<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://velayateali.com/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mojahed</id>
	<title>ولایت حضرت علی و حضرت زهرا - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://velayateali.com/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mojahed"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Mojahed"/>
	<updated>2026-08-08T21:55:20Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.43.8</generator>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_89&amp;diff=2523</id>
		<title>اربعین 89</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_89&amp;diff=2523"/>
		<updated>2026-08-06T12:29:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10399}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اعوذ بالله من الشیطان اللعین الرجیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«العبد المؤید الرسول المکرم ابوالقاسم محمد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پررنگ|السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی‌بن‌الحسین و اولاد الحسین و اهل‌بیت الحسین و رحمة‌الله و برکاته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک صلوات بفرستید. رفقای عزیز، خواننده‌های مجلس از شما تشکر می‌کنم. حالا دیگر شما که همیشه ما را عفو کردید و باز هم بیشتر عفو کنید. حالا که الان دارید می‌گویید خب [تکرار] حرفهای گذشته است، من می‌خواهم یک چندتا حرف بزنم. اگر یک قدری خلاصه وقت شما را می‌گیریم، ان‌شاءالله، امیدوارم که هم در ظاهر من را عفو کنید، هم در باطن. صلوات بفرستید. چون که شما چشم و چراغ زهرایید؛ اما خب حالا ما هم بالاخره می‌گوییم یک چیزی بگوییم که این رفقا بفهمند اربعین یعنی چه؟ عزاداری یعنی چه؟ عرض بشود خدمت شما مجلس امام‌حسین یعنی چه؟ همه این‌ها سر جایش است؛ اما همه این‌ها باید با امر باشد. اگر با امر نباشد، این‌ها [را] حضرت زهرا امضاء نمی‌کند قربانتان بروم. شما کارهایی که داری، می‌خواهی اربعین بروی یا حج بروی یا عبادت کنی، مواظب باش که حضرت زهرا باید امضاء کند. ما به دینم تا آخر عمرمان زهرا را نمی‌شناسیم. یک زهرایی می‌گویند خانم‌ها اما تجددی‌اند، این زهرا شناختن نیست، تو تجدد را می‌شناسی. تو چه کسی را می‌شناسی عزیز من؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من درست دارم می‌گویم، در تمام این دنیا هیچ چیزی از ظهور مهم‌تر نیست. تمام این حرفها مشاور است، اصل، ظهور وجود مبارک امام زمان است. آن موقع می‌شود [که] حق و باطل جدا می‌شود. راجع به رجعت صحبت کردم، گذاشتید کنار کتابها را، شما باید با کتاب رجعت یک قدری مطالعه کنید، بایگانی نکن عزیزم. [در] رجعت تمام ممکنات خدا خوشحالند، ملائکه‌ها خوشحالند، درختها خوشحالند، اشیاء خوشحالند، زمین خوشحال است، دریا خوشحال است، تمام این خلقت خوشحالند. رجعت باید بیاید [که این‌ها خوشحال شوند]، تمام این‌ها گریه کردند برای امام حسین. آیا حسین را شناختید؟ یا رفتید زیارتش و خندیدید و ویدیو آوردید؟ [ای] بدتر از سنی! کربلا رفتید؟ من فدای آن آدم بشوم که گفت [به او تلویزیون] بخر، [او] نخریده، به دینم حاضرم فدایش بشوم. من فدای اعمال هرکسی می‌شوم، نه فدای شخص کسی. چه کار داری می‌کنی؟ قربانت بروم، فدایت بشوم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین می‌خواهم به شما بگویم بس که مهم است امضای مبارک [حضرت زهرا]، [حالا] حجة‌بن‌الحسن، امام المبین، حجت خدا، ولی‌الله الاعظم، جان تمام خلقت، [او که] اگر نباشد همه عالم فروزان می‌شود، جخ [تازه] باید با اجازه مادرش زهرا بیاید، او امضاء کند. کجا کارهای ما را زهرا امضاء کرده؟ تو می‌توانی چشمت را بپوشانی؟ چه کسی زهرای عزیز را شناخت؟ فقط ذات پاک خدا [او را] می‌شناسد. امیرالمؤمنین را و زهرا را هیچ‌کس نمی‌شناسد؛ اما این حرفها که من دارم می‌زنم [برای این است که] یک اندازه‌ای تکان بخورید. شما الان در مجلس ولایت به دینم در حضور زهرایید. حالا چه کار کنید؟ خیال‌های خرگوشی را از دلتان بیرون کنید. امروز تصمیم بگیرید، بگویید که زهرا جان چون که تو ناراحتی، ما دیگر لهو و لعب نمی‌زنیم. ما دلمان می‌خواهد با تو محشور شویم، نه با ویدیو و ماهواره و این آشغال کاری‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر پیغمبر دروغ می‌گوید؟ گفت به اعمال هر کسی راضی باشی، با او محشوری. امام سجاد می‌گوید اگر سنگی را دوست داشته باشی، با آن [محشوری]. بیا این حرفها را قبول کن، کجا هی می‌روی زیارت؟ برو، نمی‌گویم نرو، با این عقیده برو، تصفیه‌شو [و] برو. لامحاله رفتی آنجا، بگو دیگر من این کارها را نمی‌کنم. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، می‌گفت کسی که کربلا می‌رود، مشهد می‌رود، باید وقتی [که] می‌آید عوض شود، یعنی دیگر عوضی نباشد. تو عوضی هستی؛ عوضی می‌روی، عوضی هم می‌آیی. من برایتان از اربعین می‌گویم؛ اما این حرفها قربانتان بروم، این‌ها سازندگی دارد. ما چه کار داریم می‌کنیم؟ قربانت بروم، فدایت بشوم. خدا نمره‌هایی به‌قول ما در حضورش است، می‌خواهد به تو بدهد؛ اما تو باید عارف باشی که به تو بدهد. تو ظالمی، تو فکرت ظالم است؛ اگر دستت ظالم نیست، فکرت ظالم است. کجایی عزیز من؟ کجا فکر می‌کنی؟ چطور نمره می‌دهد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شلمغانی مقام دارد، حالا وقتی امام زمان می‌خواهد [نایب] معلوم کند، [به او] می‌گوید برو کنار. اعتراض کردند چرا ما را قبول نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری، نه قبولی امام زمان را داری. نگفته بودم این حرف را، امروز می‌زنم: تو قبولی خودت را داری، نه قبولی امام زمان را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیغمبر می‌گوید برادر من است. [پیامبر را] منعش کردند، [گفتند] تو مجنونی که یک بابای شترچران را می‌گویی برادر، چرا ما را نمی‌گویی؟ [ما] چندین سال فقه و اصول خواندیم، چندین سال درس خواندیم. او هم می‌گوید کجا می‌روید پیش بی‌سواد؟ این [آدم‌ها از] همان‌ها هستند. اصلاً فهم پیغمبر را می‌آورند زیر سؤال، فهم امام زمان را می‌آورند زیر سؤال، فهم امیرالمؤمنین را می‌آورند زیر سؤال. [آیا] او نمی‌فهمد [که] او را معلوم می‌کند؟ تو می‌فهمی؟ بیدار شوید، هوشیار شوید. کجایی عزیز من؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً من عقیده‌ام این است، می‌گویم من دیگر معلوم نیست چه‌جوری بشوم. حالا تا سال دیگر به بچه‌ام گفتم، گفتم باباجان من حرفی می‌زنم، تا اربعین دیگر معلوم نیست باشم یا نباشم. اصلاً این توهین است [که] به حجت خدا می‌کنند، حالا چه خبر است؟ می‌گویم که والا نمی‌توانی بگویی، پیغمبرش هم یکی‌اش را گفت. به تمام آیات قرآن، هزار حرف [که خدا به پیغمبر گفت نزن،] راجع به علی بود. حالا وقتی که [وحی رسید سلمان منا اهل‌البیت یکی‌اش را گفت]. پیغمبر اکرم از همه جا مطلع است، امام از همه جا مطلع است، تمام شیاطین انس و جن در اختیار رسول‌الله هستند. کجا رسول‌الله را ما شناختیم؟ آنها هم که رسول‌الله می‌گویند، به دینم رسول‌الله را نمی‌شناسند. حالا اگر رسول‌الله است که خبر از زیر زمین دارد. حالا پاشده این جن آمده [پیش پیغمبر]، می‌گوید آقاجان [جن‌های دیگر] ما را خیلی اذیت می‌کنند، دختر به ما نمی‌دهند، دختر از ما نمی‌گیرند، همه ما را خیلی اذیت می‌کنند. [پیغمبر فرمود] علی جان، بلند شو [با او] برو. این‌ها هر کدامشان ایمان آوردند [که] آوردند، [اگر] نیاوردند، گردنشان را بزن. قربان علی بروم؛ اما [پیغمبر] فرمود که علی را بدرقه کنید. &lt;br /&gt;
چند نفر رفتند، سلمان هم رفت. دید این‌جا زمین شکافته شد، آن جن رفت و امیرالمؤمنین هم رفت ردّش [دنبالش]. حالا ببین چه می‌گوید؟ سلمان می‌رفت آنجا، یک قدری نانی، یک چیزی، حالا یک ذره (به قول من، این‌ها را من می‌گویم) می‌خورد، همان‌جا ماند. آن‌وقت یک دفعه دید امیرالمؤمنین آمد بیرون، گفت علی جان، قربانت بروم، پیغمبر فرمود هرکسی خبر پسر عمم را به من بدهد، هر چه بخواهد به او می‌دهم. ببین بی‌خود نیست می‌شود سلمان منا اهل‌البیت، او تویش درست است، ما رویمان درست است. الان ریش ببین عین ریش ابن‌سعد است، تویت باید درست باشد. این هم خدا می‌داند من دیگر دیدم به دریه می‌خورم، وگرنه می‌گفتم این را هم بگذار کنار. حالا [سلمان] چه می‌گوید؟ علی جان من بروم زودتر خبر بدهم به رسول‌الله، رفت خبر داد [که] رسول‌الله، علی آمد. &lt;br /&gt;
حالا فردایش [سلمان] آمد، گفت الوعده وفا. [پیغمبر] گفت سلمان‌جان، چه چیز می‌خواهی؟ این سلمان خانه ندارد، زن ندارد، به قول ما چیزی ندارد که؛ نه زن دارد، نه خانه دارد، خب بگوید خانه می‌خواهم؟ چه چیز می‌خواهم؟ نه. گفت یکی از آن حرف‌هایی [که خدا فرمود نزن را به من بگو]. سه هزار حرف [خدا] به تو گفت، هزارتایش را [گفت] نزن، هزار تایش را [گفت اگر] می‌خواهی بزن، هزارتایش هم گفته بزن؛ از آنها که گفته نزن، به من بگو. پیغمبر رفت توی فکر که خدا گفته نزن؛ فوراً وحی رسید یا رسول‌الله، سلمان منا اهل‌البیت، به او بگو. حالا [فرمود] خب سلمان جان آن یهودی که آنجا کاسب بود، یادت است؟ گفت آره. گفت [او] مُرده، به اذن خدا برو صدایش بزن.  پاشد [رفت] صدایش زد. یکهو دید یهودی آمد، دید کار و بارش خیلی بد نیست. گفت چه خبر؟ گفت یا سلمان، من می‌خواستم مسلمان بشوم، یک قدری می‌ترسیدم. {{توضیح|این‌جا حرف هست که من نمی‌زنم، می‌ترسد [که] می‌رود دنبال آن قوم و خویش‌ها، فهمیدی؟}} آقا که شما باشی، گفت [وقتی من مردم] آمدند و من را بازرسی کردند. من کارم این بود که وقتی می‌خواستم بروم سر کار، یک سلام به امیرالمؤمنین می‌کردم، می‌رفتم ردِّ کارم. &lt;br /&gt;
آیا شما نگاه به این کتابها و کارها [و] این‌ها کردید بروید ردِّ کارتان یا نه؟ حالا به آقا می‌گویی نوار [را گوش کردی]؟ می‌گوید هنوز نرسیدم من نگاه به آن [بکنم]. پس نگاه به کجا کردی مسلمان؟ نگاه به کجا کردی تو؟ آتش‌زدن این نیست که من را آتش بزنید، آتش‌زدن این است [که] دل من را آتش می‌زنید بعضی‌هایتان، آتش این نیست که. [اگر می‌گویم گوش بدهید] چون که می‌خواهم شما پیش بروید، شما می‌خواهم دوش به دوش امام زمان باشید، می‌خواهم دوش به دوش حضرت زهرا باشید. چرا یک قدری لاابالی‌گری می‌کنید؟ یک صلوات بفرستید. حالا [یهودی] گفت من را بازرسی کردند، من محبت امیرالمؤمنین داشتم، تمام این‌ها که می‌بینی به من دادند به واسطه محبت امیرالمؤمنین است؛ یا سلمان، دست از علی برندار. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم آمدیم، می‌گوییم دست از علی برندارید. خب دست از علی برنداشتن چیست؟ امر امیرالمؤمنین را اطاعت کن قربانت بروم. علی گفته غِش توی معامله نکن، نکن. علی گفته مواظب چشمت باش، [بگو] باشد. علی گفته گوشَت را آنجا که خدا گفته بگذار، به قرآن بده، به حرف مؤمن بده، به کلام بده. [علی] می‌گوید چشمت را حفظ کن، [بگو] باشد؛ مال حرام نخور، [بگو] باشه؛ معامله ربوی نکن، [بگو] باشد؛ صدقات بده عزیز من، سخی باش، [بگو] باشد. علی می‌گوید [در] حضور خدا باش، حالا نمی‌گوید [در حضور من باش]. با تمام این‌که این همه خدا سفارش علی را کرده، نمی‌گوید در حضور من باش. حالا شخصی آمده این‌جا [خدمت امیرالمؤمنین در جنگ جمل] می‌گوید که این ناموس پیغمبر است، تو هم دامادش، کجا بروم؟ می‌گوید ببین حق کجاست. خوب که توی تمام خلقت بگردی، حق علی است؛ اما [در] ظاهر نمی‌گوید. کجا خودت را چیز می‌کنی که بیایید مردم من را بخواهید؟ چه کار می‌کنیم ما؟ صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من، قربانتان بروم، شما باید در آخرالزمان، این‌قدر دخالت به کارها نکنید. شما آن قدرتی که دارید، آن قدرت مثل یک بچه می‌ماند که بچه ببین آرام نمی‌تواند بگیرد. خدا بچه‌هایتان را به شما ببخشد، آنها هم که ندارند خدا به آنها بدهد. یک پشتک می‌‌اندازند این‌جا، یک وارو می‌زند، آرام نمی‌تواند بگیرد، چون که روح در بدن این بچه، خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را گفت روح بزرگ است، بچه کوچک است. این روح آرام نمی‌تواند بگیرد، این کار را می‌کند، این کار را می‌کند. عزیز من، تو هم قدرتت مثل بچه نباشد [که] این‌طرف بروی، این طرف بروی. کجا که نرفتی؟ همین خوب‌هایتان، کجا که نرفتید؟ جایی بود که نروید؟ تا توی کوهها رفتید. پیغمبر فرمود فتنه آخرالزمان تا کوهها را می‌گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما رفتید دماوند چه دیدید؟ من خدا را دیدم، امر خدا را دیدم. شما چه دیدید [که] چند دفعه آمدید دماوند؟ الحمدلله که دیگر نمی‌روید، آنها لیاقت نداشتند دیگر شماها را دعوت کنند [و] یک لقمه به شما بدهند، حج و عمره [پایشان] نوشته شود؛ خدا از آنها گرفت، خدا از ما نگیرد. من دیدم پیغمبر فرمود [فتنه] تا نوک کوه‌ها را می‌گیرد، من نگاه کردم، این‌قدر این کوه بلند بود، دیدم یک آنتن تلویزیون آنجاست. گفتم صدق یا رسول‌الله، قربانت بروم رسول‌الله که حرف‌هایی که زدی هی پیش می‌آید مردم می‌فهمند، هی پیش می‌آید. [فرمودی] مردم آخرالزمان عبادتی می‌شوند، مردم فراموش‌کار می‌شوند، علیِ من را فراموش می‌کنند، خدا را [فراموش می‌کنند]. چه کار می‌کنید؟ چه بگویم آخر امروز؟ دلم می‌خواهد از این مجلس که می‌روید بیرون، با سرمایه بروید بیرون. سرمایه این است که قربانتان بروم این حرفها را یک قدری در معرض عمل بگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند من رفتم آنجا [کربلا، اگر] بدانی چه حالی داشتم؟ یک بخور و نمیر [با خودم] می‌بردم، این زمین را می‌دیدم، می‌گفتم زینب این‌جا بوده، اصغر این‌جا بوده، اکبر این‌جا بوده. فقط جان ندادم من [در] کربلا؛ اما این آقا می‌رفت پای ویدیو. زیارت می‌کردند، [بعد] می‌رفت پای ویدیو، اصلاً تویش نیست. حالا می‌گوید اگر با دین [از دنیا] رفتی ملائکه تعجب می‌کنند. حسین توی بغل می‌گیرد تو را، توی بغل می‌گیرد تو را، کجاییم؟ او می‌خواهد تو را بغل بگیرد، می‌روی [زیارت،] یک ماهواره، یک ویدیو هم توی جیبت است، کجا تو را بغل می‌گیرد؟ صلوات بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من، قربانتان بروم، بیایید این حرفها مال من نیست که، من دارم تاریخات اسلام را برایتان می‌گویم، بیایید قربانتان بروم امر را اطاعت کنید‌. بیایید جان من، عزیز من، امام حسین می‌گوید قبر من در دل دوست‌هایم است. تو همیشه باید غم داشته باشی، نه [این‌که] خوشحال باشی، نه [این‌که] بروی بعضی‌ها را ببینی، تو در حضور باید باشی. به تمام آیات قرآن اگر شما در حضور باشید، در سقوط نیستید. آن موقعی که شما در سقوطید، در حضور نیستید. چقدر [آدم] خوشش می‌آید؟ اما کجا [در] حضور است؟ [وقتی] در حضور خلق نروید و نباشید. گفتم این روحتان آرام نمی‌گیرد، نمی‌توانید آرام بگیرید؛ بیایید قربانتان بروم در حضور باشید، در سقوط نباشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الان [ببینید] از زمان بعد از رسول‌الله [مردم] رفتند دنبال جمعیت، [گفتند] یدالله فوق ایدیهم، [یدالله مع الجماعة]. حالا هم می‌گویند، توی زمان ما هم می‌گویند، آن زمان هم گفتند؛ اما باید بفهمی یدالله [یعنی] دست خدا، دست خدا کجاست؟ چشم خدا کجاست؟ امر خدا کجاست؟ آنجا برو. چه کار کنم من؟ کجا می‌روید؟ مگر امیرالمؤمنین رفت توی خانه، توی خانه نشست؟ علی توی تمام خلقت دارد جریان می‌کند، چه کسی می‌گوید علی رفت توی خانه نشست؟ تو رفتی توی خانه، تو رفتی بعدِ امیرالمؤمنین توی خانه جهنم. کجا [علی توی خانه نشست]؟ چه داری می‌گویی؟ [این] حرف‌ها چیست این رؤسای دانشگاه می‌زنند؟ کاشکی تو رئیس دانشگاه نبودی و فرّاش بودی. کاش فرّاش بودی، لامحاله زمین را می‌آمدی تمیز می‌کردی؛ تو استاد دانشگاه داری دانشگاهی را خراب می‌کنی. صلوات بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر این نیست که هرکسی می‌میرد امیرالمؤمنین بالای سرش است؟ علی توی خانه نشسته؟ چند هزار نفر، من نمی‌دانم چقدر [آدم هر لحظه] می‌میرند، روایت [داریم علی بالای سرشان است]. خود رئیس دانشگاه این را به من گفته، خودش نمی‌فهمد، خودش هم نمی‌داند، این رئیس دانشگاه است. آقا رفوزه نشوی، تجدید نیاوری. دانشجوها، شما توی فکرید [که] تجدید نیاورید، آیا توی فکر هستید که تجدید ولایت هم نیاورید؟ یا نگاه می‌کنی چشم‌پاره؟ [آیا فقط] توی فکر تجدید خودت هستی؟ بیا توی [فکر] تجدید این هم باش [که] تجدید نشوی در ولایت، تجدید نشوی در امر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من، قربانتان بروم، چه بگویم امروز برایتان؟ او [امام زمان] دارد می‌گوید یاجداه گریه می‌کنم برایت، اشک چشمم تمام شود خون [گریه می‌کنم]، برای اسیری زینب. تو رفتی کربلا، اسیری زینب را دیدی؟ به تمام آیات قرآن، من یک پاره‌وقتها می‌گویم جان من را تو حفظ کردی، اگرنه این غصه‌ها که من می‌خورم، باید از بین بروم. تو اسیری زینب را آنجا دیدی؟ بس که ناراحتم دوباره تکرار می‌کنم، یا آمدی می‌خواهی بروی [پای تلویزیون؟] اسیری زینب و کلثوم و این‌ها را دیدی یا می‌خواهی بروی آنها را ببینی که توی خارج است؟ خب با آن محشور می‌شوی. تو عبادتهایت را بگذار کنار، ببین با چه کسی محشوری؟ چه کسی را دوست داری؟ چه کاره هستی؟ بیا یک فکری مال خودت بکن. [انما] الدنیا فناء و الآخرة بقاء، عزیز من، قربانتان بروم. یک صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها اگر یک تصرفی به شخص بکنند، یک تصرف خلقتی می‌کنند، یک تصرف ماورائی می‌کنند. امام حسین وقتی که دید [همه اصحاب شهید شدند]، گفت [خواهر] پیراهن کهنه [را بیاور]. [آن پیراهن را] تهیه کرده بود، امام حسین می‌دانست [دشمنان] پیراهنش را درمی‌آورند، گفت وقتی پاره پاره باشد، درنمی‌آورند دیگر. حالا چه بگویم؟ اما ام‌السلمه گفت زینب جان، جدت رسول‌الله گفت وقتی امام‌حسین آمد طلب پیراهن کهنه کرد، بدان یک‌ساعت یا نیم‌ساعت برادرت بیشتر زنده نیست. تا امام‌حسین آمد گفت که خواهر پیراهن کهنه بیاور در برم، زینب غش کرد. حالا لشکر هم دارد هل من مبارز می‌گوید، چه کار کند امام حسین؟ یک تصرف خلقتی توی قلب زینب کرد. آخر تمام خلقت در دست امام است، کجا [این] حرفها را می‌زنی؟ جگر من خون است، نمی‌توانم بگویم. کجا می‌روی؟ چه کسی را قبول داری؟ چه کار می‌کنید؟ &lt;br /&gt;
حالا تصرف کرد، دست گذاشت توی قلب زینب، زینب بلند شد، چشمش [را] باز کرد. این یک تصرف ماورائی می‌کند به چیز، این را نمی‌گویم حالا. آن تصرف ماورائی [که امام حسین] می‌کند، این [زینب] جواب ماوراء را می‌تواند بدهد. تمام ماوراء در مقابلش عاجزند، تمام ماوراء در مقابل زینب عاجز بودند. [امام حسین] دست گذاشت توی قلبش تصرف کرد. [فرمود] خواهر جان، مگر تو نمی‌دانی که دارند در شام به پدر ما سبّ می‌کنند؟ تو باید صبر بکنی، بروی کوفه آنجا خطبه بخوانی، مجلس یزید [هم خطبه] بخوانی. باید تو پرچم یزید پلید [و] معاویه را بکَنی، پرچم پدرمان علی را در شام نصب کنی، به قدرت خدا و به قدرت آن بیانی که تو داری. گفت چشم برادر، اطاعت می‌شود. حالا زینب آمد، حالا چه کار می‌کند؟ حالا این‌ها را اسیر کردند و خلاصه نمی‌خواهم همه‌اش را بگویم، آمدند در دروازه کوفه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو هم همین‌جور است، این حرف‌ها امر است؛ این حرفها که نوشتید امر است قربانتان، باید یادتان باشد. او یاد امام حسین بود، شما هم باید این‌ها یادتان باشد. رجعت که من گفتم یادتان باید باشد قربانتان بروم، این‌ها را همه را باید یادتان باشد، حالا زینب یادش است دیگر. [حالا اسرا را] وارد کردند. وارد کردند، خب این‌ها همه‌شان الان وضعشان ناجور است. زینب این‌جا یک خطبه خواند، یک خطبه خواند امام‌حسین را معرفی کرد. وقتی معرفی کرد، این‌ها گریه کردند. خبر دادند به ابن‌زیاد که ابن‌زیاد اگر خطبه زینب همین‌جور [ادامه پیدا کند، مردم] شورش می‌کنند. گفت چه‌کار کنیم؟ گفت سر برادرش را ببرید جلویش. این مردم همه توجه به زینب داشتند، یک وقت زینب دید مردم توجه‌شان یک جای دیگر رفت. یاللعجب، چه شد؟ یک وقت دید، یک وقت دید سر برادرش حسین است. زینب دیگر آن خطبه‌ای که داشت می‌خواند [ناتمام ماند]، یک وقت نظرش رفت پیش برادر. حالا زینب مگر دست برداشته؟ &lt;br /&gt;
حالا زینب دارد حالی این مردم می‌کند. حالی این مردم می‌کند [که ای] مردم اشتباه کردید. مگر شما می‌توانید برادر من را [کسی را جایش] نصب کنید؟ حالا یک هشدار داد به مردم، [فرمود] برادر، حسین جان، با من حرف بزن؛ اگر نمی‌زنی، با این طفل صغیر حرف بزن. دارد حالی این مردم می‌کند، [ای] مردم حسین نمرده، سرش هم حرف می‌زند. چه کردید شما با تقدیر خودتان که برادر من را، حسین را کشتید؟ [امام حسین] گفت [أم حسبت أنّ] اصحاب الکهف و الرقیم [کانوا من آیاتنا عجبا]. دو تا آیه توی قرآن داریم [که] خیلی عجیب است: یکی اصحاب کهف است، یکی رقیم. [یک] وقتی دیگر برایتان می‌گویم، [الان] می‌خواهم حرف دیگر بزنم. تمام مردم بنا کردند گریه کردن. حالا چه کار کند ابن زیاد؟ دستور داد حرکت بدهید اسرا را، اسرا را حرکت دادند رو به شام.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
حالا زینب، این‌ها [اسرا در] بارانداز بودند، این‌ها که می‌گویند آنجا نمی‌دانم چه [خرابه] بوده، بی‌خود می‌گویند. آخر نادان، کنار کاخ یک مرد دیکتاتور شراب‌خور حرام‌زاده [که] الان تمام ممالک دست این است [که] خرابه نیست؛ بارانداز بوده، این‌ها را آنجا بردند. بردند تا مجلس یزید را خلاصه یک قدری چراغانی کنند و یک قدری تهیه ببینند و [یزید] مست است دیگر. حالا زینب را وارد کردند. اسرا را، این‌ها [را] یکی یکی دست‌هایشان را به هم بسته بودند که متفرق نشوند. حالا زینب وارد مجلس شد، خودش را یک قدری پنهان کرد. یزید گفت این کیست که خودش را پنهان می‌کند؟ گفت زینب خواهر حسین است. یک‌دفعه {{توضیح|خدا نکند یکی یک حرفی به مؤمن بزند [که] دلش را آتش بزند. حالا این حرام‌زاده می‌خواست دل زینب را آتش بزند}} گفت زینب، الحمدلله خدا برادرت را کشت. دارم می‌گویم [امام] تصرف خلقتی دارد، [زینب] گفت درست است [که] جان هرکسی را خدا می‌گیرد؛ اما لشکر تو برادر من را کشت، تو گفتی برادر من را کشتند. یک وقت [یزید] صدا زد جلاد، بزن گردن [زینب را]. آقا فرنگی بلند شد، نصارا بلند شد، نداریم یک شیعه بلند شده باشد. [گفتند] یزید چه کار می‌کنی؟ این داغ دیده، این چه کاری [است] می‌کنی یزید؟ یزید آرام شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مگر دست برداشته؟ صدا زد چوب خیزران بیاورید. این نی‌ها از آنها بودند که شکرِ خیلی خوب داشتند، چون که سر امام حسین را به نی زدند، دیگر نی‌ها شکر ندادند. هر حرفی والله [عصاره‌ای] دارد، دیگر [نی‌ها] شکر ندادند؛ تو [قتل‌گاه] حسین را دیدی، چرا ذوق می‌زنی و می‌خندی؟ این‌ها دیگر شکر ندادند. حالا هم بروید سراغشان. حالا [یزید] اشاره کرد به لب‌های حسین، [گفت] حسین تو خیال سلطنت داشتی. یک وقت سکینه گفت عمه دارد چوب به لب بابایم می‌زند. حالا زینب چه کرد؟ گفت نزن تو چوب کین به این لبان اطهرش، تو می‌گویی من خلیفه رسول‌الله‌ام! گفت آخر این لب‌ها را پیغمبر بوسیده؛ اما خدا همیشه یک کسی را گذاشته که فاسق و فاجر را رسوا کند. یک‌دفعه هنده دوید توی مجلس، سر امام حسین را توی بغل گرفت. یزید چادر انداخت روی سر هنده، زنش. این‌جا باز دوباره زینب صدا زد، گفت چرا چادر می‌اندازی روی این [اما حرم رسول‌الله را اسیر کردی]؟ یزید تو چه کار می‌کنی ما را اسیر کردی؟ همان‌جا مخالفت پیدا شد، ببین خدا هنده را گذاشت آنجا، خلاصه رسوا شد یزید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا [یزید] گفت ظهر شده، مجلس را به‌هم بزن، برویم نماز. حالا آمدند نماز، امام سجاد را بردند توی مسجد. می‌خواهد بگوید یعنی من پیش‌نمازم، من یعنی مردم من را قبول دارند. چه‌کارهایی می‌کند؟ قلدری. حالا آمد توی مسجد، امام‌سجاد گفت من بروم بالای این چوب‌ها؟ گفت بروم بالای این چوب‌ها؟ کجا منبرها را چوب کردید منبری‌ها؟ گفتم شما خطیب هستید. آن خطیب از معاویه و یزید صحبت می‌کرد. امام‌سجاد گفت خطیب، تو خدا و رسول را به غضب آوردی، چرا تعریف خلق می‌کنی؟ حالا این پسرش معاویه خیلی می‌خواست او را، گفت بابا بگذار برود این [بالای منبر]، این بابا انگار عقل ندارد، به منبر می‌گوید چوب. [یزید] گفت بابا من این‌ها را می‌شناسم، آبرویمان را می‌ریزد.&lt;br /&gt;
[امام سجاد بالای منبر] رفت، اول حمد و ستایش خدا را کرد، اول رضایت خدا را ابلاغ کرد، بعد سفارشات رسول‌الله را. یک‌دفعه امام سجاد فرمود این حسین ذریه پیغمبر است، تو چرا [اهل‌بیتش را اسیر کردی]؟ بنا کرد صحبت کردن، مردم دویدند توی بازار، [می‌گفتند] مردم بیایید ببینید این‌ها اولاد پیغمبرند، یزید اشتباه به ما گفته. بترسید از آن روزهایی که کارهایتان یکهو افشا می‌شود، خدا کارها را افشا می‌کند؛ اما داریم چند دفعه پرده رویش می‌کشد رفقای عزیز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آمدند، یزید دید خیلی بد شده، حالا چه کار کند؟ آمدند امام‌سجاد را خواست، گفت من نگفتم [ابن‌زیاد] پدرت را بکشد. گفتم بروید با هم صلح کنیم، مملکت یک جوری باشد، یک سکونتی داشته باشد، ابن‌زیاد [پدرت را] کشته؛ حالا می‌خواهم پول خون بابایت را بدهم. امام‌سجاد فرمود یزید آن چیزهایی که [لشکرت] به غارت بردند بگو [پس] بدهند، این‌ها همه را مادرم [زهرا] با دستش بافته. گفت آنها همه را غارت کردند، آنها نیست. حالا چه کرد یزید؟ گفت حالا شما می‌خواهی عزاداری بکنی، بکن. یک هفته کاخ سلطنتی‌اش را داد دست این‌ها، حالا می‌خواهد رفو کند جنایتش را، مردم می‌آمدند و می‌رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا یک‌دفعه حضرت سجاد گفت ما می‌خواهیم حرکت ‌کنیم. [یزید] تمام محمل‌ها را درست کرد. [امام سجاد] گفت یزید، ما از تو می‌خواهیم یکی دنبال ما بیاید که با ما باشد، ما را اذیت نکند. بشیر را آورد. حالا قربانتان بروم، فدایتان بشوم، [حضرت زینب] محمل‌ها را آمد دید، دید خیلی [آنها را] درست کرده. گفت یزید ما عزاداریم. یک نفر است که مجتهد است می‌گوید چیزِ مشکی نپوشید، همین روایت را گفتم. گفتم یزید [محمل‌ها را] سیاه‌پوش کرد، تو می‌گویی [سیاه] نپوشید؟ خدا نکند یکی نفهم باشد دورش را بگیرند، آن وقت او نفهمیِ خودش را ابلاغ می‌کند. حالا حرکت کردند. حالا زینب یک کاری کرد، یک وقت صدا زد رقیه جان، شب عاشورا برادرم گفت زینب جان، من بچه‌هایم را به تو می‌سپارم، همه شما را به خدا [می‌سپارم]. پاشو، آخر من جواب بابایت را نمی‌توانم بدهم، پاشو. آقاجان یک روایت داریم [که] ام‌کلثوم همان‌جا ماند. خدا رحمت کند علما را، آقای زاهدی با آقای بروجردی صحبت کردند، ام‌کلثوم گفت من می‌مانم این‌جا، رفت توی بیابان‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا حرکت کردند رو به مدینه، حالا یک راهی است، دوراهی است. بشیر [همراهشان] بود، خیلی منطقی بود؛ گفت آقاجان این راهِ کربلاست، این راهِ مدینه، کجا می‌روی؟ گفت به عمه‌ام بگو. تا گفت، [حضرت زینب] گفت ما شوق کربلا داریم، ما شوق کربلا داریم. حرکت کردند رو به کربلا، قربان سکینه بروم، یک وقت صدا زد عمه‌جان، بوی خوشی می‌وزد اندر مشام، مگر این زمین کربلاست؟ حالا این [جابر] آمده، چه کسی بود آنجا روی قبر امام حسین؟ جابر. یک وقت عطیه به او گفت جابر، زینب دارد می‌آید. من از جابر هم یک ناراحتی دارم، وقتی می‌خواهد بیاید قدم‌هایش را یکی یکی برمی‌داشت. [پیغمبر] گفت هر قدمی که رو به قبر امام حسین بروی چند هزار حج و عمره [ثواب] دارد. جابر هم ثواب می‌خواهد، تو چه می‌خواهی؟ حالا آمدند، افتادند روی قبرها. او می‌گفت عمه‌جان، علی‌اکبر این‌جا بود، او می‌گفت قاسم این‌جا بود؛ خدا می‌داند چه کردند. یک آدمی که دیگر خیلی به اصطلاح ولایتی است، گفت زینب [به امام حسین] گفت اگر نامحرم نبود، پیراهنم را درمی‌آوردم ببینی [دشمن] به من زده. گفتم نادان، مگر حسین [نمی‌داند که زینب] باید پیراهنش را درآورد؟ این چیست می‌گویی؟ گفت ما می‌خواهیم شور بیندازیم. گفتم چرا دروغ می‌گویی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عرض می‌شود خدمت شما، امام سجاد دید این‌ها چیز که نمی‌خورند، الان یک روز، یک روز و نصفی است، این‌ها فقط گریه می‌کنند، دستور داد حرکت کنید. امر امام واجب است، حرکت کردند رو به مدینه. نزدیک مدینه امام‌سجاد این بشیر را خواست، گفت تو بهره‌ای از شعر داری؟ گفت آره. گفت برو اهل مدینه را خبر کن. این بشیر آمد و همه ریختند [دورش]؛ یک پرچم داشت، گفت خبر همه را آوردم از شام و از کوفه. گفت بیایید سر قبر پیغمبر [تا] بگویم. من به قربانش بروم، [ام‌البنین] حالا آمد آنجا. [بشیر] گفت فقط از مردها کسی که مانده امام سجاد است [و] امام باقر، همه را کشتند. خدا می‌داند آنجا چه خبر بود. من به قربان خاک کف پای ام‌البنین، آخر [سراغ] بچه‌هایش را [نگرفت]. آمد گفت بشیر، حسین هست یا نه؟ [بشیر] گفت ام‌البنین، حسین را کشتند. حالا عبدالله دارد پِی زینب می‌گردد، هی می‌رود و می‌آید. یک وقت زینب صدایش زد عبدالله، من را نمی‌شناسی؟ [عبدالله] گفت آخر تو که گیس‌هایت سفید نبود. [حضرت زینب] گفت عبدالله داغ برادرم [موهایم را سفید کرد]؛ من [فقط] جان دارم، همه چیزم رفته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا بیایید رفقای عزیز انصاف داشته باشید، توی وجدان ما اگر این‌ها باشد، ما دیگر تماشایی نیستیم قربانتان بروم، عزیز من. چرا می‌گویند [اگر] لکه‌ای اشک [برای امام حسین] بریزی، خدا از سر گناهانت می‌گذرد [حتی اگر] مطابق [گناه] انس و جن [باشد]؟ لشکر امام حسین را نمی‌گوید، اشکش را می‌گوید. آیا حسین را شناختی رفتی کربلا؟ می‌ترسم یک قدری دیگر بگویم، ناراحت شوید. حسین یعنی، حالا ببین این دارد چه می‌گوید؟ [معنی] اشکی [برای حسین] بریزی این‌جور است، یعنی [باید این‌جور] حسین را بشناسی، دیگر توی لهو و لعب و این حرفها نروی، تو در دلت غم حسین باشد. صلوات بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من، قربانتان بروم، تمام حرفهای من این است [که] تو باید اگر [زیارت] می‌روی، [فقط] جسم تو حاضر نباشد، عقل تو حاضر باشد، وجدان تو حاضر باشد، با وجدانت حرف بزنی، با وجدانت بلند شوی. خدا چه به تو داده؟ این گناه‌ها که چیزی نیست که، می‌گوید یک لکه اشک [برای امام حسین] بریزی [همه‌اش را می‌آمرزم]. حالا می‌گوید [اگر] اشکت هم نمی‌آید بکاء کن، یعنی خودت را به حال عزا بزن، [آن‌وقت] جزء عزاداران امام حسین هستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما عزیز من گفتم، دوباره تکرار می‌کنم، خیلی کم بوده یا [نبوده] مانند آقای بروجردی. بروجردی اعتقاد وقتی به حسین داشت، به سینه‌زن امام‌حسین هم اعتقاد داشت. من می‌خواهم از شماها مهندس‌ها، دکترها بپرسم، مگر امام‌حسین نگفته تربت من شفاست؟ چرا آقای بروجردی تربت به چشمش نمالید؟ من خودم گویا دیدم، یک مهتابی [ایوان جلوی عمارت] بود، آنجا [ایستاده بود،] آمد پایین. سینه‌زن‌ها سینه می‌زدند، باران آمده بود، پاهایشان گلی است. از گل پای یک سینه‌زن مالید به چشمش، [چشمش خوب شد،] تا آخر عمرش قرآن می‌خواند. ای سینه‌زن حسین، ای مداح حسین، بیا حسین بگو. وقتی چیز دیگر گفتی به دینم از حسین خارج شدی، از محبت حسین خارج شدی. من به قربان خاک قبر آقای بروجردی که این‌قدر اعتقاد داشت و چشمش دیگر خوب شد. تو کجا اعتقاد داری عزیز من؟ همه‌اش به فکر شکمیم و فکر عزت و احترامیم و به فکر [این‌که] ما را یکی تأیید کند. [حالا] تأییدت کرد، به دینم آن تأییدی تکذیب است. به ایمانم آن تأییدیِ خلق، تکذیب است. بیا [پیغمبر مثل سلمان به تو] بگوید سلمان منّا اهل‌البیت. بیا عزیز من، قربانتان بروم، فدایتان بشوم آنها تأیید کنند [تو را] بگویی حسین جان. بیا امر حسین را اطاعت کن. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر نیست [که] امام رضا گفت این‌ها کارشان است می‌آیند [زیارت]؟ هفتاد حج، هفتاد عمره را، یا چقدر حج را باطل کرد امام رضا، [گفت] این‌ها از آنها بهره نمی‌برند، این‌ها کارشان است می‌آیند. مگر حضرت معصومه [نگفت زیارت می‌کنند قبر ما را، اطاعت نمی‌کنند امر ما را]؟ به دینم گفت، به ایمانم گفت. نگویید حاج حسین تعریف خودش را می‌کند، من دیگر کسی را نمی‌‌خواهم. ما یک چهار روز دیگر توی دست و پای شما هستیم و می‌رویم. امیدوارم شما باقی باشید، اگر شما باقی باشید، این حرفها هم باقی است. من ممکن است، حالا نمی‌گویم [فردا می‌میرم]. غصه نخورید بگویید فردا یارو می‌میرد، من حالا حالاها می‌خواهم شما را اذیت کنم. آقایی که شما باشید، چه چیز من دارم می‌گویم؟ کجا بودیم؟ حالا حضرت معصومه، به وجدانم [قسم]، گفت مردم زیارت می‌کنند قبر ما را، اطاعت نمی‌کنند امر ما را. من هم می‌گویم می‌روی آن پنجره‌ها را می‌بوسی، مگر پنجره به تو چیز می‌دهد؟ الان دارند پنجره درست می‌کنند برای امام حسین، می‌ترسم بگویم [با] چه پولی، چه چیزی. تو می‌روی این‌ها را می‌بوسی. تو باید امر را [اطاعت کنی بعد] بروی [ضریح] امام حسین را ببوسی، تو امر امام حسین را [اطاعت کن]. من نمی‌گویم حالا این‌ را هم نبوس [که] بگویید دیگر [حاج حسین گفته نبوسید]. من آخر خیلی توجه دارم، [کسی] نگوید این را نبوسید، خب برو آن را هم ببوس؛ اما تو باید امر امام حسین [را اطاعت کنی]، امر امام حسین می‌گوید سخی باش. امر امام حسین می‌گوید به بیچاره‌ها خدمت کن. امر امام حسین می‌گوید من سه روز، سه روز گرسنگی خوردم، [غذایم را] دادم به فقیر و اسیر و این‌ها، [اما] تو می‌دهی به بدعت‌گذار. تو به کی می‌دهی؟ دارد حالی‌ات می‌کند امام حسین. امام حسین مکتب خلقت است، تو باید مکتب داشته باشی. اگر مکتب داشته باشی، به دینم مذهب هم داری. تو نه مکتب داری، نه مذهب. چه کار داری می‌کنی؟ [امام حسین] می‌گوید یک روز [غذایم را] دادم [به] فقیر، یک روز دادم [به] اسیر، یک روز دادم [به] مسکین. تو به چه کسی می‌دهی؟ آیا [این حرفها را] خواندی؟ [من] این‌جا جز می‌زنم، [آیا] خواندی این نوار را؟ تو یک وقت می‌بینی که اصلاً انفاق کردی، انفاقت این است که لا اله الا الله. چرا [در زیارت عاشورا] می‌گوید [اگر] سوزن دادی، لعنت می‌کند؟ [اگر] اسب نعل کردی، لعنتی؟ اسب را اگر [نعل] نکنی، پایش از بین می‌رود، این نیست که [نعل کردن ایراد داشته باشد]. تو به چه کسی می‌دهی؟ تو به چه کسی می‌دهی؟ به چه کسی انفاق می‌کنی؟ کجا انفاق می‌کنی؟ کمک داری می‌کنی تو. صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا تو را به حق امام زمان قسمت می‌دهم، این حرفها که ما امروز زدیم، رفقا به آن یقین کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا یقین کردند، عمل کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این حرفها به این‌ها تزریق بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا تو شاهد باش که چقدر من این‌ها را می‌خواهم. خدایا آن خواستن من که این‌ها را می‌خواهم، فردای قیامت [معلوم می‌شود.] آن خواستنی که من این‌ها را می‌خواهم، این [است که این‌ها] ولایت دارند، این ولایت را تا آخر برسانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا نه من این‌جا ناراحت بشوم، نه این‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا باز به حق امام حسین، [به] خون ناحق ریخته امام حسین، ما را یاور امام زمان قرار بده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا امام زمان را از ما راضی و خشنود بگردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا بالاخره یک ماه آنجا بوده، با این صدقاتی که دادند قبول کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این‌ها را توی خزینه امام حسین بریز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا زهرای مرضیه را از ما راضی و خشنود بگردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا عمر بابرکت به این‌ها بده. عمر بابرکت این نیست که مثل من پیر بشوی، عمر بابرکت این است که امر خدا و پیغمبر را اطاعت کنی. خدایا این‌ها از آنها باشند [که امر را اطاعت می‌کنند].&lt;br /&gt;
خدایا من یک حرف عوامانه می‌زنم، این‌ها را خدایا [این‌طور کن:] اللّهم انی اسئلک الامن و الایمان بک و التصدیق بنبیک و العافیة من جمیع البلاء و الشکر علی العافیة و الغنی عن شرار الناس، خدایا محتاج شرارشان نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا یک عقلی به آنها بده [که] خوب و بد را تمیز بدهند. بدعت‌گذار را با عبادت تمیز بدهند.&lt;br /&gt;
(با صلوات بر محمد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه‌تان عذرخواهی می‌کنم، شرمنده همه‌تان هستم. خدا ان‌شاءالله شما را باقی بگذارد که این حرف‌ها را خلاصه افشا کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_89&amp;diff=2522</id>
		<title>اربعین 89</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_89&amp;diff=2522"/>
		<updated>2026-08-04T13:53:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10399}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اعوذ بالله من الشیطان اللعین الرجیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«العبد المؤید الرسول المکرم ابوالقاسم محمد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پررنگ|السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی‌بن‌الحسین و اولاد الحسین و اهل‌بیت الحسین و رحمة‌الله و برکاته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک صلوات بفرستید. رفقای عزیز، خواننده‌های مجلس از شما تشکر می‌کنم. حالا دیگر شما که همیشه ما را عفو کردید و باز هم بیشتر عفو کنید. حالا که الان دارید می‌گویید خب [تکرار] حرفهای گذشته است، من می‌خواهم یک چندتا حرف بزنم. اگر یک قدری خلاصه وقت شما را می‌گیریم، ان‌شاءالله، امیدوارم که هم در ظاهر من را عفو کنید، هم در باطن. صلوات بفرستید. چون که شما چشم و چراغ زهرایید؛ اما خب حالا ما هم بالاخره می‌گوییم یک چیزی بگوییم که این رفقا بفهمند اربعین یعنی چه؟ عزاداری یعنی چه؟ عرض بشود خدمت شما مجلس امام‌حسین یعنی چه؟ همه این‌ها سر جایش است؛ اما همه این‌ها باید با امر باشد. اگر با امر نباشد، این‌ها [را] حضرت زهرا امضاء نمی‌کند قربانتان بروم. شما کارهایی که داری، می‌خواهی اربعین بروی یا حج بروی یا عبادت کنی، مواظب باش که حضرت زهرا باید امضاء کند. ما به دینم تا آخر عمرمان زهرا را نمی‌شناسیم. یک زهرایی می‌گویند خانم‌ها اما تجددی‌اند، این زهرا شناختن نیست، تو تجدد را می‌شناسی. تو چه کسی را می‌شناسی عزیز من؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من درست دارم می‌گویم، در تمام این دنیا هیچ چیزی از ظهور مهم‌تر نیست. تمام این حرفها مشاور است، اصل، ظهور وجود مبارک امام زمان است. آن موقع می‌شود [که] حق و باطل جدا می‌شود. راجع به رجعت صحبت کردم، گذاشتید کنار کتابها را، شما باید با کتاب رجعت یک قدری مطالعه کنید، بایگانی نکن عزیزم. [در] رجعت تمام ممکنات خدا خوشحالند، ملائکه‌ها خوشحالند، درختها خوشحالند، اشیاء خوشحالند، زمین خوشحال است، دریا خوشحال است، تمام این خلقت خوشحالند. رجعت باید بیاید [که این‌ها خوشحال شوند]، تمام این‌ها گریه کردند برای امام حسین. آیا حسین را شناختید؟ یا رفتید زیارتش و خندیدید و ویدیو آوردید؟ [ای] بدتر از سنی! کربلا رفتید؟ من فدای آن آدم بشوم که گفت [به او تلویزیون] بخر، [او] نخریده، به دینم حاضرم فدایش بشوم. من فدای اعمال هرکسی می‌شوم، نه فدای شخص کسی. چه کار داری می‌کنی؟ قربانت بروم، فدایت بشوم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین می‌خواهم به شما بگویم بس که مهم است امضای مبارک [حضرت زهرا]، [حالا] حجة‌بن‌الحسن، امام المبین، حجت خدا، ولی‌الله الاعظم، جان تمام خلقت، [او که] اگر نباشد همه عالم فروزان می‌شود، جخ [تازه] باید با اجازه مادرش زهرا بیاید، او امضاء کند. کجا کارهای ما را زهرا امضاء کرده؟ تو می‌توانی چشمت را بپوشانی؟ چه کسی زهرای عزیز را شناخت؟ فقط ذات پاک خدا [او را] می‌شناسد. امیرالمؤمنین را و زهرا را هیچ‌کس نمی‌شناسد؛ اما این حرفها که من دارم می‌زنم [برای این است که] یک اندازه‌ای تکان بخورید. شما الان در مجلس ولایت به دینم در حضور زهرایید. حالا چه کار کنید؟ خیال‌های خرگوشی را از دلتان بیرون کنید. امروز تصمیم بگیرید، بگویید که زهرا جان چون که تو ناراحتی، ما دیگر لهو و لعب نمی‌زنیم. ما دلمان می‌خواهد با تو محشور شویم، نه با ویدیو و ماهواره و این آشغال کاری‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر پیغمبر دروغ می‌گوید؟ گفت به اعمال هر کسی راضی باشی، با او محشوری. امام سجاد می‌گوید اگر سنگی را دوست داشته باشی، با آن [محشوری]. بیا این حرفها را قبول کن، کجا هی می‌روی زیارت؟ برو، نمی‌گویم نرو، با این عقیده برو، تصفیه‌شو [و] برو. لامحاله رفتی آنجا، بگو دیگر من این کارها را نمی‌کنم. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، می‌گفت کسی که کربلا می‌رود، مشهد می‌رود، باید وقتی [که] می‌آید عوض شود، یعنی دیگر عوضی نباشد. تو عوضی هستی؛ عوضی می‌روی، عوضی هم می‌آیی. من برایتان از اربعین می‌گویم؛ اما این حرفها قربانتان بروم، این‌ها سازندگی دارد. ما چه کار داریم می‌کنیم؟ قربانت بروم، فدایت بشوم. خدا نمره‌هایی به‌قول ما در حضورش است، می‌خواهد به تو بدهد؛ اما تو باید عارف باشی که به تو بدهد. تو ظالمی، تو فکرت ظالم است؛ اگر دستت ظالم نیست، فکرت ظالم است. کجایی عزیز من؟ کجا فکر می‌کنی؟ چطور نمره می‌دهد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شلمغانی مقام دارد، حالا وقتی امام زمان می‌خواهد [نایب] معلوم کند، [به او] می‌گوید برو کنار. اعتراض کردند چرا ما را قبول نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری، نه قبولی امام زمان را داری. نگفته بودم این حرف را، امروز می‌زنم: تو قبولی خودت را داری، نه قبولی امام زمان را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیغمبر می‌گوید برادر من است. [پیامبر را] منعش کردند، [گفتند] تو مجنونی که یک بابای شترچران را می‌گویی برادر، چرا ما را نمی‌گویی؟ [ما] چندین سال فقه و اصول خواندیم، چندین سال درس خواندیم. او هم می‌گوید کجا می‌روید پیش بی‌سواد؟ این [آدم‌ها از] همان‌ها هستند. اصلاً فهم پیغمبر را می‌آورند زیر سؤال، فهم امام زمان را می‌آورند زیر سؤال، فهم امیرالمؤمنین را می‌آورند زیر سؤال. [آیا] او نمی‌فهمد [که] او را معلوم می‌کند؟ تو می‌فهمی؟ بیدار شوید، هوشیار شوید. کجایی عزیز من؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً من عقیده‌ام این است، می‌گویم من دیگر معلوم نیست چه‌جوری بشوم. حالا تا سال دیگر به بچه‌ام گفتم، گفتم باباجان من حرفی می‌زنم، تا اربعین دیگر معلوم نیست باشم یا نباشم. اصلاً این توهین است [که] به حجت خدا می‌کنند، حالا چه خبر است؟ می‌گویم که والا نمی‌توانی بگویی، پیغمبرش هم یکی‌اش را گفت. به تمام آیات قرآن، هزار حرف [که خدا به پیغمبر گفت نزن،] راجع به علی بود. حالا وقتی که [وحی رسید سلمان منا اهل‌البیت یکی‌اش را گفت]. پیغمبر اکرم از همه جا مطلع است، امام از همه جا مطلع است، تمام شیاطین انس و جن در اختیار رسول‌الله هستند. کجا رسول‌الله را ما شناختیم؟ آنها هم که رسول‌الله می‌گویند، به دینم رسول‌الله را نمی‌شناسند. حالا اگر رسول‌الله است که خبر از زیر زمین دارد. حالا پاشده این جن آمده [پیش پیغمبر]، می‌گوید آقاجان [جن‌های دیگر] ما را خیلی اذیت می‌کنند، دختر به ما نمی‌دهند، دختر از ما نمی‌گیرند، همه ما را خیلی اذیت می‌کنند. [پیغمبر فرمود] علی جان، بلند شو [با او] برو. این‌ها هر کدامشان ایمان آوردند [که] آوردند، [اگر] نیاوردند، گردنشان را بزن. قربان علی بروم؛ اما [پیغمبر] فرمود که علی را بدرقه کنید. &lt;br /&gt;
چند نفر رفتند، سلمان هم رفت. دید این‌جا زمین شکافته شد، آن جن رفت و امیرالمؤمنین هم رفت ردّش [دنبالش]. حالا ببین چه می‌گوید؟ سلمان می‌رفت آنجا، یک قدری نانی، یک چیزی، حالا یک ذره (به قول من، این‌ها را من می‌گویم) می‌خورد، همان‌جا ماند. آن‌وقت یک دفعه دید امیرالمؤمنین آمد بیرون، گفت علی جان، قربانت بروم، پیغمبر فرمود هرکسی خبر پسر عمم را به من بدهد، هر چه بخواهد به او می‌دهم. ببین بی‌خود نیست می‌شود سلمان منا اهل‌البیت، او تویش درست است، ما رویمان درست است. الان ریش ببین عین ریش ابن‌سعد است، تویت باید درست باشد. این هم خدا می‌داند من دیگر دیدم به دریه می‌خورم، وگرنه می‌گفتم این را هم بگذار کنار. حالا [سلمان] چه می‌گوید؟ علی جان من بروم زودتر خبر بدهم به رسول‌الله، رفت خبر داد [که] رسول‌الله، علی آمد. &lt;br /&gt;
حالا فردایش [سلمان] آمد، گفت الوعده وفا. [پیغمبر] گفت سلمان‌جان، چه چیز می‌خواهی؟ این سلمان خانه ندارد، زن ندارد، به قول ما چیزی ندارد که؛ نه زن دارد، نه خانه دارد، خب بگوید خانه می‌خواهم؟ چه چیز می‌خواهم؟ نه. گفت یکی از آن حرف‌هایی [که خدا فرمود نزن را به من بگو]. سه هزار حرف [خدا] به تو گفت، هزارتایش را [گفت] نزن، هزار تایش را [گفت اگر] می‌خواهی بزن، هزارتایش هم گفته بزن؛ از آنها که گفته نزن، به من بگو. پیغمبر رفت توی فکر که خدا گفته نزن؛ فوراً وحی رسید یا رسول‌الله، سلمان منا اهل‌البیت، به او بگو. حالا [فرمود] خب سلمان جان آن یهودی که آنجا کاسب بود، یادت است؟ گفت آره. گفت [او] مُرده، به اذن خدا برو صدایش بزن.  پاشد [رفت] صدایش زد. یکهو دید یهودی آمد، دید کار و بارش خیلی بد نیست. گفت چه خبر؟ گفت یا سلمان، من می‌خواستم مسلمان بشوم، یک قدری می‌ترسیدم. {{توضیح|این‌جا حرف هست که من نمی‌زنم، می‌ترسد [که] می‌رود دنبال آن قوم و خویش‌ها، فهمیدی؟}} آقا که شما باشی، گفت [وقتی من مردم] آمدند و من را بازرسی کردند. من کارم این بود که وقتی می‌خواستم بروم سر کار، یک سلام به امیرالمؤمنین می‌کردم، می‌رفتم ردِّ کارم. &lt;br /&gt;
آیا شما نگاه به این کتابها و کارها [و] این‌ها کردید بروید ردِّ کارتان یا نه؟ حالا به آقا می‌گویی نوار [را گوش کردی]؟ می‌گوید هنوز نرسیدم من نگاه به آن [بکنم]. پس نگاه به کجا کردی مسلمان؟ نگاه به کجا کردی تو؟ آتش‌زدن این نیست که من را آتش بزنید، آتش‌زدن این است [که] دل من را آتش می‌زنید بعضی‌هایتان، آتش این نیست که. [اگر می‌گویم گوش بدهید] چون که می‌خواهم شما پیش بروید، شما می‌خواهم دوش به دوش امام زمان باشید، می‌خواهم دوش به دوش حضرت زهرا باشید. چرا یک قدری لاابالی‌گری می‌کنید؟ یک صلوات بفرستید. حالا [یهودی] گفت من را بازرسی کردند، من محبت امیرالمؤمنین داشتم، تمام این‌ها که می‌بینی به من دادند به واسطه محبت امیرالمؤمنین است؛ یا سلمان، دست از علی برندار. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم آمدیم، می‌گوییم دست از علی برندارید. خب دست از علی برنداشتن چیست؟ امر امیرالمؤمنین را اطاعت کن قربانت بروم. علی گفته غِش توی معامله نکن، نکن. علی گفته مواظب چشمت باش، [بگو] باشد. علی گفته گوشَت را آنجا که خدا گفته بگذار، به قرآن بده، به حرف مؤمن بده، به کلام بده. [علی] می‌گوید چشمت را حفظ کن، [بگو] باشد؛ مال حرام نخور، [بگو] باشه؛ معامله ربوی نکن، [بگو] باشد؛ صدقات بده عزیز من، سخی باش، [بگو] باشد. علی می‌گوید [در] حضور خدا باش، حالا نمی‌گوید [در حضور من باش]. با تمام این‌که این همه خدا سفارش علی را کرده، نمی‌گوید در حضور من باش. حالا شخصی آمده این‌جا [خدمت امیرالمؤمنین در جنگ جمل] می‌گوید که این ناموس پیغمبر است، تو هم دامادش، کجا بروم؟ می‌گوید ببین حق کجاست. خوب که توی تمام خلقت بگردی، حق علی است؛ اما [در] ظاهر نمی‌گوید. کجا خودت را چیز می‌کنی که بیایید مردم من را بخواهید؟ چه کار می‌کنیم ما؟ صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من، قربانتان بروم، شما باید در آخرالزمان، این‌قدر دخالت به کارها نکنید. شما آن قدرتی که دارید، آن قدرت مثل یک بچه می‌ماند که بچه ببین آرام نمی‌تواند بگیرد. خدا بچه‌هایتان را به شما ببخشد، آنها هم که ندارند خدا به آنها بدهد. یک پشتک می‌‌اندازند این‌جا، یک وارو می‌زند، آرام نمی‌تواند بگیرد، چون که روح در بدن این بچه، خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را گفت روح بزرگ است، بچه کوچک است. این روح آرام نمی‌تواند بگیرد، این کار را می‌کند، این کار را می‌کند. عزیز من، تو هم قدرتت مثل بچه نباشد [که] این‌طرف بروی، این طرف بروی. کجا که نرفتی؟ همین خوب‌هایتان، کجا که نرفتید؟ جایی بود که نروید؟ تا توی کوهها رفتید. پیغمبر فرمود فتنه آخرالزمان تا کوهها را می‌گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما رفتید دماوند چه دیدید؟ من خدا را دیدم، امر خدا را دیدم. شما چه دیدید [که] چند دفعه آمدید دماوند؟ الحمدلله که دیگر نمی‌روید، آنها لیاقت نداشتند دیگر شماها را دعوت کنند [و] یک لقمه به شما بدهند، حج و عمره [پایشان] نوشته شود؛ خدا از آنها گرفت، خدا از ما نگیرد. من دیدم پیغمبر فرمود [فتنه] تا نوک کوه‌ها را می‌گیرد، من نگاه کردم، این‌قدر این کوه بلند بود، دیدم یک آنتن تلویزیون آنجاست. گفتم صدق یا رسول‌الله، قربانت بروم رسول‌الله که حرف‌هایی که زدی هی پیش می‌آید مردم می‌فهمند، هی پیش می‌آید. [فرمودی] مردم آخرالزمان عبادتی می‌شوند، مردم فراموش‌کار می‌شوند، علیِ من را فراموش می‌کنند، خدا را [فراموش می‌کنند]. چه کار می‌کنید؟ چه بگویم آخر امروز؟ دلم می‌خواهد از این مجلس که می‌روید بیرون، با سرمایه بروید بیرون. سرمایه این است که قربانتان بروم این حرفها را یک قدری در معرض عمل بگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند من رفتم آنجا [کربلا، اگر] بدانی چه حالی داشتم؟ یک بخور و نمیر [با خودم] می‌بردم، این زمین را می‌دیدم، می‌گفتم زینب این‌جا بوده، اصغر این‌جا بوده، اکبر این‌جا بوده. فقط جان ندادم من [در] کربلا؛ اما این آقا می‌رفت پای ویدیو. زیارت می‌کردند، [بعد] می‌رفت پای ویدیو، اصلاً تویش نیست. حالا می‌گوید اگر با دین [از دنیا] رفتی ملائکه تعجب می‌کنند. حسین توی بغل می‌گیرد تو را، توی بغل می‌گیرد تو را، کجاییم؟ او می‌خواهد تو را بغل بگیرد، می‌روی [زیارت،] یک ماهواره، یک ویدیو هم توی جیبت است، کجا تو را بغل می‌گیرد؟ صلوات بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من، قربانتان بروم، بیایید این حرفها مال من نیست که، من دارم تاریخات اسلام را برایتان می‌گویم، بیایید قربانتان بروم امر را اطاعت کنید‌. بیایید جان من، عزیز من، امام حسین می‌گوید غم من در دل دوست‌هایم است. تو همیشه باید غم داشته باشی، نه [این‌که] خوشحال باشی، نه [این‌که] بروی بعضی‌ها را ببینی، تو در حضور باید باشی. به تمام آیات قرآن اگر شما در حضور باشید، در سقوط نیستید. آن موقعی که شما در سقوطید، در حضور نیستید. چقدر [آدم] خوشش می‌آید؟ اما کجا [در] حضور است؟ [وقتی] در حضور خلق نروید و نباشید. گفتم این روحتان آرام نمی‌گیرد، نمی‌توانید آرام بگیرید؛ بیایید قربانتان بروم در حضور باشید، در سقوط نباشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الان [ببینید] از زمان بعد از رسول‌الله [مردم] رفتند دنبال جمعیت، [گفتند] یدالله فوق ایدیهم، [یدالله مع الجماعة]. حالا هم می‌گویند، توی زمان ما هم می‌گویند، آن زمان هم گفتند؛ اما باید بفهمی یدالله [یعنی] دست خدا، دست خدا کجاست؟ چشم خدا کجاست؟ امر خدا کجاست؟ آنجا برو. چه کار کنم من؟ کجا می‌روید؟ مگر امیرالمؤمنین رفت توی خانه، توی خانه نشست؟ علی توی تمام خلقت دارد جریان می‌کند، چه کسی می‌گوید علی رفت توی خانه نشست؟ تو رفتی توی خانه، تو رفتی بعدِ امیرالمؤمنین توی خانه جهنم. کجا [علی توی خانه نشست]؟ چه داری می‌گویی؟ [این] حرف‌ها چیست این رؤسای دانشگاه می‌زنند؟ کاشکی تو رئیس دانشگاه نبودی و فرّاش بودی. کاش فرّاش بودی، لامحاله زمین را می‌آمدی تمیز می‌کردی؛ تو استاد دانشگاه داری دانشگاهی را خراب می‌کنی. صلوات بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر این نیست که هرکسی می‌میرد امیرالمؤمنین بالای سرش است؟ علی توی خانه نشسته؟ چند هزار نفر، من نمی‌دانم چقدر [آدم هر لحظه] می‌میرند، روایت [داریم علی بالای سرشان است]. خود رئیس دانشگاه این را به من گفته، خودش نمی‌فهمد، خودش هم نمی‌داند، این رئیس دانشگاه است. آقا رفوزه نشوی، تجدید نیاوری. دانشجوها، شما توی فکرید [که] تجدید نیاورید، آیا توی فکر هستید که تجدید ولایت هم نیاورید؟ یا نگاه می‌کنی چشم‌پاره؟ [آیا فقط] توی فکر تجدید خودت هستی؟ بیا توی [فکر] تجدید این هم باش [که] تجدید نشوی در ولایت، تجدید نشوی در امر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من، قربانتان بروم، چه بگویم امروز برایتان؟ او [امام زمان] دارد می‌گوید یاجداه گریه می‌کنم برایت، اشک چشمم تمام شود خون [گریه می‌کنم]، برای اسیری زینب. تو رفتی کربلا، اسیری زینب را دیدی؟ به تمام آیات قرآن، من یک پاره‌وقتها می‌گویم جان من را تو حفظ کردی، اگرنه این غصه‌ها که من می‌خورم، باید از بین بروم. تو اسیری زینب را آنجا دیدی؟ بس که ناراحتم دوباره تکرار می‌کنم، یا آمدی می‌خواهی بروی [پای تلویزیون؟] اسیری زینب و کلثوم و این‌ها را دیدی یا می‌خواهی بروی آنها را ببینی که توی خارج است؟ خب با آن محشور می‌شوی. تو عبادتهایت را بگذار کنار، ببین با چه کسی محشوری؟ چه کسی را دوست داری؟ چه کاره هستی؟ بیا یک فکری مال خودت بکن. [انما] الدنیا فناء و الآخرة بقاء، عزیز من، قربانتان بروم. یک صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها اگر یک تصرفی به شخص بکنند، یک تصرف خلقتی می‌کنند، یک تصرف ماورائی می‌کنند. امام حسین وقتی که دید [همه اصحاب شهید شدند]، گفت [خواهر] پیراهن کهنه [را بیاور]. [آن پیراهن را] تهیه کرده بود، امام حسین می‌دانست [دشمنان] پیراهنش را درمی‌آورند، گفت وقتی پاره پاره باشد، درنمی‌آورند دیگر. حالا چه بگویم؟ اما ام‌السلمه گفت زینب جان، جدت رسول‌الله گفت وقتی امام‌حسین آمد طلب پیراهن کهنه کرد، بدان یک‌ساعت یا نیم‌ساعت برادرت بیشتر زنده نیست. تا امام‌حسین آمد گفت که خواهر پیراهن کهنه بیاور در برم، زینب غش کرد. حالا لشکر هم دارد هل من مبارز می‌گوید، چه کار کند امام حسین؟ یک تصرف خلقتی توی قلب زینب کرد. آخر تمام خلقت در دست امام است، کجا [این] حرفها را می‌زنی؟ جگر من خون است، نمی‌توانم بگویم. کجا می‌روی؟ چه کسی را قبول داری؟ چه کار می‌کنید؟ &lt;br /&gt;
حالا تصرف کرد، دست گذاشت توی قلب زینب، زینب بلند شد، چشمش [را] باز کرد. این یک تصرف ماورائی می‌کند به چیز، این را نمی‌گویم حالا. آن تصرف ماورائی [که امام حسین] می‌کند، این [زینب] جواب ماوراء را می‌تواند بدهد. تمام ماوراء در مقابلش عاجزند، تمام ماوراء در مقابل زینب عاجز بودند. [امام حسین] دست گذاشت توی قلبش تصرف کرد. [فرمود] خواهر جان، مگر تو نمی‌دانی که دارند در شام به پدر ما سبّ می‌کنند؟ تو باید صبر بکنی، بروی کوفه آنجا خطبه بخوانی، مجلس یزید [هم خطبه] بخوانی. باید تو پرچم یزید پلید [و] معاویه را بکَنی، پرچم پدرمان علی را در شام نصب کنی، به قدرت خدا و به قدرت آن بیانی که تو داری. گفت چشم برادر، اطاعت می‌شود. حالا زینب آمد، حالا چه کار می‌کند؟ حالا این‌ها را اسیر کردند و خلاصه نمی‌خواهم همه‌اش را بگویم، آمدند در دروازه کوفه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو هم همین‌جور است، این حرف‌ها امر است؛ این حرفها که نوشتید امر است قربانتان، باید یادتان باشد. او یاد امام حسین بود، شما هم باید این‌ها یادتان باشد. رجعت که من گفتم یادتان باید باشد قربانتان بروم، این‌ها را همه را باید یادتان باشد، حالا زینب یادش است دیگر. [حالا اسرا را] وارد کردند. وارد کردند، خب این‌ها همه‌شان الان وضعشان ناجور است. زینب این‌جا یک خطبه خواند، یک خطبه خواند امام‌حسین را معرفی کرد. وقتی معرفی کرد، این‌ها گریه کردند. خبر دادند به ابن‌زیاد که ابن‌زیاد اگر خطبه زینب همین‌جور [ادامه پیدا کند، مردم] شورش می‌کنند. گفت چه‌کار کنیم؟ گفت سر برادرش را ببرید جلویش. این مردم همه توجه به زینب داشتند، یک وقت زینب دید مردم توجه‌شان یک جای دیگر رفت. یاللعجب، چه شد؟ یک وقت دید، یک وقت دید سر برادرش حسین است. زینب دیگر آن خطبه‌ای که داشت می‌خواند [ناتمام ماند]، یک وقت نظرش رفت پیش برادر. حالا زینب مگر دست برداشته؟ &lt;br /&gt;
حالا زینب دارد حالی این مردم می‌کند. حالی این مردم می‌کند [که ای] مردم اشتباه کردید. مگر شما می‌توانید برادر من را [کسی را جایش] نصب کنید؟ حالا یک هشدار داد به مردم، [فرمود] برادر، حسین جان، با من حرف بزن؛ اگر نمی‌زنی، با این طفل صغیر حرف بزن. دارد حالی این مردم می‌کند، [ای] مردم حسین نمرده، سرش هم حرف می‌زند. چه کردید شما با تقدیر خودتان که برادر من را، حسین را کشتید؟ [امام حسین] گفت [أم حسبت أنّ] اصحاب الکهف و الرقیم [کانوا من آیاتنا عجبا]. دو تا آیه توی قرآن داریم [که] خیلی عجیب است: یکی اصحاب کهف است، یکی رقیم. [یک] وقتی دیگر برایتان می‌گویم، [الان] می‌خواهم حرف دیگر بزنم. تمام مردم بنا کردند گریه کردن. حالا چه کار کند ابن زیاد؟ دستور داد حرکت بدهید اسرا را، اسرا را حرکت دادند رو به شام.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
حالا زینب، این‌ها [اسرا در] بارانداز بودند، این‌ها که می‌گویند آنجا نمی‌دانم چه [خرابه] بوده، بی‌خود می‌گویند. آخر نادان، کنار کاخ یک مرد دیکتاتور شراب‌خور حرام‌زاده [که] الان تمام ممالک دست این است [که] خرابه نیست؛ بارانداز بوده، این‌ها را آنجا بردند. بردند تا مجلس یزید را خلاصه یک قدری چراغانی کنند و یک قدری تهیه ببینند و [یزید] مست است دیگر. حالا زینب را وارد کردند. اسرا را، این‌ها [را] یکی یکی دست‌هایشان را به هم بسته بودند که متفرق نشوند. حالا زینب وارد مجلس شد، خودش را یک قدری پنهان کرد. یزید گفت این کیست که خودش را پنهان می‌کند؟ گفت زینب خواهر حسین است. یک‌دفعه {{توضیح|خدا نکند یکی یک حرفی به مؤمن بزند [که] دلش را آتش بزند. حالا این حرام‌زاده می‌خواست دل زینب را آتش بزند}} گفت زینب، الحمدلله خدا برادرت را کشت. دارم می‌گویم [امام] تصرف خلقتی دارد، [زینب] گفت درست است [که] جان هرکسی را خدا می‌گیرد؛ اما لشکر تو برادر من را کشت، تو گفتی برادر من را کشتند. یک وقت [یزید] صدا زد جلاد، بزن گردن [زینب را]. آقا فرنگی بلند شد، نصارا بلند شد، نداریم یک شیعه بلند شده باشد. [گفتند] یزید چه کار می‌کنی؟ این داغ دیده، این چه کاری [است] می‌کنی یزید؟ یزید آرام شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مگر دست برداشته؟ صدا زد چوب خیزران بیاورید. این نی‌ها از آنها بودند که شکرِ خیلی خوب داشتند، چون که سر امام حسین را به نی زدند، دیگر نی‌ها شکر ندادند. هر حرفی والله [عصاره‌ای] دارد، دیگر [نی‌ها] شکر ندادند؛ تو [قتل‌گاه] حسین را دیدی، چرا ذوق می‌زنی و می‌خندی؟ این‌ها دیگر شکر ندادند. حالا هم بروید سراغشان. حالا [یزید] اشاره کرد به لب‌های حسین، [گفت] حسین تو خیال سلطنت داشتی. یک وقت سکینه گفت عمه دارد چوب به لب بابایم می‌زند. حالا زینب چه کرد؟ گفت نزن تو چوب کین به این لبان اطهرش، تو می‌گویی من خلیفه رسول‌الله‌ام! گفت آخر این لب‌ها را پیغمبر بوسیده؛ اما خدا همیشه یک کسی را گذاشته که فاسق و فاجر را رسوا کند. یک‌دفعه هنده دوید توی مجلس، سر امام حسین را توی بغل گرفت. یزید چادر انداخت روی سر هنده، زنش. این‌جا باز دوباره زینب صدا زد، گفت چرا چادر می‌اندازی روی این [اما حرم رسول‌الله را اسیر کردی]؟ یزید تو چه کار می‌کنی ما را اسیر کردی؟ همان‌جا مخالفت پیدا شد، ببین خدا هنده را گذاشت آنجا، خلاصه رسوا شد یزید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا [یزید] گفت ظهر شده، مجلس را به‌هم بزن، برویم نماز. حالا آمدند نماز، امام سجاد را بردند توی مسجد. می‌خواهد بگوید یعنی من پیش‌نمازم، من یعنی مردم من را قبول دارند. چه‌کارهایی می‌کند؟ قلدری. حالا آمد توی مسجد، امام‌سجاد گفت من بروم بالای این چوب‌ها؟ گفت بروم بالای این چوب‌ها؟ کجا منبرها را چوب کردید منبری‌ها؟ گفتم شما خطیب هستید. آن خطیب از معاویه و یزید صحبت می‌کرد. امام‌سجاد گفت خطیب، تو خدا و رسول را به غضب آوردی، چرا تعریف خلق می‌کنی؟ حالا این پسرش معاویه خیلی می‌خواست او را، گفت بابا بگذار برود این [بالای منبر]، این بابا انگار عقل ندارد، به منبر می‌گوید چوب. [یزید] گفت بابا من این‌ها را می‌شناسم، آبرویمان را می‌ریزد.&lt;br /&gt;
[امام سجاد بالای منبر] رفت، اول حمد و ستایش خدا را کرد، اول رضایت خدا را ابلاغ کرد، بعد سفارشات رسول‌الله را. یک‌دفعه امام سجاد فرمود این حسین ذریه پیغمبر است، تو چرا [اهل‌بیتش را اسیر کردی]؟ بنا کرد صحبت کردن، مردم دویدند توی بازار، [می‌گفتند] مردم بیایید ببینید این‌ها اولاد پیغمبرند، یزید اشتباه به ما گفته. بترسید از آن روزهایی که کارهایتان یکهو افشا می‌شود، خدا کارها را افشا می‌کند؛ اما داریم چند دفعه پرده رویش می‌کشد رفقای عزیز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آمدند، یزید دید خیلی بد شده، حالا چه کار کند؟ آمدند امام‌سجاد را خواست، گفت من نگفتم [ابن‌زیاد] پدرت را بکشد. گفتم بروید با هم صلح کنیم، مملکت یک جوری باشد، یک سکونتی داشته باشد، ابن‌زیاد [پدرت را] کشته؛ حالا می‌خواهم پول خون بابایت را بدهم. امام‌سجاد فرمود یزید آن چیزهایی که [لشکرت] به غارت بردند بگو [پس] بدهند، این‌ها همه را مادرم [زهرا] با دستش بافته. گفت آنها همه را غارت کردند، آنها نیست. حالا چه کرد یزید؟ گفت حالا شما می‌خواهی عزاداری بکنی، بکن. یک هفته کاخ سلطنتی‌اش را داد دست این‌ها، حالا می‌خواهد رفو کند جنایتش را، مردم می‌آمدند و می‌رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا یک‌دفعه حضرت سجاد گفت ما می‌خواهیم حرکت ‌کنیم. [یزید] تمام محمل‌ها را درست کرد. [امام سجاد] گفت یزید، ما از تو می‌خواهیم یکی دنبال ما بیاید که با ما باشد، ما را اذیت نکند. بشیر را آورد. حالا قربانتان بروم، فدایتان بشوم، [حضرت زینب] محمل‌ها را آمد دید، دید خیلی [آنها را] درست کرده. گفت یزید ما عزاداریم. یک نفر است که مجتهد است می‌گوید چیزِ مشکی نپوشید، همین روایت را گفتم. گفتم یزید [محمل‌ها را] سیاه‌پوش کرد، تو می‌گویی [سیاه] نپوشید؟ خدا نکند یکی نفهم باشد دورش را بگیرند، آن وقت او نفهمیِ خودش را ابلاغ می‌کند. حالا حرکت کردند. حالا زینب یک کاری کرد، یک وقت صدا زد رقیه جان، شب عاشورا برادرم گفت زینب جان، من بچه‌هایم را به تو می‌سپارم، همه شما را به خدا [می‌سپارم]. پاشو، آخر من جواب بابایت را نمی‌توانم بدهم، پاشو. آقاجان یک روایت داریم [که] ام‌کلثوم همان‌جا ماند. خدا رحمت کند علما را، آقای زاهدی با آقای بروجردی صحبت کردند، ام‌کلثوم گفت من می‌مانم این‌جا، رفت توی بیابان‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا حرکت کردند رو به مدینه، حالا یک راهی است، دوراهی است. بشیر [همراهشان] بود، خیلی منطقی بود؛ گفت آقاجان این راهِ کربلاست، این راهِ مدینه، کجا می‌روی؟ گفت به عمه‌ام بگو. تا گفت، [حضرت زینب] گفت ما شوق کربلا داریم، ما شوق کربلا داریم. حرکت کردند رو به کربلا، قربان سکینه بروم، یک وقت صدا زد عمه‌جان، بوی خوشی می‌وزد اندر مشام، مگر این زمین کربلاست؟ حالا این [جابر] آمده، چه کسی بود آنجا روی قبر امام حسین؟ جابر. یک وقت عطیه به او گفت جابر، زینب دارد می‌آید. من از جابر هم یک ناراحتی دارم، وقتی می‌خواهد بیاید قدم‌هایش را یکی یکی برمی‌داشت. [پیغمبر] گفت هر قدمی که رو به قبر امام حسین بروی چند هزار حج و عمره [ثواب] دارد. جابر هم ثواب می‌خواهد، تو چه می‌خواهی؟ حالا آمدند، افتادند روی قبرها. او می‌گفت عمه‌جان، علی‌اکبر این‌جا بود، او می‌گفت قاسم این‌جا بود؛ خدا می‌داند چه کردند. یک آدمی که دیگر خیلی به اصطلاح ولایتی است، گفت زینب [به امام حسین] گفت اگر نامحرم نبود، پیراهنم را درمی‌آوردم ببینی [دشمن] به من زده. گفتم نادان، مگر حسین [نمی‌داند که زینب] باید پیراهنش را درآورد؟ این چیست می‌گویی؟ گفت ما می‌خواهیم شور بیندازیم. گفتم چرا دروغ می‌گویی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عرض می‌شود خدمت شما، امام سجاد دید این‌ها چیز که نمی‌خورند، الان یک روز، یک روز و نصفی است، این‌ها فقط گریه می‌کنند، دستور داد حرکت کنید. امر امام واجب است، حرکت کردند رو به مدینه. نزدیک مدینه امام‌سجاد این بشیر را خواست، گفت تو بهره‌ای از شعر داری؟ گفت آره. گفت برو اهل مدینه را خبر کن. این بشیر آمد و همه ریختند [دورش]؛ یک پرچم داشت، گفت خبر همه را آوردم از شام و از کوفه. گفت بیایید سر قبر پیغمبر [تا] بگویم. من به قربانش بروم، [ام‌البنین] حالا آمد آنجا. [بشیر] گفت فقط از مردها کسی که مانده امام سجاد است [و] امام باقر، همه را کشتند. خدا می‌داند آنجا چه خبر بود. من به قربان خاک کف پای ام‌البنین، آخر [سراغ] بچه‌هایش را [نگرفت]. آمد گفت بشیر، حسین هست یا نه؟ [بشیر] گفت ام‌البنین، حسین را کشتند. حالا عبدالله دارد پِی زینب می‌گردد، هی می‌رود و می‌آید. یک وقت زینب صدایش زد عبدالله، من را نمی‌شناسی؟ [عبدالله] گفت آخر تو که گیس‌هایت سفید نبود. [حضرت زینب] گفت عبدالله داغ برادرم [موهایم را سفید کرد]؛ من [فقط] جان دارم، همه چیزم رفته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا بیایید رفقای عزیز انصاف داشته باشید، توی وجدان ما اگر این‌ها باشد، ما دیگر تماشایی نیستیم قربانتان بروم، عزیز من. چرا می‌گویند [اگر] لکه‌ای اشک [برای امام حسین] بریزی، خدا از سر گناهانت می‌گذرد [حتی اگر] مطابق [گناه] انس و جن [باشد]؟ لشکر امام حسین را نمی‌گوید، اشکش را می‌گوید. آیا حسین را شناختی رفتی کربلا؟ می‌ترسم یک قدری دیگر بگویم، ناراحت شوید. حسین یعنی، حالا ببین این دارد چه می‌گوید؟ [معنی] اشکی [برای حسین] بریزی این‌جور است، یعنی [باید این‌جور] حسین را بشناسی، دیگر توی لهو و لعب و این حرفها نروی، تو در دلت غم حسین باشد. صلوات بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من، قربانتان بروم، تمام حرفهای من این است [که] تو باید اگر [زیارت] می‌روی، [فقط] جسم تو حاضر نباشد، عقل تو حاضر باشد، وجدان تو حاضر باشد، با وجدانت حرف بزنی، با وجدانت بلند شوی. خدا چه به تو داده؟ این گناه‌ها که چیزی نیست که، می‌گوید یک لکه اشک [برای امام حسین] بریزی [همه‌اش را می‌آمرزم]. حالا می‌گوید [اگر] اشکت هم نمی‌آید بکاء کن، یعنی خودت را به حال عزا بزن، [آن‌وقت] جزء عزاداران امام حسین هستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما عزیز من گفتم، دوباره تکرار می‌کنم، خیلی کم بوده یا [نبوده] مانند آقای بروجردی. بروجردی اعتقاد وقتی به حسین داشت، به سینه‌زن امام‌حسین هم اعتقاد داشت. من می‌خواهم از شماها مهندس‌ها، دکترها بپرسم، مگر امام‌حسین نگفته تربت من شفاست؟ چرا آقای بروجردی تربت به چشمش نمالید؟ من خودم گویا دیدم، یک مهتابی [ایوان جلوی عمارت] بود، آنجا [ایستاده بود،] آمد پایین. سینه‌زن‌ها سینه می‌زدند، باران آمده بود، پاهایشان گلی است. از گل پای یک سینه‌زن مالید به چشمش، [چشمش خوب شد،] تا آخر عمرش قرآن می‌خواند. ای سینه‌زن حسین، ای مداح حسین، بیا حسین بگو. وقتی چیز دیگر گفتی به دینم از حسین خارج شدی، از محبت حسین خارج شدی. من به قربان خاک قبر آقای بروجردی که این‌قدر اعتقاد داشت و چشمش دیگر خوب شد. تو کجا اعتقاد داری عزیز من؟ همه‌اش به فکر شکمیم و فکر عزت و احترامیم و به فکر [این‌که] ما را یکی تأیید کند. [حالا] تأییدت کرد، به دینم آن تأییدی تکذیب است. به ایمانم آن تأییدیِ خلق، تکذیب است. بیا [پیغمبر مثل سلمان به تو] بگوید سلمان منّا اهل‌البیت. بیا عزیز من، قربانتان بروم، فدایتان بشوم آنها تأیید کنند [تو را] بگویی حسین جان. بیا امر حسین را اطاعت کن. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر نیست [که] امام رضا گفت این‌ها کارشان است می‌آیند [زیارت]؟ هفتاد حج، هفتاد عمره را، یا چقدر حج را باطل کرد امام رضا، [گفت] این‌ها از آنها بهره نمی‌برند، این‌ها کارشان است می‌آیند. مگر حضرت معصومه [نگفت زیارت می‌کنند قبر ما را، اطاعت نمی‌کنند امر ما را]؟ به دینم گفت، به ایمانم گفت. نگویید حاج حسین تعریف خودش را می‌کند، من دیگر کسی را نمی‌‌خواهم. ما یک چهار روز دیگر توی دست و پای شما هستیم و می‌رویم. امیدوارم شما باقی باشید، اگر شما باقی باشید، این حرفها هم باقی است. من ممکن است، حالا نمی‌گویم [فردا می‌میرم]. غصه نخورید بگویید فردا یارو می‌میرد، من حالا حالاها می‌خواهم شما را اذیت کنم. آقایی که شما باشید، چه چیز من دارم می‌گویم؟ کجا بودیم؟ حالا حضرت معصومه، به وجدانم [قسم]، گفت مردم زیارت می‌کنند قبر ما را، اطاعت نمی‌کنند امر ما را. من هم می‌گویم می‌روی آن پنجره‌ها را می‌بوسی، مگر پنجره به تو چیز می‌دهد؟ الان دارند پنجره درست می‌کنند برای امام حسین، می‌ترسم بگویم [با] چه پولی، چه چیزی. تو می‌روی این‌ها را می‌بوسی. تو باید امر را [اطاعت کنی بعد] بروی [ضریح] امام حسین را ببوسی، تو امر امام حسین را [اطاعت کن]. من نمی‌گویم حالا این‌ را هم نبوس [که] بگویید دیگر [حاج حسین گفته نبوسید]. من آخر خیلی توجه دارم، [کسی] نگوید این را نبوسید، خب برو آن را هم ببوس؛ اما تو باید امر امام حسین [را اطاعت کنی]، امر امام حسین می‌گوید سخی باش. امر امام حسین می‌گوید به بیچاره‌ها خدمت کن. امر امام حسین می‌گوید من سه روز، سه روز گرسنگی خوردم، [غذایم را] دادم به فقیر و اسیر و این‌ها، [اما] تو می‌دهی به بدعت‌گذار. تو به کی می‌دهی؟ دارد حالی‌ات می‌کند امام حسین. امام حسین مکتب خلقت است، تو باید مکتب داشته باشی. اگر مکتب داشته باشی، به دینم مذهب هم داری. تو نه مکتب داری، نه مذهب. چه کار داری می‌کنی؟ [امام حسین] می‌گوید یک روز [غذایم را] دادم [به] فقیر، یک روز دادم [به] اسیر، یک روز دادم [به] مسکین. تو به چه کسی می‌دهی؟ آیا [این حرفها را] خواندی؟ [من] این‌جا جز می‌زنم، [آیا] خواندی این نوار را؟ تو یک وقت می‌بینی که اصلاً انفاق کردی، انفاقت این است که لا اله الا الله. چرا [در زیارت عاشورا] می‌گوید [اگر] سوزن دادی، لعنت می‌کند؟ [اگر] اسب نعل کردی، لعنتی؟ اسب را اگر [نعل] نکنی، پایش از بین می‌رود، این نیست که [نعل کردن ایراد داشته باشد]. تو به چه کسی می‌دهی؟ تو به چه کسی می‌دهی؟ به چه کسی انفاق می‌کنی؟ کجا انفاق می‌کنی؟ کمک داری می‌کنی تو. صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا تو را به حق امام زمان قسمت می‌دهم، این حرفها که ما امروز زدیم، رفقا به آن یقین کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا یقین کردند، عمل کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این حرفها به این‌ها تزریق بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا تو شاهد باش که چقدر من این‌ها را می‌خواهم. خدایا آن خواستن من که این‌ها را می‌خواهم، فردای قیامت [معلوم می‌شود.] آن خواستنی که من این‌ها را می‌خواهم، این [است که این‌ها] ولایت دارند، این ولایت را تا آخر برسانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا نه من این‌جا ناراحت بشوم، نه این‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا باز به حق امام حسین، [به] خون ناحق ریخته امام حسین، ما را یاور امام زمان قرار بده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا امام زمان را از ما راضی و خشنود بگردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا بالاخره یک ماه آنجا بوده، با این صدقاتی که دادند قبول کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این‌ها را توی خزینه امام حسین بریز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا زهرای مرضیه را از ما راضی و خشنود بگردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا عمر بابرکت به این‌ها بده. عمر بابرکت این نیست که مثل من پیر بشوی، عمر بابرکت این است که امر خدا و پیغمبر را اطاعت کنی. خدایا این‌ها از آنها باشند [که امر را اطاعت می‌کنند].&lt;br /&gt;
خدایا من یک حرف عوامانه می‌زنم، این‌ها را خدایا [این‌طور کن:] اللّهم انی اسئلک الامن و الایمان بک و التصدیق بنبیک و العافیة من جمیع البلاء و الشکر علی العافیة و الغنی عن شرار الناس، خدایا محتاج شرارشان نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا یک عقلی به آنها بده [که] خوب و بد را تمیز بدهند. بدعت‌گذار را با عبادت تمیز بدهند.&lt;br /&gt;
(با صلوات بر محمد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه‌تان عذرخواهی می‌کنم، شرمنده همه‌تان هستم. خدا ان‌شاءالله شما را باقی بگذارد که این حرف‌ها را خلاصه افشا کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_78&amp;diff=2521</id>
		<title>اربعین 78</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_78&amp;diff=2521"/>
		<updated>2026-08-04T07:01:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10175}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
أعوذ بالله من الشّیطان اللّعین الرّجیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
العبد المؤیّد رسول المکرّم أبوالقاسم محمّد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پررنگ|السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علیّ‌بن‌الحسین و أولاد الحسین و أهل‌بیت‌الحسین و رحمة‌الله و برکاته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز! خدمت شما عرض می‌شود که ما بنا شد از اربعین صحبت کنیم. اربعین بوده‌است، نه این‌که این آقا امام‌حسین {{علیه}} اربعینش [حالا] شده، [از قبل] بوده. «و واعدنا موسی ثلاثین لیلةً و أتممناها بعشر، فَتَمّ میقاتُ ربّه أربعین لیلة»، اربعین بوده؛ یعنی چلّه بوده [است]. گِل آدم را هم می‌گویند [که] مثلاً چهل‌روز خب خیس کرده [است]. مگر خدا چه می‌گوید؟ خدا هر کاری می‌کند، یک مقصد دارد. این آسمان‌ها و این [زمین] ها [را] هم می‌گویند [که] مثلاً [در] چهل‌روز [خلق کرده]، حالا از آن‌طرف هم ببینید که مثلاً در هند چلّه‌نشینی هست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چلّه بوده [است]. حالا اگر یک مهندسی که در یک آبادی است، ادّعا می‌کند [و] بگوید که چلّه نبوده است و بدعت است و سوّم نبوده‌است؛ بابا! تو خودت که تولید نداری، به مردم نمی‌دهی، جلوی تولید را نگیر! چرا جلوی تولید را می‌گیری؟ اگر اربعین نیست، چرا امام‌حسین {{علیه}} اربعین دارد؟ من از آقای‌مهندس تقاضا دارم، باید این‌جوری جواب این [شخص] را داده‌باشد؛ یا به‌من تلفن زده‌باشد، من به او [جوابش را] بگویم [و] به تخت سینه‌اش بزنم. به سینه‌ای که اصلاً تولید ندارد، تولید ولایت ندارد، تولید سخاوت ندارد، این سینه نیست. سینه، آن سینه‌ای است که پیغمبر {{صلی}} می‌بوسید؛ [یعنی سینه] زهرا {{علیها}}. سینه مؤمن باید تولید داشته‌باشد. چرا به‌من تلفن نزدی که این همین‌جور نادان بماند؟ بعد در یک آبادی که این‌قدر معظّم است و نفرات دارد، تمام این‌مردم را گمراه کند! ای مهندس! مگر نیست که می‌گوید که اگر کسی مُرد، ولیمه بده؟ ولیمه واجب‌تر از همه [چیز] است، چرا می‌گوید [ولیمه] بده؟ من چلّه می‌خواهم برای مادرم، برای پدرم ولیمه بدهم، چرا می‌گویی بدعت است؟ بدعت تویی که بدعت [را] نمی‌دانی چه‌چیز است؟ بیشتر این‌مردم خودشان بدعت هستند که بدعت [را] نمی‌دانند چیست؟ خودت بدعت هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس معلوم شد که چلّه بوده‌است؛ پس چلّه احترام دارد. حالا هم تمام دوست‌های امام‌حسین {{علیه}}، دوست‌های امیرالمؤمنین {{علیه}} برای پدرشان، مادرشان یک چلّه‌ای دارند. آن‌ها هم که چلّه‌نشین هستند، مثلاً چهل‌روز که یک‌کاری می‌کنند، هرچند شرعی نیست؛ اما خدا این‌قدر کرامت دارد، در صورتی‌که [آن فرد] نماز نمی‌خواند، روزه نمی‌گیرد، طهارت نمی‌گیرد؛ اما چون‌که یک زحمتی می‌کشد، خدا یک‌چیزی به او می‌دهد. این زحمتی که می‌کشد، خدا شرمش می‌آید [که به او چیزی ندهد]، این [شخص] رفته [و] خودش را این‌جوری بسته، این‌جوری هم بزند، [این کارهایی که در ریاضت می‌کنند]، من این [کار] ها را نمی‌خواهم بگویم، می‌دانید که [در] هند چه‌کار می‌کنند؟! [بالأخره] خدا یک‌چیزی به او می‌دهد؛ [هرچند] کارش صحیح نیست؛ اما خدا چه‌کار می‌کند؟ یک‌چیزی به این [شخص] می‌دهد، می‌گوید حالا این [چیز] را می‌خواهد، آره دیگر! مثل این‌که [شخصی] مثلاً پیش امام زمان {{عج}} آمده [و] می‌گوید: تو امام زمان {{عج}} هستی؟ می‌گوید: آره! می‌گوید: اگر [امام زمان {{عج}}] هستی، [این] بیل من را پارو کن! خب بفرما! یک‌خُرده [که راه] رفت، یک‌مرتبه دید [که] یک پارو [به] پشتش است. این یارو هم می‌آید خودش را به این‌چیزها می‌زند، خب خدا هم یک‌چیزی به او می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا من مقصدم این است که از این‌جا ان‌شاءالله شروع می‌کنیم که این اُسرا به‌قول بعضی‌ها، که این‌ها اسیر هم نیستند، [از کربلا حرکت کردند]. الآن هم من بگویم، آقایان در مجلس هستند، می‌گویند خود امام زمان {{عج}} [درباره این اهل‌بیت] گفته [اسیر]. تو حالی‌ات نشده! {{دقیقه|5}} اگر امام زمان {{عج}} می‌گوید اسیر، [می‌گوید:] برای عمّه‌ام، برای اسیری عمّه‌ام گریه می‌کنم، نه این‌که تو حساب بکنی اسیری عمّه‌اش مثل این اسیرهاست که می‌آورند، اسیر خلق است. نه، نه زینب {{علیها}}، نه امام‌سجاد {{علیه}}. [این] نیست. از کجا تو می‌گویی؟ شخصی [که طرف‌دار یزید بود؛ یعنی شیعه ابوسفیان بود، به] شام آمده، [به امام‌سجّاد {{علیه}} رُو کرد و] گفت: الحمد لله، سرزنش زد به امام‌سجّاد {{علیه}} [و] گفت: الحمد لله خدا شما را اسیر زنجیر کرد. [امام] گفت: زنجیر اسیر من است. [امام یک] نگاه کرد، تمام دانه‌هایش ریز شد [و به] زمین ریخت، آن‌ها همه وحشت بَرِشان داشت. باز [امام] نگاه کرد تِق، تِق، [دانه‌های زنجیر] رفت این‌جا [سرِ جایش قرار گرفت]. گفت: ببین زنجیر اسیر ماست. یک خلقت اسیر زینب {{علیها}} است، نه زینب {{علیها}} اسیر است. چرا متوجّه نمی‌شوید؟! زینبی که می‌گوید «اُسکُتوا»، نَفَس‌ها در سینه [ها] می‌پیچد، شتر نمی‌تواند پایش را حرکت بدهد. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! گفت: زنگ‌ها [ی شترها] دیگر صدا نکرد، این‌جور [زینب {{علیها}}] تصرّف دارد، این‌چه اسیری است؟! اسیر آن است که اسیر این [شخص] باشد [که به او] بگوید این‌طرف برو! این‌طرف برو! مگر اگر الآن جواب من را می‌خواهی بدهی [و] بگویی امام زمان {{عج}} گفت [اسیر]، عزیز من! [جوابت را می‌دهم که] آن‌ها اصیل هستند نه اسیر. اسیر تویی که این [مطلب] را متوجّه نیستی! نسبت به امامت، نسبت به حجّت‌خدا، نسبت به اولیاء خدا، نسبت به زینب {{علیها}} معرفت نداری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آقا امام‌حسین {{علیه}} آمده [که] وداع کند، [با اهل‌خیمه] وداع کرد. امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف‌ها را به اُمّ‌السلمه زده‌بود، اُمّ‌السلمه هم به حضرت‌زینب {{علیها}} زد. بعد [حضرت‌زینب {{علیها}}] پیش پدرش آمد [و] گفت که پدرجان! آیا اُمّ‌السلمه هر چه می‌گوید، ما قبول کنیم؟ گفت: هر چه می‌گوید، من [به او] گفته‌ام. زینب {{علیها}} از اُم‌السلمه گویا خواسته‌بود، اُمّ‌السلمه این قضایا را خوب می‌داند، شاید زینب {{علیها}} نمی‌داند. زینب {{علیها}} وقتی‌که امام‌حسین {{علیه}} دست ولایت در قلبش گذاشت، ماوراء را می‌داند. قبل از این [دست در قلبش] نگذاشته‌بود، ببین من چه می‌گویم؟ زینب یک‌آدم عادی بود، حالا [اُمّ‌السلمه] به او گفت که زینب‌جان! هر موقع که حسین آمد، طلب پیراهن‌کهنه کرد، نیم‌ساعت یا یک‌ساعت بیشتر زنده نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|امام‌حسین {{علیه}} اوّل آمد وداع با حضرت‌سجّاد کرد، روایت داریم: حضرت‌سجّاد می‌گوید: از زِره پدرم خون [به] بیرون جستن می‌کرد. وداع کرد، [امام‌سجّاد] گفت که عزیز من! پدرجان! مگر خودت را معرّفی نکردی؟ [امام‌حسین {{علیه}}] گفت: [به آن‌ها] گفتم [که] مادرم زهراست، پدرم علی {{علیه}} است، جدّم پیغمبر {{صلی}} است. گفتند: «بغض أبیک»، این‌ها [که گفتی همه‌اش] درست‌است، ما [به‌خاطر] بُغضی که با بابایت داریم، تو را می‌کشیم.|وداع امام‌حسین با امام‌سجّاد}} حالا [امام‌حسین {{علیه}}] آمده با تمام این‌ها خداحافظی کرد، خدا یکی از وعّاظ محترم را تأیید کند! گفت: تاحتّی با زینب [فضّه] خداحافظی کرد. {{روضه|حالا یک‌دفعه گفت که زینب! پیراهن‌کهنه به‌من بده! تا [این‌را] گفت، زینب {{علیها}} غَش کرد [و] افتاد. دید که دیگر این‌جا نمی‌تواند تحمّل کند، امام‌حسین {{علیه}} نیم‌ساعت یا یک‌ساعت دیگر بیشتر نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا لشکر هم «هل من مبارز» می‌طلبد، امام‌حسین {{علیه}} دست ولایت، {{توضیح|[امام] خود ولایت است.}} در قلب زینب {{علیها}} گذاشت، در زینب {{علیها}} تصرّف کرد. چرا؟ امام‌حسین {{علیه}} دارد خرج راه به زینب {{علیها}} می‌دهد، امام‌حسین {{علیه}} دارد چه [کار] می‌کند؟ زینب {{علیها}} متقی شد.|وداع امام‌حسین با حضرت‌زینب}} یک کسی‌که می‌خواهد [به] یک مسافرت برود، باید چه آن‌طرف کار کند؟ آماده‌اش کرد، چیزی به او داد. این است که دارم می‌گویم: عزیزان من! اگر شما متقی بشوید، هفتاد و دو فرقه را به‌دینم! محکوم می‌کنید. زینب {{علیها}} متقی شد، یزید سگِ کیست در مقابل زینب {{علیها}}؟ ابن‌زیاد سگِ کیست در مقابل زینب {{علیها}}؟ مسلّط به کلّ خلقت است؛ نه به کلّ ظالم، زینب {{علیها}} مسلّط شد به کلّ ظالم. ظالم در مقابل زینب {{علیها}} مانند یک موش می‌ماند، {{دقیقه|10}} این‌جوری می‌شود. چون‌که خائن همین‌جور است، خائن کوچک است، خدا خائن را تأیید نکرده، تو دنبالش می‌روی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام‌حسین {{علیه}} در میدان آمد و خلاصه وداع کرد و شهید شد. {{توضیح|من می‌ترسم اگر تمام قضایای کربلا را بگویم، نوار چیز [گنجایش] نداشته‌باشد [و] آن مقصدی که دارم عملی نشود.}} خب حالا صبح شد و این‌ها همان غروب آفتاب، سرها را جدا کردند و بردند؛ اما بنا شد چه‌کار کنند؟ بنا شد این‌ها را هم دستور دارد از ابن‌زیاد [که] این‌ها را اسیر کند. {{روضه|این‌ها همه می‌خواستند صبح سوار شوند، این‌ها [لشکریان ابن‌زیاد] بچّه‌ها را درست نمی‌دیدند. زینب {{علیها}} گفت: همه‌تان کنار بروید! همه را سوار کرد؛ اما یک‌چیزی بود، وقتی همه را سوار کرد، رُو به نهر علقمه کرد [و] گفت: عباس‌جان! برادر! کجایی؟ من هر موقعی می‌خواستم سوار شوم، تو زانویت را این‌جوری [خم] می‌کردی، من پایم را روی زانویت می‌گذاشتم. ابوالفضل‌جان! برادر! خداحافظ! سوار شد.|خداحافظی حضرت‌زینب با آقا ابوالفضل}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|حالا آن‌موقعی‌که امام‌حسین {{علیه}} دست ولایت در قلب زینب {{علیها}} گذاشت، یک امریّه‌ای به زینب {{علیها}} صادر کرد. گفت: خواهرجان! صبرت را شیطان نبرد! مبادا صبرت را شیطان ببرد! تا این‌جا مأموریت من بود از طرف خدای تبارک و تعالی؛ اما از این‌جا تو مأموریت داری، امر من را باید اطاعت کنی! [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت: به دیده منّت دارم، خلاصه گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم که صبر از دستم عاصی شود. [امام‌حسین {{علیه}}] گفت: خواهرجان! بدان که در شام دارند سَبّ [یعنی لعنت به] پدر ما می‌کنند، باید این‌قدر استقامت کنی که پرچم ابوسفیان و پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم علی {{علیه}} را نصب کنی. گفت به دیده منّت دارم؛ اما گفت شرطش این است [که] تو آن‌جا در کوفه یک خطبه بخوانی! در مجلس یزید هم خطبه بخوانی! زینب {{علیها}} برای خودش یک‌چیزی شد [یعنی متقی شد]،|وداع امام‌حسین با حضرت‌زینب}} تمام این {{توضیح|می‌گویم، دوباره تکرار می‌کنم}} هفتاد و دو فرقه را محکوم کرد. آن‌ها محکومند، این‌قدر زینب {{علیها}} قوی شد که روایت داریم {{توضیح|درهم حرف می‌زنم.}} یک‌نفر پیش یزید آمد [و] گفت یزید! {{توضیح|در مجلس ابن‌زیاد، در مجلس یزید، در شام}} گفت: یزید! ما هر دفعه که به این‌ها حمله می‌بردیم، این‌ها خودشان را [به] یک‌جا می‌کشیدند، قُلُنبه می‌شد [یعنی خودش را مخفی می‌کرد]. [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت: مادرت به عزایت بنشیند! [در] کوفه هر خانه‌ای صدای گریه‌اش از شمشیر برادر من بلند است، تو این حرف چیست [که] داری می‌زنی؟! ببین زینب {{علیها}} چه‌کرد؟! ساکتش کرد. گفت: ای تملّق‌گو! برو [در] کوفه، هر خانه‌ای را می‌بینی، صدای داد بلند است! برادر من، هفتاد هزار لشکر را دوازده‌فرسخ صفّ‌آرایی کرد. ما این‌جوری می‌کردیم؟! مگر شما قدرت دارید؟! مگر شما شهامت دارید؟! شما ضلالت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا زینب {{علیها}} آمده، یک خطبه خواند، کجا؟ کوفه. خبر به ابن‌زیاد دادند: ابن‌زیاد! خودِ علی دارد حرف می‌زند. اگر ادامه پیدا کند، ممکن است [که مردم] شورش کنند؛ چون‌که زن و مرد دارند گریه می‌کنند. [ابن‌زیاد] گفت: سرِ برادرش را [جلویش] ببرید! تا سرِ امام‌حسین {{علیه}} را بردند، زینب {{علیها}} دید که توجّه این‌مردم یک‌خُرده به این [زینب] کم شد، دارند یک‌جایی [را] نگاه می‌کنند، دید [سر] امام‌حسین {{علیه}}است. {{دقیقه|15}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا دارد حالیِ مردم می‌کند، ببین باباجانِ من! گفتم که، یک دوست‌عزیزی دارم، خدا ان‌شاءالله پدرش را، عاقبتش را به‌خیر کند! این جوان را هم ببخشد! این‌جور که صحبتش شد [در مورد] یقین، گفت: ما چه‌کار کنیم [که] امام را بشناسیم؟ یقین‌مان به امام یعنی‌چه؟ گفتم: یعنی در خلقت بدانی که کسی مانند حسین {{علیه}} نیست، کسی مانند علی {{علیه}} نیست که ما طرفش برویم، این امام‌شناسی است. کسی هم مانند خدا در ظاهر نیست که ما پرستشش کنیم، این خداشناسی است، این توحید است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا زینب {{علیها}} می‌خواهد به این‌مردم بگوید؛ یعنی امام نمی‌میرد، سرش هم حرف می‌زند. حالا هم حضرت‌زینب {{علیها}} دارد امر به معروف می‌کند، شبیه است. اصلاً والله! بالله! من زینب {{علیها}} را دارم می‌بینم، قوی‌بودنش [را] هم به روح رسول‌الله! [دارم] می‌بینم، قوی‌بودنش [را] هم می‌بینم، نه که بدانم. این‌قدر زینب {{علیها}} قوی است! قد و بالایش را دارم می‌بینم. گفت: برادر! با ما حرف بزن! اگر [با من حرف] نمی‌زنی، با بچّه صغیر [حرف] بزن! [امام فرمود:] «أم حَسِبت أنّ أصحاب‌الکهف و الرّقیم کانوا من آیاتنا عجباً.» حسین {{علیه}} چه دارد می‌گوید؟ می‌گوید: زینب‌جان! در تمام قرآن مانند اصحاب‌کهف و رقیم عجیب نیست، این‌کار من عجیب‌تر است. این‌ها از [دوره] دقیانوس در غارها آمدند [تا] دین‌شان حفظ باشد؛ این‌مردم کوفه، این‌ها که چندین‌سال، بیست و دو سال دنبال جدّ من نماز خواندند و الله‌أکبر گفتند و حجّ رفتند و عمره رفتند و نماز خواندند، نمازشب خواندند، من را کشتند، این عجیب است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه داری می‌گویی [که] زینب {{علیها}} مضطرّ است، سرش را نمی‌دانم، به محمل زد؟ دهانت بگیرد! خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! خدا حاج‌شیخ‌عباس [را] بیامرزدش، گفت: وقتی نگاه به‌سر برادر کرد، گفت: سر من هم باید مثل سر تو خونی باشد! به محمل زد. می‌خواهد شبیه برادرش باشد، چه داری می‌گویی؟ سر در اختیار زینب {{علیها}} است، {{توضیح|ای «لا إله إلّا الله» ای آخوند نادان! کجا تو حرف ولایت می‌زنی؟!}} سر در اختیار زینب {{علیها}} است، نه زینب {{علیها}} در اختیار سر. حالا این‌ها را حرکت دادند، دیدند خیلی چیز می‌شود [رسوا می‌شوند]، تمام مردم کوفه، زن و مرد گریه می‌کنند. فقط حضرت‌زینب {{علیها}} یک‌چیزی به آن‌ها گفت، گفت: خدا چشم شما را همیشه گریان کند! چه‌کسی برادر ما را کشت؟ مردهای شما کشتند، حالا آمدید و گهواره‌های زَر آوردید و گهواره‌های طلا آوردید و به تماشای ما [آمدید]؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اُسرا را رُو به شام حرکت دادند، حالا که حرکت دادند، قضایایی در این راه‌ها هست. {{روضه|آمدند یک‌جایی این‌ها [را] منزل کردند، یک راهبی بود. همین‌ساخت که بود، دید یک سرهای خیلی منوّر، نور دارد به آسمان می‌رود. باباجانِ من! عزیزجان من! آن چشمی که ولایت در آن باشد، نور را می‌بیند. چشمی که ولایت در آن نباشد، خودش ظلمت است، ظلمت می‌بیند. آن‌ها چه می‌دیدند؟ راهب چه می‌بیند؟ حالا آمد و یک پول خیلی زیادی داد، گفت: امشب شما سر را به‌من بدهید! ایشان دارد با سر امام‌حسین {{علیه}} نجوا می‌کند، همین‌طور گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای سر پاک! تو مگر یحیایی؟|[به] گمانم أبی‌عبداللهی؟!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا صبح نجوا کرد. حالا صبح سر را آورد، [این‌ها را] قسم داد [که] سر را به نی [نیزه] نزنید!|راهب و سر امام‌حسین}} {{دقیقه|20}} این حالی‌اش نیست، این‌ها مَست هستند، مَستند و مَست خیال هستند، خیال پول دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا حرکت دادند، این‌ها را که حرکت دادند، پیش‌بینی که من دارم می‌کنم. یزید روی شهوت، وقتی می‌خواست زن بگیرد، به تمام این چند بلاد اعلام کرد [که] من یک‌زنی، دختری خیلی زیبای خوشگل می‌خواهم. آخر باباجان! یزید امپراطور است، یزید چند خاک دستش است، به‌غیر [از] یک ایران است که حالا یک ایران است. حَلَب را دارد، نمی‌دانم چند خاک دست یزید است دیگر. این همان سلطنت است که هارون می‌گوید ای ابر! ببار! هر کجا بباری! مِلک من است. یزید هم این‌جوری است، یک دیکتاتور است، یک دیکتاتور بی‌دین و بی‌مذهب و لامصبّ است. حالا این‌ها را آوردند، کجا؟ شام. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی [به] شام آوردند، گویا {{توضیح|خدا حاج‌شیخ‌عباس را بیامرزد! گویا این‌جوری در نظرم است، خیلی یقین به آن ندارم}} که آن مجلس را خیلی آراسته نکرده‌بودند؛ یعنی تمامی چراغانی نکرده‌بودند. این‌ها را دو روز، سه‌روز، در آن خرابه گذاشتند؛ یعنی در آن بارانداز که به‌اصطلاح این‌جا؛ یعنی چراغانی‌اش تکمیل بشود. خب این‌ها را، این اُسرا را که از درِ دروازه وارد کردند، این‌ها، مردم می‌دیدند، از دروازه‌ساعات وارد کردند، در این خرابه آوردند، مردم [به] تماشا می‌آمدند. تا این‌که یک همهمه‌ای در شام افتاد، که بعضی‌ها هم یک نان و خرما می‌بردند. زینب {{علیها}} نان‌ها و خرما را پرت می‌کرد، می‌گفت: ما اهل‌بیت نبوّت هستیم، اهل‌بیت رسالت هستیم، اهل‌بیت پیغمبر {{صلی}} هستیم، این یواش، یواش، دارد یک خلاصه برقی می‌زند. تا این‌که این یزید هر کجا زد، به او گفتند: یک‌دختری در خانه آقا امام‌حسین {{علیه}} [و] امیرالمؤمنین {{علیه}} [است که] زیباترینِ تمام این‌مردم، دختران خلق [است]. رفت [و] بالأخره به زور [از او] خواستگاری کرد و این‌جا [در کاخ] رفت و این هنده حالا ملکه شده [است]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین دارم می‌گویم پیش‌بینی، خدا هم آن‌جا [در کاخ یزید] گذاشته، پیش‌بینی گذاشته [که] چه‌کار بکند؟ آخر حریف خدا که نمی‌توانی بشوی که! فرعونش شکم زن‌ها را پاره می‌کرد. چرا باباجان! متوجّه نیستید؟! چرا ما اندیشه نداریم؟! چرا فکر نداریم؟! چرا گول می‌خوریم؟! چرا هر کجا روی خیال خودمان می‌رویم؟! مگر می‌شود حریف خدا شد؟! زیر تخت فرعون، موسی [را] درست می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا هنده را آن‌جا [در کاخ یزید] گذاشته، حالا [هنده] گفت که خب من هم می‌خواهم بروم این اسرا را ببینم، حالا آمده. دیدند دارند آب می‌پاشند و آن راه را آب دادند، میز گذاشتند، مبل گذاشتند. {{توضیح|ای دنیا! خراب شوی! چه‌چیز در تو تولید می‌شود؟! چرا علاقه به‌دنیا دارید؟! ببین تولید دنیا چیست؟!}} {{روضه|حالا [هنده] آمده، تختی گذاشتند و زنان اعیان و اشراف همه دور این هنده هستند، زینب {{علیها}} هم آن‌جاست. [هنده] گفت: بزرگ این قافله کیست؟ حضرت‌سجّاد فرمود: زینب، عمّه‌ام است. گفت: شما اُسرای کجایید؟ گفت آل‌محمّد. [پرسید] آل‌محمّد؟ گفت: آره!|نجوای هنده با حضرت‌زینب}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باباجانِ من! عزیزجان من! در هر کارگاهی هستی، هر کجا زیر این آسمان هستی، در هر مملکتی هستی، در هر جایی می‌خواهی باش، انگلستان باشی، نمی‌دانم هر شهری می‌خواهی باش، هر خاکی می‌خواهی باش، اتّصال باش! من به فدای یک‌نفر بشوم، وقتی می‌خواست خارج برود، آمد [و] از من مشورت کرد. والله! من خُرد می‌شوم [که] ایشان از من مشورت می‌کند، مگر من چه‌کسی هستم؟! یک بچّه رعیت هستم. {{دقیقه|25}} بزرگی‌اش است که می‌آید [با من] مشورت می‌کند، بزرگی پیغمبر {{صلی}} بود که از سلمان مشورت کرد. گفتم: عزیزم! برو! اتّصالت را قطع نکن! تو در مسجدی، اتّصال به کجایی؟ در خانه خدایی، اتّصال به کجایی؟ عزیز من! جا مطرح نیست، والله! [مطرح] نیست، اتّصال مطرح است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا زینب [هنده] در کاخ یزید است، اتّصال به خانه علی {{علیه}} است، به خانه زهراست. این هوا و هوس، آن محبّت را [از بین] نبرده. عزیزم! فدایتان بشوم، یک‌کاری بکنید که محبّت در گلوله‌های [گلبول‌های] خون‌تان باشد. ولایت حلقی نداشته‌باشید! از کجا ولایت حلقی دارید؟ می‌خواهی تعریفت را بکنند؛ یا می‌خواهی پول بگیری، ولایت تا این‌جایت است. این ولایت‌های حلقی، در حلقت است. مثل یک لقمه‌ای می‌ماند که نخوردی، در گلوله‌های خونت برود، در حلقت است، از حلقت هم بیرون می‌آید، استفراغ می‌کنی. جسارت شد! این حرفِ ولایت در حلقت است، نه ولایت. اگر ولایت در دهان تو باشد، به تمام اشیاء بدنت سرایت می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا هنده‌عزیز، فدایتان بشوم، چیست؟ اصلاً یزید، اصلاً کاخش، اصلاً این حرف‌ها در خون و پوست هنده سرایت نکرده، همین جایش مانده، حواسش در خانه زهراست. عزیزان من! فدایتان بشوم، من به زن و مرد می‌گویم، من به تمام خلق می‌گویم. والله! من به‌هیچ شخصیّتی، به هیچ‌کسی، شخصیّت حرف نمی‌زنم. من دارم با یک خلق حرف می‌زنم، حواس‌تان این‌طرف [و] آن‌طرف نرود! تمام دوست‌های امیرالمؤمنین {{علیه}} باید این‌جوری باشید! یک ماشین و یک آقا و یک نمی‌دانم این [اسم] ها که به شما می‌گویند، این‌ها چیزی نیست که! اگر حُجّة‌الاسلام به تو گفتند، ببین تو اسلامش را داری؟ حجّة‌الاسلام یا مهندس یا دکتر، این‌ها مغرورتان نکند! ببین خودت چه‌کاره‌ای؟ این اسم است [که] به تو می‌گویند. اسم خیلی اهمیّت ندارد، واقعیّت اهمیّت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا باباجانِ من! ببین هنده چیست؟ {{روضه|حالا می‌گوید اُسرای کجاست؟ [می‌گوید:] اُسرای آل‌محمّد، [می‌گوید:] کجا ساکن هستید؟ [می‌گوید:] مدینه، [می‌گوید:] کجا می‌نشینید؟ [می‌گوید:] کوچه بنی‌هاشم. حالا [هنده] دارد چه [کار] می‌کند؟ دارد با زینب {{علیها}} گفتگو می‌کند.|نجوای هنده با حضرت‌زینب}} حالا حضرت‌زینب {{علیها}} او را می‌شناسد؛ [اما] او نمی‌شناسد. خب چندین‌سال گذشته [است] دیگر، بعد هم زینب {{علیها}} یک‌قدری فرسوده شده [است]. آخر این‌را من به شما بگویم: استقامت یک‌حرفی است، فرسودگی یک‌حرفی است. مثلاً ائمه‌طاهرین {{علیهم}} هم همین‌جور بوده [آمد]، مثلاً یک‌وقت ریش‌شان سفید می‌شده. معلوم نیست، این تقدیرات خلقت همه را می‌گیرد، متوجّهی دارم چه می‌گویم؟ تقدیرات خلقت، همه را می‌گیرد. آن استقامت، قلبش است؛ استقامت، روحش است؛ استقامت، جانش است؛ اما تقدیر خلقت یک‌جوری است که آدم را می‌گیرد، ائمه {{علیهم}} را هم می‌گیرد. چرا امام‌صادق {{علیه}} طوری بود که سوار مال [چهارپا] می‌شد؟ خب پیرمرد است دیگر. حالا زینب {{علیهم}} هم همین‌است، اگر گفتم [امام‌حسین {{علیه}}] دست ولایت [در قلب زینب {{علیها}}] گذاشت، ولیّ شد، قوی شد، فرسوده هم شده [است]، آخر طبعاً [طبیعتاً] خودش این‌کارها فرسودگی دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روایتش را هم می‌خواهی، الآن می‌گویم. چرا می‌گوید [که] مؤمن مانند سنگ‌نمک دلش آب می‌شود؟ {{دقیقه|30}} آقاجان! مگر تو دکتر نیستی؟ مگر تو ماشین نداری؟ مگر تو پول نداری؟ مگر تو خانم خوب نداری؟ پس چرا [فرسوده می‌شوی؟] خدمت شما عرض می‌شود: [مگر] جای خوب نداری؟ تن‌ات هم ساز [سالم] است، فرسودگی چیست؟ پس چرا می‌گویند [مؤمن] دلش آب می‌شود؟ یعنی این آدم مؤمن حواسش پیش زینب {{علیها}} است، حواسش پیش امام‌حسین {{علیه}} است، حواسش پیش امام‌حسن {{علیه}} است، حواسش پیش ضربت‌خوردن این‌هاست. همین‌طور می‌گوید: آقا امام زمان! چه‌موقع می‌شود بیایی [و] احقاق حق کنی؟ دلش آب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز! فدایتان بشوم، من گفتم که این‌که می‌گوید مؤمن دلش آب می‌شود، نه این‌که وسیله دنیایی‌اش درست نباشد [و] دلش آب بشود؛ مؤمن که به‌دنیا علاقه ندارد. اگر مؤمن به‌دنیا علاقه داشته‌باشد، مؤمن نیست. اگر شما علاقه به‌دنیا داشته‌باشی، مؤمن نیستی؛ اما قربانت بروم، این‌کاری که می‌کنی، فدایتان بشوم، عزیزان من! این علاقه نیست، این امر است. اگر شماها نروید کار بکنید، عرق جبین‌تان ریخته نشود، مگر می‌توانید به زن و بچّه‌تان خدمت کنید؟ مگر می‌توانید به فقرا خدمت کنید؟ مگر شما تولید دارید؟ عزیزان من! فدایتان بشوم، این دنیا نیست. دنیا این است که پول می‌گیرند [و] به‌غیر امر کار می‌کنند، این [شخص] پول را بیشتر می‌خواهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا من گفتم اگر مؤمن دلش آب می‌شود، دلش آب برای این می‌شود [که] چرا نمی‌تواند کمک کند؟ چرا نمی‌تواند دست یکی را بگیرد؟ چرا با زینب {{علیها}} این‌جوری [رفتار] شد؟! چرا با امام‌حسین {{علیه}} این‌جوری [رفتار] شد؟! چرا با زهرای‌عزیز {{علیها}} این‌جوری [رفتار] شد؟! {{درباره متقی|من یک پاره‌وقت‌ها، نصف‌شب بلند می‌شوم، می‌گویم دو چیز است [که] من را می‌کشد، یعنی تمام گوشت بدن من را دارد آب می‌کند، امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که زهرا {{علیها}} را به او توهین کردند، یکی هم اسیری زینب {{علیها}} است.}} مگر مؤمن باید این‌ها را فراموش کند؟! والله اگر عیش و عشرت بکنید، کمِ شما می‌گذارد. ما آن مؤمن نیستیم، ما آن مؤمنی که امضا شده نیستیم، ما آن متقی واقعی نیستیم، ما مسلمانیم. مسلمان‌بودن به‌غیر [از] مؤمن است. {{درباره متقی|من نمی‌خواهم بگویم، از دهانم پرید، می‌گویم یک پاره‌شبها، نصف‌شب نشستم، تُف توی رویم می‌اندازم. والله! راست می‌گویم، می‌گویم تُف توی رویت که دنیا را می‌خواهی. خودم با خودم نجوا می‌کنم،}} [اگر] خود [تو] با خودت نجوا کنی، آن‌وقت با امام زمانت نجوا کردی. اوّل باید با خودت نجوا کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیزان من! کجا بودیم؟ {{روضه|حالا [هنده] آمده [و] سؤال می‌کند، [زینب می‌گوید:] ما اُسرای آل‌محمّدیم. [می‌پرسد] کجا مسکن‌تان است؟ [می‌گوید:] مدینه، [می‌پرسد:] کجا می‌نشینید؟ [می‌گوید:] کوچه بنی‌هاشم. زینب دارد با هنده نجوا می‌کند، هنده دارد نجوا می‌کند. ببین چه می‌گویم؟ هنده دارد پی [دنبال] خواستش می‌گردد، خواستش حسین {{علیه}} است.|نجوای هنده با حضرت‌زینب}} تو عزیز من! خواستت چیست؟ تو مارک اسلام زدی، مارک ولایت زدی، به‌دینم! راست می‌گویم. ببین هنده حواسش کجاست؟ حالا گفت کوچه بنی‌هاشم، {{روضه|گفت: زینب را می‌شناسی؟ [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت هنده! حق داری من را نشناسی! صدا زد: هنده! من زینبم، حسین {{علیها}} را کشتند. عزیز من! ببین هنده چه‌کار کرد؟ از تخت خودش را پایین انداخت، توی این خاک‌ها مالید. همین‌طور گیس‌هایش را می‌کَند [و] می‌گوید: {{دقیقه|35}} حسین! حسین! حسین! می‌کند. تمام زنان اعیان و اشراف به‌هم خوردند، بازوهایش را گرفتند، به یک فشاری او را در دارالإماره آوردند. فریاد کشید [و] گفت: یزید! تو حسین {{علیه}} را کشتی؟ حالا می‌گویی خارجی است؟ مگر این زینب {{علیها}} نیست [که] خواهر حسین {{علیه}} است؟ یک آشوبی در کاخ، این [هنده] به‌وجود آورد.|هنده و حمایتش از حضرت‌زینب}} ببین خدا این [هنده] را آن‌جا گذاشته عزیز من! پیش‌بینی کرده [تا] کمک زینب {{علیها}} باشد. آخر شما متوجّه هستید، من نمی‌توانم بگویم متوجّه نیستید، [اگر] یک‌جایی که قرار گرفتید، همه دشمن است، یک دوست پیدا کنی، خوشحال می‌شوی. هنده هم زینب {{علیها}} را خوشحال کرد، یک‌دانه دوست پیدا شده. آن زن‌ها که این‌جوری‌اند، حالا یک دوست پیدا کردند. مگر این ثواب هنده شوخی است؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این‌ها را آوردند، فردایش بود و حالا هر چه بود، این‌ها آن‌جا [در بارانداز] هستند. {{روضه|حالا یک‌وقت یزید دید صدای گریه و هیجان در این خرابه پیداست. صدا زد، گفت: بروید ببینید چه‌خبر است؟ گفتند: بچّه امام‌حسین {{علیه}}، خواب امام‌حسین {{علیه}} را دیده. این دیکتاتور مَست گفت: سر پدرش را ببرید! شاید آرام بگیرد، بچّه تشخیص نمی‌دهد. {{توضیح|عزیزان من! ببین من [این‌که] می‌گویم، می‌گویم ائمه {{علیهم}} با خلق را فرق بگذارید!}} حالا [یزید] می‌گوید تشخیص نمی‌دهد. روپوش [روی آن] انداختند، سر را به امر یزید آوردند. [حضرت‌رقیّه {{علیها}}] تا روپوش را پس کرد، سر امام‌حسین {{علیه}} را به سینه‌اش چسباند. همین‌طور گفت: باباجان! چه‌کسی من را به این کودکی یتیم کرد؟ چه‌کسی رگ‌های گردنت را جدا کرد؟ پدرجان! همین‌طور پدر! پدر! کرد؛ تا [این‌که] زینب {{علیها}} دید یک‌وقت سر از دست بچّه یک اندازه‌ای خلاصه سَوا [جدا] شد. حالا دیدند رقیّه از دنیا رفته [است]. حالا سر را برد، گفت: یزید! این‌قدر بدان که بچّه امام‌حسین {{علیه}} این‌قدر گریه کرد تا از دنیا رفت.|حضرت‌رقیّه}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آخر زینب {{علیها}} چه [کار] کند؟ حالا شهید که چیز [غسل] ندارد، بعضی از مهندس‌ها چه می‌گویند؟ خدا می‌داند [که] من چقدر از [دست] بعضی‌ها ناراحتم، نمی‌خواهم افشا کنم، افشا هستند. حالا می‌گوید زن غسّاله را یزید روانه کرده، او را شستند و بدنش نمی‌دانم سیاه بود. خجالت بکش! حیا کن! شرف پیدا کن! این حرف‌ها را نزن! چه‌کسی می‌تواند بچّه امام‌حسین {{علیه}} را بزند؟ عزیز من! شهید که غسل ندارد، رقیّه شهید سر امام‌حسین {{علیه}} است، شهید سرش است. حالا زینب قبری آن‌جا رفت بِکَند و دید این‌جا سردابه‌ای است و رقیّه را با همان عبا که [تنش] بود، در آن سردابه گذاشت. در چند سال پیش هم اگر شما مطّلع بودید، ایشان [به خواب یک‌نفر آمده‌بود و] گفته‌بود [که] قبر من را آب گرفته [است]. وقتی آمدند، دیدند [که قبر را] آب گرفته، یک شبانه‌روز روی دست یک‌نفر بود. همان عبا [تنش بود] و همان تَر و تازه دوباره [او را] آن‌جا گذاشتند. عزیز من! چه‌کسی این سردابه را درست‌کرده [است]؟ خدا پیش‌بینی دارد، آن‌که قبر امیرالمؤمنین {{علیه}} را نوح درست‌کرده، این‌ها همه‌اش پیش‌بینی شده [است].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید اتّصال به ولایت بشوید! یقین کنید که خدا حامی شماست. کجا می‌روی کسی حامی‌ات باشد؟ ولایت حامی توست، قرآن حامی توست، {{دقیقه|40}} خدا حامی توست؛ اما در صورتی‌که چشمت را در دنیا این‌قدر باز نکنی، چشمت را این‌قدر باز کن [که] جلوی کارت را ببینی. چشمت را این‌قدر باز کن [که] این نسخه را بپیچی. چشمت را این‌قدر باز کن [که] این کارگاه را بگردانی، نه [این‌که] چشمت را باز کنی، محبّت دنیا را بگردانی. عزیز من! ببین من دارم به تو چه می‌گویم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا رقیّه‌عزیز را دفن کرد، حالا فردا این‌ها را آمدند و وارد مجلس یزید کردند. این‌ها همین‌جور که وارد مجلس شدند، حالا این‌ها [را با یک طناب، نه این‌که طناب مَثل به بازوی این‌ها ببندند، ببین این‌ها را یک‌جوری کرده‌بودند که قاطی جمعیّت نشوند.] خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! گفت تمام خلفاء خاک‌نشین بودند؛ اما این صندلی و مبل و این‌ها را معاویه دستور داد. معاویه کاخ‌نشین شد، معاویه صندلی‌نشین شد. معاویه، این صندلی و مبل خودش یک‌چیزی دارد. حالا میزها را گذاشته، صندلی‌ها را گذاشته، اعیان و اشراف همه هستند، {{روضه|این‌ها را وارد کردند. حضرت‌زینب {{علیها}} یک اندازه‌ای خودش را مخفی کرد، یزید بالای تخت است، گفت این زن کیست که خودش را مخفی می‌کند؟ ببین شهامت زینب {{علیها}} را، گفت: این زینب خواهر حسین است. [یزید] گفت: زینب! الحمد لله که خدا برادرت را کشت [و] شما را رسوا کرد. ای جان همه عالم به قربان زینب! گفت: یزید رسوا، فاسق و فاجر است. ما به‌غیر رضایت از خدا هیچ نداریم. خدا برادر من را نکشت، لشکر تو کشتند، امر تو برادرم را کشت. [یزید] گفت: با من درشتی می‌کنی؟ جلّاد! [گردن زینب را بزن!] تا گفت جلّاد، مجلس به‌هم خورد. [یهود و نصارا گفتند:] یزید! با یک زن اسیر که کسی این‌جوری حرف نمی‌زند! این [زن] اسیر است. تا این قضایا یک ذرّه‌ای آرام گرفت، آقا امام‌حسین {{علیه}}ببین آن دستی که در قلب [زینب {{علیها}}] گذاشته، این‌جا دارد افشا می‌شود. یک‌دفعه به او گفت: یابن‌الطُّلَقاء! تو این‌جا حالا روی میز و صندلی نشستی، باد به خودت می‌کنی! شما اسیر بودید، جدّ ما، شما را از اسارت درآورد، شما آزادکرده جدّ من هستید. تا گفت جدّ من، مجلس یک هیجانی پیدا کرد. گفت: جدّ من آن است که به دو قبله نماز خوانده: «مسجدالأقصی، مسجدالحرام»؛ زینب {{علیها}} خودش را، اهل‌بیت را معرّفی کرد. [یزید] دید داغ دلش آتش گرفت، یک‌دفعه گفت، [به یکی] رُو کرد [و] گفت: چوب خیزران بیاورید! تا به لب آقا امام‌حسین {{علیه}} اشاره کرد، [زینب {{علیها}}] گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|نزن یزید! تو چوب کین|به این لبان اطهرش}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[در] این مجلس یهودی گفت: یزید! من دیدم [که] این لب‌ها را پیغمبر {{صلی}} می‌بوسید. چه‌خبر شد؟ روایت صحیح داریم، یک‌وقت هنده خودش را از لای آن‌جا [بیرون] کشید، پرید سر امام‌حسین {{علیه}} [را برداشت]، سر را به سینه چسباند، هی گفت: حسین! حسین! حسین! حسین! ببین چه می‌کند این هنده؟|حضرت‌زینب و مجلس یزید}} {{دقیقه|45}} حالا [یزید] چه‌کار بکند؟ آن‌ها را [اهل‌بیت را] بالأخره چیز کرد [دستور داد] که ببرید؛ اما به حضرت‌سجّاد گفت: بیا دنبال ما نماز بخوان! حالا حضرت‌سجّاد آمده، [یزید] چه [مقصدی دارد]؟ یزید می‌خواهد عظمت خودش را معلوم کند؛ یعنی [امام‌سجّاد] بداند که این‌همه مردم پشت‌سر من نماز می‌خوانند. حالا حضرت‌سجّاد را [به نماز جماعت] برد، [آن‌جا] برد گ، نشسته [بود]، یک خطیب بالای منبر بود، داشت مدح و ثنای ابوسفیان و معاویه و این‌ها را می‌کرد. یک‌دفعه امام‌سجّاد فرمود: خطیب! تو کسی هستی [که] خدا و رسول {{صلی}} را از برای خلق به غضب آوردی. {{توضیح|آقاجان من! این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! خلق را تأیید نکنید! هر کسی می‌خواهد باشد، ولایتِ خلق را تأیید کنید!}} حالا معاویه [پسر یزید] {{توضیح|خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! این جمله را حاج‌شیخ‌عباس گفت}} گفت: معاویه را یک عدّه جوان بودند و این‌ها، گفتند که یک‌جور بشود این [حضرت‌سجّاد] منبر برود. نه این‌که می‌خواهند حالا [امام] چنین فرسوده است و این‌ها، ببینند چه می‌گوید؟ معاویه را جلو انداختند، گفت: بابا! این [علی‌بن‌الحسین] منبر برود. [یزید] گفت: بابا! درست نیست. [پسرش] گفت: همه این [جوان] ها دل‌شان می‌خواهد این [علی‌بن‌الحسین] منبر برود، [ببینند] این‌چه می‌گوید؟ ببین یزید چه حالی‌اش است؟! گفت: بابا: این [مجلس را] به‌هم می‌زند. این‌ها، نگاه به فرسودگی‌اش نکن! این‌ها علم در تمام کالبد بدن‌شان است، نه این‌که بخوانند. این‌ها خدای تبارک و تعالی علم را به این‌ها نوشانده‌است؛ یعنی این‌ها چشیده‌اند، خورده‌اند [و] آشامیده‌اند. سر اندر پای این‌ها سخن است، نگاه به این مریضی‌اش نکن! گفت: نه بابا! برود. آقا حضرت رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که [حضرت‌سجّاد] منبر رفت، اوّل مدح و ثنای خدا را کرد، رضایت خدا را به‌جا آورد. بعد خودش را معرّفی کرد: منم زمزم، منم صفا، منم حجّت‌خدا، بنا کرد خودش را معرّفی‌کردن. آن‌وقت روی جدّش آورد که یزید! جدّ من رسول‌الله {{صلی}} کسی است [که] به دو قبله نماز خوانده [است]. یک‌دفعه رُو به یزید کرد [و] گفت: اگر بگویی جدّ من رسول‌الله {{صلی}} است که جدّ تو ابوسفیان است. اگر تو خلیفه مسلمین هستی، جدّ من رسول‌الله {{صلی}} است؛ پس چرا فرزندهایش را اسیر کردی؟ آقا! مردم در کوچه‌های بازار شام می‌دویدند، می‌گفتند بدوید! ببینید این‌که یزید می‌گفت این‌ها خارجی‌اند، این‌ها بچّه‌های پیغمبر {{صلی}} هستند. وقتی [امام] این حرف‌ها را زد، خلاصه یک‌وقت [یزید] گفت: مؤذّن! اذان بگو! تا مؤذّن گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله، أشهد أنّ محمّداً رسولُ‌الله، [حضرت‌سجاد] گفت یزید، این محمد جدّ من است یا جدّ تو؟ محمّد جدّ من است، چرا بچّه‌هایش را کشتی؟ چرا بچّه‌هایش را اسیر کردی؟ یزید را رسوا کرد. حالا همان حرفی که امام‌حسین {{علیه}} زده [که] گفته پرچم یزید را، پرچم معاویه را باید بِکَنید و پرچم علی‌مان را، پدرمان را بزنید! حالا دارد آشکار می‌شود. خلاصه یزید بیچاره شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یزید حساب‌هایش را کرد، حضرت‌سجّاد را خواست، از آن‌جا [با] حضرت باهم به‌اصطلاح در کاخ آمدند. گفت: خدا ابن‌زیاد را لعنت کند! من نگفتم پدر تو را بکشد. من گفتم بیایید و با هم صلح و مصالحه کنید! ابن‌زیاد [ایشان را] کشته [است]. حالا ببین چه می‌گوید؟ گفت: من حرفی ندارم که خون [بهای] پدرت را بدهم. [حضرت‌سجّاد] گفت: یزید! {{دقیقه|50}} فقط آن چیزها که [لشکر ابن‌زیاد] به غارت بردند [را] به ما بده! آن‌ها را که به غارت بردند، مادرم زهرا {{علیها}} همه را رِشته [یعنی بافته‌است]. ببین دوباره این‌ها را رسوا کرد، گفت: مادرم زهراست. عزیزان من! ببین زینب {{علیها}} چه [کار] کرد؟ زینب شام را ویران کرد، پرچم پدرش علی {{علیه}} را نصب کرد. خلاصه آخر که [یزید] می‌خواست خودش را یک‌قدری از متّهمی نجات بدهد، گفت من [به] شما اجازه می‌دهم، کاخم را در اختیارتان می‌گذارم [تا] عزاداری کنید! خدا ابن‌زیاد را لعنت کند! روایت داریم: ده‌روز کاخش را در اختیار اهل‌بیت گذاشت. کاخ بزرگ بود، یک‌طرف زینب {{علیها}} بود، زنان اعیان و اشراف می‌آمدند سرسلامتی به زینب {{علیها}} می‌گفتند. از آن‌طرف هم حضرت‌سجّاد بود، سرسلامتی به حضرت‌سجّاد می‌گفتند. ده‌روزِ آزگار کاخش را در اختیار حضرت‌سجٌاد گذاشت. حالا بعد هم یزید چه‌کار کرد؟ خدا لعنتش کند! این‌کارها که دارد می‌کند، می‌خواهد یک اندازه‌ای شورش مردم را آرام کند، نه این‌که یقین به این حرف‌ها دارد. مثل منافق است، بعضی‌ها هم شورش را می‌خواهند یک‌وقت کم کنند، نه [این‌که] عقیده دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مَحمل‌هایی درست کرد، خیلی مَحمل‌ها [را] با چیزهای زینت درست کرد. زینب {{علیها}} آمد یک‌نگاه کرد [و] گفت: ما عزاداریم، این‌ها چیست؟ [یزید] تمام را دستور داد [که] سیاه‌پوش کردند. ای آقایی که تو می‌گویی من مجتهدم، می‌گویی لباس‌مشکی نپوشید! تا حتّی به ایشان گفتند محرّم یا عاشورا [هم نپوشیم]؟ گفته: وقتی می‌خواهی نماز بخوانی، [آن‌را] دربیاور! باباجان! عزیز من! فدایت بشوم، ای آقاجان من! ببین زینب این تاریخش است، یزید آمد [و] محمل‌ها را سیاه‌پوش کرد. والله! اگر تو [برای امام‌حسین {{علیه}}] سیاه نپوشی، آن‌جا [در قیامت] سفید نمی‌پوشی؛ این سندش است، چرا ما متوجّه نشدیم؟ اصلاً مشکی‌پوشیدن شعار است. لامحاله [لااقل] عزیز من! روز عاشورا که بپوش دیگر! ما نمی‌گوییم دو ماه بپوش! این &lt;br /&gt;
[شخص] می‌گوید: اصلاً عاشورایش هم اگر می‌خواهی نماز بخوانی، دربیاور! این [حرف] یک‌قدری من را ناراحت می‌کند؛ اگرنه حالا می‌خواهی بپوش! می‌خواهی نپوش! منکرِ سیاه‌پوش بودن ناراحتم می‌کند، خب این آقا مجتهد هم هست. یزید [همه مَحمل‌ها را] سیاه‌پوش کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد یک آدمی به‌نام بشیر که آن‌ها هم [به او] اطمینان داشتند، این‌را دنبال آن‌ها روانه کرد. گفت: بشیر! هر کجا خواستند، بمانند. هر کجا [خواستند حرکت کنند.] باید فقط امر زینب و امر این‌ها را اطاعت کنی، هر امری این‌ها کردند، اطاعت‌کن! این‌ها را آورد، حرکت داد. حالا حرکت داده، کجا آمده؟ آمده سر دوراهی، بشیر گفت که یا امام‌سجّاد! این راه [به] کربلا می‌رود، این‌هم [به] مدینه می‌رود، کجا می‌روید؟ ببین عزیز من! حجّت‌خدا اوست؛ اما امر زینب {{علیها}} را به امر خودش ترجیح می‌دهد. آن دست ولایتی که [امام‌حسین {{علیه}} در قلب] زینب {{علیها}} گذاشته، تصرّف به او شده، زینب {{علیها}} هم ولیّ است؛ یعنی ولیّ، ولیّ قرارش داده، ایراد نکنید! ولیّ [یعنی امام‌حسین {{علیه}} زینب {{علیها}} را] ولیّ قرار داده [است]. ولیّ می‌تواند ولیّ قرار بدهد، مگر سلمان منّا أهل‌البیت نیست؟ چرا ایراد می‌خواهی بکنی؟! حالا زینب {{علیها}}گفت: می‌خواهیم [به] کربلا برویم، حالا [به] سمت کربلا آمدند، جابربن‌عبدالله انصاری آن‌جاست. یک‌وقت [عطیّه غلام جابر] دید صدای قافله می‌آید، گفت: جابر! بلند شو! دارد زینب {{علیها}} می‌آید. {{دقیقه|55}} جابر بلند شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|به‌قدری این سکینه {{علیها}} پُرهوش است، این‌قدر که از این‌طرف آمدند، گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|بوی خوشی می‌وزد اندر مشام|عمّه‌جان! مگر زمین کربلاست؟!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین این سکینه {{علیها}} بوی تربت امام‌حسین {{علیه}} را دارد می‌شنود، مشام چه مشامی است؟|حضرت‌سکینه و نزدیک‌شدن به کربلا}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|حالا این‌ها [به] آن‌جا [یعنی کربلا] رسیدند، تمام خاطره‌ها در نظر زینب {{علیها}} است. او آن‌جا می‌گفت که عمّه‌جان! این‌جا بود که جسد علی‌اکبر {{علیه}} را آوردند، آن‌جا بود که قاسم {{علیه}} را آوردند. این‌ها هیجان در این بیابان کردند؛ اما زینب {{علیها}} چه‌کرد؟ روی قبر برادرش افتاد، صدا زد: برادر! امرت را همه‌جا اطاعت کردم. [در] کوفه خطبه خواندم، [در] مجلس یزید خطبه خواندم؛ اما برادر! بچّه‌هایت را به‌من سپردی، گفتی: خواهر! همه‌تان را به خدا می‌سپارم، بچّه‌هایم را به تو! سراغ رقیّه را [از من] نگیر! برادر من! من سراغ دو تا بچّه‌هایم را از تو نگرفتم، سراغ رقیّه را از من نگیر! رقیّه را در شام گذاشتم، برادر! وقتی همه مَحمل‌ها را بستند، من سر قبر رقیّه دویدم، با رقیّه خداحافظی کردم. [مثل] همان جایی‌که از تو جدا شدم، گفتم: ای پاره‌پاره‌تن! به خدا می‌سپارمت. برادر! کوتاهی نکردم، سر قبر رقیّه رفتم، گفتم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|رقیّه‌جان! چون چاره نیست می‌گذارمت|ای عزیز من! به خدا می‌سپارمت}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرجان! من کوتاهی در حقّ رقیّه نکردم، خداحافظی کردم.|حضرت‌زینب در کربلا و نجوا با برادرش}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این‌ها چه‌کار کنند؟ یک دو روز تقریباً، حالا یک‌خُرده کم و زیاد، این‌جا [در کربلا] بودند. به حضرت‌سجّاد گفتند: آقا! این‌ها ممکن است [که] سکته کنند. فوراً حضرت‌سجّاد اطلاعیّه داد، گفت: حرکت کنید! فوراً امر حضرت‌سجّاد را اطاعت کردند، حرکت کردند. رُو به روی مدینه آمدند، نزدیک مدینه [که] رسیدند، امام‌سجّاد گفت: بشیر! پدر تو شعر می‌گفت، آیا تو بهره‌ای [از شاعری] داری؟ گفت آره! بشیر یک پرچم [به] دست گرفت، زودتر رُو به مدینه آمد، وارد مدینه شد. حالا [بشیر] دارد یک اشعاری می‌خواند و می‌رود. محمّدبن‌حنفیّه را آوردند، یک تختی زدند، خبر [به] این‌ها رسیده، گفت: بشیر! آیا برادرم حسین {{علیه}} [هست]؟ گفت: با من سر قبر رسول‌الله {{صلی}} بیایید! آن‌جا می‌گویم. بعد که داشت می‌آمد، گفتند: بشیر! اُمّ‌البنین آن‌جا ایستاده، به اُمّ‌البنین رسید. اُمّ‌البنین اوّل حرفی که زد، گفت: بشیر! [آیا] حسین {{علیه}} هست یا نیست؟ {{دقیقه|60}} اصلاً سراغ پسرش را نگرفت، حالا همه سر قبر رسول‌الله {{صلی}} دویدند. بعضی‌ها می‌گویند این دعا را رُو به قبر رسول‌الله {{صلی}} [کرد]: رسول‌الله! سرت سلامت! حسینت را کشتند. تمام این اهل‌مدینه در فکر هستند [که] قضایا را بهتر بفهمند، گفتند: بشیر! ما را آزاد کن! آقا! چند نفر کشته‌شدند؟ بشیر یک‌دفعه فریاد زد [و] گفت: ای مردم مدینه! بدانید [که] از مردها کسی‌که هست: حضرت‌سجّاد با امام‌باقر [است]، تمام را کشتند. صدا زد: همه را کشتند. حالا همه زنان مدینه، مردان مدینه بیرون ریختند، همه [بیرون] ریختند. آقاجان من! جلوی این‌ها. {{ارجاع|اهل‌مدینه با امام‌حسین {{علیه}} یک اندازه‌ای مثل همان مادرش زهرا {{علیها}} که سوار الاغ شد [و] رفت [از] آن‌ها کمک می‌خواست، از اشراف، از آن‌ها کمک خواست؛ [اما او را] کمک نکردند. آقا امام‌حسین {{علیه}} هم وقتی می‌خواست از مدینه برود، بی‌خبر که نرفت؛ باخبر رفت./سخنرانی شب‌اربعین 81}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_78&amp;diff=2520</id>
		<title>اربعین 78</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_78&amp;diff=2520"/>
		<updated>2026-08-04T06:35:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10175}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
أعوذ بالله من الشّیطان اللّعین الرّجیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
العبد المؤیّد رسول المکرّم أبوالقاسم محمّد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پررنگ|السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علیّ‌بن‌الحسین و أولاد الحسین و أهل‌بیت‌الحسین و رحمة‌الله و برکاته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز! خدمت شما عرض می‌شود که ما بنا شد از اربعین صحبت کنیم. اربعین بوده‌است، نه این‌که این آقا امام‌حسین {{علیه}} اربعینش [حالا] شده، [از قبل] بوده. «و واعدنا موسی ثلاثین لیلةً و أتممناها بعشر، فَتَمّ میقاتُ ربّه أربعین لیلة»، اربعین بوده؛ یعنی چلّه بوده [است]. گِل آدم را هم می‌گویند [که] مثلاً چهل‌روز خب خیس کرده [است]. مگر خدا چه می‌گوید؟ خدا هر کاری می‌کند، یک مقصد دارد. این آسمان‌ها و این [زمین] ها [را] هم می‌گویند [که] مثلاً [در] چهل‌روز [خلق کرده]، حالا از آن‌طرف هم ببینید که مثلاً در هند چلّه‌نشینی هست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چلّه بوده [است]. حالا اگر یک مهندسی که در یک آبادی است، ادّعا می‌کند [و] بگوید که چلّه نبوده است و بدعت است و سوّم نبوده‌است؛ بابا! تو خودت که تولید نداری، به مردم نمی‌دهی، جلوی تولید را نگیر! چرا جلوی تولید را می‌گیری؟ اگر اربعین نیست، چرا امام‌حسین {{علیه}} اربعین دارد؟ من از آقای‌مهندس تقاضا دارم، باید این‌جوری جواب این [شخص] را داده‌باشد؛ یا به‌من تلفن زده‌باشد، من به او [جوابش را] بگویم [و] به تخت سینه‌اش بزنم. به سینه‌ای که اصلاً تولید ندارد، تولید ولایت ندارد، تولید سخاوت ندارد، این سینه نیست. سینه، آن سینه‌ای است که پیغمبر {{صلی}} می‌بوسید؛ [یعنی سینه] زهرا {{علیها}}. سینه مؤمن باید تولید داشته‌باشد. چرا به‌من تلفن نزدی که این همین‌جور نادان بماند؟ بعد در یک آبادی که این‌قدر معظّم است و نفرات دارد، تمام این‌مردم را گمراه کند! ای مهندس! مگر نیست که می‌گوید که اگر کسی مُرد، ولیمه بده؟ ولیمه واجب‌تر از همه [چیز] است، چرا می‌گوید [ولیمه] بده؟ من چلّه می‌خواهم برای مادرم، برای پدرم ولیمه بدهم، چرا می‌گویی بدعت است؟ بدعت تویی که بدعت [را] نمی‌دانی چه‌چیز است؟ بیشتر این‌مردم خودشان بدعت هستند که بدعت [را] نمی‌دانند چیست؟ خودت بدعت هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس معلوم شد که چلّه بوده‌است؛ پس چلّه احترام دارد. حالا هم تمام دوست‌های امام‌حسین {{علیه}}، دوست‌های امیرالمؤمنین {{علیه}} برای پدرشان، مادرشان یک چلّه‌ای دارند. آن‌ها هم که چلّه‌نشین هستند، مثلاً چهل‌روز که یک‌کاری می‌کنند، هرچند شرعی نیست؛ اما خدا این‌قدر کرامت دارد، در صورتی‌که [آن فرد] نماز نمی‌خواند، روزه نمی‌گیرد، طهارت نمی‌گیرد؛ اما چون‌که یک زحمتی می‌کشد، خدا یک‌چیزی به او می‌دهد. این زحمتی که می‌کشد، خدا شرمش می‌آید [که به او چیزی ندهد]، این [شخص] رفته [و] خودش را این‌جوری بسته، این‌جوری هم بزند، [این کارهایی که در ریاضت می‌کنند]، من این [کار] ها را نمی‌خواهم بگویم، می‌دانید که [در] هند چه‌کار می‌کنند؟! [بالأخره] خدا یک‌چیزی به او می‌دهد؛ [هرچند] کارش صحیح نیست؛ اما خدا چه‌کار می‌کند؟ یک‌چیزی به این [شخص] می‌دهد، می‌گوید حالا این [چیز] را می‌خواهد، آره دیگر! مثل این‌که [شخصی] مثلاً پیش امام زمان {{عج}} آمده [و] می‌گوید: تو امام زمان {{عج}} هستی؟ می‌گوید: آره! می‌گوید: اگر [امام زمان {{عج}}] هستی، [این] بیل من را پارو کن! خب بفرما! یک‌خُرده [که راه] رفت، یک‌مرتبه دید [که] یک پارو [به] پشتش است. این یارو هم می‌آید خودش را به این‌چیزها می‌زند، خب خدا هم یک‌چیزی به او می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا من مقصدم این است که از این‌جا ان‌شاءالله شروع می‌کنیم که این اُسرا به‌قول بعضی‌ها، که این‌ها اسیر هم نیستند، [از کربلا حرکت کردند]. الآن هم من بگویم، آقایان در مجلس هستند، می‌گویند خود امام زمان {{عج}} [درباره این اهل‌بیت] گفته [اسیر]. تو حالی‌ات نشده! {{دقیقه|5}} اگر امام زمان {{عج}} می‌گوید اسیر، [می‌گوید:] برای عمّه‌ام، برای اسیری عمّه‌ام گریه می‌کنم، نه این‌که تو حساب بکنی اسیری عمّه‌اش مثل این اسیرهاست که می‌آورند، اسیر خلق است. نه، نه زینب {{علیها}}، نه امام‌سجاد {{علیه}}. [این] نیست. از کجا تو می‌گویی؟ شخصی [که طرف‌دار یزید بود؛ یعنی شیعه ابوسفیان بود، به] شام آمده، [به امام‌سجّاد {{علیه}} رُو کرد و] گفت: الحمد لله، سرزنش زد به امام‌سجّاد {{علیه}} [و] گفت: الحمد لله خدا شما را اسیر زنجیر کرد. [امام] گفت: زنجیر اسیر من است. [امام یک] نگاه کرد، تمام دانه‌هایش ریز شد [و به] زمین ریخت، آن‌ها همه وحشت بَرِشان داشت. باز [امام] نگاه کرد تِق، تِق، [دانه‌های زنجیر] رفت این‌جا [سرِ جایش قرار گرفت]. گفت: ببین زنجیر اسیر ماست. یک خلقت اسیر زینب {{علیها}} است، نه زینب {{علیها}} اسیر است. چرا متوجّه نمی‌شوید؟! زینبی که می‌گوید «اُسکُتوا»، نَفَس‌ها در سینه [ها] می‌پیچد، شتر نمی‌تواند پایش را حرکت بدهد. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! گفت: زنگ‌ها [ی شترها] دیگر صدا نکرد، این‌جور [زینب {{علیها}}] تصرّف دارد، این‌چه اسیری است؟! اسیر آن است که اسیر این [شخص] باشد [که به او] بگوید این‌طرف برو! این‌طرف برو! مگر اگر الآن جواب من را می‌خواهی بدهی [و] بگویی امام زمان {{عج}} گفت [اسیر]، عزیز من! [جوابت را می‌دهم که] آن‌ها اصیل هستند نه اسیر. اسیر تویی که این [مطلب] را متوجّه نیستی! نسبت به امامت، نسبت به حجّت‌خدا، نسبت به اولیاء خدا، نسبت به زینب {{علیها}} معرفت نداری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آقا امام‌حسین {{علیه}} آمده [که] وداع کند، [با اهل‌خیمه] وداع کرد. امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف‌ها را به اُمّ‌السلمه زده‌بود، اُمّ‌السلمه هم به حضرت‌زینب {{علیها}} زد. بعد [حضرت‌زینب {{علیها}}] پیش پدرش آمد [و] گفت که پدرجان! آیا اُمّ‌السلمه هر چه می‌گوید، ما قبول کنیم؟ گفت: هر چه می‌گوید، من [به او] گفته‌ام. زینب {{علیها}} از اُم‌السلمه گویا خواسته‌بود، اُمّ‌السلمه این قضایا را خوب می‌داند، شاید زینب {{علیها}} نمی‌داند. زینب {{علیها}} وقتی‌که امام‌حسین {{علیه}} دست ولایت در قلبش گذاشت، ماوراء را می‌داند. قبل از این [دست در قلبش] نگذاشته‌بود، ببین من چه می‌گویم؟ زینب یک‌آدم عادی بود، حالا [اُمّ‌السلمه] به او گفت که زینب‌جان! هر موقع که حسین آمد، طلب پیراهن‌کهنه کرد، نیم‌ساعت یا یک‌ساعت بیشتر زنده نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|امام‌حسین {{علیه}} اوّل آمد وداع با حضرت‌سجّاد کرد، روایت داریم: حضرت‌سجّاد می‌گوید: از زِره پدرم خون [به] بیرون جستن می‌کرد. وداع کرد، [امام‌سجّاد] گفت که عزیز من! پدرجان! مگر خودت را معرّفی نکردی؟ [امام‌حسین {{علیه}}] گفت: [به آن‌ها] گفتم [که] مادرم زهراست، پدرم علی {{علیه}} است، جدّم پیغمبر {{صلی}} است. گفتند: «بغض أبیک»، این‌ها [که گفتی همه‌اش] درست‌است، ما [به‌خاطر] بُغضی که با بابایت داریم، تو را می‌کشیم.|وداع امام‌حسین با امام‌سجّاد}} حالا [امام‌حسین {{علیه}}] آمده با تمام این‌ها خداحافظی کرد، خدا یکی از وعّاظ محترم را تأیید کند! گفت: تاحتّی با زینب [فضّه] خداحافظی کرد. {{روضه|حالا یک‌دفعه گفت که زینب! پیراهن‌کهنه به‌من بده! تا [این‌را] گفت، زینب {{علیها}} غَش کرد [و] افتاد. دید که دیگر این‌جا نمی‌تواند تحمّل کند، امام‌حسین {{علیه}} نیم‌ساعت یا یک‌ساعت دیگر بیشتر نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا لشکر هم «هل من مبارز» می‌طلبد، امام‌حسین {{علیه}} دست ولایت، {{توضیح|[امام] خود ولایت است.}} در قلب زینب {{علیها}} گذاشت، در زینب {{علیها}} تصرّف کرد. چرا؟ امام‌حسین {{علیه}} دارد خرج راه به زینب {{علیها}} می‌دهد، امام‌حسین {{علیه}} دارد چه [کار] می‌کند؟ زینب {{علیها}} متقی شد.|وداع امام‌حسین با حضرت‌زینب}} یک کسی‌که می‌خواهد [به] یک مسافرت برود، باید چه آن‌طرف کار کند؟ آماده‌اش کرد، چیزی به او داد. این است که دارم می‌گویم: عزیزان من! اگر شما متقی بشوید، هفتاد و دو فرقه را به‌دینم! محکوم می‌کنید. زینب {{علیها}} متقی شد، یزید سگِ کیست در مقابل زینب {{علیها}}؟ ابن‌زیاد سگِ کیست در مقابل زینب {{علیها}}؟ مسلّط به کلّ خلقت است؛ نه به کلّ ظالم، زینب {{علیها}} مسلّط شد به کلّ ظالم. ظالم در مقابل زینب {{علیها}} مانند یک موش می‌ماند، {{دقیقه|10}} این‌جوری می‌شود. چون‌که خائن همین‌جور است، خائن کوچک است، خدا خائن را تأیید نکرده، تو دنبالش می‌روی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام‌حسین {{علیه}} در میدان آمد و خلاصه وداع کرد و شهید شد. {{توضیح|من می‌ترسم اگر تمام قضایای کربلا را بگویم، نوار چیز [گنجایش] نداشته‌باشد [و] آن مقصدی که دارم عملی نشود.}} خب حالا صبح شد و این‌ها همان غروب آفتاب، سرها را جدا کردند و بردند؛ اما بنا شد چه‌کار کنند؟ بنا شد این‌ها را هم دستور دارد از ابن‌زیاد [که] این‌ها را اسیر کند. {{روضه|این‌ها همه می‌خواستند صبح سوار شوند، این‌ها [لشکریان ابن‌زیاد] بچّه‌ها را درست نمی‌دیدند. زینب {{علیها}} گفت: همه‌تان کنار بروید! همه را سوار کرد؛ اما یک‌چیزی بود، وقتی همه را سوار کرد، رُو به نهر علقمه کرد [و] گفت: عباس‌جان! برادر! کجایی؟ من هر موقعی می‌خواستم سوار شوم، تو زانویت را این‌جوری [خم] می‌کردی، من پایم را روی زانویت می‌گذاشتم. ابوالفضل‌جان! برادر! خداحافظ! سوار شد.|خداحافظی حضرت‌زینب با آقا ابوالفضل}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|حالا آن‌موقعی‌که امام‌حسین {{علیه}} دست ولایت در قلب زینب {{علیها}} گذاشت، یک امریّه‌ای به زینب {{علیها}} صادر کرد. گفت: خواهرجان! صبرت را شیطان نبرد! مبادا صبرت را شیطان ببرد! تا این‌جا مأموریت من بود از طرف خدای تبارک و تعالی؛ اما از این‌جا تو مأموریت داری، امر من را باید اطاعت کنی! [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت: به دیده منّت دارم، خلاصه گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم که صبر از دستم عاصی شود. [امام‌حسین {{علیه}}] گفت: خواهرجان! بدان که در شام دارند سَبّ [یعنی لعنت به] پدر ما می‌کنند، باید این‌قدر استقامت کنی که پرچم ابوسفیان و پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم علی {{علیه}} را نصب کنی. گفت به دیده منّت دارم؛ اما گفت شرطش این است [که] تو آن‌جا در کوفه یک خطبه بخوانی! در مجلس یزید هم خطبه بخوانی! زینب {{علیها}} برای خودش یک‌چیزی شد [یعنی متقی شد]،|وداع امام‌حسین با حضرت‌زینب}} تمام این {{توضیح|می‌گویم، دوباره تکرار می‌کنم}} هفتاد و دو فرقه را محکوم کرد. آن‌ها محکومند، این‌قدر زینب {{علیها}} قوی شد که روایت داریم {{توضیح|درهم حرف می‌زنم.}} یک‌نفر پیش یزید آمد [و] گفت یزید! {{توضیح|در مجلس ابن‌زیاد، در مجلس یزید، در شام}} گفت: یزید! ما هر دفعه که به این‌ها حمله می‌بردیم، این‌ها خودشان را [به] یک‌جا می‌کشیدند، قُلُنبه می‌شد [یعنی خودش را مخفی می‌کرد]. [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت: مادرت به عزایت بنشیند! [در] کوفه هر خانه‌ای صدای گریه‌اش از شمشیر برادر من بلند است، تو این حرف چیست [که] داری می‌زنی؟! ببین زینب {{علیها}} چه‌کرد؟! ساکتش کرد. گفت: ای تملّق‌گو! برو [در] کوفه، هر خانه‌ای را می‌بینی، صدای داد بلند است! برادر من، هفتاد هزار لشکر را دوازده‌فرسخ صفّ‌آرایی کرد. ما این‌جوری می‌کردیم؟! مگر شما قدرت دارید؟! مگر شما شهامت دارید؟! شما ضلالت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا زینب {{علیها}} آمده، یک خطبه خواند، کجا؟ کوفه. خبر به ابن‌زیاد دادند: ابن‌زیاد! خودِ علی دارد حرف می‌زند. اگر ادامه پیدا کند، ممکن است [که مردم] شورش کنند؛ چون‌که زن و مرد دارند گریه می‌کنند. [ابن‌زیاد] گفت: سرِ برادرش را [جلویش] ببرید! تا سرِ امام‌حسین {{علیه}} را بردند، زینب {{علیها}} دید که توجّه این‌مردم یک‌خُرده به این [زینب] کم شد، دارند یک‌جایی [را] نگاه می‌کنند، دید [سر] امام‌حسین {{علیه}}است. {{دقیقه|15}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا دارد حالیِ مردم می‌کند، ببین باباجانِ من! گفتم که، یک دوست‌عزیزی دارم، خدا ان‌شاءالله پدرش را، عاقبتش را به‌خیر کند! این جوان را هم ببخشد! این‌جور که صحبتش شد [در مورد] یقین، گفت: ما چه‌کار کنیم [که] امام را بشناسیم؟ یقین‌مان به امام یعنی‌چه؟ گفتم: یعنی در خلقت بدانی که کسی مانند حسین {{علیه}} نیست، کسی مانند علی {{علیه}} نیست که ما طرفش برویم، این امام‌شناسی است. کسی هم مانند خدا در ظاهر نیست که ما پرستشش کنیم، این خداشناسی است، این توحید است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا زینب {{علیها}} می‌خواهد به این‌مردم بگوید؛ یعنی امام نمی‌میرد، سرش هم حرف می‌زند. حالا هم حضرت‌زینب {{علیها}} دارد امر به معروف می‌کند، شبیه است. اصلاً والله! بالله! من زینب {{علیها}} را دارم می‌بینم، قوی‌بودنش [را] هم به روح رسول‌الله! [دارم] می‌بینم، قوی‌بودنش [را] هم می‌بینم، نه که بدانم. این‌قدر زینب {{علیها}} قوی است! قد و بالایش را دارم می‌بینم. گفت: برادر! با ما حرف بزن! اگر [با من حرف] نمی‌زنی، با بچّه صغیر [حرف] بزن! [امام فرمود:] «أم حَسِبت أنّ أصحاب‌الکهف و الرّقیم کانوا من آیاتنا عجباً.» حسین {{علیه}} چه دارد می‌گوید؟ می‌گوید: زینب‌جان! در تمام قرآن مانند اصحاب‌کهف و رقیم عجیب نیست، این‌کار من عجیب‌تر است. این‌ها از [دوره] دقیانوس در غارها آمدند [تا] دین‌شان حفظ باشد؛ این‌مردم کوفه، این‌ها که چندین‌سال، بیست و دو سال دنبال جدّ من نماز خواندند و الله‌أکبر گفتند و حجّ رفتند و عمره رفتند و نماز خواندند، نمازشب خواندند، من را کشتند، این عجیب است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه داری می‌گویی [که] زینب {{علیها}} مضطرّ است، سرش را نمی‌دانم، به محمل زد؟ دهانت بگیرد! خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! خدا حاج‌شیخ‌عباس [را] بیامرزدش، گفت: وقتی نگاه به‌سر برادر کرد، گفت: سر من هم باید مثل سر تو خونی باشد! به محمل زد. می‌خواهد شبیه برادرش باشد، چه داری می‌گویی؟ سر در اختیار زینب {{علیها}} است، {{توضیح|ای «لا إله إلّا الله» ای آخوند نادان! کجا تو حرف ولایت می‌زنی؟!}} سر در اختیار زینب {{علیها}} است، نه زینب {{علیها}} در اختیار سر. حالا این‌ها را حرکت دادند، دیدند خیلی چیز می‌شود [رسوا می‌شوند]، تمام مردم کوفه، زن و مرد گریه می‌کنند. فقط حضرت‌زینب {{علیها}} یک‌چیزی به آن‌ها گفت، گفت: خدا چشم شما را همیشه گریان کند! چه‌کسی برادر ما را کشت؟ مردهای شما کشتند، حالا آمدید و گهواره‌های زَر آوردید و گهواره‌های طلا آوردید و به تماشای ما [آمدید]؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اُسرا را رُو به شام حرکت دادند، حالا که حرکت دادند، قضایایی در این راه‌ها هست. {{روضه|آمدند یک‌جایی این‌ها [را] منزل کردند، یک راهبی بود. همین‌ساخت که بود، دید یک سرهای خیلی منوّر، نور دارد به آسمان می‌رود. باباجانِ من! عزیزجان من! آن چشمی که ولایت در آن باشد، نور را می‌بیند. چشمی که ولایت در آن نباشد، خودش ظلمت است، ظلمت می‌بیند. آن‌ها چه می‌دیدند؟ راهب چه می‌بیند؟ حالا آمد و یک پول خیلی زیادی داد، گفت: امشب شما سر را به‌من بدهید! ایشان دارد با سر امام‌حسین {{علیه}} نجوا می‌کند، همین‌طور گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای سر پاک! تو مگر یحیایی؟|[به] گمانم أبی‌عبداللهی؟!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا صبح نجوا کرد. حالا صبح سر را آورد، [این‌ها را] قسم داد [که] سر را به نی [نیزه] نزنید!|راهب و سر امام‌حسین}} {{دقیقه|20}} این حالی‌اش نیست، این‌ها مَست هستند، مَستند و مَست خیال هستند، خیال پول دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا حرکت دادند، این‌ها را که حرکت دادند، پیش‌بینی که من دارم می‌کنم. یزید روی شهوت، وقتی می‌خواست زن بگیرد، به تمام این چند بلاد اعلام کرد [که] من یک‌زنی، دختری خیلی زیبای خوشگل می‌خواهم. آخر باباجان! یزید امپراطور است، یزید چند خاک دستش است، به‌غیر [از] یک ایران است که حالا یک ایران است. حَلَب را دارد، نمی‌دانم چند خاک دست یزید است دیگر. این همان سلطنت است که هارون می‌گوید ای ابر! ببار! هر کجا بباری! مِلک من است. یزید هم این‌جوری است، یک دیکتاتور است، یک دیکتاتور بی‌دین و بی‌مذهب و لامصبّ است. حالا این‌ها را آوردند، کجا؟ شام. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی [به] شام آوردند، گویا {{توضیح|خدا حاج‌شیخ‌عباس را بیامرزد! گویا این‌جوری در نظرم است، خیلی یقین به آن ندارم}} که آن مجلس را خیلی آراسته نکرده‌بودند؛ یعنی تمامی چراغانی نکرده‌بودند. این‌ها را دو روز، سه‌روز، در آن خرابه گذاشتند؛ یعنی در آن بارانداز که به‌اصطلاح این‌جا؛ یعنی چراغانی‌اش تکمیل بشود. خب این‌ها را، این اُسرا را که از درِ دروازه وارد کردند، این‌ها، مردم می‌دیدند، از دروازه‌ساعات وارد کردند، در این خرابه آوردند، مردم [به] تماشا می‌آمدند. تا این‌که یک همهمه‌ای در شام افتاد، که بعضی‌ها هم یک نان و خرما می‌بردند. زینب {{علیها}} نان‌ها و خرما را پرت می‌کرد، می‌گفت: ما اهل‌بیت نبوّت هستیم، اهل‌بیت رسالت هستیم، اهل‌بیت پیغمبر {{صلی}} هستیم، این یواش، یواش، دارد یک خلاصه برقی می‌زند. تا این‌که این یزید هر کجا زد، به او گفتند: یک‌دختری در خانه آقا امام‌حسین {{علیه}} [و] امیرالمؤمنین {{علیه}} [است که] زیباترینِ تمام این‌مردم، دختران خلق [است]. رفت [و] بالأخره به زور [از او] خواستگاری کرد و این‌جا [در کاخ] رفت و این هنده حالا ملکه شده [است]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین دارم می‌گویم پیش‌بینی، خدا هم آن‌جا [در کاخ یزید] گذاشته، پیش‌بینی گذاشته [که] چه‌کار بکند؟ آخر حریف خدا که نمی‌توانی بشوی که! فرعونش شکم زن‌ها را پاره می‌کرد. چرا باباجان! متوجّه نیستید؟! چرا ما اندیشه نداریم؟! چرا فکر نداریم؟! چرا گول می‌خوریم؟! چرا هر کجا روی خیال خودمان می‌رویم؟! مگر می‌شود حریف خدا شد؟! زیر تخت فرعون، موسی [را] درست می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا هنده را آن‌جا [در کاخ یزید] گذاشته، حالا [هنده] گفت که خب من هم می‌خواهم بروم این اسرا را ببینم، حالا آمده. دیدند دارند آب می‌پاشند و آن راه را آب دادند، میز گذاشتند، مبل گذاشتند. {{توضیح|ای دنیا! خراب شوی! چه‌چیز در تو تولید می‌شود؟! چرا علاقه به‌دنیا دارید؟! ببین تولید دنیا چیست؟!}} {{روضه|حالا [هنده] آمده، تختی گذاشتند و زنان اعیان و اشراف همه دور این هنده هستند، زینب {{علیها}} هم آن‌جاست. [هنده] گفت: بزرگ این قافله کیست؟ حضرت‌سجّاد فرمود: زینب، عمّه‌ام است. گفت: شما اُسرای کجایید؟ گفت آل‌محمّد. [پرسید] آل‌محمّد؟ گفت: آره!|نجوای هنده با حضرت‌زینب}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باباجانِ من! عزیزجان من! در هر کارگاهی هستی، هر کجا زیر این آسمان هستی، در هر مملکتی هستی، در هر جایی می‌خواهی باش، انگلستان باشی، نمی‌دانم هر شهری می‌خواهی باش، هر خاکی می‌خواهی باش، اتّصال باش! من به فدای یک‌نفر بشوم، وقتی می‌خواست خارج برود، آمد [و] از من مشورت کرد. والله! من خُرد می‌شوم [که] ایشان از من مشورت می‌کند، مگر من چه‌کسی هستم؟! یک بچّه رعیت هستم. {{دقیقه|25}} بزرگی‌اش است که می‌آید [با من] مشورت می‌کند، بزرگی پیغمبر {{صلی}} بود که از سلمان مشورت کرد. گفتم: عزیزم! برو! اتّصالت را قطع نکن! تو در مسجدی، اتّصال به کجایی؟ در خانه خدایی، اتّصال به کجایی؟ عزیز من! جا مطرح نیست، والله! [مطرح] نیست، اتّصال مطرح است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا زینب [هنده] در کاخ یزید است، اتّصال به خانه علی {{علیه}} است، به خانه زهراست. این هوا و هوس، آن محبّت را [از بین] نبرده. عزیزم! فدایتان بشوم، یک‌کاری بکنید که محبّت در گلوله‌های [گلبول‌های] خون‌تان باشد. ولایت حلقی نداشته‌باشید! از کجا ولایت حلقی دارید؟ می‌خواهی تعریفت را بکنند؛ یا می‌خواهی پول بگیری، ولایت تا این‌جایت است. این ولایت‌های حلقی، در حلقت است. مثل یک لقمه‌ای می‌ماند که نخوردی، در گلوله‌های خونت برود، در حلقت است، از حلقت هم بیرون می‌آید، استفراغ می‌کنی. جسارت شد! این حرفِ ولایت در حلقت است، نه ولایت. اگر ولایت در دهان تو باشد، به تمام اشیاء بدنت سرایت می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا هنده‌عزیز، فدایتان بشوم، چیست؟ اصلاً یزید، اصلاً کاخش، اصلاً این حرف‌ها در خون و پوست هنده سرایت نکرده، همین جایش مانده، حواسش در خانه زهراست. عزیزان من! فدایتان بشوم، من به زن و مرد می‌گویم، من به تمام خلق می‌گویم. والله! من به‌هیچ شخصیّتی، به هیچ‌کسی، شخصیّت حرف نمی‌زنم. من دارم با یک خلق حرف می‌زنم، حواس‌تان این‌طرف [و] آن‌طرف نرود! تمام دوست‌های امیرالمؤمنین {{علیه}} باید این‌جوری باشید! یک ماشین و یک آقا و یک نمی‌دانم این [اسم] ها که به شما می‌گویند، این‌ها چیزی نیست که! اگر حُجّة‌الاسلام به تو گفتند، ببین تو اسلامش را داری؟ حجّة‌الاسلام یا مهندس یا دکتر، این‌ها مغرورتان نکند! ببین خودت چه‌کاره‌ای؟ این اسم است [که] به تو می‌گویند. اسم خیلی اهمیّت ندارد، واقعیّت اهمیّت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا باباجانِ من! ببین هنده چیست؟ {{روضه|حالا می‌گوید اُسرای کجاست؟ [می‌گوید:] اُسرای آل‌محمّد، [می‌گوید:] کجا ساکن هستید؟ [می‌گوید:] مدینه، [می‌گوید:] کجا می‌نشینید؟ [می‌گوید:] کوچه بنی‌هاشم. حالا [هنده] دارد چه [کار] می‌کند؟ دارد با زینب {{علیها}} گفتگو می‌کند.|نجوای هنده با حضرت‌زینب}} حالا حضرت‌زینب {{علیها}} او را می‌شناسد؛ [اما] او نمی‌شناسد. خب چندین‌سال گذشته [است] دیگر، بعد هم زینب {{علیها}} یک‌قدری فرسوده شده [است]. آخر این‌را من به شما بگویم: استقامت یک‌حرفی است، فرسودگی یک‌حرفی است. مثلاً ائمه‌طاهرین {{علیهم}} هم همین‌جور بوده [آمد]، مثلاً یک‌وقت ریش‌شان سفید می‌شده. معلوم نیست، این تقدیرات خلقت همه را می‌گیرد، متوجّهی دارم چه می‌گویم؟ تقدیرات خلقت، همه را می‌گیرد. آن استقامت، قلبش است؛ استقامت، روحش است؛ استقامت، جانش است؛ اما تقدیر خلقت یک‌جوری است که آدم را می‌گیرد، ائمه {{علیهم}} را هم می‌گیرد. چرا امام‌صادق {{علیه}} طوری بود که سوار مال [چهارپا] می‌شد؟ خب پیرمرد است دیگر. حالا زینب {{علیهم}} هم همین‌است، اگر گفتم [امام‌حسین {{علیه}}] دست ولایت [در قلب زینب {{علیها}}] گذاشت، ولیّ شد، قوی شد، فرسوده هم شده [است]، آخر طبعاً [طبیعتاً] خودش این‌کارها فرسودگی دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روایتش را هم می‌خواهی، الآن می‌گویم. چرا می‌گوید [که] مؤمن مانند سنگ‌نمک دلش آب می‌شود؟ {{دقیقه|30}} آقاجان! مگر تو دکتر نیستی؟ مگر تو ماشین نداری؟ مگر تو پول نداری؟ مگر تو خانم خوب نداری؟ پس چرا [فرسوده می‌شوی؟] خدمت شما عرض می‌شود: [مگر] جای خوب نداری؟ تن‌ات هم ساز [سالم] است، فرسودگی چیست؟ پس چرا می‌گویند [مؤمن] دلش آب می‌شود؟ یعنی این آدم مؤمن حواسش پیش زینب {{علیها}} است، حواسش پیش امام‌حسین {{علیه}} است، حواسش پیش امام‌حسن {{علیه}} است، حواسش پیش ضربت‌خوردن این‌هاست. همین‌طور می‌گوید: آقا امام زمان! چه‌موقع می‌شود بیایی [و] احقاق حق کنی؟ دلش آب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز! فدایتان بشوم، من گفتم که این‌که می‌گوید مؤمن دلش آب می‌شود، نه این‌که وسیله دنیایی‌اش درست نباشد [و] دلش آب بشود؛ مؤمن که به‌دنیا علاقه ندارد. اگر مؤمن به‌دنیا علاقه داشته‌باشد، مؤمن نیست. اگر شما علاقه به‌دنیا داشته‌باشی، مؤمن نیستی؛ اما قربانت بروم، این‌کاری که می‌کنی، فدایتان بشوم، عزیزان من! این علاقه نیست، این امر است. اگر شماها نروید کار بکنید، عرق جبین‌تان ریخته نشود، مگر می‌توانید به زن و بچّه‌تان خدمت کنید؟ مگر می‌توانید به فقرا خدمت کنید؟ مگر شما تولید دارید؟ عزیزان من! فدایتان بشوم، این دنیا نیست. دنیا این است که پول می‌گیرند [و] به‌غیر امر کار می‌کنند، این [شخص] پول را بیشتر می‌خواهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا من گفتم اگر مؤمن دلش آب می‌شود، دلش آب برای این می‌شود [که] چرا نمی‌تواند کمک کند؟ چرا نمی‌تواند دست یکی را بگیرد؟ چرا با زینب {{علیها}} این‌جوری [رفتار] شد؟! چرا با امام‌حسین {{علیه}} این‌جوری [رفتار] شد؟! چرا با زهرای‌عزیز {{علیها}} این‌جوری [رفتار] شد؟! {{درباره متقی|من یک پاره‌وقت‌ها، نصف‌شب بلند می‌شوم، می‌گویم دو چیز است [که] من را می‌کشد، یعنی تمام گوشت بدن من را دارد آب می‌کند، امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که زهرا {{علیها}} را به او توهین کردند، یکی هم اسیری زینب {{علیها}} است.}} مگر مؤمن باید این‌ها را فراموش کند؟! والله اگر عیش و عشرت بکنید، کمِ شما می‌گذارد. ما آن مؤمن نیستیم، ما آن مؤمنی که امضا شده نیستیم، ما آن متقی واقعی نیستیم، ما مسلمانیم. مسلمان‌بودن به‌غیر [از] مؤمن است. {{درباره متقی|من نمی‌خواهم بگویم، از دهانم پرید، می‌گویم یک پاره‌شبها، نصف‌شب نشستم، تُف توی رویم می‌اندازم. والله! راست می‌گویم، می‌گویم تُف توی رویت که دنیا را می‌خواهی. خودم با خودم نجوا می‌کنم،}} [اگر] خود [تو] با خودت نجوا کنی، آن‌وقت با امام زمانت نجوا کردی. اوّل باید با خودت نجوا کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیزان من! کجا بودیم؟ {{روضه|حالا [هنده] آمده [و] سؤال می‌کند، [زینب می‌گوید:] ما اُسرای آل‌محمّدیم. [می‌پرسد] کجا مسکن‌تان است؟ [می‌گوید:] مدینه، [می‌پرسد:] کجا می‌نشینید؟ [می‌گوید:] کوچه بنی‌هاشم. زینب دارد با هنده نجوا می‌کند، هنده دارد نجوا می‌کند. ببین چه می‌گویم؟ هنده دارد پی [دنبال] خواستش می‌گردد، خواستش حسین {{علیه}} است.|نجوای هنده با حضرت‌زینب}} تو عزیز من! خواستت چیست؟ تو مارک اسلام زدی، مارک ولایت زدی، به‌دینم! راست می‌گویم. ببین هنده حواسش کجاست؟ حالا گفت کوچه بنی‌هاشم، {{روضه|گفت: زینب را می‌شناسی؟ [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت هنده! حق داری من را نشناسی! صدا زد: هنده! من زینبم، حسین {{علیها}} را کشتند. عزیز من! ببین هنده چه‌کار کرد؟ از تخت خودش را پایین انداخت، توی این خاک‌ها مالید. همین‌طور گیس‌هایش را می‌کَند [و] می‌گوید: {{دقیقه|35}} حسین! حسین! حسین! می‌کند. تمام زنان اعیان و اشراف به‌هم خوردند، بازوهایش را گرفتند، به یک فشاری او را در دارالإماره آوردند. فریاد کشید [و] گفت: یزید! تو حسین {{علیه}} را کشتی؟ حالا می‌گویی خارجی است؟ مگر این زینب {{علیها}} نیست [که] خواهر حسین {{علیه}} است؟ یک آشوبی در کاخ، این [هنده] به‌وجود آورد.|هنده و حمایتش از حضرت‌زینب}} ببین خدا این [هنده] را آن‌جا گذاشته عزیز من! پیش‌بینی کرده [تا] کمک زینب {{علیها}} باشد. آخر شما متوجّه هستید، من نمی‌توانم بگویم متوجّه نیستید، [اگر] یک‌جایی که قرار گرفتید، همه دشمن است، یک دوست پیدا کنی، خوشحال می‌شوی. هنده هم زینب {{علیها}} را خوشحال کرد، یک‌دانه دوست پیدا شده. آن زن‌ها که این‌جوری‌اند، حالا یک دوست پیدا کردند. مگر این ثواب هنده شوخی است؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این‌ها را آوردند، فردایش بود و حالا هر چه بود، این‌ها آن‌جا [در بارانداز] هستند. {{روضه|حالا یک‌وقت یزید دید صدای گریه و هیجان در این خرابه پیداست. صدا زد، گفت: بروید ببینید چه‌خبر است؟ گفتند: بچّه امام‌حسین {{علیه}}، خواب امام‌حسین {{علیه}} را دیده. این دیکتاتور مَست گفت: سر پدرش را ببرید! شاید آرام بگیرد، بچّه تشخیص نمی‌دهد. {{توضیح|عزیزان من! ببین من [این‌که] می‌گویم، می‌گویم ائمه {{علیهم}} با خلق را فرق بگذارید!}} حالا [یزید] می‌گوید تشخیص نمی‌دهد. روپوش [روی آن] انداختند، سر را به امر یزید آوردند. [حضرت‌رقیّه {{علیها}}] تا روپوش را پس کرد، سر امام‌حسین {{علیه}} را به سینه‌اش چسباند. همین‌طور گفت: باباجان! چه‌کسی من را به این کودکی یتیم کرد؟ چه‌کسی رگ‌های گردنت را جدا کرد؟ پدرجان! همین‌طور پدر! پدر! کرد؛ تا [این‌که] زینب {{علیها}} دید یک‌وقت سر از دست بچّه یک اندازه‌ای خلاصه سَوا [جدا] شد. حالا دیدند رقیّه از دنیا رفته [است]. حالا سر را برد، گفت: یزید! این‌قدر بدان که بچّه امام‌حسین {{علیه}} این‌قدر گریه کرد تا از دنیا رفت.|حضرت‌رقیّه}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آخر زینب {{علیها}} چه [کار] کند؟ حالا شهید که چیز [غسل] ندارد، بعضی از مهندس‌ها چه می‌گویند؟ خدا می‌داند [که] من چقدر از [دست] بعضی‌ها ناراحتم، نمی‌خواهم افشا کنم، افشا هستند. حالا می‌گوید زن غسّاله را یزید روانه کرده، او را شستند و بدنش نمی‌دانم سیاه بود. خجالت بکش! حیا کن! شرف پیدا کن! این حرف‌ها را نزن! چه‌کسی می‌تواند بچّه امام‌حسین {{علیه}} را بزند؟ عزیز من! شهید که غسل ندارد، رقیّه شهید سر امام‌حسین {{علیه}} است، شهید سرش است. حالا زینب قبری آن‌جا رفت بِکَند و دید این‌جا سردابه‌ای است و رقیّه را با همان عبا که [تنش] بود، در آن سردابه گذاشت. در چند سال پیش هم اگر شما مطّلع بودید، ایشان [به خواب یک‌نفر آمده‌بود و] گفته‌بود [که] قبر من را آب گرفته [است]. وقتی آمدند، دیدند [که قبر را] آب گرفته، یک شبانه‌روز روی دست یک‌نفر بود. همان عبا [تنش بود] و همان تَر و تازه دوباره [او را] آن‌جا گذاشتند. عزیز من! چه‌کسی این سردابه را درست‌کرده [است]؟ خدا پیش‌بینی دارد، آن‌که قبر امیرالمؤمنین {{علیه}} را نوح درست‌کرده، این‌ها همه‌اش پیش‌بینی شده [است].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید اتّصال به ولایت بشوید! یقین کنید که خدا حامی شماست. کجا می‌روی کسی حامی‌ات باشد؟ ولایت حامی توست، قرآن حامی توست، {{دقیقه|40}} خدا حامی توست؛ اما در صورتی‌که چشمت را در دنیا این‌قدر باز نکنی، چشمت را این‌قدر باز کن [که] جلوی کارت را ببینی. چشمت را این‌قدر باز کن [که] این نسخه را بپیچی. چشمت را این‌قدر باز کن [که] این کارگاه را بگردانی، نه [این‌که] چشمت را باز کنی، محبّت دنیا را بگردانی. عزیز من! ببین من دارم به تو چه می‌گویم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا رقیّه‌عزیز را دفن کرد، حالا فردا این‌ها را آمدند و وارد مجلس یزید کردند. این‌ها همین‌جور که وارد مجلس شدند، حالا این‌ها [را با یک طناب، نه این‌که طناب مَثل به بازوی این‌ها ببندند، ببین این‌ها را یک‌جوری کرده‌بودند که قاطی جمعیّت نشوند.] خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! گفت تمام خلفاء خاک‌نشین بودند؛ اما این صندلی و مبل و این‌ها را معاویه دستور داد. معاویه کاخ‌نشین شد، معاویه صندلی‌نشین شد. معاویه، این صندلی و مبل خودش یک‌چیزی دارد. حالا میزها را گذاشته، صندلی‌ها را گذاشته، اعیان و اشراف همه هستند، {{روضه|این‌ها را وارد کردند. حضرت‌زینب {{علیها}} یک اندازه‌ای خودش را مخفی کرد، یزید بالای تخت است، گفت این زن کیست که خودش را مخفی می‌کند؟ ببین شهامت زینب {{علیها}} را، گفت: این زینب خواهر حسین است. [یزید] گفت: زینب! الحمد لله که خدا برادرت را کشت [و] شما را رسوا کرد. ای جان همه عالم به قربان زینب! گفت: یزید رسوا، فاسق و فاجر است. ما به‌غیر رضایت از خدا هیچ نداریم. خدا برادر من را نکشت، لشکر تو کشتند، امر تو برادرم را کشت. [یزید] گفت: با من درشتی می‌کنی؟ جلّاد! [گردن زینب را بزن!] تا گفت جلّاد، مجلس به‌هم خورد. [یهود و نصارا گفتند:] یزید! با یک زن اسیر که کسی این‌جوری حرف نمی‌زند! این [زن] اسیر است. تا این قضایا یک ذرّه‌ای آرام گرفت، آقا امام‌حسین {{علیه}}ببین آن دستی که در قلب [زینب {{علیها}}] گذاشته، این‌جا دارد افشا می‌شود. یک‌دفعه به او گفت: یابن‌الطُّلَقاء! تو این‌جا حالا روی میز و صندلی نشستی، باد به خودت می‌کنی! شما اسیر بودید، جدّ ما، شما را از اسارت درآورد، شما آزادکرده جدّ من هستید. تا گفت جدّ من، مجلس یک هیجانی پیدا کرد. گفت: جدّ من آن است که به دو قبله نماز خوانده: «مسجدالأقصی، مسجدالحرام»؛ زینب {{علیها}} خودش را، اهل‌بیت را معرّفی کرد. [یزید] دید داغ دلش آتش گرفت، یک‌دفعه گفت، [به یکی] رُو کرد [و] گفت: چوب خیزران بیاورید! تا به لب آقا امام‌حسین {{علیه}} اشاره کرد، [زینب {{علیها}}] گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|نزن یزید! تو چوب کین|به این لبان اطهرش}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[در] این مجلس یهودی گفت: یزید! من دیدم [که] این لب‌ها را پیغمبر {{صلی}} می‌بوسید. چه‌خبر شد؟ روایت صحیح داریم، یک‌وقت هنده خودش را از لای آن‌جا [بیرون] کشید، پرید سر امام‌حسین {{علیه}} [را برداشت]، سر را به سینه چسباند، هی گفت: حسین! حسین! حسین! حسین! ببین چه می‌کند این هنده؟|حضرت‌زینب و مجلس یزید}} {{دقیقه|45}} حالا [یزید] چه‌کار بکند؟ آن‌ها را [اهل‌بیت را] بالأخره چیز کرد [دستور داد] که ببرید؛ اما به حضرت‌سجّاد گفت: بیا دنبال ما نماز بخوان! حالا حضرت‌سجّاد آمده، [یزید] چه [مقصدی دارد]؟ یزید می‌خواهد عظمت خودش را معلوم کند؛ یعنی [امام‌سجّاد] بداند که این‌همه مردم پشت‌سر من نماز می‌خوانند. حالا حضرت‌سجّاد را [به نماز جماعت] برد، [آن‌جا] برد گ، نشسته [بود]، یک خطیب بالای منبر بود، داشت مدح و ثنای ابوسفیان و معاویه و این‌ها را می‌کرد. یک‌دفعه امام‌سجّاد فرمود: خطیب! تو کسی هستی [که] خدا و رسول {{صلی}} را از برای خلق به غضب آوردی. {{توضیح|آقاجان من! این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! خلق را تأیید نکنید! هر کسی می‌خواهد باشد، ولایتِ خلق را تأیید کنید!}} حالا معاویه [پسر یزید] {{توضیح|خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! این جمله را حاج‌شیخ‌عباس گفت}} گفت: معاویه را یک عدّه جوان بودند و این‌ها، گفتند که یک‌جور بشود این [حضرت‌سجّاد] منبر برود. نه این‌که می‌خواهند حالا [امام] چنین فرسوده است و این‌ها، ببینند چه می‌گوید؟ معاویه را جلو انداختند، گفت: بابا! این [علی‌بن‌الحسین] منبر برود. [یزید] گفت: بابا! درست نیست. [پسرش] گفت: همه این [جوان] ها دل‌شان می‌خواهد این [علی‌بن‌الحسین] منبر برود، [ببینند] این‌چه می‌گوید؟ ببین یزید چه حالی‌اش است؟! گفت: بابا: این [مجلس را] به‌هم می‌زند. این‌ها، نگاه به فرسودگی‌اش نکن! این‌ها علم در تمام کالبد بدن‌شان است، نه این‌که بخوانند. این‌ها خدای تبارک و تعالی علم را به این‌ها نوشانده‌است؛ یعنی این‌ها چشیده‌اند، خورده‌اند [و] آشامیده‌اند. سر اندر پای این‌ها سخن است، نگاه به این مریضی‌اش نکن! گفت: نه بابا! برود. آقا حضرت رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که [حضرت‌سجّاد] منبر رفت، اوّل مدح و ثنای خدا را کرد، رضایت خدا را به‌جا آورد. بعد خودش را معرّفی کرد: منم زمزم، منم صفا، منم حجّت‌خدا، بنا کرد خودش را معرّفی‌کردن. آن‌وقت روی جدّش آورد که یزید! جدّ من رسول‌الله {{صلی}} کسی است [که] به دو قبله نماز خوانده [است]. یک‌دفعه رُو به یزید کرد [و] گفت: اگر بگویی جدّ من رسول‌الله {{صلی}} است که جدّ تو ابوسفیان است. اگر تو خلیفه مسلمین هستی، جدّ من رسول‌الله {{صلی}} است؛ پس چرا فرزندهایش را اسیر کردی؟ آقا! مردم در کوچه‌های بازار شام می‌دویدند، می‌گفتند بدوید! ببینید این‌که یزید می‌گفت این‌ها خارجی‌اند، این‌ها بچّه‌های پیغمبر {{صلی}} هستند. وقتی [امام] این حرف‌ها را زد، خلاصه یک‌وقت [یزید] گفت: مؤذّن! اذان بگو! تا مؤذّن گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله، أشهد أنّ محمّداً رسولُ‌الله، [حضرت‌سجاد] گفت یزید، این محمد جدّ من است یا جدّ تو؟ محمّد جدّ من است، چرا بچّه‌هایش را کشتی؟ چرا بچّه‌هایش را اسیر کردی؟ یزید را رسوا کرد. حالا همان حرفی که امام‌حسین {{علیه}} زده [که] گفته پرچم یزید را، پرچم معاویه را باید بِکَنید و پرچم علی‌مان را، پدرمان را بزنید! حالا دارد آشکار می‌شود. خلاصه یزید بیچاره شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یزید حساب‌هایش را کرد، حضرت‌سجّاد را خواست، از آن‌جا [با] حضرت باهم به‌اصطلاح در کاخ آمدند. گفت: خدا ابن‌زیاد را لعنت کند! من نگفتم پدر تو را بکشد. من گفتم بیایید و با هم صلح و مصالحه کنید! ابن‌زیاد [ایشان را] کشته [است]. حالا ببین چه می‌گوید؟ گفت: من حرفی ندارم که خون [بهای] پدرت را بدهم. [حضرت‌سجّاد] گفت: یزید! {{دقیقه|50}} فقط آن چیزها که [لشکر ابن‌زیاد] به غارت بردند [را] به ما بده! آن‌ها را که به غارت بردند، مادرم زهرا {{علیها}} همه را رِشته [یعنی بافته‌است]. ببین دوباره این‌ها را رسوا کرد، گفت: مادرم زهراست. عزیزان من! ببین زینب {{علیها}} چه [کار] کرد؟ زینب شام را ویران کرد، پرچم پدرش علی {{علیه}} را نصب کرد. خلاصه آخر که [یزید] می‌خواست خودش را یک‌قدری از متّهمی نجات بدهد، گفت من [به] شما اجازه می‌دهم، کاخم را در اختیارتان می‌گذارم [تا] عزاداری کنید! خدا ابن‌زیاد را لعنت کند! روایت داریم: ده‌روز کاخش را در اختیار اهل‌بیت گذاشت. کاخ بزرگ بود، یک‌طرف زینب {{علیها}} بود، زنان اعیان و اشراف می‌آمدند سرسلامتی به زینب {{علیها}} می‌گفتند. از آن‌طرف هم حضرت‌سجّاد بود، سرسلامتی به حضرت‌سجّاد می‌گفتند. ده‌روزِ آزگار کاخش را در اختیار حضرت‌سجٌاد گذاشت. حالا بعد هم یزید چه‌کار کرد؟ خدا لعنتش کند! این‌کارها که دارد می‌کند، می‌خواهد یک اندازه‌ای شورش مردم را آرام کند، نه این‌که یقین به این حرف‌ها دارد. مثل منافق است، بعضی‌ها هم شورش را می‌خواهند یک‌وقت کم کنند، نه [این‌که] عقیده دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مَحمل‌هایی درست کرد، خیلی مَحمل‌ها [را] با چیزهای زینت درست کرد. زینب {{علیها}} آمد یک‌نگاه کرد [و] گفت: ما عزاداریم، این‌ها چیست؟ [یزید] تمام را دستور داد [که] سیاه‌پوش کردند. ای آقایی که تو می‌گویی من مجتهدم، می‌گویی لباس‌مشکی نپوشید! تا حتّی به ایشان گفتند محرّم یا عاشورا [هم نپوشیم]؟ گفته: وقتی می‌خواهی نماز بخوانی، [آن‌را] دربیاور! باباجان! عزیز من! فدایت بشوم، ای آقاجان من! ببین زینب این تاریخش است، یزید آمد [و] محمل‌ها را سیاه‌پوش کرد. والله! اگر تو [برای امام‌حسین {{علیه}}] سیاه نپوشی، آن‌جا [در قیامت] سفید نمی‌پوشی؛ این سندش است، چرا ما متوجّه نشدیم؟ اصلاً مشکی‌پوشیدن شعار است. لامحاله [لااقل] عزیز من! روز عاشورا که بپوش دیگر! ما نمی‌گوییم دو ماه بپوش! این &lt;br /&gt;
[شخص] می‌گوید: اصلاً عاشورایش هم اگر می‌خواهی نماز بخوانی، دربیاور! این [حرف] یک‌قدری من را ناراحت می‌کند؛ اگرنه حالا می‌خواهی بپوش! می‌خواهی نپوش! منکرِ سیاه‌پوش بودن ناراحتم می‌کند، خب این آقا مجتهد هم هست. یزید [همه مَحمل‌ها را] سیاه‌پوش کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد یک آدمی به‌نام بشیر که آن‌ها هم [به او] اطمینان داشتند، این‌را دنبال آن‌ها روانه کرد. گفت: بشیر! هر کجا خواستند، بمانند. هر کجا [خواستند حرکت کنند.] باید فقط امر زینب و امر این‌ها را اطاعت کنی، هر امری این‌ها کردند، اطاعت‌کن! این‌ها را آورد، حرکت داد. حالا حرکت داده، کجا آمده؟ آمده سر دوراهی، بشیر گفت که یا امام‌سجّاد! این راه [به] کربلا می‌رود، این‌هم [به] مدینه می‌رود، کجا می‌روید؟ ببین عزیز من! حجّت‌خدا اوست؛ اما امر زینب {{علیها}} را به امر خودش ترجیح می‌دهد. آن دست ولایتی که [امام‌حسین {{علیه}} در قلب] زینب {{علیها}} گذاشته، تصرّف به او شده، زینب {{علیها}} هم ولیّ است؛ یعنی ولیّ، ولیّ قرارش داده، ایراد نکنید! ولیّ [یعنی امام‌حسین {{علیه}} زینب {{علیها}} را] ولیّ قرار داده [است]. ولیّ می‌تواند ولیّ قرار بدهد، مگر سلمان منّا أهل‌البیت نیست؟ چرا ایراد می‌خواهی بکنی؟! حالا زینب {{علیها}}گفت: می‌خواهیم [به] کربلا برویم، حالا [به] سمت کربلا آمدند، جابربن‌عبدالله انصاری آن‌جاست. یک‌وقت [عطیّه غلام جابر] دید صدای قافله می‌آید، گفت: جابر! بلند شو! دارد زینب {{علیها}} می‌آید. {{دقیقه|55}} جابر بلند شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|به‌قدری این سکینه {{علیها}} پُرهوش است، این‌قدر که از این‌طرف آمدند، گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|بوی خوشی می‌آید اندر مشام|عمّه‌جان! مگر زمین کربلاست؟!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین این سکینه {{علیها}} بوی تربت امام‌حسین {{علیه}} را دارد می‌شنود، مشام چه مشامی است؟|حضرت‌سکینه و نزدیک‌شدن به کربلا}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|حالا این‌ها [به] آن‌جا [یعنی کربلا] رسیدند، تمام خاطره‌ها در نظر زینب {{علیها}} است. او آن‌جا می‌گفت که عمّه‌جان! این‌جا بود که جسد علی‌اکبر {{علیه}} را آوردند، آن‌جا بود که قاسم {{علیه}} را آوردند. این‌ها هیجان در این بیابان کردند؛ اما زینب {{علیها}} چه‌کرد؟ روی قبر برادرش افتاد، صدا زد: برادر! امرت را همه‌جا اطاعت کردم. [در] کوفه خطبه خواندم، [در] مجلس یزید خطبه خواندم؛ اما برادر! بچّه‌هایت را به‌من سپردی، گفتی: خواهر! همه‌تان را به خدا می‌سپارم، بچّه‌هایم را به تو! سراغ رقیّه را [از من] نگیر! برادر من! من سراغ دو تا بچّه‌هایم را از تو نگرفتم، سراغ رقیّه را از من نگیر! رقیّه را در شام گذاشتم، برادر! وقتی همه مَحمل‌ها را بستند، من سر قبر رقیّه دویدم، با رقیّه خداحافظی کردم. [مثل] همان جایی‌که از تو جدا شدم، گفتم: ای پاره‌پاره‌تن! به خدا می‌سپارمت. برادر! کوتاهی نکردم، سر قبر رقیّه رفتم، گفتم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|رقیّه‌جان! چون چاره نیست می‌گذارمت|ای عزیز من! به خدا می‌سپارمت}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرجان! من کوتاهی در حقّ رقیّه نکردم، خداحافظی کردم.|حضرت‌زینب در کربلا و نجوا با برادرش}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این‌ها چه‌کار کنند؟ یک دو روز تقریباً، حالا یک‌خُرده کم و زیاد، این‌جا [در کربلا] بودند. به حضرت‌سجّاد گفتند: آقا! این‌ها ممکن است [که] سکته کنند. فوراً حضرت‌سجّاد اطلاعیّه داد، گفت: حرکت کنید! فوراً امر حضرت‌سجّاد را اطاعت کردند، حرکت کردند. رُو به روی مدینه آمدند، نزدیک مدینه [که] رسیدند، امام‌سجّاد گفت: بشیر! پدر تو شعر می‌گفت، آیا تو بهره‌ای [از شاعری] داری؟ گفت آره! بشیر یک پرچم [به] دست گرفت، زودتر رُو به مدینه آمد، وارد مدینه شد. حالا [بشیر] دارد یک اشعاری می‌خواند و می‌رود. محمّدبن‌حنفیّه را آوردند، یک تختی زدند، خبر [به] این‌ها رسیده، گفت: بشیر! آیا برادرم حسین {{علیه}} [هست]؟ گفت: با من سر قبر رسول‌الله {{صلی}} بیایید! آن‌جا می‌گویم. بعد که داشت می‌آمد، گفتند: بشیر! اُمّ‌البنین آن‌جا ایستاده، به اُمّ‌البنین رسید. اُمّ‌البنین اوّل حرفی که زد، گفت: بشیر! [آیا] حسین {{علیه}} هست یا نیست؟ {{دقیقه|60}} اصلاً سراغ پسرش را نگرفت، حالا همه سر قبر رسول‌الله {{صلی}} دویدند. بعضی‌ها می‌گویند این دعا را رُو به قبر رسول‌الله {{صلی}} [کرد]: رسول‌الله! سرت سلامت! حسینت را کشتند. تمام این اهل‌مدینه در فکر هستند [که] قضایا را بهتر بفهمند، گفتند: بشیر! ما را آزاد کن! آقا! چند نفر کشته‌شدند؟ بشیر یک‌دفعه فریاد زد [و] گفت: ای مردم مدینه! بدانید [که] از مردها کسی‌که هست: حضرت‌سجّاد با امام‌باقر [است]، تمام را کشتند. صدا زد: همه را کشتند. حالا همه زنان مدینه، مردان مدینه بیرون ریختند، همه [بیرون] ریختند. آقاجان من! جلوی این‌ها. {{ارجاع|اهل‌مدینه با امام‌حسین {{علیه}} یک اندازه‌ای مثل همان مادرش زهرا {{علیها}} که سوار الاغ شد [و] رفت [از] آن‌ها کمک می‌خواست، از اشراف، از آن‌ها کمک خواست؛ [اما او را] کمک نکردند. آقا امام‌حسین {{علیه}} هم وقتی می‌خواست از مدینه برود، بی‌خبر که نرفت؛ باخبر رفت./سخنرانی شب‌اربعین 81}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%9B_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D8%AF%D8%B9%D8%AA%E2%80%8C%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1&amp;diff=2486</id>
		<title>ضربه به ولایت؛ پیروی از بدعت‌گذار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%9B_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D8%AF%D8%B9%D8%AA%E2%80%8C%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1&amp;diff=2486"/>
		<updated>2026-07-18T17:59:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10230}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علیّ‌بن‌الحسین و أولاد الحسین و أهل‌بیت‌الحسین و رحمة‌الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|حافظ ولایت خود باشید، مبادا شیاطین جنّ و انس و کسانی‌که کارشان حرام‌زادگی‌کردن است، به‌ولایت شما خدشه بزنند|خدشه‌ولایت}} ما حسابش را می‌کنیم که رفقای‌عزیزی که این‌جا تشریف می‌آورند، یک‌طوری باشد که خدای تبارک و تعالی یک عنایتی بکند، یک حواله‌ای بدهد، آقا امام‌ زمان {{عج}} یک عنایتی بکند، ائمه‌طاهرین {{علیهم}} یک عنایتی بکنند، از این نیرویی که به ما داده، در پرتوی مقصد خدا کار کنیم؛ یعنی همین‌طور که خدا حافظ است، شما حتّی‌الامکان باید با کمک خدا، حافظ ولایت‌تان باشید! قربان‌تان بروم، اگر آدم حافظ ولایت نباشد، خدشه به ولایت می‌زند. باید از خدا بخواهید ان‌شاءالله ما ولایت‌مان بِکر باشد. خیلی امروز باید [مواظب بود؛ چون] زمان یک‌جوری شده‌است. زمان یک‌جوری شده، قاطی شده‌است. زمان دیگر معلوم بود؛ یک عدّه‌ای این‌طرف بودند، یک عدّه‌ای این‌طرف. حالا قاطی شده‌است. حالی خیلی توجّه کنید که ان‌شاءالله امیدوارم اگر خدشه‌هایی که بیاید به ولایت ما بخورد، باید توجّه کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در جایی دیگر گفتم: [دنیا] مثل سنگر می‌ماند. باید خیلی توجّه کنید [که] شیاطین یا انس و جنّ به ما ضربه می‌زنند. یک‌چیزهایی شده است و حرف‌هایی شده است و زدند و می‌زنند و حرام‌زاده‌ها این‌کارها را می‌کنند و این حرف‌ها. مگر شیطان حرام‌زاده بود [که] این‌کارها را کرد؟ [نه! بلکه] کارش حرام‌زادگی بود. شیطان کجا حرام‌زاده بود؟ چرا می‌گوییم حرام‌زاده بود؟ کارش حرام‌زادگی است. (صلوات بفرستید.) اشخاصی که در این دنیا آمدند، همه‌شان باید فرمان ببرند. [ما] فرمان نمی‌بریم؛ این است که ما گرفتار می‌شویم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|ضربه به اشیاء جبران دارد؛ اما ضربه به ولایت جبران‌پذیر نیست؛ البتّه مؤمن در همه‌حال باید مُحرم باشد و گناه نکند؛ اما اگر گناه کرد، حدّش را می‌خورد و قابل‌جبران است|ضربه به ولایت/ضربه به اشیاء/مُحرم‌بودن}} ما یک ضربه به اشیاء می‌زنیم؛ اما یک ضربه به ولایت می‌زنیم. ضربه‌ای که به اشیاء زدیم، قابل‌جبران است. من دلم می‌خواهد توجّه کنید! خدای‌نخواسته یک‌نفر زنا کرد، یک‌نفر نمی‌دانم کاری دیگری کرد، مال مردم را خورد، نماز نخواند، روزه نگرفت؛ خب، روزه نگرفته، برایش روزه می‌گیرند. خدای‌نخواسته آن‌کار را کرد، یک‌جوری دیگری باشد، {{توضیح|نمی‌خواهم خیلی افشا کنم، خوشم نمی‌آید،}} از بالای بلندی [به] پایین پرتش می‌کنند؛ یا مثلاً اگر کار ناجوری کرد، سنگسارش می‌کنند؛ پس ضربه‌های به اشیاء [قابل‌جبران است] ما هم اشیاء هستیم، تمام خلقت، اشیاء است. همه، اشیاءِ خداست. دلم می‌خواهد توجّه کنید! این‌زمان، الآن، یک جورهایی شده است که مثل زمان اوّل است، خیلی باید توجّه کنید! به‌سر و صداها نگاه نکنید! سر و صداها حرف است. {{دقیقه|5}} چرا؟ یزید گفت: «الحمد لله» خدا، شما را رسوا کرد. [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت: رسوا، فاسق و فاجر است. خدا دو چیز به ما داده‌است: یکی ما را در قلب مؤمن قرار داده، یکی به ما بیان داده‌است. امروز اغلب جاها، بیان کنار رفته‌است، حرف می‌زنند. بیان؛ یعنی ما به امر خدا حرف می‌زنیم. حرف آن است که غیبت می‌کنیم، حرف این‌را می‌زنیم، حرف آن‌را می‌زنیم. [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت: یزید! خدا به ما بیان داده‌است. امیدوارم که خدا به همه ما بیان بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا دلم می‌خواهد توجّه کنید [که] من چه می‌گویم؟ پس هر ضربه‌ای که ما به این اشیاء می‌زنیم، یک جبران دارد؛ یعنی می‌شود جبرانش کرد. البتّه مبادا [گناه] بکنید. مؤمن نباید گناه بکند. مؤمن باید مُحرم باشد. من شرایطش را گفتم: مُحرم؛ یعنی گناه نمی‌کند. اگر شما در مکّه مُحرم شدی، چیزی که نیست. از ترس این‌که گوسفند نکشی یا بُز نکشی، از ترس این‌که گوسفند نکشی، مُحرم هستی. اگر این‌جا مُحرم شدی، محض امام‌ زمان {{عج}} که دارد تو را می‌بیند، محض خدا [مُحرم شده‌ای]، درست‌است! آن‌جا خب، که یک گوسفند [در مکّه] می‌کشی. آره! [دو نفر] آن‌جا به‌هم برخوردند، [یکی از آن‌ها] گفت: اگر مُحرم نبودم، فلان‌فلانت می‌کردم. خب بفرما! این‌که مُحرم نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس شیعه باید مُحرم باشد! این حرف درست‌است. حالا آمد و مُحرم نبود و کار ناجوری کرد. نه! خدای تبارک و تعالی یعنی یک حدّی رویش گذاشته‌است، حدّش را می‌خورد؛ پس ما یک‌کاری است که این خیانت به اشیاء است؛ [اما] ما یک خیانت به ولایت داریم؛ آن است که پدر درمی‌آورد. دو مرتبه می‌گویم: [ضربه به] تمام کارهای این اشیاء، جبران دارد. آیه توبه وقتی نازل‌شد، شیطان خیلی گریه کرد. مرتّب گفت: ای فرزندان من! بچّه‌های من! بیچاره شدیم! بیچاره شدیم! گفتند: چرا؟ گفت: خب، هر کاری که [بنی‌آدم] می‌کند، توبه می‌کند. پسرش یک‌حرفی زد، شیطان جشن گرفت. روایت داریم، گفت: بابا! به آن‌ها مرتّب می‌گوییم: [گناه] بکن! [گناه] بکن! توبه می‌کنی؛ بعد نمی‌گذاریم توبه کنند. شیطان از این حرف پسرش جشن گرفت. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! می‌گفت: می‌روی توی سلمانی [و] صورتت را می‌تراشی، اوّل نتراش! اما الآن که تراشیدی، آمدی بیرون، توبه کن! باید دائم پرچم توبه دست ما باشد. آن پرچم توبه خیلی خوب است. خیلی باید توجّه داشته‌باشید! (صلوات بفرستید.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شیعه باید احتیاط‌کار باشد؛ پیغمبر با تمام عظمتش چند تا «أستغفر الله» می‌گفت؛ می‌گفت: خدا به‌من گفته بلّغ! نگفته تند بگویم یا کُنْد|شیعه/احتیاط}} روایت داریم، پیغمبرِ رحمت ما، چند تا «أستغفر الله» می‌گفت، {{روایت|«أستغفر الله ربّی و أتوب إلیه»}} می‌گفت. [گفتند:] ای رسول گرامی! یک خلقت تو را اطاعت می‌کنند، تو که معصوم هستی، تو که از خودت حرف نمی‌زنی. گفت: خدا به‌من گفت: {{روایت|«بلّغ»}}، نگفت تند بگو یا یواش. من احتیاط می‌کنم. عزیز من! شیعه باید احتیاط‌کار باشد. چرا؟ به‌دینم قسم! الآن شاید یک‌هفته باشد، این آقا یک فرمایشی فرمودند، من ناراحتم. چرا؟ بشر یک‌وقتی می‌بینی داد می‌زند، فریاد می‌زند؛ [چون] یک‌چیزی را می‌بیند، یک‌چیزی می‌داند، می‌بیند که این‌جوری می‌شود، {{دقیقه|10}} باز هم آدم ناراحت است. بشر باید ناراحت باشد، مبادا کسی از دلش راضی نباشد. چرا خدا به شما می‌گوید: اگر یکی از دستت ناراضی باشد، هیچ‌عبادتت را قبول نمی‌کنم؟ اما چه می‌گوید؟ [وقتی‌که] آن آدم حتّی‌الامکان مؤمن باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر خدا می‌گوید زنی که بچّه ندارد، تولید ندارد، یا می‌گوید زن ارثش نصف مرد است و... به این معنی نیست که زن ارزش ندارد؛ بلکه خدا می‌خواهد خیلی از زن‌هایتان توقّع نداشته‌باشید و راحت باشید؛ ارزش ماورایی زن به این است که امر را اطاعت کند؛ قضایای معاذ که در خانه بداخلاق بود|زن/اخلاق/معاذ}} من یک صحبتی کردم، بعضی‌ها خلاصه، یک‌قدری [آن‌را رشد دادند] حرف‌هایی را که می‌زنم، خودتان رویش نگذارید؛ جواب‌گویش من هستم. شما می‌خواهید یک مطلبی را رشد بدهید؛ اما آن رشدی که می‌خواهی بدهی، یک‌وقت می‌بینی آن سازگاری با این [مطلب] ندارد؛ آن‌وقت مثلاً یک خانمی ناراحت می‌شود، یک کسی ناراحت می‌شود. من اگر گفتم که زن آن ارزش‌ظاهری را ندارد، نگفتم که زن ارزش‌واقعی نداشته‌باشد. پیغمبر اکرم {{صلی}} آمد خلاصه، خیلی به‌زن‌ها یک جلالتی داد؛ اما گفتم که کسی‌که بچّه ندارد، غیر از این است که بچّه داشته‌باشد. آن‌که بچّه ندارد فرق دارد. آن‌که بچّه دارد، ولایت‌پرور است. آن‌که بچّه ندارد، نه این‌که ارزش ندارد، تولیدش کمتر است. اگر من گفتم که مثلاً [زن] این‌جوری ارث می‌برد؛ یا امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌گوید «الحمد لله» [که] من را مرد خلق کردند، نه این‌که زن بی‌ارزش است؛ زن ارزش دارد. فلان‌آقا هنوز هم می‌گوید، می‌گوید: قوم و خویش ما این‌کار را می‌کند: هر چه زنش می‌گوید، غیر از آن می‌کند. این چه‌کاری است که می‌کنید؟ خیلی بدبختی است که ما یک‌چیزی نفهمیم [و] روی عقیده خودمان کار کنیم. این خانم شما می‌گوید الآن برو یک گیلاس بگیر! خیار بگیر! خب، این‌ [زن] هم مؤمنه است؛ یک حاجتش را برآورده می‌کنی، هفتاد حجّ، هفتاد عمره به تو می‌دهد. به او بگو! هر کاری می‌گوید، غیر از آن بکنی؟ این‌کار چیست که می‌کنی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌وقت تمام این‌ها که این‌جوری هستند، مقدّس است. این‌ها مقدّس هستند. بابا! عزیز من! به موسی می‌گوید: برو بدترین چیز را بیاور! موسی بدترین چیز سگ را می‌آورد، یک‌مرتبه شکّ می‌کند، نکند که این نباشد. [خدا] گفت: یک‌مقدار دیگر آمده‌بودی، تو را از درجه پیغمبران می‌انداختم. حالا زن ارزش ندارد؟ به‌قدر یک حیوان ارزش ندارد؟ این حرف چیست که تو می‌زنی؟ ارزش دارد. اگر من می‌گویم، می‌گویم خدای تبارک و تعالی یک ناقصی [روی زن] گذاشته، ارثش مثلاً این‌جوری‌است، شهادتش مثلاً این‌جوری‌است، تو خودت را روی او حساب نکن! من می‌خواهم مرافعه شما کم شود، می‌خواهم حرف و حدیث شما کم شود؛ نه این‌که زن ارزش ندارد. زن خیلی هم ارزش دارد. پیغمبر {{صلی}} به زن ارزش داده؛ اما خب، گفته اطاعت شوهرت را بکن! [اگر] نکنی، عذابت می‌کنم. به اجازه شوهرت بیرون برو! [اگر بی‌‌اجازه بیرون] برود، عذابش می‌کند. آن‌که به تو مربوط نیست. ببین، پیغمبرِ رحمت می‌داند [که] عایشه این‌قدر بد است. اگر بگویی نمی‌دانست، اصلاً ما به ولایت توجّه نکردیم. می‌داند جنازه امام‌حسن {{علیه}} را تیرباران می‌کند، می‌داند می‌آید توی جنگ جَمَل می‌رود؛ اما می‌گوید: عایشه با من صحبت کن! لایش را می‌گیرد. ما می‌گوییم: بابا! خانم‌هایتان را لا بگیرید! تو که الآن مرد هستی، این‌قدر توقّع خودت را روی این [زن] پیاده نکن! من حرفم را می‌زنم. من می‌خواهم تو راحت باشی! من اگر تو را بالا بردم، آن‌را بی‌ارزش نمی‌کنم. می‌گویم: خب، با او بساز!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر این روایت صحیح نیست؟ صحیح است، بچّه‌ها که لت و لوث می‌شوند، مال این است که یک‌طرف راضی نیست. یک‌طرف راضی نیست، بچه لوث می‌شود. {{دقیقه|15}} من می‌گویم با هم این‌جوری باشید! رفیق باشید! دوست باشید! باباجان! عزیز من! روایت داریم: حالا این‌جوری شده، [شما] یادتان نمی‌آید. آبی که از ناودان آمده‌بود، یک‌ماه آزگار یا بیشتر بود؛ بس‌که هوا سرد بود. من دست‌هایم از سرما همه‌اش زخم می‌شد. حالا می‌گوید می‌خواهی نماز شب بکنی، یخ را بشکنی، غسل بکنی، بروی نماز شب کنی، ایشان به شما یک‌کار داشته‌باشد، [شما اعتنا نکنی،] می‌گوید: «هذا احمق! مقدّس! هذا احمق!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! قربان‌تان بروم، گذشت داشته‌باشید! {{درباره متقی|دیروز ایشان آمد [و] یک‌مرتبه یک‌چیزی گفت، اصلاً به روی خودم نیاوردم. همچین خودم را به یک‌چیزی زدم، یک‌ساعت دیگر آمد، گفت: آره! من گرما شده‌بود، یک قرص خورده‌بودم، حال من درست نبوده [که این حرف‌ها را زدم]. گفتم: حال تو درست باشد، من از شما توقّع ندارم، ناجور هم باشد توقّع ندارم. خیالت راحت! هر چه می‌خواهی بگو!}} آدم برای یک‌چیز جزئی که زندگی‌اش را به‌هم نمی‌زند که عزیز من! قربان‌تان بروم، فدایتان بشوم. ببین، دوباره من تکرار می‌کنم. باباجان من! [زن] ارزش دارد، پیغمبر {{صلی}} ارزش داده؛ اما ارزش ماورایی آن‌زن این است که امر را اطاعت کند. اگر امر را اطاعت نکرد، ارزش ماورایی خودش از بین می‌رود. این به‌من مربوط نیست. من باید چه‌کنم؟ [من باید کار خودم را بکنم؛ با او خوش‌اخلاق باشم.] چرا [سعد] معاذ را این‌جوری کرد؟ مگر پیغمبر {{صلی}} تشییعش نکرد؟ هفتاد هزار مَلَک برای معاذ آمده، پیغمبر {{صلی}} هم آمد [و] او را توی قبرش گذاشت. حالا مادرش آمد [و] گفت: وا اُمّاه! بشارت به بهشت! [پیغمبر {{صلی}} گفت: یا اُمّاه! همچین قبر به او فشار آورد که دنده چپ و راستش را یکی کرد. چرا؟ بداخلاق بود. اگر زن ارزش ندارد، آقا! چرا تو را این‌جوری می‌کند؟ اخلاقت را خوب کن! من فدای همه‌شما بشوم؛ یک دوست دارم، می‌گفت به‌قدر یک‌ساعت به‌من چیز گفت. وقتی خوب گفت، رفتیم ناهار بخوریم. گفتم: یک‌ساعت برای من قرآن خواندی. خب، بفرما! یک‌وقت برای تو قرآن می‌خواند، گوش به کلام خدا بده! (صلوات بفرستید.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اوّل کسی‌که توهین به ولایت کرد، عمر بود و ابابکر؛ توهین به ولایت، ایجاد بدعت و گمراه‌کننده خلق است و جبران ندارد|توهین به ولایت/عمر و ابابکر}} پس بنا شد که توهین به اشیاء، خوب نیست، گفتم باید مُحرم باشی؛ اما جبران دارد؛ اما توهین به ولایت جبران ندارد. اوّل کسی‌که توهین به ولایت کرد، عمر و ابابکر بود. جبران ندارد؛ یعنی حدّ ندارد، جبران ندارد. چرا جبران ندارد؟ [با] توهین به ولایت، گمراه‌کننده خلق می‌شوی. [با] توهین به ولایت، بدعت‌گذار می‌شوی. اوّل کسی‌که توهین به ولایت کرد، عمر و ابابکر بود. گفت: «من» [ولیّ] هستم. توهین کرد، گفت: «من» هستم. خدا گفته: علی {{علیه}}است، پیغمبر {{صلی}} گفته علی {{علیه}} است، قرآن گفته {{علیه}} است، جبرئیل گفته علی {{علیه}} است، می‌گوید: «من» هستم. حالا خدا با او چه‌کرد؟ حالا خدا گفت: بعد از رسول‌الله {{صلی}}، این‌ها مرتدّ و کافر شدند. چه‌کار کردند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|هر کسی‌که به ندای ابراهیم تا قیام‌قیامت لبّیک گفته، به حجّ مشرف می‌شود؛ اما شرط قبولی لبّیک، داشتن ولایت و دوستی علی است|حجّ/ولایت/حضرت‌ابراهیم}} آن کلامی که دوست‌عزیزم، تخم چشمم گفت که رویش صحبتی کنم، ان‌شاءالله امیدوارم که {{دقیقه|20}} وقتی می‌خواهند نقل کنند با آن ابعاد نقل کنند. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! گفت: وقتی ابراهیم خانه [خدا] را ساخت، خیلی آن‌ها خلاصه توی کوچه و این‌جوری بود. یک‌جایی بود که در نظر مردم نبود. حالا هم این‌همه که فعّالیّت کردند، [مکّه] هنوز هم یک پیچ این‌جوری دارد، آن‌جوری دارد. حضرت‌ابراهیم به خدا گفت: خدایا! آخر چه‌کسی این‌جا می‌آید؟ گفت: یا ابراهیم! ندا بده! هر کسی‌که به [ندای ابراهیم، از] ذرّات تا [قیام‌قیامت، حتّی] ذرّات ما، لبّیک گفت، [به مکّه] می‌آید. گفتند. اهل‌تسنّن لبّیک گفتند. تمام این‌ها که می‌آیند، [برای این است که] لبّیک گفتند؛ اما {{روایت|«بشرطها و شروطها و أنا من شروطها»}} شرط قبولی حجّ، علی {{علیه}} است. آمدند، ندای ابراهیم صحیح است؛ اما یک شرط و شروط دارد. آن‌که ابراهیم ندا کرد درست‌است، خیلی قشنگ است؛ اما باید شرط و شروطش را بگوید. شرط و شروطش، دوستی علی {{علیه}} است. اگر این‌نیست، مگر [اهل‌تسنّن] مکّه به‌جا نمی‌آورند، عمره به‌جا نمی‌آورند، نماز نمی‌خوانند، روزه نمی‌گیرند، جهاد نمی‌روند؟ این‌قدر قرآن را احترام می‌کرد، انگار دیدم قرآن را [به] زمین گذاشت، گفت: «لعن علی أبوک»: لعنت به پدرت! چرا زمین گذاشتی؟ [با این عبادت‌ها] چرا [خدا] این‌ها را لعنت می‌کند؟ پس شرط قبولیِ ندای ابراهیم، ولایت است. امام‌رضا می‌گوید: {{روایت|«بشرطها و شروطها، أنا من شروطها»}} شرطش، ولایت است. (صلوات بفرستید.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|ما توهین به ولایت نمی‌کنیم و بدعت به دین نمی‌گذاریم؛ اما طرف‌دار بدعت‌گذار می‌شویم|طرف‌داری از بدعت‌گذار}} حالا گفتم توهین به خلق جبران‌پذیر است؛ اما توهین به ولایت، جبران‌پذیر نیست. حالا ما توهین به ولایت نمی‌کنیم، ما بدعت به دین نمی‌گذاریم؛ اما طرف‌دار بدعت به دین هستیم؛ این‌جاست که ما مبتلاییم. بُت‌هایی درست می‌کنند، ما طرف‌دار آن‌هاییم. وای به حال‌مان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تمام خلقت اتّصال به ولایت است و وحدت دارد، ما جدایش می‌کنیم؛ اسلام بی‌علی پشت‌کردن به ولایت و وارد شدن در وحدت شیطان و بدعت است|وحدت/اتّصال به ولایت/اسلام/طرف‌داری از بدعت‌گذار}} عزیزان من! من این‌را هم به شما بگویم: تمام این خلقت وصل به‌هم است، ما جدایش کردیم. تمام این خلقت وصل به‌هم است؛ این‌جا وصل به آسمان است، آسمان وصل به عرش است. یک‌دانه حرف از وحدت؛ یعنی وحدت به‌قرآن، وحدت به رسول‌الله {{صلی}}، وحدت به علی {{علیه}} و خدا [در تمام خلقت هست]؛ اما شیطان هم وحدت دارد. حالا بدبختی ما این‌است؛ آن‌هایی که آمدند بدعت گذاشتند، پشت به ولایت کردند. اوّلی‌اش هارون و مأمون هستند، متوکّل هست، اوّلی‌اش عمر و ابابکر است، آن‌ها این‌را تأیید کردند. اسلام بی‌علی {{علیه}} که روح ندارد. اسلام خیلی خوب است! اگر شما بدانید که چقدر اسلام زحمت کشیده! اگر شما بدانید پیغمبر اسلام چقدر خون‌دل خورده‌است. اگر بدانید پیغمبر اسلام چقدر زحمت کشیده! خدا می‌داند، روایت داریم: این‌قدر پیغمبر {{صلی}} را زدند، او را پشت‌دیوار انداختند، گفتند: مُرد. خون از او می‌ریخت، {{دقیقه|25}} نه یک‌ذرّه. پیش حمزه آمد. گفت: عموجان! چه می‌گویی؟ گفت: بیا اسلام بیاور! همان‌جا روایت داریم: حمزه سیّدالشهداء اسلام آورد، دست به شمشیر کرد، آمد [و] گفت: کسی جرأت دارد به بچّه برادرم حرف بزند! خیلی حمزه سیّدالشهداء زحمت کشیده، چقدر پیغمبر {{صلی}} خون‌دل خورده؟ حالا هر ابعادی که دارد، هر چیزی که دارد، احترام دارد. به‌قدری این اسلام احترام دارد که اگر یکی از آن‌ها را قبول نداشته‌باشی، کافر هستی. نمازش را قبول نداشّته‌باشی، کافر هستی. روزه‌اش را قبول نداشته‌باشی، کافر هستی. حجّش را قبولش نداشته‌باشی، کافر هستی. چقدر اسلام ارزش دارد! هر چیزی از آن‌را قبول نداشته‌باشی، کافر هستی. چقدر اسلام ارزش دارد! حالا این اسلام درست‌است. حالا [پیغمبر {{صلی}}] این‌همه زحمت کشیده، ما می‌دانیم، درست‌است؛ اما یک درست‌تر داریم. عزیز من! ما [اسلام را] احترام می‌کنیم. تمام گلوله‌های [گلبول‌های] خون‌مان این است که اسلام را احترام کنیم؛ اما خب، حالا که می‌خواهد امیرالمؤمنین {{علیه}} را معرّفی کند، یک‌ذرّه کوتاهی کرد. [خدا] گفت: یا محمّد! کاری نکردی. چرا؟ تمام زحمت‌هایش این است که علی {{علیه}} را معرّفی کند؛ پس اسلام درست‌است، امر اسلام که پیغمبر {{صلی}} باشد، امر کرد، علی را {{علیه}}، آن درست‌تر است. حالا آن‌ها چه‌کار کردند؟ گفتند: ما تمام اسلام را قبول داریم؛ اما علی {{علیه}} را قبول نداریم؛ خدا هم لعنت‌شان کرد. این یک بدعتی در دین شد. حالا مردم چه‌کار کردند؟ مردم آمدند، رفتند طرف‌دار بدعت‌گذار شدند. حالا آن‌موقع [تنها] که نبوده‌است؛ این همین‌جور [ادامه‌دار] است؛ آن‌جا هارون شد و آن‌جا مأمون شد، آن متوکّل شد و آن حجّاج شد و همین اسلام مرتّب دارد جلو می‌رود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|مساجد و اهل‌مسجد در آخرالزّمان مذمّت شده‌اند؛ چرا که مساجد محلّ بدعت‌گذار در دین می‌شوند|مسجد/اهل‌مسجد/آخرالزّمان/بدعت‌گذار}} من به شما عرض کنم، آقا امام‌ زمان {{عج}} که می‌آید، قیامت‌صغری است. شما که مرتّب می‌گویی امام‌‌ زمان {{عج}} بیاید! یک قیامتی به‌پا می‌شود. امام‌ زمان {{عج}} حمایت از هر شیء می‌کند، از هر حکومتی می‌کند، از هر شیء می‌کند. می‌آید به این‌ها می‌گوید: چرا شما مسجدالأقصی را غصب کردی؟ تو نباید غصب کنی! مسجد برای مسلمان‌هاست. می‌آید [آن‌را] می‌گیرد؛ اما حالا آمدیم سر مسجدها. چرا مسجد را این‌جوری کردید؟ چرا کلیسا کردید؟ چرا مسجد را معبر کردید؟ حالا به ما چه می‌گوید؟ می‌گوید: در آخرالزّمان به اهل‌مسجد، چیزی است که نمی‌توانم بگویم. چه‌کار می‌کنید؟ چرا؟ دیگر مسجد نیست. به امام‌صادق {{علیه}} می‌گویند: آقا! شما گفتی [اگر کمک کنی در حدّ یک] آجرش، این‌جوری‌است، چراغش را روشن کنی، [این‌طوری است؛ پس چرا در آخرالزمان مذمّت شده‌است؟] می‌گوید: جای بدعت‌گذار به دین می‌شود. چرا این‌طوری می‌شود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تسلیم پیغمبر باشید و یقین به ولایت کنید تا راحت باشید؛ نیرویتان را خرج امر کنید و این‌طرف و آن‌طرف نزنید|تسلیم‌بودن/یقین}} حالا عزیز من! قربان‌تان بروم، می‌خواهی راحت باشی، بیا حرف پیغمبر {{صلی}} را بشنو! اما آرام بگیر! تو نیرویت را نمی‌توانی نگه‌داری. نیرو در بدنت زیادی می‌کند. این بچّه که این‌جا می‌پرد، پشت آن‌جا می‌پرد، آن‌جا می‌پرد، این روح در بدنش زیادی می‌کند. روح زیاد است، بدن کوچک است. حالا این بچّه وقتی بزرگ می‌شود، یک آرامشی دارد. {{دقیقه|30}} حالا آن نیرو هم که در تو هست، عین همین‌است؛ آرام نمی‌توانی بگیری، تو بچّه‌ای. چرا نمی‌توانی آرام بگیری؟ چرا نیرویت را بی‌خودی خرج می‌کنی؟ والله! اگر قلم را این‌جوری کنی، روی کاغذ بیاوری، این از تو بازخواست می‌شود: من نیرو به تو دادم که خرجِ من کنی، خرج چه می‌کنی؟ چرا نیرویت را خرج می‌کنی؟ حالا ببین، پیغمبر {{صلی}} چه گفت؟ حالا در آن‌زمان به سلمان گفت: زن‌ها این‌جوری می‌شوند، مردان این‌جوری می‌شوند. همان حرف‌هایی که خودتان بهتر می‌دانید که چه می‌شود، همان‌ها که شده‌است. سابق چطور بود؟ مسجدها را تا آن‌جا سیاه‌پوش می‌کردند؛ حالا چراغانی کردند. یک‌مُشت [تعدادی] عکس‌های ناجور هم زدند و دارد در مسجد عشق می‌کند. یک‌دفعه عشقش توی سینماست، یک‌وقت توی مسجد است. این می‌خواهد به عشقش برسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر {{آیه|إنّ‌الله و ملائکته یصلّون علی النّبیّ|سوره=۳۳|آیه=۵۶}} گفتند که تمام خلقت باید امر پیغمبر {{صلی}} را اطاعت کند، پیغمبر {{صلی}} هم تمام خلقت را رهبری می‌کند. بی‌خود نیست که به پیغمبر {{صلی}} یک‌چنین حرفی زدند؛ تمام خلقت را رهبری می‌کند. ما باید توجّه به رهبری پیغمبر {{صلی}} داشته‌باشیم. حالا در هر زمانی رهبری می‌کند؛ اما اگر ما آن رهبری پیغمبر {{صلی}} را قبول داشته‌باشیم، تبصره به آن نزنیم. ما در رهبری ولایت، در رهبری نبوّت، در رهبری قرآن، تبصره می‌زنیم. آن تبصره که به آن بزنی، باطل است. یک‌دوستی داشتیم، ایشان با قرآن خیلی آشناست، از من سؤال کرد، گفت: روایت داریم [که] اگر کسی کاری بخواهد بکند، ان‌شاءالله بگوید؛ آن‌کار، این‌را سقوط نمی‌دهد؛ اما حضرت‌موسی وقتی‌که گفت: می‌خواهم علم بیاموزم. [خدا] گفت: پیش خضر [برو]! موسی ان‌شاءالله گفت. چرا این‌جوری شد؟ گفتم که وقتی با خضر روبرو شد، خضر گفت: توان نداری. گفت: من پیغمبر اُولی‌العزم هستم. «من» تویش آورد، تبصره به آن زد. آن ان‌شاءالله رفت. این است که آن‌جا باقی آورد. ایشان خیلی خلاصه این حرف را قبول کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا پیغمبر اکرم {{صلی}}، هم رحمت است در تمام خلقت [و] هم رهبر است برای تمام خلقت. حالا ببین چه می‌گوید؟ می‌گوید: اگر آن‌زمان [را] درک کردی، [انجام] واجبات، ترک محرّمات، منتظر امام زمانت باش، همین. این‌طرف و آن‌طرف نرو! نیرویت را این‌طرف و آن‌طرف نزن! می‌توانی آرام بگیری یا نه؟ [می‌گویند:] آقا! بی‌تفاوتی می‌شود! و آقا! نمی‌دانم این‌جوری می‌شود و هر کسی‌که یک وظیفه‌ای دارد و وظیفه ما این‌است! [این‌ها] یک‌چیزی شیطان برایت درست می‌کند، تو را حرکت می‌دهد. آن نیروی تو را شیطان به نفع خودش استفاده می‌کند. آرام بگیر! چقدر می‌گویم آرام بگیرید! چرا آرام نمی‌گیری؟ ولایت هنوز در قلب ما خیلی یقین نکرده‌است. عزیزم! اگر یقین کنیم، آرام می‌گیری. چرا می‌گوید {{روایت|«إنتظارالفرج، أفضل العبادة»}} اما انتظار بکشی او بیاید، این‌طرف و آن‌طرف نروی. کجا می‌روی دیگر؟ آرام باش! می‌توانی آرام بگیری یا نه؟ {{دقیقه|35}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تفکّر داشته‌باشید؛ با بی‌تفّکری و پیروی از بدعت‌گذار، راضی به کار او و شریک در تولیدش می‌شوید؛ ناقه‌صالح را یک‌نفر پی کرد؛ اما همه عذاب شدند، چون راضی به آن‌کار بودند|تفکّر/پیروی از بدعت‌گذار/شریک‌بودن}} عزیز من! یک‌قدری توی این حرف‌ها تفکّر داشته‌باش. از کجا بشر سقوط می‌کند؟ از بی‌تفکّری. اگر تو تفکّر داشته‌باشی، با تفکّر راه بیایی، با تفکّر قدم بزنی؛ تفکّر، عدالت [است]. تفکّر، تو را به عدالت می‌رساند. [با] بی‌تفکّری ظلم و جنایت می‌کنی. انصافاً اگر ابابکر تفکّر داشت، برای دو سال که خودش را طاغوت نمی‌کرد. عزیز من! تو هم اگر تفکر داشته‌باشی، دنبال بدعت‌گذار نمی‌روی. چرا تو با او محشور می‌شوی؟ ما نباید مخالفت آیات خدا را بکنیم. جسارت می‌شود، خیلی بی‌تفکّر هستیم. خدای تبارک و تعالی ناقه‌صالح را آورد، گفت: یک‌روز این [ناقه] آب را بخورد، روزی دیگر به همه‌شما شیر می‌دهد. شیر ناقه‌صالح جاری بود، نه این‌که بدوشد، جاری می‌شد. حالا آمدند ناقه‌صالح را پی کردند، تمام مبتلا به عذاب شدند. از امام‌صادق {{علیه}} سؤال کردند: [چرا همه مبتلا به عذاب شدند؟] گفت: [چون] همه به این امر راضی بودند. عزیز من! تو هم به بدعت‌گذار راضی هستی که دنبالش می‌روی؛ پس با تولیدش شریک هستی. تولیدش پدرت را درمی‌آورد. چرا آرام نمی‌گیری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|ولایت انبیاء تا وقتی بود که ولایت امیرالمؤمنین به تمام خلقت ابلاغ نشده بود، پس از آن همه باید زیر بار ولایت علی بروند|ولایت/انبیاء}} من وقتی می‌گویم تمام این‌ها وصل به‌هم هستند، انبیاء، پیغمبران همین‌طور بودند. آن‌زمان [اطاعت] آن‌ها ولایت بوده، [اما بعد از ابلاغ ولایت توسّط پیغمبر {{صلی}}] تمام ولایت‌ها از این عالم برچیده شد؛ نه از این عالم، از آن عالم [هم برچیده شد]. وقتی‌که علی {{علیه}} را بلند کرد، [و آیه] {{آیه|الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی|سوره=۵|آیه=۳}} [نازل‌شد] تمام انبیاء باید زیر این بال، بیایند! هر که نیامد، نیامد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع| حرف انبیاء، حرف خداست؛ اصحاب [سَبت] شنبه حرف پیغمبرشان را اطاعت نکردند، بوزینه شدند؛ ما هم که امر امام زمان را اطاعت نمی‌کنیم، همان هستیم؛ اما خدا به احترام ولایت، واقعیّت ما را نشان نمی‌دهد و در ظاهر آدم هستیم!|اصحاب شنبه/اطاعت امر/احترام ولایت}} عزیز من! یک‌قدری تفکّر داشته‌باش! ببین، ماهی‌ها که به‌اصطلاح، ما می‌گوییم حیوان هستند. حالا آمدند قرارداد گذاشتند که ماهی‌ها را [روز] شنبه نگیرند! رفتند یک چاله درست کردند. خُدعه کردند، ماهی‌ها همه رُو  [ی آب] آمدند. این‌ها از کجا رُو می‌آیند؟ همه وصل به‌هم است. ماهی‌ها را چه‌کسی خبر کرد [که] رُو بیاید؟ حالا من به شما بگویم اصل مطلب این‌است. اگر انبیاء یک‌کاری را کردند، حرفی را زدند، از جانب خدا می‌زنند. خدا حامی‌اش است. آقا! بیا از جانب خدا حرف بزن! خدا حامی توست. چرا از جانب خودت حرف می‌زنی؟ آقای‌دکتر! آقای‌مهندس! بیا حرفی بزن که قدرت تمام خلقت در دست خداست، با آن قدرتش از تو حمایت بکند. چرا از خودت حرف می‌زنی؟ [چون] توجّه نداری. حالا ماهی‌های زبان‌بسته آمدند، این‌ها آن‌ها را گرفتند. صبح کردند، همه بوزینه شدند. تو خیال نکنی من بوزینه نیستم. آیا [به‌خاطر] امر یک نبیّ، [به‌خاطر] یک شتر، خدا فرمان می‌دهد این آیات من است، آیا امام زمان، به‌قدر {{مبهم}}، چرا ارزش قائل نیستید؟ عزیز من! تو خبر نداری [که] چه‌کاره‌ای؟ {{دقیقه|40}} برو دعا به امام زمان بکن [که]  واقعیّت تو را به تو نشان نمی‌دهد. بنده هم همین‌جور شدم؛ اما به احترام ولایت، من آدم هستم. چرا؟ باباجان! فرمان نبردی دیگر. تو باید فرمان ببری. اگر فرمان ببری، به فرمان، حرف بزنی، می‌گویم تمام ممکنات از تو حمایت می‌کنند. عزیز من! این حرف‌ها را باید با تفکّر [گوش کرد]، ان‌شاءالله امیدوارم هر کسی هر کاری دارد، یک‌قدری کارش را بکند، زمین بگذارد! یک استراحت کند و این نوار را گوش بدهد! چه‌کسی از تو حمایت می‌کند؟ تو کاری که بی‌امر [است] بکنی، حامی‌اش شیطان است. کاری که با امر [است] بکنی، حامی‌اش خداست، حامی‌اش خود ولایت است. چرا نمی‌کنی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|با مردم خُدعه نکنید، خُدعه هر زمانی باشد، افشا می‌شود|خُدعه}} چرا این‌قدر خدا عمر و ابابکر را لعنت کرد؟ پشت به امر کردند. به امر می‌گوید: تو بیا امر من را اطاعت‌کن! کسی‌که بگوید «من» را اطاعت‌کن! همان‌است. نه! من خدا را اطاعت می‌کنم! هارونش هم همین را گفت، مأمونش هم همین را گفت. خُدعه هر وقت باشد، افشا می‌شود؛ ما [باید] درباره مردم خُدعه نکنیم؛ هر وقت باشد افشا می‌شود. ببین، مأمون چه خُدعه‌ای کرده، امام‌رضا {{علیه}} را کشته، حالا گِل زده است و پابرهنه شده‌است، «یابن‌عمّ، یابن‌عمّ» هم می‌کند و یک‌هفته هم سر قبر آقا امام‌رضا {{علیه}} گریه می‌کند. خُدعه کرده‌است. حالا ببین چه‌کارش می‌کند؟ حالا خدا لعنتش می‌کند. عزیزان من! خُدعه نکنید! والله! اگر حرف پیغمبر {{صلی}} را بشنویم، دنیا و آخرت‌تان [درست می‌شود]. عزیز من! نیرویت را بی‌خودی خرج نکن! تو نیرویت را باید برای وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} بگذار!. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی‌که مشابه ولایت می‌شود و می‌گوید: «من»، تجاوزگر به ولایت می‌شود؛ کوچک‌ترین حمایت و کمک به بدعت‌گذار، شریک‌شدن با تولید اوست|منیّت/حمایت از بدعت‌گذار/شریک‌بودن}} پس بنا شد که تجاوز به خلق، یک‌کاری دارد می‌شود؛ اما تجاوز به ولایت نمی‌شود. عزیز من! تجاوز به ولایت چیست؟ آن می‌گوید: «من»، مشابه [ولایت] می‌شود، تو هم مشابه را کمک می‌کنی. وای بر حال یک عدّه‌ای! آن‌زمان هم همین را گفتند. بدانید من عمر را می‌گویم، ابابکر را می‌گویم، من هارون را می‌گویم، مأمون را می‌گویم. این‌ها آمدند [و] گفتند: ما امر هستیم، امر واقعی را کنار گذاشتند، گفتند ما هستیم، خدا هم لعنت‌شان کرد. تاحتّی کوچک‌ترین کاری راجع‌به بدعت‌گذار بکنی، شریک هستی. چرا راجع‌به امام‌حسین {{علیه}} می‌گوید: کسی‌که اسب نعل کرده [در گناه این‌ها شریک است]؟ اسب نعل‌کردن جرم نیست، تاحتّی می‌گوید: سوزن نخ کرده، [در گناه این‌ها شریک است] آیا جرم است؟ شمشیر تیز کرده، آیا جرم است؟ این‌ها چه جرمی است؟ حالا ببین امام‌صادق {{علیه}} چه‌کار می‌کند؟ من الآن در [بحث] بدعت‌گذار هستم، می‌خواهم شما روشن شوید! حالا یک شخصی بود، آمد. امام‌صادق {{علیه}} یک‌دوستی داشت، این دوستش یک‌دوستی داشت. گفت: من کاری که نکردم. حالا برویم ببینیم [آیا گناهی مرتکب شدیم؟]. خلاصه، هر قضایایی که وعده‌اش تمام می‌شود، هر کسی می‌رود در فکر خودش که یعنی کاری کرده یا نکرده؟ این‌هم گفت: من کاتب بودم. {{دقیقه|45}} هفتاد هزار نفر [به] کربلا آمدند، من نوشتم. این‌ها خدمت امام‌صادق {{علیه}} رفتند. امام‌صادق {{علیه}} روضه داشت. وقتی تمام شد، کارش را گفت. این‌قدر حضرت گریه کرد، اشک از ریشش می‌چکید. گفت: ما که حرفی نزدیم. گفت: صبر کن! یکی کاتب شدید، یکی اسب نعل کردید، یکی سوزن نخ کردید، یکی لباس دادید، چه‌کار کردید؟ همه جمع شدید، جدّمان را کشتید. بدعت‌گذار هم این‌است. کوچک‌ترین حمایتی که از بدعت‌گذار بکنی، عین همان شریک هستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی‌که امر خودش و یا شیطان را اطاعت کند، خدا از او حمایت نمی‌کند؛ خدا از مقصدش حمایت می‌کند|حمایت خدا/مقصد خدا}} باباجان من! توجّه کن! امروز روزی نیست که سرت را زیر بیندازی و مسجد جمکران بروی و این‌ها. حالا نگویید می‌گوید: مسجد جمکران نرو! آخر، حرف‌زدن خیلی مشکل است! چون‌که کسی‌که می‌شنود، توجّه ندارد. تمام این‌کارها به‌جای خودش درست‌است؛ اما توجّه کن تو در چه خطی هستی؟ در چه راهی هستی؟ آرام باش! حرف من این‌است. عزیز من! قربانت بروم، ما کاری به کار کسی نداریم. من از ماوراء گرفتم، دارم به شما می‌دهم. امروز اگر بخواهید که دین‌تان حفظ باشد، باید از ماوراء، از زمان رسول‌الله {{صلی}} بگیری [و] بیایی توی خودت پیاده‌کنی. آن‌ها که ظلم کردند، چطور شدند؟ بدعت‌گذار چطور شد؟ طرف‌دارش چطور شد؟ قلدرها چطور شدند؟ چرا؟ کسی‌که امر را اطاعت نکند، به امر خودش یا به امر شیطان باشد، خدا که حمایتش نمی‌کند. شما باید بدانید چطور خدا حمایت می‌کند؟ خدا حمایت از مقصدش می‌کند، خدا حمایت از حسینش می‌کند، خدا حمایت از قرآنش می‌کند. روایت داریم: همه‌چیزها برچیده می‌شود به جز سه چیز: یکی اسم خدا، یکی اسم ائمه {{علیهم}}، یکی اسم قرآن. خدا نگه می‌دارد، خدا می‌گوید من حافظ هستم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|وقتی امام‌ زمان بیاید، همین‌جا بهشت می‌شود و تمام موانع را کنار می‌زند؛ تاحتّی امام‌زاده‌ها را خراب می‌کند، چرا که زمین‌شان غصب است؛ قضیّه شخصی که در زمین غصبی دفنش کرده‌بودند و در عذاب بود|امام‌ زمان/غصب}} عزیزان من! بیایید فکر کنید! من حرفم همین‌است. دوباره می‌گویم، بیایید از ماوراء بگیرید! اصلاً تمام عالم به‌هم وصل است، ما از هم جدایش می‌کنیم. حالا وقتی امام‌ زمان بیاید، همین‌جا بهشت می‌شود. بهشت را که این‌جا نمی‌آورند. تمام مانعش را برمی‌دارد. دیگر بدعت‌گذار نیست. تمام ظالمین را به حساب‌شان می‌رسد. زمین می‌آید [و] می‌گوید: یابن‌رسول‌الله! من را غصب کرده. کارهایی می‌کنند که برمی‌گردد امام‌زاده‌ها را خراب می‌کند. [می‌گویند:] بابا! بیایید ببینید این سیّد دارد امام‌زاده‌ها را خراب می‌کند، بیایید طرف دجّال برویم! مگر [شیطان] تو را وِل می‌کند؟ حالا امام‌ زمان می‌گوید: {{آیه|[و قُل] جاء الحقّ و زَهَقَ الباطل|سوره=۱۷|آیه=۸۱}} تمام باطل کنار رفت، حقّ سر کار آمد. حالا شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: از عنسبه دفاع کنید! دو ندا می‌آید؛ ندای دو ندایی تو را به شکّ می‌اندازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارهای امام‌ زمان {{عج}} می‌آید. آن‌را که تو بُتش کردی، به دارش می‌زند. روایت داریم. امام‌ زمان، خوب، خوب‌ها به امام‌ زمان برمی‌گردند. چرا کار را می‌بینی؟! رفتار را می‌بینی؟! حالا می‌گوید: امام‌ زمان {{عج}} چه‌موقع می‌آید؟ آخر، می‌توانی بیاید؟ آن‌را که تو می‌خواهی، برمی‌دارد به دار می‌زند. چرا همچین کردی؟ چرا امام‌زاده را خراب می‌کند؟ چون غصب است. حرف‌ها را توی هم می‌زنیم. یک‌وقت بهشت معصومه که توی راه است، درست کردند. یکی دو تا مُرده بود، مرتّب می‌گفت: بابا! این خاک‌ها را از روی من پس بزنید! خب، ما یک تعبیر خوابی داریم. {{دقیقه|50}} گفتم: این‌جا غصب است. دو نفر بودند. خوب که تحقیقات کردند، دیدند [که] این مال یک چوب‌دار بوده، شتر داشته، آن‌جا منطقه آن بوده‌است. ورثه این راضی نیستند. خدا آقای‌گلپایگانی را رحمت کند! آمدند رفتند این زمین را به یک مبلغ ارزانی از ایشان خرید، دیگر به ورثه نگفت بیایید از روی من پس بزنید! چه‌خبر است؟ مگر امام‌ زمان {{عج}} بیاید این‌جوری‌است؟ مگر یک عقیده ثابت داشته‌باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|فوری کسی را بزرگ نکنید؛ ببینید آیا حرفش مطابق قرآن است یا نه؟|بُت درست‌کردن/شخص را ندیدن}} نگاه به کارها نکنید! این نگاه به کارها ما را سقوط داده‌است، پدر ما را درآورده است. درویش‌ها را آن هفته گفتم، پدر ما را درآوردند، نگاه به ظاهر می‌کنند. [می‌گویند:] حاج‌حسین آدم خوبی است! پیرمردی است، بنده‌خدا وحی به او می‌رسد! نمی‌دانم چه؟ مرتّب من را بزرگ می‌کنند! [بزرگ] نکن! بابا! چرا من می‌گویم نطفه و علقه؟ والله! راست می‌گویم. به‌دینم! راست می‌گویم، می‌خواهم شما گمراه نشوید! حرف‌های من را خیلی چیز نکنید! بروید روی آن حرف بزنید! مطالعه کنید! فکر کنید! ببینید با قرآن درست‌است. فوری یکی را گنده نکن! چرا من می‌گویم حرف من را نزنید؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|مردان حقّ، قدم به قدم‌شان محض خداست؛ قضیّه آقای‌حائری و همسایه برادرش که ساز و آواز می‌زد|حرف از خود زدن/محض خدا حرف‌زدن/آقای‌حائری}} {{درباره متقی|والله! اگر بدانید من یک پاره‌وقت‌ها، بعضی شب‌ها چه‌چیزی بر سرم می‌آید؟ می‌گویم: خدایا! القاء و افشا به‌من بده! این‌ها من را قبول دارند. مبادا تو [قبول] نداشته‌باشی. مبادا امام‌ زمان {{عج}} [قبول] نداشته‌باشد، مبادا من حرف از خودم بزنم! مبادا جزء لعنت باشم! تو خیال کردی من این‌جور حرف می‌زنم، همین‌جور راحت هستم؟ تو چه می‌دانی من چه به سرم می‌آید؟ عقیده به آخرت دارم. عقیده دارم که نباید حرفی که نباید بزنم، چرا می‌زنم؟ یقین دارم.}} خدا آقای‌حائری را رحمت کند! پیش حاج‌شیخ‌عباس آمد. گفت: داداشم گفت: مرتضی! اگر تو نیایی، من مکّه نمی‌توانم بروم. باید یک‌ماه خانه ما بیایی. گفت: خانه داداشم رفتیم. گفت پا [بلند] شدیم [و] رفتیم، دیدیم همسایه داداش یهودی بود. خیلی خلاصه دانبال و دینبول داشت. گفت: مریدهای ما گفتند: برویم [او را منع کنیم؟] گفتم: نه! گفت: ما پا شدیم [و] رفتیم، گفتیم: السلام علیک یا صاحب‌بیت. گفت: یک یهودی آمد، گفت: آقا! چه می‌گویی؟ گفتم: آقا! ما چند وقت مهمان شما هستیم، در پناه شما هستیم. این ساز و آواز توی اسلام ما حرام است. یک‌قدری ملاحظه کنید! گفت: چشم! گفت: دیگر ما صدایی نشنیدیم. با شیخ‌عباس می‌گفت، گفت: شب آن‌جا آمدم، گفتم: مرتضی! محض خدا رفتی، حرفت را شنیدند، خوشت آمد. مرتضی! بنا کرد گریه‌کردن که آیا من رفتم بگویم این آرام شد، محض چه‌کسی رفتی؟ مردان حقّ، قدم به قدم‌شان می‌خواهد محض خدا باشد. آن‌وقت گفت: یک‌نفر بود [که] مسلمان بود. هر چه به او گفتیم، دیدیم نه! آن‌وقت ایشان می‌گفت: این یهودی حیا دارد، آخرش، عاقبت به‌خیر می‌شود، آن‌مرد مسلمان نمی‌شود. چرا؟ حیا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|حیا نجات‌دهنده بشر است؛ انسان با حیا، ملاحظه‌کار است؛ عمر حیا نداشت که زهرای‌عزیز را زد|حیا/عمَر}} حیا بشر را نجات می‌دهد. حیا، نجات می‌دهد. اگر [عمر] حیا داشت، زهرای‌عزیز {{علیها}} را می‌زد؟ علم داشت، جهادگر بود، فقیه هم بود، حیا نداشت؛ عمر [و] ابابکر. {{دقیقه|55}} {{روایت|«الحیاء الإیمان»}} حیا جلوی بشر را می‌گیرد. {{درباره متقی|والله! من راست می‌گویم. آخر، ما هم جوان بودیم، توی مردم بودیم. یکی می‌آمد، یک‌وقت مثلاً چوب‌های ما را برمی‌داشت، یک کارهای این‌جوری می‌کرد. ما شب که می‌شد، می‌گفتیم: صبح می‌رویم فلان‌چیز را به او می‌گوییم. باز تا جلویش می‌آمدیم، زبان‌مان بند می‌آمد نمی‌توانستیم جلویش حرف بزنیم. این حیاست.}} توجّه فرمودید؟ حیا، ملاحظه‌کار است، بی‌حیایی ملاحظه‌کار نیست. (صلوات بفرستید.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|وقتی امام‌ زمان بیاید، مردم غنیّ به ولایت می‌شوند و به هیچ‌چیز غیر از ولایت احتیاج ندارند|امام‌‌زمان/محتاج ولایت‌بودن}} پس من گفتم این‌جا اتّصال به همه‌جا هست. ان‌شاءالله وجود امام‌‌ زمان {{عج}} وقتی‌که می‌آید، این‌مردم، این‌هایی را که به فعل او راضی بودند [را]  می‌زند؛ دنیا بهشت می‌شود. روایت داریم: وجیه‌ترین دختر، تشت‌طلا سرش باشد، از مغرب [به] مشرق برود، از مشرق [به] مغرب برود، کسی کار به او ندارد. حالا چطور شویم ما این‌جوری بشویم؟ ما باید فقط احتیاج به خدا و امام‌ زمان {{عج}} داشته‌باشیم. هیچ احتیاجی نداشته‌باشیم؛ نه به خلق، نه به این، نه به‌صورت این‌طوری، احتیاج نداشته‌باشیم؛ آن‌وقت تو هم همین‌طور می‌شوی. آن‌زمان مردم احتیاج ندارند؛ یعنی یقین دارند. توجّه فرمودید؟ حالا تو هم همین بشو! یعنی‌چه؟ [کسی‌که] امر را از همه‌چیز باارزش‌تر بداند، احتیاج ندارد. این آدم اگر این‌جوری باشد، غنیّ به ولایت است. اگر شما غنیّ به ولایت شدی، دیگر احتیاجی نداری. چرا می‌گویند فلانی غنیّ است؟ یعنی پول‌دار است؛ یعنی احتیاج به مردم ندارد. تو اگر غنیّ به ولایت شدی، دیگر به کسی احتیاجی نداری. ما غنیّ به ولایت نیستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|روضه غلام امام‌حسین|روضه}} این‌که من می‌گویم آقا امام‌ زمان {{عج}} حمایت می‌کند، خدا حمایت می‌کند، مصداق دارد. شما حسابش را بکن [که] چطور امام‌ زمان {{عج}} از شهدای کربلا حمایت می‌کند؟ امام‌حسین {{علیه}} خیلی مواظب است! این‌قدر مواظب است [که] کسی از دستش ناراحت نباشد. چرا به شما می‌گوید اگر کسی از دستت ناراحت باشد، خدا هیچ‌عبادت را از تو قبول نمی‌کند؟ هر چیزی مصداق دارد. جان من! فدای غلام امام‌حسین {{علیه}}. {{روضه|حالا امام‌حسین {{علیه}} دید غلامش است، نه این‌که ناراحت باشد. گفت: عزیز من! من آزادت کردم، مبادا اکراه داشته‌باشی. من تو را آزاد کردم. عزیز من! برو! به خدا می‌سپارمت! این غلام چقدر معرفت داشت! امر امام را اطاعت کرد و رفت، {{دقیقه|60}} بعد [از] چند دقیقه برگشت. گفت: حسین‌جان! می‌دانم چرا گفتی برو؟ من هم رویم سیاه است. شاید تو نخواهی من قاطی شهدا باشم. اگر بدانید با قلب امام‌حسین {{علیه}} چه‌کرد؟ خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! فرمود: امام‌حسین {{علیه}} دید در این گیتی مبادا یکی از دستش ناراحت شود. حالا غلام آمد و فوراً به غلام اجازه داد. این غلام در میدان رجزی خواند، حرف‌هایی زد و شهید شد. امام‌حسین {{علیه}} صورت به‌صورت دو نفر گذاشته: یکی آقا علی‌اکبر {{علیه}}، یکی غلام‌سیاه. اوّل گفت: خدایا! رویش را در دو دنیا سفید کن! خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! گفت: غلام، مانند شب چهارده می‌درخشید. خم شد و صورت به‌صورت غلام گذاشت.| غلام امام حسین}} عزیز من! ما چه شیعه‌ای هستیم [که] مردم را ناراحت می‌کنیم؟ چه محبّی هستی که این‌قدر مردم را ناراحت می‌کنی؟ عزیز من! مواظب خانواده‌ات، مواظب کارگاه، مواظب تمام ارکانت باش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
==ارجاعات==&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;br /&gt;
[[رده: موضوع بررسی نشده]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7_%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA_%D8%A8%D8%A7_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86&amp;diff=2417</id>
		<title>ارتباط خلقت با امام‌حسین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7_%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA_%D8%A8%D8%A7_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86&amp;diff=2417"/>
		<updated>2026-07-04T06:10:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10305}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علی‌بن‌الحسین و اولاد الحسین و رحمة‌الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحبت ما در ارتباط بود. آقای‌دکتر، من نمی‌خواهم اسم ایشان را بیاورم، تشریف آوردند، یک صحبت‌هایی کردیم و من به ایشان قول دادم که ما نتیجه ارتباط را امشب بگوییم که ارتباط یعنی‌چه؟ ارتباط خیلی دامنه دارد. چند وقت دیگر هم در ارتباط حرف بزنیم [جا دارد]. اگر بخواهید خسته نشوید، وقتی من ارتباط را می‌گویم، آن‌وقت آن حرف‌هایی که در ارتباط من به‌وجود می‌آورم، آن‌را شما باید به‌وجود بیاورید، آن‌وقت نمی‌گویید هر شب حرف ارتباط زد. البته شما نمی‌گویید؛ اما من می‌خواهم حرف خودم را بزنم که هر شبی که در ارتباط آوردیم، ارتباط را الگو کردیم که چگونه بشود که بشر نجات پیدا کند. حالا من به شما می‌گویم. ان‌شاءالله، امیدوارم که توجه بفرمایید. من امشب از آقا امام‌حسین {{علیه}} شروع می‌کنم و صحبت می‌کنم، از امیرالمؤمنین هم عذرخواهی می‌کنم. چون‌که امیرالمؤمنین هم همین را می‌خواهد. {{موضوع|هزاران خلقت فدای علی است|امیرالمؤمنین}} چون‌که امیرالمؤمنین {{علیه}}، حسینش را خیلی دوست دارد؛ چون‌که خودش را فدا کرد، فدای ولایت کرد، فدای علی کرد. زهرای‌عزیز، فدای امیرالمؤمنین {{علیه}} شد. زهرا {{علیها}}، خلقت است. نه این‌که یک خلقت است، صدها، هزاران خلقت است. هزاران خلقت، فدای علی [است] (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|سفارش امام صادق به گریه برای جدش حسین|گریه بر امام حسین/امام صادق}} شما ببین، ما باید ارتباط را درباره آقا امام‌حسین {{علیه}} بگوییم که شما خیلی توجه دارید، بهتر توجه بفرمایید. می‌گوید: شخصی خدمت امام‌صادق {{علیه}} آمد، فقط استخوان سر ایشان باقی مانده‌بود. گریه کرد. گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفت: برای شما [گریه می‌کنم] فرمود: برای جدم گریه کن. رسول‌الله، همه می‌گویند برای جدم گریه کن، برای امام‌حسین {{علیه}} گریه کن. {{موضوع|تمام انبیاء برای امام‌حسین گریه کردند؛ قضایای قربانی کردن حضرت ابراهیم|گریه بر امام حسین/حضرت ابراهیم/حجت}} آدم ابوالبشر، یک لکه اشک برای امام‌حسین {{علیه}} ریخت، توبه‌اش قبول شد. ابراهیم آمده بچه‌اش را قربانی کند، حالا آن کارد نبرید. هر کاری کرد نبرید. شما باید شکرانه کنید که الان شما ارادة‌الله شدید، چاقو دست می‌گیرید، گوشت را می‌برد، خیار را پوست می‌کنید، یک‌دفعه به او می‌گوید: نکن، نمی‌کند. ما باید یک‌قدری در این حرف‌ها فکر کنیم. ابراهیم چه‌موقع حجت خدا می‌شود؟ در مقابل ولایت فلج است. درست است که سلام‌الله‌علیه است، سلمان هم سلام‌الله‌علیه است. پس هر کسی‌که سلام‌الله‌علیه شد، حجت شد؟ نه. سلمان هم سلام‌الله‌علیه است، آیا سلمان حجت است. چرا یک حرف‌هایی می‌زنید؟ چرا مبنای این حرف‌ها را نمی‌دانید؟ مرتب، این حرف‌ها را می‌زنید. عزیز من، بیا سوادت را، فقه و اصولت را کنار بگذار، بیا در این حرف‌ها. ما به‌غیر صراط مستقیم، صراطی نداریم. تا در صراط مستقیم نیایید، راه [درست را] نمی‌روید، صراط مستقیم راهنمای شما است. امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌گوید: «انا صراط المستقیم»، «انا میزان الاعمال» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا وقتی‌که شما فکر آن‌را می‌کنید، حالا آمده این‌کار را بکند، نمی‌برد، به سنگ می‌زند، می‌برد. گفت: آخر، چرا نمی‌بری؟ کارد به زبان آمد. این‌که من می‌گویم هر چیزی یک جنبه‌مغناطیسی یا لامسه دارد، {{دقیقه|5}} این لامسه دارد. می‌گوید: تو می‌گویی ببر، خالق می‌گوید: نبر. معلوم می‌شود کارد هم به حرف خالق است. چرا تو نیستی؟ چرا ما نیستیم؟ چرا اشتباه می‌کنیم؟ حالا ابراهیم، یک‌قدری به‌قول ما خجل شد. گفت: خدایا، اگر من بچه‌ام را قربانی می‌کردم، خوب بود، بهتر بود. حالا ابراهیم آن معرفتی که باید داشته‌باشد را ندارد. به خدا می‌گوید: آن بهتر بود. خدا نمی‌فهمد بهتر است؟ آیا می‌فهمید من چه می‌گویم یا نه؟ آره، تو بمیری، تو بهتر از خدا می‌فهمی؟ (صلوات) حالا [خدا می‌گوید:] یا ابراهیم، توجه کن. توجه کرد، دید نورهای متعددی است، یک نوری است که خیلی روشن است. خدایا، این‌ها چه کسانی هستند؟ خدا عرضه داشت: محمد است و علی و فاطمه و حسن و حسین. ابراهیم گفت: دلم شکست. گفت: قربانی مال آن‌است. تو قربانی‌کن نیستی. حالا چرا خدا این‌کار را می‌کند؟ می‌داند این طاقتش را ندارد. اگرنه، سر بچه را می‌برید. یکی هم گفتم که اگر آن‌جا بچه‌اش را قربانی می‌کرد، هر کسی‌که حج برود، باید بچه‌اش را قربانی کند. کسی‌که حج نمی‌رفت. حالا گفت: این حسین {{علیه}} است. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند، گفت: چنان تشنگی به او اصابت می‌کند، بدنش، ترک، ترک می‌شود. خدا حاج‌شیخ‌عباس را بیامرزد. یک لاسه‌هایی می‌آورد، که لاسه‌ها ترک داشت. خیلی با شور و نوا می‌گفت، خدا رحمتش کند. حالا یک لکه اشک ریخت، [خدا فرمود:] یا ابراهیم، به عزت و جلالم قسم، این لکه اشکی که برای امام‌حسین {{علیه}} ریختی از این‌که بچه‌ات را قربانی کنی، بهتر بود. چرا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تمام ملک و ملکوت ارتباط با امام‌حسین دارند و برای امام‌حسین گریه می‌کنند|گریه بر امام‌ حسین}} حالا حرف من این است که به شما گفتم شما باید توجه کنید، گفتم: عصاره ارتباط را می‌گویم. شما ببین، جن برای امام‌حسین {{علیه}} گریه کرده، ملک گریه کرده، زمین گریه کرده، یک‌دفعه گفتم: آسمان گریه کرده، خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند، گفت: ما می‌گفتیم که آسمان که آدم نیست، چطور گریه می‌کند؟ گفت: تا توی این رفتیم، من روایت را رد نکردم. مثل شب‌عاشورا، نجف بودیم، عمامه و شالم را انداختم گَلِ رجه [روی بند رخت] دیدم صبح خونی است. پس آسمان گریه می‌کند. چرا آسمان گریه می‌کند؟ زمین گریه می‌کند. والله، روایت داریم بهشت، جنات، جهنم گریه می‌کند. یکی از من سوال کرد که جهنم که غضب است؛ چرا گریه می‌کند؟ گفتم: می‌خواهد هماهنگ باشد. پس تمام ملک و ملکوت گریه می‌کنند. ریگ را روز عاشورا برمی‌داشتند گریه می‌کرد، خون گریه می‌کرد. درخت گریه می‌کند؟ چرا؟ حرف من این‌است؛ تمام این‌ها ارتباط دارند. تمام این‌ها که گریه می‌کنند، این‌ها ارتباط دارند. با چه‌چیزی ارتباط دارند؟ با امام‌حسین {{علیه}}. چرا؟ یا ثارالله و ابن ثاره. حسین، خون خداست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی که بدعت‌گذار و طرفدار بدعت‌گذار نباشد، اگر گناه ثقلین کند و یک لکه اشک برای امام حسین بریزد، خدا او را می‌آمرزد؛ طرفدار بدعت‌گذار، هماهنگ با بدعت‌گذار است و یک کانون دشمنی با امام‌حسین درست می‌کند به‌همین‌جهت آمرزش ندارد|گریه برای امام حسین/بدعت‌گذار/طرفدار بدعت‌گذار}} حالا یک‌دفعه خدا به‌قول من کادو می‌دهد، یک‌دفعه یک عطا می‌کند، می‌گوید: حالا که برای حسین من گریه کردی، اگر گناه ثقلین داشته‌باشی، من تو را می‌آمرزم؛ اما طرفدار بدعت‌گذار نباش. نه بدعت‌گذار باش، نه طرفدار بدعت‌گذار باش. این [آمرزش] مال آن [که بدعت‌گذار نیست، است]، [اما] این [بدعت‌گذار و طرفدار آن بدون آمرزش] می‌ماند.  چرا؟ بدعت‌گذار در مقابل ولایت دکان باز کرده‌است. در مقابل من، یک «من» پیدا کرده‌است، او را نمی‌آمرزم. حالا ببین، چقدر امام‌حسین {{علیه}} را چیز کرد؟ حالا از این‌طرف می‌گوید: اگر یک لکه اشک ریختی، مطابق برگهای درخت، ریگهای بیابان گناه داشته‌باشی، تو را می‌آمرزم؛ اما یک‌دفعه گفت: موسی، هر دعایی می‌خواهی در کوه طور بکن، {{دقیقه|10}} هر کجا می‌خواهی مناجات بکن، من بنی‌امیه را نمی‌آمرزم. حالا شما چه استفاده‌ای از این حرف می‌کنید؟ حالا بدعت‌گذار، همان‌است. چرا می‌گوید آن‌کسی‌که سوزن، نخ کرد، لعنة‌الله، آن‌کسی‌که اسب نعل کرد، لعنة‌الله؟ اسب نعل کردن خیلی هم خوب است، پدر من مال داشت، سمش می‌رود، آن‌وقت نعل که می‌کنند، سم آن نمی‌رود. اگرنه کف پای حیوان چیز می‌شود. پس آن خدمت است، چرا می‌گوید سوزن نخ کردن، شمشیر تیز کردن، [لعنة‌الله است]؟ چون‌که شما دارید یک کانون دشمنی برای امام‌حسین {{علیه}} درست می‌کنی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هم می‌خواهید بفهمید یک‌نفر خدمت امام‌صادق {{علیه}} آمد، عرض کرد، آقا جان، من دوستی دارم می‌خواهد خدمت شما برسد، آمد، گفت: آقا جان، من هیچ‌کاری نکردم. من فقط کاتب بودم، این‌ها که کربلا بودند، نوشتم، این‌ها هفتاد هزار تا بودند. حضرت این‌قدر گریه کرد، روایت داریم از ریش‌هایش اشک می‌چکید. گفت: آقا، ما که حرفی نزدیم، گفت: یک‌نفر کاتب شدید، یک‌نفر سوزن نخ کردید، هماهنگ شدید، جد من را کشتید. آدمی که طرفدار بدعت‌گذار است، هماهنگ می‌کند. چرا طرفداری می‌کنی؟ چرا طرف بدعت‌گذار می‌روی؟ [می‌گوید:] وظیفه است. تو چه وظیفه‌ای داری؟ این‌که آخرالزمان می‌گوید: یکی با دین از دنیا نمی‌رود، [چون] بیشتر شما طرفدارش هستید. یا خودت هستی، یا بچه‌ات هست، یا خانمت هست. طرفدار هستی. خب، آن‌را هم بدعت‌گذار کرد. شریح‌قاضی بدعت گذاشت که یک همچین حرفی زد. «خرج عن دین جده» چه‌کسی این‌کار را کرد؟ این‌ها می‌کنند. حالا چه کسانی می‌کنند؟ {{موضوع|تا از بدعت‌گذار قطع نشوید به ولایت اتصال نمی‌شوید؛ چرا که شما اتصال به زبانی هستید که دارد به غیر خدا کار می‌کند|از خود حرف زدن/اتصال به ولایت}} این‌جا گفتم، اگر از آن‌جا قطع بشوی، وصل می‌شوی. به تمام آیات قرآن، کسی‌که به آن‌جا که الان اسمش را نمی‌آورم، اگر قطع نشود، این‌جا وصل نمی‌شود. چون‌که تو وصل به یک زبانی هستی که آن زبان به فرمان خدا کار نمی‌کند. زبانی که به فرمان خدا کار نمی‌کند را نباید به آن گوش دهی. چرا می‌گوید: به ماهواره و این‌چیزها گوش ندهید؟ آن دارد به‌غیر خدا حرف می‌زند، این‌هم دارد به‌غیر خدا حرف می‌زند، از آن بدتر است. آن‌را می‌شود توبه کرد؛ اما این‌را که نمی‌شود توبه کرد. حالا روایتش را می‌خواهی؟ (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|بعضی اشخاص کارکن نیستند، فقط دور یک‌عده‌ را می‌گیرند و تملق آن‌ها را می‌گویند تا اموراتشان بگذرد، چنین اشخاصی کَلِّ بر مردم هستند و مؤمن را اذیت می‌کنند|کل بر مردم بودن/اذیت کردن دوست علی/تملق}} همیشه هر کسی‌که یک‌حرفی را علم کند، دور او را می‌گیرند؛ حالا یک‌چیز کم یا زیاد، دیگر هست. من یادم هست، یک‌وقت دور کسروی را گرفتند، دور پهلوی را گرفتند. این مرتیکه می‌گوید: من خدا هستم، دور او را می‌گیرند، یک عده‌ای هستند فقط مواظب هستند دور یک‌نفر بروند. بیشتر عرب‌ها همین‌طور هستند. کارکن که نیستند. اگر شب‌قدر نبود، می‌گفتم چطور هستند؟ ما هم بیشتر همان‌طور هستیم. فلانی، نمی‌خواهد کار کند، می‌خواهد دنبال آن بدود و تملق آن‌را بکند که امورش بگذرد. چرا از حضرت سوال می‌کنند که چه گناهی از همه گناه‌ها بالاتر است؟ می‌گوید: مشرک بودن، آقا جان، از این بالاتر هم هست؟ می‌گوید: کَلّ بر مردم‌بودن است. آقا از این بالاتر هم هست؟ توهین به مردم. این آقا همان کار را می‌کند. هم توهین به مردم می‌کند، هم کَلّ بر مردم است، هم مؤمن را اذیت می‌کند. چرا مواظب نیستید؟ این خودش را رنگ کرده‌است، چرا باطنش را نمی‌بینی؟ بابا جان، برو پی کارت. برو پی کارت یک لقمه نان بخور. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|بدعت‌گذار خودش هم عاجز است، چرا دنبالش می‌روید؟|بدعت‌گذار/حاتم طایی}} یک‌نفر در خانه حاتم آمد، یک‌قدری نداشت. حاتم گاه گداری در یک لغی می‌رفت، گریه می‌کرد، من هم لغم یک چهارپایه است، آن‌جا توی خانه‌مان است. جان خودم، وقتی خانه می‌روم، روی چهارپایه می‌روم. یک وق و ووقی می‌کنیم. آره، نمی‌شود، اگر بخواهیم این‌کار را بکنیم، زنمان برای ما دست می‌گیرد، می‌گوید: شب که می‌شود یک جُل گردنش می‌اندازد. آن هم‌دیگر تو را راه نمی‌دهد. نمی‌توانیم جُل گردنمان بیندازیم، روی چهار پایه می‌رویم. {{دقیقه|15}} گفت: باید صبر کنی، رفت یک‌مرتبه دید، این دارد آن‌جا می‌گوید: خدایا، این آمده یک‌چیز برسان. خلاصه، یک‌چیزی رسید، آورد، یک‌مرتبه دید، او دارد می‌رود. گفت: من به خیالم تو از خودت می‌دهی، گفت: من از آن‌که می‌گیری می‌دهم. از آن که تو می‌گیری، من می‌روم می‌گیرم. این عاجز است، چرا تو دنبالش می‌روی؟ چرا می‌روی طرفش؟ الان بدعت‌گذار خیلی پیدا شده‌است. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تمام خلقت ارتباط با امام‌حسین دارند، چرا شما ارتباطتان را قطع می‌کنید؟ پیروی از بدعت‌گذار و ارتباط با ساز و آواز ارتباط شما را قطع می‌کند|ارتباط/ساز و آواز/پیروی از بدعت‌گذار}} پس نتیجه حرف من این شد که ببین، جن، ملک، درخت، آسمان، زمین، عرش، فرش، آنچه را خدای تبارک و تعالی در تمام خلقت خلق کرده، برای امام‌حسین {{علیه}} گریه کرده؛ چون این‌ها ارتباط دارند. ارتباط دارند یا ندارند؟ تو چرا ارتباطت را قطع می‌کنی و طرف بدعت‌گذار می‌روی؟ چرا ارتباطت را قطع می‌کنی، می‌روی طرف این‌ها که آدم نمی‌خواهد اسمشان را بیاورد؟ عزیز من، تو وقتی پای کامپیوتر رفتی، وقتی طرف این ماهواره رفتی، قطع شدی. خدا آقای‌بروجردی را رحمت کند، درود خدا به روحش، ایشان می‌گفت، توی رساله سابقش ببینید، این‌جایی که این ساز زده می‌شود، اگر حوادثی روی بدهد، همه‌شما اهل‌جهنم هستید. چرا دست برنمی‌دارید؟ چرا دور هم جمع می‌شوید؟ چرا محرم و نامحرم دور هم جمع می‌شوید؟ من به شما نمی‌گویم؛ آخر، این نوار من را یکی می‌شنود، از ما بهتران می‌شنوند! من برای از ما بهتران می‌گویم، از ما بدتران هستند که می‌گویم از ما بهتران هستند. می‌خواهم آن‌ها را عزّت کنم. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|باید اتصال به ولایت بشوید تا خدا شما را قبول کند؛ نگاه به نامحرم اتصال شما را قطع می‌کند|اتصال به ولایت/نگاه}} حالا حساب بکن، تمام این‌ها وصل هستند. حساب بکن تمام این ممکنات می‌گوید: «لا اله الا الله» وقتی گفت: «لا اله الا الله» وصل به چه می‌شود؟ به توحید. حالا توحید می‌گوید: تو وصل به ولایت شو. اگر می‌خواهی من تو را قبول کنم، وصل به علی‌بن‌ابی‌طالب {{علیه}} بشو، وصل به امام زمانت بشو. تو هستی با نیستی؟ تو مسجد جمکران می‌روی، عشق می‌کنی. چه‌خبر است؟ می‌گوید: به یک نامحرم نگاه کنی، اینجور است. چقدر این‌ها هستند؟ قشنگ، بساط عشق یک‌جا درست می‌شود. به تمام آیات قرآن، من توی سرداب آقا امام زمان رفتم، ثانیه‌ای نایستادم، بیرون آمدم. دیدم زن و مرد قاطی هستند. چرا؟ مؤمن واقعی، امر دنبالش است. بی‌امر نمی‌تواند کار کند. همیشه اجازه از امر می‌گیرد. آیا نگاه کنم؟ نه، این‌را نگاه نکن، برو. این‌کار را بکنم؟ نه، برو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شما باید در اختیار امر باشید نه امر در اختیار شما؛ کسی که در اختیار امر باشد، چیز حرام نمی‌تواند بخورد؛ قضایای متقی و غذایی که به‌اسم امام‌حسین بود و از دهان ایشان بیرون پرید|در اختیار امر بودن/لقمه/درباره متقی}} تو در اختیار امر هستی، نه امر در اختیار تو. حالا تو که همه‌جا می‌روی! فوراً به تو هشدار می‌دهد، چیز حرام نمی‌تواند بخورد. هرچیزی یک قوه لامسه دارد. والله، نمی‌توانی بخوری. {{درباره متقی|من یکی از این تکایا بود. من از اول هم خیلی در این تکایا چیزی نمی‌خوردم. حالا تو می‌گویی مال امام‌حسین {{علیه}} است، این مال بیت‌المال، مال مردم است. کجا مال امام‌حسین {{علیه}} است؟ امام‌حسین {{علیه}}، مالش امرش است. امر امام‌حسین را باید بخوری. این یک‌قدری برنج برای ما داده‌بود. به این شب‌عزیز، من تا همچین کردم، از دهنم بیرون آمد. آخر، این‌را آن یارو داده‌است. بابا جان من، این یارو، پارو داده‌است، مال چه‌کسی را داده؟ [می‌گوید:] من امام‌حسینی هستم. آره، تو بمیری! آمد بیرون. فوری گفتم: بابا، این‌را ببر به او بده.}} چه‌چیزی من دارم می‌گویم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|مؤمن همیشه در یاد است، اصلاً مصیبت برای مؤمن مبارک است، نه برای غیر مؤمن؛ میثم مصیبت برایش مبارک بود|مؤمن/یاد/میثم/مصیبت}} اصلاً مؤمن از یاد نمی‌رود. چرا؟ مؤمن با جنبه مغناطیسی‌اش، به ولایت وصل است، این اصلاً یادش نمی‌رود، چیزی نیست. {{دقیقه|20}} مصیبت از برای مؤمن مبارک است، مصیبت از برای مؤمن استقبال است، مصیبت از برای مؤمن افتخار است؛ اما غیر مؤمن [می‌گوید:]، اگر این پول را از این یکی بگیریم، چه‌کار می‌کنیم، فرش می‌خریم، خانه می‌خریم، نمی‌دانم فلان چیز را می‌خریم، یک‌چیزی می‌خریم، این‌ها برای این چیزی که گیرشان می‌آید، چند تا وعده و وعید به این پول دارد. آره، [می‌گوید:] اگر یکی را اینجوری برایش بکنیم، این پول را به ما بدهد، ما این‌کار را می‌کنیم؛ اما آن‌نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین، میثم چطور است؟ میثم مصیبت برایش مبارک است. میثم‌جان، تو من را دوست داری؟ آره، حالا به تو می‌گویم تو را به دار می‌زنند. چه‌کار می‌کنی؟ کجا می‌زنند؟ پای این درخت. هر روز می‌رود پای این درخت، دو رکعت نماز می‌کند. ای‌خدا، چه‌موقع می‌شود من بالای این درخت بروم؟ بالای این درخت بروم، بگویم: علی، بالای این درخت بروم، بگویم: علی، پایت را می‌برند، بگویم: علی، دستت را می‌برند، می‌گویم علی، زبانت را می‌برند، می‌گویم: علی. این است که همه جانش را فدای علی می‌کند. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شما اگر حقیقتاً تشخیص ولایت دادید، دیگر نباید به ملامت مؤمن دست از ولایت بردارید|تشخیص ولایت/ملامت}} تو چرا این‌را تشخیص دادی، به ملامت مؤمن این‌طرف می‌روی، پس تو حقیقت ولایت نداشتی؟ آنچه را که به مؤمن فشار می‌آید، مبارک است. تو خب، می‌خواهی مثل همه باشی. الان گفتم، خانه بعضی‌ها مثل خانه انگلیسی‌هاست. تو باید باور کنی که این، آن عدالت را ندارد. رفتم خانه یکی از آقایان با ما دوست بود، دیدم فرشش را چپ انداخته‌است. گفتم: مگر آقایت این‌را حرام نمی‌دانست؟ چرا این‌را چپ انداختی؟ این به حرف آقایش هم نیست، همانطور که به حرف خدا و پیغمبر نیست، به حرف آقایش هم نیست. بعد یک‌خرده تریاک کشید و گفت: بیا این‌جا؛ آن‌وقت یواش، یواش رابطه‌اش با من قطع شد. توجه می‌فرمایید من چه می‌گویم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|در تمام خلقت تنها شیعه به‌دلیل مخیر بودن در اطاعت امر خدا، اشرف‌مخلوقات است؛ یک عده‌ای روح که از بدنشان بیرون می‌رود به بهشت جاودانی می‌روند، چرا که امر خدا را به امر خودشان ترجیح می‌دهند|مخیر بودن/اشرف مخلوقات/شیعه}} حالا چرا تو اشرف‌مخلوقات هستی؟ چون‌که تمام خلقت باید امر را اطاعت کند. آن‌ها مخیر نیستند؛ تا حتی ملائکه، تا حتی انبیا؛ اما شیعه مخیر است. حالا می‌گوید: اگر امر خودت را به امر من، صلح کردی، دیشب یک اشاره‌ای کردم، بهشت جاویدانی می‌روند. بابا، چیزی نیست، بیا عمل کن؛ اما استقامت کن. [ملائکه می‌گویند] برای چه این‌را توی این‌جا آوردند؟ قیامت شده‌است؟ نه، [می‌گویند] امت چه‌کسی هستید؟ امت پیغمبر. خب، شما چه‌کار می‌کردید؟ ما کسانی هستیم که یقین به «الیوم اکملت [لکم] دینکم» داشتیم، ما یقین به امر پیامبر داشتیم. حالا ما معصیت‌ولایتی نکردیم؛ یعنی دوست علی را اذیت نکردیم، امر خدا را به امر خودمان ترجیح می‌دادیم، عبادتمان هم، خلوت و جلوت نداشت. روح از بدنت بیرون می‌رود، آن‌جا برو. چرا این‌کار را نمی‌کنی؟ خیلی هم مشکل نیست. والله، مشکل نیست، به‌دینم، مشکل نیست. تو مشکل به‌وجود می‌آوری، تو حواست پرت می‌شود. مرتب، طرفداری این‌ها [می‌روی]، یک جلوه‌ای به تو می‌کند. یک دختر که به تو جلوه می‌کند، از جلوه امام زمان برای تو بالاتر است. تو بندت شل است. تو می‌دانی چه‌چیزی را از دست می‌دهی؟ تو شخصیت و ابهت و انسانیت خودت را از دست می‌دهی. حالا به تو می‌گوید: نگاه نکن، نگاه به آسمان‌ها بکن، می‌گوید: ای ملائکه‌های آسمان، تمام شما طلب‌مغفرت برای این جوان بکنید که یک‌نگاه نکرده‌است. آخر، آن می‌فهمد چقدر تو لذت می‌بری. یا نگاه به زمین بکن، {{دقیقه|25}} تمام ملائکه، طلب‌مغفرت برای تو می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|گناه، حیوانیت است؛ خجالت بکشید که لهو و لعب بخرید و در خانه‌هایتان بیاورید|گناه/حیوانیت/لهو و لعب}} بیا انسان شو، چرا حیوان می‌شوی؟ گناه کردن، حیوانیت است. آخر، تو چرا اعتقاد به ماوراء نداری؟ حیاء کن، خجالت بکش. که می‌روی این لهو و لعب‌ها را می‌خری، توی خانه‌ات می‌بری. حیا کن! تو بلبل باغ ملکوتی، نه از عالم خاک. چقدر به حرف این‌ها می‌روی؟ حالا چند وقت، به تو رو کرده‌است، الان پشت به تو بکند، کار دیگر نمی‌تواند بکند. {{درباره متقی|به تمام آیات قران، اگر تمام این خلقت از من رو بگردانند، می‌گویم: برو، امر را اطاعت می‌کنم، به‌هیچ کسم کار ندارم. به تمام آیات قرآن، اگر رزق من دست یکی باشد، جان می‌دهم؛ اما به حرف این نیستم. جان می‌دهم؛ خدایا، تو خودت می‌دانی،}} تو هم باید همین‌جوری باشی. تا کار و بارت خوب می‌شود، می‌روی این‌کارها را می‌کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی که «مرگ بر آمریکا»  می‌گوید، باید کارکردش «مرگ بر آمریکا» باشد، نه اینکه «مرگ بر آمریکا» بگوید اما تولید آن‌ها را بخرد و با آن کیف کند|لهو و لعب}} اف بر تو. گفت: تو که «مرگ بر آمریکا» می‌گویی، تو دلال آمریکا هستی، «مرگ بر آمریکا» هم می‌گویی؟ من نمی‌گویم «مرگ بر آمریکا» نگویید. آخر، در مجلس یک آدمهایی هم تویش است. نگویید من «مرگ بر آمریکا» نگفتم، مرگ بر آن‌کسی‌که آمریکا را می‌خواهد. لعنت به آن‌کسی‌که آمریکاییها و یهودی‌ها را می‌خواهد؛ اما ببین من چه می‌گویم. تو داری می‌گویی، کارکردت این است که داری کیف می‌کنی. خب، نخر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا آقای‌حائری بزرگ را رحمت کند، من یادم است. من هشتاد و خرده‌ای هستم و توی جمع بودم. از این‌ها نبودم که سرم توی دکانم باشد، سرم همه‌جا بوده‌است. من از آن‌ها هم که همه‌جا خوابیدند. جایی نیست من نخوابم. حالا یک‌نفر آمد به‌نام نمی‌دانم فرنگی بود یا آسوری {{ارجاع|یکی از فرقه‌های مسیحیت}} بود. توی خیابان دارالشفا، خیابان کنار رودخانه را خیابان دارالشفا می‌گویند. این آمد یک دکان باز کرد که به‌قدر همه خانه آقای‌مهندس بود. من دیده‌بودم. آن‌چه را که می‌خواستی، دوا داشت. هر چیزی می‌خواستی، این داشت. به آقای‌حائری آمدند، گفتند، این آمده‌است، گفت: از او نخرید، می‌رود. تا گفتند نخرید، این توی حوزه علمیه اول نفوذ پیدا کرد. تبلیغ کردند که از این، چیزی نخرید. آقا یک‌ماه، دو ماه ماند، دیدیم یارو دست و پایش را جمع کرد و رفت. خب، اگر تو نخری، این‌که نمی‌آورد. تو کارکردت این است که داری کیف می‌کنی. چه‌چیزی می‌گویی که مرگ بر آمریکا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خدا از ولایت حمایت می‌کند؛ اگر وصل به ارتباط باشید، خدا برای شما نگهدار  می‌گذارد و دیگر گناه نمی‌کنید|ارتباط/اتصال به ولایت/حمایت از ولایت}} حالا می‌دانی نتیجه‌اش چیست؟ حالا نتیجه‌اش این است که اگر وصل به آن باشی، وصل به ارتباط باشی، دنبال ارتباط دیگری نمی‌روی. حالا که وصل به آن شدی، خدا یک نگهدار برایت می‌گذارد، دیگر گناه نمی‌کنی؛ اما اگر از آن قطع شدی، امام‌صادق {{علیه}} می‌گوید: از ما قطع شدی، دیگر عضو ما نیستی. حرف من همین هست. والله، خیلی خوب است. بیایید این سه تا کار را بکنید، روح از بدنتان بیرون برود، بهشت می‌رود؛ اما اول باید تصفیه شوید؛ چون‌که تو وقتی ولایت داری، خود ولایت از تو حمایت می‌کند. ببین، خود خدا از ولایت حمایت می‌کند. به تمام آیات قرآن، هیچ‌کسی مثل خدا، ولایت را تشویق نکرده‌است، هیچ‌کس مثل خدا ولایت را تأیید نکرده‌است. اگر چیز دیگری بود، خدا آن‌را تأیید می‌کرد. پس ولایت، افضل تمام خلقت است. ببین، می‌گوید: اگر قبول نکنی، تو را می‌سوزانم. هیچ‌عبادتت را قبول نمی‌کنم. تو که اصلاً کسی نیستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا حرف من این شد. ان‌شاءالله، امیدوارم که وقت مداح عزیز را گرفتم، ان‌شاءالله، ما از آن‌ها باشیم که ظلم به ایشان نکرده باشیم. همه‌شما استفاده کاملی از بیانات ایشان می‌کنید. {{دقیقه|30}} افتخار ما این است که الحمد لله یک مداحی داریم که بکر است. آن بکریت ایشان را من تشکر می‌کنم؛ اما تا از بکریت درآمد، فوری برای او تکذیب می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|در عالم اسلام و تشیع، دو کس بودند که از ترس نمازخوان‌ها و روزه‌گیرها شبانه دفن شدند و قبرشان معلوم نبود؛ یکی حضرت زهرا و یکی هم آقا امیرالمؤمنین|حضرت زهرا/امیرالمؤمنین}} حالا من یک مصیبت هم برای شما می‌خوانم. امشب چون‌که شب قتل هست و شبی است که مولای متقیان را در ظاهر از دست می‌دهیم؛ اما علی، مرده نیست، علی، جزء این‌ها نیست. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} همیشه زنده‌است. آخر، از کجا این حرف را می‌زنی؟ حالا در عالم تشیع، در عالم اسلام، دو کس هست که قبرشان معلوم نیست. یکی حضرت زهرا بود، یکی هم [امیرالمؤمنین] آن از ترس نمازخوانها و مقدس‌ها و مکه‌بروها و حج به‌جا آوردن‌ها و آن‌ها، همیشه دم از اسلام می‌زدند، می‌خواستند زهرا را درآورند. حضرت زهرا فرمود، من را شب دفن کنید. حالا همان کار را که با حضرت زهرا می‌خواهند کند، می‌خواهند با امیرالمؤمنین {{علیه}} بکنند. حالا امیرالمؤمنین همین‌جور که زهرای‌عزیز را شب دفن کردند، آدم، آتش می‌گیرد که اغلب ما دنبال همان‌ها می‌رویم؛ چون دنبال آن‌ها [رفتن]، دنبال شیطان است. هنوز بیدار نشدیم، هنوز دل نکندیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|روضه دفن شبانه آقا امیرالمؤمنین و قبری که نوح نبی برای وصی پیغمبر کنده‌بود|روضه/امیرالمؤمنین}} حالا چه‌کسی می‌خواهد امیرالمؤمنین را دربیاورد از قبر؟ همین نمازخوان‌ها و روزه‌بگیرها و حجّ‌بروها. الان اسلام، پرچم اسلام را می‌سوزاند. حسن‌جان، حسین‌جان، عقب تابوت را بگیرید، جلویش را نگیرید، خودش برود. آدم آتش می‌گیرد، حالا [می‌گوید:] «مرگ بر اسرائیل»، مرگ بر اینجور آدمها که ولایت را نمی‌شناسند، ولایت را اینجوری می‌کنند. حالا دارد می‌رود، یک‌وقت وسط راه، دید یک سواری، جلوی جنازه را گرفت، یک‌دفعه امام‌حسن {{علیه}} تکانی خورد، در ظاهر، من می‌گویم، کیست که جلوی جنازه را گرفت؟ دید خود امیرالمؤمنین است. حسن‌جان، حسین‌جان، من هستم غصه نخورید. حسن‌جان، من هستم. کجا امام مرده است؟ اگر امام مرده است، چرا سرش قرآن می‌خواند؟ پی چه‌کسی می‌روی؟ چه‌کار داریم می‌کنیم؟ هرجا گفت «من» هستم، دنبالش می‌رویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا بالاخره رفتند، امیرالمؤمنین را آن‌جا [بردند.] ببین، اصلاً گناه به ما فراموشی دست داده‌است. حالا آن‌جا بالای یک تپه‌ای می‌روند، پایین می‌آیند، می‌کنند، می‌بینند قبری است. می‌گوید: این‌جا را نوح پیغمبر برای وصی پیغمبر درست کرده‌است. نوح پیغمبر دومی است. صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمده‌است، آن‌موقع [امیرالمؤمنین] وصی بوده‌است. کجا؟ بدبخت بیچاره، ماوراء دارد در ولایت کار می‌کند، ماورای خلقت دارد کار می‌کند. کسی‌که ماورای خلقت را به‌وجود آورده، می‌گوید: قبر امیرالمؤمنین، وصی رسول‌الله است. بدبخت بیچاره، حالا تو چه می‌گویی؟ ما جلوی چشممان را می‌بینیم؛ اصلاً هیچ‌چیزی را نمی‌بینیم. شیعه باید در ماورای خلقت کار کند، یقین کند. {{موضوع|حیوان قبر امیرالمؤمنین را احترام می‌کند، چرا شما نمی‌کنید؟ قضایای متقی در مشهد که به احترام امام‌رضا از حلال خودش هم دست می‌کشید|امیرالمؤمنین/درباره متقی/احترام ولایت}} حالا به‌قول ما، [قبر] امیرالمؤمنین، تا زمانی بود که گویا به نظرم هارون بود، تپه‌ای بود که شکارها تا آن بالا می‌رفتند، دیگر این گرگها و {{دقیقه|35}} حیوانها به شکارها کار نداشتند، احترام می‌کردند. حیوان تپه‌ای که قبر امیرالمؤمنین هست را، احترام می‌کند. چرا احترام ولایت را نمی‌کنید، می‌روید ویدئو و این آشغالها را می‌زنید؟ به تمام آیات قرآن، بعضی از ما از حیوان بدتر هستیم. کجا می‌روید؟ این‌کارها چیست که ما می‌کنیم؟ امام زمانت را احترام کن، این‌کار را نکن. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{درباره متقی|من چندین‌سال مشهد رفتم، هیچ‌کاری نکردم. از امام‌رضا خجالت می‌کشیدم، امام‌رضا را می‌دیدم. از حلال خودم دست برمی‌داشتم، تو به حرام می‌افتی.}} تو چه شیعه‌ای هستی؟ تو شیره هم نیستی. گناه، مثل مگس می‌ماند، سر اندر پایت را گرفته‌است. تو باید مسموم باشی، گناه نزدیکت نیاید، مسموم ولایت باشی، کُر باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|روضه حضرت‌زینب و یاد کردن ایشان اذان‌گفتن پدرش علی را|روضه/امیرالمؤمنين}} حالا این‌ها چه می‌کنند؟ حالا برگشتند. حالا زینب همیشه یادش می‌افتد که امیرالمؤمنین {{علیه}} یک‌قدری‌که به صبح داشت، مناجات می‌کرد، می‌رفت کله مأذنه، خود امیرالمؤمنین اذان می‌گفت. خوشش می‌آمد، بگوید: «أشهد ان لا اله الا الله» اگر علی، «أشهد ان لا اله الا الله» می‌گفت، تمام خلقت می‌گفت. یا اگر «اشهد انّ محمد رسول‌الله» می‌گفت، تمام خلقت می‌گفت. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اذان ‌گفت، به قربان بلال بروم، گفتند همان اذان را بگو، گفت: من اذان بی‌ولایت نمی‌گویم. این [بلال] وصل است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|روضه وداع امام‌حسین با خواهرش زینب|روضه}} حالا من می‌خواهم مصیبت وداع امام‌حسین {{علیه}} را بگویم. این وداع خیلی مهم است، امام‌حسین دید باید با این‌ها خداحافظی کند، تمام این‌ها پیش‌بینی شده‌بود. امیرالمؤمنین {{علیه}} پیش‌بینی کرده‌بود، ام‌السلمه تو به زینب بگو. چرا خودش نمی‌گفت؟ رویش نمی‌شد. آخر، علی، به زینب بگوید: زینب‌جان، اسیر می‌شوی؟ آخر، به زینب بگوید: حسین را اینجور می‌کنند؟ امیرالمؤمنین {{علیه}} خجالت می‌کشید به زینب بگوید. همه حرف‌ها را به ام‌السلمه زد. آی ام‌السلمه، وداع، آخر کار، حسین من می‌آید وداع می‌کند. می‌خواهد در ظاهر یک‌دفعه دیگر، خواهرش زینب را ببیند، یک‌دفعه دیگر سکینه را ببیند، رقیه را ببیند، در خیمه آمد، صدا زد: خواهر جان، خداحافظ، تا حتی به فضه گفت: فضه جان، خداحافظ. چرا فضه را با زینب فرق نگذاشت؟ دید فضه دارد حمایت از زینب می‌کند، هیچ فرقی نگذاشت. حالا ام‌السلمه گفته‌بود: زینب‌جان، اگر حسین، پیراهن‌کهنه خواست، دیگر حسین، نیم‌ساعت یا یک‌ساعت دیگر بیشتر زنده نیست. علی {{علیه}}، پدرت گفت. حالا زینب، همه‌اش دلش خوش است که {{دقیقه|40}} حسینش هست، یک‌دفعه گفت: خواهر، پیراهن‌کهنه بیاور. چرا گفت پیراهن‌کهنه [بیاور]؟ گفت: شاید، این پیراهن در بدن من بماند، تا گفت: زینب غش کرد، افتاد. حالا لشگر دارد، «هل من مبارز» می‌طلبد. دست در قلب زینب گذاشت، زینب بلند شد، خواهر جان، صبرت را شیطان نبرد. تا این‌جا وظیفه من بوده، باید استقامت کنی، کوفه بروی، خطبه بخوانی، مجلس یزید خطبه بخوانی، آخر، آن‌جا دارند لعنت به بابایمان می‌کنند. آخر، ممکن بود به علی لعنت بکنند؟ تبلیغ! {{موضوع|روضه نجوای حضرت زینب در دروازه کوفه با سر بریده برادرش حسین|روضه}} حالا زینب گفت: صبر می‌کنم. در دروازه‌کوفه آمد، یک خطبه خواند. خبر به ابن‌زیاد دادند، ابن‌زیاد، خود علی دارد حرف می‌زند. چه‌کار کنیم؟ گفت: سر بریده امام‌حسین {{علیه}} را آن‌جا ببر. یک‌وقت دید، سر امام را بغل کجاوه بردند. وای، [فرزند] مادر، حسین‌جان! تو که با ما مهربان بودی، چرا در خانه خولی تو به مهمانی رفتی؟ کی به‌ جراحات سر تو پاشیده خاکستر؟ مگر اینجور دارویی، دوا باشد. یک‌وقت به امام‌حسین {{علیه}} گفت: حسین‌جان، با من حرف نمی‌زنی، با این کودک حرف بزن. دلش دارد آب می‌شود. «انّ اصحاب‌الکهف و الرقیم عجبا» عزیز من، کار من از اصحاب‌کهف و رقیم عجیب‌تر است. آخر، کسی باور می‌کرد سر امام‌حسین را ببُرند، شهر به شهر ببرند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|دعا/دعا}} خدایا، عاقبتمان را به‌خیر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، ما را بیامرز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، ما را از خواب غفلت بیدار کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، تو را به‌حق خود امیرالمؤمنین، امشب ما را به علی ببخش، از سر گناهان کوچک و بزرگ ما در گذر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدوارم شما دیگر با امام زمان، عهد و پیمان بکنید که دیگر تا می‌توانید گناه نکنید، تا می‌توانید فرمان ببرید، تا فرمانده بشوید. والله اگر فرمان ببرید، خدا شما را فرمانده می‌کند. دوباره تکرار می‌کنم، امیدوارم که خدایا، ما را به علی ببخش. از محبت علی نفوذ در قلب ما بکند، آنچه که از هوا و هوس است از دل ما بیرون برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، تو را به‌حق فرق شکافته علی تو را قسم می‌دهم که حاجت مهم ما این است که امام زمان ما را برسان. دوم حاجت ما این است که یاورشان باشیم، سوم حاجت ما این است که [اگر] امام زمان تا حالا راضی نبوده، امام زمان، تو را به‌حق علی از ما راضی شو، این رضایت ادامه پیدا کند. هر محبتی به‌غیر شما و خدا هست از دل ما بیرون برود. مملو محبت شما باشیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جوانان مجلس، از حضار مجلس، پیرمردها، کسانی‌که امشب در این مجلس تشریف دارند، پوزش می‌طلبم، ان‌شاءالله امیدوارم که مداح اهل‌بیت ما را عفو کنند، وقتش را گرفتیم. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ارجاعات==&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=2399</id>
		<title>احترام ولایت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=2399"/>
		<updated>2026-06-28T20:45:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10129}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته &#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز، به‌دینم، من در مقابل علما و در مقابل این رفقایی که هستید، نمی‌خواهم اسم بیاورم، خیلی شرمنده‌ام؛ اما خب، حالا دیگر قرعه به‌نام ما افتاده. حالا دیگر وقتی قرعه افتاد، بالاخره آن قرعه را احترام می‌کنیم؛ وگرنه ما سالهای سال باید در مقابل شما زانو بزنیم و چیز یاد بگیریم. امیدوارم که همین‌طور که شما ولایت را احترام می‌کنید، ولایت هم شما را احترام کند و می‌کند. ولایت یک‌چیزی است که فقط خدا قدرش را می‌داند؛ اما اشخاصی هم که معرفت به ولایت دارند، در پناه خدا، ولایت به‌قدری به آن‌ها القا می‌شود. شما توجه بفرمایید که خدا چقدر از برای ولایت عزت قائل است.{{موضوع|اگر تمام ابعاد دنیا را از دلت بیرون کنی و بخواهی هدایت شوی، خدا هدایتت می‌کند|هدایت}} تا حالا ما توی این فکرها رفتیم؟ اگر شما یه گوشه‌ای بروی بنشینی و تمام ابعاد دنیا را از دلت بیرون کنی، بخواهی بفهمی، خدا حالی‌ات می‌کند. چرا؟ خدا که دروغ نمی‌گوید. می‌گوید: اگر بخواهی هدایت شوی، تو را هدایت می‌کنم. وقتی خدا بخواهد ما را هدایت کند، در پناه خودش راه می‌دهد. دیگر شیطان سگ کیست که به تو کاری داشته‌باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|وقتی را برای تفکر اختصاص دهید؛ خودت را در مقابل ولایت نابود کن، تا ولایت تو را بود کند|تفکر}} رفقای‌عزیز، قربانتان بروم، بیایید یک‌قدری از برای خودتان وظیفه بدانید. آقا جان من، اگر دکتری، اگر مهندسی، در هر مقامی هستی، این‌کار هم، من نمی‌گویم هر روز، {{توضیح|که از کارت برآیی، بگویی ایشان ما را از کار و زندگی برآورده}} هفته‌ای یک‌ساعت، هر یکی دو روز یک‌ساعت، روزی نیم‌ساعت، فکر بکن. در مقابل خدا و ولایت خودت را نابود کن، آن‌وقت ولایت تو را بود می‌کند. بکن، ببین من راست می‌گویم یا نه؟! ببخشید، [اما] تا نخوری، نچشی، مزه‌اش را متوجه نمی‌شوی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|پیامبر، ولیّ است؛ خداوند احترام ولایت پیامبر را گرفت و بلاهایی که بر سر امتهای دیگر انبیاء می‌آمد، دیگر نازل نشد|احترام ولایت/نبوت/ولایت/پیغمبر}} شما حسابش را بکن خدا خیلی احترام پیغمبر را نمی‌گیرد؛ احترام ولایت را می‌گیرد. این حرف اگر مغزتان کشش نداشته‌باشد، من مورد ایراد قرار می‌گیرم. اگر مورد ایراد قرار گرفتم، به‌من بگویید. من از خدا کمک می‌خواهم، با کمک خدا جوابتان را می‌دهم. من که چیزی بلد نیستم. شما ببین در زمان نوح، مردم غرق شدند، در زمان عاد چه شدند، در زمان لوط چه شدند. اگر من می‌گویم خدا احترام ولایت را می‌گیرد، با دلیل می‌گویم؛ اما این پیغمبر اکرم {{صلی}}، ولی است. اگر نبوت دارد؛ یعنی پیغمبر آخرالزمان است، پیغمبری به او امر شد؛ اگرنه خودش ولی است. این‌را بدانید، پیغمبری به پیغمبر امر شد. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} با پیغمبر یک بدن هستند، دو تا شدند؛ آن امر ولایت دارد، آن امر نبوت؛ اما امر نبوت [به پیغمبر] امر شده، اگر نه آن ولی است.{{موضوع|دوازده‌امام، چهارده‌معصوم ولیّ هستند؛ تاحتی حضرت زهرا هم ولیّ است؛ چون تمام خلقت به امرشان هست|ائمه/ولایت}} این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم {{دقیقه|5}} ولی‌اند تا حتی زهرای‌عزیز هم ولی است. چرا؟ از کجا می‌گویی زهرا ولی است؟ به مناسبت فاطمیه من یک اشاره‌ای درباره زهرا بکنم. چرا؟ تمام خلقت به امرش است. آن‌موقع‌که علی {{علیه}} را توی مسجد آوردند، گفت: نفرین می‌کنم؛ مدینه از جا حرکت کرد. امیرالمؤمنین گفت: [سلمان] به زهرا بگو تو دختر رحمة للعالمین هستی. زهرا جان، اگر نفرین کنی، عالم نابود می‌شود، طیور در جو هوا نابود می‌شوند. پس، زهرا هم ولی است. ولی؛ یعنی تمام خلقت به امرش است. خدا گفته به امرش باشد، زهرا هم ولی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین وقتی‌که پیغمبر اکرم {{صلی}}، به نبوت رسید، دیگر مردم بوزینه نشدند، دیگر مردم عنتر نشدند، میمون نشدند. دیگر خاکها، شهرها به احترام ولایت زیر و رو نشد. بابا جان، عزیز من، ببین خدا چقدر ولایت را احترام می‌کند. تمام مردمی که دارند توی عالم گناه می‌کنند، خدا به احترام ولایت حرف نمی‌زند. چرا این‌را متوجه نیستید که ولایت یعنی‌چه؟ چرا؟ چرا دیگر اهلش را زمین فرو نمی‌برد؟ چرا آب بالا نمی‌زند؟ چرا باد نمی‌آید؟ روایت داریم هر یک از قوم عاد شصت متر بودند، قدرتمند بودند، مخالفت پیغمبرشان را کردند، باد توی مغاره‌های کوه می‌پیچید، آن‌ها را بلند می‌کرد، به زمین می‌زد. خدا هیچ احترامی برای پیغمبرش قائل نشد. چرا؟ خدا احترام برای ولی می‌کند. {{موضوع|ولیّ ترک‌اولی ندارد؛ اما انبیاء ترک‌اولی دارند|انبیاء/ولایت}} حالا شما می‌توانی بگویی که مگر این‌ها ولی نبودند؟ نه، این‌ها در اختیار ولی‌اند، این‌ها ترک‌اولی دارند. ولی باید ترک‌اولی نداشته‌باشد. وای به حال ما، کجا می‌رویم؟ ولی باید ترک‌اولی نداشته‌باشد. چرا؟ پیغمبر اکرم [ترک‌اولی] ندارد، ولی است، خدا احترام می‌کند. چرا ما بیدار نمی‌شویم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|حیوانات هم درِ خانه ولیّ می‌روند، نه جای دیگر [از حیوانات کم‌تر نباشید]؛ قضیه آن قُمری نر که نزد امام‌صادق رفت و شکایت از جفت خود کرد و گرگی که ماده‌اش نزاییده بود و نزد پیغمبر رفت تا برایش دعا کند|حیوانات/ولایت}} یک روایت‌هایی آدم می‌شنود، واقعاً می‌بینی که انفجار پیدا می‌کند. وقتی من می‌آیم توی خودم، روایت داریم دو تا قُمری، این‌ها باهم، با جفتش، به‌قول ما زن و شوهر حرفشان شد. مرد گویا پیش امام‌صادق آمد، گفت: این ماده من فرمان نمی‌برد، فوراً او را خواست. گفت: چرا فرمان نمی‌بری؟ گفت: این با دیگری رفته رفیق شده‌است. بابا جان من، عزیز جان من، قربانتان بروم، فدایتان بشوم، ببین، ولایتش را به‌هم نزده‌است. فکر بکن، با فکر و اندیشه باش. آمده پیش چه‌کسی؟ آمده پیش ولی، امام شهادت داد؛ به ماده این گفت نه، این حرکتی در جای دیگر نکرده‌است. گفت: ای ولی خدا، امر تو را اطاعت می‌کنم، قبول کردم. من می‌ترسم یک‌وقت حرف بزنم، [برای] رفقای‌عزیز تند بشود، اگر نه تندتر می‌گویم که ببین ما چه‌کار داریم می‌کنیم، ادعای ولایت هم می‌کنیم. گرگ پیش پیغمبر اکرم آمده، حضرت فرمود: الان یک گرگی می‌آید، کاری به او نداشته‌باشید. آمد این‌جا یک زویی کشید و گفت برو. [به پیامبر] گفتند: [گرگ] چه گفت؟ گفت: این ماده‌اش بد می‌زاید، نزاییده، گفت تو نبی هستی، ولی خدا هستی، دعا کن زن من فارغ شود. گفت: دعا کردم فارغ شد. بابا، ببین، این گرگ برگشته، می‌گوید: یا رسول‌الله، ایشان فارغ شد، گوشت و پوست شما؛ {{دقیقه|10}} یعنی ائمه‌طاهرین به ما حرام است؛ دعا کن، تو که دعایت مستجاب می‌شود، گوشت و پوست شیعه‌های شما هم به ما حرام بشود؛ ما دیگر نخوریم. خدا می‌داند تمام اشیاء من آتش می‌گیرد. گرگِ می‌گوید ما دیگر نخوریم. آن‌هم پیش ولی می‌رود. حالا ما پیش چه‌کسی می‌رویم؟ تو پیش چه‌کسی می‌روی؟ چرا تو پیش ولی نمی‌روی؟ مگر ولی‌ات نیست؟! یا بگو امام زمان نیست، یا بگو هست، چرا پیشش نمی‌روی جای دیگر می‌روی؟ چه‌کنم نمی‌توانم بگویم کجا می‌روی؟ بیا فکر کن کجا می‌روی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|حیوانات به ولایتی که به آن‌ها ابلاغ شده، خیانت نمی‌کنند؛ مسلمان تو چرا خیانت می‌کنی؟|طیور/حیوانات/ولایت/خیانت}} [به‌خاطر آن] آن ولایتی که به طیور، به حیوانها، ابلاغ شده، والله [این حیوان] خیانت نمی‌کند. چرا خیانت می‌کنی؟ مسلمان! چرا خیانت می‌کنی؟ چرا دروغ می‌گویی؟ چرا تهمت می‌زنی؟ چرا مال حرام می‌خوری؟ چرا آن‌جا که به تو گفته نرو، می‌روی؟ فردا می‌بینی که قُمری را می‌آورد، گرگ را هم می‌آورد، والله، ما جلوی آن‌ها روسیاه هستیم. ولایت؛ یعنی این. آخر، تو کجا می‌روی؟ ببین، این قُمری، امام‌صادق را ولی می‌داند. آمده پیش این، شکایت زنش را به آن می‌کند. {{موضوع|گوشت و پوست شیعه‌ها به حیوانات درنده حرام است؛ قضیه منصور دوانیقی و جبیر و شیرها که دور جبیر می‌گشتند و اشک می‌ریختند؛ اما او را نخوردند|احترام ولایت/منصور دوانیقی/جبیر/شیعه}} گرگ آمده آن‌جا. من به قربان آن گرگ بروم، می‌گوید دعا کن گوشت و پوست شیعه‌های شما هم به ما حرام بشود، ما دیگر نخوریم. والله، نمی‌خورد. من بگویم، تا ببینید نمی‌خورد. حالا الان می‌گوید چطور نمی‌خورد؟ حالا من بگذار به تو بگویم. منصور دوانیقی، خدا لعنتش کند، به ندیمش گفت یکی از شیعه‌های علی را بیاور بکشم، خلاصه، من می‌خواهم امروز غذا به‌من بچسبد. گفت: کسی نیست. یک‌نفر است به‌نام جبیر، این آمده از بعد از امیرالمؤمنین توی جنگل رفته‌است. او از این جنگل استفاده می‌کند، کاری به کار کسی ندارد. گفت: برو همان را بیاور. حالا دارند او را می‌آورند. به یک آسیاب می‌خورند. هوا طوفانی می‌شود و این‌ها می‌خواهند توی آسیاب بروند. جبیر می‌گوید: من نمی‌آیم. [می‌گویند] چرا؟ [می‌گوید:] این شیعه نیست، این دشمن دوست من، علی است. نیامد. وقتی نیامد، آن آسیابان گفت این‌جا محل شیرهاست، [امشب شیرها] او را می‌خورند. به او گفتند تو را می‌خورند. گفت: باشد، من نمی‌آیم. آن‌جا ماند. یک‌وقت دیدند تمام شیرها، ببرها، دارند پای این‌را می‌بوسند، دور این می‌گردند. این‌را می‌بوسند و اشک می‌ریزند. بفرما، من به قربان آن گرگ بروم، پیغمبر دعا کرد، گوشت و پوست شیعه‌ها هم حرام شد، [دیگر] نمی‌خورد. چه‌کار داریم می‌کنیم؟ بابا، وجداناً من را نبینید، تو را به دینتان، من را نبینید، حرف را ببینید. ما در مقابل یک قُمری، در مقابل یک گرگ چه‌کار کنیم؟ ادب [و احترام] می‌کند ولایت را، ادب [و احترام] می‌کند خدا را، ادب می‌کند. حرف ولایت را احترام می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|متقی از خودش حرف نمی‌زند؛ کسی‌که از خودش حرف بزند، لعنت‌الله است|حرف از خود زدن/لعنت‌الله}} بابا جان، ما داریم چه‌کار می‌کنیم؟ والله قسم، به خدا قسم، این آقای مؤذنی این‌جا بود، گفت: این روایت توی کافی است، و من هم با آیه قرآن مطابقش کردم. بفرما، دیگر ما که به‌غیر روایت و حدیث حرف دیگری نمی‌زنیم. ما هر چقدر می‌گوییم، از این‌جا می‌گوییم. هرکه اعتراض دارد به‌من بگوید، من به او می‌گویم روایتش کجاست. من که از خودم حرف نمی‌زنم، من قبول دارم این‌که هر کسی از خودش حرف بزند، لعنت‌الله است، من که نمی‌خواهم لعنت‌الله بشوم. من حرفم را می‌زنم، ما داریم چه‌کار می‌کنیم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خدا برای ولایت ارزش قائل شده؛ نور سروری که یک مؤمن به‌واسطه خوشحال‌کردن دوست علی در قلبش ایجاد کرده، هنگام مرگ، در قبر و در برزخ و هنگام ورود به بهشت او را همراهی می‌کند|مؤمن/مرگ/سرور/احترام ولایت/شیعه/ولایت}} رفقای‌عزیز، قربانتان بروم، ببین چقدر ارزش قائل است؟ یک‌روایت داریم {{دقیقه|15}} می‌فرماید: مؤمن وقتی‌که می‌خواهد از دنیا برود، هنوز [از دنیا] نرفته، خدا یک صورتی [زیبا به او نشان می‌دهد.] یک جوان زیبا، خوشگل، خوشرو، می‌آید بغلش می‌ایستد. هنوز عزرائیل، روح این‌را قبض روح نکرده، دارد می‌بیند؛ اما چشمهایش دیگر به‌دنیا نیست. این می‌آید این‌جا با عزرائیل صحبت می‌کند، سفارش می‌کند. از این‌جا که روحش را گرفت، این جوان توی قبر می‌آید، آن‌جا هم نکیر می‌آید، منکر می‌آید، جوابگوی نکیر و منکر است. نه این‌که ما یک‌قدری وحشت کردیم، ترسیدیم دیگر. از این‌جا توی عالم برزخ می‌آید، آن‌جا هم راهنمایی‌ات می‌کند، راهنمایی‌ات می‌کند تا در بهشت را بگیری. وقتی زنگ در بهشت را بزنی، می‌گوید علی. تمام بهشت می‌گوید علی. اِف، اِف دارد. اِف، اِف، می‌گوید: «علی». اِف اِف عالم هم می‌گوید علی. تو گوش نداری. اِف، اِف عالم هم می‌گوید علی. چرا؟ اگر آن نباشد، هیچ‌چیز درست نیست. پس اِف، اِف هم می‌گوید علی. حالا وقتی می‌خواهد برود توی بهشت، آن‌شخص به این جوان می‌گوید تو چه‌کسی بودی؟ ببین، خدا چقدر شیعه‌ها را می‌خواهد؟ همین‌طور که احترام کرده که خاکها و شهرها زیر و رو نمی‌شوند، مردم عنتر نمی‌شوند، میمون نمی‌شوند، ببین، خدا [دوستان ولایت را] چه کرده‌است؟ می‌گوید: من سرور در قلب آن مؤمنم که تو آن مؤمن را به‌واسطه علی خوشحال کردی، به‌واسطه زهرا خوشحال کردی، به‌واسطه این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم خوشحال کردی. آن ولایت است. از آن ولایت ابلاغ شد: برو مواظب این باش. خب، بفرما. کجا پا می‌شوی مکه می‌روی؟ کجا پا می‌شوی آن‌جا می‌روی؟ بفهم و برو. تو چقدر خون مردم را [مکیدی؟]، مؤمن را اذیت کردی؟ حالا دو سه‌شاهی پیدا کردی، [مکه] می‌روی. [دلخوش هستی که به تو بگویند] سلام حاج‌آقا، حاج‌آقا، حاج‌آقا! بله، تو بمیری، چه‌کار کردی؟ چه‌کار می‌کنی؟ می‌گوید من سرور در قلب آن مؤمنم که تو به‌واسطه امیرالمؤمنین یک مؤمنی را خوشحال کردی. من، ولایتم. ببین، آقا جان، می‌گوید من ولایتم، بفرما. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خدا ولایت را از خودش بالاتر برده؛ طوری‌که اگر خدا را نشناسی به جهنم نمی‌روی؛ اما اگر ولایت را نشناسی، خدا به‌رو تو را در جهنم می‌اندازد|ولایت/خداشناسی/جهنم}} این‌قدر خدا ولایت را بالا برده، از خودش بالاتر برده‌است. حالا من الان به شما می‌گویم. شما اگر خدا را نشناسی، در ظاهر جهنم نمی‌روی؛ اما اگر ولایت را نشناسی، جهنم می‌روی. چرا؟ خداشناسی یک‌چیزی است که ما نمی‌فهمیم؛ مگر یک خدایی درست کنیم. یعنی نمی‌شود ما خدا را نشناسیم. خب، زمین را می‌بینی، آسمان را می‌بینی، کوه را می‌بینی، می‌گویی آخر، یکی است که این‌ها را به‌وجود آورده، خلق کرده‌است. پس خدا را [قبول داریم] حالا خدا چه کرده؟ حال خدا می‌فرماید که اصل چیست؟ [اصل] مقصد من است. مقصد من چیست؟ علی است. مقصد من زهراست. بابا، زهرای‌عزیز را نشناختند، چه‌کار کردند؟ نشناختند؛ شناخت ولایت نداشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تا می‌توانید زن‌هایتان را حفظ کنید، تا خدا او را حفظ کند؛ پاسخ متقی به کسی‌که گفت: زن ابراهیم از حضرت زهرا بالاتر است! چون‌که دست کسی‌که می‌خواست به زن ابراهیم خیانت کند، خشک شد؛ اما دست کسی‌که به زهرای‌عزیز سیلی زد خشک نشد!! زهرا کتک می‌خورد تا ولایت عمر را باطل اعلام کند و بگوید این غاصب است و خلیفه اسلام نیست|حضرت‌ابراهیم/زن/خیانت/حضرت زهرا/خلیفه اسلام/غصب خلافت/فدای ولایت شدن}} عرض می‌کنم که یک‌وقت آدم ناراحت می‌شود. یکی از عرفا این‌جا آمده، شصت، هفتاد سال است که دنبال مهندسها دارد می‌رود. [می‌گوید:] چقدر فلان‌جا پیش آن مهندس بودم، کجا [پیش] آن مهندس بودم، آن مهندس [کجاست]. آقایان ببخشید، چاره ندارم. حالا یک صحبتی شد، که حضرت‌ابراهیم زنش را گذاشت توی یک صندوق. آخر، ما مذهب از امام‌صادق داریم، ملت از ابراهیم داریم. زنش را توی صندوق گذاشت، {{دقیقه|20}} آمد می‌خواست از یک شهری برود یک شهر دیگر. گفت: [داخل این صندوق] چیست؟ گفت: هر چه [جریمه] قاچاق است، [این‌هم] همان‌است. خبر به ملک دادند، او گفت که به او بگویید بیاید. آمد در صندوق را باز کرد، دید یک زن است. گفت: این‌را جایش کنید. تا گفت جایش کنید، می‌خواست خیانت کند، رفت حرف بزند لال شد، رفت دست‌درازی کند، دستش خشک شد. بابا جان، قربانتان بروم، فدایتان بشوم، زن‌هایتان را حفظ کنید، خانم‌هایتان را تا آن اندازه‌ای که می‌توانید حفظ کنید. حالا، این ابراهیم تا این‌جا حفظ کرده، حالا خدا حفظش می‌کند؛ تو [هم] حتی‌الامکان حفظش کن. حالا ببین ایشان، این عارف چه گفت؟ خیلی من ناراحت شدم، به‌وجدانم قسم تا شام سرم درد می‌کرد، تا روز دیگر هم سرم درد می‌کرد، [تا حتی] توی شانه‌هایم هم درد می‌کرد، چرا؟ من جوش می‌کنم، حرص می‌کنم، شصت‌سال دارد دنبال مهندسها می‌رود، این‌را نفهمیده‌است. همچنین می‌کند که این از زهرا بالاتر است. چرا؟ این دستش خشک شد، آن‌ها زهرا را زدند [دستشان خشک نشد!!!]. ببین، دارد چه می‌گوید؟ بفرما، حالا بدو دنبال این مهندسها! بدو، این‌قدر بدو که کفشت پاره شود! بعد به او گفتم: آقای‌عزیز، قربانت بروم، فدایت بشوم، زهرا کتک خورد، حتماً هم خورد. چرا؟ پیغمبر گفت: هر که زهرا را اذیت کند، من را اذیت کرده، رضایت زهرا رضایت من است، غضب زهرا غضب من است، غضب من غضب خداست، زهرا بوی بهشت می‌دهد. این‌قدر سفارش زهرا را کرد. حالا زهرا کتک می‌خورد، چرا؟ می‌خواهد مسیر خلافت را عوض کند. بابا جان، این‌را متوجه بشوید. ببین، زهرا کتک می‌خورد، می‌خواهد بگوید: ای دنیا، ای عالم، ای انسانها، این خلیفه اسلام نیست، این خلافت را غصب کرده‌است، این مرد، جانی است، این مرد، امام‌کش است، این مرد زهراکُش است. حالا می‌گوید این بالاتر از آن‌است! خب، بفرما. کجا آخر این‌قدر دنبال مهندسها می‌دوید؟ لا اله الا الله. خیلی من ناراحتم. ناراحتی‌ام مال این است که شصت‌سال دویده، حالا معرفتش این‌است. بابا جان، زهرای‌عزیز خودش را فدای ولایت کرد. آخر، چه خلیفه‌ای است بیاید دختر پیغمبر را بزند؟ بچه‌اش را بکشد؟ این‌چه انصافی است؟ این‌چه ولایتی است؟ این‌چه وجدانی است که دارد؟ حالا می‌گویند برادرت است!!! برادر توست! بفرما. زهرا، خودش را، بچه‌اش را فدای ولایت کرد. قربانتان بروم، ولایتِ عمر را باطل اعلام کرد، تحریم کرد. حالا می‌گوید چه؟ می‌گوید این [زن ابراهیم] بالاتر است! بفرما، چه‌کنم؟ حالا می‌گویند ناراحت نشو. چرا ناراحت نشوم؟ دست خودم نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|آنقدر مردم در زمان امیرالمؤمنین بی‌لیاقت شدند که حضرت به زهرای‌عزیز می‌گوید به‌خاطر طیور نفرین نکند، نه به‌خاطر مردم|طیور/امیرالمؤمنین/حضرت زهرا}} اگر امیرالمؤمنین، علی {{علیه}}، به زهرای‌عزیز می‌گوید نفرین نکند، والله، می‌گوید طیور در جو هوا هلاک می‌شوند. این‌مردم دیگر به‌قدر طیور قیمت ندارند. می‌گوید: زهرا جان، طیور هلاک می‌شوند. طیور معصومند، طیور مثل این قُمری‌اند، به ما اعتقاد دارند، این‌ها اعتقاد ندارند، این‌ها اعتقاد ندارند که تو را زدند، چرا ما فکر نمی‌کنیم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|ارزش ولایت آنقدر بالاست که حضرا زهرا خودش را فدای ولایت کرد؛ ولی کسی است که به کل خلقت اشراف دارد و به همه خلقت آگاه است|فدای ولایت شدن/حضرت زهرا/ولی/اشراف}} این‌قدر ولایت اهمیت دارد، زهرا خودش را فدای ولایت کرد، محسن فدای ولایت شده‌است. کجا می‌روید ولایت؟ ولی آن است که به کل خلقت اشراف دارد. {{دقیقه|25}} ولی آن است که زبان تمام خلقت را می‌داند. ولی آن است که از موقعی‌که ذرات شما به‌وجود آمده تا آخر می‌داند. ما کجا می‌رویم؟ کجا می‌رویم؟ چه‌کار می‌کنیم؟ بیشتر از این نمی‌توانیم بگوییم. خودتان بفهمید، کجا می‌روی؟ اگر این‌است، آن‌هم ولی است برو دنبالش، کجا می‌روی؟ به روح تمام انبیاء، باید به بدبختی خودمان گریه کنیم، به ولایتی خودمان گریه کنیم، به مسلمانی خودمان گریه کنیم. کجا می‌رویم؟ چه‌کار داریم می‌کنیم؟ مگر خدا نگفته «والله خیر الرازقین» روزی‌تان را می‌دهم؟ آخر، تو کجا می‌روی؟ چه‌کار داری می‌کنی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|وقتی حضرت زهرا می‌خواست نفرین کند، ستون‌های مسجد از جایشان حرکت کردند و از برای اطاعت امر زهرا اعلام آمادگی کردند؛ خدا می‌خواست افشاء کند که خلقت به امر زهراست|حضرت زهرا/ولی/اطاعت امر}} اگر من می‌گویم زهرا ولی است، با روایت و حدیث می‌گویم. رفقای‌عزیز، قدر زهرا را بدانید. علی می‌گوید: زهرا جان، اگر نفرین کنی، عالم نابود می‌شود؛ یعنی عالم در اختیار زهراست. زهرا یعنی این. همین‌جا هم خدا، زهرا را افشا کرد، حالی آن‌ها کرد. [آن‌ها] حالی‌شان نیست؛ مثل ما که حالی‌مان نیست. گفت: ببین، تمام این زمین در اختیار زهراست، یک نفس کشیده ستونها از جا حرکت کردند، مدینه از جا حرکت کرده، می‌گوید: زهرا، امر بفرما همه را می‌برم زیر زمین، یا نابود می‌کنم، همه زیر و رو می‌شود. من برای تو زیر و رو می‌شوم. بفرما!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|حضرت زهرا مانند امام زمان و امیرالمؤمنین به تمام خلقت اشراف دارد؛ زیارت با معرفت یعنی با پرچم امر و با شروط زیارت بروی، نه این‌که غسل کنی و قدمهایت را کوچک برداری و یک تسبیح هم‌دست بگیری و گردنت را هم کج کنی، [بگویی:] «السلام علیک یا امام الرئوف»!|حضرت زهرا/اشراف/زیارت/معرفت/ولایت/پرچم امر}} همین‌طور که امام زمان به کل خلقت اشراف دارد، {{توضیح|گفتم اشراف یعنی‌چه}} همین‌طور که امیرالمؤمنین اشراف دارد، صدیقه‌طاهره هم اشراف دارد. چرا به شما می‌گوید اگر زیارت رفتی، با معرفت برو. با معرفت چیست؟ بله، برو غسل بکن و قدمهایت را هم کوچک بردار و یک تسبیح هم‌دست گیر و مثل من یک پالتو هم بپوش، یک شب‌کلاه هم‌دست بگیر، گردنت را هم کج کن، [بگو:] «السلام علیک یا امام الرئوف»! بله، تو بمیری همین بود. معرفت همان هست؟! بله؟ این است معرفت؟! معرفت؛ یعنی با ولایت برو جلو. باید پرچم ولایت دستت باشد، وارد حرم علی‌بن‌موسی‌الرضا بشوی. تو چه پرچمی دستت هست؟ نه، حالا انصافاً بگویم، ما چه پرچمی دستمان است؟ معرفت یعنی این. چرا می‌گوید: «لا اله الا الله حصنی، فمن دخل حصنی امن من عذابی، بشرطها و شروطها و انا من شروطها» شرط «لا اله الا الله» ماییم. خب، تو با «لا اله الا الله» چند تا شروط داری؟ چند تا، کجا رفتی؟ چه‌کنم که نمی‌توانم بگویم کجا می‌روی؟ ما «لا اله الا الله» گفتیم؟ «بشرطها و شروطها، انا من شروطها» ماییم شرط «لا اله الا الله»، کجا رفتی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|قضیه تفاخر زمین مکه به کربلا|مکه/کربلا/کفار/علیین}} این زمین مکه به زمین کربلا نازید؛ یعنی گفت: من هستم که بیت خدا {{دقیقه|30}} روی من است، از تمام بلاد این‌جا می‌آیند. تا گفت، خدا گفت: رویت کفار را قرار دادم. چرا در مقابل زمین کربلا کرنش نکردی؟ رفقای‌عزیز، قربانتان بروم، زمین کربلا از علیین است. علیین؛ یعنی زمین بهشت، بهشت یعنی ولایت. زمین؛ یعنی آن حائلی که هست. روایت صحیح داریم از علیین است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر به امام‌حسین سلام بدهی، ثواب یک زیارت در نامه اعمالت نوشته می‌شود، بدون هیچ زحمتی|زیارت امام‌حسین}} رفقای‌عزیز، من به این رفقا گفتم؛ اما چند تا از آقایان تشریف آوردند این جمله را هم تذکراً به شما عرض می‌کنم. یک‌چیزهایی است که ما باید البته یقین داشته‌باشیم، با یقین این‌کار را بکنیم. مثلاً روایت داریم اگر کسی یک سلام به آقا امام‌حسین بدهد؛ یعنی به این عنوان، «السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیک یابن رسول‌الله، السلام علیک یابن امیرالمؤمنین، السلام علیک یابن فاطمه الزهرا، السلام علیک یابن خدیجة الکبری، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته» حالا اگر خیلی زور به شما می‌آید، یک‌خرده خلاصه مثل من تنبل هستید، بگویید: «السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته» این‌قدر که می‌توانید بگویید؟ روایت داریم ثواب یک زیارت در نامه اعمال شما نوشته می‌شود؛ بی‌زحمت. خب، این‌را بگویید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خاک کربلا از علیین است و ایمن‌سراست؛ قضایای هرثمه که در کربلا پیش امام‌حسین آمد و وقایع امیرالمؤمنین که در راه برگشت از جنگ صفین به زمین کربلا رسیده بود را تعریف کرد|خاک کربلا/علیین/هرثمه}} اما بحث ما این‌بود که آقا امام‌حسین در علیین در ظاهر، {{توضیح|خجالت می‌کشم بگویم دفن شد}} قرار گرفت؛ چون‌که قبل از این، جبرئیل یک قطره‌ای از علیین در کربلا آورد. آن‌را وقتی در کربلا آورد، روایت صحیح داریم، این‌جا ایمن شد؛ یعنی به‌واسطه آن خاک [علیین ایمن شد]، [البته] هنوز امام‌حسین دفن نشده‌است؛ [اما] آن‌جا ایمن بود، ایمن‌سرا بود. چرا؟ اگر شکار در آن‌جا می‌رفت، تیر به این شکار در نمی‌رفت. بیشتر شکارها که می‌خواستند محفوظ باشند، آن‌جا می‌رفتند و اگر هم آن‌جا عملی می‌کردند که به‌اصطلاح یک فضله‌ای می‌انداختند، مشکات می‌شد. روایت داریم، به‌واسطه آن علیین. اگر هم بخواهید این حرف را از من قبول کنید، امیرالمؤمنین از جنگ صفین برگشته بود، آمد آن‌جا، لشکر خلاصه آن‌جا فرود آمدند. امیرالمؤمنین از لشگر آمد آن‌جا که خاک علیین بود. [امیرالمؤمنین] بنا کرد این خاک را برداشتند، گریه کردند. خیلی علی گریه کرد. گفت: ای خاک، کسانی در دل تو می‌آیند که این‌ها جواب و سوال ندارند: «فی الجنة» این‌را هرثمه نقل می‌کند، خدا رحمت کند آقا سید هاشم آقا را، این روایت را ایشان می‌گفت. گفت: هرثمه در جنگ صفین با امیرالمؤمنین بود این قضایا را دید، حالا این هرثمه جزء لشگر ابن‌زیاد است. آمد آن‌جا، دید در آن حدودی که امیرالمؤمنین گفت، یک عده‌ای هستند خیمه زدند. دید امام‌حسین است. حالا ببین، سعادت چطور است؟ زهیر چطور است؟ هرثمه چطور است؟ از لشگر آمد کنار، آمد پیش امام‌حسین، سلام کرد. گفت: حسین‌جان، ما در جنگ بودیم. در جنگ صفین با پدرت آمدیم این‌جا. پدرت این خاک را برداشت و بنا کرد گریه‌کردن. گفت: یک عده‌ای در این‌جا {{دقیقه|35}} دفن می‌شوند که بی‌جواب و سوال بهشت می‌روند. پس تو هستی با اصحابت. پیشنهاد نداد که من این‌جا می‌ایستم. این حرف را زد. گفت: هرثمه می‌خواهی بروی برو. اگر کسی ناله من را بشنود، صدای من را بشنود، من را یاری نکند، اهل‌جهنم است. هرثمه رفت. پس معلوم می‌شود که خاک از علیین است؛ یعنی این خاکی که آن‌جا است از علیین است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|وقتی زمین مکه در مقابل زمین کربلا کرنش نکرد، خدا کفار را روی او قرار داد؛ کافر، کافر به ولایت است، نه کافر به خدا؛ کافر، عُمر است و ابابکر و پیروان این‌ها|مکه/کربلا/کفار/کافر/غلو/ولایت}} حالا من می‌خواهم به شما عرض کنم که خدا به این زمین [زمین مکه] قول داد من کفار را روی تو قرار می‌دهم. خب، زمان حضرت آدم که کافر نبود. خب، یک عده‌ای بودند که خلاصه این‌ها مسلمان بودند و متابعت امر می‌کردند. پس [روی تو] کافر قرار می‌دهم یعنی‌چه؟ از این‌جا آقایانی که خیلی سطح فهمشان بالا است، همه‌جور اشخاص تشریف دارند، الان به‌من ایراد می‌کنند، می‌گویند که خب، تو که گفتی آن‌ها که خدا را قبول ندارند، جهنم نمی‌روند، پس خدا هم به این زمین قول داده من کفار را رویتان قرار می‌دهم، پس آن‌ها هم کافر نیستند. یعنی کافر به ولایت، کافر است. آقایان، توجه بفرمایید، کافر به خدا، کافر نیست، کافر به ولایت کافر است. چرا؟ من در جای دیگر گفتم روی مناسبت این‌جا می‌گویم: خدا، جان می‌دهد، ولایت روح می‌دهد. خدا به همه جان داده، به کفار هم داده؛ اما اگر ولایت تزریق به این نشود این نجس است. پس خدا این‌قدر عظمت به علی داده، به این دوازده‌امام داده، از خودش بالاتر. خب، چرا فضولی می‌کنی می‌گویی غلو کرده؟! برو به خدا بگو. خدا غلو کرده، به‌من چه‌کار داری؟ تو فهمش را نداری این حرف را بفهمی. خب، می‌خواهی رد کنی، می‌گویی غلو شده‌است. تو دلت یک‌چیزی است که ولایت سازگارش نیست، می‌خواهی ردش کنی؛ اگرنه [ولایت] از این بالاتر است. حالا خدا به این زمین قول داد کافر رویت قرار می‌دهم. کافر چه شد؟ چه‌کسی شدند؟ موقعی‌که از امیرالمؤمنین برگشتند، مردم کافر شدند. کافر را رویش قرار داد. خدا می‌داند قشنگ است. کافر کیست؟ عمر و ابابکر، کافر کیست؟ پیروانش. چرا؟ از ولایت برگشتند. پس کافر کسی است که از ولایت برگردد. خب، از کجا می‌گویی؟ بابا جان، مگر این‌ها نماز نمی‌خوانند، روزه نمی‌گیرند، جهاد نمی‌روند، جنگ نمی‌کنند؟ همه این‌کارها را که بیشتر می‌کنند. این حاج‌محمد آقا آن‌جا تشریف داشتند، تا صبح قرآن را ختم کرد، آخر هم گفت: [خدایا] من را با ابابکر محشور کن، با عمر محشور کن. خب، الهی‌آمین! بفرما، این‌ها را روی این‌ها قرار داد، روی زمین مکه قرار داد؛ چون‌که مکه و منا و همه این‌ها، چه هستند؟ رویشان ضد ولایتند، کافر قرار داد، این‌ها را قرار داد. پس اهل‌تسنن کافرند. [خدا] به زمین مکه قول داد؛ چرا تو در مقابل زمین کربلا کرنش نکردی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|زمان امام زمان کربلا قبله می‌شود؛ قبله یعنی دوازده‌امام چهارده‌معصوم؛ رو به قبله ایستادن، یعنی رو به ولایت ایستادن؛ چرا که اگر ولایت را قبول نداشته‌باشی، هیچ‌عبادتت قبول نیست|امام زمان/قبله/کربلا/ولایت/عبادت}} روایت داریم موقعی‌که آقا امام زمان، می‌آید قبله کربلا می‌شود. روایت داریم، چون‌که اصل، ولایت است، قبله هم ولایت است. این‌که می‌گوید شما رو به قبله بایست، می‌ترسم بگویم، خوب می‌گویم دیگر، [یعنی] رو به ولایت بایست، رو به علی بایست، رو به زهرا بایست. چرا؟ اگر آن‌ها را قبول نداشته‌باشی، نمازت به‌درد نمی‌خورد؛ {{دقیقه|40}} یعنی به روی ولایت بایست، به روی مقصد خدا بایست؛ چون‌که اگر مقصد خدا را قبول نداشته‌باشی، تمام عبادتهایت هیچ‌چیز است. چرا؟ قبله، علی است، قبله زهراست، قبله این دوازده‌امام، چهارده معصومند؛ یعنی [رو به ولایت نایستی] پشت به قبله ایستادی. ما رفتیم حرم علی‌بن‌موسی‌الرضا، یکی پشتش را [به امام‌رضا] کرده‌بود، مرتب داشت نماز می‌خواند. گفتم: بابا، قبله این‌است. این هاج و واج شد. آخر، یک خادمی آمد، فهمید من چه‌چیزی می‌گویم، دستش را گرفت برد یک‌جای دیگر. خب، بفرما، این پشتش را کرده به علی‌بن موسی الرضا دارد نماز می‌خواند. بفرما، من گفتم بابا، قبله این‌است؛ تو پشت به قبله ایستادی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اهل‌تسنن رو به قبله نماز می‌خوانند؛ اما چون ولایت ندارند، کافر و مرتدند؛ سلمان و اباذر رو به علی ایستادند و انسانند؛ پس قبله ولایت است؛ باید امر خدا را به امر خودت ترجیح دهی|قبله/اهل‌تسنن/ولایت/اطاعت امر}} حالا شما می‌گویی چطور این حرف را زدی؟ خدا گفته رو به مکه بایست. مگر هفت‌میلیون مردم رو به مکه نایستادند، چرا کافرند؟ سلمان، اباذر، میثم، مقداد، رو به علی ایستادند، چرا انسانند؟ ولایت دارند. پس من درست می‌گویم. آقا جان من، تو متوجه نشدی، باید متوجه شوی. مگر آن‌ها همه رو به قبله نمی‌ایستند، چرا کافرند؟ چرا نجسند؟ چرا رو به علی نایستادند؟ چرا زهرا را زدی؟ چرا رو به زهرا نایستادی؟ نجسی، کافری. اگر من می‌گویم، درست می‌گویم. بیایید رو به ولایت بایستیم. رفقای‌عزیز، فدایت بشوم، یک‌دفعه مکه رفتی، بس است دیگر. ببین، مردم اجاره خانه‌اش را ندارند، برو بده. بیا این دوستِ امیرالمؤمنین لنگی دارد بده. اگر [برای] حاج‌آقا بودن است که به تو می‌گویند؛ دیگر کجا می‌روی؟ کجا می‌روی؟ اگر حاج‌آقا می‌خواستی که به تو می‌گویند، [خب، دارند می‌گویند، دیگر] کجا می‌روی؟ چرا می‌گوید اگر امر من را به امر خودت ترجیح دادی، بینایت می‌کنم، دعایت را مستجاب می‌کنم، حرف‌هایت القایی می‌شود. بیا امر خدا را اطاعت‌کن، بیا دلت را بگذار کنار. عزیز من، قربانت بروم، فدایت بشوم، بیا بچش از این مزه ببین چه مزه‌ای می‌دهد. کجا می‌روی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوست‌عزیز من، خیلی خوب راجع‌به عمود حرف زد، من این‌را یک‌خرده تشریح کنم که ایشان به او بچسبد. من نمی‌خواستم بگویم؛ اما حالا افشایش می‌کنم. من یک روزی آمدم منزل دیدم دارم مور مور می‌شوم. حالم همچنین مناسبت نداشت. این علی‌آقای ما هم زنش را نیاورده بود. هنوز آن بالا خالی بود. من به خانواده گفتم: فلانی، من دارم مور، مور می‌شوم. حالم دارد یک‌جور می‌شود. می‌روم این بالا یک‌خرده می‌خوابم. اگر ظهر بیدار شدم، خب می‌آیم، اگر هم بیدار نشدم، صدایم بزن. من تا از این پله‌ها رفتم بالا، مکاشفه شد، عالمی انگار تخت شد؛ یعنی دیگر خانه و بساط نیست. دیدم همه این‌ها زمین شد. حالا من هنوز نخوابیدم. همچنین توی چیز هستم که می‌خواهم بخوابم. {{موضوع|قضیه دیر به خانه آمدن متقی و نگرانی خانواده‌اش؛ بیشتر مردم تو را محض خودشان می‌خواهند، نه خودشان را محض تو}} این علی، ما را دوست دارد، من هم دوستش دارم. یک‌حرفی زده حرف راستی زده. یک‌دفعه ما می‌خواستیم بیاییم خانه، یک آقایی {{دقیقه|45}} به ما گفت بیا برویم خانه ما. یک‌کاری داشت ما رفتیم. ما به این میرزا ابوالفضل گفتیم که به خانه بگو که ما نمی‌آییم. این نگفته‌بود، خب، دیر شد. ما تا ساعت ده، یازده نشستیم و این‌ها مرتب پی ما گشته بودند. علی رفته‌بود مریض‌خانه و نمی‌دانم خلاصه کلانتری و این‌ها، گفت: بابا، اگر بدانی من چقدر پی تو گشتم، مریض‌خانه رفتم، نمی‌دانم کلانتری رفتیم، از شوفرها سراغ گرفتیم، [آیا] جایی تصادف نشده. گفت: بابا، می‌دانی این‌قدر تو را می‌خواهم برای چیست؟ گفت: برای این‌که یک‌وقت یک‌چیزی به ما می‌دهید. گفتم: به‌قربانت بروم بابا، خوب حرف راستی زدی. رفقای‌عزیز، والله، هیچ‌کس ما را نمی‌خواهد، مگر آن‌کسی‌که ولایت در قلبش خطور کرده‌باشد؛ یعنی جایگزین باشد. آن اشخاص به‌غیر اشخاص دیگر هستند. این‌را من به شما بگویم، مجازند [استثنا هستند]. همینطور که شیعه‌ها از سنی‌ها مجازند، آن اشخاص هم مجازند که فقط می‌خواهند کارشان، راهشان، پولشان در حق، در راه ولایت باشد؛ آن‌ها استثنا هستند؛ اما باقی دیگر نه. تا حالا می‌بینی بیشتر بیشتر این‌مردم، شما را محض خودشان می‌خواهند، خودشان را محض تو نمی‌خواهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|قضیه مکاشفه متقی و دیدن حضرت‌عیسی؛ نور آسمانها و زمین‌ها از علی است؛ اگر می‌خواهی ندای خدا را بشنوی باید گوش به تلویزیون و رادیو ندهی|حصرت عیسی/اشراف/شناخت/لهو و لعب/ندا/علی}} حالا من یک‌وقت دیدم که یک مکاشفه‌ای شد و حضرت‌عیسی از آسمان زمین آمد. من می‌شناسم، عیسی را می‌شناسم. شما هم همین‌طور می‌شوی. ولایت کشش دارد. وقتی اشراف پیدا کردی، می‌شناسی، امامت را هم می‌شناسی. ما هنوز نچشیدیم. آمد زمین و مجدداً دیدم جبرئیل پشت سرش آمد. عیسی را حمایل گرفت و رفت. حالا من مرتب دارم به او می‌گویم: علی، عیسی آمد زمین، علی، جبرئیل آمد، این‌هم همه را دارد می‌نویسد. ببین، من خواب نیستم، دارد می‌نویسد. وقتی چیز کردم، دیدم یک همچنین نوشته، گفتم: بابا جان، جبرئیل دارد عیسی را بالا می‌برد. رفت، یک تاریکی در آسمان ایجاد شد، نه عیسی می‌تواند برود، نه جبرئیل، یعنی به این‌صورت تاریکی [است که] سر این‌ها زیر تاریکی است؛ اما عیسی پا برهنه بود. پاهایش عین بلور بود. بله، یک‌دفعه عیسی درآمد، گفت: خدایا، ما را از این ظلمت نجات بده. گفت: یا عیسی، من را به پنج‌تن قسم بده. بابا جان من، گوش به تلویزیون و ویدئو ندهید؛ ببین، ندای خدا را می‌شنوی. تا آن توی گوش تو هست، این‌را نمی‌شنوی. حالا نرو با زن و بچه‌ات دوباره دعوا کنی، زن و بچه‌ات به ما فحش بدهد؟ به‌طور ملایمت یک‌جوری بکن این فساد را از توی خانه‌ات بیرون ببر. آن‌وقت ببین ندای خدا را می‌شنوی یا نه. این کسی‌که ندای خدا را بشنود، هر ندایی پیشش ذلت است. می‌خواهی بشنوی، می‌شنوی یا نمی‌شنوی؟ تو که پدرت عالم است، قربانتان بروم، خودتان که عالمید، مهندسید، دانشمندید، علم دارید، حلم دارید، ما چه داریم؟ بابا جان من، [گفت:] یا عیسی، من را به پنج‌تن قسم بده. عیسی گفت: خدایا، به‌حق محمد بن عبدالله، خاتم‌النبیین، ما را نجات بده نشد. والله، نشد. یک‌دفعه عیسی گفت: ای‌خدا، به‌حق علی، امیرالمؤمنین، وصی رسول‌الله ما را نجات بده. تمام آسمان روشن شد. [حالا دارم] مرتب می‌گویم علی، بنویس. همه این‌ها را دارم به او می‌گویم بنویس. ببین، من خواب نیستم که می‌گویم بنویس. این یک مکاشفه‌ای است. به‌دینم قسم، خدا دوباره ندا داد. ببین، سه‌دفعه ندا داد: {{دقیقه|50}} یا عیسی، نور زمینها و آسمانها همه به‌واسطه علی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|به‌غیر نور ولایت نوری نیست؛ آن عمود که می‌گویند جلوی ائمه می‌آید و به‌توسط آن [تمام خلقت را] می‌بینند، نور خود ولایت است، نور دیگری نیست|عمود نور/نور ولایت}} خب، پس جناب آقا، تمام نورهای آسمانها و زمین به‌واسطه علی است. اگر آن عمود هم می‌آید، آن نور هم نور خودشان است، جلو آن‌ها می‌آیند. ما به‌غیر نور ولایت نوری نداریم. چرا نمی‌فهمی؟ چرا نمی‌فهمی؟ مگر نوری هست به‌غیر نور ولایت؟ توی همه خلقت به‌غیر نور ولایت نور نیست. اگر می‌گوید عمود، آن نور خودشان است که می‌آید؛ نه این‌که یک‌چیزی بیاید جلوی این به‌توسط آن ببیند. در تمام خونم این‌است، اگر تمام علما بگویند قبول ندارم، در تمام خون ولایتم این‌است؛ نوری نیست که بیاید جلوی علی، نوری نیست بیاید جلوی امام‌حسین، چه نوری است؟ مگر به‌غیر نور امر خدا امری هست؟ مگر به‌غیر نور ولایت، ولایتی است که بیاید جلوی امام؟ چه می‌گویید؟ ما نوری نداریم. من خودم دیدم، من خودم که ببینم حرف کسی را که قبول ندارم دیگر. تمام خلقت نورش به‌واسطه ولایت است. اگر روایت هم می‌خواهی این [است]: پیغمبر فرمود که نور خورشید به نور حسین من است، نور ماه، نور حسن من است، نور آسمان و زمین به نور علی است. بفرما، این‌هم روایت. پس ما که نوری نداریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خواست متقی از خدا این است که حالا که نمی‌تواند فدای ولایت شود، فدای کسانی‌که ولایت دارند شود|فدای ولایت شدن}} بابا جان، قربانتان بروم، فدایتان بشوم، نوکرتان هستم، فدایتان بشوم، به‌قرآن، من حرفی ندارم فدای شما بشوم. من یک‌وقت جوش می‌کنم می‌گویم من فدای این‌ها بشوم. یک پاره‌وقتها به‌من می‌گویند تو سکته می‌کنی. می‌گویم من سکته بکنم این‌ها بفهمند، سکته بکنم این‌ها رشد کنند. به‌دینم، راست می‌گویم، به‌دینم، حرفی ندارم فدایتان شوم. من که فدای ولایت نمی‌توانم بشوم؛ پس فدای شما بشوم که این‌جا جمع می‌شوید و ولایتی هستید. {{موضوع|نور ماه و خورشید و تمام خلقت به‌واسطه ولایت است؛ فهم را باید از کانال علی و زهرا طلب کرد؛ تو از کانال دیگر می‌روی که خبری در آن‌نیست و تاریکی است|نور ولایت/فهم}} ما نوری نداریم، به‌غیر نور ولایت. خورشید که نورش به‌واسطه ولایت است، ماه به نور ولایت است، تمام خلقت به‌واسطه ولایت است. قربانت بروم، بیا از این نور بخواه در قلبت هم نفوذ کند. فدایت بشوم، بیا درس و بحثت را کنار بگذار. بیا مهندسی‌ات را بگذار کنار، بیا این‌ها را جارو پارو کن بگذار آن‌جا، آن‌وقت ببین چه می‌شوی، تا بخواهی از این حرف‌ها بفهمی همین هستی. آخرش هم درون آن أحوَط و مَحوَط می‌کنی، چون‌که از این‌جا می‌خواهی بفهمی، از این کانال می‌خواهی بفهمی. تو را به دینتان گوش بدهید، ببینید من می‌گویم چه؟ از این کانال، این کانال خبری نیست. این کانال تاریکی است. آقا مهندس، بیا برو توی کانال نور، بیا برو توی کانال علی، بیا برو توی کانال زهرا، آن‌وقت ببین چه می‌شوی. ما به‌غیر ولایت کانال نداریم. تو توی کانال دیگر می‌روی، از آن‌جا می‌خواهی بفهمی، آن خودش هم نفهمیده‌است. والله، نفهمیده‌است. ما کجاییم؟ مگر فهم به‌غیر از ولایت چیز دیگری است؟ مگر فهم به‌غیر از ولایت چیز دیگری است که سراغش می‌رویم؟ گرگ است آمده سراغش، همه چیزهایش حل شده، قُمری است آمده سراغش همه چیزهایش حل شده‌است. قربانتان بروم، {{دقیقه|55}} بیایید بروید تو این کانال. جایی خبری نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|منیّت را کنار بگذارید؛ دنبال کسی بروید که خدا گفته دنبالش بروید|منیّت}} بیا برو دنبال کسی‌که بگوید: خدا می‌گوید. عزیز من، فدایت بشوم، بیا دنبال کسی برو بگوید: خدا می‌گوید. تو دنبال کسی می‌روی می‌گوید: من می‌گویم. تو دنبال کسی می‌روی می‌گوید: من می‌گویم. بیا دنبال کسی برو که می‌گوید: خدا می‌گوید. آن علی است، آن پیغمبر است، آن زهراست، آن حسن است، آن حسین است. کجا می‌روی؟ حالا این‌همه رفتی چه کردی؟ «من» را بزن سینه دیوار. این مهندس می‌گوید: من می‌گویم. دنبال «من» اش می‌روی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|دعا/دعا}} خدایا، این حرف‌ها را بفهمیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، به‌حق مقام زهرا تو را قسم می‌دهم، قلبهای ما را باز کن ما این‌ها را بفهمیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، این رفقای من مانند آن قوم حضرت صالح هستند، تا این‌جا آمدند، شتر را تو درآور، خدایا ولایت را تو درآور. خدایا افسار ولایت را بگذار روی دوش این‌ها. حالا نگویید جسارت کرد گفت افسار، آن‌هم آیات خدا بود، این‌ها هم آیات خداست. گفت: یا صالح، افسارش را بگیر. خدایا در قلب ما هم همین‌طور ولایت را منور کن، این‌چیزها را بفهمیم، خدایا، رستگار شویم. کجا می‌روی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|در مقابل دشمنان ولایت متکبر و در مقابل ولایت خاضع و خاشع باشید؛ قضیه اباذر و ذکری که به او القاء شده‌بود و تمام ملائکه آسمان آن‌را می‌گویند؛ تمام ملائکه اطاعت امر یک شیعه، اطاعت ذکر یک شیعه را می‌کنند|اباذر/منیّت/تکبر/خضوع/خشوع/شیعه/ملائکه/اطاعت امر}} یک حرف‌هایی است به بعضی‌ها القا می‌شود به این اباذر فدایش بشوم [القاء شده‌بود]. وقتی‌که از آن عسل و روغن گذشت، وقتی از پول عثمان گذشت، خدا اشراف به او داد. بیایید از دنیا بگذرید. بیایید «من»، «من» نکنید. در مقابل دشمنان خدا متکبر باشید، در مقابل آن‌ها که می‌خواهند منت سر شما بگذارند متکبر باشید؛ اما در مقابل ولایت خاضع و خاشع باشید. اباذر وقتی از عسل و روغن گذشت، ببین چه شده؟ این حرف را من از انشای خودم می‌گویم: معلوم می‌شود پیغمبر یادش نداده‌بود؛ اما پیغمبر به او چه داده، علی به او چه داده؟ اشراف به او داده‌است. حالا پیغمبر دارد با جبرئیل صحبت می‌کند، به‌صورت دحیه کلبی نازل می‌شد. اباذر آمد برود از آن‌طرف رفت. جبرئیل گفت: یا محمد، این اباذر یک ذکری می‌گوید ملائکه‌های آسمان می‌گویند. ببین، تمام ملائکه آسمان دارد امر اباذر، یک شیعه را احترام می‌کند. کجاییم ما؟ به‌قرآن، من حق دارم سینه‌ام بگیرد. حالا صدایش می‌زند، می‌گوید: اباذر چرا از آن‌طرف رفتی؟ ببین، روایت و حدیث را احترام می‌کند، پیغمبر را احترام می‌کند. می‌گوید: یا رسول‌الله، خودت گفتی، دو نفر که با هم حرف می‌زنند، باید آن‌ها صدایت بزنند [وگرنه مزاحم صحبت آن نشو]. من را که صدا نزدی. جبرئیل گفت: یا محمد، این اباذر یک ذکری می‌گوید ملائکه‌های آسمان می‌گویند: {{دقیقه|60}} «اللهم إنی اسألک الامن و الایمان بکر، و التصدیق بنبیک، والعافیة عند جمیع البلاء، و الشکر علی العافیه، و الغنا عن شرار الناس» تمام ملائکه دارند اطاعت این‌را می‌کنند، اطاعت یک شیعه را می‌کنند. خوب شد؟ تمام ملائکه‌های آسمان، اطاعت ذکر این‌را می‌کنند. بابا این روایت را که قبول دارید، این روایت است دیگر. حالا، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اللهم انی اسألک الامن و الایمان بکر» خدایا، ایمان ما را بکر قرار بده، مثل این‌که می‌گویند دختر باکره است،... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;br /&gt;
[[رده: موضوع بررسی نشده]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2188</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2188"/>
		<updated>2026-06-05T03:45:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده کتاب|10037}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرّب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیهما}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده؛ می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی می‌دهد. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از متقی، دین صادر می‌شود؛ ولایت صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد: یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که به تو گفته: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که: من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عاشورا دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2187</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2187"/>
		<updated>2026-06-04T09:58:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده کتاب|10037}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرّب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیهما}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده؛ می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی می‌دهد. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از متقی، دین صادر می‌شود؛ ولایت صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد: یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که به تو گفته: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که: من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عاشورا دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2174</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2174"/>
		<updated>2026-06-03T08:49:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرّب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیهما}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده؛ می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی می‌دهد. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد: یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که: من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عاشورا دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2173</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2173"/>
		<updated>2026-06-03T08:47:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرّب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده؛ می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی می‌دهد. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد: یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که: من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عاشورا دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2172</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2172"/>
		<updated>2026-06-03T08:41:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرّب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده؛ می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی می‌دهد. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2171</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2171"/>
		<updated>2026-06-02T14:16:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرّب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده، می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی بدهد؛ اما درونش خباثت است. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2170</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2170"/>
		<updated>2026-06-02T14:11:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمومنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده، می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی بدهد؛ اما درونش خباثت است. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2169</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2169"/>
		<updated>2026-06-01T19:17:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمومنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده، می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را در خودتان پیاده کنید، من نمی‌گویم کاری بکنید، می‌گویم ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند؛ شما هم باید همین‌طور باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، درِ خانه‌اش را می‌بندد، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق خودسازی می‌کند تا شما را بازی بدهد؛ اما درونش خباثت است. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟! فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین وقتی حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! آیا روضه‌خوانِ حسینِ مرا می‌خواهی عقاب کنی؟! امیرالمؤمنین {{علیه}} هم حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟! باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2168</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2168"/>
		<updated>2026-06-01T19:11:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمومنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده، می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. او‌ هم مثل من بی‌سرمایه بوده، چهار تا از این صفحه‌ها داشته؛ گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید. ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند که یا موسی! ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش. بعد از شهادت امام‌ حسین «علیه‌السلام»، خدا یزید را لعنت کند! حکومت غاصب دوباره روی کار آمد؛ اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری. این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را در خودتان پیاده کنید، من نمی‌گویم کاری بکنید، می‌گویم ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند؛ شما هم باید همین‌طور باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، درِ خانه‌اش را می‌بندد، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق خودسازی می‌کند تا شما را بازی بدهد؛ اما درونش خباثت است. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟! فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین وقتی حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! آیا روضه‌خوانِ حسینِ مرا می‌خواهی عقاب کنی؟! امیرالمؤمنین {{علیه}} هم حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟! باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2167</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2167"/>
		<updated>2026-06-01T18:48:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمومنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. آسمان که چیزی نیست! پیش من که هیچی نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از محبت است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده، می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟! یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. او‌ هم مثل من بی‌سرمایه بوده، چهار تا از این صفحه‌ها داشته؛ گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید. ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند که یا موسی! ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش. بعد از شهادت امام‌ حسین «علیه‌السلام»، خدا یزید را لعنت کند! حکومت غاصب دوباره روی کار آمد؛ اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری. این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را در خودتان پیاده کنید، من نمی‌گویم کاری بکنید، می‌گویم ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند؛ شما هم باید همین‌طور باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، درِ خانه‌اش را می‌بندد، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق خودسازی می‌کند تا شما را بازی بدهد؛ اما درونش خباثت است. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟! فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین وقتی حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! آیا روضه‌خوانِ حسینِ مرا می‌خواهی عقاب کنی؟! امیرالمؤمنین {{علیه}} هم حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟! باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2166</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2166"/>
		<updated>2026-06-01T18:42:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمومنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. آسمان که چیزی نیست! پیش من که هیچی نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از محبت است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده، می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟! یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. او‌ هم مثل من بی‌سرمایه بوده، چهار تا از این صفحه‌ها داشته؛ گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید. ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند که یا موسی! ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش. بعد از شهادت امام‌ حسین «علیه‌السلام»، خدا یزید را لعنت کند! حکومت غاصب دوباره روی کار آمد؛ اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری. این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را در خودتان پیاده کنید، من نمی‌گویم کاری بکنید، می‌گویم ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند؛ شما هم باید همین‌طور باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، درِ خانه‌اش را می‌بندد، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق خودسازی می‌کند تا شما را بازی بدهد؛ اما درونش خباثت است. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟! فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین وقتی حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! آیا روضه‌خوانِ حسینِ مرا می‌خواهی عقاب کنی؟! امیرالمؤمنین {{علیه}} هم حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟! باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
</feed>