منتخب: عون و جعفر فرزندان حضرت زینب

از ولایت حضرت علی و حضرت زهرا
نسخهٔ تاریخ ‏۱۸ ژوئن ۲۰۲۶، ساعت ۱۳:۳۵ توسط Admin (بحث | مشارکت‌ها)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به:ناوبری، جستجو
بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) کفواً أحد است. حضرت زهرا (علیهاالسلام) کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.


گفتار متقی[۱]

تا آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) گفت: بابا! من رفتم، خداحافظ! روایت داریم: هیچ دفعه‌ای امام ‌حسین (علیه‌السلام) این‌جوری نشده‌ بود، دیدند رنگش پرید. جسارت می‌کنم، مثل باز شکاری، با تمام قدرت هفتاد هزار لشکر را این‌طرف کرد؛ بالای سر آقا علی‌اکبر (علیه‌السلام) رسید. من به شما می‌گویم تصرف امام یک‌ حرف دیگر است، امام دارد با ظاهر کار می‌کند که شما توجه کنید! این است که ولایت را نمی‌توانند ببرند [بکِشند]، ظاهر امام را می‌بینند. حالا سر علی (علیه‌السلام) را به دامن گرفت، هر چه گفت، خون‌ها را از لب و دهان علی (علیه‌السلام) پاک کرد. روایت داریم، من مَقتل را ندیدم، والله! مَقتل را سیر کردم. تمام قضایای کربلا در قلب من است. علماء مَقتل را می‌نویسند؛ اما آن‌ها مَقتل را در سینه شیعه‌هایشان نصب می‌کنند. تمام قضایای کربلا در قلب من نصب شده.

حالا آقا چه‌کار کرد؟ یک‌وقت صدا زد: بنی‌هاشم! بیایید! نعش علی (علیه‌السلام) را به خیمه رسانید! (امام‌ حسین (علیه‌السلام) راست می‌گوید، گفت:)

خدا داند که من طاقت ندارم نعش علی را به خیمه رسانم

در هیچ‌کجا، تا حتی کشته‌شدن آقا ابوالفضل (علیه‌السلام) یا آقا امام‌ حسین (علیه‌السلام) یا عون و جعفر (علیهماالسلام) نداریم زینب (علیهاالسلام) در میدان آمده ‌باشد. زینب (علیهاالسلام) بر حَسَب ظاهر گفت: مبادا برادرم سکته کند. زینب (علیهاالسلام) دارد جان امام زمانش را رهبری می‌کند. رفقا! بیایید ما هم ولایت را رهبری کنیم، به تمام آیات قرآن، کلاه سرمان می‌رود.

حالا یک‌وقت زینب (علیهاالسلام) در میدان آمد. مُدام می‌گفت: «وَلَدی علی!» تا امام‌ حسین (علیه‌السلام) دید زینب (علیهاالسلام)، ناموسش در میدان آمده، آن‌جا کمک خواست، گفت: جوانان بنی‌هاشم! بیایید! نعش علی (علیه‌السلام) را به خیمه رسانید! امام‌ حسین (علیه‌السلام) رفت زینب (علیهاالسلام) را برگرداند. حالا اگر بخواهیم امام را بشناسیم، امام می‌گوید: من صفات ‌الله می‌دهم، والله، به خدا، تمام عقیده‌ام این ‌است: بیایید خودمان را در اختیار ولایت بگذاریم! [۲]

ولایت واحد است، خدا هم واحد است. کسی‌که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را شناخت، امام‌ حسین (علیه‌السلام) است. اکبر (علیه‌السلام) را داده، اصغر (علیه‌السلام) را داده، عون (علیه‌السلام) را داده، جعفر (علیه‌السلام) را داده، تحمل کرد. چرا امام ‌حسین (علیه‌السلام) نفرین نکرد؟ به تمام آیات قرآن، امام حسین (علیه‌السلام) انتظار رجعت را دارد. اگر نفرین می‌کرد، همان قوم این‌جوری می‌شدند؛ عذاب می‌شدند. حالا تا کجا صبر کرد؟ حالا معلوم کرد، گفت: آخر، برای چه مرا می‌کشید؟ حرامی را حلال کردم یا حلالی را حرام؟ گفتند: «بغضاً لِأبیک»، حالا دست کرد به شمشیر، آن‌ها را روی ‌هم ریخت. [۳]

هر کسی می‌خواهد یک حرف‌های بی‌خودی راجع ‌به عبدالله (علیه‌السلام)، شوهر زینب (علیهاالسلام) بزند، این‌ها بی‌خود حرف می‌زنند. عبدالله (علیه‌السلام) به امر امام‌ حسین (علیه‌السلام) که گفت: تو آن‌جا باش، ماند. عبدالله (علیه‌السلام) به امر امام‌ حسین (علیه‌السلام) مدینه ماند و کربلا نیامد؛ اما گفت: زینب‌جان! بچه‌ها را با خودت ببر!

حالا که محمل‌ها همه دارند می‌روند، عبدالله (علیه‌السلام) پی محبوبش می‌گردد. خدا زینب (علیهاالسلام) را محبوب قرار داده؛ نگویید چرا؟ آخر امام‌ حسین (علیه‌السلام) که شهید شده، عبدالله (علیه‌السلام) مرتب دنبال کجاوه می‌رود. یک‌وقت زینب (علیهاالسلام) صدا زد: عبدالله! پی من می‌گردی؟ من آمدم. گفت: عزیز من! تو که کربلا رفتی، موهایت سفید نبود! گفت: عبدالله! مگر ممکن است موهای من سفید نشود؟! من داغ جوانان را دیدم! داغ پدرم را دیدم! داغ اصغر (علیه‌السلام) را دیدم! داغ اکبر (علیه‌السلام) را دیدم! داغ عون و جعفر (علیهماالسلام) را دیدم! چه ‌خبر است دنیا؟! قربانتان بروم، اگر یک‌قدری از دنیا فارغ بشوید، در این حرف‌ها بیایید، با این‌ها محشور می‌شوید. عزیز من! دلم می‌خواهد شما با این حرف‌ها محشور باشید، نه با حرف دیگر. [۴]

خدایا! یا امام‌ حسین! به‌ حق برادرت، خدایا! من را یاری کن! ما نه چیزی بلد هستیم، مثل ضبط صوت می‌مانیم. شما باید القا کنید و ما افشا کنیم. درخواست از تو می‌کنیم رفقای ‌عزیزی که در قم تشریف دارند، این‌ها همه انتظار دارند. ما دلمان می‌خواهد حسین‌جان! آقاجان! فدایت شوم، سگ در خانه‌ات شویم، به خودت قسم حرفی ندارم. نه مقام می‌خواهم، نه شأن می‌خواهم، هیچ ‌چیز نمی‌خواهم، فقط حسین‌جان! تو را دوست دارم به طوری‌که این‌قدر خاضع و خاشع هستم، افتخاری نصیبم شود سگ در خانه‌ات بشوم. آقاجان! بچه‌هایت بیایند با پایشان، کف پایشان را روی پوز من بمالند، پوز من تبرک شود. خودت به‌جای خود، علی‌اکبرت، عون و جعفرت بیایند پا بمالند به پوز من.

حسین‌جان! تا این‌جا حاضرم؛ اما تو آقایی، تو بزرگواری، حالا درخواست از تو می‌کنم، تو را به‌ حق علی‌اکبرت، عنایت کن به ‌من، به سینه من، ما این نوار را سوغاتی ببریم برای رفقای‌ عزیزی که انتظار دارند. من گفتم: حسین‌جان! من افتخار می‌کنم به رفقایم، من این‌قدر افتخار می‌کنم، خودت حسین‌جان! آقاجان! من را بغل گرفتی، من را به سینه‌ات چسباندی، ریختی در سینه‌ام آنچه که باید بریزی، قبول دارم. [۵]

یا علی

ارجاعات

  1. حرکت امام حسین از مکه به مدینه ۸۴ (دقیقه 51) و در کربلا ۸۵ (اول سخنرانی)
  2. حرکت امام‌ حسین از مدینه به مکه 84
  3. سیزده رجب 93
  4. تذکر 90
  5. در کربلا 85
حاج   حسین خوش لهجه نابغه ولایت؛ حاج حسین خوش لهجه