<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://velayateali.com/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A8%3A_%D8%A2%D9%82%D8%A7_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84</id>
	<title>منتخب: آقا ابوالفضل - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://velayateali.com/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A8%3A_%D8%A2%D9%82%D8%A7_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A8:_%D8%A2%D9%82%D8%A7_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84&amp;action=history"/>
	<updated>2026-06-10T13:15:48Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.43.8</generator>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A8:_%D8%A2%D9%82%D8%A7_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84&amp;diff=985&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: جایگزینی متن - &#039;. اما &#039; به &#039;؛ اما &#039;</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A8:_%D8%A2%D9%82%D8%A7_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84&amp;diff=985&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2026-01-16T18:03:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;جایگزینی متن - &amp;#039;. اما &amp;#039; به &amp;#039;؛ اما &amp;#039;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة‌ الله و برکاته&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است، حضرت‌ زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است، به اولیای امور کار نداشته‌ باشید، بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;&lt;br /&gt;
==مقام حضرت‌عباس{{ارجاع|[[شب تاسوعای 86]] (دقیقه 40) و [[عاشورای 77]] (دقیقه 41)}}==&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{صوت منتخب|abolfazl-1}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا ابوالفضل {{علیه}} خیلی مقام دارد! از امام‌ صادق {{علیه}} سؤال کردند: مقام سلمان که پیامبر اکرم {{صلی}} درباره‌اش فرمود {{روایت|«سلمانُ مِنّا أهل‌البیت»}} بالاتر است یا مقام آقا ابوالفضل {{علیه}}؟ حضرت فرمود: عمویم عباس {{علیه}} سلمان‌ خلق‌کُن است. موقعی‌که طناب گردن امیرالمؤمنین علی {{علیه}} انداختند، سلمان یک‌ لحظه به ذهنش خطور کرد: علی {{علیه}} که لنگر زمین و آسمان است، چرا او را با طناب به طرف مسجد می‌کِشند؟! به‌ خاطر همین گردنش زخم شد؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} در روز عاشورا فرمود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده‌ است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دینم حسین {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا ابوالفضل {{علیه}} اتّصال به دین شد، روح شد. از کجا به این مقام رسید؟ دست‌هایش را در راه برادرش، امام‌ حسین {{علیه}} داد، سلمان که نداد، سلمان آدم خوبی بود، مطیع بود. امر اطاعت‌ کردن و تسلیمیّت خوب است؛ اما جان‌ فداکردن خیلی بالاتر است! سلمان به مرگ طبیعی از دنیا رفت؛ هر چند آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او نماز خواند و او را دفن کرد؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} جانش را با تمام قدرتش در راه امام‌ حسین {{علیه}} فدا کرد؛ آن‌وقت جان‌پرور شد و هر نَفَسش افضل از عبادت ثقلین شد؛ یعنی شبیه پدرش امیرالمؤمنین {{علیه}} شد؛ چون دفاع از برادرش حسین {{علیه}} کرد. ببین وقتی‌که شما دفاع از ولایت کنید، مقام‌تان تا کجا بالا می‌رود! تمام درجه‌ای که آقا ابوالفضل {{علیه}} دارد، به‌ واسطه برادرش امام‌ حسین {{علیه}} است. امام‌ صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: درجه‌ای که عمویم عباس {{علیه}} در بین شهدا دارد، هیچ شهیدی از اوّل تا آخر خلقت ندارد. {{ارجاع|شب‌تاسوعا و [[قدردانی از جلسه]] 85 و [[تاسوعای 90]]}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا این‌قدر آقا ابوالفضل {{علیه}}، برادرش امام‌ حسین {{علیه}} را احترام می‌کرد؟ آقا ابوالفضل {{علیه}} امام‌ حسین {{علیه}} را نه این‌که به برادری بشناسد و احترام کند، امام را این‌طور می‌شناخت که در تمام خلقت بوده. من آن سفری که به کربلا رفتم، خودم دیدم، مثل سربازی که از یک تیمسار اطاعت می‌کند، آقا ابوالفضل در تمام موقعیّتش همین‌طور نسبت به برادرش ادب داشت. اگر حرّ دقیقه‌ای ادب کرد، آقا ابوالفضل تمام موهای بدنش راجع‌ به امام‌ حسین {{علیه}} ادب بود. همیشه به او می‌گفت آقاجان! مولاجان! یک‌ دفعه نگفت برادر! فقط یک‌جا گفت برادر! آن‌هم موقعی‌که داشت از اسب به زمین می‌افتاد، زهرای‌ عزیز {{علیها}} او را در بغل گرفت و فرمود: پسرم! آن‌وقت گفت برادر! برادرت را دریاب! {{ارجاع|[[عاشورای 88؛ ارتباط]]}}&lt;br /&gt;
حالا آقا ابوالفضل {{علیه}} مَشک را پُر از آب کرد، فقط می‌خواست آن‌ را به خیمه برساند. آن‌جا نخلستان بود، ظالمی پشت درختی پنهان شده‌ بود، با شمشیر زد و دست آقا ابوالفضل {{علیه}} را قطع کرد، دستش را برداشت و بوسید، با آن نجوا کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای دست! تو از من با وفاتر بودی|شدی فدای شاه شهیدان}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا ابوالفضل {{علیه}} دستی که در راه برادرش حسین {{علیه}} داده‌است را می‌بوسد. ظالمی دست دیگرش را قطع کرد. آقا ابوالفضل {{علیه}} گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید|دادم به سکینه وعده آب}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی تیر به مَشک زدند و آب‌ها روی زمین ریخت؛ آقا ابوالفضل {{علیه}} در ظاهر امیدش ناامید شد. خدا حرمله را لعنت کند! تیری به چشمش زد؛ روایت داریم: این تیر را با زانویش درآورد. حالا ظالمی دیگر عمود آهنین به فرقش زد؛ توان ظاهری‌اش تمام شد. تا می‌خواست از اسب به زمین بیفتد، زهرای‌ عزیز {{علیها}} او را در بغل گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این روضه را اُمّ‌البنین می‌خواند، می‌گوید: عباس‌جان! عزیز من! من باور نمی‌کردم که دستانت را قطع کنند! باور نمی‌کردم که فرق تو را بشکافند! اما یقین کردم که دست نداشتی تا حمایت کنی؛ وگرنه چه‌ کسی می‌توانست عمود آهنین به فرق تو بزند؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام‌ حسین {{علیه}} همه شهدا را به خیمه بُرد، تمام شهداء پابین پایِ امام در ظاهر دفن هستند. زمان قدیم مردم برای زیارت، به پایین پای امام نمی‌آمدند، احترام می‌کردند؛ اما آن‌سال که به کربلا رفتم، دیدم سَبک عوض شده و دور ضریح می‌گردند. وقتی امام‌ حسین {{علیه}} بالای سرِ آقا ابوالفضل {{علیه}} آمد، حرفی به او زد. گفت: برادرجان! یک وصیّت دارم: مرا به خیمه مَبر! اگر مرا به خیمه ببری و سکینه مرا به این حال ببیند؛ تا آخر عمرش ناراحت است و خجالت می‌کشد؛ گریه می‌کند و می‌گوید: من مَشک را به‌ دست عمویم دادم، کاش نداده‌ بودم. من یک‌ وقت یک‌ چیزی می‌خواهم، به این بچّه‌ها یا رفقا نمی‌گویم بروید آن‌ را برایم بخرید! تا بتوانم نمی‌گویم. می‌گویم مبادا به این‌شخص بگویم برو آن‌را بخر و در راه حوادثی به او بخورد. به آن‌ها می‌گویم هر وقت از خانه‌تان به این‌جا می‌آیید برایم بخرید و بیاورید! من که قطره‌ای از ولایت آقا را دارم، این‌جوری هستم؛ پس آقا ابوالفضل {{علیه}} درست گفته؛ بشر نباید همیشه امر کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام‌ حسین {{علیه}} آقا ابوالفضل {{علیه}} را به خیمه می‌بُرد، او را با سایر شهدا دفن می‌کردند؛ اما همان‌جا او را دفن کرد. به‌ خاطر همین مقامش بالا رفت، حالا شما هم امام‌ حسین {{علیه}} و هم آقا ابوالفضل {{علیه}} را زیارت می‌کنید؛ اما بفهمید چه می‌خواهید؟ وقتی امام‌ حسین {{علیه}} به خیمه برگشت، سکینه گفت: پدرجان! از عمویم عباس چه‌خبر؟ گفت: عزیزم! عمویت را کُشتند! امام‌ حسین {{علیه}} عمودِ خیمه آقا ابوالفضل {{علیه}} را پایین انداخت؛ یعنی این خیمه دیگر صاحب ندارد. به‌ قول من گفت: عباس‌جان! وقتی تو در ظاهر بودی، لشکر خواب نداشت، اهل‌بیتم به‌واسطه تو خواب آرام داشتند، می‌گفتند عمویمان دور خیمه‌ها می‌گردد؛ اما امشب همه اهل‌بیتم گریان و ناراحتند، خواب و آرامش ندارند. برادر! آن‌هایی که از ترس تو خواب‌شان نمی‌بُرد، امشب خواب‌شان می‌بَرد. آقا امام‌ حسین {{علیه}} در ظاهر و باطن، برادرش آقا ابوالفضل {{علیه}} را دعا کرد. {{ارجاع|[[حضرت‌ابوالفضل]] 85 و [[عاشورای 88؛ ارتباط]] و [[عاشورای 77]] و [[عاشورای 84]] و [[تاسوعای 94]] و شب‌تاسوعا}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==روضه آقا اباالفضل{{ارجاع|[[عاشورای 84]] (دقیقه 36) و [[حرکت امام‌حسین 83]] (دقیقه 40)}}==&lt;br /&gt;
{{صوت منتخب|roze-abolfazl}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب‌ عاشورا امام‌ حسین {{علیه}} فرمود که فردا ما کشته می‌شویم؛ تا حتّی طفل شیرخوارم علی‌اصغر {{علیه}} شهید می‌شود، هر کسی می‌خواهد برود، برود. فوج‌ فوج رفتند. وقتی این‌ها رفتند، امّ‌کلثوم در بغل حضرت‌ زینب {{علیها}} دوید و گفت: خواهر! همه رفتند. آقا ابوالفضل {{علیه}} فهمید و گفت: خواهرجان! وحشت نکن! فردا دَیّاری باقی نمی‌گذارم، علی‌اکبر {{علیه}} به میمنه می‌زند و من به میسره. آن‌ها را می‌کُشت؛ چون‌که آقا ابوالفضل {{علیه}} ارادة‌ الله بود، کاری می‌کرد که همه این‌ها از بین می‌رفتند. امام‌ حسین {{علیه}} این حرف را شنید، دید اگر صبح بشود، آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ کار را خواهد کرد، از آن‌ طرف هم آقا رسول‌ الله {{صلی}} گفته خدا می‌خواهد شما را کُشته ببیند. حالا امام‌ حسین {{علیه}} شمشیر آقا ابوالفضل {{علیه}} را به زانویش زد و آن‌ را شکست. دید آن عهدی که با خدا دارد، آقا ابوالفضل {{علیه}} خیلی به آن توجّه ندارد که باید امام‌ حسین {{علیه}} به آن عهدش عمل کند؛ یعنی اگر این‌جوری بشود، مثل یک جنگی است و امام‌ حسین {{علیه}} پیروز شد، این‌ نیست. جدّش گفته: حسین‌جان! خدا می‌خواهد تو را کُشته ببیند، به مادرش زهرا {{علیها}} گفته که این حسین {{علیه}} شفیع امّت من است، دین من بقایش با حسین {{علیه}} است؛ وگرنه دین مرا از بین می‌برند، پس این‌ها یک پیش‌بینی‌هایی است که از قبل شده‌ است.&lt;br /&gt;
حالا آقا ابوالفضل {{علیه}} گفت: برادر! سینه من تنگ شده، من دیگر بی‌اکبر و قاسم نمی‌خواهم اصلاً روی زمین باشم. برادر! بده اجازه جنگ! امام‌ حسین {{علیه}} حساب‌هایش را کرد و فرمود: عباس‌جان! این بچّه‌ها تشنه‌اند، برو برای این‌ها آب بیاور! تا سکینه دید حرف آب است، دوید و یک مَشک آورد، گفت: عموجان! من تشنه‌ام، {{توضیح|آخَر از هفتم‌ محرّم این‌ها آب را به روی لشکر امام بسته‌ بودند.}} حالا مَشک را به عمویش داد و گفت: برو آب بیاور! اگر به قیمت جان آب می‌دهند، من جان می‌دهم. آقا ابوالفضل {{علیه}} مَشک را برداشت، به گردنش انداخت، رفت آب بیاورد. چهار هزار تیرانداز، همه از برق شمشیر آقا ابوالفضل {{علیه}} فرار کردند؛ چون‌که شجاعت آقا ابوالفضل {{علیه}} را می‌دانستند؛ اما نامردی کردند. وقتی در شریعه رفت، حرفم سر این‌است: مُشتش را در آب زد، حضرت‌ عباس {{علیه}} تشنه است، گفت: عباس! تو می‌خواهی زنده باشی و برادرت تشنه! معلوم می‌شود که سوزش تشنگی یک‌ جوری بوده که این‌ها می‌خواستند جان بدهند. تا آب را روی آب ریخت، اسب ادب‌شده آب نخورد، آن حیوان هم مثل ذوالجناح بود. اسبی که آقا ابوالفضل {{علیه}} رویش نشسته‌ است، تصرّف ولایت به او شده، اسب هم آب نخورد. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: عباس مُشتش را زیر آب زد و ملچ‌ ملچ کرد، اسب هم بنا کرد به آب‌ خوردن. حالا آقا ابوالفضل {{علیه}} مَشک را پُر از آب کرده، همه چیزش این‌ است که آن‌ را به خیمه برساند، آن‌جا نخلستان بود، یک ظالمی پشت درخت قایم [پنهان] شده‌ بود، با شمشیر زد و دست آقا ابوالفضل {{علیه}} را قطع کرد. حالا چه‌کار کرد؟ خدا آقای فلسفی را رحمت کند! یک‌ وقت در مشهد این روضه را خواند. گفت آقا ابوالفضل {{علیه}} دستش را برداشت، گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! افتاده‌ است دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دینم حسین {{علیه}} است. دستش را برداشت، بوسید و گفت: ای دست! تو از من باوفاتر بودی و شدی فدای شاه شهیدان! آقا ابوالفضل {{علیه}} دستی که در راه برادرش حسین {{علیه}} داده را می‌بوسد. ظالمی دیگر دست دیگرش را قطع کرد. حالا حقیقت دارد یا ندارد، حالا این [رَجَز] را می‌خوانند، دیگر چه اندازه‌ای از آن درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ این [رَجَز] را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که آقا ابوالفضل {{علیه}} می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این‌ کار را از چشم خودش مهمّ‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید|دادم به سکینه وعده آب}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا وقتی تیر به مَشکش زدند، آب‌ها روی زمین ریخت. آقا ابوالفضل {{علیه}} در ظاهر امیدش ناامید شد. تا این‌که خدا لعنت کند حرمله را! تیری به چشم آقا ابوالفضل {{علیه}} زد. روایت داریم: این تیر را با زانویش در آورد. حالا یک ظالمی از پشت‌ سر عمودی به فرق عباس {{علیه}} زد، دیگه توان ظاهری‌اش تمام شد. تا می‌خواست از روی اسب بیفتد، زهرای‌ عزیز {{علیها}} او را در بغلش گرفت. آخَر من به شما بگویم: هم زهرا {{علیها}} کربلا بوده، هم علی {{علیه}} بوده و هم پیغمبر {{صلی}}؛ اما این‌ها در ظاهر اجازه دفاع نداشتند. وقتی حضرت‌ زهرا {{علیها}} او را در بغل گرفت و فرمود: پسرم! {{توضیح|عزیز من! همیشه ادب را مراعات کنید! در تمام مدّت عمر، آقا ابوالفضل {{علیه}} به برادرش نگفت برادر! می‌گفت: چون‌که من از زهرا {{علیها}} نیستم، از امّ‌البنین هستم، امام‌ حسن {{علیه}} باید به تو برادر بگوید! من لیاقت برادری ندارم. می‌گفت آقاجان! سَرور من! حسین‌جان! کی می‌شود جانم را فدایت کنم؟}} حالا که مادرش زهرا {{علیها}} برادریش را امضا کرد، آقا ابوالفضل {{علیه}} گفت: برادر! برادرت را دریاب! وقتی امام‌ حسین {{علیه}} بالای سرش رسید، دید چه برادری؟! دستانش جدا شده، فرقش شکافته‌ است. امام‌ حسین {{علیه}} هیچ‌ کجا این حرف را نزده، بالای سرِ آقا علی‌اکبر {{علیه}} هم نزد. سرِ بدن مطهّر آقا ابوالفضل {{علیه}} صدا زد: برادر! کمرم شکست. برادر! این‌ها چقدر امید به تو داشتند! زینب {{علیها}} و امّ‌کلثوم امیدشان ناامید شد. برادر! امیدم ناامید شد. امید حسین {{علیه}} این‌ بود که این لشکر را به ولایت رهبری کند، حسین {{علیه}} دیگر امیدی نداشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام‌ حسین {{علیه}} همه شهداء را به خیمه می‌رساند، تمام شهداء پایین پایِ امام‌ حسین {{علیه}} در ظاهر دفن هستند. زمان قدیم کسی پایین پای امام نمی‌آمد؛ اما وقتی به کربلا رفتم، دیدم سَبک عوض شده، دور آقا می‌گردند. حالا آقا ابوالفضل {{علیه}} گفت: برادرجان! یک وصیّت دارم، مرا به خیمه نَبَر! اگر مرا به خیمه ببری و سکینه مرا ببیند، تا آخر عمرش ناراحت می‌شود و خجالت می‌کشد؛ چون‌که سکینه گریه می‌کند و می‌گوید: من مَشک را دادم، کاش آن‌ را به عمویم نداده‌ بودم؛ به‌خاطر همین همان‌ جا به ظاهر او را دفن کردند. حالا مقامش بالا رفت، هم امام‌ حسین {{علیه}} و هم آقا ابوالفضل {{علیه}} را زیارت می‌کنند. {{ارجاع|[[عاشورای 84]] و [[شب تاسوعای 86]] و [[حضرت‌ابوالفضل]] 85 و [[عاشورای 88؛ ارتباط]] و [[عاشورای 77]] و [[روضه امام‌حسین]] 94 و [[شهادت امام‌حسن و امام‌رضا 85]] و [[تاسوعای 94]] و [[عاشورای 93]] و [[حرکت امام‌حسین 83]]}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برتری آقا اباالفضل به سایر شهدا{{ارجاع|قدردانی از جلسه ۸۵ (دقیقه ۴۰ و ۳۶) و عاشورای ۹۶ (دقیقه ۳۶)}}==&lt;br /&gt;
{{صوت منتخب|agha-abolfazl-3}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا فقه و اصول می‌گوید، کفایه هم نوشته و خوانده، حالا زیارت آقا ابوالفضل {{علیه}} نمی‌رود، خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گویا ایشان فرمود: بیایید به ولایت تعظیم کنیم! بیایید جلوی ولایت خم شویم! حالا می‌گوید چرا زیارت آقا ابوالفضل {{علیه}} نمی‌روی؟ می‌گوید: ایشان کفایه نخوانده‌ است. بفرما! این کفایه است که من می‌گویم روح ندارد. خودش را از آقا ابوالفضل {{علیه}} بالاتر می‌داند. حالا امام‌ سجّاد {{علیه}} چه می‌گوید؟ می‌گوید: عمویم عباس {{علیه}}، علم اوّلین تا آخرین دارد. تو چه علمی داری؟ یک کفایه، علمش را خواندی. {{ارجاع|رمضان 76، شب احیاء و پاداش ولایت 76}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باباجان! ائمه {{علیهم}} اگر دست به تو بزنند، تصرّف کنند، شما عالِمِ دَهر می‌شوی؛ آن‌وقت مردک در نجف دارد درس می‌خواند، مرجع ‌تقلید است، فتوا داده؛ می‌گوید: زیارت آقا ابوالفضل {{علیه}} می‌آیید؟ می‌گوید: نمی‌رویم! چرا؟ ابوالفضل {{علیه}} کفایه نخوانده! هشتاد سال است دارد درس می‌خواند؛ امّا نفهمیده که اصلاً ولایت چیست؟! {{توضیح|می‌ترسم یک حرف‌هایی از دهانم بیرون بزند!}} حواسش پیش درسش بوده، در مرجعیّتش بوده، می‌خواهد سلام و علیک با او بکنند و دستش را ببوسند! {{ارجاع|عبادت و اطاعت، درباره خمس 73}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت‌ ابوالفضل {{علیه}} با تمام قدرتش جانش را داد. عزیز من! یک پاره‌وقت‌ها می‌گویم: قدرت خود‌تان را در مقابل امر بشکنید! شبیه او بشوید! قدرتش را شکست، روایت داریم: هفتاد هزار لشکر از آقا ابوالفضل {{علیه}} می‌ترسیدند؛ چون‌که یک جنگی بود، امیرالمؤمنین {{علیه}}، آقا ابوالفضل {{علیه}} را روانه کرد، خیلی زیاد بودند، آقا ابوالفضل {{علیه}} در زمان پدرش، تمام آن‌ها را پَرت و پلا کرد. از آن‌ زمان از او می‌ترسیدند. با تمام قدرتش ببین دارد چه ‌کار می‌کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آقا امام‌ صادق {{علیه}} فرمود: عمویم عباس {{علیه}}، دو بال دارد که به هر کجا بخواهد می‌پرد. اگر گفتید چرا دو بال دارد؟ تمام شهداء درست هستند، شهدای اُحد، شهدای کربلا؛ اما ما نداریم بگوید شهدای کربلا بال دارند. خدا یک برتری در تمام شهداء به آقا ابوالفضل {{علیه}} داده‌ که به او پر داده ‌است تا بپرد. یک برتری به آقا ابوالفضل {{علیه}} داد؛ وگرنه بهشت در اختیار آقا ابوالفضل {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ‌نفر بود در منا، امام ‌زمان {{عج}} را در عالم رؤیا دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کنیم؟ چه‌ کار کنیم که رضایت شما باشد؟ فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! این‌جا نگفت برای امام‌ حسین {{علیه}} گریه کن! فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! چقدر امام‌ زمان {{عج}}، عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ {{توضیح|من دلم می‌خواهد شما در این حرف‌ها بروید! نه در حرف‌های موهومی که تمام اشیاء من آتش می‌گیرد. باید در این حرف‌ها بروید! در این مبناها بروید! با این مبناها نجوا کنید!}} مگر محمّد بن حنفیّه برادر امام نیست، چرا این‌طوری است؟ البتّه نه این‌که محمّد تکذیب باشد. محمّد، یک‌ وقت‌هایی یک‌ قدری ایراد هم می‌کرد. به امیرالمؤمنین {{علیه}}، پدرش گفت: بابا! چرا همیشه ما را در جنگ‌ها روانه می‌کنی؟ چرا حسن و حسین {{علیهما}} را روانه نمی‌کنی؟ فرمود: عزیز من! آن‌ها بچّه پیغمبر {{صلی}} هستند، تو بچّه من هستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا محمّد بن حنفیّه خیلی شجاع بود. یک‌ وقت زِره آوردند، بلند بود، زِره را این‌طوری کرد، پاره کرد، به او چشم [زخم] زدند. خیلی قدرت داشت، دیگر نتوانست کربلا بیاید؛ چون‌ وقتی‌که اهل‌بیت از کربلا می‌آمدند، گفت: یک تختی بگذارید من بروم جلوی این‌ها، عمّه‌ام را ببینم. تختی گذاشتند. محمّد بن حنفیّه آمد، روی تخت خوابیده ‌بود که اهل‌بیت آمدند. برای محمّد بن حنفیّه از این حرف‌ها هست؛ اما محمّد بن حنفیّه کجا و ابوالفضل کجا؟! از کجا به این‌جا رسید؟ از آن‌جایی که از ریشه دلش، تمام جانش این‌ است که فدای حسین {{علیه}} بشود. جان آقا ابوالفضل {{علیه}} به تمام خلقت می‌ارزد. حالا جانش را فدای برادرش کرد، می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده‌است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دینم حسین است. {{ارجاع|قدردانی از جلسه 85 و حرکت امام حسین از مدینه به مکّه 83}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی‌که در عصر عاشورا می‌خواستند کاروان اهل‌بیت امام حسین {{علیه}} را به سمت کوفه حرکت بدهند، حضرت‌ زینب {{علیها}} همه را سوار شترها کرد و خودش که می‌خواست سوار شتر شود، نگاهی به نهر علقمه کرد، گفت: برادر! عباس! کجایی؟! هر وقت من می‌خواستم سوار شتر شوم، تو زانویت را خم می‌کردی، پایم را روی زانویت می‌گذاشتم. حضرت زینب {{علیها}} با آن معرفت و ادب برادرش نجوا می‌کند. بدن مبارک آقا ابوالفضل {{علیه}} تکان خورد؛ اما زینب {{علیها}} گفت: من خداحافظی می‌کنم. والله، اگر اراده می‌کرد بدن مبارک حضرت عباس {{علیه}} بلند می‌شد؛ چون ارادة الله شد. عیسی علی {{علیه}} می‌گفت و مُرده زنده می‌کرد؛ این چطور نمی‌تواند؟! {{ارجاع|زیارت عرفه، معرفت و شناخت ولایت است 78 و کتاب نجوا و کتاب حرّ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} تا لحظه آخر می‌فرمود: {{متمایز|«إالهی رضاً برضائک، تسلیماً لأمرک»}} هفتاد هزار لشکر را نمی‌دید، خدا را می‌دید. خدا گفت چه؟ گفت: {{متمایز|«یا ثار الله و ابن ثاره»}} ای خون من! خدا به هیچ کس نگفته؛ تاحتّی به انبیاء هم نگفته؛ به حسین {{علیه}} گفته ای خون من! کجا می‌روید؟ چه کار می‌کنید؟ {{توضیح|در روایت می‌فرماید: اگر گریه‌تان نمی‌آید، تباکی کنید؛ یعنی هماهنگ شوید با گریه‌کنندگان بر امام حسین {{علیه}}!}} آخر حسین که دیگر اکبر ندارد! اصغر ندارد. حسین {{علیه}} دیگر کسی را ندارد! یا اصغرا! یا اکبرا! یا برادر عباس‌جان! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} این‌ها را، همه را یاد می‌کند. آخ! صدا زد: عباس! ای حامی خیمه‌های من، عباس! کجا رفتی؟! عباس حامی خیمه‌ها بود، شب که می‌شد دور خیمه‌ها می‌گشت. حالا امام‌ حسین {{علیه}} عباس {{علیه}} رفته، صدایش می‌زند. به تمام آیات قرآن، یک دفعه این‌ها تکان خوردند، این‌ها گفتند بلند می‌شویم، همه بلند شدند. امام حسین {{علیه}} گفت: بخوابید! بخوابید! چه خبر است؟ حالا یاد می‌کند عباس {{علیه}} را، ای حامی خیمه‌های رسول الله! حالا آمدند خیمه‌های رسول الله {{صلی}} را چه کار کردند؟ غارت کردند. چه کسی کرد؟ مسلمان‌ها! {{متمایز|«لا إله إلّا الله»}} هم می‌گفتند! الآن زمانِ ما، بد زمانی شده! یک کاری بکنید که امام حسین {{علیه}} صدایتان بزند! زینب {{علیها}} صدایتان بزند! زهرا {{علیها}} صدایتان بزند! کجا صدایتان می‌زنند؟ گناه نکنید! گناه نکنید! قربان‌تان بروم، من دوباره تکرار می‌کنم: من با گناه مخالفم. {{ارجاع|عاشورای 96}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ‌حقّ آقا ابوالفضل، ما را بیامرز!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به‌ حقّ آقا ابوالفضل که دستش را در راه خدا داد، خدایا! ما یک ‌جوری بشود که ما در راه این‌ها باشیم، ما هم دفاع از ولایت کنیم، ما هم دفاع از حقیقت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به‌ حقّ آقا ابوالفضل، ما را در این خط نگه‌دار! اصلاً خطی نبینیم که برویم، کسی را نبینیم که برویم. ما را در صراط مستقیم نگه‌دار! صراط مستقیم، صراط علی {{علیه}} است، صراط آقا اباالفضل {{علیه}} است، صراط امام‌ حسین {{علیه}} است. این صراط مستقیم است. مستقیم؛ یعنی می‌روی به خدا می‌رسی؛ اما بی‌علی {{علیه}} نمی‌رسی، بی‌عباس {{علیه}} نمی‌رسی. می‌گوید: بیا در صراط! بیا توی این‌ها! علی {{علیه}} می‌آید و می‌رساند تو را. {{ارجاع|درکربلا 85}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
==ارجاعات==&lt;br /&gt;
[[رده: منتخب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>