکنید، و تکبّر و گردنکشی را از گردنهاتان دور سازید، و فروتنی را بین خود و دشمنانتان شیطان و لشگرش بجای لشگر تمام سلاح بکار برید، زیرا او را در هر امّتی لشگرها و یاران و پیادگان و سواران است (که همه با او کمک کرده کبر و نخوت را در نظرتان می‌آرایند تا شما را در بلاء و هلاکت اندازند، پس شما تواضع و فروتنی را لشگر خود قرار داده با ایشان کارزار کنید)

وَ لاَ تَکُونُوا کَالمُتَکَبِّرِ عَلَی اِبنِ أُمِّهِ مِن غَیرِ مَا فَضلٍ جَعَلَهُ اَللَّهُ فِیهِ سِوَی مَا أَلحَقَتِ اَلعَظَمَةُ بِنَفسِهِ مِن عَدَاوَةِ اَلحَسَدِ وَ قَدَحَتِ اَلحَمِیَّةُ فِی قَلبِهِ مِن نَارِ اَلغَضَبِ وَ نَفَخَ اَلشَّیطَانُ فِی أَنفِهِ مِن رِیحِ اَلکِبرِ اَلَّذِی أَعقَبَهُ اَللَّهُ بِهِ اَلنَّدَامَةَ وَ أَلزَمَهُ آثَامَ اَلقَاتِلِینَ إِلَی یَومِ اَلقِیَامَةِ

(14) و مانند متکبّر گردن کش (قابیل فرزند آدم علیه السّلام) بر فرزند مادرش (هابیل) نباشید (تعبیر از هابیل به فرزند مادر قابیل با اینکه هر دو از یک پدر و یک مادر بودند برای آنست که مهربانی دو برادر از یک مادر بیشتر است از مهربانی دو برادر که از دو مادر باشند) که بر او تکبّر نمود بدون اینکه خداوند در او فزونی قرار داده باشد جز آنکه کبر و بزرگی ناشی از رشک باو روی آورد، و از آتش خشم در دل او تعصّب افروخته شد و شیطان باد کبر و سر بلندی در بینی او دمید، چنان خود خواهی و گردنکشی که خداوند پس از کبر و سربلندی او را پشیمانی داد (بر اثر مردن برادر حیران و سرگردانش نمود، نه بر کشتن او که اگر بر اثر کشتن او پشیمان می‌شد توبه و بازگشت از گناهی بود که مرتکب شده و معذّب نمی‌ماند) و گناه کشندگان را تا روز رستخیز همراه او گردانید (چنانکه در قرآن کریم س 5 ی 31 می‌فرماید: «فَأَصبَحَ مِنَ اَلنّٰادِمِینَ‌» ی 32 «مِن أَجلِ ذٰلِکَ کَتَبنٰا عَلیٰ بَنِی إِسرٰائِیلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفساً بِغَیرِ نَفسٍ أَو فَسٰادٍ فِی اَلأَرضِ فَکَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِیعاً» یعنی چون قابیل هابیل را کشت از جملۀ پشیمانان گردید، از اینرو به بنی اسرائیل دستور دادیم که هر که بکشد کسی را بی آنکه او دیگری را کشته یا فسادی در زمین کرده باشد که موجب کشته شدن گردد، پس چنان است که همۀ مردم را کشته باشد )

أَلاَ وَ قَد أَمعَنتُم فِی اَلبَغیِ وَ أَفسَدتُم فِی اَلأَرضِ مُصَارَحَةً لِلَّهِ بِالمُنَاصَبَةِ وَ مُبَارَزَةً لِلمُؤمِنِینَ بِالمُحَارَبَةِ

(15) آگاه باشید که شما در ستمگری بسیار جهد و کوشش نمودید، و در زمین فساد و تباهکاری کردید، از روی آشکار کردن دشمنی با خدا، و بیرون آمدن برای جنگ با مؤمنین! (شاید مقصود امام علیه السّلام در اینجا اشاره به مخالفت امّت با آن حضرت بوده بعد از رحلت رسول خدا صلی اللّٰه علیه و آله، یا رفتار اهل شام و پیروان معاویه با آن بزرگوار)

فَاللَّهَ اَللَّهَ فِی کِبرِ اَلحَمِیَّةِ وَ فَخرِ اَلجَاهِلِیَّةِ فَإِنَّهُ مَلاَقِحُ اَلشَّنَئَانِ وَ مَنَافِخُ اَلشَّیطَانِ اَلَّتِی خَدَعَ بِهَا اَلأُمَمَ اَلمَاضِیَةَ وَ اَلقُرُونَ اَلخَالِیَةَ حَتَّی أَعنَقُوا فِی حَنَادِسِ جَهَالَتِهِ وَ مَهَاوِی ضَلاَلَتِهِ ذُلُلاً عَن سِیَاقِهِ سُلُساً فِی قِیَادِهِ أَمراً تَشَابَهَتِ اَلقُلُوبُ فِیهِ وَ تَتَابَعَتِ اَلقُرُونُ عَلَیهِ وَ کِبراً تَضَایَقَتِ اَلصُّدُورُ بِهِ

(16) پس از خدا بترسید، از خدا بترسید در گردنکشی ناشی از تعصّب، و خود پسندی جاهلیّت، زیرا کبر ایجاد کننده‌های دشمنی و دمیدنگاههای شیطان است که بآن دمیدنها امّتهای گذشته و پیشینیان (مانند قوم نوح و عادت و ثمود و فرعون و نمرود) را فریب داده است (خود خواهی و نخوت را در برابر ایشان جلوه داده پس از روی خودپسندی پیغمبران را تکذیب کرده قدم در راه راست ننهادند) تا اینکه در تاریکی‌های نادانی و دامهای گمراهی او شتافتند در حالیکه در برابر راندن او رام و به کشیدنش آرام (در پیروی از او تسلیم) بودند، و شتافتند بسوی کاری که دلها در آن یکسانند، و پیشینیان بر آن کار از پی یکدیگر رفتند، و بطرف خود پسندی و سربلندی که سینه‌ها بسبب آن (از کینه و رشک) تنگ گشت

أَلاَ فَالحَذَرَ اَلحَذَرَ مِن طَاعَةِ سَادَاتِکُم وَ کُبَرَائِکُم اَلَّذِینَ تَکَبَّرُوا عَن حَسَبِهِم وَ تَرَفَّعُوا فَوقَ نَسَبِهِم وَ أَلقَوُا اَلهَجِینَةَ عَلَی رَبِّهِم وَ جَاحَدُوا اَللَّهَ عَلَی مَا صَنَعَ بِهِم مُکَابَرَةً لِقَضَائِهِ وَ مُغَالَبَةً لِآلاَئِهِ فَإِنَّهُم قَوَاعِدُ أَسَاسِ اَلعَصَبِیَّةِ وَ دَعَائِمُ أَرکَانِ اَلفِتنَةِ وَ سُیُوفُ اِعتِزَاءِ اَلجَاهِلِیَّةِ

(17) آگاه باشید و بترسید، بترسید از فرمانبری مهتران و بزرگانتان که از شرف و جاه خود (که در بین مردم یافته بودند) گردنکشی کردند، و بالاتر از نسب خویش (خانواده‌ای که در آن بوجود آمده‌اند) سرفرازی نمودند، و چیزیکه (به گمان خودشان) ناپسند و زشت آمد به پروردگارشان نسبت دادند (مثل اینکه به مردی گویند تو عجم هستی یا عرب یا خراسانیّ می‌باشی یا طهرانیّ که این نوع نسبتها بخدا است نه به انسان، زیرا گناهی نیست او را در اینکه عجم یا خراسانیّ گردیده) و آنچه خداوند بایشان احسان کرده بود انکار کردند برای نبرد کردن با قضاء و قدر او و زد و خورد نمودن با نعمت‌هایش (آنان را که مقدّر بود در دنیا کمتر از آنها بهره‌مند گردند زبون و خوار دانستند و به مستمندان و ناتوانان بر اثر نعمت‌هایی که خدا بایشان عطاء فرموده تکبّر نمودند با اینکه منتهی درجۀ بی انصافی و ناسپاسی است که هر یک از ایشان نصیب کسانی را تنها برده و مردم تعظیمش نموده بزرگ و مهتر و پیشوایش نام نهند و او بخود نیامده که برای آزمایش این نعمتها را خداوند باو اختصاص داده)!! پس اینان پایه‌های بنای عصبیت و ستونهای ارکان فتنه و آشوب و شمشیرهای افتخار و سرفرازی جاهلیّت می‌باشند (همچنانکه عربهای جاهلیّت بر اثر تکبّر و عصبیّت به قبیله و پدران و رؤسای خود افتخار و سرفرازی می‌نمودند، و هنگام جنگ آنها را بنام می‌خواندند، پس آنان بمنزله شمشیرهای جنگ بودند ایشان هم بر اثر تکبّر و گردنکشی بمنزله شمشیرهای فتنه و آشوب می‌باشند)

فَاتَّقُوا اَللَّهَ وَ لاَ تَکُونُوا لِنِعَمِهِ عَلَیکُم أَضدَاداً وَ لاَ لِفَضلِهِ عِندَکُم حُسَّاداً وَ لاَ تُطِیعُوا اَلأَدعِیَاءَ اَلَّذِینَ شَرِبتُم بِصَفوِکُم کَدَرَهُم وَ خَلَطتُم بِصِحَّتِکُم مَرَضَهُم وَ أَدخَلتُم فِی حَقِّکُم بَاطِلَهُم

(18) پس از خدا بترسید، و (با کبر و خود پسندی) برای نعمتهای او بر شما ناسپاسگزار و از جهت احسان او بشما رشکبر نباشید (زیرا کفران و ناسپاسی و رشک موجب زوال نعمت است، و وجه تشبیه ایشان به رشکبر آنست که چون رشکبر طالب زوال نعمت از دیگری است ایشان هم بر اثر خود پسندی و گردنکشی که در برابر نعمت خداوند کفران و ناسپاسی است مانند آنست که بر خودشان رشک می‌برند و زوال فضل و احسان خداوند را می‌طلبند) و از بدان و ناکسان که آنها را نیکان و مهتران می‌پندارید پیروی نکنید که آنان کسانی هستند که شما آب تیرۀ گل آلود ایشان را با آب صاف و پاکیزۀ خود آشامیده و بیماری آنان را با تندرستی خویش مخلوط نموده و باطل و نادرستیشان را در راستی و درستیشان داخل ساختید (سعادت و نیکبختی و آسایش خود را که در زیر سایۀ لواء دین و ایمان حقیقی بدست آورده بودید از دست داده بر اثر پیروی از متظاهرین به اسلام بفتنه و آشوب و خونریزی و بد بختی گرفتار و همیشه مضطرب و نگران می‌باشید)

وَ هُم أَسَاسُ اَلفُسُوقِ وَ أَحلاَسُ اَلعُقُوقِ اِتَّخَذَهُم إِبلِیسُ مَطَایَا ضَلاَلٍ وَ جُنداً بِهِم یَصُولُ عَلَی اَلنَّاسِ وَ تَرَاجِمَةً یَنطِقُ عَلَی أَلسِنَتِهِم اِستِرَاقاً لِعُقُولِکُم وَ دُخُولاً فِی عُیُونِکُم وَ نَفثاً فِی أَسمَاعِکُم فَجَعَلَکُم مَرمَی نَبلِهِ وَ مَوطِئَ قَدَمِهِ وَ مَأخَذَ یَدِهِ

(19) در حالیکه آنها پایۀ فسق (خروج از طاعت خدا) و ملازم و همراه معصیت و مخالفت (خدا و رسول و امام) هستند که شیطان آنها را (بجای) شتران بار کش گمراهی گرفته، و سپاهی که بوسیلۀ ایشان بر مردم مسلّط شود، و ترجمه کننده‌هایی که به زبان آنها سخن می‌گوید برای اینکه عقلهای شما را بدوزد (با گفتار دروغ شما را از ذکر حقّ و آخرت اغفال نموده باز دارد) و در چشمهاتان داخل گردد (زندگانی دنیا و گناهان را در نظر شما بیاراید تا از نظر در آیات خدا باز مانید) و در گوشهاتان بدمد (آنقدر سخنان بیهوده و زشت بشما بیاموزد که به سخن خدا و رسول گوش فرا ندهید) و (نتیجه‌ای که از دزدیدن عقل و داخل شدن در چشم و دمیدن در گوشهاتان می‌برد این است که) شما را هدف تیر (هلاک و تباهی) و جای پای (ذلّت و خواری) و دستگیرۀ (اسیر و گرفتار) خود قرار می‌دهد

فَاعتَبِرُوا بِمَا أَصَابَ اَلأُمَمَ اَلمُستَکبِرِینَ مِن قَبلِکُم مِن بَأسِ اَللَّهِ وَ صَولاَتِهِ وَ وَقَائِعِهِ وَ مَثُلاَتِهِ وَ اِتَّعِظُوا بِمَثَاوِی خُدُودِهِم وَ مَصَارِعِ جُنُوبِهِم وَ اِستَعِیذُوا بِاللَّهِ مِن لَوَاقِحِ اَلکِبرِ کَمَا تَستَعِیذُونَهُ مِن طَوَارِقِ اَلدَّهرِ

(20) پس (اکنون که فهمیدید شیطان بوسیلۀ گردنکشان شما را گمراه می‌سازد، از آنان پیروی نکرده کبر و خودپسندی را شعار خویش قرار ندهید، و) از کیفر خدا و حمله و سختیها و عذابهای او که به گردنکشان پیش از شما (نمرودیان و فرعونیان و دیگران) رسیده عبرت گیرید، و به جاهائی که چهره‌شان بخاک افکنده شده و پهلوهاشان افتاده (قبرها) پند پذیرید (ببینید چهره‌هائی که پرده‌ها جلو آنها می‌آویختند روی خاک نهاده و پهلوها که بر بستر سنجاب می‌نهادند بر زمین گسترده‌اند) و از آنچه تولید کبر و سربلندی می‌نماید بخدا پناه ببرید چنانکه از حوادث و پیش آمدهای سخت روزگار باو پناه می‌برید (بلکه پناه بردن بخدا از اسباب تولید کبر سزاوارتر است از پناه بردن باو از حوادث روزگار، زیرا کبر باعث الم و درد اخرویّ است و حوادث روزگار الم دنیویّ است، و الم اخرویّ اهمیّت دارد که رهائی از آن ممکن نیست )

فَلَو رَخَّصَ اَللَّهُ فِی اَلکِبرِ لِأَحَدٍ مِن عِبَادِهِ لَرَخَّصَ فِیهِ لِخَاصَّةِ أَنبِیَائِهِ وَ أَولِیَائِهِ وَ لَکِنَّهُ سُبحَانَهُ کَرَّهَ إِلَیهِمُ اَلتَّکَابُرَ وَ رَضِیَ لَهُمُ اَلتَّوَاضُعَ فَأَلصَقُوا بِالأَرضِ خُدُودَهُم وَ عَفَّرُوا فِی اَلتُّرَابِ وُجُوهَهُم وَ خَفَضُوا أَجنِحَتَهُم لِلمُؤمِنِینَ وَ کَانُوا أَقوَاماً مُستَضعَفِینَ قَدِ اِختَبَرَهُمُ اَللَّهُ بِالمَخمَصَةِ وَ اِبتَلاَهُم بِالمَجهَدَةِ وَ اِمتَحَنَهُم بِالمَخَاوِفِ وَ مَخَضَهُم بِالمَکَارِهِ

(21) و اگر خداوند بکسی از بندگانش خودپسندی و سربلندی را رخصت و اذن می‌داد (برای او جائز می‌دانست) به پیغمبران و دوستان خود اجازه می‌داد، و لیکن آنها را از خود خواهی و سربلندی منع کرده تواضع و فروتنیشان را پسندیده داشت (بی آنکه کسی را استثناء فرماید) پس (ایشان هم امتثال امر و فرمان او را بتواضع و فروتنی نموده از بسیاری خضوع و افتادگی) رخسارهای خود بزمین نهاده چهره‌هاشان را بخاک مالیدند، و بالهای (خدمتگزاری و خوشرویی) خویش را برای مؤمنین و خدا پرستان به زیر افکندند (بلند پروازی و سرفرازی نشان ندادند) و انبیاء و دوستان خدا گروهی بودند ضعیف شمرده شده که (مردم و دنیا دوستان آنان را در نظر خود ضعیف و ناتوان می‌پنداشتند) خداوند آنها را به گرسنگی آزموده بسختی گرفتار و بمواضع خوف و ترس امتحان فرمود، و از ناشایسته‌ها خالص و پاک گردانید

فَلاَ تَعتَبِرُوا اَلرِّضَی وَ اَلسَّخَطَ بِالمَالِ وَ اَلوَلَدِ جَهلاً بِمَوَاقِعِ اَلفِتنَةِ وَ اَلاِختِبَارِ فِی مَوَاضِعِ اَلغِنَی وَ اَلإِقتَارِ فَقَد قَالَ سُبحَانَهُ وَ تَعَالَی أَ یَحسَبُونَ أَنَّمٰا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مٰالٍ وَ بَنِینَ نُسٰارِعُ لَهُم فِی اَلخَیرٰاتِ بَل لاٰ یَشعُرُونَ

(22) پس (چون پیغمبران و دوستان خدا در دنیا باین منوال گذراندند بنا بر این) خوشنودی و خشم خدا را به دارائی و فرزند داشتن نپندارید (که دارائی و فرزندان علامت خوشنودی و نداشتن آنها دلیل خشم او نیست) از روی نادانی به جاهای امتحان و آزمایش در توانگری و تنگدستی که خداوند سبحان (در قرآن کریم س 23 ی 55) فرموده: «أَ یَحسَبُونَ أَنَّمٰا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مٰالٍ وَ بَنِینَ‌» (ی 56) «نُسٰارِعُ لَهُم فِی اَلخَیرٰاتِ بَل لاٰ یَشعُرُونَ‌» یعنی آیا گمان میکنند آنچه ما از دارائی و فرزندان بایشان عطاء می‌کنیم در نیکوئیهای ایشان می‌شتابیم (چنین نیست) بلکه شعور ندارند و نمی‌فهمند (که آنها را بمال و فرزند می‌آزماییم و مهلت می‌دهیم که تا چه اندازه در معصیت و نافرمانی افزوده بر اثر آن بعذاب گرفتار شوند)

فَإِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ یَختَبِرُ عِبَادَهُ اَلمُستَکبِرِینَ فِی أَنفُسِهِم بِأَولِیَائِهِ اَلمُستَضعَفِینَ فِی أَعیُنِهِم وَ لَقَد دَخَلَ مُوسَی بنُ عِمرَانَ وَ مَعَهُ أَخُوهُ هَارُونُ صلی‌الله‌علیهما عَلَی فِرعَونَ وَ عَلَیهِمَا مَدَارِعُ اَلصُّوفِ وَ بِأَیدِیهِمَا اَلعِصِیُّ فَشَرَطَا لَهُ إِن أَسلَمَ بَقَاءَ مُلکِهِ وَ دَوَامَ عِزِّهِ

(23) و خداوند سبحان بندگان خود را که دارای خودپسندی و سربلندی هستند به دوستانش که در نظر آنها ضعیف و زبون می‌آیند می‌آزماید و (شاهد بر آن داستان موسی و فرعون است که) موسی ابن عمران با برادرش هارون صلی اللّٰه علیهما که همراه او بود بر فرعون وارد شد و در بر آنها جامه‌های پشمی و در دستشان عصای چوبی بود، پس با او قرار گذاشتند که اگر اسلام آورد (به یگانگی خدا و رسالت موسی اقرار نماید) پادشاهیش باقی و عزّت و سر و ریش بر جا باشد

فَقَالَ أَ لاَ تَعجَبُونَ مِن هَذَینِ یَشرُطَانِ لِی دَوَامَ اَلعِزِّ وَ بَقَاءَ اَلمُلکِ وَ هُمَا بِمَا تَرَونَ مِن حَالِ اَلفَقرِ وَ اَلذُّلِّ فَهَلاَّ أُلقِیَ عَلَیهِمَا أَسَاوِرُ مِن ذَهَبٍ إِعظَاماً لِلذَّهَبِ وَ جَمعِهِ وَ اِحتِقَاراً لِلصُّوفِ وَ لُبسِهِ وَ لَو أَرَادَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ لِأَنبِیَائِهِ حَیثُ بَعَثَهُم أَن یَفتَحَ لَهُم کُنُوزَ اَلذُّهبَانِ وَ مَعَادِنَ اَلعِقیَانِ وَ مَغَارِسَ اَلجِنَانِ وَ أَن یَحشُرَ مَعَهُم طُیُورَ اَلسَّمَاءِ وَ وُحُوشَ اَلأَرضِ لَفَعَلَ وَ لَو فَعَلَ لَسَقَطَ اَلبَلاَءُ وَ بَطَلَ اَلجَزَاءُ وَ اِضمَحَلَّتِ اَلأَنبَاءُ وَ لَمَا وَجَبَ لِلقَابِلِینَ أَجُورُ اَلمُبتَلِینَ وَ لاَ اِستَحَقَّ اَلمُؤمِنُونَ ثَوَابَ اَلمُحسِنِینَ وَ لاَ لَزِمَتِ اَلأَسمَاءُ مَعَانِیَهَا

فرعون (به پیروان خود) گفت از این دو نفر به شگفت نمی‌آیید که بر جا ماندن سروری و بقاء و پادشاهی را با من شرط می‌نمایند در حالیکه باین پریشانی و زبونی هستند که می‌بینید، پس (آنان را توبیخ و سرزنش نموده بمردم گفت اگر این دو نفر از جانب خدا آمده‌اند) چرا دست بندهای طلا بدستشان آویخته نشده (چون در آن زمان هرگاه مردی را سیّد و مهتر قرار می‌دادند او را بدست بند و طوق طلا می‌آراستند، چنانکه شیخ طبرسی رحمه اللّٰه در مجمع البیان فرموده است، خلاصه فرعون این سخن را گفت) بجهت آنکه طلا و گرد آوردن آنرا بزرگ دانسته پشم و پوشیدن آنرا (که در بر موسی و هارون دید) پست انگاشت. (24) و اگر خداوند سبحان می‌خواست برای پیغمبرانش آنگاه که آنان را بر انگیخت، گنجهای زر و کانهای طلای ناب و باغهائی که همه گونه درخت در آن می‌کارند قرار دهد، و مرغهای آسمان و جانوران زمین را با ایشان همراه سازد بجا می‌آورد و اگر چنین میکرد آزمایش ساقط می‌شد، و پاداش نادرست می‌گردید، و خبرها (ی آسمانی و پیغامهای الهی) موردی نداشت (زیرا اگر کسی با چنین نعمت و شوکت و توانائی از جانب خداوند به بندگان بر انگیخته می‌شد از حکم او سر نمی‌پیچیدند و با کمال فروتنی فرمانش را انجام می‌دادند، و در این صورت فرمانبر و پیرو واقعی و گناهکار حقیقی شناخته نمی‌شد، و پاداش و کیفر بکار نمی‌آمد) و برای قبول کنندگان (دعوت و فرمان چنین پیغمبری) مزدهای آزمایش شدگان لازم نبود (زیرا پیروی از چنین پیغمبری از راه طمع و آز یا خوف و ترس می‌باشد، نه از راه امتحان تا ثواب و پاداش آزمایش شدگان نصیب گردد) و گرویدگان (بآن پیغمبر) شایستۀ ثواب نیکوکاران نبودند (زیرا ایمانشان از راه نا علاجی بود) و نامها با معانی مطابقت نمی‌کرد (زیرا اسلام و ایمان و فروتنی از راه آز و ترس اگر چه باین نامها نامیده میشود و لیکن چون حقیقی نیست اسم با معنی مطابقت ندارد، پس از اینرو ایشان را با عظمت و شوکت و توانائی بر نیانگیخت)

وَ لَکِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ أُولِی قُوَّةٍ فِی عَزَائِمِهِم وَ ضَعَفَةً فِیمَا تَرَی اَلأَعیُنُ مِن حَالاَتِهِم مَعَ قَنَاعَةٍ تَملَأُ اَلقُلُوبَ وَ اَلعُیُونَ غِنًی وَ خَصَاصَةٍ تَملَأُ اَلأَبصَارَ وَ اَلأَسمَاعَ أَذًی

(25) ولی خداوند سبحان پیغمبرانش را در اراده و تصمیمهاشان قویّ و توانا گردانید، و در آنچه دیده‌ها به حالاتشان می‌نگرند ناتوانشان قرار داد، با قناعتی (به اندک راضی شدنی) که دلها و چشمها را از بی‌نیازی پر میکرد (هر صاحب دلی که در ایشان اندیشه کند می‌بیند و می‌فهمد که آنها مانند سائر درویشان و نیازمندان از ناکامی جهان در غمّ و اندوه نیستند، بلکه شهان و بی‌نیازان حقیقی هستند که دلهاشان به قناعت و رضاء توانگر است) و با فقر و تنگدستی که چشمها و گوشها را از رنج و آزار پر می‌نمود (هر که احوال پریشان آنها را دیده و می‌شنید افسرده می‌شد چون در ظاهر پریشان و بی‌سامان و نیازمند بودند)

وَ لَو کَانَتِ اَلأَنبِیَاءُ أَهلَ قُوَّةٍ لاَ تُرَامُ وَ عِزَّةٍ لاَ تُضَامُ وَ مُلکٍ تَمتَدُّ نَحوَهُ أَعنَاقُ اَلرِّجَالِ وَ تُشَدُّ إِلَیهِ عُقَدُ اَلرِّحَالِ لَکَانَ ذَلِکَ أَهوَنَ عَلَی اَلخَلقِ فِی اَلاِعتِبَارِ وَ أَبعَدَ لَهُم مِنَ اَلاِستِکبَارِ وَ لَآمَنُوا عَن رَهبَةٍ قَاهِرَةٍ لَهُم أَو رَغبَةٍ مَائِلَةٍ بِهِم فَکَانَتِ اَلنِّیَّاتُ مُشتَرَکَةً وَ اَلحَسَنَاتُ مُقتَسَمَةً

(26) و اگر پیغمبران دارای توانائی بودند که کسی قصد تسلّط بر ایشان نمی‌کرد، و دارای تسلّطی بودند که ستم نمی‌کشیدند، و دارای سلطنت و پادشاهی بودند که گردنهای مردان بسوی آن کشیده می‌شد، و (بقصد دیدن شوکتشان) گره‌های پالان شتران بسته می‌گردید (مردم از اطراف جهان سفر کرده بجانب آنان کوچ می‌کردند) این حال برای مردم در پند پذیرفتن (و پیروی کردن) آسانتر، و از خودپسندی و گردنکشی دورتر بود (هرگز کسی مخالفتشان نمی‌کرد) و از راه ترس که بر ایشان غالب می‌شد، یا از راه رغبت و خواهشی که آنها را مائل و متوجّه می‌گردانید ایمان می‌آوردند، پس (در این صورت) قصدها خالص نبود، و نیکوئیها (عبادات) قسمت شده بود (قسمتی برای دنیا و قسمتی برای آخرت)

وَ لَکِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ أَرَادَ أَن یَکُونَ اَلاِتِّبَاعُ لِرُسُلِهِ وَ اَلتَّصدِیقُ بِکُتُبِهِ وَ اَلخُشُوعُ لِوَجهِهِ وَ اَلاِستِکَانَةُ لِأَمرِهِ وَ اَلاِستِسلاَمُ لِطَاعَتِهِ أُمُوراً لَهُ خَاصَّةً لاَ تَشُوبُهَا مِن غَیرِهَا شَائِبَةٌ وَ کُلَّمَا کَانَتِ اَلبَلوَی وَ اَلاِختِبَارُ أَعظَمَ کَانَتِ اَلمَثُوبَةُ وَ اَلجَزَاءُ أَجزَلَ

(27) ولی خداوند سبحان خواسته که پیروی از پیغمبران و تصدیق بکتابها و فروتنی برای ذات و تسلیم در مقابل فرمان و گردن نهادن بطاعت و بندگیش چیزهائی در برداشته باشد مخصوص او که بآن چیزها از غیر آنها عیبی (رغبت و ترس و رئاء و خودنمایی و مانند آنها) آمیخته نشود و (این برای بزرگی امتحان و آزمایش است، پس) هر چند امتحان و آزمایش بزرگتر باشد، ثواب و پاداش بیشتر است

أَ لاَ تَرَونَ أَنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ اِختَبَرَ اَلأَوَّلِینَ مِن لَدُن آدَمَ صلوات‌الله‌علیه إِلَی اَلآخِرِینَ مِن هَذَا اَلعَالَمِ بِأَحجَارٍ لاَ تَضُرُّ وَ لاَ تَنفَعُ وَ لاَ تُبصِرُ وَ لاَ تَسمَعُ فَجَعَلَهَا بَیتَهُ اَلحَرَامَ اَلَّذِی جَعَلَهُ لِلنَّاسِ قِیَاماً ثُمَّ وَضَعَهُ بِأَوعَرِ بِقَاعِ اَلأَرضِ حَجَراً وَ أَقَلِّ نَتَائِقِ اَلدُّنیَا مَدَراً وَ أَضیَقِ بُطُونِ اَلأَودِیَةِ قُطراً بَینَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ وَ عُیُونٍ وَشِلَةٍ وَ قُرًی مُنقَطِعَةٍ لاَ یَزکُو بِهَا خُفٌّ وَ لاَ حَافِرٌ وَ لاَ ظِلفٌ

(28) آیا نمی‌بینید که خداوند سبحان پیشینیان را از زمان آدم - صلوات اللّه علیه - تا آخرین نفر از این جهان آزمایش فرموده به سنگهایی که (کعبۀ مقدّسه از آنها بنا شده، و) نه زیان دارد و نه سود بخشد و نه می‌بیند و نه می‌شنود، پس آن سنگها را بیت الحرام خود قرار داد (خانۀ محترمی که دخول مشرکین را در آن و بیرون نمودن کسی را که بآن پناه برده حرام کرده) خانه‌ای که آنرا برای مردم برپا (محلّ اجتماع و صلاح دنیا و آخرت ایشان) گردانید پس آنرا قرار داد در دشوارترین جاهای زمین از جهت سنگستان بودن، و کمترین جاهای بلند دنیا از جهت کلوخ و خاک داشتن، و تنگ‌ترین دره‌ها که در جانبی از زمین واقع گشته است (خانه را قرار داد) بین کوههای ناهموار، و ریگهای نرم، و چشمه‌های کم آب، و دههای از هم دور که نه شتر آنجا فربه میشود، و نه اسب، و نه گاو و گوسفند (چون آب و گیاه و هوای مناسب ندارد)

ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ علیه‌السلام وَ وَلَدَهُ أَن یَثنُوا أَعطَافَهُم نَحوَهُ فَصَارَ مَثَابَةً لِمُنتَجَعِ أَسفَارِهِم وَ غَایَةً لِمُلقَی رِحَالِهِم تَهوِی إِلَیهِ ثِمَارُ اَلأَفئِدَةِ مِن مَفَاوِزِ قِفَارٍ سَحِیقَةٍ وَ مَهَاوِی فِجَاجٍ عَمِیقَةٍ وَ جَزَائِرِ بِحَارٍ مُنقَطِعَةٍ حَتَّی یَهُزُّوا مَنَاکِبَهُم ذُلُلاً یُهَلِّلُونَ لِلَّهِ حَولَهُ وَ یَرمُلُونَ عَلَی أَقدَامِهِم شُعثاً غُبراً لَهُ قَد نَبَذُوا اَلسَّرَابِیلَ وَرَاءَ ظُهُورِهِم وَ شَوَّهُوا بِإِعفَاءِ اَلشُّعُورِ مَحَاسِنَ خَلقِهِمُ اِبتِلاَءً عَظِیماً وَ اِمتِحَاناً شَدِیداً وَ اِختِبَاراً مُبِیناً وَ تَمحِیصاً بَلِیغاً جَعَلَهُ اَللَّهُ سَبَباً لِرَحمَتِهِ وَ وُصلَةً إِلَی جَنَّتِهِ

(29) پس آدم علیه السّلام و فرزندانش را امر فرمود که بجانب آن متوجّه گردند، و بیت الحرام محلّی برای سود دادن سفرها و مقصد انداختن بارهاشان گردید (به علاوه سود اخرویّ‌ که بر اثر بجا آوردن فریضۀ حجّ می‌برند سود دنیویّ هم دارد) میوه‌های دلها بآن خانه فرود می‌آید (اصحاب دل آنجا گرد آمده از یکدیگر سود معنویّ بدست آرند) از بیابانهای بی آب و گیاه دور از آبادی، و از بلندیهای درّه‌های سراشیب، و از جزیره‌های دریاها که (بر اثر احاطۀ دریا بآنها از قطعات زمین) جدا شده است (از راههای دور و دراز از کوچ کرده با سختی بسیار به آنجا می‌رسند) تا اینکه دوشهای خود را با خضوع و فروتنی (در سعی و طواف) می‌جنبانند، در اطراف خانه تهلیل لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اَللَّهُ می‌گویند، و بر پاهاشان هروله میکنند (با شتاب می‌روند) در حالیکه برای رضای خدا ژولیده مو و غبار آلوده رو هستند جامه‌هاشان را پشت سر انداخته‌اند (لباس همیشگی را از تن بیرون کرده جامه‌های احرام پوشیده‌اند) و بر اثر نتراشیدن موها و زیادة شدن آنها نیکوئیهای خلقت خود را (مانند روی زندانیان) زشت کرده‌اند، خداوند ایشان را (در زیارت بیت الحرام باین امور) امتحان و آزمایش نمود امتحانی بزرگ و سخت و آشکار و کامل که آنرا سبب دریافت رحمت و رسیدن ببهشت خود گردانید

وَ لَو أَرَادَ سُبحَانَهُ أَن یَضَعَ بَیتَهُ اَلحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ اَلعِظَامَ بَینَ جَنَّاتٍ وَ أَنهَارٍ وَ سَهلٍ وَ قَرَارٍ جَمِّ اَلأَشجَارِ دَانِی اَلثِّمَارِ مُلتَفِّ اَلبُنَی مُتَّصِلِ اَلقُرَی بَینَ بُرَّةٍ سَمرَاءَ وَ رَوضَةٍ خَضرَاءَ وَ أَریَافٍ مُحدِقَةٍ وَ عِرَاصٍ مُغدِقَةٍ وَ زُرُوعٍ نَاضِرَةٍ وَ طُرُقٍ عَامِرَةٍ لَکَانَ قَد صَغَّرَ قَدرَ اَلجَزَاءِ عَلَی حَسَبِ ضَعفِ اَلبَلاَءِ

(30) و اگر خداوند سبحان می‌خواست خانۀ محترم و عبادتگاههای بزرگ خویش را قرار دهد بین باغها و جویها و زمین نرم و هموار با درختهای بسیار و با میوه‌های در دسترس و ساختمانهای بهم پیوسته، و دههای نزدیک بهم و بین گندم سرخ گونه، و مرغزار سبز، و زمینهای پر گیاه بستان دارد، و کشت‌زارهای تازه و شاداب، و راههای آباد، مقدار پاداش را به تناسب کمی آزمایش اندک می‌گردانید

وَ لَو کَانَ اَلإِسَاسُ اَلمَحمُولُ عَلَیهَا وَ اَلأَحجَارُ اَلمَرفُوعُ بِهَا بَینَ زُمُرُّدَةٍ خَضرَاءَ وَ یَاقُوتَةٍ حَمرَاءَ وَ نُورٍ وَ ضِیَاءٍ لَخَفَّفَ ذَلِکَ مُصَارَعَةَ اَلشَّکِّ فِی اَلصُّدُورِ وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبلِیسَ عَنِ اَلقُلُوبِ وَ لَنَفَی مُعتَلِجَ اَلرَّیبِ مِنَ اَلنَّاسِ

(31) و اگر پایه‌هایی که خانه بر آنها نهاده شده و سنگهائی که بآنها بناء گردیده از زمرّد سبز و یاقوت سرخ و نور و روشنائی بود چنین ساختمانی در سینه‌ها زد و خورد شکّ را کم میکرد، و کوشش و تلاش شیطان را از دلها برطرف می‌ساخت، و اضطراب و نگرانی تردید را از مردم دور می‌نمود

وَ لَکِنَّ اَللَّهَ یَختَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنوَاعِ اَلشَّدَائِدِ وَ یَتَعَبَّدُهُم بِأَنوَاعِ اَلمَجَاهِدِ وَ یَبتَلِیهِم بِضُرُوبِ اَلمَکَارِهِ إِخرَاجاً لِلتَّکَبُّرِ مِن قُلُوبِهِم وَ إِسکَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِی نُفُوسِهِم وَ لِیَجعَلَ ذَلِکَ أَبوَاباً فُتُحاً إِلَی فَضلِهِ وَ أَسبَاباً ذُلُلاً لِعَفوِهِ

(32) و لیکن خداوند بندگانش را به سختیهای گوناگون می‌آزماید، و با کوششهای رنگارنگ از آنان بندگی می‌خواهد، و ایشان را به اقسام آنچه پسندیده طباع نیست امتحان می‌فرماید برای بیرون کردن کبر و خودپسندی از دلها و جا دادن فروتنی در جانهایشان، و برای اینکه آن آزمایش را درهای گشاده بسوی فضل و احسان خود و وسائل آسان برای عفو و بخشش خویش قرار دهد

فَاللَّهَ اَللَّهَ فِی عَاجِلِ اَلبَغیِ وَ آجِلِ وَخَامَةِ اَلظُّلمِ وَ سُوءِ عَاقِبَةِ اَلکِبرِ فَإِنَّهَا مَصِیدَةُ إِبلِیسَ اَلعُظمَی وَ مَکِیدَتُهُ اَلکُبرَی اَلَّتِی تُسَاوِرُ قُلُوبَ اَلرِّجَالِ مُسَاوَرَةَ اَلسُّمُومِ اَلقَاتِلَةِ فَمَا تُکدِی أَبَداً وَ لاَ تُشوِی أَحَداً لاَ عَالِماً لِعِلمِهِ وَ لاَ مُقِلاًّ فِی طِمرِهِ

(33) پس از خدا بترسید، از خدا بترسید از (کیفر) تباهکاری در دنیا و از زیان ستمگری در آخرت، و از بدی پایان خود خواهی و گردنکشی، زیرا تباهکاری و ستمگری و گردنکشی بزرگترین دام و فریب شیطان است، چنان فریبی که مانند زهرهای کشنده در دلهای مردان داخل میشود (و آنها را از بین می‌برد) پس شیطان هرگز ناتوان نمی‌شود، و کشتنگاه هیچیک را اشتباه نمی‌کند، نه دانشمند را برای دانائی او، و نه درویش و بی‌چیز را در جامۀ کهنه‌اش (عالم با علمش و درویش با بیچاره بودنش از این زشتکاریها که از فریبهای شیطان است رهائی نمی‌یابند چه جای آنکه نادان و توانگر آسوده خاطر باشد)

وَ عَن ذَلِکَ مَا حَرَسَ اَللَّهُ عِبَادَهُ اَلمُؤمِنِینَ بِالصَّلَوَاتِ وَ اَلزَّکَوَاتِ وَ مُجَاهَدَةِ اَلصِّیَامِ فِی اَلأَیَّامِ اَلمَفرُوضَاتِ تَسکِیناً لِأَطرَافِهِم وَ تَخشِیعاً لِأَبصَارِهِم وَ تَذلِیلاً لِنُفُوسِهِم وَ تَخفِیضاً لِقُلُوبِهِم وَ إِذهَاباً لِلخُیَلاَءِ عَنهُم لِمَا فِی ذَلِکَ مِن تَعفِیرِ عِتَاقِ اَلوُجُوهِ بِالتُّرَابِ تَوَاضُعاً وَ اِلتِصَاقِ کَرَائِمِ اَلجَوَارِحِ بِالأَرضِ تَصَاغُراً وَ لُحُوقِ اَلبُطُونِ بِالمُتُونِ مِنَ اَلصِّیَامِ تَذَلُّلاً مَعَ مَا فِی اَلزَّکَاةِ مِن صَرفِ ثَمَرَاتِ اَلأَرضِ وَ غَیرِ ذَلِکَ إِلَی أَهلِ اَلمَسکَنَةِ وَ اَلفَقرِ

(34) و از تباهکاری و ستمگری و گردنکشی خداوند بندگان مؤمنینش را حفظ می‌فرماید بوسیلۀ نمازها و زکوة‌ها و کوشش در گرفتن روزه در روزهای واجب، برای آرام ماندن دست و پا و اندام دیگر ایشان (از معصیت و نافرمانی) و چشم به زیر انداختنشان، و فروتنی جانهاشان، و زبونی دلهاشان، و بیرون نمودن کبر و خودپسندی از آنان چون در نماز است مالیدن رخسارهای نیکو بخاک برای فروتنی، و (هنگام سجده نمودن) چسبانیدن اعضاء شریفه (هفت موضع) را بزمین برای اظهار کوچکی، و در روزه است رسیدن شکمها به پشتها برای خضوع و ناچیز دانستن، و در زکوة است دادن میوه‌های زمین (گندم و جو و خرما و مویز) و غیر از آن (شتر و گاو و گوسفند و طلا و نقره) به زیر دستان و درویشان

اُنظُرُوا إِلَی مَا فِی هَذِهِ اَلأَفعَالِ مِن قَمعِ نَوَاجِمِ اَلفَخرِ وَ قَدعِ طَوَالِعِ اَلکِبرِ

(35) نگاه کنید بمنافع این عبادات از پست شمردن بزرگیها و سر فرازیهای آشکار، و برطرف نمودن خود پسندی و گردن کشیهای هویدا (که موجب بدبختی دنیا و عذاب آخرت می‌گردد)

وَ لَقَد نَظَرتُ فَمَا وَجَدتُ أَحَداً مِنَ اَلعَالَمِینَ یَتَعَصَّبُ لِشَیءٍ مِنَ اَلأَشیَاءِ إِلاَّ عَن عِلَّةٍ تَحتَمِلُ تَموِیهَ اَلجُهَلاَءِ أَو حُجَّةٍ تَلِیطُ بِعُقُولِ اَلسُّفَهَاءِ غَیرَکُم فَإِنَّکُم تَتَعَصَّبُونَ لِأَمرٍ لاَ یُعرَفُ لَهُ سَبَبٌ وَ لاَ عِلَّةٌ

(در اینجا امام علیه السّلام اهل کوفه را بر عصبیّت و گردنکشی بدون علّت که موجب تباهکاری و ستمگری است توبیخ و سرزنش نموده می‌فرماید:) (36) من (در احوال مردم) نظر کردم هیچیک از جهانیان را نیافتم که بر سر چیزی از چیزها تعصّب و گردنکشی نماید مگر از روی علّت و سببی که اشتباه کاری نادانان را در بر دارد، یا از روی دلیلی که به خردها و اندیشه‌های نفهمها می‌چسبد (خلاصه تعصّب آنها از روی سبب و دلیلی بود که در واقع باطل و نادرست بود و ایشان از روی نادانی و نفهمی در ظاهر گمان می‌کردند صحیح و درست است) جز شما را که تعصّب و گردنکشی می‌کنید برای امری (افتخار و سرفرازی بر یکدیگر) که (در ظاهر و نزد نادانان و نفهمها نیز) برای آن سبب و علّتی معلوم نمی‌شود

أَمَّا إِبلِیسُ فَتَعَصَّبَ عَلَی آدَمَ لِأَصلِهِ وَ طَعَنَ عَلَیهِ فِی خِلقَتِهِ فَقَالَ أَنَا نَارِیٌّ وَ أَنتَ طِینِیٌّ وَ أَمَّا اَلأَغنِیَاءُ مِن مُترَفَةِ اَلأُمَمِ فَتَعَصَّبُوا لِآثَارِ مَوَاقِعِ اَلنِّعَمِ فَ قٰالُوا نَحنُ أَکثَرُ أَموٰالاً وَ أَولاٰداً وَ مٰا نَحنُ بِمُعَذَّبِینَ

(37) امّا شیطان بر آدم تعصّب و گردنکشی کرد برای اصل خود (که از آتش بود) و او را در خلقت و آفرینشش سرزنش نموده گفت: من از آتشم و تو از گلی (پس باین علّت تعصّب و گردنکشی کرد، که در نظر نادان برای تعصّب حجّت و دلیل می‌نماید) و امّا توانگران امّتها که نعمت برای آنها فراوان بوده و از هر لذّت و خوشی که می‌خواستند بهره‌مند می‌شدند از جهت نعمتها (دارائی و فرزندان و بزرگ شمردن زیر دستان آنها را) تعصّب و گردنکشی کردند، پس (چنانکه در قرآن کریم س 34 ی 34 می‌فرماید: «وَ مٰا أَرسَلنٰا فِی قَریَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُترَفُوهٰا إِنّٰا بِمٰا أُرسِلتُم بِهِ کٰافِرُونَ‌» ی 35 «وَ قٰالُوا نَحنُ أَکثَرُ أَموٰالاً وَ أَولاٰداً» «وَ مٰا نَحنُ بِمُعَذَّبِینَ‌» یعنی ما در هیچ شهر و دهی بیم کننده و پیغمبری نفرستادیم مگر آنکه خوشگذرانان و ناز پروران آنجا گفتند: ما بآنچه شما پیغام آورده‌اید نمی‌گرویم، و) گفتند: ما را دارائیها و فرزندان بیشتر (از شما) است، و معذّب نخواهیم بود (در آخرت خداوند ما را عذاب نخواهد نمود چنانکه ما را در دنیا به نعمتهای بیشمار متنعّم فرموده است، خلاصه شما اهل کوفه بچه حجّت و دلیل تعصّب و گردنکشی پیش گرفته‌اید، آیا مانند شیطان آفرینش خود را بهتر می‌دانید؟ یا مانند توانگران خوشگذران به دارائی و فرزندان بسیار می‌بالید؟)

فَإِن کَانَ لاَ بُدَّ مِنَ اَلعَصَبِیَّةِ فَلیَکُن تَعَصُّبُکُم لِمَکَارِمِ اَلخِصَالِ وَ مَحَامِدِ اَلأَفعَالِ وَ مَحَاسِنِ اَلأُمُورِ اَلَّتِی تَفَاضَلَت فِیهَا اَلمُجَدَاءُ وَ اَلنُّجَدَاءُ مِن بُیُوتَاتِ اَلعَرَبِ وَ یَعَاسِیبِ اَلقَبَائِلِ بِالأَخلاَقِ اَلرَّغِیبَةِ وَ اَلأَحلاَمِ اَلعَظِیمَةِ وَ اَلأَخطَارِ اَلجَلِیلَةِ وَ اَلآثَارِ اَلمَحمُودَةِ

(38) پس اگر از تعصّب و گردنکشی چاره و گریزی ندارید باید تعصّب شما برای صفات شایسته و کارهای پسندیده و چیزهای نیکو باشد، از آن صفات و کارها و چیزهائی که بزرگان و دلیران از خاندانهای عرب و رؤسای قبیله‌ها با آنها بر دیگران برتری می‌جویند بسبب خوهای مرغوب و عقلهای بزرگ و مراتب بلند و صفات پسندیده

فَتَعَصَّبُوا لِخِلاَلِ اَلحَمدِ مِنَ اَلحِفظِ لِلجِوَارِ وَ اَلوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ اَلطَّاعَةِ لِلبِرِّ وَ اَلمَعصِیَةِ لِلکِبرِ وَ اَلأَخذِ بِالفَضلِ وَ اَلکَفِّ عَنِ اَلبَغیِ وَ اَلإِعظَامِ لِلقَتلِ وَ اَلإِنصَافِ لِلخَلقِ وَ اَلکَظمِ لِلغَیظِ وَ اِجتِنَابِ اَلفَسَادِ فِی اَلأَرضِ

(39) پس برای خصلتهای ستوده تعصّب نمائید: از نگاه‌داشتن حقّ همسایه، و وفاء بعهد و پیمان، و فرمانبری نیکوکاران، و نافرمانی گردنکشان، و فرا گرفتن احسان (کار نیکو) و دست کشیدن از ستم، و اهمیت دادن به خونریزی، و انصاف و دادگری برای مردم، و فرو نشاندن خشم، و دوری جستن از تباهکاری در زمین

وَ اِحذَرُوا مَا نَزَلَ بِالأُمَمِ قَبلَکُم مِنَ اَلمَثُلاَتِ بِسُوءِ اَلأَفعَالِ وَ ذَمِیمِ اَلأَعمَالِ فَتَذَکَّرُوا فِی اَلخَیرِ وَ اَلشَّرِّ أَحوَالَهُم وَ اِحذَرُوا أَن تَکُونُوا أَمثَالَهُم فَإِذَا تَفَکَّرتُم فِی تَفَاوُتِ حَالَیهِم فَالزَمُوا کُلَّ أَمرٍ لَزِمَتِ اَلعِزَّةُ بِهِ شَأنَهُم وَ زَاحَتِ اَلأَعدَاءُ لَهُ عَنهُم وَ مُدَّتِ اَلعَافِیَةُ فِیهِ عَلَیهِم وَ اِنقَادَتِ اَلنِّعمَةُ لَهُ مَعَهُم وَ وَصَلَتِ اَلکَرَامَةُ عَلَیهِ حَبلَهُم مِنَ اَلاِجتِنَابِ لِلفُرقَةِ وَ اَللُّزُومِ لِلأُلفَةِ وَ اَلتَّحَاضِّ عَلَیهَا وَ اَلتَّوَاصِی بِهَا

(40) و بترسید از عذابها و سختیها که بر اثر زشتکاریها و بد کرداریها بامتهای پیش از شما رسید، و پیش آمدهای آنان را در نیکی و بدی (خودتان) یاد آورید (ببینید بر هر کاری چه اثری مترتّب می‌گردد) و بر حذر باشید از مانند آنان شدن (که بر اثر کردار بد و گفتار زشت بشما نیز عذاب و سختی برسد) و هرگاه در تفاوت دو حالت (نیک و بد) ایشان اندیشه نمودید، پس (در راه خیر و نیکی قدم نهید، و) اختیار کنید هر کاری را که بسبب آن ارجمند گشتند و دشمنان را از آنان برطرف ساخت، و تندرست ماندند، و نعمت و خوشی برای آنها فراوان شد، و نیکوکاری و بزرگواری پیوست ریسمان (اجتماع) آنان را (و کاری که موجب ارجمندی و بر طرف شدن دشمنان و تندرستی و آسودگی و ارزانی نعمت و خوشی و پیوند ریسمان اجتماع است عبارت است) از پرهیز نمودن از جدائی (نفاق و دو روئی) و مهربانی کردن (اتّفاق و یگانگی) و ترغیب و سفارش یکدیگر به مهربانی (اتّحاد و همبستگی)

وَ اِجتَنِبُوا کُلَّ أَمرٍ کَسَرَ فِقرَتَهُم وَ أَوهَنَ مُنَّتَهُم مِن تَضَاغُنِ اَلقُلُوبِ وَ تَشَاحُنِ اَلصُّدُورِ وَ تَدَابُرِ اَلنُّفُوسِ وَ تَخَاذُلِ اَلأَیدِی وَ تَدَبَّرُوا أَحوَالَ اَلمَاضِینَ مِنَ اَلمُؤمِنِینَ قَبلَکُم کَیفَ کَانُوا فِی حَالِ اَلتَّمحِیصِ وَ اَلبَلاَءِ أَ لَم یَکُونُوا أَثقَلَ اَلخَلاَئِقِ أَعبَاءً وَ أَجهَدَ اَلعِبَادِ بَلاَءً وَ أَضیَقَ أَهلِ اَلدُّنیَا حَالاً اِتَّخَذَتهُمُ اَلفَرَاعِنَةُ عَبِیداً فَسَامُوهُم سُوءَ اَلعَذَابِ وَ جَرَّعُوهُمُ اَلمُرَارَ فَلَم تَبرَحِ اَلحَالُ بِهِم فِی ذُلِّ اَلهَلَکَةِ وَ قَهرِ اَلغَلَبَةِ لاَ یَجِدُونَ حِیلَةً فِی اِمتِنَاعٍ وَ لاَ سَبِیلاً إِلَی دِفَاعٍ

(41) و (در راه شرّ و بدی پا نگذارید، و) دوری کنید از هر کاری که مهرۀ پشت پیشینیان را شکست، و توانائی ایشان را سست نمود، از جهت کینه ورزی در دلها و دشمنی داشتن در سینه‌ها و پشت کردن اشخاص بهم و یاری نکردن دستها یکدیگر را ، (42) و در حالات گذشتگان از مؤمنین پیش از خودتان (از بنی اسرائیل و غیر ایشان) اندیشه کنید که در موقع آزمایش و رنج کشیدن چگونه بودند؟ آیا از مردم دیگر گرانبارتر (جفا - کشتر) و از سائرین رنجبرتر و از اهل دنیا زندگانیشان سختتر نبود؟ که فرعونها آنان را به بندگی و خدمتگزاری گماشتند، و سختی عذاب را بایشان چسبانیدند (پسرهاشان را سر بریده و دخترهاشان را بجا می‌گذاشتند) و تلخی را بآنها جرعه جرعه می‌نوشانیدند (بمنتهی درجۀ سختی گرفتارشان کردند، گروهی خدمتگزار و برخی برزگر ایشان بودند، و از آنکه کاری ساخته نبود باج می‌گرفتند) پس همیشه حال آنها در خواری هلاکت و زیر تسلّط و استیلاء (فرعونها) بود، چاره‌ای برای سرباز زدن (از فرمان آنها) و راهی برای دفاع (از ستمگریهاشان) نمی‌یافتند

حَتَّی إِذَا رَأَی اَللَّهُ سُبحَانَهُ جِدَّ اَلصَّبرِ مِنهُم عَلَی اَلأَذَی فِی مَحَبَّتِهِ وَ اَلاِحتِمَالِ لِلمَکرُوهِ مِن خَوفِهِ جَعَلَ لَهُم مِن مَضَایِقِ اَلبَلاَءِ فَرَجاً فَأَبدَلَهُمُ اَلعِزَّ مَکَانَ اَلذُّلِّ وَ اَلأَمنَ مَکَانَ اَلخَوفِ فَصَارُوا مُلُوکاً حُکَّاماً وَ أَئِمَّةً أَعلاَماً وَ قَد بَلَغَتِ اَلکَرَامَةُ مِنَ اَللَّهِ لَهُم مَا لَم تَذهَبِ اَلآمَالُ إِلَیهِ بِهِم

(43) تا آنگاه که خداوند کوشش ایشان را در شکیبائی بر رنج بردن در راه محبّت خود و تحمل بر ناشایسته‌ها را از جهت ترس از خود مورد نظر قرار داد، آنان را از گرفتاریهای سخت گشایش و رهائی داد، و بآنها عوض ذلّت و خواری ارجمندی و عوض ترس آسودگی عطاء فرمود پس پادشاهان فرمانده و پیشوایان راهنما شدند، و از جانب خدا بایشان عزّت و بزرگواری رسید بیش از آنچه آرزو داشتند (بمقام و مرتبه‌ای رسیدند که هرگز رسیدن به آن را در اندیشه نگذرانیده بودند، چنانکه در قرآن کریم س 2 ی 47 می‌فرماید: «یٰا بَنِی إِسرٰائِیلَ اُذکُرُوا نِعمَتِیَ اَلَّتِی أَنعَمتُ عَلَیکُم وَ أَنِّی فَضَّلتُکُم عَلَی اَلعٰالَمِینَ‌» یعنی ای بنی اسرائیل نعمت‌هایی را که بشما بخشیدم و شما را بر جهانیان «مردم زمانتان» برتری دادم یاد کنید. و برتری آنان این بود که دریا را برای آنها شکافت و از فرعونیان رهائیشان داد، و دشمنانشان را تباه ساخت، و شهرها و داراییشان را به خودشان باز گردانید، و توریة بر آنها نازل فرموده و دیگر نعمتها)

فَانظُرُوا کَیفَ کَانُوا حَیثُ کَانَتِ اَلأَملاَءُ مُجتَمِعَةً وَ اَلأَهوَاءُ مُؤتَلِفَةً وَ اَلقُلُوبُ مُعتَدِلَةً وَ اَلأَیدِی مُتَرَادِفَةً وَ اَلسُّیُوفُ مُتَنَاصِرَةً وَ اَلبَصَائِرُ نَافِذَةً وَ اَلعَزَائِمُ وَاحِدَةً أَ لَم یَکُونُوا أَربَاباً فِی أَقطَارِ اَلأَرَضِینَ وَ مُلُوکاً عَلَی رِقَابِ اَلعَالَمِینَ

(44) پس نگاه کنید چگونه بودند زمانیکه جمعیّتها گرد آمده و اندیشه‌ها با هم و دلها یکسان و دستها یار هم و شمشیرها کمک یکدیگر و بینائیها ژرف و تصمیمها یگانه بود؟! آیا در اطراف زمینها (شهرها) بزرگ و بر همه چیز جهانیان پادشاه نبودند؟؟

فَانظُرُوا إِلَی مَا صَارُوا إِلَیهِ فِی آخِرِ أُمُورِهِم حِینَ وَقَعَتِ اَلفُرقَةُ وَ تَشَتَّتَتِ اَلأُلفَةُ وَ اِختَلَفَتِ اَلکَلِمَةُ وَ اَلأَفئِدَةُ وَ تَشَعَّبُوا مُختَلِفِینَ وَ تَفَرَّقُوا مُتَحَارِبِینَ قَد خَلَعَ اَللَّهُ عَنهُم لِبَاسَ کَرَامَتِهِ وَ سَلَبَهُم غَضَارَةَ نِعمَتِهِ وَ بَقِیَ قَصَصُ أَخبَارِهِم فِیکُم عِبرَةً لِلمُعتَبِرِینَ

(45) پس نگاه کنید بآنچه (به سختیهائی که) در آخر کارها (خوشگذرانیها) شان گرفتار شدند، آنگاه که (بین آنها) جدائی افتاد، و مهربانی و پیوستگی بهم خورد، و سخن و دلهاشان مختلف گردید، و دسته دسته شده بجان هم افتادند، و پراکنده گشته با یکدیگر جنگیدند خداوند (بر اثر این زشتکاریها بوسیلۀ ستمگران مانند بخت نصر و غیر او) لباس عزّت و بزرگواری را از بر ایشان بیرون آورد، و فراوانی نعمتش را از آنها گرفت، و برای عبرت گرفتن پند گیرندگان شما داستان سرگذشتهای آنان در بینتان باقی ماند

فَاعتَبِرُوا بِحَالِ وَلَدِ إِسمَاعِیلَ وَ بَنِی إِسحَاقَ وَ بَنِی إِسرَائِیلَ علیهم‌السلام فَمَا أَشَدَّ اِعتِدَالَ اَلأَحوَالِ وَ أَقرَبَ اِشتِبَاهَ اَلأَمثَالِ تَأَمَّلُوا أَمرَهُم فِی حَالِ تَشَتُّتِهِم وَ تَفَرُّقِهِم لَیَالِیَ کَانَتِ اَلأَکَاسِرَةُ وَ اَلقَیَاصِرَةُ أَربَاباً لَهُم

(46) پس از پیشآمدهای فرزندان اسماعیل (ذبیح) و پسران اسحاق (ابن ابراهیم خلیل) و اولاد اسرائیل (یعقوب ابن اسحاق) - علیهم السّلام - عبرت گیرید که چه بسیار متناسب است سر گذشتها (ی مردم هر عصری با هم) و چه مانند و نزدیک است داستانها (با یکدیگر، یعنی اوضاع و احوال شما و گذشتگان بهم شباهت دارد شایسته است از سرگذشت آنان پند گیرید، و) در سرگذشت ایشان و چگونگی پراکندگی و جدائیشان از یکدیگر تأمّل و اندیشه نمائید در شبهایی که (روزگاری که) کسری‌ها (پادشاهان عجم) و قیصرها (پادشاهان روم) سرور و مسلّط بر آنان بودند

یَحتَازُونَهُم عَن رِیفِ اَلآفَاقِ وَ بَحرِ اَلعِرَاقِ وَ خُضرَةِ اَلدُّنیَا إِلَی مَنَابِتِ اَلشِّیحِ وَ مَهَافِی اَلرِّیحِ وَ نَکَدِ اَلمَعَاشِ فَتَرَکُوهُم عَالَةً مَسَاکِینَ إِخوَانَ دَبَرٍ وَ وَبَرٍ أَذَلَّ اَلأُمَمِ دَاراً وَ أَجدَبَهُم قَرَاراً

(47) آنها را از کشتزارها (آبادیها) و دریای عراق (دجله و فرات) و سبزه زار جهان راندند به جاهائی که درمنه (گیاهی است در بیابان) روید، و بادهای تند وزد، و زندگانی سخت باشد (آنها را به بیابانهای بی آب و گیاه و دور از آبادی روانه ساختند) پس آنان را درویش و مستمند و یار و همراه زخم و موی شتر (شتر چران) رها کردند، زبون‌ترین امتها بودند از جهت خانه و جایگاه، و بد بختترین آنها از جهت آسایشگاه (جائی داشتند که آب و گیاه نبود)

لاَ یَأوُونَ إِلَی جَنَاحِ دَعوَةٍ یَعتَصِمُونَ بِهَا وَ لاَ إِلَی ظِلِّ أُلفَةٍ یَعتَمِدُونَ عَلَی عِزِّهَا فَالأَحوَالُ مُضطَرِبَةٌ وَ اَلأَیدِی مُختَلِفَةٌ وَ اَلکَثرَةُ مُتَفَرِّقَةٌ فِی بَلاَءِ أَزلٍ وَ أَطبَاقِ جَهلٍ مِن بَنَاتٍ مَوءُودَةٍ وَ أَصنَامٍ مَعبُودَةٍ وَ أَرحَامٍ مَقطُوعَةٍ وَ غَارَاتٍ مَشنُونَةٍ

(48) به زیر بار مهتری گرد نمی‌آمدند که بآن پناه برند (کسی نبود که آنها را بدین و آئینی دعوت نموده بر امری گرد آورد تا از این بدبختی و سختی برهند) و نه به زیر سایۀ الفت و مهربانی که بر عزّت و بزرگواری آن تکیه کنند (پیشوایی نداشتند تا در سایۀ اعتماد باو بیاسایند) پس با حالات نگران و دستهای مختلف (با هم همراه نبودن) و بسیاری پراکنده، در رنج سخت و جهل و نادانی از قبیل زنده به گور کردن دختران، و پرستیدن بتها، و دوری جستن از خویشان، و غارتگری از هر راهی بودند

فَانظُرُوا إِلَی مَوَاقِعِ نِعَمِ اَللَّهِ عَلَیهِم حِینَ بَعَثَ إِلَیهِم رَسُولاً فَعَقَدَ بِمِلَّتِهِ طَاعَتَهُم وَ جَمَعَ عَلَی دَعوَتِهِ أُلفَتَهُم کَیفَ نَشَرَتِ اَلنِّعمَةُ عَلَیهِم جَنَاحَ کَرَامَتِهَا وَ أَسَالَت لَهُم جَدَاوِلَ نَعِیمِهَا وَ اِلتَفَّتِ اَلمِلَّةُ بِهِم فِی عَوَائِدِ بَرَکَتِهَا فَأَصبَحُوا فِی نِعمَتِهَا غَرِقِینَ وَ فِی خُضرَةِ عَیشِهَا فَکِهِینَ

(49) پس بنگرید به نعمتهای خداوند بر ایشان زمانیکه بسوی آنان پیغمبری (حضرت خاتم الأنبیاء صلی اللّٰه علیه و آله) را فرستاد و آنها را فرمانبر شریعت او گردانید، و بر دعوت او ایشان را گرد آورده با هم مهربانشان ساخت چگونه نعمت و آسایش بال بزرگواری خود را بروی آنها گسترد، و نهرهای خوشگذرانی را برای آنان روان کرد، و شریعت (آن حضرت) آنها را در سودهای پر برکت خود گرد آورد، پس غرقۀ نعمت آن شدند (چون منتهی درجۀ نیکبختی و بزرگواری و آسایش را برای ایشان فراهم آورده بود) و از خرّمی زندگانی آن خوشنود گردیدند

قَد تَرَبَّعَتِ اَلأُمُورُ بِهِم فِی ظِلِّ سُلطَانٍ قَاهِرٍ وَ آوَتهُمُ اَلحَالُ إِلَی کَنَفِ عِزٍّ غَالِبٍ وَ تَعَطَّفَتِ اَلأُمُورُ عَلَیهِم فِی ذُرَی مُلکٍ ثَابِتٍ

(50) زندگانیشان در سایۀ پادشاه غالب (دین مقدّس اسلام) بر قرار شد، و آنها را نیکوئی حالشان در کنار بزرگواری و غلبه جا داد، و کارها برای ایشان آسان گردید، در رفعت پادشاهی استوار (سعادت دنیا و آخرت بآنها رو آورد)

فَهُم حُکَّامٌ عَلَی اَلعَالَمِینَ وَ مُلُوکٌ فِی أَطرَافِ اَلأَرَضِینَ یَملِکُونَ اَلأُمُورَ عَلَی مَن کَانَ یَملِکُهَا عَلَیهِم وَ یُمضُونَ اَلأَحکَامَ فِیمَن کَانَ یُمضِیهَا فِیهِم لاَ تُغمَزُ لَهُم قَنَاةٌ وَ لاَ تُقرَعُ لَهُم صَفَاةٌ

(51) پس ایشان فرمان دهنده بر جهانیان و پادشاهان اطراف زمینها (شهرها) بودند، مسلّط شدند بر کسانیکه بر آنها تسلّط داشتند، و فرمانها می‌دادند بر آنانکه بر آنها فرمانده بودند، برای ایشان نیزه‌ای انداخته و سنگی پرتاب نمی‌شد!! (دین اسلام بآنها قدرت و توانائی داد که زمامدار کارهای جهان و فرمانده جهانیان گشتند، و کسی بر آنان مسلّط نمی‌گشت )

أَلاَ وَ إِنَّکُم قَد نَفَضتُم أَیدِیَکُم مِن حَبلِ اَلطَّاعَةِ وَ ثَلَمتُم حِصنَ اَللَّهِ اَلمَضرُوبَ عَلَیکُم بِأَحکَامِ اَلجَاهِلِیَّةِ وَ إِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ قَدِ اِمتَنَّ عَلَی جَمَاعَةِ هَذِهِ اَلأُمَّةِ فِیمَا عَقَدَ بَینَهُم مِن حَبلِ هَذِهِ اَلأُلفَةِ اَلَّتِی یَنتَقِلُونَ فِی ظِلِّهَا وَ یَأوُونَ إِلَی کَنَفِهَا بِنِعمَةٍ لاَ یَعرِفُ أَحَدٌ مِنَ اَلمَخلُوقِینَ لَهَا قِیمَةً لِأَنَّهَا أَرجَحُ مِن کُلِّ ثَمَنٍ وَ أَجَلُّ مِن کُلِّ خَطَرٍ

(52) آگاه باشید شما (بعد از عزّت و بزرگواری که بر اثر گرویدن به شریعت حضرت خیر الأنام یافتید) دستهاتان را از ریسمان طاعت و پیروی رهانیدید (از خدا و رسول اعراض و دوری نمودید) و در حصار خدا که به اطراف شما کشیده شده بود بوسیلۀ حکمهای جاهلیّت (عادات پیش از اسلام) رخنه کردید (از امام و پیشوای خود فرمان نبرده بر اثر آن دنیا و آخرت خویش را بر باد دادید) و خداوند سبحان بر این امّت منّت نهاد (بدون رنج نعمت بایشان ارزانی داشت) در ریسمان این الفت و مهربانی که بین آنها بست - الفتی که در سایۀ آن وارد میشوند، و در کنار آن قرار می‌گیرند - به نعمتی (دینی که موجب الفت است) که کسی از آفریدگان بهای آنرا نمی‌داند، زیرا بهای الفت و مهربانی با یکدیگر از هر بهایی افزونتر و از هر بزرگی بزرگتر است (چون با الفت و یگانگی سعادت و نیکبختی دنیا و آخرت بدست می‌آید)

وَ اِعلَمُوا أَنَّکُم صِرتُم بَعدَ اَلهِجرَةِ أَعرَاباً وَ بَعدَ اَلمُوَالاَةِ أَحزَاباً مَا تَتَعَلَّقُونَ مِنَ اَلإِسلاَمِ إِلاَّ بِاسمِهِ وَ لاَ تَعرِفُونَ مِنَ اَلإِیمَانِ إِلاَّ رَسمَهُ

(53) و بدانید شما بعد از هجرت (از نادانی و گمراهی به دانائی و رستگاری دوباره بر اثر عصبیّت و گردنکشی و دشمنی با یکدیگر و بر پا کردن فتنه و آشوب) اعراب (و بادیه نشینان نادانی و گمراهی) شدید، و بعد از دوستی (گرد آمدن با هم) گروه گروه (مخالف و دشمن یکدیگر) گردیدید، با اسلام علاقه و ارتباطی ندارید مگر بنام آن، و از ایمان نمی‌شناسید مگر نشان آنرا (فقط به زبان شهادتین می‌گوئید، ولی از احکام اسلام چیزی فرا نگرفته و به حقیقت ایمان پی نبرده‌اید)!!

تَقُولُونَ اَلنَّارَ وَ لاَ اَلعَارَ کَأَنَّکُم تُرِیدُونَ أَن تُکفِئُوا اَلإِسلاَمَ عَلَی وَجهِهِ اِنتِهَاکاً لِحَرِیمِهِ وَ نَقضاً لِمِیثَاقِهِ اَلَّذِی وَضَعَهُ اَللَّهُ لَکُم حَرَماً فِی أَرضِهِ وَ أَمناً بَینَ خَلقِهِ

(54) می‌گوئید به آتش می‌رویم و به ننگ تن نمی‌دهیم (مثل النّار و لا العار را کسانیکه زیر بار ذلّت و خواری نمی‌روند می‌گویند، اگر در بارۀ حقّ گفته شود نیکو است، و اگر در بارۀ باطل گفته شود نادرست است، و چون غرض اهل کوفه اگر خطاب با ایشان باشد، یا غرض آنها و اهل شام اگر خطاب عامّ باشد، فتنه و آشوب و مخالفت با دستور اسلام بود، امام علیه السّلام در سرزنش آنان می‌فرماید:) مانند آنست که شما می‌خواهید اسلام را از صورتیکه هست وارونه نمائید (از بین ببرید همانطور که کفّار و منافقین و دشمنان در صدد از بین بردن آن هستند) با دریدن پردۀ احترام و شکستن پیمان (عمل نکردن به احکام و شرائط) آن، چنان پیمانی که خداوند آنرا برای شما در زمین خود پناه (از دخول دشمنان و تسلّط بر شما) و در بین آفریدگانش (برای رفع اضطراب و نگرانی آنها سبب) ایمنی و آسایش قرار داده (تا هر گاه جهانیان در هر کار بیچاره شده و از هر راه وا ماندند به پیمان اسلام یعنی به احکام و دستور آن توجه کرده از آنها پیروی کنند)

وَ إِنَّکُم إِن لَجَأتُم إِلَی غَیرِهِ حَارَبَکُم أَهلُ اَلکُفرِ ثُمَّ لاَ جَبرَائِیلُ وَ لاَ مِیکَائِیلُ وَ لاَ مُهَاجِرُونَ وَ لاَ أَنصَارٌ یَنصُرُونَکُم إِلاَّ اَلمُقَارَعَةَ بِالسَّیفِ حَتَّی یَحکُمَ اَللَّهُ بَینَکُم

(55) و شما (با داشتن چنین آئینی) اگر بغیر اسلام پناه ببرید (به دلیری و بسیاری جمعیّت و خویشان اعتماد کرده از احکام آن پیروی ننموده دستورش را محترم نشمارید) کفّار با شما می‌جنگند، و جبرائیل و میکائیل و مهاجرین و انصار نیستند که شما را یاری کنند (چنانکه در زمان حضرت رسول صلّی اللّٰه علیه و آله یاری می‌کردند) مگر با شمشیر زد و خورد کنید تا خداوند بین شما حکم فرماید (غلبه و فیروزی را نصیب کدام قرار دهد)

وَ إِنَّ عِندَکُمُ اَلأَمثَالَ مِن بَأسِ اَللَّهِ وَ قَوَارِعِهِ وَ أَیَّامِهِ وَ وَقَائِعِهِ فَلاَ تَستَبطِئُوا وَعِیدَهُ جَهلاً بِأَخذِهِ وَ تَهَاوُناً بِبَطشِهِ وَ یَأساً مِن بَأسِهِ

(56) و مثلها و داستانها (ی پیشینیان) از عذاب خدا و بلاها و سختیهای او که (دلها را) کوبنده و بدرد آورنده است و از روزگارها (ی خشم) و پیشآمدهای (علاج ناپذیر) او در دسترس شما است (در قرآن کریم سرگذشت قوم نوح و عاد و ثمود و دیگران را بیان فرموده است) پس (رسیدن) عذاب او را دیر مپندارید از جهت نادانی به مؤاخذه و سهل انگاشتن سخت‌گیری او، و نرسیدن بعذاب او (زیرا حکمت الهیّه اقتضاء دارد که عذاب گناهکاران را تأخیر اندازد تا نیکان توبه و بازگشت نمایند و ستمگران شقاوت خود را بیشتر آشکار سازند)

فَإِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ لَم یَلعَنِ اَلقَرنَ اَلمَاضِیَ بَینَ أَیدِیکُم إِلاَّ لِتَرکِهِمُ اَلأَمرَ بِالمَعرُوفِ وَ اَلنَّهیَ عَنِ اَلمُنکَرِ فَلَعَنَ اَللَّهُ اَلسُّفَهَاءَ لِرُکُوبِ اَلمَعَاصِی وَ اَلحُلَمَاءَ لِتَرکِ اَلتَّنَاهِی

(57) و خداوند سبحان گذشتگان را از رحمت خود دور نکرده مگر بجهت ترک نمودن ایشان امر بمعروف و نهی از منکر را (یکدیگر را بکار پسندیده وادار نکرده و از کار ناشایسته باز نداشتند) پس خداوند نفهمها را از جهت گناه کردن و خردمندان را از جهت نهی از منکر نکردن لعن فرمود (از رحمت خود دور کرده بعذاب سخت گرفتارشان نمود )

أَلاَ وَ قَد قَطَعتُم قَیدَ اَلإِسلاَمِ وَ عَطَّلتُم حُدُودَهُ وَ أَمَتُّم أَحکَامَهُ أَلاَ وَ قَد أَمَرَنِیَ اَللَّهُ بِقِتَالِ أَهلِ اَلبَغیِ وَ اَلنَّکثِ وَ اَلفَسَادِ فِی اَلأَرضِ فَأَمَّا اَلنَّاکِثُونَ فَقَد قَاتَلتُ وَ أَمَّا اَلقَاسِطُونَ فَقَد جَاهَدتُ وَ أَمَّا اَلمَارِقَةُ فَقَد دَوَّختُ

(58) آگاه باشید رشتۀ اسلام را گسیختند (با عصبیّت و گردنکشی الفت و دوستی را پشت سر انداخته با یکدیگر دشمنی نمودید) و حدود آنرا معطّل کردید (بوظائف آن عمل ننمودید) و احکام آنرا (که بزرگتر و مهمتر از همۀ آنها امر بمعروف و نهی از منکر است) از بین بردید (ولی من که امام مفترض الطّاعة و پیشوای شما هستم، و نزدیکترین اشخاص به رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله بودم بآنچه مأمور شده‌ام رفتار می‌نمایم، بنا بر این) بدانید خداوند مرا بجنگ با ستمگران و پیمان شکنان و تباهکاران در روی زمین امر فرمود: پس با پیمان شکنان (اصحاب جمل: طلحه و زبیر و پیروانشان) جنگیدم (و آنان را از پا در آوردم) و با آنانکه دست از حق برداشتند (اهل شام) جهاد کرده زد و خورد نمودم، و بر آنان که از دین بیرون رفتند (خوارج نهروان) خشم نموده زبون و خوارشان کردم

وَ أَمَّا شَیطَانُ اَلرَّدهَةِ فَقَد کُفِیتُهُ بِصَعقَةٍ سَمِعتُ لَهَا وَجبَةَ قَلبِهِ وَ رَجَّةَ صَدرِهِ وَ بَقِیَت بَقِیَّةٌ مِن أَهلِ اَلبَغیِ وَ لَئِن أَذِنَ اَللَّهُ فِی اَلکَرَّةِ عَلَیهِم لَأُدِیلَنَّ مِنهُم إِلاَّ مَا یَتَشَذَّرُ فِی أَطرَافِ اَلبِلاَدِ تَشَذُّراً

(59) و امّا شیطان ردهه را (که یکی از رؤسای خوارج نهروان ثرمله یا حرقوص ابن زهیر و لقبش ذو الثّدیه است برای آنکه یک دستش مانند پستان زنان بوده است، و بعضی ذو الیدیّة خوانده‌اند یعنی دارای یک دست کوچک) از (کشتن و جنگیدن با) او بسبب صدای ترسناک که از آن فریاد تپش دل و جنبش و لرزش سینه‌اش را شنیدم، بی‌نیاز گردیدم (ردهه در لغت بمعنی گودالی است در کوه یا در سنگ سخت که آب باران در آن جمع میشود، و اینکه او را شیطان تعبیر فرموده برای آنست که چون گمراه و پیشوای گمراهان بوده و اینکه او را به ردهه نسبت داده برای آنست که پس آن حضرت پس از فراغت از جنگ با خوارج نهروان خواست او را در بین کشتگان بیابد بعد از جستجوی بسیار در گودالی افتاده بود، و مراد از صعقه یعنی صدای وحشت انگیز و ترسناک آنست که روایت شده آن حضرت چون با خوارج رو برو شد نعره و فریادی کشید که ذو الثّدیّه از جملۀ کسانی بوده که از ترس گریخت تا اینکه در گودالی کشته او را یافتند، و گفته‌اند: خداوند او را بر اثر صاعقۀ آسمانی تباه ساخت، و گفته شده: چون آن بزرگوار شمشیری بر او زد بیهوش گردیده مرد، و گروهی گفته‌اند: شیطان ردهه شیطانی از فرزندان شیطان بوده، و دیگری گفته: مراد از او شیطان جنّ است. لکن ظاهر فرمایش امام علیه السّلام و مناسبتر بمقام که پس از دقّت و تأمّل معلوم می‌گردد آنست که مراد از شیطان ردهه یکی از رؤسای خوارج است که بر اثر فریاد آن حضرت گریخته در گودالی کشته‌اش پیدا شد (و اللّٰه أعلم) و آنچه از ستمگران (معاویه و اطرافیانش که بر اثر مکر و حیلۀ عمرو ابن عاص که قرآنها بر سر نیزه‌ها زده جنگ صفّین را خاتمه دادند) باقی ماند، اگر خداوند رخصت دهد (بخواهد و زنده بمانم) دوباره که بسوی ایشان می‌روم دولت و توانائی را از آنان بگیرم (و همه را تباه سازم) مگر اندکی که در اطراف شهرها پراکنده شوند)

أَنَا وَضَعتُ فِی اَلصِّغَرِ بِکَلاَکِلِ اَلعَرَبِ وَ کَسَرتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِیعَةَ وَ مُضَرَ وَ قَد عَلِمتُم مَوضِعِی مِن رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله بِالقَرَابَةِ اَلقَرِیبَةِ وَ اَلمَنزِلَةِ اَلخَصِیصَةِ وَضَعَنِی فِی حَجرِهِ وَ أَنَا وَلِیدٌ یَضُمُّنِی إِلَی صَدرِهِ وَ یَکنُفُنِی فِی فِرَاشِهِ وَ یَمُسُّنِی جَسَدَهُ وَ یُشِمُّنِی عَرفَهُ وَ کَانَ یَمضَغُ اَلشَّیءَ ثُمَّ یُلَقِّمُنِیهِ وَ مَا وَجَدَ لِی کِذبَةً فِی قَولٍ وَ لاَ خَطلَةً فِی فِعلٍ

(در اینجا شجاعت و دلیری و مقام و منزلت و بزرگواری خود را گوشزد نموده می‌فرماید:) (60) من در کوچکی سینه‌های عرب را بزمین رساندم (در جنگهای صدر اسلام بزرگان آنان را کشتم) و شاخه‌های نو بر آمده (دلیران قبیلۀ) ربیعه و (قبیلۀ) مضر را شکستم و شما قدرت و منزلت مرا از رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله بسبب خویشی نزدیک (پسر عمو و داماد او بودن) و مقام بلند و احترام مخصوص (که نزد آن حضرت داشتم و مرا بخلافت نصب فرمود) می‌دانید، زمان کودکی مرا در کنار خود پرورش داد، و به سینه‌اش می‌چسبانید، و در بسترش در آغوش می‌داشت، و تنش را بمن می‌مالید، و بوی خوش خویش را بمن می‌بویانید و خوراکی جویده در دهان من می‌نهاد (چنانکه پدر نسبت به فرزند کند) و دروغ در گفتار و خطاء و اشتباه در کردار از من نیافت (زیرا باتّفاق امامیّه آن حضرت و حضرت زهرا و یازده فرزندشان «سلام اللّٰه علیهم أجمعین» معصوم هستند و هرگز گناه کوچک و بزرگ از ایشان نه عمدا و نه نسیانا و نه خطاء سر نمی‌زند)

وَ لَقَد قَرَنَ اَللَّهُ بِهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله مِن لَدُن أَن کَانَ فَطِیماً أَعظَمَ مَلَکٍ مِن مَلاَئِکَتِهِ یَسلُکُ بِهِ طَرِیقَ اَلمَکَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخلاَقِ اَلعَالَمِ لَیلَهُ وَ نَهَارَهُ وَ لَقَد کُنتُ أَتَّبِعُهُ اِتِّبَاعَ اَلفَصِیلِ أَثَرَ أُمِّهِ یَرفَعُ لِی فِی کُلِّ یَومٍ مِن أَخلاَقِهِ عَلَماً وَ یَأمُرُنِی بِالاِقتِدَاءِ بِهِ

(61) و خداوند بزرگترین فرشته‌ای از فرشتگانش را از وقتی که پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله از شیر گرفته شده بود همنشین آن حضرت گردانید که او را در شب و روز براه بزرگواریها و خوهای نیکوی جهان سیر دهد (از اخبار چنین معلوم میشود که مراد از آن فرشته روح القدس است که از جبرائیل و میکائیل بزرگتر و همیشه با پیغمبر اکرم بوده بعد از آن حضرت هم با ائمّۀ اطهار علیهم السّلام می‌باشد) و من پی او می‌رفتم مانند رفتن بچۀ شتر پی مادرش (شب و روز در خلوت و جلوت با آن بزرگوار بوده و هرگز از او جدا نمی‌شدم. ابن ابی الحدید در شرح خود نوشته: فضل ابن عبّاس گفت: از پدرم پرسیدم رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله کدام یک از پسرانش را بیشتر دوست می‌داشت‌؟ گفت: علیّ ابن ابی طالب را، گفتم من ترا از پسران او می‌پرسم، گفت او را نسبت به پسرانش از همه بیشتر دوست می‌داشت، ندیدیم هیچ روزی علیّ علیه السّلام از وقتی که کودک بود از آن حضرت جدا شود مگر زمانیکه برای خدیجه در سفر بود، ندیدیم پدری را به پسرش مهربانتر از او به علیّ‌، و نه پسری را برای پدرش فرمانبرتر از علی برای پیغمبر.) در هر روزی از خوهای خود پرچم و نشانه‌ای می‌افراشت (آشکار می‌نمود) و پیروی از آنرا بمن امر می‌فرمود

وَ لَقَد کَانَ یُجَاوِرُ فِی کُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَ لاَ یَرَاهُ غَیرِی وَ لَم یَجمَع بَیتٌ وَاحِدٌ یَومَئِذٍ فِی اَلإِسلاَمِ غَیرَ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ خَدِیجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا أَرَی نُورَ اَلوَحیِ وَ اَلرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِیحَ اَلنُّبُوَّةِ

(62) و در هر سالی (پیش از مبعوث شدن به رسالت یک ماه از مردم دوری گزیده برای عبادت و بندگی) بحراء (کوهی است نزدیک مکّه) اقامت می‌نمود، من او را می‌دیدم و غیر من نمی‌دید، و در آن زمان اسلام در خانه‌ای نیامده بود مگر خانۀ رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله و خدیجه (زوجۀ آن حضرت) که من سوّم ایشان بودم (در آنروز مسلمان نبود مگر پیغمبر اکرم و خدیجه و من، این جمله صراحت دارد باینکه امام علیه السّلام نخستین مردی بود که به آن حضرت ایمان آورده و اسلام اختیار نمود، و نظیر این سخن فرمایش آن بزرگوار است در سخن صد و سی و یکم که فرمود: اللّهمّ إنّی أوّل من أناب، و سمع و أجاب، لم یسبقنی إلاّ رسول اللّٰه - صلّی اللّٰه علیه و آله - بالصّلاة یعنی بار خدایا من نخستین کسی هستم که بحقّ رسیده و آنرا شنیده و پذیرفته است، هیچکس بر من به نماز پیشی نگرفت مگر رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله) نور وحی و رسالت را می‌دیدم، و بوی نبوّت و پیغمبری را می‌بوییدم (هنگام نزول وحی با آن حضرت بوده و بآنچه نازل می‌شد بدون تردید ایمان می‌آوردم)

وَ لَقَد سَمِعتُ رَنَّةَ اَلشَّیطَانِ حِینَ نَزَلَ اَلوَحیُ عَلَیهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَقُلتُ یَا رَسُولَ اَللَّهِ مَا هَذِهِ اَلرَّنَّةُ فَقَالَ هَذَا اَلشَّیطَانُ قَد أَیِسَ مِن عِبَادَتِهِ

(63) و هنگامیکه وحی بر آن حضرت صلّی اللّٰه علیه و آله نازل شد صدای شیطان را شنیدم، گفتم: ای رسول خدا این چه صدایی است‌؟ فرمود: این شیطان است که او را از پرستش نمودن نومیدی روی داده (چون دانسته که بعد از رسیدن این وحی مردم از ضلالت و گمراهی بیرون آمده از او پیروی نمی‌کنند نومید گردیده ناله و فریاد می‌نماید)

إِنَّکَ تَسمَعُ مَا أَسمَعُ وَ تَرَی مَا أَرَی إِلاَّ أَنَّکَ لَستَ بِنَبِیٍّ وَ لَکِنَّکَ لَوَزِیرٌ وَ إِنَّکَ لَعَلَی خَیرٍ وَ لَقَد کُنتُ مَعَهُ صلی‌الله‌علیه‌وآله لَمَّا أَتَاهُ اَلمَلَأُ مِن قُرَیشٍ فَقَالُوا لَهُ یَا مُحَمَّدُ إِنَّکَ قَدِ اِدَّعَیتَ عَظِیماً لَم یَدَّعِهِ آبَاؤُکَ وَ لاَ أَحَدٌ مِن بَیتِکَ وَ نَحنُ نَسأَلُکَ أَمراً إِن أَنتَ أَجَبتَنَا إِلَیهِ وَ أَرَیتَنَاهُ عَلِمنَا أَنَّکَ نَبِیٌّ وَ رَسُولٌ وَ إِن لَم تَفعَل عَلِمنَا أَنَّکَ سَاحِرٌ کَذَّابٌ

تو می‌شنوی آنچه من می‌شنوم، و می‌بینی آنچه من می‌بینم (در همه چیز با من یکسانی) مگر اینکه پیغمبر نیستی، و لیکن وزیری، و تو بر خیر و نیکوئی هستی (جامع جمیع کمالات صوریّه و معنویّه بوده بر آنچه خیر و نیکوئی دنیا و آخرت در آنست استوار می‌باشی). (64) و من با پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله بودم زمانیکه گروهی از بزرگان قریش نزد او آمدند و گفتند: ای محمّد تو امر بزرگی (نبوّت و پیغمبری) ادّعا میکنی که پدران تو و نه کسی از خاندان تو آنرا ادّعاء نکرده است و ما از تو کاری درخواست می‌نماییم که اگر آنرا برای ما بجا آوری و بما بنمائی می‌دانیم که پیغمبر و فرستاده (از جانب خدا) هستی، و اگر بجا نیاوری می‌دانیم جادوگر و دروغگو هستی

فَقَالَ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ مَا تَسأَلُونَ قَالُوا تَدعُو لَنَا هَذِهِ اَلشَّجَرَةَ حَتَّی تَنقَلِعَ بِعُرُوقِهَا وَ تَقِفَ بَینَ یَدَیکَ فَقَالَ صلی‌الله‌علیه‌وآله إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ فَإِن فَعَلَ اَللَّهُ لَکُم ذَلِکَ أَ تُؤمِنُونَ وَ تَشهَدُونَ بِالحَقِّ قَالُوا نَعَم

(65) پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله فرمود: چه می‌خواهید؟ گفتند: این درخت را برای ما بخوان تا با ریشه‌هایش (از زمین) کنده شده (بیاید) جلو رویت بایستد، پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله فرمود: خداوند بر همه چیز توانائی دارد، اگر این خواهش شما را بر آورد آیا ایمان می‌آورید و بحقّ گواهی می‌دهید، گفتند: آری

قَالَ فَإِنِّی سَأُرِیکُم مَا تَطلُبُونَ وَ إِنِّی لَأَعلَمُ أَنَّکُم لاَ تَفِیئُونَ إِلَی خَیرٍ وَ إِنَّ فِیکُم مَن یُطرَحُ فِی اَلقَلِیبِ وَ مَن یُحَزِّبُ اَلأَحزَابَ ثُمَّ قَالَ صلی‌الله‌علیه‌وآله یَا أَیَّتُهَا اَلشَّجَرَةُ إِن کُنتِ تُؤمِنِینَ بِاللَّهِ وَ اَلیَومِ اَلآخِرِ وَ تَعلَمِینَ أَنِّی رَسُولُ اَللَّهِ فَانقَلِعِی بِعُرُوقِکِ حَتَّی تَقِفِی بَینَ یَدَیَّ بِإِذنِ اَللَّهِ

(66) فرمود: من بشما نشان می‌دهم آنچه را می‌طلبید، و می‌دانم که بخیر و نیکوئی (اسلام که جامع خیر دنیا و آخرت است) نمی‌گروید، و بین شما کسی هست که (بر کفرش باقی مانده و در جنگ بدر کشته می‌گردد، و) در چاه انداخته میشود (مراد چاهی است که آنرا بدر می‌نامیدند و آن بین مکّه و مدینه واقع شده به مدینه نزدیکتر است، و از جملۀ کسانیکه در جنگ بدر بعد از کشته شدن در آن چاه افکنده شدند عتبه و شیبه دو پسر ربیعه و امیّة ابن عبد شمس و ابو جهل و ولید ابن مغیره بودند) و کسی هست که لشگرها را گرد آورد (در وقعۀ خندق با مسلمین می‌جنگد، و از جملۀ کسانیکه لشگر از اطراف گرد آوردند و مدینه را محاصره نمودند ابو سفیان و عمرو ابن عبدود و صفوان ابن امیّه و عکرمة ابن ابی جهل و سهل ابن عمرو بودند، و خندق گودالی بود که در اطراف سور مدینۀ طیّبه برای این جنگ کندند) پس از آن پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله فرمود: ای درخت اگر تو بخدا و روز رستخیز ایمان داری و میدانی من پیغمبر خدا هستم با ریشه‌های خود کنده شو و به فرمان خدا جلو من بایست

وَ اَلَّذِی بَعَثَهُ بِالحَقِّ لاَنقَلَعَت بِعُرُوقِهَا وَ جَاءَت وَ لَهَا دَوِیٌّ شَدِیدٌ وَ قَصفٌ کَقَصفِ أَجنِحَةِ اَلطَّیرِ حَتَّی وَقَفَت بَینَ یَدَی رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله مُرَفرِفَةً وَ أَلقَت بِغُصنِهَا اَلأَعلَی عَلَی رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ بِبَعضِ أَغصَانِهَا عَلَی مَنکِبِی وَ کُنتُ عَن یَمِینِهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله

(67) سوگند به خدائی که آن حضرت را بحقّ (راستی و درستی) بر انگیخت درخت با ریشه‌هایش کنده شد و آمد در حالیکه صدای سخت داشت و صدایی مانند صدای بالهای مرغان، تا بین دو دست پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله مانند مرغ پر و بال زنان ایستاد و شاخۀ بلند خود را بر سر رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و اله و بعضی از شاخه‌هایش را بر دوش من افکند، و من در طرف راست آن حضرت صلّی اللّٰه علیه و آله بودم

فَلَمَّا نَظَرَ اَلقَومُ إِلَی ذَلِکَ قَالُوا عُلُوّاً وَ اِستِکبَاراً فَمُرهَا فَلیَأتِکَ نِصفُهَا وَ یَبقَی نِصفُهَا فَأَمَرَهَا بِذَلِکَ فَأَقبَلَ إِلَیهِ نِصفُهَا کَأَعجَبِ إِقبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِیّاً فَکَادَت تَلتَفُّ بِرَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَقَالُوا کُفراً وَ عُتُوّاً فَمُر هَذَا اَلنِّصفَ فَلیَرجِع إِلَی نِصفِهِ کَمَا کَانَ فَأَمَرَهُ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَرَجَعَ

(68) پس چون آن گروه آنرا دیدند از روی سرفرازی و گردنکشی گفتند: بفرما تا نیمی از آن پیش تو آید و نیمۀ دیگر جای خود بماند، پس درخت را بآن درخواست فرمان داد، آنگاه نیمۀ آن بسوی آن حضرت رو آورد که به شگفت‌ترین روی آوردن و سختترین صدا کردن می‌ماند (از اوّل با شتابتر فرمان آن بزرگوار را اجابت نمود) و نزدیک بود به رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله بپیچد پس از روی ناسپاسی و ستیزگی گفتند: امر کن این نیمه باز گردد و به نیمۀ خود پیوندد همچنانکه بود، پس پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله امر فرمود درخت بازگشت

فَقُلتُ أَنَا لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ إِنِّی أَوَّلُ مُؤمِنٍ بِکَ یَا رَسُولَ اَللَّهِ وَ أَوَّلُ مَن أَقَرَّ بِأَنَّ اَلشَّجَرَةَ فَعَلَت مَا فَعَلَت بِأَمرِ اَللَّهِ تَعَالَی تَصدِیقاً بِنُبُوَّتِکَ وَ إِجلاَلاً لِکَلِمَتِکَ فَقَالَ اَلقَومُ کُلُّهُم بَل سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ عَجِیبُ اَلسِّحرِ خَفِیفٌ فِیهِ وَ هَل یُصَدِّقُکَ فِی أَمرِکَ إِلاَّ مِثلُ هَذَا یَعنُونَنِی

(69) من گفتم: سزاوار پرستش جز خدا نیست، ای رسول خدا من نخست کسی هستم که ایمان بتو آوردم و نخست کسیکه اقرار کردم باینکه درخت به فرمان و خواست خدا بجا آورد آنچه را که کرد برای اعتراف به پیغمبری تو و احترام فرمانت پس همۀ آن گروه گفتند: جادوگر بسیار دروغگویی است، شگفت جادویی که در آن چابک است! (زیرا بدون تأمّل و اندیشه آنچه خواسته کرد) و (گفتند:) آیا ترا در کارت تصدیق می‌نماید غیر از مانند این شخص‌؟! که قصدشان من بودم

وَ إِنِّی لَمِن قَومٍ لاَ تَأخُذُهُم فِی اَللَّهِ لَومَةُ لاَئِمٍ سِیمَاهُم سِیمَا اَلصِّدِّیقِینَ وَ کَلاَمُهُم کَلاَمُ اَلأَبرَارِ عُمَّارُ اَللَّیلِ وَ مَنَارُ اَلنَّهَارِ مُتَمَسِّکُونَ بِحَبلِ اَلقُرآنِ یُحیَونَ سُنَنَ اَللَّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ لاَ یَستَکبِرُونَ وَ لاَ یَعلُونَ وَ لاَ یَغُلُّونَ وَ لاَ یُفسِدُونَ قُلُوبُهُم فِی اَلجِنَانِ وَ أَجسَادُهُم فِی اَلعَمَلِ

(70) و من از گروهی هستم که در راه خدا آنان را توبیخ سرزنش کننده‌ای باز نمی‌دارد، چهرۀ آنان چهرۀ راستگویان و سخنشان سخن نیکوکاران است، شب را آباد کننده و روز را نشانه و راهنما هستند (شب را زنده داشته آخرت خود را آباد می‌سازند و روز مردم را براه حقّ راهنمائی می‌نمایند) به ریسمان قرآن (علوم و معارف آن که سبب رهائی و گمراهی از بدبختی است) خود را می‌آویزند، و راههای خدا و روشهای پیغمبرش را زنده میکنند (آثار دین را نشر داده به احکام آن عمل می‌نمایند) گردنکشی و سرفرازی و نادرستی و تباهکاری نمی‌کنند، دلهاشان در بهشت و بدنهاشان مشغول کار (دلهاشان متوجّه آخرت و بدنهاشان به کارهای نیکو و بندگی پرداخته) است


خطبه 235- نکوهش سوء استفاده عثمان از امام علیه السلام

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قاله لعبد الله ابن عباس و قد جاءه برسالة من عثمان و هو محصور یسأله فیها الخروج إلی ماله بینبع لیقل هتف الناس باسمه للخلافة بعد أن کان سأله مثل ذلک من قبل

235 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که بعبد اللّٰه ابن عبّاس فرموده زمانیکه از طرف عثمان که (از جهت ستمگری و از بین بردن بیت المال مسلمین و کارهای ناشایسته‌ای که کرده) در محاصره بود (می‌خواستند از خلافت عزلش نمایند و او از ترس کشته شدن جرأت بیرون آمدن نداشت) نامه‌ای برای آن بزرگوار آورد، در آن نامه از آن حضرت درخواست می‌نمود که بملک خود در ینبع (اسم موضعی است در اطراف مدینه از سمت دریا) تشریف ببرد تا غوغاء و هیاهوی مردم برای نامزد نمودن او بخلافت کم شود (چون محاصره کنندگان عثمان به صدای بلند خلافت را بنام امیر المؤمنین می‌خواندند و عثمان گمان داشت محاصرۀ او بتحریک حضرت است از اینرو بیرون رفتن او را از مدینه درخواست نمود تا شاید مردم هم از اطراف خانۀ او پراکنده شده به همراهی آن حضرت بروند و او بتواند از خانه بیرون آمده چاره نماید، و این را خواست) بعد از آنکه مانند آن درخواست را پیشتر هم نموده بود (پیش از آن خواست که حضرت به ینبع تشریف ببرد، و چون رفت پس از آن درخواست نمود که از آنجا به مدینه برگشته او را یاری فرماید، اکنون دوباره درخواست می‌نمود که به ینبع تشریف ببرد)

فقال علیه‌السلام یَا اِبنَ عَبَّاسٍ مَا یُرِیدُ عُثمَانُ إِلاَّ أَن یَجعَلَنِی جَمَلاً نَاضِحاً بِالغَربِ أُقبِلُ وَ أُدبِرُ بَعَثَ إِلَیَّ أَن أَخرُجَ ثُمَّ بَعَثَ إِلَیَّ أَن أَقدَمَ ثُمَّ هُوَ اَلآنَ یَبعَثُ إِلَیَّ أَن أَخرُجَ

پس امام علیه السّلام فرمود: (1) ای پسر عبّاس عثمان نمی‌خواهد مرا مگر اینکه مانند شتر آب کش قرار دهد با دلو بزرگ، بیایم و بروم: (پیش از این) بسوی من فرستاد که (از مدینه) بیرون شوم، پس از آن فرستاد (برای یاری او از ینبع به مدینه) بیایم، و اکنون (ترا) می‌فرستد که بیرون روم

وَ اَللَّهِ لَقَد دَفَعتُ عَنهُ حَتَّی خَشِیتُ أَن أَکُونَ آثِماً

(2) بخدا سوگند (او را یاری کرده) از او دفاع نمودم بطوریکه (از زیادة کوشش کردن در همراهیش) ترسیدم گناهکار باشم (چون بر اثر کارهای ناشایسته‌ای که کرده و بجا می‌آورد مستحق دفاع نمی‌باشد )


خطبه 236- دریافت گزارشات هجرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام اقتص فیه ذکر ما کان منه بعد هجرة النبی صلی‌الله‌علیه‌وآله ثم لحاقه به فَجَعَلتُ أَتبَعُ مَأخَذَ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَأَطَأُ ذِکرَهُ حَتَّی اِنتَهَیتُ إِلَی اَلعَرَجِ فِی کَلاَمٍ طَوِیلٍ قوله علیه‌السلام فأطأ ذکره من الکلام الذی رمی به إلی غایتی الإیجاز و الفصاحة و أراد أنی کنت أعطی خبره صلی‌الله‌علیه‌وآله من بدء خروجی إلی أن انتهیت إلی هذا الموضع فکنی عن ذلک بهذه الکنایة العجیبة

236 - از سخنان آن حضرت علیه السَّلام است که در آن چگونگی حال خود را بعد از هجرت پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله (از مکّه به مدینه) و ملحق شدن خویش را به آن حضرت بیان می‌فرماید ( 1 )پس (از آنکه پیغمبر اکرم از مکّه به مدینه هجرت نمود و مرا امر فرمود که شب حرکت در بستر او خوابیدم و بامداد آن مشرکین دانستند که پیغمبر تشریف برده و کسیکه در بستر خوابیده من بودم، سه روز بعد از هجرت آن حضرت پیاده در پی او روانه شدم، و) راهی که رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله رفت پیروی می‌نمودم، پس هر گام بر یاد او می‌نهادم (و در هر منزلی از او سراغ می‌گرفتم) تا به عرج (موضعی بین مکّه و مدینه) رسیدم (هر جا که از آن بزرگوار نشان می‌گرفتم همان جا قدم نهاده در دنبال حضرتش می‌آمدم تا در قباء «نام موضعی نزدیک مدینه از طرف جنوب» حضورش را درک نموده باتّفاق به مدینه بابی ایّوب خالد ابن یزید انصاریّ وارد شدیم سیّد رضیّ می‌فرماید:) این جمله در سخن درازی است (که از آن حضرت روایت شده، بعد از آن می‌فرماید:) فرمایش آن حضرت علیه السَّلام: فأطأ ذکره یعنی گام بر یاد او می‌نهادم، از سخنی است که آن بمنتهی درجۀ اختصار و فصاحت رسیده، و (از این سخن) اراده فرموده که من از ابتدای بیرون شدنم (از مکّه) تا به عرج رسیدم از آن حضرت صلّی اللّٰه علیه و آله خبر می‌گرفتم، پس این کلام را برای چنین کنایۀ شگفتی آورده (و معنی کنایه آنست که شخص منظوری را به لفظی بیان کند که آن لفظ صریحا دلالت بر آن نداشته باشد، چنانکه امام علیه السَّلام در اینجا می‌فرماید: گام بر یاد او می‌نهادم کنایه از اینکه در همه جا از آن بزرگوار سراغ می‌گرفتم و در پی حضرتش آمده یک قدم بیراهه نمی‌رفتم )


خطبه 237- سفارش به شتاب در نیکوکاری

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فَاعمَلُوا وَ أَنتُم فِی نَفَسِ اَلبَقَاءِ وَ اَلصُّحُفُ مَنشُورَةٌ وَ اَلتَّوبَةُ مَبسُوطَةٌ وَ اَلمُدبِرُ یُدعَی وَ اَلمُسِیءُ یُرجَی قَبلَ أَن یَخمُدَ اَلعَمَلُ وَ یَنقَطِعَ اَلمَهَلُ وَ یَنقَضِیَ اَلأَجَلُ وَ یُسَدَّ بَابُ اَلتَّوبَةِ وَ تَصعَدَ اَلمَلاَئِکَةُ

237 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السَّلام است (در اینکه انسان تا زنده است بایستی فرصت عبادت و بندگی را از دست ندهد): (1) پس (از ستایش خداوند متعال و درود بر پیغمبر اکرم و آل او بدانید دنیا همیشه باقی و بر جا نیست، بنا بر این تا می‌توانید مطابق دستور خدا و رسول) کار کنید در حالیکه در فراخی زندگانی هستید (زنده‌اید) و نامه‌ها (ی اعمالتان برای ثبت گفتار و کردار نیک) گشوده (بسته نشده) و توبه و بازگشت گسترده (پذیرفته) است، و رو گرداننده (گناهکار) خوانده میشود (که از کار زشت دست بر داشته توبه و بازگشت نماید) و بد کار را امیدواری می‌دهند (تا کردار زشتش را جبران نماید) پیش از آنکه چراغ عمل خاموش گشته فرصت از دست برود، و مدّت بسر آید، و راه توبه و بازگشت بسته شود، و ملائکه به آسمان بالا روند (از محو و اثبات نامۀ اعمال قلم را باز دارند)

فَأَخَذَ اِمرُؤٌ مِن نَفسِهِ لِنَفسِهِ وَ أَخَذَ مِن حَیٍّ لِمَیِّتٍ وَ مِن فَانٍ لِبَاقٍ وَ مِن ذَاهِبٍ لِدَائِمٍ

(2) پس (پیش از رسیدن مرگ یعنی موقعی که نمی‌توان کاری انجام داد) بایستی مرد از خود برای خویش و از زندگی برای مرگ و از نیستی برای هستی و از گذرنده برای باقی ماننده نتیجه بگیرد (در دنیا خود را بکار گمارد تا در آخرت او را بکار آید)

اِمرُؤٌ خَافَ اَللَّهَ وَ هُوَ مُعَمَّرٌ إِلَی أَجَلِهِ وَ مَنظُورٌ إِلَی عَمَلِهِ اِمرُؤٌ لَجَمَ نَفسَهُ بِلِجَامِهَا وَ زَمَّهَا بِزِمَامِهَا فَأَمسَکَهَا بِلِجَامِهَا عَن مَعَاصِی اَللَّهِ وَ قَادَهَا بِزِمَامِهَا إِلَی طَاعَةِ اَللَّهِ

(3) مردیکه از خدا ترسید (و در عمل کوشید) در حالیکه تا رسیدن مرگ او را فرصت داده و تا انجام عمل او را مهلت داده‌اند، مردی است که نفس خود را در دهان بند زده و مهار آنرا در اختیار دارد، پس خود را با دهان بند نفس از آنچه خداوند نهی فرموده باز داشته، و به مهار آن خویش را بسوی طاعت و فرمانبری از خداوند می‌کشد


خطبه 238- نکوهش حکمین و سپاه معاویه

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام فی شأن الحکمین و ذم أهل الشام جُفَاةٌ طَغَامٌ عَبِیدٌ أَقزَامٌ جُمِّعُوا مِن کُلِّ أَوبٍ وَ تُلُقِّطُوا مِن کُلِّ شَوبٍ مِمَّن یَنبَغِی أَن یُفَقَّهَ وَ یُؤَدَّبَ وَ یُعَلَّمَ وَ یُدَرَّبَ وَ یُوَلَّی عَلَیهِ وَ یُؤخَذَ عَلَی یَدَیهِ لَیسُوا مِنَ اَلمُهَاجِرِینَ وَ اَلأَنصَارِ وَ لاَ مِنَ اَلَّذِینَ تَبَوَّؤُا اَلدّٰارَ وَ اَلإِیمٰانَ أَلاَ وَ إِنَّ اَلقَومَ اِختَارُوا لِأَنفُسِهِم أَقرَبَ اَلقَومِ مِمَّا یُحِبُّونَ وَ إِنَّکُمُ اِختَرتُم لِأَنفُسِکُم أَقرَبَ اَلقَومِ مِمَّا تَکرَهُونَ وَ إِنَّمَا عَهدُکُم بِعَبدِ اَللَّهِ اِبنِ قَیسٍ بِالأَمسِ یَقُولُ إِنَّهَا فِتنَةٌ فَقَطِّعُوا أَوتَارَکُم وَ شِیمُوا سُیُوفَکُم

238 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السَّلام است در بارۀ حکمین (عمرو ابن عاص و ابو موسی اشعریّ‌) و نکوهش مردم شام . (1) شامیان مردمی هستند دل سخت و اوباش، بندگان (زیر دستان) پست که از هر سو گرد آمده و از هر آمیخته‌ای برچیده شده‌اند (گروهی هستند هر یک از جائی آمده و بهم پیوسته و حسب و نسبشان معلوم نیست) از جمله کسانی می‌باشند که سزاوار است (احکام اسلام را) بآنها یاد دهند، و (به خوهای نیکو) تربیتشان کنند، و (خیر و شرّ را) یادشان دهند، و کار آزموده‌شان گردانند، و زمامدارشان شوند، و (مانند کودکان) دستهاشان را بگیرند (تا سر خود کاری نکنند، خلاصه ایشان گروهی هستند نادان و از نیکوئیها دور، سزاوار نیستند که خلافت در بینشان بوده در امر دین و ملّت و ولایت دخالت داشته پیشوا بشوند) آنان از مهاجرین (که از مکّه به مدینه هجرت کرده نزد رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله آمدند) و از انصار (اهل مدینه که اسلام آورده آن حضرت را یاری کردند) نیستند، و نه از کسانی هستند که در مدینه جا داشتند (و پیش از هجرت اسلام اختیار نمودند) و بر ایمان استوار بودند ( 2 )آگاه باشید اهل شام برای خودشان برگزیدند نزدیکترینشان (عمرو ابن عاص) را بآنچه دوست می‌دارند (که ظفر یافتن آنها بود بر اهل عراق) و شما برای خودتان اختیار کردید نزدیکترین مردم (ابو موسی اشعریّ‌) را به چیزی که دوست نمی‌دارید (که ظفر یافتن اهل شام بود بر شما، و ابو موسی اشعری که نامش عبد اللّٰه پسر قیس است بر اثر نفهمی و ندانستگی و دشمنی با امام علیه السَّلام آن کار را انجام داد، و سبب دشمنی او آن بود که حضرت او را از ولایت کوفه که در زمان عثمان متصدی آن گشته عزل نمود) و روبرو شدن شما با عبد اللّٰه ابن قیس دیروز بود (خیلی نزدیک است، چون من بسوی بصره برای جنگ جمل می‌رفتم شنیدید) که می‌گفت: (ای اهل کوفه امام را یاری نکنید که) این پیشآمد و جنگ فتنه و تباهکاری است (که بایستی از آن دوری گزید) پس زه‌های کمان خود را بکار نیندازید و شمشیرهاتان را غلاف نمائید

فَإِن کَانَ صَادِقاً فَقَد أَخطَأَ بِمَسِیرِهِ غَیرَ مُستَکرَهٍ وَ إِن کَانَ کَاذِباً فَقَد لَزِمَتهُ اَلتُّهمَةُ فَادفَعُوا فِی صَدرِ عَمرِو اِبنِ اَلعَاصِ بِعَبدِ اَللَّهِ اِبنِ اَلعَبَّاسِ وَ خُذُوا مَهَلَ اَلأَیَّامِ وَ حُوطُوا قَوَاصِیَ اَلإِسلاَمِ أَ لاَ تَرَونَ إِلَی بِلاَدِکُم تُغزَی وَ إِلَی صَفَاتِکُم تُرمَی

(3) اگر راست می‌گفت پس در آمدنش (نزد ما و حاضر شدن در صفوف لشگر عراق در جنگ صفّین برای کمک ما) بدون اینکه مجبور باشد اشتباه کرد (زیرا خلاف عقیدۀ خود رفتار نمود و چنین کسی صلاحیّت حکم شدن را ندارد) و اگر دروغ می‌گفت تهمت باو روا است (زیرا از روی هوای نفس سخن می‌گوید و از اینرو حقّ را شبهه می‌انگارد، و بر چنین کس اعتماد نیست تا او را بتوان حکم قرار داد) پس آنچه در سینۀ عمرو ابن عاص است بوسیلۀ عبد اللّٰه ابن عبّاس از بین ببرید (عبد اللّٰه ابن عبّاس را نمایندۀ خود قرار دهید که او می‌تواند با عمرو حیله باز برابری کند) و فرصت روزگار را از دست ندهید، و شهرهای دور دست اسلام را (از تسلّط فتنه جویان و ستمگران) حفظ نمائید ( 4 )آیا به شهرهاتان نظر نمی‌کنید که در آنها جنگ میکنند (تا شما را نابود ساخته دارائیتان را بیغما ببرند) و آیا به قطعۀ سنگ سخت خود (قدرت و توانائیتان) نظر نمی‌افکنید که بر آن تیر می‌زنند (نمی‌بینید که در صدد هستند که ضعف و ناتوانی بشما رو آورد تا شکست خورده تسلیم گردید )


خطبه 239- فضائل خاندان رسول خدا

[↑ بالا] و من خطبة له علیه‌السلام یذکر فیها آل محمد علیهم‌السلام هُم عَیشُ اَلعِلمِ وَ مَوتُ اَلجَهلِ یُخبِرُکُم حِلمُهُم عَن عِلمِهِم وَ ظَاهِرُهُم عَن بَاطِنِهِم وَ صَمتُهُم عَن حِکَمِ مَنطِقِهِم

239 - از خطبه‌های آن حضرت علیه السَّلام است که در آن (فضائل) آل محمد علیهم السَّلام را بیان می‌فرماید: (1) آل محمّد (ائمۀ اطهار صلوات اللّٰه علیهم اجمعین) زنده کنندۀ علم و دانائی و از بین برندۀ جهل و نادانی هستند (از ایشان علم بدست آمده جهل برطرف می‌گردد) شما را آگاه می‌سازد بردباریشان از دانائیشان (زیرا بردباری نمی‌کنند مگر از روی دانستن بمواقع و بردباری) و ظاهرشان از باطنشان (کردار و گفتار نیکشان بر کمال اخلاصشان) و خاموشیشان از راستی و درستی گفتارشان (زیرا خاموشی و بیجا سخن نگفتن شخص دلیل است بر اینکه گفتار او از روی علم و حکمت است)

لاَ یُخَالِفُونَ اَلحَقَّ وَ لاَ یَختَلِفُونَ فِیهِ هُم دَعَائِمُ اَلإِسلاَمِ وَ وَلاَئِجُ اَلاِعتِصَامِ بِهِم عَادَ اَلحَقُّ فِی نِصَابِهِ وَ اِنزَاحَ اَلبَاطِلُ عَن مَقَامِهِ وَ اِنقَطَعَ لِسَانُهُ عَن مَنبَتِهِ

(2) حقّ را مخالفت نمی‌کنند (از آن رو بر نمی‌گردانند) و در آن اختلاف ندارند (گفتارشان یکنواخت است) ایشان ستونهای اسلام و پناهگاهها (ی آن) هستند (که به دانائی خود آنرا حفظ نموده و احکامش را بمردم آموخته آنان را از گمراهی و نادانی می‌رهانند) بوسیلۀ ایشان حقّ به اصل و موضع خود باز می‌گردد، و باطل و نادرستی از جای آن دور و نابود میشود، و زبانش آنجا که حقّ آشکار شد بریده می‌گردد (بر اثر علم و دانائی ایشان حقّ و حقیقت هویدا و باطل و نادرست از بین می‌رود)

عَقَلُوا اَلدِّینَ عَقلَ وِعَایَةٍ وَ رِعَایَةٍ لاَ عَقلَ سِمَاعٍ وَ رِوَایَةٍ فَإِنَّ رُوَاةَ اَلعِلمِ کَثِیرٌ وَ رُعَاتَهُ قَلِیلٌ

(3) دین (و احکام آن) را شناختند شناختنی که از روی دانائی و رعایت نمودن (عمل کردن) است، نه شناختنی که از روی شنیدن و نقل نمودن باشد (که اگر چنین بود بر دیگران مزیّتی نداشتند) و روایت کنندگان علم بیشمار و رعایت کنندگان آن کمند (در هر زمان مردم بسیار انواع علوم بدست آورده در مجالس و محافل اظهار کمال نموده خود را بر دیگران مقدّم و پیشوا می‌دانند، ولی کردارشان با گفتارشان یکسان نیست، خداوند سبحان همه را از خواب غفلت بیدار فرموده توفیق عمل عطاء فرماید)


[↑ بالا] باب المختار من کتب مولانا أمیر المؤمنین علیه‌السلام إلی أعدائه و أمراء بلاده و یدخل فی ذلک ما اختیر من عهوده إلی عماله و وصایاه لأهله و أصحابه

در این باب جمع آوری شده از نامه‌های سرور و مهتر ما امیر المؤمنین، علیه السَّلام (که) به دشمنان و زمامداران شهرهایش (نوشته) و بآن پیوسته میشود قسمتی از عهد و پیمانهای آن بزرگوار بکار گردانانش و سفارشها (اندرزها) ی او باهل بیت و یارانش

نامه 1- نامه به مردم کوفه قبل از نبرد جمل

[↑ بالا] من کتاب له علیه‌السلام إلی أهل الکوفة عند مسیره من المدینة إلی البصرة مِن عَبدِ اَللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ اَلمُؤمِنِینَ إِلَی أَهلِ اَلکُوفَةِ جَبهَةِ اَلأَنصَارِ وَ سَنَامِ اَلعَرَبِ أَمَّا بَعدُ فَإِنِّی أُخبِرُکُم عَن أَمرِ عُثمَانَ حَتَّی یَکُونَ سَمعُهُ کَعِیَانِهِ إِنَّ اَلنَّاسَ طَعَنُوا عَلَیهِ فَکُنتُ رَجُلاً مِنَ اَلمُهَاجِرِینَ أُکثِرُ اِستِعبَابَهُ وَ أُقِلُّ عِتَابَهُ وَ کَانَ طَلحَةُ وَ اَلزُّبَیرُ أَهوَنُ سَیرِهِمَا فِیهِ اَلوَجِیفُ وَ أَرفَقُ حِدَائِهِمَا اَلعَنِیفُ

1 - از نامه‌های آن حضرت علیه السَّلام است باهل کوفه در بین راه هنگامیکه از مدینه (برای جنگ با طلحه و زبیر و پیروانشان) ببصره می‌رفت (چون به ماء العذیب رسید این نامه را برای اهل کوفه نوشت و آنان را از سبب کشته شدن عثمان آگاه ساخته بکمک و یاری خود طلبید و آنرا بوسیلۀ حضرت امام حسن و عمّار ابن یاسر فرستاد): (1) از بندۀ خدا علیّ امیر المؤمنین بسوی اهل کوفه که یاری کنندگان بزرگوار و از مهتران عرب می‌باشند ( 2 )پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، من شما را از کار عثمان (و سبب کشته شدن او) آگاه می‌سازم بطوریکه شنیدن آن مانند دیدن باشد (تا کسانی از اهل کوفه که در آن واقعه نبودند مانند آنان باشند که بودند و دیدند) مردم بعثمان (بر اثر کارهای ناشایسته) زشتیهایش را نموده ناسزا گفتند و من مردی از هجرت کنندگان بودم که (با پیغمبر اکرم از مکّه به مدینه برای صلح و آسایش آمده و از فتنه و فساد و خونریزی بیزار بوده دوری می‌جستم، و) بسیار خواستار خوشنودی مردم از او بوده، و کمتر او را سرزنش می‌نمودم (همواره او را پند و اندرز داده و بتغییر کردار دعوت می‌کردم) و (لکن) آسانترین روش طلحه و زبیر در بارۀ او تند روی و آهسته‌ترین سوق دادنشان سخت راندن بود (هرگز او را نصیحت نکرده، بلکه همیشه درصدد بر پا نمودن فتنه و تباهکاری بودند، از اینرو مردم را از دور و نزدیک گرد آورده به کشتن او ترغیب می‌نمودند، چنانکه زبیر می‌گفت: او را بکشید که دین شما را تغییر داده، و عثمان هنگام محصور بودن در خانۀ خود می‌گفت: وای بر طلحه که او را چنین و چنان رعایت نمودم و اکنون در صدد ریختن خون من برآمده است)

وَ کَانَ مِن عَائِشَةَ فِیهِ فَلتَةُ غَضَبٍ فَأُتِیحَ لَهُ قَومٌ قَتَلُوهُ وَ بَایَعَنِی اَلنَّاسُ غَیرَ مُستَکرَهِینَ وَ لاَ مُجبَرِینَ بَل طَائِعِینَ مُخَیَّرِینَ وَ اِعلَمُوا أَنَّ دَارَ اَلهِجرَةِ قَد قَلَعَت بِأَهلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا وَ جَاشَت جَیشَ اَلمِرجَلِ وَ قَامَتِ اَلفِتنَةُ عَلَی اَلقُطبِ فَأَسرِعُوا إِلَی أَمِیرِکُم وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّکُم إِن شَاءَ اَللَّهُ

و ناگهان عائشه بی‌تأمّل و اندیشه در بارۀ او خشمناک گردید (برای اینکه عثمان بیت المال را به خویشاوندان خود اختصاص داد بر آشفت و مردم را به کشتنش وادار نمود و گفت: اقتلوا نعثلا، قتل اللّٰه نعثلا یعنی شیخ احمق و پیر بی‌خرد را بکشید خدا او را بکشد، و نعثل نام یهودیّ دراز ریشی بوده در مدینه که عثمان را باو تشبیه نموده، روایت شده روزی عثمان بالای منبر رفته و مسجد پر از جمعیّت بود، عائشه از پس پرده دست بیرون آورد و نعلین و پیراهن پیغمبر اکرم را بمردم نمود و گفت: این کفش و پیراهن رسول خدا است که هنوز کهنه نگشته و تو دین و سنّت او را تغییر دادی، و سخنان درشت بیکدیگر گفتند) (3) پس (طلحه و زبیر و عائشه مردم را به کشتن او ترغیب نمودند، و) گروهی برای کشتنش آماده شده او را کشتند (بنا بر این باید از ایشان خونخواهی نمود، نه آنکه آنان در صدد خونخواهی بر آیند) و مردم بدون اکراه و اجبار از روی میل و اختیار با من بیعت نمودند (پس سبب مخالفت طلحه و زبیر و پیروانشان با من و بر پا نمودن فتنه و آشوب چیست‌؟!) ( 4 )و بدانید (بر اثر فتنه انگیزی طلحه و زبیر و عائشه) سرای هجرت (مدینه) از اهلش خالی گشته، و اهلش از آن دور شدند (من ناچار از آنجا خارج شدم) و مانند جوشیدن دیگ به جوش و خروش آمده (بسبب هرج و مرج آرامش و آسایش آن از بین رفت) بر مدار (دین یعنی امام علیه السَّلام) تباهکاری رو آورد، پس بسوی سردار و پیشوای خود شتاب کنید (او را کمک و یاری نمائید) و برای جنگ با دشمنتان (طلحه و زبیر و پیروانشان) بکوشید اگر خدا بخواهد


نامه 2- نامه به مردم کوفه پس از پیروزی در نبرد جمل

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلیهم بعد فتح البصرة وَ جَزَاکُمُ اَللَّهُ مِن أَهلِ مِصرٍ عَن أَهلِ بَیتِ نَبِیِّکُم أَحسَنَ مَا یَجزِی اَلعَامِلِینَ بِطَاعَتِهِ وَ اَلشَّاکِرِینَ لِنِعمَتِهِ فَقَد سَمِعتُم وَ أَطَعتُم وَ دُعِیتُم فَأَجَبتُم

2 - از نامه‌های آن حضرت علیه السَّلام است باهل کوفه (که از آنان) پس از فتح و فیروزی (از جنگ) بصره (قدر دانی نموده): ( 1 )خدا بشما اهل کوفه از جانب خاندان پیغمبرتان پاداش دهد نیکوتر پاداشی که به فرمانبران و سپاسگزاران نعمت و بخشش خود می‌دهد که (دستور ما را) شنیدید و (از آن) پیروی نمودید، و (برای یاری دین) دعوت شدید و پذیرفتید (تا آنکه دشمنان خدا را شکست داده از پا در آوردیم )


نامه 3- نامه به شریح قاضی

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام کتبه لشریح ابن الحارث قاضیه رُوِیَ أَنَّ شُرَیحَ اِبنَ اَلحَارِثِ قَاضِیَ أَمِیرِ اَلمُؤمِنِینَ علیه‌السلام اِشتَرَی عَلَی عَهدِهِ دَاراً بِثَمَانِینَ دِینَاراً فَبَلَغَهُ ذَلِکَ فَاستَدعَاهُ وَ قَالَ لَهُ بَلَغَنِی أَنَّکَ اِبتَعتَ دَاراً بِثَمَانِینَ دِینَاراً وَ کَتَبتَ لَهَا کِتَاباً وَ أَشهَدتَ فِیهِ شُهُوداً فَقَالَ لَهُ شُرَیحٌ قَد کَانَ ذَلِکَ یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ قَالَ فَنَظَرَ إِلَیهِ نَظَرَ مُغضَبٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ یَا شُرَیحُ أَمَا إِنَّهُ سَیَأتِیکَ مَن لاَ یَنظُرُ فِی کِتَابِکَ وَ لاَ یَسأَلُکَ عَن بَیِّنَتِکَ حَتَّی یُخرِجَکَ مِنهَا شَاخِصاً وَ یُسَلِّمَکَ إِلَی قَبرِکَ خَالِصاً فَانظُر یَا شُرَیحُ لاَ تَکُونُ اِبتَعتَ هَذِهِ اَلدَّارَ مِن غَیرِ مَالِکَ أَو نَقَدتَ اَلثَّمَنَ مِن غَیرِ حَلاَلِکَ فَإِذاً أَنتَ قَد خَسِرتَ دَارَ اَلدُّنیَا وَ دَارَ اَلآخِرَةِ أَمَا إِنَّکَ لَو کُنتَ أَتَیتَنِی عِندَ شِرَائِکَ مَا اِشتَرَیتَ لَکَتَبتُ لَکَ کِتَاباً عَلَی هَذِهِ اَلنُّسخَةِ فَلَم تَرغَب فِی شِرَاءِ هَذِهِ اَلدَّارِ بِدِرهَمٍ فَمَا فَوقُ وَ اَلنُّسخَةُ هَذِهِ هَذَا مَا اِشتَرَی عَبدٌ ذَلِیلٌ مِن مَیِّتٍ قَد أُزعِجَ لِلرَّحِیلِ اِشتَرَی مِنهُ دَاراً مِن دَارِ اَلغُرُورِ مِن جَانِبِ اَلفَانِینَ وَ خِطَّةِ اَلهَالِکِینَ وَ تَجمَعُ هَذِهِ اَلدَّارَ حُدُودٌ أَربَعَةٌ اَلحَدُّ اَلأَوَّلُ یَنتَهِی إِلَی دَوَاعِی اَلآفَاتِ وَ اَلحَدُّ اَلثَّانِی یَنتَهِی إِلَی دَوَاعِی اَلمُصِیبَاتِ وَ اَلحَدُّ اَلثَّالِثُ یَنتَهِی إِلَی اَلهَوَی اَلمُردِی وَ اَلحَدُّ اَلرَّابِعُ یَنتَهِی إِلَی اَلشَّیطَانِ اَلمُغوِی وَ فِیهِ یُشرَعُ بَابُ هَذِهِ اَلدَّارِ

3 - از نامه‌های آن حضرت علیه السَّلام است که آنرا به شریح ابن حارث که از جانب آن بزرگوار قاضی بوده نوشته (در زیان دل بستن بدنیا و دارائی آن، شریح مردی بود کوسج که مو در رو نداشت، و عمر ابن خطّاب او را قاضی کوفه قرار داد، و در آن دیار بقضاء و حکومت شرعیّه مشغول بود، امیر المؤمنین علیه السَّلام خواست او را عزل نماید اهل کوفه گفتند: او را عزل مکن، زیرا او از جانب عمر منصوبست، و ما با این شرط با تو بیعت نمودیم که آنچه ابو بکر و عمر مقرّر نموده‌اند تغییر ندهی، و چون مختار ابن ابی عبیدۀ ثقفیّ بمقام حکومت و امارت رسید او را از کوفه بیرون نموده بدهی که ساکنین آن یهود بودند فرستاد، و چون حجّاج امیر کوفه گردید او را به کوفه باز گردانیده با اینکه پیر مرد سالخورده‌ای بود امر کرد بقضاء مشغول گردد، او بجهت خواری که از مختار دیده بود درخواست نمود تا او را از قضاء عفو نماید، حجّاج پذیرفت، خلاصه هفتاد و پنج سال قاضی بود فقط دو سال آخر عمر کنار ماند، و در سنّ یک صد و بیست سالگی از دنیا رفت) روایت شده که شریح ابن حارث که از جانب امیر المؤمنین علیه السَّلام قاضی بود در زمان خلافت آن حضرت خانه‌ای را به هشتاد دینار خرید، این خبر که بامام رسید او را طلبید و فرمود:( 1 )بمن خبر رسیده که تو خانه‌ای را به هشتاد دینار خریده و برای آن قباله نوشته و در آن چند تن را گواه گرفته‌ای، شریح عرض کرد یا امیر المؤمنین چنین بوده است، راوی گفت: حضرت باو نگاه شخص خشمگین نموده فرمود ( 2 )ای شریح بدان بزودی نزد تو می‌آید کسی (عزرائیل) که قباله‌ات را نگاه نکند، و از گواهت نپرسد تا اینکه ترا از آن خانه چشم باز (حیران و سرگردان، یا کوچ کننده) بیرون برد، و از همه چیز جدا به گورت بسپارد ( 3 )پس ای شریح بنگر مبادا این خانه را از مال غیر خریده باشی، یا بهای آنرا از غیر حلال داده باشی که در این صورت زیان دنیا و آخرت برده‌ای!! (زیرا اگر از مال غیر و حرام خریده باشی در دنیا بهره‌ای که باید نمی‌بری و در آخرت هم گرفتار عذاب خواهی بود) ( 4 )آگاه باش اگر وقت خرید خانه پیش من آمده بودی برای تو قباله‌ای مانند این قباله (که در زیر بیان میشود) می‌نوشتم که بخرید این خانه بیک درهم چه جای بالاتر (هشتاد دینار) رغبت نمی‌کردی، و قباله اینست ( 5 )این خانه‌ای است که خریده بندۀ خوار و پست از مرده‌ای که (کسیکه حتما خواهد مرد، و از خانه‌اش) بیرون شده برای کوچ (به خانۀ آخرت) از او خانه‌ای را در سرای فریب (دنیا) که جای نیست شوندگان و نشانۀ تباه گشتگان است خریده و این خانه دارای چهار حدّ و گوشه است: حدّ اوّل به پیشآمدهای ناگوار (خرابی، بیماری، گرفتاری، دزدی) منتهی میشود، و حدّ دوم بموجبات اندوهها (مرگ عزیزان، از دست رفتن خواسته و سرمایه‌ها) و حدّ سوم به خواهش و آرزوی تباه کننده، و حدّ چهارم بشیطان گمراه کننده، و درب این خانه از حدّ چهارم باز میشود

اِشتَرَی هَذَا اَلمُغتَرُّ بِالأَمَلِ مِن هَذَا اَلمُزعَجِ بِالأَجَلِ هَذِهِ اَلدَّارَ بِالخُرُوجِ مِن عِزِّ اَلقَنَاعَةِ وَ اَلدُّخُولِ فِی ذُلِّ اَلطَّلَبِ وَ اَلضَّرَاعَةِ فَمَا أَدرَکَ هَذَا اَلمُشتَرِی فِیمَا اِشتَرَی مِنهُ مِن دَرَکٍ فَعَلَی مُبَلبِلِ أَجسَامِ اَلمُلُوکِ وَ سَالِبِ نُفُوسِ اَلجَبَابِرَةِ وَ مُزِیلِ مُلکِ اَلفَرَاعِنَةِ مِثلِ کِسرَی وَ قَیصَرَ وَ تُبَّعٍ وَ حِمیَرَ وَ مَن جَمَعَ اَلمَالَ عَلَی اَلمَالِ فَأَکثَرَ وَ مَن بَنَی وَ شَیَّدَ وَ زَخرَفَ وَ نَجَّدَ وَ اِدَّخَرَ وَ اِعتَقَدَ وَ نَظَرَ بِزَعمِهِ لِلوَلَدِ إِشخَاصُهُم جَمِیعاً إِلَی مَوقِفِ اَلعَرضِ وَ اَلحِسَابِ وَ مَوضِعِ اَلثَّوَابِ وَ اَلعِقَابِ إِذَا وَقَعَ اَلأَمرُ بِفَصلِ اَلقَضَاءِ وَ خَسِرَ هُنٰالِکَ اَلمُبطِلُونَ

(6) این شخص فریفتۀ به خواهش و آرزو چنین خانه را از این شخص بیرون شدۀ برای مرگ خرید به بهای خارج شدن از ارجمندی قناعت و داخل شدن در پستی درخواست و خواری (زیرا قناعت و بی‌نیازی را از دست دادن گرفتاریها و سختیهایی در بردارد که موجب ذلّت و خواری است، پس در واقع بهای خانه‌ای که محلّ احتیاج و نیاز نبوده خروج از عزّ قناعت و شرافت و آبرو و دخول در ذلّت خواهش و سختی و گرفتاری است) (7) و بدی و زیانی را که باین خریدار در آنچه خریده از فروشنده برسد (و موجب ضمان باشد یعنی زیانی که فروشنده وادار بدادن عوض باشد) پس بر (ملک الموت که) تباه سازندۀ نفسهای پادشاهان، و گیرندۀ جانهای گردنکشان، و از بین برندۀ پادشاهی فرعونها مانند کسری (پادشاهان ایران) و قیصر (پادشاهان روم) و تبّع (پادشاهان یمن) و حمیر (فرزندان حمیر ابن سباء ابن یشجب ابن یعرب ابن قحطان که صاحب قبیله بودند) و کسانی که دارائی بر دارائی افزوده و آنرا بسیار نموده، و آنانکه (ساختمانها) بناء کرده و بر افراشته و زینت داده و بیاراسته، و ذخیره گردانیده، و خانه و باغ و اثاثیّه جمع نموده و به گمان خود برای فرزند در نظر گرفته‌اند است، که همۀ آنها (فروشنده و خریدار) را بمحلّ باز پرسی و رسیدگی بحساب و جای پاداش و کیفر بفرستد، زمانیکه فرمان قطعی (بین حقّ و باطل و بهشتی و دوزخی از جانب خدای تعالی) صادر شود، و (در قرآن کریم س 40 ی 78 است: «فَإِذٰا جٰاءَ أَمرُ اَللّٰهِ قُضِیَ بِالحَقِّ وَ خَسِرَ هُنٰالِکَ اَلمُبطِلُونَ‌» یعنی چون «روز رستخیز» فرمان خداوند سبحان رسد بحقّ و راستی حکم شود، و) در آنجا تباهکاران زیان برند

شَهِدَ عَلَی ذَلِکَ اَلعَقلُ إِذَا خَرَجَ مِن أَسرِ اَلهَوَی وَ سَلِمَ مِن عَلاَئِقِ اَلدُّنیَا

(8) عقلی که از گرفتاری خواهش (نفس امّاره) رها باشد و از وابستگی‌های دنیا سالم ماند بر (درستی) این قباله گواه است (و امّا کسیکه بدنیا دل بسته و در دست هوای نفس اسیر و گرفتار است این سخنان را باور نمی‌کند، و بر طبق آن گواهی نخواهد داد )


نامه 4- نامه به عثمان بن حنیف فرماندار بصره

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی بعض أمراء جیشه فَإِن عَادُوا إِلَی ظِلِّ اَلطَّاعَةِ فَذَاکَ اَلَّذِی نُحِبُّ وَ إِن تَوَافَتِ اَلأُمُورُ بِالقَومِ إِلَی اَلشِّقَاقِ وَ اَلعِصیَانِ فَانهَد بِمَن أَطَاعَکَ إِلَی مَن عَصَاکَ وَ اِستَغنِ بِمَنِ اِنقَادَ مَعَکَ عَمَّن تَقَاعَسَ عَنکَ

4 - از نامه‌های آن حضرت علیه السَّلام است به بعضی از سرداران لشگر خود (عثمان ابن حنیف انصاریّ که از جانب امام علیه السَّلام و حکمران بصره بوده، و شمّه‌ای از سرگذشت او در شرح خطبۀ یک صد و هفتاد و یکم گذشت، او را بجنگ با دشمن در صورت اطاعت نکردن از اوامر می‌فرماید): (1) پس (از آنکه اصحاب جمل «طلحه و زبیر و عائشه و پیروانشان» ببصره رسیده آمادۀ جنگ شدند، عثمان ابن حنیف نامه‌ای بامام علیه السَّلام برای آگاه نمودن از منظور آنان نوشت، و جمله‌ای از نامه‌ای که حضرت در پاسخ او نوشت اینست:) اگر به سایۀ اطاعت و فرمانبرداری برگشتند (دست از تباهکاری کشیده خواستار آسایش شدند) آن همان است که ما دوست می‌داریم، و اگر کارها ایشان را به دشمنی و نافرمانی کشاند (آمادۀ جنگ شدند) پس با کمک کسیکه فرمان ترا می‌برد برخیز (جنگ کن) با کسیکه فرمانت را نمی‌برد، و با کسیکه پیرو تو می‌باشد بی‌نیاز باش از آنکه از یاری تو خودداری می‌نماید

فَإِنَّ اَلمُتَکَارِهَ مَغِیبُهُ خَیرٌ مِن مَشهَدِهِ وَ قُعُودُهُ أَغنَی مِن نُهُوضِهِ

(2) زیرا کسیکه بکاری مائل نباشد نبودنش بهتر از بودن و نشستنش سودمندتر از برخاستن است (چون شخص بی‌میل بکار که از روی اجبار اقدام نماید ممکن است راز خود را آشکار سازد و دیگران از او پیروی نموده از کار باز مانند )


نامه 5- نامه به اشعث بن قیس فرماندار آذربایجان

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی أشعث ابن قیس عامل أذربیجان وَ إِنَّ عَمَلَکَ لَیسَ لَکَ بِطُعمَةٍ وَ لَکِنَّهُ فِی عُنُقِکَ أَمَانَةٌ وَ أَنتَ مُستَرعًی لِمَن فَوقَکَ

5 - از نامه‌های آن حضرت علیه السَّلام است با شعث ابن قیس (که شمّه‌ای از حال او در شرح خطبۀ نوزدهم گذشت) و او (از جانب عثمان) حکمران آذربیجان بود (و آذربیجان ایالتی است در شمال غربی ایران دارای شهرها و ده‌های بسیار که مهمّترین شهر و مرکز آن تبریز است، خلاصه چون امیر المؤمنین علیه السَّلام بعد از عثمان زمام امور را بدست گرفت اشعث بجهت کارهای ناشایستۀ خود می‌دانست که امام علیه السَّلام او را عزل خواهد نمود ترسناک بود، حضرت برای آگاهی او بحفظ اموال آذربیجان بعد از خاتمۀ جنگ جمل نامه‌ای باو ست): (1) عمل (و حکمرانی) تو رزق و خوراک تو نیست (ترا حکومت نداده‌اند تا آنچه بیابی از آن خود پنداشته بخوری) ولی آن عمل امانت و سپرده‌ای در گردن تو است (که بایستی آنرا مواظبت نموده در راه آن قدمی بر خلاف دستور دین بر نداری) و خواسته‌اند که تو نگهبان باشی برای کسیکه از تو بالاتر است (تو زیر دست امیری هستی که ترا حافظ و نگهبان قرار داده و ولایتی بتو سپرده که آنرا از جانب او مواظبت نمائی)

لَیسَ لَکَ أَن تَفتَاتَ فِی رَعِیَّةٍ وَ لاَ تُخَاطِرَ إِلاَّ بِوَثِیقَةٍ وَ فِی یَدَیکَ مَالٌ مِن مَالِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنتَ مِن خُزَّانِهِ حَتَّی تُسَلِّمَهُ إِلَیَّ وَ لَعَلِّی أَلاَّ أَکُونَ شَرَّ وُلاَتِکَ لَکَ وَ اَلسَّلاَمُ

(پس) (2) ترا نمی‌رسد که در کار رعیّت بمیل خود رفتار نمائی (پیش از آنکه بتو دستور دهند کاری انجام دهی) و نمی‌رسد که متوجّه کار بزرگی شوی مگر باعتماد امر و فرمانی که بتو رسیده باشد، و در دستهای تو است مال و دارائی از مال خداوند بی‌همتای بزرگ، و تو یکی از خزانه داران آن هستی تا آنرا بمن سپاری، و امید است من بدترین والیها و فرماندهها برای تو نباشم (بلکه این دستور سود دنیا و آخرت ترا در بر دارد) و درود بر آنکه شایسته درود است


نامه 6- نامه به معاویه

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی معاویة إِنَّهُ بَایَعَنِی اَلقَومُ اَلَّذِینَ بَایَعُوا أَبَا بَکرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثمَانَ عَلَی مَا بَایَعُوهُم عَلَیهِ فَلَم یَکُن لِلشَّاهِدِ أَن یَختَارَ وَ لاَ لِلغَائِبِ أَن یَرُدَّ

6 - از نامه‌های آن حضرت علیه السَّلام است به معاویه (که آنرا بوسیلۀ جریر ابن عبد اللّٰه بجلیّ بشام فرستاده، و در آن صحّت و درستی خلافت خود را اثبات و بیزاریش را از کشتن عثمان اظهار فرموده): (1) کسانیکه با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کردند (آنها را بخلافت گماشتند) بهمان طریق با من بیعت کرده عهد و پیمان بستند (زمام امور را بدست من دادند) پس (به عقیدۀ شما که خلافت از جانب خدا و رسول تعیین نشده بلکه به اجماع امّت برقرار می‌گردد، و مردم اجماع کرده ابو بکر و عمر و عثمان را خلیفه قرار دادند، همان اشخاص مرا برای خلافت تعیین نمودند، بنا بر این) آنرا که حاضر بوده (مانند طلحه و زبیر) نمی‌رسد که (جز او را) اختیار کند، و آنرا که حاضر نبوده (مانند تو) نمی‌رسد که (آنرا) نپذیرد

وَ إِنَّمَا اَلشُّورَی لِلمُهَاجِرِینَ وَ اَلأَنصَارِ فَإِنِ اِجتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا فَإِن خَرَجَ عَن أَمرِهِم خَارِجٌ بِطَعنٍ أَو بِدعَةٍ رَدُّوهُ إِلَی مَا خَرَجَ مِنهُ فَإِن أَبَی قَاتَلُوهُ عَلَی اِتِّبَاعِهِ غَیرَ سَبِیلِ اَلمُؤمِنِینَ وَ وَلاَّهُ اَللَّهُ مَا تَوَلَّی

(2) و مشورت (در امر خلافت به عقیدۀ شما) حقّ مهاجرین (کسانیکه از مکّه به مدینه آمده و به پیغمبر اکرم پیوستند) و انصار (آنانکه در مدینه به آن حضرت ایمان آورده یاریش نمودند) می‌باشد، و چون ایشان گرد آمده مردی را خلیفه و پیشوا نامیدند رضاء و خوشنودی خدا در این کار است و اگر کسی بسبب عیب جوئی (از خلیفه مانند نسبت دادن معاویه کشتن عثمان را باو) یا بر اثر بدعتی (وارد ساختن آنچه در دین روا نیست مانند نقض عهد و پیمان شکنی طلحه و زبیر و پیروانشان) از فرمان ایشان (کاری که آنان انجام داده‌اند) سر پیچید او را به اطاعت وادار نمایند، و اگر (پند و اندرز سودی نبخشید، و) فرمان آنها را نپذیرفت (به عقیدۀ شما) با او می‌جنگند بجهت آنکه غیر راه مؤمنین را پیروی نموده، و خداوند او را واگذارد بآنچه که بآن رو آورده است

وَ لَعَمرِی یَا مُعَاوِیَةُ لَئِن نَظَرتَ بِعَقلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّی أَبرَأَ اَلنَّاسِ مِن دَمِ عُثمَانَ وَ لَتَعلَمَنَّ أَنِّی کُنتُ فِی عُزلَةٍ عَنهُ إِلاَّ أَن تَتَجَنَّی فَتَجُنَّ مَا بَدَا لَکَ وَ اَلسَّلاَمُ

(3) و بجان خودم سوگند - ای معاویه - اگر بعقل خود بنگری (تأمّل و اندیشه نمائی) و از خواهش نفس چشم بپوشی (بیجا سخن نگفته نخواهی کشتن عثمان را بهانۀ پیمان نبستنت با من قرار دهی) می‌یابی مرا که از خون عثمان (کشته شدن او) بیزارترین مردم بودم، و میدانی که من از آن دوری کرده گوشه گیری اختیار نمودم مگر آنکه (پیروی هوای نفس نموده) بهتان زده کشته شدن او را بمن نسبت دهی، و پنهان کنی آنچه را که بر تو آشکار می‌باشد، و درود بر آنکه شایسته درود است


نامه 7- نامه ای دیگر به معاویه

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلیه أیضا أَمَّا بَعدُ فَقَد أَتَتنِی مِنکَ مَوعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ نَمَّقتَهَا بِضَلاَلِکَ وَ أَمضَیتَهَا بِسُوءِ رَأیِکَ

7 - از نامه‌های آن حضرت علیه السَّلام است نیز به معاویه (که او را بر نوشتن نامه‌ای که بآن بزرگوار نوشته توبیخ و سرزنش نموده، و نادانی و گمراهی او را گوشزد فرموده): (1) پس از ستایش خداوند و درود بر رسول اکرم از تو بمن رسید پندی که از سخنان گوناگون بهم پیوند داده و پیغامی آراسته‌ای (مطالبی بدست آورده در این مکتوب بهم پیوسته‌ای در صورتیکه ربطی بیکدیگر ندارند، چون ندانسته‌ای هر یک را کجا و چگونه بایستی بکار برد، از اینرو) بجهت گمراهی خود این نامه را ترتیب داده و بسبب بدی رأی و اندیشه آنرا فرستاده‌ای!

وَ کِتَابُ اِمرِئٍ لَیسَ لَهُ بَصَرٌ یَهدِیهِ وَ لاَ قَائِدٌ یُرشِدُهُ قَد دَعَاهُ اَلهَوَی فَأَجَابَهُ وَ قَادَهُ اَلضَّلاَلُ فَاتَّبَعَهُ فَهَجَرَ لاَغِطاً وَ ضَلَّ خَابِطاً

(2) و نامه از کسی است که او را نه بینائی هست تا راهنمایش باشد، و نه زمامدار و جلوداری که به رستگاری سوقش دهد، هوای نفس (به چنین کاری) وادارش ساخته او هم پذیرفته، و گمراهی زمامدارش شده او هم پیروی نموده، پس (به این جهت) هذیان و یاوه بافته و بانگ بیهوده زده (سخنان نادرستی گفته که چیزی از آن مفهوم نمی‌شود) و گمراه گشته و اشتباه نموده (چنین سخنان ناشایسته نوشته )

وَ مِن هَذَا اَلکِتَابِ لِأَنَّهَا بَیعَةٌ وَاحِدَةٌ لاَ یُثَنَّی فِیهَا اَلنَّظَرُ وَ لاَ یُستَأنَفُ فِیهَا اَلخِیَارُ اَلخَارِجُ مِنهَا طَاعِنٌ وَ اَلمُرَوِّی فِیهَا مُدَاهِنٌ

و قسمتی از این نامه است (در اینکه تکلیف آنانکه با آن حضرت بیعت نموده با آنها که بیعت نکرده یکسان است): (ای معاویه وظیفۀ مردم بصره و طلحه و زبیر و تو و اهل شام در موضوع بیعت و پیمان بستن با من یکسان است) (3) زیرا آن یک بیعت است که (مهاجرین و انصار را که اهل حلّ و عقد امّت محمّد صلّی اللّٰه علیه و آله می‌دانید گرد آمده بر آن اتّفاق نموده‌اند، و هر بیعتی را که ایشان بر آن تصمیم بگیرند) رأی و اندیشه در آن دو تا نمی‌شود، و اختیار (رأی دیگر) در آن از سر گرفته نمی‌گردد (چنانکه در بارۀ خلافت ابو بکر و عمر و عثمان و بیعت با آنها چنین عقیده دارید، پس حاضر نمی‌تواند پیمان شکسته دیگری را اختیار نماید، و غائب را نمی‌رسد آنرا نپذیرد، بنا بر این) هر که پیمان شکسته از آن دست بردارد (بدین و آئین مسلمانان) طعن زننده است (پس باید با او جنگید تا به راهی که بیرون رفته باز گردد) و هر که در (پذیرفتن و نپذیرفتن) آن تأمّل و اندیشه نماید منافق و دو رو است (زیرا تأمّل او در ردّ و قبول به عقیده و سابقۀ عمل شما مستلزم آنست که در راه مؤمنین و وجوب پیروی از آن شکّ و تردید داشته و علاقۀ او از روی راستی و درستی نبوده است، چون اگر علاقۀ او از روی حقیقت بود بایستی بدون تأمّل و درنگ آنچه را مؤمنین گرد آمده بر آن اتّفاق نموده‌اند بپذیرد )


نامه 8- نامه به جریر بن عبد الله بجلی

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی جریر بن عبد الله البجلی لما أرسله إلی معاویة

8 - از نامه‌های آن حضرت علیه السَّلام است به جریر ابن عبد اللّٰه بجلیّ هنگامیکه او را (بشام برای بیعت گرفتن) نزد معاویه فرستاده بود (بجلّی منسوبست به بجیله نام قبیله‌ای در یمن که به جدّشان بجیلة ابن ثمار ابن ارش ابن عمرو ابن الغوث نسبت داده می‌شدند، علمای رجال جریر را نکوهش نموده به روایت و گفتار او اعتماد ندارند، و می‌گویند: رسالت و پیغام بردن او از جانب امام علیه السَّلام برای معاویه اگر چه در اوّل امر به نیکوئی او گواهی می‌دهد ولی جدائی او از آن حضرت و ملحق شدنش به معاویه در آخر کار بدی او را ثابت می‌نماید «مرحوم حاجّ شیخ عبد اللّٰه مامقانیّ در کتاب تنقیح المقال بطور تفصیل بیان فرموده» خلاصه چون امام علیه السَّلام جریر را برای بیعت گرفتن از معاویه بشام فرستاد معاویه به بهانه‌ای جواب او را نداده امروز و فردا می‌نمود تا از مردم شام برای خود بیعت گرفت، و اصحاب آن حضرت که دانستند معاویه فرمان آن بزرگوار را اطاعت نخواهد نمود پیش از مراجعت جریر از شام و پاسخ آوردن گفتند: مصلحت در آنست که آمادۀ جنگ با مردم شام شویم، و امام علیه السَّلام پیش از جواب آوردن جریر پیشدستی بجنگ با مردم شام را صلاح نمی‌دانست، و سبب آنرا «چنانکه در سخن چهل و سوم گذشت» بیان فرمود، بنا بر این برای یکسره شدن کار این نامه را برای بیعت گرفتن از معاویه بجریر نوشت)

أَمَّا بَعدُ فَإِذَا أَتَاکَ کِتَابِی فَاحمِل مُعَاوِیَةَ عَلَی اَلفَصلِ وَ خُذهُ بِالأَمرِ اَلجَزمِ

(1) پس از ستایش خداوند و درود بر پیغمبر اکرم نامۀ من که بتو رسید معاویه را وادار تا کارش را یکسره نموده به یک سو تصمیم گرفته آماده شود (سرگردانی را از خود دور نموده ترا معطّل نداشته در بیعت کردن بهانه نجسته امروز و فردا نکند)

ثُمَّ خَیِّرهُ بَینَ حَربٍ مُجلِیَةٍ أَو سِلمٍ مُخزِیَةٍ فَإِنِ اِختَارَ اَلحَربَ فَانبِذ إِلَیهِ وَ إِنِ اِختَارَ اَلسِّلمَ فَخُذ بَیعَتَهُ وَ اَلسَّلاَمُ

(2) پس از آن او را مخیّر ساز بین جنگ خانمانسوزی که مردم را از روی جبر و نگرانی از وطن و سامان خود آواره می‌سازد و بین صلح و آشتی که خواری در بردارد (چون آشتی دلیل بر ناتوانی است، در اینجا امام علیه السَّلام می‌خواهد بفهماند در هر دو صورت خواه جنگ کند یا آشتی غلبه و فیروزی با آن حضرتست، و او را باین بیان تهدید می‌نماید) پس اگر جنگ اختیار نمود و پیمان امان را بسوی او بینداز، و اگر صلح و آشتی پذیرفت از او بیعت بگیر (بزودی وظیفه‌ات را انجام داده مراجعت نما ما را چشم براه مگذار) درود بر آنکه شایستۀ درود است


نامه 9- نامه به معاویه

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی معاویة فَأَرَادَ قَومُنَا قَتلَ نَبِیِّنَا وَ اِجتِیَاحَ أَصلِنَا وَ هَمُّوا بِنَا اَلهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا اَلأَفَاعِیلَ وَ مَنَعُونَا اَلعَذبَ وَ أَحلَسُونَا اَلخَوفَ وَ اِضطَرُّونَا إِلَی جَبَلٍ وَعرٍ وَ أَوقَدُوا لَنَا نَارَ اَلحَربِ فَعَزَمَ اَللَّهُ لَنَا عَلَی اَلذَّبِّ عَن حَوزَتِهِ وَ اَلرَّمیِ مِن وَرَاءِ حُرمَتِهِ

9 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به معاویه (در پاسخ نامه‌ای که برای آن بزرگوار فرستاده «و در آن درخواست نموده بود که کشندگان عثمان را تسلیم او نماید» نوشته و در آن فضل و بزرگواری و سبقت و پیشی خود را به اسلام و ایمان گوشزد او می‌فرماید): (1) پس (از آنکه مشرکین نگریستند که حبشه پناهگاه مسلمانان شد، و هر کدام از ایشان به آنجا می‌گریخت ایمن و آسوده می‌گشت و آنها که در مکّه ماندند در پناه ابو طالب بودند، و اسلام آوردن حمزه نیز آنان را تقویت نمود، انجمن بزرگی تشکیل داده و قبیلۀ قریش همگان برگشتن پیغمبر - صلّی اللّه علیه و آله - همدست شدند، و ابو طالب که بر این اندیشه آگهی یافت بنی هاشم و بنی عبد المطّلب را گرد آورده با زن و فرزند بدرّه کوهی که شعب ابو طالب گویند جای داد، و اولاد عبد المطّلب مسلمان و غیر مسلمانشان برای حفظ قبیله و فرمانبری از ابو طالب از یاری پیغمبر اکرم خودداری نکردند جز ابو لهب که با دشمنان ساخت، و ابو طالب به همراهی خویشان بحفظ و نگهداری پیغمبر کوشیده هر دو سوی شعب یعنی درّۀ کوه را دید بان گماشت، و بیشتر فرزند خود علیّ علیه السّلام را بجای پیغمبر اکرم می‌خوابانید، و حمزه شبها بگرد پیغمبر می‌گشت، چون کفّار قریش این احوال را دیده دانستند به آن حضرت دست ندارند چهل تن از بزرگانشان در دار النّدوة «نام موضعی در مکّه که محلّ اجتماع بود» گرد آمده پیمان بستند که با بنی عبد المطّلب و بنی هاشم دوستی نکرده زن بایشان ندهند و نگیرند، و چیزی بآنان نفروخته و نخرند، و آشتی نکنند مگر وقتی که پیغمبر را بایشان بسپارند تا او را بکشند، و این پیمان را بر صحیفه‌ای نگاشته بر آن مهر نهاده آنرا به امّ الجلاس خالۀ ابو جهل سپردند تا نگاه‌دارد، و بعضی نقل کرده‌اند که آنرا بر در خانۀ کعبه آویختند، با این پیمان بنی هاشم در شعب ابو طالب محصور ماندند، و از اهل مکّه جرأت نداشت با آنان داد و ستد نماید جز اوقات حجّ که جنگ حرام بود و قبائل عرب در مکّه حاضر می‌شدند، ایشان هم از شعب بیرون آمده خوردنی از عرب می‌خریدند و برمیگشتند، و قریش این را نیز روا نداشته چون آگاه می‌شدند که یکی از بنی هاشم می‌خواهد چیزی خریداری نماید بهای آنرا بالا برده خودشان می‌خریدند، و اگر می‌دانستند کسی از قریش بسبب خویشاوندی با بنی عبد المطّلب خوردنی به شعب فرستاده او را آزار می‌رساندند، و اگر از آنانکه در شعب بودند کسی بیرون می‌آمد و بر او دست می‌یافتند او را شکنجه می‌کردند، و از اشخاصی که برای آنها خوردنی می‌فرستادند ابو العاص ابن ربیع هشام ابن عمرو و حکیم ابن خرام ابن خویلد برادر زادۀ خدیجه بودند، سه سال بدین گونه گذشت، و گاه فریاد کودکان بنی عبد المطّلب از گرسنگی بلند می‌شد بطوریکه بعضی از مشرکین از آن پیمان پشیمان گشتند، و پنج تن از آنان: هشام ابن عمرو و زهیر ابن ابی امیّه و مطعم ابن عدیّ و ابو البختریّ و زمعة ابن الأسود با یکدیگر قرار گزاشتند که نقض عهد کرده پیمان بشکنند و قرارداد او را پاره کنند، بامدادی که بزرگان قریش در کعبه گرد آمده از این مقوله سخن پیش آوردند، ناگاه ابو طالب با گروهی از همراهان خود از شعب بیرون آمده به کعبه رو آورد و بین آنها نشست، ابو جهل گمان کرد که ابو طالب بر اثر رنجی که در شعب دیده شکیبایی را از دست داده و آمده که پیغمبر - صلّی اللّٰه علیه و آله - را تسلیم نماید، ابو طالب فرمود: ای مردم سخنی گویم که بر خیر شما است: برادر زاده‌ام محمّد - صلّی اللّٰه علیه و آله - بمن خبر داده که خداوند موریانه را بر نامه‌ای که پیمان را بر آن نوشته‌اید گماشته، آنچه در آن نوشته شده خورده فقط نام خدا را بر جا گذاشته، اکنون آن نامه را حاضر کنید اگر او راست گفته شما را با او چه جای سخن است از دشمنی با او دست بدارید، و اگر دروغ گوید او را تسلیم می‌نمایم تا بقتل رسانید، گفتند: نیکو سخنی است، پس رفتند و آن نامه را از امّ الجلاس گرفته آوردند و گشودند همۀ آنرا موریانه خورده بود جز لفظ باسمک اللّهمّ که در جاهلیّت بر سر نامه‌ها می‌نگاشتند، و دست منصور ابن عکرمه نویسندۀ آن قرارداد شل شده بود، چون چنین دیدند شرمنده شدند، پس مطعم ابن عدیّ‌ نامه را پاره کرد و گفت: ما از این نامۀ ستم رسان بیزاریم، آنگاه ابو طالب به شعب بازگشت، روز دیگر مطعم ابن عدیّ به همراهی چهار تن دیگر از قریش با او همراه شده بودند به شعب رفته بنی عبد المطّلب را به مکّه آورده و در خانه‌هاشان جای دادند، لکن مشرکین پس از بیرون آمدن حضرت رسول - صلّی اللّٰه علیه و آله - از شعب باز بنا بر عقیدۀ نادرست خود چندان که توانستند از دشمنی با آن بزرگوار خودداری نکرده در آزار او کوشیدند، خلاصه در نامۀ زیر امام علیه السّلام برای بیدار کردن معاویه از خواب غفلت باین سرگذشت اشاره نموده می‌فرماید:) قبیلۀ ما (قریش) خواستند پیغمبر ما را بکشند، و ریشۀ ما را بر کنند (نابود نمایند) و غمّها و اندوه‌ها برای ما پیش آوردند، و ناشایسته‌ها در بارۀ ما بکار بردند، و ما را از آسایش و خوشی باز داشتند، و ترس و بیم را ویژۀ ما قرار دادند، و ما را به رفتن سوی کوه سخت (بی‌آب و علف شعب ابو طالب) بناچاری وادار نمودند (و در آنجا محصور کردند، در اوّل سال هفتم از بعثت پیغمبر اکرم) و آتش جنگ را برای ما افروختند پس به خواست خداوند ما شرّ دشمن را از پیغمبرش دفع کرده از حریم حرمت او دور نمودیم (نگذاشتیم آسیبی بآن بزرگوار برسد)

مُؤمِنُنَا یَبغِی بِذَلِکَ اَلأَجرَ وَ کَافِرُنَا یُحَامِی عَنِ اَلأَصلِ وَ مَن أَسلَمَ مِن قُرَیشٍ خِلوٌ مِمَّا نَحنُ فِیهِ بِحَلفٍ یَمنَعُهُ أَو عَشِیرَةٍ تَقُومُ دُونَهُ فَهُوَ مِنَ اَلقَتلِ بِمَکَانِ أَمنٍ

(2) مؤمن ما (که به پیغمبر ایمان آورده بود مانند ابو طالب و حمزه) پاداش پشتیبانی نمودن از پیغمبر (رضاء و خوشنودی خدا) را می‌طلبید، و کار فرما (که اسلام نیاورده بودند مانند عبّاس و مطعم ابن عدیّ‌) بجهت خویشی (با آن حضرت آن بزرگوار را) حمایت و کمک می‌نمود، و (غیر از ما بنی هاشم) آنکه از قریش مسلمان شده بود ترس و بیمی که ما (از کفّار و مشرکین) داشتیم نداشت برای سوگند و پیمانی که (با مشرکین) بسته، یا بجهت خویشی (با آنها) بود که او را از بیم و ترس باز می‌داشت، و او از کشته شدن ایمن و آسوده بود

وَ کَانَ رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله إِذَا اِحمَرَّ اَلبَأسُ وَ أَحجَمَ اَلنَّاسُ قَدَّمَ أَهلَ بَیتِهِ فَوَقَی بِهِم أَصحَابَهُ حَرَّ اَلسُّیُوفِ وَ اَلأَسِنَّةِ فَقُتِلَ عُبَیدَةُ بنُ اَلحَارِثِ یَومَ بَدرٍ وَ قُتِلَ حَمزَةُ یَومَ أُحُدٍ وَ قُتِلَ جَعفَرٌ یَومَ مُؤتَةَ وَ أَرَادَ مَن لَو شِئتُ ذَکَرتُ اِسمَهُ مِثلَ اَلَّذِی أَرَادُوا مِنَ اَلشَّهَادَةِ وَ لَکِن آجَالُهُم عُجِّلَت وَ مَنِیَّتُهُ أُخِّرَت

(3) و چون (خداوند جنگ با مشرکین و دفع شرّ آنها را امر فرمود، و) کارزار سخت می‌شد که مردم (از بیم و ترس) باز می‌ایستادند، رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله اهل بیت خود را جلو وامی‌داشت، و بوسیلۀ آنان یاران و لشگریانش را از داغی نیزه و شمشیرها حفظ می‌نمود پس عبیدة ابن حارث (ابن عبد المطّلب پسر عموی آن حضرت) در جنگ بدر (نام چاهی که بدر نام نزدیک به مدینه در راه مکّه کنده بود) کشته شد، و حمزه (عموی آن بزرگوار) در جنگ احد (نام کوهی است نزدیک مدینه) کشته گردید، و جعفر (برادر من) در جنگ مؤته (نام موضعی در اطراف شام) کشته شد، و کسیکه اگر می‌خواستم نامش را ذکر می‌نمودم (امام علیه السّلام) شهادت و کشته شدن (در راه خدا) را خواست مانند کشته شدنی که آنان خواستند (مرا نیز آرزوی شهادت و کشته شدن بود) و لکن عمر آنها زودتر بسر رسید، و مرگ کسیکه نامش را ذکر نکردم بتأخیر افتاد (پیغمبر مرا خبر داد که تو نیز کشته خواهی شد، چنانکه در سخن یک صد و پنجاه و پنجم اشاره فرمود)

فَیَا عَجَباً لِلدَّهرِ إِذ صِرتُ یُقرَنُ بِی مَن لَم یَسعَ بِقَدَمِی وَ لَم تَکُن لَهُ کَسَابِقَتِی اَلَّتِی لاَ یُدلِی أَحَدٌ بِمِثلِهَا إِلاَّ أَن یَدَّعِیَ مُدَّعٍ مَا لاَ أَعرِفُهُ وَ لاَ أَظُنُّ اَللَّهَ یَعرِفُهُ وَ اَلحَمدُ لِلَّهِ عَلَی کُلِّ حَالٍ

(4) پس (با این همه رنجها که برای نگهبانی پیغمبر اکرم و ترویج دین اسلام کشیدم) شگفتا از روزگار که در زمانی واقع شده‌ام که با من برابر میشود کسیکه برای یاری دین مانند من کوشش نکرده، و سابقه و پیشی گرفتن مرا در اسلام (ایمان بخدا و رسول) نداشته است چنان سابقه‌ای که کس بمانند آن دسترسی ندارد مگر آنکه ادّعاء کننده‌ای (معاویه) ادّعاء کند (در بارۀ خود بگوید) آنچه را که من نمی‌دانم، و گمان ندارم که خداوند هم آنرا بشناسد (چون سابقۀ ایمان بخدا و رسول برای غیر من دیگری را نبوده تا خدا آنرا بشناسد) و بهر حال حمد و سپاس مخصوص خداوند است (که مصلحت دانسته مانند ترا برابر من قرار دهد که بر خلاف حقّ و حقیقت آنچه که شایسته نیست ادّعاء کنی)

وَ أَمَّا مَا سَأَلتَ مِن دَفعِ قَتَلَةِ عُثمَانَ إِلَیکَ فَإِنِّی نَظَرتُ فِی هَذَا اَلأَمرِ فَلَم أَرَهُ یَسَعُنِی دَفعُهُم إِلَیکَ وَ لاَ إِلَی غَیرِکَ

(5) و امّا آنچه درخواست نمودی در بارۀ فرستادن کشندگان عثمان بسوی تو، در این کار اندیشه نموده دیدم فرستادن ایشان بسوی تو و غیر تو از عهدۀ من خارج است (زیرا عدّۀ آنان بیشمار و توانائیشان بسیار است، چنانکه در سخن یک صد و شصت و هفت اشاره نموده می‌فرماید: کیف لی بقوّة و القوم المجلبون علی حدّ شوکتهم یملکوننا و لا نملکهم یعنی چگونه مرا توانائی «کشیدن انتقام از کشندگان عثمان» است و حال آنکه گروهی که «برای کشتن او» گرد آمدند در نهایت قدرت خود باقی هستند، بر ما تسلّط دارند و ما بر ایشان مسلّط نیستیم)

وَ لَعَمرِی لَئِن لَم تَنزِع عَن غَیِّکَ وَ شِقَاقِکَ لَتَعرِفَنَّهُم عَن قَلِیلٍ یَطلُبُونَکَ لاَ یُکَلِّفُونَکَ طَلَبَهُم فِی بَرٍّ وَ لاَ بَحرٍ وَ لاَ جَبَلٍ وَ لاَ سَهلٍ إِلاَّ أَنَّهُ طَلَبٌ یَسُوءُکَ وِجدَانُهُ وَ زَورٌ لاَ یَسُرُّکَ لُقیَانُهُ وَ اَلسَّلاَمُ لِأَهلِهِ

(بعد از آن او را تهدید نموده می‌فرماید:) (6) سوگند بجان خودم اگر از گمراهی و دشمنی باز نایستی بزودی آنان را خواهی شناخت که ترا می‌طلبند و از این خواستنشان ترا در بیابان و دریا و کوه و دشت برنج نیندازند (به سراغ تو خواهند آمد) مگر آنکه این طلبیدن و خواستن ترا آزرده خواهد ساخت، و ملاقات و دیدن این زیارت کنندگان ترا شاد ننماید (بطوری به سراغ تو خواهند آمد که خواهی گفت: ای کاش من ایشان را نطلبیده بودم) درود بر آنکه شایستۀ درود است (ابن ابی الحدید در شرح خود بر نهج البلاغه اینجا گفته: جائز نبود که امام علیه السّلام بفرماید: و السّلام علیک یعنی درود بر تو، زیرا آن حضرت معاویه را فاسق و گناهکار می‌دانست، و اکرام فاسق جائز و درست نیست از این جهت فرموده: و السّلام لأهله یعنی درود بر آنکه شایستۀ آن است )


نامه 10- نامه ای دیگر به معاویه

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلیه أیضا وَ کَیفَ أَنتَ صَانِعٌ إِذَا تَکَشَّفَت عَنکَ جَلاَبِیبُ مَا أَنتَ فِیهِ مِن دُنیَا قَد تَبَهَّجَت بِزِینَتِهَا وَ خَدَعَت بِلَذَّتِهَا دَعَتکَ فَأَجَبتَهَا وَ قَادَتکَ فَأَتبَعتَهَا وَ أَمَرَتکَ فَأَطَعتَهَا

10 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است نیز به معاویه (که در آن از کردار زشت او را سرزنش نموده و اندرز داده و ترسانده است): (1) و چه خواهی کرد زمانیکه از (پیش روی) تو برداشته شود پرده‌های دنیایی که در آن هستی که خود را (برای دنیا پرستان) به آرایش کردن خوش نما جلوه داده، و به خوشگذرانیش فریب داده، ترا (به دوستی خود) دعوت نموده پذیرفتی، و پیشروت گشت دنبالش رفتی، و بتو فرمان داد پیروی نمودی (خلاصه چه خواهی کرد با مرگ و عذاب و کیفر گناهان)

وَ إِنَّهُ یُوشِکُ أَن یَقِفَکَ وَاقِفٌ عَلَی مَا لاَ یُنجِیکَ مِنهُ مُنجٍ فَاقعَس عَن هَذَا اَلأَمرِ وَ خُذ أُهبَةَ اَلحِسَابِ وَ شَمِّر لِمَا قَد نَزَلَ بِکَ وَ لاَ تُمَکِّنِ اَلغُوَاةَ مِن سَمعِکَ وَ إِلاَّ تَفعَل أُعلِمکَ مَا أَغفَلتَ مِن نَفسِکَ فَإِنَّکَ مُترَفٌ قَد أَخَذَ اَلشَّیطَانُ مِنکَ مَأخَذَهُ وَ بَلَغَ فِیکَ أَمَلَهُ وَ جَرَی مِنکَ مَجرَی اَلرُّوحِ وَ اَلدَّمِ

(2) و نزدیک است نگاه‌دارنده‌ای نگاهت دارد (مرگ رسیده آگاهت سازد) بر چیزی (عذاب و کیفری) که نجات دهنده‌ای نتواند رهایت نماید، پس (با این پیشآمد سخت از هوای نفس پیروی نکرده) از این کار (ادّعای خلافتی که لایق آن نیستی) دست بردار، و خود را برای روز حساب و باز پرسی آماده ساز، و برای آنچه بتو می‌رسد (مرگ و سختیهای بعد از آن) دامن به کمر زن (چالاک شو) و گمراهان (مانند عمرو ابن عاص و مروان) را به گوش خود توانائی مده (سخنانشان را گوش نداده پیرو دستورشان مباش) و اگر چنین نکنی (این اندرز را نپذیری) ترا بآنچه که از خود غفلت داری آگاه سازم، تو فرو رفتۀ در ناز و نعمتی (نعمت ترا سرکش گردانیده و از اینرو) شیطان در تو جای گرفته، و به آرزوی خود رسیده، و روان شده است در تو مانند روان شدن جان و خون (چنان بر تو مسلّط است که کاری نکرده و سخنی نگویی مگر بدستور و فرمان او)

وَ مَتَی کُنتُم یَا مُعَاوِیَةُ سَاسَةَ اَلرَّعِیَّةِ وَ وُلاَةَ أَمرِ اَلأُمَّةِ بِغَیرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَ لاَ شَرَفٍ بَاسِقٍ

(پس از این در سرزنش او می‌فرماید:) (3) و شما (بنی امیّه) ای معاویه کی لیاقت حکمرانی رعیّت و زمامداری مسلمانان را داشتید بدون سابقۀ خیر و نیکوئی و بی‌دارا بودن بزرگواری و ارجمندی‌؟ (پیش از این در امری فضیلت و برتری نداشته‌ای که باعث شود ادّعای خلافت و امارت نمائی)

وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِن لُزُومِ سَوَابِقِ اَلشَّقَاءِ وَ أُحَذِّرُکَ أَن تَکُونَ مُتَمَادِیاً فِی غِرَّةِ اَلأُمنِیِّةِ مُختَلِفَ اَلعَلاَنِیَةِ وَ اَلسَّرِیرَةِ

(4) و بخدا پناه می‌بریم از برقرار گشتن پیشینه‌های بدبختی (که شخص را پیرو شیطان و هوای نفس می‌سازد)! و ترا می‌ترسانم از اینکه همیشه فریب آرزوها خورده آشکار و نهانت دو گونه باشد (بترس از دنیا داری و نفاق و دو روئی)

وَ قَد دَعَوتَ إِلَی اَلحَربِ فَدَعِ اَلنَّاسَ جَانِباً وَ اُخرُج إِلَیَّ وَ أَعفِ اَلفَرِیقَینِ مِنَ اَلقِتَالِ لِیُعلَمَ أَیُّنَا اَلمَرِینُ عَلَی قَلبِهِ وَ اَلمُغَطَّی عَلَی بَصَرِهِ

(پس او را بجنگ تهدید نموده می‌فرماید:) (5) و (مرا) بجنگ خواندی، پس مردم را به یک سو گذاشته خود بسوی من بیا و دو لشگر را از جنگ باز دار تا دانسته شود معصیت و گناه بر دل کدام یک از ما غلبه یافته، و پردۀ (غفلت) جلو چشم و بینائیش آویخته (مردم را بحال خود واگذار تا دانسته شود کدام یک برای خداوند شمشیر زده و در راه حقّ ایستاده و فرار نمی‌کنیم)

فَأَنَا أَبُو حَسَنٍ قَاتِلُ جَدِّکَ وَ خَالِکَ وَ أَخِیکَ شَدخاً یَومَ بَدرٍ وَ ذَلِکَ اَلسَّیفُ مَعِی وَ بِذَلِکَ اَلقَلبِ أَلقَی عَدُوِّی مَا اِستَبدَلتُ دِیناً وَ لاَ اِستَحدَثتُ نَبِیّاً وَ إِنِّی لَعَلَی اَلمِنهَاجِ اَلَّذِی تَرَکتُمُوهُ طَائِعِینَ وَ دَخَلتُم فِیهِ مُکرَهِینَ

(6) منم ابو الحسن کشندۀ جدّ تو (پدر مادرت هند جگر خوار که عتبة ابن ربیعة باشد) و دائی تو (ولید ابن عتبه) و برادرت (حنظلة ابن ابی سفیان) که آنها را در جنگ بدر تباه ساختم، و (اکنون هم) آن شمشیر با من است، و با همان دل دشمنم را ملاقات میکنم، و دین دیگری اختیار ننموده پیغمبر نو و تازه‌ای نگرفته‌ام (بر خلاف هیچیک از احکام اسلام رفتار نمی‌نمایم) و من در راهی هستم که شما باختیار آنرا ترک نمودید و از روی اجبار بآن راه داخل شده بودید (گفتار و کردار من طبق احکام دین اسلام است که شما از اوّل امر با اختیار بآن نگرویدید، و چون مجبور شدید ظاهرا ایمان آورده و در باطن کافر ماندید)

وَ زَعَمتَ أَنَّکَ جِئتَ ثَائِراً بِعُثمَانَ وَ لَقَد عَلِمتَ حَیثُ وَقَعَ دَمُ عُثمَانَ فَاطلُبهُ مِن هُنَاکَ إِن کُنتَ طَالِباً

(7) و به گمان خود آمده‌ای (از من) خونخواهی عثمان می‌نمایی با اینکه میدانی عثمان کجا کشته شده (چه کسانی او را کشتند) و اگر (در واقع) خونخواه هستی از آنجا (از اشخاصی که او را کشته‌اند مانند طلحه و زبیر و دیگران) خونخواهی کن

فَکَأَنِّی قَد رَأَیتُکَ تَضِجُّ مِنَ اَلحَربِ إِذَا عَضَّتکَ ضَجِیجَ اَلجِمَالِ بِالأَثقَالِ وَ کَأَنِّی بِجَمَاعَتِکَ تَدعُونِی جَزَعاً مِنَ اَلضَّربِ اَلمُتَتَابِعِ وَ اَلقَضَاءِ اَلوَاقِعِ وَ مَصَارِعَ بَعدَ مَصَارِعَ إِلَی کِتَابِ اَللَّهِ وَ هِیَ کَافِرَةٌ جَاحِدَةٌ أَو مُبَایِعَةٌ حَائِدَةٌ

(8) پس مانند آنست که می‌بینم ترا که (خونخواهی او را بهانه نموده‌ای، بلکه) از جنگ فریاد و شیون نموده می‌ترسی که بتو دندان فرو برد (رو آورد) مانند فریاد کردن شتران از بارهای گران، و چنانست که می‌بینم لشگر ترا که بر اثر خوردن ضربتهای پیاپی و پیشآمد سخت که واقع خواهد شد و بر خاک افتادن پی هم از روی بیچارگی مرا بکتاب خدا دعوت میکنند (تا دست از جنگ بردارم، در بامداد لیلة الهریر لشگر شام بدستور عمرو ابن عاص قرآنها بر سر نیزه‌ها زدند و از لشگر عراق صلح و آشتی درخواست نمودند، چنانکه در شرح خطبۀ سی و ششم گذشت، و این جملۀ فرمایش امام علیه السّلام از اخبار غیبیّه است که پیش از وقوع به معاویه گوشزد می‌فرماید) و آن لشگر کافر بحقّ و انکار کننده هستند (که با من بیعت نکرده‌اند) یا بیعت کرده و دست برداشته‌اند (منافقین عراق که بعد از بیعت نمودن با حضرت نقض عهد کرده بشام نزد معاویه رفتند)


نامه 11- به لشکریان در مورد آموزش آرایش جنگی

[↑ بالا] و من وصیة له علیه‌السلام وصی بها جیشا بعثه إلی العدو فَإِذَا نَزَلتُم بِعَدُوٍّ أَو نَزَلَ بِکُم فَلیَکُن مُعَسکَرُکُم فِی قُبُلِ اَلأَشرَافِ أَو سِفَاحِ اَلجِبَالِ أَو أَثنَاءِ اَلأَنهَارِ کَیمَا یَکُونَ لَکُم رِدءاً وَ دُونَکُم مَرَدّاً

11 - از وصیّتهای آن حضرت علیه السّلام است که لشگری را که بسوی دشمن فرستاده بود بآن سفارش می‌فرماید (و آن قسمتی از نامه‌ایست که در پاسخ نامۀ زیاد ابن نصر و شریح ابن هانی که هر دو از نیکان اصحاب امام علیه السّلام بودند نوشته زمانیکه ایشان را با دوازده هزار تن از لشگر عراق برای جنگ با لشگر شام فرستاده در بین راه با یکدیگر مخالفت نموده هر کدام نامه‌ای به کوفه نزد آن بزرگوار فرستاده از دیگری شکایت نمودند، آن حضرت در پاسخ هر دو نامه‌ای نوشت که از جملۀ آن قسمتی است که دستور جنگ با دشمن را بآنان گوشزد می‌نماید): (1) پس هرگاه به دشمن برخوردید یا دشمن بشما برخورد باید لشگرگاه شما در جاهای بلند (تپّه‌ها) یا دامنۀ کوهها یا کنار رودخانه‌ها باشد تا برای شما کمک بوده (از دسترسی آنان) جلوگیر باشد

وَ لتَکُن مُقَاتَلَتُکُم مِن وَجهٍ وَاحِدٍ أَوِ اِثنَینِ وَ اِجعَلُوا لَکُم رُقَبَاءَ فِی صَیَاصِی اَلجِبَالِ وَ مَنَاکِبِ اَلهِضَابِ لِئَلاَّ یَأتِیَکُمُ اَلعَدُوُّ مِن مَکَانِ مَخَافَةٍ أَو أَمنٍ وَ اِعلَمُوا أَنَّ مُقَدِّمَةَ اَلقَومِ عُیُونُهُم وَ عُیُونَ اَلمُقَدِّمَةِ طَلاَئِعُهُم

(2) و باید جنگ شما (با دشمن) از یکسو یا دو سو باشد (زیرا لازمۀ جنگیدن از چند طرف پراکندگی و ضعف و شکست است) و برای خودتان در بلندی کوهها و لای تپّه‌های مسطّح پاسبانان و دیدبانان بگذارید تا دشمن بطرف شما نیاید از جائیکه می‌ترسید (مبادا بیاید) یا از جائیکه ایمن هستید (که از آنجا نمی‌آید، و ممکن است ناگهان از آنجا بیاید که دیدبانان آمدن دشمن را از دور دیده شما را آگهی می‌دهند تا درصدد جلوگیری بر آئید) و بدانید جلوداران لشگر دیدبانان ایشانند و دیدبانان جلوداران لشگر (چند تنی که جلو لشگر می‌روند) جاسوسان هستند (خلاصه باید چند تن جاسوس جلو و دیدبانان لشگر دنبال آنها و لشگر پس از ایشان بروند تا از کار دشمن آگاه بوده در هر موضوع دانسته اقدام نمایند)

وَ إِیَّاکُم وَ اَلتَّفَرُّقَ فَإِذَا نَزَلتُم فَانزِلُوا جَمِیعاً وَ إِذَا اِرتَحَلتُم فَارتَحِلُوا جَمِیعاً وَ إِذَا غَشِیَکُمُ اَللَّیلُ فَاجعَلُوا اَلرِّمَاحَ کِفَّةً وَ لاَ تَذُوقُوا اَلنَّومَ إِلاَّ غِرَاراً أَو مَضمَضَةً

(3) و از جدا شدن و پراکندگی بپرهیزید، پس هر گاه (در مکانی) فرود آمدید همگی فرود آئید، و هرگاه کوچ نمودید همگی کوچ نمائید، و چون شب شما را فرا گرفت نیزه‌ها را (در اطراف خویش) گرداگرد (دائرۀ مانند) قرار دهید (تا اگر دشمن شبیخون زند وسائل دفاع در دسترس باشد) و خواب را نچشید (به خواب راحت نروید) مگر اندک یا مانند آب در دهان گردانیدن و بیرون ریختن (چرت بزنید نه به آسوده بخوابید شاید دشمن بیدار و درصدد شبیخون باشد )


نامه 12- نامه به معقل بن قیس فرمانده لشکر اعزامی به شام

[↑ بالا] و من وصیة له علیه‌السلام لمعقل ابن قیس الریاحی حین أنفذه إلی الشام فی ثلاثة آلاف مقدمة له

12 - از وصیّتهای آن حضرت علیه السّلام است بمعقل ابن قیس ریاحیّ‌ (که از یاران و شیعیان آن بزرگوار بوده) هنگامیکه او را (از مدائن) با سه هزار تن بسوی (لشگر) شام فرستاده که جلودار (سپاهیان) آن حضرت باشد (و در آن روش جنگ با دشمن را باو می‌آموزد)

اِتَّقِ اَللَّهَ اَلَّذِی لاَ بُدَّ لَکَ مِن لِقَائِهِ وَ لاَ مُنتَهَی لَکَ دُونَهُ وَ لاَ تُقَاتِلَنَّ إِلاَّ مَن قَاتَلَکَ وَ سِرِ اَلبَردَینِ وَ غَوِّر بِالنَّاسِ وَ رَفِّه فِی اَلسَّیرِ وَ لاَ تَسِر أَوَّلَ اَللَّیلِ فَإِنَّ اَللَّهَ جَعَلَهُ سَکَناً وَ قَدَّرَهُ مُقَاماً لاَ ظَعناً فَأَرِح فِیهِ بَدَنَکَ وَ رَوِّح ظَهرَکَ فَإِذَا وَقَفتَ حِینَ یَنبَطِحُ اَلسَّحَرُ أَو حِینَ یَنفَجِرُ اَلفَجرُ فَسِر عَلَی بَرَکَةِ اَللَّهِ

(1) بترس از خداوندی که ترا چاره‌ای نیست جز ملاقات (پاداش و کیفر) او، و ترا غیر از او پایانی نمی‌باشد (چون سر و کار تو جز با او نیست، پس برای رضاء و خوشنودی او جهاد کن و ترس و بیم بخود راه نداده از کشته شدن در راه او باکی نداشته باش) (2) و جنگ مکن مگر با کسیکه با تو بجنگد (زیرا جنگ با کسیکه نمی‌جنگد ستم است و شخص متّقی و پرهیزکار ظلم بکسی روا ندارد) و در بامداد و پسین که هواء خنک است راه پیمایی کن، و در وسط روز (که هواء گرم است) مردم را (برای استراحت و آسایش) باز دارد و آهسته بران (شتاب مکن تا ناتوانان همراه توانایان بیایند) و در اوّل شب راه مرو که خداوند آنرا (برای) آرامش و استراحت و آسودگی قرار داده نه کوچ کردن (چنانکه در قرآن کریم س 10 ی 67 می‌فرماید: «هُوَ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَللَّیلَ لِتَسکُنُوا فِیهِ وَ اَلنَّهٰارَ مُبصِراً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَومٍ یَسمَعُونَ‌» یعنی او است خداوندی که شب را برای شما بیافرید تا در آن آرامش یابید، و روز را روشن «تا بانجام نیازمندیها بپردازید» و در آفرینش شب و روز برای گروهی که «سخنان حقّ را» می‌شنوند نشانه‌ها «ی توحید و یگانگی حقّ تعالی» است) پس در اوّل شب تن و مرکبت را آسوده گذار، و چون پی بردی هنگامی را که سحر (پیش از بامداد) هویدا می‌گردد، یا هنگامی که بامداد آشکار میشود با برکت و نیکبختی که از جانب خدا می‌رسد روانه شو

فَإِذَا لَقِیتَ اَلعَدُوَّ فَقِف مِن أَصحَابِکَ وَسَطاً وَ لاَ تَدنُ مِنَ اَلقَومِ دُنُوَّ مَن یُرِیدُ أَن یُنشِبَ اَلحَربَ وَ لاَ تَبَاعَد عَنهُم تَبَاعُدَ مَن یَهَابُ اَلبَأسَ حَتَّی یَأتِیَکَ أَمرِی

(3) و هر گاه با دشمن روبرو شدی میانۀ لشگر خود بایست و به دشمنان نزدیک مشو مانند نزدیک شدن کسیکه می‌خواهد جنگ برپا کند، و از آنان دور مشو همچون دور شدن کسیکه از جنگ می‌ترسد تا آنکه فرمان من بتو برسد (زیرا شروع بجنگ پیش از رسیدن فرمان شاید شایسته نبوده زیان آن بیش از سودش باشد، و دور شدن هم موجب دلیری حریف گردد)

وَ لاَ یَحمِلَنَّکُمُ شَنَآنُهُم عَلَی قِتَالِهِم قَبلَ دُعَائِهِم وَ اَلإِعذَارِ إِلَیهِم

(4) و باید پیش از خواندن آنان (را براه حقّ‌) و حجّت تمام کردن کینه و دشمنی شما را بجنگ با ایشان وادار نسازد (زیرا جنگ از روی کینه و دشمنی برای هوا و هوس است نه اطاعت و فرمانبری از خداوند، پس در این صورت اگر کسی کشته شود یا دیگری را بکشد گناهکار و معذّب است )


نامه 13- نامه به دو تن از امیران سپاه در مورد رعایت سلسله مراتب فرماندهی

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی أمیرین من أمراء جیشه وَ قَد أَمَّرتُ عَلَیکُمَا وَ عَلَی مَن فِی حَیِّزِکُمَا مَالِکَ بنَ اَلحَارِثِ اَلأَشتَرِ فَاسمَعَا لَهُ وَ أَطِیعَا وَ اِجعَلاَهُ دِرعاً وَ مِجَنّاً

13 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بدو سردار (زیاد ابن نصر و شریح ابن هانی) از سرداران لشگرش (زمانیکه ایشان ابو الأعور سلمی را که پیشرو لشگر معاویه بود با لشگری انبوه در سور الرّوم ملاقات نمودند و او و همراهانش را به پیروی امام علیه السّلام دعوت کردند و آنها نپذیرفتند، پس سرگذشت را بحضرت نوشته توسّط حارث ابن جمهان روانه داشتند، امیر المؤمنین علیه السّلام که نامۀ ایشان را خواند مالک اشتر را طلبیده فرمود: زیاد و شریح بمن نامه‌ای نوشته و منتظر فرمان هستند باید بجانب آنها رفته بر آنان امیر و سردار باشی و زیاد را بر طرف راست و شریح را بر سمت چپ قرار داده تا من به خواست خداوند بزودی بتو برسم، و نامه‌ای بزیاد و شریح نوشته و آنها را به پیروی از مالک اشتر امر فرموده، و آنرا بتوسّط حارث ابن جمهان که از یاران امام علیه السّلام است روانه داشت، و صورت نامه اینست): (1) مالک ابن حارث اشتر را بر شما و پیروان شما امیر و فرمانروا گردانیدم، پس فرمان او را شنیده پیروی نمائید، و او را (برای خود) زره و سپر قرار دهید

فَإِنَّهُ مِمَّن لاَ یُخَافُ وَهنُهُ وَ لاَ سَقطَتُهُ وَ لاَ بُطؤُهُ عَمَّا اَلإِسرَاعُ إِلَیهِ أَحزَمُ وَ لاَ إِسرَاعُهُ إِلَی مَا اَلبُطءُ عَنهُ أَمثَلُ

(2) زیرا او از کسانی نیست که بیم سستی (ناتوانی) و لغزیدن (خطاء کاری) و کندی از کاری که شتاب در آن باحتیاط و هوشمندی سزاوارتر است، و شتاب بکاری که کندی در آن نیکوتر است در او برود (مالک برای بدست آوردن رضاء و خوشنودی خدا کوشش داشته و هیچ گاه سستی بخود راه ندهد، و بیهوده سخن نگفته کاری انجام نخواهد داد )


نامه 14- به لشکریان در مورد رعایت اصول انسانی در جنگ

[↑ بالا] و من وصیة له علیه‌السلام لعسکره قبل لقاء العدو بصفین لاَ تُقَاتِلُوهُم حَتَّی یَبدَءُوکُم فَإِنَّکُم بِحَمدِ اَللَّهِ عَلَی حُجَّةٍ وَ تَرکُکُم إِیَّاهُم حَتَّی یَبدَأُوکُم حُجَّةٌ أُخرَی لَکُم عَلَیهِم

14 - از وصیّتهای آن حضرت علیه السّلام است به لشگر خود پیش از روبرو شدن با دشمن (لشگر شام) در جنگ صفّین (که در آن راه فیروزی را بآنان نمایانده و از آزار رساندن به زنان نهی می‌فرماید): (1) با آنها (لشگر شام) نجنگید (شروع بجنگ ننمائید) تا اینکه ایشان جنگ با شما را آغاز نمایند، زیرا - سپاس خدا را - که شما دارای حجّت و دلیل هستید (چون آنان بر امام زمان خود یاغی گشته‌اند و جنگ با آنها واجب است، چنانکه در قرآن کریم س 49 ی 9 می‌فرماید: «وَ إِن طٰائِفَتٰانِ مِنَ اَلمُؤمِنِینَ اِقتَتَلُوا فَأَصلِحُوا بَینَهُمٰا فَإِن بَغَت إِحدٰاهُمٰا عَلَی اَلأُخریٰ فَقٰاتِلُوا اَلَّتِی تَبغِی حَتّٰی تَفِیءَ إِلیٰ أَمرِ اَللّٰهِ فَإِن فٰاءَت فَأَصلِحُوا بَینَهُمٰا بِالعَدلِ وَ أَقسِطُوا إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلمُقسِطِینَ‌» یعنی اگر دو گروه از مؤمنین زد و خورد نمایند بین آنها آشتی دهید، پس اگر یکی از آنها بر دیگری تعدّی و ستم نمود «بصلح و آشتی تن نداد» با گروهی که افزونی جسته و ستم میکند بجنگید تا بحکم خدا و دستور او رو آورند، پس اگر رو آوردند بین آنها را بعدل و برابری آشتی دهید، و «در همۀ کارها» بعدل و راستی رفتار نمائید که خدا رفتار کنندگان بعدل و راستی را دوست می‌دارد یعنی آنان را از رحمت خود بهره‌مند گرداند) و شروع نکردن شما بجنگ با آنها تا اینکه آنان شروع بجنگ با شما نمایند (این روش) حجّت و دلیل دیگری است برای شما بر آنها (زیرا شروع آنها بجنگ مانند جنگ با خدا و رسول است بدلیل آنکه حضرت رسول صلّی اللّٰه علیه و آله فرموده: یا علیّ حربک حربی یعنی این علیّ جنگ با تو جنگ با من است و کسیرا که با خدا و رسول جنگیده فساد و تباهکاری کند باید کشت، چنانکه در قرآن کریم س 5 ی 33 می‌فرماید: «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِینَ یُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسعَونَ فِی اَلأَرضِ فَسٰاداً أَن یُقَتَّلُوا أَو یُصَلَّبُوا أَو تُقَطَّعَ أَیدِیهِم وَ أَرجُلُهُم مِن خِلاٰفٍ أَو یُنفَوا مِنَ اَلأَرضِ ذٰلِکَ لَهُم خِزیٌ فِی اَلدُّنیٰا وَ لَهُم فِی اَلآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِیمٌ‌» یعنی سزای آنانکه با خدا و رسول می‌جنگند و بفساد و تباهکاری در روی زمین می‌کوشند آنست که کشته یا بدار کشیده شوند یا دست راست و پای چپ آنها بریده شود یا از شهری بشهر دیگر آواره گردند که اینگونه کیفر در دنیا برایشان ذلّت و خواری و در آخرت عذاب بزرگ بار آورد. و در س 2 ی 194 می‌فرماید: «فَمَنِ اِعتَدیٰ عَلَیکُم فَاعتَدُوا عَلَیهِ بِمِثلِ مَا اِعتَدیٰ عَلَیکُم وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلمُتَّقِینَ‌» یعنی هر که بر شما ستم کند «در جنگ پیشدستی نماید» پس شما مانند همان ستمی که او بر شما روا داشته باو بنمائید، و از خدا بترسید، و بدانید خداوند با پرهیزکاران است)

فَإِذَا کَانَتِ اَلهَزِیمَةُ بِإِذنِ اَللَّهِ فَلاَ تَقتُلُوا مُدبِراً وَ لاَ تُصِیبُوا مُعوِراً وَ لاَ تُجهِزُوا عَلَی جَرِیحٍ وَ لاَ تَهِیجُوا اَلنِّسَاءَ بِأَذًی وَ إِن شَتَمنَ أَعرَاضَکُم وَ سَبَبنَ أُمَرَاءَکُم فَإِنَّهُنَّ ضَعِیفَاتُ اَلقُوَی وَ اَلأَنفُسِ وَ اَلعُقُولِ

(2) پس اگر (آنان شروع بجنگ نموده شما را بجنگ وا داشتند، و) بامر و خواست خداوند (برایشان) فرار و شکست روی داد گریخته را نکشید، و درمانده را زخمی نکنید، و زخم خورده را از پا در میاورید، و زنان را با آزار رساندن (بآنها) بر مینگیزانید هر چند دشنام به شرافت و بزرگواری شما داده به سرداران و بزرگانتان ناسزا گویند، زیرا نیروها و جانها و خردهای ایشان ضعیف و سست است

إِن کُنَّا لَنُؤمَرُ بِالکَفِّ عَنهُنَّ وَ إِنَّهُنَّ لَمُشرِکَاتٌ وَ إِن کَانَ اَلرَّجُلُ لَیَتَنَاوَلُ اَلمَرأَةَ فِی اَلجَاهِلِیَّةِ بِالفِهرِ أَوِ اَلهِرَاوَةِ فَیُعَیَّرُ بِهَا وَ عَقِبُهُ مِن بَعدِهِ

(3) ما (در زمان حضرت رسول صلّی اللّٰه علیه و آله) مأمور شدیم که از ایشان دست بداریم و حال آنکه مشرکه بودند (پس در صورت اظهار اسلام حتما بایستی از تعرّض بآنها خودداری نمود) و در زمان جاهلیّت اگر مردی زنی را به سنگ یا چماق می‌زد بر اثر آن او را و بعد از او فرزندانش را سرزنش می‌نمودند


نامه 15- نیایش هنگام رویارویی با دشمن

[↑ بالا] و کان علیه‌السلام یقول إذا لقی العدو محاربا اَللَّهُمَّ إِلَیکَ أَفضَتِ اَلقُلُوبُ وَ مُدَّتِ اَلأَعنَاقُ وَ شَخَصَتِ اَلأَبصَارُ وَ نُقِلَتِ اَلأَقدَامُ وَ أُنضِیَتِ اَلأَبدَانُ

15 - امام علیه السّلام هنگام برخورد به دشمن و آمادگی بجنگ (با خداوند مناجات و راز و نیاز نموده و از او یاری خواسته چنین) می‌گفت: (1) خدایا بسوی تو دلها (ی ما) گشوده گشته، و گردنها (مان) کشیده شده، و چشمها (مان) باز مانده، و پاها (مان) براه افتاده، و بدنها (مان) نزار گردیده است (از غیر تو چشم پوشیده و در اطاعت و بندگیت از همه چیز گذشته‌ایم، پس ما را یاری فرما تا رضاء و خوشنودی ترا بدست آوریم)

اَللَّهُمَّ قَد صَرَّحَ مَکنُونُ اَلشَّنَآنِ وَ جَاشَت مَرَاجِلُ اَلأَضغَانِ

(2) خدایا (با رفتن پیغمبرت از بین ما) دشمنی پنهان آشکار گشت، و دیگهای کینه‌ها به جوش آمد

اَللَّهُمَّ إِنَّا نَشکُو إِلَیکَ غَیبَةَ نَبِیِّنَا وَ کَثرَةَ عَدُوِّنَا وَ تَشَتُّتَ أَهوَائِنَا رَبَّنَا اِفتَح بَینَنٰا وَ بَینَ قَومِنٰا بِالحَقِّ وَ أَنتَ خَیرُ اَلفٰاتِحِینَ

(3) خدایا از نبودن پیغمبرمان و بسیاری دشمنان و پراکندگی خواهشها و اندیشه‌هامان بتو شکایت می‌کنیم (رنجش خود را از این مردم بتو اظهار می‌نماییم تا آنان را بکیفر رسانی، پس از اینرو از تو درخواست می‌کنیم آنچه را که حضرت شعیب بر اثر بد رفتاری امّت از تو درخواست نمود و گفت «در قرآن کریم س 7 ی 89 است»: «رَبَّنَا اِفتَح بَینَنٰا وَ بَینَ قَومِنٰا بِالحَقِّ وَ أَنتَ خَیرُ اَلفٰاتِحِینَ‌» یعنی) پروردگار ما بین ما و دشمنانمان بحقّ حکم فرما (حقّ و راستی را بین ما نمایان ساز تا ایشان بفهمند کدام یک بر حقّ می‌باشیم) و تو بهترین حکم کنندگان هستی (که حقّ را نمایان می‌سازی )


نامه 16- آموزش تاکتیک های نظامی به لشکریان

[↑ بالا] و کان یقول علیه‌السلام لأصحابه عند الحرب لاَ تَشتَدَّنَّ عَلَیکُم فَرَّةٌ بَعدَهَا کَرَّةٌ وَ لاَ جَولَةٌ بَعدَهَا حَملَةٌ

(1) 16 - امام علیه السّلام هنگام جنگ (در بارۀ زد و خورد با دشمن) بیاران خود می‌فرمود: گریزی که در پی آن بازگشت، و شکستی که بعد از آن هجوم و حملۀ به دشمن است بر شما ناگوار نباشد (ننگ ندانید، چنانکه اعراب تصوّر میکنند، زیرا بسا مصلحت در گریز است تا دشمنان سنگرهایشان رها کرده پیش آیند و شما از پشت سر حمله نموده آنها را محاصره نمائید، یا آنکه اگر بر اثر هجوم دشمن گریختید نومید نشوید، بلکه سبب شکست خود را تدارک کرده باز گردید)

وَ أَعطُوا اَلسُّیُوفَ حُقُوقَهَا وَ وَطِّنُوا لِلجُنُوبِ مَصَارِعَهَا وَ اُذمُرُوا أَنفُسَکُم عَلَی اَلطَّعنِ اَلدَّعسِیِّ وَ اَلضَّربِ اَلطِّلَحفَی وَ أَمِیتُوا اَلأَصوَاتَ فَإِنَّهُ أَطرَدُ لِلفَشَلِ

(2) و حقوق شمشیرها را بپردازید (با دلاوری شمشیر بر دشمن فرود آورید) و پهلوها (ی آنها) را بر زمین برسانید (آنان را بخاک افکنده نابود سازید) و به نیزه افکندنی که به اندرون (دشمن) کارگر شده و به شمشیر زدن استوار خود را وادار ساخته بسیار کوشش داشته باشید، و آوازها را بمیرانید (اضطراب و نگرانی بخود راه نداده با دل آرام رو به دشمن آورید) زیرا آن بیشتر ترس و نگرانی را دور میکند

فَوَ اَلَّذِی فَلَقَ اَلحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ مَا أَسلَمُوا وَ لَکِنِ اِستَسلَمُوا وَ أَسَرُّوا اَلکُفرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعوَاناً عَلَیهِ أَظهَرُوهُ

(3) سوگند به آن که دانه را شکافت و انسان را آفرید (منافقین و دو رویان مانند معاویه و عمرو ابن عاص و مروان و دیگران در باطن) اسلام نیاوردند، ولی (از ترس) زیر بار رفتند (خود را مسلمان جلوه دادند) و کفر (شان) را پنهان داشتند، و هنگامی که برای آن یاری کنندگان یافتند آنرا آشکار ساختند (پرچم مخالفت با دین و زد و خورد با ما را افراشتند )


نامه 17- نامه ای در جواب نامه معاویه

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی معاویة جوابا عن کتاب منه إلیه وَ أَمَّا طَلَبُکَ إِلَیَّ اَلشَّامَ فَإِنِّی لَم أَکُن لَأُعطِیَکَ اَلیَومَ مَا مَنَعتُکَ أَمسِ

17 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به معاویه در پاسخ نامه‌اش و امّا اینکه از من شام را خواستی، پس من نبوده‌ام کسیکه امروز ببخشم آنچه را که دیروز از تو منع کرده باز داشته‌ام (زیرا سبب منع و بازداشت که مخالفت حقّ و بی‌باکی تو در دین است باقی و برقرار می‌باشد)

وَ أَمَّا قَولُکَ إِنَّ اَلحَربَ قَد أَکَلَتِ اَلعَرَبَ إِلاَّ حُشَاشَاتِ أَنفُسٍ بَقِیَت أَلاَ وَ مَن أَکَلَهُ اَلحَقُّ فَإِلَی اَلجَنَّةِ وَ مَن أَکَلَهُ اَلبَاطِلُ فَإِلَی اَلنَّارِ

(2) و امّا گفتارت که جنگ عرب را خورده (کشته و تباه ساخته) است مگر نیم جانهائی که باقی مانده، آگاه باش هر که را حقّ خورده (در راه حقّ شهید شده) رهسپار بهشت گشته، و هر که را باطل و نادرستی خورده (به پیروی از هوای نفس کشته گشته) راه دوزخ پیماید (و در هر دو صورت تأسّف و اندوه ندارد)

وَ أَمَّا اِستِوَاؤُنَا فِی اَلحَربِ وَ اَلرِّجَالِ فَلَستَ بِأَمضَی عَلَی اَلشَّکِّ مِنِّی عَلَی اَلیَقِینِ وَ لَیسَ أَهلُ اَلشَّامِ بِأَحرَصَ عَلَی اَلدُّنیَا مِن أَهلِ اَلعِرَاقِ عَلَی اَلآخِرَةِ

(3) و امّا یکسان بودن ما در جنگ و مردان (لشگر) پس (درست نیست، زیرا) کوشش تو برای شکّ و تردید (بدست آوردن ریاست چند روزۀ دنیا) از من برای یقین و باور (رسیدن به سعادت و نیکبختی آخرت) بیشتر نیست، و مردم شام بدنیا حریصتر از مردم عراق بآخرت نیستند

وَ أَمَّا قَولُکَ إِنَّا بَنُو عَبدِ مَنَافٍ فَکَذَلِکَ نَحنُ وَ لَکِن لَیسَ أُمَیَّةُ کَهَاشِمٍ وَ لاَ حَربٌ کَعَبدِ اَلمُطَّلِبِ وَ لاَ أَبُو سُفیَانَ کَأَبِی طَالِبٍ وَ لاَ اَلمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ وَ لاَ اَلصَّرِیحُ کَاللَّصِیقِ وَ لاَ اَلمُحِقُّ کَالمُبطِلِ وَ لاَ اَلمُؤمِنُ کَالمُدغِلِ وَ لَبِئسَ اَلخَلَفُ خَلَفٌ یَتبَعُ سَلَفاً هَوَی فِی نَارِ جَهَنَّمَ

(4) و امّا سخن تو باینکه ما فرزندان عبد مناف هستیم، پس ما چنین هستیم (چون امام علیه السّلام فرزند ابو طالب ابن عبد المطّلب ابن هاشم ابن عبد مناف است، و معاویه پسر ابو سفیان ابن حرب ابن امیّة ابن عبد الشّمس ابن عبد مناف) لیکن امیّه چون هاشم و حرب مانند عبد المطّلب و ابو سفیان همچون ابو طالب نیست (چون بنی هاشم بشرک و کفر آلوده نشدند و بنی امیّه از این جهت ناپاک شدند، و بنی هاشم صدفهای درّ نبوّت و ولایت بودند، و بنی امیّه منابع شرارت و معصیت. ابن ابی الحدید در اینجا می‌نویسد: ترتیب مقتضی آن بود که امام علیه السّلام هاشم را که برادر عبد شمس بود در ردیف او قرار دهد، و امیّه را به ازاء عبد المطّلب، و حرب را به ازاء ابو طالب تا ابو سفیان به ازاء امیر المؤمنین علیه السّلام باشد، ولی چون آن حضرت علیه السّلام در صفّین برابر معاویه بوده هاشم را به ازاء امیّة ابن عبد شمس قرار داده نفرموده: و لا أنا کأنت یعنی من مانند تو نیستم، زیرا زشت بود چنین گفته شود، چنانکه نمی‌گویند: شمشیر کاری‌تر از عصا است، بلکه زشت بود که این جمله را با یکی از مسلمانها بفرماید، بله گاهی این جمله را به اشاره می‌فرمود، زیرا آن حضرت برتر بود از اینکه خود را بکسی قیاس و مانند نماید، و در اینجا بجای جملۀ لا أنا کأنت در فرمایش خود به اشاره فرمود: و لا المهاجر کالطّلیق یعنی) و نه هجرت کنندۀ (از مکّه به مدینه) مانند آزاد شدۀ از بند اسیری است (زیرا امام علیه السّلام همه جا و در هر حال همراه رسول اکرم بود، و معاویه در فتح مکّه بسبب غلبۀ با شمشیر بنده شده بود و حضرت رسول بجهت اسلام آوردن بر او منّت نهاده از آزاد شدگانش قرار داد، چه آنکه اسلام نیاورده مانند صفوان ابن امیّه و آنکه در ظاهر اسلام آورده مانند معاویة ابن ابی سفیان، و همچنین هر که در جنگ اسیر می‌گشت بسبب فداء یعنی مال دادن برای رهائی یا بوسیلۀ منّت نهادن آزاد می‌شد طلیق یعنی آزاد شده، خوانده می‌گشت) و نه پاکیزه نسب مانند چسبیده شده است (کسیکه پدرانش معلوم و هویدا است مانند کسیکه بغیر پدر نسبت داده شده نیست، ابن ابی الحدید در اینجا می‌نویسد: مراد از این جمله آنست که آنکه از روی اعتقاد و اخلاص اسلام آورده مانند کسیکه اسلام آوردنش از ترس شمشیر یا بدست آوردن دنیا بوده نمی‌باشد. علاّمۀ مجلسیّ مولی محمّد باقر «رضوان اللّٰه علیه» در مجلّد هشتم کتاب بحار الأنوار در ضمن شرح این نامه می‌فرماید: ابن ابی الحدید در اینجا برای حفظ ناموس معاویه خود را به نادانی زده، و بعض از علمای ما در رساله‌ای که در بارۀ امامت است بیان کرده که امیّه از نسل عبد شمس نبوده، بلکه غلام رومیّ بوده که عبد شمس او را بخود نسبت داده، و در زمان جاهلیّت هرگاه کسیرا غلامی بود که می‌خواست او را بخود نسبت دهد آزادش نموده دختری از عرب را باو تزویج می‌نمود و آن غلام بنسب او ملحق می‌گشت، چنانکه پدر زبیر عوام به خویلد نسبت داده شده است، پس بنی امیّه از قریش نیستند، بلکه بآنان چسبیده شده‌اند، و این گفتار را تصدیق می‌نماید فرمایش امیر المؤمنین علیه السّلام در پاسخ نامه و ادّعای معاویه که ما فرزندان عبد مناف هستیم، باینکه هجرت کننده مانند آزاد شده، و پاکیزه مانند چسبیده شده نیست، و معاویه نتوانسته این فرمایش را انکار کند) و نه راستگو و درستکار مانند دروغگو و بد کردار است و نه مؤمن و گرویدۀ بدین مانند منافق و دو رو می‌باشد و هر آینه بد فرزندی است فرزندی که پیروی کند پدر (یا خویشاوند) ی را که گذشته و در آتش جهنّم افتاده (بد فرزندی هستی تو که پیروی میکنی از گذشتگانت که بر اثر کفر و شرک و دروغگویی و دوروئی بعذاب الهیّ گرفتارند)

وَ فِی أَیدِینَا بَعدُ فَضلُ اَلنُّبُوَّةِ اَلَّتِی أَذلَلنَا بِهَا اَلعَزِیزَ وَ نَعَشنَا بِهَا اَلذَّلِیلَ

(5) و با این همه فضائل و بزرگواریها در دست ما است فضل و بزرگواری نبوّت و پیغمبری (پیغمبر از ما بنی هاشم مبعوث گردید) که بوسیلۀ آن ارجمند را خوار و خوار را ارجمند گردانیدیم (دشمنان سعادت و نیکبختی را از بین برده و خواهانش را از عذاب و سختی دنیا و آخرت رهانیدیم)

وَ لَمَّا أَدخَلَ اَللَّهُ اَلعَرَبَ فِی دِینِهِ أَفوَاجاً وَ أَسلَمَت لَهُ هَذِهِ اَلأُمَّةُ طَوعاً وَ کَرهاً کُنتُم مِمَّن دَخَلَ فِی اَلدِّینِ إِمَّا رَغبَةً وَ إِمَّا رَهبَةً عَلَی حِینَ فَازَ أَهلُ اَلسَّبقِ بِسَبقِهِم وَ ذَهَبَ اَلمُهَاجِرُونَ اَلأَوَّلُونَ بِفَضلِهِم فَلاَ تَجعَلَنَّ لِلشَّیطَانِ فِیکَ نَصِیباً وَ لاَ عَلَی نَفسِکَ سَبِیلاً وَ اَلسَّلاَمُ

(6) و چون خداوند عرب را گروه گروه بدین خود داخل گردانید، و (دسته‌ای) از این امّت از روی میل و رغبت، و (دسته‌ای) بناچاری تسلیم او شدند، شما از کسانی بودید که بجهت (دنیا) دوستی یا بجهت ترس (از کشته شدن) در دین داخل گشتید، هنگامیکه پیشرونده‌ها بسبب پیرویشان فیروزی یافته و هجرت کنندگان پیش بسبب فضل و بزرگواریشان رفته بودند (و خود را از شرک و کفر رهانیده) پس (حال تو که چنین است) برای شیطان در خود بهره‌ای و به خویشتن راهی قرار مده (از شیطان پیروی نکرده اینگونه سخنان زشت و نادرست ننویس و پیرو دستور خدا و رسول شو) و درود بر آنکه شایستۀ درود است (ابن ابی الحدید در اینجا می‌نویسد: چون نامۀ حضرت به معاویه رسید چند روزی آنرا از عمرو ابن عاص پنهان داشت، و پس از آن او را خواسته نامه را برایش خواند، عمرو او را شماتت نموده از توبیخ و سرزنش امام علیه السّلام نسبت به معاویه شاد گشت )


نامه 18- نامه به عبدالله بن عباس در مورد روش برخورد با مردم

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی عبد الله ابن عباس و هو عامله علی البصرة

18 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بعبد اللّٰه ابن عبّاس هنگامی که او از جانب آن بزرگوار حاکم و فرمانروای بصره بود (عبد اللّٰه ابن عبّاس پسر عموی امام علیه السّلام است که بیشتر علمای رجال او را حسن الحال و نیکو کردار و از اصحاب رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله و از شیعیان و پیروان امیر المؤمنین علیه السّلام دانسته‌اند، چون فرمانروای بصره گردید با قبیلۀ بنی تمیم که در جنگ جمل پیروی از طلحه و زبیر و عائشه کرده بودند، دشمنی و بد خویی می‌نمود بطوریکه آنها را شیعه و پیرو جمل و انصار و یار عسکر «نام شتر عائشه» و حزب و طرفدار شیطان می‌نامید، این روش ابن عبّاس با ایشان بر شیعیان امام علیه السّلام که از قبیلۀ بنی تمیم بودند گران آمده از او رنجیدند، پس حارثة ابن قدامه که از شیعیان آن حضرت و از قبیلۀ بنی تمیم بود بآن بزرگوار نامه‌ای نوشت و از او شکایت کرد، امام علیه السّلام نامه‌ای بابن عبّاس در بارۀ مهربانی نمودن به قبیله بنی تمیم نوشت که از جملۀ آن اینست)

وَ اِعلَم أَنَّ اَلبَصرَةَ مَهبِطُ إِبلِیسَ وَ مَغرِسُ اَلفِتَنِ فَحَادِث أَهلَهَا بِالإِحسَانِ إِلَیهِم وَ اُحلُل عُقدَةَ اَلخَوفِ عَن قُلُوبِهِم

(1) و ای پسر عبّاس بدان که بصره جای فرود شیطان و کشتنگاه تباهکاریها است (فتنه جویان این شهر بسیارند) پس مردم آن سامان را با نیکوئی کردن بایشان خرّم و شاد گردان، و (بسبب بد خویی آنان را نشورانده اگر ایشان را بر اثر کارهای ناشایستۀ پیش ترس و بیمی است تو) گره ترس را از دلهاشان بگشا (طوری با آنها رفتار کن که بفهمند از کیفر کارهای گذشتۀ آنان چشم پوشیده‌ای)

وَ قَد بَلَغَنِی تَنَمُّرُکَ لِبَنِی تَمِیمٍ وَ غِلظَتُک عَلَیهِم وَ إِنَّ بَنِی تَمِیمٍ لَم یَغِب لَهُم نَجمٌ إِلاَّ طَلَعَ لَهُم آخَرُ وَ إِنَّهُم لَم یُسبَقُوا بِوَغمٍ فِی جَاهِلِیَّةٍ وَ لاَ إِسلاَمٍ وَ إِنَّ لَهُم بِنَا رَحِماً مَاسَّةً وَ قَرَابَةً خَاصَّةً نَحنُ مَأجُورُونَ عَلَی صِلَتِهَا وَ مَأزُورُونَ عَلَی قَطِیعَتِهَا

(2) و خبر بد خویی و درشتی تو با قبیلۀ بنی تمیم بمن رسید، همانا بنی تمیم را کوکبی پنهان نشده مگر آنکه کوکب دیگری بر ایشان پدیدار گشته (آسمان فضل و بزرگواری و شجاعت و دلیری آنان از کوکب درخشان تهی نگردیده، و اگر بزرگی از آنها کشته شده دیگری جایش را گرفته) و در جاهلیّت و اسلام کسی به کینه جوئی و خونخواهی بر ایشان پیشی نگرفته (از اینرو با چنین مردمی نبایستی آغاز درشتی و ناهمواری نمود) و (سبب دیگری که نبایستی با آنان بد خویی کرد آنست که) ایشان را با ما خویشاوندی پیوسته و نزدیک است (چون نسب بنی هاشم و بنی تمیم به الیاس ابن مضر جدّ شانزدهم پیغمبر اکرم منتهی میشود، پس) ما را در پیوستن بآن خویشاوندی پاداش و در جدائی از آن گناه می‌باشد

فَاربَع أَبَا اَلعَبَّاسِ رَحِمَکَ اَللَّهُ فِیمَا جَرَی عَلَی یَدِکَ وَ لِسَانِکَ مِن خَیرٍ وَ شَرٍّ فَإِنَّا شَرِیکَانِ فِی ذَلِکَ وَ کُن عِندَ صَالِحِ ظَنِّی بِکَ وَ لاَ یَفِیلَنَّ رَأیِی فِیکَ وَ اَلسَّلاَمُ

(3) پس ای ابو العبّاس خدا ترا بیامرزد در نیک و بدی که بر دست و زبان تو جاری میشود (در گفتار و کردارت با رعیّت) مدارا کن، زیرا ما در گفتار و کردار با هم شریکیم (چون تو از جانب من حکم می‌رانی) و چنان باش که گمان نیکوی من بتو باشد، و اندیشه‌ام در باره‌ات سست نگردد (هیچ گاه سخن بیجا نگفته بی‌دستور من کاری انجام مده) و درود بر آنکه شایستۀ درود است (شارح بحرانیّ «رحمه اللّٰه» در اینجا می‌نویسد: ابو العبّاس کینۀ عبد اللّٰه ابن عبّاس بوده، و عرب چون بخواهد کسیرا اکرام کند او را به کنیه می‌خواند )


نامه 19- نامه به عمر بن ابی سلمه ارحبی در مورد شکایت مردم از او

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی بعض عماله أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ دَهَاقِینَ أَهلِ بَلَدِکَ شَکَوا مِنکَ غِلظَةً وَ قَسوَةً وَ اِحتِقَاراً وَ جَفوَةً وَ نَظَرتُ فَلَم أَرَهُم أَهلاً لِأَن یُدنَوا لِشِرکِهِم وَ لاَ أَن یُقصَوا وَ یُجفَوا لِعَهدِهِم

19 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است ببعض اشخاصی که از جانب آن بزرگوار حاکم و فرمانروا بودند (در بارۀ مماشات با رعیّتهایی که مشرک بوده و از آنجا کم شکایت نموده بودند): (1) پس از ستایش خدا و درود بر پیغمبر اکرم، کشاورزان (دارای آب و زمین) شهری که تو در آن حکمفرما هستی از درشتی و سخت دلی و خوار داشتن و ستمگری تو شکایت نموده‌اند (از رفتارت مرا آگاه ساخته‌اند) و من (در شکایت ایشان) اندیشه نمودم آنان را شایستۀ نزدیک شدن تو (اکرام و مهربانی زیادة) ندیدم بجهت آنکه مشرک هستند (گفته‌اند: آنها آتش پرست بوده‌اند) و نه در خور دور شدن و ستم کردن بجهت آنکه (با مسلمانان) پیمان بسته‌اند (جزیه می‌دهند و در پناه اسلامند)

فَالبَس لَهُم جِلبَاباً مِنَ اَللِّینِ تَشُوبُهُ بِطَرَفٍ مِنَ اَلشِّدَّةِ وَ دَاوِل لَهُم بَینَ اَلقَسوَةِ وَ اَلرَّأفَةِ وَ اُمزُج لَهُم بَینَ اَلتَّقرِیبِ وَ اَلإِدنَاءِ وَ اَلإِبعَادِ وَ اَلإِقصَاءِ إِن شَاءَ اَللَّهُ

(2) پس با ایشان مهربانی آمیختۀ با سختی را شعار خود قرار ده، و با آنها بین سخت دلی و مهربانی رفتار کن (گاهی سخت و گاهی مهربان باش) و بر ایشان درهم کن بین نزدیک گردانیدن و زیادة نزدیک گردانیدن و دور ساختن و بسیار دور ساختن (حدّ اعتدال را از دست مده) اگر خدا بخواهد


نامه 20- نامه به زیاد بن ابیه در مورد مصرف بیت المال

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی زیاد ابن أبیه و هو خلیفة عامله عبد الله بن عباس علی البصرة و عبد الله عامل أمیر المؤمنین علیه‌السلام یومئذ علیها و علی کور الأهواز و فارس و کرمان

20 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بزیاد ابن ابیه ، هنگامیکه در حکومت بصره قائم مقام و جانشین عبد اللّٰه ابن عبّاس بود، و عبد اللّٰه آن هنگام از جانب امیر المؤمنین علیه السّلام بر بصره و شهرهای اهواز و فارس و کرمان حکمفرما بود (که در آن او را از خیانت ببیت المال مسلمانان منع کرده می‌ترساند، و اینکه او را زیاد ابن ابیه یعنی زیاد پسر پدرش نامیده‌اند برای آنست که پدرش معلوم نیست، او ادّعاء میکرد که ابو سفیان پدرش بوده و ابو سفیان هم او را در مجلس عمر ابن خطّاب پسر خود خواند، چنانچه در شرح نامۀ چهل و چهارم بیان میشود، مادرش سمیّه که مادر ابی بکرة هم بود بزناء دادن شهرت داشت، گفته‌اند: عائشه اوّل کسی است که او را ابن ابیه خواند)

وَ إِنِّی أُقسِمُ بِاللَّهِ قَسَماً صَادِقاً لَئِن بَلَغَنِی أَنَّکَ خُنتَ مِن فَیءِ اَلمُسلِمِینَ شَیئاً صَغِیراً أَو کَبِیراً لَأَشُدَّنَّ عَلَیکَ شَدَّةً تَدَعُکَ قَلِیلَ اَلوَفرِ ثَقِیلَ اَلظَّهرِ ضَئِیلَ اَلأَمرِ وَ اَلسَّلاَمُ

(1) و من سوگند بخدا یاد میکنم سوگند از روی راستی و درستی اگر بمن برسد که تو در بیت المال مسلمانان بچیزی اندک یا بزرگ خیانت کرده و بر خلاف دستور صرف نموده‌ای بر تو سخت خواهم گرفت چنان سختگیری که ترا کم مایه و گران پشت و ذلیل و خوار گرداند (ترا از مقام و منزلت بر کنار نموده آنچه از بیت المال اندوخته‌ای می‌ستانم بطوریکه درویش گردیده و توانائی کشیدن بار مئونه و روزی عیال نداشته در پیش مردم خوار و پست گردی) و درود بر آنکه شایستۀ درود است


نامه 21- نامه به زیاد بن ابیه در سفارش به میانه روی

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلیه أیضا فَدَعِ اَلإِسرَافَ مُقتَصِداً وَ اُذکُر فِی اَلیَومِ غَداً وَ أَمسِک مِنَ اَلمَالِ بِقَدرِ ضَرُورَتِکَ وَ قَدِّمِ اَلفَضلَ لِیَومِ حَاجَتِکَ

21 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است نیز بزیاد ابن ابیه (که در آن او را به اقتصاد و میانه روی و تواضع و فروتنی امر می‌فرماید): (1) پس (در صرف مال) زیاده روی مکن میانه رو باش (بیشتر و کمتر از آنچه نیازمندی صرف مکن) در امروز بیاد فردا باش، و باندازۀ نیازمندی خود از دارائی پس انداز نما، و زیادۀ (بر آن) را بجهت روز نیازمندیت (آخرتت) پیش فرست (در راه خدا به درویشان و مستمندان ببخش)

أَ تَرجُو أَن یُعطِیَکَ اَللَّهُ أَجرَ اَلمُتَوَاضِعِینَ وَ أَنتَ عِندَهُ مِنَ اَلمُتَکَبِّرِینَ وَ تَطمَعُ وَ أَنتَ مُتَمَرِّغٌ فِی اَلنَّعِیمِ تَمنَعُهُ اَلضَّعِیفَ وَ اَلأَرمَلَةَ أَن یُوجِبَ لَکَ ثَوَابَ اَلمُتَصَدِّقِینَ

(2) آیا امیدواری که خدا پاداش فروتنان (که بدنیا و کالای آن دل نبسته و بدستور او رفتار میکنند) را بتو بدهد و حال آنکه تو نزد او از گردنکشان (که دل بدنیا بسته و خلاف دستور او را انجام می‌دهند) هستی‌؟ و آیا آزمندی که پاداش صدقه دهندگان (که از بینوایان دست می‌گیرند بدون بزرگی و خود نمائی) را برای تو واجب و لازم گرداند در حالیکه تو در عیش و خوشگذرانی غلطیده ناتوان و بیچاره و بیوه زن و درویش را از آن بهره نمی‌دهی‌؟

وَ إِنَّمَا اَلمَرءُ مَجزِیٌّ بِمَا أَسلَفَ وَ قَادِمٌ عَلَی مَا قَدَّمَ وَ اَلسَّلاَمُ

(3) و جز این نیست که مرد پاداش داده میشود بکار پیش کرده، و وارد می‌گردد بر آنچه پیش فرستاده است، و درود بر آنکه شایستۀ درود است (ابن ابی الحدید در اینجا می‌نویسد: خدا خیر و نیکوئی را از زیاد دور گرداند، زیرا نعمت و نیکوئی و تعلیم و تربیت علیّ علیه السّلام را نسبت بخود تلافی کرد به چیزی که حاجت ببیان آن نیست از قبیل کردارهای زشت در بارۀ پیروان و دوستان آن حضرت و زیاده روی در ناسزا گفتن و تقبیح کردار آن بزرگوار، و کوشش در این امور بآنچه را که معاویه به کمی از آن راضی بود، و این برای بدست آوردن رضاء و خوشنودی معاویه نبود، بلکه این کارها را طبعا انجام می‌داد، و در ظاهر و باطن با آن حضرت دشمنی می‌نمود، و خدا نمی‌خواست مگر آنکه به مادرش باز گشته معلوم نبودن پدرش را هویدا نماید، و از هر ظرفی آنچه در آنست تراوش میکند، و پس از او فرزندش «عبید اللّٰه که برای کشتن حضرت ابا عبد اللّٰه الحسین علیه السّلام از کوفه لشگر به کربلا فرستاد» آمده بد کرداریهای پدر را با تمام رسانید، و بازگشت کارها بسوی خدا است یعنی ایشان را به بدترین عذاب و کیفر خواهد رسانید )


نامه 22- نامه به عبدالله بن عباس در شناخت جایگاه غم و شادی

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی عبد الله ابن العباس کان ابن عبَّاس یقول ما انتفعت بکلام بعد کلام رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله کانتفاعی بهذا الکلام

22 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بعبد اللّٰه ابن عبّاس که می‌گفته: پس از سخن رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله از سخنی مانند این سخن سودی نبردم (که در آن او را به شادی و افسردگی در امر آخرت پند داده)

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ اَلمَرءَ قَد یَسُرُّهُ دَرکُ مَا لَم یَکُن لِیَفُوتَهُ وَ یَسُوؤُهُ فَوتُ مَا لَم یَکُن لِیُدرِکَهُ فَلیَکُن سُرُورُکَ بِمَا نِلتَ مِن آخِرَتِکَ وَ لیَکُن أَسَفُکَ عَلَی مَا فَاتَکَ مِنهَا وَ مَا نِلتَ مِن دُنیَاکَ فَلاَ تُکثِر بِهِ فَرَحاً وَ مَا فَاتَکَ مِنهَا فَلاَ تَأسَ عَلَیهِ جَزَعاً وَ لیَکُن هَمُّکَ فِیمَا بَعدَ اَلمَوتِ

(1) پس از ستایش خدا و درود بر پیغمبر اکرم، مرد را شاد می‌نماید رسیدن بآنچه که (مقدّر) نبوده است از دست بدهد، و اندوهناک می‌سازد او را در نیافتن آنچه که (شایسته) نبوده است دریابد (سود و زیان دنیا را باعث قضاء و قدر است، نه سعی و کوشش در بدست آوردن سود و نه نادرستی اندیشه و تنبلی در زیان بردن، ولی مردم با بصیرت و بینائی نمی‌نگرند و نمی‌دانند سود و زیان بهر که مقدّر شده خواهد رسید، چنانکه در قرآن کریم س 57 ی 22 می‌فرماید: «مٰا أَصٰابَ مِن مُصِیبَةٍ فِی اَلأَرضِ وَ لاٰ فِی أَنفُسِکُم إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مِن قَبلِ أَن نَبرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیرٌ» ی 23 «لِکَیلاٰ تَأسَوا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُم وَ لاٰ تَفرَحُوا بِمٰا آتٰاکُم وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُختٰالٍ فَخُورٍ» یعنی غمّ و اندوهی در زمین «مانند گرانی و خشکسالی» و در نفسهای شما «مانند بیماری و درویشی و مرگ فرزندان» رخ نخواهد داد مگر آنکه در لوح محفوظ نوشته شده پیش از آنکه آن نفسها را بیافرینم، و ثبت این امور «هر چه هم بسیار باشد» بر خدا آسان است «و این برای آنست» تا شما بر آنچه از دستتان رفت اندوهگین نشوید و بآنچه بشما برسد شاد نگردید، و خدا دوست نمی‌دارد یعنی از رحمت خود دور می‌سازد هر گردنکشی را که «بر اثر رو آوردن دنیا» بنازد و سرفرازی نماید) پس (با اینکه دانستی سود و زیان دنیا بسبب قضاء و قدر است، چون شادی از سود و اندوه به زیان فطریّ بشر است) باید شادیت به سود آخرت باشد که (وسیلۀ آنرا در دنیا) دریافته‌ای، و اندوهت برای برای سود آخرت از دست رفته باشد، 2 و بآنچه از دنیا از دست رفته و اندوهگین و ناشکیبا مباش، و باید کوشش تو در کار بعد از مرگ باشد (باید سعی کنی تا وسائل آمرزش و نیکبختی زندگانی جاوید بعد از مرگ را دریابی )


نامه 23- وصیت امام علیه السلام بعد از ضربت ابن ملجم

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام قاله قبیل موته علی سبیل الوصیة لما ضربه ابن ملجم لعنه الله وَصِیَّتِی لَکُم أَن لاَ تُشرِکُوا بِاللَّهِ شَیئاً وَ مُحَمَّدٌ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَلاَ تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ أَقِیمُوا هَذَینِ اَلعَمُودَینِ وَ أَوقِدُوا هَذَینِ اَلمِصبَاحَینِ وَ خَلاَکُم ذَمٌّ

23 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که نزدیک بدرود زندگانی به طرز وصیّت و سفارش نموده پس از آنکه ابن ملجم ملعون شمشیر بسر آن بزرگوار زده بود (و در آن ترغیب بعفو او فرموده): (1) وصیّت و سفارش من بشما آنست که چیزی را با خدا انباز و همتا قرار ندهید، و سنّت محمّد صلّی اللّٰه علیه و آله را ضائع و تباه نسازید (بر خلاف دستور آن حضرت رفتار ننمائید) و این دو ستون (شرک نیاوردن بخدا و رفتار طبق گفتار پیغمبر اکرم) را بر پا نگاه‌دارید (که استواری بنای دین مقدّس اسلام بر این دو ستون است) و این دو چراغ را بیفروزید (تا در تاریکی نادانی و گمراهی سرگردان نشوید) نکوهش و سرزنشی بر شما نیست

أَنَا بِالأَمسِ صَاحِبُکُم وَ اَلیَومَ عِبرَةٌ لَکُم وَ غَداً مُفَارِقُکُم إِن أَبقَ فَأَنَا وَلِیُّ دَمِی وَ إِن أَفنَ فَالفَنَاءُ مِیعَادِی وَ إِن أَعفُ فَالعَفوُ لِی قُربَةٌ وَ هُوَ لَکُم حَسَنَةٌ فَاعفُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَن یَغفِرَ اَللّٰهُ لَکُم

(2) من دیروز یار و همنشین شما بودم (با تن درست و توانائی و دلیری) و امروز برای شما عبرت و پند هستم (با همه دلاوری و بزرگی از پا افتاده‌ام) و فردا از شما دور میشوم (می‌میرم)! اگر ماندم صاحب اختیار خون خود می‌باشم (به خواست خویش می‌خواهم ابن ملجم را بکیفر رسانده یا می‌بخشم) و اگر مردم مرگ وعده‌گاه من است (اختیاری ندارم شما به وظیفۀ شرعیّۀ خود رفتار نمائید) و اگر (خواستم او را) ببخشم بخشش برای من طاعت و بندگی (موجب قرب و نزدیکی به رحمت خدا) است، و (اگر شما خواستید او را ببخشید) بخشش برای شما نیکوکاری است، پس (شما او را) ببخشید (زیرا خداوند در قرآن کریم س 24 ی 22 می‌فرماید: «أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَن یَغفِرَ اَللّٰهُ لَکُم وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ‌» یعنی) آیا دوست ندارید که خدا شما را بیامرزد؟ در حالیکه خدا آمرزنده و مهربانست (نکته‌ای که باید یادآوری شود آنست که امر امام علیه السّلام در اینکه ابن ملجم را عفو نمائید در معرض بیان حکم مستحبّی است، و تردید آن حضرت در اینجا که اگر مُردم یا نَمُردم منافات ندارد باینکه آن بزرگوار بزمان مرگ خویش عالم و دانا بوده، چنانکه در شرح سخن یک صد و چهل و نهم بیان شد)

وَ اَللَّهِ مَا فَجَأَنِی مِنَ اَلمَوتِ وَارِدٌ کَرِهتُهُ وَ لاَ طَالِعٌ أَنکَرتُهُ وَ مَا کُنتُ إِلاَّ کَقَارِبٍ وَرَدَ وَ طَالِبٍ وَجَدَ وَ مٰا عِندَ اَللّٰهِ خَیرٌ لِلأَبرٰارِ أقول و قد مضی بعض هذا الکلام فیما تقدم من الخطب إلا أن فیه هاهنا زیادة أوجبت تکریره

(3) سوگند بخدا از مرگ نمی‌آید بسوی من آینده‌ای که از آن رنجشی داشته باشم، و نه پیدا شونده‌ای که آنرا نخواسته باشم (آمادۀ مرگ هستم چون نیکبختی همیشگی از پس مرگ است، و دلبند باین زندگی نیستم) و (برای مرگ) نمی‌باشم مگر مانند جویای آب که (به آب) برسد، و مانند خواهانی که (خواستۀ خود را) دریابد (زیرا نیکوئی و نیکبختی از پس مرگ است، چنانکه در قرآن کریم س 3 ی 198 می‌فرماید: «وَ مٰا عِندَ اَللّٰهِ خَیرٌ لِلأَبرٰارِ» یعنی) و آنچه نزد خدا است (نعمتهای جاودانی) برای نیکوکاران بهتر است (از کالاهای دنیا سیّد رضیّ علیه الرّحمة می‌فرماید:) می‌گویم: پاره‌ای از این سخن پیش از این در (سخن یک صد و چهل و نهم) باب خطبه‌ها گذشت، ولی اینجا در این سخن افزونی بود که دوباره گوئی آنرا لازم گردانید


نامه 24- وصیت امام علیه السلام درباره دارائی هایش

[↑ بالا] و من وصیة له علیه‌السلام بما یعمل فی أمواله کتبها بعد منصرفه من صفین

24 - از وصیّتهای آن حضرت علیه السّلام است که چگونه در دارائیهایش رفتار شود و آنرا پس از بازگشت از (جنگ) صفّین نوشته

هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبدُ اَللَّهِ عَلِیُّ اِبنُ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرُ اَلمُؤمِنِینَ فِی مَالِهِ اِبتِغَاءَ وَجهِ اَللَّهِ لِیُولِجَنِی بِهِ اَلجَنَّةَ وَ یُعطِیَنِی بِهِ اَلأَمَنَةَ

(1) این است آنچه را که بندۀ خدا علیّ ابن ابی طالب پیشوای مؤمنین در بارۀ دارائی خود بآن فرمان داده برای بدست آوردن رضاء و خوشنودی خدا که بسبب آن مرا ببهشت داخل نماید، و بر اثر آن آسودگی (آخرت) را بمن عطاء فرماید

مِنهَا وَ إِنَّهُ یَقُومُ بِذَلِکَ اَلحَسَنُ اِبنُ عَلِیٍّ یَأکُلُ مِنهُ بِالمَعرُوفِ وَ یُنفِقُ مِنهُ فِی اَلمَعرُوفِ فَإِن حَدَثَ بِحَسَنٍ حَدَثٌ وَ حُسَینٌ حَیٌّ قَامَ بِالأَمرِ بَعدَهُ وَ أَصدَرَهُ مَصدَرَهُ

قسمتی از آن وصیّت است: (2) و (پس از من) حسن ابن علیّ سفارش مرا انجام می‌دهد (وصیّ من است) از مال و دارائیم بطور شایسته (طبق دستور شرع در نیازمندیهای خود) صرف میکند، و به مستحقّین و سزاواران می‌بخشد، و اگر برای حسن پیشآمدی نمود (از دنیا رفت) و حسین زنده است وصیّ من بعد از حسن او است، و سفارشم را مانند او انجام می‌دهد

وَ إِنَّ لِبَنِی فَاطِمَةَ مِن صَدَقَةِ عَلِیٍّ مِثلَ اَلَّذِی لِبَنِی عَلِیٍّ وَ إِنِّی إِنَّمَا جَعَلتُ اَلقِیَامَ بِذَلِکَ إِلَی اِبنَی فَاطِمَةَ اِبتِغَاءَ وَجهِ اَللَّهِ وَ قُربَةً إِلَی رَسُولِ اَللَّهِ وَ تَکرِیماً لِحُرمَتِهِ وَ تَشرِیفاً لِوُصلَتِهِ

(3) و برای دو پسر فاطمه (حسن و حسین علیهما السّلام) از بخشش علیّ (علیه السّلام) آن می‌باشد که برای سائر پسران علیه است (از دارائی من بهمان مقدار که به دیگر برادران می‌دهند بردارند) و اینکه تصدّی این کار را بد و پسر فاطمه دادم برای بدست آوردن خوشنودی خدا و تقرّب به پیغمبر اکرم و پاس احترام او و شرافت خویشاوندی با آن حضرت است

وَ یَشتَرِطُ عَلَی اَلَّذِی یَجعَلُهُ إِلَیهِ أَن یَترُکَ اَلمَالَ عَلَی أُصُولِهِ وَ یُنفِقَ مِن ثَمَرِهِ حَیثُ أُمِرَ بِهِ وَ هُدِیَ لَهُ وَ أَن لاَ یَبِیعَ مِن أَولاَدِ نَخِیلِ هَذِهِ اَلقُرَی وَدِیَّةً حَتَّی تُشکِلَ أَرضُهَا غِرَاساً

(4) و (امام علیه السّلام) شرط میکند با آنکه تصدّی این مال را باو داده (حسن علیه السّلام) اینکه این مال را بهمان طوری که هست باقی بگذارد (نفروشد) و میوۀ آنرا در آنچه بآن مأمور گشته و راه نموده شده است صرف نماید، و شرط میکند که نهالی از زاده‌های درخت خرمای این دهها را نفروشد تا اینکه از جهت روییدن نخلها زمین آن دهها مشتبه شود (انبوهی درخت بیننده را به گمان اندازد که این زمین غیر از زمینی است که پیشتر دیده)

وَ مَن کَانَ مِن إِمَائِی اَللاَّتِی أَطُوفُ عَلَیهِنَّ لَهَا وَلَدٌ أَو هِیَ حَامِلٌ فَتُمسَکُ عَلَی وَلَدِهَا وَ هِیَ مِن حَظِّهِ فَإِن مَاتَ وَلَدُهَا وَ هِیَ حَیَّةٌ فَهِیَ عَتِیقَةٌ قَد أُفرِجَ عَنهَا اَلرِّقُّ وَ حَرَّرَهَا اَلعِتقُ قوله علیه‌السلام فی هذه الوصیة أن لا یبیع من نخلها ودیة الودیة الفسیلة و جمعها ودی و قوله علیه‌السلام حتی تشکل أرضها غراسا هو من أفصح الکلام و المراد به أن الأرض یکثر فیها غراس النخل حتی یراها الناظر علی غیر تلک الصفة التی عرفها بها فیشکل علیه أمرها و یحسبها غیرها

(5) و هر یک از کنیزانم را که با آنها همبستر بودم و فرزندی آورده یا بار دار باشد آن کنیز به فرزندش واگذار میشود و از جملۀ نصیب و بهرۀ او است (أمّ ولد یعنی کنیز فرزند دار به بهای وقت به فرزندش واگذار میشود، و چون کنیز به فرزندش واگذار شده آزاد می‌گردد) و اگر فرزند آن کنیز بمیرد و خود او زنده باشد (نیز) آزاد است (و فروش او جائز نیست، زیرا) کنیزی از او برداشته شده، و آزادی (انتقال به فرزند) او را آزاد نموده است (سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) فرمایش آن حضرت علیه السّلام در این وصیّت: أن لا یبیع من نخلها و دیّة یعنی شرط میکند که نهالی از درختهای کوچک آن ده را نفروشد و دیّة بمعنی فسیلة (نهال خرما) است، و جمع آن ودیّ می‌باشد و فرمایش آن حضرت علیه السّلام: حتّی تشکل أرضها غراسا یعنی تا اینکه از جهت روییدن نخلها زمین آن دهها مشتبه شود، این فرمایش از فصیحترین کلام و نیکوترین گفتار است، و مراد آنست که در آن دهها روییدن درخت خرما بسیار شود تا اینکه بیننده آنها را غیر آنچه که شناخته بود ببیند، و امر بر او اشتباه شود، و (از بسیاری درخت) پندارد که این زمین غیر آن زمین است (که پیشتر دیده بود )


نامه 25- دستور العمل به مأموران جمع آوری زکات

[↑ بالا] و من وصیة له علیه‌السلام کان یکتبها لمن یستعمله علی الصدقات و إنما ذکرنا هنا جملا منها لیعلم بها أنه علیه‌السلام کان یقیم عماد الحق و یشرع أمثلة العدل فی صغیر الأمور و کبیرها و دقیقها و جلیلها

25 - از وصیّتهای آن حضرت علیه السّلام است که (نشان می‌دهد راه گرفتن و جمع آوری زکوة را و مهربانی با کسانیکه زکوة می‌پردازند ، و آزار نرساندن به شترهائی که با بت زکوة گرفته میشود، و) آنرا می‌نوشته برای کسیکه متصدّی جمع آوری زکوات قرار می‌داد، و ما در اینجا جمله‌هایی از آن وصیّت را یاد آوری کردیم تا بآن دانسته شود که امام علیه السّلام ستون حقّ را برپا می‌داشت، و نمونه‌های عدل (برابری و درستی) را در کارهای کوچک و بزرگ و پنهان و آشکار هویدا می‌نمود

اِنطَلِق عَلَی تَقوَی اَللَّهِ وَحدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ وَ لاَ تُرَوِّعَنَّ مُسلِماً وَ لاَ تَجتَازَنَّ عَلَیهِ کَارِهاً وَ لاَ تَأخُذَنَّ مِنهُ أَکثَرَ مِن حَقِّ اَللَّهِ فِی مَالِهِ

(1) برو با پرهیزکاری و ترس از خدای یگانۀ بی‌همتا (در گفتار و کردارت خدا را در نظر داشته باش) و (چون فرمانروا هستی) مسلمانی را مترسان (چنانکه عادت و روش حکمرانان ستمگر است) و بر (زمین و باغ) او گذر مکن در صورتیکه کراهت داشته به دلخواه او نباشد، و بیشتر از حقّی که خدا در دارائی او دارد (امر فرموده بپردازد) از او مگیر

فَإِذَا قَدِمتَ عَلَی اَلحَیِّ فَانزِل بِمَائِهِم مِن غَیرِ أَن تُخَالِطَ أَبیَاتَهُم ثُمَّ اِمضِ إِلَیهِم بِالسَّکِینَةِ وَ اَلوَقَارِ حَتَّی تَقُومَ بَینَهُم فَتُسَلِّمَ عَلَیهِم وَ لاَ تُخدِج بِالتَّحِیَّةِ لَهُم ثُمَّ تَقُولَ عِبَادَ اَللَّهِ أَرسَلَنِی إِلَیکُم وَلِیُّ اَللَّهِ وَ خَلِیفَتُهُ لِآخُذَ مِنکُم حَقَّ اَللَّهِ فِی أَموَالِکُم فَهَل لِلَّهِ فِی أَموَالِکُم مِن حَقٍّ فَتُؤَدُّوهُ إِلَی وَلِیِّهِ

(2) پس چون به قبیله‌ای رسیدی بر سر آب آنها فرود آی بدون آنکه به خانه‌هاشان در آئی، بعد از آن با آرامش بسوی ایشان برو تا بین آنان بایستی، پس بر آنها سلام کن، و درود بر ایشان را کوتاه منما (با آنان بی‌اعتنائی و کم احترامی مکن) پس از آن میگوئی: ای بندگان خدا، دوست و خلیفۀ خدا مرا بسوی شما فرستاده تا حقّ و سهم خدا را از دارائیتان (زکاتی که به اموالتان تعلّق گرفته) از شما بستانم، آیا خدا را در دارائیتان حقّ و سهمی هست که آنرا به ولیّ او بپردازید؟

فَإِن قَالَ قَائِلٌ لاَ فَلاَ تُرَاجِعهُ وَ إِن أَنعَمَ لَکَ مُنعِمٌ فَانطَلِق مَعَهُ مِن غَیرِ أَن تُخِیفَهُ أَو تُوعِدَهُ أَو تَعسِفَهُ أَو تُرهِقَهُ فَخُذ مَا أَعطَاکَ مِن ذَهَبٍ أَو فِضَّةٍ فَإِن کَانَ لَهُ مَاشِیَةٌ أَو إِبِلٌ فَلاَ تَدخُلهَا إِلاَّ بِإِذنِهِ فَإِنَّ أَکثَرَهَا لَهُ فَإِذَا أَتَیتَهَا فَلاَ تَدخُل عَلَیهَا دُخُولَ مُتَسَلِّطٍ عَلَیهِ وَ لاَ عَنِیفٍ بِهِ وَ لاَ تُنَفِّرَنَّ بَهِیمَةً وَ لاَ تُفزِعَنَّهَا وَ لاَ تَسُوءَنَّ صَاحِبَهَا فِیهَا

(3) پس اگر گوینده‌ای گفت: نیست (زکوة بمن تعلّق نگرفته) باو مراجعه نکن (دوباره سراغش مرو) و اگر گوینده‌ای بتو گفت: هست، همراهش برو بدون آنکه او را بترسانی و بیم دهی، یا بر او سخت گرفته او را به دشواری واداری، پس بگیر آنچه از طلا و نقره بتو می‌دهد و اگر گاو و گوسفند و شتر داشته باشد بی اجازه او نزد آنها مرو، زیرا بیشتر آنها مال او است، و چون نزد چهار پایان رسیدی بآنها نگاه مکن مانند کسیکه بر صاحب آنها تسلّط دارد، و نه مانند کسیکه بر او سخت گیرد، و چهار پایی را نرانده مترسان، و صاحب آنرا در (گرفتن) آن مرنجان

وَ اِصدَعِ اَلمَالَ صَدعَینِ ثُمَّ خَیِّرهُ فَإِذَا اِختَارَ فَلاَ تَعَرَّضَنَّ لِمَا اِختَارَهُ ثُمَّ اِصدَعِ اَلبَاقِیَ صَدعَینِ ثُمَّ خَیِّرهُ فَإِذَا اِختَارَ فَلاَ تَعَرَّضَنَّ لِمَا اِختَارَهُ فَلاَ تَزَالُ کَذَلِکَ حَتَّی یَبقَی مَا فِیهِ وَفَاءٌ لِحَقِّ اَللَّهِ فِی مَالِهِ فَاقبِض حَقَّ اَللَّهِ مِنهُ فَإِنِ اِستَقَالَکَ فَأَقِلهُ ثُمَّ اِخلِطهُمَا ثُمَّ اِصنَع مِثلَ اَلَّذِی صَنَعتَ أَوَّلاً حَتَّی تَأخُذَ حَقَّ اَللَّهِ فِی مَالِهِ

(4) و مال را بدو بخش قسمت کن، پس (صاحب) او را مختار گردان (تا هر کدام را می‌خواهد اختیار نماید) پس هر گاه (یکی از آن دو را) اختیار نمود متعرّض آنچه اختیار کرده مشو (نگو چرا این را گزیدی) پس از آن باقی مانده را دو بخش گردان، و (باز) او را مختار گردان (تا هر کدام را می‌خواهد اختیار کند) پس هر گاه (یکی از آن دو را) اختیار نمود متعرّض آنچه اختیار کرده مشو، و همچنین پیوسته قسمت نما تا آن مقدار بماند که حقّ خدا (زکوة) در مال او می‌باشد، پس (با این گونه رفتار) حقّ خدا را از او دریافت کن و اگر (گمان کرد آنچه تو بابت زکوة دریافت نموده‌ای بهتر است از آنچه او برای خود اختیار کرده، و) فسخ و بهم زدن آن تقسیم را خواست، تو فسخ کن و باز دو قسمت را در هم آمیز، پس از آن دوباره آنچه بجا آورده بودی بجا آور تا حقّ خدا را در مال او بستانی

وَ لاَ تَأخُذَنَّ عَوداً وَ لاَ هَرِمَةً وَ لاَ مَکسُورَةً وَ لاَ مَهلُوسَةً وَ لاَ ذَاتَ عَوَارٍ وَ لاَ تَأمَنَنَّ عَلَیهَا إِلاَّ مَن تَثِقُ بِدِینِهِ رَافِقاً بِمَالِ اَلمُسلِمِینَ حَتَّی یُوَصِّلَهُ إِلَی وَلِیِّهِم فَیَقسِمَهُ بَینَهُم وَ لاَ تُوَکِّل بِهَا إِلاَّ نَاصِحاً شَفِیقاً وَ أَمِیناً حَفِیظاً غَیرَ مُعَنِّفٍ وَ لاَ مُجحِفٍ وَ لاَ مُلغِبٍ وَ لاَ مُتعِبٍ

(5) و شتر پیر از کار افتاده و (دست و پا) شکسته و عیب دار (یک چشم و مانند آن) را (بابت زکوة) مگیر (ابن میثم «رحمه اللّه» از قطب الدّین راوندیّ «ابو الحسین سعد ابن هبة اللّه ابن الحسن از بزرگان علمای امامیّه و نویسندۀ کتابهای بسیار از آن جمله کتاب منهاج البراعة در شرح بر نهج البلاغه که از اهل راوند «قریه‌ای بین کاشان و اصفهان» بوده و قبر او در قم جانب شرقیّ حرم حضرت معصومه علیها السّلام می‌باشد» نقل نموده که فرموده: ظاهر فرمایش امام علیه السّلام آنست که آن حضرت امر می‌فرماید به جدا کردن عیب دار پیش از آنکه آنرا بدو بخش قسمت نماید) و (چون آنها را بابت زکوة دریافت نمودی) امین قرار مده بر آنها مگر کسیرا که بدین او اطمینان داشته باشی (باور داشته باشی که در گفتار و کردار طبق دستور دین رفتار می‌نماید) در حالیکه بمال مسلمانان درستکار باشد تا آنکه آنرا به فرمانروایشان برساند، و او بین آنان پخش نماید و بر آنها نگهدار مگردان مگر درستکار و مهربان که درشتی نکرده بسختی نراند و نرنجاند و خسته نگرداند

ثُمَّ اُحدُر إِلَینَا مَا اِجتَمَعَ عِندَکَ نُصَیِّرهُ حَیثُ أَمَرَ اَللَّهُ فَإِذَا أَخَذَهَا أَمِینُکَ فَأَوعِز إِلَیهِ أَن لاَ یَحُولَ بَینَ نَاقَةٍ وَ بَینَ فَصِیلِهَا وَ لاَ یَمصُرَ لَبَنَهَا فَیَضُرَّ ذَلِکَ بِوَلَدِهَا وَ لاَ یَجهَدَنَّهَا رُکُوباً وَ لیَعدِل بَینَ صَوَاحِبَاتِهَا فِی ذَلِکَ وَ بَینَهَا

(6) پس آنچه نزد تو گرد آید زود بسوی ما فرست تا آنرا به جائی که خداوند امر فرموده صرف نماییم، و چون آنها را امین تو (برای آوردن نزد ما) گرفت باو سفارش کن که بین شتر و بچّۀ شیر خواره‌اش جدائی نیندازد، و شیرش را بسیار ندوشد که به بچّه‌اش زیان رساند، و با سواری آنرا خسته و وامانده نسازد، و در دوشیدن، و سواری بین آن و شترهای دیگر برابر رفتار نماید (نه آنکه شیر یکی را دوشیده همۀ راه را بر یکی سوار شود)

وَ لیُرَفِّه عَلَی اَللاَّغِبِ وَ لیَستَأنِ بِالنَّقِبِ وَ اَلظَّالِعِ وَ لیُورِدهَا مَا تَمُرُّ بِهِ مِنَ اَلغُدُرِ وَ لاَ یَعدِل بِهَا عَن نَبتِ اَلأَرضِ إِلَی جَوَادِّ اَلطُّرُقِ وَ لیُرَوِّحهَا فِی اَلسَّاعَاتِ وَ لیُمهِلهَا عِندَ اَلنِّطَافِ وَ اَلأَعشَابِ حَتَّی تَأتِینَا بِإِذنِ اَللَّهِ بُدَّناً مُنقِیَاتٍ غَیرَ مُتعَبَاتٍ وَ لاَ مَجهُودَاتٍ لِنَقسِمَهَا عَلَی کِتَابِ اَللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَإِنَّ ذَلِکَ أَعظَمُ لِأَجرِکَ وَ أَقرَبُ لِرُشدِکَ إِن شَاءَ اَللَّهُ

(7) و باید آسایش خسته را فراهم ساخته آنرا که پایش سوده و از رفتن ناتوان گردیده به آرامش و آهسته براند، و آنها را به برکه‌ها و آبگاههائی وارد سازد که شترها بر آنها می‌گذرند، و آنها را از زمین گیاه دار به راهها (ی بی‌گیاه) نبرد (تا در طیّ راه چریده در رفتار توانا باشند) و باید آنها را ساعتها (هر چند ساعت یک بار یا در چراگاهها) راحتی و آسایش دهد (تا آسوده بچرند) و باید آنها را نزد آبهای اندک و گیاهها مهلت دهد و واگذارد تا اینکه باذن و فرمان خدا فربه و استخوان‌دار پر مغز نزد ما بیایند نه رنجیده و خسته گردیده تا آنها را بدستور کتاب خدا (قرآن کریم) و روش پیغمبرش صلّی اللّٰه علیه و آله (بین مستحقّین) تقسیم و پخش نماییم، پس آنچه گذشت برای پاداش تو (از خدا) بسیار شایان و برای هدایت و رستگاریت بسیار زیبنده است، اگر خدا بخواهد


نامه 26- سفارش به مخنف بن سلیم مأمور جمع آوری زکات

[↑ بالا] و من عهد له علیه‌السلام إلی بعض عماله و قد بعثه علی الصدقة

26 - از عهد و پیمانهای آن حضرت علیه السّلام است به یکی از کار گردانانش (در پرهیزکاری و مهربانی با رعیّت و اداء حقوق زیر دستان و مستمندان) هنگامی که او را برای جمع آوری زکوة فرستاده

آمُرُهُ بِتَقوَی اَللَّهِ فِی سَرَائِرِ أَمرِهِ وَ خَفِیَّاتِ عَمَلِهِ حَیثُ لاَ شَاهِدَ غَیرُهُ وَ لاَ وَکِیلَ دُونَهُ

(1) کار گردان خود را در نهانیها (اندیشه‌ها) و کردار پوشیده‌اش به پرهیزکاری و ترس از خدا دستور می‌دهم جائیکه غیر از خدا حاضر و ناظر نیست، و بجز او نگهبان و کسیکه کار باو واگزار میشود نمی‌باشد

وَ آمُرُهُ أَن لاَ یَعمَلَ بِشَیءٍ مِن طَاعَةِ اَللَّهِ فِیمَا ظَهَرَ فَیُخَالِفَ إِلَی غَیرِهِ فِیمَا أَسَرَّ وَ مَن لَم یَختَلِف سِرُّهُ وَ عَلاَنِیَتُهُ وَ فِعلُهُ وَ مَقَالَتُهُ فَقَد أَدَّی اَلأَمَانَةَ وَ أَخلَصَ اَلعِبَادَةَ

(2) و او را امر میکنم که در ظاهر کاری از فرمان خدا بجا نیاورد که در باطن غیر آنرا انجام دهد (منافق و دو رو نباشد) و کسیکه پنهان و آشکار و کردار و گفتارش دو گونه نبود امانت را اداء کرده (دستور الهیّ را انجام داده) و عبادت و بندگی را با اخلاص و حقیقت (نه از روی ریاء و خود نمائی) بجا آورده است

وَ آمُرُهُ أَن لاَ یَجبَهَهُم وَ لاَ یَعضَهَهُم وَ لاَ یَرغَبَ عَنهُم تَفَضُّلاً بِالإِمَارَةِ عَلَیهِم فَإِنَّهُمُ اَلإِخوَانُ فِی اَلدِّینِ وَ اَلأَعوَانُ عَلَی اِستِخرَاجِ اَلحُقُوقِ

(3) و باو امر نموده دستور می‌دهم که ایشان (رعیّتها و زیر دستان) را نرنجاند، و بآنها دروغ نگوید (یا بآنها دروغ نبندد، مانند آنکه بگوید شتر یا درو شدۀ از کشتتان بیش از این است که برای گریز از زکوة پنهان کرده‌اید) و بسبب فرمانروایی بر آنها از روی سرکشی از آنان روی برنگرداند (خود را از ایشان بی‌نیاز نداند) زیرا اینان در دین برادر و هم کیشند، و برای آماده کردن و پیدایش حقوق یاوران هستند (ایشان زمین را آب داده کشت می‌نمایند و چهارپایان را تربیت و پرستاری میکنند تا این اموال گرد میشود و ما از آنها زکوة دریافت می‌نماییم، بنا بر این نباید ایشان را رنجاند)

وَ إِنَّ لَکَ فِی هَذِهِ اَلصَّدَقَةِ نَصِیباً مَفرُوضاً وَ حَقّاً مَعلُوماً وَ شُرَکَاءَ أَهلَ مَسکَنَةٍ وَ ضُعَفَاءَ ذَوِی فَاقَةٍ وَ إِنَّا مُوَفُّوکَ حَقَّکَ فَوَفِّهِم حُقُوقَهُم وَ إِلاَّ فَإِنَّکَ مِن أَکثَرِ اَلنَّاسِ خُصُوماً یَومَ اَلقِیَامَةِ

(4) و ترا در این زکوة بهرۀ ثابت و حقّی آشکاری است، و شریک و انبازهائی داری از درویشان و ناتوانان نیازمند، و (همانطور که) ما حقّ ترا تمام می‌پردازیم تو (نیز) حقوق ایشان را تمام بپرداز، و اگر چنین نکنی (از حقوقشان بکاهی) در روز رستخیز تو از همۀ مردم بیشتر دشمن خواهی داشت

وَ بُؤساً لِمَن خَصمُهُ عِندَ اَللَّهِ اَلفُقَرَاءُ وَ اَلمَسَاکِینُ وَ اَلسَّائِلُونَ وَ اَلمَدفُوعُونَ وَ اَلغَارِمُ وَ اِبنُ اَلسَّبِیلِ

(5) و بدا بحال کسیکه دشمن او نزد خدا درویشان و تهی دستان و دریوزه‌گران و بینوایان رانده شده، و وام دارانی که در غیر معصیت وام گرفته‌اند و مسافرین و رهگذران درماندۀ دور از مال و خانه و اهل بیت باشند!!

وَ مَنِ اِستَهَانَ بِالأَمَانَةِ وَ رَتَعَ فِی اَلخِیَانَةِ وَ لَم یُنَزِّه نَفسَهُ وَ دِینَهُ عَنهَا فَقَد أَحَلَّ بِنَفسِهِ فِی اَلدُّنیَا اَلذُّلَّ وَ اَلخِزیَ وَ هُوَ فِی اَلآخِرَةِ أَذَلُّ وَ أَخزَی

(6) و کسیکه امانت (دستور الهیّ‌) را خوار دارد، و در خیانت چرا کند (بی‌باک باشد) و خود و دینش را از آن پاک نسازد در دنیا رسوایی را بخود روا داشته و در آخرت خوارتر و رسواتر است

وَ إِنَّ أَعظَمَ اَلخِیَانَةِ خِیَانَةُ اَلأُمَّةِ وَ أَفظَعَ اَلغِشِّ غِشُّ اَلأَئِمَّةِ وَ اَلسَّلاَمُ

(7) و بزرگترین خیانت و نادرستی خیانت بامّت، و زشتترین دغل، دغل با پیشوایان است (و هر که در حقوق بینوایان و مستمندان دست درازی کند هم بامّت خیانت کرد و هم بامام و پیشوای خود دغل نموده است) و درود بر آنکه شایستۀ درود است


نامه 27- سفارش به محمد بن ابی بکرهنگام عزیمت برای حکومت مصر

[↑ بالا] و من عهد له علیه‌السلام إلی محمد ابن أبی بکر رضی الله عنه حین قلده مصر

27 - از عهد و پیمانهای آن حضرت علیه السّلام است بمحمّد ابن ابی بکر که خدا از او خوشنود بوده پاداشش را بدهد (این مرد جلیل القدر، عظیم المنزله از خواصّ یاران امام علیه السّلام بوده که در سال حجّة الوداع سال دهم هجرت بدنیا آمده و در سال سی و هشت هجریّ در زمان خلافت امیر المؤمنین علیه السّلام در مصر بقتل رسیده، چنانکه شمّه‌ای از داستان او در شرح سخن شصت و هفتم نوشته شد) هنگامیکه حکومت مصر را باو واگزار فرموده (و در این عهد نامه او را به عدالت و برابری بین مردم امر کرده پرهیزکاری و سختی مرگ و عذاب رستخیز را یادآوری نموده، و در آخر او را به مخالفت هوای نفس و مواظبت نماز اندرز می‌دهد)

فَاخفِض لَهُم جَنَاحَکَ وَ أَلِن لَهُم جَانِبَکَ وَ اُبسُط لَهُم وَجهَکَ وَ آسِ بَینَهُم فِی اَللَّحظَةِ وَ اَلنَّظرَةِ حَتَّی لاَ یَطمَعَ اَلعُظَمَاءُ فِی حَیفِکَ لَهُم وَ لاَ یَیأَسَ اَلضُّعَفَاءُ مِن عَدلِکَ عَلَیهِم

(1) بالت را برای ایشان (اهل مصر) بخوابان (با همگان فروتن باش) و پهلویت را برایشان هموار دار (کاری کن که همه کس از رفتارت سود برد) و بآنان گشاده رو باش (با زیر دستان ترش روئی مکن) و آنها را بنگریستن زیر چشمی و خیره شدن در رو یکنواخت بدار (مساوات و برابری را مراعات کرده بین خرد و بزرگ تفاوت مگزار و ثروتمندان و بزرگان را بر زیر دستان و مستمندان امتیاز نداده با همه یکسان باش) تا بزرگان بظلم و ستم تو (دوری از درستکاری) به سودشان طمع ننمایند (نسبت به زیر دستان ستم روا ندارند) و ناتوانان از عدل و درستکاری تو نومید نگردند

فَإِنَّ اَللَّهَ تَعَالَی یُسَائِلُکُم مَعشَرَ عِبَادِهِ عَنِ اَلصَّغِیرَةِ مِن أَعمَالِکُم وَ اَلکَبِیرَةِ وَ اَلظَّاهِرَةِ وَ اَلمَستُورَةِ فَإِن یُعَذِّب فَأَنتُم أَظلَمُ وَ إِن یَعفُ فَهُوَ أَکرَمُ

(2) زیرا خدای تعالی، ای گروه بندگان او (در روز رستخیز) از کردار کوچک و بزرگ و آشکار و پنهان شما پرسش می‌نماید، پس اگر عذاب کند (شما را به آتش بسوزاند) شما (از هر کس بخود) ستمکار ترید (چون معصیت و نافرمانیتان سبب آن گردیده) و اگر ببخشد بسیار کریم و بزرگوار است

وَ اِعلَمُوا عِبَادَ اَللَّهِ أَنَّ اَلمُتَّقِینَ ذَهَبُوا بِعَاجِلِ اَلدُّنیَا وَ آجِلِ اَلآخِرَةِ فَشَارَکُوا أَهلَ اَلدُّنیَا فِی دُنیَاهُم وَ لَم یُشَارِکهُم أَهلُ اَلدُّنیَا فِی آخِرَتِهِم سَکَنُوا اَلدُّنیَا بِأَفضَلِ مَا سُکِنَت وَ أَکَلُوهَا بِأَفضَلِ مَا أُکِلَت فَحَظُوا مِنَ اَلدُّنیَا بِمَا حَظِیَ بِهِ اَلمُترَفُونَ وَ أَخَذُوا مِنهَا مَا أَخَذَهُ اَلجَبَابِرَةُ اَلمُتَکَبِّرُونَ

(3) و ای بندگان خدا بدانید، پرهیزکاران (سود) دنیای گذرنده و (سود) آخرت آینده را بردند، پس با اهل دنیا در (سود) دنیاشان شریک شدند، و اهل دنیا در (سود) آخرت آنها شریک نگشتند در دنیا در بهترین منزل جا گرفتند، و نیکوترین خوردنی را خوردند (چون دنیا پرستان برای سکنی رنج نبرده و برای خوردن بسختی نیافتادند، به این جهت هر جا سکنی گرفتند بهترین جا و هر چه خوردند نیکوترین خوردنی بود) پس از دنیا بهره‌ای بردند که خوشگذران بردند، و کامی گرفتند که گردنکشان گرفتند (از راه حلال دارائی و نعمت یافته بدستور خدا و رسول صرف و آخرت خود را آباد کردند، و کمال لذّت و خوشی دنیا را بدست آوردند)

ثُمَّ اِنقَلَبُوا عَنهَا بِالزَّادِ اَلمُبَلِّغِ وَ اَلمَتجَرِ اَلرَّابِحِ أَصَابُوا لَذَّةَ زُهدِ اَلدُّنیَا فِی دُنیَاهُم وَ تَیَقَّنُوا أَنَّهُم جِیرَانُ اَللَّهِ غَداً فِی آخِرَتِهِم لاَ تُرَدُّ لَهُم دَعوَةٌ وَ لاَ یُنقَصُ لَهُم نَصِیبٌ مِن لَذَّةٍ

(4) پس از دنیا (بآخرت) رفتند با توشه‌ای که (آنان را بمقصد) می‌رساند و با سوداگری که سود (نیکبختی) دارد: به خوشی پارسائی دنیا در دنیاشان رسیدند، و یقین داشتند که فردا در آخرت در جوار خداوند هستند (رحمت حقّ تعالی بآنان می‌رسد، بطوری) که خواستشان ناپذیرفته نمی‌گردد، و بهره‌شان از خوشی و آسایش کم نمی‌شود

فَاحذَرُوا عِبَادَ اَللَّهِ اَلمَوتَ وَ قُربَهُ وَ أَعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ فَإِنَّهُ یَأتِی بِأَمرٍ عَظِیمٍ وَ خَطبٍ جَلِیلٍ بِخَیرٍ لاَ یَکُونُ مَعَهُ شَرٌّ أَبَداً أَو شَرٍّ لاَ یَکُونُ مَعَهُ خَیرٌ أَبَداً فَمَن أَقرَبُ إِلَی اَلجَنَّةِ مِن عَامِلِهَا

(5) پس ای بندگان خدا (از پرهیزکاران پیروی نموده به دنیای نابود شدنی دل نبندید، و) از مرگ و نزدیک بودن آن بترسید، و ساز و برگ آنرا آماده دارید (کاری کنید که چون مرگ رسد دل واپس نباشید) زیرا مرگ با امر بزرگ خطرناک می‌آید (برای نیکوکاران) خیر و نیکوئی می‌آورد که هرگز با آن بدی نیست، یا (برای بد کرداران) شرّ و بدی در بردارد که هرگز با آن خوبی نمی‌باشد!

وَ مَن أَقرَبُ إِلَی اَلنَّارِ مِن عَامِلِهَا وَ أَنتُم طُرَدَاءُ اَلمَوتِ إِن أَقَمتُم لَهُ أَخَذَکُم وَ إِن فَرَرتُم مِنهُ أَدرَکَکُم وَ هُوَ أَلزَمُ لَکُم مِن ظِلِّکُم اَلمَوتُ مَعقُودٌ بِنَوَاصِیکُم وَ اَلدُّنیَا تُطوَی مِن خَلفِکُم

پس چه کسی نزدیکتر است ببهشت از کسیکه کار بهشت کند، و کی نزدیکتر است به دوزخ از آنکه کار دوزخ نماید؟ (6) و شما رانده‌های مرگ هستید، اگر بایستید شما را می‌گیرد، و اگر از آن بگریزید شما را می‌یابد (چنانکه در قرآن کریم س 4 ی 78 می‌فرماید: «أَینَمٰا تَکُونُوا یُدرِککُمُ اَلمَوتُ وَ لَو کُنتُم فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ‌» یعنی هر جا بوده مرگ شما را دریابد اگر چه در قلعه‌ها و حصارهای بلند استوار باشید) و مرگ از سایۀ شما بشما همراه‌تر است (آنی از شما جدا نشود)! مرگ به موهای پیشانی شما بسته شده (از آن رهائی نمی‌یابید) و دنیا از پی شما پیچیده میشود (مانند بساطی است که پس از گذشتن شخص آنرا می‌پیچند)

فَاحذَرُوا نَاراً قَعرُهَا بَعِیدٌ وَ حَرُّهَا شَدِیدٌ وَ عَذَابُهَا جَدِیدٌ دَارٌ لَیسَ فِیهَا رَحمَةٌ وَ لاَ تُسمَعُ فِیهَا دَعوَةٌ وَ لاَ تُفَرَّجُ فِیهَا کُربَةٌ

(7) پس (این همه بکار آخرت بی‌اعتناء نبوده) بترسید از آتشی که گودی و گرمی آن بی‌اندازه، و عذاب و گرفتاری آن تازه است (چنانکه در قرآن کریم س 4 ی 56 می‌فرماید: «إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِنٰا سَوفَ نُصلِیهِم نٰاراً کُلَّمٰا نَضِجَت جُلُودُهُم بَدَّلنٰاهُم جُلُوداً غَیرَهٰا لِیَذُوقُوا اَلعَذٰابَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَزِیزاً حَکِیماً» یعنی آنانکه به نشانه‌های ما «پیغمبر اکرم و قرآن کریم» نگرویدند بزودی آنان را در آتشی اندازیم که چون پوستهاشان سوخته شود آنها را تبدیل به پوستهای دیگر نماییم تا آنکه عذاب و بدبختی را بچشند، بتحقیق خداوند «بعذاب ایشان» توانا و دانا است) سرائی است (دوزخ) که در آن رحمت و مهربانی نیست، و درخواست پذیرفته نمی‌گردد، و غمّ و اندوه برطرف نمی‌شود (چنانکه در قرآن کریم س 43 ی 74 می‌فرماید: «إِنَّ اَلمُجرِمِینَ فِی عَذٰابِ جَهَنَّمَ خٰالِدُونَ‌» ی 75 «لاٰ یُفَتَّرُ عَنهُم وَ هُم فِیهِ مُبلِسُونَ‌» ی 76 «وَ مٰا ظَلَمنٰاهُم وَ لٰکِن کٰانُوا هُمُ اَلظّٰالِمِینَ‌» ی 77 «وَ نٰادَوا یٰا مٰالِکُ لِیَقضِ عَلَینٰا رَبُّکَ قٰالَ إِنَّکُم مٰاکِثُونَ‌» یعنی گناهکاران در عذاب و گرفتاری دوزخ جاویدند، عذاب از ایشان سست و کم نگردد و آنها در آن عذاب و سختی «از رحمت خدا» نومیدند، و ما «با عذاب» بآنها ستم نکردیم و لکن آنان بخود ستم کردند «که در دنیا بر خلاف دستور خدا و رسول که موجب نیکبختی آخرت بود رفتار نمودند» و زمامدار و نگهبان دوزخ را بخوانند که از پروردگار خود بخواه تا بر ما حکم فرماید «ما را بمیراند تا از این عذاب برهیم» می‌گوید شما «در اینجا» خواهید ماند «نه می‌میرید و نه رهائی خواهید یافت»)

وَ إِنِ اِستَطَعتُم أَن یَشتَدَّ خَوفُکُم مِنَ اَللَّهِ وَ أَن یَحسُنَ ظَنُّکُم بِهِ فَاجمَعُوا بَینَهُمَا فَإِنَّ اَلعَبدَ إِنَّمَا یَکُونُ حُسنُ ظَنِّهِ بِرَبِّهِ عَلَی قَدرِ خَوفِهِ مِن رَبِّهِ وَ إِنَّ أَحسَنَ اَلنَّاسِ ظَنّاً بِاللَّهِ أَشَدُّهُم خَوفاً لِلَّهِ

(8) و (اکنون) اگر توانائی دارید که هم خوف و ترستان از خدا بسیار و هم گمان و امیدتان باو نیک باشد بین ترس و امید را جمع کنید (حتما کاری کنید که هم بترسید و هم امیدوار باشید، نه ترستان بیشتر و نه امیدتان برتر باشد) زیرا گمان نیک و امید بنده به پروردگارش بمقدار ترس او است از پروردگارش، و نیک بین‌ترین مردم بخدا ترسناکترین ایشان است از او (هر چند گمان بنده بخدا نیکوتر شود ترسش بیشتر گشته بر خلاف رضایش کاری انجام ندهد که مبادا از او برنجد، ابن ابی الحدید در اینجا از امام چهارم علیّ بن الحسین علیه السّلام نقل می‌نماید که فرموده: اگر خدای عزّ و جلّ کتابی بفرستد که در آن ثبت باشد که مردی را عذاب میکند، گمان دارم آن مرد من باشم، یا یک مرد را می‌آمرزد، امیدوارم من باشم، و اگر بناچار مرا عذاب خواهد نمود باز هم کوشش خود را خواهم افزود تا مبادا چون بخود باز گردم نفسم مرا سرزنش دهد)

وَ اِعلَم یَا مُحَمَّدَ اِبنَ أَبِی بَکرٍ أَنِّی قَد وَلَّیتُکَ أَعظَمَ أَجنَادِی فِی نَفسِی أَهلَ مِصرَ فَأَنتَ مَحقُوقٌ أَن تُخَالِفَ عَلَی نَفسِکَ وَ أَن تُنَافِحَ عَن دِینِکَ وَ لَو لَم یَکُن لَکَ إِلاَّ سَاعَةٌ مِنَ اَلدَّهرِ

(9) و ای محمّد ابن ابی بکر بدان من ترا بر بزرگترین لشگرهایم اهل مصر فرمانروا گردانیدم، پس سزاواری که با نفس خویش مخالفت نموده از دین و کیشت دفاع کنی هر چند از روزگار برایت نمانده باشد مگر ساعتی

وَ لاَ تُسخِطِ اَللَّهَ بِرِضَا أَحَدٍ مِن خَلقِهِ فَإِنَّ فِی اَللَّهِ خَلَفاً مِن غَیرِهِ وَ لَیسَ مِنَ اَللَّهِ خَلَفٌ فِی غَیرِهِ

(10) و خدا را بخشم نیاور با خوشنود ساختن یکی از آفریده‌هایش، زیرا عوض آنچه در غیر خدا است در نزد او هست، و عوض آنچه در خدا است در غیر او نیست (اگر خدا راضی باشد از دیگری چه بیم، و اگر او راضی نباشد از غیرش چه امید؟)

صَلِّ اَلصَّلاَةَ لِوَقتِهَا اَلمُوَقَّتِ لَهَا وَ لاَ تُعَجِّل وَقتَهَا لِفَرَاغٍ وَ لاَ تُؤَخِّرهَا عَن وَقتِهَا لاِشتِغَالٍ وَ اِعلَم أَنَّ کُلَّ شَیءٍ مِن عَمَلِکَ تَبَعٌ لِصَلاَتِکَ

(11) نماز را در وقتی که برای آن تعیین گشته بجا آور و از جهت بیکاری آنرا پیش از وقت بجا نیاور، و بجهت کار داشتن آنرا از وقتش مگذران، و بدان هر چیز از عملت پیرو نماز تو است (اگر نماز را نیکو بجا آوردی کارهای دیگر را نیکو کنی، و هرگاه آنرا ضائع ساختی غیر آنرا تباه‌تر گردانی )

وَ مِن هَذَا اَلعَهدِ فَإِنَّهُ لاَ سَوَاءٌ إِمَامُ اَلهُدَی وَ إِمَامُ اَلرَّدَی وَ وَلِیُّ اَلنَّبِیِّ وَ عَدُوُّ اَلنَّبِیِّ وَ لَقَد قَالَ لِی رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله إِنِّی لاَ أَخَافُ عَلَی أُمَّتِی مُؤمِناً وَ لاَ مُشرِکاً أَمَّا اَلمُؤمِنُ فَیَمنَعُهُ اَللَّهُ بِإِیمَانِهِ وَ أَمَّا اَلمُشرِکُ فَیَقمَعُهُ اَللَّهُ بِشِرکِهِ وَ لَکِنِّی أَخَافُ عَلَیکُم کُلَّ مُنَافِقِ اَلجَنَانِ عَالِمِ اَللِّسَانِ یَقُولُ مَا تَعرِفُونَ وَ یَفعَلُ مَا تُنکِرُونَ

و قسمتی از این عهد نامه است (در بر حذر داشتن او و اهل مصر از منافقین و مردم دو رو) (باید زبان و دل شما یکی بوده دور و نباشید، و از گمراه کنندگان پیروی ننمائید) (12) زیرا پیشوای رستگاری (امام علیه السّلام) و پیشوای تبهکاری (معاویه) و دوست پیغمبر و دشمن پیغمبر یکسان نیست (پس گول نخورده این هر دو پیشوا را بیک چشم ننگریسته مانند پیشوای گمراهی دو روئی را شعار خویش قرار ندهید. امام علیه السّلام معاویه و مانند او را پیشوا خوانده، چنانکه خداوند نیز مانند او را پیشوایان ضلالت و گمراهی خوانده، در قرآن کریم س 28 ی 41 می‌فرماید: «وَ جَعَلنٰاهُم أَئِمَّةً یَدعُونَ إِلَی اَلنّٰارِ وَ یَومَ اَلقِیٰامَةِ لاٰ یُنصَرُونَ‌» یعنی ما ایشان را پیشوایان گمراهی گذاشتیم که مردم را بسوی آتش می‌خوانند، و روز رستخیز کسی ایشان را یاری نخواهد نمود «از عذاب رهائی نمی‌دهد» و ابن ابی الحدید در اینجا می‌نویسد: اینکه امام علیه السّلام معاویه را دشمن پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله دانسته، منظور دشمنی او در روزهای جنگ با قریش نبوده، بلکه مقصود آنست که معاویه اکنون هم دشمن پیغمبر است بدلیل فرمایش پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله: و عدوّک عدوّی، و عدوّی عدوّ اللّٰه یعنی دشمن تو دشمن من است، و دشمن من دشمن خدا است) و رسول خدا - صلّی اللّٰه علیه و آله - بمن فرمود: من بر امّتم از مؤمن و مشرک نمی‌ترسم: زیرا مؤمن را خدا بسبب ایمانش (از گمراه کردن) باز می‌دارد (پس از او بر مسلمانان زیانی نیست) و مشرک را خدا بسبب شرکش (که مسلمانان گوش به سخنش نداده پیرویش نمی‌نمایند) ذلیل و خوار می‌گرداند و لکن من بر شما می‌ترسم از هر دو روئی در دل و دانای به زبان (آنکه دوروئی را در دل پنهان کرده احکام شریعت را به زبان می‌آورد): می‌گوید آنچه را که شما می‌پسندید، و بجا می‌آورد آنچه را که ناشایسته می‌دانید (آری باید از منافق و دورو ترسید، و دفعش را از خدا خواست، چنانکه امام علیه السّلام در خطبۀ یک صد و هشتاد و پنجم روش آنان را شرح داده )


نامه 28- جواب نامه معاویه

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی معاویة جوابا و هو من محاسن الکتب

28 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است در پاسخ نامۀ معاویه (که در آن دعاوی نادرست و سخنان بیهودۀ او را گوشزد نموده، و پیروان خود را به حقائقی که در مقام احتجاج اهمیّتی بسزا دارد متوجّه ساخته، از اینرو سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرموده:) و آن از نیکو نامه‌ها است (با اینکه هر نامه و هر سخنی از آن بزرگوار در جای خود در منتهی درجۀ نیکوئی است)

أَمَّا بَعدُ فَقَد أَتَانِی کِتَابُکَ تَذکُرُ فِیهِ اِصطِفَاءَ اَللَّهِ مُحَمَّداً صلی‌الله‌علیه‌وآله لِدِینِهِ وَ تَأیِیدَهُ إِیَّاهُ لِمَن أَیَّدَهُ مِن أَصحَابِهِ فَلَقَد خَبَأَ لَنَا اَلدَّهرُ مِنکَ عَجَباً إِذ طَفِقتَ تُخبِرُنَا بِبَلاَءِ اَللَّهِ تَعَالَی عِندَنَا وَ نِعمَتِهِ عَلَینَا فِی نَبِیِّنَا فَکُنتَ فِی ذَلِکَ کَنَاقِلِ اَلتَّمرِ إِلَی هَجَرَ أَو دَاعِی مُسَدِّدِهِ إِلَی اَلنِّضَالِ

(1) پس از ستایش خدای یکتا و درود بر حضرت مصطفی، نامه‌ات بمن رسید که در آن برگزیدن خدا محمّد - صلّی اللّه علیه و آله - را برای دین خود، و توانا ساختن آن بزرگوار را بیاری اصحاب و همراهانش که بآنها توانائی داده بود یادآوری می‌نمایی پس روزگار بر ما از تو امر شگفتی را پنهان داشته بود چون که تو آغاز کرده‌ای که ما را بخیر و نیکوئی خدای تعالی که در نزد ما است و بنعمت و بخششی که بما در بارۀ پیغمبرمان داده آگاه سازی، در این کار تو مانند کسی هستی که خرما بسوی هجر بار کرد، یا مانند کسیکه آموزندۀ خود را به مسابقۀ در تیر اندازی می‌خواند (ابن میثم «رحمه اللّه» در اینجا فرموده: هجر نام شهری است در بحرین که در آنجا نخلستان بسیار و خرما فراوان است و اصل مثل کناقل التّمر إلی هجر یعنی مانند کسیکه خرما بشهر هجر بار کرده آنست که مردی از هجر مالی بشهر بصره برد که فروخته از آنچه بجای آن می‌خرد سود بدست آورد، در بصره چیزی کسادتر از خرما نیافت، خرما خرید و بشهر هجر بار کرد و آنها را در خانه نگاه‌داشته منتظر شد که نرخ آن بالا رود، ولی پی در پی نرخ پائین آمد تا همۀ خرماها تباه گشته از بین رفت، پس این مثل زده شد برای کسیکه چیزی را بسوی معدن و کان آن ببرد، و جملۀ کداعی مسدّده إلی النّضال یعنی مانند کسی هستی که آموزندۀ خود را به مسابقۀ در تیر اندازی بخواند، مثلی است برای کسیکه شخصی را بچیزی آگهی می‌دهد که آن شخص بآن چیز از او داناتر است)

وَ زَعَمتَ أَنَّ أَفضَلَ اَلنَّاسِ فِی اَلإِسلاَمِ فُلاَنٌ وَ فُلاَنٌ فَذَکَرتَ أَمراً إِن تَمَّ اِعتَزَلَکَ کُلُّهُ وَ إِن نَقَصَ لَم یَلحَقکَ ثَلمُهُ وَ مَا أَنتَ وَ اَلفَاضِلَ وَ اَلمَفضُولَ وَ اَلسَّائِسَ وَ اَلمَسُوسَ وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبنَاءِ اَلطُّلَقَاءِ وَ اَلتَّمیِیزَ بَینَ اَلمُهَاجِرِینَ اَلأَوَّلِینَ وَ تَرتِیبَ دَرَجَاتِهِم وَ تَعرِیفَ طَبَقَاتِهِم هَیهَاتَ لَقَد حَنَّ قِدحٌ لَیسَ مِنهَا وَ طَفِقَ یَحکُمُ فِیهَا مَن عَلَیهِ اَلحُکمُ لَهَا

(2) و گمان کردی که بهترین مردم در اسلام فلان و فلان (ابو بکر و عمر) است، پس چیزی (آنان) را یادآوری نمودی (ستایش کردی) که اگر درست باشد ترا از آن بهره‌ای نیست، و اگر نادرست باشد زیان و ننگی بتو ندارد، و چه کار است ترا با برتر و کهتر و باز بر دست و زیردست و چه کار است آزاد شدگان (ابو سفیان) و پسرانشان (معاویه) را با تشخیص بین کسانیکه در آغاز از مکّه به مدینه هجرت نمودند، و تعیین مرتبه‌ها و شناساندن طبقاتشان‌؟ (تو که آزاد شده هستی و هنوز هم به حقیقت دین و ایمان نرسیده‌ای چه دانی فاضل و زبردست کیست و مفضول و زیر دست کدام است) چه دور است (این سخنان از تو)! آواز داد تیری که از تیرهای قمار نبود، و آغاز کرد حکم کردن در بارۀ خلافت و امامت را کسیکه روا نیست مگر پیروی از آنکه شایستۀ خلافت است (جملۀ لقد حنّ قدح لیس منها یعنی آواز داد تیری که از تیرهای قمار نبود از آنجا مثل شد که عرب تیرهای قمار را زیر بساطی می‌نهاد و بر هم می‌زد تا آواز دهد، و گاه بود که از آواز دانسته می‌شد که تیری در بین آنها بیگانه است)

أَ لاَ تَربَعُ أَیُّهَا اَلإِنسَانُ عَلَی ظَلعِکَ وَ تَعرِفُ قُصُورَ ذَرعِکَ وَ تَتَأَخَّرُ حَیثُ أَخَّرَکَ اَلقَدَرُ فَمَا عَلَیکَ غَلَبَةُ اَلمَغلُوبِ وَ لاَ لَکَ ظَفَرُ اَلظَّافِرِ وَ إِنَّکَ لَذَهَّابٌ فِی اَلتِّیهِ رَوَّاغٌ عَنِ اَلقَصدِ

(3) ای انسان آیا بالنگی خود نمی‌ایستی، و کوتاهی دستت را نمی‌شناسی، و عقب نمی‌روی در جائیکه ترا قضاء و قدر عقب خواسته‌؟! (چرا پا از گلیم خویش بیرون نهاده با عار و ننگ سر به زیر نمی‌افکنی) پس زیان شکست یافتن شکست خورده و سود فیروزی فیروزمند بر تو نیست، و تو بسیار در بیابان گمراهی رونده و از راه راست پا بیرون نهاده‌ای

أَ لاَ تَرَی غَیرَ مُخبِرٍ لَکَ وَ لَکِن بِنِعمَةِ اَللَّهِ أُحَدِّثُ أَنَّ قَوماً اُستُشهِدُوا فِی سَبِیلِ اَللَّهِ مِنَ اَلمُهَاجِرِینَ وَ اَلأَنصَارِ وَ لِکُلٍّ فَضلٌ حَتَّی إِذَا اُستُشهِدَ شَهِیدُنَا قِیلَ سَیِّدُ اَلشُّهَدَاءِ وَ خَصَّهُ رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله بِسَبعِینَ تَکبِیرَةً عِندَ صَلاَتِهِ عَلَیهِ أَ وَ لاَ تَرَی أَنَّ قَوماً قُطِّعَت أَیدِیهِم فِی سَبِیلِ اَللَّهِ وَ لِکُلٍّ فَضلٌ حَتَّی إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِم قِیلَ اَلطَّیَّارُ فِی اَلجَنَّةِ وَ ذُو اَلجَنَاحَینِ

(4) نه بجهت آگهی دادن بتو (و خودستایی) بلکه برای نعمت خدا (که بمن عطاء فرموده) می‌گویم: آیا نمی‌بینی (نمی‌دانی) گروهی از مهاجرین و انصار در راه خدا کشته شدند، و همه را شرافت و بزرگواری است تا اینکه شهید ما (حمزة ابن عبد المطّلب در جنگ احد) کشته گردید، گفته شد (در بارۀ او حضرت پیغمبر فرمود): سیّد الشّهداء یعنی آقا و مهتر کشتگان در راه خدا، و رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - هنگام نماز خواندن بر او، او را به گفتن هفتاد اللّه أکبر تخصیص داد؟ (زیرا بعد از اتمام نماز گروه دیگری از فرشتگان حاضر می‌شدند پیغمبر اکرم هم دوباره با ایشان بر او نماز می‌خواند، و این از خصائص حضرت حمزه - رضی اللّه عنه - است) و آیا نمی‌بینی (آگاه نیستی) که گروهی (از یاران پیغمبر اکرم) دستهاشان در راه خدا جدا شده و همه را فضل و بزرگواری است تا اینکه یکی از ما (جعفر ابن ابی طالب) را پیش آمد آنچه یکی از ایشان را پیش آمده بود (در جنگ مؤته دستهایش جدا گردید، و) گفته شد (پیغمبر نامید او را به) الطّیار فی الجنّة و ذو الجناحین یعنی او است پرواز کنندۀ در بهشت که دارای دو بال می‌باشد؟

وَ لَو لاَ مَا نَهَی اَللَّهُ عَنهُ مِن تَزکِیَةِ اَلمَرءِ نَفسَهُ لَذَکَرَ ذَاکِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً تَعرِفُهَا قُلُوبُ اَلمُؤمِنِینَ وَ لاَ تَمُجُّهَا آذَانُ اَلسَّامِعِینَ فَدَع عَنکَ مَن مَالَت بِهِ اَلرَّمِیَّةُ فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ اَلنَّاسُ بَعدُ صَنَائِعُ لَنَا

(5) و اگر خدا مرد را از ستودن خود نهی نفرموده بود گوینده (امام علیه السّلام) فضائل و بزرگواریهای بیشماری را یادآوری میکرد که دلهای مؤمنین با آنها آشنا بوده گوشهای شنوندگان ردّ نکند، پس دور کن از خود کسیرا که شکار او را از راه برگردانیده است (جملۀ فدع عنک من مّالت به الرّمیّة مثلی است در بارۀ کسیکه از راه راست بیرون رفته به بیراهه می‌رود، خلاصه از کسانیکه بطمع صید دنیا از راه حقّ پا بیرون نهاده‌اند «مانند عمرو ابن عاص» پیروی مکن و به سخنانش گوش مده) که ما تربیت یافتۀ پروردگارمان هستیم و مردم پس از آن تربیت یافتۀ ما هستند (خداوند ما را برگزیده و مردم را به پیروی و دوستی ما امر فرموده، و این نعمت بزرگ را بما عطاء نموده که بین ما و او واسطه‌ای نیست، و بین مردم و خداوند ما واسطه هستیم)

لَم یَمنَعنَا قَدِیمُ عِزِّنَا وَ لاَ عَادِیُّ طَولِنَا عَلَی قَومِکَ أَن خَلَطنَاکُم بِأَنفُسِنَا فَنَکَحنَا وَ أَنکَحنَا فِعلَ اَلأَکفَاءِ وَ لَستُم هُنَاکَ وَ أَنَّی یَکُونُ ذَلِکَ کَذَلِکَ

(6) شرف کهن و بزرگی دیرین ما را با خویشاوندان تو منع نکرد از اینکه شما را با خود خلط نموده بیامیختیم، و (از شما) زن گرفتیم، و (بشما) زن دادیم چنانکه اقران و مانند آن انجام می‌دهند، در حالتی که شما در آن پایه نبودید! و از کجا چنین شایستگی دارید؟

وَ مِنَّا اَلنَّبِیُّ وَ مِنکُمُ اَلمُکَذِّبُ وَ مِنَّا أَسَدُ اَللَّهِ وَ مِنکُم أَسَدُ اَلأَحلاَفِ وَ مِنَّا سَیِّدَا شَبَابِ أَهلِ اَلجَنَّةِ وَ مِنکُم صِبیَةُ اَلنَّارِ وَ مِنَّا خَیرُ نِسَاءِ اَلعَالَمِینَ وَ مِنکُم حَمَّالَةُ اَلحَطَبِ فِی کَثِیرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَیکُم

در حالتی که پیغمبر از ما است و تکذیب کننده (ابو جهل) از شما است (که از همۀ مردم با رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - بیشتر دشمنی کرد و در جنگ بدر کافر کشته شد) و از ما است اسد اللّه (شیر خدا، مقصود خود آن حضرت یا عموی بزرگوارش حمزه سیّد الشّهداء است) و از شما است اسد الأحلاف (شیر سوگندها، که منظور اسد ابن عبد العزّی است که با بنی عبد مناف و بنی زهره و بنی اسد و تیم و بنی حارث ابن فهر بر جنگ بنی قصیّ هم سوگند شدند تا آنچه از ریاست کعبۀ معظّمه در دست بنی عبد الدّار است باز گیرند، و پیش از زد و خورد عهد شکسته و پراکنده شدند، و گفته‌اند: اسد الأحلاف عتبة ابن ربیعه جدّ مادری معاویه است، و گفته‌اند اسد الأحلاف ابو سفیان است که در غزوۀ خندق احزاب را گرد آورد و آنان را بر کشتن پیغمبر - صلّی اللّه علیه و آله - سوگند داد) و از ما است دو سرور جوانان اهل بهشت (رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - فرمود: هما سیّدا شباب أهل الجنّة یعنی حسن و حسین دو سرور اهل بهشت هستند) و از شما است کودکان اهل آتش (مراد فرزندان عقبة ابن ابی معیط هستند که رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - در پاسخ من للصّبیّة او یعنی کیست برای کودکان فرمود: لک و لهم النّار یعنی برای تو و ایشان آتش است، یا مراد فرزندان مروان ابن حکم هستند که بر اثر کفرشان اهل آتش شدند) و از ما است بهترین زنان جهانها (فاطمه سلام اللّه علیها) و از شما است هیزم کش (امّ جمیل خواهر ابو سفیان که بر اثر بسیاری دشمنی با پیغمبر اکرم شب خار و خاشاک به دوش گرفته در رهگذر آن حضرت می‌ریخت، و خداوند در بارۀ او و شوهرش ابی لهب در قرآن کریم س 111 ی 3 - فرموده: «سَیَصلیٰ نٰاراً ذٰاتَ لَهَبٍ‌» ی (4) «وَ اِمرَأَتُهُ حَمّٰالَةَ اَلحَطَبِ‌» یعنی زود باشد که ابو لهب در آتشی شعله‌ور در افتد و زن او که هیزم کش است، خلاصه اینها اندکی است) در بسیاری از نیکوئیها که به سود ما است، و بدیها که به زیان شما است

فَإِسلاَمُنَا مَا قَد سُمِعَ وَ جَاهِلِیَّتُنَا لاَ تُدفَعُ وَ کِتَابُ اَللَّهِ یَجمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا وَ هُوَ قَولُهُ سُبحَانَهُ وَ أُولُوا اَلأَرحٰامِ بَعضُهُم أَولیٰ بِبَعضٍ فِی کِتٰابِ اَللّٰهِ وَ قَولُهُ تَعَالَی إِنَّ أَولَی اَلنّٰاسِ بِإِبرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اِتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا اَلنَّبِیُّ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَللّٰهُ وَلِیُّ اَلمُؤمِنِینَ فَنَحنُ مَرَّةً أَولَی بِالقَرَابَةِ وَ تَارَةً أَولَی بِالطَّاعَةِ

(7) پس اسلام ما آنست که شنیده شد (پیش افتادن و خدمات ما در اسلام بر هر کس هویدا است) و جاهلیّت، (شرف و بزرگواری، قبل از اسلام هم) انکار نمی‌شود، و کتاب خدا (قرآن کریم) برای ما گرد آورد آنچه را که از ما پراکنده گشت (سزاواری ما را بخلافت و امامت گویا است) و آن گفتار خداوند سبحان است: (در قرآن کریم س 8 ی 75 «وَ أُولُوا اَلأَرحٰامِ بَعضُهُم أَولیٰ بِبَعضٍ فِی کِتٰابِ اَللّٰهِ‌» یَعنی) در کتاب خدا (حکم و فرمان او) بعضی از خویشان ببعض دیگر سزاوارترند (و چون تردیدی نیست که أولو الأرحام پیغمبر و من و فرزندانم هستم و کسیکه به اولوا الأرحام بودن تخصیص داده شده البتّه بقیام مقام او سزاوارتر است) و گفتار خداوند تعالی است: (در قرآن کریم س 3 ی 68 « إِنَّ أَولَی اَلنّٰاسِ بِإِبرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اِتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا اَلنَّبِیُّ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ اَللّٰهُ وَلِیُّ اَلمُؤمِنِینَ‌» » یعنی) سزاوارترین مردم به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی نمودند و این پیغمبر (صلّی اللّه علیه و آله) و کسانیکه ایمان آوردند، و خدا یار مؤمنین و گروندگان است، پس ما یک بار بسبب خویشی و نزدیکی (با پیغمبر اکرم به امامت و خلافت از دیگران) سزاوارتریم، و بار دیگر بسبب طاعت و پیروی نمودن (از آن حضرت، و اینکه امام علیه السّلام به آیۀ «أُولُوا اَلأَرحٰامِ‌» اکتفاء ننمود برای آنست که بسا خویشاوندان نزدیک در دین بیگانه و در آئین از هم دور هستند، چنانکه در قرآن کریم، در بارۀ پسر حضرت نوح علیه السّلام س 11 ی 46 می‌فرماید: «إِنَّهُ لَیسَ مِن أَهلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صٰالِحٍ‌» یعنی فرزندت از اهل تو نیست، زیرا او کردار ناشایسته است. و جائیکه قرب صوریّ و معنویّ یعنی خویشاوندی و طاعت و پیروی با هم گرد آید تردیدی در اولویّت باقی نمی‌ماند، و هویدا است که امام علیه السّلام و اهل بیت او از جهت قرابت و از جهت طاعت بمقام خلافت و امامت سزاوارند و کسیرا حقّ پیش افتادن از ایشان نیست)

وَ لَمَّا اِحتَجَّ اَلمُهَاجِرُونَ عَلَی اَلأَنصَارِ یَومَ اَلسَّقِیفَةِ بِرَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَلَجُوا عَلَیهِم فَإِن یَکُنِ اَلفَلَجُ بِهِ فَالحَقُّ لَنَا دُونَکُم وَ إِن یَکُن بِغَیرِهِ فَالأَنصَارُ عَلَی دَعوَاهُم

(8) و چون مهاجرین بر انصار در روز سقیفۀ (بنی ساعده که در شرح سخن شصت و ششم گذشت) خویشی با رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - را (برای خلافت خود) حجّت و دلیل آوردند، بر ایشان فیروزی یافتند، پس اگر فیروزی یافتن (بدست آوردن خلافت) به قرابت و خویشی با رسول خدا متحقّق گردد (و امامت از این راه ثابت شود) حقّ (خلافت) ما را است نه شما را (زیرا ما بآن بزرگوار نزدیکتریم) و اگر فیروزی بغیر از قرابت و خویشی متحقّق شود (خویشاوندی حجّت و دلیل نباشد) انصار بر دعوی خویش باقی‌اند (حجّت مهاجرین بر ایشان تمام نبوده و اجماع متحقّق نگشته است در صورتیکه حجّت و دلیلشان بر آنان تمام بوده ولی با قید متابعت و پیروی، پس همان حجّت اولویّت امام علیه السّلام را اثبات کند)

وَ زَعَمتَ أَنِّی لِکُلِّ اَلخُلَفَاءِ حَسَدتُ وَ عَلَی کُلِّهِم بَغَیتُ فَإِن یَکُن ذَلِکَ کَذَلِکَ فَلَیسَ اَلجِنَایَةُ عَلَیکَ فَیَکُونَ اَلعُذرُ إِلَیکَ وَ تِلکَ شَکَاةٌ ظَاهِرٌ عَنکَ عَارُهَا

(9) و گمان کردی که من بر همۀ خلفاء (ابو بکر و عمر و عثمان) رشک بر دم، و بر همه آنها ستم نمودم! پس اگر همان گمان تو درست باشد بازخواست آن بر تو نیست تا پیش تو عذر خواهی شود (چون ربطی بتو ندارد، چنانکه أبی ذویب شاعر گفته: و عیَّر الواشون إنّی أحبّها) و تلک شکاة ظاهر عنک عارها یعنی (بد گویان معشوقه‌ام را سرزنش میکنند که من دوستش می‌دارم) و آن گناهی است که ننگ آن (ای معشوقه) از تو دور است

وَ قُلتَ إِنِّی کُنتُ أُقَادُ کَمَا یُقَادُ اَلجَمَلُ اَلمَخشُوشُ حَتَّی أُبَایِعَ وَ لَعَمرُ اَللَّهِ لَقَد أَرَدتَ أَن تَذُمَّ فَمَدَحتَ وَ أَن تَفضَحَ فَافتَضَحتَ وَ مَا عَلَی اَلمُسلِمِ مِن غَضَاضَةٍ فِی أَن یَکُونَ مَظلُوماً مَا لَم یَکُن شَاکّاً فِی دِینِهِ وَ لاَ مُرتَاباً بِیَقِینِهِ وَ هَذِهِ حُجَّتِی إِلَی غَیرِکَ قَصدُهَا وَ لَکِنِّی أَطلَقتُ لَکَ مِنهَا بِقَدرِ مَا سَنَحَ مِن ذِکرِهَا

(10) و گفتی: مرا مانند شتری که چوب در بینیش کرده می‌کشند (برای بیعت با خلفاء) کشیدند تا بیعت نمایم، بخدا سوگند خواسته‌ای نکوهش نمائی ستایش نموده‌ای، و خواسته‌ای رسوا سازی رسوا شدی (زیرا از این گفتار مظلومیّت مرا هویدا ساختی، چون اقرار کردی که من بظلم و ستم و اکراه و اجبار بیعت نمودم و اجماعی که از روی ظلم و ستم متحقّق شود درست نبوده منکر آن را حقّ خواهد بود، پس خلفاء را سرزنش نموده با خودت رسوا ساختی) و بر مسلمان تا در دینش شکّ و در یقین و باورش تردید نباشد نقص و عیبی نیست که مظلوم و ستمکش واقع شود، و قصد از بیان این حجّت و دلیل من (که برای اثبات خلافتم اشاره کردم) بغیر تو (خلفایی که ادّعای تحقّق اجماع نمودند) می‌باشد، ولی از آن حجّت و دلیل بمقدار آنچه بیان آن پیش آمد اظهار داشتم (تا تو به گمراهی خویش پی ببری )

ثُمَّ ذَکَرتَ مَا کَانَ مِن أَمرِی وَ أَمرِ عُثمَانَ فَلَکَ أَن تُجَابَ عَن هَذِهِ لِرَحِمِکَ مِنهُ فَأَیُّنَا کَانَ أَعدَی لَهُ وَ أَهدَی إِلَی مَقَاتِلِهِ أَ مَن بَذَلَ لَهُ نُصرَتَهُ فَاستَقعَدَهُ وَ اِستَکَفَّهُ أَم مَنِ اِستَنصَرَهُ فَتَرَاخَی عَنهُ وَ بَثَّ اَلمَنُونَ إِلَیهِ حَتَّی أَتَی قَدَرُهُ عَلَیهِ کَلاَّ وَ اَللَّهِ لَ قَد عَلِمَ اَللّٰهُ اَلمُعَوِّقِینَ مِنکُم وَ اَلقٰائِلِینَ لِإِخوٰانِهِم هَلُمَّ إِلَینٰا وَ لاٰ یَأتُونَ اَلبَأسَ إِلاّٰ قَلِیلاً

(11) پس یاد آوردی آنچه بین من و عثمان روی داده (مرا ستمگر خواندی که او را یاری نکردم) پس با خویشی (نزدیک) که باو داری (چون جدّ دوّم معاویه و عثمان امیّة ابن عبد شمس بوده باین ترتیب معاویة ابن ابی سفیان ابن حرب ابن امیّه، و عثمان ابن عفّان ابن ابی العاص ابن امیّه) ترا باید از این گفتار پاسخ دادن، پس (بگو:) من و تو کدام یک بیشتر با او دشمنی کردیم، و به کشته شدن او راهنما گردیدیم‌؟ آیا کسیکه خواست او را یاری کند نگذاشت و خواهش خودداری نمودن کرد؟ یا کسیکه از او یاری خواست و او از یاریش دریغ نمود و (اسباب) مرگ (کشته شدن) را بسوی او کشاند تا اینکه قضاء و قدرش (حکم الهیّ‌) باو رو آورد (کشته شد)؟! (گفته‌اند: حضرت خواست بین عثمان و مردم آشتی داده فتنه و آشوب را بخواباند، عثمان از اعتمادی که بیاری معاویه داشت راضی نشد و درخواست کناره گیری حضرت را نمود، و کس نزد معاویه فرستاده با شتاب او را بیاری خواست، معاویه درنگ بسیاری نمود، و چون از شام بیرون آمد بسیار آهسته راه را طیّ میکرد تا از کشته شدن عثمان آگهی یافته بشام بازگشت و از استقلال و حکومت دم زد، لذا امام علیه السّلام در بارۀ دلسوزی بر خلاف واقع او برای عثمان می‌فرماید:) سوگند بخدا چنین نیست (تو منافق و دوروئی، زیرا باو ستم نمودی و اکنون خود را دلسوز می‌نمایانی، و خداوند در قرآن کریم س 33 ی 18 در بارۀ مانندان تو فرموده: «قَد یَعلَمُ اَللّٰهُ اَلمُعَوِّقِینَ مِنکُم وَ اَلقٰائِلِینَ لِإِخوٰانِهِم هَلُمَّ إِلَینٰا وَ لاٰ یَأتُونَ اَلبَأسَ إِلاّٰ قَلِیلاً» یعنی) خدا بحال آن مردم (منافق و دو روی) شما که (مسلمانها را از جنگ) باز می‌دارند، و به برادران (پیروان) خود می‌گویند بجانب ما بیایید آگاه است، و آنان جز زمانی اندک (آن هم بنفاق و خودنمایی) بجنگ حاضر نمی‌شوند

وَ مَا کُنتُ لِأَعتَذِرَ مِن أَنِّی کُنتُ أَنقِمُ عَلَیهِ أَحدَاثاً فَإِن کَانَ اَلذَّنبُ إِلَیهِ إِرشَادِی وَ هِدَایَتِی لَهُ فَرُبَّ مَلُومٍ لاَ ذَنبَ لَهُ وَ قَد یَستَفِیدُ اَلظِّنَّةَ اَلمُتَنَصِّحُ وَ مَا أَرَدتُ إِلاَّ اَلإِصلاٰحَ مَا اِستَطَعتُ وَ مٰا تَوفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وَ إِلَیهِ أُنِیبُ

(12) و (این گفتار من دلیل بر آن) نیست که عذر خواسته باشم از اینکه بعثمان بر اثر بدعتهائی که از او آشکار می‌شد عیب جوئی می‌نمودم، و اگر ارشاد و راهنمائی من نسبت باو (می‌پنداری که) گناه بود، پس ربّ ملوم لا ذنب له یعنی بسا سرزنش شده است که گناهی ندارد، و قد یستفید الظّنّة المتضّح (که مصراع اوّل آن اینست: و کم سقت فی اثارکم من نصیحة) یعنی (چه بسیار نصیحت و اندرز که بشما گوشزد نمودم) و گاه باشد که کسیکه بسیار پند دهد (به ازاء پند و اندرز) تهمت و بدگمانی بدست آرد (و این مصراع مثلی است برای کسیکه کوشش در اندرز دادن می‌نماید بحدّیکه متّهم میشود باینکه شاید منظور بد دارد) و (در قرآن کریم س 11 ی 88 در بارۀ گفتار حضرت شعیب بقوم خود می‌فرماید: «إِن أُرِیدُ إِلاَّ اَلإِصلاٰحَ مَا اِستَطَعتُ وَ مٰا تَوفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَیهِ تَوَکَّلتُ وَ إِلَیهِ أُنِیبُ‌» یعنی) نمی‌خواهم مگر اصلاح آنچه توانائی دارم، و نیست موفّق شدنم (در اصلاح امور) مگر بکمک و یاری خدا، باو توکّل و اعتماد می‌نمایم و باز گشتم بسوی او است

وَ ذَکَرتَ أَنَّهُ لَیسَ لِی وَ لِأَصحَابِی عِندَکَ إِلاَّ اَلسَّیفُ فَلَقَد أَضحَکتَ بَعدَ اِستِعبَارٍ مَتَی أَلفَیتَ بَنِی عَبدِ اَلمُطَّلِبِ عَنِ اَلأَعدَاءِ نَاکِلِینَ وَ بِالسُّیُوفِ مُخَوَّفِینَ لَبِّث قَلِیلاً یَلحَقُ اَلهَیجَا حَمَل فَسَیَطلُبُکَ مَن تَطلُبُ وَ یَقرُبُ مِنکَ مَا تَستَبعِدُ

(13) و (مرا از جنگ ترساندی، و) گفتی برای من و یاران و هوادارانم نیست نزد تو مگر شمشیر! پس خندانیدی بعد از گریه کردن (کسیکه این سخن از تو بشنود پس از گریان بودن برای تصرّف تو در دین اسلام می‌خندد، خلاصه این سخن ژاژ تو مرا به شگفت آورده خندانید، زیرا) کجا یافتی فرزندان عبد المطّلب از دشمنان باز ایستاده از شمشیرها بترسند لبّث قلیلا یلحق الهیجا حمل (لا بأس بالموت إذا الموت نزل) یعنی اندکی درنگ کن تا حمل (ابن بدر «مردی از قبیلۀ قشیر ابن کعب ابن ربیعة») برسد (باکی نیست به مرگ هنگامیکه مرگ رو آورد. گفته‌اند: در جاهلیّت شترهای حمل را بیغما بردند، او رفته و آنها را بازگرداند، و این شعر را سرود، و آن مثل شد برای هنگام تهدید بجنگ) پس زود باشد ترا بطلبد کسیکه او را می‌طلبی (و با او لاف زده سخن گزاف گفتی) و بتو نزدیک گردد آنچه دور می‌پنداری

وَ أَنَا مُرقِلٌ نَحوَکَ فِی جَحفَلٍ مِنَ اَلمُهَاجِرِینَ وَ اَلأَنصَارِ وَ اَلتَّابِعِینَ لَهُم بِإِحسَانٍ شَدِیدٍ زِحَامُهُم سَاطِعٍ قَتَامُهُم مُتَسَربِلِینَ سِربَالَ اَلمَوتِ أَحَبُّ اَللِّقَاءِ إِلَیهِم لِقَاءُ رَبِّهِم قَد صَحِبَتهُم ذُرِّیَّةٌ بَدرِیَّةٌ وَ سُیُوفٌ هَاشِمِیَّةٌ قَد عَرَفتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا فِی أَخِیکَ وَ خَالِکَ وَ جَدِّکَ وَ أَهلِکَ وَ مٰا هِیَ مِنَ اَلظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ

(14) و من شتابنده‌ام بسوی تو در بین لشگر بسیار از مهاجرین و انصار و پیروانی که به نیکوئی پیرونده‌اند که بسیار است جمعیّت ایشان، پراکنده است گرد و غبارشان، در بر کرده‌اند پیراهن مرگ را، بهترین دیدارهای ایشان دیدار پروردگارشان است و آنان را فرزندان کسانیکه در جنگ بدر حاضر بودند و شمشیرهای بنی هاشم همراه است که تو خود می‌شناسی تیزیهای آن شمشیرها را که بکار رفت در برادرت (حنظلة ابن ابی سفیان) و دائیت (ولید ابن عتبه) وجدّت (عتبة ابن ربیعة پدر هند مادر معاویه که هر سه در جنگ بدر کشته شدند) و خویشانت (در قرآن کریم س 11 ی 83 در بارۀ قوم لوط می‌فرماید: «وَ مٰا هِیَ مِنَ اَلظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ» یعنی) و آن عذاب و سختی از ستمکاران دور نخواهد بود (شایسته است ستمکاران به چنین سختیها گرفتار باشند)


نامه 29- نامه به مردم بصره در اعلان عفو عمومی

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی أهل البصرة وَ قَد کَانَ مِنِ اِنتِشَارِ حَبلِکُم وَ شِقَاقِکُم مَا لَم تَغبُوا عَنهُ فَعَفَوتُ عَن مُجرِمِکُم وَ رَفَعتُ اَلسَّیفَ عَن مُدبِرِکُم وَ قَبِلتُ مِن مُقبِلِکُم فَإِن خَطَت بِکُمُ اَلأُمُورُ اَلمُردِیَةُ وَ سَفَهُ اَلآرَاءِ اَلجَائِرَةِ إِلَی مُنَابَذَتِی وَ خِلاَفِی فَهَا أَنَا ذَا قَد قَرَّبتُ جِیَادِی وَ رَحَلتُ رِکَابِی

29 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است باهل بصره (که آنان را امیدوار ساخته که از کردار زشتشان گذشته، و از سرباز زدن بیمشان داده): (1) و (بر اثر پیروی گمراهان) از پراکندگی ریسمان (شکستن عهد و پیمان) و دشمنی و مخالفتتان (کارهای ناشایسته) بود آنچه که از آن نادان نبودید، پس از گناهکار شما گذشتم، و شمشیر از گریختۀ شما برداشتم، و رو آورنده (بازگشت کنندۀ) شما را پذیرفتم ولی از این پس اگر تباهکاریها و اندیشه‌های نادرست بر خلاف حقّ شما را بسوی دشمنی و مخالفت با من راند، آگاه باشید منم که اسبان خود را نزدیک آورده پالان بر شتر سواری خویش می‌نهم

وَ لَئِن أَلجَأتُمُونِی إِلَی اَلمَسِیرِ إِلَیکُم لَأُوقِعَنَّ بِکُم وَقعَةً لاَ یَکُونُ یَومُ اَلجَمَلِ إِلَیهَا إِلاَّ کَلَعقَةِ لاَعِقٍ مَعَ أَنِّی عَارِفٌ لِذِی اَلطَّاعَةِ مِنکُم فَضلَهُ وَ لِذِی اَلنَّصِیحَةِ حَقَّهُ غَیرَ مُتَجَاوِزٍ مُتَّهَماً إِلَی بَرِیٍّ وَ لاَ نَاکِثاً إِلَی وَفِیٍّ

(2) و اگر مرا به آمدن بسوی خودتان ناچار سازید با شما چنان کارزاری بر پا نمایم که جنگ جمل پیش آن مانند لیسیدن لیسنده باشد (ته دیگ را) با وجود اینکه آگاهم بر فضیلت و بزرگی آنکه از شما پیروی کرده، و حقّ آنکه (شما را به مخالفت نکردن با من) پند داده، در حالی که از تهمت زده شده به بی‌گناه و از پیمان شکن بوفاء کننده تجاوز نمی‌کنم (هنگام جنگ حقّ و باطل را مخلوط نکرده، بلکه می‌دانم چه کسیرا باید کشت و چه کسیرا رها نمود، و کدام یک را بکیفر رساند و که را پاداش داد )


نامه 30- نامه به معاویه در پند و هشدار به او

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی معاویة فَاتَّقِ اَللَّهَ فِیمَا لَدَیکَ وَ اُنظُر فِی حَقِّهِ عَلَیکَ وَ اِرجِع إِلَی مَعرِفَةِ مَا لاَ تُعذَرُ بِجَهَالَتِهِ فَإِنَّ لِلطَّاعَةِ أَعلاَماً وَاضِحَةً وَ سُبُلاً نَیِّرَةً وَ مَحَجَّةً نَهجَةً وَ غَایَةً مَطلُوبَةً یَرِدُهَا اَلأَکیَاسُ وَ یُخَالِفُهَا اَلأَنکَاسُ مَن نَکَبَ عَنهَا جَارَ عَنِ اَلحَقِّ وَ خَبَطَ فِی اَلتِّیهِ وَ غَیَّرَ اَللَّهُ نِعمَتَهُ وَ أَحَلَّ بِهِ نِقمَتَهُ

30 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به معاویه (که در آن او را اندرز داده و از عذاب و بدبختی انجام کار ترسانیده): (1) پس از خدا بترس در بارۀ آنچه (نعمت‌هایی) که نزد تو است، و بنگر در حقّی (اطاعت و پیروی و سپاسگزاری) که بر تو دارد، و برگرد به شناسایی آنچه که بجهل و نادانی آن معذور نیستی (امام زمان خویش را پیروی کن) زیرا برای اطاعت و پیروی (از خدا که اساس آن شناسائی امام زمان است) نشانه‌های آشکار و راههای روشن و جادّه‌های راست و هویدا و پایانی است (بهشت) که آرزو میشود، زیرکان در آن وارد میشوند، و سفلگان از آن سرباز می‌زنند (بر خلاف دستور خدا و رسول کارهای ناشایسته‌ای بجا می‌آورند که بآن نمی‌رسند) هر که از آن راه پرت شود از راه حقّ بیرون رفته و ندانسته پا در بیابان گمراهی نهاده، و خدا نعمتش را از او تغییر داده (گرفته) و عذاب و سختیش را باو روا دارد

فَنَفسَکَ نَفسَکَ فَقَد بَیَّنَ اَللَّهُ لَکَ سَبِیلَکَ وَ حَیثُ تَنَاهَت بِکَ أُمُورُکَ فَقَد أَجرَیتَ إِلَی غَایَةِ خُسرٍ وَ مَحَلَّةِ کُفرٍ وَ إِنَّ نَفسَکَ قَد أَولَجَتکَ شَرّاً وَ أَقحَمَتکَ غَیّاً وَ أَورَدَتکَ اَلمَهَالِکَ وَ أَوعَرَت عَلَیکَ اَلمَسَالِکَ

(2) پس خود را بپا و بر نفس خویش بترس (طبق دستور و خواهش او رفتار مکن) که خدا راه (سعادت و نیکبختی) را بر تو آشکار فرموده، و تا آنجا که کارهایت بتو انجام یافته اسب سواری خود را به منتهای زیانکاری و جای کفر و نافرمانی (دوزخ) راندی و نفس تو (که از خواهش او پیروی کردی) ترا بشرّ و بدی (مخالفت با امام زمان خود) وادار ساخت، و در گمراهی (بدبختی همیشگی) افکند، و در تباهکاریها (معصیت خدا و رسول) وارد ساخت، و راهها (ی هدایت و رستگاری) را بر تو دشوار نمود (زیرا انسانی که پیرو نفس باشد نفس راههای سعادت و نیکبختی را دشوار مینماید که شخص از راههای ضلالت و گمراهی پا بیرون ننهد )


نامه 31- نامه به فرزندش امام حسن علیه السلام بعد از نبرد صفین

[↑ بالا] و من وصیة له علیه‌السلام للحسن ابن علی علیهماالسلام کتبها إلیه بحاضرین منصرفا من صفین

31 - از وصیّتهای آن حضرت علیه السّلام است که پس از مراجعت از صفّین در حاضرین (موضعی در نواحی صفّین) برای حسن ابن علیّ - علیهما السّلام - نوشته (و در اندرزهای بسیاری که داده راههای سعادت و نیکبختی را نشان داده است، و روی سخن امام علیه السّلام در این وصیّت نامه با افراد بشر است نه خصوص امام حسن علیه السّلام تا گفته شود: بعضی کلمات این وصیّت نامه مانند عبد الدّنیا و تاجر الغرور با شأن امام و مقام عصمت مناسبت ندارد، پس ناچار بایستی در صدد تأویل بر آمد یعنی از معنی ظاهر این کلمات چشم پوشید و بمعنی که در ظاهر مستفاد نیست متوجّه گردید، در صورتیکه اگر روی سخن با افراد بشر باشد بتأویل نیاز نداریم، زیرا خاندان عصمت و طهارت را اگر چه خداوند از هر عیب و نقصی دور و آراسته قرار داده، ولی ایشان هم بدستور حقّ تعالی خود را نستوده در ظاهر خویشتن را مانند دیگران می‌نمایانند، و با وجود این شارح بحرانیّ «رحمه اللّه» از ابو جعفر ابن بابویه قمیّ «علیه الرّحمة» روایت کند که امام علیه السّلام این وصیّت را برای فرزند خود محمّد ابن حنفیّه نوشت)

مِنَ اَلوَالِدِ اَلفَانِ اَلمُقِرِّ لِلزَّمَانِ اَلمُدبِرِ اَلعُمُرِ اَلمُستَسلِمِ لِلدَّهرِ اَلذَّامِ لِلدُّنیَا اَلسَّاکِنِ مَسَاکِنَ اَلمَوتَی اَلظَّاعِنِ عَنهَا غَداً إِلَی اَلمَولُودِ اَلمُؤَمِّلِ مَا لاَ یُدرِکُ اَلسَّالِکِ سَبِیلَ مَن قَد هَلَکَ غَرَضِ اَلأَسقَامِ وَ رَهِینَةِ اَلأَیَّامِ وَ رَمِیَّةِ اَلمَصَائِبِ وَ عَبدِ اَلدُّنیَا وَ تَاجِرِ اَلغُرُورِ وَ غَرِیمِ اَلمَنَایَا وَ أَسِیرِ اَلمَوتِ وَ حَلِیفِ اَلهُمُومِ وَ قَرِینِ اَلأَحزَانِ وَ نَصبِ اَلآفَاتِ وَ صَرِیعِ اَلشَّهَوَاتِ وَ خَلِیفَةِ اَلأَموَاتِ

(این وصیّت نامه) (1) از پدری که نزدیک به نیستی و مرگ است، به (گذشت و سختیهای) زمان اعتراف کننده، پشت کردۀ بعمر و زندگی (زیرا سنّ مبارک آن حضرت از شصت تجاوز کرده بود و شصت نصف عمر طبیعیّ است و چون کمتر کسی عمر طبیعیّ را دریابد، و اگر هم بعمر طبیعیّ برسد پس بعد از شصت سال هر چه بماند کمتر از گذشته است، بنابر این بعد از شصت سال شخص بعمر پشت کرده) تسلیم به (گرفتاریهای) روزگار، بد بین بدنیا، ساکن در خانه‌های مردگان، کوچ کنندۀ از آنها فردا (روز مرگ نزدیک) به فرزند آرزو کنندۀ آنچه (هدایت و راهنمائی مردم که) در نمی‌یابد، روندۀ براه نابود شدگان (مرده‌ها) هدف بیماریها (ی گوناگون) و در گرو روزگار، و آماجگاه مصیبتها و اندوهها، و بندۀ دنیا (گرفتار رفتار ناهنجار آن) و سودا کنندۀ (سعادت و نیکبختی خوبان و شقاوت و بدبختی بد کرداران) سرای خدعه و فریب و وام دار نابودیها (بیماریها و پیشآمدهای مرگ آور که مانند بستانکار تا وام خود را از بدهکار نگیرد دست بر ندارد) و گرفتار مرگ (که رهائی از آن ممکن نیست) و هم سوگند رنجها، و همنشین اندوهها (زیرا چون شخص از رنج و اندوه جدا نمی‌شود مانند آنست که با آنها هم سوگند و همنشین است) و نشانۀ آفتها و دردها، و بخاک افتادۀ خواهشها، و جانشین مردگان (که بآنان خواهد پیوست)

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ فِیمَا تَبَیَّنتُ مِن إِدبَارِ اَلدُّنیَا عَنِّی وَ جُمُوحِ اَلدَّهرِ عَلَیَّ وَ إِقبَالِ اَلآخِرَةِ إِلَیَّ مَا یَزَعُنِی عَن ذِکرِ مَن سِوَایَ وَ اَلاِهتِمَامِ بِمَا وَرَائِی غَیرَ أَنِّی حَیثُ تَفَرَّدَ بِی دُونَ هُمُومِ اَلنَّاسِ هَمُّ نَفسِی فَصَدَقَنِی رَأیِی وَ صَرَفَنِی عَن هَوَایَ وَ صَرَّحَ لِی مَحضُ أَمرِی فَأَفضَی بِی إِلَی جِدٍّ لاَ یَکُونُ فِیهِ لَعِبٌ وَ صِدقٍ لاَ یَشُوبُهُ کَذِبٌ

(2) پس از این، در آنچه دانستم از پشت کردن دنیا از من، و سرکشی روزگار بر من، و رو آوردن آخرت بمن، چیزی است که مرا از یاد غیر و کوشش بآنچه پی من است (از خانه و دارائی و فرزند) باز می‌دارد (زیرا در چنین هنگام سزاوار نیست که از کسی یاد کرده یا غمّ چیزی خورم، بلکه بایستی در صدد فضایلی که موجب سعادت و نیکبختی است باشم) ولی چون اندوه من - نه اندوههای مردم - بمن منحصر گردید (هرگاه جز کار خود و هر اندوه جز اندوه خود را از یاد بردم) پس اندیشه‌ام مرا درست پنداشته از آرزو و خواهش نفس باز داشت، و حقیقت کار من (کوچ از دنیا) را آشکار ساخت، پس وادار نمود مرا به کوشش و تلاشی که در آن بازیچه نیست، و براستی که آمیختۀ به دروغ نمی‌باشد (خلاصه چون دیدم دنیا بمن پشت کرده و بایستی آمادۀ سفر آخرت شوم، هر اندیشه‌ای جز اندیشۀ کار خود را دور ساختم)

وَجَدتُکَ بَعضِی بَل وَجَدتُکَ کُلِّی حَتَّی کَأَنَّ شَیئاً لَو أَصَابَکَ أَصَابَنِی وَ کَأَنَّ اَلمَوتَ لَو أَتَاکَ أَتَانِی فَعَنَانِی مِن أَمرِکَ مَا یَعنِینِی مِن أَمرِ نَفسِی فَکَتَبتُ إِلَیکَ کِتَابِی مُستَظهِراً بِهِ إِن أَنَا بَقِیتُ لَکَ أَو فَنِیتُ

(ولی از آنجا که) (3) ترا جزئی از خود یافتم (چون فرزند پاره‌ای از شخص است) بلکه تمام خود یافتم (چون جای او گرفته نامش را باقی دارد) بطوریکه اگر چیزی بتو رو آورد مانند آنست که بمن رو آورده است، و اگر مرگ ترا دریابد مانند آنست که مرا دریافته (خلاصه اندیشه‌ام در کار تو مانند اندیشۀ در کار خویش است) و در اندوه افکند مرا کار تو بطوریکه کار خودم مرا در اندوه می‌افکند، پس (به این جهت) این نامه را برای تو نوشتم در حالیکه بآن پشت قویّ کردم (وصیّت نامه‌ای که اگر بآن عمل نمائی خاطرم آسوده باشد) اگر باقی باشم برای تو یا بمیرم

فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقوَی اَللَّهِ أَی بُنَیَّ وَ لُزُومِ أَمرِهِ وَ عِمَارَةِ قَلبِکَ بِذِکرِهِ وَ اَلاِعتِصَامِ بِحَبلِهِ وَ أَیُّ سَبَبٍ أَوثَقُ مِن سَبَبٍ بَینَکَ وَ بَینَ اَللَّهِ إِن أَنتَ أَخَذتَ بِهِ أَحیِ قَلبَکَ بِالمَوعِظَةِ وَ أَمِتهُ بِالزَّهَادَةِ وَ قَوِّهِ بِالیَقِینِ وَ نَوِّرهُ بِالحِکمَةِ وَ ذَلِّلهُ بِذِکرِ اَلمَوتِ وَ قَرِّرهُ بِالفَنَاءِ وَ بَصِّرهُ فَجَائِعَ اَلدُّنیَا وَ حَذِّرهُ صَولَةَ اَلدَّهرِ وَ فُحشَ تَقَلُّبِ اَللَّیَالِی وَ اَلأَیَّامِ وَ اِعرِض عَلَیهِ أَخبَارَ اَلمَاضِینَ وَ ذَکِّرهُ بِمَا أَصَابَ مَن کَانَ قَبلَکَ مِنَ اَلأَوَّلِینَ

(4) پس ای پسرک من ترا وصیّت و سفارش میکنم به پرهیزکاری و ترس از خدا، و به ملازمت امر و فرمان او، و به آباد داشتن دل خود بیاد او (زیرا یاد خدا کمال نفس است، چنانکه ساختمان کمال خانه است) و به چنگ زدن به ریسمان (طاعت و پیروی) او، و کدام سبب و رشته‌ای از سبب و رشتۀ بین تو و خدا استوارتر می‌باشد اگر بآن دست اندازی‌؟! ( 5 )دلت را به موعظه و اندرز (علم و حکمت و یاد آخرت) زنده دار، و بزهد و پارسائی (دل نبستن بدنیا) بمیران، و بیقین و باور (ایمان بخدا و رسول) توانائی ده، و به حکمت (دانستن احکام الهیّ‌) روشن نما، و بیاد آوری از مرگ ذلیل و خوار گردان (پیرو هوا نباش) و به اقرار بفناء و نیست شدن (دنیا) وادار (تا نپندارد که سرای جاوید است) و به بدیها و دردهای دنیا بینا کن (تا بآن اعتماد ننماید) و بهجوم آوردن روزگار (پیش آمدهای ناگوار) و زشت گردی شبها و روزها (ناهمواری و نگشتن آنها بر خواهش و آرزوی شخص) بترسان، به اخبار گذشتگان (چگونگی سرگذشتشان) آشنا کرده و به یادش آور آنچه به پیش از تو از پیشینیان رسیده است

وَ سِر فِی دِیَارِهِم وَ آثَارِهِم فَانظُر فِیمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا اِنتَقَلُوا وَ أَینَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا فَإِنَّکَ تَجِدُهُم قَدِ اِنتَقَلُوا عَنِ اَلأَحِبَّةِ وَ حَلُّوا دَارَ اَلغُربَةِ وَ کَأَنَّکَ عَن قَلِیلٍ قَد صِرتَ کَأَحَدِهِم

(6) و در سراها و باز مانده‌ها و نشانه‌های ایشان گردش کن، پس ببین چه کردند، و از چه جائی انتقال یافتند، و کجا فرود آمده جا گرفتند، خواهی یافت ایشان را از دوستان جدا شده و در سرای تنهائی فرود آمده‌اند، و چنانست که تو در اندک زمانی یکی از آنان خواهی بود

فَأَصلِح مَثوَاکَ وَ لاَ تَبِع آخِرَتَکَ بِدُنیَاکَ وَ دَعِ اَلقَولَ فِیمَا لاَ تَعرِفُ وَ اَلخِطَابَ فِیمَا لَم تُکَلَّف وَ أَمسِک عَن طَرِیقٍ إِذَا خِفتَ ضَلاَلَتَهُ فَإِنَّ اَلکَفَّ عِندَ حَیرَةِ اَلضَّلاَلِ خَیرٌ مِن رُکُوبِ اَلأَهوَالِ

(7) پس منزل و آرامگاه خود را (بسبب کردارهای شایسته) درست کن، و آخرتت را به دنیای خویش مفروش، و در چیزیکه نمی‌دانی سخن مگو، و در آنچه بتو مربوط نیست گفتگو مکن، و از (رفتن) راهی خودداری کن که از گمراهی آن بترسی، زیرا خودداری در هنگام سرگردانی گمراهی بهتر است از انجام دادن کارهای ترسناک

وَ أمُر بِالمَعرُوفِ تَکُن مِن أَهلِهِ وَ أَنکِرِ اَلمُنکَرَ بِیَدِکَ وَ لِسَانِکَ وَ بَایِن مَن فَعَلَهُ بِجُهدِکَ وَ جَاهِد فِی اَللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ وَ لاَ تَأخُذکَ فِی اَللَّهِ لَومَةُ لاَئِمٍ وَ خُضِ اَلغَمَرَاتِ لِلحَقِّ حَیثُ کَانَ وَ تَفَقَّه فِی اَلدِّینِ وَ عَوِّد نَفسَکَ اَلتَّصَبُّرَ عَلَی اَلمَکرُوهِ وَ نِعمَ اَلخُلُقُ اَلتَّصَبُرُ فِی اَلحَقِّ

(8) و به نیکوکاری امر کن تا اهل آن گردی، و بدست و زبانت ناپسندیده را نهی نما، و به تلاش و کوشش خودت جدائی کن از آنکه آنرا بجا آورد، و در راه خدا (با دشمنان دین و نفس امّاره) جهاد کن جهادی که شایستۀ او است (تا جائی که توانائی داری از جهاد خودداری ننما) و در راه خدا از سرزنش سرزنش کننده باک نداشته باش (در امر بمعروف و نهی از منکر و سائر احکام الهیّ سرزنش کسی مانع انجام وظیفه‌ات نگردد) و برای (یاری) حقّ هر جا و بهر سختی باشد اقدام کن (از هیچ گونه پیشآمدی رو بر نگردان) و در دین کسب دانش نما (احکام آنرا بیاموز) و خود را به شکیبایی بر نامطلوب عادت ده، و نیکو خوئی است شکیبا بودن در راه حقّ‌

وَ أَلجِئ نَفسَکَ فِی اَلأُمُورِ کُلِّهَا إِلَی إِلَهِکَ فَإِنَّکَ تُلجِئُهَا إِلَی کَهفٍ حَرِیزٍ وَ مَانِعٍ عَزِیزٍ وَ أَخلِص فِی اَلمَسأَلَةِ لِرَبِّکَ فَإِنَّ بِیَدِهِ اَلعَطَاءَ وَ اَلحِرمَانَ وَ أَکثِرِ اَلاِستِخَارَةَ وَ تَفَهَّم وَصِیَّتِی وَ لاَ تَذهَبَنَّ عَنهَا صَفحاً فَإِنَّ خَیرَ اَلقَولِ مَا نَفَعَ

(9) و در همۀ کارها نفس خود را بخدای خویش واگذار، زیرا تو (در این صورت) آنرا وا می‌گذاری در پناهگاهی که نگاه‌دارنده و جلوگیری که توانا است، و در درخواست نمودن فقط از پروردگارت بخواه (بغیر او رو نیاور) زیرا بخشیدن و نومید ساختن بدست او است، و (در هر کار از خدا) طلب خیر و نیکوئی بسیار کن، و در وصیّت و سفارش من فهم و اندیشه بکار بر، و از آن رو بر مگردان، زیرا نیکوترین گفتار سخنی است که سود دهد (شنونده آنرا بکار برد، نه آنکه بشنود و رفتار ننماید)

وَ اِعلَم أَنَّهُ لاَ خَیرَ فِی عِلمٍ لاَ یَنفَعُ وَ لاَ یُنتَفَعُ بِعِلمٍ لاَ یَحِقُّ تَعَلُّمُهُ

(10) و بدان نیکوئی نیست در دانائی که (به صاحبش) سود ندهد، و سود برده نمی‌شود از علمی که آموختن آن شایسته نیست (مانند سحر و جادو و علومی که بر خلاف دستور دین و مذهب است )

أَی بُنَیَّ إِنِّی لَمَّا رَأَیتُنِی قَد بَلَغتُ سِنّاً وَ رَأَیتُنِی أَزدَادُ وَهناً بَادَرتُ بِوَصِیَّتِی إِلَیکَ وَ أَورَدتُ خِصَالاً مِنهَا قَبلَ أَن یَعجَلَ بِی أَجَلِی دُونَ أَن أُفضِیَ إِلَیکَ بِمَا فِی نَفسِی أَو أَن أُنقَصَ فِی رَأیِی کَمَا نُقِصتُ فِی جِسمِی أَو یَسبِقَنِی إِلَیکَ بَعضُ غَلَبَاتِ اَلهَوَی أَو فِتَنِ اَلدُّنیَا فَتَکُونَ کَالصَّعبِ اَلنَّفُورِ وَ إِنَّمَا قَلبُ اَلحَدَثِ کَالأَرضِ اَلخَالِیَةِ مَا أُلقِیَ فِیهَا مِن شَیءٍ قَبِلَتهُ

(11) ای پسرک من، چون خود را پیر و سالخورده یافتم، و دیدم ناتوانی و سستی من در افزایش است، به وصیّت نمودن خویش برای تو شتافتم، و در آن فضایلی آوردم پیش از آنکه مرگ مرا دریابد و هنوز آنچه در خاطر دارم بتو نرسانده باشم یا در اندیشه‌ام کوتاهی بیایم چنانکه در تنم کاستی یافته‌ام یا پیش افتد از من بتو بعضی از خواهشهای نفس، یا آشوبهای دنیا (وصیّت کردم پیش از آنکه پیروی از خواهش نفس و دل بستن بدنیا بر تو مسلّط شود، مبادا نصیحت و اندرزهای مرا نپذیری) پس مانند شتر سرکش گردی، و دل جوان همچون زمین خالی است: (که تخم در آن نپاشیده باشند) هر تخم که در آن افشانده شود بپذیرد (و آنرا برویاند)

فَبَادَرتُکَ بِالأَدَبِ قَبلَ أَن یَقسُوَ قَلبُکَ وَ یَشتَغِلَ لُبُّکَ لِتَستَقبِلَ بِجِدِّ رَأیِکَ مِنَ اَلأَمرِ مَا قَد کَفَاکَ أَهلُ اَلتَّجَارُبِ بُغیَتَهُ وَ تَجرِبَتَهُ فَتَکُونَ قَد کُفِیتَ مَئُونَةَ اَلطَّلَبِ وَ عُوفِیتَ مِن عِلاَجِ اَلتَّجرِبَةِ فَأَتَاکَ مِن ذَلِکَ مَا قَد کُنَّا نَأتِیهِ وَ اِستَبَانَ لَکَ مَا رُبَّمَا أَظلَمَ عَلَینَا مِنهُ

(12) پس به ادب نمودن تو پرداختم (آداب دین و حکمتها و دانائیها و عبرتها را بتو یادآوری نمودم) پیش از آنکه دلت (بر اثر دوستی دنیا) سخت گردد، و عقل و خردت (به کارهای بیهوده) گرفتار شود تا با اندیشۀ تمام خود در کار (خویش) رو آوری بآنچه بی‌نیاز گردانیده‌اند ترا آزمایش کنندگان از طلب و آزمایش آن، تا از رنج آزمایش بی‌نیاز شده و از بکار بردن آن معاف گردی پس از ادب (بی‌رنج) بتو رسید آنچه را ما (با رنج بسیار) بآن رسیدیم، و برای تو آشکار است آنچه بر ما تاریک (پنهان) بود (خلاصه آنچه ما در طلب آن رنج بردیم نزد تو به رایگان آمده. باز یادآوری میشود که این سخنان با مقام امامت و عصمت منافات ندارد، زیرا بطور قطع و یقین امام علیه السّلام خود و فرزندش را در اینجا بجای دیگران گذاشته، و با این فرمایشها هر پدر و فرزندی را سر مشق داده است )

أَی بُنَیَّ إِنِّی وَ إِن لَم أَکُن عُمِّرتُ عُمُرَ مَن کَانَ قَبلِی فَقَد نَظَرتُ فِی أَعمَالِهِم وَ فَکَّرتُ فِی أَخبَارِهِم وَ سِرتُ فِی آثَارِهِم حَتَّی عُدتُ کَأَحَدِهِم بَل کَأَنِّی بِمَا اِنتَهَی إِلَیَّ مِن أُمُورِهِم قَد عُمِّرتُ مَعَ أَوَّلِهِم إِلَی آخِرِهِم فَعَرَفتُ صَفوَ ذَلِکَ مِن کَدَرِهِ وَ نَفعَهُ مِن ضَرَرِهِ فَاستَخلَصتُ لَکَ مِن کُلِّ أَمرٍ نَخِیلَهُ وَ تَوَخَّیتُ لَکَ جَمِیلَهُ وَ صَرَفتُ عَنکَ مَجهُولَهُ

(13) ای پسرک من - و اگر چه من عمر (دراز) نکردم (مانند) عمر کسانیکه پیش از من بودند - (ولی) در کارهای ایشان نگریسته در اخبارشان اندیشه نموده در باز مانده‌هاشان سیر کردم چنانکه (مانند) یکی از آنان گردیدم، بلکه بسبب آنچه از کارهای آنها بمن رسید چنان شد که من با اوّل تا آخرشان زندگی کرده‌ام پس پاکیزگی و خوبی کردار آنها را از تیرگی و بدی و سود آنرا از زیانش پی بردم، و از هر کاری برای تو پاکیزۀ آنرا برگزیدم، و پسندیدۀ آنرا خواستم، و نامعلوم آنرا (آنچه سبب سرگردانی است) از تو دور داشتم

وَ رَأَیتُ حَیثُ عَنَانِی مِن أَمرِکَ مَا یَعنِی اَلوَالِدَ اَلشَّفِیقَ وَ أَجمَعتُ عَلَیهِ مِن أَدَبِکَ أَن یَکُونَ ذَلِکَ وَ أَنتَ مُقبِلُ اَلعُمُرِ وَ مُقتَبِلُ اَلدَّهرِ ذُو نِیَّةٍ سَلِیمَةٍ وَ نَفسٍ صَافِیَةٍ وَ أَن أَبتَدِئَکَ بِتَعلِیمِ کِتَابِ اَللَّهِ وَ تَأوِیلِهِ وَ شَرَائِعِ اَلإِسلاَمِ وَ أَحکَامِهِ وَ حَلاَلِهِ وَ حَرَامِهِ لاَ أُجَاوِزُ ذَلِکَ بِکَ إِلَی غَیرِهِ

(14)، و چنان صلاح دیدم - هنگامیکه مرا کار تو وادار ساخت آنچه پدر مهربان را وامی‌دارد، و آنچه در ادب و تربیت تو بآن تصمیم گرفتم که ترا ادب و تربیت نمایم و حال آنکه تو رو آورنده‌ای به زندگی و تازه روزگار را دریافته‌ای (جوان و نو رسیده‌ای) و دارای نیّت پاک و نفس پاکیزه هستی، و آغاز کنم، یاد دادن کتاب خدا و تأویل آن و راههای (حقیقت) اسلام و احکام و حلال و حرام آنرا بتو، در حالیکه برای آموزش تو از کتاب خدا بغیر آن نمی‌پردازم

ثُمَّ أَشفَقتُ أَن یَلتَبِسَ عَلَیکَ مَا اِختَلَفَ اَلنَّاسُ فِیهِ مِن أَهوَائِهِم وَ آرَائِهِم مِثلَ اَلَّذِی اِلتَبَسَ عَلَیهِم فَکَانَ إِحکَامُ ذَلِکَ عَلَی مَا کَرِهتُ مِن تَنبِیهِکَ لَهُ أَحَبَّ إِلَیَّ مِن إِسلاَمِکَ إِلَی أَمرٍ لاَ آمَنُ عَلَیکَ بِهِ اَلهَلَکَةَ وَ رَجَوتُ أَن یُوَفِّقَکَ اَللَّهُ فِیهِ لِرُشدِکَ وَ أَن یَهدِیَکَ لِقَصدِکَ فَعَهِدتُ إِلَیکَ وَصِیَّتِی هَذِهِ

(15) پس از آن ترسیدم که بر تو اشتباه شود آنچه مردم از روی خواهشها و اندیشه‌هاشان در آن اختلاف کرده‌اند مانند آنچه (عقائد و احکامی که) بر آنان اشتباه گردیده، و استوار ساختن آن هر چند میل بیاد آوری آن برای تو نداشتم نیکوتر است نزد من از واگذاشتن ترا بکاری که از هلاک و تباهی آن بر تو ایمن و آسوده نیستم و امیدوارم که خدا ترا در آن توفیق رستگاری عطاء فرموده و براه راست راهنمائیت فرماید، پس ترا باین وصیّت سفارش می‌نمایم

وَ اِعلَم یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنتَ آخِذٌ بِهِ إِلَیَّ مِن وَصِیَّتِی تَقوَی اَللَّهِ وَ اَلاِقتِصَارُ عَلَی مَا فَرَضَهُ اَللَّهُ عَلَیکَ وَ اَلأَخذُ بِمَا مَضَی عَلَیهِ اَلأَوَّلُونَ مِن آبَائِکَ وَ اَلصَّالِحُونَ مِن أَهلِ بَیتِکَ فَإِنَّهُم لَم یَدَعُوا أَن نَظَرُوا لِأَنفُسِهِم کَمَا أَنتَ نَاظِرٌ وَ فَکَّرُوا کَمَا أَنتَ مُفَکِّرٌ ثُمَّ رَدَّهُم آخِرُ ذَلِکَ إِلَی اَلأَخذِ بِمَا عَرَفُوا وَ اَلإِمسَاکِ عَمَّا لَم یُکَلَّفُوا

(16) و بدان ای پسرک من بهترین آنچه تو از وصیّت من فراگیری پرهیزکاری و ترس از خدا است، و اکتفاء کردن بآنچه خدا بتو واجب گردانیده، و فرا گرفتن آنچه بر آن گذشته‌اند پیشینیانت از پدران و خویشاوندان نیکویت (مانند ابو طالب، و حمزه سیّد الشّهداء و جعفر طیّار) زیرا ایشان اندیشۀ بینائی خود را ترک نکردند (در خود نگریسته سعادت و نیکبختی را یافتند) چنانکه تو در فکر و اندیشه‌ای، پس در نتیجه اندیشه آنان را به فرا گرفتن آنچه شناختند و باز ایستادن از آنچه مکلّف نشده بودند وارد ساخت (آنچه بر ایشان آشکار گشت باور داشته طبق آن رفتار نمودند، و از آنچه مشتبه و نامعلوم ماند دوری گزیدند)

فَإِن أَبَت نَفسُکَ أَن تَقبَلَ ذَلِکَ دُونَ أَن تَعلَمَ کَمَا عَلِمُوا فَلیَکُن طَلَبُکَ ذَلِکَ بِتَفَهُّمٍ وَ تَعَلُّمٍ لاَ بِتَوَرُّطِ اَلشُّبُهَاتِ وَ غُلُوِّ اَلخُصُومَاتِ وَ اِبدَأ قَبلَ نَظَرِکَ فِی ذَلِکَ بِالاِستِعَانَةِ بِإِلَهِکَ وَ اَلرَّغبَةِ إِلَیهِ فِی تَوفِیقِکَ وَ تَرکِ کُلِّ شَائِبَةٍ أَولَجَتکَ فِی شُبهَةٍ أَو أَسلَمَتکَ إِلَی ضَلاَلَةٍ

(17) پس اگر نفس تو سرباز می‌زند از اینکه آنچه خویشاوندان تو بر آن گذشتند بپذیرد بدون آنکه بداند همچنانکه آنان دانستند باید خواست تو در آن طلب فهم و تحصیل علم و دانائی باشد نه اینکه در شبهات (سخنان درهم و برهم) افتاده در جدل و زد و خوردها فرو روی (اگر نمی‌خواهی طبق روش پیشینیان رفتار کنی به سخنان گوناگون و کردار گمراهان و گمراه کنندگان اعتناء مکن، بلکه احتیاط و خودداری را از دست نداده تلاش و جستجو کن تا خود حقیقت را بدست آوری) و پیش از نظر و اندیشۀ در آن ابتداء کن بکمک خواستن از خدای خود، و برو آوردن باو برای کامروا شدن خویش و تبرک هر بدی که ترا در شکّ و شبهه اندازد، یا به ضلالت و گمراهی رساند

فَإِذَا أَیقَنتَ أَن قَد صَفَا قَلبُکَ فَخَشَعَ وَ تَمَّ رَأیُکَ فَاجتَمَعَ وَ کَانَ هَمُّکَ فِی ذَلِکَ هَمّاً وَاحِداً فَانظُر فِیمَا فَسَّرتُ لَکَ وَ إِن أَنتَ لَم یَجتَمِع لَکَ مَا تُحِبُّ مِن نَفسِکَ وَ فَرَاغِ نَظَرِکَ وَ فِکرِکَ فَاعلَم أَنَّکَ إِنَّمَا تَخبِطُ اَلعَشوَاءَ وَ تَتَوَرَّطُ اَلظَّلمَاءَ وَ لَیسَ طَالِبُ اَلدِّینِ مَن خَبَطَ أَو خَلَطَ وَ اَلإِمسَاکُ عَن ذَلِکَ أَمثَلُ

(18) پس هرگاه باور کردی که دلت صاف و پاک گشته و فروتن و فرمانبردار است، و اندیشه‌ات کامل گردیده و (از پراکندگی دور و) گرد آمده، و کوشش تو در آن بیک قصد باشد، بنگر و اندیشه کن در آنچه برای تو (در این وصیّت نامه) بیان کردم و اگر برای تو آنچه دوست می‌داری از آسودگی نظر و اندیشه‌ات گرد نیامده (دلت پاکیزه و فرمانبر نگشت و اندیشه‌ات پراکنده بود و قصدهای گوناگون داشتی) بدان تو مانند شتری که پیش رویش را نبیند در خبط بوده بینا نیستی، و در تاریکی‌ها (گمراهیها) می‌افتی، و طالب دین نیست کسیکه خبط کرده براه ندانسته رود، یا (حقّ را بباطل) بیامیزد! و (در این صورت) درنگ در چنین حال (بعقل و علم) نزدیکتر است

فَتَفَهَّم یَا بُنَیَّ وَصِیَّتِی وَ اِعلَم أَنَّ مَالِکَ اَلمَوتِ هُوَ مَالِکُ اَلحَیَاةِ وَ أَنَّ اَلخَالِقَ هُوَ اَلمُمِیتُ وَ أَنَّ اَلمُفنِی هُوَ اَلمُعِیدُ وَ أَنَّ اَلمُبتَلِیَ هُوَ اَلمُعَافِی وَ أَنَّ اَلدُّنیَا لَم تَکُن لِتَستَقِرَّ إِلاَّ عَلَی مَا جَعَلَهَا اَللَّهُ عَلَیهِ مِنَ اَلنَّعمَاءِ وَ اَلاِبتِلاَءِ وَ اَلجَزَاءِ فِی اَلمَعَادِ وَ مَا شَاءَ مِمَّا لاَ نَعلَمُ

(19) پس از پسرک من وصیّت و سفارشم را دریاب، و بدان آنکه مرگ در اختیار او می‌باشد زندگی هم در اختیار او است، و آفریننده میراننده است، و نیست کننده باز گرداننده است، و گرفتار کننده رهاننده است (خلاصه در کارها مؤثّری جز خدای بی‌همتا نیست) و دنیا پابرجا نمانده مگر بر آنچه خدا برای آن قرار داده از بخششها و آزمایش و پاداش در روز رستخیز، و بر آنچه خواسته از آنچه نمی‌دانیم

فَإِن أَشکَلَ عَلَیکَ شَیءٌ مِن ذَلِکَ فَاحمِلهُ عَلَی جَهَالَتِکَ بِهِ فَإِنَّکَ أَوَّلَ مَا خُلِقتَ جَاهِلاً ثُمَّ عُلِّمتَ وَ مَا أَکثَرَ مَا تَجهَلُ مِنَ اَلأَمرِ وَ یَتَحَیَّرُ فِیهِ رَأیُکَ وَ یَضِلُّ فِیهِ بَصَرُکَ ثُمَّ تُبصِرُهُ بَعدَ ذَلِکَ فَاعتَصِم بِالَّذِی خَلَقَکَ وَ رَزَقَکَ وَ سَوَّاکَ وَ لیَکُن لَهُ تَعَبُّدُکَ وَ إِلَیهِ رَغبَتُکَ وَ مِنهُ شَفَقَتُکَ

(20) پس اگر چیزی از امور بر تو مشکل شد (نپندار که از روی حکمت و مصلحت نبوده، بلکه) آنرا بر نادانی خود بآن پندار، زیرا تو در نخستین بار آفرینشت نادان بودی پس دانا شدی، و چه بسیار است چیزی که تو به (حکمت و مصلحت) آن نادانی و اندیشه‌ات در آن سرگردان بوده، و بینائیت در آن گمراه است، پس از آن بآن بینا گردی پس چنگ زن به (ریسمان رحمت) ایجاد کننده و روزی بخشنده و آفرینندۀ اندام زیبایت، و باید پرستش و بندگیت برای او، و رو آوردنت باو، و ترست از او باشد

وَ اِعلَم یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَداً لَم یُنبِئ عَنِ اَللَّهِ کَمَا أَنبَأَ عَنهُ اَلرَّسُولُ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَارضَ بِهِ رَائِداً وَ إِلَی اَلنَّجَاةِ قَائِداً فَإِنِّی لَم آلُکَ نَصِیحَةً وَ إِنَّکَ لَن تَبلُغَ فِی اَلنَّظَرِ لِنَفسِکَ وَ إِنِ اِجتَهَدتَ مَبلَغَ نَظَرِی لَکَ

(21) و بدان ای پسرک من، کسی خبر نداده از خدا چنانکه پیغمبر، صلّی اللّه علیه و آله، خبر داده است، پس او را پیشرو (سعادت و نیکبختی) خود دانسته، و پیشوای نجات و رهائی (از عذاب و سختیها) قرار ده، و من از نصیحت و اندرز داده بتو (در این باب) کوتاهی نکردم، و تو هرگز در فکر و اندیشۀ برای (سود) خودت به پایۀ فکر و اندیشۀ من برای تو - هر چند سعی و کوشش نمائی - نمی‌رسی

وَ اِعلَم یَا بُنَیَّ أَنَّهُ لَو کَانَ لِرَبِّکَ شَرِیکٌ لَأَتَتکَ رُسُلُهُ وَ لَرَأَیتَ آثَارَ مُلکِهِ وَ سُلطَانِهِ وَ لَعَرَفتَ أَفعَالَهُ وَ صِفَاتِهِ وَ لَکِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ کَمَا وَصَفَ نَفسَهُ لاَ یُضَادُّهُ فِی مُلکِهِ أَحَدٌ وَ لاَ یَزُولُ أَبَداً وَ لَم یَزَل

(22) و بدان ای پسرک من، هرگاه برای پروردگارت شریک و انبازی بود پیغمبران او هم برای (راهنمائی) تو می‌آمدند، و نشانه‌های پادشاهی و تسلّط او را می‌دیدی، و کردار و صفات او را می‌شناختی، و لکن خدا یکتا است چنانکه خود را وصف فرموده (در قرآن کریم س 18 ی 110 می‌فرماید: «أَنَّمٰا إِلٰهُکُم إِلٰهٌ وٰاحِدٌ» یعنی خدای شما خدای یکتا است) کسی با او در پادشاهیش و مخالفت نمی‌کند، و هرگز از بین نمی‌رود، و همیشه بوده (ابدیّ و ازلیّ‌) است

أَوَّلٌ قَبلَ اَلأَشیَاءِ بِلاَ أَوَّلِیَّةٍ وَ آخِرٌ بَعدَ اَلأَشیَاءِ بِلاَ نِهَایَةٍ عَظُمَ عَن أَن تَثبُتَ رُبُوبِیَّتُهُ بِإِحَاطَةِ قَلبٍ أَو بَصَرٍ

(23) اوّل است پیش از همۀ چیزها بی اوّلیّت (اوّل حقیقی است نه عددی، زیرا اگر برای او اوّلیّت باشد مسبوق بعدم و نیستی می‌گردد، و محدث و نو پیدا می‌باشد، و این صفت شایستۀ ممکن است نه واجب) و آخر است بعد از همۀ اشیاء بدون پایان (زیرا اگر برای او پایانی باشد بعدم و نیستی خواهد پیوست، پس واجب الوجود لذاته نخواهد بود) بزرگ است از اینکه ربوبیّت و پروردگاری او بسبب احاطۀ دلی یا چشمی اثبات شود (برتر است از اینکه دلها بعلم و دانائی یا چشمها به دیدن کنه ذات و صفات او را درک کرده بشناسند، زیرا او هرگز محاط و محدود نگردد)

فَإِذَا عَرَفتَ ذَلِکَ فَافعَل کَمَا یَنبَغِی لِمِثلِکَ أَن یَفعَلَهُ فِی صِغَرِ خَطَرِهِ وَ قِلَّةِ مَقدُرَتِهِ وَ کَثرَةِ عَجزِهِ و عَظِیمِ حَاجَتِهِ إِلَی رَبِّهِ فِی طَلَبِ طَاعَتِهِ وَ اَلخَشیَةِ مِن عُقُوبَتِهِ وَ اَلشَّفَقَةِ مِن سُخطِهِ فَإِنَّهُ لَم یَأمُرکَ إِلاَّ بِحَسَنٍ وَ لَم یَنهَکَ إِلاَّ عَن قَبِیحٍ

(24) پس چون اوصاف او را (بطوریکه بیان شد) پی بردی بکن چنانکه سزاوار است از چون تویی که بجا آورد با کوچکی قدر و منزلت، و کمی توانائی، و زیادی ناتوانی، و بسیاری نیازمندی به پروردگارش، در طلب طاعت و بندگی، و ترس از عذاب و کیفر، و بیم از غضب و خشم (دور شدن از رحمت) او، زیرا امر نکرده ترا مگر به نیکوئی، و نهی نفرموده است مگر از زشتی (شارح بحرانیّ در اینجا می‌فرماید: معتزله در باب مسئلۀ حسن و قبح عقلیّ باین کلام و مانند آن تمسّک نموده‌اند)

یَا بُنَیَّ إِنِّی قَد أَنبَأتُکَ عَنِ اَلدُّنیَا وَ حَالِهَا وَ زَوَالِهَا وَ اِنتِقَالِهَا وَ أَنبَأتُکَ عَنِ اَلآخِرَةِ وَ مَا أُعِدَّ لِأَهلِهَا فِیهَا وَ ضَرَبتُ لَکَ فِیهِمَا اَلأَمثَالَ لِتَعتَبِرَ بِهَا وَ تَحذُوَ عَلَیهَا

(25) ای پسرک من، ترا از دنیا و چگونگی و از بین رفتن و درگذشت آن آگاه ساختم، و از آخرت و آنچه برای اهل آن در آن سرا آماده گشته با خبر نمودم، و برای تو در امر دنیا و آخرت مثلها زدم تا بآنها عبرت و پند گرفته از آنها پیروی کنی!

إِنَّمَا مَثَلُ مَن خَبَرَ اَلدُّنیَا کَمَثَلِ قَومٍ سَفرٍ نَبَا بِهِم مَنزِلٌ جَدِیبٌ فَأَمُّوا مَنزِلاً خَصِیباً وَ جَنَاباً مَرِیعاً فَاحتَمَلُوا وَعثَاءَ اَلطَّرِیقِ وَ فِرَاقَ اَلصَّدِیقِ وَ خُشُونَةَ اَلسَّفَرِ وَ جُشُوبَةَ اَلمَطعَمِ لِیَأتُوا سَعَةَ دَارِهِم وَ مَنزِلَ قَرَارِهِم فَلَیسَ یَجِدُونَ لِشَیءٍ مِن ذَلِکَ أَلَماً وَ لاَ یَرَونَ نَفَقَةً فِیهِ مَغرَماً وَ لاَ شَیءَ أَحَبُّ إِلَیهِم مِمَّا قَرَّبَهُم مِن مَنزِلِهِم وَ أَدنَاهُم مِن مَحَلِّهِم

(26) مثل کسیکه دنیا را با آزمایش شناخته مانند مثل گروه مسافرینی است که در جای قحط و تنگی که موافق (آرزو و خواست) ایشان نیست جای پر آب و گیاه و گوشۀ سبز و خرّمی را قصد کنند، و رنج راه و دوری یار و سختی سفر و ناگواری خوراک را بر خود هموار نمایند تا به فراخی سرای خویش و جایگاهشان برسند پس از آن سختیها درد و آزاری نمی‌یابند، و در صرف اندوختۀ (خویش) در آن راه غرامت و تاوان نبینند (آری رنج و سختی راحت و آسودگی باشد در جائیکه بنده راه او پوید، و زیان و تاوان سود گردد آنرا که وصال جانان جوید) و نیست چیزی خوش‌آیندتر نزد ایشان از آنچه آنها را بمنزل و جایگاهشان نزدیک نماید

وَ مَثَلُ مَنِ اِغتَرَّ بِهَا کَمَثَلِ قَومٍ کَانُوا بِمَنزِلٍ خَصِیبٍ فَنَبَا بِهِم إِلَی مَنزِلٍ جَدِیبٍ فَلَیسَ شَیءٌ أَکرَهَ إِلَیهِم وَ لاَ أَفظَعَ عِندَهُم مِن مُفَارَقَةِ مَا کَانُوا فِیهِ إِلَی مَا یَهجُمُونَ عَلَیهِ وَ یَصِیرُونَ إِلَیهِ

(27) و داستان کسیکه فریب دنیا خورد (و آخرت را ندیده انگارد) چون داستان گروهی است که در منزل پر آب و گیاه و فراوانی نعمت بودند و موافق (خواست و آرزوی) آنها نبود آمدند بمنزل و جایگاه قحط و تنگی، و هیچ چیزی نزد ایشان نارواتر و سختتر نیست از جدائی جائیکه در آن بودند آنگاه که ناگهان بجای نو رسیده و بسوی آن می‌آیند!

یَا بُنَیَّ اِجعَل نَفسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَینَکَ وَ بَینَ غَیرِکَ فَأَحبِب لِغَیرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفسِکَ وَ اِکرَه لَهُ مَا تَکرَهُ لَهَا وَ لاَ تَظلِم کَمَا لاَ تُحِبُّ أَن تُظلَمَ وَ أَحسِن کَمَا تُحِبُّ أَن یُحسَنَ إِلَیکَ وَ اِستَقبِح مِن نَفسِکَ مَا تَستَقبِحُ مِن غَیرِکَ وَ اِرضَ مِنَ اَلنَّاسِ بِمَا تَرضَاهُ لَهُم مِن نَفسِکَ وَ لاَ تَقُل مَا لاَ تَعلَمُ وَ إِن قَلَّ مَا تَعلَمُ وَ لاَ تَقُل مَا لاَ تُحِبُّ أَن یُقَالَ لَکَ

(28) ای پسرک من، در آنچه بین تو و دیگری است خود را تراز و قرار ده، پس برای دیگری بپسند آنچه برای خود می‌پسندی، و نخواه برای دیگری آنچه برای خود نمی‌خواهی، و ستم مکن چنانکه نمی‌خواهی بتو ستم شود، و نیکی کن چنانکه دوست داری بتو نیکی شود، و زشت دان از خود آنچه را که از دیگری زشت پنداری و از مردم راضی و خوشنود باش بآنچه که تو خوشنود می‌شوی برای آنها از جانب خود، و آنچه نمی‌دانی مگو و اگر چه دانسته‌ات اندک باشد، و آنچه دوست نداری برایت گفته شود مگو

وَ اِعلَم أَنَّ اَلإِعجَابَ ضِدُّ اَلصَّوَابِ وَ آفَةُ اَلأَلبَابِ فَاسعَ فِی کَدحِکَ وَ لاَ تَکُن خَازِناً لِغَیرِکَ وَ إِذَا أَنتَ هُدِیتَ لِقَصدِکَ فَکُن أَخشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّکَ

(29) و بدان گردنکشی و خود بینی ناروا و بر خلاف حقّ و آفت خردها است، پس در کسب معاش خویش تلاش کن و برای دیگری خزانه‌دار مباش (با آز مال و دارائی گرد مکن و برای دیگران مگذار) و هرگاه براه راست خویش رسیدی (راه حقّ را یافتی) پس باش در فروتن‌تر و فرمانبرترین حالات برای پروردگارت

وَ اِعلَم أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ وَ أَنَّهُ لاَ غِنَی بِکَ فِیهِ عَن حُسنِ اَلاِرتِیَادِ وَ قَدرِ بَلاَغِکَ مِنَ اَلزَّادِ مَعَ خِفَّةِ اَلظَّهرِ فَلاَ تَحمِلَنَّ عَلَی ظَهرِکَ فَوقَ طَاقَتِکَ فَیَکُونَ ثِقلُ ذَلِکَ وَبَالاً عَلَیکَ

(30) و بدان که در جلوت راهی است دور و دراز و بسیار سهمگین، و در آن ترا بی نیازی نیست از طلب نیکی و توشه برداشتن به مقداری که ترا برساند با سبک بودن پشتت (از بار گران معاصی و نافرمانیها) پس بیش از طاقت و توانائی بر پشت خود بار مکن که سنگینی آن ترا بیازارد (که در راه مانده خود را نتوانی به دیگران برسانی)

وَ إِذَا وَجَدتَ مِن أَهلِ اَلفَاقَةِ مَن یَحمِلُ لَکَ زَادَکَ إِلَی یَومِ اَلقِیَامَةِ فَیُوَافِیکَ بِهِ غَداً حَیثُ تَحتَاجُ إِلَیهِ فَاغتَنِمهُ وَ حَمِّلهُ إِیَّاهُ وَ أَکثِر مِن تَزوِیدِهِ وَ أَنتَ قَادِرٌ عَلَیهِ فَلَعَلَّکَ تَطلُبُهُ فَلاَ تَجِدُهُ

(31) و هرگاه نیازمند و درمانده‌ای را بیابی که توشۀ ترا بسوی روز رستخیز ببرد و فردا در هنگام نیازمندیت آنرا بتو برساند پس او را غنیمت شمرده توشۀ خود را بر او بنه، و بسیار باو کمک کن در حالیکه توانا هستی که شاید (روز تنگدستی) او را بطلبی و نیابی

وَ اِغتَنِم مَنِ اِستَقرَضَکَ فِی حَالِ غِنَاکَ لِیَجعَلَ قَضَاءَهُ لَکَ فِی یَومِ عُسرَتِکَ

(32) و غنیمت بدان کسیرا که در زمان بی‌نیازیت از تو وام بخواهد تا در روز تنگدستیت بتو پس دهد

وَ اِعلَم أَنَّ أَمَامَکَ عَقَبَةً کَئُوداً اَلمُخِفُّ فِیهَا أَحسَنُ حَالاً مِنَ اَلمُثقِلِ وَ اَلبَطِیءُ عَلَیهَا أَقبَحُ حَالاً مِنَ اَلمُسرِعِ وَ أَنَّ مَهبَطَکَ بِهَا لاَ مَحَالَةَ عَلَی جَنَّةٍ أَو عَلَی نَارٍ فَارتَد لِنَفسِکَ قَبلَ نُزُولِکَ وَ وَطِّئِ اَلمَنزِلَ قَبلَ حُلُولِکَ فَلَیسَ بَعدَ اَلمَوتِ مُستَعتَبٌ وَ لاَ إِلَی اَلدُّنیَا مُنصَرَفٌ

(33) و بدان که در جلو تو گردنۀ بسیار دشواری است، که در آن سبکبار از گرانبار خورسندتر است، و کند رفتار از تندرو زشت و درمانده‌تر است، و فرودگاه تو در آن راه ناچار بر بهشت است یا بر آتش، پس پیش از رسیدنت (به آن سرا) برای خود پیشروی بفرست (تا برایت جای آسایش و خرّمی بدست آورد) و پیش از رفتنت منزلی آماده ساز که بعد از مرگ وسیلۀ خوشنود گرداندن نیست، و کسی بدنیا بر نمی‌گردد (در آنجا کار نیکی نمی‌توان انجام داد تا از گناه در گذرند و بدنیا باز گشتی نمی‌باشد تا از کردار زشت توبه نمایند )

وَ اِعلَم أَنَّ اَلَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلأَرضِ قَد أَذِنَ لَکَ فِی اَلدُّعَاءِ وَ تَکَفَّلَ لَکَ بِالإِجَابَةِ وَ أَمَرَکَ أَن تَسأَلَهُ لِیُعطِیَکَ وَ تَستَرحِمَهُ لِیَرحَمَکَ وَ لَم یَجعَل بَینَکَ وَ بَینَهُ مَن یَحجُبُهُ عَنکَ وَ لَم یُلجِئکَ إِلَی مَن یَشفَعُ لَکَ إِلَیهِ وَ لَم یَمنَعکَ إِن أَسَأتَ مِنَ اَلتَّوبَةِ وَ لَم یُعَاجِلکَ بِالنِّقمَةِ وَ لَم یَفضَحکَ حَیثُ اَلفَضِیحَةُ بِکَ أَولَی وَ لَم یُشَدِّد عَلَیکَ فِی قَبُولِ اَلإِنَابَةِ وَ لَم یُنَاقِشکَ بِالجَرِیمَةِ وَ لَم یُوئِسکَ مِنَ اَلرَّحمَةِ

(34) و بدان آن خدائی که بدست (قدرت و توانائی) او است خزانه‌های آسمانها و زمین دعاء و درخواست را بتو اجازه داده، و پذیرفتن را ضامن گشته است، و بتو فرموده که از او بخواهی تا ببخشد، و رحمت و مهربانی بطلبی تا مهربانی کند، و بین تو و خود کسیرا نگذاشته که او را از تو بپوشد، و ترا ناچار نگردانیده که نزد او شفیع و میانجی ببری و ترا از توبه و بازگشت جلو نگرفته اگر بدی کرده باشی، و بکیفر (گناه) تو شتاب ننموده، و رسوایت نکرده آنجا که شایستۀ رسوا شدن بودی، و در پذیرفتن توبه و بازگشت بتو سخت نگرفت، و بسبب گناه ترا در تنگی نیانداخت، و از رحمت نومید نفرمود

بَل جَعَلَ نُزُوعَکَ عَنِ اَلذَّنبِ حَسَنَةً وَ حَسَبَ سَیِّئَتَکَ وَاحِدَةً وَ حَسَبَ حَسَنَتَکَ عَشراً وَ فَتَحَ لَکَ بَابَ اَلمَتَابِ وَ بَابَ اَلاِستِیعَابِ فَإِذَا نَادَیتَهُ سَمِعَ نِدَاءَکَ وَ إِذَا نَاجَیتَهُ عَلِمَ نَجوَاکَ فَأَفضَیتَ إِلَیهِ بِحَاجَتِکَ وَ أَبثَثتَهُ ذَاتَ نَفسِکَ وَ شَکَوتَ إِلَیهِ هُمُومَکَ وَ اِستَکشَفتَهُ کُرُوبَکَ وَ اِستَعَنتَهُ عَلَی أُمُورِکَ وَ سَأَلتَهُ مِن خَزَائِنِ رَحمَتِهِ مَا لاَ یَقدِرُ عَلَی إِعطَائِهِ غَیرُهُ مِن زِیَادَةِ اَلأَعمَارِ وَ صِحَّةِ اَلأَبدَانِ وَ سَعَةِ اَلأَرزَاقِ

(35) بلکه خودداری ترا از گناه حسنه و کار نیک قرار داد، و سیّئه و کار بد ترا یک گناه و حسنه و کار نیکویت را ده برابر شمرد، و برای تو در توبه و بازگشت و خوشنود ساختن را گشود پس هر وقت او را بخوانی صدایت را می‌شنود، و هرگاه با او مناجات و راز و نیاز کنی راز دلت را میداند، پس خواست خود را باو می‌رسانی، و راز دلت را پیشش آشکار می‌سازی، و از اندوههایت باو شکایت و درد دل میکنی و از او چارۀ گرفتاریهایت را می‌خواهی، و بر کارهایت کمک و یاری می‌جویی، و از خزانه‌های رحمتش می‌خواهی آنچه را که غیر او بر بخشیدنش توانا نیست: از قبیل درازی زندگانیها و درستی تنها و فراخی روزیها

ثُمَّ جَعَلَ فِی یَدَیکَ مَفَاتِیحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَکَ فِیهِ مِن مَسأَلَتِهِ فَمَتَی شِئتَ اِستَفتَحتَ بِالدُّعَاءِ أَبوَابَ نِعمَتِهِ وَ اِستَمطَرتَ شَآبِیبَ رَحمَتِهِ فَلاَ یُقَنِّطَنَّکَ إِبطَاءُ إِجَابَتِهِ فَإِنَّ اَلعَطِیَّةَ عَلَی قَدرِ اَلنِّیَّةِ

(36) و در دو دست تو کلیدهای خزانه‌هایش را نهاده به چیزی که برای تو در آن از درخواست از او اجازه فرموده، پس هرگاه بخواهی بسبب دعاء درهای نعمتش را بگشائی، و پی در پی رسیدن بارانهای رحمتش را درخواست نمائی، باید دیر اجابت و پذیرفتن خدا ترا نومید نگرداند، زیرا بخشش باندازۀ نیّت و تصمیم است (اجابت دعاء بسته بخلوص نیّت و استقامت است)

وَ رُبَّمَا أُخِّرَت عَنکَ اَلإِجَابَةُ لِیَکُونَ ذَلِکَ أَعظَمَ لِأَجرِ اَلسَّائِلِ وَ أَجزَلَ لِعَطَاءِ اَلآمِلِ وَ رُبَّمَا سَأَلتَ اَلشَّیءَ فَلاَ تُؤتَاهُ وَ أُوتِیتَ خَیراً مِنهُ عَاجِلاً أَو آجِلاً أَو صُرِفَ عَنکَ لِمَا هُوَ خَیرٌ لَکَ فَلَرُبَّ أَمرٍ قَد طَلَبتَهُ فِیهِ هَلاَکُ دِینِکَ لَو أُوتِیتَهُ فَلتَکُن مَسأَلَتُکَ فِیمَا یَبقَی لَکَ جَمَالُهُ وَ یُنفَی عَنکَ وَبَالُهُ فَالمَالُ لاَ یَبقَی لَکَ وَ لاَ تَبقَی لَهُ

(37) و بسا اجابت تو بتأخیر افتد تا پاداش برای درخواست کننده بزرگتر و بخشش برای امیدوار بیشتر باشد (چون هر چند در اجابت تأخیر شود درخواست بیشتر گردد و راز و نیاز بهتر کند، پس بیشتر سزاوار عطاء و بخشش شود) و بسا چیزی (از خداوند متعال) درخواست می‌نمایی و بتو داده نمی‌شود و بهتر از آن در دنیا یا آخرت بتو داده میشود، یا اجابت نمی‌شود برای چیزیکه برای تو بهتر است و بسا چیزی را می‌طلبی که اگر بتو داده شود تباهی دین تو در آن است، پس (بنابر این) باید بخواهی چیزی که نیکوئی آن برایت برقرار و آزار آن از تو برکنار باشد (خلاصه بخواه آنچه را که موجب سعادت و نیکبختی همیشگی است) و (چون بیشتر درخواستها مال و دارائی دنیا است، در نکوهش آن می‌فرماید:) مال برای تو نمی‌ماند، و تو برای آن نخواهی ماند (در آخرت با تو نیست که سود بخشد، و تو در دنیا نمی‌مانی که از آن بهره ببری )

وَ اِعلَم أَنَّکَ إِنَّمَا خُلِقتَ لِلآخِرَةِ لاَ لِلدُّنیَا وَ لِلفَنَاءِ لاَ لِلبَقَاءِ وَ لِلمَوتِ لاَ لِلحَیَاةِ وَ أَنَّکَ فِی مَنزِلِ قُلعَةٍ وَ دَارِ بُلغَةٍ وَ طَرِیقٍ إِلَی اَلآخِرَةِ وَ أَنَّکَ طَرِیدُ اَلمَوتِ اَلَّذِی لاَ یَنجُو مِنهُ هَارِبُهُ وَ لاَ یَفُوتُهُ طَالِبُهُ وَ لاَ بُدَّ أَنَّهُ مُدرِکُهُ

(38) و بدان که تو آفریده شده ای برای آخرت نه برای دنیا، و برای نیستی نه برای هستی، و برای مردن نه برای زندگانی، و تو در جای کوچ می‌باشی، و در سرای موقّت و در راه بسوی آخرت هستی (پس دلبستن به چنین جائی روا نیست) و تو راندۀ مرگی که گریزنده از آن رهائی نمی‌یابد، و جوینده آنرا از دست نمی‌دهد، و ناچار مرگ او را در می‌یابد

فَکُن مِنهُ عَلَی حَذَرٍ أَن یُدرِکَکَ وَ أَنتَ عَلَی حَالٍ سَیِّئَةٍ قَد کُنتَ تُحَدِّثُ نَفسَکَ مِنهَا بِالتَّوبَةِ فَیَحُولَ بَینَکَ وَ بَینَ ذَلِکَ فَإِذَا أَنتَ قَد أَهلَکتَ نَفسَکَ

(39) پس بر حذر باش و بترس از اینکه مرگ ترا دریابد در وقت گناه کردن که با خود می‌گفتی از آن توبه می‌نمایم و بین تو و اندیشه‌ات جدائی اندازد که در این حال خود را تباه ساخته‌ای (زیرا با چنین اندیشۀ دور از خردمندی گناه کرده و بکیفر آن گرفتار شده‌ای)

یَا بُنَیَّ أَکثِر مِن ذِکرِ اَلمَوتِ وَ ذِکرِ مَا تَهجُمُ عَلَیهِ وَ تُفضِی بَعدَ اَلمَوتِ إِلَیهِ حَتَّی یَأتِیَکَ وَ قَد أَخَذتَ مِنهُ حِذرَکَ وَ شَدَدتَ لَهُ أَزرَکَ وَ لاَ یَأتِیَکَ بَغتَةً فَیَبهَرَکَ

(40) ای پسرک من، بیاد مرگ و بیاد پیشآمدهای بعد از مرگ که ناگاه بآن در آیی بسیار باش، تا وقتی که مرگ نزد تو آید تو خود را آماده نموده و (سلاح خویش را پوشیده) کمر بسته باشی، و مبادا ناگاه مرگ ترا دریابد که (آمادۀ آن نباشی) بر تو غلبه نماید!

وَ إِیَّاکَ أَن تَغتَرَّ بِمَا تَرَی مِن إِخلاَدِ أَهلِ اَلدُّنیَا إِلَیهَا وَ تَکَالُبِهِم عَلَیهَا فَقَد نَبَّأَکَ اَللَّهُ عَنهَا وَ نَعَت لَکَ نَفسَهَا وَ تَکَشَّفَت لَکَ عَن مَسَاوِیهَا فَإِنَّمَا أَهلُهَا کِلاَبٌ عَاوِیَةٌ وَ سِبَاعٌ ضَارِیَةٌ یَهِرُّ بَعضُهَا بَعضاً وَ یَأکُلُ عَزِیزُهَا ذَلِیلَهَا وَ یَقهَرُ کَبِیرُهَا صَغِیرَهَا نَعَمٌ مُعَقَّلَةٌ وَ أُخرَی مُهمَلَةٌ قَد أَضَلَّت عُقُولَهَا وَ رَکِبَت مَجهُولَهَا سُرُوحُ عَاهَةٍ بِوَادٍ وَعثٍ لَیسَ لَهَا رَاعٍ یُقِیمُهَا وَ لاَ مُسِیمٌ یُسِیمُهَا

(41) و بترس از اینکه گول بخوری به دلبستگی و اعتماد اهل دنیا بآن و حرص و دشمنی آنان بر سر آن که خداوند ترا از آن خبر داده (در قرآن کریم س 29 ی 64 می‌فرماید: «وَ مٰا هٰذِهِ اَلحَیٰاةُ اَلدُّنیٰا إِلاّٰ لَهوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ اَلدّٰارَ اَلآخِرَةَ لَهِیَ اَلحَیَوٰانُ لَو کٰانُوا یَعلَمُونَ‌» یعنی زندگانی دنیا فسون و بازیچه‌ای بیش نیست و اگر بدانند آخرت سرای زندگانی است) و دنیا خود را برای تو وصف نموده، و بدیهایش را آشکار ساخته (رفتارش را در بارۀ دیگران می‌بینی) و دنیا خواهان (مانند) سگهای فریاد کننده و درندگانی شکارجو هستند، بعضی از آنها را از بعضی دیگر بد آمده فریاد کند، و توانای آنها ناتوانشان را بخورد، و بزرگ آنها بر کوچکشان با زور زیان رساند (و مانند) چهار پائی باشند (که بعضی از آنها) بسته شده‌اند (مثل کسانیکه بینای بدین نیستند، ولی بظاهر شرع رفتار نموده از معاصی و گناهان می‌پرهیزند، پس آنها چون چهار پائی هستند که چراننده آنرا بسته، چنانکه شارح بحرانیّ فرموده) و بعضی دیگر چهار پائی باشند رها شده که گم کرده‌اند خردشان را، و در بیراهه سوارند، چهار پایانی هستند سر داده شده برای چرای آفت و زیان در بیابان سخت و دشوار! چوپانی ندارند که نگاه‌داریشان نماید، و نه چراننده‌ای که بچراندشان!

سَلَکَت بِهِمُ اَلدُّنیَا طَرِیقَ اَلعَمَی وَ أَخَذَت بِأَبصَارِهِم عَن مَنَارِ اَلهُدَی فَتَاهُوا فِی حَیرَتِهَا وَ غَرِقُوا فِی نِعمَتِهَا وَ اِتَّخَذُوهَا رَبّاً فَلَعِبَت بِهِم وَ لَعِبُوا بِهَا وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا

(42) دنیا ایشان را براه کوری و گمراهی می‌برد، و دیده‌هاشان را از دیدن نشانۀ هدایت و رستگاری پوشانده، پس در گمراهی آن سرگردانند، و در نعمت و خوشی آن فرو رفته، و (بر اثر شیفتگی و دل بستن بآن) آنرا پروردگار خود قرار داده‌اند، پس دنیا با آنان بازی میکند (عقلهاشان را ربود) و ایشان هم با دنیا بازی میکنند (سرگرم به آنند) و آنچه (مرگ و سختیهای بعد از آن و روز رستخیز که) در پی آنست فراموش کرده‌اند!!

رُوَیداً یُسفِرُ اَلظَّلاَمُ کَأَن قَد وَرَدَتِ اَلأَظعَانُ یُوشِکُ مَن أَسرَعَ أَن یَلحَقَ

(43) اندکی مداراة کن و مهلت ده تا تاریکی برطرف شود که گویا هودجها رسید (مسافرین وارد شدند)! نزدیکست شتابنده بپیوندد (بزودی دلباختگان دنیا به کاروان پیشین که هنوز به جایگاه همیشگی فرود نیامده‌اند می‌رسند، و کیفر کردارشان را خواهند دید )

وَ اِعلَم یَا بُنَیَّ أَنَّ مَن کَانَت مَطِیَّتُهُ اَللَّیلَ وَ اَلنَّهَارَ فَإِنَّهُ یُسَارُ بِهِ وَ إِن کَانَ وَاقِفاً وَ یَقطَعُ اَلمَسَافَةَ وَ إِن کَانَ مُقِیماً وَادِعاً

(44) و بدان ای پسرک من، هر که شتر سواری او شب و روز را برود پس او را هم می‌برد اگر چه خود او راه نرود، و راه را می‌پیماید اگر چه در استراحت و آرامش باشد (کنایه از اینکه انسان در دنیا پندارد که ماندنی است غافل از اینکه شب و روز او را اسیر می‌دهد تا زندگانیش را بپایان رساند )

وَ اِعلَم یَقِیناً أَنَّکَ لَن تَبلُغَ أَمَلَکَ وَ لَن تَعدُوَ أَجَلَکَ وَ أَنَّکَ فِی سَبِیلِ مَن کَانَ قَبلَکَ فَخَفِّض فِی اَلطَّلَبِ وَ أَجمِل فِی اَلمُکتَسَبِ فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَد جَرَّ إِلَی حَرَبٍ وَ لَیسَ کُلُّ طَالِبٍ بِمَرزُوقٍ وَ لاَ کُلُّ مُجمِلٍ بِمَحرُومٍ

(45) و یقین بدان و باور کن که هرگز به آرزوی خود نخواهی رسید، و هرگز از مرگ خویش نتوانی رست، و تو در راه کسانی هستی که پیش از تو بودند، پس (با این صورت که از مرگ چاره‌ای نیست) در تلاش (مال و دارائی) مداراة کن و آسان گیر، و در آنچه کسب میشود سعی و کوشش نیکو نما (حریص نباش که نتیجۀ آن هلاک و تباهی است) زیرا بسا تلاش است که موجب نیستی مال گردد، و نیست هر تلاش کننده‌ای در یابنده، و هر میانه رو نومید گردیده

وَ أَکرِم نَفسَکَ عَن کُلِّ دَنِیَّةٍ وَ إِن سَاقَتکَ إِلَی اَلرَّغَائِبِ فَإِنَّکَ لَن تَعتَاضَ بِمَا تَبذُلُ مِن نَفسِکَ عِوَضاً وَ لاَ تَکُن عَبدَ غَیرِکَ وَ قَد جَعَلَکَ اَللَّهُ حُرّاً وَ مَا خَیرُ خَیرٍ لاَ یُنَالُ إِلاَّ بِشَرٍّ وَ یُسرٍ لاَ یُنَالُ إِلاَّ بِعُسرٍ

(46) و گرامی دار نفست را از هر زبونی و پستی هر چند ترا به نعمتهای بیشمار رساند، زیرا هرگز برابر آنچه از نفس خویش صرف میکنی عوض نخواهی یافت، و بندۀ دیگری مباش (بطمع مال و جاه بکسی سر فرود نیاور) که خدا ترا آزاد گردانیده، و چه خوبی دارد نیکوئی (مال و جاهی) که نرسد مگر به بدی (ریختن آبرو نزد دیگری) و چه سودی دارد گشایشی که بدست نمی‌آید مگر به دشواری‌؟!

وَ إِیَّاکَ أَن تُوجِفَ بِکَ مَطَایَا اَلطَّمَعِ فَتُورِدَکَ مَنَاهِلَ اَلهَلَکَةَ وَ إِنِ اِستَطَعتَ أَلاَّ یَکُونَ بَینَکَ وَ بَینَ اَللَّهِ ذُو نِعمَةٍ فَافعَل فَإِنَّکَ مُدرِکٌ قِسمَکَ وَ آخِذٌ سَهمَکَ وَ إِنَّ اَلیَسِیرَ مِنَ اَللَّهِ سُبحَانَهُ أَعظَمُ وَ أَکرَمُ مِنَ اَلکَثِیرِ مِن خَلقِهِ وَ إِن کَانَ کُلٌّ مِنهُ

(47) و بر حذر باش از اینکه شترهای طمع و از ترا به تندی به آبشخورهای تباهی ببرند (بر اثر طمع و آز بدنیا و کالای آن مرتکب حرام مشو که بعذاب الهیّ گرفتار خواهی شد) و اگر توانائی داری که بین تو و خدا بخشنده‌ای نباشد چنان خواه (آبروی خود پیش دیگری مریز) زیرا تو (از خوان دنیا) قسمت خویش را می‌یابی، و بهره‌ات را می‌بری! و اندک از جانب خداوند سبحان برتر و ارجمندتر است از بسیاری که از خلق او برسد هر چند همه از او است

وَ تَلاَفِیکَ مَا فَرَطَ مِن صَمتِکَ أَیسَرُ مِن إِدرَاکِکَ مَا فَاتَ مِن مَنطِقِکَ وَ حِفظُ مَا فِی اَلوِعَاءِ بِشَدِّ اَلوِکَاءِ وَ حِفظُ مَا فِی یَدَیکَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِن طَلَبِ مَا فِی یَدِ غَیرِکَ

(48) و تدارک آنچه از تو بر اثر خاموشیت نرسیده آسانتر است از دریافتنت چیزی را که بسبب گفتارت از دست رفته (زیرا سخن در اختیار تو است تا زمانیکه نگفته باشی، و چون گفتی تو در اختیار آنی، پس خاموشی از پر گوئی بهتر است) و نگاه‌داری چیزیکه در ظرف است به استواری بند آن است (اگر بند مشک سست باشد آب می‌ریزد و از بین می‌رود، همچنین اگر بند زبان شخص محکم نباشد سخن بیجا از آن بیرون آید و پشیمانی را سودی نیست) و نگاه‌داری آنچه در دو دست تو است نزد من بهتر است از خواستن آنچه در دست دیگری است (مال و دارائی داشتن بهتر از اسرافی است که شخص را بدیگری نیازمند سازد)

وَ مَرَارَةُ اَلیَأسِ خَیرٌ مِنَ اَلطَّلَبِ إِلَی اَلنَّاسِ وَ اَلحِرفَةُ مَعَ اَلعِفَّةِ خَیرٌ مِنَ اَلغِنَی مَعَ اَلفُجُورِ وَ اَلمَرءُ أَحفَظُ لِسِرِّهِ وَ رُبَّ سَاعٍ فِیمَا یَضُرُّهُ مَن أَکثَرَ أَهجَرَ وَ مَن تَفَکَّرَ أَبصَرَ

(49) و تلخی نومیدی (درویشی) نیکوتر است از دست دراز نمودن بسوی مردم، و کار با عفّت و پاکدامنی خوبتر است از توانگری با گناه و بزه، و مرد راز خود را بهتر نگاه می‌دارد (چون کوشش برای پنهان داشتنش از دیگری بیشتر است) و بسا کوشش کننده در چیزی است که او را زیان می‌رساند، پر گو هرزه گو میشود، و هر که (در کار دنیا و آخرت خویش) اندیشه نماید بینا گردد

قَارِن أَهلَ اَلخَیرِ تَکُن مِنهُم وَ بَایِن أَهلَ اَلشَّرِّ تَبِن عَنهُم بِئسَ اَلطَّعَامُ اَلحَرَامُ وَ ظُلمُ اَلضَّعِیفِ أَفحَشُ اَلظُّلمِ إِذَا کَانَ اَلرِّفقُ خُرقاً کَانَ اَلخُرقُ رِفقاً رُبَّمَا کَانَ اَلدَّوَاءُ دَاءً وَ اَلدَّاءُ دَوَاءً وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَیرُ اَلنَّاصِحِ وَ غَشَّ اَلمُستَنصَحُ

(50) با نیکوکاران بپیوند تا از ایشان باشی، و از بدان جدا شو تا از ایشان نباشی، بد خوراکی است حرام، و ستم بر ناتوان زشتترین ستمست جائیکه مداراة و همواری سختگیری و درشتی باشد سختگیری و درشتی مداراة و همواری است (آنجا که نرمی سود ندهد درشتی پسندیده است، و آنجا که عقل بکار ناید دیوانگی در آن شاید) بسا دارو درد و درد دارو گردد (گاهی مصلحت شخص در درویشی و بیماری است نه توانگری و تندرستی) و بسا پند دهد کسیکه نباید پند دهد و پند خواسته شده خیانت کند (بسا دشمن خردمند و دور اندیش یا نادان به سود و زیانت ترا پند دهد، و دوستت خیانت کرده راه نیکوئی را بتو ننماید)

وَ إِیَّاکَ وَ اَلاِتِّکَالَ عَلَی اَلمُنَی فَإِنَّهَا بَضَائِعُ اَلنُّوکَی وَ اَلعَقلُ حِفظُ اَلتَّجَارُبِ وَ خَیرُ مَا جَرَّبتَ مَا وَعَظَکَ بَادِرِ اَلفُرصَةَ قَبلَ أَن تَکُونَ غُصَّةً لَیسَ کُلُّ طَالِبٍ یُصِیبُ وَ لاَ کُلُّ غَائِبٍ یَئُوبُ

(51) و برحذر باش از اعتماد و بستگی به آرزوها، زیرا آرزوها سرمایۀ احمقها و کم خردان است، و خرد نگاه‌داری آزمایشها است (خردمند تجربه و آزمایش را از دست ندهد، و بی‌خرد زود آنرا فراموش کند) و بهتر تجربه و آزمایشی که نمودی آنست که ترا پند دهد، بشتاب هنگام فرصت داشتن پیش از آنکه فرصت اندوه گردد، هر جوینده‌ای (آنچه را می‌جوید) نمی‌یابد، و نه هر مسافری باز آید (دل بدنیا بند و فرصت از دست مده و برای آخرت توشه بردار که فرصت هموار بدست نمی‌آید و مسافر مرگ باز نگردد)

وَ مِنَ اَلفَسَادِ إِضَاعَةُ اَلزَّادِ وَ مَفسَدَةُ اَلمَعَادِ وَ لِکُلِّ أَمرٍ عَاقِبَةٌ سَوفَ یَأتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ اَلتَّاجِرُ مُخَاطِرٌ وَ رُبَّ یَسِیرٍ أَنمَی مِن کَثِیرٍ

(52) و از جمله تباهکاری از دست دادن توشه (تقوی و پرهیزکاری، یا صرف مال در شهوات و خواهشهای نفس) و تباه ساختن آخرت است، و هر کاری را پایانی است (خردمند کسی است که اندیشۀ پایان کار نماید) آنچه برایت مقدّر است زود بتو می‌رسد (این همه رنج مکش و دین و دنیای خویش تباه نگردان) بازرگان و سوداگر (که برای بدست آوردن مال و دارائی دریاها و بیابانها می‌پیماید) خود را در خطر و تباهی می‌اندازد، و بسا (مال) اندک که برکت آن از (مال) بسیار، بیشتر باشد (آنچه پیشه‌ور و پاکدامن بدست آورد خیر و برکتش در دنیا و آخرت بیشتر از دارائی توانگر بزهکار است )

وَ لاَ خَیرَ فِی مُعِینٍ مَهِینٍ وَ لاَ فِی صَدِیقٍ ظَنِینٍ سَاهِلِ اَلدَّهرَ مَا ذَلَّ لَکَ قُعُودُهُ وَ لاَ تُخَاطِر بِشَیءٍ رَجَاءَ أَکثَرَ مِنهُ وَ إِیَّاکَ أَن تَجمَحَ بِکَ مَطِیَّةُ اَللَّجَاجِ

(53) و سودی نیست دریاری کنندۀ پست و خوار (زیرا او اگر توانا بود خود را از ذلّت و خواری می‌رهاند) و نه در دوست متهّم (بنفاق و دوروئی، زیرا اعتماد باو نیست، چون سود خویش جوید و از زیان دوست باک نداشته باشد) زمانه را آسان گیر و هموار دار مادامی که شتر جوان زمانه رام تو است، و خود را بچیزی برای امیدواری به بیشی آن در خطر و تباهی میفکن (برای زیاده کردن مال و دارائی حرص مزن که بسختیها گرفتار خواهی شد) و بر حذر باش از اینکه شتر سواریت سرکشی کند! (بترس از لجاج و ستیزگی که در کار چنان گرفتارت نماید که نتوانی رهائی یافت)

اِحمِل نَفسَکَ مِن أَخِیکَ عِندَ صَرمِهِ عَلَی اَلصِّلَةِ وَ عِندَ صُدُودِهِ عَلَی اَللُّطفِ وَ اَلمُقَارَبَةِ وَ عِندَ جُمُودِهِ عَلَی اَلبَذلِ وَ عِندَ تَبَاعُدِهِ عَلَی اَلدُّنُوِّ وَ عِندَ شِدَّتِهِ عَلَی اَللِّینِ وَ عِندَ جُرمِهِ عَلَی اَلعُذرِ حَتَّی کَأَنَّکَ لَهُ عَبدٌ وَ کَأَنَّهُ ذُو نِعمَةٍ عَلَیکَ وَ إِیَّاکَ أَن تَضَعَ ذَلِکَ فِی غَیرِ مَوضِعِهِ أَو أَن تَفعَلَهُ بِغَیرِ أَهلِهِ

(54) و وادار خود را در بارۀ برادر (همکیش و دوست) خود بر پیوستن هنگام جدائی او، و بر مهربانی و دوستی هنگام دوری او، و بر بخشش هنگام بخل و خودداری او، و بر نزدیکی هنگام دوری نمودن او، و بر نرمی هنگام درشتی او، و بر عذر هنگام بد کاری او (خلاصه در برابر بدیهای او نیکی کن) بطوریکه مانند آن باشد که تو او را بنده و او بر تو صاحب بخشش است، و بر حذر باش از اینکه آنچه بیان شد در غیر جای خود بکار بری (با منافق چنین رفتار کنی) یا آنها را در بارۀ کسیکه لیاقت ندارد (اوباش) بجا آوری (چون نیکی با منافق و نا اهل تخم در شوره‌زار افکندن است)

لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِیقِکَ صَدِیقاً فَتُعَادِیَ صَدِیقَکَ وَ اِمحَض أَخَاکَ اَلنَّصِیحَةَ حَسَنَةً کَانَت أَو قَبِیحَةً وَ تَجَرَّعِ اَلغَیظَ فَإِنِّی لَم أَرَ جُرعَةً أَحلَی مِنهَا عَاقِبَةً وَ لاَ أَلَذَّ مَغَبَّةً وَ لِن لِمَن غَالَظَکَ فَإِنَّهُ یُوشِکُ أَن یَلِینَ لَکَ وَ خُذ عَلَی عَدُوِّکَ بِالفَضلِ فَإِنَّهُ أَحلَی اَلظَّفَرَینِ

(55) با دشمن دوستت دوستی مکن که با دوست خود دشمنی کرده‌ای، و برای برادر (همکیش و دوست) خود پند را خالص و بی‌آلایش گردان (جز رضای خدا در اندرز باو قصدی نداشته باش) خواه (اندرز تو نزد او) نیکو باشد یا زشت، خشم را کم کم فرو بر (خود را نگاه‌دار) زیرا من آشامیدنی شیرین‌تر و گواراتر از آن در پایان ندیدم و نرم باش در برابر کسیکه با تو خشم و درشتی میکند، زیرا (نرمی تو او را شرمنده سازد، و) زود باشد که بتو نرمی کند (این در صورتی است که طرف اهل باشد و گر نه در برابر خشم او درشتی باید) و با دشمنت احسان و نیکی کن که آن شیرین‌تر از (یکی از) دو فیروزی (انتقام و بکیفر رساندن، و گذشت و نیکی کردن) است (فیروزی با نیکی شیرین‌تر و سودمندتر است از فیروزی انتقام، و این اندیشۀ اخیار و نیکان است، ولی در نظر اشرار و بدان انتقام و قتل و غارت گوارتر است)

وَ إِن أَرَدتَ قَطِیعَةَ أَخِیکَ فَاستَبقِ لَهُ مِن نَفسِکَ بَقِیَّةً یَرجِعُ إِلَیهَا إِن بَدَا لَهُ ذَلِکَ یَوماً مَا وَ مَن ظَنَّ بِکَ خَیراً فَصَدِّق ظَنَّهُ وَ لاَ تُضِیعَنَّ حَقَّ أَخِیکَ اِتِّکَالاً عَلَی مَا بَینَکَ وَ بَینَهُ فَإِنَّهُ لَیسَ لَکَ بِأَخٍ مَن أَضَعتَ حَقَّهُ وَ لاَ یَکُن أَهلُکَ أَشقَی اَلخَلقِ بِکَ

(56) و اگر خواستی از برادر (همکیش و دوست) خود قطع کرده ببری، پس جای مقداری از دوستیت را باقی گزار که آن دوست بتواند بآن باز گردد اگر روزی از روزها آن دوستی برای او پیش آید (هنگام دوری جستن یا زد و خورد با دوست هر سخنی باو مگو و هر کاری مکن، بلکه جای آشتی باقی گذار تا در موقع پشیمانی هر یک از شما بکار آید) و هر که بتو گمان خیر و نیکی برد گمانش را راست پندار (چون ترا نیک دانسته و چشم نیکی بتو دوخته، ترک خیر و نیکی ناروا است) و البتّه حقّ برادر را تباه مگردان باعتماد و بستگی به دوستی که بین تو و او است که برادرت نیست کسیکه حقّ او را تباه سازی، و باید اهل بیت و نزدیکانت نسبت بتو بد بختترین مردم نباشند (نزدیکانت ببخشش و نیکی تو از دیگران سزاوارترند، چنانکه گویند: چراغی که خانه را باید بر مسجد نشاید)

وَ لاَ تَرغَبَنَّ فِیمَن زَهِدَ عَنکَ وَ لاَ یَکُونَنَّ أَخُوکَ عَلَی مُقَاطَعَتِکَ أَقوَی مِنکَ عَلَی صِلَتِهِ وَ لاَ یَکُونَنَّ عَلَی اَلإِسَاءَةِ أَقوَی مِنکَ عَلَی اَلإِحسَانِ وَ لاَ یَکبُرَنَّ عَلَیکَ ظُلمُ مَن ظَلَمَکَ فَإِنَّهُ یَسعَی فِی مَضَرَّتِهِ وَ نَفعِکَ وَ لَیسَ جَزَاءُ مَن سَرَّکَ أَن تَسُوءَهُ

(57) و البتّه آشنائی مکن با کسیکه از تو دوری جوید (چون آشنائی با کسیکه نمی‌خواهد موجب سر شکستگی شخص و ستم کردن بر خود می‌باشد) و باید بریدن برادرت (همکیش و دوستت) بر پیوستن تو با او و بدی کردنش بر نیکی تو تواناتر نباشد (خلاصه هر چه او اسباب جدائی فراهم سازد تو موجبات پیوستگی پیش آور) و باید ستم ستمگر بر تو بزرگ نیاید، زیرا او به زیان خود (کیفری که برای ستمگران مقرّر گشته) و سود تو (پاداشی که به شکیبایی بر ظلم و ستم وعده شده) کوشش می‌نماید، و پاداش کسیکه ترا شاد گردانده آن نیست که تو او را اندوهگین سازی

وَ اِعلَم یَا بُنَیَّ أَنَّ اَلرِّزقَ رِزقَانِ رِزقٌ تَطلُبُهُ وَ رِزقٌ یَطلُبُکَ فَإِن أَنتَ لَم تَأتِهِ أَتَاکَ مَا أَقبَحَ اَلخُضُوعَ عِندَ اَلحَاجَةِ وَ اَلجَفَاءَ عِندَ اَلغِنَی إِنَّمَا لَکَ مِن دُنیَاکَ مَا أَصلَحتَ بِهِ مَثوَاکَ وَ إِن جَزِعتَ عَلَی مَا تَفَلَّتَ مِن یَدَیکَ فَاجزَع عَلَی کُلِّ مَا لَم یَصِل إِلَیکَ اِستَدِلَّ عَلَی مَا لَم یَکُن بِمَا قَد کَانَ فَإِنَّ اَلأُمُورَ أَشبَاهٌ

(58) و بدان ای پسرک من، روزی دو گونه است: روزی که تو آنرا می‌جویی، و روزی که ترا می‌جوید که اگر بسوی آن نرفته باشی بتو خواهد رسید چه زشت است فروتنی هنگام نیازمندی و تنگدستی و ستم و سختگیری هنگام بی‌نیازی (روش مردمان فرومایه آنست که چون نیازمند باشند فروتنی کنند، و چون بی‌نیاز شوند درشتخویی و سرکشی نمایند، و خداوند در نکوهش آنان در قرآن کریم س 70 ی 19 می‌فرماید: «إِنَّ اَلإِنسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً» ی 20 «إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً» ی 21 «وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلخَیرُ مَنُوعاً» یعنی انسان حریص و ناشکیبا آفریده شده است، چون او را زیان رسد بسیار بی‌قراری کند و چون خیر و نیکوئی «مال و دارائی» باو رو آورد «از نفاق و بخشش در راه خدا» سخت خود را باز دارد) سود تو از دنیایت آنست که جای (همیشگی یعنی آخرت) خود را بآن اصلاح کنی (و غیر آن آنچه بکار بری یا بعد از خویشتن بگذاری بتو سود نرسانده دستگیری ننماید) و اگر زاری میکنی بر آنچه از دو دستت بیرون رفته پس زاری کن بآنچه بتو نرسیده است (همانطوری که زاری بر آنچه بتو نرسیده سودی ندارد زاری بر آنچه از دستت رفته بی‌فایده است، بنابر این بایستی به پیشآمد راضی بوده برای کالای دنیا افسرده نشد) دلیل آور بر آنچه که نبوده بآنچه که بوده است (از آنچه می‌بینی بآنچه ندیده‌ای پی بر تا از بینایان و کار آگهان باشی) زیرا امور (دنیا) مانند یکدیگرند

وَ لاَ تَکُونَنَّ مِمَّن لاَ تَنفَعُهُ اَلعِظَةُ إِلاَّ إِذَا بَالَغتَ فِی إِیلاَمِهِ فَإِنَّ اَلعَاقِلَ یَتَّعِظُ بِالأَدَبِ وَ اَلبَهَائِمَ لاَ تَتَّعِظُ إِلاَّ بِالضَّربِ اِطرَح عَنکَ وَارِدَاتِ اَلهُمُومِ بِعَزَائِمِ اَلصَّبرِ وَ حُسنِ اَلیَقِینِ مَن تَرَکَ اَلقَصدَ جَارَ وَ اَلصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ وَ اَلصَّدِیقُ مَن صَدَقَ غَیبُهُ وَ اَلهَوَی شَرِیکُ اَلعَمَی

(59) و باید از کسانی نباشی که پند دادن بآنها سود نرساند مگر هنگامی که به آزردن و رنجاندنشان بکوشی، زیرا خردمند به ادب و یاد دادن پند می‌آموزد، و چهار پایان پیروی نمی‌کنند مگر بکتک اندوههائی که بتو رو آورد با اندیشه‌های شکیبائی و نیک باوری (به خدای تعالی) از خود دور کن (بآنچه خدا خواسته تن ده که سعادت و نیکبختی تو در آنست) هر که راه راست و میانه را بگذاشت از حقّ دوری گزیده و بخود ستم روا داشته است، دوست به منزلۀ خویش است (آنچه در بارۀ خویشاوند رعایت میکنی در بارۀ او نیز باید بکار بری) دوست کسی است که نهانیش راست باشد (آنچه در حضور اظهار می‌نماید در غیاب هم چنان کند، و گر نه منافق و دو رواست که به مصلحت خود دوست جلوه می‌نماید) و هوا و خواهش شریک کوری است (همانطور که نابینا چیزی نمی‌بیند، شیفتۀ هوا هم بکور دلی نیک و بد و سود و زیان خویش نشناسد)

وَ رُبَّ بَعِیدٍ أَقرَبُ مِن قَرِیبٍ وَ قَرِیبٍ أَبعَدُ مِن بَعِیدٍ وَ اَلغَرِیبُ مَن لَم یَکُن لَهُ حَبِیبٌ مَن تَعَدَّی اَلحَقَّ ضَاقَ مَذهَبُهُ وَ مَنِ اِقتَصَرَ عَلَی قَدرِهِ کَانَ أَبقَی لَهُ وَ أَوثَقُ سَبَبٍ أَخَذتَ بِهِ سَبَبٌ بَینَکَ وَ بَینَ اَللَّهِ وَ مَن لَم یُبَالِکَ فَهُوَ عَدُوُّکَ قَد یَکُونُ اَلیَأسُ إِدرَاکاً إِذَا کَانَ اَلطَّمَعُ هَلاَکاً لَیسَ کُلُّ عَورَةٍ تَظهَرُ وَ لاَ کُلُّ فُرصَةٍ تُصَابُ وَ رُبَّمَا أَخطَأَ اَلبَصِیرُ قَصدَهُ وَ أَصَابَ اَلأَعمَی رُشدَهُ

(60) بسا دور نزدیکتر از نزدیک و بسا نزدیک دورتر از دور است (بسا بیگانه سود رساند و خویشاوند زیان) و غریب و دور از وطن کسی است که او را دوست نبوده (هر چند در وطن باشد) کسیکه از حقّ‌ (گفتار راست و کردار درست) بگذرد راهش تنگ است (کنایه از اینکه راه حقّ راهی است فراخ و آسان با نشانه‌های هویدا، و راه باطل راهی است تنگ و ترسناک) و هر که بر قدر و مرتبۀ خویش سازش داشته باشد برای او پاینده‌تر می‌ماند، و استوارترین سبب و ریسمانی که فرا گرفته و بآن چنگ زنی سببی است که بین تو و خدا باشد (هر که به ریسمان خدا چنگ زند از هر کسی بی‌نیاز گردد) و هر که در بارۀ تو بی‌پروا باشد (سود و زیانت را یکسان شمارد) دشمن تو است گاه باشد که بدست نیامدن دریافتن است هنگامیکه طمع و آز تباه کننده باشد (بسا شخص بچیزی طمع دارد که باعث زیان و بدبختی او است و نومیدی از آن چیز مانند آنست که دریافته است) هر رخنه (زشتی) آشکار نمی‌گردد (سزاوار نیست آشکار نمائی) و هر فرصتی دریافته نمی‌شود (پس آنرا غنیمت شمار و از دست مده) و بسا بینا (خردمند) که در راه راست خود خطاء کند، و کور (بی‌خرد نادان) که راه رستگاریش را بیابد (بدان کار بعقل و تدبیر نیست، بلکه بتوفیق خداوند است، پس به رأی و اندیشه و بینائی خود مغرور نبوده و در کارها به حقّ تعالی اعتماد داشته باش)

أَخِّرِ اَلشَّرَّ فَإِنَّکَ إِذَا شِئتَ تَعَجَّلتَهُ وَ قَطِیعَةُ اَلجَاهِلِ تَعدِلُ صِلَةَ اَلعَاقِلِ مَن أَمِنَ اَلزَّمَانَ خَانَهُ وَ مَن أَعظَمَهُ أَهَانَهُ لَیسَ کُلُّ مَن رَمَی أَصَابَ إِذَا تَغَیَّرَ اَلسُّلطَانُ تَغَیَّرَ اَلزَّمَانُ سَل عَنِ اَلرَّفِیقِ قَبلَ اَلطَّرِیقِ وَ عَنِ اَلجَارِ قَبلَ اَلدَّارِ

(61) بدی را بتأخیر انداز، زیرا هر زمان بخواهی بسوی آن می‌توانی شتافت، و (سود) بریدن و جدائی از نادان برابر است با پیوستن به خردمند، هر که زمانه را ایمن و آسوده پندارد زمانه باو خیانت کند، و هر که آنرا بزرگ شمارد او را ذلیل و خوار گرداند (پس خردمند کسی است که از آن ایمن و آسوده نبوده دل بآن نبندد و آنرا خوار شمارد تا هر بدی که بیند بر خلاف توقّع نداند) هر که تیر بیندازد به نشانه نمی‌رسد (هر که کوشش نمود و بمقصود نرسید نباید اندوه بدل راه دهد، بلکه به خواستۀ خدا و مقدّر او باید راضی باشد) هر گاه (اندیشه و کردار) پادشاه تغییر کند (اوضاع و احوال) زمانه تغییر می‌نماید (ابن ابی الحدید در اینجا می‌نویسد: انوشیروان عمّال و کار گردانان مملکت را گرد آورد و در دست خود مرواریدی می‌گردانید، پس گفت: هر که بگوید: چه چیز به مزروعات مملکت بیشتر زیان می‌رساند، این مروارید را در ذهن او نهم، یکی گفت: آمدن ملخ، دیگری گفت: نرسیدن آب، دیگری گفت: نیامدن باران، دیگری گفت: وزیدن باد جنوب و نوزیدن باد شمال یعنی اختلاف هواء، آنگاه بوزیر خود گفت: تو بگو که گمان می‌برم عقل تو با عقل همۀ رعیّت برابری کند یا افزون باشد، وزیر گفت: تغییر اندیشۀ سلطان در بارۀ رعیّت، و تصمیم به بدرفتاری و ستم بر آنان، انوشیروان گفت: آفرین باین هوش که پدران و اجداد من ترا شایسته دانسته‌اند، و آن مروارید در دهن وزیر نهاد) پیش از راه از همراه و پیش از خانه از همسایه بپرس

إِیَّاکَ أَن تَذکُرَ مِنَ اَلکَلاَمِ مَا یَکُونُ مُضحِکاً وَ إِن حَکَیتَ ذَلِکَ عَن غَیرِکَ وَ إِیَّاکَ وَ مُشَاوَرَةَ اَلنِّسَاءِ فَإِنَّ رَأیَهُنَّ إِلَی أَفنٍ وَ عَزمَهُنَّ إِلَی وَهنٍ وَ اُکفُف عَلَیهِنَّ مِن أَبصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِیَّاهُنَّ فَإِنَّ شِدَّةَ اَلحِجَابِ أَبقَی عَلَیهِنَّ وَ لَیسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِن إِدخَالِکَ مَن لاَ یُوثَقُ بِهِ عَلَیهِنَّ وَ إِنِ اِستَطَعتَ أَلاَّ یَعرِفنَ غَیرَکَ فَافعَل

(62) بپرهیز از اینکه سخن خنده آور بگوئی هر چند آنرا از غیر نقل کنی (چون موجب کوچک شدن شخص است پیش مردم) و بپرهیز از مشورت و کنگاش با زنها، زیرا اندیشۀ ایشان رو به ناتوانی و تصمیمشان رو به سستی است و با حجاب و پوشاندن چشمهای آنها را از دیدار باز دار (مگذار بیرون رفته چشمشان بر مردم افتد) زیرا سخت گرفتن حجاب (پوشیدگی و آراستگی) برای ایشان پاینده‌تر است (هر چند در حجاب باشند از تباهکاریها محفوظند) و بیرون رفتن اینان بدتر نیست از آوردن تو کسیرا که از جهت ایشان اعتماد و اطمینانی باو نمی‌باشد (خواه مرد یا زن، زیرا گاهی فساد آوردن بعضی از مردم به خانه بیش از بیرون شدن زنان است، و گاهی فساد آمدن بعضی از زنان نزد ایشان بیش از مردان است) و اگر می‌توانی کاری کن که غیر ترا نشناسند

وَ لاَ تُمَلِّکِ اَلمَرأَةَ مِن أَمرِهَا مَا جَاوَزَ نَفسَهَا فَإِنَّ اَلمَرأَةَ رَیحَانَةٌ وَ لَیسَت بِقَهرَمَانَةٍ وَ لاَ تَعدُ بِکَرَامَتِهَا نَفسَهَا وَ لاَ تُطمِعهَا فِی أَن تَشفَعَ لِغَیرِهَا وَ إِیَّاکَ وَ اَلتَّغَایُرَ فِی غَیرِ مَوضِعِ غَیرَةٍ فَإِنَّ ذَلِکَ یَدعُو اَلصَّحِیحَةَ إِلَی اَلسَّقَمِ وَ اَلبَرِیئَةَ إِلَی اَلرِّیَبِ

(63) و مسلّط مکن زن را بآنچه باو مربوط نیست، زیرا زن (چون) گیاهی است خوشبو نه کار فرما (پس او را از انجام امور باز دار) و در گرامی داشتن او از آنچه مربوط باو است تجاوز مکن، و او را بطمع مینداز که شفاعت دیگری کند، و بپرهیز از اظهار غیرت و بدگمانی در جائیکه نباید غیرت بکار برد (در بارۀ زن پاکدامن بد گمان و به اندک چیزی آشفته مشو) زیرا این کار زن درست را به نادرستی، و زنی را که (از ناشایسته) آراسته است بدو دلی و اندیشه (در آن کار) وامی‌دارد (زنی که بکار ناشایسته اهمیّت دهد بر اثر نسبت دادن ارتکاب آن در نظر او آسان شود و ممکن است آنرا بجا آورد)

وَ اِجعَل لِکُلِّ إِنسَانٍ مِن خَدَمِکَ عَمَلاً تَأخُذُهُ بِهِ فَإِنَّهُ أَحرَی أَلاَّ یَتَوَاکَلُوا فِی خِدمَتِکَ وَ أَکرِم عَشِیرَتَکَ فَإِنَّهُم جَنَاحُکَ اَلَّذِی بِهِ تَطِیرُ وَ أَصلُکَ اَلَّذِی إِلَیهِ تَصِیرُ وَ یَدُکَ اَلَّتِی بِهَا تَصُولُ

(64) و برای هر یک از زیر دستان و کارکنان خود کاری تعیین کن تا (اگر آنرا انجام نداد) او را نسبت بهمان کار مؤاخذه و باز پرسی کنی، زیرا این روش سزاوارتر است تا اینکه کارهایت را بیکدیگر وا نگذارند، و خویشانت را گرامی دار، زیرا آنان بال و پرتو هستند که با آن پرواز میکنی، و اصل و ریشۀ تو می‌باشند که بایشان باز می‌گردی (از آنان کمک گرفته و بآنها سرفرازی) و دست (یاور) تو هستند که با آن (بر دشمن) حمله میکنی (و پیروز می‌گردی)

اِستَودِعِ اَللَّهَ دِینَکَ وَ دُنیَاکَ وَ اِسأَلهُ خَیرَ اَلقَضَاءِ لَکَ فِی اَلعَاجِلَةِ وَ اَلآجِلَةِ وَ اَلدُّنیَا وَ اَلآخِرَةِ وَ اَلسَّلاَمُ

(65) دین و دنیای ترا نزد خدا امانت می‌سپارم (که حفظ نموده از هر پیشآمد بدی نگاه‌دارد) و بهترین قضاء خواسته او را اکنون و آینده و در دنیا و آخرت برای تو از درخواست می‌نمایم، و درود بر آنکه شایسته است


نامه 32- به معاویه در افشای سیاستهای گمراه کننده او

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی معاویة وَ أَردَیتَ جِیلاً مِنَ اَلنَّاسِ کَثِیراً خَدَعتَهُم بِغَیِّکَ وَ أَلقَیتَهُم فِی مَوجِ بَحرِکَ تَغشَاهُمُ اَلظُّلُمَاتُ وَ تَتَلاَطَمُ بِهِمُ اَلشُّبُهَاتُ

32 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به معاویه (که در آن از اینکه مردم را گمراه کرده یاد فرموده، و بتقوی و ترس از خدا پندش داده): (1) و گروه بسیاری از مردم را تباه ساختی: ایشان را به گمراهی خود فریفتی، و در موج دریای (نفاق و دوروئی) خویش انداختی که تاریکی‌ها (گمراهیها) آنها را احاطه کرده، و شبهه‌ها (نادرستیها) به گردشان موج می‌زند

فَجَارُوا عَن وِجهَتِهِم وَ نَکَصُوا عَلَی أَعقَابِهِم وَ تَوَلَّوا عَلَی أَدبَارِهِم وَ عَوَّلُوا عَلَی أَحسَابِهِم إِلاَّ مَن فَاءَ مِن أَهلِ اَلبَصَائِرِ فَإِنَّهُم فَارَقُوکَ بَعدَ مَعرِفَتِکَ وَ هَرَبُوا إِلَی اَللَّهِ مِن مُوَازَرَتِکَ إِذ حَمَلتَهُم عَلَی اَلصَّعبِ وَ عَدَلتَ بِهِم عَنِ اَلقَصدِ

(2) پس از راه راستشان دور شدند (در پی حقّ بسوی باطل رفتند) و به پاشنه‌هاشان برگشتند (پس پس رفتند) و پشت کردند، و بر حسبهاشان (شرافت خاندانشان) تکیه نمودند (نازیدند) مگر بینایان (خردمندانشان) که (از راه باطل براه حقّ‌) برگشتند پس ایشان بعد از شناختنت (که بر خلاف حقّ قدم برداشته مردم را فریب می‌دهی) از تو جدا شدند، و از کمک کردنت بیاری خدا گریختند، هنگامیکه آنها را به دشواری کشاندی (بباطل سوق دادی) و از راه راست برگرداندی (گمراهشان کردی)

فَاتَّقِ اَللَّهَ یَا مُعَاوِیَةُ فِی نَفسِکَ وَ جَاذِبِ اَلشَّیطَانَ قِیَادَکَ فَإِنَّ اَلدُّنیَا مُنقَطِعَةٌ عَنکَ وَ اَلآخِرَةُ قَرِیبَةٌ مِنکَ وَ اَلسَّلاَمُ

(3) پس ای معاویه در (عذاب و کیفر) خود از خدا بترس، و مهارت را از دست شیطان بکش (با او بهم بزن و نفست را از پیروی او باز دار) زیرا دنیا از تو جدا خواهد گشت، و آخرت بتو نزدیک است، و درود بر شایستۀ آن


نامه 33- نامه به قثم بن عباس فرماندار مکه در سفارش به قاطعیت در مدیریت

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی قثم ابن العباس و هو عامله علی مکة أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ عَینِی بِالمَغرِبِ کَتَبَ إِلَیَّ یُعلِمُنِی أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَی اَلمَوسِمِ أُنَاسٌ مِن أَهلِ اَلشَّامِ اَلعُمیِ اَلقُلُوبِ اَلصُّمِّ اَلأَسمَاعِ اَلکُمهِ اَلأَبصَارِ اَلَّذِینَ یَلتَمِسُونَ اَلحَقَّ بِالبَاطِلِ وَ یُطِیعُونَ اَلمَخلُوقَ فِی مَعصِیَةِ اَلخَالِقِ وَ یَحتَلِبُونَ اَلدُّنیَا دَرَّهَا بِالدِّینِ وَ یَشتَرُونَ عَاجِلَهَا بِآجِلِ اَلأَبرَارِ اَلمُتَّقِینَ وَ لَن یَفُوزَ بِالخَیرِ إِلاَّ عَامِلُهُ وَ لاَ یُجزَی جَزَاءَ اَلشَّرِّ إِلاَّ فَاعِلُهُ

33 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به قثم ابن عبّاس (ابن عبد المطّلب) که از جانب آن بزرگوار (در تمام مدّت خلافت آن حضرت) بر مکّه حکمفرما بود (رجال و دانان او را ثقه و مورد اطمینان و از نیکان اصحاب امیر المؤمنین علیه السّلام دانسته‌اند، و حضرت او را در این نامه از جاسوس‌های معاویه آگاه ساخته و بر حذر می‌فرماید، و ابن میثم «علیه الرّحمة» در اینجا می‌نویسد: سبب فرستادن این نامه آنست که معاویه هنگام حجّ جمعی را به مکّه فرستاد تا مردم را به اطاعت او دعوت نموده و از یاری علیّ علیه السّلام باز دارند، و ایشان را بیاموزند که امام علیه السّلام یا کشندۀ عثمان و شریک و همدست بوده، یا یاری او را ترک نموده است، و بهر جهت برای امامت صلاحیّت ندارد، و محاسن و نیکی‌های معاویه را به گمان خود با خوش خوئیها و بخشندگی او نقل کنند، پس امام علیه السّلام نامه را فرستاد تا قثم ابن عبّاس را بر این کار آگاه سازد، و او به سیاست و تدبیر و اندیشه رفتار کند، و گفته‌اند: فرستادگان معاویه لشگری بودند که فرستاده بود تا در موسم حجّ بر مکّه دست یابند): (1) بعد از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم جاسوس من در مغرب (شام که از شهرهای غربیّ است) نوشته و مرا آگاه می‌سازد که بسوی حجّ گسیل گشته مردمی از اهل شام با دلهای نابینا، و گوشهای کر، و دیده‌های کور مادر زاد کسانی که حقّ را از (راه) باطل می‌جویند (گمان دارند با پیروی از معاویه بدین حقّ می‌رسند) و در معصیت آفریننده و نافرمانی خدا از آفریده شده پیروی میکنند (فرمان معاویه و پیروانش را می‌برند که بر خلاف حکم خدا است)، و به بهانۀ دین شیر دنیا را می‌دوشند (برای بدست آوردن کالای دنیا بنام دین و نهی از منکر گرد آمده با امام زمان خود مخالفت می‌نمایند) و دنیای حاضر را بعوض آخرت نیکوکاران پرهیزکاران می‌خرند (بجای نیکبختی و بهشت جاوید آتش دوزخ و کیفر الهیّ را اختیار میکنند) و هرگز بخیر و نیکی نرسد مگر نیکوکار، و هرگز کیفر بدی نیابد مگر بد کردار

فَأَقِم عَلَی مَا فِی یَدَیکَ قِیَامَ اَلحَازِمِ اَلصَّلِیبِ وَ اَلنَّاصِحِ اَللَّبِیبِ اَلتَّابِعِ لِسُلطَانِهِ اَلمُطِیعِ لِإِمَامِهِ وَ إِیَّاکَ وَ مَا یُعتَذَرُ مِنهُ وَ لاَ تَکُن عِندَ اَلنَّعمَاءِ بَطِراً وَ لاَ عِندَ اَلبَأسَاءِ فَشِلاً وَ اَلسَّلاَمُ

(2) پس بر آنچه در دو دست تو است (حکومت مکّه و حفظ نظم و آرامش آن) پایداری و ایستادگی کن ایستادگی شخص با احتیاط کوشنده، و پند دهندۀ خردمند که پیرو پادشاه و فرمانبردار امام و پیشوایش می‌باشد، (3) و مبادا کاری کنی که بعذر خواهی بکشد، و هنگام خوشیهای فراوان زیاد شادمان (که موجب کبر و سرکشی است) و هنگام سختیها هراسان و دل باخته (که باعث شکست و از دست دادن دلاوری است) مباش، و درود بر شایستۀ آن


نامه 34- نامه به محمد بن ابی بکر در دلجویی از او به علت عزلش از حکومت مصر

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی محمد ابن أبی بکر لما بلغه توجده من عزله بالأشتر عن مصر ثم توفی الأشتر فی توجهه إلی مصر قبل وصوله إلیها أَمَّا بَعدُ فَقَد بَلَغَنِی مَوجِدَتُکَ مِن تَسرِیحِ اَلأَشتَرِ إِلَی عَمَلِکَ وَ إِنِّی لَم أَفعَل ذَلِکَ اِستِبطَاءً لَکَ فِی اَلجُهدِ وَ لاَ اِزدِیَاداً فِی اَلجِدِّ وَ لَو نَزَعتُ مَا تَحتَ یَدِکَ مِن سُلطَانِکَ لَوَلَّیتُکَ مَا هُوَ أَیسَرُ عَلَیکَ مَئُونَةً وَ أَعجَبُ إِلَیکَ وِلاَیَةً

34 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بمحمّد ابن ابی بکر هنگامیکه خبر دلگیری او از عربش از حکومت مصر و نصب (مالک) اشتر بحضرت رسید ، و اشتر در بین راه پیش از رسیدن بمصر وفات نموده بود (کشته شده، چنانکه داستان او در شرح نامۀ پنجاه و سوّم بیاید، و امام علیه السّلام در این نامه سبب مصلحت نصب مالک را بیان فرمود: (1) پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، خبر دلگیریت از فرستادن اشتر بکار تو بمن رسید، و این کار من برای کندیت در سعی و کوشش و زیاد کردن تلاش تو نبوده (زیرا توانائی خود را بکار برده‌ای، ولی کاری که از اشتر ساخته بود از تو ساخته نیست) و اگر آنچه در زیر دست تو است (حکومت مصر) از تسلّط تو بیرون سازم ترا بچیزی (شهری یا کاری) حاکم سازم که سنگینی و رنجش کمتر و امارت آن بر تو خوش آینده‌تر باشد)

إِنَّ اَلرَّجُلَ اَلَّذِی کُنتُ وَلَّیتُهُ أَمرَ مِصرَ کَانَ رَجُلاً لَنَا نَاصِحاً وَ عَلَی عَدُوِّنَا شَدِیداً نَاقِماً فَرَحِمَهُ اَللَّهُ فَلَقَدِ اِستَکمَلَ أَیَّامَهُ وَ لاَقَی حِمَامَهُ وَ نَحنُ عَنهُ رَاضُونَ أَولاَهُ اَللَّهُ رِضوَانَهُ وَ ضَاعَفَ اَلثَّوَابَ لَهُ

(2) مردی (مالک) را که بر مصر حاکم ساختم برای ما مردی بود خیر اندیش (چنانکه تو هستی) و بر دشمن ما چیره و توانا (که تو آن طور نیستی) پس خدایش بیامرزد که روزگارش را (به سعادت و نیکبختی) بسر رساند، و با مرگ روبرو شد، و ما از او خورسندیم، خداوند رحمت خود را باو عطاء فرماید، و پاداشش را دو چندان گرداند

فَأَصحِر لِعَدُوِّکَ وَ اِمضِ عَلَی بَصِیرَتِکَ وَ شَمِّر لِحَربِ مَن حَارَبَکَ وَ اُدعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ وَ أَکثِرِ اَلاِستِعَانَةَ بِاللَّهِ یَکفِکَ مَا أَهَمَّکَ وَ یُعِنکَ عَلَی مَا نَزَلَ بِکَ إِن شَاءَ اَللَّهُ

(3) پس (اکنون که مالک کشته شده و بمصر نرسیده) بسوی دشمن رو (در شهر نمان تا دشمن بسوی تو آید) و با بینائی روان گرد (احتیاط و آرامی در کار و روش جنگ را از دست مده) و بجنگ کسیکه با تو می‌جنگد بشتاب (کندی مکن که بر تو فیروزی یابد) و (آنها را) براه پروردگارت بخوان (تا حجّت بر ایشان تمام شود و بدانند جنگ تو با آنان بدستور خدا است نه از روی هوای نفس) و از خدا بسیار یاری طلب تا نگاه‌داردت از آنچه (گرفتاریها که) ترا بغمّ‌ و اندوه انداخته، و یاریت کند در آنچه (سختیها که) بتو رسیده است، اگر خدا (فتح و فیروزی برای تو) خواهد


نامه 35- نامه به عبدالله بن عباس در بیان علل سقوط مصر

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی عبد الله ابن العباس بعد مقتل محمد ابن أبی بکر بمصر أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ مِصرَ قَدِ اِفتُتِحَت وَ مُحَمَّدُ ابنُ أَبِی بَکرٍ رَحِمَهُ اَللَّهُ قَدِ اُستُشهِدَ فَعِندَ اَللَّهِ نَحتَسِبُهُ وَلَداً نَاصِحاً وَ عَامِلاً کَادِحاً وَ سَیفاً قَاطِعاً وَ رُکناً دَافِعاً

35 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بعبد اللّه ابن عبّاس (که از جانب آن بزرگوار حکمفرمای بصره بود) بعد از کشته شدن محمّد ابن ابی بکر در مصر (نوشته و او را از شهادت محمّد و تسلّط عمرو ابن عاص و لشگر معاویه بر مصر آگاه می‌سازد): (1) پس از ستایش خدا و درود بر حضرت مصطفی، مصر را فتح کردند (لشگر معاویه آنرا گرفتند) و محمّد ابن ابی بکر که خدایش بیامرزد شهید شد، از خدا مزد و پاداش او را می‌خواهیم که برای ما فرزندی خیر اندیش و مهربان، و کار گردانی رنج کشیده، و شمشیری برنده، و ستونی جلوگیرنده بود (محمّد ربیب یعنی پسر زن امام علیه السّلام بود، چون مادرش اسماء دختر عمیس خثعمیّه است، و او خواهر میمونه زوجۀ پیغمبر و خواهر لبابه ما در فضل و عبد اللّه زوجۀ عبّاس ابن عبد المطّلب می‌باشد، و از زنان هجرت کنندۀ به حبشه بود، در آن هنگام زوجۀ جعفر ابن ابی طالب بود که در حبشه محمّد و عبد اللّه و عون پسران جعفر را زائید، و به همراهی جعفر به مدینه بازگشت، و پس از شهادت جعفر در جنگ مؤته ابو بکر اسماء را به همسری خویش برگزید و محمّد از او پیدا شد، پس از وفات ابو بکر امیر المؤمنین علیه السّلام او را گرفت و یحیی ابن علیّ از او است، خلاصه چون محمّد را امام علیه السّلام تربیت نموده بود او را فرزند می‌خواند، چنانکه در شرح سخن شصت و هفتم گذشت)

وَ قَد کُنتُ حَثَثتُ اَلنَّاسَ عَلَی لِحَاقِهِ وَ أَمَرتُهُم بِغِیَاثِهِ قَبلَ اَلوَقعَةِ وَ دَعَوتُهُم سِرّاً وَ جَهراً وَ عَوداً وَ بَدءاً فَمِنهُمُ اَلآتِی کَارِهاً وَ مِنهُمُ اَلمُعتَلُّ کَاذِباً وَ مِنهُمُ اَلقَاعِدُ خَاذِلاً

(2) و من مردم را به رفتن سوی او ترغیب نموده بر می‌انگیختم، و بیاری او پیش از کشته شدنش امر می‌نمودم، و ایشان را پنهان و آشکار (برای کمک باو) می‌خواندم، و نه یک بار بلکه دوباره دعوت خود را از سر گرفته باز آنرا آغاز می‌کردم، پس بعضی از آنان با نگرانی و بی‌میلی می‌آمدند، و برخی به دروغ بهانه می‌آوردند، و گروهی نشسته بی‌اعتنا بودند

أَسأَلُ اَللَّهَ أَن یَجعَلَ لِی مِنهُم فَرَجاً عَاجِلاً فَوَاللَّهِ لَو لاَ طَمَعِی عِندَ لِقَائِی عَدُوِّی فِی اَلشَّهَادَةِ وَ تَوطِینِی نَفسِی عَلَی اَلمَنِیَّةِ لَأَحبَبتُ أَن لاَ أَبقَی مَعَ هَؤُلاَءِ یَوماً وَاحِداً وَ لاَ أَلتَقِیَ بِهِم أَبَداً

(3) از خدا می‌خواهم که مرا از ایشان بزودی نجات داده رها سازد که بخدا سوگند اگر نمی‌بود آرزوی من به شهادت (کشته شدن در راه خدا) هنگام ملاقات با دشمنم، و دل به مرگ نمی‌نهادم هر آینه نمی‌خواستم یک روز با اینان بمانم، و نه هرگز با آنها روبرو شوم (زیرا با چنین مردمی فیروزی بر دشمن ممکن نیست، پس ناچار با آنها زندگانی میکنم تا اگر فیروزی نیافته شهادت و کشته شدن در راه خدا را دریابم )


نامه 36- نامه به برادرش عقیل در جواب نامه او

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی أخیه عقیل ابن أبی طالب فی ذکر جیش أنفذه إلی بعض الأعداء و هو جواب کتاب کتبه إلیه عقیل

36 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به برادر خود عقیل ابن ابی طالب در بارۀ لشگری که امام علیه السّلام بسوی بعضی دشمنان فرستاده بود ، و آن در پاسخ نامۀ عقیل بود به آن حضرت (علمای رجال در بارۀ عقیل اختلاف دارند، بعضی او را از اصحاب امیر المؤمنین علیه السّلام دانسته ستوده‌اند، و شیخ صدوق «علیه الرّحمة» در مجلس بیست و هفتم از کتاب امالی بسند خود از ابن عبّاس روایت کرده: علیّ علیه السّلام از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پرسید: عقیل را دوست می‌داری‌؟ فرمود: آری بخدا سوگند او را دوست دارم دو دوستی یکی برای خودش یکی برای اینکه ابو طالب او را دوست داشت، و برخی او را نکوهش نموده‌اند برای پیوستن به معاویه و رها کردن برادرش علیّ علیه السّلام را، ولی مرحوم آیة اللّه مامقانیّ در کتاب تنقیح المقال می‌نویسد: ما از جهت گرامی داشتن عقیل «چون برادرش علیّ علیه السّلام و پسر عمویش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و فرزندش حضرت مسلم است» در بارۀ او سخن نمی‌گوئیم، و لکن بخبر او اعتماد و اطمینان نداریم، خلاصه امام علیه السّلام در این نامه از بد رفتاری قریش شکایت و دلتنگی کرده و استقامت و ایستادگی خویش را در راه خدا با تحمّل هر پیشآمد سخت گوشزد می‌نماید)

فَسَرَّحتُ إِلَیهِ جَیشاً کَثِیفاً مِنَ اَلمُسلِمِینَ فَلَمَّا بَلَغَهُ ذَلِکَ شَمَّرَ هَارِباً وَ نَکَصَ نَادِماً فَلَحِقُوهُ بِبَعضِ اَلطَّرِیقِ وَ قَد طَفَّلَتِ اَلشَّمسُ لِلإِیَابِ فَاقتَتَلُوا شَیئاً کَلاَ وَ لاَ فَمَا کَانَ إِلاَّ کَمَوقِفِ سَاعَةٍ حَتَّی نَجَا جَرِیضاً بَعدَ مَا أُخِذَ مِنهُ بِالمُخَنَّقِ وَ لَم یَبقَ مِنهُ غَیرُ اَلرَّمَقِ فَلَأیاً بِلَأیٍ مَا نَجَا

(1) پس (اینکه نوشته‌ای دشمنم فیروزی یافته و شیعیانم مرا یاری نکرده‌اند درست نیست، بلکه) لشگر انبوهی از مسلمانان بسوی او (دشمن) فرستادم، چون این خبر باو رسید بگریز شتاب کرد و پشیمان برگشت، و لشگر من بین راه باو رسیدند وقتی که آفتاب بغروب نزدیک بود، پس اندکی مقاتله نموده با هم جنگیدند چون لا و لا (نه و نه یعنی با هم چنان جنگیدند مانند اینکه جنگ نکردند، خلاصه خیلی زود جنگشان بسر رسید، یا آنکه اندکی با هم جنگیدند مانند گفتن لا و لا که مثلی است گفته میشود برای کاری که زود انجام بگیرد) پس درنگ نکرد مگر ساعتی تا اینکه با اندوه رهائی یافت بعد از آنکه گلویش را سخت فشرده بودند، و از او بجز نیم جانی باقی نبود، پس با سختی و دشواری پی در پی رهائی یافت (و امّا اینکه گفتی برادر زاده‌ها را برداشته بسوی تو شتابم اگر زنده مانیم با تو باشیم، و اگر بمیریم با تو بمیریم)

فَدَع عَنکَ قُرَیشاً وَ تَرکَاضَهُم فِی اَلضَّلاَلِ وَ تَجوَالَهُم فِی اَلشِّقَاقِ وَ جِمَاحَهُم فِی اَلتِّیهِ فَإِنَّهُم قَد أَجمَعُوا عَلَی حَربِی کَإِجمَاعِهِم عَلَی حَربِ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله قَبلِی فَجَزَت قُرَیشاً عَنِّی اَلجَوَازِی فَقَد قَطَعُوا رَحِمِی وَ سَلَبُونِی سُلطَانَ اِبنَ أُمِّی

(2) پس قریش و سخت تاختنشان در گمراهی و جولانشان در دشمنی و ستیزگی و نافرمانیشان را در سرگردانی از خود رها کن (در بارۀ آنان چیزی مگو) زیرا آنان بجنگ با من اتّفاق نموده‌اند مانند اتّفاقی که بجنگ با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله کرده بودند پیش از من، کیفر رساننده‌ها بجای من قریش را بکیفر رسانند (امید است از ستمگران ستم و سختیهای گوناگون بایشان برسد) که خویشاوندی مرا (با پیغمبر اکرم) بریدند (بآن پاس نگذاشتند) و سلطنت (خلافت) پسر مادرم (رسول خدا) را (بر اثر کینه‌ای که با من داشتند) از من ربودند (سبب اینکه امام علیه السّلام حضرت رسول را پسر مادر نامیده آنست که حضرت عبد اللّه پدر حضرت رسول با حضرت ابو طالب پدر حضرت امیر پسران عبد المطّلب از یک مادر بودند که فاطمه دختر عمرو ابن عمران ابن عائذ ابن مخزوم باشد، بر خلاف دیگر پسران عبد المطّلب که از مادر جدا بودند، و گفته‌اند: که فاطمه بنت اسد مادر حضرت امیر حضرت رسول را در کودکی در خانۀ ابو طالب پرستاری نموده است و پیغمبر اکرم در بارۀ او فرموده: فاطمة أمّی بعد أمّی یعنی فاطمه بعد از مادرم مادر من است)

وَ أَمَّا مَا سَأَلتَ عَنهُ مِن رَأیِی فِی اَلقِتَالِ فَإِنَّ رَأیِی قِتَالُ اَلمُحِلِّینَ حَتَّی أَلقَی اَللَّهَ لاَ یَزِیدُنِی کَثرَةُ اَلنَّاسِ حَولِی عِزَّةً وَ لاَ تَفَرُّقُهُم عَنِّی وَحشَةً وَ لاَ تَحسَبَنَّ اِبنَ أَبِیکَ وَ لَو أَسلَمَهُ اَلنَّاسُ مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً وَ لاَ مُقِرّاً لِلضَّیمِ وَاهِناً وَ لاَ سَلِسَ اَلزِّمَامِ لِلقَائِدِ وَ لاَ وَطِیءَ اَلظَّهرِ لِلرَّاکِبِ اَلمُقتَعِدِ وَ لَکِنَّهُ کَمَا قَالَ أَخُو بَنِی سُلَیمٍ فَإِن تَسأَلِینِی کَیفَ أَنتَ فَإِنَّنِی صَبُورٌ عَلَی رَیبِ اَلزَّمَانِ صَلِیبٌ یَعِزُّ عَلَیَّ أَن تُرَی بِی کَآبَةٌ فَیَشمَتَ عَادٍ أَو یُسَاءَ حَبِیبُ

(3) و آنچه از رأی من در بارۀ جنگ (با دشمنان) پرسیدی (و گفتی که جنگ با دشمن توانا بی‌کمک روا نیست) پس اندیشۀ من جنگ با کسانیست که جنگ را جائز می‌دانند (عهد و پیمان الهیّ را شکسته بر خلاف دستور خدا و رسول رفتار می‌نمایند) تا اینکه بخدا پیوندم (در راه او کشته شوم) انبوهی مردم گرد من بر ارجمندیم و پراکندگی ایشان از من خوف و ترسم را نمی‌افزاید (خواه کسی مرا یاری نماید خواه دوری گزیند در مقابل دشمن دین ایستاده خواست خدا را انجام می‌دهم) و پسر پدرت (امام علیه السّلام) را گمان مدار - هر چند مردم او را رها کنند - (کمک و یاری نکنند در پیش دشمن) خوار و فروتن باشد، و نه روندۀ زیر بار زور از سستی و ناتوانی، و نه (چون شتر رام) سپارندۀ مهار بدست کشنده، و نه پشت دهنده برای سواری که بر آن بر آمده سوار شود (خلاصه در برابر دشمن از هیچ سختی رو نمی‌گردانم) و لکن (سخن در بارۀ قریش و خویشاوندان) مانند آنست که برادر بنی سلیم (شخصی از قبیلۀ بنی سلیم عبّاس ابن مرداس سلمیّ که به محبوبۀ خود چنانکه باو نسبت داده‌اند) گفته: فإن تسألینی کیف أنت‌؟ فإنّنی صبور علی ریب الزّمان صلیب یعزّ علیّ أن تری بی کآبة فیشمت عاد أو یساء حبیب یعنی اگر از من بپرسی چونی‌؟ بر سختی روزگار بسیار شکیبا و توانا هستم، دشوار است بر من که غمّ و اندوهی در من دیده شود تا دشمنی شاد یا دوستی اندوهگین گردد (پس از اینرو سخن از قریش در میان نمی‌آورده درد دل و رنجش خود را از بد رفتاریهای آنان اظهار نمی‌کنم)


نامه 37- نامه به معاویه در افشای ادعاهای دروغین او

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی معاویة فَسُبحَانَ اَللَّهِ مَا أَشَدَّ لُزُومَکَ لِلأَهوَاءِ اَلمُبتَدَعَةِ وَ اَلحَیرَةِ اَلمُتَّبَعَةِ مَعَ تَضیِیعِ اَلحَقَائِقِ وَ اِطِّرَاحِ اَلوَثَائِقِ اَلَّتِی هِیَ لِلَّهِ طِلبَةٌ وَ عَلَی عِبَادِهِ حُجَّةٌ

37 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به معاویه (که او را نکوهش نموده و یاری نکردن عثمان را از او دانسته): (1) پس خدا را تسبیح نموده از هر عیب و نقصی منزّه می‌دانم (شگفتا) چه بسیار است هوا پرستی و خواهشهای پدید آمده و سرگشتگی پیروی نموده تو با تباه ساختن آنچه حقّ است، و دور انداختن آنچه مورد اطمینان است، حقایقی که پسندیدۀ خدا و دلیل بندگانش می‌باشد (خلاصه چه بسیار گرفتار خواهشهای نفس امّاره بوده دنبال گمراهی گرفته‌ای، همواره به بدعتی مردم را فریفته برای گمراهی خود سببها می‌جویی)

فَأَمَّا إِکثَارُکَ اَلحِجَاجَ فِی عُثمَانَ وَ قَتَلَتِهِ فَإِنَّکَ إِنَّمَا نَصَرتَ عُثمَانَ حَیثُ کَانَ اَلنَّصرُ لَکَ وَ خَذَلتَهُ حَیثُ کَانَ اَلنَّصرُ لَهُ وَ اَلسَّلاَمُ

(2) و امّا بسیار جدال و پر گفتن تو در بارۀ عثمان و کشندگانش (و اظهار مظلومیّت او و خونخواهی تو بی‌مورد است، زیرا) عثمان را هنگامی یاری کردی که به سود خودت بود، و هنگامیکه برای او سودمند بود او را یاری نکردی (عثمان پی در پی به معاویه نامه نوشته از او کمک می‌خواست، معاویه وعده می‌داد تا کار بر او تنگ شده او را محاصره نمودند، معاویه یزید ابن اسد القسریّ را با لشگری روانه ساخت و باو گفت: می‌روی و در ذی خشب «نام موضعی در هشت فرسخی مدینه» می‌مانی، و مگو: الشّاهد یری ما لا یری الغائب یعنی حاضر می‌بیند آنچه را که غائب نمی‌بیند، منظورش آن بود که از پیش خود کاری انجام مده و قبل از دستور من از آنجا کوچ مکن، و در پرده باو فهماند که غرض آن نیست که تو خود را بعثمان رسانده او را یاری کنی، بلکه مصلحت دیگر در نظر دارم، تو آنجا باش تا ببینم چه میشود، او نیز چندان در آن موضع ماند که عثمان کشته شد و معاویه او را با لشگر بشام باز خواند و در صدد بدست آوردن خلافت بر آمد) و درود بر شایستۀ آن


نامه 38- نامه به مردم مصر هنگام فرستادن مالک اشتر به آنجا

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی أهل مصر لما ولی علیهم الأشتر

38 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است باهل مصر هنگامیکه (مالک) اشتر را بر ایشان حکومت داد (آنان را ستوده و به پیروی از او امر فرموده، وقتی که امام علیه السّلام مالک اشتر را بجای محمّد ابن ابی بکر روانۀ مصر نمود و این نامه را نوشت اهل مصر دو دسته بودند، دسته‌ای هوادار عثمان و معاویه که با محمّد مخالفت می‌نمودند، و دستۀ بیشتری دوستان امیر المؤمنین علیه السّلام بوده که در کشتن عثمان کوشش نموده بودند، و نامۀ حضرت خطاب بایشان است)

مِن عَبدِ اَللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ اَلمُؤمِنِینَ إِلَی اَلقَومِ اَلَّذِینَ غَضِبُوا لِلَّهِ حِینَ عُصِیَ فِی أَرضِهِ وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ فَضَرَبَ اَلجَورُ سُرَادِقَهُ عَلَی اَلبَرِّ وَ اَلفَاجِرِ وَ اَلمُقِیمِ وَ اَلظَّاعِنِ فَلاَ مَعرُوفٌ یُستَرَاحُ إِلَیهِ وَ لاَ مُنکَرٌ یُتَنَاهَی عَنهُ

(1) این نامه از بندۀ خدا علیّ امیر المؤمنین است بسوی گروهی که برای خدا بخشم آمدند هنگامیکه در زمین او معصیت و نافرمانی کردند، و حقّ او را بردند (از امر و فرمانش پیروی ننمودند) پس ستم سراپرده بر سر نکوکار و بدکار و ساکن و مسافر زد، و (مردم بطوری بر خلاف آنچه خدا و رسول فرموده بودند رفتار می‌نمودند که) معروف و کار شایسته‌ای نبود که از توجّه بآن آسودگی رو نماید، و نه منکر و زشتی که از آن جلوگیری شود (خلاصه در زمان عثمان معروف ترک و منکر متداول بود، و از این سخنان بیزاری از رفتار عثمان و اطرافیان و کار گردانانش هویدا است، ولی دلیل نیست که امام علیه السّلام راضی به کشته شدن عثمان بوده و از این جهت اهل مصر را ستوده باشد چون در کشتن او کمک نموده به مدینه آمده بودند، بلکه آنان را از جهت اینکه در صدد نهی از منکر بر آمده بودند ستوده است)

أَمَّا بَعدُ فَقَد بَعَثتُ إِلَیکُم عَبداً مِن عِبَادِ اَللَّهِ لاَ یَنَامُ أَیَّامَ اَلخَوفِ وَ لاَ یَنکُلُ عَنِ اَلأَعدَاءِ سَاعَاتِ اَلرَّوعِ أَشَدَّ عَلَی اَلفُجَّارِ مِن حَرِیقِ اَلنَّارِ وَ هُوَ مَالِکُ اِبنُ اَلحَارِثِ أَخُو مَذحِجٍ

(2) پس یکی از بندگان خدا را بسوی شما فرستادم که در روزهای ترسناک خواب نمی‌رود، و از دشمنان در اوقات بیم و هراس باز نگشته نمی‌ترسد، بر بدکاران (که از حقّ رو برگردانیده پیرو گمراهی‌اند) از سوزاندن آتش سختتر است (چنان دلاوری است که دشمنان را از پای در می‌آورد) و او مالک پسر حارث برادر (از خویشان و قبیلۀ) مذحج است (و مذحج نام قبیله‌ایست در یمن و نخع نام طایفه‌ای است از آن قبیله و مالک اشتر نخعیّ است)

فَاسمَعُوا لَهُ وَ أَطِیعُوا أَمرَهُ فِیمَا طَابَقَ اَلحَقَّ فَإِنَّهُ سَیفٌ مِن سُیُوفِ اَللَّهِ لاَ کَلِیلَ اَلظُّبَةِ وَ لاَ نَابِی اَلضَّرِیبَةِ فَإِن أَمَرَکُم أَن تَنفِرُوا فَانفِرُوا وَ إِن أَمَرَکُم أَن تُقِیمُوا فَأَقِیمُوا فَإِنَّهُ لاَ یُقدِمُ وَ لاَ یُحجِمُ وَ لاَ یُؤَخِّرُ وَ لاَ یُقَدِّمُ إِلاَّ عَن أَمرِی

(3) پس سخنش را بشنوید، و امر و فرمانش را در آنچه مطابق حقّ است پیرو باشید، زیرا او شمشیری است از شمشیرهای خدا که تیزی آن کند نمی‌شود، و زدن آن بی‌اثر نمی‌گردد (بهر جا زده شود می‌برد) پس اگر شما را امر کند که (بسوی دشمن) بروید روانه گردید، و اگر فرمان دهد که نروید بمانید که او (در هر کاری) پیش نمی‌افتد و بر نمی‌گردد، و رو بر نمی‌گرداند و جلو نمی‌رود مگر بدستور و فرمان من

وَ قَد آثَرتُکُم بِهِ عَلَی نَفسِی لِنَصِیحَتِهِ لَکُم وَ شِدَّةِ شَکِیمَتِهِ عَلَی عَدُوِّکُم

(4) و به داشتن او شما را بر خود برگزیدم (با اینکه باو نیازمندم بسوی شما روانه‌اش نمودم) بجهت خیر خواهیش برای شما، و استواری دهن بند او بر دشمنتان (که دهانه بر دهان دشمن می‌زند تا او را از پای در آورد )


نامه 39- نامه به عمرو بن عاص در بیان علل انحرافش

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی عمرو ابن العاص فَإِنَّکَ قَد جَعَلتَ دِینَکَ تَبَعاً لِدُنیَا اِمرِئٍ ظَاهِرٍ غَیُّهُ مَهتُوکٍ سِترُهُ یَشِینُ اَلکَرِیمَ بِمَجلِسِهِ وَ یُسَفِّهُ اَلحَلِیمَ بِخِلطَتِهِ فَاتَّبَعتَ أَثَرَهُ وَ طَلَبتَ فَضلَهُ اِتِّبَاعَ اَلکَلبِ لِلضِّرغَامِ یَلُوذُ إِلَی مَخَالِبِهِ وَ یَنتَظِرُ مَا یُلقِی إِلَیهِ مِن فَضلِ فَرِیسَتِهِ فَأَذهَبتَ دُنیَاکَ وَ آخِرَتَکَ وَ لَو بِالحَقِّ أَخَذتَ أَدرَکتَ مَا طَلَبتَ

39 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بعمرو ابن عاص (که بر اثر گمراهی و پیروی از معاویه او را سرزنش فرموده): (1) پس (از درود بر هدایت یافتگان رستگار شده، بدان که) تو دین خود را تابع دنیای کسی (معاویه) قرار دادی که گمراهی او آشکار است، پردۀ او دریده (گفته‌اند: معاویه هر گونه کار غیر مشروع و زشتی مرتکب می‌شد: شراب می‌نوشیده، جامۀ حریر می‌پوشیده، ظروف طلا و نقره بکار می‌برده، ولی از خوف عمر در زمان خلافت او بسیاری از آنها را در پنهانی می‌نمود، و در عهد عثمان پروایی نداشت، و چون بر دعوی خلافت تصمیم گرفت بعضی را آشکار و بعضی را پنهان می‌نمود) در مجلس خود شخص بزرگوار را عیب دار و سر افکنده می‌نماید، و با آمیزش خویش دانا را نادان می‌گرداند (هر که با او نشیند اگر پاکست ناپاک و اگر بزرگوار است ننگین گردد، و اگر با عقل و دانا است بی‌خرد و نادان میشود، یا آنکه در مجلس خود از بزرگوار خرده گرفته و دانا را نادان می‌پندارد، و ابن ابی الحدید در اینجا می‌نویسد: معاویه در مجلس خود به بنی هاشم ناسزا می‌گفت) پس از پی چنین کسی رفتی، و بخشش او را خواستی مانند پیروی سگ از شیر که (بطمع خوردن لقمه) به چنگالهایش نگریسته انتظار دارد که از پس ماندۀ شکارش به سویش افکند، پس دنیا و آخرت خویش را به باد دادی (در دنیا خود را ننگین و در آخرت بعذاب الهیّ گرفتار نمودی)! و اگر بحقّ چنگ می‌زدی (رو بما می‌آوردی) آنچه (از دنیا و آخرت) می‌خواستی می‌یافتی

فَإِن یُمَکِّنِ اَللَّهُ مِنکَ وَ مِنِ اِبنِ أَبِی سُفیَانَ أَجزِکُمَا بِمَا قَدَّمتُمَا وَ إِن تُعجِزَا وَ تَبقَیَا فَمَا أَمَامَکُمَا شَرٌّ لَکُمَا وَ اَلسَّلاَمُ

(2) پس (اکنون که از حقّ رو گردانده در گمراهی افتادی) اگر خدا مرا بر تو و پسر ابی سفیان مسلّط ساخت شما را به کیفر می‌رسانم، و اگر مرا ناتوان ساختید و (بعد از من) ماندید آنچه جلو روی شما است (عذاب و کیفر الهیّ‌) برای شما بدتر است (چنانکه در قرآن کریم س 20 - ی 127 می‌فرماید: «وَ لَعَذٰابُ اَلآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبقیٰ‌» یعنی عذاب و کیفر آخرت سختتر و پاینده‌تر است «از عذاب دنیا») و درود بر شایستۀ آن


نامه 40- نامه به یکی از کارگزارانش در مورد خیانت در بیت المال

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی بعض عماله أَمَّا بَعدُ فَقَد بَلَغَنِی عَنکَ أَمرٌ إِن کُنتَ فَعَلتَهُ فَقَد أَسخَطتَ رَبَّکَ وَ عَصَیتَ إِمَامَکَ وَ أَخزَیتَ أَمَانَتَکَ

40 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به یکی از کار گردانانش (که او را از نادرستیش نکوهش نموده و از او حساب خواسته): (1) پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، بمن از تو خبر کاری رسیده که اگر کرده باشی پروردگارت را بخشم آورده امام و پیشوایت را نافرمانی نموده، و امانت خود را خوار گردانیده‌ای (در کارت خیانت کرده و دیگر لیاقت حکمرانی نداری)

بَلَغَنِی أَنَّکَ جَرَّدتَ اَلأَرضَ فَأَخَذتَ مَا تَحتَ قَدَمَیکَ وَ أَکَلتَ مَا تَحتَ یَدَیکَ فَارفَع إِلَیَّ حِسَابَکَ وَ اِعلَم أَنَّ حِسَابَ اَللَّهِ أَعظَمُ مِن حِسَابِ اَلنَّاسِ وَ اَلسَّلاَمُ

(2) بمن رسیده است که تو زمین را برهنه کرده‌ای (محصول اشجار و زراعات را برای خود برده و چیزی به رعیّت نداده‌ای) پس هر چه زیر دو پایت بوده گرفته، و آنچه در دو دستت بوده خورده‌ای (اموال و دارائی بیت المال را تصرّف کرده برای خویش اندوخته‌ای) اکنون برای من حساب (دخل و خرج) خود را بفرست، و بدان که حساب خدا (در روز رستخیز) از حساب و وارسی مردم بزرگتر است (دقیق‌تر است، زیرا اینجا ممکن است صورت دروغ و بر خلاف واقع تنظیم شود، ولی آنجا جز راستی کاری انجام نمی‌گیرد) و درود بر شایستۀ آن


نامه 41- نامه به یکی از فرماندارانش در مورد خیانت در حکومت

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی بعض عماله أَمَّا بَعدُ فَإِنِّی کُنتُ أَشرَکتُکَ فِی أَمَانَتِی وَ جَعَلتُکَ شِعَارِی وَ بِطَانَتِی وَ لَم یَکُن فِی أَهلِی رَجُلٌ أَوثَقَ مِنکَ فِی نَفسِی لِمُوَاسَاتِی وَ مُوَازَرَتِی وَ أَدَاءِ اَلأَمَانَةِ إِلَیَّ فَلَمَّا رَأَیتَ اَلزَّمَانَ عَلَی اِبنِ عَمِّکَ قَد کَلِبَ وَ اَلعَدُوَّ قَد حَرِبَ وَ أَمَانَةَ اَلنَّاسِ قَد خَزِیَت وَ هَذِهِ اَلأُمَّةَ قَد فُتِکَت وَ شَغَرَت قَلَبتَ لاِبنِ عَمِّکَ ظَهرَ اَلمِجَنِّ فَفَارَقتَهُ مَعَ اَلمُفَارِقِینَ وَ خَذَلتَهُ مَعَ اَلخَاذِلِینَ وَ خُنتَهُ مَعَ اَلخَائِنِینَ فَلاَ اِبنَ عَمِّکَ آسَیتَ وَ لاَ اَلأَمَانَةَ أَدَّیتَ

41 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به یکی از کار گردانان خود (که او را بر اثر پیمان شکنی و خوردن از بیت المال سرزنش نموده است ، و بین رجال دانان و شرح نویسان بر نهج البلاغه اختلافست که امام علیه السّلام این نامه را به کدام یک از کار گردانانش نوشته است: بعضی گفته‌اند: بعبد اللّه ابن عبّاس نوشته که از جانب حضرت حاکم بصره بوده بیت المال را برداشته به مکّه رفته و در آنجا خوش می‌گذرانید، دیگری گفته: عبد اللّه را مقامی ارجمند بوده و از خدمت و متابعت آن حضرت هیچ گاه جدائی ننموده، و برخی گفته‌اند: نامه را بعبید اللّه ابن عبّاس برادر عبد اللّه نگاشته، و عبید اللّه کسی است که دینش درهم و پول بوده و بخبر او اعتماد نداشته ضعیف می‌شمارند، و شمّه‌ای از داستان گریختن او با سعید ابن نمران از یمن و آمدنشان نزد امیر المؤمنین علیه السّلام به کوفه در شرح خطبۀ بیست و پنجم در باب خطبه‌ها گذشت، و سعید ابن نمران را رجال دانان از شیعیان حضرت و حسن الحال می‌دانند، و دیگری گفته: عبید اللّه ابن عبّاس از جانب حضرت حاکم یمن بوده و از او چنین چیزی نقل نشده است، خلاصه معلوم نگشته که این نامه را به کدام یک از پسر عموهایش که حاکم بصره بوده نوشته است): (1) پس از حمد خدا و درود حضرت مصطفی، من ترا در امانت خود (حکومت رعیّت و اصلاح امر معاش و معاد ایشان) شریک و انباز خویش ساختم، و ترا (چون) پیراهن و آستر جامه‌ام گردانیدم (همواره ترا از خواصّ و نزدیکترین شخص بخود می‌پنداشتم) و هیچیک از خویشانم برای موافقت و یاری و رساندن امانت (اموال بیت المال) بمن از تو درستگارتر نبود پس چون دیدی روزگار بر پسر عمویت سخت گرفته، و دشمن بر او خشم نموده، و امانت مردم (عهد و پیمانشان) تباه گشت، و این امّت (به خونریزی و ستم) دلیر شده پراکنده گردیدند، به پسر عمویت پشت سپر برگرداندی (از پیروی او دست کشیدی) و از او دوری کردی همراه دوری کرده‌ها، و او را یاری نکردی همدست آنانکه از یاری خودداری کردند، و باو خیانت کردی بکمک خیانت کنندگان پس نه به پسر عمویت همراهی نمودی، و نه امانت را اداء کردی

وَ کَأَنَّکَ لَم تَکُنِ اَللَّهَ تُرِیدُ بِجِهَادِکَ وَ کَأَنَّکَ لَم تَکُن عَلَی بَیِّنَةٍ مِن رَبِّکَ وَ کَأَنَّکَ إِنَّمَا کُنتَ تَکِیدُ هَذِهِ اَلأُمَّةَ عَن دُنیَاهُم وَ تَنوِی غِرَّتَهُم عَن فَیئِهِم فَلَمَّا أَمکَنَتکَ اَلشِّدَّةُ فِی خِیَانَةِ اَلأُمَّةِ أَسرَعتَ اَلکَرَّةَ وَ عَاجَلتَ اَلوَثبَةَ وَ اِختَطَفتَ مَا قَدَرتَ عَلَیهِ مِن أَموَالِهِمُ اَلمَصُونَةِ لِأَرَامِلِهِم وَ أَیتَامِهِمِ اِختِطَافَ اَلذِّئبِ اَلأَزَلِّ دَامِیَةَ اَلمِعزَی اَلکَسِیرَةَ فَحَمَلتَهُ إِلَی اَلحِجَازِ رَحِیبَ اَلصَّدرِ بِحَملِهِ غَیرَ مُتَأَثِّمٍ مِن أَخذِهِ کَأَنَّکَ لاَ أَبَا لِغَیرِکَ حَدَرتَ إِلَی أَهلِکَ تُرَاثَکَ مِن أَبِیکَ وَ أُمِّکَ

(2) و گویا تو با کوشش خود (در راه دین) خدا را در نظر نداشتی، و گویا تو (در ایمان) به پروردگارت بر حجّت و دلیلی نبودی (مانند سست ایمانان خدا را نشناخته او را سرسری پنداشتی) و بآن ماند که تو با این مردم مکر و حیله بکار می‌بردی، و قصد داشتی آنها را از جهت دارائیشان بفریبی (خلاصه منظور از اظهار دین و ایمانت آن بود که مردم را فریفته دارائیشان را بربائی) که چون بسیاری خیانت بمردم ترا توانا ساخت زود حمله نموده برجستی، و ربودی آنچه بر آن دست یافتی از دارائیهاشان که برای بیوه زنان و یتیمانشان اندوخته بودند مانند ربودن گرگ سبک ران بز از پا افتاده را پس آن مال را به حجاز (مکّه یا مدینه) با گشادگی سینه (خرّم و شاد) بروی، و از گناه ربودن آن باک نداشتی، غیر ترا پدر مباد (افّ بر تو) بآن ماند که تو میراثت را (که) از پدرت و مادرت (رسیده برداشته) نزد خانواده‌ات آورده‌ای (بیت المال را مرده ریگ پدر و مادر پنداشتی)

فَسُبحَانَ اَللَّهِ أَ مَا تُؤمِنُ بِالمَعَادِ أَو مَا تَخَافُ نِقَاشَ اَلحِسَابِ أَیُّهَا اَلمَعدُودُ کَانَ عِندَنَا مِن ذَوِی اَلأَلبَابِ کَیفَ تُسِیغُ شَرَاباً وَ طَعَاماً وَ أَنتَ تَعلَمُ أَنَّکَ تَأکُلُ حَرَاماً وَ تَشرَبُ حَرَاماً وَ تَبتَاعُ اَلإِمَاءَ وَ تَنکِحُ اَلنِّسَاءَ مِن مَالِ اَلیَتَامَی وَ اَلمَسَاکِینِ وَ اَلمُؤمِنِینَ اَلمُجَاهِدِینَ اَلَّذِینَ أَفَاءَ اَللَّهُ عَلَیهِم هَذِهِ اَلأَموَالَ وَ أَحرَزَ بِهِم هَذِهِ اَلبِلاَدَ

(3) خدا را تسبیح کرده او را از هر عیب و نقصی منزّه می‌دانم (شگفتا) آیا تو بمعاد و بازگشت ایمان نداری، یا از مو شکافی در حساب و باز پرسی (در آخرت) نمی‌ترسی‌؟ ای آنکه نزد ما از خردمندان بشمار می‌آمدی، چگونه آشامیدن و خوردن (آن مال) را جائز و گوارا دانی، با اینکه میدانی حرام می‌خوری و حرام می‌آشامی‌؟ و کنیزان خریده زنان نکاح میکنی از مال یتیمان و بی‌چیزان و مؤمنان جهاد کنندگانی که خدا این مال را برای آنان قرار داده، و بآنها این شهرها را (از دشمنان) محافظت و نگاه‌داری نموده است!!

فَاتَّقِ اَللَّهَ وَ اُردُد إِلَی هَؤُلاَءِ اَلقَومِ أَموَالَهُم فَإِنَّکَ إِن لَم تَفعَل ثُمَّ أَمکَنَنِی اَللَّهُ مِنکَ لَأُعذِرَنَّ إِلَی اَللَّهِ فِیکَ وَ لَأَضرِبَنَّکَ بِسَیفِی اَلَّذِی مَا ضَرَبتُ بِهِ أَحَداً إِلاَّ دَخَلَ اَلنَّارَ

(4) پس از خدا بترس و مالهای این گروه را بخود باز گردان که اگر این کار نکرده باشی و خدا مرا بتو توانا گرداند هر آینه در بارۀ (بکیفر رساندن) تو نزد خدا عذر بیاورم و ترا به شمشیرم که کسیرا بآن نزده‌ام مگر آنکه در آتش داخل شده بزنم!

وَ اَللَّهِ لَو أَنَّ اَلحَسَنَ وَ اَلحُسَینَ فَعَلاَ مِثلَ اَلَّذِی فَعَلتَ مَا کَانَت لَهُمَا عِندِی هَوَادَةٌ وَ لاَ ظَفِرَا مِنِّی بِإِرَادَةٍ حَتَّی آخُذَ اَلحَقَّ مِنهُمَا وَ أُزِیلَ اَلبَاطِلَ عَن مَظلَمَتِهِمَا وَ أُقسِمُ بِاللَّهِ رَبِّ اَلعَالَمِینَ مَا یَسُرُّنِی أَنَّ مَا أَخَذتَهُ مِن أَموَالِهِم حَلاَلٌ لِی أَترُکُهُ مِیرَاثاً لِمَن بَعدِی

(5) و بخدا سوگند اگر حسن و حسین (علیهما السّلام) کرده بودند مانند آنچه تو کردی با ایشان صلح و آشتی نمی‌کردم، و از من به خواهشی نمی‌رسیدند تا اینکه حقّ را از آنان بستانم، و باطل رسیدۀ از ستم آنها را دور سازم و سوگند بخدا پروردگار جهانیان: آنچه را که از مال ایشان برده‌ای بحلال اگر برای من باشد مرا شاد نمی‌کند که آنرا برای پس از خود ارث بگذارم

فَضَحِّ رُوَیداً فَکَأَنَّکَ قَد بَلَغتَ اَلمَدَی وَ دُفِنتَ تَحتَ اَلثَّرَی وَ عُرِضَت عَلَیکَ أَعمَالُکَ بِالمَحَلِّ اَلَّذِی یُنَادِی اَلظَّالِمُ فِیهِ بِالحَسرَةِ وَ یَتَمَنَّی اَلمُضَیِّعُ فِیهِ اَلرَّجعَةَ وَ لاٰتَ حِینَ مَنٰاصٍ

(6) پس ضحّ رویدا یعنی در چاشت شتر را آهسته بچران (این جمله مثلی است برای کسیکه در جای آرام رفتن شتاب کند، اشاره باینکه در صرف مال تندروی مکن) که بآن ماند که تو بآخرت (مرگ) رسیده‌ای، و زیر خاک پنهان گشته‌ای، و کردارت بتو نمایانده شده در جائیکه ستمکار در آنجا بر اثر غمّ و اندوه (آنچه از دست داده) فریاد میکند، و تباه کننده (حقّ دیگران) برگشت (بدنیا) را آرزو می‌نماید، در حالیکه آن وقت هنگام گریختن (از عذاب الهیّ‌) نیست


نامه 42- نامه به عمر بن ابی سلمه مخزومی در دلجویی از او به علت عزلش از حکومت بحرین

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی عمر ابن أبی سلمة المخزومی و کان عامله علی البحرین فعزله و استعمل نعمان ابن عجلان الزّرقی مکانه

42 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بعمر بن ابی سلمۀ مخزومیّ که از جانب آن بزرگوار بر بحرین حاکم بود او را عزل نموده، و به جایش نعمان ابن عجلان زرقیّ را گماشت (در آن عمر را ستوده و او را برای همراه بردن با خود در جنگ خواسته، و این عمر پسر زن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است از امّ سلمه، و نعمان از مهتران انصار بوده، رجال دانان این دو را از نیکان یاران امیر المؤمنین علیه السّلام دانسته و در نقل اخبار از ایشان آنها را مورد وثوق و اطمینان قرار داده‌اند، و در بعضی از کتب عمرو ابن ابی سلمه دیده میشود، ولی عمر ابن ابی سلمه درستتر است، زیرا در بیشتر از نسخ نهج البلاغه عمر ضبط شده است نه عمرو با واو)

أَمَّا بَعدُ فَإِنِّی قَد وَلَّیتُ نُعمَانَ اِبنَ عَجلاَنَ اَلزُّرَقِیَّ عَلَی اَلبَحرَینِ وَ نَزَعتُ یَدَکَ بِلاَ ذَمٍّ لَکَ وَ لاَ تَثرِیبٍ عَلَیکَ فَلَقَد أَحسَنتَ اَلوِلاَیَةَ وَ أَدَّیتَ اَلأَمَانَةَ فَأَقبِل غَیرَ ظَنِینٍ وَ لاَ مَلُومٍ وَ لاَ مُتَّهَمٍ وَ لاَ مَأثُومٍ

(1) پس از ستایش خداوند و درود پیغمبر اکرم، من نعمان ابن عجلان زرقیّ را والی و حاکم بحرین گردانیدم، و دست ترا بدون آنکه نکوهش و سرزنشی برایت باشد کوتاه کردم (ترا فرا خواندم) و تو حکومت را نیک انجام دادی، و امانت (بیت المال) را اداء نمودی، پس (نزد من) بیا بی‌آنکه گمان بدی بتو داشته باشم یا سرزنش نموده تهمت زده گناه کارت دانم

فَلَقَد أَرَدتُ اَلمَسِیرَ إِلَی ظَلَمَةِ أَهلِ اَلشَّامِ وَ أَحبَبتُ أَن تَشهَدَ مَعِی فَإِنَّکَ مِمَّن أَستَظهِرُ بِهِ عَلَی جِهَادِ اَلعَدُوِّ وَ إِقَامَةِ عَمُودِ اَلدِّینِ إِن شَاءَ اَللَّهُ

(2) پس (سبب خواستن تو آنست که) رفتن بسوی (جنگ) ستمگران اهل شام را تصمیم گرفته دوست دارم تو با من باشی، زیرا تو از کسانی هستی که برای جنگ با دشمن و برپا داشتن ستون دین (اجرای احکام اسلام) بایشان پشت گرمم، اگر خدا بخواهد


نامه 43- نامه به مصقلة بن هبیره شیبانی در مورد تقسیم عادلانه بیت المال

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی مصقلة ابن هبیرة الشیبانی و هو عامله علی أردشیرخرة

43 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بمصقلة ابن هبیرۀ شیبانیّ که از جانب آن بزرگوار بر اردشیر خرّه (نام شهری بوده در فارس) حاکم بود (او را بر ستمگری در پخش غنیمت «مالی که مسلمانان از دشمن بر اثر فیروزی گرفته‌اند» سرزنش می‌نماید، و رجال دانان از او بزندیق تعبیر میکنند یعنی مردیکه در ظاهر با ایمان و در باطن کافر است، و داستان او با معقل ابن قیس که از یاران و فداکاران امام علیه السّلام است در شرح سخن چهل و چهارم باب خطبه‌ها گذشت)

بَلَغَنِی عَنکَ أَمرٌ إِن کُنتَ فَعَلتَهُ فَقَد أَسخَطتَ إِلَهَکَ وَ أَغضَبتَ إِمَامَکَ أَنَّکَ تَقسِمُ فَیءَ اَلمُسلِمِینَ اَلَّذِی حَازَتهُ رِمَاحُهُم وَ خُیُولُهُم وَ أُرِیقَت عَلَیهِ دِمَاؤُهُم فِیمَنِ اِعتَامَکَ مِن أَعرَابِ قَومِکَ

(1) بمن از تو خبری رسیده که اگر آنرا بجا آورده باشی خدای خود را بخشم آورده‌ای (رحمت او شامل حالت نمی‌شود) و امام و پیشوایت را غضبناک ساخته‌ای (که باید از تو انتقام بکشد، زیرا خبر رسیده): که تو اموال مسلمانها را که نیزه‌ها و اسبهاشان آنرا گرد آورده، و خونهاشان بر سر آن ریخته شده در بین عربهای خویشاوند خود که ترا گزیده‌اند قسمت میکنی

فَوَالَّذِی فَلَقَ اَلحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ لَئِن کَانَ ذَلِکَ حَقّاً لَتَجِدَنَّ بِکَ عَلَیَّ هَوَاناً وَ لَتَخِفَّنَّ عِندِی مِیزَاناً فَلاَ تَستَهِن بِحَقِّ رَبِّکَ وَ لاَ تُصلِح دُنیَاکَ بِمَحقِ دِینِکَ فَتَکُونَ مِنَ اَلأَخسَرِینَ أَعمَالاً

(2) پس سوگند به خدائی که دانه را (زیر زمین) شکافته، و انسان را آفریده اگر این کار (که خبر داده‌اند) راست باشد، از من نسبت بخود زبونی یابی، و از مقدار و مرتبه نزد من سبک گردی، پس حقّ پروردگارت را خوار نگردانده و دنیایت را بکاستن دینت آباد مکن که (در روز رستخیز) در جرگۀ آنان که از جهت کردارها زیانکارترند خواهی بود

أَلاَ وَ إِنَّ حَقَّ مَن قِبَلَکَ وَ قِبَلَنَا مِنَ اَلمُسلِمِینَ فِی قِسمَةِ هَذَا اَلفَیءِ سَوَاءٌ یَرِدُونَ عِندِی عَلَیهِ وَ یَصدُرُونَ عَنهُ

(3) آگاه باش حقّ کسیکه نزد تو و نزد ما است از مسلمانها در قسمت نمودن این مالها یکسان است: پیش من بر سر آن مال می‌آیند و برمیگردند (چنانکه هر کس برای آب بر سر چشمه رفته و بر می‌گردد و چشمه بی‌تفاوت بهمه آب می‌بخشد، بنا بر این حقّ نداری که آن مالها را به خویشاوندانت اختصاص دهی )


نامه 44- نامه به زیاد بن أبیه در بر حذر داشتن او از نیرنگ معاویه

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی زیاد ابن أبیه و قد بلغه أن معاویة کتب إلیه یرید خدیعته باستلحاقه

44 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بزیاد ابن ابیه هنگامیکه بآن بزرگوار خبر رسید که معاویه نامه باو نوشته می‌خواهد او را با ملحق ساختن بخود (که برادر می‌باشند) بفریبد (در آن او را از فریب معاویه برحذر می‌نماید، و این زیاد پدر عبید اللّه ابن مرجانه قاتل حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام بوده، و مرجانه مادر عبید اللّه کنیزی بوده که بزناء دادن شهرت بسیار داشت، و پدر زیاد معلوم نیست، برخی او را زیاد ابن عبید گفته و به ثقیف نسبت دهند، و زیاد ابن ابو سفیان، و زیاد ابن ابیه یعنی زیاد پسر پدرش، و زیاد ابن امّه یعنی زیاد پسر مادرش، و زیاد ابن سمیّه نیز گفته شده است، و گفته‌اند: پیش از ملحق شدن بابی سفیان او را زیاد ابن عبید می‌خواندند، و عبید بنده‌ای بود که تا ایّام دولت و رشد زیاد ماند و زیاد او را خریده آزاد نمود، و مادر او سمیّه نام داشت که کنیز حارث ابن کلده ثقفیّ طبیب مشهور عرب بود، و گفته‌اند: در عهد عمر بن خطّاب روزی زیاد در مجلس او سخن می‌گفت که شنوندگان را به شگفت آورد، عمرو ابن عاص گفت: شگفتا این جوان اگر قرشیّ بود عرب را به عصای خود میراند! ابو سفیان گفت: آگاه باش سوگند بخدا او قرشیّ است، اگر او را می‌شناختی می‌دانستی که از بهترین اهل تو است، عمرو گفت: پدرش کیست‌؟ ابو سفیان گفت: سوگند بخدا من او را در رحم مادرش نهادم، عمرو گفت: چرا او را به خودت ملحق نمی‌گردانی‌؟ ابو سفیان گفت: از بزرگی که اینجا نشسته یعنی عمر می‌ترسم که پوست مرا بکند، و گفته‌اند: کنیه‌اش ابو مغیره است، و در طائف سال فتح مکّه یا سال هجرت یا روز جنگ بدر بدنیا آمده، و پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را ندیده، و در همه جا با امیر المؤمنین و بعد از آن حضرت با امام حسن علیهما السّلام تا زمان صلح آن بزرگوار با معاویه بوده و پس از آن به معاویه ملحق گردید، و در کوفه در ماه رمضان سال پنجاه و سه هجریّ بر اثر نفرین امام حسن علیه السّلام بمرض فالج که دردی است در جانبی از بدن پیدا میشود و آنرا از حسّ‌ و حرکت می‌اندازد، یا بمرض طاعون و وباء هلاک گردید. ابن ابی الحدید در اینجا و جای دیگر در بارۀ بد طینتی و زشتکاریهای او نسبت بامام حسن و شیعیان امیر المؤمنین علیهما السّلام و ناسزاهایی که گفته و جسارتهایی که بامام زمان خود کرده قضایایی نقل نموده که از خواندن آنها دست بر سر زده گریان و دل شکسته شدم و از ترجمۀ آن شرمم آمد، پس در خصوص خباثت و بد طینتی او اکتفاء میکنم بآنچه از قول ابن ابی الحدید در شرح نامۀ بیست و یکم نوشتم، خلاصه امیر المؤمنین علیه السّلام در عهد خود زیاد را حاکم فارس گردانیده بود که آن دیار را نیکو ضبط کرده نگهداری می‌نمود و از اینرو معاویه نامه‌ای باو نوشت تا او را به برادری بفریبد، چون بامام علیه السّلام خبر رسید بزیاد نوشت)

وَ قَد عَرَفتُ أَنَّ مُعَاوِیَةَ کَتَبَ إِلَیکَ یَستَزِلُّ لُبَّکَ وَ یَستَفِلُّ غَربَکَ فَاحذَرهُ فَإِنَّمَا هُوَ اَلشَّیطَانُ یَأتِی اَلمَرءَ مِن بَینِ یَدَیهِ وَ مِن خَلفِهِ وَ عَن یَمِینِهِ وَ عَن شِمَالِهِ لِیَقتَحِمَ غَفلَتَهُ وَ یَستَلِبَ غِرَّتَهُ

(1) و آگاه شدم که معاویه نامه‌ای بتو نوشته می‌خواهد دلت را (از راه نیکبختی) بلغزاند، و می‌خواهد در تیزی و تندی (زیرکی) تو رخنه کند، پس از او بر حذر بوده بترس چه او شیطانی است که از پیش و پس و راست و چپ شخص می‌آید تا ناگهان در هنگام غفلت و بیخبری او درآید، و عقلش را برباید (و در دنیا به حیرانی و سرگردانی و در آخرت بعذاب جاوید گرفتارش سازد)

وَ قَد کَانَ مِن أَبِی سُفیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ اِبنِ اَلخَطَّابِ فَلتَةٌ مِن حَدِیثِ اَلنَّفسِ وَ نَزغَةٌ مِن نَزَغَاتِ اَلشَّیطَانِ لاَ یَثبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لاَ یُستَحَقُّ بِهَا إِرثٌ وَ اَلمُتَعَلِّقُ بِهَا کَالوَاغِلِ اَلمُدَفَّعِ وَ اَلنَّوطِ اَلمُذَبذَبِ فَلَمَّا قَرَأَ زِیَادٌ اَلکِتَابَ قَالَ شَهِدَ بِهَا وَ رَبِّ اَلکَعبَةِ وَ لَم تَزَل فِی نَفسِهِ حَتَّی اِدَّعَاهُ مُعَاوِیَةُ قوله علیه‌السلام الواغل هو الذی یهجم علی الشرب لیشرب معهم و لیس منهم فلا یزال مدفعا محاجزا و النوط المذبذب هو ما یناط برحل الراکب من قعب أو قدح أو ما أشبه ذلک فهو أبدا یتقلقل إذا حث ظهره و استعجل سیره

(2) و در عهد عمر ابن خطّاب از ابو سفیان سخن نسنجیده‌ای از خواهش نفس و وسوسه‌ای از وسوسه‌های شیطان رخ داد (بعمرو ابن عاص گفت: این نتیجۀ زنای من با مادر او است) به گفتن این سخن نسبی ثابت نشده و بر اثر آن کسی سزاوار بردن ارث نمی‌گردد (چنانکه بعضی از عرب نسب را بزناء ثابت می‌دانستند و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آنرا نادرست دانست و فرمود: الولد للفراش و للعاهر الحجر و یعنی فرزند از آن صاحب بستر و مردیکه زن در نکاح و تصرّف او است می‌باشد، و زناکار محروم است «باو چیزی نرسیده ارث نمی‌برد» و گفته‌اند: یعنی زناکار را سنگ باران کنند، ولی سخن امام علیه السّلام در اینجا معنی اوّل را تأیید میکند که می‌فرماید:) و کسیکه به چنین سخن نادرست دل بندد به شخصی ماند که ناخوانده خود را در بین شراب خواران درآورد و پیوسته او را دفع نموده دور سازند، و به کاسۀ چوبینی ماند که (بر بار کش می‌آویزند و) قرار نگرفته می‌جنبد (خلاصه به گفتار ابو سفیان در مجلس عمر تو داخل نسب بنی امیّه نمی‌گردی که معاویه آنرا دلیل نموده ترا بفریبد سیّد رضیّ علیه الرّحمة فرماید:) چون زیاد نامۀ حضرت را خواند گفت: سوگند به پروردگار کعبه ابو سفیان بآن گفتار گواهی داده و همواره در نظرش بود تا معاویه او را برادر خود خواند (زیاد هم باو پیوست) فرمایش حضرت علیه السّلام الواغل: کسی است که خود را بین می خوارگان اندازد تا با ایشان بیاشامد و از آنان نباشد، پس همواره او را رانده مانع شوند و النّوط المذبذب: چیزی است از قبیل کاسۀ چوبین یا قدحی یا مانند آن که بر بار سوار آویخته میشود که پیوسته جنبان است هنگامیکه بر بار کش سوار باشد، و آنرا تند براند


نامه 45- نامه به عثمان بن حنیف انصاری در پرهیز از گرایش حاکم به سرمایه داران

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی عثمان ابن حنیف الأنصاری و هو عامله علی البصرة و قد بلغه أنه دعی إلی ولیمة قوم من أهلها فمضی إلیها

45 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بعثمان ابن حنیف انصاریّ که از جانب آن بزرگوار حاکم بصره بود ، هنگامیکه بحضرت خبر رسید که او را گروهی از اهل بصره به مهمانی خوانده‌اند و رفته (و او را بجهت رفتن بآن مهمانی نکوهش نموده است، و عثمان و برادرش سهل ابن حنیف که از جانب امام علیه السّلام بر مدینه حکومت داشت هر دو از اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و تا آخر عمر شیعه و دوستدار امیر المؤمنین علیه السّلام بودند، و از اینرو رجال دانان در نیکی این دو برادر اختلاف و تردید نداشته در نقل اخبار آنها را مورد وثوق و اطمینان می‌دانند، و پاره‌ای از سرگذشت عثمان ابن حنیف در وقت تسلّط اصحاب جمل بر بصره در شرح خطبۀ یک صد و هفتاد و یکم گذشت)

أَمَّا بَعدُ یَا اِبنَ حُنَیفٍ فَقَد بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلاً مِن فِتیَةِ أَهلِ اَلبَصرَةِ دَعَاکَ إِلَی مَأدَبَةٍ فَأَسرَعتَ إِلَیهَا تُستَطَابُ لَکَ اَلأَلوَانُ وَ تُنقَلُ إِلَیکَ اَلجِفَانُ وَ مَا ظَنَنتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَی طَعَامِ قَومٍ عَائِلُهُم مَجفُوٌّ وَ غَنِیُّهُم مَدعُوٌّ فَانظُر إِلَی مَا تَقضِمُهُ مِن هَذَا اَلمَقضَمِ فَمَا اِشتَبَهَ عَلَیکَ عِلمُهُ فَالفِظهُ وَ مَا أَیقَنتَ بِطِیبِ وَجهِهِ فَنَل مِنهُ

(1) پس از ستایش خداوند و درود رسول اکرم، ای پسر حنیف بمن رسیده که یکی از جوانان اهل بصره ترا بطعام عروسی خوانده است و بسوی آن طعام شتابان رفته‌ای، و خورشهای رنگارنگ گوارا برایت خواسته و کاسه‌های بزرگ به سویت آورده می‌شد و گمان نداشتم تو بروی به مهمانی گروهی که درویش و نیازمندشان را برانند و توانگرشان را بخوانند، پس نظر کن بآنچه دندان بر آن می‌نهی از این خوردنی، و چیزی را که بر تو آشکار نیست (نمی‌دانی حلال است یا حرام) بیفکن (مخور) و آنچه را که به پاکی راههای بدست آوردن آن دانائی (میدانی از راه حلال و درستکاری بدست آمده) بخور

أَلاَ وَ إِنَّ لِکُلِّ مَأمُومٍ إِمَاماً یَقتَدِی بِهِ وَ یَستَضِیءُ بِنُورِ عِلمِهِ أَلاَ وَ إِنَّ إِمَامَکُم قَدِ اِکتَفَی مِن دُنیَاهُ بِطِمرَیهِ وَ مِن طُعمِهِ بِقُرصَیهِ أَلاَ وَ إِنَّکُم لاَ تَقدِرُونَ عَلَی ذَلِکَ وَ لَکِن أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اِجتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ

(2) آگاه باش هر پیروی کننده را پیشوایی است که از او پیروی کرده بنور دانش او روشنی می‌جوید (راه راستی گفتار و درستی کردار را از او می‌آموزد، و تو نیز باید پیرو پیشوای خود باشی) بدان که پیشوای شما از دنیای خود بدو کهنه جامه (رداء و ازار یعنی جامه‌ای که سر تا پا را می‌پوشاند) و از خوراکش بدو قرص نان (جهت افطار و سحر، یا ناهار و شام) اکتفاء کرده است، و شما بر چنین رفتاری توانا نیستید، ولی مرا به پرهیزکاری و کوشش و پاکدامنی و درستکاری یاری کنید (از کارهای ناشایسته دوری گزیده خود را از هر ناپاکی دور سازید تا مرا به اصلاح حال رعایا و زیر دستان یاری نموده باشید)

فَوَاللَّهِ مَا کَنَزتُ مِن دُنیَاکُم تِبراً وَ لاَ اِدَّخَرتُ مِن غَنَائِمِهَا وَفراً وَ لاَ أَعدَدتُ لِبَالِی ثَوبِی طِمراً

(3) بخدا سوگند از دنیای شما طلا نیندوخته، و از غنیمتهای آن مال فراوانی ذخیره نکرده، و با کهنه جامه‌ای که در بر دارم جامۀ کهنۀ دیگری آماده ننموده‌ام

بَلَی کَانَت فِی أَیدِینَا فَدَکٌ مِن کُلِّ مَا أَظَلَّتهُ اَلسَّمَاءُ فَشَحَّت عَلَیهَا نُفُوسُ قَومٍ وَ سَخَت عَنهَا نُفُوسُ قَومٍ آخَرِینَ وَ نِعمَ اَلحَکَمُ اَللَّهُ

(4) بله از تمام آنچه آسمان سایه بر آن افکنده است (از مال دنیا) فدک در دست ما بود که گروهی (سه خلیفه) بر آن بخل ورزیدند (بغصب از دست ما گرفتند) و دیگران (امام علیه السّلام و اهل بیتش) بخشش نموده از آن گذشتند، و خداوند نیکو داوری است (که بین حقّ و باطل حکم خواهد فرمود! و فدک نام یکی از قریه‌های یهود بوده که مسافت بین آن و مدینه دو منزل و بین آن و خیبر کمتر از یک منزل بوده، و داستان غصب فدک و تظلّم حضرت فاطمه علیها السّلام و شکایت آن معصومه از ستمی که باو روا داشتند در کتابهای تازی و فارسی بیان شده و ما برای روشن شدن مطلب شمّه‌ای از آنچه شارح بحرانیّ در اینجا نگاشته گوشزد می‌نماییم: فدک مخصوص حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله بود، زیرا چون خیبر «نام شهری که تا مدینه از سمت شام سه روز راه بود» فتح شد اهل فدک نصف آنرا و به قولی تمام را بصلح و آشتی تسلیم نمودند، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آن قریه را در حیات خود به فاطمه علیها السّلام بخشید، و از طرق مختلفه در این باب روایات رسیده، از جمله از ابی سعید خدریّ «که مورد وثوق و اطمینان رجال دانان است» روایت شده که چون آیۀ «وَ آتِ ذَا اَلقُربیٰ حَقَّهُ وَ اَلمِسکِینَ وَ اِبنَ اَلسَّبِیلِ‌» «س 17 ی 26 یعنی حقّ خویشاوند و بی‌چیز و رهگذر را اداء کن» از جانب خدا به پیغمبر اکرم رسید آن حضرت فدک را به فاطمه علیها السّلام داد، و ابو بکر که خلیفه شد خواست آنرا بگیرد فاطمه علیها السّلام باو پیغام داد که فدک از آن من است که پدرم بمن بخشیده، و امیر المؤمنین علیه السّلام و امّ ایمن «مربّیه و آزاد شدۀ پیغمبر اکرم» بر آن گواهی دادند، ابو بکر گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده ما گروه پیغمبران باهل خود میراث ندهیم، آنچه باقی گذاریم صدقه و بخشش است، و فدک مال مسلمانان بوده در دست آن حضرت که در کار امّت و راه خدا صرف می‌نموده من نیز در همان راه صرف می‌نمایم، پس فاطمه علیها السّلام چادر بر سر انداخته با بعضی از خدمتکاران و زنان خویشاوند خود بمسجد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آمدند و ابو بکر و بسیاری از مهاجرین و انصار حاضر بودند، و در میان پرده‌ای آویختند، آنگاه بنالید و زارید بطوری که همه گریستند، پس از آن زمانی دراز خاموش ماندند تا جوش و خروش مردم آرام گردید، پس خطبه‌ای دراز بیان فرمود از جمله: ای پسر ابی قحافه تو از پدرت میراث می‌بری و من از پدرم ارث نمی‌برم بعد رو بقبر مقدّس پدر بزرگوارش نموده از امّت اظهار رنجش و درد دل نمود، راوی گوید: هیچ روزی دیده نشده بود که زن و مرد مدینه بیش از آن روز گریسته باشند، پس بمسجد انصار توجّه نموده با آنان هم سخنانی فرمود، از جمله: بدانید من شما را می‌بینم که منکر دین شدید، و لقمۀ گوارا را از دهن بیرون انداختید، و اگر شما و هر که در روی زمین است کافر شوید خدا بی‌نیاز است، پس به خانه بازگشت و سوگند یاد کرد که با ابو بکر سخن نگوید و بر او نفرین نمود، و بر این حال از دنیا رفت، و وصیّت کرد ابو بکر بر او نماز نخواند، و عبّاس بر او نماز گزارد و در شب دفن گردید، خلاصه ابو بکر غلّه و سود آنرا گرفته بقدر کفایت باهل بیت علیهم السّلام می‌داد و خلفای بعد از او هم بر آن اسلوب رفتار نمودند تا زمان معاویه که ثلث آنرا بعد از امام حسن علیه السّلام بمروان داد، و مروان در خلافت خود تمام آنرا تصرّف و کرد و فرزندانش دست بدست می‌بردند تا زمان عمر ابن عبد العزیز که او به اولاد فاطمه علیها السّلام برگردانید، و شیعه گوید: اوّل مظلمه و چیزیکه از روی ظلم و ستم گرفته شده بود ردّ کرد فدک بود، و سنّی گوید: اوّل آنرا ملک خود گردانید، و بعد به اولاد فاطمه علیها السّلام بخشید، و پس از او باز غصب کردند تا در دولت بنی عبّاس ابو العبّاس سفّاح برگردانید، و منصور گرفت، و پسرش مهدیّ برگردانید، و دو پسرش موسی و هارون گرفتند، و مأمون برگردانید تا زمان متوکّل و او سود آنرا بعبد اللّه ابن عمر بازیار واگذاشت، و گویند: در آنجا یازده نخله بود که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله بدست مبارک خود نشانده، فرزندان فاطمه علیها السّلام خرمای آنها را برای حاجّ ارمغان می‌فرستادند و مالهای بسیاری دریافت می‌نمودند، بازیار کس فرستاد آن درختها را برید و چون ببصره برگشت فالج گردید، ابن ابی الحدید در شرح نامۀ نهم به مناسبتی می‌نویسد: ابو العاص شوهر زینب دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که مشرک بود «و تا در مکّه بود پیغمبر اکرم نمی‌توانست بین او و زینب جدائی اندازد و اگر چه اسلام آوردن زینب بین او و شوهرش را جدا ساخته بود» در جنگ اسیر و دستگیر گردید، و اهل مکّه فدیه و مال می‌فرستادند تا اسیرانشان را رها سازند، زینب قلاده‌ای که مادرش خدیجه باو داده بود فرستاد، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله چون آن قلاده را دید سخت برقّت آمد، و به مسلمانان فرمود: اگر اسیر زینب را رها کنید و فدیۀ او پس دهید شایسته است، گفتند: آری یا رسول اللّه جانها و مالهای ما فدای تو، پس فدیۀ زینب را باز گردانیده ابو العاص را بدون فدیه رها کردند، پس از آن می‌نویسد: این خبر را بر نقیب ابو جعفر یحیی ابن ابو زید بصریّ علویّ که خدایش رحمت کند می‌خواندم، گفت: گمان میکنی ابو بکر و عمر در این واقعه حاضر نبودند؟! آیا مقتضی نبود که دل فاطمه علیها السّلام را خوش کنند و از مسلمانان بخواهند که حقّ خود باو واگزارند، آیا مقام و منزلت او نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از زینب کمتر بود و حال آنکه سیّدۀ زنان جهانیان است، و این در صورتیست که برای او در بارۀ فدک حقّی ثابت نشده باشد نه به نحله و بخشش و نه به ارث بردن)

وَ مَا أَصنَعُ بِفَدَکٍ وَ غَیرِ فَدَکٍ وَ اَلنَّفسُ مَظَانُّهَا فِی غَدٍ جَدَثٌ تَنقَطِعُ فِی ظُلمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِیبُ أَخبَارُهَا وَ حُفرَةٌ لَو زِیدَ فِی فُسحَتِهَا وَ أَوسَعَت یَدَا حَافِرِهَا لَأَضغَطَهَا اَلحَجَرُ وَ اَلمَدَرُ وَ سَدَّ فُرَجَهَا اَلتُّرَابُ اَلمُتَرَاکِمُ وَ إِنَّمَا هِیَ نَفسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقوَی لِتَأتِیَ آمِنَةً یَومَ اَلخَوفِ اَلأَکبَرِ وَ تَثبُتَ عَلَی جَوَانِبِ اَلمَزلَقِ

(الحاصل امام علیه السّلام به ستمی که بر او وارد گشته اشاره نموده و در بارۀ دلبستگی نداشتن بمال دنیا می‌فرماید:) (5) و فدک و غیر فدک را چه خواهم کرد؟ در حالیکه جایگاه شخص فردا (پس از مردن) قبر و گور است که در تاریکی آن اثرهایش بریده و خبرهایش پنهان میشود، و گودالی است که اگر گشادگی آن زیاده شود و دو دست گور کن در فراخی آن بکوشد سنگ و کلوخ آنرا می‌فشارد، و رخنه‌هایش را خاک روی هم انباشته ببندد و همّت و اندیشۀ من در اینست که نفس خود را با پرهیزکاری تربیت نموده خوار گردانم تا در روزی (قیامت) که ترس و بیم آن بسیار است آسوده باشد، و بر اطراف لغزشگاه استوار ماند

وَ لَو شِئتُ لاَهتَدَیتُ اَلطَّرِیقَ إِلَی مُصَفَّی هَذَا اَلعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا اَلقَمحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا اَلقَزِّ وَ لَکِن هَیهَاتَ أَن یَغلِبَنِی هَوَایَ وَ یَقُودَنِی جَشَعِی إِلَی تَخَیُّرِ اَلأَطعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالحِجَازِ أَو اَلیَمَامَةِ مَن لاَ طَمَعَ لَهُ فِی اَلقُرصِ وَ لاَ عَهدَ لَهُ بِالشِّبَعِ أَو أَبِیتَ مِبطَاناً وَ حَولِی بُطُونٌ غَرثَی وَ أَکبَادٌ حَرَّی أَو أَکُونَ کَمَا قَالَ اَلقَائِلُ وَ حَسبُکَ دَاءً أَن تَبِیتَ بِبِطنَةٍ وَ حَولَکَ أَکبَادٌ تَحِنُّ إِلَی اَلقِدِّ

(6) و اگر بخواهم راه می‌برم به صافی و پاکیزگی این عسل و مغز این نان گندم و بافته‌های این جامۀ ابریشم، ولی چه دور است که هوا و خواهش بر من فیروزی یابد، و بسیاری حرص مرا به برگزیدن طعامها وا دارد و حال آنکه شاید به حجاز (مکّه و مدینه و سائر شهرهای آن) یا یمامه (شهری است از یمن) کسی باشد که طمع و آز در قرص نان نداشته (چون در دسترسش نیست) و سیر شدن را یاد ندارد!! یا چه دور است که من با شکم پر بخوابم و به دورم شکمهای گرسنه و جگرهای گرم (تشنه) باشد، یا چنان باشم که گوینده‌ای (حاتم ابن عبد اللّه طایی) گفته: (و حسبک داء أن تبیت ببطنة و حولک أکباد تحنّ إلی القدّ) یعنی این درد برای تو بس است که شب با شکم پر بخوابی و در گردت جگرها باشد که قدح پوستی را آرزو کنند (و برای آنان فراهم نشود چه جای آنکه طعام داشته باشند )

أَ أَقنَعُ مِن نَفسِی بِأَن یُقَالَ أَمِیرُ اَلمُؤمِنِینَ وَ لاَ أُشَارِکَهُم فِی مَکَارِهِ اَلدَّهرِ أَو أَکُونَ أُسوَةً لَهُم فِی جُشُوبَةِ اَلعَیشِ فَمَا خُلِقتُ لِیَشغَلَنِی أَکلُ اَلطَّیِّبَاتِ کَالبَهِیمَةِ اَلمَربُوطَةِ هَمُّهَا عَلَفُهَا أَوِ اَلمُرسَلَةِ شُغلُهَا تَقَمُّمُهَا تَکتَرِشُ مِن أَعلاَفِهَا وَ تَلهُو عَمَّا یُرَادُ بِهَا أَو أُترَکَ سُدًی أَو أُهمَلَ عَابِثاً أَو أَجُرَّ حَبلَ اَلضَّلاَلَةِ أَو أَعتَسِفَ طَرِیقَ اَلمَتَاهَةِ

(7) آیا قناعت میکنم که بمن بگویند زمامدار و سردار مؤمنین در حالیکه به سختیهای روزگار با آنان همدرد نبوده یا در تلخکامی جلو ایشان نباشم‌؟ پس مرا نیافریده‌اند که خوردن طعامهای نیکو (از نیکبختی جاوید) بازم دارد مانند چهار پای بسته شده که اندیشه‌اش علف آنست، یا مانند چهار پای رها گشته که خاکروبه‌ها را بهم زند تا چیزی یافته بخورد، پر میکند شکنبه را از علفی که بدست آورده، و غفلت دارد از آنچه برایش در نظر دارند (نمی‌داند که صاحبش می‌خواهد فربه شود تا به کشتارگاهش فرستد یا برایش بار کشی نموده کارش را انجام دهد) یا مرا نیافریده‌اند که بیکار مانده و بیهوده رها شوم، یا ریسمان گمراهی را کشیده بی‌اندیشه در راه سرگردانی رهسپار گردم

وَ کَأَنِّی بِقَائِلِکُم یَقُولُ إِذَا کَانَ هَذَا قُوتَ اِبنِ أَبِی طَالِبٍ فَقَد قَعَدَ بِهِ اَلضَّعفُ عَن قِتَالِ اَلأَقرَانِ وَ مُنَازَلَةِ اَلشُّجعَانِ أَلاَ وَ إِنَّ اَلشَّجَرَةَ اَلبَرِّیَّةَ أَصلَبُ عُوداً وَ اَلرَّوَائِعَ اَلخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ اَلنَّبَاتَاتُ اَلبَدَوِیَّةُ أَقوَی وُقُوداً وَ أَبطَأُ خُمُوداً

(8) و چنانست که می‌بینم گوینده‌ای از شما می‌گوید: اگر این است خوراک پسر ابو طالب پس ضعف و سستی او را از جنگ با همسران و معارضه و برابری با دلیران باز می‌دارد؟! بدانید درخت بیابانی (که آب کم بآن می‌رسد) چوبش سختتر (استوارتر) است، و درختهای سبز و خرّم (که در باغهای پر آب کاشته شده) پوستشان نازکتر است، و گیاههای دشتی (که جز آب باران آب دیگری نیابند) شعلۀ آتش آنها افروخته‌تر و خاموشی آنها دیرتر است (آری انسان هر قدر کمتر بخورد و بیاشامد اندامش استوارتر و در کارزار دلیرتر است، و هر قدر بیشتر بخورد و بیاشامد نازک پوست و سست دل و ترسناکتر است)

وَ أَنَا مِن رَسُولِ اَللَّهِ کَالصِّنوِ مِنَ اَلصِّنوِ وَ اَلذِّرَاعِ مِنَ اَلعَضُدِ وَ اَللَّهِ لَو تَظَاهَرَتِ اَلعَرَبُ عَلَی قِتَالِی لَمَا وَلَّیتُ عَنهَا وَ لَو أَمکَنَتِ اَلفُرَصُ مِن رِقَابِهَا لَسَارَعتُ إِلَیهَا وَ سَأَجهَدُ فِی أَن أُطَهِّرَ اَلأَرضَ مِن هَذَا اَلشَّخصِ اَلمَعکُوسِ وَ اَلجِسمِ اَلمَرکُوسِ حَتَّی تَخرُجَ اَلمَدَرَةُ مِن بَینِ حَبِّ اَلحَصِیدِ

(9) و (اتّصال و همبستگی) من با رسول خدا مانند (اتّصال) نخلی است از نخل (که هر دو از یک بیخ روییده) و مانند (اتّصال) دست است به بازو (که بهم پیوسته‌اند، بنا بر این) سوگند بخدا اگر عرب بر جنگ من با هم همراه شوند از ایشان رو برنگردانم، و اگر فرصتها بدست آید به سویشان می‌شتابم (همه را در راه خدا و یاری دین گردن می‌زنم) و زود باشد که کوشش نمایم در اینکه زمین را از این شخص وارونه و کالبد سرنگون (معاویه) پاک سازم تا اینکه گلولۀ خاکی از بین دانه درو شده بیرون آید (منافق و دو رو را از بین مؤمنین رانده راه دین را از رهزنان گمراهی آسوده سازم )

وَ مِن هَذَا اَلکِتَابِ وَ هُوَ آخِرُهُ إِلَیکِ عَنِّی یَا دُنیَا فَحَبلُکِ عَلَی غَارِبِکِ قَدِ اِنسَلَلتُ مِن مَخَالِبِکِ وَ أَفلَتُّ مِن حَبَائِلِکِ وَ اِجتَنَبتُ اَلذَّهَابَ فِی مَدَاحِضِکِ أَینَ اَلقُرُونُ اَلَّذِینَ غَرَرتِهِم بِمَدَاعِبِکِ أَینَ اَلأُمَمُ اَلَّذِینَ فَتَنتِهِم بِزَخَارِفِکِ هَا هُم رَهَائِنُ اَلقُبُورِ وَ مَضَامِینُ اَللُّحُودِ

و قسمتی از این نامه و پایان آنست (در نکوهش دنیا و ستودن پارسایان و کسانیکه دل بآن نبسته از کار خدا غافل نمانده‌اند): (10) ای دنیا از من دور شو که مهارت بر کوهانت است (مهارت را به گردنت انداخته ترا رها کرده‌ام) من از چنگالهایت جسته، و از دامهایت رسته، و از رفتن در لغزشگاههایت (گمراهیهایت) دوری گزیدم کجایند کسانیکه به بازیها و شوخیهایت گرفته فریبشان دادی، کجایند مردمانی که به زینت و آرایشهایت در فتنه و گمراهیشان انداختی‌؟ اینک ایشان گروگان گورها و فرو رفتۀ در لحدها هستند!

وَ اَللَّهِ لَو کُنتِ شَخصاً مَرئِیّاً وَ قَالِباً حِسِّیّاً لَأَقَمتُ عَلَیکِ حُدُودَ اَللَّهِ فِی عِبَادٍ غَرَرتِهِم بِالأَمَانِیِّ وَ أُمَمٍ أَلقَیتِهِم فِی اَلمَهَاوِی وَ مُلُوکٍ أَسلَمتِهِم إِلَی اَلتَّلَفِ وَ أَورَدتِهِم مَوَارِدَ اَلبَلاَءِ إِذ لاَ وِردَ وَ لاَ صَدَرَ

(11) سوگند بخدا اگر تو شخصی بودی دیدنی و کالبدی محسوس حدود (کیفرهای) الهیّ‌ را بر تو اجرا می‌نمودم به سزای بندگانی که بسبب آرزوها فریب دادی، و مردمانی که در پرتگاه‌ها (ی شقاوت و بدبختی) انداختی، و پادشاهانی که به نابودی سپردی، و آنان را در آبگاههای بلاء و سختی فرود آوردی جائیکه فرود آمدن و بازگشت (سزاوار) نبود

هَیهَاتَ مَن وَطِئَ دَحضَکِ زَلِقَ وَ مَن رَکِبَ لُجَجَکِ غَرِقَ وَ مَنِ اِزوَرَّ عَن حِبَالِکِ وُفِّقَ وَ اَلسَّالِمُ مِنکِ لاَ یُبَالِی إِن ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ وَ اَلدُّنیَا عِندَهُ کَیَومٍ حَانَ اِنسِلاَخُهُ اُعزُبِی عَنِّی فَوَاللَّهِ لاَ أَذِلُّ لَکِ فَتَستَذِلِّینِی وَ لاَ أَسلَسُ لَکِ فَتَقُودِینِی وَ اَیمُ اَللَّهِ یَمِیناً أَستَثنِی فِیهَا بِمَشِیئَةِ اَللَّهِ لَأَرُوضَنَّ نَفسِی رِیَاضَةً تَهُشُّ مَعَهَا إِلَی اَلقُرصِ إِذَا قَدَرَت عَلَیهِ مَطعُوماً وَ تَقنَعُ بِالمِلحِ مَأدُوماً وَ لَأَدَعَنَّ مُقلَتِی کَعَینِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِینُهَا مُستَفرَغَةً دُمُوعُهَا

(12) چه دور است که من از تو فریب خورم هر که بر لغزشگاهت گام نهد بلغزد، و هر که در آبهای انبوهت سوار شود غرق گردد، و آنکه از ریسمانهای دامت کناره گیرد موفّق شده (رستگار گشته) است، و کسیکه از تو سالم ماند اگر جای خوابگاهش تنگ باشد (در سختی و ناکامی زندگانی کند) باکی ندارد (چون میداند این سختی بزودی می‌گذرد، لذا می‌فرماید:) و دنیا نزد او به روزی ماند که وقت گذشتن آن رسیده است ( 13 )از من دور شو که بخدا سوگند رام تو نمی‌گردم تا مرا خوار سازی، و هموارت نمی‌شوم (فرمانت نمی‌برم) تا مرا (بهر جا خواهی) بکشی، و سوگند بخدا سوگندی که در آن مشیّت و خواست خدا را جدا می‌سازم (چنانکه خداوند بآن دستور داده در قرآن کریم س 18 ی 23 می‌فرماید: «وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَی‌ءٍ إِنِّی فٰاعِلٌ ذٰلِکَ غَداً» ی 24 «إِلاّٰ أَن یَشٰاءَ اَللّٰهُ‌» یعنی هرگز برای کاری مگو من آنرا فردا خواهم کرد مگر آنکه خدا بخواهد یعنی بگو انجام می‌دهم اگر خدا بخواهد) خود را تربیت میکنم چنان تربیتی که شاد و شگفته گردد بقرص نانی که بر آن خورشی یابد، و در خورش به نمک قناعت کرده بسازد و (از بسیاری گریه) کاسۀ چشمم را بحال خود گذارم که اشکهایش تهی شود مانند چشمه‌ای که آبش فرو رفته است (آنقدر بگریم که اشکم نماند)

أَ تَمتَلِئُ اَلسَّائِمَةُ مِن رِعیِهَا فَتَبرُکَ وَ تَشبَعُ اَلرَّبِیضَةُ مِن عُشبِهَا فَتَربِضَ وَ یَأکُلُ عَلِیٌّ مِن زَادِهِ فَیَهجَعُ قَرَّت إِذاً عَینُهُ إِذَا اِقتَدَی بَعدَ اَلسِّنِینَ اَلمُتَطَاوِلَةِ بِالبَهِیمَةِ اَلهَامِلَةِ وَ اَلسَّائِمَةِ اَلمَرعِیَّةِ

(14) آیا شکم حیوان چرنده از آنچه می‌چرد پر میشود که به پهلو می‌افتد، و رمۀ گوسفند از علف و گیاهش سیر می‌گردد و سوی خوابگاه می‌رود، و علیّ (صلوات اللّه علیه) توشۀ خود را خورده مانند چهارپایان می‌خواهد؟ در چنین حالی چشمش روشن باد که پس از سالهای دراز به چهار پای یله و چرنده در گله پیروی نماید (در صورتی که ننگ است که همّت و اندیشۀ شخص خوردن و آشامیدن باشد)!

طُوبَی لِنَفسٍ أَدَّت إِلَی رَبِّهَا فَرضَهَا وَ عَرَکَت بِجَنبِهَا بُؤسَهَا وَ هَجَرَت فِی اَللَّیلِ غُمضَهَا حَتَّی إِذَا غَلَبَ اَلکَرَی عَلَیهَا اِفتَرَشَت أَرضَهَا وَ تَوَسَّدَت کَفَّهَا فِی مَعشَرٍ أَسهَرَ عُیُونَهُم خَوفُ مَعَادِهِم وَ تَجَافَت عَن مَضَاجِعِهِم جُنُوبُهُم وَ هَمهَمَت بِذِکرِ رَبِّهِم شِفَاهُهُم وَ تَقَشَّعَت بِطُولِ اِستِغفَارِهِم ذُنُوبُهُم أُولٰئِکَ حِزبُ اَللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلمُفلِحُونَ فَاتَّقِ اَللَّهَ یَا اِبنَ حُنَیفٍ وَ لتَکفِکَ أَقرَاصُکَ لِیَکُونَ مِنَ اَلنَّارِ خَلاَصُکَ

(15) خوشا نفسی که آنچه پروردگارش واجب کرده اداء کند، و در سختی شکیبا باشد، و در شب از خواب دوری گزیند تا زمانیکه خواب و پینکی بر او غلبه نماید زمین را فرش پنداشته دستش را بالش قرار دهد، در گروهی که ترس بازگشت (روز رستخیز) چشمهاشان را بیدار داشته، و پهلوهاشان را از خوابگاهها دور ساخته و لبهاشان بذکر و یاد پروردگارشان آهسته گویا است، و به بسیاری استغفار (و درخواست آمرزش) گناهانشان (مانند ابرهای پراکنده) پراکنده شده است (در قرآن کریم س ی 58 22 می‌فرماید: «أُولٰئِکَ حِزبُ اَللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلمُفلِحُونَ‌» یعنی) آنان حزب و گروه خدا هستند، بدانید که حزب خدا رستگارند ( 16 )پس ای پسر حنیف از خدا بترس (شکم چرانی مکن) و چند قرص نانت باید ترا بس باشد تا سبب رهائیت از آتش گردد


نامه 46- نامه به مالک اشتر در اصول اخلاقی رهبر اسلامی

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی بعض عماله أَمَّا بَعدُ فَإِنَّکَ مِمَّن أَستَظهِرُ بِهِ عَلَی إِقَامَةِ اَلدِّینِ وَ أَقمَعُ بِهِ نَخوَةَ اَلأَثِیمِ وَ أَسُدُّ بِهِ لَهَاةَ اَلثَّغرِ اَلمَخُوفِ فَاستَعِن بِاللَّهِ عَلَی مَا أَهَمَّکَ وَ اِخلِطِ اَلشِّدَّةَ بِضِغثٍ مِنَ اَللِّینِ وَ اُرفُق مَا کَانَ اَلرِّفقُ أَرفَقَ وَ اِعتَزِم بِالشِّدَّةِ حِینَ لاَ یُغنِی عَنکَ إِلاَّ اَلشِّدَّةُ

46 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به یکی از کار گردانان خود (که در آن مداراة و خوش رفتاری با رعیّت و سختگیری در هنگام مقتضی را باو امر می‌فرماید): (1) پس از ستایش خدا و درود بر پیغمبر اکرم، تو از کسانی هستی که من برای نگاه‌داشتن دین بآنان یاری می‌جویم، و سرکشی گناهکار را فرو می‌نشانم، و زبانک (مرز) ترسناک راه دشمن را می‌بندم (مرز را به گوشتی که نزدیک گلوی شخص است و آنرا زبانک می‌نامند تشبیه فرموده که چون گرفته شود نفس قطع گردد) پس در کاری که ترا اندوهناک سازد از خدا یاری بجو، و (با رعیّت در کارها) سختی و درشتی را با مقداری نرمی و همواری بیامیز (تا اگر خواستی به آسانی دلش را بدست آوری بتوانی) و مداراة و مهربانی کن هنگامیکه مداراة شایسته‌تر باشد، و بسختی و درشتی بپرداز آنگاه که از تو جز سختگیری پیش نمی‌رود

وَ اِخفِض لِلرَّعِیَّةِ جَنَاحَکَ وَ اُبسُط لَهُم وَجهَکَ وَ أَلِن لَهُم جَانِبَکَ وَ آسِ بَینَهُم فِی اَللَّحظَةِ وَ اَلنَّظرَةِ وَ اَلإِشَارَةِ وَ اَلتَّحِیَّةِ حَتَّی لاَ یَطمَعَ اَلعُظَمَاءُ فِی حَیفِکَ وَ لاَ یَیأَسَ اَلضُّعَفَاءُ مِن عَدلِکَ وَ اَلسَّلاَمُ

(2) و برای رعیّت بالت را فرود آور، و رویت را بگشا، و پهلویت را نرم کن (مهربان و هموار و خوشخو باش) و در نگریستن به گوشۀ چشم و خیره نگاه کردن و اشاره نمودن و درود گفتن بین ایشان یکسان رفتار کن (یکی را بر دیگری امتیاز مده) تا بزرگان در ستم کردن تو طمع و آز ننمایند (در صدد دشمنی با تو بر نیایند) و زیر دستان از دادگری تو نومید نشوند، و درود بر شایستۀ آن


نامه 47- وصیت امام علیه السلام به فرزندانش پس ازضربت ابن ملجم

[↑ بالا] و من وصیة له علیه‌السلام للحسن و الحسین علیهماالسلام لما ضربه ابن ملجم لعنه الله أُوصِیکُمَا بِتَقوَی اَللَّهِ وَ أَلاَّ تَبغِیَا اَلدُّنیَا وَ إِن بَغَتکُمَا وَ لاَ تَأسَفَا عَلَی شَیءٍ مِنهَا زُوِیَ عَنکُمَا وَ قُولاَ بِالحَقِّ وَ اِعمَلاَ لِلأَجرِ وَ کُونَا لِلظَّالِمِ خَصماً وَ لِلمَظلُومِ عَوناً

47 - از وصیّتهای آن حضرت علیه السّلام است بحسن و حسین علیهما السّلام هنگامیکه ابن ملجم که خدا او را از رحمتش دور گرداند، بآن بزرگوار ضربت زده بود (و در آن از خونخواهی نهی نموده و به کارهای نیکو امر فرموده است) ( 1 )شما را بتقوی و ترس از خدا سفارش میکنم، و اینکه دنیا را نخواهید هر چند شما را بجوید (به کالای دنیا دل نبندید هر چند در دسترستان باشد) و اندوهناک نشوید بر چیزی از دنیا که از شما گرفته شده باشد، و راست و درست سخن گویید، و برای پاداش یافتن (در آخرت) کار کنید، و ستمگر را دشمن و ستمدیده را یار و مدد کار باشید

أُوصِیکُمَا وَ جَمِیعَ وَلَدِی وَ أَهلِی وَ مَن بَلَغَهُ کِتَابِی بِتَقوَی اَللَّهِ وَ نَظمِ أَمرِکُم وَ صَلاَحِ ذَاتِ بَینِکُم فَإِنِّی سَمِعتُ جَدَّکُمَا صلی‌الله‌علیه‌وآله یَقُولُ صَلاَحُ ذَاتِ اَلبَینِ أَفضَلُ مِن عَامَّةِ اَلصَّلاَةِ وَ اَلصِّیَامِ

(2) شما و همۀ فرزندان و اهل بیتم و هر که را که نامه‌ام باو می‌رسد سفارش میکنم بتقوی و ترس از خدا، و مرتّب کردن و بهم پیوستن کارتان، و اصلاح زد و خوردی که موجب جدائی بین شما گردد که من از جدّ شما - صلّی اللّه علیه و آله - شنیدم می‌فرمود: اصلاح ذات البین (چگونگی که باعث پراکندگی است) از کلّیّه نماز و روزه بهتر است (زیرا با جدائی بین مردم امر دین منظّم نگردد، و دشمن چیره شود، و آبادی رو به ویرانی آرد)

اَللَّهَ اَللَّهَ فِی اَلأَیتَامِ فَلاَ تُغِبُّوا أَفوَاهَهُم وَ لاَ یَضِیعُوا بِحَضرَتِکُم وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی جِیرَانِکُم فَإِنَّهُم وَصِیَّةُ نَبِیِّکُم مَا زَالَ یُوصِی بِهِم حَتَّی ظَنَنَّا أَنَّهُ سَیُوَرِّثُهُم وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی اَلقُرآنِ لاَ یَسبِقُکُم بِالعَمَلِ بِهِ غَیرُکُم وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی اَلصَّلاَةِ فَإِنَّهَا عَمُودُ دِینِکُم وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی بَیتِ رَبِّکُم لاَ تُخَلُّوهُ مَا بَقِیتُم فَإِنَّهُ إِن تُرِکَ لَم تُنَاظَرُوا وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی اَلجِهَادِ بِأَموَالِکُم وَ أَنفُسِکُم وَ أَلسِنَتِکُم فِی سَبِیلِ اَللَّهِ

(3) از خدا بترسید از خدا بترسید در بارۀ یتیمان، پس برای دهنهاشان نوبت قرار ندهید (گاه سیر و گاه گرسنه‌شان مگذارید) و در نزد شما (بر اثر گرسنگی و برهنگی و بی‌سرپرستی) فاسد و تباه نشوند، و از خدا بترسید از خدا بترسید در بارۀ همسایگانتان که آنان سفارش شدۀ پیغمبرتان هستند، همواره در بارۀ ایشان سفارش می‌فرمود تا گمان کردیم برای آنها (از همسایه) میراث قرار دهد (در مالشان سهمی تعیین فرماید) و بترسید از خدا بترسید از خدا در بارۀ قرآن که دیگران با عمل بآن بر شما پیشی نگیرند، و از خدا بترسید از خدا بترسید در بارۀ نماز که ستون دین شما است، و از خدا بترسید از خدا بترسید در بارۀ خانۀ پروردگارتان (مکّۀ معظّمه) آنرا خالی مگذارید تا زنده هستید که اگر آن رها شود (از نرفتن شما خالی ماند، از کیفر الهیّ‌) مهلت داده نمی‌شوید (بعذاب خدا مبتلی می‌شوید) و از خدا بترسید از خدا بترسید در بارۀ جهاد به دارائیها و جانها و زبانهاتان در راه خدا (برای ترویج دین و جنگ با دشمنان خدا و رسول از هیچ چیز خودداری ننمائید)

وَ عَلَیکُم بِالتَّوَاصُلِ وَ اَلتَّبَاذُلِ وَ إِیَّاکُم وَ اَلتَّدَابُرَ وَ اَلتَّقَاطُعَ لاَ تَترُکُوا اَلأَمرَ بِالمَعرُوفِ وَ اَلنَّهیَ عَنِ اَلمُنکَرِ فَیُوَلَّی عَلَیکُم أَشرَارُکُم ثُمَّ تَدعُونَ فَلاَ یُستَجَابُ لَکُم

(4) و بر شما باد که با هم وابستگی و دوستی داشته بهم بخشائید، و از پشت کردن بیکدیگر و جدائی از هم بترسید، امر بمعروف (وادار نمودن بانجام کار شایسته) و نهی از منکر (بازداشتن از کار زشت) را رها مکنید که (اگر رها کردید) بد کردارانتان بر شما مسلّط میشوند پس از آن دعا می‌کنید (دفع آنها را از خدا می‌خواهید) روا نشود (زیرا بر اثر نکردن امر بمعروف و نهی از منکر خدا را آزرده و این بلاء و سختی را فراهم کرده‌اید، پس تا توبه و بازگشت ننمائید درخواستتان پذیرفته نگردد )

ثُمَّ قَالَ یَا بَنِی عَبدِ اَلمُطَّلِبِ لاَ أُلفِیَنَّکُم تَخُوضُونَ دِمَاءَ اَلمُسلِمِینَ خَوضاً تَقُولُونَ قُتِلَ أَمِیرُ اَلمُؤمِنِینَ قُتِلَ أَمِیرُ اَلمُؤمِنِینَ أَلاَ لاَ یُقتَلُنَّ بِی إِلاَّ قَاتِلِی

پس از آن فرمود: (5) ای پسران عبد المطّلب نمی‌خواهم شما را بیابم که در خونهای مسلمانان فرو روید به بهانۀ اینکه بگوئید: امیر المؤمنین کشته شد، امیر المؤمنین کشته شد (کشتن مرا سبب جنگ و خونریزی قرار ندهید) بدانید که باید بعوض من کشته نشود مگر کشنده‌ام

اُنظُرُوا إِذَا أَنَا مُتُّ مِن ضَربَتِهِ هَذِهِ فَاضرِبُوهُ ضَربَةً بِضَربَةٍ وَ لاَ یُمَثَّلُ بِالرَّجُلِ فَإِنِّی سَمِعتُ رَسُولَ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله یَقُولُ إِیَّاکُم وَ اَلمُثلَةَ وَ لَو بِالکَلبِ اَلعَقُورِ

(6) بنگرید هرگاه بر اثر این ضربت او من مردم بعوض آن ضربتی باو بزنید، و باید او مثله نشود (پیش یا پس از کشته شدن چشم و گوش و بینی و لب و دست و پا و سائر اعضایش را نبرید، و یا کارهای زشت دیگر باو روا ندارید) که من از رسول خدا، صلّی اللّه علیه و آله، شنیدم می‌فرمود: از مثله نمودن دوری کرده بترسید هر چند به سگ آزار رساننده باشد (زیرا اینگونه کیفرها را مردم خدا پرست نمی‌پسندند هر چند از کشنده اندوه فراوان داشته باشند، و آن روش نادانان و بد سیرتان است که از بسیاری کینه دل خود را بآن خنک کرده بد سیرتیشان را آشکار می‌سازند )


نامه 48- به معاویه در بیان عوامل هلاکت دین و دنیا

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی معاویة أیضا فَإِنَّ اَلبَغیَ وَ اَلزُّورَ یُوتِغَانِ بِالمَرءِ فِی دِینِهِ وَ دُنیَاهُ وَ یُبدِیَانِ خَلَلَهُ عِندَ مَن یَعِیبُهُ وَ قَد عَلِمتَ أَنَّکَ غَیرُ مُدرِکٍ مَا قُضِیَ فَوَاتُهُ وَ قَد رَامَ أَقوَامٌ أَمراً بِغَیرِ اَلحَقِّ فَتَأَوَّلُوا عَلَی اَللَّهِ فَأَکذَبَهُم

48 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به معاویه (که او را اندرز می‌دهد): (1) پس ستمگری و دروغگویی شخص را در دین و دنیایش تباه می‌گردانند، و نقص و بی‌قدریش را نزد عیب جویش هویدا می‌سازند، و تو میدانی که در نمی‌یابی آنچه (خواهشهای در دنیا، یا یاری عثمان بعد از کشته شدنش) را که از دست رفتن آن مقدّر شده است، و گروه‌هایی کاری (امامت و خلافت) را نادرست قصد کردند، و (برای پیروی ننمودن از امام حقیقی، یا نقض عهد و بدست آوردن ریاست و کالای دنیا) دستور آشکار الهیّ را تأویل نمودند (خلافت را بمیل خود به رأی مردم واگذاشتند، و برای رسیدن به آرزوی خویش خونخواهی عثمان را بهانه نمودند) پس خدا ایشان را دروغگو خوانده (و عذاب و کیفر دروغگویان را بآنها خواهد داد)

فَاحذَر یَوماً یَغتَبِطُ فِیهِ مَن أَحمَدَ عَاقِبَةَ عَمَلِهِ وَ یَندَمُ مَن أَمکَنَ اَلشَّیطَانَ مِن قِیَادِهِ فَلَم یُجَاذِبهُ

(2) پس بر حذر باش از روزی که در آن خوشنود است کسیکه پایان کارش را پسندیده یافته و پشیمان است کسیکه اختیارش را بشیطان داده و با او ستیزگی نکرده است (مهار خود را از کف او بیرون نکشیده تا بهر جا که خواسته او را برده)

وَ قَد دَعَوتَنَا إِلَی حُکمِ اَلقُرآنِ وَ لَستَ مِن أَهلِهِ وَ لَسنَا إِیَّاکَ أَجَبنَا وَ لَکِنَّا أَجَبنَا اَلقُرآنَ فِی حُکمِهِ وَ اَلسَّلاَمُ

(3) و تو ما را (در جنگ صفّین) بحکم قرآن دعوت نمودی با اینکه اهل قرآن نبودی (چون کارهایت بر خلاف دستور و احکام آنست) و ما ترا پاسخ ندادیم، بلکه حکم قرآن را پذیرفتیم، و درود بر آنکه شایسته است


نامه 49- به معاویه در هشدار از دنیا پرستی

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی معاویة أیضا أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ اَلدُّنیَا مَشغَلَةٌ عَن غَیرِهَا وَ لَم یُصِب صَاحِبُهَا مِنهَا شَیئاً إِلاَّ فَتَحَت لَهُ حِرصاً عَلَیهَا وَ لَهَجاً بِهَا وَ لَن یَستَغنِیَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِیهَا عَمَّا لَم یَبلُغهُ مِنهَا وَ مِن وَرَاءِ ذَلِکَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ وَ نَقضُ مَا أَبرَمَ

49 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است نیز به معاویه (که او را پند می‌دهد): (1) پس از ستایش خدا و درود بر حضرت مصطفی، دنیا (برای انسان) جای سرگرم کردن و بازداشتن است از غیرش (آخرت) و دنیا خواه از چیز دنیا بهره نمی‌برد مگر حرص و شیفتگیش بر آن افزون می‌گردد (هر چه بیابد بهره نبرده آرزوی بیشتر کند) و دنیا خواه بآنچه (کالای دنیا) که در آن یافته هرگز بی‌نیاز نگردد از آنچه (نعمتهای آخرت) را که از آن بدست نیاورده در صورتیکه پس از گرد آوردنش جدائی، و پس از استوار کردنش شکست و برهم ریختنی است

وَ لَوِ اِعتَبَرتَ بِمَا مَضَی حَفِظتَ مَا بَقِیَ وَ اَلسَّلاَمُ

(2) و اگر از آنچه گذشته (از عمر خودت یا پیشآمدهای روزگار) پند گیری در باقی مانده خود را نگهداشته بهره‌مند خواهی شد، و درود بر آنکه شایسته است


نامه 50- نامه به فرماندهان لشکر در بیان حقوق و تکالیف فرماندهان

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی أمرائه علی الجیوش مِن عَبدِ اَللَّهِ عَلِیِّ اِبنِ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرِ اَلمُؤمِنِینَ إِلَی أَصحَابِ اَلمَسَالِحِ أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ حَقّاً عَلَی اَلوَالِی أَن لاَ یُغَیِّرَهُ عَلَی رَعِیَّتِهِ فَضلٌ نَالَهُ وَ لاَ طَولٌ خُصَّ بِهِ وَ أَن یَزِیدَهُ مَا قَسَمَ اَللَّهُ لَهُ مِن نِعَمِهِ دُنُوّاً مِن عِبَادِهِ وَ عَطفاً عَلَی إِخوَانِهِ

50 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بسران لشگرهایش (که در آن حقّ آنان را بر خود و حقّ خویش را بر آنها بیان کرده و ایشان را به دادگری و پیروی امر فرموده است): (1) این نامه از بندۀ خدا علیّ ابن ابی طالب سردار و کار فرمای مؤمنان است به مرزبانانش پس از ستایش خدا و درود بر پیغمبر اکرم، سزاوار است کار فرما را که فزونی یافته و نعمتی که بآن رسیده سبب تغییر حال او بر رعیّت نشود (مقام و منزلت او را به آزار زیر دستان واندارد) و نعمت‌هایی که خدا بهرۀ او گردانیده او را به بسیار آشنائی با بندگان خدا و مهربانی بر برادرانش وا دارد (که هر که چنین نکند شکر نعمتهای پروردگارش را بجا نیاورده است)

أَلاَ وَ إِنَّ لَکُم عِندِی أَن لاَ أَحتَجِزَ دُونَکُم سِرّاً إِلاَّ فِی حَربٍ وَ لاَ أَطوِیَ دُونَکُم أَمراً إِلاَّ فِی حُکمٍ وَ لاَ أُؤَخِّرَ لَکُم حَقّاً عَن مَحَلِّهِ وَ لاَ أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقطَعِهِ وَ أَن تَکُونُوا عِندِی فِی اَلحَقِّ سَوَاءً فَإِذَا فَعَلتُ ذَلِکَ وَجَبَت لِلَّهِ عَلَیکُمُ اَلنِّعمَةُ وَ لِی عَلَیکُمُ اَلطَّاعَةُ وَ أَن لاَ تَنکُصُوا عَن دَعوَةٍ وَ لاَ تُفَرِّطُوا فِی صَلاَحٍ وَ أَن تَخُوضُوا اَلغَمَرَاتِ إِلَی اَلحَقِّ فَإِن أَنتُم لَم تَستَقِیمُوا لِی عَلَی ذَلِکَ لَم یَکُن أَحَدٌ أَهوَنَ عَلَیَّ مِمَّنِ اِعوَجَّ مِنکُم ثُمَّ أُعظِمُ لَهُ اَلعُقُوبَةَ وَ لاَ یَجِدُ عِندِی فِیهَا رُخصَةً

(2) آگاه باشید حقّ شما بر من آنست که رازی را از شما پوشیده ندارم مگر در جنگ (که فاش شدن اسرار جنگ دشمن را بر آن آگاه می‌سازد) و کاری را بدون شور با شما انجام ندهم مگر در حکم شرعیّ (که مشورت لازم نیست زیرا همۀ احکام را باید از من بیاموزید) و در رساندن حقّی را که بجا است برای شما کوتاهی نکنم، و از آن بی‌استوار نمودن و تمام کردنش دست بر ندارم، و اینکه شما در حقّ نزد من برابر باشید (یکی را بر دیگری برتری ندهم) پس هرگاه رفتار من با شما چنین شد بر خدا است که نعمت را بر شما تمام کند و حقّ من بر شما پیروی و فرمانبرداری است، و اینکه از فرمان من رو برنگردانید، و در کاری که صلاح بدانم کوتاهی ننمائید، و در سختیهای راه حقّ فرو روید (متحمّل رنجها گردید تا حقّ را بیابید) پس اگر شما اینها را در بارۀ من بجا نیاورید کسی از کج رو شما نزد من خوارتر نیست، پس او را بکیفر بزرگ می‌رسانم و نزد من رخصت و رهائی برای او نمی‌باشد

فَخُذُوا هَذَا مِن أُمَرَائِکُم وَ أَعطُوهُم مِن أَنفُسِکُم مَا یُصلِحُ اَللَّهُ بِهِ أَمرَکُم وَ اَلسَّلاَمُ

(3) و شما (نیز) این پیمان را از سران (زیر دست) خود بگیرید، و از خود بایشان ببخشید چیزی را که خدا بآن کار شما را اصلاح می‌فرماید (آنها را خوار ننمائید تا بکمک آنان به دشمن فیروزی یابید) و درود بر آنکه شایسته است


نامه 51- نامه به مأموران مالیاتی در مورد نحوه جمع آوری مالیات

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی عماله علی الخراج مِن عَبدِ اَللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ اَلمُؤمِنِینَ إِلَی أَصحَابِ اَلخَرَاجِ أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ مَن لَم یَحذَر مَا هُوَ صَائِرٌ إِلَیهِ لَم یُقَدِّم لِنَفسِهِ مَا یُحرِزُهَا وَ اِعلَمُوا أَنَّ مَا کُلِّفتُم یَسِیرٌ وَ أَنَّ ثَوَابَهُ کَثِیرٌ وَ لَو لَم یَکُن فِیمَا نَهَی اَللَّهُ عَنهُ مِنَ اَلبَغیِ وَ اَلعُدوَانِ عِقَابٌ یُخَافُ لَکَانَ فِی ثَوَابِ اِجتِنَابِهِ مَا لاَ عُذرَ فِی تَرکِ طَلَبِهِ

51 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به کارگردانانش که خراجگیر بودند (در آن از آزار رساندن برای گرفتن خراج و وادار نمودن به فروش چیزیکه فروشش زیان دارد نهی می‌فرماید): (1) این نامه از بندۀ خدا علیّ امیر مؤمنین است به باج گیران: پس از ستایش خدا و درود بر پیغمبر اکرم، هر که از آنچه به سویش بر می‌گردد (حساب و وارسی روز رستخیز) نترسید، برای خود چیزی که او را (از عذاب و کیفر) نگاه‌دارد پیش نفرستاده است و بدانید آنچه بانجام آن مأمور شده‌اید اندکست و پاداش آن بسیار، و اگر نبود در آنچه خدا نهی فرموده از قبیل ستم و زیاده‌روی کیفری که از آن بترسند در پاداش دوری از آن، چیزی است که عذری نیست در ترک خواستن آن (گیرم مخالفت دستور را کیفری نبود ولی پیروی از آن را پاداشی دهند که نمی‌توان از آن چشم پوشید)

فَأَنصِفُوا اَلنَّاسَ مِن أَنفُسِکُم وَ اِصبِرُوا لِحَوَائِجِهِم فَإِنَّکُم خُزَّانُ اَلرَّعِیَّةِ وَ وُکَلاَءُ اَلأُمَّةِ وَ سُفَرَاءُ اَلأَئِمَّةِ وَ لاَ تُحشِمُوا أَحَداً عَن حَاجَتِهِ وَ لاَ تَحبِسُوهُ عَن طَلِبَتِهِ

(2) پس با مداراة و انصاف با مردم رفتار کنید، و بر خواهشهاشان شکیبا باشید، زیرا شما خزانه‌داران رعیّت هستید (که بواسطۀ گرفتن خراج با جمعی سر و کار دارید، و به دستۀ دیگری باید ردّ کنید و چنین کس باید بردبار و شکیبا باشد) و وکیل‌های مردم و نمایندگان پیشوایانید (که بوسیلۀ شما در بارۀ رعیّت دستور می‌دهند) و کسیرا از درخواستش بخشم نیاورده از مطلوبش منع نکنید (کارش را معطّل نگذارده و بگوئید چنین بکن چنین نکن، یا زمین را نکار یا آب از فلان جا بیرون آور، خلاصه او را سرگردان ننمائید)

وَ لاَ تَبِیعُنَّ لِلنَّاسِ فِی اَلخَرَاجِ کِسوَةَ شِتَاءٍ وَ لاَ صَیفٍ وَ لاَ دَابَّةٍ یَعتَمِلُونَ عَلَیهَا وَ لاَ عَبداً وَ لاَ تَضرِبُنَّ أَحَداً سَوطاً لِمَکَانِ دِرهَمٍ وَ لاَ تَمَسُّنَّ مَالَ أَحَدٍ مِنَ اَلنَّاسِ مُصَلٍّ وَ لاَ مُعَاهِدٍ إِلاَّ أَن تَجِدُوا فَرَساً أَو سِلاَحاً یُعدَی بِهِ عَلَی أَهلِ اَلإِسلاَمِ فَإِنَّهُ لاَ یَنبَغِی لِلمُسلِمِ أَن یَدَعَ ذَلِکَ فِی أَیدِی أَعدَاءِ اَلإِسلاَمِ فَیَکُونَ شَوکَةً عَلَیهِ

(3) هنگام باج گرفتن از مردم لباس زمستانی و تابستانی و چهار پائی که با آن کار میکنند و غلام را نفروشید (اگر مالی نداشته باشد که خراج را اداء کند آنچه بآن نیازمندند از آنها نگیرید) و البتّه کسیرا برای درهمی تازیانه نزنید، و بمال هیچیک از نمازگزاران و پیمان بسته‌ها (که با دادن جزیه در پناه اسلامند) دست نزنید مگر اسب و سلاحی که بوسیلۀ آن بر مسلمانان ستم شود بیابید، زیرا سزاوار نیست مسلمانان آنها را در دست دشمنان اسلام باقی گذارد تا بر او توانائی داشته باشند

وَ لاَ تَدَّخِرُوا أَنفُسَکُم نَصِیحَةً وَ لاَ اَلجُندَ حُسنَ سِیرَةٍ وَ لاَ اَلرَّعِیَّةَ مَعُونَةً وَ لاَ دِینَ اَللَّهِ قُوَّةً وَ أَبلُوا فِی سَبِیلِ اَللَّهِ مَا اِستَوجَبَ عَلَیکُم فَإِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ قَدِ اِصطَنَعَ عِندَنَا وَ عِندَکُم أَن نَشکُرَهُ بِجُهدِنَا وَ أَن نَنصُرَهُ بِمَا بَلَغَت قُوَّتُنَا وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ اَلعَلِیِّ اَلعَظِیمِ

(4) و از پند و اندرز بر خودتان و نیکوئی بر لشگر و کمک بر رعیّت و توانا ساختن دین خدا خودداری نکنید و در راه خدا آنچه سزاوار و بر شما واجب و لازم است بجا آورید، زیرا خداوند سبحان از ما و شما خواسته که در برابر احسان و نیکوئی او با کوشش خود او را سپاس گزاریم، و بمنتهی درجۀ توانائی خویش او را یاری کنیم، و (هر چند ما را) توانائی نیست مگر بیاری خداوند بلند قدر بزرگوار


نامه 52- نامه به فرمانداران در مورد وقت های نماز پنجگانه

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی أمراء البلاد فی معنی الصلاة

52 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به حاکمهای شهرها در بارۀ (اوقات) نماز

أَمَّا بَعدُ فَصَلُّوا بِالنَّاسِ اَلظُّهرَ حَتَّی تَفِیءَ اَلشَّمسُ مِثلَ مَربِضِ اَلعَنزِ وَ صَلُّوا بِهِمُ اَلعَصرَ وَ اَلشَّمسُ بَیضَاءُ حَیَّةٌ فِی عُضوٍ مِنَ اَلنَّهَارِ حِینَ یُسَارُ فِیهَا فَرسَخَانِ وَ صَلُّوا بِهِمُ اَلمَغرِبَ حِینَ یُفطِرُ اَلصَّائِمُ وَ یَدفَعُ اَلحَاجُّ إِلَی مِنًی وَ صَلُّوا بِهِمُ اَلعِشَاءَ حِینَ یَتَوَارَی اَلشَّفَقُ إِلَی ثُلثِ اَللَّیلِ وَ صَلُّوا بِهِمُ اَلغَدَاةَ وَ اَلرَّجُلُ یَعرِفُ وَجهَ صَاحِبِهِ

(1) پس از ستایش خدای تعالی و درود بر حضرت مصطفی، با مردم نماز ظهر گزارید (از هنگام میل خورشید از وسط آسمان بسمت مغرب) تا زمانیکه سایۀ آفتاب برگردد بقدر (دیوار) آغل بز (تا سایۀ هر چیز بقدر آن گردد، و این وقت فضیلت آنست، و در چند نسخه از نهج البلاغه حین تفیء الشّمس مثل مربض العنز است یعنی آنگاه نماز گزارید که سایه بقدر دیوار آغل بز گردد) و با ایشان نماز عصر گزارید هنگامیکه آفتاب سفید و جلوه دار است (پژمرده نیست) در پاره‌ای از روز (نه پایان آن) وقتی که در آن (تا غروب) دو فرسخ راه بتوان پیمود (اقوال و اختلاف فقهاء و مجتهدین در تحدید وقت ظهر و عصر بسیار و محلّ آن کتب فقهیّه است، و گفته‌اند: جمعی بظاهر فرمایش امام علیه السّلام در اینجا استدلال کرده نماز ظهر و عصر را با هم خواندن جائز ندانسته‌اند، ولی روایات و فتاوی مجتهدین به درست بودن با هم خواندن گویا است) و با آنان نماز مغرب بخوانید هنگامیکه روزه دار افطار میکند، و حاجّ (از عرفات) بمنی روانه میشود، و با آنها نماز عشاء گزارید هنگامیکه سرخی (از جانب مغرب) پنهان میشود تا سه یک از شب، و با آنان نماز بامداد گزارید هنگامیکه مرد روی رفیق و همراه خود را ببیند

وَ صَلُّوا بِهِم صَلاَةَ أَضعَفِهِم وَ لاَ تَکُونُوا فَتَّانِینَ

(2) و با ایشان نماز گزارید مانند نماز ناتوانترین آنها (از مستحبّات بکاهید) و سبب فتنه و فساد نباشید (نماز را آنقدر طول نداده دراز نکنید که نمازگزاران با شما توانائی نداشته باشند و بر اثر آن به جماعت حاضر نشوند. علاّمۀ مجلسیّ‌، رحمه اللّه، در مجلّد هیجدهم کتاب بحار الأنوار از ارشاد القلوب دیلمیّ نقل می‌فرماید که علیّ‌ علیه السّلام روزی در جنگ صفّین که مشغول زد و خورد بود در بین دو لشگر آفتاب را می‌پایید، ابن عبّاس عرض کرد یا امیر المؤمنین این چه کاری است‌؟ فرمود بزوال می‌نگرم که نماز گزاریم، ابن عبّاس گفت: آیا این هنگام وقت نماز است در حالیکه جنگ ما را از نماز باز داشته‌؟! حضرت فرمود: ما با ایشان نمی‌جنگیم مگر برای نماز، ابن عبّاس گفت: هرگز حضرت نماز شب را حتّی در لیلة الهریر ترک ننمود !!)


نامه 53- عهد نامه مالک اشتر

[↑ بالا] و من عهد له علیه‌السلام کتبه للأشتر النخعی رحمه الله لما ولاه علی مصر و أعمالها حین اضطرب أمر أمیرها محمد ابن أبی بکر و هو أطول عهد کتبه و أجمعه للمحاسن

53 - از عهد و پیمانهای آن حضرت علیه السّلام است که برای (مالک ابن حارث) اشتر نخعیّ‌ - خدا او را بیامرزد - نوشته چون او را بر مصر و بر اطراف آن سامان فرمانروا قرار داد هنگامیکه حکومت محمّد ابن ابی بکر درهم و پریشان گردیده بود، و آن درازترین و جمعترین پیمانی است که برای نکوکاریها (دستور دادرسی، رموز رعیّت پروری، آداب مملکت داری، طریق لشگر کشی و پند و اندرز به همگان) نوشته است

بِسمِ اَللَّهِ اَلرَّحمَنِ اَلرَّحِیمِ هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبدُ اَللَّهِ عَلِیٌّ أَمِیرُ اَلمُؤمِنِینَ مَالِکَ اِبنَ اَلحَارِثِ اَلأَشتَرَ فِی عَهدِهِ إِلَیهِ حِینَ وَلاَّهُ مِصرَ جِبَایَةَ خَرَاجِهَا وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا وَ اِستِصلاَحَ أَهلِهَا وَ عِمَارَةَ بِلاَدِهَا

بنام خداوند روزی دهندۀ بخشنده (1) این دستوری است که بندۀ خدا علیّ امیر المؤمنین بمالک ابن حارث اشتر در پیمان خود با او امر فرموده، هنگامیکه او را والی مصر گردانیده: تا خراج آنجا را گرد آورد، و با دشمن آن بجنگد، و به اصلاح حال مردم آن بپردازد، و شهرهای آنجا را آباد سازد

أَمَرَهُ بِتَقوَی اَللَّهِ وَ إِیثَارِ طَاعَتِهِ وَ اِتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ مِن فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ اَلَّتِی لاَ یَسعَدُ أَحَدٌ إِلاَّ بِاتِّبَاعِهَا وَ لاَ یَشقَی إِلاَّ مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا

(2) امر می‌نماید او را به پرهیزکاری و ترس از خدا، و برگزیدن فرمان او، و پیروی از آنچه در کتاب خود (قرآن کریم) بآن امر فرموده از واجبات و مستحبّات که کسی نیک‌بخت نمی‌شود مگر به پیروی از آنها، و بدبخت نمی‌گردد جز به زیر بار نرفتن و تباه ساختن آنها

وَ أَن یَنصُرَ اَللَّهَ سُبحَانَهُ بِقَلبِهِ وَ یَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَإِنَّهُ جَلَّ اِسمُهُ قَد تَکَفَّلَ بِنَصرِ مَن نَصَرَهُ وَ إِعزَازِ مَن أَعَزَّهُ

(3) و اینکه (دین) خداوند سبحان را بدل و دست و زبان یاری کند (بدل ایمان و باور داشته و بدست از دشمن جلو گیرد و به زبان امر بمعروف و نهی از منکر نماید) زیرا خداوندی که برتر است نام او ضامن گشته که یاری کنندۀ خود را یاری کند، و ارجمند داننده‌اش را ارجمند فرماید

وَ أَمَرَهُ أَن یَکسِرَ نَفسَهُ عِندَ اَلشَّهَوَاتِ وَ یَزَعَهَا عِندَ اَلجَمَحَاتِ فَإِنَّ اَلنَّفسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ اَللَّهُ

(4) و او را امر می‌فرماید که نفس خود را هنگام شهوات و خواهشها فرو نشاند، و هنگام سرکشیها آنرا باز دارد (تا عنان بدست او نیافتاده و در سختیهایش نیافکند) زیرا نفس به بدی وامی‌دارد (آدمی از شرّ او آسوده نیست) مگر کسیرا که خدا رحم فرماید (حضرت امام موسی ابن جعفر از پدران خود علیهم السّلام روایت کرده که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله گروهی از لشگریان را بجنگ فرستاد چون باز گشتند، فرمود: خوشا بحال گروهی که از جهاد اصغر فراغت یافتند و برایشان جهاد اکبر باقی مانده است، گفتند یا رسول اللّه جهاد اکبر چیست‌؟ فرمود: جهاد و زد و خورد با نفس، پس فرمود: بالاترین جهاد، جهاد کسی است که با نفس خود که با اوست جهاد کند )

ثُمَّ اِعلَم یَا مَالِکُ أَنِّی قَد وَجَّهتُکَ إِلَی بِلاَدٍ قَد جَرَت عَلَیهَا دُوَلٌ قَبلَکَ مِن عَدلٍ وَ جَورٍ وَ أَنَّ اَلنَّاسَ یَنظُرُونَ مِن أُمُورِکَ فِی مِثلِ مَا کُنتَ تَنظُرُ فِیهِ مِن أُمُورِ اَلوُلاَةِ قَبلَکَ وَ یَقُولُونَ فِیکَ مَا کُنتَ تَقُولُ فِیهِم وَ إِنَّمَا یُستَدَلُّ عَلَی اَلصَّالِحِینَ بِمَا یُجرِی اَللَّهُ لَهُم عَلَی أَلسُنِ عِبَادِهِ فَلیَکُن أَحَبُّ اَلذَّخَائِرِ إِلَیکَ ذَخِیرَةَ اَلعَمَلِ اَلصَّالِحِ

(5) پس بدان، ای مالک من ترا به شهرهائی فرستادم که پیش از تو حکمرانان دادرس و ستمگر در آنها بوده، و مردم به کارهای تو همان نظر میکنند که تو به کارهای حکمرانان پیش از خود می‌نگری، و در بارۀ تو همان را گویند که تو در بارۀ آنان میگوئی و به سخنانی که خداوند به زبان بندگانش (از نیک و بد) جاری می‌فرماید می‌توان به نیکوکاران پی برده آنها را شناخت (اگر از آنها نیکوئی بر زبانها جاری باشد مردم ایشان را نیکوکار شمرده دعا می‌نمایند، و اگر در زبانها بد نام باشند آنان را بدکار دانسته نفرین میکنند، از اینرو حکمران چه مسلمان مانند عمر ابن عبد العزیز و چه کافر باشد مانند انوشیروان و هر زمامدار قومی باید کاری کند که ذکر جمیل و نام نیکویش به یادگار بماند تا مردم در باره‌اش دعای خیر نمایند و بر اثر آن نیکبختی جاوید بدست آرد) پس باید بهترین اندوخته‌های تو کردار شایسته باشد

فَاملِک هَوَاکَ وَ شُحَّ بِنَفسِکَ عَمَّا لاَ یَحِلُّ لَکَ فَإِنَّ اَلشُّحَّ بِالنَّفسِ اَلإِنصَافُ مِنهَا فِیمَا أَحَبَّت أَو کَرِهَت وَ أَشعِر قَلبَکَ اَلرَّحمَةَ لِلرَّعِیَّةِ وَ اَلمَحَبَّةَ لَهُم وَ اَللُّطفَ بِهِم وَ لاَ تَکُونَنَّ عَلَیهِم سَبُعاً ضَارِیاً تَغتَنِمُ أَکلَهُم فَإِنَّهُم صِنفَانِ إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی اَلدِّینِ وَ إِمَّا نَظِیرٌ لَکَ فِی اَلخَلقِ یَفرُطُ مِنهُمُ اَلزَّلَلُ وَ تَعرِضُ لَهُمُ اَلعِلَلُ وَ یُؤتَی عَلَی أَیدِیهِم فِی اَلعَمدِ وَ اَلخَطَاءِ فَأَعطِهِم مِن عَفوِکَ وَ صَفحِکَ مِثلَ اَلَّذِی تُحِبُّ أَن یُعطِیَکَ اَللَّهُ مِن عَفوِهِ وَ صَفحِهِ فَإِنَّکَ فَوقَهُم وَ وَالِی اَلأَمرِ عَلَیکَ فَوقَکَ وَ اَللَّهُ فَوقَ مَن وَلاَّکَ وَ قَدِ اِستَکفَاکَ أَمرَهُم وَ اِبتَلاَکَ بِهِم

(6) و بر هوا و خواهش خود مسلّط باش (مهارش را بدست گیر تا در سختیهایت نیافکند) و بنفس خویش از آنچه برایت حلال و روا نیست بخل بورز، زیرا بخل بنفس انصاف و عدل است از او در آنچه او را خوش آید یا ناخوش سازد (بخل بنفس آنست که گرد آنچه ترا روا نباشد نگردی اگر چه بسیار دوستدار و آرزومند آن باشی) و مهربانی و خوش رفتاری و نیکوئی با رعیّت را در دل خود جای ده (نه آنکه در ظاهر اظهار دوستی کرده در باطن با آنان دشمن باشی که موجب پراکندگی رعیّت گردد، چنانکه در قرآن کریم س 3 ی 159 به پیغمبر اکرم می‌فرماید: «فَبِمٰا رَحمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ لِنتَ لَهُم وَ لَو کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ اَلقَلبِ لاَنفَضُّوا مِن حَولِکَ فَاعفُ عَنهُم وَ اِستَغفِر لَهُم وَ شٰاوِرهُم فِی اَلأَمرِ فَإِذٰا عَزَمتَ فَتَوَکَّل عَلَی اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلمُتَوَکِّلِینَ‌» یعنی بر اثر بخشایش خدا تو با مردم مهربان گشتی و اگر تندخو و سخت دل بودی از گردت پراکنده می‌شدند، پس «اگر بتو بدی کنند» از آنان درگذر و برایشان آمرزش خواه، و در کار «جنگ» با ایشان مشورت نما، و «پس از مشورت» اگر تصمیم گرفتی بخدا اعتماد کن که خدا اعتماد کنندگان را دوست دارد) و مبادا نسبت بایشان (چون) جانور درنده بوده خوردنشان را غنیمت دانی که آنان دو دسته‌اند: یا با تو برادر دینیند یا در آفرینش مانند تو هستند که از پیش گرفتار لغزش بوده و سببهای بد کاری بآنان رو آورده عمدا و سهوا (دانسته یا ندانسته) در دسترشان قرار می‌گیرد پس (چون جز پیغمبر و امام که معصوم هستند کسی نیست که از خطاء و نادرستی ایمن باشد اگر پیشآمدی آنها را عمدا و سهوا به بدکاری واداشت نباید بایشان بخشش روا نداشت، بلکه) با بخشش و گذشت خود آنان را عفو کن همانطور که دوست داری خدا با بخشش و گذشتش ترا بیامرزد، زیرا تو بر آنها برتری، و کسیکه ترا به حکمرانی فرستاده از تو برتر است، و خدا برتر است از کسیکه این حکومت را بتو سپرده و خواسته است کارشان را انجام دهی، و آنان را سبب آزمایش تو قرار داده (هر گونه با آنها رفتار نمائی با تو معامله خواهد نمود)

وَ لاَ تَنصِبَنَّ نَفسَکَ لِحَربِ اَللَّهِ فَإِنَّهُ لاَ یَدَی لَکَ بِنِقمَتِهِ وَ لاَ غِنَی بِکَ عَن عَفوِهِ وَ رَحمَتِهِ وَ لاَ تَندَمَنَّ عَلَی عَفوٍ وَ لاَ تَبجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ وَ لاَ تُسرِعَنَّ إِلَی بَادِرَةٍ وَجَدتَ مِنهَا مَندُوحَةً وَ لاَ تَقُولَنَّ إِنِّی مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ فَإِنَّ ذَلِکَ إِدغَالٌ فِی اَلقَلبِ وَ مَنهَکَةٌ لِلدِّینِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ اَلغِیَرِ

(7) و مبادا خود را برای جنگ با خدا آماده سازی (مخالفت دین نموده بمردم ستم روا داری) که ترا توانائی خشم او نبوده از بخشش و مهربانیش بی‌نیاز نیستی، و هرگز از بخشش و گذشت پشیمان و بکیفر شاد مباش و به خشمی که می‌توانی مرتکب نشوی شتاب منما، و (از سرکشی و بد دلی) مگو من مأمورم و (بهر چه خواهم) امر میکنم پس باید فرمان مرا بپذیرند و این روش سبب فساد و خرابی دل و ضعف و سستی دین و تغییر و زوال نعمتها گردد

وَ إِذَا أَحدَثَ لَکَ مَا أَنتَ فِیهِ مِن سُلطَانِکَ أُبَّهَةً أَو مَخِیلَةً فَانظُر إِلَی عِظَمِ مُلکِ اَللَّهِ فَوقَکَ وَ قُدرَتِهِ مِنکَ عَلَی مَا لاَ تَقدِرُ عَلَیهِ مِن نَفسِکَ فَإِنَّ ذَلِکَ یُطَامِنُ إِلَیکَ مِن طِمَاحِکَ وَ یَکُفُّ عَنکَ مِن غَربِکَ وَ یَفِیءُ إِلَیکَ بِمَا عَزَبَ عَنکَ مِن عَقلِکَ

(8) و هرگاه سلطنت و حکومت برایت عظمت و بزرگی یا کبر و خود پسندی پدید آورد به بزرگی پادشاهی خدا که فوق تو است و به توانائی او نسبت بخود بآنچه از جانب خویش بر آن توانا نیستی بنگر که این نگریستن (اندیشه نمودن در بزرگواری و غالب بودن خدا بر هر چیز) کبر و سرکشی ترا فرو می‌نشاند، و سرفرازی را از تو باز می‌دارد، و از عقل و خردی که از تو دور گشته به سویت بر می‌گردد (اندیشه در این کار سبب میشود که بخود باز آمده کبر و خودپسندی را از خود برانی)

إِیَّاکَ وَ مُسَامَاةَ اَللَّهِ فِی عَظَمَتِهِ وَ اَلتَّشَبُّهَ بِهِ فِی جَبَرُوتِهِ فَإِنَّ اَللَّهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّارٍ وَ یُهِینُ کُلَّ مُختَالٍ

(9) و بر حذر باش از برابر داشتن خود با خدا در بزرگواریش، و مانند قرار دادن خویش را باو در توانائیش، زیرا خدا هر گردن کش متکبّری را خوار و پست می‌گرداند

أَنصِفِ اَللَّهَ وَ أَنصِفِ اَلنَّاسَ مِن نَفسِکَ وَ مِن خَاصَّةِ أَهلِکَ وَ مَن لَکَ فِیهِ هَوًی مِن رَعِیَّتِکَ فَإِنَّکَ إِلاَّ تَفعَل تَظلِم وَ مَن ظَلَمَ عِبَادَ اَللَّهِ کَانَ اَللَّهُ خَصمَهُ دُونَ عِبَادِهِ وَ مَن خَاصَمَهُ اَللَّهُ أَدحَضَ حُجَّتَهُ وَ کَانَ لِلَّهِ حَرباً حَتَّی یَنزِعَ وَ یَتُوبَ وَ لَیسَ شَیءٌ أَدعَی إِلَی تَغیِیرِ نِعمَةِ اَللَّهِ وَ تَعجِیلِ نِقمَتِهِ مِن إِقَامَةٍ عَلَی ظُلمٍ فَإِنَّ اَللَّهَ یَسمَعُ دَعوَةَ اَلمُضطَهَدِینَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالمِرصَادِ

(10) با خدا به انصاف رفتار کن (اوامر او را کار بند و از نواهیش بپرهیز) و از جانب خود و خویشان نزدیک و هر رعیّتی که دوستش می‌داری در بارۀ مردم انصاف را از دست مده (نه خود بآنها ستم نما و نه بگذار خویشان و دوستانت بنام تو ستم نمایند) که اگر نکنی ستمکار باشی و کسیکه با بندگان خدا ستم کند خدا بجای بندگانش با او دشمن است، و خدا با هر که دشمن باشد برهان و دلیلش را نادرست می‌گرداند (عذرش را نمی‌پذیرد) و آن کس در جنگ با خدا است تا اینکه (از ستم) دست کشد و توبه و بازگشت نماید و تغییر (از دست رفتن) نعمت خدا و زود بخشم آوردن (دوری از رحمت) او را هیچ چیز مؤثّرتر از ستمگری (بر بندگان خدا) نیست، زیرا خدا دعای ستمدیدگان را شنوا و در کمین ستمکاران است (انتقام آنان را خواهد کشید)

وَ لیَکُن أَحَبُّ اَلأُمُورِ إِلَیکَ أَوسَطَهَا فِی اَلحَقِّ وَ أَعَمَّهَا فِی اَلعَدلِ وَ أَجمَعَهَا لِرِضَی اَلرَّعِیَّةِ فَإِنَّ سُخطَ اَلعَامَّةِ یُجحِفُ بِرِضَی اَلخَاصَّةِ وَ إِنَّ سُخطَ اَلخَاصَّةِ یُغتَفَرُ مَعَ رِضَی اَلعَامَّةِ

(11) و کاری که باید بیش از هر کار دوست داشته باشی میانه روی در حقّ است، و همگانی کردن آن در برابری و دادگری که بیشتر سبب خوشنودی رعیّت می‌گردد (در هر کار آنرا اختیار کن که بصلاح حال همه باشد هر چند بر خواصّ گران آمده از آن راضی نباشند) زیرا خشم همگان رضاء و خوشنودی چند تن را پایمال می‌سازد، و خشم چند تن در برابر خوشنودی همگان اهمیّت ندارد

وَ لَیسَ أَحَدٌ مِنَ اَلرَّعِیَّةِ أَثقَلَ عَلَی اَلوَالِی مَئُونَةً فِی اَلرَّخَاءِ وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِی اَلبَلاَءِ وَ أَکرَهَ لِلإِنصَافِ وَ أَسأَلَ بِالإِلحَافِ وَ أَقَلَّ شُکراً عِندَ اَلإِعطَاءِ وَ أَبطَأَ عُذراً عِندَ اَلمَنعِ وَ أَضعَفَ صَبراً عِندَ مُلِمَّاتِ اَلدَّهرِ مِن أَهلِ اَلخَاصَّةِ

(12) و از رعیّت هیچکس بر حکمران در هنگام رفاه و آسانی گران بارتر، و در گرفتاری کم یاری کننده‌تر، و در انصاف و برابری ناراضی‌تر، و در خواهش پر اصرارتر، و موقع بخشش کم سپاستر، و هنگام ردّ دیر عذر پذیرنده‌تر، و در پیشآمد سختیهای روزگار در شکیبائی سست‌تر، از خواصّ نیست

وَ إِنَّمَا عَمُودُ اَلدِّینِ وَ جِمَاعُ اَلمُسلِمِینَ وَ اَلعُدَّةُ لِلأَعدَاءِ اَلعَامَّةُ مِنَ اَلأُمَّةِ فَلیَکُن صَغوُکَ لَهُم وَ مَیلُکَ مَعَهُم

(13) و ستون دین و انبوهی مسلمانها و آماده برای (جلوگیری از) دشمنان همگان از مردم هستند (نه چند تن از خواصّ که از آنان به تنهایی کاری ساخته نیست) پس باید با آنان همراه بوده و میل و رغبت تو با آنها باشد

وَ لیَکُن أَبعَدُ رَعِیَّتِکَ مِنکَ وَ أَشنَؤُهُم عِندَکَ أَطلَبَهُم لِمَعَایِبِ اَلنَّاسِ فَإِنَّ فِی اَلنَّاسِ عُیُوباً اَلوَالِی أَحَقُّ مَن سَتَرَهَا فَلاَ تَکشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنکَ مِنهَا فَإِنَّمَا عَلَیکَ تَطهِیرُ مَا ظَهَرَ لَکَ وَ اَللَّهُ یَحکُمُ عَلَی مَا غَابَ عَنکَ فَاستُرِ اَلعَورَةَ مَا اِستَطَعتَ یَستُرِ اَللَّهُ مِنکَ مَا تُحِبُّ سَترَهُ مِن رَعِیَّتِکَ

(14) و باید از رعیّت کسی را بیش از همه دور و دشمن داشته باشی که به گفتن زشتیهای مردم اصرار دارد، زیرا مردم را عیوب و زشتیهایی است که سزاوارتر کس برای پوشاندن آنها حاکم است، پس آنچه از زشتیهای مردم بتو پوشیده است پی مکن (کنجکاوی منما) که بر تو است پوشیدن آنچه (از زشتیهای ایشان) بر تو آشکار شود و خدا بر آنچه از تو پنهان است حکم می‌فرماید، پس تا می‌توانی زشتی (مردم) را بپوشان که خدا بپوشاند زشتی ترا که دوست می‌داری از رعیّت پنهان داری

أَطلِق عَنِ اَلنَّاسِ عُقدَةَ کُلِّ حِقدٍ وَ اِقطَع عَنکَ سَبَبَ کُلِّ وِترٍ وَ تَغَابَ عَن کُلِّ مَا لاَ یَصِحُّ لَکَ وَ لاَ تَعجَلَنَّ إِلَی تَصدِیقِ سَاعٍ فَإِنَّ اَلسَّاعِیَ غَاشٌ وَ إِن تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِینَ

(15) از مردم گره هر کینه را بگشا (کینۀ آنها را در دل راه مده) و از خود رشتۀ هر انتقام و باز خواستی را جدا کن، و از هر چه که ترا نادرست در نظر آید خود را نادان بنما، و در تصدیق و باور داشتن (گفتار) بد گو و سخن‌چین شتاب منما، زیرا سخن چین خیانتکار و فریب دهنده است هر چند خود را بصورت پند دهندگان درآورد (پس شتاب در قبول گفتار او شاید باعث خطائی شود که پشیمانی بعد از آن را سودی نباشد)

وَ لاَ تُدخِلَنَّ فِی مَشوَرَتِکَ بَخِیلاً یَعدِلُ بِکَ عَنِ اَلفَضلِ وَ یَعِدُکَ اَلفَقرَ وَ لاَ جَبَاناً یُضعِفُکَ عَنِ اَلأُمُورِ وَ لاَ حَرِیصاً یُزَیِّنُ لَکَ اَلشَّرَهَ بِالجَورِ فَإِنَّ اَلبُخلَ وَ اَلجُبنَ وَ اَلحِرصَ غَرَائِزُ شَتَّی یَجمَعُهَا سُوءُ اَلظَّنِّ بِاللَّهِ

(16) و در کنگاش (کار) خود بخیل را راه مده که ترا از نیکی و بخشش باز داشته از بی‌چیزی و درویشی می‌ترساند، و نه بی‌دل و ترسو را که ترا از (اقدام در) کارها سست می‌گرداند، و نه حریص را که از بسیاری حرص (اندوختن جهت روز نیازمندی) ستمگری (بمردم) را در نظرت جلوه می‌دهد، پس بخل و ترس و حرص طبیعتهای گوناگونی می‌باشند که بدگمانی بخدا آنها را گرد می‌آورد! (منشأ این خوها بدگمانی بخدا است، و بد گمان بخدا او را نمی‌شناسد، زیرا بخیل اگر او را بسیار بخشنده داند به دیگران بخل نمی‌ورزد، و ترسو اگر او را نگهدار خواند از اقدام در کار خدا پسند نمی‌ترسد، و حریص اگر او را روزی دهنده داند برای اندوختن حرص نمی‌زند )

إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَن کَانَ لِلأَشرَارِ قَبلَکَ وَزِیراً وَ مَن شَرِکَهُم فِی اَلآثَامِ فَلاَ یَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَةً فَإِنَّهُم أَعوَانُ اَلأَثَمَةِ وَ إِخوَانُ اَلظَّلَمَةِ وَ أَنتَ وَاجِدٌ مِنهُم خَیرَ اَلخَلَفِ مِمَّن لَهُ مِثلُ آرَائِهِم وَ نَفَاذِهِم وَ لَیسَ عَلَیهِ مِثلُ آصَارِهِم وَ أَوزَارِهِم مِمَّن لَم یُعَاوِن ظَالِماً عَلَی ظُلمِهِ وَ لاَ آثِماً عَلَی إِثمِهِ أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَیکَ مَئُونَةً وَ أَحسَنُ لَکَ مَعُونَةً وَ أَحنَی عَلَیکَ عَطفاً وَ أَقَلُّ لِغَیرِکَ إِلفاً فَاتَّخِذ أُولَئِکَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِکَ وَ حَفَلاَتِکَ

(17) بدترین وزیران تو (کسیرا که بر شئون مملکت گماشته از رأی و اندیشه‌اش کمک می‌طلبی) وزیری است که پیش از تو وزیر اشرار و بد کرداران و در گناهان (کارهای ناشایسته) با آنها شریک و انباز بوده، پس (چنین کس) نباید از خواصّ و نزدیکان تو باشد، زیرا آنان یار گناهکاران و برادر (همراه) ستمگران هستند در حالیکه تو بجای آنها در کسانیکه دارای اندیشه‌ها و کاربریهای نیکو مانند آنها (در امور مملکت) هستند می‌توانی بهترین وزیر را بیابی که چنان گناهان و کارهای زشت آنان (که در حکومت اشرار مرتکب شده‌اند) بر او نیست، و ستمگر را بر ستم و گناهکار را بر گناهش همراهی و یاری نکرده‌اند هزینۀ ایشان برای تو سبکتر (زیرا اندک نعمت ترا بسیار دانسته از آن قدر دانی نموده سپاسگزار می‌باشند) و یاریشان برایت نیکوتر، و میل و رغبتشان بتو از روی مهربانی بیشتر، و دوستیشان با غیر تو کمتر است، پس ایشان را در خلوتها و مجلسهای خود از نزدیکان قرار ده

ثُمَّ لیَکُن آثَرُهُم عِندَکَ أَقوَلَهُم بِمُرِّ اَلحَقِّ لَکَ وَ أَقَلَّهُم مُسَاعَدَةً فِیمَا یَکُونُ مِنکَ مِمَّا کَرِهَ اَللَّهُ لِأَولِیَائِهِ وَاقِعاً ذَلِکَ مِن هَوَاکَ حَیثُ وَقَعَ

(18) و باید برگزیده‌ترین ایشان نزد تو وزیری باشد که سخن تلخ حقّ بتو بیشتر گوید، و کمتر ترا در گفتار و کردارت که خدا برای دوستانش نمی‌پسندد بستاید اگر چه سخن تلخ و کمتر ستودن خواهش و آرزوی تو سبب دلتنگیت شود (هر چند گفتار و کردار تلخ او بر تو گران آید و از روش او خوشنود نباشی)

وَ الصَق بِأَهلِ اَلوَرَعِ وَ اَلصِّدقِ ثُمَّ رُضهُم عَلَی أَن لاَ یُطرُوکَ وَ لاَ یُبَجِّحُوکَ بِبَاطِلٍ لَم تَفعَلهُ فَإِنَّ کَثرَةَ اَلإِطرَاءِ تُحدِثُ اَلزَّهوَ وَ تُدنِی مِنَ اَلعِزَّةِ

(19) و خود را به پرهیزکاران و راستگویان بچسبان (همیشه با آنها همنشین باش) و آنان را وادار و بیاموز که بسیار ترا نستایند، و از اینکه نادرستی بجا نیاورده‌ای (و شایستۀ بیان نیست) ترا شاد نگردانند (تا ترا بخود متوجّه سازند) زیرا بسیاری اصرار در ستایش شخص را خود پسند ساخته سرکشی بار می‌آورد

لاَ یَکُونَنَّ اَلمُحسِنُ وَ اَلمُسِیءُ عِندَکَ بِمَنزِلَةٍ سَوَاءٍ فَإِنَّ فِی ذَلِکَ تَزهِیداً لِأَهلِ اَلإِحسَانِ فِی اَلإِحسَانِ وَ تَدرِیباً لِأَهلِ اَلإِسَاءَةِ عَلَی اَلإِسَاءَةِ وَ أَلزِم کُلاًّ مِنهُم مَا أَلزَمَ نَفسَهُ

(20) و نباید نیکوکار و بدکار نزد تو بیک پایه باشد که آن نیکوکاران را از نیکوئی کردن بی‌رغبت سازد و بد کرداران را به بدی کردن وادارد، و هر یک از ایشان را بآنچه گزیده جزاء ده (نیکوکار را پاداش و بد کردار را کیفر ده)

وَ اِعلَم أَنَّهُ لَیسَ شَیءٌ بِأَدعَی إِلَی حُسنِ ظَنِّ وَالٍ بِرَعِیَّتِهِ مِن إِحسَانِهِ إِلَیهِم وَ تَخفِیفِهِ اَلمَئُونَاتِ عَلَیهِم وَ تَرکِ اِستِکرَاهِهِ إِیَّاهُم عَلَی مَا لَیسَ لَهُ قِبَلَهُم فَلیَکُن مِنکَ فِی ذَلِکَ أَمرٌ یَجتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسنُ اَلظَّنِّ بِرَعِیَّتِکَ فَإِنَّ حُسنَ اَلظَّنِّ یَقطَعُ عَنکَ نَصَباً طَوِیلاً

(21) و بدان چیزی سبب خوش بینی حاکم نسبت به رعیّت بهتر از نیکوئی و بخشش او بایشان و سبک گردانیدن هزینه‌های آنها و رنجش نداشتن از آنان بر چیزی که حقّی بآنها ندارد نیست پس باید در این باب کاری کنی که خوش بینی به رعیّتت را بدست آوری، زیرا خوش بینی رنج بسیار را از تو دور می‌دارد (برای آنکه بد بینی به رعیّت سبب سختگیری میشود، و سختگیری رنجش می‌آورد و چون رنجیدند بزوال و عزل تو کوشیده باندازۀ توانائی در صدد مخالفت با تو بر آمده در پی فرصت می‌گردند، و تو ناچار همواره بر اثر اندیشه در کار ایشان غمگین و اندوهناک بوده و آسودگی را از دست می‌دهی)

وَ إِنَّ أَحَقَّ مَن حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَن حَسُنَ بَلاَؤُکَ عِندَهُ وَ إِنَّ أَحَقَّ مَن سَاءَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَن سَاءَ بَلاَؤُکَ عِندَهُ

(22) و سزاوارتر کسیکه باید باو خوش بین باشی کسی است که بیشتر باو احسان نموده و نیکوتر آزموده‌ای، و سزاوارتر کسیکه باید باو بد بین باشی کسی است که با او بد سلوک کرده و کمتر آزموده‌ای (پس هرگاه بیاری ایشان نیازمند شدی اعتماد کن بکسیکه باو احسان نموده‌ای، نه بکسی که از تو بدی و سختی دیده)

وَ لاَ تَنقُض سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ اَلأُمَّةِ وَ اِجتَمَعَت بِهَا اَلأُلفَةُ وَ صَلَحَت عَلَیهَا اَلرَّعِیَّةُ وَ لاَ تُحدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَیءٍ مِن مَاضِی تِلکَ اَلسُّنَنِ فَیَکُونَ اَلأَجرُ لِمَن سَنَّهَا وَ اَلوِزرُ عَلَیکَ بِمَا نَقَضتَ مِنهَا

(23) و مشکن سنّت (طریقۀ) شایسته‌ای را که رؤساء و بزرگان این امّت بآن رفتار نموده‌اند، و الفت و انس (بین مردم) بسبب آن پیدا شده، و (کار) رعیّت بر آن منظّم گردیده، و نباید سنّت و طریقه‌ای را بکار بری که بچیزی از سنّتهای گذشته زیان رساند، پس (اگر چنین کردی بدان سود نخواهی برد، زیرا) مزد و پاداش کسی را است که آن سنّتها (ی نیکو) را بناء گذاشت، و گناه ترا خواهد بود بآنچه آن سنّتها را شکست دادی

وَ أَکثِر مُدَارَسَةَ اَلعُلَمَاءِ وَ مُنَافَثَةَ اَلحُکَمَاءِ فِی تَثبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیهِ أَمرُ بِلاَدِکَ وَ إِقَامَةِ مَا اِستَقَامَ بِهِ اَلنَّاسُ قَبلَکَ

(24) و در بارۀ استوار ساختن آنچه کار شهرهای تو را منظّم گرداند و برپا داشتن آنچه مردم پیش از تو برپا داشته بودند بسیار با دانشمندان مذاکره و با راستگویان و درست کرداران گفتگو کن (که بر اثر آن همیشه حکومت تو پایدار مانده و کار رعیّتت به شایستگی انجام گیرد )

وَ اِعلَم أَنَّ اَلرَّعِیَّةَ طَبَقَاتٌ لاَ یَصلُحُ بَعضُهَا إِلاَّ بِبَعضٍ وَ لاَ غِنَی بِبَعضِهَا عَن بَعضٍ فَمِنهَا جُنُودُ اَللَّهِ وَ مِنهَا کُتَّابُ اَلعَامَّةِ وَ اَلخَاصَّةِ وَ مِنهَا قُضَاةُ اَلعَدلِ وَ مِنهَا عُمَّالُ اَلإِنصَافِ وَ اَلرِّفقِ وَ مِنهَا أَهلُ اَلجِزیَةِ وَ اَلخَرَاجِ مِن أَهلِ اَلذِّمَّةِ وَ مُسلِمَةِ اَلنَّاسِ وَ مِنهَا اَلتُّجَّارُ وَ أَهلُ اَلصِّنَاعَاتِ وَ مِنهَا اَلطَّبَقَةُ اَلسُّفلَی مِن ذَوِی اَلحَاجَةِ وَ اَلمَسکَنَةِ وَ کُلٌّ قَد سَمَّی اَللَّهُ لَهُ سَهمَهُ وَ وَضَعَ عَلَی حَدِّهِ وَ فَرِیضَتِهِ فِی کِتَابِهِ أَو سُنَّةِ نَبِیِّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله عَهداً مِنهُ عِندَنَا مَحفُوظاً

(25) و بدان که رعیّت (مردمی که زیر فرمان هستند) چند دسته می‌باشند که (کار) بعضی بسامان نمی‌رسد مگر ببعض دیگر، و گروهی را از گروه دیگر بی‌نیازی نیست: پس بعضی از آن دسته‌ها (نخستین) لشگرهای خدا (که برای دفع دشمنان او آماده) هستند، و برخی از آنها (دوّم) نویسندگان عمومی و خصوصی، و بعضی از آنها (سوّم) قاضیهای دادرس (که احکام را بین مردم از روی عدل اجرا نمایند) و دسته‌ای از آنها (چهارم) کار گردانان (مأمورین حکمرانی) که با انصاف و مداراة رفتار می‌نمایند و بعضی از آنها (پنجم) جزیه دهندگان اهل ذمّه (کفّاری که باج می‌دهند تا مال و جان و ناموس آنان در پناه اسلام باشد) و خراج دهندگان مسلمان (که حقوق خدا را می‌پردازند) و برخی از آنان (ششم) سوداگر و بازرگان و صنعتگر، و دسته‌ای از آنها (هفتم) فروتنان که نیازمندان و بیچارگانند و برای هر یک از این چند دسته خداوند نصیب و بهرۀ او را نام برده است، و حدّ و اندازۀ واجب آنرا در کتاب خود (قرآن کریم) یا در سنّت پیغمبرش - صلّی اللّه علیه و آله - پیمان و دستوری داده است که نزد ما محفوظ و نگهداری شده است (آن حدود و عهود در دسترس ما می‌باشد)

فَالجُنُودُ بِإِذنِ اَللَّهِ حُصُونُ اَلرَّعِیَّةِ وَ زَینُ اَلوُلاَةِ وَ عِزُّ اَلدِّینِ وَ سُبُلُ اَلأَمنِ وَ لَیسَ تَقُومُ اَلرَّعِیَّةُ إِلاَّ بِهِم

(26) پس (سود این دسته‌ها آنست که) سپاهیان به فرمان خدا برای رعیّت (مانند) دژها و قلعه‌ها (که آنها را از شرّ دشمنان آسوده می‌دارند) و زینت و آراستگی حکمرانان و ارجمندی دین و راههای امن و آسایش (برای رهروان) هستند، و رعیّت برپا نمی‌ماند مگر با بودن ایشان

ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِلجُنُودِ إِلاَّ بِمَا یُخرِجُ اَللَّهُ لَهُم مِنَ اَلخَرَاجِ اَلَّذِی یَقوَونَ بِهِ عَلَی جِهَادِ عَدُوِّهِم وَ یَعتَمِدُونَ عَلَیهِ فِیمَا یُصلِحُهُم وَ یَکُونُ مِن وَرَاءِ حَاجَتِهِم

(27) و نظام و آسایشی برای سپاهیان نیست مگر بخراج (حقوق واجبه‌ای) که خدا برای ایشان تعیین فرموده که بوسیلۀ آن بجنگ با دشمنانشان توانا می‌گردند، و بآن در اصلاح کار خود اعتماد می‌نمایند، و آن هنگام حاجت و نیازمندی ایشان بکار می‌رود

ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِهَذَینِ اَلصِّنفَینِ إِلاَّ بِالصِّنفِ اَلثَّالِثِ مِنَ اَلقُضَاةِ وَ اَلعُمَّالِ وَ اَلکُتَّابِ لِمَا یُحکِمُونَ مِنَ اَلمَعَاقِدِ وَ یَجمَعُونَ مِنَ اَلمَنَافِعِ وَ یُؤتَمَنُونَ عَلَیهِ مِن خَوَاصِّ اَلأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا

(28) و نظام و آسایشی برای این دو دسته (سپاهیان و خراج دهندگان) نیست مگر به دستۀ سوّم که عبارتست از قاضیها که برای عقدها (ی داد و ستد و زناشوییها) حکم می‌نمایند، و کار گردانان که باج و خراج گرد می‌آورند، و نویسندگان که برای کارهای همگانی و خصوصی بآنها اعتماد میشود (و سر رشته حساب نگاه می‌دارند)

وَ لاَ قِوَامَ لَهُم جَمِیعاً إِلاَّ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی اَلصِّنَاعَاتِ فِیمَا یَجتَمِعُونَ عَلَیهِ مِن مَرَافِقِهِم وَ یُقِیمُونَهُ مِن أَسوَاقِهِم وَ یَکفُونَهُم مِنَ اَلتَّرَفُّقِ بِأَیدِیهِم مِمَّا لاَ یَبلُغُهُ رِفقُ غَیرِهِم

(29) و نظام و آسایشی برای همۀ این دسته‌ها نیست مگر به سوداگران و صنعتگرانی که سودهاشان را گرد آورده بازارها بر پا می‌دارند، و کارهایی انجام می‌دهند که سعی و کوشش غیر ایشان آن کارها را سامان نتواند داد

ثُمَّ اَلطَّبَقَةُ اَلسُّفلَی مِن أَهلِ اَلحَاجَةِ وَ اَلمَسکَنَةِ اَلَّذِینَ یَحِقُّ رِفدُهُم وَ مَعُونَتُهُم

(30) پس از این دستۀ فروتنان هستند که نیازمندان و بیچارگانند و بخشش و کمک بآنها (بر توانگران) واجب و لازم است

وَ فِی اَللَّهِ لِکُلٍّ سَعَةٌ وَ لِکُلٍّ عَلَی اَلوَالِی حَقٌّ بِقَدَرٍ مَا یُصلِحُهُ وَ لَیسَ یَخرُجُ اَلوَالِی مِن حَقِیقَةِ مَا أَلزَمَهُ اَللَّهُ مِن ذَلِکَ إِلاَّ بِالاِهتِمَامِ وَ اَلاِستِعَانَةِ بِاللَّهِ وَ تَوطِینِ نَفسِهِ عَلَی لُزُومِ اَلحَقِّ وَ اَلصَّبرِ عَلَیهِ فِیمَا خَفَّ عَلَیهِ أَو ثَقُلَ

(31) و نزد خدا برای هر یک از این طبقات گشایشی است (نه تنگی و ناتوانی، پس اگر بعضی را به بعضی نیازمند گردانیده طبق حکمت و مصلحت بوده نه از روی تنگی و کمی قدرت) و هر یک از آن دسته‌ها را بر حکمران حقّی است به اندازه‌ای که کار آنرا بصلاح آورد، و حکمران از عهدۀ آنچه خدا بر او لازم گردانیده بر نمی‌آید مگر به سعی و کوشش، و یاری خواستن از خدا، و آماده نمودن خود بر بکار بستن حقّ‌، و شکیبائی بر آن در کار آسان یا گران و دشوار

فَوَلِّ مِن جُنُودِکَ أَنصَحَهُم فِی نَفسِکَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِکَ وَ أَنقَاهُم جَیباً وَ أَفضَلَهُم حِلماً مِمَّن یُبطِئُ عَنِ اَلغَضَبِ وَ یَستَرِیحُ إِلَی اَلعُذرِ وَ یَرأَفُ بِالضُّعَفَاءِ وَ یَنبُو عَلَی اَلأَقوِیَاءِ وَ مِمَّن لاَ یُثِیرُهُ اَلعُنفُ وَ لاَ یَقعُدُ بِهِ اَلضَّعفُ

(32) پس (برای انجام کارها) از سپاهیانت برگمار کسیرا که برای (بدست آوردن رضاء و خوشنودی) خدا و رسول او و برای (پیروی از) امام و پیشوایت پند پذیرنده‌تر و پاکدلتر (راست گفتار و درست کردار) و خردمندتر و بردبارترین آنان باشد: از کسانیکه دیر بخشم آیند، و زود عذر (گناهکار) پذیرند (نه مانند بد سیرتان که آسودگی را در آن بینند که خشم بکار برده عذر نپذیرند) و به زیر دستان مهربان بوده، و بر زورمندان سختگیری و گردن فرازی نماید، و از آنانکه درشتی او را از جا نکند (که بر اثر آن ستم روا دارد) و نرمی او را (در انجام کار) ننشاند (باز ندارد)

ثُمَّ اِلصَق بِذَوِی اَلأَحسَابِ وَ أَهلِ اَلبُیُوتَاتِ اَلصَّالِحَةِ وَ اَلسَّوَابِقِ اَلحَسَنَةِ ثُمَّ أَهلِ اَلنَّجدَةِ وَ اَلشُّجَاعَةِ وَ اَلسَّخَاءِ وَ اَلسَّمَاحَةِ فَإِنَّهُم جِمَاعٌ مِنَ اَلکَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ اَلعُرفِ ثُمَّ تَفَقَّد مِن أُمُورِهِم مَا یَتَفَقَّدُ اَلوَالِدَانِ مِن وَلَدِهِمَا وَ لاَ یَتَفَاقَمَنَّ فِی نَفسِکَ شَیءٌ قَوَّیتَهُم بِهِ وَ لاَ تَحقِرَنَّ لُطفاً تَعَاهَدتَهُم بِهِ وَ إِن قَلَّ فَإِنَّهُ دَاعِیَةٌ لَهُم إِلَی بَذلِ اَلنَّصِیحَةِ لَکَ وَ حُسنِ اَلظَّنِّ بِکَ

(33) پس همنشین باش با آنانکه از خانواده‌های شریف و خوشنام و کسانیکه دارای سابقه‌های نیکو (خدمت بخلق و پیروی از خالق) می‌باشند، و با جنگجویان و دلیران و بخشندگان و جوانمردان (رؤسای لشگر و کشورت را از چنین مردمی برگزین) زیرا آنان جامع بزرگواری و شاخه‌های احسان و نیکوئی هستند پس به کارهای آنها رسیدگی کن چون پدر و مادری که به فرزندشان رسیدگی می‌نمایند، و باید نیکوئی که در بارۀ آنان نموده و آنها را با آن توانا ساخته‌ای نزد تو بزرگ (دشوار) نیاید، و همراهی که برایشان متعهّد شده‌ای کوچک مشماری اگر چه اندک باشد (همواره در بارۀ آنها نیکوئی کن اندک یا بسیار، پس اگر احسان بزرگ پیش آید آنرا بزرگ مپندار، و اگر اندک بود آنرا نیز کوچک مشمار و بجا آور) زیرا احسان آنان را خیر خواه و خوش بین بتو می‌نماید (که در نتیجه فرمانت را به خوبی انجام می‌دهند)

وَ لاَ تَدَع تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اِتِّکَالاً عَلَی جَسِیمِهَا فَإِنَّ لِلیَسِیرِ مِن لُطفِکَ مَوضِعاً یَنتَفِعُونَ بِهِ وَ لِلجَسِیمِ مَوقِعاً لاَ یَستَغنُونَ عَنهُ

(34) و یاری کردن در کارهای کم اهمیّت را رها مکن باعتماد و امید رسیدگی به کارهای بزرگ آنها (هیچ گاه مگو پرسش بیمار و مبارک باد بچۀ تازه بدنیا آمده و مانند آن چندان اهمیّت ندارد برای من که در کارهای بزرگ با آنها همراهم) زیرا احسان اندک تو جائی دارد که از آن سود می‌برند، و احسان بزرگ هم موقعیّتی دارد که از آن بی‌نیاز نیستند (خلاصه احسان اندک را ترک مکن و آنها را چشم براه احسان بزرگ مگذار که سبب رنجش و دلگیری خواهد بود)

وَ لیَکُن آثَرُ رُءُوسِ جُندِکَ عِندَکَ مَن وَاسَاهُم فِی مَعُونَتِهِ وَ أَفضَلَ عَلَیهِم مِن جِدَتِهِ بِمَا یَسَعُهُم وَ یَسَعُ مَن وَرَاءَهُم مِن خُلُوفِ أَهلِیهِم حَتَّی یَکُونَ هَمُّهُم هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ اَلعَدُوِّ فَإِنَّ عَطفَکَ عَلَیهِم یَعطِفُ قُلُوبَهُم عَلَیکَ

(35) و باید برگزیده‌تر سران سپاهت کسی باشد که با لشگر در همراهی (مال و دارائی) مؤاسات کند (از اصل مال با آنها خود را برابر داند، نه از زیادی آن که اگر از زیادی بخشد آنرا مؤاسات نگویند) و از توانائی خویش (خوار و بار لشگر که در دست او است) بآنها احسان نماید به اندازه‌ای که ایشان و خانواده‌شان در آسایش باشند، تا اینکه در جنگ با دشمن یک دل و یک اندیشه گردند (در کارزار غمّ نادرستی خانواده نداشته باشند) زیرا مهربانی و کمک تو بایشان دلهاشان را بتو متوجّه و مهربان می‌نماید (آری اگر پادشاه سران لشگر را وا داشت که با لشگریان مؤاسات نموده جیره و ماهیانۀ آنان را بموقع بپردازند همه هوا خواه او میشوند، و گر نه دلهاشان برمیگردد و باعث خرابی و پیش نرفتن کار مملکت میشود)

وَ إِنَّ أَفضَلَ قُرَّةِ عَینِ اَلوُلاَةِ اِستِقَامَةُ اَلعَدلِ فِی اَلبِلاَدِ وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ اَلرَّعِیَّةِ و إِنَّهُ لاَ تَظهَرُ مَوَدَّتُهُم إِلاَّ بِسَلاَمَةِ صُدُورِهِم وَ لاَ تَصِحُّ نَصِیحَتُهُم إِلاَّ بِحِیطَتِهِم عَلَی وُلاَةِ أُمُورِهِم وَ قِلَّةِ اِستِثقَالِ دُوَلِهِم وَ تَرکِ اِستِبطَاءِ اِنقِطَاعِ مُدَّتِهِم

(36) و نیکوترین چیزی که حکمرانان را خوشنود می‌دارد برپا داشتن عدل و دادگری در شهرها و آشکار ساختن دوستی رعیّت می‌باشد و دوستی آنان آشکار نمی‌گردد مگر بسالم ماندن سینه‌هاشان (از بیماری خشم و کینه) و خیرخواه (با سینۀ سالم) نمی‌مانند مگر به دوستداری به نگهداری حکمرانان و گرد آنان بودن و سنگین نشمردن حکومتشان، و انتظار نداشتن بسر رسیدن مدّت (حکومت) آنها

فَافسَح فِی آمَالِهِم وَ وَاصِل فِی حُسنِ اَلثَّنَاءِ عَلَیهِم وَ تَعدِیدِ مَا أَبلَی ذَوُو اَلبَلاَءِ مِنهُم فَإِنَّ کَثرَةَ اَلذِّکرِ لِحُسنِ أَفعَالِهِم تَهُزُّ اَلشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ اَلنَّاکِلَ إِن شَاءَ اَللَّهُ

(37) پس آرزوهای ایشان بر آور، و آنها را به نیکوئی یاد کن، و کسانی را که آزمایشی نموده رنجی برده‌اند همّتشان را به زبان آور، زیرا یاد کردن نیکوکارشان دلیر را بهیجان آورده به جنبش وامی‌دارد، و نشسته (از کار مانده) را به خواست خدای تعالی ترغیب می‌نماید (او را دوباره بکار می‌آورد )

ثُمَّ اِعرِف لِکُلِّ اِمرِئٍ مِنهُم مَا أَبلَی وَ لاَ تُضِیفَنَّ بَلاَءَ اِمرِئٍ إِلَی غَیرِهِ وَ لاَ تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَایَةَ بَلاَئِهِ وَ لاَ یَدعُوَنَّکَ شَرَفُ اِمرِئٍ إِلَی أَن تُعَظِّمَ مِن بَلاَئِهِ مَا کَانَ صَغِیراً وَ لاَ ضَعَةُ اِمرِئٍ إِلَی أَن تَستَصغِرَ مِن بَلاَئِهِ مَا کَانَ عَظِیماً

(38) پس رنج و کار هر یک از آنان را برای خودش بدان، و رنج کسیرا بدیگری نسبت مده (تا رنج برده از عدل و انصاف والی نومید نگردد و دیگران هم به کارهای بزرگ اقدام کنند) و باید در پاداش باو هنگام بسر رساندن کارش کوتاهی ننمایی، و باید بزرگی کسی ترا بر آن ندارد که رنج و کار کوچک او را بزرگ شماری، و پستی کس ترا وادار نسازد که رنج و کار بزرگش را کوچک پنداری (زیرا چنین رفتار بر خلاف عدل و دادگری است، و سبب بی‌رغبتی کار گردانان در انجام کارها میشود)

وَ اُردُد إِلَی اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ مَا یُضلِعُکَ مِنَ اَلخُطُوبِ وَ یَشتَبِهُ عَلَیکَ مِنَ اَلأُمُورِ فَقَد قَالَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ لِقَومٍ أَحَبَّ إِرشَادَهُم یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلأَمرِ مِنکُم فَإِن تَنٰازَعتُم فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اَللّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ فَالرَّدُّ إِلَی اَللَّهِ اَلأَخذُ بِمُحکَمِ کِتَابِهِ وَ اَلرَّدُّ إِلَی اَلرَّسُولِ اَلأَخذُ بِسُنَّتِهِ اَلجَامِعَةِ غَیرِ اَلمُفَرِّقَةِ

(39) و در کارهای مشکلی که درمانی و کارهایی که بر تو مشتبه گردد (که برای دانستن حکم حقّ سرگردان باشی) به (کتاب) خدا و (سنّت) پیغمبر او باز گردان که خداوند سبحان برای گروهی که خواسته هدایت و راهنمائی کند (در قرآن کریم س 4 ی 59) فرموده: «یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلأَمرِ مِنکُم فَإِن تَنٰازَعتُم فِی شَی‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اَللّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ‌» یعنی ای کسانیکه ایمان آورده‌اید از خدا و رسول و اولی الأمر از خودتان (امام و پیشوا خلیفۀ بر حقّ و جانشین پیغمبر اکرم) اطاعت و پیروی نمائید، پس اگر در حکمی اختلاف پیدا کنید بخدا و رسولش رجوع نمائید (از روی هوای نفس قضاوت نکنید که سبب تباهکاری گردد) پس رجوع بخدا فرا گرفتن محکم از کتاب او (آنچه در معنی آن اشتباه و تردیدی نیست) می‌باشد، و رجوع برسول فرا گرفتن سنّت (احکام) او است سنّتی که گرد می‌آورد و پراکنده نمی‌سازد (سنّتی که اختلاف را رفع می‌نماید و همه را در رأی و اندیشه یگانه گرداند، نه سنّت پراکنده کننده که مقصود از آن واضح و هویدا نمی‌باشد )

ثُمَّ اِختَر لِلحُکمِ بَینَ اَلنَّاسِ أَفضَلَ رَعِیَّتِکَ فِی نَفسِکَ مِمَّن لاَ تَضِیقُ بِهِ اَلأُمُورُ وَ لاَ تَمحَکُهُ اَلخُصُومُ وَ لاَ یَتَمَادَی فِی اَلزَّلَّةِ وَ لاَ یَحصَرُ مِنَ اَلفَیءِ إِلَی اَلحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ وَ لاَ تُشرِفُ نَفسُهُ عَلَی طَمَعٍ وَ لاَ یَکتَفِی بِأَدنَی فَهمٍ دُونَ أَقصَاهُ وَ أَوقَفَهُم فِی اَلشُّبُهَاتِ وَ آخَذَهُم بِالحُجَجِ وَ أَقَلَّهُم تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَةِ اَلخَصمِ وَ أَصبَرَهُم عَلَی تَکَشُّفِ اَلأُمُورِ وَ أَصرَمَهُم عِندَ اِتِّضَاحِ اَلحُکمِ مِمَّن لاَ یَزدَهِیهِ إِطرَاءٌ وَ لاَ یَستَمِیلُهُ إِغرَاءٌ وَ أُولَئِکَ قَلِیلٌ

(40) پس برای قضاوت و داوری بین مردم بهترین رعیّتت را اختیار کن کسیکه کارها باو سخت نیاید (از عهدۀ هر حکمی بر آید نه آنکه ناتوان باشد) و نزاع کنندگان در ستیزه و لجاج رأی خود را بر او تحمیل ننمایند، و در لغزش پایداری نکند، و از بازگشت بحقّ هرگاه آنرا شناخت درمانده نشود (چون بخطاء خود آگاه شد یا او را بآن لغزش آشنا نمودند باز گردد، نه آنکه بر اشتباه خویش ایستادگی نماید) و نفس او بطمع و آز مائل نباشد (زیرا اگر طمع داشته باشد نمی‌تواند بحقّ حکم کند) و (در حکم دادن) به اندک فهم بدون بکار بردن اندیشۀ کافی اکتفاء نکند (بلکه جستجو نماید تا منتهی درجه آنچه لازمست بدست آورد) و کسیکه در شبهات تأمّل و درنگش از همه بیشتر باشد (در امر مشتبه تا حقیقت را بدست نیاورد حکم ندهد) و حجّت و دلیلها را بیش از همه فرا گیرد، و کمتر از همه از مراجعۀ داد خواه دلتنگ گردد، و بر (رنج بردن در) آشکار ساختن کارها از همه شکیباتر و هنگام روشن شدن حکم از همه برنده‌تر باشد (چون بمطلب پی برد فوری حکم آنرا بدهد و تأخیر نیاندازد که موجب سرگردانی نزاع کننده‌ها شود) کسیکه بسیار ستودن او را بخود بینی وا ندارد، و بر انگیختن و گول زدن او را مائل (به یکی از دو طرف) نگرداند، و حکم دهندگان آراستۀ باین صفات کم بدست می‌آیند (باید در طلب ایشان بسیار سعی و کوشش نمود)

ثُمَّ أَکثِر تَعَاهُدَ قَضَائِهِ وَ اِفسَح لَهُ فِی اَلبَذلِ مَا یُزِیلُ عِلَّتَهُ وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَی اَلنَّاسِ وَ أَعطِهِ مِنَ اَلمَنزِلَةِ لَدَیکَ مَا لاَ یَطمَعُ فِیهِ غَیرُهُ مِن خَاصَّتِکَ لِیَأمَنَ بِذَلِکَ اِغتِیَالَ اَلرِّجَالِ لَهُ عِندَکَ

پس (41) از آن از قضاوت او بسیار خبر گیر و وارسی کن (مبادا خطائی از او سر زند که نتوانی جبران نمود) و آنقدر باو ببخش و زندگیش را فراخ ساز که عذر او را از بین ببرد، و نیازش بمردم با آن بخشش کم باشد (تا بهانه‌ای برای رشوه گرفتن نداشته براستی و درستی در کارها حکم نماید) و نزد خویش منزلت و بزرگی باو بده که دیگری از نزدیکان تو در (از بین بردن) او طمع نکند تا باین سبب از تباه کردن ناگهانی مردم او را نزد تو ایمن و آسوده باشد (زیرا دشمن و رشکبر قاضی بسیار است و اگر مقام و منزلتی نداشته باشد آسوده نبوده از بیان حکم حقّ می‌ترسد)

فَانظُر فِی ذَلِکَ نَظَراً بَلِیغاً فَإِنَّ هَذَا اَلدِّینَ قَد کَانَ أَسِیراً فِی أَیدِی اَلأَشرَارِ یُعمَلُ فِیهِ بِالهَوَی وَ تُطلَبُ بِهِ اَلدُّنیَا

(42) پس در بارۀ برگزیدن قضات و صفاتی را که برای آنها شمردم از هر جهت اندیشه کن، زیرا این دین در دست اشرار و بد کرداران گرفتار بوده که در آن از روی هوا و خواهش رفتار می‌شده و با آن دنیا می‌خواسته‌اند

ثُمَّ اُنظُر فِی أُمُورِ عُمَّالِکَ فَاستَعمِلهُمُ اِختِبَاراً وَ لاَ تُوَلِّهِم مُحَابَاةً وَ أَثَرَةً فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِن شُعَبِ اَلجَورِ وَ اَلخِیَانَةِ وَ تَوَخَّ مِنهُم أَهلَ اَلتَّجرِبَةِ وَ اَلحَیَاءِ مِن أَهلِ اَلبُیُوتَاتِ اَلصَّالِحَةِ وَ اَلقَدَمِ فِی اَلإِسلاَمِ اَلمُتَقَدِّمَةِ فَإِنَّهُم أَکرَمُ أَخلاَقاً وَ أَصَحُّ أَعرَاضاً وَ أَقَلُّ فِی اَلمَطَامِعِ إِشرَافاً وَ أَبلَغُ فِی عَوَاقِبِ اَلأُمُورِ نَظَراً

(43) پس در کارهای عمّال و کار گردانانت نظر و اندیشه کن، و چون آنان را تجربه و آزمایش نمودی بکار وادار (تا دیانت و راستی و درستیشان را نیازموده‌ای بکاری مگمار) و آنها را بمیل خود و کمک بایشان و سر خود (بی‌مشورت) بکاری نفرست، زیرا بمیل و سر خود کسیرا بکاری گماشتن گرد آمده‌ایست از شاخه‌های ستم و نادرستی (به رعیّت، چون حکمران اگر سر خود بدون مشورت و آزمایش به هوای نفس اشخاصی را به کارهایی گماشت خلاف عدل و داد رفتار نموده و امانت مردم را تباه ساخته است) و ایشان را از آزمایش شدگان و شرم داران از خاندانهای نجیب و شایسته و پیش قدم در اسلام بخواه (بکار بگمار) زیرا آنها دارای اخلاق و خوهای گرامیتر و ناموس درستتر (ننگ بر خود روا نداشته‌اند) و طمعهای کمتر و اندیشۀ در پایان کارها را رساتر هستند

ثُمَّ أَسبِغ عَلَیهِمُ اَلأَرزَاقَ فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّةٌ لَهُم عَلَی اِستِصلاَحِ أَنفُسِهِم وَ غِنًی لَهُم عَن تَنَاوُلِ مَا تَحتَ أَیدِیهِم وَ حُجَّةٌ عَلَیهِم إِن خَالَفُوا أَمرَکَ أَو ثَلَمُوا أَمَانَتَکَ

(44) پس جیره و خوار و بارشان را فراوان ده که این کار آنان را به اصلاح (و نیک کردن خوهای) خودشان توانا می‌دارد، و بی‌نیاز می‌گرداند از خوردن آنچه (مال مسلمانها) که زیر دستهاشان می‌باشد، و حجّت و دلیل است بر ایشان اگر فرمانت را بکار نبستند یا در امانتت رخنه‌ای گشودند (اگر آنها را سیر نموده باشی و دستورت را انجام ندهند یا در امانتت خیانت نموده رشوه گیرند و تو بخواهی به کیفرشان برسانی عذری ندارند)

ثُمَّ تَفَقَّد أَعمَالَهُم وَ اِبعَثِ اَلعُیُونَ مِن أَهلِ اَلصِّدقِ وَ اَلوَفَاءِ عَلَیهِم فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِی اَلسِّرِّ لِأُمُورِهِم حَدوَةٌ لَهُم عَلَی اِستِعمَالِ اَلأَمَانَةِ وَ اَلرِّفقِ بِالرَّعِیَّةِ

(45) پس در کارهایشان کاوش و رسیدگی کن، و بازرسهای راستکار و وفادار بر آنان بگمار، زیرا خبرگیری و بازرسی در نهانی تو کارهای آنها را سبب وادار نمودن ایشان است بر امانت داری و مداراة نمودن و نرمی با رعیّت (هرگاه والی به کارهایشان نرسد آنها از راه عدل و دادگری بیرون رفته و بمردم ستم روا دارند)

وَ تَحَفَّظ مِنَ اَلأَعوَانِ فَإِن أَحَدٌ مِنهُم بَسَطَ یَدَهُ إِلَی خِیَانَةٍ اِجتَمَعَت بِهَا عَلَیهِ عِندَکَ أَخبَارُ عُیُونِکَ اِکتَفَیتَ بِذَلِکَ شَاهِداً فَبَسَطتَ عَلَیهِ اَلعُقُوبَةَ فِی بَدَنِهِ وَ أَخَذتَهُ بِمَا أَصَابَ مِن عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبتَهُ بِمَقَامِ اَلمَذَلَّةِ وَ وَسَمتَهُ بِالخِیَانَةِ وَ قَلَّدتَهُ عَارَ اَلتُّهمَةِ

(46) و خود را از یاران (خیانتکار) دور دار، و اگر یکی از ایشان به خیانت و نادرستی دستش را بیالاید و خبرهای باز رسانت به خیانت او گرد آید به گواهی همان خبرها اکتفا کن (این جمله شاید اشاره بآن باشد که شرط گواهی دادن در امور مملکتی عدد خاصّ و عدالت «که مجتهدین آنرا در احکام شرط گواهی دادن می‌دانند» نیست) پس باید او را کیفر بدنی بدهی و او را به کردارش بگیری، و بی‌مقدار و خوارش گردانی، و داغ خیانت بر او بزنی، و ننگ تهمت و بد نامی را (چون طوق) به گردنش بنهی (تا نادرستان را عبرت و پند باشد )

وَ تَفَقَّد أَمرَ اَلخَرَاجِ بِمَا یُصلِحُ أَهلَهُ فَإِنَّ فِی صَلاَحِهِ وَ صَلاَحِهِم صَلاَحاً لِمَن سِوَاهُم وَ لاَ صَلاَحَ لِمَن سِوَاهُم إِلاَّ بِهِم لِأَنَّ اَلنَّاسَ کُلَّهُم عِیَالٌ عَلَی اَلخَرَاجِ وَ أَهلِهِ

(47) و در کار خراج بصلاح خراج دهندگان کنجکاوی کن، زیرا در صلاح خراج و صلاح خراج دهندگان دیگران را آسایش و راحتی است، و آسایش و راحتی برای دیگران نیست مگر بواسطۀ خراج دهندگان، چون مردم همه جیره‌خوار خراج و خراج دهندگانند (پس اگر امر خراج و خراج گزاران درست باشد مردم در آسایشند و اگر بآن اعتناء نکنی همه گرفتارند)

وَ لیَکُن نَظَرُکَ فِی عِمَارَةِ اَلأَرضِ أَبلَغَ مِن نَظَرِکَ فِی اِستِجلاَبِ اَلخَرَاجِ لِأَنَّ ذَلِکَ لاَ یُدرَکُ إِلاَّ بِالعِمَارَةِ وَ مَن طَلَبَ اَلخَرَاجَ بِغَیرِ عِمَارَةٍ أَخرَبَ اَلبِلاَدَ وَ أَهلَکَ اَلعِبَادَ وَ لَم یَستَقِم أَمرُهُ إِلاَّ قَلِیلاً

(48) و باید اندیشۀ تو در آبادی زمین (که از آن خراج گرفته میشود) از اندیشه در ستاندن خراج بیشتر باشد، زیرا خراج بدست نمی‌آید مگر به آبادی، و کسیکه خراج را بی‌آباد نمودن بطلبد به ویرانی شهرها و تباه نمودن بندگان پرداخته، و کار او جز اندکی پایدار نمی‌ماند

فَإِن شَکَوا ثِقلاً أَو عِلَّةً أَوِ اِنقِطَاعَ شِربٍ أَو بَالَّةٍ أَو إِحَالَةَ أَرضٍ اِغتَمَرَهَا غَرَقٌ أَو أَجحَفَ بِهَا عَطَشٌ خَفَّفتَ عَنهُم بِمَا تَرجُو أَن یَصلُحَ بِهِ أَمرُهُم

(49) پس اگر خراج دهندگان شکایت کنند از سنگینی (مالیاتی که بر ایشان مقرّر گشته) یا از علّت و آفتی (که بمحصول رسیده باشد) یا از قطع شدن بهرۀ آب (باینکه کاریزشان بند آمده یا سدّ اصطخر و رودخانه را سیل برده و مانند آن) یا از نیامدن باران و شبنم یا از تغییر یافتن و دگرگون شدن زمین که آنرا آب (سیل و مانند آن) پوشانده یا بی‌آبی (گیاه) آن را تباه ساخته، بایشان تخفیف بده به اندازه‌ای که امیدواری کار آنان درست و نیکو شود (شارح قزوینیّ ملاّ محمّد صالح «رحمه اللّه» در اینجا فرموده: این کلام دلالت کند بر آنکه خراج تنها زکوات نیست که در شرع تعیین گردیده، بلکه مالیاتی است مقرّر بر زمین و آب و غیر آن باندازۀ لزوم که بر طبق مصلحت وقت در آن تفاوت می‌نهند، و ظاهرا تخصیص به ارباب ذمّه ندارد)

وَ لاَ یَثقُلَنَّ عَلَیکَ شَیءٌ خَفَّفتَ بِهِ اَلمَئُونَةَ عَنهُم فَإِنَّهُ ذُخرٌ یَعُودُونَ بِهِ عَلَیکَ فِی عِمَارَةِ بِلاَدِکَ وَ تَزیِینِ وِلاَیَتِکَ مَعَ اِستِجلاَبِکَ حُسنَ ثَنَائِهِم وَ تَبَجُّحِکَ بِاستِفَاضَةِ اَلعَدلِ فِیهِم مُعتَمِداً فَضلَ قُوَّتِهِم بِمَا ذَخَرتَ عِندَهُم مِن إِجمَامِکَ لَهُم وَ اَلثِّقَةِ مِنهُم بِمَا عَوَّدتَهُم مِن عَدلِکَ عَلَیهِم وَ رِفقِکَ بِهِم

(50) و باید سبک ساختن سنگینی بار ایشان بر تو گران نیاید، زیرا تخفیفی که بآنها داده‌ای اندوخته‌ای است که با آبادی شهرها و آرایش دادن حکومتت بتو باز می‌گردانند با جلب خوش بینی و ستایش آنها بخود و خورسند بودن تو از برقرار کردن عدل و داد بین آنان، در حالیکه افزون شدن توانائی ایشان را بآنچه نزدشان اندوخته‌ای از رفاهیّت و آسایش و اطمینان داشتن به مداراتی که بآنها نموده‌ای از عدل و داد خود بر آنان را برای خویش تکیه‌گاه قرار داده‌ای

فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ اَلأُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلتَ فِیهِ عَلَیهِم مِن بَعدُ اِحتَمَلُوهُ طِیبَةَ أَنفُسِهِم بِهِ فَإِنَّ اَلعُمرَانَ مُحتَمِلٌ مَا حَمَّلتَهُ وَ إِنَّمَا یُؤتَی خَرَابُ اَلأَرضِ مِن إِعوَازِ أَهلِهَا وَ إِنَّمَا یُعوِزُ أَهلُهَا لِإِشرَافِ أَنفُسِ اَلوُلاَةِ عَلَی اَلجَمعِ وَ سُوءِ ظَنِّهِم بِالبَقَاءِ وَ قِلَّةِ اِنتِفَاعِهِم بِالعِبَرِ

(51) پس بسا پیشآمدی که پس از نیکی بآنها هرگاه آنرا بایشان واگزاری با خوشدلی انجام دهند، زیرا به مملکت آباد آنچه بار کنی می‌تواند بکشد (و این با نیکوئی حال رعیّت و اطمینان ایشان به حکمران انجام یابد) و همواره ویرانی زمین بجهت دست تنگی اهل آنست، و رعیّت نیازمند و پریشان میشود بتوجّه حکمرانان بجمع و گرد آوردن (مال و دارائی) و بد گمانیشان به پایداری (حکومت و ریاست خود) و کم بهره بردنشان از پیشآمدها و پندها و اندیشۀ در احوال روزگار

ثُمَّ اُنظُر فِی حَالِ کُتَّابِکَ فَوَلِّ عَلَی أُمُورِکَ خَیرَهُم وَ اُخصُص رَسَائِلَکَ اَلَّتِی تُدخِلُ فِیهَا مَکَایِدَکَ وَ أَسرَارَکَ بِأَجمَعِهِم لِوُجُوهِ صَالِحِ اَلأَخلاَقِ مِمَّن لاَ تُبطِرُهُ اَلکَرَامَةُ فَیَجتَرِئَ بِهَا عَلَیکَ فِی خِلاَفٍ لَکَ بِحَضرَةِ مَلَإٍ وَ لاَ تَقصُرُ بِهِ اَلغَفلَةُ عَن إِیرَادِ مُکَاتَبَاتِ عُمِّالِکَ عَلَیکَ وَ إِصدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَی اَلصَّوَابِ عَنکَ وَ فِیمَا یَأخُذُ لَکَ وَ یُعطِی مِنکَ وَ لاَ یُضعِفُ عَقداً اِعتَقَدَهُ لَکَ وَ لاَ یَعجِزُ عَن إِطلاَقِ مَا عُقِدَ عَلَیکَ وَ لاَ یَجهَلُ مَبلَغَ قَدرِ نَفسِهِ فِی اَلأُمُورِ فَإِنَّ اَلجَاهِلَ بِقَدرِ نَفسِهِ یَکُونُ بِقَدرِ غَیرِهِ أَجهَلَ

(52) پس از آن در حال نویسندگانت بنگر و بهترین ایشان را (از جهت راستی گفتار و درستی کردار) به کارهایت بگمار، و نامه‌هایت که در آنها تدبیرها و رازها (برای دفع دشمن و ملک داری) بیان میکنی تخصیص ده بکسی که در همه خوهای پسندیده (دینداری، امانت، خیر خواهی، پاکدامنی و مانند آنها) از نویسندگان دیگر جامع‌تر باشد (زیرا کسیکه بر اسرار سلطنت و حکومت از همه بیشتر دست می‌یابد باید دارای اوصاف شایسته باشد، و گر نه به اندک غرضی شکست لشگر را در جنگ و زیان مملکت را در کارها فراهم می‌آورد) کسیرا که مقام و بزرگواری سرکش نسازد که به مخالفت با تو در حضور مردم و بزرگان بی‌باک باشد و کسیرا که غفلت و فراموشی سبب نشود که کوتاهی کند در رساندن نامه‌های کار گردانانت بتو و نیکو پاسخ دادن آنها از جانب تو، و در چیزهائی که برای تو می‌ستاند و از جانب تو می‌بخشد، و کسیکه قرار داد به سود ترا سست نبندد (بلکه آنرا استوار و زباندار گرداند) و از گشادن گره قراردادی که به زیان تو بسته شده ناتوان نگردد و اندازۀ مقام و پایۀ خود را در کارها بداند، زیرا نادان بمقام و کار خویش بمقام و کار دیگری نادانتر است (پس نویسندۀ مخصوص ملک و حاکم باید به پایه و قدر خود دانا باشد تا پایه و کار هر کس را بشناسد)

ثُمَّ لاَ یَکُنِ اِختِیَارُکَ إِیَّاهُم عَلَی فِرَاسَتِکَ وَ اِستِنَامَتِکَ وَ حُسنِ اَلظَّنِّ مِنکَ فَإِنَّ اَلرِّجَالَ یَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ اَلوُلاَةِ بِتَصَنُّعِهِم وَ حُسنِ خِدمَتِهِم وَ لَیسَ وَرَاءَ ذَلِکَ مِنَ اَلنَّصِیحَةِ وَ اَلأَمَانَةِ شَیءٌ وَ لَکِنِ اِختَبِرهُم بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِینَ قَبلَکَ فَاعمِد لِأَحسَنِهِم کَانَ فِی اَلعَامَّةِ أَثَراً وَ أَعرَفِهِم بِالأَمَانَةِ وَجهاً فَإِنَّ ذَلِکَ دَلِیلٌ عَلَی نَصِیحَتِکَ لِلَّهِ وَ لِمَن وُلِّیتَ أَمرَهُ

(53) و دیگر ایشان را (برای کارها) به فراست و دریافتن و اطمینان و نیکو گمانی خود نباید برگزینی، زیرا مردان (کار گردانان) برای بدست آوردن دل حکمرانان آراسته و نیکو خدمت خود را می‌شناسانند (امانت و نیک نفسی و خیر اندیشی از خود جلوه می‌دهند، و عیوب و بدیهاشان را از والی می‌پوشانند تا او را فریفتۀ اعتقاد و حسن ظنّ او را جلب نموده به کارهای دیوانی برسند) در حالیکه غیر از آنچه از خود نشان می‌دهند و خویش را بآن می‌آرایند چیزی از خیر خواهی و امانت (در ایشان) نیست ولی آنان را به کرداری که برای نیکان پیش از تو انجام داده‌اند بیازما، آنگاه نیکوترین آنان را که بین مردم آشکار و درستکارتر آنها را که روشناس و در زبانهاشان باشد برگزین، و این آزمایش تو دلیل است بر فرمانبری تو از خدا و کسی (امام علیه السّلام) که کار را بدست تو سپرده

وَ اِجعَل لِرَأسِ کُلِّ أَمرٍ مِن أُمُورِکَ رَأساً مِنهُم لاَ یَقهَرُهُ کَبِیرُهَا وَ لاَ یَتَشَتَّتُ عَلَیهِ کَثِیرُهَا وَ مَهمَا کَانَ فِی کُتَّابِکَ مِن عَیبٍ فَتَغَابَیتَ عَنهُ أُلزِمتَهُ ثُمَّ اِستَوصِ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی اَلصِّنَاعَاتِ وَ أَوصِ بِهِم خَیراً اَلمُقِیمِ مِنهُم وَ اَلمُضطَرِبِ بِمَالِهِ وَ اَلمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ فَإِنَّهُم مَوَادُّ اَلمَنَافِعِ وَ أَسبَابُ اَلمَرَافِقِ وَ جُلاَّبُهَا مِنَ اَلمَبَاعِدِ وَ اَلمَطَارِحِ فِی بَرِّکَ وَ بَحرِکَ وَ سَهلِکَ وَ جَبَلِکَ وَ حَیثُ لاَ یَلتَئِمُ اَلنَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا وَ لاَ یَجتَرِءُونَ عَلَیهَا فَإِنَّهُم سِلمٌ لاَ تُخَافُ بَائِقَتُهُ وَ صُلحٌ لاَ تُخشَی غَائِلَتُهُ

(54) و برای هر کاری از کارهایت رئیس و کار گردانی از نویسندگان قرار ده که بزرگی کارها او را مغلوب و ناتوان نکند، و بسیاری آنها او را پریشان نسازد، و هرگاه در نویسندگانت عیب و بدی باشد و تو از آن غافل باشی ترا بآن بدی می‌گیرند (بازخواست آن بر تو باشد). (55) پس سفارش در بارۀ سوداگران و صنعتگران را بپذیر، و در بارۀ نیکی کردن بآنان (به گماشتگان خود) سفارش کن (که بطمع مال و دارائی ایشان بهانه‌ها نیاورده آنها را نرنجانند تا دل سرد نشوند) کسیرا از ایشان که مقیم است (در شهری می‌خرد و می‌فروشد یا شریک و همکار او کالایی از جای دیگر می‌فرستد و او می‌فروشد) و آنکه با مال و دارائی خود در رفت و آمد است، و آنکه از بدن خود سود می‌رساند (صنعتگران که با دست و باز و حوائج مردم را آماده می‌نمایند) زیرا ایشان سبب و ریشه‌های سودها هستند، و بدست آورندۀ آن از راههای سخت و جاهای دور در بیابان و دریا و زمین هموار و کوهستان قلمرو تو، و از جاهایی که مردم در آن گرد نمی‌آیند، و به رفتن آن مواضع جرأت نمی‌کنند، پس سوداگران آسودگی می‌باشند که ترس سختی ندارد، و صلح و آشتی که بیم و شرّ و بدی بآنها نمی‌رود

وَ تَفَقَّد أُمُورَهُم بِحَضرَتِکَ وَ فِی حَوَاشِی بِلاَدِکَ وَ اِعلَم مَعَ ذَلِکَ أَنَّ فِی کَثِیرٍ مِنهُم ضِیقاً فَاحِشاً وَ شُحّاً قَبِیحاً وَ اِحتِکَاراً لِلمَنَافِعِ وَ تَحَکُّماً فِی اَلبِیَاعَاتِ وَ ذَلِکَ بَابُ مَضَرَّةٍ لِلعَامَّةِ وَ عَیبٌ عَلَی اَلوُلاَةِ

(56) و کارهای ایشان را در حضور خود و در گوشه‌های شهرهایت وارسی کن (از دور و نزدیک آسودگی آنها را بخواه تا ظلم و ستمی بر آنها رخ ندهد) و با همۀ این سفارشها که در بارۀ ایشان شد بدان که در بسیاری از آنان سختگیری بی‌اندازه و بخل ورزی زشت و نکوهیده و احتکار و نگاه‌داری (اشیاء) برای گران فروشی و به دلخواه نرخ نهادن در فروختنیها می‌باشد، و این کارهای ایشان سبب زیان رساندن به همگان و زشتی حکمرانان است

فَامنَع مِنَ اَلاِحتِکَارِ فَإِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله مَنَعَ مِنهُ وَ لیَکُنِ اَلبَیعُ بَیعاً سَمحاً بِمَوَازِینِ عَدلٍ وَ أَسعَارٍ لاَ تُجحِفُ بِالفَرِیقَینِ مِنَ اَلبَائِعِ وَ اَلمُبتَاعِ فَمَن قَارَفَ حُکرَةً بَعدَ نَهیِکَ إِیَّاهُ فَنَکِّل بِهِ وَ عَاقِبهُ فِی غَیرِ إِسرَافٍ

(57) پس از احتکار جلوگیری کن که رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - از آن منع فرموده (و قواعد و مسائل آن در کتب فقهیّه بیان شده) است، و داد و ستد باید آسان به ترازوهای بی کم و کاست و نرخهایی باشد که بفروشنده و خریدار اجحاف و زیاده‌روی نشود (شارح قزوینیّ «رحمه اللّه» در اینجا فرموده: ظاهر این کلام آن است که حاکم می‌تواند ایشان را به نرخی بی کم و کاست الزام نماید تا ستم بر جانبی رخ ندهد) پس کسیرا که بعد از نهی تو احتکار کند بکیفر رسان کیفری که سبب رسوایی او (و عبرت دیگران) باشد، ولی از اندازه تجاوز نکند (کیفر زیاده از گناه نباشد، و آن نسبت بطبقات مردم مختلف است، پس بسا کسیرا اندک سرزنش کیفر باشد، و بسا بحبس و شکنجه متنبّه نگشته بخود نیاید، در این صورت تشخیص کیفر هر کس با حکمران است )

ثُمَّ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی اَلطَّبَقَةِ اَلسُّفلَی مِنَ اَلَّذِینَ لاَ حِیلَةَ لَهُم مِنَ اَلمَسَاکِینِ وَ اَلمُحتَاجِینَ وَ أَهلِ اَلبُؤسَی وَ اَلزَّمنَی فَإِنَّ فِی هَذِهِ اَلطَّبَقَةِ قَانِعاً وَ مُعتَرّاً وَ اِحفَظ لِلَّهِ مَا اِستَحفَظَکَ مِن حَقِّهِ فِیهِم وَ اِجعَل لَهُم قِسماً مِن بَیتِ مَالِکَ وَ قِسماً مِن غَلاَّتِ صَوَافِی اَلإِسلاَمِ فِی کُلِّ بَلَدٍ فَإِنَّ لِلأَقصَی مِنهُم مِثلَ اَلَّذِی لِلأَدنَی

(58) پس از خدا بترس، از خدا بترس در بارۀ دستۀ زیردستان درماندۀ بیچاره و بی‌چیز و نیازمند و گرفتار در سختی و رنجوری و ناتوانی، زیرا در این طبقه هم خواهنده است که ذلّت و بیچارگیش را اظهار میکند و هم کسی است که بعطاء و بخشش نیازمند است، ولی (از عفّت نفس) اظهار نمی‌نماید و برای رضای خدا آنچه را که از حقّ خود در بارۀ ایشان بتو امر فرموده بجا آور، و قسمتی از بیت المال که در دست داری و قسمتی از غلاّت و بهره‌هایی که از زمینهای غنیمت اسلام بدست آمده در هر شهری برای ایشان مقرّر دار، زیرا دورترین ایشان را همان نصیب و بهره‌ای است که نزدیکترین آنها دارد (همۀ ایشان از بیت المال و غلاّت زمینهایی که از جنگ کنندۀ با مسلمانها گرفته شده بهره می‌برند خواه دور و خواه نزدیک، و چون توانائی ندارند که خود را بشهر تو برسانند و سهم خود را بگیرند پس در شهر خودشان مأموری بگمار که حقّ آنها را بپردازد تا کسی محروم و نومید نماند)

وَ کُلٌّ قَدِ اِستُرعِیتَ حَقَّهُ وَ لاَ یَشغَلَنَّکَ عَنهُم بَطَرٌ فَإِنَّکَ لاَ تُعذَرُ بِتَضیِیعِ اَلتَّافِهِ لِإِحکَامِکَ اَلکَثِیرَ اَلمُهِمَّ فَلاَ تُشخِص هَمَّکَ عَنهُم وَ لاَ تُصَعِّر خَدَّکَ لَهُم

(59) و رعایت حقّ هر یک از ایشان از تو خواسته شده است، پس ترا سرکشی شادی و فرو رفتن در نعمت از حال آنان باز ندارد، زیرا توبه از دست دادن کار کوچک برای استوار نمودن کار بزرگ که اهتمام و رسیدگیت بآن بیشتر است معذور نیستی، پس همّت خود را از (رسیدگی کار) آنان دریغ مدار، و از روی گردنکشی از آنان رو بر مگردان

وَ تَفَقَّد أُمُورَ مَن لاَ یَصِلُ إِلَیکَ مِنهُم مِمَّن تَقتَحِمُهُ اَلعُیُونُ وَ تَحقِرُهُ اَلرِّجَالُ فَفَرِّغ لِأُولَئِکَ ثِقَتَکَ مِن أَهلِ اَلخَشیَةِ وَ اَلتَّوَاضُعِ فَلیَرفَع إِلَیکَ أُمُورَهُم ثُمَّ اِعمَل فِیهِم بِالإِعذَارِ إِلَی اَللَّهِ یَومَ تَلقَاهُ فَإِنَّ هَؤُلاَءِ مِن بَینِ اَلرَّعِیَّةِ أَحوَجُ إِلَی اَلإِنصَافِ مِن غَیرِهِم وَ کُلٌّ فَأَعذِر إِلَی اَللَّهِ فِی تَأدِیَةِ حَقِّهِ إِلَیهِ

(60) و رسیدگی و وارسی کن کارهای کسی (درویش و ناتوان) از ایشان را که دسترسی بتو ندارد از کسانیکه چشمها (ی مردم) آنها را خوار می‌نگرند، و مردم آنان را کوچک می‌شمارند (چون به درویشان و ناتوانان دربانان بذلّت و خواری نگاه میکنند و دیر میشود که ایشان را به والی راه دهند، پس تو برای آنان کاری کن که درخواستهای خود را بی‌ترس و رنج بتو اظهار نمایند تا کسی ستمدیده و افسرده نماند و شکایت تو را به خدای تعالی نبرد) پس امین خود را که (از خدا) بترسد و فروتن باشد برای (رسیدگی به احوال) ایشان قرار ده تا کارهای آنها را بتو برساند آنگاه در بارۀ ایشان چنان رفتار کن که روزی که (حساب و وارسی) خدا را (در قیامت) ملاقات کنی عذرت را بپذیرند، زیرا ایشان در بین رعیّت بعدل و داد از دیگران نیازمندترند (چون آنان توانائی دفاع از حقّ خویشتن ندارند) پس در ادای حقّ‌ هر یک از ایشان نزد خدا عذر و حجّت داشته باش (تا هیچ گونه مسئول نباشی)

وَ تَعَهَّد أَهلَ اَلیُتمِ وَ ذَوِی اَلرِّقَّةِ فِی اَلسِّنِّ مِمَّن لاَ حِیلَةَ لَهُ وَ لاَ یَنصِبُ لِلمَسأَلَةِ نَفسَهُ وَ ذَلِکَ عَلَی اَلوُلاَةِ ثَقِیلٌ وَ اَلحَقُّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ وَ قَد یُخَفِّفُهُ اَللَّهُ عَلَی أَقوَامٍ طَلَبُوا اَلعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنفُسَهُم وَ وَثِقُوا بِصِدقِ مَوعُودِ اَللَّهِ لَهُم

(61) و رسیدگی کن به یتیمان (خردسال) و پیران سالخورده که چاره‌ای ندارند، و (از روی ناتوانی) خود را برای خواستن آماده نساخته‌اند، و آنچه گفتیم (و آنرا برنامۀ تو قرار دادیم عمل بآن) بر حکمرانان سنگین و گران است، و (بلکه) هر گونه حقّی گران آید، و گاه باشد خداوند آنرا سبک می‌گرداند به کسانی که پاداش نیکو و رستگاری می‌طلبند، و خود را به شکیبایی می‌دارند، و براستی آنچه خدا برای ایشان وعده داده (بهشت جاوید) اطمینان دارند (پس آنرا به آسانی بجا می‌آورند)

وَ اِجعَل لِذَوِی اَلحَاجَاتِ مِنکَ قِسماً تُفَرِّغُ لَهُم فِیهِ شَخصَکَ وَ تَجلِسُ لَهُم مَجلِساً عَامّاً فَتَتَوَاضَعُ فِیهِ لِلَّهِ اَلَّذِی خَلَقَکَ وَ تُقعِدُ عَنهُم جُندَکَ وَ أَعوَانَکَ مِن أَحرَاسِکَ وَ شُرَطِکَ حَتَّی یُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُم غَیرَ مُتَتَعتِعٍ فَإِنِّی سَمِعتُ رَسُولَ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله یَقُولُ فِی غَیرِ مَوطِنٍ لَن تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لاَ یُؤخَذُ لِلضَّعِیفِ فِیهَا حَقُّهُ مِنَ اَلقَوِیِّ غَیرَ مُتَتَعتِعٍ

(62) و پاره‌ای از وقت را برای نیازمندان از خود قرار ده که در آن وقت خویشتن را برای (رسیدگی به خواست) ایشان آماده ساخته در مجلس عمومی بنشینی (تا ناتوانان و بیچارگان بتو دسترسی داشته باشند) پس برای (خوشنودی) خدائی که ترا آفریده (با آنان) فروتنی کن، و لشگریان و دربانان از نگهبانان و پاسداران خود را از (جلوگیری) آنها باز دار تا سخنران ایشان بی لکنت و گرفتگی زبان و بی ترس و نگرانی سخن گوید (نیاز خود را بخواهد) که من از رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - بارها شنیدم که می‌فرمود: هرگز امّتی پاک و آراسته نگردد که در آن امّت حقّ ناتوان بی لکنت و ترس و نگرانی از توانا گرفته نشود

ثُمَّ اِحتَمِلِ اَلخُرقَ مِنهُم وَ اَلعِیَّ وَ نَحِّ عَنهُمُ اَلضِّیقَ وَ اَلأَنَفَ یَبسُطِ اَللَّهُ عَلَیکَ بِذَلِکَ أَکنَافَ رَحمَتِهِ وَ یُوجِب لَکَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ وَ أَعطِ مَا أَعطَیتَ هَنِیئاً وَ اِمنَع فِی إِجمَالٍ وَ إِعذَارٍ

(63) پس درشتی و ناهمواری و آداب سخن ندانستن را از آنان تحمّل کن و بروی خود نیاور (زیرا بسیاری از حاجتمندان تنگدل و در سخن ناتوانند، و اگر والی خوشخو و بردبار نباشد کارشان درست نمی‌شود) و تندی (بد خوئی) و خود پسندی (بنشست و برخاست و گفتگوی با آنها) را از خویشتن دور کن تا خدا درهای رحمتش را بروی تو بگشاید، و پاداش طاعت و فرمانبریش را بتو ارزانی فرماید، و (اگر خواستی چیزی به یکی از آنان بدهی) آنچه می‌بخشی به خوشروئی ببخش (تا خواستار را گوارا آید) و (اگر بانجام خواهش او توانا نبوده یا مصلحت ندانستی، آنچه از او منع می‌نمایی) با مهربانی و عذر خواهی منع کن (تا نرنجد و کینه‌ات را در دل نگیرد )

ثُمَّ أُمُورٌ مِن أُمُورِکَ لاَ بُدَّ لَکَ مِن مُبَاشَرَتِهَا مِنهَا إِجَابَةُ عُمَّالِکَ بِمَا یَعیَا عَنهُ کُتَّابُکَ وَ مِنهَا إِصدَارُ حَاجَاتِ اَلنَّاسِ عِندَ وُرُودِهَا عَلَیکَ بِمَا تَحرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعوَانِکَ

(64) و در بین کارهای تو کارهائی است که ناچار باید خودت انجام دهی: از آنها پاسخ دادن (مطالب) کار گزارانت است آنجا که نویسندگانت درمانده شوند (نتوانند سر خود پاسخ دهند، و اگر شخص والی رسیدگی نکند سبب سرگردانی نویسندگان و کارگزاران گردد) و از آن کارها انجام (پاسخ دادن) درخواستهای مردم است روزی که بتو می‌رسد درخواستهایی که بسبب (بسیاری) آنها یارانت (کار گردانانت) را تنگدل می‌سازد (برای آسوده ماندن خود بخواهند آنها را عقب اندازند، تو خود باید رسیدگی کرده نگذاری تأخیر افتد)

وَ أَمضِ لِکُلِّ یَومٍ عَمَلَهُ فَإِنَّ لِکُلِّ یَومٍ مَا فِیهِ وَ اِجعَل لِنَفسِکَ فِیمَا بَینَکَ وَ بَینَ اَللَّهِ أَفضَلَ تِلکَ اَلمَوَاقِیتِ وَ أَجزَلَ تِلکَ اَلأَقسَامِ وَ إِن کَانَت کُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلُحَت فِیهَا اَلنِّیَّةُ وَ سَلِمَت مِنهَا اَلرَّعِیَّةُ

(65) و در هر روز کار آنروز را بجا آور زیرا برای هر روز کاری است مخصوص آن (پس اگر غفلت نموده کار امروز را به فردا و فردا را به پس فردا افکنی کارها بسیار گشته از عهده آن بر نمی‌آیی و مردم سرگردان و از کار باز می‌مانند و در نتیجه مملکت ضائع و تباه می‌گردد) و بهترین وقتها و پاکترین قسمت آن را برای خود و آنچه بین تو و خدا است (عبادت و بندگی) قرار ده (مثلا در اوّل وقت که سرشار هستی نماز بخوان نه آنکه همه کارها را که انجام دادی با خستگی و بی‌میلی نماز گزاری) هر چند همۀ آن وقتها (که بکار مردم می‌رسی) از آن خدا است (عبادت و بندگی است) اگر نیّت و قصد در آن شایسته و رعیّت از آن در آسایش باشد

وَ لیَکُن فِی خَاصَّةِ مَا تُخلِصُ لِلَّهِ بِهِ دِینَکَ إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ اَلَّتِی هِیَ لَهُ خَاصَّةً فَأَعطِ اَللَّهَ مِن بَدَنِکَ فِی لَیلِکَ وَ نَهَارِکَ وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبتَ بِهِ إِلَی اَللَّهِ مِن ذَلِکَ کَامِلاً غَیرَ مَثلُومٍ وَ لاَ مَنقُوصٍ بَالِغاً مِن بَدَنِکَ مَا بَلَغَ

(66) و باید برپا داشتن واجبات که برای خدا است و بس در وقت گزیده‌ای باشد که برای خدا و نیت را خالص می‌گردانی (چنانکه بهترین اوقات را برای عبادت باید تخصیص داد، بهترین اوقات عبادت را برای اداء واجبات بایستی بکار برد) پس در (قسمتی از) شب و روزت از تن خود بخدا واگذار (به عبادت او بپرداز) و بآن (واجبی) که بوسیلۀ آن بخدا نزدیک می‌شوی وفا کن و کوشش نما که دارای شرائط کمال و بی عیب و نقص (بی‌رئاء و خودنمایی و توجّه بغیر) باشد اگر چه تنت را بفرساید (مانند وضوء گرفتن در هوای سرد و روزه داشتن در هوای گرم)

وَ إِذَا قُمتَ فِی صَلاَتِکَ لِلنَّاسِ فَلاَ تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لاَ مُضَیِّعاً فَإِنَّ فِی اَلنَّاسِ مَن بِهِ اَلعِلَّةُ وَ لَهُ اَلحَاجَةُ وَ قَد سَأَلتُ رَسُولَ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله حِینَ وَجَّهَنِی إِلَی اَلیَمَنِ کَیفَ أُصَلِّی بِهِم فَقَالَ صَلِّ بِهِم کَصَلاَةِ أَضعَفِهِم وَ کُن بِالمُؤمِنِینَ رَحِیماً

(67) و هرگاه نمازت را با مردم گزاری (به جماعت بخوانی) پس (بسبب دراز گردانیدن) مردم را از خود دور و رنجیده و نماز را (با ترک واجبات آن) ضائع و تباه مگردان، زیرا در مردم علیل و بیمار و حاجتمند و کاردار هست (که علیل و بیمار را طاقت و توانائی طول دادن و کاردار را فرصت نمی‌باشد) و من از رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - هنگامیکه بیمن روانه‌ام می‌ساخت پرسیدم چگونه با آنان نماز گزارم‌؟ فرمود: با آنها چون نماز ضعیفتر و ناتوانتر ایشان نماز گزار، و بمؤمنین مهربان باش

وَ أَمَّا بَعدَ هَذَا فَلاَ تُطَوِّلَنَّ اِحتِجَابَکَ عَن رَعِیَّتِکَ فَإِنَّ اِحتِجَابَ اَلوُلاَةِ عَنِ اَلرَّعِیَّةِ شُعبَةٌ مِنَ اَلضِّیقِ وَ قِلَّةُ عِلمٍ بِالأُمُورِ وَ اَلاِحتِجَابُ مِنهُم یَقطَعُ عَنهُم عِلمَ مَا اِحتَجَبُوا دُونَهُ فَیَصغُرُ عِندَهُمُ اَلکَبِیرُ وَ یَعظُمُ اَلصَّغِیرُ وَ یَقبُحُ اَلحَسَنُ وَ یَحسُنُ اَلقَبِیحُ وَ یُشَابُ اَلحَقُّ بِالبَاطِلِ وَ إِنَّمَا اَلوَالِی بَشَرٌ لاَ یَعرِفُ مَا تَوَارَی عَنهُ اَلنَّاسُ بِهِ مِنَ اَلأُمُورِ وَ لَیسَت عَلَی اَلحَقِّ سِمَاتٌ تُعرَفُ بِهَا ضُرُوبُ اَلصِّدقِ مِنَ اَلکَذِبِ

(68) و پس از این دستورها مبادا خویشتن را زیادة از رعیّت پنهان کنی، زیرا رو نشان ندادن حکمرانان به رعیّت قسمتی از تنگی (نامهربانی) و کم دانشی و آگاه نبودن به کارها است (چون حکمرانان با نشست و برخاست و سخن گفتن با مردم از احوال مملکت و رعیّت آگاه می‌گردند، ولی اگر تنها بنشینند به بسیاری از اسرار و رموز کارها پی نمی‌برند) و رو نشان ندادن حکمرانان به رعیّت اطّلاع بر آنچه (احوال و اوضاع مملکت و رعیّت) را که از آن پنهان بوده‌اند از ایشان پوشیده می‌سازد، پس (در این صورت گاهی) نزد حکمرانان کار بزرگ خرد و کار خرد بزرگ و نیکوئی زشتی و زشتی نیکوئی و حقّ و درستی بباطل و نادرستی آمیخته گردد و والی و حکمران بشر است که به کارهای مردم که از او پنهان می‌دارند آگاهی ندارد، و حقّ را هم نشانه‌هایی نیست که با آنها انواع راستی از دروغی شناخته شود

وَ إِنَّمَا أَنتَ أَحَدُ رَجُلَینِ إِمَّا اِمرُؤٌ سَخَت نَفسُکَ بِالبَذلِ فِی اَلحَقِّ فَفِیمَ اِحتِجَابُکَ مِن وَاجِبِ حَقٍّ تُعطِیهِ أَو فِعلٍ کَرِیمٍ تُسدِیهِ أَو مُبتَلًی بِالمَنعِ فَمَا أَسرَعَ کَفَّ اَلنَّاسِ عَن مَسأَلَتِکَ إِذَا أَیِسُوا مِن بَذلِکَ مَعَ أَنَّ أَکثَرَ حَاجَاتِ اَلنَّاسِ إِلَیکَ مِمَّا لاَ مَئُونَةَ فِیهِ عَلَیکَ مِن شَکَاةِ مَظلِمَةٍ أَو طَلَبِ إِنصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ

(69) و تو یکی از دو مرد خواهی بود: یا مردی که در بخشیدن حقّ و درستی سخیّ و دستبازی، پس سبب رو نشان ندادنت از حقّی واجب که عطاء کنی یا کار نیکوئی که بجا آوری چیست‌؟ یا مردی هستی سخت و بی‌بخشش، پس (باز هم چرا رو نشان ندهی، زیرا) زود باشد که مردم از درخواست از تو دست بدارند چون از بذل و بخشش تو نومید گردند با اینکه بیشتر خواهشهای مردم از تو چیزی است که برایت مایه و زحمتی ندارد از قبیل شکایت کردن از ستمی (که بایشان رسیده و دفع از آنرا از تو بخواهند) یا درخواست انصاف و داد در معامله و رفتاری

ثُمَّ إِنَّ لِلوَالِی خَاصَّةً وَ بِطَانَةً فِیهِمُ اِستِئثَارٌ وَ تَطَاوُلٌ وَ قِلَّةُ إِنصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ فَاحسِم مَادَّةَ أُولَئِکَ بِقَطعِ أَسبَابِ تِلکَ اَلأَحوَالِ

(70) سپس (بدان) حکمرانان را نزدیکان و خویشانی است که بخود سری و گردنکشی و دراز دستی (بمال مردم) و کمی انصاف خو گرفته‌اند (و رعیّت را بسختی و گرفتاری دوچار می‌نمایند) ریشه و اساس (شرّ) ایشان را با جدا کردن و دور ساختن موجبات آن صفات از بین ببر (عادل و دادگر و از اوضاع داخلی مملکت با خبر باش تا ایشان بی عدالتی و بیخبری ترا وسیلۀ خودسری و دراز دستی و کم انصافی قرار ندهند و به رعیّت آزار نرسانند)

وَ لاَ تُقطِعَنَّ لِأَحَدٍ مِن حَاشِیَتِکَ وَ حَامَّتِکَ قَطِیعَةً وَ لاَ یَطمَعَنَّ مِنکَ فِی اِعتِقَادِ عُقدَةٍ تَضُرُّ بِمَن یَلِیهَا مِنَ اَلنَّاسِ فِی شِربٍ أَو عَمَلٍ مُشتَرَکٍ یَحمِلُونَ مَئُونَتَهُ عَلَی غَیرِهِم فَیَکُونَ مَهنَأُ ذَلِکَ لَهُم دُونَکَ وَ عَیبُهُ عَلَیکَ فِی اَلدُّنیَا وَ اَلآخِرَةِ

(71) و بکسی از آنان که در گردت هستند و اهل بیت و خویشاوندانت زمینی واگذار مکن، و باید کسی از تو در طمع نیافتد به گرفتن مزرعه و کشت زاری که زیان رساند بمردم همسایۀ آن در آبشخور یا کاری که به شرکت باید انجام داد که سختی کار مشترک را به همسایگان تحمیل نمایند، پس سود و گوارایی آن برای ایشان خواهد بود، نه تو، و عیب و سرزنش آن در دنیا و آخرت بر تو خواهد ماند

وَ أَلزِمِ اَلحَقَّ مَن لَزِمَهُ مِنَ اَلقَرِیبِ وَ اَلبَعِیدِ وَ کُن فِی ذَلِکَ صَابِراً مُحتَسِباً وَاقِعاً ذَلِکَ مِن قَرَابَتِکَ وَ خَاصَّتِکَ حَیثُ وَقَعَ وَ اِبتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا یَثقُلُ عَلَیکَ مِنهُ فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِکَ مَحمُودَةٌ

(72) و حقّ را برای آنکه شایسته است از نزدیک و دور (خویش و بیگانه) اجرا کن، و در آن کار شکیبا و (از خدا) پاداش خواه باش اگر چه از بکار بردن حقّ به خویشان و نزدیکانت برسد هر چه برسد (مثلا لازم آید که از روی حقّ یکی از خویشان را قصاص نمایی) و پایان حقّ را با آنچه بر تو گران (و بر نزدیکان سخت و دشوار) است بنگر که پسندیده و فرخنده است

وَ إِن ظَنَّتِ اَلرَّعِیَّةُ بِکَ حَیفاً فَأَصحِر لَهُم بِعُذرِکَ وَ اِعدِل عَنکَ ظُنُونَهُم بِإِصحَارِکَ فَإِنَّ فِی ذَلِکَ رِیَاضَةً مِنکَ لِنَفسِکَ وَ رِفقاً بِرَعِیَّتِکَ وَ إِعذَاراً تَبلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِن تَقوِیمِهِم عَلَی اَلحَقِّ

(73) و اگر رعیّت بتو گمان ستمگری بردند عذر و دلیلت را برای ایشان آشکار کن و گمانهای آنها را با آشکار کردنت از خویشتن دور نما، زیرا در آن کار ریاضت و عادت دادن است بخود (عدل و انصاف را) و مهربانی است به رعیّت، و عذر آوردنی است که با آن بآنچه خواستاری از وادار نمودن آنها بحقّ می‌رسی (تو که می‌خواهی از بدگمانی و سرزنش آنها برهی عذر خود را بیان کن تا از اشتباه بیرون آمده دوستیت را در دل جا دهند )

وَ لاَ تَدفَعَنَّ صُلحاً دَعَاکَ إِلَیهِ عَدُوُّکَ لِلَّهِ فِیهِ رِضًا فَإِنَّ فِی اَلصُّلحِ دَعَةً لِجُنُودِکَ وَ رَاحَةً مِن هُمُومِکَ وَ أَمناً لِبِلاَدِکَ وَ لَکِنِ اَلحَذَرَ کُلَّ اَلحَذَرِ مِن عَدُوِّکَ بَعدَ صُلحِهِ فَإِنَّ اَلعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِیَتَغَفَّلَ فَخُذ بِالحَزمِ وَ اِتَّهِم فِی ذَلِکَ حُسنَ اَلظَّنِّ

(74) و از صلح و آشتی را که رضاء و خوشنودی خدا در آنست و دشمنت ترا بآن بخواند سرپیچی مکن، زیرا در آشتی راحت لشگریان و آسایش اندوهها و آسودگی برای (اهل) شهرهایت است (چنانکه خداوند در قرآن کریم س 8 ی 61 می‌فرماید: «وَ إِن جَنَحُوا لِلسَّلمِ فَاجنَح لَهٰا وَ تَوَکَّل عَلَی اَللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلعَلِیمُ‌» یعنی اگر دشمنان بصلح و آشتی گراییدند تو نیز آنرا بپسند و «اگر در باطن مکر و حیله بکار برده بصلح و آشتی می‌خواهند ترا فریب دهند مترس» کار خود بخدا واگزار که خدا «به گفتارشان» شنوا و «به اندیشه‌هاشان» دانا است) ولی از دشمنت پس از آشتی او سخت برحذر باش و بترس، زیرا دشمن چه بسیار خود را نزدیک گرداند تا غافل گیر کند (آنگاه کار حریف را بسازد یا او را در سختی اندازد) پس احتیاط و استوار کاری را پیشه کن و زیر بار حسن ظنّ و نیکو گمانی بزودی مرو (مؤمن با اینکه بهمه کس نیک بین است در امور اجتماعی باید از زیان نفاق و دوروئی و مکر دشمن آگاه و هشیار باشد)

وَ إِن عَقَدتَ بَینَکَ وَ بَینَ عَدُوٍّ لَکَ عُقدَةً أَو أَلبَستَهُ مِنکَ ذِمَّةً فَحُط عَهدَکَ بِالوَفَاءِ وَ اِرعَ ذِمَّتَکَ بِالأَمَانَةِ وَ اِجعَل نَفسَکَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعطَیتَ فَإِنَّهُ لَیسَ مِن فَرَائِضِ اَللَّهِ شَیءٌ اَلنَّاسُ أَشَدُّ عَلَیهِ اِجتِمَاعاً مَعَ تَفَرُّقِ أَهوَائِهِم وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِم مِن تَعظِیمِ اَلوَفَاءِ بِالعُهُودِ وَ قَد لَزِمَ ذَلِکَ اَلمُشرِکُونَ فِیمَا بَینَهُم دُونَ اَلمُسلِمِینَ لِمَا اِستَوبَلُوا مِن عَوَاقِبِ اَلغَدرِ

(75) و اگر بین خود و دشمنت پیمانی بستی و او را از جانب خویش (جامۀ) امان و آسودگی پوشاندی (پناه دادی) به پیمانت وفادار باش و پناه دادنت را بدرستی رعایت کن، و خود را سپر پیمان و زنهاری که داده‌ای قرار ده زیرا چیزی از واجبات خدا در اجتماع مردم با اختلاف هواها و پراکندگی اندیشه‌هاشان از بزرگ دانستن وفای به پیمانها نیست، و مشرکین هم پیش از مسلمانها وفاء بعهد را بین خود لازم می‌دانستند بجهت آنکه وبال و بد عاقبتی پیمان شکنی را دریافته بودند (آزموده بودند، و مسلمانها بانجام آن سزاوارترند)

فَلاَ تَغدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ وَ لاَ تَخیِسَنَّ بِعَهدِکَ وَ لاَ تَختِلَنَّ عَدُوَّکَ فَإِنَّهُ لاَ یَجتَرِئُ عَلَی اَللَّهِ إِلاَّ جَاهِلٌ شَقِیٌّ

(76) پس به‌ج‌امان و زنهارت خیانت نکرده پیمانت را مشکن، و دشمنت را فریب مده، زیرا (پیمان شکنی جرأت و دلیری بر خدا است، و) بر خدا جرأت و دلیری نمی‌کند مگر نادان بد بخت

وَ قَد جَعَلَ اَللَّهُ عَهدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمناً أَفضَاهُ بَینَ اَلعِبَادِ بِرَحمَتِهِ وَ حَرِیماً یَسکُنُونَ إِلَی مَنَعَتِهِ وَ یَستَفِیضُونَ إِلَی جِوَارِهِ فَلاَ إِدغَالَ وَ لاَ مُدَالَسَةَ وَ لاَ خِدَاعَ فِیهِ

(77) و خداوند پیمان و زنهارش را امن و آسایشی که از روی رحمت و مهربانیش بین بندگان گسترده قرار داده است (آنان را بمراعات آن امر فرموده تا از هرج و مرج و قتل و فساد رها گردند) و آنرا حریم و پناهگاهی قرار داده که به استواری آن زیست کرده در پناه آن بروند، پس تباهکاری و فریب در آن روا نیست

وَ لاَ تَعقِد عَقداً تُجَوِّزُ فِیهِ اَلعِلَلُ وَ لاَ تُعَوِّلَنَّ عَلَی لَحنِ قَولٍ بَعدَ اَلتَّأکِیدِ وَ اَلتَّوثِقَةِ

(78) و عهد و پیمانی مبند که در آن تأویل و بهانه و بکار بردن مکر و فریب راه داشته باشد (چنانکه با دشمن پیمان بندد که اسیرانش را آزاد سازد تا لشگرش را از فلان شهر بیرون برد، چون اسیران را آزاد نمود شهر را ویران کرده خالی کند) و بعد از برقراری و استوار نمودن عهد و پیمان گفتار دو پهلو بکار مبر (توریه و پنهان نمودن قصد در وقتی که شخص به سوگند خوردن بغیر حقّ ناچار گردد تا سوگند به دروغ نخورد بد نیست، ولی هنگام پیمان بستن و آشتی با گروه روا نیست، و ادّعای توریه پذیرفته نگردد)

وَ لاَ یَدعُوَنَّکَ ضِیقُ أَمرٍ لَزِمَکَ فِیهِ عَهدُ اَللَّهِ إِلَی طَلَبِ اِنفِسَاخِهِ بِغَیرِ اَلحَقِّ فَإِنَّ صَبرَکَ عَلَی ضِیقِ أَمرٍ تَرجُو اِنفِرَاجَهُ وَ فَضلَ عَاقِبَتِهِ خَیرٌ مِن غَدرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ وَ أَن تُحِیطَ بِکَ مِنَ اَللَّهِ فِیهِ طِلبَةٌ لاَ تَستَقِیلَ فِیهَا دُنیَاکَ وَ لاَ آخِرَتَکَ

(79) و سختی کار که باید در آن عهد خدا (پیمانی که با دیگری بسته‌ای) را مراعات کنی ترا بدون حقّ به شکستن آن وا ندارد، زیرا شکیبا بودن تو بر کار سختی که در پاداش آن آسایش و افزونی امید داری بهتر است از حیله و مکری که از وبال و کیفر آن و از اینکه از جانب خدا از تو بازخواست شود بطوریکه راهی نداشته در دنیا و آخرت نتوانی عفو و بخشش آنرا درخواست نمائی بترسی (و اینکه پیمان بستن با دیگری را پیمان خدا نامیده برای تأکید در مراعات نمودن و تهدید بر شکستن آنست )

إِیَّاکَ وَ اَلدِّمَاءَ وَ سَفکَهَا بِغَیرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَیسَ شَیءٌ أَدعَی لِنِقمَةٍ وَ لاَ أَعظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لاَ أَحرَی بِزَوَالِ نِعمَةٍ وَ اِنقِطَاعِ مُدَّةٍ مِن سَفکِ اَلدِّمَاءِ بِغَیرِ حَقِّهَا وَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ مُبتَدِئٌ بِالحُکمِ بَینَ اَلعِبَادِ فِیمَا تَسَافَکُوا مِنَ اَلدِّمَاءِ یَومَ اَلقِیَامَةِ فَلاَ تُقَوِّیَنَّ سُلطَانَکَ بِسَفکِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضعِفُهُ وَ یُوهِنُهُ بَل یُزِیلُهُ وَ یَنقُلُهُ وَ لاَ عُذرَ لَکَ عِندَ اَللَّهِ وَ لاَ عِندِی فِی قَتلِ اَلعَمدِ لِأَنَّ فِیهِ قَوَدَ اَلبَدَنِ

(80) بترس از خونها (آدم کشی) و بنا حقّ ریختن آن، زیرا چیزی بیشتر موجب عذاب و کیفر و بزرگتر برای بازخواست و سزاوارتر برای از دست دادن نعمت و بسر رسیدن عمر از ریختن خونهای بنا حقّ نیست، و خداوند سبحان روز رستخیز نخستین چیزی را که بین بندگان حکم فرماید در بارۀ خونهایی است که ریخته‌اند پس قوّت و برقراری حکومتت را با ریختن خون حرام (کشتن بر خلاف دستور دین) مخواه، زیرا ریختن خون حرام از اموری است که حکومت را ضعیف و سست می‌گرداند بلکه آنرا از بین برده و (از خاندانی به خاندان دیگر) انتقال می‌دهد، و ترا نزد خدا و نزد من در کشتن از روی عمد عذری نیست، زیرا در آن (بی چون و چرا) قصاص تن (کشتن همانطوری که دیگری را کشته‌ای) لازم آید

وَ إِنِ اُبتُلِیتَ بِخَطَإٍ وَ أَفرَطَ عَلَیکَ سَوطُکَ أَو سَیفُکَ أَو یَدُکَ بِالعُقُوبَةِ فَإِنَّ فِی اَلوَکَزَةِ فَمَا فَوقَهَا مَقتَلَةً فَلاَ تَطمَحَنَّ بِکَ نَخوَةُ سُلطَانِکَ عَن أَن تُؤَدِّیَ إِلَی أَولِیَاءِ اَلمَقتُولِ حَقَّهُم

(81) و اگر از روی خطاء و اشتباه دیگری را کشتی و تازیانه یا شمشیر یا دستت به شکنجه زیاده‌روی کرد (بدون قصد بقتل انجامید) پس مشت زدن و بالاتر از آن هم کشتنی است (گاهی سبب مرگ میشود) که باید گردنکشی حکومت ترا از ادای خونبهای کشته شده به اولیاء و خویشان او باز ندارد (بلکه باید با کمال فروتنی خونبهای او را اداء کنی )

وَ إِیَّاکَ وَ اَلإِعجَابَ بِنَفسِکَ وَ اَلثِّقَةَ بِمَا یُعجِبُکَ مِنهَا وَ حُبِّ اَلإِطرَاءِ فَإِنَّ ذَلِکَ مِن أَوثَقِ فُرَصِ اَلشَّیطَانِ فِی نَفسِهِ لِیَمحَقَ مَا یَکُونُ مِن إِحسَانِ اَلمُحسِنِینَ

(82) و بپرهیز از خودپسندی و تکیۀ به چیزی که ترا بخود پسندی وا دارد، و از اینکه دوست بداری مردم ترا بسیار بستایند، زیرا این حالت از مهمّترین فرصتهای شیطان است (همواره در صدد بدست آوردن چنین فرصتی است) تا نیکی نیکوکاران را از بین ببرد (شخص را بخود پسندی و ستایش دوستی وا می‌دارد تا کار نیکی که انجام داده بی‌اثر گردد)

وَ إِیَّاکَ وَ اَلمَنَّ عَلَی رَعِیَّتِکَ بِإِحسَانِکَ أَوِ اَلتَّزَیُّدَ فِیمَا کَانَ مِن فِعلِکَ أَو أَن تَعِدَهُم فَتُتبِعَ مَوعِدَکَ بِخُلفِکَ فَإِنَّ اَلمَنَّ یُبطِلُ اَلإِحسَانَ وَ اَلتَّزَیُّدَ یَذهَبُ بِنُورِ اَلحَقِّ وَ اَلخُلفَ یُوجِبُ اَلمَقتَ عِندَ اَللَّهِ وَ اَلنَّاسِ قَالَ اَللَّهُ تَعَالَی کَبُرَ مَقتاً عِندَ اَللّٰهِ أَن تَقُولُوا مٰا لاٰ تَفعَلُونَ

(83) و بپرهیز از اینکه بر رعیّتت به نیکی که میکنی منّت گزاری، یا کاری که انجام می‌دهی بیش از آنچه هست در نظر آری، یا به وعده‌ای که بآنان می‌دهی وفا نکنی زیرا منّت نهادن احسان را بی‌نتیجه می‌گرداند (چنانکه در قرآن کریم س 2 ی 264 می‌فرماید: «یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُبطِلُوا صَدَقٰاتِکُم بِالمَنِّ وَ اَلأَذیٰ‌» یعنی ای کسانیکه ایمان آورده‌اید بخششهای خود را با منّت نهادن و آزار رساندن تباه نسازید) و کار را بیش از آنچه هست پنداشتن (که نوعی از خود پسندی و ستم و دروغ است) نور حقّ را می‌زداید (احسان و راستی را بی‌پاداش می‌سازد) و وفاء نکردن بوعده سبب خشم خدا و مردم می‌گردد، خدای تعالی (س 61 ی 3) فرموده: «کَبُرَ مَقتاً عِندَ اَللّٰهِ أَن تَقُولُوا مٰا لاٰ تَفعَلُونَ‌» یعنی خداوند سخت بخشم می‌آید از اینکه بگوئید آنچه را که نمی‌کنید

وَ إِیَّاکَ وَ اَلعَجَلَةَ بِالأُمُورِ قَبلَ أَوَانِهَا أَوِ اَلتَّسَاقُطَ فِیهَا عِندَ إِمکَانِهَا أَوِ اَللَّجَاجَةَ فِیهَا إِذَا تَنَکَّرَت أَوِ اَلوَهنَ عَنهَا إِذَا اِستَوضَحَت فَضَع کُلَّ أَمرٍ مَوضِعَهُ وَ أَوقِع کُلَّ عَمَلٍ مَوقِعَهُ

(84) و بترس از شتاب زدگی به کارها پیش از رسیدن هنگام آنها، یا دنبال گیری و سخت کوشی در آنها هنگام دسترسی بآنها، یا از ستیزگی در آنها وقتی که سر رشته ناپیدا باشد، یا از سستی در آنها چون در دسترس آید. پس هر چیز را بجای خود بگذار، و هر کاری را در وقت آن انجام ده (که عدل و برابری و درستکاری اینست، ولی اگر در هر امری از امور دنیا و آخرت افراط یا تفریط نمودی یعنی از حقّ تجاوز یا در آن کوتاهی کردی ستمکار بوده‌ای)

وَ إِیَّاکَ وَ اَلاِستِئثَارَ بِمَا اَلنَّاسُ فِیهِ أُسوَةٌ وَ اَلتَّغَابِیَ عَمَّا تُعنَی بِهِ مِمَّا قَد وَضَحَ لِلعُیُونِ فَإِنَّهُ مَأخُوذٌ مِنکَ لِغَیرِکَ وَ عَمَّا قَلِیلٍ تَنکَشِفُ عَنکَ أَغطِیَةُ اَلأُمُورِ وَ یُنتَصَفُ مِنکَ لِلمَظلُومِ

(85) و بترس از بخود اختصاص دادن آنچه مردم در آن یکسانند (همه حقّ دارند مانند غنائم و مالهایی که مسلمانان در جنگ با کفّار بیغما بدست آورده‌اند که همه در آنها شریکند، و مانند چراگاهها که مالک خاصّی ندارد، و آب سیل یا درختهای جنگلها، و مانند بکار بردن رای و اندیشه در امری از امور مملکت و رعیّت که سود و زیان آن همگانی باشد که نباید در آن به رأی خود اکتفا کنی، بلکه باید با خردمندان مشورت نمائی و به اندیشۀ آنها بی‌اعتنا نباشی) و بپرهیز از خود را به نادانی زدن در آنچه توجّه بآن بر تو لازم است از اموری که همه می‌دانند (حقّی که نداری طلب نکرده و از حقّی که ضائع گشته چشم پوشی مکن) زیرا آن (مظلمه و چیزی که به ستم گرفته‌ای) از تو برای دیگری (مظلوم و ستمدیده) گرفته خواهد شد، و بزودی پرده‌ها از روی کارها برداشته شود (پنهانیها آشکار گردد) و داد مظلوم و ستمکشیده از تو بستانند

اِملِک حَمِیَّةَ أَنفِکَ وَ سَورَةَ حَدِّکَ وَ سَطوَةَ یَدِکَ وَ غَربَ لِسَانِکَ وَ اِحتَرِس مِن کُلِّ ذَلِکَ بِکَفِّ اَلبَادِرَةِ وَ تَأخِیرِ اَلسَّطوَةِ حَتَّی یَسکُنَ غَضَبُکَ فَتَملِکَ اَلاِختِیَارَ وَ لَن تَحکُمَ ذَلِکَ مِن نَفسِکَ حَتَّی تُکثِرَ هُمُومَکَ بِذِکرِ اَلمَعَادِ إِلَی رَبِّکَ

(86) هنگام افروختگی خشم و تیزی سرکشی و حملۀ با دست و تندی و زشت گوئی زبانت بر خود مسلّط باش، و از این کارهای زشت با شتاب نکردن و حمله را عقب انداختن خودداری کن تا خشمت فرو نشیند که (در این هنگام) اختیار و اقتدار یافته بر خود مسلّط می‌گردی، و هرگز بر خویشتن تسلّط نمی‌یابی و از خشم نمی‌رهی تا اندیشه‌هایت را بسیار بیاد بازگشت بسوی پروردگارت نگردانی (خشمت را که از کبر و سرکشی شعله‌ور گشته نمی‌توانی فرونشانی مگر وقتی که ذلّت و بیچارگی و گرفتاری روز رستخیز را بیاد آوری)

وَ اَلوَاجِبُ عَلَیکَ أَن تَتَذَکَّرَ مَا مَضَی لِمَن تَقَدَّمَکَ مِن حُکُومَةٍ عَادِلَةٍ أَو سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ أَو أَثَرٍ عَن نَبِیِّنَا صلی‌الله‌علیه‌وآله أَو فَرِیضَةٍ فِی کِتَابِ اَللَّهِ فَتَقتَدِیَ بِمَا شَاهَدتَ مِمَّا عَمِلنَا بِهِ فِیهَا وَ تَجتَهِدَ لِنَفسِکَ فِی اِتِّبَاعِ مَا عَهِدتُ إِلَیکَ فِی عَهدِی هَذَا وَ اِستَوثَقتُ بِهِ مِنَ اَلحُجَّةِ لِنَفسِی عَلَیکَ لِکَیلاَ تَکُونَ لَکَ عِلَّةٌ عِندَ تَسَرُّعِ نَفسِکَ إِلَی هَوَاهَا فَلَن یَعصِمَ مِنَ اَلسُّوءِ وَ لاَ یُوَفِّقُ لِلخَیرِ إِلاَّ اَللَّهُ تَعَالَی وَ قَد کَانَ فِیمَا عَهِدَ اِلَیَّ رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فِی وَصَایَاهُ تَحضِیضٌ عَلَی اَلصَّلاَةِ وَ اَلزَّکَاةِ وَ مَا مَلَکَتهُ أَیمَانُکُم فَبِذَلِکَ أَختِمُ لَکَ بِمَا عَهِدتُ وَ لاَ حَولَ وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ اَلعَلِیِّ اَلعَظِیمِ

(87) و بر تو واجب است که یاد آوری آنچه را که به پیشینیانت گذشته از حکمهایی که بعدل و درستی داده‌اند، یا روش نیکوئی بکار برده‌اند، یا خبری که از پیغمبران - صلّی اللّه علیه و آله - نقل کرده‌اند، یا امر واجب در کتاب خدا را که بپاداشته‌اند پس آنچه را دیدی که ما در این امور بآن رفتار نمودیم پیروی میکنی، و در پیروی آنچه در این عهد نامه بتو سفارش کردم کوشش می‌نمایی، و من باین عهد نامه حجّت خود را بر تو استوار نمودم تا هنگامیکه نفس تو به هوا و خواهش شتاب کند بهانه‌ای نداشته باشی

وَ مِن هَذَا اَلعَهدِ وَ هُوَ آخِرُهُ وَ أَنَا أَسأَلُ اَللَّهَ بِسَعَةِ رَحمَتِهِ وَ عَظِیمِ قُدرَتِهِ عَلَی إِعطَاءِ کُلِّ رَغبَةٍ أَن یُوَفِّقَنِی وَ إِیَّاکَ لِمَا فِیهِ رِضَاهُ مِنَ اَلإِقَامَةِ عَلَی اَلعُذرِ اَلوَاضِحِ إِلَیهِ وَ إِلَی خَلقِهِ مَعَ حُسنِ اَلثَّنَاءِ فِی اَلعِبَادِ وَ جَمِیلِ اَلأَثَرِ فِی اَلبِلاَدِ وَ تَمَامِ اَلنِّعمَةِ وَ تَضعِیفِ اَلکَرَامَةِ وَ أَن یَختِمَ لِی وَ لَکَ بِالسَّعَادَةِ وَ اَلشَّهَادَةِ إِنّٰا إِلَیهِ رٰاجِعُونَ

پس بجز خدای تعالی کسی هرگز از بدی نگاه‌دارنده و به نیکی توفیق دهنده نیست، (88) و آنرا که رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - در وصیّتهایش با من عهد و سفارش فرموده ترغیب و کوشش در نماز و زکوة و مهربانی بر غلامانتان بود، و من وصیّت و سفارش آن حضرت را پایان پیمانی که برای تو نوشتم قرار می‌دهم، و (کسیرا) جنبش و توانائی نیست مگر به مشیّت و خواست خدای بلند مرتبه و بزرگوار. و قسمتی از این عهد نامه است که پایان آنست: (89) و من از خدا به فراخی رحمت و بزرگی توانائیش بر بخشیدن هر مطلوبی درخواست می‌نمایم اینکه من و ترا موفّق بدارد بآنچه در آن رضاء و خوشنودی او است از داشتن عذر هویدا در برابر او و خلقش (عذر هویدا عدل و دادگری است برای کسیکه در بارۀ او قضاوت می‌نمایی، و نزد خدا در بارۀ بکیفر یا پاداش دادن آن کس است بدرستی) با نیکنام بودن در بین بندگان، و نشانۀ نیک داشتن در شهرها، و تمامی نعمت و افزونی عزّت، و اینکه زندگی من و ترا به نیکبختی و شهادت (کشته شدن در راه خدا) بسر رساند که ما بسوی او بر می‌گردیم (جویای رحمت او می‌باشیم)

وَ اَلسَّلاَمُ عَلَی رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ اَلطَّیِّبِینَ اَلطَّاهِرِینَ

(90) و درود بر فرستادۀ خدا (حضرت مصطفی) بر او و آل او که (از هر عیب و نقصی) پاک و پاکیزه‌اند خدا درود فرستد


نامه 54- نامه به طلحه و زبیر در پاسخ به ادعاهای سران ناکثین

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی طلحة و الزبیر مع عمران ابن الحصین الخزاعی ذکره أبو جعفر الإسکافی فی کتاب المقامات فی مناقب أمیر المؤمنین علیه‌السلام

54 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به طلحه و زبیر که (در آن بی‌حقّی آنها را به پیمان شکنی اثبات نموده ، و) بوسیلۀ عمران ابن حصین خزاعیّ فرستاده (خزاع نام قبیله‌ای است از ازد و عمران از دانشمندان اصحاب رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - و از شیعیان امام علیه السّلام بوده، و) آنرا ابو جعفر (محمّد ابن عبد اللّه) اسکافیّ (اسکاف ده بزرگی بین نهروان و بصره بوده) در کتاب مقاماتش که در فضائل امیر المؤمنین علیه السّلام است بیان کرده

أَمَّا بَعدُ فَقَد عَلِمتُمَا وَ إِن کَتَمتُمَا أَنِّی لَم أُرِدِ اَلنَّاسَ حَتَّی أَرَادُونِی وَ لَم أُبَایِعهُم حَتَّی بَایَعُونِی وَ إِنَّکُمَا مِمَّن أَرَادَنِی وَ بَایَعَنِی وَ إِنَّ اَلعَامَّةَ لَم تُبَایِعنِی لِسُلطَانٍ غَالِبٍ وَ لاَ لِعَرَضٍ حَاضِرٍ فَإِن کُنتُمَا بَایَعتُمَانِی طَائِعَینِ فَارجِعَا وَ تُوبَا إِلَی اَللَّهِ مِن قَرِیبٍ وَ إِن کُنتُمَا بَایَعتُمَانِی کَارِهَینِ فَقَد جَعَلتُمَا لِی عَلَیکُمَا اَلسَّبِیلَ بِإِظهَارِکُمَا اَلطَّاعَةَ وَ إِسرَارِکُمَا اَلمَعصِیَةَ

(1) پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، شما می‌دانید با اینکه پوشانده‌اید که من قصد مردم نکردم (خواستار بیعت نبودم) تا اینکه قصد من کردند (بیعت با مرا خواستند) و (برای بیعت بستن) دست بسوی آنان دراز ننمودم تا اینکه ایشان دست پیش من دراز کردند، و شما از جملۀ کسانی بودید که قصد من کرد و بیعت نمود و مردم با من بیعت نکردند بجهت تسلّط و غلبه (که داشته باشم) و نه بجهت مال و دارائی موجود (که طمع بآن کرده باشند، بلکه با اختیار و خواست خود دست بیعت به سویم دراز کردند) پس اگر شما با من باختیار بیعت نموده پیمان بستید (از شکستن آن) برگردید تا زود است (از این کار زشت) توبه و بازگشت بسوی خدا نمائید، و اگر با بی‌میلی پیمان بستید به آشکار ساختن طاعت و فرمانبری (بیعت نمودن) و معصیت و نافرمانی در نهان (بی میلی به پیمان بستن) برای (بازخواست نمودن) من بر خود راه گشودید (تا از شما بپرسم چرا بی اکراه و زور بیعت نمودید اگر در باطن بی‌میل بودید)

وَ لَعَمرِی مَا کُنتُمَا بِأَحَقِّ اَلمُهَاجِرِینَ بِالتَّقِیَّةِ وَ اَلکِتمَانِ وَ إِنَّ دَفعَکُمَا هَذَا اَلأَمرَ مِن قَبلِ أَن تَدخُلاَ فِیهِ کَانَ أَوسَعَ عَلَیکُمَا مِن خُرُوجِکُمَا مِنهُ بَعدَ إِقرَارِکُمَا بِهِ

(2) و به جانم سوگند (که بمیل و رغبت برای مقصد نادرستی که داشتید با من بیعت نمودید و اکنون که بآن نرسیدید پیمان شکستید، زیرا) شما به تقیّه و ترس و اظهار بی‌میلی ننمودن در بارۀ بیعت با من از مهاجرین سزاوارتر نبودید (زیرا شما از آنان تواناتر بودید و تسلّط و زور بشما کمتر بود) و نرفتن شما زیر بار بیعت پیش از آنکه در آن داخل شوید از پیمان شکنی پس از پذیرفتن‌تان بر شما آسانتر بود

وَ قَد زَعَمتُمَا أَنِّی قَتَلتُ عُثمَانَ فَبَینِی وَ بَینَکُمَا مَن تَخَلَّفَ عَنِّی وَ عَنکُمَا مِن أَهلِ اَلمَدِینَةِ ثُمَّ یُلزَمُ کُلُّ اِمرِئٍ بِقَدرِ مَا اِحتَمَلَ فَارجِعَا أَیُّهَا اَلشَّیخَانِ عَن رَأیِکُمَا فَإِنَّ اَلآنَ أَعظَمُ أَمرِکُمَا اَلعَارُ مِن قَبلِ أَن یَجتَمِعَ اَلعَارُ وَ اَلنَّارُ وَ اَلسَّلاَمُ

(3) و (بهانه‌ای که برای پیمان شکنی خود آماده کرده‌اید آنست که) گمان نموده‌اید من عثمان را کشته‌ام (و شما به خونخواهی او در صدد جنگ با من برآمده‌اید) پس بین من و شما از اهل مدینه کسانی (مانند محمّد ابن مسلمه و اسامة ابن زید و عبد اللّه ابن عمر) که از من و شما کناره گرفته‌اند (و هیچیک را یاری نمی‌نمایند) هستند (که گواهی بدهند و بگویند کشندۀ عثمان کیست) پس (اگر ایشان گفتند عثمان را کی کشته) هر کدام (از ما طبق گواهی که در بارۀ او بدهند) الزام میشود به اندازه‌ای که در این کار داخل بود زیر بار رود (و از او خونخواهی شود، و شکّ نیست که اگر حکم می‌دادند معلوم می‌شد که باعث کشتن عثمان طلحه و زبیر بودند، و امام علیه السّلام از آن مبرّی است) پس ای پیر مردان از اندیشۀ خود برگردید (به نادرستی بهانه نگرفته از جنگ و خونریزی دست کشید) زیرا اکنون بزرگترین پیشآمد شما ننگ (در دنیا) است پیش از آنکه (این) ننگ و آتش (روز رستخیز) با هم گرد آیند (اگر در بارۀ شما بگویند: پشیمان شده توبه و بازگشت نمودند بهتر است از اینکه اصحاب پیغمبر اکرم بسبب مخالفت با امام زمان خود بعذاب الهیّ گرفتار شوند که در اینجا ننگ و آتش با هم گرد آمده‌اند) و درود بر شایسته آن


نامه 55- نامه به معاویه در اندرز و هشدار به او

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی معاویة أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ قَد جَعَلَ اَلدُّنیَا لِمَا بَعدَهَا وَ اِبتَلَی فِیهَا أَهلَهَا لِیَعلَمَ أَیُّهُم أَحسَنُ عَمَلاً وَ لَسنَا لِلدُّنیَا خُلِقنَا وَ لاَ بِالسَّعیِ فِیهَا أُمِرنَا وَ إِنَّمَا وُضِعنَا فِیهَا لِنُبتَلَی بِهَا

55 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به معاویه (در اندرز باو): (1) پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، خداوند سبحان دنیا را برای آخرت قرار داده، و (با اینکه به آشکار و نهانها دانا است) اهل دنیا را در آن بیازمود تا بداند (به دیگران هویدا سازد) که کردار کدامین ایشان نیکوتر است، و ما برای دنیا آفریده نشده و به کوشش در (کار) آن مأمور نگشته‌ایم (اگر چه هر کس برای طلب روزی ناچار می‌کوشد، ولی اصل کوشش در کار آخرتست) و ما را بدنیا آورده‌اند که با آن آزمایش شویم (تا نیکوکار و بدکار آشکار شوند)

وَ قَدِ اِبتَلاَنِی اَللَّهُ بِکَ وَ اِبتَلاَکَ بِی فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّةً عَلَی اَلآخَرِ فَعَدَوتَ عَلَی طَلَبِ اَلدُّنیَا بِتَأوِیلِ اَلقُرآنِ وَ طَلَبتَنِی بِمَا لَم تَجنِ یَدِی وَ لاَ لِسَانِی وَ عَصَبتَهُ أَنتَ وَ أَهلُ اَلشَّامِ بِی وَ أَلَبَّ عَالِمُکُم جَاهِلَکُم وَ قَائِمُکُم قَاعِدَکُم

(2) و خداوند مرا بتو و ترا بمن مبتلی ساخته و آزمایش نموده و یکی از ما را حجّت دیگری قرار داده است (مرا بر تو حجّت گردانیده، یا آنکه هر یک را بر دیگری حجّت قرار داده و معاویه نیز بر آن حضرت حجّت بوده که اگر در صدد دفع فساد او بر نمی‌آمد بازخواست می‌شد) پس برای دنیا طلبی بتأویل قرآن شتافتی (از معنی حقیقی آن چشم پوشیده به اندیشۀ نادرست خود بمردم فهماندی، چنانکه باهل شام می‌گفت: من متصدّی امر عثمان هستم و خداوند در قرآن کریم س 17 ی 33 فرموده: «وَ مَن قُتِلَ مَظلُوماً فَقَد جَعَلنٰا لِوَلِیِّهِ سُلطٰاناً» یعنی کسیکه به ستم و ناحقّ کشته شود ما ولیّ و وارث او را مسلّط گردانیدیم «تا کشنده را بقصاص رسانده از او انتقام کشد») و از من چیزی (خون عثمان را) خواستی که دست و زبانم جنایت و گناهی مرتکب نشده (نه او را کشتم و نه به کشتنش دستور دادم) و تو با اهل شام مرا به خون عثمان گرفتید، و بر انگیخت فهمیدۀ شما نادانتان و ایستادۀ شما نشسته‌تان را (با چنین سخنان نادرست یکدیگر را بر من شورا ندید)

فَاتَّقِ اَللَّهَ فِی نَفسِکَ وَ نَازِعِ اَلشَّیطَانَ قِیَادَکَ وَ اِصرِف إِلَی اَلآخِرَةِ وَجهَکَ فَهِیَ طَرِیقُنَا وَ طَرِیقُکَ

(3) پس در بارۀ خود از خدا بترس، و با شیطان ایستادگی کرده مهارت را از چنگش بیرون کن، و رو بآخرت آور که راه ما و تو است (همه به آن راه خواهیم رفت)

وَ اِحذَر أَن یُصِیبَکَ اَللَّهُ مِنهُ بِعَاجِلِ قَارِعَةٍ تَمَسُّ اَلأَصلَ وَ تَقطَعُ اَلدَّابِرَ فَإِنِّی أُولِی لَکَ بِاللَّهِ أَلِیَّةً غَیرَ فَاجِرَةٍ لَئِن جَمَعَتنِی وَ إِیَّاکَ جَوَامِعُ اَلأَقدَارِ لاَ أَزَالُ بِبَاحَتِکَ حَتّٰی یَحکُمَ اَللّٰهُ بَینَنٰا وَ هُوَ خَیرُ اَلحٰاکِمِینَ

(4) و بترس از اینکه خداوند از جانب خود ترا به بلای شتابنده گرفتار نماید که به اصل و بنیانت رسیده و عقبت را ببرد (چنان بلائی که از تو و نسلت اثری باقی نگذارد، در قرآن کریم س 6 ی 45 می‌فرماید: «فَقُطِعَ دٰابِرُ اَلقَومِ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا» یعنی دنبالۀ گروه ستمکار بریده شد. اشاره باینکه نسل ایشان باقی نماند) من برای تو بخدا سوگند یاد میکنم سوگندی که دروغ در آن راه ندارد که اگر مقدّرات گرد آورنده من و تو را بهم رساند همواره با تو می‌مانم ( «حَتّٰی یَحکُمَ اَللّٰهُ بَینَنٰا وَ هُوَ خَیرُ اَلحٰاکِمِینَ‌» س 7 ی 87 یعنی) تا خدا بین ما حکم کند (ترا بکیفر ظلم و ستم که کرده‌ای برساند) که او بهترین داد رسان است


نامه 56- نامه به شریح بن هانی در ضرورت خویشتن داری فرمانده

[↑ بالا] و من کلام له علیه‌السلام وصی به شریح ابن هانئ لما جعله علی مقدمته إلی الشام

56 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که شریح ابن هانی را (که شمّه‌ای در بارۀ او در شرح نامۀ یازدهم گذشت) بآن سفارش فرموده آنگاه که او (و زیاد ابن نصر) را سردار بر لشگر و پیشرو خود که (دوازده هزار نفر و برای جنگ با معاویه) متوجّه شام بودند قرار داد

اِتَّقِ اَللَّهَ فِی کُلِّ صَبَاحٍ وَ مَسَاءٍ وَ خَف عَلَی نَفسِکَ اَلدُّنیَا اَلغَرُورَ وَ لاَ تَأمَنهَا عَلَی حَالٍ

(1) در هر صبح و شب از خدا بترس (بر خلاف دستور او کاری نکن) و بر نفس خود از دنیای فریبنده برحذر باش، و هیچ گاه از او ایمن و آسوده خاطر مباش

وَ اِعلَم أَنَّکَ إِن لَم تَردَع نَفسَکَ عَن کَثِیرٍ مِمَّا تُحِبُّ مَخَافَةَ مَکرُوهٍ سَمَت بِکَ اَلأَهوَاءُ إِلَی کَثِیرٍ مِنَ اَلضَّرَرِ فَکُن لِنَفسِکَ مَانِعاً رَادِعاً وَ لِنَزوَتِکَ عِندَ اَلحَفِیظَةِ وَاقِماً قَامِعاً

(2) و بدان اگر نفست را از بسیاری از آنچه دوست می‌داری بجهت ناشایستگی آن (که در پایان بتو خواهد رسید) باز نداری و جلوگیری نکنی خواهشها و آرزوها زیان فراوان بتو خواهد رساند، پس نفس خود را (از شهوات و خواهشها) مانع و جلوگیر و بر آشفتگیت را هنگام خشم دور کننده باش


نامه 57- نامه به مردم کوفه برای شرکت در نبرد جمل

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی أهل الکوفة عند مسیره من المدینة إلی البصرة

57 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است باهل کوفه هنگام حرکت از مدینه ببصره (بجنگ اصحاب جمل، که در آن از ایشان کمک خواسته)

أَمَّا بَعدُ فَإِنِّی خَرَجتُ مِن حَیِّی هَذَا إِمَّا ظَالِماً وَ إِمَّا مَظلُوماً وَ إِمَّا بَاغِیاً وَ إِمَّا مَبغِیّاً عَلَیهِ

(1) پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، من از جای قبیلۀ خود (از مدینه بعزم بصره) بیرون آمدم در حالیکه (نزد کسیکه با حقیقت آشنا نبوده امام زمانش را نمی‌شناسد) یا ستمگرم یا ستمگر دیده، و یا گردن کش و یا رنج برده

وَ أَنَاَ أُذَکِّرُ اَللَّهَ مَن بَلَغَهُ کِتَابِی هَذَا لَمَّا نَفَرَ إِلَیَّ فَإِن کُنتُ مُحسِناً أَعَانَنِی وَ إِن کُنتُ مُسِیئاً اِستَعتَبَنِی

(2) و (در هر دو صورت) من خدا را بیاد کسیکه این نامه‌ام باو می‌رسد می‌آورم تا زود نزدم آید، اگر (دانست که در این کار) روشم درست بود کمکم نماید، و اگر کردارم را درست ندانست بازگشت بدرستی و خوشنودی ایشان را از من بخواهد (بنا بر این کسی نباید بهانه گرفته از خانه بیرون نیاید، بلکه باید خدا را در نظر داشت و از خانه بیرون آمد و مظلوم را کمک و ظالم را نهی از منکر نمود، بله اگر نتوانست ظالم و مظلوم را تشخیص دهد ایشان را بحال خود گذارد که در این صورت عذر نادانی او پذیرفته است )


نامه 58- نامه به مردم شهرها در بیان حقایق نبرد صفین

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام کتبه إلی أهل الأمصار یقتص فیه ما جری بینه و بین أهل صفین

58 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بمردم شهرها که در آن سرگذشت خود را با مردم (شام در جنگ) صفّین بیان می‌فرماید

وَ کَانَ بَدءُ أَمرِنَا أَنَّا اِلتَقَینَا وَ اَلقَومُ مِن أَهلِ اَلشَّامِ وَ اَلظَّاهِرُ أَنَّ رَبَّنَا وَاحِدٌ وَ نَبِیَّنَا وَاحِدٌ وَ دَعوَتَنَا فِی اَلإِسلاَمِ وَاحِدَةٌ وَ لاَ نَستَزِیدُهُم فِی اَلإِیمَانِ بِاللَّهِ وَ اَلتَّصدِیقِ بِرَسُولِهِ وَ لاَ یَستَزِیدُونَنَا وَ اَلأَمرُ وَاحِدٌ إِلاَّ مَا اِختَلَفنَا فِیهِ مِن دَمِ عُثمَانَ وَ نَحنُ مِنهُ بِرَاءٌ

(1) و ابتدای کار ما این بود که ما و اهل شام بهم برخوردیم در حالیکه بحسب ظاهر پروردگارمان یکی و پیغمبرمان یکی و روش تبلیغمان (در هدایت و رستگاری مردم) در اسلام یکسان بود و ما از ایشان نمی‌خواستیم که ایمان بخدا و رسولش را زیاده کنند و آنان هم از ما این را نمی‌خواستند، و (اگر چه در باطن «چنانکه در نامۀ شانزدهم گذشت» بخدا و رسول ایمان نداشتند، ولی در ظاهر) کار یکنواخت بوده و هیچ اختلاف و جدائی بین ما نبود مگر در بارۀ خون عثمان، و (متّهم ساختن ما را بیاری کشندگان او که) ما از آن دور و بآن آلوده نبودیم!

فَقُلنَا تَعَالَوا نُدَاوِی مَا لاَ یُدرَکُ اَلیَومَ بِإِطفَاءِ اَلنَّائِرَةِ وَ تَسکِینِ اَلعَامَّةِ حَتَّی یَشتَدَّ اَلأَمرُ وَ یَستَجمِعَ فَنَقوَی عَلَی وَضعِ اَلحَقِّ مَوَاضِعَهُ فَقَالُوا بَل نُدَاوِیهِ بِالمُکَابَرَةِ فَأَبَوا حَتَّی جَنَحَتِ اَلحَربُ وَ رَکَدَت وَ وَقَدَت نِیرَانُهَا وَ حَمِسَت فَلَمَّا ضَرَّسَتنَا وَ إِیَّاهُم وَ وَضَعَت مَخَالِبَهَا فِینَا وَ فِیهِم أَجَابُوا عِندَ ذَلِکَ إِلَی اَلَّذِی دَعَونَاهُم إِلَیهِ فَأَجَبنَاهُم إِلَی مَا دَعَوا وَ سَارَعنَاهُم إِلَی مَا طَلَبُوا حَتَّی اِستَبَانَت عَلَیهِمُ اَلحُجَّةُ وَ اِنقَطَعَت مِنهُمُ اَلمَعذِرَةُ

(2) پس (چون باین بهانه موجبات جنگ را فراهم ساختند) گفتیم: بیایید امروز با خاموش کردن آتش فتنه و آرامش دادن بمردم چاره کنیم چیزی را که پس از این (ریخته شدن خون مسلمانان در کارزار) علاج و چاره نمی‌توان کرد تا کار استوار و منظّم گردد و ما بتوانیم حقّ را در مواضع آن بکار بریم، گفتند: (نه) بلکه ما چارۀ این کار را به دشمنی و زد و خورد می‌کنیم! پس (از اندرز ما) سرپیچی کردند تا اینکه جنگ برپا و استوار گردید، و آتش آن افروخته و کار دشوار شد، و چون جنگ و زد و خورد ما و آنان را دندان گرفته و چنگالهایش را در ما و ایشان فرو برد (کارزارمان سخت گردید و شکست را دیدند) در آن هنگام پذیرفتند چیزی را که ما ایشان را (پیش از جنگ) بآن می‌خواندیم پس (از ما خواستند تا دست از جنگ بکشیم) دعوتشان را پذیرفته و به خواهش آنان شتافتیم تا آنکه حجّت (حقّانیّت ما) بر ایشان هویدا گردد و عذر برای آنها باقی نماند (خواهششان را پذیرفتیم که بدانند منظور ما خونریزی نبوده و حقّ داشتیم با آنان بجنگیم، زیرا کشته شدن عثمان بهانۀ مخالفت و زد و خورد و حجّت برای آنها نبود)

فَمَن تَمَّ عَلَی ذَلِکَ مِنهُم فَهُوَ اَلَّذِی أَنقَذَهُ اَللَّهُ مِنَ اَلهَلَکَةِ وَ مَن لَجَّ وَ تَمَادَی فَهُوَ اَلرَّاکِسُ اَلَّذِی رَانَ اَللَّهُ عَلَی قَلبِهِ وَ صَارَت دَائِرَةُ اَلسَّوءِ عَلَی رَأسِهِ

(3) پس هر که از اینان بر این سخن (کتاب خدا که ما را بآن خواندند و ما هم پذیرفتیم) پایدار باشد او را خدا از هلاک و تباهی رهائی داده، و هر که ستیزگی نموده به گمراهی خویش باقی بماند او بحال اوّل خود برگشته (پیمان شکسته) و خدا دلش را (با پردۀ غفلت) پوشانده، و پیشآمد بدی دور سر او چرخ می‌زند (خلاصه، پیرو کتاب خدا نیک‌بخت و کسیکه آنرا پشت سر اندازد بدبخت و دچار عذاب الهیّ خواهد گردید )


نامه 59- نامه به اسود بن قطبه در ضرورت خویشتن داری حاکم

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی الأسود ابن قطبة صاحب جند حلوان أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ اَلوَالِیَ إِذَا اِختَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِکَ کَثِیراً مِنَ اَلعَدلِ فَلیَکُن أَمرُ اَلنَّاسِ عِندَکَ فِی اَلحَقِّ سَوَاءً فَإِنَّهُ لَیسَ فِی اَلجَورِ عِوَضٌ مِنَ اَلعَدلِ

59 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به اسود ابن قطبه سردار سپاه حلوان (شهری است که بین آن تا بغداد نزدیک به پنج روز راه است. رجال نویسان در بارۀ اسود ابن قطبه چیزی ننوشته‌اند، ولی دور نیست از نیکان بوده باشد، و امام علیه السّلام در این نامه او را به دادگری امر می‌فرماید): (1) پس از ستایش خدا و درود بر رسول اکرم، هرگاه میل و خواست حکمران (نسبت بهر کس و هر امر) یکسان نباشد این روش او را از بسیاری از دادگری باز می‌دارد، پس باید کار مردم (خویش و بیگانه و بزرگ و توانگر و زیر دست و درویش) در حقّ نزد تو یکسان باشد، زیرا بجای ستم نتیجه و سود عدل و داد بدست نمی‌آید

فَاجتَنِب مَا تُنکِرُ أَمثَالَهُ وَ اِبتَذِل نَفسَکَ فِیمَا اِفتَرَضَ اَللَّهُ عَلَیکَ رَاجِیاً ثَوَابَهُ وَ مُتَخَوِّفاً عِقَابَهُ

(2) و دوری کن از کاری که نظائر آنرا نپسندی (کاری را که شایسته نمی‌دانی دیگران بجا آورند بجا نیاور) و نفس خود را وادار در آنچه خدا بتو واجب گردانیده به امید پاداش و ترس از کیفرش

وَ اِعلَم أَنَّ اَلدُّنیَا دَارُ بَلِیَّةٍ لَم یَفرُغ صَاحِبُهَا فِیهَا قَطُّ سَاعَةً إِلاَّ کَانَت فَرغَتُهُ عَلَیهِ حَسرَةً یَومَ اَلقِیَامَةِ

(3) و بدان که دنیا سرای گرفتاری است که آدمی هرگز در آن ساعتی آسوده نبوده است مگر آنکه آسودگی آن ساعت در روز قیامت موجب اندوهش می‌گردد (اندوه خورد که چرا در آن ساعت توشه‌ای نیاندوخته، و اگر آن ساعت به معصیت مشغول بوده اندوهش دو چندان گردد)

وَ أَنَّهُ لَن یُغنِیَکَ عَنِ اَلحَقِّ شَیءٌ أَبَداً وَ مِنَ اَلحَقِّ عَلَیکَ حِفظُ نَفسِکَ وَ اَلاِحتِسَابُ عَلَی اَلرَّعِیَّةِ بِجُهدِکَ فَإِنَّ اَلَّذِی یَصِلُ إِلَیکَ مِن ذَلِکَ أَفضَلُ مِنَ اَلَّذِی یَصِلُ بِکَ وَ اَلسَّلاَمُ

(4) و بدان هرگز ترا چیزی از حقّ‌ بی‌نیاز نمی‌گرداند (پس هیچ گرد باطل و نادرست مگرد) و از جملۀ حقّ بر تو نگاه‌داری نفس خویش است (از هوا و هوس و نافرمانی) و کوشش در کار رعیّت و اصلاح در مفاسد آنها، زیرا سود و پاداشی که از این راه (از خدا) بتو می‌رسد بیشتر است از سودی که بوسیلۀ تو (به رعیّت) می‌رسد، و درود بر شایستۀ آن


نامه 60- نامه به فرمانداران در جبران خسارت عبور لشکریان از شهرها

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی العمال الذین یطأ الجیش عملهم

60 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به حکمرانانی که (در راه لشگر قرار گرفته، و) لشگر از زمینهای آنها می‌گذرد (که در بارۀ آنها و رعیّت سفارش می‌نماید)

مِن عَبدِ اَللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ اَلمُؤمِنِینَ إِلَی مَن مَرَّ بِهِ اَلجَیشُ مِن جُبَاةِ اَلخَرَاجِ وَ عُمَّالِ اَلبِلاَدِ أَمَّا بَعدُ فَإِنِّی قَد سَیَّرتُ جُنُوداً هِیَ مَارَّةٌ بِکُم إِن شَاءَ اَللَّهُ وَ قَد أَوصَیتُهُم بِمَا یَجِبُ لِلَّهِ عَلَیهِم مِن کَفِّ اَلأَذَی وَ صَرفِ اَلشَّذَا وَ أَنَا أَبرَأُ إِلَیکُم وَ إِلَی ذِمَّتِکُم مِن مَعَرَّةِ اَلجَیشِ إِلاَّ مِن جَوعَةِ اَلمُضطَرِّ لاَ یَجِدُ عَنهَا مَذهَباً إِلَی شِبَعِهِ

(1) از بندۀ خدا علیّ امیر المؤمنین به باج گیران و حکمرانان شهرهایی که لشگر از (زمینهای) آن عبور میکند پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، من لشگری را که به (زمینهای) شما عبور خواهند کرد به خواست خدا روانه نمودم، و آنها را بآنچه خدا بر ایشان واجب گردانیده از آزار و بدی نرساندن (بمردم) سفارش نمودم، و من نزد شما و اهل ذمّه (جزیه دهندگان که در پناه) شما (هستند) در بارۀ زیان رساندن لشگر مبرّی هستم (زیرا ایشان را از زیان رساندن منع نمودم و شما را آگاه ساختم که مگذارید به رعیّت زیان رسانند و بمال و کشتشان دست دراز کنند) مگر کسیکه گرسنه و بیچاره باشد و برای سیر شدنش راهی (بجز برداشتن مال رعیّت به اندازه‌ای که خود یا اسبش که در حکم او است سیر شوند) نیابد (که چنین زیانی روا است)

فَنَکِّلُوا مَن تَنَاوَلَ مِنهُم ظُلماً عَن ظُلمِهِم وَ کُفُّوا أَیدِیَ سُفَهَائِکُم عَن مُضَارَّتِهِم وَ اَلتَّعَرُّضِ لَهُم فِیمَا اِستَثنَینَاهُ مِنهُم وَ أَنَا بَینَ أَظهُرِ اَلجَیشِ فَارفَعُوا إِلَیَّ مَظَالِمَکُم وَ مَا عَرَاکُم مِمَّا یَغلِبُکُم مِن أَمرِهِم وَ لاَ تُطِیقُونَ دَفعَهُ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ بِی فَأَنَا أُغَیِّرُهُ بِمَعُونَةِ اَللَّهِ إِن شَاءَ اَللَّهُ

(2) پس دور کنید و بکیفر رسانید سپاهی را که (گرسنه و بیچاره نیست، و) برای ستمگری (بمال مردم) دست درازی میکند، و بی‌خردانتان را از جلوگیری و تعرّض بایشان در آنچه اجازه دادم باز دارید (تا فتنه و آشوب برپا نشود) و من پشت سر سپاه هستم، پس بمن خبر دهید ستمهایی را که از ایشان بشما رسیده، و سختی را که از روش آنها بشما رو آورده و نتوانستید جلوگیری نمائید مگر بیاری خدا و به مراجعۀ بمن، پس من بکمک و خواست خدا آنرا اصلاح خواهم کرد (به شکایات شما رسیدگی نموده ظلم و ستم آنها را دور می‌گردانم )


نامه 61- نامه به کمیل بن زیاد در نکوهش سستی او در انجام وظیفه

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی کمیل ابن زیاد النخعی و هو عامله علی هیت ینکر علیه ترکه دفع من یجتاز به من جیش العدو طالبا للغارة

61 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به کمیل ابن زیاد نخعیّ (از خواصّ اصحاب و شیعیان امام علیه السّلام) که از جانب آن بزرگوار حکمران هیت (شهری در کنار فرات) بود (در آن) او را برای ترک جلوگیری از سپاه دشمن که برای تاخت و تاراج (شهرها) از شهر او گذشتند سرزنش می‌نماید (که چرا در چنان هنگامی شهر خود را رها کرده به جلوگیری دشمن دیگر رفته است)

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ تَضیِیعَ اَلمَرءِ مَا وُلِّیَ وَ تَکَلُّفَهُ مَا کُفِیَ لَعَجزٌ حَاضِرٌ وَ رَأیٌ مُتَبَّرٌ

(1) پس از حمد خدای تعالی و درود بر پیغمبر اکرم، از دست دادن شخص چیزی را که بر آن گماشته شده و باو سپرده‌اند و رنج بردن در کاری که آنرا باو نگماشته و بدیگری واگزارده‌اند ناتوانی آشکار و اندیشه‌ایست که دارنده‌اش را به تباهی می‌کشد (چون منشأ آن کم خردی است)

وَ إِنَّ تَعَاطِیَکَ اَلغَارَةَ عَلَی أَهلِ قِرقِیسِیَا وَ تَعطِیلَکَ مَسَالِحَکَ اَلَّتِی وَلَّینَاکَ لَیسَ بِهَا مَن یَمنَعُهَا وَ لاَ یَرُدُّ اَلجَیشَ عَنهَا لَرَأیٌ شَعَاعٌ فَقَد صِرتَ جِسراً لِمَن أَرَادَ اَلغَارَةَ مِن أَعدَائِکَ عَلَی أَولِیَائِکَ غَیرَ شَدِیدِ اَلمَنکِبِ وَ لاَ مَهِیبِ اَلجَانِبِ وَ لاَ سَادٍّ ثُغرَةً وَ لاَ کَاسِرٍ لِعَدُوٍّ شَوکَةً وَ لاَ مُغنٍ عَن أَهلِ مِصرِهِ وَ لاَ مُجزٍ عَن أَمِیرِهِ وَ اَلسَّلاَمُ

(2) و تاخت و تاراج تو باهل قرقیسیا (شهری در کنار فرات) و رها کردنت سر حدّها و مرزهایی که بر آنها والی و زمامدارت گردانیدیم در صورتیکه آن سر حدّها را کسی نیست که حمایت و نگهداری نماید و سپاه (دشمن) را از آنها برگرداند، اندیشۀ پراکنده‌ایست پس (این کار تو چنان است که) پل گشته‌ای برای (گذشتن) دشمنانت که خواهان تاخت و تاراج دوستانت بودند، در حالیکه دوش استوار (توانائی) نداشتی و از تو خوف و ترسی نبود (تا دشمنانت بجای خود نشینند) و نه رخنه (راه دشمن) را بستی، و نه استواری و توانائی دشمن را شکستی و برهم زدی، و نه کسی بودی که اهل شهرش را (از جلوگیری دشمن) بی‌نیاز گرداند، و نه از جانب امیر و فرماندۀ خود کاری انجام دهد (بنا بر این همچون تویی بکار حکمرانی نمی‌آید) و درود بر شایستۀ آن


نامه 62- نامه به مردم مصر درباره گماردن مالک اشتر

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی أهل مصر مع مالک الأشتر رحمه الله لما ولاه إمارتها

62 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است باهل مصر که با مالک اشتر «خدایش رحمت فرماید» آنگاه که او را والی و فرمانروای آن سامان گردانیده فرستاده (در آن شمّه‌ای از سرگذشت خود را بعد از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله بیان می‌فرماید)

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی‌الله‌علیه‌وآله نَذِیراً لِلعَالَمِینَ وَ مُهَیمِناً عَلَی اَلمُرسَلِینَ فَلَمَّا مَضَی صلی‌الله‌علیه‌وآله تَنَازَعَ اَلمُسلِمُونَ اَلأَمرَ مِن بَعدِهِ

(1) پس از حمد باری تعالی و درود بر پیغمبر اکرم، خداوند سبحان محمّد صلّی اللّه علیه و آله را بر انگیخت ترسانندۀ جهانیان (از عذاب الهیّ‌) و گواه بر پیغمبران (که برای رستگاری مردم از جانب خدای تعالی فرستاده شده‌اند) چون آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله درگذشت پس از او مسلمانان در بارۀ خلافت نزاع و گفتگو کردند

فَوَاللَّهِ مَا کَانَ یُلقَی فِی رُوعِی وَ لاَ یَخطُرُ بِبَالِی أَنَّ اَلعَرَبَ تُزعِجُ هَذَا اَلأَمرَ مِن بَعدِهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله عَن أَهلِ بَیتِهِ وَ لاَ أَنَّهُم مُنَحُّوهُ عَنِّی مِن بَعدِهِ

(2) و سوگند بخدا دلم راه نمی‌داد و به خاطرم نمی‌گذشت که عرب پس از آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله خلافت را از اهل بیت و خاندان او بدیگری واگزارند، و نه آنکه آنان پس از آن بزرگوار (با همۀ سفارشها و آشکارا تعیین نمودن مرا برای خلافت در غدیر خمّ و سائر مواضع) آنرا از من باز دارند (امام علیه السّلام گذشته و آینده را میداند، پس این جمله: دلم راه نمی‌داد که خلافت را بدیگری واگزارند اشاره است باینکه خلاف قول پیغمبر رفتار نمودن را کسی باور نداشت، و چنین کاری از اصحاب پیغمبر اکرم تصوّر نمی‌شد)

فَمَا رَاعَنِی إِلاَّ اِنثِیَالُ اَلنَّاسِ عَلَی فُلاَنٍ یُبَایِعُونَهُ فَأَمسَکتُ یَدِی حَتَّی رَأَیتُ رَاجِعَةَ اَلنَّاسِ قَد رَجَعَت عَنِ اَلإِسلاَمِ یَدعُونَ إِلَی مَحقِ دَینِ مُحَمَّدٍ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَخَشِیتُ إِن لَم أَنصُرِ اَلإِسلاَمَ وَ أَهلَهُ أَن أَرَی فِیهِ ثَلماً أَو هَدماً تَکُونُ اَلمُصِیبَةُ بِهِ عَلَیَّ أَعظَمَ مِن فَوتِ وِلاَیَتِکُمُ اَلَّتِی إِنَّمَا هِیَ مَتَاعُ أَیَّامٍ قَلاَئِلَ یَزُولُ مِنهَا مَا کَانَ کَمَا یَزُولُ اَلسَّرَابُ أَو کَمَا یَتَقَشَّعُ اَلسَّحَابُ

(3) و مرا برنج نیافکند (یا به شگفت نیاورد مرا یعنی هر خردمند آگاهی را) مگر شتافتن مردم بر فلان (ابی بکر) که با او بیعت کنند، پس (با آن حال) دست خود نگاه‌داشتم (ایشان را بخود واگذاشتم) تا اینکه دیدم گروهی از مردم مرتدّ شدند و از اسلام برگشته می‌خواستند دین محمّد - صلّی اللّه علیه و آله - را از بین ببرند ترسیدم اگر بیاری اسلام و مسلمانان نپردازم رخنه یا ویرانی در آن ببینم که مصیبت و اندوه آن بر من بزرگتر از فوت شدن ولایت و حکومت بر شما باشد چنان ولایتی که کالای چند روزی است که آنچه از آن حاصل میشود از دست می‌رود مانند آنکه سراب (آب نما که تشنۀ گرما زده آب می‌بیند و چون نزدیک می‌رود) زائل می‌گردد، یا چون ابر از هم پاشیده میشود

فَنَهَضتُ فِی تِلکَ اَلأَحدَاثِ حَتَّی زَاحَ اَلبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَ اِطمَأَنَّ اَلدِّینُ وَ تَنَهنَهَ

(4) پس در میان آن پیشآمدها و تباهکاریها برخاستم (اسلام و مسلمانان را یاری نموده آنان را از سرگردانی رهاندم) تا اینکه جلو نادرستی و تباهکاری گرفته شده از بین رفت، و دین (از فتنۀ مرتدّین و تباهکاران) آرام گرفته و (از نگرانی) باز ایستاد (برای حفظ اساس دین با آنانکه حقّ مرا غصب کردند همراهی و موافقت نمودم و بعد از عثمان هم که خلافت ظاهریّه را پذیرفتم برای آن بود که امر دین از انتظام نیافتد و احکام پیغمبر اکرم برقرار ماند )

وَ مِن هَذَا اَلکِتَابِ إِنِّی وَ اَللَّهِ لَو لَقِیتُهُم وَاحِداً وَ هُم طِلاَعُ اَلأَرضِ کُلِّهَا مَا بَالَیتُ وَ لاَ اِستَوحَشتُ وَ إِنِّی مِن ضَلاَلِهِمُ اَلَّذِی هُم فِیهِ وَ اَلهُدَی اَلَّذِی أَنَا عَلَیهِ لَعَلَی بَصِیرَةٍ مِن نَفسِی وَ یَقِینٍ مِن رَبِّی وَ إِنِّی إِلَی لِقَاءِ اَللَّهِ لَمُشتَاقٌ وَ لِحُسنِ ثَوَابِهِ لَمُنتَظِرٌ رَاجٍ

و قسمتی از این نامه است (در اینکه جهاد آن حضرت برای اجرای حقّ بوده و از بسیاری دشمن هراس ندارد): (5) بخدا سوگند اگر من تنها با ایشان (معاویه و لشگرش) روبرو شوم و آنها (از انبوهی) همۀ روی زمین را پر کرده باشند باک نداشته و نمی‌هراسم، و من در بارۀ گمراهی آنان که در آن گرفتارند و هدایت و رستگاری که خود بر آن هستم از جانب خویش بینا و از جانب پروردگارم یقین و باور دارم، و به ملاقات (کشته شدن در راه) خدا مشتاق بوده و انتظار نیکوئی پاداش او را امیدوارانه دارم (پس کمی و بسیاری دشمن در نظرم یکسان است و از نزاع و زد و خورد پروا ندارم، چون جنگ با آنان در هر صورت سبب افزونی سعادت و نیکبختی است)

وَ لَکِنَّنِی آسَی أَن یَلِیَ أَمرَ هَذِهِ اَلأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا فَیَتَّخِذُوا مَالَ اَللَّهِ دُوَلاً وَ عِبَادَهُ خَوَلاً وَ اَلصَّالِحِینَ حَرباً وَ اَلفَاسِقِینَ حِزباً فَإِنَّ مِنهُمُ اَلَّذِی شَرِبَ فِیکُمُ اَلحَرَامَ وَ جُلِدَ حَدّاً فِی اَلإِسلاَمِ وَ إِنَّ مِنهُم مَن لَم یُسلِم حَتَّی رُضِخَت لَهُ عَلَی اَلإِسلاَمِ اَلرَّضَائِخُ

(6) ولی اندوه من از اینست که بر کار این امّت بی‌خردان و بد کارانشان (بنی امیّه) ولایت و حکمرانی نمایند، و مال خدا (بیت المال مسلمانها) را بین خودشان دولت دست بدست رسیده و بندگان او را غلامان و نیکان را دشمنان و بد کرداران را یارانشان قرار دهند زیرا از ایشان کسی است که در بین شما (مسلمانها) شراب آشامید و او را (برای این کار زشت) بحدّی که در اسلام تعیین شده تازیانه زدند (گفته‌اند: مغیرة ابن شعبه از بنی امیّه از جانب عمر بر کوفه حکمفرما بود در مستی با مردم نماز گزارد و بعدد رکعات افزود و در محراب «جای ایستادن پیشنماز در» مسجد قی کرد پس او را حدّ زدند، و همچنین عتبة ابن ابی سفیان را بر اثر نوشیدن شراب خالد ابن عبد اللّه در طائف حدّ زد) و از ایشان کسی است که مسلمان نشد (مانند ابو سفیان و معاویه) تا اینکه برای اسلام آوردن بایشان بخششهای کمی دادند (رضیخه بخشش اندکی است که بجهت تألیف قلوب و سازگاری بکفّار می‌دادند تا اسلام و مسلمانها را کمک کنند)

فَلَو لاَ ذَلِکَ مَا أَکثَرتُ تَألِیبَکُم وَ تَأنِیبَکُم وَ جَمعَکُم وَ تَحرِیضَکُم وَ لَتَرَکتُکُم إِذ أَبَیتُم وَ وَنَیتُم

(7) پس اگر برای والی شدن این اشخاص نبود بسیار شما را (بجهاد و زد و خورد) وادار ننموده و (از کاهلی) سرزنش نمی‌کردم، و در گرد آوردن و ترغیب نمودن شما کوشش نداشتم، و هنگامی که زیر بار (جنگیدن با دشمن) نمی‌رفتید و سستی می‌نمودید شما را رها می‌کردم (بحال خود می‌گذاشتم)

أَ لاَ تَرَونَ إِلَی أَطرَافِکُم قَدِ اِنتَقَصَت وَ إِلَی أَمصَارِکُم قَدِ اُفتُتِحَت وَ إِلَی مَمَالِکِکُم تُزوَی وَ إِلَی بِلاَدِکُم تُغزَی

(8) آیا نمی‌بینید اطراف شما کم گردیده و به دیارتان فیروزی یافته‌اند و آنچه در تصرّف شما بود بدست آورند، و در شهرتان جنگ میکنند (نمی‌بینید معاویه بعضی از شهرهای شما را گرفته و می‌جنگد تا همۀ مملکت را در اختیار گیرد)؟!

اِنفِرُوا رَحِمَکُمُ اَللَّهُ إِلَی قِتَالِ عَدُوِّکُم وَ لاَ تَثَّاقَلُوا إِلَی اَلأَرضِ فَتُقِرُّوا بِالخَسفِ وَ تَبُوءُوا بِالذُّلِّ وَ یَکُونَ نَصِیبُکُمُ اَلأَخَسَّ وَ إِنَّ أَخَا اَلحَربِ اَلأَرِقُ وَ مَن نَامَ لَم یُنَم عَنهُ وَ اَلسَّلاَمُ

(9) خدا شما را بیامرزد، بجنگ با دشمن خود بروید و خود را بزمین گران مسازید (در خانه نمانده سستی نورزید) که به خواری تن دهید، و به بیچارگی برگردید، و پست‌تر چیز بهرۀ شما باشد، و برادر جنگ (جنگجو) بیدار و هشیار است، و هر که (از دشمن آسوده) بخوابد دشمن از او به خواب نرفته (کسیکه خود را آسودۀ از دشمن پندارد دشمن از او آسوده نیست) و درود بر شایستۀ آن


نامه 63- نامه به ابو موسی اشعری در باز داشتن او از فتنه انگیزی

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی أبی موسی الأشعری و هو عامله علی الکوفة و قد بلغه عنه تثبیطه الناس عن الخروج إلیه لما ندبهم لحرب أصحاب الجمل

63 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به ابو موسی اشعریّ‌ که (رجال نویسان او را مردی بد کردار دانسته به روایاتش اعتماد ندارند، و اشعر نام قبیله‌ای است در یمن و اشعریّ منسوب است بآن، و او) از جانب امام علیه السّلام بر کوفه حاکم بود زمانیکه بحضرت خبر رسید که مردم را از آمدن بکمک آن بزرگوار باز می‌دارد و آنها را به مخالفت وامی‌دارد هنگامیکه ایشان را برای جنگ با اصحاب جمل (طلحه و زبیر و عایشه و پیروانشان) خواسته بود (و ابو موسی می‌گفت: این فتنه و تباهکاری است که بین مسلمانان افتاده و باید از آن کناره گرفت، و اخبار از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله نقل می‌نمود که هرگاه بین امّت فتنه هویدا گردید شما کناره گیرید، چون خبر بامام علیه السّلام رسید فرزندش امام حسن علیه السّلام را با این نامه روانۀ کوفه نمود، و ابو موسی را در آن بر اثر این کار زشت تهدید کرده سرزنش فرمود)

مِن عَبدِ اَللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ اَلمُؤمِنِینَ إِلَی عَبدِ اَللَّهِ اِبنِ قَیسٍ أَمَّا بَعدُ فَقَد بَلَغَنِی عَنکَ قَولٌ هُوَ لَکَ وَ عَلَیکَ فَإِذَا قَدِمَ عَلَیکَ رَسُولِی فَارفَع ذَیلَکَ وَ اُشدُد مِئزَرَکَ وَ اُخرُج مِن جُحرِکَ وَ اُندُب مَن مَعَکَ فَإِن حَقَّقتَ فَانفُذ وَ إِن تَفَشَّلتَ فَابعُد

(1) از بندۀ خدا علیّ امیر المؤمنین بعبد اللّه ابن قیس پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، سخنی از تو بمن رسیده که هم به سود تو و هم به زیان تو است (زیرا واداشتن مردم را به کناره‌گیری از فتنه و نقل فرمایش حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله بحسب ظاهر درست و به سود تو است چون منظورت آنست که مردم را از همراهی من باز داری، ولی چون در حقیقت جنگ من با اصحاب جمل فتنه و تباهکاری نیست بلکه جلوگیر فتنه و سبب آسایش است پس مخالفت تو و آنرا بنا حقّ فتنه پنداشتن به زیان تو است، برای آنکه در دنیا بکیفر من و در آخرت بعذاب الهیّ گرفتار خواهی شد) پس هرگاه آورندۀ پیغام من نزد تو آمد دامنت را به کمر زن و بندت را استوار ببند و از سوراخ و جایگاهت (کوفه) بیرون بیا (نپندار که مانند سوسمار در سوراخ آسوده می‌مانی) و آنها که با تو هستند (یارانت) را بخوان و بر انگیز (بیاری ما وادار) پس اگر (کار ما را) راست پنداشته باور نمودی (بسوی ما) بیا، و اگر ترسیدی (در پیروی از ما سست بودی) دور شو (از حکومت و لشگر کناره گیر)

وَ اَیمُ اَللَّهِ لَتُؤتَیَنَّ حَیثُ أَنتَ وَ لاَ تُترَکُ حَتَّی یُخلَطَ زُبدُکَ بِخَاثِرِکَ وَ ذَائِبُکَ بِجَامِدِکَ وَ حَتَّی تُعجَلُ عَن قِعدَتِکَ وَ تَحذَرَ مِن أَمَامِکَ کَحَذَرِکَ مِن خَلفِکَ

(2) و سوگند بخدا هر جا باشی ترا می‌آورند و رها نمی‌کنند تا اینکه کره تو با شیرت و گداخته‌ات با ناگداخته‌ات آمیخته گردد (این جمله مثلی است اشاره باینکه ترا زیر و زبر کنم) و تا اینکه فرصت نشستن نیافته از پیش رویت بترسی مانند ترسیدن از پشت سرت (هیچ گونه آسوده نباشی نه از جلو و نه از عقب)

وَ مَا هِیَ بِالهُوَینَی اَلَّتِی تَرجُو وَ لَکِنَّهَا اَلدَّاهِیَةُ اَلکُبرَی یُرکَبُ جَمَلُهَا وَ یُذَلُّ صَعبُهَا وَ یُسَهَّلُ جَبَلُهَا فَاعقِل عَقلَکَ وَ اِملِک أَمرَکَ وَ خُذ نَصِیبَکَ وَ حَظَّکَ فَإِن کَرِهتَ فَتَنَحَّ إِلَی غَیرِ رُحبٍ وَ لاَ فِی نَجَاةٍ فَبِالحَرِیِّ لَتُکفَیَنَّ وَ أَنتَ نَائِمٌ حَتَّی لاَ یُقَالَ أَینَ فُلاَنٌ

(3) و فتنۀ اصحاب جمل فتنه‌ای نیست که تو آنرا آسان پنداری، بلکه مصیبت و دردی بسیار بزرگ و سختی است که باید شتر آنرا سوار شده دشواریش را آسان و کوهستانش را هموار گردانید (از این پیشآمد نمی‌توان غفلت ورزید و آنرا آسان پنداشت، بلکه باید تلاش کرد تا آتش آن فرو نشیند) پس خردت را مقیّد نما، و بر کارت مسلّط شو، و نصیب و بهره‌ات را بیاب (خلاصه در صلاح و فساد کارت درست اندیشه کن) اگر نمی‌خواهی (ما را یاری کنی) دور شو بجای تنگی که رهائی در آن نیست (برو به جائی که رستگاری نبینی) که سزاوار آنست که دیگران این کار را بسر رسانند و تو خواب باشی بطوریکه گفته نشود: فلانی کجا است‌؟ (کناره گیر که این جنگ بی کمک تو انجام یابد، و بودن و نبودنت آنجا یکسان است)

وَ اَللَّهِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مَعَ مُحِقٍّ وَ لاَ یُبَالِی مَا صَنَعَ اَلمُلحِدُونَ وَ اَلسَّلاَمُ

(4) و سوگند بخدا که این جنگ و زد و خورد بحقّ و درستی است بدست کسی (امام علیه السّلام) که بر حقّ است، و باک ندارد از آنچه کسانیکه از دین و راه حقّ دوری گزیده‌اند بجا می‌آورند (زیرا کسیکه بر حقّ است از باطل و نادرست هراسی ندارد) و درود بر شایستۀ آن


نامه 64- نامه به معاویه در جواب نامه اش

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی معاویة جوابا عن کتابه أَمَّا بَعدُ فَإِنَّا کُنَّا نَحنُ وَ أَنتُم عَلَی مَا ذَکَرتَ مِنَ اَلأُلفَةِ وَ اَلجَمَاعَةِ فَفَرَّقَ بَینَنَا وَ بَینَکُم أَمسِ أَنَّا آمَنَّا وَ کَفَرتُم وَ اَلیَومَ أَنَّا اِستَقَمنَا وَ فُتِنتُم وَ مَا أَسلَمَ مُسلِمُکُم إِلاَّ کُرهاً وَ بَعدَ أَن کَانَ أَنفُ اَلإِسلاَمِ کُلُّهُ لِرَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله حِزباً

64 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است در پاسخ نامه معاویه (که نادرستی گفتارش را بیان فرموده او را سرزنش می‌نماید): (1) پس از حمد خدای تعالی و درود بر حضرت مصطفی، بطوریکه یاد آوردی ما و شما (پیش از اسلام) دوست و با هم بودیم، پس دیروز (اسلام) بین ما و شما جدائی انداخت که ما ایمان آوردیم (به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله گرویدیم) و شما کافر شدید، و امروز (پس از آن حضرت) ما راست ایستادیم (بدستور دین رفتار می‌نماییم) و شما بفتنه و تباهکاری گراییدید (از راه دین قدم بیرون نهادید) و (در زمان پیغمبر اکرم هم) مسلمان شما اسلام نیاورد مگر به اجبار و پس از آنکه همۀ بزرگان اسلام (پیش از فتح مکّه) یا رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - گشتند (این جمله اشاره است به ابو سفیان که اسلام نیاورد تا آنکه پیغمبر اکرم مکّه معظّمه را فتح نموده و با لشگری که بیش از ده هزار کس بود در شب وارد مکّه گردید، عبّاس بر استر آن حضرت سوار شده در اطراف مکّه می‌گشت تا قریش را آگاه سازد که نزد آن بزرگوار آمده معذرت بخواهند، به ابو سفیان برخورد، گفت: در پشت من سوار شو تا ترا نزد رسول خدا برم و زنهار برایت بگیرم، چون نزد حضرت رسول آمدند، پیغمبر فرمود: اسلام بیاور، زیر بار نرفت، عمر گفت: یا رسول اللّه فرمانده گردنش را بزنم، عبّاس از جهت اینکه خویش او بود بکمک او گفت: یا رسول اللّه فردا اسلام می‌آورد، فردا هم که پیغمبر باو امر فرمود اسلام آور باز زیر بار نرفت، عبّاس در نهان باو گفت: بتوحید و رسالت گواهی ده هر چند بدل باور نداشته باشی و گر نه کشته می‌شوی، پس از روی ناچاری به زبان اسلام آورد)

وَ ذَکَرتَ أَنِّی قَتَلتُ طَلحَةَ وَ اَلزُّبَیرَ وَ شَرَّدتُ بِعَائِشَةَ وَ نَزَلتُ بَینَ اَلمِصرَینِ وَ ذَلِکَ أَمرٌ غِبتَ عَنهُ فَلاَ عَلَیکَ وَ لاَ اَلعُذرُ فِیهِ إِلَیکَ

(2) و یاد نمودی که من (ابو محمّد) طلحه و (ابو عبد اللّه) زبیر را کشتم و عائشه را دور کرده کارش را بی سرانجام نمودم و در بصره و کوفه فرود آمدم (از مکّه و مدینه دوری گزیدم)! این کاری است که تو از آن کنار بودی (این پیشآمدها بتو ربط ندارد) پس بتو زیانی نیست و عذر آوردن در آن بسوی تو نشاید (ترا نمی‌رسد که در آن داوری کرده بامام زمانت اعتراض نمائی)

وَ ذَکَرتَ أَنَّکَ زَائِرِی فِی اَلمُهَاجِرِینَ وَ اَلأَنصَارِ وَ قَدِ اِنقَطَعَتِ اَلهِجرَةُ یَومَ أُسِرَ أَخُوکَ فَإِن کَانَ فِیکَ عَجَلٌ فَاستَرفِه فَإِنِّی إِن أَزُرکَ فَذَلِکَ جَدِیرٌ أَن یَکُونَ اَللَّهُ إِنَّمَا بَعَثَنِی إِلَیکَ لِلنِّقمَةِ مِنکَ وَ إِن تَزُرنِی فَکَمَا قَالَ أَخُو بَنِی أَسَدٍ مُستَقبِلِینَ رِیَاحَ اَلصَّیفِ تَضرِبُهُم بِحَاصِبٍ بَینَ أَغوَارٍ وَ جُلمُودٍ

(3) و یاد نمودی که مرا در (لشگری از) مهاجرین و انصار (که همراه و یاور تو هستند) دیدن خواهی نمود (بجنگ من خواهی آمد) و حال آنکه روزی که برادرت (عمرو ابن ابی سفیان در جنگ بدر) اسیر و دستگیر گردید هجرت بریده شد (اشاره باینکه تو می‌خواهی با این سخن خود را از مهاجرین بشمار بیاوری در صورتیکه تو و پدر و برادرانت در اوّل اسیر شدید و بعد اسلام آوردید) پس اگر (برای جنگ با من) شتاب داری آسوده باش، زیرا (ناچار ما بیکدیگر خواهیم رسید، پس) اگر من به ملاقات تو آمدم (در شهرهایی که در تصرّف تو است با تو جنگیدم) شایسته است که خدا مرا برای بکیفر رساندن تو بر انگیخته باشد (چون برای دفع تباهکاران من از دیگران سزاوارترم) و اگر تو به ملاقات من بیایی (در شهرهای تصرّف من با من بجنگی) مانند آنست که برادر (شاعری از قبیلۀ) بنی اسد گفته: مستقبلین ریاح الصّیف تضربهم بحاصب بین أغوار و جلمود یعنی رو آورند به بادهای تابستانی که سنگ ریزه را بین زمینهای نشیب و سنگ بزرگ بر می‌دارد و بر ایشان می‌زند (اشاره باینکه چون سنگریزه‌های آن بادها تیر و نیزه و شمشیر بتو و لشگرت خواهد بارید)

وَ عِندِی اَلسَّیفُ اَلَّذِی أَعضَضتُهُ بِجَدِّکَ وَ خَالِکَ وَ أَخِیکَ فِی مَقَامٍ وَاحِدٍ وَ إِنَّکَ وَ اَللَّهِ مَا عَلِمتُ اَلأَغلَفُ اَلقَلبِ اَلمُقَارِبُ اَلعَقلِ وَ اَلأَولَی أَن یُقَالَ لَکَ إِنَّکَ رَقِیتَ سُلَّماً أَطلَعَکَ مَطلَعَ سُوءٍ عَلَیکَ لاَ لَکَ لِأَنَّکَ نَشَدتَ غَیرَ ضَالَّتِکَ وَ رَعَیتَ غَیرَ سَائِمَتِکَ وَ طَلَبتَ أَمراً لَستَ مِن أَهلِهِ وَ لاَ فِی مَعدِنِهِ فَمَا أَبعَدَ قَولَکَ مِن فِعلِکَ

(4) و شمشیری که با آن بجدّ (مادری) تو (عتبة ابن ربیعه) و به دائیت (ولید ابن عتبه). و برادرت (حنظلة ابن ابی سفیان) در یک جا (جنگ بدر) زدم نزد من است، و بخدا سوگند تو آن چنان که من دانستم دلت در غلاف (فتنه و گمراهی است که پند و اندرز بآن سودی نبخشد) و خردت سست و کم است (که براه حقّ قدم نمی‌نهی) و سزاوار آنست که در بارۀ تو گفته شود بر نردبانی بالا رفته‌ای که بتو نشان داده جای بلند بدی را که به زیان تو است نه به سودت، زیرا طلب نمودی چیزی را که گمشدۀ تو نیست، و چرانیدی چراکننده‌ای را که مال تو نمی‌باشد، و خواستی امری را که شایستۀ آن نیستی و از معدن آن دوری، پس چه دور است گفتار تو از کردارت!! (زیرا میگوئی من در صدد خونخواهی عثمانم و می‌خواهم یاری مظلوم و ستمکشیده نموده از فساد و ناشایسته جلوگیری نمایم، ولی کردارت ستم و تباهکاری و یاغی شدن بر امام زمان خود می‌باشد)

وَ قَرِیبٌ مَا أَشبَهتَ مِن أَعمَامٍ وَ أَخوَالٍ حَمَلَتهُمُ اَلشَّقَاوَةُ وَ تَمَنِّی اَلبَاطِلِ عَلَی اَلجُحُودِ بِمُحَمَّدٍ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَصُرِعُوا مَصَارِعَهُم حَیثُ عَلِمتَ لَم یَدفَعُوا عَظِیماً وَ لَم یَمنَعُوا حَرِیماً بِوَقعِ سُیُوفٍ مَا خَلاَ مِنهَا اَلوَغَی وَ لَم تُمَاشِهَا اَلهُوَینَی

(5) و زود به عموها و دائیها (خویشانت) مانند شدی که ایشان را بدبختی و آرزوی نادرست به انکار محمّد صلّی اللّه علیه و آله واداشت، پس آنها را در هلاکگاه خود آنجا که میدانی (در جنگ بدر و حنین و غیر آنها) انداختند (کشتند) پیشآمد بزرگی را جلو نگرفتند، و از آنچه که حمایت و کمک بآن لازم است منع ننمودند در برابر شمشیرهایی که کارزار از آنها خالی و سستی با آنها نبود

وَ قَد أَکثَرتَ فِی قَتَلَةِ عُثمَانَ فَادخُل فِیمَا دَخَلَ فِیهِ اَلنَّاسُ ثُمَّ حَاکِمِ اَلقَومَ إِلَیَّ أَحمِلکَ وَ إِیَّاهُم عَلَی کِتَابِ اَللَّهِ تَعَالَی وَ أَمَّا تِلکَ اَلَّتِی تُرِیدُ فَإِنَّهَا خُدعَةُ اَلصَّبِیِّ عَنِ اَللَّبَنِ فِی أَوَّلِ اَلفِصَالِ وَ اَلسَّلاَمُ لِأَهلِهِ

(6) و در بارۀ کشندگان عثمان پر گفتی پس داخل شو در آنچه را که مردم در آن داخل شدند (تو نیز مانند دیگران اطاعت و فرمانبری نما) بعد از آن با آنان پیش من محاکمه کن تا تو و ایشان را بر کتاب خدای تعالی وادارم (طبق قرآن کریم بین شما حکم نمایم، برای دو کس که با هم نزاع دارند ناچار حاکمی لازم است، و حاکم بحقّ امام علیه السّلام بود، پس معاویه را نمی‌رسید که گروهی از مهاجرین و انصار را از حضرت بطلبد و بقتل رساند، بلکه واجب بود زیر بار اطاعت و فرمانبری رود تا با آنان پیش امام محاکمه نمایند آنگاه یا بر سود او تمام می‌شد یا بر زیانش، ولی منظور معاویه محاکمه و خونخواهی عثمان نبود) و امّا آنکه می‌خواهی فریب دهی (که بنام خونخواهی عثمان حکومت شام را بتو واگزارم) فریب دادن به کودک است برای (نیاشامیدن) شیر هنگام باز گرفتن او از شیر، و درود بر شایستۀ آن


نامه 65- نامه به معاویه در افشای علل گمراهی او

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلیه أیضا أَمَّا بَعدُ فَقَد آنَ لَکَ أَن تَنتَفِعَ بِاللَّمحِ اَلبَاصِرِ مِن عِیَانِ اَلأُمُورِ فَلَقَد سَلَکتَ مَدَارِجَ أَسلاَفِکَ بِادِّعَائِکَ اَلأَبَاطِیلَ وَ اِقتِحَامِکَ غُرُورَ اَلمَینِ وَ اَلأَکَاذِیبِ وَ بِانتِحَالِکَ مَا قَد عَلاَ عَنکَ وَ اِبتِزَازِکَ لِمَا اُختُزِنَ دُونَکَ فِرَاراً مِنَ اَلحَقِّ وَ جُحُوداً لِمَا هُوَ أَلزَمُ لَکَ مِن لَحمِکَ وَ دَمِکَ مِمَّا قَد وَعَاهُ سَمعُکَ وَ مُلِئَ بِهِ صَدرُکَ فَمَا ذَا بَعدَ اَلحَقِّ إِلاَّ اَلضَّلاَلُ اَلمُبِینُ وَ بَعدَ اَلبَیَانِ إِلاَّ اَللَّبسُ

65 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است نیز به معاویه (در پاسخ نامه‌ای که در آن درخواست نموده بود حکومت شام را باو واگزارد و او را ولیّ عهد و جانشین خود قرار دهد، و بحضور نطلبد، امام علیه السّلام نادرستی گفتار و شایسته نبودنش را برای آنچه درخواست کرده گوشزد می‌فرماید): (1) پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، ترا وقت آن رسیده که با بدقّت نگریستن از کارهای آشکار سود بری (درستی و استواری خلافت مرا یقین و باور کنی) پس به راههای (گمراهی) پیشینیانت (خویشانت) رفتی (و از راه راست دوری گزیدی) بسبب اینکه نادرستیها (حکومت شام و ولیّ عهد شدن) ادّعا نمودی، و بی‌پروا خود را در (وادی گمراهی) دروغها انداختی (و عذاب رستخیز را در نظر نگرفتی) و آنچه از مرتبۀ تو برتر است (خلافت و حکومت بر مسلمانان) به ادّعا و دروغ بخود بستی و آنچه (بیت المال) را که نزد تو سپرده‌اند ربودی از جهت دوری نمودن از حقّ (دستور خدا و رسول) و انکار و زیر بار نرفتن چیزی را (خلافت مرا) که از گوشت و خونت برای تو لازمتر است (چون گوشت و خون همیشه در تغییر و تبدیل است و وجوب طاعت امام ملازم شخص است که تغییر و تبدیل در آن راه ندارد) از آنچه را (فرمایشهای حضرت رسول در غدیر خمّ و بسیار جاهای دیگر در بارۀ من) که گوش تو آنرا نگاه‌داشته (نمی‌توانی بگوئی نشنیدم) و سینۀ تو با آن پر شده (نمی‌توانی بگوئی آگاه نیستم) پس چیست بعد از حقّ و راستی مگر گمراهی آشکار، و بعد از هویدا ساختن حقّ مگر اشتباه کاری و آمیختن بباطل‌؟ (بعد از دانستن حقیقت امر و آشکار بودن حقّ چیزی نیست که شخص بجوید مگر نادرستی که بخواهد آنرا بصورت حقّ جلوه دهد)

فَاحذَرِ اَلشُّبهَةَ وَ اِشتِمَالَهَا عَلَی لُبسَتِهَا فَإِنَّ اَلفِتنَةَ طَالَمَا أَغدَفَت جَلاَبِیبَهَا وَ أَغشَتِ اَلأَبصَارَ ظُلمَتُهَا

(2) پس از شبهه و آمیختن آن حقّ و باطل را با هم بترس، زیرا تباهکاری (که شبهات پیش آورده) چندی است پرده‌های خود را آویخته (آماده گشته) و تاریکیش دیده‌ها را تار و نابینا نموده است

وَ قَد أَتَانِی کِتَابٌ مِنکَ ذُو أَفَانِینَ مِنَ اَلقَولِ ضَعُفَت قُوَاهَا عَنِ اَلسِّلمِ وَ أَسَاطِیرَ لَم یَحُکهَا مِنکَ عِلمٌ وَ لاَ حِلمٌ أَصبَحتَ مِنهَا کَالخَائِضِ فِی اَلدَّهَاسِ وَ اَلخَابِطِ فِی اَلدَّیمَاسِ وَ تَرَقَّیتَ إِلَی مَرقَبَةٍ بَعِیدَةِ اَلمَرَامِ نَازِحَةِ اَلأَعلاَمِ تَقصُرُ دُونَهَا اَلأَنُوقُ وَ یُحَاذَی بِهَا اَلعَیُّوقُ

(3) و از جانب تو بمن نامه‌ای رسیده که در آن گفتار درهم است و (بیکدیگر ربطی ندارد، و) از صلح و آشتی (دم زدی، ولی) قوای آن (سخنانت) سست و ناتوان و دارای افسونهائی بود که دانائی و بردباری از جانب تو آنها را نبافته و گرد نیاورده است (بلکه از نادانی و بی‌باکی و بی‌خردی آنها را فراهم آورده‌ای) تو با این سخنان نادرست بکسی می‌مانی که در زمین هموار شنزار فرو رفته و مانند خبط کننده در جای تاریک (که پیش پای خود را نمی‌بیند) و خود را برده‌ای بجای بلندی (از من درخواست ولیّ عهدی و جانشینی کرده‌ای و انتظار آن داری) که رسیدن بآن دور و نشانه‌هایش بلند است، عقاب (مرغ تیز چنگ بلند پرواز که در قلّه‌های کوههای بلند که در دسترس کسی نیست آشیان می‌گیرد) بآن نمی‌رسد، و با آن عیّوق (ستاره‌ایست در نهایت بلندی خرد و روشن و سرخ رنگ بسمت راست کهکشان پیرو ثریّا است و بر آن پیشی نمی‌گیرد) برابر میشود (خلاصه به حقیقت این مقام و مرتبه بشر بدون خواست خدا دسترسی نیابد)

وَ حَاشَ لِلَّهِ أَن تَلِیَ لِلمُسلِمِینَ بَعدِی صَدَراً أَو وِرداً أَو أُجرِیَ لَکَ عَلَی أَحَدٍ مِنهُم عَقداً أَو عَهداً فَمِنَ اَلآَنِ فَتَدَارَک نَفسَکَ وَ اُنظُر لَهَا فَإِنَّکَ إِن فَرَّطتَ حَتَّی یَنهَدَ إِلَیکَ عِبَادُ اَللَّهِ أُرتِجَت عَلَیکَ اَلأُمُورُ وَ مُنِعَت أَمراً هُوَ مِنکَ اَلیَومَ مَقبُولٌ وَ اَلسَّلاَمُ

(4) و پناه می‌برم بخدا که تو پس از من برای مسلمانان در حلّ و عقد کارهایشان حکمرانی، یا بتو بر یکی از ایشان از جهت عقد (نکاح و بیع و اجاره و مانند آنها) یا عهدی (همچون بیعت و امان و زنهار) مقام و منصبی دهم! (زیرا تو شایسته نیستی و من هرگز بخلاف حقّ و دستور خدا و رسول کاری انجام نمی‌دهم و به افسونهای تو از راه نمی‌روم) پس اکنون خود را آماده ساخته بیندیش، زیرا اگر تقصیر و کوتاهی کردی تا هنگامیکه بندگان خدا بسوی تو برخیزند (لشگر ما بجنگ تو آیند) درها به رویت بسته شود و کاری که امروز از تو پذیرفته است پذیرفته نگردد (امروز اگر توبه و باز گشت نموده از ما پیروی کردی آسوده می‌مانی ولی پس از شروع بجنگ و خونریزی چاره از دست می‌رود) و درود بر شایستۀ آن


نامه 66- نامه به عبد الله بن عباس در شناخت جایگاه غم و شادی

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی عبد الله ابن العباس و قد تقدم ذکره بخلاف هذه الروایة

66 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بعبد اللّه ابن عبّاس (که او را به شاد نگشتن و افسرده نشدن در دنیا پند می‌دهد) و این نامه پیش از این (در نامۀ بیست و دوم) با عبارت دیگری گذشت

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ اَلعَبدَ لَیَفرَحُ بِالشَّیءِ اَلَّذِی لَم یَکُن لِیَفُوتَهُ وَ یَحزَنُ عَلَی اَلشَّیءِ اَلَّذِی لَم یَکُن لِیُصِیبَهُ فَلاَ یَکُن أَفضَلُ مَا نِلتَ فِی نَفسِکَ مِن دُنیَاکَ بُلُوغَ لَذَّةٍ أَو شِفَاءَ غَیظٍ وَ لَکِن إِطفَاءَ بَاطِلٍ وَ إِحیَاءَ حَقٍّ

(1) پس از حمد خدا و درود بر حضرت رسول، هر آینه بنده شاد میشود به رسیدن چیزیکه مقدّر نشده باو نرسد، و افسرده می‌گردد به چیزی که مقدّر نگشته باو برسد (در صورتیکه این شادی و افسردگی بیجا است، زیرا رسیدنی می‌رسد و آنچه نباید برسد کوشش در آن سودی ندارد) پس باید بهترین چیزیکه از دنیا بآن نائل شدی رسیدن به لذّت و خوشی یا بکار بردن خشم (در انتقام کشیدن و رنجانیدن) نباشد، بلکه باید خاموش کردن (از بین بردن) باطل و نادرستی و زنده نمودن (برپا داشتن) حقّ‌ و درستی باشد

وَ لیَکُن سُرُورُکَ بِمَا قَدَّمتَ وَ أَسَفُکَ عَلَی مَا خَلَّفتَ وَ هَمُّکَ فِیمَا بَعدَ اَلمَوتِ

(2) و باید شاد باشی به چیزی که از پیش فرستاده‌ای (و برای فردایت ذخیره کرده‌ای) و افسرده باشی به چیزی که جا گذاشته‌ای (در دنیا برای آخرت بجا نیاورده‌ای) و اندیشه‌ات برای پس از مرگ باشد (زیرا شادی وقتی بجا است که نعمت نایاب را بدست آوری، و افسردگی جائی روا است که سود در دست را از دست بدهی )


نامه 67- نامه به قثم بن عباس فرماندار مکه در بیان وظایف حاکم

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی قثم ابن العباس و هو عامله علی مکة

67 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به قثم ابن عبّاس که از جانب آن بزرگوار بر مکّه حکمفرما بود (او را به برپا داشتن حجّ امر و از رو نشان ندادن بمردم باز داشته و از اجاره گرفتن اهل مکّه از حجّاج نهی می‌فرماید)

أَمَّا بَعدُ فَأَقِم لِلنَّاسِ اَلحَجَّ وَ ذَکِّرهُم بِأَیّٰامِ اَللّٰهِ وَ اِجلِس لَهُمُ اَلعَصرَینِ فَأَفتِ اَلمُستَفتِیَ وَ عَلِّمِ اَلجَاهِلَ وَ ذَاکِرِ اَلعَالِمَ وَ لاَ یَکُن لَکَ إِلَی اَلنَّاسِ سَفِیرٌ إِلاَّ لِسَانُکَ وَ لاَ حَاجِبٌ إِلاَّ وَجهُکَ وَ لاَ تَحجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَن لِقَائِکَ بِهَا فَإِنَّهَا إِن ذِیدَت عَن أَبوَابِکَ فِی أَوَّلِ وِردِهَا لَم تُحمَد فِیمَا بَعدُ عَلَی قَضَائِهَا

(1) پس از ستایش خدای تعالی و درود بر حضرت مصطفی، با مردم حجّ را برپا دار (اعمال آنرا به نادانان بیاموز و آنها را برای گزاردن حجّ گرد آور) و ایشان را به روزهای خدا (به کیفرهائی که پیشینیان از کردار زشتشان بروند) یادآوری نما، و در بامداد و سر شب (که بهترین اوقات است) با آنها بنشین و فتوی بده کسیرا که حکمی (از احکام دین) بپرسد، و نادان را بیاموز، و با دانا گفتگو کن و باید ترا بمردم پیغام رسانی نباشد مگر زبانت (هر چه می‌خواهی خودت بایشان بگو، نه مانند گردنکشان پیغام بفرستی) و نه دربانی مگر رویت (هر که خواهد بی‌مانع ترا ببیند) و درخواست کننده‌ای را از ملاقات و دیدار خود جلوگیری مکن، زیرا آن درخواست اگر در ابتدای کار از درهای تو روا نشود برای رواکردن در آخر کار ستوده نمی‌شوی (ترا نمی‌ستاید چون از رنجی که در اوّل امر کشیده افسرده گردیده است)

وَ اُنظُر إِلَی مَا اِجتَمَعَ عِندَکَ مِن مَالِ اَللَّهِ فَاصرِفهُ إِلَی مَن قِبَلَکَ مِن ذَوِی اَلعِیَالِ وَ اَلمَجَاعَةِ مُصِیباً بِهِ مَوَاضِعَ اَلفَاقَةِ وَ اَلخَلاَّتِ وَ مَا فَضَلَ عَن ذَلِکَ فَاحمِلهُ إِلَینَا لِنَقسِمَهُ فِیمَن قِبَلَنَا

(2) و بنگر (رسیدگی کن) بآنچه از مال خدا (بیت المال مسلمانان) نزد تو گرد می‌آید، پس آنرا به کسان عیالمند و گرسنه نزد خود بده در حالیکه رسانده باشی آنرا به آنان که (براستی) درویش و بی‌چیز و نیازمند باشند، و آنچه از آن زیاده آید نزد ما بفرست تا آنرا در کسانیکه نزد ما هستند پخش نماییم

وَ مُر أَهلَ مَکَّةَ أَن لاَ یَأخُذُوا مِن سَاکِنٍ أَجراً فَإِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ یَقُولُ سَوٰاءً اَلعٰاکِفُ فِیهِ وَ اَلبٰادِ فَالعَاکِفُ اَلمُقِیمُ بِهِ وَ اَلبَادِی اَلَّذِی یَحُجُّ إِلَیهِ مِن غَیرِ أَهلِهِ وَفَّقَنَا اَللَّهُ وَ إِیَّاکُم لِمَحَابِّهِ وَ اَلسَّلاَمُ

(3) و باهل مکّه فرمان ده که از ساکن (در سراها که از اهل آن سامان نیست) مزد و کرایه نستانند، زیرا خداوند سبحان (در قرآن کریم س 22 ی 25) می‌فرماید: ( «إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اَلمَسجِدِ اَلحَرٰامِ اَلَّذِی جَعَلنٰاهُ لِلنّٰاسِ سَوٰاءً اَلعٰاکِفُ فِیهِ وَ اَلبٰادِ» یعنی (کسانی را که کافر شده بخدا و رسول نگرویدند و مردم را از راه خدا و اطاعت و بندگی و از آمدن در مسجد الحرام که آنرا برای همۀ مردم قرار داده‌ایم و) در آن اهل آن و غریب یکسان هستند (باز می‌دارند، بکیفر دردناکی می‌رسانیم) پس مراد از عاکف مقیم مکّه است، و مراد از بادی کسی است که بحجّ می‌رود و از اهل آن سامان نیست (مرحوم شیخ ابو علیّ فضل ابن حسن طبرسیّ که از بزرگان علمای امامیّه در قرن ششم است در کتاب مجمع البیان در تفسیر این آیۀ شریفه از ابن عبّاس و قتاده و سعید ابن جبیر نقل میکند که ایشان گفته‌اند: کرایه دادن و فروختن خانه‌های مکّه حرام است، و مراد از مسجد الحرام همۀ مکّه است مانند قول خدای تعالی در س 17 ی 1 «سُبحٰانَ اَلَّذِی أَسریٰ بِعَبدِهِ لَیلاً مِنَ اَلمَسجِدِ اَلحَرٰامِ إِلَی اَلمَسجِدِ اَلأَقصَی» یعنی منزّه است خداوندی که سیر داد بندۀ خود حضرت مصطفی را در شبی از مسجد الحرام یعنی مکّه بمسجد دورتر یعنی بیت المقدس. و نیز طبرسیّ «علیه الرّحمة» در تفسیر این آیۀ شریفه می‌فرماید: بیشتر مفسّرین گفته‌اند: رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - آن شب در خانۀ امّ هانی خواهر علیّ ابن ابی طالب «علیه السّلام» و شوهرش هبیرة ابن ابی وهب مخزومیّ به خواب بود و از آنجا بمعراج رفت، پس مراد از مسجد الحرام در اینجا مکّه است و مکّه و حرم هر دو مسجد است. و شیخ طریحیّ - رحمه اللّه - در کتاب مجمع البحرین در لغت عکف می‌فرماید: در حدیث آمده است که حضرت صادق - علیه السّلام - فرمود: سزاوار نبود که برای خانه‌های مکّه در نصب کنند، زیرا برای حاجّ است که فرود آیند با اهل آن در خانه‌هاشان تا اعمال حجّ خود را بجا آورند، و نخستین کسیکه برای خانه‌های مکّه در نصب نمود معاویه بود. و بحث در اطراف این موضوع در اینجا بیش از این لازم نیست، بلکه جای آن در کتب فقهیّه است) خدا ما و شما را به اعمال شایسته و کردار نیک که دوست دارد (بآن امر فرموده) موفّق بدارد، و درود بر شایستۀ آن)


نامه 68- نامه به سلمان فارسی در مورد روش برخورد با دنیا

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی سلمان الفارسی رحمه الله قبل أیام خلافته

68 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بسلمان فارسیّ خدایش رحمت فرماید (سلمان «قدس اللّه روحه» از بزرگان مسلمانان و از خواصّ اصحاب رسول خدا «صلّی اللّه علیه و آله» و از شیعیان امیر المؤمنین «علیه السّلام» است، چنانکه در روز سقیفه «بنا بر نقل ابن ابی الحدید از قول محدّثین» به زبان پارسی به مسلمانان گفت: کردید و نکردید یعنی خودتان خلیفه انتخاب نمودید و از خلیفه‌ای که پیغمبر اکرم تعیین فرموده است چشم پوشیدید، کنایه از اینکه بظاهر مسلمان می‌نمایید ولی در باطن مسلمان نیستید، و نویسندگان در نام پیش از اسلام او اختلاف دارند روز به ابن خشنودان و بهبود ابن بدخشان از فرزندان منوچهر پادشاه و غیر از این دو نام نیز گفته‌اند، حضرت رسول او را سلمان نامید، و به سلمان الخیر و سلمان المحمّدیّ ملقّب گردید، و چون از او می‌پرسیدند تو کیستی‌؟ می‌گفت: من سلمان ابن الاسلام و از بنی آدم هستم، و کنیه‌اش ابو عبد اللّه و أبو البیّنات و ابو المرشد بود، و اصلش از شیراز یا رامهرمز یا شوشتر یا از قریه و دهی از اصبهان که آنرا جیّ می‌گفتند بوده، و امام علیه السّلام این نامه را) پیش از رسیدن خود بخلافت (ظاهریّه نوشته، و در آن او را از فریب دنیا بر حذر داشته است)

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّمَا مَثَلُ اَلدُّنیَا مَثَلُ اَلحَیَّةِ لَیِّنٌ مَسُّهَا قَاتِلٌ سَمُّهَا فَأَعرِض عَمَّا یُعجِبُکَ فِیهَا لِقِلَّةِ مَا یَصحَبُکَ مِنهَا وَ ضَع عَنکَ هُمُومَهَا لِمَا أَیقَنتَ بِهِ مِن فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالاَتِهَا

(1) پس از ستایش خدای تعالی و درود بر پیغمبر اکرم، داستان دنیا مانند مار است که مالش آن نرم و زهرش کشنده است، بنا بر این دوری کن از آنچه (کالایی که) ترا در دنیا شاد می‌گرداند برای آنکه از کالای آن اندکی (بس کفنی) با تو همراه می‌ماند (به گور می‌بری) و اندوههای آنرا از خود دور ساز برای آنکه به جدائی از آن و تغییر احوالش باور داری (میدانی که بالأخره از آن جدا می‌مانی و هر دم روش آن بخلاف هنگام دیگر است، پس بآن دل مبند و برای زندگانی چند روزه افسردگی بخود راه مده)

وَ کُن آنَسَ مَا تَکُونُ بِهَا أَحذَرَ مَا تَکُونُ مِنهَا فَإِنَّ صَاحِبَهَا کُلَّمَا اِطمَأَنَّ فِیهَا إِلَی سُرُورٍ أَشخَصَتهُ عَنهُ إِلَی مَحذُورٍ أَو إِلَی إِینَاسٍ أَزَالَتهُ عَنهُ إِلَی إِیحَاشٍ وَ اَلسَّلاَمُ

(2) و هر وقت انس و خوی تو بدنیا بیشتر است از آن هراسانتر باش، زیرا دنیا دار هرگاه در آن دلبسته شاد شد دنیا او را از آن حال بسختی می‌کشاند، یا هرگاه به انس و خو گرفتن مطمئنّ گردید او را از آن حال بترس و هراس گرفتار میکند (پس خردمند نباید از دوستی چنین دشمنی فریب خورد، بلکه باید هنگامیکه دوست می‌نماید بیشتر از آن دوری کرد) و درود بر شایستۀ آن


نامه 69- نامه به حارث همدانی در بیان مکارم اخلاق

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی الحارث الهمدانی وَ تَمَسَّک بِحَبلِ اَلقُرآنِ وَ اِستَنصِحهُ وَ أَحِلَّ حَلاَلَهُ وَ حَرِّم حَرَامَهُ وَ صَدِّق بِمَا سَلَفَ مِنَ اَلحَقِّ وَ اِعتَبِر بِمَا مَضَی مِنَ اَلدُّنیَا مَا بَقِیَ مِنهَا فَإِنَّ بَعضَهَا یُشبِهُ بَعضاً وَ آخِرَهَا لاَحِقٌ بِأَوَّلِهَا وَ کُلُّهَا حَائِلٌ مُفَارِقٌ

69 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به حارث همدانیّ‌ (یکی از اصحاب امیر المؤمنین - علیه السّلام - و ظاهرا از پیروان آن بزرگوار بوده، و همدان نام قبیله‌ای بوده در یمن، و این نامۀ درازی است که قسمتی از آنرا سیّد شریف رضیّ «علیه الرّحمة» در اینجا بیان فرموده، و مدار آن بر تعلیم مکارم اخلاق یعنی خوهای نیکو و محاسن آداب یعنی روشهای پسندیده است): (1) و به ریسمان قرآن چنگ زن (طبق احکام و دستور آن رفتار کن) و آنرا پند دهندۀ خویش قرار ده، و حلالش را حلال و حرامش را حرام بدان (تا سعادت و نیکبختی دنیا و آخرت را نصیب و بهرۀ تو گرداند) و حقّی را که پیش از این بوده باور بدار (پیغمبران پیش از پیغمبر اکرم و آنچه از جانب خدای تعالی برای امّتهای خود آورده‌اند را تصدیق نما) و به گذشتۀ دنیا عبرت و پند گیر برای ماندۀ آن (ماندۀ آنرا به گذشته قیاس کن و بدان که مانده همچون گذشته با هزاران درد و اندوه خواهد گذشت) زیرا بعض آن مانند بعض دیگر و آخرش به اوّلش پیوسته و همۀ آن نابود شونده و از دست رونده است (دنیا همواره چنین بوده و هست و در نتیجه همۀ آن از بین خواهد رفت، پس دلبستگی به چنین جائی بی‌خردی است)

وَ عَظِّمِ اِسمَ اَللَّهِ أَن تَذکُرَهُ إِلاَّ عَلَی حَقٍّ وَ أَکثِر ذِکرَ اَلمَوتِ وَ مَا بَعدَ اَلمَوتِ وَ لاَ تَتَمَنَّ اَلمَوتَ إِلاَّ بِشَرطٍ وَثِیقٍ وَ اِحذَر کُلَّ عَمَلٍ یَرضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفسِهِ وَ یَکرَهُ لِعَامَّةِ اَلمُسلِمِینَ وَ اِحذَر کُلَّ عَمَلٍ یُعمَلُ بِهِ فِی اَلسِّرِّ وَ یُستَحَی مِنهُ فِی اَلعَلاَنِیَةِ

(2) و نام خدا را بزرگ شمار در اینکه بآن سوگند یاد کنی مگر بر امر حقّ و راست و بجا (یا جائیکه صلاحیّت داشته باشد، پس زنهار به دروغ یا برای امر بی‌اهمیّت بنام او سوگند یاد کنی) و مرگ و حالات پس از مرگ را بسیار یاد آور (که بزرگترین واعظ و پند دهنده است برای تو) و آنرا آرزو مکن مگر بشرط محکم و استوار (آرزوی مرگ هنگامی بجا است که بر اثر اطاعت و بندگی و دارا بودن توشۀ سفر آخرت یقین داشته باشی کار تو پس از مرگ از این زندگانی بهتر است، و گر نه این آرزوی مردم سست دین و بی‌خرد است که کار آخرت نساخته مرگ آرزو می‌نمایند) و دوری کن از هر کاری که کننده آنرا برای خود شایسته داند و برای دیگر مسلمانان نپسندد (آنچه بخود نمی‌پسندی بدیگری روا مدار و آنچه برای خویش شایسته دانی برای مردم ناروا مپندار) و بپرهیز از هر کاری که در نهان انجام گیرد و در آشکار شرمندگی آورد (زنهار از اینکه در پنهان کار زشت و گناهی نمائی که چون مردم آگاه شوند شرمنده گردی)

وَ اِحذَر کُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنهُ صَاحِبُهُ أَنکَرَهُ أَو اِعتَذَرَ مِنهُ وَ لاَ تَجعَل عِرضَکَ غَرَضاً لِنِبَالِ اَلقَولِ وَ لاَ تُحَدِّثِ اَلنَّاسَ بِکُلِّ مَا سَمِعتَ بِهِ فَکَفَی بِذَلِکَ کَذِباً وَ لاَ تَرُدَّ عَلَی اَلنَّاسِ کُلَّ مَا حَدَّثُوکَ بِهِ فَکَفَی بِذَلِکَ جَهلاً

(3) و بر حذر باش از هر کاری که هرگاه از کنندۀ آن بپرسند (چرا چنین کردی) آنرا انکار کند یا از آن عذر بخواهد (هیچ گاه در بارۀ کسی سخن چینی مکن یا دروغی مبند) و ناموس خود و آنچه جای ستودن و نکوهش از تو است نشانۀ تیرهای گفتار قرار مده (آنرا از زبان ژاژگویان و عیب جویان محفوظ گردان) و هر چه شنیدی بمردم مگو که این دلیل بر دروغگویی است (زیرا بسا آنچه شنیده‌ای در واقع دروغ بوده، پس چون بی تأمّل و اندیشه آنرا بگوئی بآن ماند که تو دروغ گفته‌ای یا دروغ نقل کرده‌ای اگر بگوئی چنین شنیدم) و آنچه مردم بتو بگویند ردّ مکن و دروغ مپندار که این هم دلیل بر نادانی است (زیرا بسا آنرا که بتو گفتند در واقع راست و درست می‌باشد، پس انکار آن نادانی بحقّ است)

وَ اِکظِمِ اَلغَیظَ وَ تَجَاوَز عِندَ اَلمَقدُرَةِ وَ اُحلُم عِندَ اَلغَضَبِ وَ اِصفَح مَعَ اَلدَّولَةِ تَکُن لَکَ اَلعَاقِبَةُ وَ اِستَصلِح کُلَّ نِعمَةٍ أَنعَمَهَا اَللَّهُ عَلَیکَ

(4) و خشم را فرو به نشان و هنگام توانائی (از کیفر) بگذر، و هنگام تند خوئی بردبار باش، و با وجود تسلّط داشتن (از انتقام) دوری کن تا برایت پاداش نیکو باشد (در روز رستخیز خدا از تو انتقام نکشیده مرحمتش را نصیب و بهره‌ات گرداند) و هر نعمتی را که خدا بتو عطا فرموده سپاس آنرا بجا آور

وَ لاَ تُضَیِّعَنَّ نِعمَةً مِن نِعَمِ اَللَّهِ عِندَکَ وَ لیُرَ عَلَیکَ أَثَرُ مَا أَنعَمَ اَللَّهُ بِهِ عَلَیکَ وَ اِعلَم أَنَّ أَفضَلَ اَلمُؤمِنِینَ أَفضَلُهُم تَقدِمَةً مِن نَفسِهِ وَ أَهلِهِ وَ مَالِهِ وَ أَنَّکَ مَا تُقَدِّم مِن خَیرٍ یَبقَ لَکَ ذُخرُهُ وَ مَا تُؤَخِّرهُ یَکُن لِغَیرِکَ خَیرُهُ وَ اِحذَر صَحَابَةَ مَن یَفِیلُ رَأیُهُ وَ یُنکَرُ عَمَلُهُ فَإِنَّ اَلصَّاحِبَ مُعتَبَرٌ بِصَاحِبِهِ

و هیچیک از نعمتهای خدا را که بتو بخشیده تباه مساز، و باید نشانۀ آنچه را که خدا بتو عطا فرموده دیده شود (مثلا دانشت را به نادانان بیاموزی، و جامۀ نیکویت را بپوشی، و از مال و دارائیت به مستمندان ببخشی، و در خانۀ فراخت مؤمنین را به میهمانی بخواهی، و همچنین از هر نعمتی که خدا بتو داده نشانه‌ای بمردم بنمائی). (5) و بدان نیکوترین مؤمنین بهترین ایشان است از جهت بخشش نمودن از خود و بستگان و دارائیش (کسیکه خود اطاعت و بندگی کند، و بستگانش را براه راست راهنماید، و از دارائیش به درویشان و مستمندان بدهد) و بدان نیکوئی (انفاق و بخشش در راه خدا) را که تو از پیش می‌فرستی برای تو اندوخته می‌ماند (روز رستخیز پاداش آنرا می‌یابی) و آنچه را که بجا می‌گذاری نیکوئی آن برای دیگری است (سودش را وارث می‌برد) و بپرهیز از معاشرت و یار شدن با کسیکه دارای رأی و اندیشۀ سست و کردار ناپسند است، زیرا شخص با یارش همخو میشود (پس او را بیارش مانند می‌نمایند)

وَ اُسکُنِ اَلأَمصَارَ اَلعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ اَلمُسلِمِینَ وَ اِحذَر مَنَازِلَ اَلغَفلَةِ وَ اَلجَفَاءِ وَ قِلَّةِ اَلأَعوَانِ عَلَی طَاعَةِ اَللَّهِ وَ اُقصُر رَأیَکَ عَلَی مَا یَعنِیکَ وَ إِیَّاکَ وَ مَقَاعِدَ اَلأَسوَاقِ فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ اَلشَّیطَانِ وَ مَعَارِیضُ اَلفِتَنِ وَ أَکثِر أَن تَنظُرَ إِلَی مَن فُضِّلتَ عَلَیهِ فَإِنَّ ذَلِکَ مِن أَبوَابِ اَلشُّکرِ

(6) و در شهرهای بزرگ ساکن شو، زیرا مسلمانان در آنها گرد هم هستند (که از ایشان می‌توان علوم و معارف و راه سعادت و نیکبختی آموخت) و بپرهیز از جاهایی که سبب غفلت و فراموشی (از یاد خدا) و ستم نمودن (به نیکان) و کمی همراهان بر طاعت و بندگی خدا است (مانند بلاد کفر و ده‌ها) و اندیشه‌ات را بآنچه بکارت آید وادار (در کارهای بیهوده صرف مکن) و بپرهیز از نشستن سر گذر بازارها زیرا آنجا جاهای شیطان و پیشآمد فتنه و تباهکاری است (غالبا مردم در این جاها به امور دنیا و کارهای خلاف دین مشغولند، پس تا می‌توان باید از آن دور شد) و در بارۀ کسیکه (زیر دست است و) تو بر او افزونی داری (خداوند ترا برتر از او گردانیده) بسیار بیندیش، زیرا اندیشۀ تو در بارۀ او از جملۀ راههای سپاسگزاری است (با این اندیشه چنان است که شکر و سپاس نعمت‌هایی که خدا بتو عطا فرموده بجا آورده‌ای)

وَ لاَ تُسَافِر فِی یَومِ جُمُعَةٍ حَتَّی تَشهَدَ اَلصَّلاَةَ إِلاَّ فَاصِلاً فِی سَبِیلِ اَللَّهِ أَو فِی أَمرٍ تُعذَرُ بِهِ وَ أَطِعِ اَللَّهَ فِی جُمَلِ أُمُورِکَ فَإِنَّ طَاعَةَ اَللَّهِ فَاضِلَةٌ عَلَی مَا سِوَاهَا وَ خَادِع نَفسَکَ فِی اَلعِبَادَةِ وَ اُرفُق بِهَا وَ لاَ تَقهَرهَا وَ خُذ عَفوَهَا وَ نَشَاطَهَا إِلاَّ مَا کَانَ مَکتُوباً عَلَیکَ مِنَ اَلفَرِیضَةِ فَإِنَّهُ لاَ بُدَّ مِن قَضَائِهَا وَ تَعَاهُدِهَا عِندَ مَحَلِّهَا

(7) و در روز جمعه سفر مکن تا اینکه به نماز حاضر شوی مگر آنکه در راه خدا بروی (برای جهاد با دشمنان دین) یا در کاری که عذر داشته باشی (که نتوانی تا هنگام نماز بمانی) و در همۀ کارت خدا را اطاعت و پیروی کن (بدستور او رفتار نما) زیرا اطاعت خدا بر هر چیز افزونی دارد (چون سعادت و نیکبختی از آن بدست می‌آید) و در عبادت و بندگی نفس خود را بفریب (او را گول زده بوسیلۀ ترساندن از کیفر و خوشنود ساختن به پاداش از شهوات جلوگیری و بطاعات وادار) و با او مداراة نما (بسیار در ریاضت و رنجش میفکن) و او را مغلوب نساز (تکلیف سخت باو مکن) و هنگام گذشت و شادیش آنرا دریاب (در فراغت و خرّمیش او را بطاعت و بندگی وادار) مگر آنچه بر تو واجب است (مانند نمازهای شبانه روزی) که از بجا آوردن و مراعات نمودن آن در وقتش چاره‌ای نیست (ناچار باید بجا آورد چه در خرّمی و چه در افسردگی)

وَ إِیَّاکَ أَن یَنزِلَ بِکَ اَلمَوتُ وَ أَنتَ آبِقٌ مِن رَبِّکَ فِی طَلَبِ اَلدُّنیَا وَ إِیَّاکَ وَ مُصَاحَبَةَ اَلفُسَّاقِ فَإِنَّ اَلشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلحَقٌ وَ وَقِّرِ اَللَّهَ وَ أَحبِب أَحِبَّاءَهُ وَ اِحذَرِ اَلغَضَبَ فَإِنَّهُ جُندٌ عَظِیمٌ مِن جُنُودِ إِبلِیسَ وَ اَلسَّلاَمُ

(8) و بپرهیز که مرگ بتو برسد و تو از (اطاعت) پروردگارت برای بدست آوردن دنیا گریزان باشی، و بر حذر باش از همراه شدن با بدکاران زیرا بد به بدی پیوندد، و خدا را تعظیم کن و بزرگ دان، و دوستانش را دوست بدار، و از خشم بپرهیز که آن لشگر بزرگ است از لشگرهای شیطان (که با آن ترا به بدبختی می‌کشاند) و درود بر شایستۀ آن


نامه 70- نامه به سهل بن حنیف در بیان علل پیوستن بعضی از مردم مدینه به معاویه

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی سهل ابن حنیف الأنصاری و هو عامله علی المدینة فی معنی قوم من أهلها لحقوا بمعاویة

70 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بسهل ابن حنیف انصاریّ‌ که (در شرح نامۀ چهل و پنجم نیکی او را یاد نمودیم، و او) از جانب آن بزرگوار بر مدینه حکمفرما بود در بارۀ گروهی از اهل آن سامان که به معاویه ملحق شده بودند (که این پیشآمد را بی‌اهمیّت پنداشته افسرده نشود)

أَمَّا بَعدُ فَقَد بَلَغَنِی أَنَّ رِجَالاً مِمَّن قِبَلَکَ یَتَسَلَّلُونَ إِلَی مُعَاوِیَةَ فَلاَ تَأسَف عَلَی مَا یَفُوتُکَ مِن عَدَدِهِم وَ یَذهَبُ عَنکَ مِن مَدَدِهِم فَکَفَی لَهُم غَیّاً وَ لَکَ مِنهُم شَافِیاً فِرَارُهُم مِنَ اَلهُدَی وَ اَلحَقِّ وَ إِیضَاعُهُم إِلَی اَلعَمَی وَ اَلجَهلِ

(1) پس از حمد خدای تعالی و درود بر پیغمبر اکرم، بمن خبر رسید مردمی که نزد تو هستند در پنهانی به معاویه می‌پیوندند، پس با از دست رفتن ایشان و کاستن کمک آنها از تو (کم شدن لشگر و رعیّتت) افسردگی بخود راه مده، بس است برای (کیفر) ایشان (بیماری) گمراهی و برای تو از آنها شفا دهنده (که از رنج آنان رهائی یافتی، چون وجود گمراهان خود بیماری سختی می‌باشد در بنیه جمعیّت که بسا زیان آن سرایت کرده جمعیّت را از هم می‌پاشد، پس گریز آنها در بهبودی جمعیّت از آن بیماری مؤثّر است، و اینکه نسبت بهبودی را بحاکم داده برای آنست که رئیس جمعیّت مانند همۀ جمعیّت است) گریز ایشان از هدایت و رستگاری است، و شتافتنشان به گمراهی و نادانی

وَ إِنَّمَا هُم أَهلُ دُنیَا مُقبِلُونَ عَلَیهَا وَ مُهطِعُونَ إِلَیهَا قَد عَرَفُوا اَلعَدلَ وَ رَأَوهُ وَ سَمِعُوهُ وَ وَعَوهُ وَ عَلِمُوا أَنَّ اَلنَّاسَ عِندَنَا فِی اَلحَقِّ أُسوَةٌ فَهَرَبُوا إِلَی اَلأَثَرَةِ فَبُعداً لَهُم وَ سُحقاً

(2) و آنان دوستداران دنیا هستند که بآن با شتاب رو آورده‌اند، و عدل و درستی را (از روش ما) شناخته دیدند و شنیدند و در گوش دارند، و دانستند مردمی که نزد ما هستند در حقّ برابرند، پس (بین آنها چیزی تقسیم نمی‌کنیم مگر بالسّویّه) گریختند تا اینکه سودی را بخود اختصاص داده دیگران را بی‌بهره نمایند، خدا آنها را از رحمتش دور گرداند!!

إِنَّهُم وَ اَللَّهِ لَم یَفِرُّوا مِن جَورٍ وَ لَم یَلحَقُوا بِعَدلٍ وَ إِنَّا لَنَطمَعُ فِی هَذَا اَلأَمرِ أَن یُذَلِّلَ اَللَّهُ لَنَا صَعبَهُ وَ یُسَهِّلَ لَنَا حَزنَهُ إِن شَاءَ اَللَّهُ وَ اَلسَّلاَمُ عَلَیکَ

(3) سوگند بخدا ایشان از جور و ستم نگریختند و بعدل و داد نپیوستند، و ما امیدواریم در این امر خلافت که خدا دشواری آنرا برای ما آسان و ناهمواریش هموار سازد، اگر بخواهد، و درود بر تو باد


نامه 71- نامه به منذر بن جارود در سرزنش خیانت اقتصادی

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی المنذر ابن الجارود العبدی و قد کان استعمله علی بعض النواحی فخان الأمانة فی بعض ما ولاه من أعماله

71 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به منذر ابن جارود عبدیّ‌ (از قبیلۀ عبد القیس) که او را بر بعضی از شهرها (فارس) حکمرانی داده و او با آن بزرگوار در بعضی از کارهایی که او را بر آن گماشته بود خیانت کرد (چهار هزار درهم از مال خراج ربود، امام علیه السّلام او را در این نامه نکوهش نموده و نزد خود طلبیده، و پدرش جارود را «که با قبیلۀ خود عبد القیس خدمت پیغمبر اکرم آمده و اسلام آورد» ستوده، خلاصه رجال نویسان منذر را ضعیف دانسته و به روایاتش اطمینان ندارند)

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ صَلاَحَ أَبِیکَ غَرَّنِی مِنکَ وَ ظَنَنتُ أَنَّکَ تَتَّبِعُ هَدیَهُ وَ تَسلُکُ سَبِیلَهُ فَإِذَا أَنتَ فِیمَا رُقِیَ إِلَیَّ عَنکَ لاَ تَدَعُ لِهَوَاکَ اِنقِیَاداً وَ لاَ تُبقِی لِآخِرَتِکَ عَتَاداً تَعمُرُ دُنیَاکَ بِخَرَابِ آخِرَتِکَ وَ تَصِلُ عَشِیرَتَکَ بِقَطِیعَةِ دِینِکَ

(1) پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، نیکی پدرت مرا فریب داد و گمان کردم از روش او پیروی میکنی و براه او می‌روی پس ناگاه بمن خبر رسید که خیانت کرده‌ای، و برای هوای نفس خود فرمانبری را رها نمی‌کنی، و برای آخرتت توشه‌ای نمی‌گذاری، دنیای خویش را با ویرانی آخرتت آباد می‌سازی، و با بریدن از دینت به خویشانت می‌پیوندی (شاید این جمله خبر از آینده باشد، مرحوم علاّمۀ مجلسیّ در مجلّد دهم کتاب بحار الأنوار از سیّد ابن طاوس «علیه الرّحمة» نقل میکند که امام حسین - علیه السّلام - نامه‌ای نوشته و با غلام خود که نامش سلیمان و کنیه‌اش ابا زرین بود بسوی گروهی از بزرگان بصره فرستاد و ایشان را بکمک و پیروی خواست که از آنها یزید ابن مسعود نهشلیّ و منذر ابن جارود عبدیّ بودند تا آنکه می‌فرماید: و امّا منذر ابن جارود نامه و پیغام آور را نزد عبید اللّه ابن زیاد آورد، زیرا ترسید که نامه خدعه و مکری از عبید اللّه باشد، و بحریّه دختر منذر ابن جارود همسر عبید اللّه ابن زیاد بود، پس عبید اللّه پیغام آور را بدار کشید و بعد از آن بمنبر رفت و خطبه خواند و مردم بصره را تهدید نمود که راه مخالفت نه پیمایند)

وَ لَئِن کَانَ مَا بَلَغَنِی عَنکَ حَقّاً لَجَمَلُ أَهلِکَ وَ شِسعُ نَعلِکَ خَیرٌ مِنکَ وَ مَن کَانَ بِصِفَتِکَ فَلَیسَ بِأَهلٍ أَن یُسَدَّ بِهِ ثَغرٌ أَو یُنفَذَ بِهِ أَمرٌ أَو یُعلَی لَهُ قَدرٌ أَو یُشرَکَ فِی أَمَانَةٍ أَو یُؤمَنَ عَلَی خِیَانَةٍ فَأَقبِل إِلَیَّ حِینَ یَصِلُ إِلَیکَ کِتَابِی هَذَا إِن شَاءَ اَللَّهُ

(2) و اگر آنچه (خیانت) که از تو بمن خبر رسیده راست باشد (جمل أهلک و شسع نعلک خیر منک یعنی) شتر اهل تو و دوال کفشت (جائیکه انگشت بزرگ پا در کفشهای عربیّ قرار می‌گیرد) از تو بهتر است (این جمله مثلی است اشاره باینکه سود حیوان و جماد از تو بیشتر است) و کسیکه مانند تو باشد شایسته نیست بوسیلۀ او رخنه‌ای بسته شود، یا امری انجام گیرد، یا مقام او را بالا برند، یا در امانت شریکش کنند، یا برای جلوگیری از خیانت و نادرستی بگمارندش (سزاوار نیست حفظ مرز یا حکومت شهر یا ریاست کاری را بتو گزارند) پس هنگامیکه این نامه‌ام بتو می‌رسد نزد من بیا اگر خدا خواست (چون آمد امام علیه السّلام او را زندانی نمود، و صعصعة ابن صوحان که از نیکان اصحاب امیر المؤمنین و از بزرگان قبیلۀ عبد القیس بود در بارۀ او شفاعت کرده رهائیش داد)

و المنذر هذا هو الذی قال فیه أمیر المؤمنین علیه‌السلام إنه لنظار فی عطفیه مختال فی بردیه تفال فی شراکیه

(سیّد رضیّ فرماید:) و این منذر کسی است که امیر المؤمنین علیه السّلام در بارۀ او فرمود: (3) او بدو جانب خود بسیار می‌نگرد، و در دو برد (جامۀ یمنی پربهای) خویش می‌خرامد، و بسیار گرد و خاک از روی کفشهایش پاک میکند (مرد متکبّر و گردنکشی است که بخود و لباسش می‌نازد و به آرایش می‌پردازد)


نامه 72- نامه به عبد الله بن عباس در بیان جایگاه مقدرات الهی

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی عبد الله ابن العباس رحمه الله أَمَّا بَعدُ فَإِنَّکَ لَستَ بِسَابِقٍ أَجَلَکَ وَ لاَ مَرزُوقٍ مَا لَیسَ لَکَ

72 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است بعبد اللّه ابن عبّاس، خدایش بیامرزد (که در آن باو پند و اندرز می‌دهد): (1) پس از ستایش خدای تعالی و درود بر حضرت مصطفی، تو بر مرگ خود پیشی نمی‌گیری، و آنچه بتو نمی‌رسد روزی نگشته (اختیار مرگت دست تو نیست، و آنچه نباید بتو برسد نمی‌توان بدست آوری)

وَ اِعلَم بِأَنَّ اَلدَّهرَ یَومَانِ یَومٌ لَکَ وَ یَومٌ عَلَیکَ وَ أَنَّ اَلدُّنیَا دَارُ دُوَلٍ فَمَا کَانَ مِنهَا لَکَ أَتَاکَ عَلَی ضَعفِکَ وَ مَا کَانَ مِنهَا عَلَیکَ لَم تَدفَعهُ بِقُوَّتِکَ

(2) و بدان روزگار دو روز است: روزی به سود و روزی به زیان تو است، و دنیا سرای گردش خویشهایی است که دست بدست می‌گردد (هر کس نوبتی دارد) پس آنچه از دنیا به سود تو است بتو می‌رسد هر چند ناتوان باشی (دیگران جلو آنرا بگیرند) و آنچه از آن به زیان تو است (هر چند توانا باشی) بزور و توانائیت نمی‌توانی از آن جلوگیری (چنانکه در قرآن کریم س 10 ی 107 می‌فرماید: «وَ إِن یَمسَسکَ اَللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِن یُرِدکَ بِخَیرٍ فَلاٰ رَادَّ لِفَضلِهِ یُصِیبُ بِهِ مَن یَشٰاءُ مِن عِبٰادِهِ وَ هُوَ اَلغَفُورُ اَلرَّحِیمُ‌» یعنی و اگر خدا زیانی رساند جز او کسی آنرا جلو نمی‌گیرد، و اگر برای تو خیر و نیکوئی خواهد فضل و بخشش او را کسی مانع نمی‌تواند شد، می‌رساند آنرا به هر یک از بندگانش که بخواهد و او آمرزندۀ مهربان است )


نامه 73- نامه به معاویه در افشای سیمای دروغین او

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی معاویة أَمَّا بَعدُ فَإِنِّی عَلَی اَلتَّرَدُّدِ فِی جَوَابِکَ وَ اَلاِستِمَاعِ إِلَی کِتَابِکَ لَمُوَهِّنٌ رَأیِی وَ مُخطِئٌ فِرَاسَتِی وَ إِنَّکَ إِذ تُحَاوِلُنِی اَلأُمُورَ وَ تُرَاجِعُنِی اَلسُّطُورَ کَالمُستَثقَلِ اَلنَّائِمِ تَکذِبُهُ أَحلاَمُهُ وَ اَلمُتَحَیِّرِ اَلقَائِمِ یَبهَظُهُ مَقَامُهُ لاَ یَدرِی أَ لَهُ مَا یَأتِی أَم عَلَیهِ وَ لَستَ بِهِ غَیرَ أَنَّهُ بِکَ شَبِیهٌ

73 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به معاویه (که برای نادرستی نامه‌اش او را سرزنش و تهدید نموده است): (1) پس از ستایش خدای تعالی و درود بر حضرت خاتم الأنبیاء، من با پی در پی پاسخ گفتن بتو و گوش دادن به نامه‌ات رأی و اندیشه‌ام را (در اینکه تو نادان و گمراهی و هرگز پند و اندرز بتو سودی نخواهد بخشید و از فتنه و تباهکاری دست نخواهی کشید) سست می‌گردانم، و فراست و زیرکی (یقین و باور) خود را به خطا و اشتباه می‌اندازم (در صورتیکه پاسخ مانند تو باید سکوت باشد، پس پاسخ دادن من از جهت مماشات و اتمام حجّت است و بس) و تو هنگامیکه به حیله و زرنگی چیزهائی از من می‌طلبی، و نامه‌هایی برای جواب گرفتن بمن می‌فرستی بشخص سنگین به خواب رفته‌ای می‌مانی که خوابهای دروغ و پریشان می‌بیند، و بشخص سرگردان ایستاده‌ای می‌مانی که ایستادنش او را وامانده و بیچاره کرده (نه راه رفتن داند و نه توانائی ایستادن دارد) نمی‌داند آنچه پیش آید به سود او است یا به زیانش می‌باشد، و تو مانند او نیستی بلکه او بتو می‌ماند (حال تو بدتر از آنست که بدیگری شباهت داشته باشی، زیرا در بدبختی و بیچارگی یگانه هستی، تو بخود می‌مانی و بس)

وَ أُقسِمُ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَو لاَ بَعضُ اَلاِستِبقَاءِ لَوَصَلَت إِلَیکَ مِنِّی قَوَارِعُ تَقرَعُ اَلعَظمَ وَ تَهلِسُ اَللَّحمَ

(2) و سوگند بخدا اگر نمی‌خواستم باقی بمانی (بجهت مصلحتی که باید طبق آن رفتار نمایم، و اگر ارادۀ تباه ساختنت را داشتم) از جانب من بتو می‌رسید کوبنده‌ها (سختیهای جنگ و زد و خورد) که استخوان را بشکند و گوشت را آب کند (ترا از بین ببرد)

وَ اِعلَم أَنَّ اَلشَّیطَانَ قَد ثَبَّطَکَ عَن أَن تُرَاجِعَ أَحسَنَ أُمُورِکَ وَ تَأذَنَ لِمَقَالِ نَصِیحِکَ وَ اَلسَّلاَمُ لِأَهلِهِ

(3) و بدان که ترا شیطان باز داشته از اینکه به کارهای نیکویت باز گردی و به گفتار پند دهنده‌ات گوش دهی (بامام زمان خویش بگروی و دستورش را اجرا نمائی) و درود بر شایستۀ آن


نامه 74- پیمان نامه میان قبایل ربیعه و یمن

[↑ بالا] و من حلف له علیه‌السلام کتبه بین ربیعة و الیمن و نقل من خط هشام ابن الکلبی

74 - از عهد نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است که آنرا برای قبیلۀ ربیعه و اهل یمن نوشته ، و (در آن آنان را به پیروی از قرآن کریم و اتّحاد و یگانگی هم پیمان قرار داده، و) از خطّ (ابو المنذر) هشام ابن (سائب) کلبیّ (از اهل کوفه و از بزرگان علمای امامیّه دارای تفسیر و تألیفات بسیار و آشنای به انساب و سرگذشتهای عرب بوده و در سال دویست و شش هجریّ بدرود زندگانی گفته) نقل شده است

هَذَا مَا اِجتَمَعَ عَلَیهِ أَهلُ اَلیَمَنِ حَاضِرُهَا وَ بَادِیهَا وَ رَبِیعَةُ حَاضِرُهَا وَ بَادِیهَا أَنَّهُم عَلَی کِتَابِ اَللَّهِ یَدعُونَ إِلَیهِ وَ یَأمُرُونَ بِهِ وَ یُجِیبُونَ مَن دَعَا إِلَیهِ وَ أَمَرَ بِهِ لاَ یَشتَرُونَ بِهِ ثَمَناً وَ لاَ یَرضَونَ بِهِ بَدَلاً وَ أَنَّهُم یَدٌ وَاحِدَةٌ عَلَی مَن خَالَفَ ذَلِکَ وَ تَرَکَهُ أَنصَارٌ بَعضُهُم لِبَعضٍ

(1) این پیمانی است که گرد آمده‌اند بر آن اهل یمن ساکن و بیابان گرد آن و قبیلۀ ربیعه ساکن و بیابان گردشان بر (پیروی از) کتاب خدا که بسوی آن دعوت کنند، و طبق آن امر نمایند، و (گفتار) کسیرا که بسوی آن دعوت کرده و امر میکند بپذیرند، در برابر آن بهایی نستانند، و بعوض کردن آن راضی نشوند (بر این پیمان پایدار باشند و فریب نخورده بر اثر بدست آوردن کالای دنیا از قرآن دست برندارند) و اینکه ایشان برای جلوگیری از مخالف و بی‌اعتنا یک دست (یگانه) بوده با هم یار باشند

دَعوَتُهُم وَاحِدَةٌ لاَ یَنقُضُونَ عَهدَهُم لِمَعتَبَةِ عَاتِبٍ وَ لاَ لِغَضَبِ غَاضِبٍ وَ لاَ لاِستِذلاَلِ قَومٍ قَوماً وَ لاَ لِمَسَبَّةِ قَومٍ قَوماً عَلَی ذَلِکَ شَاهِدُهُم وَ غَائِبُهُم وَ سَفِیهُهُم وَ عَالِمُهُم وَ حَلِیمُهُم وَ جَاهِلُهُم

(2) دعوتشان (گفتارشان) یکی باشد، و بجهت سرزنش، سرزنش کننده و خشم، خشم گیرنده و خوار ساختن و دشنام دادن گروهی گروه دیگر را پیمانشان را نشکنند (اگر بعضی از نادانان این دو قبیله یا دیگری ایشان را خوار ساخت و بی‌آبروئی بار آورد یا دشنام داد نباید آنرا سبب نقض عهد و پیمان شکنی قرار دهند) بر این عهد نامه حاضر و غائب و کم خرد و دانا و بردبار و نادانشان پایدارند

ثُمَّ إِنَّ عَلَیهِم بِذَلِکَ عَهدَ اَللَّهِ وَ مِیثَاقَهُ إِنَّ عَهدَ اَللَّهِ کَانَ مَسئُولاً وَ کَتَبَ عَلِیُّ اِبنُ أَبِی طَالِبٍ

(3) پس باین عهد نامه پیمان خدا بر ایشان بر قرار گشت که (بر آن پایدار باشند، زیرا) از پیمان خدا سؤال و باز پرسی میشود، و (این عهد نامه را) علیّ ابن ابی طالب نوشت (در بعض نسخ نهج البلاغه علیّ ابن ابو طالب دیده شده و گفته‌اند: امام علیه السّلام در مانند آن هم «قرآنهایی که بخطّ آن حضرت مشهور و در کتاب خانه‌های بزرگ موجود است» بواو نوشته با اینکه مضاف الیه می‌باشد، برای آنکه مرکّب اضافیّ چون علم شود حکم یک لفظ را دارد، پس اعراب در وسط آن در نیاید و تغییر داده نشود)


نامه 75- نامه به معاویه در اتمام حجت با او

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام إلی معاویة من المدینة فی أول ما بویع له بالخلافة ذکره الواقدی فی کتاب الجمل

75 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است از مدینه به معاویه در ابتدائی که مردم با آن بزرگوار بیعت کردند (حضرت او و یارانش را به بیعت نمودن خود امر می‌فرماید) و این نامه را (ابو عبد اللّه محمّد ابن عمر) واقدیّ (که از علمای بزرگ و شیعی مذهب و از اهل مدینه منوّره بوده و در بغداد به سال دویست و هفت هجریّ از دنیا رحلت نموده، و واقد نام جدّش می‌باشد) در کتاب جمل بیان کرده است

مِن عَبدِ اَللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ اَلمُؤمِنِینَ إِلَی مُعَاوِیَةَ اِبنِ أَبِی سُفیَانَ أَمَّا بَعدُ فَقَد عَلِمتَ إِعذَارِی فِیکُم وَ إِعرَاضِی عَنکُم حَتَّی کَانَ مَا لاَ بُدَّ مِنهُ وَ لاَ دَفعَ لَهُ وَ اَلحَدِیثُ طَوِیلٌ وَ اَلکَلاَمُ کَثِیرٌ وَ قَد أَدبَرَ مَا أَدبَرَ وَ أَقبَلَ مَا أَقبَلَ

(1) از بندۀ خدا علیّ امیر المؤمنین بمعاویة ابن ابی سفیان پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، بعذر من در (بارۀ مماشات و سهل انگاری با) شما آگاهی و دوری کردنم را از (دعوت) شما (پیش از این به بیعت با من) میدانی تا اینکه واقع شد آنچه (کشته شدن عثمان یا واقعه‌های دیگر پیش از آن) که چاره‌ای نداشت و جلوگیری برای آن نبود، و داستان دراز و سخن بسیار (گفتن آنها را مجال نیست، یا چشم پوشی از آن سزاوار) است، و گذشت آنچه گذشت، و آمد آنچه آمد (دورۀ خلفای پیش گذشت و روزگار خلافت بحقّ‌ رسید)

فَبَایِع مَن قِبَلَکَ وَ أَقبِل إِلَیَّ فِی وَفدٍ مِن أَصحَابِکَ وَ اَلسَّلاَمُ

(2) پس از کسانیکه نزد تو هستند (برایم) بیعت بگیر و خود در گروهی از یارانت به نزد من بیا، و درود بر شایستۀ آن


نامه 76- سفارش به عبد الله بن عباس در بیان اخلاق حاکم

[↑ بالا] و من وصیة له علیه‌السلام لعبد الله ابن العباس عند استخلافه إیاه علی البصرة

76 - از وصیّتهای آن حضرت علیه السّلام است بعبد اللّه ابن عبّاس هنگامیکه او را بر بصره جانشین خود گردانید (در آن او را به مهربانی با مردم و دوری از خشم اندرز می‌دهد )

سَعِ اَلنَّاسَ بِوَجهِکَ وَ مَجلِسِکَ وَ حُکمِکَ وَ إِیَّاکَ وَ اَلغَضَبَ فَإِنَّهُ طَیرَةٌ مِنَ اَلشَّیطَانِ

(1) با مردم گشاده رو و هم مجلس و درستکار باش (کسیرا از ملاقات خویش جلوگیری مکن و جائی بنشین که همه بتو راه داشته باشند و پاس احترام هر کس را نگاه‌دار و آنها را به کارهای سخت وامدار و بعدل و داد بینشان حکم کن) و از خشم نمودن (با مردم) بپرهیز که آن سبک مغزی است از شیطان (بتو رسیده است)

وَ اِعلَم أَنَّ مَا قَرَّبَکَ مِنَ اَللَّهِ یُبَاعِدُکَ مِنَ اَلنَّارِ وَ مَا بَاعَدَکَ مِنَ اَللَّهِ یُقَرِّبُکَ مِنَ اَلنَّارِ

(2) و بدان هر کاری که ترا به (رحمت) خدا نزدیک گرداند از آتش (کیفر روز رستخیز) دورت می‌نماید، و هر کاری که ترا از خدا دور سازد به آتش نزدیکت می‌گرداند


نامه 77- سفارش به عبد الله بن عباس در بیان روش مناظره با خوارج

[↑ بالا] و من وصیة له علیه‌السلام لعبد الله ابن العباس لما بعثه للاحتجاج علی الخوارج

77 - از وصیّتهای آن حضرت علیه السّلام است نیز بعبد اللّه ابن عبّاس هنگامیکه او را بسوی خوارج فرستاده تا (برای نادرستی اندیشه و گفتارشان) حجّت و برهان آورد (و در آن او را از استدلال بقرآن نهی فرموده)

لاَ تُخَاصِمهُم بِالقُرآنِ فَإِنَّ اَلقُرآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ یَقُولُونَ وَ لَکِن حَاجِجهُم بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُم لَن یَجِدُوا عَنهَا مَحِیصاً

(1) با ایشان بقرآن مناظره مکن (از قرآن دلیل نیاور) زیرا قرآن احتمالات و توجیهات بسیار (از تأویل و تفسیر و مراد باطنی و ظاهری) در بر دارد (یکی از آنها را تو) میگوئی و (یکی از آنها را ایشان) می‌گویند (پس مباحثه دراز می‌گردد) بلکه با آنان به سنّت (فرمایشهای پیغمبر اکرم مانند اینکه فرمود: حربک یا علیّ حربی یعنی ای علیّ جنگ با تو جنگ با من است. و فرمایش دیگرش: علیّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ یدور معه حیثما دار یعنی علیّ با حقّ است و حقّ‌ با علیّ هر جا علیّ دور زند و برود حقّ با او دور می‌زند یعنی علیّ علیه السّلام هر چه بگوید و بکند از روی حقّ و درستی است) احتجاج کن و دلیل آور، زیرا آنها هرگز از استدلال به سنّت گریز گاهی نمی‌یابند (چاره‌ای ندارند جز آنکه راستی و درستی این گفتار را بپذیرند )


نامه 78- نامه به ابو موسی اشعری در جواب نامه او

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام أجاب به أبا موسی الأشعری عن کتاب کتبه إلیه من المکان الذی أقعدوا فیه للحکومة و ذکر هذا الکتاب سعید ابن یحیی الأموی فی کتاب المغازی

78 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است در پاسخ نامۀ ابو موسی اشعریّ‌ که او آنرا از جائیکه (دومة الجندل که در شرح خطبۀ سی و پنجم گذشت) ایشان (او و عمرو ابن عاص) را در آنجا برای حکومت (انتخاب نمودن خلیفه) تعیین نموده بودند بآن بزرگوار نوشته بود، و این نامه را سعید ابن یحیی امویّ در کتاب (خود که نامش) مغازی (است) بیان کرده

فَإِنَّ اَلنَّاسَ قَد تَغَیَّرَ کَثِیرٌ مِنهُم عَن کَثِیرٍ مِن حَظِّهِم فَمَالُوا مَعَ اَلدُّنیَا وَ نَطَقُوا بِالهَوَی وَ إِنِّی نَزَلتُ مِن هَذَا اَلأَمرِ مَنزِلاً مُعجِباً اِجتَمَعَ بِهِ أَقوَامٌ أَعجَبَتهُم أَنفُسُهُم فَإِنِّی أُدَاوِی مِنهُم قَرحاً أَخَافُ أَن یَعُودَ عَلَقاً

(1) چه بسا از مردم از بسیاری از نصیب و بهرۀ خود (در دنیا و آخرت) بی‌بهره شدند، پس بدنیا رو آوردند و (از راه حقّ پا بیرون نهادند، و) به هوای نفس سخن گفتند (و از گفتار خدا و رسول در پیروی از امام زمان خود چشم پوشیدند) و من از این کار (خلافت) جائی آمده‌ام شگفت آور که در آنجا گروهی چند گرد آمده‌اند که نفسهاشان آنها را بکبر و خود پسندی واداشته (جای بسی حیرت و شگفتی است که من بین گروهی خود رأی و خودپسند قرار گرفته‌ام که به دستورم رفتار ننموده پرچم استبداد و مخالفت بر افراشتند تا کار بجائی رسید که برای امر خلافت بین من و معاویه مانند تو و عمرو ابن عاص را حکم و میانجی قرار دادند) پس من (در مماشات با آنها مانند آنست که) دمّل و ریشی از آنها را معالجه میکنم که می‌ترسم (یک باره) خون بسته شده گردد (آنگاه مداوای آن سخت شود)

وَ لَیسَ رَجُلٌ فَاعلَم أَحرَصَ عَلَی جَمَاعَةِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ أُلفَتِهَا مِنِّی أَبتَغِی بِذَلِکَ حُسنَ اَلثَّوَابِ وَ کَرَمَ اَلمَآبِ

(2) و (سبب اینکه با آنها مماشات کردم آنست که) بدان (ای غافل از حقّ و حقیقت و ای نادان) برای انتظام امر امّت محمّد - صلّی اللّه علیه و آله - و الفت و دوستی بین ایشان مردی از من حریصتر (کوشنده‌تر) نیست، و باین کار خواهان پاداش و بازگشت نیکو می‌باشم

وَ سَأَفِی بِالَّذِی وَأَیتُ عَلَی نَفسِی وَ إِن تَغَیَّرتَ عَن صَالِحِ مَا فَارَقتَنِی عَلَیهِ فَإِنَّ اَلشَّقِیَّ مَن حُرِمَ نَفعَ مَا أُوتِیَ مِنَ اَلعَقلِ وَ اَلتَّجرِبَةِ

(3) و بزودی بآنچه که وعده داده و قرار گزارده‌ام وفا میکنم و اگر چه تو از شایستگی که هنگام جدا شدن از من داشتی (همانطوری که خود را پاک و نیک نمایاندی) برگردی (و بر خلاف قرآن کریم از روی هوای نفس حکم کنی) زیرا بدبخت و زیانکار کسی است که از سود عقل و تجربه‌ای که باو داده شده است بی‌بهره ماند (یا آنکه بگوئیم: آنچه وعده داده‌ام وفا میکنم، و اگر تو از شایستگی خود که نشان دادی برگردی بدبخت هستی، زیرا بدبخت کسی است که از سود و آزمایشی که باو عطا شده بی‌بهره مانده، ولی معنی اوّل بهتر است)

وَ إِنِّی لَأَعبَدُ أَن یَقُولَ قَائِلٌ بِبَاطِلٍ وَ أَن أُفسِدَ أَمراً قَد أَصلَحَهُ اَللَّهُ

(4) و من بیزاری می‌جویم (یا بخشم می‌آیم و درهم میشوم) از گوینده‌ای که بباطل و نادرستی سخن گوید، و از اینکه کاری را که خدا اصلاح فرموده تباه سازم (اگر در این کار طبق دستور قرآن کریم رفتار شود من با آن همراهم و صلاح امّت را بفساد نمی‌کشانم)

فَدَع مَا لاَ تَعرِفُ فَإِنَّ شِرَارَ اَلنَّاسِ طَائِرُونَ إِلَیکَ بِأَقَاوِیلِ اَلسُّوءِ وَ اَلسَّلاَمُ

(5) پس آنچه را نمی‌شناسی رها کن (گرد چیزی که نمی‌دانی نگرد و احتیاط و اندیشه را از دست مده) زیرا بد کرداران مردم با گفتارهای ناروا (سخنان بر خلاف حقّ و حقیقت) بسوی تو می‌شتابند (تا از کم خردی تو نتیجه گرفته مسلمانان را براه ضلالت و گمراهی برده بدبخت و بیچاره گردانند، خلاصه گفتار عمرو ابن عاص و مردم شام فریبت ندهد که سعادت و نیکبختی دنیا و آخرت را از دست خواهی داد) و درود بر شایستۀ آن


نامه 79- نامه به امیران لشکر در بیان خطر انحراف از حق

[↑ بالا] و من کتاب له علیه‌السلام لما استخلف إلی أمراء الأجناد أَمَّا بَعدُ فَإِنَّمَا أَهلَکَ مَن کَانَ قَبلَکُم أَنَّهُم مَنَعُوا اَلنَّاسَ اَلحَقَّ فَاشتَرَوهُ وَ أَخَذُوهُم بِالبَاطِلِ فَاقتَدَوهُ

79 - از نامه‌های آن حضرت علیه السّلام است به سرداران لشگرها هنگامیکه (در ظاهر) بخلافت رسید (آنها را به پیروی از حقّ واداشته و از باطل و نادرستی ترسانده): (1) پس از ستایش خدای تعالی و درود بر پیغمبر اکرم، تباه شدن پیشینیان شما به این جهت بود که مردم را از حقّ (هدایت و رستگاری) باز داشتند و مردم هم آنرا خریدند (پذیرفته زیر بار رفتند، یا فروختند یعنی از دست داده بآن بی‌اعتنا شدند) و اینکه آنها را بباطل (ضلالت و گمراهی) واداشتند و ایشان هم آنرا پیروی نمودند

حکمت 1- روش برخورد با فتنه ها

[↑ بالا] باب المختار من حکم أمیر المؤمنین علیه‌السلام و مواعظه و یدخل فی ذلک المختار من أجوبة مسائله و الکلام القصیر الخارج فی سائر أغراضه قَالَ علیه‌السلام کُن فِی اَلفِتنَةِ کَابنِ اَللَّبُونِ لاَ ظَهرٌ فَیُرکَبَ وَ لاَ ضَرعٌ فَیُحلَبَ

در این باب (جزء) گرد آورده شده از حکمتها و پندهای امیر المؤمنین علیه السّلام، و بآن ضمیمه میشود بعضی پاسخهای پرسشهایی که از آن بزرگوار شده از سخن کوتاه که در بارۀ آنچه منظورش بوده بیان فرموده. 1 - امام علیه السّلام (در بارۀ رفتار با فتنه جویان) فرموده است: (1) در زمان فتنه و تباهکاری مانند ابن اللّبون (بچه شتر نر که دو سالش تمام شده و مادرش بچه‌ای را که پس از آن زائیده شیر می‌دهد) باش که نه پشت (توانائی) دارد تا بر آن سوار شوند، و نه پستانی که از آن شیر دوشند (هنگام فتنه و تباهکاری طوری رفتار کن که فتنه جویان در جان و مال تو طمع نکنند ولی این وقتی است که جنگ و زد و خورد بین دو رئیس و پیشوای گمراه و گمراه کننده باشد مانند فتنۀ عبد الملک و ابن زبیر و فتنۀ حجّاج ابن اشعث، و امّا هنگامی که یکی از آنها بر حقّ و دیگری بر باطل بود فتنه نیست مانند جنگ جمل و صفّین که واجب است همراهی صاحب حقّ‌ و بذل جان و مال در راه او)


حکمت 2- عوامل ذلت و خواری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَزرَی بِنَفسِهِ مَنِ اِستَشعَرَ اَلطَّمَعَ

2 - امام علیه السّلام (در نکوهش طمع و آز و اظهار گرفتاری و تنگدستی و بی‌اندیشه سخن گفتن) فرموده است: (1) کوچک گردانید خود را کسیکه طمع و آز (بآنچه در دست مردم است) را روش خویش قرار داد (زیرا لازمۀ طمع نیازمندی و فروتنی است، و لازمۀ نیازمندی و فروتنی پستی و کوچکی)

وَ رَضِیَ بِالذُّلِّ مَن کَشَفَ ضُرَّهُ

(2) و بذلّت و خواری تن داده کسیکه گرفتاری و پریشانی خود را (نزد دیگری) آشکار نماید (زیرا لازمۀ اظهار گرفتاری و پریشانی حقارت و زیر دستی است)

وَ هَانَت عَلَیهِ نَفسُهُ مَن أَمَّرَ عَلَیهَا لِسَانَهُ

(3) و نزد خویش خوار است کسیکه زبانش را حکمران خود گرداند (بی‌تأمّل و اندیشه هر چه به زبانش آید بگوید که بسا موجب هلاک و تباهی او گردد، و چنین کس مقام و منزلتی برای خود در نظر نگرفته است)


حکمت 3- نکوهش بخل و ترس و فقر

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلبُخلُ عَارٌ

3 - امام علیه السّلام (در نکوهش بخل و ترس و تنگدستی و بینوایی و واماندگی و ستایش شکیبائی و پارسائی و دوری از گناهان) فرموده است: (1) بخل و تنگ چشمی ننگ است (چون مردم بخیل را بر اثر دلبستگی او به کالای دنیا سرزنش می‌نمایند)

وَ اَلجُبنُ مَنقَصَةٌ

(2) و ترسو بودن نقص و کاستی است (زیرا رسیدن بمقام فرع بر شجاعت و دلاوری است)

وَ اَلفَقرُ یُخرِسُ اَلفَطِنَ عَن حُجَّتِهِ

(3) و تنگدستی زیرک را از (بیان) حجّت و دلیلش گنگ و لال می‌گرداند (همانطوری که توانگری پست و نادان را گویا می‌سازد)

وَ اَلمُقِلُّ غَرِیبٌ فِی بَلدَتِهِ

(4) و بینوا و بی‌چیز در شهر خود غریب است (کسی با او آمد و شد نمی‌کند)

وَ اَلعَجزُ آفَةٌ

(5) و عجز و واماندگی آفت و بیچارگی است (که شخص را از پا در می‌آورد)

وَ اَلصَّبرُ شُجَاعَةٌ

(6) و شکیبائی دلاوری است

وَ اَلزُّهدُ ثَروَةٌ

(7) و پارسائی دارائی است (زیرا پارسا مانند مال دار که بکسی نیازمند نیست بدنیا و کالای آن نیازمند نمی‌باشد)

وَ اَلوَرَعُ جُنَّةٌ

(8) و دوری از گناهان سپر است (از عذاب الهیّ‌، همانطور که سپر شخص را از شمشیر محافظت می‌نماید پرهیزکاری او را از سختیهای دنیا و آخرت رهائی می‌دهد)


حکمت 4- ارزش صبر و زهد و ورع و رضا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام نِعمَ اَلقَرِینُ اَلرِّضَی

4 - امام علیه السّلام (در ستودن خوشنود بودن بقضاء و دانائی و خوهای پسندیده و اندیشه) فرموده است: (1) رضا و خوشنود بودن بقضاء نیکو همنشینی است (همانطور که همنشین شخص را در رفاه و آسایش دارد، خوشنود بآنچه خداوند خواسته در رفاه و آسایش می‌باشد)

وَ اَلعِلمُ وِرَاثَةٌ کَرِیمَةٌ

(2) و دانائی میراثی است شریف و گرامی (که بهر که چنین ارثی برسد کلید سعادت و نیکبختی را دریافته)

وَ اَلآدَابُ حُلَلٌ مُجَدَّدَةٌ

(3) و خوهای پسندیده زیورهایی است تازه و نو (که کهنه نمی‌شود)

وَ اَلفِکرُ مِرآةٌ صَافِیَةٌ

(4) و اندیشۀ (در هر کاری مانند) آیینۀ صاف و پاک است (که اندیشه کننده به سود و زیان کار بر می‌خورد)


حکمت 5- ارزش راز داری و خوشرویی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام صَدرُ اَلعَاقِلِ صُندُوقُ سِرِّهِ

5 - امام علیه السّلام (در ستایش راز داری و گشاده روئی و بردباری از سختیها) فرموده است: (1) سینۀ خردمند مخزن راز او است (خردمند بیگانه را از راز خود آگاه نمی‌سازد)

وَ اَلبَشَاشَةُ حِبَالَةُ اَلمَوَدَّةِ

(2) و گشاده روئی و خوش خوئی دام دوستی است (با خوشخویی و گشاده روئی می‌توان دلهای مردم را بدست آورد)

وَ اَلاِحتِمَالُ قَبرُ اَلعُیُوبِ وَ رُوِیَ أَنَّهُ علیه‌السلام قَالَ فِی اَلعِبَارَةِ عَن هَذَا اَلمَعنَی أَیضاً

(3) و تحمّل و بردباری از سختیها پوشندۀ بدیها است (چون شخص در برابر سختیها بردبار بود مردم از او خوشنود بوده از عیوب و بدیهایش چشم می‌پوشند، یا آنکه بواسطۀ خودداری عیوب او آشکار نگشته نادانیهایش فاش نشود. سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» می‌فرماید:) و روایت شده است که آن حضرت علیه السّلام در تعبیر این مطلب نیز فرموده است

اَلمُسَالَمَةُ خَبءُ اَلعُیُوبِ

(4) صلح و آشتی پنهان کردن عیبها است (اگر بجای زد و خورد بین دو کس صلح و آشتی برقرار گردد مردم به بدیهای آنان آگاه نشوند. و در بعضی از نسخ نهج البلاغه چنین ضبط شده: المسالمة خباء العیوب یعنی صلح و آشتی خرگاه و رو پوش عیبها است، زیرا دو کس در زد و خورد عیوب یکدیگر را آشکار می‌سازند و اگر صلح و آشتی نمودند لب بعیب هم نگشایند)


حکمت 6- ارزش راز داری و خوشرویی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن رَضِیَ عَن نَفسِهِ کَثُرَ اَلسَّاخِطُ عَلَیهِ

6 - امام علیه السّلام (در نکوهش خودبینی و سود صدقه و بخشش به بینوایان و در اینکه هر کس به پاداش و کیفر کردار خود می‌رسد) فرموده است: هر که خودبین باشد خشم کنندۀ بر او بسیار شود (زیرا خودبین مردم را خوار پندارد و به این جهت همه بر او خشمگین گردند)

وَ اَلصَّدَقَةُ دَوَاءٌ مُنجِحٌ

(2) و صدقه دارویی است سودمند و شفا دهنده (زیرا صدقه دل را متوجّه دهندۀ آن می‌نماید و آن سبب شود که خدای تعالی درد را از او دفع فرماید، و از اینرو پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرموده است: داووا مرضاکم بالصّدقة یعنی بیمارانتان را بصدقه دادن معالجه و درمان نمائید)

وَ أَعمَالُ اَلعِبَادِ فِی عَاجِلِهِم نُصبُ أَعیُنِهِم فِی آجَالِهِم

(3) و کردار بندگان در دنیاشان در آخرت جلو چشمهاشان است (زیرا آخرت سرای شهود است که هر نهانی آشکار و دیده میشود، چنانکه خداوند متعال در قرآن کریم س 3 ی 30 می‌فرماید: «یَومَ تَجِدُ کُلُّ نَفسٍ مٰا عَمِلَت مِن خَیرٍ مُحضَراً وَ مٰا عَمِلَت مِن سُوءٍ تَوَدُّ لَو أَنَّ بَینَهٰا وَ بَینَهُ أَمَداً بَعِیداً» یعنی روزی که هر کسی کار نیکوئی کرده پیش روی خویش آشکار بیند، و بدی که کرده آرزو نماید که ای کاش بین او و کار بدش مسافتی جدائی بود «ای کاش آن کار را بجا نیاورده بود»)


حکمت 7- شگفتی های خلقت انسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِعجَبُوا لِهَذَا اَلإِنسَانِ یَنظُرُ بِشَحمٍ وَ یَتَکَلَّمُ بِلَحمٍ وَ یَسمَعُ بِعَظمٍ وَ یَتَنَفَّسُ مِن خَرمٍ

7 - امام علیه السّلام (در شگفتی آفرینش انسان) فرموده است: برای (آفرینش) این انسان به شگفت آئید (اندیشه نمائید تا به قدرت و توانائی آفریدگارش پی برید که او را طوری آفریده) که با پیهی (چشم) می‌بیند، و با گوشتی (زبان) سخن می‌گوید، و با استخوانی (گوش) می‌شنود، و از شکافی (بینی) نفس می‌کشد!!


حکمت 8- شناخت ره آورد اقبال و ادبار دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا أَقبَلَتِ اَلدُّنیَا عَلَی قَومٍ أَعَارَتهُم مَحَاسِنَ غَیرِهِم وَ إِذَا أَدبَرَت عَنهُم سَلَبَتهُم مَحَاسِنَ أَنفُسِهِم

8 - امام علیه السّلام (در نکوهش دنیا) فرموده است: (1) هرگاه دنیا به گروهی رو آورد نیکوئیهای دیگران را بایشان به عاریه (نسبت) دهد، و هرگاه از آنها پشت گرداند نیکوئیهاشان را از آنان می‌گیرد (چون کسی توانگر شود و بجائی برسد دنیا پرستان نیکوئیها باو بندند، و اگر ناتوان و بینوا گردد کمالاتش را هم از یاد می‌برند)


حکمت 9- روش معاشرت با مردم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام خَالِطُوا اَلنَّاسَ مُخَالَطَةً إِن مُتُّم مَعَهَا بَکَوا عَلَیکُم وَ إِن عِشتُم حَنُّوا إِلَیکُم

9 - امام علیه السّلام (در سود خوشرفتاری با مردم) فرموده است: (1) با مردم چنان آمیزش و رفتار نمائید که اگر در آن حال مردید (در مفارقت و جدائی) بر شما بگریند، و اگر زنده ماندید خواهان معاشرت با شما باشند


حکمت 10- عفو هنگام قدرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا قَدَرتَ عَلَی عَدُوِّکَ فَاجعَلِ اَلعَفوَ عَنهُ شُکراً لِلقُدرَةِ عَلَیهِ

10 - امام علیه السّلام (در عفو و گذشت از دشمن) فرموده است: (1) هرگاه بر دشمنت دست یافتی پس بخشش و گذشت از او را شکر و سپاس (نعمت) توانائی بر او قرار ده (از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله روایت شده: روز قیامت نداکننده‌ای فریاد میکند هر که را بر خدا اجر و پاداشی است بایستد، و نمی‌ایستند مگر گذشت کنندگان، آیا نشنیدید فرمایش خدای تعالی را «فَمَن عَفٰا وَ أَصلَحَ‌» «فَأَجرُهُ عَلَی اَللّٰهِ‌» س 42 ی 40 یعنی پس کسیکه از دشمن بگذرد و بین خود و او اصلاح نماید بر خدا است که اجر و پاداش او را عطا فرماید)


حکمت 11- ارزش حفظ دوست

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَعجَزُ اَلنَّاسِ مَن عَجَزَ عَنِ اِکتِسَابِ اَلإِخوَانِ وَ أَعجَزُ مِنهُ مَن ضَیَّعَ مَن ظَفِرَ بِهِ مِنهُم

11 - امام علیه السّلام (در نکوهش نداشتن و از دست دادن دوست) فرموده است: (1) ناتوانترین مردم کسی است که از دوست یابی ناتوان باشد، و ناتوانتر از او کسی است که از دست بدهد دوستی از یاران را که بدست آورده (زیرا دوست یافتن آسانتر است از نگاه‌داشتن او)


حکمت 12- نکوهش بی تفاوتی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فِی اَلَّذِینَ اِعتَزَلُوا اَلقِتَالَ مَعَهُ خَذَلُوا اَلحَقَّ وَ لَم یَنصُرُوا اَلبَاطِلَ

12 - امام علیه السّلام در بارۀ کسانی (عبد اللّه ابن عمر ابن خطّاب و سعد ابن ابی وقّاص و سعید ابن عمرو ابن نفیل و اسامة ابن زید و محمّد ابن مسلمة و انس ابن مالک و ابو موسی اشعریّ و اخنف ابن قیس و مانندان ایشان) که از جنگیدن به همراهی آن حضرت (با دشمنان) کناره گیری کردند فرموده است: (1) با حقّ (امام علیه السّلام) همراهی ننمودند و باطل (معاویه) را کمک نکردند (اشاره باینکه آنانکه باطل را یاری نمودند بهانه‌ای دارند و آنانکه بی‌طرفی اختیار نمودند عذری ندارند، و یا اشاره است به بیهوده بودن وجود کسانیکه اثری از حقّ و نشانه‌ای از باطل در آنها نیست، و یا اشاره به آنست که ایشان در شقاوت و گمراهی بعمرو ابن عاص و دیگران که باطل را یاری نمودند نرسیده بودند)


حکمت 13- شکر نعمت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا وَصَلَت إِلَیکُم أَطرَافُ اَلنِّعَمِ فَلاَ تُنَفِّرُوا أَقصَاهَا بِقِلَّةِ اَلشُّکرِ

13 - امام علیه السّلام (در ترغیب به سپاسگزاری از نعمتهای خداوند) فرموده است: (1) هرگاه نمونه‌های نعمتها بشما رسید پس باز ماندۀ آنرا با کمی شکر و سپاس دور نسازید (به اندک نعمتی که رسیدید سپاسگزاری کنید تا به بسیاری از آن برسید، خداوند در قرآن کریم س 14 ی 7 می‌فرماید: «لَئِن شَکَرتُم لَأَزِیدَنَّکُم وَ لَئِن کَفَرتُم إِنَّ عَذٰابِی لَشَدِیدٌ» یعنی اگر شکر نعمت بجا آورید نعمت را برای شما می‌افزایم، و اگر ناسپاسی کنید هر آینه عذاب من سخت است «که گرفتار آن خواهید شد»)


حکمت 14- نتیجه بی مهری نزدیکان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن ضَیَّعَهُ اَلأَقرَبُ أُتِیحَ لَهُ اَلأَبعَدُ

14 - امام علیه السّلام (در اینکه خداوند بی‌یاران را کمک میکند) فرموده است: (1) کسیرا که خویشان بسیار نزدیک (مانند برادر و عمو و دائی) رها کنند بیگانۀ بسیار دور برای (یاری و کمک) او خواهد رسید (خداوند کسانی را می‌گمارد که او را تنها نگذارند)


حکمت 15- پرهیز از سرزنش گرفتاران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا کُلُّ مَفتُونٍ یُعَاتَبُ

15 - امام علیه السّلام (در بارۀ گرفتاران) فرموده است: (1) هر گرفتار فتنه و بلائی را نباید سرزنش نمود (زیرا بسا شخص از روی اضطرار و ناچاری گرفتار شده پس سرزنش نمودن او روا نبود چون سودی ندارد، بلکه بایستی او را کمک و یاری نمود یا در باره‌اش دعا کرد تا از آن رهائی یابد)


حکمت 16- تقدیر خدا یا تدبیر انسان؟

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام تَذِلُّ اَلأُمُورُ لِلمَقَادِیرِ حَتَّی یَکُونَ اَلحَتفُ فِی اَلتَّدبِیرِ

16 - امام علیه السّلام (در اعتماد نداشتن بتدبیر و پایان بینی) فرموده است: (1) کارها رام و پیرو احکام قضا و قدر است بطوریکه (گاهی) تباهی در تدبیر و پایان بینی می‌باشد (چون انسان بمصالح و مفاسد و اسرار و رازهای قضاء و قدر آگاه نیست نبایستی بتدبیر و اندیشۀ خود دلبستگی داشته باشد چه بسا تدبیر و اندیشه سبب تباهی می‌گردد )


حکمت 17- تغییر حکم با تغییر شرایط

[↑ بالا] وَ سُئِلَ علیه‌السلام عَن قَولِ اَلرَّسُولِ صلی‌الله‌علیه‌وآله غَیِّرُوا اَلشَّیبَ وَ لاَ تَشَبَّهُوا بِالیَهُودِ فَقَالَ

17 - از امام علیه السّلام (در زمان خلافتش سبب خضاب نکردن را باین طریق) پرسیدند که معنی فرمایش رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - که فرموده تغییر دهید پیری را (ریش را رنگین نمائید) و خود را بیهود مانند نسازید، چیست‌؟ آن بزرگوار فرمود

إِنَّمَا قَالَ صلی‌الله‌علیه‌وآله ذَلِکَ وَ اَلدِّینُ قُلٌّ فَأَمَّا اَلآنَ وَ قَدِ اِتَّسَعَ نِطَاقُهُ وَ ضَرَبَ بِجِرَانِهِ فَامرُؤٌ وَ مَا اِختَارَ

(1) این سخن را پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود هنگامیکه (اهل) دین اندک بود پس (مسلمانان را امر نمود خضاب نمایند و بیهود نمانند چون آنها خضاب نمی‌کردند، ولی) در این زمان که کمربند دین گشاده شده (اسلام در همه جا منتشر گردیده) و سینۀ خود را بر زمین نهاده (مستقرّ و پابرجا گشته) هر مردی باختیار و ارادۀ خود می‌باشد (می‌خواهد خضاب نماید و می‌خواهد ننماید، خلاصه امری است مباح یعنی جائز و روا، نه واجب و مستحبّ‌، بله خضاب یک نوع زینت و آرایشی است، چنانکه در فرمایش چهار صد و شصت و پنج بیاید که باین نکته اشاره فرموده است)


حکمت 18- آرزوهای دست نیافتنی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن جَرَی فِی عِنَان أَمَلِهِ عَثَرَ بِأَجَلِهِ

18 - امام علیه السّلام (در نکوهش آرزوی دراز) فرموده است: (1) هر که دنبال آرزوی خود بشتابد و مهارش را رها کند مرگ او را می‌لغزاند (به آرزویش نرسیده می‌میرد، پس در پی آرزوهای دراز نروید و از مرگ غافل نباشید)


حکمت 19- چشم پوشی از لغزش جوانمردان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَقِیلُوا ذَوِی اَلمُرُوءَاتِ عَثَرَاتِهِم فَمَا یَعثُرُ مِنهُم عَاثِرٌ إِلاَّ وَ یَدَهُ بِیَدِ اَللَّهِ یَرفَعُهُ

19 - امام علیه السّلام (در بارۀ جوانمردان) فرموده است: (1) از خطا و لغزشهای جوانمردان بگذرید که از آنان کسی نمی‌لغزد مگر آنکه دست (لطف) خدا بدست او است که او را (از آن لغزش) بلند می‌نماید (موفّق می‌سازد تا از آن خطا و زشتی باز گردد، خلاصه خداوند نیکوکاران را توفیق عطا فرماید تا بر اصلاح خطای خود بکوشند)


حکمت 20- نکوهش ترس و کم رویی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام قُرِنَتِ اَلهَیبَةُ بِالخَیبَةِ وَ اَلحَیَاءُ بِالحِرمَانِ

20 - امام علیه السّلام (در نکوهش ترس و شرمندگی بیجا و از دست دادن فرصت) فرموده است: (1) ترس همراه زیان و شرمندگی پیوستۀ نومیدی است (رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده: الحیاء حیاءان حیاء عقل و حیاء حمق، فحیاء العقل هو العلم و حیاء الحمق هو الجهل مجلسیّ «رحمه اللّه» در مجلّد پانزدهم کتاب بحار الأنوار پس از نقل این روایت از کتاب کافی می‌نویسد: فرمایش پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله دلالت میکند بر اینکه حیاء بر دو قسم است یکی ممدوح و آن حیائی است که ناشی از عقل و خردمندی است باینکه شخص از چیزی شرمنده باشد که عقل صحیح یا شرع به زشتی آن حکم کند مانند شرمندگی از گناهان و ناشایسته‌ها، و دیگری مذموم و آن حیائی است که ناشی از حمق و بی‌خردی است باینکه شخص شرمنده شود از کاری که عوامّ مردم آنرا زشت پندارند و در واقع زشت نیست و عقل صحیح و شرع بآن حکم می‌نماید مانند شرمندگی از پرسش مسائل علمیّه یا بجا آوردن عبادات شرعیّه)

وَ اَلفُرصَةُ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحَابِ فَانتَهِزُوا فُرَصَ اَلخَیرِ

(2) و فرصت (وقت مناسب) مانند ابر گذرنده می‌گذرد، پس فرصتهای نیکو را از دست ندهید


حکمت 21- ضرورت گرفتن حق (خلافت)

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَنَا حَقٌّ فَإِن أُعطِینَاهُ وَ إِلاَّ رَکِبنَا أَعجَازَ اَلإِبِلِ وَ إِن طَالَ اَلسُّرَی و هذا القول من لطیف الکلام و فصیحه و معناه أنا إن لم نعط حقنا کنا أذلاء و ذلک أن الردیف یرکب عجز البعیر کالعبد و الأسیر و من یجری مجراهما

21 - امام علیه السّلام (در بارۀ غصب خلافتش) فرموده است: (1) برای ما حقّی (خلافت) است (که پیغمبر اکرم تعیین نموده) پس اگر آنرا بما بدهند خواهیم گرفت و اگر ندادند بر کفل شترها سوار می‌شویم هر چند این سیر و شبروی دراز باشد (سختی را بر خود هموار نموده شکیبائی از دست نمی‌دهیم هر چند بطول انجامد سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) این فرمایش از فرمایشهایی است که با دقّت و تأمّل فهمیده میشود و رسا است، و معنی آن اینست که اگر حقّ ما را ندهند در سختی بوده و خواریم، و این برای آنست که ردیف یعنی آنکه پشت سر سوار میشود مانند بنده و اسیر و کسی که در مرتبۀ ایشان است بر کفل شتر سوار میشود (خلاصه مراد از اینکه امام علیه السّلام فرموده است اگر حقّ ما را ندهند بر کفل شترها سوار می‌شویم آنست که مانند ردیف در رنج و سختی می‌مانیم، و ممکن است فرمایش امام علیه السّلام را این طور ترجمه نمود که از بیان سیّد «علیه الرّحمة» درستتر یا رساتر باشد: خلافت بهرۀ ما است اگر آنرا بما دادند خواهیم گرفت و اگر ندادند بر کفل شترها سوار شده هرگز دست بر نداشته مهار شتر را یک باره بدست غصب کنندگان نمی‌سپاریم هر چند بطول انجامد، و دور نیست امام علیه السّلام این سخن را در روز سقیفه یا در آن ایّام فرموده باشد)


حکمت 22- برتری کردار بر حسب و نسب

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن أَبطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَم یُسرِع بِهِ حَسَبُهُ

22 - امام علیه السّلام (در ترغیب به کردار نیکو) فرموده است: (1) هر که کردارش او را کند گرداند (عبادت و بندگی نکرده کار نیکو انجام ندهد) مقام و منزلتش او را تند نمی‌گرداند (حسب و بزرگی ظاهری مقام دنیا و آخرتی باو نمی‌دهد چون مقام و منزلت عارضی است و اثر کردار نیکو ذاتیّ است و از بین نمی‌رود)


حکمت 23- ارزش رفع غم و گرفتاری از مردم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مِن کَفَّارَاتِ اَلذُّنُوبِ اَلعِظَامِ إِغَاثَةُ اَلمَلهُوفِ وَ اَلتَّنفِیسُ عَنِ اَلمَکرُوبِ

23 - امام علیه السّلام (در سفارش ستمدیدگان و افسردگان) فرموده است: (1) از کفّارات (سبب‌های آمرزش) گناهان بزرگ داد رسی ستمدیده و شاد نمودن غمگین است (چون گناهکار بر اثر گناه خاطرها را اندوهگین نموده جا دارد که دلهای افسرده را شاد نماید تا خدا از او در گذرد )


حکمت 24- ترس از نافرمانی خدا در فراوانی نعمت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَا اِبنَ آدَمَ إِذَا رَأَیتَ رَبَّکَ سُبحَانَهُ یُتَابِعُ عَلَیکَ نِعَمَهُ وَ أَنتَ تَعصِیهِ فَاحذَرهُ

24 - امام علیه السّلام (در بارۀ ناسپاسان) فرموده است: (1) ای پسر آدم هرگاه دیدی پروردگار منزّهت نعمت‌هایش را پی در پی بتو عطا می‌فرماید در حالیکه تو او را معصیت و نافرمانی می‌نمایی پس از (عذاب) او برحذر باش (چون کفران و ناسپاسی موجب انتقام و کیفر است)


حکمت 25- ارتباط ظاهر و باطن انسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا أَضمَرَ أَحَدٌ شَیئاً إِلاَّ ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجهِهِ

25 - امام علیه السّلام (در بارۀ پنهان نماندن راز) فرموده است: (1) کسی چیزی را در دل پنهان نمی‌کند مگر آنکه در سخنان بی‌اندیشه و رنگ رخسارش هویدا می‌گردد (مانند زردی رو که علامت ترس و سرخی آن که نشانۀ شرمندگی است)


حکمت 26- پرهیز از شتابزدگی در درمان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِمشِ بِدَائِکَ مَا مَشَی بِکَ

26 - امام علیه السّلام (در بارۀ خودداری از بیماریها) فرموده است: (1) درد خود را بسر ببر چندان که او ترا راه می‌برد (از پا نینداخته یعنی برای اندک بیماری بستری مشو)


حکمت 27- زهد حقیقی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَفضَلُ اَلزُّهدِ إِخفَاءُ اَلزُّهدِ

27 - امام علیه السّلام (در بارۀ زهد) فرموده است: (1) نیکوترین پارسائی پنهان داشتن آنست (زیرا زهد آشکار از ریاء و خودنمایی جدا نیست، ابن میثم «علیه الرّحمة» در اینجا از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل نموده: إنّ اللّه لا ینظر إلی صورکم و لا إلی أعمالکم و لکن ینظر إلی قلوبکم یعنی خداوند بصورتها و کردارهای شما نگاه نمی‌کند بلکه به دلهای شما می‌نگرد )


حکمت 28- حرکت سریع انسان به سوی مرگ

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا کُنتَ فِی إِدبَارٍ وَ اَلمَوتُ فِی إِقبَالٍ فَمَا أَسرَعَ اَلمُلتَقَی

28 - امام علیه السّلام (در بارۀ یاد مرگ بودن) فرموده است: (1) هنگامیکه تو پشت (بدنیا) میکنی و مرگ (بتو) رو می‌آورد پس چه زود ملاقات و به هم رسیدن (بین تو و مرگ) پیش خواهد آمد


حکمت 29- پرده پوشی خداوند

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلحَذَرَ اَلحَذَرَ فَوَاللَّهِ لَقَد سَتَرَ حَتَّی کَأَنَّهُ قَد غَفَرَ

29 - امام علیه السّلام (در ترغیب به دوری از گناه) فرموده است: (1) (از نافرمانی) دوری کنید دوری کنید بخدا سوگند هر آینه (گناهان را چنان) پنهان نموده که گویا (آنها را) آمرزیده و بخشیده است (پس اکنون که مهلت داده و گناهان را پنهان نموده ترس و دوری از خشم او واجب است، و باید معصیت نکرده از گذشته پشیمان بوده توبه نمائید، زیرا همانطور که حلم و بردباریش بسیار است عقاب و کیفرش سخت می‌باشد )


حکمت 30- شناخت پایه های ایمان و کفر

[↑ بالا] وَ سُئِلَ علیه‌السلام عَنِ اَلإِیمَانِ فَقَالَ اَلإِیمَانُ عَلَی أَربَعِ دَعَائِمَ عَلَی اَلصَّبرِ وَ اَلیَقِینِ وَ اَلعَدلِ وَ اَلجِهَادِ

30 - از امام علیه السّلام از ایمان پرسیدند، پس آن حضرت (در بارۀ علامات و نشانه‌های ایمان و ضدّ آن کفر و شکّ‌) فرموده است: (1) ایمان بر روی چهار ستون استوار است: صبر و شکیبائی، یقین و باور، عدل و داد، جهاد و کوشش (در راه دین)

وَ اَلصَّبرُ مِنهَا عَلَی أَربَعِ شُعَبٍ عَلَی اَلشَّوقِ وَ اَلشَّفَقِ وَ اَلزُّهدِ وَ اَلتَّرَقُّبِ فَمَنِ اِشتَاقَ إِلَی اَلجَنَّةِ سَلاَ عَنِ اَلشَّهَوَاتِ وَ مَن أَشفَقَ مِنَ اَلنَّارِ اِجتَنَبَ اَلمُحَرَّمَاتِ وَ مَن زَهِدَ فِی اَلدُّنیَا اِستَهَانَ بِالمُصِیبَاتِ وَ مَنِ اِرتَقَبَ اَلمَوتَ سَارَعَ فِی اَلخَیرَاتِ

(2) و صبر از آنها بر چهار گونه است: علاقمندی، ترس، پارسائی، انتظار داشتن پس هر که ببهشت علاقه داشت خواهشهای نفس را فراموش میکند و از آنها چشم می‌پوشد، و هر که از آتش ترسید از آنچه حرام و ناروا است دوری می‌گزیند، و هر که در دنیا پارسا شد اندوهها را سبک می‌شمارد، و هر که منتظر مرگ باشد به نیکوکاریها شتاب می‌نماید

وَ اَلیَقِینُ مِنهَا عَلَی أَربَعِ شُعَبٍ عَلَی تَبصِرَةِ اَلفِطنَةِ وَ تَأَوُّلِ اَلحِکمَةِ وَ مَوعِظَةِ اَلعِبرَةِ وَ سُنَّةِ اَلأَوَّلِینَ فَمَن تَبَصَّرَ فِی اَلفِطنَةِ تَبَیَّنَت لَهُ اَلحِکمَةُ وَ مَن تَبَیَّنَت لَهُ اَلحِکمَةُ عَرَفَ اَلعِبرَةَ وَ مَن عَرَفَ اَلعِبرَةَ فَکَأَنَّمَا کَانَ فِی اَلأَوَّلِینَ

(3) و یقین از آنها بر چهار گونه است: بینا شدن در زیرکی، رسیدن بحقائق، عبرت گرفتن از دیگران، روش پیشینیان پس هر که در زیرکی بینا شد راه راست (در علم و عمل) برای او هویدا گشت، و هر که حکمت و راه راست برای او آشکار گردید به پند گرفتن از احوال آشنا شد، و هر که به پند گرفتن از احوال آشنا شد بآن ماند که در پیشینیان بوده (و حال آنها را دیده و نتائج کردارشان را آزموده پس در کار مبدأ و معاد بر یقین و باور) است

وَ اَلعَدلُ مِنهَا عَلَی أَربَعِ شُعَبٍ عَلَی غَائِصِ اَلفَهمِ وَ غَورِ اَلعِلمِ وَ زُهرَةِ اَلحُکمِ وَ رَسَاخَةِ اَلحِلمِ فَمَن فَهِمَ عَلِمَ غَورَ اَلعِلمِ وَ مَن عَلِمَ غَورَ اَلعِلمِ صَدَرَ عَن شَرَائِعِ اَلحُکمِ وَ مَن حَلُمَ لَم یُفَرِّط فِی أَمرِهِ وَ عَاشَ فِی اَلنَّاسِ حَمِیداً

(4) و عدل از آنها بر چهار گونه است: دقّت در فهمیدن درست، رسیدن به حقیقت دانائی، حکم نیکو، استوار داشتن بردباری، پس هر که دقّت کرد و درست بفهمید حقیقت دانایی را دریافت و هر که حقیقت دانایی را یافت از روی قواعد دین حکم نیکو صادر کرد، و هر که بردبار بود در کار خود کوتاهی نکرده است و در بین مردم خوشنام زندگی کند

وَ اَلجِهَادُ مِنهَا عَلَی أَربَعِ شُعَبٍ عَلَی اَلأَمرِ بِالمَعرُوفِ وَ اَلنَّهیِ عَنِ اَلمُنکَرِ وَ اَلصِّدقِ فِی اَلمَوَاطِنِ وَ شَنَآنِ اَلفَاسِقِینَ فَمَن أَمَرَ بِالمَعرُوفِ شَدَّ ظُهُورَ اَلمُؤمِنِینَ وَ مَن نَهَی عَنِ اَلمُنکَرِ أَرغَمَ أُنُوفَ اَلمُنَافِقِینَ وَ مَن صَدَقَ فِی اَلمَوَاطِنِ قَضَی مَا عَلَیهِ وَ مَن شَنِئَ اَلفَاسِقِینَ وَ غَضِبَ لِلَّهِ غَضِبَ اَللَّهُ لَهُ وَ أَرضَاهُ یَومَ اَلقِیَامَةِ

(5) و جهاد از آنها بر چهار گونه است: امر بمعروف، نهی از منکر، راستی در گفتار، دشمنی با بدکاران پس هر که امر بمعروف (کار شایسته) کند مؤمنین را همراهی کرده و ایشان را توانا گرداند، و هر که نهی از منکر (ناپسندیده) نماید بینی منافقین و دو روها را بخاک مالیده، و هر که در گفتار راستگو باشد آنچه بر او بوده بجا آورده، و هر که با بدکاران دشمنی نمود و برای خدا خشمناک گردید خدا برای او (بر آنها) بخشم آید و در روز رستخیز او را خوشنود (از رحمتش بهره‌مند) می‌گرداند

وَ اَلکُفرُ عَلَی أَربَعِ دَعَائِمَ عَلَی اَلتَّعَمُّقِ وَ اَلتَّنَازُعِ وَ اَلزَّیغِ وَ اَلشِّقَاقِ فَمَن تَعَمَّقَ لَم یُنِب إِلَی اَلحَقِّ وَ مَن کَثُرَ نِزَاعُهُ بِالجَهلِ دَامَ عَمَاهُ عَنِ اَلحَقِّ وَ مَن زَاغَ سَاءَت عِندَهُ اَلحَسَنَةُ وَ حَسُنَت عِندَهُ اَلسَّیِّئَةُ وَ سَکِرَ سُکرَ اَلضَّلاَلَةِ وَ مَن شَاقَّ وَعُرَت عَلَیهِ طُرُقُهُ وَ أَعضَلَ عَلَیهِ أَمرُهُ وَ ضَاقَ عَلَیهِ مَخرَجُهُ

(6) و کفر بر چهار ستون استوار است: کنجکاوی (بیجا که از وسوسۀ نادرست و از اندازۀ عقل و خرد بیرون باشد) مکابره و زد و خورد نمودن (که آن در حدّ افراط یعنی تجاوز از حقّ است) دست کشیدن از حقّ (که آن در حدّ تفریط یعنی کوتاهی از حقّ است) دشمنی و زیر بار حقّ نرفتن پس کسیکه کنجکاوی (بیجا) کند در راه راست قدم ننهاده، و کسیکه بر اثر نادانی بسیار مکابره و زد و خورد نماید کوری و نابینایی او از حقّ همیشگی است، و کسیکه از حقّ دست بکشد شایستگی نزد او زشت و زشتی و ناپسندی نیکو گردد، و به مستی گمراهی مست شود، و کسیکه دشمنی نموده زیر بار حقّ نرود راههایش دشوار و کارش سخت و طریق بیرون آمدنش (از ضلالت و گمراهی) تنگ باشد

وَ اَلشَّکُّ عَلَی أَربَعِ شُعَبٍ عَلَی اَلتَّمَارِی وَ اَلهَولِ وَ اَلتَّرَدُّدِ وَ اَلاِستِسلاَمِ فَمَن جَعَلَ اَلمِرَاءَ دِیناً لَم یُصبِح لَیلُهُ وَ مَن هَالَهُ مَا بَینَ یَدَیهِ نَکَصَ عَلَی عَقِبَیهِ وَ مَن تَرَدَّدَ فِی اَلرَّیبِ وَطِئَتهُ سَنَابِکُ اَلشَّیَاطِینِ وَ مَنِ اِستَسلَمَ لِهَلَکَةِ اَلدُّنیَا وَ اَلآخِرَةِ هَلَکَ فِیهِمَا و بعد هذا کلام ترکنا ذکره خوف الإطالة و الخروج عن الغرض المقصود فی هذا الکتاب

(7) و شکّ (دو دلی) بر چهار گونه است: گفت و شنود (بباطل و نادرستی) ترسیدن (از اقدام بحقّ‌) سرگردانی، تن دادن (به گمراهی و کوشش ننمودن در راه رستگاری) پس کسیکه جدال و گفت و شنود را عادت و شیوۀ خویش گردانید شب او بامداد نگشته (از تاریکی شکّ و دو دلی به روشنائی یقین و باور نرسیده) و کسیرا که آنچه پیش دارد (جهاد و کوشش در راه حقّ‌) بترساند بعقب بر می‌گردد (در کارهای خود بجائی نرسد) و کسیکه در دو دلی حیران و سرگردان باشد (و خود را به جایگاه امن و آسودۀ یقین و باور نرساند) سمهای شیاطین او را پایمال نماید (شیاطین بر او دست یافته هلاکش سازند) و کسیکه به تباه کردن دنیا و آخرت تن دهد در دنیا و آخرت تباه گردد (سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) و پس از این بیان سخنی است که ما آنرا بیان نکردیم برای ترس از دراز شدن سخن و دست کشیدن از قصدی (اختصاری) که در این کتاب در نظر گرفته شده است


حکمت 31- جایگاه نیت در عمل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فَاعِلُ اَلخَیرِ خَیرٌ مِنهُ وَ فَاعِلُ اَلشَّرِّ شَرٌّ مِنهُ

31 - امام علیه السّلام (در برتری علّت از معلول) فرموده است: (1) کنندۀ کار نیکو از نیکی بهتر و کنندۀ کار بد از بدی بدتر است (زیرا کار بستۀ به کنندۀ آنست پس کننده از کار برتر است)


حکمت 32- اعتدال در بخشش و حسابگری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کُن سَمحاً وَ لاَ تَکُن مُبَذِّراً وَ کُن مُقَدِّراً وَ لاَ تَکُن مُقَتِّراً

32 - امام علیه السّلام (در نهی از افراط و تفریط) فرموده است: (1) بخشنده باش ولی نه بحدّ اسراف و بیجا (که افراط و تجاوز از حدّ باشد) و میانه رو باش و سختگیر مباش (که آن تفریط و تقصیر در حدّ باشد)


حکمت 33- دل نبستن به آرزوها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَشرَفُ اَلغِنَی تَرکُ اَلمُنَی

33 - امام علیه السّلام (در دل نبستن به آرزوها) فرموده است: (1) برترین توانگری و بی‌نیازی بدل راه ندادن آرزوها است (زیرا آرزو انسان را نیازمند می‌سازد)


حکمت 34- نتیجه بدرفتاری با مردم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن أَسرَعَ إِلَی اَلنَّاسِ بِمَا یَکرَهُونَ قَالُوا فِیهِ مَا لاَ یَعلَمُونَ

34 - امام علیه السّلام (در زیان رنجانیدن) فرموده است: (1) هر که بشتابد به چیزی که مردم (از آن) می‌رنجند (بی اندیشه سخنی گوید یا کاری کند که بر خلاف میل و خواستۀ آنها باشد) در بارۀ او می‌گویند چیزی را که نمی‌دانند (زیرا انسان از کسیکه رنجید طبعا باک ندارد که در بارۀ او آنچه شنیده راست یا دروغ بیان نماید)


حکمت 35- زیان آرزوهای طولانی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن أَطَالَ اَلأَمَلَ أَسَاءَ اَلعَمَلَ

35 - امام علیه السّلام (در زیان آرزوی دراز) فرموده است: (1) هر که آرزو را دراز گردانید کردار را بد نمود (زیرا آرزوی دراز سبب بیخبری از آخرت و واماندن از نیکبختی زندگی جاوید است، امّا رجاء و امیدواری باندازۀ ستوده می‌باشد )


حکمت 36- نهی از تشریفات بیجا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَ قَد لَقِیَهُ عِندَ مَسِیرِهِ إِلَی اَلشَّامِ دَهَاقِینُ اَلأَنبَارِ فَتَرَجَّلُوا لَهُ وَ اِشتَدُّوا بَینَ یَدَیهِ

36 - امام علیه السّلام هنگام رفتن بشام کدخدایان و بزرگان انبار (شهری در عراق) به آن حضرت بر خورده بتعظیم و احترامش از اسبها پیاده شده در پیش رکابش دویدند، فرمود:

مَا هَذَا اَلَّذِی صَنَعتُمُوهُ فَقَالُوا خُلُقٌ مِنَّا نُعَظِّمُ بِهِ أُمَرَاءَنَا فَقَالَ

(1) این چه کاری بود که کردید؟ گفتند: این خوی ما است که سرداران و حکمرانان خود را بآن احترام می‌نماییم، پس آن بزرگوار (در نکوهش فروتنی برای غیر خدا) فرمود

وَ اَللَّهِ مَا یَنتَفِعُ بِهَذَا أُمَرَاؤُکُم وَ إِنَّکُم لَتَشُقُّونَ عَلَی أَنفُسِکُم فِی دُنیَاکُم وَ تَشقَونَ بِهِ فِی آخِرَتِکُم

(2) سوگند بخدا حکمرانان شما در این کار سود نمی‌برند و شما خود را در دنیاتان برنج و در آخرتتان با این کار به بدبختی گرفتار می‌سازید (چون فروتنی برای غیر خدا گناه و مستلزم عذاب است)

وَ مَا أَخسَرَ اَلمَشَقَّةَ وَرَاءَهَا اَلعِقَابُ وَ أَربَحَ اَلدَّعَةَ مَعَهَا اَلأَمَانُ مِنَ اَلنَّارِ

(3) و چه بسیار زیان دارد رنجی (فروتنی برای غیر خدا) را که پی آن کیفر باشد، و چه بسیار سود دارد آسودگی (رنج نبردن برای خوش آمدن مخلوق) را که همراه آن ایمنی از آتش (دوزخ) باشد


حکمت 37- پندهایی ارزشمند به فرزند

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاِبنِهِ اَلحَسَنِ علیه‌السلام یَا بُنَیَّ اِحفَظ عَنِّی أَربَعاً وَ أَربَعاً لاَ یَضُرُّکَ مَا عَمِلتَ مَعَهُنَّ إِنَّ أَغنَی اَلغِنَی اَلعَقلُ وَ أَکبَرَ اَلفَقرِ اَلحُمقُ وَ أَوحَشَ اَلوَحشَةِ اَلعُجبُ وَ أَکرَمَ اَلحَسَبِ حُسنُ اَلخُلقِ

37 - امام علیه السّلام (در اندرز) به فرزندش (امام) حسن - علیه السّلام - فرموده است: (1) ای پسرک من بخاطر دار از من چهار و چهار چیز را که با آنها آنچه بجا آوری ترا زیان نرساند (گفته‌اند: اینکه امام علیه السّلام فرموده چهار و چهار برای آنست که چهار اوّل مربوط بخود شخص است و چهار دوم در بارۀ رفتار با دیگران می‌باشد، پس اوّل از چهار چیزیکه مربوط بخود شخص است) سرآمد بی‌نیازیها خرد است (که بوسیلۀ آن شخص سعادت و نیکبختی در دنیا و آخرت را بدست می‌آورد) و (دوم) بیشترین نیازمندی بی‌خردی است (که سبب بدبختی دو سرا است) و (سوم) بالاترین ترس خود پسندی است (که خودپسند با کسان خود نگیرد و به این جهت همه با او دشمن شوند و همیشه ترسناک باشد) و (چهارم) گرامیتر بزرگی نیک‌خوئی است (که نیک‌خو نزد همگان بزرگوار است)

یَا بُنَیَّ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ اَلأَحمَقِ فَإِنَّهُ یُرِیدُ أَن یَنفَعَکَ فَیَضُرُّکَ وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ اَلبَخِیلِ فَإِنَّهُ یَقعُدُ عَنکَ أَحوَجَ مَا تَکُونُ إِلَیهِ

(2) ای پسرک من (اوّل از چهار چیزیکه در بارۀ رفتار با دیگران است) از دوستی با احمق بپرهیز که او می‌خواهد بتو سود رساند زیان می‌رساند (چون احمق موارد سود و زیان را تشخیص نمی‌دهد) (3) و (دوم) بپرهیز از دوستی با بخیل که او (بر اثر بخل و زفتی که دارد) از تو باز می‌دارد آنچه را که بسیار بآن نیازمند باشی

وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ اَلفَاجِرِ فَإِنَّهُ یَبِیعُکَ بِالتَّافِهِ

(4) و (سوم) بپرهیز از دوستی با بدکار که او ترا به اندک چیزی می‌فروشد (چون کسیکه سعادت خود را بر اثر چیز کمی از دست بدهد البتّه ترا به بهای کمتری خواهد فروخت)

وَ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ اَلکَذَّابِ فَإِنَّهُ کَالسَّرَابِ یُقَرِّبُ عَلَیکَ اَلبَعِیدَ وَ یُبَعِّدُ عَلَیکَ اَلقَرِیبَ

(5) و (چهارم) بپرهیز از دوستی با کسیکه بسیار دروغ می‌گوید که او مانند سراب (آب نمایی که در زمین هموار بشکل آب دیده میشود) است که دور را برای تو نزدیک و نزدیک را دور می‌گرداند (برای انجام دادن اغراض نادرست خود کار سخت را آسان و آسان را سخت می‌نماید )


حکمت 38- تقدم واجبات بر مستحبات

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ قُربَةَ بِالنَّوَافِلِ إِذَا أَضَرَّت بِالفَرَائِضِ

38 - امام علیه السّلام (در اهمیّت دادن بواجبات) فرموده است: (1) تقرّب و نزدیک شدن به رحمت خدا بمستحبّات روا نیست در صورتیکه بواجبات زیان رساند (زیرا کسی که در انجام واجبات کوتاهی کند نافرمانی کرده بکیفر خواهد رسید، و کسیکه نافرمانی کرد در حقیقت بخدا تقرّب نجسته چون تقرّب با نافرمانی منافات دارد)


حکمت 39- تفاوت عاقل و احمق

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِسَانُ اَلعَاقِلِ وَرَاءَ قَلبِهِ وَ قَلبُ اَلأَحمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ و هذا من المعانی العجیبة الشریفة و المراد به أن العاقل لا یطلق لسانه إلا بعد مشاورة الرویة و مؤامرة الفکرة و الأحمق تسبق حذفات لسانه و فلتات کلامه مراجعة فکره و مماخضة رأیه فکأن لسان العاقل تابع لقلبه و کأن قلب الأحمق تابع للسانه و قد روی عنه علیه‌السلام هذا المعنی بلفظ آخر و هو قوله قَلبُ اَلأَحمَقِ فِی فِیهِ وَ لِسَانُ اَلعَاقِلِ فِی قَلبِهِ و معناهما واحد

39 - امام علیه السّلام (در نکوهش احمق) فرموده است: (1) زبان خردمند پشت دل او است (عاقل آنچه بگوید نخست نیک و بد آنرا بعقل خویش سنجیده و آنگاه می‌گوید) و دل احمق پشت زبان او است (بی‌خرد نفهمیده آنچه خواست می‌گوید سپس در درستی و نادرستی و سود و زیان آن اندیشه میکند سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» می‌فرماید:) این فرمایش از جملۀ معانی نیکوی دلپذیر است، و مقصود از آن آنست که خردمند زبانش را رها نمی‌کند (سخنی نمی‌گوید) مگر پس از مشورت و صلاح دید با اندیشه و بی‌خرد بیرون داده‌های زبان و گفتارهای بی‌اندیشه‌اش بر مراجعۀ به اندیشه و تدبّر و تأمّل در پایان کار پیشی می‌گیرد، پس بآن ماند که زبان خردمند پیرو دل او است و دل بی‌خرد پیرو زبانش می‌باشد و این معنی بلفظ دیگر هم از آن حضرت علیه السّلام روایت شده و آن کلام آن بزرگوار است: 2 - دل احمق در دهان او است، و زبان عاقل در دل او، و معنی هر دو فرمایش یکی است


حکمت 40- تاثیر بیماری در ریزش گناهان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِبَعضِ أَصحَابِهِ فِی عِلَّةٍ اِعتَلَّهَا

40 - امام علیه السّلام به یکی از اصحابش هنگامیکه او بیمار شده بود (در بارۀ اینکه بیماری سبب آمرزش گناهان میشود) فرموده است:

جَعَلَ اَللَّهُ مَا کَانَ مِن شَکوَاکَ حَطّاً لِسَیِّئَاتِکَ فَإِنَّ اَلمَرَضَ لاَ أَجرَ فِیهِ وَ لَکِنَّهُ یَحُطُ اَلسَّیِّئَاتِ وَ یَحُتُّهَا حَتَّ اَلأَورَاقِ وَ إِنَّمَا اَلأَجرُ فِی اَلقَولِ بِاللِّسَانِ وَ اَلعَمَلِ بِالأَیدِی وَ اَلأَقدَامِ

(1) خداوند بیماری ترا (سبب) برطرف شدن گناهانت قرار داده، پس بیماری را پاداشی نیست، بلکه (چون شخص را شکسته و ناتوان می‌نماید و انسان در چنین حالتی بسوی پروردگارش توبه و بازگشت کرده از معصیت و نافرمانیش پشیمان و بترک آن تصمیم می‌گیرد سبب شده که) گناهان را از بین می‌برد، و آنها را مانند ریختن برگها (از درخت) می‌ریزد، و مزد و پاداش در گفتار به زبان و کردار به دستها و پاها است (و بیماری نه از گفتار و نه از کردار است)

وَ إِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ یُدخِلُ بِصِدقِ اَلنِّیَّةِ وَ اَلسَّرِیرَةِ اَلصَّالِحَةِ مَن یَشَاءُ مِن عِبَادِهِ اَلجَنَّةَ و أقول صدق علیه‌السلام إن المرض لا أجر فیه لأنه من قبیل ما یستحق علیه العوض لأن العوض یستحق علی ما کان فی مقابلة فعل الله تعالی بالعبد من الآلام و الأمراض و ما یجری مجری ذلک و الأجر و الثواب یستحقان علی ما کان فی مقابلة فعل العبد فبینهما فرق قد بینه علیه‌السلام کما یقتضیه علمه الثاقب و رأیه الصائب

(2) و خداوند سبحان بسبب پاکی نیّت و شایستگی باطن هر که را از بندگانش بخواهد ببهشت داخل می‌گرداند (پس اگر کسی در بیماری شکیبا و دارای باطن نیکو و دل پاک باشد ممکن است خداوند بدون عمل دست و پا او را بیامرزد سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) می‌گویم: امام علیه السّلام راست فرموده که بیماری را پاداشی نیست، زیرا بیماری از قبیل چیزیست که سزاوار عوض میشود چون عوض در برابر فعل خدای تعالی از دردها و بیماریها و مانند آن به بنده است و مزد و پاداش در برابر فعل بنده می‌باشد، پس بین عوض و پاداش امتیازی است که امام علیه السّلام بمقتضی علم نافذ و رأی رسای خود بیان فرموده است


حکمت 41- ویژگی های خباب بن الارت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فِی ذِکرِ خَبَّابِ اِبنِ اَلأَرَتِّ یَرحَمُ اَللَّهُ خَبَّابَ اِبنَ اَلأَرَتِّ فَلَقَد أَسلَمَ رَاغِباً وَ هَاجَرَ طَائِعاً وَ قَنِعَ بِالکَفَافِ وَ رَضِیَ عَنِ اَللَّهِ وَ عَاشَ مُجَاهِداً

41 - امام علیه السّلام در بارۀ (نیکبختی و اوصاف پسندیدۀ) خبّاب ابن ارتّ (که یکی از نیکان اصحاب رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - و از دانشمندان اوّلین مهاجرین بوده و در جنگ بدر و جنگهای بعد از آن رسول اکرم را همراهی نموده و در کوفه در سنّ هفتاد و سه سالگی در سال سی و هفت یا سی و نه هجریّ پس از آنکه در جنگ صفّین و نهروان همراه امیر المؤمنین علیه السّلام بوده دار دنیا را بدرود گفته امام علیه السّلام بر او نماز خوانده در بیرون کوفه دفن شد و او اوّل کسی است که در بیرون کوفه دفن گشته و پیش از آن مردم مردگانش را در خانه‌ها یا جلو خانه‌هاشان دفن می‌نمودند، خلاصه حضرت در حقّ او) فرموده است: (1) خدا خبّاب ابن ارتّ را بیامرزد که از روی رغبت اسلام آورد (نه به اکراه و اجبار) و از وطن هجرت نمود (و نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آمد) برای فرمانبری، و قناعت کرد (از کالای دنیا) باندازۀ کفایت، و از خدا (بدادۀ او از خوشی و سختی و بیماری و تندرستی) راضی و خوشنود بود، و در زندگانی (همۀ عمر در راه خدا) جهاد کننده بود

طُوبَی لِمَن ذَکَرَ اَلمَعَادَ وَ عَمِلَ لِلحِسَابِ وَ قَنِعَ بِالکَفَافِ وَ رَضِیَ عَنِ اَللَّهِ

(پس از آن او را ستوده و می‌فرماید:) (2) خوشا بحال کسیکه بیاد معاد و بازگشت باشد، و برای حساب و وارسی (در آنروز) کار کند، و باندازۀ روزی خود قناعت نماید، و از (دادۀ) خدا راضی و خوشنود باشد


حکمت 42- راه شناخت مؤمن و منافق

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَو ضَرَبتُ خَیشُومَ اَلمُؤمِنِ بِسَیفِی هَذَا عَلَی أَن یُبغِضَنِی مَا أَبغَضَنِی وَ لَو صَبَبتُ اَلدُّنیَا بِجَمَّاتِهَا عَلَی اَلمُنَافِقِ عَلَی أَن یُحِبَّنِی مَا أَحَبَّنِی

42 - امام علیه السّلام (در بارۀ مؤمن و منافق) فرموده است: (1) اگر با این شمشیرم به بن بینی مؤمن بزنم که با من دشمن شود دشمنی نخواهد نمود، و اگر همۀ (کالای) دنیا را بر سر منافق بریزم که مرا (براستی) دوست دارد دوست نخواهد داشت

وَ ذَلِکَ أَنَّهُ قُضِیَ فَانقَضَی عَلَی لِسَانِ اَلنَّبِیِّ اَلأُمِّیِّ صلی‌الله‌علیه‌وآله أَنَّهُ قَالَ یَا عَلِیُّ لاَ یُبغِضُکَ مُؤمِنٌ وَ لاَ یُحِبُّکَ مُنَافِقٌ

(2) و این برای آنست که (در حکم الهیّ‌) گذشته و به زبان پیغمبر امّی صلّی اللّه علیه و آله جاری گشته که فرموده: یا علیّ‌ مؤمن با تو دشمن نمی‌شود و منافق ترا دوست نمی‌دارد


حکمت 43- نکوهش عجب در عمل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام سَیِّئَةٌ تَسُوءُکَ خَیرٌ عِندَ اَللَّهِ مِن حَسَنَةٍ تُعجِبُکَ

43 - امام علیه السّلام (در نکوهش خود بینی) فرموده است: (1) سیّئه و بدی که ترا اندوهگین سازد (مانند دروغی که بگوئی و پشیمان شوی که چرا گفتی) نزد خدا بهتر است از حسنه و خوبی (مانند نماز خواندن یا روزه گرفتن) که ترا بخود بینی و سرفرازی وادارد (زیرا پشیمانی گناه را برطرف می‌نماید و خود بینی در حسنه گناهی است که آنرا تباه می‌گرداند)


حکمت 44- ارزش همت و معیار صداقت و شجاعت و پاکدامنی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام قَدرُ اَلرَّجُلِ عَلَی قَدرِ هِمَّتِهِ وَ صِدقُهُ عَلَی قَدرِ مُرُوءَتِهِ وَ شُجَاعَتُهُ عَلَی قَدرِ أَنَفَتِهِ وَ عِفَّتُهُ عَلَی قَدرِ غَیرَتِهِ

44 - امام علیه السّلام (در بارۀ صفات نیکو) فرموده است: (1) مقام و مرتبۀ مرد باندازۀ همّت او است (پس اگر بلند همّت بود ارجمند و بزرگوار و اگر پست همّت باشد خوار و زیر دست است) و راستی او باندازۀ جوانمردی او است (زیرا جوانمردی سبب میشود که شخص آنچه شایسته است بجا آورد و از زشتیها که یکی از آنها دروغ است دوری گزیند، پس اندازۀ راستگویی او از جوانمردیش شناخته میشود) و شجاعت و دلیری او باندازۀ حمیّت و ننگ داشتن او است از کار زشت و ناشایسته (پس هر چه بیشتر کار زشت را ننگ بداند شجاعت و دلیری بیشتر دارد) و عفّت و پاکدامنی او باندازۀ غیرت او است (پس هر اندازه که غیرت او یعنی ننگ داشتن از مشارکت با دیگری در چیزی که مخصوص باو نیست بیشتر باشد پاکدامنتر است، زیرا غیرتست که شخص را از پیروی شهوات و کارهای ناروا باز می‌دارد و او را پاکدامن نگاه می‌دارد)


حکمت 45- راه پیروزی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلظَّفَرُ بِالحَزمِ وَ اَلحَزمُ بِإِجَالَةِ اَلرَّأیِ وَ اَلرَّأیُ بِتَحصِینِ اَلأَسرَارِ

45 - امام علیه السّلام (در بارۀ فیروزی) فرموده است: (1) فیروزی یافتن بحزم و خودداری است، و حزم بکار انداختن اندیشه است، و اندیشه به نگهداری اسرار و نهانیها است (پس هر که سرّ و نهان خویش فاش کند رأی و اندیشه را محافظت نکرده از حزم و دور اندیشی خارج گشته و در نتیجه به مقصودش نمی‌رسد)


حکمت 46- شناخت بزرگوار و پست فطرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِحذَرُوا صَولَةَ اَلکَرِیمِ إِذَا جَاعَ وَ اَللَّئِیمِ إِذَا شَبِعَ

46 - امام علیه السّلام (در بارۀ جوانمرد و ناکس) فرموده است: (1) بپرهیزید از حمله کردن کریم و جوانمرد هنگامیکه گرسنه شود (نیازمند گردد، چون در این حال بی‌اعتنائی مردم خشمش را بر انگیخته خود را بخطر می‌اندازد تا بر ایشان مسلّط شده انتقام بکشد) و بپرهیزید از حملۀ لئیم و ناکس هنگامیکه سیر شود (توانگر گردد، چون توانگری او را به آرزویش کامیاب ساخته بمقتضی طبعش به زیر دستان آزار می‌رساند)


حکمت 47- راه جذب دلها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام قُلُوبُ اَلرِّجَالِ وَحشِیَّةٌ فَمَن تَأَلَّفَهَا أَقبَلَت عَلَیهِ

47 - امام علیه السّلام (در سفارش دلها) فرموده است: (1) دلهای مردم رمنده است (با هم آشنائی ندارند) پس هر که آنها را (با همراهی و نیکی و دوستی) بدست آورد باو رو می‌آورند


حکمت 48- عامل پنهان ماندن عیوب

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام عَیبُکَ مَستُورٌ مَا أَسعَدَکَ جَدُّکَ

48 - امام علیه السّلام (در بارۀ کسیکه دنیا باو رو آورد) فرموده است: (1) عیب تو (از دیده‌ها) پنهان است مادامی که نصیب و بهره‌ات ترا نیک‌بخت دارد (دنیا با تو همراه باشد. و از اینرو زشتیهای پادشاهان و بزرگان اگر چه بسیار باشد گفته نمی‌شود تا نابود شوند یا دنیا از آنها رو برگرداند )


حکمت 49- رابطه عفو و قدرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَولَی اَلنَّاسِ بِالعَفوِ أَقدَرُهُم عَلَی اَلعُقُوبَةِ

49 - امام علیه السّلام (در بارۀ عفو) فرموده است: (1) سزاوارترین مردم بعفو و بخشودن تواناترین ایشان است بکیفر رساندن (زیرا عفو فرع بر قدرتست، پس ناتوان را عفوی نیست)


حکمت 50- سخاوت واقعی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلسَّخَاءُ مَا کَانَ اِبتِدَاءً فَأَمَّا مَا کَانَ عَن مَسأَلَةٍ فَحَیَاءٌ وَ تَذَمُّمٌ

50 - امام علیه السّلام (در معنی جود) فرموده است: (1) جود و بخشش (همراهی کردن به آن که سزاوار است) آنست که بی درخواست باشد، و امّا آنچه از روی درخواستست شرمندگی و رمیدن از سرزنش است (از خواهنده یا از مردم)


حکمت 51- ارزش عقل و ادب و مشورت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ غِنَی کَالعَقلِ وَ لاَ فَقرَ کَالجَهلِ وَ لاَ مِیرَاثَ کَالأَدَبِ وَ لاَ ظَهِیرَ کَالمُشَاوَرَةِ

51 - امام علیه السّلام (در بارۀ پاره‌ای از صفات) فرموده است: (1) نیست بی‌نیازی مانند خرد (زیرا خرد راه بدست آوردن سعادت و نیکبختی دنیا و آخرت را نشان می‌دهد) و نیست بی‌چیزی مانند نادانی (زیرا نادان در بدست آوردن هر چیز بپرسش از دیگری نیازمند است) و نیست میراثی مانند ادب (آنچه که شخص را از ناپسندیده‌ها باز می‌دارد، زیرا آنچه از مرده بی‌مشقّت و رنج می‌رسد از دست رفتنی است ولی ادب همیشه همراه است) و نیست پشتیبانی مانند مشورت و کنگاش (زیرا از مشورت اندیشۀ درست بدست می‌آید )


حکمت 52- اقسام بردباری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلصَّبرُ صَبرَانِ صَبرٌ عَلَی مَا تَکرَهُ وَ صَبرٌ عَمَّا تُحِبُّ

52 - امام علیه السّلام (در بارۀ شکیبائی) فرموده است: (1) شکیبائی دو جور است: (یکی) شکیبائی بر آنچه نمی‌پسندی (که این نوع از شکیبائی از شجاعت و دلاوری است) و (دیگر) شکیبائی از آنچه دوست داری (که این نوع از صبر از عفّت و پاکدامنی است)


حکمت 53- رابطه تهیدستی و تنهایی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلغِنَی فِی اَلغُربَةِ وَطَنٌ وَ اَلفَقرُ فِی اَلوَطَنِ غُربَةٌ

53 - امام علیه السّلام (در بارۀ دارائی و بی‌چیزی) فرموده است: (1) دارائی (برای شخص) در غربت وطن و میهن است (زیرا بواسطۀ آن همه اظهار دوستی و آشنائی کنند) و بی‌چیزی در وطن غربت است (زیرا بر اثر آن همه از شخص دوری می‌نمایند)


حکمت 54- ارزش قناعت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلقَنَاعَةُ مَالٌ لاَ یَنفَدُ و قد روی هذا الکلام عن النبی صلی‌الله‌علیه‌وآله

54 - امام علیه السّلام (در سود قناعت) فرموده است: (1) قناعت دارائی است که نابود نمی‌شود (زیرا قناعت و خورسند بودن بآنچه رسیده نیازمندی را دور می‌سازد سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) این فرمایش از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله (نیز) روایت شده است


حکمت 55- ریشه اصلی شهوات

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلمَالُ مَادَّةُ اَلشَّهَوَاتِ

55 - امام علیه السّلام (در زیان دارائی) فرموده است: (1) دارائی مایۀ و پایۀ شهوتها و خواهشها است (زیرا دارائی دست را برای رسیدن به آرزوهای نفسانیّ باز می‌گذارد )


حکمت 56- ارزش تذکّر دادن اشتباهات

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن حَذَّرَکَ کَمَن بَشَّرَکَ

56 - امام علیه السّلام (در بارۀ پند دهنده) فرموده است: (1) کسیکه ترا بر حذر دارد (از بدیها بیم دهد) مانند کسی است که ترا (بخیر و نیکی) مژده دهد (زیرا دفع شرّ سود است)


حکمت 57- ضرورت کنترل زبان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَللِّسَانُ سَبُعٌ إِن خُلِّیَ عَنهُ عَقَرَ

57 - امام علیه السّلام (در زیان گفتار بی‌اندیشه) فرموده است: (1) زبان (مانند حیوان) درنده‌ای است که اگر بخود واگزار شود (بی‌اندیشه و راهنمائی عقل هر چه بخواهد بگوید گوینده را) می‌گزد (سبب تباهی او میشود)


حکمت 58- از ویژگیهای زنان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلمَرأَةُ عَقرَبٌ حُلوَةُ اَللَّسبَةِ

58 - امام علیه السّلام (در نکوهش زن) فرموده است: (1) زن (چون) کژدم (آزار رساننده) است که شیرین است گزیدن (آمیزش با) او


حکمت 59- روش پاسخ به نیکی دیگران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا حُیِّیتَ بِتَحِیَّةٍ فَحَیِّ بِأَحسَنَ مِنهَا

59 - امام علیه السّلام (در عوض دادن بکار نیک) فرموده است: (1) هرگاه کسی بتو درود فرستد تو (در پاسخ) بهتر از آن درود بفرست

وَ إِذَا أُسدِیَت إِلَیکَ یَدٌ فَکَافِئهَا بِمَا یُربِی عَلَیهَا وَ اَلفَضلُ مَعَ ذَلِکَ لِلبَادِی

(2) و هرگاه دستی باحسان و نیکی سوی تو دراز شد آنرا به افزون بر آن پاداش ده (نیکی را به نیکی بهتری تلافی کن) و گرچه فضیلت برای کسی است که در ابتدا نیکی کرده (این فرمایش در همۀ نسخ نهج البلاغه نیست و چون روش ما تنظیم نسخۀ کاملۀ آنست لذا آنرا از نسخۀ ابن ابی الحدید و یک نسخۀ خطّی قدیم نقل نمودیم )


حکمت 60- ارزش شفاعت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلشَّفِیعُ جَنَاحُ اَلطَّالِبِ

60 - امام علیه السّلام (در سود شفاعت) فرموده است: (1) خواهشگر برای درخواست کننده (از دیگری مانند) بال است (برای پرنده که بسبب آن به حاجت خود دست می‌یابد)


حکمت 61- غفلت دنیا پرستان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَهلُ اَلدُّنیَا کَرَکبٍ یُسَارُ بِهِم وَ هُم نِیَامٌ

61 - امام علیه السّلام (در بارۀ غفلت) فرموده است: (1) اهل دنیا مانند کاروانی هستند که ایشان را می‌برند در حالیکه خوابند (و آگاه نیستند که ناگهان راه طیّ شده به جایگاه همیشگی رسیده‌اند و منادی فریاد میکند: فرود آئید و بار بگشائید)


حکمت 62- از دست رفتن دوستان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فَقدُ اَلأَحِبَّةِ غُربَةٌ

62 - امام علیه السّلام (در زیان بی‌کسی) فرموده است: (1) از دست دادن دوستان غربت است (زیرا مانند دور ماندگی از وطن است)


حکمت 63- زشتی درخواست از نا اهل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فَوتُ اَلحَاجَةِ أَهوَنُ مِن طَلَبِهَا إِلَی غَیرِ أَهلِهَا

63 - امام علیه السّلام (در ترغیب زیر بار ناکس نرفتن) فرموده است: (1) از دست رفتن حاجت و نیاز آسانتر است از خواستن آن از ناکس (زیرا از دست رفتن آن مستلزم اندوهی است ولی درخواست از ناکس روا بشود یا نشود موجب شرمندگی است )


حکمت 64- ارزش انفاق

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ تَستَحِی مِن إِعطَاءِ اَلقَلِیلِ فَإِنَّ اَلحِرمَانَ أَقَلُّ مِنهُ

64 - امام علیه السّلام (در بارۀ بخشش) فرموده است: (1) از بخشیدن اندک شرم مکن، زیرا نومید کردن کمتر از آن (و به شرمندگی سزاوارتر) است


حکمت 65- زینت فقر و غنا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلعَفَافُ زِینَةُ اَلفَقرِ وَ اَلشُّکرُ زِینَةُ اَلغِنَی

65 - امام علیه السّلام (در پاکدامنی و سپاسگزاری) فرموده است: (1) پاکدامنی زینت و آرایش بی‌چیز و درویش است، و سپاسگزاری (از نعمتهای خداوند) آرایش توانگر


حکمت 66- راضی بودن از سرنوشت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا لَم یَکُن مَا تُرِیدُ فَلاَ تُبَل کَیفَ کُنتَ

66 - امام علیه السّلام (در بارۀ آرزوها) فرموده است: (1) هرگاه بآنچه می‌خواهی نرسیدی پس بهر حال هستی باک نداشته باش (زیرا برای نرسیده اندوه بخود راه دادن بی‌خردی است)


حکمت 67- روانشناسی جاهل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ یُرَی اَلجَاهِلُ إِلاَّ مُفرِطاً أَو مُفَرِّطاً

67 - امام علیه السّلام (در نکوهش نادان) فرموده است: (1) دیده نمی‌شود نادان مگر آنکه تندرو است (از حدّ و اندازۀ خود می‌گذرد) یا کند رو (بحدّ و اندازۀ خود نمی‌رسد)


حکمت 68- نشانه کمال عقل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا تَمَّ اَلعَقلُ نَقَصَ اَلکَلاَمُ

68 - امام علیه السّلام (در نشانۀ عقل) فرموده است: (1) چون عقل و خرد به مرتبۀ کمال رسد گفتار کم گردد (زیرا کمال عقل مستلزم تسلّط بر ضبط و نگاه‌داری قوای بدنیّه است، پس در هر چه و هر کجا بیجا سخن نمی‌گوید )


حکمت 69- رابطه دنیا و انسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلدَّهرُ یُخلِقُ اَلأَبدَانَ وَ یُجَدِّدُ اَلآمَالَ وَ یُقَرِّبُ اَلمَنِیَّةَ

69 - امام علیه السّلام (در بارۀ روزگار) فرموده است: (1) روزگار بدنها را فرسوده می‌سازد (پیر می‌نماید) و (با کمی آسایش) آرزوها را تازه و نو میکند، و (با گردش خود) مرگ را نزدیک می‌گرداند

وَ یُبَاعِدُ اَلأُمنِیَّةَ مَن ظَفِرَ بِهِ نَصِبَ وَ مَن فَاتَهُ تَعِبَ

و (با نزدیک شدن مرگ) آرزوها را دور می‌سازد، (2) هر که به روزگار فیروزی یافت (کالای آنرا بدست آورد برای نگاه‌داری و افزونیش) برنج افتاد، و هر که آنرا نیافت (بر اثر نداشتن) بسختی گرفتار شد (خلاصه روزگار برای ناکام یا کامیاب سرای رنج و آزار است، پس خردمند بآن دل نبندد و فریب نخورد)


حکمت 70- ضرورت خودسازی رهبران و مدیران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن نَصَبَ نَفسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَعَلَیهِ أَن یَبدَأَ بِتَعلِیمِ نَفسِهِ قَبلَ تَعلِیمِ غَیرِهِ وَ لیَکُن تَأدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبلَ تَأدِیبِهِ بِلِسَانِهِ

70 - امام علیه السّلام (در بارۀ پیشوایان) فرموده است: (1) هر که خود را پیشوای مردم نمود باید پیش از یاد دادن بدیگری نخست بتعلیم نفس خویش بپردازد (زیرا اثر سخن کسیکه گفتار و کردارش یکسان باشد بیشتر است و مردم در مخالفت با او نمی‌کوشند) و باید پیش از ادب کردن و آراستن دیگری به زبان، به روش خود او را ادب و آراسته سازد (مثلا پیش از آنکه بدیگری بگوید نماز بخوان تا رستگار شوی باید خود نماز بخواند)

وَ مُعَلِّمُ نَفسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالإِجلاَلِ مِن مُعَلِّمِ اَلنَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِم

(2) و آموزنده و ادب کنندۀ نفس خود از آموزنده و ادب کنندۀ مردم بتعظیم و احترام سزاوارتر است (چون پیرو هوا نیست )


حکمت 71- ضرورت یاد مرگ

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام نَفَسُ اَلمَرءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ

71 - امام علیه السّلام (در نزدیکی مرگ) فرموده است: (1) نفس کشیدن مرد گام او است بسوی مرگ خود (زیرا هر نفس از عمر او کم کرده و به مرگ نزدیک می‌نماید مانند گام برداشتن که شخص را به مقصدش نزدیک می‌گرداند)


حکمت 72- توجّه به فنا پذیری دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کُلُّ مَعدُودٍ مُنقَضٍ وَ کُلُّ مُتَوَقِّعٍ آتٍ

72 - امام علیه السّلام (در شادی و افسردگی بیجا) فرموده است: (1) هر چه بشمار آید (پایان دارد چون خوشی و افسردگی و سود و زیان و تندرستی و بیماری) بسر آینده (از بین رونده) است، و هر چه باید برسد (خیر یا شرّ مقدّر گشته) خواهد رسید (پس خردمند در اینگونه امور شاد و افسرده نشود)


حکمت 73- روش تحلیل رویدادها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ اَلأُمُورَ إِذَا اِشتَبَهَت اُعتُبِرَ آخِرُهَا بِأَوَّلِهَا

73 - امام علیه السّلام (در اندیشۀ پایان کار) فرموده است: (1) هرگاه کارها مشتبه شد (نیکی و بدی پایان آنها دانسته نشد) انجام آنها به آغازشان مقایسه و برابری میشود (پس اگر آغاز کار نیک یا بد باشد انجام آن نیک یا بد خواهد بود، زیرا سال نیکو از بهارش آشکار است )


حکمت 74- کم ارزش بودن دنیا

[↑ بالا] وَ مِن خَبَرِ ضِرَارِ بنِ ضَمرَةَ اَلضِّبَابِیِّ عِندَ دُخُولِهِ عَلَی مُعَاوِیَةَ وَ مَسأَلَتِهِ لَهُ عَن أَمِیرِ اَلمُؤمِنِینَ علیه‌السلام قَالَ فَأَشهَدُ لَقَد رَأَیتُهُ فِی بَعضِ مَوَاقِفِهِ وَ قَد أَرخَی اَللَّیلُ سُدُولَهُ وَ هُوَ قَائِمٌ فِی مِحرَابِهِ قَابِضٌ عَلَی لِحیَتِهِ یَتَمَلمَلُ تَمَلمُلَ اَلسَّلِیمِ وَ یَبکَی بُکَاءَ اَلحَزِینِ وَ یَقُولُ

74 - از خبر ضرار ابن ضمرۀ ضبابیّ (که از خواصّ و نیکان اصحاب امام علیه السّلام) است هنگامی که نزد معاویه آمد و معاویه از امیر المؤمنین علیه السّلام از او پرسید، گفت: گواهی می‌دهم که در بعضی از جاهایی که عبادت میکرد دیدم او را هنگامیکه شب پرده‌های تاریکی گسترده و آن حضرت در محراب عبادت ایستاده، ریش خویشتن در دست گرفته، می‌پیچید مانند پیچیدن مار گزیده، و گریه میکرد مانند گریه کردن اندوه رسیده، و (در بارۀ دنیا) می‌فرمود

یَا دُنیَا یَا دُنیَا إِلَیکِ عَنِّی أَ بِی تَعَرَّضتِ أَم إِلَیَّ تَشَوَّقتِ لاَ حَانَ حِینُکِ هَیهَاتَ غُرِّی غَیرِی لاَ حَاجَةَ لِی فِیکَ

(1) ای دنیا ای دنیا از من بگذر، آیا (برای فریب) خود را بمن عرضه میکنی و می‌نمایی‌؟ یا بمن شوق داشته مرا خواهانی‌؟ نزدیک مباد هنگام (فریب) تو، و چه دور است آرزوی تو! دیگری را بفریب که مرا بتو نیازی نیست

قَد طَلَّقتُکِ ثَلاَثاً لاَ رَجعَةَ فِیهَا فَعَیشُکِ قَصِیرٌ وَ خَطَرُکِ یَسِیرٌ وَ أَمَلُکِ حَقِیرٌ

(2) و ترا سه بار طلاق گفته‌ام (از تو چشم پوشیده‌ام) که در آن بازگشت نیست، پس زندگانی تو کوتاه، و اهمیّت تو اندک، و آرزوی تو پست است

آهِ مِن قِلَّةِ اَلزَّادِ وَ طُولِ اَلطَّرِیقِ وَ بُعدِ اَلسَّفَرِ وَ عَظِیمِ اَلمَورِدِ

(3) آه از کمی توشه (عبادت و بندگی) و درازی راه، و دوری سفر (آخرت) و سختی ورودگاه (قبر و برزخ و قیامت. پس از این معاویه گریست و گفت: خدا ابا الحسن را رحمت کند چنین بود، ای ضرار اندوه تو بر آن حضرت چگونه است‌؟ گفت مانند اندوه زنی که فرزندش را کنارش سر ببرند )


حکمت 75- جبر و اختیار

[↑ بالا] وَ مِن کَلاَمٍ لَهُ علیه‌السلام لِلسَّائِلِ اَلشَّامِیِّ لَمَّا سَأَلَهُ أَ کَانَ مَسِیرُنَا إِلَی اَلشَّامِ بِقَضَاءٍ مِنَ اَللَّهِ وَ قَدَرٍ بَعدَ کَلاَمٍ طَوِیلٍ هَذَا مُختَارُهُ

75 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در بارۀ قضاء و قدر) به مرد شامیّ که از آن بزرگوار (پس از بازگشت از جنگ صفّین) پرسید: آیا رفتن ما به (جنگ اهل) شام بقضاء و قدر از جانب خدا بود؟ (امام علیه السّلام فرمود: سوگند به خدائی که دانه را زیر خاک شکافت و انسان را آفرید گام ننهادیم بجائی و به درّه‌ای سرازیر نشدیم مگر بقضاء و قدر، شامیّ گفت: پس رنج ما در این سفر پاداشی ندارد «چون باختیار نبوده» امام علیه السّلام فرمود: ای شیخ خدا بزرگ گردانید پاداش شما را در رفتنتان که می‌رفتید و در باز گشتتان که بر می‌گشتید و در هیچ حال مجبور نبودید، شیخ گفت: چگونه است با اینکه قضاء و قدر ما را میراند؟ امام علیه السّلام) پس از (این) سخن دراز که آنچه را ما از آن اختیار نموده‌ایم اینست (فرمود)

وَیحَکَ لَعَلَّکَ ظَنَنتَ قَضَاءً لاَزِماً وَ قَدَراً حَاتِماً وَ لَو کَانَ ذَلِکَ کَذَلِکَ لَبَطَلَ اَلثَّوَابُ وَ اَلعِقَابُ وَ سَقَطَ اَلوَعدُ وَ اَلوَعِیدُ

(1) ویحک (خدا بتو رحم کند) شاید تو قضا و قدر لازم و حتمیّ را (که باید انجام گیرد) گمان کردی، اگر چنین بود پاداش و کیفر نادرست بود، و نوید بخیر و خوبی (بهشت) و بیم بشرّ و بدی (دوزخ) ساقط می‌گشت (و از جانب خدا برای گناهکار کیفر و برای فرمانبر پاداش تعیین نمی‌شد، و نیکوکار بستودن و بدکار به نکوهش سزاوار نبود، این گفتار بت‌پرستان و پیروان شیطان و گواهان دروغ و کوران از راه صواب و حقّ است و ایشان قدریّه و مجوس این امّتند. ناگفته نماند که لفظ قدریّ در اخبار ما به جبریّ و تفویضیّ هر دو گفته میشود، و مراد در اینجا جبریّ است که می‌گوید: کاری که هر بنده‌ای انجام دهد به اراده و اختیار خود نیست بلکه بتقدیر و مشیئت خدا مجبور است بخلاف تفویضیّ که قدرت خدای تعالی را منکر است و می‌گوید: خداوند بنده را امر و نهی نمود و بخود واگذارد که بکنند یا نکنند استقلال دارند)

إِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ أَمَرَ عِبَادَهُ تَخیِیراً وَ نَهَاهُم تَحذِیراً وَ کَلَّفَ یَسِیراً وَ لَم یُکَلِّف عَسِیراً وَ أَعطَی عَلَی اَلقَلِیلِ کَثِیراً وَ لَم یُعصَ مَغلُوباً وَ لَم یُطَع مُکرِهاً

(خلاصه امام علیه السّلام فرمود:) (2) خداوند سبحان بندگانش را امر کرده با اختیار و نهی فرموده با بیم و ترس (از عذاب) و تکلیف کرده (بکار) آسان (که به رغبت انجام دهند) و دستور نداده (بکار) دشوار (تا در انجام آن مجبور نباشند) و کردار اندک را پاداش بسیار عطا فرموده (که این خود لازمۀ اختیار داشتن است) و او را نافرمانی نکرده‌اند از جهت اینکه مغلوب شده باشد (زیرا بر بندگانش قاهر و غالب می‌باشد) و فرمانش را نبرده‌اند از جهت اینکه مجبور کرده باشد (بلکه همه را اختیار داده و اسباب هر کار را آماده ساخته است)

وَ لَم یُرسِلِ اَلأَنبِیَاءَ لَعِباً وَ لَم یُنزِلِ اَلکُتُبَ لِلعِبَادِ عَبَثاً وَ لاَ خَلَقَ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلأَرضَ وَ مَا بَینَهُمَا بَاطِلاً ذٰلِکَ ظَنُّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ اَلنّٰارِ

(3) و پیغمبران را از جهت بازی نفرستاده (بلکه آنها را فرستاده تا اطاعت کنندگان را ببهشت مژده داده و نافرمانان را از دوزخ بترسانند) و کتابها (مانند توریة و انجیل و قرآن) را برای بندگان بیهوده نفرستاده (بلکه آنها را فرستاده تا بدستور خدا آشنا باشند) و آسمانها و زمین و آنچه در آنها است را بیجا نیافریده (بلکه همۀ آنها را به حکمت آفریده، پس چگونه میشود که حکیم درست کردار کسیرا مجبور سازد، در قرآن کریم س 38 ی 27 می‌فرماید: «ذٰلِکَ ظَنُّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ اَلنّٰارِ» یعنی) آن گمان کسانی است که کافر شدند و نگرویدند، پس وای بر آنانکه کافر شدند از آتش (پس شیخ گفت: قضاء و قدر چیست که ما نرفتیم مگر بسبب آن‌؟ فرمود: آن دستور و حکم خداوند است پس از آن این آیه را قرائت نمود س 17 ی 23: «وَ قَضیٰ رَبُّکَ أَلاّٰ تَعبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ‌» یعنی پروردگار تو حکم فرموده که جز او را نپرستید. پس شیخ خوشنود از جای خود برخاسته گفت: أنت الإمام الّذی نرجو بطاعته یوم النّشور من الرّحمن رضوانا أوضحت من دیننا ما کان ملتبسا جزاک ربّک عنّا فیه إحسانا یعنی تو امام و پیشوایی هستی که با پیروی از تو روز رستخیز رضا و خوشنودی خداوند بخشنده را امیدواریم، آنچه از دین و کیش ما پوشیده بود آشکار ساختی، پروردگارت از جانب ما در این خدمت بتو پاداش نیکو عطا فرماید )


حکمت 76- جایگاه حکمت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام خُذِ اَلحِکمَةَ أَنَّی کَانَت فَإِنَّ اَلحِکمَةَ تَکُونُ فِی صَدرِ اَلمُنَافِقِ فَتَلَجلَجُ فِی صَدرِهِ حَتَّی تَخرُجَ فَتَسکُنَ إِلَی صَوَاحِبِهَا فِی صَدرِ اَلمُؤمِنِ

76 - امام علیه السّلام (در بارۀ حکمت) فرموده است: (1) حکمت (سخن درست و موافق حقّ‌) را فرا گیر هر جا باشد (خواه از نیکوکار خواه از بدکار) که حکمت در سینۀ منافق و دو رو هم هست و در آنجا (که شایستۀ نگاه‌داری حکمت نیست) در اضطراب و نگرانی است تا (از زبان او) بیرون آید و در سینۀ صاحب خود مؤمن جاگیرد


حکمت 77- ارزش حکمت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فی مثل ذلک اَلحِکمَةُ ضَالَّةُ اَلمُؤمِنِ فَخُذِ اَلحِکمَةَ وَ لَو مِن أَهلِ اَلنِّفَاقِ

77 - امام علیه السّلام مانند همین بیان (نیز در بارۀ حکمت) فرموده است: (1) حکمت گمشدۀ مؤمن است (همیشه باید در پی آن باشد) پس آنرا فرا گیر اگر چه از مردم دو رو باشد


حکمت 78- میزان ارزش انسان ها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام قِیمَةُ کُلِّ اِمرِئٍ مَا یُحسِنُهُ و هذه الکلمة التی لا تصاب لها قیمة و لا توزن بها حکمة و لا تقرن إلیها کلمة

78 - امام علیه السّلام (در بارۀ هنر) فرموده است: (1) ارزش هر مرد (مقام او نزد مردم باندازۀ) چیزی (هنری) است که آنرا نیکو میداند (و بکار می‌برد سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) برای این سخن نمی‌توان بهایی تعیین کرد، و حکمت و اندرزی را با آن سنجید، و سخنی را با آن برابر نمود


حکمت 79- ارزش های والای انسانی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أُوصِیکُم بِخَمسٍ لَو ضَرَبتُم إِلَیهَا آبَاطَ اَلإِبِلِ لَکَانَت لِذَلِکَ أَهلاً لاَ یَرجُوَنَّ أَحَدٌ مِنکُم إِلاَّ رَبَّهُ وَ لاَ یَخَافَنَّ إِلاَّ ذَنبَهُ وَ لاَ یَستَحِیَنَّ أَحَدٌ مِنکُم إِذَا سُئِلَ عَمَّا لاَ یَعلَمُ أَن یَقُولَ لاَ أَعلَمُ وَ لاَ یَستَحِیَنَّ أَحَدٌ إِذَا لَم یَعلَمِ اَلشَّیءَ أَن یَتَعَلَّمَهُ وَ عَلَیکُم بِالصَّبرِ فَإِنَّ اَلصَّبرَ مِنَ اَلإِیمَانِ کَالرَّأسِ مِنَ اَلجَسَدِ وَ لاَ خَیرَ فِی جَسَدٍ لاَ رَأسَ مَعَهُ وَ لاَ فِی إِیمَانٍ لاَ صَبرَ مَعَهُ

79 - امام علیه السّلام (در اندرز) فرموده است: (1) شما را به پنج چیز سفارش میکنم که برای بدست آوردن آنها اگر (با پاشنه‌های پای خود) زیر بغلهای شترها بزنید (بشتاب رفته رنج و سختی را بر خود هموار سازید) سزاوار است (اوّل) باید هیچیک از شما امیدوار نباشد مگر به پروردگار خود (زیرا امیدواری و توجّه باو مستلزم اخلاص در عمل و دوام عبادت و بندگی است، دوم) و نترسد مگر از گناه خود (زیرا بزرگترین ترسها از عذاب و کیفر خداوند است و به بنده نمی‌رسد مگر بر اثر گناه، سوم) و اگر چیزی را که نمی‌داند از او بپرسند باید شرم نکند که بگوید نمی‌دانم (زیرا اگر شرم کند ندانسته می‌گوید و دیگری را گمراه می‌سازد و آن موجب تباهی است، چهارم) و اگر چیزی را نمی‌داند باید شرم ننماید از اینکه آنرا بیاموزد (زیرا اگر شرم نماید در جهل و نادانی باقی می‌ماند و بیچاره میشود پنجم) و بر شما باد بصبر و شکیبائی زیرا (هیچیک از فضائل و کمالات از صبر خالی نیست و) شکیبائی از ایمان مانند سر است است از تن، و خیر و نیکی نیست در تنی که سر نداشته باشد و در ایمانی که با آن شکیبائی نباشد


حکمت 80- روش برخورد با چاپلوسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِرَجُلٍ أَفرَطَ فِی اَلثَّنَاءِ عَلَیهِ وَ کَانَ لَهُ مُتَّهِماً أَنَا دُونَ مَا تَقُولُ وَ فَوقَ مَا فِی نَفسِکَ

80 - امام علیه السّلام به مردی که در ستودن آن بزرگوار افراط نموده در حالیکه به آن حضرت عقیده نداشت (روش فروتنی را آموخته و) فرموده است: (1) من کمترم از آنچه (مدح و ثنای لایق بخدا و رسول) که تو میگوئی و بالاترم از چیزی (اعتقاد و باور نداشتن تو بفضائل و مناقب من) که در اندیشه می‌گذرانی


حکمت 81- بازماندگان جنگها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام بَقِیَّةُ اَلسَّیفِ أَبقَی عَدَداً وَ أَکثَرُ وَلَداً

81 - امام علیه السّلام (در بقای نسل و فرزندان نیکان) فرموده است: (1) ماندۀ از شمشیر (که در کارزار شرافت کشته نشده‌اند) از شما باقی‌تر و از فرزند بیشتر است (مانند فرزندان حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام و پیروان آن بزرگوار که بسیار و باقی و پایدارند بخلاف دشمنان فرومایه‌اش که با انبوهی اثر و نشانه‌ای از آنان باقی نماند)


حکمت 82- ضرورت اعتراف به جهل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن تَرَکَ قَولَ لاَ أَدرِی أُصِیبَت مَقَاتِلُهُ

82 - امام علیه السّلام (در زیان نگفتن نمی‌دانم) فرموده است: (1) کسیکه (از او بپرسند چیزی را که نمی‌داند و) نمی‌دانم را نگوید کشتنگاههایش (مواضعی که شخص هلاک میشود) باو می‌رسد (رسوا و تباه می‌گردد)


حکمت 83- برتری فکر و تجربه بر قدرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام رَأیُ اَلشَّیخِ أَحَبُّ إِلَیَّ مِن جَلَدِ اَلغُلاَمِ وَ رُوِیَ مِن مَشهَدِ اَلغُلاَمِ

83 - امام علیه السّلام (در بارۀ رأی پیر) فرموده است: (1) اندیشۀ پیر مرد را (در جنگ و هر کار) از توانائی و دلاوری جوان بیشتر دوست دارم (زیرا جوان بر اثر کمی آزمایش ممکن است مغرور شده خود و یارانش را تباه سازد). و (بجای من جلد الغلام) روایت شده من مشهد الغلام یعنی (رأی و اندیشۀ پیر را بیشتر دوست دارم) از حضور جوان


حکمت 84- ارزش استغفار

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام عَجِبتُ لِمَن یَقنَطُ وَ مَعَهُ اَلاِستِغفَارُ

84 - امام علیه السّلام (در بارۀ استغفار) فرموده است: (1) عجب دارم برای کسیکه (از آمرزش خداوند) نومید میشود در حالیکه با او (برای گناهانش) استغفار و طلب آمرزش هست (و لیکن با شرائط آن که امام علیه السّلام در سخن چهار صد و نهم در آخر کتاب بیان می‌فرماید)


حکمت 85- دو عامل ایمنی از عذاب الهی

[↑ بالا] وَ حَکَی عَنهُ أَبُو جَعفَرٍ مُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ اَلبَاقِرُ علیهماالسلام أَنَّهُ قَالَ

85 - حضرت ابو جعفر (امام) محمّد باقر ابن علیّ (ابن الحسین) علیهما السّلام نقل کرده که امام علیه السّلام (در ترغیب باستغفار) فرموده است:

کَانَ فِی اَلأَرضِ أَمَانَانِ مِن عَذَابِ اَللَّهِ وَ قَد رُفِعَ أَحَدُهُمَا فَدُونَکُمُ اَلآخَرَ فَتَمَسَّکُوا بِهِ أَمَّا اَلأَمَانُ اَلَّذِی رُفِعَ فَهُوَ رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ أَمَّا اَلأَمَانُ اَلبَاقِی فَالاِستِغفَارُ

(1) دو آسودگی و پناه از کیفر خداوند در زمین بود یکی از آنها از دست رفت و دیگری نزد شما است پس بآن چنگ زنید (نگهداری کنید) امّا پناهی که از دست رفت رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - بود (که از بین شما رخت بر بست) و امّا پناهی که باقی است استغفار و درخواست آمرزش (گناهان) است

قَالَ اَللَّهُ تَعَالَی وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُم وَ أَنتَ فِیهِم وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم یَستَغفِرُونَ و هذا من محاسن الاستخراج و لطائف الاستنباط

(2) خدای تعالی (در قرآن کریم س 8 ی 33) فرموده: «وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُم وَ أَنتَ فِیهِم وَ مٰا کٰانَ اَللّٰهُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم یَستَغفِرُونَ‌» یعنی خدا مردم را عذاب نمی‌کند تا تو در بین ایشان هستی و خدا آنان را بکیفر نمی‌رساند و حال آنکه ایشان (از گناهانشان) آمرزش می‌طلبند (سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرموده:) این بیان (گواه آوردن از قرآن کریم) از سخنان نیکو و از مو شکافیهای درک حقائق می‌باشد (که امام علیه السّلام آنرا آشکار و بیان فرموده است)


حکمت 86- راه اصلاح دنیا و آخرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن أَصلَحَ مَا بَینَهُ وَ بَینَ اَللَّهِ أَصلَحَ اَللَّهُ مَا بَینَهُ وَ بَینَ اَلنَّاسِ

86 - امام علیه السّلام (در بارۀ رسیدن به سعادت) فرموده است: (1) هر که آنچه را بین او و بین خدا است درست کند (بدستور خدا عمل نماید) خدا آنچه را بین او و بین مردم است درست کند (او را از گرفتاریها رهائی دهد)

وَ مَن أَصلَحَ أَمرَ آخِرَتِهِ أَصلَحَ اَللَّهُ لَهُ أَمرَ دُنیَاهُ وَ مَن کَانَ لَهُ مِن نَفسِهِ وَاعِظٌ کَانَ عَلَیهِ مِنَ اَللَّهِ حَافِظٌ

(2) و هر که کار آخرتش را درست کند (کاری انجام دهد که از عذاب رستخیز برهد و همۀ کوشش را در امر دنیا بکار نبرد) خدا کار دنیای او را درست نماید (او را در امر زندگی سرگردان نکند، چنانکه در قرآن کریم س 65 ی 2 می‌فرماید: «وَ مَن یَتَّقِ اَللّٰهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجاً» » ی 3 «وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لاٰ یَحتَسِبُ‌» یعنی هر که از خدا ترسیده پرهیزکار شود خدا راه بیرون شدن «از گرفتاریها» را بر او می‌گشاید، و از جائیکه گمان نبرد باو روزی عطا فرماید) (3) و هر که را از جانب خود پند دهنده‌ای باشد (با اندیشه نفس را از معاصی باز داشته و از عذاب دوزخ بترساند) از جانب خدا او را نگهبانی خواهد بود (که او را از هر بلا و سختی حفظ می‌نماید)


حکمت 87- لزوم همراهی خوف و رجا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلفَقِیهُ کُلُّ اَلفَقِیهِ مَن لَم یُقَنِّطِ اَلنَّاسَ مِن رَحمَةِ اَللَّهِ وَ لَم یُؤیِسهُم مِن رَوحِ اَللَّهِ وَ لَم یُؤمِنهُم مِن مَکرِ اَللَّهِ

87 - امام علیه السّلام (در بارۀ روش تبلیغ) فرموده است: (1) دانای فهمیده و زیرک کسی است که مردم را از رحمت و آمرزش خدا مأیوس نکند، و ایشان را از آسایش و خوشی از جانب خدا نومید نسازد، و آنها را از مکر و کیفر خدا ایمن و آسوده ننماید


حکمت 88- بهترین و بدترین دانش

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَوضَعُ اَلعِلمِ مَا وَقَفَ عَلَی اَللِّسَانِ وَ أَرفَعُهُ مَا ظَهَرَ فِی اَلجَوَارِحِ وَ اَلأَرکَانِ

89 - امام علیه السّلام (در بارۀ بستوه نیامدن از علم و دانش) فرموده است: (1) این دلها (از فکر و اندیشۀ در یک موضوع) بستوه آمده خسته میشوند (بجهت یکنواخت بودن اجزاء آن با یکدیگر) چنانکه بدنها و تن‌ها (از خوردن یک خورش و کار یک رنگ انجام دادن) بستوه آمده خسته میشوند، پس برای (رفع خستگی) آن دلها حکمتها و دانشهای تازه و شگفت آور (که بآنها لذّت و خوشی می‌برند مانند سخنان گوناگون پیشوایان دین و دانشمندان) را بطلبید (تا در کسب حکمت و بدست آوردن دانش کوشش داشته خسته نشوید )


حکمت 89- راه درمان روان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ هَذِهِ اَلقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ اَلأَبدَانُ فَابتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ اَلحِکَمِ

88 - امام علیه السّلام (در نکوهش علم بی‌عمل) فرموده است: (1) بی‌قدرترین دانش دانشی است که بر زبان جا گرفته است (دانائی است که شخص بآن رفتار نکند) و برترین علم علمی است که در همۀ اندام هویدا باشد (دانائی است که شخص بآن رفتار نماید، و چنین علمی در آخرت سود دارد)


حکمت 90- فلسفه آزمایش الهی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ یَقُولَنَّ أَحَدُکُم اَللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنَ اَلفِتنَةِ لِأَنَّهُ لَیسَ أَحَدٌ إِلاَّ وَ هُوَ مُشتَمِلٌ عَلَی فِتنَةٍ وَ لَکِن مَنِ اِستَعَاذَ فَلیَستَعِذ مِن مُضِلاَّتِ اَلفِتَنِ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ یَقُولُ وَ اِعلَمُوا أَنَّمٰا أَموٰالُکُم وَ أَولاٰدُکُم فِتنَةٌ

90 - امام علیه السّلام (دربارۀ پناه بردن از فتنه بخدا) فرموده است: (1) نباید یکی از شما بگوید - خدایا از فتنه و آزمایش بتو پناه می‌برم، زیرا کسی نیست که گرفتار فتنه نباشد، ولی کسیکه پناه می‌برد باید از فتنه‌های گمراه کنندۀ (از راه حقّ‌) پناه ببرد، چون خداوند سبحان (در قرآن کریم س 8 ی 28) می‌فرماید: «وَ اِعلَمُوا أَنَّمٰا أَموٰالُکُم وَ أَولاٰدُکُم فِتنَةٌ‌» یعنی بدانید دارائیها و فرزندان شما فتنه هستند

وَ مَعنَی ذَلِکَ أَنَّهُ سُبحَانَهُ یَختَبِرُهُم بِالأَموَالِ وَ اَلأَولاَدِ لِیَتَبَیَّنَ اَلسَّاخِطُ لِرِزقِهِ وَ اَلرَّاضِی بِقِسمِهِ وَ إِن کَانَ سُبحَانَهُ أَعلَمَ بِهِم مِن أَنفُسِهِم وَ لَکِن لِتَظهَرَ اَلأَفعَالُ اَلَّتِی بِهَا یُستَحَقُّ اَلثَّوَابُ وَ اَلعِقَابُ لِأَنَّ بَعضَهُم یُحِبُّ اَلذُّکُورَ وَ یَکرَهُ اَلإِنَاثَ وَ بَعضَهُم یُحِبُّ تَثمِیرَ اَلمَالِ وَ یَکرَهُ اِنثِلاَمَ اَلحَالِ و هذا من غریب ما سمع منه فی التفسیر

(2) و معنی این فرمایش اینست که خداوند سبحان آنان را به دارائیها و فرزندان آزمایش می‌نماید تا آنکه خشمگین از روزی و راضی به بهرۀ خود هویدا گردد و اگر چه خداوند سبحان از خود آنها بآنها داناتر است، ولی آزمایش برای آنست که کردارهایی که شایستۀ پاداش و کیفر است (بخود ایشان) آشکار گردد زیرا برخی از ایشان فرزندان پسر را دوست دارند و از دختر برنجند، و بعضی از آنها بسیار نمودن مال و دارائی را دوست داشته و از کم شدن آن برنجند (سیّد رضیّ علیه الرّحمة فرماید:) این فرمایش از جملۀ سخنان شگفتی است که از آن حضرت در تفسیر (و بیان آیۀ شریفه) شنیده شده است


حکمت 91- شناخت خوبی ها

[↑ بالا] وَ سُئِلَ علیه‌السلام عَنِ اَلخَیرِ مَا هُوَ فَقَالَ لَیسَ اَلخَیرُ أَن یَکثُرَ مَالُکَ وَ وَلَدُکَ وَ لَکِنَّ اَلخَیرَ أَن یَکثُرَ عِلمُکَ وَ أَن یَعظُمَ حِلمُکَ وَ أَن تُبَاهِیَ اَلنَّاسَ بِعِبَادَةِ رَبِّکَ فَإِن أَحسَنتَ حَمِدتَ اَللَّهَ وَ إِن أَسَأتَ اِستَغفَرتَ اَللَّهَ

91 - از امام علیه السّلام پرسیدند که خیر و نیکی چیست‌؟ آن حضرت (در تفسیر آن) فرمود: (1) خیر و نیکی آن نیست که دارائی و فرزندت بسیار گردد، بلکه خیر آنست که دانشت افزون و حلم و بردباریت بزرگ شود، و بر اثر اطاعت و بندگی پروردگارت بمردم سرفرازی کنی، پس اگر نیکی کردی خدا را سپاسگزاری، و اگر بد کردی از خدا آمرزش بخواهی

وَ لاَ خَیرَ فِی اَلدُّنیَا إِلاَّ لِرَجُلَینِ رَجُلٍ أَذنَبَ ذُنُوباً فَهُوَ یَتَدَارَکُهَا بِالتَّوبَةِ وَ رَجُلٍ یُسَارِعُ فِی اَلخَیرَاتِ

(2) و در دنیا خیر و نیکی نیست مگر برای دو مرد: مردیکه گناهان بجا آورده را به توبه تلافی نماید، و مردیکه در کارهای خدا پسند بشتابد (هر چند اندک باشد)

وَ لاَ یَقِلُّ عَمَلٌ مَعَ اَلتَّقوَی وَ کَیفَ یَقِلُّ مَا یُتَقَبَّلُ

(3) و کاری که با تقوی و پرهیزکاری انجام گیرد اندک نیست، و چگونه عملی که مقبول و پذیرفته میشود اندک می‌باشد؟


حکمت 92- ارزش اطاعت و بندگی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ أَولَی اَلنَّاسِ بِالأَنبِیَاءِ أَعلَمُهُم بِمَا جَاءُوا بِهِ ثُمَّ تَلاَ علیه‌السلام إِنَّ أَولَی اَلنّٰاسِ بِإِبرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اِتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا اَلنَّبِیُّ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ قَالَ

92 - امام علیه السّلام (در فضیلت طاعت و بندگی) فرموده است: (1) شایسته‌تر و نزدیکتر مردم به پیغمبران داناترین ایشانند بآنچه را که آنان (از جانب حقّ تعالی) آورده‌اند (زیرا شایستگی و نزدیکی به پیغمبران بر اثر طاعت و بندگی است و طاعت و بندگی بر اثر دانستن احکام است که ایشان از جانب خداوند آورده‌اند) پس امام علیه السّلام (این آیه س 3 ی 68 را) خواند: «إِنَّ أَولَی اَلنّٰاسِ بِإِبرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اِتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا اَلنَّبِیُّ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا» یعنی نزدیکترین مردم به ابراهیم آنانند که او و این پیغمبر (حضرت مصطفی صلّی اللّه علیه و آله) و کسانیکه (بآن بزرگوار) ایمان آورده و گرویدند را پیروی نمودند، پس فرمود

إِنَّ وَلِیَّ مُحَمَّدٍ مَن أَطَاعَ اَللَّهَ وَ إِن بَعُدَت لُحمَتُهُ وَ إِنَّ عَدُوَّ مُحَمَّدٍ مَن عَصَی اَللَّهَ وَ إِن قَرُبَت قَرَابَتُهُ

(2) دوست محمّد کسی است که خدا را فرمان برد اگر چه خویشاوندی او (با آن حضرت) دور باشد (مانند سلمان و ابوذرّ و مقداد) و دشمن محمّد کسی است که خدا را فرمان نبرد اگر چه خویشاوند نزدیک باو باشد (مانند ابو لهب و ابو جهل)


حکمت 93- ارزش یقین

[↑ بالا] وَ قَد سَمِعَ علیه‌السلام رَجُلاً مِنَ اَلحَرُورِیَّةِ یَتَهَجَّدُ وَ یَقرَأُ فَقَالَ نَومٌ عَلَی یَقِینٍ خَیرٌ مِن صَلاَةٍ فِی شَکٍّ

93 - امام علیه السّلام شنید که مردی از حروریّه (خوارج نهروان که اجتماع آنان برای مخالفت با امیر المؤمنین در صحرای حروراء نزدیک کوفه بوده) نماز شب می‌گزارد و قرآن می‌خواند، پس آن حضرت (در بارۀ سود نداشتن عبادت بی شناسایی امام زمان) فرمود: (1) خوابی که با یقین و باور (بامام زمان و خلیفۀ بر حقّ‌) باشد بهتر است از نمازگزاردن با شکّ و تردید (زیرا مبدأ تعلیم عبادات و کیفیّت و چگونگی آنها و یکی از ارکان دین امام وقت است و کسیکه در او تردید داشته باشد نمازگزاردن و قرآن خواندنش درست نیست)


حکمت 94- ضرورت عمل کردن به روایات

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِعقِلُوا اَلخَبَرَ إِذَا سَمِعتُمُوهُ عَقلَ رِعَایَةٍ لاَ عَقلَ رِوَایَةٍ فَإِنَّ رُوَاةَ اَلعِلمِ کَثِیرٌ وَ رُعَاتَهُ قَلِیلٌ

94 - امام علیه السّلام (در بارۀ اندیشه در اخبار) فرموده است: (1) چون خبری شنیدید آنرا از روی تدبّر و اندیشه در آن دریابید نه از روی نقل لفظ آن، زیرا نقل کنندگان علم بسیارند و اندیشه کنندگان در آن اندک


حکمت 95- تفسیر «إنا لله و إنا إلیه راجعون »

[↑ بالا] وَ قَد سَمِعَ علیه‌السلام رَجُلاً یَقُولُ إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیهِ رٰاجِعُونَ فَقَالَ إِنَّ قَولَنَا إِنّٰا لِلّٰهِ إِقرَارٌ عَلَی أَنفُسِنَا بِالمُلکِ وَ قَولَنَا وَ إِنّٰا إِلَیهِ رٰاجِعُونَ إِقرَارٌ عَلَی أَنفُسِنَا بِالهُلکِ

95 - امام علیه السّلام شنید مردی را که می‌گفت: «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیهِ رٰاجِعُونَ‌» (قرآن کریم س 2 ی 156 یعنی ما به فرمان خدا آمده و بسوی او باز می‌گردیم) آن حضرت (در تفسیر آن) فرمود: (1) گفتار «إِنّٰا لِلّٰهِ‌» اعتراف ما است به پادشاهی خدا (و اینکه ما مملوک و بندۀ او هستیم) و گفتار «وَ إِنّٰا إِلَیهِ رٰاجِعُونَ‌» اعتراف ما است به تباه شدن (و مردن خودمان و حاضر شدن در قیامت و روز رستخیز)


حکمت 96- روش برخورد با ستایش دیگران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَ قَد مَدَحَهُ قَومٌ فِی وَجهِهِ

96 - امام علیه السّلام را گروهی در پیش رو ستودند

اَللَّهُمَّ إِنَّکَ أَعلَمُ بِی مِن نَفسِی وَ أَنَا أَعلَمُ بِنَفسِی مِنهُم

آن حضرت (در روش فروتنی) فرمود: (1) خدایا تو بمن از من داناتری، و من بخود از آنها داناترم

اَللَّهُمَّ اِجعَلنَا خَیراً مِمَّا یَظُنُّونَ وَ اِغفِر لَنَا مَا لاَ یَعلَمُونَ

(2) خدایا قرار ده ما را بهتر از آنچه ایشان گمان می‌برند (می‌ستایند) و آنچه (زشتیهایی) را که برای ما نمی‌دانند (و تو میدانی) بیامرز (استغفار و درخواست آمرزش حضرات معصومین علیهم السّلام برای یاد دادن کیفیّت و چگونگی آنست بمردم، چنانکه در شرح سخن هفتاد و هفتم باین نکته اشاره شد، و یا از جهت ترک اولی است یعنی چیزیکه سزاوار بوده بجا بیاورد و بجا نیاورده است، و ترک اولی از گناهانی نیست که معصوم باید از آن مبرّی باشد، چنانکه شارح بحرانیّ «رحمه اللّه» در شرح خود در اینجا آنرا فرموده است)


حکمت 97- روش بر طرف کردن نیازهای مردم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ یَستَقِیمُ قَضَاءُ اَلحَوَائِجِ إِلاَّ بِثَلاَثٍ بِاستِصغَارِهَا لِتَعظُمَ وَ بِاستِکتَامِهَا لِتَظهَرَ وَ بِتَعجِیلِهَا لِتَهنَأَ

97 - امام علیه السّلام (در بارۀ روا ساختن نیازها) فرموده است: (1) شایسته نیست روا نمودن درخواستها مگر بسه چیز (نخست) به کوچک شمردن آن تا (نزد پروردگار) بزرگ گردد (دوم) به پنهان داشتن آن تا (هنگام پاداش) آشکار شود (سوم) بشتاب در انجام آن تا (برای خواهنده) گوارا باشد


حکمت 98- دگرگونی ارزشها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَأتِی عَلَی اَلنَّاسِ زَمَانٌ لاَ یُقَرَّبُ فِیهِ إِلاَّ اَلمَاحِلُ وَ لاَ یُظَرَّفُ فِیهِ إِلاَّ اَلفَاجِرُ وَ لاَ یُضَعَّفُ فِیهِ إِلاَّ اَلمُنصِفُ

98 - امام علیه السّلام (در بارۀ بعض پیش‌آمدها) فرموده است: (1) روزگاری برای مردم خواهد آمد که در آن مقرّب نیست مگر سخن چین نزد پادشاه، و زیرک خوانده نشود مگر بدکار دروغگو، و ناتوان نشمارند مگر شخص با انصاف درستکار را

یَعُدُّونَ اَلصَّدَقَةَ فِیهِ غُرماً وَ صِلَةَ اَلرَّحِمِ مَنّاً وَ اَلعِبَادَةَ اِستِطَالَةً عَلَی اَلنَّاسِ فَعِندَ ذَلِکَ یَکُونُ اَلسُّلطَانُ بِمَشوَرَةِ اَلإِمَاءِ وَ إِمَارَةِ اَلصِّبیَانِ وَ تَدبِیرِ اَلخِصیَانِ

(2) در آن زمان صدقه و انفاق در راه خدا را غرامت و تاوان (مالی که به اکراه می‌دهند) می‌شمارند، و صلۀ رحم و آمد و شد با خویشان را منّت می‌نهند (مثلا می‌گوید من هستم که چنین و چنان کردم) و بندگی خدا را سبب فزونی بر مردم می‌دانند! پس (نتیجۀ این کردارهای زشت آنست که) در آن هنگام پادشاه (در فرمانروایی) به مشورت و کنگاش با کنیزان (زنهای بی سر و پا) و حکمرانی کودکان (جوانان شهوتران بی‌تجربه) و اندیشۀ خواجه سراها (مردان نالائق و پست) می‌باشد (ابن ابی الحدید در شرح خود در اینجا می‌نویسد: فرمایش امام علیه السّلام از جملۀ اخبار غیبیّ و یکی از آیات و معجزاتی است که اختصاص به آن حضرت دارد)


حکمت 99- تضاد دنیاپرستی و علاقه به آخرت

[↑ بالا] وَ قَد رُئِیَ عَلَیهِ إِزَارٌ خَلَقٌ مَرقُوعٌ فَقِیلَ لَهُ فِی ذَلِکَ فَقَالَ یَخشَعُ لَهُ اَلقَلبُ وَ تَذِلُّ بِهِ اَلنَّفسُ وَ یَقتَدِی بِهِ اَلمُؤمِنُونَ

99 - و جامۀ کهنۀ وصله داری بر تن امام (علیه السّلام) دیدند پس در بارۀ آن با آن حضرت گفتگو شد (پرسیدند چرا چنین جامه‌ای پوشیده‌ای‌؟) آن بزرگوار (در بارۀ جامۀ کهنه) فرمود: (1) با آن دل متواضع و نفس امّاره رام میشود، و مؤمنین از آن پیروی میکنند (با کهنه جامه فروتنی پیشه گرفته و به خواهشهای نفس بی‌اعتنا میشود بخلاف جامۀ نو و نیکو که شخص را خودبین می‌سازد و از حقّ غافل شده در گناه می‌افتد)


حکمت 100- تضاد دنیاپرستی و علاقه به آخرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ اَلدُّنیَا وَ اَلآخِرَةَ عَدُوَّانِ مُتَفَاوِتَانِ وَ سَبِیلاَنِ مُختَلِفَانِ فَمَن أَحَبَّ اَلدُّنیَا وَ تَوَلاَّهَا أَبغَضَ اَلآخِرَةَ وَ عَادَاهَا

100 - امام علیه السّلام (در بارۀ دنیا و آخرت) فرموده است: (1) دنیا و آخرت دو دشمن ناجور و دو راه جدا (راه بهشت و راه دوزخ) هستند، پس کسیکه دنیا را دوست داشت و بآن دل بست آخرت را دشمن داشته و بآن دشمنی نموده (از آن چشم پوشیده) است

وَ هُمَا بِمَنزِلَةِ اَلمَشرِقِ وَ اَلمَغرِبِ وَ مَاشٍ بَینَهُمَا کُلَّمَا قَرُبَ مِن وَاحِدٍ بَعُدَ مِنَ اَلآخَرِ وَ هُمَا بَعدُ ضَرَّتَانِ

(2) و آن دو مانند خاور و باختر می‌باشند که روندۀ بین آنها هر چه به یکی نزدیک شود از دیگری دور گردد (دل بستۀ بدنیا هر چه بآن دل بندد همان اندازه از آخرت غافل ماند، و دل بستۀ بآخرت بدنیا بی‌رغبت باشد) و آنها پس از این اختلافشان بدو زن مانند که یک شوهر داشته باشند (که هرگز با یکدیگر سازگار نشوند، چون نزدیکی و دوستی با هر یک مستلزم دوری و دشمنی با دیگری است )


حکمت 101- ارزش زهد و سحرخیزی

[↑ بالا] وَ عَن نَوفٍ اَلبِکَالِیِّ قَالَ رَأَیتُ أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ علیه‌السلام ذَاتَ لَیلَةٍ وَ قَد خَرَجَ مِن فِرَاشِهِ فَنَظَرَ إِلَی اَلنُّجُومِ فَقَالَ یَا نَوفُ أَ رَاقِدٌ أَنتَ أَم رَامِقٌ فَقُلتُ بَل رَامِقٌ یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ قَالَ یَا نَوفُ

101 - از نوف (ابن فضالۀ) بکالیّ (که از خواصّ اصحاب امام علیه السّلام می‌باشد روایت شده) است که گفته: شبی امیر المؤمنین علیه السّلام را دیدم که از بستر خویش بیرون آمد و بسوی ستاره‌ها نگاه کرد و فرمود: (1) ای نوف خوابیده‌ای یا بیداری‌؟ گفتم: یا امیر المؤمنین بیدارم، فرمود ای نوف

طُوبَی لِلزَّاهِدِینَ فِی اَلدُّنیَا اَلرَّاغِبِینَ فِی اَلآخِرَةِ أُولَئِکَ قَومٌ اِتَّخَذُوا اَلأَرضَ بِسَاطاً وَ تُرَابَهَا فِرَاشاً وَ مَاءَهَا طِیباً وَ اَلقُرآنَ شِعَاراً وَ اَلدُّعَاءَ دِثَاراً ثُمَّ قَرَضُوا اَلدُّنیَا قَرضاً عَلَی مِنهَاجِ اَلمَسِیحِ

(2) خوشا حال پارسایان در دنیا که بآخرت دل بسته‌اند، ایشان گروهی هستند که زمین را فرش و خاک آنرا بستر و آب آنرا شربت گوارا قرار داده‌اند (بلوازم زندگی بی‌اعتنا هستند) و قرآن را پیراهن (زینت و آرایش دل) و دعا و درخواست را جامۀ رو (جلوگیر از حوادث و پیشآمدها) گردانیده‌اند، پس به روش (حضرت) مسیح (که بدنیا دلبستگی نداشت) دنیا را از خود جدا کردند

یَا نَوفُ إِنَّ دَاوُدَ علیه‌السلام قَامَ فِی مِثلِ هَذِهِ اَلسَّاعَةِ مِنَ اَللَّیلِ فَقَالَ إِنَّهَا سَاعَةٌ لاَ یَدعُو فِیهَا عَبدٌ إِلاَّ اُستُجِیبَ لَهُ إِلاَّ أَن یَکُونَ عَشَّاراً أَو عَرِیفاً أَو شُرطِیّاً أَو صَاحِبَ عَرطَبَةٍ وَ هِیَ اَلطُّنبُورُ أَو صَاحِبَ کَوبَةٍ وَ هِیَ اَلطَّبلُ وَ قَد قِیلَ أَیضاً إِنَّ اَلعَرطَبَةَ اَلطَّبلُ وَ اَلکَوبَةَ اَلطُّنبُورُ

(3) ای نوف، داوود علیه السّلام در این ساعت از شب (نزدیک سحر برای راز و نیاز با حقّ تعالی) برخاست و گفت: این ساعتی است که دعا و درخواست نمی‌کند در آن بنده‌ای مگر آنکه روا می‌گردد مگر اینکه ده یک گیر (باج گیر و گمرکچی و راهدار) یا کسیکه مردم را به ستمکاران بشناساند و اسرارشان را نزد آنها فاش نماید، یا گزمه و همکاران داروغه یا نوازندۀ ساز یا نقّاره‌چی و دهل زن باشد (زیرا گناه ایشان مانع است از اینکه در خواستشان روا گردد سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) عرطبه بمعنی طنبور (ساز) و کوبه بمعنی طبل (دهل و نقّاره) است، و نیز گفته شده: عرطبه یعنی طبل و کوبه یعنی طنبور


حکمت 102- احترام به حدود احکام الهی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ اَللَّهَ اِفتَرَضَ عَلَیکُم فَرَائِضَ فَلاَ تُضَیِّعُوهَا وَ حَدَّ لَکُم حُدُوداً فَلاَ تَعتَدُوهَا وَ نَهَاکُم عَن أَشیَاءَ فَلاَ تَنتَهِکُوهَا وَ سَکَتَ لَکُم عَن أَشیَاءَ وَ لَم یَدَعهَا نِسیَاناً فَلاَ تَتَکَلَّفُوهَا

102 - امام علیه السّلام (در پیروی از دستور خدا) فرموده است: (1) خداوند بر شما امر کرده واجبات (مانند نماز و روزه و خمس و زکوة و حجّ‌) را پس آنها را تباه ننمائید (در انجام آنها کوتاهی نکنید که بکیفر خواهید رسید) و حدودی (مانند احکام بیع و نکاح و طلاق وارث) برای شما تعیین نموده از آنها تجاوز ننمائید (به سلیقۀ خودتان رفتار نکنید که بیچاره می‌شوید) و شما را از چیزهائی (مانند زنا و لواط و قمار و شراب و رباخواری) باز داشته پردۀ حرمت آنها را ندرید (بجا نیاورید که در دنیا زیان دیده در آخرت بعذاب جاوید گرفتار خواهید شد) و برای شما از چیزهائی خاموشی گزیده (مانند تکلیف کردن بتحصیل دانشی که برای آخرت سودی ندارد) و آنها را از روی فراموشی ترک نفرموده (چون خداوند منزّه از فراموشی است) پس در بدست آوردن آنها خود را برنج نیندازید


حکمت 103- نکوهش ترجیح دادن دنیا بر دین

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ یَترُکُ اَلنَّاسُ شَیئاً مِن أَمرِ دِینِهِم لاِستِصلاَحِ دُنیَاهُم إِلاَّ فَتَحَ اَللَّهُ عَلَیهِم مَا هُوَ أَضَرُّ مِنهُ

103 - امام علیه السّلام (در بارۀ بی‌اعتنائی بدین) فرموده است: (1) مردم چیزی از کار دینشان را برای بدست آوردن سود دنیاشان از دست نمی‌دهند مگر آنکه خدا پیش می‌آورد بر آنها چیزی را که از آن سود زیانش بیشتر است (زیرا بی‌اعتنائی در امر دین مستلزم دوری از رحمت حقّ تعالی است)


حکمت 104- علم بی فایده

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام رُبَّ عَالِمٍ قَد قَتَلَهُ جَهلُهُ وَ عِلمُهُ مَعَهُ لاَ یَنفَعُهُ

104 - امام علیه السّلام (در زمان جهل به احکام) فرموده است: (1) بسا عالم (بعلم سحر و حساب و نجوم و هیئت و انساب و مانند آنها) که (بر اثر اشتغال بآنها از بدست آوردن علم دین باز مانده است و) جهل و نادانیش (بعلم دین که از ائمّۀ معصومین علیهم السّلام رسیده است) او را می‌کشد (از نیکبختی جاوید بی‌بهره می‌سازد) و علم و دانشی که با او است او را سود نبخشد


حکمت 105- شگفتی های روح آدمی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَقَد عُلِّقَ بِنِیَاطِ هَذَا اَلإِنسَانِ بَضعَةٌ هِیَ أَعجَبُ مَا فِیهِ وَ ذَلِکَ اَلقَلبُ وَ لَهُ مَوَادٌّ مِنَ اَلحِکمَةِ وَ أَضدَادٌ مِن خِلاَفِهَا فَإِن سَنَحَ لَهُ اَلرَّجَاءُ أَذَلَّهُ اَلطَّمَعُ وَ إِن هَاجَ بِهِ اَلطَّمَعُ أَهلَکَهُ اَلحِرصُ وَ إِن مَلَکَهُ اَلیَأسُ قَتَلَهُ اَلأَسَفُ وَ إِن عَرَضَ لَهُ اَلغَضَبُ اِشتَدَّ بِهِ اَلغَیظُ وَ إِن أَسعَدَهُ اَلرِّضَی نَسِیَ اَلتَّحَفُّظَ وَ إِن غَالَهُ اَلخَوفُ شَغَلَهُ اَلحَذَرُ وَ إِنِ اِتَّسَعَ لَهُ اَلأَمنُ اِستَلَبَتهُ اَلغِرَّةُ وَ إِن أَصَابَتهُ مُصِیبَةٌ فَضَحَهُ اَلجَزَعُ وَ إِن أَفَادَ مَالاً أَطغَاهُ اَلغِنَی

105 - امام علیه السّلام (در بارۀ قلب) فرموده است: (1) برگی از (رگهای) این انسان پارۀ گوشتی آویخته شده که آن شگفترین چیزی است که در او است و آن قلب است که برای آن اوصاف پسندیده و صفات ناپسندیده‌ای است بر خلاف آنها اگر امید و آرزو بآن رو کند طمع و آز خوارش می‌گرداند، و اگر طمع در آن به جوش آید حرص تباهش سازد، و اگر نومیدی بآن دست یابد حسرت و اندوه می‌کشدش، و اگر غضب و تندخویی برای آن پیش آید خشم بآن سخت گیرد، و اگر رضا و خوشنودی آنرا همراه شود خودداری (از ناپسندیده‌ها) را فراموش نماید و اگر ترس ناگهان آنرا فرا گیرد دوری جستن (از کار) مشغولش سازد، و اگر ایمنی و آسودگی آن فزونی گیرد غفلت آنرا می‌رباید

وَ إِن عَضَّتهُ اَلفَاقَةُ شَغَلَهُ اَلبَلاَءُ وَ إِن جَهَدَهُ اَلجُوعُ قَعَدَ بِهِ اَلضَّعفُ وَ إِن أَفرَطَ بِهِ اَلشِّبَعُ کَظَّتهُ اَلبِطنَةُ فَکُلُّ تَقصِیرٍ بِهِ مُضِرٌّ وَ کُلُّ إِفرَاطٍ لَهُ مُفسِدٌ

و اگر بآن مصیبت و اندوه رخ دهد بیتابی رسوایش نماید، و اگر مالی بیابد توانگری یاغیش گرداند، و اگر بی‌چیزی آنرا بیازارد بلاء و سختی گرفتارش کند، و اگر گرسنگی بر آن سخت گیرد ناتوانی از پا در آوردش، و اگر سیری بآن بسیار گشته از حدّ بگذرد شکمپری برنج اندازدش، (2) پس هر کوتاهی از حدّ آنرا زیان رساند، و هر بیشی در حدّ آنرا تباه گرداند (بنا بر این قلبی که اعتدال و میانه روی را از دست نداده به حکمت رفتار کند دارندۀ آن سود دنیا و آخرت را دریابد)


حکمت 106- جایگاه والای اهل بیت علیهم السلام

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام نَحنُ اَلنُّمرُقَةُ اَلوُسطَی بِهَا یَلحَقُ اَلتَّالِی وَ إِلَیهَا یَرجِعُ اَلغَالِی

106 - امام علیه السّلام (در بارۀ دوازده امام) فرموده است: (1) ما (اهل بیت چون) پشتی هستیم در میانه (که از دو جانب بآن تکیه دهند یعنی ما راه راست می‌باشیم بر حدّ اعتدال که باید مردم تدبیر معاش و معادشان از ما بیاموزند) آنکه وامانده (در شناسایی ما کوتاهی نموده) خود را بآن پشتی برساند (تا آسایش و نیکبختی را بدست آرد) و آنکه تجاوز کرده و پیشی گرفته (در بارۀ ما زیاده روی نموده از حدّ بشریّت بیرون برده) بجانب آن پشتی باز گشت نماید (تا از گمراهی برهد)


حکمت 107- شرائط تحقّق اوامر الهی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ یُقِیمُ أَمرَ اَللَّهِ سُبحَانَهُ إِلاَّ مَن لاَ یُصَانِعُ وَ لاَ یُضَارِعُ وَ لاَ یَتَّبِعُ اَلمَطَامِعَ

107 - امام علیه السّلام (در بارۀ اجرا کنندۀ حکم) فرموده است: (1) حکم و فرمان خداوند سبحان را اجرا نمی‌کند مگر کسیکه (با آنکه می‌خواهد حکم خدا را در باره‌اش اجرا نماید) مداراة و همراهی نکند (یا از او رشوه نستاند) و (با او) فروتنی ننماید، و در پی طمعها و آزها نرود


حکمت 108- عظمت محبت امیرالمؤمنین علیه السلام

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَ قَد تُوُفِّیَ سَهلُ بنُ حُنَیفٍ اَلأَنصَارِیُّ بِالکُوفَةِ بَعدَ مَرجِعِهِ مِن صِفِّینَ مَعَهُ وَ کَانَ أَحَبَّ اَلنَّاسِ إِلَیهِ لَو أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَتَ و معنی ذلک أن المحنة تغلظ علیه فتسرع المصائب إلیه و لا یفعل ذلک إلا بالأتقیاء الأبرار و المصطفین الأخیار و هذا مثل قوله علیه‌السلام

108 - امام علیه السّلام هنگامیکه سهل ابن حنیف انصاریّ پس از برگشتن با آن حضرت از (جنگ) صفّین در کوفه وفات نمود و آن بزرگوار او را از دیگران بیشتر دوست می‌داشت (در بارۀ گرفتاری دوستداران خود) فرموده است: (1) اگر کوهی مرا دوست داشته باشد تکه تکه شده فرو ریزد (سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) و معنی این فرمایش آنست که آزمایش با گرفتاری و بیچارگی بر او سخت می‌گیرد پس اندوهها بسوی او می‌شتابد، و این نمی‌شود مگر با پرهیزکاران نیکوکار و برگزیدگان بزرگوار، و این گفتار مانند فرمایش آن حضرت علیه السّلام است

مَن أَحَبَّنَا أَهلَ اَلبَیتِ فَلیَستَعِدَّ لِلفَقرِ جِلبَاباً و قد یؤول ذلک علی معنی آخر لیس هذا موضع ذکره

(2) هر که ما اهل بیت را دوست دارد باید برای پوشیدن پیراهن (شکیبائی بر) فقر و پریشانی آماده شود (و اینکه شکیبائی بر بی‌چیزی را به پیراهن تشبیه نموده برای آنست که شکیبائی بی‌چیزی را پنهان می‌دارد چنانکه پیراهن تن را می‌پوشاند) و فرمایش آن حضرت (: اگر کوهی مرا دوست داشته باشد تکه تکه شده فرو ریزد، یا فقر در فرمایش دیگر آن بزرگوار) بر معنی دیگری (غیر از معنی ظاهریّ آن که بی‌چیزی و تنگدستی است) تأویل شده که اینجا جای بیان آن نیست (و شاید مراد از معنی دیگر برای فقر که سیّد «علیه الرّحمة» بیان نفرموده بی‌اعتنائی بدنیا و قناعت در زندگی باشد، پس معنی آن اینست: هر که ما را دوست دارد باید برای دنیا کوشش ننماید و قناعت پیشه گیرد، و شاید مراد نیازمندی روز رستخیز باشد که معنی چنین میشود: هر که ما را دوست دارد برای نیازمندی و پریشانی روز قیامت آماده باشد یعنی توشۀ طاعت و بندگی بردارد )


حکمت 109- ارزش های والای اخلاقی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ مَالَ أَعوَدُ مِنَ اَلعَقلِ وَ لاَ وَحدَةَ أَوحَشُ مِنَ اَلعُجبِ وَ لاَ عَقلَ کَالتَّدبِیرِ وَ لاَ کَرَمَ کَالتَّقوَی وَ لاَ قَرِینَ کَحُسنِ اَلخُلقِ وَ لاَ مِیرَاثَ کَالأَدَبِ

109 - امام علیه السّلام (در ترغیب بصفات پسندیده و نکوهش خودپسندی) فرموده است: (1) هیچ دارائی پرسودتر از خرد نیست (زیرا خرد سعادت دنیا و آخرت را در بر دارد) (2) و هیچ تنهائی ترسناکتر از خود پسندی نیست (زیرا خود پسند مردم را از خود پست‌تر پنداشته آنها هم از او دوری کنند و تنها ماند) (3) و هیچ عقلی چون تدبیر و اندیشه نیست (زیرا اندیشه راه را آماده و استوار می‌سازد) (4) و هیچ جوانمردی مانند پرهیزکاری نیست (زیرا پرهیزکار نزد خالق و خلق عزیز و ارجمند است) (5) و هیچ همنشینی چون خوی نیکو نیست (زیرا خوی نیکو دلها را بدست آورد) (6) و هیچ میراثی مانند ادب و آراستگی نیست (زیرا آراستگی شخص را محبوب می‌سازد)

وَ لاَ قَائِدَ کَالتَّوفِیقِ وَ لاَ تِجَارَةَ کَالعَمَلِ اَلصَّالِحِ وَ لاَ رِبحَ کَالثَّوَابِ وَ لاَ وَرَعَ کَالوُقُوفِ عِندَ اَلشُّبهَةِ وَ لاَ زُهدَ کَالزُّهدِ فِی اَلحَرَامِ

(7) و هیچ پیشوایی مانند توفیق و دست یافتن بکار نیست (زیرا توفیق شخص را براه راست و خدا پسند می‌کشاند) (8) و هیچ تجارت و بازرگانی مانند کردار پسندیده نیست (زیرا نیکبختی همیشگی را در بر دارد) (9) و هیچ سودی مانند پاداش (الهیّ‌) نیست (زیرا سودی است همیشگی) (10) و هیچ اجتناب و دوری چون ماندن در جلو شبهه (چیز نامعلوم) نیست (زیرا اقدام در شبهه بحرام می‌کشاند) (11) و هیچ پارسائی مانند بی‌رغبتی در حرام نیست (زیرا بی‌رغبتی در حرام مستلزم آراستگی و پاکی است)

وَ لاَ عِلمَ کَالتَّفَکُّرِ وَ لاَ عِبَادَةَ کَأَدَاءِ اَلفَرَائِضِ وَ لاَ إِیمَانَ کَالحَیَاءِ وَ اَلصَّبرِ وَ لاَ حَسَبَ کَالتَّوَاضُعِ وَ لاَ شَرَفَ کَالعِلمِ وَ لاَ عِزَّ کَالحِلمِ وَ لاَ مُظَاهَرَةَ أَوثَقُ مِنَ اَلمُشَاوَرَةِ

(12) و هیچ دانشی مانند تفکّر و پیش‌بینی نیست (زیرا بر اثر آن به مبدأ و معاد راه برده از گمراهی برهد) (13) و هیچ عبادتی مانند انجام واجبات نیست (زیرا پاداش آن بیشتر از مستحبّات و در ترک آن عذاب و کیفر است) (14) و هیچ ایمانی مانند شرم و شکیبائی نیست (زیرا باین دو ایمان کامل می‌گردد) (15) و هیچ بزرگواری و سرفرازی مانند فروتنی نیست (زیرا فروتن را همه از دل دوست دارند) (16) و هیچ شرافت و بزرگی مانند دانش نیست (زیرا دانش راهنمای شخص است) (17) و هیچ ارجمندی مانند بردباری نیست (زیرا بردباری موجب سرفرازی است) (18) و هیچ پشتیبانی استوارتر از کنگاش کردن نیست (زیرا مشورت سبب پی بردن بپایان کار و سود و زیان آنست)


حکمت 110- ملاک خوشبینی و بد بینی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا اِستَولَی اَلصَّلاَحُ عَلَی اَلزَّمَانِ وَ أَهلِهِ ثُمَّ أَسَاءَ رَجُلٌ اَلظَّنَّ بِرَجُلٍ لَم تَظهَر مِنهُ خِزیَةٌ فَقَد ظَلَمَ

110 - امام علیه السّلام (در بارۀ بد بینی و خوش بینی) فرموده است: (1) هرگاه نیکوکاری روزگار و اهلش را فرا گرفت پس مردی به مردی که رسوایی او آشکار نگشته (و در بعضی از نسخ لم تظهر منه حوبة ضبط شده یعنی به مردی که گناهی از او هویدا نگردیده) بد بین شود ستم نموده

وَ إِذَا اِستَولَی اَلفَسَادُ عَلَی اَلزَّمَانِ وَ أَهلِهِ فَأَحسَنَ رَجُلٌ اَلظَّنَّ بِرَجُلٍ فَقَد غَرَّرَ

(2) و هرگاه تباهکاری بر روزگار و اهلش دست انداخت پس مردی به مردی خوش بین باشد خود را بخطر و تباهی انداخته (چون از کسیکه در زمان فساد تربیت شده و با مردم تباهکار معاشرت و آمیزش داشته امید نیکی نباید داشت)


حکمت 111- توجّه به پایان پذیری دنیا

[↑ بالا] وَ قِیلَ لَهُ علیه‌السلام کَیفَ تَجِدُکَ یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ فَقَالَ کَیفَ یَکُونُ حَالُ مَن یَفنَی بِبَقَائِهِ وَ یَسقَمُ بِصِحَّتِهِ وَ یُؤتَی مِن مَأمَنِهِ

111 - بامام علیه السّلام گفتند: یا امیر المؤمنین خود را چگونه می‌یابی‌؟ آن حضرت (در بارۀ گرفتاریهای در دنیا) فرمود: (1) چگونه است حال کسیکه به هستی خود نیست می‌گردد (هستی بسوی نیستی می‌کشاندش) و به تندرستیش بیمار میشود (تندرستی بسوی بیماری پیری می‌بردش) و مرگ او را از پناهگاهش (دنیا) دریابد


حکمت 112- آزمایش الهی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کَم مِن مُستَدرَجٍ بِالإِحسَانِ إِلَیهِ وَ مَغرُورٍ بِالسَّترِ عَلَیهِ

112 - امام علیه السّلام (در بارۀ آزمایش بندگان) فرموده است: (1) بسا کسیکه باحسان و بخشش (خداوند) باو کم کم بعذاب و کیفر نزدیک شده (چون هر چند خدا باو احسان نماید او به نافرمانی بیفزاید و کفران کند)

وَ مَفتُونٍ بِحُسنِ اَلقَولِ فِیهِ

(2) و بسا کسیکه بجهت گفتار نیک (مردم) در بارۀ او در فتنه و سختی افتاده (چون خود پسندی او را از سپاسگزاری نعمتهای خدا که از جملۀ آنها گفتار نیک مردم است در بارۀ او باز می‌دارد و بعذاب و سختی گرفتار می‌گردد)

وَ مَا اِبتَلَی اَللَّهُ أَحَداً بِمِثلِ اَلإِملاَءِ لَهُ

(4) و خداوند کسیرا مانند مهلت دادن او (در دنیا) آزمایش ننمود (زیرا نعمت زندگی بزرگترین نعمتی است که بنده بآن آزمایش میشود)


حکمت 113- پرهیز از افراط و تفریط در دوستی با امام علیه السّلام

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام هَلَکَ فِیَّ رَجُلاَنِ مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُبغِضٌ قَالٍ

113 - امام علیه السّلام (در بارۀ دوست و دشمن خود) فرموده است: (1) دو مرد در راه من تباه شدند (یکی) دوستی که (در دوستیش) زیاده روی کند (مرا از مرتبۀ ولایت بالاتر بداند) و (دیگر) دشمنی که در دشمنی زیاده روی کند (مقام و منزلت مرا منکر باشد)


حکمت 114- استفاده از فرصت ها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِضَاعَةُ اَلفُرصَةِ غُصَّةٌ

114 - امام علیه السّلام (در بارۀ فرصت از دست دادن) فرموده است: (1) از دست دادن فرصت (اقدام ننمودن بکار در وقت مناسب باعث) غمّ و اندوه است


حکمت 115- دنیای فریبنده

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَثَلُ اَلدُّنیَا کَمَثَلِ اَلحَیَّةِ لَیِّنٌ مَسُّهَا وَ اَلسُّمُّ اَلنَّاقِعُ فِی جَوفِهَا یَهوِی إِلَیهَا اَلغِرُّ اَلجَاهِلُ وَ یَحذَرُهَا ذُو اَللُّبِّ اَلعَاقِلُ

115 - امام علیه السّلام (در بارۀ دنیا) فرموده است: (1) داستان دنیا چون داستان مار است که دست بر آن بکشی نرم و در اندرونش زهر کشنده است، فریب خوردۀ نادان بطرف آن می‌رود، و خردمند پایان بین از آن دوری می‌گزیند


حکمت 116- روانشناسی قبائل قریش

[↑ بالا] وَ قَد سُئِلَ علیه‌السلام عَن قُرَیشٍ فَقَالَ أَمَّا بَنُو مَخزُومٍ فَرَیحَانَةُ قُرَیشٍ تُحِبُّ حَدِیثَ رِجَالِهِم وَ اَلنِّکَاحَ فِی نِسَائِهِم وَ أَمَّا بَنُو عَبدِ شَمسٍ فَأَبعَدُهَا رَأیاً وَ أَمنَعُهَا لِمَا وَرَاءَ ظُهُورِهَا

116 - از امام علیه السّلام از (اوصاف) قریش پرسیدند فرمود: (1) امّا بنی مخزوم (طایفه‌ای از قریش) گل خوشبوی قریش هستند (زیرا مردانشان زیرک و زنانشان آراسته‌اند) سخنان مردانشان (بجهت شیرین زبانی) و زناشویی با زنانشان را (بر اثر آراستگی) دوست می‌داری، و امّا بنی عبد شمس (طایفۀ دیگر از قریش) دوربین‌ترین قریش می‌باشند از رأی و اندیشه و جلوگیرنده ترین آنانند چیزیرا که پشت سر ایشان است (در پیشآمدها یگانه‌اند)

وَ أَمَّا نَحنُ فَأَبذَلُ لِمَا فِی أَیدِینَا وَ أَسمَحُ عِندَ اَلمَوتِ بِنُفُوسِنَا وَ هُم أَکثَرُ وَ أَمکَرُ وَ أَنکَرُ وَ نَحنُ أَفصَحُ وَ أَنصَحُ وَ أَصبَحُ

(2) و امّا ما (بنی هاشم، طایفۀ دیگر از قریش) بخشنده‌تریم آنچه را (دارائی) که در دست مان است، و جوانمردتریم به جا ندادن هنگام مرگ (در میدان جنگ از کشته شدن باک نداریم) و ایشان (بنی عبد شمس که بنی امیّه از آنها هستند از روی شمار) بیشترند، و (در آمیزش) بسیار فریبنده و زشت رو می‌باشند، و ما (در گفتار) فصیحتر (رساتر) و نیک‌خواه‌تر و (در معاشرت) خوشروتر هستیم


حکمت 117- ارزیابی کردار

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام شَتَّانَ مَا بَینَ عَمَلَینِ عَمَلٌ تَذهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبقَی تَبِعَتُهُ وَ عَمَلٌ تَذهَبُ مَئُونَتُهُ وَ یَبقَی أَجرُهُ

117 - امام علیه السّلام (در ترغیب به بندگی) فرموده است: (1) چه دور است بین دو عمل و کردار عملی (نافرمانی) که لذّت و خوشی آن بگذرد و زیان (کیفر) آن بماند، و عملی (طاعت و بندگی) که رنج آن بگذرد و پاداش و مزدش بماند


حکمت 118- عبرت از مرگ دیگران

[↑ بالا] وَ قَد تَبِعَ جِنَازَةً فَسَمِعَ رَجُلاً یَضحَکُ فَقَالَ علیه‌السلام

118 - امام علیه السّلام پی جنازه‌ای (که به گورستان می‌بردند) می‌رفت شنید که مردی می‌خندد، پس (در ترغیب به خوهای پسندیده) فرمود

کَأَنَّ اَلمَوتَ فِیهَا عَلَی غَیرِنَا کُتِبَ وَ کَأَنَّ اَلحَقَّ فِیهَا عَلَی غَیرِنَا وَجَبَ وَ کَأَنَّ اَلَّذِی نَرَی مِنَ اَلأَموَاتِ سَفرٌ عَمَّا قَلِیلٍ إِلَینَا رَاجِعُونَ نُبَوِّئُهُم أَجدَاثَهُم وَ نَأکُلُ تُرَاثَهُم کَأَنَّا مُخَلَّدُونَ بَعدَهُم ثُمَّ نَسِینَا کُلَّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَةٍ وَ رُمِینَا بِکُلِّ جَائِحَةٍ

(1) گویا مردن در دنیا بر غیر ما نوشته شده، و گویا حقّ (مرگ) در دنیا بر غیر ما لازم گشته، و گویا مرده‌هایی که می‌بینیم (هر روز می‌روند) مسافرینی هستند که بزودی بسوی ما برمیگردند! ایشان را در قبرهاشان می‌گذاریم، و داراییشان را می‌خوریم، مانند آنکه ما پس از آنها جاوید خواهیم ماند که پند دهنده‌ها (زن و مرد از مردگان) را فراموش کردیم، و بهر آفت و زیانی گرفتار شدیم

طُوبَی لِمَن ذَلَّ فِی نَفسِهِ وَ طَابَ کَسبُهُ وَ صَلَحَت سَرِیرَتُهُ وَ حَسُنَت خَلِیقَتُهُ وَ أَنفَقَ اَلفَضلَ مِن مَالِهِ وَ أَمسَکَ اَلفَضلَ مِن لِسَانِهِ وَ عَزَلَ عَنِ اَلنَّاسِ شَرَّهُ وَ وَسِعَتهُ اَلسُّنَّةُ وَ لَم یُنسَب إِلَی بِدعَةٍ أقول و من الناس من ینسب هذا الکلام إلی رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله و کذلک الذی قبله

(2) خوشا کسیکه نفسش رام گشت (فروتنی پیشه نمود) و عمل و کردارش پاک و شایسته، و نیّتش (اعتقاداتش) پسندیده، و خویش نیکو بود، و فزونی از مال و دارائیش را (در راه خدا به مستمندان) انفاق نمود، و پر گوئی را از زبانش نگاه‌داشت (بیجا نگفت) و بدیش را از مردم دور گردانید (آزار نرسانید) و سنّت (روش پیغمبر اکرم) بر او سخت نیامد، و به بدعت نسبت داده نشد (سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) می‌گویم: بعضی از مردم این سخن و همچنین سخن پیش از آنرا به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نسبت می‌دهند


حکمت 119- غیرت زن و مرد

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام غَیرَةُ اَلمَرأَةِ کُفرٌ وَ غَیرَةُ اَلرَّجُلِ إِیمَانٌ

119 - امام علیه السّلام (در بارۀ غیرت) فرموده است: (1) غیرت زن (بر مرد) کفر است (زیرا مستلزم حرام دانستن دو زن یا بیشتر است برای یک مرد که خدا آنرا حلال نموده) و غیرت مرد (بر زن) ایمان است (چون موجب حرام دانستن اشتراک دو مرد است در یک زن که خدا آنرا حرام کرده)


حکمت 120- شناخت اسلام

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَأَنسُبَنَّ اَلإِسلاَمَ نِسبَةً لَم یَنسُبهَا أَحَدٌ قَبلِی اَلإِسلاَمُ هُوَ اَلتَّسلِیمُ وَ اَلتَّسلِیمُ هُوَ اَلیَقِینُ وَ اَلیَقِینُ هُوَ اَلتَّصدِیقُ وَ اَلتَّصدِیقُ هُوَ اَلإِقرَارُ وَ اَلإِقرَارُ هُوَ اَلأَدَاءُ وَ اَلأَدَاءُ هُوَ اَلعَمَلُ

120 - امام علیه السّلام (در بارۀ اسلام حقیقی) فرموده است: (1) اسلام را چنان وصف نمایم که کسی پیش از من وصف ننموده باشد: اسلام زیر بار رفتن (احکام خدا و رسول) است، و زیر بار رفتن باور نمودن (آنها) است، و باور نمودن قبول کردن (آنها) است، و قبول کردن اعتراف (بآنها) است، و اعتراف نمودن آماده شدن برای بجا آوردن (آنها) است، و بجا آوردن عمل (بآنها) است (پس در حقیقت اسلام همان عمل بدستور خدا و رسول است)


حکمت 121- ضدّ ارزش های شگفت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام عَجِبتُ لِلبَخِیلِ یَستَعجِلُ اَلفَقرَ اَلَّذِی مِنهُ هَرَبَ وَ یَفُوتُهُ اَلغِنَی اَلَّذِی إِیَّاهُ طَلَبَ فَیَعِیشُ فِی اَلدُّنیَا عَیشَ اَلفُقَرَاءِ وَ یُحَاسَبُ فِی اَلآخِرَةِ حِسَابَ اَلأَغنِیَاءِ

121 - امام علیه السّلام (در نکوهش خوهای زشت و کردارهای ناشایسته) فرموده است: (1) شگفت دارم برای مرد بخیل و زفتی که می‌شتابد بفقر و تنگدستی که از آن گریزانست (زیرا از آنچه دارد سود نمی‌برد پس با تهی دستان یکسان است) و توانگری را که می‌جوید از دست می‌دهد (زیرا از مال و دارائیش بهره‌ای نمی‌برد) پس در دنیا مانند تنگدستان زندگی می‌نماید و در آخرت مانند توانگران به حسابش می‌رسند (چون حساب اندوخته را باید پس بدهد)

وَ عَجِبتُ لِلمُتَکَبِّرِ اَلَّذِی کَانَ بِالأَمسِ نُطفَةً وَ یَکُونُ غَداً جِیفَةً

(2) و شگفت دارم برای گردنکشی که دیروز نطفه بود و فردا مردار می‌باشد (که اگر خاک از روی جسدش بردارند مردم از گندش گریزانند)

وَ عَجِبتُ لِمَن شَکَّ فِی اَللَّهِ وَ هُوَ یَرَی خَلقَ اَللَّهِ

(3) و شگفت دارم برای کسیکه در خدا دو دل باشد در حالیکه آفریده شدۀ خدا را می‌بیند (چون نمی‌شود بی آفریننده‌ای آفریده شده‌ای باشد)

وَ عَجِبتُ لِمَن نَسِیَ اَلمَوتَ وَ هُوَ یَرَی مَن یَمُوتُ

(4) و شگفت دارم برای کسیکه مرگ را فراموش میکند در حالیکه می‌بیند کسی را که می‌میرد

وَ عَجِبتُ لِمَن أَنکَرَ اَلنَّشأَةَ اَلأُخرَی وَ هُوَ یَرَی اَلنَّشأَةَ اَلأُولَی

(5) و شگفت دارم برای کسیکه زیر بار پیدایش معاد و بازگشت در قیامت نمی‌رود و حال آنکه پیدایش از نطفه را می‌بیند

وَ عَجِبتُ لِعَامِرِ دَارَ اَلفَنَاءِ وَ تَارِکِ دَارَ اَلبَقَاءِ

(6) و شگفت دارم برای کسیکه خانۀ نیستی را آباد میکند (برای دنیا تلاش می‌نماید) و خانۀ هستی (آخرت) را رها می‌سازد (در فکر آماده ساختن توشه‌ای برای آن نیست)


حکمت 122- نکوهش سستی در عمل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن قَصَّرَ فِی اَلعَمَلِ اُبتُلِیَ بِالهَمِّ

122 - امام علیه السّلام (در زیان کوتاهی در بندگی) فرموده است: (1) کسیکه در عمل و کار (بندگی خدا) کوتاهی کند (و وقت خود را صرف آبادی دنیا نماید، برای بدست آوردن و هم برای بی‌نتیجه ماندن آن) بغم و اندوه دچار شود

وَ لاَ حَاجَةَ لِلَّهِ فِیمَن لَیسَ لِلَّهِ فِی مَالِهِ وَ نَفسِهِ نَصِیبٌ

(2) و خدا را راهی نیست در کسیکه در دارائی و جانش بهره‌ای برای خدا نمی‌باشد (کسیکه از دارائیش در راه خدا ندهد و در ترویج دین او نکوشد امیدوار رحمت او نباشد)


حکمت 123- نقش سرما در سلامت بدن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام تَوَقَّوُا اَلبَردَ فِی أَوَّلِهِ وَ تَلَقَّوهُ فِی آخِرِهِ فَإِنَّهُ یَفعَلُ فِی اَلأَبدَانِ کَفِعلِهِ فِی اَلأَشجَارِ أَوَّلُهُ یُحرِقُ وَ آخِرُهُ یُورِقُ

123 - امام علیه السّلام (در نگاه‌داری تن) فرموده است: (1) در اوّل سرما (پاییز) پرهیز کنید (خود را بپوشانید چون بدن با گرمی خو گرفته آزرده شود) و در آخرش (بهار) پیشباز آن روید (بسیار خود را نپوشانید چون بدن با سردی خو گرفته زیانی نمی‌بیند) زیرا سرما در بدنها همان میکند که در درختها می‌نماید: اوّل آن می‌سوزاند (برگشان را می‌ریزد) و آخرش (برگشان را) می‌رویاند


حکمت 124- شناخت عظمت پروردگار

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام عِظَمُ اَلخَالِقِ عِندَکَ یُصَغِّرُ اَلمَخلُوقَ فِی عَینِکَ

124 - امام علیه السّلام (در بارۀ بزرگی خدا) فرموده است: (1) پی بردن تو به بزرگی آفریننده آفریده شده را در چشم تو کوچک می‌نماید (و بر اثر آن به آفریده شده اعتنا نکرده همیشه متوجّه آفریدگار خود می‌باشی و سعادت دنیا و آخرت را بدست می‌آوری)


حکمت 125- بهترین توشه سفر آخرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَ قَد رَجَعَ مِن صِفِّینَ فَأَشرَفَ عَلَی اَلقُبُورِ بِظَاهِرِ اَلکُوفَةِ

یَا أَهلَ اَلدِّیَارِ اَلمُوحِشَةِ وَ اَلمَحَالِّ اَلمُقفِرَةِ وَ اَلقُبُورِ اَلمُظلِمَةِ یَا أَهلَ اَلتُّربَةِ یَا أَهلَ اَلغُربَةِ یَا أَهلَ اَلوَحدَةِ یَا أَهلَ اَلوَحشَةِ أَنتُم لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ وَ نَحنُ لَکُم تَبَعٌ لاَحِقٌ أَمَّا اَلدُّورُ فَقَد سُکِنَت وَ أَمَّا اَلأَزوَاجُ فَقَد نُکِحَت وَ أَمَّا اَلأَموَالُ فَقَد قُسِمَت هَذَا خَبَرُ مَا عِندَنَا فَمَا خَبَرُ مَا عِندَکُم

(1) ای ساکنین سراهای ترسناک، و جاهای بی‌کس و بی آب و گیاه، و گورهای تاریک، ای ساکنین خاک، ای دور ماندگان از وطن، ای بی کسان، ای ترسناکان، شما پیشرو مایید که جلو رفته‌اید، و ما پیرو شماییم که بشما می‌رسیم امّا خانه‌ها (تان) را ساکن شدند، و امّا زنان (تان) را گرفتند، و امّا دارائیها (تان) را پخش کردند، این آگهی از چیزیست که نزد ما است پس خبر آنچه نزد شما است چیست‌؟

ثُمَّ اِلتَفَتَ إِلَی أَصحَابِهِ فَقَالَ أَمَا لَو أُذِنَ لَهُم فِی اَلکَلاَمِ لَأَخبَرُوکُم أَنَّ خَیرَ اَلزَّادِ اَلتَّقوَی

پس از آن بسوی یارانش نظر افکنده فرمود: (2) بدانید اگر ایشان را در سخن اجازه و فرمان بود بشما خبر می‌دادند که بهترین توشه (در این راه) تقوی و پرهیزکاری است


حکمت 126- توبیخ نکوهش کننده دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَ قَد سَمِعَ رَجُلاً یَذُمُّ اَلدُّنیَا أَیُّهَا اَلذَّامُّ لِلدُّنیَا اَلمُغتَرُّ بِغُرُورِهَا اَلمُنخَدَعُ بِأَبَاطِیلِهَا أَ تَغتَرُّ بِالدُّنیَا ثُمَّ تَذُمُّهَا أَنتَ اَلمُتَجَرِّمُ عَلَیهَا أَم هِیَ اَلمُتَجَرِّمَةُ عَلَیکَ

126 - امام علیه السّلام هنگامیکه شنید مردی دنیا را نکوهش می‌نمود (در ستودن دنیا) فرمود: (1) ای نکوهندۀ دنیا که به نیرنگ او فریفته شده‌ای و به ناراستیهایش گول می‌خوری! آیا بدنیا فریفته شده‌ای و آنرا نکوهش می‌نمایی، تو بر آن جرم و گناه می‌نهی یا دنیا بر تو جرم می‌نهد؟

مَتَی اِستَهوَتکَ أَم مَتَی غَرَّتکَ أَ بِمَصَارِعِ آبَائِکَ مِنَ اَلبِلَی أَم بِمَضَاجِعِ أُمَّهَاتِکَ تَحتَ اَلثَّرَی کَم عَلَّلتَ بِکَفَّیکَ وَ کَم مَرَّضتَ بِیَدَیکَ تَبتَغِی لَهُمُ اَلشِّفَاءَ وَ تَستَوصِفُ لَهُمُ اَلأَطِبَّاءَ غَدَاةَ لاَ یُغنِی عَنهُم دَوَاؤُکَ وَ لاَ یُجدِی عَلَیهِم بُکَاؤُکَ لَم یَنفَع أَحَدَهُم إِشفَاقُکَ وَ لَم تُسعَف فِیهِ بِطِلبَتِکَ وَ لَم تَدفَع عَنهُ بِقُوَّتِکَ وَ قَد مَثَّلَت لَکَ بِهِ اَلدُّنیَا نَفسَکَ وَ بِمَصرَعِهِ مَصرَعَکَ

(2) از کجا و چه وقت دنیا ترا سرگردان نمود، یا کی فریبت داد؟ آیا به جاهای بر خاک افتادن پدرانت و پوسیده شدن آنها یا به خوابگاههای مادرانت زیر خاک‌؟ چه بسیار با دستهای خود (به تنهایی برای بهبود درد بیمارانت) یاری نمودی، و چه بسیار با دستهایت (بیماران را) پرستاری کردی‌؟ برای آنان بهبودی طلبیدی، و (پس از تشخیص و بدست آوردن درد) از اطبّا فایدۀ دارو پرسیدی، بامداد داروی تو ایشان را بی‌نیاز نمی‌کرد (بهبودی نمی‌داد) و گریۀ (رنج) تو بر آنان سود نداشت، و ترس تو هیچیک از آنها را فائده نبخشید، و در بارۀ او به خواست خود نرسیدی (شفاء نیافت) و به توانائی خویش (بیماری و مرگ را) از او دور ساختی! و دنیا او را (که هر چند کوشش نمودی از چنگ مرگ نرست) برای تو سر مشق قرار داد، و هلاک شدن او را هلاک شدن تو (تا بدانی با تو آن خواهد کرد که با او نمود)

إِنَّ اَلدُّنیَا دَارُ صِدقٍ لِمَن صَدَقَهَا وَ دَارُ عَافِیَةٍ لِمَن فَهِمَ عَنهَا وَ دَارُ غِنًی لِمَن تَزَوَّدَ مِنهَا وَ دَارُ مَوعِظَةٍ لِمَنِ اِتَّعَظَ بِهَا مَسجِدُ أَحِبَّاءِ اَللَّهِ وَ مُصَلَّی مَلاَئِکَةِ اَللَّهِ وَ مَهبِطُ وَحیِ اَللَّهِ وَ مَتجَرُ أَولِیَاءِ اَللَّهِ اِکتَسَبُوا فِیهَا اَلرَّحمَةَ وَ رَبِحُوا فِیهَا اَلجَنَّةَ

(3) محقّقا دنیا سرای راستی است برای کسیکه (گفتار) آنرا باور دارد، و سرای ایمنی (از عذاب الهیّ‌) است برای کسیکه فهمید و آنچه را که خبر داد دریافت، و سرای توانگری است برای کسیکه از آن توشه بر دارد (پیرو خدا و رسول باشد) و سرای پند است برای کسیکه از آن پند گیرد جای عبادت و بندگی دوستان خدا (پرهیزکاران) و جای نماز گزاردن (یا درود فرستادن و طلب آمرزش نمودن) فرشتگان خدا، و جای فرود آمدن وحی (پیغام) خدا، و جای بازرگانی دوستاران خدا است که در آن رحمت و فضل (او را) بدست آورده و سودشان بهشت بود

فَمَن ذَا یَذُمُّهَا وَ قَد آذَنَت بِبَینِهَا وَ نَادَت بِفِرَاقِهَا وَ نَعَت نَفسَهَا وَ أَهلَهَا فَمَثَّلَت لَهُم بِبَلاَئِهَا اَلبَلاَءَ وَ شَوَّقَتهُم بِسُرُورِهَا إِلَی اَلسُّرُورِ

(4) پس کیست دنیا را نکوهش میکند در حالیکه (مردم را) به دوری خود (از آنها) آگاه ساخت، و به جدائی خویش ندا داد، و خود و اهلش (مردم) را بفناء و نیست شدن خبر داد، پس برای ایشان به گرفتاری خود گرفتاری (آخرت) را نشان داد، و آنان را به شادی خویش به شادی (آخرت) آرزومند گردانید؟!

رَاحَت بِعَافِیَةٍ وَ اِبتَکَرَت بِفَجِیعَةٍ تَرغِیباً وَ تَرهِیباً وَ تَخوِیفاً وَ تَحذِیراً فَذَمَّهَا رِجَالٌ غَدَاةَ اَلنَّدَامَةِ وَ حَمِدَهَا آخَرُونَ یَومَ اَلقِیَامَةِ ذَکَّرَتهُمُ اَلدُّنیَا فَتَذَکَّرُوا وَ حَدَّثَتهُم فَصَدَّقُوا وَ وَعَظَتهُم فَاتَّعَظُوا

(5) شب میکند با تندرستی (که شخص بر اثر آن در آسایش و خوشی است) و بامداد کند در سختی و اندوه برای ترغیب و خواستاری (طاعت و کار آخرت) و ترس و بیم و برحذر بودن (از معصیت و نافرمانی) پس در بامداد پشیمانی (رستاخیز که اعمال آشکار می‌گردد) گروهی از مردم (بدکاران) آنرا نکوهش می‌نمایند (از آن در رنج و افسردگی باشند) و دیگران (نیکوکاران) روز قیامت آنرا بستایند (از آن خوشنودند) که دنیا (آخرت را) یاد آوریشان کرد و آنان هم (آنرا) بیاد آوردند، و آنها را خبر داد و ایشان هم تصدیق نمودند، و آنان را پند داد و آنها هم پذیرفتند (و به سعادت جاوید رسیدند)


حکمت 127- ضرورت یاد مرگ

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ لِلَّهِ مَلَکاً یُنَادِی فِی کُلِّ یَومٍ لِدُوا لِلمَوتِ وَ اِجمَعُوا لِلفَنَاءِ وَ اِبنُوا لِلخَرَابِ

127 - امام علیه السّلام (در بارۀ پایان دنیا) فرموده است: (1) خداوند را فرشته‌ای است که هر روز فریاد میکند: بزائید برای مردن، و جمع کنید برای از بین رفتن، و بسازید برای ویران گشتن


حکمت 128- تفاوت مردم در ارتباط با دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلدُّنیَا دَارُ مَمَرٍّ لاَ دَارُ مَقَرٍّ

128 - امام علیه السّلام (در بارۀ دنیا) فرموده است: (1) دنیا سرای گذشتن است نه سرای ماندن

وَ اَلنَّاسُ فِیهَا رَجُلاَنِ رَجُلٌ بَاعَ نَفسَهُ فَأَوبَقَهَا وَ رَجُلٌ اِبتَاعَ نَفسَهُ فَأَعتَقَهَا

(2) و مردم در آن دو دسته‌اند: دسته‌ای خود را در آن (به خواهشهای نفس) بفروشد پس خویش را (بکیفر آنها) هلاک گرداند، و دسته‌ای خود را (بطاعت و بندگی) بخرد پس خود را (از عذاب رستخیز) برهاند


حکمت 129- حقوق دوستان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ یَکُونُ اَلصَّدِیقُ صَدِیقاً حَتَّی یَحفَظَ أَخَاهُ فِی ثَلاَثٍ فِی نَکبَتِهِ وَ غَیبَتِهِ وَ وَفَاتِهِ

129 - امام علیه السّلام (در شرائط دوستی) فرموده است: (1) دوست (در حقیقت) دوست نیست مگر آنکه رعایت نماید برادر (دوست) خود را در سه وقت: در رنج و گرفتاری او (بجان و مال همراهی کند) و در نبودن او (از گفتن و شنیدن سخنان ناروا حفظش نماید) و در وفات و بدرود زندگی او (بدعا و استغفار یادش کند)


حکمت 130- اهمیت دعا، توبه، استغفار و شکر

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن أُعطِیَ أَربَعاً لَم یُحرَم أَربَعاً مَن أُعطِیَ اَلدُّعَاءَ لَم یُحرَمِ اَلإِجَابَةَ وَ مَن أُعطِیَ اَلتَّوبَةَ لَم یُحرَمِ اَلقَبُولَ وَ مَن أُعطِیَ اَلاِستِغفَارَ لَم یُحرَمِ اَلمَغفِرَةَ وَ مَن أُعطِیَ اَلشُّکرَ لَم یُحرَمِ اَلزِّیَادَةَ و تصدیق ذلک فی کتاب الله تعالی قال فی الدعاء اُدعُونِی أَستَجِب لَکُم و قال فی الاستغفار وَ مَن یَعمَل سُوءاً أَو یَظلِم نَفسَهُ ثُمَّ یَستَغفِرِ اَللّٰهَ یَجِدِ اَللّٰهَ غَفُوراً رَحِیماً و قال فی الشکر لَئِن شَکَرتُم لَأَزِیدَنَّکُم و قال فی التوبة إِنَّمَا اَلتَّوبَةُ عَلَی اَللّٰهِ لِلَّذِینَ یَعمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِن قَرِیبٍ فَأُولٰئِکَ یَتُوبُ اَللّٰهُ عَلَیهِم وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً

130 - امام علیه السّلام (در دعا و توبه و استغفار و شکر) فرموده است: (1) کسی را که چهار چیز دادند از چهار چیز نومید نگشته: کسیرا که امر بدعا نمودند از روا ساختن درخواست نومیدش نگردانند، و کسیرا که دستور توبه دادند از پذیرفتن نومیدش نسازند، و کسیرا که باستغفار وادار نمودند از آمرزش نومیدش ننمایند، و کسی را که شکر و سپاس یاد دادند از افزونی (نعمتها) نومیدش نکنند (سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) و تصدیق و گواهی بر این فرمایش در کتاب خدای تعالی است که در بارۀ دعا (س 40 ی 60) فرموده است: «اُدعُونِی أَستَجِب لَکُم‌» یعنی بخوانید مرا در خواست شما را روا می‌سازم، و در بارۀ استغفار (س 4 ی 110) فرموده است: «وَ مَن یَعمَل سُوءاً أَو یَظلِم نَفسَهُ ثُمَّ یَستَغفِرِ اَللّٰهَ یَجِدِ اَللّٰهَ غَفُوراً رَحِیماً» یعنی کسیکه کار زشت انجام دهد یا بخود ستم کند پس از آن از خدا آمرزش بخواهد خداوند را آمرزندۀ مهربان می‌یابد و در بارۀ سپاسگزاری (س 14 ی 7) فرموده است: «لَئِن شَکَرتُم لَأَزِیدَنَّکُم‌» یعنی اگر شکر نعمت بجا آورید نعمت شما را افزون میسازم، و در بارۀ توبه (س 4 ی 17) فرموده است: «إِنَّمَا اَلتَّوبَةُ عَلَی اَللّٰهِ لِلَّذِینَ یَعمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِن قَرِیبٍ فَأُولٰئِکَ یَتُوبُ اَللّٰهُ عَلَیهِم وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً» یعنی خدا توبۀ کسانی را می‌پذیرد که کار زشت و ناشایسته از روی نادانی بجا آورده پس از آن بزودی (پیش از رسیدن مرگ) توبه کنند پس خدا آنها را می‌بخشد و خدا (به توبۀ راستی) دانا و (در بارۀ هر کس) درستکار است


حکمت 131- ارزش نماز، روزه، حج و همسرداری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلصَّلاَةُ قُربَانُ کُلِّ تَقِیٍّ

131 - امام علیه السّلام (در بارۀ اسرار بعضی از عبادات) فرموده است: (1) نماز (سبب) تقرّب و نزدیکی هر پرهیزکاری است (به رحمت خدا)

وَ اَلحَجُّ جِهَادُ کُلِّ ضَعِیفٍ

(2) و حجّ جهاد (جنگیدن در راه خدای) هر ناتوانی است (که توانائی جهاد با کفّار را ندارد، زیرا حجّ مشتمل به سختیهای جهاد از قبیل دوری از زن و فرزند و برخوردن به سردی و گرمی و ترس و بیم است، و اینکه حجّ را جهاد ناتوانان فرمود برای آنست که توانایان را بغیر از حجّ جهاد هم لازم است)

وَ لِکُلِّ شَیءٍ زَکَاةٌ وَ زَکَاةُ اَلبَدَنِ اَلصِّیَامُ

(3) و برای هر چیز زکاتی است و زکاة و نموّ بدن روزه داشتن است (اگر چه در ظاهر قوّۀ بدن کم میشود ولی در باطن با دوری گزیدن از شهوات نفس توانا می‌گردد، چنانکه دارائی با زکوة دادن در ظاهر کم میشود ولی در باطن با برکت و پرسود می‌گردد)

وَ جِهَادُ اَلمَرأَةِ حُسنُ اَلتَّبَعُّلِ

(4) و جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از او است (چون جهاد بر او روا نیست و مهمّترین جهاد او زد و خورد با نفس امّاره و پیروی از شوهر است )


حکمت 132- ارزش صدقه دادن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِستَنزِلُوا اَلرِّزقَ بِالصَّدَقَةِ

132 - امام علیه السّلام (در بارۀ صدقه) فرموده است: (1) رسیدن روزی را (از آسمان رحمت) با صدقه دادن بخواهید (چون صدقه سبب رسیدن روزی است)

مَن أَیقَنَ بِالخَلَفِ جَادَ بِالعَطِیَّةِ

(2) و کسیکه به گرفتن عوض یقین و باور داشته باشد ببخشیدن سخیّ و جوانمرد است (چون باور دارد که از جانب خداوند عوض می‌گیرد در بخشیدن بخل و زفتی نمی‌کند)


حکمت 133- تناسب امداد الهی با نیاز انسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام تَنزِلُ اَلمَعُونَةُ عَلَی قَدرِ اَلمَئُونَةِ

133 - امام علیه السّلام (در بارۀ روزی) فرموده است: (1) کمک و یاری (روزی هر کس از جانب خدا) باندازۀ نیازمندی (او) خواهد رسید


حکمت 134- ارزش میانه روی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا عَالَ اِمرُؤٌ اِقتَصَدَ

134 - امام علیه السّلام (در ترغیب به میانه‌روی) فرموده است: (1) تنگدست نشد کسیکه (در زندگی) میانه روی پیشه نمود (در قرآن کریم س 17 ی 29 می‌فرماید: «وَ لاٰ تَجعَل یَدَکَ مَغلُولَةً إِلیٰ عُنُقِکَ وَ لاٰ تَبسُطهٰا کُلَّ اَلبَسطِ فَتَقعُدَ مَلُوماً مَحسُوراً» یعنی دست خود را به گردنت مبند «در صرف مال سختگیر مباش» و نه بسیار باز و گشاده دار که «هر کدام کنی» به نکوهش و حسرت و اندوه بنشینی)


حکمت 135- راه آسایش

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام قِلَّةُ اَلعِیَالِ أَحَدُ اَلیَسَارَینِ

135 - امام علیه السّلام (در بارۀ آسوده ماندن) فرموده است: (1) کمی جیره خوار یکی از دو دست است (و دست دیگر بدست آوردن مال است)

وَ اَلتَّوَدُّدُ نِصفُ اَلعَقلِ

(2) و دوستی نمودن (با مردم) نیمی از خرد است (و نصف دیگر سائر صفات یا دور ماندن از شرّ و بدی ایشانست)

وَ اَلهَمُّ نِصفُ اَلهَرَمِ

(3) و گرفتاری و اندوه نصف پیری است (و نیم دیگر فزونی عمر می‌باشد )


حکمت 136- تناسب بردباری با مصیبت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَنزِلُ اَلصَّبرُ عَلَی قَدرِ اَلمُصِیبَةِ

136 - امام علیه السّلام (در شکیبائی) فرموده است: (1) شکیبائی باندازۀ اندوه می‌رسد (مصیبت هر چه بزرگ باشد خداوند برابر آن شکیبائی عطا می‌فرماید)

وَ مَن ضَرَبَ یَدَهُ عَلَی فَخِذِهِ عِندَ مُصِیبَتِهِ حَبِطَ أَجرُهُ

(2) و کسیکه در مصیبت دست خویش به رانش زند (بیتابی کند) پاداشش (که برای او در آن مصیبت مقرّر گشته) تباه می‌گردد


حکمت 137- عبادتهای بی فایده

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کَم مِن صَائِمٍ لَیسَ لَهُ مِن صِیَامِهِ إِلاَّ اَلجُوعُ وَ اَلظَّمَاءُ

137 - امام علیه السّلام (در نکوهش عمل بیجا) فرموده است: (1) بسا روزه داری را که از روزه داشتنش جز گرسنگی و تشنگی نمی‌ماند

وَ کَم مِن قَائِمٍ لَیسَ لَهُ مِن قِیَامِهِ إِلاَّ اَلسَّهَرُ وَ اَلعَنَاءُ حَبَّذَا نَومُ اَلأَکیَاسِ وَ إِفطَارُهُم

(2) و بسا نماز (شب) گزاری که از ایستادن و نماز گزاردنش جز بیداری و رنج نیست (چون روزه و نماز را طبق دستور انجام نداده) (3) چه نیک است خواب زیرکان و روزه باز کردن ایشان (چون آنان آنچه کنند بجا و طبق دستور می‌باشد)


حکمت 138- ارزش دعا، صدقه و زکات دادن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام سُوسُوا إِیمَانَکُم بِالصَّدَقَةِ

138 - امام علیه السّلام (در ترغیب بصدقه و زکوة و دعا) فرموده است: (1) ایمانتان را با صدقه سیاست و حفظ نمائید (که صدقه نشانۀ کمال ایمان است و مؤمن برای پاداش با نیّت پاک بآن می‌شتابد)

وَ حَصِّنُوا أَموَالَکُم بِالزَّکَاةِ

(2) و داراییهاتان را با زکوة دادن در پناه در آورید (چون اگر ندهید بفقراء و مستمندان خیانت کرده‌اید و شایسته است که از بین برود)

وَ اِدفَعُوا أَموَاجَ اَلبَلاَءِ بِالدُّعَاءِ

(3) و گرفتاریهای پی در پی را با دعاء و درخواست دور نمائید


حکمت 139- ارزش علم و نسبت مردم به آن

[↑ بالا] وَ مِن کَلاَمٍ لَهُ علیه‌السلام لِکُمَیلِ بنِ زِیَادٍ اَلنَّخَعِیِّ قَالَ کُمَیلُ بنُ زِیَادٍ أَخَذَ بِیَدِی أَمِیرُ اَلمُؤمِنِینَ عَلِیُّ بنُ أَبِی طَالِبٍ علیه‌السلام فَأَخرَجَنِی إِلَی اَلجَبَّانِ فَلَمَّا أَصحَرَ تَنَفَّسَ اَلصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ

139 - از سخنان آن حضرت علیه السّلام است به کمیل ابن زیاد نخعیّ‌ (که از خواصّ و نیکان و یاران آن بزرگوار بوده) کمیل ابن زیاد گفته: امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام دست مرا گرفته بصحراء برد، چون به بیرون شهر رسید آهی کشید مانند آه کشیدن اندوه رسیده، پس از آن (در بارۀ دانش و دانشمندان) فرمود

یَا کُمَیلُ بنَ زِیَادٍ إِنَّ هَذِهِ اَلقُلُوبَ أَوعِیَةٌ فَخَیرُهَا أَوعَاهَا فَاحفَظ عَنِّی مَا أَقُولُ لَکَ

(1) ای کمیل ابن زیاد، این دلها ظرفها (ی علوم و حقائق و اسرار) است، و بهترین آن دلها نگاه‌دارنده‌تر آنها است (سپرده شده را خوب نگاه‌داری کرده بیاد دارد) پس (هشیار باش و) از من نگاه‌دار و بیاد داشته باش آنچه بتو می‌گویم

اَلنَّاسُ ثَلاَثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ لَم یَستَضِیئُوا بِنُورِ اَلعِلمِ وَ لَم یَلجَئُوا إِلَی رُکنٍ وَثِیقٍ

(2) مردم سه دسته‌اند: عالم ربّانیّ (دانای خداشناسی که به مبدأ و معاد آشنا بوده بآن عمل نماید) و طالب علم و آموزنده‌ای که (از جهل و نادانی) بر راه نجات و رهائی یافتن است، و مگسان کوچک و ناتوانند (نادان نفهم به انواع زشتیها آلوده) که هر آواز کننده‌ای (بهر راهی) را پیروند، و با هر بادی می‌روند (درست را از نادرست تمییز نداده و بمذهب و طریقه‌ای پایدار نیستند و بهر راه که پیش می‌آید می‌روند) از نور دانش روشنی نطلبیده‌اند (در تاریکی نادانی مانده‌اند) و به پایۀ استواری (عقائد حقّه که روی دو پایۀ عقل و علم است) پناه نبرده‌اند (آنها را فرا نگرفته و پیرو گمراه کنندگانند)

یَا کُمَیلُ اَلعِلمُ خَیرٌ مِنَ اَلمَالِ اَلعِلمُ یَحرُسُکَ وَ أَنتَ تَحرُسُ اَلمَالَ وَ اَلمَالُ تَنقُصُهُ اَلنَّفَقَةُ وَ اَلعِلمُ یَزکُو عَلَی اَلإِنفَاقِ وَ صَنِیعُ اَلمَالِ یَزُولُ بِزَوَالِهِ

(3) ای کمیل، علم بهتر از مال است (زیرا) علم ترا (از گرفتاریهای دنیا و آخرت) نگاه‌دارد، و تو مال را (از تباه شدن) نگاه می‌داری، مال را بخشیدن کم می‌گرداند و علم بر اثر بخشیدن (یاد دادن بدیگری) افزونی می‌یابد، و پرورده شده و بزرگی به دارائی با از بین رفتن آن از دست می‌رود (و بزرگی بعلم از بین رفتنی نیست)

یَا کُمَیلُ بنَ زِیَادٍ مَعرِفَةُ اَلعِلمِ دِینٌ یُدَانُ بِهِ بِهِ یَکسِبُ اَلإِنسَانُ اَلطَّاعَةَ فِی حَیَاتِهِ وَ جَمِیلَ اَلأُحدُوثَةِ بَعدَ وَفَاتِهِ وَ اَلعِلمُ حَاکِمٌ وَ اَلمَالُ مَحکُومٌ عَلَیهِ

(4) ای کمیل ابن زیاد، آشنائی با علم و تحصیل آن دین است که بسبب آن (در روز رستاخیز) جزاء و پاداش داده میشود، انسان در زندگی خود با علم طاعت و پیروی (از خدا و رسول و ائمّۀ دین) و پس از مرگ پسندیده گوییها (که مردم در باره‌اش می‌گویند) بدست می‌آورد، و علم فرمانروا است و مال فرمانبر و مغلوب است (مال در معرض انتقال و زوال می‌باشد و علم باقی و برقرار )

یَا کُمَیلُ اِبنَ زِیَادٍ هَلَکَ خُزَّانُ اَلأَموَالِ وَ هُم أَحیَاءٌ وَ اَلعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ اَلدَّهرُ أَعیَانُهُم مَفقُودَةٌ وَ أَمثَالُهُم فِی اَلقُلُوبِ مَوجُودَةٌ

(5) ای کمیل ابن زیاد، گرد آورندگان دارائیها تباه شده‌اند در حالیکه زنده هستند (اگر چه زنده‌اند ولی غرور و طغیان هلاکشان خواهد کرد) و دانشمندان پایدار می‌باشند چندان که روزگار بجا است، وجودشان (با بدرود گفتن از این جهان) گمشده است و صورتهاشان (بر اثر ذکر جمیل و پسندیده گوئی مردم از آنها) در دلها برقرار است

هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی صَدرِهِ لَو أَصَبتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَی أَصَبتُ لَقِناً غَیرَ مَأمُونٍ عَلَیهِ مُستَعمِلاً آلَةَ اَلدِّینِ لِلدُّنیَا وَ مُستَظهِراً بِنِعَمِ اَللَّهِ عَلَی عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَی أَولِیَائِهِ أَو مُنقَاداً لِحَمَلَةِ اَلحَقِّ لاَ بَصِیرَةَ لَهُ فِی أَحنَائِهِ یَنقَدِحُ اَلشَّکُّ فِی قَلبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِن شُبهَةٍ أَلاَ لاَ ذَا وَ لاَ ذَاکَ أَو مَنهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ اَلقِیَادِ لِلشَّهوَةِ أَو مُغرَماً بِالجَمعِ وَ اَلاِدِّخَارِ لَیسَا مِن رُعَاةِ اَلدِّینِ فِی شَیءٍ أَقرَبُ شَیءٍ شَبَهاً بِهِمَا اَلأَنعَامُ اَلسَّائِمَةُ کَذَلِکَ یَمُوتُ اَلعِلمُ بِمَوتِ حَامِلِیهِ

(6) آگاه باش اینجا علم فراوان هست - و بدست مبارک به سینۀ خود اشاره فرمود - اگر برای آن یاد گیرندگان می‌یافتم (اگر بودند زیرکانی که توانائی فهم آنرا داشتند آشکار می‌نمودم، در اینجا امام علیه السّلام از نبودن کسانیکه لیاقت توانائی فهم معارف الهیّه را دارند تأسّف می‌خورد) آری می‌یابم تیز فهم را که از او (بر آن علوم) مطمئنّ نیستم (زیرا) دست افزار دین را برای دنیا بکار می‌برد، و به نعمتهای خدا (توفیق بدست آوردن علم و معرفت) بر بندگانش و به حجّتهایش (عقل و خرد) بر دوستانش برتری می‌جوید (چون چنین کس آراسته نیست اگر علم حقیقی را بدست آرد وسیلۀ جاه و رونق بازار دنیا و برتری بر بندگان خدا قرار دهد، و به پشتیبانی آن نعمتها و حجّتها ابواب زحمت و گرفتاری بروی مردم بگشاید) یا می‌یابم فرمانبری را برای ارباب دانش (مقلّد و پیرو در گفتار و کردار) که او را در گوشه و کنار خود (تقلید و پیروی از داننده) بینائی نیست، به اوّلین شبهه‌ای که رو دهد شکّ و گمان خلاف در دل او آتش می‌افروزد (این صفت کسانی است که پیرو دین حقّ هستند ولی فهمشان کوتاه است پس با آنها جز مسائل ظاهری از قبیل صورت نماز و روزه و بهشت و دوزخ نتوان گفت و در حقائق و معارف اعتماد بفهم آنان نیست) بدان که نه این (مقلّد بی‌بصیرت) اهل (امانت و علم حقیقی) می‌باشد و نه آن (تیز فهم) یا می‌یابم کسی را که در لذّت و خوشی زیاده روی کرده و به آسانی پیرو شهوت و خواهش نفس میشود، یا کسی را که شیفتۀ گرد آوردن و انباشتن (دارائی و کالای دنیا) است، این دو هم از نگهدارندگان دین در کاری از کارها نیستند، نزدیکترین مانند باین دو چهارپایان چرنده می‌باشند، در چنین روزگار (که حملۀ علم یافت نمی‌شود) علم به مرگ حمله و نگهدارش می‌میرد (از بین می‌رود)

اَللَّهُمَّ بَلَی لاَ تَخلُو اَلأَرضُ مِن قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغمُوراً لِئَلاَّ تَبطُلَ حُجَجُ اَللَّهِ وَ بَیِّنَاتُهُ وَ کَم ذَا وَ أَینَ أُولَئِکَ وَ اَللَّهِ اَلأَقَلُّونَ عَدَداً وَ اَلأَعظَمُونَ عِندَ اَللَّهِ قَدراً یَحفَظُ اَللَّهُ بِهِم حُجَجَهُ وَ بَیِّنَاتِهِ حَتَّی یُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُم وَ یَزرَعُوهَا فِی قُلُوبِ أَشبَاهِهِم

(7) بار خدایا آری (اللّهمّ بلی در اینجا به منزلۀ کلمۀ استثناء است) زمین خالی و تهی نمی‌ماند از کسیکه به حجّت و دلیل دین خدا را بر پا دارد (و آن کس) یا آشکار و مشهور است (مانند یازده امام علیهم السّلام) یا (بر اثر فساد و تباهکاری) ترسان و پنهان (مانند امام دوازدهم عجّل اللّه فرجه) تا حجّتها و دلیلهای روشن خدا (آثار نبوّت و احکام دین و علم و معرفت) از بین نرود (باقی و برقرار ماند، ابن میثم «رحمه اللّه» می‌فرماید: این فرمایش تصریح است باینکه وجود امام در هر زمانی بین مردم چندان که تکلیف باقی است واجب و لازم است) و ایشان چندند و کجایند (یا تا چه زمانی ترسان و پنهانند)؟ بخدا سوگند از شمار بسیار اندک هستند، و از منزلت و بزرگی نزد خدا بسیار بزرگوارند، خداوند بایشان حجّتها و دلیلهای روشن خود را حفظ میکند تا آنها را بمانندانشان سپرده و در دلهاشان کشت نمایند (تا دنیا از دین و علم و حکمت تهی نماند)

هَجَمَ بِهِمُ اَلعِلمُ عَلَی حَقِیقَةِ اَلبَصِیرَةِ وَ بَاشَرُوا رَوحَ اَلیَقِینِ وَ اِستَلاَنُوا مَا اِستَوعَرَهُ اَلمُترَفُونَ وَ أُنِسُوا بِمَا اِستَوحَشَ مِنهُ اَلجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا اَلدُّنیَا بِأَبدَانٍ أَروَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالمَحَلِّ اَلأَعلَی أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اَللَّهِ فِی أَرضِهِ وَ اَلدُّعَاةُ إِلَی دِینِهِ آه آه شَوقاً إِلَی رُؤیَتِهِم اِنصَرِف یَا کُمَیلُ إِذَا شِئتَ

(8) علم و دانش با بینائی حقیقی بایشان یک باره رو آورده، و با آسودگی و خوشی یقین و باور بکار بسته‌اند، و سختی و دشواری اشخاص به ناز و نعمت پرورده را سهل و آسان یافته‌اند (برای خوشنودی خدا با همۀ سختیهای دنیا ساخته و پارسائی پیش گرفته دلبستگی بدنیا ندارند) و بآنچه (بی‌کسی و رنج و تنگدستی و گرفتاری که) نادانان دوری گزینند انس و خو گرفته‌اند، و با بدنهائی که روحهای آنها بجای بسیار بلند (رحمت خدا) آویخته در دنیا زندگی میکنند آنانند در زمین خلفاء و نمایندگان خدا که (مردم را) بسوی دین او می‌خوانند، آه آه بسیار مشتاق و آرزومند دیدار آنان هستم (پس فرمود:) ای کمیل اگر می‌خواهی برگرد


حکمت 140- نقش سخن در شناخت انسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلمَرءُ مَخبُوءٌ تَحتَ لِسَانِهِ

140 - امام علیه السّلام (در بارۀ گفتار) فرموده است: (1) مرد در زیر زبان خود پنهان است (تا سخن نگوید شناخته نشود)


حکمت 141- اهمیت خودشناسی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام هَلَکَ اِمرُؤٌ لَم یَعرِف قَدرَهُ

141 - امام علیه السّلام (در بارۀ مقام و منزلت) فرموده است: (1) تباه گشت مردی که قدر و منزلت خود را نشناخت (ندانست که چه گوهر گران مایه است، یا از حدّ تجاوز کرده پا از گلیمش درازتر نمود )


حکمت 142- موعظه ای کامل و جامع

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِرَجُلٍ سَأَلَهُ أَن یَعِظَهُ

142 - امام علیه السّلام به مردی که از آن حضرت درخواست پند و اندرز نمود (در نکوهش خوهای ناشایسته) فرمود:

لاَ تَکُن مِمَّن یَرجُو اَلآخِرَةَ بِغَیرِ عَمَلٍ وَ یُرَجِّی اَلتَّوبَةَ بِطُولِ اَلأَمَلِ یَقُولُ فِی اَلدُّنیَا بِقَولِ اَلزَّاهِدِینَ وَ یَعمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ اَلرَّاغِبِینَ إِن أُعطِیَ مِنهَا لَم یَشبَع وَ إِن مُنِعَ مِنهَا لَم یَقنَع

(1) مباش کسیکه بی عمل و کردار (عبادت و بندگی) بآخرت امیدوار است، و به امید دراز توبه و بازگشت (از معصیت و نافرمانی) را پس می‌اندازد، در (بارۀ) دنیا گفتارش گفتار پارسایان و رفتارش رفتار خواستاران است، اگر از (کالای) دنیا باو داده شود سیر نگردد، و اگر باو نرسد قناعت نکند (به بهرۀ خود خورسند نماند)

یَعجِزُ عَن شُکرِ مَا أُوتِیَ وَ یَبتَغِی اَلزِّیَادَةَ فِیمَا بَقِیَ یَنهَی وَ لاَ یَنتَهِی وَ یَأمُرُ بِمَا لاَ یَأتِی یُحِبُّ اَلصَّالِحِینَ وَ لاَ یَعمَلُ عَمَلَهُم وَ یُبغِضُ اَلمُذنِبِینَ وَ هُوَ أَحَدُهُم یَکرَهُ اَلمَوتَ لِکَثرَةِ ذُنُوبِهِ وَ یُقِیمُ عَلَی مَا یَکرَهُ اَلمَوتَ لَهُ

(2) ناتوان است از سپاسگزاری آنچه (نعمت‌هایی که) باو داده شده است و می‌جوید زیادی را در آنچه نرسیده (باو داده نشده، از کار ناشایسته دیگران را) باز می‌دارد و خود (از آنچه نهی می‌نماید) دست بر نمی‌دارد، و فرمان می‌دهد بآنچه خود بجا نمی‌آورد، نیکوکاران را دوست دارد و کردارشان را انجام نمی‌دهد، و گناه کاران را دشمن دارد و خود یکی از آنها است، از جهت زیادی گناهان از مرگ کراهت داشته بدش می‌آید و ایستادگی میکند بر آنچه (گناهانی که) سبب کراهت از مرگ شده

إِن سَقِمَ ظَلَّ نَادِماً وَ إِن صَحَّ أَمِنَ لاَهِیاً یُعجِبُ بِنَفسِهِ إِذَا عُوفِیَ وَ یَقنَطُ إِذَا اُبتُلِیَ إِن أَصَابَهُ بَلاَءٌ دَعَا مُضطَرّاً وَ إِن نَالَهُ رَخَاءٌ أَعرَضَ مُغتَرّاً تَغلِبُهُ نَفسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ وَ لاَ یَغلِبُهَا عَلَی مَا یَستَیقِنُ

(3) اگر بیمار شود (از بد رفتاریش) پشیمان گردد و چون تندرستی یابد آسوده و غافل ماند، هر گاه (از بیماری) آسایش بیند خود پسند شود و چون گرفتار گردد نومید و پژمرده شود، اگر بلاء و سختی برایش پیش آید با نگرانی دعا و زاری نماید، و چون راحتی و خوشی باو دست دهد از روی غرور و فریب (به کالای دنیا از خدا) دوری گزیند، نفس (امّاره) بر او مسلّط است بآنچه (آمرزش گناهان که) گمان دارد، و مسلّط نیست بآنچه (مرگ و عذاب جاوید که) باور دارد

یَخَافُ عَلَی غَیرِهِ بِأَدنَی مِن ذَنبِهِ وَ یَرجُو لِنَفسِهِ بِأَکثَرَ مِن عَمَلِهِ إِنِ اِستَغنَی بَطِرَ وَ فُتِنَ وَ إِنِ اِفتَقَرَ قَنَطَ وَ وَهَنَ یُقَصِّرُ إِذَا عَمِلَ وَ یُبَالِغُ إِذَا سَأَلَ إِن عَرَضَت لَهُ شَهوَةٌ أَسلَفَ اَلمَعصِیَةَ وَ سَوَّفَ اَلتَّوبَةَ وَ إِن عَرَتهُ مِحنَةٌ اِنفَرَجَ عَن شَرَائِطِ اَلمِلَّةِ

(4) بر دیگری به گناه به کمتر از گناه خود می‌ترسد (گناه او را بزرگ می‌شمارد) و پاداش بیشتر از کردارش را برای خود امیدوار است (طاعت خویش را بزرگ می‌پندارد) چون به توانگری رسد شاد شده در فتنه و گمراهی افتد (پی هم گناه میکند) و چون تنگدست گردد (از رحمت خدا) نومید شده و (در عبادت و بندگی) سستی نماید و اگر طاعت و بندگی کند کوتاهی نماید (درست انجام ندهد) و چون درخواست کند (از خدا حاجت طلبد) اصرار و کوشش دارد، اگر باو شهوت و خواهشی (آسایش و خوشی) رو آورد نافرمانی پیش گرفته توبه و بازگشت را پشت سر اندازد، و اگر باو اندوهی برسد از دستورهای دین (شکیبائی و بردباری و پناه بخدا بردن به هنگام سختی) دوری گزیند

یَصِفُ اَلعِبرَةَ وَ لاَ یَعتَبِرُ وَ یُبَالِغُ فِی اَلمَوعِظَةِ وَ لاَ یَتَّعِظُ فَهُوَ بِالقَولِ مُدِلٌّ وَ مِنَ اَلعَمَلِ مُقِلٌّ یُنَافِسُ فِیمَا یَفنَی وَ یُسَامِحُ فِیمَا یَبقَی یَرَی اَلغُنمَ مَغرَماً وَ اَلغُرمَ مَغنَماً یَخشَی اَلمَوتَ وَ لاَ یُبَادِرُ اَلفَوتَ یَستَعظِمُ مِن مَعصِیَةِ غَیرِهِ مَا یَستَقِلُّ أَکثَرَ مِنهُ مِن نَفسِهِ وَ یَستَکثِرُ مِن طَاعَتِهِ مَا یَحقِرُهُ مِن طَاعَةِ غَیرِهِ فَهُوَ عَلَی اَلنَّاسِ طَاعِنٌ وَ لِنَفسِهِ مُدَاهِنٌ

(برای مردم) (5) عبرت و پند گرفتن از دیگران را بیان میکند و خود عبرت نمی‌گیرد، و در اندرز دادن می‌کوشد و خود پند پذیر نیست، پس او به گفتار می‌نازد و عمل و کردارش اندک است، در آنچه (دنیا و کالای آن که) فانی و نابود گردد کوشش می‌نماید و در آنچه (آخرت و آنچه در آنست که) باقی و جاوید است سهل انگاری میکند، غنیمت و سود (طاعت و بندگی خدا) به نظرش غرامت و تاوان می‌آید (زیان پندارد) و غرامت و تاوان (معصیت و نافرمانی) غنیمت و سود، از مرگ ترسان است و پیش از اینکه فرصت از دست برود (به اعمال صالحه و کردار خدا پسند) نمی‌شتابد بزرگ می‌شمارد از نافرمانی دیگری معصیتی را که بزرگتر از آنرا از خود خرد می‌پندارد، و از بندگی خویش بسیار می‌شمارد طاعتی را که از دیگری اندک داند، پس او بمردم سختگیر است و بخود سهل انگار

اَللَّغوُ مَعَ اَلأَغنِیَاءِ أَحَبُّ إِلَیهِ مِنَ اَلذِّکرِ مَعَ اَلفُقَرَاءِ یَحکُمُ عَلَی غَیرِهِ لِنَفسِهِ وَ لاَ یَحکُمُ عَلَیهَا لِغَیرِهِ وَ یُرشِدُ غَیرَهُ وَ یُغوِی نَفسَهُ فَهُوَ یُطَاعُ وَ یَعصِی وَ یَستَوفِی وَ لاَ یُوفِی وَ یَخشَی اَلخَلقَ فِی غَیرِ رَبِّهِ وَ لاَ یَخشَی رَبَّهُ فِی خَلقِهِ و لو لم یکن فی هذا الکتاب إلا هذا الکلام لکفی به موعظة ناجعة و حکمة بالغة و بصیرة لمبصر و عبرة لناظر مفکر

(6) بیهوده گوئی با توانگران را بیشتر دوست دارد از یاد خدا با تنگدستان، برای سود خود به زیان دیگری حکم میکند (اگر چه نادرست باشد) و برای سود دیگری به زیان خود حکم نمی‌کند (اگر چه درست باشد) دیگری را راهنمائی می‌نماید و خود را گمراه می‌سازد پس از او پیروی میکنند و خود معصیت می‌نماید، و (حقّ خود را) تمام می‌ستاند و (حقّ دیگری را) تمام نمی‌دهد، و از مردم می‌ترسد نه در راه پروردگارش (از ترس آنان کاری را انجام می‌دهد که خدا پسند نیست) و در کار مردم از پروردگارش نمی‌ترسد (بآنان زیان می‌رساند و از خدا بیمی ندارد سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) اگر در کتاب نهج البلاغة جز این فرمایش نبود همان برای پند سودمند و حکمت رسا و بینائی بینا و عبرت و پند اندیشه کننده بس بود


حکمت 143- عاقبت اندیشی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِکُلِّ اِمرِئٍ عَاقِبَةٌ حُلوَةٌ أَو مُرَّةٌ

143 - امام علیه السّلام (در بارۀ پایان هر کس) فرموده است: (1) پایان هر کس شیرین (سعادت و خوشبختی) است یا تلخ (شقاوت و بدبختی)


حکمت 144- ناپایداری دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِکُلِّ مُقبِلٍ إِدبَارٌ وَ مَا أَدبَرَ کَأَن لَم یَکُن

144 - امام علیه السّلام (در اینکه هر چیز نیست میشود) فرموده است: (1) برای هر پیشآمدی بر گشتنی است و آنچه برگشت چنان است که نبوده (خوشی و تلخی دنیا که هر کس را به نوبت پیش آید بزوال و نیستی می‌گراید بطوریکه چون بگذرد گویا چنین روز خوشی یا تلخی نبوده است)


حکمت 145- همراهی صبر با پیروزی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ یَعدَمُ اَلصَّبُورُ اَلظَّفَرَ وَ إِن طَالَ بِهِ اَلزَّمَانُ

145 - امام علیه السّلام (در شکیبائی) فرموده است: (1) فیروزی از شکیبا و بردبار جدا نمی‌شود هر چند روزگار (سختی) باو دراز گردد


حکمت 146- رضایت به کار دیگران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلرَّاضِی بِفِعلِ قَومٍ کَالدَّاخِلِ فِیهِ مَعَهُم وَ عَلَی کُلِّ دَاخِلٍ فِی بَاطِلٍ إِثمَانِ إِثمُ اَلعَمَلِ بِهِ وَ إِثمُ اَلرِّضَی بِهِ

146 - امام علیه السّلام (در بارۀ راضی بودن بکار دیگری) فرموده است: (1) کسیکه بکار گروهی خوشنود باشد مانند آنست که با ایشان در آن کار همراه بوده (چون رضا بکار زشت مستلزم دوست داشتن آنست و آن از صفات رذیله و گناه و مستحقّ کیفر می‌باشد) و (امتیاز بین کنندۀ کار و راضی بآن اینست که) بر هر کنندۀ کار باطل و نادرست دو گناه است (یکی) گناه بجا آوردن آن، و (دیگری) گناه رضا و خوشنودی بآن (که در نیّت و دل است)


حکمت 147- ضرورت پایبندی به عهد و پیمان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِعتَصِمُوا بِالذِّمَمِ فِی أَوتَادِهَا

147 - امام علیه السّلام (در بارۀ عهد و پیمان) فرموده است: (1) میخهای عهد و پیمانها را بگیرید (در حفظ و وفای بآنها بکوشید، یا آنکه شرائط عهد و پیمان را محکم و استوار نمائید، یا با وفادار پیمان بندید نه با کسیکه شایسته نیست مانند کفّار و منافقین، زیرا ایشان بعهد خود وفا نمی‌کنند چنانکه در قرآن کریم س 9 ی 10 می‌فرماید: «لاٰ یَرقُبُونَ فِی مُؤمِنٍ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً‌» یعنی ایشان در بارۀ اهل ایمان مراعات حقّ خویشاوندی و عهد و پیمان را نمی‌نمایند)


حکمت 148- ضرورت خدا شناسی و اطاعت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام عَلَیکُم بِطَاعَةِ مَن لاَ تُعذَرُونَ بِجَهَالَتِهِ

148 - امام علیه السّلام (در ترغیب به پیروی از ائمّۀ هدی علیهم السّلام) فرموده است: (1) بر شما باد پیروی کسیکه به نشناختن او معذور نیستید (از ائمّۀ علیهم السّلام پیروی نمائید و اگر بگوئید ایشان را نشناختیم عذرتان پذیرفته نیست، زیرا قوانین و احکام دین را باید از آنها آموخت )


حکمت 149- فراهم بودن راه های هدایت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام قَد بُصِّرتُم إِن أَبصَرتُم وَ قَد هُدِیتُم إِنِ اِهتَدَیتُم وَ أُسمِعتُم إِنِ اِستَمَعتُم

149 - امام علیه السّلام (در پند و اندرز) فرموده است: (1) بشما بینائی داده‌اند اگر چشم بگشائید، و راه نموده‌اند اگر راه بیابید، و شنوایی بخشیده‌اند اگر بشنوید


حکمت 150- روش برخورد با بدی دوستان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام عَاتِب أَخَاکَ بِالإِحسَانِ إِلَیهِ وَ اُردُد شَرَّهُ بِالإِنعَامِ عَلَیهِ

150 - امام علیه السّلام (در بارۀ نیکی) فرموده است: (1) برادر (دوست) خود را با نیکی سرزنش کن (بجای سرزنش باو نیکی نما تا شرمنده شود چون شرمندگی از هر سرزنش اثرش بیشتر است) و بدی او را با بخشش بر او بر طرف گردان (زیرا بخشش موجب دوستی است و بدی در برابر بدی سبب زیاده کردن دشمنی، در قرآن کریم س 23 ی 96 می‌فرماید: «اِدفَع بِالَّتِی هِیَ أَحسَنُ اَلسَّیِّئَةَ‌» یعنی آزار و بدی «امّت» را بآنچه نیکوتر است دفع کن)


حکمت 151- پرهیز از مواضع اتهام

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن وَضَعَ نَفسَهُ مَوَاضِعَ اَلتُّهمَةِ فَلاَ یَلُومَنَّ مَن أَسَاءَ بِهِ اَلظَّنَّ

151 - امام علیه السّلام (در پرهیز از جاهای تهمت) فرموده است: (1) هر که به جاهای تهمت و بدگمانی برود بد گمان بخود را نباید سرزنش نماید (زیرا خود سبب شده که باو گمان بد برند)


حکمت 152- قدرت و خودکامگی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن مَلَکَ اِستَأثَرَ

152 - امام علیه السّلام (در بارۀ مشورت) فرموده است: (1) هر که (بر چیزی) دست یافت خود رأی میشود (به رأی و اندیشۀ دیگران بی‌اعتنا گردد)

وَ مَنِ اِستَبَدَّ بِرَأیِهِ هَلَکَ

(2) و هر که خود رأیی نمود (در کار مشورت نکرد) تباه گشت

وَ مَن شَاوَرَ اَلرِّجَالَ شَارَکَهَا فِی عُقُولِهَا

(3) و هر که با مردان (با تجربه) شور نماید با خردهاشان شرکت میکند (و هویدا است که حکم چند عقل در هر کار از حکم یک عقل سودمند و شایسته‌تر است)


حکمت 153- ضرورت راز داری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن کَتَمَ سِرَّهُ کَانَتِ اَلخِیَرَةُ بِیَدِهِ

153 - امام علیه السّلام (در آشکار نکردن راز) فرموده است: (1) هر که راز خود را پنهان نمود خیر و نیکوئی بدست او است (بر خیر و صلاح خویش دست دارد بخلاف آنکه رازش را فاش نماید)


حکمت 154- نکوهش فقر

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلفَقرُ اَلمَوتُ اَلأَکبَرُ

154 - امام علیه السّلام (در نکوهش تنگدستی) فرموده است: (1) فقر و تنگدستی مرگ بسیار بزرگست (زیرا سختی مرگ یک بار است و سختی بی‌چیزی هر آن مشاهده میشود)


حکمت 155- پرهیز از ذلت پذیری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن قَضَی حَقَّ مَن لاَ یَقضِی حَقَّهُ فَقَد عَبَدَهُ

155 - امام علیه السّلام (در نیکی به آن که شایسته نیست) فرموده است: (1) هر که بجا آورد حقّ کسیرا که او حقّش را بجا نمی‌آورد (احترام کند کسیرا که او در باره‌اش احترام نمی‌نماید) او را بندگی نموده است (زیرا بندگی فروتنی است در بارۀ کسیکه بدون خواستن پاداش اعتراف به عظمت و بزرگی او شود پس احترام بکسیکه سود و زیانی ندارد مانند عبادت و بندگی او است، و چون در بعضی از جاها احترام کردن ستوده شده پس منظور امام علیه السّلام از این فرمایش اینست که شخص در احترام از حدّ تجاوز نکند یا کسیرا که شایسته نیست بزرگ نداند چنانکه در وصیّت خود بامام حسن علیه السّلام فرمود: احمل نفسک من أخیک عند صرمه علی الصّلة تا آنجا که فرمود: و إیّاک أن تضع ذلک فی غیر موضعه أو أن تفعله بغیر أهله، برای ترجمه و شرح آن بجزء پنجم اواخر نامۀ سی و یکم مراجعه شود. و در نسخۀ ابن ابی الحدید فقد عبّده بتشدید باء ضبط شده یعنی کسیکه بجا آورد حقّ کسیرا که او حقّش را بجا نمی‌آورد او را بندۀ خویش گردانیده، زیرا در بجا آوردن حقّ او پاداشی در نظر نگرفته است بلکه خواسته باو احسان و نیکی کند )


حکمت 156- شناخت جایگاه عبادت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ طَاعَةَ لِمَخلُوقٍ فِی مَعصِیَةِ اَلخَالِقِ

156 - امام علیه السّلام (در بارۀ اطاعت مخلوق) فرموده است: (1) اطاعت و پیروی مخلوق سزاوار نیست جائیکه نافرمانی خدا در آن باشد (یا عبادت و بندگی جائز نیست آنجا که موجب معصیت باشد مانند نماز خواندن در زمین غصبی و جائی که به ستم گرفته شده است)


حکمت 157- پرهیز از تجاوز به حقوق دیگران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ یُعَابُ اَلمَرءُ بِتَأخِیرِ حَقِّهِ إِنَّمَا یُعَابُ مَن أَخَذَ مَا لَیسَ لَهُ

157 - امام علیه السّلام (در بارۀ دست اندازی بحقّ دیگری) فرموده است: (1) کسیکه در بارۀ حقّ خود سهل انگاری کند سرزنش نمی‌شود بلکه سرزنش برای کسی است که بحقّ دیگری دستبرد زده (زیرا کسیکه بحقّ دیگری دست اندازد ستم نموده و ستم بدترین زشتیها و ستمگر شایستۀ سرزنش است)


حکمت 158- خود پسندی و محرومیت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلإِعجَابُ یَمنَعُ مِنَ اَلاِزدِیَادِ

158 - امام علیه السّلام (در زیان خود پسندی) فرموده است: (1) خود پسندی (شخص را) از بدست آوردن افزونی باز می‌دارد (زیرا خودپسند در هر مقامی گمان دارد که منتهی درجۀ آنرا یافته و این گمان او را از بدست آوردن مقام بالاتر باز می‌دارد)


حکمت 159- کوتاه بودن زندگی در دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلأَمرُ قَرِیبٌ وَ اَلاِصطِحَابُ قَلِیلٌ

159 - امام علیه السّلام (در دل نبستن بدنیا و اهل آن) فرموده است: (1) امر (آخرت که از مرگ شروع میشود) نزدیک است (برای برداشتن توشه بکوش) و با هم بودن (در دنیا) اندک (بزودی جدا می‌شوید پس دلبستگی را نشاید )


حکمت 160- فراهم بودن زمینه بصیرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام قَد أَضَاءَ اَلصُّبحُ لِذِی عَینَینِ

160 - امام علیه السّلام (در ستودن بینایان) فرموده است: (1) محقّقا برای آنکه دو چشم دارد صبح روشن است (برای خردمند بینا دین حقّ و راه راست هویدا است و او مانند کور دلان در شکّ و دو دلی نمی‌باشد)


حکمت 161- ضرورت ترک گناه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام تَرکُ اَلذَّنبِ أَهوَنُ مِن طَلَبِ اَلتَّوبَةِ

161 - امام علیه السّلام (در نافرمانی نکردن) فرموده است: (1) گناه نکردن آسانتر است از خواستن توبه و بازگشت (زیرا در گناه نکردن سختی و رنجی نیست بخلاف توبه که محتاج نزدیک شدن دل بنده بحقّ است و صلاحیّت داشتن را برای پذیرفته شدن توبه‌اش)


حکمت 162- نتیجه پیمودن راه ناصواب

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کَم مِن أَکلَةٍ تَمنَعُ أَکَلاَتٍ

162 - امام علیه السّلام (در خودداری) فرموده است: (1) بسا یک خوردن که خوردنیها را جلو گیرد (بسا شخص غذای زیان رسانی خورده یا در خوردن افراط نماید که بیمار گردد و زمان درازی از خوردنیها باز ماند، این فرمایش مثلی است برای کسیکه پی سود کم رفته از سود بسیار بازماند که اگر خودداری می‌نمود سود بسیار می‌یافت)


حکمت 163- نادانی ریشه دشمنی ها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلنَّاسُ أَعدَاءُ مَا جَهِلُوا

163 - امام علیه السّلام (در نکوهش نادانی) فرموده است: (1) مردم دشمنند آنچه را که نمی‌دانند (زیرا نادانان آنچه می‌دانند دانش پندارند و جز آنرا نادرست، چنانکه در قرآن کریم س 10 ی 39 می‌فرماید: «کَذَّبُوا بِمٰا لَم یُحِیطُوا» یعنی انکار میکنند چیزی را که بآن دست نیافته‌اند )


حکمت 164- ارزش مشورت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَنِ اِستَقبَلَ وُجُوهَ اَلآرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ اَلخَطَاءِ

164 - امام علیه السّلام (در بارۀ مشورت و کنگاش) فرموده است: (1) کسیکه به راههای اندیشه‌ها رو آورد (از خردمندان کمک فکری بطلبد) جاهای خطاء و اشتباه کاری را بشناسد (و از آنچه زیان دارد دوری گزیند)


حکمت 165- ارزش خشم برای خدا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن أَحَدَّ سِنَانَ اَلغَضَبِ لِلَّهِ قَوِیَ عَلَی قَتلِ أَشِدَّاءِ اَلبَاطِلِ

165 - امام علیه السّلام (در سود کار برای خدا) فرموده است: (1) هر کس نیزۀ خشم (خود) را برای (رضا و خوشنودی) خدا تیز کند (در نهی از منکر بکوشد) بر کشتن و از بین بردن سختترین نادرستیها توانا باشد (خدا او را در شکست اهل باطل هر چند توانا باشند یاریش خواهد نمود)


حکمت 166- راه درمان ترس

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا هِبتَ أَمراً فَقَع فِیهِ فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّیهِ أَعظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنهُ

166 - امام علیه السّلام (در اقدام بکار) فرموده است: (1) هر گاه از کاری ترسیدی خود را در آن افکن، زیرا سختی حذر کردن و پائیدن بزرگتر است از آنچه از آن ترس داری (اگر در بلاء و گرفتاری باشی بهتر است که در بیم و ترس آن بمانی، و این فرمایش راجع به امور دنیا است که شنیدن آنها مهمّتر از دیدن آنها است بخلاف آخرت که آیات و اخبار و فرمایش امام علیه السّلام در همین کتاب گویا است که دیدن آنها مهمّتر از شنیدن می‌باشد )


حکمت 167- ابزار ریاست

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام آلَةُ اَلرِّیَاسَةِ سَعَةُ اَلصَّدرِ

167 - امام علیه السّلام (در سروری) فرموده است: (1) ابزار ریاست و سروری فراخی سینه (تحمّل سختیها و شکیبائی در کارها و دادرسی و مانند آنها) است


حکمت 168- تنبیه بدکار با تشویق نیکوکار

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اُزجُرِ اَلمُسِیءَ بِثَوَابِ اَلمُحسِنِ

168 - امام علیه السّلام (در جلوگیری از بد کاری) فرموده است: (1) بدکار را به پاداش نیکوکار (ارجمند داشتن و احسان و نیکوئی باو) رنجه دار (چون هیچ زجری برای بد کرداران سختتر از ارجمند داشتن و نیکی نمودن با نیکان نمی‌باشد)


حکمت 169- پرهیز از کینه توزی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اُحصُدِ اَلشَّرَّ مِن صَدرِ غَیرِکَ بِقَلعِهِ مِن صَدرِکَ

169 - امام علیه السّلام (در بارۀ بد خواه نبودن) فرموده است: (1) درو کن (دور ساز) بدی (کینه) را از سینۀ دیگری با کندن (دور ساختن) آن از سینۀ خود (چون هر کس برای دیگران بد اندیشد برای او بد اندیشند، و هر که کینۀ دیگران در دل گیرد کینۀ او در دل گیرند)


حکمت 170- لجاجت و سستی اراده

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَللَّجَاجَةُ تَسُلُّ اَلرَّأیَ

170 - امام علیه السّلام (در نکوهش ستیزگی) فرموده است: (1) ستیزگی اندیشۀ (شایسته) را دور می‌سازد (شخص را از راه راست باز میدارد و سود اندیشه را از دست می‌دهد)


حکمت 171- طمع ورزی و بردگی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ

171 - امام علیه السّلام (در نکوهش آز) فرموده است: (1) طمع بندگی همیشگی است (آزمند همیشه بنده و گرفتار است و تا از طمع چشم نپوشد آزاد نگشته رهائی نیابد )


حکمت 172- ارزش میانه روی و احتیاط

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام ثَمَرَةُ اَلتَّفرِیطِ اَلنَّدَامَةُ وَ ثَمَرَةُ اَلحَزمِ اَلسَّلاَمَةُ

172 - امام علیه السّلام (در بارۀ دور اندیشی) فرموده است: (1) نتیجۀ تقصیر و کوتاهی (در امری) پشیمانی است و سود احتیاط و دور اندیشی درستی (رهائی از زیان) است


حکمت 173- شناخت جایگاه سخن و سکوت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ خَیرَ فِی اَلصُّمتِ عَنِ اَلحُکمِ کَمَا أَنَّهُ لاَ خَیرَ فِی اَلقَولِ بِالجَهلِ

173 - امام علیه السّلام (در نکوهش بجا نگفتن و بیجا گفتن) فرموده است: (1) خیر و نیکی نیست در خاموشی با حکمت و دانش (هنگامیکه باید گفت) چنانکه نیکی نیست در گفتار با جهل و نادانی


حکمت 174- یگانه بودن حقیقت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا اِختَلَفَت دَعوَتَانِ إِلاَّ کَانَت إِحدَاهُمَا ضَلاَلَةً

174 - امام علیه السّلام (در اینکه راه راست یکی است) فرموده است: (1) دو خواندن به راهی (از دو کس) دو جور نگشت مگر آنکه یکی از آن دو گمراهی است (چون اگر هر دو بر حقّ و درست شد دو جور نمی‌شود، در قرآن کریم س 10 ی 32 می‌فرماید: «فَمٰا ذٰا بَعدَ اَلحَقِّ إِلاَّ اَلضَّلاٰلُ‌» یعنی پس از بیان حقّ و راستی چه باشد جز گمراهی)


حکمت 175- ویژگی های اعتقادی امیر المؤمنین علیه السلام

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا شَکَکتُ فِی اَلحَقِّ مُذ أُرِیتُهُ

175 - امام علیه السّلام (در بارۀ ایستادگی خود در راه حقّ‌) فرموده است: (1) شکّ و دو دلی در حقّ (اصول و فروع دین مقدّس اسلام) ننمودم از آن هنگام که بآن نموده شدم (آنرا دانستم )


حکمت 176- ویژگی های اعتقادی امیر المؤمنین علیه السلام

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا کَذَبتُ وَ لاَ کُذِبتُ وَ لاَ ضَلَلتُ وَ لاَ ضُلَّ بِی

176 - امام علیه السّلام (در بعضی از صفات خود) فرموده است: (1) (هیچ گاه) دروغ نگفتم و دروغ گفته نشدم (از پیغمبر اکرم دروغ نشنیدم، زیرا پیغمبر و امام منزّه و آراستۀ از دروغ هستند) و گمراه نشدم و کسی بوسیلۀ من گمراه نگشت


حکمت 177- عاقبت ستمکاران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِلظَّالِمِ اَلبَادِی غَداً بِکَفِّهِ عَضَّةٌ

177 - امام علیه السّلام (در زیان ستم) فرموده است: (1) برای ستم پیشه فردا (روز رستخیز) دست گزی (از اندوه بیشمار) هست (چنانکه در قرآن کریم س 25 ی 27 می‌فرماید: «وَ یَومَ یَعَضُّ اَلظّٰالِمُ عَلیٰ یَدَیهِ‌» یعنی روزی که ستمگر دستهای خود را بدندان می‌گزد)


حکمت 178- ضرورت یاد قیامت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلرَّحِیلُ وَشِیکٌ

178 - امام علیه السّلام (در بارۀ مرگ) فرموده است: (1) کوچ کردن (رفتن از دنیا) نزدیک است (پس خردمند کسی است که توشه برداشته هنگام رسیدن مرگ آماده باشد)


حکمت 179- نتیجه ایستادن در برابر حق

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن أَبدَی صَفحَتَهُ لِلحَقِّ هَلَکَ عِندَ جَهَلَةِ اَلنَّاسِ

179 - امام علیه السّلام (در بارۀ رنج راه حقّ‌) فرموده است: (1) هر که برای حقّ‌ چهره‌اش را نمایان سازد (آنرا کمک و یاری نماید) نزد نادانان مردم تباه گردد (از آنها سخت آزار بیند، و در بعضی از نسخ نهج البلاغه جملۀ عند جهلة النّاس بیان نشده پس معنی فرمایش امام علیه السّلام چنین میشود: هر که از حقّ اعراض و دوری کند هلاک و تباه گردد، چون دوری کننده از کسی روی خویش باو متوجّه نماید)


حکمت 180- نکوهش بی تابی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن لَم یُنجِهِ اَلصَّبرُ أَهلَکَهُ اَلجَزَعُ

180 - امام علیه السّلام (در ترغیب به شکیبایی) فرموده است: (1) هر که را شکیبائی رهائی نداد بیتابی او را تباه گرداند (زیرا پاداش شکیبائی را از دست داده بکیفر بیتابی گرفتار است)


حکمت 181- معیار خلافت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَا عَجَبَا أَ تَکُونُ اَلخِلاَفَةُ بِالصَّحَابَةِ وَ لاَ تَکُونُ بِالصَّحَابَةِ وَ اَلقَرَابَةِ و روی له شعر فی هذا المعنی و هو فإن کنت بالشوری ملکت أمورهم فکیف بهذا و المشیرون غیب و إن کنت بالقربی حججت خصیمهم فغیرک أولی بالنبی و أقرب

181 - امام علیه السّلام (در شکایت از خلفاء) فرموده است: (1) ای شگفتا آیا خلافت با مصاحبت و همراه بودن (با پیغمبر اکرم) می‌رسد (که عمر با ابو بکر گفت: تو در سختی و آسایش مصاحب و همراه رسول خدا بودی دستت را بده تا با تو بیعت کنم، هنگامیکه ابو بکر باو می‌گفت: دستت را بده تا بتو بیعت نمایم) و بسبب مصاحبت و خویشاوندی (با آن بزرگوار) نمی‌رسد؟! (سیّد رضیّ‌ «علیه الرّحمة» فرماید:) و روایت شده که آن حضرت در این باره سروده: فإن کنت بالشّوری ملکت أمورهم فکیف بهذا و المشیرون غیّب و إن کنت بالقربی حججت خصیمهم فغیرک أولی بالنّبیّ و أقرب یعنی اگر تو (ابو بکر) بسبب شوری و اجماع امّت زمام کارهای مردم را بدست گرفتی پس چگونه باین رسیدی که اصحاب رأی و اندیشه (بنی هاشم و مخصوصا امام علیه السّلام در آن شوری و اجماع) حاضر نبودند، و اگر به خویشاوندی (با رسول اکرم) بر زد و خورد کنندۀ آنان (در بارۀ خلافت) غلبه و برتری یافتی (ابو بکر در سقیفه با انصار احتجاج نموده دلیل آورد که ما عترت و خویش رسول خدا هستیم) پس دیگری (امام علیه السّلام) به پیغمبر نزدیکتر و سزاوارتر است (زیرا اگر پیغمبر دختر ترا گرفته امام علیه السّلام داماد و پسر عمّ او است)


حکمت 182- مشکلات دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّمَا اَلمَرءُ فِی اَلدُّنیَا غَرَضٌ تَنتَضِلُ فِیهِ اَلمَنَایَا وَ نَهبٌ تُبَادِرُهُ اَلمَصَائِبُ وَ مَعَ کُلِّ جُرعَةٍ شَرَقٌ وَ فِی کُلِّ أَکلَةٍ غُصَصٌ

182 - امام علیه السّلام (در پند و اندرز) فرموده است: (1) مرد (آدمی) در دنیا نشانه‌ای است که مرگها (سببهای مرگ) در آن تیر می‌اندازند، و چپاول شده‌ای است که بلاها و دردها بآن می‌شتابند، و با هر آشامیدنش گلو گرفتنی و در هر لقمه‌اش اندوهها است (هر لذّت و خوشی با اندوهی است)

وَ لاَ یَنَالُ اَلعَبدُ نِعمَةً إِلاَّ بِفِرَاقِ أُخرَی وَ لاَ یَستَقبِلُ یَوماً مِن عُمُرِهِ إِلاَّ بِفِرَاقِ آخَرَ مِن أَجَلِهِ

(2) و بنده به نعمتی نمی‌رسد مگر به جدائی از نعمت دیگری، و رو نمی‌آورد به روزی از زندگیش مگر به جدائی روز دیگر از مدّت (زندگانی) خود (که برایش مقدّر گشته)

فَنَحنُ أَعوَانُ اَلمَنُونِ وَ أَنفُسُنَا نَصبُ اَلحُتُوفِ فَمِن أَینَ نَرجُو اَلبَقَاءَ وَ هَذَا اَللَّیلُ وَ اَلنَّهَارُ لَم یَرفَعَا مِن شَیءٍ شَرَفاً إِلاَّ أَسرَعَا اَلکَرَّةَ فِی هَدمِ مَا بَنَیَا وَ تَفرِیقِ مَا جَمَعَا

(3) پس ما یاوران مرگیم (که هر روزی بآن نزدیک می‌شویم و بهر نفس گامی به سویش پیش می‌نهیم) و جانهای ما نشانۀ تباهی‌ها است، پس از کجا ببقاء و هستی امیدوار باشیم در حالیکه این شب و روز بچیزی شرافت و بزرگی ندادند مگر آنکه بشتاب باز گشتند در ویرانی آنچه ساخته و پراکندگی آنچه گرد آورده بودند؟! (آری دلبستگی باین زندگانی شایسته نیست چون هر شب و روزی می‌بینیم جمعی مرده مقام و بزرگواریشان از بین رفته ثروت و دارائیشان پراکنده می‌گردد )


حکمت 183- نکوهش مال اندوزی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَا اِبنَ آدَمَ مَا کَسَبتَ فَوقَ قُوتِکَ فَأَنتَ فِیهِ خَازِنٌ لِغَیرِکَ

183 - امام علیه السّلام (در تلاش مال) فرموده است: (1) ای پسر آدم آنچه زیادۀ از قوت و روزی خویش (دارائی) بدست آوردی تو در آن برای دیگری (وارث یا غیر او) خزینه دار هستی (که باو واگذار نمائی و سودی برای تو نخواهد داشت)


حکمت 184- لزوم وجود نشاط در انجام کارها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ لِلقُلُوبِ شَهوَةً وَ إِقبَالاً وَ إِدبَاراً فَأتُوهَا مِن قَبلِ شَهوَتِهَا وَ إِقبَالِهَا فَإِنَّ اَلقَلبَ إِذَا أُکرِهَ عَمِیَ

184 - امام علیه السّلام (در زیان مجبور نمودن بکار) فرموده است: (1) محقّقا دلها را خواهش و رو آوردن و رو گردانیدنی است پس بسوی آنها بیایید (آنها را وادار نمائید) از راه خواهش و رو آوردن آنها (نه از راه بی‌میلی و نخواستن آنها) زیرا هر گاه دل (بانجام کاری) مجبور شود کور گردد (خسته و مانده شده آنرا درست انجام ندهد)


حکمت 185- زمان کنترل خشم

[↑ بالا] وَ کَانَ علیه‌السلام یَقُولُ مَتَی أَشفِی غَیظِی إِذَا غَضِبتُ أَ حِینَ أَعجِزُ عَنِ اَلاِنتِقَامِ فَیُقَالُ لِی لَو صَبَرتَ أَم حِینَ أَقدِرُ عَلَیهِ فَیُقَالُ لِی لَو عَفَوتَ

185 - امام علیه السّلام (در ترغیب به فرو بردن خشم) می‌فرمود: (1) کی خشم خود را بهبودی دهم (فرونشانم) هر گاه غضب کرده ترشرو شدم‌؟ آیا هنگامیکه از انتقام و کیفر نمودن ناتوان باشم و بمن بگویند اگر شکیبائی می‌نمودی (تا توانا می‌شدی سزاوار بود)؟ یا هنگامیکه بر انتقام توانا باشم و بمن بگویند اگر می‌بخشیدی (شایسته بود، بهر حال فرو نشاندن خشم ستوده است چه شخص توانا باشد و چه ناتوان )


حکمت 186- پرهیز از بخل ورزی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَ قَد مَرَّ بِقَذَرٍ عَلَی مَزبَلَةٍ هَذَا مَا بَخِلَ بِهِ اَلبَاخِلُونَ وَ فِی خَبَرٍ آخَرَ أَنَّهُ قَالَ

186 - امام علیه السّلام هنگامیکه به پلیدی که بر مزبله و جای سرگینی بود گذر میکرد (در دل نبستن به کالای دنیا) فرمود: (1) اینست نتیجۀ آنچه بآن بخل داران بخل می‌ورزیدند (سیّد رضیّ فرماید:) و در خبر دیگری است که آن حضرت فرمود

هَذَا مَا کُنتُم تَتَنَافَسُونَ فِیهِ بِالأَمسِ

(2) این آن چیزیست که روز گذشته شما در آن کوشش و رغبت می‌نمودید


حکمت 187- ضررهای عبرت آموز

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَم یَذهَب مِن مَالِکَ مَا وَعَظَکَ

187 - امام علیه السّلام (در بارۀ از دست رفته) فرموده است: (1) از مال تو آنچه ترا پند داد نرفته است (غصّۀ زیان از دست داده را مخور، زیرا ترا تجربه می‌آموزد و تجربه همواره بکارت خواهد آمد)


حکمت 188- درمان خستگی روح

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ هَذِهِ اَلقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ اَلأَبدَانُ فَابتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ اَلحِکمَةِ

188 - امام علیه السّلام (در بارۀ بستوه نیامدن از علم و دانش) فرموده است: (1) إنّ هذه القلوب (تا آخر، این فرمایش بی کم و زیاد همان فرمایش هشتاد و نهم است که ترجمه و شرحش گذشت)


حکمت 189- سوء استفاده از حق

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَمَّا سَمِعَ قَولَ اَلخَوَارِجِ لاَ حُکمَ إِلاَّ لِلَّهِ کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ

189 - امام علیه السّلام هنگامیکه شنید سخن خوارج را (که می‌گفتند) حکم و فرمانی نیست مگر برای خدا (در نادرستی گفتارشان) فرموده است: (1) سخن حقّ و درستی است که از آن نتیجۀ باطل و نادرست می‌گیرند (شرح این جمله در سخن چهلم در باب خطبه‌ها گذشت)


حکمت 190- نکوهش اوباش

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فِی صِفَةِ اَلغَوغَاءِ هُمُ اَلَّذِینَ إِذَا اِجتَمَعُوا غَلَبُوا وَ إِذَا تَفَرَّقُوا لَم یُعرَفُوا وَ قِیلَ بَل قَالَ علیه‌السلام

190 - امام علیه السّلام در بارۀ اوباش مردم فرموده است: (1) آنها کسانی هستند که چون گرد آیند پیشرفت میکنند و چون پراکنده گردند شناخته نشوند (تا برای تباهکاریشان بکیفر رسند. سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) و گفته شده است: بلکه امام علیه السّلام فرموده

هُمُ اَلَّذِینَ إِذَا اِجتَمَعُوا ضَرُّوا وَ إِذَا تَفَرَّقُوا نَفَعُوا فَقِیلَ قَد عَرَفنَا مَضَرَّةَ اِجتِمَاعِهِم فَمَا مَنفَعَةُ اِفتِرَاقِهِم فَقَالَ

(2) آنها کسانی هستند که چون گرد آیند زیان دارند (زیرا کارها تعطیل میشود) و چون پراکنده شوند سود دارند، پس گفتند: زیان اجتماعشان را دانستیم سود پراکندگیشان چیست‌؟ فرمود

یَرجِعُ أَصحَابُ اَلمِهَنِ إِلَی مِهَنِهِم فَیَنتَفِعُ اَلنَّاسُ بِهِم کَرُجُوعِ اَلبَنَّاءِ إِلَی بِنَائِهِ وَ اَلنَّسَّاجِ إِلَی مَنسَجِهِ وَ اَلخَبَّازِ إِلَی مَخبَزِهِ

(3) پیشه‌وران به پیشه و کار خود بر می‌گردند و مردم بوسیلۀ آنها سود می‌برند مانند بازگشتن بنّاء به ساختمان و بافنده به کارگاه و نانوا به نانوائی خود


حکمت 191- نکوهش انسان های شرور

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَ قَد أُتِیَ بِجَانٍ وَ مَعَهُ غَوغَاءُ فَقَالَ علیه‌السلام لاَ مَرحَباً بِوُجُوهٍ لاَ تُرَی إِلاَّ عِندَ کُلِّ سَوأَةٍ

191 - جنایتکاری را نزد امام علیه السّلام آوردند و اوباش با او بودند آن حضرت (در نکوهش آنان) فرمود: (1) گشاده و خوش مباد روهایی که دیده نمی‌شوند مگر نزد هر کار زشت و رسوایی


حکمت 192- فرشتگان محافظ

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ مَعَ کُلِّ إِنسَانٍ مَلَکَینِ یَحفَظَانِهِ فَإِذَا جَاءَ اَلقَدَرُ خَلَّیَا بَینَهُ وَ بَینَهُ

192 - امام علیه السّلام (در اینکه تا اجل نرسد زندگی پایان نیابد) فرموده است: (1) با هر کسی دو فرشته است که او را نگاه می‌دارند پس هر گاه قدر آید (تباه شدن او مقدّر باشد) آن دو فرشته بین او و قدر را تهی می‌نمایند

وَ إِنَّ اَلأَجَلَ جُنَّةٌ حَصِینَةٌ

(2) و مدّت زندگی (برای نابودی) سپر استواری است (پس تا عمر بسر نیاید شخص نمی‌میرد)


حکمت 193- رد خواسته طلحه و زبیر

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَ قَد قَالَ لَهُ طَلحَةُ وَ اَلزُّبَیرُ نُبَایِعُکَ عَلَی أَنَّا شُرَکَاؤُکَ فِی هَذَا اَلأَمرِ

193 - امام علیه السّلام هنگامیکه طلحه و زبیر (پس از کشته شدن عثمان) به آن حضرت گفتند ما با تو بیعت کرده عهد و پیمان می‌بندیم بشرط اینکه در این امر (خلافت) با تو شریک باشیم (در ردّ خواستۀ آنان) فرمود

لاَ وَ لَکِنَّکُمَا شَرِیکَانِ فِی اَلقُوَّةِ وَ اَلاِستِعَانَةِ وَ عَونَانِ عَلَی اَلعَجزِ وَ اَلأَوَدِ

(1) نه (بیش از یک امام و پیشوا روا نباشد) ولی شما در همراهی و یاوری شریک باشید (اگر نیاز بیاری نمودن باشد همراهی کنید) و بر ناتوانی و سختی کمک باشید (اگر در کار ناتوانی و گرفتاری بینید در اصلاح آن کمک نمائید )


حکمت 194- سفارش به پرهیزکاری و یاد مرگ

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَیُّهَا اَلنَّاسُ اِتَّقُوا اَللَّهَ اَلَّذِی إِن قُلتُم سَمِعَ وَ إِن أَضمَرتُم عَلِمَ

194 - امام علیه السّلام (در ترغیب به پرهیزکاری) فرموده است: (1) ای مردم، بترسید از خداوندی که اگر بگوئید می‌شنود، و اگر پنهان نمائید میداند

وَ بَادِرُوا اَلمَوتَ اَلَّذِی إِن هَرَبتُم مِنهُ أَدرَکَکُم وَ إِن أَقَمتُم أَخَذَکُم وَ إِن نَسِیتُمُوهُ ذَکَرَکُم

(2) و (به عبادت و بندگی) بر مرگ پیشی گیرید (خود را از هول و ترس آن برهانید) که اگر بگریزید شما را دریابد، و اگر بایستید شما را می‌گیرد، و اگر فراموشش کنید شما را (با گذشتن عمر و ضعف و ناتوانی و دردها و بیماریها) یاد می‌آورد


حکمت 195- دلسرد نشدن از ناسپاسی مردم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ یُزهِدَنَّکَ فِی اَلمَعرُوفِ مَن لاَ یَشکُرُهُ لَکَ فَقَد یَشکُرُکَ عَلَیهِ مَن لاَ یَستَمتِعُ بِشَیءٍ مِنهُ

195 - امام علیه السّلام (در ترغیب به نیکوکاری) فرموده است: (1) ترا در احسان و نیکی بی‌رغبت نگرداند کسی که سپاس نیکیت را نگذارد که ترا بر آن نیکی سپاسگزاری میکند (پاداش دهد) کسی (خداوندی) که از آن نیکی بهره‌ای نبرده

وَ قَد تُدرِکُ مِن شُکرِ اَلشَّاکِرِ أَکثَرَ مِمَّا أَضَاعَ اَلکَافِرُ وَ اَللّٰهُ یُحِبُّ اَلمُحسِنِینَ

(2) و تو از سپاس سپاسگزار (پاداش خداوند) می‌یابی بیشتر از آنچه کفران کننده تباه ساخته، و خداوند نیکوکاران را دوست می‌دارد


حکمت 196- وسعت علم و علم آموزی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلاَّ وِعَاءَ اَلعِلمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ

196 - امام علیه السّلام (در ستایش دانش) فرموده است: (1) هر ظرفی تنگ می‌گردد (پر میشود) بآنچه درون آن می‌گذارند مگر ظرف علم و دانش (سینه و دل) که (چون علم در آن راه یافت) فراخ می‌گردد (و گنجایش دارد برای پذیرفتن علم دیگر )


حکمت 197- ارزشد حلم و بردباری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَوَّلُ عِوَضِ اَلحَلِیمِ مِن حِلمِهِ أَنَّ اَلنَّاسَ أَنصَارُهُ عَلَی اَلجَاهِلِ

197 - امام علیه السّلام (در سود بردباری) فرموده است: (1) نخستین عوض و سود بردبار از بردباریش آنست که مردم (هنگام زد و خورد او) در برابر جاهل و نابردبار یاورانش میشوند


حکمت 198- ارزش همانند شدن با خوبان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِن لَم تَکُن حَلِیماً فَتَحَلَّم فَإِنَّهُ قَلَّ مَن تَشَبَّهَ بِقَومٍ إِلاَّ أَوشَکَ أَن یَکُونَ مِنهُم

198 - امام علیه السّلام (در ترغیب به بردباری) فرموده است: (1) اگر بردبار نیستی خود را به بردباری وادار که کم میشود کسی خویش را به گروهی مانند نماید و از ایشان نشود (چون هر خصلت که طبیعی شخص نباشد و خود را بآن وادارد عادت شود و عادت طبیعت ثانیه است، و فرمایش امام علیه السّلام دلیل بر آنست که تبدیل اخلاق و صفات ممکن است)


حکمت 199- اهمیت محاسبه نفس و عبرت گرفتن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن حَاسَبَ نَفسَهُ رَبِحَ وَ مَن غَفَلَ عَنهَا خَسِرَ

199 - امام علیه السّلام (در پند و اندرز) فرموده است: (1) هر که بحساب خویش رسیدگی نمود سود برد، و هر که از آن غافل ماند زیان کرد

وَ مَن خَافَ أَمِنَ وَ مَنِ اِعتَبَرَ أَبصَرَ وَ مَن أَبصَرَ فَهِمَ وَ مَن فَهِمَ عَلِمَ

(2) و هر که (از خدا) ترسید (از عذاب و کیفر روز رستخیز) آسوده باشد، (3) و هر که (از دنیا) پند گرفت (در کار آخرت) بینا گردید، و هر که بینا شد (نیک و بد را) فهمید و دریافت، و هر که فهمید (بخدا شناسی) دانا گردید


حکمت 200- خبر از ظهور حضرت مهدی علیه السلام

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَتَعطِفَنَّ اَلدُّنیَا عَلَینَا بَعدَ شِمَاسِهَا عَطفَ اَلضَّرُوسِ عَلَی وَلَدِهَا وَ تَلاَ عَقِیبَ ذَلِکَ وَ نُرِیدُ أَن نَمُنَّ عَلَی اَلَّذِینَ اُستُضعِفُوا فِی اَلأَرضِ وَ نَجعَلَهُم أَئِمَّةً وَ نَجعَلَهُمُ اَلوٰارِثِینَ

200 - امام علیه السّلام (در بارۀ ظهور دولت حقّۀ آل محمّد علیهم السّلام) فرموده است: (1) دنیا بر ما (آل محمّد) باز گردد و مهربانی نماید مانند بازگشت شتر بد خو و گاز گیر به بچۀ خویش. و در پی آن خواند: (س 28 ی 5) «وَ نُرِیدُ أَن نَمُنَّ عَلَی اَلَّذِینَ اُستُضعِفُوا فِی اَلأَرضِ وَ نَجعَلَهُم أَئِمَّةً وَ نَجعَلَهُمُ اَلوٰارِثِینَ‌» یعنی می‌خواهیم بر آنانکه در زمین ناتوان شمرده شده‌اند منّت نهاده (توانا و بزرگوارشان گردانیم) آنها را پیشوایان و ارث برندگان (زمامداران دین و دنیا) قرار دهیم


حکمت 201- شاخصه های پرهیزکاری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِتَّقُوا اَللَّهَ تَقِیَّةَ مَن شَمَّرَ تَجرِیداً وَ جَدَّ تَشمِیراً وَ أَکمَشَ فِی مَهَلٍ وَ بَادَرَ عَن وَجَلٍ وَ نَظَرَ فِی کَرَّةِ اَلمَوئِلِ وَ عَاقِبَةِ اَلمَصدَرِ وَ مَغَبَّةِ اَلمَرجِعِ

201 - امام علیه السّلام (در چگونگی پرهیزکاری) فرموده است: (1) از خدا بترسید ترسیدن کسی که (در کار) دامن به کمر زده و خود را (از وابستگی‌ها) مجرّد و تنها ساخته، و کوشش و تلاش نموده و خویش را چست و چالاک کرده، و (به نیکوکاری) شتاب کرده در مهلت عمرش، و پیشدستی نمود از روی ترس (از دست دادن فرصت) و اندیشه کرد در رو آوردن قرارگاهش، و پایان آمد و رفتش (که به سعادت و نیکبختی بهشت یا شقاوت و بدبختی دوزخ می‌انجامد )


حکمت 202- ارزش های اخلاقی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلجُودُ حَارِسُ اَلأَعرَاضِ

202 - امام علیه السّلام (در پند و اندرز) فرموده است: (1) بخشش نگهبان آبروها است (مردم از بخشش کننده خوشنود بوده آبروی او را حفظ می‌نمایند)

وَ اَلحِلمُ فِدَامُ اَلسَّفِیهِ

(2) و بردباری دهن بند نادان و نابردبار است (بردباری نادان را از هرزه گوئی باز داشته و بدی را می‌گرداند)

وَ اَلعَفوُ زَکَاةُ اَلظَّفَرِ

(3) و گذشت (از گناه) زکوة فیروزی است (هر که بر دشمن فیروزی یابد زکوة آن گذشت از او است)

وَ اَلسُّلُوُّ عِوَضُکَ مِمَّن غَدَرَ

(4) و دوری نمودن از کسیکه بیوفائی نمود عوض تو است (از دوست بیوفا دل برداشته دوری کن تا بیوفائیش را تلافی کرده باشی)

وَ اَلاِستِشَارَةُ عَینُ اَلهِدَایَةِ

(5) و مشورت نمودن (و راه راست جستن) همان هدایت و راه یابی است

وَ قَد خَاطَرَ مَنِ اِستَغنَی بِرَأیِهِ

(6) و کسیکه به رأی و اندیشه‌اش (از مشورت با دیگران) بی‌نیاز شد خود را در خطر و تباهی افکند

وَ اَلصَّبرُ یُنَاضِلُ اَلحِدثَانَ

(7) و شکیبائی سختیهای روزگار را دور می‌نماید

وَ اَلجَزَعُ مِن أَعوَانِ اَلزَّمَانِ

(8) و بیتابی از یاری کنندگان زمانه است (زیرا زمانه آمادۀ پیر نمودن و نیست کردن است و بیتابی هم همین کار را انجام می‌دهد)

وَ أَشرَفُ اَلغِنَی تَرکُ اَلمُنَی

(9) و بزرگترین توانگری آرزو نداشتن است

وَ کَم مِن عَقلٍ أَسِیرٍ عِندَ هَوًی أَمِیرٍ

(10) و بسا عقل و خرد که اسیر و گرفتار هوا و خواهشی است که بر او فرمانروا است (هوای نفس بسیاری از مردم بر عقولشان مسلّط است)

وَ مِنَ اَلتَّوفِیقِ حِفظُ اَلتَّجرِبَةِ

(11) و از رسیدن و دست یافتن بکار نیک نگاه‌داری تجربه و آزمایش است

وَ اَلمَوَدَّةُ قَرَابَةٌ مُستَفَادَةٌ

(12) و دوستی (با مردم) خویشاوندی است که بهره برده شده

وَ لاَ تَأمَنَنَّ مَلُولاً

(13) و از دلتنگ و رنجیدۀ (از خود) ایمن مباش (راز خویش با او مگو و بعهد و پیمانش دل مبند)


حکمت 203- زیان خودپسندی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام عُجبُ اَلمَرءِ بِنَفسِهِ أَحَدُ حُسَّادِ عَقلِهِ

203 - امام علیه السّلام (در زیان خود پسندی) فرموده: (1) خود بینی شخص یکی از رشکبران خرد او است (زیرا مقتضی عقل زیاده کردن خوهای نیکو است و خود بینی جلوگیر آن می‌باشد پس مانند آنست که بعقل رشک برده و زیاده کردن فضائل را جلو گرفته)


حکمت 204- نادیده گرفتن مشکلات

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَغضِ عَلَی اَلقَذَی وَ إِلاَّ لَم تَرضَ أَبَداً

204 - امام علیه السّلام (در بی‌اعتنائی به گرفتاریهای دنیا) فرموده است: (1) از خار و خاشاک (سختیها و گرفتاریها) چشم ببند (بی‌اعتنا باش) و گر نه هرگز خوشحال نخواهی ماند (گرفتاریها فرسوده‌ات می‌نماید)


حکمت 205- تأثیر نرمخویی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن لاَنَ عُودُهُ کَثُفَت أَغصَانُهُ

205 - امام علیه السّلام (در سود نیک‌خواهی) فرموده است: (1) آنکه چوب درختش نرم باشد (خلق و خویش نیکو است) شاخهای او (دوستانش) فراوان می‌باشد


حکمت 206- تأثیر اختلاف در اندیشه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلخِلاَفُ یَهدِمُ اَلرَّأیَ

206 - امام علیه السّلام (در زیان مخالفت) فرموده است: (1) مخالفت و زد و خورد (بیجا) رأی و اندیشۀ (درست) را ویران می‌گرداند (بکار نمی‌اندازد یعنی کسیکه سر سازگاری ندارد اندیشه‌اش ناجور میشود)


حکمت 207- آفت قدرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن نَالَ اِستَطَالَ

207 - امام علیه السّلام (در بارۀ گردنکشی) فرموده است: (1) کسیکه بجائی رسید گردنکشی نمود (مگر آنکه آراسته بوده خدا را در نظر گرفته فروتنی نماید)


حکمت 208- آزمون شخصیت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فِی تَقَلُّبِ اَلأَحوَالِ عِلمُ جَوَاهِرِ اَلرِّجَالِ

208 - امام علیه السّلام (در تبدیل حالات) فرموده است: (1) در تغییر و گردش حالات (بلندی و پستی و توانگری و تنگدستی و بیماری و تندرستی) گوهرهای مردان (عیب و هنر آنها) فهمیده شود


حکمت 209- حسادت آفت دوستی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام حَسَدُ اَلصَّدِیقِ مِن سُقمِ اَلمَوَدَّةِ

209 - امام علیه السّلام (در بارۀ رشک بردن) فرموده است: (1) رشک بردن دوست از بیماری دوستی است (از جهت آنست که در دوستی راست نیست، زیرا دوست حقیقی کسی است که بخواهد برای دوستش آنچه برای خود می‌خواهد و این صفت با رشک بردن منافات دارد)


حکمت 210- طمع آفت اندیشه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَکثَرُ مَصَارِعِ اَلعُقُولِ تَحتَ بُرُوقِ اَلمَطَامِعِ

210 - امام علیه السّلام (در زیان آز) فرموده است: (1) بیشتر جاهای بخاک افتادن (لغزش) خردها زیر درخشندگیهای طمعها و آزها است (طمع آدمی را از آسمان عقل و بزرگواری به پستی و خواری کشاند)


حکمت 211- نکوهش بدگمانی در قضاوت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَیسَ مِنَ اَلعَدلِ اَلقَضَاءُ عَلَی اَلثِّقَةِ بِالظَّنِّ

211 - امام علیه السّلام (در بارۀ بدگمانی) فرموده است: (1) از عدل و دادگری نیست حکم کردن با بد گمانی بکسیکه طرف اعتماد است (زیرا بد گمانی به چنین کسی معصیت و گناه می‌باشد، در قرآن کریم س 49 ی 12 می‌فرماید: «یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِجتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ اَلظَّنِّ إِنَّ بَعضَ اَلظَّنِّ إِثمٌ‌» یعنی ای اهل ایمان از بسیار بد گمانی «در بارۀ یکدیگر» دوری کنید که برخی بدگمانی معصیت و گناه است)


حکمت 212- ره آورد ستم به مردم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام بِئسَ اَلزَّادُ إِلَی اَلمَعَادِ اَلعُدوَانُ عَلَی اَلعِبَادِ

212 - امام علیه السّلام (در نکوهش ستم) فرموده است: (1) بد توشه‌ای است برای روز رستخیز ستم کردن بر بندگان


حکمت 213- ارزش چشم پوشی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مِن أَشرَفِ أَفعَالِ اَلکَرِیمِ غَفلَتُهُ عَمَّا یَعلَمُ

213 - امام علیه السّلام (در ترغیب بچشم پوشی) فرموده است: (1) از بهترین کارهای کریم و بزرگوار چشم پوشیدن (بی‌خبر وانمودن) او است از آنچه (زشتیهای دیگران که) میداند (زیرا کریم پردۀ کس ندرد و از بسیاری زشتیها خود را غافل نشان دهد)


حکمت 214- ارزش شرم و حیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن کَسَاهُ اَلحَیَاءُ ثَوبَهُ لَم یَرَ اَلنَّاسُ عَیبَهُ

214 - امام علیه السّلام (در سود حیاء و شرم) فرموده است: (1) هر که حیاء و شرم جامۀ خود را باو پوشانید (شرم پیشه گرفت) مردم زشتی او را نخواهند دید (عیبی ندارد تا مردم ببینند، یا اگر هم داشته باشد بر اثر حیاء از نظر مردم پنهان می‌نماید)


حکمت 215- برخی از ارزش های اخلاقی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام بِکَثرَةِ اَلصُّمتِ تَکُونُ اَلهَیبَةُ

215 - امام علیه السّلام (در ترغیب به برخی از صفات شایسته) فرموده است: (1) به خاموشی بسیار هیبت و بزرگی پدید آید (زیرا خاموشی نشانۀ عقل و خردمندی است)

وَ بِالنَّصَفَةِ یَکثُرُ اَلمُوَاصِلُونَ

(2) و به انصاف و برابری پیوستگان و دوستان بسیار گردند (هر که انصاف پیشه کند مردم باو پیوسته و همراه شوند )

وَ بِالإِفضَالِ تَعظُمُ اَلأَقدَارُ

(3) و با نیکی کردن منزلت‌ها بزرگ گردد (زیرا هر کس احسان کننده را ارجمند می‌نگرد)

وَ بِالتَّوَاضُعِ تَتِمُّ اَلنِّعمَةُ

(4) و با فروتنی نعمت تمام میشود (خدا هر که را نعمت داد و او با مردم فروتنی نمود سپاسگزاری کرده و سزاوار نعمت بسیار می‌گردد، یا اگر شخص بکسی نعمت رساند و با او فروتنی نماید نعمت را تمام کرده)

وَ بِاحتِمَالِ اَلمُؤَنِ یَجِبُ اَلسُّودَدُ

(5) و با تحمّل رنجها و سختیها (ی مردم) بزرگی واجب و لازم میشود (زیرا شخص اگر از سختیها و رنجها تنگدل نگشت بزرگی و مهتری یابد و شایستۀ سروری گردد)

وَ بِالسِّیرَةِ اَلعَادِلَةِ یُقهَرُ اَلمُنَاوِئُ

(6) و با رفتار خوب و پسندیده دشمن شکست می‌خورد (زیرا مردم باو رو آورده دشمن را تنها می‌گذارند، یا با رفتار پسندیده دشمن مغلوب میشود)

وَ بِالحِلمِ عَنِ اَلسَّفِیهِ تَکثُرُ اَلأَنصَارُ عَلَیهِ

(7) و با حلم و بردباری از سفیه و کم خرد یاوران او بسیار گردند (زیرا مردم او را بر اثر حلم و بردباریش کمک می‌نمایند، و همین معنی در فرمایش یک صد و نود و هفت گذشت)


حکمت 216- ضرر جسمانی حسادت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلعَجَبُ لِغَفلَةِ اَلحُسَّادِ عَن سَلاَمَةِ اَلأَجسَادِ

216 - امام علیه السّلام (در اهمیّت تندرستی) فرموده است: (1) شگفتا از غافل ماندن رشکبران از تندرستی بدنها (ی مردم یعنی عجب است که رشکبران بمال و جاه دیگران رشک می‌برند و به سلامتی و تندرستی آنها که بزرگترین نعمتها است رشک نمی‌برند)


حکمت 217- خواری طمع کار

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلطَّامِعُ فِی وَثَاقِ اَلذُّلِّ

217 - امام علیه السّلام (در زیان آز) فرموده است: (1) آزمند (مانند اسیر و گرفتار) در بند ذلّت و خواری است (چون همه او را کوچک و خوار شمرده باو اهمیّت نمی‌دهند)


حکمت 218- ارکان ایمان

[↑ بالا] وَ قَد سُئِلَ عَنِ اَلإِیمَانِ فَقَالَ علیه‌السلام اَلإِیمَانُ مَعرِفَةٌ بِالقَلبِ وَ إِقرَارٌ بِاللِّسَانِ وَ عَمَلٌ بِالأَرکَانِ

218 - از امام علیه السّلام معنی ایمان را پرسیدند آن حضرت (در معنی حقیقی آن) فرمود: (1) ایمان (گرویدن) معرفت و شناختن بدل (اعتقاد و باور نمودن) و اعتراف به زبان و انجام دادن با اعضاء (دست و پا و چشم و گوش و زبان و مانند آنها) است


حکمت 219- زیان برخی از ضد ارزشها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن أَصبَحَ عَلَی اَلدُّنیَا حَزِیناً فَقَد أَصبَحَ لِقَضَاءِ اَللَّهِ سَاخِطاً

219 - امام علیه السّلام (در زیان برخی از صفات ناشایسته) فرموده است: (1) کسیکه برای (بدست نیاوردن کالای) دنیا اندوهگین شود بقضاء و قدر خدا خشمگین گشته است (زیرا راضی نبودن شخص بنصیب و بهرۀ دنیا در حکم راضی نبودن او است بآنچه برای او مقدّر شده است)

وَ مَن أَصبَحَ یَشکُو مُصِیبَةً نَزَلَت بِهِ فَإِنَّمَا یَشکُو رَبَّهُ

(2) و کسی که از اندوهی که باو رو آورده (نزد دیگری) گله نماید از پروردگارش شکایت کرده (و این نشانۀ ضعف و سستی ایمان است، زیرا صبر و شکیبائی را از دست داده)

وَ مَن أَتَی غَنِیّاً فَتَوَاضَعَ لَهُ لِغِنَاهُ ذَهَبَ ثُلثَا دِینِهِ

(3) و کسیکه نزد توانگری رفته برای توانگریش باو فروتنی کند دو سوّم دینش از دست رفته (زیرا اهمیّت دادن بمال و دارائی ضعف و سستی است در یقین و باور بخدا و فروتنی عملی است برای غیر خدا پس باقی نمانده مگر اعتراف به زبان)

وَ مَن قَرَأَ اَلقُرآنَ فَمَاتَ فَدَخَلَ اَلنَّارَ فَهُوَ کَانَ مِمَّن یَتَّخِذُ آیَاتِ اَللَّهِ هُزُواً

(4) و کسیکه قرآن بخواند و پس از مرگ به آتش برود از کسانی است که آیات خدا را استهزاء میکنند (زیرا اگر قرآن را با اعتقاد و باور بخواند باید بمضمون آن عمل کند و عمل بقرآن مستلزم بهشت رفتن است پس خوانندۀ قرآن اگر به دوزخ برود دلیل بر آنست که بمضمون آن اعتقاد نداشته است)

وَ مَن لَهِجَ قَلبُهُ بِحُبِّ اَلدُّنیَا اِلتَاطَ قَلبُهُ مِنهَا بِثَلاَثٍ هَمٍّ لاَ یُغِبُّهُ وَ حِرصٍ لاَ یَترُکُهُ وَ أَمَلٍ لاَ یُدرِکُهُ

(5) و کسیکه دلش به دوستی دنیا شیفته گردد دلبسته شود از دنیا بسه چیز: اندوهی که از او جدا نگردد (زیرا اگر نیابد اندوهگین باشد و اگر یافت برای افزونی و نگهداری اندوه خورد) و حرصی که دست از او بر ندارد (و پیوسته دلش را در کشاکش بیم و امید دارد) و امید و آرزویی که بآن نرسد


حکمت 220- ارزش قناعت و خوش خلقی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کَفَی بِالقَنَاعَةِ مُلکاً وَ بِحُسنِ اَلخُلقِ نَعِیماً

220 - امام علیه السّلام (در ترغیب به قناعت و خوی نیکو) فرموده است: (1) با قناعت می‌توان پادشاهی نمود، و با نیک‌خوئی بنعمت و ناز بسر برد


حکمت 221- ارزش قناعت و خوش خلقی

[↑ بالا] وَ سُئِلَ علیه‌السلام عَن قَولِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَنُحیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً فَقَالَ هِیَ اَلقَنَاعَةُ

221 - از امام علیه السّلام (معنی) فرمایش خدای عزّ و جلّ (س 16 ی 97): «فَلَنُحیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً‌» یعنی بندۀ صالح نیکوکار را زندگانی نیکوئی دهیم، را پرسیدند، پس آن حضرت (در تفسیر آن) فرمود: (1) آن زندگانی نیکو قناعت است (زندگانی با قناعت خوش و نیکو است، و حریص زندگانیش تلخ و تنگ است اگر چه بسیار دارا باشد)


حکمت 222- راه به دست آوردن روزی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام شَارِکُوا اَلَّذِی قَد أَقبَلَ عَلَیهِ اَلرِّزقُ فَإِنَّهُ أَخلَقُ لِلغِنَی وَ أَجدَرُ بِإِقبَالِ اَلحَظِّ عَلَیهِ

222 - امام علیه السّلام (در سود شرکت) فرموده است: (1) (در خرید و فروش) با کسیکه فراخ روزی است شرکت کنید، زیرا شرکت با او توانگری را سزاوارتر و برو آوردن به بهره شایسته‌تر است (زیرا شخص تنگ روزی بر اثر شرکت با فراخ روزی بهره می‌برد )


حکمت 223- تفاوت عدل و احسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فِی قَولِهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ اَللّٰهَ یَأمُرُ بِالعَدلِ وَ اَلإِحسٰانِ اَلعَدلُ اَلإِنصَافُ وَ اَلإِحسَانُ اَلتَّفَضُّلُ

223 - امام علیه السّلام در بارۀ (معنی عدل و احسان در) فرمایش خدای عزّ و جلّ (س 16 ی 90) « إِنَّ اَللّٰهَ یَأمُرُ بِالعَدلِ وَ اَلإِحسٰانِ‌» » یعنی خداوند بعدل و احسان امر می‌فرماید، فرموده است: (1) عدل و دادگری ستم نکردن است، و احسان و نیکی جود و بخشش (این فرمایش تعریف لفظی است به لفظی آشکارتر)


حکمت 224- نتیجه انفاق

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن یُعطِ بِالیَدِ اَلقَصِیرَةِ یُعطَ بِالیَدِ اَلطَّوِیلَةِ و معنی ذلک أن ما ینفقه المرء من ماله فی سبیل الخیر و البر و إن کان یسیرا فإن الله تعالی یجعل الجزاء علیه عظیما کثیرا و الیدان هاهنا عبارتان عن النعمتین ففرق علیه‌السلام بین نعمة العبد و نعمة الرب بالقصیرة و الطویلة فجعل تلک قصیرة و هذه طویلة لأن نعم الله أبدا تضعف علی نعم المخلوق أضعافا کثیرة إذ کانت نعم الله أصل النعم کلها فکل نعمة إلیها ترجع و منها تنزع

224 - امام علیه السّلام (در سود انفاق) فرموده است: (1) کسیکه بدست کوتاه (مال و دارائی خود را هر چند اندک باشد در راه خدا) ببخشد بدست دراز (از جانب خدا) بخشش می‌یابد (سیّد رضیّ‌ «علیه الرّحمة» فرماید:) و معنی این فرمایش آنست که آنچه را شخص از مال و دارائیش در راههای خیر و نیکی انفاق میکند هر چند اندک باشد خدای تعالی جزاء و مزد آنرا بزرگ و بسیار می‌گرداند (چنانکه در قرآن کریم س 2 ی 261 می‌فرماید: «مَثَلُ اَلَّذِینَ یُنفِقُونَ أَموٰالَهُم فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَت سَبعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اَللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَن یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ‌» یعنی داستان آنانکه داراییهاشان را در راه خدا «به درویشان و مستمندان» می‌دهند مانند داستان دانه‌ایست که «از آن» هفت خوشه بروید که در هر خوشه صد دانه باشد «یک دانه هفتصد دانه شود» و خدا «این مقدار را» برای هر که خواهد افزایش می‌دهد و خدا بسیار بخشنده و دانا است) و مراد از دو دست در اینجا دو نعمت است (نعمتی که بنده داده و نعمتی که خدا بخشیده) پس امام علیه السّلام نعمت بنده و نعمت پروردگار را به کوتاهی و درازی از هم جدا ساخته و نعمت بنده را کوتاه و نعمت خدا را دراز قرار داده زیرا نعمتهای خدا همواره بر نعمتهای مخلوق بسیار افزون است، زیرا نعمتهای خدا اصل و پایۀ همۀ نعمتها است و هر نعمتی بسوی آنها باز گشته و از آنها بیرون می‌آید و پیدایش می‌یابد


حکمت 225- نهی از جنگ طلبی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاِبنِهِ اَلحَسَنِ علیه‌السلام لاَ تَدعُوَنَّ إِلَی مُبَارَزَةٍ وَ إِن دُعِیتَ إِلَیهَا فَأَجِب فَإِنَّ اَلدَّاعِیَ بَاغٍ وَ اَلبَاغِی مَصرُوعٌ

225 - امام علیه السّلام به فرزندش امام حسن علیه السّلام (در بارۀ زد و خورد با دشمن) فرموده است: (1) باید (کسیرا) به مبارزه (بیرون آمدن از صفّ‌) نخوانی، و اگر ترا بآن دعوت نمودند (بعنوان دفاع) بپذیر و بیرون رو، زیرا خواننده ستمکار است (چون از حدّ تجاوز و تهوّر و بی‌باکی کرده و از عدل و درستکاری دست برداشته و این کار ستمگری و دشمنی است) و ستمکار بر خاک افتاده است (گمان می‌رود در دنیا هم بکیفر ستمگری برسد و بخاک افتاده کشته شود. ابن ابی الحدید در اینجا می‌نویسد: نشنیدیم امام علیه السّلام هرگز کسیرا به مبارزه طلبیده باشد، بلکه یا خود آن حضرت خوانده شده و یا مبارز می‌طلبیدند پس آن بزرگوار بجانب او می‌رفت و از پایش در می‌آورد )


حکمت 226- تفاوت اخلاقی مردان و زنان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام خِیَارُ خِصَالِ اَلنِّسَاءِ شِرَارُ خِصَالِ اَلرِّجَالِ اَلزَّهوُ وَ اَلجُبنُ وَ اَلبُخلُ فَإِذَا کَانَتِ اَلمَرأَةُ مَزهُوَّةً لَم تُمَکِّن مِن نَفسِهَا وَ إِذَا کَانَت بَخِیلَةً حَفِظَت مَالَهَا وَ مَالَ بَعلِهَا وَ إِذَا کَانَت جَبَانَةً فَرِقَت مِن کُلِّ شَیءٍ یَعرِضُ لَهَا

226 - امام علیه السّلام (در پاره‌ای از خوهای نیک زن) فرموده است: (1) بهترین خوهای زنها بدترین خوهای مردها است که سرفرازی و ترسناکی و زفتی می‌باشد، پس هرگاه زن متکبّره باشد (بکسی جز شوهرش) سر فرود نمی‌آورد، و هر گاه بخیل و زفت باشد مال خود و شوهرش را نگاه می‌دارد، و هرگاه ترسو باشد از آنچه باو رو آورد (و موجب بد نامی و خشم شوهرش گردد) می‌ترسد (و دوری می‌گزیند)


حکمت 227- معرفی عاقل و جاهل

[↑ بالا] وَ قِیلَ لَهُ علیه‌السلام صِف لَنَا اَلعَاقِلَ فَقَالَ هُوَ اَلَّذِی یَضَعُ اَلشَّیءَ مَوَاضِعَهُ فَقِیلَ فَصِف لَنَا اَلجَاهِلَ فَقَالَ قَد فَعَلتُ یعنی أن الجاهل هو الذی لا یضع الشیء مواضعه فکان ترک صفته صفة له إذ کان بخلاف وصف العاقل

227 - به امام علیه السّلام گفتند خردمند را برای ما وصف کن پس آن حضرت (در نشانۀ خردمند) فرمود: (1) خردمند کسی است که هر چیز را بجای خود گذارد (بگوید آنچه سزاوار است و بجا آورد آنچه شایسته است) گفتند نادان را برای ما بیان فرما فرمود: بیان کردم (سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) یعنی جاهل کسی است که هر چیز را در جای خود نگذارد، پس بیان نکردن (امام علیه السّلام) صفت او را برای او صفت است از آنجا که وصف او بخلاف وصف عاقل است


حکمت 228- بی ارزشی دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَ اَللَّهِ لَدُنیَاکُم هَذِهِ أَهوَنُ فِی عَینِی مِن عِرَاقِ خِنزِیرٍ فِی یَدِ مَجذُومٍ

228 - امام علیه السّلام (در نکوهش دنیا) فرموده است: (1) بخدا سوگند این دنیای شما در چشم من خوارتر و پست‌تر است از استخوان بی‌گوشت خوک که در دست گرفتار به بیماری خوره باشد (خوره دردی است که موجب خوردن و از بین بردن گوشت و اعضاء شخص شود و آن بدترین بیماریها است، و این فرمایش دلیل است بر منتهی درجۀ بیزاری آن حضرت از دنیا، و کسیکه در حالات آن بزرگوار «هنگامیکه با پیغمبر اکرم بوده و وقتی که گوشه نشینی اختیار نموده و زمانیکه بر حسب ظاهر بخلافت رسیده» اندیشه نماید براز این سخن پی می‌برد)


حکمت 229- مراتب عبادت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ قَوماً عَبَدُوا اَللَّهَ رَغبَةً فَتِلکَ عِبَادَةُ اَلتُّجَّارِ

229 - امام علیه السّلام (در بارۀ اقسام عبادت) فرموده است: (1) گروهی خدا را از روی رغبت (در ثواب و پاداش) بندگی میکنند و این عبادت بازرگانان است (که سود داد و ستد را در نظر دارند)

وَ إِنَّ قَوماً عَبَدُوا اَللَّهَ رَهبَةً فَتِلکَ عِبَادَةُ اَلعَبِیدِ

(2) و گروهی خدا را از روی ترس بندگی می‌نمایند و این عبادت غلامان است (که از بیم فرمان مولاشان را انجام می‌دهند)

وَ إِنَّ قَوماً عَبَدُوا اَللَّهَ شُکراً فَتِلکَ عِبَادَةُ اَلأَحرَارِ

(3) و گروهی از روی سپاسگزاری خدا را بندگی میکنند و این عبادت آزادگان است (که خدا را با معرفت و اخلاص عبادت نموده و نظری ندارند جز آنکه او را شایستۀ عبادت و بندگی می‌دانند)


حکمت 230- ضرورت سازش در همسرداری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلمَرأَةُ شَرٌّ کُلُّهَا وَ شَرُّ مَا فِیهَا أَنَّهُ لاَ بُدَّ مِنهَا

230 - امام علیه السّلام (در نکوهش زن) فرموده است: (1) همه چیز زن (احوال و صفاتش) بد است و بدتر چیزیکه در او است آنست که (مرد را) چاره‌ای نیست از (بودن با) او


حکمت 231- نکوهش سستی و سخن چینی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن أَطَاعَ اَلتَّوَانِیَ ضَیَّعَ اَلحُقُوقَ وَ مَن أَطَاعَ اَلوَاشِیَ ضَیَّعَ اَلصَّدِیقَ

231 - امام علیه السّلام (در زیان سستی و سخن چینی) فرموده است: (1) هر که (در کارها) سستی نماید بهره‌ها را از دست می‌دهد، (2) و کسیکه به گفتار سخن چین (دو بهم زن) گوش دهد دوست (خویش) را از دست می‌دهد


حکمت 232- زیان مال غصبی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلحَجَرُ اَلغَصبُ فِی اَلدَّارِ رَهنٌ عَلَی خَرَابِهَا و یروی هذا الکلام عن النبی صلی‌الله‌علیه‌وآله و لا عجب أن یشتبه الکلامان لأن مستقاهما من قلیب و مفرغهما من ذنوب

232 - امام علیه السّلام (در زیان مال غصبی و دارایی که از راه ستم بدست آید) فرموده است: (1) سنگ غصبی در سرا (ی هر که باشد) گرو ویرانی آن سرا است (چنانکه گرو مستلزم اداء دین است سنگ غصبی نیز مستلزم ویرانی ساختمان می‌باشد «سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) و این فرمایش از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله (نیز) روایت میشود، و شگفت نیست که آن دو کلام بهم مانند زیرا آن دو آب از یک چاه کشیده و از یک دلو ریخته شده است (آنچه پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده از جانب خدا بوده امام علیه السّلام هم فرمودۀ آن حضرت را بیان می‌فرماید )


حکمت 233- سختی انتقام مظلوم از ظالم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَومُ اَلمَظلُومِ عَلَی اَلظَّالِمِ أَشَدُّ مِن یَومِ اَلظَّالِمِ عَلَی اَلمَظلُومِ

233 - امام علیه السّلام (در زیان ستم) فرموده است: (1) روز ستمکشیده (انتقام روز رستخیز) بر ستمگر سختتر است از روز ستمگر (تسلّط او در دنیا) بر ستمکشیده (زیرا مدّت ستمگری ستمگر در دنیا چند روزی بیش نیست و پایان آن هویدا است ولی کیفر او در قیامت آتش جاوید است)


حکمت 234- ارزش ترس از خداوند

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِتَّقِ اَللَّهَ بَعضَ اَلتُّقَی وَ إِن قَلَّ وَ اِجعَل بَینَکَ وَ بَینَ اَللَّهِ سِتراً وَ إِن رَقَّ

234 - امام علیه السّلام (در بارۀ پرهیزکاری) فرموده است: (1) از خدا بترس ترسیدنی اگر چه اندک باشد (کار خویش با خدا یکسره مگردان که به گرفتاری همیشگی برسد) و بین خود و خدا پرده‌ای قرار ده اگر چه نازک باشد (حدود و احکام خدا را حفظ کرده پرده دری مکن و جای آشتی بگذار که اگر پشیمان شدی راه داشته باشی)


حکمت 235- روش صحیح پاسخگویی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا اِزدَحَمَ اَلجَوَابُ خَفِیَ اَلصَّوَابُ

235 - امام علیه السّلام (در زیان چند پاسخ گفتن بیک پرسش) فرموده است: (1) هر گاه (در بارۀ یک پرسش) پاسخ دادن شلوغ و بسیار گردد درستی (آن پاسخ) پنهان شود (پرسش کننده در شکّ و دو دلی افتد و نمی‌تواند بفهمد پاسخ پرسش او کدام است)


حکمت 236- نتیجه شکر و کفران نعمت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَی فِی کُلِّ نِعمَةٍ حَقّاً فَمَن أَدَّاهُ زَادَهُ مِنهَا وَ مَن قَصَّرَ فِیهِ خَاطَرَ بِزَوَالِ نِعمَتِهِ

236 - امام علیه السّلام (در سود سپاسگزاری) فرموده است: (1) محقّقا خدای تعالی را در هر نعمتی حقّ سپاسی است، پس هر که آنرا بجا آورد خدا از آن نعمت او را فراوان دهد، و هر که از بجا آوردن آن حقّ کوتاهی کند خدا آن نعمت را در خطر نابودی و دور شدن اندازد (ناگفته نماند که حقّ سپاس خدا در هر نعمتی به تناسب آن است مثلا کسیرا که خدا دولت و جاه بخشیده باید با ناتوانان همراهی و فروتنی کند، و هر که را عزیز و ارجمند گردانده باید خود را ذلیل و خوار پندارد، و هر که را مال و دارائی داده باید به بیچارگان و مستمندان و خویشان ببخشاید، و هر که را علم و دانائی عطا فرموده باید به اهلش یاد دهد)


حکمت 237- رابطه قدرت و خواسته های انسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا کَثُرَتِ اَلمَقدُرَةُ قَلَّتِ اَلشَّهوَةُ

237 - امام علیه السّلام (در بارۀ توانائی) فرموده است: (1) هرگاه توانائی و دست یافتن (بر چیزی) فراوان شود شهوت و خواهش (بر آن) کم گردد (زیرا کسیکه بچیزی کم دسترس داشته باشد میل و خواهش او همیشه متوجّه آنست و می‌ترسد مبادا از دست برود، ولی آنکه در دسترس دارد میل و خواهشش اندک است چون مطمئنّ است که هرگاه بخواهد آماده است)


حکمت 238- هشدار از دست ندادن نعمت ها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِحذَرُوا نِفَارَ اَلنِّعَمِ فَمَا کُلُّ شَارِدٍ بِمَردُودٍ

238 - امام علیه السّلام (در ترغیب بشکر) فرموده است: (1) از رمیدن و دور شدن نعمتها (بر اثر کفران و ناسپاسی) بترسید که هر گریخته‌ای را بازگشت نمی‌باشد (و هر گریخته‌ای که ممکن است باز نگردد شایسته نیست کاری کرد که بگریزد)


حکمت 239- ارزش سخاوت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلکَرَمُ أَعطَفُ مِنَ اَلرَّحِمِ

239 - امام علیه السّلام (در بارۀ جوانمرد) فرموده است: (1) (دوست) جوانمرد از خویشاوند مهربانتر است (زیرا مهربانی او طبیعیّ است و مهربانی خویشاوند گاه باشد که از روی تکلّف و رنج است )


حکمت 240- تشویق به خوشبینی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن ظَنَّ بِکَ خَیراً فَصَدِّق ظَنَّهُ

240 - امام علیه السّلام (در ترغیب بکار نیک) فرموده است: (1) کسیکه بتو گمان نیکی برد گمان او را تصدیق کن (نیکی که از تو چشمداشت دارد بجا آور زیرا اگر گمان او را نادرست جلوه دهی دیگران بتو گمان نیک نبرند و این بسیار ناشایسته است)


حکمت 241- مبارزه با نفس

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَفضَلُ اَلأَعمَالِ مَا أَکرَهتَ نَفسَکَ عَلَیهِ

241 - امام علیه السّلام (در بارۀ کارهای دشوار) فرموده است: (1) بهترین اعمال و کارها کاری است که نفس خود را بانجام آن به اجبار واداری (زیرا پاداش باندازۀ رنج داده میشود، و از اینرو پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است: أفضل الأعمال أحمزها یعنی بهترین کردارهای شایسته دشوارترین آنها است)


حکمت 242- خداشناسی در حوادث روزگار

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام عَرَفتُ اَللَّهَ بِفَسخِ اَلعَزَائِمِ وَ حَلِّ اَلعُقُودِ

242 - امام علیه السّلام (در بارۀ خداشناسی) فرموده است: (1) خداوند سبحان را شناختم ببهم خوردن اراده‌هائی که شخص در آنها پایدار است، و بباز شدن گره‌ها (ی اندیشه‌ها و کارها، پس بهم خوردن اراده‌ها دلیل است که آدمی را مالک و آفریننده‌ای است که عنان اختیار او در چنک خود دارد، و اینکه گاهی ارادۀ شخص انجام میشود برای آنست که یک باره از تصمیم گرفتن دست نکشد)


حکمت 243- تلخی های و شیرینی های دنیا و آخرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَرَارَةُ اَلدُّنیَا حَلاَوَةُ اَلآخِرَةِ وَ حَلاَوَةُ اَلدُّنیَا مَرَارَةُ اَلآخِرَةِ

243 - امام علیه السّلام (در بارۀ رنج و خوشی دنیا) فرموده است: (1) تلخی (رنج بخود هموار نمودن) دنیا شیرینی (نیکبختی) آخرت است، و شیرینی (دلبستگی به لذّت) دنیا تلخی (عذاب و کیفر). آخرت است (زیرا رنج بخود هموار کردن برای آخرت مستلزم کار کردن برای آنست که به لذّت و خوشی و ثواب و پاداش آن سرا می‌رسد، و امّا دلبستگی به لذّت و خوشی دنیا مستلزم غفلت از آخرت و ترک عمل و کار برای آن است که به تلخی عذاب و کیفر پایان می‌یابد)


حکمت 244- حکمت احکام الهی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فَرَضَ اَللَّهُ اَلإِیمَانَ تَطهِیراً مِنَ اَلشِّرکِ

244 - امام علیه السّلام (در بارۀ حکمتهای بعض احکام شرعیّه) فرموده است: (1) خداوند واجب گردانید ایمان را بجهت پاک کردن (دلهای بندگانش) از شرک

وَ اَلصَّلاَةَ تَنزِیهاً عَنِ اَلکِبرِ

(2) و واجب گردانید نماز را بجهت منزّه بودن از کبر و سرکشی

وَ اَلزَّکَاةَ تَسبِیباً لِلرِّزقِ

(3) و واجب نمود زکوة را برای وسیله بودن روزی (فقراء )

وَ اَلصِّیَامَ اِبتِلاَءً لِإِخلاَصِ اَلخَلقِ

(4) و روزه را برای آزمایش اخلاص مردم

وَ اَلحَجَّ تَقوِیَةً لِلدِّینِ

(5) و حجّ (به مکّه رفتن) را برای قوّت یافتن دین (چون بر اثر گرد آمدن طوائف مختلفه عظمت و بزرگی اسلام آشکار می‌گردد)

وَ اَلجِهَادَ عِزّاً لِلإِسلاَمِ

(6) و جهاد را برای ارجمندی اسلام (و شکست دادن کفّار)

وَ اَلأَمرَ بِالمَعرُوفِ مَصلَحَةً لِلعَوَامِّ

(7) و امر بمعروف (فرمان دادن بکار پسندیده) را برای اصلاح عوامّ (و سوق دادن آنان براه سعادت و نیکبختی)

وَ اَلنَّهیَ عَنِ اَلمُنکَرِ رَدعاً لِلسُّفَهَاءِ

(8) و نهی از منکر (باز داشتن از کار ناشایسته) را برای جلوگیری (معاصی و گناهان) از کم خردان

وَ صِلَةَ اَلرَّحِمِ مَنمَاةً لِلعَدَدِ

(9) و صلۀ رحم (پیوند به خویشان) را برای زیاده شدن عدد (ایشان، چون در پیوند خویشان با هم عدد انصار و یاورانشان بسیار گردد)

وَ اَلقِصَاصَ حَقناً لِلدِّمَاءِ

(10) و قصاص (کشتن کشنده یا زخم زدن زخم زننده) را برای محفوظ بودن خونها

وَ إِقَامَةَ اَلحُدُودِ إِعظَاماً لِلمَحَارِمِ

(11) و برپا داشتن حدود (انجام دادن کیفرهایی که مثلا برای می‌گسار و روزه‌خوار و زناکار مقرّر گشته) را برای اهمیّت دادن بحرامها و نهی شده‌ها

وَ تَرکَ شُربِ اَلخَمرِ تَحصِیناً لِلعَقلِ

(12) و نیاشامیدن شراب را برای محفوظ داشتن خرد (از فساد و بدی)

وَ مُجَانَبَةَ اَلسَّرِقَةِ إِیجَاباً لِلعِفَّةِ

(13) و دوری از دزدی را برای بکار داشتن پاکدامنی (از دست درازی بمال مردم)

وَ تَرکَ اَلزِّنَی تَحصِیناً لِلنَّسَبِ

(14) و زنا نکردن را برای درست ماندن نسب و خویشی (چون زنا نسب را مشتبه سازد و باعث اختلال نظام عالم شود)

وَ تَرکَ اَللِّوَاطِ تَکثِیراً لِلنَّسلِ

(15) و ترک لواط را برای بسیار شدن نسل و فرزندان

وَ اَلشَّهَادَاتِ اِستِظهَاراً عَلَی اَلمُجَاحَدَاتِ

(16) و شهادتها را برای کمک خواستن بر انکار شده‌ها (تا بر اثر انکار حقوق کسی پایمال نشود)

وَ تَرکَ اَلکَذِبِ تَشرِیفاً لِلصِّدقِ

(17) و دروغ نگفتن را برای نمایان ساختن بزرگی راستی (که آسایش مردم وابستۀ به آنست)

وَ اَلسَّلاَمَ أَمَاناً مِنَ اَلمَخَاوِفِ

(18) و سلام و درود (بر یکدیگر) را برای ایمنی و آسودگی از جاهای ترس (چون مراد از سلام علیکم آنست که بین من و شما زد و خوردی نیست بلکه صلح و آشتی است)

وَ اَلإِمَامَةَ نِظَاماً لِلأُمَّةِ

(19) و امامت و پیشوایی را برای نظم و آرامش (کارهای) مردم (زیرا امام و پیشوای توانا ستمگر را از ستمگری باز داشته و حقّ مظلوم و ستمکشیده را بستاند و کارها نظم و آرامش گیرد)

وَ اَلطَّاعَةَ تَعظِیماً لِلإِمَامَةِ

(20) و طاعت و پیروی (از امام) را برای بزرگ شمردن (مقام) امامت (چون از امامت بهره‌ای نمی‌رسد مگر به پیروی مردم از او )


حکمت 245- روش سوگند دادن ستمکار

[↑ بالا] وَ کَانَ علیه‌السلام یَقُولُ أَحلِفُوا اَلظَّالِمَ إِذَا أَرَدتُم یَمِینَهُ بِأَنَّهُ بَرِیءٌ مِن حَولِ اَللَّهِ وَ قُوَّتِهِ فَإِنَّهُ إِذَا حَلَفَ بِهَا کَاذِباً عُوجِلَ اَلعُقُوبَةَ

245 - امام علیه السّلام (در بارۀ روش سوگند دادن به ستمگر) می‌فرمود: (1) ستمگر (دروغگو) را هرگاه بخواهید سوگند خورد سوگند دهید باینکه بیزار است از جنبش و توانائی خدا (اگر در این امر دروغ بگوید) زیرا اگر باین سخن دروغ سوگند یاد کند زود بکیفر (دروغش) می‌رسد

وَ إِذَا حَلَفَ بِاللَّهِ اَلَّذِی لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ لَم یُعَاجَل لِأَنَّهُ قَد وَحَّدَ اَللَّهَ سُبحَانَهُ

(2) و اگر سوگند یاد نماید به خدائی که جز او خدائی نیست (که دروغ نمی‌گویم، در کیفرش) تعجیل و شتاب نمی‌شود، برای اینکه خداوند سبحان را به یگانگی یاد کرده است (که با دروغ گفتن منافات ندارد. شارح بحرانیّ «رحمه اللّه» در اینجا می‌نویسد: روایت شده است که سخن چینی نزد منصور آمده در بارۀ حضرت صادق علیه السّلام سخن چینی نمود، منصور آن حضرت را خواست و گفت: فلانی از حضرتت چنین و چنان خبر آورده، حضرت فرمود: آن سخنان از من نیست، سخن چین زیر بار نرفت و گفت: جز این نیست که آن سخنان را حضرت فرموده است، امام صادق علیه السّلام او را سوگند داد به بیزاری جستن از جنبش و توانائی خدا اگر دروغگو باشد، پس سخن چین سوگند یاد نمود و سخنش بپایان نرسید که بدرد فالج «از کار افتادن نیمی از بدن» گرفتار شد که پاهای خود را مانند پارۀ گوشتی بزمین می‌کشید)


حکمت 246- انفاق مال در حال حیات

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَا اِبنَ آدَمَ کُن وَصِیَّ نَفسِکَ وَ اِعمَل فِی مَالِکَ مَا تُؤثِرُ أَن یُعمَلَ فِیهِ مِن بَعدِکَ

246 - امام علیه السّلام (در ترغیب به انفاق) فرموده است: (1) ای فرزند آدم، تو خود وصیّ‌ خویش باش، و (پیش از مرگ) از مال و دارائیت بده آنچه را که می‌خواهی که پس از (مردن) تو بدهند (زیرا تو از هر کس بخود دلسوزتری)


حکمت 247- نکوهش تندخویی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلحِدَّةُ ضَربٌ مِنَ اَلجُنُونِ لِأَنَّ صَاحِبَهَا یَندَمُ فَإِن لَم یَندَم فَجُنُونُهُ مُستَحکَمٌ

247 - امام علیه السّلام (در نکوهش تند خوئی) فرموده است: (1) تندخویی نوعی از دیوانگی است، زیرا تند خو (پس از آرامش از تندی که کرده) پشیمان میشود (همانطور که دیوانه چون بهبودی یافت از آنچه کرده پشیمان می‌گردد) پس اگر پشیمان نشود دیوانگی او پا بر جا است


حکمت 248- تاثیر حسادت بر سلامتی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام صِحَّةُ اَلجَسَدِ مِن قِلَّةِ اَلحَسَدِ

248 - امام علیه السّلام (در سود رشک نبردن) فرموده است: (1) درستی تن از کمی رشک بردن است (زیرا غمّ و اندوه بیماری آرد، و رشکبر به اندوه بسیار گرفتار و از تندرستی بی‌بهره است)


حکمت 249- اهمیت برآوردن حاجت مردم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِکُمَیلِ بنِ زِیَادٍ اَلنَّخَعِیِّ یَا کُمَیلُ مُر أَهلَکَ أَن یَرُوحُوا فِی کَسبِ اَلمَکَارِمِ وَ یُدلِجُوا فِی حَاجَةِ مَن هُوَ نَائِمٌ

249 - امام علیه السّلام به کمیل ابن زیاد نخعیّ (از نیکان اصحاب خود، در بارۀ سود دل بدست آوردن) فرموده است: (1) ای کمیل خویشان خود را وادار که روز بروند پی تحصیل خوهای نیکو، و شب بروند پی حاجت و درخواست کسیکه درخواست (برای بر آوردن درخواستها بروند اگر چه درخواست کنندگان خواب باشند)

فَوَالَّذِی وَسِعَ سَمعُهُ اَلأَصوَاتَ مَا مِن أَحَدٍ أَودَعَ قَلباً سُرُوراً إِلاَّ وَ خَلَقَ اَللَّهُ لَهُ مِن ذَلِکَ اَلسُّرُورِ لُطفاً فَإِذَا نَزَلَت بِهِ نَائِبَةٌ جَرَی إِلَیهَا کَالمَاءِ فِی اِنحِدَارِهِ حَتَّی یَطرُدَهَا عَنهُ کَمَا تُطرَدُ غَرِیبَةُ اَلإِبِلِ

(2) سوگند بکسیکه شنوایی او آوازها و فریادها را احاطه نموده نیست کسیکه دلی را شاد و خرّم گرداند مگر آنکه خداوند عوض آن شادی و خرّمی برایش لطف و مهربانی (خوشی معنویّ که بر اثر انجام کار نیک بشخص رو می‌آورد) بیافریند که هرگاه اندوهی باو برسد آن مهربانی بسمت آن اندوه مانند آب در نشیب روان گردد تا مصیبت را از او دور سازد چنانکه شتر غریب را دور می‌نمایند (شتر دار شتر غریب را از گلۀ شتر خود یا از آبشخور آنها دور می‌گرداند )


حکمت 250- ارزش صدقه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا أَملَقتُم فَتَاجِرُوا اَللَّهَ بِالصَّدَقَةِ

250 - امام علیه السّلام (در ترغیب ببخشش در راه خدا) فرموده است: (1) هرگاه تنگدست شدید بصدقه دادن (به مستمندان) با خدا سودا کنید (هر اندازه می‌توانید در راه او انفاق نمائید که صدقه بوسیلۀ توانگر شدن است چنانکه جلوگیر از بلاها و گرفتاریها و پیشآمدها است)


حکمت 251- شناخت جایگاه وفاداری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلوَفَاءُ لِأَهلِ اَلغَدرِ غَدرٌ عِندَ اَللَّهِ وَ اَلغَدرُ بِأَهلِ اَلغَدرِ وَفَاءٌ عِندَ اَللَّهِ

251 - امام علیه السّلام (در بارۀ بیوفایان به پیمان و دوستی) فرموده است: (1) وفا نمودن با بیوفایان بیوفائی با خدا است، و بیوفائی با بیوفایان وفای با خدا است (چون هر که به پیمان و دوستی خود وفا نکرد بدستور خدا رفتار ننموده است)


حکمت 252- هشدار از مهلت و آزمایش خداوند

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کَم مِن مُستَدرَجٍ بِالإِحسَانِ إِلَیهِ وَ مَغرُورٍ بِالسَّترِ عَلَیهِ وَ مَفتُونٍ بِحُسنِ اَلقَولِ فِیهِ وَ مَا اِبتَلَی اَللَّهُ سُبحَانَهُ أَحَداً بِمِثلِ اَلإِملاَءِ لَهُ و قد مضی هذا الکلام فیما تقدم إلا أن فیه هاهنا زیادة جیدة مفیدة

252 - امام علیه السّلام (در بارۀ آزمایش بندگان) فرموده است: (1) کم من مستدرج (تا آخر، این همان فرمایش صد و دوازدهم است که ترجمه و شرحش بیان شد و سیّد رضیّ «رحمه اللّه» هم فرماید:). این سخن پیش از این گذشت جز آنکه در دوباره بیان شدن آن اینجا افزونی است نیکو و سود دهنده (شاید سود دوباره بیان شدن آن اینجا به مناسبت فرمایش بالا باشد که فرمود: بیوفائی با بیوفایان وفا نمودن با خدا است، و این یکی از آن اموریست که خداوند بندگانش را بآنها آزمایش می‌فرماید )


حکمت 253- نکوهش کوتاهی و سستی اصحاب

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَمَّا بَلَغَهُ إِغَارَةُ أَصحَابِ مُعَاوِیَةَ عَلَی اَلأَنبَارِ فَخَرَجَ بِنَفسِهِ مَاشِیاً حَتَّی أَتَی اَلنُّخَیلَةَ وَ أَدرَکَهُ اَلنَّاسُ وَ قَالُوا یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ نَحنُ نَکفِیکَهُم

253 - هنگامیکه بامام علیه السّلام خبر رسید که لشگر معاویه بر انبار (از شهرهای قدیم عراق) تاخته و تاراج کردند آن بزرگوار تنها پیاده (از کوفه) بیرون آمد تا به نخیله (موضعی است نزدیک کوفه) رسید، مردم (در پی او آمده) خدمتش رسیدند و گفتند: یا امیر المؤمنین ما بجای تو ایشان را کفایت می‌کنیم

فَقَالَ وَ اَللّٰهُ مَا تَکفُونَنِی أَنفُسَکُم فَکَیفَ تَکفُونَنِی غَیرَکُم إِن کَانَتِ اَلرَّعَایَا قَبلِی لَتَشکُو حَیفَ رُعَاتِهَا فَإِنِّی اَلیَومَ لَأَشکُو حَیفَ رَعِیَّتِی کَأَنَّنِی اَلمَقُودُ وَ هُمُ اَلقَادَةُ أَوِ اَلمَوزُوعُ وَ هُمُ اَلوَزَعَةُ فلما قال علیه‌السلام هذا القول فی کلام طویل قد ذکرنا مختاره فی جملة الخطب تقدم إلیه رجلان من أصحابه

پس حضرت (در نکوهش آنها) فرمود: (1) سوگند بخدا شما مرا از (زیان) خود کفایت نمی‌کنید و چگونه مرا از دیگران کفایت می‌نمایید؟ (2) اگر رعیّتها پیش از من از ستم حکمرانانشان شکایت داشتند من امروز از ستم رعیّت خود شکایت دارم، بآن ماند که من پیروام و ایشان پیشوا، یا من فرمانبرم و آنان فرمانده! (سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) چون امام علیه السّلام این گفتار را در سخن دراز «که ما از آنچه برگزیدیم در بین خطبه‌ها (خطبۀ بیست و هفتم) بیان نمودیم» فرمود، دو مرد از یارانش جلو آمدند

فقال أحدهما إنی لا أملک إلا نفسی و أخی فمرنا بأمرک یا أمیر المؤمنین ننفذ له فقال علیه‌السلام وَ أَینَ تَقَعَانِ مِمَّا أُرِیدُ

یکی از آنها گفت: مرا تسلّطی نیست مگر بخود و برادرم پس یا امیر المؤمنین ما را بآنچه می‌خواهی امر فرما تا انجام دهیم، امام علیه السّلام فرمود: (3) کجا آنچه من می‌خواهم از شما پیش می‌رود و از شما دو کس چه آید؟


حکمت 254- راه شناخت اهل حق و باطل

[↑ بالا] وَ قِیلَ إِنَّ اَلحَارِثَ بنَ حَوطٍ أَتَاهُ علیه‌السلام فَقَالَ أَ تُرَانِی أَظُنُّ أَصحَابَ اَلجَمَلِ کَانُوا عَلَی ضَلاَلَةٍ فَقَالَ علیه‌السلام

254 - گفته‌اند که حارث ابن حوط (یا خوط) نزد امام علیه السّلام آمده و گفت: آیا بمن گمان می‌بری که گمان دارم اصحاب جمل (طلحه و زبیر و عائشه و پیروانشان) بر ضلالت و گمراهی بوده‌اند؟ پس امام علیه السّلام (در نکوهش او) فرمود

یَا حَارِثُ إِنَّکَ نَظَرتَ تَحتَکَ وَ لَم تَنظُر فَوقَکَ فَحِرتَ

(1) ای حارث تو به زیر خود نظر کردی (گفتار باطل و نادرست آنها را پسندیدی) و به بالایت نگاه نکردی (در سخنان حقّ و درست من اندیشه ننمودی) پس حیران و سرگردان ماندی!

إِنَّکَ لَم تَعرِفِ اَلحَقَّ فَتَعرِفَ أَهلَهُ وَ لَم تَعرِفِ اَلبَاطِلَ فَتَعرِفَ مَن أَتَاهُ فَقَالَ اَلحَارِثُ فَإِنِّی أَعتَزِلُ مَعَ سَعدِ بنِ مَالِکٍ وَ عَبدِ اَللَّهِ بنِ عُمَرَ فَقَالَ علیه‌السلام

(2) تو حقّ را نشناختی تا اهلش را بشناسی، و باطل را نشناختی تا پیروش را بشناسی، حارث گفت: من با سعد ابن مالک (سعد ابن ابی وقّاص) و عبد اللّه ابن عمر (ابن خطّاب) کناره گرفته به گوشه‌ای می‌روم، پس امام علیه السّلام فرمود

إِنَّ سَعداً وَ عَبدَ اَللَّهِ بنَ عُمَرَ لَم یَنصُرَا اَلحَقَّ وَ لَم یَخذُلاَ اَلبَاطِلَ

(3) سعد و عبد اللّه ابن عمر یاری حقّ نکردند و باطل را فرو نگذاشتند (چون کناره گیری آنها از باطل برای یاری نکردن آن نبود بلکه از روی شکّ و دو دلی بحقّ بود، بنا بر این تو نباید از آنان پیروی نمائی. شارح بحرانیّ «رحمه اللّه» در اینجا می‌نویسد: چون عثمان کشته شد سعد ابن ابی وقّاص چند گوسفند خریده به بیابان رفت و با آن گوسفندان زندگانی نمود تا مرد و با علیّ علیه السّلام بیعت ننمود، و عبد اللّه ابن عمر با امیر المؤمنین بیعت کرد و پس از آن به خواهرش حفصه زوجۀ پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله پناه برد و در جنگ جمل حاضر نشد و گفت: عبادت و بندگی مرا از سواری و جنگ ناتوان ساخته نه با علیّ هستم نه با دشمنانش، محدّث قمیّ حاجّ شیخ عبّاس «علیه الرّحمة» در کتاب سفینة بحار الأنوار نقل می‌نماید: چون حجّاج داخل مکّه شد و ابن زبیر را بدار زد عبد اللّه ابن عمر شبانگاه نزد او آمده گفت: دستت را بده تا برای عبد الملک با تو بیعت نمایم که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیّة یعنی کسیکه بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد مانند مردن زمان جاهلیّت مرده، پس حجّاج پایش را دراز کرده گفت بگیر پایم را و بیعت کن زیرا دستم بکار است، ابن عمر گفت: مرا ریشخند میکنی، حجّاج گفت: ای احمق قبیلۀ عدیّ با علیّ علیه السّلام بیعت نکردی و امروز چنین میگوئی، آیا علیّ امام زمان تو نبود؟ سوگند بخدا برای فرمایش پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله نزد من نیامده‌ای بلکه از ترس این درخت که ابن زبیر بر آن آویخته آمده‌ای)


حکمت 255- مشکل هم نشینی با قدرتمندان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام صَاحِبُ اَلسُّلطَانِ کَرَاکِبِ اَلأَسَدِ یُغبَطُ بِمَوقِعِهِ وَ هُوَ أَعلَمُ بِمَوضِعِهِ

255 - امام علیه السّلام (در بارۀ ندیم پادشاه) فرموده است: (1) همنشین پادشاه مانند سوار بر شیر است: مردم بمقام و مرتبۀ او آرزومندند و او به منزلت خود داناتر است (که چه اندازه خطرناک می‌باشد )


حکمت 256- نیکی به بازماندگان دیگران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَحسِنُوا فِی عَقِبِ غَیرِکُم تُحفَظُوا فِی عَقِبِکُم

256 - امام علیه السّلام (در بارۀ نیکی) فرموده است: (1) به فرزندان دیگران نیکی و مهربانی کنید تا پاس فرزندان شما را بدارند


حکمت 257- تاثیر کلام بزرگان در جامعه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ کَلاَمَ اَلحُکَمَاءِ إِذَا کَانَ صَوَاباً کَانَ دَوَاءً وَ إِذَا کَانَ خَطَأً کَانَ دَاءً

257 - امام علیه السّلام (در بارۀ سخن بزرگان) فرموده است: (1) سخن اهل دانش و بینش اگر درست باشد (برای دردهای دنیا و آخرت) دارو است، و اگر نادرست باشد درد است (موجب فتنه و تباهکاری است، پس حکیم و دانشمند باید کوشش نماید که سخن نادرست نگوید که گفته‌اند: زلّة العالم زلّة العالم یعنی لغزیدن دانشمند لغزش جهان است)


حکمت 258- اهمیت حفظ احادیث

[↑ بالا] وَ سَأَلَهُ علیه‌السلام رَجُلٌ أَن یُعَرِّفَهُ اَلإِیمَانَ فَقَالَ إِذَا کَانَ غَدٌ فَأتِنِی حَتَّی أُخبِرَکَ عَلَی أَسمَاعِ اَلنَّاسِ فَإِن نَسِیتَ مَقَالَتِی حَفِظَهَا عَلَیکَ غَیرُکَ فَإِنَّ اَلکَلاَمَ کَالشَّارِدَةِ یَنقُفُهَا هَذَا وَ یُخطِئُهَا هَذَا و قد ذکرنا ما أجابه به فیما تقدم من هذا الباب و هو قوله الإیمان علی أربع شعب

258 - مردی از امام علیه السّلام خواست که باو بشناساند (معنی) ایمان چیست، پس آن حضرت (در بارۀ رمندگی سخن) فرمود: (1) چون فردا شود نزد من بیا تا جائیکه همه بشنوند بتو خبر دهم که اگر گفتار مرا فراموش نمودی دیگری آنرا حفظ کرده از بر نماید، زیرا سخن مانند شکار رمنده است شخصی (با حافظه) آنرا می‌رباید و دیگری (بر اثر خنگی) آنرا از دست می‌دهد (سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) ما آنچه را که حضرت در پاسخ آن مرد فرمود در گذشتۀ از این باب (فرمایش سی‌ام) بیان کرده‌ایم و آن فرمایش آن بزرگوار است باینکه الإیمان علی أربع شعب (دعائم) یعنی ایمان وابستۀ بر چهار شاخه (ستون) است


حکمت 259- پرهیز از اندوه برای آینده

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَا اِبنَ آدَمَ لاَ تَحمِل هَمَّ یَومِکَ اَلَّذِی لَم یَأتِکَ عَلَی یَومِکَ اَلَّذِی قَد أَتَاکَ فَإِنَّهُ إِن یَکُ مِن عُمُرِکَ یَأتِ اَللَّهُ فِیهِ بِرِزقِکَ

259 - امام علیه السّلام (در افسرده نشدن برای نیامده) فرموده است: (1) ای پسر آدم امروز برای (روزی) فردا اندوهگین مشو، زیرا اگر فردا از عمر تو باشد خدا روزی ترا در آن می‌رساند (پس سزاوار آنست که کوشش شخص در هر روز برای همان روز باشد نه آنکه برای روزهای نیامده جان بسر شود)


حکمت 260- اعتدال در دوستی و دشمنی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَحبِب حَبِیبَکَ هَوناً مَا عَسَی أَن یَکُونَ بَغِیضَکَ یَوماً مَا

260 - امام علیه السّلام (در دوستی و دشمنی) فرموده است: (1) دوست خود را دوست دار به اندازه‌ای که تجاوز در آن نباشد (او را بر همۀ اسرار آگاه مساز) شاید روزی از روزها دشمنت گردد (و پشیمان شوی)

وَ أَبغِض بَغِیضَکَ هَوناً مَا عَسَی أَن یَکُونَ حَبِیبَکَ یَوماً مَا

(2) و دشمنت را دشمن دار از روی میانه روی (پرده دری مکن) شاید روزی از روزها دوستت گردد (و شرمنده و افسرده شوی )


حکمت 261- تلاش در دنیا، برای آخرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلنَّاسُ فِی اَلدُّنیَا عَامِلاَنِ عَامِلٌ عَمِلَ فِی اَلدُّنیَا لِلدُّنیَا قَد شَغَلَتهُ دُنیَاهُ عَن آخِرَتِهِ یَخشَی عَلَی مَن یَخلُفُهُ اَلفَقرَ وَ یَأمَنُهُ عَلَی نَفسِهِ فَیُفنِی عُمُرَهُ فِی مَنفَعَةِ غَیرِهِ

261 - امام علیه السّلام (در بارۀ کوشش برای دنیا و آخرت) فرموده است: (1) مردم در دنیا دو دسته‌اند: یکی در دنیا برای دنیا کار میکند که او را دنیا گرفتار ساخته و از (کار) آخرتش باز داشته، می‌ترسد باز ماندگانش به تنگدستی دچار شوند (برای آنها مال و دارائی می‌اندوزد تا نیازمند نشوند) و از تنگدستی خود ایمن و آسوده گشته (برای گرفتاری روز رستخیز کاری انجام نمی‌دهد و در فکر تنگدستی آنروز نیست، یا به این معنی که باک ندارد و خود در تنگی بسر برد تا مال و دارائی برای فرزندانش گرد آورد) پس زندگی خود را در سود دیگری بسر می‌رساند

وَ عَامِلٌ عَمِلَ فِی اَلدُّنیَا لِمَا بَعدَهَا فَجَاءَهُ اَلَّذِی لَهُ مِنَ اَلدُّنیَا بِغَیرِ عَمَلٍ فَأَحرَزَ اَلحَظَّینِ مَعاً وَ مَلَکَ اَلدَّارَینِ جَمِیعاً فَأَصبَحَ وَجِیهاً عِندَ اَللَّهِ لاَ یَسأَلُ اَللَّهَ حَاجَةً فَیَمنَعُهُ

(2) و یکی در دنیا برای آخرت کار میکند و بی آنکه کار کند آنچه برای او (مقدّر) است از دنیا می‌رسد، پس هر دو بهره را جمع نموده و هر دو سرا را بدست آورده است، و نزد خدا با آبرو گشته و از او حاجتی نخواهد که روان سازد (زیرا آبرومندی او نزد خدا مستلزم رواشدن درخواستهای او است )


حکمت 262- ضرورت حفظ اموال کعبه

[↑ بالا] وَ رُوِیَ أَنَّهُ ذُکِرَ عِندَ عُمَرَ بنِ اَلخَطَّابِ فِی أَیَّامِهِ حَلیُ اَلکَعبَةِ وَ کَثرَتُهُ فَقَالَ قَومٌ لَو أَخَذتَهُ فَجَهَّزتَ بِهِ جُیُوشَ اَلمُسلِمِینَ کَانَ أَعظَمَ لِلأَجرِ وَ مَا تَصنَعُ اَلکَعبَةُ بِالحَلیِ فَهَمَّ عُمَرُ بِذَلِکَ وَ سَأَلَ عَنهُ أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ علیه‌السلام

262 - نقل شده که در زمان خلافت عمر ابن خطّاب نزد او سخن در بارۀ زیور کعبه (خانۀ خدا در مکّۀ معظّمه) و بسیاری آن به میان آمد ، گروهی گفتند: اگر آنرا برداشته صرف سپاه مسلمانان کنی ثواب و پاداشش بیشتر است و کعبه زیور می‌خواهد چه کند؟ عمر تصمیم گرفت بر دارد، و در بارۀ آن از امیر المؤمنین علیه السّلام پرسید

فَقَالَ إِنَّ اَلقُرآنَ أُنزِلَ عَلَی اَلنَّبِیِّ صلی‌الله‌علیه‌وآله وَ اَلأَموَالُ أَربَعَةٌ أَموَالُ اَلمُسلِمِینَ فَقَسَّمَهَا بَینَ اَلوَرَثَةِ فِی اَلفَرَائِضِ وَ اَلفَیءُ فَقَسَّمَهُ عَلَی مُستَحِقِّیهِ وَ اَلخُمسُ فَوَضَعَهُ اَللَّهُ حَیثُ وَضَعَهُ وَ اَلصَّدَقَاتُ فَجَعَلَهَا اَللَّهُ حَیثُ جَعَلَهَا وَ کَانَ حَلیُ اَلکَعبَةِ فِیهَا یَومَئِذٍ فَتَرَکَهُ اَللَّهُ عَلَی حَالِهِ وَ لَم یَترُکهُ نِسیَاناً وَ لَم یَخفَ عَلَیهِ مَکَاناً فَأَقِرَّهُ حَیثُ أَقَرَّهُ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ لَولاَکَ لاَفتَضَحنَا وَ تَرَکَ اَلحَلیَ بِحَالِهِ

آن حضرت (در بارۀ تصرّف نکردن در زیور کعبه) فرمود: (1) قرآن بر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله فرود آمد و دارائیها چهار جور بود: (اوّل) اموال مسلمانان (پس از مرگشان) که آنها را از روی حساب بین ارث برندگان تقسیم و پخش نمود، و (دوم) غنیمت (آنچه از دشمن بر اثر فیروزی بدست می‌آید) که آنرا به کسانی که مستحقّ آن بودند تقسیم کرد، و (سوم) خمس (پنج یک از سود داد و ستد) که خدا قرار داد آنرا جائیکه تعیین نمود (که بچه کسانی باید داد) و (چهارم) صدقات (زکوات و بخششها) که خدا قرار داد آنرا بجای خود (که چه کسانی باید از آن بهره ببرند) و زیور کعبه آنروز در آن بود و خدا آنرا بحال خود گذاشت (دستوری برای تصرّف در آن نداد) و از روی فراموشی آنرا رها نکرد و مکان و جای آن بر او پنهان و پوشیده نبود، پس (چون در بارۀ همۀ اموال دستور داد و راجع به زیور کعبه چیزی نفرموده بنا بر این تو) برجا گذار آنرا همانطور که خدا و رسول قرار داده. عمر گفت: اگر تو نبودی ما رسوا می‌شدیم (چون بحکم خدا آشنا نیستیم) و زیور را بجای خود گذاشت (در آن تصرّف ننمود )


حکمت 263- قضاوت امام علیه السلام درباره سرقت از بیت المال

[↑ بالا] رُوِیَ أَنَّهُ علیه‌السلام رُفِعَ إِلَیهِ رَجُلاَنِ سَرَقَا مِن مَالِ اَللَّهِ أَحَدُهُمَا عَبدٌ مِن مَالِ اَللَّهِ وَ اَلآخَرُ مِن عُرضِ اَلنَّاسِ فَقَالَ

263 - روایت شده که دو مرد را نزد امام علیه السّلام آوردند که از مال خدا (بیت المال) دزدی کرده بودند: یکی از آنها بنده و غلام و مال بیت المال بود، و دیگری غلام یکی از مردم، پس آن حضرت (در بارۀ اینکه چه کسیرا که از بیت المال دزدی کند باید دست برید) فرمود

أَمَّا هَذَا فَهُوَ مِن مَالِ اَللَّهِ وَ لاَ حَدَّ عَلَیهِ مَالُ اَللَّهِ أَکَلَ بَعضُهُ بَعضاً وَ أَمَّا اَلآخَرُ فَعَلَیهِ اَلحَدُّ فَقَطَعَ یَدَهُ

(1) امّا بر این غلام که از آن بیت المال است حدّی نیست (دستش را نباید برید، زیرا) برخی از بیت المال برخی دیگر را خورده (و اگر دستش بریده شود زیان افزون گردد، چنانکه محقّق حلّی «رحمه اللّه» در کتاب شرائع الإسلام فرموده) و امّا بر دیگری حدّ جاری است، پس دست او را برید (ابن میثم «علیه الرّحمة» در اینجا می‌نویسد: باین جهت دست او را بریده که از بیت المال که در بسته بوده دزدی کرده و دزدی او بحدّ نصاب یعنی بمقدار چهار یک درهم طلا بوده که دست بریدن واجب گشته و او را از بیت المال نصیب و بهره‌ای هم نبوده، و اگر بهره‌ای داشت و دزدیش بیش از بهره‌اش باشد و افزونی آن بمقدار نصاب رسد دست او بریده میشود، و اگر دزدیش بیش از بهره‌اش نباشد دست او بریده نمی‌شود)


حکمت 264- برخورد با انحرافات

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَو قَدِ اِستَوَت قَدَمَایَ مِن هَذِهِ اَلمَدَاحِضِ لَغَیَّرتُ أَشیَاءَ

264 - امام علیه السّلام (در بارۀ گرفتاریهای خود) فرموده است: (1) اگر پاهای من در این لغزشگاهها استوار ماند (خلافتم پابرجا گشته و از جنگهای داخلی آسوده شوم) چیزهائی را تغییر می‌دهم (بدعتهای مخالفین را از بین برده احکام را طبق دستور رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله اجراء می‌نمایم)


حکمت 265- رضا و تسلیم در برابر خداوند

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِعلَمُوا عِلماً یَقِیناً أَنَّ اَللَّهَ لَم یَجعَل لِلعَبدِ وَ إِن عَظُمَت حِیلَتُهُ وَ اِشتَدَّت طَلِبَتُهُ وَ قَوِیَت مَکِیدَتُهُ أَکثَرَ مِمَّا سُمِّیَ لَهُ فِی اَلذِّکرِ اَلحَکِیمِ

265 - امام علیه السّلام (در اینکه باید بآنچه مقدّر شده ساخت) فرموده است: (1) با یقین و باور بدانید که خدا قرار نداده برای بنده - اگر چه بسیار چاره جو و سخت کوشا و در مکر و فریب توانا باشد - بیشتر از آنچه در علم الهی برای او مقدّر و نامزد گشته است

وَ لَم یَحُل بَینَ اَلعَبدِ فِی ضَعفِهِ وَ قِلَّةِ حِیلَتِهِ وَ بَینَ أَن یَبلُغَ مَا سُمِّیَ لَهُ فِی اَلذِّکرِ اَلحَکِیمِ

(2) و جلوگیر نشده است بین بنده - که ناتوان و کم چاره بوده - و بین اینکه برسد باو آنچه در علم الهیّ برای او مقدّر و نامزد شده است

وَ اَلعَارِفُ لِهَذَا اَلعَامِلُ بِهِ أَعظَمُ اَلنَّاسِ رَاحَةً فِی مَنفَعَةٍ وَ اَلتَّارِکُ لَهُ اَلشَّاکُّ فِیهِ أَعظَمُ اَلنَّاسِ شُغلاً فِی مَضَرَّةٍ

(3) و شناسای باین راز و بکار برندۀ آن از جهت آسودگی در سود (دنیا و آخرت) برترین مردمان است، و چشم پوشنده و شکّ کنندۀ در آن از جهت گرفتاری در زیان برترین مردمان است

وَ رُبَّ مُنعَمٍ عَلَیهِ مُستَدرَجٌ بِالنُّعمَی

(4) و بسا بنعمت رسیده‌ای که بسبب نعمت کم کم بعذاب و کیفر نزدیک گشته

وَ رُبَّ مُبتَلًی مَصنُوعٌ لَهُ بِالبَلوَی

(5) و بسا گرفتاری که بر اثر گرفتاری احسان و نیکوئی باو شده است

فَزِد أَیُّهَا اَلمُستَمِعُ فِی شُکرِکَ وَ قَصِّر مِن عَجَلَتِکَ وَ قِف عِندَ مُنتَهَی رِزقِکَ

(6) پس ای شنوندۀ (این گفتار) بسیار سپاسگزارم و کم بشتاب و به رسیدۀ از روزی بایست و تن برضاء بده (که کس را بیشتر از آنچه باید باو برسد ندهند. و این مطلب منافات با امر و دستور بدعاء و سعی و کوشش در طلب رزق ندارد، زیرا دعاء و سعی در بدست آوردن روزی گاهی سبب وجود روزی بیش از آنچه مقدّر گشته میشود)


حکمت 266- ضرورت عمل گرایی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ تَجعَلُوا عِلمَکُم جَهلاً وَ یَقِینَکُم شَکّاً إِذَا عَلِمتُم فَاعمَلُوا وَ إِذَا تَیَقَّنتُم فَأَقدِمُوا

266 - امام علیه السّلام (در ترغیب به عبادت) فرموده است: (1) دانائی خود را (به نیست شدن دنیا) نادانی قرار ندهید (که از آخرت چشم پوشیده بدنیا دل بندید) و باورتان را (به مردن) به دودلی نگردانید (بنا بر این) (2) اگر (به نیستی دنیا) دانائید پس (برای آخرت) کار کنید، و هر گاه (مردن را) باور دارید پس (توشه برداشته) پا پیش گذارید


حکمت 267- نکوهش طمع به دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ اَلطَّمَعَ مُورِدٌ غَیرُ مُصدِرٍ وَ ضَامِنٌ غَیرُ وَفِیٍّ

267 - امام علیه السّلام (در دوری از آز و آرزو) فرموده است: (1) طمع (آدمی را) بر سر آب می‌آورد بی آنکه (او را سیراب کرده) باز گرداند (هر که بآن گرفتار شود تباه گشته رهائی نیابد) و ضامن است بی آنکه (بعهد و پیمان خود) وفاء کند

وَ رُبَّمَا شَرِقَ شَارِبُ اَلمَاءِ قَبلَ رِیِّهِ

(2) و بسا آشامنده که پیش از سیراب شدن گلوگیر شود (بسا آزمند که در راه بدست آوردن مطلوب پیش از رسیدن بآن و بهره بردن تباه گردد)

وَ کُلَّمَا عَظُمَ قَدرُ اَلشَّیءِ اَلمُتَنَافَسِ فِیهِ عَظُمَتِ اَلرَّزِیَّةُ لِفَقدِهِ

(3) و هر چند منزلت چیزیکه بآن رغبت میشود افزون باشد اندوه نیافتن و بدست نیاوردن آن بسیار گردد

وَ اَلأَمَانِیُّ تُعمِی أَعیُنَ اَلبَصَائِرِ

(4) و آرزوها دیده‌های بینائیها را کور می‌نماید

وَ اَلحَظُّ یَأتِی مَن لاَ یَأتِیهِ

(5) و نصیب و بهرۀ (مقدّر) می‌آید پیش کسیکه بسوی آن نمی‌آید (بهرۀ مقدّر خواهد رسید هر چند در طلب آن کوشش نداشته و آرزومند آن نباشند)


حکمت 268- نکوهش نفاق و دورویی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِن أَن تَحسُنَ فِی لاَمِعَةِ اَلعُیُونِ عَلاَنِیَتِی وَ تَقبُحَ فِیمَا أُبطِنُ لَکَ سَرِیرَتِی مُحَافِظاً عَلَی رِئَاءِ اَلنَّاسِ مِن نَفسِی بِجَمِیعِ مَا أَنتَ مُطَّلِعٌ عَلَیهِ مِنِّی فَأُبدِیَ لِلنَّاسِ حُسنَ ظَاهِرِی وَ أُفضِیَ إِلَیکَ بِسُوءِ عَمَلِی تَقَرُّباً إِلَی عِبَادِکَ وَ تَبَاعُداً مِن مَرضَاتِکَ

268 - امام علیه السّلام (در خوش ظاهری و بدی باطن) فرموده است: (1) بار خدایا پناه می‌برم بتو از اینکه در پیش چشمها (ی مردم) ظاهر من نیکو و باطن من در آنچه پنهان می‌دارم نزد تو زشت باشد در حالیکه حفظ کنم خود را نزد مردم به ریاء و خودنمایی به همۀ آنچه تو از من بآن آگاهی پس بمردم خوش ظاهر جلوه کنم و بد کرداریم را بسوی تو آرم که در نتیجه به بندگانت نزدیک و از خوشنودیها (و رحمتها) یت دور گردم


حکمت 269- سوگند امیر المؤمنین علیه السّلام

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ وَ اَلَّذِی أَمسَینَا مِنهُ فِی غُبَّرِ لَیلَةٍ دَهمَاءَ تَکشِرُ عَن یَومٍ أَغَرَّ مَا کَانَ کَذَا وَ کَذَا

269 - امام علیه السّلام (در اخبار بظهور حضرت صاحب الزّمان) فرموده است: (1) البتّه سوگند به خداوندی که از (توانائی) او شب کردیم در باقی ماندۀ شب تاری که از روز روشن هویدا می‌گردد چنین و چنان نبوده است (که اراده و خواست خدا بر آن باشد که همواره مردم در تاریکی ضلالت و گمراهی بدعتهای مخالفین بسر برند، بلکه در زمان دولت حقّه و پیدایش امام زمان «عجّل اللّه فرجه» بحقائق اسلام آشنا شده از تاریکی رهائی یابند که این شب را سحر در پیش و این سحر را صبح نزدیک است)


حکمت 270- اهمیت مداومت در کارها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام قَلِیلٌ تَدُومُ عَلَیهِ أَرجَی مِن کَثِیرٍ مَملُولٍ مِنهُ

270 - امام علیه السّلام (در ستودن پشتکار داشتن) فرموده است: (1) اندک کاری که بآن ادامه دهی امید (سود) بآن بیشتر است از کار بسیاری که از آن ملول و خسته گردی (که بر اثر ترکش نمائی)


حکمت 271- اولویت واجبات بر مستحبات

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا أَضَرَّتِ اَلنَّوَافِلُ بِالفَرَائِضِ فَارفُضُوهَا

271 - امام علیه السّلام (در ترغیب بواجبات) فرموده است: (1) هر گاه مستحبّات بواجبات زیان رساند (اخلال نماید) آن مستحبّات را ترک کنید (برهان آن در شرح فرمایش سی و هشتم و یک صد و نهم گذشت )


حکمت 272- آمادگی برای آخرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن تَذَکَّرَ بُعدَ اَلسَّفَرِ اِستَعَدَّ

272 - امام علیه السّلام (در ترغیب بطاعت) فرموده است: (1) هر که دوری سفر (آخرت) را بیاد داشته باشد آماده میشود (تقوی و پرهیزکاری را شعار خویش قرار می‌دهد)


حکمت 273- برتری اندیشه بر حواس ظاهری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَیسَتِ اَلرُّؤیَةُ مَعَ اَلأَبصَارِ فَقَد تَکذِبُ اَلعُیُونُ أَهلَهَا وَ لاَ یَغُشُّ اَلعَقلُ مَنِ اِستَنصَحَهُ

273 - امام علیه السّلام (در پیروی از عقل) فرموده است: (1) نیست بینائی (آگاهی دل) با دیده‌ها و چشمها که گاهی چشمها به دارندۀ خود دروغ می‌گویند، (2) و (لی) خرد خیانت نمی‌کند (بغلط و اشتباه نمی‌اندازد) کسیرا که از او پند و اندرز بخواهد (در شناختن حقائق باید بعقل اعتماد نمود نه بحسّ‌، زیرا بسا محسوس و بدیهیّ که معلوم نیست و بسا عقلیّ و نظریّ که نزد دلهای روشن از هر بدیهیّ آشکارتر است، و از اینرو است که حکماء گفته‌اند: یقینیّات همان معقولات است نه محسوسات، زیرا حکم حسّ‌ در مظنّۀ غلط و اشتباه است و بسیار حسّ دروغ می‌گوید و ما را به اعتقادات نادرست وامی‌دارد، چنانکه بزرگ را کوچک و کوچک را بزرگ و متحرّک را ساکن و ساکن را متحرّک می‌پنداریم، و امّا عقل در هر چه راه یابد و پیش او بدیهیّ و آشکار گردد غلط و اشتباه در آن راه ندارد، بنا بر این گفتار نادانان که می‌گویند دلیلی بزرگتر و بالاتر از حسّ و دیدن با چشم نیست باطل و نادرست است)


حکمت 274- علت بی اثر بودن موعظه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام بَینَکُم وَ بَینَ اَلمَوعِظَةِ حِجَابٌ مِنَ اَلغِرَّةِ

274 - امام علیه السّلام (در پیروی از پند و اندرز) فرموده است: (1) بین شما و بین (شنیدن و پیروی از) موعظه و پند پرده‌ای از غفلت و بیخبری می‌باشد (که هر گاه آن پرده را با پیروی نکردن از شهوات دریده در پایان کار اندیشه نمودی از پند و اندرز نتیجه می‌گیری )


حکمت 275- خطاهای عوام و کوتاهی های خواص

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام جَاهِلُکُم مُزدَادٌ وَ عَالِمُکُم مُسَوِّفٌ

275 - امام علیه السّلام (در نکوهش افراط و تفریط) فرموده است: (1) نادان شما (کار را از روی نادانی) زیادة میکند، و دانای شما (کار را از وقت خود) بتأخیر می‌اندازد (در بعضی از نسخ نهج البلاغه جاهلکم مزداد مسوّف بدون کلمۀ و عالمکم ذکر شده است که معنی آن چنین است: نادان شما «بفکر اینکه گناه او را خواهند بخشید در گناه» زیاده‌روی می‌نماید و «توبه و بازگشت را» به تاخیر می‌اندازد)


حکمت 276- رفع بهانه جویی با دانش

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام قَطَعَ اَلعِلمُ عُذرَ اَلمُتَعَلِّلِینَ

276 - امام علیه السّلام (در اینکه علم راه عذر را می‌بندد) فرموده است: (1) علم و دانستن (احکام دین) راه بهانۀ بهانه جویان را (که می‌گویند: خدا کریم است و رحیم و نیازی برنج و بندگی ما ندارد) می‌بندد (پس هر که با دین و کتاب و رسول آشنا شد عذر و بهانه‌اش پذیرفته نیست)


حکمت 277- ضرورت استفاده از فرصت ها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کُلُّ مُعَاجَلٍ یَسأَلُ اَلأَنظَارَ وَ کُلُّ مُؤَجَّلٍ یَتَعَلَّلُ بِالتَّسوِیفِ

277 - امام علیه السّلام (در سرزنش کسیکه کار را بموقع انجام ندهد) فرموده است: (1) با هر که تعجیل و شتاب نمایند (مرگش زود برسد) مهلت می‌خواهد (که عبادت و بندگی کند) و هر کس را مهلت دهند و زود نخواهند (عمرش دراز باشد) با تأخیر افتادن (که وقت دارم و در آینده انجام می‌دهم) بهانه جوید (کار امروز به فردا اندازد)


حکمت 278- فریبندگی ظاهر روزگار

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا قَالَ اَلنَّاسُ لِشَیءٍ طُوبَی لَهُ إِلاَّ وَ قَد خَبَأَ لَهُ اَلدَّهرُ یَومَ سُوءٍ

278 - امام علیه السّلام (در بارۀ دل نبستن به خوشحالی) فرموده است: (1) مردم بچیزی نگفتند خوشا به حالش مگر آنکه روزگار برای آن روز بدی را پنهان دارد (زمانه به نعمتی که در آدمی بیند رشک برد و آنرا بگیرد، پس خردمند به خوشحالی دنیا دل نبند و آسوده ننشیند )


حکمت 279- مشکل درک قضا و قدر

[↑ بالا] وَ قَد سُئِلَ عَنِ اَلقَدَرِ فَقَالَ علیه‌السلام طَرِیقٌ مُظلِمٌ فَلاَ تَسلُکُوهُ وَ بَحرٌ عَمِیقٌ فَلاَ تَلِجُوهُ وَ سِرُّ اَللَّهِ فَلاَ تَتَکَلَّفُوهُ

279 - از امام علیه السّلام از (چگونگی) قضاء و قدر پرسیدند پس آن حضرت (اندیشۀ در آنرا نهی کرد) فرمود: (1) راهی است تاریک در آن نروید (که بر اثر شبهات در حلّ آنها وامانده و سرگردان شده گمراه خواهید گشت) و دریایی است ژرف در آن داخل نشوید (که غرقه اندیشه‌های گوناگون خواهید شد) و پنهان داشتۀ خدا است خود را در (آشکار نمودن) آن برنج نیندازید (که سودی نبرید و بجائی نخواهید رسید)


حکمت 280- ارزش علم و عالم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا أَرذَلَ اَللَّهُ عَبداً حَظَرَ عَلَیهِ اَلعِلمَ

280 - امام علیه السّلام (در زیان نافرمانی) فرموده است: (1) هر گاه خداوند بنده‌ای را (بر اثر گناه) پست گرداند علم و دانش را بر او منع کند (او را توفیق ندهد تا از علم دین و احکام الهیّ که موجب سعادت و نیکبختی است بهره‌مند گردد، این فرمایش دلیل است بر اینکه نادانی بدترین بیچارگی‌ها است )


حکمت 281- الگوی اخلاقی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کَانَ لِی فِیمَا مَضَی أَخٌ فِی اَللَّهِ وَ کَانَ یُعَظِّمُهُ فِی عَینِی صِغَرُ اَلدُّنیَا فِی عَینِهِ

281 - امام علیه السّلام (در ترغیب به خوهای نیکو) فرموده است: (1) در روزگار گذشته برای من برادر و همکیشی در راه خدا (ابوذر غفّاری یا عثمان ابن مضعون) بود که کوچک بودن دنیا در نظرش او را در چشم من بزرگ می‌نمود

وَ کَانَ خَارِجاً مِن سُلطَانِ بَطنِهِ فَلاَ یَشتَهِی مَا لاَ یَجِدُ وَ لاَ یُکثِرُ إِذَا وَجَدَ

(2) و شکمش بر او تسلّط نداشت پس چیزی را که نمی‌یافت آرزو نمی‌کرد و اگر می‌یافت بسیار بکار نمی‌برد

وَ کَانَ أَکثَرَ دَهرِهِ صَامِتاً فَإِن قَالَ بَذَّ اَلقَائِلِینَ وَ نَقَعَ غَلِیلَ اَلسَّائِلِینَ

(3) و بیشتر روزگارش خاموش بود (سخن نمی‌گفت) و اگر می‌گفت بر گویندگان غلبه می‌نمود (برای دیگری جای سخن باقی نمی‌گذاشت) و تشنگی پرسندگان را (به موعظه و اندرز از آب دانش) فرو می‌نشاند

وَ کَانَ ضَعِیفاً مُستَضعَفاً فَإِن جَاءَ اَلجِدُّ فَهُوَ لَیثٌ غَادٍ وَ صِلُّ وَادٍ

(4) و (بر اثر طاعت و بندگی خدا و بردباری با مردم) ناتوان و افتاده بود و هم او را ناتوان می‌پنداشتند، و هرگاه زمان کوشش (در کاری) پیش می‌آمد (چون) شیر خشمگین و مار پر زهر بیابان بود (حتما کار را انجام می‌داد یا در کارزار دشمن را مغلوب می‌نمود، و اگر با کسی نزاع داشت بی صبری نمی‌کرد و پیش از وقت)

لاَ یُدلِی بِحُجَّةٍ حَتَّی یَأتِیَ قَاضِیاً

(5) برهان و دلیل نمی‌آورد تا اینکه نزد قاضی می‌آمد (و دلیل خود را بیان می‌نمود، و این دلیل بر درستی رأی و اندیشۀ شخص است)

وَ کَانَ لاَ یَلُومُ أَحَداً عَلَی مَا یَجِدُ اَلعُذرَ فِی مِثلِهِ حَتَّی یَسمَعَ اِعتِذَارَهُ

(6) و کسیرا سرزنش نمی‌کرد به کاری که در مانند آن بهانه‌ای می‌یافت تا اینکه عذر او را می‌شنید (و این روش از لوازم عدل و انصاف است)

وَ کَانَ لاَ یَشکُو وَجَعاً إِلاَّ عِندَ بُرئِهِ

(7) و از دردی (که مبتلی می‌گشت نزد کسی) شکایت نمی‌نمود مگر وقتی که بهبودی می‌یافت (آنهم از روی اخبار و سرگذشت نه از راه شکایت)

وَ کَانَ یَفعَلُ مَا یَقُولُ وَ لاَ یَقُولُ مَا لاَ یَفعَلُ

(8) و آنچه می‌گفت بجا می‌آورد و آنچه نمی‌کرد نمی‌گفت (چون درستی و راستی را شعار خویش قرار داده بود)

وَ کَانَ إِن غُلِبَ عَلَی اَلکَلاَمِ لَم یُغلَب عَلَی اَلسُّکُوتِ

(9) و اگر بر سخن بر او غلبه می‌کردند در خاموشی غلبه نمی‌یافتند (هنگام گفتگوهای بیجا خاموش بود)

وَ کَانَ عَلَی أَن یَسمَعَ أَحرَصَ مِنهُ عَلَی أَن یَتَکَلَّمَ

(10) و در شنیدن حریصتر بود بر گفتن (استفاده را بر افاده ترجیح می‌داد)

وَ کَانَ إِذَا بَدَهَهُ أَمرَانِ نَظَرَ أَیُّهُمَا أَقرَبُ إِلَی اَلهَوَی فَخَالَفَهُ

(11) و اگر ناگهان (بی‌اندیشه) دو کار باو رو می‌آورد می‌نگریست که کدام یک از آن دو به خواهش نفس نزدیکتر است با آن مخالفت می‌نمود

فَعَلَیکُم بِهَذِهِ اَلخَلاَئِقِ فَالزَمُوهَا وَ تَنَافَسُوا فِیهَا فَإِن لَم تَستَطِیعُوهَا فَاعلَمُوا أَنَّ أَخذَ اَلقَلِیلِ خَیرٌ مِن تَرکِ اَلکَثِیرِ

(12) پس بر شما باد که این صفات و خوها را فرا گیرید و بآنها رغبت داشته باشید، و اگر به همۀ آنها توانائی ندارید بدانید که فرا گرفتن اندک بهتر است از فرو گذاری بسیار (پس به برخی از آن اخلاق متّصف شوید)


حکمت 282- ضرورت شکر نعمت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَو لَم یَتَوَعَّدِ اَللَّهُ عَلَی مَعصِیَتِهِ لَکَانَ یَجِبُ أَلاَّ یُعصَی شُکراً لِنِعَمِهِ

282 - امام علیه السّلام (در ترک معصیت) فرموده است: (1) اگر خداوند (مردم را بوسیلۀ انبیاء) بر معصیت و نافرمانی خود نترسانیده بود برای سپاسگزاری از نعمتهای او واجب بود که او را معصیت نکنند (برای آنکه شکر نعمت به گفتار و کردار عقلا واجب است پس ترک معصیت هم که لازمۀ اطاعت و سپاسگزاری است واجب خواهد بود)


حکمت 283- روش تسلیت گفتن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَ قَد عَزَّی اَلأَشعَثَ بنَ قَیسٍ عَنِ اِبنٍ لَهُ

283 - امام علیه السّلام هنگامیکه اشعث ابن قیس (یکی از منافقین اصحاب و یاران خود) را از مردن فرزندش تسلیت می‌داد و بصبر و شکیبائی ترغیب می‌نمود (در بارۀ بیتابی نکردن) فرمود

یَا أَشعَثُ إِن تَحزَن عَلَی اِبنِکَ فَقَدِ اِستَحَقَّت مِنکَ ذَلِکَ اَلرَّحِمُ وَ إِن تَصبِر فَفِی اَللَّهِ مِن کُلِّ مُصِیبَةٍ خَلَفٌ

(1) ای اشعث اگر بر (مرگ) پسرت اندوهناک باشی خویشی شایسته است که افسرده شوی (اندوه تو در مرگ فرزندت بیجا نیست) و اگر شکیبا باشی پیش خدا هر مصیبت و اندوهی را جانشینی (پاداشی) است

یَا أَشعَثُ إِن صَبَرتَ جَرَی عَلَیکَ اَلقَدَرُ وَ أَنتَ مَأجُورٌ وَ إِن جَزِعتَ جَرَی عَلَیکَ اَلقَدَرُ وَ أَنتَ مَأزُورٌ

(2) ای اشعث، اگر صبر کنی قضاء و قدر بر تو جاری می‌گردد و تو اجر و مزد می‌یابی، و اگر بیتابی نمائی حکم الهیّ بر تو جاری میشود در حالیکه گناه کرده‌ای

یَا أَشعَثُ اِبنُکَ سَرَّکَ وَ هُوَ بَلاَءٌ وَ فِتنَةٌ وَ حَزَنَکَ وَ هُوَ ثَوَابٌ وَ رَحمَةٌ

(3) ای اشعث پسرت (هنگام بدنیا آمدن) ترا شاد نمود در حالیکه (برای تو) بلا و گرفتاری بود، و (با مردنش) ترا اندوهگین ساخت در حالیکه (برای تو) پاداش و رحمت بود (پس سزاوار است که در اندوه او شکیبا باشی)


حکمت 284- عظمت مصیبت رحلت پیامبر اکرم (ص)

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام عَلَی قَبرِ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله سَاعَةَ دُفِنَ إِنَّ اَلصَّبرَ لَجَمِیلٌ إِلاَّ عَنکَ وَ إِنَّ اَلجَزَعَ لَقَبِیحٌ إِلاَّ عَلَیکَ وَ إِنَّ اَلمُصَابَ بِکَ لَجَلِیلٌ وَ إِنَّهُ قَبلَکَ وَ بَعدَکَ لَجَلَلٌ

284 - امام علیه السّلام بر سر قبر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ساعتی که آن حضرت را بخاک سپردند (در عظمت وفات آن بزرگوار) فرموده است: (1) شکیبائی نیکو است مگر از (جدائی) تو و بیتابی زشت است مگر بر (مرگ) تو (زیرا آن حضرت اصل دین و پیشوای آن بود پس بیتابی در مصیبت او زشت نیست چون این بیتابی مستلزم آنست که همیشه از خوها و روش آن بزرگوار یاد شود و شکیبائی در آن نیکو نمی‌باشد چون مستلزم بیخبری از آن است) (2) و اندوهی که بسبب (وفات) تو رسیده بزرگ است، و اندوه پیش از تو و پس از تو (نسبت به اندوه به حضرتت) آسان و کوچک است


حکمت 285- نتیجه همنشینی با احمق

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ تَصحَبِ اَلمَائِقَ فَإِنَّهُ یُزَیِّنُ لَکَ فِعلَهُ وَ یَوَدُّ أَن تَکُونَ مِثلَهُ

285 - امام علیه السّلام (در زیان همنشینی با احمق) فرموده است: (1) همنشین احمق مباش زیرا (بر اثر بی‌خردی خود) کارش را در نظر تو زینت داده می‌آراید، و دوست دارد تو مانند او باشی (حماقتش را پیروی نمائی )


حکمت 286- فاصله بین مشرق و مغرب

[↑ بالا] وَ قَد سُئِلَ عَن مَسَافَةِ مَا بَینَ اَلمَشرِقِ وَ اَلمَغرِبِ فَقَالَ علیه‌السلام مَسِیرَةُ یَومٍ لِلشَّمسِ

286 - از امام علیه السّلام مسافت و دوری میان مشرق و مغرب را پرسیدند، پس آن حضرت (در تعیین مسافت بین آنها) فرموده است: (1) باندازۀ سیر و گردش یک روز خورشید است (این پاسخ را جواب اقناعی گویند یعنی پرسنده را خوشنود می‌گرداند و این برای آنست که فهم پرسنده بدرک تحقیق آن نمی‌رسد)


حکمت 287- شناخت دوستان و دشمنان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَصدِقَاؤُکَ ثَلاَثَةٌ وَ أَعدَاؤُکَ ثَلاَثَةٌ فَأَصدِقَاؤُکَ صَدِیقُکَ وَ صَدِیقُ صَدِیقِکَ وَ عَدُوُّ عَدُوِّکَ وَ أَعدَاؤُکَ عَدُوُّکَ وَ عَدُوُّ صَدِیقِکَ وَ صَدِیقُ عَدُوِّکَ

287 - امام علیه السّلام (در بارۀ دوست و دشمن) فرموده است: (1) دوستانت سه و دشمنانت سه می‌باشند: امّا دوستانت دوست تو، و دوست دوست تو، و دشمن دشمنت است، (2) و امّا دشمنانت دشمن تو، و دشمن دوست تو، و دوست دشمنت می‌باشند


حکمت 288- تدبیر در دشمنی کردن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِرَجُلٍ رَآهُ یَسعَی عَلَی عَدُوٍّ لَهُ بِمَا فِیهِ إِضرَارٌ بِنَفسِهِ إِنَّمَا أَنتَ کَالطَّاعِنِ نَفسَهُ لِیَقتُلَ رِدفَهُ

288 - امام علیه السّلام به مردی که دید او را برای زیان رساندن به دشمنش در کاری می‌کوشد که بخود زیان می‌رساند (در نکوهش زیان رساندن) فرمود: (1) تو مانند کسی هستی که بخود نیزه فرو میکند تا بکشد کسیرا که پس پشت او سوار است (به سینۀ خودش نیزه می‌زند تا از پشتش بیرون آمده به سینۀ سوار عقب برسد و او را بکشد، و چنین کسی که برای دیگری بدی اندیشه که در اوّل زیان آن به خودش برسد یا بسیار خبیث و ناپاک است و یا بی‌خرد و نادان )


حکمت 289- ضرورت عبرت گرفتن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا أَکثَرَ اَلعِبَرَ وَ أَقَلَّ اَلاِعتِبَارَ

289 - امام علیه السّلام (در بارۀ پند نپذیرفتن) فرموده است: (1) چه بسیار است عبرتها و پندها (از روزگار و پند دهندگان) و چه کم است پند پذیرفتن!


حکمت 290- اعتدال در دشمنی کردن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن بَالَغَ فِی اَلخُصُومَةِ أَثِمَ وَ مَن قَصَّرَ فِیهَا ظُلِمَ

290 - امام علیه السّلام (در نکوهش زد و خورد) فرموده است: (1) کسیکه در نزاع و زد و خورد کوشیده پافشاری کند گناه کرده، و کسیکه کوتاهی و خودداری نماید مظلوم گردد

وَ لاَ یَستَطِیعُ أَن یَتَّقِیَ اَللَّهَ مَن خَاصَمَ

(2) و کسیکه (با دیگری) نزاع کند نمی‌تواند (در زد و خورد از گناه) پرهیزکار باشد (زیرا رعایت عدالت و تجاوز ننمودن از حدّ که لازمۀ تقوی و پرهیزکاری است در نزاع دشوار است)


حکمت 291- نقش نماز در جبران گناه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا أَهَمَّنِی ذَنبٌ أُمهِلتُ بَعدَهُ حَتَّی أُصَلِّیَ رَکعَتَینِ وَ أَسأَلُ اَللَّهَ اَلعَافِیَةَ

291 - امام علیه السّلام (در ترغیب به توبه) فرموده است: (1) اندوهگینم نکرد گناهی که پس از آن مهلت یافتم (ناگهان نمردم) به اندازه‌ای که دو رکعت نماز گزارم و از خدا اصلاح آن (گناه) را بخواهم (زیرا هر گاه انسان گناهی مرتکب شد و با نیّت پاک و با راستی و درستی ببخشش و آمرزش خداوند امیدوار بود و از کرده پشیمان گشته تصمیم گرفت که دگر بار آنرا بجا نیاورد و به نماز که خود کفّارۀ گناه است ایستاد و از حقّ تعالی آمرزش خواست بآن گناه کیفر نمی‌شود پس از اینرو آن گناه او را اندوهگین نمی‌سازد، و ناگفته نماند که فرمایش امام علیه السّلام برای آموختن بدیگری و اشاره است باینکه نماز کفّارۀ گناهان است و انسان باید از گناه دور ماند و از مرگ ناگهانی پیش از توبه بترسد، و گر نه آن حضرت معصوم و از هر گناه منزّه و پاک می‌باشد)


حکمت 292- کیفیت حسابرسی اعمال در قیامت

[↑ بالا] وَ سُئِلَ علیه‌السلام کَیفَ یُحَاسِبُ اَللَّهُ اَلخَلقَ عَلَی کَثرَتِهِم فَقَالَ کَمَا یَرزُقُهُم عَلَی کَثرَتِهِم فَقِیلَ کَیفَ یُحَاسِبُهُم وَ لاَ یَرَونَهُ فَقَالَ کَمَا یَرزُقُهُم وَ لاَ یَرَونَهُ

292 - از امام علیه السّلام پرسیدند: چگونه خدا (در روز رستخیز) از مخلوق با بسیاری ایشان حساب و باز پرسی می‌نماید؟ آن حضرت (در بارۀ توانائی خدا بهمه چیز) فرمود: (1) همانطوری که آنها را با بسیاریشان روزی می‌دهد، پرسیدند چگونه از آنان باز پرسی میکند و آنها او را نمی‌بینند؟ فرمود: (2) همانطور که ایشان را روزی می‌دهد و او را نمی‌بینند (پس جای شگفت نیست، زیرا همانطور که تو می‌بینی که خدا همۀ بندگانش را روزی می‌دهد بدون آنکه او را ببینند همانطور توانا است که از آنها باز پرسی نماید)


حکمت 293- دقت در انتخاب نماینده و نوشتن نامه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام رَسُولُکَ تَرجُمَانُ عَقلِکَ

293 - امام علیه السّلام (در بارۀ پیام فرستادن) فرموده است: (1) پیامبر تو (برای دیگری) عقل ترا بیان میکند (پس باید زیرک و دانا باشد تا بتواند مراد ترا با الفاظ شیرین و سخن رسا بفهماند)

وَ کِتَابُکَ أَبلَغُ مَا یَنطِقُ عَنکَ

(2) و نامۀ تو رساتر چیزی است که از جانبت سخن می‌گوید (مانند زبان تو است و چون پیام برنده نیست که شاید کم و زیادة بگوید و باعث گرفتاری و تباهی گردد)


حکمت 294- نیاز به دعا، در خوشی و بلا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا اَلمُبتَلَی اَلَّذِی قَدِ اِشتَدَّ بِهِ اَلبَلاَءُ بِأَحوَجَ إِلَی اَلدُّعَاءِ مِنَ اَلمُعَافَی اَلَّذِی لاَ یَأمَنُ اَلبَلاَءَ

294 - امام علیه السّلام (در ترغیب بدعاء) فرموده است: (1) گرفتاری که اندوه و درد باو سخت گرفته است نیازمندتر بدعاء نیست از تندرستی که از بلاء و درد در امان نمی‌باشد (بلکه هر دو بدعاء و درخواست از خدا نیازمندند: او برای بهبودی یافتن و این برای دوام تندرستی )


حکمت 295- علت دنیا دوستی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلنَّاسُ أَبنَاءُ اَلدُّنیَا وَ لاَ یُلاَمُ اَلرَّجُلُ عَلَی حُبِّ أُمِّهِ

295 - امام علیه السّلام (در سرزنش دوستداران دنیا) فرموده است: (1) مردم پسران دنیا هستند، و مرد را به دوست داشتن مادرش سرزنش نمی‌کنند (این از قبیل آنست که گویند چون کردار بد و کارهای زشت طبیعیّ و جبلّی فلانی گشته او را نباید سرزنش نمود)


حکمت 296- ضرورت دستگیری از مستمندان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ اَلمِسکِینَ رَسُولُ اَللَّهِ فَمَن مَنَعَهُ فَقَد مَنَعَ اَللَّهَ وَ مَن أَعطَاهُ فَقَد أَعطَی اَللَّهَ

296 - امام علیه السّلام (در دستگیری از مستمندان) فرموده است: (1) مسکین و بی‌چیز فرستادۀ خدا است (چون خدا او را از روزی کم بهره گردانیده بآن ماند که او را نزد غنیّ و چیزدار فرستاده تا او را به فرستادۀ خود آزمایش نماید) پس کسیکه او را منع کند (کمکی ننماید) خدا را منع نموده (دستور او را که توانایان باید از بینوایان دستگیری کنند رفتار نکرده) و کسیکه باو چیزی ببخشد بخدا داده (بدستور او عمل نموده)


حکمت 297- غیرت و پاکدامنی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ

297 - امام علیه السّلام (در بارۀ زناء) فرموده است: (1) غیرت دار و جوانمرد هرگز زناء نکند (چون نمی‌پسندد که با اهلش زناء کنند غیرت و جوانمردیش اجازه نمی‌دهد که با زنی که باو حرام است هم بستر شود)


حکمت 298- نگهدارندگی أجل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کَفَی بِالأَجَلِ حَارِساً

298 - امام علیه السّلام (در بارۀ بسر رسیدن عمر) فرموده است: (1) برای نگاه‌داری (شخص از هر پیشامدی) اجل (مدّت بسر رسیدن عمر) بس است (چون هیچکس پیش از رسیدن اجل نمی‌میرد پس بآن ماند که اجل او را نگاه‌دار است )


حکمت 299- اهمیت مال برای انسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَنَامُ اَلرَّجُلُ عَلَی اَلثُّکلِ وَ لاَ یَنَامُ عَلَی اَلحَرَبِ و معنی ذلک أنه یصبر علی قتل الأولاد و لا یصبر علی سلب الأموال

299 - امام علیه السّلام (در علاقۀ بمال و دارائی) فرموده است: (1) مرد بر مرگ فرزند می‌خوابد (شکیبا میشود) و بر ربوده شدن مال و دارائی نمی‌خوابد (بیتابی نموده برای آن تلاش می‌نماید! سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) معنی این فرمایش آنست که مرد بر کشته شدن فرزندان صبر می‌نماید و بر ربوده شدن دارائیها صبر نمی‌کند (زیرا بازگشتن اولاد پس از مرگ ممکن نیست و باز گشتن دارائی امکان دارد)


حکمت 300- ره آورد دوستی پدر نسبت به فرزندان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَوَدَّةُ اَلآبَاءِ قَرَابَةٌ بَینَ اَلأَبنَاءِ

300 - امام علیه السّلام (در بارۀ دوستی) فرموده است: (1) (اثر) دوستی پدران بین پسران (مانند) خویشاوندی است (چون پسران از دوستی و دشمنی که بین پدرانشان بوده ارث می‌برند و اصل در یاری نمودن بیکدیگر دوستی است و خویشاوندی از اسباب آنست)

وَ اَلقَرَابَةُ أَحوَجُ إِلَی اَلمَوَدَّةِ مِنَ اَلمَوَدَّةِ إِلَی اَلقَرَابَةِ

(2) و (از اینرو) خویشاوندی به دوستی نیازمندتر است از دوستی به خویشاوندی (ابن ابی الحدید در اینجا می‌نویسد: از کسی پرسیدند: از برادر و دوستت کدام را بیشتر دوست داری‌؟ گفت: برادرم را اگر دوست باشد)


حکمت 301- ارزش گمان مؤمن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِتَّقُوا ظُنُونَ اَلمُؤمِنِینَ فَإِنَّ اَللَّهَ جَعَلَ اَلحَقَّ عَلَی أَلسِنَتِهِم

301 - امام علیه السّلام (در بارۀ زیرکی مؤمن) فرموده است: (1) از گمانهای مؤمنین بپرهیزید (بآن اهمیّت دهید) که خداوند حقّ و راستی را بر زبانهای آنان قرار داده (پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است: اتّقوا فراسة المؤمن فإنّه ینظر بنور اللّه یعنی از زیرکی مؤمن و درک او باطن را از ظاهر بپرهیزید و گفتۀ او را درست پندارید زیرا او بنور خدا و آنچه او به زبانش افاضه می‌فرماید نگاه میکند و می‌گوید )


حکمت 302- توکل و اعتماد به خدا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ یَصدُقُ إِیمَانُ عَبدٍ حَتَّی یَکُونَ بِمَا فِی یَدِ اَللَّهِ سُبحَانَهُ أَوثَقَ مِنهُ بِمَا فِی یَدِهِ

302 - امام علیه السّلام (در بارۀ توکّل بخدا) فرموده است: (1) راست نیست ایمان و گرویدن بنده تا اطمینانش بآنچه در دست (توانائی) خداوند سبحان است بیشتر باشد بآنچه در دست خویش دارد (اعتمادش در روزی و بهرۀ خود بعطاء و بخشش خدا بیشتر باشد از اعتماد بمال و دارائی که در دست دارد چون آنچه در دست دارد ممکن است از بین برود و آنچه نزد خدا است همیشه باقی و برقرار است)


حکمت 303- نفرین امیر المؤمنین علیه السّلام

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِأَنَسِ بنِ مَالِکٍ وَ قَد کَانَ بَعَثَهُ إِلَی طَلحَةَ وَ اَلزُّبَیرِ لَمَّا جَاءَ إِلَی اَلبَصرَةِ یُذَکِّرُهُمَا شَیئاً قَد سَمِعَهُ مِن رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فِی مَعنَاهُمَا فَلَوَی عَن ذَلِکَ فَرَجَعَ إِلَیهِ فَقَالَ إِنِّی أُنسِیتُ ذَلِکَ اَلأَمرَ

303 - امام علیه السّلام به انس ابن مالک (از اصحاب پیغمبر اکرم که رجال نویسان او را نکوهش نموده‌اند) هنگامیکه ببصره آمد او را نزد طلحه و زبیر فرستاد تا سخنی را که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله (در محضر آن حضرت) در بارۀ ایشان شنیده (شما طلحه و زبیر با علیّ جنگ خواهید نمود و او را ستمگرید) بآنها یادآوری کند، و انس از آن گواهی خودداری کرد و چون نزد آن بزرگوار برگشت گفت: آن سخن پیغمبر از من فراموش شده است

إِن کُنتَ کَاذِباً فَضَرَبَکَ اَللَّهُ بِهَا بَیضَاءَ لاَمِعَةً لاَ تُوَارِیهَا اَلعِمَامَةُ یعنی البرص فأصاب أنسا هذا الداء فیما بعد فی وجهه فکان لا یری إلا مبرقعا

حضرت (در نفرین باو) فرمود: (1) اگر دروغ بگوئی خدا بتو سفیدی رخشانی بزند که عمامه و دستار آنرا نپوشاند (سفیدی در روی تو افتد که عمامه آنرا از نظر مردم نتواند پنهان نماید. سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) مراد از آن سفیدی برص و پیسی است که پس از آن این درد در روی انس هویدا گردید و او (از شرمندگی) دیده نمی‌شد مگر با روبند


حکمت 304- روانشناسی عبادات

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ لِلقُلُوبِ إِقبَالاً وَ إِدبَاراً فَإِذَا أَقبَلَت فَاحمِلُوهَا عَلَی اَلنَّوَافِلِ وَ إِذَا أَدبَرَت فَاقتَصِرُوا بِهَا عَلَی اَلفَرَائِضِ

304 - امام علیه السّلام (در اهمیّت دادن بواجبات) فرموده است: (1) دلها را رو کردن و رو برگرداندنی (آمادگی و ماندگی) است، پس چون رو کردند آنها را (علاوه بر واجبات) بانجام مستحبّات وادارید، و هر گاه رو برگرداندند بانجام واجبات اکتفاء نمائید (زیرا ترک واجبات بهر حال جائز نیست اگر چه شخص را حضور قلب هم نباشد)


حکمت 305- جامعیّت قرآن کریم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فِی اَلقُرآنِ نَبَأُ مَا قَبلَکُم وَ خَبَرُ مَا بَعدَکُم وَ حُکمُ مَا بَینَکُم

305 - امام علیه السّلام (در ترغیب به خواندن و فهمیدن قرآن) فرموده است: (1) در قرآن است خبر آنچه پیش از شما است (از احوال گذشتگان) و خبر آنچه بعد از شما است (از احوال قبر و برزخ و قیامت) و حکم آنچه بین شما است (از واجب و حرام و مستحبّ و مکروه و مباح)


حکمت 306- روش برخورد با متجاوز

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام رُدُّوا اَلحَجَرَ مِن حَیثُ جَاءَ فَإِنَّ اَلشَّرَّ لاَ یَدفَعُهُ إِلاَّ اَلشَّرُّ

306 - امام علیه السّلام (در بارۀ دفع شرّ) فرموده است: (1) سنگ را به جائی که آمده برگردانید (بدی را بمانند خود کیفر دهید تا جائیکه از حدود تجاوز نکرده بر خلاف دستور دین نباشد) زیرا شرّ و بدی را جز شرّ از بین نبرد (این در جائی است که گذشت و بردباری سود ندهد بلکه بر زیان افزاید، و در غیر این صورت البتّه بایستی حلم نمود چنانکه امام علیه السّلام در مواضع بسیار بآن امر و ترغیب نموده است)


حکمت 307- اصول خوشنویسی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِکَاتِبِهِ عُبَیدِ اَللَّهِ بنِ أَبِی رَافِعٍ أَلِق دَوَاتَکَ وَ أَطِل جِلفَةَ قَلَمِکَ وَ فَرِّج بَینَ اَلسُّطُورِ وَ قَرمِط بَینَ اَلحُرُوفِ فَإِنَّ ذَلِکَ أَجدَرُ بِصَبَاحَةِ اَلخَطِّ

307 - امام علیه السّلام بکاتب خود عبید اللّه ابن ابی رافع (از خواصّ اصحاب و نیکان شیعیان و پیروان حضرت، در بارۀ زیبایی خطّ) فرموده است: (1) (رنگ) دواتت را (از گرد و غبار و چرکی) اصلاح کن، و زبانۀ قلمت را دراز گردان (تا مرکّب در آن روان و درست روی کاغذ آید) و بین سطرها را گشاد گیر، و حرفها را نزدیک هم بنویس که این روش زیبایی خطّ را بسیار شایسته و سزاوار می‌باشد


حکمت 308- پیشوای مؤمنان و تبهکاران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَنَا یَعسُوبُ اَلمُؤمِنِینَ وَ اَلمَالُ یَعسُوبُ اَلفُجَّارِ و معنی ذلک أن المؤمنین یتبعوننی و الفجار یتبعون المال کما یتبع النحل یعسوبها و هو رئیسها

308 - امام علیه السّلام (در بارۀ منزلت خود) فرموده است: (1) من رئیس و پیشوای مؤمنین هستم، و دارائی پیشوای بزهکاران است (سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) معنی این فرمایش آنست که مؤمنین از من پیروی میکنند و بدکاران از دارائی چنانکه زنبور عسل از یعسوب خود که رئیس و پیشواشان است پیروی می‌نماید


حکمت 309- اختلاف مسلمانان و انحراف یهودیان

[↑ بالا] وَ قَالَ لَهُ علیه‌السلام بَعضُ اَلیَهُودِ مَا دَفَنتُم نَبِیَّکُم حَتَّی اِختَلَفتُم فِیهِ فَقَالَ لَهُ إِنَّمَا اِختَلَفنَا عَنهُ لاَ فِیهِ وَ لَکِنَّکُم مَا جَفَّت أَرجُلُکُم مِنَ اَلبَحرِ حَتَّی قُلتُم لِنَبِیِّکُم اِجعَل لَنٰا إِلٰهاً کَمٰا لَهُم آلِهَةٌ قٰالَ إِنَّکُم قَومٌ تَجهَلُونَ

309 - بامام علیه السّلام یکی از یهود گفت: شما (مسلمانان) پیغمبرتان را بخاک نسپرده بودید که در بارۀ او اختلاف نمودید، حضرت (در سرزنش یهود) باو فرمود: (1) ما اختلاف نمودیم از او (در بارۀ جانشینی در امّت او) نه در بارۀ او (در پیغمبری او و یگانگی خدا و آنچه فرموده بود اختلاف نداشتیم) ولی هنوز پاهای شما از آب دریا خشک نشده بود (هنگامیکه خدا شما یهود را از فرعونیان نجات داد و دریا را برایتان شکافت تا گذشتید و فرعونیان را در دریا غرق نمود، با دیدن همۀ این آیات و نشانه‌های توحید چون به کنار دریا رسیده گروهی را دیدید که بتهائی را می‌پرستیدند از روی نفهمی و نافرمانی) به پیغمبر خود (حضرت موسی علیه السّلام)( گفتید: «اِجعَل لَنٰا إِلٰهاً کَمٰا لَهُم آلِهَةٌ قٰالَ إِنَّکُم قَومٌ تَجهَلُونَ‌» س 7 ی 138 یعنی) برای ما خدائی (که ببینیم) مانند خدایانی که ایشان را است قرار ده، موسی گفت: شما سخت مردم نادانی هستید (و در گمراهی فرو رفته‌اید که با دیدن این همه آیات و نشانه‌های توحید باز چنین سخن نادرست می‌گوئید)


حکمت 310- هیبت امیر المؤمنین علیه السلام در جنگ

[↑ بالا] وَ قِیلَ لَهُ علیه‌السلام بِأَیِّ شَیءٍ غَلَبتَ اَلأَقرَانَ فَقَالَ مَا لَقِیتُ أَحَداً إِلاَّ أَعَانَنِی عَلَی نَفسِهِ یومئ بذلک إلی تمکن هیبته فی القلوب

310 - بامام علیه السّلام گفتند: بچه چیز (در کارزارها) بر دلیران برتری یافتی (آنان را زبون ساخته و یا کشتی) آن حضرت (در بارۀ هیبت و ترس مردم از خود) فرمود: (1) به هیچ کس (در کارزار) بر نخوردم مگر او مرا بر زیان (کشتن) خود یاری و کمک می‌نمود (سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) حضرت باین سخن اشاره می‌فرماید بجا گرفتن هیبت و ترس خود را در دلها (که دلیران دلباخته و شکست می‌خوردند)


حکمت 311- نکوهش فقر

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاِبنِهِ مُحَمَّدِ اِبنِ اَلحَنَفِیَّةِ یَا بُنَیَّ إِنِّی أَخَافُ عَلَیکَ اَلفَقرَ فَاستَعِذ بِاللَّهِ مِنهُ فَإِنَّ اَلفَقرَ مَنقَصَةٌ لِلدِّینِ مَدهَشَةٌ لِلعَقلِ دَاعِیَةٌ لِلمَقتِ

311 - امام علیه السّلام به فرزند خود محمّد ابن حنفیّه (در نکوهش فقر و تنگدستی) فرموده است: (1) ای پسرم من بر تو از تنگدستی می‌ترسم (که مبادا بر اثر بی‌چیزی دست طمع پیش مردم دراز کرده بدادۀ خدا رضاء ندهی) پس از (شرّ) آن بخدا پناه بر که تنگدستی جای شکست و کم بودی در دین است (چون تنگدستی بسا شخص را به خیانت و دروغ گفتن و خواری و کمک نکردن از حقّ وادارد که اینها نقص در دین می‌باشد) و جای سرگردانی خرد است (چون فقیر ناشکیبا راه راست گم کند و در کار خود عقلش حیران و اندیشه‌اش سرگردان شود) و موجب دشمنی است (چون مردم بی‌چیز را دشمن دارند و از او دوری گزینند، یا بر اثر کردار ناپسندیده از قبیل خیانت و دروغگویی خدا دشمن او گردد یعنی او را از رحمتش بی‌بهره نماید، یا آنکه بر اثر حسد و رشک بردن او دشمن مردم شود و از دوست و بیگانه بخشم آید، و در روایات از فقر و غناء هم مدح شده و هم ذمّ و هیچیک با دیگری منافات ندارد چون موارد آنها گوناگون می‌باشد)


حکمت 312- پرسیدن برای فهمیدن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِسَائِلٍ سَأَلَهُ عَن مُعضِلَةٍ سَل تَفَقُّهاً وَ لاَ تَسأَل تَعَنُّتاً

312 - امام علیه السّلام بکسی که از آن حضرت (از روی آزمایش) مشکلی پرسید (در بارۀ روش پرسش از دانا) فرموده است: (1) بپرس برای فهمیدن و آموختن و مپرس بقصد در دشواری انداختن

فَإِنَّ اَلجَاهِلَ اَلمُتَعَلِّمَ شَبِیهٌ بِالعَالِمِ وَ إِنَّ اَلعَالِمَ اَلمُتَعَسِّفَ شَبِیهٌ بِالجَاهِلِ

(2) زیرا نادان فرا گیرندۀ علم بعالم ماند (چون برای بدست آوردن علم آماده گشته و در راه راست قدم نهاده) و دانائی که در بیراهه قدم نهد (طالب غلبه و برتری باشد) به نادان ماند (چون او مانند نادان می‌طلبد چیزی را که شایسته نمی‌باشد )


حکمت 313- لزوم اطاعت از امام

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِعَبدِ اَللَّهِ بنِ اَلعَبَّاسِ وَ قَد أَشَارَ عَلَیهِ فِی شَیءٍ لَم یُوَافِق رَأیَهُ لَکَ أَن تُشِیرَ عَلَیَّ وَ أَرَی فَإِن عَصَیتُکَ فَأَطِعنِی

313 - امام علیه السّلام بعبد اللّه ابن عبّاس هنگامیکه آن حضرت را راهنمائی می‌نمود به چیزی که موافق اندیشۀ آن بزرگوار نبود (در اینکه شخص باید از امام پیروی نماید) فرمود: (1) بر تو است که (از راه مشورت) مرا راهنمائی کنی و من مصلحت و اندیشۀ خود را در آن می‌نگرم پس هر گاه ترا (بسبب علم به نادرستی آنچه مصلحت میدانی) پیروی نکردم تو مرا پیروی کن (چون من بمصالح و مفاسد هر کاری از دیگران داناترم و اندیشه‌ام خطاء و اشتباه نمی‌کند. گفته‌اند: هنگامیکه حضرت در ظاهر بخلافت رسید ابن عبّاس مصلحت در آن دید که امام علیه السّلام برای دل بدست آوردن حکومت شام را به معاویه و بصره را به طلحه و کوفه را به زبیر واگزارد و آن بزرگوار راضی نشد و فرمود: پناه می‌برم بخدا که دین را برای دنیای دیگری تباه سازم، پس از آن سخن بالا را گوشزد نمود)


حکمت 314- نکوهش بی تابی در مصیبت

[↑ بالا] وَ رُوِیَ أَنَّهُ علیه‌السلام لَمَّا وَرَدَ اَلکُوفَةَ قَادِماً مِن صِفِّینَ مَرَّ بِالشَّبَامِیِّینَ فَسَمِعَ بُکَاءَ اَلنِّسَاءِ عَلَی قَتلَی صِفِّینَ وَ خَرَجَ إِلَیهِ حَربُ بنُ شُرَحبِیلَ اَلشَّبَامِیُّ وَ کَانَ مِن وُجُوهِ قَومِهِ فَقَالَ علیه‌السلام لَهُ

314 - روایت شده که امام علیه السّلام چون از (جنگ) صفّین برگشته به کوفه آمد به شبامیّین (قبیله‌ای از عرب) گذشت گریۀ زنان را بر کشته شدگان (جنگ) صفّین شنید، و حرب ابن شرحبیل شبامیّ که از بزرگان قبیلۀ خود بود نزد حضرت آمد امام علیه السّلام (در نکوهش شیون زنها هنگام جنگ) باو فرمود

أَ تَغلِبُکُم نِسَاؤُکُم عَلَی مَا أَسمَعُ أَ لاَ تَنهَونَهُنَّ عَن هَذَا اَلرَّنِینِ وَ أَقبَلَ حَربٌ یَمشِی مَعَهُ وَ هُوَ علیه‌السلام رَاکِبٌ فَقَالَ لَهُ

(1) آیا زنهاتان با گریه‌ای که می‌شنوم بر شما تسلّط می‌یابند، آیا آنان را از این ناله و فغان باز نمی‌دارید؟ (باید جلوگیری کنید که زاری ایشان در چنین موقعی سبب ترس مردان و بازداشتن ایشان از جنگ است). و حرب خواست پیاده در رکاب آن حضرت که سوار بود برود امام علیه السّلام (در زیان جاه طلبی) باو فرمود

اِرجِع فَإِنَّ مَشیَ مِثلِکَ مَعَ مِثلِی فِتنَةٌ لِلوَالِی وَ مَذَلَّةٌ لِلمُؤمِنِ

(2) برگرد که پیاده آمدن چون تویی با مانند من برای حکمران بلاء و گرفتاری است (چون غرور و سرفرازی آرد که مستلزم عذاب و کیفر الهی گردد) و برای مؤمن ذلّت و خواری است (که پیاده در رکاب سواری رود، و هر چه موجب گرفتاری و خواری باشد ترک آن واجب است)


حکمت 315- علل انحراف خوارج

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَ قَد مَرَّ بِقَتلَی اَلخَوَارِجِ یَومَ اَلنَّهرَوَانِ بُؤساً لَکُم لَقَد ضَرَّکُم مَن غَرَّکُم فَقِیلَ لَهُ مَن غَرَّهُم یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ فَقَالَ

315 - امام علیه السّلام هنگامیکه به کشتگان خوارج در جنگ نهروان گذشت (در نکوهش آنان) فرمود: (1) گرفتار باشید که بشما زیان رسانید آنکه فریبتان داد، گفتند: یا امیر المؤمنین کی آنان را فریب داد؟ فرمود

اَلشَّیطَانُ اَلمُضِلُّ وَ اَلأَنفُسُ اَلأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ

(2) شیطان گمراه کننده و نفسهای وادارندۀ به بدی

غَرَّتهُم بِالأَمَانِیِّ وَ فَسَحَت لَهُم بِالمَعَاصِی وَ وَعَدَتهُمُ اَلإِظهَارَ فَاقتَحَمَت بِهِمُ اَلنَّارَ

(3) نفس امّاره آنها را به آرزوها گول زده، و راه نافرمانیها را بروی آنان گشود، و فیروزی یافتن (در کارزار) را بآنها وعده داد پس بسختی ایشان را در آتش افکند (بعذاب جاوید گرفتارشان نمود )


حکمت 316- پرهیز از گناه در خلوت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِتَّقُوا مَعَاصِیَ اَللَّهِ فِی اَلخَلَوَاتِ فَإِنَّ اَلشَّاهِدَ هُوَ اَلحَاکِمُ

316 - امام علیه السّلام (در ترغیب به دوری از گناهان) فرموده است: (1) از گناهان خدا در پنهانیها (هم) بپرهیزید که گواه خود حکم کننده است (اگر معصیت در پنهان انجام گیرد و گواه نباشد خدا هم گواه است و هم حکم کننده و گواه که حاکم باشد از گواهی دیگری بی‌نیاز است)


حکمت 317- اندوه در شهادت محمد بن ابی بکر

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَمَّا بَلَغَهُ قَتلُ مُحَمَّدِ بنِ أَبِی بَکرٍ رَضِیَ اَللَّهُ عَنهُ إِنَّ حُزنَنَا عَلَیهِ عَلَی قَدرِ سُرُورِهِم بِهِ إِلاَّ أَنَّهُم نَقَصُوا بَغِیضاً وَ نَقَصنَا حَبِیباً

317 - هنگامیکه خبر کشته شدن محمّد ابن ابی بکر رضی اللّه عنه (بدست لشگر معاویه در مصر) بامام علیه السّلام رسید (در بارۀ تأسّف و اندوه بر او) فرمود: (1) اندوه ما بر او باندازۀ شادی ایشان است به (کشته شدن) او (بسیاری اندوه ما و افزونی شادی آنها در بارۀ او برابر است) ولی (تفاوت بین ما و آنها آنست که) ایشان دشمنی را کم کردند و ما دوستی را از دست دادیم


حکمت 318- مهلت پذیرش توبه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلعُمُرُ اَلَّذِی أَعذَرَ اَللَّهُ فِیهِ إِلَی اِبنِ آدَمَ سِتُّونَ سَنَةً

318 - امام علیه السّلام (در بارۀ پذیرفتن بهانه) فرموده است: (1) عمر و زندگی که خداوند عذر و بهانۀ پسر آدم را در آن می‌پذیرد شصت سال است (هر گاه شخص پیش از شصت سالگی به غلبۀ خواهش نفس بر خود و تسلّط قوای جسمانیّه بر عقلش عذر بیاورد بعد از شصت سالگی با از دست دادن قوا و نزدیک شدن اجل هر گاه از هوای نفس پیروی نماید عذرش پذیرفته نیست)


حکمت 319- پیروزی بی ارزش

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا ظَفِرَ مَن ظَفِرَ اَلإِثمُ بِهِ وَ اَلغَالِبُ بِالشَّرِّ مَغلُوبٌ

319 - امام علیه السّلام (در نکوهش فیروزی در راه غیر خدا) فرموده است: (1) فیروزی نیافت آنکه گناه باو دست یابد (کسیکه در غیر طاعت خدا فیروزی یافته از هوای نفس و شیطان پیروی نماید در حقیقت گناه بر او فیروزی یافته است) (2) و هر که بسبب بدی (گناه) پیش رود (در حقیقت) شکست خورده (زیرا مغلوب هوای نفس که بدترین دشمن است گردیده و کسیکه در چنگ بدترین دشمنها باشد فیروزی نیافته)


حکمت 320- وظیفه سرمایه داران نسبت به فقرا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ فَرَضَ فِی أَموَالِ اَلأَغنِیَاءِ أَقوَاتَ اَلفُقَرَاءِ فَمَا جَاعَ فَقِیرٌ إِلاَّ بِمَا مَنَعَ غَنِیٌّ وَ اَللَّهُ تَعَالَی جَدُّهُ سَائِلُهُم عَن ذَلِکَ

320 - امام علیه السّلام (در ترغیب به زکاة دادن) فرموده است: (1) خداوند سبحان در دارائیهای توانگران روزیهای بی‌چیزان را واجب گردانیده پس بی‌چیز گرسنه نماند مگر بسبب آنچه توانگری باو نداده است، و (در روز رستخیز) خداوندی که بزرگست بی‌نیازی او ایشان را از این کار مؤاخذه و باز پرسی می‌نماید


حکمت 321- بی نیازی از عذر خواهی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلاِستِغنَاءُ عَنِ اَلعُذرِ أَعَزُّ مِنَ اَلصِّدقِ بِهِ

321 - امام علیه السّلام (در ستودن بهانه نداشتن) فرموده است: (1) بی‌نیازی از عذر آوردن از راست و بجا بودن آن ارجمندتر است (اگر چنان رفتار کنی که بعذر آوردن نیازمند نشوی بهتر است از اینکه ناچار گردی از آوردن آن هر چند راست گوئی و عذرت بجا و پذیرفته باشد زیرا عذر آوردن نوعی از ذلّت و خواری است)


حکمت 322- پرهیز از گناه با نعمتهای خداوند

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَقَلُّ مَا یَلزَمُکُم لِلَّهِ سُبحَانَهُ أَن لاَ تَستَعِینُوا بِنِعَمِهِ عَلَی مَعَاصِیهِ

322 - امام علیه السّلام (در دور ماندن از گناه) فرموده است: (1) کمتر چیزیکه لازم است شما برای خداوند سبحان بجا آورید آنست که به نعمتهای او بر معصیتهایش کمک نطلبید (که موجب خشم او گردد، زیرا بهر که نعمتی دهد واجب است آنرا در راه طاعت و بندگی بکار برد تا سپاسگزار بوده نعمت او افزوده شود، و اگر این همّت را نداشت اقلاّ آنرا در آنچه مباح و روا است صرف نماید نه که آنرا در راه معصیت و نافرمانی بکار برد)


حکمت 323- ارزش اطاعت و بندگی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ جَعَلَ اَلطَّاعَةَ غَنِیمَةَ اَلأَکیَاسِ عِندَ تَفرِیطِ اَلعَجَزَةِ

323 - امام علیه السّلام (در نکوهش آنانکه در بندگی کوتاهی کنند) فرموده است: (1) خداوند سبحان قرار داده طاعت را غنیمت و سود زیرکان و آگاهان (خردمندانی که کار شایسته بجا می‌آورند) هنگام کوتاهی نمودن ناتوانان (کسانیکه در طاعت آنقدر اهمال نمایند که به ناتوانان مانند، و در برابر اهمال ایشان مواظبت خردمندان سود و غنیمتی است که بآنها می‌رسد)


حکمت 324- اهمیت وجود حاکم و حکومت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلسُّلطَانُ وَزَعَةُ اَللَّهِ فِی أَرضِهِ

324 - امام علیه السّلام (در بارۀ پادشاهان) فرموده است: (1) پادشاهان پاسبانان خدایند در زمین (که مردم را از آزار رساندن و هر ناپسندی بیکدیگر جلوگیری می‌نمایند. و الف و لام السّلطان الف و لام جنس است که همۀ پادشاهان را شامل میشود و از اینرو خبر آنرا وزعة فرموده که جمع وازع است یعنی حاکم و پاسبان )


حکمت 325- ویژگیهای مؤمن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فِی صِفَةِ اَلمُؤمِنِ اَلمُؤمِنُ بِشرُهُ فِی وَجهِهِ وَ حُزنُهُ فِی قَلبِهِ أَوسَعُ شَیءٍ صَدراً وَ أَذَلُّ شَیءٍ نَفساً یَکرَهُ اَلرِّفعَةَ وَ یَشنَأُ اَلسُّمعَةَ

325 - امام علیه السّلام در وصف مؤمن فرموده است: (1) مؤمن شادیش در رخسار و اندوهش در دل است، سینه‌اش از هر چیز گشاده‌تر (بردباریش در سختیها بی‌اندازه) است، و نفسش از هر چیز خوارتر (فروتنیش بسیار) از سرکشی بدش می‌آید، و رئاء و خود نمائی را دشمن دارد

طَوِیلٌ غَمُّهُ بَعِیدٌ هَمُّهُ کَثِیرٌ صَمتُهُ مَشغُولٌ وَقتُهُ شَکُورٌ صَبُورٌ مَغمُورٌ بِفِکرَتِهِ ضَنِینٌ بِخَلَّتِهِ سَهلُ اَلخَلِیقَةِ لَیِّنُ اَلعَرِیکَةِ

(2) اندوه او (برای پایان کارش) دراز، همّت و کوشش (در کارهای شایسته) بلند است (بر اثر فکر و اندیشه) خاموشیش بسیار، وقتش (بطاعت و بندگی) مشغول و گرفته (نعمتهای خدا را) سپاسگزار (و در بلاها و سختیها) بیشمار شکیبا است، در فکر و اندیشه‌اش (در بندگی و پایان کار) فرو رفته، به درخواست خود (از دیگری) بخل می‌ورزد (اظهار حاجت نمی‌نماید) خوی او هموار، طبیعتش نرم است (متکبّر و گردن کش و سختگیر نیست)

نَفسُهُ أَصلَبُ مِنَ اَلصَّلدِ وَ هُوَ أَذَلُّ مِنَ اَلعَبدِ

(3) نفس او از سنگ محکم سختتر (در راه دین دلیر) است در حالیکه او از بنده خوارتر (تواضع و فروتنیش نسبت بهمه بسیار) است


حکمت 326- راه بی نیازی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلغِنَی اَلأَکبَرُ اَلیَأسُ عَمَّا فِی أَیدِی اَلنَّاسِ

326 - امام علیه السّلام (در بارۀ چشمداشت نداشتن بمال دیگران) فرموده است: (1) توانگری بسیار بزرگ آرزو نداشتن است بآنچه (دارائی که) در دست مردم است (چون کسیکه بمال دیگران چشمداشت نداشت مانند توانگران در رفاه و آسایش است)


حکمت 327- اهمیت وفای به عهد

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلمَسئُولُ حُرٌّ حَتَّی یَعِدَ

327 - امام علیه السّلام (در بارۀ وفای بوعده) فرموده است: (1) کسیکه از او چیزی خواسته شود آزاد است (می‌خواهد انجام می‌دهد نمی‌خواهد نمی‌دهد) تا وقتی که وعده کند (که دیگر آزاد نیست بر او است که بوعده وفا نماید و خواسته شده را انجام دهد)


حکمت 328- نقش یاد مرگ در خودسازی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَو رَأَی اَلعَبدُ اَلأَجَلَ وَ مَسِیرَهُ لَأَبغَضَ اَلأَمَلَ وَ غُرُورَهُ

(این فرمایش با فرمایش بالا در بیشتر از نسخ نهج البلاغه نیست ما هر دو را از نسخۀ ابن ابی الحدید نقل نمودیم). 328 - امام علیه السّلام (در بارۀ آرزو) فرموده است: (1) اگر بنده (بچشم بصیرت) مدّت عمر و رفتار آنرا (که او را به فنا و نیستی می‌کشاند) بنگرد آرزو و فریب آنرا دشمن دارد (از آن دوری نموده و اندیشه‌اش را بآن مشغول نمی‌گرداند)


حکمت 329- شریکان اموال انسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِکُلِّ اِمرِئٍ فِی مَالِهِ شَرِیکَانِ اَلوَارِثُ وَ اَلحَوَادِثُ

329 - امام علیه السّلام (در بارۀ دارائی) فرموده است: (1) برای هر کس در دارائیش دو شریک است: یکی ارث برنده و دیگری پیشآمدها (آفات و تباهی‌ها، پس خردمند کاری میکند که بهرۀ او از آن دو کمتر نباشد)


حکمت 330- ضرورت عمل گرایی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلدَّاعِی بِلاَ عَمَلٍ کَالرَّامِی بِلاَ وَتَرٍ

330 - امام علیه السّلام (در بارۀ درخواست از خدا) فرموده است: (1) درخواست کنندۀ (از خدا) بی‌طاعت و بندگی مانند تیر اندازی است که کمان او بی‌زه باشد (که تیر او به هدف نرسد، پس کسیکه خدا را بخواند و عمل نداشته باشد درخواست او روا نگردد، زیرا هر که عمل ندارد و واجبات را بجا نیاورد فاسق است و خدا دعای فاسق را نمی‌پذیرد)


حکمت 331- هماهنگی علم فطری و اکتسابی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلعِلمُ عِلمَانِ مَطبُوعٌ وَ مَسمُوعٌ وَ لاَ یَنفَعُ اَلمَسمُوعُ إِذَا لَم یَکُنِ اَلمَطبُوعُ

331 - امام علیه السّلام (در بارۀ علم) فرموده است: (1) علم بر دو نوع است: یکی علم مطبوع و علمی که طبیعیّ و فطریّ (اثرش در کردار آشکار) باشد و دیگری علم مسموع و شنیده شده (از راه آموختن و مطالعه) و علم مسموع سود ندهد هر گاه مطبوع نباشد (شخص را بحقائق معارف نرسانده نیک‌بخت نگرداند)


حکمت 332- رابطه قدرت و حکومت با اندیشه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام صَوَابُ اَلرَّأیِ بِالدُّوَلِ یُقبِلُ بِإِقبَالِهَا وَ یَذهَبُ بِذَهَابِهَا

332 - امام علیه السّلام (در بارۀ اندیشه) فرموده است: (1) اندیشۀ درست وابستۀ به دولتها و برتریها و دارائیها است که رو می‌آورد با رو آوردن آنها و می‌رود با رفتن آنها (هر که را بخت و دولت یار باشد هر چه اندیشد درست آید و تیر تدبیرش به هدف مراد رسد و چون از او رو برگرداند هر چه اندیشد نادرست آید و عکس مراد نتیجه دهد هر چند خردمندترین مردم باشد)


حکمت 333- ارزش پاکدامنی و شکرگزاری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلعَفَافُ زِینَةُ اَلفَقرِ وَ اَلشُّکرُ زِینَةُ اَلغِنَی

333 - امام علیه السّلام (در فقر و غنی) فرموده است: (1) آرایش دست تنگی پاکدامنی است، و آرایش توانگری سپاسگزاری (فقیر را که گناه نکند و دست پیش مردم دراز ننماید همه می‌ستایند و بهره‌اش را زود می‌یابد، و غنیّ که سپاسگزار باشد مردم خیر خواه او میشوند و آن موجب افزایش نعمت خداوند گردد)


حکمت 334- عاقبت ظلم و ظالم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَومُ اَلعَدلِ عَلَی اَلظَّالِمِ أَشَدُّ مِن یَومِ اَلجَورِ عَلَی اَلمَظلُومِ

334 - امام علیه السّلام (در بارۀ ستمگر) فرموده است: (1) روز دادخواهی (قیامت) بر ستمگر سختتر است از روزی که بر ستمکشیده ستم شده (شرح این مطلب در فرمایش دویست و سی و سه گذشت )


حکمت 335- توجه بن آثار اعمال

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلأَقَاوِیلُ مَحفُوظَةٌ وَ اَلسَّرَائِرُ مَبلُوَّةٌ وَ کُلُّ نَفسٍ بِمٰا کَسَبَت رَهِینَةٌ

533 - امام علیه السّلام (در ترغیب به شایسته و دوری از ناپسندیده) فرموده است: (1) گفتارها نگاه‌داری شده (فرشتگان آنها را بر صفحه اعمال ضبط می‌نمایند چنانکه در قرآن کریم س 50 ی 18 می‌فرماید: «مٰا یَلفِظُ مِن قَولٍ إِلاّٰ لَدَیهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» یعنی سخنی از دهان بیرون نیافکند جز آنکه نزد آن «یا نزد گوینده» رقیب عتید یعنی نگهبان آماده «دو فرشته مأمور نگارش اعمال خیر و شرّ» می‌باشد) و رازهای پنهان هویدا گردیده (چنانکه در قرآن کریم س 86 ی 9 می‌فرماید: «یَومَ تُبلَی اَلسَّرٰائِرُ» یعنی روزی که رازهای پنهان آشکار گردد) و (در س 74 ی 38 می‌فرماید: «کُلُّ نَفسٍ بِمٰا کَسَبَت رَهِینَةٌ‌» یعنی) هر کس گرو و پای بند کرده خود می‌باشد (به جزای آن می‌رسد)

وَ اَلنَّاسُ مَنقُوصُونَ مَدخُولُونَ إِلاَّ مَن عَصَمَ اَللَّهُ سَائِلُهُم مُتَعَنِّتٌ وَ مُجِیبُهُم مُتَکَلِّفٌ

(2) و مردم (از رشد) ناقصند و (از عقل) معیوب مگر آنرا که خدا حفظ کند (از نقص و عیب آراسته‌اش گرداند، زیرا) پرسش کننده ایشان می‌خواهد شخص را برنج انداخته آزار دهد، و پاسخ دهنده آنها (چون می‌خواهد از هیچ پاسخی باز نماند) رنج را بخود هموار می‌نماید

یَکَادُ أَفضَلُهُم رَأیاً یَرُدُّهُ عَن فَضلِ رَأیِهِ اَلرِّضَی وَ اَلسُّخطُ وَ یَکَادُ أَصلَبُهُم عُوداً تَنکَؤُهُ اَللَّحظَةُ وَ تَستَحِیلُهُ اَلکَلِمَةُ اَلوَاحِدَةُ

(3) آنکه اندیشه‌اش از ایشان درستتر است زود خوشنودی و خشم او را از اندیشه نیکویش بر می‌گرداند (اگر از کسی یا مطلبی خوشنود گشته یا بخشم آید اندیشه نیکویش را بکار نیندازد و از عیب آنچه از آن خوشنود شده چشم بپوشد و در آنچه از آن بخشم آمده عیب گیرد) و آنکه خردمندیش از آنها استوارتر است زود یک نگاه کردن به گوشه چشم او را زیان رساند (بر خلاف دستور عقل رفتار نموده ارجمندیش را از دست می‌دهد) و یک کلمه او را از حالی بحال دیگر می‌گرداند (بر اثر گفتاری بخشم آمده کار ناشایسته میکند )


حکمت 336- ضرورت توجّه به فنا پذیری دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَعَاشِرَ اَلنَّاسِ اِتَّقُوا اَللَّهَ فَکَم مِن مُؤَمِّلٍ مَا لاَ یَبلُغُهُ وَ بَانٍ مَا لاَ یَسکُنُهُ وَ جَامِعٍ مَا سَوفَ یَترُکُهُ وَ لَعَلَّهُ مِن بَاطِلٍ جَمَعَهُ وَ مِن حَقٍّ مَنَعَهُ أَصَابَهُ حَرَاماً وَ اِحتَمَلَ بِهِ آثَاماً

336 - امام علیه السّلام (در ترغیب به دوری از دنیا) فرموده است: (1) ای گروه مردم، از خدا بترسید (بدنیا و کالای آن دل مبندید) چه بسا کسیکه امید دارد به چیزی که بآن نمی‌رسد، و می‌سازد ساختمانی را که در آن ساکن نمی‌گردد، و گرد می‌آورد دارائی که بزودی آنرا رها میکند، و شاید آنرا از (راه) نادرستی گرد آورده، و از حقّ جلوگیری نموده (یعنی) از راه حرام بآن رسیده، و بسبب آن زیر بار گناهان رفته

فَبَاءَ بِوِزرِهِ وَ قَدِمَ عَلَی رَبِّهِ آسِفاً لاَهِفاً قَد خَسِرَ اَلدُّنیٰا وَ اَلآخِرَةَ ذٰلِکَ هُوَ اَلخُسرٰانُ اَلمُبِینُ

(2) پس (در قیامت) با بار گران آن باز می‌گردد و در پیشگاه پروردگارش (هنگام حساب و وارسی) با حسرت و اندوه بیاید و (چنین کس چنانکه در قرآن کریم س 22 ی 11 است: «خَسِرَ اَلدُّنیٰا وَ اَلآخِرَةَ ذٰلِکَ هُوَ اَلخُسرٰانُ اَلمُبِینُ‌» یعنی) در دنیا و آخرت زیانکار است (امّا زیان دنیایی او آنست که هنوز بهره‌ای نبرده مرگ او را ربوده و زیان اخرویّ او آنکه در دنیا کاری نکرده که بر اثر آن نیکبختی جاوید بهرۀ او گردد) و زیان او زیانی است که (بر همه) آشکار می‌باشد


حکمت 337- ارزش فراهم نبودن زمینه گناه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مِنَ اَلعِصمَةِ تَعَذُّرُ اَلمَعَاصِی

337 - امام علیه السّلام (در بارۀ بازماندگان از گناهان) فرموده است: (1) از (اسباب) پاکدامنی دست نیافتن است بر (انجام) گناهان (زیرا چون شخص به معصیتی دست نیافت ناچار از آن به سلامت ماند و کم کم گناه نکردن ملکۀ او گشته در نفسش رسوخ نماید و مراد از عصمت و پاکدامنی هم همان ملکه است)


حکمت 338- اهمیت حفظ آبرو

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَاءُ وَجهِکَ جَامِدٌ یُقطِرُهُ اَلسُّؤَالُ فَانظُر عِندَ مَن تُقطِرُهُ

338 - امام علیه السّلام (در بارۀ آبرو) فرموده است: (1) آبروی تو بسته است (محفوظ می‌باشد) سؤال و درخواست آنرا می‌چکاند (می‌ریزد) بنگر آنرا پیش کی می‌ریزی (از مردم پست چیزی نخواه که اگر خواسته‌ات را انجام ندهد شرمنده می‌گردی و اگر روا سازد همیشه ترا فروتن می‌خواهد)


حکمت 339- اعتدال در مدح و ستایش

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلثَّنَاءُ بِأَکثَرَ مِنَ اَلاِستِحقَاقِ مَلَقٌ وَ اَلتَّقصِیرُ عَنِ اَلاِستِحقَاقِ عِیٌّ أَو حَسَدٌ

339 - امام علیه السّلام (در بارۀ چاپلوسی) فرموده است: (1) ستودن (دیگری) بیش از آنچه (او) شایسته است چاپلوسی (و نشانۀ دوروئی) می‌باشد، و کمتر از آنچه سزاوار است ناتوانی (و واماندن در سخن) یا رشک بردن (بر او) است (پس عدل و برابری در آنست که هر کس را باندازۀ شایستگی ستوده مقام و منزلتش را آشکار سازیم)


حکمت 340- کوچک شمردن گناه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَشَدُّ اَلذُّنُوبِ مَا اِستَهَانَ بِهِ صَاحِبُهُ

340 - امام علیه السّلام (در بارۀ گناه) فرموده است: (1) سختترین گناهان (نزد خدا) گناهی است که شخص آنرا آسان و خرد پندارد (زیرا بی‌اعتنائی به گناه اگر چه کوچک باشد مستلزم نترسیدن از کیفر و توبه و باز گشت از آن می‌گردد و چون ملکۀ شخص گشته در نفس رسوخ نمود از هیچ گناهی هر چند بزرگ باشد پروا ندارد )


حکمت 341- پندهای مهم اخلاقی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن نَظَرَ فِی عَیبِ نَفسِهِ اِشتَغَلَ عَن عَیبِ غَیرِهِ

341 - امام علیه السّلام (در سود و زیان برخی از خوها) فرموده است: (1) هر که در عیب (بدی) خویش بنگرد از عیب دیگری باز ماند (چون به اصلاح زشتیهای خود پرداخته به دیگران نمی‌رسد)

وَ مَن رَضِیَ بِرِزقِ اَللَّهِ لَم یَحزَن عَلَی مَا فَاتَهُ

(2) و هر که به روزی که خدا داده خوشنود باشد بآنچه از دست داده اندوهگین نشود (چون آنچه شخص بیابد و در چنگش بماند نشانۀ آنست که روزی او همان بوده است، و آنچه جست و نیافت یا یافت و از دست داد نشانۀ آنست که روزیش نبوده، پس اندوه خوردن بر نیافتن یا از دست دادن پس از یافتن دلیل بر راضی نبودن به روزی مقدّر است)

وَ مَن سَلَّ سَیفَ اَلبَغیِ قُتِلَ بِهِ

(3) و هر که شمشیر ستم (از غلاف) بیرون کشد (بسیار ستم کند) بهمان شمشیر کشته شود (علاوه بر کیفر آخرت در دنیا هم تباه گردد)

وَ مَن کَابَدَ اَلأُمُورَ عَطِبَ

(4) و هر که (بی اسباب) در کارها (ی دشوار) بکوشد و رنج کشد (با قضاء و قدر آویخته) هلاک شود

وَ مَنِ اِقتَحَمَ اَللُّجَجَ غَرِقَ

(5) و هر که خود را در گردابهای سختی و رنج بیفکند (با ناتوانی بکار بزرگ دست اندازد) غرق گردد (از بین برود)

وَ مَن دَخَلَ مَدَاخِلَ اَلسُّوءِ اُتُّهِمَ

(6) و هر که در جاهای بد داخل شود مردم باو بد گمان گردند (هر چند کار بدی انجام نداده باشد)

وَ مَن کَثُرَ کَلاَمُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ وَ مَن کَثُرَ خَطَؤُهُ قَلَّ حَیَاؤُهُ وَ مَن قَلَّ حَیَاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ وَ مَن قَلَّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلبُهُ وَ مَن مَاتَ قَلبُهُ دَخَلَ اَلنَّارَ

(7) و هر که پر گوید خطاء و اشتباه بسیار کند (چون در گفتار اندیشه بکار نبرد) و هر که خطاء بسیار کند شرمش کم شود (چون کار زشت پیشۀ او میشود) و هر که شرمش کم شود پرهیزکاری و دوری از گناهش کم گردد (چون بی‌شرم از انجام هر کار ناشایسته باک ندارد) و هر که پرهیزکاریش کم شود دلش می‌میرد (از رحمت خدا دور گردد، زیرا زنده دل بودن بستۀ بپرهیز از گناه است) و هر که دلش بمیرد داخل آتش شود (چون بهشت جاوید و رحمت خدا برای دل مرده نیست)

وَ مَن نَظَرَ فِی عُیُوبِ اَلنَّاسِ فَأَنکَرَهَا ثُمَّ رَضِیَهَا لِنَفسِهِ فَذَلِکَ اَلأَحمَقُ بِعَینِهِ

(8) و هر که در زشتیهای مردم نگریسته و آنها را نپسندد و برای خود بخواهد پس او همان احمق و نفهم است (زیرا مخالفت با آنچه راست و درست دانسته نموده که از نفهمی و کم خردی است)

وَ اَلقَنَاعَةُ مَالٌ لاَ یَنفَدُ

(9) و قناعت (خورسند بودن به بهرۀ خود) دارائی است که نیست نگردد

وَ مَن أَکثَرَ مِن ذِکرِ اَلمَوتِ رَضِیَ مِنَ اَلدُّنیَا بِالیَسِیرِ

(10) و هر که مرگ را بسیار یاد نماید به اندک از دنیا خوشنود باشد (چون غفلت از مرگ حرص بدنیا می‌آورد)

وَ مَن عَلِمَ أَنَّ کَلاَمَهُ مِن عَمَلِهِ قَلَّ کَلاَمُهُ إِلاَّ فِیمَا یَعنِیهِ

(11) و هر که بداند گفتار او از روی کردار او است (آنچه می‌گوید بآن رفتار می‌نماید)


حکمت 342- نشانه های ستمگر

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِلظَّالِمِ مِنَ اَلرِّجَالِ ثَلاَثُ عَلاَمَاتٍ یَظلِمُ مَن فَوقَهُ بِالمَعصِیَةِ وَ مَن دُونَهُ بِالغَلَبَةِ وَ یُظَاهِرُ اَلقَومَ اَلظَّلَمَةَ

گفتارش کم گردد مگر در آنچه بآن تصمیم گرفته و اهمیّت می‌دهد. 342 - امام علیه السّلام (در بارۀ ستمگر) فرموده است: (1) ستمگر از مردم را سه نشانه است (اوّل): با گناه و نافرمانی ستم میکند بکسی (خداوند) که برتر از او است، و (دوم) با زور و برتری ستم می‌نماید بکسیکه زیر دست او است، و (سوم) گروه ستمکاران را (با گفتار و کردار و صرف مال) کمک میکند


حکمت 343- گشایش بعد از سختی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام عِندَ تَنَاهِی اَلشِّدَّةِ تَکُونُ اَلفَرجَةُ وَ عِندَ تَضَایُقِ حَلَقِ اَلبَلاَءِ یَکُونُ اَلرَّخَاءُ

343 - امام علیه السّلام (در بارۀ خوشی و سختی) فرموده است: (1) رسیدن بسیاری سختی را گشایشی و تنگی حلقه‌های بلاء و گرفتاری را آسایشی است (زیرا چون شخص در سختی به تنگ آید با نیّت پاک بخدا پناه برده رفع گرفتاری خواهد خداوند هم او را مشمول رحمتش فرموده حاجتش را بر آورد)


حکمت 344- اعتدال در پرداختن به امور خانواده

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِبَعضِ أَصحَابِهِ لاَ تَجعَلَنَّ أَکثَرَ شُغلِکَ بِأَهلِکَ وَ وَلَدِکَ فَإِن یَکُن أَهلُکَ وَ وَلَدُکَ أَولِیَاءَ اَللَّهِ فَإِنَّ اَللَّهَ لاَ یُضِیعُ أَولِیَاءَهُ وَ إِن یَکُونُوا أَعدَاءَ اَللَّهِ فَمَا هَمُّکَ وَ شُغلُکَ بِأَعدَاءِ اَللَّهِ

344 - امام علیه السّلام به یکی از اصحابش (در بارۀ زن و فرزند) فرموده است: (1) بیشتر کارت را برای زن و فرزندت قرار مده که اگر آنان دوست خدا باشند خدا دوستانش را تباه نسازد (و در کمک و یاری آنها بغیر خود نیاز ندارد) و اگر دشمن خدا باشند اندوه و کار تو برای دشمنان خدا چیست‌؟! (برای اصلاح حال دشمنان او کوشش مکن که کمک بآنها مستلزم عذاب و کیفر است)


حکمت 345- دیدن عیوب خود در دیگران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَکبَرُ اَلعَیبِ أَن تَعِیبَ مَا فِیکَ مِثلُهُ

345 - امام علیه السّلام (در بارۀ عیب جویی) فرموده است: (1) بزرگترین زشتی آنست که زشت بدانی صفتی را که مانند آن در تو باشد


حکمت 346- روش تبریک تولد نوزاد

[↑ بالا] وَ هَنَّأَ بِحَضرَتِهِ رَجُلٌ رَجُلاً بِغُلاَمٍ وُلِدَ لَهُ فَقَالَ لَهُ لِیُهنِئکَ اَلفَارِسُ فَقَالَ علیه‌السلام لاَ تَقُل ذَلِکَ وَ لَکِن قُل شَکَرتَ اَلوَاهِبَ وَ بُورِکَ لَکَ فِی اَلمَوهُوبِ وَ بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ رُزِقتَ بِرَّهُ

346 - در حضور حضرت مردی به مردی که پسری برای او بدنیا آمده بود به تهنئت گفت: لیهنئک الفارس یعنی فرزند سوار (یا دانا و زیرک) گوارایت باد (و این جمله در جاهلیّت شعار عرب بود که در مبارک باد برای سواری و کامرانی فرزند فال می‌زدند) پس امام علیه السّلام فرمود: (1) (در شادباش فرزند) چنین مگو، ولی بگو: خداوند بخشنده را سپاسگزار بوده و فرزند بخشیده شده بتو مبارک باد، و این فرزند بکمال توانائی برسد، و از نیکوکاری او بهره‌مند گردی


حکمت 347- پرهیز از تجمل گرایی

[↑ بالا] وَ بَنَی رَجُلٌ مِن عُمَّالِهِ بِنَاءً فَخماً فَقَالَ علیه‌السلام أَطلَعَتِ اَلوَرِقُ رُءُوسَهَا إِنَّ اَلبِنَاءَ یَصِفُ لَکَ اَلغِنَی

347 - مردی از کار گردانان حضرت ساختمان بزرگی بنا کرد، پس امام علیه السّلام (در بارۀ آشکار شدن دارائی) فرمود: (1) درهمها (نقرۀ سکّه دار) سرهاشان را آشکار کردند (آنها را که پنهان می‌داشتی فاش شد) ساختمان توانگری ترا وصف میکند (نشانۀ دارائی تو می‌باشد )


حکمت 348- چگونگی رسیدن روزی

[↑ بالا] وَ قِیلَ لَهُ علیه‌السلام لَو سُدَّ عَلَی رَجُلٍ بَابُ بَیتِهِ وَ تُرِکَ فِیهِ مِن أَینَ کَانَ یَأتِیهِ رِزقُهُ فَقَالَ مِن حَیثُ یَأتِیهِ أَجَلُهُ

348 - بامام علیه السّلام گفتند: اگر در خانۀ مردی را به رویش ببندند و او را در آن (بی آذوقه) بگذارند روزیش از کجا می‌آید؟ آن حضرت (در بارۀ روزی) فرمود: (1) از جائیکه اجل و مردنش می‌آید (از هر راه که مرگ می‌آید خدای تعالی قادر و توانا است که روزی را از آن راه بیاورد پس چنانکه در بسته از آمدن مرگ مانع نمی‌شود از رسیدن روزی هم مانع نمی‌گردد)


حکمت 349- روش تسلیت گفتن

[↑ بالا] وَ عَزَّی علیه‌السلام قَوماً عَن مَیِّتٍ مَاتَ لَهُم فَقَالَ إِنَّ هَذَا اَلأَمرَ لَیسَ لَکُم بَدَأَ وَ لاَ إِلَیکُمُ اِنتَهَی وَ قَد کَانَ صَاحِبُکُم هَذَا یُسَافِرُ فَعُدُّوهُ فِی بَعضِ أَسفَارِهِ فَإِن قَدِمَ عَلَیکُم وَ إِلاَّ قَدِمتُم عَلَیهِ

349 - امام علیه السّلام گروهی را از کسیکه از آنها مرده بود تسلیت داده امر به شکیبایی نمود و (در بارۀ مرگ) فرمود: (1) این مرگ او نه بشما آغاز یافت و نه انجام (تا ناگوار باشد بلکه همه در آن یکسانند) و این یار شما (در زندگی) سفر میکرد (از شما دور می‌شد) پس انگارید که به یکی از سفرهای خود رفته است که بسوی شما باز آید و اگر باز نیامد (و نخواهد هم آمد) شما نزد او می‌روید (پس افسردگی بر دوری از او بیجا است )


حکمت 350- یاد خدا در نعمت و بلا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَیُّهَا اَلنَّاسُ لِیَرَکُمُ اَللَّهُ مِنَ اَلنِّعمَةِ وَجِلِینَ کَمَا یَرَاکُم مِنَ اَلنِّقمَةِ فَرِقِینَ

350 - امام علیه السّلام (در ترغیب به سپاسگزاری و شکیبائی) فرموده است: (1) ای مردم، باید خدا شما را از نعمت و بخشش (خود) ترسان ببیند چنانکه از عذاب و کیفر (خویش) هراسان می‌بیند (باید همیشه مواظب سپاسگزاری از نعمتهای خدا باشید و کفران ننمائید که بعذاب و کیفر گرفتار شوید)

إِنَّهُ مَن وُسِّعَ عَلَیهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَم یَرَ ذَلِکَ اِستِدرَاجاً فَقَد أَمِنَ مَخُوفاً

(2) محقّقا کسیکه فراخ گردد بر او دارائی که در دست دارد و آنرا (سبب) بتدریج رسیدن بعذاب نبیند (و ناسپاسی نماید) از ترسناکی ایمن و آسوده گشته (غافل مانده) است

وَ مَن ضُیِّقَ عَلَیهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَم یَرَ ذَلِکَ اِختِبَاراً فَقَد ضَیَّعَ مَأمُولاً

(3) و کسیکه تنگدست گردد و آنرا آزمایش (خود) نبیند (و شکیبائی از دست دهد) پاداشی را که امید و آرزو بآن است (برای شکیبا مقرّر گشته) تباه ساخته است


حکمت 351- اصلاح و تربیت نفس

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَا أَسرَی اَلرَّغبَةِ أَقصِرُوا فَإِنَّ اَلمُعَرِّجَ عَلَی اَلدُّنیَا لاَ یَرُوعُهُ مِنهَا إِلاَّ صَرِیفُ أَنیَابِ اَلحِدثَانِ

351 - امام علیه السّلام (در دوری از خواهش نفس) فرموده است: (1) ای گرفتاران خواهش نفس باز ایستید (از آن پیروی نکنید) که دلبند بدنیا را نمی‌ترساند مگر صدای دندانهای مصیبتها و اندوهها (شنیدن اندوههای سخت که از روی خشم و تندی باشد چنانکه شخص هنگام خشم بر دیگری دندان بهم می‌ساید)

أَیُّهَا اَلنَّاسُ تَوَلَّوا مِن أَنفُسِکُم تَأدِیبَهَا وَ اِعدِلُوا بِهَا عَن ضَرَاوَةِ عَادَاتِهَا

(2) ای مردم، خودتان به ادب کردن و اصلاح نفسهاتان بپردازید (پسندیده‌ها را شعار خویش نمائید) و آنها را از جرأت و دلیری بر عادتها و خوها (ی ناشایسته) باز گردانید (تا از کیفر رستخیز برهید)


حکمت 352- پرهیز از بدگمانی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَت مِن أَحَدٍ سُوءاً وَ أَنتَ تَجِدُ لَهَا فِی اَلخَیرِ مُحتَمَلاً

352 - امام علیه السّلام (در بارۀ بدگمانی) فرموده است: (1) به سخنی که از (دهان) کسی بیرون آید باید گمان بد مبری در حالیکه احتمال نیکی بر آن می‌بری (تا ممکن است بآن بد گمان مباش و همچنین اگر فعلی دیدی تا ممکن است نیک پندار ولی دور اندیشی را در بعضی جاها نباید از دست داد، و در فرمایش یک صد و دهم تعیین جاهای خوش بینی و بد بینی شد)


حکمت 353- روش خواستن از خدا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا کَانَت لَکَ إِلَی اَللَّهِ سُبحَانَهُ حَاجَةٌ فَابدَأ بِمَسأَلَةِ اَلصَّلاَةِ عَلَی رَسُولِهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله ثُمَّ سَل حَاجَتَکَ فَإِنَّ اَللَّهَ أَکرَمُ مِن أَن یُسأَلَ حَاجَتَینِ فَیَقضِیَ إِحدَاهُمَا وَ یَمنَعَ اَلأُخرَی

353 - امام علیه السّلام (در ترغیب بدرود فرستادن) فرموده است: (1) هر گاه ترا به خداوند سبحان حاجت و درخواستی باشد پس درخواست را بدرود بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آغاز کن آنگاه حاجت خود را بخواه زیرا خداوند بخشنده‌تر است از اینکه دو حاجت از او خواسته شود یکی از آنها (درخواست رحمت و درود بر پیغمبر) را روا سازد و دیگری (حاجت تو) را روا نسازد


حکمت 354- پرهیز از مجادله

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن ضَنَّ بِعِرضِهِ فَلیَدَعِ اَلمِرَاءَ

354 - امام علیه السّلام (در بارۀ ستیزگی) فرموده است: (1) هر که به آبروی خویش بخل ورزد (آبرو دوست باشد) باید ستیزگی (در چیزی با دیگری) را رها کند (زیرا ستیزگی خصوصا با عیب جویان آبروی شخص را برده دلها را باو کینه دار نماید)


حکمت 355- نکوهش عجله و سستی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مِنَ اَلخُرقِ اَلمُعَاجَلَةُ قَبلَ اَلإِمکَانِ وَ اَلأَنَاةُ بَعدَ اَلفُرصَةِ

355 - امام علیه السّلام (در نکوهش شتاب و سستی) فرموده است: (1) از حماقت و نفهمی است شتاب نمودن (بکاری) پیش از توانائی (بر آن) و سستی نمودن پس از رسیدن وقت مناسب (زیرا شتاب افراط است و سستی تفریط و خردمند از هر دو دوری گزیند )


حکمت 356- پرهیز از سؤال بیهوده

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ تَسأَل عَمَّا لاَ یَکُونُ فَفِی اَلَّذِی قَد کَانَ لَکَ شُغلٌ

356 - امام علیه السّلام (در بارۀ پرسش بیهوده) فرموده است: (1) مپرس از آنچه واقع نمی‌شود (مانند مسائل فرضیّه که در آن بحث میکنند) که در آنچه هست (مانند احکام شرعیّه و امور زندگی) برای تو شغل و کاری است (که باید بآن بپردازی)


حکمت 357- راه خودسازی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلفِکرُ مِرآةٌ صَافِیَةٌ

357 - امام علیه السّلام (در ترغیب به بعضی از صفات پسندیده) فرموده است: (1) اندیشه آیینۀ صاف و روشن است (که پایان کار در آن دیده میشود)

وَ اَلاِعتِبَارُ مُنذِرٌ نَاصِحٌ

(2) و عبرت گرفتن (از روزگار) ترسانندۀ پند دهنده است

وَ کَفَی أَدَباً لِنَفسِکَ تَجَنُّبُکَ مَا کَرِهتَهُ لِغَیرِکَ

(3) و بس است ادب و آراستگی ترا به دوری نمودن از آنچه (زشتی) برای دیگری دوست نداری


حکمت 358- هماهنگی علم و عمل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلعِلمُ مَقرُونٌ بِالعَمَلِ فَمَن عَلِمَ عَمِلَ وَ اَلعِلمُ یَهتِفُ بِالعَمَلِ فَإِن أَجَابَهُ وَ إِلاَّ اِرتَحَلَ عَنهُ

358 - امام علیه السّلام (در بارۀ علم با عمل) فرموده است: (1) علم بستۀ بعمل است پس هر که دانست عمل کرد (و گر نه در حقیقت ندانسته است) و علم عمل را نداء میکند (بسوی خود دعوت می‌نماید) اگر (دعوت) آنرا پذیرفت از آن علم سود برده میشود و گر نه علم از عمل دور می‌گردد (از آن علم سودی نمی‌رسد چنانکه از نادانی سود بدست نمی‌آید پس این علم با جهل در سود ندادن یکسان است )


حکمت 359- دل نبستن به دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَیُّهَا اَلنَّاسُ مَتَاعُ اَلدُّنیَا حُطَامٌ مُوبِیءٌ فَتَجَنَّبُوا مَرعَاةً قُلعَتُهَا أَحظَی مِن طُمَأنِینَتِهَا وَ بُلغَتُهَا أَزکَی مِن ثَروَتِهَا

359 - امام علیه السّلام (در دوری نمودن از دنیا) فرموده است: (1) ای مردم کالای دنیا گیاه خشک خورد شدۀ وباء آورنده تباه کننده است پس دوری کنید از چراگاهی که کوچ کردن و نماندن در آن از آرام گرفتن در آن سودمندتر است (چون ماندن و دل بستن بآن سبب بدبختی است) و اندک روزی و خوراک آن (به اندازه‌ای که این راه سر رسد) پاکیزه‌تر است از دارائی در آن (چون رنج دنیا و حساب آخرتش کمتر است)

حُکِمَ عَلَی مُکثِرِیهَا بِالفَاقَةِ وَ أُعِینَ مَن غَنِیَ عَنهَا بِالرَّاحَةِ

(2) مقرّر شده است برای کسیکه (بر اثر حرص و آز) بسیار در آن دارائی گرد آورد فقر و بی‌چیزی (آخرت چون در دنیا گرفتار بوده و نتوانسته توشه‌ای بردارد) و یاری شده است کسیکه (با قناعت) از آن بی‌نیاز مانده (جمع آوری نکرده) به آسودگی (در روز رستخیز)

وَ مَن رَاقَهُ زِبرِجُهَا أَعقَبَت نَاظِرِیهِ کَمَهاً

(3) و کسیرا که زینت و آرایش آن به شگفت آورده هر دو چشمش را کور مادر زاد گردانده (مانند آنکه نشان بینائی در او نیست)

وَ مَنِ اِستَشعَرَ اَلشَّعَفَ بِهَا مَلَأَت ضَمِیرَهُ أَشجَاناً لَهُنَّ رَقصٌ عَلَی سُوَیدَاءِ قَلبِهِ هَمٌّ یَشغَلُهُ وَ هَمٌّ یَحزُنُهُ کَذَلِکَ حَتَّی یُؤخَذَ بِکَظَمِهِ فَیُلقَی بِالفَضَاءِ مُنقَطَعاً أَبهَرَاهُ هَیِّناً عَلَی اَللَّهِ فَنَاؤُهُ وَ عَلَی اَلإِخوَانِ إِلقَاؤُهُ

(4) و کسیکه دوستی آنرا روش خود نماید خاطرش را پر از اندوهها کند که آن اندوهها را بر دانۀ دل او نگرانی است، اراده و قصدی (برای بدست آوردن کالای آن) او را مشغول و گرفتار می‌سازد، و اراده و قصدی او را اندوهگین، و همچنین پیوسته در کشاکش اندوهها و گرفتاریها است تا آنکه راه نفس او (گلویش) گرفته شود (بمیرد) پس او را بصحراء اندازند (در گورستان بخاک سپارند) در حالیکه دو رگ دل او قطع شده است (هلاک گشته) و بر خدا نابود شدنش و بر برادران و یاران انداختنش (به گورستان) سهل و آسان می‌باشد

وَ إِنَّمَا یَنظُرُ اَلمُؤمِنُ إِلَی اَلدُّنیَا بِعَینِ اَلاِعتِبَارِ وَ یَقتَاتُ مِنهَا بِبَطنِ اَلاِضطِرَارِ وَ یَسمَعُ فِیهَا بِأُذِنِ اَلمَقتِ وَ اَلإِبغَاضِ

(5) و مؤمن بچشم عبرت و آگاهی بدنیا می‌نگرد، و باندازۀ نیازمندی شکم از روی اضطرار و ناچاری قوت و روزی بدست می‌آورد، و به گوش خشم و دشمنی (گفتار در بارۀ دنیا را) می‌شنود

إِن قِیلَ أَثرَی قِیلَ أَکدَی وَ إِن فُرِحَ لَهُ بِالبَقَاءِ حُزِنَ لَهُ بِالفَنَاءِ هَذَا وَ لَم یَأتِهِم یَومٌ فِیهِ یُبلِسُونَ

(و امّا حال انسان در دنیا) (6) اگر گفته شود فلانی توانگر و بی‌نیاز شد (پس از چندی) گفته میشود فقیر و بی‌چیز گردید، و اگر ببقاء و هستیش شاد شوند (روز دیگر) بفناء و نیستیش اندوهگین گردند، اینست حال انسان در دنیا و حال آنکه نیامده است روزی (قیامت) که در آن (دنیا دوستان بر اثر سختی عذاب و گرفتاری جاوید از رحمت خدا و آسودگی) نومید میشوند


حکمت 360- فلسفه کیفر و پاداش الهی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ وَضَعَ اَلثَّوَابَ عَلَی طَاعَتِهِ وَ اَلعِقَابَ عَلَی مَعصِیَتِهِ ذِیَادَةً لِعِبَادِهِ عَن نِقمَتِهِ وَ حِیَاشَةً لَهُم إِلَی جَنَّتِهِ

360 - امام علیه السّلام (در بارۀ پاداش و کیفر خدا) فرموده است: (1) خداوند سبحان پاداش را بر بندگی و کیفر را بر گناه خود قرار داده (نه برای آنکه بطاعت نیازمند بوده یا از معصیت بیم داشته باشد بلکه) بجهت آنکه بندگانش را از عذاب خویش باز داشته آنها را بسوی بهشت روانه سازد


حکمت 361- خبر از مسخ ارزش ها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَأتِی عَلَی اَلنَّاسِ زَمَانٌ لاَ یَبقَی فِیهِم مِنَ اَلقُرآنِ إِلاَّ رَسمُهُ وَ مِنَ اَلإِسلاَمِ إِلاَّ اِسمُهُ

361 - امام علیه السّلام (در نکوهش تباهکاران و زمان آن) فرموده است: (1) می‌آید بر مردم روزگاری که بجا نمی‌ماند در ایشان از قرآن مگر نشانه‌ای (نوشتن و خواندن بی‌اندیشه در معانی و حقائق آن) و از اسلام مگر نامی (گفتن شهادتین بی عمل نمودن به احکام آن)

وَ مَسَاجِدُهُم یَومَئِذٍ عَامِرَةٌ مِنَ اَلبِنَاءِ خَرَابٌ مِنَ اَلهُدَی سُکَّانُهَا وَ عُمَّارُهَا شَرُّ أَهلِ اَلأَرضِ

(2) در آنروز مسجدهاشان از جهت ساختمان (و زینت و آرایش) آباد است و از جهت هدایت و رستگاری ویران (چون پرهیزکار و هدایت کننده در آنها یافت نمی‌شود) ساکنان و آباد کنندگان آنها (کسانیکه در مسجدها گرد می‌آیند) بدترین اهل زمین هستند

مِنهُم تَخرُجُ اَلفِتنَةُ وَ إِلَیهِم تَأوِی اَلخَطِیئَةُ یَرُدُّونَ مَن شَدَّ عَنهَا فِیهَا وَ یَسُوقُونَ مَن تَأَخَّرَ عَنهَا إِلَیهَا یَقُولُ اَللَّهُ سُبحَانَهُ فَبِی حَلَفتُ لَأَبعَثَنَّ عَلَی أُولَئِکَ فِتنَةً أَترُکُ اَلحَلِیمَ فِیهَا حَیرَانَ وَ قَد فَعَلَ

(زیرا) (3) از آنها فتنه و تباهکاری بیرون آید و در آنها معصیت و گناه جا گیرد، بر می‌گردانند در آن فتنه هر که را که از آن کناره گیرد، و بسوی آن می‌برند هر که را از آن مانده است، خداوند سبحان می‌فرماید: بحقّ خودم قسم یاد کرده‌ام که فتنه و تباهکاری را بر آن مردم بر انگیزم طوری که بردبار خردمند در (رهائی از) آن سرگردان ماند، و محقّقا (آنچه را که فرموده) بجا می‌آورد

وَ نَحنُ نَستَقِیلُ اَللَّهَ عَثرَةَ اَلغَفلَةِ

(4) و ما از خدا گذشت از لغزش غفلت و بیخبری را درخواست می‌نماییم (تا مانند فتنه جویان بکیفر جاوید گرفتار نشویم)


حکمت 362- سفارش به تقوا

[↑ بالا] وَ رُوِیَ أَنَّهُ علیه‌السلام قَلَّمَا اِعتَدَلَ بِهِ اَلمِنبَرُ إِلاَّ قَالَ أَمَامَ اَلخُطبَةِ

362 - روایت شده است که امام علیه السّلام کمتر می‌شد که بر منبر نشیند مگر آنکه پیش از خطبه خواندن (در بارۀ پرهیزکاری) می‌فرمود

أَیُّهَا اَلنَّاسُ اِتَّقُوا اَللَّهَ فَمَا خُلِقَ اِمرُؤٌ عَبَثاً فَیَلهُوَ وَ لاَ تُرِکَ سُدًی فَیَلغُوَ

(1) ای مردم، از خدا بترسید که هیچکس بیهوده آفریده نشده تا بازی کند، و خود سر رها نگشته تا کار بیجا انجام دهد

وَ مَا دُنیَاهُ اَلَّتِی تَحَسَّنَت لَهُ بِخَلَفٍ مِنَ اَلآخِرَةِ اَلَّتِی قَبَّحَهَا سُوءُ اَلنَّظَرِ عِندَهُ

(2) و نیست دنیای او که خود را برایش آراسته و نیکو نموده عوض و جا گیر آخرتی که آنرا بد نگریستن نزد او زشت وانموده است

وَ مَا اَلمَغرُورُ اَلَّذِی ظَفِرَ مِنَ اَلدُّنیَا بِأَعلَی هِمَّتِهِ کَالآخَرِ اَلَّذِی ظَفِرَ مِنَ اَلآخِرَةِ بِأَدنَی سُهمَتِهِ

(3) و نیست مغرور و فریفته‌ای که به بالاترین همّت و کوشش خود از دنیا فیروزی یافته باشد مانند دیگری که از آخرت به کمترین نصیب و بهرۀ خویش دست یافته (زیرا اگر شخص پادشاهی روی زمین بدست آورد با کسیکه کار کوچک کم بهره‌ای برای آخرت انجام دهد یکسان و برابر نمی‌باشد چون فیروزی او با همۀ گرفتاریها و اندوههای بیشمار بپایان رسیده و نیست گردد و فیروزی دیگری همیشگی بوده هیچ غمّ و اندوهی بآن راه نخواهد یافت)


حکمت 363- کلیدهای سعادت دنیا و آخرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ شَرَفَ أَعلَی مِنَ اَلإِسلاَمِ وَ لاَ عِزَّ أَعَزُّ مِنَ اَلتَّقوَی وَ لاَ مَعقِلَ أَحسَنُ مِنَ اَلوَرَعِ وَ لاَ شَفِیعَ أَنجَحُ مِنَ اَلتَّوبَةِ

363 - امام علیه السّلام (در بارۀ خوهای پسندیده و شایسته) فرموده است: (1) هیچ شرف و بزرگی بالاتر از اسلام (که به سعادت دنیا و آخرت می‌رساند) و هیچ عزّت و ارجمندی ارجمندتر از پرهیزکاری (ترس از خدا و اطاعت او) و هیچ پناهگاهی نیکوتر و استوارتر از ورع (باز ایستادن از گناهان و شبهات) و هیچ شفیع و خواهشگری پیروزتر و رهاننده‌تر از توبه و بازگشت نیست (زیرا توبه نیازمند باذن نیست ولی انبیاء و اولیاء و مؤمنین تا برای گناهکاران اذن شفاعت نیابند دم نگشایند چنانکه در قرآن کریم س 42 ی 25 می‌فرماید: «وَ هُوَ اَلَّذِی یَقبَلُ اَلتَّوبَةَ عَن عِبٰادِهِ وَ یَعفُوا عَنِ اَلسَّیِّئٰاتِ‌» یعنی اوست خدائی که توبۀ بندگانش را می‌پذیرد و از گناهان «آنها» می‌گذرد، و در س 2 ی 255 می‌فرماید: «مَن ذَا اَلَّذِی یَشفَعُ عِندَهُ إِلاّٰ بِإِذنِهِ‌» یعنی کیست آنکه «روز قیامت» در پیشگاه او «گناه کاری را» شفاعت کند مگر باذن و فرمان او)

وَ لاَ کَنزَ أَغنَی مِنَ اَلقَنَاعَةِ وَ لاَ مَالَ أَذهَبُ لِلفَاقَةِ مِنَ اَلرِّضَی بِالقُوتِ

(2) و هیچ گنجی بی‌نیاز کننده‌تر از قناعت، و هیچ دارائی فقر را جلوگیرتر از تن دادن به روزی رسیده نمی‌باشد

وَ مَنِ اِقتَصَرَ عَلَی بُلغَةِ اَلکَفَافِ فَقَدِ اِنتَظَمَ اَلرَّاحَةَ وَ تَبَوَّأَ خَفضَ اَلدَّعَةِ

(3) و هر که بآنچه باو رسیده اکتفاء نماید به آسودگی پیوسته و در آسایش فرود آمده

وَ اَلرَّغبَةُ مِفتَاحُ اَلنَّصَبِ وَ مَطِیَّةُ اَلتَّعَبِ

(4) و رغبت و میل بدنیا کلید سختترین رنج و مرکب گرفتاری است

وَ اَلحِرصُ وَ اَلکِبرُ وَ اَلحَسَدُ دَوَاعٍ إِلَی اَلتَّقَحُّمِ فِی اَلذُّنُوبِ

(5) و آز و گردنکشی و رشک شخص را به افتادن در گناهان می‌خوانند

وَ اَلشَّرُّ جَامِعٌ لِمُسَاوِی اَلعُیُوبِ

(6) و بد کاری همۀ بدیها و زشتیها را گرد می‌آورد (در بر دارد)


حکمت 364- عوامل استحکام دین و دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِجَابِرِ بنِ عَبدِ اَللَّهِ اَلأَنصَارِیِّ یَا جَابِرُ قِوَامُ اَلدِّینِ وَ اَلدُّنیَا بِأَربَعَةٍ عَالِمٍ مُستَعمِلٍ عِلمَهُ وَ جَاهِلٍ لاَ یَستَنکِفُ أَن یَتَعَلَّمَ وَ جَوَادٍ لاَ یَبخَلُ بِمَعرُوفِهِ وَ فَقِیرٍ لاَ یَبِیعُ آخِرَتَهُ بِدُنیَاهُ فَإِذَا ضَیَّعَ اَلعَالِمُ عِلمَهُ اِستَنکَفَ اَلجَاهِلُ أَن یَتَعَلَّمَ وَ إِذَا بَخِلَ اَلغَنِیُّ بِمَعرُوفِهِ بَاعَ اَلفَقِیرُ آخِرَتَهُ بِدُنیَاهُ

364 - امام علیه السّلام بجابر ابن عبد اللّه انصاریّ (از نیکان اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در بارۀ پایداری دین و دنیا) فرموده است: (1) ای جابر، قوام و برپا بودن دین و دنیا به چهار کس است: عالمی که علم خود بکار برد (بآن رفتار نماید و بمردم بیاموزد) و جاهلی که ننگ نداشته باشد از اینکه یاد گیرد، و توانگری که به نیکی و احسان خود (در بارۀ دیگری) بخل نورزد، و فقیری که آخرت خویش را بدنیا نفروشد پس هنگامیکه عالم علم خود را بکار نبرد جاهل از آموختن و یاد گرفتن ننگ خواهد داشت، و هنگامیکه غنیّ‌ و توانگر به نیکی و احسان خویش بخل ورزد فقیر آخرتش را به دنیایش می‌فروشد (کارهای ناشایسته بجا می‌آورد)

یَا جَابِرُ مَن کَثُرَت نِعَمُ اَللَّهِ عَلَیهِ کَثُرَت حَوَائِجُ اَلنَّاسِ إِلَیهِ فَمَن قَامَ لِلَّهِ فِیهَا بِمَا یَجِبُ عَرَّضَهَا لِلدَّوَامِ وَ اَلبَقَاءِ وَ مَن لَم یَقُم فِیهَا بِمَا یَجِبُ عَرَّضَهَا لِلزَّوَالِ وَ اَلفَنَاءِ

(2) ای جابر، هر که نعمتهای خدا (دارائی و دانائی و بزرگی و مانند آنها) بر او بسیار شود درخواستهای مردم باو بسیار می‌گردد، پس کسیکه برای خدا در آن نعمتها بآنچه که واجب است قیام نماید آنها را همیشگی و پایدار می‌سازد، و آنکه برای خدا در آنها بآنچه که واجب است قیام ننماید آنها را به نابودی و نیستی می‌کشد


حکمت 365- مراحل امر به معروف و نهی از منکر

[↑ بالا] وَ رَوَی اِبنُ جَرِیرٍ اَلطَّبَرِیُّ فِی تَارِیخِهِ عَن عَبدِ اَلرَّحمَنِ بنِ أَبِی لَیلَی اَلفَقِیهِ وَ کَانَ مِمَّن خَرَجَ لِقِتَالِ اَلحَجَّاجِ مَعَ اِبنِ اَلأَشعَثِ أَنَّهُ قَالَ فِیمَا کَانَ یَحُضُّ بِهِ اَلنَّاسَ عَلَی اَلجِهَادِ إِنِّی سَمِعتُ عَلِیّاً رَفَعَ اَللَّهُ دَرَجَتَهُ فِی اَلصَّالِحِینَ وَ أَثَابَهُ ثَوَابَ اَلشُّهَدَاءِ وَ اَلصِّدِّیقِینَ یَقُولُ یَومَ لَقِینَا أَهلَ اَلشَّامِ

365 - ابن جریر طبریّ در تاریخ خود روایت کرده از عبد الرّحمن ابن ابی لیلی فقیه (از نیکان اصحاب امام علیه السّلام) - و او از کسانی بود که برای جنگ حجّاج با ابن اشعث خروج کرده بودند که او در جمله سخنهایی که مردم را بآن بر جهاد (جنگ با حجّاج) تحریص می‌نمود گفته: من از علیّ - خدا درجۀ او را در صالحین و نیکو کاران بلند گرداند، و پاداش شهداء و راستگویان را باو عطاء فرماید - شنیدم روزی که باهل شام برخوردیم (در جنگ صفّین در بارۀ امر بمعروف و نهی از منکر) می‌فرمود

أَیُّهَا اَلمُؤمِنُونَ إِنَّهُ مَن رَأَی عُدوَاناً یُعمَلُ بِهِ وَ مُنکَراً یُدعَی إِلَیهِ فَأَنکَرَهُ بِقَلبِهِ فَقَد سَلِمَ وَ بَرِئَ

(1) ای مؤمنین، هر که ببیند ظلم و ستمی بکار می‌برند و مردم را بمنکر و ناپسندیده‌ای می‌خوانند و آنرا بدل انکار کند پس (از باز پرسی روز رستخیز) رهائی یافته و (از گناه) بیزاری جسته است (این هنگامی است که نتواند بدست و زبان انکار نماید یا از خوف و ضرر ایمن نباشد، خلاصه حکم آن باختلاف موارد مختلف می‌گردد)

وَ مَن أَنکَرَهُ بِلِسَانِهِ فَقَد أُجِرَ وَ هُوَ أَفضَلُ مِن صَاحِبِهِ

(2) و هر که آنرا به زبان انکار کند اجر و مزد یافته و پاداشش از انکار کنندۀ بدل بیشتر است

وَ مَن أَنکَرَهُ بِالسَّیفِ لِتَکُونَ کَلِمَةُ اَللَّهِ هِیَ اَلعُلیَا وَ کَلِمَةُ اَلظَّالِمِینَ هِیَ اَلسُّفلَی فَذَلِکَ اَلَّذِی أَصَابَ سَبِیلَ اَلهُدَی وَ قَامَ عَلَی اَلطَّرِیقِ وَ نَوَّرَ فِی قَلبِهِ اَلیَقِینُ

(3) و هر که آنرا با شمشیر (زد و خورد) انکار کند تا کلمۀ خدا (دین و توحید و طاعت) بلندتر و کلمۀ ستمکاران (شرک و کفر و ضلالت و معصیت) پست‌تر باشد او کسی است که براه رستگاری رسیده و بر راه راست (خدا پسند) قیام نموده، و یقین و باور (بخدا و رسول) در دل او روشن (هویدا) گشته است


حکمت 366- مراحل امر به معروف و نهی از منکر

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فِی کَلاَمٍ آخَرَ لَهُ یَجرِی هَذَا اَلمَجرَی فَمِنهُمُ اَلمُنکِرُ لِلمُنکَرِ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ وَ قَلبِهِ فَذَلِکَ اَلمُستَکمِلُ لِخِصَالِ اَلخَیرِ

366 - امام علیه السّلام در سخن دیگر خود که هم در این معنی (در باره امر بمعروف و نهی از منکر) می‌باشد فرموده است: (1) از ایشان (انکار کنندگان) بدست و زبان و دل خود منکر را انکار میکند پس او خوهای نیک را تمام نموده است

وَ مِنهُمُ اَلمُنکِرُ بِلِسَانِهِ وَ قَلبِهِ وَ اَلتَّارِکُ بِیَدِهِ فَذَلِکَ مُتَمَسِّکٌ بِخَصلَتَینِ مِن خِصَالِ اَلخَیرِ وَ مُضَیِّعٌ خَصلَةً

(2) و از آنها به زبان و دل خویش انکار می‌نماید نه به دستش او بد و خصلت و خوچنگ زده و یکی (انکار بدست) را تباه ساخته است

وَ مِنهُمُ اَلمُنکِرُ بِقَلبِهِ وَ اَلتَّارِکُ بِیَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَذَلِکَ اَلَّذِی ضَیَّعَ أَشرَفَ اَلخَصلَتَینِ مِنَ اَلثَّلاَثِ وَ تَمَسَّکَ بِوَاحِدَةٍ

(3) و از آنان به دلش انکار میکند نه بدست و زبانش او دو خصلت را تباه نموده که شریفترین سه خصلت می‌باشد و بیک خصلت (انکار بدل) چنگ زده است (چون انکار بدل بدون انکار بدست و زبان در خارج سودی ندارد از اینرو آن دو خصلت را شریفتر دانسته)

وَ مِنهُم تَارِکٌ لِإِنکَارِ اَلمُنکَرِ بِلِسَانِهِ وَ قَلبِهِ وَ یَدِهِ فَذَلِکَ مَیِّتُ اَلأَحیَاءِ

(4) و از ایشان ناشایسته را به زبان و دل و دستش انکار نمی‌کند پس او مردۀ زندگان است (زیرا اگر او را توانائی نیست لا اقلّ باید بدل انکار نماید و گر نه در ایمان بخدا راستگو نمی‌باشد چون هر که خدا را دوست دارد باید گناهکار دشمن خدا را دشمن بدارد)

وَ مَا أَعمَالُ اَلبِرِّ کُلُّهَا وَ اَلجِهَادُ فِی سَبِیلِ اَللَّهِ عِندَ اَلأَمرِ بِالمَعرُوفِ وَ اَلنَّهیِ عَن اَلمُنکَرِ إِلاَّ کَنَفثَةٍ فِی بَحرٍ لُجِّیٍّ

(5) و همۀ اعمال نیکو و جهاد در راه خدا در پیش امر بمعروف و نهی از منکر نیست مگر مانند آب دهن انداختن در دریای پهناور (چون قوام اسلام بامر بمعروف و نهی از منکر می‌باشد)

وَ إِنَّ اَلأَمرَ بِالمَعرُوفِ وَ اَلنَّهیَ عَنِ اَلمُنکَرِ لاَ یُقَرِّبَانِ مِن أَجَلٍ وَ لاَ یَنقُصَانِ مِن رِزقٍ وَ أَفضَلُ مِن ذَلِکَ کُلِّهِ کَلِمَةُ عَدلٍ عِندَ إِمَامٍ جَائِرٍ

(6) و امر بمعروف و نهی از منکر اجل را نزدیک نمی‌کند و روزی را کم نمی‌گرداند (چون اجل بموقع خود می‌رسد و روزی کم و زیاده نمی‌شود خواه امر بمعروف و نهی از منکر بکند یا نکند پس هر که این عبادت بزرگ که سرمایۀ همۀ نیک‌بختیها است را از ترس جان یا از بیم کم شدن روزی بر اثر خشم مردم از دست دهد اندیشه‌اش نادرست است) و نیکوترین امر بمعروف و نهی از منکر (گفتن) یک سخن حقّ و درست است نزد پادشاه ستمگر (که آن سخن او را از ستمی باز داشته یا بخیر و نیکی وادارد)


حکمت 367- نکوهش ترک امر به معروف و نهی از منکر

[↑ بالا] وَ عَن أَبِی جُحَیفَةَ قَالَ سَمِعتُ أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ علیه‌السلام یَقُولُ

367 - از ابو جحیفه (کنیۀ وهب ابن عبد اللّه سوآئیّ است که از نیکان اصحاب امام علیه السّلام و دوست و مورد اطمینان بود، و حضرت او را وهب الخیر می‌نامید و در کوفه بر بیت المال گماشت) روایتست که گفت: شنیدم امیر المؤمنین علیه السّلام (در بارۀ امر بمعروف و نهی از منکر) می‌فرمود

إِنَّ أَوَّلَ مَا تُغلَبُونَ عَلَیهِ مِنَ اَلجِهَادِ اَلجِهَادُ بِأَیدِیکُم ثُمَّ بِأَلسِنَتِکُم ثُمَّ بِقُلُوبِکُم

(1) اوّل چیزیکه از آن مغلوب می‌گردید و شکست می‌خورید (بر اثر بدبختی و دور ماندن از رحمت الهیّ از شما گرفته میشود) جهاد (زد و خورد) با دستهاتان است (که با کفّار و مشرکین نمی‌جنگید و حدود خدا را بر فاسقین و ستمکاران و گناهکاران اجراء نمی‌نمائید و آنها را تعزیر و تأدیب نمی‌کنید) پس از آن جهاد با زبانهاتان می‌باشد (که معاصی و زشتیها را می‌بیند و می‌شنوید و ندیده و نشنیده می‌انگارید) پس از آن جهاد با دلهاتان است (که با ستمکاران و بدکاران سود رسان دوستی و احترام نموده و با پرهیزکاران و نیکان دست تهی بی‌اعتنائی کرده دوری می‌گزینید پس این هنگام کار دین تمام است چون جهاد با دست و زبان اگر ممکن نباشد همه کس توانائی بر جهاد بدل دارد هر چند نتواند آنرا آشکار سازد پس هر گاه آنرا هم از دست داد نشانۀ تبدّل اخلاق و گمراهی و بدبختی او در دنیا و آخرت است)

فَمَن لَم یَعرِف بِقَلبِهِ مَعرُوفاً وَ لَم یُنکِر مُنکَراً قُلِبَ فَجُعِلَ أَعلاَهُ أَسفَلَهُ وَ أَسفَلُهُ أَعلاَهُ

(2) پس کسیکه بدل کار شایسته را نشناخت و ناشایسته را انکار ننمود (نیکوکاران را دوست نداشته و بد کاران را دشمن ندانست که این کار در باب امر بمعروف و نهی از منکر اقلّ واجب است) وارونه گشته و سرش پائین و پایش بالا خواهد شد (در دنیا آسایش نداشته سرگردان شود و در آخرت نیکبختی را از دست داده بکیفر همیشگی گرفتار گردد)


حکمت 368- سر انجام حق و باطل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ اَلحَقَّ ثَقِیلٌ مَرِیءٌ وَ إِنَّ اَلبَاطِلَ خَفِیفٌ وَبِیءٌ

368 - امام علیه السّلام (در بارۀ حقّ و باطل) فرموده است: (1) حقّ (در ظاهر) گران است و سنگین و (در باطن) گوارا، و باطل (در ظاهر) سبک است و آسان و (در باطن) و باء آورنده (نابود کننده )


حکمت 369- امید به رحمت و ترس از عذاب الهی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ تَأمَنَنَّ عَلَی خَیرِ هَذِهِ اَلأُمَّةِ عَذَابَ اَللَّهِ لِقَولِهِ سُبحَانَهُ فَلاٰ یَأمَنُ مَکرَ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلقَومُ اَلخٰاسِرُونَ

369 - امام علیه السّلام (دربارۀ عاقبت اشخاص) فرموده است: (1) بر بهترین این امّت از عذاب و کیفر خدا ایمن و آسوده مباش بجهت فرمودۀ خداوند سبحان: (س 7 ی 99 «فَلاٰ یَأمَنُ مَکرَ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلقَومُ اَلخٰاسِرُونَ‌» یعنی) از کیفر خدا ایمن نیستند مگر مردم زیانکار

وَ لاَ تَیأَسَنَّ لِشَرِّ هَذِهِ اَلأُمَّةِ مِن رَوحِ اَللَّهِ لِقَولِهِ سُبحَانَهُ إِنَّهُ لاٰ یَیأَسُ مِن رَوحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلقَومُ اَلکٰافِرُونَ

(2) و بر بدترین این امّت از رحمت و مهربانی خدا نومید مشو بجهت فرمودۀ خداوند سبحان: (س 12 ی 87 «إِنَّهُ لاٰ یَیأَسُ مِن رَوحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلقَومُ اَلکٰافِرُونَ‌» یعنی) از رحمت خدا نومید نشوند مگر کافران (پس خدا میداند که پایان کار هر کس چه باشد، هیچکس نباید بظاهر حال اعتماد نموده و از پایان آن آسوده یا نومید باشد)


حکمت 370- نکوهش بخل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلبُخلُ جَامِعٌ لِمَسَاوِی اَلعُیُوبِ وَ هُوَ زِمَامٌ یُقَادُ بِهِ إِلَی کُلِّ سُوءٍ

370 - امام علیه السّلام (در نکوهش بخل و زفتی) فرموده است: (1) بخل گرد آورندۀ بدیها و زشتیها و مهاری است که (شخص) بآن بهر بدی کشیده میشود (چون بخل بحسد و حرص و قطع رحم و ظلم به مستمندان و مانند این معاصی می‌کشد )


حکمت 371- پرهیز از اندوه برای روزی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلرِّزقُ رِزقَانِ رِزقٌ تَطلُبُهُ وَ رِزقٌ یَطلُبُکَ فَإِن لَم تَأتِهِ أَتَاکَ

371 - امام علیه السّلام (در بارۀ روزی) فرموده است: (1) روزی دو گونه است: روزی که تو آنرا می‌طلبی و روزی که آن ترا می‌طلبد که اگر تو به سویش نروی به سویت خواهد آمد

فَلاَ تَحمِل هَمَّ سَنَتِکَ عَلَی هَمِّ یَومِکَ کَفَاکَ کُلُّ یَومٍ مَا فِیهِ فَإِن تَکُنِ اَلسَّنَةُ مِن عُمُرِکَ فَإِنَّ اَللَّهَ تَعَالَی سَیُؤتِیکَ فِی کُلِّ غَدٍ جَدِیدٍ مَا قَسَمَ لَکَ وَ إِن لَم تَکُنِ اَلسَّنَةُ مِن عُمُرِکَ فَمَا تَصنَعُ بِالهَمِّ لِمَا لَیسَ لَکَ

(2) پس اندوه سال خود را بر اندوه روز خویش بار مکن که هر روزی ترا روزی در آن کافی است، پس اگر سال (که غمّ روزی آنرا می‌خوری) از عمر تو باشد خداوند تعالی در هر فردا که نو شود زود بتو برساند روزی که قسمت کرده است، و اگر سال از عمر تو نباشد چه کار داری غمّ خوری برای چیزیکه برایت نیست

وَ لَن یَسبِقَکَ إِلَی رِزقِکَ طَالِبٌ وَ لَن یَغلِبَکَ عَلَیهِ غَالِبٌ وَ لَن یُبطِئَ عَنکَ مَا قَد قُدِرَ لَکَ و قد مضی هذا الکلام فیما تقدم من هذا الباب إلا أنه هاهنا أوضح و أشرح فلذلک کررناه علی القاعدة المقررة فی أول هذا الکتاب

(3) و هرگز به روزیت از تو جویایی پیشی نمی‌گیرد، و غلبه کننده‌ای بر آن بتو دست نخواهد یافت (تا آنرا از چنگ برباید) و هرگز آنچه برایت مقدّر شده کندی نخواهد نمود (بموقع خود می‌رسد سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) این سخن (هر کس روزی مقدّرش خواهد رسید) پیش از این در این باب گذشت (فرمایش دویست و پنجاه و نهم) ولی چون در اینجا واضح‌تر و مشروحتر بود دوباره آنرا بیان کردیم بنا بر قاعده و پایه‌ای که در اوّل این کتاب (صفحۀ بیستم) گذاشته شد


حکمت 372- ضرورت یاد مرگ

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام رُبَّ مُستَقبِلٍ یَوماً لَیسَ بِمُستَدبِرِهِ

372 - امام علیه السّلام (در ناسازگاری دنیا) فرموده است: (1) بسا رو آورندۀ بروز که پشت بر آن نکند (اجل او را بشب مهلت ندهد)

وَ مَغبُوطٍ فِی أَوَّلِ لَیلِهِ قَامَت بَوَاکِیهِ فِی آخِرِهِ

(2) و بسا کسیکه بر (خوشی) او غبطه بردند در اوّل شب و در آخرش گریه کنندگان بر او برخاستند (آری سر شب تخت و تاج داشت و بامداد به زیر خاک رفت، پس خردمند بدنیا و کالای آن دل نبندد و دین خود و سعادت جاویدش را بآن نفروشد )


حکمت 373- ضرورت کنترل زبان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلکَلاَمُ فِی وِثَاقِکَ مَا لَم تَتَکَلَّم بِهِ فَإِذَا تَکَلَّمتَ بِهِ صِرتَ فِی وِثَاقِهِ

373 - امام علیه السّلام (در بارۀ سخن) فرموده است: (1) سخن در قید و بند تو می‌باشد تا آنرا نگفته‌ای و چون به زبان آوردی تو در بند آن هستی (پیشتر تو بر آن مسلّط بودی و اکنون آن بر تو چه سود رساند چه زیان)

فَاخزُن لِسَانَکَ کَمَا تَخزُنُ ذَهَبَکَ وَ وَرِقَکَ فَرُبَّ کَلِمَةٍ سَلَبَت نِعمَةً وَ جَلَبَت نِقمَةً

(2) پس زبانت را (در خزینۀ دهان) نگاه دار چنانکه طلا و نقره را در خزینه می‌نهی که بسا یک کلمه نعمتی را از دست می‌دهد و عذاب و گرفتاری پیش می‌آورد (بنا بر این باید پرگوئی نکرده پیش از اندیشه سخن نگفت)


حکمت 374- احتیاط در سخن گفتن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ تَقُل مَا لاَ تَعلَمُ بَل لاَ تَقُل کُلَّ مَا تَعلَمُ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ قَد فَرَضَ عَلَی جَوَارِحِکَ کُلِّهَا فَرَائِضَ یَحتَجُّ بِهَا عَلَیکَ یَومَ اَلقِیَامَةِ

374 - امام علیه السّلام (نیز در بارۀ سخن) فرموده است: (1) آنچه را نمی‌دانی مگو (چون یا دروغ است یا احتمال دروغ در آن می‌رود و دیگر از سخن روی جهل و نادانی واجب است دوری گزید) بلکه هر چه را هم میدانی مگو (چون ممکن است برای خودت یا برای دیگری زیان داشته باشد مانند فاش کردن راز کسی) زیرا خداوند سبحان بر همۀ اعضاء و اندام تو احکامی را واجب کرده که روز قیامت بآنها بر تو دلیل و بهانه می‌آورد (مثلا می‌فرماید بتو زبان دادم که سخن حقّ و بجا بگوئی و چون اطاعت نکردی شایستۀ عذاب و کیفر هستی)


حکمت 375- تلاش در اطاعت و بندگی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِحذَر أَن یَرَاکَ اَللَّهُ عِندَ مَعصِیَتِهِ وَ یَفقِدَکَ عِندَ طَاعَتِهِ فَتَکُونَ مِنَ اَلخَاسِرِینَ

375 - امام علیه السّلام (در ترغیب به دوری از معصیت) فرموده است: (1) بترس از اینکه خدا ترا در معصیت خود ببیند و نزد طاعتش نیابد که از زیانکاران می‌باشی

وَ إِذَا قَوِیتَ فَاقوَ عَلَی طَاعَةِ اَللَّهِ وَ إِذَا ضَعُفتَ فَاضعُف عَن مَعصِیَةِ اَللَّهِ

(2) و هر گاه توانا باشی بر طاعت خدا توانا باش، و اگر ناتوان بودی از معصیت خدا ناتوان باش (نه آنکه نماز را بر اثر ضعف و سستی نشسته بخوانی و هنگام آزار رساندن به جلدی برخیزی پس تا می‌توانی نماز را ایستاده بخوان و چون خواستی آزار رسانی بنشین و خودداری کن)


حکمت 376- نکوهش اعتماد به دنیا و کوتاهی در عمل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلرُّکُونُ إِلَی اَلدُّنیَا مَعَ مَا تُعَایِنُ مِنهَا جَهلٌ

376 - امام علیه السّلام (در اندرز) فرموده است: (1) اعتماد و دلبستگی بدنیا با آنچه (فریب و بیوفائی که) از آن بچشم می‌بینی نادانی است

وَ اَلتَّقصِیرُ فِی حُسنِ اَلعَمَلِ إِذَا وَثِقتَ بِالثَّوَابِ عَلَیهِ غَبنٌ وَ اَلطُّمَأنِینَةُ إِلَی کُلِّ أَحَدٍ قَبلَ اَلاِختِبَارِ لَهُ عَجزٌ

(2) و کوتاهی نمودن در نیکوکاری (طاعت و بندگی) وقتی که به پاداش آن اطمینان داری (میدانی که نتیجه‌اش بهشت و آسایش همیشگی است) زیانکاری است، (3) و اعتماد نمودن بهر کس پیش از آزمایش او (موجب) ناتوانی و درماندن (در کار) است (چون چنین کس نمی‌داند به که اعتماد نماید و نمی‌تواند جستجو کند کسیرا که شایستۀ اعتماد او است)


حکمت 377- نشانه پستی دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مِن هَوَانِ اَلدُّنیَا عَلَی اَللَّهِ أَنَّهُ لاَ یُعصَی إِلاَّ فِیهَا وَ لاَ یُنَالُ مَا عِندَهُ إِلاَّ بِتَرکِهَا

377 - امام علیه السّلام (در نکوهش دنیا) فرموده است: (1) از نشانه‌های خواری دنیا نزد خدا آنست که معصیت نکنند او را مگر در دنیا، و نیابند آنچه (سعادت و نیکبختی) را که نزد او است مگر به دوری از آن


حکمت 378- برتری عمل بر حسب و نسب

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن أَبطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَم یُسرَع بِهِ نَسَبُهُ وَ فِی رِوَایَةٍ أُخرَی

378 - امام علیه السّلام (در ترغیب به کردار نیکو) فرموده است: (1) هر که کردارش او را کند گرداند (عبادت نکرده کار نیکو انجام ندهد) نسبش او را تند نمی‌گرداند (بزرگی و نیکبختی پدر یا مادر یا یکی از اجداد او سبب بزرگی و نیکبختی او نشود. این فرمایش بعینه همان فرمایش بیست و دوم است مگر اینکه در آنجا لم یسرع به حسبه نقل شده یعنی مقام و منزلتش او را تند نمی‌گرداند، سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) و در روایت دیگری است

مَن فَاتَهُ حَسَبُ نَفسِهِ لَم یَنفَعهُ حَسَبُ آبَائِهِ

(2) کسیکه مقام و منزلت خود را از دست داد مقام و منزلت پدرانش باو سود نمی‌رساند (در بیشتر نسخ نهج البلاغه این فرمایش ضبط نشده ما آنرا از نسخۀ ابن ابی الحدید و شیخ محمّد عبده نقل نمودیم)


حکمت 379- ضرورت استقامت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن طَلَبَ شَیئاً نَالَهُ أَو بَعضَهُ

379 - امام علیه السّلام (در بارۀ کوشش در کار) فرموده است: (1) هر که چیزی را بجوید آنرا یا بعض آنرا خواهد یافت (زیرا خواستن آماده است برای بدست آوردن، اگر استعداد و آمادگی بر آن کامل باشد همه را بدست آورد، و اگر کامل نباشد کمبود خواسته شده باندازۀ کمی استعداد می‌باشد)


حکمت 380- شناخت خوبی و بدی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا خَیرٌ بِخَیرٍ بَعدَهُ اَلنَّارُ وَ مَا شَرٌّ بِشَرٍّ بَعدَهُ اَلجَنَّةُ

380 - امام علیه السّلام (در نیکی و بدی حقیقی) فرموده است: (1) خوشی و نیکی (سود دنیا) که پس از آن آتش باشد (موجب کیفر الهیّ گردد در حقیقت) خوشی و نیکی نیست، و ناخوشی و بدی (سختی دنیا) که پس از آن بهشت باشد (در حقیقت) ناخوشی و بدی نیست

وَ کُلُّ نَعِیمٍ دُونَ اَلجَنَّةِ مَحقُورٌ وَ کُلُّ بَلاَءٍ دُونَ اَلنَّارِ عَافِیَةٌ

(2) و هر نعمتی پائین تر از بهشت کوچک و بی اهمیّت است، و هر بلاء و گرفتاری کمتر از آتش آسایش و آسودگی است (زیرا نعمتی را نعمت توان گفت که پی آن کیفر نباشد و سختی را سختی توان دانست که پی آن آسایش همیشگی نباشد )


حکمت 381- بیماری دل، بدتر از فقر و بیماری تن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَلاَ وَ إِنَّ مِنَ اَلبَلاَءِ اَلفَاقَةَ وَ أَشَدُّ مِنَ اَلفَاقَةِ مَرَضُ اَلبَدَنِ وَ أَشَدُّ مِن مَرَضِ اَلبَدَنِ مَرَضُ اَلقَلبِ

381 - امام علیه السّلام (در بارۀ گرفتاریها و نعمتها) فرموده است: (1) بدانید که از جملۀ گرفتاریها بی‌چیزی است، و سختتر از بی‌چیزی بیماری تن است، و سختتر از بیماری تن بیماری دل است (چون لازمۀ آن از دست دادن نیک‌بختیهای آخرت می‌باشد)

أَلاَ وَ إِنَّ مِنَ اَلنِّعَمِ سَعَةَ اَلمَالِ وَ أَفضَلُ مِن سَعَةِ اَلمَالِ صِحَّةُ اَلبَدَنِ وَ أَفضَلُ مِن صِحَّةِ اَلبَدَنِ تَقوَی اَلقَلبِ

(2) و بدانید که از جملۀ نعمتها دارائی فراوان است، و بهتر از دارائی فراوان تندرستی است، و بهتر از تندرستی پرهیز دل است (چون سبب بدست آوردن نیک‌بختیهای همیشگی می‌باشد)


حکمت 382- برنامه ریزی صحیح در زندگی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِلمُؤمِنِ ثَلاَثُ سَاعَاتٍ فَسَاعَةٌ یُنَاجِی فِیهَا رَبَّهُ وَ سَاعَةٌ یَرُمُّ مَعَاشَهُ وَ سَاعَةٌ یُخَلِّی بَینَ نَفسِهِ وَ بَینَ لَذَّتِهَا فِیمَا یَحِلُّ وَ یَجمُلُ

382 - امام علیه السّلام (در بارۀ وقت مؤمن) فرموده است: (1) برای مؤمن سه ساعت است (شبانه روز خود را باید سه قسمت کند): ساعتی که در آن با پروردگارش راز و نیاز می‌نماید (هشت ساعت آنرا در کار خدا صرف نماید) و ساعتی که در آن معاش خود (نیازمندیهای زندگی) را اصلاح میکند (هشت ساعت آنرا بداد و ستد و صنعت یا سائر امور بکار برد) و ساعتی که بین خویش و بین لذّت و خوشی آنچه حلال و نیکو است آزاد گذارد (هشت ساعت آنرا در خواب و خوراک و تن پروری بسر برد، و ناگفته نماند که منظور از اختصاص هر قسمت بچیزی آن نیست که پی در پی آنرا بجا آورد بلکه مراد آنست که در هر شبانه روز ثلث آنرا اختصاص بکاری دهد)

وَ لَیسَ لِلعَاقِلِ أَن یَکُونَ شَاخِصاً إِلاَّ فِی ثَلاَثٍ مَرَمَّةٍ لِمَعَاشٍ أَو خُطوَةٍ فِی مَعَادٍ أَو لَذَّةٍ فِی غَیرِ مُحَرَّمٍ

(2) و برای خردمند (به اقتضای عقل عملیّ‌) روا نیست که سفر کند مگر در سه امر: اصلاح معاش (تجارت و داد و ستد و کار) یا گام نهادن در امر معاد (مانند رفتن به مکّۀ معظّمه و مشاهد مقدّسه و جهاد در راه خدا و دفاع از کفّار و منافقین) یا لذّت و خوشگذرانی در آنچه حرام و ناروا نیست (مانند رفتن برای تغییر آب و هوا و تندرستی )


حکمت 383- دعوت به زهد و نهی از غفلت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِزهَد فِی اَلدُّنیَا یُبَصِّرُکَ اَللَّهُ عَورَاتِهَا

383 - امام علیه السّلام (در بارۀ دنیا و کالای آن) فرموده است: (1) در (کالای) دنیا بی‌رغبت باش (بآن دل مبند) تا خدا ترا به زشتیهای آن بینا سازد (چون شیفته عیبها را نمی‌بیند و دیدۀ بینائیش کور می‌گردد)

وَ لاَ تَغفُل فَلَستَ بِمَغفُولٍ عَنکَ

(2) و (از کار خویش) بی‌خبر مباش که از تو غافل نیستند (خدا بتو و بکار تو می‌نگرد)


حکمت 384- تاثیر سخن در شناخت انسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام تَکَلَّمُوا تُعرَفُوا فَإِنَّ اَلمَرءَ مَخبُوءٌ تَحتَ لِسَانِهِ

384 - امام علیه السّلام (در بارۀ گفتار) فرموده است: (1) سخن بگوئید تا شناخته شوید که مرد در زیر زبانش پنهان است (خردمندان و دانشمندان تا نگویند قدرشان هویدا نگردد، و جاهل و نادان سخن نگفتنش شایسته است، زیرا زبان بسته راز دار زشتیها و رسواییها می‌باشد)


حکمت 385- عطر خوب

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام نِعمَ اَلطِّیبُ اَلمِسکُ خَفِیفٌ مَحمِلُهُ عَطِرٌ رِیحُهُ

385 - امام علیه السّلام (در بارۀ مشک) فرموده است: (1) نیکو خوشبو است مشک که مشک دان آن سبک و بوی آن خوش بویی است


حکمت 386- نهی از تکبر و فخرفروشی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام ضَع فَخرَکَ وَ اُحطُط کِبرَکَ وَ اُذکُر قَبرَکَ

386 - امام علیه السّلام (در بارۀ فروتنی) فرموده است: (1) فخر و سرفرازی خود را بگزار، و کبر و بزرگیت را سر بزیر نما (با همه کس فروتن باش) و گورت را یاد کن (تا از ناشایسته باز ایستی )


حکمت 387- تلاش معقول در کسب روزی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام خُذ مِنَ اَلدُّنیَا مَا أَتَاکَ وَ تَوَلَّ عَمَّا تَوَلَّی عَنکَ فَإِن أَنتَ لَم تَفعَل فَأَجمِل فِی اَلطَّلَبِ

387 - امام علیه السّلام (در بارۀ تلاش برای کالای دنیا) فرموده است: (1) بگیر از (کالای) دنیا آنچه (از راه حلال) بسوی تو می‌آید، و رو بگردان از آنچه رو می‌گرداند (دستت نمی‌رسد) و اگر تو (این کار) نکنی (دنبال آنچه دستت نمی‌رسد بروی) پس در طلب و خواستن زیادة روی مکن (از حرام و گناه دوری کرده رنج بسیار بخود و اهل بیت خویش روا مدار)


حکمت 388- نفوذ و تاثیر سخن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام رُبَّ قَولٍ أَنفَذُ مِن صَولٍ

388 - امام علیه السّلام (در بارۀ گفتار شایسته) فرموده است: (1) بسا گفتار که اثرش (در دلها) بیشتر است از حمله نمودن و بر جستن (بسا شخص خردمند به گفتار کاری انجام می‌دهد که به شمشیر و کتک انجام نگیرد)


حکمت 389- ارزش قناعت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کُلُّ مُقتَصَرٍ عَلَیهِ کَافٍ

389 - امام علیه السّلام (در ترغیب به قناعت) فرموده است: (1) هر چه (از روزی) که بآن می‌توان اکتفاء نمود (زندگانی را گذراند) بس است (بهتر آنست که شخص گرد زیادی نگشته رنج بسیار بخود هموار ننماید و وقتش را در راه خدا و خدمت بخلق صرف کند تا سعادت جاوید بدست آرد)


حکمت 390- راه خوب زیستن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلمَنِیَّةُ وَ لاَ اَلدَّنِیَّةُ

390 - امام علیه السّلام (در بارۀ زیر بار زور و پستی نرفتن) فرموده است: (1) مرگ (برای جوانمرد) برگزیده و نیک است نه پستی و خواری

وَ اَلتَّقَلُّلُ وَ لاَ اَلتَّوَسُّلُ

(2) و به اندک راضی شدن خوب است نه نزدیک رفتن و چاپلوسی کردن (از توانگران)

وَ مَن لَم یُعطَ قَاعِداً لَم یُعطَ قَائِماً

(3) و هر که باو نشسته داده نشود (بی سعی و کوشش چیزی بدست نیاورد) ایستاده هم داده نشود (با تلاش بسیار هم چیزی بدست نخواهد آورد، پس باید در طلب و خواستن افراط ننمود و مرتکب فعل حرام نشد که مقدّر خواهد رسید)

وَ اَلدَّهرُ یَومَانِ یَومٌ لَکَ وَ یَومٌ عَلَیکَ فَإِذَا کَانَ لَکَ فَلاَ تَبطَر وَ إِذَا کَانَ عَلَیکَ فَاصبِر

(4) و روزگار دو روز است: روزی برای خوشی و کامرانی تو، و روزی برای سختی و ناکامیت، پس روزی که برای خوشی تو بود در خوشی خود سرکشی مکن (ناسپاس مباش) و روزی که برای سختی تو بود شکیبا باش (بیتابی مکن و خود را پست مساز)


حکمت 391- حقوق متقابل پدر و فرزند

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ لِلوَلَدِ عَلَی اَلوَالِدِ حَقّاً وَ إِنَّ لِلوَالِدِ عَلَی اَلوَلَدِ حَقّاً

391 - امام علیه السّلام (در بارۀ حقّ پدر و فرزند بر یکدیگر) فرموده است: (1) فرزند را بر پدر حقّی و پدر را بر فرزند حقّی است

فَحَقُّ اَلوَالِدِ عَلَی اَلوَلَدِ أَن یُطِیعَهُ فِی کُلِّ شَیءٍ إِلاَّ فِی مَعصِیَةِ اَللَّهِ سُبحَانَهُ

(2) حقّ پدر بر فرزند آنست که پدر را در هر چیز مگر در نافرمانی از خداوند سبحان اطاعت و پیروی نماید

وَ حَقُّ اَلوَلَدِ عَلَی اَلوَالِدِ أَن یُحَسِّنَ اِسمَهُ وَ یُحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ یُعَلِّمَهُ اَلقُرآنَ

(3) و حقّ فرزند بر پدر آنست که نام فرزند را نیکو قرار دهد (بنام یکی از معصومین علیهم السّلام یا یکی از فرزندان و خاندان آنها نام نهد) و او را با ادب و آراسته بار آورد، و قرآن را باو بیاموزد


حکمت 392- شناخت واقعیّت ها و خرافات

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلعَینُ حَقٌّ وَ اَلرُّقَی حَقٌّ وَ اَلسِّحرُ حَقٌّ وَ اَلفَألُ حَقٌّ

392 - امام علیه السّلام (در بارۀ آنچه اثر دارد و ندارد) فرموده است: (1) چشم زخم، افسونها، جادو، شگون و فال نیک (مانند آنکه بیمار از کسی یا سالم «ای تندرست» بشنود و توجّه نماید باینکه همانطوری که شنیده بهبودی خواهد یافت) حقّ است (هر یک اثر خود را می‌بخشد)

وَ اَلطِّیَرَةُ لَیسَت بِحَقٍّ وَ اَلعَدوَی لَیسَت بِحَقٍّ

(2) و فال بد و واگیری بیماری از شخصی بدیگری درست نیست (اثر ندارد)

وَ اَلطِّیبُ نُشرَةٌ وَ اَلعَسَلُ نُشرَةٌ وَ اَلرُّکُوبُ نُشرَةٌ وَ اَلنَّظَرُ إِلَی اَلخُضرَةِ نُشرَةٌ

(3) و بوی خوش و عسل و سواری و نگاه کردن به سبزه افسونهائی هستند که غمّها و اندوهها را می‌زدایند و بیماران بآنها بهبودی می‌یابند (این فرمایش و فرمایش سیصد و هشتاد و پنج و سیصد و هشتاد و شش و سیصد و نود و یک در بیشتر از نسخ نهج البلاغه نیست ما آنها را از نسخۀ ابن ابی الحدید نقل نمودیم)


حکمت 393- هماهنگی با اخلاق مردم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مُقَارَبَةُ اَلنَّاسِ فِی أَخلاَقِهِم أَمنٌ مِن غَوَائِلِهِم

393 - امام علیه السّلام (در بارۀ همرنگ جماعت بودن) فرموده است: (1) نزدیک شدن بمردم در اخلاقشان (مانند آنان در امر زندگانی رفتار نمودن موجب) ایمنی است از کینه‌هاشان (چون کسیکه با مردم همرنگ باشد در اموری که بر خلاف دین و مذهب نیست او را دوست داشته و کینه‌اش را در دل نمی‌گیرند)


حکمت 394- ضرورت موقعیّت شناسی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِبَعضِ مُخَاطِبِیهِ وَ قَد تَکَلَّمَ بِکَلِمَةٍ یُستَصغَرُ مِثلُهُ عَن قَولِ مِثلِهَا لَقَد طِرتَ شَکِیراً وَ هَدَرتَ سَقباً و الشکیر هاهنا أول ما ینبت من ریش الطائر قبل أن یقوی و یستحصف و السقب الصغیر من الإبل و لا یهدر إلا بعد أن یستفحل

394 - امام علیه السّلام به یکی از کسانیکه با آن حضرت سخن می‌گفت در حالیکه سخنی بر زبان راند که مانند او را از گفتن چنان سخن کوچک می‌پنداشتند (در بارۀ سخن بیجا) فرمود: (1) پرواز کردی پیش از پر در آوردن، و بانگ زدی هنگام بچه بودن (خلاصه ترا نمی‌رسید که چنین سخنی در محضر ما بگوئی، یا سزاوار نبود که چون تویی این سخن را بگوید سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) شکیر در اینجا: اوّل پری است که در مرغ می‌روید پیش از آنکه قوّت یافته محکم گردد، و سقب: بچۀ شتری است که بانگ نمی‌زند مگر پس از آنکه بزرگ شود


حکمت 395- پرهیز از پراکنده کاری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن أَومَأَ إِلَی مُتَفَاوِتٍ خَذَلَتهُ اَلحِیَلُ

395 - امام علیه السّلام (در زیان همه کاره بودن) فرموده است: (1) کسیکه بکار مختلف پردازد (بخواهد کارهای گوناگون بنماید) چاره سازیها او را واگزارند (از حیله‌هایش نتیجه نمی‌برد و فیروزی نمی‌یابد)


حکمت 396- تفسیر «لا حول و لا قوة الا بالله»

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَ قَد سُئِلَ عَن مَعنَی قَولِهِم لاَ حَولَ وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ

396 - هنگامیکه از امام علیه السّلام معنی سخنشان لا حول و «لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ‌» (جنبش و توانائی نیست مگر به ارادۀ خدا) را پرسیدند آن حضرت فرمود:

إِنَّا لاَ نَملِکُ مَعَ اَللَّهِ شَیئاً وَ لاَ نَملِکُ إِلاَّ مَا مَلَّکَنَا فَمَتَی مَلَّکَنَا مَا هُوَ أَملَکُ بِهِ مِنَّا کَلَّفَنَا وَ مَتَی أَخَذَهُ مِنَّا وَضَعَ تَکلِیفَهُ عَنَّا

(1) ما با خدا دارندۀ چیزی نیستیم (شریک نمی‌باشیم) و دارنده نمی‌شویم مگر آنچه (اندام و قوی و عقل) را که ما را دارندۀ آن گرداند، (2) پس هر گاه ما را بچیزی دارا گردانید که او از ما دارنده‌تر است تکلیف نماید (امر و نهی فرماید) و هر گاه آن چیز (توانائی بر آن) را از ما گرفت تکلیف آنرا از ما برداشته (در بارۀ آن مؤاخذه و باز پرسی نمی‌نماید)


حکمت 397- دنیاطلبان متظاهر به دین

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِعَمَّارِ بنِ یَاسِرٍ رَحَمِهُ اَللَّهُ وَ قَد سَمِعَهُ یُرَاجِعُ اَلمُغِیرَةَ بنَ شُعبَةَ کَلاَماً دَعهُ یَا عَمَّارُ فَإِنَّهُ لَم یَأخُذ مِنَ اَلدِّینِ إِلاَّ مَا قَارَبَهُ مِنَ اَلدُّنیَا وَ عَلَی عَمدٍ لَبَّسَ عَلَی نَفسِهِ لِیَجعَلَ اَلشُّبُهَاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ

397 - امام علیه السّلام چون شنید عمّار ابن یاسر رحمه اللّه به سخن مغیرة ابن شعبه پاسخ می‌دهد (در بارۀ اینکه نباید اعتناء نمود بکسیکه دین را آلت و ابزار دنیا قرار داده) باو فرمود: (1) ای عمّار، مغیرة را بخود گزار (به سخنانش اعتناء مکن) زیرا او از دین نگرفته و نیاموخته مگر چیزی که دنیا را باو نزدیک کرده است (چیزیکه بدرد دنیایش می‌خورد) و با قصد (دانسته) بر خود مشتبه ساخته تا شبهات (نادرستیهایی که بحقّ و درست مانند) را بهانۀ خطاها و لغزشهایش قرار دهد (خلاصه بدین معتقد نیست پس بحث در اینگونه شبهات برای آنست که کفر و نفاقش فاش نشود و امر دنیایش منظّم باشد)


حکمت 398- تواضع توانگران و عزت نفس فقرا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا أَحسَنَ تَوَاضُعَ اَلأَغنِیَاءِ لِلفُقَرَاءِ طَلَباً لِمَا عِندَ اَللَّهِ وَ أَحسَنُ مِنهُ تِیهُ اَلفُقَرَاءِ عَلَی اَلأَغنِیَاءِ اِتِّکَالاً عَلَی اَللَّهِ

398 - امام علیه السّلام (در ترغیب به توکّل و اعتماد بخدا) فرموده است: (1) چه نیکو است فروتنی توانگران با درویشان برای بدست آوردن پاداشی که نزد خدا می‌باشد، و نیکوتر از آن بی‌اعتنائی و سرفرازی درویشان است با توانگران بجهت اعتماد بخدا (چون این کار بزرگترین دلیل است بر کمال یقین و باور بخدا، زیرا بسبب سرفرازی خود با توانگر طمع و آز بغیر خدا و خوف و ترس از غیر او را از بین برده و در نومیدی سخت شکیبا گشته و هیچیک از اینها در فروتنی توانگر نیست)


حکمت 399- ارزش عقل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا اِستَودَعَ اَللَّهُ اِمرَأً عَقلاً إِلاَّ لِیَستَنقِذَهُ بِهِ یَوماً مَا

399 - امام علیه السّلام (در بارۀ سود خرد) فرموده است: (1) خداوند عقل را در مردی ودیعه ننهاده (نبخشیده) مگر آنکه او را با آن یکی از روزها (با چاره‌سازی آن از فتنه و تباهی دنیا یا بوسیلۀ طاعت و بندگی از گرفتاری آخرت) رهائی دهد


حکمت 400- سر انجام حق ستیزی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن صَارَعَ اَلحَقَّ صَرَعَهُ

400 - امام علیه السّلام (در بارۀ غلبۀ حقّ بر باطل) فرموده است: (1) هر که با حقّ در آویزد (زد و خورد نموده بخواهد آنرا از بین ببرد) حقّ او را بخاک افکند (نابود سازد، زیرا خداوند یار حقّ است و کسیرا توانائی نیست که با او پنجه اندازد)


حکمت 401- ارتباط چشم و دل

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلقَلبُ مُصحَفُ اَلبَصَرِ

401 - امام علیه السّلام (در بارۀ اندیشیدن) فرموده است: (1) دل مصحف و کراسۀ دیده است (آنچه دیده می‌بیند باید در صفحۀ دل نوشت و در آن تأمّل و اندیشه نمود و حقّ و باطل و خیر و شرّ آنرا معلوم ساخت)


حکمت 402- ارزش پرهیزگاری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلتُّقَی رَئِیسُ اَلأَخلاَقِ

402 - امام علیه السّلام (در ستایش پرهیزکاری) فرموده است: (1) پرهیزکاری پیشوای خوها است (هر خوی نیکی بآن بسته است و همه را در بر دارد)


حکمت 403- احترام به استاد

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ تَجعَلَنَّ ذَرَبَ لِسَانِکَ عَلَی مَن أَنطَقَکَ وَ بَلاَغَةَ قَولِکَ عَلَی مَن سَدَّدَکَ

403 - امام علیه السّلام (در ترغیب باحترام نمودن بمعلّم و آموزگار) فرموده است: (1) تیزی زبانت را بکسیکه ترا گویا کرده (آموخته) و استواری گفتارت را بکسیکه ترا (در گفتار) براه راست راهنمائی نموده نگردان (و شاید مراد چنین باشد: تندی زبان و استواری گفتارت را بر «زیان دین» خدا که ترا گویا کرده و براه راست «بوسیلۀ پیغمبر اکرم» راهنمائی نموده بکار مبر، زیرا بسیار زشت است که بکسی شمشیری دهند تا دشمن را دفع نماید و با همان شمشیر دهنده را بکشد)


حکمت 404- راه خود سازی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کَفَاکَ أَدَباً لِنَفسِکَ اِجتِنَابُ مَا تَکرَهُهُ مِن غَیرِکَ

404 - امام علیه السّلام (در دوری از زشتیها) فرموده است: (1) بس است ادب و آراستگی برای تو دوری نمودن از آنچه (زشتی) که برای دیگری بد میدانی


حکمت 405- صبر آزادگان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن صَبَرَ صَبرَ اَلأَحرَارِ وَ إِلاَّ سَلاَ سُلُوَّ اَلأَغمَارِ

405 - امام علیه السّلام (در شکیبائی) فرموده است: (1) کسیکه (در مصیبت و اندوهی) صبر کرد مانند شکیبائی آزاد مردان (که بقید و بند دنیا گرفتار نیستند) او شکیبا است (و پاداش خود را می‌یابد) و اگر صبر نکرد (بیتابی نمود در آن پیشآمد) از یاد می‌برد مانند فراموش کردن نادانان بی‌تجربه (که در پیشآمدها بیتابی نمایند و چون چاره نبینند خاموش شوند، و پاداشی ندارند بلکه کیفر بیتابی را دریابند)


حکمت 406- صبر بزرگان

[↑ بالا] وَ فِی خَبَرٍ آخَرَ أَنَّهُ علیه‌السلام قَالَ لِلأَشعَثِ بنِ قَیسٍ مُعَزِّیاً إِن صَبَرتَ صَبرَ اَلأَکَارِمِ وَ إِلاَّ سَلَوتَ سُلُوَّ اَلبَهَائِمِ

406 - و در خبر دیگر است که آن حضرت علیه السّلام به اشعث ابن قیس که او را تسلیت و دلداری می‌داد (نیز در شکیبائی) فرمود: (1) اگر شکیبائی کردی مانند شکیبائی بزرگان پس (نزد خداوند سبحان) نیکو و شایسته است، و اگر شکیبائی نکردی (آن مصیبت را) از یاد خواهی برد مانند فراموشی چهارپایان (رنج خود را، خلاصه ناچار شکیبا خواهی شد بدون پاداشی)


حکمت 407- فریبندگی دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فِی صِفَةِ اَلدُّنیَا

407 - امام علیه السّلام در وصف و چگونگی دنیا فرموده است:

اَلدُّنیَا تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ إِنَّ اَللَّهَ سُبحَانَهُ لَم یَرضَهَا ثَوَاباً لِأَولِیَائِهِ وَ لاَ عِقَاباً لِأَعدَائِهِ

(1) دنیا (به زینت و آرایش خود) فریب می‌دهد، و (به بلاها و گرفتاریهایش) زیان می‌رساند، و (بسرعت و شتاب) می‌گذرد (از آنها جدائی می‌نماید) خداوند سبحان (بر اثر حقارت و پستی دنیا) راضی نگشت که آنرا پاداش دوستان خود و کیفر دشمنانش قرار دهد

وَ إِنَّ أَهلَ اَلدُّنیَا کَرَکبٍ بَینَا هُم حَلُّوا إِذ صَاحَ بِهِم سَائِقُهُم فَارتَحَلُوا

(2) و اهل دنیا مانند کاروانی هستند که در بین آنکه فرود آمده‌اند (تا لحظه‌ای آسوده شده رفع خستگی نمایند) ناگاه رانندۀ ایشان (جلودارشان) بآنها بانگ زند (: کوچ کنید که اینجا جای استراحت نیست) پس کوچ کنند


حکمت 408- نهی از جمع مال برای دنیای دیگران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاِبنِهِ اَلحَسَنِ علیه‌السلام یَا بُنَیَّ لاَ تُخَلِّفَنَّ وَرَاءَکَ شَیئاً مِنَ اَلدُّنیَا فَإِنَّکَ تُخَلِّفُهُ لِأَحَدِ رَجُلَینِ إِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِطَاعَةِ اَللَّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ وَ إِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِمَعصِیَةِ اَللَّهِ فَشَقَی بِمَا جَمَعتَ لَهُ فَکُنتَ عَوناً لَهُ عَلَی مَعصِیَتِهِ وَ لَیسَ أَحَدُ هَذَینِ حَقِیقاً أَن تُؤثِرَهُ عَلَی نَفسِکَ وَ یُروَی هَذَا اَلکَلاَمُ عَلَی وَجهٍ آخَرَ وَ هُوَ

408 - امام علیه السّلام به فرزندش (امام) حسن علیه السّلام (در زیان گذاشتن دارائی برای وارث) فرموده است: (1) ای پسرک من البتّه چیزی از (مال و دارائی) دنیا را از پس خود مگذار، زیرا آنرا برای یکی از دو مرد می‌گذاری یا برای کسیکه در طاعت و بندگی خدا بکار می‌برد پس او نیک‌بخت می‌گردد به چیزی که تو بسبب آن بد بخت و زیانکار شده‌ای، یا برای کسیکه در معصیت و نافرمانی خدا بکار می‌برد پس بدبخت شده بسبب آنچه تو برای او گرد آورده‌ای و او را بر معصیتش کمک و یاور باشی، و هیچیک از این دو سزاوار و شایسته نیست که او را بر خود اختیار نموده برگزینی (سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) این فرمایش بطور دیگر روایت میشود که اینست

أَمَّا بَعدُ فَإِنَّ اَلَّذِی فِی یَدَیکَ مِنَ اَلدُّنیَا قَد کَانَ لَهُ أَهلٌ قَبلَکَ وَ هُوَ صَائِرٌ إِلَی أَهلٍ بَعدَکَ وَ إِنَّمَا أَنتَ جَامِعٌ لِأَحَدِ رَجُلَینِ رَجُلٍ عَمِلَ فِیمَا جَمَعتَهُ بِطَاعَةِ اَللَّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ أَو رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِمَعصِیَةِ اَللَّهِ فَشَقَی بِمَا جَمَعتَ لَهُ وَ لَیسَ أَحَدُ هَذَینِ أَهلاً أَن تُؤثِرَهُ عَلَی نَفسِکَ وَ لاَ أَن تَحمِلَ لَهُ عَلَی ظَهرِکَ فَارجُ لِمَن مَضَی رَحمَةَ اَللَّهِ وَ لِمَن بَقَی رِزقَ اَللَّهِ

(2) پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، آنچه در دو دست تو است از (کالای) دنیا پیش از تو صاحبی داشته است، و پس از تو به صاحبی می‌رسد و تو (آنرا) برای یکی از دو مرد گرد آورنده‌ای : کسیکه بطاعت خدا عمل کند در آنچه گرد آورده‌ای پس نیک‌بخت شود به چیزی که تو بسبب آن بدبخت شده‌ای، یا مردیکه آنرا در معصیت خدا بکار برد پس بدبخت شده بآنچه برای او گرد آورده‌ای و هیچیک از این دو را شایسته نیست بر خویش اختیار نمائی، و نه آنکه برای او بر پشت خود (گناه) بار کنی پس برای کسیکه گذشته (مرده) آمرزش خدا را و برای کسیکه مانده روزی خدا را امیدوار باش (نه بر رفته افسوس خور نه بر مانده اندوه )


حکمت 409- شرائط توبه و استغفار

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِقَائِلٍ قَالَ بِحَضرَتِهِ أَستَغفِرُ اَللَّهَ ثَکِلَتکَ أُمُّکَ أَ تَدرِی مَا اَلاِستِغفَارُ

409 - امام علیه السّلام بکسیکه در حضور آن حضرت گفت: أستغفر اللّه (در شرائط استغفار و طلب آمرزش) فرمود: (1) مادرت به مرگ تو بنشیند آیا میدانی چیست (معنی حقیقی) استغفار (که بی اندیشه به زبان می‌گذرانی)؟

إِنَّ اَلاِستِغفَارَ دَرَجَةُ اَلعِلِّیِّینَ وَ هُوَ اِسمٌ وَاقِعٌ عَلَی سِتَّةِ مَعَانٍ أَوَّلُهَا اَلنَّدَمُ عَلَی مَا مَضَی وَ اَلثَّانِی اَلعَزمُ عَلَی تَرکِ اَلعَودِ إِلَیهِ أَبَداً وَ اَلثَّالِثُ أَن تُؤَدِّیَ إِلَی اَلمَخلُوقِینَ حُقُوقَهُم حَتَّی تَلقَی اَللَّهَ أَملَسَ لَیسَ عَلَیکَ تَبِعَةٌ وَ اَلرَّابِعُ أَن تَعمِدَ إِلَی کُلِّ فَرِیضَةٍ عَلَیکَ ضَیَّعتَهَا فَتُؤَدِّیَ حَقَّهَا وَ اَلخَامِسُ أَن تَعمِدَ إِلَی اَللَّحمِ اَلَّذِی نَبَتَ عَلَی اَلسُّحتِ فَتُذِیبَهُ بِالأَحزَانِ حَتَّی تُلصِقَ اَلجِلدَ بِالعَظمِ وَ یَنشَأَ بَینَهُمَا لَحمٌ جَدِیدٌ وَ اَلسَّادِسُ أَن تُذِیقَ اَلجِسمَ أَلَمَ اَلطَّاعَةِ کَمَا أَذَقتَهُ حَلاَوَةَ اَلمَعصِیَةِ فَعِندَ ذَلِکَ تَقُولُ أَستَغفِرُ اَللَّهَ

(2) استغفار مقام و منزلت گروهی بلند مرتبه (مؤمنین) است و آن نامی است که شش معنی (شرط) دارد (اگر هر شش شرط جمع باشد استغفار تمام و گر نه ناقص است) اوّل پشیمانی از گناه گذشته، دوم تصمیم بترک بازگشت بآن همیشه سوم آنکه حقوق مردم را بپردازی تا خدا را ملاقات کنی (به پاداش برسی) با پاکی که بر تو زیان و گناهی نباشد، چهارم آنکه قصد کنی هر چه بر تو واجب بوده (مانند نماز و روزه و حجّ‌) و آنرا از دست داده‌ای (بجا نیاورده‌ای) حقّ آن (قضایش) را بجا آوری پنجم آنکه همّت بگماری گوشتی را که (بر تن تو) از حرام روییده به اندوهها بگدازی تا پوست به استخوان بچسبد و بین آنها گوشت تازه‌ای بروید، ششم آنکه رنج عبادت و بندگی را بتن بچشانی چنانکه شیرینی معصیت را بآن چشانده‌ای، پس آنگاه (که این شرائط گرد آمد) میگوئی: أستغفر اللّه (از خدا آمرزش می‌طلبم)


حکمت 410- اهمیت بردباری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلحِلمُ عَشِیرَةٌ

410 - امام علیه السّلام (در سود بردباری) فرموده است: (1) بردباری قبیله است (چون بردبار را از آزار دشمن نگاه می‌دارد چنانکه قبیله و خویشاوند شخص را نگهداری میکنند، یا چون بر اثر بردباری مردم دوست و یاور او میشوند بآن ماند که صاحب قبیله شده است )


حکمت 411- نقاط ضعف انسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مِسکِینٌ اِبنُ آدَمَ مَکتُومُ اَلأَجَلِ مَکنُونُ اَلعِلَلِ مَحفُوظُ اَلعَمَلِ تُؤلِمُهُ اَلبَقَّةُ وَ تَقتُلُهُ اَلشَّرقَةُ وَ تُنتِنُهُ اَلعَرقَةُ

411 - امام علیه السّلام (در بیچارگی انسان) فرموده است: (1) ذلیل و بیچاره فرزند آدم: اجلش پنهان (نمی‌داند چه وقت می‌میرد) بیماریها و دردهایش پوشیده (همواره در معرض پیشآمدها و بیماریهای ناگوار می‌باشد) عملش نگاه‌داری میشود (در نامۀ اعمال ثبت گردیده اگر خودش هم فراموش کند از او فراموش ننمایند) پشه او را دردناک می‌سازد، و آب در گلو گرفتن می‌کشد، و عرق بد بو میکند (پس آیا شایسته است چنین کسی گردنکشی و سرفرازی نموده بخود نبازد؟!)


حکمت 412- راه درمان شهوت

[↑ بالا] وَ رُوِیَ أَنَّهُ علیه‌السلام کَانَ جَالِساً فِی أَصحَابِهِ فَمَرَّت بِهِمُ اِمرَأَةٌ جَمِیلَةٌ فَرَمَقَهَا اَلقَومُ بِأَبصَارِهِم

412 - روایت شده است که امام علیه السّلام در بین اصحاب خود نشسته بود زنی با جمال و نیک‌رو بر ایشان گذشت اصحاب چشمها بر او انداختند

فَقَالَ علیه‌السلام إِنَّ أَبصَارَ هَذِهِ اَلفُحُولِ طَوَامِحُ وَ إِنَّ ذَلِکَ سَبَبُ هِبَابِهَا فَإِذَا نَظَرَ أَحَدُکُم إِلَی اِمرَأَةٍ تُعجِبُهُ فَلیُلاَمِس أَهلَهُ فَإِنَّمَا هِیَ اِمرَأَةٌ کَامرَأَةٍ

آن حضرت علیه السّلام (در نهی نگاه کردن به زنها) فرمود: (1) دیده‌های این نرها (مانند شتر مست) بر هوا افکنده است، و اینگونه نگاه کردن سبب هیجان و انگیخته شدن شهوت و خوشی است در ایشان پس هر گاه یکی از شما بزنی که او را خوش آید نگاه کند باید با اهل خود همبستر شود که او زنی مانند زن است (همۀ زنها در لذّت و خوشی رساندن یکسانند)

فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ اَلخَوَارِجِ قَاتَلَهُ اَللَّهُ کَافِراً مَا أَفقَهَهُ فَوَثَبَ اَلقَومُ لِیَقتُلُوهُ فَقَالَ علیه‌السلام رُوَیداً إِنَّمَا هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ أَو عَفوٌ عَن ذَنبٍ

پس مردی از خوارج گفت: خدا او را کافر بکشد چه او را فقیه و دانشمند گردانیده‌؟! اصحاب برجستند که او را بکشند، امام علیه السّلام فرمود: (2) مهلتش دهید (واگزارید) بجای دشنام باید دشنامش داد یا از گناهش گذشت (نه آنکه او را بکشید)


حکمت 413- نقش عقل در سعادت انسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام کَفَاکَ مِن عَقلِکَ مَا أَوضَحَ لَکَ سُبُلَ غَیِّکَ مِن رُشدِکَ

413 - امام علیه السّلام (در سود عقل) فرموده است: (1) بس است ترا (سود بردن) از عقل و خرد که راههای گمراهیت را از راههای رستگاریت بتو آشکار می‌سازد (زیرا این سود همۀ سودها را در بر دارد)


حکمت 414- ارزش نیکوکاری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اِفعَلُوا اَلخَیرَ وَ لاَ تَحقِرُوا مِنهُ شَیئاً فَإِنَّ صَغِیرَهُ کَبِیرٌ وَ قَلِیلَهُ کَثِیرٌ

414 - امام علیه السّلام (در کوچک نشمردن کار خیر) فرموده است: (1) کار خیر را انجام دهید و اندک آنرا کوچک مشمارید زیرا خرد آن (نزد پروردگار) بزرگ و (پاداش) کم آن بسیار است

وَ لاَ یَقُولَنَّ أَحَدُکُم إِنَّ أَحَداً أَولَی بِفِعلِ اَلخَیرِ مِنِّی فَیَکُونَ وَ اَللَّهِ کَذَلِکَ إِنَّ لِلخَیرِ وَ اَلشَّرِّ أَهلاً فَمَهمَا تَرَکتُمُوهُ مِنهُمَا کَفَاکُمُوهُ أَهلُهُ

(2) و باید کسی از شما نگوید دیگری از من بانجام کار نیک سزاوارتر است که سوگند بخدا دیگری سزاوارتر و شایسته‌تر خواهد بود (زیرا) هر یک از خیر و شرّ را اهل و دارنده‌ای است و هر گاه شما یکی از آن دو را رها کنید اهلش آنرا بجای شما انجام خواهند داد (و انجام دهنده سزاوار آن است)


حکمت 415- راه اصلاح امور دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن أَصلَحَ سَرِیرَتَهُ أَصلَحَ اَللَّهُ عَلاَنِیَتَهُ

415 - امام علیه السّلام (در بارۀ رسیدن به سعادت) فرموده است: (1) هر که نهان خود را درست کند (اندیشه‌اش را پاک گرداند) خدا آشکار او را درست نماید (خوش سازد)

وَ مَن عَمِلَ لِدِینِهِ کَفَاهُ اَللَّهُ أَمرَ دُنیَاهُ

(2) و هر که برای دینش کار کند خدا امر دنیای او را کفایت فرماید (از سختیها برهاند)

وَ مَن أَحسَنَ فِیمَا بَینَهُ وَ بَینَ اَللَّهِ أَحسَنَ اَللَّهُ مَا بَینَهُ وَ بَینَ اَلنَّاسِ

(3) و کسیکه نیکو سازد آنچه بین خود و خدا است (از غیر خدا چشم بپوشد) خدا آنچه را بین او و مردم است نیکو نماید (مردم را با او مهربان گرداند)


حکمت 416- ارزش عقل و بردباری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلحِلمُ غِطَاءٌ سَاتِرٌ وَ اَلعَقلُ حُسَامٌ قَاطِعٌ فَاستُر خَلَلَ خُلقِکَ بِحِلمِکَ وَ قَاتِل هَوَاکَ بِعَقلِکَ

416 - امام علیه السّلام (در بارۀ حلم و عقل) فرموده است: (1) بردباری پردۀ پوشانندۀ (عیبها) است، و عقل شمشیر برندۀ (نفس امّاره) است، پس عیبهای خویت را با بردباری بپوشان، و هوا او خواهشت را با خرد بکش


حکمت 417- مسئولیت ثروتمندان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً یَختَصُّهُمُ اَللَّهُ بِالنِّعَمِ لِمَنَافِعِ اَلعِبَادِ فَیُقِرُّهَا فِی أَیدِیهِم مَا بَذَلُوهَا فَإِذَا مَنَعُوهَا نَزَعَهَا مِنهُم ثُمَّ حَوَّلَهَا إِلَی غَیرِهِم

417 - امام علیه السّلام (در ترغیب دستگیری مستمندان) فرموده است: (1) خدا را بندگانی است که آنان را به نعمتهایی تخصیص داده برای سود بندگان پس آن نعمتها را در دسترس آنها می‌گذارد هنگامیکه (به مستحقّین و زیر دستان) ببخشند، و هر گاه آن نعمتها را جلو گیرند (چیزی از آنها را بکسی ندهند) از آنان گرفته به دیگران انتقال می‌دهد (که در راه نیازمندان بکار برند)


حکمت 418- مغرور نشدن به ثروت و سلامتی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ یَنبَغِی لِلعَبدِ أَن یَثِقَ بِخَصلَتَینِ اَلعَافِیَةِ وَ اَلغِنَی بَینَا تَرَاهُ مُعَافًی إِذ سَقِمَ وَ بَینَا تَرَاهُ غَنِیّاً إِذِ اِفتَقَرَ

418 - امام علیه السّلام (در بارۀ تندرستی و دارائی) فرموده است: (1) بنده را سزاوار نیست که بدو چیز پشت گرم باشد: تندرستی و دارائی (زیرا) در بین اینکه او را تندرست می‌بینی ناگهان بیمار گردد، و در بین اینکه او را دارا و توانگر می‌بینی به ناگاه درویش و بی‌چیز شود


حکمت 419- جایگاه شکایت کردن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن شَکَا اَلحَاجَةَ إِلَی مُؤمِنٍ فَکَأَنَّهُ شَکَاهَا إِلَی اَللَّهِ وَ مَن شَکَاهَا إِلَی کَافِرٍ فَکَأَنَّمَا شَکَا اَللَّهَ

419 - امام علیه السّلام (در بارۀ گلۀ از درخواست) فرموده است: (1) هر که از حاجت و درخواستی پیش مؤمنی گله نماید بآن ماند که گلۀ آنرا نزد خدا برده (زیرا مؤمن دوست خدا است) و هر که از آن حاجت پیش کافری گله نماید بآن ماند که از خدا گله نموده است (زیرا کافر دشمن خدا است)


حکمت 420- عید واقعی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فِی بَعضِ اَلأَعیَادِ إِنَّمَا هُوَ عِیدٌ لِمَن قَبِلَ اَللَّهُ صِیَامَهُ وَ شَکَرَ قِیَامَهُ

420 - امام علیه السّلام در یکی از عیدها (که عید روزه بوده در بارۀ عید) فرموده است: (1) امروز عید کسی است که خدا روزه‌اش را پذیرفته و نمازش را پاداش داده است (نه برای آنکه جامۀ نو پوشد و پیش خدا آبرو نداشته باشد)

وَ کُلُّ یَومٍ لاَ یُعصَی اَللَّهُ فِیهِ فَهُوَ یَومُ عِیدٍ

(2) و هر روز که خدا را در آن نافرمانی نکنند آنروز عید (روز جشن و شادی) است


حکمت 421- اندوه سرمایه داران در آخرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ أَعظَمَ اَلحَسَرَاتِ یَومَ اَلقِیَامَةِ حَسرَةُ رَجُلٍ کَسَبَ مَالاً فِی غَیرِ طَاعَةِ اَللَّهِ فَوَرِثَهُ رَجُلٌ فَأَنفَقَهُ فِی طَاعَةِ اَللَّهِ سُبحَانَهُ فَدَخَلَ بِهِ اَلجَنَّةَ وَ دَخَلَ اَلأَوَّلُ بِهِ اَلنَّارَ

421 - امام علیه السّلام (در زیان مال حرام) فرموده است: (1) بزرگترین پشیمانیهای روز قیامت پشیمانی و افسوس مردی است که دارائی را از راه حرام بدست آورده و آنرا مردی به ارث برد و در طاعت و بندگی خدا بکار برد و بسبب آن داخل بهشت گردد و بدست آورندۀ دارائی حرام داخل آتش


حکمت 422- نکوهش تلاش بیهوده برای دنیا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ أَخسَرَ اَلنَّاسِ صَفقَةً وَ أَخیَبَهُم سَعیاً رَجُلٌ أَخلَقَ بَدَنَهُ فِی طَلَبِ آمَالِهِ وَ لَم تُسَاعِدهُ اَلمَقَادِیرُ عَلَی إِرَادَتِهِ فَخَرَجَ مِنَ اَلدُّنیَا بِحَسرَتِهِ وَ قَدِمَ عَلَی اَلآخِرَةِ بِتَبِعَتِهِ

422 - امام علیه السّلام (در زیان تلاش بسیار) فرموده است: (1) زیانکارترین مردم در داد و ستد و نومیدترین آنها در کوشش و تلاش مردی است که برای رسیدن به آرزوهای خود بدنش را کهنه گرداند (خویش را پیر نموده عمر بسر برد) و قضاء و قدرها او را به اراده و خواستش یاری نکرده (به آرزوهایش نرسیده) پس با حسرت و دریغ از دنیا برود و با گناهانش (که از تلاش بسیار باو رسیده) بآخرت وارد شود


حکمت 423- روزی طالبان دنیا و آخرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلرِّزقُ رِزقَانِ طَالِبٌ وَ مَطلُوبٌ فَمَن طَلَبَ اَلدُّنیَا طَلَبَهُ اَلمَوتُ حَتَّی یُخرِجَهُ عَنهَا وَ مَن طَلَبَ اَلآخِرَةَ طَلَبَتهُ اَلدُّنیَا حَتَّی یَستَوفِیَ رِزقَهُ مِنهَا

423 - امام علیه السّلام (در بارۀ روزی) فرموده است: (1) روزی دو جور است: یکی ترا می‌جوید و دیگری را تو می‌جویی، پس کسیکه دنیا خواه باشد (برای روزی خود را برنج اندازد) مرگ او را می‌طلبد تا از دنیا بیرونش برد، و کسیکه آخرت خواهد (بطاعت و بندگی مشغول بوده و بیش از نیاز برای روزی تلاش نکند) دنیا او را می‌طلبد تا او از آن روزی خود را تمام بستاند (خلاصه روزی جویای طالب آخرت و دنیا خواه جویندۀ روزی است )


حکمت 424- ویژگی های دوستان خدا

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ أَولِیَاءَ اَللَّهِ هُمُ اَلَّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ اَلدُّنیَا إِذَا نَظَرَ اَلنَّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا وَ اِشتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اِشتَغَلَ اَلنَّاسُ بِعَاجِلِهَا

424 - امام علیه السّلام (در بارۀ پاره‌ای از خوهای خدا دوستان) فرموده است: (1) دوستان خدا آنانند که بباطن (نیست شدن) دنیا بنگرند هنگامیکه مردم بظاهر (زینت و آرایش) آن می‌نگرند، و بپایان آن بپردازند (توشۀ سفر مرگ آماده نمایند) هنگامیکه مردم به امروز آن می‌پردازند (در صدد بدست آوردن کالای آنند)

فَأَمَاتُوا مِنهَا مَا خَشُوا أَن یُمِیتَهُم وَ تَرَکُوا مِنهَا مَا عَمِلُوا أَنَّهُ سَیَترُکُهُم وَ رَأَوُا اِستِکثَارَ غَیرِهِم مِنهَا اِستِقلاَلاً وَ دَرَکَهُم لَهَا فَوتاً

(2) پس می‌میرانند از دنیا آنچه را که می‌ترسند ایشان را بمیراند (از آنچه سبب عذاب و کیفر الهیّ است دوری می‌نمایند) و رها میکنند از آن آنچه را که می‌دانند ایشان را رها خواهد نمود (به کالای آن دل نمی‌بندند چون می‌دانند از ایشان جدا خواهد شد) و می‌بینند که بسیار بهره بردن دیگران از دنیا کم بهره بردن است (نسبت به بهرۀ آخرت) و دریافتنشان دنیا را (موجب) از دست دادن (سعادت جاوید) است

أَعدَاءُ مَا سَالَمَ اَلنَّاسُ وَ سِلمُ مَا عَادَی اَلنَّاسُ

(3) ایشان دشمنند آنرا که مردم با آن آشتی هستند و آشتی هستند آنرا که مردم با آن دشمنند (از خواهش نفس دوری گزیده و در برابر آن ایستادگی می‌نمایند)

بِهِم عُلِمَ اَلکِتَابُ وَ بِهِ عَلِمُوا وَ بِهِم قَامَ اَلکِتَابُ وَ بِهِ قَامُوا

(4) بسبب ایشان کتاب دانسته شد (مردم به احکام قرآن پی بردند) و با آن کتاب آنها شناختند، و بایشان کتاب بر جا ماند (از تغییر و تبدیل و کم و زیادة شدن محفوظ ماند) و با آن کتاب آنها بر پا ماندند (آنچه داشتند از آن گرفتند)

لاَ یَرَونَ مَرجُوّاً فَوقَ مَا یَرجُونَ وَ لاَ مَخُوفاً فَوقَ مَا یَخَافُونَ

(5) امید و آرزویی بالاتر از امیدشان (پاداش خداوند سبحان) و ترسی بالاتر از ترسشان (کیفر الهیّ‌) نمی‌بینند


حکمت 425- زود گذر بودن لذت ها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اُذکُرُوا اِنقِطَاعَ اَللَّذَّاتِ وَ بَقَاءَ اَلتَّبِعَاتِ

425 - امام علیه السّلام (در بارۀ بیاد مرگ بودن) فرموده است: (1) بیاد داشته باشید بریده شدن لذّتها و خوشیها و بر جا ماندن گناهان را (بیاد مرگ باشید که با رسیدن آن خوشیهای چند روزه از بین می‌رود و کیفر گناهان همواره می‌ماند )


حکمت 426- آزمودن انسان ها

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اُخبُر تَقلِهِ و من الناس من یروی هذا لرسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله و مما یقوی أنه من کلام أمیر المؤمنین علیه‌السلام ما حکاه ثعلب قال حدثنا ابن الأعرابی قال قال المأمون لو لا أن علیا علیه‌السلام قال اخبر تقله لقلت اقله تخبر

426 - امام علیه السّلام (در بارۀ آزمایش مردم) فرموده است: (1) (مردم را) بیازما تا (آنها را) دشمن داری (چون در ظاهر بیشتر مردم بد نیستند هنگام آزمایش بدیشان آشکار می‌گردد سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) بعضی مردم این فرمایش را از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت میکنند و از آنچه کمک میکند که این فرمایش از امیر المؤمنین علیه السّلام می‌باشد آنست که ثعلب بیان کرده ابن اعرابیّ برای ما نقل نمود که مأمون گفته: اگر نه آن بود که علیّ علیه السّلام فرموده اخبر تقله یعنی بیازما تا دشمن داری، من می‌گفتم: اقله تخبر یعنی «مردم را» دشمن دار تا «آنها را» بیازمایی (این سخن مأمون از آنست که دوستی با دیگری عیب پوش است و چون او را دشمن داشتی ممکن است بحال او چنانکه هست پی ببری، ولی برای مردمان پاک سزاوار نیست پیش از آزمایش کسی را دشمن بدارند یا بی‌جهت سخن مأمون بکار دنیا طلبان بیشتر می‌آید، و ناگفته نماند که أخبر بضمّ باء امر است از خبر الشّیء یخبر یعنی آنرا از روی آزمایش دانست، و تقله مضارع مجزوم بعد از امر است، و هاء برای وقف است از قلاه یقلی مثل رمی یرمی یعنی او را دشمن داشت )


حکمت 427- نتیجۀ شکر و دعا و توبه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا کَانَ اَللَّهُ لِیَفتَحَ عَلَی عَبدٍ بَابَ اَلشُّکرِ وَ یُغلِقَ عَنهُ بَابَ اَلزِّیَادَةِ

427 - امام علیه السّلام (در بارۀ شکرگزاری و دعاء و توبه) فرموده است: (1) نمی‌شود که خدا بر بنده در سپاسگزاری را بگشاید (امر بشکر فرماید) و در افزونی را به رویش ببندد (بر نعمت نیافزاید)

وَ لاَ لِیَفتَحَ عَلَی عَبدٍ بَابَ اَلدُّعَاءِ وَ یُغلِقَ عَنهُ بَابَ اَلإِجَابَةِ وَ لاَ لِیَفتَحَ لِعَبدٍ بَابَ اَلتَّوبَةِ وَ یُغلِقَ عَنهُ بَابَ اَلمَغفِرَةِ

(2) و در دعاء و درخواست را بگشاید (دستور دهد که از او بخواهند) و در روا شدن را به رویش ببندد (درخواست او را نپذیرد) (3) و در توبه را بگشاید و در آمرزش را به رویش ببندد (گناهش را نیامرزد)


حکمت 428- راه شناخت بزرگواران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَولَی اَلنَّاسِ بِالکَرَمِ مَن عَرَّقَت فِیهِ اَلکِرَامُ

428 - امام علیه السّلام (در بارۀ جوانمردی) فرموده است: (1) شایسته‌ترین مردم به جوانمردی کسی است که جوانمردان در او ریشه کرده باشند (پدرانش از نیکان و جوانمردان بوده‌اند. این فرمایش در نسخ نهج البلاغه نیست ما آنرا از نسخۀ ابن ابی الحدید نقل کردیم)


حکمت 429- برتری عدل بر بخشش

[↑ بالا] وَ سُئِلَ علیه‌السلام أَیُّهُمَا أَفضَلُ اَلعَدلُ أَوِ اَلجُودُ فَقَالَ علیه‌السلام اَلعَدلُ یَضَعُ اَلأُمُورَ مَوَاضِعَهَا وَ اَلجُودُ یُخرِجُهَا مِن جَهَتِهَا وَ اَلعَدلُ سَائِسٌ عَامٌّ وَ اَلجُودُ عَارِضٌ خَاصٌّ فَالعَدلُ أَشرَفُهُمَا وَ أَفضَلُهُمَا

429 - از امام علیه السّلام پرسیدند کدام یک از دادگری یا بخشش برتر است‌؟ آن حضرت علیه السّلام (در برتری عدل از جود) فرمود: (1) دادگری چیزها را بجای خود می‌نهد، و بخشش آنها را از جای خود بیرون می‌نماید (زیرا جواد زیادة بر استحقاق می‌بخشد) و عدل نگاه‌دارندۀ همگان است وجود فقط بکسی بهره می‌دهد که باو بخشش شده پس عدل شریفتر و برتر می‌باشد


حکمت 430- جهل عامل دشمنی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلنَّاسُ أَعدَاءَ مَا جَهِلُوا

430 - امام علیه السّلام (در نکوهش نادانی) فرموده است: (1) النّاس (تا آخر، این فرمایش بی‌کم و زیادة همان فرمایش یک صد و شصت و سوم است که ترجمه و شرحش بیان شد)


حکمت 431- حقیقت زهد

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلزُّهدُ کُلُّهُ بَینَ کَلِمَتَینِ مِنَ اَلقُرآنِ قَالَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ لِکَیلاٰ تَأسَوا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُم وَ لاٰ تَفرَحُوا بِمٰا آتٰاکُم وَ مَن لَم یَأسَ عَلَی اَلمَاضِی وَ لَم یَفرَح بِالآتِی فَقَد أَخَذَ اَلزُّهدَ بِطَرَفَیهِ

431 - امام علیه السّلام (در بارۀ پارسائی) فرموده است: (1) تمام زهد و پارسائی بین دو کلمۀ از قرآن است: خداوند سبحان (س 57 ی 23) فرموده: لِکَیلاٰ تَأسَوا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُم وَ لاٰ تَفرَحُوا بِمٰا آتٰاکُم‌» یعنی تا هرگز بر آنچه از دستتان رفته اندوه مخورید، و بر آنچه بشما داد شادی نکنید، (2) و کسیکه بر گذشته افسوس نخورد و به آینده شاد نگشت پس زهد را از دو سمت آن (بی‌اعتنائی به گذشته و آینده) دریافته است


حکمت 432- حکومت، میدان آزمایش

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلوِلاَیَاتُ مَضَامِیرُ اَلرِّجَالِ

432 - امام علیه السّلام (در بارۀ حکمرانان) فرموده است: (1) حکومتها میدانهای (آزمایش) مردان است (چنانکه در اصطبلها اسبهای مسابقه در دواندن شناخته میشوند هنگامیکه کسی به حکومت رسید نیکی و بدیش آشکار می‌گردد)


حکمت 433- نقش خواب در زندگی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا أَنقَضَ اَلنَّومَ لِعَزَائِمِ اَلیَومِ

433 - امام علیه السّلام (در بارۀ سستی در کار) فرموده است: (1) چه بسیار می‌شکند و تباه می‌سازد خواب تصمیمهای روز را (شرح این فرمایش در شرح سخن دویست و یازدهم در باب خطبه‌ها گذشت)


حکمت 434- بهترین شهر برای زندگی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لَیسَ بَلَدٌ بِأَحَقَّ بِکَ مِن بَلَدٍ خَیرُ اَلبِلاَدِ مَا حَمَلَکَ

434 - امام علیه السّلام (در بارۀ جای زندگی) فرموده است: (1) شهری از شهر دیگر بتو سزاوارتر و شایسته‌تر نیست، بهترین شهرها شهری است که ترا به دوش گیرد (اهل آن ترا بخواهند و در زندگی در رفاه و آسایش باشی)


حکمت 435- ویژگی های مالک اشتر

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام وَ قَد جَاءَهُ نَعیُ اَلأَشتَرِ رَحِمَهُ اَللَّهُ مَالِکٌ وَ مَا مَالِکٌ وَ اَللَّهِ لَو کَانَ جَبَلاً لَکَانَ فِنداً وَ لَو کَانَ حَجَراً لَکَانَ صَلداً لاَ یَرتَقِیهِ اَلحَافِرُ وَ لاَ یُوفِی عَلَیهِ اَلطَّائِرُ و الفند المنفرد من الجبال

435 - هنگامیکه خبر مرگ اشتر - خدایش بیامرزد - بامام علیه السّلام رسید (در بزرگواری و دلاوری او) فرمود: (1) مالک رفت امّا چه بود مالک، سوگند بخدا اگر کوه بود کوهی جدا مانده و بزرگ بود، و اگر سنگ بود سنگی سخت بود که (از بزرگی و سختی) هیچ حیوان سم دار رهنورد بآن بالا نمی‌رود، و هیچ پرنده‌ای بر آن نمی‌پرد (او یکتا و یگانه بود و هیچکس بر او پیروزی نمی‌یافت سیّد رضیّ‌، «علیه الرّحمة» فرماید:) فند بمعنی کوهی است که از کوهها جدا است


حکمت 436- ارزش تداوم کار

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام قَلِیلٌ مَدُومٌ عَلَیهِ خَیرٌ مِن کَثِیرٍ مَملُولٍ مِنهُ

436 - امام علیه السّلام (در ستودن پشتکار گرفتن) فرموده است: (1) کار اندک که بآن ادامه داده شود بهتر است از کار بسیار که خستگی آورد (این فرمایش همان فرمایش دویست و هفتادم است با مختصر تفاوتی در لفظ که شرح آن گذشت)


حکمت 437- ارتباط صفات اخلاقی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا کَانَ فِی رَجُلٍ خَلَّةٌ رَائِقَةٌ فَانتَظِرُوا أَخَوَاتِهَا

437 - امام علیه السّلام (در بارۀ پیشرفت صفات) فرموده است: (1) هر گاه در کسی صفت و خوی شگفت آورنده‌ای باشد (خواه نیک و خواه زشت) همانندهای آنرا منتظر باشید (که خوبتر خواهد بود اگر آن صفت خوب بوده و زشتتر اگر آن صفت زشت باشد)


حکمت 438- اهمیت ادای حقوق مردم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِغَالِبِ بنِ صَعصَعَةَ أَبِی اَلفَرَزدَقِ فِی کَلاَمٍ دَارَ بَینَهُمَا مَا فَعَلتَ إِبِلَکَ اَلکَثِیرَةَ قَالَ ذَعذَعَتهَا اَلحُقُوقُ یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ فَقَالَ علیه‌السلام ذَلِکَ أَحمَدُ سُبُلِهَا

438 - امام علیه السّلام بغالب ابن صعصعة پدر فرزدق (شاعر) در بین اینکه گفتگو می‌کردند فرمود: (1) شتران بسیارت را چه کردی‌؟ غالب گفت: حقوق (مردم) آنها را پراکنده ساخت (در راههای خیر مانند صدقه، زکوة، صلۀ رحم، اداء دین بکار رفت) آن حضرت علیه السّلام (در ستودن اداء حقوق مردم) فرمود: (2) این پراکندگی ستوده‌ترین راههای پراکنده شدن آن شتران است


حکمت 439- ضرورت آگاهی به احکام در تجارت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَنِ اِتَّجَرَ بِغَیرِ فِقهٍ فَقَدِ اِرتَطَمَ فِی اَلرِّبَا

439 - امام علیه السّلام (در زیان نادانی به احکام دین) فرموده است: (1) کسیکه بدون دانستن احکام دین داد و ستد کند در ربا (بهره دادن و گرفتن در وام که حرام و موجب کیفر الهیّ است) فرو رود (گرفتار شود)


حکمت 440- نکوهش بزرگ شمردن مشکلات کوچک

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن عَظَّمَ صِغَارَ اَلمَصَائِبِ اِبتَلاَهُ اَللَّهُ بِکِبَارِهَا

440 - امام علیه السّلام (در زیان ناسپاسی) فرموده است: (1) هر کس مصائب و اندوههای کوچک را بزرگ شمارد خداوند او را به بزرگهای آنها گرفتار گرداند (زیرا بزرگ شمردن اندوه کوچک دلیل بر راضی نبودن بقضاء و قدر الهیّ است که مستلزم مستعدّ بودن برای فزونی بلاء و اندوه است، ولی اگر آدمی بر مصیبت و اندوهی که پیش می‌آید خدا را سپاسگزار باشد آمادۀ برای دفع آن شود )


حکمت 441- راه مبارزه با هوا پرستی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَن کَرُمَت عَلَیهِ نَفسُهُ هَانَت عَلَیهِ شَهَوَاتُهُ

441 - امام علیه السّلام (در بارۀ عزّت نفس) فرموده است: (1) هر کس را نفس کریم و بزرگوار شد (خود را ارجمند دانست) شهوتهایش نزد او خوار می‌گردد (از آن پیروی ننماید تا بذلّت و خواری نیفتد)


حکمت 442- پرهیز از شوخی کردن

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا مَزَحَ اِمرُؤٌ مَزحَةً إِلاَّ مَجَّ مِن عَقلِهِ مَجَّةً

442 - امام علیه السّلام (در زیان شوخی) فرموده است: (1) مردی شوخی نکرد از هر جور شوخی مگر آنکه پاره‌ای از عقل خود را رها کرد رها کردنی (شوخی باعث سبکی عقل میشود)


حکمت 443- حدود علاقه به دیگران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام زُهدُکَ فِی رَاغِبٍ فِیکَ نُقصَانُ حَظٍّ وَ رَغبَتُکَ فِی زَاهِدٍ فِیکَ ذُلُّ نَفسٍ

443 - امام علیه السّلام (در بارۀ آمیزش با یکدیگر) فرموده است: (1) بی‌اعتنائی تو بکسیکه بتو رغبت دارد (باعث) کمی نصیب و بهره است، و رغبت تو بکسیکه بتو بی‌اعتناء است (سبب) ذلّت و خواری نفس است


حکمت 444- نقش عبدالله بن زبیر در انحراف پدرش

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا زَالَ اَلزُّبَیرُ رَجُلاً مِنَّا أَهلَ اَلبَیتِ حَتَّی نَشَأَ اِبنُهُ اَلمَشئُومُ عَبدُ اَللَّهِ

444 - امام علیه السّلام (در نکوهش عبد اللّه ابن زبیر) فرموده است: (1) همواره زبیر مردی از (خویشان) ما اهل بیت بود تا وقتی که پسر شؤم او عبد اللّه پدید آمد (عبد اللّه خویشاوندی را با ما برید زیرا او اگر چه از اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود ولی بعد از آن حضرت زندیق گشت یعنی در باطن کافر گردیده و آشکارا اظهار ایمان می‌نمود چنانکه مرحوم مامقانیّ در کتاب تنقیح المقال فرموده، و از مرحوم مجلسیّ است در کتاب بحار الأنوار: عبد اللّه ابن زبیر بنی هاشم را دشمن می‌داشت، و علیّ علیه السّلام را لعن نموده دشنام می‌داد، خلاصه این فرمایش را که نویسندگان سنّی و شیعه در کتابهاشان نقل نموده‌اند در نسخ نهج البلاغه نیست ما آنرا از نسخۀ ابن ابی الحدید نقل نمودیم)


حکمت 445- نکوهش فخرفروشی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا لاِبنِ آدَمَ وَ اَلفَخرِ أَوَّلُهُ نُطفَةٌ وَ آخِرُهُ جِیفَةٌ لاَ یَرزُقُ نَفسَهُ وَ لاَ یَدفَعُ حَتفَهُ

445 - امام علیه السّلام (در نکوهش فخر و خود خواهی) فرموده است: (1) پسر آدم را چه با فخر و نازیدن که اوّل او منی و آخر او مردار بد بو است، نه خود را روزی می‌دهد و نه مرگ خویش را دفع می‌نماید


حکمت 446- معیار شناخت فقر و غنا

[↑ بالا] و قال علیه‌السلام اَلغِنَی وَ اَلفَقرُ بَعدَ اَلعَرضِ عَلَی اَللَّهِ

446 - امام علیه السّلام (در بارۀ توانگری و بی‌چیزی حقیقیّ‌) فرموده است: (1) توانگری و بی‌چیزی پس از بیان حال و نمودن کردار است (در روز قیامت) بر خدا (توانگر حقیقیّ کسی است که روز رستخیز پاداش الهیّ و بهشت جاوید بهرۀ او گردد، و بینوای حقیقیّ کسی است که در آنروز بعذاب و کیفر خدا گرفتار باشد)


حکمت 447- بهترین شاعر عرب

[↑ بالا] وَ سُئِلَ علیه‌السلام عَن أَشعَرِ اَلشُّعَرَاءِ فَقَالَ إِنَّ اَلقَومَ لَم یَجرُوا فِی حَلبَةٍ تُعرَفُ اَلغَایَةُ عِندَ قَصَبَتِهَا فَإِن کَانَ وَ لاَ بُدَّ فَالمَلِکُ اَلضِّلِّیلُ یرید إمرأ القیس

447 - از امام علیه السّلام پرسیدند بزرگترین شعراء کیست آن حضرت (در بارۀ امرء القیس) فرمود: (1) شعراء نتاخته‌اند در یک دسته اسبهای گروبری تا پایان کمال آنها نزد ربودن نی گرو شناخته شود (شعر شعراء بیک روش نیست که بتوان یکی را بر دیگری برتری داد) و اگر ناگزیر بوده و چاره نباشد جز برتری دادن پس پادشاه گمراه برتر است (سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) مراد حضرت از ملک ضلّیل امرء القیس است (و اینکه او را پادشاه خوانده برای خوبی شعر او است، و اینکه او را گمراه خوانده بجهت آنست که کافر و فاسق بوده )


حکمت 448- ارزش انسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَلاَ حُرٌّ یَدَعُ هَذِهِ اَللُّمَاظَةَ لِأَهلِهَا إِنَّهُ لَیسَ لِأَنفُسِکُم ثَمَنٌ إِلاَّ اَلجَنَّةَ فَلاَ تَبِیعُوهَا إِلاَّ بِهَا

448 - امام علیه السّلام (در ترغیب به دوری از دنیا) فرموده است: (1) آیا آزاد مردی نیست که این ته ماندۀ طعام در دهان (دنیای پست) را برای اهلش (کفّار و منافقین) رها کند؟ برای نفسهای شما بهایی جز بهشت نمی‌باشد پس آنها را جز بآن بها نفروشید


حکمت 449- تشنگان دنیا و دانش

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَنهُومَانِ لاَ یَشبَعَانِ طَالِبُ عِلمٍ وَ طَالِبُ دُنیَا

449 - امام علیه السّلام (در بارۀ خواهان علم و دنیا) فرموده است: (1) دو خورنده هستند که سیر نمی‌شوند: خواهان علم (که هر چه بر او کشف و هویدا شود باز می‌خواهد مجهول دیگری را معلوم نماید) و خواهان دنیا (که آنچه از کالای دنیا بیاید باز می‌خواهد کالای دیگری بدست آورد)


حکمت 450- نشانه های ایمان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام عَلاَمَةُ اَلإِیمَانِ أَن تُؤثِرَ اَلصِّدقَ حَیثُ یَضُرُّکَ عَلَی اَلکَذِبِ حَیثُ یَنفَعُکَ وَ أَن لاَ یَکُونَ فِی حَدِیثِکَ فَضلٌ عَن عِلمِکَ وَ أَن تَتَّقِیَ اَللَّهَ فِی حَدِیثِ غَیرِکَ

450 - امام علیه السّلام (در بارۀ پاره‌ای از نشانه‌های ایمان) فرموده است: (1) نشانۀ ایمان آنست که اختیار کنی راست گفتن را جائیکه بتو زیان می‌رساند بر دروغ گفتن جائیکه سود می‌دهد، و اینکه گفتارت از دانائیت فزون نباشد (آنچه میدانی بگوئی و در آنچه نمی‌دانی خاموش باشی، و در بعض نسخ نهج البلاغه عن عملک بجای عن علمک ضبط شده است که معنی چنین میشود: و اینکه گفتارت از کردارت فزونی نداشته باشد یعنی زیاده‌تر از آنچه بجا می‌آوری نگویی) و اینکه در سخن گفتن در بارۀ دیگری از خدا بترسی (از کسی بد نگویی و نشنوی و ندانسته گواهی ندهی، و ممکن است معنی این باشد: در نقل روایت از دیگری از خدا بترسی یعنی آنرا بی‌کم و زیادة بیان کنی و باو دروغ نبندی )


حکمت 451- غلبۀ تقدیر خداوند بر تدبیر انسان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَغلِبُ اَلمِقدَارُ عَلَی اَلتَّقدِیرِ حَتَّی تَکُونَ اَلآفَةُ فِی اَلتَّدبِیرِ و قد مضی هذا المعنی فیما تقدم بروایة تخالف هذه الألفاظ

451 - امام علیه السّلام (در اعتماد نداشتن بتدبیر و پایان بینی) فرموده است: (1) قضاء و قدر الهیّ‌ بر حسابگری (بنده چیزی را برای خود) پیشی می‌گیرد بطوریکه (گاهی) آفت و تباهی در تدبیر و پایان بینی می‌باشد (پس نباید شخص دست از توکّل برداشته بتدبیر و اندیشۀ خود اطمینان نماید سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) این معنی پیش از این (در فرمایش شانزدهم) به روایتی که الفاظ آن با این الفاظ تفاوت دارد گذشت


حکمت 452- نشانه های همت بلند

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلحِلمُ وَ اَلأَنَاةُ تَوأَمَانِ یُنتِجُهُمَا عُلُوُّ اَلهِمَّةِ

452 - امام علیه السّلام (در بردباری و شتاب نکردن) فرموده است: (1) حلم و تأنّی دو فرزند یک شکمند که آنها را بلندی همّت و ارادۀ پا برجا می‌زاید (بردباری و شتاب نکردن در یک درجه و یک پایه هستند، زیرا همانطور که شخص بلند همّت زود بخشم نیامده حلم می‌ورزد همچنین در کارها شتاب ننموده پایان را می‌نگرد)


حکمت 453- غیبت نشانه ناتوانی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلغَیبَةُ جُهدُ اَلعَاجِزِ

453 - امام علیه السّلام (در نکوهش غیبت) فرموده است: (1) غیبت و سخن گفتن پشت سر گوشش ناتوان است (تنها وسیله‌ای که شخص ناتوان می‌تواند بآن از دشمن انتقام کشد یا بر کسی حسد و رشک برد بد گوئی پشت سر او است)


حکمت 454- نکوهش شیفتگی از تمجید مردم

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام رُبَّ مَفتُونٍ بِحُسنِ اَلقَولِ فِیهِ

454 - امام علیه السّلام (در آزمایش بندگان) فرموده است: (1) چه بسا کسی بسبب گفتار نیک (مردم) در بارۀ او در فتنه و سختی افتاده (ترجمه و شرح این جمله در فرمایش یک صد و دوازدهم گذشت )


حکمت 455- دنیا برای آخرت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلدُّنیَا خُلِقَت لِغَیرِهَا وَ لَم تُخلَق لِنَفسِهَا

455 - امام علیه السّلام (در بارۀ دنیا) فرموده است: (1) دنیا برای دیگری آفریده شده است، و برای خود آفریده نشده است (دنیا راهی است بآخرت که باید آدمی در آن بندگی کند تا پاداش یابد نه آنکه همیشگی باشد که فقط در آن خوش بگذراند)


حکمت 456- سرانجام دردناک بنی امیّه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِنَّ لِبَنِی أُمَیَّةَ مُروَداً یَجرُونَ فِیهِ وَ لَو قَدِ اِختَلَفُوا فِیمَا بَینَهُم ثُمَّ کَادَتهُمُ اَلضِّبَاعُ لَغَلَبَتهُم و المرود هاهنا مفعل من الإرواد و هو الإمهال و الإنظار و هذا من أفصح الکلام و أغربه فکأنه علیه‌السلام شبه المهلة التی هم فیها بالمضمار الذی یجرون فیه إلی الغایة فإذا بلغوا منقطعها انتقض نظامهم بعدها

456 - امام علیه السّلام (در بارۀ از بین رفتن دولت بنی امیّه) فرموده است: (1) بنی امیّه را زمان مهلت و میدان فرصتی است که (اسب سلطنت و پادشاهی را) در آن می‌رانند، و چون در خلافت و سلطنت بینشان اختلاف و زد و خورد افتد پس گفتارها (فرومایگان) آنها را فریب داده بر آنها تسلّط یابند (ابن ابی الحدید در اینجا می‌نویسد: این فرمایش خبر صریحی است از غیب داده و انقراض سلطنت بنی امیّه بدست ابو مسلم بود و او در اوّل کار خود ناتوانترین و بی‌چیزترین مردم بود سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) مرود در اینجا (اسم مفعول) از إرواد و آن مهلت و فرصت دادن و بر وزن مفعل است، و این از رساترین و شگفتترین سخن می‌باشد، گویا آن حضرت علیه السّلام زمان مهلتی را که ایشان در آنند تشبیه کرده به میدانی که تا پایان آن می‌تازند و چون بپایان آن برسند رشتۀ نظام و آراستگی کار ایشان بعد از آن گسیخته میشود


حکمت 457- ارزش های والای انصار

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فِی مَدحِ اَلأَنصَارِ هُم وَ اَللَّهِ رَبُّوا اَلإِسلاَمَ کَمَا یُرَبَّی اَلفَلُوُّ مَعَ غِنَائِهِم بِأَیدِیهِمُ اَلسِّبَاطِ وَ أَلسِنَتِهِمُ اَلسِّلاَطِ

457 - امام علیه السّلام در ستایش انصار فرموده است: (1) سوگند بخدا ایشان با توانگریشان اسلام را تربیت و پرورش نمودند چنانکه کرّۀ اسب از شیر گرفته شده (یا یک ساله) تربیت میشود (آنچه لازم بود در بارۀ اسلام بجا آوردند) به دستهای با سخاوت و بخشنده و زبانهای تیزشان (در فداء کاری برای اسلام از هیچ چیز خودداری نکردند، و شکّ نیست که خدا دین اسلام را که در نهان بود بوسیلۀ ایشان آشکار ساخت و اگر آنها نبودند مهاجرین از جنگ با قریش و حمایت و نگاه‌داری رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ناتوان بودند)


حکمت 458- چشم، ابزار هوشیاری

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلعَینُ وِکَاءُ اَلسَّهِ و هذه من الاستعارات العجیبة کأنه شبه السه بالوعاء و العین بالوکاء فإذا أطلق الوکاء لم ینضبط الوعاء و هذا القول فی الأشهر الأظهر من کلام النبی صلی‌الله‌علیه‌وآله و قد رواه قوم لأمیر المؤمنین علیه‌السلام و ذکر ذلک المبرد فی کتاب المقتضب فی باب اللفظ بالحروف و قد تکلمنا علی هذه الاستعارة فی کتابنا الموسوم بمجازات الآثار النبویة

458 - امام علیه السّلام (در بارۀ باز بودن چشم) فرموده است: (1) چشم بند نشستن گاه است (مادامی که چشم باز و شخص بیدار باشد از رها کردن باد خودداری می‌نماید چنانکه مادامی که بند مشک بسته باشد آب از آن بیرون نریزد، ولی چون چشم به خواب رود مظنّۀ بیرون آمدن با درود، و شاید از اینرو فرموده‌اند: خواب موجب نقض و شکستن وضوء می‌باشد، و ممکن است مراد این باشد که اگر شخص چشم از خوردنیها نپوشد میل پیدا میکند به خوردن هر چه می‌بیند و در خوردن افراط می‌نماید و در نتیجه بنفخ و اسهال گرفتار میشود، و شاید مراد این باشد که اگر شخص در پس و آیندۀ خود بنگرد از گرفتاریها و پیشآمدهای بد رهائی یابد، پس چشم بند مؤخّر انسان است و هر گاه آنرا بسته مؤخّر و آیندۀ خود را ننگرد ممکن است بفتنه و بلاء گرفتار شود سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) این فرمایش از کنایات شگفت‌آور است گویا حضرت نشستنگاه را بظرف و چشم را به بند تشبیه فرموده و چون بند باز شود ظرف بحال خود نمی‌ماند (آنچه در آنست بیرون می‌آید) و مشهورتر و آشکارتر آنست که این گفتار از فرمایش پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می‌باشد و گروهی آنرا از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده‌اند، و این مطلب را مبرّد در کتاب المقتضب در باب اللّفظ بالحروف بیان کرده است، و ما در بارۀ این کنایه در کتاب خود که مجازات الاثار النّبویّة نامیده شده است گفتگو نموده‌ایم


حکمت 459- استقامت در حق برای برقراری دین

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فِی کَلاَمٍ لَهُ وَ وَلِیَهُم وَالٍ فَأَقَامَ وَ اِستَقَامَ حَتَّی ضَرَبَ اَلدِّینُ بِجِرَانِهِ

459 - امام علیه السّلام در سخنی (در بارۀ عمر ابن خطّاب) فرموده است: (1) و (بعد از ابو بکر) فرمانروا شد بر مردم فرماندهی (عمر بمقام خلافت نشست) پس (امر خلافت را) برپا داشت و ایستادگی نمود (بر همه تسلّط یافت) تا آنکه دین قرار گرفت (همچنانکه شتر هنگام استراحت پیش گردن خود را بر زمین نهد، اشاره باینکه اسلام پس از فتنه و هیاهوی بسیار از او تمکین نموده زیر بارش رفتند)


حکمت 460- مسؤولیّت سرمایه داران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَأتِی عَلَی اَلنَّاسِ زَمَانٌ عَضُوضٌ یَعَضُّ اَلمُوسِرُ فِیهِ عَلَی مَا فِی یَدَیهِ وَ لَم یُؤمَر بِذَلِکَ قَالَ اَللَّهُ سُبحَانَهُ وَ لاٰ تَنسَوُا اَلفَضلَ بَینَکُم

460 - امام علیه السّلام (در پیشآمدهای ناروا) فرموده است: (1) می‌آید بر مردم روزگار بسیار گزنده (دشوار) که در آن توانگر بر آنچه در دو دست او است می‌گزد (بمال و دارائی بخل ورزیده آنرا در راه خدا نمی‌دهد) و باین کار امر کرده نشده است، خداوند سبحان (در قرآن کریم س 2 ی 237) فرموده: «وَ لاٰ تَنسَوُا اَلفَضلَ بَینَکُم‌» یعنی فضل و احسان خدا را بین خود فراموش ننمائید (بیکدیگر کمک کنید)

تَنهَدُ فِیهِ اَلأَشرَارُ وَ تُستَذَلُّ فِیهِ اَلأَخیَارُ وَ یُبَایِعُ اَلمُضطَرُّونَ

(2) در آن روزگار بد کاران برخاسته گردن می‌کشند، و نیکوکاران بیچاره و خوار شوند، و با درماندگان خرید و فروش کنند (بآنها گران فروخته و از آنان ارزان خرند)

وَ قَد نَهَی رَسُولُ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله عَن بَیعِ اَلمُضطَرِّینَ

(3) و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از فروختن (طعام) به درماندگان (یا داد و ستد با آنها) منع نموده است (چون باید بآنان کمک کرد، یا با آنها چنان معامله و خرید و فروش نمود که با آنکه درمانده و بیچاره نیست معامله می‌نمایند)


حکمت 461- پرهیز از افراط و تفریط نسبت به امیر المؤمنین علیه السّلام

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام یَهلِکُ فِیَّ رَجُلاَنِ مُحِبٌّ مُفرِطٌ وَ بَاهِتٌ مُفتَرٍ و هذا مثل قوله علیه‌السلام هَلَکَ فِیَّ رَجُلاَنِ مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُبغِضٌ قَالٍ

461 - امام علیه السّلام (در بارۀ دوست و دشمن خود) فرموده است: (1) در بارۀ من دو مرد هلاک و تباه می‌گردد (یکی) دوستی که (در دوستیش) زیاده روی کند، و (دیگر) بهتان زننده‌ای که (بمن) دروغ بندد (آنچه در من نیست بمن نسبت دهد سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) این فرمایش مانند فرمایش (یک صد و سیزدهم) آن حضرت علیه السّلام است: 2 هلک فیّ‌ رجلان: محبّ غال، و مبغض قال (که ترجمه و شرحش بیان شد)


حکمت 462- تعریف توحید و عدل

[↑ بالا] وَ سُئِلَ علیه‌السلام عَنِ اَلتَّوحِیدِ وَ اَلعَدلِ فَقَالَ اَلتَّوحِیدُ أَلاَّ تَتَوَهَّمَهُ وَ اَلعَدلُ أَلاَّ تَتَّهِمَهُ

462 - از امام علیه السّلام از (معنی) توحید و عدل پرسیدند آن حضرت فرمود: (1) توحید و یگانه دانستن خدا آنست که او را در وهم و اندیشه در نیاوری (که آنچه در اندیشه آید مانند تو مخلوق است) و عدل آنست که او را (بآنچه شایستۀ او نیست) متّهم نسازی (زیرا کار ناشایسته کردن یا از جهل و نادانی است، یا از ناچاری و نیاز و خداوند از این دو منزّه است)


حکمت 463- شناخت جایگاه سخن و سکوت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لاَ خَیرَ فِی اَلصَّمتِ عَنِ اَلحُکمِ کَمَا أَنَّهُ لاَ خَیرَ فِی اَلقَولِ بِالجَهلِ

463 - امام علیه السّلام (در نکوهش بجا نگفتن و بیجا گفتن) فرموده است: (1) لا خیر فی الصّمت عن الحکم (تا آخر، این فرمایش عینا همان فرمایش یک صد و هفتاد و سوم است که ترجمه و شرحش گذشت)


حکمت 464- دعای طلب باران

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام فِی دُعَاءٍ اِستَسقَی بِهِ اَللَّهُمَّ اِسقِنَا ذُلَلَ اَلسَّحَائبِ دُونَ صِعَابِهَا و هذا من الکلام العجیب الفصاحة و ذلک أنه علیه‌السلام شبه السحائب ذوات الرعود و البوارق و الریاح و الصواعق بالإبل الصعاب التی تقمص برحالها و تتوقص برکبانها و شبه السحائب الخالیة من تلک الروائع بالإبل الذلل التی تحتلب طیعة و تقتعد مسمحة

464 - امام علیه السّلام در دعائی که بآن (از خدا) طلب باران می‌نمود عرض کرد: (1) خدایا ما را آب ده با ابرهای رام گشتۀ فرمانبر (ابرهای باران دار مانند شتران رام بار کش) نه با ابرهای سخت نافرمان (ابرهای بی‌باران مانند شتران سرکش که بار نکشند سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) این فرمایش از جملۀ سخنی است که فصاحت و رسا بودنش شگفت‌آور است، و آن اینست که امام علیه السّلام ابرهائی را که دارای رعدها و صداهای ترس آور و برقها و روشنیها و بادها و صاعقه‌ها و آتشها، هستند تشبیه نموده به شترهای سرکش که بر می‌جهند با بارها (تا پالانها و بارهائی را که در پشت دارند بیفکنند) و بر می‌جهانند سواران را (که آنها را بیندازند) و ابرهای خالی از این چیزهای ترسناک را تشبیه نموده به شتر رام که شیرشان را می‌دوشند و آنها فرمان برند، و بر پشتشان می‌نشینند و آنها خوش رفتارند


حکمت 465- ناپسندی زینت در هنگام مصیبت

[↑ بالا] وَ قِیلَ لَهُ علیه‌السلام لَو غَیَّرتَ شَیبَکَ یَا أَمِیرَ اَلمُؤمِنِینَ فَقَالَ اَلخِضَابُ زِینَةٌ وَ نَحنُ قَومٌ فِی مُصِیبَةٍ یُرِیدُ وَفَاةَ رَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله

465 - بامام علیه السّلام گفتند: یا امیر المؤمنین اگر موی سفید (ریش) خود را تغییر می‌دادی (خضاب و رنگ می‌نمودی) بهتر بود، حضرت (در بارۀ خضاب) فرمود: (1) خضاب زینت و آرایش است و (لیکن) ما گروهی هستیم عزادار و در اندوه (سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) حضرت از فرمایش خود (ما در عزا و اندوه هستیم) وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را اراده دارد (و سخنی در بارۀ خضاب در شرح فرمایش هفدهم گذشت)


حکمت 466- ارزش عفّت و پاکدامنی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا اَلمُجَاهِدُ اَلشَّهِیدُ فِی سَبِیلِ اَللَّهِ بِأَعظَمَ أَجراً مِمَّن قَدَرَ فَعَفَّ

466 - امام علیه السّلام (در ستایش پاکدامنی) فرموده است: (1) اجر و پاداش جهاد کننده‌ای که در راه خدا کشته شود بیشتر نیست از کسیکه (بر حرام و ناشایسته) توانائی داشته باشد و عفّت و پاکدامنی بکار برد

لَکَادَ اَلعَفِیفُ أَن یَکُونَ مَلَکاً مِنَ اَلمَلاَئِکَةِ

(2) نزدیک است شخص پاکدامن (که از حرام و ناشایسته خود را نگاه می‌دارد) فرشته‌ای از فرشتگان بشود (این فرمایش در بیشتر از نسخ نهج البلاغه نیست ما آنرا از نسخۀ ابن ابی الحدید نقل نمودیم )


حکمت 467- ارزش قناعت

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام اَلقَنَاعَةُ مَالٌ لاَ یَنفَدُ و قد روی بعضهم هذا الکلام عن النبی صلی‌الله‌علیه‌وآله

467 - امام علیه السّلام (در سود قناعت) فرموده است: (1) القناعة (تا آخر، این فرمایش عینا همان فرمایش پنجاه و چهارم است که ترجمه و شرحش بیان شد)


حکمت 468- رعایت عدالت در گرفتن مالیات

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام لِزِیَادِ اِبنِ أَبِیهِ وَ قَدِ اِستَخلَفَهُ لِعَبدِ اَللَّهِ بنِ اَلعَبَّاسِ عَلَی فَارِسَ وَ أَعمَالِهَا فِی کَلاَمٍ طَوِیلٍ کَانَ بَینَهُمَا نَهَاهُ فِیهِ عَن تَقدِیمِ اَلخِرَاجِ

468 - امام علیه السّلام بزیاد ابن ابیه فرمود هنگامیکه او را بر فارس و جاهایی که در قلمرو آن بود جانشین عبد اللّه ابن عبّاس گردانید در ضمن سخن درازی که بین ایشان بود و او را در آن سخن از پیش گرفتن مالیات (از رعیّت) نهی نمود

اِستَعمِلِ اَلعَدلَ وَ اِحذَرِ اَلعَسفَ وَ اَلحَیفَ فَإِنَّ اَلعَسفَ یَعُودُ بِالجَلاَءِ وَ اَلحَیفَ یَدعُو إِلَی اَلسَّیفِ

(1) عدل و انصاف را (با رعیّت) بکار بر، و از بیراهه رفتن و ستم بترس، زیرا بیراهه رفتن (بی‌انصافی) منجرّ به آوارگی (آنان) میشود، و ظلم و ستم به شمشیر (نزاع و زد و خورد بین رعیّت و والی) می‌کشاند (یا ستم سبب میشود که والی بدست رعیّت کشته شود)


حکمت 469- نکوهش کوچک شمردن گناه

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام أَشَدُّ اَلذُّنُوبِ مَا اِستَخَفَّ بِهِ صَاحِبُهُ

469 - امام علیه السّلام (در بارۀ گناه) فرموده است: (1) أشدّ الذّنوب ما استخفّ (تا آخر، این فرمایش عینا همان فرمایش سیصد و چهلم است که ترجمه و شرحش گذشت جز آنکه در آن ما استهان بجای ما استخفّ بیان شده و معنی هر دو یکی است )


حکمت 470- مسؤولیّت عالمان

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام مَا أَخَذَ اَللَّهُ عَلَی أَهلِ اَلجَهلِ أَن یَتَعَلَّمُوا حَتَّی أَخَذَ عَلَی أَهلِ اَلعِلمِ أَن یُعَلِّمُوا

470 - امام علیه السّلام (در ترغیب بیاد دادن به نادان) فرموده است: (1) خداوند از نادانان عهد و پیمان نگرفت که یاد گیرند تا اینکه از دانایان عهد و پیمان گرفت که یاد دهند (وقتی بر نادان واجب گردانید که یاد گیرند که بر دانا واجب گردانیده بود که او را یاد دهد و دانش خود را پنهان ننماید)


حکمت 471- نکوهش دوستان پر توقع

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام شَرُّ اَلإِخوَانِ مَن تُکُلِّفَ لَهُ لأن التکلیف مستلزم للمشقة و هو شر لازم عن الأخ المتکلف له فهو شر الإخوان

471 - امام علیه السّلام (در نکوهش برنج انداختن دوست) فرموده است: (1) بدترین برادران (دوستان) کسی است که برای او شخص برنج افتد (دوستی با او سبب آزار و رنج گردد سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) زیرا تکلیف یعنی زیادۀ از طاقت سبب مشقّت و رنج است و آن شرّ و بدی است که لازم برادر و دوستی است که برای او رنج برده میشود پس او بدترین برادران می‌باشد


حکمت 472- آفت دوستی

[↑ بالا] وَ قَالَ علیه‌السلام إِذَا اِحتَشَمَ اَلمُؤمِنُ أَخَاهُ فَقَد فَارَقَهُ یقال حشمه و أحشمه إذا أغضبه و قیل أخجله و احتشمه طلب ذلک له و هو مظنة مفارقته و هذا حین انتهاء الغایة بنا إلی قطع المختار من کلام أمیر المؤمنین علیه‌السلام حامدین للّه سبحانه علی ما منّ به من توفیقنا لضم ما انتشر من أطرافه و تقریب ما بعد من أقطاره و مقررین العزم کما شرطنا أولا علی تفضیل أوراق من البیاض فی آخر کل باب من الأبواب لیکون لاقتناص الشارد و استلحاق الوارد و ما عسی أن یظهر لنا بعد الغموض و یقع إلینا بعد الشذوذ و ما توفیقنا إلا باللّه علیه توکلنا و هو حسبنا و نعم الوکیل و ذلک فی رجب سنة أربع مائة من الهجرة و صلی اللّه علی سیدنا محمد خاتم الرسل و الهادی إلی خیر السبل و آله الطاهرین و أصحابه نجوم الیقین

472 - امام علیه السّلام (در بارۀ از دست دادن دوست) فرموده است: (1) هر گاه مؤمن برادر (دوست) خود را بخشم آورد (یا شرمنده گرداند) پس با او جدائی نموده است (خشم آوردن یا شرمنده ساختن سبب جدائی است سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) گفته میشود: حشمه و أحشمه هر گاه او را بخشم آورد، و گفته شده است: (بمعنی) او را شرمنده سازد، و احتشمه (یعنی)( خشم یا شرمندگی را برای او خواهد و آن گمان بردن به جدائی او است) در این هنگام که کار ما پایان می‌یابد با دست کشیدن از آنچه برگزیدیم از سخن امیر المؤمنین علیه السّلام خداوند سبحان را سپاس می‌گزاریم بآنچه بآن منّت نهاد از توفیق و جور شدن اسباب کار ما برای گرد آوردن آنچه پراکنده بود، و نزدیک گردانیدن آنچه دور بود از سخنان آن حضرت، و قصد داریم همانطور که در اوّل کتاب قرار گزاردیم ورقهای سفید چندی در آخر هر باب زیادة کنیم تا آنچه از دست رفته بگیریم و آنچه بدست آمده ملحق سازیم، و شاید سخنی که پنهان بوده برای ما آشکار شود، و پس از دوری بما برسد، و اسباب کار ما جور نشده است مگر بکمک و یاری خدا، باو توکّل و اعتماد می‌نماییم، و او ما را بس است و نیکو وکیل و یاوری است. و این کتاب در ماه رجب سال چهار صد از هجرت بپایان رسید، و خدا درود فرستد بر سیّد و آقای ما محمّد آخرین پیمبران و راهنمای بهترین راهها و بر آل او که (از هر عیب و نقص) پاک و پاکیزه‌اند و بر اصحاب و یارانش که ستارگان علم و دانشند


غریب 1- قیام امام زمان علیه السلام

[↑ بالا] فصل نذکر فیه شیئا من اختیار غریب کلامه علیه‌السلام المحتاج إلی التفسیر فی حدیثه علیه‌السلام فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ ضَرَبَ یَعسُوبُ اَلدِّینِ بِذَنَبِهِ فَیَجتَمِعُونَ إِلَیهِ کَمَا یَجتَمِعُ قَزَعُ اَلخَرِیفِ یعسوب الدین السید العظیم المالک لأمور الناس یومئذ و القزع قطع الغیم التی لا ماء فیها

در این فصل بیان می‌کنیم چند فرازی از آنچه برگزیده شده (در این کتاب) از سخن آن حضرت علیه السّلام که معنی آن دور از فهم و بتفسیر و بیان نیازمند است. 1 - در گفتار آن حضرت علیه السّلام است (که از عظمت و بزرگی حضرت صاحب الزّمان «عجّل اللّه فرجه» خبر داده): (1) چون وقت آن برسد آقای بزرگوار و پیشوای دین (از پنهان بودن و نگرانی آشکار گردیده بر مقام سلطنت و خلافت خود) مستقرّ و پابرجا گردد، پس (مؤمنین از اطراف جهان) نزد آن بزرگوار گرد آیند چنانکه پاره‌های ابر در فصل پاییز گرد آمده بهم می‌پیوندد (این فرمایش صریح است باینکه امام زمان علیه السّلام زنده و از دشمنان پنهان و در روی زمین سیر میکند و هر وقت خدا بخواهد آشکار میشود، سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) یعسوب الدّین یعنی سرور بزرگوار و زمامدار کارهای مردم در آنروز (و فرمایش آن حضرت ضرب بذنبه یعنی امام زمان پس از نگرانی پابرجا می‌گردد، زیرا یعسوب در لغت بمعنی پادشاه زنبور عسل است که بیشتر از روز را بدو بالش پرواز می‌نماید، و چون دم بزمین گذار و حرکت و پرواز را ترک نموده مستقرّ میشود) و قزع پاره‌های ابر است که (رقیق و نازک است خواه آب دار و خواه) بی آب و باران باشد (چنانکه لغت نویسان معنی آنرا بطوریکه بیان شد ضبط نموده‌اند، و اینکه اصحاب حضرت قائم علیه السّلام را به پاره‌های ابر پاییز تشبیه نموده برای آنست که پاییز اوّل زمستان است و ابرهای پراکنده در آن هنگام بزودی بهم می‌پیوندند)


غریب 2- مهارت در سخنوری

[↑ بالا] و فی حدیثه علیه‌السلام هَذَا اَلخَطِیبُ اَلشَّحشَحُ یرید الماهر بالخطبة الماضی فیها و کل ماض فی کلام أو سیر فهو شحشح و الشحشح فی غیر هذا الموضع البخیل الممسک

2 - در گفتار آن حضرت علیه السّلام است (که در آن صعصعة ابن صوحان عبدیّ را «که از بزرگواران و خواصّ و نیکان اصحاب امیر المؤمنین علیه السّلام است» می‌ستاید): (1) این خطبه خوان ماهر و زیرک (سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) (از لفظ شحشح) شخص ماهر و زیرک و استاد در خطبه خواندن و توانای در ادای سخن رسا را خواسته است، و هر تند گذر در سخن و رفتار را شحشح گویند، و شحشح در غیر این مقام بمعنی بخیل و زفت آمده که از بخشش خودداری می‌نماید (ابن ابی الحدید در اینجا می‌نویسد: صعصعه را فخر و سرفرازی همین بس که مانند علیّ علیه السّلام او را به مهارت و استادی و فصاحت زبان و توانائی بر سخن بستاید)


غریب 3- آثار خصومت و دشمنی

[↑ بالا] و فی حدیثه علیه‌السلام إِنَّ لِلخُصُومَةِ قُحَماً یرید بالقحم المهالک لأنها تقحم أصحابها فی المهالک و المتالف فی الأکثر فمن ذلک قحمة الأعراب و هو أن تصیبهم السنة فتتعرق أموالهم فذلک تقحمها فیهم و قیل فیه وجه آخر و هو أنها تقحمهم بلاد الریف أی تحوجهم إلی دخول الحضر عند محول البدو

3 - در گفتار آن حضرت علیه السّلام است (در زیان زد و خورد): (1) نزاع و زد و خورد را رنجها و نابودیها است (چون اگر شخص در آن کوشیده پافشاری نماید به معصیت و گناه گرفتار شود، و اگر از آن چشم پوشد و دست بردارد مغلوب و مظلوم گردد، و در هر دو صورت رنج بیند و چنین کس از پرهیزکاری باز می‌ماند چنانکه در فرمایش دویست و نودم باین نکته تصریح شده، پس سزاوار آنست که کاری کند که نزاع و زد و خورد پیش نیاید سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) امام علیه السّلام از لفظ قحم نابودیها را اراده نموده است، زیرا زد و خورد بیشتر اوقات اشخاص را بسختیها و نابودیها می‌افکند، و (جملۀ) قحمة الأعراب یعنی سختی بادیه نشینان عرب، از آن گرفته شده است، و مراد اینست که قحطی و خشکسالی ایشان را دریابد بطوریکه دارائیهای آنان را از بین ببرد و از چارپایانشان باقی نگذارد مگر استخوان بی‌گوشت که معنی نابود شدن دارائیهاشان همین است و در (معنی) قحمة الأعراب جور دیگر هم گفته شده است، و آن اینست که قحطی و خشکسالی آنها را به رفتن شهرهای آباد وامی‌دارد یعنی خشکیدن بیابان (نبودن آب و گیاه در آن) ایشان را نیازمند گرداند و وادار نماید که بشهر آیند


غریب 4- سرپرستی دختران در ازدواج

[↑ بالا] و فی حدیثه علیه‌السلام إِذَا بَلَغَ اَلنِّسَاءُ نَصَّ اَلحَقَائِقِ فَالعَصَبَةُ أَولَی و یروی نص الحقاق و النص منتهی الأشیاء و مبلغ أقصاها کالنص فی السیر لأنه أقصی ما تقدر علیه الدابة و تقول نصصت الرجل عن الأمر إذا استقصیت مسألته عنه لتستخرج ما عنده فیه فنص الحقاق یرید به الإدراک لأنه منتهی الصغر و الوقت الذی یخرج منه الصغیر إلی حد الکبیر و هو من أفصح الکنایات عن هذا الأمر و أغربها یقول فإذا بلغ النساء ذلک فالعصبة أولی بالمرأة من أمها إذا کانوا محرما مثل الإخوة و الأعمام و بتزویجها إن أرادوا ذلک و الحقاق محاقة الأم للعصبة فی المرأة و هو الجدال و الخصومة و قول کل واحد منهما للآخر أنا أحق منک بهذا یقال منه حاققته حقاقا مثل جادلته جدالا و قد قیل إن نص الحقاق بلوغ العقل و هو الإدراک لأنه علیه‌السلام إنما أراد منتهی الأمر الذی تجب فیه الحقوق و الأحکام و من رواه نص الحقائق فإنما أراد جمع حقیقة هذا معنی ما ذکره أبو عبید القاسم بن سلام و الذی عندی أن المراد بنص الحقاق هاهنا بلوغ المرأة إلی الحد الذی یجوز فیه تزویجها و تصرفها فی حقوقها تشبیها بالحقاق من الإبل و هی جمع حقة و حق و هو الذی استکمل ثلاث سنین و دخل فی الرابعة و عند ذلک یبلغ إلی الحد الذی یتمکن فیه من رکوب ظهره و نصه فی سیره و الحقائق أیضا جمع حقة فالروایتان جمیعا ترجعان إلی معنی واحد و هذا أشبه بطریقة العرب من المعنی المذکور أولا

4 - در گفتار آن حضرت علیه السّلام است (در انتخاب شوهر برای دختر): (1) هرگاه زنان (دختران) بحدّ کمال رسند (هنگام زناشویی و تصرّف آنها در حقوقشان برسد) پس خویشان پدری (از خویشان مادری به شوهر دادن او) سزاوارترند (سیّد رضیّ «رضی اللّه عنه» فرماید:) و (بجای نصّ الحقائق) نصّ الحقاق هم روایت میشود، و نصّ منتهی درجه و پایان چیزها است مانند نصّ در رفتار که آن نهایت رفتاری است که چارپا به رفتن آن توانائی دارد، و تو میگوئی: نصصت الرّجل عن الأمر یعنی پرسش خود را در بارۀ فلان امر از فلان مرد بپایان رسانیدم، هنگامیکه پرسش از آن امر را از او بپایان رسانیده باشی تا آنچه نزد او می‌باشد بدست آوری پس حضرت از (جملۀ) نصّ الحقاق اراده فرموده است بحدّ کمال رسیدن دختران را که آن پایان خردی است که صغیر بحدّ بزرگی می‌رسد، و فرمایش حضرت (نصّ الحقاق) از رساترین و شگفت‌ترین کنایه‌ها است از این معنی می‌فرماید: هرگاه دختران بآن حدّ (هنگام زناشویی) رسیدند پس خویشان پدری به دختر هرگاه محرم باشند مانند برادران و عموها از مادرش به شوهر دادن آن دختر اگر بخواهند او را شوهر دهند سزاوارترند و (لفظ) حقاق از محاقّه و زد و خورد مادر است با خویشان پدری دختر در بارۀ او، و محاقّة همان نزاع و زد و خورد و گفتگوی هر یک با دیگری است که من از تو به شوهر دادن او سزاوارترم، و از آن گرفته شده است که می‌گویند: حاققته حقاقا مانند جادلته جدالا یعنی با او نزاع و زد و خورد نمودم و گفته‌اند: نصّ حقاق عبارت است از بلوغ عقل و آن رسیدن بحدّ کمال است، زیرا امام علیه السّلام (از این فرمایش) اراده نموده است منتهی و رسیدن هنگامی را که بآن حقوق و احکام (به دختر) واجب میشود، و آنکه نصّ الحقائق روایت کرده حقائق را جمع حقیقة خواسته اینست معنی آنچه ابو عبید قاسم ابن سلام (که در لغت و حدیث و ادب و فقه و درستی روایت و بسیار دانشمندی از مشاهیر و مردان بنام است، و در مکّه پس از فراغ از اعمال حجّ در سال دویست و بیست و دو یا سه یا چهار هجری وفات کرده) بیان نموده است، و آنچه نزد من است آنست که مراد و مقصود از نصّ حقاق در اینجا رسیدن دختر است بحدّی که زناشویی و تصرّف او در حقوقش روا باشد بجهت تشبیه و مانند بودن به حقاق از شتر و آن جمع حقّه و حقّ است که شتری است که سه سال را تمام کرده به سال چهارم در آید و آن هنگام می‌رسد بحدّی که ممکن است سوار شدن بر پشت او و خوب راندنش در رفتار، و حقائق نیز جمع حقّه است و بازگشت هر دو روایت (نصّ الحقائق و نصّ الحقاق) بیک معنی است، و این (که ما بیان کردیم) بطریقه و روش عرب شبیه‌تر است از معنی که اوّل بیان شد


غریب 5- تأثیر ایمان در روح

[↑ بالا] و فی حدیثه علیه‌السلام إِنَّ اَلإِیمَانَ یَبدُو لُمظَةً فِی اَلقَلبِ کُلَّمَا اِزدَادَ اَلإِیمَانُ اِزدَادَتِ اَللُّمظَةُ و اللمظة مثل النکتة أو نحوها من البیاض و منه قیل فرس ألمظ إذا کان بجحفلته شیء من البیاض

5 - در گفتار آن حضرت علیه السّلام است (در بارۀ ایمان): (1) ایمان در دل چون نقطۀ سفیدی پیدا میشود هر چند ایمان افزون شود آن نقطۀ سفید فزونی می‌گیرد (سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) لمظة چون نقطه یا مانند آنست از سفیدی، و از این معنی است که گفته شده: فرس ألمظ هرگاه بلب زیرین اسب خال سفیدی باشد (ابن ابی الحدید در اینجا می‌نویسد: ابو عبید گفته: در این حدیث حجّت و دلیل است بر کسیکه انکار کرده و درست نمی‌داند که ایمان زیاده و کم میشود، نمی‌بینی که در این حدیث هست هرگاه ایمان زیاده شود آن نقطۀ سفید افزون گردد؟ و لکن طریحیّ «رحمه اللّه» صاحب کتاب مجمع البحرین در لغت لمظ پس از نقل این حدیث می‌نویسد: قوله الإیمان یبدو لمظة، تقدیر آن علامة الإیمان است یعنی نشانۀ ایمان مانند نقطۀ سفید در دل کسیکه در اوّلین بار ایمان آورده هویدا می‌گردد، پس چون به زبان اقرار و اعتراف نمود آن نقطه زیاده میشود، و چون بجوارح عمل صالح و کار نیک انجام داد آن نقطه افزونی یابد و همچنین «یعنی هرگاه مثلا بدنیا و کالای آن دل نبست باز آن نقطه زیاده‌تر گردد» پس ناچار مضاف یعنی علامت و نشانه را در تقدیر می‌گیریم، زیرا ایمان همان تصدیق بخدا و رسول او است در همۀ اوامر و نواهی و در آن زیاده شدن و فزونی یافتن تصوّر نمی‌شود )


غریب 6- ضرورت پرداخت زکات

[↑ بالا] و فی حدیثه علیه‌السلام إِنَّ اَلرَّجُلَ إِذَا کَانَ لَهُ اَلدَّینُ اَلظَّنُونُ یَجِبُ عَلَیهِ أَن یُزَکِّیَهُ لِمَا مَضَی إِذَا قَبَضَهُ فالظنون الذی لا یعلم صاحبه أ یقبضه من الذی هو علیه أم لا فکأنه الذی یظن به فمرة یرجوه و مرة لا یرجوه و هو من أفصح الکلام و کذلک کل أمر تطلبه و لا تدری علی أی شیء أنت منه فهو ظنون و علی ذلک قول الأعشی ما یجعل الجد الظنون الذی جنب صوب اللجب الماطر مثل الفراتی إذا ما طما یقذف بالبوصی و الماهر و الجد البئر العادیة فی الصحراء و الظنون التی لا یعلم هل فیها ماء أم لا

6 - در گفتار آن حضرت علیه السّلام است (در زکاة وام): (1) هرگاه مردی را بستانکاری باشد که نداند وام را (از بدهکار) می‌ستاند یا نه اگر آنرا گرفت برای سالی که بر آن گذشته بر او واجب است که زکاة آنرا (بمستحقّ آن) بدهد (ظاهر این فرمایش مخالف فتوای فقهاء است که می‌گویند: زکوة وام بر وام دهنده واجب نیست هر چند بداند که آن وام را دریافت می‌نماید چه جای آنکه در گمان باشد، و بعضی فرموده‌اند: این در صورتی است که تأخیر در گرفتن از طرف وام دهنده باشد یعنی خود نستاند و دو دل باشد در گرفتن و نگرفتن که اگر بگیرد زکوة سال گذشته بر او واجب می‌باشد، و این قول خلاف مشهور بلکه خلاف اجماع متأخّرین است چنانکه مرحوم شیخ محمّد حسن «رحمه اللّه» در کتاب جواهر الکلام فرموده و مرحوم حاجّ آقا رضا همدانیّ «قدّس سرّه» در کتاب مصباح الفقیه فرمایش او را تأیید نموده و سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) دین ظنون دین و وامی است که بستانکار نمی‌داند آنرا از بدهکار می‌گیرد یا نمی‌گیرد، مانند آنکه بستانکار در گمان است گاهی به رسیدن آن امید دارد و گاهی نومید است و آن از فصیحترین و رساترین سخن است (بمقصود) و همچنین هر چه را که تو بطلبی و ندانی آنرا بدست می‌آوری یا نه آن ظنون است و بر این معنی است گفتار اعشی (از شعرای بنام زمان جاهلیّت که عرب بشعر او تغنّی می‌نموده و سرود می‌خوانده): ما یجعل الجدّ الظّنون الّذی جنّب صوب اللّجب الماطر مثل الفراتیّ إذا ما طما یقذف بالبوصیّ و الماهر یعنی قرار نمی‌شود داد چاهی را که گمان می‌رود آب دارد یا نه و دور است از آمدن باران صدا دار ریزان بمانند آب فرات هنگام طغیان که (بسبب بسیاری آب و موجهای پی در پی) کشتی و شناور ماهر را از پا در آورد (این بیان مانند مثل است برای برابر نبودن بخیل و زفت با کریم و بخشنده) و جدّ بمعنی چاه کهنه است در بیابان و ظنون چاهی است که دانسته نشود آب دارد یا نه


غریب 7- ضرورت حفظ آمادگی رزمی

[↑ بالا] و فی حدیثه علیه‌السلام أنَّهُ شَیَّعَ جَیشاً یُغزِیهِ فَقَالَ أَعذِبُوا عَنِ اَلنِّسَاءِ مَا اِستَطَعتُم و معناه أصدفوا عن ذکر النساء و شغل القلب بهن و امتنعوا من المقاربة لهن لأن ذلک یفت فی عضد الحمیة و یقدح فی معاقد العزیمة و یکسر عن العدو و یلفت عن الإبعاد فی الغزو و کل من امتنع من شیء فقد أعذب عنه و العاذب و العذوب الممتنع من الأکل و الشرب

7 - در گفتار آن حضرت علیه السّلام است (هنگامی) که آن بزرگوار لشگری را بدرقه نموده آنها را بجنگ می‌فرستاد (اندرز می‌داد) و می‌فرمود: (1) آنچه می‌توانید از زنها دوری کنید (سیّد رضیّ‌ «رحمه اللّه» فرماید:) معنی این سخن آنست که (هنگام جنگ) از یاد زنها و دل بستن بآنها دوری نمائید، و از نزدیکی با ایشان خودداری کنید که آن بازوی حمیّت و مردی را سست می‌گرداند و در تصمیمها اخلال نموده رخنه می‌نماید، و شخص را از دشمن شکست می‌دهد، و از رفتن و کوشش نمودن در جنگ دور می‌دارد و هر که از چیزی امتناع نماید (در بارۀ او گفته میشود: أعذب عنه یعنی) از آن دوری جسته و خود را نگاه‌داشته است، و عاذب و عذوب کسی است که از خوردن و آشامیدن خودداری نماید


غریب 8- امید به پیروزی

[↑ بالا] و فی حدیثه علیه‌السلام کَالیَاسِرِ اَلفَالِجِ یَنتَظِرُ أَوَّلَ فَوزَةٍ مِن قِدَاحِهِ الیاسرون هم الذین یتضاربون بالقداح علی الجزور و الفالج القاهر الغالب یقال قد فلج علیهم و فلجهم قال الراجز لما رأیت فالجا قد فلجا

8 - در گفتار آن حضرت علیه السّلام است (در خطبۀ بیست و سوّم در بارۀ رشک نبردن): (1) مانند قمار باختۀ غلبه جوی زبردست باشد که نخست فیروزی را از تیرهای قمار خود منتظر است (پس کم بهرۀ از نعمت دنیا نباید بر دیگران رشک برد، بلکه باید اندوه در دل راه ندهد و کوشش نماید تا اقبالش رو آورد مانند قمار باختۀ زبر دست که همیشه منتظر برون می‌باشد سیّد رضیّ «علیه الرّحمة» فرماید:) یاسرون کسانی هستند که با تیرهای قمار بر سر شتری که می‌خرند و می‌کشند قمار میکنند، و فالج غلبه جو و زبر دست است، گفته میشود: فلج علیهم و فلجهم یعنی بر یاران غالب شد و از آنان برد، و رجز خواننده (در کارزار) گوید: لمّا رأیت فالجا قد فلجا یعنی هنگامیکه دیدم غلبه کننده را که غالب شد


غریب 9- شجاعت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله

[↑ بالا] و فی حدیثه علیه‌السلام کُنَّا إِذَا اِحمَرَّ اَلبَأسُ اِتَّقَینَا بِرَسُولِ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله فَلَم یَکُن أَحَدٌ مِنَّا أَقرَبَ إِلَی اَلعَدُوِّ مِنهُ و معنی ذلک أنه إذا عظم الخوف من العدو و اشتد عضاض الحرب فزع المسلمون إلی قتال رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله بنفسه فینزل الله تعالی النصر علیهم به و یأمنون مما کانوا یخافونه بمکانه و قوله إذا احمر البأس کنایة عن اشتداد الأمر و قد قیل فی ذلک أقوال أحسنها أنه شبه حمی الحرب بالنار التی تجمع الحرارة و الحمرة بفعلها و لونها و مما یقوی ذلک قول رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله و قد رأی مجتلد الناس یوم حنین و هی حرب هوازن الآن حمی الوطیس و الوطیس مستوقد النار فشبه رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله ما استحر من جلاد القوم باحتدام النار و شدة التهابها انقضی هذا الفصل و رجعنا إلی سنن الغرض الأول فی هذا الباب

9 - در گفتار آن حضرت علیه السّلام است (در شجاعت و دلاوری رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله که مانند آن در نامۀ نهم گذشت): (1) ما بودیم هنگامیکه خوف و ترس سرخ می‌شد (کارزار سخت می‌گشت) خود را بوسیلۀ رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - نگاه‌داری می‌نمودیم، و هیچیک از ما از آن حضرت به دشمن نزدیکتر نبود (سیّد رضیّ «رحمه اللّه» فرماید:) و معنی این سخن آنست که چون ترس از دشمن بسیار می‌شد و گزیدن جنگ سخت می‌گشت مسلمانان به جانبی که شخص رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - کارزار می‌نمود می‌گریختند، و خدای تعالی به برکت آن حضرت بایشان کمک می‌فرستاد و آنها هم بوسیلۀ آن بزرگوار از آنچه ترس داشتند آسوده می‌شدند و فرمایش آن حضرت: إذا احمرّ البأس یعنی هنگامیکه خوف و ترس سرخ می‌شد، کنایه است از سختی کارزار، و در آن چند قول گفته شده است نیکوترین آنها آنست که گرم شدن جنگ را تشبیه و مانند نموده به آتشی که گرمی و سرخی را بعمل و رنگش جمع نماید (سوزان باشد و افروخته) و این قول را کمک میکند فرمایش رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - وقتی که شمشیر زدن مردم را در جنگ حنین (موضعی بین طائف و مکّه) دید و آن جنگ هوازن (قبیله‌ای از قیس) بود: الان حمی الوطیس یعنی اکنون تنّور جنگ گرم شد و وطیس جای افروختن آتش است، رسول خدا - صلّی اللّه علیه و آله - گرم شدن کارزار آنها را با فروختن آتش و زبانه کشیدن آن مانند نموده است این فصل پایان یافت، و ما به روش اوّل خود در این باب (که مقصود بیان سخنان امام علیه السّلام بوده نه تفسیر کلمات آن حضرت) باز گشتیم

حاج   حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه