<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://velayateali.com/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF</id>
	<title>انسان باید روح شود - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://velayateali.com/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;action=history"/>
	<updated>2026-09-10T23:38:41Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.43.8</generator>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=2578&amp;oldid=prev</id>
		<title>Mojahed در ‏۳ سپتامبر ۲۰۲۶، ساعت ۱۷:۲۹</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=2578&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2026-09-03T17:29:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table style=&quot;background-color: #fff; color: #202122;&quot; data-mw=&quot;interface&quot;&gt;
				&lt;col class=&quot;diff-marker&quot; /&gt;
				&lt;col class=&quot;diff-content&quot; /&gt;
				&lt;col class=&quot;diff-marker&quot; /&gt;
				&lt;col class=&quot;diff-content&quot; /&gt;
				&lt;tr class=&quot;diff-title&quot; lang=&quot;fa&quot;&gt;
				&lt;td colspan=&quot;2&quot; style=&quot;background-color: #fff; color: #202122; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan=&quot;2&quot; style=&quot;background-color: #fff; color: #202122; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۳ سپتامبر ۲۰۲۶، ساعت ۱۷:۲۹&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot; id=&quot;mw-diff-left-l15&quot;&gt;خط ۱۵:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;خط ۱۵:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{موضوع|عزت و ذلت دست خداست؛ تمام رفقا به جان متقی بند هستند، از ایشان توقع عزت نداشته‌باشید|درباره متقی/احترام‌خواهی/عزت}} من الان یک صحبتی می‌خواهم کنم، [که] یک‌قدری در نظر شما که الحمدلله باسواد و باکمالید، یک‌قدری چیز است؛ اما من روی عقایدی که دارم [صحبت] می‌کنم. امروز می‌خواهم به‌اصطلاح یک حرف‌هایی بزنم که دیگر مِن‌بعد اصلاً حرفی نباشد. {{درباره متقی|ما یک‌وقت شاگرد این زجاجی بودیم. آن‌وقت آن‌زمان که ما بودیم، آن‌طرف پل همه این‌ها زمین بود، می‌کاشتند. آن‌وقت این خیابان درست کرده‌بودند، یک خیابان را می‌گفتند خیابان تهران، به این خورده‌بود، بر این‌را چند تا دکان درست کرده‌بودند؛ اما دکانهایش را هرچه بود، شب آن‌طرفش را سوراخ می‌کردند، بیابانی بود، می‌بردند. یک‌چیزهایی که به دردبه‌خور بود آن کاسب از آن‌جا می‌برد. آره، نجاری بود و این‌ها. آن‌وقت ما آن‌جا به‌اصطلاح یک کارگاه بود و چند تا شاگرد زیر دست من بود، یک گدا بود، آمد چهار پنج‌تا بچه داشت، یادم است برف آمده‌بود. این بچه‌ها اینجوری می‌کردند، می‌چاییدند. من رفتم به آن‌زن گفتم، چهار تا بچه بود انگار، حالا چهار تا یا پنج‌تا، چهارتایش را خوب یادم است. گفتم: یکی از این‌ها را به‌من بفروش، هرچه بخواهی من به تو می‌دهم. [با این پول] برو شلوار بگیر، پیراهن بگیر، این‌ها را چیز کن. فهمیدی؟ این زن یک‌حرفی زده، تقریباً الان نزدیک فکر کنم پنجاه‌سال است، من یادم است. گفت: استاد! گفتم: بله، گفت: این‌ها به‌جان من چسبیدند.}} به تمام مقدسات عالم، کوچک و بزرگتان به‌جان من چسبیدید. کوچک و بزرگ شما. این حرف‌ها چیست؟ {{دقیقه|10}} اصلاً به‌جان من چسبیدید. یکی از شما که یک‌خرده چیز شوید، من والله صدقه می‌دهم، صلوات می‌فرستم، چه‌کار من می‌کنم تا شما بیایید و بروید. اصلاً همه‌شما، به‌جان من چسبیدید. حساب این‌را کنید. حساب دیگر نکنید. چرا مثلاً حاج‌حسین نمی‌دانم حالا اینجوری من را احترام کرد! به‌من چه‌کار دارید؟ امروز گفتم، به حضرت‌عباس، حرف القای خداست. ما باید همدیگر را احترام کنیم؛ اما عزت دست خداست. «تعز من تشاء، تذل من تشاء» عزت و ذلت دست اوست،  &lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{موضوع|عزت و ذلت دست خداست؛ تمام رفقا به جان متقی بند هستند، از ایشان توقع عزت نداشته‌باشید|درباره متقی/احترام‌خواهی/عزت}} من الان یک صحبتی می‌خواهم کنم، [که] یک‌قدری در نظر شما که الحمدلله باسواد و باکمالید، یک‌قدری چیز است؛ اما من روی عقایدی که دارم [صحبت] می‌کنم. امروز می‌خواهم به‌اصطلاح یک حرف‌هایی بزنم که دیگر مِن‌بعد اصلاً حرفی نباشد. {{درباره متقی|ما یک‌وقت شاگرد این زجاجی بودیم. آن‌وقت آن‌زمان که ما بودیم، آن‌طرف پل همه این‌ها زمین بود، می‌کاشتند. آن‌وقت این خیابان درست کرده‌بودند، یک خیابان را می‌گفتند خیابان تهران، به این خورده‌بود، بر این‌را چند تا دکان درست کرده‌بودند؛ اما دکانهایش را هرچه بود، شب آن‌طرفش را سوراخ می‌کردند، بیابانی بود، می‌بردند. یک‌چیزهایی که به دردبه‌خور بود آن کاسب از آن‌جا می‌برد. آره، نجاری بود و این‌ها. آن‌وقت ما آن‌جا به‌اصطلاح یک کارگاه بود و چند تا شاگرد زیر دست من بود، یک گدا بود، آمد چهار پنج‌تا بچه داشت، یادم است برف آمده‌بود. این بچه‌ها اینجوری می‌کردند، می‌چاییدند. من رفتم به آن‌زن گفتم، چهار تا بچه بود انگار، حالا چهار تا یا پنج‌تا، چهارتایش را خوب یادم است. گفتم: یکی از این‌ها را به‌من بفروش، هرچه بخواهی من به تو می‌دهم. [با این پول] برو شلوار بگیر، پیراهن بگیر، این‌ها را چیز کن. فهمیدی؟ این زن یک‌حرفی زده، تقریباً الان نزدیک فکر کنم پنجاه‌سال است، من یادم است. گفت: استاد! گفتم: بله، گفت: این‌ها به‌جان من چسبیدند.}} به تمام مقدسات عالم، کوچک و بزرگتان به‌جان من چسبیدید. کوچک و بزرگ شما. این حرف‌ها چیست؟ {{دقیقه|10}} اصلاً به‌جان من چسبیدید. یکی از شما که یک‌خرده چیز شوید، من والله صدقه می‌دهم، صلوات می‌فرستم، چه‌کار من می‌کنم تا شما بیایید و بروید. اصلاً همه‌شما، به‌جان من چسبیدید. حساب این‌را کنید. حساب دیگر نکنید. چرا مثلاً حاج‌حسین نمی‌دانم حالا اینجوری من را احترام کرد! به‌من چه‌کار دارید؟ امروز گفتم، به حضرت‌عباس، حرف القای خداست. ما باید همدیگر را احترام کنیم؛ اما عزت دست خداست. «تعز من تشاء، تذل من تشاء» عزت و ذلت دست اوست،  &lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{درباره متقی|اما من حالا چه‌کار می‌کنم، می‌گویم خدایا اگر تقدیر رفقای من شر شده، تو را به‌حق پنج‌تن خیرش کن. تقدیر هم آخر برمی‌گردد، به دعا هم برمی‌گردد. هم به صدقه برمی‌گردد، هم به دعا برمی‌گردد.}}&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{درباره متقی|اما من حالا چه‌کار می‌کنم، می‌گویم خدایا اگر تقدیر رفقای من شر شده، تو را به‌حق پنج‌تن خیرش کن. تقدیر هم آخر برمی‌گردد، به دعا هم برمی‌گردد. هم به صدقه برمی‌گردد، هم به دعا برمی‌گردد.}}&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot; data-marker=&quot;−&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del style=&quot;font-weight: bold; text-decoration: none;&quot;&gt;&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-side-added&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{موضوع|خانه متقی، خانه ولایت است؛ اگر محض عزت متقی به جلسه بیایید، تسلیم ولایت نیستید و آمدنتان به‌درد نمی‌خورد؛ احترام خلق اشتباه بود، احترام دست ماوراء بود|عزت/احترام‌خواهی/جلسه ولایت/تسلیم بودن}} ما باید فکر هم باشیم. این‌جا که شما می‌آیی، خانه من حساب نکن، این‌جا خانه ولایت است. بیا، بنشین، برو، یک‌چیز بیاور، یک‌چیز ببر. اصلاً اداره این‌جا، اصلاً اداره خود من با شماست. خود شما دارید من را اداره می‌کنید، من این‌جا چه‌کاره‌ام. من اصلاً چه‌کاره‌ام که کسی را [احترام کنم یا نکنم] (صلوات)&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{موضوع|خانه متقی، خانه ولایت است؛ اگر محض عزت متقی به جلسه بیایید، تسلیم ولایت نیستید و آمدنتان به‌درد نمی‌خورد؛ احترام خلق اشتباه بود، احترام دست ماوراء بود|عزت/احترام‌خواهی/جلسه ولایت/تسلیم بودن}} ما باید فکر هم باشیم. این‌جا که شما می‌آیی، خانه من حساب نکن، این‌جا خانه ولایت است. بیا، بنشین، برو، یک‌چیز بیاور، یک‌چیز ببر. اصلاً اداره این‌جا، اصلاً اداره خود من با شماست. خود شما دارید من را اداره می‌کنید، من این‌جا چه‌کاره‌ام. من اصلاً چه‌کاره‌ام که کسی را [احترام کنم یا نکنم] (صلوات)&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=2577&amp;oldid=prev</id>
		<title>Mojahed در ‏۳ سپتامبر ۲۰۲۶، ساعت ۱۷:۲۷</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=2577&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2026-09-03T17:27:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table style=&quot;background-color: #fff; color: #202122;&quot; data-mw=&quot;interface&quot;&gt;
				&lt;col class=&quot;diff-marker&quot; /&gt;
				&lt;col class=&quot;diff-content&quot; /&gt;
				&lt;col class=&quot;diff-marker&quot; /&gt;
				&lt;col class=&quot;diff-content&quot; /&gt;
				&lt;tr class=&quot;diff-title&quot; lang=&quot;fa&quot;&gt;
				&lt;td colspan=&quot;2&quot; style=&quot;background-color: #fff; color: #202122; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan=&quot;2&quot; style=&quot;background-color: #fff; color: #202122; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۳ سپتامبر ۲۰۲۶، ساعت ۱۷:۲۷&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot; id=&quot;mw-diff-left-l14&quot;&gt;خط ۱۴:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;خط ۱۴:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{موضوع|عزت و ذلت دست خداست؛ تمام رفقا به جان متقی بند هستند، از ایشان توقع عزت نداشته‌باشید|درباره متقی/احترام‌خواهی/عزت}} من الان یک صحبتی می‌خواهم کنم، [که] یک‌قدری در نظر شما که الحمدلله باسواد و باکمالید، یک‌قدری چیز است؛ اما من روی عقایدی که دارم [صحبت] می‌کنم. امروز می‌خواهم به‌اصطلاح یک حرف‌هایی بزنم که دیگر مِن‌بعد اصلاً حرفی نباشد. {{درباره متقی|ما یک‌وقت شاگرد این زجاجی بودیم. آن‌وقت آن‌زمان که ما بودیم، آن‌طرف پل همه این‌ها زمین بود، می‌کاشتند. آن‌وقت این خیابان درست کرده‌بودند، یک خیابان را می‌گفتند خیابان تهران، به این خورده‌بود، بر این‌را چند تا دکان درست کرده‌بودند؛ اما دکانهایش را هرچه بود، شب آن‌طرفش را سوراخ می‌کردند، بیابانی بود، می‌بردند. یک‌چیزهایی که به دردبه‌خور بود آن کاسب از آن‌جا می‌برد. آره، نجاری بود و این‌ها. آن‌وقت ما آن‌جا به‌اصطلاح یک کارگاه بود و چند تا شاگرد زیر دست من بود، یک گدا بود، آمد چهار پنج‌تا بچه داشت، یادم است برف آمده‌بود. این بچه‌ها اینجوری می‌کردند، می‌چاییدند. من رفتم به آن‌زن گفتم، چهار تا بچه بود انگار، حالا چهار تا یا پنج‌تا، چهارتایش را خوب یادم است. گفتم: یکی از این‌ها را به‌من بفروش، هرچه بخواهی من به تو می‌دهم. [با این پول] برو شلوار بگیر، پیراهن بگیر، این‌ها را چیز کن. فهمیدی؟ این زن یک‌حرفی زده، تقریباً الان نزدیک فکر کنم پنجاه‌سال است، من یادم است. گفت: استاد! گفتم: بله، گفت: این‌ها به‌جان من چسبیدند.}} به تمام مقدسات عالم، کوچک و بزرگتان به‌جان من چسبیدید. کوچک و بزرگ شما. این حرف‌ها چیست؟ {{دقیقه|10}} اصلاً به‌جان من چسبیدید. یکی از شما که یک‌خرده چیز شوید، من والله صدقه می‌دهم، صلوات می‌فرستم، چه‌کار من می‌کنم تا شما بیایید و بروید. اصلاً همه‌شما، به‌جان من چسبیدید. حساب این‌را کنید. حساب دیگر نکنید. چرا مثلاً حاج‌حسین نمی‌دانم حالا اینجوری من را احترام کرد! به‌من چه‌کار دارید؟ امروز گفتم، به حضرت‌عباس، حرف القای خداست. ما باید همدیگر را احترام کنیم؛ اما عزت دست خداست. «تعز من تشاء، تذل من تشاء» عزت و ذلت دست اوست،  &lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{موضوع|عزت و ذلت دست خداست؛ تمام رفقا به جان متقی بند هستند، از ایشان توقع عزت نداشته‌باشید|درباره متقی/احترام‌خواهی/عزت}} من الان یک صحبتی می‌خواهم کنم، [که] یک‌قدری در نظر شما که الحمدلله باسواد و باکمالید، یک‌قدری چیز است؛ اما من روی عقایدی که دارم [صحبت] می‌کنم. امروز می‌خواهم به‌اصطلاح یک حرف‌هایی بزنم که دیگر مِن‌بعد اصلاً حرفی نباشد. {{درباره متقی|ما یک‌وقت شاگرد این زجاجی بودیم. آن‌وقت آن‌زمان که ما بودیم، آن‌طرف پل همه این‌ها زمین بود، می‌کاشتند. آن‌وقت این خیابان درست کرده‌بودند، یک خیابان را می‌گفتند خیابان تهران، به این خورده‌بود، بر این‌را چند تا دکان درست کرده‌بودند؛ اما دکانهایش را هرچه بود، شب آن‌طرفش را سوراخ می‌کردند، بیابانی بود، می‌بردند. یک‌چیزهایی که به دردبه‌خور بود آن کاسب از آن‌جا می‌برد. آره، نجاری بود و این‌ها. آن‌وقت ما آن‌جا به‌اصطلاح یک کارگاه بود و چند تا شاگرد زیر دست من بود، یک گدا بود، آمد چهار پنج‌تا بچه داشت، یادم است برف آمده‌بود. این بچه‌ها اینجوری می‌کردند، می‌چاییدند. من رفتم به آن‌زن گفتم، چهار تا بچه بود انگار، حالا چهار تا یا پنج‌تا، چهارتایش را خوب یادم است. گفتم: یکی از این‌ها را به‌من بفروش، هرچه بخواهی من به تو می‌دهم. [با این پول] برو شلوار بگیر، پیراهن بگیر، این‌ها را چیز کن. فهمیدی؟ این زن یک‌حرفی زده، تقریباً الان نزدیک فکر کنم پنجاه‌سال است، من یادم است. گفت: استاد! گفتم: بله، گفت: این‌ها به‌جان من چسبیدند.}} به تمام مقدسات عالم، کوچک و بزرگتان به‌جان من چسبیدید. کوچک و بزرگ شما. این حرف‌ها چیست؟ {{دقیقه|10}} اصلاً به‌جان من چسبیدید. یکی از شما که یک‌خرده چیز شوید، من والله صدقه می‌دهم، صلوات می‌فرستم، چه‌کار من می‌کنم تا شما بیایید و بروید. اصلاً همه‌شما، به‌جان من چسبیدید. حساب این‌را کنید. حساب دیگر نکنید. چرا مثلاً حاج‌حسین نمی‌دانم حالا اینجوری من را احترام کرد! به‌من چه‌کار دارید؟ امروز گفتم، به حضرت‌عباس، حرف القای خداست. ما باید همدیگر را احترام کنیم؛ اما عزت دست خداست. «تعز من تشاء، تذل من تشاء» عزت و ذلت دست اوست،  &lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot; data-marker=&quot;−&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{درباره&lt;del style=&quot;font-weight: bold; text-decoration: none;&quot;&gt;|&lt;/del&gt;متقی|اما من حالا چه‌کار می‌کنم، می‌گویم خدایا اگر تقدیر رفقای من شر شده، تو را به‌حق پنج‌تن خیرش کن. تقدیر هم آخر برمی‌گردد، به دعا هم برمی‌گردد. هم به صدقه برمی‌گردد، هم به دعا برمی‌گردد.}}&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot; data-marker=&quot;+&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{درباره متقی|اما من حالا چه‌کار می‌کنم، می‌گویم خدایا اگر تقدیر رفقای من شر شده، تو را به‌حق پنج‌تن خیرش کن. تقدیر هم آخر برمی‌گردد، به دعا هم برمی‌گردد. هم به صدقه برمی‌گردد، هم به دعا برمی‌گردد.}}&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=2576&amp;oldid=prev</id>
		<title>Mojahed در ‏۳ سپتامبر ۲۰۲۶، ساعت ۱۷:۲۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=2576&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2026-09-03T17:26:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table style=&quot;background-color: #fff; color: #202122;&quot; data-mw=&quot;interface&quot;&gt;
				&lt;col class=&quot;diff-marker&quot; /&gt;
				&lt;col class=&quot;diff-content&quot; /&gt;
				&lt;col class=&quot;diff-marker&quot; /&gt;
				&lt;col class=&quot;diff-content&quot; /&gt;
				&lt;tr class=&quot;diff-title&quot; lang=&quot;fa&quot;&gt;
				&lt;td colspan=&quot;2&quot; style=&quot;background-color: #fff; color: #202122; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan=&quot;2&quot; style=&quot;background-color: #fff; color: #202122; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۳ سپتامبر ۲۰۲۶، ساعت ۱۷:۲۶&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot; id=&quot;mw-diff-left-l13&quot;&gt;خط ۱۳:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;خط ۱۳:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{موضوع|توقع احترام از متقی نداشته‌باشید؛ همان‌طور که تمام ائمه در نظر خدا یکی هستند و از یک نورند، دوستان ولایت هم در نظر متقی یکی هستند؛ اما در هر زمان خدا می‌خواهد عظمائیت عده‌ای افشا شود|احترام‌خواهی/عظمت ولایت}} چند مطلب است که من می‌خواهم بگویم. مطلبی که می‌خواهم بگویم، [این است که] شما تا زمانی‌که من زنده هستم، از من خصوصی احترام نخواهید که یکی بگوید که من را مثلاً احترام نکرده، یا مثلاً محمد آقا را احترام کرده، من را نکرده. من اصلاً احترام به خودم نمی‌بینم که من کسی را احترام کنم. آن احترام یک‌چیزی باشد که مثلاً باقی بماند. آن یک‌حرف است. یک‌وقت اگر من یکی را احترام کردم، آن یکی را احترام نکردم، این مثل این است که یک‌قدری خلاصه عفو کنید. شما الان این جلسه که هست، {{توضیح|الان من گفتم جلسه، از دهانم پرید}} که شما آگاهید، بهتر آگاهی داشته‌باشید، تمام شما مانند این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم یکی هستید. حالا، این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم همه‌شان یکی هستند؛ اما علی {{علیه}} یک برتری توحیدی [دارد]، که خدای تبارک و تعالی، یک عظمائیت امری روی امیرالمؤمنین خیلی دارد؛ اگرنه تمام این‌ها یک نورند، پس یک شجره‌اند و تمامشان از نور خدا خلق شده و همه‌شان ازلی هستند؛ اما یک‌وقت می‌بینی یکی مثلاً، یک عظمائیتی دارد، روی زمان، خدا می‌خواهد یک همچین کند. الان مثلاً آمده خدمت امام‌صادق، می‌گوید: بعد از شما چه‌کسی است؟ می‌گوید: برو سر گهواره، این می‌رود. می‌گوید که، این است که دارم به شما می‌گویم امام وجه‌الله [است]، از همه‌چیز باید خبر داشته‌باشد. نه از روی زمین اگر خبر داشته‌باشد، باز وجه‌اللهی‌اش ناقص است. یعنی از ذرات، امام خبر دارد. این ذرات می‌آید اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود. {{درباره متقی|من بی‌سواد وقتی می‌روم [زیارت] امام‌رضا، می‌گویم آقاجان، تو ذرات من وقتی خلق نشده‌بود می‌دانستی می‌شود، نه که ذرات خلق شود ببینی.}} ما ولایتمان یک‌قدری ناقص است. اگر یک‌چیزی باشد امام ببیند که این خیلی چیزی نیست. چیزی که هنوز در این خلقت نیامده امام می‌داند. یعنی وجه‌الله؛ نه این‌که حالا وجه باشد، مثلاً به این عالم به آن‌جا. وجه‌الله آنچه را که هنوز در خلقت نیامده، به خداشناسی‌اش {{دقیقه|5}} آگاه است که می‌آید، یعنی می‌شود. مگر این پیغمبر نیست که می‌گوید: آن‌زمان اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود. هنوز که نشده، این چیز تازه‌ای نیست. فکرتان جایی نرود. مگر پیغمبر نمی‌گوید، زنها اینجوری می‌شود، مردها اینجوری می‌شود، هنوز که نشده. پس از چه‌خبر دارد؟ پس آنچه که نشده، می‌شود. حالا توجه کنید من چه می‌گویم. حالا بعضی از این‌ها یک عظمائیتی دارند، مثلاً می‌گوید برو اسم دخترت را عوض کن. می‌گوید آقاجان اینجوری، می‌رود خانه، می‌بیند زنش زاییده، اسمش را گذاشته حمیرا. ببین خبر دارد، از اسم گذاشتن خبر دارد. درست‌است؟ یا این‌که امیرالمؤمنین مثلاً خورشید را برمی‌گرداند، آخر خورشید کراتی است. شما اگر در خورشید، {{توضیح|آقایانی که از کامپیوتر واقعی اطلاع دارند، دو کامپیوتر داریم، یکی کامپیوتر واقعی که می‌بینید، یکی کامپیوتر جهانی}}. ببین، خورشید چه کراتی است. این چیست؟ این چیزی نیست که، این خورشید را خلق کرده. خلق کرده، این به آن گفت یک‌خرده برو آن‌طرف‌تر! این چیزی نیست. تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم روی یک محور می‌خواهم بیاورم، که شما که همه این‌جایید، عین این است که همه‌تان وجه‌الله هستید. یعنی وجه این به‌اصطلاح تمرین ولایتید. {{موضوع|عزت از خلق نخواهید؛ اما به یکدیگر احترام بگذارید و خوبیهای هم را ببینید، نه بدیها را|عزت/احترام‌خواهی}} اصلاً حضرت‌عباسی به کلی من را نباید ببینید. صادرات من را ببینید، حرف‌ها را ببینید. این‌ها را ببینید. اصلاً خود تو عزتی، نه من عزتت کنم. ببین من چه دارم می‌گویم، اصلاً تو خودت عزت ولایتی این‌جا آمدی، نه این‌که من تو را عزت کنم. پس من گفتم ما باید عزت از خلق نخواهیم؛ اما احترام از خلق بخواهیم. یعنی‌چه؟ احترام بخواهید. یعنی همدیگر را احترام کنیم. یعنی اگر من یک‌چیزهایی دارم حالا یک‌وقت مثلاً حالا یک دادی زدم، یک‌کاری کردم، این‌ها را نیاورید. ببین حضرت‌عیسی آمده، می‌بیند یک سگی است آن‌جا افتاده، همه دماغشان را می‌گیرند، [حضرت‌عیسی] می‌گوید: عجب دندان سفیدی دارد. شما خوبی‌ها را باید یک‌قدری افشاء کنید، بدی‌ها را یک‌قدری نبینید. ما باید روح باشیم به جسم کار نداشته‌باشیم. جسم من این‌کار را کرده. الان بنده جسمم، یک‌کاری کرده‌ام. شما باید روح باشید، توجه‌تان به روح باشد. (صلوات)&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{موضوع|توقع احترام از متقی نداشته‌باشید؛ همان‌طور که تمام ائمه در نظر خدا یکی هستند و از یک نورند، دوستان ولایت هم در نظر متقی یکی هستند؛ اما در هر زمان خدا می‌خواهد عظمائیت عده‌ای افشا شود|احترام‌خواهی/عظمت ولایت}} چند مطلب است که من می‌خواهم بگویم. مطلبی که می‌خواهم بگویم، [این است که] شما تا زمانی‌که من زنده هستم، از من خصوصی احترام نخواهید که یکی بگوید که من را مثلاً احترام نکرده، یا مثلاً محمد آقا را احترام کرده، من را نکرده. من اصلاً احترام به خودم نمی‌بینم که من کسی را احترام کنم. آن احترام یک‌چیزی باشد که مثلاً باقی بماند. آن یک‌حرف است. یک‌وقت اگر من یکی را احترام کردم، آن یکی را احترام نکردم، این مثل این است که یک‌قدری خلاصه عفو کنید. شما الان این جلسه که هست، {{توضیح|الان من گفتم جلسه، از دهانم پرید}} که شما آگاهید، بهتر آگاهی داشته‌باشید، تمام شما مانند این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم یکی هستید. حالا، این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم همه‌شان یکی هستند؛ اما علی {{علیه}} یک برتری توحیدی [دارد]، که خدای تبارک و تعالی، یک عظمائیت امری روی امیرالمؤمنین خیلی دارد؛ اگرنه تمام این‌ها یک نورند، پس یک شجره‌اند و تمامشان از نور خدا خلق شده و همه‌شان ازلی هستند؛ اما یک‌وقت می‌بینی یکی مثلاً، یک عظمائیتی دارد، روی زمان، خدا می‌خواهد یک همچین کند. الان مثلاً آمده خدمت امام‌صادق، می‌گوید: بعد از شما چه‌کسی است؟ می‌گوید: برو سر گهواره، این می‌رود. می‌گوید که، این است که دارم به شما می‌گویم امام وجه‌الله [است]، از همه‌چیز باید خبر داشته‌باشد. نه از روی زمین اگر خبر داشته‌باشد، باز وجه‌اللهی‌اش ناقص است. یعنی از ذرات، امام خبر دارد. این ذرات می‌آید اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود. {{درباره متقی|من بی‌سواد وقتی می‌روم [زیارت] امام‌رضا، می‌گویم آقاجان، تو ذرات من وقتی خلق نشده‌بود می‌دانستی می‌شود، نه که ذرات خلق شود ببینی.}} ما ولایتمان یک‌قدری ناقص است. اگر یک‌چیزی باشد امام ببیند که این خیلی چیزی نیست. چیزی که هنوز در این خلقت نیامده امام می‌داند. یعنی وجه‌الله؛ نه این‌که حالا وجه باشد، مثلاً به این عالم به آن‌جا. وجه‌الله آنچه را که هنوز در خلقت نیامده، به خداشناسی‌اش {{دقیقه|5}} آگاه است که می‌آید، یعنی می‌شود. مگر این پیغمبر نیست که می‌گوید: آن‌زمان اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود. هنوز که نشده، این چیز تازه‌ای نیست. فکرتان جایی نرود. مگر پیغمبر نمی‌گوید، زنها اینجوری می‌شود، مردها اینجوری می‌شود، هنوز که نشده. پس از چه‌خبر دارد؟ پس آنچه که نشده، می‌شود. حالا توجه کنید من چه می‌گویم. حالا بعضی از این‌ها یک عظمائیتی دارند، مثلاً می‌گوید برو اسم دخترت را عوض کن. می‌گوید آقاجان اینجوری، می‌رود خانه، می‌بیند زنش زاییده، اسمش را گذاشته حمیرا. ببین خبر دارد، از اسم گذاشتن خبر دارد. درست‌است؟ یا این‌که امیرالمؤمنین مثلاً خورشید را برمی‌گرداند، آخر خورشید کراتی است. شما اگر در خورشید، {{توضیح|آقایانی که از کامپیوتر واقعی اطلاع دارند، دو کامپیوتر داریم، یکی کامپیوتر واقعی که می‌بینید، یکی کامپیوتر جهانی}}. ببین، خورشید چه کراتی است. این چیست؟ این چیزی نیست که، این خورشید را خلق کرده. خلق کرده، این به آن گفت یک‌خرده برو آن‌طرف‌تر! این چیزی نیست. تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم روی یک محور می‌خواهم بیاورم، که شما که همه این‌جایید، عین این است که همه‌تان وجه‌الله هستید. یعنی وجه این به‌اصطلاح تمرین ولایتید. {{موضوع|عزت از خلق نخواهید؛ اما به یکدیگر احترام بگذارید و خوبیهای هم را ببینید، نه بدیها را|عزت/احترام‌خواهی}} اصلاً حضرت‌عباسی به کلی من را نباید ببینید. صادرات من را ببینید، حرف‌ها را ببینید. این‌ها را ببینید. اصلاً خود تو عزتی، نه من عزتت کنم. ببین من چه دارم می‌گویم، اصلاً تو خودت عزت ولایتی این‌جا آمدی، نه این‌که من تو را عزت کنم. پس من گفتم ما باید عزت از خلق نخواهیم؛ اما احترام از خلق بخواهیم. یعنی‌چه؟ احترام بخواهید. یعنی همدیگر را احترام کنیم. یعنی اگر من یک‌چیزهایی دارم حالا یک‌وقت مثلاً حالا یک دادی زدم، یک‌کاری کردم، این‌ها را نیاورید. ببین حضرت‌عیسی آمده، می‌بیند یک سگی است آن‌جا افتاده، همه دماغشان را می‌گیرند، [حضرت‌عیسی] می‌گوید: عجب دندان سفیدی دارد. شما خوبی‌ها را باید یک‌قدری افشاء کنید، بدی‌ها را یک‌قدری نبینید. ما باید روح باشیم به جسم کار نداشته‌باشیم. جسم من این‌کار را کرده. الان بنده جسمم، یک‌کاری کرده‌ام. شما باید روح باشید، توجه‌تان به روح باشد. (صلوات)&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot; data-marker=&quot;−&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{موضوع|عزت و ذلت دست خداست؛ تمام رفقا به جان متقی بند هستند، از ایشان توقع عزت نداشته‌باشید|درباره متقی/احترام‌خواهی/عزت}} من الان یک صحبتی می‌خواهم کنم، [که] یک‌قدری در نظر شما که الحمدلله باسواد و باکمالید، یک‌قدری چیز است؛ اما من روی عقایدی که دارم [صحبت] می‌کنم. امروز می‌خواهم به‌اصطلاح یک حرف‌هایی بزنم که دیگر مِن‌بعد اصلاً حرفی نباشد. {{درباره متقی|ما یک‌وقت شاگرد این زجاجی بودیم. آن‌وقت آن‌زمان که ما بودیم، آن‌طرف پل همه این‌ها زمین بود، می‌کاشتند. آن‌وقت این خیابان درست کرده‌بودند، یک خیابان را می‌گفتند خیابان تهران، به این خورده‌بود، بر این‌را چند تا دکان درست کرده‌بودند؛ اما دکانهایش را هرچه بود، شب آن‌طرفش را سوراخ می‌کردند، بیابانی بود، می‌بردند. یک‌چیزهایی که به دردبه‌خور بود آن کاسب از آن‌جا می‌برد. آره، نجاری بود و این‌ها. آن‌وقت ما آن‌جا به‌اصطلاح یک کارگاه بود و چند تا شاگرد زیر دست من بود، یک گدا بود، آمد چهار پنج‌تا بچه داشت، یادم است برف آمده‌بود. این بچه‌ها اینجوری می‌کردند، می‌چاییدند. من رفتم به آن‌زن گفتم، چهار تا بچه بود انگار، حالا چهار تا یا پنج‌تا، چهارتایش را خوب یادم است. گفتم: یکی از این‌ها را به‌من بفروش، هرچه بخواهی من به تو می‌دهم. [با این پول] برو شلوار بگیر، پیراهن بگیر، این‌ها را چیز کن. فهمیدی؟ این زن یک‌حرفی زده، تقریباً الان نزدیک فکر کنم پنجاه‌سال است، من یادم است. گفت: استاد! گفتم: بله، گفت: این‌ها به‌جان من چسبیدند.}} به تمام مقدسات عالم، کوچک و بزرگتان به‌جان من چسبیدید. کوچک و بزرگ شما. این حرف‌ها چیست؟ {{دقیقه|10}} اصلاً به‌جان من چسبیدید. یکی از شما که یک‌خرده چیز شوید، من والله صدقه می‌دهم، صلوات می‌فرستم، چه‌کار من می‌کنم تا شما بیایید و بروید. اصلاً همه‌شما، به‌جان من چسبیدید. حساب این‌را کنید. حساب دیگر نکنید. چرا مثلاً حاج‌حسین نمی‌دانم حالا اینجوری من را احترام کرد! به‌من چه‌کار دارید؟ امروز گفتم، به حضرت‌عباس، حرف القای خداست. ما باید همدیگر را احترام کنیم؛ اما عزت دست خداست. «تعز من تشاء، تذل من تشاء» عزت و ذلت دست &lt;del style=&quot;font-weight: bold; text-decoration: none;&quot;&gt;اوست. &lt;/del&gt;{{درباره|متقی|اما من حالا چه‌کار می‌کنم، می‌گویم خدایا اگر تقدیر رفقای من شر شده، تو را به‌حق پنج‌تن خیرش کن. تقدیر هم آخر برمی‌گردد، به دعا هم برمی‌گردد. هم به صدقه برمی‌گردد، هم به دعا برمی‌گردد.}}&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot; data-marker=&quot;+&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{موضوع|عزت و ذلت دست خداست؛ تمام رفقا به جان متقی بند هستند، از ایشان توقع عزت نداشته‌باشید|درباره متقی/احترام‌خواهی/عزت}} من الان یک صحبتی می‌خواهم کنم، [که] یک‌قدری در نظر شما که الحمدلله باسواد و باکمالید، یک‌قدری چیز است؛ اما من روی عقایدی که دارم [صحبت] می‌کنم. امروز می‌خواهم به‌اصطلاح یک حرف‌هایی بزنم که دیگر مِن‌بعد اصلاً حرفی نباشد. {{درباره متقی|ما یک‌وقت شاگرد این زجاجی بودیم. آن‌وقت آن‌زمان که ما بودیم، آن‌طرف پل همه این‌ها زمین بود، می‌کاشتند. آن‌وقت این خیابان درست کرده‌بودند، یک خیابان را می‌گفتند خیابان تهران، به این خورده‌بود، بر این‌را چند تا دکان درست کرده‌بودند؛ اما دکانهایش را هرچه بود، شب آن‌طرفش را سوراخ می‌کردند، بیابانی بود، می‌بردند. یک‌چیزهایی که به دردبه‌خور بود آن کاسب از آن‌جا می‌برد. آره، نجاری بود و این‌ها. آن‌وقت ما آن‌جا به‌اصطلاح یک کارگاه بود و چند تا شاگرد زیر دست من بود، یک گدا بود، آمد چهار پنج‌تا بچه داشت، یادم است برف آمده‌بود. این بچه‌ها اینجوری می‌کردند، می‌چاییدند. من رفتم به آن‌زن گفتم، چهار تا بچه بود انگار، حالا چهار تا یا پنج‌تا، چهارتایش را خوب یادم است. گفتم: یکی از این‌ها را به‌من بفروش، هرچه بخواهی من به تو می‌دهم. [با این پول] برو شلوار بگیر، پیراهن بگیر، این‌ها را چیز کن. فهمیدی؟ این زن یک‌حرفی زده، تقریباً الان نزدیک فکر کنم پنجاه‌سال است، من یادم است. گفت: استاد! گفتم: بله، گفت: این‌ها به‌جان من چسبیدند.}} به تمام مقدسات عالم، کوچک و بزرگتان به‌جان من چسبیدید. کوچک و بزرگ شما. این حرف‌ها چیست؟ {{دقیقه|10}} اصلاً به‌جان من چسبیدید. یکی از شما که یک‌خرده چیز شوید، من والله صدقه می‌دهم، صلوات می‌فرستم، چه‌کار من می‌کنم تا شما بیایید و بروید. اصلاً همه‌شما، به‌جان من چسبیدید. حساب این‌را کنید. حساب دیگر نکنید. چرا مثلاً حاج‌حسین نمی‌دانم حالا اینجوری من را احترام کرد! به‌من چه‌کار دارید؟ امروز گفتم، به حضرت‌عباس، حرف القای خداست. ما باید همدیگر را احترام کنیم؛ اما عزت دست خداست. «تعز من تشاء، تذل من تشاء» عزت و ذلت دست &lt;ins style=&quot;font-weight: bold; text-decoration: none;&quot;&gt;اوست، &lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-side-deleted&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot; data-marker=&quot;+&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;{{درباره|متقی|اما من حالا چه‌کار می‌کنم، می‌گویم خدایا اگر تقدیر رفقای من شر شده، تو را به‌حق پنج‌تن خیرش کن. تقدیر هم آخر برمی‌گردد، به دعا هم برمی‌گردد. هم به صدقه برمی‌گردد، هم به دعا برمی‌گردد.}}&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class=&quot;diff-marker&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f8f9fa; color: #202122; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #eaecf0; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=1051&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: جایگزینی متن - &#039;امام‌زمان&#039; به &#039;امام زمان&#039;</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=1051&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2026-02-05T03:52:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;جایگزینی متن - &amp;#039;امام‌زمان&amp;#039; به &amp;#039;امام زمان&amp;#039;&lt;/p&gt;
&lt;a href=&quot;https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;amp;diff=1051&quot;&gt;نمایش تغییرات&lt;/a&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>