منتخب: امامحسن
السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) کفواً أحد است. حضرت زهرا (علیهاالسلام) کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.
وقایع شهادت امامحسن[۱]
پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) فرمود: اگر کسی برای حسینِ من گریه کند، گناهانش به قدر ریگهای بیابان، برگهای درختان باشد، خدا او را میآمرزد؛ اما هر کسی برای حسنم گریه کند، کور وارد محشر نمیشود. چه کسانی کور وارد محشر میشوند؟ کسانیکه تماشایی بودهاند. عزیزان من! تماشایی نباشید! نگاه به زن مردم، بچّه مردم، مال حرام و غصبی نکنید! آنجایی که خدا امر کرده است، شما آن امر را زیر پا گذاشتهاید؛ به خاطر همین کور وارد محشر میشوید. [۲]
ولایت خیلی سنگین است، این مردم از اوّلش، ولایت را نمیخواستند، خلق را میخواستند، مردم خلقپرست هستند، نه ولایتپرست. امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را در خانه گذاشتند و هفت میلیون نفر طرف عمر و ابابکر رفتند، بعد هم دنبال عثمان و سپس دنبال معاویه رفتند؛ چون مردم رُو به دنیا میروند. مگر حالا نمیروند؟! همانطور که اهل کوفه با امیرالمؤمنین (علیهالسلام) خوب نبودند، با امام حسن (علیهالسلام) هم خوب نبودند. امام حسن (علیهالسلام) هر کسی را فرمانده لشکر قرار میداد، معاویه او را میخرید. همین لشکر امام حسن به معاویه نوشتند: میخواهی دستهایش را ببندیم و به تو تحویل بدهیم. وقتی در جبهه جنگ، امام حسن (علیهالسلام) فرماندهی معلوم میکرد، همه طرف معاویه میرفتند. [۳]
آقا امام حسن (علیهالسلام) خیلی زحمت کشید، صلح کرد تا شیعهها بمانند. پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) هم فرمود: صلح حسنم با جنگ حسینم مطابق است؛ یعنی یکی است. امام حسن (علیهالسلام) خودش را فدای امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) کرد. [۴]
معاویه به قیصر روم نوشت: دشمن خیلی مهمّی دارم، قدری زهر به من بده.! قیصر روم زهر را برایش داد؛ اما نامه نوشت که معاویه! از خطرش غافل نشو! آنرا به مسلمان نده که جگرش را پاره میکند، والله، اگر یک ذرّهاش را در دریا بریزی، همه ماهیان و حیوانات دریایی میمیرند. [۵]
جُعده در خانه امام حسن (علیهالسلام)، ولیّ خداست؛ اما در کاخ یزید است و حواسش پیش اوست؛ این است که میگویم مکان شرط نیست. ببین این زن چقدر بیعاطفه است! خدا معاویه را لعنت کند! به او گفت: میخواهم تو را عروس خودم کنم و مَلَکه شوی؛ اما این زهر را به حسن بن علی بده! وقتی زهر را به امام داد، گفت: من آن را به تو دادم؛ اما به کسی نگو! عزیزان من! بیایید «سِرُّ الله» شوید! سِرّ پوشان باشید! امام به او قول داد و به کسی هم نگفت؛ اما به او گفت: الهی خیر نبینی و به مقصدت نرسی! حالا از کجا فهمیدند ؟ بعد از چند وقت این زن رفت شام؛ آنوقت فهمیدند که این زن، امام حسن (علیهالسلام) را کشته. تو پیرو امام حسنت باش! عزیز من! قربانت بروم، عفو کن! شما اگر کاری را عفو کردی کاری کردی؛ آنوقت شما جزء آنهایی که روح از بدنت برود بیرون فی جنّت هستی؛ نه فی جهنّم. چرا بیخودی حرف از مردم درمیآوری؟! بیخودی یک چیزی روی آن میگذاری؟! تو پیرو امام حسنت باش!
وقتی جُعده پیش معاویه رفت. معاویه به او گفت: قدری از حسن برایم بگو! او هم گفت: اوّل: اینکه حسن اینقدر نورانی بود که ما احتیاج به چراغ نداشتیم. دوّم: همیشه با ذکر خدا صحبت میکرد، دائم شب بیتوته میکرد، کناری میرفت و با خدا صحبت میکرد. تمام صفات آقا امام حسن (علیهالسلام) را گفت. معاویه به او گفت: برو گمشو! پسرم یکی از این صفات را ندارد، تو حسن را با این صفات کُشتی، با پسرم یزید چه کار میکنی؟! چقدر این آقا امام حسن را اذیّت کردند، اصلاً حالیشان نیست که این پسر پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) است، حالیشان نیست که این نور خداست، چرا؟ آن عناد نمیگذارد ما تسلیم بشویم، قربانتان بروم، فدایتان بشوم، گفتم عناد نداشته باشید! [۶]
حالا معاویه نامهای به عایشه نوشت و گفت: عایشه! حسن مریض است، ممکن است که از دنیا برود، مبادا بگذاری او را کنار همسرت دفن کنند. عایشه قول داد که نمیگذارم این کار را بکنند. [۷]
آقا امام حسن (علیهالسلام) در آن لحظات آخر گریه میکرد. پرسیدند: آقاجان! چرا گریه میکنی؟ فرمود: یکی برای راهی که نرفتهام و میخواهم بروم، یکی هم برای رفقایم که از آنها جدا میشوم. [۸] حالا امام حسین (علیهالسلام) پیش امام حسن (علیهالسلام) آمده و میگوید: برادرجان! چه کسی به تو زهر داد؟ میگوید: برادر! با او چه کار میکنی؟ میگوید: برادرجان! او را میکُشم. امام حسن (علیهالسلام) گفت: والله، به تو نخواهم گفت؛ اما برادر! یک وصیّت دارم، مبادا پای جنازهام به قدر شاخ حجامت، خونی ریخته شود. امام حسن (علیهالسلام) میدانست که عایشه «لعنة الله علیها» چه کار میکند!
حالا آقا امام حسین (علیهالسلام) جنازه آقا امام حسن (علیهالسلام) را شُست، وقتی امام حسن (علیهالسلام) را رُو به قبر رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) حرکت دادند، عایشه یک بُغض درونی با امام حسن (علیهالسلام) داشت. در جنگ جَمَل، وقتی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) دید لشکر با این اُمّالفساد، اینقدر همراهی میکند، گفت: حسنجان! ناقه [شتر] را پی کن! حضرت ناقه را پی کرد و عایشه به زمین افتاد. او را گرفتند و با چهار نفر به مدینه فرستادند. وقتی به مدینه رسیدند، عایشه اعتراض کرد و گفت: ببینید که علی چقدر بیرحم است! ناموس پیامبر را با عدّهای مرد فرستاده است! آنوقت آنها نقابشان را کنار زدند و گفتند ما زن هستیم و لباس مردانه پوشیدهایم تا کسی به تو آسیب نرساند؛ عایشه اینجا هم رسوا شد.
وقتی امام حسن (علیهالسلام) را به طرف قبر پیامبر حرکت دادند، عایشه گفت: من کسی را که دوستش ندارم، نمیگذارم در حرم شوهرم دفن شود. عباس گفت: عایشه! تو یک وقت سوار شتر میشوی و جنگ جَمَل راه میاندازی، حالا هم سوار اسب شدهای، ممکن است که عمرت طولانی شود و سوار فیل هم بشوی! عایشه گفت: شما ایستادهاید و میبینید که دارند به حرم رسول الله جسارت میکنند؟ گفت: چه کار کنیم؟ عایشه گفت: جنازه را تیرباران کنید! اینها جنازه را تیرباران کردند، حالا جنازه را برگرداندند.
قمر بنیهاشم دست به شمشیر شده، همه بنیهاشم آن رگ هاشمیشان به جوش آمده، امام حسین (علیهالسلام) گفت: عزیزان من! وصیّت برادرم را به هم نزنید! حالا امام حسین (علیهالسلام) میخواهد در ظاهر برادرش را دفن کند، میگویند چند تیر اصابت کرده بود. امام حسین (علیهالسلام) میفرماید: غارتزده کسی نیست که مالش را ببرند، غارتزده کسی است که برادرش را با دست خودش خاک کند. [۲]
الآن وظیفه ما چیست؟ ما چیزی که نداریم، فقط یک جان داریم، باید جانمان را فدای ولایت کنیم، آنقدر ولایت عظیم است که زهرای عزیز (علیهاالسلام) جانش را فدای ولایت کرد، خود رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) ولایت است، هم ولیّ و هم نبیّ است؛ اما جانش را فدای ولایت کرد. مگر حفصه و عایشه به رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) زهر ندادند؟! پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) را کُشتند! امام حسین (علیهالسلام) در کربلا رُو به اهل کوفه کرد و فرمود: مگر حلالی را حرام یا حرامی را حلال کردم، برای چه مرا میکُشید؟ گفتند: «بُغضاً لِأبیک»؛ به خاطر بغضی که با پدرت علی داریم، تو را میکُشیم؛ پس امام حسین (علیهالسلام) هم فدای ولایت شد. ما هم باید تشخیص بدهیم که جانمان را فدای ولایت کنیم. [۹]
نیمه ماه رمضان: ظاهر شدن آقا امام حسن مجتبی. برآوردن حاجت برادر مؤمن، بالاتر از هفتاد رکعت نماز امام؛ امامحسن، اسوه اخلاق[۱۰]
عزیزان من! امشب شب پانزدهم ماه رمضان است. شب تولد آقا امام حسن (علیهالسلام) است. بیایید حرف بشنوید! بیایید به عُقبی [یعنی قیامت] اعتقاد داشته باشیم! من یک روایت برای شما بگویم: کوچهای بود، بنبست بود، اوّل این کوچه، آقا امام حسین (علیهالسلام) و آخرش آقا امام حسن (علیهالسلام) ایستاده بودند. شخصی حاجتی داشت، وارد این کوچه شد، دید امام حسین (علیهالسلام) دارد نماز میخواند، رفت و حاجتش را به آقا امام حسن (علیهالسلام) گفت. امام حسن (علیهالسلام) حاجت این بنده خدا را ادا کرد. وقتی حاجتش برآورده شد، امام به آن شخص فرمود: چرا به برادرم، حسین نگفتی؟ گفت: یابن رسول الله! برادرت نماز میخواند. امام فرمود: به برادرم، حسین جفا کردی، اگر او این کار را میکرد، بهتر بود از اینکه هفتاد رکعت نماز بخواند؛ این است که من میگویم دلم میخواهد همه شما از من بالاتر باشید! من که هیچی! خیلی بالا باشید! امام حسن (علیهالسلام) چه کار میکند؟! به او فرمود: به برادرم جفا کردی!
ما باید پیرو ائمه (علیهمالسلام) باشیم! یک حاجت برادر مؤمن برآوردن اینقدر ارزش دارد! قربانتان بروم! الآن عدّهای از مردم در مضیقه هستند، آبرودارهای ظاهری از فقر و فلاکت دارند بیآبرو میشوند. کجا میروید؟! چه کار میکنید و این پولها را خرج میکنید که به زیارت امام حسین (علیهالسلام) بروید؟! من میگویم اطاعت کنید! نمیگویم زیارت امام حسین (علیهالسلام) نروید! خواستش را بهجا آوردید! وقتی خواستش را بهجا آوردید؛ آنوقت برای شبقدرتان ثواب هزار ماه را مینویسد. [۱۱]
من از دست عدّهای میسوزم! بیاییم اخلاق علی (علیهالسلام) را در خودمان پیاده کنیم! سازندگی یعنی این. ما باید با مردم راهگذر باشیم! راهگذر چیست؟ اگر او اخلاقش بد است، تو با خُلق خوبت با او رفتار کن! روایتش را میخواهی؟! شخصی پیش آقا امام حسن (علیهالسلام) آمده و میگوید: ای حسن بن علی! دروغگوتر از تو و پدرت، زیر این آسمان نیامده است! (ببین چه جسارتی میکند؟ جان و نَفَس این شخص در قبضه قدرت امام است، حالا به او بگوید که من امام هستم! پدرم هم امام و جانشین رسول الله است! چرا تو این حرف را میزنی؟! کافر و مُرتدّ شدهای! اما امام اینرا به او نمیگوید!) میگوید: ای عزیز من! اگر پدرم اینجوری است که تو میگویی، دعا کن که خدا او را بیامرزد! اگر من هم اینجوری هستم، دعا کن که خدا مرا بیامرزد و از سرِ ما بگذرد! اگر تو هم دروغ میگویی، خدا تو را بیامرزد! چرا دلتنگ و ناراحت هستی؟! اگر ممکن است، من تو را از ناراحتی درمیآورم، اگر گرسنهای، بیا به خانهمان برویم، ما تو را در آغوش میگیریم، اگر خرجی نداری، به تو میدهیم، آیا ما را نمیشناسی؟! امام به گونهای با او رفتار کرد که یک دفعه گفت: «لا إله إلّا الله، محمّد رسول الله، علی ولیّ الله». بنا کرد بد به معاویه گفتن. گفت: خدا معاویه را لعنت کند! او اینجور تبلیغ کرده و در باره شما به ما گفته است.
عزیزان من! خُلق حسن داشته باشید! اصلاً حرفم این است که باید بداخلاقی در شما نباشد. با زن و بچّه و خانواده و مردم خوش اخلاق باشید! اگر او بداخلاقی کرد و شما هم بداخلاقی کنید، چه فرقی با او دارید؟! در او بداخلاقی بوده، در شما هم هست. صبر و حوصله داشته باشید!
ببین آقا امام حسن (علیهالسلام) چه جور از حاکمیّتش استفاده کرد! عزیزان من! ما باید این حرفها را در خودمان پیاده کنیم؛ آنوقت سنخه اینها میشویم. شیطان شما را تحریک نکند، با مردم، با زیردست و کارگرتان تندی نکنید! این تحریک شیطان است. گفتم که عدالت مثل ولایت خیلی گسترده است! اگر شما عدالت را مراعات کردید، ولایت را مراعات میکنید. آقای مهندس! اگر کارگرت را بیخودی ناراحت کنی، تا زمانیکه او ناراحت است، هیچ عبادتت قبول نمیشود. خاضع و خاشع باشید! تمام مردم عیالات خدا هستند، تجاوزگر نباشید! اگر همه عدالت داشته باشیم، اصلاً تجاوزگر در عالم نیست.
کاش ما مثل آن گدا بودیم، خدمت آقا امام حسن (علیهالسلام) آمده است، من یک جملهای از آقا امام حسن (علیهالسلام) بگویم، چونکه تولّدش است، میگوید: آقا! من فقیرم چیزی ندارم، میگوید: تو خیلی دارایی، دوباره میگوید، تکرار میکند، میگوید: من نان ندارم، میگوید: آن ولایت ما را میفروشی؟ من، قربان این گدا بروم، فدایش بشوم، فدای آن عقیدهاش بشوم، به قربان آن زبانش بروم، میگوید: حسن بن علی! اگر تمام این عالم را پُر از طلا و نقره کنی نمیدهم، گفت: تو فقیری؟! تو الآن تهیدست هستی، یکخرده دستت تهی شده است. ما اینجور قدر ولایتمان را میدانیم؟ وجداناً، حالا ما به اصطلاح خودمان، خوبها! چه دارد میگوید؟ حقیقت میگوید. بفهمیم ولایت چیست، ما ولایتمان را ارزان ندهیم.
خدایا! به حقّ امام زمان قسمت میدهیم عیدی به ما بده! تولّد آقا امام حسن (علیهالسلام) عیدی به ما بده! عیدی این باشد که ولایت به ما تزریق شود ما تا آخر عمرمان علی علی بگوییم، خلق خلق نگوییم.
خدایا! محبت ما را جوری کن که دوست حضرت زهرا (علیهاالسلام) باشیم، حضرت زهرا (علیهاالسلام) در دنیا و آخرت ما را شفاعت کند.
خدایا! هر مِهری در دل ما هست امشب بیرون کن، مِهر آقا امام حسن (علیهالسلام) و پدرش و مادرش را بر دل ما مستقر کن! [۱۲]
امام حسن مجتبی (علیهالسلام) و دعای نیمه شب مادرش
حضرت زهرا (علیهاالسلام) تا صبح نماز خواند، به مردم دعا کرد، اول به همسایهها کرد، به همه مردم کرد. این حرفها گفتگو شده است، برای اینکه ما اینجوری بشویم. آقا امام حسن (علیهالسلام) میگوید: مادرجان! من متوجه بودم که شما تا صبح نماز خواندی و به مردم دعا کردی، مگر ما خودمان احتیاج نداریم؟! حضرت زهرا (علیهاالسلام) میفرماید: عزیز من! خدای تبارک و تعالی ملائکههایی دارد، همه این ملائکه به نور امیرالمؤمنین علی «علیهالسلام» خلق شدهاند، [آنوقت وقتی برای دیگران دعا کنی، خدا مَلَکی برایت خلق میکند که او دعا در حق خودت میکند و خدا دعایت را مستجاب میکند.] (اینکه میگوید معصوم باشید، ببین من از اینجا میفهمم که حضرت زهرا (علیهاالسلام) که معصوم است، اما میفرماید: معصوم ملائکه هستند که در حق تو دعا میکنند، پس معلوم میشود که به ما دارد میگوید. ما باید به اشخاصی که گرفتارند و مشکل دارند، اگر نمیتوانیم کمک کنیم، دعا که میتوانیم در حق آنها بکنیم. اگر تو به کسی دعا کنی، خدا مَلَکی برایت خلق میکند که او دعا در حق خودت میکند و خدا دعایت را مستجاب میکند.)
والله حرف درست است، به تمام آیات قرآن، من در تمام خونم این است که اصلاً در فکر هم نیستم که مَلَک به من دعا کند، من در این فکر هستم که مردم به یک نوایی برسند، مَلَک میخواهد دعا بکند، میخواهد نکند، من که در دنیا اموراتم میگذرد، در قیامت هم اموراتم میگذرد. آن کسیکه مرا خلق کرده، اموراتم را میگذراند، ما باید به فکر مردم باشیم، ما باید به فکر مستضعفین باشیم. مگر چهارده معصوم (علیهمالسلام) به فکر مردم نبودند؟! پس ما باید به فکر مردم باشیم؛ اما جانمان را فدای ولایت کنیم. [۱۳]
نجوای حضرت زهرا (علیهاالسلام) با خدا چه بود؟ حضرت زهرا (علیهاالسلام) در این نجوا از خدا میخواست که خدایا! مردم دست از امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) برندارند که جهنمی بشوند. دعایی بهتر از این دعا نیست که حضرت زهرا (علیهاالسلام) به مردم میکرد؛ چونکه حضرت میدانست اگر مردم دست از امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) بردارند، جهنمی میشوند. زهرای عزیز (علیهاالسلام) مرتب خدا را قسم میداد که خدایا! این مردم را حفظ کن که دست از امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) برندارند؛ چون که خدایا! خودت گفتی: اگر کسی عبادت ثقلین کند و امیرالمؤمنین، علی (علیهالسلام) را قبول نداشته باشد، او را با صورت در جهنم میاندازم. خدایا! کاری کن اینها دست از حضرت علی (علیهالسلام) برندارند. [۱۴]
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و فرستادن امام حسن مجتبی (علیهالسلام) برای گرفتن شیر آن زن
وقتی امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) ضربت خورد، حضرت علی (علیهالسلام) را به خانه آوردند، اینقدر علی (علیهالسلام) غریب است! ببین امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) چه کار میکند؟ همه صف کشیدند. [امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام)] گفتند: علیجان! پدرجان! اینها همه شیر آوردهاند. حضرت فرمود: حسنجانِ من! اینها که صف کشیدند، عقب این صف یک زنی است که دارد گریه میکند، برو شیر او را بگیر و بیاور تا من بخورم. امام حسن (علیهالسلام) آمد توی جمعیت، نگاه کرد، دید یک زن است؛ بس که گریه کرده، دیگر چشمهایش نمیبیند. گفت: پدرم گفته شیرت را بده! آن زن مثل طوعه بوده، توجه فرمودید؟! با ولایت رابطه دارد. حالا آن زن گفت: حسنجان! آیا پدرت خوب میشود یا نه؟ گفت: إنشاءالله خوب میشود. آن زن گفت: من حاضرم جانم را فدایش کنم، شیعه او هستم.
چرا امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) شیر دیگران را نگرفت؟ امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) عالم امکان است، نه در عالم امکان باشد. قدر این حرف را بدانید! امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) در عالم امکان نیست، خودش عالم امکان است. تمام عالم امکان به وجود امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) است، نه اینکه امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) در عالم امکان باشد. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میدانست که همه اهل کوفه دست به شمشیر میشوند و حسینش را میکُشند. شیرِ یکی از آنها را هم قبول نکرد. عزیز من! شیر آن زن را قبول کرد. حالا وقتی شیر را پیش امیرالمؤمنین (علیهالسلام) آوردند، میگوید: برو اول به ابنملجم بده! درست است که او این کار را کرده، اما یکقدری ترسیده است، شیر را اول به او بده! چرا گفت بدهید به ابنملجم؟ بعضیها میگویند از رحمش بود. [۱۵]
امام حسن مجتبی (علیهالسلام) و جمع کردن بچههایش
آقا امام حسن (علیهالسلام) بچههایش را جمع کرد و فرمود: کاری نکنید که طرفِ شما بگوید خدا! خدایا! خودت درستش کن! ظلم به کسی نکنید که بگوید خدا! اگر این را گفت، خدا پدرت را در میآورد. مگر اهلبیت (علیهمالسلام) ظلم میکردند؟ عزیزان من! دارد به ما میگوید که به کسی ظلم نکنید که بگوید خدا! خدا طرف شماست. عزیزان من! این حرفها که زدهاند، آمدهاند تا در ما پیاده کنند، اینها راهنمای ما هستند، اینها هادی ما هستند، اینها اختیار ما را دارند. چرا توجه نداریم؟!
هر کسی حرفی پشت سرِ من زد، نیایید به من بگویید، ببین آن شخص دوست من است، الآن که تو حرف او را به من زدی، دشمن من میشود. هر کسی هر چه میخواهد بگوید، پشت سرِ من هم میگوید، تو نباید به من بگویی، چونکه آن آدم، دوست من است، وقتی گفتی یکقدری کدوریت پیدا میشود. [۱۶]
گریه امام حسن مجتبی (علیهالسلام)
آقا امام حسن (علیهالسلام) در آن لحظات آخر گریه میکرد. پرسیدند: آقاجان! چرا گریه میکنی؟ فرمود: یکی برای راهی که نرفتهام و میخواهم بروم و یکی هم برای رفقایم که از آنها جدا میشوم. خدایا! همینجور که من این رفقا را دوست دارم، این دوستی من را به آخر برسان! من نمیفهمیدم امام حسن (علیهالسلام) چه میگوید! حالا میفهمم این رفقایی که دارم چقدر اینها را میخواهم. [۱۷]
جریان صحبت هارون با معلم بچههایش
نه اینکه دین ما را گمراه کردند، صنایع ما را گمراه کردند. دین ما را گمراه کردند. چه کسی حضرت زهرا (علیهاالسلام) را زد؟ چه کسی مردم را [از دین] برگرداند؟ مگر میشود گفت؟! خدایا! زمانی بشود عمرم طولانی بشود، حرفم را بتوانم بزنم. خدایا! من منتهای آرزویم نیست که در دنیا بمانم، خودت میدانی از دنیا بیزارم؛ اما دلم میخواهد زمانی بشود حرفم را بتوانم بزنم. هنوز نمیتوانم بزنم.
یک شخصی، بچههای هارون را درس میداد؛ یعنی امین و مأمون. یک روز آمدند دیدند که هارون دارد گریه میکند. ببین، چقدر خبیث بود! گفتند: خلیفه! خدا خاطر شما را افسرده نکند! گفت: امروز پسر عمویم، موسیبنجعفر، یک حرفی زده است که من افسردهام و این افسردگی تا آخر عمرم از من جدا نمیشود. چرا؟ گفت: من به او گفتم که آقا! تقدیر بچههای مرا بگو! گفت: حضرت فرمود بعد از تو، اینها دعوا میکنند. مأمون حرامزاده بود. گفت: امین را میکشد، سرش را به یک درخت میزند. میگوید: بیایید تف به این بیندازید! همینطور هم شد. آنجا یک باغی بود، سرش را [به درخت] زد، گفت: بیایید تف به آن بکنید! هارون قسم میخورد، میگوید: این کار میشود. ببین، چطور میفهمد! میگوید: این کار میشود؛ یعنی اینها ماوراء را میدانند؛ چونکه ماوراء را میدانستند، اینها را میکشتند که از ماوراء نگویند.
حالا روز عیدی بود، هارون گفت: امروز روز عید است، این معلمی که به بچههایم درس داده، بیاید تا به او انعام بدهم. دستور داد لباسی زیبا به دو بچه خبیثش؛ یعنی امین و مأمون بپوشانند و آنها را وارد مجلس کنند. معلم آمد، هارون به او گفت: آیا این بچههای من شایستهاند یا حسن و حسین؟ معلم گفت: ای خلیفه! این حرف را نزن! موهای حسن و حسین (علیهماالسلام) به بچههای تو شرافت دارد، چونکه آنها نور خدا هستند، آنها گوشت و پوست رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) هستند. هارون گفت: زبانش را از اینجا در آورید، عوض اینکه به او انعام بدهد! گفت:
| اگر گویم، زبان سوزد | اگر پنهان کنم تا مغز استخوان سوزد |
حسین! بسوز! بسوز! خدا میداند هیچکس آتش مرا نمیتواند خاموش کند، هیچ خلقی نمیتواند خاموش کند، مگر آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) با آب حوض کوثر خاموش کند. بگوید: حسینجان! آمدم. به زهرا (علیهاالسلام)، مادرمان هم میگویم آمدم، به آن قلب تو هم میگویم آمدم؛ آنوقت آتش قلب من را خاموش میکند. میسوزم. در مملکت اسلامی نمیشود حرف زد. [۱۸]
امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام) و یاد دادن وضو به آن پیرمرد
عزیزان من! فدایتان بشوم، اصحاب یمین امر نمیکنند، به امر هستند؛ اگر هم بکنند، امرِ آن را میگویند، متوجه عرض بنده شدید؟ اصلاً اصحاب یمین امر ندارند، اگر شما بخواهی اصحاب یمین بشوی، باید در تمام وجودت امر نباشد که بکنی، آنوقت اصحاب یمین میشوی. چرا نمیشود؟! بیایید ببینید میشود یا نه؟! فدایتان بشوم، قربانتان بروم، بیایید این حرفها را کنار بگذارید! بیایید تسلیم بشوید! چرا امر نمیکنند؟
ببین آقا امام حسن و آقا امام حسین (علیهماالسلام) خودشان امر هستند، حالا یک پیرمردی است که وضویش را ناجور میگیرد. (دوباره تکرار میکنم:) ببین امر هستند، اما چه کار میکنند؟ دارند ما را رهبری میکنند، دارند به ما یاد میدهند که اینقدر امر نکن! اینقدر توقع نداشته باش! حالا به آن پیرمرد میگویند: باباجان! ما دو تایی وضو میگیریم، ببین وضوی کدامیک از ما درست است؟
امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام) وضو گرفتند، این پیرمرد نگاه کرد و گفت: آقازادهها! وضوی من باطل است. مگر امام نمیتوانست به او مستقیم بگوید وضویت باطل است؟! اگر ما بودیم، چه میگفتیم؟ میگفتیم این پیرمرد هفتاد سال است که اینجوری وضو میگیرد! به او میگفتیم که چرا اینجوری وضو میگیری؟ آقا بنا میکنی خودت را میخواهی در این پیاده کنی. تو باید اصلاً خود نباشی که پیاده کنی! تو را به روح رسول الله! این حرفها را یکقدری گیر به آن بدهید! بایگانی نکنید! تو باید اصلاً خود نباشی که خودت را روی این چیز بکنی، اگر خود نباشی، خود هستی، اگر خود باشی، خودت هستی. ببین بابا! من دارم چه میگویم؟! فدایتان بشوم، تو نباید اصلاً خود باشی. [۱۹]
سفارش امام حسن مجتبی به جُناده
جُناده پیش امام حسن (علیهالسلام) آمد و گفت: آقا! حال شما چطور است؟ امام فرمود: به حال من چه کار داری؟! به فکر آخرتت باش! ببین امام حسن مجتبی (علیهالسلام) میفرماید: به حال من کار نداشته باش! جناده! به فکر آخرتت باش! چقدر مال روی هم جمع می کنی؟! «یا بنیآدم! إنّما أموالکم و أولادکم فتنة» [۲۰]
روایتی از امام حسن مجتبی (علیهالسلام)
رفقای عزیز! پدر من رعیت بوده، میخواهم یک دعای رعیتی بکنم. یک زمینهایی است که اینها قابل هستند، در این زمینها گندم میکارند، چقدر استفاده دارند، حاصل میدهند، اما یک زمینهایی است که قابل نیست، هر چه در آن بریزند، میسوزد. منافق و آنهایی که عناد دارند، همینطور هستند، هر چه از این حرفها در آنها بریزی، میسوزد. مثل همان زمینها میمانند.
اگر هم روایتش را میخواهید، این است: یک روز معاویه به امام حسن (علیهالسلام) گفت: چرا همه بنیهاشم اینقدر پُر پَشم هستند؟ چونکه معاویه ریشهایش تکتک بود! حالا امام حسن (علیهالسلام) به معاویه اینطور جواب داد، فرمود: زمینهایی که خدا به آن نظر ندارد، تکتک است؛ یعنی تو صورتت جوری است که خدا به آن نظر ندارد.
خدایا! تو را به حق پنج تن، تو را به حق پیغمبر، به حق امیرالمؤمنین، به حق فاطمه زهرا، به حق امام حسن و امام حسین، خدایا! به حق آن زهرایی که بهشت و فردوس را به لقای زهرا (علیهاالسلام) ندادم، خدایا! به حق زهرا، به حق پنج نور پاک، ما از آن زمینهایی باشیم که قابل باشیم، اگر نیستیم ما را قابل کن! ولایت در قلب ما نفوذ کند، ولایت در قلب ما رشد کند، حقیقت ولایت را به ما بچشان!
خدایا! به حق این پنج نور پاک قسمت میدهم، اگر ما قابل نیستیم، ما را قابل کن!
خدایا! به حق این پنج نور پاک قسمت میدهم، ما همیشه تشنه ولایت باشیم. امام صادق (علیهالسلام) فرمود: تشنه ما نیستید، بیشترِ ما حرف ولایت میزنیم اما تشنه ولایت نیستیم. ما را تشنه ولایت کن!
خدایا! ما مقصدمان ولایت باشد.
خدایا! باز به حق این پنج نور پاک، این ولایت ما، این ایمان ما، این اعتقاد ما طعمه شیطان نشود. خدایا! تو به شیطان زورت میرسد، شیطان قدرت دارد، اما نه در مقابل تو ای قدرة العالمین! خدایا! قدرت شیطان را در باره ماها بگیر و ضعیفش کن! [۲۱]
ارجاعات
- ↑ سخنرانی شهادت امامحسن و امامرضا 85 (دقیقه 37)
- ↑ ۲٫۰ ۲٫۱ شهادت امامحسن و امامرضا 85
- ↑ حرکت امامحسین از مدینه به مکه 84 و شب تاسوعای 76
- ↑ بوی ولایت 76 و حرکت امامحسین از مدینه به مکه 84 و ولایت در خلقت کفو ندارد 80 و شب تاسوعای 76
- ↑ شهادت امامحسن و امامرضا 85 و ولایت امر خداست 77
- ↑ اربعین 80 و شهادت امامحسن و امامرضا 85 و ولایت امر خداست 77 و ظاهر شدن امام حسن؛ رمضان ۹۴
- ↑ ولایت امر خداست 77
- ↑ قدردانی از جلسه 85
- ↑ یقین 75
- ↑ شبقدر 76 (دقیقه 25) و یتیم آلمحمد 77 (دقیقه 48)
- ↑ شبقدر 76
- ↑ صفات اصحابیمین 1 77 و یتیم آلمحمد 78 و مبنای اصولدین 80 و ظاهر شدن امام حسن؛ رمضان ۹۴ و شب احیا و پاداش ولایت ۷۶
- ↑ شرط شیعگی؛ جهاد با نفس (بیولایتی گناه کبیره است) 78 و درخواست از امام رضا 81
- ↑ کتاب نجوی
- ↑ عبادت حجت نیست 82 و رمضان 79؛ آگاهی و انسان باید روح شود 82
- ↑ عظمت شیعه 86 و مبنای اصول دین 80
- ↑ قدردانی از جلسه 85 و ارتباط 87
- ↑ تشخیص صنایع، تشخیص توحید 84
- ↑ اصحاب یمین (1)77
- ↑ اجازه گفتن، مدینه 85 و شب مبعث 84
- ↑ شناخت نجوا (نجوا با ولایت) 77