منتخب: امیرالمؤمنین علی
السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) کفواً أحد است. حضرت زهرا (علیهاالسلام) کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.
ضربت خوردن آقا امیرالمؤمنین[۱]
مصیبت این نیست که علی (علیهالسلام) را کشتند، مصیبت این است که چرا علی (علیهالسلام) را نشناختند؟! درباره امام حسین (علیهالسلام) هم نداریم که وقتی ضربت بخورد، بگوید ارکان خدا بههم ریخت! علی (علیهالسلام) ارکان خداست؛ یعنی آنچه را که خدا خلقت دارد، ارکانش ولایت است. ما باید گریه کنیم که چرا توهین به علی (علیهالسلام) شد؟! چرا علی (علیهالسلام) را نشناختند؟! اینقدر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) مراعات میکرد، حالا که در محراب ضربت خورده، اشاره فرمود که مرا به خانه ببرید! حالا یک چیزی، چادر شبی، پارچهای آوردند، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را در آن گذاشتند، امیرالمؤمنین دیگر توان ظاهریاش تمام شد؛ اما دَرِ خانه گفت: مرا زمین بگذارید! زیر بغلهای مرا بگیرید! مبادا زینب ناراحت شود! علیجان! کجا بودی آنموقعیکه خیمههای پسرت حسین (علیهالسلام) را آتش زدند؟! حالا زینب (علیهاالسلام) پیش امام سجّاد (علیهالسلام) آمده و عرض میکند که یا حجّة الله! امّالسّلمه حرفها را بهمن زده، آیا ما باید بسوزیم؟! ببین اینقدر زینب (علیهاالسلام) آمادگی دارد! حرفی ندارد که در راه ولایتش حسین (علیهالسلام)، بسوزد؛ این است اطاعتِ ولایت؛ رفقای عزیز! بیایید ولایت را اطاعت کنید! امام سجّاد (علیهالسلام) فرمود: عمّهجان! «علیکنّ بالفرار»: به بچّهها بگو فرار کنند! حضرت زینب (علیهاالسلام) فوراً به بچّهها دستور فرار داد. [۲]
حالا امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) به ظاهر در بستر افتاده، مردم صفّ کشیدهاند و شیر میآورند. حضرت شیر اینها را قبول نکرد و فرمود: حسنجان! آخر این صفّ را دارم میبینم، یک زن است، شیر آورده و دارد گریه میکند، برو شیر او را بگیر و بیاور! حالا آقا امام حسن (علیهالسلام) نزد او رفته، سلام میکند، شیر او را میگیرد، آن زن گریه میکند و میگوید: آقایت خوب میشود؟ چرا حضرت شیر بقیّه آنها را نگرفت؟ میفهمد که اهل کوفه، حسینش را میکشند. نمیخواهد اینها خدمت به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بکنند که علی (علیهالسلام) باید پاسخ آنها را بدهد؛ میخواهد پاسخشان را ندهد که شیر آنها را نگرفت. توجّه فرمودید دارم چه میگویم؟ حالا وقتی شیر را برایش آوردند، فرمود: بروید آنرا به ابنملجم بدهید! من نترسیدم؛ اما او ترسیده است.
عزیز من! قربانت بروم! ببین، کینه نداشته باش! خانمهای عزیز! کینه همدیگر را نداشته باشید. اگر تو پیرو زهرا (علیهاالسلام) هستی، پیرو علی (علیهالسلام) هستی، گذشت داشته باش! چرا ماه مبارک رمضان گذشت نداری؟! مگر نمیگوید یک دوست علی (علیهالسلام) از دستت ناراحت باشد، خدا هیچ عبادتت را قبول نمیکند؟! عزیزان من! برادران عزیز! بیایید امروز مانند امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بشویم! حالا آن آدمی که به تو تهمت زده، یا یک کاری کرده، دیگر از ابنملجم که بدتر نیست؛ گذشت داشته باش! به تمام آیات قرآن! از اوّل عمرم همهاش گذشت کردم. فحش بهمن دادند، فحش ناموس بهمن دادند، باز هم میرفتم، سرِ راهش میایستادم و سلام به او میکردم، با تعجّب نگاهم میکرد. میگفتم: بابا! حالا تو ناراحت بودی، دو تا فحش هم به ما دادی، چیزی نیست؛ چرا رویت را از ما بر میگردانی؟! میگفتم مبادا خجالت بکشد که این فحشها را به من داده و اینکارها را کردهاست. والله، همین در فکر من است، میگفتم اینشخص یک روز به خاطر من ناراحت نباشد، این درستاست. این دِل، دِل علی (علیهالسلام) است. این دِل، دِل امر علی (علیهالسلام) است. چرا ما با هم کینه داریم؟! متقی و اصحاب یمین، باید گذشت داشته باشد، هم مالش، هم خودش و هم امرش را انفاق کند، «من» نداشته باشد.
حالا ببینید من میخواهم به شما چه بگویم؟ یک روز امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) ابنملجم را آورد. به او فرمود: مُرادی! در یک جنگ میخواستند تو را بکشند، نگذاشتم. یادت هست یک حرکتی کرده بودی، زندانیِ تو درآمده بود، نخلستانم را فروختم. مرا به حسینم قسم دادی، آمدم زندانت را خریدم. گفتی: علیجان! من چند وقت زندان بودم، چیزی ندارم، رفتم نخلستانم را فروختم، اسب و خورجین به تو دادم؛ من برایت چه کارهایی کردم؟ اما تو اینطوری کردی، ببینید ابنملجم چه میگوید؟ علیجان! تو خیلی بهمن خدمت کردی؛ اما خباثتی که در من است را بیرون نبردی. [۳]
حالا وصیّتی که آقا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) کرد، به آقا ابوالفضل فرمود: عباسجان! دست از حسین برنداری! عزیز من! حسین، دین توست، دست از دینت برندار! حالا ببین، آن رجزی که آقا ابوالفضل (علیهالسلام) در روز عاشورا میخواند، رجز علی (علیهالسلام) است که میگوید:
| افتاده است ای لشکر! دست یمینم | تا زندهام ای لشکر! حامی دینم |
دینم حسین است
رفقا! شما هم باید دینتان امام زمان (عجلاللهفرجه) باشد. حالا مگر امام حسین (علیهالسلام) دست برمیدارد؟ ببین چقدر آقا امام حسین (علیهالسلام) حضرت عباس (علیهالسلام) را احترام میکند. شب عاشورا آقا امام حسین (علیهالسلام) میگوید: عباسجان! جانم فدایت! ببین لشکر چه میگویند؟ یک شب از اینها مهلت بگیر! آقا ابوالفضل (علیهالسلام) آمده و میگوید: یک شب به برادرم حسین وقت بدهید! حالا شمر برای آقا ابوالفضل (علیهالسلام) اماننامه آورده، میگوید: عباس! تو خودت و بچّههایت در امان هستید. گفت: خدا تو را با آن کسیکه این نامه را نوشته، لعنت کند! من دست از برادرم حسین بردارم؟
آقا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) وصیّت کرد: حسنجان! حسینجان! عقب تابوت را بگیرید! حالا دارند میروند، یک وقت دیدند که کسی جلوی تابوت را گرفت، تقریباً اینطوری بگویم که خودم متوجّه بشوم، چهکسی هستی که جلوی تابوت را گرفتی؟ دیدند خود علی (علیهالسلام) است. مگر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را میشود کشت؟! مگر امام را میشود کشت؟! حالا فرمود: حسنجان! حسینجان! زینبجان! غصّه نخورید! من هستم، علی (علیهالسلام) توی این خلقت هست. پس چه کسی اینطور شد؟ این بدن علیین است. ببین چه کسی وصیّ رسولالله است؟ چرا بعضیها یک حرفهایی میزنند؟! حالا وقتی دارند میروند، تابوت روی کوهی پایین میآید، تا آنجا را میکَنند، میگوید: اینجا قبری است که نوح پیامبر از برای وصیّ پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) درست کرده است. حالا شما وصیّ پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) را قبول ندارید؟! توجّه میفرمایید که من چه میگویم؟! آقاجان من! قربانتان بروم! فدایتان بشوم! بیایید این حرفها را راست، راستی قبول کنید! [۴]
دفن شبانه امیرالمؤمنین[۵]
حالا من یک مصیبت برای شما میخوانم. امشب چونکه شب قتل است و شبی است که مولای متقیان را در ظاهر از دست میدهیم؛ اما علی (علیهالسلام) مُرده نیست، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) همیشه زنده است. آخر، از کجا این حرف را میزنی؟ در عالم تشیّع، در عالم اسلام، دو کس است که قبرشان معلوم نیست: یکی حضرت زهرا (علیهاالسلام) بود، یکی هم امیرالمؤمنین (علیهالسلام)؛ آن هم از ترس نمازخوانها و مقدّسها و مکّهبروها و حجّ بهجا آوردنها و آنها که همیشه دم از اسلام میزدند، میخواستند زهرا (علیهاالسلام) را درآورند. حضرت زهرا (علیهاالسلام) فرمود: مرا شب دفن کنید! حالا همان کار را که با حضرت زهرا (علیهاالسلام) میخواهند بکنند، میخواهند با امیرالمؤمنین (علیهالسلام) هم بکنند.
حالا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) همینجور که زهرای عزیز (علیهاالسلام) را شب دفن کرد، آدم آتش میگیرد که اغلب ما دنبال همانها میرویم؛ چون دنبال آنها رفتن، دنبال شیطان است. هنوز بیدار نشدیم، هنوز دل نکندیم. حالا چه کسی میخواهد امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را از قبر دربیاورد؟ همین نمازخوانها و روزهبگیرها و حجّبروها.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: حسنجان! حسینجان! عقب تابوت را بگیرید! جلوی تابوت را نگیرید! خودش برود. حالا دارد میرود، یک وقت وسط راه، دید یک سواری، جلوی جنازه را گرفت، یک دفعه امام حسن (علیهالسلام) تکانی خورد، در ظاهر، این را من میگویم: کیست که جلوی جنازه را گرفت؟ دید خود امیرالمؤمنین (علیهالسلام) است. فرمود: حسنجان! حسینجان! من هستم، غصّه نخورید! کجا امام مُرده است؟ اگر امام مُرده است، چرا سرش قرآن میخواند؟ دنبال چهکسی میروید؟ چه کار داریم میکنیم؟ هر جا گفت «من» هستم، دنبالش میرویم.
حالا بالأخره رفتند، بالای یک تپّهای میروند، آنجا را میکَنند، میبینند قبری است. میگوید: اینجا را نوح پیامبر برای وصیّ پیامبر درست کرده است. نوح دومین پیامبر است. صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمده است، آنموقع امیرالمؤمنین (علیهالسلام) وصیّ بوده است. بدبخت بیچاره! کجا میروی؟ ماوراء دارد در ولایت کار میکند، ماورای خلقت دارد کار میکند. کسیکه ماورای خلقت را به وجود آورده، میگوید: قبر امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، وصیّ رسول الله است. بدبخت بیچاره! حالا تو چه میگویی؟ ما جلوی چشممان را میبینیم؛ اصلاً هیچ چیزی را نمیبینیم. شیعه باید در ماورای خلقت کار کند، یقین کند.
حالا به قول ما، قبر امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، تا زمانی مخفی بود که گویا به نظرم تپّهای بود که شکارها تا آن بالا میرفتند، دیگر این گرگها و حیوانات به شکارها کار نداشتند، احترام میکردند. حیوان تپّهای که قبر امیرالمؤمنین (علیهالسلام) است را احترام میکند. چرا احترام ولایت را نمیکنید و میروید ویدیو و نمیدانم این آشغالها را میزنید؟ به تمام آیات قرآن، بعضی از ما از حیوان بدتر هستیم. کجا میروید؟ این کارها چیست که ما میکنیم؟ امام زمانت را احترام کن! اینکار را نکن!
من چندین سال مشهد رفتم، هیچ کاری نکردم. از امام رضا (علیهالسلام) خجالت میکشیدم، امام رضا (علیهالسلام) را میدیدم. از حلال خودم دست برمیداشتم، تو به حرام میافتی. تو چه شیعهای هستی؟ تو شیره هم نیستی. گناه، مثل مگس میماند، سر اندر پایت را گرفته است. باید گناه نزدیک شما نیاید، کُر باشید!
حالا اینها چه میکنند؟ حالا برگشتند. حالا زینب همیشه یادش میافتد که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) یک قدری که به صبح داشت، مناجات میکرد، میرفت بالای مأذنه، خود امیرالمؤمنین (علیهالسلام) اذان میگفت. خوشش میآمد، بگوید: «أشهد أن لا إله إلّا الله» اگر علی (علیهالسلام)، «أشهد أن لا إله إلّا الله» میگفت، تمام خلقت میگفت. یا اگر «أشهد أنّ محمّداً رسول الله» میگفت، تمام خلقت میگفت. امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) اذان میگفت، به قربان بلال بروم! گفتند همان اذان را بگو! گفت: من اذان بیولایت نمیگویم. این بلال وصل است.
خدایا! ما را از خواب غفلت بیدار کن!
خدایا! تو را به حقّ خود امیرالمؤمنین، امشب ما را به علی (علیهالسلام) ببخش! از سر گناهان کوچک و بزرگ ما در گذر!
امیدوارم شما دیگر با امام زمان (عجلاللهفرجه)، عهد و پیمان بکنید که دیگر تا میتوانید گناه نکنید، تا میتوانید فرمان ببرید، تا فرمانده بشوید. والله، اگر فرمان ببرید، خدا شما را فرماندهات میکند. دوباره تکرار میکنم: امیدوارم که خدایا! ما را به علی (علیهالسلام) ببخش! از محبّت علی (علیهالسلام) نفوذ در قلب ما بکند، آنچه که هوا و هوس است، از دل ما بیرون برود.
خدایا! تو را به حقّ فرق شکافته علی تو را قسم میدهم که حاجت مهمّ ما این است که امام زمان ما را برسان! دوم حاجت ما این است که یاور ایشان باشیم، سوم حاجت ما این است که امام زمان (عجلاللهفرجه) تا حالا راضی نبوده، امام زمان! تو را به حقّ علی، از ما راضی شو! این رضایت ادامه پیدا کند. هر محبّتی به غیر شما و خدا هست، از دل ما بیرون برود. مملوی محبّت شما باشیم. [۶]
نقشه خوارج نهروان برای ضربت زدن به امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام)
حالا عزیز من! قربانت بشوم! من آخر چه بگویم! خدا تقدیر شما را قرار داده است، من در یک نوار دیگری گفتم: حالا زینب (علیهاالسلام) آمده در خرابه، رقیه (علیهاالسلام) از دنیا رفته است. چطور شد؟ یکوقت دیدند همهمهای در خرابه بلند شد. یزید گفت چه خبر است؟ گفتند: بچه امام حسین (علیهالسلام) خواب پدرش را دیده است. الهی هیچ طفلی بیپدر نباشد! دیگر پشت و پناه ندارد.
چرا میگوید به بچه یتیم اگر دست کشیدی، هر مویی که از دستت رد میشود، همهاش طلب مغفرت برای تو میکند؟ چقدر امیرالمؤمنین (علیهالسلام) یتیمنواز بود! چقدر در خرابهها میرفت! آقا امام حسن (علیهالسلام) آمد دید یک خرابهای است، صدای ضجه بلند است؛ گفت: یک آقایی بود که اینجا میآمد، دو روز است دیگر به ما سر نزده است. (ای بیانصاف! کجا میروی به قوم و خویشهایت سر میزنی؟! آیا ماه مبارک رفتی به قوم و خویشهای ندارت سر بزنی؟ فردای قیامت، تو چطور پیرو امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) هستی؟!) آن خرابهنشین گفت: در و دیوار به آن آقا سلام میکرد. امام حسن (علیهالسلام) گفت: او پدرم بوده.
امشب شب قتل است. حالا عزیز من! ببین امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) بیرون میآید، کمربندش باز میشود، میگوید: علی! کمرت را برای مرگ ببند! امیرالمؤمنین وقتی میخواهد به مسجد برود، مرغابیها میآیند دامنش را میگیرند، جیغ میزنند. میفرماید: زینبجان! اگر این مرغابیها را میخواهی نگهداری، تشنه نگذاری، گرسنه نگذاری؛ یا اینکه رهایشان کن! سفارش مرغابیها را دارد میکند.
حالا اینها سه نفر بودند. بنا شد عمروعاص و معاویه و علی را بکشند. خوارج نهروان عبادتکن بودند. (کجا میروید دنبال عبادتکنها؟! بروید دنبال اطاعتکنها!) خود همین ابنملجم، خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را! میگفت: یا نبود یا کمنظیر بود که از اینجا تا اینجایش پینه کرده بود. اینقدر اشعار برای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) گفته که نگو! توجه فرمودید؟! پس چرا اینطوری کرد؟ این نماز که میرود در بیابان، خدا خدا میکند، عزیز من! خدا خدای بیعلی میکند. این عبادتها که میکنیم، باید با علی باشد؛ یعنی با امر او باشد. خدا امرش است، ولایت امرش است، قرآن امرش است. امرش را اطاعت کن! حالا ببین آن زن [قطام] دارد به ابنملجم میگوید: برو علی را بکُش! اگر تو را کشتند، میروی بهشت؛ اگر تو را نکشتند، با هم هستیم. ببین چطور گول میزند!
حالا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) به مسجد آمده، دید ابنملجم دمرو خوابیده، (رفقا! به رو نخوابید که کار ابنملجم است، شبیه کفار است؛ مؤمن باید به پهلو بخوابد یا قفا.) شمشیرش زیر عبایش است. بیدارش کرد، پا شو نماز بخوان! گفت: چرا دمرو خوابیدی؟! میخواهی بگویم با چه آمدهای! میخواهی بگویم چه چیزی زیر عبایت است! پس امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میدانست.
به روح تمام انبیا، اگر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) آن زمان غریب بوده، الآن غریبتر است! علی علی میکنیم و پشت کردیم؛ یا دانسته یا ندانسته. ما بدبخت شدهایم که از علی (علیهالسلام) جدا شدیم. حالا ابنملجم آمده یک شمشیر زد، خیلی بیحیا بود. دو نفر آمدند، گفتند: آیا علی خوب میشود؟ گفت: نه! من چقدر زهر به این شمشیر زدم.
من به قربان علی بروم! حالا میبیند بیشتر اهل کوفه کاسه شیر آوردند به امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) بدهند. گفت: حسنجان! آن عقب جمعیت یک زن است، برو شیر او را بگیر! شیرهای این جمعیت را نگرفت. آن زن گفت آیا علی (علیهالسلام) خوب میشود؟ داشت زار زار گریه میکرد. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) چرا شیر آنها را نگرفت؟ میدانست اینها حسینش را میکشند. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میدانست اهل کوفه حسینش را میکشند.
عزیز من! «یا ثار الله و ابنثاره.» ای خون خدا! چرا امام حسین (علیهالسلام) را میگویند خون خدا؟ فدای خون خدا شد؛ یعنی فدای پدرش علی (علیهالسلام) شد. از کجا میگویی؟ آنموقعیکه گفت: من که تقصیر ندارم، من هم میگویم: من که تقصیر ندارم، خدایا! تو شاهد باش! آقاجان من! کجا امام حسین (علیهالسلام) غضب کرد؟ آنموقعیکه به اهل کوفه گفت: برای چه مرا میکشید؟ گفتند: بغضی که با پدرت داریم. خدا نکند ما بغض داشته باشیم، ما باید حبّ داشته باشیم. [۷]
خدایا! عاقبتتان را به خیر کن!
خدایا! ما را با خودت آشنا کن!
خدایا! این رفقای من، ماه مبارک رمضان است، ولایت به اینها تزریق شود.
خدایا! شیطان وسوسه نکند.
خدایا! اینها پیرو شیطان نباشند، شیطان خنثیکن باشند. به تمام آیات قرآن! ولایت، شیطان خنثیکن است.
خدایا! در این رفقای من، ولایت تجلی کند، به نور ولایت زندگی کنند.
خدایا! این غم و غصههای بیخودی را از دلشان بیرون کن!
خدایا! اینها «والله خیر الرازقین» را قبول داشته باشند. من بعضی شبها تف توی صورت خودم میاندازم، میگویم خدا! ما تو را به قدر یک آدم راستگو قبول نداشتیم، حالا تو بگویی «والله خیر الرازقین» به خودت قسم بخوری که روزیات را میدهم! باز دوباره میروی دنبال خلق! چقدر ما بدبختیم! باز معامله ربوی میکند، باز یک فکر و خیال میکند، باز اینجوری میکند، اینجوری میکند، باز مشرک میشود. بابا! قربانت بروم، بیا حرف خدا را قبول کن! خدا روزیات را میدهد. آنچه تقدیر کرده درست میشود، حالا یکخرده دیرتر، یکخرده چیزتر درست میشود. [۸]
فزت و رب الکعبه گفتن امیرالمؤمنین
حالا امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام)، مثل امشبی، با دنیا وداع میکند. وقتی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میخواست از دنیا برود، یک وقت چشمهایش را باز کرد، شکر خدا کرد. گفت الحمد لله که من رستگار شدم، عزیز من! این حرف را من بزنم از آنها که بالأخره باسواد هستند، سؤال میکنند که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) گفت من رستگار شدم، مگر علی (علیهالسلام) رستگار نبوده است؟ گفتم: تمام خلقت به واسطه علی (علیهالسلام) باید رستگار شود. آنچه که رستگاری در تمام خلقت است، به واسطه علی (علیهالسلام) است. حالا امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) رستگار نیست؟! این حرفها چیست که باسوادها میزنند؟! جگرم از دست باسوادها خون است! از دست رؤسای دانشگاه.
حالا به او گفتم عزیز من! وقتیکه امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) ضربت خورد، جبرئیل میان زمین و آسمان گفت: «قُتِل امیرالمؤمنین وصی رسول الله، ارکان خدا شکست.» (ارکان خدا یعنی همه چیز خدا که علی (علیهالسلام) است.) امیرالمؤمنین (علیهالسلام) گفت: «فزت و رب الکعبه.» به پروردگار کعبه، من رستگار شدم. به تمام آیات قرآن، پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) وقتیکه از دنیا رفت، به خود امام حسین، نداریم گفته باشند ارکان خدا شکست. ارکان خدا منحصر به علی بن ابیطالب (علیهالسلام) است.
حالا وقتی جبرئیل گفت ارکان خدا شکست، این ندا تا حتی به جهنم هم رسید. ندا این است، ندای آسمانی هم همینطور است. إنشاءالله، امیدوارم شما جوانها باشید، امام زمان (عجلاللهفرجه) یک ندا در مکه میدهد: «جاء الحق و زهق الباطل»، یعنی آنچه که باطل است از بین میرود. حالا این ندا به تمام دنیا میرسد، یک جلوهای میکند.
حالا خدا میخواهد جهنمیها را نجات دهد. کسیکه ولایت داشته باشد، در جهنم نمیرود. اینها کسانی هستند که مغرض نبودند، گنهکار هستند. اینها باید به واسطه گناهشان به جهنم بروند. وقتی این ندا را اهل جهنم شنیدند، یکقدری ناراحت شدند. دیدند به واسطهای که سرمایه ندارند؛ «أنا مدینة العلم و علی بابها» از این در نیامدند و جهنمی شدند. حالا که رقت کردند مثل اینکه جنبه مغناطیسی ولایت، به آنها رسید. تمام اهل جهنم را خدای تبارک و تعالی آزاد کرد؛ قدر یعنی این.
حالا که رقت کردند، از محبت علی (علیهالسلام) در قلبشان رفت، تولی پیدا کردند، دیگر آتش اینها را نمیسوزاند. خدا ولایت را نمیسوزاند. حالا که محبت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در قلبشان آمد، آن شد قدر. آن شد ثواب هزار ماه. اینکه شب ماه مبارک رمضان میگوید چند هزار تا، چند هزار تا، چند میلیون نفر از آتش جهنم آزاد میشوند، اینها هستند که رقت کردند و ارتباط به هم زدند. حالا که ارتباط به هم زدند، اهل جهنم نیستند. رفقای عزیز! گولمان زدند، گول خوردید؛ نه خودشان فهمیدند، نه ما فهمیدیم. میگوید: امشب برو احیاء، ثواب هزار ماه دارد و آره! بگو «بک یا الله» «بک یا الله» نمیدانم چطوری است. من نمیگویم نرو! میگویم با هدف برو! با امر برو! خودت را مسئول بدان؛ برو!
تمام اینها هم که روی زمین هستند، این ندا به آنها رسید. این ندا یک ندای مغناطیسی بود؛ پس امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) که میگوید رستگار شدم؛ دارد میگوید: اگر ابابکر و عمر نگذاشتند من تبلیغ کنم؛ اما در شهید شدنم رستگار شدم؛ بهواسطه اینکه تمام اهل جهنم، تمام این مردم به واسطه من نجات پیدا کردند.
وقتیکه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میگوید: من رستگار شدم، رستگاریاش آن مقصدش بود. مثل پسرش که میگفت «هل من ناصر» یکی بیاید اینطرف! احتیاج که نداشت؛ حالا امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) هم به مقصد خودش رسیده است؛ نه اینکه ابلاغ کند من رستگار شدم؛ یعنی مسلمان شدم؛ اگر میگوید «فزت و رب الکعبه» دارد میگوید مردم! دنبال من بیایید! مردم! به تبلیغات معاویه و معاویهها اعتنا نکنید! سمت من بیایید! من رستگار هستم، این خیلی توجه میخواهد!
والله، به خود علی قسم، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) از غریبیاش است که میگوید «فزت و رب الکعبه» آخر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را قبول ندارند. آنجا در محراب کشته شده، میگویند: علی که نماز نمیخواند، در مسجد رفته چه کند؟ بسکه تبلیغ کردند! علماء تبلیغ امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را نکردند که مردم دنبال عمر رفتند. گوش به هر تبلیغی ندهید! ببین صحیح است یا نه؟ نگو فلانی میگوید، ببین صحیح است یا نه؟ محاکمهات میکند.
خدا لعنت کند آن دو نفر را که نگذاشتند امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) بیاید دنیا را گلستان کند. مگر پسرش مهدی (عجلاللهفرجه) نمیآید دنیا را گلستان میکند؟! آن قیامت صغری است. امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) بعد از رسول الله (صلیاللهعلیهوآله) میخواست همان کار را بکند؛ آن دو نفر نگذاشتند. [۹]
خدایا! این رفقا همینجور که جنبه مغناطیسی دارند، جنبه مغناطیسیشان را از ولایت قطع نکن! خدایا اضافه کن!
خدایا! هر محبتی به غیر توست، از دلشان بیرون کن!
خدایا! محبت خودت را جایگزین کن!
خدایا! بیا ما که حرف تو را شنیدیم، تو هم حرف ما را بشنو!
میگفتند یکی در همدان است، یک بچهای میخواست از یک بلندی بیفتد، گفت: نگهشدار! او را نگه داشت. این هم بیچاره بنده خدا حمّال است. (شما بیشتر حواستان پیش اینهاست، حواستان پیش حمّال برود، کجا میروید؟! رفتید، چه کردید؟! کشتید! زدید! جگر من خون است!) گفت: خدایا! نگهش دار! بچه را نگه داشت. یکی به او گفت: آخر چه علمی تو داشتی؟ گفت: هر چه خدا گفت، من گفتم خب؛ حالا من هم به خدا گفتم، گفت خب. بچه را نگه داشت.
حالا من میگویم: خدایا! اینکه گفتی صدتا اینجا میدهم، هزارتا آنجا؛ هزارتا را همینجا به اینها بده! اینها الآن بیشتر احتیاج دارند. [۱۰]
مگر میتوان امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را کشت؟!
حالا امیرالمؤمنین، علی (علیهالسلام) ضربت خورده. قسم میخورند میگویند: این شمشیر به طوری زهرآلود بود، که امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) دیگر قوّت زانویش رفت. بعضیها میگویند حضرت را روی تختهپارهای، بعضیها میگویند روی چیزی مثل چادرشب گذاشتند، او را آوردند. وقتی رسیدند درِ خانه، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میگوید: زیر بغلهای مرا بگیرید، مبادا زینب (علیهاالسلام) ناراحت شود مرا در این حال ببیند.
ای خانمها! امشب شب قتل است، دارم به شما میگویم، به خدا قسم روایت صحیح داریم، زینب (علیهاالسلام) میگوید: تا هفتاد بار آمدم تا درِ خانه، رفتم عقب خانه، گفتم پدرم راضی نیست، علی (علیهالسلام) راضی نیست، زینب (علیهاالسلام) نیامد بیرون. حالا عزیز من! کجا میروید بیاجازه پدر و مادر و شوهرانتان؟! ببین چقدر امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مراعات حضرت زینب (علیهاالسلام) را میکند. این پاسخ آن صفات اللهی است که حضرت زینب (علیهاالسلام) داشت و بدون رضایت امیرالمؤمنین (علیهاالسلام) از خانه بیرون نیامد. [۱۱]
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) گفت: حسنجان! حسینجان! مرا شب دفن کنید! شب حرکت دهید! هر کجا این تابوت پایین آمد، عقبش را بگیرید! همانجا قبر من است. مسلمانها، نمازخوانها میخواستند از قبر درش بیاورند. حالا در ظاهر امام حسن (علیهالسلام) امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را شُست. این کارها را که میکنند، میخواهند سنّت باشد که شما بشویید، وگرنه امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) که شستن ندارد. حالا اینها حرکت دادند. از کوفه بیرون رفت، تپهای بود، آمد پایین، دید نوشته: نوح پیامبر برای وصی پیامبر درست کرده.
حالا میبینند یکی دارد جلوی تابوت را میگیرد. امام حسن (علیهالسلام) گفت: تو چه کسی هستی جلوی پدرم را میگیری؟ نگاه کرد دید خود امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) است. مگر امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را میشود کشت؟! خدا بکشد کشندگانش را! امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: باباجان! ابنملجم کیست؟! مگر میتواند مرا بکشد؟! من بعد از خدا، خالق تمام این خلقتم، مگر میتواند ابنملجم مرا بکشد؟ ناراحت نباش! [۱۲]
امشب شب إحیاست، گفتم که از خدا چند چیز بخواهید، یکی با امام زمانتان (عجلاللهفرجه) صحبت کنید: آقاجان! ما جزء آنهایی نباشیم که اهل دنیا هستند.
آقاجان! ما را قبول کن!
آقاجان! ما عهد و پیمان میکنیم دیگر با تو باشیم، تو را فراموش نکنیم.
إنشاءالله امیدوارم که امشب این حرفها را بزنید! یکی هم از خدا بخواهید که خدایا! اگر میخواهی ما را از دنیا ببری، با ولایت، با محبت خودت ببر!
خدایا! خلق ولایت را از ما نگیرد.
خدایا! آن خلقی که از تو دور است، از ما دور کن!
خدایا! آنهایی که به تو نزدیک هستند، به ما نزدیک کن!
«الحمد لله» تمام شماها از آنهایی هستید که آدم با شما باشد، از خدا دور نمیشود.
به دینم! به آیینم! کسانیکه از این جلسه بروند، از امر خارج شدند. خدایا! ما از آنها نباشیم.
خدایا! این جلسه را احترام کنیم.
خدایا! گفته ائمه (علیهمالسلام) است که ما این جلسه را احترام کنیم. [۱۳]
ارجاعات
- ↑ شبقدر 76 (دقیقه 29 و 33) و ثواب هزار ماه، مزد ولایت 83 (دقیقه 32 و 39)
- ↑ شبقدر 76
- ↑ عبادت حجت نیست 82
- ↑ ثواب هزار ماه، مزد ولایت 83
- ↑ ارتباط خلقت با امام حسین ۸۵ (دقیقه ۳۰)
- ↑ ارتباط خلقت با امام حسین 85
- ↑ عظمت شیعه 86 و رمضان 77؛ احیا و صراط مستقیم و شب احیا ۸۰ و بیست و یک رمضان ۹۴
- ↑ شبهای رمضان 88
- ↑ عظمت شیعه ۸۶ و شب احیا 80 و فزت و رب الکعبه 85 و بیست و یکم رمضان ۹۴ و ارتباط ۸۷
- ↑ جاذبه ولایت، شب قدر ۸۵
- ↑ شب إحیا 80 و کتاب حضرت زینب
- ↑ بیست و یکم رمضان ۹۴ و عظمت شیعه 86
- ↑ بیستم رمضان ۹۵