صفحهٔ اصلی

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
پرش به:ناوبری، جستجو
امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) کفواً احد است، حضرت زهرا (علیهاالسلام) کفواً خلقت است

فرمایشات حاج‌حسین خوش‌لهجه راجع به ولایت

هفتم محرم

از هفتم‌محرّم نگذاشتند کسی در کربلا بیاید و برود، دور تا دور را محاصره کردند. ابن‌زیاد هم دستور داد که آب را به روی حسین و اصحابش ببندید! تا سُست شوند و از تشنگی از دنیا بروند! هزار سوار هم دور شریعه قرار داد. ببین چقدر بی‌انصاف است! عبیدالله‌بن‌زیاد حرام‌زاده در حرام‌زاده در حرام‌زاده بود؛ چون‌که مادرش [مرجانه] بدکاره بود، همه می‌گفتند که ابن‌زیاد پسر من است؛ به‌خاطر همین به او ابن‌زیاد می‌گفتند؛ یعنی کسی‌که چندین پدر دارد؛ نه این‌که اسم پدرش زیاد باشد و از طرف دیگر کسی‌که امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) را قبول نداشته‌باشد، حرام‌زاده و از ولایت قطع است و توبه هم ندارد.

آخَر تو با امام‌حسین (علیه‌السلام) جنگ داری، بی‌انصاف! با این بچّه‌ها، با طفل شیرخوار چه‌کار داری؟! حالا به‌قول تو حسین کافر شده، آیا علی‌اکبر و علی‌اصغر، زینب و اُمّ‌کلثوم هم کافر شده‌اند؟ با بچّه‌ها و اهل‌خیمه چه‌کار داری؟! رَحم و انصاف نداری! وقتی علی (علیه‌السلام) نداری، رحم و انصاف هم نداری. چنان امر یزیدبن‌معاویه به این‌ها تزریق شده که هیچ‌چیز دیگری را نمی‌بینند مگر امر یزید را! خدا نکند شما هم این‌جوری شوید که امر خلق را اطاعت کنید؛ شما هم مشابه آن‌ها می‌شوید. [۱]

اگر امام‌حسین (علیه‌السلام) می‌فرماید: «کلُّ یومٍ عاشورا»؛ یعنی همیشه عاشورا بوده؛ اما در آن‌روز افشا شد. وقتی آدم ابوالبشر مبتلا به ترک‌اولی شد و چهل‌سال گریه کرد، گفت: خدایا! توبه مرا قبول‌کن! خدا گفت: به آسمان نگاه کن! مرا به این پنج‌نور پاک قسم بده! این‌ها محمّد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و علی (علیه‌السلام) و فاطمه (علیهاالسلام) و حسن (علیه‌السلام) و حسین (علیه‌السلام) هستند. آدم گفت: وقتی اسم حسین (علیه‌السلام) آمد، دلم شکست! آن‌وقت خدا روضه خواند؛ اوّل روضه‌خوانِ امام‌حسین (علیه‌السلام) خودِ خداست. گفت: یا آدم! این حسین است که او را در صحرای‌کربلا می‌کُشند و بدنش از تشنگی تَرَک‌تَرَک می‌شود.

عقیده ولایتی‌ام این‌است که امام‌حسین (علیه‌السلام) شب‌عاشورا آب خورد، پشت خیمه چاهی زد، تمام اصحاب غسل کردند، این جگرِ امام‌حسین (علیه‌السلام) است که تَرَک‌تَرَک می‌شود که چرا مردم بی‌دین شده‌اند و او را می‌کُشند؟! چرا امام‌شان را نمی‌شناسند تا بهشت بروند؟! امام‌حسین (علیه‌السلام) می‌داند تمام این‌مردم جهنمی شده‌اند.

اگر می‌خواهید متوجّه این مطلب شوید، هیچ‌کجا امام‌حسین (علیه‌السلام) گریه نکرده، فقط وقتی رُو به اهل‌کوفه کرد و فرمود: برای چه مرا می‌کُشید؟! گفتند: «بُغضاً لِأبیک»: [به‌خاطر بُغضی که با پدرت، علی داریم]؛ آن‌وقت امام‌حسین (علیه‌السلام) شروع کرد به گریه‌کردن و دست به شمشیر کرد؛ چون دید همه آن‌ها کافر و جهنّمی شده‌اند. ببین عبادت‌کُنِ مقدّس، حواسش پیش عبادتش است؛ نه پیش ولایت! اهل‌کوفه بی‌ولایتی‌شان که همان بُغض امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بود، در صحرای‌کربلا افشا شد. بترسید از این‌که بُغض علی (علیه‌السلام) داشته‌باشید؛ کجا حُبّ دارید؟ وقتی‌که امر را اطاعت کنید. حُبّ علی (علیه‌السلام) ایمان است و بُغضش کفر است. [۲]

اما در روز عاشورا امام‌حسین (علیه‌السلام) آب نخورد؛ چرا؟ دید خدا می‌خواهد با لب‌تشنه از دنیا برود، او هم امر خدا را اطاعت کرد؛ وگرنه آب در اختیارش است؛ همان‌طور که شب‌عاشورا آب خورد. نه تنها امام‌حسین (علیه‌السلام) که علی‌اصغر هم آب در اختیارش است؛ اصلاً یک عالم در اختیارشان است. مگر امام‌حسین (علیه‌السلام) به زَعفر نگفت نَفَس‌های لشکر ابن‌زیاد در قبضه قدرت من است؟! نه نَفَسِ این‌ها که نَفَس تمام خلقت در اختیار امام است. [۳]



یا علی

ارجاعات


آقا علی اکبر

روایت داریم: اوّل کسی‌که نزد امام‌ حسین (علیه‌السلام) آمد و گفت: پدرجان! اجازه بده به میدان بروم، آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) بود؛ امام‌ حسین (علیه‌السلام) فرمود: علی‌جان! چه شده؟ آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) با شهامت گفت: پدرجان! مگر ما بر حقّ نیستیم؟! ما که از مرگ نمی‌ترسیم! امرت را اطاعت می‌کنم. ببین علی‌اکبر (علیه‌السلام) حقّ را دارد می‌بیند و یقین دارد که این حرف را می‌زند و فدای حقّ می‌شود. فوراً امام‌ حسین (علیه‌السلام) به او اجازه داد؛ اما گفت: پسرم! قدری جلوی من راه برو! آخَر روایت داریم: به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) عرض کردند که یا رسول‌ الله! آیا در دنیا خوشی هست؟ فرمود: نه! خدا خلق نکرده. گفتند: حالا که خلق نکرده، آیا مشابهی ندارد؟! فرمود: خوشیِ آدم وقتی است که یک جوان سالم، صالح، متدیّن و با‌تقوا داشته‌ باشد و جلویش راه برود. پرسیدند: یا رسول‌الله! اعظم مصیبت چیست؟ فرمود: خدا این جوان را از او بگیرد.

حالا آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) قدری جلوی امام‌ حسین (علیه‌السلام) راه رفت. امام‌ حسین (علیه‌السلام) گفت: ای خدا! شاهد باش که من نور چشمم، گیر زانویم، علی‌اکبرم را که «خُلقاً، خَلقاً، علماً و منطقاً شبیهاً برسول‌ الله» هست را فدای تو می‌کنم. خدایا! او را به سوی امر تو فرستادم. عقیده ولایتی‌ام این‌ است که امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌توانست بگوید: خدایا! علی‌اکبرم را حفظ کن! والله! خدا او را حفظ می‌کرد؛ اما امام دارد او را در راه خدا می‌دهد، گفت خدا خودش می‌داند و اگر بخواهد حفظش می‌کند.

زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) در واقعه عاشورا دو نفر را در بغل گرفت: یکی آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) و دیگری آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام). وقتی حضرت‌ زهرا (علیهاالسلام) علی‌اکبر (علیه‌السلام) را در بغل گرفت، همین‌طور می‌گفت: پسرم! پسرم! نگذاشت علی به زمین بخورد. وقتی فرق علی را شکافتند، خون جاری شد و تمام دهانش را گرفت، حالا که امام‌ حسین (علیه‌السلام) بالای سرش آمد، اگر به زمین خورده‌ بود، خون‌ها بر لبش نبود. امام صدا زد: باباجان! با من حرف بزن! تو که مرا خیلی دوست داشتی، چرا با من حرف نمی‌زنی؟ امامت به‌جای خود؛ اما امام یک حسّ بشریّت هم دارد، امام‌ حسین (علیه‌السلام) خون‌ها را از لب و دندان علی‌اکبر (علیه‌السلام) پاک کرد و دوباره فرمود: باباجان! با من حرف بزن! اما دید علی از دنیا رفته‌ است.

امام هم حرف و هم امر دارد، اگر امر می‌کرد که پسرم! با من حرف بزن! خدا جان را به علی‌اکبر (علیه‌السلام) برمی‌گرداند؛ ولی امر نکرد. حالا این‌جا امام یک تصرّفی کرد و آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) غم و غصّه تشنگی را از دل پدرش بیرون کرد. چطور؟ صدا زد: پدرجان! جدّم مرا سیراب کرد؛ اما ظرف آبی هم برای تو نگه‌ داشته‌ است؛ علی خداحافظی کرد. روایت داریم: امام‌ حسین (علیه‌السلام) رنگش پرید، فوراً بالای سر آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) رفت. دید فرق شکافته‌ است! چه علی؟! خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: یک‌ دفعه زینب (علیهاالسلام) دید که آقا علی‌اکبر شهید شده، گفت: مبادا برادرم، امام‌حسین (علیه‌السلام) فُجأه [سکته] کند، در میان لشکر آمد. یک‌ وقت امام‌ حسین (علیه‌السلام) دید که صدای زینب (علیه‌السلام) می‌آید و همین‌طور می‌گوید: «وَلَدی علی! وَلَدی علی!» امام‌ حسین (علیه‌السلام) یک‌ دفعه صدا زد:

جوانان بنی‌هاشم بیاییدعلی را به خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارمعلی را بر درِ خیمه رسانم

رفقای‌ عزیز! این جریان، جریان اولادی نبود؛ چون‌که روایت داریم: آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) «منطقاً، عِلماً، خَلقاٌ و خُلقاً شبیهاً برسول‌ الله» بود. امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌بیند که رسول‌ الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را از دست داده‌ است! توجّه بفرمایید! چون‌که وقتی آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) به میدان آمد، لشکر کنار رفتند و گفتند که ما با پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) جنگ نداریم. ابن‌سعد گفت: این علی‌اکبر است.

خدایا! به حقّ حقیقت این‌ها، به ما حقیقت بده!

خدایا! به‌ حقّ آقا علی‌اکبر، جوانان اسلام را حفظ کن! جوانان این رفقای من را حفظ کن! مطابق میل‌شان باشد. اگر یک نکته‌هایی، یک خلاف‌هایی دارند، خدایا! رفع خلاف‌هایشان بشود!

خدایا! این پدرها دل‌شان خوش باشد!

خدایا! این‌ها را به آن‌ها ببخش! آن‌ها را به این‌ها.

خدایا! به حقّ آقا علی‌اکبر تو را قسم می‌دهم، یک تجلّی در قلب پدران‌شان و خودشان بکن!

خدایا! آن تجلّی تا آخر عمر دنبال ما باشد!

خدایا! ما را با محبّت خودت، محبّت این‌ها از دنیا ببر! [۴]

وداع آقا علی‌اکبر با اهل خیمه[۵]

این کامپیوتر، تمام قضایا را ضبط می‌کند، کامپیوتر دل شما هم باید همین‌طور باشد، ولایت را ضبط کند و نقش داشته‌ باشد، عدالت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، فرمایشات رسول‌ الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، قضایای آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام)، قضایای آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) و اسیری حضرت‌ زینب (علیهاالسلام) را ضبط کند، همین‌طور جنایات عمر و ابابکر، ظلم و جنایت شریح‌ قاضی و کشتن امام‌ حسین (علیه‌السلام) را ضبط کند؛ آن‌وقت این‌ همه را که ضبط کرد، شما یک‌ نگاه به آن می‌کنید و از دشمنان اهل‌بیت تنفّر دارید، آن‌وقت می‌شود تولّی و تبرّی. اگر این نباشد، درست نیست؛ وگرنه حرف‌زدن است؛ اما اگر باشد، دیگر مِهر عمر و ابابکر در دل شما نیست. [۶]

در راه کربلا در یک جایی‌که منزل کردند، آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) یک هشدار به کسانی‌که دنبالش می‌آمدند، داد و فرمود: منادی داشت ندا می‌داد: این‌هایی که دارند می‌روند، رُو به مرگ می‌روند. یک‌ دفعه آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) با شهامت گفت: پدرجان! مگر ما بر حقّ نیستیم؟! امام فرمود: چرا عزیز من! گفت: ما از مرگ نمی‌ترسیم. ببین علی‌اکبر (علیه‌السلام) دارد چه می‌بیند؟ حقّ را می‌بیند و فدای حقّ می‌شود. اگر آدم یک پسر داشته‌ باشد که متدیّن باشد، خیلی او را می‌خواهد. خدا ان‌شاءالله بچّه‌هایی که دارید به شما ببخشد! من یک دور تسبیح همیشه صلوات می‌فرستم و می‌گویم به سلامتی دوستان امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، بعد می‌گویم به سلامتی آن‌ها که در رَحِم مادران‌شان هستند، تاحتّی آن‌ها را در نظر می‌آورم. آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام)، در ظاهر و باطن خیلی ترقّی کرد؛ چون‌که حضرت فرمود: «منطقاً، علماً، خَلقاً و خُلقاً شبیهاً برسول‌الله»، ایشان را آورد و جفت رسول‌ الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) قرار داد.

عزیزان من! شما باید در اختیار امر باشید، نه امر در اختیار شما. خواستنِ به‌ غیر امر، خواستنِ هوا و هوس است. وقتی‌که لشکر امام‌ حسین (علیه‌السلام) با لشکر ابن‌سعد روبرو شدند، بنا شد یکی‌ یکی به میدان بیایند، تن‌ به‌ تن باشد، اوّل کسی را که امام‌ حسین (علیه‌السلام) خیلی دوست دارد، آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) است، این علی (علیه‌السلام) شفیع محشرش است، می‌خواهد علی (علیه‌السلام) را قربانی کند که شفاعت امّت را بکند. حالا امام‌ حسین (علیه‌السلام) گفت: علی‌جان! بیا برو به میدان! امام این‌ کار را نکرد که خودش بنشیند، فرزندش بنشیند و مردم را به سمت جنگ سوق بدهد، فوراً آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) آمادگی پیدا کرد؛ اما امام‌ حسین (علیه‌السلام) یک‌ کاری کرد. وقتی آقا علی‌اکبر گفت: پدرجان! امرت را اطاعت می‌کنم؛ مرگ که در نظر من این حرف‌ها را ندارد. امام‌ حسین (علیه‌السلام) گفت: حالا که می‌خواهی به میدان بروی، برو با اهل‌ خیمه خداحافظی کن! وقتی آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) آمد که خداحافظی کند، روایت داریم: مادرش هم بود؛ اما خلاصه، بیشتر به عمّه‌اش نظر داشت، یک‌ وقت گفت: عمّه‌جان! زینب! خداحافظ! وقتی آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) این‌ را گفت، تمام اهل‌خیمه دور علی ریختند، همه گریه می‌کردند؛ آن‌ها می‌دانند علی که برود برنمی‌گردد؛ اما سکینه همیشه شیرین‌زبانی می‌کرد، دختر خیلی باهوشی بود. فقط دور علی می‌گشت، می‌گفت: خدایا! دعای مرا مستجاب کن! مرا فدای علی کن! شاید آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) می‌گفت: خواهر! این‌قدر مرا خجالت نده؛ اما یک‌ دفعه امام‌ حسین (علیه‌السلام) دید لشکر دارد «هل من مبارز» می‌گوید. فوراً گفت: دست از علی (علیه‌السلام) بردارید! علی (علیه‌السلام) دارد به سوی خدا می‌رود، این‌ها دست برداشتند. آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) به میدان رفت. [۷]

آقا علی‌اکبر، فدایی امر[۸]

ما هر سال یک ‌روضه آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) می‌خواندیم، حالا برایتان بخوانم. [۹] آقایان این‌جا آمدند و از من یک سؤالی کردند. گفتند: امام‌ حسین (علیه‌السلام) سر بدن مبارک آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) چند صیحه زد. این‌قدر گریه کرد و صیحه زد! گفتند: نظر شما چیست؟ گفتم: نظر من این‌ است که امام‌ حسین (علیه‌السلام)، آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) را در راه خدا داده. شما اگر بخواهید این چیزها را مطّلع شوید، باید چند تا روایت و حدیث را روی هم بریزید و بگویید! یک روایت کفایت نمی‌کند. بعضی روایت‌ها مثل ضد و نقیض می‌ماند، بعضی‌ها را به بی‌معرفت‌ها و بعضی‌ها را به بامعرفت‌ها گفتند. باید شما حرف‌ها را بدانید!

حالا وقتی آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) می‌خواهد به میدان برود، امام حسین (علیه‌السلام) می‌گوید: خدایا! علی‌اکبرم که «خُلقاً، خَلقاً، علماً شبیهاً برسول‌ الله» است را خدایا! فدای امر تو کردم؛ یعنی امر تو به‌ من واجب است. حالا عقیده من این‌ است که امام‌ حسین (علیه‌السلام) که سر بدن آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) این‌طوری می‌کند، می‌بیند این‌هایی که علی‌اکبر (علیه‌السلام) را کشتند، رسول‌ الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را کشتند. علم را کشتند، حِلم را کشتند، دانش را کشتند، همه اهل ‌جهنّم شدند. والله، امام‌ حسین (علیه‌السلام) دارد برای آن‌ها گریه می‌کند. خیلی این حرف به او چسبید. گفتم: امام ‌حسین (علیه‌السلام) که علی‌اکبر (علیه‌السلام) را در راه خدا داده‌ است که گریه نمی‌کند. چرا برای علی‌اصغر (علیه‌السلام) گریه نکرد؟ [۱۰]

وقتی آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) به طرف کربلا حرکت کرد، هشدار هم می‌داد به آن‌هایی که با او بودند. البتّه یک عدّه‌ای در راه با امام ‌حسین (علیه‌السلام) همراه شدند، مثل زهیر. حالا امام‌ حسین (علیه‌السلام) می‌خواست هشدار بدهد، فرمود: دیدم که مَلکَی است، ندا داد: این جمعیّت دارند رُو به مرگ می‌روند. اوّل کسی‌که حرف زد، آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) بود؛ گفت: باباجان! مگر ما برحقّ نیستیم؟ گفت: چرا بابا! گفت: مگر ما از مرگ می‌ترسیم؟ مرگ باید از ما بترسد، ما که از مرگ نمی‌ترسیم، این هشدار بود. [۱۱] امام حسین (علیه‌السلام) یکی آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) و یکی هم قاسم (علیه‌السلام) را حالی‌شان کرد، گفت: بابا! مرگ در مقابل شما چه‌جور است؟ آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) گفت: باباجان! من فدا می‌شوم، طوری نیست. من فدای امر تو می‌شوم، تو امام‌ زمانِ مایی، پدری یک‌ حرفی است؛ اما تو امام ‌زمانِ مایی، امرت را اطاعت می‌کنم. [۱۲]

اوّل کسی را که آقا امام حسین (علیه‌السلام) روانه میدان کرد، آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) بود. باید پسرش را روانه کند، (تو هی می‌رفتی آن‌جا مردم را هُل می‌دادی، خودت بیا جلو! خدا رحمت کند حاج‌شیخ‌عباس را، می‌گفت: هُل نده!) امام‌ حسین گفت: علی‌جان! قربانت بروم، یک ‌خرده جلوی من راه برو! (خدا ان‌شاءالله، باطن امام‌ زمان، جوان‌هایتان را به شما ببخشد! جوان خیلی خوب است، علی‌الخصوص جوانی که مطیع خدا و پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و پدرش باشد. شما پدرها در حقّ جوان‌هایتان دعا کنید! من والله، دعا می‌کنم، شما هم بکنید! امام‌ حسین (علیه‌السلام) این‌قدر به این جوانش علاقه داشت. من دارم می‌گویم: عزیزان! تمام شما هم باید همین‌طور باشید. محبّت به ولایت داشته‌ باشید! چقدر جِز می‌زنم! امام‌ حسین (علیه‌السلام) علاقه‌ای که به علی‌اکبر (علیه‌السلام) داشت، برای ولایتش بود. حالا وقتی به میدان آمد، همه اهل کوفه گفتند: این رسول ‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است، ابن‌سعد گفت: این علی (علیه‌السلام) است. حالا امام ‌حسین (علیه‌السلام) یک ‌چنین فرزندی را دارد قربانی می‌کند.) آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) ‌قدری راه رفت.

بعد فرمود: علی‌جان! قربانت بروم، فدایت بشوم، یک‌ کار دیگر هم بکن! برو خیمه با عمّه‌ات خداحافظی کن! آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) آمد، گفت: عمّه‌جان! خداحافظ! تاحتّی گفت: ای فضّه! ای کنیز مادرم! خداحافظ! یک‌ وقت دید سکینه دارد دورش می‌گردد، سکینه خیلی شیرین‌زبان بود، هی دور علی (علیه‌السلام) می‌گشت. گفت: خدایا! اگر آسیبی می‌خواهد به او برسد، به ‌من برسد. آی سکینه‌جان! فدای خاک کف پایت بشوم، آخر، تو با تقدیر خدا سازش نداشتی، خدا تقدیر کرده علی (علیه‌السلام) شهید بشود. [۱۳]

خدایا! امام حسین! تو را به‌ حقّ جوان خودت، آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام)، همه جوان‌ها را حفظ کن! از بلاها حفظ‌شان کن! عاقبت‌شان را به خیر کن‌!

همین‌طور که حسین‌جان! جوانت رستگار بود و رستگار شد، این جوان‌های حضّار در مجلس، همه را رستگار کن!

خدایا! دعای ما را در حقّ این جوان‌ها مستجاب بفرما! [۱۴]

به میدان آمدن حضرت زینب هنگام شهادت آقا علی‌اکبر[۱۵]

بالای سرِ آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام)، خدا ندا داد: ای حسین‌جان! قربانت بروم. ای به‌قربانت برویم، حسین‌جان! چرا داشت توانش سر آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) تمام می‌شد؟ مگر توان تمام می‌شود؟ امام هم یک حسّ بشریت دارد. «[قُل إنّما] أنا بشرٌ مِثلُکم»[۱۶] آن توان بشریّت امام‌ حسین (علیه‌السلام) داشت تمام می‌شد. چرا؟ (رفقای‌ عزیز! بدانید این حرف‌ها را باید یک‌ قدری نجوا کنید، دور هم بنشینید! با این حرف‌ها نجوا کنید! تا این حرف‌ها با گوشت و پوست و خون‌تان آلوده [آغشته] شود. به حضرت ‌عباس اگر آلوده شود، هیچ ‌کجا را نمی‌خواهید ببینید.) حالا آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) همین ‌است دیگر، توان بشریّتش داشت سر آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) تمام می‌شد. چرا؟ گفت: «منطقاً علماً شبیهاً برسول ‌الله» یک ‌دفعه دید لشکر کوفه رسول الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را کشتند؛ نه این‌که علی‌اکبر (علیه‌السلام) را کشتند. [۱۷]

امام صورت به ‌صورت آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) می‌گذارد، آقاجان! صورت به‌ صورت او گذاشت، نه این‌که صورت به ‌صورت اولادش گذاشت؛ می‌گوید: منطقاً، علماً همه ‌جور به رسول ‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) شبیه است. اگر امام‌ حسین (علیه‌السلام)، صورت به‌ صورت علی‌اکبر (علیه‌السلام) گذاشت، صورت به‌ صورت رسول ‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) گذاشت. [۱۸] حالا زینب می‌فهمد با جگر امام‌ حسین (علیه‌السلام) چه شده؟ یک‌ وقت دید دارد توانش تمام می‌شود. در تمام صحرای ‌کربلا، (تو باید مقتل بنویسی؛ آقا! من مقتل را دیدم؛ مقتل گذران شده از قلب من.) حالا امام‌ حسین (علیه‌السلام) دید، نمی‌تواند بگذرد.

والله، زینب (علیهاالسلام) پسرهایش که شهید شدند، به استقبال برادرش نیامد؛ قایم شد. زن‌ها گفتند: زینب! بچّه‌هایت شهید شدند، آن‌ها را آوردند. نمی‌خواهی بیایی آن‌ها را ببینی؟ گفت: بچّه‌هایم را می‌خواهم، خجالت برادرم را نمی‌خواهم. می‌ترسم مرا ببیند خجالت بکشد؛ اما این‌جا در میدان پرید، آمد در بین هفتاد هزار جمعیّت، مُدام می‌گفت: «ولدی علی! ولدی علی!» داد می‌کشید زینب (علیهاالسلام). (حضرت ‌زینب (علیهاالسلام) اگر وارد لشکر می‌شد، از امام دفاع می‌کرد؛ اما حقّ ندارد بیاید؛ چون رسول ‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفته: جهاد، برای زن حرام است؛ اما این‌جا) دید مبادا برادرش سکته کند. امام‌ حسین (علیه‌السلام) دید ناموس دهر، زینب ‌کبری (علیهاالسلام) در میدان آمده. دست برداشت، آمد و گفت: خواهرجان! صبرت تمام نشود، من با خدا عهد کردم. یک ‌دفعه از بنی‌هاشم کمک خواست؛ گفت:

جوانان بنی‌هاشم! بیاییدعلی را به خیمه رسانید!
خدا داند که من طاقت ندارمعلی را در بر خیمه رسانم

زینب را در خیمه برگرداند. [۱۹] حالا وقتی اهل‌بیت روز اربعین به کربلا رسیدند، تمام خاطره‌ها در نظر زینب (علیهاالسلام) است، این‌ها در آن بیابان هیجان کردند؛ اما زینب (علیهاالسلام) چه کار ‌کرد؟ روی قبر برادرش افتاد، صدا زد: [۲۰] برادرجان! یادت می‌آید هر شهیدی که آوردی، جلویت دویدم؟ آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) که شهید شد، در میدان دویدم، همین‌طور گفتم: «وَلَدی علی! وَلَدی علی!» گفتم مبادا فُجأه [سکته] کنی، تمام شهدا را می‌آوردند، به استقبالت می‌آمدم، حتّی‌الامکان وظیفه‌ام بود که یک دلالتی بدهم؛ اما برادر! بچّه‌هایم که کشته‌ شدند، به میدان نیامدم، گفتم: برادر! شاید نگاهت به ‌من بیفتد، خجالت بکشی!‌ [۲۱]

عزیز من! شما حساب کن! آقا امام ‌حسین (علیه‌السلام) چقدر مطیع است! در تمام مصیبت‌هایش، امام ‌حسین (علیه‌السلام) نفرین نکرده‌ است. فقط به عمر سعد نفرین کرد. گفت: خدا ان‌شاءالله رَحِمت را قطع کند! چرا؟ می‌گوید: رحِم مرا قطع کردی. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: رحِمش اگر علی (علیه‌السلام) بود، والله، پسرش نبود. گفت: «منطقاً، علماً، شبیهاً برسول ‌الله.» یعنی ای ابن‌سعد! تو رسول‌ خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را کشتی، رحِم مرا قطع کردی. رحِم من، جدّ من است که تو قطع کردی. مگر پسرش است؟ چرا متوجّه نمی‌شویم؟ اگر دارد نفرین می‌کند که رحِمت قطع شود! می‌گوید: تو رسول ‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را کشتی. خدا وجود علی‌اکبر (علیه‌السلام) را مانند رسول ‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) خلق کرده‌ است. این حرف امام‌ حسین (علیه‌السلام) خیلی حرف است! می‌گوید: «منطقاً، خَلقاً، خُلقاً علماً شبیهاً برسول ‌الله.» حالا نفرین می‌کند. آیا ما متوجّه می‌شویم؟ [۲۲]

امروز زمانی شده، دخترها می‌روند دنبال پسرها، خدا لعنت کند آن ‌کسی را که گفت رویتان را نگیرید! امروز اگر یک ‌جوانی خودش را حفظ کرد، والله قسم، این طبق علی‌اکبرِ امام‌ حسین (علیه‌السلام) است. [۲۳]

خدایا! این جوان‌ها را امشب، دعایشان را مستجاب کن!

خدایا! عاقبت‌شان را به ‌خیر کن!

خدایا! این‌ها از آن جوان‌ها باشند که پیرو آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) باشند!

خدایا! به ‌حقّ علی‌اکبرِ امام‌ حسین (علیه‌السلام) به این‌ها یک‌ نظر خصوصی بکن! [۲۴]


علاقه امام‌حسین به آقا علی‌اکبر به خاطر ولایتش بود[۲۵]

مبنای ولایت من این‌است که خلق نمی‌تواند این‌جوری قربانی کند در راه خدا مگر ولایت. ابراهیم خلق است. حسین (علیه‌السلام) است که قربانی می‌کند پسر عزیزش را، خلق این سعادت را ندارد؛ فقط خلق قبولی دارد. ابراهیم قبولی داشت به‌واسطه ولایت؛ اما چه کسی می‌تواند در مقابل خدا این‌جوری باشد؟ مگر این‌جور بچّه را؟ مگر اسماعیل است علی‌اکبر (علیه‌السلام)؟! می‌فرماید: «منطقاً شکلاً علماً برسول‌الله». حسین (علیه‌السلام) این بچّه را قربانی کرده در راه خدا. حاجی‌های عزیز! کجایید؟! چه فکرهایی می‌کنید؟!

حالا پیش آمد می‌گویم، امام‌حسین (علیه‌السلام) این‌قدر علاقه داشت به این جوانش. من دارم می‌گویم: عزیزان! شما هم باید همین‌جور باشید! محبّت به ولایت داشته‌باشید! چقدر جز می‌زنم! امام‌حسین (علیه‌السلام) علاقه‌ای که به علی‌اکبر (علیه‌السلام) داشت، مال ولایتش بود. چرا می‌گوید: «منطقاً علماً برسول‌الله». حالا وقتی آمد به میدان، همه گفتند: این رسول‌الله است‌، گفت: این علی‌ است. حالا یک‌چنین بچّه‌ای را قربانی می‌کند امام‌حسین (علیه‌السلام). تو چه قربانی می‌کنی؟ ما داریم چه‌کار می‌کنیم؟! کجاییم؟! ای حاجی‌های عزیز! توجّه داشته‌باشید! حریم خدا را نشکنید! حریم ولایت را نشکنید! [۲۶]

شما ببین این آقا علی‌اکبرِ امام‌حسین (علیه‌السلام)، امام‌حسین (علیه‌السلام) درباره‌اش چه می‌گوید؟ پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) چه گفته‌است؟ «عِلماً مَنطقاً برسول‌الله، شبیهاً برسول‌الله» این پسر امام است، این موسی مُبرقع هم پسر امام است، پسر جوادالائمه (علیه‌السلام) است. مگر این‌ها یک نور نیستند؟ چرا هیچ‌ چیزی درباره‌ موسی مُبرقع نیست؛ اما درباره آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) هست؟ هان؟ خدا به فقه و اصول کاری ندارد؛ اصل تأیید شدن است.

مگر این زید نیست که امام‌رضا (علیه‌السلام) به او می‌گوید: برادر! گول مردمان، بقّال‌های مدینه را نخور که به تو می‌گویند: پدرت امام است، برادرت امام است، خدا تو را می‌سوزاند! امام دارد به برادرش می‌گوید. والله قسم، من عقیده‌ام جدّاً این‌است که موهای علی‌اکبر (علیه‌السلام) از یوسف بهتر است؛ چون روایت داریم: او منطقاً و خلقاً به رسول الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) شبیه است؛ یعنی عین پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را که نمی‌شود پیش یوسف گذاشت. علی‌اصغرِ امام‌حسین (علیه‌السلام) هم همین‌طور. آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) هم همین‌طور. [۲۷]

این کارها که دارید می‌کنید باید از یک‌جایی سرچشمه بگیرد؛ یعنی به توحید، به ولایت، به امر وصل باشد. شما مدّاح‌ها! بیایید افشاء کنید؛ نه از خودتان دربیاورید! آیا می‌دانید [منشأ] کفّ‌زدن کجاست که شما کفّ می‌زنید؟ سه‌جا کفّ زدند: یکی بالای بدن مبارک آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام)، امام‌حسین (علیه‌السلام) گفت: «منطقاً علماً برسول‌الله»، یک چنین کسی بوده آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام)؛ چون‌که آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) شهید شد، قاسم (علیه‌السلام) شهید شد، عون شهید شد، جعفر شهید شد، زینب (علیهاالسلام) نیامد در میدان؛ اما وقتی‌که آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) گفت: پدرجان! من هم رفتم، خداحافظ!

تا امام‌حسین (علیه‌السلام) حرکت کرد، زینب (علیهاالسلام) پشت سرش حرکت کرد، مُدام گفت «ولدی! ولدی! ولدی!» گفت مبادا برادرم سکته کند، این‌قدر کشتن آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) پیش آقا امام‌حسین (علیه‌السلام) مهمّ بود. آن‌جا کفّ زدند. آن‌ها کفّ زدند، تو هم کفّ بزن! تو هم جزء آن‌هایی! یک‌جا هم اُسرا وارد کوفه شدند، کفّ زدند؛ یک‌جا اُسرا وارد مجلس یزید شدند، کفّ زدند. آقای مدّاح! کفّ می‌زنی؟ حالا می‌خواهی چند نفر بخندند و برای چند نفر شعبده‌بازی درآوری، چه مدّاحی هستی تو؟! [۲۸]


یا علی

ارجاعات


دهه محرم

یکی دو سه‌ روز به ماه‌ محرّم کار داریم. رفقای‌ عزیز! من دلم می‌خواهد یک بهره‌ای از دهه‌ محرّم یا ماه‌ محرّم ببریم، نه بهره‌ای که تا حالا به ما نگفته‌اند یا ما تا حالا نفهمیده‌ایم؛ چون کسی‌که حرف ولایت می‌زند، باید ولایت در قلبش خطور کند. اگر خطور نکند و یک ولایت خیالی باشد، مبنای قرآن و مبنای امام را نمی‌داند. مبنای امام و مبنای قرآن یکی است. بیشتر ما، دهه‌ محرّم که می‌شود سیاه می‌پوشیم. به‌ اصطلاح، خودمان را شبیه عزادار می‌کنیم و گریه می‌کنیم، زنجیر می‌زنیم و سینه می‌زنیم. خب، همه این‌ها درست‌است؛ اما برای چه‌ کسی زنجیر و سینه می‌زنی؟ برای امام‌ حسین (علیه‌السلام)؟! آیا ما امام‌ حسین (علیه‌السلام) را شناختیم یا نه؟ امروز، برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) سینه می‌زنیم، پس‌ فردا، برای کسی دیگر می‌زنیم. امروز، برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) گریه می‌کنیم، پس‌ فردا برای یکی‌ دیگر گریه می‌کنیم. هیچ فرقی نمی‌کند؛ یعنی مغز ما کشش ولایت ندارد. پدرمان این‌جور می‌کرده، ما هم می‌کنیم. آن خانم، مادرش گریه می‌کرده، دائم به سینه‌اش می‌زده، او هم می‌زند. من دلم می‌خواهد که رفقای‌ عزیز، یک اندازه‌ای گوش بدهند و تفکّر داشته‌باشند.

این نوحه‌خوان‌ها، روضه‌خوان‌ها، وقتی محرّم می‌آید، خوشحال هستند. روضه‌خوان‌ها از غنیمت‌جمع‌کن‌های کربلا هستند. یک منبری پیش من آمده، من دیدم دارد می‌رقصد. به‌ من می‌گوید: حاج‌ حسین! فلان‌جا این‌قدر پول گرفتم، فلان‌جا آن‌قدر گرفتم. داشت می‌رقصید، غنیمت‌جمع‌کن است. اوّل‌محرّم که می‌شود، (ما نمی‌گوییم این عیب دارد) مردم سیاه می‌پوشند و سینه می‌زنند و زنجیر می‌زنند. همه این‌ها درست‌است؛ اما ما باید امام‌ حسین (علیه‌السلام) را بشناسیم و ببینیم امام‌ حسین (علیه‌السلام) برای چه کربلا آمده‌است؟ [۲۹]

محرّم آمد و ماهم عزا شدحسینم وارد کرب‌وبلا شد

این دهه‌ محرّم، مصیبت، مثل ولایت بر قلب دوستان امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نازل می‌شود. این ناراحتی به تمام ائمه (علیهم‌السلام) به عرشیان، آسمان، ملائکه، بهشت و فردوس و جهنّم نازل می‌شود. توجّه کنید که به شما هم نازل بشود؛ آن‌وقت لکّه‌ اشکی بریزید، هر گناهی داشته‌ باشید، آمرزیده می‌شوید؛ اما به دشمنان زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) و اهل‌ تسنّن نازل نمی‌شود. اگر خنده و شوخی بی‌امر کردید، آن نازل نشده. مؤمن باید قلبش ناراحت و مریض باشد؛ تا وقتی‌که امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) بیاید و قلبش را با احقاق حقّ شفا بدهد. والله، بالله، آن مصیبت خودِ قرآن است که به قلب شما نازل می‌شود. «أنا قرآن‌النّاطق» الآن محرّم است، یک گوشه‌ای بروید! اشکی برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) بریزید! آن «ذبح‌ العظیم» می‌شود. اصلاً تو خودت روضه هستی، بنشین و با امام‌ حسین (علیه‌السلام) حرف بزن! من عاشورا به بیابان می‌رفتم، جایی‌که کسی نبود، می‌نشستم و با امام‌حسین (علیه‌السلام) حرف می‌زدم و گریه می‌کردم، حالی داشتم. به شما می‌گوید: بُکاء داشته‌باش! گوشه‌ای بنشین و ناراحت باش! این دهه را فرق بگذار؛ تا حضرت‌ زهرا (علیهاالسلام) برایت فرق بگذارد و تو را با غمش که غم امام‌ حسین (علیه‌السلام) است شریک کند. زینب اسیر است، گریه می‌کند، به‌ حساب زهرای‌ عزیز (علیهاالسلام) بگذار! بگو: زهراجان! بچّه‌هایت در بیابان هستند، گریان‌اند. ما این دهه، تلویزیون و ویدیو و ماهواره را کنار گذاشتیم. [۳۰]

رفقای‌ عزیز! هر عزا و غمی، مرگ هر عزیزی تمامی دارد، این‌ها عزاهای خلقی است که یک‌ سال یا دو سال یا سه‌ سال است؛ اما عزای امام‌ حسین (علیه‌السلام) خلقتی است که در قلب پیرزن‌ها و پیرمردها و بچّه‌ها می‌جوشد و تمامی ندارد. مثل ولایت که در تمام خلقت قسمت‌بندی است، عزای امام‌ حسین (علیه‌السلام) هم به آسمان و زمین، ملائکه، عرش و فرش، جنّ و انس داده شده‌ است. [۳۱] عزاداری یعنی این‌که عزا داشته‌ باشید که ائمه (علیهم‌السلام) را نمی‌شناسید. روضه یعنی تمام روزنه‌هایی که به دین شما حمله می‌کند، از خیال و منیّت، حسادت و بخل، کینه و طمع و دروغ، به‌ خصوص نگاه بد و دنبال خلق‌ رفتن را کور کنید؛ باید مواظب این روزنه‌ها باشید. [۳۲]

عاشورا بوده. این عاشورا که جلو می‌آید برای من و شماست که پولی بدهیم تا آمرزیده‌ شویم. از زمان آدم هم نقل بوده، عاشورا نجات من و شماست. عاشورا که تمام نشده، شما تمام شدید که کمک به کسی نکردید، دل کسی را خوش نکردید. این حرف‌ها را بایگانی نکنید، هر دفعه این پرونده‌ها را جلو بیاورید. یک‌ وقت امام‌ حسین (علیه‌السلام) و اسیری حضرت‌ زینب (علیهاالسلام)، یک‌ وقت آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) و حضرت‌ قاسم، آقا علی‌اکبر و آقا علی‌اصغر، سکینه و رقیّه؛ ببین تمام این‌ها فدای ولایت شدند. این دهه با این‌ها بیتوته داشته‌ باشید. یک‌ وقتی برای خودتان داشته‌ باشید که با این‌ها حرف بزنید! نتیجه بیتوته رشد ولایت، رشد امام‌شناسی، رشد متقی‌شناسی، رشد علی‌خواهی و افشای علی (علیه‌السلام) است.


یا علی

ارجاعات


تذکراتی راجع به محرم

شناخت اما‌م‌حسین، شرط سینه‌زدن و مشکی پوشیدن[۳۳]

رفقای‌ عزیز! دو سه روز به ماه‌ محرّم کار داریم. من دلم می‌خواهد یک بهره‌ای از این دهه ‌محرّم یا ماه‌ محرّم ببریم، نه بهره‌ای که تا حالا یا به ما نگفته‌اند یا ما نفهمیده‌ایم؛ چون کسی‌که حرف ولایت می‌زند، باید ولایت در قلبش خطور کند. اگر خطور نکند و یک ولایت خیال‌بافی باشد، مبنای قرآن و مبنای امام را نمی‌داند؛ چون‌که مبنای امام و مبنای قرآن یکی است.

ما بیشترمان، دهه‌ محرّم که می‌شود سیاه می‌پوشیم. به اصطلاح، خودمان را شبیه عزادار می‌کنیم و گریه می‌کنیم، زنجیر می‌زنیم و سینه می‌زنیم. خب، همه این‌ها درست است؛ اما برای چه کسی زنجیر و سینه می‌زنی؟ برای امام‌ حسین (علیه‌السلام)؟! آیا ما امام‌ حسین (علیه‌السلام) را شناختیم یا نه؟ امروز، برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) سینه می‌زنیم، پس‌فردا، برای کسی دیگر می‌زنیم. امروز، برای امام ‌حسین (علیه‌السلام) گریه می‌کنیم، پس‌فردا برای یکی دیگر گریه می‌کنیم. هیچ فرق نمی‌گذاریم؛ یعنی مغز ما کشش ولایت ندارد. پدرمان این‌جور می‌کرده، ما هم می‌کنیم. آن خانم، مادرش گریه می‌کرده، دائم به سینه‌اش می‌زده، او هم می‌زند. من دلم می‌خواهد که رفقای ‌عزیز، یک اندازه‌ای گوش بدهند و تفکّر داشته‌ باشند. [۳۴]

حالا پس‌فردا مُحرّم می‌شود، تو چه‌ کار می‌کنی؟ قربان آن سینه‌زن‌هایی که حسین (علیه‌السلام) می‌گفتند! قربان آن سینه‌زن‌ها بروم! خدا رحمت‌شان کند! حسین (علیه‌السلام) می‌گفتند. خدا حاج ‌شیخ‌ عباس را رحمت کند! به‌ من می‌گفت: حسین! عالِمی که نگاه به رویش بکنی، چقدر ثواب دارد! اشاره‌ای کرد. من در خانه آقای ‌بروجردی می‌رفتم، خودخواه نبودم. یک‌جا می‌نشستم آقا را ببینم. حالا یک دسته سینه‌زن از همین رعیت‌ها و از همین‌جور آدم‌ها آمدند، به حضرت‌ عباس، یک‌ دانه عمّامه‌ای تویشان نبود؛ همه‌اش از همین‌ها بود.

آقای ‌بروجردی، خانه‌شان تالارچه‌ای داشت، آن‌جا می‌نشست. از آن‌جا پایین آمد. وقتی پایین آمد، همه متحیّر شدند که آقا چه‌ کار دارد می‌کند؟ مجلس تکان خورد. یک‌ وقت آمد و گِل پای آن سینه‌زن را به چشمش مالید، چشمش خوب شد. ای سینه‌زن! در آخرالزّمان چه می‌گویی؟ بگو حسین! بگو علی! بگو زهرا! آن‌وقت پای تو تربت می‌شود. چه‌ خبر است دنیا؟! یک مرجع جهانی، خاک پای یک سینه‌زن، چشمش را شفا داد. چرا؟ این سینه‌زن می‌گوید حسین! حرف دیگر نمی‌زند؛ این حرف‌ها را از ما گرفتند.

حالا می‌خواهم به شما بگویم: شما باید نقش امام ‌حسین (علیه‌السلام) در دل‌تان باشد. چند روز دیگر اوّل محرّم است. اگر مشکی می‌خواهی بپوشی، امر را بپوش! من خودم هم می‌پوشم. [۳۵]

عزیزم! لباس‌ مشکی پوشیدی، باید مُحرم باشی؛ مبادا گناه کنی، مبادا مُبطل به‌ جا بیاوری، همین لباس‌ مشکی بپوشی و هر کاری خواستی بکنی؟! مگر لباس، تو را نجات می‌دهد؟! همین‌جور که لباس احرام در مکّه می‌پوشی و مُبطل به ‌جا نمی‌آوری، عزیزان من! باید در مُحَرّم هم مبطل به ‌جا نیاورید، آن‌جا محض گوسفند مُبطل به ‌جا نمی‌آورید، این‌جا محض امام‌ حسین (علیه‌السلام) به‌ جا نیاورید! محض حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) به‌ جا نیاورید! [۳۶]

ای آقایی که تو می‌گویی لباس ‌مشکی نپوشید! تا حتّی به ایشان گفتند محرّم یا عاشورا هم نپوشیم؟ گفته: وقتی می‌خواهی نماز بخوانی، آن ‌را دربیاور! عزیز من! ببین زینب این تاریخش است، یزید آمد و محمل‌ها را سیاه‌پوش کرد. والله، اگر تو برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) سیاه نپوشی، آن‌جا در قیامت سفید نمی‌پوشی؛ این سندش است، چرا ما متوجّه نشدیم؟ اصلاً مشکی ‌پوشیدن شعار است. لااقل عزیز من! روز عاشورا بپوش! ما نمی‌گوییم دو ماه بپوش! این شخص می‌گوید: اصلاً عاشورایش هم اگر می‌خواهی نماز بخوانی، دربیاور! این حرف یک قدری مرا ناراحت می‌کند؛ اگرنه حالا می‌خواهی بپوش! می‌خواهی نپوش! منکرِ سیاه‌پوش بودن ناراحتم می‌کند، خب این آقا مجتهد هم هست! یزید همه مَحمل‌ها را سیاه‌پوش کرد. [۳۷]

روضه‌خوانی با امر نه از روی شهوت[۳۸]

یک عدّه‌ای هستند چشم می‌مالند که محرّم بیاید و به عناد خودشان برسند، به شهوت خودشان برسند. کجا به‌ حساب امام ‌حسین (علیه‌السلام) می‌گذارید؟ چرا این‌ کارها را می‌کنید؟ اگر یک ‌جایی را به‌ نام امام‌ حسین (علیه‌السلام) اشغال کردید، باید امر امام‌ حسین (علیه‌السلام) را اطاعت کنید! کسانی‌که سردسته هستند و روضه‌خوانی می‌کنند، چراغانی می‌کنند، خیلی بدشان نیاید. بدانند که دارند اشتباه می‌روند؛ اما اگر اشتباه را فهمیدی، باید دیگر دنبال آن نروی.

گناه چند جور است: گناه عوام را خدا می‌آمرزد. عقلش درست نمی‌رسد. یک گناه می‌کند، یک «أستغفر الله» می‌خواهد؛ اما دیگر آن کار را نکند. الآن اگر جوانی گناه کرد، خیلی ناراحت نباشد. خدای تبارک و تعالی به داوود گفت: ای داوود! من گنه‌کاران را، توبه‌کنندگان را از صدّیقین بهتر می‌خواهم. گفت: خدایا! صدّیقین شکم‌شان به پشت‌شان چسبیده است، همه‌اش خدا، خدا می‌کنند. گفت: برای بهشت این ‌کار را می‌کنند. عزیز من! تو برای بهشت هم که نمی‌کنی، تو تمام کارهایت جهنّمی است. از روضه‌خوانی تا چراغانی‌هایت که به امر نیست، پایه ندارد. حالا آن گنه‌کار می‌گوید: خدایا! ما را بیامرز! خدا خوشش می‌آید. مگر خدا از مقدّس خوشش می‌آید؟ خدا خوشش نمی‌آید، من هم خوشم نمی‌آید؛ چون‌که بیشتر فتنه و فساد، گیر مقدّسی است که امر امام ‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) را اطاعت نمی‌کند؛ من آن مقدّس را می‌گویم. امر خودش را و یا خلق را اطاعت می‌کند؛ این اصلاً از صحنه توحید، از صحنه ولایت، از صحنه قرآن بیرون است، در صحنه خودش است. باید امر خدا و پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را اطاعت کند، امر خلق را اطاعت می‌کند. وای بر ما!

آقایانی که روضه‌خوانی می‌کنید! تکیه‌ها و مساجد را اشغال کردید و چراغانی می‌کنید! شما باید اوّل عدالت داشته‌ باشید. حالا آن کسی‌که عدالت دارد، باید به امام‌ زمان خودش، به ‌قرآن مجید یقین داشته ‌باشد. شما کدام‌یک از این‌ها را دارید؟ هیچ‌کدام. حضرت فرمود: در آخرالزّمان، بچّه‌ها به منبر می‌روند، زمام کارهای ما را شِرار الخلق در‌ دست می‌گیرند. «خُدّامنا شِرار الخلق».

حالا آقا به منبر می‌رود و می‌گوید: آمریکا چه ‌کار کرده ‌است؟ انگلیس چه ‌کار کرده ‌است؟ آمریکا می‌خواهد به ایران حمله کند و راه‌پیمایی کردند و توی دهان آمریکا زدند. این حرف‌ها آخر به‌ درد مردم نمی‌خورد. آن لعنت شده‌ است، منبری‌اش هم لعنت شده‌ است؛ شما کجا پای منبرها می‌روید؟ می‌گوید: هر کسی صحبت کند و بداند چه ‌چیزی برای این جمعیّت که پای منبر او نشستند، خوب است؛ ولی یک ‌چیز دیگر بگوید، تمام ملائک او را لعنت می‌کنند. به حضرت ‌عباس، شما خوب هستید، حکم نداشتید و ندارید، مرا لعنت می‌کند.

یک ‌نفر مسجد باجک، خوب آمده ‌بود. آمده‌ بود پیش یکی از سران بازار گفته ‌بود: من یک منبری می‌خواهم. او ده شب منبر رفته‌ بود. ده‌تا دویست ‌تومان چقدر می‌شود؟ دو هزار تومان داخل پاکت گذاشته‌ بود و به او داده‌ بود. رفته ‌بود، تلفن زده‌ بود و گفته ‌بود: آقا! حقّ من این ‌است؟ گفته‌ بود: روزنامه، دانه‌ای دویست‌ تومان است. تو ده شب روزنامه برای ما خواندی. فلان، فلان‌شده! اگر حرف بزنی می‌گویم به همه که با تو همین‌ کار را بکنند. [۳۹]

امر با شهوت درست نیست. قربانت بروم، کارهای ما بیشترش روی شهوت است، عزیز من! پس‌فردا محرم می‌شود ببین چه بازی درمی‌آورند؟ من به مدّاح‌ها هم بگویم، این‌ کارها که دارید می‌کنید، باید از یک‌ جایی سرچشمه بگیرد؛ یعنی به توحید، به ولایت، به امر وصل باشد، شما مدّاح‌ها بیایید افشاء کنید، نه از خودتان دربیاورید.

عزیز من! شما از تهران، از هر کجا که حرکت می‌کنی بیایی در مجلس، شما گرو حضرت زهرایی، حضرت مواظبت است. الآن من قسم می‌خورم شاید حضرت در این مجلس تشریف داشته ‌باشد؛ چون‌که خودش می‌گوید آن‌جا که مجلس حسینِ من باشد، من می‌روم. مگر یک‌ دانه زهرا (علیهاالسلام) است؟ تمام اشیاء من ناراحت است چرا این‌ها را نمی‌شناسیم؟! مگر یک زهرا (علیهاالسلام) است؟ مگر یک علی (علیه‌السلام) است؟ سرتاسر خلقت زهرا (علیهاالسلام) است، سرتاسر خلقت علی (علیه‌السلام) است. اصلاً عالم پیش ولایت کوچک است. [۴۰]

قبلاً چه می‌شد که در این روضه‌ها مردم غَش می‌کردند؟! وقتی روضه می‌خواندند، این‌قدر مردم گریه می‌کردند، دو نفر، سه‌ نفر غَش می‌کردند، این‌ها را از مجلس بیرون می‌بردند. حالا تو چراغانی کردی! چراغانی که آخَر غَش ندارد که! این ‌کارها چیست دارید می‌کنید؟! محرّم دارد می‌آید. اصلاً محرّم یعنی عزا. توجّه کنید! [۴۱]

هر روضه‌ای، روضه نیست[۴۲]

آقا امام‌ حسن (علیه‌السلام) و امام‌ حسین (علیه‌السلام)، همه نان و غذایشان را به مسکین و یتیم و اسیر دادند. بابا! نمی‌گویم شما نان‌تان را بدهید! شما ائمه (علیه‌السلام) نمی‌شوید؛ اما نان مردم را نَبُرید! ای مرد مسلمان روضه‌خوان که پس‌فردا خانه‌ات را سیاه می‌کنی! با چه پولی داری روضه می‌خوانی؟ رشوه گرفتی؟ غش در معامله کردی؟ معامله ربوی کردی؟ خون مردم را مکیدی؟ به چه ‌چیزی روضه می‌خوانی؟ مگر امام‌ حسین (علیه‌السلام) رشوه‌خوار است؟

ما داریم چه می‌گوییم؟! خدا حاج‌ شیخ ‌عباس را رحمت کند! گفت: یک‌ نفر به ‌نام حاج‌ سلطان بود. این روضه‌خوان دربار بود. (آخر، درباری‌ها، همیشه یک روضه‌خوان شاخص داشتند. مثلاً در زمان محمّدرضا شاه، یا راشد یا فلسفی بود. هر کدام‌شان روضه‌خوان داشتند.) این حاج‌ سلطان، یک اسب خیلی خوبی داشت. داشت می‌رفت. دید زنی جلویش را گرفت و گفت: آقا! بیا یک‌ روضه برای من بخوان! داشت به دربار می‌رفت. گفت: برمی‌گردم. این بنده‌ خدا، ایستاد، دید نیامد. حاج ‌سلطان گفت: حالا خب یک‌ حرفی زده، از دربار به خانه‌اش رفت و خوابید.

خواب دید حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) می‌گوید: حاج سلطان! چرا نمی‌آیی؟ آن‌ زن، منتظر است. گفت: در فکرش بودم که این خواب را دیدم. تا دوباره خوابید، حضرت فرمود: حاج‌ سلطان! من این‌جا هستم، بیا! گفت: بلند شد رفت، دید آن زن چهار تا خشت گذاشته، یک‌ چیز سیاه هم رویش کشیده، سرش را روی آن گذاشته ‌است. (باباجان! حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام)، خانه آن ‌زن می‌رود. تو آن ‌زن بشو! والله، تو نر هستی، مرد نیستی. اگر مرد باشی، جنایت نمی‌کنی که روضه‌خوانی کنی. تو خون چه ‌کسی را این‌قدر مکیدی که داری چلو کباب می‌دهی؟ والله، راست می‌گویم. نمی‌خواهم اسم بیاورم که بگویید غیبت کردی. یک‌ نفر هست، یک برادر دارد. برادرش مجرّد بود. چند دفعه مادرش پیش او رفت. گفت: پسرجان! برادرت زن می‌خواهد. برایش زن نگرفت. او مجبور شد، رفت یک ‌کار زشتی با یک‌ نفر کرد. هر دو نفر را کشتند؛ آن‌وقت شنیدم امسال، روضه‌خوانی کرده و چهارصد هزار تومان خرج کرده ‌است. هر شب، یک تیمی را دعوت می‌کرد. آقا! این‌شخص، چهارصد هزار تومان، خرج کرد. آن‌وقت برادرش از سر بیچارگی رفت همچین کاری کرد. بیچاره، زن می‌خواست. این‌ چه روضه‌ای است که تو می‌خوانی؟ تو داری تهمت به ولایت می‌زنی.)

خلاصه، حاج‌ سلطان رفت آن‌جا. گریه می‌کرد و می‌گفت: زهراجان! تو این‌جایی؟ بابا! یک‌ کاری بکنید فاطمه ‌زهرا (علیهاالسلام) مجلس‌تان بیاید. چه ‌کار می‌کنید؟ می‌گفت: حاج‌ سلطان از آن‌موقع دربار نرفت، توی همین خانه‌ها می‌رفت و روضه می‌خواند. من قربان همچین منبری بروم! من فدای همچین منبری بشوم که ریاستش را به ‌هم زد و رفت توی خانه‌ها روضه می‌خواند.

آقاجان من! تو شهوت‌پرستی. من نمی‌خواهم یک حرف‌هایی بزنم. والله، بالله، بیشتر این منبری‌ها، بیشتر این روضه‌خوان‌ها از غنیمت‌جمع‌کن‌های کربلا هستند. منبری پیش من آمده، من دیدم دارد می‌رقصد. به ‌من می‌گوید: حاج ‌حسین! فلان‌ جا دو تومان، فلان ‌جا سه تومان گرفتم، برای خودش یک دهه‌ محرّم شصت ‌هزار تومان درست کرد؛ داشت می‌رقصید. این نوحه‌خوان‌ها، روضه‌خوان‌ها، وقتی محرّم می‌آید، خوشحال هستند؛ آن‌وقت اشک این‌شخص، آن اشک است؟ او غنیمت‌جمع‌کن است. باباجان! اگر راست می‌گویی، برو خانه یک بیچاره‌ای روضه بخوان! آقایی که مدّاح امام‌حسینی! اگر راست می‌گویی، برو یک ‌روضه برای زن بیچاره‌ای که چیزی ندارد بخوان!

عزیز من! بیا وقتی روضه می‌روی، یک ‌ذرّه حواست توی آب‌گوشت نباشد، توی برنج و مرغ نباشد، سرت را زیر بینداز! تفکّر داشته ‌باش! این عمرت دارد کلید می‌اندازد. تو کجایی؟! من کجا هستم؟! [۴۳]

هر روضه‌ای روضه نیست. این روضه‌هایی که این‌ها می‌خوانند، روضه نیست. این‌ها نقل است. روضه این‌ است که آدم برای زهرا (علیهاالسلام) جگرش بسوزد. برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) جگرش بسوزد. آن قضایای امام‌ حسین (علیه‌السلام) و حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) را یادش بیاید. آن‌ها غریب نبودند؛ اما امام‌ حسین (علیه‌السلام) هل من ناصر می‌گوید. روضه من این ‌است که این‌ها را فراموش نکنید. [۴۴]

من چه‌ کار کنم؟ می‌سوزم. یک عدّه‌ای هستند تا به آن‌ها آیت‌الله گفتند، دیگر روضه نمی‌خوانند. به‌ قرآن مجید، به روح تمام انبیاء، ولایت من این‌ است؛ خدا، توفیق را از آن‌ها گرفت. خدا، توفیق را از تو گرفت دیگر روضه نمی‌خوانی. چطور شدی؟ خدا روضه‌خوان است. دو تا آیت‌الله به تو گفتند، تو دیگر روضه نمی‌خوانی؟ تو داری به یک روضه‌خوان، به طور خفیف نگاه می‌کنی، این گناه کبیره است؛ به‌ دینم، گناه کبیره است. ما نمی‌فهمیم گناه چیست؟ تو از خدا هم بالاتر رفتی؟ خدا دو مرتبه روضه خوانده. روضه‌خوانی که مخلص است، روضه‌خوانی که حسین (علیه‌السلام) بگوید، روضه‌خوانی که علی (علیه‌السلام) بگوید، چیز دیگری نگوید، این قیمت دارد،؛ خدا روضه خوانده‌ است. تا یک آیت‌الله به تو گفتند، دیگر روضه نمی‌خوانی؟ توفیق از تو گرفته شده‌ است. مگر این حاج‌ شیخ‌ عباس نبود که روضه می‌خواند؟ مگر آقا سید عبدالهادی شیرازی نبود که از تمام علماء بالاتر بود، روضه می‌خواند؟ مگر حاج‌ شیخ‌ عبدالکریم نبود؟ می‌گفت: هر موقع که می‌خواست سر درسش برود، اوّل، روضه می‌خواند. [۴۵]

روضه‌خوان امام زمان باشید، نه غنیمت‌جمع‌کن امام حسین[۴۶]

خدا پهلوی را لعنت کند! حالا من به شما می‌گویم که حواس‌تان این‌طرف و آن‌طرف نرود، این آتش‌گرفته، وقتی‌که به سلطنت رسید، توی دسته‌ها می‌آمد و سینه می‌زد. یواش، یواش یک‌ قدری ‌که رشد کرد، روضه‌خوانی را قدغن کرد. آن‌موقع چادرها را در تکیه‌ها می‌زدند، حالا این‌طوری شده‌ است؛ آن‌وقت همه محلّه‌ها تکیه داشت که زن‌ها که یک عیب‌هایی داشتند، بتوانند آن‌جا بیایند. حالا الحمد لله همه دیگر پاک شدند، توی مسجدها هم می‌روند! آخ! آخ! آن‌وقت ما در طویله‌ها می‌رفتیم؛ یعنی یکی، یکی می‌شدیم و در طویله‌ها می‌رفتیم و «حسین» می‌گفتیم. خدا می‌داند آن حسین‌گفتن چه حسینی بود! مگر ما از حسین (علیه‌السلام) دست برداشتیم؟ هنوز هم آن مزه‌ای که در طویله‌ها، «حسین» می‌گفتم، در عروق بدنم هست.

عزیز من! مکان شرط نیست، خودت شرط هستی. چقدر من این مطلب ‌را بگویم؟ همه ‌شما دارید دنبال مکان و مقام می‌گردید، هر دوی این‌ها باطل است. مقام باطل است، مکان هم باطل است. [۴۷]

عزیز من! آدم باید بفهمد کجا برود، کجا نرود؟ ببین، پای من نرفته‌ است. من منبر پسر حاج ‌شیخ‌ عباس را دوست داشتم. یک ‌وقت بالای پشت‌بام خوابیده بودم، دیدم صدای منبرش می‌آید. بلند شدم، پایین آمدم. خانه این حاج‌ آقا جلال زرگر بود. توی آن خیابان که مدرسه هم هست. رفتم بروم توی خانه‌اش، دیدم نمی‌توانم بروم؛ آن‌موقع پدرمان یک باغ داشت و این‌جا بود. این حاج‌ آقا جلال برداشته ‌بود بشکه را بالای پشت‌بام برده ‌بود. آن‌موقع آب حوض می‌زد بالا، دور پشت‌بام خانه‌اش تخت گذاشته ‌بود. دیدم نمی‌توانم بروم، برگشتم آمدم. گفتم یک‌ چیزی هست که پایم نمی‌رود.

صبح درِ دکّان حاج‌ حسین بازرگان، زیر گذر سفید آب آمدم. گفت: حاج‌ حسین! این انگشتر چند می‌ارزد؟ گفتم: والله، نمی‌دانم، پنجاه یا شصت تومان می‌ارزد. خیلی انگشتر خوبی بود! گفت: من درِ دکّان حاج ‌آقا جلال بودم، این انگشتر را از یک زن، دو تومان خرید. گفتم: به‌ من بده! گفت: صد تومان می‌ارزد! حالا دارد روضه‌خوانی می‌کند. پسر حاج‌ شیخ‌ عباس را هم دعوت کرده، این‌ همه تشکیلات درست کرده ‌است.

کجا توی این مجلس‌ها می‌روید؟ آیا یک نصارا این ‌کار را می‌کند؟ آیا یک یهودی با زن مسلمان این‌ کارها را می‌کند که یک ‌چیز صد تومانی را دو تومان بخرد؟ دو تا ماچ به پاهایم کرد، گفتم: قربانت بروم ای پا که جایی نرفتی. تو باید پایت همه ‌جا نرود. حرف من این ‌است. اگر پایتان این‌جوری شد، این پا در صراط مستقیم است.[۴۸]

بعضی از روضه‌خوان‌ها خیلی بی‌ادب هستند. یکی از مدّاح‌های ممتاز قم یک ‌حرفی زد، من به او گفتم: صدایت بگیرد، صدایش گرفت. تا آخرش هم گرفت. خیلی بد روضه خواند. [۱۰]

روضه یعنی‌ چه؟ روضه یعنی ما جمع شویم و بگوییم این‌ها ظالم بودند، بیایید جمع شوید و برای مظلومیّت این‌ها گریه کنید! آقا! تو خودت ظالمی! من بی‌رودربایستی گفتم، هر چه می‌خواهید بگویید.

تو خودت ظالمی! ظالم! کجا می‌روی؟ آخر روضه یعنی ‌چه؟ همین آن‌جا نشسته و یک ریاستی می‌کند و بنشین و بلند شو و یک آش و پلویی هم درست کرده‌ است و این آقا هم می‌رود.

بابا! حالا نگو که حاج‌ حسین می‌گوید روضه نرو! اگر مجلس روضه باشد، جبرئیل و ملائکه‌ها اجازه می‌گیرند و به آن‌جا می‌آیند؛ اگر مجلس تمام شده باشد، پرهایشان را به سینه‌های دیوارها می‌مالند؛ امّا چه سینه‌ای؟ سینه‌ای که بخار ولایت به‌ قول ما عوام‌ها، به این سینه‌های دیوار مالیده شده‌ باشد، بال‌شان را به ولایت می‌مالند.

توجّه بفرمایید! بالش را به کجا می‌مالد؟ بالش را به ولایت می‌مالد. جبرئیل با ولایت آمده، با اسم علی (علیه‌السلام) از سی‌هزار سال راه آمده، حالا هم بالش را به دیوارها می‌مالد؛ یا این‌که بالش را به جنایت بمالد؟! جنایت‌کار! چه ‌چیزی فروختی؟! این‌قدر گران فروختی؟! چه‌ کار کردی؟! روضه می‌گیری؟! آره! حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) هم آن‌جاست؟! خاله‌اش خواب دیده که حضرت ‌زهرا (علیهاالسلام) آن‌جاست! یک بازی‌هایی هم درمی‌آورد. آره! آره تو بمیری! به‌ قرآن مجید، می‌فرماید: یک عدّه‌ای هستند اعمال‌شان «هَباءً مَنثورا»[۴۹] است؛ یعنی به‌ دست نمی‌آید. [۵۰]

ای روضه‌خوان‌ها! اَی بی‌رحم‌ها! بیشتر روضه‌خوان‌ها متوجّهند که توهین به عُمَر نشود! منبرهایشان را گوش دادم، بی‌خودی حرف نمی‌زنم. آیا تو حاضری که داری توهین به ولایت می‌کنی؟! فردای قیامت هم با همان عُمَر محشور می‌شوی که می‌خواهی توهین به او نشود! ما نمی‌گوییم بد به عمر بگویید! آقای‌ بروجردی می‌فرمود: علناً لعنت نکنید! این‌ها [وهّابی‌ها] کسانی هستند که هفت ‌تا شیعه را می‌کُشند؛ امّا منبر می‌روی مواظب باش! بدان آدم فهمیده هم‌ پای منبر تو هست، مردم را حیوان حساب نکن! خیال بکن که دو تا انسان هم در بین این‌ها هست، فردا پیر می‌شوی و آن‌جا می‌اُفتی، آن انسان می‌گوید: تو همان بودی که آن حرف‌ها را زدی! شرافت خودت را از بین نبر! [۵۱]

این‌قدر خانمت را داخل خانه بگذار و تا نصف ‌شب او را اسیر کن! می‌گوید: کجا بودی؟ می‌گویی: روضه بودم! آره، تو بمیری! روضه بودی یا رفتی پیش رفقایت، آن‌جا بگویی و بشنوی و بخندی؟! قهوه‌خانه شده ‌است. من به عمرم قهوه‌خانه نرفتم. یادم می‌آید یک ‌وقت به تهران رفتیم، جایی کاری داشتیم، گفتند: بیا برویم یک دیزی بخوریم، من گفتم: من لب ‌جوی می‌نشینم، هر چه اصرار کردند، گفتم: من داخل نمی‌آیم. دیدم اگر این دفعه بروم، دو دفعه دیگر هم می‌روم، آن‌وقت قهوه‌خانه‌ای می‌شوم. آقاجان! شما هر کجا می‌خواهید بروید، باید بفهمید نتیجه رفتن شما چیست؟

روایت داریم، می‌گوید: هر شخصی که مردم را بگریاند، این اشکی که ریخته می‌شود، ذبح ‌العظیم است. آن‌موقع هر کسی‌که اشک ریخت، این منبری و گوینده ثواب ذبح عظیم می‌برد.

الآن شب عاشوراست، شما خودتان می‌توانید مستقلاً یک گوشه‌ای بروید و یک حالی پیدا کنید، یک اشکی برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) بریزید. اگر تو گوشه‌ای بروی و اشکی برای امام‌ حسین (علیه‌السلام) بریزی، فوراً زهرای مرضیه (علیهاالسلام) آن‌جا حاضر می‌شود، دارد گریه می‌کند. امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) حاضر می‌شود، دارد گریه می‌کند. تو روضه‌خوان امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) باش، نه این مدّاحی که بیاید این‌ها را به‌ هم بریزد، دعوا کنند و از روی لج و لج‌بازی مدّاح دعوت کنند. به حضرت‌ عباس، این‌ها غنیمت‌جمع‌کن‌های امام‌ حسین (علیه‌السلام) هستند. امام ‌حسین (علیه‌السلام) را کشتند، این‌ها دارند غنیمت جمع می‌کنند. چرا می‌گوید که خادمان ما جزء شِرار النّاس هستند، این‌ها هستند که من دارم می‌گویم. این‌ها که هدف‌شان پول است. این‌ها که می‌روند، دو به‌ هم زنی بکنند تا پول بیشتری بگیرند، این‌ها جزء شِرار النّاس هستند.

باید بفهمی عزادار باشی، غصّه‌دار باشی، غمگین باشی. چرا به شما می‌گوید اگر گریه‌ات نمی‌آید، تباکی کن؟ یعنی خودت را در حالت عزا قرار بده! حالا خسته هستی، از کارگاه و کارخانه آمدی و گریه‌ات نمی‌آید، می‌گوید: تباکی کن! یعنی خودت را به این‌ کار بزن! [۵۲]

منبر را چوب نکنید[۵۳]

محرّم و صفر از بس‌که ما «یا حجّة‌بن‌الحسن» می‌گوییم، گوش را کر می‌کنیم؛ والله، دروغ می‌گوییم. حالا من یک مثال برای شما می‌زنم، ببینید ما دروغ می‌گوییم یا نمی‌گوییم؟ اگر شما واقعاً آقا امام‌ زمان (عجل‌الله‌فرجه) را قبول داری، او دارد گریه می‌کند، می‌گوید: اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ آن‌وقت تو باید این‌قدر بخندی؟ آن‌وقت تو باید پای ویدیو بروی؟ آن‌وقت تو باید این‌جوری باشی؟ تو چه ارتباطی با آقا امام ‌زمان (عجل‌الله‌فرجه) داری؟ [۵۴]

من قسم می‌خورم، یک‌ جوانی بود این‌قدر گریه کرد، من ناراحت شدم. گفت: من چند روزی که به محرّم داشتیم، خدمت آقا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) رسیدم و گفتم: علی‌جان! من سرگردان هستم، کجا بروم؟ گفت: برو خانه حاج‌ حسین. والله، گفت: من آن‌جا را تأیید می‌کنم. به‌ دینم، اگر من این جوان را بشناسم. به او گفتم: تا حالا آمدی؟ گفت: یک‌ دفعه، دو دفعه جمعه آمده بودم. این‌قدر مثل باران گریه کرد و گفت: خدا از سر گناهان من می‌گذرد؟ من چه‌ کسی بودم که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را ببینم؟ من چه ‌کسی بودم که این‌طور بشود؟ آن‌وقت من قضیّه داوود را گفتم که خدا می‌گوید: من گنه‌کاران را بهتر از صدّیقین می‌خواهم. باباجان! کجا می‌خواهید بروید؟ چه‌ چیزی دیگر می‌خواهید؟ به ‌دینم، اگر من این جوان را بشناسم. من چیزی به او ندادم که تحریک شود یا من بگویم. چه‌ خبر است؟ [۵۵]

من به وعّاظ می‌گویم: شما الآن این حرف‌هایی که می‌زنید، دارید سنّی‌ها را تشویق می‌کنید. وعّاظ می‌آیند این‌جا، من به آن‌ها می‌گویم: شما از آن آدم‌هایید که منبر را چوب می‌کنید. منبری که حرف امام حسین (علیه‌السلام) و امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) رویش زده نشود، چوب است. روایتش را می‌خواهید؟ حضرت سجّاد (علیه‌السلام) به یزید گفت: من بروم بالای چوب‌ها؟ یزید خیلی منبر قشنگی داشت! اگر بدانی چقدر قشنگ بود! مثل این نبود که، این را هم والّا یک زن برای ما داده؛ اگرنه من می‌خواستم روی زمین بنشینم. تو حرف حقّ بزن! هر کجا می‌خواهی بزن! بنشین روی زمین و بزن! تو منبر را چوب می‌کنی!

چرا می‌گوید منبر را نسوزان؟ خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را! می‌گفت منبر را وقتی می‌خواهند بشکنند، یک قدری بشکنید آن را، یا بریزید توی رودخانه، آن زمان آب می‌برد، آب آن را بِبَرد یا خاک کنید؛ منبر را مبادا بسوزانید! منبری که رویش از امام حسین (علیه‌السلام) گفته شود، به آن اثر می‌کند، مثل این‌که یک چوب نَم بکشد؛ اما چیز دیگر هم بگویی به آن اثر می‌کند؛ چون‌که ما منبر را چوب می‌کنیم. [۵۶]

روایت داریم: خانه امام صادق (علیه‌السلام) روضه بود، آخر حضرت همیشه روضه می‌خواند به‌ خصوص این دهه محرّم؛ فقط می‌زد روی زانویش، می‌گفت: جدّ مرا کشتند! جدّ مرا کشتند! مدام می‌زد روی زانویش و گریه می‌کرد، آن کاتب بنی‌امیّه که نزد امام صادق (علیه‌السلام) آمد، دید حضرت گریه می‌کند، یک ‌قدری که گریه‌هایش تمام شد. گفت: در دستگاه بنی‌امیّه کاتب بودم و نوشتم هفتاد هزار نفر به کربلا رفتند؛ من در قتل امام حسین (علیه‌السلام) اصلاً شرکت نکردم. دید گریه‌ حضرت زیادتر شد، هق‌هق گریه کرد. گفت: ما حرفی نزدیم، امام فرمود: آخر، یکی‌تان کاتب شدید، یکی‌تان اسب نعل کردید، یکی‌تان سوزن نخ کردید، جدّ مرا کشتید؛ یعنی شما وسیله ظلم را فراهم کردید.

چرا شما وسیله ظلم بعضی‌ها را فراهم می‌کنید؟ شما مشابه آن‌ها هستید، چرا فراهم می‌کنید؟ چرا می‌خندید؟ چرا همه‌جا می‌روید؟ چرا چیزی‌تان نمی‌شود؟ چرا غیرت پیدا نمی‌کنید؟ چرا حیا پیدا نمی‌کنید؟ چرا اندیشه ندارید؟ این ‌چه کارهایی است که می‌کنید؟ [۵۷]

یا علی

ارجاعات


کتابها

تمام کتابها


سخنرانی‌ها

تمام سخنرانی‌ها

  1. عاشورای 87 و روضه امام‌حسین 94
  2. حج ابراهیمی 78 و عاشورای 84
  3. شب قدر؛ جاذبه ولایت 85
  4. سخنرانی اصول دین و سلامت ولایت 78 و تولید حکومت الله، امر است ۸۲ و در محضر خدا؛ در امر ولایت 87، در محضر خدا؛ در امر ولایت 87 و عاشورای 87 و امر امانت است 84 و حبل المتین ۸۱ و ارتباط و درخواست از امام‌رضا 89 و حرکت امام‌حسین از مدینه به مکه 84 و عاشورای 77
  5. حبل‌المتین 81 (دقیقه 52) و تولید حکومت الله، امر است 82 (دقیقه 50)
  6. کتاب افشای ولایت
  7. شناخت امام 88 و اصول‌دین و سلامت‌ولایت 78 و تولید حکومت الله، امر است 82 و حبل‌المتین 81 و عاشورای 77
  8. عاشورای ۸۴ (دقیقه ۴۷) و حرکت امام حسین از مدینه به مکّه ۸۳ (دقیقه ۲۵ و ۳۱)
  9. درخواست از امام رضا ۸۹
  10. ۱۰٫۰ ۱۰٫۱ عاشورای 84
  11. حرکت امام حسین 83
  12. درخواست از امام رضا 89
  13. حرکت امام حسین 83 و حجّ یا آیینه ولایت 79
  14. حضرت یوسف 88
  15. امر امانت است ۸۴ (دقیقه ۴۹ و ۵۱ و ۵۷) و تفکّر یا عمود نور (دقیقه ۴۱)
  16. (سوره الكهف، آیه 11)
  17. امر امانت است 84
  18. تولّی و برائت 75
  19. امر امانت است 84 و شب تاسوعای 86
  20. اربعین ۷۸
  21. عصاره عاشورا 82
  22. تفکّر یا عمود نور 78
  23. انسان باید روح شود 82
  24. مبعث 89
  25. حجّ یا آینه ولایت ۷۹ (دقیقه۴۷) و ناراحتی از حرف خلق (کوثر) ۷۴ (دقیقه ۳۹) و نیمه‌شعبان ۸۷ (دقیقه ۱۳)
  26. حجّ یا آینه ولایت 79
  27. العلمُ نور 78 و ناراحتی از حرف خلق (کوثر) 74
  28. نیمه‌شعبان ۸۷
  29. شناخت امام‌حسین و محرم 74
  30. کتاب حر
  31. عاشورای 88؛ ارتباط
  32. کتاب جامع ولایت
  33. شناخت امام حسین و محرّم (درباره امام حسین) ۷۴ (دقیقه اول) و تذکّر ۹۰ (دقیقه ۲۹)
  34. شناخت امام حسین و محرّم (درباره امام حسین) 74
  35. تذکّر 90
  36. عظمت گریه با معرفت 81
  37. اربعین 78
  38. نیمه شعبان ۸۱، احکام جشن و روضه؛ شرط یاوری امام زمان (دقیقه ۱۵ و ۲۰ و ۲۶ و ۲۸) و نیمه شعبان ۸۷ (دقیقه ۱۲ و ۱۵)
  39. نیمه شعبان 81؛ احکام جشن و روضه؛ شرط یاوری امام ‌زمان
  40. نیمه شعبان 87
  41. غدیر 84
  42. شناخت امام حسین و محرّم ۷۴ (دقیقه ۵۸) و در مسیر ولایت، وداع ولایت ۷۶ (دقیقه ۵۹)
  43. شناخت امام حسین و محرّم 74
  44. مشهد 91
  45. درمسیر ولایت، وداع ولایت 76
  46. اربعین ۸۷ (دقیقه ۴۶) و عاشورا ۹۴ (دقیقه ۴۳) و امام حسین، شناخت ولایت ۷۶ (دقیقه ۴۹ و ۵۲)
  47. اربعین87
  48. عاشورای 94
  49. (سوره الفرقان، آیه 23)
  50. شجره توحید 75
  51. حجّ ابراهیمی 78
  52. امام حسین، شناخت ولایت 76
  53. حضرت یوسف، تذکر احکام، یقین ۷۳ (دقیقه ۲۰) و شب تاسوعای ۸۶ (دقیقه ۶۱) و هدایت ۸۴ (دقیقه ۱۷)
  54. تذکّر احکام، یقین؛ حضرت یوسف 73
  55. شب تاسوعای 86
  56. غدیر 86
  57. هدایت 84
حاج   حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه