صفحهٔ اصلی: تفاوت میان نسخهها
بدون خلاصۀ ویرایش |
بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۱۰: | خط ۱۰: | ||
</div> | </div> | ||
--> | --> | ||
{{قاب صفحه اول|عنوان= | {{قاب صفحه اول|عنوان= شهادت حضرتزهرا|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: شهادت حضرتزهرا|بخش=همه}} | ||
{{قاب صفحه اول|عنوان= فاطمیه|قسمت=گفتار متقی|لینک=منتخب: فاطمیه|بخش=همه}} | |||
نسخهٔ کنونی تا ۲۲ اکتبر ۲۰۲۶، ساعت ۰۲:۲۹
شهادت حضرتزهرا
شهادت حضرت زهرا
امام حسین (علیهالسلام) میگوید: من کشته جلسه بنیساعدهام؛ یعنی دور هم نشستند، حرف از خودشان زدند، مرا کشتند. کسیکه جدا شد از حق، حرف خودش را زد، امام حسین (علیهالسلام) را کشته؛ این دو نفر بودند که این کار را کردند. حالا چه کار میکنند؟ منافق همیشه در فکر مقصد خودش است، نه فکر مقصد خدا. میخواهد مقصدش پیش برود. حالا هر جوری که میخواهد به اصطلاح پیش بیاید، یک چیزی را میآورد جلو، به مقصد خودش برسد.
اینها دور هم نشستند، عمر گفت: تا زهرا در خانه علی است، علی عظمت دارد، میگویند داماد پیغمبر است. ما باید یک کاری بکنیم، عظمت علی را از بین ببریم. گفت چه کار کنیم؟ زهرا را باید بکشیم. پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) گفته زهرا پارهتن من است، پیغمبر گفته سینه من است. عمر گفت هیچ راهی ندارد. دو تا نقشه ریختند، یکی گفتند فدک را از او بگیریم که این بیپول باشد، کسی دورش نرود؛ چونکه آنها عقیده ندارند که اینها خلق نیستند.
زهراکُشی مگر شوخی است؟ این میخواهد یک خلقتی را بکُشد، این میخواهد سفارشهای پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) را بکُشد، این میخواهد سفارشهای خدا را بکُشد، این میخواهد سفارشهای علی (علیهالسلام) را بکُشد، این میخواهد سفارشهای قرآن را بکُشد. مگر کشتن زهرا شوخی است؟ حالا با خود روایت و حدیث، حضرت زهرا (علیهاالسلام) را شهید میکند. ببین چقدر بد است، چونکه او راهنمایش شیطان است. ولایت راهنمایش ولایت است، عدالت است، اخوّت است، سخاوت است؛ اما او رهبریاش وقتی شیطان شد، جنایت است، خودخواهی است، خودپرستی است، مشرکی است؛ اینها اینجور بودند.
پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله)، یک زمانی گفت که اگر کسی جماعت نیامد، بروید ببینید چه شده؟ یعنی الآن من نیامدم، بیپولم؟ مریضم؟ گرفتارم؟ حالندار هستم؟ چرا مسجد نیامدم؟ پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) فرمود که به اینها برسید. حالا عمر گفت: مغیره! بلند شو برو! علی دو روز است نماز جماعت نیامده. چرا نمیآید نماز جماعت ثواب کند؟ پیغمبر فرمود این همه نماز جماعت اجر دارد، چرا نیامده؟ مغیره بلند شد رفت، خدا لعنتش کند! حضرت زهرا (علیهاالسلام) گفت: مغیره! به آن ابابکر و عمر بگو ما داریم قرآن را جمعآوری میکنیم. من هنوز جنازه پدرم زمین است؛ چونکه دو روز بود، رفت این کار را کرد.
جنازه پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) زمین بود، رفتند درِ خانه را آتش زدند. روایت داریم: خاک نشده بود هنوز. اینقدر اینها میخواستند این خلافت را قبضه کنند. گفت: دیدید نیامد! بلند شوید. این جمعیت نمازخوان پیشانی باد کرده، (ببین میگویم هر کجا نروید، حرفم این است) بلند شدند. چه کسی بلند شد؟ نمازخوانها. انگلیسیها بودند؟! نه! امریکاییها بودند؟! نه! مسلمانی که از امریکایی بدتر است، نمازخوانی که از امریکایی بدتر است. چونکه امریکایی بد است، خدا لعنت کند آن کسیکه امریکا را میخواهد؛ اما امریکایی زهراکش نیست، نفعبَر است. انگلیس، منافع کشوربَر است، امامکُش نیست؛ اما اهلتسنن امامکُشاند.
حالا جمعیت آمد. حالا رفت، دوباره حضرت زهرا (علیهاالسلام) در را باز نکرد. گفت: در را باز کن، من آتش میزنم. بابا! این خانهای است که جبرئیل میآید، خانهای است که جبرئیل بیاجازه نمیآید. گفت: نماز جماعت، اجتماع، از درِ خانه زهرا بالاتر است. این دارد دو دُرقهای میاندازد در مسلمانها، چرا نمیآید با خلیفه اسلام بیعت کند؟ مردم باور کردند این علی دارد دو دُرقهای میاندازد، میگوید من نمیآیم آنجا؛ اگر این بیاید، حرف تمام است.
گفت: بابا! حسن و حسین است. گفت: من آتش میزنم، مردم هیزم بیاورید! تف به تو! همین مردم بلند شدند، رفتند هیزم آوردند، جمع کردند، آتش زدند. چرا؟ آنموقعکه من رفتم مکه، خدمت آقای وزیری بودیم. آنموقع کوچه بنیهاشم را خراب نکرده بودند، بیشتر درها یک لنگهای است. آنوقت آن بالا یک روشنایی دارد که به اصطلاح از آن روشنایی استفاده میکنند، در یک لنگهای است.
آن سفارشها که پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) درباره حضرت زهرا (علیهاالسلام) کرده بود، حضرت زهرا (علیهاالسلام) حساب کرد به خود همین مردم کرده؛ یعنی این سفارشهایی که کرده: این پارهتن من است، عضو من است؛ سینهاش، سینه من است؛ نفَسش، نفَس من است؛ هر کسی زهرا را اذیت کند، من را اذیت کرده؛ هر کسی من را اذیت کند، خدا را اذیت کرده؛ رضایت زهرا، رضایت من است؛ رضایت من، رضایت خداست؛ رضایت زهرا، رضایت خداست؛ خدا میداند چقدر سفارش کرد؛ اما امام صادق (علیهالسلام) میفرماید: اگر برعکس سفارش کرده بود، دیگر اذیتی نبود که ما را اذیت کنند.
حضرت زهرا (علیهاالسلام) بلند شد، آمد پشت در، گفت: عمر! چه میگویی؟ ما داریم قرآن جمعآوری میکنیم، برو! گفت: این حرفهای زنانه را بینداز دور! به علی بگو بیاید بیرون. نیامد. عمر خودش به معاویه نامه نوشت: معاویه! زهرا بنا بود احکام را فاش کند، قرآن به پدرش نازل شده، احکام به او. جبرئیل به هیچکس نازل نمیشد بعد از پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله)، به زهرا (علیهاالسلام) نازل میشد؛ اما وسط جبرئیل و زهرا (علیهاالسلام)، علی (علیهالسلام) بوده. حالا چرا او را کشت؟ حضرت زهرا (علیهالسلام) میخواست فاش کند احکام را. اگر فاش کند، حرامزاده بگوید، هست؛ غاصب بگوید، هست؛ دروغگو بگوید، هست. آنچه که فساد توی این مملکت است، به این دو نفر، عمر و ابابکر جمع است. گفت نمیگذارم احکام را فاش کند که مردم را بیدار کند. امروز مردم دنبال کسیکه کسی را بیدار کند، نیستند.
همینطور نوشت به معاویه: معاویه! وقتی فهمیدم زهرا پشت در است، چنان فشار آوردم، عضلههایش را خرد کردم. معاویه! بدان من زهرا را کشتم. دوباره تکرار کرد، گفت وقتی فشار آوردم، یکهو گفت «یا أبتاه!» (آخر چه کسی را صدا بزند؟ علی، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) که اینهمه مرافعه الآن گردنش است؛) گفت «أبتاه!» عمر گفت: یکذره رفتم رقت کنم، دیدم آن بغضی که با علی دارم، فشار را ادامه دادم. معاویه! بدان من زهرا را کشتم.
این را من به آن واعظ گفتم. گفتم: چرا تو خون عمَر را میاندازی گردن قنفذ؟ قنفذ آنموقع که سر طناب را حضرت زهرا (علیهاالسلام) گرفته بود، زد بازوی زهرا (علیهاالسلام) را شکست، نه اینجا؛ آنموقع سر طناب را گرفته بود. حضرت زهرا (علیهاالسلام) گفت:
| یک دست به پهلو و دستی به طناب | دست دگر کجاست حمایت ز حیدر کند؟! |
هیچموقعی حضرت زهرا (علیهاالسلام) هیچ نخواست توی عالم، حالا دست میخواهد حمایت از حیدر کند، حمایت از ولایت کند. عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید. حمایت از ولایت، ما باید امر ولایت را اطاعت کنیم؛ این حمایت از ولایت است.
حالا چه کار کردند؟ ریختند توی خانه. حضرت زهرا (علیهاالسلام) غش کرده، به قول امروزیها سِقط کرده. یکدفعه صدا زد: فضه! مرا دریاب! باز نگفت علی! دلش میخواست امیرالمؤمنین (علیهالسلام) یکقدری توی غصه نیفتد. چونکه تمام خلقت میگوید علی! اما زهرا (علیهاالسلام) نگفت. فضه! بیا، بچهام را کشتند! حالا چه کار کرد؟ حالا اینها ریختند بچه را لِه کردند. من به شما عزیزان من! اهل سواد میگویم، شما تاریخات اسلام را خیلی خواندید، مگر زهرا (علیهاالسلام) کجاست قبر محسنش؟! زیر پای مردم رفت. دارد این زهرا (علیهاالسلام) چه کار میکند؟ امام را زیر پایش لِه میکند، میخواهد جماعت بیاید.
حالا طناب انداختند گردن امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، دیدند نمیتوانند ببرند او را. روایت داریم: چهل نفر او را هُل میداد. حالا باز یکدفعه زهرا چشمش را باز کرد، فضه! علی کجاست؟ گفت: علی را بردند مسجد. به صاحب آن مسجد که خداست، توی مسجد رفتم، داد کشیدم. گفتم: ای مسجد! کاش خراب شده بودی، نگاه تویش نکردم. هی گفتند اینجا نمیدانم بلال اذان میگوید، چه چیز. ول کن! گفتم: کاش خراب شده بودی که علی را نمیکشیدند با طناب بیاورند اینجا. خالد بن ولید شمشیر روی سرش بگیرد، بگوید بیعت کن! با چه کسی؟ با خباثتترین خلقت، یعنی ابابکر.
تمام اینها تحریک عمر بود. این مردک ابابکر یک ریش حق به جانب داشت، او را انداخته بود جلو؛ چونکه، بسکه این عمر سابقهاش بد بود. خدا رحمت کند حاجشیخعباس را! گفت: این گناهان عمر خیلی است، گناه ابابکر که ریش حق به جانب داشت، روی خلافت قبول کرد، از همه گناههای عمر بالاتر است. چونکه او کاری کرد که اسلام خدشهای به آن خورد و جدایی انداخت در اسلام.
حالا عین حالی که اگر حضرت زهرا (علیهاالسلام) نفرین میکرد، همه چیز از بین میرفت، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) گفت: طیورها در جو هوا هلاک میشود. حالا عزیز من یکی سؤال کرد، خود حضرت زهرا (علیهاالسلام) باید در اختیار امیرالمؤمنین (علیهالسلام) باشد. درست است اگر اختیار بود این کار را میکرد، حالا امیرالمؤمنین، علی «علیهالسلام» گفت: سلمانجان! به زهرا بگو تو دختر «رحمة للعالمین» هستی، مبادا نفرین کنی. حالا ببین میگوید اینها ارزش ندارند، طیورها که در جوّ هوا هستند، ارزش دارند. چرا؟ طیور امر را اطاعت میکند. این مردم امر را اطاعت نمیکنند، امر را دارد میکُشد. کجایی ای عزیز من؟!
حالا دید، خود شیعه و سنّی نوشته: ستونهای مسجد از جایشان حرکت کردند. (آخر این وقتیکه ستون برود بالا، باید از سقف مسجد برود بالا. ببین امر زهرا (علیهاالسلام) ستون را مثل یک لاستیک کرد، یعنی اینجور.) حالا به طوری شد که از زیر ستونها مردم حرکت میکردند، زهرا (علیهاالسلام) ستون را اینجوری کرد. ببین چه دارم میگویم؟ این ستون وقتیکه دارد حرکت میکند، یا باید از این طاق برود بالا که از رویش بیاید، ببین این برود بالا؛ اما این چهجوری است؟ این مثل لاستیکش کرد، از زیرش حرکت میکردند. یکوقت اینها دیدند کار ناجور شد، دست از امیرالمؤمنین (علیهالسلام) برداشتند. آن دست عمر را همچین کرد روی دست این و دستش را گرفت کشید روی دست این و عرض میشود خدمت شما، علی (علیهالسلام) را برگرداند.
حالا چه کار میکند؟ حالا مگر این بوده؟ نه دیگر. حالا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) وقتیکه آمده، از توی خانه کشیده او را؛ حضرت زهرا (علیهاالسلام) آمد با پهلوی شکسته، طناب را گرفت کشید، چهل نفر روی هم ریختند. آنجاست که گفت مغیره! دست زهرا را کوتاه کن! چنان زد، دست زهرا (علیهاالسلام) شکست؛ اما این را فاش نمیکرد، حالا کجا فاش کرد؟ آن شبی که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) حضرت زهرا (علیهاالسلام) را دارد غسل میدهد، یکوقت دیدند علی (علیهالسلام) سرش را گذاشت به دیوار، های های گریه میکند. والله، اگر علی (علیهالسلام) گریه کرده، همه خلقت گریه کرده، تا حتی اهل بهشت هم گریه میکنند. فضه گفت: علیجان! از فراق زهرا گریه میکنی؟ گفت: دستم به بازوی زهرا رسید. زهرا آمد حمایت از من کند، زدند به دستش. زهرا آمده حمایت از ولایت کند.
یک روایت داریم: زهرا (علیهاالسلام) غش کرد، دوباره به حال آمده، آمده درِ مسجد. حالا دست امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را گرفت، آمد برود توی خانه. (خدا نکند یک چیزی را مصداق کنی، یک چیزی الآن با یکی حرفت میشود، یکی بزند به تو، چقدر ناراحت میشوی! میگویی این آمد حمایت از من کند.)
حالا حضرت زهرا (علیهاالسلام) گریه میکند، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) هم گریه میکند. به حساب آنها به مقصد رسیدند، گفتند: علی بیعت کرده. چرا امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) گریه میکند؟ نگاهش به حضرت زهرا (علیهاالسلام) است، پهلویش که شکسته، محسنش را از دست داده، صورتش که نیلی است، بازویش که شکسته. ناراحت است، همهاش آمده حمایت از امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) کند. حالا چرا حضرت زهرا (علیهاالسلام) گریه میکند؟ گفت: علیجان! پدرم گفت مظلومی را نوازش کن! آیا از تو مظلومتر هست یا نه؟!
حالا زهرای عزیز (علیهاالسلام) از دنیا خواست برود، حسن و حسین (علیهماالسلام) آمدند توی خانه. گفتند: فضه! مادر ما کجاست؟ گفت: مادرتان استراحت کرده. گفت: مگر ما نمیدانیم مادرمان از دنیا رفته؟ (خدا بیامرزد حاج شیخ عباس را!) گفت: حسنجان! حسینجان! بروید بابایتان را خبر کنید! روایت داریم: یکدفعه امام حسن (علیهالسلام) آمد، گفت: بابا! مادرمان از دنیا رفت. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) تا آنجا روایت داریم: سه دفعه خورد زمین، گفت: زانوهای من قدرتش رفت، چرا میخورد زمین؟! بلند شد. حالا آمده، گفت: دختر پیغمبر! جواب نشنید. گفت: عزیز من! من علیام، جواب نشنید.
خلاصه گفت: تشییع عقب افتاد؛ اما حضرت زهرا (علیهاالسلام) جلوتر گفته بود مرا شب دفن کن! مبادا اینها به من تشییع کنند. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) زهرا (علیهاالسلام) را غسل داد، کفن کرد. (مگر اینها مُردهاند؟ هر کسی بگوید اینها مُردهاند، خودش مُرده.) حالا حضرت زهرا (علیهاالسلام) که از دنیا رفته، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) گفت: حسنجان! حسینجان! بیایید مادرتان را ببینید! روایت داریم: دستها را از کفن بیرون آورد؛ یک دست به گردن حسن، یک دست به گردن حسین. منادی ندا داد، علی! جدا کن اینها را، ملائکهها طاقت ندارند، کنترل از دست ملائکهها دارد میرود بسکه گریه میکنند. حالا حرکت داد شب، حضرت زهرا (علیهاالسلام) را دفن کرد.
حالا میخواهم قربانتان بروم، یک دمی من میگویم، این دم را انشاءالله بگویید. آخ!
| علیجان! علیجان! زهرا رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| علیجان! علیجان! سرت سلامت، زهرا رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی،عمر زده سیلی | |
| علیجان! علیجان! زهرا رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| حسنجان! حسنجان! سرت سلامت، مادر تو رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| حسینجان! حسینجان! مادرت رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| امام زمان! آقاجان! سرت سلامت، مادرت رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| زینبجان! زینبجان! مادر تو رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی | |
| امامصادق، رئیسمذهب! مادر تو رفت در قیامت | با پهلوی شکسته، صورت نیلی، عمر زده سیلی |
فاطمیه
گفتار متقی[۱]
سلمان بعد از رسولالله (صلیاللهعلیهوآله) دهروز در خانه نشست، حضرتزهرا (علیهاالسلام) امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را دنبالش فرستاد، تا سلمان آمد، به او گفت: سلمان! چرا به ما جفا کردی؟ چرا بعد از رسولالله (صلیاللهعلیهوآله) دهروز است که به اینجا نیامدهای؟ گفت: علیجان! خودت میدانی که وقتی رسولالله به ظاهر از میان ما رفت، انگار دیگر قدرت ندارم که بیرون بیایم و خانهنشین شدهام. امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) فرمود: سلمان! خواستم تو را که خانه ما بیایی؛ چونکه زهرا تو را خواستهاست. ببین خواست زهرا (علیهاالسلام) خواست علی (علیهالسلام) است؛ خیلی این حرفها بالاست، باید اینها را هضم کنید! این حرفها را حفظ کنید. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: سلمان! زهرا با تو کار دارد؛ یعنی من هم که علی هستم، خواست زهرا را عمل میکنم، بیخود نیست که زهرایعزیز (علیهاالسلام) خودش را فدای امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) کرد. حالا وقتی سلمان پیش زهرایعزیز (علیهاالسلام) آمد، حضرت همان حرف امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را به او زد؛ سلمان هم همان جواب را به حضرت داد. [۲]
آخر هفتادهزار نفر طرف عمر و ابابکر بروند! ده، دوازده نفر طرف امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) بیایند؟! حالا حضرتزهرا (علیهاالسلام) به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میفرماید: علیجان! سلام به تو نمیکنند؟! فرمود: زهراجان! سلام که میکنم جوابم را نمیدهند! کسیکه خدا اینهمه تعریفش را کردهاست! به تمام آیات قرآن! آنها نه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را قبول دارند نه خدا را! خدا ایشان را در تمام خلقت برانگیخته کردهاست. چطور او را قبول ندارید و مشابه درست میکنید؟! اصلاً جایی حرف امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) نیست، همهجا حرف خلق است. [۳]
من روایت برای شما نقل میکنم، حضرتزهرا (علیهاالسلام) بیرون خانه بود، وقتی به خانه آمد، دید امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) زانوهایش را در بغل گرفتهاست. گفت: علیجان! آن قدرت و زور و بازو که داشتی و درِ خیبر را گرفتی و هفتقلعه را رویهم ریختی، چه شد؟! آن شمشیری که به عمرو بن عبدود زدی، چه شد؟ تمام شجاعان عالَم از کیاست و شجاعت تو میترسیدند، آن شجاعتت چه شد؟ ببین امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) چه میفرماید؟! وقتی مؤذّن اذان گفت، تا «أشهد أن لا إله إلّا الله، أشهد أنّ محمّداً رسولالله» را گفت، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: زهراجان! میخواهی این اسم باقی باشد؟ فرمود: آری! امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: من و تو باید صبر کنیم؛ چونکه این دو نفر [یعنی عمر و ابابکر] میخواهند این اسم را بردارند؛ نه اینکه حضرتزهرا (علیهاالسلام) اینها را نداند؛ دارند با هم نجوا میکنند و برای ما افشا میکنند. اصلاً عمر و ابابکر میخواستند اسلام و دین و دیانت را از بین ببرند. چرا زیر بار ایمان نرفتند؟ چرا عمر گفت «حَسبُنا کتابُالله»: کتاب خدا ما را بس است؟ چرا ایمان را قبول نکردند؟ ایمان امر پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) است، ایمان امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) است. چرا «الیوم أکملت لکم دینکم» را قبول نکردند؟ ببین عناد اینها را به کجا رساند!
رفقایعزیز! فدایتان بشوم، اگر عناد دارید، بیایید آنرا بیرون کنید، عناد بد چیزی است، عناد جوری است که ما حرف حق را قبول نمیکنیم؛ یعنی روی عناد خودمان داریم کار میکنیم و یکچیزی را در مقابل خدا، قرآن و ولایت عَلَم کردهایم، آن چیز مقصد ماست. عناد در دل ما رشد میکند، رهبرش شیطان است؛ اما ولایت رهبرش خداست. الآن شیطان و رهبریاش خیلی پیشرفته است! علیالخصوص در آخرالزمان! عناد چیزی است که ولایت را کامل نمیپذیرد، از خدای تبارک و تعالی بخواهید که عناد را از شما بگیرد و ولایت را به شما بدهد. اگر عناد نباشد، پذیرفتن ولایت خیلی آسان میشود؛ یعنی ولایت آنجایی است که عناد نباشد؛ اما اگر عناد داشتهباشی، دنبال همان مقصدی هستی که میخواهی به آن برسی. تمام این جنایتها که عمر و ابابکر کردند، میخواستند به مقصدشان برسند. [۴]
این دو نفر میخواستند زحمتهای پیغمبر (صلیاللهعلیهوآله) را از بین ببرند؛ اما موفق نشدند، اینها یک باند بودند، باند یک خصوصیتی دارد؛ یعنی بنای اینها اینبود که دَم از اسلام بزنند و ایمان را از بین ببرند. چرا؟ خودتان از من بهتر میدانید، آگاهترید که این دو نفر با ایمان چه کردند؟ زهرایعزیز (علیهاالسلام) را زدند، پهلویش را شکستند، صورتش را نیلی کردند، زهرا (علیهاالسلام) را کشتند تا احکام را فاش نکند. چه جسارتی به قُدس ولایت کردند؛ اما قدرت نداشتند که ولایت را از بین ببرند! عمر، ابابکر، عثمان، معاویه و یزید، اینها یک باند بودند که هدفشان اینبود که ایمان را از بین ببرند. [۵]
این فاطمیه اول درستاست؛ اما مثل ایناست که آقا ابوالفضل (علیهالسلام) در روز عاشورا شهید شد؛ اما به احترام آقا ابوالفضل (علیهالسلام) روز تاسوعا را به او نسبت میدهند. این فاطمیه هم مثل هماناست؛ مرحوم حاجشیخعباس فاطمیه دوم را قبول داشت و سهروز روضه میخواند. چرا؟ میگفت: شبی که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میخواست به وصیت زهرایعزیز (علیهاالسلام) عمل کند و او را دفن کند، گُرز درست کرد (شام سوم جمادیالثانی که آسمان تاریک بوده و ماه در آن پیدا نبودهاست؛ امیرالمؤمنین (علیهالسلام) برای روشنشدن فضا آتشی روشن کرد). [۶]
- ↑ مشهد 84؛ حضرتزهرا (دقیقه 36)، عناد 76 (دقیقه 40)، زیارت امامرضا 76 (دقیقه 1: 20)، مشهد 91؛ عنایت امامرضا؛ ماوراء (دقیقه 15)
- ↑ مشهد 84؛ حضرتزهرا
- ↑ شب بیست و یکم رمضان 94
- ↑ عناد 76
- ↑ زیارت امامرضا 76
- ↑ مشهد 90؛ عنایت امامرضا به زوار 90



















