<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://velayateali.com/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mojahed</id>
	<title>ولایت حضرت علی و حضرت زهرا - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://velayateali.com/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mojahed"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Mojahed"/>
	<updated>2026-10-09T15:51:39Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.43.8</generator>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D8%B1&amp;diff=2599</id>
		<title>شکر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D8%B1&amp;diff=2599"/>
		<updated>2026-09-20T05:39:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10179}}&lt;br /&gt;
«أعوذ بالله من الشیطان العین الرجیم» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«العبد المؤید رسول المکرم أبوالقاسم محمّد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|هر کجا رفتید باید مقصد داشته‌باشید و بخواهید بفهمید و تصفیه شوید، نه این‌که فقط شرکت کنید|مقصد داشتن/جلسه ولایت}} رفقای‌عزیز! اشخاص فرق می‌کنند. من اگر بگویم [که] من این‌جور بودم، مبادا چیز کنید، دلم می‌خواهد همه رفقای‌عزیز؛ یعنی اگر این حرف صحیح هست قبول کنند، اگر نیست اعتراض کنند. اشخاص از صد تا نودتایشان یک‌قدری حالا کم و زیاد، ما نگوییم نود تا [که] دروغ گفته باشیم، در مجالس شرکت می‌کنند، در مجالس قرآن شرکت می‌کنند، مجالس روضه شرکت می‌کنند، مجالس مذهبی شرکت می‌کنند، این مجالس‌ها شرکت می‌کنند، این‌ها شرکت می‌کنند؛ اما بعضی‌ها در مجالس شرکت می‌کنند، تمام ابعادشان این است [که] بفهمند یعنی تصفیه شوند، این درست‌است. {{درباره متقی|من در تمام مدت عمرم که یک‌جایی می‌رفتم دلم می‌خواست که بفهمم، بعد یک پاره‌وقت‌ها به خودم می‌گفتم حسین! می‌گفت: بله! خودم می‌گفتم بله، می‌گفتم: بدبخت! تو قصدت چه‌چیزی بود آن‌جا رفتی؟!}} من خودم دیدم [که] بعضی‌ها دارند با هم صحبت می‌کنند، می‌گفت که این‌ها توقع از ما دارند، فردا که قتل است، فردای جمعه، باید سه‌جا برویم [تا] خودمان را نشان بدهیم! من به حال این‌ها راست‌راستی ناراحت می‌شدم، این همین‌جور که داشت می‌رفت، دیدم این از امر زهرای مرضیه {{علیها}} از امر خدا، از امر پیغمبر {{صلی}} جداست، این [نیّت را] دارد [که] خودمان را نشان بدهیم، عزیزان من! این آخر چه فایده‌ای دارد؟! من زبانم قطع بشود که بگویم شماها بیایید چیز از من یاد بگیرید، زبانم قطع بشود! عمرم قطع شود! من نمی‌خواهم این‌را بگویم؛ اما در هر کجا رفتید مقصد داشته‌باشید، بخواهید چیز یاد بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|در مجلس ولایت به قصد تمرین ولایت شرکت کنید، اگرنه هزاران مجلس می‌روید و هیچ تغییری نمی‌کنید|تمرین ولایت/جلسه ولایت}} اگر آدم در یک‌جایی رفت، [باید مقصدش] یاد گرفتن [باشد]، باید ولایت [را] یاد بگیریم. مگر شب‌قدر خدمت امام‌صادق {{علیه}} «صلوات‌الله و سلامه علیه» نیامدند، گفت: چه کنیم؟ گفت: برو علم یاد بگیر. علم یعنی ولایت. اگر گفتیم که ما دور هم می‌نشینیم، [تا] تمرین ولایت کنیم؛ از آن‌جا که از هر کجا، تهران، کاشان، از هر کجا حرکت می‌کنید به عنوانی بروید که تمرین ولایت کنید، شاید ولایت به شما یک جرقه‌ای بزند. چقدر مجلس رفتیم و همین‌جور که بودیم بودیم، چقدر احیا رفتیم و همین‌جور که بودیم بودیم، چقدر قرآن سر گرفتیم و همین‌جور که بودیم بودیم. {{موضوع|اشخاصی هستند که تمام ابعاد مسلمانی را دارند تا حتی از ائمه هم دم می‌زنند؛ اما چون مال را چنگ می‌زنند و گیر به حلال و حرام نمی‌دهند اهل آتشند|مال حرام}} به امام‌صادق {{علیه}} قسم! این روایت را داریم، من قسم خوردم که شماها بالاتر از این حرف‌ها هستید؛ اما یقین کنید [و] به بعضی رفقایتان بگویید [که] یقین کنند، امام‌صادق {{علیه}} می‌فرماید که اشخاصی هستند، اشخاصی می‌آیند، این‌ها قرآن سر می‌گیرند، جاده صاف می‌کنند، قرآن می‌خوانند، دوباره تکرار کنم، قرآن سر می‌گیرند، روزه می‌گیرند، مکه می‌روند، عمره می‌روند، نماز شب می‌خوانند، عاق پدر و مادر هم نیستند، ببین می‌گوید عاق پدر و مادر هم نیستند، حضرت می‌فرماید: دم هم از ما می‌زنند، والله! امام‌صادق {{علیه}} می‌گوید اهل آتشند! حالا شما هم توی این ماورای همین قم نگاه کن، ببین چه‌کسی اهل‌آتش نیست؟! اهل‌آتش نبودنش را به‌من بگو؛ آن‌وقت از حضرت سؤال می‌کنند: یابن رسول‌الله! فدایت شوم، تمام ابعاد مسلمانی را دارد! قربان دست‌هایش، قربان آن انگشت‌هایش، ایشان دست‌هایش را این‌جور می‌کند [و] می‌گوید: مال را چنگ می‌زند! یعنی گیرِ حرام و حلال نیستند. آقاجان من! عزیزان من! فدایتان بشوم! مواظب باشید. {{دقیقه|5}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|همان‌طور که شما مقصد دارید که چیز یاد بگیرید، متقی هم‌ مقصدش این‌ است که آن‌را به باد ندهید و خدشه به ولایت شما نخورد|مقصد متقی/خدشه به ولایت}} عزیزان من! فدایتان بشوم! فردای‌قیامت که بشود ما دست خالی نرویم، چند دفعه بگویم فدایتان بشوم؟! فدای ولایت‌تان بشوم. ولایت فدایی می‌خواهد، مگر اصحاب امام‌حسین {{علیه}} فدای ولایت نشدند؟ چرا ما این‌جوری شدیم؟! والله! بالله! ما را رنگ کردند، آن‌ها ما را رنگ کردند، ما خودمان را بَزَک کردیم! مِن‌بعد از من سؤال کنید: رنگ چه‌چیزی است؟ بَزَک چیست؟ تا به شما بگویم، این‌جا نمی‌توانم بگویم [که] رنگ چیست؟ بَزَک چیست؟! آن‌وقت بدانیم هم رنگ شدیم [و] هم بَزَک شدیم. من الآن خدمت بزرگی‌تان عرض می‌کنم، فدایتان بشوم، قربان‌تان بروم، خدا می‌داند من شماها را چقدر دوست دارم. همین‌جور که ولایت یعنی علی «علیه‌السلام»، دوازده‌امام {{علیهم}}، رسول محترم، پیغمبر اکرم {{صلی}} مقصد خدا هست، اگر ما هم چیز سرمان بشود، هر کدام شما مقصدید! اگر ما با هم دوست ولایتی باشیم، هر کدام شما مقصدید! این‌که من به شما گفتم هر کسی‌که تزلزل داشته‌باشد، انگار تیر به جگر من می‌زند، به مقصد می‌زند، من می‌فهمم آخر این مقصدِ من است مقصدِ خداست، مقصدِ علی {{علیه}} است، چرا تزلزل خورد؟! دوباره من بس‌که خوشم آمد دوباره می‌گویم، چرا خدا می‌گوید مقصدم علی {{علیه}} است؟ آقاجان من! تو هم‌مقصد من هستی! پس ما چندین‌وقت است حرف می‌زنیم، مقصد باید داشته‌باشیم، همان‌جور که تو مقصد داری چیزی یاد بگیری، من هم همین‌جور مقصد دارم به باد ندهید! چرا ما تزلزل پیدا می‌کنیم؟! هر تزلزلی که یک دوست علی {{علیه}} پیدا کند، یک خدشه به ولایتش خورده‌است! آدم ناراحت می‌شود، آن [شخص] خودش، خیلی متوجه نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|یک بار امر به معروف کنید؛ بار دوم منیّت و بار سوم عناد است؛ سر به سر شخص عناددار گذاشتن از کسری عقل است |عناد/جدل/امر به معروف}} آن‌جا من خدمت رفقای‌عزیز، دوست‌های خودم، نور چشم‌های خودم، یک مطلبی را آن دوست‌عزیزم در آن‌جا سؤال کرد، من جواب دادم؛ الآن خدمت‌تان عرض می‌کنم. ببین چقدر مطلب خوب است! ایشان سؤال کردند، من می‌گویم آقایان سؤال کنید، به‌قول چیز، ما بلد بودیم می‌گوییم، بلد نبودیم بالأخره یاد می‌گیریم، سؤال می‌کنیم، پرورشش بدهید، سؤال کنید! شماها را همه‌اش می‌گوییم سؤال کنید؛ [چون] عناد ندارید، من به عناددار که نمی‌گویم سؤال کن، اصلاً با عناددار نباید تماس گرفت! اگر تماس بگیری کسری عقل داری! دو دفعه، سه‌دفعه او را شناختی [که] این [شخص] عناد دارد، اگر [بار] دیگر [با او] تماس بگیری، بی‌رودربایستی کسری عقل داری. چرا؟ نتیجه ندارد. شما بلند می‌شوی می‌روی یک کسبی می‌کنی، برای [این‌که] نتیجه [بگیری]. آقا! درس می‌خوانی، برای [این‌که] نتیجه [بگیری]. چرا می‌گوید [که] اولاد نتیجه بشر است؟ چرا می‌گوید؟ می‌خواهی [که] این بزرگ شود [و] مُلّا شود، چه‌جوری شود! نمی‌دانم هزار جور فکر روی این پسر داری، می‌گوید نتیجه [توست]! حرف هم نتیجه‌اش را باید بگیرید. آخر، عزیز من! با این‌که صحبت کردی، ببین نتیجه‌اش چیست! تو یک‌دفعه کردی، دو دفعه کردی، دیدی عناد دارد؛ چرا تو [و] بعضی‌ها، ما این‌قدر سر به‌سر یکی می‌گذاریم؟! من در کوچه و محل دیدم. من دیدم، توی خود مسجدها دیدم. پس تو، لا إله إلّا الله، مسئولی [که] این ولایتت را داری صرف می‌کنی، همه‌اش صحبت می‌کنی، تو مسئولی. آیا فهمیدی [که] خودت مسئولی؟! چرا به شما می‌گوید {{دقیقه|10}} کسی‌که خواستی امر به معروف کنی، اول: امر به معروف است، دوم: خودت را می‌خواهی جا کنی، سوم: عناد است؟ یعنی یک‌دفعه امر به معروفش کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی که قدرت تشخیص شخص عناددار را با غیر عناددار ندارد، شرعاً نباید حرف بزند|عناد/امر به معروف}} شما ببین پیغمبر {{صلی}} با بعضی‌ها چه می‌کرده است؟! [آن] عرب می‌آید [و] می‌گوید که، خدا می‌داند هر کدام [از] این حرف‌ها را تزلزل به آن بزنید، جگر من را آتش زدید! چرا ما مکتب نداریم؟ چرا در مکتب فکر نمی‌کنیم؟! [آن] عرب آمده است [و] می‌گوید: بیا من می‌خواهم رستگار شوم، می‌گوید: یک «لا إله إلّا الله» بگو! دیگر نمی‌گوید «لا إله إلّا الله» این‌جور است، چی‌چی‌اش این‌جور است، چی‌چی‌اش این‌جور است، چی‌چی‌اش این‌جور است، یک «لا إله إلّا الله» بگو! یا شخصی دیگر آمده [و می‌گوید:] یا محمد! کم به‌من بگو [تا] رستگار شوم. [فرمود:] «فمن یعمل مثقال ذرّة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره» ای عرب! بدان [که] می‌میری [و] از تو سؤال می‌شود. [گفت:] محمد! مرا بَس [کافی] است، مرا بس است دیگر. بیرون رفت، حضرت فرمود که دل این [شخص] مملوّ ایمان شد، بعد دعایش هم مستجاب است، نفرینش مستجاب است. ببین باباجانِ من! عزیز من! تو باید این عرب را با عمر و ابوبکر تشخیص بدهی، اگر تشخیص ندادی شرعاً نباید حرف بزنی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی که حرف می‌زند نباید مقصدش شخص باشد، باید مانند امیرالمؤمنین در [جو خلقت] حرف بزند تا یک جامعه بشریت هدایت شوند|شخص‌پرستی/حرف زدن}} خدایا! شاهد باش من در جوّ این [کسانی] که نوار من را گوش می‌دهند می‌گویم؛ من به کسی خصوصی کار ندارم. اگر کسی توی این مجلس هست که آن صفت را دارد، نداشته‌باشد، من یک‌حرف جامعه [کلی] می‌زنم، یک‌دفعه دیگر هم گفتم، اگر من به شخص حرف داشته‌باشم، من خیلی کوچک هستم؛ شخص کسی نیست که آدم این‌همه روی شخص حرف بزند! باید حرف را روی جامعه بشریت زد، یک جامعه بشریت متوجه بشوند نه یک شخص! آن یارو می‌گوید مقصدش چه بود؟ غلط [است]، نفهم! برو کنار! مگر بشر روی یک شخص حرف باید بزند؟! بشر حرف باید عین انبیاء بزند. اگر پیغمبر {{صلی}} حرف می‌زد روی خلقی می‌زد، اگر علی {{علیه}} حرف می‌زد روی خلقی می‌زد، ما [هم که] پیروان آن [ها هستیم] باید روی خلق حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شما به اندازه یک عالَم نزد خدا ارزش دارید چرا که خدا می‌فرماید: اگر یک نفر را هدایت کنید، عالمی را هدایت کردید و اگر یک نفر را گمراه کنید، عالمی را گمراه کردید؛ چرا خودتان را می‌فروشید و با خدا بی‌وجدانی می‌کنید؟|ارزش شیعه}} حالا سؤال شد: چرا یک بچه‌ای که این‌جوری است، خدا می‌فرماید: اگر یکی را گمراه کردی، انگار یک خلقت را گمراه کردی؛ یعنی یک عالمی را گمراه کردی. اگر یکی را هدایت کردی، یک عالمی را هدایت کردی؟ سؤال شد. گفتم: عزیز من! فدایت بشوم عجب حرفی زدی! من دلم می‌خواست سؤال شود که یک‌قدری ما بفهمیم [که] خدا روی تو چقدر حساب کرده، تو روی خودت حساب نمی‌کنی. خیلی من ناراحت می‌شوم! دلم می‌خواهد همه شماها این‌چیزها را قشنگ درک کنید، ببخشید من نمی‌گویم درک نمی‌کنید، بهتر درک کنید. این حرف‌ها اولش توحید است، بعد ولایت است، بعد شناخت است، بعد عظمت است، بعد آشنایی‌ات با ولایت است، بعد حقیقت ولایت است، بعد حقیقت توحید است، بعد آدم بفهمد [که] خدا این‌همه تو را می‌خواهد، حساب رویت می‌کند، اگر ما [حساب] نکنیم بی‌وجدانم؛ اصلاً وجدان نداریم. یک «لا إله إلّا الله» گوی بی‌وجدانیم، یک محمّد رسول‌الله گوی بی‌وجدانیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن خدمت‌تان عرض می‌کنم، [خدا] می‌گوید: اگر این [شخص] را هدایت کردی عالم را هدایت کردی! می‌گوید ای بشر! خدا می‌گوید: ای بشر! من یک‌دانه شما را به‌قدر عالم می‌خواهم، به‌قدر عالم پیش من ارزش داری! {{دقیقه|15}} ای بی‌وجدان! چرا خودت را می‌فروشی؟! چرا من را نمی‌شناسی؟! چرا من این‌قدر محبت به تو دارم، [اما] تو نداری؟! کجا درِ خانه خلق می‌روی؟! درِ خانه‌خدا بیا، ببین چقدر تو را دوست دارد! حالا می‌گوید اگر یکی [از] این‌ها را گمراه کردی، انگار یک عالمی را؛ یعنی یک عالم دنیا را گمراه کردی؛ یعنی می‌گوید این‌قدر به‌من ضربه زدی، این‌قدر به زحمت من ضربه زدی. آیا ما می‌فهمیم [که] خدا چقدر ما را می‌خواهد؟ توحید این حرف‌هاست، عزیزان من! فدایتان بشوم. ببین خدا تو را با یک عالم روبرو کرده، خدا می‌داند به‌دینم! من ماورای این حرف را می‌فهمم، ماورای این حرف را می‌دانم؛ آن‌وقت می‌سوزم یکی که این‌ها را بعد از چندین‌وقت این‌ها را خیلی متوجه نیست، می‌گویم باید متوجه شوید، باید تویش کار کنید. عزیز من! ببین خدا چقدر تو را می‌خواهد. خدا می‌داند حاج فلان‌آقا به‌من یواشکی گفت، گفت: این‌قدر [از] این حرف تو من گریه کردم که نگو! گفتم خدا! این‌چه بود؟! این‌چه گفت؟! چه‌جوری شد؟! ببین من دارم می‌گویم که گفتم شماها تأیید شدید، این تأیید شده، ببین [از] یک‌حرف، کدام‌ها [ی از] شماها گریه کردید؟ هان! یا علی! هان؟ کدام‌مان گریه کردیم؟! چرا گریه می‌کند؟! چرا، چرا آن گریه می‌کند؟ قدر می‌داند، قدر این حرف را می‌داند. گفت: ما حالا فهمیدیم [که] خدا چقدر ما را می‌خواهد، ما بی‌وجدانی با خدا نکنیم، ما دروغ به خدا نگوییم، ما خدعه با خدا نکنیم، ما حرف خدا را بشنویم. این‌که می‌گوید که خدا مهربان‌تر از پدر و مادر است؛ یعنی این. قربان‌تان بروم، خدای تبارک و تعالی روی شما امر گذاشته، روی شما حدّ گذاشته، چقدر شماها را دوست دارد! چقدر شما را می‌خواهد! می‌گوید: اگر یکی یک سنگی زد [و] این‌قدر این‌جای تو را یک‌ذره مجروح کرد، چند مثقال طلا باید به فقرا بدهد! اگر یک‌ذره خونی کرد، چند مثقال طلا باید به فقرا بدهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|ولایت آنقدر نزد خدا ارزش دارد که خدا یک مؤمن را که ولایت داشته‌باشد خودش حساب می‌کند؛ قضایای حضرت موسی و همسایه مریضش|ارزش ولایت/حضرت موسی/عظمت شیعه}} ببین چقدر خدا ما را می‌خواهد. اگر توهین به یک مؤمن کردی، هیچ‌عبادتت قبول نمی‌شود؛ چقدر تو را می‌خواهد! آیا فکر کردیم؟ آیا فکر کردی؟ یک‌دفعه می‌گوید: این مؤمن خود من است! آیا فکر کردی؟! چرا می‌گوید خداست؟ چرا می‌گوید خود من است؟ {{درباره متقی|خدا به موسی گفت: یا موسی! نعمت‌های من را بگو، با من رفیق بشوند. من به‌وجدانم چقدر گریه کردم، گفتم: خدا! به‌من یک‌چیزی بده، من هم این‌جوری بشوم، تو به موسی گفتی، من به تو می‌گویم، بده من بگویم [که] این‌ها هم با تو رفیق بشوند.}} اگر حرف‌های من را متوجه نشوید، همه‌اش توهین به شماهاست. مگر من را عفو کنید، این‌را به شما بگویم. اگر مهندسی و بزرگی‌تان [و] آقایی‌تان را، این‌ها را بخواهید ببینید، این حرف‌ها همه‌اش توهین است، مگر نبینید؛ هان! من خودم می‌فهمم [که] این‌ها توهین به شماها است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا خدا ما را این‌قدر می‌خواهد؟ چرا خدا گفت یا موسی، من یک‌قدری ارزش شماها را می‌خواهم بگویم، یا موسی! من مریض شدم، دیدنم نیامدی؟ [موسی گفت:] خدایا! مگر تو مریض می‌شوی؟! [خدا گفت:] فلانی که آن‌جاست [مریض شد، چرا دیدنش نرفتی؟!] عزیزان من! بیایید درِ خانه‌خدا را وِل [رها] نکنید، درِ خانه ولایت را وِل نکنید. آن کسی‌که احتیاج به رزقش دارید، [احتیاج به] روزی‌اش دارید، نفسی که می‌کشید [به او احتیاج] دارید، [احتیاج به] جانش دارید، {{دقیقه|20}} آقایی‌تان دارید، انسانیت‌تان دارید، ماوراء را دارید، بهشت را دارید، فردوس را دارید، جنّات را دارید، تمام احتیاج ما این‌است، این‌قدر دارد شما را دعوت می‌کند! عزیز من! خداشناسی این‌است. والله! بالله! به «لا إله إلّا الله» گفتن خداشناس نمی‌شویم! چقدر «لا إله إلّا الله» می‌گویند و اهل‌جهنم هستند! عزیزان من! بیایید این حرف‌ها را در معرض عمل بگذاریم. حالا خدا می‌گوید: ای موسی! چرا من مریض شدم، دیدنم نیامدی؟ [موسی] می‌گوید: خدا! مگر تو مریض می‌شوی؟! [خدا گفت:] آن همسایه آن طرفی‌ات مریض شده. چرا آن مریض شده؟ چرا خدا این‌قدر او را می‌خواهد؟ ولایت دارد. هر کسی را خدا نمی‌گوید. هان! آن کسی‌که خدا دارد می‌گوید، ولایت دارد. همه این حرف‌ها روی ولایت پیاده می‌شود، هان؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|آدم ارزش ندارد، ولایت ارزش دارد؛ آدم با ولایت انسان می‌شود؛ اگر آدم ارزش داشت، قوم صالح به خاطر پی کردن ناقه عذاب نمی‌شدند؛ خدا آن‌ها را به قدر یک شتر هم احترام نکرد|ارزش ولایت/آدم/انسان}} اگر می‌خواهیم بهتر بفهمیم حالا من می‌گویم: الآنِ الآن به‌وجود امام زمان {{عج}} من یادم آمد، من چیزی بلد نیستم، هر چه می‌گویی ما چیزی بلد نیستیم، وِلمان نمی‌کنید. اگر می‌خواهی ببینی، یک ناقه‌صالح را پِی کردند همه را عذاب کرد؛ همه به‌قدر یک‌دانه شتر ارزش نداشتند! مگر قوم نوح را، این‌کار را نکرد؟ آن‌زمان ولایت، [اطاعت امر] نوح بود، باید [او را] پیروی کنند، چرا [پیروی] نکرد؟ چرا [عذاب] کرد؟ همه را این‌جوری کرد، غرق کرد. پس آدم چیز ندارد، [یعنی] ارزش ندارد، یعنی اسمش آدم باشد، آدم آن است که ولایت داشته‌باشد. آن‌وقت انسان می‌شود. ما یک، شبیه آدم هستیم، آن‌وقت انسان می‌شود، انسان پیش خدا شرافت دارد. انسان چه‌کسی است؟ کسی‌که ولایت داشته‌باشد. اگر به شما آدم می‌گویند مثل همین نمره‌هایی است که به شما می‌دهند، مثل نمره‌هایی است که به بعضی‌ها می‌دهند، من نمی‌خواهم اسم بیاورم. این‌ها نمره است [که] به تو می‌دهند. آدم باید انسان بشود. انسان یعنی‌چه؟ یعنی ولایت داشته‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|ولایت نزد خدا ارزش دارد نه من؛ کسانی که بعد از رسول‌الله پشت به ولایت کردند، کافر شدند اما سلمان به‌واسطه ولایتش «منّا أهل‌البیت» شد|ارزش ولایت/کافر/سلمان}} تکرار می‌کنم: اگر خدا آن‌را می‌گوید آن [شخص] ولایت دارد؛ پس ولایت ارزش دارد نه من. چرا کفار را می‌سوزاند؟ ولایت ندارند. چرا هفت‌میلیون برگشتند؟ چرا؟ چرا خدا گفت بعد از رسول‌الله [مرتد و کافر شدند]؟ ببین من همین‌طور شاهد می‌آورم که شما قبول کنید. چه‌کار کنم؟! پس شاهد بیاورم، بَیّنه باید بیاورم، تا قبول کنید. شما حاکم شرع هستید، شاهد می‌خواهید، ببین چند تا شاهد می‌آورم؛ اما این شاهدهایی که برایتان آوردم باید قبول کنید، خودتان هم عمل کنید! چرا می‌گفت بعد از رسول‌الله همه کافر شدند؟ پس ولایت ندارند، ارزش ندارند. چرا می‌گوید «سلمانُ منّا أهل‌البیت»؟ ای رسول محترم! سلمان جزء شما شد! تمام داد من این است [که] بیایید جزء ائمه {{علیهم}} بشوید، بیایید جزء علی {{علیه}} بشوید، بیایید جزء امام زمان {{عج}} بشوید! تمام حرف‌های من این‌است. ما جزء چه‌کسی هستیم؟ بیایید شما هم جزء بشوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|امام زمان گفتن مردم، اسم است نه حقیقت. کسی به هل من ناصر امام زمان پاسخ نمی‌دهد|شب قدر/امام زمان}} به‌دینم قسم! دارم می‌بینم الآن این امام زمان {{عج}} «هل من ناصر» می‌گوید، یک‌نفر هم دنبالش نمی‌رود، خوب شد؟! هر چه این وجود مبارک دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اسمش پیش او می‌رود نه حقیقت. اسم می‌رود می‌گوید، آقا! اسم است. این جبرئیل که در میان زمین و آسمان است، {{دقیقه|25}} این تمام این حوادث که می‌بینی هست، آن‌جا اسم می‌برند. «إنّا أنزلناه فی لیلة‌القدر. و ما أدراک ما لیلة‌القدر. لیلة‌القدر خیرٌ من ألف شهر. تنزّل الملائکة و الروح»، ملائکه‌ها به روح نازل می‌شود. چه می‌آورند؟ تقدیر ما را. هر چه پیش امام زمان {{عج}} می‌برند، اسمش است. چرا؟ برگشتیم. برگشتیم، چه‌کنم؟! نمی‌توانم بگویم! فردای‌قیامت [که] می‌شود، این حرف‌ها در مقابل شما خدا، تمام این حرف‌ها که من می‌زنم در نامه اعمال من ضبط می‌شود، در نامه اعمال شما هم ضبط می‌شود، عزیزان ما! فردای‌قیامت، ما [آن‌جا] می‌رویم؛ آن‌وقت آن‌جا می‌فهمیم که این‌همه خدای تبارک و تعالی، این‌همه ما را دعوت کرده، وجود امام زمان {{عج}} دعوت کرده، پیغمبر {{صلی}} دعوت کرده. اگر می‌خواهیم بهتر بفهمیم، مگر زهرای‌عزیز {{علیها}} سوار الاغ نمی‌شد؟ مگر درِ خانه مهاجر و انصار نرفت؟! چه‌کسی آمد؟! چه‌کسی آمد؟! هر چه «هل من ناصر» گفت چه‌کسی آمد؟! الآن هم به امام زمان {{عج}} قسم! وجود امام زمان {{عج}} دارد «هل من ناصر» می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر سنخه امام زمان باشید و ذره‌ای ناراحتی داشته‌باشید، حضرت می‌آید و شما را از ناراحتی درمی‌آورد؛ قضایای متقی که امام زمان به او گفت: کسانی که ما تأیید نکردیم، [از جلسه] می‌روند و آن‌هایی هم که تکذیب کردیم، مردم دنبال‌شان می‌روند|سنخه بودن/امام زمان/درباره متقی}} {{درباره متقی|به‌وجود امام زمان {{عج}}! آقا گفت، [اگر] بدانید [که] چقدر ناراحت بود. گفت: آن‌هایی که ما تأیید نکردیم، می‌روند، آن‌هایی هم که ما تکذیب کردیم، دنبال‌شان می‌روند، خوب شد؟! این بشارت را داد. چرا این‌جوری‌اند؟ من همین جوشی که دارم می‌زنم، وجود مبارک امام زمان {{عج}} مطلع شد، یک‌قدری من را راحت کرد. حرف این‌بود، گفت فلان‌فلان‌شده! من فلان‌فلان‌شده [را] خودم می‌گویم، به‌قول خودم، خودم نمره به خودم دادم، مردک خر! این‌قدر تو ناراحت می‌شوی، قلبت را تمام داری از بین می‌بری، گفت که این‌ها به حرف من هم نیستند! من به آن‌ها می‌گویم آن‌جا نروید، می‌روند، می‌گویم آن‌جا هم که چیز شده، تکذیب هم می‌کنم، [اما] می‌روند! آرامش گفت داد، این غُلوّ می‌شود می‌گویم، من چیزی توی من نیست که بگویم، من غُلوّ مُلوّ حالی‌ام نیست؛ اگر نه نمی‌گفتم. این مثل همان بود که پیغمبر {{صلی}} این‌همه جوش می‌زد، [خدا] می‌گفت محمّد! من باید هدایت کنم، این‌قدر جوش نزن! من روی جوش خودم نزدیک بود قلبم را از دست بدهم! بعضی‌ها یک کارهایی می‌کنند؛ آن‌وقت یک‌دفعه آقا این‌است، این هست دارم به شما می‌گویم، ذره‌ای ناراحت شوی از ناراحتی درتان می‌آورد؛ اما سنخه‌اش بشوید، این‌چیزها که توی دل و قلب‌تان است این‌ها را کنار بریز.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این است که من به شما می‌گویم، عزیزان من، فدایتان بشوم، قربان‌تان بروم! با شما چه‌کار کنم؟! مگر نبود که امام‌صادق {{علیه}} شخصی آمد، [امام] گفت: مریض شدی؟ گفت: آره. [امام] گفت: ما مریض شدیم! گفت: بهتر شدی؟ گفت: آره. بهتر شدیم! {{ارجاع به روایت|مریض شدن ائمه به مریضی شیعیان}} من حرف ناجور نمی‌زنم، من روایت را می‌گویم، کسی از من سؤال کند، می‌گویم این‌است. یک‌روایت بغلش می‌گذارم. پس معلوم می‌شود اگر یک شیعه واقعی ناراحت بشود، وجود امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. من دارم می‌گویم عزیزان من! بیایید این‌جوری بشوید. ناراحتیِ تو، ناراحتی امام زمان {{عج}} است، {{دقیقه|30}} ناراحتی امام زمان {{عج}} ناراحتی خداست. خدا ببین چقدر تو را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|مؤمن کارش اطاعت و تولیدش سخاوت و هدایت است اما فاسق و فاجر کارش جنایت و تولیدش خباثت و ضلالت است|مؤمن/فاسق و فاجر/تولید/اطاعت امر}} حالا عزیزان من! ما ممکن است رفقای‌عزیز بگویند ما چه‌کار کنیم که این‌جوری بشویم؟ من به فدای یک‌نفر بروم که گفت: می‌خواهم سؤال کنم چه‌جوری بشود [که] ما این‌جوری بشویم؟ خدمت بزرگی‌شان عرض کردم، الآن به خواست خدای تبارک و تعالی نمی‌گویم جواب [می‌دهم]، آن [خودش] باسواد و باکمال است، ما کوچک‌تر از این هستیم که بگوییم جواب [می‌دهیم]؛ می‌گوییم با هم هماهنگی می‌کنیم. مؤمن تولیدش سخاوت است؛ اما کارش اطاعت است؛ یعنی دارد توی اطاعت کار می‌کند، نگویید جای دیگر گفتی کار یعنی‌چه؛ ببین تولیدش سخاوت است. مؤمن تولیدش هدایت است؛ اما کارش اطاعت است. معلوم می‌شود [که مؤمن] تولید دارد؛ اما فاسق [و] فاجر چیست؟ کارش جنایت است، همه‌اش توی فکر است [که] جنایت کند. فکرش خباثت است، کارش ضلالت است؛ یعنی همیشه در ضلالت کار می‌کند. عزیزان من! بیایید ما مؤمن بشویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|سخاوت یکی از شعبه‌های اطاعت است و خیلی ابعاد دارد؛ مؤمن به جایی نمی‌رسد مگر از راه سخاوت|سخاوت}} حالا سخاوت خیلی ابعاد دارد. اگر شما اطاعت کردید، سخاوت یکی از شعبه‌های اطاعت است. بشر در هر حالی باید سخی باشد. یکی از عنایت‌های این‌ها، این‌بود که سخی بودند؛ آن‌وقت عزیزان من! این سخاوت مبنا دارد، ابعاد دارد، خیلی ابعاد دارد. شما الآن از مالت سخاوت می‌کنی؛ یعنی هیچ‌چیزی این مؤمن را به جایی نمی‌رسد مگر از سخاوت؛ اما این سخاوت شرط دارد؛ شما مَثل الآن چند نفر مؤمن را دعوت کردی، به شماره‌های لقمه‌ای که می‌خورد پای شما ثواب می‌نویسد؛ اما خدا فوراً پاداش به تو می‌دهد، پاداشش چیست؟ سلامت نگهت می‌دارد، زن و بچه‌ات را سلامت نگه می‌دارد، ماشینت را سلامت نگه می‌دارد، خودت را سلامت نگه می‌دارد، این پاداش به تو می‌دهد؛ اما عزیزان من! این سخاوت خیلی مبنا دارد. این‌قدر مبنای این سخاوت بلند است که خدا می‌داند چقدر بلند است! یک سخاوت‌هایی است {{دقیقه|35}} که پاداشش این‌قدر بلند است که سزای این سخاوت بهشت است، سزای این سخاوت جنّات است، سزای این سخاوت فردوس است. عزیزان من! آیا متوجه شدید؟! چرا توی سخاوت کار نمی‌کنید؟! چرا کار نمی‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شما باید مطابق شأنتان زندگی کنید و مابقی را انفاق‌کنید تا هم دنیا و هم آخرتتان درست باشد|شأن/انفاق}} چرا به شما می‌گوید [که] مطابق شأنت یک خانه‌ای بخر، یک ماشینی بخر، یک‌چیزی بخر؟! گفتم شأن شما [این است که] ماشین داشته‌باشی، خانه‌ات بزرگ باشد. این‌ها را جلوتر گفتم، نمی‌خواهم تکرار کنم. چرا یک حدّی برای مؤمن می‌گذارد [و] می‌گوید: باقی‌اش را انفاق‌کن؟ یعنی هم دنیایت [و] هم آخرتت درست باشد. تو هر چه است هیچی! همیشه ما بیشترمان کسری داریم. الآن یک شخصی است که نمی‌دانم چه بگویم، دستگاهی آورده مَثل چندین‌میلیون نزدیک یک‌میلیارد، یکی از رفقای‌عزیز من می‌گفت رفتیم با خانواده همچین حرف می‌زد [که] انگار معطل نانش است. من این‌را می‌گویم، آخر بابا! مطابق این زندگی کن، آن‌وقت این [شخص] انفاق نمی‌کند! چرا؟ این همیشه مثل یک شکارچی است [که] یکی را شکار کند [و] برایش کار کند، توجه فرمودید؟! این [شخص] این‌جوری که دارد می‌گوید، این یک کسری دارد، یک‌میلیارد [پول] دارد [اما] هنوز کسری دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|فردای قیامت از شما سوال می‌شود که پولتان را در چه راهی خرج کردید؛ اگر پیامبر مبلغی پود به سلمان و اباذر داد و ساجی را داغ کرد و گفت هر کدام روی آن بروید و بگویید با این پول چه کردید، می‌خواست مردم را تربیت کند نه اینکه آن‌ها را بسوزاند؛ این آتش، مثل آتش ابراهیم خنثی‌کن شیطان بود|مال/پیامبر/سلمان/ابوذر}} من نمی‌خواهم یک حرف‌هایی بزنم که شماها را خدای‌نخواسته تحریک کنم؛ این‌ها همه سؤال است. ببین سلمان که بی‌خود سلمان نمی‌شود؛ پیغمبر {{صلی}} یک مبلغی را به اباذر داد [و] یک مبلغی را [هم] به سلمان داد، می‌خواست مردم را تربیت کند؛ {{ارجاع|روایت داریم یک‌چیزی (سنگی یا ساجی) را به‌اصطلاح یک‌قدری داغ کرد و به سلمان و اباذر گفت روی این سنگ بایستید و بگویید با این پولی که به شما دادم، چه کردید؟ سلمان گفت: آن‌را در راه خدا دادم. اباذر یک‌مقدار نان گرفته‌بود، قدری گوشت گرفته‌بود؛ تا رفت که بگوید با این پول چه کرده‌است، قدری پایش اذیت شد. فوری پایین آمد. پیغمبر {{صلی}} فرمود: ببین همه این‌ها را از شما سؤال می‌کند که با پولت چه کردی؟ در چه راهی خرج کردی؟ (سخنرانی رفاقت و رحمیّت 77)}} قربانت بروم، اگر این ائمه {{علیهم}} این‌جور بوده‌اند، مؤمن هم باید همیشه هدایت‌کُنِ بشر باشد، هدایت‌کُن هم‌دیگر باشید. حالا تو من را هم یک‌دفعه مهمان کردی، نوکرت هستم [و] قبولت دارم؛ اما اگر کار کردی [که] من را هدایت کردی، کار کردی! چرا می‌گوید اگر یکی را هدایت کردی، عالَم را هدایت کردی؟! من را هدایت‌کن. حالا به سلمان گفت: با آن [پول] چه کردی؟ یک مبلغی می‌گویند، این‌جور که می‌گویند [به سلمان و اباذر داد]، حالا [پیغمبر {{صلی}}] یک‌چیزی را یک‌قدری داغ کرد [و] می‌خواست [مردم را] تربیت کند، توی این فکر نروید که حالا چرا پیغمبر {{صلی}} یک ساج [یعنی تابه نان‌پزی را] داغ کرد؟! آن آتش هم برای ابراهیم درست شد. من در جای دیگر گفتم، اگر می‌خواست؛ این آتشی که [برای] این ابراهیم درست کرد، والله! خدا می‌خواست بُت‌پرست‌ها را نجات بدهد؛ اگرنه ابراهیم که نجات‌دهنده است، باید این‌ها را، همه را این‌جوری کنند؛ پس این آتش ابراهیم خیلی مبنا دارد، خنثی‌کنِ شیطان بود؛ [خدا می‌خواست بگوید] ای بشر! ای دوست علی! بیا با من باش؛ [آن‌وقت] شیطان خنثی می‌شود. ببین چقدر این شیطان در این‌جا کار کرد! یاد این‌ها [یعنی بُت‌پرست‌ها] داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|با خدا باشید تا تمام نقشه‌های شیطان را خدا برایتان خنثی کند، همان‌طور که برای حضرت ابراهیم خنثی کرد|با خدا بودن/حضرت ابراهیم}} آخر این‌را من به شما بگویم: عزیزان من! اگر بخواهید به جایی برسید، تا یک‌ذره به جایی رسیدید، هر چقدر ولایتت کامل‌تر شد، شیطانت بزرگ‌تر می‌شود، نه خیال کنی [در] ولایت پیشرفت شدی، شیطان کارَت ندارد، حالا باید مواظب باشی. تو الآن در ولایت یک بِکریتی پیدا کردی، شیطان می‌خواهد باکریتت را از بین ببرد، بکریتت را از بین ببرد. حالا ببین من دارم عرض می‌کنم، خیلی‌ها این روایت حضرت‌ابراهیم را نقل کردند، [اما] به دل من نچسبیده‌است. حالا ببین من چه دارم می‌گویم، حالا می‌خواهد ابراهیمِ خلیل‌خدا را چه‌کار کند؟ چقدر شیطان نقشه ریخته‌است، حالا این‌ها [یعنی بُت‌پرست‌ها] آمدند و [دیدند که ابراهیم] بُت‌ها را شکسته است و من نمی‌خواهم این [داستان] را [کامل] بگویم، [می‌خواهم] نتیجه‌گیری کنیم، حالا می‌گوید [او را] چه‌جوری بسوزانیم؟ چه‌کارش بکنیم که همه این‌ها [یعنی بُت‌پرست‌ها] شریک باشند؟ [شیطان] آمد [و] گفت: آتش درست کنید [و او را] توی آتش بیندازید، تمام این‌ها [یعنی بُت‌پرست‌ها] هیزم جمع کنند [که] به این‌کار چه کنند؟ شریک بشوند. باباجانِ من! عزیزجان من! تو هم به هر کاری شریکی، دنبال هر کسی نرو، رَه [یعنی راه] به هر کَس نده، آقا بله نشو، {{دقیقه|40}} با آن‌آقا بله‌ها شریک هستی [و] تولید دارد. حالا شیطان آمده، چه گفته‌است؟ گفت: هیزم جمع کنید و این [ابراهیم] را توی آتش بیندازید. حالا می‌خواهند [ابراهیم را در آتش بیندازند، می‌گویند:] چه‌کار کنیم؟ حالا [شیطان گفت:] منجنیق درست کنید. حالا با منجنیق [او را در آتش] انداخته، حالا ببین جبرئیل آمده [و می‌گوید:] ابراهیم! کاری داری؟ [می‌گوید: کار] دارم [اما] به‌غیر [از] تو. حالا عزیزان من! حرف من این‌است: خدا دارد حالی بُت‌پرست‌ها می‌کند [که] ای بُت‌پرست‌ها! بیایید به حرف ابراهیم بروید [تا] نسوزید. تمام این تشکیلات‌ها [برای] این‌است. عزیزان من! بیایید یک‌قدری فکر کنید. حالا [وقتی ابراهیم را] توی آتش انداختش، [خدا] گفت: سرد و سلامت! خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند، گفت: اگر [خدا] سلامت نگفته‌بود، ابراهیم از سرما می‌مرد. حالا آن‌شخص می‌گوید [که] ابراهیم از علی {{علیه}} بالاتر است. خدا هدایتت کند! خدا دریچه قلبت را باز کند! من چه قسمی بخورم؟! من هر شب به آن‌شخص دعا می‌کنم. الآن خودم را به باد دادم؛ اما دلم می‌خواهد قلب ایشان باز بشود. حالا عزیز من! فدایت بشوم، ببین آن‌ها [یعنی ائمه {{علیهم}}] موی‌شان نمی‌سوزد؛ چرا می‌گویند اگر خدا گفت سرد و سلامت؛ [وگرنه] ابراهیم می‌سوخت! حالا خدا به آتش امر کرد: ای آتش! برای ابراهیم سرد و سلامت باش. حالا عزیزم! من حرفم این‌است: ببین خدا تمام نقشه‌های شیطان را به آب کرد، [یعنی] تمامش را خنثی کرد، بیا با خدا باش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|بیایید مانند ابرهیم کسی را مؤثر ندانید تا خدا سفارش شما را کند؛ همان‌طور که سفارش ابراهیم را کرد و به آتش گفت سرد و سلامت باش|کسی را مؤثر ندانستن/حضرت ابراهیم}} ابراهیم گفت: ای جبرئیل! برو به‌غیر [از] خدا با کسی دیگر کار ندارم، کار دارم به‌غیر [از] تو، به خدا کار دارم. بیا ابراهیم بشو. تو اسمت شیعه است [اما] تأیید نشدی. عزیز من! بیا تأیید بشو. بیا [تا] خدا سفارشت را بکند، چرا سفارش ابراهیم را می‌کند [ومی‌گوید:] یا نار! [کونی بَرداً و سلاماً.] سرد و سلامت [باش]؟! بابا! قرآن را که دیگر قبول داری دیگر؟ اما خدا به شیعه سرد و سلامت گفته، شیعه نمی‌سوزد! چه شیعه‌ای؟ بیایید مانند ابراهیم بشوید؛ یعنی به کسی کار نداشته‌باشید. همانی که حضرت‌ابراهیم [به جبرئیل] گفت. به کسی کار نداشته‌باشید. باز، این [حرف که می‌گوید به] کَس کار نداشته‌باشد، هزار مبنا دارد؛ یعنی به کسی کار نداشته‌باشند این‌است: کسی را برای آخرت‌تان مفید ندانید؛ [اما در دنیا] من کار به شما دارم، من احتیاج به شما دارم، آن‌آقا باید یک پولی به این [شخص] بدهد، آن [شخص] به آن [دیگری] یک‌چیزی بدهد، آن‌کار دارد، شیعه مثل یک مجلس می‌ماند، آن [شخص] باید آن [چیز] را بگیرد، آن [شخص دیگر] باید آن [چیز دیگر] را بگیرد، آن [شخص] باید کار بکند، ما [یعنی] شیعه باید اداره شود. این حرف‌ها نیست، [باید] کسی را مفید نداند، نباید هیچ‌کسی را مؤثر بدانید. حضرت‌ابراهیم مؤثر ندانست؛ تا حتی جبرئیل را! آن [جبرئیل] یک پَر می‌زد [و] همه این‌ها می‌ریخت؛ [یعنی آتش خاموش می‌شد]؛ اما چه می‌شد؟ عزیزان من! شما هم باید این‌جوری بشوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|پول، آبرو و ولایت هر سه خوب هستند؛ اما پول را باید خرج آبرو، و آبرو و پول را خرج دین و ولایت کرد؛ کسی که دینش را بفروشد در حقیقت خودش را فروخته است|پول/آبرو/ولایت/خودفروشی/ولایت‌فروشی}} پس معلوم شد که این سخاوت خیلی مبنا دارد. یک‌وقت باید جانت را فدا کنی، این سخاوت است. اگر روایتش را هم می‌خواهید، این‌است: حضرت فرمود: پول خوب چیزی است، آبرو هم خوب چیزی است؛ {{دقیقه|45}} اما ولایت هم خوب چیزی است! پول تو [یعنی پولت را] باید خرج آبرویت کنی، آبرو و پول را خرج ولایتت کنی، خرج دینت کنی. اگر می‌خواهی ببینی که پول خوب چیزی است: پیغمبر اکرم {{صلی}} یک مبلغی، پولی به یکی داد [و] گفت: برو یک گوسفند بخر، این [شخص] رفت [و] گوسفند خرید [و] آورد، توی راه [آن‌را] فروخت، دوباره یکی‌دیگر [خرید و آن‌را] هم فروخت [و] آورد، [هم] پول را آورد، یک گوسفند [هم] آورد، [پیغمبر {{صلی}}] گفت: خدا برکاتت را زیاد کند، چقدر من را خوشحال کردی، هم پول دارم [و هم] یک گوسفند دارم؛ پس پیغمبر {{صلی}} هم از پول خوشش می‌آید. چه پولی؟ هان؟! پول باشد. ما چه‌چیزی پیدا می‌کنیم؟ ما آتش پیدا می‌کنیم! چقدر دین‌فروشی می‌کنیم، چقدر خودفروشی می‌کنیم. یک‌جای دیگر گفتم، [وقتی می‌گویم] خودفروشی، حواس‌تان جایی نرود. اگر تو آبرویت را فروختی، خودت را فروختی؛ اگر دینت را فروختی، خودت را فروختی، عزیز من! تو ارزش نداری که! خودفروشی این‌است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
{{موضوع|کمترین حد سخاوت گذشتن از مال و بالاترین حد آن جان را فدای امام زمان کردن است|سخاوت/جان فدا کردن}} سخاوت خیلی مبنا دارد؛ اما پایه اولش همین‌است، اگر تو از پولت گذشتی خیلی سخاوت کردی، خیلی کاری کردی؛ این پایه اولش است؛ آن‌وقت دوباره گفتم این مرتبه دارد، مگر اصحاب امام‌حسین {{علیه}} سخی نبودند؟! جان‌شان را فدای امام زمانِ خود کردند. تو باید سخی باشی؛ اما تا چه ابعادی؟ تا اینی که جانت را فدای امام زمانِ خودت بکنی. الآن اگر نیستی آمادگیِ [جان‌فدا کردن] داشته‌باش، [آن‌وقت] همان هستی. عزیزان من! این‌همه می‌گویند سخاوت، سخاوت! این‌است؛ اما اگر یک مؤمنی این حرف‌ها را قبول کند، مال [در نزدش] چیزی نیست، وقتی‌که تو تا حدّ جان برای امر ولایت [پیش] آمدی، دیگر مال پیشت ارزش ندارد. اگر بخواهی به جایی برسی، آن [یعنی ولایت] را ببین؛ این‌ها [یعنی مال برایت] دیگر ارزش ندارد. تا آن [یعنی ولایت] را نبینی، این [یعنی مال برایت] ارزش دارد. [وقتی به جایی رسیدی که جانت را فدای امامت کنی؛] آن‌وقت دیگر به تو ارزش می‌دهد، هان! کار خیلی روان می‌شود، برایت خیلی آسان می‌شود، دیگر مال پیشت ارزش ندارد. رفقای‌عزیز! به نظرم خوب حرفی است، [آن‌را] قبول کنید؛ پس بنا شد [که ولایت] تو را به همه جایی می‌رساند، تا حتی بهشت، تا حتی فردوس، از چه؟ از سخاوتِ ولایت است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
{{موضوع|جنایت در مقابل سخاوت و ولایت است؛ جنایت‌کار عالَم‌هایی را از دین برمی‌گرداند و تا قیام قیامت تولید دارد|جنایت/سخاوت/تولید}} حالا آمدیم از جنایت [که] در مقابل سخاوت [و] در مقابل ولایت [است] جنایت همین‌جور است. گفتیم که این [فاسق و فاجر] تولیدش، کارش جنایت است، تولیدش خباثت است. اگر آن‌جا اشتباه گفتم، الآن یادم آمد. همیشه جنایت‌کار می‌خواهد جنایت کند، همین‌جور که آن سخاوت و آن اطاعت، این‌همه مبنا دارد، این جنایت هم همین‌جور است؛ این [فاسق و فاجر] اصلاً کارش جنایت‌کار است؛ یعنی از صبح که بلند می‌شود، جنایت می‌کند. همین‌جور که آن [سخاوت‌مند] بهشت دارد و فردوس دارد و جنّات دارد؛ همین‌جور هم این [فاسق و فاجر] هم دوزخ و جهنم دارد. این جنایت‌کار چند نفر را ناراحت می‌کند؟! این جنایت‌کار ممکن است قتل به‌وجود بیاورد. این جنایت‌کار ممکن است [که] حرام‌زادگی بکند [و] کسی را به کشتن بدهد. همین‌جور که گفتم [سخاوت‌مند] یک عالَمی را هدایت‌کرده، {{دقیقه|50}} این جنایت‌کار یک گناه یک عالَمی را [که] برگرداندن از دین [است را] به او می‌دهند. جنایت‌کار یک عالَمی را گمراه کرده. شاید این جنایت‌کار صدها، هزارها عالَم، مردم را گمراه کرده‌است. رفقای‌عزیز! همیشه دو چیز است [که روبروی هم است]، بیایید جزء آن دسته [سخاوت‌مند] بشوید. آخر این جنایت‌کار روی این زمین است [و] دارد رزق می‌خورد، آن سخی هم دارد [رزق] می‌خورد، آن [کسی] هم که اطاعت می‌کند [دارد رزق] می‌خورد، شاید آن [جنایت‌کار] ماشین داشته‌باشد، این [آدم سخی] هم داشته‌باشد. آن [جنایت‌کار] خانه دارد، آن [آدم سخی] هم دارد، آن [جنایت‌کار] زن دارد، آن [آدم سخی] هم دارد؛ اما تولید خیلی سخت است. شما ببین اول جنایت‌کار، عمر و ابابکر بودند، چه تولیدی دارند؟ ای جنایت‌کارهای عالم! بیایید دست از جنایت بردارید [که] این جنایت‌کار تا قیام‌قیامت تولید دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اول جنایتکار عمر است و ابابکر؛ همان‌طور که جنایتکار تولید دارد، پیروان آن‌ها هم تولید دارند|عمر و ابابکر/جنایت/تولید}} اول جنایت‌کار، عمر و ابابکر بود. حالا پیروانش هم همین‌جور هستند، تولید دارند. اصلاً مؤمن جوری هست که اگر کاری بکند، توانش را راجع‌به جنایت از دست داده‌است، توانش را به‌غیر امر خدا از دست داده‌است. اصلاً توان ندارد [که جنایت] بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|چیزی از امام زمان بخواهید که تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین برسد و دل آن‌ها را خوش کند، آن‌وقت دل خدا و امام زمان هم خوش می‌شود؛ قضایای متقی و تخمه خواستن نوه‌اش|امام زمان/برآوردن حاجت برادر مؤمن}} من یک‌حرفی بزنم، اگر خیلی شما فکر نکنید [این حرف] خیلی خُنُک است. عزیزان! ما آن هفته، خودشان [چیز] آوردند، ما گفتیم که ما مثل چیز می‌مانیم [که] دسته می‌خواندند، نداشتیم؛ خودشان آوردند [و] خودشان هم البته ما هم استفاده کردیم، خدا اجرشان بدهد! خدا عاقبت‌شان را به‌خیر کند! خدا ان‌شاءالله که خودش برکات‌شان را زیاد کند! خودش عوض‌شان بدهد! خودشان، خود خدا که می‌گوید: من هزارتا آن‌جا [در قیامت و] صدتا این‌جا [در دنیا] می‌دهم، گفتم: خدایا! حالا همین هزارتا را این‌جا [در دنیا] به آن‌ها بده، حالا چرا برای آن‌جا می‌گذاری؟! حالا همین‌جا به آن [ها] بده دیگر، این احتیاج دارد، این می‌خواهد دوباره به یکی [دیگر] بدهد، خب همین‌جا هزارتا را به او بده. ما با خدا هم این‌جوری قلدری می‌کنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{درباره متقی|این بچه علی‌آقا [آن هفته] این‌جا نبود، وقتی آمد یک، دو سه تا از این تخمه‌ها [روی زمین] ریخته‌بود، گفت: بابا! من تخمه می‌خواهم. من یک‌هفته ناراحت بودم. تا این‌که یکی از رفقا عنایت فرمودند، من یک اشاره‌ای کردم، این‌جا من راحت شدم، این حرف صدها مبنا دارد [اما] یک عده‌ای سرسری می‌گیرند. گفتم خدایا! اگر بگویم از اقیانوس عدالتت، کفر گفتم، اگر بگویم از هستی‌ات، کفر گفتم، از هر چه بگویم کفر گفتم؛ اما از آن رحم بی‌پایانت، از آن عدالت بی‌پایانت یک‌ذره به‌من دادی، من یک‌هفته ناراحت بودم [که] چرا این بچه گفت [و] من نداشتم [که] به او بدهم؟! حالا این‌ها هم نیستند، من کجا بروم؟ چرا این بچه گفت [و] من نداشتم [که] به او بدهم؟! ما باید امام زمان‌مان را این‌جوری بدانیم، ما باید خدا را این‌جوری بدانیم. ببین دوتا تخمه من را کجا برده! تفکر این‌است! کجا ما تفکر داریم؟ بعد گفتم: ای امام زمان! اگر ما یک‌چیزی از تو بخواهیم تو ناراحتی؛ اما تو داری [که] به ما بدهی، خودت بده. من دوتا تخمه را این‌همه یک‌هفته من ناراحتم [که] چرا این بچه گفت [و] من [تخمه] نداشتم [که] به او بدهم، دلم می‌خواست داشتم [و] فوراً به او می‌دادم [تا] این بچه دلش خوش بشود.}} والله! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد [که] شما از او بخواهید [تا] دلش خوش بشود؛ {{دقیقه|55}} اما شما آخَر چه می‌خواهی؟ یک‌چیزی می‌خواهی که به ضررت طی [یعنی تمام] می‌شود یا یک‌چیز کوچکی می‌خواهی [به‌خاطر همین] به تو نمی‌دهد. ما از امام زمان {{عج}} چه بخواهیم؟ ببین من دوباره تکرار می‌کنم، ببین این حرف چقدر مبنا دارد؛ [گفتم:] خدایا! مگر من می‌خواستم این [تخمه] را بخورم؟! مگر من احتیاج داشتم؟! می‌خواستم این بچه را، دلش را خوش کنم. آیا امام زمان {{عج}} نمی‌خواهد دل شما را خوش کند؟! آیا خدا نمی‌خواهد دل شما را خوش کند؟! چرا [خوش] نمی‌کند؟ اما [باید] این‌جوری بشویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما آن‌چیزی که از ولی‌الله‌الأعظم {{عج}} می‌خواهید، یک‌چیزی بخواه که آن‌چیزی که می‌خواهید تولیدش به دوستان‌علی {{علیه}} برسد، چطور به تو نمی‌دهد؟! چطور به تو نمی‌دهد؟! آن خودش دارد می‌گوید [که] پدر و مادرم به قربان تو! [آن‌وقت] آیا به تو نمی‌دهد [که به دوستان‌علی {{علیه}}] بدهی؟! اما تو می‌خواهی چه [کار] کنی؟ [می‌خواهی] تلویزیون رنگی بخری، نمی‌دانم چه‌چیزی این‌جوری بخری، نمی‌دانم دکور بخری، خانه‌ات را نمی‌دانم این‌جوری کنی، چه‌چیزی را این‌جور بکنی، چه‌چیزی به تو بدهد؟! هان؟! تو چه‌چیزی می‌خواهی که به تو بدهد؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|از امام زمان بخواهید دینتان را در پناه خودش حفظ کند و تتمه عمرتان را در خواست و مقصد خودش قرار دهد|درخواست‌ از امام زمان/دعا}} من عقیده‌ام این‌است: اول چیزی که شما [از امام زمان {{عج}}] می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان من! ما را در پناه خودت، این آخرالزمان حفظ‌کن. آقاجان ما! ما را در پناه خودت حفظ‌کن، زیر بال خودت بگیر، همه می‌خواهند ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد، چه‌کسی است که می‌خواهد نبَرد؟! نشان ما بدهید. آن‌هایی که دین ما بودند، می‌خواهند ما را ببرند؛ این اولیش [است]. دومیش [این است که] آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده. حالا اگر قرار بدهد؛ آن‌وقت تو چه‌کاره‌ای دیگر؟! چقدر [این‌طرف و آن‌طرف] می‌روی؟ چه‌کار داری می‌کنی؟ تو اگر بخواهی که بخواهی، اینی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهی، [اگر] خرج امرش بکنی، چرا به تو نمی‌دهد؟ مگر آقا خانه به تو نداد؟! مگر پسر به تو نداده؟! مگر زن به تو نداده؟! مگر احترام نداری؟! از کجا احترام [می‌خواهی]؟ از چه‌کسی می‌خواهی؟ چقدر احترام می‌خواهی؟ چه‌کسی به تو داده؟ خدا داده. چه‌کسی به تو داده؟ امام زمان {{عج}} [داده]. حالا آن‌ها که امام زمانِ {{عج}} خودشان را فروختند؛ مگر به‌غیر [از] تو هستند؟! عزیزان من! چرا فکر نمی‌کنید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|یقین انسان‌ساز است و شما را نگه می‌دارد؛ کسی که یقین به ولایت دارد، ساخته است یعنی کسری ندارد؛ شکر نعمت بشر را به یقین می‌رساند|یقین/شکر}} تو بهشتت را داری، فردوست را داری، جنّاتت داری، آبروی جدّت، مادرت‌زهرا {{علیها}} را حفظ کردی، زهرای‌عزیز {{علیها}} هم از تو راضی است. آیا فکر کردی؟! چه‌کسی تو را نگه‌داشت؟ چه‌کسی تو را نگه‌داشت؟ آن یقینت تو را نگه داشته‌است. ما باید یقین کنیم [که] یقین، ما را نگه می‌دارد، یقین انسان‌ساز است. ما که انسان‌ساز نیستیم! یقین انسان‌ساز است. خب یقین انسان‌ساز است یعنی‌چه؟ یعنی اگر تو یقین به خدا، یقین به امام زمان {{عج}} داشته‌باشی، اصلاً ساخته‌ای؛ نه [این] که کسی تو را بسازد، تو ساخته‌ای. ساخته یعنی کسری ندارد، یک عمارت ناساخته‌است، یک عمارت نمی‌دانم آن‌جایش این‌جوری است، این [را] می‌گوید نساخته، تو ساخته ولایت باید باشی. ساخته ولایت از کجا بشوی؟ از یقین به ولایت. از کجا ما به این‌جا می‌رسیم؟ از شکر نعمت! والله! بالله! تمام گلوله‌های خونم این است [که] اگر شما شکرانه کنید، هیچ‌چیزی نیست که این‌طرف و آن‌طرف بروید، تمام این‌که حواس‌تان این‌طرف و آن‌طرف می‌رود؛ [چون] شکرانه نمی‌کنید. {{دقیقه|60}} چرا؟ همین‌جور که یک عده‌ای هستند توی دنیا کسری دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=2578</id>
		<title>انسان باید روح شود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=2578"/>
		<updated>2026-09-03T17:29:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10250}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعوذ بالله من الشیطان اللعین الرّجیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
العبد المؤید الرسول‌المکرم ابوالقاسم محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علی‌بن‌الحسین و اولاد الحسین و اهل‌بیت‌الحسین و رحمة‌الله و برکاته&#039;&#039;&#039; (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز، من در جو دنیا یک نگاهی می‌کنم، آن‌وقت جوهایی که بخواهد به‌وجود بیاید آن‌ها را یک‌قدری رویش حساب می‌کنم، آن‌وقت در آن جوها حساب می‌کنم، مبادا شما تزلزل داشته‌باشید، آن‌وقت نوار می‌گذارم. اگرنه ما الحمدلله در خدمت شما بودیم و حرف‌ها خیلی قشنگ زده‌شد و همه با محتوا، همه اتصال به ولایت، همه اتصال به توحید، همه اتصال به امر خدا، همه اتصال به یک وحدت وجودی، همه اتصال به امر ولایت [بودند]. امیدوارم که خدای تبارک و تعالی یک نظری مرحمت کند که ما قدردانی کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|توقع احترام از متقی نداشته‌باشید؛ همان‌طور که تمام ائمه در نظر خدا یکی هستند و از یک نورند، دوستان ولایت هم در نظر متقی یکی هستند؛ اما در هر زمان خدا می‌خواهد عظمائیت عده‌ای افشا شود|احترام‌خواهی/عظمت ولایت}} چند مطلب است که من می‌خواهم بگویم. مطلبی که می‌خواهم بگویم، [این است که] شما تا زمانی‌که من زنده هستم، از من خصوصی احترام نخواهید که یکی بگوید که من را مثلاً احترام نکرده، یا مثلاً محمد آقا را احترام کرده، من را نکرده. من اصلاً احترام به خودم نمی‌بینم که من کسی را احترام کنم. آن احترام یک‌چیزی باشد که مثلاً باقی بماند. آن یک‌حرف است. یک‌وقت اگر من یکی را احترام کردم، آن یکی را احترام نکردم، این مثل این است که یک‌قدری خلاصه عفو کنید. شما الان این جلسه که هست، {{توضیح|الان من گفتم جلسه، از دهانم پرید}} که شما آگاهید، بهتر آگاهی داشته‌باشید، تمام شما مانند این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم یکی هستید. حالا، این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم همه‌شان یکی هستند؛ اما علی {{علیه}} یک برتری توحیدی [دارد]، که خدای تبارک و تعالی، یک عظمائیت امری روی امیرالمؤمنین خیلی دارد؛ اگرنه تمام این‌ها یک نورند، پس یک شجره‌اند و تمامشان از نور خدا خلق شده و همه‌شان ازلی هستند؛ اما یک‌وقت می‌بینی یکی مثلاً، یک عظمائیتی دارد، روی زمان، خدا می‌خواهد یک همچین کند. الان مثلاً آمده خدمت امام‌صادق، می‌گوید: بعد از شما چه‌کسی است؟ می‌گوید: برو سر گهواره، این می‌رود. می‌گوید که، این است که دارم به شما می‌گویم امام وجه‌الله [است]، از همه‌چیز باید خبر داشته‌باشد. نه از روی زمین اگر خبر داشته‌باشد، باز وجه‌اللهی‌اش ناقص است. یعنی از ذرات، امام خبر دارد. این ذرات می‌آید اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود. {{درباره متقی|من بی‌سواد وقتی می‌روم [زیارت] امام‌رضا، می‌گویم آقاجان، تو ذرات من وقتی خلق نشده‌بود می‌دانستی می‌شود، نه که ذرات خلق شود ببینی.}} ما ولایتمان یک‌قدری ناقص است. اگر یک‌چیزی باشد امام ببیند که این خیلی چیزی نیست. چیزی که هنوز در این خلقت نیامده امام می‌داند. یعنی وجه‌الله؛ نه این‌که حالا وجه باشد، مثلاً به این عالم به آن‌جا. وجه‌الله آنچه را که هنوز در خلقت نیامده، به خداشناسی‌اش {{دقیقه|5}} آگاه است که می‌آید، یعنی می‌شود. مگر این پیغمبر نیست که می‌گوید: آن‌زمان اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود. هنوز که نشده، این چیز تازه‌ای نیست. فکرتان جایی نرود. مگر پیغمبر نمی‌گوید، زنها اینجوری می‌شود، مردها اینجوری می‌شود، هنوز که نشده. پس از چه‌خبر دارد؟ پس آنچه که نشده، می‌شود. حالا توجه کنید من چه می‌گویم. حالا بعضی از این‌ها یک عظمائیتی دارند، مثلاً می‌گوید برو اسم دخترت را عوض کن. می‌گوید آقاجان اینجوری، می‌رود خانه، می‌بیند زنش زاییده، اسمش را گذاشته حمیرا. ببین خبر دارد، از اسم گذاشتن خبر دارد. درست‌است؟ یا این‌که امیرالمؤمنین مثلاً خورشید را برمی‌گرداند، آخر خورشید کراتی است. شما اگر در خورشید، {{توضیح|آقایانی که از کامپیوتر واقعی اطلاع دارند، دو کامپیوتر داریم، یکی کامپیوتر واقعی که می‌بینید، یکی کامپیوتر جهانی}}. ببین، خورشید چه کراتی است. این چیست؟ این چیزی نیست که، این خورشید را خلق کرده. خلق کرده، این به آن گفت یک‌خرده برو آن‌طرف‌تر! این چیزی نیست. تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم روی یک محور می‌خواهم بیاورم، که شما که همه این‌جایید، عین این است که همه‌تان وجه‌الله هستید. یعنی وجه این به‌اصطلاح تمرین ولایتید. {{موضوع|عزت از خلق نخواهید؛ اما به یکدیگر احترام بگذارید و خوبیهای هم را ببینید، نه بدیها را|عزت/احترام‌خواهی}} اصلاً حضرت‌عباسی به کلی من را نباید ببینید. صادرات من را ببینید، حرف‌ها را ببینید. این‌ها را ببینید. اصلاً خود تو عزتی، نه من عزتت کنم. ببین من چه دارم می‌گویم، اصلاً تو خودت عزت ولایتی این‌جا آمدی، نه این‌که من تو را عزت کنم. پس من گفتم ما باید عزت از خلق نخواهیم؛ اما احترام از خلق بخواهیم. یعنی‌چه؟ احترام بخواهید. یعنی همدیگر را احترام کنیم. یعنی اگر من یک‌چیزهایی دارم حالا یک‌وقت مثلاً حالا یک دادی زدم، یک‌کاری کردم، این‌ها را نیاورید. ببین حضرت‌عیسی آمده، می‌بیند یک سگی است آن‌جا افتاده، همه دماغشان را می‌گیرند، [حضرت‌عیسی] می‌گوید: عجب دندان سفیدی دارد. شما خوبی‌ها را باید یک‌قدری افشاء کنید، بدی‌ها را یک‌قدری نبینید. ما باید روح باشیم به جسم کار نداشته‌باشیم. جسم من این‌کار را کرده. الان بنده جسمم، یک‌کاری کرده‌ام. شما باید روح باشید، توجه‌تان به روح باشد. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|عزت و ذلت دست خداست؛ تمام رفقا به جان متقی بند هستند، از ایشان توقع عزت نداشته‌باشید|درباره متقی/احترام‌خواهی/عزت}} من الان یک صحبتی می‌خواهم کنم، [که] یک‌قدری در نظر شما که الحمدلله باسواد و باکمالید، یک‌قدری چیز است؛ اما من روی عقایدی که دارم [صحبت] می‌کنم. امروز می‌خواهم به‌اصطلاح یک حرف‌هایی بزنم که دیگر مِن‌بعد اصلاً حرفی نباشد. {{درباره متقی|ما یک‌وقت شاگرد این زجاجی بودیم. آن‌وقت آن‌زمان که ما بودیم، آن‌طرف پل همه این‌ها زمین بود، می‌کاشتند. آن‌وقت این خیابان درست کرده‌بودند، یک خیابان را می‌گفتند خیابان تهران، به این خورده‌بود، بر این‌را چند تا دکان درست کرده‌بودند؛ اما دکانهایش را هرچه بود، شب آن‌طرفش را سوراخ می‌کردند، بیابانی بود، می‌بردند. یک‌چیزهایی که به دردبه‌خور بود آن کاسب از آن‌جا می‌برد. آره، نجاری بود و این‌ها. آن‌وقت ما آن‌جا به‌اصطلاح یک کارگاه بود و چند تا شاگرد زیر دست من بود، یک گدا بود، آمد چهار پنج‌تا بچه داشت، یادم است برف آمده‌بود. این بچه‌ها اینجوری می‌کردند، می‌چاییدند. من رفتم به آن‌زن گفتم، چهار تا بچه بود انگار، حالا چهار تا یا پنج‌تا، چهارتایش را خوب یادم است. گفتم: یکی از این‌ها را به‌من بفروش، هرچه بخواهی من به تو می‌دهم. [با این پول] برو شلوار بگیر، پیراهن بگیر، این‌ها را چیز کن. فهمیدی؟ این زن یک‌حرفی زده، تقریباً الان نزدیک فکر کنم پنجاه‌سال است، من یادم است. گفت: استاد! گفتم: بله، گفت: این‌ها به‌جان من چسبیدند.}} به تمام مقدسات عالم، کوچک و بزرگتان به‌جان من چسبیدید. کوچک و بزرگ شما. این حرف‌ها چیست؟ {{دقیقه|10}} اصلاً به‌جان من چسبیدید. یکی از شما که یک‌خرده چیز شوید، من والله صدقه می‌دهم، صلوات می‌فرستم، چه‌کار من می‌کنم تا شما بیایید و بروید. اصلاً همه‌شما، به‌جان من چسبیدید. حساب این‌را کنید. حساب دیگر نکنید. چرا مثلاً حاج‌حسین نمی‌دانم حالا اینجوری من را احترام کرد! به‌من چه‌کار دارید؟ امروز گفتم، به حضرت‌عباس، حرف القای خداست. ما باید همدیگر را احترام کنیم؛ اما عزت دست خداست. «تعز من تشاء، تذل من تشاء» عزت و ذلت دست اوست، &lt;br /&gt;
{{درباره متقی|اما من حالا چه‌کار می‌کنم، می‌گویم خدایا اگر تقدیر رفقای من شر شده، تو را به‌حق پنج‌تن خیرش کن. تقدیر هم آخر برمی‌گردد، به دعا هم برمی‌گردد. هم به صدقه برمی‌گردد، هم به دعا برمی‌گردد.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خانه متقی، خانه ولایت است؛ اگر محض عزت متقی به جلسه بیایید، تسلیم ولایت نیستید و آمدنتان به‌درد نمی‌خورد؛ احترام خلق اشتباه بود، احترام دست ماوراء بود|عزت/احترام‌خواهی/جلسه ولایت/تسلیم بودن}} ما باید فکر هم باشیم. این‌جا که شما می‌آیی، خانه من حساب نکن، این‌جا خانه ولایت است. بیا، بنشین، برو، یک‌چیز بیاور، یک‌چیز ببر. اصلاً اداره این‌جا، اصلاً اداره خود من با شماست. خود شما دارید من را اداره می‌کنید، من این‌جا چه‌کاره‌ام. من اصلاً چه‌کاره‌ام که کسی را [احترام کنم یا نکنم] (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احترام خلق اشتباه بود، احترام دست ماوراء بود. او باید ما را احترام کند. امام زمان باید به شما تقبل‌الله بگوید. والله، گفته که این‌جا حاضر می‌شوید. به‌دینم گفته. شما خیال نکنید آدم از زندگی‌اش، از کارش می‌تواند دست بکشد، بیاید. من اگر دوتا داد کشیدم، دوتا داد کشیدم وسوسه از شما گرفته‌شود. مگر ممکن است بیایید؟ چه کسانی رفتند؟ شما حساب کن چه کسانی رفتند؟ چه کسانی در زمان رسول‌الله رفتند؟ چه کسانی پشت به ولایت کردند؟ این است که فریاد می‌زنم، زن و مرد قدردانی کنید از این ولایت، از این تمرین ولایت. {{درباره متقی|به روح تمام انبیاء، من خودم را همین‌جور می‌بینم. اصلاً هیچ‌چیز می‌بینم. این آقای شاه‌آبادی یک‌وقت آمد، خب البته الان نمی‌دانم رئیس‌دانشگاه است و در فقه و اصول است و از این‌چیزها خیلی خوانده. گفت: من به یک‌جایی برخوردم که می‌گوید اگر رضایت من را به رضایت خودت ترجیح دهی، من هشت‌شرط، یعنی هشت‌تا صفت به تو می‌دهم. بینایت می‌کنم، دعایت را مستجاب می‌کنم، رزقت را زیاد می‌کنم و از این‌ها. گفتم: شاه‌آبادی، این معامله است تو می‌کنی، این‌نیست که. خدا یک امری کرده، من امر خدا را ترجیح می‌دهم به امر خودم. اصلاً ما باید امر نداشته‌باشیم.}} اصلاً این‌جا عزت خلق به‌درد که نمی‌خورد، به‌درد تو هم نمی‌خورد. ببخشید، جسارت نکنم، به‌درد تو هم نمی‌خورد. من اگر عزتت کردم می‌آیی، نکردم نمی‌آیی. به‌درد تو هم نمی‌خورد. تو هم آمدنت این‌جا همچین خیلی مفید نیست. تو هنوز خودت را تسلیم ولایت نکردی. اگر اینجوری باشی، اگر درون ما یکی باشد. توجه می‌کنید من چه می‌گویم؟ این حرف‌ها که نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شکر کنید که حرف‌های ولایت را قبول می‌کنید؛ مگر شیطان و هوا و هوس می‌گذارد کسی حرف ولایت را قبول کند؟|شکر ولایت/حرف ولایت}} پس ما رفقای‌عزیزی که می‌آیید این‌جا، این دکتر آمد این‌جا، هر کار کرد گفت: یکی را بیاورم این‌جا، گفتم: نه، غیر ممکن است، سفت پایش ایستادم. ساعت سه آمده‌بود، گفتم: نه! آخر این حرف‌ها را چه‌کسی می‌فهمد؟ مگر این حرف‌ها را به هر کسی می‌شود زد؟ به‌دینم، به حضرت‌عباس شما باید شب و روز شکر کنید که این حرف‌های ولایت را قبول می‌کنید. مگر حرف ولایت یک‌چیزی است کسی قبول کند؟ این‌قدر شیطان هوا و هوس و فکر و این‌ها می‌آورد گیجت می‌کند. چه‌کسی است که گول شیطان را نخورده؟ به‌من بگویید؟ هان! بگو. توجه کنید که شیطان الان گولتان نزده. چه‌کسی است که گول شیطان را نخورده؟ {{دقیقه|15}} به‌من بگویید؟ یکی را نشان من بدهید؟ آدم، گولش را خورد، توجه می‌کنید؟ من بنا شد دیگر داد نزنم؛ اما یک نیمه دادی می‌زنم. توجه کن بابایت گول خورده! ننه‌ات هم گول خورده! نه این ننه، آن ننه حقیقی‌ات! خب، تو گول نخوردی خدا کاری کرده، تو گول زدی شیطان را آمدی این‌جا. به‌من چه که بگویم: آقای محمد آقا تقبل‌الله، آقای ناصر آقا نمی‌دانم چه. من وظیفه‌ام این است احترام کنم. وظیفه‌ام است کنم. حالا یک‌وقت هم نکردم. قربان شما بروم باید تشکر کنی. شما خودتان نمی‌دانید من چطور با خدا حرف می‌زنم. چه توقعی از من دارید؟ توقعی از من داشته‌باشید نیست. من دارم می‌گویم خودم، همه چیزم در اختیار شما. دیگر چه می‌خواهی؟ چه توقعی داری؟ {{درباره متقی|من آمدم رفتم امام‌رضا، جداً می‌گویم، می‌گویم: یا امام‌رضا، اگر نجسم پاکم کن، اگر گمراهم هدایتم کن. من دارم چه می‌گویم؟ من دارم می‌گویم من را جزء کن، ضبطم کن.}} هنوز بشر باید هر چه عبادت می‌کند، تا ندای قبولی عبادت نیامده برایش، تزلزل داشته‌باشد. به این عبادتها باز هم هنوز گول نخورد؛ اما اگر در حریم ولایت آمدی، به‌واسطه حریم ولایت، حفظت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|جلسه ولایت مثل وادی نور است؛ باید محبت دنیا را از دلتان بیرون کنید و وارد آن شوید تا ولایت ید بیضاء به شما بدهد و تمام گناهانتان آمرزیده ‌شود|جلسه ولایت/حضرت موسی/حب دنیا}} من نمی‌خواهم یک حرف‌های بزنم برای جوانها یک‌قدری چیز داشته‌باشد. به تمام مقدسات عالم من عقیده‌ام این است هر گناه که شما داشته‌باشید، این‌قدر که وارد این‌جا شوید پاک می‌شوید. این‌جا مثل این است که، من عقیده‌ام این‌است، من اینجور به شما نگاه می‌کنم. چرا می‌گویم کسی نیاید؟ من اینجور دارم نگاه به شما می‌کنم. این‌جا مثل طور موسی می‌ماند. این‌جا مثل «فاخلع نعلین» می‌باشد. این‌جا شما هم مثل موسی «فاخلع نعلین»، تمام این حرف‌ها را از مغزتان بیرون کردید آمدید این‌جا. مگر موسی نبود؟ بعضی از علماء می‌گویند این [کفش موسی] میته بوده، به حقیقت ولایت نرسیدند این‌ها که این حرف را می‌زنند. مگر موسی نمی‌دانسته که مثلاً این میته است بپوشد. میته که نجس است. آقا که تو این حرف را می‌زنی، آیا کفش موسی نجس بود؟ نه! موسی این‌جا زنش زاییده در راه. پی یک‌چیزی می‌گردد. یک احتیاج‌هایی دارد. حالا نگاه می‌کند می‌بیند آن‌جا یک نوری است، می‌آید. می‌بیند نور در یک شجره‌ای است. آن شجره، شجره توحید است تا می‌آید می‌گوید «فاخلع نعلیک». محبت زن را از دلت بیرون کن این‌جا بیا، این‌جا وادی نور است. این‌جا می‌خواهد با موسی چه کند؟ این‌جا می‌خواهد «ید بیضاء» به او بدهد. این‌جا می‌خواهد آن عصا را به او بدهد که با فرعون بجنگد. آن‌جا ولایت به او می‌دهد ید بیضاء. این مجلس این‌جا، والله «ید بیضاء» به شما می‌دهد. به‌دینم «ید بیضاء» به شما می‌دهد، قدردانی کنید رفقای‌عزیز. مبادا محبت دنیا و عشق دنیا، این‌ها را از کله‌تان بیرون کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر دوست امیرالمؤمنین را محض خدا بخواهید، آن خواستن را خدا امضا می‌کند|رفیق/ولایت‌خواهی}} چرا من یک تزلزلی راجع‌به شما دارم، می‌گوید: کوهها را در اختیارت گذاشتیم، مگر شوخی است این حرف‌ها. این خواستن رفیق اگر محض خدا باشد، خدا امضاء می‌کند. این خواستن یک دوستِ امیرالمؤمنین. چرا؟ {{درباره متقی|من آن ولایت کوچک و بزرگ شما را می‌خواهم. {{دقیقه|20}} آن‌که در شما هست را می‌خواهم.}} روایتش را بگویم. چرا می‌گوید اگر یک مؤمنی را (صلوات) زیارت کردی، خدا ثواب دوازده‌امام به تو می‌دهد؟ خیلی از قراء قرآن در این‌ها مانده‌اند، با من آمده‌اند یک صحبت‌هایی می‌کنند. گفتم: به‌طور کامل، با عقیده کامل این حرف را می‌زنم، تو توجه نداری. تو بیست‌سال است، سی‌سال است جلسه قرآن گرفتی؛ اما قرآن معنی‌اش در دل ما تجلی نکرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی که قرآن در قلبش تجلی نکند، معنی آن را متوجه نمی‌شود و قرآن خواندنش مثل روزنامه خواندن و بازی کردن با قرآن است!|تجلی ولایت/تفسیر قرآن/قاری}} قرآن‌مجید اگر تجلی کند، تو می‌فهمی روایت قرآن را، معنی قرآن را. والله اگر قرآن تجلی نکند، قرآن را مانند روزنامه خواندی. من به تمام قراء قرآن می‌گویم، من حرفم خصوصی نیست. باید تجلی کند. از کجا می‌گویی؟ آیا قرآن‌خواندن مهم است یا قرآن نوشتن؟ مگر عثمان قرآن را ننوشته؟ تجلی ولایت نبود، چرا اهل‌آتش است. قرآن اگر تو تجلی‌اش را متوجه نشوی، با قرآن بازی کردن است. امروز و در هر زمانی، با قرآن بازی کردن است. چرا؟ چرا عباس قرآن می‌خواند، معاویه گفت: قرآن می‌خوانی؟ گفت: قرآن در خانه ما نازل شده‌است، نخوانم؟ گفت: قرآن بخوان، معنی نکن. یک پول حسابی داد. {{موضوع|پول را بخواهید که خرج آبرو، خانواده و فقرا کنید، نه اینکه محبتش را داشته‌باشید؛ محبت پول نمی‌گذارد محبت ولایت در قلب شما خطور کند|پول/محبت ولایت}} والله بالله، به‌دینم قسم، اگر محبت پول داشته‌باشی، اصلاً محبت ولایت در قلبت خطور نمی‌کند. مگر آن پول را بخواهی خرج آبرویت کنی، خرج بچه‌هایت کنی، خرج خانواده‌ات کنی، خرج فقرا کنی، خرج امر خدا کنی. آن پول مبارک باشد به شما. آن خانه هم مبارک باشد به شما، خانمت مبارک باشد به شما. خانم که گفتم، باید خانم داشته‌باشی انسان‌سازی کنی. آن است که می‌گوید شاربت عرق کند، جزء شهدایی. به که می‌گوید؟ به کسی‌که، هر چیزی را، امر را بالاتر از هر چیزی بدانی. ما بدبخت شدیم آخرالزمان. ما خلق را، امر خلق را بالاتر از امر می‌دانیم. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|هر چیزی که در دل شما [القاء] می‌شود، اگر مطابق امر و قرآن و روایت باشد، ندای خداست، اگرنه وسوسه شیطان است و باید آن‌را خنثی کرد|ندای خدا/ندای شیطان}} می‌خواستم این جمله را نقل کنم، من یک‌موقعی گفتم، تکرارش می‌کنم، امروز هم یک خانمی به‌من یک زنگی زد، من هم یک صحبتی کردم. اینجوری نگفتم، امروز می‌خواهم بگویم، الحمدلله شکر رب‌العالمین، شما هر کدامتان نابغه‌اید. والله در جو این دنیا نگاه می‌کنم، هرکدامتان نابغه‌اید. چرا من می‌گویم همه‌تان به‌جان من بندید؟ همه‌تان نابغه‌اید. این خانواده ایشان همه‌شان نابغه‌اند. زن و مردشان نابغه‌اند. یعنی یک تزلزل ندارند. البته یک‌وقت می‌بینی شیطان می‌آید، یک وسوسه‌هایی می‌آید، این‌ها هم بشرند؛ اما من دوباره تکرار می‌کنم به خانواده ایشان، که آن وسوسه را خودتان باید خنثی کنید. از کجا ما خنثی کنیم؟ از آن‌جایی که بدانی هر وسوسه‌ای که شد در دلت به‌غیر امر است، آن وسوسه شیطان است. اگر خیال در دلت به‌وجود آمد، یک‌وقت ندای الهی است. ندای خداست؛ اما آن‌چه که در بدن شما به‌وجود می‌آید باید ببینی با روایت، با قرآن، با امر درست‌است، آن نداست؛ اما یک‌چیزی که می‌آید، این وسوسه شیطان است. توجه فرمودید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شما باید تشویق‌کن هم باشید و به یکدیگر احترام بگذارید|احترام ولایت}} من از تمام شما تشکر می‌کنم، از تمامتان راضی هستم. این آقای حاج علی‌آقا، پریروز آمد، خدمتشان رسیدیم، {{دقیقه|25}} یک صحبتی کرد اصلاً من را تازه کرد. صحبت آقای حاج‌عباس آقا شد، گفت من از اول گفتم عباس آقا از من باسوادتر است، از من باکمال‌تر است، از من داناتر است. چنان این عباس آقا را ایشان تشویق کرد، خیلی من خوشم آمد. شما باید همدیگر را تشویق کنید. همدیگر را احترام کنید. گذشته‌ها و چیزها را فراموش کنید. البته بشر است دیگر. من هم خودم همینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|هرکس باید در کار خود در مقابل خدا و ولایت و امر آن‌ها تواضع داشته‌باشد|تواضع}} {{درباره متقی|من بدانید، به خدا قسم، به‌دینم قسم به خدا می‌گویم تو خیال نکن من آدم خوبی هستم، می‌گویم خدایا یک گناه من را آن‌جا در قیامت سر چوب کنی، من اهل‌جهنم هستم. حالا یک‌دفعه به خدا اینجوری می‌گویم. خدایا اگر من را جهنم ببری کاری هم نکرده‌ای، خب یک‌آدم را می‌سوزانی، بیا من را نسوزان.}} (صلوات) پس هر کسی باید در کرده خودش، در مقابل خدا و ولایت تواضع داشته‌باشد. بشر باید تواضع داشته‌باشد، در امر هم تواضع داشته‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خواست متقی این است که روح شوید و در دهان شیطان بزنید؛ کسی که به امر روح یعنی امام زمان باشد، روح می‌شود و دیگر فریب شیطان را نمی‌خورد|روح/جسم/اطاعت امر}}من دلم می‌خواهد شما روح باشید، دیگر به جسم کار نداشته‌باشید. اگر گفتید حسین یک همچین کاری کرد، هنوز روح نشدی، هنوز تمایل با جسم داری. روح به روح اتصال است. شما باید روح شوید. من توقع روحی از شما دارم. {{درباره متقی|به حضرت‌عباس، به پدر حضرت‌عباس یک تزلزل جزئی می‌بینم، من شب خوابم نمی‌برد، ناراحتم. می‌گویم چرا این آدم وسوسه شیطان را رد نکرد، نزد در دهانش؟}} شما باید در دهان شیطان‌زن باشید دیگر. شما باید روح باشید. «انا انزلناه فی لیلة‌القدر، و ما ادریک ما لیلة‌القدر، لیلة‌القدر خیر من الف شهر، تنزل الملائکة و الروح، فیها باذن ربهم من کل امر»، تو از کجا می‌فهمی ما روح شدیم؟ به امر روح باشی، یعنی به امر امام زمان. اگر شما به امر روح، به امر ولایت شدی، روح شدی. طوری نیست، چیزی نیست که، تو خودت توجه نداری روح شدی. باید از خدا بخواهیم خدایا فهم به ما بده که ما بفهمیم روح شدیم. فهم این‌که بفهمیم در این‌جا شرکت کردن به این شوخی‌ها نیست. از خدا بخواهیم شیطان بازی‌مان ندهد. خدایا [شیطان] بابا و ننه‌مان را بازی داد، ما را بازی ندهد. چرا آن‌ها بازی خوردند؟ آن یک هشداری بود تا قیام‌قیامت به بشر داد. بشر توجه کن، آن نبی است، عصمت داشت، باز شیطان گولش زد. این بزرگی وسوسه شیطان را اعلام می‌کند خدا. هر کاری که خدا می‌کند، هر کاری که می‌کند، صدها معنا دارد. این معنایش این است که من دارم می‌گویم. هشدار به شما می‌دهد. ای مردم، ای بشر، ای انس، ای جن این‌را من به او عصمت دادم، با عصمتش شیطان گولش زد. به‌دینم قسم، تمام گلوله‌های خونم این‌است، اگر تو ولایت داشته‌باشی، شیطان نمی‌تواند گولت بزند. از کجا می‌گویی؟ از آن‌جا می‌گویم که هر کس ولایت داشته‌باشد، آتش او را نمی‌سوزاند. گول خوردن ما از شیطان آتش است. تو اگر ولایتت یک اندازه‌ای کامل باشد، آتش شیطان تو را نمی‌گیرد، تشخیص به تو می‌دهد. ولایت علم تشخیص به تو می‌دهد، {{دقیقه|30}} علم حکمت به تو می‌دهد. بینایی به تو می‌دهد، هوشیاری به تو می‌دهد. زنده‌ات می‌کند. اگر ولایت نباشد من تفاله‌ام. این باد و بودها و این اسم‌ها که خلق می‌گذارد روی ما، همه‌اش باطل است. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|مقصدتان با تمام سختی‌هایش ولایت باشد، همان‌طور که مقصد پیامبر ولایت بود|پیامبر/مقصد خدا}} اگر بخواهیم بفهمیم که ما حالا وظیفه‌مان چیست؛ حالا ما آمده‌ایم در دنیا، دنیا هم که تجددی شده، هر روزی حرامی حلال می‌شود، حلالی، حرام می‌شود. کسانی هم می‌کنند که هیچ انتظار نداریم. ما از اصحاب رسول‌الله انتظار نداشتیم، چقدر پیغمبر زحمت کشید، پیغمبر چقدر زحمت کشید. پیشانی‌اش را شکستند، دندانش را شکستند. این‌قدر زدند او را، پشت دیوار انداختند که گفتند مرد. ببین پیغمبر با تمام کتک‌هایی که خورده، روایت داریم بروید ببینید، خون از همه هیکلش می‌ریخت، حالا آمده پیش حمزه، [می‌گوید:] عموجان! [حمزه گفت:] بچه برادر چه می‌خواهی؟ [پیغمبر فرمود:] اسلام بیاور. اسلام می‌خواهم. حمزه فوراً اسلام آورد. دست کرد به شمشیر و آمد گفت هر کس دیگر به بچه برادرم کار داشته‌باشد، از این شمشیر او را می‌گذرانم. تو هم تمام مقصدت باید ولایت باشد. اگر یک‌چیزی می‌گویند، ناراحتی، تمام مقصدت ولایت باشد. والله تو نبی هستی، عین پیغمبر. بیایید رفقای‌عزیز این حرف‌ها را یک‌قدری قدردانی کنید. اگر حرفی را قدردانی کردید، آن حرف در دل تو تجلی دارد. اگر قدردانی نکردی والله، تجلی ندارد. قدردانی‌اش چیست؟ به آن عمل کنی. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا باور می‌کردی هفت‌میلیون بروند آن‌طرف، بعد چهار نفر این‌طرف باشند؟ بعضی‌ها یک حرف‌هایی می‌زنند، خیلی هم توسعه به آن می‌دهند. پدرجان، تو باید با این‌ها باید نجوا کنی، دیگر این‌جا اینجور شد، این‌جا اینجور شد، این‌جا اینجور شد، خب عمارتت درست شد دیگر. میل‌گردش چه‌جور شد؟ سیمانش چه‌جور شد؟ آبش چه‌جور شد؟ شنش چه‌جور شد؟ این چیست بعضی‌ها این‌کار را می‌کنند. این نوار را که گوش می‌دهی، عزیزم توجه کن. من نمی‌گویم نپرسید، من به قربان همه‌تان بروم؛ اما به قربان معرفت بعضی‌ها بروم. از من سوال می‌کنند من این‌جا را اینجوری فهمیدم، حاج‌حسین اینجوری‌است؟ خب، من می‌گویم اینجوری‌است، تمام شد و رفت پی کارش، این‌قدر اذیت نکنید. توجه می‌کنید من چه می‌گویم؟ حاج‌حسین من اینجوری فهمیدم، من به او می‌گویم اینجوری‌است. می‌گوید دستت درد نکند. اینجور باید سوال شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|آنقدر اخلاق پیامبر خوب بود که وقتی سلمان منا اهل‌البیت شد و ابوذر قدری ناراحت شد، فوری ندا داد زیر این آسمان کسی از ابوذر راستگوتر نیست؛ ابوذر قدری مقدس بود و کارش به‌امر نبود|پیامبر/سلمان/اباذر}} الان من یک‌چیزی می‌خواهم بگویم به شما، چقدر پیغمبر اسلام، اخلاق دارد. پیغمبر در جو این عالم یک‌دفعه گفت: «سلمان منی اهل‌البیت». دید یک‌ذره اباذر ناراحت است. خب، این‌ها باهم هم‌دوشند دیگر؛ اما نمی‌تواند بگوید، {{توضیح|اباذر یک‌قدری مقدس است}}، نمی‌تواند بگوید جزء اهل‌بیت است؛ اما ببین این‌چه کرد، یک‌دفعه گفت: زیر این آسمان راستگوتر از اباذر نیامده، فوری یک ندا به او داد، نه که یک‌ذره ناراحت شد. این حرف‌ها قشنگ است، قدرش را بدانید. در جو نمی‌تواند این صفت را بگوید به این؛ اما چه با او کرد؟ یک امتیاز جهانی به اباذر داد. {{دقیقه|35}} آن‌جا هم که امیرالمؤمنین وقتی عثمان او را تبعید کرد، دنبالش رفت، عثمان پیغام داد، تو به‌غیر خلیفه کردی، این در غضب من قرار گرفت، چرا احترامش کردی؟ گفت: خفه‌شو، صدایت بگیرد، مگر نگفت پیغمبر که در همه خلقت، زیر این آسمان از اباذر راست‌گوتر نیامده؟ یعنی مرتیکه، آن حرف‌ها که به تو زد راست به تو گفت. یعنی دارد به او می‌گوید حرف‌ها که به تو زد، راست به تو گفت، درست به تو گفت؛ اما کاش به امر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کار باید به‌جا باشد؛ قضایای پیامبر و دختر حاتم‌طایی که در حق پیامبر دعا کرد که کار به‌جا به‌دستش ایجاد شود و پیامبر آمین گفت|کار به‌جا/پیامبر}} تو یک‌وقت یک‌کاری می‌کنی، داری مقدسی می‌کنی. یک پولی می‌دهی به یکی؛ اما جستجو نمی‌کنی که این حالا مستحق هست یا نه؟ یا می‌رود مثلاً چه‌کار می‌کند. کارت خیر است، عقیده‌ات خیر است، [اما] کارت به‌جا نیست. کار به‌جا خیلی مشکل است. توجه کن عزیز من، قربانت بروم. این‌قدر مشکل است که پیغمبر دعا کرد، {{توضیح|امیدوارم که این نوار طی نشود، من هنوز آن‌چه را که باید بگویم، نگفته‌ام}} دختر حاتم‌طایی را خیلی احترام کرد. عبایش را انداخته زیرش، یک‌وقت گفته‌ام، الان روی مناسبت است دوباره تکرار می‌کنم. یا رسول‌الله این عبا، کساء است. جبرئیل زیر آن بوده، اینجوری‌است، آیه نازل‌شده، گفت: چون‌که بابایت سخی است. ببین پیغمبر چقدر سخاوت را می‌خواهد. اگر من می‌گویم سخی باشید، ببین پیغمبر چقدر سخاوت را می‌خواهد. حالا این دختر را دید احترام کرد، یک ندا داد این دختر اسیر نیست، دختر آزاد است. یکی دور علماء هستند، یکی هم دور این‌ها هستند. ببین به‌فکر خودشانند، یکی همچین خوشکل مشکل است، می‌خواهند این‌را بگیرند! آره، این‌ها هم همین‌جورند. حالی‌ات است؟ کار دیگر ندارد که آن‌جا نشسته‌اند که! (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌وقت ایشان دست گذاشت روی دوش یکی از بنی‌هاشم، آن‌وقت سه تا پسر خدا به او داد، تمام از شجاعان عالم شدند. بعد گفت: یا رسول‌الله، من سه تا دعا به تو می‌کنم. یکی گفت: خدا کار به‌جا در دستت ایجاد کند. مگر پیغمبر کار به‌جا نمی‌کرد، بی‌جا می‌کرد؟ پیغمبر گفت: الهی‌آمین. این‌هم یک مبنا دارد. حالا مبنایش را به شما می‌گویم. یکی هم گفت: کریم هستی، کرامت در دستت ایجاد شود. شما مثلاً مثل یک حوض آب است؛ یعنی پول‌داری، مدام امروز و فردا می‌کنی. آخرش هم نمی‌دهی؛ یعنی ایجاد نمی‌شود. چشمه خوب است که ایجاد شود. بشر باید مثل چشمه باشد، یک‌چیزی در دستش ایجاد شود. خب نگه‌دارد، مدام شیطان می‌گفت اگر بدهی، مچت را می‌گیرم. تو خبر نداری، شیطان مچت را گرفته. فهمیدی؟ نمی‌گذارد. یکی هم گفت: یا محمد، خدا محتاج شرارت نکند. باز پیغمبر گفت: الهی‌آمین. این یعنی‌چه مبنایش؟ مبنایش چیست؟ بگو، آن درست، آن گفتم شرارالناس الان من می‌آیم به این آقا می‌گویم پنجاه‌هزار تومان داری؟ این آقا هم می‌گوید داری به‌من بدهی؟ من هم می‌روم پیش پدر زنش، می‌گویم این سر خورده. این بی‌کار است، سر خورده. به او نمی‌دهم، آبرویش را هم می‌ریزم. این شرار ناس است؛ اما یکی یواشکی آنچه که دارد در اختیارش می‌گذارد. اصل این سه تا حرف یعنی‌چه که پیغمبر می‌گوید الهی‌آمین؟ {{دقیقه|40}} مگر پیغمبر نمی‌داند؟ زود بگویید ببینم، نوار را معطل نکنید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضار: حاج‌آقا، خود این دعایی که دختر حاتم به پیغمبر می‌کند، دعاهای به جایی بوده، یعنی وقتی سخی باشی، دعای به‌جا هم در دهانت ایجاد می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خیلی حرف خوبی است؛ اما بهترش هم هست. عیب ندارد؟ اگر بهتر بود بگو بهتر است. پیغمبر هم در این عالم تزلزل دارد. چون‌که خدا به او می‌دهد دیگر، می‌گوید مبادا بگیرد. دعا می‌کند که من به دستم جاری شود، دعا می‌کند کار به‌جا ایجاد شود. اگر درست است یک صلوات بفرستید. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تمام خلقت، تا حتی انبیاء و ائمه‌طاهرین هم در اختیار خدا هستند و هر چه دارند، خدا به آن‌ها داده‌است|در اختیار خدا بودن}} تمام این خلقت، تا حتی انبیاء، تا حتی دوازده‌امام چهارده‌معصوم یک تزلزلی دارند. حرف تند است، برای من کند است، چیزی نیست. چرا؟ آن‌ها همه می‌دانند خدا به آن‌ها داده. ممکن است بگیرد یا نگیرد؟ پس چه دارد؟ پس چرا این‌قدر امیرالمؤمنین شکرانه می‌کند؟ این‌ها که می‌گوید به‌من داده، می‌گوید شکر. یادش می‌افتد غش می‌کند، آن‌جا می‌افتد. پس تمام خلقت در اختیار خدا هستند تا حتی دوازده‌امام چهارده‌معصوم. آن‌ها اختیار تمام این خلقت را دارند؛ اما یک‌چیز چطوری است؟ من الان این‌جا نشسته‌ام، من یک مثال برای خودم بیاورم. من الان مثلاً خب، البته نمی‌خواهم توجیه کنم، یک‌وقت بد نباشد، حالا دیگر آمد به زبانم، می‌گویم دیگر. من مثلاً دکان ندارم، دکاکین ندارم، چیز ندارم، یک‌وقت عنایتی می‌شود، درست‌است؟ من یک‌وقت می‌بینی که اگر یک‌خرده چیز نباشم، یک جزئی آدم هر کار به او کنی تزلزل دارد. می‌دهم، می‌گویم خدایا شکر تو حواله کردی. من یک‌دفعه می‌گویم، خب حواله نکرد، خب هیچ‌چیز به هیچ‌چیز. پس آن نعمتی هم که ائمه دارند می‌فهمند حواله خداست. اگر درست‌است، یک صلوات بفرستید. حالا من‌بعد هم که من صحبتم تمام می‌شود، هر کس حرفی دارد، اعتراض دارد بگوید. چون‌که ما دلمان می‌خواهد، تمام حرف‌ها یک سازندگی پیدا کند، چرا در آن نباشد. چرایش را همین‌جا بگویید. اگر قشنگ است و قبول کردید که هیچ‌چیز، اگر چرا دارد، چرا را از این‌جا بیرون نبرید، من رضایت ندارم. چون‌که حرفی که آن‌ها می‌گویند چرا ندارد. ما یک‌قدری چیز می‌کنیم، اگرنه، چرا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر بخواهید روح شوید باید فقط خدا و قرآن و ولایت را ببینید و امر آن‌ها را با یقین اطاعت کنید|روح/اطاعت امر}} حالا چطور باشد که ما روح شویم؟ چطور باشد که ما در خط ولایت باشیم؟ چطور باشد که تمام گناهان ما، اگر گناه کردیم آمرزیده‌شود؟ چطور باشد که ما در مرضی خدا باشیم؟ چطور باشد که ما دیگر وسوسه نداشته‌باشیم؟ چطور باشد که ما دیگر روح باشیم؟ چطور باشد که ما جسم نباشیم؟ اگر تو روح شدی، تمایل با جسم نباید داشته‌باشی. اگر تمایل با جسم داشته‌باشی، هنور روح نشدی. من این نوار را به خانم‌ها هم می‌گویم. هم به آقایان می‌گویم، هم به خانم‌ها. خانم‌های عزیز توقع از هم نداشته‌باشید. اگر یک خانمی، خواهر تو یک تزلزلی داشت، نصف‌شب باید پا شوی گریه کنی خدا رفع تزلزلش بشود. تزلزلش را خانم افشاء نکن. والله اگر تزلزل ایشان را {{دقیقه|45}} افشاء کنی، خودت به آن درد گرفتار می‌شوی. چون‌که علی {{علیه}} می‌فرماید: هر کاری برگشتش به خودت است. حرف علی که دروغ نمی‌شود. برگشتش به خودت می‌شود؛ اما زمان می‌برد. الان بوده کسی‌که زمان گذشته، برگشتش به خودش شده. فریاد می‌زند چرا کسی نمی‌آید دیدن من؟ خب، چه‌کار کردی که نمی‌آید؟ هر کسی را حرف رویش گذاشتی، ننگ رویش گذاشتی. کجا بیاید؟ حالا اگر بخواهد اینجوری شود، چه‌کار کند که اینجوری شود؟ حرف من این‌است. تمام این عالم را نبیند، سه چیز را ببیند. اول خدا را ببیند، بعد قرآن‌مجید را، بعد ولایت را. حالا که آن‌ها را دید، با این چشم باطنی باید ببیند، با یقین باید ببیند. حالا که با یقین دید، امر را این‌ها به آن یقین‌تر باشد. یقین‌تر یعنی یقین کند که این‌ها درست است و امرشان درست‌است، امر آن‌ها را اطاعت کند. اگر امر آن‌ها را اطاعت کرد، این مثل این است که هفت‌میلیون یک‌طرف رفتند، چهار نفر یک‌طرف. این از چهار نفر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر ولایت در قلب شما تجلی کند، قلبتان روشن می‌شود و حرف را قبول می‌کنید، آن‌وقت خدا و قرآن و ولایت و کسانی که ولایت دارند به شما لبیک می‌گویند|تجلی ولایت}} رفقای‌عزیز، یک‌قدری روی این حرف‌ها تامل کنید. یک‌قدری روی این حرف‌ها فکر کنید. والله، بالله، اگر شما در یک‌جایی بنشینید و بروید در فکر این‌ها، فوراً مثل تلفنی که به تو کند، به تو تلفن می‌شود. تجلی تلفن است، قلبت روشن می‌شود حرف را هم قبول می‌کنی. خدا بی‌سیم دارد. الان موبایل‌ها چه‌جوری است؟ خدا هم موبایل دارد. به تو لبیک می‌گوید؛ اما خدا را بالاتر از همه‌چیز بدانید. والله به‌دینم روایت داریم، در سینه من است، ولایت لبیک به تو می‌گوید، قرآن لبیک به تو می‌گوید. قرآن جان دارد، ولایت جان دارد. نه این‌که علی خاک شد مرد، رفت،... اگر تو درون حقیقت ولایت خرد شوی، والله لبیک به تو می‌گوید. قرآن دوباره تکرار می‌کنم لبیک به تو می‌گوید. آن کسانی‌که ولایت دارند هم به آدم لبیک می‌گویند. {{درباره متقی|من یک‌وقت گفتم، تکرار می‌کنم، من صد صلوات به بابایم می‌فرستادم. گفتم خدایا ما که صلوات، آخر صلوات را تند می‌فرستم. آره، یعنی گفتم به او می‌رسد؟ به حضرت‌عباس، شب آمد این‌جا نشست، حسین بابا به‌من می‌رسد، به‌من می‌رسد. این بی‌سیم است. این موبایل است. آیا امام زمان اینجوری نیست؟ خیلی ما ولایتمان تزلزل دارد. خیلی روی ولایت فکر نکردیم. پدر من یک‌آدم رعیتی بوده، بیشتر رفته در بیابانها؛ اما تا آخر عمرش گفت: علی. تا آخر عمرش فدای امام‌حسین بود.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی که یقینش به ولایت ثابت باشد، هم از حرف ولایت خوشش می‌آید و هم به‌آن عمل می‌کند؛ قضایای خمس و سهم امام دادن پدر متقی|ولایت ثابت/یقین/اطاعت امر/پدر متقی/درباره متقی}} یک‌چیزی بگویم بخندید. (صلوات) بعضی‌ها دیدم یک‌خرده قیافه‌هایشان در هم رفت، قیافه‌هایتان را بخندانیم. فلانی که هنوز نگفته دارد می‌خندد. {{دقیقه|50}} {{درباره متقی|این بیچاره، بنده‌خدا، بابای ما خدابیامرز یک گوساله داشت. آره، رفت گوساله را فروخت بیست‌تومان. خب آن‌زمان ارزان بود. بیست‌تومان رفت داد به ننه ما. آن‌موقع حاج‌شیخ‌عباس در محل ما نیامده‌بود، حاج‌شیخ هادی بود. حاج‌شیخ هادی از سهم امام و خمس گفت، [بابای ما] آمد گفت: زن، آن بیست‌تومان را بده به‌من. گفت: می‌خواهی چه‌کنی؟ گفت: می‌خواهم سهم امام، خمسش را بدهم. گفت: خب، برو یک پالتو بگیر بپوش! سهم امام خمس بدهم! [بابایم گفت:] ای عایشه! ای قطامه، بده به‌من! ننه‌ام خیلی اصیل بود، یک زن با کمالی بود. آره، خب برو یک پالتو بگیر. این‌هم خمس و سهم امام دادن بابایمان.}} (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خلقی که امر را اطاعت نکند و سخاوت نداشته‌باشد نتیجه ندارد؛ تمام کسانی که دور پیامبر بودند و سخاوت نداشتند، از امیرالمؤمنین برگشتند و امام زمان پولشان را قبول نکرد|سخاوت/اطاعت امر/پیامبر/امام زمان}} یقین‌هایی که آدم به خدا و به ولایت دارد، باید ثابت باشد. یک یقین‌هایی است در قلب آدم نمی‌ماند. یک حرف‌هایی است، تجلی ندارد، خوشش می‌آید مثلاً. این در عمل یک‌قدری سست است. خدا به تمام ائمه هشدارهای خصوصی دارد. با پیغمبرش هم هشدار خصوصی دارد. این‌که من دارم به شما عرض می‌کنم جداً، بیایید از خلق چیزی نخواهید. بیایید عزیزان من اتکاء به خلق نداشته‌باشید. {{درباره متقی|من یک‌حرفی را یک‌هفته، چند روز در آن فکر می‌کنم. آن فکر، عصاره آن فکر را می‌آیم به شما می‌گویم. این‌نیست که من یک‌چیزی به شما بگویم. ببین چطور محکم حرف می‌زنم. عصاره فکر را می‌آیم به شما می‌گویم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغمبر یک‌قدری دلش خوش شد، دید خلاصه خیلی پیش‌رفته اسلام، پیش‌رفته. خیلی دلش خوش شد. خب [پیش] رفت هم‌دیگر، مهاجر شد و انصار شد و خیلی چیز شد. حالا یک‌دفعه خدا یک هشدار می‌دهد، یا محمد خیلی دورت ریخته‌اند، (این‌را من می‌گویم)، یک صلوات بفرستید. پیغمبر در باطن، در ظاهر خیلی خوشحال بود. دید خیلی اهمیت می‌دهند. می‌گوید: جنگ بروید، می‌روند، می‌گوید: این‌جا بروید می‌روند. یک‌دفعه گفت این‌ها که می‌خواهند بیایند پیش تو، هر کدامشان، یک‌ذره یک‌قدری پول بدهند. همه نیامدند. هشدار داد به پیغمبر، یا محمد (صلوات)، این‌ها حرف‌های تو را به‌قدر دو سه زار گیر به آن نمی‌دهند. دو سه زار را بهتر از حرف تو می‌خواهند، در صورتی‌که حرف تو «وحی یوحی» است. یک هشدار داد به پیغمبر. اگر مغزتان نکشد آن‌وقت می‌گویید مگر پیغمبر هم...؟ بله. تمام عالم روی نظم است. همه عالم در گردش است. همه عالم در امتحان است. آن‌ها امتحان ندارند. آن‌ها یک‌چیزی است که هشدار می‌دهد. این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم، این‌ها نور خدا هستند، امتحان ندارند. این می‌خواهد بگوید یعنی این خلق فایده ندارد. از اول هم به شما گفتم خلق فایده ندارد. امروز نتیجه‌اش را به شما می‌گویم. خب این‌چه فایده‌ای دارد؟ نیامدند. فقط امیرالمؤمنین آمد، سلمان و اباذر و یا مقداد. روایت داریم امیرالمؤمنین در ظاهر چیز نبود، یک وسیله جنگی {{دقیقه|55}} آمده‌بود فروخت، داد. آخر هم این‌ها هدایت شدند. آن‌ها نشدند. آن‌ها بعد از رسول‌الله رفتند طرف عمر و ابابکر. آیا این حرف توجه می‌کنید چیست؟ شما الحمدلله می‌آیید خیلی از آن‌ها بهترید، به‌قرآن. پول هم می‌دهید، چیز هم می‌دهید. قدردانی هم کنید. [آن‌ها] نیامدند. خدای تبارک و تعالی هشدار داد، که خلق نتیجه ندارد. اگر نتیجه داشتند، امر من را اطاعت می‌کردند. خب دو زار، سه زار چیزی نیست مرد حسابی، بیا پیغمبر برایت حرف بزند. حالا چطور شدند؟ دوباره تکرار می‌کنم. چطور شدند این‌ها که ندادند؟ این‌ها که ندادند این‌است. این مثل این است که علی {{علیه}} وقتی شیر آوردند، صف کشیدند، بگویم حالا صد تا دویست تا صدها مردم همه شیر گاوشان را، گوسفندشان را آوردند که امیرالمؤمنین یا بخورد یا مثلاً به‌اصطلاح آن‌ها که زهر خوردند، بدهند پایشان را بگذارند در شیر. ما یک‌نفر بود این‌جا عقرب گزیده بود، آن‌موقع مریض‌خانه‌ها چیز بود، من فوری گفتم که پایش را بگذارید در شیر، پایش را گذاشتند در شیر، دلمه شد. دو دفعه سه‌دفعه گذاشتند دلمه شد، پایش خوب شد. حالا همه این‌ها، شیر هیچ‌کس را قبول نکرد. بعد گفت: حسن‌جان، یک زن است آن عقب است دارد گریه می‌کند. برو شیر او را بیاور من بخورم. این آمد گفت، گریه کرد، گفت: پدرت خوب می‌شود؟ گفت: ان‌شاءالله خوب می‌شود. آمد گفت: شیر این‌را بیاور. این یعنی‌چه؟ این مثل این است که شطیطه که آمدند آن‌جا اهل نیشابور، خیلی روی مناسبت من یک‌روایت بگذارم رویش که کسی تزلزل نداشته‌باشد، بداند این حرف هست در عالم. حالا همه دادند پول به‌اصطلاح بعد از آقا امام‌حسن عسگری، کیسه‌هایی بود، گفت که آن‌ها باید آن کاغذها را جوابش را بدهد و پولها را هم بگوید چه‌قدر است، تو این‌را به او بده. آمدند دیدند که این جعفر کذاب است. گفت که باید اینجوری باشد. گفت: برو از غیب از من می‌پرسید؟ رفت و دم دروازه، آقا امام زمان روانه کرد پی‌اش. گفت بیا در این این‌قدر است، این‌قدر است، جواب کاغذها را هم داده، این‌ها را بردار و برو، شطیطه، چه داده؟ روایت داریم این‌شخص می‌گفت من اصلاً نمی‌خواستم به امام زمان بگویم. بعضی‌ها می‌گویند یک تکه کرباس بود و یک‌چیز خیلی کمی. گفت آن‌ها را از او قبول کرد و دوباره آن‌ها را برگرداند و گفت: این‌را بگیر، گفت: یک‌ماه دیگر، یک همچین چیزی زنده‌ای، من در تشییعت می‌آیم به تو نماز می‌خوانم. امیرالمؤمنین هم همین‌کار را کرد. گفت: شیر آن‌زن را بیاور. چه‌خبر است عالم؟ آن‌وقت این‌ها همین‌ها بودند که از امیرالمؤمنین برگشتند. خدا نکند که چیزهای ما را امام زمان قبول نکند. عزیزان من، توجه داشته‌باشید. گفت: آقا چرا؟ گفت: آن‌ها از من برگشتند. آن‌ها حنفی شده‌اند، برو من پولشان را نمی‌خواهم. وقتی رفت دید آن‌ها حنفی شدند. توجه می‌کنید یا نه؟ قربانتان بروم، باید شیعه باشیم تا امام زمان پول ما را قبول کند. شیعه کیست؟ شیعه کسی است که امر این‌ها را اطاعت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|فردای قیامت، خدا و قرآن و ولایت شما را محاکمه می‌کنند، باید جوابگو باشید؛ اگر کار به امر باشد، امر جوابگوی شماست|اطاعت امر}} پس من مکرر کنم، رفقا یک‌قدری کسل نشوند. پس بنا شد اگر بخواهید که آن‌ها باشید، سه چیز است که ما را محاکمه می‌کند. یکی خداست، یکی قرآن است، یکی ولایت. ما باید جوابگو باشیم. {{درباره متقی|به‌من لعنت اگر من دروغ بگویم. من از زمان تکلیفم، هر کاری کردم، حسابش را کردم جوابش را بتوانم بدهم. هر کاری کردم، حسابش را کردم جوابگو باشم. {{دقیقه|60}} نه این‌که من بخواهم در مقابل این‌ها باشم. یعنی کاری که روی امر کردی، امر جوابش را می‌دهد نه من.}} توجه کنید نه که من جواب بدهم. تو اگر هر کاری کردی روی امر، امر جواب امیرالمؤمنین را می‌دهد، امر جواب قرآن را می‌دهد، امر جواب خدا را می‌دهد. نه من جوابگو باشم، ببین این‌جا تند نشود. شما این‌کار را کردی خودت که نیستی، امر است. خب امر جواب می‌دهد. اگر توجه کردید یک صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|امروز اگر جوانی خودش را حفظ کند، مطابق آقا علی‌اکبر است|نگاه}} خیلی بشر به بحران‌هایی برمی‌خورد. جوانان‌عزیز، فدایتان شوم، قربانتان بروم شما تا این‌که به خانواده اصلی‌اش برسد، خیلی این‌ها هشدارهایی دارد که چیز می‌شود تا شما به جایی برسید. امروز زمانی شده، دخترها می‌روند پی پسرها، خدا لعنت کند آن‌کس را که گفت رویتان را نگیرید. امروز اگر یک‌جوانی خودش را حفظ کرد، والله قسم این طبق علی‌اکبر امام‌حسین است. یعنی حالا دارند می‌آیند، امام‌حسین هشدار داد، گفت: من دارم می‌بینم که منادی ندا داد این‌ها دارند رو به مرگ می‌روند، آقا علی‌اکبر گفت: بابا مگر ما برحق نیستیم؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=2577</id>
		<title>انسان باید روح شود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=2577"/>
		<updated>2026-09-03T17:27:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10250}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعوذ بالله من الشیطان اللعین الرّجیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
العبد المؤید الرسول‌المکرم ابوالقاسم محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علی‌بن‌الحسین و اولاد الحسین و اهل‌بیت‌الحسین و رحمة‌الله و برکاته&#039;&#039;&#039; (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز، من در جو دنیا یک نگاهی می‌کنم، آن‌وقت جوهایی که بخواهد به‌وجود بیاید آن‌ها را یک‌قدری رویش حساب می‌کنم، آن‌وقت در آن جوها حساب می‌کنم، مبادا شما تزلزل داشته‌باشید، آن‌وقت نوار می‌گذارم. اگرنه ما الحمدلله در خدمت شما بودیم و حرف‌ها خیلی قشنگ زده‌شد و همه با محتوا، همه اتصال به ولایت، همه اتصال به توحید، همه اتصال به امر خدا، همه اتصال به یک وحدت وجودی، همه اتصال به امر ولایت [بودند]. امیدوارم که خدای تبارک و تعالی یک نظری مرحمت کند که ما قدردانی کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|توقع احترام از متقی نداشته‌باشید؛ همان‌طور که تمام ائمه در نظر خدا یکی هستند و از یک نورند، دوستان ولایت هم در نظر متقی یکی هستند؛ اما در هر زمان خدا می‌خواهد عظمائیت عده‌ای افشا شود|احترام‌خواهی/عظمت ولایت}} چند مطلب است که من می‌خواهم بگویم. مطلبی که می‌خواهم بگویم، [این است که] شما تا زمانی‌که من زنده هستم، از من خصوصی احترام نخواهید که یکی بگوید که من را مثلاً احترام نکرده، یا مثلاً محمد آقا را احترام کرده، من را نکرده. من اصلاً احترام به خودم نمی‌بینم که من کسی را احترام کنم. آن احترام یک‌چیزی باشد که مثلاً باقی بماند. آن یک‌حرف است. یک‌وقت اگر من یکی را احترام کردم، آن یکی را احترام نکردم، این مثل این است که یک‌قدری خلاصه عفو کنید. شما الان این جلسه که هست، {{توضیح|الان من گفتم جلسه، از دهانم پرید}} که شما آگاهید، بهتر آگاهی داشته‌باشید، تمام شما مانند این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم یکی هستید. حالا، این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم همه‌شان یکی هستند؛ اما علی {{علیه}} یک برتری توحیدی [دارد]، که خدای تبارک و تعالی، یک عظمائیت امری روی امیرالمؤمنین خیلی دارد؛ اگرنه تمام این‌ها یک نورند، پس یک شجره‌اند و تمامشان از نور خدا خلق شده و همه‌شان ازلی هستند؛ اما یک‌وقت می‌بینی یکی مثلاً، یک عظمائیتی دارد، روی زمان، خدا می‌خواهد یک همچین کند. الان مثلاً آمده خدمت امام‌صادق، می‌گوید: بعد از شما چه‌کسی است؟ می‌گوید: برو سر گهواره، این می‌رود. می‌گوید که، این است که دارم به شما می‌گویم امام وجه‌الله [است]، از همه‌چیز باید خبر داشته‌باشد. نه از روی زمین اگر خبر داشته‌باشد، باز وجه‌اللهی‌اش ناقص است. یعنی از ذرات، امام خبر دارد. این ذرات می‌آید اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود. {{درباره متقی|من بی‌سواد وقتی می‌روم [زیارت] امام‌رضا، می‌گویم آقاجان، تو ذرات من وقتی خلق نشده‌بود می‌دانستی می‌شود، نه که ذرات خلق شود ببینی.}} ما ولایتمان یک‌قدری ناقص است. اگر یک‌چیزی باشد امام ببیند که این خیلی چیزی نیست. چیزی که هنوز در این خلقت نیامده امام می‌داند. یعنی وجه‌الله؛ نه این‌که حالا وجه باشد، مثلاً به این عالم به آن‌جا. وجه‌الله آنچه را که هنوز در خلقت نیامده، به خداشناسی‌اش {{دقیقه|5}} آگاه است که می‌آید، یعنی می‌شود. مگر این پیغمبر نیست که می‌گوید: آن‌زمان اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود. هنوز که نشده، این چیز تازه‌ای نیست. فکرتان جایی نرود. مگر پیغمبر نمی‌گوید، زنها اینجوری می‌شود، مردها اینجوری می‌شود، هنوز که نشده. پس از چه‌خبر دارد؟ پس آنچه که نشده، می‌شود. حالا توجه کنید من چه می‌گویم. حالا بعضی از این‌ها یک عظمائیتی دارند، مثلاً می‌گوید برو اسم دخترت را عوض کن. می‌گوید آقاجان اینجوری، می‌رود خانه، می‌بیند زنش زاییده، اسمش را گذاشته حمیرا. ببین خبر دارد، از اسم گذاشتن خبر دارد. درست‌است؟ یا این‌که امیرالمؤمنین مثلاً خورشید را برمی‌گرداند، آخر خورشید کراتی است. شما اگر در خورشید، {{توضیح|آقایانی که از کامپیوتر واقعی اطلاع دارند، دو کامپیوتر داریم، یکی کامپیوتر واقعی که می‌بینید، یکی کامپیوتر جهانی}}. ببین، خورشید چه کراتی است. این چیست؟ این چیزی نیست که، این خورشید را خلق کرده. خلق کرده، این به آن گفت یک‌خرده برو آن‌طرف‌تر! این چیزی نیست. تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم روی یک محور می‌خواهم بیاورم، که شما که همه این‌جایید، عین این است که همه‌تان وجه‌الله هستید. یعنی وجه این به‌اصطلاح تمرین ولایتید. {{موضوع|عزت از خلق نخواهید؛ اما به یکدیگر احترام بگذارید و خوبیهای هم را ببینید، نه بدیها را|عزت/احترام‌خواهی}} اصلاً حضرت‌عباسی به کلی من را نباید ببینید. صادرات من را ببینید، حرف‌ها را ببینید. این‌ها را ببینید. اصلاً خود تو عزتی، نه من عزتت کنم. ببین من چه دارم می‌گویم، اصلاً تو خودت عزت ولایتی این‌جا آمدی، نه این‌که من تو را عزت کنم. پس من گفتم ما باید عزت از خلق نخواهیم؛ اما احترام از خلق بخواهیم. یعنی‌چه؟ احترام بخواهید. یعنی همدیگر را احترام کنیم. یعنی اگر من یک‌چیزهایی دارم حالا یک‌وقت مثلاً حالا یک دادی زدم، یک‌کاری کردم، این‌ها را نیاورید. ببین حضرت‌عیسی آمده، می‌بیند یک سگی است آن‌جا افتاده، همه دماغشان را می‌گیرند، [حضرت‌عیسی] می‌گوید: عجب دندان سفیدی دارد. شما خوبی‌ها را باید یک‌قدری افشاء کنید، بدی‌ها را یک‌قدری نبینید. ما باید روح باشیم به جسم کار نداشته‌باشیم. جسم من این‌کار را کرده. الان بنده جسمم، یک‌کاری کرده‌ام. شما باید روح باشید، توجه‌تان به روح باشد. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|عزت و ذلت دست خداست؛ تمام رفقا به جان متقی بند هستند، از ایشان توقع عزت نداشته‌باشید|درباره متقی/احترام‌خواهی/عزت}} من الان یک صحبتی می‌خواهم کنم، [که] یک‌قدری در نظر شما که الحمدلله باسواد و باکمالید، یک‌قدری چیز است؛ اما من روی عقایدی که دارم [صحبت] می‌کنم. امروز می‌خواهم به‌اصطلاح یک حرف‌هایی بزنم که دیگر مِن‌بعد اصلاً حرفی نباشد. {{درباره متقی|ما یک‌وقت شاگرد این زجاجی بودیم. آن‌وقت آن‌زمان که ما بودیم، آن‌طرف پل همه این‌ها زمین بود، می‌کاشتند. آن‌وقت این خیابان درست کرده‌بودند، یک خیابان را می‌گفتند خیابان تهران، به این خورده‌بود، بر این‌را چند تا دکان درست کرده‌بودند؛ اما دکانهایش را هرچه بود، شب آن‌طرفش را سوراخ می‌کردند، بیابانی بود، می‌بردند. یک‌چیزهایی که به دردبه‌خور بود آن کاسب از آن‌جا می‌برد. آره، نجاری بود و این‌ها. آن‌وقت ما آن‌جا به‌اصطلاح یک کارگاه بود و چند تا شاگرد زیر دست من بود، یک گدا بود، آمد چهار پنج‌تا بچه داشت، یادم است برف آمده‌بود. این بچه‌ها اینجوری می‌کردند، می‌چاییدند. من رفتم به آن‌زن گفتم، چهار تا بچه بود انگار، حالا چهار تا یا پنج‌تا، چهارتایش را خوب یادم است. گفتم: یکی از این‌ها را به‌من بفروش، هرچه بخواهی من به تو می‌دهم. [با این پول] برو شلوار بگیر، پیراهن بگیر، این‌ها را چیز کن. فهمیدی؟ این زن یک‌حرفی زده، تقریباً الان نزدیک فکر کنم پنجاه‌سال است، من یادم است. گفت: استاد! گفتم: بله، گفت: این‌ها به‌جان من چسبیدند.}} به تمام مقدسات عالم، کوچک و بزرگتان به‌جان من چسبیدید. کوچک و بزرگ شما. این حرف‌ها چیست؟ {{دقیقه|10}} اصلاً به‌جان من چسبیدید. یکی از شما که یک‌خرده چیز شوید، من والله صدقه می‌دهم، صلوات می‌فرستم، چه‌کار من می‌کنم تا شما بیایید و بروید. اصلاً همه‌شما، به‌جان من چسبیدید. حساب این‌را کنید. حساب دیگر نکنید. چرا مثلاً حاج‌حسین نمی‌دانم حالا اینجوری من را احترام کرد! به‌من چه‌کار دارید؟ امروز گفتم، به حضرت‌عباس، حرف القای خداست. ما باید همدیگر را احترام کنیم؛ اما عزت دست خداست. «تعز من تشاء، تذل من تشاء» عزت و ذلت دست اوست، &lt;br /&gt;
{{درباره متقی|اما من حالا چه‌کار می‌کنم، می‌گویم خدایا اگر تقدیر رفقای من شر شده، تو را به‌حق پنج‌تن خیرش کن. تقدیر هم آخر برمی‌گردد، به دعا هم برمی‌گردد. هم به صدقه برمی‌گردد، هم به دعا برمی‌گردد.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خانه متقی، خانه ولایت است؛ اگر محض عزت متقی به جلسه بیایید، تسلیم ولایت نیستید و آمدنتان به‌درد نمی‌خورد؛ احترام خلق اشتباه بود، احترام دست ماوراء بود|عزت/احترام‌خواهی/جلسه ولایت/تسلیم بودن}} ما باید فکر هم باشیم. این‌جا که شما می‌آیی، خانه من حساب نکن، این‌جا خانه ولایت است. بیا، بنشین، برو، یک‌چیز بیاور، یک‌چیز ببر. اصلاً اداره این‌جا، اصلاً اداره خود من با شماست. خود شما دارید من را اداره می‌کنید، من این‌جا چه‌کاره‌ام. من اصلاً چه‌کاره‌ام که کسی را [احترام کنم یا نکنم] (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احترام خلق اشتباه بود، احترام دست ماوراء بود. او باید ما را احترام کند. امام زمان باید به شما تقبل‌الله بگوید. والله، گفته که این‌جا حاضر می‌شوید. به‌دینم گفته. شما خیال نکنید آدم از زندگی‌اش، از کارش می‌تواند دست بکشد، بیاید. من اگر دوتا داد کشیدم، دوتا داد کشیدم وسوسه از شما گرفته‌شود. مگر ممکن است بیایید؟ چه کسانی رفتند؟ شما حساب کن چه کسانی رفتند؟ چه کسانی در زمان رسول‌الله رفتند؟ چه کسانی پشت به ولایت کردند؟ این است که فریاد می‌زنم، زن و مرد قدردانی کنید از این ولایت، از این تمرین ولایت. {{درباره متقی|به روح تمام انبیاء، من خودم را همین‌جور می‌بینم. اصلاً هیچ‌چیز می‌بینم. این آقای شاه‌آبادی یک‌وقت آمد، خب البته الان نمی‌دانم رئیس‌دانشگاه است و در فقه و اصول است و از این‌چیزها خیلی خوانده. گفت: من به یک‌جایی برخوردم که می‌گوید اگر رضایت من را به رضایت خودت ترجیح دهی، من هشت‌شرط، یعنی هشت‌تا صفت به تو می‌دهم. بینایت می‌کنم، دعایت را مستجاب می‌کنم، رزقت را زیاد می‌کنم و از این‌ها. گفتم: شاه‌آبادی، این معامله است تو می‌کنی، این‌نیست که. خدا یک امری کرده، من امر خدا را ترجیح می‌دهم به امر خودم. اصلاً ما باید امر نداشته‌باشیم.}} اصلاً این‌جا عزت خلق به‌درد که نمی‌خورد، به‌درد تو هم نمی‌خورد. ببخشید، جسارت نکنم، به‌درد تو هم نمی‌خورد. من اگر عزتت کردم می‌آیی، نکردم نمی‌آیی. به‌درد تو هم نمی‌خورد. تو هم آمدنت این‌جا همچین خیلی مفید نیست. تو هنوز خودت را تسلیم ولایت نکردی. اگر اینجوری باشی، اگر درون ما یکی باشد. توجه می‌کنید من چه می‌گویم؟ این حرف‌ها که نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شکر کنید که حرف‌های ولایت را قبول می‌کنید؛ مگر شیطان و هوا و هوس می‌گذارد کسی حرف ولایت را قبول کند؟|شکر ولایت/حرف ولایت}} پس ما رفقای‌عزیزی که می‌آیید این‌جا، این دکتر آمد این‌جا، هر کار کرد گفت: یکی را بیاورم این‌جا، گفتم: نه، غیر ممکن است، سفت پایش ایستادم. ساعت سه آمده‌بود، گفتم: نه! آخر این حرف‌ها را چه‌کسی می‌فهمد؟ مگر این حرف‌ها را به هر کسی می‌شود زد؟ به‌دینم، به حضرت‌عباس شما باید شب و روز شکر کنید که این حرف‌های ولایت را قبول می‌کنید. مگر حرف ولایت یک‌چیزی است کسی قبول کند؟ این‌قدر شیطان هوا و هوس و فکر و این‌ها می‌آورد گیجت می‌کند. چه‌کسی است که گول شیطان را نخورده؟ به‌من بگویید؟ هان! بگو. توجه کنید که شیطان الان گولتان نزده. چه‌کسی است که گول شیطان را نخورده؟ {{دقیقه|15}} به‌من بگویید؟ یکی را نشان من بدهید؟ آدم، گولش را خورد، توجه می‌کنید؟ من بنا شد دیگر داد نزنم؛ اما یک نیمه دادی می‌زنم. توجه کن بابایت گول خورده! ننه‌ات هم گول خورده! نه این ننه، آن ننه حقیقی‌ات! خب، تو گول نخوردی خدا کاری کرده، تو گول زدی شیطان را آمدی این‌جا. به‌من چه که بگویم: آقای محمد آقا تقبل‌الله، آقای ناصر آقا نمی‌دانم چه. من وظیفه‌ام این است احترام کنم. وظیفه‌ام است کنم. حالا یک‌وقت هم نکردم. قربان شما بروم باید تشکر کنی. شما خودتان نمی‌دانید من چطور با خدا حرف می‌زنم. چه توقعی از من دارید؟ توقعی از من داشته‌باشید نیست. من دارم می‌گویم خودم، همه چیزم در اختیار شما. دیگر چه می‌خواهی؟ چه توقعی داری؟ {{درباره متقی|من آمدم رفتم امام‌رضا، جداً می‌گویم، می‌گویم: یا امام‌رضا، اگر نجسم پاکم کن، اگر گمراهم هدایتم کن. من دارم چه می‌گویم؟ من دارم می‌گویم من را جزء کن، ضبطم کن.}} هنوز بشر باید هر چه عبادت می‌کند، تا ندای قبولی عبادت نیامده برایش، تزلزل داشته‌باشد. به این عبادتها باز هم هنوز گول نخورد؛ اما اگر در حریم ولایت آمدی، به‌واسطه حریم ولایت، حفظت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|جلسه ولایت مثل وادی نور است؛ باید محبت دنیا را از دلتان بیرون کنید و وارد آن شوید تا ولایت ید بیضاء به شما بدهد و تمام گناهانتان آمرزیده ‌شود|جلسه ولایت/حضرت موسی/حب دنیا}} من نمی‌خواهم یک حرف‌های بزنم برای جوانها یک‌قدری چیز داشته‌باشد. به تمام مقدسات عالم من عقیده‌ام این است هر گناه که شما داشته‌باشید، این‌قدر که وارد این‌جا شوید پاک می‌شوید. این‌جا مثل این است که، من عقیده‌ام این‌است، من اینجور به شما نگاه می‌کنم. چرا می‌گویم کسی نیاید؟ من اینجور دارم نگاه به شما می‌کنم. این‌جا مثل طور موسی می‌ماند. این‌جا مثل «فاخلع نعلین» می‌باشد. این‌جا شما هم مثل موسی «فاخلع نعلین»، تمام این حرف‌ها را از مغزتان بیرون کردید آمدید این‌جا. مگر موسی نبود؟ بعضی از علماء می‌گویند این [کفش موسی] میته بوده، به حقیقت ولایت نرسیدند این‌ها که این حرف را می‌زنند. مگر موسی نمی‌دانسته که مثلاً این میته است بپوشد. میته که نجس است. آقا که تو این حرف را می‌زنی، آیا کفش موسی نجس بود؟ نه! موسی این‌جا زنش زاییده در راه. پی یک‌چیزی می‌گردد. یک احتیاج‌هایی دارد. حالا نگاه می‌کند می‌بیند آن‌جا یک نوری است، می‌آید. می‌بیند نور در یک شجره‌ای است. آن شجره، شجره توحید است تا می‌آید می‌گوید «فاخلع نعلیک». محبت زن را از دلت بیرون کن این‌جا بیا، این‌جا وادی نور است. این‌جا می‌خواهد با موسی چه کند؟ این‌جا می‌خواهد «ید بیضاء» به او بدهد. این‌جا می‌خواهد آن عصا را به او بدهد که با فرعون بجنگد. آن‌جا ولایت به او می‌دهد ید بیضاء. این مجلس این‌جا، والله «ید بیضاء» به شما می‌دهد. به‌دینم «ید بیضاء» به شما می‌دهد، قدردانی کنید رفقای‌عزیز. مبادا محبت دنیا و عشق دنیا، این‌ها را از کله‌تان بیرون کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر دوست امیرالمؤمنین را محض خدا بخواهید، آن خواستن را خدا امضا می‌کند|رفیق/ولایت‌خواهی}} چرا من یک تزلزلی راجع‌به شما دارم، می‌گوید: کوهها را در اختیارت گذاشتیم، مگر شوخی است این حرف‌ها. این خواستن رفیق اگر محض خدا باشد، خدا امضاء می‌کند. این خواستن یک دوستِ امیرالمؤمنین. چرا؟ {{درباره متقی|من آن ولایت کوچک و بزرگ شما را می‌خواهم. {{دقیقه|20}} آن‌که در شما هست را می‌خواهم.}} روایتش را بگویم. چرا می‌گوید اگر یک مؤمنی را (صلوات) زیارت کردی، خدا ثواب دوازده‌امام به تو می‌دهد؟ خیلی از قراء قرآن در این‌ها مانده‌اند، با من آمده‌اند یک صحبت‌هایی می‌کنند. گفتم: به‌طور کامل، با عقیده کامل این حرف را می‌زنم، تو توجه نداری. تو بیست‌سال است، سی‌سال است جلسه قرآن گرفتی؛ اما قرآن معنی‌اش در دل ما تجلی نکرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی که قرآن در قلبش تجلی نکند، معنی آن را متوجه نمی‌شود و قرآن خواندنش مثل روزنامه خواندن و بازی کردن با قرآن است!|تجلی ولایت/تفسیر قرآن/قاری}} قرآن‌مجید اگر تجلی کند، تو می‌فهمی روایت قرآن را، معنی قرآن را. والله اگر قرآن تجلی نکند، قرآن را مانند روزنامه خواندی. من به تمام قراء قرآن می‌گویم، من حرفم خصوصی نیست. باید تجلی کند. از کجا می‌گویی؟ آیا قرآن‌خواندن مهم است یا قرآن نوشتن؟ مگر عثمان قرآن را ننوشته؟ تجلی ولایت نبود، چرا اهل‌آتش است. قرآن اگر تو تجلی‌اش را متوجه نشوی، با قرآن بازی کردن است. امروز و در هر زمانی، با قرآن بازی کردن است. چرا؟ چرا عباس قرآن می‌خواند، معاویه گفت: قرآن می‌خوانی؟ گفت: قرآن در خانه ما نازل شده‌است، نخوانم؟ گفت: قرآن بخوان، معنی نکن. یک پول حسابی داد. {{موضوع|پول را بخواهید که خرج آبرو، خانواده و فقرا کنید، نه اینکه محبتش را داشته‌باشید؛ محبت پول نمی‌گذارد محبت ولایت در قلب شما خطور کند|پول/محبت ولایت}} والله بالله، به‌دینم قسم، اگر محبت پول داشته‌باشی، اصلاً محبت ولایت در قلبت خطور نمی‌کند. مگر آن پول را بخواهی خرج آبرویت کنی، خرج بچه‌هایت کنی، خرج خانواده‌ات کنی، خرج فقرا کنی، خرج امر خدا کنی. آن پول مبارک باشد به شما. آن خانه هم مبارک باشد به شما، خانمت مبارک باشد به شما. خانم که گفتم، باید خانم داشته‌باشی انسان‌سازی کنی. آن است که می‌گوید شاربت عرق کند، جزء شهدایی. به که می‌گوید؟ به کسی‌که، هر چیزی را، امر را بالاتر از هر چیزی بدانی. ما بدبخت شدیم آخرالزمان. ما خلق را، امر خلق را بالاتر از امر می‌دانیم. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|هر چیزی که در دل شما [القاء] می‌شود، اگر مطابق امر و قرآن و روایت باشد، ندای خداست، اگرنه وسوسه شیطان است و باید آن‌را خنثی کرد|ندای خدا/ندای شیطان}} می‌خواستم این جمله را نقل کنم، من یک‌موقعی گفتم، تکرارش می‌کنم، امروز هم یک خانمی به‌من یک زنگی زد، من هم یک صحبتی کردم. اینجوری نگفتم، امروز می‌خواهم بگویم، الحمدلله شکر رب‌العالمین، شما هر کدامتان نابغه‌اید. والله در جو این دنیا نگاه می‌کنم، هرکدامتان نابغه‌اید. چرا من می‌گویم همه‌تان به‌جان من بندید؟ همه‌تان نابغه‌اید. این خانواده ایشان همه‌شان نابغه‌اند. زن و مردشان نابغه‌اند. یعنی یک تزلزل ندارند. البته یک‌وقت می‌بینی شیطان می‌آید، یک وسوسه‌هایی می‌آید، این‌ها هم بشرند؛ اما من دوباره تکرار می‌کنم به خانواده ایشان، که آن وسوسه را خودتان باید خنثی کنید. از کجا ما خنثی کنیم؟ از آن‌جایی که بدانی هر وسوسه‌ای که شد در دلت به‌غیر امر است، آن وسوسه شیطان است. اگر خیال در دلت به‌وجود آمد، یک‌وقت ندای الهی است. ندای خداست؛ اما آن‌چه که در بدن شما به‌وجود می‌آید باید ببینی با روایت، با قرآن، با امر درست‌است، آن نداست؛ اما یک‌چیزی که می‌آید، این وسوسه شیطان است. توجه فرمودید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شما باید تشویق‌کن هم باشید و به یکدیگر احترام بگذارید|احترام ولایت}} من از تمام شما تشکر می‌کنم، از تمامتان راضی هستم. این آقای حاج علی‌آقا، پریروز آمد، خدمتشان رسیدیم، {{دقیقه|25}} یک صحبتی کرد اصلاً من را تازه کرد. صحبت آقای حاج‌عباس آقا شد، گفت من از اول گفتم عباس آقا از من باسوادتر است، از من باکمال‌تر است، از من داناتر است. چنان این عباس آقا را ایشان تشویق کرد، خیلی من خوشم آمد. شما باید همدیگر را تشویق کنید. همدیگر را احترام کنید. گذشته‌ها و چیزها را فراموش کنید. البته بشر است دیگر. من هم خودم همینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|هرکس باید در کار خود در مقابل خدا و ولایت و امر آن‌ها تواضع داشته‌باشد|تواضع}} {{درباره متقی|من بدانید، به خدا قسم، به‌دینم قسم به خدا می‌گویم تو خیال نکن من آدم خوبی هستم، می‌گویم خدایا یک گناه من را آن‌جا در قیامت سر چوب کنی، من اهل‌جهنم هستم. حالا یک‌دفعه به خدا اینجوری می‌گویم. خدایا اگر من را جهنم ببری کاری هم نکرده‌ای، خب یک‌آدم را می‌سوزانی، بیا من را نسوزان.}} (صلوات) پس هر کسی باید در کرده خودش، در مقابل خدا و ولایت تواضع داشته‌باشد. بشر باید تواضع داشته‌باشد، در امر هم تواضع داشته‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خواست متقی این است که روح شوید و در دهان شیطان بزنید؛ کسی که به امر روح یعنی امام زمان باشد، روح می‌شود و دیگر فریب شیطان را نمی‌خورد|روح/جسم/اطاعت امر}}من دلم می‌خواهد شما روح باشید، دیگر به جسم کار نداشته‌باشید. اگر گفتید حسین یک همچین کاری کرد، هنوز روح نشدی، هنوز تمایل با جسم داری. روح به روح اتصال است. شما باید روح شوید. من توقع روحی از شما دارم. {{درباره متقی|به حضرت‌عباس، به پدر حضرت‌عباس یک تزلزل جزئی می‌بینم، من شب خوابم نمی‌برد، ناراحتم. می‌گویم چرا این آدم وسوسه شیطان را رد نکرد، نزد در دهانش؟}} شما باید در دهان شیطان‌زن باشید دیگر. شما باید روح باشید. «انا انزلناه فی لیلة‌القدر، و ما ادریک ما لیلة‌القدر، لیلة‌القدر خیر من الف شهر، تنزل الملائکة و الروح، فیها باذن ربهم من کل امر»، تو از کجا می‌فهمی ما روح شدیم؟ به امر روح باشی، یعنی به امر امام زمان. اگر شما به امر روح، به امر ولایت شدی، روح شدی. طوری نیست، چیزی نیست که، تو خودت توجه نداری روح شدی. باید از خدا بخواهیم خدایا فهم به ما بده که ما بفهمیم روح شدیم. فهم این‌که بفهمیم در این‌جا شرکت کردن به این شوخی‌ها نیست. از خدا بخواهیم شیطان بازی‌مان ندهد. خدایا [شیطان] بابا و ننه‌مان را بازی داد، ما را بازی ندهد. چرا آن‌ها بازی خوردند؟ آن یک هشداری بود تا قیام‌قیامت به بشر داد. بشر توجه کن، آن نبی است، عصمت داشت، باز شیطان گولش زد. این بزرگی وسوسه شیطان را اعلام می‌کند خدا. هر کاری که خدا می‌کند، هر کاری که می‌کند، صدها معنا دارد. این معنایش این است که من دارم می‌گویم. هشدار به شما می‌دهد. ای مردم، ای بشر، ای انس، ای جن این‌را من به او عصمت دادم، با عصمتش شیطان گولش زد. به‌دینم قسم، تمام گلوله‌های خونم این‌است، اگر تو ولایت داشته‌باشی، شیطان نمی‌تواند گولت بزند. از کجا می‌گویی؟ از آن‌جا می‌گویم که هر کس ولایت داشته‌باشد، آتش او را نمی‌سوزاند. گول خوردن ما از شیطان آتش است. تو اگر ولایتت یک اندازه‌ای کامل باشد، آتش شیطان تو را نمی‌گیرد، تشخیص به تو می‌دهد. ولایت علم تشخیص به تو می‌دهد، {{دقیقه|30}} علم حکمت به تو می‌دهد. بینایی به تو می‌دهد، هوشیاری به تو می‌دهد. زنده‌ات می‌کند. اگر ولایت نباشد من تفاله‌ام. این باد و بودها و این اسم‌ها که خلق می‌گذارد روی ما، همه‌اش باطل است. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|مقصدتان با تمام سختی‌هایش ولایت باشد، همان‌طور که مقصد پیامبر ولایت بود|پیامبر/مقصد خدا}} اگر بخواهیم بفهمیم که ما حالا وظیفه‌مان چیست؛ حالا ما آمده‌ایم در دنیا، دنیا هم که تجددی شده، هر روزی حرامی حلال می‌شود، حلالی، حرام می‌شود. کسانی هم می‌کنند که هیچ انتظار نداریم. ما از اصحاب رسول‌الله انتظار نداشتیم، چقدر پیغمبر زحمت کشید، پیغمبر چقدر زحمت کشید. پیشانی‌اش را شکستند، دندانش را شکستند. این‌قدر زدند او را، پشت دیوار انداختند که گفتند مرد. ببین پیغمبر با تمام کتک‌هایی که خورده، روایت داریم بروید ببینید، خون از همه هیکلش می‌ریخت، حالا آمده پیش حمزه، [می‌گوید:] عموجان! [حمزه گفت:] بچه برادر چه می‌خواهی؟ [پیغمبر فرمود:] اسلام بیاور. اسلام می‌خواهم. حمزه فوراً اسلام آورد. دست کرد به شمشیر و آمد گفت هر کس دیگر به بچه برادرم کار داشته‌باشد، از این شمشیر او را می‌گذرانم. تو هم تمام مقصدت باید ولایت باشد. اگر یک‌چیزی می‌گویند، ناراحتی، تمام مقصدت ولایت باشد. والله تو نبی هستی، عین پیغمبر. بیایید رفقای‌عزیز این حرف‌ها را یک‌قدری قدردانی کنید. اگر حرفی را قدردانی کردید، آن حرف در دل تو تجلی دارد. اگر قدردانی نکردی والله، تجلی ندارد. قدردانی‌اش چیست؟ به آن عمل کنی. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا باور می‌کردی هفت‌میلیون بروند آن‌طرف، بعد چهار نفر این‌طرف باشند؟ بعضی‌ها یک حرف‌هایی می‌زنند، خیلی هم توسعه به آن می‌دهند. پدرجان، تو باید با این‌ها باید نجوا کنی، دیگر این‌جا اینجور شد، این‌جا اینجور شد، این‌جا اینجور شد، خب عمارتت درست شد دیگر. میل‌گردش چه‌جور شد؟ سیمانش چه‌جور شد؟ آبش چه‌جور شد؟ شنش چه‌جور شد؟ این چیست بعضی‌ها این‌کار را می‌کنند. این نوار را که گوش می‌دهی، عزیزم توجه کن. من نمی‌گویم نپرسید، من به قربان همه‌تان بروم؛ اما به قربان معرفت بعضی‌ها بروم. از من سوال می‌کنند من این‌جا را اینجوری فهمیدم، حاج‌حسین اینجوری‌است؟ خب، من می‌گویم اینجوری‌است، تمام شد و رفت پی کارش، این‌قدر اذیت نکنید. توجه می‌کنید من چه می‌گویم؟ حاج‌حسین من اینجوری فهمیدم، من به او می‌گویم اینجوری‌است. می‌گوید دستت درد نکند. اینجور باید سوال شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|آنقدر اخلاق پیامبر خوب بود که وقتی سلمان منا اهل‌البیت شد و ابوذر قدری ناراحت شد، فوری ندا داد زیر این آسمان کسی از ابوذر راستگوتر نیست؛ ابوذر قدری مقدس بود و کارش به‌امر نبود|پیامبر/سلمان/اباذر}} الان من یک‌چیزی می‌خواهم بگویم به شما، چقدر پیغمبر اسلام، اخلاق دارد. پیغمبر در جو این عالم یک‌دفعه گفت: «سلمان منی اهل‌البیت». دید یک‌ذره اباذر ناراحت است. خب، این‌ها باهم هم‌دوشند دیگر؛ اما نمی‌تواند بگوید، {{توضیح|اباذر یک‌قدری مقدس است}}، نمی‌تواند بگوید جزء اهل‌بیت است؛ اما ببین این‌چه کرد، یک‌دفعه گفت: زیر این آسمان راستگوتر از اباذر نیامده، فوری یک ندا به او داد، نه که یک‌ذره ناراحت شد. این حرف‌ها قشنگ است، قدرش را بدانید. در جو نمی‌تواند این صفت را بگوید به این؛ اما چه با او کرد؟ یک امتیاز جهانی به اباذر داد. {{دقیقه|35}} آن‌جا هم که امیرالمؤمنین وقتی عثمان او را تبعید کرد، دنبالش رفت، عثمان پیغام داد، تو به‌غیر خلیفه کردی، این در غضب من قرار گرفت، چرا احترامش کردی؟ گفت: خفه‌شو، صدایت بگیرد، مگر نگفت پیغمبر که در همه خلقت، زیر این آسمان از اباذر راست‌گوتر نیامده؟ یعنی مرتیکه، آن حرف‌ها که به تو زد راست به تو گفت. یعنی دارد به او می‌گوید حرف‌ها که به تو زد، راست به تو گفت، درست به تو گفت؛ اما کاش به امر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کار باید به‌جا باشد؛ قضایای پیامبر و دختر حاتم‌طایی که در حق پیامبر دعا کرد که کار به‌جا به‌دستش ایجاد شود و پیامبر آمین گفت|کار به‌جا/پیامبر}} تو یک‌وقت یک‌کاری می‌کنی، داری مقدسی می‌کنی. یک پولی می‌دهی به یکی؛ اما جستجو نمی‌کنی که این حالا مستحق هست یا نه؟ یا می‌رود مثلاً چه‌کار می‌کند. کارت خیر است، عقیده‌ات خیر است، [اما] کارت به‌جا نیست. کار به‌جا خیلی مشکل است. توجه کن عزیز من، قربانت بروم. این‌قدر مشکل است که پیغمبر دعا کرد، {{توضیح|امیدوارم که این نوار طی نشود، من هنوز آن‌چه را که باید بگویم، نگفته‌ام}} دختر حاتم‌طایی را خیلی احترام کرد. عبایش را انداخته زیرش، یک‌وقت گفته‌ام، الان روی مناسبت است دوباره تکرار می‌کنم. یا رسول‌الله این عبا، کساء است. جبرئیل زیر آن بوده، اینجوری‌است، آیه نازل‌شده، گفت: چون‌که بابایت سخی است. ببین پیغمبر چقدر سخاوت را می‌خواهد. اگر من می‌گویم سخی باشید، ببین پیغمبر چقدر سخاوت را می‌خواهد. حالا این دختر را دید احترام کرد، یک ندا داد این دختر اسیر نیست، دختر آزاد است. یکی دور علماء هستند، یکی هم دور این‌ها هستند. ببین به‌فکر خودشانند، یکی همچین خوشکل مشکل است، می‌خواهند این‌را بگیرند! آره، این‌ها هم همین‌جورند. حالی‌ات است؟ کار دیگر ندارد که آن‌جا نشسته‌اند که! (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌وقت ایشان دست گذاشت روی دوش یکی از بنی‌هاشم، آن‌وقت سه تا پسر خدا به او داد، تمام از شجاعان عالم شدند. بعد گفت: یا رسول‌الله، من سه تا دعا به تو می‌کنم. یکی گفت: خدا کار به‌جا در دستت ایجاد کند. مگر پیغمبر کار به‌جا نمی‌کرد، بی‌جا می‌کرد؟ پیغمبر گفت: الهی‌آمین. این‌هم یک مبنا دارد. حالا مبنایش را به شما می‌گویم. یکی هم گفت: کریم هستی، کرامت در دستت ایجاد شود. شما مثلاً مثل یک حوض آب است؛ یعنی پول‌داری، مدام امروز و فردا می‌کنی. آخرش هم نمی‌دهی؛ یعنی ایجاد نمی‌شود. چشمه خوب است که ایجاد شود. بشر باید مثل چشمه باشد، یک‌چیزی در دستش ایجاد شود. خب نگه‌دارد، مدام شیطان می‌گفت اگر بدهی، مچت را می‌گیرم. تو خبر نداری، شیطان مچت را گرفته. فهمیدی؟ نمی‌گذارد. یکی هم گفت: یا محمد، خدا محتاج شرارت نکند. باز پیغمبر گفت: الهی‌آمین. این یعنی‌چه مبنایش؟ مبنایش چیست؟ بگو، آن درست، آن گفتم شرارالناس الان من می‌آیم به این آقا می‌گویم پنجاه‌هزار تومان داری؟ این آقا هم می‌گوید داری به‌من بدهی؟ من هم می‌روم پیش پدر زنش، می‌گویم این سر خورده. این بی‌کار است، سر خورده. به او نمی‌دهم، آبرویش را هم می‌ریزم. این شرار ناس است؛ اما یکی یواشکی آنچه که دارد در اختیارش می‌گذارد. اصل این سه تا حرف یعنی‌چه که پیغمبر می‌گوید الهی‌آمین؟ {{دقیقه|40}} مگر پیغمبر نمی‌داند؟ زود بگویید ببینم، نوار را معطل نکنید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضار: حاج‌آقا، خود این دعایی که دختر حاتم به پیغمبر می‌کند، دعاهای به جایی بوده، یعنی وقتی سخی باشی، دعای به‌جا هم در دهانت ایجاد می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خیلی حرف خوبی است؛ اما بهترش هم هست. عیب ندارد؟ اگر بهتر بود بگو بهتر است. پیغمبر هم در این عالم تزلزل دارد. چون‌که خدا به او می‌دهد دیگر، می‌گوید مبادا بگیرد. دعا می‌کند که من به دستم جاری شود، دعا می‌کند کار به‌جا ایجاد شود. اگر درست است یک صلوات بفرستید. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تمام خلقت، تا حتی انبیاء و ائمه‌طاهرین هم در اختیار خدا هستند و هر چه دارند، خدا به آن‌ها داده‌است|در اختیار خدا بودن}} تمام این خلقت، تا حتی انبیاء، تا حتی دوازده‌امام چهارده‌معصوم یک تزلزلی دارند. حرف تند است، برای من کند است، چیزی نیست. چرا؟ آن‌ها همه می‌دانند خدا به آن‌ها داده. ممکن است بگیرد یا نگیرد؟ پس چه دارد؟ پس چرا این‌قدر امیرالمؤمنین شکرانه می‌کند؟ این‌ها که می‌گوید به‌من داده، می‌گوید شکر. یادش می‌افتد غش می‌کند، آن‌جا می‌افتد. پس تمام خلقت در اختیار خدا هستند تا حتی دوازده‌امام چهارده‌معصوم. آن‌ها اختیار تمام این خلقت را دارند؛ اما یک‌چیز چطوری است؟ من الان این‌جا نشسته‌ام، من یک مثال برای خودم بیاورم. من الان مثلاً خب، البته نمی‌خواهم توجیه کنم، یک‌وقت بد نباشد، حالا دیگر آمد به زبانم، می‌گویم دیگر. من مثلاً دکان ندارم، دکاکین ندارم، چیز ندارم، یک‌وقت عنایتی می‌شود، درست‌است؟ من یک‌وقت می‌بینی که اگر یک‌خرده چیز نباشم، یک جزئی آدم هر کار به او کنی تزلزل دارد. می‌دهم، می‌گویم خدایا شکر تو حواله کردی. من یک‌دفعه می‌گویم، خب حواله نکرد، خب هیچ‌چیز به هیچ‌چیز. پس آن نعمتی هم که ائمه دارند می‌فهمند حواله خداست. اگر درست‌است، یک صلوات بفرستید. حالا من‌بعد هم که من صحبتم تمام می‌شود، هر کس حرفی دارد، اعتراض دارد بگوید. چون‌که ما دلمان می‌خواهد، تمام حرف‌ها یک سازندگی پیدا کند، چرا در آن نباشد. چرایش را همین‌جا بگویید. اگر قشنگ است و قبول کردید که هیچ‌چیز، اگر چرا دارد، چرا را از این‌جا بیرون نبرید، من رضایت ندارم. چون‌که حرفی که آن‌ها می‌گویند چرا ندارد. ما یک‌قدری چیز می‌کنیم، اگرنه، چرا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر بخواهید روح شوید باید فقط خدا و قرآن و ولایت را ببینید و امر آن‌ها را با یقین اطاعت کنید|روح/اطاعت امر}} حالا چطور باشد که ما روح شویم؟ چطور باشد که ما در خط ولایت باشیم؟ چطور باشد که تمام گناهان ما، اگر گناه کردیم آمرزیده‌شود؟ چطور باشد که ما در مرضی خدا باشیم؟ چطور باشد که ما دیگر وسوسه نداشته‌باشیم؟ چطور باشد که ما دیگر روح باشیم؟ چطور باشد که ما جسم نباشیم؟ اگر تو روح شدی، تمایل با جسم نباید داشته‌باشی. اگر تمایل با جسم داشته‌باشی، هنور روح نشدی. من این نوار را به خانم‌ها هم می‌گویم. هم به آقایان می‌گویم، هم به خانم‌ها. خانم‌های عزیز توقع از هم نداشته‌باشید. اگر یک خانمی، خواهر تو یک تزلزلی داشت، نصف‌شب باید پا شوی گریه کنی خدا رفع تزلزلش بشود. تزلزلش را خانم افشاء نکن. والله اگر تزلزل ایشان را {{دقیقه|45}} افشاء کنی، خودت به آن درد گرفتار می‌شوی. چون‌که علی {{علیه}} می‌فرماید: هر کاری برگشتش به خودت است. حرف علی که دروغ نمی‌شود. برگشتش به خودت می‌شود؛ اما زمان می‌برد. الان بوده کسی‌که زمان گذشته، برگشتش به خودش شده. فریاد می‌زند چرا کسی نمی‌آید دیدن من؟ خب، چه‌کار کردی که نمی‌آید؟ هر کسی را حرف رویش گذاشتی، ننگ رویش گذاشتی. کجا بیاید؟ حالا اگر بخواهد اینجوری شود، چه‌کار کند که اینجوری شود؟ حرف من این‌است. تمام این عالم را نبیند، سه چیز را ببیند. اول خدا را ببیند، بعد قرآن‌مجید را، بعد ولایت را. حالا که آن‌ها را دید، با این چشم باطنی باید ببیند، با یقین باید ببیند. حالا که با یقین دید، امر را این‌ها به آن یقین‌تر باشد. یقین‌تر یعنی یقین کند که این‌ها درست است و امرشان درست‌است، امر آن‌ها را اطاعت کند. اگر امر آن‌ها را اطاعت کرد، این مثل این است که هفت‌میلیون یک‌طرف رفتند، چهار نفر یک‌طرف. این از چهار نفر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر ولایت در قلب شما تجلی کند، قلبتان روشن می‌شود و حرف را قبول می‌کنید، آن‌وقت خدا و قرآن و ولایت و کسانی که ولایت دارند به شما لبیک می‌گویند|تجلی ولایت}} رفقای‌عزیز، یک‌قدری روی این حرف‌ها تامل کنید. یک‌قدری روی این حرف‌ها فکر کنید. والله، بالله، اگر شما در یک‌جایی بنشینید و بروید در فکر این‌ها، فوراً مثل تلفنی که به تو کند، به تو تلفن می‌شود. تجلی تلفن است، قلبت روشن می‌شود حرف را هم قبول می‌کنی. خدا بی‌سیم دارد. الان موبایل‌ها چه‌جوری است؟ خدا هم موبایل دارد. به تو لبیک می‌گوید؛ اما خدا را بالاتر از همه‌چیز بدانید. والله به‌دینم روایت داریم، در سینه من است، ولایت لبیک به تو می‌گوید، قرآن لبیک به تو می‌گوید. قرآن جان دارد، ولایت جان دارد. نه این‌که علی خاک شد مرد، رفت،... اگر تو درون حقیقت ولایت خرد شوی، والله لبیک به تو می‌گوید. قرآن دوباره تکرار می‌کنم لبیک به تو می‌گوید. آن کسانی‌که ولایت دارند هم به آدم لبیک می‌گویند. {{درباره متقی|من یک‌وقت گفتم، تکرار می‌کنم، من صد صلوات به بابایم می‌فرستادم. گفتم خدایا ما که صلوات، آخر صلوات را تند می‌فرستم. آره، یعنی گفتم به او می‌رسد؟ به حضرت‌عباس، شب آمد این‌جا نشست، حسین بابا به‌من می‌رسد، به‌من می‌رسد. این بی‌سیم است. این موبایل است. آیا امام زمان اینجوری نیست؟ خیلی ما ولایتمان تزلزل دارد. خیلی روی ولایت فکر نکردیم. پدر من یک‌آدم رعیتی بوده، بیشتر رفته در بیابانها؛ اما تا آخر عمرش گفت: علی. تا آخر عمرش فدای امام‌حسین بود.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی که یقینش به ولایت ثابت باشد، هم از حرف ولایت خوشش می‌آید و هم به‌آن عمل می‌کند؛ قضایای خمس و سهم امام دادن پدر متقی|ولایت ثابت/یقین/اطاعت امر/پدر متقی/درباره متقی}} یک‌چیزی بگویم بخندید. (صلوات) بعضی‌ها دیدم یک‌خرده قیافه‌هایشان در هم رفت، قیافه‌هایتان را بخندانیم. فلانی که هنوز نگفته دارد می‌خندد. {{دقیقه|50}} {{درباره متقی|این بیچاره، بنده‌خدا، بابای ما خدابیامرز یک گوساله داشت. آره، رفت گوساله را فروخت بیست‌تومان. خب آن‌زمان ارزان بود. بیست‌تومان رفت داد به ننه ما. آن‌موقع حاج‌شیخ‌عباس در محل ما نیامده‌بود، حاج‌شیخ هادی بود. حاج‌شیخ هادی از سهم امام و خمس گفت، [بابای ما] آمد گفت: زن، آن بیست‌تومان را بده به‌من. گفت: می‌خواهی چه‌کنی؟ گفت: می‌خواهم سهم امام، خمسش را بدهم. گفت: خب، برو یک پالتو بگیر بپوش! سهم امام خمس بدهم! [بابایم گفت:] ای عایشه! ای قطامه، بده به‌من! ننه‌ام خیلی اصیل بود، یک زن با کمالی بود. آره، خب برو یک پالتو بگیر. این‌هم خمس و سهم امام دادن بابایمان.}} (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خلقی که امر را اطاعت نکند و سخاوت نداشته‌باشد نتیجه ندارد؛ تمام کسانی که دور پیامبر بودند و سخاوت نداشتند، از امیرالمؤمنین برگشتند و امام زمان پولشان را قبول نکرد|سخاوت/اطاعت امر/پیامبر/امام زمان}} یقین‌هایی که آدم به خدا و به ولایت دارد، باید ثابت باشد. یک یقین‌هایی است در قلب آدم نمی‌ماند. یک حرف‌هایی است، تجلی ندارد، خوشش می‌آید مثلاً. این در عمل یک‌قدری سست است. خدا به تمام ائمه هشدارهای خصوصی دارد. با پیغمبرش هم هشدار خصوصی دارد. این‌که من دارم به شما عرض می‌کنم جداً، بیایید از خلق چیزی نخواهید. بیایید عزیزان من اتکاء به خلق نداشته‌باشید. {{درباره متقی|من یک‌حرفی را یک‌هفته، چند روز در آن فکر می‌کنم. آن فکر، عصاره آن فکر را می‌آیم به شما می‌گویم. این‌نیست که من یک‌چیزی به شما بگویم. ببین چطور محکم حرف می‌زنم. عصاره فکر را می‌آیم به شما می‌گویم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغمبر یک‌قدری دلش خوش شد، دید خلاصه خیلی پیش‌رفته اسلام، پیش‌رفته. خیلی دلش خوش شد. خب [پیش] رفت هم‌دیگر، مهاجر شد و انصار شد و خیلی چیز شد. حالا یک‌دفعه خدا یک هشدار می‌دهد، یا محمد خیلی دورت ریخته‌اند، (این‌را من می‌گویم)، یک صلوات بفرستید. پیغمبر در باطن، در ظاهر خیلی خوشحال بود. دید خیلی اهمیت می‌دهند. می‌گوید: جنگ بروید، می‌روند، می‌گوید: این‌جا بروید می‌روند. یک‌دفعه گفت این‌ها که می‌خواهند بیایند پیش تو، هر کدامشان، یک‌ذره یک‌قدری پول بدهند. همه نیامدند. هشدار داد به پیغمبر، یا محمد (صلوات)، این‌ها حرف‌های تو را به‌قدر دو سه زار گیر به آن نمی‌دهند. دو سه زار را بهتر از حرف تو می‌خواهند، در صورتی‌که حرف تو «وحی یوحی» است. یک هشدار داد به پیغمبر. اگر مغزتان نکشد آن‌وقت می‌گویید مگر پیغمبر هم...؟ بله. تمام عالم روی نظم است. همه عالم در گردش است. همه عالم در امتحان است. آن‌ها امتحان ندارند. آن‌ها یک‌چیزی است که هشدار می‌دهد. این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم، این‌ها نور خدا هستند، امتحان ندارند. این می‌خواهد بگوید یعنی این خلق فایده ندارد. از اول هم به شما گفتم خلق فایده ندارد. امروز نتیجه‌اش را به شما می‌گویم. خب این‌چه فایده‌ای دارد؟ نیامدند. فقط امیرالمؤمنین آمد، سلمان و اباذر و یا مقداد. روایت داریم امیرالمؤمنین در ظاهر چیز نبود، یک وسیله جنگی {{دقیقه|55}} آمده‌بود فروخت، داد. آخر هم این‌ها هدایت شدند. آن‌ها نشدند. آن‌ها بعد از رسول‌الله رفتند طرف عمر و ابابکر. آیا این حرف توجه می‌کنید چیست؟ شما الحمدلله می‌آیید خیلی از آن‌ها بهترید، به‌قرآن. پول هم می‌دهید، چیز هم می‌دهید. قدردانی هم کنید. [آن‌ها] نیامدند. خدای تبارک و تعالی هشدار داد، که خلق نتیجه ندارد. اگر نتیجه داشتند، امر من را اطاعت می‌کردند. خب دو زار، سه زار چیزی نیست مرد حسابی، بیا پیغمبر برایت حرف بزند. حالا چطور شدند؟ دوباره تکرار می‌کنم. چطور شدند این‌ها که ندادند؟ این‌ها که ندادند این‌است. این مثل این است که علی {{علیه}} وقتی شیر آوردند، صف کشیدند، بگویم حالا صد تا دویست تا صدها مردم همه شیر گاوشان را، گوسفندشان را آوردند که امیرالمؤمنین یا بخورد یا مثلاً به‌اصطلاح آن‌ها که زهر خوردند، بدهند پایشان را بگذارند در شیر. ما یک‌نفر بود این‌جا عقرب گزیده بود، آن‌موقع مریض‌خانه‌ها چیز بود، من فوری گفتم که پایش را بگذارید در شیر، پایش را گذاشتند در شیر، دلمه شد. دو دفعه سه‌دفعه گذاشتند دلمه شد، پایش خوب شد. حالا همه این‌ها، شیر هیچ‌کس را قبول نکرد. بعد گفت: حسن‌جان، یک زن است آن عقب است دارد گریه می‌کند. برو شیر او را بیاور من بخورم. این آمد گفت، گریه کرد، گفت: پدرت خوب می‌شود؟ گفت: ان‌شاءالله خوب می‌شود. آمد گفت: شیر این‌را بیاور. این یعنی‌چه؟ این مثل این است که شطیطه که آمدند آن‌جا اهل نیشابور، خیلی روی مناسبت من یک‌روایت بگذارم رویش که کسی تزلزل نداشته‌باشد، بداند این حرف هست در عالم. حالا همه دادند پول به‌اصطلاح بعد از آقا امام‌حسن عسگری، کیسه‌هایی بود، گفت که آن‌ها باید آن کاغذها را جوابش را بدهد و پولها را هم بگوید چه‌قدر است، تو این‌را به او بده. آمدند دیدند که این جعفر کذاب است. گفت که باید اینجوری باشد. گفت: برو از غیب از من می‌پرسید؟ رفت و دم دروازه، آقا امام زمان روانه کرد پی‌اش. گفت بیا در این این‌قدر است، این‌قدر است، جواب کاغذها را هم داده، این‌ها را بردار و برو، شطیطه، چه داده؟ روایت داریم این‌شخص می‌گفت من اصلاً نمی‌خواستم به امام زمان بگویم. بعضی‌ها می‌گویند یک تکه کرباس بود و یک‌چیز خیلی کمی. گفت آن‌ها را از او قبول کرد و دوباره آن‌ها را برگرداند و گفت: این‌را بگیر، گفت: یک‌ماه دیگر، یک همچین چیزی زنده‌ای، من در تشییعت می‌آیم به تو نماز می‌خوانم. امیرالمؤمنین هم همین‌کار را کرد. گفت: شیر آن‌زن را بیاور. چه‌خبر است عالم؟ آن‌وقت این‌ها همین‌ها بودند که از امیرالمؤمنین برگشتند. خدا نکند که چیزهای ما را امام زمان قبول نکند. عزیزان من، توجه داشته‌باشید. گفت: آقا چرا؟ گفت: آن‌ها از من برگشتند. آن‌ها حنفی شده‌اند، برو من پولشان را نمی‌خواهم. وقتی رفت دید آن‌ها حنفی شدند. توجه می‌کنید یا نه؟ قربانتان بروم، باید شیعه باشیم تا امام زمان پول ما را قبول کند. شیعه کیست؟ شیعه کسی است که امر این‌ها را اطاعت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|فردای قیامت، خدا و قرآن و ولایت شما را محاکمه می‌کنند، باید جوابگو باشید؛ اگر کار به امر باشد، امر جوابگوی شماست|اطاعت امر}} پس من مکرر کنم، رفقا یک‌قدری کسل نشوند. پس بنا شد اگر بخواهید که آن‌ها باشید، سه چیز است که ما را محاکمه می‌کند. یکی خداست، یکی قرآن است، یکی ولایت. ما باید جوابگو باشیم. {{درباره متقی|به‌من لعنت اگر من دروغ بگویم. من از زمان تکلیفم، هر کاری کردم، حسابش را کردم جوابش را بتوانم بدهم. هر کاری کردم، حسابش را کردم جوابگو باشم. {{دقیقه|60}} نه این‌که من بخواهم در مقابل این‌ها باشم. یعنی کاری که روی امر کردی، امر جوابش را می‌دهد نه من.}} توجه کنید نه که من جواب بدهم. تو اگر هر کاری کردی روی امر، امر جواب امیرالمؤمنین را می‌دهد، امر جواب قرآن را می‌دهد، امر جواب خدا را می‌دهد. نه من جوابگو باشم، ببین این‌جا تند نشود. شما این‌کار را کردی خودت که نیستی، امر است. خب امر جواب می‌دهد. اگر توجه کردید یک صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|امروز اگر جوانی خودش را حفظ کند، مطابق آقا علی‌اکبر است|نگاه}} خیلی بشر به بحران‌هایی برمی‌خورد. جوانان‌عزیز، فدایتان شوم، قربانتان بروم شما تا این‌که به خانواده اصلی‌اش برسد، خیلی این‌ها هشدارهایی دارد که چیز می‌شود تا شما به جایی برسید. امروز زمانی شده، دخترها می‌روند پی پسرها، خدا لعنت کند آن‌کس را که گفت رویتان را نگیرید. امروز اگر یک‌جوانی خودش را حفظ کرد، والله قسم این طبق علی‌اکبر امام‌حسین است. یعنی حالا دارند می‌آیند، امام‌حسین هشدار داد، گفت: من دارم می‌بینم که منادی ندا داد این‌ها دارند رو به مرگ می‌روند، آقا علی‌اکبر گفت: بابا مگر ما برحق نیستیم؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=2576</id>
		<title>انسان باید روح شود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;diff=2576"/>
		<updated>2026-09-03T17:26:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10250}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعوذ بالله من الشیطان اللعین الرّجیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
العبد المؤید الرسول‌المکرم ابوالقاسم محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علی‌بن‌الحسین و اولاد الحسین و اهل‌بیت‌الحسین و رحمة‌الله و برکاته&#039;&#039;&#039; (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز، من در جو دنیا یک نگاهی می‌کنم، آن‌وقت جوهایی که بخواهد به‌وجود بیاید آن‌ها را یک‌قدری رویش حساب می‌کنم، آن‌وقت در آن جوها حساب می‌کنم، مبادا شما تزلزل داشته‌باشید، آن‌وقت نوار می‌گذارم. اگرنه ما الحمدلله در خدمت شما بودیم و حرف‌ها خیلی قشنگ زده‌شد و همه با محتوا، همه اتصال به ولایت، همه اتصال به توحید، همه اتصال به امر خدا، همه اتصال به یک وحدت وجودی، همه اتصال به امر ولایت [بودند]. امیدوارم که خدای تبارک و تعالی یک نظری مرحمت کند که ما قدردانی کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|توقع احترام از متقی نداشته‌باشید؛ همان‌طور که تمام ائمه در نظر خدا یکی هستند و از یک نورند، دوستان ولایت هم در نظر متقی یکی هستند؛ اما در هر زمان خدا می‌خواهد عظمائیت عده‌ای افشا شود|احترام‌خواهی/عظمت ولایت}} چند مطلب است که من می‌خواهم بگویم. مطلبی که می‌خواهم بگویم، [این است که] شما تا زمانی‌که من زنده هستم، از من خصوصی احترام نخواهید که یکی بگوید که من را مثلاً احترام نکرده، یا مثلاً محمد آقا را احترام کرده، من را نکرده. من اصلاً احترام به خودم نمی‌بینم که من کسی را احترام کنم. آن احترام یک‌چیزی باشد که مثلاً باقی بماند. آن یک‌حرف است. یک‌وقت اگر من یکی را احترام کردم، آن یکی را احترام نکردم، این مثل این است که یک‌قدری خلاصه عفو کنید. شما الان این جلسه که هست، {{توضیح|الان من گفتم جلسه، از دهانم پرید}} که شما آگاهید، بهتر آگاهی داشته‌باشید، تمام شما مانند این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم یکی هستید. حالا، این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم همه‌شان یکی هستند؛ اما علی {{علیه}} یک برتری توحیدی [دارد]، که خدای تبارک و تعالی، یک عظمائیت امری روی امیرالمؤمنین خیلی دارد؛ اگرنه تمام این‌ها یک نورند، پس یک شجره‌اند و تمامشان از نور خدا خلق شده و همه‌شان ازلی هستند؛ اما یک‌وقت می‌بینی یکی مثلاً، یک عظمائیتی دارد، روی زمان، خدا می‌خواهد یک همچین کند. الان مثلاً آمده خدمت امام‌صادق، می‌گوید: بعد از شما چه‌کسی است؟ می‌گوید: برو سر گهواره، این می‌رود. می‌گوید که، این است که دارم به شما می‌گویم امام وجه‌الله [است]، از همه‌چیز باید خبر داشته‌باشد. نه از روی زمین اگر خبر داشته‌باشد، باز وجه‌اللهی‌اش ناقص است. یعنی از ذرات، امام خبر دارد. این ذرات می‌آید اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود. {{درباره متقی|من بی‌سواد وقتی می‌روم [زیارت] امام‌رضا، می‌گویم آقاجان، تو ذرات من وقتی خلق نشده‌بود می‌دانستی می‌شود، نه که ذرات خلق شود ببینی.}} ما ولایتمان یک‌قدری ناقص است. اگر یک‌چیزی باشد امام ببیند که این خیلی چیزی نیست. چیزی که هنوز در این خلقت نیامده امام می‌داند. یعنی وجه‌الله؛ نه این‌که حالا وجه باشد، مثلاً به این عالم به آن‌جا. وجه‌الله آنچه را که هنوز در خلقت نیامده، به خداشناسی‌اش {{دقیقه|5}} آگاه است که می‌آید، یعنی می‌شود. مگر این پیغمبر نیست که می‌گوید: آن‌زمان اینجوری می‌شود، اینجوری می‌شود. هنوز که نشده، این چیز تازه‌ای نیست. فکرتان جایی نرود. مگر پیغمبر نمی‌گوید، زنها اینجوری می‌شود، مردها اینجوری می‌شود، هنوز که نشده. پس از چه‌خبر دارد؟ پس آنچه که نشده، می‌شود. حالا توجه کنید من چه می‌گویم. حالا بعضی از این‌ها یک عظمائیتی دارند، مثلاً می‌گوید برو اسم دخترت را عوض کن. می‌گوید آقاجان اینجوری، می‌رود خانه، می‌بیند زنش زاییده، اسمش را گذاشته حمیرا. ببین خبر دارد، از اسم گذاشتن خبر دارد. درست‌است؟ یا این‌که امیرالمؤمنین مثلاً خورشید را برمی‌گرداند، آخر خورشید کراتی است. شما اگر در خورشید، {{توضیح|آقایانی که از کامپیوتر واقعی اطلاع دارند، دو کامپیوتر داریم، یکی کامپیوتر واقعی که می‌بینید، یکی کامپیوتر جهانی}}. ببین، خورشید چه کراتی است. این چیست؟ این چیزی نیست که، این خورشید را خلق کرده. خلق کرده، این به آن گفت یک‌خرده برو آن‌طرف‌تر! این چیزی نیست. تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم روی یک محور می‌خواهم بیاورم، که شما که همه این‌جایید، عین این است که همه‌تان وجه‌الله هستید. یعنی وجه این به‌اصطلاح تمرین ولایتید. {{موضوع|عزت از خلق نخواهید؛ اما به یکدیگر احترام بگذارید و خوبیهای هم را ببینید، نه بدیها را|عزت/احترام‌خواهی}} اصلاً حضرت‌عباسی به کلی من را نباید ببینید. صادرات من را ببینید، حرف‌ها را ببینید. این‌ها را ببینید. اصلاً خود تو عزتی، نه من عزتت کنم. ببین من چه دارم می‌گویم، اصلاً تو خودت عزت ولایتی این‌جا آمدی، نه این‌که من تو را عزت کنم. پس من گفتم ما باید عزت از خلق نخواهیم؛ اما احترام از خلق بخواهیم. یعنی‌چه؟ احترام بخواهید. یعنی همدیگر را احترام کنیم. یعنی اگر من یک‌چیزهایی دارم حالا یک‌وقت مثلاً حالا یک دادی زدم، یک‌کاری کردم، این‌ها را نیاورید. ببین حضرت‌عیسی آمده، می‌بیند یک سگی است آن‌جا افتاده، همه دماغشان را می‌گیرند، [حضرت‌عیسی] می‌گوید: عجب دندان سفیدی دارد. شما خوبی‌ها را باید یک‌قدری افشاء کنید، بدی‌ها را یک‌قدری نبینید. ما باید روح باشیم به جسم کار نداشته‌باشیم. جسم من این‌کار را کرده. الان بنده جسمم، یک‌کاری کرده‌ام. شما باید روح باشید، توجه‌تان به روح باشد. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|عزت و ذلت دست خداست؛ تمام رفقا به جان متقی بند هستند، از ایشان توقع عزت نداشته‌باشید|درباره متقی/احترام‌خواهی/عزت}} من الان یک صحبتی می‌خواهم کنم، [که] یک‌قدری در نظر شما که الحمدلله باسواد و باکمالید، یک‌قدری چیز است؛ اما من روی عقایدی که دارم [صحبت] می‌کنم. امروز می‌خواهم به‌اصطلاح یک حرف‌هایی بزنم که دیگر مِن‌بعد اصلاً حرفی نباشد. {{درباره متقی|ما یک‌وقت شاگرد این زجاجی بودیم. آن‌وقت آن‌زمان که ما بودیم، آن‌طرف پل همه این‌ها زمین بود، می‌کاشتند. آن‌وقت این خیابان درست کرده‌بودند، یک خیابان را می‌گفتند خیابان تهران، به این خورده‌بود، بر این‌را چند تا دکان درست کرده‌بودند؛ اما دکانهایش را هرچه بود، شب آن‌طرفش را سوراخ می‌کردند، بیابانی بود، می‌بردند. یک‌چیزهایی که به دردبه‌خور بود آن کاسب از آن‌جا می‌برد. آره، نجاری بود و این‌ها. آن‌وقت ما آن‌جا به‌اصطلاح یک کارگاه بود و چند تا شاگرد زیر دست من بود، یک گدا بود، آمد چهار پنج‌تا بچه داشت، یادم است برف آمده‌بود. این بچه‌ها اینجوری می‌کردند، می‌چاییدند. من رفتم به آن‌زن گفتم، چهار تا بچه بود انگار، حالا چهار تا یا پنج‌تا، چهارتایش را خوب یادم است. گفتم: یکی از این‌ها را به‌من بفروش، هرچه بخواهی من به تو می‌دهم. [با این پول] برو شلوار بگیر، پیراهن بگیر، این‌ها را چیز کن. فهمیدی؟ این زن یک‌حرفی زده، تقریباً الان نزدیک فکر کنم پنجاه‌سال است، من یادم است. گفت: استاد! گفتم: بله، گفت: این‌ها به‌جان من چسبیدند.}} به تمام مقدسات عالم، کوچک و بزرگتان به‌جان من چسبیدید. کوچک و بزرگ شما. این حرف‌ها چیست؟ {{دقیقه|10}} اصلاً به‌جان من چسبیدید. یکی از شما که یک‌خرده چیز شوید، من والله صدقه می‌دهم، صلوات می‌فرستم، چه‌کار من می‌کنم تا شما بیایید و بروید. اصلاً همه‌شما، به‌جان من چسبیدید. حساب این‌را کنید. حساب دیگر نکنید. چرا مثلاً حاج‌حسین نمی‌دانم حالا اینجوری من را احترام کرد! به‌من چه‌کار دارید؟ امروز گفتم، به حضرت‌عباس، حرف القای خداست. ما باید همدیگر را احترام کنیم؛ اما عزت دست خداست. «تعز من تشاء، تذل من تشاء» عزت و ذلت دست اوست، &lt;br /&gt;
{{درباره|متقی|اما من حالا چه‌کار می‌کنم، می‌گویم خدایا اگر تقدیر رفقای من شر شده، تو را به‌حق پنج‌تن خیرش کن. تقدیر هم آخر برمی‌گردد، به دعا هم برمی‌گردد. هم به صدقه برمی‌گردد، هم به دعا برمی‌گردد.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خانه متقی، خانه ولایت است؛ اگر محض عزت متقی به جلسه بیایید، تسلیم ولایت نیستید و آمدنتان به‌درد نمی‌خورد؛ احترام خلق اشتباه بود، احترام دست ماوراء بود|عزت/احترام‌خواهی/جلسه ولایت/تسلیم بودن}} ما باید فکر هم باشیم. این‌جا که شما می‌آیی، خانه من حساب نکن، این‌جا خانه ولایت است. بیا، بنشین، برو، یک‌چیز بیاور، یک‌چیز ببر. اصلاً اداره این‌جا، اصلاً اداره خود من با شماست. خود شما دارید من را اداره می‌کنید، من این‌جا چه‌کاره‌ام. من اصلاً چه‌کاره‌ام که کسی را [احترام کنم یا نکنم] (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احترام خلق اشتباه بود، احترام دست ماوراء بود. او باید ما را احترام کند. امام زمان باید به شما تقبل‌الله بگوید. والله، گفته که این‌جا حاضر می‌شوید. به‌دینم گفته. شما خیال نکنید آدم از زندگی‌اش، از کارش می‌تواند دست بکشد، بیاید. من اگر دوتا داد کشیدم، دوتا داد کشیدم وسوسه از شما گرفته‌شود. مگر ممکن است بیایید؟ چه کسانی رفتند؟ شما حساب کن چه کسانی رفتند؟ چه کسانی در زمان رسول‌الله رفتند؟ چه کسانی پشت به ولایت کردند؟ این است که فریاد می‌زنم، زن و مرد قدردانی کنید از این ولایت، از این تمرین ولایت. {{درباره متقی|به روح تمام انبیاء، من خودم را همین‌جور می‌بینم. اصلاً هیچ‌چیز می‌بینم. این آقای شاه‌آبادی یک‌وقت آمد، خب البته الان نمی‌دانم رئیس‌دانشگاه است و در فقه و اصول است و از این‌چیزها خیلی خوانده. گفت: من به یک‌جایی برخوردم که می‌گوید اگر رضایت من را به رضایت خودت ترجیح دهی، من هشت‌شرط، یعنی هشت‌تا صفت به تو می‌دهم. بینایت می‌کنم، دعایت را مستجاب می‌کنم، رزقت را زیاد می‌کنم و از این‌ها. گفتم: شاه‌آبادی، این معامله است تو می‌کنی، این‌نیست که. خدا یک امری کرده، من امر خدا را ترجیح می‌دهم به امر خودم. اصلاً ما باید امر نداشته‌باشیم.}} اصلاً این‌جا عزت خلق به‌درد که نمی‌خورد، به‌درد تو هم نمی‌خورد. ببخشید، جسارت نکنم، به‌درد تو هم نمی‌خورد. من اگر عزتت کردم می‌آیی، نکردم نمی‌آیی. به‌درد تو هم نمی‌خورد. تو هم آمدنت این‌جا همچین خیلی مفید نیست. تو هنوز خودت را تسلیم ولایت نکردی. اگر اینجوری باشی، اگر درون ما یکی باشد. توجه می‌کنید من چه می‌گویم؟ این حرف‌ها که نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شکر کنید که حرف‌های ولایت را قبول می‌کنید؛ مگر شیطان و هوا و هوس می‌گذارد کسی حرف ولایت را قبول کند؟|شکر ولایت/حرف ولایت}} پس ما رفقای‌عزیزی که می‌آیید این‌جا، این دکتر آمد این‌جا، هر کار کرد گفت: یکی را بیاورم این‌جا، گفتم: نه، غیر ممکن است، سفت پایش ایستادم. ساعت سه آمده‌بود، گفتم: نه! آخر این حرف‌ها را چه‌کسی می‌فهمد؟ مگر این حرف‌ها را به هر کسی می‌شود زد؟ به‌دینم، به حضرت‌عباس شما باید شب و روز شکر کنید که این حرف‌های ولایت را قبول می‌کنید. مگر حرف ولایت یک‌چیزی است کسی قبول کند؟ این‌قدر شیطان هوا و هوس و فکر و این‌ها می‌آورد گیجت می‌کند. چه‌کسی است که گول شیطان را نخورده؟ به‌من بگویید؟ هان! بگو. توجه کنید که شیطان الان گولتان نزده. چه‌کسی است که گول شیطان را نخورده؟ {{دقیقه|15}} به‌من بگویید؟ یکی را نشان من بدهید؟ آدم، گولش را خورد، توجه می‌کنید؟ من بنا شد دیگر داد نزنم؛ اما یک نیمه دادی می‌زنم. توجه کن بابایت گول خورده! ننه‌ات هم گول خورده! نه این ننه، آن ننه حقیقی‌ات! خب، تو گول نخوردی خدا کاری کرده، تو گول زدی شیطان را آمدی این‌جا. به‌من چه که بگویم: آقای محمد آقا تقبل‌الله، آقای ناصر آقا نمی‌دانم چه. من وظیفه‌ام این است احترام کنم. وظیفه‌ام است کنم. حالا یک‌وقت هم نکردم. قربان شما بروم باید تشکر کنی. شما خودتان نمی‌دانید من چطور با خدا حرف می‌زنم. چه توقعی از من دارید؟ توقعی از من داشته‌باشید نیست. من دارم می‌گویم خودم، همه چیزم در اختیار شما. دیگر چه می‌خواهی؟ چه توقعی داری؟ {{درباره متقی|من آمدم رفتم امام‌رضا، جداً می‌گویم، می‌گویم: یا امام‌رضا، اگر نجسم پاکم کن، اگر گمراهم هدایتم کن. من دارم چه می‌گویم؟ من دارم می‌گویم من را جزء کن، ضبطم کن.}} هنوز بشر باید هر چه عبادت می‌کند، تا ندای قبولی عبادت نیامده برایش، تزلزل داشته‌باشد. به این عبادتها باز هم هنوز گول نخورد؛ اما اگر در حریم ولایت آمدی، به‌واسطه حریم ولایت، حفظت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|جلسه ولایت مثل وادی نور است؛ باید محبت دنیا را از دلتان بیرون کنید و وارد آن شوید تا ولایت ید بیضاء به شما بدهد و تمام گناهانتان آمرزیده ‌شود|جلسه ولایت/حضرت موسی/حب دنیا}} من نمی‌خواهم یک حرف‌های بزنم برای جوانها یک‌قدری چیز داشته‌باشد. به تمام مقدسات عالم من عقیده‌ام این است هر گناه که شما داشته‌باشید، این‌قدر که وارد این‌جا شوید پاک می‌شوید. این‌جا مثل این است که، من عقیده‌ام این‌است، من اینجور به شما نگاه می‌کنم. چرا می‌گویم کسی نیاید؟ من اینجور دارم نگاه به شما می‌کنم. این‌جا مثل طور موسی می‌ماند. این‌جا مثل «فاخلع نعلین» می‌باشد. این‌جا شما هم مثل موسی «فاخلع نعلین»، تمام این حرف‌ها را از مغزتان بیرون کردید آمدید این‌جا. مگر موسی نبود؟ بعضی از علماء می‌گویند این [کفش موسی] میته بوده، به حقیقت ولایت نرسیدند این‌ها که این حرف را می‌زنند. مگر موسی نمی‌دانسته که مثلاً این میته است بپوشد. میته که نجس است. آقا که تو این حرف را می‌زنی، آیا کفش موسی نجس بود؟ نه! موسی این‌جا زنش زاییده در راه. پی یک‌چیزی می‌گردد. یک احتیاج‌هایی دارد. حالا نگاه می‌کند می‌بیند آن‌جا یک نوری است، می‌آید. می‌بیند نور در یک شجره‌ای است. آن شجره، شجره توحید است تا می‌آید می‌گوید «فاخلع نعلیک». محبت زن را از دلت بیرون کن این‌جا بیا، این‌جا وادی نور است. این‌جا می‌خواهد با موسی چه کند؟ این‌جا می‌خواهد «ید بیضاء» به او بدهد. این‌جا می‌خواهد آن عصا را به او بدهد که با فرعون بجنگد. آن‌جا ولایت به او می‌دهد ید بیضاء. این مجلس این‌جا، والله «ید بیضاء» به شما می‌دهد. به‌دینم «ید بیضاء» به شما می‌دهد، قدردانی کنید رفقای‌عزیز. مبادا محبت دنیا و عشق دنیا، این‌ها را از کله‌تان بیرون کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر دوست امیرالمؤمنین را محض خدا بخواهید، آن خواستن را خدا امضا می‌کند|رفیق/ولایت‌خواهی}} چرا من یک تزلزلی راجع‌به شما دارم، می‌گوید: کوهها را در اختیارت گذاشتیم، مگر شوخی است این حرف‌ها. این خواستن رفیق اگر محض خدا باشد، خدا امضاء می‌کند. این خواستن یک دوستِ امیرالمؤمنین. چرا؟ {{درباره متقی|من آن ولایت کوچک و بزرگ شما را می‌خواهم. {{دقیقه|20}} آن‌که در شما هست را می‌خواهم.}} روایتش را بگویم. چرا می‌گوید اگر یک مؤمنی را (صلوات) زیارت کردی، خدا ثواب دوازده‌امام به تو می‌دهد؟ خیلی از قراء قرآن در این‌ها مانده‌اند، با من آمده‌اند یک صحبت‌هایی می‌کنند. گفتم: به‌طور کامل، با عقیده کامل این حرف را می‌زنم، تو توجه نداری. تو بیست‌سال است، سی‌سال است جلسه قرآن گرفتی؛ اما قرآن معنی‌اش در دل ما تجلی نکرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی که قرآن در قلبش تجلی نکند، معنی آن را متوجه نمی‌شود و قرآن خواندنش مثل روزنامه خواندن و بازی کردن با قرآن است!|تجلی ولایت/تفسیر قرآن/قاری}} قرآن‌مجید اگر تجلی کند، تو می‌فهمی روایت قرآن را، معنی قرآن را. والله اگر قرآن تجلی نکند، قرآن را مانند روزنامه خواندی. من به تمام قراء قرآن می‌گویم، من حرفم خصوصی نیست. باید تجلی کند. از کجا می‌گویی؟ آیا قرآن‌خواندن مهم است یا قرآن نوشتن؟ مگر عثمان قرآن را ننوشته؟ تجلی ولایت نبود، چرا اهل‌آتش است. قرآن اگر تو تجلی‌اش را متوجه نشوی، با قرآن بازی کردن است. امروز و در هر زمانی، با قرآن بازی کردن است. چرا؟ چرا عباس قرآن می‌خواند، معاویه گفت: قرآن می‌خوانی؟ گفت: قرآن در خانه ما نازل شده‌است، نخوانم؟ گفت: قرآن بخوان، معنی نکن. یک پول حسابی داد. {{موضوع|پول را بخواهید که خرج آبرو، خانواده و فقرا کنید، نه اینکه محبتش را داشته‌باشید؛ محبت پول نمی‌گذارد محبت ولایت در قلب شما خطور کند|پول/محبت ولایت}} والله بالله، به‌دینم قسم، اگر محبت پول داشته‌باشی، اصلاً محبت ولایت در قلبت خطور نمی‌کند. مگر آن پول را بخواهی خرج آبرویت کنی، خرج بچه‌هایت کنی، خرج خانواده‌ات کنی، خرج فقرا کنی، خرج امر خدا کنی. آن پول مبارک باشد به شما. آن خانه هم مبارک باشد به شما، خانمت مبارک باشد به شما. خانم که گفتم، باید خانم داشته‌باشی انسان‌سازی کنی. آن است که می‌گوید شاربت عرق کند، جزء شهدایی. به که می‌گوید؟ به کسی‌که، هر چیزی را، امر را بالاتر از هر چیزی بدانی. ما بدبخت شدیم آخرالزمان. ما خلق را، امر خلق را بالاتر از امر می‌دانیم. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|هر چیزی که در دل شما [القاء] می‌شود، اگر مطابق امر و قرآن و روایت باشد، ندای خداست، اگرنه وسوسه شیطان است و باید آن‌را خنثی کرد|ندای خدا/ندای شیطان}} می‌خواستم این جمله را نقل کنم، من یک‌موقعی گفتم، تکرارش می‌کنم، امروز هم یک خانمی به‌من یک زنگی زد، من هم یک صحبتی کردم. اینجوری نگفتم، امروز می‌خواهم بگویم، الحمدلله شکر رب‌العالمین، شما هر کدامتان نابغه‌اید. والله در جو این دنیا نگاه می‌کنم، هرکدامتان نابغه‌اید. چرا من می‌گویم همه‌تان به‌جان من بندید؟ همه‌تان نابغه‌اید. این خانواده ایشان همه‌شان نابغه‌اند. زن و مردشان نابغه‌اند. یعنی یک تزلزل ندارند. البته یک‌وقت می‌بینی شیطان می‌آید، یک وسوسه‌هایی می‌آید، این‌ها هم بشرند؛ اما من دوباره تکرار می‌کنم به خانواده ایشان، که آن وسوسه را خودتان باید خنثی کنید. از کجا ما خنثی کنیم؟ از آن‌جایی که بدانی هر وسوسه‌ای که شد در دلت به‌غیر امر است، آن وسوسه شیطان است. اگر خیال در دلت به‌وجود آمد، یک‌وقت ندای الهی است. ندای خداست؛ اما آن‌چه که در بدن شما به‌وجود می‌آید باید ببینی با روایت، با قرآن، با امر درست‌است، آن نداست؛ اما یک‌چیزی که می‌آید، این وسوسه شیطان است. توجه فرمودید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شما باید تشویق‌کن هم باشید و به یکدیگر احترام بگذارید|احترام ولایت}} من از تمام شما تشکر می‌کنم، از تمامتان راضی هستم. این آقای حاج علی‌آقا، پریروز آمد، خدمتشان رسیدیم، {{دقیقه|25}} یک صحبتی کرد اصلاً من را تازه کرد. صحبت آقای حاج‌عباس آقا شد، گفت من از اول گفتم عباس آقا از من باسوادتر است، از من باکمال‌تر است، از من داناتر است. چنان این عباس آقا را ایشان تشویق کرد، خیلی من خوشم آمد. شما باید همدیگر را تشویق کنید. همدیگر را احترام کنید. گذشته‌ها و چیزها را فراموش کنید. البته بشر است دیگر. من هم خودم همینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|هرکس باید در کار خود در مقابل خدا و ولایت و امر آن‌ها تواضع داشته‌باشد|تواضع}} {{درباره متقی|من بدانید، به خدا قسم، به‌دینم قسم به خدا می‌گویم تو خیال نکن من آدم خوبی هستم، می‌گویم خدایا یک گناه من را آن‌جا در قیامت سر چوب کنی، من اهل‌جهنم هستم. حالا یک‌دفعه به خدا اینجوری می‌گویم. خدایا اگر من را جهنم ببری کاری هم نکرده‌ای، خب یک‌آدم را می‌سوزانی، بیا من را نسوزان.}} (صلوات) پس هر کسی باید در کرده خودش، در مقابل خدا و ولایت تواضع داشته‌باشد. بشر باید تواضع داشته‌باشد، در امر هم تواضع داشته‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خواست متقی این است که روح شوید و در دهان شیطان بزنید؛ کسی که به امر روح یعنی امام زمان باشد، روح می‌شود و دیگر فریب شیطان را نمی‌خورد|روح/جسم/اطاعت امر}}من دلم می‌خواهد شما روح باشید، دیگر به جسم کار نداشته‌باشید. اگر گفتید حسین یک همچین کاری کرد، هنوز روح نشدی، هنوز تمایل با جسم داری. روح به روح اتصال است. شما باید روح شوید. من توقع روحی از شما دارم. {{درباره متقی|به حضرت‌عباس، به پدر حضرت‌عباس یک تزلزل جزئی می‌بینم، من شب خوابم نمی‌برد، ناراحتم. می‌گویم چرا این آدم وسوسه شیطان را رد نکرد، نزد در دهانش؟}} شما باید در دهان شیطان‌زن باشید دیگر. شما باید روح باشید. «انا انزلناه فی لیلة‌القدر، و ما ادریک ما لیلة‌القدر، لیلة‌القدر خیر من الف شهر، تنزل الملائکة و الروح، فیها باذن ربهم من کل امر»، تو از کجا می‌فهمی ما روح شدیم؟ به امر روح باشی، یعنی به امر امام زمان. اگر شما به امر روح، به امر ولایت شدی، روح شدی. طوری نیست، چیزی نیست که، تو خودت توجه نداری روح شدی. باید از خدا بخواهیم خدایا فهم به ما بده که ما بفهمیم روح شدیم. فهم این‌که بفهمیم در این‌جا شرکت کردن به این شوخی‌ها نیست. از خدا بخواهیم شیطان بازی‌مان ندهد. خدایا [شیطان] بابا و ننه‌مان را بازی داد، ما را بازی ندهد. چرا آن‌ها بازی خوردند؟ آن یک هشداری بود تا قیام‌قیامت به بشر داد. بشر توجه کن، آن نبی است، عصمت داشت، باز شیطان گولش زد. این بزرگی وسوسه شیطان را اعلام می‌کند خدا. هر کاری که خدا می‌کند، هر کاری که می‌کند، صدها معنا دارد. این معنایش این است که من دارم می‌گویم. هشدار به شما می‌دهد. ای مردم، ای بشر، ای انس، ای جن این‌را من به او عصمت دادم، با عصمتش شیطان گولش زد. به‌دینم قسم، تمام گلوله‌های خونم این‌است، اگر تو ولایت داشته‌باشی، شیطان نمی‌تواند گولت بزند. از کجا می‌گویی؟ از آن‌جا می‌گویم که هر کس ولایت داشته‌باشد، آتش او را نمی‌سوزاند. گول خوردن ما از شیطان آتش است. تو اگر ولایتت یک اندازه‌ای کامل باشد، آتش شیطان تو را نمی‌گیرد، تشخیص به تو می‌دهد. ولایت علم تشخیص به تو می‌دهد، {{دقیقه|30}} علم حکمت به تو می‌دهد. بینایی به تو می‌دهد، هوشیاری به تو می‌دهد. زنده‌ات می‌کند. اگر ولایت نباشد من تفاله‌ام. این باد و بودها و این اسم‌ها که خلق می‌گذارد روی ما، همه‌اش باطل است. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|مقصدتان با تمام سختی‌هایش ولایت باشد، همان‌طور که مقصد پیامبر ولایت بود|پیامبر/مقصد خدا}} اگر بخواهیم بفهمیم که ما حالا وظیفه‌مان چیست؛ حالا ما آمده‌ایم در دنیا، دنیا هم که تجددی شده، هر روزی حرامی حلال می‌شود، حلالی، حرام می‌شود. کسانی هم می‌کنند که هیچ انتظار نداریم. ما از اصحاب رسول‌الله انتظار نداشتیم، چقدر پیغمبر زحمت کشید، پیغمبر چقدر زحمت کشید. پیشانی‌اش را شکستند، دندانش را شکستند. این‌قدر زدند او را، پشت دیوار انداختند که گفتند مرد. ببین پیغمبر با تمام کتک‌هایی که خورده، روایت داریم بروید ببینید، خون از همه هیکلش می‌ریخت، حالا آمده پیش حمزه، [می‌گوید:] عموجان! [حمزه گفت:] بچه برادر چه می‌خواهی؟ [پیغمبر فرمود:] اسلام بیاور. اسلام می‌خواهم. حمزه فوراً اسلام آورد. دست کرد به شمشیر و آمد گفت هر کس دیگر به بچه برادرم کار داشته‌باشد، از این شمشیر او را می‌گذرانم. تو هم تمام مقصدت باید ولایت باشد. اگر یک‌چیزی می‌گویند، ناراحتی، تمام مقصدت ولایت باشد. والله تو نبی هستی، عین پیغمبر. بیایید رفقای‌عزیز این حرف‌ها را یک‌قدری قدردانی کنید. اگر حرفی را قدردانی کردید، آن حرف در دل تو تجلی دارد. اگر قدردانی نکردی والله، تجلی ندارد. قدردانی‌اش چیست؟ به آن عمل کنی. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا باور می‌کردی هفت‌میلیون بروند آن‌طرف، بعد چهار نفر این‌طرف باشند؟ بعضی‌ها یک حرف‌هایی می‌زنند، خیلی هم توسعه به آن می‌دهند. پدرجان، تو باید با این‌ها باید نجوا کنی، دیگر این‌جا اینجور شد، این‌جا اینجور شد، این‌جا اینجور شد، خب عمارتت درست شد دیگر. میل‌گردش چه‌جور شد؟ سیمانش چه‌جور شد؟ آبش چه‌جور شد؟ شنش چه‌جور شد؟ این چیست بعضی‌ها این‌کار را می‌کنند. این نوار را که گوش می‌دهی، عزیزم توجه کن. من نمی‌گویم نپرسید، من به قربان همه‌تان بروم؛ اما به قربان معرفت بعضی‌ها بروم. از من سوال می‌کنند من این‌جا را اینجوری فهمیدم، حاج‌حسین اینجوری‌است؟ خب، من می‌گویم اینجوری‌است، تمام شد و رفت پی کارش، این‌قدر اذیت نکنید. توجه می‌کنید من چه می‌گویم؟ حاج‌حسین من اینجوری فهمیدم، من به او می‌گویم اینجوری‌است. می‌گوید دستت درد نکند. اینجور باید سوال شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|آنقدر اخلاق پیامبر خوب بود که وقتی سلمان منا اهل‌البیت شد و ابوذر قدری ناراحت شد، فوری ندا داد زیر این آسمان کسی از ابوذر راستگوتر نیست؛ ابوذر قدری مقدس بود و کارش به‌امر نبود|پیامبر/سلمان/اباذر}} الان من یک‌چیزی می‌خواهم بگویم به شما، چقدر پیغمبر اسلام، اخلاق دارد. پیغمبر در جو این عالم یک‌دفعه گفت: «سلمان منی اهل‌البیت». دید یک‌ذره اباذر ناراحت است. خب، این‌ها باهم هم‌دوشند دیگر؛ اما نمی‌تواند بگوید، {{توضیح|اباذر یک‌قدری مقدس است}}، نمی‌تواند بگوید جزء اهل‌بیت است؛ اما ببین این‌چه کرد، یک‌دفعه گفت: زیر این آسمان راستگوتر از اباذر نیامده، فوری یک ندا به او داد، نه که یک‌ذره ناراحت شد. این حرف‌ها قشنگ است، قدرش را بدانید. در جو نمی‌تواند این صفت را بگوید به این؛ اما چه با او کرد؟ یک امتیاز جهانی به اباذر داد. {{دقیقه|35}} آن‌جا هم که امیرالمؤمنین وقتی عثمان او را تبعید کرد، دنبالش رفت، عثمان پیغام داد، تو به‌غیر خلیفه کردی، این در غضب من قرار گرفت، چرا احترامش کردی؟ گفت: خفه‌شو، صدایت بگیرد، مگر نگفت پیغمبر که در همه خلقت، زیر این آسمان از اباذر راست‌گوتر نیامده؟ یعنی مرتیکه، آن حرف‌ها که به تو زد راست به تو گفت. یعنی دارد به او می‌گوید حرف‌ها که به تو زد، راست به تو گفت، درست به تو گفت؛ اما کاش به امر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کار باید به‌جا باشد؛ قضایای پیامبر و دختر حاتم‌طایی که در حق پیامبر دعا کرد که کار به‌جا به‌دستش ایجاد شود و پیامبر آمین گفت|کار به‌جا/پیامبر}} تو یک‌وقت یک‌کاری می‌کنی، داری مقدسی می‌کنی. یک پولی می‌دهی به یکی؛ اما جستجو نمی‌کنی که این حالا مستحق هست یا نه؟ یا می‌رود مثلاً چه‌کار می‌کند. کارت خیر است، عقیده‌ات خیر است، [اما] کارت به‌جا نیست. کار به‌جا خیلی مشکل است. توجه کن عزیز من، قربانت بروم. این‌قدر مشکل است که پیغمبر دعا کرد، {{توضیح|امیدوارم که این نوار طی نشود، من هنوز آن‌چه را که باید بگویم، نگفته‌ام}} دختر حاتم‌طایی را خیلی احترام کرد. عبایش را انداخته زیرش، یک‌وقت گفته‌ام، الان روی مناسبت است دوباره تکرار می‌کنم. یا رسول‌الله این عبا، کساء است. جبرئیل زیر آن بوده، اینجوری‌است، آیه نازل‌شده، گفت: چون‌که بابایت سخی است. ببین پیغمبر چقدر سخاوت را می‌خواهد. اگر من می‌گویم سخی باشید، ببین پیغمبر چقدر سخاوت را می‌خواهد. حالا این دختر را دید احترام کرد، یک ندا داد این دختر اسیر نیست، دختر آزاد است. یکی دور علماء هستند، یکی هم دور این‌ها هستند. ببین به‌فکر خودشانند، یکی همچین خوشکل مشکل است، می‌خواهند این‌را بگیرند! آره، این‌ها هم همین‌جورند. حالی‌ات است؟ کار دیگر ندارد که آن‌جا نشسته‌اند که! (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌وقت ایشان دست گذاشت روی دوش یکی از بنی‌هاشم، آن‌وقت سه تا پسر خدا به او داد، تمام از شجاعان عالم شدند. بعد گفت: یا رسول‌الله، من سه تا دعا به تو می‌کنم. یکی گفت: خدا کار به‌جا در دستت ایجاد کند. مگر پیغمبر کار به‌جا نمی‌کرد، بی‌جا می‌کرد؟ پیغمبر گفت: الهی‌آمین. این‌هم یک مبنا دارد. حالا مبنایش را به شما می‌گویم. یکی هم گفت: کریم هستی، کرامت در دستت ایجاد شود. شما مثلاً مثل یک حوض آب است؛ یعنی پول‌داری، مدام امروز و فردا می‌کنی. آخرش هم نمی‌دهی؛ یعنی ایجاد نمی‌شود. چشمه خوب است که ایجاد شود. بشر باید مثل چشمه باشد، یک‌چیزی در دستش ایجاد شود. خب نگه‌دارد، مدام شیطان می‌گفت اگر بدهی، مچت را می‌گیرم. تو خبر نداری، شیطان مچت را گرفته. فهمیدی؟ نمی‌گذارد. یکی هم گفت: یا محمد، خدا محتاج شرارت نکند. باز پیغمبر گفت: الهی‌آمین. این یعنی‌چه مبنایش؟ مبنایش چیست؟ بگو، آن درست، آن گفتم شرارالناس الان من می‌آیم به این آقا می‌گویم پنجاه‌هزار تومان داری؟ این آقا هم می‌گوید داری به‌من بدهی؟ من هم می‌روم پیش پدر زنش، می‌گویم این سر خورده. این بی‌کار است، سر خورده. به او نمی‌دهم، آبرویش را هم می‌ریزم. این شرار ناس است؛ اما یکی یواشکی آنچه که دارد در اختیارش می‌گذارد. اصل این سه تا حرف یعنی‌چه که پیغمبر می‌گوید الهی‌آمین؟ {{دقیقه|40}} مگر پیغمبر نمی‌داند؟ زود بگویید ببینم، نوار را معطل نکنید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضار: حاج‌آقا، خود این دعایی که دختر حاتم به پیغمبر می‌کند، دعاهای به جایی بوده، یعنی وقتی سخی باشی، دعای به‌جا هم در دهانت ایجاد می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خیلی حرف خوبی است؛ اما بهترش هم هست. عیب ندارد؟ اگر بهتر بود بگو بهتر است. پیغمبر هم در این عالم تزلزل دارد. چون‌که خدا به او می‌دهد دیگر، می‌گوید مبادا بگیرد. دعا می‌کند که من به دستم جاری شود، دعا می‌کند کار به‌جا ایجاد شود. اگر درست است یک صلوات بفرستید. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تمام خلقت، تا حتی انبیاء و ائمه‌طاهرین هم در اختیار خدا هستند و هر چه دارند، خدا به آن‌ها داده‌است|در اختیار خدا بودن}} تمام این خلقت، تا حتی انبیاء، تا حتی دوازده‌امام چهارده‌معصوم یک تزلزلی دارند. حرف تند است، برای من کند است، چیزی نیست. چرا؟ آن‌ها همه می‌دانند خدا به آن‌ها داده. ممکن است بگیرد یا نگیرد؟ پس چه دارد؟ پس چرا این‌قدر امیرالمؤمنین شکرانه می‌کند؟ این‌ها که می‌گوید به‌من داده، می‌گوید شکر. یادش می‌افتد غش می‌کند، آن‌جا می‌افتد. پس تمام خلقت در اختیار خدا هستند تا حتی دوازده‌امام چهارده‌معصوم. آن‌ها اختیار تمام این خلقت را دارند؛ اما یک‌چیز چطوری است؟ من الان این‌جا نشسته‌ام، من یک مثال برای خودم بیاورم. من الان مثلاً خب، البته نمی‌خواهم توجیه کنم، یک‌وقت بد نباشد، حالا دیگر آمد به زبانم، می‌گویم دیگر. من مثلاً دکان ندارم، دکاکین ندارم، چیز ندارم، یک‌وقت عنایتی می‌شود، درست‌است؟ من یک‌وقت می‌بینی که اگر یک‌خرده چیز نباشم، یک جزئی آدم هر کار به او کنی تزلزل دارد. می‌دهم، می‌گویم خدایا شکر تو حواله کردی. من یک‌دفعه می‌گویم، خب حواله نکرد، خب هیچ‌چیز به هیچ‌چیز. پس آن نعمتی هم که ائمه دارند می‌فهمند حواله خداست. اگر درست‌است، یک صلوات بفرستید. حالا من‌بعد هم که من صحبتم تمام می‌شود، هر کس حرفی دارد، اعتراض دارد بگوید. چون‌که ما دلمان می‌خواهد، تمام حرف‌ها یک سازندگی پیدا کند، چرا در آن نباشد. چرایش را همین‌جا بگویید. اگر قشنگ است و قبول کردید که هیچ‌چیز، اگر چرا دارد، چرا را از این‌جا بیرون نبرید، من رضایت ندارم. چون‌که حرفی که آن‌ها می‌گویند چرا ندارد. ما یک‌قدری چیز می‌کنیم، اگرنه، چرا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر بخواهید روح شوید باید فقط خدا و قرآن و ولایت را ببینید و امر آن‌ها را با یقین اطاعت کنید|روح/اطاعت امر}} حالا چطور باشد که ما روح شویم؟ چطور باشد که ما در خط ولایت باشیم؟ چطور باشد که تمام گناهان ما، اگر گناه کردیم آمرزیده‌شود؟ چطور باشد که ما در مرضی خدا باشیم؟ چطور باشد که ما دیگر وسوسه نداشته‌باشیم؟ چطور باشد که ما دیگر روح باشیم؟ چطور باشد که ما جسم نباشیم؟ اگر تو روح شدی، تمایل با جسم نباید داشته‌باشی. اگر تمایل با جسم داشته‌باشی، هنور روح نشدی. من این نوار را به خانم‌ها هم می‌گویم. هم به آقایان می‌گویم، هم به خانم‌ها. خانم‌های عزیز توقع از هم نداشته‌باشید. اگر یک خانمی، خواهر تو یک تزلزلی داشت، نصف‌شب باید پا شوی گریه کنی خدا رفع تزلزلش بشود. تزلزلش را خانم افشاء نکن. والله اگر تزلزل ایشان را {{دقیقه|45}} افشاء کنی، خودت به آن درد گرفتار می‌شوی. چون‌که علی {{علیه}} می‌فرماید: هر کاری برگشتش به خودت است. حرف علی که دروغ نمی‌شود. برگشتش به خودت می‌شود؛ اما زمان می‌برد. الان بوده کسی‌که زمان گذشته، برگشتش به خودش شده. فریاد می‌زند چرا کسی نمی‌آید دیدن من؟ خب، چه‌کار کردی که نمی‌آید؟ هر کسی را حرف رویش گذاشتی، ننگ رویش گذاشتی. کجا بیاید؟ حالا اگر بخواهد اینجوری شود، چه‌کار کند که اینجوری شود؟ حرف من این‌است. تمام این عالم را نبیند، سه چیز را ببیند. اول خدا را ببیند، بعد قرآن‌مجید را، بعد ولایت را. حالا که آن‌ها را دید، با این چشم باطنی باید ببیند، با یقین باید ببیند. حالا که با یقین دید، امر را این‌ها به آن یقین‌تر باشد. یقین‌تر یعنی یقین کند که این‌ها درست است و امرشان درست‌است، امر آن‌ها را اطاعت کند. اگر امر آن‌ها را اطاعت کرد، این مثل این است که هفت‌میلیون یک‌طرف رفتند، چهار نفر یک‌طرف. این از چهار نفر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر ولایت در قلب شما تجلی کند، قلبتان روشن می‌شود و حرف را قبول می‌کنید، آن‌وقت خدا و قرآن و ولایت و کسانی که ولایت دارند به شما لبیک می‌گویند|تجلی ولایت}} رفقای‌عزیز، یک‌قدری روی این حرف‌ها تامل کنید. یک‌قدری روی این حرف‌ها فکر کنید. والله، بالله، اگر شما در یک‌جایی بنشینید و بروید در فکر این‌ها، فوراً مثل تلفنی که به تو کند، به تو تلفن می‌شود. تجلی تلفن است، قلبت روشن می‌شود حرف را هم قبول می‌کنی. خدا بی‌سیم دارد. الان موبایل‌ها چه‌جوری است؟ خدا هم موبایل دارد. به تو لبیک می‌گوید؛ اما خدا را بالاتر از همه‌چیز بدانید. والله به‌دینم روایت داریم، در سینه من است، ولایت لبیک به تو می‌گوید، قرآن لبیک به تو می‌گوید. قرآن جان دارد، ولایت جان دارد. نه این‌که علی خاک شد مرد، رفت،... اگر تو درون حقیقت ولایت خرد شوی، والله لبیک به تو می‌گوید. قرآن دوباره تکرار می‌کنم لبیک به تو می‌گوید. آن کسانی‌که ولایت دارند هم به آدم لبیک می‌گویند. {{درباره متقی|من یک‌وقت گفتم، تکرار می‌کنم، من صد صلوات به بابایم می‌فرستادم. گفتم خدایا ما که صلوات، آخر صلوات را تند می‌فرستم. آره، یعنی گفتم به او می‌رسد؟ به حضرت‌عباس، شب آمد این‌جا نشست، حسین بابا به‌من می‌رسد، به‌من می‌رسد. این بی‌سیم است. این موبایل است. آیا امام زمان اینجوری نیست؟ خیلی ما ولایتمان تزلزل دارد. خیلی روی ولایت فکر نکردیم. پدر من یک‌آدم رعیتی بوده، بیشتر رفته در بیابانها؛ اما تا آخر عمرش گفت: علی. تا آخر عمرش فدای امام‌حسین بود.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی که یقینش به ولایت ثابت باشد، هم از حرف ولایت خوشش می‌آید و هم به‌آن عمل می‌کند؛ قضایای خمس و سهم امام دادن پدر متقی|ولایت ثابت/یقین/اطاعت امر/پدر متقی/درباره متقی}} یک‌چیزی بگویم بخندید. (صلوات) بعضی‌ها دیدم یک‌خرده قیافه‌هایشان در هم رفت، قیافه‌هایتان را بخندانیم. فلانی که هنوز نگفته دارد می‌خندد. {{دقیقه|50}} {{درباره متقی|این بیچاره، بنده‌خدا، بابای ما خدابیامرز یک گوساله داشت. آره، رفت گوساله را فروخت بیست‌تومان. خب آن‌زمان ارزان بود. بیست‌تومان رفت داد به ننه ما. آن‌موقع حاج‌شیخ‌عباس در محل ما نیامده‌بود، حاج‌شیخ هادی بود. حاج‌شیخ هادی از سهم امام و خمس گفت، [بابای ما] آمد گفت: زن، آن بیست‌تومان را بده به‌من. گفت: می‌خواهی چه‌کنی؟ گفت: می‌خواهم سهم امام، خمسش را بدهم. گفت: خب، برو یک پالتو بگیر بپوش! سهم امام خمس بدهم! [بابایم گفت:] ای عایشه! ای قطامه، بده به‌من! ننه‌ام خیلی اصیل بود، یک زن با کمالی بود. آره، خب برو یک پالتو بگیر. این‌هم خمس و سهم امام دادن بابایمان.}} (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خلقی که امر را اطاعت نکند و سخاوت نداشته‌باشد نتیجه ندارد؛ تمام کسانی که دور پیامبر بودند و سخاوت نداشتند، از امیرالمؤمنین برگشتند و امام زمان پولشان را قبول نکرد|سخاوت/اطاعت امر/پیامبر/امام زمان}} یقین‌هایی که آدم به خدا و به ولایت دارد، باید ثابت باشد. یک یقین‌هایی است در قلب آدم نمی‌ماند. یک حرف‌هایی است، تجلی ندارد، خوشش می‌آید مثلاً. این در عمل یک‌قدری سست است. خدا به تمام ائمه هشدارهای خصوصی دارد. با پیغمبرش هم هشدار خصوصی دارد. این‌که من دارم به شما عرض می‌کنم جداً، بیایید از خلق چیزی نخواهید. بیایید عزیزان من اتکاء به خلق نداشته‌باشید. {{درباره متقی|من یک‌حرفی را یک‌هفته، چند روز در آن فکر می‌کنم. آن فکر، عصاره آن فکر را می‌آیم به شما می‌گویم. این‌نیست که من یک‌چیزی به شما بگویم. ببین چطور محکم حرف می‌زنم. عصاره فکر را می‌آیم به شما می‌گویم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغمبر یک‌قدری دلش خوش شد، دید خلاصه خیلی پیش‌رفته اسلام، پیش‌رفته. خیلی دلش خوش شد. خب [پیش] رفت هم‌دیگر، مهاجر شد و انصار شد و خیلی چیز شد. حالا یک‌دفعه خدا یک هشدار می‌دهد، یا محمد خیلی دورت ریخته‌اند، (این‌را من می‌گویم)، یک صلوات بفرستید. پیغمبر در باطن، در ظاهر خیلی خوشحال بود. دید خیلی اهمیت می‌دهند. می‌گوید: جنگ بروید، می‌روند، می‌گوید: این‌جا بروید می‌روند. یک‌دفعه گفت این‌ها که می‌خواهند بیایند پیش تو، هر کدامشان، یک‌ذره یک‌قدری پول بدهند. همه نیامدند. هشدار داد به پیغمبر، یا محمد (صلوات)، این‌ها حرف‌های تو را به‌قدر دو سه زار گیر به آن نمی‌دهند. دو سه زار را بهتر از حرف تو می‌خواهند، در صورتی‌که حرف تو «وحی یوحی» است. یک هشدار داد به پیغمبر. اگر مغزتان نکشد آن‌وقت می‌گویید مگر پیغمبر هم...؟ بله. تمام عالم روی نظم است. همه عالم در گردش است. همه عالم در امتحان است. آن‌ها امتحان ندارند. آن‌ها یک‌چیزی است که هشدار می‌دهد. این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم، این‌ها نور خدا هستند، امتحان ندارند. این می‌خواهد بگوید یعنی این خلق فایده ندارد. از اول هم به شما گفتم خلق فایده ندارد. امروز نتیجه‌اش را به شما می‌گویم. خب این‌چه فایده‌ای دارد؟ نیامدند. فقط امیرالمؤمنین آمد، سلمان و اباذر و یا مقداد. روایت داریم امیرالمؤمنین در ظاهر چیز نبود، یک وسیله جنگی {{دقیقه|55}} آمده‌بود فروخت، داد. آخر هم این‌ها هدایت شدند. آن‌ها نشدند. آن‌ها بعد از رسول‌الله رفتند طرف عمر و ابابکر. آیا این حرف توجه می‌کنید چیست؟ شما الحمدلله می‌آیید خیلی از آن‌ها بهترید، به‌قرآن. پول هم می‌دهید، چیز هم می‌دهید. قدردانی هم کنید. [آن‌ها] نیامدند. خدای تبارک و تعالی هشدار داد، که خلق نتیجه ندارد. اگر نتیجه داشتند، امر من را اطاعت می‌کردند. خب دو زار، سه زار چیزی نیست مرد حسابی، بیا پیغمبر برایت حرف بزند. حالا چطور شدند؟ دوباره تکرار می‌کنم. چطور شدند این‌ها که ندادند؟ این‌ها که ندادند این‌است. این مثل این است که علی {{علیه}} وقتی شیر آوردند، صف کشیدند، بگویم حالا صد تا دویست تا صدها مردم همه شیر گاوشان را، گوسفندشان را آوردند که امیرالمؤمنین یا بخورد یا مثلاً به‌اصطلاح آن‌ها که زهر خوردند، بدهند پایشان را بگذارند در شیر. ما یک‌نفر بود این‌جا عقرب گزیده بود، آن‌موقع مریض‌خانه‌ها چیز بود، من فوری گفتم که پایش را بگذارید در شیر، پایش را گذاشتند در شیر، دلمه شد. دو دفعه سه‌دفعه گذاشتند دلمه شد، پایش خوب شد. حالا همه این‌ها، شیر هیچ‌کس را قبول نکرد. بعد گفت: حسن‌جان، یک زن است آن عقب است دارد گریه می‌کند. برو شیر او را بیاور من بخورم. این آمد گفت، گریه کرد، گفت: پدرت خوب می‌شود؟ گفت: ان‌شاءالله خوب می‌شود. آمد گفت: شیر این‌را بیاور. این یعنی‌چه؟ این مثل این است که شطیطه که آمدند آن‌جا اهل نیشابور، خیلی روی مناسبت من یک‌روایت بگذارم رویش که کسی تزلزل نداشته‌باشد، بداند این حرف هست در عالم. حالا همه دادند پول به‌اصطلاح بعد از آقا امام‌حسن عسگری، کیسه‌هایی بود، گفت که آن‌ها باید آن کاغذها را جوابش را بدهد و پولها را هم بگوید چه‌قدر است، تو این‌را به او بده. آمدند دیدند که این جعفر کذاب است. گفت که باید اینجوری باشد. گفت: برو از غیب از من می‌پرسید؟ رفت و دم دروازه، آقا امام زمان روانه کرد پی‌اش. گفت بیا در این این‌قدر است، این‌قدر است، جواب کاغذها را هم داده، این‌ها را بردار و برو، شطیطه، چه داده؟ روایت داریم این‌شخص می‌گفت من اصلاً نمی‌خواستم به امام زمان بگویم. بعضی‌ها می‌گویند یک تکه کرباس بود و یک‌چیز خیلی کمی. گفت آن‌ها را از او قبول کرد و دوباره آن‌ها را برگرداند و گفت: این‌را بگیر، گفت: یک‌ماه دیگر، یک همچین چیزی زنده‌ای، من در تشییعت می‌آیم به تو نماز می‌خوانم. امیرالمؤمنین هم همین‌کار را کرد. گفت: شیر آن‌زن را بیاور. چه‌خبر است عالم؟ آن‌وقت این‌ها همین‌ها بودند که از امیرالمؤمنین برگشتند. خدا نکند که چیزهای ما را امام زمان قبول نکند. عزیزان من، توجه داشته‌باشید. گفت: آقا چرا؟ گفت: آن‌ها از من برگشتند. آن‌ها حنفی شده‌اند، برو من پولشان را نمی‌خواهم. وقتی رفت دید آن‌ها حنفی شدند. توجه می‌کنید یا نه؟ قربانتان بروم، باید شیعه باشیم تا امام زمان پول ما را قبول کند. شیعه کیست؟ شیعه کسی است که امر این‌ها را اطاعت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|فردای قیامت، خدا و قرآن و ولایت شما را محاکمه می‌کنند، باید جوابگو باشید؛ اگر کار به امر باشد، امر جوابگوی شماست|اطاعت امر}} پس من مکرر کنم، رفقا یک‌قدری کسل نشوند. پس بنا شد اگر بخواهید که آن‌ها باشید، سه چیز است که ما را محاکمه می‌کند. یکی خداست، یکی قرآن است، یکی ولایت. ما باید جوابگو باشیم. {{درباره متقی|به‌من لعنت اگر من دروغ بگویم. من از زمان تکلیفم، هر کاری کردم، حسابش را کردم جوابش را بتوانم بدهم. هر کاری کردم، حسابش را کردم جوابگو باشم. {{دقیقه|60}} نه این‌که من بخواهم در مقابل این‌ها باشم. یعنی کاری که روی امر کردی، امر جوابش را می‌دهد نه من.}} توجه کنید نه که من جواب بدهم. تو اگر هر کاری کردی روی امر، امر جواب امیرالمؤمنین را می‌دهد، امر جواب قرآن را می‌دهد، امر جواب خدا را می‌دهد. نه من جوابگو باشم، ببین این‌جا تند نشود. شما این‌کار را کردی خودت که نیستی، امر است. خب امر جواب می‌دهد. اگر توجه کردید یک صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|امروز اگر جوانی خودش را حفظ کند، مطابق آقا علی‌اکبر است|نگاه}} خیلی بشر به بحران‌هایی برمی‌خورد. جوانان‌عزیز، فدایتان شوم، قربانتان بروم شما تا این‌که به خانواده اصلی‌اش برسد، خیلی این‌ها هشدارهایی دارد که چیز می‌شود تا شما به جایی برسید. امروز زمانی شده، دخترها می‌روند پی پسرها، خدا لعنت کند آن‌کس را که گفت رویتان را نگیرید. امروز اگر یک‌جوانی خودش را حفظ کرد، والله قسم این طبق علی‌اکبر امام‌حسین است. یعنی حالا دارند می‌آیند، امام‌حسین هشدار داد، گفت: من دارم می‌بینم که منادی ندا داد این‌ها دارند رو به مرگ می‌روند، آقا علی‌اکبر گفت: بابا مگر ما برحق نیستیم؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%B4%D8%B1%D8%B7_%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%9B_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D9%88_%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7&amp;diff=2567</id>
		<title>شرط احسن‌الخالقین شدن؛ اطاعت ولایت و بیزاری از دنیا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%B4%D8%B1%D8%B7_%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%9B_%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D9%88_%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7&amp;diff=2567"/>
		<updated>2026-08-29T16:58:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10111}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی خدای تبارک و تعالی بشر را خلق کرد، به خودش گفت: {{آیه|فتبارک الله أحسن‌الخالقین|سوره=23|آیه=14}}؛ یعنی خدای تبارک و تعالی به خودش احسن گفت. جای دیگری داریم که خداوند می‌فرماید: من اشرف‌مخلوقات خلق کردم. ما باید اندیشه داشته‌باشیم، آیا ما اشرف‌مخلوقات هستیم؟ خدای تبارک و تعالی که می‌فرماید: {{آیه|فتبارک الله أحسن‌الخالقین|سوره=23|آیه=14}}، احسنت به‌من! آیا ما اشرف‌مخلوقات هستیم؟ دل‌مان به این خوش باشد که ما اشرف‌مخلوقاتیم، یک‌وقت سر از خاک در قیامت برداریم و ببینیم ما اشرف‌مخلوقات نبودیم و خدا درست می‌گوید که من اشرف‌مخلوقات را خلق کردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|دنیا اَلست کبیره است؛ یعنی خدا تو را مخیّر کرده که او را اطاعت کنی و در مقابل، خدا خدایی‌اش را به تو بدهد|الست/الست کبیره/تقدیر/مخیر بودن/اطاعت}} من عقیده‌ام این است که خدای تبارک و تعالی ما را در دنیا آورده که خدایی‌اش را به ما بدهد. ثابت می‌کنم که ما دو اَلست داریم. آن‌روز، آن اَلست، یک اَلست بوده، این‌جا اَلست کبیره است؛ یعنی آن‌جا خدای تبارک و تعالی ما را خلق کرده و تقدیر ما را معلوم‌کرده؛ اما تقدیر، کم و زیاد می‌شود. تقدیر، درست‌است. علمای‌اعلام، مروّج احکام بحثی راجع‌به این حرف‌ها دارند. بعضی‌ها می‌گویند: ما هر چه بودیم هستیم؛ اما اگر هر چه بودیم هستیم، معنا ندارد که خدا ما را در این دنیا بیاورد. این‌جا، اَلست کبیره است. اَلست کبیره به این معنا که خدا تو را مخیّر کرده‌است. اگر &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; او را کنی، خدای تبارک و تعالی خدایی‌اش را به تو می‌دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|انبیاء به‌غیر پیغمبر آخرالزمان کارکُن یک شیعه امیرالمؤمنین هستند|انبیاء/شیعه}} روایت داریم [که] می‌فرماید: انبیاء، کارکُن یک شیعه امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌شوند، یک بنده‌خدا می‌شوند؛ اما اشتباه نکنیم: به‌غیر از پیغمبر آخرالزمان {{صلی}}. ایشان هم نبیّ است، هم ولیّ است. تمام انبیاء باید به &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; ولیّ باشند؛ اما پیغمبر آخرالزمان {{صلی}} خودش ولیّ است؛ هم ولیّ است، هم نبیّ است. انبیاء می‌آیند برای یک شیعه علی {{علیه}} کرنش می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|پاسخ متقی به کسی‌که گفته‌بود: چرا امیرالمؤمنین می‌فرماید: «أنا الخالق»، در حالی‌که خدا خالق است؟؛ ثقلین به یک علی‌دیدن، رستگار می‌شوند؛ اما نگاه از روی اطاعت؛ وگرنه آن دو نفر هم پیغمبر را می‌دیدند، چرا جِبت و طاغوت شدند؟|امیرالمؤمنین/ولایت/بلوغ/امام‌جماعت/رستگاری/نگاه/دیدن/اطاعت}} یکی از اهل‌علم، خدمت یکی از مراجع بود، یک‌بحثی داشت. آن‌جا یک کتابی آورده‌بود. می‌گفت: خدا خالق است؛ اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: «أنا الخالق» این فرمایش با این‌که خدای تبارک و تعالی خالق است، چه مناسبتی دارد؟ آن‌مرد مُلّای مجتهد دانا هر جوری به این‌شخص می‌گفت، او قانع نمی‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آن‌مرد عالم گفتم؛ ایشان را به‌من حواله کن! {{توضیح|«من» که می‌گویم تا نگویم، حرف معلوم نمی‌شود؛ وگرنه من نیستم. «من» را باید سینه دیوار زد. می‌خواهم یک‌جوری بگویم که خودمان حالی‌مان شود؛ اگر نه «من» را باید سینه دیوار زد، فقط باید خدا بگوییم}} گفتم: چه می‌گویی؟ گفت: خدا خالق است؛ اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: «أنا الخالق» گفتم: آخر، ولایت یک‌چیزی است که خدا به‌قدر مغز هر کسی ولایت را داده. است. ما هنوز به بلوغ نرسیدیم، ما به تکلیف [بلوغ] نرسیدیم که ولایت‌مان، ولایت کامل باشد. ما یک ولایت ناقصی داریم. ایشان خیلی ناراحت شد. من به او گفتم: فلانی! شما قبول‌کن! گفت: نه! گفتم: من الآن یک‌روایت برای تو می‌گویم که بدانی ما هنوز در ولایت ناقصیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنده به ایشان گفتم: {{توضیح|آن آقایی که آن‌جا بودند صاحب کتاب بودند}} {{دقیقه|5}} فلانی! این روایت درست است که شخصی خدمت پیغمبر اکرم {{صلی}} آمد و به تکبیرة‌الإحرام [نماز] نرسید و تا هفتاد شتر داد که به ثوابش برسد، پیغمبر {{صلی}} فرمود: نرسید؟ {{توضیح|اما این‌را به شما بگویم: امام‌جماعت باید پیغمبر {{صلی}} باشد، نه هر کسی؛ چون‌که امام‌جماعت باید هشت‌شرط داشته‌باشد، من اگر بخواهم شرط‌هایش را بگویم، یک‌قدری [بحث] طولانی می‌شود. شرط اوّلش این است که امام‌جماعت باید شیعه باشد}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنده به ایشان گفتم: درست شد؟ گفتم: یک‌نفر به چهار رکعت نرسید، وقتی خدمت پیغمبر {{صلی}} آمد، عرض کردند: ایشان به چهار رکعت نرسیده‌است. پیغمبر {{صلی}} فرمود: کجا بودی؟ گفت: من در نخلستان‌ها رفتم [که] امیرالمؤمنین، علی {{علیه}} را ببینم. پیغمبر به جمعیت رُو کرد و فرمود: ثوابی را که این‌شخص کرده، اگر به ثقلین قسمت کنند، ثقلین رستگار می‌شوند. من به آن آقای اهل‌علم رُو کردم و گفتم: آیا تو عقل ولایت داری؟ پیغمبر {{صلی}} چه می‌گوید؟ حسابش چیست؟ مگر ما درک ولایت داریم؟ ثقلین، به یک علی {{علیه}} دیدن رستگار می‌شوند. البتّه ما باید بفهمیم که این‌چه دیدنی است؟ خب، خدا اوّلی و دومی را لعنت کند! {{توضیح|من جدّاً به این‌ها لعنت می‌کنم.}} این‌ها هم می‌دیدند. آیا این ثواب را می‌برند؟ نه، چون عقیده ندارند. این‌ها &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; نمی‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصل دین، &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; است. اگر ما &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کنیم، به جایی می‌رسیم. {{توضیح|من خواهشمندم، تو را به‌حق علی قسم! قدری تفکّر داشته‌باشید. اگر می‌خواهید این مطلب را بخوانید، بخوانید. والله! من مقصد ندارم. من یک‌روز می‌میرم و این حرف‌ها کم گیر شما می‌آید. تفکّر داشته‌باشید. یک‌قدری در این حرف‌ها خُرد شوید.}} این‌ها هم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌دیدند. پس چرا جِبت و طاغوت شدند؟ چون &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; نمی‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغمبر {{صلی}} می‌فرماید: به یک نگاهِ علی {{علیه}}، این‌قدر به این آدم اجر دادند، ثواب دادند که تمام ثقلین رستگار می‌شود. ما می‌خواهیم بفهمیم [که] این نگاه، چه نگاهی است؟ این نگاه، &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; است، نه دیدن. {{درباره متقی|من خواهش می‌کنم یک‌قدری تفکّر داشته‌باشید، ببینید من چه می‌گویم؟ والله! من حرف خودم نیست. به امام زمان قسم! از امام زمان {{عج}} خواهش کردم، یک‌چیزی به‌من القاء کند [که] من بگویم. من که سوادی ندارم. من یک آدمی هستم [که] یک گوشه‌ای افتادم؛ اما دلم می‌خواهد شما رشد کنید.}} اگر پیغمبر {{صلی}} این‌طور می‌گوید، درست می‌گوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد، من به این آقای روحانی گفتم: شما عقل ولایت داری؟ به آن‌آقا که کتاب می‌نوشت، گفتم: درست‌است؟ گفت: این کتابش است، این روایتش است؛ پس تأیید شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ما باید یک‌قدری اندیشه داشته‌باشیم. ما باید &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کنیم. اگر &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کنیم، به جایی می‌رسیم. این‌قدر دست و پا این‌طرف و آن‌طرف نزنید! مگر شما به دین‌تان شک دارید که دائم پیش این [شخص] و آن [شخص] می‌روید؟! شما را گیج می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اویس با این‌که پیغمبر را ندیده‌بود؛ اما به پیغمبر ایمان داشت و مطیع بود؛ حالا پیغمبر درباره او می‌گوید: اویس برادر من است و بوی بهشت می‌دهد|اویس قرنی/مطیع بودن/اطاعت}} اویس‌قرن، شاید پیغمبر {{صلی}} را هم ندید؛ اما به پیغمبر {{صلی}} ایمان داشت. بیایید ما هم اویس بشویم! چرا این‌قدر این‌طرف و آن‌طرف می‌زنید؟! آخر، تو که حرف ولایت از این آقا سؤال می‌کنی، او اصلاً نمی‌داند [که] ولایت چیست؟ این آقا، ولایتش دنیاست. حضرت‌عباسی! قدری فکر کنید! این‌شخص، هنوز پابند یک‌قدری آجر و آهن و رنگ و سیمان است که روی‌هم بگذارد و داخلش برود. این پابند آن‌است، این به ولایت مربوط نیست. پدر و مادرش گفته که دوازده‌امام {{علیهم}} داریم، او هم می‌گوید: داریم. صد و بیست و چهار هزار پیغمبر داریم، او هم می‌گوید: داریم. این ولایت، القائی نیست. این آقا اهل‌دنیاست. شما هم یا این‌جا می‌زنی یا این‌جا. {{دقیقه|10}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا من شما را به اویس‌قرن راهنمایی می‌کنم: مگر این روایت درست نیست؟! صحیح است. به پیغمبر قسم! صحیح است. پیغمبر {{صلی}} می‌فرماید: اویس، بوی بهشت می‌دهد. یک‌جا می‌گوید: من برادر امیرالمؤمنین {{علیه}} هستم، یک‌جا می‌گوید: اویس، برادر من است. پیغمبر {{صلی}} به اویس خطاب برادری می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اویس، یک‌نفر شترچران است. {{توضیح|اتّفاقاً روایت داریم؛ این کچنه {{ارجاع|چوپانی که گله گوسفند یا شتر که متعلّق به دیگران است را می‌چراند}} می‌چراند؛ یعنی شترهایی به او می‌دادند و او تا شام آن‌ها را می‌چراند، بعد این‌ها می‌آمدند شترهایشان را می‌بردند.}} اویس یک‌آدم دارایی نبوده که مثلاً هزار شتر داشته‌باشد؛ اما رفتند دیدند [که] تمام شترها در بیابان پخش شدند. این‌ها فکر کردند بیابانی که این‌قدر شیر دارد، چه می‌شود؟ غروب شد، دیدند شیرها آمدند [و] تمام شترها را جمع کردند و دور آن‌ها خوابیدند. اویس هم دارد نماز می‌خواند. دارم به شما می‌گویم: این‌طرف و آن‌طرف‌زدن صحیح نیست. معلوم می‌شود که ولایت هنوز پیش شما لنگر نینداخته است [که] دائم پیش این و آن می‌روید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب، حالا می‌گویم این‌طرف و آن‌طرف نرو! شما می‌گویی پس ما کجا برویم؟ من راه را نشان‌تان می‌دهم. شما بیایید درِ خانه امام زمان {{عج}} تا یک‌نگاه به شما بکند. خدا حاج‌شیخ‌عباس تهرانی را رحمت کند! می‌گفت: بعضی وقت‌ها حاج‌شیخ‌محمدتقی خوانساری (خدا رحمتش کند!) می‌گفت: ای امام زمان! آقاجان! تو اختیاردار خدا هستی. به سگ بگویی آدم شو! می‌شود، به آدم بگویی سگ شود، می‌شود؛ بگو تقی آدم شود. ایشان هم آدم بود [و] هم آدم شد. چرا این‌قدر این‌طرف و آن‌طرف می‌زنید؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغمبر {{صلی}} می‌فرماید: اویس‌قرن، بوی بهشت می‌دهد. حالا اویس چیست؟ &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اویس، ولایت را ندیده؛ اما در اَلست کبیر یعنی دنیا، امیرالمؤمنین را می‌شناسد|اویس قرنی}} روایتی داریم که یک‌قدری زیباست. ببینید &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; نبودن، آدم را بدبخت می‌کند. خدا عمر و ابابکر و پیروان‌شان را لعنت کند! خدا ان‌شاءالله! باطن خود پیغمبر {{صلی}}، اگر ذرّه‌ای محبّت این‌ها در تمام گلوله‌های [گلبول‌های] خون ما هست، بیرون ببرد. پیغمبر {{صلی}} فرمود: دعای اویس مستجاب است. این‌ها بعد از پیغمبر اکرم {{صلی}}، بلند شدند و امیرالمؤمنین {{علیه}} را برداشتند و گفتند به دیدن اویس برویم. امیرالمؤمنین {{علیه}} چه‌کار کند؟ نمی‌تواند [به آن‌ها] بگوید [من] نمی‌آیم. می‌گویند: او با اویس هم خوب نیست. پیغمبر {{صلی}} با اویس خوب بوده؛ اما علی {{علیه}} با او خوب نیست. دید مورد تهمت می‌شود، گفت: برویم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌جا رفتند، عمر پیش‌دستی کرد. گفت: اویس سرت سلامت؛ اما بشارت. سرت سلامت، پیغمبر {{صلی}} از دنیا رفت. بشارت، این‌که پیغمبر {{صلی}} فرمود: تو اهل‌بهشت هستی و دعایت مستجاب است، نفرینت هم گیراست. یک دعایی به ما دو تا؛ یعنی به ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: من سؤالی از شما می‌کنم: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیغمبر {{صلی}} شکست؟ نتوانستند بگویند. ایشان جواب داد [و] گفت: چند سال پیش پیغمبرید؟ گفتند: شانزده، هفده‌سال. به این‌ها گفت: پیغمبر {{صلی}} چه‌کسی را جای خودش گذاشت؟ گفتند: اَشجع اُمّت، ابابکر را. بعد گفت: خدا شما دو تا را لعنت کند! خدا شما را دو تا را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماه رسول‌الله» تمام سیمای رسول‌الله {{صلی}} به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلب، او را باز کرده‌است؟ کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلست کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! بیایید یک‌قدری تفکّر به‌هم بزنیم. آخر، تو قدری محبّتت توی دنیاست. یک‌قدری این‌طور است، یک‌قدری این‌طور است. آخر، شما لنگر نینداختید. خدا در قرآن‌مجید می‌فرماید: اگر بخواهید هدایت شوید، من شما را هدایت می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اطاعت امر، شرط اشرف‌مخلوقات بودن است|اشرف‌مخلوقات/مطیع‌بودن/اطاعت}} حالا بنا شد که بفهمیم چه‌کار کنیم که اشرف‌مخلوقات شویم؟ چطور ائمه‌طاهرین {{علیهم}} اشرف‌مخلوقات هستند؟ این‌ها چه‌کار کردند؟ این‌ها، &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; خدا بودند و امر خدا را &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کردند. {{دقیقه|15}} خدا قوم و خویشی با کسی ندارد. خدا به پیغمبر {{صلی}} گفت: یا محمّد! اگر از خودت حرف بزنی، رگ دلت را قطع می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خدا دنیا را خلق کرده تا در آن به تکامل برسیم؛ اما دنیا بی‌وفاست، اگر وفا داشت به ائمه‌طاهرین وفا می‌کرد، ما نباید تمام کارمان روی دنیا باشد|دنیا}} چرا این‌قدر ما دهان‌مان باز است؟ هر چه از دهان‌مان بیاید، می‌گوییم؟ چرا تهمت می‌زنیم؟ چرا شرافت و دین و همه‌چیز را گذاشتیم و همه حرف‌هایمان و کارهایمان دنیا شده‌است؟ آخر، اگر این دنیا خوب بود، به پیغمبر {{صلی}} وفا می‌کرد، به امیرالمؤمنین {{علیه}} وفا می‌کرد، به حضرت زهرا {{علیها}} وفا می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دنیا اصلاً بی‌وفا است. البتّه این‌که می‌گویم دنیا، دنیا خوب است، اگر دنیا خوب نبود، خدا آن‌را خلق نمی‌کرد. ما را در دنیا آورده که تکامل به‌هم بزنیم. من نمی‌گویم که شما اصلاً خانه نداشته‌باش! فرش نداشته‌باش! دکّان نداشته‌باش! چیز نداشته‌باش! همه این‌ها به جایش؛ اما تا می‌گوید حرام است و قُرق است، جلو نرو؛ یعنی بفهم [که] خدای تبارک و تعالی تقدیر تو را این‌طور قرار داده‌است. به تقدیر خدا راضی باش؛ هم دنیا [و] هم آخرت داری. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شخصیّت و معنویّت به اطاعت و ولایت است، نه به طلا و دارایی؛ قضیّه آن یهودی که حضرت زهرا را به عروسی دخترش دعوت کرد، تا حضرت را خجالت دهد|معنویت/حضرت زهرا/اطاعت/ولایت/تکامل}} چرا ما این‌طور هستیم؟ چرا ما یک‌قدری اندیشه نداریم؟ شما به‌توسط یک مشتی آهن و سیمان؛ یا خانم به‌واسطه یک مشتی طلا و چادر زیبایش خیال می‌کند که یک معنویّتی به‌هم می‌زند. معنویّت به این [چیزها] که نیست. تو خودت چیزی نیستی! می‌خواهی به‌واسطه یک چادر و یک طلا معنویّت به‌هم بزنی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذارید من ثابت کنم که بدانید این‌چیزها معنویّت نیست. معنویّت را حضرت زهرا {{علیها}} داشت. در زمان پیغمبر {{صلی}} اشخاصی در مدینه بودند که یهودی بودند. این‌ها به خواستگاری حضرت زهرا {{علیها}} آمدند. گفتند: ما چند هزار شتر می‌دهیم، چقدر طلا می‌دهیم. حضرت فرمود: اختیار زهرا {{علیها}} با خداست، با من نیست. این‌ها قدری ناراحت شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از یهودی‌ها یک‌دختری داشت. این دختر را می‌خواست شوهر بدهد. خدا می‌داند این چقدر طلا داشت. تختی از طلا درست کرد. همه لباس‌هایش زَرباف بود. {{توضیح|یهودی‌ها از اوّل هم پول‌دار بودند. خدا دنیا را نمی‌خواهد، به این‌ها داده‌است. این‌ها را هم نمی‌خواهد. ما نباید حواس‌مان این‌طرف و آن‌طرف برود.}} بعد آمدند حضرت زهرا {{علیها}} را دعوت کردند. حالا حضرت زهرا {{علیها}} یک چادر پینه‌ای دارد، یک کفش پینه‌ای دارد. فوراً جبرئیل نازل‌شد: یا محمّد! به حضرت زهرا {{علیها}} بگو: دعوت این‌ها را بپذیرد! حضرت پذیرفت. فوراً جبرئیل نازل‌شد و لباس برای حضرت زهرا {{علیها}} آورد. همین‌که حضرت وارد خانه شد، فرمود: «بسم‌الله الرّحمن الرّحیم.» عروس با تمام این طلا و زیورش از تخت به زمین افتاد و مُرد. نه این‌که حضرت [را] می‌خواستند ایشان را خجالت بدهند. ببینید شخصیّت چیست و عقوبت چیست؟ روی دست و پای حضرت زهرا {{علیها}} افتادند که زهراجان! همه‌اش عزا شد. بعد جبرئیل نازل‌شد و گفت: یا زهرا! همین‌که بخواهی این‌شخص زنده‌شود، زنده‌می‌شود. حضرت اشاره‌ای کرد و فوراً زنده شد. صدها یهودی آن‌جا مسلمان شدند. ببینید حضرت زهرا {{علیها}} با چه‌چیزی آن‌جا رفته‌است؟ با ولایت رفته، با یک دنیا معنویّت رفته. تمام این‌ها را جاذبه قرار داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا این‌قدر شوهرت را اذیّت می‌کنی که این بنده‌خدا، یا دارد یا ندارد، به زحمت بیفتد که یک‌چیزی برای تو بگیرد؟ شخصیّت داشته‌باش! من دو مرتبه تکرار می‌کنم: شخصیّت به یک‌خانه بزرگ و دارایی نیست، شخصیّت این است که شما ولایت داشته‌باشید. شخصیّت به این است که &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; باشی. تکامل این‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تکامل واقعی به تقواست؛ تقوا یعنی مطیع و پیرو ولایت بودن؛ قضیه فخر فروشی عمر و ابابکر به سلمان به‌خاطر پدران‌شان|تکامل/سلمان/تقوا/مطیع بودن}} ما همه‌اش در تکامل خارجی‌ها می‌رویم. اصلاً تکامل خارجی‌ها به‌غیر [از] تکامل ماست. این‌ها اگر کشتی درست کنند، رادیو درست کنند، تلویزیون درست کنند، ماشینِ این‌جوری درست کنند، به هم‌دیگر می‌نازند که ایشان، این‌جور است، ایشان این‌جور؛ این مال بی‌دین‌هاست؛ {{دقیقه|20}} اما خدا چه می‌گوید؟ من یک جمله دیگر بگویم که شما بدانید این‌ها (عمَر و ابابکر) چقدر خبیث‌اند! خبیث همه‌اش نیش می‌زند. بیشتر ما هم این‌جور هستیم. ما یک خباثت درون‌مان است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدای تبارک و تعالی به سلمان، سلام رساند. یک سلمانی که ایرانی است، بچّه اطراف شیراز است، ببینید به کجا رسید؟ پیغمبر {{صلی}} می‌فرماید: «سلمان منّا أهل‌البیت» عدّه‌ای بودند از جمله عمر و ابابکر که بُخل‌شان آمد. در مسجد نشسته‌بودند. گفتند: چه کنیم که سلمان را خجالت بدهیم؟ گفتند: سلمان، پدرش ایرانی است، چیزی هم نداشته‌است. در زمان قدیم پدرش مشرک بوده، بیاییم خجالتش بدهیم. بنا کردند از پدرهایشان گفتند. عمر گفت: پدر من، خَطّاب بوده، خَطّاب به معنی شتردار مکّه بوده، دیگری گفت: پدر من اَبوقُحافه، کلیددار خانه‌خدا بوده. از این حرف‌ها [گفتند]. یک‌دفعه به سلمان گفتند: تو هم پدرت را معرّفی کن! گفت: من در سابق مشرک بودم و به‌دست پیغمبر {{صلی}} مسلمان شدم، الآن اوّل موحّد هستم. فوراً جبرئیل نازل‌شد: یا محمّد! این‌ها چه می‌گویند که دارند پدرهایشان را به رُخ سلمان یا به رُخ دیگری می‌کشند؟ {{آیه|إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم|سوره=49|آیه=13}} هر [کسی] که تقوایش بیشتر است، در نزد من عزیزتر است. همیشه این‌ها توسری‌خور بودند. همیشه این‌ها کِنِف بودند؛ اما این‌قدر پُررُو بودند که خودشان را از دست نمی‌دادند. فوراً این آیه نازل‌شد. پیامبر {{صلی}} فرمود: چه می‌گفتید؟ سلمان گفت: یا رسول‌الله! این‌ها دور من آمدند و گفتند: بیایید از پدران‌مان بگوییم. حالا تو چه می‌خواهی بگویی که من خانه‌ام این‌جور است، من طلایم این‌جور است، سرمایه‌ام این‌جور است؟ آیا دین‌داری؟ آیا ولایت داری؟ آیا دستِ دهنده داری؟ آیا &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; هستی. آیا خدا را &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; می‌کنی؟ این حرف‌ها چیست که شما می‌زنید؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از دوستی که ادّعای دوستی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌کند، ادّعای دوستی حضرت زهرا {{علیها}} می‌کند انتظار ندارم در این رویّه باشد. این رویّه خیلی خطرناک است. {{آیه|إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم|سوره=49|آیه=13}} تقوا باید داشته‌باشی! تقوا چیست؟ ولایت. باید پیرو باشیم. اگر پیرو باشی، تو به جایی می‌رسی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اصحاب امام‌حسین با اطاعت به جایی رسیدند که امام زمان درباره‌شان می‌فرماید: پدر و مادرم به قربان‌تان؛ قضایای زهیر|اصحاب امام‌حسین/مطیع بودن/امام زمان/سنخه‌بودن/محبّت دنیا/امام‌حسین/زهیر}}شما حسابش [را] بکن! این اصحاب امام‌حسین {{علیه}} چطور پیرو بودند؟ به کجا رسیدند؟ &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; امام خودشان بودند. حالا اگر ما دست‌مان به امام‌حسین {{علیه}} نمی‌رسد، دست‌مان به امام زمانِ خودمان که می‌رسد. تو خیال کردی خدا، امام زمان {{عج}} را یک‌جایی زندان کرده است و جای ایشان یک‌جای محدودی است؟ تمام کُرات عالم در نظر امام زمان {{عج}} است. خدا امام زمان {{عج}} را طوری خلق کرده که تمام کُرات عالم مدّ نظرش است. چرا ما نباید امام زمانِ خود را ببینیم؟ چون، سنخه نیستیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک‌دوستی داشتم. یک خانه‌ای داشت. اختلافی به‌هم زد و خانه زمینش عوضی بود. همه‌اش امام زمان، امام زمان کرد. بعد گفت: امام زمان! چرا جواب من را نمی‌دهی؟ حضرت به‌صورت شَبَحی به او فرموده‌بود: من دارم دعا می‌کنم [که] خدا محبّت دنیا را از دل شما بیرون ببرد، بعد، من پیش شما بیایم. ببین امام زمان {{عج}} دارد دعا می‌کند که این مِهر دنیا را از دلت بیرون کند. تو سر تا پایت دنیاست. سر تا پای تو، [محبّت] دشمن مادرش زهراست. چطور تو را بپذیرد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من قضیّه آقا امام‌حسین {{علیه}} را می‌گویم که شما بدانید آدم می‌تواند به چه جایی برسد؟ امام‌حسین {{علیه}} از اوّل به اصحابش گفت [که] کشته‌می‌شوید. خُدعه‌بازی نبود؛ مثل بعضی‌ها که می‌گویند: ما به کجا می‌رسیم؟ نه! به زهیر گفت: ما کشته‌می‌شویم. اگر می‌خواهی بیایی بیا! گفت: به دیده منّت دارم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قضایای زهیر این‌بود: ایشان از مدینه به کوفه می‌آمد. به هوای {{دقیقه|25}}این‌که دزدها، قافله او را نزنند، یک‌جا که قافله امام‌حسین {{علیه}} چادر می‌زد، او هم چادر می‌زد. یک‌وقت امام‌حسین {{علیه}} پی [دنبال] او روانه کرد. داشت ناهار می‌خورد. یک‌دفعه چنده‌اش [یعنی لرزه‌اش] گرفت. زنش گفت: زهیر! چه شد؟ پسر پیغمبر {{صلی}} است. برو ببین چه می‌گوید؟ گفت: چشم. {{توضیح|آدم باید این‌جور به حرف زنش برود؛ نه این‌که موارد خلاف شرع به حرفش برود.}} پا [بلند] شد [و] آمد. گفت: ای پسر پیغمبر! چه می‌گویی؟ گفت: زهیر! ما داریم [به] کربلا می‌رویم و کشته‌می‌شویم. اگر طرف ما بیایی، من قول بهشت می‌دهم. گفت: به دیده منّت. اجازه بده [که] من بروم [و] به زنم بگویم. ایشان یا برگردد، یا هر جور دلش می‌خواهد عمل کند. پیش زنش آمد. زنش گفت: زهیر! من تو را حسینی کردم. مرا پیش حضرت بِبَر که مادرش زهرا {{علیها}} از من شفاعت کند. او هم آمد. امام فرمود: من قول می‌دهم که مادرم زهرا {{علیها}} تو را شفاعت کند، من خودم تو را شفاعت می‌کنم. حالا زهیر آمد. امام زمانِ خودش را &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کرده‌است. من همه‌اش حرفم در &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; است. عبادت، ذوق &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; است. اگر شما &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کردی، عبادتت فایده دارد. خدا عمر را لعنت کند! گفت: عبادت کنید! تا حتّی گفت: نمازهای نافله را به جماعت بخوانید! همه‌اش در عبادت بود، توی &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; نبود. ما هم که &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; نمی‌کنیم، پیرو همان [عمر] هستیم؛ یعنی آن قانون را قبول داریم. ما باید این‌را از کَلِه‌مان بیرون کنیم. همه‌اش [دنبال] نماز شب، ذکر، ورد بدو! یک‌وقت خیال نکنید بگویم این عبادت‌ها را نکنید! عبادت کنید! اما عبادت با &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا من این حرف را می‌زنم که روشن شوید! این‌ها و اصحاب آقا امام‌حسین {{علیه}} دنبال امام‌حسین {{علیه}} آمدند. اول خیلی زیاد بودند و بیعت کردند. {{روضه|امام‌حسین {{علیه}} در شب‌عاشورا گفت: ای اصحاب من! من بیعت را از دوش شما برداشتم، هر که می‌خواهد برود. مردم فوج‌فوج رفتند، تا این‌که عدّه معدودی ماندند. خودتان بهتر از من می‌دانید. حالا امام فرمود: عباس‌جان! تو هم اگر می‌خواهی بروی، دست خواهرت را بگیر و برو! گفت: برادر! من نمی‌خواهم مدینه را بی [بدون] تو ببینم. من جانم، دینم، فدای توست. تو امام زمانِ من هستی. تو جانِ من هستی، تو دینِ من هستی، من کجا بروم؟ هر کدام بلند شدند. بعضی‌ها گفتند: هفتاد دفعه کشته‌شویم و زنده‌شویم، باز جان‌مان را فدایت می‌کنیم. یکی‌دیگر گفت: حسین‌جان! گرگ‌های بیابان ما را بخورد، اگر دست از تو برداریم. حالا که &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کردند، یک‌دفعه امام‌حسین {{علیه}} امر کرد، نگاه کنند! نگاه کردند، دیدند هر نفری یک حوریه دارد که این‌ها را دعوت می‌کند. باز هم این‌ها قانع نبودند. باز سر به زیر انداختند. امام‌حسین {{علیه}} دید این‌ها خیلی خوشحال نشدند. گفتند: حسین‌جان! ما تو را می‌خواهیم. آقا امام‌حسین {{علیه}} یک نظری کرد، دیدند امام‌حسین {{علیه}} جلو است، این‌ها هم پشت‌سر امام‌حسین {{علیه}} هستند. ببین! این‌ها به کجا رسیدند؟|امام‌حسین}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلان‌آقا، یا فلان‌مجتهد یا فلانی می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند. آرزو دارد ببیند. اگر یک‌دفعه هم دید، برای او یک دکّانی می‌شود که فلانی، امام زمانی است. فلانی، عالم رؤیا را سیر کرده‌است. برای آدم یک دکّانی می‌شود؛ یعنی ما طاقت نداریم. من شما را دارم به بالاتر از این حرف دعوت می‌کنم. حالا آقا امام زمان {{عج}} درباره اصحاب جدّش که &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; جدّش بودند چه می‌گوید؟ می‌گوید: «السلام علیک یا &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; لله و لِرسوله. العبد الصالح» پدر و مادرم به‌قربانت! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابا! بیایید این‌جور بشوید. اگر شما &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; خدا بشوید! آقا امام زمان {{عج}} این‌طور دارد می‌گوید. امام زمان {{عج}} به یک غلام‌سیاه حبشی که از جنگل آمده، می‌گوید: پدر و مادرم به‌قربانت! بیایید رشد کنید! والله! رشد، دنیا نیست. به‌دینم قسم! رشد، دنیا نیست. به‌دنیا پشت پا بزنید! دنیا، طوری است که بیشتر از آن قدری که آدم امورش بگذرد و دستش جلوی مردم دراز نشود، وِزر و وَبال است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین امام زمان {{عج}} درباره این‌ها چه می‌گوید؟ این‌ها به کجا رسیدند؟ {{دقیقه|30}} آیا به‌غیر از این است که این‌ها &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; بودند؟ آیا به‌غیر از این است که &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; امام زمان‌شان بودند؟ بیایید ما هم &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; امام زمان‌مان بشویم! بیایید ما هم آن‌طور شویم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|به عمل هر قومی راضی باشی، جزء آن قوم هستی؛ قضایای جابر|راضی به عمل قومی بودن/جابر}} وقتی جابربن‌عبدالله انصاری سر قبر آقا امام‌حسین {{علیه}} آمد، یک‌قدری فریاد کشید: حسین‌جان! من با شهدای تو شریکم. عطیّه می‌گوید: جابر! چه می‌گویی؟ این‌ها دستان‌شان جدا شده، سرهایشان جدا شده، جابر می‌گوید: از پیغمبر {{صلی}} شنیدم: کسی‌که به عمل قومی راضی باشد، جزء آن قوم است. جابر گفت: من به عمل این‌ها راضی بودم، پس من جزء این قومم. حالا ما باید بفهمیم، یک‌قدری اندیشه داشته‌باشیم، به عمل هر قومی راضی نباشیم. اگر به عمل یک قوم ظالم راضی بودید، جزء آن هستی. اگر من می‌گویم که این‌قدر این‌طرف و آن‌طرف نزن! برای این‌است. یک‌قدری اندیشه داشته‌باش! بیا به عمل قوم امام‌حسین {{علیه}} راضی باش! بیا ما جزء شهدا باشیم. چرا ما این‌طوری هستیم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خدا قرآن را برای متقی نازل کرده، نه برای هدایت گنه‌کارها؛ چون فقط متقی قرآن را اطاعت می‌کند|نزول قرآن/متقی}} روایت داریم که خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید: من قرآن را برای متقی نازل کردم. اگر متقی است، چرا قرآن برایش نازل می‌شود؟ بین ما و علمایمان کسانی هستند که یک‌قدری اندیشه ندارند. خیال می‌کنند خدا قرآن را نازل کرد که منِ گنه‌کار را هدایت کند. خدا می‌گوید: قرآن را برای متقی نازل کردیم. این گیج‌کننده است. متقی که خودش متقی است. چرا؟ چون متقی، قرآن را قبول دارد، متقی، قرآن را &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; می‌کند. کس دیگری که نمی‌کند. پس می‌گوید من قرآن را برای متقی نازل کردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر امام زمان شما را نمی‌پذیرد؛ به‌خاطر محبت دنیاست؛ اگر مِهر دوازده‌امام چهارده‌معصوم در قلب شما باشد، به جایی می‌رسید که زیارت شما مطابق زیارت جمع ائمه می‌شود|مطیع‌بودن/محبّت دنیا}} حالا که حرف آقا امام زمان {{عج}} شد. من یک‌قدری این حرف را شرح دهم که یک‌قدری بهتر بفهمیم. {{توضیح|من خودم هم می‌خواهم بهتر بفهمم. من خواهشمندم اگر کسی نوار را گوش می‌دهد، اگر عللی [و] خللی دارد، بیاید به خودِ من بگوید. بیایید به‌من بگویید [تا] من کم و زیاد رفعش را بکنم.}} آقا امام زمان {{عج}} به ما چه می‌گوید؟ ما باید قدری &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; باشیم. اگر &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; امام‌حسین {{علیه}} در آن‌زمان نباشیم، بیاییم &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; آقا امام زمان {{عج}} شویم. آقا امام زمان {{عج}} آمادگی دارد. می‌فرماید: من دارم دعا می‌کنم که دنیا از دل شما بیرون برود، من بیایم شما را بپذیرم؛ پس معلوم می‌شود عیب از ماست. معلوم می‌شود اگر ما عیب نداشته‌باشیم، آقا امام زمان {{عج}} ما را می‌پذیرد. چرا ما این‌جوری شدیم؟ چرا ما این‌جوری هستیم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی خدمت حضرت آمد، می‌گوید: یابن‌رسول‌الله! من دلم می‌خواهد شما را زیارت کنم. عربی هستم، یک‌قدری وضعم ناجور است. سختم است. امام فرمود: آیا می‌خواهی جمع ما را زیارت کنی؟ می‌گوید: از این بهتر چه؟ فرمود: در آن‌اطراف، ملاقات یکی از دوستان امیرالمؤمنین {{علیه}} برو! ببین! چقدر این‌ها ما را به مقام رساندند؟ اما آیا من هم دوستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} هستم؟ من چه دوستی دارم؟ من دوستیِ دنیا دارم. او، مِهر دوازده‌امام، چهارده‌معصوم {{علیهم}} در دلش است، این‌شخص می‌رود [و] آن نور را زیارت می‌کند. بشر به جایی می‌رسد که دیدنش، ثواب زیارت دوازده‌امام، چهارده‌معصوم {{علیهم}} را دارد. بابا! بیایید این‌طور بشویم که خدا برای دیدن شما، ثواب دوازده‌امام، چهارده‌معصوم {{علیهم}} را بدهد. این فرمایش آقا امام‌صادق {{علیه}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|نگاه به روی ظلمه باعث غضب خدا می‌شود؛ قضیّه دوست حضرت‌موسی که برای شفاعت یک مؤمن درِ خانه ظلمه رفته‌بود|نگاه/ظلمه/لقای خدا}} از آن‌طرف هم می‌گوید: یک‌نگاه، به روی ظلمه بکنی، خدای تبارک و تعالی از دست ما خشن می‌شود. من روایتش را بگویم که شما قبول کنید! حضرت‌موسی یک‌دوستی داشت. وقتی موسی به مسافرت رفته‌بود، این دوستش مُرده‌بود. چشم‌هایش را یا کلاغ یا حیوانی خورده‌بود، ساق پایش را هم قدری خورده‌بود. وقتی موسی آمد، گفت: خدایا! مگر این [شخص] مؤمن نبود؟ {{دقیقه|35}} خدا فرمود: بله! گفت: پس چرا او را حفظ نکردی؟ {{توضیح|موسی قدری غَیور بود، این عیب نیست. قدری اندیشه داشت، می‌خواست بهتر بفهمد؛ چون فرق انبیاء با ائمه‌طاهرین {{علیهم}} این‌است: خدای تبارک و تعالی تمام علوم را به امام زمان {{عج}} داده‌است. امام، کسری ندارد. تمام علوم را به این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم {{علیهم}} داده‌است. به‌غیر از پیغمبر آخرالزمان {{صلی}}، سایر انبیاء باید یا به ایشان وحی یا ندایی برسد، یا خوابی ببینند؛ چون‌که آن‌ها منتظر امرند؛ اما تمام علوم در قلب و سینه آقا امام زمان {{عج}} است؛ پس این‌را بدانید! اگر من این صحبت را می‌کنم این‌جوری است.}} خدا می‌فرماید: این‌شخص به‌خاطر شفاعت یک مؤمن درِ خانه یک ظلمه رفت. [حالا] اگر بخواهد به لقای من برسد، پا و چشمش باید سزایش را ببیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|دنیا، پدر و مادر اهل‌دنیاست|دنیا/اهل‌دنیا}} یک‌روایتی الآن یادم آمد، این روایت جالب است. خدا دشمنان دین را لعنت کند! خدا بنی‌عباس را لعنت کند! بنی‌عباس آمدند هیاهو کردند، بیایید امام‌حسین {{علیه}} را کشتند. مردم همه کمک کردند. آمدند خلافت را گرفتند. این‌ها از بنی‌امیّه بدتر بودند. بنی‌عباس تمام ائمه ما را کشتند. این‌ها پسر عمو بودند. شما ببینید مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ امامِ خودش را می‌کُشد. این یک‌چیزی تعجّبی نیست. اگر کسی با شما بد شد، یا فحشی به شما داد یا یک توهین به شما کرد. شما اگر اندیشه داشته‌باشی، از او توقّع نداری. شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد، پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر امام‌رضا {{علیه}} را نکشتند؟ مگر موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟ خود امام‌حسین {{علیه}} را به‌خاطر دنیا کشتند. اگر یک توهینی به شما شد، شما نمی‌خواهد خیلی ناراحت شوید. این‌ها از برای دنیا این‌جوری می‌کنند. دنیا، پدر و مادر اهل‌دنیاست، او را دوست دارد. شما آمدید می‌گویید من پدر و مادرم را دوست نداشته‌باشم؟ این پدر و مادر من است. چرا دوستش نداشته‌باشم؟ من دوستش دارم. پدر من است، مادر من است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم؛ من بی‌روایت حرف نمی‌زنم، می‌فرماید: دنیا، پدر و مادرش است. خب، پدر و مادرش را دوست دارد؛ اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند دنیا، چه دنیایی است؟ در جایی دیگری داریم که می‌فرماید: «حبُّ الدنیا، رَأسُ کلِّ خَطیئة» دنیا، کلید همه گناهان است. چه‌چیزی می‌گویند؟ درست می‌گویند. همه‌اش دارد به تو هشدار می‌دهد. می‌گوید: اهل‌دنیا نشو! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای‌قیامت هم می‌شود می‌بینیم که این‌طور نبوده و ما &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; نبودیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شما مثل ائمه نمی‌شوید؛ اما بیایید مثل سلمان و اباذر و مقداد شوید|مطیع بودن/سلمان/اباذر/مقداد}} شخصی خدمت امام‌صادق {{علیه}} می‌آید و عرض می‌کند: یابن‌رسول‌الله! من می‌خواهم ایمانم را به شما ارائه بدهم. می‌گوید: اگر اناری از درخت بچینم و شما بگویید نصفش حلال است، نصفش حرام است، نصف حرام را دور می‌ریزم، حلال را می‌خورم. حضرت می‌فرماید: همین‌است. ما باید این‌طور &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; باشیم. چرا سلمان «سلمان منّا أهل‌البیت» شد؟ ما باید اندیشه داشته‌باشیم. از چه راهی رفت؟ از چه دری رفت؟ ما از همان در برویم. امیرالمؤمنین {{علیه}} دارد می‌رود، سلمان پایش را جای پای امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌گذارد. می‌گوید می‌خواهم پایم را جای پایش بگذارم. این‌قدر &#039;&#039;&#039;مطیع&#039;&#039;&#039; است. به کجا می‌رسد؟ پیغمبر می‌فرماید: «سلمان منّا أهل‌البیت» تو هم بیا سلمان بشو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه {{علیهم}} خودشان گفتند ما نمی‌شوید. خود پیغمبر {{صلی}} فرمود: شما ما نمی‌شوید. خود امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: شما ما نمی‌شوید؛ اما سلمان که می‌توانیم بشویم، اباذر که می‌توانیم بشویم. چرا ما برای شکم‌مان این‌طور هستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان قدری عسل و روغن و دو تا خیک برای اباذر داد. {{دقیقه|40}} یک پولی هم توی ظرف گذاشت، به غلامش داد. این غلام هم پدر و مادر داشت. گفت: ای غلام! هر طور می‌توانی این‌را به اباذر قبول‌کن؛ یعنی طوری کن که اباذر قبول کند. اگر قبول کرد، من آزادت می‌کنم. حالا این‌ها را به او داد. دختر اباذر، در را باز کرد، گرسنه بودند، به این‌ها دیگر بیت‌المال نمی‌دادند. {{توضیح|الآن خدا به ما، به‌اصطلاح شیعه‌های مصنوعی، یک عنایتی کرده‌است. آن‌آقا دکّانی دارد، آن‌آقا می‌رود بانک، آن‌آقا کار می‌کند و از کارش می‌خورد؛ یعنی ما تحت بیت‌المال نیستیم. بدانید! آن‌زمان آن‌ها تحت بیت‌المال بودند. هر کسی‌که با عمر یا ابابکر یا عثمان نبود، بیت‌المالش را قطع می‌کردند. بیت‌المالش که قطع می‌کردند، [دیگر] هیچ‌چیز نداشت. این‌که می‌گویند: مقداد دو روز چیز گیرش نیامد، آمد توی کوچه، امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: مقدادجان! کجا بودی؟ می‌گوید: خودت می‌دانی. می‌فرماید: دلم می‌خواهد بگویی. می‌گوید: دو روز است [که] چیزی گیر بچّه‌هایم نیامده‌است. می‌فرماید: من یک‌روز است، چیزی گیر بچّه‌هایم نیامده‌است. این‌را بگیر و بستان و برو! پس این‌ها تحت‌نظر بیت‌المال نبودند. بیت‌المال این‌ها قطع شده‌بود}} حالا یک خیک عسل، یک خیک روغن داده، یک‌مقدار پول هم به غلامش داده، می‌گوید: این‌را بِبَر که قبول کند تا من تو را آزاد می‌کنم. من فدای دختر اباذر بشوم! فدای خاک کف پایش شوم! آمد و مقداری از این [عسل و روغن] را خورد. اباذر آمده، می‌گوید: دخترجان! این چیست؟ می‌گوید: عسل و روغن است. می‌گوید: [عثمان] این‌را داده که دست از علی {{علیه}} برداریم. دختر انگشت زد [و] برگرداند. من بی‌خودی نمی‌گویم [که] من فدای خاک کف پایش شوم که این‌قدر ولایتش محکم است. گرسنه است، ندارد؛ اما برمی‌گرداند. ما چه می‌گوییم؟! هر چه می‌کنیم، هر چه می‌زنیم، درون شکم ترکیده می‌ریزیم. ما هیچ اندیشه نداریم. حلال شد؟ حرام شد؟ دروغ شد؟ درون شکم‌مان می‌ریزیم. حالا می‌گوید: اباذرجان! اگر قبول کنی، من آزاد می‌شوم. می‌گوید: تو آزاد می‌شوی؛ ولی من بنده می‌شوم. برو به او بده! بگو این‌ها مال مردم است؛ قبول نکرد. چرا ما فکر نمی‌کنیم؟! دنیا دور ما را گرفته‌است، هوا گرفته، هوس گرفته، عشق و محبّت دنیا و زن و بچّه، این‌قدر ما را احاطه کرده که در این فکرها نمی‌رویم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|فردای‌قیامت ما هم مثل همان تاجری هستیم که هر چه به او گفته‌بودند بیاور، چیز دیگر آورده‌بود؛ ما هم آنچه که از ما خواسته‌شده، نمی‌بریم و عمل عوضی می‌بریم}} سابق یک کاروان‌سرا به‌نام کاروانسرای بزّازها بود، {{توضیح|در خیابان آذر است. حالا هم هست.}} تجّار این‌جا می‌آمدند. {{توضیح|قم که به این بزرگی نبود.}} مردم قم [آن‌جا] جمع می‌شدند. یکی می‌گفت: شما [فلان شهر] می‌روید، قدری برای ما اُرمک بیاور! دیگری می‌گفت: مثلاً چِلوار بیاور! دیگری می‌گفت: مثلاً گاواردین بیاور! این‌ها را می‌نوشتند [و] به تجّار می‌دادند. وقتی آن تاجر می‌آمد، آن [کسی] را که گفته‌بود، اُرمک بیاور! یک‌مقدار نخ [برایش] آورده‌بود. آن [کسی] که گفته‌بود پارچه گاواردین بیاور! یک‌مقدار پشم [برایش] آورده. آن [کسی] که گفته‌بود چِلوار بیاور! یک‌ذرّه پنبه آورده‌بود. ما مانند این [تاجر] هستیم. والله! ما وقتی [به] قیامت برویم، می‌بینیم آن‌جا عوضی بردیم. آن‌چیزی را که خدا و پیغمبر {{صلی}} می‌خواهد، ما نیاوردیم. ما آن‌جا خیلی رسواییم! هر چیزی را خدا و امام زمان {{عج}} به ما دستور داده، ما نبردیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|امام‌حسین غریب نیست، قوی است؛ غریب کسی است که ولایتش سست است|امام‌حسین/غریب}} قربان‌تان شوم! فدایتان شوم! بیایید یک‌ذرّه اندیشه داشته‌باشید. والله! من دارم مانند امام‌حسین {{علیه}} «هل من ناصر» می‌گویم. بدانید! اگر می‌خواهید گریه کنید، گریه برای توهین به امام‌حسین {{علیه}} بکنید. این گریه‌ها گریه نیست که ما می‌کنیم. ما امام‌حسین {{علیه}} را یک‌آدم غریب می‌دانیم، من نمی‌گویم [که] تو ولایت نداری که جسارت بشود؛ اما در باطنِ من، این ولایت نیست که تو داری. امام‌حسین {{علیه}} دارد «هل من ناصر» می‌گوید. می‌بیند همه آن‌طرف رفتند و دارند جهنّمی می‌شوند. می‌فرماید: یکی بیاید من را یاری {{دقیقه|45}} دهد. دارد یکی را از جهنّم نجات می‌دهد. اگر امام‌حسین {{علیه}} «هل من ناصر» می‌گوید، این‌را [دارد] می‌گوید. تمام ممکنات در اختیار امام زمان {{عج}} است. تمام ممکنات، امر ایشان را باید &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کند. امام‌حسین {{علیه}} غریب نبوده‌است. هر کسی می‌گوید امام‌حسین {{علیه}} غریب است، نفهمیده‌است. امام‌حسین {{علیه}} قوی است. غریب، توی بدبخت هستی که ولایتت سُست است. آقا امام‌حسین {{علیه}} آمده [که] مردم را به تکامل برساند و قرآن را پیاده کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|امام‌حسین در صحرای‌کربلا، در حال اطاعت امر خداست؛ ما هم باید مثل ایشان امر را اطاعت کنیم، چرا که انسان از اطاعت‌امر به جایی می‌رسد|امام‌حسین/اطاعت}} امام‌حسین {{علیه}} وقتی صحرای‌کربلا آمد، چه‌کار کرد؟ دوازده‌فرسخ زمین را خرید. ببین! خود امام‌حسین {{علیه}} دارد &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; می‌کند. آمدند [و] گفتند: حسین‌جان! این زمین [که] قابل ندارد. گفت: این زمین در معرض تاخت و تاز اسب‌ها قرار می‌گیرد و به آن آسیب می‌رسد. سراغ صاحب‌زمین را گرفت تا [این‌که] آمد و از او خرید. ببینید امام‌حسین {{علیه}}، چطور دارد &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; خدا را می‌کند؟ ما هم باید این‌جور &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; خدا را بکنیم. ما هم باید &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; امام زمانِ خودمان را بکنیم. حالا آقا امام‌حسین {{علیه}} این‌جور است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب، اگر &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کردی، به جایی می‌رسی. اگر &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; نکردی، به کجا می‌رسی؟ ما باید بفهمیم که این‌ها چه‌کار کردند؟ چه‌طوری هستند؟ این زمینی که می‌خواهی بروی [آن‌را] بِخَری، ببین مال کیست؟ چه‌طوری است؟ ابعادش را به‌دست بیاور! نه این‌که زمینی که مجهول‌المالک باشد؛ یا مال بچّه یتیم باشد، را بِخَری. یک‌نفر بود، با من سلام و علیکی داشت. [این‌شخص] در این فکرها می‌رفت، یک‌دفعه می‌رفت یک آب‌انبار می‌خرید. زمین‌های به این‌صورت را می‌خرید. والله! خیلی مال به‌هم زد. یک‌دفعه جوان‌مرگ شد. آخر، مال جمع‌کردن برای ما چه فایده دارد؟! مال جمع‌کردن درست‌است؛ اما خوردنش حساب است، مسئولیّتش حساب است. چرا ما فکر مسئولیّت یک‌کاری را نمی‌کنیم؟ آمد و صبح مُردی. چطور جواب خدا را می‌دهی؟ چه‌چیزی به خدا می‌گویی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|سرمایه متقی، امیدواری به خداست|درباره متقی}} {{درباره متقی|خدا می‌داند! به‌دینم قسم! من یک‌پاره‌وقت‌ها می‌گویم: خدایا! اگر من را آن‌جا بِبَری و به‌من بگویی [که] چه‌چیزی آوردی؟ می‌گویم: امیدواری به تو را آوردم. من، هیچ‌چیز در دستم نیست. فقط می‌گویم: خدایا! امیدواری به تو را آوردم. من که دارم حرف می‌زنم، خودم، بدبخت‌تر از شما هستم. این‌را شما بدانید. نه این‌که من بخواهم طوری بگویم که از شما بهترم. والله! به‌دینم راست می‌گویم. می‌گویم: خدایا! ما امیدواری به سوی تو آوردیم. من هیچ‌چیز ندارم. آخر، من در مقابل خدا چه بگویم؟ من چه &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039;ی کردم؟ من چه‌چیزی بگویم؟ هر چه گفته بکن! که نکردیم. هر چه گفته نکن! کردیم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|زیارت، با اطاعت و معرفت صحیح است|درباره متقی/زیارت/اطاعت}}خدا حاج‌شیخ‌عباس تهرانی را بیامرزد! {{درباره متقی|من چندین‌سال خدمت ایشان بودم. من خیلی دلم می‌خواست [به] کربلا بروم. این‌قدر دلم می‌خواست بروم که اصلاً برای زیارت امام‌حسین {{علیه}} دیوانه شده‌بودم. واقعاً دیوانه شده‌بودم. من تقریباً یک پسر داشتم که شش‌ماهه بود. شش‌ماه بود که ما بچّه‌دار شده‌بودیم. شاید یک‌سال بود که زن آورده‌بودیم. آدم که یک‌سال است زن آورده، زن به او علاقه دارد، او هم علاقه دارد. من از بس به هوا و به طاق نگاه می‌کردم، زنم گفت: پا [بلند] شو برو! تو دیوانه می‌شوی. یک‌روز حاج‌شیخ‌عباس به‌من گفت: حسین! گفتم: بله، آقا! گفت: تو کربلا می‌روی؛ اما ایشان یک مثالی می‌زد. می‌گفت: امام‌حسین {{علیه}} برای شما یک‌نامه داده که این‌طور بکن! این‌طور بکن! تو نامه‌اش را دور انداخته‌ای، می‌خواهی دور قبرش بگردی؟! آیا این درست‌است؟!}} می‌گفت: زیارتِ با معرفت خوب است. اگر آدم با معرفت برود؛ یعنی امام زمانِ خودش را &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کرده‌باشد، [این] زیارت خوب است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما هر سال کجا عمره و مکّه می‌روی؟ تو ببین چه پولی داری؟ چه پولی جمع کردی؟ خب، یک‌دفعه [به] مکّه رفتی، دو دفعه [به] مکّه رفتی، بس است. تو ببین! خواهرت، بنده‌خدا، آه ندارد. خب، به او بده! تو برادرت نمی‌تواند زن بگیرد، {{دقیقه|50}} برایش زن‌بگیر! یکی است که خیلی ثروت‌مند بود، بس‌که زمین و چیز داشت. خانه‌ای داشت، این‌خانه شاید پانصد تومان می‌ارزید. یک بچّه خواهر داشت. بچّه‌ها جمع شدند و گفتند: این [خانه] را به او. بده! ما می‌خواهیم برایش زن بگیریم. گفت: مال زنم است. خدا می‌داند این‌شخص، چقدر زمین داشت. حالا یک‌قدر زمین‌هایش را گرفتند. سکته کرده و توی خانه افتاده‌است. بابا! اگر به او می‌دادی که سکته نمی‌کردی. اگر به او می‌دادی که آن‌ها نمی‌آمدند زمینت را آن‌طور بگیرند. من نمی‌گویم زمین و این‌ها را گرفتند، خوب است یا بد؟ من عقل این حرف‌ها را ندارم. به این‌کارها هم کار ندارم؛ اما می‌خواهم بگویم ما خودمان تقصیر داریم. تو هر سال پا [بلند] می‌شوی [به] مکّه بروی، چه‌کار کنی؟ چه پولی [به] مکّه می‌بری؟ مگر باید آن‌جا آمرزیده‌شوی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا آقای نجفی را رحمت کند! خدا درجه‌اش عالی است، متعالی کند! یکی از اهل‌علم با من رفیق است. هر سال [به] مکّه می‌رفت. گفت: حسین! امسال که ما پیش ایشان رفتیم، به‌من گفت: حَجّاج! کجا می‌خواهی بروی؟ این‌شخص تکانی خورده‌بود. البتّه تکانش تا درِ خانه بود. دوباره هم رفت. این مرد عالم دارد به تو حالی می‌کند. حَجّاج‌بن‌یوسف [ثقفی] این‌قدر [به] مکّه رفت که به او حَجّاج گفتند. خدا لعنتش کند! آن‌وقت یک زندان درست کرده‌بود که طاق نداشت. هر [کسی] که بمیرد یا هر کاری کند، آن‌جا باشد. این‌چه مکّه‌ای است که او دارد می‌رود؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر ظالمی را تأیید کنی، آنچه را که گناه کرده‌است، گردن توست و در آن شریک هستی؛ قضیّه جمّال و هارون‌الرشید|جمّال/راضی به عمل قومی بودن/ظالم را تایید کردن/اطاعت}} من یک مثالی بزنم. خوب است بدانیم که ما چقدر مسئول هستیم. یک‌نفر گویا به‌نام عبدالله جَمّال بود. شترهایش را به هارون‌الرشید می‌داد. موسی‌بن‌جعفر {{علیهما}} گفت: جَمّال! آیا تو شترهایت را به هارون‌الرشید می‌دهی؟ عرض کرد: یابن‌رسول‌الله! من شترهایم را که برای معصیت نمی‌دهم. او [به] مکّه می‌رود. امام فرمود: آیا تو راضی هستی، هارون برگردد و شترها و پول اجاره‌اش را به تو بدهد؟ گفت: بله! فرمود: این‌شخص، هر چه گناه بکند، تو هم شریک هستی. جمّال، شترهایش را فروخت. سال دیگر هارون پی‌اش روانه کرد. گفت: شترها را فروختم. گفت: چرا؟ گفت: پیرمرد شدم و نمی‌توانستم این‌ها را اداره کنم. گفت: نَفَس کس دیگری به تو خورده‌است. ببینید! اگر ما بخواهیم ظالمی را تأیید کنیم، آنچه را که ظالم گناه کرده‌است، گردن ماست. عزیز من! بیا قدری ساکت شو! حرف بشنو! ببین امام چه می‌فرماید؟ فرمود: تو شترهایت را برای مکّه می‌دهی؛ اما حاضری ظالم روی زمین باشد. چرا ما اندیشه نداریم؟ ما باید پیرو باشیم. ما باید امر را &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|برای اشرف‌مخلوقات شدن، باید دینِ با ولایت داشت؛ اما اگر امام‌حسین می‌فرماید دین با جهاد، منظور ایشان از جهاد، جنگ نیست، بلکه منظور حضرت اطاعت‌امر است|اشرف‌مخلوقات/ولایت/جهاد/اطاعت}} دو نفر از استادهای دانشگاه آمدند و از من سؤالی کردند. گفتند: ما اگر بخواهیم آن‌طور که خدا می‌گوید اشرف‌مخلوقات باشیم، باید چگونه باشیم؟ گفتم: باید دینِ با ولایت داشته‌باشید. گفتند: آقا امام‌حسین {{علیه}} می‌گوید که دین با جهاد. گفتم: قرآن ابعاد دارد، حرف امام هم ابعاد دارد. ما باید ابعادش را بفهمیم. گفتند: ابعادش چیست؟ گفتم: اگر آقا امام‌حسین {{علیه}} جهاد می‌گوید، درست‌است. پس آیا این است که تو یک شمشیر درست‌کنی و اگر جنگی پیش‌آمد؛ یا آقا امام زمان {{عج}} آمد، بروی؟ نه! گفتند: پس چیست؟ گفتم: می‌گوید شما حاجت برادر مؤمن را برآوری، انگار که در راه خدا جهاد کردی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی خدمت پیغمبر {{صلی}} آمد [و] گفت: یا رسول‌الله! من می‌خواهم جنگ بیایم. از اصحاب صفّه هم هستم؛ یعنی زن و بچّه‌ای ندارم. یک مادر دارم که به‌من می‌گوید پیشش باشم. حضرت فرمود: فلانی! اگر نیم‌ساعت با مادرت بیتوته کنی، خدا ثواب {{دقیقه|55}} هفتاد شهید به تو می‌دهد. به این‌ها گفتم: اگر امام‌حسین {{علیه}} می‌گوید، این است که اگر شاربت عرق کند، جزء شهدا هستی. اگر در راه خدا &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کنی، جزء شهدا هستی. این استادهای دانشگاه خیلی خوش‌شان آمد. گفتند: در دانشگاه از این حرف‌ها نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید قدری اندیشه داشته‌باشیم. اگر آقا امام‌حسین {{علیه}} می‌گوید، درست می‌گوید. ما باید یک‌قدری فکر کنیم، &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کنیم. چرا می‌گوید یک‌ساعت فکر کنی، خدا ثواب هفتاد سال عبادت را به تو می‌دهد؟ حرف من این‌است. این‌ها دارند &#039;&#039;&#039;اطاعت &#039;&#039;&#039;می‌کنند. خدا گفته این‌کار را بکن! می‌کند، خدا گفته پدر را نوازش کن! &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کن! می‌کند. خدا گفته صِله‌رَحِم کن! می‌کند. مگر ما می‌خواهیم چقدر در دنیا بمانیم؟! ما خیلی بمانیم هفتاد سال، به‌قول پیغمبر اکرم {{صلی}} فرمود: اُمّت من میان شصت و هفتاد سال عمر دارند. همین است دیگر؛ اما می‌گوید: ثواب هفتاد سال عبادت را به تو می‌دهد. یک‌ذرّه کنار مادر پیرت، پدر پیرت، یا یک‌دوستی که داری، بنشین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت می‌فرماید: به مکّه نگاه کنی، به‌قرآن نگاه کنی، به‌صورت یک مؤمن نگاه بکنی، ثواب دارد. یک مؤمن را همراه قرآن می‌آورد. اگر ما در طایفه‌مان یک‌نفر از اولیاء خدا باشد، ولی ندار باشد و مجلسی داشته‌باشیم، او را دعوت نمی‌کنیم. می‌گوییم آبرویمان را می‌ریزد. آبرو چیست؟ آیا آبرو لباس‌های اوست؟ پس من اگر &#039;&#039;&#039;اطاعت &#039;&#039;&#039;می‌گویم، &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; این‌است. تو باید این بنده‌خدا را احترام کنی. خدا گفته احترامش کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|ابراهیم با اطاعت، خلیل‌خدا شد|حضرت‌ابراهیم/خلیل‌الله/اطاعت}} چرا حضرت‌ابراهیم خلیل‌خدا شد؟ جبرئیل نازل‌شده و می‌گوید: یا ابراهیم! یکی از مخلوقین خدا، خلیل‌خدا شد. حضرت‌ابراهیم گفت: این مخلوق کیست که من بروم و نوکرش شوم؟ ببین! می‌گوید من نوکرش شوم. همیشه ما می‌خواهیم به مال و به‌دنیا برای مردم آقایی کنیم. حالا چرا حضرت‌ابراهیم می‌خواهد نوکر شود؟ وقتی جبرئیل گفت که این خلیل‌خداست، من که ابراهیم هستم، می‌خواهم بروم [و] نوکر بنده‌خدا شوم. ببین! چقدر دارد &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; می‌کند؟ آن‌وقت خلیل‌خدا می‌شود. این خلیل‌خدا شدن برای چیست؟ برای این است که ایشان دارد &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; امر می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|روضه و نماز شب اطاعت نیست، این‌ها عبادت است؛ برای اطاعت‌امر باید یک‌قدری هوا و هوس را کنار گذاشت|عبادت/اطاعت}} اگر من می‌گویم &#039;&#039;&#039;اطاعت،&#039;&#039;&#039; همین‌است. &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; همین است که ما ارزش داشته‌باشیم. ما داریم خیلی عوضی می‌رویم. به خیال‌مان &#039;&#039;&#039;اطاعت،&#039;&#039;&#039; روضه است، یا &#039;&#039;&#039;اطاعت،&#039;&#039;&#039; نماز شب است. این‌ها &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; نیست، این‌ها عبادت است. بشر با &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; به جایی می‌رسد. اگر &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کردی، به جایی می‌رسی. برای &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; باید یک‌اندازه هوا و هوست کنار برود. تا آن‌وقت که این هوا و هوس ما را احاطه کرده است برای ما قدری &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کردن مشکل است. حالا خدا می‌گوید &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039;. {{توضیح|من چند دفعه گفتم. این‌که دوباره تکرار می‌کنم به این خاطر است که هر دفعه یک‌حرفی به گوش‌تان خورد، دوباره بخورد، مثل یک زنگی است که بخورد؛ وگرنه می‌دانم این [مطلب] را گفتم. تکرار من [برای] این است که اگر گوش دادید، دوباره هم &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; به گوش‌تان بخورد، سه‌باره بخورد، تا شما به جایی برسید.}} اگر شما &#039;&#039;&#039;اطاعت&#039;&#039;&#039; کردید، به جایی می‌رسید. به کجا می‌رسید؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|حضرت‌عیسی گفت: ما از دنیای شما بیزاریم. حضرت زهرا {{علیها}} هم همین جمله را می‌گوید که من از دنیای شما بیزارم؛ قضایای حضرت‌عیسی که پسری را دارا کرد تا با دختر سلطان ازدواج کند|حضرت‌عیسی/دنیا}} من یک‌دوستی دارم، امروز قضیّه حضرت‌عیسی را برای ایشان گفتم. هوا ناجور شد و حضرت‌عیسی خانه یک‌زنی آمد. دید هیچ‌چیز ندارد و این‌ها خیلی ناراحتند. می‌گوید: چرا ناراحتید؟ می‌گوید: من مشکلی دارم. مشکل من این است که پسر من، دختر سلطان {{دقیقه|60}} را مافوق این عمارت دیده‌است، ایشان مریض شده‌است. [عیسی] گفت: ان‌شاءالله درست می‌شود. گفت: فلانی! تو دیگر ما را مسخره نکن! چه‌چیزی درست می‌شود؟ چه‌موقع ما می‌توانیم به دختر سلطان دسترسی داشته‌باشیم؟ صبح، حضرت‌عیسی یک‌مُشت ریگ را در دامان این [پسر] ریخت و [او هم آن‌ها را پیش سلطان] برد. پسر به سلطان گفت: من دختر تو را می‌خواهم. {{توضیح|همه را ولایت به این‌ها [انبیاء] نظر کرده‌است}} دو مرتبه ایشان گفت: یک رنگ دیگر بیاور! آورد. خلاصه آمدند و لباس‌های او را عوض کردند و دختر را عقد کردند و به او دادند. وقتی پسر می‌خواست در حِجله برود، به حضرت‌عیسی گفت: پس چرا خودت همچنین هستی؟ گفت: ما به‌جای دیگر اعتقاد داریم. ما از دنیای شما بیزاریم. حضرت زهرا {{علیها}} هم همین جمله را می‌گوید. می‌گوید: من از دنیای شما بیزارم. حضرت‌عیسی هم همان حرف حضرت زهرا {{علیها}} را زد. بعد از آن، پسر گفت: پس من هم دنبال تو می‌آیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ارجاعات==&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%9B_%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87_%D8%A7%D9%88%D9%84&amp;diff=2565</id>
		<title>کامپیوتر جهانی؛ جلسه اول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%9B_%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87_%D8%A7%D9%88%D9%84&amp;diff=2565"/>
		<updated>2026-08-27T12:38:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10217}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تفکر داشته‌باشید؛ آخر هر کاری را ببینید|تفکر}}&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز، من یک‌وقت به شما گفتم که بشر باید تفکر داشته‌باشد. اگر تفکر نداشته‌باشد، یک‌قدری صحیح نیست. من گفتم در هر کاری [باید تفکر داشته‌باشد]. حالا این زمینه است می‌خواهم بچینم. یک‌چیز که می‌خواهم بگویم، برایم مشکل است؛ اگرنه وقت شما را می‌گیرم. من نمی‌خواهم دقیقه‌ای وقت هیچ‌کسی را بگیرم. یعنی وقت شما گرفتن خیلی سخت است، یک عده‌ای از منبری‌ها هستند حالی‌شان نیست. چرا وقت گرفتن از شما مشکل است؟ شما داری به حرف من گوش می‌دهی، ممکن‌است یک‌گوشه بروی، یک «لا اله الا الله» بگویی، من اگر وقت شما را بیهوده بگیرم، از آن‌کار تو را باز داشتم، من مسئول هستم. من باید حتی‌الامکان کاری کنم وقت شما را نگیرم. گفتیم بشر باید تفکر داشته‌باشد، وقتی تفکر داشت؛ یعنی خودش را کنار بگذارد. گفتم که: شما هر کاری می‌خواهی بکنی، خودت را نابود کن؛ یعنی بدانی خدا القا دارد؛ «العلم نور یقذفه الله فی قلب من تشاء» به تو می‌دهد، خدا وحی نازل می‌کند. خدا «مقلب القلوب» است، قلبت را عوض می‌کند؛ با قلبت کار می‌کند. پس خدا همه کاری می‌تواند بکند؛ اما شما باید یک‌قدری تامل کنی؛ این‌کاری که می‌کنی، آخرش چه می‌شود. آن‌وقت شما این‌کار را نمی‌کنی. گفتم: اگر عمر و ابابکر تفکر داشت، برای دو سال که خودش را جبت و طاغوت نمی‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر خدا روی هر چیزی تا حتی کامپیوتر جهانی امر گذاشته‌است، می‌خواهد شما را به کمال برساند|اطاعت امر/کمال}}&lt;br /&gt;
گفتیم: این تفکر، یک‌چیز خیلی خوبی است. حالا می‌خواهم به شما عرض کنم: یک‌چیزهایی است که چشم شما می‌بیند؛ اما قلبتان نمی‌بیند. آن‌وقت با آن چشمی که می‌بیند، بی‌تفکر دنبالش می‌روید. الان من می‌خواهم راجع‌به این کامپیوتر جهانی صحبت کنم. ببین، من به شما چه می‌گویم؟ جوانان‌عزیز، این کامپیوتر جهانی، کامپیوتر را، بروید بخوانید، خیلی هم قشنگ دنبالش بروید تا حتی می‌گویم، غلط می‌کنم بگویم اشتباه‌است، خیلی هم درست‌است؛ اما امر دارد. خدا، هیچ‌چیزی را توی این خلقت بی‌امر نگذاشته‌است؛ عزیزان من، آن‌را هم که بی‌امر نگذاشته‌است؛ [چون خدا] می‌خواهد شما را به کمال برساند. خدا که احتیاج ندارد. خدا یک بشری که خلق کرده، می‌خواهد این‌را به کمال برساند. آن‌وقت روی هر چیزی توی این عالم یک امری برایش گذاشته‌است. برای این‌که گفتم: «هو الامر، هو الخلق» آن‌وقت شما باید پیرو آن باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|همه خلقت تا حتی کامپیوتر جهانی محتاج است؛ اما کامپیوتر خلقت یعنی قرآن مجید محتاج نیست؛ کامپیوتر جهانی باید به امر کامپیوتر خلقت یعنی قرآن باشد|کامپیوتر جهانی/محتاج بودن}}&lt;br /&gt;
الان من به شما گفتم این کامپیوتر جهانی یک‌چیزی هست که دارد جهان را به تو نشان می‌دهد؛ اما حالا که جهان را نشانت می‌دهد، شما باید حواست پیش کامپیوتر خلقت باشد. حالا این کامپیوتر خلقت، روی این کامپیوتر جهانی یک امر گذاشته‌است. شما ببین، من به قربان چشمت بروم؛ اما یک امر رویش گذاشته‌است. حالا شما تعجب نکن که الان یک کامپیوتر پیدا شده، جهان را می‌بینی؛ این خودش محتاج است، یعنی محتاج بودن آن‌را ببین. ببین، دوست‌عزیزم که راجع‌به کامپیوتر صحبت می‌کرد، من گوش دادم. می‌گفت: احتیاج به یک شن دارد. چنان خدا این کامپیوتر جهانی را کوبیده، می‌گوید: ای بنده من، [در نظر] چشمت خیلی نباشد؛ این محتاج شنی است که زیر پای شماست. {{دقیقه|5}} این‌که چیزی نیست. تو با دنیا این‌را می‌بینی، اگر با عقلت کامپیوتر جهانی را ببینی، تعجب ندارد، محتاج است. چیزی که محتاج نباشد که نیست، چه‌کسی محتاج نیست؟ کامپیوتر خلقت؛ یعنی قرآن‌مجید. عزیز من، روی تو حکم گذاشته‌است. آن محتاج نیست، چرا؟ کلام خداست. کلام‌الله مجید است، خدا که احتیاج ندارد. مگر کلامش احتیاج دارد؟ تو چیزی که احتیاج دارد، نباید خیلی به او علاقه داشته‌باشی. اگر کامپیوتر جهانی را می‌بینی، باید خلقت خدا را ببینی؛ یعنی قدری تفکرت زیاد بشود، یک‌قدری تدبرت زیاد بشود، تدبیر کنی، ببینی که خدا چه چیزهایی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر امام‌حسین می‌گوید: هر وقت به آیات نگاه کردم از تو دور شدم، چون آیات در مقابل عظمت خدا در نظر امام‌حسین چیزی نیست؛ اما شما باید به آیات نگاه کنید تا خداشناس شوید|خداشناسی}}&lt;br /&gt;
تمام علما نوشتند، اگر بخواهی خداشناس بشوی، نگاه به آیات بکن، نگاه به این کوه‌ها بکن، نگاه به این‌ها بکن، یک‌دفعه امام‌حسین {{علیه}} می‌گوید: خدا، هر وقت نگاه کردم، از تو دور شدم.{{ارجاع به روایت|امام‌حسین؛ هر وقت به آیات نگاه کردم از تو دور شدم}} والله، بالله، از اول جوانی‌ام کسی به‌من درس نگفته، این توی قلب من بود. این کوه‌ها چیزی نیست؛ مثل تپه است. من می‌گفتم علما چه می‌گویند که می‌گویند نگاه کن. این مثل تپه است، پیش قدرت خدا چیزی نیست. بروید ببینید، تمام علما می‌گویند نگاه به آیات بکنید، دریا بکنید، آسمان بکنید، زمین بکنید. عزیزان من، من یک مثالی برای شما بزنم، قبول بکنید. یک بنا هست، الان می‌بینی مثلاً یک طاق ضربی زده، مثلاً آن راه آهن مشهد را، هرکه می‌آید می‌گوید این چیست؟ این‌را دیدی، به آن بنا که این‌را زده پی می‌بری؛ اما تو نمی‌بینی. این اصلاً پیش او چیزی نیست، یک کارهایی کرده که این اصلاً چیزی نیست. حالا امام‌حسین {{علیه}} دارد می‌بیند این، پیش عظمت خدا، اصلاً چیزی نیست؛ می‌گوید: من از تو دور شدم. اما تو امام‌حسین {{علیه}} نیستی، تو باید نگاه به همین‌ها کنی؛ یعنی به‌قدر مغز ما همین هست. ما که امام‌حسین {{علیه}} نیستیم. امام‌حسین {{علیه}} یک خداشناسی دارد، یک‌چیز دیگری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|هرکجا کامپیوتر جهانی مطابق‌امر خدا نبود، کلید آن را بزنید تا خدا کلید ولایت به شما بدهد|نگاه/اطاعت امر/کامپیوتر جهانی}}&lt;br /&gt;
حالا من می‌خواهم به شما عرض کنم. شما این کامپیوتر جهانی را که دیدید، باید اینجوری باشید. بدانی که چیزی نیست. حالا خدا همین را که درست‌کرده، یک امر رویش گذاشته‌است. عزیز من، آن‌جا که گفته نگاه کن، بکن؛ آن‌جا که نگفته، کلیدش را بزن. این چشم تو باید کلید داشته‌باشد، این دست تو باید کلید داشته‌باشد، پای تو کلید داشته‌باشد. چرا؟ آن‌جا که باید نگاه نکنی، کلیدش را بزن. عزیز من، قربانت بروم، اگر آن کلید را زدی، نگاه نکردی، خدا کلید ولایت به تو می‌دهد. قربانت بگردم، اگر نداد به‌من لعنت کن. الان به تو می‌گویم کلید ولایت به تو می‌دهد یا نه. روایت صحیح داریم اگر زن زیبایی را دیدی، نگاه نکردی، نگاه به زمین کردی، این کلید ولایت است، تمام ملائکه برایت طلب‌مغفرت می‌کنند. این کلید ولایت است. نگاه به آسمان کردی، نگاه نکردی، تمام ملائکه برایت طلب‌مغفرت می‌کنند. آیا این کلید ولایت هست که به تو می‌دهد یا نه؟ عزیز من، توجه کن. قرآن کریم آمده، تمام این‌ها را دارد تأیید می‌کند. قرآن‌مجید تمام این‌ها را تأیید می‌کند، تکذیب می‌کند. دوست‌عزیزم یک آیه‌ای خوانده بود، می‌گفت: نگاه به آن پیشینیان بکن، پیشینیان چه‌جور کردند کافر شدند؟ چه‌جور کردند اینجوری شدند، آنجوری نشو. {{دقیقه|10}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|قرآن نیامده که شما را منزوی کند، بلکه آمده جلوی گناه را بگیرد؛ در کامپیوتر جهانی نگاه کنید اما عظمت خدا و ولایت در نظر شما بالاتر باشد|کامپیوتر جهانی}}&lt;br /&gt;
قربانتان بروم، باید یک‌قدری توی این حرف‌ها کار کنید، باید از این مسیر جدا نشوید. برو کار کن، برو درس بخوان، برو پرفسور بشو، برو دکتر بشو، برو آیت‌الله بشو، برو آیت‌الله‌العظمی بشو. واقعاً دارم می‌گویم: کسی جلوی علم را نگرفته، کسی جلوی پیشرفت را نگرفته، کسی جلوی مهندسی را نگرفته، کسی جلوی این‌ها را نگرفته، قرآن آمده جلوی گناه را می‌گیرد، گناه نکن. برو، خارج برو، [اما] خارج، توی تو باشد. کسی جلوی این‌ها را نگرفته، خانه خوب داشته‌باش، فرش خوب داشته‌باش، لباس خوب داشته‌باش، خودت را جلمبوری نکن. اصلاً تمام احکام، آمده تو را رشد بدهد. ما هم نمی‌خواهیم شما منزوی بشوید. این کامپیوتر الهی تمام حکم‌ها را آورده گذاشته‌است. شما همین‌جور که داری نگاه می‌کنی، نگاه کن آیات خدا را ببین، عظمت خدا را ببین. ببین، این‌که نیست. ما یک‌خانه داریم دم مسجد زین‌العابدین بودیم، حالا من آمدم دم زایشگاه، خب، من همین را دیدم. اصلاً شما هر چیزی به این عالم، به این خلقت، نگاه کنی، باید عظمت ولایت پیش تو زیاد بشود، باید بفهمی خدا چه جاهایی دارد، چه مملکت‌هایی دارد، چطوری دارند زندگی می‌کنند؛ اما چه‌چیز آن‌ها را ببینی؟ کفرشان را ببین که همه این‌ها اینجوری هستند، اهل جهنمند، آن‌وقت می‌آیی شکر خدا را می‌کنی که تو اینجوری نیستی. اصلاً شما وقتی این‌چیزها را دیدی، نعمتی را که خدا به تو داده می‌فهمی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|نعمت، ولایت است|نعمت}}&lt;br /&gt;
من گفتم: خدا به موسی گفت: به این‌ها بگو نعمت‌های من را بگو، با من رفیق بشوند. نعمت چیست که به تو بگوید؟ عزیز من، قربانت بروم، توجه کن! گفتم: نعمت، ولایت است. چرا؟ تمام صد و بیست و چهار هزار پیغمبر آمده، دارد ولایت را تبلیغ می‌کند، دارد به موسی هم همین را می‌گوید. نعمت [را به مردم بگو]، آن‌جا گفتم، خدا می‌گوید: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اسلام باید ایمان به ولایت بیاورد تا روح داشته‌باشد؛ حالا کسی که امر ولایت را اطاعت کند، عضو ولایت می‌شود؛ وقتی که عضو شد همان‌طور که ولایت مرگ ندارد، او هم مرگ ندارد|اسلام/ولایت/روح/عضو ولایت بودن/اطاعت امر}}&lt;br /&gt;
حالا عزیز من، قربانت بروم، یک جمله‌ای که من صحبت کردم، گفتم: شما مرگ نداری، این‌است. این مرگ نداری مال همه مردم نیست، این آقا کافر است، می‌آید می‌گوید: «لا اله الا الله، محمد رسول‌الله» این مسلمان می‌شود؛ اما گفتم این مسلمان می‌شود؛ اما برایش کارساز نیست. توی قلعه‌ای آمده‌است. این اسلامی که آورده، باید ایمان به ولایت بیاورد. اسلام، ایمان به ولایت بیاورد؛ بگوید: «لا اله الا الله، محمد رسول‌الله، علی‌ولی‌الله» یعنی آن‌وقت این اسلام، روح پیدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من، قربانت بروم، به موسی هم که می‌گوید؛ یعنی نعمت این‌را بگو تا مردم رستگار شوند. حالا شما، شخص شما، اگر شما آمدی و همه‌جا امر را اطاعت کردی، عضو می‌شوی، جزء نیستی. همین‌جور که ائمه‌طاهرین، مردن ندارند، تو هم نداری. چرا؟ تو عضو هستی. ببین، دارم چه می‌گویم؟ تو عضو آقا امام زمان شدی، همین‌جور که او مردن ندارد، تو هم نداری، چرا می‌گوید وقتی مردی همه‌جا طیران داری، به همه این عالم می‌توانی بگردی. تو که مرده نیستی. {{دقیقه|15}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|ولایت را در قلبتان سجده کنید یعنی قبول داشته‌باشید و تسلیم آن باشید؛ سجده، سر به مهر گذاشتن نیست؛ اگر خلق را قبول داشته باشید، ولایت را سجده نکردید و مانند شیطان هستید|سجده/تسلیم بودن}}&lt;br /&gt;
این‌جا هم، خدا دلش می‌خواست چه کند؟ وقتی به شیطان گفت: به آدم سجده کن، نکرد، گفت: من از آتشم و متکبری کرد و رفت. درست‌است؟ نکرد. تو در قلبت، در ایمانت، باید ولایت را سجده کنی؛ نه این سجده که سر به مهر می‌گذاری، اگر اینجور سجده کنی، مگر امام زمان مهر است؟ این‌نیست، اگر می‌گوید سجده کن، اگر تو یک مهری را سجده کنی، این درست‌است؟ نه، بابا جان، سجده؛ یعنی قبولی. سجده‌ای که می‌گوید بکن؛ یعنی قبولی این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم است. خلق را اینجوری نکنی؟ پس سجده نکردی. ببین وقتی شیطان سجده نکرد چه‌کاره شد؟ اگر بگویم تند می‌شود. چرا لعنتش می‌کند؟ چرا حرام‌زاده می‌گویند؟ من هم همین‌جور هستم. تو باید ولایت حقیقی را سجده کنی؛ یعنی قبول کنی. وقتی قبول نکردی، همین هست. چرا می‌گوید از هزار تای شما اگر یکی با دین از دنیا برود، ملائکه تعجب می‌کنند؟ ما هم مثل شیطان، علی {{علیه}} را سجده نکردیم، امام زمان را سجده نکردیم، زهرای‌عزیز را سجده نکردیم، دوازده‌امام، چهارده‌معصوم را سجده نکردیم. باید سجده بکنی. سجده یعنی‌چه؟ تسلیم محض باشی. آیا کردی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|چشم یک جاذبه‌ای دارد؛ هرکجا در کامپیوتر جهانی خدا گفته نگاه نکن، کلید آن را بزنید|نگاه/کامپیوتر جهانی}}&lt;br /&gt;
عزیز من، قربانتان بروم، فدایتان بشوم، توجه کنید. تو اگر این کامپیوتر جهانی را دیدی، به‌قول بعضی‌ها، یک‌خرده شاد می‌شوی. چطور شاد می‌شوی؟ مثلاً آدم یک‌جایی را می‌بیند، خود به خود خوشش می‌آید. چشم آدم یک جاذبه‌ای دارد؛ اما آن‌که گفته نکن، نکن. کلیدش را بزن، خیلی قشنگ است. از عالم مطلع می‌شوی، اصلاً از عالم مطلع می‌شوی. چرا وقتی امام زمان بیاید به شما طیران می‌دهد، هرکجا بخواهی بروی [می‌توانی بروی]؟ دیدن، اشکال ندارد، تعجب کردن چیزی نیست. تو باید طیران کنی؟ اصلاً چرا مثلاً یک شخصی، یک‌مرتبه به معراج می‌رود؟ ببین، من دارم با شما چطور صحبت می‌کنم؟ خب، می‌خواهد آیات خدا را ببینی، جاها را ببینی، عظمت خدا را ببینی، به عظمت خدا پی ببری، پی ببری خدا چه کراتی دارد، چه جایی دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|فرمانده کل خلقت ولی است؛ تمام خلقت محتاج هستند و باید فرمان ولی را اطاعت کنند|ولی/اطاعت امر}}&lt;br /&gt;
آن‌وقت در تمام این حرف‌ها که ما داریم می‌زنیم، من اگر گفتم باید این‌ها را سجده کنیم، حالا این‌ها خودشان محتاج خدا هستند، تمام خلقت، محتاج این‌هاست. می‌دانی خداشناسی چطور است؟ خدا تمام این خلقت را خلق کرده، روی تمام این خلقت، حکم گذاشته‌است. حکمش را امام می‌دهد، تمام این‌ها که حرف می‌زنند، کلام دارند، امام کلامشان را می‌داند. اگر شما یک‌ذره امام‌شناس بودی که به کس دیگر [امام] نمی‌گویی، طرف هارون نمی‌روی، طرف مأمون، طرف ابابکر نمی‌روی، طرف عمر نمی‌روی. همه این‌ها را باید محتاج بدانی. عزیز من، قربانت بروم، خدا به ما گفته، چندین خلقت، هجده‌هزار کرات دارد، صدها هجده‌هزار کرات دارد، خدا این‌ها را خلق کرده؛ اما خدا چه‌کار کرده‌است؟ گفته فرمان وجود مبارک امام زمان را ببرید. توجه فرمودید؟ فرمانده کل خلقت، ولی است؛ یعنی امام زمان؛ یعنی فرمان تمام این خلقت را به این داده، {{دقیقه|20}} به تو هم گفته فرمان این‌را ببر، فرمان خلق را نبر. توجه فرمودید؟ یعنی حالا هر چیزی که شما دیدی، مگر نمی‌آورد سوسمار را آن‌جا می‌اندازد، می‌گوید: اگر تو پیغمبری این به نبوت تو شهادت بدهد، هم به یگانگی خدا شهادت داد، هم به نبوت، هم به ولایت امیرالمؤمنین؟ ببین، خدا کم ولایت را برای حیوانات نگذاشته‌است. ما کجاییم؟ آن حیوان اطاعت می‌کند، شهوت به تو غلبه کرده، تو نمی‌کنی. توی دانشگاه چهار تا بچه صورت صاف می‌بینی، نمی‌دانم خانم خیک اینجوری می‌بینی، گول می‌خوری، جدا می‌شوی. از ولایت جدا نشو، برو تفکر داشته‌باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر در کامپیوتر جهانی نگاه غیرامر کردید از ولایت جدا می‌شوید؛ چشم شما باید در اختیار ولایت باشد و مانند ولایت احتیاج به نگاه غیر امر نداشته‌باشد؛ بشر با اطاعت‌امر عضو ولایت می‌شود|نگاه/اطاعت امر/جدا شدن از ولایت/عضو ولایت بودن}}&lt;br /&gt;
چرا امام‌صادق {{علیه}} می‌فرماید: جدا می‌شوند؟ می‌گوید: آره، وقتی جدا می‌شوند، اگر در آن حال بمیرند، به دین محمد نمردند. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من، توی کامپیوتر جهانی داری نگاه می‌کنی، از ولایت جدا نشو، اگر نگاه بد کردی، از ولایت جدا شدی. خدا نکند در آن حال بمیریم. عزیز من، این چشمی که خدا به تو داده، امر رویش گذاشته‌است. اگر امر را اطاعت کند، چرا می‌گوید دست و جوارح خودت را در نزد خدا بگذار؟ این چشم تو چشم خداست. حالا که گذاشتی، می‌گوید: «رب ارجعونی»، آن‌را برمی‌گرداند. ولایت می‌گوید: برو آن‌جا. آن می‌گوید: برو آن‌جا. چرا توجه نداری؟ اگر نگفت: آن‌جا برو، چرا می‌گوید: اگر علی را قبول نداشته‌باشی، به عزت و جلالم قسم، عبادت ثقلین کنی، تو را می‌سوزانم. پس اگر گفت: در نزد خدا بگذار، خدا در نزد ولایت گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این چشم تو که در نزد ولایت است، اگر چشم ولایت باشد، چشم ولایت خیانت می‌کند؟ عزیز من، برو توبه کن. با این چشمی که داری نگاه می‌کنی، آیا چشم خدا نگاه می‌کند؟ آیا چشم علی نگاه می‌کند؟ آیا چشم زهرا نگاه می‌کند؟ یعنی حرف من این‌است. تو، مؤمن احتیاج به هیچ‌چیزی نداری؛ تا حتی به نگاه. فقط احتیاج به خدا و ولایت داری. چرا؟ تشخیص داده که کارساز آن‌است. اگر اینجوری نگاه کنی، رهبرت شیطان است، تو باید رهبرت علی {{علیه}} باشد، باید رهبرت، الان وجود مبارک امام زمان باشد. به امر او نگاه کنی. اگر می‌گوید در نزد من بگذار، او هم در نزد آن می‌گذارد، به امر او نگاه کنی، به امر او راه بروی، به امر او بخوابی، به امر او پا شوی، آن‌وقت امر الله می‌شوی. حالا چه می‌شوی؟ عضو می‌شوی. حالا همین‌طور که عضو شدی، یعنی با اطاعت عضو می‌شوی، نه با عبادت. گفتیم: عبادت، روحش آن‌است. عبادت تو را بازی می‌دهد. فهمیدی؟ یک‌دفعه کربلا رفتی، یک‌دفعه هم گفت: یک‌نفر داشت نماز می‌خواند، گفت: این عجب آدم خوبی است، توی آفتاب [نماز] می‌خواند، نمازش را شکست، گفت: یکی دو سفر هم کربلا رفتم، روزه هم هستم! خب، بارک‌الله، از خلق می‌خواهد. درست‌است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس اگر من می‌گویم: عبادت روح ندارد، بیشتر عبادتها را ما از خلق می‌خواهیم، یعنی یک مزدی می‌خواهیم. من می‌خواهم بگویم آقا، اسمش را نمی‌آورم، آدم خوبی هستم، نمی‌دانم چطوری هستم، توی خانه‌ام چطوری هستم و از این حرف‌ها. آره، این چیزی به ما می‌دهد، یا ما را تعریف می‌کند، یک‌چیزی به ما بدهد. من عقیده‌ام این‌است که این آدم مشرک است. اغلب ما مشرکیم. توجه نداریم که مشرکیم. توجه تو باید به خدا و امام زمانت باشد. عزیز من، حالا اگر شما، منظورم حاج‌آقاست، اینجوری شدی و چشم و پایت و همه را [در نزد خدا] گذاشتی، همین‌جور که، {{دقیقه|25}} ببین من دوباره تکرار کنم، همین‌جور که امام زمان به نگاه به‌غیر خدا احتیاج ندارد، تو هم باید به نگاه غیر ولایت احتیاج نداشته‌باشی. حالا که احتیاج نداری، حالا عضو می‌شوی. حالا که عضو شدی، دیگر کار تو درست‌است. دیگر مرده و زنده نداری. حالا اگر این‌جا شما کارساز هستی، آن‌جا کارسازتر می‌شوی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی که خودش را در اختیار شیطان بگذارد، شیطان او را مست می‌کند؛ انسان مست در مکه باشد یا کربلا، حالی‌اش نیست، گناه می‌کند!|مست}}&lt;br /&gt;
ببین، این طیران خیلی خوب است. ان‌شاءالله امام زمان بیاید، همه‌شما طیران دارید، طیران خوب است، جایی رفتن خوب است، خود را نگه‌داشتن سخت است. الان می‌خواهی مشهد بروی، به یک‌رفیق بد می‌خوری، خدای‌نخواسته مرتب نگاه می‌کنی. می‌خواهی مکه بروی همین‌طور. اگر بدانی مکه چه‌خبر است؟ اصلاً من جرأت نمی‌کنم بگویم چقدر فساد در مکه است. چقدر بعضی زنها، این‌ها که نمی‌دانم چطوری هستند، چه‌خبر است. اصلاً گنه‌کار حالی‌اش نیست این‌جا مکه است، حالی‌اش نیست این‌جا مشهد است. حالی‌اش نیست کجا دارد می‌رود، مست است. آدمی که خودش را در اختیار شیطان گذاشت، مست است. تو را مست می‌کند. می‌گوید: پاشو برویم کربلا، پدرت را درمی‌آورد. پاشو برویم مکه، تو مستی. هر کجا می‌خواهی نگاه می‌کنی، هر کاری می‌خواهی می‌کنی. به اسم امام‌حسین {{علیه}}، امام‌حسین {{علیه}} را از تو می‌گیرد. مگر نگرفتند؟ به اسم مکه، حقیقت خدا و امر ابراهیم را از تو می‌گیرد. شیطان با عبادت، پدر ما را درمی‌آورد. چرا ما توجه نداریم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|قرآن بخوانید اما بدانید قرآن ناطق علی ‌است؛ مراقب باشید مبادا به اسم قرآن، قرآن ناطق را از شما بگیرند؛ یزید کسی بود که قرآن را جزءجزء کرد و جلسه قرآن می‌گرفت؛ اما قرآن ناطق را زیر سم اسب کرد|قرآن/قرآن ناطق}}&lt;br /&gt;
عزیز من، قربانت بروم، تمام این خلقت تا حتی کامپیوتر جهانی باید در اختیار کامپیوتر خدا باشد، آن‌هم قرآن‌مجید است. ببین، چطور همه قوم‌ها را تایید می‌کند؟ اصلاً قرآن تاییدکننده این خلقت است. کلام خداست. آیا ما فهمیدیم یا نفهمیدیم؟ همین قرآن می‌گوید: قرآن بخوان. در زمان ما، این قرآن‌خواندن ما عین قرآن‌خواندن یزید است، او هم همین‌کار را کرد. شما باور می‌کنید که این قرآن را یزید، جزء کرد تا زمان خلافت آن‌ها نبود. او جزء کرد. امام‌حسین {{علیه}} را کشته، تا دو نفر دید، قرآن را بخوان. حالا هم چقدر جلسه قرآن داریم؟ آیا معنی قرآن را به تو گفتند چیست؟ آیا علی قرآن‌ناطق هست؟ او دارد می‌گوید: قرآن بخوان. بگو: من قرآن ناطقم. گفتم دیگر. عزیزان من، مگر توجه کنید؟ بچه‌هایتان را کجا روانه می‌کنید؟ با توجه روانه کنید. با قرآن، دارند قرآن را از ما می‌گیرند. چرا توجه ندارید؟ با قرآن دارند علی را از ما می‌گیرند، با قرآن دارند قرآن‌ناطق را از ما می‌گیرند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والله، بالله، دارم می‌بینم، شیطان خیلی قشنگ دارد کار می‌کند. مگر در همان زمان، در زمان یزید، نکرد؟ البته من زمان یزید را می‌گویم، یک‌وقت سوء تفاهم نشود. تمام جوانان را آورد، قرآن را جزء کرد، گفت: قرآن بخوانید. بروید توی تاریخ بخوانید، ببینید چقدر قرائت قرآن درست کرد. چقدر سفارش کرد. گفت: پیغمبر گفته: قرآن، چقدر قرآن را اینجوری کرد؛ اما قرآن‌ناطق را زیر سم اسب کرد. قربانتان بروم، عزیز من، فدایت بشوم، توجه به این عبادتهایتان بکنید. {{موضوع|در آخرالزمان اگر بخواهید حفظ باشید، هر چیز جدیدی که درآمد تفکر کنید، ببینید آیا با امر درست است یا نه؟|تفکر/اطاعت امر/تجدد}} چیزهایی درمی‌آید. الان این کامپیوتر جهانی که درآمده، یک‌چیز دیگر بهتر از این‌هم برای شما درمی‌آورند، شما هر چیزی که برایتان درآمد، ببین، حلال است یا حرام. آخرالزمان، هر چیزی که برای شما درآمد، اگر بخواهی حفظ شوی، {{دقیقه|30}} یک تفکر در این داشته‌باش، ببین، این با امر درست است یا نیست. اگر با امر درست‌است، دنبالش برو. قربانتان بروم، ما آمدیم امر را به شما بگوییم. عزیزان من، فدایتان بشوم، قربانتان بروم، اول جوانی‌تان، بیایید این عمر گران را در راه امام زمان طی کنید، در راه قرآن‌مجید طی کنید، نه در راه کامپیوتر جهانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|مواظب باشید مبادا سرمایه یک عمر زحمت شما به یک خیال، به یک نگاه، به یک دنبال خلق‌رفتن از کف شما برود و فردای قیامت سربه‌زیر باشید|خدشه به ولایت}}&lt;br /&gt;
خودت چقدر زحمت کشیدی، به چه مشکلاتی برخوردی؟ آدم پول می‌خواهد. {{درباره متقی|من به عمرم از پدرم پول نگرفتم، دیدم اصلاً انگار یک رقّتی دارد. به ارواح پدر و مادرم یک‌زمانی بود که این زانوی من از گرسنگی گیر نداشت. به بابایم نمی‌گفتم یک قران به‌من بده. یک شاهی، یک صَنّار به‌من بده. اگر یک صَنّار می‌گرفتم، نان می‌گرفتم می‌خوردم. یک‌وقت توی بیابان بودم، نمی‌گفتم. دیدم بابایم بیچاره رعیت است، خب، ندارد.}} چطور شما مهندس شدید؟ چطور شما سواددار شدید؟ بیایید این سوادت را از اول بچه‌گی‌ات بیاور، چقدر زحمت کشیدی؟ والله، بالله، به‌دینم، من دلم برای شما می‌سوزد، نه فقط برای شما، برای کل این‌مردم می‌سوزد، کل این کسی‌که این نوار من را می‌شنود، من دلسوز شما هستم. بیایید این زحمتتان را به باد ندهید. بیا این زحمت را در خزینه امام زمان بگذار. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو اگر نگاه نکردی، به کمال و کل کمال می‌رسی. اگر آن‌جا که شیطان گفته، نگاه کنی به امر شیطان اطاعت کردی. آیا امر امام زمان را اطاعت کنی، بهتر است یا امر شیطان را؟ جوانان‌عزیز، فکر کنید، بیایید اندازه‌گیری کنید. این عمری که زحمت کشیدید، ده‌سال، بیست‌سال، سی‌سال، هر چه، این عمر شما رشد پیدا کند، می‌خواهم این زحمت شما در این عالم هم رشد پیدا کند. ببین، عزیز من، به یک‌نگاه، به یک خیال، به یک فکر باطل، به این‌که دنبال خلق بروی، تمام را از بین می‌بری. چرا می‌گوید: به یک‌کلام، آدم کافر می‌شود، نجس می‌شود؟ چرا به یک‌کلام آدم بگوید، پاک می‌شود؟ من دلم می‌خواهد شما پاک هستید، پاک‌تر شوید. ما که مقصدی نداریم. شما اگر این‌جا مهندسی، آن‌جا هم مهندس باش. اگر این‌جا فرماندهی، آن‌جا هم فرمانده باش، توی قیامت سر به زیر نباش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کارت علی موجب سرافرازی در محشر و قیامت است|کارت علی/سرفرازی}}&lt;br /&gt;
والله، بالله، من دیدم کسانی‌که ولایت ندارند، تمام، مضطر و سر به زیر هستند، دیگر چاره هم ندارد. عمرش که طی شد، زندگی‌اش که طی شده، گرفتار است. من می‌خواهم شما در قیامت گرفتار نباشید، سرافراز باشید. (صلوات) چه‌چیزی تو را سرافراز می‌کند؟ خدا و ولایت. جوانان‌عزیز، امر پدر و مادرتان را اطاعت کنید، گیر شکارچی‌ها نیفتید. امروز، آن‌ها که رهبران دین ما بودند، شکارچی شدند. بد زمانی ما گیر افتادیم. خدا، ما را، دین ما را، از گیر شیطان نجات بده. خدا، دین ما را نجات بده. خدا، این سرمایه گران را از کف ما نبرد. عزیزان من، با سرمایه وارد محشر بشویم. عمر گذشت. چند سال می‌خواهیم در این دنیا بمانیم. جوانان، شما یادتان بیاید، الان عمر ما پیش‌رفته، چقدر از آن رفته‌است، چطور شده؟ پس ما می‌خواهیم سرمایه‌دار باشیم. من نگفتم آن‌جا چطور شده‌بود؟ هر کسی‌که کارت علی را داشت، آن سند را داشت، رستگار است. هر که نکرد، با عبادت ثقلین هم توی جهنم می‌اندازد. خیلی باید توجه کنید. {{دقیقه|35}} جوانان‌عزیز، اول به شما می‌گویم، بعد هم به شما می‌گویم: عزیزان من، خیلی توجه کنید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر بخواهید سرمایه ولایت شما حفظ باشد، به همین حرف‌های ولایت مشغول باشید و حرف دیگر در کار نیاورید|حرف ولایت/حفظ بودن}}&lt;br /&gt;
حالا چطور بشود که ما این سرمایه را از دست ندهیم؟ همین‌جور با همین حرف‌ها مشغول باشید. حرف دیگری در کار نیاورید. چیز دیگری توی کار نیاورید. هر چیزی بیاورید، یک‌چیز جدید است. هر چیزی بیاورید یک‌چیزی است که شیطان برای شما پیدا کرده‌است. چرا حضرت رسول‌الله {{صلی}} فرمود: در آن‌زمان، پی خیر و شر مردم نروید، خیرشان هم شر است. اصلاً حضرت می‌فرماید: خیرش، شر شده‌است. چرا می‌گوید خیرش شر شده‌است؟ این دارد به چیز خودش کار می‌کند. اگر یک قرآنی را آورده، یک‌چیزی را آورده، توی مقصد خودش آورده، این‌را جلو آورده که به مقصد خودش برسد. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|ارزش هر چیز در این عالم به ولایت است؛ خدا از نور ولایت درخت طوبی را خلق کرد و از نور درخت طوبی بهشت و جنات و فردوس را|نور ولایت/درخت طوبی}}&lt;br /&gt;
تو اگر فرمان این کامپیوتر جهانی را دیدی، فرمان خدا را بردی، آن‌وقت آن کامپیوتر خلقت، جاهایی را به تو نشان می‌دهد. قربانت بروم، بهشت را نشانت می‌دهد، فردوس را نشانت می‌دهد، جهنم را نشانت می‌دهد، خلقت را نشانت می‌دهد. تو آن‌جا را که گفته، نگاه نکن؛ آن‌وقت چشمت، می‌آید این‌جا را نشانت می‌دهد. شما حسابش را بکن، هر چیزی که توی این عالم ارزش پیدا کرده، به‌واسطه ولایت است. اگر بهشت، بهشت شده‌است، از نور ولایت است. اگر فردوس، فردوس است، اگر جنات، جنات است، به نور دست دوم ولایت است. درخت طوبی را به نور خلق کرد. حالا چه شد؟ حالا چرا درخت طوبی را به نورش خلق کرده‌است؟ روایت داریم، حدیث داریم، بروید ببینید، قرآن داریم، بروید ببینید، درخت طوبی را برای چه خلق کرده‌است؟ چرا با نورش خلق کرده‌است؟ چرا آن‌وقت از آن نور، بهشت و جنات خلق کرده‌است؟ این درخت طوبی را خلق کرده‌است، روایت صحیح داریم هر مؤمنی یک شاخه‌اش در کاخش می‌آید. بفرما! اصلاً خلق کرد که تو با شاخه درخت طوبی نجوا کنی. کجا می‌روی با این چیزهای مصنوعی نجوا می‌کنی؟ خدا، والله، خیلی خوب خدایی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|دنیا مهمان‌خانه‌است و به طفیلی ولایت خلق شده‌است؛ حالا در این مهمانخانه باید امر ولایت را اطاعت کرد|اطاعت امر/دنیا}}&lt;br /&gt;
این دنیا را که خلق کرده‌است، یک مهمان‌خانه است، به طفیلی این پنج‌نور پاک خلق کرده‌است. گفته: بیا توی این مهمان‌خانه، امر من را اطاعت‌کن. عزیز من، گلابی‌هایش را بخور، سیب‌هایش را بخور، چیزهایش را هم بخور، گوشتش را هم بخور، همه این‌ها را بخور، یک مهمان‌خانه است. به طفیلی این پنج‌تن به شما داده‌است. اما حالا توجه کن، نمی‌گوید من دنیا را به نور ائمه خلق کردم، چون‌که اگر بگوید عظمت دارد. چرا می‌گوید دنیا عظمت ندارد؟ چرا می‌گوید: مثل استخوان خوک در دهن سگ خوره‌دار است؟ تازه، این دنیا که با تمام این تشریفاتش که داری می‌بینی، آن‌وقت خطاب می‌شود، ببین، می‌گوید: من محض شما خلق کردم. بخوان آیه‌اش را، مگر نمی‌گوید: پنج‌تن. والله، زمین و آسمان و هر چه هست را می‌گوید برای شما خلق کردم. تو داری به‌واسطه می‌خوری. در این‌جا باید تمرین کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر امر را اطاعت کنید به‌جایی می‌روید که از نور ولایت خلق شده‌است یعنی بهشت و فردوس و جنات؛ اما باید نور باشید که به نور وارد شوید نه ظلمت؛ اطاعت امر خلق، ظلمت است|نور/ظلمت/اطاعت امر/پیروی از خلق}}&lt;br /&gt;
حالا اگر تمرین کنی، آن‌جا می‌روی که به نور این‌ها خلق شده‌است. اگرنه، ظلمت که در نور نمی‌رود. نور باید در ظلمت بیاید. تو وقتی امر این‌ها را اطاعت نکردی، ظلمت هستی، تو وقتی امر مشابه این‌ها را اطاعت کردی، ظلمت هستی. به نور همان مشابه می‌میری. چرا توجه ندارید؟ چرا جلوی پایت را نمی‌گیری؟ چرا جلوی چشمت را نمی‌گیری؟ ببین، من دارم به شما چه می‌گویم؟ شما وقتی آنجوری شدی، آن‌وقت کجا می‌روی؟ توی بهشتی می‌روی که خدا به نور این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم خلق کرده‌است. تو توی نور می‌روی؛ اما تو نور باش تا توی نور بروی. ظلمت که در نور نمی‌تواند برود، نور در ظلمت می‌آید. {{دقیقه|40}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا گفتم، دوباره تکرار می‌کنم، از کجا می‌روی؟ از امر. از امر این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم؛ یعنی امر کس دیگری را اطاعت نکرده‌باشی. توجه فرمودید؟ سوء تفاهم نشود. بعضی از کسانی هستند که باسوادند. تو باید امر استادت را اطاعت کنی، می‌خواهی دکتر بشوی، پرفسور بشوی، نمی‌دانم مهندس بشوی، امر استادت را باید اطاعت کنی، امر خلق را از برای پیشرفت سوادت، پیشرفت این‌که مهندس بشوی، پیشرفته این‌که دکتر بشوی [باید اطاعت کنی] چرا؟ آن منافع خلق است، آن‌هم که می‌گوید: امرش را اطاعت‌کن، برای منافع خودت است، به منافع خلق است. اما آن امرِ ولایت ندارد که به تو بکند، امر توحید ندارد که به تو بکند. توجه فرمودید؟ امر این‌ها را ندارد که به تو بگوید. امر احکام را ندارد که به تو بگوید. باید امر احکام را به تو بگوید، نه امر خودش را. توجه فرمودید من چه می‌گویم؟ دوباره بس‌که خوشم [آمد] والله، می‌گویم: شاید ما را هم به طفیلی شما ببرد، آن‌جا برویم، آن‌وقت این‌چه می‌شود؟ این «نور علی نور» می‌شود. عزیز من، من می‌خواهم تو «نور علی نور» بشوی. قربانت بروم، فدایت بشوم، بیا حرف بشنو. اگر نشدی؟ اما ظلمت را از خودت دور کن. امر شیطان را از خودت دور کن، ببین، می‌شوی یا نمی‌شوی. (صلوات) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر امر را اطاعت کنید، آراسته به صفات خدا می‌شوید؛ همان‌طور که خدا به فکر شماست، شما هم به فکر مردم باشید؛ اما نه مردمی که امر خلق را اطاعت می‌کنند؛ شریک خدا و امام زمان باشید نه شریک ظلمه|اطاعت امر/صفات‌الله/پیروی از خلق}}&lt;br /&gt;
حالا که امر را اطاعت کردی، آن‌وقت خدای تبارک و تعالی تو را چه‌کار می‌کند؟ تو را ضبط می‌کند. تا حتی روایت داریم می‌گوید: خودم شدی. بفرما! چطور خودش شدی؟ صفات او را باید داشته‌باشی. خدا سخی است، باید سخی باشی، خدا کریم است، باید کریم باشی. خدا گذشت دارد، باید گذشت داشته‌باشی، خدا ستارالعیوب است، باید ستارالعیوب باشی. عیب مردم را نگویی. توجه فرمودید؟ خدا به‌فکر شماست. شما هم به‌فکر مردم باشی. اما به‌فکر چه مردمی؟ کسانی‌که او را اطاعت می‌کنند، نه این‌که کسانی‌که خلق را اطاعت می‌کنند، نه کسانی‌که هارون و مأمون و متوکل را اطاعت می‌کنند. اگر به آن‌ها بدهی، مثل همان‌ها هستی تا حتی کارگشای آن‌ها نباید بشوی. وای به حالت، اگر چیزی به این‌ها بدهی، مگر این‌نیست که جمّال، شترش را می‌داد، گفت: چرا می‌دهی؟ گفت: مکه می‌رود. گفت: حاضری او باشد بیاید کرایه و بار شترها را بدهد؟ گفت: آره. گفت: با او شریک هستی. من دلم می‌خواهد شما شریک ظلمه نباشید. دلم می‌خواهد بیایید با خدا شریک بشوید. دلم می‌خواهد با امام زمان شریک بشوید. دلم می‌خواهد با مؤمن شریک بشوید. بهره از او ببرید، نه از این‌ها. والله، خیلی قشنگ است. اصلاً باید به این‌ها پوزخند بزنید. اگر این دارد غیر خلق کار می‌کند با این بساطش، بدان دارد کسب جهنم می‌کند. تو باید کسی را دوست داشته‌باشی که کسب بهشت کند. قربانتان بروم، این چند روزه عمر را بیایید تفکر داشته‌باشیم. اصلاً آن‌ها را از خودتان جدا بدانید. خودتان از آن‌ها جدا کنید. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|هر چیز تعجب‌انگیزی که در این زمان پیدا شد ببینید برانگیخته شیطان است یا امام زمان؛ مبادا برانگیخته شیطان باشد و شما را از ولایت جدا کند؛ تفکر کنید اگر ضد دین و ولایت است آن را کنار بزنید|اتصال به ولایت/تجدد/خدشه به ولایت}}&lt;br /&gt;
پس هر چیزی که در آخرالزمان درآمد، با تفکر یک‌نگاه به آن بکنید. حالا چیزهای دیگر هم درمی‌آید، متوجه هستی؟ خیلی چیزهای دیگر تعجب‌انگیز درمی‌آید. اما تعجب‌انگیز برای کسی است {{دقیقه|45}} که ولایت را نشناسد، خدا را نشناسد، تعجب دارد. روی تعجب‌انگیزی آن‌را می‌پذیرید، نگاه می‌کنید. توجه فرمودید دارم چه می‌گویم؟ پس ما چیزهایی را می‌آید و تعجب‌انگیز است، باید با اندیشه نگاه کنیم؛ یعنی ببینی ثمره این چیست؟ این‌را شیطان برانگیخته، یا امام زمان برانگیخته یا امر برانگیخته؟ اگر کسی برانگیخته، این‌ها می‌خواهند تو را جدا کنند. عزیز من، جدا نشو. من یک پاره‌وقتها می‌آیم، وقتی می‌خواستم بیایم، گفتم: خدایا، ما را از خودت جدا نکن، رفقای من را جدا نکن، تو وقتی جدا نشوی، از او به تو فیض می‌رسد. والله، اگر جدا شوی، از شیطان به تو فیض می‌رسد. اگر جدا نشوی، از او فیض به تو می‌رسد، اگر جدا شوی و آن‌طرف بروی، از شیطان به تو فیض می‌رسد؛ یعنی شیطان تو را تقویت می‌کند، قوایت را تقویت می‌کند؛ اما اگر از آن‌طرف بروی، معنویتت را تقویت می‌کند، عزتت را تقویت می‌کند، حرمتت را تقویت می‌کند. عزیز من، اگر دنیا را هم می‌خواهی، باید طرفش بروی. چرا؟ همین توی دنیا را هم رویش حکم گذاشته‌است. می‌گوید: اگر به یک مؤمن توهین کنی، خانه من را خراب کردی {{ارجاع به روایت|توهین به مؤمن و خراب کردن خانه خدا}}، ببین، چقدر به تو عظمت داده‌است؟ اگر دل یک مؤمنی را خوش کردی، دل من را خوش کردی. من گفتم، نمی‌خواهم بگویم، مگر امام‌صادق نیست؟ ببین، عضو این‌است. [می‌فرماید:] مریض شدی، می‌گوید: آره، [می‌فرماید:] من مریض شدم. بهتر شدی؟ می‌گوید: آره، [می‌فرماید:] من بهتر شدم؛{{ارجاع به روایت|مریض شدن ائمه به مریضی شیعیان}} یعنی خودش را خودش حساب می‌کند. بابا، بیایید خدا خودتان را خودش حساب کند. بیایید امام زمان خودتان را خودش حساب کند. ما کجا می‌رویم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این‌همه که رفتند چطور شدند؟ پیشینیان که رفتند چه‌کار کردند؟ پس، عزیز من، این حرف‌ها، یک اندازه‌ای تفکر [می‌خواهد] ببین، من حرفی زدم که خیلی روشن باشید. هر چیزی که در این‌زمان درآمد، فوری نگو بد است، فوری نگو اینجوری‌است. خودت مبتلا می‌شوی. یک‌نگاه ولایت به این بکن، یک‌نگاه قرآن به این بکن، یک‌نگاه امر قرآن به این بکن. ببین، امر رویش هست یا نه؟ اگر نیست، او را دور بینداز. چرا می‌گوید: کافر ارزش ندارد؟ امر قرآن ندارد، امر خدا ندارد. چرا نجس است؟ جوانان‌عزیز، الان هر چیزی که من‌بعد [آمد]، شاید من نباشم، هر چیز تعجب‌انگیزی را که برای این مملکت داد، تو هم با تعجب‌انگیزی و با عبرت نگاه کن، ببین، این‌چه فایده‌ای دارد؟ اگر ضد دین است، ضد ولایت است، او را کنار بزن. این پیدا شده که به ولایت تو خدشه بزند. چرا می‌گوید تشبه به کفار حرام است؟ پی چیزی که تشبه است نرو، خودت را به او تشبه نکن. بیا خودت را به پیغمبر تشبه بکن، به علی {{علیه}} بکن، به زهرا {{علیها}} بکن. مگر این‌ها برحق نیستند؟ چرا می‌روی خودت را به کفار تشبه می‌کنی؟ خانمت را اینجوری می‌کنی، فرشت را اینجوری می‌کنی؟ خانه‌ات را اینجوری می‌کنی؟ نمی‌دانم، خودت را اینجوری می‌کنی؟ آخر، این چه‌کاری است که می‌کنی؟ پس تو آن‌ها را دوست داری. از اعمال تو پیدا است که آن‌ها را دوست داری که دم از آن‌ها می‌زنی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|پول باید به امر پیدا کنید و به امر خرج کنید؛ اگر با پول غیرامر به زیارت بروید، مثل شیطان گم‌شو هستید|اطاعت امر/مال حرام/زیارت}}&lt;br /&gt;
روایت داریم، حضرت امام‌صادق، رئیس‌مذهب ماست، می‌گوید: مکه می‌روند، عمره می‌روند، حج می‌روند، جاده صاف می‌کنند، عاق پدر و مادر هم نیستند، قرآن را هم سر می‌گیرند، حضرت نمی‌گوید: ما را قبول دارند، می‌گوید: دم از ما می‌زنند. آن‌وقت حضرت می‌فرماید: این‌ها اهل‌جهنم هستند. شما توی این‌مردم نگاه کن، اغلب مردم از آن‌ها که خلاصه یک ادعاهایی می‌کردند، توی این‌ها نگاه کن، همین‌جور هستند. آن‌ها که رهبران ما بودند، {{دقیقه|50}} اغلب آن‌ها [اینجور بودند] البته خوب هم دارند. ما تشکر از خوب‌هایشان می‌کنیم؛ اما ببین، این‌ها که اهل‌دنیا شدند، آن‌وقت از امام‌صادق {{علیه}} سوال می‌کنند: یابن رسول‌الله، این یک مسلمان کامل است، قرآن سر می‌گیرد، مکه می‌رود، عمره می‌رود، خانه‌خدا را قبول دارد، همه این‌ها را می‌گوید، حضرت دستش را همچین می‌کند، می‌فرماید: مال را چنگ می‌زند. بفرما! می‌گوید: گیر به مال حرام و حلال نمی‌دهد، با همان مکه می‌رود، با همان روزه می‌گیرد، این آدم یک روزه بگیرد، شصت‌تا روزه گردنش می‌آید. این آدم با این مال، طواف‌نساء می‌کند، خدا نکند، زنش هم به او حرام است. [می‌گوید:] حاج‌آقا، مکه رفته‌است؟ بله؟ حاج‌آقا، ده‌دفعه مکه رفته، زنش هم به آن حرام است! با مال غیر امر رفته‌است. بابا جان، با مال امر برو. آن مالی که تو داری، پرچم دست گیر، امر دارد. این اسکناس هزاری امر است. چرا؟ اطاعت امر کردم که این گیرم آمده‌است. این امر است. اما یک‌وقت می‌بینی، همین اسکناس امر شیطان است. این اسکناس امر خداست، آن اسکناس امر شیطان است. هر دو را هم چاپ زدند. چرا؟ او را با امر پیدا کردی، به امر اتصال است، آن هزار تومانی را بی‌امر پیدا کردی، اتصال به آن‌است. بفرما، عزیز من، این حرف‌ها یک‌قدری تفکر می‌خواهد، یک‌قدری بنشینید حسابهایش را بکنید، ببینید درست‌است یا نه؟ آن‌وقت وقتی‌که شما حسابهایش را کردی، با درستی حرکت می‌کنی. ببین، من دارم چه می‌گویم؟ شما وقتی با درستی حرکت کردی، الان این‌جا کجاست؟ ناندل، درست‌است؟ در ناندل هستی؛ اما در حج بیت‌الله هستی، در ناندل هستی، در خانه امام‌حسین {{علیه}} هستی، در ناندل هستی، در زیارت امام‌حسین {{علیه}} هستی. با امر داری حرکت می‌کنی. آن‌جا هم اگر امر را نبری، می‌گوید: گم‌شو. خود امام‌حسین {{علیه}} به تو می‌گوید: گم‌شو، خوب شد؟ چرا؟ مگر خدا نگفت: امر را اطاعت‌کن، نکرد، تو باید امر را ببری، او هم تو را می‌پذیرد. باید آن‌جا امر را ببری، تو باید امر را ببری، تو غیر امر پول بردی، ما «گم‌شو» هستیم. ما خودمان حالی‌مان نیست. اگر آن «گم‌شو» ها را که به ما گفته، الان ببین چند تا شده‌است. الان چند تا به‌من گفته‌است. حالا خوب است که من حسابش را ندارم، خجالت نمی‌کشم. فهمیدی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کامپیوتر جهانی با همه حرف‌هایش باید در اختیار امر باشد و کامپیوتر خلقت یعنی قرآن آن را تأیید کند|کامپیوتر جهانی/اطاعت امر}}&lt;br /&gt;
عزیز من، قربانت بروم، حواست جمع باشد. ببین، ما چه‌کار داریم می‌کنیم؟ پس من حرفم این‌است: عزیزان من، با امر حرکت کنید، با امر بروید، با امر بخوابید، با امر پا شوید، با امر پول پیدا کنید، با امر بروید در کامپیوتر جهانی نگاه کنید. نگاه، خیلی خوب است. اصلاً آدم وقتی نگاه می‌کند، عبرت‌انگیز می‌شود؛ اما بدان تمام این‌ها که هست باید به امر باشد. تمام این‌ها که داری می‌بینی باید به امر باشد. اگر به امر نباشد، امر، این‌ها را باطل اعلام کرده‌است، تو را هم باطل اعلام کرد که آن‌ها را دوست داری. توجه فرمودید؟ تو را هم باطل اعلام کرد. اما نه، اگر تو عظمت خدا را ببینی، گفتم: حسن یوسف آن‌است که یوسف را آفریده، تو باید توی خدا باشی، نگاه به کامپیوتر جهانی بکنی، توی خدا باشی، نگاه بکنی. والله، خیلی ارزش دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعنی می‌خواهم بگویم، این کامپیوتر جهانی که درآمده، برای شما مهندس‌ها، با سوادها، با کمال‌ها درآمده، این یک‌چیزی است که دارد می‌خواهد شما را رفوزه کند. توجه کنید، رفوزه نباشید. به آن‌کسی‌که این‌را درست‌کرده، پوزخند بزن، بدان کامپیوتر الهی چه‌چیزی درست کرده‌است؟ با همه این حرف‌ها باید امر را اطاعت کند. این کامپیوتر خلقت یعنی قرآن {{دقیقه|55}} باید آن‌را امضاء کند، تایید کند. اگر تایید نکند، به‌درد نمی‌خورد. تو که نگاه ناجور کردی، تو را تکذیب کرده‌است. آن‌هم که این‌هم هست، آن‌را تکذیب کرده‌است. اگر نگاه نکنی، تو را تایید کرده، آن‌هم یک‌چیزی است که در این عالم پیدا شده، عظمت خداست. شما یک‌نگاه کنی، عظمت خدا را می‌بینی، یک‌نگاه کنی، امر شیطان را اطاعت می‌کنی. حالا کدامیک بهتر است؟ اصلاً قرآن آمده شما را تایید کند. کلام‌الله مجید آمده شما را تایید کند. ببین، چطور قوم نوح را آن‌جا تکذیب می‌کند، ابراهیمش را می‌کند، موسی را می‌کند، عیسی را می‌کند. چرا یک‌لحظه در ولایت تزلزل داشتند، فوراً قرآن تکذیب می‌کند؟ عزیزان من، جوانان‌عزیز، رفقای‌عزیز، بیایید تزلزل راجع به‌قرآن مجید نداشته‌باشید. تزلزل راجع‌به خدا نداشته‌باشید، تزلزل راجع‌به ولایت نداشته‌باشید که قرآن شما را تایید کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر قرآن را قبول دارید باید امر قرآن یعنی علی را هم قبول داشته‌باشید؛ کسی که ولایت را قبول ندارد، نه خدا را قبول دارد و نه پیغمبر را|ولایت}}&lt;br /&gt;
اصل، کلام‌الله مجید است. حالا ببین چطور شد؟ حالا در زمان عمر و ابابکر گفت: «حسبنا کتاب‌الله» ما کتاب خدا را قبول داریم؛ اما امر کتاب را قبول نداریم، آن‌هم علی‌بن‌ابی‌طالب {{علیه}} است. (صلوات) این مصنوعی قبول دارد، به مصنوعی که چیزی نمی‌دهند. چرا؟ اگر قرآن را قبول داشتند، آن‌ها را بهشت می‌برد. چرا خدا گفت: کافر و مرتد شدند، کافر و مرتد به چه شدند؟ به ولایت شدند. آدمی که بگوید من فقط قرآن را قبول دارم، کافر و مرتد می‌شود؟ نه، قرآن با علی است، علی با قرآن است. همین‌ساخت که می‌گوید: «لا اله الا الله» می‌گوید: «محمد رسول‌الله» همین‌ساخت که می‌گوید: «محمد رسول‌الله» می‌گوید: «علی‌ولی‌الله» این‌ها با هم است؛ اما والله، با همه این‌ها اگر علی را قبول نداشته‌باشی، نه محمد را قبول داری، نه علی {{علیه}} را. چرا؟ مقصد خدا ولایت است. از تمام این خلقت، مقصد علی است. ما چه‌کار می‌کنیم؟ بابا جان، ببین، من دارم برای شما قشنگ می‌گویم، می‌گوید: امر پیامبر را اطاعت کنید؛ امر پیغمبر ولایت است. پس چرا قبول ندارند؟ پیغمبر را قبول ندارند. خدا امر کرده رسول‌الله را قبول داشته‌باش، او هم امر کرده، امیرالمؤمنین را قبول داشته‌باش، خب، قبول نداری، هیچ‌کدام از آن‌را قبول نداری. پس تو چه هستی؟ پس تو خودت یک محور درست کردی، خودت را با محورت را لعنت می‌کند. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|دعا|دعا}}&lt;br /&gt;
خدایا، عاقبتتان را به‌خیر کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، ما را با خودت آشنا کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، ما از این حرف‌ها لذت ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، ما دلمان می‌خواهد بیاییم؛ اما راه را بلد نیستیم، راه را نشانمان بده. خدایا، حالا که راه را نشانمان دادی، ما را توی راه آوردی، ما را نگه‌دار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، به‌حق پیغمبر، امیرالمؤمنین، فاطمه‌زهرا، امام‌حسن، امام‌حسین، در وجود ما، یک‌جوری باشد که خدایا، ما امر این‌ها را اطاعت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، ما را در دنیا و آخرت سرافراز کن. من یک پاره‌وقتها می‌گویم: اگر آدم ولایت نداشته‌باشد، بی‌صورت است. از آن‌جا من استفاده کردم که خدا می‌گوید: اگر علی را قبول نداشته‌باشی، به‌رو تو را به جهنم می‌اندازم. یعنی روی آدمی دیگر قیمت ندارد. این روی آدم تا زمانی قیمت دارد که ما ولایت داشته‌باشیم. خدایا، ولایت را از ما نگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، به‌حق امام زمان، باز تو را قسم می‌دهم عاقبت همه ما را به‌خیر کن، خدایا، دنیا و آخرت ما را اصلاح کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، از بلاهای زمینی و آسمانی، شر مردم، شر شیطان حفظ‌کن. (با صلوات بر محمد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;br /&gt;
==ارجاعات==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%9B_%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86_%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=2539</id>
		<title>زیارت امام‌رضا؛ توان ولایت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%9B_%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86_%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=2539"/>
		<updated>2026-08-13T12:49:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10196}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«أعوذ بالله من الشّیطان اللّعین الرّجیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«العبد المؤیّد الرّسول المکرّم أبوالقاسم محمّد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پررنگ|السّلام علیک یا أباعبدالله السّلام علیکم و رحمةالله و برکاته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{درباره متقی|ما یک حرف‌هایی که به شما می‌زنیم، خودمان هم یک اندازه‌ای می‌گوییم باید عمل کنیم؛ اگر صحیح است، خودمان عمل کنیم. ما این سفر که رفتیم مشهد، همان کار را کردیم؛ آمدیم {{توضیح|و عرض ‌می‌شود خدمت حضرت‌عالی}} بیرون ایستادیم و گفتیم: خدایا! حدّ را از گردن ما بردار! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صورتی‌که من یک اشاره‌ای کردم: من امسال یک‌قدری چیز بودم، بعد خواب دیدم که دوتا کارت حضرت به ما داد، وقتی ما دیدیم ما دعوت داریم؛ آن‌وقت خودمان را لوس کردیم. بابا! حالا دعوت داری، خودت را لوس می‌کنی، چه کنی؟! ما لوس کردیم مال شماها، این حقیقتش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب وارد شدیم و گفتیم که خدایا! قسم دادیم به پنج‌تن، به خودشان، وجود علیّ‌بن‌موسی‌الرّضا، حدّ را بردار! حالا ان‌شاءالله برداشته. رفتیم آن‌جا، گفتیم: آقا! حدّ را برداشته، ما آمدیم این‌جا، تو وجه خدایی، همه‌جا هستی؛ امّا الآن که ما آمدیم زیر قبّه، {{توضیح|عرض می‌شود خدمت شما}} در عرش داری، ما را توجّه داری و می‌بینی که ما آمده‌ایم این‌جا گدایی؛ وگرنه تو وجه خدایی، همه‌جا هستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد یک جمله‌ای گفتیم، گفتم: آقاجان! همه‌تان آن‌جا جمع هستید، قسمشان دادم، شما همه‌تان دعا کنید! دعایتان مستجاب است، آقا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد؛ ما دیگر خلاصه خسته شدیم. حالا کار به این ندارم؛ امّا منظورم این است که آن‌وقت هر شبی، آقا بالأخره خیلی مهمان‌نوازی کرد، وقتی ما می‌خواستیم بیاییم، گفتم: آقا! من اگر تمام این خلقت ذرّات بشود، به‌ قدر ذرّات، تشکّر از تو می‌کنم. نمی‌توانم بگویم، تو حکمرانی داری؛ یعنی یک خلقتی، اگر من قدرت داشتم، ذرّاتش می‌کردم، تمام ذرّات بگوید شکر! تشکّر از تو می‌کنیم. تشکّر کردیم.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرض می‌شود خدمت شما: شب اوّل که شد، ما، من یک‌قدری که حالا حرف می‌زنم، با روایت و حدیث جورش می‌کنم، باز می‌بینی که صده‌ یک قسمت، دو قسمتش انگار توی بدنم یک چیزهایی هست؛ یعنی خیلی چیز نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این {{روایت|«هو الأوّل، هو الآخر»}} که شما، من خدمتتان عرض کردم و خودتان هم می‌دانستید، حالا ما را احترام کردید و گوش دادید. این بود که چهار نفر از خواص، داریم خواص؛ دیگر از آن‌ها مهمّ‌تر در تمام کوفه نبوده، گفت: ما بیاییم یک حرفی که خلاصه یک‌قدری برجسته است، به ما بزنید! آمد و بعد آمدند خدمت حضرت امیر {{علیه}}، حضرت فرمود: {{روایت|«هو الأوّل، هو الآخر»}} منم! بعد این‌ها نگاه به هم کردند و گفتند که حالا دیگر این می‌گوید: خدا هستم، دیگر هیچ تکلّمی نکردند، از جایشان بلند شدند. بعد حضرت اشاره کرد به در، در این‌ها را خلاصه مسدود شد، فهمیدند یک خبری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد آمدند و گفتند یا امیرالمؤمنین! یا علی! این‌جوری شد. گفت: آن {{روایت|«هو الأوّل، هو الآخر»}} که من به شما گفتم، اوّل کسی‌که با پیغمبر {{صلی}} بیعت کرد، من بودم و آخر کسی که پا‌فشاری کرد، من بودم؛ امّا یک آقایی که خیلی بوق‌منتشا {{ارجاع|نوعی چوب که درویشان به دست می‌گرفتند.}} دارد؛ یعنی نمی‌خواهم اسمش را بیاورم که نمی‌دانم استاد و فلان و بیسار و این را به او می‌گویند، از مدرّسین است؛ ایشان یک‌وقت گفتش که اوّل کسی‌که ایمان به پیغمبر {{صلی}} آورد؛ {{درباره متقی|من آن‌جا بودم، خیلی ناراحت شدم! {{دقیقه|5}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد چیز کردم، اشاره کردم، آمد پیش من نشست؛ گفتم: مگر امیرالمؤمنین {{علیه}}، عمر و ابابکر است که ایمان آوردند؟ آن خود ایمان است. گفت: نوشته‌است. گفتم: بنویسد؛ یا تو نوشتی؛ یا امثال تو نوشته است این را؛ یا یک اهل‌تسنّن نوشته‌است.}} هیچی یک‌قدری قیافش رفت توی هم و امّا خب حالا بعدِ یا یک روز، دو روز آمد، گفتش که من خیلی چیز کردم که دیدم که فرمایش شما درست است. هان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اینی که هست، می‌آیند نقل می‌کنند، مبنای این حرف را نمی‌دانند. مبنای ولایت را کسی نمی‌داند، مگر یک بهره‌ای مَثل به او بدهند. آن شیشه عطر است، یک ذرّه‌ای مَثل می‌زنند، به پنبه مَثل می‌زنند، یک‌قدری بوی عطر می‌دهد؛ خود عطر نیست. حالا منظورم این‌است، به‌طور شایستگی، به طور خیلی جالب ایشان فرمود: {{متمایز|«هو الأوّل»}} علی {{علیه}} است! هان! حضرت فرمود: {{متمایز|«هو الأوّل»}} علی {{علیه}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک‌دفعه همان‌موقع که گفت، رفتم توی این‌که چقدر امام‌رضا {{علیه}} دارد نجوا می‌کند! در صورتی‌که خودش می‌گوید: {{روایت|«لا إله‌ إلّا‌ الله حصنی، دخل حصنی؛ أنا من شروطها»}} شروط منم؛ امّا گفت: اوّل علی {{علیه}} است! هان! ببین، این مثل همان حرفی است که پیغمبر {{صلی}} گفت: علی! این‌قدر اصلاً من انگار بیدار و خواب بودم، یک‌جوری این‌قدر دیدم، گفتم ببین، خودم به خودم گفتم: ببین امام‌رضا {{علیه}} چقدر شکسته‌نفسی می‌کند، خودش است؛ امّا می‌گوید: علی {{علیه}} است! چرا؟ خدا می‌گوید: علی! خدا می‌گوید: مقصد من این‌ا‌ست. آن هم گفت این‌است. این اوّل. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب دومش: ما طمعمان به حرکت آمد، گفتیم که یا امام‌ضا! یک عنایتی، رسول‌الله {{صلی}} به سلمان کرد، تو هم به ما بکن! ما برای خودمان که نمی‌خواهیم؛ همین‌طور صاف و ساده. گفتم: من می‌خواهم بروم به این‌ها بگویم، من برای این‌ها می‌خواهم، آره! خودش می‌داند، آخر قلب من، سبک من چه‌جور است؟ ببخشید! گفتم من می‌خواهم واسه این‌ها؛ نه این‌که آن را که پیغمبر {{صلی}} به سلمان گفت، راجع به ولایت بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین چقدر انشاء خوب است، من شب خواب دیدم که مَثل این‌جوری، مَثل یک خط این‌جا، این‌جا، این‌جا؛ فرمود که این، من گفته‌بودم به شما که ولایت حلقی دارید؛ یا ولایت تجاری. فرمود: این ولایت، این سه‌تا ولایت است؛ امّا این همان حلقی است، این هم تجاری است. گفت: ما این ولایت را بردیم. اصلاً صریح برد. آقا! ما ناراحت شدیم، چه‌کار کنیم؟ آیا از توی شما برد؟ آیا از توی ما برد؟ آیا چه شد؟ همین‌جور دارم متحیّرم، من یک‌وقت دیدم، همین‌جور که ولایت را دارد انگار می‌برد، من در کنار ولایت هستم. آره! این گفت معنی‌اش این است که؛ یعنی شما در کنار ولایتی، من می‌گویم من واسه شما می‌خواهم دیگر، توجّه فرمودید؟! کنار ولایتیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز ما داریم چیز می‌کنیم این‌جا، یک‌وقت دیدم اشاره شد. اینی که من دارم می‌گویم، اشاره است؛ نه این‌که حالا بگویم من با امام‌رضا {{علیه}} گفتگو می‌کردم، یک جارو به دم ما ببندند، نه! من اصلاً دم ندارم کسی جارو به آن ببندد، بروید یک جارو هم بخرید بیاورید! من دم ندارم، جارو روی دستتان می‌ماند. فهمیدی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک اشاره شده، خیلی من را اصلاً از غصّه و اندوه درآورد، اشاره شد که این مصحف حضرت ‌زهرا {{علیها}} {{توضیح|عرض می‌شود خدمت شما:}} صحیفه، اشاره شد این در نزد آقا امام زمان {{عج}} است. ولایت خودش است، این ولایت را ما از این مردم گرفتیم؛ چون‌که قدردانی نمی‌کنند، پیش امام زمان {{عج}} است. کسانی‌که امر این آقا [متقی] را اطاعت کنند، ولایت امرش است و به آن‌ها داده‌می‌شود؛ یا دارند؛ مَثل شما دارید. خیلی من خوشحال شدم. {{دقیقه|10}} توجّه فرمودید؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشاره شد: کسانی‌که پیرو این آقا [متقی] هستند، چیست؟ هان؟ دارند؛ بارک‌الله! پس از شما گرفته‌نشده، از کسی گرفته‌شد که کفر به ولایت دارد، قدردانی نمی‌کند ولایت را، همان ولایت حلقی و تجاری می‌خواهد؛ یعنی تا این‌جا توی حلقش است. باز هم برای تجارت، الآن می‌گوید نمی‌دانم چقدر بریز! نمی‌دانم بعضی آقایان من شنیده‌ام، می‌گویند: چقدر بریز به حساب! چکش را بکش! بیا به من بده! آیا این تجاری هست یا نه؟ هان؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر حرف امیرالمؤمنین {{علیه}}، حرف قرآن‌زدن فروختنی است؟! آخر آقاشیخ! تو می‌فروشی؟! هر چه هیچی به تو نمی‌گویند، مگر فروختنی است؟ چه کسی این‌قدر می‌دهد؟ چه کسی است این‌قدر می‌دهد؟ شما این‌قدر بده! تمام شد رفت پی کارش؛ پس تو آقاجان! نه برای خدا حرف زدی؛ نه برای پیغمبر {{صلی}} حرف زدی، نه برای قرآن حرف زدی، برای پول حرف زدی؛ پس باید حرف من را آقا چیز کند، تصدیق کند؛ ولایت تجاری و حلقی، تصدیق کرد دیگر، حال این هم پیداست، ما داریم می‌بینیم دیگر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا یک شب دیگرش: {{درباره متقی|من همین‌جور که آن‌جا هستم، انگار اصلاً، اصلاً توی این عالم نیستم، این را به شما بگویم.}} حالا اگر توی چیز خوردن و فلان و این‌ها، اصلاً توی عالم نباید آدم باشد. اگر می‌خواهد این‌جوری باشید، منتظر وحی باید باشید! اگر کسی منتظر وحی است، دیگر این‌طرف و آن‌طرف نمی‌زند که! دیگر توی شکم و این‌ها نیست. این آدمی که این‌جوری است، {{درباره متقی|من والله، بالله، برای خودم نمی‌گویم، یا امام زمان! من را بی‌دین از دنیا ببر! اگر توی تمام کالبد من این حرف باشد؛ من برای خودم نمی‌گویم، می‌گویم بیایید این‌جوری بشوید!}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیعه باید منتظر وحی باشد؛ نه این‌قدر منتظر القای شیطان. صبح تا شام دارد القاء می‌کند به ما، ما هم امرش را اطاعت می‌کنیم. {{درباره متقی|حالا می‌بینی من منتظرم دیگر، خوابیدم. همچین توی خواب و بیداری، یک‌وقت دیدم چیز شد که امام عزّت است، امام شرافت است، امام دین است، آن‌چه که خوبی در خلقت است، گفت؛ یعنی امام. فرمود: اگر امام را این‌جوری شناختی؛ آن‌وقت عبادتت لذّت است.}} این است که من به شما دارم می‌گویم: یک شبِ آدم، اگر که بیتوته؛ یعنی بیتوته وصلِ به امام زمان {{عج}}، وصلِ به خدا کند، به یک عالَم ارزش دارد؛ چون‌که عالَم خلق است، خلق است که به تو عظمت نمی‌دهد، خلق که به تو لذّت نمی‌دهد، آن امامت را که این‌جوری شناختی، حضرت فرمود: عبادتت لذّت است؛ این یک شب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب دیگرش یک اشاره‌ای شد که ان‌شاءالله مُحرّم می‌خواهیم که توی این نوارمان همیشه یک ذکر مصیبت بکنیم. یک اشاره‌ای شد، گفتم: آقا! من صدا ندارم که آخر! من صدا ندارم که! آره! یکی از مدّاح‌های مهمّ این قم را ایشان نشان داد، یک لباس چرکِ مندرس پوشیده‌بود، یک چوب هم دستش بود، همچین همچین می‌شلید؛ امّا چیزی است، آره! اتّصال است. فهمیدی؟ آقایش آمد نشان داد، می‌گفت: یعنی این صدا! هان؟! تحلیل کردم، گفت: یعنی این صدا، نشان داد. توجّه فرمودید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خواستم به شما عرض کنم: رفقای‌ عزیز! حالا باز ما یک چیز دیگر هم از شما خواستیم، متوجّهی؟ گفتم: آقا! حالا که این‌جوری است، به این رفقای من تخصّص بده! هان! {{دقیقه|15}} تاحتّی اسم آقا رضای شما را هم آوردم. گفتم: خدایا! نگهش دارد، این رفته خارج، تخصّص بگیرد دیگر، حالا به این سختی و این‌ها. اگر تو تخصّص به رفقای من بدهی؛ یا به من بدهی، تمام تخصّص‌ها را خنثی می‌کنی و خنثی هست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: آقا! من خودت داری با من چیز می‌کنی، متوجّهی؟ این آقای دکتر تخصّص دارد، تخصّصش باید اتّصال به ولایت باشد؛ وگرنه تخصّص نیست که! تخصّصش خلق است. شما تخصّص خلقی دارید، ما باید تخصّص ماورایی داشته‌باشیم. اگر شما تخصّص ماورایی داشته‌باشی، به ماوراء اتّصالی. تمام تخصّص‌ها خنثی است. جواب تمام ادیان را می‌دهی، ادیان باطل است، فقط ولایت صحیح است. اگر تو ولایت داشته‌باشی، به دینم قسم، تمام تخصّص‌های عالم را خنثی می‌کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن تخصّصی که آقای دکتر، آقای پروفسور گرفته از خارج، باید آن تخصّصش، باید اتّصال به ولایت باشد؛ اگرنه والله، روح ندارد، جسم است. شما تعجّب نکنید! هر چه من می‌خواهم بگویم، یک ذرّه بهره‌اش به خودم می‌خورد. نمی‌خواهم بگویم، خدایا! تو شاهدی؛ اگرنه می‌گفتم. آن آقا که می‌بینی مَثل نسبتاً سواد ندارد، تخصّص به او داده، تخصّص دارد. مگر سلمان تخصّص نداشت؟ مگر مقداد تخصّص نداشت؟ مگر آن غلام چیز {{توضیح|قربانش بروم،}} بلال نداشت؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً این‌ها فلج بودند در تمام موقعیّت این‌ها این‌قدر از دست این‌ها ناراحت بودند، یک حرف که می‌زدند، فوراً جواب می‌دادند، فلج می‌شدند، از فلج‌بود‌نشان این‌قدر این‌ها را به اصطلاح چیز می‌کردند توی نظر مردم، می‌دیدند فلجند، نمی‌گذاشتند مردم با این‌ها تماس بگیرند. شما چند تا روایت از بلال عزیز نقل می‌کنید؟ علماء! به کلّی‌تان دارم می‌گویم. مگر نگفت: {{روایت|سلمان منّا أهل‌البیت؟}} آن {{متمایز|«أهل‌البیت»}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امیرالمؤمنین {{علیه}} را گذاشتند در فشار و درِ خانه‌اش را بستند، درِ خانه سلمان که نبستند، چرا نرفتید سراغ بگیرید؟ هان؟ مَنِت نگذاشت. مگر چهار نایب معلوم نکرد؟ چرا نرفتید سراغ بگیرید که به منِ بدبخت بیچاره بگویند، من گمراه نشوم؟ بدانم این از دو لب مبارک مَثل نایب امام است. چرا نکردید؟ خدا می‌داند فردای قیامت یک عدّه‌ای چقدر گیرند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای ‌عزیز! این حرفی که من می‌خواهم بزنم، تند است؛ امّا سؤال کنید اگر نکشیدید. این حرفی که من الآن می‌زنم تند است، می‌دانم هم تند است؛ امّا برای کسی‌که ولایتش رشد نکرده‌‌است. هیچ‌کسی نمی‌تواند کسی را هدایت کند؛ تاحتّی انبیاء؛ تاحتّی صد و بیست و چهار هزار پیغمبر. کجا می‌روید هدایت شوید؟ چرا؟ آن‌ها تبلیغ‌کن ولایتند، نیامدند مردم را هدایت کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها تمرین ولایت، انبیاء آمدند دارند می‌کنند، از آدمش بگیر بیا تا خاتم. تند شد. چرا؟ این‌ها دارند چه‌کار دارند می‌کنند؟ تمرین می‌کند. آدمش تمرین می‌کند، نوحش تمرین می‌کند، {{دقیقه|20}} ابراهیمش تمرین می‌کند، تمام این پیغمبرها دارند تمرین می‌کنند واسه یک روزی. آن روزش چه روزی شد؟ آن روزی که {{آیه|إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النّبیّ یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً|سوره=۳۳|آیه=۵۶}}، (صلوات) آن روزش بود که فرمود: همه تسلیم نبیّ بشوید! آن روزش بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که شما چندین سال، ای صد و بیست و چهار هزار پیغمبر! تمرین کردید، حالا باید تسلیم نبیّ بشوید! پس آن‌ها هم نمی‌توانستند کسی را هدایت کنند؛ امّا یک چیزی بود. عصمت داشتند، خدا می‌گفت به حرف این بروید! شما بهشتی می‌شوید. توجّه فرمودید؟! هان! آن‌ها مخالفت اگر می‌کردند، خب شهرهایشان این‌جوری می‌شد، این قوم این‌جوری می‌شد؛ امّا این داشت تمرین می‌داد مردم را، ببین من دارم چه می‌گویم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر این‌جایش توجّه فرمودید، اصلش این‌است، داشت تمرین می‌داد. حالا تمرین داد، گفتش که چه کنیم؟ تسلیم نبیّ بشوید! درست است؟ حالا که تسلیم نبیّ شدند، حالا تمام این خلقت، باید از امتحان ولیّ در آید؛ نه نبیّ! هان! تمام این خلقت باید در امتحان ولیّ درآیند؛ نه نبیّ، خب تسلیم شدند، اگر تسلیم شدند، چرا اهل‌جهنّمند؟ چرا اهل‌تسنّن اهل‌جهنّمند؟ چرا ما توجّه نداریم؟! چرا فکر نمی‌کنیم؟! چرا اندیشه نداریم؟! خب بارک‌الله! تسلیم شدند دیگر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حسبنا کتاب‌الله»: کتاب خدا ما را [بس است]! چرا اهل‌جهنّمند؟ پس حالا این تمرینی که کرده، امر را باید اطاعت کنی؛ امر خدا، امر پیغمبر {{صلی}}، امر قرآن، امر همه این‌ها علی {{علیه}} است! یعنی ولایت است. خب نکردند، اهل‌جهنّمند؛ پس صد و بیست و چهار هزار پیغمبر، این‌ها همه مردم را تمرین می‌دادند برای یک روزی، روزش از امتحان در نیامدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌ عزیز! اگر پنجاه سالتان است، شصت سا‌لتان است، هفتاد سالتان است، دارید تمرین می‌کنید؛ مواظب باشید از امتحان ولایت درآیید! در جلسات بنی‌ساعده شرکت نکنید! شما ببین این‌ها همه جنگ‌جو بودند. روایت داریم: خرما توی دهانش می‌گذاشت، این می‌مکید؛ می‌داد به آن. این‌قدر سختی کشیدند! اوّل نماز‌خوان بودند، اوّل نماز شب‌خوان بودند، بعضی‌ها پیشانی‌هایشان را می‌بریدند، این‌قدر خدا خدا می‌کردند! این‌قدر بدنشان را اذیّت می‌کردند! این‌قدر پیشرفته عبادت بودند! مگر این‌ها آدم‌های عادی بودند؟ حالا که این‌ها همه دارند تمرین می‌کنند، باید از امتحان درآیند؛ هان! باید تخصّص بگیرند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تخصّص چه کسی می‌دهد؟ علی {{علیه}} می‌دهد. تخصّص چه کسی می‌دهد؟ ولایت می‌دهد؛ اگرنه همه‌اش باطل است. تخصّص، ولایت می‌دهد. چرا تخصّص، ولایت می‌دهد؟ ولایت امر خداست. امر باید تخصّص بدهد؛ نه نبیّ. {{توضیح|حالا روایتش را می‌خواهید؟ اگر تند شد، من نمی‌فهمم.}} مگر به پیغمبر {{صلی}} نمی‌گوید یا‌ محمّد! تو تبلیغت را بکن! من باید هدایت کنم؟ بفرما! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس من کافر به نبیّ نیستم، تو توجّه نداری. اِه! مگر این آیه را چه به آن می‌کنی؟ می‌گوید: یا‌ محمّد! من باید، چه کنم؟ هدایت کنم؛ یعنی چه کنم؟ یعنی ولایت بدهم. هدایت که می‌گوید من باید بدهم؛ یعنی من باید ولایت بدهم، تو تبلیغت را بکن! حالا تو می‌خواهی بروی یارو را ولایتی کنی؟ {{دقیقه|25}} تو چند سال که حرف زدی، باز می‌دانی یارو را چه با او می‌کنی؟ دکتر ولایتی‌اش می‌کنی. فهمیدی؟ آره! آرام بگیر! مگر ولایت پیش توست که تو می‌خواهی به من بدهی؟ چرا توجّه ندارید؟! مگر پیش توست؟ مگر خدا به تو داده‌است؟ خدا می‌گوید: پیش من است، آقا! راست می‌گوید یا نمی‌گوید؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی‌وقت‌ها پیغمبر اکرم {{صلی}} هم یک چیزهایی را افشاء می‌کند، ببین خودش باباجان! {{آیه|إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النّبیّ یا أیّها الّذین آمنوا [صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً]|سوره=۳۳|آیه=۵۶}} هست، درست است، امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌گوید: {{روایت|«أنا عبد محمّد»}} ببین پیغمبر {{صلی}} چه‌کار می‌کند؟ .حالا امیرالمؤمنین {{علیه}} مریض شده، پیش پیغمبر {{صلی}} آمده، می‌گوید که یا رسول‌الله! دعا کن من خوب بشوم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب، پیغمبر {{صلی}} یک مکثی کرد، یک نگاهی به تمام این خلقت کرد؛ یعنی خدا یک‌جوری کرد آن‌چه که خلقت دارد، پیغمبر {{صلی}} دید؛ آن‌چه که افراد دارد، پیغمبر {{صلی}} دید؛ آن‌چه که ممکنات است، پیغمبر {{صلی}} دید؛ آن‌چه که انسان، خدا دارد که اصلاً حدّ ندارد، پیغمبر {{صلی}} دید؛ وقتی پیغمبر {{صلی}} دید، اعمال این‌ها را هم نشانش داد، رفتار این‌ها را هم نشانش داد، کردار این‌ها را هم نشانش داد؛ آن‌وقت یک‌دفعه گفت: خدا! به حقّ علی، علی {{علیه}} را شفا بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} یک نگاهی به پیغمبر {{صلی}} کرد، {{توضیح|دارد به تو می‌گوید، به من می‌گوید.}} گفت: یا علی! به تمام ماوراء نگاه کردم؛ آن‌چه که خدا ماوراء دارد، نگاه کردم؛ آن‌چه که انسان دارد، نگاه کردم؛ آن‌چه که مَلَک دارد، نگاه کردم؛ آن‌چه که انس و جنّ است، نگاه کردم؛ آن‌چه که خلقت، عدّه‌ای‌اند خبر ندارند، من نگاه کردم؛ خدا از تو بهتر اصلاً ندارد! علی {{علیه}} یعنی این! ولایت یعنی این! عزیزان من! حالا به چه کسی تو می‌گویی؟ چرا این‌جوری شدید؟ چرا این‌جوری شدند؟ چرا سه‌نفر ماندند، هفت‌میلیون  رفت آن‌طرف؟ شناخت ولایت نداشتند. هان! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! الآن دیگر امروز شب‌جمعه است، اوّل دهه عاشوراست، بیایید شناخت امام‌حسین {{علیه}} پیدا کنید! اگر شناخت امام‌حسین {{علیه}} پیدا کردی؛ آن‌وقت گریه‌ات ارزش دارد. اگر شناخت امام‌حسین {{علیه}} [پیدا] کردی، انفاقت ارزش دارد. اگر شناخت امام‌حسین {{علیه}} [پیدا] کردی، شناخت پیدا کردی، عضو آن هستی. دیگر یک مجلس‌گرفتن و یک کارها که این‌ها چیزی نیست که قربا‌نتان بروم که، این‌ها تمرین است، تمرین شناخت است. ما الآن داریم تمرین شناخت می‌دهیم، ما هنوز نشناخته‌ایم که!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌قدری هم تندتر بگویید که یک‌قدری صحیح نیست. تو اگر گفتی حسین! یک خلقتی را باید بریزی آن‌طرف، این حسین {{علیه}} است. همین‌ساخت که ولایت یک‌طرف است، تمام خلقت یک‌طرف است؛ از این ولایت باید داده به خلقت ‌بشود. یک حسین {{علیه}} که می‌گویی، این‌جور باید بگویی؛ می‌توانی بگویی یا نه؟ تو که می‌خواهی این را بگویی که نمی‌گویی که چقدر به من بده که! هان! پس تو آن‌ را می‌خواهی. {{دقیقه|30}} تو اصلاً خودت نمی‌فهمی چقدر بدبختی! شصت‌سال، پنجاه‌سال درس خواندی، درس بدبختی خواندی! هر چه شد گفتم. تو درس بدبختی‌ خواندی، تو {{متمایز|«کلام‌الله مجید»}} را، کلام خدا را به پول می‌فروشی! اِه! مگر پول نجات‌دهنده توست؛ یا حسین {{علیه}} نجات‌دهنده توست؟ اگر روایتش را می‌خواهی، امام‌صادق {{علیه}} فرمود: این‌ها ما را دکّان می‌کنند آخرالزّمان، از ما تجارت می‌کنند. روایت داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما صحبتمان رفقای ‌عزیز! در &#039;&#039;&#039;توان&#039;&#039;&#039; بود، الآن سؤال شد که چرا &#039;&#039;&#039;توان&#039;&#039;&#039; ندارد؟ گفتم: من چرایش را نمی‌دانم؛ امّا من عقیده ولایتم را می‌گویم. حالا عقیده ولایت اگر شما غرض و مرض نداشته‌باشی؛ یعنی نمی‌دانی، خودم اظهار عقیده نمی‌کنم که من اظهار عقیده کنم؛ نه! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولایت یک چیزی است، باید رویش صحبت شود؛ یعنی هر کسی درجه‌بندی به او می‌دهند. دادند؛ آن‌وقت آن درجه‌بندی که به او داده، آن ولایتی که به او داده، بعضی‌ها می‌بینی که با هر ابعادی هستند، این ولایت رشد کرده‌‌است، بعضی‌ها می‌بینی در کالبد‌شان ولایت هست، آن ولایت رشد نکرده؛ آن‌وقت وقتی که این ولایت رشد کرد، ولایت تولید دارد، هان! شما الآن یک درختی که می‌نشانی، این درخت یک‌قدری که رشد کرد، تولید دارد؛ ولایت هم تولید دارد. توجّه فرمودید؟! تولید ولایت من این‌است، آنی که صد درصد این‌جوری نمی‌شود، یک چیزی قاطی‌اش می‌کند، هان! حالا اگر یک چیزی قاطی‌اش کرد، آن حقیقت ولایت به آن خدشه می‌خورد، هان! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{توضیح|جسارت می‌شود، من می‌گویم.}} آقای اباذر، پیغمبر {{صلی}} فرموده: راست‌گوتر از اباذر نیامده؛ امّا چه‌کار کرد؟ به عثمان ایراد کرد: این پول‌ها را جمع کردی، چه کنی؟ {{توضیح|حقیقت را گفت. یک‌وقت حقیقت را باید با امر بگویی! شما، خیلی‌ها ما این‌جوری هستیم، حقیقت را می‌خواهیم بگوییم، حقیقت را باید با امر بگویی. اگر حقیقت را با امر نگویی، خودت را توی مشغله می‌اندازی.}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا به او می‌گوید، اتّفاقاً پیغمبر {{صلی}} هم به او گفته‌بود: یا اباذر! تو این کار را می‌کنی، در مقابل عثمان این‌جوری می‌شود، خیک عسل واسه‌ات می‌دهد، روغن می‌دهد، این‌جوری، این‌جوری، دخترت این‌جوری می‌کند، قبول نمی‌کنی؛ امّا با او جدل می‌کنی؛ یعنی‌چه؟ یعنی به او گفتش که چرا این‌ها را جمع کردی؟ مگر نبود که پیغمبر {{صلی}} یک درهم پیشش بود، ناراحت بود؛ تو ادّعای خلیفه مسلمین می‌کنی؟ این‌ها را جمع کردی، چه کنی؟ یک میزبان داشت، یهودی بود؛ گفتش که تو به خلیفه مسلمین ایراد می‌کنی؟ آن‌وقت درآمد گفتش که خفه‌شو! پسر یهودیه! حکم را تو داری می‌گویی؟ حالا ایراد کرد، خب تبعیدش کرد، هان! خودش را توی زحمت انداخت، دختر هم آن‌جا ماند و چه شد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین توی ماورای خلقت یک حرفی است، توی این عالم یک حرفی است. توجّه فرمودید؟ توی ماورای خلقت، من دارم از ماورای خلقت حرف می‌زنم، من نمی‌خواهم بگویم اباذر بی‌خود این کار را کرد، توجّه فرمودید؟ امّا سلمان نکرد، مقداد نکرد. توجّه فرمودید؟! {{دقیقه|35}} چرا؟ اباذر خلق است. خلق ماورای خلقت را نمی‌داند؛ تاحتّی نبیّ! ماورای خلقت، فقط ولیّ می‌داند؛ یعنی دوازده‌امام، چهارده‌معصوم {{علیهم}}؛ پس اگر کسی در خودش مایه بگذارد، آن نتیجه، صحیح است، درست گفت، قبول است، خلاف نکرده، صحیح گفته؛ امّا باطن آن کار را نمی‌داند، فقط امام [می‌داند]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا من یک چیز به شما بگویم که قبول کنید! آمده امام‌‌باقر {{علیه}} [را] از طرف منصور سوار کند، گفت: منصور سلام رسانده، گفته شما را با احترام بیاوریم و جشنی داریم که پسر عمّم بیاید آن‌جا؛ نمی‌دانم چه و چه و از این حرف‌ها. حضرت فرمود که: برو! این کار را نکن! این زین را زهرآلود کردی، آن کسی‌که درخت این را نشانده من می‌دانم کیست؟ آن کسی‌که این درخت را بریده می‌دانم کیست؟ آن که این زین را درست کرده می‌دانم کیست؟ آن کسی‌که زهر به او داده می‌دانم کیست؟ یعنی‌چه؟ یعنی یک کاری که می‌شود، ماورای خلقت در اختیار امام است، در اختیار کس دیگری نیست؛ پس تو اگر به غیرِ امر کار کنی، باطن این کار را نمی‌دانی؛ هان! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توجّه فرمودید؟ فقط ولیّ. چرا ولیّ؟ این تمام ماوراء در اختیار ولیّ است؛ امّا در اختیار کسی دیگر نیست، نبیّ باید به او برسد؛ یا خواب ببیند؛ یا باید به او برسد؛ یعنی نبیّ محتاج امر است؛ امّا ولّی خودِ امر است. خیلی حرف قشنگ است! اگر شما یک‌قدری فکر توی این بکنید! نبیّ محتاج امر است، ولیّ خودِ امر است. چرا توجّه ندارید؟! چرا؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گوید: {{متمایز|«امیرالمؤمنین {{علیه}}»}}، این امر است. {{متمایز|«صاحب‌الأمر»}}، امر است. صاحب‌الأمر؛ یعنی صاحب آن‌چه که امر در خلقت است؛ ولیّ یعنی این. کجایید؟ صاحب‌الأمر؛ یعنی صاحب تمام خلقت. تو صاحب امری؟ چه کسی کرده‌است؟ خدا کرده. چه کسی کرده‌است؟ خدا کرده. عنایت و لطفی است که خدا به این‌ها کرده‌است. چرا؟ این‌ها از نور خودش هستند، این‌ها جزء خلق نیستند. خدا خلق را که صاحب امر نمی‌کند که! تو صاحب‌ امرش کردی. صاحب‌الأمر در خلقت نباید؛ تاحتّی نبیّ نیست، خلق که هیچی. آن خودش امر است، صاحب‌الأمر است، امر را چیز می‌کند، منعکس می‌کند به شما، به تمام خلقت. چه کسی کرده‌است؟ خدا کرده. {{دقیقه|۴۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هم باز یک‌قدری می‌خواهید تفکّر داشته‌باشید، این‌طرف، آن‌طرف نزنید! همین {{آیه|إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النّبیّ یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً|سوره=۳۳|آیه=۵۶}} (صلوات) خدا به تمام ممکنات می‌گوید: تسلیم باش! آن هم می‌گوید تسلیم علی {{علیه}} باش! پس کسی کاره نیست که! تو خودت کاره می‌شوی، تو بی‌کاره‌ای که کاره می‌شوی، کار نداری، می‌روی کاره می‌شوی، برو ردّ کارِت! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما توجّه بکنید! مواظب باشید! در جلسات بنی‌ساعده شرکت نکنید! عزیزان من! ما یک نفر بود توی این کوچه‌مان، این روضه‌خوانی می‌کرد؛ چند تا هم آقا داشت. اوّل‌دزد بود، اگر بدانید گرفتند او را، خودش را گرفتند، خانواده‌اش را گرفتند، چندین وقت این‌ها را شکنجه در تهران دادند. این‌قدر دزدی کرده‌بود! توی یک کوره‌ها گذاشته‌بود، خوشمزه است، می‌گفتش که آمده‌بود آن‌جا دادگاه، یک چرخ‌گوشت از آن قصّاب دزدیده‌بود، آن‌وقت آن قصّاب به این دزد گفت: حاج‌آقا! چیزی هم از شما بردند؟ گفت، رئیس دادگاه گفت: بله! همین حاج‌آقاست که چرخ‌گوشت شما را دزدیده. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توجّه فرمودید؟! آن بنده خدا، ببین این دارد روضه می‌خواند، حسین {{علیه}} را آورده [دکان کرده]، این خرج و مَرجی را می‌دهد، این منافق است! این به این توسط می‌خواهد چه کند؟ خیانت بکند؛ پس امروز روزی نیست که قربانتان بروم، سر و ساده باشید، امروز عالم سنگر شده، مواظب باشید تیر نخورید! مگر نخوردند تیر؟ سرتان را زیر بیندازید! بروید یک لقمه نان پیدا کنید و بروید توی خانه بروید، باشید؛ امّا با فکر و اندیشه. اگر فکر و اندیشه داشتند مردم که دنبال خلق نمی‌رفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من بنا شد که یک اشاره‌ای کنم راجع به روضه. این آقا مسلم‌بن‌عقیل خیلی مقام دارد! اتفاقاً امام‌باقر {{علیه}}، امام‌صادق {{علیه}} است، می‌گوید: هر کسی‌که لکّه‌اشکی برای مسلم بریزد، آمرزیده‌است؛ یعنی این‌قدر این حضرت مسلم، این‌قدر امام تأییدش کرده‌است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این‌ها دعوت کرده‌اند، آقا آمده این‌جا. چند هزار نفر آمدند، حالا گوسفند کشتند، گاو کشتند، تحویل گرفتند، آمدند بیعت کردند. {{توضیح|ببین من دارم به شما می‌گویم چه؟ من والله، بالله، نمی‌خواهم جسارت کنم، من حقیقت را به شما می‌گویم، دیگر از این مسلم که تأییدش کرده، بهتر نیست؛ چون‌که مسلم خلق است، توجّه به ماوراء ندارد، خلق است.}} حالا با این استقبال که کرد، نامه نوشت: حسین‌جان! بیا! خیلی استقبال کردند! خیلی من را تحویل گرفتند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌دانست که این‌جوری‌اش می‌کنند، آیا علماء! فقهاء! دانشمندها! جواب بدهید! می‌نوشت این را یا نه؟ پس ما باید بدانیم: امام از تمام ماوراء اطّلاع دارد؛ یعنی امام باید چه باشد؟ نور خدا باشد، جزء خلق نباشد. خلق از خلق اطّلاع دارد؛ نه از ماوراء! حالا آمده نماز، {{دقیقه|45}} خدا رحمت کند حاج‌شیخ‌عبّاس را! گفت: وقتی معاویه سقط شده‌بود، این‌جا یک حاکم چیزی داشت؛ امّا حالا یزید گفت: مسلم آمده آن‌جا کوفه و به ابن‌زیاد گفت: پاشو برو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این‌ها دروازه‌ها را گرفتند، تمام دروازه‌ها را اهل کوفه گرفتند، کسی وارد نشود؛ می‌دانستند که شاید از طرف شام لشکری بیاید، کسی بیاید. گفت: ابن‌زیاد را یک ساربان بست زیر شکم شتر، واردش کرد. تا وارد دارالإماره شد، خب روانه کرد اوّل پی علماء، پی آن‌ها که نفوذ داشتند. یک پول خیلی زیادی داد، بعد روانه کرد پی سران کوفه! سران کوفه را هم یک پول خیلی زیادی داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا رحمت کند حاج‌شیخ‌عبّاس را! گفت: دید که شریح نیامده، نمی‌آید؛ پاشد رفت. یک‌حرفی به او زد، ایشان گفت: همچین قلمدان را زد توی سر خودش که خون فِشه [فواره] می‌زد، گفت: من! تو می‌گویی راجع به حسین چیز بنویسم؟ هان! دید خیلی سمبه پرزور است. بعد گفتش که آره! دید این قیمتش گران است، یک چند تا بار پول، بار کرد و گفت: ببر آن‌جا! بگو که شما فقیه هستید و عالم بزرگ‌واری هستید، فلان هستید، این‌ها این‌جا باشد، هر چقدرش هم صلاح می‌دانی بردار! بده به مردم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب از آن‌طرف خودش آمد، حالا فردایش یا این‌ها آمد و گفت: شریح! گفت: هان؟ گفتش که تو قاضی‌القضات کوفه‌ای، شما می‌دانی که اگر مسلم  بیاید این‌جا، آن قاضی‌القضاتیِ تو، دیگر از بین می‌رود؛ یعنی باید نایب حسین را احترام کنند، دیگر آن چه چیز تو بین می‌رود؟ از بین می‌رود دیگر. دید عجب حرفی زد! خوب حرفی زد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا از آن‌جا که یک‌قدری این را نرمش کرد، دستور داد مسلم را، همه از دور مسلم بروند. در تمام کوفه به عقیده من در چند هزار جمعیّت، یک دانه مرد بوده، یک دانه زن! همه نامرد بودند، {{توضیح|مواظب باشید نامرد نباشید! دست از ولایت بر‌ندارید! این نوار من را شاید کسی بشنود، من والله، بالله، به شما نمی‌گویم؛ من دارم توی ماوراء حرف می‌زنم، من به کسی کار ندارم، اگر به کسی کار داشته‌باشم، خیلی من بدبختم! تمام اعمال من روی کسی پیاده می‌شود.}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا چه کرد؟ حالا دید هیچ‌کس نیست. این‌قدر مسلم، این‌قدر دانا بود! نرفت خانه هانی؛ چون‌که به هانی وارد شده‌بود. این یک مردش هانی است، یک زنش طوعه است. دید این‌ها این‌جوری است، ممکن است خانه هانی شلوغ بشود و این‌ها صدمه بخورند؛ نرفت آن‌جا. آمد رفت آن‌جا و روزه بود و به یک دیوار تکیه داد، یک زنی آمد بیرون و دید که کوفه آشوب است یک مردی هم این‌جاست، گفتش که چیست؟ گفتش که من روزه‌ام؛ یک‌قدری آب بده! یک‌قدری آب به او داد؛ بعد دو مرتبه نگاه کرد، بچّه‌اش هم بیرون بود؛ گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: من جا ندارم بروم که! گفت: تو چه کسی هستی؟ گفت: من مسلم هستم. گفت: بیا توی خانه ما! راهش داد. یک بچّه داشت، رفت خبر کرد؛ رفت خبر کرد و ریختند دور خانه این طوعه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت آمد بیرون، آمد بیرون و شمشیر دستش بود، این‌ها همیشه با اسلحه بودند. خلاصه آن‌ها هم زیاد بودند، این‌ها را می‌گرفت، می‌انداخت روی پشت‌بام، تا می‌توانست می‌زد، می‌انداخت روی پشت‌بام؛ بعد روایت داریم که دید حریفش نمی‌شود، خبر داد به ابن‌زیاد: یک لشکری روانه کن! گفت: آخر این یک نفر است. {{دقیقه|50}} گفت: مگر ما را روانه کردی به جنگ بقّال‌های کوفه؟! این شجاعت علی {{علیه}} دارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد روایت داریم: یک‌جایی یک‌‌قدری چاله‌ کَندند، این‌ها یک چیز انداختند، حضرت آن‌جا و خلاصه گرفتند حضرت را. حالا که گرفتند، بردند دارالإماره. گفت: چرا سلام نکردی؟ یعنی به مسلم گفت: چرا سلام به امیر نکردی؟ گفت: سلام مستحبّ است، من می‌کردم، نُه‌تا حسنه می‌بردم، نبردم؛ تو می‌خواستی سلام کنی. آره! تُودهنی به او زد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد حالا این‌ها ریختند هانی را گرفتند، هانی را آوردند توی دارالإماره، هانی چهارصد شمشیرزن داشت. این‌ها ریختند دور کاخ ابن‌زیاد. دید خیلی چیز است، رفت شریح را آورد، {{توضیح|هان! ببین خیلی نمی‌خواهم این مطلب را زننده بگویم، خودتان متوجّه شوید!}} حالا شریح را آورد. اهل کوفه شریح را قبول دارند، قاضی‌القضات است، چند سال است گویا قبول شده، پیرمرد؛ خیلی مهمّ است! دید این باید باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا چهارصد نفر شمشیر زن که ریختند، آورد او را؛ گفتش که تو برو این‌ها را ساکت کن! گفت: مردم! متفرّق شوید! الآن مسلم دارد با ابن‌زیاد چیز می‌خورد، ایشان می‌گوید که اگر شما متفرّق شوید، آشوب نمی‌شود؛ من روانه‌اش می‌کنم برود؛ گفتند: هانی را بده! هانی را به آن‌ها داد. چهارصد نفر بودند آن‌ها، هانی را داد رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا حرف من سر این است: وقتی احساسات مردم را، این شریح آرام گرفت [کرد]؛ اگرنه آن داغی که این‌ها داشتند، ابن‌زیاد را از بین می‌بردند؛ پس تقصیر کیست؟ هان؟ تقصیر شریح. بعد شریح گفت، این‌ها همه متفرّق شدند، مردم را سرد کرد. حالا چه‌کار کرد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|حالا آقا مسلم‌بن‌عقیل را شهید کرد، انداخت پایین.|مسلم‌بن‌عقیل}} {{توضیح|همین مردمی که پشت سر حضرت نماز می‌خواندند، همین مردمی که بیعت کردند، ریسمان به پای مسلم‌بن‌عقیل بستند، می‌کشیدند! این است که امام را نشناختند!}} {{روضه|حالا گفت: حرفی داری؟ گفت: من یک چند درهم از این بقّال خلاصه گرفتم، زره من را بفروشید! به آن بدهید! همین، یک نامه هم بنویسید! منظورم این‌است: به امام‌‌حسین {{علیه}} بگویید نیاید! کوفی‌ها غیرت ندارند. ببین این‌جا گفت نیاید.|مسلم‌بن‌عقیل}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{توضیح|تمام توجّه من روی شناخت امام است، اگر شما قبول داشته‌باشید. می‌خواهم بگویم: هیچ‌کس آن شناخت واقعی را ندارد. خلق شناخت واقعی امام را ندارد، دنبال خلق نروید! هر کس می‌خواهد باشد.}} حالا ریختند توی خانه هانی، روایت داریم: یک دختر داشت، چشمش نمی‌دید، هی می‌گفت از این‌طرف می‌آیند، از این‌طرف می‌آیند؛ خیلی از لشکر ابن‌زیاد را ایشان کشت. حالا حسابش را بکن در تمام کوفه یک مرد بوده، یک زن. مردش هانی بوده، زنش طوعه بوده. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|حالا خیلی دل‌خراش است این مطلب! وقتی ریختند توی خانه هانی، این طفلان مسلم را گرفتند، این‌ها را زندان کردند. آن زندان‌بان دید این‌ها غیر مردمند، خیلی نورانی‌اند، گفت: شماها چه کسی هستید؟ گفت: ما بچّه‌های مسلم هستیم. شب شد، این آقازاده‌ها را بیرون کرد. حالا این‌ها کجا آمدند؟! آمدند درِ خانه حارث. {{دقیقه|55}} زن حارث به این‌ها راه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت دید نصف‌شب حارث آمد. گفت: زن! این دو نفر، بچّه‌ها فرار کردند، ابن‌زیاد گفته اگر این‌ها بیاورید، جایزه می‌دهد؛ هر کجا رفتم، نبود. یک‌وقت دید در آن اتاق، یک صدای زمزمه‌ای می‌آید، گفت: زن! کیست؟ گفت: آن دوتا بچّه این‌جا هستند. گفت:|طفلان مسلم}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
 {{ب|آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم|یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
{{روضه|صبح شد، به پسرش گفت: این‌ها را ببر کنار شطّ بکش! نرفتند. به غلامش گفت، نرفتند. حارث خودش بلند شد، رفت؛ این دوتا آقازاده گفتند: تو پول می‌خواهی، ما را ببر بفروش! ما را نکش! جواب جدّمان را چه می‌دهی؟ حرف ناجوری زد. حالا وقتی می‌خواست این‌ها را بکشد، آن می‌گفت: من را بکش! داغ برادرم را نبینم، آن می‌گفت: مرا بکش! هر دو را کشت.|طفلان مسلم}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این همه دارم راجع به ولایت واسه‌تان حرف می‌زنم، حارث با هانی برادرند. ولایت ببین چه‌کار کرده؟ آن حارث است، آن هانی. مواظب باشید حارث نباشید! {{روضه|حالا این بچّه‌ها را کشت، سر‌هایشان را انداخت توی کیسه‌ای، چیزی، برد پیش ابن‌زیاد. ابن‌زیاد! به من جایزه زیاد بده!|طفلان مسلم}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌ عزیز! ببین پول می‌خواهد، پولِ به غیرِ امر، حسین‌کُشی است! طفلِ مسلم‌کُشی است پول به غیرِ امر! {{روضه|حالا ابن‌زیاد گفت: چه بود؟ قضایا را گفت: پسرم نکرد، غلامم نکرد، خودم کردم. گفت: بچّه‌ها چه گفتند؟ گفتند: که ما را ببر بفروش! گفتم من جایزه ابن‌زیاد را بیشتر می‌خواهم از تو. گفت: ببرید! همان‌جا بکشید او را! فوراً قلب ابن‌زیاد تکان خورد، بردند آن‌جا، این ملعون را کشتند.|طفلان مسلم}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«لا حول و لا قوّة إلّا بالله العلیّ العظیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! عاقبت ما را به خیر کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به حقّ امام زمان قسمت می‌دهم، شناخت ولایت به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! اوّل محرّم است، خدایا! اوّل، شناخت امام‌حسین {{علیه}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما امام‌حسین {{علیه}} را بشناسیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! از روی شناخت سینه بزنیم، زنجیر بزنیم، حرف بزنیم، ما با تمام این حرف‌ها موافقیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! شناخت بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به حقّ امام‌ حسین قسمت می‌دهم، جوری ما باشیم که سنخه باشیم، امام‌حسین {{علیه}} سفینه است، ما را در سفینه راه بده! اگر در سفینه باشیم، ما {{توضیح|عرض می‌شود}} ایمن هستیم. مگر نبود که آن‌ها که در کشتی نوح بودند، ایمن بودند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در این سفینه قرار بده! آن، خلق بود، حالا حرکت نمی‌کند؛ نوح متحیّر است، جبرئیل نازل می‌شود: یا نوح! اسم این‌ها را بزن! اسم این پنج نور را بزن! اسم این‌ها هست {{دقیقه|60}} که سفینه این خلقت را نگه‌داشته؛ نه خودشان، خودشان چیز دیگری‌اند، این خلقت در مقابل امام ارزش ندارد. چرا؟ خلقت خلق است. حالا گفت: اسم این‌ها را بزن! سفینه آرام گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به حقّ امام‌حسین، اسم حسین {{علیه}} را در قلب ما بزن! ما آرام بگیریم، ما یک‌قدری تنبُّه به هم بزنیم، یک‌قدری این‌طرف، آن‌طرف نزنیم، ما را در سفینه امام‌حسین {{علیه}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! اشک ما جاری شود برای امام‌حسین {{علیه}}، این اشک است که این همه ارزش دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌ عزیز! روایت داریم: اگر از روی معرفت، از روی شناخت، اگر لکّه‌ای اشکی بریزی، آن لکّه‌اشک توی جهنّم بریزد، جهنّم خاموش می‌شود، چرا جهنّم خاموش می‌شود؟ جهنّم اشک حسین {{علیه}} را احترام می‌کند، بیایید امام‌‌حسین {{علیه}} را احترام کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ارجاعات==&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_89&amp;diff=2523</id>
		<title>اربعین 89</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_89&amp;diff=2523"/>
		<updated>2026-08-06T12:29:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10399}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اعوذ بالله من الشیطان اللعین الرجیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«العبد المؤید الرسول المکرم ابوالقاسم محمد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پررنگ|السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی‌بن‌الحسین و اولاد الحسین و اهل‌بیت الحسین و رحمة‌الله و برکاته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک صلوات بفرستید. رفقای عزیز، خواننده‌های مجلس از شما تشکر می‌کنم. حالا دیگر شما که همیشه ما را عفو کردید و باز هم بیشتر عفو کنید. حالا که الان دارید می‌گویید خب [تکرار] حرفهای گذشته است، من می‌خواهم یک چندتا حرف بزنم. اگر یک قدری خلاصه وقت شما را می‌گیریم، ان‌شاءالله، امیدوارم که هم در ظاهر من را عفو کنید، هم در باطن. صلوات بفرستید. چون که شما چشم و چراغ زهرایید؛ اما خب حالا ما هم بالاخره می‌گوییم یک چیزی بگوییم که این رفقا بفهمند اربعین یعنی چه؟ عزاداری یعنی چه؟ عرض بشود خدمت شما مجلس امام‌حسین یعنی چه؟ همه این‌ها سر جایش است؛ اما همه این‌ها باید با امر باشد. اگر با امر نباشد، این‌ها [را] حضرت زهرا امضاء نمی‌کند قربانتان بروم. شما کارهایی که داری، می‌خواهی اربعین بروی یا حج بروی یا عبادت کنی، مواظب باش که حضرت زهرا باید امضاء کند. ما به دینم تا آخر عمرمان زهرا را نمی‌شناسیم. یک زهرایی می‌گویند خانم‌ها اما تجددی‌اند، این زهرا شناختن نیست، تو تجدد را می‌شناسی. تو چه کسی را می‌شناسی عزیز من؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من درست دارم می‌گویم، در تمام این دنیا هیچ چیزی از ظهور مهم‌تر نیست. تمام این حرفها مشاور است، اصل، ظهور وجود مبارک امام زمان است. آن موقع می‌شود [که] حق و باطل جدا می‌شود. راجع به رجعت صحبت کردم، گذاشتید کنار کتابها را، شما باید با کتاب رجعت یک قدری مطالعه کنید، بایگانی نکن عزیزم. [در] رجعت تمام ممکنات خدا خوشحالند، ملائکه‌ها خوشحالند، درختها خوشحالند، اشیاء خوشحالند، زمین خوشحال است، دریا خوشحال است، تمام این خلقت خوشحالند. رجعت باید بیاید [که این‌ها خوشحال شوند]، تمام این‌ها گریه کردند برای امام حسین. آیا حسین را شناختید؟ یا رفتید زیارتش و خندیدید و ویدیو آوردید؟ [ای] بدتر از سنی! کربلا رفتید؟ من فدای آن آدم بشوم که گفت [به او تلویزیون] بخر، [او] نخریده، به دینم حاضرم فدایش بشوم. من فدای اعمال هرکسی می‌شوم، نه فدای شخص کسی. چه کار داری می‌کنی؟ قربانت بروم، فدایت بشوم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین می‌خواهم به شما بگویم بس که مهم است امضای مبارک [حضرت زهرا]، [حالا] حجة‌بن‌الحسن، امام المبین، حجت خدا، ولی‌الله الاعظم، جان تمام خلقت، [او که] اگر نباشد همه عالم فروزان می‌شود، جخ [تازه] باید با اجازه مادرش زهرا بیاید، او امضاء کند. کجا کارهای ما را زهرا امضاء کرده؟ تو می‌توانی چشمت را بپوشانی؟ چه کسی زهرای عزیز را شناخت؟ فقط ذات پاک خدا [او را] می‌شناسد. امیرالمؤمنین را و زهرا را هیچ‌کس نمی‌شناسد؛ اما این حرفها که من دارم می‌زنم [برای این است که] یک اندازه‌ای تکان بخورید. شما الان در مجلس ولایت به دینم در حضور زهرایید. حالا چه کار کنید؟ خیال‌های خرگوشی را از دلتان بیرون کنید. امروز تصمیم بگیرید، بگویید که زهرا جان چون که تو ناراحتی، ما دیگر لهو و لعب نمی‌زنیم. ما دلمان می‌خواهد با تو محشور شویم، نه با ویدیو و ماهواره و این آشغال کاری‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر پیغمبر دروغ می‌گوید؟ گفت به اعمال هر کسی راضی باشی، با او محشوری. امام سجاد می‌گوید اگر سنگی را دوست داشته باشی، با آن [محشوری]. بیا این حرفها را قبول کن، کجا هی می‌روی زیارت؟ برو، نمی‌گویم نرو، با این عقیده برو، تصفیه‌شو [و] برو. لامحاله رفتی آنجا، بگو دیگر من این کارها را نمی‌کنم. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، می‌گفت کسی که کربلا می‌رود، مشهد می‌رود، باید وقتی [که] می‌آید عوض شود، یعنی دیگر عوضی نباشد. تو عوضی هستی؛ عوضی می‌روی، عوضی هم می‌آیی. من برایتان از اربعین می‌گویم؛ اما این حرفها قربانتان بروم، این‌ها سازندگی دارد. ما چه کار داریم می‌کنیم؟ قربانت بروم، فدایت بشوم. خدا نمره‌هایی به‌قول ما در حضورش است، می‌خواهد به تو بدهد؛ اما تو باید عارف باشی که به تو بدهد. تو ظالمی، تو فکرت ظالم است؛ اگر دستت ظالم نیست، فکرت ظالم است. کجایی عزیز من؟ کجا فکر می‌کنی؟ چطور نمره می‌دهد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شلمغانی مقام دارد، حالا وقتی امام زمان می‌خواهد [نایب] معلوم کند، [به او] می‌گوید برو کنار. اعتراض کردند چرا ما را قبول نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری، نه قبولی امام زمان را داری. نگفته بودم این حرف را، امروز می‌زنم: تو قبولی خودت را داری، نه قبولی امام زمان را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیغمبر می‌گوید برادر من است. [پیامبر را] منعش کردند، [گفتند] تو مجنونی که یک بابای شترچران را می‌گویی برادر، چرا ما را نمی‌گویی؟ [ما] چندین سال فقه و اصول خواندیم، چندین سال درس خواندیم. او هم می‌گوید کجا می‌روید پیش بی‌سواد؟ این [آدم‌ها از] همان‌ها هستند. اصلاً فهم پیغمبر را می‌آورند زیر سؤال، فهم امام زمان را می‌آورند زیر سؤال، فهم امیرالمؤمنین را می‌آورند زیر سؤال. [آیا] او نمی‌فهمد [که] او را معلوم می‌کند؟ تو می‌فهمی؟ بیدار شوید، هوشیار شوید. کجایی عزیز من؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً من عقیده‌ام این است، می‌گویم من دیگر معلوم نیست چه‌جوری بشوم. حالا تا سال دیگر به بچه‌ام گفتم، گفتم باباجان من حرفی می‌زنم، تا اربعین دیگر معلوم نیست باشم یا نباشم. اصلاً این توهین است [که] به حجت خدا می‌کنند، حالا چه خبر است؟ می‌گویم که والا نمی‌توانی بگویی، پیغمبرش هم یکی‌اش را گفت. به تمام آیات قرآن، هزار حرف [که خدا به پیغمبر گفت نزن،] راجع به علی بود. حالا وقتی که [وحی رسید سلمان منا اهل‌البیت یکی‌اش را گفت]. پیغمبر اکرم از همه جا مطلع است، امام از همه جا مطلع است، تمام شیاطین انس و جن در اختیار رسول‌الله هستند. کجا رسول‌الله را ما شناختیم؟ آنها هم که رسول‌الله می‌گویند، به دینم رسول‌الله را نمی‌شناسند. حالا اگر رسول‌الله است که خبر از زیر زمین دارد. حالا پاشده این جن آمده [پیش پیغمبر]، می‌گوید آقاجان [جن‌های دیگر] ما را خیلی اذیت می‌کنند، دختر به ما نمی‌دهند، دختر از ما نمی‌گیرند، همه ما را خیلی اذیت می‌کنند. [پیغمبر فرمود] علی جان، بلند شو [با او] برو. این‌ها هر کدامشان ایمان آوردند [که] آوردند، [اگر] نیاوردند، گردنشان را بزن. قربان علی بروم؛ اما [پیغمبر] فرمود که علی را بدرقه کنید. &lt;br /&gt;
چند نفر رفتند، سلمان هم رفت. دید این‌جا زمین شکافته شد، آن جن رفت و امیرالمؤمنین هم رفت ردّش [دنبالش]. حالا ببین چه می‌گوید؟ سلمان می‌رفت آنجا، یک قدری نانی، یک چیزی، حالا یک ذره (به قول من، این‌ها را من می‌گویم) می‌خورد، همان‌جا ماند. آن‌وقت یک دفعه دید امیرالمؤمنین آمد بیرون، گفت علی جان، قربانت بروم، پیغمبر فرمود هرکسی خبر پسر عمم را به من بدهد، هر چه بخواهد به او می‌دهم. ببین بی‌خود نیست می‌شود سلمان منا اهل‌البیت، او تویش درست است، ما رویمان درست است. الان ریش ببین عین ریش ابن‌سعد است، تویت باید درست باشد. این هم خدا می‌داند من دیگر دیدم به دریه می‌خورم، وگرنه می‌گفتم این را هم بگذار کنار. حالا [سلمان] چه می‌گوید؟ علی جان من بروم زودتر خبر بدهم به رسول‌الله، رفت خبر داد [که] رسول‌الله، علی آمد. &lt;br /&gt;
حالا فردایش [سلمان] آمد، گفت الوعده وفا. [پیغمبر] گفت سلمان‌جان، چه چیز می‌خواهی؟ این سلمان خانه ندارد، زن ندارد، به قول ما چیزی ندارد که؛ نه زن دارد، نه خانه دارد، خب بگوید خانه می‌خواهم؟ چه چیز می‌خواهم؟ نه. گفت یکی از آن حرف‌هایی [که خدا فرمود نزن را به من بگو]. سه هزار حرف [خدا] به تو گفت، هزارتایش را [گفت] نزن، هزار تایش را [گفت اگر] می‌خواهی بزن، هزارتایش هم گفته بزن؛ از آنها که گفته نزن، به من بگو. پیغمبر رفت توی فکر که خدا گفته نزن؛ فوراً وحی رسید یا رسول‌الله، سلمان منا اهل‌البیت، به او بگو. حالا [فرمود] خب سلمان جان آن یهودی که آنجا کاسب بود، یادت است؟ گفت آره. گفت [او] مُرده، به اذن خدا برو صدایش بزن.  پاشد [رفت] صدایش زد. یکهو دید یهودی آمد، دید کار و بارش خیلی بد نیست. گفت چه خبر؟ گفت یا سلمان، من می‌خواستم مسلمان بشوم، یک قدری می‌ترسیدم. {{توضیح|این‌جا حرف هست که من نمی‌زنم، می‌ترسد [که] می‌رود دنبال آن قوم و خویش‌ها، فهمیدی؟}} آقا که شما باشی، گفت [وقتی من مردم] آمدند و من را بازرسی کردند. من کارم این بود که وقتی می‌خواستم بروم سر کار، یک سلام به امیرالمؤمنین می‌کردم، می‌رفتم ردِّ کارم. &lt;br /&gt;
آیا شما نگاه به این کتابها و کارها [و] این‌ها کردید بروید ردِّ کارتان یا نه؟ حالا به آقا می‌گویی نوار [را گوش کردی]؟ می‌گوید هنوز نرسیدم من نگاه به آن [بکنم]. پس نگاه به کجا کردی مسلمان؟ نگاه به کجا کردی تو؟ آتش‌زدن این نیست که من را آتش بزنید، آتش‌زدن این است [که] دل من را آتش می‌زنید بعضی‌هایتان، آتش این نیست که. [اگر می‌گویم گوش بدهید] چون که می‌خواهم شما پیش بروید، شما می‌خواهم دوش به دوش امام زمان باشید، می‌خواهم دوش به دوش حضرت زهرا باشید. چرا یک قدری لاابالی‌گری می‌کنید؟ یک صلوات بفرستید. حالا [یهودی] گفت من را بازرسی کردند، من محبت امیرالمؤمنین داشتم، تمام این‌ها که می‌بینی به من دادند به واسطه محبت امیرالمؤمنین است؛ یا سلمان، دست از علی برندار. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم آمدیم، می‌گوییم دست از علی برندارید. خب دست از علی برنداشتن چیست؟ امر امیرالمؤمنین را اطاعت کن قربانت بروم. علی گفته غِش توی معامله نکن، نکن. علی گفته مواظب چشمت باش، [بگو] باشد. علی گفته گوشَت را آنجا که خدا گفته بگذار، به قرآن بده، به حرف مؤمن بده، به کلام بده. [علی] می‌گوید چشمت را حفظ کن، [بگو] باشد؛ مال حرام نخور، [بگو] باشه؛ معامله ربوی نکن، [بگو] باشد؛ صدقات بده عزیز من، سخی باش، [بگو] باشد. علی می‌گوید [در] حضور خدا باش، حالا نمی‌گوید [در حضور من باش]. با تمام این‌که این همه خدا سفارش علی را کرده، نمی‌گوید در حضور من باش. حالا شخصی آمده این‌جا [خدمت امیرالمؤمنین در جنگ جمل] می‌گوید که این ناموس پیغمبر است، تو هم دامادش، کجا بروم؟ می‌گوید ببین حق کجاست. خوب که توی تمام خلقت بگردی، حق علی است؛ اما [در] ظاهر نمی‌گوید. کجا خودت را چیز می‌کنی که بیایید مردم من را بخواهید؟ چه کار می‌کنیم ما؟ صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من، قربانتان بروم، شما باید در آخرالزمان، این‌قدر دخالت به کارها نکنید. شما آن قدرتی که دارید، آن قدرت مثل یک بچه می‌ماند که بچه ببین آرام نمی‌تواند بگیرد. خدا بچه‌هایتان را به شما ببخشد، آنها هم که ندارند خدا به آنها بدهد. یک پشتک می‌‌اندازند این‌جا، یک وارو می‌زند، آرام نمی‌تواند بگیرد، چون که روح در بدن این بچه، خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را گفت روح بزرگ است، بچه کوچک است. این روح آرام نمی‌تواند بگیرد، این کار را می‌کند، این کار را می‌کند. عزیز من، تو هم قدرتت مثل بچه نباشد [که] این‌طرف بروی، این طرف بروی. کجا که نرفتی؟ همین خوب‌هایتان، کجا که نرفتید؟ جایی بود که نروید؟ تا توی کوهها رفتید. پیغمبر فرمود فتنه آخرالزمان تا کوهها را می‌گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما رفتید دماوند چه دیدید؟ من خدا را دیدم، امر خدا را دیدم. شما چه دیدید [که] چند دفعه آمدید دماوند؟ الحمدلله که دیگر نمی‌روید، آنها لیاقت نداشتند دیگر شماها را دعوت کنند [و] یک لقمه به شما بدهند، حج و عمره [پایشان] نوشته شود؛ خدا از آنها گرفت، خدا از ما نگیرد. من دیدم پیغمبر فرمود [فتنه] تا نوک کوه‌ها را می‌گیرد، من نگاه کردم، این‌قدر این کوه بلند بود، دیدم یک آنتن تلویزیون آنجاست. گفتم صدق یا رسول‌الله، قربانت بروم رسول‌الله که حرف‌هایی که زدی هی پیش می‌آید مردم می‌فهمند، هی پیش می‌آید. [فرمودی] مردم آخرالزمان عبادتی می‌شوند، مردم فراموش‌کار می‌شوند، علیِ من را فراموش می‌کنند، خدا را [فراموش می‌کنند]. چه کار می‌کنید؟ چه بگویم آخر امروز؟ دلم می‌خواهد از این مجلس که می‌روید بیرون، با سرمایه بروید بیرون. سرمایه این است که قربانتان بروم این حرفها را یک قدری در معرض عمل بگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند من رفتم آنجا [کربلا، اگر] بدانی چه حالی داشتم؟ یک بخور و نمیر [با خودم] می‌بردم، این زمین را می‌دیدم، می‌گفتم زینب این‌جا بوده، اصغر این‌جا بوده، اکبر این‌جا بوده. فقط جان ندادم من [در] کربلا؛ اما این آقا می‌رفت پای ویدیو. زیارت می‌کردند، [بعد] می‌رفت پای ویدیو، اصلاً تویش نیست. حالا می‌گوید اگر با دین [از دنیا] رفتی ملائکه تعجب می‌کنند. حسین توی بغل می‌گیرد تو را، توی بغل می‌گیرد تو را، کجاییم؟ او می‌خواهد تو را بغل بگیرد، می‌روی [زیارت،] یک ماهواره، یک ویدیو هم توی جیبت است، کجا تو را بغل می‌گیرد؟ صلوات بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من، قربانتان بروم، بیایید این حرفها مال من نیست که، من دارم تاریخات اسلام را برایتان می‌گویم، بیایید قربانتان بروم امر را اطاعت کنید‌. بیایید جان من، عزیز من، امام حسین می‌گوید قبر من در دل دوست‌هایم است. تو همیشه باید غم داشته باشی، نه [این‌که] خوشحال باشی، نه [این‌که] بروی بعضی‌ها را ببینی، تو در حضور باید باشی. به تمام آیات قرآن اگر شما در حضور باشید، در سقوط نیستید. آن موقعی که شما در سقوطید، در حضور نیستید. چقدر [آدم] خوشش می‌آید؟ اما کجا [در] حضور است؟ [وقتی] در حضور خلق نروید و نباشید. گفتم این روحتان آرام نمی‌گیرد، نمی‌توانید آرام بگیرید؛ بیایید قربانتان بروم در حضور باشید، در سقوط نباشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الان [ببینید] از زمان بعد از رسول‌الله [مردم] رفتند دنبال جمعیت، [گفتند] یدالله فوق ایدیهم، [یدالله مع الجماعة]. حالا هم می‌گویند، توی زمان ما هم می‌گویند، آن زمان هم گفتند؛ اما باید بفهمی یدالله [یعنی] دست خدا، دست خدا کجاست؟ چشم خدا کجاست؟ امر خدا کجاست؟ آنجا برو. چه کار کنم من؟ کجا می‌روید؟ مگر امیرالمؤمنین رفت توی خانه، توی خانه نشست؟ علی توی تمام خلقت دارد جریان می‌کند، چه کسی می‌گوید علی رفت توی خانه نشست؟ تو رفتی توی خانه، تو رفتی بعدِ امیرالمؤمنین توی خانه جهنم. کجا [علی توی خانه نشست]؟ چه داری می‌گویی؟ [این] حرف‌ها چیست این رؤسای دانشگاه می‌زنند؟ کاشکی تو رئیس دانشگاه نبودی و فرّاش بودی. کاش فرّاش بودی، لامحاله زمین را می‌آمدی تمیز می‌کردی؛ تو استاد دانشگاه داری دانشگاهی را خراب می‌کنی. صلوات بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر این نیست که هرکسی می‌میرد امیرالمؤمنین بالای سرش است؟ علی توی خانه نشسته؟ چند هزار نفر، من نمی‌دانم چقدر [آدم هر لحظه] می‌میرند، روایت [داریم علی بالای سرشان است]. خود رئیس دانشگاه این را به من گفته، خودش نمی‌فهمد، خودش هم نمی‌داند، این رئیس دانشگاه است. آقا رفوزه نشوی، تجدید نیاوری. دانشجوها، شما توی فکرید [که] تجدید نیاورید، آیا توی فکر هستید که تجدید ولایت هم نیاورید؟ یا نگاه می‌کنی چشم‌پاره؟ [آیا فقط] توی فکر تجدید خودت هستی؟ بیا توی [فکر] تجدید این هم باش [که] تجدید نشوی در ولایت، تجدید نشوی در امر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من، قربانتان بروم، چه بگویم امروز برایتان؟ او [امام زمان] دارد می‌گوید یاجداه گریه می‌کنم برایت، اشک چشمم تمام شود خون [گریه می‌کنم]، برای اسیری زینب. تو رفتی کربلا، اسیری زینب را دیدی؟ به تمام آیات قرآن، من یک پاره‌وقتها می‌گویم جان من را تو حفظ کردی، اگرنه این غصه‌ها که من می‌خورم، باید از بین بروم. تو اسیری زینب را آنجا دیدی؟ بس که ناراحتم دوباره تکرار می‌کنم، یا آمدی می‌خواهی بروی [پای تلویزیون؟] اسیری زینب و کلثوم و این‌ها را دیدی یا می‌خواهی بروی آنها را ببینی که توی خارج است؟ خب با آن محشور می‌شوی. تو عبادتهایت را بگذار کنار، ببین با چه کسی محشوری؟ چه کسی را دوست داری؟ چه کاره هستی؟ بیا یک فکری مال خودت بکن. [انما] الدنیا فناء و الآخرة بقاء، عزیز من، قربانتان بروم. یک صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها اگر یک تصرفی به شخص بکنند، یک تصرف خلقتی می‌کنند، یک تصرف ماورائی می‌کنند. امام حسین وقتی که دید [همه اصحاب شهید شدند]، گفت [خواهر] پیراهن کهنه [را بیاور]. [آن پیراهن را] تهیه کرده بود، امام حسین می‌دانست [دشمنان] پیراهنش را درمی‌آورند، گفت وقتی پاره پاره باشد، درنمی‌آورند دیگر. حالا چه بگویم؟ اما ام‌السلمه گفت زینب جان، جدت رسول‌الله گفت وقتی امام‌حسین آمد طلب پیراهن کهنه کرد، بدان یک‌ساعت یا نیم‌ساعت برادرت بیشتر زنده نیست. تا امام‌حسین آمد گفت که خواهر پیراهن کهنه بیاور در برم، زینب غش کرد. حالا لشکر هم دارد هل من مبارز می‌گوید، چه کار کند امام حسین؟ یک تصرف خلقتی توی قلب زینب کرد. آخر تمام خلقت در دست امام است، کجا [این] حرفها را می‌زنی؟ جگر من خون است، نمی‌توانم بگویم. کجا می‌روی؟ چه کسی را قبول داری؟ چه کار می‌کنید؟ &lt;br /&gt;
حالا تصرف کرد، دست گذاشت توی قلب زینب، زینب بلند شد، چشمش [را] باز کرد. این یک تصرف ماورائی می‌کند به چیز، این را نمی‌گویم حالا. آن تصرف ماورائی [که امام حسین] می‌کند، این [زینب] جواب ماوراء را می‌تواند بدهد. تمام ماوراء در مقابلش عاجزند، تمام ماوراء در مقابل زینب عاجز بودند. [امام حسین] دست گذاشت توی قلبش تصرف کرد. [فرمود] خواهر جان، مگر تو نمی‌دانی که دارند در شام به پدر ما سبّ می‌کنند؟ تو باید صبر بکنی، بروی کوفه آنجا خطبه بخوانی، مجلس یزید [هم خطبه] بخوانی. باید تو پرچم یزید پلید [و] معاویه را بکَنی، پرچم پدرمان علی را در شام نصب کنی، به قدرت خدا و به قدرت آن بیانی که تو داری. گفت چشم برادر، اطاعت می‌شود. حالا زینب آمد، حالا چه کار می‌کند؟ حالا این‌ها را اسیر کردند و خلاصه نمی‌خواهم همه‌اش را بگویم، آمدند در دروازه کوفه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو هم همین‌جور است، این حرف‌ها امر است؛ این حرفها که نوشتید امر است قربانتان، باید یادتان باشد. او یاد امام حسین بود، شما هم باید این‌ها یادتان باشد. رجعت که من گفتم یادتان باید باشد قربانتان بروم، این‌ها را همه را باید یادتان باشد، حالا زینب یادش است دیگر. [حالا اسرا را] وارد کردند. وارد کردند، خب این‌ها همه‌شان الان وضعشان ناجور است. زینب این‌جا یک خطبه خواند، یک خطبه خواند امام‌حسین را معرفی کرد. وقتی معرفی کرد، این‌ها گریه کردند. خبر دادند به ابن‌زیاد که ابن‌زیاد اگر خطبه زینب همین‌جور [ادامه پیدا کند، مردم] شورش می‌کنند. گفت چه‌کار کنیم؟ گفت سر برادرش را ببرید جلویش. این مردم همه توجه به زینب داشتند، یک وقت زینب دید مردم توجه‌شان یک جای دیگر رفت. یاللعجب، چه شد؟ یک وقت دید، یک وقت دید سر برادرش حسین است. زینب دیگر آن خطبه‌ای که داشت می‌خواند [ناتمام ماند]، یک وقت نظرش رفت پیش برادر. حالا زینب مگر دست برداشته؟ &lt;br /&gt;
حالا زینب دارد حالی این مردم می‌کند. حالی این مردم می‌کند [که ای] مردم اشتباه کردید. مگر شما می‌توانید برادر من را [کسی را جایش] نصب کنید؟ حالا یک هشدار داد به مردم، [فرمود] برادر، حسین جان، با من حرف بزن؛ اگر نمی‌زنی، با این طفل صغیر حرف بزن. دارد حالی این مردم می‌کند، [ای] مردم حسین نمرده، سرش هم حرف می‌زند. چه کردید شما با تقدیر خودتان که برادر من را، حسین را کشتید؟ [امام حسین] گفت [أم حسبت أنّ] اصحاب الکهف و الرقیم [کانوا من آیاتنا عجبا]. دو تا آیه توی قرآن داریم [که] خیلی عجیب است: یکی اصحاب کهف است، یکی رقیم. [یک] وقتی دیگر برایتان می‌گویم، [الان] می‌خواهم حرف دیگر بزنم. تمام مردم بنا کردند گریه کردن. حالا چه کار کند ابن زیاد؟ دستور داد حرکت بدهید اسرا را، اسرا را حرکت دادند رو به شام.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
حالا زینب، این‌ها [اسرا در] بارانداز بودند، این‌ها که می‌گویند آنجا نمی‌دانم چه [خرابه] بوده، بی‌خود می‌گویند. آخر نادان، کنار کاخ یک مرد دیکتاتور شراب‌خور حرام‌زاده [که] الان تمام ممالک دست این است [که] خرابه نیست؛ بارانداز بوده، این‌ها را آنجا بردند. بردند تا مجلس یزید را خلاصه یک قدری چراغانی کنند و یک قدری تهیه ببینند و [یزید] مست است دیگر. حالا زینب را وارد کردند. اسرا را، این‌ها [را] یکی یکی دست‌هایشان را به هم بسته بودند که متفرق نشوند. حالا زینب وارد مجلس شد، خودش را یک قدری پنهان کرد. یزید گفت این کیست که خودش را پنهان می‌کند؟ گفت زینب خواهر حسین است. یک‌دفعه {{توضیح|خدا نکند یکی یک حرفی به مؤمن بزند [که] دلش را آتش بزند. حالا این حرام‌زاده می‌خواست دل زینب را آتش بزند}} گفت زینب، الحمدلله خدا برادرت را کشت. دارم می‌گویم [امام] تصرف خلقتی دارد، [زینب] گفت درست است [که] جان هرکسی را خدا می‌گیرد؛ اما لشکر تو برادر من را کشت، تو گفتی برادر من را کشتند. یک وقت [یزید] صدا زد جلاد، بزن گردن [زینب را]. آقا فرنگی بلند شد، نصارا بلند شد، نداریم یک شیعه بلند شده باشد. [گفتند] یزید چه کار می‌کنی؟ این داغ دیده، این چه کاری [است] می‌کنی یزید؟ یزید آرام شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مگر دست برداشته؟ صدا زد چوب خیزران بیاورید. این نی‌ها از آنها بودند که شکرِ خیلی خوب داشتند، چون که سر امام حسین را به نی زدند، دیگر نی‌ها شکر ندادند. هر حرفی والله [عصاره‌ای] دارد، دیگر [نی‌ها] شکر ندادند؛ تو [قتل‌گاه] حسین را دیدی، چرا ذوق می‌زنی و می‌خندی؟ این‌ها دیگر شکر ندادند. حالا هم بروید سراغشان. حالا [یزید] اشاره کرد به لب‌های حسین، [گفت] حسین تو خیال سلطنت داشتی. یک وقت سکینه گفت عمه دارد چوب به لب بابایم می‌زند. حالا زینب چه کرد؟ گفت نزن تو چوب کین به این لبان اطهرش، تو می‌گویی من خلیفه رسول‌الله‌ام! گفت آخر این لب‌ها را پیغمبر بوسیده؛ اما خدا همیشه یک کسی را گذاشته که فاسق و فاجر را رسوا کند. یک‌دفعه هنده دوید توی مجلس، سر امام حسین را توی بغل گرفت. یزید چادر انداخت روی سر هنده، زنش. این‌جا باز دوباره زینب صدا زد، گفت چرا چادر می‌اندازی روی این [اما حرم رسول‌الله را اسیر کردی]؟ یزید تو چه کار می‌کنی ما را اسیر کردی؟ همان‌جا مخالفت پیدا شد، ببین خدا هنده را گذاشت آنجا، خلاصه رسوا شد یزید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا [یزید] گفت ظهر شده، مجلس را به‌هم بزن، برویم نماز. حالا آمدند نماز، امام سجاد را بردند توی مسجد. می‌خواهد بگوید یعنی من پیش‌نمازم، من یعنی مردم من را قبول دارند. چه‌کارهایی می‌کند؟ قلدری. حالا آمد توی مسجد، امام‌سجاد گفت من بروم بالای این چوب‌ها؟ گفت بروم بالای این چوب‌ها؟ کجا منبرها را چوب کردید منبری‌ها؟ گفتم شما خطیب هستید. آن خطیب از معاویه و یزید صحبت می‌کرد. امام‌سجاد گفت خطیب، تو خدا و رسول را به غضب آوردی، چرا تعریف خلق می‌کنی؟ حالا این پسرش معاویه خیلی می‌خواست او را، گفت بابا بگذار برود این [بالای منبر]، این بابا انگار عقل ندارد، به منبر می‌گوید چوب. [یزید] گفت بابا من این‌ها را می‌شناسم، آبرویمان را می‌ریزد.&lt;br /&gt;
[امام سجاد بالای منبر] رفت، اول حمد و ستایش خدا را کرد، اول رضایت خدا را ابلاغ کرد، بعد سفارشات رسول‌الله را. یک‌دفعه امام سجاد فرمود این حسین ذریه پیغمبر است، تو چرا [اهل‌بیتش را اسیر کردی]؟ بنا کرد صحبت کردن، مردم دویدند توی بازار، [می‌گفتند] مردم بیایید ببینید این‌ها اولاد پیغمبرند، یزید اشتباه به ما گفته. بترسید از آن روزهایی که کارهایتان یکهو افشا می‌شود، خدا کارها را افشا می‌کند؛ اما داریم چند دفعه پرده رویش می‌کشد رفقای عزیز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آمدند، یزید دید خیلی بد شده، حالا چه کار کند؟ آمدند امام‌سجاد را خواست، گفت من نگفتم [ابن‌زیاد] پدرت را بکشد. گفتم بروید با هم صلح کنیم، مملکت یک جوری باشد، یک سکونتی داشته باشد، ابن‌زیاد [پدرت را] کشته؛ حالا می‌خواهم پول خون بابایت را بدهم. امام‌سجاد فرمود یزید آن چیزهایی که [لشکرت] به غارت بردند بگو [پس] بدهند، این‌ها همه را مادرم [زهرا] با دستش بافته. گفت آنها همه را غارت کردند، آنها نیست. حالا چه کرد یزید؟ گفت حالا شما می‌خواهی عزاداری بکنی، بکن. یک هفته کاخ سلطنتی‌اش را داد دست این‌ها، حالا می‌خواهد رفو کند جنایتش را، مردم می‌آمدند و می‌رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا یک‌دفعه حضرت سجاد گفت ما می‌خواهیم حرکت ‌کنیم. [یزید] تمام محمل‌ها را درست کرد. [امام سجاد] گفت یزید، ما از تو می‌خواهیم یکی دنبال ما بیاید که با ما باشد، ما را اذیت نکند. بشیر را آورد. حالا قربانتان بروم، فدایتان بشوم، [حضرت زینب] محمل‌ها را آمد دید، دید خیلی [آنها را] درست کرده. گفت یزید ما عزاداریم. یک نفر است که مجتهد است می‌گوید چیزِ مشکی نپوشید، همین روایت را گفتم. گفتم یزید [محمل‌ها را] سیاه‌پوش کرد، تو می‌گویی [سیاه] نپوشید؟ خدا نکند یکی نفهم باشد دورش را بگیرند، آن وقت او نفهمیِ خودش را ابلاغ می‌کند. حالا حرکت کردند. حالا زینب یک کاری کرد، یک وقت صدا زد رقیه جان، شب عاشورا برادرم گفت زینب جان، من بچه‌هایم را به تو می‌سپارم، همه شما را به خدا [می‌سپارم]. پاشو، آخر من جواب بابایت را نمی‌توانم بدهم، پاشو. آقاجان یک روایت داریم [که] ام‌کلثوم همان‌جا ماند. خدا رحمت کند علما را، آقای زاهدی با آقای بروجردی صحبت کردند، ام‌کلثوم گفت من می‌مانم این‌جا، رفت توی بیابان‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا حرکت کردند رو به مدینه، حالا یک راهی است، دوراهی است. بشیر [همراهشان] بود، خیلی منطقی بود؛ گفت آقاجان این راهِ کربلاست، این راهِ مدینه، کجا می‌روی؟ گفت به عمه‌ام بگو. تا گفت، [حضرت زینب] گفت ما شوق کربلا داریم، ما شوق کربلا داریم. حرکت کردند رو به کربلا، قربان سکینه بروم، یک وقت صدا زد عمه‌جان، بوی خوشی می‌وزد اندر مشام، مگر این زمین کربلاست؟ حالا این [جابر] آمده، چه کسی بود آنجا روی قبر امام حسین؟ جابر. یک وقت عطیه به او گفت جابر، زینب دارد می‌آید. من از جابر هم یک ناراحتی دارم، وقتی می‌خواهد بیاید قدم‌هایش را یکی یکی برمی‌داشت. [پیغمبر] گفت هر قدمی که رو به قبر امام حسین بروی چند هزار حج و عمره [ثواب] دارد. جابر هم ثواب می‌خواهد، تو چه می‌خواهی؟ حالا آمدند، افتادند روی قبرها. او می‌گفت عمه‌جان، علی‌اکبر این‌جا بود، او می‌گفت قاسم این‌جا بود؛ خدا می‌داند چه کردند. یک آدمی که دیگر خیلی به اصطلاح ولایتی است، گفت زینب [به امام حسین] گفت اگر نامحرم نبود، پیراهنم را درمی‌آوردم ببینی [دشمن] به من زده. گفتم نادان، مگر حسین [نمی‌داند که زینب] باید پیراهنش را درآورد؟ این چیست می‌گویی؟ گفت ما می‌خواهیم شور بیندازیم. گفتم چرا دروغ می‌گویی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عرض می‌شود خدمت شما، امام سجاد دید این‌ها چیز که نمی‌خورند، الان یک روز، یک روز و نصفی است، این‌ها فقط گریه می‌کنند، دستور داد حرکت کنید. امر امام واجب است، حرکت کردند رو به مدینه. نزدیک مدینه امام‌سجاد این بشیر را خواست، گفت تو بهره‌ای از شعر داری؟ گفت آره. گفت برو اهل مدینه را خبر کن. این بشیر آمد و همه ریختند [دورش]؛ یک پرچم داشت، گفت خبر همه را آوردم از شام و از کوفه. گفت بیایید سر قبر پیغمبر [تا] بگویم. من به قربانش بروم، [ام‌البنین] حالا آمد آنجا. [بشیر] گفت فقط از مردها کسی که مانده امام سجاد است [و] امام باقر، همه را کشتند. خدا می‌داند آنجا چه خبر بود. من به قربان خاک کف پای ام‌البنین، آخر [سراغ] بچه‌هایش را [نگرفت]. آمد گفت بشیر، حسین هست یا نه؟ [بشیر] گفت ام‌البنین، حسین را کشتند. حالا عبدالله دارد پِی زینب می‌گردد، هی می‌رود و می‌آید. یک وقت زینب صدایش زد عبدالله، من را نمی‌شناسی؟ [عبدالله] گفت آخر تو که گیس‌هایت سفید نبود. [حضرت زینب] گفت عبدالله داغ برادرم [موهایم را سفید کرد]؛ من [فقط] جان دارم، همه چیزم رفته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا بیایید رفقای عزیز انصاف داشته باشید، توی وجدان ما اگر این‌ها باشد، ما دیگر تماشایی نیستیم قربانتان بروم، عزیز من. چرا می‌گویند [اگر] لکه‌ای اشک [برای امام حسین] بریزی، خدا از سر گناهانت می‌گذرد [حتی اگر] مطابق [گناه] انس و جن [باشد]؟ لشکر امام حسین را نمی‌گوید، اشکش را می‌گوید. آیا حسین را شناختی رفتی کربلا؟ می‌ترسم یک قدری دیگر بگویم، ناراحت شوید. حسین یعنی، حالا ببین این دارد چه می‌گوید؟ [معنی] اشکی [برای حسین] بریزی این‌جور است، یعنی [باید این‌جور] حسین را بشناسی، دیگر توی لهو و لعب و این حرفها نروی، تو در دلت غم حسین باشد. صلوات بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من، قربانتان بروم، تمام حرفهای من این است [که] تو باید اگر [زیارت] می‌روی، [فقط] جسم تو حاضر نباشد، عقل تو حاضر باشد، وجدان تو حاضر باشد، با وجدانت حرف بزنی، با وجدانت بلند شوی. خدا چه به تو داده؟ این گناه‌ها که چیزی نیست که، می‌گوید یک لکه اشک [برای امام حسین] بریزی [همه‌اش را می‌آمرزم]. حالا می‌گوید [اگر] اشکت هم نمی‌آید بکاء کن، یعنی خودت را به حال عزا بزن، [آن‌وقت] جزء عزاداران امام حسین هستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما عزیز من گفتم، دوباره تکرار می‌کنم، خیلی کم بوده یا [نبوده] مانند آقای بروجردی. بروجردی اعتقاد وقتی به حسین داشت، به سینه‌زن امام‌حسین هم اعتقاد داشت. من می‌خواهم از شماها مهندس‌ها، دکترها بپرسم، مگر امام‌حسین نگفته تربت من شفاست؟ چرا آقای بروجردی تربت به چشمش نمالید؟ من خودم گویا دیدم، یک مهتابی [ایوان جلوی عمارت] بود، آنجا [ایستاده بود،] آمد پایین. سینه‌زن‌ها سینه می‌زدند، باران آمده بود، پاهایشان گلی است. از گل پای یک سینه‌زن مالید به چشمش، [چشمش خوب شد،] تا آخر عمرش قرآن می‌خواند. ای سینه‌زن حسین، ای مداح حسین، بیا حسین بگو. وقتی چیز دیگر گفتی به دینم از حسین خارج شدی، از محبت حسین خارج شدی. من به قربان خاک قبر آقای بروجردی که این‌قدر اعتقاد داشت و چشمش دیگر خوب شد. تو کجا اعتقاد داری عزیز من؟ همه‌اش به فکر شکمیم و فکر عزت و احترامیم و به فکر [این‌که] ما را یکی تأیید کند. [حالا] تأییدت کرد، به دینم آن تأییدی تکذیب است. به ایمانم آن تأییدیِ خلق، تکذیب است. بیا [پیغمبر مثل سلمان به تو] بگوید سلمان منّا اهل‌البیت. بیا عزیز من، قربانتان بروم، فدایتان بشوم آنها تأیید کنند [تو را] بگویی حسین جان. بیا امر حسین را اطاعت کن. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر نیست [که] امام رضا گفت این‌ها کارشان است می‌آیند [زیارت]؟ هفتاد حج، هفتاد عمره را، یا چقدر حج را باطل کرد امام رضا، [گفت] این‌ها از آنها بهره نمی‌برند، این‌ها کارشان است می‌آیند. مگر حضرت معصومه [نگفت زیارت می‌کنند قبر ما را، اطاعت نمی‌کنند امر ما را]؟ به دینم گفت، به ایمانم گفت. نگویید حاج حسین تعریف خودش را می‌کند، من دیگر کسی را نمی‌‌خواهم. ما یک چهار روز دیگر توی دست و پای شما هستیم و می‌رویم. امیدوارم شما باقی باشید، اگر شما باقی باشید، این حرفها هم باقی است. من ممکن است، حالا نمی‌گویم [فردا می‌میرم]. غصه نخورید بگویید فردا یارو می‌میرد، من حالا حالاها می‌خواهم شما را اذیت کنم. آقایی که شما باشید، چه چیز من دارم می‌گویم؟ کجا بودیم؟ حالا حضرت معصومه، به وجدانم [قسم]، گفت مردم زیارت می‌کنند قبر ما را، اطاعت نمی‌کنند امر ما را. من هم می‌گویم می‌روی آن پنجره‌ها را می‌بوسی، مگر پنجره به تو چیز می‌دهد؟ الان دارند پنجره درست می‌کنند برای امام حسین، می‌ترسم بگویم [با] چه پولی، چه چیزی. تو می‌روی این‌ها را می‌بوسی. تو باید امر را [اطاعت کنی بعد] بروی [ضریح] امام حسین را ببوسی، تو امر امام حسین را [اطاعت کن]. من نمی‌گویم حالا این‌ را هم نبوس [که] بگویید دیگر [حاج حسین گفته نبوسید]. من آخر خیلی توجه دارم، [کسی] نگوید این را نبوسید، خب برو آن را هم ببوس؛ اما تو باید امر امام حسین [را اطاعت کنی]، امر امام حسین می‌گوید سخی باش. امر امام حسین می‌گوید به بیچاره‌ها خدمت کن. امر امام حسین می‌گوید من سه روز، سه روز گرسنگی خوردم، [غذایم را] دادم به فقیر و اسیر و این‌ها، [اما] تو می‌دهی به بدعت‌گذار. تو به کی می‌دهی؟ دارد حالی‌ات می‌کند امام حسین. امام حسین مکتب خلقت است، تو باید مکتب داشته باشی. اگر مکتب داشته باشی، به دینم مذهب هم داری. تو نه مکتب داری، نه مذهب. چه کار داری می‌کنی؟ [امام حسین] می‌گوید یک روز [غذایم را] دادم [به] فقیر، یک روز دادم [به] اسیر، یک روز دادم [به] مسکین. تو به چه کسی می‌دهی؟ آیا [این حرفها را] خواندی؟ [من] این‌جا جز می‌زنم، [آیا] خواندی این نوار را؟ تو یک وقت می‌بینی که اصلاً انفاق کردی، انفاقت این است که لا اله الا الله. چرا [در زیارت عاشورا] می‌گوید [اگر] سوزن دادی، لعنت می‌کند؟ [اگر] اسب نعل کردی، لعنتی؟ اسب را اگر [نعل] نکنی، پایش از بین می‌رود، این نیست که [نعل کردن ایراد داشته باشد]. تو به چه کسی می‌دهی؟ تو به چه کسی می‌دهی؟ به چه کسی انفاق می‌کنی؟ کجا انفاق می‌کنی؟ کمک داری می‌کنی تو. صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا تو را به حق امام زمان قسمت می‌دهم، این حرفها که ما امروز زدیم، رفقا به آن یقین کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا یقین کردند، عمل کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این حرفها به این‌ها تزریق بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا تو شاهد باش که چقدر من این‌ها را می‌خواهم. خدایا آن خواستن من که این‌ها را می‌خواهم، فردای قیامت [معلوم می‌شود.] آن خواستنی که من این‌ها را می‌خواهم، این [است که این‌ها] ولایت دارند، این ولایت را تا آخر برسانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا نه من این‌جا ناراحت بشوم، نه این‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا باز به حق امام حسین، [به] خون ناحق ریخته امام حسین، ما را یاور امام زمان قرار بده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا امام زمان را از ما راضی و خشنود بگردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا بالاخره یک ماه آنجا بوده، با این صدقاتی که دادند قبول کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این‌ها را توی خزینه امام حسین بریز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا زهرای مرضیه را از ما راضی و خشنود بگردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا عمر بابرکت به این‌ها بده. عمر بابرکت این نیست که مثل من پیر بشوی، عمر بابرکت این است که امر خدا و پیغمبر را اطاعت کنی. خدایا این‌ها از آنها باشند [که امر را اطاعت می‌کنند].&lt;br /&gt;
خدایا من یک حرف عوامانه می‌زنم، این‌ها را خدایا [این‌طور کن:] اللّهم انی اسئلک الامن و الایمان بک و التصدیق بنبیک و العافیة من جمیع البلاء و الشکر علی العافیة و الغنی عن شرار الناس، خدایا محتاج شرارشان نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا یک عقلی به آنها بده [که] خوب و بد را تمیز بدهند. بدعت‌گذار را با عبادت تمیز بدهند.&lt;br /&gt;
(با صلوات بر محمد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه‌تان عذرخواهی می‌کنم، شرمنده همه‌تان هستم. خدا ان‌شاءالله شما را باقی بگذارد که این حرف‌ها را خلاصه افشا کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_89&amp;diff=2522</id>
		<title>اربعین 89</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_89&amp;diff=2522"/>
		<updated>2026-08-04T13:53:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10399}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اعوذ بالله من الشیطان اللعین الرجیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«العبد المؤید الرسول المکرم ابوالقاسم محمد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پررنگ|السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی الحسین و علی‌بن‌الحسین و اولاد الحسین و اهل‌بیت الحسین و رحمة‌الله و برکاته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک صلوات بفرستید. رفقای عزیز، خواننده‌های مجلس از شما تشکر می‌کنم. حالا دیگر شما که همیشه ما را عفو کردید و باز هم بیشتر عفو کنید. حالا که الان دارید می‌گویید خب [تکرار] حرفهای گذشته است، من می‌خواهم یک چندتا حرف بزنم. اگر یک قدری خلاصه وقت شما را می‌گیریم، ان‌شاءالله، امیدوارم که هم در ظاهر من را عفو کنید، هم در باطن. صلوات بفرستید. چون که شما چشم و چراغ زهرایید؛ اما خب حالا ما هم بالاخره می‌گوییم یک چیزی بگوییم که این رفقا بفهمند اربعین یعنی چه؟ عزاداری یعنی چه؟ عرض بشود خدمت شما مجلس امام‌حسین یعنی چه؟ همه این‌ها سر جایش است؛ اما همه این‌ها باید با امر باشد. اگر با امر نباشد، این‌ها [را] حضرت زهرا امضاء نمی‌کند قربانتان بروم. شما کارهایی که داری، می‌خواهی اربعین بروی یا حج بروی یا عبادت کنی، مواظب باش که حضرت زهرا باید امضاء کند. ما به دینم تا آخر عمرمان زهرا را نمی‌شناسیم. یک زهرایی می‌گویند خانم‌ها اما تجددی‌اند، این زهرا شناختن نیست، تو تجدد را می‌شناسی. تو چه کسی را می‌شناسی عزیز من؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من درست دارم می‌گویم، در تمام این دنیا هیچ چیزی از ظهور مهم‌تر نیست. تمام این حرفها مشاور است، اصل، ظهور وجود مبارک امام زمان است. آن موقع می‌شود [که] حق و باطل جدا می‌شود. راجع به رجعت صحبت کردم، گذاشتید کنار کتابها را، شما باید با کتاب رجعت یک قدری مطالعه کنید، بایگانی نکن عزیزم. [در] رجعت تمام ممکنات خدا خوشحالند، ملائکه‌ها خوشحالند، درختها خوشحالند، اشیاء خوشحالند، زمین خوشحال است، دریا خوشحال است، تمام این خلقت خوشحالند. رجعت باید بیاید [که این‌ها خوشحال شوند]، تمام این‌ها گریه کردند برای امام حسین. آیا حسین را شناختید؟ یا رفتید زیارتش و خندیدید و ویدیو آوردید؟ [ای] بدتر از سنی! کربلا رفتید؟ من فدای آن آدم بشوم که گفت [به او تلویزیون] بخر، [او] نخریده، به دینم حاضرم فدایش بشوم. من فدای اعمال هرکسی می‌شوم، نه فدای شخص کسی. چه کار داری می‌کنی؟ قربانت بروم، فدایت بشوم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین می‌خواهم به شما بگویم بس که مهم است امضای مبارک [حضرت زهرا]، [حالا] حجة‌بن‌الحسن، امام المبین، حجت خدا، ولی‌الله الاعظم، جان تمام خلقت، [او که] اگر نباشد همه عالم فروزان می‌شود، جخ [تازه] باید با اجازه مادرش زهرا بیاید، او امضاء کند. کجا کارهای ما را زهرا امضاء کرده؟ تو می‌توانی چشمت را بپوشانی؟ چه کسی زهرای عزیز را شناخت؟ فقط ذات پاک خدا [او را] می‌شناسد. امیرالمؤمنین را و زهرا را هیچ‌کس نمی‌شناسد؛ اما این حرفها که من دارم می‌زنم [برای این است که] یک اندازه‌ای تکان بخورید. شما الان در مجلس ولایت به دینم در حضور زهرایید. حالا چه کار کنید؟ خیال‌های خرگوشی را از دلتان بیرون کنید. امروز تصمیم بگیرید، بگویید که زهرا جان چون که تو ناراحتی، ما دیگر لهو و لعب نمی‌زنیم. ما دلمان می‌خواهد با تو محشور شویم، نه با ویدیو و ماهواره و این آشغال کاری‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر پیغمبر دروغ می‌گوید؟ گفت به اعمال هر کسی راضی باشی، با او محشوری. امام سجاد می‌گوید اگر سنگی را دوست داشته باشی، با آن [محشوری]. بیا این حرفها را قبول کن، کجا هی می‌روی زیارت؟ برو، نمی‌گویم نرو، با این عقیده برو، تصفیه‌شو [و] برو. لامحاله رفتی آنجا، بگو دیگر من این کارها را نمی‌کنم. خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را، می‌گفت کسی که کربلا می‌رود، مشهد می‌رود، باید وقتی [که] می‌آید عوض شود، یعنی دیگر عوضی نباشد. تو عوضی هستی؛ عوضی می‌روی، عوضی هم می‌آیی. من برایتان از اربعین می‌گویم؛ اما این حرفها قربانتان بروم، این‌ها سازندگی دارد. ما چه کار داریم می‌کنیم؟ قربانت بروم، فدایت بشوم. خدا نمره‌هایی به‌قول ما در حضورش است، می‌خواهد به تو بدهد؛ اما تو باید عارف باشی که به تو بدهد. تو ظالمی، تو فکرت ظالم است؛ اگر دستت ظالم نیست، فکرت ظالم است. کجایی عزیز من؟ کجا فکر می‌کنی؟ چطور نمره می‌دهد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شلمغانی مقام دارد، حالا وقتی امام زمان می‌خواهد [نایب] معلوم کند، [به او] می‌گوید برو کنار. اعتراض کردند چرا ما را قبول نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری، نه قبولی امام زمان را داری. نگفته بودم این حرف را، امروز می‌زنم: تو قبولی خودت را داری، نه قبولی امام زمان را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیغمبر می‌گوید برادر من است. [پیامبر را] منعش کردند، [گفتند] تو مجنونی که یک بابای شترچران را می‌گویی برادر، چرا ما را نمی‌گویی؟ [ما] چندین سال فقه و اصول خواندیم، چندین سال درس خواندیم. او هم می‌گوید کجا می‌روید پیش بی‌سواد؟ این [آدم‌ها از] همان‌ها هستند. اصلاً فهم پیغمبر را می‌آورند زیر سؤال، فهم امام زمان را می‌آورند زیر سؤال، فهم امیرالمؤمنین را می‌آورند زیر سؤال. [آیا] او نمی‌فهمد [که] او را معلوم می‌کند؟ تو می‌فهمی؟ بیدار شوید، هوشیار شوید. کجایی عزیز من؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً من عقیده‌ام این است، می‌گویم من دیگر معلوم نیست چه‌جوری بشوم. حالا تا سال دیگر به بچه‌ام گفتم، گفتم باباجان من حرفی می‌زنم، تا اربعین دیگر معلوم نیست باشم یا نباشم. اصلاً این توهین است [که] به حجت خدا می‌کنند، حالا چه خبر است؟ می‌گویم که والا نمی‌توانی بگویی، پیغمبرش هم یکی‌اش را گفت. به تمام آیات قرآن، هزار حرف [که خدا به پیغمبر گفت نزن،] راجع به علی بود. حالا وقتی که [وحی رسید سلمان منا اهل‌البیت یکی‌اش را گفت]. پیغمبر اکرم از همه جا مطلع است، امام از همه جا مطلع است، تمام شیاطین انس و جن در اختیار رسول‌الله هستند. کجا رسول‌الله را ما شناختیم؟ آنها هم که رسول‌الله می‌گویند، به دینم رسول‌الله را نمی‌شناسند. حالا اگر رسول‌الله است که خبر از زیر زمین دارد. حالا پاشده این جن آمده [پیش پیغمبر]، می‌گوید آقاجان [جن‌های دیگر] ما را خیلی اذیت می‌کنند، دختر به ما نمی‌دهند، دختر از ما نمی‌گیرند، همه ما را خیلی اذیت می‌کنند. [پیغمبر فرمود] علی جان، بلند شو [با او] برو. این‌ها هر کدامشان ایمان آوردند [که] آوردند، [اگر] نیاوردند، گردنشان را بزن. قربان علی بروم؛ اما [پیغمبر] فرمود که علی را بدرقه کنید. &lt;br /&gt;
چند نفر رفتند، سلمان هم رفت. دید این‌جا زمین شکافته شد، آن جن رفت و امیرالمؤمنین هم رفت ردّش [دنبالش]. حالا ببین چه می‌گوید؟ سلمان می‌رفت آنجا، یک قدری نانی، یک چیزی، حالا یک ذره (به قول من، این‌ها را من می‌گویم) می‌خورد، همان‌جا ماند. آن‌وقت یک دفعه دید امیرالمؤمنین آمد بیرون، گفت علی جان، قربانت بروم، پیغمبر فرمود هرکسی خبر پسر عمم را به من بدهد، هر چه بخواهد به او می‌دهم. ببین بی‌خود نیست می‌شود سلمان منا اهل‌البیت، او تویش درست است، ما رویمان درست است. الان ریش ببین عین ریش ابن‌سعد است، تویت باید درست باشد. این هم خدا می‌داند من دیگر دیدم به دریه می‌خورم، وگرنه می‌گفتم این را هم بگذار کنار. حالا [سلمان] چه می‌گوید؟ علی جان من بروم زودتر خبر بدهم به رسول‌الله، رفت خبر داد [که] رسول‌الله، علی آمد. &lt;br /&gt;
حالا فردایش [سلمان] آمد، گفت الوعده وفا. [پیغمبر] گفت سلمان‌جان، چه چیز می‌خواهی؟ این سلمان خانه ندارد، زن ندارد، به قول ما چیزی ندارد که؛ نه زن دارد، نه خانه دارد، خب بگوید خانه می‌خواهم؟ چه چیز می‌خواهم؟ نه. گفت یکی از آن حرف‌هایی [که خدا فرمود نزن را به من بگو]. سه هزار حرف [خدا] به تو گفت، هزارتایش را [گفت] نزن، هزار تایش را [گفت اگر] می‌خواهی بزن، هزارتایش هم گفته بزن؛ از آنها که گفته نزن، به من بگو. پیغمبر رفت توی فکر که خدا گفته نزن؛ فوراً وحی رسید یا رسول‌الله، سلمان منا اهل‌البیت، به او بگو. حالا [فرمود] خب سلمان جان آن یهودی که آنجا کاسب بود، یادت است؟ گفت آره. گفت [او] مُرده، به اذن خدا برو صدایش بزن.  پاشد [رفت] صدایش زد. یکهو دید یهودی آمد، دید کار و بارش خیلی بد نیست. گفت چه خبر؟ گفت یا سلمان، من می‌خواستم مسلمان بشوم، یک قدری می‌ترسیدم. {{توضیح|این‌جا حرف هست که من نمی‌زنم، می‌ترسد [که] می‌رود دنبال آن قوم و خویش‌ها، فهمیدی؟}} آقا که شما باشی، گفت [وقتی من مردم] آمدند و من را بازرسی کردند. من کارم این بود که وقتی می‌خواستم بروم سر کار، یک سلام به امیرالمؤمنین می‌کردم، می‌رفتم ردِّ کارم. &lt;br /&gt;
آیا شما نگاه به این کتابها و کارها [و] این‌ها کردید بروید ردِّ کارتان یا نه؟ حالا به آقا می‌گویی نوار [را گوش کردی]؟ می‌گوید هنوز نرسیدم من نگاه به آن [بکنم]. پس نگاه به کجا کردی مسلمان؟ نگاه به کجا کردی تو؟ آتش‌زدن این نیست که من را آتش بزنید، آتش‌زدن این است [که] دل من را آتش می‌زنید بعضی‌هایتان، آتش این نیست که. [اگر می‌گویم گوش بدهید] چون که می‌خواهم شما پیش بروید، شما می‌خواهم دوش به دوش امام زمان باشید، می‌خواهم دوش به دوش حضرت زهرا باشید. چرا یک قدری لاابالی‌گری می‌کنید؟ یک صلوات بفرستید. حالا [یهودی] گفت من را بازرسی کردند، من محبت امیرالمؤمنین داشتم، تمام این‌ها که می‌بینی به من دادند به واسطه محبت امیرالمؤمنین است؛ یا سلمان، دست از علی برندار. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم آمدیم، می‌گوییم دست از علی برندارید. خب دست از علی برنداشتن چیست؟ امر امیرالمؤمنین را اطاعت کن قربانت بروم. علی گفته غِش توی معامله نکن، نکن. علی گفته مواظب چشمت باش، [بگو] باشد. علی گفته گوشَت را آنجا که خدا گفته بگذار، به قرآن بده، به حرف مؤمن بده، به کلام بده. [علی] می‌گوید چشمت را حفظ کن، [بگو] باشد؛ مال حرام نخور، [بگو] باشه؛ معامله ربوی نکن، [بگو] باشد؛ صدقات بده عزیز من، سخی باش، [بگو] باشد. علی می‌گوید [در] حضور خدا باش، حالا نمی‌گوید [در حضور من باش]. با تمام این‌که این همه خدا سفارش علی را کرده، نمی‌گوید در حضور من باش. حالا شخصی آمده این‌جا [خدمت امیرالمؤمنین در جنگ جمل] می‌گوید که این ناموس پیغمبر است، تو هم دامادش، کجا بروم؟ می‌گوید ببین حق کجاست. خوب که توی تمام خلقت بگردی، حق علی است؛ اما [در] ظاهر نمی‌گوید. کجا خودت را چیز می‌کنی که بیایید مردم من را بخواهید؟ چه کار می‌کنیم ما؟ صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من، قربانتان بروم، شما باید در آخرالزمان، این‌قدر دخالت به کارها نکنید. شما آن قدرتی که دارید، آن قدرت مثل یک بچه می‌ماند که بچه ببین آرام نمی‌تواند بگیرد. خدا بچه‌هایتان را به شما ببخشد، آنها هم که ندارند خدا به آنها بدهد. یک پشتک می‌‌اندازند این‌جا، یک وارو می‌زند، آرام نمی‌تواند بگیرد، چون که روح در بدن این بچه، خدا رحمت کند حاج شیخ عباس را گفت روح بزرگ است، بچه کوچک است. این روح آرام نمی‌تواند بگیرد، این کار را می‌کند، این کار را می‌کند. عزیز من، تو هم قدرتت مثل بچه نباشد [که] این‌طرف بروی، این طرف بروی. کجا که نرفتی؟ همین خوب‌هایتان، کجا که نرفتید؟ جایی بود که نروید؟ تا توی کوهها رفتید. پیغمبر فرمود فتنه آخرالزمان تا کوهها را می‌گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما رفتید دماوند چه دیدید؟ من خدا را دیدم، امر خدا را دیدم. شما چه دیدید [که] چند دفعه آمدید دماوند؟ الحمدلله که دیگر نمی‌روید، آنها لیاقت نداشتند دیگر شماها را دعوت کنند [و] یک لقمه به شما بدهند، حج و عمره [پایشان] نوشته شود؛ خدا از آنها گرفت، خدا از ما نگیرد. من دیدم پیغمبر فرمود [فتنه] تا نوک کوه‌ها را می‌گیرد، من نگاه کردم، این‌قدر این کوه بلند بود، دیدم یک آنتن تلویزیون آنجاست. گفتم صدق یا رسول‌الله، قربانت بروم رسول‌الله که حرف‌هایی که زدی هی پیش می‌آید مردم می‌فهمند، هی پیش می‌آید. [فرمودی] مردم آخرالزمان عبادتی می‌شوند، مردم فراموش‌کار می‌شوند، علیِ من را فراموش می‌کنند، خدا را [فراموش می‌کنند]. چه کار می‌کنید؟ چه بگویم آخر امروز؟ دلم می‌خواهد از این مجلس که می‌روید بیرون، با سرمایه بروید بیرون. سرمایه این است که قربانتان بروم این حرفها را یک قدری در معرض عمل بگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند من رفتم آنجا [کربلا، اگر] بدانی چه حالی داشتم؟ یک بخور و نمیر [با خودم] می‌بردم، این زمین را می‌دیدم، می‌گفتم زینب این‌جا بوده، اصغر این‌جا بوده، اکبر این‌جا بوده. فقط جان ندادم من [در] کربلا؛ اما این آقا می‌رفت پای ویدیو. زیارت می‌کردند، [بعد] می‌رفت پای ویدیو، اصلاً تویش نیست. حالا می‌گوید اگر با دین [از دنیا] رفتی ملائکه تعجب می‌کنند. حسین توی بغل می‌گیرد تو را، توی بغل می‌گیرد تو را، کجاییم؟ او می‌خواهد تو را بغل بگیرد، می‌روی [زیارت،] یک ماهواره، یک ویدیو هم توی جیبت است، کجا تو را بغل می‌گیرد؟ صلوات بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من، قربانتان بروم، بیایید این حرفها مال من نیست که، من دارم تاریخات اسلام را برایتان می‌گویم، بیایید قربانتان بروم امر را اطاعت کنید‌. بیایید جان من، عزیز من، امام حسین می‌گوید غم من در دل دوست‌هایم است. تو همیشه باید غم داشته باشی، نه [این‌که] خوشحال باشی، نه [این‌که] بروی بعضی‌ها را ببینی، تو در حضور باید باشی. به تمام آیات قرآن اگر شما در حضور باشید، در سقوط نیستید. آن موقعی که شما در سقوطید، در حضور نیستید. چقدر [آدم] خوشش می‌آید؟ اما کجا [در] حضور است؟ [وقتی] در حضور خلق نروید و نباشید. گفتم این روحتان آرام نمی‌گیرد، نمی‌توانید آرام بگیرید؛ بیایید قربانتان بروم در حضور باشید، در سقوط نباشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الان [ببینید] از زمان بعد از رسول‌الله [مردم] رفتند دنبال جمعیت، [گفتند] یدالله فوق ایدیهم، [یدالله مع الجماعة]. حالا هم می‌گویند، توی زمان ما هم می‌گویند، آن زمان هم گفتند؛ اما باید بفهمی یدالله [یعنی] دست خدا، دست خدا کجاست؟ چشم خدا کجاست؟ امر خدا کجاست؟ آنجا برو. چه کار کنم من؟ کجا می‌روید؟ مگر امیرالمؤمنین رفت توی خانه، توی خانه نشست؟ علی توی تمام خلقت دارد جریان می‌کند، چه کسی می‌گوید علی رفت توی خانه نشست؟ تو رفتی توی خانه، تو رفتی بعدِ امیرالمؤمنین توی خانه جهنم. کجا [علی توی خانه نشست]؟ چه داری می‌گویی؟ [این] حرف‌ها چیست این رؤسای دانشگاه می‌زنند؟ کاشکی تو رئیس دانشگاه نبودی و فرّاش بودی. کاش فرّاش بودی، لامحاله زمین را می‌آمدی تمیز می‌کردی؛ تو استاد دانشگاه داری دانشگاهی را خراب می‌کنی. صلوات بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر این نیست که هرکسی می‌میرد امیرالمؤمنین بالای سرش است؟ علی توی خانه نشسته؟ چند هزار نفر، من نمی‌دانم چقدر [آدم هر لحظه] می‌میرند، روایت [داریم علی بالای سرشان است]. خود رئیس دانشگاه این را به من گفته، خودش نمی‌فهمد، خودش هم نمی‌داند، این رئیس دانشگاه است. آقا رفوزه نشوی، تجدید نیاوری. دانشجوها، شما توی فکرید [که] تجدید نیاورید، آیا توی فکر هستید که تجدید ولایت هم نیاورید؟ یا نگاه می‌کنی چشم‌پاره؟ [آیا فقط] توی فکر تجدید خودت هستی؟ بیا توی [فکر] تجدید این هم باش [که] تجدید نشوی در ولایت، تجدید نشوی در امر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من، قربانتان بروم، چه بگویم امروز برایتان؟ او [امام زمان] دارد می‌گوید یاجداه گریه می‌کنم برایت، اشک چشمم تمام شود خون [گریه می‌کنم]، برای اسیری زینب. تو رفتی کربلا، اسیری زینب را دیدی؟ به تمام آیات قرآن، من یک پاره‌وقتها می‌گویم جان من را تو حفظ کردی، اگرنه این غصه‌ها که من می‌خورم، باید از بین بروم. تو اسیری زینب را آنجا دیدی؟ بس که ناراحتم دوباره تکرار می‌کنم، یا آمدی می‌خواهی بروی [پای تلویزیون؟] اسیری زینب و کلثوم و این‌ها را دیدی یا می‌خواهی بروی آنها را ببینی که توی خارج است؟ خب با آن محشور می‌شوی. تو عبادتهایت را بگذار کنار، ببین با چه کسی محشوری؟ چه کسی را دوست داری؟ چه کاره هستی؟ بیا یک فکری مال خودت بکن. [انما] الدنیا فناء و الآخرة بقاء، عزیز من، قربانتان بروم. یک صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها اگر یک تصرفی به شخص بکنند، یک تصرف خلقتی می‌کنند، یک تصرف ماورائی می‌کنند. امام حسین وقتی که دید [همه اصحاب شهید شدند]، گفت [خواهر] پیراهن کهنه [را بیاور]. [آن پیراهن را] تهیه کرده بود، امام حسین می‌دانست [دشمنان] پیراهنش را درمی‌آورند، گفت وقتی پاره پاره باشد، درنمی‌آورند دیگر. حالا چه بگویم؟ اما ام‌السلمه گفت زینب جان، جدت رسول‌الله گفت وقتی امام‌حسین آمد طلب پیراهن کهنه کرد، بدان یک‌ساعت یا نیم‌ساعت برادرت بیشتر زنده نیست. تا امام‌حسین آمد گفت که خواهر پیراهن کهنه بیاور در برم، زینب غش کرد. حالا لشکر هم دارد هل من مبارز می‌گوید، چه کار کند امام حسین؟ یک تصرف خلقتی توی قلب زینب کرد. آخر تمام خلقت در دست امام است، کجا [این] حرفها را می‌زنی؟ جگر من خون است، نمی‌توانم بگویم. کجا می‌روی؟ چه کسی را قبول داری؟ چه کار می‌کنید؟ &lt;br /&gt;
حالا تصرف کرد، دست گذاشت توی قلب زینب، زینب بلند شد، چشمش [را] باز کرد. این یک تصرف ماورائی می‌کند به چیز، این را نمی‌گویم حالا. آن تصرف ماورائی [که امام حسین] می‌کند، این [زینب] جواب ماوراء را می‌تواند بدهد. تمام ماوراء در مقابلش عاجزند، تمام ماوراء در مقابل زینب عاجز بودند. [امام حسین] دست گذاشت توی قلبش تصرف کرد. [فرمود] خواهر جان، مگر تو نمی‌دانی که دارند در شام به پدر ما سبّ می‌کنند؟ تو باید صبر بکنی، بروی کوفه آنجا خطبه بخوانی، مجلس یزید [هم خطبه] بخوانی. باید تو پرچم یزید پلید [و] معاویه را بکَنی، پرچم پدرمان علی را در شام نصب کنی، به قدرت خدا و به قدرت آن بیانی که تو داری. گفت چشم برادر، اطاعت می‌شود. حالا زینب آمد، حالا چه کار می‌کند؟ حالا این‌ها را اسیر کردند و خلاصه نمی‌خواهم همه‌اش را بگویم، آمدند در دروازه کوفه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو هم همین‌جور است، این حرف‌ها امر است؛ این حرفها که نوشتید امر است قربانتان، باید یادتان باشد. او یاد امام حسین بود، شما هم باید این‌ها یادتان باشد. رجعت که من گفتم یادتان باید باشد قربانتان بروم، این‌ها را همه را باید یادتان باشد، حالا زینب یادش است دیگر. [حالا اسرا را] وارد کردند. وارد کردند، خب این‌ها همه‌شان الان وضعشان ناجور است. زینب این‌جا یک خطبه خواند، یک خطبه خواند امام‌حسین را معرفی کرد. وقتی معرفی کرد، این‌ها گریه کردند. خبر دادند به ابن‌زیاد که ابن‌زیاد اگر خطبه زینب همین‌جور [ادامه پیدا کند، مردم] شورش می‌کنند. گفت چه‌کار کنیم؟ گفت سر برادرش را ببرید جلویش. این مردم همه توجه به زینب داشتند، یک وقت زینب دید مردم توجه‌شان یک جای دیگر رفت. یاللعجب، چه شد؟ یک وقت دید، یک وقت دید سر برادرش حسین است. زینب دیگر آن خطبه‌ای که داشت می‌خواند [ناتمام ماند]، یک وقت نظرش رفت پیش برادر. حالا زینب مگر دست برداشته؟ &lt;br /&gt;
حالا زینب دارد حالی این مردم می‌کند. حالی این مردم می‌کند [که ای] مردم اشتباه کردید. مگر شما می‌توانید برادر من را [کسی را جایش] نصب کنید؟ حالا یک هشدار داد به مردم، [فرمود] برادر، حسین جان، با من حرف بزن؛ اگر نمی‌زنی، با این طفل صغیر حرف بزن. دارد حالی این مردم می‌کند، [ای] مردم حسین نمرده، سرش هم حرف می‌زند. چه کردید شما با تقدیر خودتان که برادر من را، حسین را کشتید؟ [امام حسین] گفت [أم حسبت أنّ] اصحاب الکهف و الرقیم [کانوا من آیاتنا عجبا]. دو تا آیه توی قرآن داریم [که] خیلی عجیب است: یکی اصحاب کهف است، یکی رقیم. [یک] وقتی دیگر برایتان می‌گویم، [الان] می‌خواهم حرف دیگر بزنم. تمام مردم بنا کردند گریه کردن. حالا چه کار کند ابن زیاد؟ دستور داد حرکت بدهید اسرا را، اسرا را حرکت دادند رو به شام.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
حالا زینب، این‌ها [اسرا در] بارانداز بودند، این‌ها که می‌گویند آنجا نمی‌دانم چه [خرابه] بوده، بی‌خود می‌گویند. آخر نادان، کنار کاخ یک مرد دیکتاتور شراب‌خور حرام‌زاده [که] الان تمام ممالک دست این است [که] خرابه نیست؛ بارانداز بوده، این‌ها را آنجا بردند. بردند تا مجلس یزید را خلاصه یک قدری چراغانی کنند و یک قدری تهیه ببینند و [یزید] مست است دیگر. حالا زینب را وارد کردند. اسرا را، این‌ها [را] یکی یکی دست‌هایشان را به هم بسته بودند که متفرق نشوند. حالا زینب وارد مجلس شد، خودش را یک قدری پنهان کرد. یزید گفت این کیست که خودش را پنهان می‌کند؟ گفت زینب خواهر حسین است. یک‌دفعه {{توضیح|خدا نکند یکی یک حرفی به مؤمن بزند [که] دلش را آتش بزند. حالا این حرام‌زاده می‌خواست دل زینب را آتش بزند}} گفت زینب، الحمدلله خدا برادرت را کشت. دارم می‌گویم [امام] تصرف خلقتی دارد، [زینب] گفت درست است [که] جان هرکسی را خدا می‌گیرد؛ اما لشکر تو برادر من را کشت، تو گفتی برادر من را کشتند. یک وقت [یزید] صدا زد جلاد، بزن گردن [زینب را]. آقا فرنگی بلند شد، نصارا بلند شد، نداریم یک شیعه بلند شده باشد. [گفتند] یزید چه کار می‌کنی؟ این داغ دیده، این چه کاری [است] می‌کنی یزید؟ یزید آرام شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مگر دست برداشته؟ صدا زد چوب خیزران بیاورید. این نی‌ها از آنها بودند که شکرِ خیلی خوب داشتند، چون که سر امام حسین را به نی زدند، دیگر نی‌ها شکر ندادند. هر حرفی والله [عصاره‌ای] دارد، دیگر [نی‌ها] شکر ندادند؛ تو [قتل‌گاه] حسین را دیدی، چرا ذوق می‌زنی و می‌خندی؟ این‌ها دیگر شکر ندادند. حالا هم بروید سراغشان. حالا [یزید] اشاره کرد به لب‌های حسین، [گفت] حسین تو خیال سلطنت داشتی. یک وقت سکینه گفت عمه دارد چوب به لب بابایم می‌زند. حالا زینب چه کرد؟ گفت نزن تو چوب کین به این لبان اطهرش، تو می‌گویی من خلیفه رسول‌الله‌ام! گفت آخر این لب‌ها را پیغمبر بوسیده؛ اما خدا همیشه یک کسی را گذاشته که فاسق و فاجر را رسوا کند. یک‌دفعه هنده دوید توی مجلس، سر امام حسین را توی بغل گرفت. یزید چادر انداخت روی سر هنده، زنش. این‌جا باز دوباره زینب صدا زد، گفت چرا چادر می‌اندازی روی این [اما حرم رسول‌الله را اسیر کردی]؟ یزید تو چه کار می‌کنی ما را اسیر کردی؟ همان‌جا مخالفت پیدا شد، ببین خدا هنده را گذاشت آنجا، خلاصه رسوا شد یزید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا [یزید] گفت ظهر شده، مجلس را به‌هم بزن، برویم نماز. حالا آمدند نماز، امام سجاد را بردند توی مسجد. می‌خواهد بگوید یعنی من پیش‌نمازم، من یعنی مردم من را قبول دارند. چه‌کارهایی می‌کند؟ قلدری. حالا آمد توی مسجد، امام‌سجاد گفت من بروم بالای این چوب‌ها؟ گفت بروم بالای این چوب‌ها؟ کجا منبرها را چوب کردید منبری‌ها؟ گفتم شما خطیب هستید. آن خطیب از معاویه و یزید صحبت می‌کرد. امام‌سجاد گفت خطیب، تو خدا و رسول را به غضب آوردی، چرا تعریف خلق می‌کنی؟ حالا این پسرش معاویه خیلی می‌خواست او را، گفت بابا بگذار برود این [بالای منبر]، این بابا انگار عقل ندارد، به منبر می‌گوید چوب. [یزید] گفت بابا من این‌ها را می‌شناسم، آبرویمان را می‌ریزد.&lt;br /&gt;
[امام سجاد بالای منبر] رفت، اول حمد و ستایش خدا را کرد، اول رضایت خدا را ابلاغ کرد، بعد سفارشات رسول‌الله را. یک‌دفعه امام سجاد فرمود این حسین ذریه پیغمبر است، تو چرا [اهل‌بیتش را اسیر کردی]؟ بنا کرد صحبت کردن، مردم دویدند توی بازار، [می‌گفتند] مردم بیایید ببینید این‌ها اولاد پیغمبرند، یزید اشتباه به ما گفته. بترسید از آن روزهایی که کارهایتان یکهو افشا می‌شود، خدا کارها را افشا می‌کند؛ اما داریم چند دفعه پرده رویش می‌کشد رفقای عزیز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آمدند، یزید دید خیلی بد شده، حالا چه کار کند؟ آمدند امام‌سجاد را خواست، گفت من نگفتم [ابن‌زیاد] پدرت را بکشد. گفتم بروید با هم صلح کنیم، مملکت یک جوری باشد، یک سکونتی داشته باشد، ابن‌زیاد [پدرت را] کشته؛ حالا می‌خواهم پول خون بابایت را بدهم. امام‌سجاد فرمود یزید آن چیزهایی که [لشکرت] به غارت بردند بگو [پس] بدهند، این‌ها همه را مادرم [زهرا] با دستش بافته. گفت آنها همه را غارت کردند، آنها نیست. حالا چه کرد یزید؟ گفت حالا شما می‌خواهی عزاداری بکنی، بکن. یک هفته کاخ سلطنتی‌اش را داد دست این‌ها، حالا می‌خواهد رفو کند جنایتش را، مردم می‌آمدند و می‌رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا یک‌دفعه حضرت سجاد گفت ما می‌خواهیم حرکت ‌کنیم. [یزید] تمام محمل‌ها را درست کرد. [امام سجاد] گفت یزید، ما از تو می‌خواهیم یکی دنبال ما بیاید که با ما باشد، ما را اذیت نکند. بشیر را آورد. حالا قربانتان بروم، فدایتان بشوم، [حضرت زینب] محمل‌ها را آمد دید، دید خیلی [آنها را] درست کرده. گفت یزید ما عزاداریم. یک نفر است که مجتهد است می‌گوید چیزِ مشکی نپوشید، همین روایت را گفتم. گفتم یزید [محمل‌ها را] سیاه‌پوش کرد، تو می‌گویی [سیاه] نپوشید؟ خدا نکند یکی نفهم باشد دورش را بگیرند، آن وقت او نفهمیِ خودش را ابلاغ می‌کند. حالا حرکت کردند. حالا زینب یک کاری کرد، یک وقت صدا زد رقیه جان، شب عاشورا برادرم گفت زینب جان، من بچه‌هایم را به تو می‌سپارم، همه شما را به خدا [می‌سپارم]. پاشو، آخر من جواب بابایت را نمی‌توانم بدهم، پاشو. آقاجان یک روایت داریم [که] ام‌کلثوم همان‌جا ماند. خدا رحمت کند علما را، آقای زاهدی با آقای بروجردی صحبت کردند، ام‌کلثوم گفت من می‌مانم این‌جا، رفت توی بیابان‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا حرکت کردند رو به مدینه، حالا یک راهی است، دوراهی است. بشیر [همراهشان] بود، خیلی منطقی بود؛ گفت آقاجان این راهِ کربلاست، این راهِ مدینه، کجا می‌روی؟ گفت به عمه‌ام بگو. تا گفت، [حضرت زینب] گفت ما شوق کربلا داریم، ما شوق کربلا داریم. حرکت کردند رو به کربلا، قربان سکینه بروم، یک وقت صدا زد عمه‌جان، بوی خوشی می‌وزد اندر مشام، مگر این زمین کربلاست؟ حالا این [جابر] آمده، چه کسی بود آنجا روی قبر امام حسین؟ جابر. یک وقت عطیه به او گفت جابر، زینب دارد می‌آید. من از جابر هم یک ناراحتی دارم، وقتی می‌خواهد بیاید قدم‌هایش را یکی یکی برمی‌داشت. [پیغمبر] گفت هر قدمی که رو به قبر امام حسین بروی چند هزار حج و عمره [ثواب] دارد. جابر هم ثواب می‌خواهد، تو چه می‌خواهی؟ حالا آمدند، افتادند روی قبرها. او می‌گفت عمه‌جان، علی‌اکبر این‌جا بود، او می‌گفت قاسم این‌جا بود؛ خدا می‌داند چه کردند. یک آدمی که دیگر خیلی به اصطلاح ولایتی است، گفت زینب [به امام حسین] گفت اگر نامحرم نبود، پیراهنم را درمی‌آوردم ببینی [دشمن] به من زده. گفتم نادان، مگر حسین [نمی‌داند که زینب] باید پیراهنش را درآورد؟ این چیست می‌گویی؟ گفت ما می‌خواهیم شور بیندازیم. گفتم چرا دروغ می‌گویی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عرض می‌شود خدمت شما، امام سجاد دید این‌ها چیز که نمی‌خورند، الان یک روز، یک روز و نصفی است، این‌ها فقط گریه می‌کنند، دستور داد حرکت کنید. امر امام واجب است، حرکت کردند رو به مدینه. نزدیک مدینه امام‌سجاد این بشیر را خواست، گفت تو بهره‌ای از شعر داری؟ گفت آره. گفت برو اهل مدینه را خبر کن. این بشیر آمد و همه ریختند [دورش]؛ یک پرچم داشت، گفت خبر همه را آوردم از شام و از کوفه. گفت بیایید سر قبر پیغمبر [تا] بگویم. من به قربانش بروم، [ام‌البنین] حالا آمد آنجا. [بشیر] گفت فقط از مردها کسی که مانده امام سجاد است [و] امام باقر، همه را کشتند. خدا می‌داند آنجا چه خبر بود. من به قربان خاک کف پای ام‌البنین، آخر [سراغ] بچه‌هایش را [نگرفت]. آمد گفت بشیر، حسین هست یا نه؟ [بشیر] گفت ام‌البنین، حسین را کشتند. حالا عبدالله دارد پِی زینب می‌گردد، هی می‌رود و می‌آید. یک وقت زینب صدایش زد عبدالله، من را نمی‌شناسی؟ [عبدالله] گفت آخر تو که گیس‌هایت سفید نبود. [حضرت زینب] گفت عبدالله داغ برادرم [موهایم را سفید کرد]؛ من [فقط] جان دارم، همه چیزم رفته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا بیایید رفقای عزیز انصاف داشته باشید، توی وجدان ما اگر این‌ها باشد، ما دیگر تماشایی نیستیم قربانتان بروم، عزیز من. چرا می‌گویند [اگر] لکه‌ای اشک [برای امام حسین] بریزی، خدا از سر گناهانت می‌گذرد [حتی اگر] مطابق [گناه] انس و جن [باشد]؟ لشکر امام حسین را نمی‌گوید، اشکش را می‌گوید. آیا حسین را شناختی رفتی کربلا؟ می‌ترسم یک قدری دیگر بگویم، ناراحت شوید. حسین یعنی، حالا ببین این دارد چه می‌گوید؟ [معنی] اشکی [برای حسین] بریزی این‌جور است، یعنی [باید این‌جور] حسین را بشناسی، دیگر توی لهو و لعب و این حرفها نروی، تو در دلت غم حسین باشد. صلوات بفرستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من، قربانتان بروم، تمام حرفهای من این است [که] تو باید اگر [زیارت] می‌روی، [فقط] جسم تو حاضر نباشد، عقل تو حاضر باشد، وجدان تو حاضر باشد، با وجدانت حرف بزنی، با وجدانت بلند شوی. خدا چه به تو داده؟ این گناه‌ها که چیزی نیست که، می‌گوید یک لکه اشک [برای امام حسین] بریزی [همه‌اش را می‌آمرزم]. حالا می‌گوید [اگر] اشکت هم نمی‌آید بکاء کن، یعنی خودت را به حال عزا بزن، [آن‌وقت] جزء عزاداران امام حسین هستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما عزیز من گفتم، دوباره تکرار می‌کنم، خیلی کم بوده یا [نبوده] مانند آقای بروجردی. بروجردی اعتقاد وقتی به حسین داشت، به سینه‌زن امام‌حسین هم اعتقاد داشت. من می‌خواهم از شماها مهندس‌ها، دکترها بپرسم، مگر امام‌حسین نگفته تربت من شفاست؟ چرا آقای بروجردی تربت به چشمش نمالید؟ من خودم گویا دیدم، یک مهتابی [ایوان جلوی عمارت] بود، آنجا [ایستاده بود،] آمد پایین. سینه‌زن‌ها سینه می‌زدند، باران آمده بود، پاهایشان گلی است. از گل پای یک سینه‌زن مالید به چشمش، [چشمش خوب شد،] تا آخر عمرش قرآن می‌خواند. ای سینه‌زن حسین، ای مداح حسین، بیا حسین بگو. وقتی چیز دیگر گفتی به دینم از حسین خارج شدی، از محبت حسین خارج شدی. من به قربان خاک قبر آقای بروجردی که این‌قدر اعتقاد داشت و چشمش دیگر خوب شد. تو کجا اعتقاد داری عزیز من؟ همه‌اش به فکر شکمیم و فکر عزت و احترامیم و به فکر [این‌که] ما را یکی تأیید کند. [حالا] تأییدت کرد، به دینم آن تأییدی تکذیب است. به ایمانم آن تأییدیِ خلق، تکذیب است. بیا [پیغمبر مثل سلمان به تو] بگوید سلمان منّا اهل‌البیت. بیا عزیز من، قربانتان بروم، فدایتان بشوم آنها تأیید کنند [تو را] بگویی حسین جان. بیا امر حسین را اطاعت کن. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر نیست [که] امام رضا گفت این‌ها کارشان است می‌آیند [زیارت]؟ هفتاد حج، هفتاد عمره را، یا چقدر حج را باطل کرد امام رضا، [گفت] این‌ها از آنها بهره نمی‌برند، این‌ها کارشان است می‌آیند. مگر حضرت معصومه [نگفت زیارت می‌کنند قبر ما را، اطاعت نمی‌کنند امر ما را]؟ به دینم گفت، به ایمانم گفت. نگویید حاج حسین تعریف خودش را می‌کند، من دیگر کسی را نمی‌‌خواهم. ما یک چهار روز دیگر توی دست و پای شما هستیم و می‌رویم. امیدوارم شما باقی باشید، اگر شما باقی باشید، این حرفها هم باقی است. من ممکن است، حالا نمی‌گویم [فردا می‌میرم]. غصه نخورید بگویید فردا یارو می‌میرد، من حالا حالاها می‌خواهم شما را اذیت کنم. آقایی که شما باشید، چه چیز من دارم می‌گویم؟ کجا بودیم؟ حالا حضرت معصومه، به وجدانم [قسم]، گفت مردم زیارت می‌کنند قبر ما را، اطاعت نمی‌کنند امر ما را. من هم می‌گویم می‌روی آن پنجره‌ها را می‌بوسی، مگر پنجره به تو چیز می‌دهد؟ الان دارند پنجره درست می‌کنند برای امام حسین، می‌ترسم بگویم [با] چه پولی، چه چیزی. تو می‌روی این‌ها را می‌بوسی. تو باید امر را [اطاعت کنی بعد] بروی [ضریح] امام حسین را ببوسی، تو امر امام حسین را [اطاعت کن]. من نمی‌گویم حالا این‌ را هم نبوس [که] بگویید دیگر [حاج حسین گفته نبوسید]. من آخر خیلی توجه دارم، [کسی] نگوید این را نبوسید، خب برو آن را هم ببوس؛ اما تو باید امر امام حسین [را اطاعت کنی]، امر امام حسین می‌گوید سخی باش. امر امام حسین می‌گوید به بیچاره‌ها خدمت کن. امر امام حسین می‌گوید من سه روز، سه روز گرسنگی خوردم، [غذایم را] دادم به فقیر و اسیر و این‌ها، [اما] تو می‌دهی به بدعت‌گذار. تو به کی می‌دهی؟ دارد حالی‌ات می‌کند امام حسین. امام حسین مکتب خلقت است، تو باید مکتب داشته باشی. اگر مکتب داشته باشی، به دینم مذهب هم داری. تو نه مکتب داری، نه مذهب. چه کار داری می‌کنی؟ [امام حسین] می‌گوید یک روز [غذایم را] دادم [به] فقیر، یک روز دادم [به] اسیر، یک روز دادم [به] مسکین. تو به چه کسی می‌دهی؟ آیا [این حرفها را] خواندی؟ [من] این‌جا جز می‌زنم، [آیا] خواندی این نوار را؟ تو یک وقت می‌بینی که اصلاً انفاق کردی، انفاقت این است که لا اله الا الله. چرا [در زیارت عاشورا] می‌گوید [اگر] سوزن دادی، لعنت می‌کند؟ [اگر] اسب نعل کردی، لعنتی؟ اسب را اگر [نعل] نکنی، پایش از بین می‌رود، این نیست که [نعل کردن ایراد داشته باشد]. تو به چه کسی می‌دهی؟ تو به چه کسی می‌دهی؟ به چه کسی انفاق می‌کنی؟ کجا انفاق می‌کنی؟ کمک داری می‌کنی تو. صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا تو را به حق امام زمان قسمت می‌دهم، این حرفها که ما امروز زدیم، رفقا به آن یقین کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا یقین کردند، عمل کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این حرفها به این‌ها تزریق بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا تو شاهد باش که چقدر من این‌ها را می‌خواهم. خدایا آن خواستن من که این‌ها را می‌خواهم، فردای قیامت [معلوم می‌شود.] آن خواستنی که من این‌ها را می‌خواهم، این [است که این‌ها] ولایت دارند، این ولایت را تا آخر برسانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا نه من این‌جا ناراحت بشوم، نه این‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا باز به حق امام حسین، [به] خون ناحق ریخته امام حسین، ما را یاور امام زمان قرار بده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا امام زمان را از ما راضی و خشنود بگردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا بالاخره یک ماه آنجا بوده، با این صدقاتی که دادند قبول کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا این‌ها را توی خزینه امام حسین بریز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا زهرای مرضیه را از ما راضی و خشنود بگردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا عمر بابرکت به این‌ها بده. عمر بابرکت این نیست که مثل من پیر بشوی، عمر بابرکت این است که امر خدا و پیغمبر را اطاعت کنی. خدایا این‌ها از آنها باشند [که امر را اطاعت می‌کنند].&lt;br /&gt;
خدایا من یک حرف عوامانه می‌زنم، این‌ها را خدایا [این‌طور کن:] اللّهم انی اسئلک الامن و الایمان بک و التصدیق بنبیک و العافیة من جمیع البلاء و الشکر علی العافیة و الغنی عن شرار الناس، خدایا محتاج شرارشان نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا یک عقلی به آنها بده [که] خوب و بد را تمیز بدهند. بدعت‌گذار را با عبادت تمیز بدهند.&lt;br /&gt;
(با صلوات بر محمد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه‌تان عذرخواهی می‌کنم، شرمنده همه‌تان هستم. خدا ان‌شاءالله شما را باقی بگذارد که این حرف‌ها را خلاصه افشا کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_78&amp;diff=2521</id>
		<title>اربعین 78</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_78&amp;diff=2521"/>
		<updated>2026-08-04T07:01:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10175}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
أعوذ بالله من الشّیطان اللّعین الرّجیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
العبد المؤیّد رسول المکرّم أبوالقاسم محمّد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پررنگ|السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علیّ‌بن‌الحسین و أولاد الحسین و أهل‌بیت‌الحسین و رحمة‌الله و برکاته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز! خدمت شما عرض می‌شود که ما بنا شد از اربعین صحبت کنیم. اربعین بوده‌است، نه این‌که این آقا امام‌حسین {{علیه}} اربعینش [حالا] شده، [از قبل] بوده. «و واعدنا موسی ثلاثین لیلةً و أتممناها بعشر، فَتَمّ میقاتُ ربّه أربعین لیلة»، اربعین بوده؛ یعنی چلّه بوده [است]. گِل آدم را هم می‌گویند [که] مثلاً چهل‌روز خب خیس کرده [است]. مگر خدا چه می‌گوید؟ خدا هر کاری می‌کند، یک مقصد دارد. این آسمان‌ها و این [زمین] ها [را] هم می‌گویند [که] مثلاً [در] چهل‌روز [خلق کرده]، حالا از آن‌طرف هم ببینید که مثلاً در هند چلّه‌نشینی هست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چلّه بوده [است]. حالا اگر یک مهندسی که در یک آبادی است، ادّعا می‌کند [و] بگوید که چلّه نبوده است و بدعت است و سوّم نبوده‌است؛ بابا! تو خودت که تولید نداری، به مردم نمی‌دهی، جلوی تولید را نگیر! چرا جلوی تولید را می‌گیری؟ اگر اربعین نیست، چرا امام‌حسین {{علیه}} اربعین دارد؟ من از آقای‌مهندس تقاضا دارم، باید این‌جوری جواب این [شخص] را داده‌باشد؛ یا به‌من تلفن زده‌باشد، من به او [جوابش را] بگویم [و] به تخت سینه‌اش بزنم. به سینه‌ای که اصلاً تولید ندارد، تولید ولایت ندارد، تولید سخاوت ندارد، این سینه نیست. سینه، آن سینه‌ای است که پیغمبر {{صلی}} می‌بوسید؛ [یعنی سینه] زهرا {{علیها}}. سینه مؤمن باید تولید داشته‌باشد. چرا به‌من تلفن نزدی که این همین‌جور نادان بماند؟ بعد در یک آبادی که این‌قدر معظّم است و نفرات دارد، تمام این‌مردم را گمراه کند! ای مهندس! مگر نیست که می‌گوید که اگر کسی مُرد، ولیمه بده؟ ولیمه واجب‌تر از همه [چیز] است، چرا می‌گوید [ولیمه] بده؟ من چلّه می‌خواهم برای مادرم، برای پدرم ولیمه بدهم، چرا می‌گویی بدعت است؟ بدعت تویی که بدعت [را] نمی‌دانی چه‌چیز است؟ بیشتر این‌مردم خودشان بدعت هستند که بدعت [را] نمی‌دانند چیست؟ خودت بدعت هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس معلوم شد که چلّه بوده‌است؛ پس چلّه احترام دارد. حالا هم تمام دوست‌های امام‌حسین {{علیه}}، دوست‌های امیرالمؤمنین {{علیه}} برای پدرشان، مادرشان یک چلّه‌ای دارند. آن‌ها هم که چلّه‌نشین هستند، مثلاً چهل‌روز که یک‌کاری می‌کنند، هرچند شرعی نیست؛ اما خدا این‌قدر کرامت دارد، در صورتی‌که [آن فرد] نماز نمی‌خواند، روزه نمی‌گیرد، طهارت نمی‌گیرد؛ اما چون‌که یک زحمتی می‌کشد، خدا یک‌چیزی به او می‌دهد. این زحمتی که می‌کشد، خدا شرمش می‌آید [که به او چیزی ندهد]، این [شخص] رفته [و] خودش را این‌جوری بسته، این‌جوری هم بزند، [این کارهایی که در ریاضت می‌کنند]، من این [کار] ها را نمی‌خواهم بگویم، می‌دانید که [در] هند چه‌کار می‌کنند؟! [بالأخره] خدا یک‌چیزی به او می‌دهد؛ [هرچند] کارش صحیح نیست؛ اما خدا چه‌کار می‌کند؟ یک‌چیزی به این [شخص] می‌دهد، می‌گوید حالا این [چیز] را می‌خواهد، آره دیگر! مثل این‌که [شخصی] مثلاً پیش امام زمان {{عج}} آمده [و] می‌گوید: تو امام زمان {{عج}} هستی؟ می‌گوید: آره! می‌گوید: اگر [امام زمان {{عج}}] هستی، [این] بیل من را پارو کن! خب بفرما! یک‌خُرده [که راه] رفت، یک‌مرتبه دید [که] یک پارو [به] پشتش است. این یارو هم می‌آید خودش را به این‌چیزها می‌زند، خب خدا هم یک‌چیزی به او می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا من مقصدم این است که از این‌جا ان‌شاءالله شروع می‌کنیم که این اُسرا به‌قول بعضی‌ها، که این‌ها اسیر هم نیستند، [از کربلا حرکت کردند]. الآن هم من بگویم، آقایان در مجلس هستند، می‌گویند خود امام زمان {{عج}} [درباره این اهل‌بیت] گفته [اسیر]. تو حالی‌ات نشده! {{دقیقه|5}} اگر امام زمان {{عج}} می‌گوید اسیر، [می‌گوید:] برای عمّه‌ام، برای اسیری عمّه‌ام گریه می‌کنم، نه این‌که تو حساب بکنی اسیری عمّه‌اش مثل این اسیرهاست که می‌آورند، اسیر خلق است. نه، نه زینب {{علیها}}، نه امام‌سجاد {{علیه}}. [این] نیست. از کجا تو می‌گویی؟ شخصی [که طرف‌دار یزید بود؛ یعنی شیعه ابوسفیان بود، به] شام آمده، [به امام‌سجّاد {{علیه}} رُو کرد و] گفت: الحمد لله، سرزنش زد به امام‌سجّاد {{علیه}} [و] گفت: الحمد لله خدا شما را اسیر زنجیر کرد. [امام] گفت: زنجیر اسیر من است. [امام یک] نگاه کرد، تمام دانه‌هایش ریز شد [و به] زمین ریخت، آن‌ها همه وحشت بَرِشان داشت. باز [امام] نگاه کرد تِق، تِق، [دانه‌های زنجیر] رفت این‌جا [سرِ جایش قرار گرفت]. گفت: ببین زنجیر اسیر ماست. یک خلقت اسیر زینب {{علیها}} است، نه زینب {{علیها}} اسیر است. چرا متوجّه نمی‌شوید؟! زینبی که می‌گوید «اُسکُتوا»، نَفَس‌ها در سینه [ها] می‌پیچد، شتر نمی‌تواند پایش را حرکت بدهد. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! گفت: زنگ‌ها [ی شترها] دیگر صدا نکرد، این‌جور [زینب {{علیها}}] تصرّف دارد، این‌چه اسیری است؟! اسیر آن است که اسیر این [شخص] باشد [که به او] بگوید این‌طرف برو! این‌طرف برو! مگر اگر الآن جواب من را می‌خواهی بدهی [و] بگویی امام زمان {{عج}} گفت [اسیر]، عزیز من! [جوابت را می‌دهم که] آن‌ها اصیل هستند نه اسیر. اسیر تویی که این [مطلب] را متوجّه نیستی! نسبت به امامت، نسبت به حجّت‌خدا، نسبت به اولیاء خدا، نسبت به زینب {{علیها}} معرفت نداری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آقا امام‌حسین {{علیه}} آمده [که] وداع کند، [با اهل‌خیمه] وداع کرد. امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف‌ها را به اُمّ‌السلمه زده‌بود، اُمّ‌السلمه هم به حضرت‌زینب {{علیها}} زد. بعد [حضرت‌زینب {{علیها}}] پیش پدرش آمد [و] گفت که پدرجان! آیا اُمّ‌السلمه هر چه می‌گوید، ما قبول کنیم؟ گفت: هر چه می‌گوید، من [به او] گفته‌ام. زینب {{علیها}} از اُم‌السلمه گویا خواسته‌بود، اُمّ‌السلمه این قضایا را خوب می‌داند، شاید زینب {{علیها}} نمی‌داند. زینب {{علیها}} وقتی‌که امام‌حسین {{علیه}} دست ولایت در قلبش گذاشت، ماوراء را می‌داند. قبل از این [دست در قلبش] نگذاشته‌بود، ببین من چه می‌گویم؟ زینب یک‌آدم عادی بود، حالا [اُمّ‌السلمه] به او گفت که زینب‌جان! هر موقع که حسین آمد، طلب پیراهن‌کهنه کرد، نیم‌ساعت یا یک‌ساعت بیشتر زنده نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|امام‌حسین {{علیه}} اوّل آمد وداع با حضرت‌سجّاد کرد، روایت داریم: حضرت‌سجّاد می‌گوید: از زِره پدرم خون [به] بیرون جستن می‌کرد. وداع کرد، [امام‌سجّاد] گفت که عزیز من! پدرجان! مگر خودت را معرّفی نکردی؟ [امام‌حسین {{علیه}}] گفت: [به آن‌ها] گفتم [که] مادرم زهراست، پدرم علی {{علیه}} است، جدّم پیغمبر {{صلی}} است. گفتند: «بغض أبیک»، این‌ها [که گفتی همه‌اش] درست‌است، ما [به‌خاطر] بُغضی که با بابایت داریم، تو را می‌کشیم.|وداع امام‌حسین با امام‌سجّاد}} حالا [امام‌حسین {{علیه}}] آمده با تمام این‌ها خداحافظی کرد، خدا یکی از وعّاظ محترم را تأیید کند! گفت: تاحتّی با زینب [فضّه] خداحافظی کرد. {{روضه|حالا یک‌دفعه گفت که زینب! پیراهن‌کهنه به‌من بده! تا [این‌را] گفت، زینب {{علیها}} غَش کرد [و] افتاد. دید که دیگر این‌جا نمی‌تواند تحمّل کند، امام‌حسین {{علیه}} نیم‌ساعت یا یک‌ساعت دیگر بیشتر نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا لشکر هم «هل من مبارز» می‌طلبد، امام‌حسین {{علیه}} دست ولایت، {{توضیح|[امام] خود ولایت است.}} در قلب زینب {{علیها}} گذاشت، در زینب {{علیها}} تصرّف کرد. چرا؟ امام‌حسین {{علیه}} دارد خرج راه به زینب {{علیها}} می‌دهد، امام‌حسین {{علیه}} دارد چه [کار] می‌کند؟ زینب {{علیها}} متقی شد.|وداع امام‌حسین با حضرت‌زینب}} یک کسی‌که می‌خواهد [به] یک مسافرت برود، باید چه آن‌طرف کار کند؟ آماده‌اش کرد، چیزی به او داد. این است که دارم می‌گویم: عزیزان من! اگر شما متقی بشوید، هفتاد و دو فرقه را به‌دینم! محکوم می‌کنید. زینب {{علیها}} متقی شد، یزید سگِ کیست در مقابل زینب {{علیها}}؟ ابن‌زیاد سگِ کیست در مقابل زینب {{علیها}}؟ مسلّط به کلّ خلقت است؛ نه به کلّ ظالم، زینب {{علیها}} مسلّط شد به کلّ ظالم. ظالم در مقابل زینب {{علیها}} مانند یک موش می‌ماند، {{دقیقه|10}} این‌جوری می‌شود. چون‌که خائن همین‌جور است، خائن کوچک است، خدا خائن را تأیید نکرده، تو دنبالش می‌روی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام‌حسین {{علیه}} در میدان آمد و خلاصه وداع کرد و شهید شد. {{توضیح|من می‌ترسم اگر تمام قضایای کربلا را بگویم، نوار چیز [گنجایش] نداشته‌باشد [و] آن مقصدی که دارم عملی نشود.}} خب حالا صبح شد و این‌ها همان غروب آفتاب، سرها را جدا کردند و بردند؛ اما بنا شد چه‌کار کنند؟ بنا شد این‌ها را هم دستور دارد از ابن‌زیاد [که] این‌ها را اسیر کند. {{روضه|این‌ها همه می‌خواستند صبح سوار شوند، این‌ها [لشکریان ابن‌زیاد] بچّه‌ها را درست نمی‌دیدند. زینب {{علیها}} گفت: همه‌تان کنار بروید! همه را سوار کرد؛ اما یک‌چیزی بود، وقتی همه را سوار کرد، رُو به نهر علقمه کرد [و] گفت: عباس‌جان! برادر! کجایی؟ من هر موقعی می‌خواستم سوار شوم، تو زانویت را این‌جوری [خم] می‌کردی، من پایم را روی زانویت می‌گذاشتم. ابوالفضل‌جان! برادر! خداحافظ! سوار شد.|خداحافظی حضرت‌زینب با آقا ابوالفضل}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|حالا آن‌موقعی‌که امام‌حسین {{علیه}} دست ولایت در قلب زینب {{علیها}} گذاشت، یک امریّه‌ای به زینب {{علیها}} صادر کرد. گفت: خواهرجان! صبرت را شیطان نبرد! مبادا صبرت را شیطان ببرد! تا این‌جا مأموریت من بود از طرف خدای تبارک و تعالی؛ اما از این‌جا تو مأموریت داری، امر من را باید اطاعت کنی! [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت: به دیده منّت دارم، خلاصه گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم که صبر از دستم عاصی شود. [امام‌حسین {{علیه}}] گفت: خواهرجان! بدان که در شام دارند سَبّ [یعنی لعنت به] پدر ما می‌کنند، باید این‌قدر استقامت کنی که پرچم ابوسفیان و پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم علی {{علیه}} را نصب کنی. گفت به دیده منّت دارم؛ اما گفت شرطش این است [که] تو آن‌جا در کوفه یک خطبه بخوانی! در مجلس یزید هم خطبه بخوانی! زینب {{علیها}} برای خودش یک‌چیزی شد [یعنی متقی شد]،|وداع امام‌حسین با حضرت‌زینب}} تمام این {{توضیح|می‌گویم، دوباره تکرار می‌کنم}} هفتاد و دو فرقه را محکوم کرد. آن‌ها محکومند، این‌قدر زینب {{علیها}} قوی شد که روایت داریم {{توضیح|درهم حرف می‌زنم.}} یک‌نفر پیش یزید آمد [و] گفت یزید! {{توضیح|در مجلس ابن‌زیاد، در مجلس یزید، در شام}} گفت: یزید! ما هر دفعه که به این‌ها حمله می‌بردیم، این‌ها خودشان را [به] یک‌جا می‌کشیدند، قُلُنبه می‌شد [یعنی خودش را مخفی می‌کرد]. [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت: مادرت به عزایت بنشیند! [در] کوفه هر خانه‌ای صدای گریه‌اش از شمشیر برادر من بلند است، تو این حرف چیست [که] داری می‌زنی؟! ببین زینب {{علیها}} چه‌کرد؟! ساکتش کرد. گفت: ای تملّق‌گو! برو [در] کوفه، هر خانه‌ای را می‌بینی، صدای داد بلند است! برادر من، هفتاد هزار لشکر را دوازده‌فرسخ صفّ‌آرایی کرد. ما این‌جوری می‌کردیم؟! مگر شما قدرت دارید؟! مگر شما شهامت دارید؟! شما ضلالت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا زینب {{علیها}} آمده، یک خطبه خواند، کجا؟ کوفه. خبر به ابن‌زیاد دادند: ابن‌زیاد! خودِ علی دارد حرف می‌زند. اگر ادامه پیدا کند، ممکن است [که مردم] شورش کنند؛ چون‌که زن و مرد دارند گریه می‌کنند. [ابن‌زیاد] گفت: سرِ برادرش را [جلویش] ببرید! تا سرِ امام‌حسین {{علیه}} را بردند، زینب {{علیها}} دید که توجّه این‌مردم یک‌خُرده به این [زینب] کم شد، دارند یک‌جایی [را] نگاه می‌کنند، دید [سر] امام‌حسین {{علیه}}است. {{دقیقه|15}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا دارد حالیِ مردم می‌کند، ببین باباجانِ من! گفتم که، یک دوست‌عزیزی دارم، خدا ان‌شاءالله پدرش را، عاقبتش را به‌خیر کند! این جوان را هم ببخشد! این‌جور که صحبتش شد [در مورد] یقین، گفت: ما چه‌کار کنیم [که] امام را بشناسیم؟ یقین‌مان به امام یعنی‌چه؟ گفتم: یعنی در خلقت بدانی که کسی مانند حسین {{علیه}} نیست، کسی مانند علی {{علیه}} نیست که ما طرفش برویم، این امام‌شناسی است. کسی هم مانند خدا در ظاهر نیست که ما پرستشش کنیم، این خداشناسی است، این توحید است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا زینب {{علیها}} می‌خواهد به این‌مردم بگوید؛ یعنی امام نمی‌میرد، سرش هم حرف می‌زند. حالا هم حضرت‌زینب {{علیها}} دارد امر به معروف می‌کند، شبیه است. اصلاً والله! بالله! من زینب {{علیها}} را دارم می‌بینم، قوی‌بودنش [را] هم به روح رسول‌الله! [دارم] می‌بینم، قوی‌بودنش [را] هم می‌بینم، نه که بدانم. این‌قدر زینب {{علیها}} قوی است! قد و بالایش را دارم می‌بینم. گفت: برادر! با ما حرف بزن! اگر [با من حرف] نمی‌زنی، با بچّه صغیر [حرف] بزن! [امام فرمود:] «أم حَسِبت أنّ أصحاب‌الکهف و الرّقیم کانوا من آیاتنا عجباً.» حسین {{علیه}} چه دارد می‌گوید؟ می‌گوید: زینب‌جان! در تمام قرآن مانند اصحاب‌کهف و رقیم عجیب نیست، این‌کار من عجیب‌تر است. این‌ها از [دوره] دقیانوس در غارها آمدند [تا] دین‌شان حفظ باشد؛ این‌مردم کوفه، این‌ها که چندین‌سال، بیست و دو سال دنبال جدّ من نماز خواندند و الله‌أکبر گفتند و حجّ رفتند و عمره رفتند و نماز خواندند، نمازشب خواندند، من را کشتند، این عجیب است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه داری می‌گویی [که] زینب {{علیها}} مضطرّ است، سرش را نمی‌دانم، به محمل زد؟ دهانت بگیرد! خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! خدا حاج‌شیخ‌عباس [را] بیامرزدش، گفت: وقتی نگاه به‌سر برادر کرد، گفت: سر من هم باید مثل سر تو خونی باشد! به محمل زد. می‌خواهد شبیه برادرش باشد، چه داری می‌گویی؟ سر در اختیار زینب {{علیها}} است، {{توضیح|ای «لا إله إلّا الله» ای آخوند نادان! کجا تو حرف ولایت می‌زنی؟!}} سر در اختیار زینب {{علیها}} است، نه زینب {{علیها}} در اختیار سر. حالا این‌ها را حرکت دادند، دیدند خیلی چیز می‌شود [رسوا می‌شوند]، تمام مردم کوفه، زن و مرد گریه می‌کنند. فقط حضرت‌زینب {{علیها}} یک‌چیزی به آن‌ها گفت، گفت: خدا چشم شما را همیشه گریان کند! چه‌کسی برادر ما را کشت؟ مردهای شما کشتند، حالا آمدید و گهواره‌های زَر آوردید و گهواره‌های طلا آوردید و به تماشای ما [آمدید]؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اُسرا را رُو به شام حرکت دادند، حالا که حرکت دادند، قضایایی در این راه‌ها هست. {{روضه|آمدند یک‌جایی این‌ها [را] منزل کردند، یک راهبی بود. همین‌ساخت که بود، دید یک سرهای خیلی منوّر، نور دارد به آسمان می‌رود. باباجانِ من! عزیزجان من! آن چشمی که ولایت در آن باشد، نور را می‌بیند. چشمی که ولایت در آن نباشد، خودش ظلمت است، ظلمت می‌بیند. آن‌ها چه می‌دیدند؟ راهب چه می‌بیند؟ حالا آمد و یک پول خیلی زیادی داد، گفت: امشب شما سر را به‌من بدهید! ایشان دارد با سر امام‌حسین {{علیه}} نجوا می‌کند، همین‌طور گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای سر پاک! تو مگر یحیایی؟|[به] گمانم أبی‌عبداللهی؟!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا صبح نجوا کرد. حالا صبح سر را آورد، [این‌ها را] قسم داد [که] سر را به نی [نیزه] نزنید!|راهب و سر امام‌حسین}} {{دقیقه|20}} این حالی‌اش نیست، این‌ها مَست هستند، مَستند و مَست خیال هستند، خیال پول دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا حرکت دادند، این‌ها را که حرکت دادند، پیش‌بینی که من دارم می‌کنم. یزید روی شهوت، وقتی می‌خواست زن بگیرد، به تمام این چند بلاد اعلام کرد [که] من یک‌زنی، دختری خیلی زیبای خوشگل می‌خواهم. آخر باباجان! یزید امپراطور است، یزید چند خاک دستش است، به‌غیر [از] یک ایران است که حالا یک ایران است. حَلَب را دارد، نمی‌دانم چند خاک دست یزید است دیگر. این همان سلطنت است که هارون می‌گوید ای ابر! ببار! هر کجا بباری! مِلک من است. یزید هم این‌جوری است، یک دیکتاتور است، یک دیکتاتور بی‌دین و بی‌مذهب و لامصبّ است. حالا این‌ها را آوردند، کجا؟ شام. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی [به] شام آوردند، گویا {{توضیح|خدا حاج‌شیخ‌عباس را بیامرزد! گویا این‌جوری در نظرم است، خیلی یقین به آن ندارم}} که آن مجلس را خیلی آراسته نکرده‌بودند؛ یعنی تمامی چراغانی نکرده‌بودند. این‌ها را دو روز، سه‌روز، در آن خرابه گذاشتند؛ یعنی در آن بارانداز که به‌اصطلاح این‌جا؛ یعنی چراغانی‌اش تکمیل بشود. خب این‌ها را، این اُسرا را که از درِ دروازه وارد کردند، این‌ها، مردم می‌دیدند، از دروازه‌ساعات وارد کردند، در این خرابه آوردند، مردم [به] تماشا می‌آمدند. تا این‌که یک همهمه‌ای در شام افتاد، که بعضی‌ها هم یک نان و خرما می‌بردند. زینب {{علیها}} نان‌ها و خرما را پرت می‌کرد، می‌گفت: ما اهل‌بیت نبوّت هستیم، اهل‌بیت رسالت هستیم، اهل‌بیت پیغمبر {{صلی}} هستیم، این یواش، یواش، دارد یک خلاصه برقی می‌زند. تا این‌که این یزید هر کجا زد، به او گفتند: یک‌دختری در خانه آقا امام‌حسین {{علیه}} [و] امیرالمؤمنین {{علیه}} [است که] زیباترینِ تمام این‌مردم، دختران خلق [است]. رفت [و] بالأخره به زور [از او] خواستگاری کرد و این‌جا [در کاخ] رفت و این هنده حالا ملکه شده [است]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین دارم می‌گویم پیش‌بینی، خدا هم آن‌جا [در کاخ یزید] گذاشته، پیش‌بینی گذاشته [که] چه‌کار بکند؟ آخر حریف خدا که نمی‌توانی بشوی که! فرعونش شکم زن‌ها را پاره می‌کرد. چرا باباجان! متوجّه نیستید؟! چرا ما اندیشه نداریم؟! چرا فکر نداریم؟! چرا گول می‌خوریم؟! چرا هر کجا روی خیال خودمان می‌رویم؟! مگر می‌شود حریف خدا شد؟! زیر تخت فرعون، موسی [را] درست می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا هنده را آن‌جا [در کاخ یزید] گذاشته، حالا [هنده] گفت که خب من هم می‌خواهم بروم این اسرا را ببینم، حالا آمده. دیدند دارند آب می‌پاشند و آن راه را آب دادند، میز گذاشتند، مبل گذاشتند. {{توضیح|ای دنیا! خراب شوی! چه‌چیز در تو تولید می‌شود؟! چرا علاقه به‌دنیا دارید؟! ببین تولید دنیا چیست؟!}} {{روضه|حالا [هنده] آمده، تختی گذاشتند و زنان اعیان و اشراف همه دور این هنده هستند، زینب {{علیها}} هم آن‌جاست. [هنده] گفت: بزرگ این قافله کیست؟ حضرت‌سجّاد فرمود: زینب، عمّه‌ام است. گفت: شما اُسرای کجایید؟ گفت آل‌محمّد. [پرسید] آل‌محمّد؟ گفت: آره!|نجوای هنده با حضرت‌زینب}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باباجانِ من! عزیزجان من! در هر کارگاهی هستی، هر کجا زیر این آسمان هستی، در هر مملکتی هستی، در هر جایی می‌خواهی باش، انگلستان باشی، نمی‌دانم هر شهری می‌خواهی باش، هر خاکی می‌خواهی باش، اتّصال باش! من به فدای یک‌نفر بشوم، وقتی می‌خواست خارج برود، آمد [و] از من مشورت کرد. والله! من خُرد می‌شوم [که] ایشان از من مشورت می‌کند، مگر من چه‌کسی هستم؟! یک بچّه رعیت هستم. {{دقیقه|25}} بزرگی‌اش است که می‌آید [با من] مشورت می‌کند، بزرگی پیغمبر {{صلی}} بود که از سلمان مشورت کرد. گفتم: عزیزم! برو! اتّصالت را قطع نکن! تو در مسجدی، اتّصال به کجایی؟ در خانه خدایی، اتّصال به کجایی؟ عزیز من! جا مطرح نیست، والله! [مطرح] نیست، اتّصال مطرح است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا زینب [هنده] در کاخ یزید است، اتّصال به خانه علی {{علیه}} است، به خانه زهراست. این هوا و هوس، آن محبّت را [از بین] نبرده. عزیزم! فدایتان بشوم، یک‌کاری بکنید که محبّت در گلوله‌های [گلبول‌های] خون‌تان باشد. ولایت حلقی نداشته‌باشید! از کجا ولایت حلقی دارید؟ می‌خواهی تعریفت را بکنند؛ یا می‌خواهی پول بگیری، ولایت تا این‌جایت است. این ولایت‌های حلقی، در حلقت است. مثل یک لقمه‌ای می‌ماند که نخوردی، در گلوله‌های خونت برود، در حلقت است، از حلقت هم بیرون می‌آید، استفراغ می‌کنی. جسارت شد! این حرفِ ولایت در حلقت است، نه ولایت. اگر ولایت در دهان تو باشد، به تمام اشیاء بدنت سرایت می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا هنده‌عزیز، فدایتان بشوم، چیست؟ اصلاً یزید، اصلاً کاخش، اصلاً این حرف‌ها در خون و پوست هنده سرایت نکرده، همین جایش مانده، حواسش در خانه زهراست. عزیزان من! فدایتان بشوم، من به زن و مرد می‌گویم، من به تمام خلق می‌گویم. والله! من به‌هیچ شخصیّتی، به هیچ‌کسی، شخصیّت حرف نمی‌زنم. من دارم با یک خلق حرف می‌زنم، حواس‌تان این‌طرف [و] آن‌طرف نرود! تمام دوست‌های امیرالمؤمنین {{علیه}} باید این‌جوری باشید! یک ماشین و یک آقا و یک نمی‌دانم این [اسم] ها که به شما می‌گویند، این‌ها چیزی نیست که! اگر حُجّة‌الاسلام به تو گفتند، ببین تو اسلامش را داری؟ حجّة‌الاسلام یا مهندس یا دکتر، این‌ها مغرورتان نکند! ببین خودت چه‌کاره‌ای؟ این اسم است [که] به تو می‌گویند. اسم خیلی اهمیّت ندارد، واقعیّت اهمیّت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا باباجانِ من! ببین هنده چیست؟ {{روضه|حالا می‌گوید اُسرای کجاست؟ [می‌گوید:] اُسرای آل‌محمّد، [می‌گوید:] کجا ساکن هستید؟ [می‌گوید:] مدینه، [می‌گوید:] کجا می‌نشینید؟ [می‌گوید:] کوچه بنی‌هاشم. حالا [هنده] دارد چه [کار] می‌کند؟ دارد با زینب {{علیها}} گفتگو می‌کند.|نجوای هنده با حضرت‌زینب}} حالا حضرت‌زینب {{علیها}} او را می‌شناسد؛ [اما] او نمی‌شناسد. خب چندین‌سال گذشته [است] دیگر، بعد هم زینب {{علیها}} یک‌قدری فرسوده شده [است]. آخر این‌را من به شما بگویم: استقامت یک‌حرفی است، فرسودگی یک‌حرفی است. مثلاً ائمه‌طاهرین {{علیهم}} هم همین‌جور بوده [آمد]، مثلاً یک‌وقت ریش‌شان سفید می‌شده. معلوم نیست، این تقدیرات خلقت همه را می‌گیرد، متوجّهی دارم چه می‌گویم؟ تقدیرات خلقت، همه را می‌گیرد. آن استقامت، قلبش است؛ استقامت، روحش است؛ استقامت، جانش است؛ اما تقدیر خلقت یک‌جوری است که آدم را می‌گیرد، ائمه {{علیهم}} را هم می‌گیرد. چرا امام‌صادق {{علیه}} طوری بود که سوار مال [چهارپا] می‌شد؟ خب پیرمرد است دیگر. حالا زینب {{علیهم}} هم همین‌است، اگر گفتم [امام‌حسین {{علیه}}] دست ولایت [در قلب زینب {{علیها}}] گذاشت، ولیّ شد، قوی شد، فرسوده هم شده [است]، آخر طبعاً [طبیعتاً] خودش این‌کارها فرسودگی دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روایتش را هم می‌خواهی، الآن می‌گویم. چرا می‌گوید [که] مؤمن مانند سنگ‌نمک دلش آب می‌شود؟ {{دقیقه|30}} آقاجان! مگر تو دکتر نیستی؟ مگر تو ماشین نداری؟ مگر تو پول نداری؟ مگر تو خانم خوب نداری؟ پس چرا [فرسوده می‌شوی؟] خدمت شما عرض می‌شود: [مگر] جای خوب نداری؟ تن‌ات هم ساز [سالم] است، فرسودگی چیست؟ پس چرا می‌گویند [مؤمن] دلش آب می‌شود؟ یعنی این آدم مؤمن حواسش پیش زینب {{علیها}} است، حواسش پیش امام‌حسین {{علیه}} است، حواسش پیش امام‌حسن {{علیه}} است، حواسش پیش ضربت‌خوردن این‌هاست. همین‌طور می‌گوید: آقا امام زمان! چه‌موقع می‌شود بیایی [و] احقاق حق کنی؟ دلش آب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز! فدایتان بشوم، من گفتم که این‌که می‌گوید مؤمن دلش آب می‌شود، نه این‌که وسیله دنیایی‌اش درست نباشد [و] دلش آب بشود؛ مؤمن که به‌دنیا علاقه ندارد. اگر مؤمن به‌دنیا علاقه داشته‌باشد، مؤمن نیست. اگر شما علاقه به‌دنیا داشته‌باشی، مؤمن نیستی؛ اما قربانت بروم، این‌کاری که می‌کنی، فدایتان بشوم، عزیزان من! این علاقه نیست، این امر است. اگر شماها نروید کار بکنید، عرق جبین‌تان ریخته نشود، مگر می‌توانید به زن و بچّه‌تان خدمت کنید؟ مگر می‌توانید به فقرا خدمت کنید؟ مگر شما تولید دارید؟ عزیزان من! فدایتان بشوم، این دنیا نیست. دنیا این است که پول می‌گیرند [و] به‌غیر امر کار می‌کنند، این [شخص] پول را بیشتر می‌خواهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا من گفتم اگر مؤمن دلش آب می‌شود، دلش آب برای این می‌شود [که] چرا نمی‌تواند کمک کند؟ چرا نمی‌تواند دست یکی را بگیرد؟ چرا با زینب {{علیها}} این‌جوری [رفتار] شد؟! چرا با امام‌حسین {{علیه}} این‌جوری [رفتار] شد؟! چرا با زهرای‌عزیز {{علیها}} این‌جوری [رفتار] شد؟! {{درباره متقی|من یک پاره‌وقت‌ها، نصف‌شب بلند می‌شوم، می‌گویم دو چیز است [که] من را می‌کشد، یعنی تمام گوشت بدن من را دارد آب می‌کند، امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که زهرا {{علیها}} را به او توهین کردند، یکی هم اسیری زینب {{علیها}} است.}} مگر مؤمن باید این‌ها را فراموش کند؟! والله اگر عیش و عشرت بکنید، کمِ شما می‌گذارد. ما آن مؤمن نیستیم، ما آن مؤمنی که امضا شده نیستیم، ما آن متقی واقعی نیستیم، ما مسلمانیم. مسلمان‌بودن به‌غیر [از] مؤمن است. {{درباره متقی|من نمی‌خواهم بگویم، از دهانم پرید، می‌گویم یک پاره‌شبها، نصف‌شب نشستم، تُف توی رویم می‌اندازم. والله! راست می‌گویم، می‌گویم تُف توی رویت که دنیا را می‌خواهی. خودم با خودم نجوا می‌کنم،}} [اگر] خود [تو] با خودت نجوا کنی، آن‌وقت با امام زمانت نجوا کردی. اوّل باید با خودت نجوا کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیزان من! کجا بودیم؟ {{روضه|حالا [هنده] آمده [و] سؤال می‌کند، [زینب می‌گوید:] ما اُسرای آل‌محمّدیم. [می‌پرسد] کجا مسکن‌تان است؟ [می‌گوید:] مدینه، [می‌پرسد:] کجا می‌نشینید؟ [می‌گوید:] کوچه بنی‌هاشم. زینب دارد با هنده نجوا می‌کند، هنده دارد نجوا می‌کند. ببین چه می‌گویم؟ هنده دارد پی [دنبال] خواستش می‌گردد، خواستش حسین {{علیه}} است.|نجوای هنده با حضرت‌زینب}} تو عزیز من! خواستت چیست؟ تو مارک اسلام زدی، مارک ولایت زدی، به‌دینم! راست می‌گویم. ببین هنده حواسش کجاست؟ حالا گفت کوچه بنی‌هاشم، {{روضه|گفت: زینب را می‌شناسی؟ [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت هنده! حق داری من را نشناسی! صدا زد: هنده! من زینبم، حسین {{علیها}} را کشتند. عزیز من! ببین هنده چه‌کار کرد؟ از تخت خودش را پایین انداخت، توی این خاک‌ها مالید. همین‌طور گیس‌هایش را می‌کَند [و] می‌گوید: {{دقیقه|35}} حسین! حسین! حسین! می‌کند. تمام زنان اعیان و اشراف به‌هم خوردند، بازوهایش را گرفتند، به یک فشاری او را در دارالإماره آوردند. فریاد کشید [و] گفت: یزید! تو حسین {{علیه}} را کشتی؟ حالا می‌گویی خارجی است؟ مگر این زینب {{علیها}} نیست [که] خواهر حسین {{علیه}} است؟ یک آشوبی در کاخ، این [هنده] به‌وجود آورد.|هنده و حمایتش از حضرت‌زینب}} ببین خدا این [هنده] را آن‌جا گذاشته عزیز من! پیش‌بینی کرده [تا] کمک زینب {{علیها}} باشد. آخر شما متوجّه هستید، من نمی‌توانم بگویم متوجّه نیستید، [اگر] یک‌جایی که قرار گرفتید، همه دشمن است، یک دوست پیدا کنی، خوشحال می‌شوی. هنده هم زینب {{علیها}} را خوشحال کرد، یک‌دانه دوست پیدا شده. آن زن‌ها که این‌جوری‌اند، حالا یک دوست پیدا کردند. مگر این ثواب هنده شوخی است؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این‌ها را آوردند، فردایش بود و حالا هر چه بود، این‌ها آن‌جا [در بارانداز] هستند. {{روضه|حالا یک‌وقت یزید دید صدای گریه و هیجان در این خرابه پیداست. صدا زد، گفت: بروید ببینید چه‌خبر است؟ گفتند: بچّه امام‌حسین {{علیه}}، خواب امام‌حسین {{علیه}} را دیده. این دیکتاتور مَست گفت: سر پدرش را ببرید! شاید آرام بگیرد، بچّه تشخیص نمی‌دهد. {{توضیح|عزیزان من! ببین من [این‌که] می‌گویم، می‌گویم ائمه {{علیهم}} با خلق را فرق بگذارید!}} حالا [یزید] می‌گوید تشخیص نمی‌دهد. روپوش [روی آن] انداختند، سر را به امر یزید آوردند. [حضرت‌رقیّه {{علیها}}] تا روپوش را پس کرد، سر امام‌حسین {{علیه}} را به سینه‌اش چسباند. همین‌طور گفت: باباجان! چه‌کسی من را به این کودکی یتیم کرد؟ چه‌کسی رگ‌های گردنت را جدا کرد؟ پدرجان! همین‌طور پدر! پدر! کرد؛ تا [این‌که] زینب {{علیها}} دید یک‌وقت سر از دست بچّه یک اندازه‌ای خلاصه سَوا [جدا] شد. حالا دیدند رقیّه از دنیا رفته [است]. حالا سر را برد، گفت: یزید! این‌قدر بدان که بچّه امام‌حسین {{علیه}} این‌قدر گریه کرد تا از دنیا رفت.|حضرت‌رقیّه}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آخر زینب {{علیها}} چه [کار] کند؟ حالا شهید که چیز [غسل] ندارد، بعضی از مهندس‌ها چه می‌گویند؟ خدا می‌داند [که] من چقدر از [دست] بعضی‌ها ناراحتم، نمی‌خواهم افشا کنم، افشا هستند. حالا می‌گوید زن غسّاله را یزید روانه کرده، او را شستند و بدنش نمی‌دانم سیاه بود. خجالت بکش! حیا کن! شرف پیدا کن! این حرف‌ها را نزن! چه‌کسی می‌تواند بچّه امام‌حسین {{علیه}} را بزند؟ عزیز من! شهید که غسل ندارد، رقیّه شهید سر امام‌حسین {{علیه}} است، شهید سرش است. حالا زینب قبری آن‌جا رفت بِکَند و دید این‌جا سردابه‌ای است و رقیّه را با همان عبا که [تنش] بود، در آن سردابه گذاشت. در چند سال پیش هم اگر شما مطّلع بودید، ایشان [به خواب یک‌نفر آمده‌بود و] گفته‌بود [که] قبر من را آب گرفته [است]. وقتی آمدند، دیدند [که قبر را] آب گرفته، یک شبانه‌روز روی دست یک‌نفر بود. همان عبا [تنش بود] و همان تَر و تازه دوباره [او را] آن‌جا گذاشتند. عزیز من! چه‌کسی این سردابه را درست‌کرده [است]؟ خدا پیش‌بینی دارد، آن‌که قبر امیرالمؤمنین {{علیه}} را نوح درست‌کرده، این‌ها همه‌اش پیش‌بینی شده [است].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید اتّصال به ولایت بشوید! یقین کنید که خدا حامی شماست. کجا می‌روی کسی حامی‌ات باشد؟ ولایت حامی توست، قرآن حامی توست، {{دقیقه|40}} خدا حامی توست؛ اما در صورتی‌که چشمت را در دنیا این‌قدر باز نکنی، چشمت را این‌قدر باز کن [که] جلوی کارت را ببینی. چشمت را این‌قدر باز کن [که] این نسخه را بپیچی. چشمت را این‌قدر باز کن [که] این کارگاه را بگردانی، نه [این‌که] چشمت را باز کنی، محبّت دنیا را بگردانی. عزیز من! ببین من دارم به تو چه می‌گویم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا رقیّه‌عزیز را دفن کرد، حالا فردا این‌ها را آمدند و وارد مجلس یزید کردند. این‌ها همین‌جور که وارد مجلس شدند، حالا این‌ها [را با یک طناب، نه این‌که طناب مَثل به بازوی این‌ها ببندند، ببین این‌ها را یک‌جوری کرده‌بودند که قاطی جمعیّت نشوند.] خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! گفت تمام خلفاء خاک‌نشین بودند؛ اما این صندلی و مبل و این‌ها را معاویه دستور داد. معاویه کاخ‌نشین شد، معاویه صندلی‌نشین شد. معاویه، این صندلی و مبل خودش یک‌چیزی دارد. حالا میزها را گذاشته، صندلی‌ها را گذاشته، اعیان و اشراف همه هستند، {{روضه|این‌ها را وارد کردند. حضرت‌زینب {{علیها}} یک اندازه‌ای خودش را مخفی کرد، یزید بالای تخت است، گفت این زن کیست که خودش را مخفی می‌کند؟ ببین شهامت زینب {{علیها}} را، گفت: این زینب خواهر حسین است. [یزید] گفت: زینب! الحمد لله که خدا برادرت را کشت [و] شما را رسوا کرد. ای جان همه عالم به قربان زینب! گفت: یزید رسوا، فاسق و فاجر است. ما به‌غیر رضایت از خدا هیچ نداریم. خدا برادر من را نکشت، لشکر تو کشتند، امر تو برادرم را کشت. [یزید] گفت: با من درشتی می‌کنی؟ جلّاد! [گردن زینب را بزن!] تا گفت جلّاد، مجلس به‌هم خورد. [یهود و نصارا گفتند:] یزید! با یک زن اسیر که کسی این‌جوری حرف نمی‌زند! این [زن] اسیر است. تا این قضایا یک ذرّه‌ای آرام گرفت، آقا امام‌حسین {{علیه}}ببین آن دستی که در قلب [زینب {{علیها}}] گذاشته، این‌جا دارد افشا می‌شود. یک‌دفعه به او گفت: یابن‌الطُّلَقاء! تو این‌جا حالا روی میز و صندلی نشستی، باد به خودت می‌کنی! شما اسیر بودید، جدّ ما، شما را از اسارت درآورد، شما آزادکرده جدّ من هستید. تا گفت جدّ من، مجلس یک هیجانی پیدا کرد. گفت: جدّ من آن است که به دو قبله نماز خوانده: «مسجدالأقصی، مسجدالحرام»؛ زینب {{علیها}} خودش را، اهل‌بیت را معرّفی کرد. [یزید] دید داغ دلش آتش گرفت، یک‌دفعه گفت، [به یکی] رُو کرد [و] گفت: چوب خیزران بیاورید! تا به لب آقا امام‌حسین {{علیه}} اشاره کرد، [زینب {{علیها}}] گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|نزن یزید! تو چوب کین|به این لبان اطهرش}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[در] این مجلس یهودی گفت: یزید! من دیدم [که] این لب‌ها را پیغمبر {{صلی}} می‌بوسید. چه‌خبر شد؟ روایت صحیح داریم، یک‌وقت هنده خودش را از لای آن‌جا [بیرون] کشید، پرید سر امام‌حسین {{علیه}} [را برداشت]، سر را به سینه چسباند، هی گفت: حسین! حسین! حسین! حسین! ببین چه می‌کند این هنده؟|حضرت‌زینب و مجلس یزید}} {{دقیقه|45}} حالا [یزید] چه‌کار بکند؟ آن‌ها را [اهل‌بیت را] بالأخره چیز کرد [دستور داد] که ببرید؛ اما به حضرت‌سجّاد گفت: بیا دنبال ما نماز بخوان! حالا حضرت‌سجّاد آمده، [یزید] چه [مقصدی دارد]؟ یزید می‌خواهد عظمت خودش را معلوم کند؛ یعنی [امام‌سجّاد] بداند که این‌همه مردم پشت‌سر من نماز می‌خوانند. حالا حضرت‌سجّاد را [به نماز جماعت] برد، [آن‌جا] برد گ، نشسته [بود]، یک خطیب بالای منبر بود، داشت مدح و ثنای ابوسفیان و معاویه و این‌ها را می‌کرد. یک‌دفعه امام‌سجّاد فرمود: خطیب! تو کسی هستی [که] خدا و رسول {{صلی}} را از برای خلق به غضب آوردی. {{توضیح|آقاجان من! این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! خلق را تأیید نکنید! هر کسی می‌خواهد باشد، ولایتِ خلق را تأیید کنید!}} حالا معاویه [پسر یزید] {{توضیح|خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! این جمله را حاج‌شیخ‌عباس گفت}} گفت: معاویه را یک عدّه جوان بودند و این‌ها، گفتند که یک‌جور بشود این [حضرت‌سجّاد] منبر برود. نه این‌که می‌خواهند حالا [امام] چنین فرسوده است و این‌ها، ببینند چه می‌گوید؟ معاویه را جلو انداختند، گفت: بابا! این [علی‌بن‌الحسین] منبر برود. [یزید] گفت: بابا! درست نیست. [پسرش] گفت: همه این [جوان] ها دل‌شان می‌خواهد این [علی‌بن‌الحسین] منبر برود، [ببینند] این‌چه می‌گوید؟ ببین یزید چه حالی‌اش است؟! گفت: بابا: این [مجلس را] به‌هم می‌زند. این‌ها، نگاه به فرسودگی‌اش نکن! این‌ها علم در تمام کالبد بدن‌شان است، نه این‌که بخوانند. این‌ها خدای تبارک و تعالی علم را به این‌ها نوشانده‌است؛ یعنی این‌ها چشیده‌اند، خورده‌اند [و] آشامیده‌اند. سر اندر پای این‌ها سخن است، نگاه به این مریضی‌اش نکن! گفت: نه بابا! برود. آقا حضرت رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که [حضرت‌سجّاد] منبر رفت، اوّل مدح و ثنای خدا را کرد، رضایت خدا را به‌جا آورد. بعد خودش را معرّفی کرد: منم زمزم، منم صفا، منم حجّت‌خدا، بنا کرد خودش را معرّفی‌کردن. آن‌وقت روی جدّش آورد که یزید! جدّ من رسول‌الله {{صلی}} کسی است [که] به دو قبله نماز خوانده [است]. یک‌دفعه رُو به یزید کرد [و] گفت: اگر بگویی جدّ من رسول‌الله {{صلی}} است که جدّ تو ابوسفیان است. اگر تو خلیفه مسلمین هستی، جدّ من رسول‌الله {{صلی}} است؛ پس چرا فرزندهایش را اسیر کردی؟ آقا! مردم در کوچه‌های بازار شام می‌دویدند، می‌گفتند بدوید! ببینید این‌که یزید می‌گفت این‌ها خارجی‌اند، این‌ها بچّه‌های پیغمبر {{صلی}} هستند. وقتی [امام] این حرف‌ها را زد، خلاصه یک‌وقت [یزید] گفت: مؤذّن! اذان بگو! تا مؤذّن گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله، أشهد أنّ محمّداً رسولُ‌الله، [حضرت‌سجاد] گفت یزید، این محمد جدّ من است یا جدّ تو؟ محمّد جدّ من است، چرا بچّه‌هایش را کشتی؟ چرا بچّه‌هایش را اسیر کردی؟ یزید را رسوا کرد. حالا همان حرفی که امام‌حسین {{علیه}} زده [که] گفته پرچم یزید را، پرچم معاویه را باید بِکَنید و پرچم علی‌مان را، پدرمان را بزنید! حالا دارد آشکار می‌شود. خلاصه یزید بیچاره شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یزید حساب‌هایش را کرد، حضرت‌سجّاد را خواست، از آن‌جا [با] حضرت باهم به‌اصطلاح در کاخ آمدند. گفت: خدا ابن‌زیاد را لعنت کند! من نگفتم پدر تو را بکشد. من گفتم بیایید و با هم صلح و مصالحه کنید! ابن‌زیاد [ایشان را] کشته [است]. حالا ببین چه می‌گوید؟ گفت: من حرفی ندارم که خون [بهای] پدرت را بدهم. [حضرت‌سجّاد] گفت: یزید! {{دقیقه|50}} فقط آن چیزها که [لشکر ابن‌زیاد] به غارت بردند [را] به ما بده! آن‌ها را که به غارت بردند، مادرم زهرا {{علیها}} همه را رِشته [یعنی بافته‌است]. ببین دوباره این‌ها را رسوا کرد، گفت: مادرم زهراست. عزیزان من! ببین زینب {{علیها}} چه [کار] کرد؟ زینب شام را ویران کرد، پرچم پدرش علی {{علیه}} را نصب کرد. خلاصه آخر که [یزید] می‌خواست خودش را یک‌قدری از متّهمی نجات بدهد، گفت من [به] شما اجازه می‌دهم، کاخم را در اختیارتان می‌گذارم [تا] عزاداری کنید! خدا ابن‌زیاد را لعنت کند! روایت داریم: ده‌روز کاخش را در اختیار اهل‌بیت گذاشت. کاخ بزرگ بود، یک‌طرف زینب {{علیها}} بود، زنان اعیان و اشراف می‌آمدند سرسلامتی به زینب {{علیها}} می‌گفتند. از آن‌طرف هم حضرت‌سجّاد بود، سرسلامتی به حضرت‌سجّاد می‌گفتند. ده‌روزِ آزگار کاخش را در اختیار حضرت‌سجٌاد گذاشت. حالا بعد هم یزید چه‌کار کرد؟ خدا لعنتش کند! این‌کارها که دارد می‌کند، می‌خواهد یک اندازه‌ای شورش مردم را آرام کند، نه این‌که یقین به این حرف‌ها دارد. مثل منافق است، بعضی‌ها هم شورش را می‌خواهند یک‌وقت کم کنند، نه [این‌که] عقیده دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مَحمل‌هایی درست کرد، خیلی مَحمل‌ها [را] با چیزهای زینت درست کرد. زینب {{علیها}} آمد یک‌نگاه کرد [و] گفت: ما عزاداریم، این‌ها چیست؟ [یزید] تمام را دستور داد [که] سیاه‌پوش کردند. ای آقایی که تو می‌گویی من مجتهدم، می‌گویی لباس‌مشکی نپوشید! تا حتّی به ایشان گفتند محرّم یا عاشورا [هم نپوشیم]؟ گفته: وقتی می‌خواهی نماز بخوانی، [آن‌را] دربیاور! باباجان! عزیز من! فدایت بشوم، ای آقاجان من! ببین زینب این تاریخش است، یزید آمد [و] محمل‌ها را سیاه‌پوش کرد. والله! اگر تو [برای امام‌حسین {{علیه}}] سیاه نپوشی، آن‌جا [در قیامت] سفید نمی‌پوشی؛ این سندش است، چرا ما متوجّه نشدیم؟ اصلاً مشکی‌پوشیدن شعار است. لامحاله [لااقل] عزیز من! روز عاشورا که بپوش دیگر! ما نمی‌گوییم دو ماه بپوش! این &lt;br /&gt;
[شخص] می‌گوید: اصلاً عاشورایش هم اگر می‌خواهی نماز بخوانی، دربیاور! این [حرف] یک‌قدری من را ناراحت می‌کند؛ اگرنه حالا می‌خواهی بپوش! می‌خواهی نپوش! منکرِ سیاه‌پوش بودن ناراحتم می‌کند، خب این آقا مجتهد هم هست. یزید [همه مَحمل‌ها را] سیاه‌پوش کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد یک آدمی به‌نام بشیر که آن‌ها هم [به او] اطمینان داشتند، این‌را دنبال آن‌ها روانه کرد. گفت: بشیر! هر کجا خواستند، بمانند. هر کجا [خواستند حرکت کنند.] باید فقط امر زینب و امر این‌ها را اطاعت کنی، هر امری این‌ها کردند، اطاعت‌کن! این‌ها را آورد، حرکت داد. حالا حرکت داده، کجا آمده؟ آمده سر دوراهی، بشیر گفت که یا امام‌سجّاد! این راه [به] کربلا می‌رود، این‌هم [به] مدینه می‌رود، کجا می‌روید؟ ببین عزیز من! حجّت‌خدا اوست؛ اما امر زینب {{علیها}} را به امر خودش ترجیح می‌دهد. آن دست ولایتی که [امام‌حسین {{علیه}} در قلب] زینب {{علیها}} گذاشته، تصرّف به او شده، زینب {{علیها}} هم ولیّ است؛ یعنی ولیّ، ولیّ قرارش داده، ایراد نکنید! ولیّ [یعنی امام‌حسین {{علیه}} زینب {{علیها}} را] ولیّ قرار داده [است]. ولیّ می‌تواند ولیّ قرار بدهد، مگر سلمان منّا أهل‌البیت نیست؟ چرا ایراد می‌خواهی بکنی؟! حالا زینب {{علیها}}گفت: می‌خواهیم [به] کربلا برویم، حالا [به] سمت کربلا آمدند، جابربن‌عبدالله انصاری آن‌جاست. یک‌وقت [عطیّه غلام جابر] دید صدای قافله می‌آید، گفت: جابر! بلند شو! دارد زینب {{علیها}} می‌آید. {{دقیقه|55}} جابر بلند شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|به‌قدری این سکینه {{علیها}} پُرهوش است، این‌قدر که از این‌طرف آمدند، گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|بوی خوشی می‌وزد اندر مشام|عمّه‌جان! مگر زمین کربلاست؟!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین این سکینه {{علیها}} بوی تربت امام‌حسین {{علیه}} را دارد می‌شنود، مشام چه مشامی است؟|حضرت‌سکینه و نزدیک‌شدن به کربلا}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|حالا این‌ها [به] آن‌جا [یعنی کربلا] رسیدند، تمام خاطره‌ها در نظر زینب {{علیها}} است. او آن‌جا می‌گفت که عمّه‌جان! این‌جا بود که جسد علی‌اکبر {{علیه}} را آوردند، آن‌جا بود که قاسم {{علیه}} را آوردند. این‌ها هیجان در این بیابان کردند؛ اما زینب {{علیها}} چه‌کرد؟ روی قبر برادرش افتاد، صدا زد: برادر! امرت را همه‌جا اطاعت کردم. [در] کوفه خطبه خواندم، [در] مجلس یزید خطبه خواندم؛ اما برادر! بچّه‌هایت را به‌من سپردی، گفتی: خواهر! همه‌تان را به خدا می‌سپارم، بچّه‌هایم را به تو! سراغ رقیّه را [از من] نگیر! برادر من! من سراغ دو تا بچّه‌هایم را از تو نگرفتم، سراغ رقیّه را از من نگیر! رقیّه را در شام گذاشتم، برادر! وقتی همه مَحمل‌ها را بستند، من سر قبر رقیّه دویدم، با رقیّه خداحافظی کردم. [مثل] همان جایی‌که از تو جدا شدم، گفتم: ای پاره‌پاره‌تن! به خدا می‌سپارمت. برادر! کوتاهی نکردم، سر قبر رقیّه رفتم، گفتم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|رقیّه‌جان! چون چاره نیست می‌گذارمت|ای عزیز من! به خدا می‌سپارمت}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرجان! من کوتاهی در حقّ رقیّه نکردم، خداحافظی کردم.|حضرت‌زینب در کربلا و نجوا با برادرش}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این‌ها چه‌کار کنند؟ یک دو روز تقریباً، حالا یک‌خُرده کم و زیاد، این‌جا [در کربلا] بودند. به حضرت‌سجّاد گفتند: آقا! این‌ها ممکن است [که] سکته کنند. فوراً حضرت‌سجّاد اطلاعیّه داد، گفت: حرکت کنید! فوراً امر حضرت‌سجّاد را اطاعت کردند، حرکت کردند. رُو به روی مدینه آمدند، نزدیک مدینه [که] رسیدند، امام‌سجّاد گفت: بشیر! پدر تو شعر می‌گفت، آیا تو بهره‌ای [از شاعری] داری؟ گفت آره! بشیر یک پرچم [به] دست گرفت، زودتر رُو به مدینه آمد، وارد مدینه شد. حالا [بشیر] دارد یک اشعاری می‌خواند و می‌رود. محمّدبن‌حنفیّه را آوردند، یک تختی زدند، خبر [به] این‌ها رسیده، گفت: بشیر! آیا برادرم حسین {{علیه}} [هست]؟ گفت: با من سر قبر رسول‌الله {{صلی}} بیایید! آن‌جا می‌گویم. بعد که داشت می‌آمد، گفتند: بشیر! اُمّ‌البنین آن‌جا ایستاده، به اُمّ‌البنین رسید. اُمّ‌البنین اوّل حرفی که زد، گفت: بشیر! [آیا] حسین {{علیه}} هست یا نیست؟ {{دقیقه|60}} اصلاً سراغ پسرش را نگرفت، حالا همه سر قبر رسول‌الله {{صلی}} دویدند. بعضی‌ها می‌گویند این دعا را رُو به قبر رسول‌الله {{صلی}} [کرد]: رسول‌الله! سرت سلامت! حسینت را کشتند. تمام این اهل‌مدینه در فکر هستند [که] قضایا را بهتر بفهمند، گفتند: بشیر! ما را آزاد کن! آقا! چند نفر کشته‌شدند؟ بشیر یک‌دفعه فریاد زد [و] گفت: ای مردم مدینه! بدانید [که] از مردها کسی‌که هست: حضرت‌سجّاد با امام‌باقر [است]، تمام را کشتند. صدا زد: همه را کشتند. حالا همه زنان مدینه، مردان مدینه بیرون ریختند، همه [بیرون] ریختند. آقاجان من! جلوی این‌ها. {{ارجاع|اهل‌مدینه با امام‌حسین {{علیه}} یک اندازه‌ای مثل همان مادرش زهرا {{علیها}} که سوار الاغ شد [و] رفت [از] آن‌ها کمک می‌خواست، از اشراف، از آن‌ها کمک خواست؛ [اما او را] کمک نکردند. آقا امام‌حسین {{علیه}} هم وقتی می‌خواست از مدینه برود، بی‌خبر که نرفت؛ باخبر رفت./سخنرانی شب‌اربعین 81}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_78&amp;diff=2520</id>
		<title>اربعین 78</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86_78&amp;diff=2520"/>
		<updated>2026-08-04T06:35:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10175}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
أعوذ بالله من الشّیطان اللّعین الرّجیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
العبد المؤیّد رسول المکرّم أبوالقاسم محمّد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{پررنگ|السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علیّ‌بن‌الحسین و أولاد الحسین و أهل‌بیت‌الحسین و رحمة‌الله و برکاته}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز! خدمت شما عرض می‌شود که ما بنا شد از اربعین صحبت کنیم. اربعین بوده‌است، نه این‌که این آقا امام‌حسین {{علیه}} اربعینش [حالا] شده، [از قبل] بوده. «و واعدنا موسی ثلاثین لیلةً و أتممناها بعشر، فَتَمّ میقاتُ ربّه أربعین لیلة»، اربعین بوده؛ یعنی چلّه بوده [است]. گِل آدم را هم می‌گویند [که] مثلاً چهل‌روز خب خیس کرده [است]. مگر خدا چه می‌گوید؟ خدا هر کاری می‌کند، یک مقصد دارد. این آسمان‌ها و این [زمین] ها [را] هم می‌گویند [که] مثلاً [در] چهل‌روز [خلق کرده]، حالا از آن‌طرف هم ببینید که مثلاً در هند چلّه‌نشینی هست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چلّه بوده [است]. حالا اگر یک مهندسی که در یک آبادی است، ادّعا می‌کند [و] بگوید که چلّه نبوده است و بدعت است و سوّم نبوده‌است؛ بابا! تو خودت که تولید نداری، به مردم نمی‌دهی، جلوی تولید را نگیر! چرا جلوی تولید را می‌گیری؟ اگر اربعین نیست، چرا امام‌حسین {{علیه}} اربعین دارد؟ من از آقای‌مهندس تقاضا دارم، باید این‌جوری جواب این [شخص] را داده‌باشد؛ یا به‌من تلفن زده‌باشد، من به او [جوابش را] بگویم [و] به تخت سینه‌اش بزنم. به سینه‌ای که اصلاً تولید ندارد، تولید ولایت ندارد، تولید سخاوت ندارد، این سینه نیست. سینه، آن سینه‌ای است که پیغمبر {{صلی}} می‌بوسید؛ [یعنی سینه] زهرا {{علیها}}. سینه مؤمن باید تولید داشته‌باشد. چرا به‌من تلفن نزدی که این همین‌جور نادان بماند؟ بعد در یک آبادی که این‌قدر معظّم است و نفرات دارد، تمام این‌مردم را گمراه کند! ای مهندس! مگر نیست که می‌گوید که اگر کسی مُرد، ولیمه بده؟ ولیمه واجب‌تر از همه [چیز] است، چرا می‌گوید [ولیمه] بده؟ من چلّه می‌خواهم برای مادرم، برای پدرم ولیمه بدهم، چرا می‌گویی بدعت است؟ بدعت تویی که بدعت [را] نمی‌دانی چه‌چیز است؟ بیشتر این‌مردم خودشان بدعت هستند که بدعت [را] نمی‌دانند چیست؟ خودت بدعت هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس معلوم شد که چلّه بوده‌است؛ پس چلّه احترام دارد. حالا هم تمام دوست‌های امام‌حسین {{علیه}}، دوست‌های امیرالمؤمنین {{علیه}} برای پدرشان، مادرشان یک چلّه‌ای دارند. آن‌ها هم که چلّه‌نشین هستند، مثلاً چهل‌روز که یک‌کاری می‌کنند، هرچند شرعی نیست؛ اما خدا این‌قدر کرامت دارد، در صورتی‌که [آن فرد] نماز نمی‌خواند، روزه نمی‌گیرد، طهارت نمی‌گیرد؛ اما چون‌که یک زحمتی می‌کشد، خدا یک‌چیزی به او می‌دهد. این زحمتی که می‌کشد، خدا شرمش می‌آید [که به او چیزی ندهد]، این [شخص] رفته [و] خودش را این‌جوری بسته، این‌جوری هم بزند، [این کارهایی که در ریاضت می‌کنند]، من این [کار] ها را نمی‌خواهم بگویم، می‌دانید که [در] هند چه‌کار می‌کنند؟! [بالأخره] خدا یک‌چیزی به او می‌دهد؛ [هرچند] کارش صحیح نیست؛ اما خدا چه‌کار می‌کند؟ یک‌چیزی به این [شخص] می‌دهد، می‌گوید حالا این [چیز] را می‌خواهد، آره دیگر! مثل این‌که [شخصی] مثلاً پیش امام زمان {{عج}} آمده [و] می‌گوید: تو امام زمان {{عج}} هستی؟ می‌گوید: آره! می‌گوید: اگر [امام زمان {{عج}}] هستی، [این] بیل من را پارو کن! خب بفرما! یک‌خُرده [که راه] رفت، یک‌مرتبه دید [که] یک پارو [به] پشتش است. این یارو هم می‌آید خودش را به این‌چیزها می‌زند، خب خدا هم یک‌چیزی به او می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا من مقصدم این است که از این‌جا ان‌شاءالله شروع می‌کنیم که این اُسرا به‌قول بعضی‌ها، که این‌ها اسیر هم نیستند، [از کربلا حرکت کردند]. الآن هم من بگویم، آقایان در مجلس هستند، می‌گویند خود امام زمان {{عج}} [درباره این اهل‌بیت] گفته [اسیر]. تو حالی‌ات نشده! {{دقیقه|5}} اگر امام زمان {{عج}} می‌گوید اسیر، [می‌گوید:] برای عمّه‌ام، برای اسیری عمّه‌ام گریه می‌کنم، نه این‌که تو حساب بکنی اسیری عمّه‌اش مثل این اسیرهاست که می‌آورند، اسیر خلق است. نه، نه زینب {{علیها}}، نه امام‌سجاد {{علیه}}. [این] نیست. از کجا تو می‌گویی؟ شخصی [که طرف‌دار یزید بود؛ یعنی شیعه ابوسفیان بود، به] شام آمده، [به امام‌سجّاد {{علیه}} رُو کرد و] گفت: الحمد لله، سرزنش زد به امام‌سجّاد {{علیه}} [و] گفت: الحمد لله خدا شما را اسیر زنجیر کرد. [امام] گفت: زنجیر اسیر من است. [امام یک] نگاه کرد، تمام دانه‌هایش ریز شد [و به] زمین ریخت، آن‌ها همه وحشت بَرِشان داشت. باز [امام] نگاه کرد تِق، تِق، [دانه‌های زنجیر] رفت این‌جا [سرِ جایش قرار گرفت]. گفت: ببین زنجیر اسیر ماست. یک خلقت اسیر زینب {{علیها}} است، نه زینب {{علیها}} اسیر است. چرا متوجّه نمی‌شوید؟! زینبی که می‌گوید «اُسکُتوا»، نَفَس‌ها در سینه [ها] می‌پیچد، شتر نمی‌تواند پایش را حرکت بدهد. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! گفت: زنگ‌ها [ی شترها] دیگر صدا نکرد، این‌جور [زینب {{علیها}}] تصرّف دارد، این‌چه اسیری است؟! اسیر آن است که اسیر این [شخص] باشد [که به او] بگوید این‌طرف برو! این‌طرف برو! مگر اگر الآن جواب من را می‌خواهی بدهی [و] بگویی امام زمان {{عج}} گفت [اسیر]، عزیز من! [جوابت را می‌دهم که] آن‌ها اصیل هستند نه اسیر. اسیر تویی که این [مطلب] را متوجّه نیستی! نسبت به امامت، نسبت به حجّت‌خدا، نسبت به اولیاء خدا، نسبت به زینب {{علیها}} معرفت نداری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آقا امام‌حسین {{علیه}} آمده [که] وداع کند، [با اهل‌خیمه] وداع کرد. امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف‌ها را به اُمّ‌السلمه زده‌بود، اُمّ‌السلمه هم به حضرت‌زینب {{علیها}} زد. بعد [حضرت‌زینب {{علیها}}] پیش پدرش آمد [و] گفت که پدرجان! آیا اُمّ‌السلمه هر چه می‌گوید، ما قبول کنیم؟ گفت: هر چه می‌گوید، من [به او] گفته‌ام. زینب {{علیها}} از اُم‌السلمه گویا خواسته‌بود، اُمّ‌السلمه این قضایا را خوب می‌داند، شاید زینب {{علیها}} نمی‌داند. زینب {{علیها}} وقتی‌که امام‌حسین {{علیه}} دست ولایت در قلبش گذاشت، ماوراء را می‌داند. قبل از این [دست در قلبش] نگذاشته‌بود، ببین من چه می‌گویم؟ زینب یک‌آدم عادی بود، حالا [اُمّ‌السلمه] به او گفت که زینب‌جان! هر موقع که حسین آمد، طلب پیراهن‌کهنه کرد، نیم‌ساعت یا یک‌ساعت بیشتر زنده نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|امام‌حسین {{علیه}} اوّل آمد وداع با حضرت‌سجّاد کرد، روایت داریم: حضرت‌سجّاد می‌گوید: از زِره پدرم خون [به] بیرون جستن می‌کرد. وداع کرد، [امام‌سجّاد] گفت که عزیز من! پدرجان! مگر خودت را معرّفی نکردی؟ [امام‌حسین {{علیه}}] گفت: [به آن‌ها] گفتم [که] مادرم زهراست، پدرم علی {{علیه}} است، جدّم پیغمبر {{صلی}} است. گفتند: «بغض أبیک»، این‌ها [که گفتی همه‌اش] درست‌است، ما [به‌خاطر] بُغضی که با بابایت داریم، تو را می‌کشیم.|وداع امام‌حسین با امام‌سجّاد}} حالا [امام‌حسین {{علیه}}] آمده با تمام این‌ها خداحافظی کرد، خدا یکی از وعّاظ محترم را تأیید کند! گفت: تاحتّی با زینب [فضّه] خداحافظی کرد. {{روضه|حالا یک‌دفعه گفت که زینب! پیراهن‌کهنه به‌من بده! تا [این‌را] گفت، زینب {{علیها}} غَش کرد [و] افتاد. دید که دیگر این‌جا نمی‌تواند تحمّل کند، امام‌حسین {{علیه}} نیم‌ساعت یا یک‌ساعت دیگر بیشتر نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا لشکر هم «هل من مبارز» می‌طلبد، امام‌حسین {{علیه}} دست ولایت، {{توضیح|[امام] خود ولایت است.}} در قلب زینب {{علیها}} گذاشت، در زینب {{علیها}} تصرّف کرد. چرا؟ امام‌حسین {{علیه}} دارد خرج راه به زینب {{علیها}} می‌دهد، امام‌حسین {{علیه}} دارد چه [کار] می‌کند؟ زینب {{علیها}} متقی شد.|وداع امام‌حسین با حضرت‌زینب}} یک کسی‌که می‌خواهد [به] یک مسافرت برود، باید چه آن‌طرف کار کند؟ آماده‌اش کرد، چیزی به او داد. این است که دارم می‌گویم: عزیزان من! اگر شما متقی بشوید، هفتاد و دو فرقه را به‌دینم! محکوم می‌کنید. زینب {{علیها}} متقی شد، یزید سگِ کیست در مقابل زینب {{علیها}}؟ ابن‌زیاد سگِ کیست در مقابل زینب {{علیها}}؟ مسلّط به کلّ خلقت است؛ نه به کلّ ظالم، زینب {{علیها}} مسلّط شد به کلّ ظالم. ظالم در مقابل زینب {{علیها}} مانند یک موش می‌ماند، {{دقیقه|10}} این‌جوری می‌شود. چون‌که خائن همین‌جور است، خائن کوچک است، خدا خائن را تأیید نکرده، تو دنبالش می‌روی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام‌حسین {{علیه}} در میدان آمد و خلاصه وداع کرد و شهید شد. {{توضیح|من می‌ترسم اگر تمام قضایای کربلا را بگویم، نوار چیز [گنجایش] نداشته‌باشد [و] آن مقصدی که دارم عملی نشود.}} خب حالا صبح شد و این‌ها همان غروب آفتاب، سرها را جدا کردند و بردند؛ اما بنا شد چه‌کار کنند؟ بنا شد این‌ها را هم دستور دارد از ابن‌زیاد [که] این‌ها را اسیر کند. {{روضه|این‌ها همه می‌خواستند صبح سوار شوند، این‌ها [لشکریان ابن‌زیاد] بچّه‌ها را درست نمی‌دیدند. زینب {{علیها}} گفت: همه‌تان کنار بروید! همه را سوار کرد؛ اما یک‌چیزی بود، وقتی همه را سوار کرد، رُو به نهر علقمه کرد [و] گفت: عباس‌جان! برادر! کجایی؟ من هر موقعی می‌خواستم سوار شوم، تو زانویت را این‌جوری [خم] می‌کردی، من پایم را روی زانویت می‌گذاشتم. ابوالفضل‌جان! برادر! خداحافظ! سوار شد.|خداحافظی حضرت‌زینب با آقا ابوالفضل}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|حالا آن‌موقعی‌که امام‌حسین {{علیه}} دست ولایت در قلب زینب {{علیها}} گذاشت، یک امریّه‌ای به زینب {{علیها}} صادر کرد. گفت: خواهرجان! صبرت را شیطان نبرد! مبادا صبرت را شیطان ببرد! تا این‌جا مأموریت من بود از طرف خدای تبارک و تعالی؛ اما از این‌جا تو مأموریت داری، امر من را باید اطاعت کنی! [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت: به دیده منّت دارم، خلاصه گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم که صبر از دستم عاصی شود. [امام‌حسین {{علیه}}] گفت: خواهرجان! بدان که در شام دارند سَبّ [یعنی لعنت به] پدر ما می‌کنند، باید این‌قدر استقامت کنی که پرچم ابوسفیان و پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم علی {{علیه}} را نصب کنی. گفت به دیده منّت دارم؛ اما گفت شرطش این است [که] تو آن‌جا در کوفه یک خطبه بخوانی! در مجلس یزید هم خطبه بخوانی! زینب {{علیها}} برای خودش یک‌چیزی شد [یعنی متقی شد]،|وداع امام‌حسین با حضرت‌زینب}} تمام این {{توضیح|می‌گویم، دوباره تکرار می‌کنم}} هفتاد و دو فرقه را محکوم کرد. آن‌ها محکومند، این‌قدر زینب {{علیها}} قوی شد که روایت داریم {{توضیح|درهم حرف می‌زنم.}} یک‌نفر پیش یزید آمد [و] گفت یزید! {{توضیح|در مجلس ابن‌زیاد، در مجلس یزید، در شام}} گفت: یزید! ما هر دفعه که به این‌ها حمله می‌بردیم، این‌ها خودشان را [به] یک‌جا می‌کشیدند، قُلُنبه می‌شد [یعنی خودش را مخفی می‌کرد]. [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت: مادرت به عزایت بنشیند! [در] کوفه هر خانه‌ای صدای گریه‌اش از شمشیر برادر من بلند است، تو این حرف چیست [که] داری می‌زنی؟! ببین زینب {{علیها}} چه‌کرد؟! ساکتش کرد. گفت: ای تملّق‌گو! برو [در] کوفه، هر خانه‌ای را می‌بینی، صدای داد بلند است! برادر من، هفتاد هزار لشکر را دوازده‌فرسخ صفّ‌آرایی کرد. ما این‌جوری می‌کردیم؟! مگر شما قدرت دارید؟! مگر شما شهامت دارید؟! شما ضلالت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا زینب {{علیها}} آمده، یک خطبه خواند، کجا؟ کوفه. خبر به ابن‌زیاد دادند: ابن‌زیاد! خودِ علی دارد حرف می‌زند. اگر ادامه پیدا کند، ممکن است [که مردم] شورش کنند؛ چون‌که زن و مرد دارند گریه می‌کنند. [ابن‌زیاد] گفت: سرِ برادرش را [جلویش] ببرید! تا سرِ امام‌حسین {{علیه}} را بردند، زینب {{علیها}} دید که توجّه این‌مردم یک‌خُرده به این [زینب] کم شد، دارند یک‌جایی [را] نگاه می‌کنند، دید [سر] امام‌حسین {{علیه}}است. {{دقیقه|15}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا دارد حالیِ مردم می‌کند، ببین باباجانِ من! گفتم که، یک دوست‌عزیزی دارم، خدا ان‌شاءالله پدرش را، عاقبتش را به‌خیر کند! این جوان را هم ببخشد! این‌جور که صحبتش شد [در مورد] یقین، گفت: ما چه‌کار کنیم [که] امام را بشناسیم؟ یقین‌مان به امام یعنی‌چه؟ گفتم: یعنی در خلقت بدانی که کسی مانند حسین {{علیه}} نیست، کسی مانند علی {{علیه}} نیست که ما طرفش برویم، این امام‌شناسی است. کسی هم مانند خدا در ظاهر نیست که ما پرستشش کنیم، این خداشناسی است، این توحید است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا زینب {{علیها}} می‌خواهد به این‌مردم بگوید؛ یعنی امام نمی‌میرد، سرش هم حرف می‌زند. حالا هم حضرت‌زینب {{علیها}} دارد امر به معروف می‌کند، شبیه است. اصلاً والله! بالله! من زینب {{علیها}} را دارم می‌بینم، قوی‌بودنش [را] هم به روح رسول‌الله! [دارم] می‌بینم، قوی‌بودنش [را] هم می‌بینم، نه که بدانم. این‌قدر زینب {{علیها}} قوی است! قد و بالایش را دارم می‌بینم. گفت: برادر! با ما حرف بزن! اگر [با من حرف] نمی‌زنی، با بچّه صغیر [حرف] بزن! [امام فرمود:] «أم حَسِبت أنّ أصحاب‌الکهف و الرّقیم کانوا من آیاتنا عجباً.» حسین {{علیه}} چه دارد می‌گوید؟ می‌گوید: زینب‌جان! در تمام قرآن مانند اصحاب‌کهف و رقیم عجیب نیست، این‌کار من عجیب‌تر است. این‌ها از [دوره] دقیانوس در غارها آمدند [تا] دین‌شان حفظ باشد؛ این‌مردم کوفه، این‌ها که چندین‌سال، بیست و دو سال دنبال جدّ من نماز خواندند و الله‌أکبر گفتند و حجّ رفتند و عمره رفتند و نماز خواندند، نمازشب خواندند، من را کشتند، این عجیب است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه داری می‌گویی [که] زینب {{علیها}} مضطرّ است، سرش را نمی‌دانم، به محمل زد؟ دهانت بگیرد! خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! خدا حاج‌شیخ‌عباس [را] بیامرزدش، گفت: وقتی نگاه به‌سر برادر کرد، گفت: سر من هم باید مثل سر تو خونی باشد! به محمل زد. می‌خواهد شبیه برادرش باشد، چه داری می‌گویی؟ سر در اختیار زینب {{علیها}} است، {{توضیح|ای «لا إله إلّا الله» ای آخوند نادان! کجا تو حرف ولایت می‌زنی؟!}} سر در اختیار زینب {{علیها}} است، نه زینب {{علیها}} در اختیار سر. حالا این‌ها را حرکت دادند، دیدند خیلی چیز می‌شود [رسوا می‌شوند]، تمام مردم کوفه، زن و مرد گریه می‌کنند. فقط حضرت‌زینب {{علیها}} یک‌چیزی به آن‌ها گفت، گفت: خدا چشم شما را همیشه گریان کند! چه‌کسی برادر ما را کشت؟ مردهای شما کشتند، حالا آمدید و گهواره‌های زَر آوردید و گهواره‌های طلا آوردید و به تماشای ما [آمدید]؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اُسرا را رُو به شام حرکت دادند، حالا که حرکت دادند، قضایایی در این راه‌ها هست. {{روضه|آمدند یک‌جایی این‌ها [را] منزل کردند، یک راهبی بود. همین‌ساخت که بود، دید یک سرهای خیلی منوّر، نور دارد به آسمان می‌رود. باباجانِ من! عزیزجان من! آن چشمی که ولایت در آن باشد، نور را می‌بیند. چشمی که ولایت در آن نباشد، خودش ظلمت است، ظلمت می‌بیند. آن‌ها چه می‌دیدند؟ راهب چه می‌بیند؟ حالا آمد و یک پول خیلی زیادی داد، گفت: امشب شما سر را به‌من بدهید! ایشان دارد با سر امام‌حسین {{علیه}} نجوا می‌کند، همین‌طور گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای سر پاک! تو مگر یحیایی؟|[به] گمانم أبی‌عبداللهی؟!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا صبح نجوا کرد. حالا صبح سر را آورد، [این‌ها را] قسم داد [که] سر را به نی [نیزه] نزنید!|راهب و سر امام‌حسین}} {{دقیقه|20}} این حالی‌اش نیست، این‌ها مَست هستند، مَستند و مَست خیال هستند، خیال پول دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا حرکت دادند، این‌ها را که حرکت دادند، پیش‌بینی که من دارم می‌کنم. یزید روی شهوت، وقتی می‌خواست زن بگیرد، به تمام این چند بلاد اعلام کرد [که] من یک‌زنی، دختری خیلی زیبای خوشگل می‌خواهم. آخر باباجان! یزید امپراطور است، یزید چند خاک دستش است، به‌غیر [از] یک ایران است که حالا یک ایران است. حَلَب را دارد، نمی‌دانم چند خاک دست یزید است دیگر. این همان سلطنت است که هارون می‌گوید ای ابر! ببار! هر کجا بباری! مِلک من است. یزید هم این‌جوری است، یک دیکتاتور است، یک دیکتاتور بی‌دین و بی‌مذهب و لامصبّ است. حالا این‌ها را آوردند، کجا؟ شام. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی [به] شام آوردند، گویا {{توضیح|خدا حاج‌شیخ‌عباس را بیامرزد! گویا این‌جوری در نظرم است، خیلی یقین به آن ندارم}} که آن مجلس را خیلی آراسته نکرده‌بودند؛ یعنی تمامی چراغانی نکرده‌بودند. این‌ها را دو روز، سه‌روز، در آن خرابه گذاشتند؛ یعنی در آن بارانداز که به‌اصطلاح این‌جا؛ یعنی چراغانی‌اش تکمیل بشود. خب این‌ها را، این اُسرا را که از درِ دروازه وارد کردند، این‌ها، مردم می‌دیدند، از دروازه‌ساعات وارد کردند، در این خرابه آوردند، مردم [به] تماشا می‌آمدند. تا این‌که یک همهمه‌ای در شام افتاد، که بعضی‌ها هم یک نان و خرما می‌بردند. زینب {{علیها}} نان‌ها و خرما را پرت می‌کرد، می‌گفت: ما اهل‌بیت نبوّت هستیم، اهل‌بیت رسالت هستیم، اهل‌بیت پیغمبر {{صلی}} هستیم، این یواش، یواش، دارد یک خلاصه برقی می‌زند. تا این‌که این یزید هر کجا زد، به او گفتند: یک‌دختری در خانه آقا امام‌حسین {{علیه}} [و] امیرالمؤمنین {{علیه}} [است که] زیباترینِ تمام این‌مردم، دختران خلق [است]. رفت [و] بالأخره به زور [از او] خواستگاری کرد و این‌جا [در کاخ] رفت و این هنده حالا ملکه شده [است]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین دارم می‌گویم پیش‌بینی، خدا هم آن‌جا [در کاخ یزید] گذاشته، پیش‌بینی گذاشته [که] چه‌کار بکند؟ آخر حریف خدا که نمی‌توانی بشوی که! فرعونش شکم زن‌ها را پاره می‌کرد. چرا باباجان! متوجّه نیستید؟! چرا ما اندیشه نداریم؟! چرا فکر نداریم؟! چرا گول می‌خوریم؟! چرا هر کجا روی خیال خودمان می‌رویم؟! مگر می‌شود حریف خدا شد؟! زیر تخت فرعون، موسی [را] درست می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا هنده را آن‌جا [در کاخ یزید] گذاشته، حالا [هنده] گفت که خب من هم می‌خواهم بروم این اسرا را ببینم، حالا آمده. دیدند دارند آب می‌پاشند و آن راه را آب دادند، میز گذاشتند، مبل گذاشتند. {{توضیح|ای دنیا! خراب شوی! چه‌چیز در تو تولید می‌شود؟! چرا علاقه به‌دنیا دارید؟! ببین تولید دنیا چیست؟!}} {{روضه|حالا [هنده] آمده، تختی گذاشتند و زنان اعیان و اشراف همه دور این هنده هستند، زینب {{علیها}} هم آن‌جاست. [هنده] گفت: بزرگ این قافله کیست؟ حضرت‌سجّاد فرمود: زینب، عمّه‌ام است. گفت: شما اُسرای کجایید؟ گفت آل‌محمّد. [پرسید] آل‌محمّد؟ گفت: آره!|نجوای هنده با حضرت‌زینب}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باباجانِ من! عزیزجان من! در هر کارگاهی هستی، هر کجا زیر این آسمان هستی، در هر مملکتی هستی، در هر جایی می‌خواهی باش، انگلستان باشی، نمی‌دانم هر شهری می‌خواهی باش، هر خاکی می‌خواهی باش، اتّصال باش! من به فدای یک‌نفر بشوم، وقتی می‌خواست خارج برود، آمد [و] از من مشورت کرد. والله! من خُرد می‌شوم [که] ایشان از من مشورت می‌کند، مگر من چه‌کسی هستم؟! یک بچّه رعیت هستم. {{دقیقه|25}} بزرگی‌اش است که می‌آید [با من] مشورت می‌کند، بزرگی پیغمبر {{صلی}} بود که از سلمان مشورت کرد. گفتم: عزیزم! برو! اتّصالت را قطع نکن! تو در مسجدی، اتّصال به کجایی؟ در خانه خدایی، اتّصال به کجایی؟ عزیز من! جا مطرح نیست، والله! [مطرح] نیست، اتّصال مطرح است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا زینب [هنده] در کاخ یزید است، اتّصال به خانه علی {{علیه}} است، به خانه زهراست. این هوا و هوس، آن محبّت را [از بین] نبرده. عزیزم! فدایتان بشوم، یک‌کاری بکنید که محبّت در گلوله‌های [گلبول‌های] خون‌تان باشد. ولایت حلقی نداشته‌باشید! از کجا ولایت حلقی دارید؟ می‌خواهی تعریفت را بکنند؛ یا می‌خواهی پول بگیری، ولایت تا این‌جایت است. این ولایت‌های حلقی، در حلقت است. مثل یک لقمه‌ای می‌ماند که نخوردی، در گلوله‌های خونت برود، در حلقت است، از حلقت هم بیرون می‌آید، استفراغ می‌کنی. جسارت شد! این حرفِ ولایت در حلقت است، نه ولایت. اگر ولایت در دهان تو باشد، به تمام اشیاء بدنت سرایت می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا هنده‌عزیز، فدایتان بشوم، چیست؟ اصلاً یزید، اصلاً کاخش، اصلاً این حرف‌ها در خون و پوست هنده سرایت نکرده، همین جایش مانده، حواسش در خانه زهراست. عزیزان من! فدایتان بشوم، من به زن و مرد می‌گویم، من به تمام خلق می‌گویم. والله! من به‌هیچ شخصیّتی، به هیچ‌کسی، شخصیّت حرف نمی‌زنم. من دارم با یک خلق حرف می‌زنم، حواس‌تان این‌طرف [و] آن‌طرف نرود! تمام دوست‌های امیرالمؤمنین {{علیه}} باید این‌جوری باشید! یک ماشین و یک آقا و یک نمی‌دانم این [اسم] ها که به شما می‌گویند، این‌ها چیزی نیست که! اگر حُجّة‌الاسلام به تو گفتند، ببین تو اسلامش را داری؟ حجّة‌الاسلام یا مهندس یا دکتر، این‌ها مغرورتان نکند! ببین خودت چه‌کاره‌ای؟ این اسم است [که] به تو می‌گویند. اسم خیلی اهمیّت ندارد، واقعیّت اهمیّت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا باباجانِ من! ببین هنده چیست؟ {{روضه|حالا می‌گوید اُسرای کجاست؟ [می‌گوید:] اُسرای آل‌محمّد، [می‌گوید:] کجا ساکن هستید؟ [می‌گوید:] مدینه، [می‌گوید:] کجا می‌نشینید؟ [می‌گوید:] کوچه بنی‌هاشم. حالا [هنده] دارد چه [کار] می‌کند؟ دارد با زینب {{علیها}} گفتگو می‌کند.|نجوای هنده با حضرت‌زینب}} حالا حضرت‌زینب {{علیها}} او را می‌شناسد؛ [اما] او نمی‌شناسد. خب چندین‌سال گذشته [است] دیگر، بعد هم زینب {{علیها}} یک‌قدری فرسوده شده [است]. آخر این‌را من به شما بگویم: استقامت یک‌حرفی است، فرسودگی یک‌حرفی است. مثلاً ائمه‌طاهرین {{علیهم}} هم همین‌جور بوده [آمد]، مثلاً یک‌وقت ریش‌شان سفید می‌شده. معلوم نیست، این تقدیرات خلقت همه را می‌گیرد، متوجّهی دارم چه می‌گویم؟ تقدیرات خلقت، همه را می‌گیرد. آن استقامت، قلبش است؛ استقامت، روحش است؛ استقامت، جانش است؛ اما تقدیر خلقت یک‌جوری است که آدم را می‌گیرد، ائمه {{علیهم}} را هم می‌گیرد. چرا امام‌صادق {{علیه}} طوری بود که سوار مال [چهارپا] می‌شد؟ خب پیرمرد است دیگر. حالا زینب {{علیهم}} هم همین‌است، اگر گفتم [امام‌حسین {{علیه}}] دست ولایت [در قلب زینب {{علیها}}] گذاشت، ولیّ شد، قوی شد، فرسوده هم شده [است]، آخر طبعاً [طبیعتاً] خودش این‌کارها فرسودگی دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر روایتش را هم می‌خواهی، الآن می‌گویم. چرا می‌گوید [که] مؤمن مانند سنگ‌نمک دلش آب می‌شود؟ {{دقیقه|30}} آقاجان! مگر تو دکتر نیستی؟ مگر تو ماشین نداری؟ مگر تو پول نداری؟ مگر تو خانم خوب نداری؟ پس چرا [فرسوده می‌شوی؟] خدمت شما عرض می‌شود: [مگر] جای خوب نداری؟ تن‌ات هم ساز [سالم] است، فرسودگی چیست؟ پس چرا می‌گویند [مؤمن] دلش آب می‌شود؟ یعنی این آدم مؤمن حواسش پیش زینب {{علیها}} است، حواسش پیش امام‌حسین {{علیه}} است، حواسش پیش امام‌حسن {{علیه}} است، حواسش پیش ضربت‌خوردن این‌هاست. همین‌طور می‌گوید: آقا امام زمان! چه‌موقع می‌شود بیایی [و] احقاق حق کنی؟ دلش آب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز! فدایتان بشوم، من گفتم که این‌که می‌گوید مؤمن دلش آب می‌شود، نه این‌که وسیله دنیایی‌اش درست نباشد [و] دلش آب بشود؛ مؤمن که به‌دنیا علاقه ندارد. اگر مؤمن به‌دنیا علاقه داشته‌باشد، مؤمن نیست. اگر شما علاقه به‌دنیا داشته‌باشی، مؤمن نیستی؛ اما قربانت بروم، این‌کاری که می‌کنی، فدایتان بشوم، عزیزان من! این علاقه نیست، این امر است. اگر شماها نروید کار بکنید، عرق جبین‌تان ریخته نشود، مگر می‌توانید به زن و بچّه‌تان خدمت کنید؟ مگر می‌توانید به فقرا خدمت کنید؟ مگر شما تولید دارید؟ عزیزان من! فدایتان بشوم، این دنیا نیست. دنیا این است که پول می‌گیرند [و] به‌غیر امر کار می‌کنند، این [شخص] پول را بیشتر می‌خواهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا من گفتم اگر مؤمن دلش آب می‌شود، دلش آب برای این می‌شود [که] چرا نمی‌تواند کمک کند؟ چرا نمی‌تواند دست یکی را بگیرد؟ چرا با زینب {{علیها}} این‌جوری [رفتار] شد؟! چرا با امام‌حسین {{علیه}} این‌جوری [رفتار] شد؟! چرا با زهرای‌عزیز {{علیها}} این‌جوری [رفتار] شد؟! {{درباره متقی|من یک پاره‌وقت‌ها، نصف‌شب بلند می‌شوم، می‌گویم دو چیز است [که] من را می‌کشد، یعنی تمام گوشت بدن من را دارد آب می‌کند، امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که زهرا {{علیها}} را به او توهین کردند، یکی هم اسیری زینب {{علیها}} است.}} مگر مؤمن باید این‌ها را فراموش کند؟! والله اگر عیش و عشرت بکنید، کمِ شما می‌گذارد. ما آن مؤمن نیستیم، ما آن مؤمنی که امضا شده نیستیم، ما آن متقی واقعی نیستیم، ما مسلمانیم. مسلمان‌بودن به‌غیر [از] مؤمن است. {{درباره متقی|من نمی‌خواهم بگویم، از دهانم پرید، می‌گویم یک پاره‌شبها، نصف‌شب نشستم، تُف توی رویم می‌اندازم. والله! راست می‌گویم، می‌گویم تُف توی رویت که دنیا را می‌خواهی. خودم با خودم نجوا می‌کنم،}} [اگر] خود [تو] با خودت نجوا کنی، آن‌وقت با امام زمانت نجوا کردی. اوّل باید با خودت نجوا کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیزان من! کجا بودیم؟ {{روضه|حالا [هنده] آمده [و] سؤال می‌کند، [زینب می‌گوید:] ما اُسرای آل‌محمّدیم. [می‌پرسد] کجا مسکن‌تان است؟ [می‌گوید:] مدینه، [می‌پرسد:] کجا می‌نشینید؟ [می‌گوید:] کوچه بنی‌هاشم. زینب دارد با هنده نجوا می‌کند، هنده دارد نجوا می‌کند. ببین چه می‌گویم؟ هنده دارد پی [دنبال] خواستش می‌گردد، خواستش حسین {{علیه}} است.|نجوای هنده با حضرت‌زینب}} تو عزیز من! خواستت چیست؟ تو مارک اسلام زدی، مارک ولایت زدی، به‌دینم! راست می‌گویم. ببین هنده حواسش کجاست؟ حالا گفت کوچه بنی‌هاشم، {{روضه|گفت: زینب را می‌شناسی؟ [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت هنده! حق داری من را نشناسی! صدا زد: هنده! من زینبم، حسین {{علیها}} را کشتند. عزیز من! ببین هنده چه‌کار کرد؟ از تخت خودش را پایین انداخت، توی این خاک‌ها مالید. همین‌طور گیس‌هایش را می‌کَند [و] می‌گوید: {{دقیقه|35}} حسین! حسین! حسین! می‌کند. تمام زنان اعیان و اشراف به‌هم خوردند، بازوهایش را گرفتند، به یک فشاری او را در دارالإماره آوردند. فریاد کشید [و] گفت: یزید! تو حسین {{علیه}} را کشتی؟ حالا می‌گویی خارجی است؟ مگر این زینب {{علیها}} نیست [که] خواهر حسین {{علیه}} است؟ یک آشوبی در کاخ، این [هنده] به‌وجود آورد.|هنده و حمایتش از حضرت‌زینب}} ببین خدا این [هنده] را آن‌جا گذاشته عزیز من! پیش‌بینی کرده [تا] کمک زینب {{علیها}} باشد. آخر شما متوجّه هستید، من نمی‌توانم بگویم متوجّه نیستید، [اگر] یک‌جایی که قرار گرفتید، همه دشمن است، یک دوست پیدا کنی، خوشحال می‌شوی. هنده هم زینب {{علیها}} را خوشحال کرد، یک‌دانه دوست پیدا شده. آن زن‌ها که این‌جوری‌اند، حالا یک دوست پیدا کردند. مگر این ثواب هنده شوخی است؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این‌ها را آوردند، فردایش بود و حالا هر چه بود، این‌ها آن‌جا [در بارانداز] هستند. {{روضه|حالا یک‌وقت یزید دید صدای گریه و هیجان در این خرابه پیداست. صدا زد، گفت: بروید ببینید چه‌خبر است؟ گفتند: بچّه امام‌حسین {{علیه}}، خواب امام‌حسین {{علیه}} را دیده. این دیکتاتور مَست گفت: سر پدرش را ببرید! شاید آرام بگیرد، بچّه تشخیص نمی‌دهد. {{توضیح|عزیزان من! ببین من [این‌که] می‌گویم، می‌گویم ائمه {{علیهم}} با خلق را فرق بگذارید!}} حالا [یزید] می‌گوید تشخیص نمی‌دهد. روپوش [روی آن] انداختند، سر را به امر یزید آوردند. [حضرت‌رقیّه {{علیها}}] تا روپوش را پس کرد، سر امام‌حسین {{علیه}} را به سینه‌اش چسباند. همین‌طور گفت: باباجان! چه‌کسی من را به این کودکی یتیم کرد؟ چه‌کسی رگ‌های گردنت را جدا کرد؟ پدرجان! همین‌طور پدر! پدر! کرد؛ تا [این‌که] زینب {{علیها}} دید یک‌وقت سر از دست بچّه یک اندازه‌ای خلاصه سَوا [جدا] شد. حالا دیدند رقیّه از دنیا رفته [است]. حالا سر را برد، گفت: یزید! این‌قدر بدان که بچّه امام‌حسین {{علیه}} این‌قدر گریه کرد تا از دنیا رفت.|حضرت‌رقیّه}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آخر زینب {{علیها}} چه [کار] کند؟ حالا شهید که چیز [غسل] ندارد، بعضی از مهندس‌ها چه می‌گویند؟ خدا می‌داند [که] من چقدر از [دست] بعضی‌ها ناراحتم، نمی‌خواهم افشا کنم، افشا هستند. حالا می‌گوید زن غسّاله را یزید روانه کرده، او را شستند و بدنش نمی‌دانم سیاه بود. خجالت بکش! حیا کن! شرف پیدا کن! این حرف‌ها را نزن! چه‌کسی می‌تواند بچّه امام‌حسین {{علیه}} را بزند؟ عزیز من! شهید که غسل ندارد، رقیّه شهید سر امام‌حسین {{علیه}} است، شهید سرش است. حالا زینب قبری آن‌جا رفت بِکَند و دید این‌جا سردابه‌ای است و رقیّه را با همان عبا که [تنش] بود، در آن سردابه گذاشت. در چند سال پیش هم اگر شما مطّلع بودید، ایشان [به خواب یک‌نفر آمده‌بود و] گفته‌بود [که] قبر من را آب گرفته [است]. وقتی آمدند، دیدند [که قبر را] آب گرفته، یک شبانه‌روز روی دست یک‌نفر بود. همان عبا [تنش بود] و همان تَر و تازه دوباره [او را] آن‌جا گذاشتند. عزیز من! چه‌کسی این سردابه را درست‌کرده [است]؟ خدا پیش‌بینی دارد، آن‌که قبر امیرالمؤمنین {{علیه}} را نوح درست‌کرده، این‌ها همه‌اش پیش‌بینی شده [است].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید اتّصال به ولایت بشوید! یقین کنید که خدا حامی شماست. کجا می‌روی کسی حامی‌ات باشد؟ ولایت حامی توست، قرآن حامی توست، {{دقیقه|40}} خدا حامی توست؛ اما در صورتی‌که چشمت را در دنیا این‌قدر باز نکنی، چشمت را این‌قدر باز کن [که] جلوی کارت را ببینی. چشمت را این‌قدر باز کن [که] این نسخه را بپیچی. چشمت را این‌قدر باز کن [که] این کارگاه را بگردانی، نه [این‌که] چشمت را باز کنی، محبّت دنیا را بگردانی. عزیز من! ببین من دارم به تو چه می‌گویم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا رقیّه‌عزیز را دفن کرد، حالا فردا این‌ها را آمدند و وارد مجلس یزید کردند. این‌ها همین‌جور که وارد مجلس شدند، حالا این‌ها [را با یک طناب، نه این‌که طناب مَثل به بازوی این‌ها ببندند، ببین این‌ها را یک‌جوری کرده‌بودند که قاطی جمعیّت نشوند.] خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! گفت تمام خلفاء خاک‌نشین بودند؛ اما این صندلی و مبل و این‌ها را معاویه دستور داد. معاویه کاخ‌نشین شد، معاویه صندلی‌نشین شد. معاویه، این صندلی و مبل خودش یک‌چیزی دارد. حالا میزها را گذاشته، صندلی‌ها را گذاشته، اعیان و اشراف همه هستند، {{روضه|این‌ها را وارد کردند. حضرت‌زینب {{علیها}} یک اندازه‌ای خودش را مخفی کرد، یزید بالای تخت است، گفت این زن کیست که خودش را مخفی می‌کند؟ ببین شهامت زینب {{علیها}} را، گفت: این زینب خواهر حسین است. [یزید] گفت: زینب! الحمد لله که خدا برادرت را کشت [و] شما را رسوا کرد. ای جان همه عالم به قربان زینب! گفت: یزید رسوا، فاسق و فاجر است. ما به‌غیر رضایت از خدا هیچ نداریم. خدا برادر من را نکشت، لشکر تو کشتند، امر تو برادرم را کشت. [یزید] گفت: با من درشتی می‌کنی؟ جلّاد! [گردن زینب را بزن!] تا گفت جلّاد، مجلس به‌هم خورد. [یهود و نصارا گفتند:] یزید! با یک زن اسیر که کسی این‌جوری حرف نمی‌زند! این [زن] اسیر است. تا این قضایا یک ذرّه‌ای آرام گرفت، آقا امام‌حسین {{علیه}}ببین آن دستی که در قلب [زینب {{علیها}}] گذاشته، این‌جا دارد افشا می‌شود. یک‌دفعه به او گفت: یابن‌الطُّلَقاء! تو این‌جا حالا روی میز و صندلی نشستی، باد به خودت می‌کنی! شما اسیر بودید، جدّ ما، شما را از اسارت درآورد، شما آزادکرده جدّ من هستید. تا گفت جدّ من، مجلس یک هیجانی پیدا کرد. گفت: جدّ من آن است که به دو قبله نماز خوانده: «مسجدالأقصی، مسجدالحرام»؛ زینب {{علیها}} خودش را، اهل‌بیت را معرّفی کرد. [یزید] دید داغ دلش آتش گرفت، یک‌دفعه گفت، [به یکی] رُو کرد [و] گفت: چوب خیزران بیاورید! تا به لب آقا امام‌حسین {{علیه}} اشاره کرد، [زینب {{علیها}}] گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|نزن یزید! تو چوب کین|به این لبان اطهرش}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[در] این مجلس یهودی گفت: یزید! من دیدم [که] این لب‌ها را پیغمبر {{صلی}} می‌بوسید. چه‌خبر شد؟ روایت صحیح داریم، یک‌وقت هنده خودش را از لای آن‌جا [بیرون] کشید، پرید سر امام‌حسین {{علیه}} [را برداشت]، سر را به سینه چسباند، هی گفت: حسین! حسین! حسین! حسین! ببین چه می‌کند این هنده؟|حضرت‌زینب و مجلس یزید}} {{دقیقه|45}} حالا [یزید] چه‌کار بکند؟ آن‌ها را [اهل‌بیت را] بالأخره چیز کرد [دستور داد] که ببرید؛ اما به حضرت‌سجّاد گفت: بیا دنبال ما نماز بخوان! حالا حضرت‌سجّاد آمده، [یزید] چه [مقصدی دارد]؟ یزید می‌خواهد عظمت خودش را معلوم کند؛ یعنی [امام‌سجّاد] بداند که این‌همه مردم پشت‌سر من نماز می‌خوانند. حالا حضرت‌سجّاد را [به نماز جماعت] برد، [آن‌جا] برد گ، نشسته [بود]، یک خطیب بالای منبر بود، داشت مدح و ثنای ابوسفیان و معاویه و این‌ها را می‌کرد. یک‌دفعه امام‌سجّاد فرمود: خطیب! تو کسی هستی [که] خدا و رسول {{صلی}} را از برای خلق به غضب آوردی. {{توضیح|آقاجان من! این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! خلق را تأیید نکنید! هر کسی می‌خواهد باشد، ولایتِ خلق را تأیید کنید!}} حالا معاویه [پسر یزید] {{توضیح|خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! این جمله را حاج‌شیخ‌عباس گفت}} گفت: معاویه را یک عدّه جوان بودند و این‌ها، گفتند که یک‌جور بشود این [حضرت‌سجّاد] منبر برود. نه این‌که می‌خواهند حالا [امام] چنین فرسوده است و این‌ها، ببینند چه می‌گوید؟ معاویه را جلو انداختند، گفت: بابا! این [علی‌بن‌الحسین] منبر برود. [یزید] گفت: بابا! درست نیست. [پسرش] گفت: همه این [جوان] ها دل‌شان می‌خواهد این [علی‌بن‌الحسین] منبر برود، [ببینند] این‌چه می‌گوید؟ ببین یزید چه حالی‌اش است؟! گفت: بابا: این [مجلس را] به‌هم می‌زند. این‌ها، نگاه به فرسودگی‌اش نکن! این‌ها علم در تمام کالبد بدن‌شان است، نه این‌که بخوانند. این‌ها خدای تبارک و تعالی علم را به این‌ها نوشانده‌است؛ یعنی این‌ها چشیده‌اند، خورده‌اند [و] آشامیده‌اند. سر اندر پای این‌ها سخن است، نگاه به این مریضی‌اش نکن! گفت: نه بابا! برود. آقا حضرت رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که [حضرت‌سجّاد] منبر رفت، اوّل مدح و ثنای خدا را کرد، رضایت خدا را به‌جا آورد. بعد خودش را معرّفی کرد: منم زمزم، منم صفا، منم حجّت‌خدا، بنا کرد خودش را معرّفی‌کردن. آن‌وقت روی جدّش آورد که یزید! جدّ من رسول‌الله {{صلی}} کسی است [که] به دو قبله نماز خوانده [است]. یک‌دفعه رُو به یزید کرد [و] گفت: اگر بگویی جدّ من رسول‌الله {{صلی}} است که جدّ تو ابوسفیان است. اگر تو خلیفه مسلمین هستی، جدّ من رسول‌الله {{صلی}} است؛ پس چرا فرزندهایش را اسیر کردی؟ آقا! مردم در کوچه‌های بازار شام می‌دویدند، می‌گفتند بدوید! ببینید این‌که یزید می‌گفت این‌ها خارجی‌اند، این‌ها بچّه‌های پیغمبر {{صلی}} هستند. وقتی [امام] این حرف‌ها را زد، خلاصه یک‌وقت [یزید] گفت: مؤذّن! اذان بگو! تا مؤذّن گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله، أشهد أنّ محمّداً رسولُ‌الله، [حضرت‌سجاد] گفت یزید، این محمد جدّ من است یا جدّ تو؟ محمّد جدّ من است، چرا بچّه‌هایش را کشتی؟ چرا بچّه‌هایش را اسیر کردی؟ یزید را رسوا کرد. حالا همان حرفی که امام‌حسین {{علیه}} زده [که] گفته پرچم یزید را، پرچم معاویه را باید بِکَنید و پرچم علی‌مان را، پدرمان را بزنید! حالا دارد آشکار می‌شود. خلاصه یزید بیچاره شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یزید حساب‌هایش را کرد، حضرت‌سجّاد را خواست، از آن‌جا [با] حضرت باهم به‌اصطلاح در کاخ آمدند. گفت: خدا ابن‌زیاد را لعنت کند! من نگفتم پدر تو را بکشد. من گفتم بیایید و با هم صلح و مصالحه کنید! ابن‌زیاد [ایشان را] کشته [است]. حالا ببین چه می‌گوید؟ گفت: من حرفی ندارم که خون [بهای] پدرت را بدهم. [حضرت‌سجّاد] گفت: یزید! {{دقیقه|50}} فقط آن چیزها که [لشکر ابن‌زیاد] به غارت بردند [را] به ما بده! آن‌ها را که به غارت بردند، مادرم زهرا {{علیها}} همه را رِشته [یعنی بافته‌است]. ببین دوباره این‌ها را رسوا کرد، گفت: مادرم زهراست. عزیزان من! ببین زینب {{علیها}} چه [کار] کرد؟ زینب شام را ویران کرد، پرچم پدرش علی {{علیه}} را نصب کرد. خلاصه آخر که [یزید] می‌خواست خودش را یک‌قدری از متّهمی نجات بدهد، گفت من [به] شما اجازه می‌دهم، کاخم را در اختیارتان می‌گذارم [تا] عزاداری کنید! خدا ابن‌زیاد را لعنت کند! روایت داریم: ده‌روز کاخش را در اختیار اهل‌بیت گذاشت. کاخ بزرگ بود، یک‌طرف زینب {{علیها}} بود، زنان اعیان و اشراف می‌آمدند سرسلامتی به زینب {{علیها}} می‌گفتند. از آن‌طرف هم حضرت‌سجّاد بود، سرسلامتی به حضرت‌سجّاد می‌گفتند. ده‌روزِ آزگار کاخش را در اختیار حضرت‌سجٌاد گذاشت. حالا بعد هم یزید چه‌کار کرد؟ خدا لعنتش کند! این‌کارها که دارد می‌کند، می‌خواهد یک اندازه‌ای شورش مردم را آرام کند، نه این‌که یقین به این حرف‌ها دارد. مثل منافق است، بعضی‌ها هم شورش را می‌خواهند یک‌وقت کم کنند، نه [این‌که] عقیده دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مَحمل‌هایی درست کرد، خیلی مَحمل‌ها [را] با چیزهای زینت درست کرد. زینب {{علیها}} آمد یک‌نگاه کرد [و] گفت: ما عزاداریم، این‌ها چیست؟ [یزید] تمام را دستور داد [که] سیاه‌پوش کردند. ای آقایی که تو می‌گویی من مجتهدم، می‌گویی لباس‌مشکی نپوشید! تا حتّی به ایشان گفتند محرّم یا عاشورا [هم نپوشیم]؟ گفته: وقتی می‌خواهی نماز بخوانی، [آن‌را] دربیاور! باباجان! عزیز من! فدایت بشوم، ای آقاجان من! ببین زینب این تاریخش است، یزید آمد [و] محمل‌ها را سیاه‌پوش کرد. والله! اگر تو [برای امام‌حسین {{علیه}}] سیاه نپوشی، آن‌جا [در قیامت] سفید نمی‌پوشی؛ این سندش است، چرا ما متوجّه نشدیم؟ اصلاً مشکی‌پوشیدن شعار است. لامحاله [لااقل] عزیز من! روز عاشورا که بپوش دیگر! ما نمی‌گوییم دو ماه بپوش! این &lt;br /&gt;
[شخص] می‌گوید: اصلاً عاشورایش هم اگر می‌خواهی نماز بخوانی، دربیاور! این [حرف] یک‌قدری من را ناراحت می‌کند؛ اگرنه حالا می‌خواهی بپوش! می‌خواهی نپوش! منکرِ سیاه‌پوش بودن ناراحتم می‌کند، خب این آقا مجتهد هم هست. یزید [همه مَحمل‌ها را] سیاه‌پوش کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد یک آدمی به‌نام بشیر که آن‌ها هم [به او] اطمینان داشتند، این‌را دنبال آن‌ها روانه کرد. گفت: بشیر! هر کجا خواستند، بمانند. هر کجا [خواستند حرکت کنند.] باید فقط امر زینب و امر این‌ها را اطاعت کنی، هر امری این‌ها کردند، اطاعت‌کن! این‌ها را آورد، حرکت داد. حالا حرکت داده، کجا آمده؟ آمده سر دوراهی، بشیر گفت که یا امام‌سجّاد! این راه [به] کربلا می‌رود، این‌هم [به] مدینه می‌رود، کجا می‌روید؟ ببین عزیز من! حجّت‌خدا اوست؛ اما امر زینب {{علیها}} را به امر خودش ترجیح می‌دهد. آن دست ولایتی که [امام‌حسین {{علیه}} در قلب] زینب {{علیها}} گذاشته، تصرّف به او شده، زینب {{علیها}} هم ولیّ است؛ یعنی ولیّ، ولیّ قرارش داده، ایراد نکنید! ولیّ [یعنی امام‌حسین {{علیه}} زینب {{علیها}} را] ولیّ قرار داده [است]. ولیّ می‌تواند ولیّ قرار بدهد، مگر سلمان منّا أهل‌البیت نیست؟ چرا ایراد می‌خواهی بکنی؟! حالا زینب {{علیها}}گفت: می‌خواهیم [به] کربلا برویم، حالا [به] سمت کربلا آمدند، جابربن‌عبدالله انصاری آن‌جاست. یک‌وقت [عطیّه غلام جابر] دید صدای قافله می‌آید، گفت: جابر! بلند شو! دارد زینب {{علیها}} می‌آید. {{دقیقه|55}} جابر بلند شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|به‌قدری این سکینه {{علیها}} پُرهوش است، این‌قدر که از این‌طرف آمدند، گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|بوی خوشی می‌آید اندر مشام|عمّه‌جان! مگر زمین کربلاست؟!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین این سکینه {{علیها}} بوی تربت امام‌حسین {{علیه}} را دارد می‌شنود، مشام چه مشامی است؟|حضرت‌سکینه و نزدیک‌شدن به کربلا}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{روضه|حالا این‌ها [به] آن‌جا [یعنی کربلا] رسیدند، تمام خاطره‌ها در نظر زینب {{علیها}} است. او آن‌جا می‌گفت که عمّه‌جان! این‌جا بود که جسد علی‌اکبر {{علیه}} را آوردند، آن‌جا بود که قاسم {{علیه}} را آوردند. این‌ها هیجان در این بیابان کردند؛ اما زینب {{علیها}} چه‌کرد؟ روی قبر برادرش افتاد، صدا زد: برادر! امرت را همه‌جا اطاعت کردم. [در] کوفه خطبه خواندم، [در] مجلس یزید خطبه خواندم؛ اما برادر! بچّه‌هایت را به‌من سپردی، گفتی: خواهر! همه‌تان را به خدا می‌سپارم، بچّه‌هایم را به تو! سراغ رقیّه را [از من] نگیر! برادر من! من سراغ دو تا بچّه‌هایم را از تو نگرفتم، سراغ رقیّه را از من نگیر! رقیّه را در شام گذاشتم، برادر! وقتی همه مَحمل‌ها را بستند، من سر قبر رقیّه دویدم، با رقیّه خداحافظی کردم. [مثل] همان جایی‌که از تو جدا شدم، گفتم: ای پاره‌پاره‌تن! به خدا می‌سپارمت. برادر! کوتاهی نکردم، سر قبر رقیّه رفتم، گفتم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|رقیّه‌جان! چون چاره نیست می‌گذارمت|ای عزیز من! به خدا می‌سپارمت}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرجان! من کوتاهی در حقّ رقیّه نکردم، خداحافظی کردم.|حضرت‌زینب در کربلا و نجوا با برادرش}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این‌ها چه‌کار کنند؟ یک دو روز تقریباً، حالا یک‌خُرده کم و زیاد، این‌جا [در کربلا] بودند. به حضرت‌سجّاد گفتند: آقا! این‌ها ممکن است [که] سکته کنند. فوراً حضرت‌سجّاد اطلاعیّه داد، گفت: حرکت کنید! فوراً امر حضرت‌سجّاد را اطاعت کردند، حرکت کردند. رُو به روی مدینه آمدند، نزدیک مدینه [که] رسیدند، امام‌سجّاد گفت: بشیر! پدر تو شعر می‌گفت، آیا تو بهره‌ای [از شاعری] داری؟ گفت آره! بشیر یک پرچم [به] دست گرفت، زودتر رُو به مدینه آمد، وارد مدینه شد. حالا [بشیر] دارد یک اشعاری می‌خواند و می‌رود. محمّدبن‌حنفیّه را آوردند، یک تختی زدند، خبر [به] این‌ها رسیده، گفت: بشیر! آیا برادرم حسین {{علیه}} [هست]؟ گفت: با من سر قبر رسول‌الله {{صلی}} بیایید! آن‌جا می‌گویم. بعد که داشت می‌آمد، گفتند: بشیر! اُمّ‌البنین آن‌جا ایستاده، به اُمّ‌البنین رسید. اُمّ‌البنین اوّل حرفی که زد، گفت: بشیر! [آیا] حسین {{علیه}} هست یا نیست؟ {{دقیقه|60}} اصلاً سراغ پسرش را نگرفت، حالا همه سر قبر رسول‌الله {{صلی}} دویدند. بعضی‌ها می‌گویند این دعا را رُو به قبر رسول‌الله {{صلی}} [کرد]: رسول‌الله! سرت سلامت! حسینت را کشتند. تمام این اهل‌مدینه در فکر هستند [که] قضایا را بهتر بفهمند، گفتند: بشیر! ما را آزاد کن! آقا! چند نفر کشته‌شدند؟ بشیر یک‌دفعه فریاد زد [و] گفت: ای مردم مدینه! بدانید [که] از مردها کسی‌که هست: حضرت‌سجّاد با امام‌باقر [است]، تمام را کشتند. صدا زد: همه را کشتند. حالا همه زنان مدینه، مردان مدینه بیرون ریختند، همه [بیرون] ریختند. آقاجان من! جلوی این‌ها. {{ارجاع|اهل‌مدینه با امام‌حسین {{علیه}} یک اندازه‌ای مثل همان مادرش زهرا {{علیها}} که سوار الاغ شد [و] رفت [از] آن‌ها کمک می‌خواست، از اشراف، از آن‌ها کمک خواست؛ [اما او را] کمک نکردند. آقا امام‌حسین {{علیه}} هم وقتی می‌خواست از مدینه برود، بی‌خبر که نرفت؛ باخبر رفت./سخنرانی شب‌اربعین 81}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%9B_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D8%AF%D8%B9%D8%AA%E2%80%8C%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1&amp;diff=2486</id>
		<title>ضربه به ولایت؛ پیروی از بدعت‌گذار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%9B_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D8%AF%D8%B9%D8%AA%E2%80%8C%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1&amp;diff=2486"/>
		<updated>2026-07-18T17:59:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10230}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علیّ‌بن‌الحسین و أولاد الحسین و أهل‌بیت‌الحسین و رحمة‌الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|حافظ ولایت خود باشید، مبادا شیاطین جنّ و انس و کسانی‌که کارشان حرام‌زادگی‌کردن است، به‌ولایت شما خدشه بزنند|خدشه‌ولایت}} ما حسابش را می‌کنیم که رفقای‌عزیزی که این‌جا تشریف می‌آورند، یک‌طوری باشد که خدای تبارک و تعالی یک عنایتی بکند، یک حواله‌ای بدهد، آقا امام‌ زمان {{عج}} یک عنایتی بکند، ائمه‌طاهرین {{علیهم}} یک عنایتی بکنند، از این نیرویی که به ما داده، در پرتوی مقصد خدا کار کنیم؛ یعنی همین‌طور که خدا حافظ است، شما حتّی‌الامکان باید با کمک خدا، حافظ ولایت‌تان باشید! قربان‌تان بروم، اگر آدم حافظ ولایت نباشد، خدشه به ولایت می‌زند. باید از خدا بخواهید ان‌شاءالله ما ولایت‌مان بِکر باشد. خیلی امروز باید [مواظب بود؛ چون] زمان یک‌جوری شده‌است. زمان یک‌جوری شده، قاطی شده‌است. زمان دیگر معلوم بود؛ یک عدّه‌ای این‌طرف بودند، یک عدّه‌ای این‌طرف. حالا قاطی شده‌است. حالی خیلی توجّه کنید که ان‌شاءالله امیدوارم اگر خدشه‌هایی که بیاید به ولایت ما بخورد، باید توجّه کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در جایی دیگر گفتم: [دنیا] مثل سنگر می‌ماند. باید خیلی توجّه کنید [که] شیاطین یا انس و جنّ به ما ضربه می‌زنند. یک‌چیزهایی شده است و حرف‌هایی شده است و زدند و می‌زنند و حرام‌زاده‌ها این‌کارها را می‌کنند و این حرف‌ها. مگر شیطان حرام‌زاده بود [که] این‌کارها را کرد؟ [نه! بلکه] کارش حرام‌زادگی بود. شیطان کجا حرام‌زاده بود؟ چرا می‌گوییم حرام‌زاده بود؟ کارش حرام‌زادگی است. (صلوات بفرستید.) اشخاصی که در این دنیا آمدند، همه‌شان باید فرمان ببرند. [ما] فرمان نمی‌بریم؛ این است که ما گرفتار می‌شویم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|ضربه به اشیاء جبران دارد؛ اما ضربه به ولایت جبران‌پذیر نیست؛ البتّه مؤمن در همه‌حال باید مُحرم باشد و گناه نکند؛ اما اگر گناه کرد، حدّش را می‌خورد و قابل‌جبران است|ضربه به ولایت/ضربه به اشیاء/مُحرم‌بودن}} ما یک ضربه به اشیاء می‌زنیم؛ اما یک ضربه به ولایت می‌زنیم. ضربه‌ای که به اشیاء زدیم، قابل‌جبران است. من دلم می‌خواهد توجّه کنید! خدای‌نخواسته یک‌نفر زنا کرد، یک‌نفر نمی‌دانم کاری دیگری کرد، مال مردم را خورد، نماز نخواند، روزه نگرفت؛ خب، روزه نگرفته، برایش روزه می‌گیرند. خدای‌نخواسته آن‌کار را کرد، یک‌جوری دیگری باشد، {{توضیح|نمی‌خواهم خیلی افشا کنم، خوشم نمی‌آید،}} از بالای بلندی [به] پایین پرتش می‌کنند؛ یا مثلاً اگر کار ناجوری کرد، سنگسارش می‌کنند؛ پس ضربه‌های به اشیاء [قابل‌جبران است] ما هم اشیاء هستیم، تمام خلقت، اشیاء است. همه، اشیاءِ خداست. دلم می‌خواهد توجّه کنید! این‌زمان، الآن، یک جورهایی شده است که مثل زمان اوّل است، خیلی باید توجّه کنید! به‌سر و صداها نگاه نکنید! سر و صداها حرف است. {{دقیقه|5}} چرا؟ یزید گفت: «الحمد لله» خدا، شما را رسوا کرد. [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت: رسوا، فاسق و فاجر است. خدا دو چیز به ما داده‌است: یکی ما را در قلب مؤمن قرار داده، یکی به ما بیان داده‌است. امروز اغلب جاها، بیان کنار رفته‌است، حرف می‌زنند. بیان؛ یعنی ما به امر خدا حرف می‌زنیم. حرف آن است که غیبت می‌کنیم، حرف این‌را می‌زنیم، حرف آن‌را می‌زنیم. [حضرت‌زینب {{علیها}}] گفت: یزید! خدا به ما بیان داده‌است. امیدوارم که خدا به همه ما بیان بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا دلم می‌خواهد توجّه کنید [که] من چه می‌گویم؟ پس هر ضربه‌ای که ما به این اشیاء می‌زنیم، یک جبران دارد؛ یعنی می‌شود جبرانش کرد. البتّه مبادا [گناه] بکنید. مؤمن نباید گناه بکند. مؤمن باید مُحرم باشد. من شرایطش را گفتم: مُحرم؛ یعنی گناه نمی‌کند. اگر شما در مکّه مُحرم شدی، چیزی که نیست. از ترس این‌که گوسفند نکشی یا بُز نکشی، از ترس این‌که گوسفند نکشی، مُحرم هستی. اگر این‌جا مُحرم شدی، محض امام‌ زمان {{عج}} که دارد تو را می‌بیند، محض خدا [مُحرم شده‌ای]، درست‌است! آن‌جا خب، که یک گوسفند [در مکّه] می‌کشی. آره! [دو نفر] آن‌جا به‌هم برخوردند، [یکی از آن‌ها] گفت: اگر مُحرم نبودم، فلان‌فلانت می‌کردم. خب بفرما! این‌که مُحرم نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس شیعه باید مُحرم باشد! این حرف درست‌است. حالا آمد و مُحرم نبود و کار ناجوری کرد. نه! خدای تبارک و تعالی یعنی یک حدّی رویش گذاشته‌است، حدّش را می‌خورد؛ پس ما یک‌کاری است که این خیانت به اشیاء است؛ [اما] ما یک خیانت به ولایت داریم؛ آن است که پدر درمی‌آورد. دو مرتبه می‌گویم: [ضربه به] تمام کارهای این اشیاء، جبران دارد. آیه توبه وقتی نازل‌شد، شیطان خیلی گریه کرد. مرتّب گفت: ای فرزندان من! بچّه‌های من! بیچاره شدیم! بیچاره شدیم! گفتند: چرا؟ گفت: خب، هر کاری که [بنی‌آدم] می‌کند، توبه می‌کند. پسرش یک‌حرفی زد، شیطان جشن گرفت. روایت داریم، گفت: بابا! به آن‌ها مرتّب می‌گوییم: [گناه] بکن! [گناه] بکن! توبه می‌کنی؛ بعد نمی‌گذاریم توبه کنند. شیطان از این حرف پسرش جشن گرفت. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! می‌گفت: می‌روی توی سلمانی [و] صورتت را می‌تراشی، اوّل نتراش! اما الآن که تراشیدی، آمدی بیرون، توبه کن! باید دائم پرچم توبه دست ما باشد. آن پرچم توبه خیلی خوب است. خیلی باید توجّه داشته‌باشید! (صلوات بفرستید.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شیعه باید احتیاط‌کار باشد؛ پیغمبر با تمام عظمتش چند تا «أستغفر الله» می‌گفت؛ می‌گفت: خدا به‌من گفته بلّغ! نگفته تند بگویم یا کُنْد|شیعه/احتیاط}} روایت داریم، پیغمبرِ رحمت ما، چند تا «أستغفر الله» می‌گفت، {{روایت|«أستغفر الله ربّی و أتوب إلیه»}} می‌گفت. [گفتند:] ای رسول گرامی! یک خلقت تو را اطاعت می‌کنند، تو که معصوم هستی، تو که از خودت حرف نمی‌زنی. گفت: خدا به‌من گفت: {{روایت|«بلّغ»}}، نگفت تند بگو یا یواش. من احتیاط می‌کنم. عزیز من! شیعه باید احتیاط‌کار باشد. چرا؟ به‌دینم قسم! الآن شاید یک‌هفته باشد، این آقا یک فرمایشی فرمودند، من ناراحتم. چرا؟ بشر یک‌وقتی می‌بینی داد می‌زند، فریاد می‌زند؛ [چون] یک‌چیزی را می‌بیند، یک‌چیزی می‌داند، می‌بیند که این‌جوری می‌شود، {{دقیقه|10}} باز هم آدم ناراحت است. بشر باید ناراحت باشد، مبادا کسی از دلش راضی نباشد. چرا خدا به شما می‌گوید: اگر یکی از دستت ناراضی باشد، هیچ‌عبادتت را قبول نمی‌کنم؟ اما چه می‌گوید؟ [وقتی‌که] آن آدم حتّی‌الامکان مؤمن باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر خدا می‌گوید زنی که بچّه ندارد، تولید ندارد، یا می‌گوید زن ارثش نصف مرد است و... به این معنی نیست که زن ارزش ندارد؛ بلکه خدا می‌خواهد خیلی از زن‌هایتان توقّع نداشته‌باشید و راحت باشید؛ ارزش ماورایی زن به این است که امر را اطاعت کند؛ قضایای معاذ که در خانه بداخلاق بود|زن/اخلاق/معاذ}} من یک صحبتی کردم، بعضی‌ها خلاصه، یک‌قدری [آن‌را رشد دادند] حرف‌هایی را که می‌زنم، خودتان رویش نگذارید؛ جواب‌گویش من هستم. شما می‌خواهید یک مطلبی را رشد بدهید؛ اما آن رشدی که می‌خواهی بدهی، یک‌وقت می‌بینی آن سازگاری با این [مطلب] ندارد؛ آن‌وقت مثلاً یک خانمی ناراحت می‌شود، یک کسی ناراحت می‌شود. من اگر گفتم که زن آن ارزش‌ظاهری را ندارد، نگفتم که زن ارزش‌واقعی نداشته‌باشد. پیغمبر اکرم {{صلی}} آمد خلاصه، خیلی به‌زن‌ها یک جلالتی داد؛ اما گفتم که کسی‌که بچّه ندارد، غیر از این است که بچّه داشته‌باشد. آن‌که بچّه ندارد فرق دارد. آن‌که بچّه دارد، ولایت‌پرور است. آن‌که بچّه ندارد، نه این‌که ارزش ندارد، تولیدش کمتر است. اگر من گفتم که مثلاً [زن] این‌جوری ارث می‌برد؛ یا امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌گوید «الحمد لله» [که] من را مرد خلق کردند، نه این‌که زن بی‌ارزش است؛ زن ارزش دارد. فلان‌آقا هنوز هم می‌گوید، می‌گوید: قوم و خویش ما این‌کار را می‌کند: هر چه زنش می‌گوید، غیر از آن می‌کند. این چه‌کاری است که می‌کنید؟ خیلی بدبختی است که ما یک‌چیزی نفهمیم [و] روی عقیده خودمان کار کنیم. این خانم شما می‌گوید الآن برو یک گیلاس بگیر! خیار بگیر! خب، این‌ [زن] هم مؤمنه است؛ یک حاجتش را برآورده می‌کنی، هفتاد حجّ، هفتاد عمره به تو می‌دهد. به او بگو! هر کاری می‌گوید، غیر از آن بکنی؟ این‌کار چیست که می‌کنی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌وقت تمام این‌ها که این‌جوری هستند، مقدّس است. این‌ها مقدّس هستند. بابا! عزیز من! به موسی می‌گوید: برو بدترین چیز را بیاور! موسی بدترین چیز سگ را می‌آورد، یک‌مرتبه شکّ می‌کند، نکند که این نباشد. [خدا] گفت: یک‌مقدار دیگر آمده‌بودی، تو را از درجه پیغمبران می‌انداختم. حالا زن ارزش ندارد؟ به‌قدر یک حیوان ارزش ندارد؟ این حرف چیست که تو می‌زنی؟ ارزش دارد. اگر من می‌گویم، می‌گویم خدای تبارک و تعالی یک ناقصی [روی زن] گذاشته، ارثش مثلاً این‌جوری‌است، شهادتش مثلاً این‌جوری‌است، تو خودت را روی او حساب نکن! من می‌خواهم مرافعه شما کم شود، می‌خواهم حرف و حدیث شما کم شود؛ نه این‌که زن ارزش ندارد. زن خیلی هم ارزش دارد. پیغمبر {{صلی}} به زن ارزش داده؛ اما خب، گفته اطاعت شوهرت را بکن! [اگر] نکنی، عذابت می‌کنم. به اجازه شوهرت بیرون برو! [اگر بی‌‌اجازه بیرون] برود، عذابش می‌کند. آن‌که به تو مربوط نیست. ببین، پیغمبرِ رحمت می‌داند [که] عایشه این‌قدر بد است. اگر بگویی نمی‌دانست، اصلاً ما به ولایت توجّه نکردیم. می‌داند جنازه امام‌حسن {{علیه}} را تیرباران می‌کند، می‌داند می‌آید توی جنگ جَمَل می‌رود؛ اما می‌گوید: عایشه با من صحبت کن! لایش را می‌گیرد. ما می‌گوییم: بابا! خانم‌هایتان را لا بگیرید! تو که الآن مرد هستی، این‌قدر توقّع خودت را روی این [زن] پیاده نکن! من حرفم را می‌زنم. من می‌خواهم تو راحت باشی! من اگر تو را بالا بردم، آن‌را بی‌ارزش نمی‌کنم. می‌گویم: خب، با او بساز!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر این روایت صحیح نیست؟ صحیح است، بچّه‌ها که لت و لوث می‌شوند، مال این است که یک‌طرف راضی نیست. یک‌طرف راضی نیست، بچه لوث می‌شود. {{دقیقه|15}} من می‌گویم با هم این‌جوری باشید! رفیق باشید! دوست باشید! باباجان! عزیز من! روایت داریم: حالا این‌جوری شده، [شما] یادتان نمی‌آید. آبی که از ناودان آمده‌بود، یک‌ماه آزگار یا بیشتر بود؛ بس‌که هوا سرد بود. من دست‌هایم از سرما همه‌اش زخم می‌شد. حالا می‌گوید می‌خواهی نماز شب بکنی، یخ را بشکنی، غسل بکنی، بروی نماز شب کنی، ایشان به شما یک‌کار داشته‌باشد، [شما اعتنا نکنی،] می‌گوید: «هذا احمق! مقدّس! هذا احمق!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! قربان‌تان بروم، گذشت داشته‌باشید! {{درباره متقی|دیروز ایشان آمد [و] یک‌مرتبه یک‌چیزی گفت، اصلاً به روی خودم نیاوردم. همچین خودم را به یک‌چیزی زدم، یک‌ساعت دیگر آمد، گفت: آره! من گرما شده‌بود، یک قرص خورده‌بودم، حال من درست نبوده [که این حرف‌ها را زدم]. گفتم: حال تو درست باشد، من از شما توقّع ندارم، ناجور هم باشد توقّع ندارم. خیالت راحت! هر چه می‌خواهی بگو!}} آدم برای یک‌چیز جزئی که زندگی‌اش را به‌هم نمی‌زند که عزیز من! قربان‌تان بروم، فدایتان بشوم. ببین، دوباره من تکرار می‌کنم. باباجان من! [زن] ارزش دارد، پیغمبر {{صلی}} ارزش داده؛ اما ارزش ماورایی آن‌زن این است که امر را اطاعت کند. اگر امر را اطاعت نکرد، ارزش ماورایی خودش از بین می‌رود. این به‌من مربوط نیست. من باید چه‌کنم؟ [من باید کار خودم را بکنم؛ با او خوش‌اخلاق باشم.] چرا [سعد] معاذ را این‌جوری کرد؟ مگر پیغمبر {{صلی}} تشییعش نکرد؟ هفتاد هزار مَلَک برای معاذ آمده، پیغمبر {{صلی}} هم آمد [و] او را توی قبرش گذاشت. حالا مادرش آمد [و] گفت: وا اُمّاه! بشارت به بهشت! [پیغمبر {{صلی}} گفت: یا اُمّاه! همچین قبر به او فشار آورد که دنده چپ و راستش را یکی کرد. چرا؟ بداخلاق بود. اگر زن ارزش ندارد، آقا! چرا تو را این‌جوری می‌کند؟ اخلاقت را خوب کن! من فدای همه‌شما بشوم؛ یک دوست دارم، می‌گفت به‌قدر یک‌ساعت به‌من چیز گفت. وقتی خوب گفت، رفتیم ناهار بخوریم. گفتم: یک‌ساعت برای من قرآن خواندی. خب، بفرما! یک‌وقت برای تو قرآن می‌خواند، گوش به کلام خدا بده! (صلوات بفرستید.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اوّل کسی‌که توهین به ولایت کرد، عمر بود و ابابکر؛ توهین به ولایت، ایجاد بدعت و گمراه‌کننده خلق است و جبران ندارد|توهین به ولایت/عمر و ابابکر}} پس بنا شد که توهین به اشیاء، خوب نیست، گفتم باید مُحرم باشی؛ اما جبران دارد؛ اما توهین به ولایت جبران ندارد. اوّل کسی‌که توهین به ولایت کرد، عمر و ابابکر بود. جبران ندارد؛ یعنی حدّ ندارد، جبران ندارد. چرا جبران ندارد؟ [با] توهین به ولایت، گمراه‌کننده خلق می‌شوی. [با] توهین به ولایت، بدعت‌گذار می‌شوی. اوّل کسی‌که توهین به ولایت کرد، عمر و ابابکر بود. گفت: «من» [ولیّ] هستم. توهین کرد، گفت: «من» هستم. خدا گفته: علی {{علیه}}است، پیغمبر {{صلی}} گفته علی {{علیه}} است، قرآن گفته {{علیه}} است، جبرئیل گفته علی {{علیه}} است، می‌گوید: «من» هستم. حالا خدا با او چه‌کرد؟ حالا خدا گفت: بعد از رسول‌الله {{صلی}}، این‌ها مرتدّ و کافر شدند. چه‌کار کردند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|هر کسی‌که به ندای ابراهیم تا قیام‌قیامت لبّیک گفته، به حجّ مشرف می‌شود؛ اما شرط قبولی لبّیک، داشتن ولایت و دوستی علی است|حجّ/ولایت/حضرت‌ابراهیم}} آن کلامی که دوست‌عزیزم، تخم چشمم گفت که رویش صحبتی کنم، ان‌شاءالله امیدوارم که {{دقیقه|20}} وقتی می‌خواهند نقل کنند با آن ابعاد نقل کنند. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! گفت: وقتی ابراهیم خانه [خدا] را ساخت، خیلی آن‌ها خلاصه توی کوچه و این‌جوری بود. یک‌جایی بود که در نظر مردم نبود. حالا هم این‌همه که فعّالیّت کردند، [مکّه] هنوز هم یک پیچ این‌جوری دارد، آن‌جوری دارد. حضرت‌ابراهیم به خدا گفت: خدایا! آخر چه‌کسی این‌جا می‌آید؟ گفت: یا ابراهیم! ندا بده! هر کسی‌که به [ندای ابراهیم، از] ذرّات تا [قیام‌قیامت، حتّی] ذرّات ما، لبّیک گفت، [به مکّه] می‌آید. گفتند. اهل‌تسنّن لبّیک گفتند. تمام این‌ها که می‌آیند، [برای این است که] لبّیک گفتند؛ اما {{روایت|«بشرطها و شروطها و أنا من شروطها»}} شرط قبولی حجّ، علی {{علیه}} است. آمدند، ندای ابراهیم صحیح است؛ اما یک شرط و شروط دارد. آن‌که ابراهیم ندا کرد درست‌است، خیلی قشنگ است؛ اما باید شرط و شروطش را بگوید. شرط و شروطش، دوستی علی {{علیه}} است. اگر این‌نیست، مگر [اهل‌تسنّن] مکّه به‌جا نمی‌آورند، عمره به‌جا نمی‌آورند، نماز نمی‌خوانند، روزه نمی‌گیرند، جهاد نمی‌روند؟ این‌قدر قرآن را احترام می‌کرد، انگار دیدم قرآن را [به] زمین گذاشت، گفت: «لعن علی أبوک»: لعنت به پدرت! چرا زمین گذاشتی؟ [با این عبادت‌ها] چرا [خدا] این‌ها را لعنت می‌کند؟ پس شرط قبولیِ ندای ابراهیم، ولایت است. امام‌رضا می‌گوید: {{روایت|«بشرطها و شروطها، أنا من شروطها»}} شرطش، ولایت است. (صلوات بفرستید.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|ما توهین به ولایت نمی‌کنیم و بدعت به دین نمی‌گذاریم؛ اما طرف‌دار بدعت‌گذار می‌شویم|طرف‌داری از بدعت‌گذار}} حالا گفتم توهین به خلق جبران‌پذیر است؛ اما توهین به ولایت، جبران‌پذیر نیست. حالا ما توهین به ولایت نمی‌کنیم، ما بدعت به دین نمی‌گذاریم؛ اما طرف‌دار بدعت به دین هستیم؛ این‌جاست که ما مبتلاییم. بُت‌هایی درست می‌کنند، ما طرف‌دار آن‌هاییم. وای به حال‌مان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تمام خلقت اتّصال به ولایت است و وحدت دارد، ما جدایش می‌کنیم؛ اسلام بی‌علی پشت‌کردن به ولایت و وارد شدن در وحدت شیطان و بدعت است|وحدت/اتّصال به ولایت/اسلام/طرف‌داری از بدعت‌گذار}} عزیزان من! من این‌را هم به شما بگویم: تمام این خلقت وصل به‌هم است، ما جدایش کردیم. تمام این خلقت وصل به‌هم است؛ این‌جا وصل به آسمان است، آسمان وصل به عرش است. یک‌دانه حرف از وحدت؛ یعنی وحدت به‌قرآن، وحدت به رسول‌الله {{صلی}}، وحدت به علی {{علیه}} و خدا [در تمام خلقت هست]؛ اما شیطان هم وحدت دارد. حالا بدبختی ما این‌است؛ آن‌هایی که آمدند بدعت گذاشتند، پشت به ولایت کردند. اوّلی‌اش هارون و مأمون هستند، متوکّل هست، اوّلی‌اش عمر و ابابکر است، آن‌ها این‌را تأیید کردند. اسلام بی‌علی {{علیه}} که روح ندارد. اسلام خیلی خوب است! اگر شما بدانید که چقدر اسلام زحمت کشیده! اگر شما بدانید پیغمبر اسلام چقدر خون‌دل خورده‌است. اگر بدانید پیغمبر اسلام چقدر زحمت کشیده! خدا می‌داند، روایت داریم: این‌قدر پیغمبر {{صلی}} را زدند، او را پشت‌دیوار انداختند، گفتند: مُرد. خون از او می‌ریخت، {{دقیقه|25}} نه یک‌ذرّه. پیش حمزه آمد. گفت: عموجان! چه می‌گویی؟ گفت: بیا اسلام بیاور! همان‌جا روایت داریم: حمزه سیّدالشهداء اسلام آورد، دست به شمشیر کرد، آمد [و] گفت: کسی جرأت دارد به بچّه برادرم حرف بزند! خیلی حمزه سیّدالشهداء زحمت کشیده، چقدر پیغمبر {{صلی}} خون‌دل خورده؟ حالا هر ابعادی که دارد، هر چیزی که دارد، احترام دارد. به‌قدری این اسلام احترام دارد که اگر یکی از آن‌ها را قبول نداشته‌باشی، کافر هستی. نمازش را قبول نداشّته‌باشی، کافر هستی. روزه‌اش را قبول نداشته‌باشی، کافر هستی. حجّش را قبولش نداشته‌باشی، کافر هستی. چقدر اسلام ارزش دارد! هر چیزی از آن‌را قبول نداشته‌باشی، کافر هستی. چقدر اسلام ارزش دارد! حالا این اسلام درست‌است. حالا [پیغمبر {{صلی}}] این‌همه زحمت کشیده، ما می‌دانیم، درست‌است؛ اما یک درست‌تر داریم. عزیز من! ما [اسلام را] احترام می‌کنیم. تمام گلوله‌های [گلبول‌های] خون‌مان این است که اسلام را احترام کنیم؛ اما خب، حالا که می‌خواهد امیرالمؤمنین {{علیه}} را معرّفی کند، یک‌ذرّه کوتاهی کرد. [خدا] گفت: یا محمّد! کاری نکردی. چرا؟ تمام زحمت‌هایش این است که علی {{علیه}} را معرّفی کند؛ پس اسلام درست‌است، امر اسلام که پیغمبر {{صلی}} باشد، امر کرد، علی را {{علیه}}، آن درست‌تر است. حالا آن‌ها چه‌کار کردند؟ گفتند: ما تمام اسلام را قبول داریم؛ اما علی {{علیه}} را قبول نداریم؛ خدا هم لعنت‌شان کرد. این یک بدعتی در دین شد. حالا مردم چه‌کار کردند؟ مردم آمدند، رفتند طرف‌دار بدعت‌گذار شدند. حالا آن‌موقع [تنها] که نبوده‌است؛ این همین‌جور [ادامه‌دار] است؛ آن‌جا هارون شد و آن‌جا مأمون شد، آن متوکّل شد و آن حجّاج شد و همین اسلام مرتّب دارد جلو می‌رود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|مساجد و اهل‌مسجد در آخرالزّمان مذمّت شده‌اند؛ چرا که مساجد محلّ بدعت‌گذار در دین می‌شوند|مسجد/اهل‌مسجد/آخرالزّمان/بدعت‌گذار}} من به شما عرض کنم، آقا امام‌ زمان {{عج}} که می‌آید، قیامت‌صغری است. شما که مرتّب می‌گویی امام‌‌ زمان {{عج}} بیاید! یک قیامتی به‌پا می‌شود. امام‌ زمان {{عج}} حمایت از هر شیء می‌کند، از هر حکومتی می‌کند، از هر شیء می‌کند. می‌آید به این‌ها می‌گوید: چرا شما مسجدالأقصی را غصب کردی؟ تو نباید غصب کنی! مسجد برای مسلمان‌هاست. می‌آید [آن‌را] می‌گیرد؛ اما حالا آمدیم سر مسجدها. چرا مسجد را این‌جوری کردید؟ چرا کلیسا کردید؟ چرا مسجد را معبر کردید؟ حالا به ما چه می‌گوید؟ می‌گوید: در آخرالزّمان به اهل‌مسجد، چیزی است که نمی‌توانم بگویم. چه‌کار می‌کنید؟ چرا؟ دیگر مسجد نیست. به امام‌صادق {{علیه}} می‌گویند: آقا! شما گفتی [اگر کمک کنی در حدّ یک] آجرش، این‌جوری‌است، چراغش را روشن کنی، [این‌طوری است؛ پس چرا در آخرالزمان مذمّت شده‌است؟] می‌گوید: جای بدعت‌گذار به دین می‌شود. چرا این‌طوری می‌شود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تسلیم پیغمبر باشید و یقین به ولایت کنید تا راحت باشید؛ نیرویتان را خرج امر کنید و این‌طرف و آن‌طرف نزنید|تسلیم‌بودن/یقین}} حالا عزیز من! قربان‌تان بروم، می‌خواهی راحت باشی، بیا حرف پیغمبر {{صلی}} را بشنو! اما آرام بگیر! تو نیرویت را نمی‌توانی نگه‌داری. نیرو در بدنت زیادی می‌کند. این بچّه که این‌جا می‌پرد، پشت آن‌جا می‌پرد، آن‌جا می‌پرد، این روح در بدنش زیادی می‌کند. روح زیاد است، بدن کوچک است. حالا این بچّه وقتی بزرگ می‌شود، یک آرامشی دارد. {{دقیقه|30}} حالا آن نیرو هم که در تو هست، عین همین‌است؛ آرام نمی‌توانی بگیری، تو بچّه‌ای. چرا نمی‌توانی آرام بگیری؟ چرا نیرویت را بی‌خودی خرج می‌کنی؟ والله! اگر قلم را این‌جوری کنی، روی کاغذ بیاوری، این از تو بازخواست می‌شود: من نیرو به تو دادم که خرجِ من کنی، خرج چه می‌کنی؟ چرا نیرویت را خرج می‌کنی؟ حالا ببین، پیغمبر {{صلی}} چه گفت؟ حالا در آن‌زمان به سلمان گفت: زن‌ها این‌جوری می‌شوند، مردان این‌جوری می‌شوند. همان حرف‌هایی که خودتان بهتر می‌دانید که چه می‌شود، همان‌ها که شده‌است. سابق چطور بود؟ مسجدها را تا آن‌جا سیاه‌پوش می‌کردند؛ حالا چراغانی کردند. یک‌مُشت [تعدادی] عکس‌های ناجور هم زدند و دارد در مسجد عشق می‌کند. یک‌دفعه عشقش توی سینماست، یک‌وقت توی مسجد است. این می‌خواهد به عشقش برسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر {{آیه|إنّ‌الله و ملائکته یصلّون علی النّبیّ|سوره=۳۳|آیه=۵۶}} گفتند که تمام خلقت باید امر پیغمبر {{صلی}} را اطاعت کند، پیغمبر {{صلی}} هم تمام خلقت را رهبری می‌کند. بی‌خود نیست که به پیغمبر {{صلی}} یک‌چنین حرفی زدند؛ تمام خلقت را رهبری می‌کند. ما باید توجّه به رهبری پیغمبر {{صلی}} داشته‌باشیم. حالا در هر زمانی رهبری می‌کند؛ اما اگر ما آن رهبری پیغمبر {{صلی}} را قبول داشته‌باشیم، تبصره به آن نزنیم. ما در رهبری ولایت، در رهبری نبوّت، در رهبری قرآن، تبصره می‌زنیم. آن تبصره که به آن بزنی، باطل است. یک‌دوستی داشتیم، ایشان با قرآن خیلی آشناست، از من سؤال کرد، گفت: روایت داریم [که] اگر کسی کاری بخواهد بکند، ان‌شاءالله بگوید؛ آن‌کار، این‌را سقوط نمی‌دهد؛ اما حضرت‌موسی وقتی‌که گفت: می‌خواهم علم بیاموزم. [خدا] گفت: پیش خضر [برو]! موسی ان‌شاءالله گفت. چرا این‌جوری شد؟ گفتم که وقتی با خضر روبرو شد، خضر گفت: توان نداری. گفت: من پیغمبر اُولی‌العزم هستم. «من» تویش آورد، تبصره به آن زد. آن ان‌شاءالله رفت. این است که آن‌جا باقی آورد. ایشان خیلی خلاصه این حرف را قبول کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا پیغمبر اکرم {{صلی}}، هم رحمت است در تمام خلقت [و] هم رهبر است برای تمام خلقت. حالا ببین چه می‌گوید؟ می‌گوید: اگر آن‌زمان [را] درک کردی، [انجام] واجبات، ترک محرّمات، منتظر امام زمانت باش، همین. این‌طرف و آن‌طرف نرو! نیرویت را این‌طرف و آن‌طرف نزن! می‌توانی آرام بگیری یا نه؟ [می‌گویند:] آقا! بی‌تفاوتی می‌شود! و آقا! نمی‌دانم این‌جوری می‌شود و هر کسی‌که یک وظیفه‌ای دارد و وظیفه ما این‌است! [این‌ها] یک‌چیزی شیطان برایت درست می‌کند، تو را حرکت می‌دهد. آن نیروی تو را شیطان به نفع خودش استفاده می‌کند. آرام بگیر! چقدر می‌گویم آرام بگیرید! چرا آرام نمی‌گیری؟ ولایت هنوز در قلب ما خیلی یقین نکرده‌است. عزیزم! اگر یقین کنیم، آرام می‌گیری. چرا می‌گوید {{روایت|«إنتظارالفرج، أفضل العبادة»}} اما انتظار بکشی او بیاید، این‌طرف و آن‌طرف نروی. کجا می‌روی دیگر؟ آرام باش! می‌توانی آرام بگیری یا نه؟ {{دقیقه|35}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تفکّر داشته‌باشید؛ با بی‌تفّکری و پیروی از بدعت‌گذار، راضی به کار او و شریک در تولیدش می‌شوید؛ ناقه‌صالح را یک‌نفر پی کرد؛ اما همه عذاب شدند، چون راضی به آن‌کار بودند|تفکّر/پیروی از بدعت‌گذار/شریک‌بودن}} عزیز من! یک‌قدری توی این حرف‌ها تفکّر داشته‌باش. از کجا بشر سقوط می‌کند؟ از بی‌تفکّری. اگر تو تفکّر داشته‌باشی، با تفکّر راه بیایی، با تفکّر قدم بزنی؛ تفکّر، عدالت [است]. تفکّر، تو را به عدالت می‌رساند. [با] بی‌تفکّری ظلم و جنایت می‌کنی. انصافاً اگر ابابکر تفکّر داشت، برای دو سال که خودش را طاغوت نمی‌کرد. عزیز من! تو هم اگر تفکر داشته‌باشی، دنبال بدعت‌گذار نمی‌روی. چرا تو با او محشور می‌شوی؟ ما نباید مخالفت آیات خدا را بکنیم. جسارت می‌شود، خیلی بی‌تفکّر هستیم. خدای تبارک و تعالی ناقه‌صالح را آورد، گفت: یک‌روز این [ناقه] آب را بخورد، روزی دیگر به همه‌شما شیر می‌دهد. شیر ناقه‌صالح جاری بود، نه این‌که بدوشد، جاری می‌شد. حالا آمدند ناقه‌صالح را پی کردند، تمام مبتلا به عذاب شدند. از امام‌صادق {{علیه}} سؤال کردند: [چرا همه مبتلا به عذاب شدند؟] گفت: [چون] همه به این امر راضی بودند. عزیز من! تو هم به بدعت‌گذار راضی هستی که دنبالش می‌روی؛ پس با تولیدش شریک هستی. تولیدش پدرت را درمی‌آورد. چرا آرام نمی‌گیری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|ولایت انبیاء تا وقتی بود که ولایت امیرالمؤمنین به تمام خلقت ابلاغ نشده بود، پس از آن همه باید زیر بار ولایت علی بروند|ولایت/انبیاء}} من وقتی می‌گویم تمام این‌ها وصل به‌هم هستند، انبیاء، پیغمبران همین‌طور بودند. آن‌زمان [اطاعت] آن‌ها ولایت بوده، [اما بعد از ابلاغ ولایت توسّط پیغمبر {{صلی}}] تمام ولایت‌ها از این عالم برچیده شد؛ نه از این عالم، از آن عالم [هم برچیده شد]. وقتی‌که علی {{علیه}} را بلند کرد، [و آیه] {{آیه|الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی|سوره=۵|آیه=۳}} [نازل‌شد] تمام انبیاء باید زیر این بال، بیایند! هر که نیامد، نیامد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع| حرف انبیاء، حرف خداست؛ اصحاب [سَبت] شنبه حرف پیغمبرشان را اطاعت نکردند، بوزینه شدند؛ ما هم که امر امام زمان را اطاعت نمی‌کنیم، همان هستیم؛ اما خدا به احترام ولایت، واقعیّت ما را نشان نمی‌دهد و در ظاهر آدم هستیم!|اصحاب شنبه/اطاعت امر/احترام ولایت}} عزیز من! یک‌قدری تفکّر داشته‌باش! ببین، ماهی‌ها که به‌اصطلاح، ما می‌گوییم حیوان هستند. حالا آمدند قرارداد گذاشتند که ماهی‌ها را [روز] شنبه نگیرند! رفتند یک چاله درست کردند. خُدعه کردند، ماهی‌ها همه رُو  [ی آب] آمدند. این‌ها از کجا رُو می‌آیند؟ همه وصل به‌هم است. ماهی‌ها را چه‌کسی خبر کرد [که] رُو بیاید؟ حالا من به شما بگویم اصل مطلب این‌است. اگر انبیاء یک‌کاری را کردند، حرفی را زدند، از جانب خدا می‌زنند. خدا حامی‌اش است. آقا! بیا از جانب خدا حرف بزن! خدا حامی توست. چرا از جانب خودت حرف می‌زنی؟ آقای‌دکتر! آقای‌مهندس! بیا حرفی بزن که قدرت تمام خلقت در دست خداست، با آن قدرتش از تو حمایت بکند. چرا از خودت حرف می‌زنی؟ [چون] توجّه نداری. حالا ماهی‌های زبان‌بسته آمدند، این‌ها آن‌ها را گرفتند. صبح کردند، همه بوزینه شدند. تو خیال نکنی من بوزینه نیستم. آیا [به‌خاطر] امر یک نبیّ، [به‌خاطر] یک شتر، خدا فرمان می‌دهد این آیات من است، آیا امام زمان، به‌قدر {{مبهم}}، چرا ارزش قائل نیستید؟ عزیز من! تو خبر نداری [که] چه‌کاره‌ای؟ {{دقیقه|40}} برو دعا به امام زمان بکن [که]  واقعیّت تو را به تو نشان نمی‌دهد. بنده هم همین‌جور شدم؛ اما به احترام ولایت، من آدم هستم. چرا؟ باباجان! فرمان نبردی دیگر. تو باید فرمان ببری. اگر فرمان ببری، به فرمان، حرف بزنی، می‌گویم تمام ممکنات از تو حمایت می‌کنند. عزیز من! این حرف‌ها را باید با تفکّر [گوش کرد]، ان‌شاءالله امیدوارم هر کسی هر کاری دارد، یک‌قدری کارش را بکند، زمین بگذارد! یک استراحت کند و این نوار را گوش بدهد! چه‌کسی از تو حمایت می‌کند؟ تو کاری که بی‌امر [است] بکنی، حامی‌اش شیطان است. کاری که با امر [است] بکنی، حامی‌اش خداست، حامی‌اش خود ولایت است. چرا نمی‌کنی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|با مردم خُدعه نکنید، خُدعه هر زمانی باشد، افشا می‌شود|خُدعه}} چرا این‌قدر خدا عمر و ابابکر را لعنت کرد؟ پشت به امر کردند. به امر می‌گوید: تو بیا امر من را اطاعت‌کن! کسی‌که بگوید «من» را اطاعت‌کن! همان‌است. نه! من خدا را اطاعت می‌کنم! هارونش هم همین را گفت، مأمونش هم همین را گفت. خُدعه هر وقت باشد، افشا می‌شود؛ ما [باید] درباره مردم خُدعه نکنیم؛ هر وقت باشد افشا می‌شود. ببین، مأمون چه خُدعه‌ای کرده، امام‌رضا {{علیه}} را کشته، حالا گِل زده است و پابرهنه شده‌است، «یابن‌عمّ، یابن‌عمّ» هم می‌کند و یک‌هفته هم سر قبر آقا امام‌رضا {{علیه}} گریه می‌کند. خُدعه کرده‌است. حالا ببین چه‌کارش می‌کند؟ حالا خدا لعنتش می‌کند. عزیزان من! خُدعه نکنید! والله! اگر حرف پیغمبر {{صلی}} را بشنویم، دنیا و آخرت‌تان [درست می‌شود]. عزیز من! نیرویت را بی‌خودی خرج نکن! تو نیرویت را باید برای وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} بگذار!. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی‌که مشابه ولایت می‌شود و می‌گوید: «من»، تجاوزگر به ولایت می‌شود؛ کوچک‌ترین حمایت و کمک به بدعت‌گذار، شریک‌شدن با تولید اوست|منیّت/حمایت از بدعت‌گذار/شریک‌بودن}} پس بنا شد که تجاوز به خلق، یک‌کاری دارد می‌شود؛ اما تجاوز به ولایت نمی‌شود. عزیز من! تجاوز به ولایت چیست؟ آن می‌گوید: «من»، مشابه [ولایت] می‌شود، تو هم مشابه را کمک می‌کنی. وای بر حال یک عدّه‌ای! آن‌زمان هم همین را گفتند. بدانید من عمر را می‌گویم، ابابکر را می‌گویم، من هارون را می‌گویم، مأمون را می‌گویم. این‌ها آمدند [و] گفتند: ما امر هستیم، امر واقعی را کنار گذاشتند، گفتند ما هستیم، خدا هم لعنت‌شان کرد. تاحتّی کوچک‌ترین کاری راجع‌به بدعت‌گذار بکنی، شریک هستی. چرا راجع‌به امام‌حسین {{علیه}} می‌گوید: کسی‌که اسب نعل کرده [در گناه این‌ها شریک است]؟ اسب نعل‌کردن جرم نیست، تاحتّی می‌گوید: سوزن نخ کرده، [در گناه این‌ها شریک است] آیا جرم است؟ شمشیر تیز کرده، آیا جرم است؟ این‌ها چه جرمی است؟ حالا ببین امام‌صادق {{علیه}} چه‌کار می‌کند؟ من الآن در [بحث] بدعت‌گذار هستم، می‌خواهم شما روشن شوید! حالا یک شخصی بود، آمد. امام‌صادق {{علیه}} یک‌دوستی داشت، این دوستش یک‌دوستی داشت. گفت: من کاری که نکردم. حالا برویم ببینیم [آیا گناهی مرتکب شدیم؟]. خلاصه، هر قضایایی که وعده‌اش تمام می‌شود، هر کسی می‌رود در فکر خودش که یعنی کاری کرده یا نکرده؟ این‌هم گفت: من کاتب بودم. {{دقیقه|45}} هفتاد هزار نفر [به] کربلا آمدند، من نوشتم. این‌ها خدمت امام‌صادق {{علیه}} رفتند. امام‌صادق {{علیه}} روضه داشت. وقتی تمام شد، کارش را گفت. این‌قدر حضرت گریه کرد، اشک از ریشش می‌چکید. گفت: ما که حرفی نزدیم. گفت: صبر کن! یکی کاتب شدید، یکی اسب نعل کردید، یکی سوزن نخ کردید، یکی لباس دادید، چه‌کار کردید؟ همه جمع شدید، جدّمان را کشتید. بدعت‌گذار هم این‌است. کوچک‌ترین حمایتی که از بدعت‌گذار بکنی، عین همان شریک هستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی‌که امر خودش و یا شیطان را اطاعت کند، خدا از او حمایت نمی‌کند؛ خدا از مقصدش حمایت می‌کند|حمایت خدا/مقصد خدا}} باباجان من! توجّه کن! امروز روزی نیست که سرت را زیر بیندازی و مسجد جمکران بروی و این‌ها. حالا نگویید می‌گوید: مسجد جمکران نرو! آخر، حرف‌زدن خیلی مشکل است! چون‌که کسی‌که می‌شنود، توجّه ندارد. تمام این‌کارها به‌جای خودش درست‌است؛ اما توجّه کن تو در چه خطی هستی؟ در چه راهی هستی؟ آرام باش! حرف من این‌است. عزیز من! قربانت بروم، ما کاری به کار کسی نداریم. من از ماوراء گرفتم، دارم به شما می‌دهم. امروز اگر بخواهید که دین‌تان حفظ باشد، باید از ماوراء، از زمان رسول‌الله {{صلی}} بگیری [و] بیایی توی خودت پیاده‌کنی. آن‌ها که ظلم کردند، چطور شدند؟ بدعت‌گذار چطور شد؟ طرف‌دارش چطور شد؟ قلدرها چطور شدند؟ چرا؟ کسی‌که امر را اطاعت نکند، به امر خودش یا به امر شیطان باشد، خدا که حمایتش نمی‌کند. شما باید بدانید چطور خدا حمایت می‌کند؟ خدا حمایت از مقصدش می‌کند، خدا حمایت از حسینش می‌کند، خدا حمایت از قرآنش می‌کند. روایت داریم: همه‌چیزها برچیده می‌شود به جز سه چیز: یکی اسم خدا، یکی اسم ائمه {{علیهم}}، یکی اسم قرآن. خدا نگه می‌دارد، خدا می‌گوید من حافظ هستم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|وقتی امام‌ زمان بیاید، همین‌جا بهشت می‌شود و تمام موانع را کنار می‌زند؛ تاحتّی امام‌زاده‌ها را خراب می‌کند، چرا که زمین‌شان غصب است؛ قضیّه شخصی که در زمین غصبی دفنش کرده‌بودند و در عذاب بود|امام‌ زمان/غصب}} عزیزان من! بیایید فکر کنید! من حرفم همین‌است. دوباره می‌گویم، بیایید از ماوراء بگیرید! اصلاً تمام عالم به‌هم وصل است، ما از هم جدایش می‌کنیم. حالا وقتی امام‌ زمان بیاید، همین‌جا بهشت می‌شود. بهشت را که این‌جا نمی‌آورند. تمام مانعش را برمی‌دارد. دیگر بدعت‌گذار نیست. تمام ظالمین را به حساب‌شان می‌رسد. زمین می‌آید [و] می‌گوید: یابن‌رسول‌الله! من را غصب کرده. کارهایی می‌کنند که برمی‌گردد امام‌زاده‌ها را خراب می‌کند. [می‌گویند:] بابا! بیایید ببینید این سیّد دارد امام‌زاده‌ها را خراب می‌کند، بیایید طرف دجّال برویم! مگر [شیطان] تو را وِل می‌کند؟ حالا امام‌ زمان می‌گوید: {{آیه|[و قُل] جاء الحقّ و زَهَقَ الباطل|سوره=۱۷|آیه=۸۱}} تمام باطل کنار رفت، حقّ سر کار آمد. حالا شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: از عنسبه دفاع کنید! دو ندا می‌آید؛ ندای دو ندایی تو را به شکّ می‌اندازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارهای امام‌ زمان {{عج}} می‌آید. آن‌را که تو بُتش کردی، به دارش می‌زند. روایت داریم. امام‌ زمان، خوب، خوب‌ها به امام‌ زمان برمی‌گردند. چرا کار را می‌بینی؟! رفتار را می‌بینی؟! حالا می‌گوید: امام‌ زمان {{عج}} چه‌موقع می‌آید؟ آخر، می‌توانی بیاید؟ آن‌را که تو می‌خواهی، برمی‌دارد به دار می‌زند. چرا همچین کردی؟ چرا امام‌زاده را خراب می‌کند؟ چون غصب است. حرف‌ها را توی هم می‌زنیم. یک‌وقت بهشت معصومه که توی راه است، درست کردند. یکی دو تا مُرده بود، مرتّب می‌گفت: بابا! این خاک‌ها را از روی من پس بزنید! خب، ما یک تعبیر خوابی داریم. {{دقیقه|50}} گفتم: این‌جا غصب است. دو نفر بودند. خوب که تحقیقات کردند، دیدند [که] این مال یک چوب‌دار بوده، شتر داشته، آن‌جا منطقه آن بوده‌است. ورثه این راضی نیستند. خدا آقای‌گلپایگانی را رحمت کند! آمدند رفتند این زمین را به یک مبلغ ارزانی از ایشان خرید، دیگر به ورثه نگفت بیایید از روی من پس بزنید! چه‌خبر است؟ مگر امام‌ زمان {{عج}} بیاید این‌جوری‌است؟ مگر یک عقیده ثابت داشته‌باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|فوری کسی را بزرگ نکنید؛ ببینید آیا حرفش مطابق قرآن است یا نه؟|بُت درست‌کردن/شخص را ندیدن}} نگاه به کارها نکنید! این نگاه به کارها ما را سقوط داده‌است، پدر ما را درآورده است. درویش‌ها را آن هفته گفتم، پدر ما را درآوردند، نگاه به ظاهر می‌کنند. [می‌گویند:] حاج‌حسین آدم خوبی است! پیرمردی است، بنده‌خدا وحی به او می‌رسد! نمی‌دانم چه؟ مرتّب من را بزرگ می‌کنند! [بزرگ] نکن! بابا! چرا من می‌گویم نطفه و علقه؟ والله! راست می‌گویم. به‌دینم! راست می‌گویم، می‌خواهم شما گمراه نشوید! حرف‌های من را خیلی چیز نکنید! بروید روی آن حرف بزنید! مطالعه کنید! فکر کنید! ببینید با قرآن درست‌است. فوری یکی را گنده نکن! چرا من می‌گویم حرف من را نزنید؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|مردان حقّ، قدم به قدم‌شان محض خداست؛ قضیّه آقای‌حائری و همسایه برادرش که ساز و آواز می‌زد|حرف از خود زدن/محض خدا حرف‌زدن/آقای‌حائری}} {{درباره متقی|والله! اگر بدانید من یک پاره‌وقت‌ها، بعضی شب‌ها چه‌چیزی بر سرم می‌آید؟ می‌گویم: خدایا! القاء و افشا به‌من بده! این‌ها من را قبول دارند. مبادا تو [قبول] نداشته‌باشی. مبادا امام‌ زمان {{عج}} [قبول] نداشته‌باشد، مبادا من حرف از خودم بزنم! مبادا جزء لعنت باشم! تو خیال کردی من این‌جور حرف می‌زنم، همین‌جور راحت هستم؟ تو چه می‌دانی من چه به سرم می‌آید؟ عقیده به آخرت دارم. عقیده دارم که نباید حرفی که نباید بزنم، چرا می‌زنم؟ یقین دارم.}} خدا آقای‌حائری را رحمت کند! پیش حاج‌شیخ‌عباس آمد. گفت: داداشم گفت: مرتضی! اگر تو نیایی، من مکّه نمی‌توانم بروم. باید یک‌ماه خانه ما بیایی. گفت: خانه داداشم رفتیم. گفت پا [بلند] شدیم [و] رفتیم، دیدیم همسایه داداش یهودی بود. خیلی خلاصه دانبال و دینبول داشت. گفت: مریدهای ما گفتند: برویم [او را منع کنیم؟] گفتم: نه! گفت: ما پا شدیم [و] رفتیم، گفتیم: السلام علیک یا صاحب‌بیت. گفت: یک یهودی آمد، گفت: آقا! چه می‌گویی؟ گفتم: آقا! ما چند وقت مهمان شما هستیم، در پناه شما هستیم. این ساز و آواز توی اسلام ما حرام است. یک‌قدری ملاحظه کنید! گفت: چشم! گفت: دیگر ما صدایی نشنیدیم. با شیخ‌عباس می‌گفت، گفت: شب آن‌جا آمدم، گفتم: مرتضی! محض خدا رفتی، حرفت را شنیدند، خوشت آمد. مرتضی! بنا کرد گریه‌کردن که آیا من رفتم بگویم این آرام شد، محض چه‌کسی رفتی؟ مردان حقّ، قدم به قدم‌شان می‌خواهد محض خدا باشد. آن‌وقت گفت: یک‌نفر بود [که] مسلمان بود. هر چه به او گفتیم، دیدیم نه! آن‌وقت ایشان می‌گفت: این یهودی حیا دارد، آخرش، عاقبت به‌خیر می‌شود، آن‌مرد مسلمان نمی‌شود. چرا؟ حیا ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|حیا نجات‌دهنده بشر است؛ انسان با حیا، ملاحظه‌کار است؛ عمر حیا نداشت که زهرای‌عزیز را زد|حیا/عمَر}} حیا بشر را نجات می‌دهد. حیا، نجات می‌دهد. اگر [عمر] حیا داشت، زهرای‌عزیز {{علیها}} را می‌زد؟ علم داشت، جهادگر بود، فقیه هم بود، حیا نداشت؛ عمر [و] ابابکر. {{دقیقه|55}} {{روایت|«الحیاء الإیمان»}} حیا جلوی بشر را می‌گیرد. {{درباره متقی|والله! من راست می‌گویم. آخر، ما هم جوان بودیم، توی مردم بودیم. یکی می‌آمد، یک‌وقت مثلاً چوب‌های ما را برمی‌داشت، یک کارهای این‌جوری می‌کرد. ما شب که می‌شد، می‌گفتیم: صبح می‌رویم فلان‌چیز را به او می‌گوییم. باز تا جلویش می‌آمدیم، زبان‌مان بند می‌آمد نمی‌توانستیم جلویش حرف بزنیم. این حیاست.}} توجّه فرمودید؟ حیا، ملاحظه‌کار است، بی‌حیایی ملاحظه‌کار نیست. (صلوات بفرستید.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|وقتی امام‌ زمان بیاید، مردم غنیّ به ولایت می‌شوند و به هیچ‌چیز غیر از ولایت احتیاج ندارند|امام‌‌زمان/محتاج ولایت‌بودن}} پس من گفتم این‌جا اتّصال به همه‌جا هست. ان‌شاءالله وجود امام‌‌ زمان {{عج}} وقتی‌که می‌آید، این‌مردم، این‌هایی را که به فعل او راضی بودند [را]  می‌زند؛ دنیا بهشت می‌شود. روایت داریم: وجیه‌ترین دختر، تشت‌طلا سرش باشد، از مغرب [به] مشرق برود، از مشرق [به] مغرب برود، کسی کار به او ندارد. حالا چطور شویم ما این‌جوری بشویم؟ ما باید فقط احتیاج به خدا و امام‌ زمان {{عج}} داشته‌باشیم. هیچ احتیاجی نداشته‌باشیم؛ نه به خلق، نه به این، نه به‌صورت این‌طوری، احتیاج نداشته‌باشیم؛ آن‌وقت تو هم همین‌طور می‌شوی. آن‌زمان مردم احتیاج ندارند؛ یعنی یقین دارند. توجّه فرمودید؟ حالا تو هم همین بشو! یعنی‌چه؟ [کسی‌که] امر را از همه‌چیز باارزش‌تر بداند، احتیاج ندارد. این آدم اگر این‌جوری باشد، غنیّ به ولایت است. اگر شما غنیّ به ولایت شدی، دیگر احتیاجی نداری. چرا می‌گویند فلانی غنیّ است؟ یعنی پول‌دار است؛ یعنی احتیاج به مردم ندارد. تو اگر غنیّ به ولایت شدی، دیگر به کسی احتیاجی نداری. ما غنیّ به ولایت نیستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|روضه غلام امام‌حسین|روضه}} این‌که من می‌گویم آقا امام‌ زمان {{عج}} حمایت می‌کند، خدا حمایت می‌کند، مصداق دارد. شما حسابش را بکن [که] چطور امام‌ زمان {{عج}} از شهدای کربلا حمایت می‌کند؟ امام‌حسین {{علیه}} خیلی مواظب است! این‌قدر مواظب است [که] کسی از دستش ناراحت نباشد. چرا به شما می‌گوید اگر کسی از دستت ناراحت باشد، خدا هیچ‌عبادت را از تو قبول نمی‌کند؟ هر چیزی مصداق دارد. جان من! فدای غلام امام‌حسین {{علیه}}. {{روضه|حالا امام‌حسین {{علیه}} دید غلامش است، نه این‌که ناراحت باشد. گفت: عزیز من! من آزادت کردم، مبادا اکراه داشته‌باشی. من تو را آزاد کردم. عزیز من! برو! به خدا می‌سپارمت! این غلام چقدر معرفت داشت! امر امام را اطاعت کرد و رفت، {{دقیقه|60}} بعد [از] چند دقیقه برگشت. گفت: حسین‌جان! می‌دانم چرا گفتی برو؟ من هم رویم سیاه است. شاید تو نخواهی من قاطی شهدا باشم. اگر بدانید با قلب امام‌حسین {{علیه}} چه‌کرد؟ خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! فرمود: امام‌حسین {{علیه}} دید در این گیتی مبادا یکی از دستش ناراحت شود. حالا غلام آمد و فوراً به غلام اجازه داد. این غلام در میدان رجزی خواند، حرف‌هایی زد و شهید شد. امام‌حسین {{علیه}} صورت به‌صورت دو نفر گذاشته: یکی آقا علی‌اکبر {{علیه}}، یکی غلام‌سیاه. اوّل گفت: خدایا! رویش را در دو دنیا سفید کن! خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند! گفت: غلام، مانند شب چهارده می‌درخشید. خم شد و صورت به‌صورت غلام گذاشت.| غلام امام حسین}} عزیز من! ما چه شیعه‌ای هستیم [که] مردم را ناراحت می‌کنیم؟ چه محبّی هستی که این‌قدر مردم را ناراحت می‌کنی؟ عزیز من! مواظب خانواده‌ات، مواظب کارگاه، مواظب تمام ارکانت باش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
==ارجاعات==&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;br /&gt;
[[رده: موضوع بررسی نشده]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7_%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA_%D8%A8%D8%A7_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86&amp;diff=2417</id>
		<title>ارتباط خلقت با امام‌حسین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7_%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA_%D8%A8%D8%A7_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86&amp;diff=2417"/>
		<updated>2026-07-04T06:10:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10305}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته، السلام علی‌الحسین و علی‌بن‌الحسین و اولاد الحسین و رحمة‌الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحبت ما در ارتباط بود. آقای‌دکتر، من نمی‌خواهم اسم ایشان را بیاورم، تشریف آوردند، یک صحبت‌هایی کردیم و من به ایشان قول دادم که ما نتیجه ارتباط را امشب بگوییم که ارتباط یعنی‌چه؟ ارتباط خیلی دامنه دارد. چند وقت دیگر هم در ارتباط حرف بزنیم [جا دارد]. اگر بخواهید خسته نشوید، وقتی من ارتباط را می‌گویم، آن‌وقت آن حرف‌هایی که در ارتباط من به‌وجود می‌آورم، آن‌را شما باید به‌وجود بیاورید، آن‌وقت نمی‌گویید هر شب حرف ارتباط زد. البته شما نمی‌گویید؛ اما من می‌خواهم حرف خودم را بزنم که هر شبی که در ارتباط آوردیم، ارتباط را الگو کردیم که چگونه بشود که بشر نجات پیدا کند. حالا من به شما می‌گویم. ان‌شاءالله، امیدوارم که توجه بفرمایید. من امشب از آقا امام‌حسین {{علیه}} شروع می‌کنم و صحبت می‌کنم، از امیرالمؤمنین هم عذرخواهی می‌کنم. چون‌که امیرالمؤمنین هم همین را می‌خواهد. {{موضوع|هزاران خلقت فدای علی است|امیرالمؤمنین}} چون‌که امیرالمؤمنین {{علیه}}، حسینش را خیلی دوست دارد؛ چون‌که خودش را فدا کرد، فدای ولایت کرد، فدای علی کرد. زهرای‌عزیز، فدای امیرالمؤمنین {{علیه}} شد. زهرا {{علیها}}، خلقت است. نه این‌که یک خلقت است، صدها، هزاران خلقت است. هزاران خلقت، فدای علی [است] (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|سفارش امام صادق به گریه برای جدش حسین|گریه بر امام حسین/امام صادق}} شما ببین، ما باید ارتباط را درباره آقا امام‌حسین {{علیه}} بگوییم که شما خیلی توجه دارید، بهتر توجه بفرمایید. می‌گوید: شخصی خدمت امام‌صادق {{علیه}} آمد، فقط استخوان سر ایشان باقی مانده‌بود. گریه کرد. گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفت: برای شما [گریه می‌کنم] فرمود: برای جدم گریه کن. رسول‌الله، همه می‌گویند برای جدم گریه کن، برای امام‌حسین {{علیه}} گریه کن. {{موضوع|تمام انبیاء برای امام‌حسین گریه کردند؛ قضایای قربانی کردن حضرت ابراهیم|گریه بر امام حسین/حضرت ابراهیم/حجت}} آدم ابوالبشر، یک لکه اشک برای امام‌حسین {{علیه}} ریخت، توبه‌اش قبول شد. ابراهیم آمده بچه‌اش را قربانی کند، حالا آن کارد نبرید. هر کاری کرد نبرید. شما باید شکرانه کنید که الان شما ارادة‌الله شدید، چاقو دست می‌گیرید، گوشت را می‌برد، خیار را پوست می‌کنید، یک‌دفعه به او می‌گوید: نکن، نمی‌کند. ما باید یک‌قدری در این حرف‌ها فکر کنیم. ابراهیم چه‌موقع حجت خدا می‌شود؟ در مقابل ولایت فلج است. درست است که سلام‌الله‌علیه است، سلمان هم سلام‌الله‌علیه است. پس هر کسی‌که سلام‌الله‌علیه شد، حجت شد؟ نه. سلمان هم سلام‌الله‌علیه است، آیا سلمان حجت است. چرا یک حرف‌هایی می‌زنید؟ چرا مبنای این حرف‌ها را نمی‌دانید؟ مرتب، این حرف‌ها را می‌زنید. عزیز من، بیا سوادت را، فقه و اصولت را کنار بگذار، بیا در این حرف‌ها. ما به‌غیر صراط مستقیم، صراطی نداریم. تا در صراط مستقیم نیایید، راه [درست را] نمی‌روید، صراط مستقیم راهنمای شما است. امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌گوید: «انا صراط المستقیم»، «انا میزان الاعمال» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا وقتی‌که شما فکر آن‌را می‌کنید، حالا آمده این‌کار را بکند، نمی‌برد، به سنگ می‌زند، می‌برد. گفت: آخر، چرا نمی‌بری؟ کارد به زبان آمد. این‌که من می‌گویم هر چیزی یک جنبه‌مغناطیسی یا لامسه دارد، {{دقیقه|5}} این لامسه دارد. می‌گوید: تو می‌گویی ببر، خالق می‌گوید: نبر. معلوم می‌شود کارد هم به حرف خالق است. چرا تو نیستی؟ چرا ما نیستیم؟ چرا اشتباه می‌کنیم؟ حالا ابراهیم، یک‌قدری به‌قول ما خجل شد. گفت: خدایا، اگر من بچه‌ام را قربانی می‌کردم، خوب بود، بهتر بود. حالا ابراهیم آن معرفتی که باید داشته‌باشد را ندارد. به خدا می‌گوید: آن بهتر بود. خدا نمی‌فهمد بهتر است؟ آیا می‌فهمید من چه می‌گویم یا نه؟ آره، تو بمیری، تو بهتر از خدا می‌فهمی؟ (صلوات) حالا [خدا می‌گوید:] یا ابراهیم، توجه کن. توجه کرد، دید نورهای متعددی است، یک نوری است که خیلی روشن است. خدایا، این‌ها چه کسانی هستند؟ خدا عرضه داشت: محمد است و علی و فاطمه و حسن و حسین. ابراهیم گفت: دلم شکست. گفت: قربانی مال آن‌است. تو قربانی‌کن نیستی. حالا چرا خدا این‌کار را می‌کند؟ می‌داند این طاقتش را ندارد. اگرنه، سر بچه را می‌برید. یکی هم گفتم که اگر آن‌جا بچه‌اش را قربانی می‌کرد، هر کسی‌که حج برود، باید بچه‌اش را قربانی کند. کسی‌که حج نمی‌رفت. حالا گفت: این حسین {{علیه}} است. خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند، گفت: چنان تشنگی به او اصابت می‌کند، بدنش، ترک، ترک می‌شود. خدا حاج‌شیخ‌عباس را بیامرزد. یک لاسه‌هایی می‌آورد، که لاسه‌ها ترک داشت. خیلی با شور و نوا می‌گفت، خدا رحمتش کند. حالا یک لکه اشک ریخت، [خدا فرمود:] یا ابراهیم، به عزت و جلالم قسم، این لکه اشکی که برای امام‌حسین {{علیه}} ریختی از این‌که بچه‌ات را قربانی کنی، بهتر بود. چرا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تمام ملک و ملکوت ارتباط با امام‌حسین دارند و برای امام‌حسین گریه می‌کنند|گریه بر امام‌ حسین}} حالا حرف من این است که به شما گفتم شما باید توجه کنید، گفتم: عصاره ارتباط را می‌گویم. شما ببین، جن برای امام‌حسین {{علیه}} گریه کرده، ملک گریه کرده، زمین گریه کرده، یک‌دفعه گفتم: آسمان گریه کرده، خدا حاج‌شیخ‌عباس را رحمت کند، گفت: ما می‌گفتیم که آسمان که آدم نیست، چطور گریه می‌کند؟ گفت: تا توی این رفتیم، من روایت را رد نکردم. مثل شب‌عاشورا، نجف بودیم، عمامه و شالم را انداختم گَلِ رجه [روی بند رخت] دیدم صبح خونی است. پس آسمان گریه می‌کند. چرا آسمان گریه می‌کند؟ زمین گریه می‌کند. والله، روایت داریم بهشت، جنات، جهنم گریه می‌کند. یکی از من سوال کرد که جهنم که غضب است؛ چرا گریه می‌کند؟ گفتم: می‌خواهد هماهنگ باشد. پس تمام ملک و ملکوت گریه می‌کنند. ریگ را روز عاشورا برمی‌داشتند گریه می‌کرد، خون گریه می‌کرد. درخت گریه می‌کند؟ چرا؟ حرف من این‌است؛ تمام این‌ها ارتباط دارند. تمام این‌ها که گریه می‌کنند، این‌ها ارتباط دارند. با چه‌چیزی ارتباط دارند؟ با امام‌حسین {{علیه}}. چرا؟ یا ثارالله و ابن ثاره. حسین، خون خداست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی که بدعت‌گذار و طرفدار بدعت‌گذار نباشد، اگر گناه ثقلین کند و یک لکه اشک برای امام حسین بریزد، خدا او را می‌آمرزد؛ طرفدار بدعت‌گذار، هماهنگ با بدعت‌گذار است و یک کانون دشمنی با امام‌حسین درست می‌کند به‌همین‌جهت آمرزش ندارد|گریه برای امام حسین/بدعت‌گذار/طرفدار بدعت‌گذار}} حالا یک‌دفعه خدا به‌قول من کادو می‌دهد، یک‌دفعه یک عطا می‌کند، می‌گوید: حالا که برای حسین من گریه کردی، اگر گناه ثقلین داشته‌باشی، من تو را می‌آمرزم؛ اما طرفدار بدعت‌گذار نباش. نه بدعت‌گذار باش، نه طرفدار بدعت‌گذار باش. این [آمرزش] مال آن [که بدعت‌گذار نیست، است]، [اما] این [بدعت‌گذار و طرفدار آن بدون آمرزش] می‌ماند.  چرا؟ بدعت‌گذار در مقابل ولایت دکان باز کرده‌است. در مقابل من، یک «من» پیدا کرده‌است، او را نمی‌آمرزم. حالا ببین، چقدر امام‌حسین {{علیه}} را چیز کرد؟ حالا از این‌طرف می‌گوید: اگر یک لکه اشک ریختی، مطابق برگهای درخت، ریگهای بیابان گناه داشته‌باشی، تو را می‌آمرزم؛ اما یک‌دفعه گفت: موسی، هر دعایی می‌خواهی در کوه طور بکن، {{دقیقه|10}} هر کجا می‌خواهی مناجات بکن، من بنی‌امیه را نمی‌آمرزم. حالا شما چه استفاده‌ای از این حرف می‌کنید؟ حالا بدعت‌گذار، همان‌است. چرا می‌گوید آن‌کسی‌که سوزن، نخ کرد، لعنة‌الله، آن‌کسی‌که اسب نعل کرد، لعنة‌الله؟ اسب نعل کردن خیلی هم خوب است، پدر من مال داشت، سمش می‌رود، آن‌وقت نعل که می‌کنند، سم آن نمی‌رود. اگرنه کف پای حیوان چیز می‌شود. پس آن خدمت است، چرا می‌گوید سوزن نخ کردن، شمشیر تیز کردن، [لعنة‌الله است]؟ چون‌که شما دارید یک کانون دشمنی برای امام‌حسین {{علیه}} درست می‌کنی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هم می‌خواهید بفهمید یک‌نفر خدمت امام‌صادق {{علیه}} آمد، عرض کرد، آقا جان، من دوستی دارم می‌خواهد خدمت شما برسد، آمد، گفت: آقا جان، من هیچ‌کاری نکردم. من فقط کاتب بودم، این‌ها که کربلا بودند، نوشتم، این‌ها هفتاد هزار تا بودند. حضرت این‌قدر گریه کرد، روایت داریم از ریش‌هایش اشک می‌چکید. گفت: آقا، ما که حرفی نزدیم، گفت: یک‌نفر کاتب شدید، یک‌نفر سوزن نخ کردید، هماهنگ شدید، جد من را کشتید. آدمی که طرفدار بدعت‌گذار است، هماهنگ می‌کند. چرا طرفداری می‌کنی؟ چرا طرف بدعت‌گذار می‌روی؟ [می‌گوید:] وظیفه است. تو چه وظیفه‌ای داری؟ این‌که آخرالزمان می‌گوید: یکی با دین از دنیا نمی‌رود، [چون] بیشتر شما طرفدارش هستید. یا خودت هستی، یا بچه‌ات هست، یا خانمت هست. طرفدار هستی. خب، آن‌را هم بدعت‌گذار کرد. شریح‌قاضی بدعت گذاشت که یک همچین حرفی زد. «خرج عن دین جده» چه‌کسی این‌کار را کرد؟ این‌ها می‌کنند. حالا چه کسانی می‌کنند؟ {{موضوع|تا از بدعت‌گذار قطع نشوید به ولایت اتصال نمی‌شوید؛ چرا که شما اتصال به زبانی هستید که دارد به غیر خدا کار می‌کند|از خود حرف زدن/اتصال به ولایت}} این‌جا گفتم، اگر از آن‌جا قطع بشوی، وصل می‌شوی. به تمام آیات قرآن، کسی‌که به آن‌جا که الان اسمش را نمی‌آورم، اگر قطع نشود، این‌جا وصل نمی‌شود. چون‌که تو وصل به یک زبانی هستی که آن زبان به فرمان خدا کار نمی‌کند. زبانی که به فرمان خدا کار نمی‌کند را نباید به آن گوش دهی. چرا می‌گوید: به ماهواره و این‌چیزها گوش ندهید؟ آن دارد به‌غیر خدا حرف می‌زند، این‌هم دارد به‌غیر خدا حرف می‌زند، از آن بدتر است. آن‌را می‌شود توبه کرد؛ اما این‌را که نمی‌شود توبه کرد. حالا روایتش را می‌خواهی؟ (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|بعضی اشخاص کارکن نیستند، فقط دور یک‌عده‌ را می‌گیرند و تملق آن‌ها را می‌گویند تا اموراتشان بگذرد، چنین اشخاصی کَلِّ بر مردم هستند و مؤمن را اذیت می‌کنند|کل بر مردم بودن/اذیت کردن دوست علی/تملق}} همیشه هر کسی‌که یک‌حرفی را علم کند، دور او را می‌گیرند؛ حالا یک‌چیز کم یا زیاد، دیگر هست. من یادم هست، یک‌وقت دور کسروی را گرفتند، دور پهلوی را گرفتند. این مرتیکه می‌گوید: من خدا هستم، دور او را می‌گیرند، یک عده‌ای هستند فقط مواظب هستند دور یک‌نفر بروند. بیشتر عرب‌ها همین‌طور هستند. کارکن که نیستند. اگر شب‌قدر نبود، می‌گفتم چطور هستند؟ ما هم بیشتر همان‌طور هستیم. فلانی، نمی‌خواهد کار کند، می‌خواهد دنبال آن بدود و تملق آن‌را بکند که امورش بگذرد. چرا از حضرت سوال می‌کنند که چه گناهی از همه گناه‌ها بالاتر است؟ می‌گوید: مشرک بودن، آقا جان، از این بالاتر هم هست؟ می‌گوید: کَلّ بر مردم‌بودن است. آقا از این بالاتر هم هست؟ توهین به مردم. این آقا همان کار را می‌کند. هم توهین به مردم می‌کند، هم کَلّ بر مردم است، هم مؤمن را اذیت می‌کند. چرا مواظب نیستید؟ این خودش را رنگ کرده‌است، چرا باطنش را نمی‌بینی؟ بابا جان، برو پی کارت. برو پی کارت یک لقمه نان بخور. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|بدعت‌گذار خودش هم عاجز است، چرا دنبالش می‌روید؟|بدعت‌گذار/حاتم طایی}} یک‌نفر در خانه حاتم آمد، یک‌قدری نداشت. حاتم گاه گداری در یک لغی می‌رفت، گریه می‌کرد، من هم لغم یک چهارپایه است، آن‌جا توی خانه‌مان است. جان خودم، وقتی خانه می‌روم، روی چهارپایه می‌روم. یک وق و ووقی می‌کنیم. آره، نمی‌شود، اگر بخواهیم این‌کار را بکنیم، زنمان برای ما دست می‌گیرد، می‌گوید: شب که می‌شود یک جُل گردنش می‌اندازد. آن هم‌دیگر تو را راه نمی‌دهد. نمی‌توانیم جُل گردنمان بیندازیم، روی چهار پایه می‌رویم. {{دقیقه|15}} گفت: باید صبر کنی، رفت یک‌مرتبه دید، این دارد آن‌جا می‌گوید: خدایا، این آمده یک‌چیز برسان. خلاصه، یک‌چیزی رسید، آورد، یک‌مرتبه دید، او دارد می‌رود. گفت: من به خیالم تو از خودت می‌دهی، گفت: من از آن‌که می‌گیری می‌دهم. از آن که تو می‌گیری، من می‌روم می‌گیرم. این عاجز است، چرا تو دنبالش می‌روی؟ چرا می‌روی طرفش؟ الان بدعت‌گذار خیلی پیدا شده‌است. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تمام خلقت ارتباط با امام‌حسین دارند، چرا شما ارتباطتان را قطع می‌کنید؟ پیروی از بدعت‌گذار و ارتباط با ساز و آواز ارتباط شما را قطع می‌کند|ارتباط/ساز و آواز/پیروی از بدعت‌گذار}} پس نتیجه حرف من این شد که ببین، جن، ملک، درخت، آسمان، زمین، عرش، فرش، آنچه را خدای تبارک و تعالی در تمام خلقت خلق کرده، برای امام‌حسین {{علیه}} گریه کرده؛ چون این‌ها ارتباط دارند. ارتباط دارند یا ندارند؟ تو چرا ارتباطت را قطع می‌کنی و طرف بدعت‌گذار می‌روی؟ چرا ارتباطت را قطع می‌کنی، می‌روی طرف این‌ها که آدم نمی‌خواهد اسمشان را بیاورد؟ عزیز من، تو وقتی پای کامپیوتر رفتی، وقتی طرف این ماهواره رفتی، قطع شدی. خدا آقای‌بروجردی را رحمت کند، درود خدا به روحش، ایشان می‌گفت، توی رساله سابقش ببینید، این‌جایی که این ساز زده می‌شود، اگر حوادثی روی بدهد، همه‌شما اهل‌جهنم هستید. چرا دست برنمی‌دارید؟ چرا دور هم جمع می‌شوید؟ چرا محرم و نامحرم دور هم جمع می‌شوید؟ من به شما نمی‌گویم؛ آخر، این نوار من را یکی می‌شنود، از ما بهتران می‌شنوند! من برای از ما بهتران می‌گویم، از ما بدتران هستند که می‌گویم از ما بهتران هستند. می‌خواهم آن‌ها را عزّت کنم. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|باید اتصال به ولایت بشوید تا خدا شما را قبول کند؛ نگاه به نامحرم اتصال شما را قطع می‌کند|اتصال به ولایت/نگاه}} حالا حساب بکن، تمام این‌ها وصل هستند. حساب بکن تمام این ممکنات می‌گوید: «لا اله الا الله» وقتی گفت: «لا اله الا الله» وصل به چه می‌شود؟ به توحید. حالا توحید می‌گوید: تو وصل به ولایت شو. اگر می‌خواهی من تو را قبول کنم، وصل به علی‌بن‌ابی‌طالب {{علیه}} بشو، وصل به امام زمانت بشو. تو هستی با نیستی؟ تو مسجد جمکران می‌روی، عشق می‌کنی. چه‌خبر است؟ می‌گوید: به یک نامحرم نگاه کنی، اینجور است. چقدر این‌ها هستند؟ قشنگ، بساط عشق یک‌جا درست می‌شود. به تمام آیات قرآن، من توی سرداب آقا امام زمان رفتم، ثانیه‌ای نایستادم، بیرون آمدم. دیدم زن و مرد قاطی هستند. چرا؟ مؤمن واقعی، امر دنبالش است. بی‌امر نمی‌تواند کار کند. همیشه اجازه از امر می‌گیرد. آیا نگاه کنم؟ نه، این‌را نگاه نکن، برو. این‌کار را بکنم؟ نه، برو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شما باید در اختیار امر باشید نه امر در اختیار شما؛ کسی که در اختیار امر باشد، چیز حرام نمی‌تواند بخورد؛ قضایای متقی و غذایی که به‌اسم امام‌حسین بود و از دهان ایشان بیرون پرید|در اختیار امر بودن/لقمه/درباره متقی}} تو در اختیار امر هستی، نه امر در اختیار تو. حالا تو که همه‌جا می‌روی! فوراً به تو هشدار می‌دهد، چیز حرام نمی‌تواند بخورد. هرچیزی یک قوه لامسه دارد. والله، نمی‌توانی بخوری. {{درباره متقی|من یکی از این تکایا بود. من از اول هم خیلی در این تکایا چیزی نمی‌خوردم. حالا تو می‌گویی مال امام‌حسین {{علیه}} است، این مال بیت‌المال، مال مردم است. کجا مال امام‌حسین {{علیه}} است؟ امام‌حسین {{علیه}}، مالش امرش است. امر امام‌حسین را باید بخوری. این یک‌قدری برنج برای ما داده‌بود. به این شب‌عزیز، من تا همچین کردم، از دهنم بیرون آمد. آخر، این‌را آن یارو داده‌است. بابا جان من، این یارو، پارو داده‌است، مال چه‌کسی را داده؟ [می‌گوید:] من امام‌حسینی هستم. آره، تو بمیری! آمد بیرون. فوری گفتم: بابا، این‌را ببر به او بده.}} چه‌چیزی من دارم می‌گویم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|مؤمن همیشه در یاد است، اصلاً مصیبت برای مؤمن مبارک است، نه برای غیر مؤمن؛ میثم مصیبت برایش مبارک بود|مؤمن/یاد/میثم/مصیبت}} اصلاً مؤمن از یاد نمی‌رود. چرا؟ مؤمن با جنبه مغناطیسی‌اش، به ولایت وصل است، این اصلاً یادش نمی‌رود، چیزی نیست. {{دقیقه|20}} مصیبت از برای مؤمن مبارک است، مصیبت از برای مؤمن استقبال است، مصیبت از برای مؤمن افتخار است؛ اما غیر مؤمن [می‌گوید:]، اگر این پول را از این یکی بگیریم، چه‌کار می‌کنیم، فرش می‌خریم، خانه می‌خریم، نمی‌دانم فلان چیز را می‌خریم، یک‌چیزی می‌خریم، این‌ها برای این چیزی که گیرشان می‌آید، چند تا وعده و وعید به این پول دارد. آره، [می‌گوید:] اگر یکی را اینجوری برایش بکنیم، این پول را به ما بدهد، ما این‌کار را می‌کنیم؛ اما آن‌نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین، میثم چطور است؟ میثم مصیبت برایش مبارک است. میثم‌جان، تو من را دوست داری؟ آره، حالا به تو می‌گویم تو را به دار می‌زنند. چه‌کار می‌کنی؟ کجا می‌زنند؟ پای این درخت. هر روز می‌رود پای این درخت، دو رکعت نماز می‌کند. ای‌خدا، چه‌موقع می‌شود من بالای این درخت بروم؟ بالای این درخت بروم، بگویم: علی، بالای این درخت بروم، بگویم: علی، پایت را می‌برند، بگویم: علی، دستت را می‌برند، می‌گویم علی، زبانت را می‌برند، می‌گویم: علی. این است که همه جانش را فدای علی می‌کند. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|شما اگر حقیقتاً تشخیص ولایت دادید، دیگر نباید به ملامت مؤمن دست از ولایت بردارید|تشخیص ولایت/ملامت}} تو چرا این‌را تشخیص دادی، به ملامت مؤمن این‌طرف می‌روی، پس تو حقیقت ولایت نداشتی؟ آنچه را که به مؤمن فشار می‌آید، مبارک است. تو خب، می‌خواهی مثل همه باشی. الان گفتم، خانه بعضی‌ها مثل خانه انگلیسی‌هاست. تو باید باور کنی که این، آن عدالت را ندارد. رفتم خانه یکی از آقایان با ما دوست بود، دیدم فرشش را چپ انداخته‌است. گفتم: مگر آقایت این‌را حرام نمی‌دانست؟ چرا این‌را چپ انداختی؟ این به حرف آقایش هم نیست، همانطور که به حرف خدا و پیغمبر نیست، به حرف آقایش هم نیست. بعد یک‌خرده تریاک کشید و گفت: بیا این‌جا؛ آن‌وقت یواش، یواش رابطه‌اش با من قطع شد. توجه می‌فرمایید من چه می‌گویم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|در تمام خلقت تنها شیعه به‌دلیل مخیر بودن در اطاعت امر خدا، اشرف‌مخلوقات است؛ یک عده‌ای روح که از بدنشان بیرون می‌رود به بهشت جاودانی می‌روند، چرا که امر خدا را به امر خودشان ترجیح می‌دهند|مخیر بودن/اشرف مخلوقات/شیعه}} حالا چرا تو اشرف‌مخلوقات هستی؟ چون‌که تمام خلقت باید امر را اطاعت کند. آن‌ها مخیر نیستند؛ تا حتی ملائکه، تا حتی انبیا؛ اما شیعه مخیر است. حالا می‌گوید: اگر امر خودت را به امر من، صلح کردی، دیشب یک اشاره‌ای کردم، بهشت جاویدانی می‌روند. بابا، چیزی نیست، بیا عمل کن؛ اما استقامت کن. [ملائکه می‌گویند] برای چه این‌را توی این‌جا آوردند؟ قیامت شده‌است؟ نه، [می‌گویند] امت چه‌کسی هستید؟ امت پیغمبر. خب، شما چه‌کار می‌کردید؟ ما کسانی هستیم که یقین به «الیوم اکملت [لکم] دینکم» داشتیم، ما یقین به امر پیامبر داشتیم. حالا ما معصیت‌ولایتی نکردیم؛ یعنی دوست علی را اذیت نکردیم، امر خدا را به امر خودمان ترجیح می‌دادیم، عبادتمان هم، خلوت و جلوت نداشت. روح از بدنت بیرون می‌رود، آن‌جا برو. چرا این‌کار را نمی‌کنی؟ خیلی هم مشکل نیست. والله، مشکل نیست، به‌دینم، مشکل نیست. تو مشکل به‌وجود می‌آوری، تو حواست پرت می‌شود. مرتب، طرفداری این‌ها [می‌روی]، یک جلوه‌ای به تو می‌کند. یک دختر که به تو جلوه می‌کند، از جلوه امام زمان برای تو بالاتر است. تو بندت شل است. تو می‌دانی چه‌چیزی را از دست می‌دهی؟ تو شخصیت و ابهت و انسانیت خودت را از دست می‌دهی. حالا به تو می‌گوید: نگاه نکن، نگاه به آسمان‌ها بکن، می‌گوید: ای ملائکه‌های آسمان، تمام شما طلب‌مغفرت برای این جوان بکنید که یک‌نگاه نکرده‌است. آخر، آن می‌فهمد چقدر تو لذت می‌بری. یا نگاه به زمین بکن، {{دقیقه|25}} تمام ملائکه، طلب‌مغفرت برای تو می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|گناه، حیوانیت است؛ خجالت بکشید که لهو و لعب بخرید و در خانه‌هایتان بیاورید|گناه/حیوانیت/لهو و لعب}} بیا انسان شو، چرا حیوان می‌شوی؟ گناه کردن، حیوانیت است. آخر، تو چرا اعتقاد به ماوراء نداری؟ حیاء کن، خجالت بکش. که می‌روی این لهو و لعب‌ها را می‌خری، توی خانه‌ات می‌بری. حیا کن! تو بلبل باغ ملکوتی، نه از عالم خاک. چقدر به حرف این‌ها می‌روی؟ حالا چند وقت، به تو رو کرده‌است، الان پشت به تو بکند، کار دیگر نمی‌تواند بکند. {{درباره متقی|به تمام آیات قران، اگر تمام این خلقت از من رو بگردانند، می‌گویم: برو، امر را اطاعت می‌کنم، به‌هیچ کسم کار ندارم. به تمام آیات قرآن، اگر رزق من دست یکی باشد، جان می‌دهم؛ اما به حرف این نیستم. جان می‌دهم؛ خدایا، تو خودت می‌دانی،}} تو هم باید همین‌جوری باشی. تا کار و بارت خوب می‌شود، می‌روی این‌کارها را می‌کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|کسی که «مرگ بر آمریکا»  می‌گوید، باید کارکردش «مرگ بر آمریکا» باشد، نه اینکه «مرگ بر آمریکا» بگوید اما تولید آن‌ها را بخرد و با آن کیف کند|لهو و لعب}} اف بر تو. گفت: تو که «مرگ بر آمریکا» می‌گویی، تو دلال آمریکا هستی، «مرگ بر آمریکا» هم می‌گویی؟ من نمی‌گویم «مرگ بر آمریکا» نگویید. آخر، در مجلس یک آدمهایی هم تویش است. نگویید من «مرگ بر آمریکا» نگفتم، مرگ بر آن‌کسی‌که آمریکا را می‌خواهد. لعنت به آن‌کسی‌که آمریکاییها و یهودی‌ها را می‌خواهد؛ اما ببین من چه می‌گویم. تو داری می‌گویی، کارکردت این است که داری کیف می‌کنی. خب، نخر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا آقای‌حائری بزرگ را رحمت کند، من یادم است. من هشتاد و خرده‌ای هستم و توی جمع بودم. از این‌ها نبودم که سرم توی دکانم باشد، سرم همه‌جا بوده‌است. من از آن‌ها هم که همه‌جا خوابیدند. جایی نیست من نخوابم. حالا یک‌نفر آمد به‌نام نمی‌دانم فرنگی بود یا آسوری {{ارجاع|یکی از فرقه‌های مسیحیت}} بود. توی خیابان دارالشفا، خیابان کنار رودخانه را خیابان دارالشفا می‌گویند. این آمد یک دکان باز کرد که به‌قدر همه خانه آقای‌مهندس بود. من دیده‌بودم. آن‌چه را که می‌خواستی، دوا داشت. هر چیزی می‌خواستی، این داشت. به آقای‌حائری آمدند، گفتند، این آمده‌است، گفت: از او نخرید، می‌رود. تا گفتند نخرید، این توی حوزه علمیه اول نفوذ پیدا کرد. تبلیغ کردند که از این، چیزی نخرید. آقا یک‌ماه، دو ماه ماند، دیدیم یارو دست و پایش را جمع کرد و رفت. خب، اگر تو نخری، این‌که نمی‌آورد. تو کارکردت این است که داری کیف می‌کنی. چه‌چیزی می‌گویی که مرگ بر آمریکا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خدا از ولایت حمایت می‌کند؛ اگر وصل به ارتباط باشید، خدا برای شما نگهدار  می‌گذارد و دیگر گناه نمی‌کنید|ارتباط/اتصال به ولایت/حمایت از ولایت}} حالا می‌دانی نتیجه‌اش چیست؟ حالا نتیجه‌اش این است که اگر وصل به آن باشی، وصل به ارتباط باشی، دنبال ارتباط دیگری نمی‌روی. حالا که وصل به آن شدی، خدا یک نگهدار برایت می‌گذارد، دیگر گناه نمی‌کنی؛ اما اگر از آن قطع شدی، امام‌صادق {{علیه}} می‌گوید: از ما قطع شدی، دیگر عضو ما نیستی. حرف من همین هست. والله، خیلی خوب است. بیایید این سه تا کار را بکنید، روح از بدنتان بیرون برود، بهشت می‌رود؛ اما اول باید تصفیه شوید؛ چون‌که تو وقتی ولایت داری، خود ولایت از تو حمایت می‌کند. ببین، خود خدا از ولایت حمایت می‌کند. به تمام آیات قرآن، هیچ‌کسی مثل خدا، ولایت را تشویق نکرده‌است، هیچ‌کس مثل خدا ولایت را تأیید نکرده‌است. اگر چیز دیگری بود، خدا آن‌را تأیید می‌کرد. پس ولایت، افضل تمام خلقت است. ببین، می‌گوید: اگر قبول نکنی، تو را می‌سوزانم. هیچ‌عبادتت را قبول نمی‌کنم. تو که اصلاً کسی نیستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا حرف من این شد. ان‌شاءالله، امیدوارم که وقت مداح عزیز را گرفتم، ان‌شاءالله، ما از آن‌ها باشیم که ظلم به ایشان نکرده باشیم. همه‌شما استفاده کاملی از بیانات ایشان می‌کنید. {{دقیقه|30}} افتخار ما این است که الحمد لله یک مداحی داریم که بکر است. آن بکریت ایشان را من تشکر می‌کنم؛ اما تا از بکریت درآمد، فوری برای او تکذیب می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|در عالم اسلام و تشیع، دو کس بودند که از ترس نمازخوان‌ها و روزه‌گیرها شبانه دفن شدند و قبرشان معلوم نبود؛ یکی حضرت زهرا و یکی هم آقا امیرالمؤمنین|حضرت زهرا/امیرالمؤمنین}} حالا من یک مصیبت هم برای شما می‌خوانم. امشب چون‌که شب قتل هست و شبی است که مولای متقیان را در ظاهر از دست می‌دهیم؛ اما علی، مرده نیست، علی، جزء این‌ها نیست. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} همیشه زنده‌است. آخر، از کجا این حرف را می‌زنی؟ حالا در عالم تشیع، در عالم اسلام، دو کس هست که قبرشان معلوم نیست. یکی حضرت زهرا بود، یکی هم [امیرالمؤمنین] آن از ترس نمازخوانها و مقدس‌ها و مکه‌بروها و حج به‌جا آوردن‌ها و آن‌ها، همیشه دم از اسلام می‌زدند، می‌خواستند زهرا را درآورند. حضرت زهرا فرمود، من را شب دفن کنید. حالا همان کار را که با حضرت زهرا می‌خواهند کند، می‌خواهند با امیرالمؤمنین {{علیه}} بکنند. حالا امیرالمؤمنین همین‌جور که زهرای‌عزیز را شب دفن کردند، آدم، آتش می‌گیرد که اغلب ما دنبال همان‌ها می‌رویم؛ چون دنبال آن‌ها [رفتن]، دنبال شیطان است. هنوز بیدار نشدیم، هنوز دل نکندیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|روضه دفن شبانه آقا امیرالمؤمنین و قبری که نوح نبی برای وصی پیغمبر کنده‌بود|روضه/امیرالمؤمنین}} حالا چه‌کسی می‌خواهد امیرالمؤمنین را دربیاورد از قبر؟ همین نمازخوان‌ها و روزه‌بگیرها و حجّ‌بروها. الان اسلام، پرچم اسلام را می‌سوزاند. حسن‌جان، حسین‌جان، عقب تابوت را بگیرید، جلویش را نگیرید، خودش برود. آدم آتش می‌گیرد، حالا [می‌گوید:] «مرگ بر اسرائیل»، مرگ بر اینجور آدمها که ولایت را نمی‌شناسند، ولایت را اینجوری می‌کنند. حالا دارد می‌رود، یک‌وقت وسط راه، دید یک سواری، جلوی جنازه را گرفت، یک‌دفعه امام‌حسن {{علیه}} تکانی خورد، در ظاهر، من می‌گویم، کیست که جلوی جنازه را گرفت؟ دید خود امیرالمؤمنین است. حسن‌جان، حسین‌جان، من هستم غصه نخورید. حسن‌جان، من هستم. کجا امام مرده است؟ اگر امام مرده است، چرا سرش قرآن می‌خواند؟ پی چه‌کسی می‌روی؟ چه‌کار داریم می‌کنیم؟ هرجا گفت «من» هستم، دنبالش می‌رویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا بالاخره رفتند، امیرالمؤمنین را آن‌جا [بردند.] ببین، اصلاً گناه به ما فراموشی دست داده‌است. حالا آن‌جا بالای یک تپه‌ای می‌روند، پایین می‌آیند، می‌کنند، می‌بینند قبری است. می‌گوید: این‌جا را نوح پیغمبر برای وصی پیغمبر درست کرده‌است. نوح پیغمبر دومی است. صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمده‌است، آن‌موقع [امیرالمؤمنین] وصی بوده‌است. کجا؟ بدبخت بیچاره، ماوراء دارد در ولایت کار می‌کند، ماورای خلقت دارد کار می‌کند. کسی‌که ماورای خلقت را به‌وجود آورده، می‌گوید: قبر امیرالمؤمنین، وصی رسول‌الله است. بدبخت بیچاره، حالا تو چه می‌گویی؟ ما جلوی چشممان را می‌بینیم؛ اصلاً هیچ‌چیزی را نمی‌بینیم. شیعه باید در ماورای خلقت کار کند، یقین کند. {{موضوع|حیوان قبر امیرالمؤمنین را احترام می‌کند، چرا شما نمی‌کنید؟ قضایای متقی در مشهد که به احترام امام‌رضا از حلال خودش هم دست می‌کشید|امیرالمؤمنین/درباره متقی/احترام ولایت}} حالا به‌قول ما، [قبر] امیرالمؤمنین، تا زمانی بود که گویا به نظرم هارون بود، تپه‌ای بود که شکارها تا آن بالا می‌رفتند، دیگر این گرگها و {{دقیقه|35}} حیوانها به شکارها کار نداشتند، احترام می‌کردند. حیوان تپه‌ای که قبر امیرالمؤمنین هست را، احترام می‌کند. چرا احترام ولایت را نمی‌کنید، می‌روید ویدئو و این آشغالها را می‌زنید؟ به تمام آیات قرآن، بعضی از ما از حیوان بدتر هستیم. کجا می‌روید؟ این‌کارها چیست که ما می‌کنیم؟ امام زمانت را احترام کن، این‌کار را نکن. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{درباره متقی|من چندین‌سال مشهد رفتم، هیچ‌کاری نکردم. از امام‌رضا خجالت می‌کشیدم، امام‌رضا را می‌دیدم. از حلال خودم دست برمی‌داشتم، تو به حرام می‌افتی.}} تو چه شیعه‌ای هستی؟ تو شیره هم نیستی. گناه، مثل مگس می‌ماند، سر اندر پایت را گرفته‌است. تو باید مسموم باشی، گناه نزدیکت نیاید، مسموم ولایت باشی، کُر باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|روضه حضرت‌زینب و یاد کردن ایشان اذان‌گفتن پدرش علی را|روضه/امیرالمؤمنين}} حالا این‌ها چه می‌کنند؟ حالا برگشتند. حالا زینب همیشه یادش می‌افتد که امیرالمؤمنین {{علیه}} یک‌قدری‌که به صبح داشت، مناجات می‌کرد، می‌رفت کله مأذنه، خود امیرالمؤمنین اذان می‌گفت. خوشش می‌آمد، بگوید: «أشهد ان لا اله الا الله» اگر علی، «أشهد ان لا اله الا الله» می‌گفت، تمام خلقت می‌گفت. یا اگر «اشهد انّ محمد رسول‌الله» می‌گفت، تمام خلقت می‌گفت. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اذان ‌گفت، به قربان بلال بروم، گفتند همان اذان را بگو، گفت: من اذان بی‌ولایت نمی‌گویم. این [بلال] وصل است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|روضه وداع امام‌حسین با خواهرش زینب|روضه}} حالا من می‌خواهم مصیبت وداع امام‌حسین {{علیه}} را بگویم. این وداع خیلی مهم است، امام‌حسین دید باید با این‌ها خداحافظی کند، تمام این‌ها پیش‌بینی شده‌بود. امیرالمؤمنین {{علیه}} پیش‌بینی کرده‌بود، ام‌السلمه تو به زینب بگو. چرا خودش نمی‌گفت؟ رویش نمی‌شد. آخر، علی، به زینب بگوید: زینب‌جان، اسیر می‌شوی؟ آخر، به زینب بگوید: حسین را اینجور می‌کنند؟ امیرالمؤمنین {{علیه}} خجالت می‌کشید به زینب بگوید. همه حرف‌ها را به ام‌السلمه زد. آی ام‌السلمه، وداع، آخر کار، حسین من می‌آید وداع می‌کند. می‌خواهد در ظاهر یک‌دفعه دیگر، خواهرش زینب را ببیند، یک‌دفعه دیگر سکینه را ببیند، رقیه را ببیند، در خیمه آمد، صدا زد: خواهر جان، خداحافظ، تا حتی به فضه گفت: فضه جان، خداحافظ. چرا فضه را با زینب فرق نگذاشت؟ دید فضه دارد حمایت از زینب می‌کند، هیچ فرقی نگذاشت. حالا ام‌السلمه گفته‌بود: زینب‌جان، اگر حسین، پیراهن‌کهنه خواست، دیگر حسین، نیم‌ساعت یا یک‌ساعت دیگر بیشتر زنده نیست. علی {{علیه}}، پدرت گفت. حالا زینب، همه‌اش دلش خوش است که {{دقیقه|40}} حسینش هست، یک‌دفعه گفت: خواهر، پیراهن‌کهنه بیاور. چرا گفت پیراهن‌کهنه [بیاور]؟ گفت: شاید، این پیراهن در بدن من بماند، تا گفت: زینب غش کرد، افتاد. حالا لشگر دارد، «هل من مبارز» می‌طلبد. دست در قلب زینب گذاشت، زینب بلند شد، خواهر جان، صبرت را شیطان نبرد. تا این‌جا وظیفه من بوده، باید استقامت کنی، کوفه بروی، خطبه بخوانی، مجلس یزید خطبه بخوانی، آخر، آن‌جا دارند لعنت به بابایمان می‌کنند. آخر، ممکن بود به علی لعنت بکنند؟ تبلیغ! {{موضوع|روضه نجوای حضرت زینب در دروازه کوفه با سر بریده برادرش حسین|روضه}} حالا زینب گفت: صبر می‌کنم. در دروازه‌کوفه آمد، یک خطبه خواند. خبر به ابن‌زیاد دادند، ابن‌زیاد، خود علی دارد حرف می‌زند. چه‌کار کنیم؟ گفت: سر بریده امام‌حسین {{علیه}} را آن‌جا ببر. یک‌وقت دید، سر امام را بغل کجاوه بردند. وای، [فرزند] مادر، حسین‌جان! تو که با ما مهربان بودی، چرا در خانه خولی تو به مهمانی رفتی؟ کی به‌ جراحات سر تو پاشیده خاکستر؟ مگر اینجور دارویی، دوا باشد. یک‌وقت به امام‌حسین {{علیه}} گفت: حسین‌جان، با من حرف نمی‌زنی، با این کودک حرف بزن. دلش دارد آب می‌شود. «انّ اصحاب‌الکهف و الرقیم عجبا» عزیز من، کار من از اصحاب‌کهف و رقیم عجیب‌تر است. آخر، کسی باور می‌کرد سر امام‌حسین را ببُرند، شهر به شهر ببرند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|دعا/دعا}} خدایا، عاقبتمان را به‌خیر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، ما را بیامرز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، ما را از خواب غفلت بیدار کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، تو را به‌حق خود امیرالمؤمنین، امشب ما را به علی ببخش، از سر گناهان کوچک و بزرگ ما در گذر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدوارم شما دیگر با امام زمان، عهد و پیمان بکنید که دیگر تا می‌توانید گناه نکنید، تا می‌توانید فرمان ببرید، تا فرمانده بشوید. والله اگر فرمان ببرید، خدا شما را فرمانده می‌کند. دوباره تکرار می‌کنم، امیدوارم که خدایا، ما را به علی ببخش. از محبت علی نفوذ در قلب ما بکند، آنچه که از هوا و هوس است از دل ما بیرون برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، تو را به‌حق فرق شکافته علی تو را قسم می‌دهم که حاجت مهم ما این است که امام زمان ما را برسان. دوم حاجت ما این است که یاورشان باشیم، سوم حاجت ما این است که [اگر] امام زمان تا حالا راضی نبوده، امام زمان، تو را به‌حق علی از ما راضی شو، این رضایت ادامه پیدا کند. هر محبتی به‌غیر شما و خدا هست از دل ما بیرون برود. مملو محبت شما باشیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جوانان مجلس، از حضار مجلس، پیرمردها، کسانی‌که امشب در این مجلس تشریف دارند، پوزش می‌طلبم، ان‌شاءالله امیدوارم که مداح اهل‌بیت ما را عفو کنند، وقتش را گرفتیم. (صلوات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ارجاعات==&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=2399</id>
		<title>احترام ولایت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=2399"/>
		<updated>2026-06-28T20:45:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده سخنرانی|10129}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته &#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای‌عزیز، به‌دینم، من در مقابل علما و در مقابل این رفقایی که هستید، نمی‌خواهم اسم بیاورم، خیلی شرمنده‌ام؛ اما خب، حالا دیگر قرعه به‌نام ما افتاده. حالا دیگر وقتی قرعه افتاد، بالاخره آن قرعه را احترام می‌کنیم؛ وگرنه ما سالهای سال باید در مقابل شما زانو بزنیم و چیز یاد بگیریم. امیدوارم که همین‌طور که شما ولایت را احترام می‌کنید، ولایت هم شما را احترام کند و می‌کند. ولایت یک‌چیزی است که فقط خدا قدرش را می‌داند؛ اما اشخاصی هم که معرفت به ولایت دارند، در پناه خدا، ولایت به‌قدری به آن‌ها القا می‌شود. شما توجه بفرمایید که خدا چقدر از برای ولایت عزت قائل است.{{موضوع|اگر تمام ابعاد دنیا را از دلت بیرون کنی و بخواهی هدایت شوی، خدا هدایتت می‌کند|هدایت}} تا حالا ما توی این فکرها رفتیم؟ اگر شما یه گوشه‌ای بروی بنشینی و تمام ابعاد دنیا را از دلت بیرون کنی، بخواهی بفهمی، خدا حالی‌ات می‌کند. چرا؟ خدا که دروغ نمی‌گوید. می‌گوید: اگر بخواهی هدایت شوی، تو را هدایت می‌کنم. وقتی خدا بخواهد ما را هدایت کند، در پناه خودش راه می‌دهد. دیگر شیطان سگ کیست که به تو کاری داشته‌باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|وقتی را برای تفکر اختصاص دهید؛ خودت را در مقابل ولایت نابود کن، تا ولایت تو را بود کند|تفکر}} رفقای‌عزیز، قربانتان بروم، بیایید یک‌قدری از برای خودتان وظیفه بدانید. آقا جان من، اگر دکتری، اگر مهندسی، در هر مقامی هستی، این‌کار هم، من نمی‌گویم هر روز، {{توضیح|که از کارت برآیی، بگویی ایشان ما را از کار و زندگی برآورده}} هفته‌ای یک‌ساعت، هر یکی دو روز یک‌ساعت، روزی نیم‌ساعت، فکر بکن. در مقابل خدا و ولایت خودت را نابود کن، آن‌وقت ولایت تو را بود می‌کند. بکن، ببین من راست می‌گویم یا نه؟! ببخشید، [اما] تا نخوری، نچشی، مزه‌اش را متوجه نمی‌شوی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|پیامبر، ولیّ است؛ خداوند احترام ولایت پیامبر را گرفت و بلاهایی که بر سر امتهای دیگر انبیاء می‌آمد، دیگر نازل نشد|احترام ولایت/نبوت/ولایت/پیغمبر}} شما حسابش را بکن خدا خیلی احترام پیغمبر را نمی‌گیرد؛ احترام ولایت را می‌گیرد. این حرف اگر مغزتان کشش نداشته‌باشد، من مورد ایراد قرار می‌گیرم. اگر مورد ایراد قرار گرفتم، به‌من بگویید. من از خدا کمک می‌خواهم، با کمک خدا جوابتان را می‌دهم. من که چیزی بلد نیستم. شما ببین در زمان نوح، مردم غرق شدند، در زمان عاد چه شدند، در زمان لوط چه شدند. اگر من می‌گویم خدا احترام ولایت را می‌گیرد، با دلیل می‌گویم؛ اما این پیغمبر اکرم {{صلی}}، ولی است. اگر نبوت دارد؛ یعنی پیغمبر آخرالزمان است، پیغمبری به او امر شد؛ اگرنه خودش ولی است. این‌را بدانید، پیغمبری به پیغمبر امر شد. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} با پیغمبر یک بدن هستند، دو تا شدند؛ آن امر ولایت دارد، آن امر نبوت؛ اما امر نبوت [به پیغمبر] امر شده، اگر نه آن ولی است.{{موضوع|دوازده‌امام، چهارده‌معصوم ولیّ هستند؛ تاحتی حضرت زهرا هم ولیّ است؛ چون تمام خلقت به امرشان هست|ائمه/ولایت}} این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم {{دقیقه|5}} ولی‌اند تا حتی زهرای‌عزیز هم ولی است. چرا؟ از کجا می‌گویی زهرا ولی است؟ به مناسبت فاطمیه من یک اشاره‌ای درباره زهرا بکنم. چرا؟ تمام خلقت به امرش است. آن‌موقع‌که علی {{علیه}} را توی مسجد آوردند، گفت: نفرین می‌کنم؛ مدینه از جا حرکت کرد. امیرالمؤمنین گفت: [سلمان] به زهرا بگو تو دختر رحمة للعالمین هستی. زهرا جان، اگر نفرین کنی، عالم نابود می‌شود، طیور در جو هوا نابود می‌شوند. پس، زهرا هم ولی است. ولی؛ یعنی تمام خلقت به امرش است. خدا گفته به امرش باشد، زهرا هم ولی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین وقتی‌که پیغمبر اکرم {{صلی}}، به نبوت رسید، دیگر مردم بوزینه نشدند، دیگر مردم عنتر نشدند، میمون نشدند. دیگر خاکها، شهرها به احترام ولایت زیر و رو نشد. بابا جان، عزیز من، ببین خدا چقدر ولایت را احترام می‌کند. تمام مردمی که دارند توی عالم گناه می‌کنند، خدا به احترام ولایت حرف نمی‌زند. چرا این‌را متوجه نیستید که ولایت یعنی‌چه؟ چرا؟ چرا دیگر اهلش را زمین فرو نمی‌برد؟ چرا آب بالا نمی‌زند؟ چرا باد نمی‌آید؟ روایت داریم هر یک از قوم عاد شصت متر بودند، قدرتمند بودند، مخالفت پیغمبرشان را کردند، باد توی مغاره‌های کوه می‌پیچید، آن‌ها را بلند می‌کرد، به زمین می‌زد. خدا هیچ احترامی برای پیغمبرش قائل نشد. چرا؟ خدا احترام برای ولی می‌کند. {{موضوع|ولیّ ترک‌اولی ندارد؛ اما انبیاء ترک‌اولی دارند|انبیاء/ولایت}} حالا شما می‌توانی بگویی که مگر این‌ها ولی نبودند؟ نه، این‌ها در اختیار ولی‌اند، این‌ها ترک‌اولی دارند. ولی باید ترک‌اولی نداشته‌باشد. وای به حال ما، کجا می‌رویم؟ ولی باید ترک‌اولی نداشته‌باشد. چرا؟ پیغمبر اکرم [ترک‌اولی] ندارد، ولی است، خدا احترام می‌کند. چرا ما بیدار نمی‌شویم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|حیوانات هم درِ خانه ولیّ می‌روند، نه جای دیگر [از حیوانات کم‌تر نباشید]؛ قضیه آن قُمری نر که نزد امام‌صادق رفت و شکایت از جفت خود کرد و گرگی که ماده‌اش نزاییده بود و نزد پیغمبر رفت تا برایش دعا کند|حیوانات/ولایت}} یک روایت‌هایی آدم می‌شنود، واقعاً می‌بینی که انفجار پیدا می‌کند. وقتی من می‌آیم توی خودم، روایت داریم دو تا قُمری، این‌ها باهم، با جفتش، به‌قول ما زن و شوهر حرفشان شد. مرد گویا پیش امام‌صادق آمد، گفت: این ماده من فرمان نمی‌برد، فوراً او را خواست. گفت: چرا فرمان نمی‌بری؟ گفت: این با دیگری رفته رفیق شده‌است. بابا جان من، عزیز جان من، قربانتان بروم، فدایتان بشوم، ببین، ولایتش را به‌هم نزده‌است. فکر بکن، با فکر و اندیشه باش. آمده پیش چه‌کسی؟ آمده پیش ولی، امام شهادت داد؛ به ماده این گفت نه، این حرکتی در جای دیگر نکرده‌است. گفت: ای ولی خدا، امر تو را اطاعت می‌کنم، قبول کردم. من می‌ترسم یک‌وقت حرف بزنم، [برای] رفقای‌عزیز تند بشود، اگر نه تندتر می‌گویم که ببین ما چه‌کار داریم می‌کنیم، ادعای ولایت هم می‌کنیم. گرگ پیش پیغمبر اکرم آمده، حضرت فرمود: الان یک گرگی می‌آید، کاری به او نداشته‌باشید. آمد این‌جا یک زویی کشید و گفت برو. [به پیامبر] گفتند: [گرگ] چه گفت؟ گفت: این ماده‌اش بد می‌زاید، نزاییده، گفت تو نبی هستی، ولی خدا هستی، دعا کن زن من فارغ شود. گفت: دعا کردم فارغ شد. بابا، ببین، این گرگ برگشته، می‌گوید: یا رسول‌الله، ایشان فارغ شد، گوشت و پوست شما؛ {{دقیقه|10}} یعنی ائمه‌طاهرین به ما حرام است؛ دعا کن، تو که دعایت مستجاب می‌شود، گوشت و پوست شیعه‌های شما هم به ما حرام بشود؛ ما دیگر نخوریم. خدا می‌داند تمام اشیاء من آتش می‌گیرد. گرگِ می‌گوید ما دیگر نخوریم. آن‌هم پیش ولی می‌رود. حالا ما پیش چه‌کسی می‌رویم؟ تو پیش چه‌کسی می‌روی؟ چرا تو پیش ولی نمی‌روی؟ مگر ولی‌ات نیست؟! یا بگو امام زمان نیست، یا بگو هست، چرا پیشش نمی‌روی جای دیگر می‌روی؟ چه‌کنم نمی‌توانم بگویم کجا می‌روی؟ بیا فکر کن کجا می‌روی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|حیوانات به ولایتی که به آن‌ها ابلاغ شده، خیانت نمی‌کنند؛ مسلمان تو چرا خیانت می‌کنی؟|طیور/حیوانات/ولایت/خیانت}} [به‌خاطر آن] آن ولایتی که به طیور، به حیوانها، ابلاغ شده، والله [این حیوان] خیانت نمی‌کند. چرا خیانت می‌کنی؟ مسلمان! چرا خیانت می‌کنی؟ چرا دروغ می‌گویی؟ چرا تهمت می‌زنی؟ چرا مال حرام می‌خوری؟ چرا آن‌جا که به تو گفته نرو، می‌روی؟ فردا می‌بینی که قُمری را می‌آورد، گرگ را هم می‌آورد، والله، ما جلوی آن‌ها روسیاه هستیم. ولایت؛ یعنی این. آخر، تو کجا می‌روی؟ ببین، این قُمری، امام‌صادق را ولی می‌داند. آمده پیش این، شکایت زنش را به آن می‌کند. {{موضوع|گوشت و پوست شیعه‌ها به حیوانات درنده حرام است؛ قضیه منصور دوانیقی و جبیر و شیرها که دور جبیر می‌گشتند و اشک می‌ریختند؛ اما او را نخوردند|احترام ولایت/منصور دوانیقی/جبیر/شیعه}} گرگ آمده آن‌جا. من به قربان آن گرگ بروم، می‌گوید دعا کن گوشت و پوست شیعه‌های شما هم به ما حرام بشود، ما دیگر نخوریم. والله، نمی‌خورد. من بگویم، تا ببینید نمی‌خورد. حالا الان می‌گوید چطور نمی‌خورد؟ حالا من بگذار به تو بگویم. منصور دوانیقی، خدا لعنتش کند، به ندیمش گفت یکی از شیعه‌های علی را بیاور بکشم، خلاصه، من می‌خواهم امروز غذا به‌من بچسبد. گفت: کسی نیست. یک‌نفر است به‌نام جبیر، این آمده از بعد از امیرالمؤمنین توی جنگل رفته‌است. او از این جنگل استفاده می‌کند، کاری به کار کسی ندارد. گفت: برو همان را بیاور. حالا دارند او را می‌آورند. به یک آسیاب می‌خورند. هوا طوفانی می‌شود و این‌ها می‌خواهند توی آسیاب بروند. جبیر می‌گوید: من نمی‌آیم. [می‌گویند] چرا؟ [می‌گوید:] این شیعه نیست، این دشمن دوست من، علی است. نیامد. وقتی نیامد، آن آسیابان گفت این‌جا محل شیرهاست، [امشب شیرها] او را می‌خورند. به او گفتند تو را می‌خورند. گفت: باشد، من نمی‌آیم. آن‌جا ماند. یک‌وقت دیدند تمام شیرها، ببرها، دارند پای این‌را می‌بوسند، دور این می‌گردند. این‌را می‌بوسند و اشک می‌ریزند. بفرما، من به قربان آن گرگ بروم، پیغمبر دعا کرد، گوشت و پوست شیعه‌ها هم حرام شد، [دیگر] نمی‌خورد. چه‌کار داریم می‌کنیم؟ بابا، وجداناً من را نبینید، تو را به دینتان، من را نبینید، حرف را ببینید. ما در مقابل یک قُمری، در مقابل یک گرگ چه‌کار کنیم؟ ادب [و احترام] می‌کند ولایت را، ادب [و احترام] می‌کند خدا را، ادب می‌کند. حرف ولایت را احترام می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|متقی از خودش حرف نمی‌زند؛ کسی‌که از خودش حرف بزند، لعنت‌الله است|حرف از خود زدن/لعنت‌الله}} بابا جان، ما داریم چه‌کار می‌کنیم؟ والله قسم، به خدا قسم، این آقای مؤذنی این‌جا بود، گفت: این روایت توی کافی است، و من هم با آیه قرآن مطابقش کردم. بفرما، دیگر ما که به‌غیر روایت و حدیث حرف دیگری نمی‌زنیم. ما هر چقدر می‌گوییم، از این‌جا می‌گوییم. هرکه اعتراض دارد به‌من بگوید، من به او می‌گویم روایتش کجاست. من که از خودم حرف نمی‌زنم، من قبول دارم این‌که هر کسی از خودش حرف بزند، لعنت‌الله است، من که نمی‌خواهم لعنت‌الله بشوم. من حرفم را می‌زنم، ما داریم چه‌کار می‌کنیم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خدا برای ولایت ارزش قائل شده؛ نور سروری که یک مؤمن به‌واسطه خوشحال‌کردن دوست علی در قلبش ایجاد کرده، هنگام مرگ، در قبر و در برزخ و هنگام ورود به بهشت او را همراهی می‌کند|مؤمن/مرگ/سرور/احترام ولایت/شیعه/ولایت}} رفقای‌عزیز، قربانتان بروم، ببین چقدر ارزش قائل است؟ یک‌روایت داریم {{دقیقه|15}} می‌فرماید: مؤمن وقتی‌که می‌خواهد از دنیا برود، هنوز [از دنیا] نرفته، خدا یک صورتی [زیبا به او نشان می‌دهد.] یک جوان زیبا، خوشگل، خوشرو، می‌آید بغلش می‌ایستد. هنوز عزرائیل، روح این‌را قبض روح نکرده، دارد می‌بیند؛ اما چشمهایش دیگر به‌دنیا نیست. این می‌آید این‌جا با عزرائیل صحبت می‌کند، سفارش می‌کند. از این‌جا که روحش را گرفت، این جوان توی قبر می‌آید، آن‌جا هم نکیر می‌آید، منکر می‌آید، جوابگوی نکیر و منکر است. نه این‌که ما یک‌قدری وحشت کردیم، ترسیدیم دیگر. از این‌جا توی عالم برزخ می‌آید، آن‌جا هم راهنمایی‌ات می‌کند، راهنمایی‌ات می‌کند تا در بهشت را بگیری. وقتی زنگ در بهشت را بزنی، می‌گوید علی. تمام بهشت می‌گوید علی. اِف، اِف دارد. اِف، اِف، می‌گوید: «علی». اِف اِف عالم هم می‌گوید علی. تو گوش نداری. اِف، اِف عالم هم می‌گوید علی. چرا؟ اگر آن نباشد، هیچ‌چیز درست نیست. پس اِف، اِف هم می‌گوید علی. حالا وقتی می‌خواهد برود توی بهشت، آن‌شخص به این جوان می‌گوید تو چه‌کسی بودی؟ ببین، خدا چقدر شیعه‌ها را می‌خواهد؟ همین‌طور که احترام کرده که خاکها و شهرها زیر و رو نمی‌شوند، مردم عنتر نمی‌شوند، میمون نمی‌شوند، ببین، خدا [دوستان ولایت را] چه کرده‌است؟ می‌گوید: من سرور در قلب آن مؤمنم که تو آن مؤمن را به‌واسطه علی خوشحال کردی، به‌واسطه زهرا خوشحال کردی، به‌واسطه این دوازده‌امام، چهارده‌معصوم خوشحال کردی. آن ولایت است. از آن ولایت ابلاغ شد: برو مواظب این باش. خب، بفرما. کجا پا می‌شوی مکه می‌روی؟ کجا پا می‌شوی آن‌جا می‌روی؟ بفهم و برو. تو چقدر خون مردم را [مکیدی؟]، مؤمن را اذیت کردی؟ حالا دو سه‌شاهی پیدا کردی، [مکه] می‌روی. [دلخوش هستی که به تو بگویند] سلام حاج‌آقا، حاج‌آقا، حاج‌آقا! بله، تو بمیری، چه‌کار کردی؟ چه‌کار می‌کنی؟ می‌گوید من سرور در قلب آن مؤمنم که تو به‌واسطه امیرالمؤمنین یک مؤمنی را خوشحال کردی. من، ولایتم. ببین، آقا جان، می‌گوید من ولایتم، بفرما. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خدا ولایت را از خودش بالاتر برده؛ طوری‌که اگر خدا را نشناسی به جهنم نمی‌روی؛ اما اگر ولایت را نشناسی، خدا به‌رو تو را در جهنم می‌اندازد|ولایت/خداشناسی/جهنم}} این‌قدر خدا ولایت را بالا برده، از خودش بالاتر برده‌است. حالا من الان به شما می‌گویم. شما اگر خدا را نشناسی، در ظاهر جهنم نمی‌روی؛ اما اگر ولایت را نشناسی، جهنم می‌روی. چرا؟ خداشناسی یک‌چیزی است که ما نمی‌فهمیم؛ مگر یک خدایی درست کنیم. یعنی نمی‌شود ما خدا را نشناسیم. خب، زمین را می‌بینی، آسمان را می‌بینی، کوه را می‌بینی، می‌گویی آخر، یکی است که این‌ها را به‌وجود آورده، خلق کرده‌است. پس خدا را [قبول داریم] حالا خدا چه کرده؟ حال خدا می‌فرماید که اصل چیست؟ [اصل] مقصد من است. مقصد من چیست؟ علی است. مقصد من زهراست. بابا، زهرای‌عزیز را نشناختند، چه‌کار کردند؟ نشناختند؛ شناخت ولایت نداشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|تا می‌توانید زن‌هایتان را حفظ کنید، تا خدا او را حفظ کند؛ پاسخ متقی به کسی‌که گفت: زن ابراهیم از حضرت زهرا بالاتر است! چون‌که دست کسی‌که می‌خواست به زن ابراهیم خیانت کند، خشک شد؛ اما دست کسی‌که به زهرای‌عزیز سیلی زد خشک نشد!! زهرا کتک می‌خورد تا ولایت عمر را باطل اعلام کند و بگوید این غاصب است و خلیفه اسلام نیست|حضرت‌ابراهیم/زن/خیانت/حضرت زهرا/خلیفه اسلام/غصب خلافت/فدای ولایت شدن}} عرض می‌کنم که یک‌وقت آدم ناراحت می‌شود. یکی از عرفا این‌جا آمده، شصت، هفتاد سال است که دنبال مهندسها دارد می‌رود. [می‌گوید:] چقدر فلان‌جا پیش آن مهندس بودم، کجا [پیش] آن مهندس بودم، آن مهندس [کجاست]. آقایان ببخشید، چاره ندارم. حالا یک صحبتی شد، که حضرت‌ابراهیم زنش را گذاشت توی یک صندوق. آخر، ما مذهب از امام‌صادق داریم، ملت از ابراهیم داریم. زنش را توی صندوق گذاشت، {{دقیقه|20}} آمد می‌خواست از یک شهری برود یک شهر دیگر. گفت: [داخل این صندوق] چیست؟ گفت: هر چه [جریمه] قاچاق است، [این‌هم] همان‌است. خبر به ملک دادند، او گفت که به او بگویید بیاید. آمد در صندوق را باز کرد، دید یک زن است. گفت: این‌را جایش کنید. تا گفت جایش کنید، می‌خواست خیانت کند، رفت حرف بزند لال شد، رفت دست‌درازی کند، دستش خشک شد. بابا جان، قربانتان بروم، فدایتان بشوم، زن‌هایتان را حفظ کنید، خانم‌هایتان را تا آن اندازه‌ای که می‌توانید حفظ کنید. حالا، این ابراهیم تا این‌جا حفظ کرده، حالا خدا حفظش می‌کند؛ تو [هم] حتی‌الامکان حفظش کن. حالا ببین ایشان، این عارف چه گفت؟ خیلی من ناراحت شدم، به‌وجدانم قسم تا شام سرم درد می‌کرد، تا روز دیگر هم سرم درد می‌کرد، [تا حتی] توی شانه‌هایم هم درد می‌کرد، چرا؟ من جوش می‌کنم، حرص می‌کنم، شصت‌سال دارد دنبال مهندسها می‌رود، این‌را نفهمیده‌است. همچنین می‌کند که این از زهرا بالاتر است. چرا؟ این دستش خشک شد، آن‌ها زهرا را زدند [دستشان خشک نشد!!!]. ببین، دارد چه می‌گوید؟ بفرما، حالا بدو دنبال این مهندسها! بدو، این‌قدر بدو که کفشت پاره شود! بعد به او گفتم: آقای‌عزیز، قربانت بروم، فدایت بشوم، زهرا کتک خورد، حتماً هم خورد. چرا؟ پیغمبر گفت: هر که زهرا را اذیت کند، من را اذیت کرده، رضایت زهرا رضایت من است، غضب زهرا غضب من است، غضب من غضب خداست، زهرا بوی بهشت می‌دهد. این‌قدر سفارش زهرا را کرد. حالا زهرا کتک می‌خورد، چرا؟ می‌خواهد مسیر خلافت را عوض کند. بابا جان، این‌را متوجه بشوید. ببین، زهرا کتک می‌خورد، می‌خواهد بگوید: ای دنیا، ای عالم، ای انسانها، این خلیفه اسلام نیست، این خلافت را غصب کرده‌است، این مرد، جانی است، این مرد، امام‌کش است، این مرد زهراکُش است. حالا می‌گوید این بالاتر از آن‌است! خب، بفرما. کجا آخر این‌قدر دنبال مهندسها می‌دوید؟ لا اله الا الله. خیلی من ناراحتم. ناراحتی‌ام مال این است که شصت‌سال دویده، حالا معرفتش این‌است. بابا جان، زهرای‌عزیز خودش را فدای ولایت کرد. آخر، چه خلیفه‌ای است بیاید دختر پیغمبر را بزند؟ بچه‌اش را بکشد؟ این‌چه انصافی است؟ این‌چه ولایتی است؟ این‌چه وجدانی است که دارد؟ حالا می‌گویند برادرت است!!! برادر توست! بفرما. زهرا، خودش را، بچه‌اش را فدای ولایت کرد. قربانتان بروم، ولایتِ عمر را باطل اعلام کرد، تحریم کرد. حالا می‌گوید چه؟ می‌گوید این [زن ابراهیم] بالاتر است! بفرما، چه‌کنم؟ حالا می‌گویند ناراحت نشو. چرا ناراحت نشوم؟ دست خودم نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|آنقدر مردم در زمان امیرالمؤمنین بی‌لیاقت شدند که حضرت به زهرای‌عزیز می‌گوید به‌خاطر طیور نفرین نکند، نه به‌خاطر مردم|طیور/امیرالمؤمنین/حضرت زهرا}} اگر امیرالمؤمنین، علی {{علیه}}، به زهرای‌عزیز می‌گوید نفرین نکند، والله، می‌گوید طیور در جو هوا هلاک می‌شوند. این‌مردم دیگر به‌قدر طیور قیمت ندارند. می‌گوید: زهرا جان، طیور هلاک می‌شوند. طیور معصومند، طیور مثل این قُمری‌اند، به ما اعتقاد دارند، این‌ها اعتقاد ندارند، این‌ها اعتقاد ندارند که تو را زدند، چرا ما فکر نمی‌کنیم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|ارزش ولایت آنقدر بالاست که حضرا زهرا خودش را فدای ولایت کرد؛ ولی کسی است که به کل خلقت اشراف دارد و به همه خلقت آگاه است|فدای ولایت شدن/حضرت زهرا/ولی/اشراف}} این‌قدر ولایت اهمیت دارد، زهرا خودش را فدای ولایت کرد، محسن فدای ولایت شده‌است. کجا می‌روید ولایت؟ ولی آن است که به کل خلقت اشراف دارد. {{دقیقه|25}} ولی آن است که زبان تمام خلقت را می‌داند. ولی آن است که از موقعی‌که ذرات شما به‌وجود آمده تا آخر می‌داند. ما کجا می‌رویم؟ کجا می‌رویم؟ چه‌کار می‌کنیم؟ بیشتر از این نمی‌توانیم بگوییم. خودتان بفهمید، کجا می‌روی؟ اگر این‌است، آن‌هم ولی است برو دنبالش، کجا می‌روی؟ به روح تمام انبیاء، باید به بدبختی خودمان گریه کنیم، به ولایتی خودمان گریه کنیم، به مسلمانی خودمان گریه کنیم. کجا می‌رویم؟ چه‌کار داریم می‌کنیم؟ مگر خدا نگفته «والله خیر الرازقین» روزی‌تان را می‌دهم؟ آخر، تو کجا می‌روی؟ چه‌کار داری می‌کنی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|وقتی حضرت زهرا می‌خواست نفرین کند، ستون‌های مسجد از جایشان حرکت کردند و از برای اطاعت امر زهرا اعلام آمادگی کردند؛ خدا می‌خواست افشاء کند که خلقت به امر زهراست|حضرت زهرا/ولی/اطاعت امر}} اگر من می‌گویم زهرا ولی است، با روایت و حدیث می‌گویم. رفقای‌عزیز، قدر زهرا را بدانید. علی می‌گوید: زهرا جان، اگر نفرین کنی، عالم نابود می‌شود؛ یعنی عالم در اختیار زهراست. زهرا یعنی این. همین‌جا هم خدا، زهرا را افشا کرد، حالی آن‌ها کرد. [آن‌ها] حالی‌شان نیست؛ مثل ما که حالی‌مان نیست. گفت: ببین، تمام این زمین در اختیار زهراست، یک نفس کشیده ستونها از جا حرکت کردند، مدینه از جا حرکت کرده، می‌گوید: زهرا، امر بفرما همه را می‌برم زیر زمین، یا نابود می‌کنم، همه زیر و رو می‌شود. من برای تو زیر و رو می‌شوم. بفرما!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|حضرت زهرا مانند امام زمان و امیرالمؤمنین به تمام خلقت اشراف دارد؛ زیارت با معرفت یعنی با پرچم امر و با شروط زیارت بروی، نه این‌که غسل کنی و قدمهایت را کوچک برداری و یک تسبیح هم‌دست بگیری و گردنت را هم کج کنی، [بگویی:] «السلام علیک یا امام الرئوف»!|حضرت زهرا/اشراف/زیارت/معرفت/ولایت/پرچم امر}} همین‌طور که امام زمان به کل خلقت اشراف دارد، {{توضیح|گفتم اشراف یعنی‌چه}} همین‌طور که امیرالمؤمنین اشراف دارد، صدیقه‌طاهره هم اشراف دارد. چرا به شما می‌گوید اگر زیارت رفتی، با معرفت برو. با معرفت چیست؟ بله، برو غسل بکن و قدمهایت را هم کوچک بردار و یک تسبیح هم‌دست گیر و مثل من یک پالتو هم بپوش، یک شب‌کلاه هم‌دست بگیر، گردنت را هم کج کن، [بگو:] «السلام علیک یا امام الرئوف»! بله، تو بمیری همین بود. معرفت همان هست؟! بله؟ این است معرفت؟! معرفت؛ یعنی با ولایت برو جلو. باید پرچم ولایت دستت باشد، وارد حرم علی‌بن‌موسی‌الرضا بشوی. تو چه پرچمی دستت هست؟ نه، حالا انصافاً بگویم، ما چه پرچمی دستمان است؟ معرفت یعنی این. چرا می‌گوید: «لا اله الا الله حصنی، فمن دخل حصنی امن من عذابی، بشرطها و شروطها و انا من شروطها» شرط «لا اله الا الله» ماییم. خب، تو با «لا اله الا الله» چند تا شروط داری؟ چند تا، کجا رفتی؟ چه‌کنم که نمی‌توانم بگویم کجا می‌روی؟ ما «لا اله الا الله» گفتیم؟ «بشرطها و شروطها، انا من شروطها» ماییم شرط «لا اله الا الله»، کجا رفتی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|قضیه تفاخر زمین مکه به کربلا|مکه/کربلا/کفار/علیین}} این زمین مکه به زمین کربلا نازید؛ یعنی گفت: من هستم که بیت خدا {{دقیقه|30}} روی من است، از تمام بلاد این‌جا می‌آیند. تا گفت، خدا گفت: رویت کفار را قرار دادم. چرا در مقابل زمین کربلا کرنش نکردی؟ رفقای‌عزیز، قربانتان بروم، زمین کربلا از علیین است. علیین؛ یعنی زمین بهشت، بهشت یعنی ولایت. زمین؛ یعنی آن حائلی که هست. روایت صحیح داریم از علیین است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اگر به امام‌حسین سلام بدهی، ثواب یک زیارت در نامه اعمالت نوشته می‌شود، بدون هیچ زحمتی|زیارت امام‌حسین}} رفقای‌عزیز، من به این رفقا گفتم؛ اما چند تا از آقایان تشریف آوردند این جمله را هم تذکراً به شما عرض می‌کنم. یک‌چیزهایی است که ما باید البته یقین داشته‌باشیم، با یقین این‌کار را بکنیم. مثلاً روایت داریم اگر کسی یک سلام به آقا امام‌حسین بدهد؛ یعنی به این عنوان، «السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیک یابن رسول‌الله، السلام علیک یابن امیرالمؤمنین، السلام علیک یابن فاطمه الزهرا، السلام علیک یابن خدیجة الکبری، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته» حالا اگر خیلی زور به شما می‌آید، یک‌خرده خلاصه مثل من تنبل هستید، بگویید: «السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته» این‌قدر که می‌توانید بگویید؟ روایت داریم ثواب یک زیارت در نامه اعمال شما نوشته می‌شود؛ بی‌زحمت. خب، این‌را بگویید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خاک کربلا از علیین است و ایمن‌سراست؛ قضایای هرثمه که در کربلا پیش امام‌حسین آمد و وقایع امیرالمؤمنین که در راه برگشت از جنگ صفین به زمین کربلا رسیده بود را تعریف کرد|خاک کربلا/علیین/هرثمه}} اما بحث ما این‌بود که آقا امام‌حسین در علیین در ظاهر، {{توضیح|خجالت می‌کشم بگویم دفن شد}} قرار گرفت؛ چون‌که قبل از این، جبرئیل یک قطره‌ای از علیین در کربلا آورد. آن‌را وقتی در کربلا آورد، روایت صحیح داریم، این‌جا ایمن شد؛ یعنی به‌واسطه آن خاک [علیین ایمن شد]، [البته] هنوز امام‌حسین دفن نشده‌است؛ [اما] آن‌جا ایمن بود، ایمن‌سرا بود. چرا؟ اگر شکار در آن‌جا می‌رفت، تیر به این شکار در نمی‌رفت. بیشتر شکارها که می‌خواستند محفوظ باشند، آن‌جا می‌رفتند و اگر هم آن‌جا عملی می‌کردند که به‌اصطلاح یک فضله‌ای می‌انداختند، مشکات می‌شد. روایت داریم، به‌واسطه آن علیین. اگر هم بخواهید این حرف را از من قبول کنید، امیرالمؤمنین از جنگ صفین برگشته بود، آمد آن‌جا، لشکر خلاصه آن‌جا فرود آمدند. امیرالمؤمنین از لشگر آمد آن‌جا که خاک علیین بود. [امیرالمؤمنین] بنا کرد این خاک را برداشتند، گریه کردند. خیلی علی گریه کرد. گفت: ای خاک، کسانی در دل تو می‌آیند که این‌ها جواب و سوال ندارند: «فی الجنة» این‌را هرثمه نقل می‌کند، خدا رحمت کند آقا سید هاشم آقا را، این روایت را ایشان می‌گفت. گفت: هرثمه در جنگ صفین با امیرالمؤمنین بود این قضایا را دید، حالا این هرثمه جزء لشگر ابن‌زیاد است. آمد آن‌جا، دید در آن حدودی که امیرالمؤمنین گفت، یک عده‌ای هستند خیمه زدند. دید امام‌حسین است. حالا ببین، سعادت چطور است؟ زهیر چطور است؟ هرثمه چطور است؟ از لشگر آمد کنار، آمد پیش امام‌حسین، سلام کرد. گفت: حسین‌جان، ما در جنگ بودیم. در جنگ صفین با پدرت آمدیم این‌جا. پدرت این خاک را برداشت و بنا کرد گریه‌کردن. گفت: یک عده‌ای در این‌جا {{دقیقه|35}} دفن می‌شوند که بی‌جواب و سوال بهشت می‌روند. پس تو هستی با اصحابت. پیشنهاد نداد که من این‌جا می‌ایستم. این حرف را زد. گفت: هرثمه می‌خواهی بروی برو. اگر کسی ناله من را بشنود، صدای من را بشنود، من را یاری نکند، اهل‌جهنم است. هرثمه رفت. پس معلوم می‌شود که خاک از علیین است؛ یعنی این خاکی که آن‌جا است از علیین است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|وقتی زمین مکه در مقابل زمین کربلا کرنش نکرد، خدا کفار را روی او قرار داد؛ کافر، کافر به ولایت است، نه کافر به خدا؛ کافر، عُمر است و ابابکر و پیروان این‌ها|مکه/کربلا/کفار/کافر/غلو/ولایت}} حالا من می‌خواهم به شما عرض کنم که خدا به این زمین [زمین مکه] قول داد من کفار را روی تو قرار می‌دهم. خب، زمان حضرت آدم که کافر نبود. خب، یک عده‌ای بودند که خلاصه این‌ها مسلمان بودند و متابعت امر می‌کردند. پس [روی تو] کافر قرار می‌دهم یعنی‌چه؟ از این‌جا آقایانی که خیلی سطح فهمشان بالا است، همه‌جور اشخاص تشریف دارند، الان به‌من ایراد می‌کنند، می‌گویند که خب، تو که گفتی آن‌ها که خدا را قبول ندارند، جهنم نمی‌روند، پس خدا هم به این زمین قول داده من کفار را رویتان قرار می‌دهم، پس آن‌ها هم کافر نیستند. یعنی کافر به ولایت، کافر است. آقایان، توجه بفرمایید، کافر به خدا، کافر نیست، کافر به ولایت کافر است. چرا؟ من در جای دیگر گفتم روی مناسبت این‌جا می‌گویم: خدا، جان می‌دهد، ولایت روح می‌دهد. خدا به همه جان داده، به کفار هم داده؛ اما اگر ولایت تزریق به این نشود این نجس است. پس خدا این‌قدر عظمت به علی داده، به این دوازده‌امام داده، از خودش بالاتر. خب، چرا فضولی می‌کنی می‌گویی غلو کرده؟! برو به خدا بگو. خدا غلو کرده، به‌من چه‌کار داری؟ تو فهمش را نداری این حرف را بفهمی. خب، می‌خواهی رد کنی، می‌گویی غلو شده‌است. تو دلت یک‌چیزی است که ولایت سازگارش نیست، می‌خواهی ردش کنی؛ اگرنه [ولایت] از این بالاتر است. حالا خدا به این زمین قول داد کافر رویت قرار می‌دهم. کافر چه شد؟ چه‌کسی شدند؟ موقعی‌که از امیرالمؤمنین برگشتند، مردم کافر شدند. کافر را رویش قرار داد. خدا می‌داند قشنگ است. کافر کیست؟ عمر و ابابکر، کافر کیست؟ پیروانش. چرا؟ از ولایت برگشتند. پس کافر کسی است که از ولایت برگردد. خب، از کجا می‌گویی؟ بابا جان، مگر این‌ها نماز نمی‌خوانند، روزه نمی‌گیرند، جهاد نمی‌روند، جنگ نمی‌کنند؟ همه این‌کارها را که بیشتر می‌کنند. این حاج‌محمد آقا آن‌جا تشریف داشتند، تا صبح قرآن را ختم کرد، آخر هم گفت: [خدایا] من را با ابابکر محشور کن، با عمر محشور کن. خب، الهی‌آمین! بفرما، این‌ها را روی این‌ها قرار داد، روی زمین مکه قرار داد؛ چون‌که مکه و منا و همه این‌ها، چه هستند؟ رویشان ضد ولایتند، کافر قرار داد، این‌ها را قرار داد. پس اهل‌تسنن کافرند. [خدا] به زمین مکه قول داد؛ چرا تو در مقابل زمین کربلا کرنش نکردی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|زمان امام زمان کربلا قبله می‌شود؛ قبله یعنی دوازده‌امام چهارده‌معصوم؛ رو به قبله ایستادن، یعنی رو به ولایت ایستادن؛ چرا که اگر ولایت را قبول نداشته‌باشی، هیچ‌عبادتت قبول نیست|امام زمان/قبله/کربلا/ولایت/عبادت}} روایت داریم موقعی‌که آقا امام زمان، می‌آید قبله کربلا می‌شود. روایت داریم، چون‌که اصل، ولایت است، قبله هم ولایت است. این‌که می‌گوید شما رو به قبله بایست، می‌ترسم بگویم، خوب می‌گویم دیگر، [یعنی] رو به ولایت بایست، رو به علی بایست، رو به زهرا بایست. چرا؟ اگر آن‌ها را قبول نداشته‌باشی، نمازت به‌درد نمی‌خورد؛ {{دقیقه|40}} یعنی به روی ولایت بایست، به روی مقصد خدا بایست؛ چون‌که اگر مقصد خدا را قبول نداشته‌باشی، تمام عبادتهایت هیچ‌چیز است. چرا؟ قبله، علی است، قبله زهراست، قبله این دوازده‌امام، چهارده معصومند؛ یعنی [رو به ولایت نایستی] پشت به قبله ایستادی. ما رفتیم حرم علی‌بن‌موسی‌الرضا، یکی پشتش را [به امام‌رضا] کرده‌بود، مرتب داشت نماز می‌خواند. گفتم: بابا، قبله این‌است. این هاج و واج شد. آخر، یک خادمی آمد، فهمید من چه‌چیزی می‌گویم، دستش را گرفت برد یک‌جای دیگر. خب، بفرما، این پشتش را کرده به علی‌بن موسی الرضا دارد نماز می‌خواند. بفرما، من گفتم بابا، قبله این‌است؛ تو پشت به قبله ایستادی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|اهل‌تسنن رو به قبله نماز می‌خوانند؛ اما چون ولایت ندارند، کافر و مرتدند؛ سلمان و اباذر رو به علی ایستادند و انسانند؛ پس قبله ولایت است؛ باید امر خدا را به امر خودت ترجیح دهی|قبله/اهل‌تسنن/ولایت/اطاعت امر}} حالا شما می‌گویی چطور این حرف را زدی؟ خدا گفته رو به مکه بایست. مگر هفت‌میلیون مردم رو به مکه نایستادند، چرا کافرند؟ سلمان، اباذر، میثم، مقداد، رو به علی ایستادند، چرا انسانند؟ ولایت دارند. پس من درست می‌گویم. آقا جان من، تو متوجه نشدی، باید متوجه شوی. مگر آن‌ها همه رو به قبله نمی‌ایستند، چرا کافرند؟ چرا نجسند؟ چرا رو به علی نایستادند؟ چرا زهرا را زدی؟ چرا رو به زهرا نایستادی؟ نجسی، کافری. اگر من می‌گویم، درست می‌گویم. بیایید رو به ولایت بایستیم. رفقای‌عزیز، فدایت بشوم، یک‌دفعه مکه رفتی، بس است دیگر. ببین، مردم اجاره خانه‌اش را ندارند، برو بده. بیا این دوستِ امیرالمؤمنین لنگی دارد بده. اگر [برای] حاج‌آقا بودن است که به تو می‌گویند؛ دیگر کجا می‌روی؟ کجا می‌روی؟ اگر حاج‌آقا می‌خواستی که به تو می‌گویند، [خب، دارند می‌گویند، دیگر] کجا می‌روی؟ چرا می‌گوید اگر امر من را به امر خودت ترجیح دادی، بینایت می‌کنم، دعایت را مستجاب می‌کنم، حرف‌هایت القایی می‌شود. بیا امر خدا را اطاعت‌کن، بیا دلت را بگذار کنار. عزیز من، قربانت بروم، فدایت بشوم، بیا بچش از این مزه ببین چه مزه‌ای می‌دهد. کجا می‌روی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوست‌عزیز من، خیلی خوب راجع‌به عمود حرف زد، من این‌را یک‌خرده تشریح کنم که ایشان به او بچسبد. من نمی‌خواستم بگویم؛ اما حالا افشایش می‌کنم. من یک روزی آمدم منزل دیدم دارم مور مور می‌شوم. حالم همچنین مناسبت نداشت. این علی‌آقای ما هم زنش را نیاورده بود. هنوز آن بالا خالی بود. من به خانواده گفتم: فلانی، من دارم مور، مور می‌شوم. حالم دارد یک‌جور می‌شود. می‌روم این بالا یک‌خرده می‌خوابم. اگر ظهر بیدار شدم، خب می‌آیم، اگر هم بیدار نشدم، صدایم بزن. من تا از این پله‌ها رفتم بالا، مکاشفه شد، عالمی انگار تخت شد؛ یعنی دیگر خانه و بساط نیست. دیدم همه این‌ها زمین شد. حالا من هنوز نخوابیدم. همچنین توی چیز هستم که می‌خواهم بخوابم. {{موضوع|قضیه دیر به خانه آمدن متقی و نگرانی خانواده‌اش؛ بیشتر مردم تو را محض خودشان می‌خواهند، نه خودشان را محض تو}} این علی، ما را دوست دارد، من هم دوستش دارم. یک‌حرفی زده حرف راستی زده. یک‌دفعه ما می‌خواستیم بیاییم خانه، یک آقایی {{دقیقه|45}} به ما گفت بیا برویم خانه ما. یک‌کاری داشت ما رفتیم. ما به این میرزا ابوالفضل گفتیم که به خانه بگو که ما نمی‌آییم. این نگفته‌بود، خب، دیر شد. ما تا ساعت ده، یازده نشستیم و این‌ها مرتب پی ما گشته بودند. علی رفته‌بود مریض‌خانه و نمی‌دانم خلاصه کلانتری و این‌ها، گفت: بابا، اگر بدانی من چقدر پی تو گشتم، مریض‌خانه رفتم، نمی‌دانم کلانتری رفتیم، از شوفرها سراغ گرفتیم، [آیا] جایی تصادف نشده. گفت: بابا، می‌دانی این‌قدر تو را می‌خواهم برای چیست؟ گفت: برای این‌که یک‌وقت یک‌چیزی به ما می‌دهید. گفتم: به‌قربانت بروم بابا، خوب حرف راستی زدی. رفقای‌عزیز، والله، هیچ‌کس ما را نمی‌خواهد، مگر آن‌کسی‌که ولایت در قلبش خطور کرده‌باشد؛ یعنی جایگزین باشد. آن اشخاص به‌غیر اشخاص دیگر هستند. این‌را من به شما بگویم، مجازند [استثنا هستند]. همینطور که شیعه‌ها از سنی‌ها مجازند، آن اشخاص هم مجازند که فقط می‌خواهند کارشان، راهشان، پولشان در حق، در راه ولایت باشد؛ آن‌ها استثنا هستند؛ اما باقی دیگر نه. تا حالا می‌بینی بیشتر بیشتر این‌مردم، شما را محض خودشان می‌خواهند، خودشان را محض تو نمی‌خواهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|قضیه مکاشفه متقی و دیدن حضرت‌عیسی؛ نور آسمانها و زمین‌ها از علی است؛ اگر می‌خواهی ندای خدا را بشنوی باید گوش به تلویزیون و رادیو ندهی|حصرت عیسی/اشراف/شناخت/لهو و لعب/ندا/علی}} حالا من یک‌وقت دیدم که یک مکاشفه‌ای شد و حضرت‌عیسی از آسمان زمین آمد. من می‌شناسم، عیسی را می‌شناسم. شما هم همین‌طور می‌شوی. ولایت کشش دارد. وقتی اشراف پیدا کردی، می‌شناسی، امامت را هم می‌شناسی. ما هنوز نچشیدیم. آمد زمین و مجدداً دیدم جبرئیل پشت سرش آمد. عیسی را حمایل گرفت و رفت. حالا من مرتب دارم به او می‌گویم: علی، عیسی آمد زمین، علی، جبرئیل آمد، این‌هم همه را دارد می‌نویسد. ببین، من خواب نیستم، دارد می‌نویسد. وقتی چیز کردم، دیدم یک همچنین نوشته، گفتم: بابا جان، جبرئیل دارد عیسی را بالا می‌برد. رفت، یک تاریکی در آسمان ایجاد شد، نه عیسی می‌تواند برود، نه جبرئیل، یعنی به این‌صورت تاریکی [است که] سر این‌ها زیر تاریکی است؛ اما عیسی پا برهنه بود. پاهایش عین بلور بود. بله، یک‌دفعه عیسی درآمد، گفت: خدایا، ما را از این ظلمت نجات بده. گفت: یا عیسی، من را به پنج‌تن قسم بده. بابا جان من، گوش به تلویزیون و ویدئو ندهید؛ ببین، ندای خدا را می‌شنوی. تا آن توی گوش تو هست، این‌را نمی‌شنوی. حالا نرو با زن و بچه‌ات دوباره دعوا کنی، زن و بچه‌ات به ما فحش بدهد؟ به‌طور ملایمت یک‌جوری بکن این فساد را از توی خانه‌ات بیرون ببر. آن‌وقت ببین ندای خدا را می‌شنوی یا نه. این کسی‌که ندای خدا را بشنود، هر ندایی پیشش ذلت است. می‌خواهی بشنوی، می‌شنوی یا نمی‌شنوی؟ تو که پدرت عالم است، قربانتان بروم، خودتان که عالمید، مهندسید، دانشمندید، علم دارید، حلم دارید، ما چه داریم؟ بابا جان من، [گفت:] یا عیسی، من را به پنج‌تن قسم بده. عیسی گفت: خدایا، به‌حق محمد بن عبدالله، خاتم‌النبیین، ما را نجات بده نشد. والله، نشد. یک‌دفعه عیسی گفت: ای‌خدا، به‌حق علی، امیرالمؤمنین، وصی رسول‌الله ما را نجات بده. تمام آسمان روشن شد. [حالا دارم] مرتب می‌گویم علی، بنویس. همه این‌ها را دارم به او می‌گویم بنویس. ببین، من خواب نیستم که می‌گویم بنویس. این یک مکاشفه‌ای است. به‌دینم قسم، خدا دوباره ندا داد. ببین، سه‌دفعه ندا داد: {{دقیقه|50}} یا عیسی، نور زمینها و آسمانها همه به‌واسطه علی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|به‌غیر نور ولایت نوری نیست؛ آن عمود که می‌گویند جلوی ائمه می‌آید و به‌توسط آن [تمام خلقت را] می‌بینند، نور خود ولایت است، نور دیگری نیست|عمود نور/نور ولایت}} خب، پس جناب آقا، تمام نورهای آسمانها و زمین به‌واسطه علی است. اگر آن عمود هم می‌آید، آن نور هم نور خودشان است، جلو آن‌ها می‌آیند. ما به‌غیر نور ولایت نوری نداریم. چرا نمی‌فهمی؟ چرا نمی‌فهمی؟ مگر نوری هست به‌غیر نور ولایت؟ توی همه خلقت به‌غیر نور ولایت نور نیست. اگر می‌گوید عمود، آن نور خودشان است که می‌آید؛ نه این‌که یک‌چیزی بیاید جلوی این به‌توسط آن ببیند. در تمام خونم این‌است، اگر تمام علما بگویند قبول ندارم، در تمام خون ولایتم این‌است؛ نوری نیست که بیاید جلوی علی، نوری نیست بیاید جلوی امام‌حسین، چه نوری است؟ مگر به‌غیر نور امر خدا امری هست؟ مگر به‌غیر نور ولایت، ولایتی است که بیاید جلوی امام؟ چه می‌گویید؟ ما نوری نداریم. من خودم دیدم، من خودم که ببینم حرف کسی را که قبول ندارم دیگر. تمام خلقت نورش به‌واسطه ولایت است. اگر روایت هم می‌خواهی این [است]: پیغمبر فرمود که نور خورشید به نور حسین من است، نور ماه، نور حسن من است، نور آسمان و زمین به نور علی است. بفرما، این‌هم روایت. پس ما که نوری نداریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|خواست متقی از خدا این است که حالا که نمی‌تواند فدای ولایت شود، فدای کسانی‌که ولایت دارند شود|فدای ولایت شدن}} بابا جان، قربانتان بروم، فدایتان بشوم، نوکرتان هستم، فدایتان بشوم، به‌قرآن، من حرفی ندارم فدای شما بشوم. من یک‌وقت جوش می‌کنم می‌گویم من فدای این‌ها بشوم. یک پاره‌وقتها به‌من می‌گویند تو سکته می‌کنی. می‌گویم من سکته بکنم این‌ها بفهمند، سکته بکنم این‌ها رشد کنند. به‌دینم، راست می‌گویم، به‌دینم، حرفی ندارم فدایتان شوم. من که فدای ولایت نمی‌توانم بشوم؛ پس فدای شما بشوم که این‌جا جمع می‌شوید و ولایتی هستید. {{موضوع|نور ماه و خورشید و تمام خلقت به‌واسطه ولایت است؛ فهم را باید از کانال علی و زهرا طلب کرد؛ تو از کانال دیگر می‌روی که خبری در آن‌نیست و تاریکی است|نور ولایت/فهم}} ما نوری نداریم، به‌غیر نور ولایت. خورشید که نورش به‌واسطه ولایت است، ماه به نور ولایت است، تمام خلقت به‌واسطه ولایت است. قربانت بروم، بیا از این نور بخواه در قلبت هم نفوذ کند. فدایت بشوم، بیا درس و بحثت را کنار بگذار. بیا مهندسی‌ات را بگذار کنار، بیا این‌ها را جارو پارو کن بگذار آن‌جا، آن‌وقت ببین چه می‌شوی، تا بخواهی از این حرف‌ها بفهمی همین هستی. آخرش هم درون آن أحوَط و مَحوَط می‌کنی، چون‌که از این‌جا می‌خواهی بفهمی، از این کانال می‌خواهی بفهمی. تو را به دینتان گوش بدهید، ببینید من می‌گویم چه؟ از این کانال، این کانال خبری نیست. این کانال تاریکی است. آقا مهندس، بیا برو توی کانال نور، بیا برو توی کانال علی، بیا برو توی کانال زهرا، آن‌وقت ببین چه می‌شوی. ما به‌غیر ولایت کانال نداریم. تو توی کانال دیگر می‌روی، از آن‌جا می‌خواهی بفهمی، آن خودش هم نفهمیده‌است. والله، نفهمیده‌است. ما کجاییم؟ مگر فهم به‌غیر از ولایت چیز دیگری است؟ مگر فهم به‌غیر از ولایت چیز دیگری است که سراغش می‌رویم؟ گرگ است آمده سراغش، همه چیزهایش حل شده، قُمری است آمده سراغش همه چیزهایش حل شده‌است. قربانتان بروم، {{دقیقه|55}} بیایید بروید تو این کانال. جایی خبری نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|منیّت را کنار بگذارید؛ دنبال کسی بروید که خدا گفته دنبالش بروید|منیّت}} بیا برو دنبال کسی‌که بگوید: خدا می‌گوید. عزیز من، فدایت بشوم، بیا دنبال کسی برو بگوید: خدا می‌گوید. تو دنبال کسی می‌روی می‌گوید: من می‌گویم. تو دنبال کسی می‌روی می‌گوید: من می‌گویم. بیا دنبال کسی برو که می‌گوید: خدا می‌گوید. آن علی است، آن پیغمبر است، آن زهراست، آن حسن است، آن حسین است. کجا می‌روی؟ حالا این‌همه رفتی چه کردی؟ «من» را بزن سینه دیوار. این مهندس می‌گوید: من می‌گویم. دنبال «من» اش می‌روی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|دعا/دعا}} خدایا، این حرف‌ها را بفهمیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، به‌حق مقام زهرا تو را قسم می‌دهم، قلبهای ما را باز کن ما این‌ها را بفهمیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، این رفقای من مانند آن قوم حضرت صالح هستند، تا این‌جا آمدند، شتر را تو درآور، خدایا ولایت را تو درآور. خدایا افسار ولایت را بگذار روی دوش این‌ها. حالا نگویید جسارت کرد گفت افسار، آن‌هم آیات خدا بود، این‌ها هم آیات خداست. گفت: یا صالح، افسارش را بگیر. خدایا در قلب ما هم همین‌طور ولایت را منور کن، این‌چیزها را بفهمیم، خدایا، رستگار شویم. کجا می‌روی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{موضوع|در مقابل دشمنان ولایت متکبر و در مقابل ولایت خاضع و خاشع باشید؛ قضیه اباذر و ذکری که به او القاء شده‌بود و تمام ملائکه آسمان آن‌را می‌گویند؛ تمام ملائکه اطاعت امر یک شیعه، اطاعت ذکر یک شیعه را می‌کنند|اباذر/منیّت/تکبر/خضوع/خشوع/شیعه/ملائکه/اطاعت امر}} یک حرف‌هایی است به بعضی‌ها القا می‌شود به این اباذر فدایش بشوم [القاء شده‌بود]. وقتی‌که از آن عسل و روغن گذشت، وقتی از پول عثمان گذشت، خدا اشراف به او داد. بیایید از دنیا بگذرید. بیایید «من»، «من» نکنید. در مقابل دشمنان خدا متکبر باشید، در مقابل آن‌ها که می‌خواهند منت سر شما بگذارند متکبر باشید؛ اما در مقابل ولایت خاضع و خاشع باشید. اباذر وقتی از عسل و روغن گذشت، ببین چه شده؟ این حرف را من از انشای خودم می‌گویم: معلوم می‌شود پیغمبر یادش نداده‌بود؛ اما پیغمبر به او چه داده، علی به او چه داده؟ اشراف به او داده‌است. حالا پیغمبر دارد با جبرئیل صحبت می‌کند، به‌صورت دحیه کلبی نازل می‌شد. اباذر آمد برود از آن‌طرف رفت. جبرئیل گفت: یا محمد، این اباذر یک ذکری می‌گوید ملائکه‌های آسمان می‌گویند. ببین، تمام ملائکه آسمان دارد امر اباذر، یک شیعه را احترام می‌کند. کجاییم ما؟ به‌قرآن، من حق دارم سینه‌ام بگیرد. حالا صدایش می‌زند، می‌گوید: اباذر چرا از آن‌طرف رفتی؟ ببین، روایت و حدیث را احترام می‌کند، پیغمبر را احترام می‌کند. می‌گوید: یا رسول‌الله، خودت گفتی، دو نفر که با هم حرف می‌زنند، باید آن‌ها صدایت بزنند [وگرنه مزاحم صحبت آن نشو]. من را که صدا نزدی. جبرئیل گفت: یا محمد، این اباذر یک ذکری می‌گوید ملائکه‌های آسمان می‌گویند: {{دقیقه|60}} «اللهم إنی اسألک الامن و الایمان بکر، و التصدیق بنبیک، والعافیة عند جمیع البلاء، و الشکر علی العافیه، و الغنا عن شرار الناس» تمام ملائکه دارند اطاعت این‌را می‌کنند، اطاعت یک شیعه را می‌کنند. خوب شد؟ تمام ملائکه‌های آسمان، اطاعت ذکر این‌را می‌کنند. بابا این روایت را که قبول دارید، این روایت است دیگر. حالا، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اللهم انی اسألک الامن و الایمان بکر» خدایا، ایمان ما را بکر قرار بده، مثل این‌که می‌گویند دختر باکره است،... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: نوارها]]&lt;br /&gt;
[[رده: موضوع بررسی نشده]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2188</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2188"/>
		<updated>2026-06-05T03:45:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده کتاب|10037}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرّب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیهما}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده؛ می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی می‌دهد. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از متقی، دین صادر می‌شود؛ ولایت صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد: یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که به تو گفته: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که: من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عاشورا دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2187</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2187"/>
		<updated>2026-06-04T09:58:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات فراداده کتاب|10037}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرّب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیهما}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده؛ می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی می‌دهد. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از متقی، دین صادر می‌شود؛ ولایت صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد: یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که به تو گفته: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که: من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عاشورا دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2174</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2174"/>
		<updated>2026-06-03T08:49:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرّب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیهما}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده؛ می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی می‌دهد. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد: یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که: من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عاشورا دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2173</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2173"/>
		<updated>2026-06-03T08:47:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرّب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده؛ می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی می‌دهد. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد: یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که: من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عاشورا دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2172</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2172"/>
		<updated>2026-06-03T08:41:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرّب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده؛ می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی می‌دهد. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2171</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2171"/>
		<updated>2026-06-02T14:16:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرّب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده، می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی بدهد؛ اما درونش خباثت است. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2170</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2170"/>
		<updated>2026-06-02T14:11:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمومنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده، می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق درونش خباثت است و شما را بازی بدهد؛ اما درونش خباثت است. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟ فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین امیرالمؤمنین {{علیه}} حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟ باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2169</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2169"/>
		<updated>2026-06-01T19:17:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمومنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده، می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید! ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند: ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش، اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری؛ این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را در خودتان پیاده کنید، من نمی‌گویم کاری بکنید، می‌گویم ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند؛ شما هم باید همین‌طور باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، درِ خانه‌اش را می‌بندد، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق خودسازی می‌کند تا شما را بازی بدهد؛ اما درونش خباثت است. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟! فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین وقتی حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! آیا روضه‌خوانِ حسینِ مرا می‌خواهی عقاب کنی؟! امیرالمؤمنین {{علیه}} هم حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟! باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2168</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2168"/>
		<updated>2026-06-01T19:11:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمومنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از علاقه است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده، می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟ یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید: ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. او‌ هم مثل من بی‌سرمایه بوده، چهار تا از این صفحه‌ها داشته؛ گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید. ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند که یا موسی! ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش. بعد از شهادت امام‌ حسین «علیه‌السلام»، خدا یزید را لعنت کند! حکومت غاصب دوباره روی کار آمد؛ اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری. این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را در خودتان پیاده کنید، من نمی‌گویم کاری بکنید، می‌گویم ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند؛ شما هم باید همین‌طور باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، درِ خانه‌اش را می‌بندد، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق خودسازی می‌کند تا شما را بازی بدهد؛ اما درونش خباثت است. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟! فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین وقتی حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! آیا روضه‌خوانِ حسینِ مرا می‌خواهی عقاب کنی؟! امیرالمؤمنین {{علیه}} هم حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟! باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2167</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2167"/>
		<updated>2026-06-01T18:48:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمومنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ملَک مقرّب: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل که اعظم ملائکه، یعنی رهبرشان هستند، با هزار ملَک می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و سلام می‌کنند؛ چندین هزار ملَک! خدا این‌ها را آورده که بگوید علی {{علیه}} را باید دوست داشته باشید. دارد سفارش امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌کند. تو کجا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌شناسی؟! قربانت بروم، ما حرف علی {{علیه}} را می‌زنیم.&lt;br /&gt;
ملائکه‌ها؛ نه یک مَلَک! در شب قدر به امام زمان {{عج}} نازل می‌شوند. برای چه نازل می‌شوند؟ امام زمان {{عج}} که کسری ندارد، متقی هم کسری ندارد! می‌خواهد به اهل دنیا، به تمام سرتاسر دنیا بگوید: این ملائکه‌ها به روح نازل می‌شوند، یعنی به حجت خدا، کسی نگوید من حجتم، من رهبرم، کسی نگوید من امامم، من پیغمبرم. آیا ملائکه به تو نازل می‌شود؟! دارد حالی‌تان می‌کند که شما به کسی نگویید حجت! به کسی نگویید امام! این حرف چقدر قشنگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. آسمان که چیزی نیست! پیش من که هیچی نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از محبت است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده، می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟! یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. او‌ هم مثل من بی‌سرمایه بوده، چهار تا از این صفحه‌ها داشته؛ گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید. ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند که یا موسی! ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش. بعد از شهادت امام‌ حسین «علیه‌السلام»، خدا یزید را لعنت کند! حکومت غاصب دوباره روی کار آمد؛ اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری. این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را در خودتان پیاده کنید، من نمی‌گویم کاری بکنید، می‌گویم ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند؛ شما هم باید همین‌طور باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، درِ خانه‌اش را می‌بندد، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق خودسازی می‌کند تا شما را بازی بدهد؛ اما درونش خباثت است. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟! فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین وقتی حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! آیا روضه‌خوانِ حسینِ مرا می‌خواهی عقاب کنی؟! امیرالمؤمنین {{علیه}} هم حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟! باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2166</id>
		<title>امام زمان را بهتر بشناسیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://velayateali.com/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1_%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85&amp;diff=2166"/>
		<updated>2026-06-01T18:42:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mojahed: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{بسم الله}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیکم و رحمة الله و برکاته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کفواً أحد است. حضرت زهرا {{علیها}} کفواً خلقت است. به اولیای امور کار نداشته باشید. بر عمر و ابابکر لعنت کنید.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خلقت را می‌بینید، نتیجه تمام این خلقت، این کتاب‌هاست. به تمام آیات قرآن، راست می‌گویم؛ هیچ کجا خبری نیست! این حرف‌ها از حنجره آن کسی درمی‌آید که امام زمان {{عج}} به او‌ درس گفته؛ به چه کسی درس گفته که می‌روید دنبالش؟! کجا می‌روید در این مجلس‌ها؟! پس تا می‌توانید دنبال کسی نروید! دنبال عقاید خودتان بروید! عقایدتان وصل به این کتاب‌هاست؛ این کتاب‌ها هم وصل به امام زمان {{عج}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیقت امام زمان {{عج}} مانند حقیقت خداست، هیچ‌کس توانایی درک حقیقت امام‌ زمان {{عج}} را ندارد، مگر این‌که خدای تبارک و تعالی درک آن را بدهد؛ به متقی داده‌اند، قدری از آن را برای ما افشا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید حقیقت امام زمان {{عج}} را از هر چیزی بالاتر بدانید؛ آن‌وقت دیگر نگاهِ غیر امر نمی‌کنید. وقتی‌‌که امام زمان {{عج}} را بخواهید، چیز دیگری را نمی‌خواهید، اصلاً جای دیگری را نمی‌توانید نگاه کنید. امام زمان {{عج}} قبله است، ما باید دائم نگاهمان به قبله باشد، او هم نگاهش به شماست. وقتی امام زمان {{عج}} را خواستید، با او محشور می‌شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} می‌فرماید: ظهور مرا بخواهید! کمکم کنید که من بیایم. می‌دانید آن‌موقع چه‌جور است؟ آن‌موقع افتتاح می‌شود؛ ظهور، افتتاح است. ببین مثلاً شما کارگاهی می‌سازی، هنوز افتتاح نشده، می‌خواهی افتتاح کنی، یعنی خدا به امام زمان {{عج}} اجازه می‌دهد که بیاید و افتتاح کند. چه چیزی را افتتاح کند؟ امر را، ولایت را، زندگی را. ما که زندگی نداریم؛ آ‌ن‌موقع زندگی افتتاح می‌شود. خدایا! قلب مبارک این رفقای مرا با قلب امام زمان {{عج}} هماهنگ کن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} حواسشان پیش امام زمان {{عج}} است، پیش رجعت است؛ از امام صادق {{علیه}} سؤال می‌کنند: شمایید آن منتقم آل‌محمد؟ حضرت می‌فرماید: من هم منتظرم، پس رفقا! ما باید طرفدار امام زمان {{عج}} باشیم. وقتی طرفدار امام زمان {{عج}} شدی، امام زمان {{عج}} شما را تهیه خودش قرار می‌دهد، اما وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بروی دنبالش. اگر رفتی دنبالش، خوب است؛ اگر نرفتی، منافق هستی. دوست دارم شما هم طرفدار امام زمان {{عج}} باشید! بروید دنبال امام زمان {{عج}}! تمام ائمه طاهرین {{علیهم}} می‌روند پیش امام زمان {{عج}}، آن‌هايی هم که در فکر رجعتند و از دنیا رفته‌اند، زنده می‌شوند، این‌ها طرفدار امام زمان {{عج}} هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ائمه طاهرین {{علیهم}} همه‌شان نور واحدند، اما دو نفر از آن‌ها نابغه‌اند: یکی امیرالمؤمنین {{علیه}}، یکی هم امام زمان {{عج}}؛ خدا می‌گوید: اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، عبادت انس و جن کنی به رو در آتش جهنم می‌اندازمت، ما نداریم توی ائمه طاهرین {{علیهم}} که این را بگوید؛ اما راجع به امام زمان {{عج}} عین امیرالمومنین علی {{علیه}} می‌گوید: اگر امام زمانت را قبول نداشته باشی و او را نشناسی؛ به مرگ جاهلیت می‌میری. خوشحالی من این است که شما رفقا ذخیره امام زمان {{عج}} هستید، طرفدار امام زمان {{عج}} و سخی هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}} مانند امیرالمؤمنین {{علیه}} در تمام خلقت هست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} «وجه ‌الله» است، «کفواً أحد» است. یک جایی که باید ظاهر شود، می‌شود. یک جایی که نباید ظاهر شود، نمی‌شود. علی {{علیه}} یعنی این!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} در کعبه ظاهر شد، خدا یک مقداری پرده را از روی ولایت کنار زد و امیرالمؤمنین {{علیه}} را افشا کرد، تمام ملائکه آسمان ضجه کردند و گفتند: ای خداجان! ما به نور ولایت خلق شده‌ایم، هر کداممان در هفت ‌آسمان هستیم و داریم امر تو را اطاعت می‌کنیم، مگر می‌توانیم در زمین برویم و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را زیارت کنیم؟! می‌خواهیم آن ثواب را ببریم و به شیعیان علی {{علیه}} بدهیم. فوراً از جانب خدا ندا نازل ‌شد: هر آسمانی یک بیت‌المعمور داشته ‌باشد، در هفت ‌آسمان، هفت علی {{علیه}} است. همان‌طور که مردم در زمین، دور زایشگاه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌گردند، ملائکه هم در آسمان دور بیت‌المعمور طواف می‌کنند و با امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بیتوته می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در دنیا ظاهر شد، نه این‌که متولد شود، آقا امام زمان {{عج}} هم همین‌طور است. عمه امام زمان {{عج}}، خانه امام حسن عسکری {{علیه}} آمد؛ امام به او فرمود: امشب خانه ما بمان! خداوند می‌خواهد فرزندی به ما عطا کند. گفت: آقاجان! از چه کسی؟ حضرت فرمود: از نرگس! گفت: اثر حمل به نرگس نیست. ببین حکیمه خاتون با این‌که عمه امام است، خلق است. امام فرمود: مانند مادر موسی می‌ماند. چرا می‌گوید مادر موسی؟ چون‌که موسی را می‌خواستند بکشند، چقدر فرعون شکم زن‌ها را پاره کرد! حالا امام زمان {{عج}} را می‌خواهند بکشند، خدا کاری کرده که اثر حمل به نرگس نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان شب را در خانه امام ماند، نصف شب دید خبری نشد، انگار دیر شد! تا آمد فکر کند؛ ببین امام در قلب دارد کار می‌کند! امام حسن عسکری {{علیه}} فرمود: عمه‌جان! فکر نکن! الآن آن حمل ظاهر می‌شود. یک‌قدری از شب گذشت، حکیمه خاتون خودش نقل می‌کند: من پیش نرگس بودم، یک‌وقت دیدم انگار دیواری بین من و نرگس کشیده شد، من دیگر او را نمی‌دیدم؛ یعنی تا حتی عمه امام نباید ببیند که چه‌جور این فرزند در دنیا به ‌وجود می‌آید! طولی نکشید دیدم خداوند فرزندی به او عطا کرد، مانند ماه در دستش می‌درخشید، او را خدمت آقا امام حسن عسکری {{علیه}} آورد، امام او را در بغل گرفت و بوسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، حکیمه نقل می‌کند: دیدم مرغ‌های خیلی خوش‌خط و خال و بزرگ روی دیوار آمدند، همین‌طور با هم نجوا می‌کنند. نرگس فریاد کشید به آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} که آقا! کمک کن! مبادا این‌ها فرزندم را ببرند، از وقتی این فرزند به‌ دنیا آمده، این‌ها روی دیوار آمده‌اند. یک‌دفعه امام گفت: فرزندم را بیاور! وقتی فرزند را آورد، او را به آن‌ها داد. نرگس گریه می‌کرد، عمه گریه می‌کرد. امام فرمود: عمه‌جان! فرزندم می‌آید، این‌ها جبرائیل، میکائیل و اسرافیل بودند. پسرم را با خود بردند؛ تا ملائکه آسمان او را زیارت کنند و به امامت ایشان اقرار کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر اکرم {{صلی}} با بُراق به معراج رفت‌‌؛ اما جبرائیل، اسرافیل و میکائیل، همه این‌ها گهواره جُنبان امام زمان {{عج}} و نوکر ولایت هستند، او را تا «قاب قوسین أو أدنی» بردند؛ وقتی امام زمان {{عج}} در دنیا ظاهر شد، ملائکه‌ آسمان از ذوقشان گریه کردند و گفتند: خدایا! هر کدامِ ما را گذاشتی در امر ایشان، ما که نمی‌توانیم او را زیارت کنیم. خدا گفت: ای ملائکه مقرب من! بروید این فرزند را بیاورید؛ تا آسمانی‌ها او را زیارت کنند. یک‌دفعه دیدند عطای خدا را آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین آقا امام حسن عسکری {{علیه}} چه کار می‌کند! اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} یک شب ولایت را حفظ کرده که در «لیلةُ المَبیت» به جای پیامبر {{صلی}} خوابید و جانش را حفظ کرد تا پیامبر {{صلی}} بتواند ولایت را افشا کند، جبرئیل نازل شد و گفت: یک نَفَس امیرالمؤمنین علی {{علیه}} افضل از عبادت ثقلین است؛ امام حسن عسکری {{علیه}} و نرگس خاتون سال‌های سال امام زمان {{عج}} را حفظ کردند؛ آن‌وقت این‌ها چقدر نَفَسشان افضل از عبادت ثقلین است! جانِ یک چنین ممکنی که در تمام خلقت، مانندش نیست را، دارند حفظ می‌کنند! چقدر در خانه ایشان ریختند تا امام زمان {{عج}} را بکُشند؛ اما نتوانستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} باید آیه «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفهِم سَدّاً فَأغشَیناهُم فَهُم لَایُبصِرون.» را بخواند تا حفظ شود، اما امام زمان {{عج}} خودش آیات است! صدها بار در خانه امام حسن عسکری {{علیه}} ریختند و او را ندیدند! آیا امام زمان {{عج}} «وَ جَعَلنا مِن بَینِ أیدیهِم» خواند؟! امام زمان {{عج}} خودش قرآن است، قرآن ناطق است. امام خودش افشاست؛ اما رسول اکرم {{صلی}} باید ولایت را افشا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} فرمود: دو چیز بزرگ می‌گذارم: یکی قرآن، یکی عترت. امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: «أنا قرآنُ الناطق!» خدا کلامش را فدای ولایت کرده؛ نمی‌گوید اگر کلام من، قرآن را قبول نداشته باشی به رو در جهنم می‌اندازمت، اما می‌گوید اگر علی {{علیه}} را قبول نداشته باشی، به رو در جهنم می‌اندازمت! تمام قرآنی که امام زمان {{عج}} افشا می‌کند راجعِ امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. باید امام زمان {{عج}} قرآن ناطق را بگوید، مردم به بلوغ می‌رسند. گردنِ آن‌ها که منافقند را می‌زند؛ آن‌موقع امام زمان {{عج}} عطا می‌کند. معرفی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، عطاست؛ اما الآن، زمانِ ما معرفیِ علی {{علیه}} جرم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زمان‌ها، فقط در مورد آخرالزمان فرمود: «شرّ الأزمنه» است، فقط پیامبر اکرم {{صلی}} درباره این زمان فرمود: اگر امام زمانتان را نشناسید، می‌میرید به زمان جاهلیت. شناخت امام زمان {{عج}} یعنی چه؟ آیا شناخت امام زمان {{عج}} همین است که ما می‌گوییم: آقا امام زمان {{عج}}، پسر امام حسن عسکری {{علیه}} و امامِ دوازدهم است؟! برو خجالت بکش! شناخت امام زمان {{عج}} این است که امرش را اطاعت کنید؛ اما شما امرِ هر کسی را اطاعت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت یعنی یقین، یعنی در تمام این خلقت، در تمام این عالم، هیچ‌کس به غیر از امام زمان {{عج}} نیست که ما فرمانش را ببریم، فرمان ایشان فرمان خداست. شما وقتی به ولایت یقین کردید، به امام زمانِ خود یقین کرده‌اید. آن یقین، پرچم هدایت دستتان می‌دهد؛ یعنی علم حکمت به شما می‌دهد و تمام کارهایتان از روی حکمت می‌شود؛ پس علم حکمت، هدایت است که دستتان می‌دهد. دست چه کسی می‌دهد؟ کسی‌که پرچم امر را بخواهد و زیر پرچمِ غیر از ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نرود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر اویس قرن، امام زمانش را دید؟! اما یقین به امام زمانش داشت، حالا پیامبر {{صلی}} درباره‌اش می‌گوید: اویس برادر من است، دعایش مستجاب است، نفرینش گیراست. کسی‌که امام زمانش را ندیده؛ اما به دل، او را خریده و به او یقین کرده؛ برادر رسول الله {{صلی}} شده؛ اما به سلمان می‌گوید تو برادر من نیستی، از اصحابم هستی! یقینِ به امام درست است، نه در حضور امام بودن؛ چون در حضور امام بودن گذران است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: همه هفته، ما دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} در عرش خدا می‌رویم، جدّمان پیامبر {{صلی}} برای ما صحبت می‌کند، یعنی وحی مُنزَل نازل می‌شود، پس معلوم می‌شود که دائم فیض خدا نازل می‌شود. بدانید «أرحم الرّاحمین»؛ دائم دارد فیضش نازل می‌شود،‌ اما فیض ائمه طاهرین {{علیهم}} طرز دیگری است: تمام این اشیاء، امام زمان {{عج}} را احترام می‌کنند. آن گُل ‌گاوزبان یا آن داروهایی که آقای دکتر می‌نویسد، وقتی مریض می‌خواهد بخورد، آن دارو به امام زمان {{عج}} نگاه می‌کند، می‌گوید: آقاجان! نتیجه‌ای را که در من خلق کردی، ببخشم یا نبخشم؟ می‌گوید: ببخش! این مریض خوب می‌شود. گُل گاوزبان شخص را شفا نمی‌دهد، امر شفا می‌دهد. تمام گیاهان عالم به امر وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ این یعنی امام زمان شناختن. عزیزان من! ائمه طاهرین {{علیهم}} به امر خدا هستند، «أرحم الرّاحمین» و رحم‌کننده به همه هستند. والله، اگر امرشان را اطاعت کنیم، «امر الله» می‌شویم؛ هم دنیایمان درست است و هم آخرتمان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید باور کنیم کلید رفع تمام مشکلات دنیا و آخرت ما دست ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} است؛ آن‌وقت دنبال کس دیگری نمی‌رویم. دنبال کسی می‌رویم که خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} او را تأیید کرده‌اند. آن‌ها چه کسی را تأیید کرده‌اند؟ فقط متقی؛ پس کسی‌که متقی را قبول نداشته باشد، خدا و دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را قبول ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید تمام این خلقت را جَماد بدانید، اگر خلقت را جماد دانستید، آیا شما مثلاً پای یک کوه می‌روید و بگویید یک ماشین و یک خانه به من بده؟! قدری پول هم به من بده؟! شما وقتی تمام خلقت را جماد دانستید، آن‌وقت دنبال کمال می‌روید. چه کسی به شما کمال می‌دهد؟ وجود مبارک آقا امام زمان {{عج}}. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|آسوده خاطرم که در دامن تواَم|دامن نبینم که در دامنش رَوَم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دامن به غیر دامن تو بی‌محتوا بُوَد|دامان توست اتصال به ماورا بُوَد}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}}؛ یعنی تمام زمان در اختیار اوست، همه خلقت در اختیارش است، تو هم در اختیار او هستی. مگر خدای تبارک و تعالی در «حدیث کساء« قسم نمی‌خورد که به عزت و جلالم، تمام این خلقت را به واسطه دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} خلق کردم؟! ما باید این‌طوری اماممان را بشناسیم که تمام خلقت به فرمان حجت خداست. الآن جانِ همه عالم در قبضه قدرت ولیّ الله الأعظم، امام زمان {{عج}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این حرف‌ها یقین می‌خواهد، مطالعه می‌خواهد. باید با امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} مطالعه داشته باشید! از امام زمان {{عج}} بگیرید! حرف ولایت، هم مباحثه و هم مطالعه می‌خواهد، هم باید یادت باشد و به آن عمل کنی؛ آن‌وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زده‌ای|دست بر دامن زهرا {{علیها}} زده‌ای}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما شما فقط حرف می‌زنید؛ حرف، به غیر از عمل است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید امام را مطلق بدانید! همین‌طور که ولایت مطلق است، امر امام هم مطلق است؛ یعنی امری مثل او نیست. در مقابل امام، تو مصنوعی هستی. یادت در قدرت اوست. کلامت و حرفت در قدرت اوست، نفَست در اختیار اوست. هنوز گناه نکرده‌ای، امام می‌فهمد. به تمام آیات قرآن، خدا و امام آن را به مؤمن هم می‌دهند؛ این است که مؤمن هیچ‌کس را تأیید نمی‌کند، اما کسی را هم تکذیب نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این‌قدر امام زمان امام زمان نکنید، بیایید امام زمان {{عج}} را در دلتان جای دهید! بیایید به امام زمان {{عج}} یقین کنید! امام زمان {{عج}} خودش فرموده که ظهور مرا بخواهید! وقتی یقین کردید که امام زمان {{عج}} در قلب شما و پیش شماست، آن‌وقت امرش را اطاعت می‌کنید. الآن امرش متقی است، حرف متقی را بشنوید و به این پنج اصل عمل کنید: ولایت، عدالت، سخاوت، دنبال خلق نروید و ائمه طاهرین {{علیهم}} را خلق حساب نکنید، آن‌وقت رستگار می‌شوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کجا امام زمان {{عج}} مخفی است؟! امام زمان {{عج}} باید به تمام خلقت رسیدگی کند، تمام خلقت مانند یک نگین انگشتر در مقابل امام زمان {{عج}} است؛ خدای تبارک و تعالی هر بشری را که خلق کرده، سرِ انگشتانش متفاوت است، الآن وجود مبارک امام زمان {{عج}} از تمام خلقت؛ تا حتی سرِ انگشتان شما آگاه است، اصلاً خودش آگاهی است. مگر کسی می‌تواند جلوی قدرتش را بگیرد؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب کسی است که قدرت ندارد، چرا می‌گویید امام زمان {{عج}} غایب است؟! برای تو غایب است! آیا امرش هم غایب است؟! اگر امام زمان {{عج}} غایب باشد، پس این عالَم بدون رهبر و امام است. امرِ امام زمان {{عج}} که غایب نیست، امرش را اطاعت کنید! مگر خدا شما را رها کرده؟! خدا شما را راهنمایی کرده، می‌گوید: اگر من الآن امام زمان {{عج}} را مخفی کرده‌ام، اولاً که برای همه کس مخفی نیست. امام زمان {{عج}} هست، در عالم رؤیا حرف می‌زند، آدم حرفش را می‌پرسد، مشکلاتش را می‌گوید، امام رفع مشکلاتش را می‌گوید، راه را نشانت می‌دهد. امام زمان {{عج}} حضور متقی می‌آید، با او حرف می‌زند و او را از ناراحتی در می‌آورد. مگر به او نگفتم می‌خواهم یاورت باشم؟! فرمود: صلوات بفرست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} تنهاست؟ آیا رفیق نمی‌خواهد؟ ببین دوست چه کسی شدی؟ دو دفعه امام زمان {{عج}} را دیدم، تنها بود؛ همان‌طور که علی بن موسی الرضا {{علیه}} تنهاست. تو هم دنیا را کنار بریز؛ تا حضورت بیاید. عیسی یک سوزن و نخ داشت، او را در آسمان چهارم نگه‌ داشت، مگر خدا بین شما و نبی فرق می‌گذارد؟! وقتی مِهر دنیا داشته باشی، ملائکه آسمان می‌گویند: چرا تو محبت دنیایی داری که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، زهرای عزیز {{علیها}} و امام حسین {{علیه}} در آن کشته شدند؟ تو را ملامت می‌کنند، راهت نمی‌دهند؛ اما به تمام آیات قرآن، متقی را راه می‌دهند، خدا می‌گوید: اگر مِهر دنیا نداشته باشی؛ تا «قابَ قَوسَین أو أدنیٰ» هم بالا می‌روی! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید روح بشوید! اگر گناه نکنید، روح می‌شوید. از جسم دست بردارید تا این حرف‌ها را توجه کنید. به تمام آیات قرآن، اگر جسم باشید، می‌نویسید، عمل نمی‌کنید؛ اصل عمل است. «حیّ علیٰ خیر العمل». من شما را دوست دارم، اما هنوز آن که باید بشوید، نشده‌اید؛ دلم می‌خواهد آسمانی بشوید. کجا آسمانی می‌شوید؟ تجددی نشو عزیز من! گناه نکن! دروغ نگو! خدعه نکن! چشم و پایت بِکر باشد، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در قلبت باشد. به توسط امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌روی بالا. آسمان که چیزی نیست! پیش من که هیچی نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چقدر بشر مغبون است که مِهر دنیا دارد. مِهر شهوت، مِهرِ پولِ بی‌امر دارد؛ مهر دنیا به این نیست که حالا خیلی دارا باشی، یک‌وقت علاقه به یک چیز کوچک داری. باز، خواستن به غیر از محبت است؛ باید خانم، بچه‌، ماشین و خانه‌ات را بخواهی، اما علاقه نداشته باشی! بشرِ کامل همه را می‌خواهد؛ اما علاقه مطلق، ندارد. من خیلی شما را می‌خواهم، اما یک حدودی دارد؛ حدودش این است که وقتی ندای امام زمان {{عج}} آمد، اگر آمدید که آمدید؛ اگر نیامدید من هم می‌گویم بروید! تا همین‌جا رفاقت ما قطع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به نام حاج مظلوم داشتم، باغی داشت که تمام انارهایش را به مردم می‌داد. البته اشخاص را هم می‌شناخت؛ یک‌وقت بعضی پیشش می‌آمدند، دو تا انار جلویشان می‌گذاشت و توی باغ می‌رفت؛ اما به من هم اجازه حرف داده بود، پیش من می‌نشست و مرا خیلی دوست داشت. من هم او را دوست داشتم. ایشان مریض شد، برایش متوسل شدم. وقتی به باغش آمدم، حاج مظلوم گفت: حاج حسین! یک نفر است که بعضی وقت‌ها این‌جا می‌آید، آنچه صفات خوب در عالم هست، به او جمع است. به او گفتم: به غیر از امام زمان {{عج}} کسی نیست که تمام صفات خوب را داشته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به آخر باغش رفتم، دیدم آقا آن‌جاست. تا به من رسید، سلام کردم، فرمود: حسین! گفتم: بله! فرمود: خوشی تمام شد. گفتم: آقاجان! فرمایش شما درست است، جدتان هم همین را گفته، خوشی در تمام عالَم نیست، اما به نظر من دو خوشی هست: یکی بیتوته شب، بعد با دستم از پا تا سرِ ایشان را اشاره کردم و گفتم: یکی هم آدم خدمت امام زمانش باشد. آقا یک لبخند زد که من هنوز عاشق دندان‌هایش هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} می‌آید و با متقی نجوا می‌کند، با شما نجوا نمی‌کند؟ چون شما اجنبی‌خواه هستید! خلق را می‌خواهید؛ اما متقی هیچ‌کس را نمی‌خواهد! خواستش آن کسی است که خواستِ امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} را بخواهد، خواستِ خلق را نخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آوَرد، به تمام عالم ندا می‌دهد: «جاء الحق و زَهَق الباطل، إنَّ الباطلَ کان زَهوقا.» یعنی آنچه که باطل است، از بین می‌رود و حق آشکار می‌شود. امام زمان {{عج}} دنیا را اصلاح می‌کند. حالا این ندا به تمام کون و مکان می‌رسد و یک جلوه‌ای می‌کند، صدایش همه جا می‌رود، ندایش به تمام خلقت از انس و جن، ملائکه‌ها، زمین و درخت و دیوار می‌رسد، تمام خلقت به غیر از بشر به او لبیک می‌گویند. تو هم باید منتظر ندای حجت خدا، امام زمان {{عج}} باشی؛ اما تو منتظر فرمان خلق هستی! همه ممکنات می‌خواهند با امامشان حرف بزنند؛ درخت، دیوار، آسمان و کوه‌ها حرف بزنند؛ آن‌موقع‌ که امام زمان {{عج}} بیاید، آنچه را که می‌خواهی، هست. تمام این دنیا امانت می‌شود. تمام این دنیا ولایت می‌شود. تمام این دنیا سخاوت می‌شود. تمام این دنیا لبیک می‌شود، لبیک به ‌وجود مبارک امام زمان {{عج}}!  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن‌طرف هم شیطان ندا می‌دهد که بیایید دنبال دَجال! آن ندا از آسمان می‌آید، این ندا هم از آسمان؛ یعنی از فضای آسمان می‌آید؛ می‌گوید: بیایید ببینید چه جور دارد حرم امامزاده‌ها را خراب می‌کند؟! بیایید بروید طرف دَجال! مگر رهایت می‌کند؟! شیطان میان زمین و آسمان می‌گوید: دفاع کنید! پس دو ندا می‌آید که تو را در شک می‌اندازد. به من ایراد نکنید! به ما می‌گوید «أشرف مخلوقات»، از آن‌طرف هم می‌گوید «بل هم أضل». ما جزء أشرف مخلوقاتیم یا بل هم أضل هستیم؟ یک‌قدری فکر کنید! اگر می‌گوید «إنّما الدنیا فناء و الآخرةُ بقاء»، من برعکس می‌گویم: ما از دنیا بقاء و از آخرت فناء شده‌ایم؛ چون‌که به آخرت  پی نمی‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که درِ مغازه‌ام هستم، به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده. پالتویم را هم نپوشیدم و پابرهنه دویدم، خدا می‌داند از سرِ کوچه‌مان که ردّ شدم، نگاه در کوچه نکردم که مبادا پدرم صدایم بزند. رویم را برگرداندم و می‌دویدم. مرد آن است که دنیا را فدای خودش کند، نه خودش را فدای دنیا؛ وقتی امام زمان {{عج}} تشریف می‌‌آورَد، دنبالش برود. مرد فقط متقی است، بقیه مردم نر هستند؛ چون دنبال دنیا و خلق هستند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم آقا نزدیک کارخانه ریسباف آمده، آن‌موقع همه‌اش زمین بود و آقا امام زمان {{عج}} تشریف داشت، رفتم جلو، خیلی زیاد مورد عنایت ایشان قرار گرفتم، کسی مطابق من به عنایت ایشان نزدیک نبود. آقا مُنشی داشت، به او گفت: برو به بازاری‌ها بگو بیایند! کسی از بازاری‌ها نیامد. به یکی از این بازاری‌ها که چندین سال این‌جا می‌آمد، اما آخرش رفت، پیغام دادم و گفتم: تو از آن بازاری‌ها بدتر هستی، چون‌که چندین سال تو را نصیحت کردم و آخرش رفتی؛ اما چه کسی آن بازاری‌ها را نصیحت کرده بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عده‌ای از طرف کوه‌‎ها به سمت ما توپ سوار کرده بودند. من همین‌طور می‌خواستم در رکاب امام زمان {{عج}} کشته شوم، اصلاً ذکرم این بود که ای خدا! من کشته شوم، زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید پسرم را یاری کرد؛ این‌ است که می‌گویم عزیزان من! همه کاری که می‌کنید توی فکر باشید حضرت زهرا {{علیها}} یک لبخندی بزند. نکردند کمکش! بیایید رفقا! ما کمک کنیم حضرت زهرا {{علیها}} را! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آقا گفتم: آقاجان! ما که اسلحه نداریم! آقا یک نظر به آسمان کرد، شمشیر از آسمان به زمین ریخت. من یکی از آن‌ها را برداشتم و مواظب آقا بودم، حالا او خودش حافظ خلقت است، اما مثل این‌که من در ظاهر حافظ ایشان بودم.  به او گفتم: این‌ها توپ و تانک دارند. حضرت فرمود: حسین! این‌ها از کار می‌افتد. آقا یک صوت حجاز خواند، انگار تمام این عالَم دارد می‌خوانَد. توپ و تانک از کار افتاد؛ آن‌وقت این‌ها دست‌هایشان را روی سرهایشان گذاشته بودند و از کوه‌ها پایین می‌آمدند. اگر بخواهید یاور امام زمان {{عج}} باشید، باید هیچ چیزی نخواهید، یک جان دارید فدای امام زمان {{عج}} کنید. همه در امتحان امام زمان {{عج}} رفوزه‌اند به جز متقی.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا آقا امام زمان {{عج}} به شما راه نمی‌دهد؟ علتش این است که شما از امتحان در نمی‌آیید؛ یعنی رفوزه می‌شوید، آن‌وقت همیشه خجالت‌زده‌ هستید! دیگر این‌که امام زمان {{عج}} «عصمةُ الله» است، می‌خواهد شما در عصمتش راه پیدا کنید، اما ما مَردش نیستیم! چه کسی «عصمةُ الله» است که امام زمان {{عج}} او را راه بدهد؟ کسی‌که روح شود و «من» را کنار بگذارد. زهرای عزیز {{علیها}} «عصمةُ الله» است، عمویش را راه نمی‌دهد، اما بلال و سلمان را راه می‌دهد؛ چون‌که بلال «عصمةُ الله» شده‌، سلمان «عصمةُ الله» شده‌؛ اما عمویش «عصمةُ الله» نیست. آن کسی از امتحان در می‌آید که از تمام وجودش، در تمام گلبول‌های خونش، در تمام ماورای خلقتش یک جان دارد، آرزو کند که آن را فدای امام زمانش کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر بود، این‌قدر امام زمان امام زمان گفت که دیگر امام زمان {{عج}} خسته شد. من در حرف‌هایم شوخی هم می‌کنم. خلاصه، امام زمان {{عج}} دنبالش فرستاد. وقتی آمد، دید خیمه‌هایی است، به او گفتند: آن خیمه حضرت است و آن‌ها هم یاورانش هستند. یک خیمه دیگر‌ی هم آن‌جا بود. گفتند: شما به این خیمه برو، تا زمانی‌که امام زمان {{عج}} می‌خواهد حرکت کند، در این خیمه باش! وقتی در خیمه رفت، دید یک خانم آن‌جاست. به او گفتند: حضرت می‌فرماید این خانم به تو مَحرم است. وقتی نایب امام زمان {{عج}} آمد و به او گفت: بیا! گفت: باشد می‌آیم. دوباره گفت: آقا، حرکت کرده‌. گفت: برو من می‌آیم. یک‌دفعه از خواب بیدار شد، دید ‌چیزی نیست. این شخص رفوزه شد. کجایی تو؟! تو خانم‌باز هستی، آمدی چه کسی را ببینی؟! آمدی آن خانم را ببینی؟! با امام زمان {{عج}} چه ‌کار داری؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی در کوفه بقال بود، دو نفر آمدند سِدر و کافور ازش بخرند. نگاه کرد، دید این دو نفر انگار غیر مردمان عادی‌اند، گفت: شما برای چه‌ کسی سِدر و کافور می‌خواهید؟ به او نگفتند. قسم‌ کبیره به آن‌ها داد؛ گفتند: ما پیش‌خدمت‌های امام زمان {{عج}} هستیم، یکی از آن‌ها که در حضور امام است، از دنیا رفته‌؛ ما آمده‌ایم قدری سِدر و کافور برای او بخریم. گفت: مرا نزد امام زمان {{عج}} ببرید! گفتند: ما اجازه نداریم. با گریه گفت: آن عقب‌ها که می‌شود بایستم، می‌آیم و از شما جدا می‌شوم؛ اما همین‌قدر که خیمه آقا را ببینم برایم کافی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو نفر قبول کردند او را با خود ببرند. این بقال از آن‌جا که می‌خواست خدمت امام برود، یک‌دفعه باران گرفت، گفت: آخ صابون‌هایم! کاش صابون‌هایم را جمع کرده بودم. وقتی‌که این‌ها رفتند به امام زمان {{عج}} گفتند، امام فرمود: صابونی! برو صابون‌هایت را جمع‌ کن! عزیزان من! تمام این حرف‌ها که من دارم می‌زنم، ذره‌ای محبت‌ دنیا داشته‌ باشیم، امام زمان {{عج}} ما را نمی‌پذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما ببین مِهر دنیا به کجا می‌رسد؟ شخص به جایی می‌رسد که برای دنیا، امامِ خودش را می‌کُشد. پسر عموی خودش را می‌کُشد. مگر آقا امام رضا و آقا موسی بن جعفر {{علیهما}} را نکشتند؟! خود امام حسین {{علیه}} را به خاطر دنیا کشتند. دنیا، پدر و مادر اهل دنیاست؛ آن را دوست دارد، اما امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌فرماید: دنیا پیش پسر ابوطالب، به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است. او می‌داند چه دنیایی است! در جای دیگر می‌فرماید: «حُبّ الدنیا رأسُ کلّ خطیئة»: محبت دنیا، کلید همه گناهان است. همه‌اش دارد به شما هشدار می‌دهد: اهل دنیا نشوید! ما اصلاً گوش نمی‌دهیم. داریم راه خودمان را می‌رویم. فردای قیامت هم که می‌شود، می‌بینیم  ما مطیع نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به ظاهر غایب شده، می‌فهمد که او را می‌کُشند. چرا او را می‌کُشند؟! یقین به امام زمانشان ندارند؛ نمی‌گویند این حجت خداست، می‌گویند خلق است و یک مانع از برای آن‌ها و حکومتشان است. حکومت را بیشتر از امام زمان {{عج}} می‌خواهند. خدای تبارک و تعالی به ما عنایت کرده که امام زمان {{عج}} در ظاهر غایب است، چون وقتی در حضور امام هستی، اگر او به تو امر کند و اطاعت نکنی، کافری؛ اما وقتی امام حضور ندارد، اگر امرش را اطاعت نکنی، گنه‌کار و معصیت‌کار هستی. ببین خدا چقدر ما را می‌خواهد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست است که الآن در ظاهر امام زمان {{عج}} نیست؛ اما امرش که هست. امرش چیست؟ خدا معلوم کرده، می‌فرماید: دنبال متقی بروید! متقی نماینده امام زمان {{عج}} است، خدا متقی را نگه ‌داشته؛ مگر موسی را نگه نداشت؟! در دامن دشمن بزرگش کرد. مگر یوسف را در چاه نینداختند؟! گفت: یا جبرئیل! بگیر یوسف را! الآن متقی هست، اما شما صبر ندارید با متقی بسازید. امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: متقی وکیل من است. امام رضا {{علیه}} هم به متقی فرمود: حسین! مردم را هدایت کن! حالا این متقی که این همه سفارش شده، ای کاش به حرفش نبودند، به او توهین هم می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} هیچ‌کس را طلب نمی‌کند؟ چون‌که مانند پدرش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} ضربت خورد، همه اهل کوفه صف کشیدند و شیر آوردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! یک زنی در آخر صف ایستاده، بروید شیر او را بگیرید و بیاورید. وقتی رفتند، دیدند آن زن دارد گریه می‌کند، گفت: حسن‌جان! آیا پدرت خوب می‌شود؟ گفت: إن‌شاء‌الله خوب می‌شود. چرا امیرالمؤمنین {{علیه}} شیر آن‌ها را نگرفت؟ دید همه اهل کوفه حسین‌کُش هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر زمانی یک زن‌هایی شاخص بودند. مگر آن شطیطه نیست که دو گز کرباس و چیز خیلی کمی داده بود؛ اما همه اهل نیشابور پول‌ زیادی داده بودند؟! وقتی نمایندگان گفتند: امام آن است که جواب نامه‌ها را ندیده به ما بدهد و بگوید چقدر پول درون کیسه‌ها هست، جعفر کذاب گفت: این حرف‌ها چیست که می‌زنید؟! از من اعجاز می‌خواهید؟! اگر پول آورده‌اید، به من بدهید! آن‌ها فهمیدند جعفر دروغ می‌گوید؛ به خاطر همین برگشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نمایند‌گان، دمِ دروازه رسیدند، امام یکی از اصحاب را دنبال آن‌ها فرستاد. او هم آن‌ها را پیش امام برد. امام، هم اسم خودشان و هم اسم پدرشان و این‌که چقدر پول درون کیسه‌ها هست را به آن‌ها گفت و جواب نامه‌ها را هم ندیده داد. حضرت فرمود: من این پول‌ها را نمی‌خواهم، شطیطه چه داده؟ راوی می‌گوید: من اصلاً نمی‌خواستم بگویم که شطیطه چه داده! خجالت می‌کشیدم، اما امام زمانش آن را قبول کرد و به او فرمود: این را بگیر، سلام مرا به شطیطه برسان و به او بگو چند ماه دیگر زنده‌ای، این پول‌ها را خرج کن، تا آخر عمر برایت کافی است. من در تَشییعت می‌آیم و به تو نماز می‌خوانم؛ یعنی حضرت، رزق شطیطه را داد. راوی گفت: چرا پول ما را نمی‌خواهی؟ امام فرمود: شما الآن این‌جا آمدید، اما باطنتان حنفی بوده. شما هم که جلسه ولایت می‌آیید، باید باطنتان جای دیگر نباشد؛ وگرنه مثل آن‌ها می‌شوید. از این‌جا هیچ کجا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} هم به امام حسن {{علیه}} فرمود: شیر آن زن را بیاور! شیر آن جمعیت را قبول نکرد. چه خبر است عالم؟! خدا نکند که امام زمان {{عج}} سخاوت و انفاق ما را قبول نکند. قربانتان بروم، باید شیعه باشید تا امام زمان {{عج}} پولتان را قبول کند. راوی می‌گوید: یک‌وقت دیدم از خانه شطیطه صدای گریه بلند است، فهمیدم شطیطه از دنیا رفته، حرکتش دادند به مصلّی، دیدم امام تشریف آورد و به او نماز خواند. عزیزان من! شطیطه تقوا داشت که امام زمانش اعمال او را قبول کرد و به او نماز خواند. خدا نزدش زن و مرد ندارد، می‌گوید: «إنّ أکرمکم عندالله أتقاکم.» هر کسی‌که تقوایش بیشتر باشد، او را می‌خواهم و نزد من عزیزتر است. تقوی یعنی امیرالمؤمنین علی {{علیه}}؛ یعنی رسول الله {{صلی}}، یعنی فاطمه زهرا {{علیها}}؛ کسی‌که تقوا دارد، بیشتر به ولایتش یقین دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خانم عزیز! بیا شطیطه بشو تا امام زمان {{عج}} به تو نماز بخواند و بگوید ای خدا! من بدی از این ندیدم. گُل بهشت بشو! بیایید امام زمان {{عج}} اعمالتان را قبول کند و به شما نماز بخواند! اگر اعمالتان غیر از خدا و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} باشد، امام زمان {{عج}} آن را قبول نمی‌کند. همان‌طور که شطیطه در خانه بود، متقی هم در خانه است. آنچه را که مردم برای او می‌آورند، به فقرا و بیچاره‌ها می‌دهد و آن‌ها را باچاره می‌کند. متقی فقرا را بچه‌های خودش؛ حتی بالاتر هم حساب می‌کند، می‌فرماید: خودم را وام‌دار و قرض‌دار فقرا می‌دانم، وکیل مردم می‌دانم. به این‌هایی که چیز می‌دهم، اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسم. اگر متقی اهل دنیا بود، آنچه را که به او می‌دادند، خودش مصرف می‌کرد، اما به فقرا می‌دهد؛ دلم می‌خواهد شما هم همین‌طور باشید، سخی باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرف همدان یک منطقه‌ای است که زیارتگاه است. هنوز هم هست، آن‌جا را تبرّک کردند، نمازی می‌خوانند. سیصد و سیزده نفر جمع شدند؛ تا حتی بعضی از آن‌ها زن‌هایشان را طلاق دادند که پایبند زن هم نباشند و دیگر این‌که ادعا کردند ما می‌خواهیم یاور امام زمان {{عج}} باشیم و او را ببینیم. این‌ها فقط امام زمان امام زمان می‌کردند. توی بیابان‌ها می‌ریختند، روزه هم می‌گرفتند. چرا ما عقل نداریم؟! بی‌عقل! امام زمان {{عج}} سیصد و سیزده نفر را درست کرده‌ یا تو خودت درست کردی؟! چرا این‌ها این‌جوری هستند؟! اگر یاور امام زمان {{عج}} به این بی‌عقلی باشد، فاتحه‌اش خوانده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌وقت امام زمان {{عج}} تشریف آورد، حضرت دو تا بزغاله دنبالش است. وقتی‌ هم که به مکه تشریف می‌آورد، چند تا گوسفند دنبالش است. وقتی حضرت بالای پشت‌بام رفت، یکی از آن‌ افراد، قصاب بود. به او گفت: بیا بالای پشت بام! قصاب بالا رفت. حالا این سیصد و سیزده نفر هم پایین هستند. به او گفت: یکی از این بزغاله‌ها را لب ناودان بکُش! وقتی خون داخل محوطه ریخت. گفتند: آقا این‌ را کشت. امام گفت: یکی‌دیگر بالا بیاید. یکی‌دیگر بالا آمد. به قصاب گفت: این بزغاله را بکش! تمام سیصد و سیزده نفر فرار کردند. گفتند: امام زمان {{عج}} می‌خواهد ما را بکُشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها به امام زمان {{عج}} می‌گویم: اگر می‌خواهی گردن مرا بزنی، بزن؛ اما بیا دنیا را اصلاح کن! گردن من که به‌ درد نمی‌خورد، بزن! اصلاً من نیامدم که گردن مرا نزنی، اگر می‌خواهی بزنی، بزن! اختیار گردن من با تو؛ اما بیا و دنیا را اصلاح کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخص دیگری بود که سیصد و سیزده نفر درست کرد، این‌ها از همه کارهایشان دست کشیدند، یعنی به اصطلاح منتظرند، رفتند بیرون شهر. دو تا منبری هم داشتند، به آن‌ها می‌گفتند فقط از امام زمان {{عج}} بگو! یک روز یکی از این منبری‌ها کاری داشت، شخص دیگری را به جای خودش فرستاد. آن بنده ‌خدا وارد نبود. حرف امام زمان {{عج}} را زد، گفت: دعا نکنید امام زمان {{عج}} بیاید، ما از عهده برنمی‌آییم. این بیچاره را از منبر پایین کشیدند و تا می‌خورد به او کتک زدند. گفتند: ما چندین سال است که منتظریم، تو می‌گویی که نیاید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن کسی‌که این سیصد و سیزده نفر را درست کرده بود، در خواب دید امام زمان {{عج}} آمده‌، به او گفت: آقا! تو منتظر من هستی؟ گفت: بله آقا! قربانت بروم. گفت: خب، من آمدم، آیا امر من به تو واجب است یا نه؟ مگر من امام زمان {{عج}} نیستم؟ گفت: بله! امام فرمود: شما این ‌خانه‌ای که در آن هستی، زمینش مال بچه‌های یتیم است. این فرش و گلیم‌هایی هم که داری، زنت بچه‌ها را درس می‌داده، همه را آن بچه‌ها بافته‌اند. مزد که به آن‌ها نداده‌ای، این‌ها را هم باید به آن‌ها بدهی. زنت هم خواهر رضاعی توست. مطلقاً به تو حرام است. به امام زمان {{عج}} برگشت و گفت: خانه که ندارم، فرش که ندارم، زن هم که ندارم. این ‌چه امام زمانی است؟! یک‌دفعه از خواب بیدار شد. توجه می‌کنید چه می‌گویم! پس کسی‌که یاور امام زمان {{عج}} است، باید دربست از تمام گلبول‌های خونش، اصلاً دنیا را نبیند؛ یک جان دارد، بخواهد جانش را فدای امام زمانش بکند. او هم می‌گوید جانم فدای جانت، بیا! چه می‌خواهی؟ این‌طور تحویلت می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم می‌توانستند در حضور تمام ائمه {{علیهم}} بروند یعنی مخیر بودند؛ اما اگر شما بخواهید در حضور امام زمان {{عج}} بروید، او خودش باید بخواهد که نزدش بروید. در مورد امام زمان {{عج}} مخیر بودنِ شما خنثی است، اگر مطابق یک عُمرِ خلقت داد بزنید، تا او نخواهد، نمی‌توانید خدمتش برسید و در حضورش باشید. اگر انسان باشید؛ یعنی امرش را اطاعت کنید و سنخه امام زمان {{عج}} شوید، شما را می‌پذیرد و راهتان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} با شیعه‌اش رفاقت نکند، با چه کسی رفاقت کند؟! اگر امام زمان {{عج}} با شیعه رفیق نباشد، برود با سُنی‌ها رفیق شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید امر را اطاعت کنید؛ تا شما را قبول کند، اصلاً خودِ امام زمان {{عج}} بیاید به شما سر  بزند! مگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} نبود که به درِ دکان میثم می‌رفت؟ تو میثم بشو، آن‌وقت می‌آید و به تو سر می‌زند، اما تو قیصری! مطابق شاه قیصر «من» داری! کجا به تو سر می‌زند؟! به نافرمانی‌هایت سر بزند؟! به دروغ‌هایت سر بزند؟! به خدعه‌هایت سر بزند؟! آخر امام زمان {{عج}} به کدام صفت تو سر بزند؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی بود که یک قفل درِ دکان قفل‌سازی آورد و به او گفت: آقا! این قفل را از من می‌خری؟ می‌خواهم آن را بفروشم، گفت: چرا می‌خواهی آن را بفروشی؟ گفت: احتیاج دارم. قفل‌ساز گفت: این قفل یک شاهی می‌ارزد؛ اما اگر یک کلید به آن بیندازی، سه شاهی می‌ارزد. آن زن گفت: من پول ندارم. گفت: من یک شاهی به تو قرض می‌دهم، یک کلید هم به آن می‌اندازم و سه شاهی از تو می‌خرم. آن زن هم راضی و خوشحال شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن شخصی که می‌خواست امام زمان {{عج}} را ببیند و چندین وقت به مسجد سهله برای دیدن امام زمان {{عج}} رفته بود و درِ دکان قفل‌ساز نشسته بود، به او گفت: این چه کارِ بی‌عقلی بود که تو کردی؟! می‌خواستی خودت آن استفاده را بخوری! قفل‌ساز گفت: این زن، بنده خدا که عقلش نمی‌رسید! این سید هم که این‌جا درِ دکانم نشسته بود، امام زمان {{عج}} بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین عزیز من! این زن زندگی‌اش راه افتاد، امام زمان {{عج}} دوست آن کسی است که زندگی یک شیعه را راه بیندازد؛ نه این‌که زندگی‌اش را فلج کند؛ آن‌وقت امام زمان {{عج}} پیش او می‌آید؛ وگرنه این قفل چه ارزشی داشت! این قفل‌ساز حساب کرد که زندگی این زن را با این کارش راه می‌اندازد، به خاطر همین امام زمان {{عج}} پیش او آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به عدالت سر می‌زند؛ نه به خباثت! ما خباثت داریم، کجا می‌خواهیم امام زمان {{عج}} را ببینیم؟! مگر ائمه {{علیهم}} را ندیدند؟! هفده، هجده سال چهار امام را دیدند، چرا اهل آتش شدند؟! امام دیدن شرط نیست، امر امام را اطاعت کردن شرط است، اگر شما امر امام را اطاعت کنید، دلش خوش می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 2&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
خلیفه‌ای بود که وزیری ناصبی داشت، می‌خواست شیعه‌ها را محکوم کند. قالبی درست کرد و به آن نوشت: «ابابکر، عمر، عثمان، علی» اناری که به درخت بود، درون قالب گذاشت. این انار بزرگ شد و فشار آورد و این اسامی نقش بست. وزیر ناصبی انار را برداشت و پیش خلیفه آورد، گفت: خلیفه! ببین این آیات خداست، امر خداست، چه می‌گویی؟ این را که نمی‌شود منکر شد. خلیفه علمای شیعه آن زمان را خواست و گفت: به من جواب بدهید؛ یا این‌که باید اهل تسنن را قبول کنید یا این‌که همه شما را می‌کُشم! آن‌ها گفتند: خلیفه! یک هفته به ما وقت بده! این‌ها همه در بیابان ریختند و گریه و زاری می‌کردند! شب آخر که شد، یک‌وقت امام زمان {{عج}} فرمود: این وزیر یک قالبی درست کرده و آن را در بالاخانه گذاشته است، وقتی می‌روید، به خلیفه بگویید که وزیر را در یک اتاق نگه دارد، وزیر خدعه کرده. وقتی رفتند، دیدند همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد امام زمان {{عج}} به آن‌ها گفت: چرا یک هفته وقت گرفتید؟! می‌خواستید بگویید فردا، من جواب شما را می‌دهم؛ پس شیعه صاحب دارد. بیا درِ خانه امام زمان {{عج}} برو، ببین چطور جوابت را می‌دهد! اول باید سخی باشی! از دنیا هم بگذری! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک دفعه راجع به این‌ها می‌خواستم سؤال کنم، فهمیدی یا نه؟! آخر حقانیت شخص را باید از امام زمان {{عج}} سؤال کرد، او خوب می‌فهمد. دو شب با امام زمان {{عج}} حرف زدم، دیدم امشب جواب نداد، فرداشب هم جواب نداد. رفتم درِ خانه امام حسن عسکری {{علیه}}، گفتم: حجت خدا، ولیّ خدا اگر نباشد، عالَم فروریزان می‌شود. تمام خلقت دست پسر توست، تمام باران، تمام نَفَس‌هایی که عالَم می‌کشند، دست پسر توست. بنا کردم عظمت امام زمان {{عج}} را گفتن؛ اما امر تو به او واجب است، بگو جواب مرا بدهد! به خودش قسم، فرداشب جواب داد. حالی‌ات هست چه می‌گویم یا نه؟! کجایی؟! در را بزن! به ‌دینم، اگر در را زدی، به تو جواب می‌دهد؛ اما تو داری این در را می‌زنی، چند در دیگر را هم می‌بینی؛ می‌گوید: برو همان در را بزن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام زمان {{عج}} چهار نایب معلوم کرد، اما آن چهار نایب از علماء نبودند، از آدم‌های عادی بودند. چرا از علماء انتخاب نکرد؟ امام زمان {{عج}} می‌داند این‌ها «شِرار الخلق» می‌شوند، سخن جنایت می‌گویند؛ نه سخن هدایت، حرف غیر امر و حرف خلق را می‌زنند. کجا می‌روید دنبال استادهای دانشگاه؟! آن‌ها به امام زمان {{عج}} اعتراض کردند که چرا ما را معلوم نمی‌کنی؟ تو قبولی خودت را داری نه قبولی امام زمان {{عج}} را. اویس قبولی امام زمانش را دارد که پیامبر {{صلی}} می‌گوید برادر من است؛ منعش کردند و گفتند: تو مجنونی که به این شترچران می‌گویی برادر! چرا به ما که چندین سال فقه و اصول خوانده‌ایم نمی‌گویی؟! اصلاً فهم پیامبر {{صلی}} و امام زمان {{عج}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌آورند زیر سؤال! او نمی‌فهمد، تو می‌فهمی؟! بیدار شوید، هوشیار شوید! اصلاً دارد توهین به حجت خدا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناخت امام این است که در مقابل امام فضولی نکنید و امام را خلق حساب نکنید! تمام آن‌هایی که فضولی کردند، ایراد می‌کنند. ممکن است آدم به خلق ایراد کند، اما به امام ایراد نکنید؛ هر کسی به امام زمان {{عج}} یا به ائمه {{علیهم}} ایراد کند، به امر خدا ایراد کرده و مشرک است. یک کافر داریم، یک مشرک. کسی‌که به امامش ایراد می‌کند، مشرک به امر است. به شما گفتم بروید کنار! تا حضرت زهرا {{علیها}} و امیرالمؤمنین علی {{علیه}} کمکتان کنند، امام زمان {{عج}} به شما سر بزند و شما را از ناراحتی درآورد. آن آدمی که ایراد نمی‌کند، «من» ندارد، خدا دارد، علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} دارد؛ «من» ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شَلْمَغانی، مقامی داشت. پدر علی ‌بن ‌بابویه بوده، یکی از علمای مهم این عالَم بوده‌، مقامش مثل شریح‌ قاضی بوده، اعجاز داشته. حالا امام زمان {{عج}} آمده نایب معلوم کند، آقایان آمدند جلو، نمره می‌خواهند. تو خودت به خودت نمره دادی! فردای قیامت هم می‌گوید تو خودت به خودت نمره دادی، مگر من به تو نمره دادم؟! امام گفت: برو به حسین بن روح بگو بیاید! بقال است. او‌ هم مثل من بی‌سرمایه بوده، چهار تا از این صفحه‌ها داشته؛ گفت: آقا امام زمان {{عج}} با شما کار دارد. گفت: چه ‌کارم دارد؟ گفت: می‌خواهد شما را نایب قرار دهد. گفت: می‌شود من بقالی‌ام را بکنم؟ گفت: نه! اَمر امام است. حسین بن روح حاکم است. حاکم کسی است که امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، امام زمان {{عج}} حاکمش کند، چرا بیدار نمی‌شوید؟! آیا مأمون و هارون حاکم هستند؟! این‌ها قلدرند. ما قلدر را با حاکمیت علی {{علیه}} فرق نمی‌گذاریم. بیایید تفکر داشته ‌باشید و روی این حرف‌ها فکر کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شَلْمَغانی چه کار ‌کرد؟ نمی‌تواند از مقامش بگذرد، پافشاری می‌کند، دروغ می‌گوید، بنا کرد به گفتن این‌که شب ما با هم بیتوته داریم و چه‌ کار می‌کنیم! به امام زمان {{عج}} هم یک ‌گوشه‌ای آمد و گفت: آخر تو این بقال و دوره‌گرد را تأیید می‌کنی؟ چرا ما را تأیید نمی‌کنی؟ به امام زمان {{عج}} نامه نوشت: ما فقیه هستیم، چرا ما را نایب خودت قرار نمی‌دهی؟ شَلْمَغانی دست برنداشت، یک‌وقت آقا امام زمان {{عج}} لعنت‌نامه برایش نوشت. بروید در کتاب‌ها ببینید، در کتاب کافی نوشته: ما از تو بیزاریم! ببین چقدر پُررو است! تا حسین بن روح لعنت‌نامه را دستش داد، گفت: مردم! نه این‌که امام زمان {{عج}} گفته تو از ما دوری، گفته تو از گناه و معصیت دوری! امام گفته این شلمغانی از گناه بیزار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، هیچ‌کس به این‌ها مراجعه نکرد؛ تا حتی آن بزرگ‌ها که بیشتر از این نمی‌توانم اسمشان را بیاورم. مردم هم رفتند دنبالشان. حضرت وقتی دید این‌جور شد، دیگر نایب معلوم نکرد. به نایب‌هایش گفته بود: مردم باید بیایند دنبال شما، شما به منزله‌ من هستید‌، دنبال مردم نروید. چه کسی به آن‌ها مراجعه کرد؟! چه کسی می‌آید چهار تا حرف از این‌ها نقل کند؟! حالا تو منتظر خودش هستی؟! چرا ما نمی‌فهمیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام حسین {{علیه}} هم نایبش مسلم بن عقیل را فرستاد کربلا، ببیند مردم اطاعت می‌کنند یا نه! نکردند دیگر! حالا تو همین‌طور بگو یا حجت بن الحسن! همین‌طور گریه کن که چرا من او را نمی‌بینم؟! چه چیزش را می‌خواهی ببینی؟! مگر اویس امام زمانِ خود را دید؟! ندیده؛ اما یقین به امام زمانش دارد. شما هم باید منتظر باشید و بگویید: آقاجان! بیا فرمان به ما بده! ما داریم امرت را اطاعت می‌کنیم، فرمان بده جانمان را قربانت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} نایب معلوم کرد، امام حسین {{علیه}} هم می‌فرماید: متقی وکیل من‌ است، بروید پیش وکیل من متقی! کجا می‌روید؟! همین‌طور که امام حسین {{علیه}} مرا نایب خودش قرار داده؛ من پسرم حاج ابوالفضل را نایب خودم قرار می‌دهم. کسی را مثل او ندیدم، خیلی مقام دارد؛ شما سخاوت‌هایتان را به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به شهر مکه رفتم، در حِجر اسماعیل از خدا خواستم که یک لحظه هم هست، خدمت امام زمان {{عج}} برسم، گفتم: خدایا! مرا سنخه او قرار بده تا آقا را ببینم. وقتی به سرزمین مِنا رفتم، آن‌جا یک حصیر برداشتم و کناری رفتم، اما نشد که امام زمانم را ببینم، برگشتم و در حِجر اسماعیل آمدم، با گریه به خدا گفتم: خدایا! حاجت مرا که مستجاب نکردی! داد کشیدم و گفتم: می‌خواستم آقا امام زمانم را در سرزمین مِنا ببینم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌دفعه آقا تشریف آورد، او را دیدم و با او حرف زدم. در این سفر یکی از مهندس‌ها با ما بود، خریدهای خیلی بدی کرد. یک دوربین عکاسی و یک رادیو خرید و گردنش انداخت. به او گفتم: آقا! این ساز هم می‌زند؟ گفت: می‌خواهم ساز بزند. احمد آقا، پسر حاج شیخ عباس به من برگشت و گفت: چه کار به مردم داری؟ مرحوم وزیری آن‌جا بود، یک‌دفعه بلند شد و گفت: شما دو نفر، حق ایشان را ضایع کردید، فردای قیامت باید جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناراحت شدم و گفتم: خدایا! من که حرف بدی نزدم. وقتی آقا تشریف آورد، گفتم: آقاجان! تو را به حق مادرت زهرا، آن‌هایی که می‌دانند و یک کاری می‌کنند، حُکمشان را بکن! آقا یک لبخندی به من زد که هنوز دندان‌های سفید آقا در نظرم است. ببین این‌طور باید باشید! تا آقا دید که من ناراحت هستم، وجود مبارکش آمد و مرا از ناراحتی درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا این شخصی که این خریدها را کرده بود، هنگام برگشت به ایران، آن‎‌ها را در چمدانش گذاشت، در فرودگاه جَده، چمدان گم شد. من ناراحت شدم، این‌طور باید بشوید. ببین من چه کار کردم؛ بلند شدم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا! من می‌خواهم این چمدان پیدا شود، این شخص می‌خواهد به ایران برگردد و آن‌جا چمدانش را باز کند و این رادیو و دوربین عکاسی را نشان خانواده‌اش بدهد، عشقش این است. خدایا! چمدانش پیدا شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه بلند شدم و این‌قدر در فرودگاه جَده گشتم تا چمدانش را پیدا کردم و آوردم به او دادم، اما یک سال کمتر زنده بود، مُرد. خدایا! امام زمان! شما شاهد باشید! اگر من دیدارم با امام زمان {{عج}} را گفتم، می‌خواهم رفقایم مزه‌اش را بچشند، نمی‌خواهم بگویم که من با امام زمان {{عج}} رابطه دارم. خدایا! تو خودت می‌دانی من به دو نفر نمی‌توانم دروغ بگویم: یکی به تو ای خدا! یکی هم به امام زمان {{عج}}! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور به امام زمان {{عج}} گفتم: آقاجان! من دو خواهش از شما دارم، خواهشم این است که دلم می‌خواهد یاور شما باشم، اگر شما الآن امر کنی که سلطنت سلیمان را به من بدهند، یک‌قدری هم بالاتر، سلیمان سلطنتش یک حدّی داشت، از من حدّ هم نداشته باشد، یعنی حکومت عالَمی داشته باشم، من دلم خوش نیست؛ تا احقاق حق از دشمنان جدت حسین و مادرت زهرا  نکنم. بعد به ایشان گفتم: آقاجان! من چه کار کنم که یاور شما باشم؟ ایشان فرمود: صلوات بفرست! هر روز و هر شب صلوات می‌فرستم به سلامتی امام زمان {{عج}}. می‌گویم خدایا! وجود مبارک امام زمان {{عج}} را از جمیع بلایا حفظ کن! از گیر چه کسی حفظ کند؟ از گیر آن‌ها که به ایشان می‌گویند: برگرد! ما داریم درست می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن سخاوت از دست مردم گرفته شده، به کسی خدمت می‌کنند که امام زمان {{عج}} می‌آید و گردنشان را می‌زند، خلاصه خبرهایی است. به امام زمان {{عج}} برمی‌گردند؛ می‌گویند: خدا گفته توهین به یک مؤمن کنی، خانه مرا خراب کرده‌ای، این چطور مقدس‌ها را می‌کُشد؟! صحنه را می‌بینند و آ‌نچه مقدس است، به امام زمان {{عج}} برمی‌گردد. یک روایت داریم؛ به امام زمان {{عج}} می‌گویند: ما داریم درست می‌کنیم، برگرد؛ وگرنه تو را رَجْم [سنگسار] می‌کنیم! بدترین چیز این است که توهین به ولایت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} یک‌دفعه می‌آید؛ می‌گوید حرم حضرت معصومه {{علیها}} را خراب کن! مسجد را خراب کن! من توی آن مسجد النبی نرفتم، گفتم: ای مسجد! خراب شوی! متقی توی مسجد النبی نمی‌رود، منتظر است که امام زمان {{عج}} بیاید این مسجد را خراب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} می‌گویند چرا خراب می‌کنی؟ این عادی نیست. یک آجر برای ساختن مسجد بدهی، این‌قدر ثواب دارد. امام زمان {{عج}} می‌آید مرقد را برمی‌دارد، مقدس‌ها به‌ او برمی‌گردند! آن کسی‌که به او علاقه دارند، امام گردنش را می‌زند‌. آن کسی‌که مقدس‌ها او را نمی‌خواستند، امام به او می‌گوید تو نماینده‌ من هستی! به ایشان برمی‌گردند، خیلی شلوغ می‌شود، استادهای دانشگاه مردم را در مقابله با امام زمان {{عج}} تحریک می‌کنند و می‌گویند ببین چه کار می‌کند! امتحان بزرگی است! حالا من همه این‌ها را می‌گویم که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، بیدار باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر خواب دید که پدرش همین‌طور می‌گوید قبر را بردار! بردار! آمدند و به من گفتند، گفتم: غصبی است، خمس و سهم امامش را بدهند! وقتی دادند، دیدند خوب شد. این‌ حرم‌ها همه‌اش غصبی است که امام زمان {{عج}} برمی‌دارد. شخصی آمد سر قبر چهار امام در بقیع، آن‌قدر گریه کرد، امام صادق {{علیه}} گفت: امر ما را اطاعت کن! یک فاجری ساخت، یک فاسقی خراب کرد. یک فاسقی ساخت، یک فاجری خراب کرد. برو ردّ کارت! من این را دارم می‌گویم: فاسق ساخت! حالا شاید این‌ها را برمی‌دارد خراب می‌کند، یک‌دفعه نگاه می‌کند ساخته می‌شود. او که نمی‌خواهد توهین به عمه‌اش بکند. وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، این حرف‌ها که من زدم به دردتان می‌خورد و بیدار هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید به کارهای امام زمان {{عج}} کاری نداشته باشیم. در بین چند هزار شاگرد امام صادق {{علیه}}، فقط هشام بود که وقتی امام گفت: فردا مرغ کشته بیاورید! همه کشتند، هشام نکشت! شاگردها کافر به امام هستند؛ می‌گفتند: امام خوشگلیِ هشام را می‌خواهد. این است که می‌گویم دنبال خلق نروید! دنبال چه کسی می‌روید؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤمن هم مثل امام صادق {{علیه}} مگر می‌تواند کسی را تأیید کند؟! از ترس خوب‌ها نه از ترس عرق‌خورها و شراب‌خوارها، از ترس مقدس‌ها. حالا وقتی امام زمان {{عج}} آمد، ما باید چه جور باشیم؟ فقط باید تسلیم باشیم؛ آن‌وقت یک عقیده دیگر هم داشته باشید: بدانید آن‌هایی که امام زمان {{عج}} درباره‌شان این کار را می‌کند، مجرم هستند. امام مجرم را از بین می‌برد. با این عقیده باشید، خیلی هم خوشحال هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر امام زمان{{عج}} بیاید، تمام خلقت خوشحال می‌شوند. امام زمان {{عج}} می‌داند چه وقت ظهورش است، اما دو اجازه می‌خواهد: اول اجازه از خدا، بعد اجازه از حضرت زهرا {{علیها}}. باید از مادرش اجازه بگیرد و ظهور کند. حالا نگویید که ائمه {{علیهم}} احتیاج دارند؛ این‌ها اجازه روی اجازه است، احترام روی احترام است. این ظهوری که میلیاردها دَم شمشیرِ آقا قرار می‌گیرد و دین خدا پیاده می‌شود، باید با اجازه حضرت زهرا {{علیها}} باشد. حالا امام زمان {{عج}}، وقتی خدا اجازه به او می‌دهد، خدا از بس خوشش می‌آید، می‌گوید: اجازه از مادرت هم بگیر! می‌فرماید: مادرجان! اجازه می‌دهی؟ حالا فاطمه زهرا {{علیها}} می‌فرماید: چون خدا گفته، مهدی! قیام کن! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: ما حجتیم از برای خلق، مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ اگر ما نباشیم دنیا فروریزان می‌شود. اگر مادرمان زهرا {{علیها}} نباشد، ما اصلاً نیستیم. آیا حضرت زهرا {{علیها}} از برای شما حجت نیست که بیایید قدری امرش را اطاعت کنید؟! آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} شفاعتتان را بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک آیه در قرآن داریم، می‌گوید: «اللهُ نورُ السَّماواتِ وَ الأرْض»: این نوری است که از برای خداست، در تمام ارض و سماء می‌تابد، اما این تابش، تابش نور خداست، نور ولایت است، نور امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، چرا؟ پیامبر {{صلی}} فرمود: ما اهل‌بیت {{علیهم}}، اول کسی هستیم که خدای تبارک و تعالی نور ما را خلق کرد، یعنی آن‌ها «نورُ الله» هستند، نور خدا هستند. مگر ما نمی‌گوییم که آقا امام زمان {{عج}} اگر نباشد، تمام عالم فروریزان می‌شود؟! یعنی نور ولایت باید در تمام خلقت باشد. تمام نور خلقت به واسطه علی {{علیه}} و بچه‌های علی {{علیهم}} است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من الآن یک ‌چیزی به شما بگویم: قوم حضرت‌ موسی هفتاد قبیله بودند، بنی‌اسرائیل ایرادی بودند، آمدند به موسی گفتند که یا موسی! ما خدا را می‌خواهیم ببینیم، هر چه گفت آیات را ببینید، زمین و آسمان را ببینید. باور نکردند. امر شد: یا موسی! از هر قبیله یک ‌نفر انتخاب کن، هفتاد نفر شوند؛ آن‌ها را در کوه طور بیاور! کوهی بود که آن‌جا عبادت می‌کردند. هفتاد نفر از بزرگانشان انتخاب شدند و آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت داریم: یک نوری به کوه تجلی کرد نه روی سرِ این‌ها، هفتاد نفر مُردند، موسی هم غش کرد. مِن‌بعد حالا جبرئیل یا امر خدا، موسی را به هوش آورد، گفت: خدایا! ما وقتی از این‌ها کسی را نکشته ‌بودیم این‌ها ایمان نمی‌آوردند، حالا که هفتاد نفر از این‌ها کشته شدند، گفت: دعا کن زنده‌شان می‌کنم؛ دعا کرد، زنده شدند. نصف این‌ها گفتند: سلام بر پروردگار موسی! نصفشان گفتند: موسی جادو کرده. حضرت ‌موسی به خدا می‌گوید: خدایا! نور خودت بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور محمد و آل‌محمد بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: نور انبیاء بود؟ می‌گوید: لا! می‌گوید: خدا! نور چه ‌کسی بود؟ مرا از آن‌ها قرار بده! گفت: یکی از شیعه‌های امت پیامبر {{صلی}} در آخرالزمان که دینش را حفظ کند. گفت: این‌ها چه‌ کار می‌کنند به آن‌جا رسیده‌اند؟ گفت: یکی کار ریا نمی‌کنند، یکی هم امر مرا به هر امری ترجیح می‌دهند. یکی هم معصیت‌ ولایتی نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} می‌گوید: «أنا مدینةُ العلم و علیً بابها»؛ عزیز من! بیا در دامن علی {{علیه}}! بیا از در علی {{علیه}}! بیا از درِ شیعه، خدا را بشناس! از درِ شیعه بیا در ولایت، آن‌وقت از توی ولایت در خداشناسی برویم. ببین آن هفتاد نفر مُردند؛ اگر خدا نورش تجلی کند، تمام عالم را رُبس [ذوب] می‌کند؛ چیزی در عالم نمی‌ماند، پس خدا نورش را به امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، به این دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} داده؛ اما به ‌قول من که خودم حالی‌ام بشود کنترل است، یعنی این‌ها باید با اجازه خدا نورفشانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول الله {{صلی}} فرمود: بترسید از آن روزی که علی لباس قرمز بپوشد و با ذوالفقار سوار چینه [دیوار] شود! عمر با عده‌ای از زن‌ها آمد که حضرت زهرا {{علیها}} را از قبر بیرون بیاورد تا خلیفه اسلام به او نماز بخواند. امیرالمؤمنین علی {{علیه}} گفت: عمر! برو! نرفت. با دو انگشتش گلوی عمر را فشار داد، داشت خفه می‌شد که عباس، عموی پیامبر گفت: تو را به حق صاحب این قبر یعنی پیامبر، از او دست بردار و رهایش کن! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} دست برداشت و رفت؛ پس فقط امیرالمؤمنین {{علیه}} قبر حضرت زهرا {{علیها}} را می‌داند؛ چون حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! بیا سر قبر من قرآن بخوان! من از تو خوشم می‌آید، می‌خواهم صدایت را بشنوم. من تا آخرین نفَس گفتم علی و حمایت از تو کردم؛ حالا می‌خواهم صدایت را بشنوم. هیچ‌کس قبر مخفی زهرای مرضیه {{علیها}} را نمی‌داند تا امام زمان {{عج}} تشریف بیاورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان از مکه معظمه می‌آید. بعد به مدینه، سر قبر مادرش می‌رود و می‌فرماید: مادر‌جان! من آمدم، چقدر «هل من ناصر» گفتی، کسی نیامد تو را یاری کند! به اندازه تمام دنیا سوختم و اشک ریختم. اگر اشک چشمم تمام شد، برایت خون گریه کردم. امام زمان {{عج}} حمد و ستایش خدا را می‌کند که الآن به دست من خواست خدا جاری شد، رجعت جاری شد؛ می‌فرماید: من از این‌ها که به تو ظلم کردند، احقاق حق می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد، از جهنم بیرون می‌آورد، این‌ها را آتش می‌زند تا مردم بدانند. می‌فرماید: چرا با مادر ما این کار را کردید؟! هیچ‌کسی نبود که درِ خانه امیرالمؤمنین {{علیه}} را بسوزاند و وارد خانه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشود، هیچ‌کسی نبود در همه عالَم؛ عمَر این کار را کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا امام زمان {{عج}} عمر و ابابکر را از قبر درمی‌آورد و به دار می‌زند؟! چون می‌خواهد گمراهی را تمام کند! آن درخت را من دیده‌ام. امام زمان {{عج}} این‌ها را به درخت می‌بندد. دست امام زمان {{عج}} که به درخت می‌خورَد، آن درخت سبز می‌شود. حالا آن‌ها را به این درخت بسته، می‌گویند چرا درخت سبز شد؟ باز ایمان به امام زمان {{عج}} نمی‌آورند، آن سبزی را از عمر و ابابکر می‌بینند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الآن هم هستند کسانی‌که پیروی از عمَر می‌کنند، شماها پیرو عمر نباشید! این مردم خوب‌هایشان پیرو اعمال خودشان هستند، پیرو رجعت نیستند؛ حالا پیامبر {{صلی}} می‌گوید: کسی‌که در آخرالزمان دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است. از آن‌طرف هم می‌گوید: اگر یک نفر بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان هیجان می‌کنند. چرا؟ دنبال کسانی‌که تأیید نیستند، رفتند. الآن چه کسی بادین از دنیا می‌رود؟! دین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} قبر مادرش زهرا {{علیها}} را معلوم می‌کند، گنبد و بارگاه برایش می‌سازد. یک روایت داریم: آن‌هایی که در آرزوی امام زمان {{عج}} بودند، زنده می‌شوند و می‌آیند پای رکاب امام زمان {{عج}}، می‌روند سر قبر زهرای عزیز {{علیها}}. رفقا! إن‌شاءالله ما هم از آن‌ها باشیم، اگر مُردیم با این آرزو بمیریم که بیاییم در رکاب امام زمان {{عج}}، برویم قبر حضرت زهرا {{علیها}} را زیارت کنیم، اما با آرزوی یاوری امام زمان {{عج}}. وقتی این‌طوری شدی به بهشتش هم پشت پا می‌زنی. به فردوس و جناتش هم پشت پا می‌زنی؛ چون‌که می‌فهمی امکان تو این ‌است که آقا بیاید احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا و امام حسین کند؛ گفتم: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|پشت پا بر عالم امکان زدم|دست بر دامن زهرا زدم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما وقتی اهل دنیا شدی، خیال می‌کنی دنیا امکانِ تو را عمل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! شما هم اگر پشت پا بر عالم امکان بزنید، برمی‌گردید؛ شبیه متقی می‌شوید. إن‌شاءالله متقی می‌آید، شما هم می‌آیید، از این‌جا نروید! شما که شبیه متقی شدید، اول: سخی باشید! هر پولی که می‌دهید، خدا ثواب هفتاد حج، هفتاد عمره به شما می‌دهد؛ امام زمان {{عج}} هم از سخاوت خیلی خوشش می‌آید. دوم: این سخاوتتان را به آخر برسانید تا زمان رجعت، یکی هم گناه نکنید و دنبال خلق نروید؛ آن‌وقت شما ذخیره امام زمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دارم «هل من ناصر» می‌گویم؛ هل من ناصرِ من این است که حرف بشنوید، به هل من ناصرِ امام زمان {{علیه}} اتصال شوید‌. إن‌شاءالله وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، دست از کارهایتان بردارید و بدوید دنبال امام زمان {{عج}}. به دینم، من خودم همین‌طورم؛ تا به من گفتند امام زمان {{عج}} ظهور کرده، دویدم. وقتی دنبالش رفتید، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} رفته‌اید؛ آن‌ها همه‌شان پیش امام زمان {{عج}} هستند. به دینم، خود متقی رفته، دلش می‌خواهد شما هم پیش امام زمان {{عج}} بروید. من شماها را خیلی می‌خواهم، اما یک ترس دارم، ترسم این است که وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما دنبالش نروید. چه در دنیا بودم، چه از دنیا رفتم، بروید دنبال امام زمان {{عج}}؛ یکی هم عکس مرا در خانه‌هایتان بزنید؛ این عکس یادگار است و شما پیرو متقی هستید. خدایا! توفیقی به ما بده که قدردانی از ولایت کنیم، ما کسی را بخواهیم که تو می‌خواهی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إن‌شاء‌الله منتظر رجعت باشید، الآن هر چه نگاه می‌کنی مردم می‌بینی، موقع رجعت متدین می‌بینی. من منتظر رجعت هستم. آن کسی‌که شما را تهیه کرده، خودش منتظر رجعت است. وقتی به عکس متقی نگاه می‌کنید، عکسش هم به شما می‌گوید منتظر رجعت باشید و شما را دعوت به رجعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت صحیح داریم: وقتی عاَلم می‌خواهد به‌ هم بخورد، خدا به جبرئیل می‌گوید: یا جبرئیل! برو آن‌جا قبر آقا امام‌ حسین {{علیه}} را بلند کن! آن زمین، علیین است، مبادا به‌ هم بخورد، آن را کجا می‌برد؟ در عرش. خدا حاج‌ شیخ‌ عباس را رحمت کند! گفت: وقتی یک‌قدری بالا برد، یک تکان به آن زمین می‌دهد، تمام مشرکین و منافقین می‌ریزند. فقط آن‌هایی که هل من ناصرِ امام‌ حسین {{علیه}} را لبیک گفتند و در آن‌جا خوابیده‌اند، این‌ها را در عرش خودش می‌برد. کجاییم ما؟! چه فکری می‌کنیم؟! چرا این فکرها را نمی‌کنید و می‌روید خودتان را اسیر یک حرف‌هایی می‌کنید؟! هم خودتان و هم مغز مبارکتان را اذیت می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آدم فقط باید غصه ولایت را بخورد. غصه امام حسین {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} را بخورد؛ چرا به دین ما و به ناموس خدا لطمه خورد؟! آقا ابوالفضل {{علیه}} هم می‌گوید: تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین {{علیه}} است. عزیزان من! اگر شما هم دینتان امام زمان {{عج}} باشد، این حرف‌های بیهوده چیست که می‌زنید؟! به امام زمان قسم، اگر در این حرف‌ها بروید، دیگر حرفی نیست که درست کنید، اصلاً فرصت نمی‌کنید. من که این‌طوری‌‌ام؛  به خدا می‌گویم: خدا! هیچ‌کس نمی‌تواند کسری مرا درست کند مگر امام زمان {{عج}} بیاید. آن غصه، شفاعت است، سرفرازی از دنیاست؛ آن فکر، فکری است که خدا از شیعه چنین انتظاری دارد. آن غصه، بیداری است، بیداری جهان است. آن غصه، روح شما را تقویت می‌کند، شما را به کل کمال می‌رساند. می‌گوید: یک لکه اشک برای امام حسین {{علیه }} بریزی، خدا از سرِ تمام گناهانت می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک پاره‌وقت‌ها که صحبت می‌کنم، نصف‌ شب به امام ‌زمان {{عج}} می‌گویم: تو یک ‌چیزهایی داری که من ندارم، کاش من هم داشتم؛ یکی کفش مادرت‌ زهرا {{علیها}}! اگر همه دنیا را به‌ من بدهند، کفش را بگذارند آن‌طرف، والله! همه دنیا را می‌دهم، کفش زهرا {{علیها}} را می‌گیرم. یکی هم پیراهن امام ‌حسین {{علیه}} پیش توست، تو هر دفعه نگاه به این‌ها می‌کنی، اشک می‌ریزی؛ اما شما می‌روید ویدیو و تلویزیون و ماهواره می‌زنید، بی‌غیرت‌ها! آن‌وقت شما امام‌ زمان {{عج}} را دوست دارید؟! او چه ‌کار می‌کند؟! شما باید سنخه او باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سُم اسب امام زمان {{عج}} که روی زمین می‌آید، به تمام خلقت دمیده می‌شود! آن‌هایی که از بهشت گذشته‌اند؛ ندا می‌دهند: آقاجان! ما آمدیم. کسانی‌که انفاق داشته‌اند و به فکر فقرا بوده‌اند، سنخه این‌ها هستند. خوش به حالشان که در رجعت هم می‌آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید لبیک به امام زمان {{عج}} بگویید! همیشه اَلست هست، خیال کرده‌اید اَلست آن‌موقعی است که شما ذرات بوده‌اید! الآن هم اَلست است، شیطان و خلق دارد شما را دعوت می‌کند، شما هم به او لبیک می‌گویید. اگر به خدا لبیک گفتید، دیگر به خلق لبیک نمی‌گویید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی بودند که می‌خواستند به‌ توسط آن حرفی که پیامبر {{صلی}} گفته‌، یک استفاده شخصی بکنند. الآن هم توی مردم هستند، مثلاً اگر از آن‌ها پرسیده شود: آیا پیش حاج ‌حسین بودی؟ می‌گوید: بله! بله! ما خدمت ایشان بودیم؛ یعنی ما با ایشان رابطه داریم. او دروغ می‌گوید؛ یک‌دفعه پیش من آمده و رفته؛ من دیگر او را ندیدم. تو چه رابطه‌ای داری؟! رابطه با کسی دیگر داری. بیشتر مردم با ائمه‌ طاهرین {{علیهم}} رابطه‌ای هستند، با مؤمن هم رابطه‌ای هستند. وقتی عمر به خلافت رسید، دید پیامبر {{صلی}} این ‌همه تعریف اویس را کرده‌. حالا با آن فکرِ خودش دارد می‌رود اویس را ببیند؛ نه به خاطر این‌که پیامبر {{صلی}} گفته‌. عمر پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌رود و می‌گوید: علی! این ‌همه پیامبر {{صلی}} تعریف اویس را کرده، ما از وقتی‌که به خلافت رسیدیم، نرفتیم یک سری به او بزنیم و او را ببینیم، بیا با هم پیش اویس برویم؛ می‌خواهد اویس به او دعا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عمر و ابابکر با امیرالمؤمنین {{علیه}} نزد اویس رفتند، عمر پیش‌دستی کرد و گفت: اویس! سرت سلامت! پیامبر {{صلی}} از دنیا رفت؛ اما بشارت! پیامبر {{صلی}} خیلی تعریف شما را کرده، تو اهل‌ بهشتی، دعایت مستجاب است و نفرینت گیراست. ما زحمت‌کش‌ها هستیم، این‌قدر جنگ رفتیم، ده، دوازده‌ سال خدمت پیامبر {{صلی}} بودیم. همین‌طور بنا کرد تعریف خودش را کردن. حالا به خیالش اویس نمی‌داند. باباجان! مؤمن، ماورای تو را می‌بیند. عمر گفت: یک دعایی به‌ ما دو نفر یعنی ابابکر و خودش بکن! اویس گفت: در جنگ اُحد کدام دندان‌های پیامبر {{صلی}} شکست؟ عمر و ابابکر در این سؤال ماندند. اویس به آن‌ها گفت کدام دندان پیامبر {{صلی}} شکست! عمر گفت: تو که نبودی، چطوری این را می‌گویی؟! گفت: من از خدا خواستم هر آسیبی که به پیامبر {{صلی}} می‌خورَد، به ‌من هم بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا اویس یک نگاهی کرد و گفت: پیامبر {{صلی}} که از دنیا رفت، چه ‌کسی را جای خودش گذاشت؟ آیا بعد از خودش وصی معلوم کرد؟ عمر گفت: اشجع امت! پیرمردی که سال‌های سال در جنگ بود، سال‌های سال در امر پیامبر {{صلی}} بود. سال‌های سال بازی درآورده بود، اشجع امت! اویس گفت: خدا شما دو نفر را لعنت کند! خدا شما دو نفر را از رحمتش دور کند! یک نگاهی به امیرالمؤمنین {{علیه}} کرد و گفت: «سیماهُ رسول‌ الله»؛ تمام سیمای رسول‌ الله {{صلی}}، به این جوان جمع است. ببینید چطور ولایت قلبش را باز کرده! کسی‌که در اَلست، امیرالمؤمنین {{علیه}} را ندیده، در این اَلستِ کبیره، امیرالمؤمنین {{علیه}} را می‌شناسد. کسی‌که به ظاهر در بیابان است، خلفاء را محکوم می‌کند، در مقابلش بیچاره و فلجند. مگر عمر فقیه نیست؟! در مقابل اویس؛ یک شترچران، محکوم است. هماهنگ ولایت است که پیامبر {{صلی}} می‌گوید: برادر من است؛ شما هم وقتی هماهنگی با ولایت داشتی، برادر آن هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما الآن سخی هستید، اما یک کارهای ناصحیح می‌کنید، این است که اویس نمی‌شوید. الآن چه کسی منتظر رجعت است؟ فقط متقی؛ اما همه مردم دنبال گناه هستند! شما بروید کنار! اما با سخاوت بروید کنار! این جلسه کنار است، پیامبر {{صلی}} هم این را فرمود. شما اگر به امام زمان {{عج}} اعتقاد دارید، امام زمان {{عج}} رفته کنار، شما هم بروید کنار؛ این به نظرم جرم نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر پیرو رجعت شدید، یاور امام زمان {{عج}} هستید، چون نتیجه خودِ امام زمان {{عج}} رجعت است، این رجعت را خدا به دست امام زمان {{عج}} معلوم کرده، آن‌وقت ایشان می‌آید، پرچمش را افراشته می‌کند، می‌گوید: «یا أهل العالَم! أنا بقیة الله»، به تمام خلقت می‌گوید: من آمدم! به تمام ائمه طاهرین {{علیهم}}، تا حتی به رسول الله {{صلی}}، به علی ولیّ الله {{علیه}} می‌گوید من آمدم. چرا؟ دارد می‌گوید شما پیرو رجعت باشید! رفقای عزیز! متقی هم به شما می‌گوید: پیرو رجعت باشید، توی رجعت باشید، با رجعت هم سر و کار داشته باشید، آن‌وقت شما پیرو امام زمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر خدا خوشش می‌آید که شما یاور امام زمان {{عج}} باشید؛ امام زمان {{عج}} که به شما احتیاج ندارد، چون وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید، هفتاد هزار ملَک از آسمان با شمشیر می‌آید. آقاجان! چرا غصه می‌خوری؟! من هفتاد هزار ملَک به تو دادم، هر کاری می‌خواهی بکنی بکن! امام زمان {{عج}} هم می‌خواهد احقاق حق از دشمنان حضرت زهرا، از قاتلین جدش امام حسین بکند. من به شما بگویم امام زمان {{عج}} تا رجعت صبر ندارد، زودتر می‌آید. چرا؟ گفتم: زهراجان! تو را به حق حسینت و حسنت، به امام زمان {{عج}} بگو بیاید. آخر باید حضرت زهرا {{علیها}} بگوید. من از حضرت زهرا {{علیها}}، خواهش کردم که بگو: امام زمان {{عج}} بیاید، کفر زمین را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 3&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در تمام این خلقتی که خدا دارد اصلاً والله، به خودِ خدا قسم، مانند حضرت زهرا {{علیها}} نیست! خدا یک الگویی در تمام خلقت معلوم کرده؛ این پنج تن را در «حدیث کساء» معلوم کرده؛ می‌گوید: به عزت و جلالم، تمام خلقت را به‌ واسطه شما خلق کردم، پس حضرت زهرا {{علیها}} یک خلقت است، حالا یک خلقت، خودش را فدای امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کند نه فدای جسم علی {{علیه}}، فدای حقیقت علی {{علیه}}! حقیقت ولایت؛ حقیقت تمام کون و مکان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرای عزیز {{علیها}} فدای حقیقت ولایت و امر خدا شد. هیچ‌کس حقیقت زهرای عزیز {{علیها}} را نگفته، وقتی‌که حقیقت تمام خلقت امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورَد، آن‌جا هم کمک‌کننده‌اش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است. قربان علی بروم! در همه جا مشکل گشاست! از زمانی‌که امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام» در ظاهر از دنیا رفته، فقط موقع امام زمان {{عج}} می‌آید و مُهر می‌زند: «مؤمن! منافق!» وقتی گردن منافقان را می‌زند؛ آن‌موقع می‌شود زهرای عزیز {{علیها}} را افشا کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! فکر کنید! تفکر داشته باشید! روحِ تمام ماورا ولایت است. قیامت کبری افشای ولایت است، قیامت صغری؛ یعنی رجعت هم افشای ولایت است. آقا امام زمان {{عج}} که عمر و ابابکر و عده‌ای را به دار می‌زند؛ دارد به مردم می‌گوید ببینید این‌ها غاصب بودند! این‌ها بدعت‌گذار بودند و مردم را گمراه کردند؛ پس همین‌جا هم افشای ولایت می‌شود. مگر نمی‌فرماید مادرجان! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؛ یا جداه! می‌آیم و احقاق حق از دشمنانت می‌کنم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودِ امام زمان {{عج}} وقتی می‌آید، می‌گوید: منم نوح! منم آدم! منم پیامبر آخرالزمان! نمی‌گوید منم علی! چرا نمی‌گوید من علی هستم؟ خودِ امام زمان {{عج}} هم به امر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، به امر حضرت زهرا {{علیها}} است. به حضرت عباس، تا دست از دنیا برندارید، نمی‌فهمید! امام صادق {{علیه}} می‌گوید: من انتظار فرج دارم، اغلب ما انتظار خلق داریم نه انتظار امام زمان {{عج}}! خودِ امام زمان {{عج}} هم انتظار رجعت دارد. چرا می‌گوید رضایت خدا از هر ثوابی بالاتر است؟ دو ثواب، خیلی مهم است: یکی «انتظار الفرج»؛ انتظار امام زمان {{عج}}، یکی هم این‌که صفت رضا داشته باشید. همان انتظار الفرج به این وصل است، چون‌که راضی هستی، می‌خواهی جانت را برای امام زمانِ خودت هدیه کنی. شما هم اگر جایی نروید، انتظار رجعت دارید؛ آن‌وقت اگر از دنیا رفتید، با انتظار الفرج از دنیا رفته‌اید. کسی‌که انتظار الفرج دارد، اهل بهشت است؛ اهل نجواست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم که یاوران امام زمان {{عج}} از شهدای کربلا بالاترند، دلیل هم دارم؛ پیامبر {{صلی}} فرمود: آخرالزمان، اگر بخواهید دینتان حفظ باشد، واجبات، ترک محرمات، به خیر و شرّ مردم شرکت نکنید! منتظر امام زمانتان باشید، آن‌وقت ثواب هزار شهید به شما می‌دهد.‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر یک شهید است، مسلم‌ بن‌ عوسجه یک شهید است؛ اما می‌گوید منتظر امام‌ زمان {{عج}} ثواب هزار شهید می‌برد. چرا؟ دلیلش این‌ است: وقتی‌که امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، شما یاورش هستی، حکومت غصب کنار می‌رود، آن‌وقت تولید امام‌ زمان {{عج}} زیاد است، ببین چقدر مردم را هدایت می‌کند؛ حالا ای یاور امام زمان! صدها هدایت نصیب تو می‌شود. چرا؟ مگر نمی‌گوید یک آدمی را هدایت کردی، عالَمی را هدایت کردی؟! اما باید وقتی آقا امام‌ زمان {{عج}} می‌آید، جانت را فدایش کنی، مقصد نداشته‌ باشی؛ بگویی یک جان دارم، می‌خواهم فدایش کنم، پس عزیز من! تو یاور امام‌ زمان {{عج}} هستی. اگر امام‌ زمان {{عج}} نیامده، تو این‌جوری هم باشی، یاوری؛ با آن تولیدها شریک هستی. چرا متوجه نیستیم وقت خودمان را بیهوده طی می‌کنیم؟! بیایید توجه کنید! بیایید وقتتان را در این حرف‌ها طی کنید؛ اما منتظر باشید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین من روایت و حدیث برای شما گفتم، خیلی کشیدن این حرف مشکل است! امام‌ زمان {{عج}} درباره شهدای کربلا می‌گوید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لِله و لِرسوله»، جانم فدایتان! آن به جای خودش. بعد از شهادت امام‌ حسین «علیه‌السلام»، خدا یزید را لعنت کند! حکومت غاصب دوباره روی کار آمد؛ اما این‌که می‌گویم اصحاب امام‌ زمان {{عج}} بالاتر از اصحاب امام‌ حسین {{علیه}} هستند، دلیلش این‌ است: حکومت غاصب کنار می‌رود، وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌آید؛ آن‌وقت شما با تولیدش شریک هستید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا عزیز من! یک اندازه‌ای فکر کن! سکوت اختیار کن! یک اندازه‌ای تأنی داشته باش و یاور امام‌ زمانِ خودت باش! والله! از آن تولید استفاده می‌بری. این‌ است که می‌گویم: ای شیعه! ای کسی‌که تو را تأیید کرده! یک دانه نفَس بکِشی، افضل از عبادت ثقلین است؛ دلیلش این‌ است که اگر تو یاور امام‌ زمان {{عج}} باشی، از آن تولید امام‌ زمان {{عج}} سهام می‌بری؛ هر کسی که حرف دارد، بزند. برای کشیدن این حرف، باید مغزت متقی باشد، وگرنه نمی‌توانی بکِشی. حالا ما چه‌ کار داریم می‌کنیم؟! ساکت!  شما همیشه باید در فکر باشی از کارت که دست می‌کشی، با امام زمانت نجوا کنی. اگر نجوا با امام زمانت بکنی، یقین داری وجود مبارک ایشان هست. چرا می‌گوید برای امام زمانت صدقه بده؟ وقتی شما یک پسر داری، برای او صدقه می‌دهی. یقین داری وجود مبارک امام زمان {{عج}} هست که برایش صدقه می‌دهی؛ آن‌وقت یقینت زیاد می‌شود. بیایید گوش بدهید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان {{عج}} گفتم: یا امام زمان! رجعت شد آمدی، مرا صدا کن بیایم! هر چند در بهشت باشم، آن بهشت دیگر زشت است! حتی زمین هم کمک می‌کند، خیلی‌ها را فرو می‌بَرد؛ آن‌موقع دیگر «من» در کار نیست، آن‌وقت به شما قدرت چهل نفر شجاع را می‌دهد. حتی امام حسین {{علیه}} این‌قدر سلطنت می‌کند که ابروهایش سفید شود و روی پلکش باشد. اشاره می‌شود شمشیر از آسمان می‌ریزد. تماشاها دارد، اما تماشای دنیا نداشته باشید! لذت واقعی، به ولایت رسیدن است. می‌خواهی علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} را ببینی، این لذت واقعی است. لذت واقعی «هستی» است، دنبال توست؛ بقیه لذت‌ها برخوردی و فانی است. گفتم: حاضرم در مشکلات باشم، اما علی {{علیه}} و زهرا {{علیه}} را ببینم! قشنگش علی {{علیه}} و زهرا {{علیها}} است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خلقت تنظیم است، بیایید تنظیم را به هم نزنیم! من به شما گفتم در مکه نقش‌برداری می‌شود، تمام کارهایی که می‌کنید نقش دارد، حالا در آئینه امیرالمؤمنین علی {{علیه}}، همه حیوان هستیم، انسان نیستیم! بیایید نقش خوب در وجودتان ایجاد کنید، کار خیر کنید، ذکر بگویید، انفاق کنید و دست بیچاره و ناتوانی را بگیرید. با این دستتان به دیگران توان بدهید تا نقش خوب بردارد. وقتی آقا امام زمان {{عج}} تشریف می‌آورد، آن‌موقع امام زمان {{عج}} آئینه حق است، ما در آئینه‌اش حیوان هستیم! تمام آنچه که چندین سال در دلمان بوده، در پیشانی می‌آید و مُهر می‌زند: منافق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایراد به امام زمان {{عج}} نکنید! خدا یاری‌اش می‌کند و او را از تهمت درمی‌آورد. چه کسی به او تهمت می‌زند؟ مقدس‌ها. حالا خدا او را یاری می‌کند. امام زمان {{عج}} به مردم می‌گوید: من کسی را نمی‌کُشم، منافق‌ها را کُشتم، او روی پیشانی‌اش مُهرِ منافق بود. به امام زمان {{عج}} هم ایراد می‌کنند؛ می‌گویند: چرا بچه‌ها را می‌کُشی؟ بچه‌ها که تقصیر ندارند، اما جلوتر امام صادق {{علیه}} فرموده امام زمان {{عج}} کار خضر را می‌کند؛ می‌فهمد بزرگ بشود، ایده‌اش همان است. این‌که پیامبر {{صلی}} می‌فرماید می‌میری به زمان جاهلیت، برای این است ‌که امام زمانت را قبول نداری. الآن که شما نشستی، توی دلت آن است، خدا با آن با تو رفتار می‌کند، ایده‌ات روی پیشانی می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سرِ کوچه‌مان آمدم که سوار ماشین بشوم و به حرم حضرت معصومه {{علیها}} بروم. دیدم که تمامی مردم حیوانند. یک‌دفعه دیدم هودجی از آسمان پایین آمد، سوار شدم. خوب یادم است از رودخانه قم ردّ شد، رفت و رفت، از کوه‌ها ردّ شد، به یک عمارتی رسیدم. آقای بزرگواری آن‌جا بود، به ایشان گفتم: شما مرا از دست آن حیوانات نجات دادید، ممکن بود مرا بِدَرند؛ اما آقاجان! اگر شما تقوا نداشته باشید، شما را هم نمی‌خواهم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از آن‌جا آمدم، خیلی ناراحت شدم که چرا این حرف را زدم! آقا حاضر شد و فرمود: حسین! چرا ناراحتی؟! ما خودمان به تو القا کردیم که این حرف را بزنی! ببین من چه می‌گویم! آن را که درونم است، افشا می‌کنم، من تقوا می‌خواهم! اما شما چه می‌خواهید؟! من خواستِ آن‌ها را می‌خواهم! امر آن‌ها را افشا می‌کنم! اما شما با یک چلوکباب دنبال خلق می‌روید! چرا دنبال امام زمان {{عج}} نمی‌روید؟! چرا هر چیزی را می‌خورید، مال حرام و مصادره می‌خورید؟! هنوز هم دنبالش هستید! هر کسی را می‌بینم، دنبال خلق است! فردای قیامت پشیمان می‌شوید! به گونه‌ای که اگر پشیمانی‌تان را به اهل محشر قسمت کنند، به همه می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر با هم رفیق بودند، به یکدیگر گفتند: ما باید تمام مشکلاتمان را از امام زمان {{عج}} بخواهیم که حلّ کند؛ به خاطر همین چهل شب جمعه، پابرهنه به مسجد سهله آمدند و امام زمان امام زمان کردند. گفتند که ما باید امام زمان {{عج}} را ببینیم. شب آخر که شد، حضرت حاضر شد، آن‌ها دیدند یک عربی که کیسه‌ای در دستش است، با این‌ها همسفر شد، یک‌قدری که رفتند، به آن‌ها گفت: رفقا! این کیسه این‌جا باشد؛ من به این آبادی نزدیک می‌روم؛ تا وقتی‌که شما یک استراحتی بکنید و چیزی بخورید، من آمده‌ام. امام زمان {{عج}} کیسه را پیش این دو نفر گذاشت و رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی آن‌ها به درون کیسه نگاه کردند، دیدند پُر از جواهرات است. یکی از آن‌ها به رفیقش گفت: بیا یک چاله‌ای بِکَنیم. تا این عرب آمد، او را بکُشیم و در این چاله بیندازیم، پول‌ها را هم قسمت کنیم. تا این را گفت، امام صدا زد: شما می‌خواهید امام زمان {{عج}} را بکُشید یا این‌که او را ببینید؟! وقتی این بار، درون کیسه را نگاه کردند، دیدند پُر از تَنگیله [خاکستر، خُرده شیشه] است. عزیز من! ببین این‌ها هم از امتحان در نیامدند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی چندین وقت به مسجد سهله یا مسجد جمکران رفت تا خدمت امام زمان {{عج}} برسد، وقتی خدمت امام زمان {{عج}} رسید، امام به او فرمود: پدرجان! این‌جا آمده‌ای چه کار کنی؟ گفت: من می‌خواهم امام زمانم را ببینم، خیلی سال است که به این‌جا می‌آیم! گفت: حالا من امام زمان! از او چه می‌خواهی؟ گفت: اگر تو امام زمان {{عج}} هستی، این بیل مرا پارو کن! آن شخص رعیت بود، یک‌قدری که راه رفت، دید یک پارو در دستش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید ما مثل این شخص نباشیم که مطلب را متوجه نبود و نفهمید از امام زمانش چه بخواهد! انسان نباید چیزی از امام زمانش بخواهد که نابود می‌شود. خجالت بکش! یک خانه و ماشین مدل بالا از امام زمانت می‌خواهی؟! فکرت کوتاه است! چرا امام زمان {{عج}} را نمی‌بینید؟ چون فکرتان کوتاه است، آن چیزی که از امام زمان {{عج}} می‌خواهید، باید تولیدش به دوستان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} برسد. چطور به شما نمی‌دهد؟! من عقیده‌ام این‌ است: اول چیزی که شما از امام ‌زمان {{عج}} می‌خواهید، باید بگویید: آقاجان! ما را در آخرالزمان، در پناه خودت حفظ ‌کن! ما را زیر بال خودت بگیر! همه می‌خواهند دین ما را ببرند، اصلاً کسی نیست که نخواهد دین ما را ببرد. دومی‌اش این است که آقاجان! تتمه عمر ما را در خواسته خودت، هدف خودت، راه خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که من از امام زمان {{عج}} خواستم، این بود که گفتم: آقاجان! خودت را به من بده! اگر خودش را بدهد، بالاتر از همه خلقت را داده. آن امام زمان {{عج}} که به تو می‌دهد، جسمش را نمی‌دهد، مِهرش را می‌دهد؛ وقتی مِهرش را داد، خودش را می‌دهد؛ دیگر هیچ مِهری به تو، تو را افشا نمی‌کند، فقط محبت امام زمان! آن‌وقت در دلت محبت دیگری نداری. یکی هم گفتم: آقاجان! حمایت از ولایت به من بده تا زهرای عزیز {{علیها}} خوشحال شود و بگوید یک نفر از ولایت حمایت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر این‌که گفتم: آقاجان! دو چیز است که مرا می‌کُشد، یعنی تمام گوشت بدن مرا دارد آب می‌کند! اگر تمام عالم را در اختیارم بگذاری، می‌سوزم؛ هیچ‌کس این سوختن مرا نمی‌تواند آرام کند؛ نه بهشت، نه فردوس، نه جنات آرامم نمی‌کند و می‌سوزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! یکی مصیبت جدّت حسین {{علیه}} است، یکی مصیبتی است که به مادرت زهرا {{علیها}} توهین کردند، یکی هم اسیری عمه‌ات زینب {{علیها}} است. تا اسم مادرش را گفتم، یک‌دفعه تکان خورد، مصیبت زهرای عزیز {{علیها}} امام زمان {{عج}} را تکان می‌دهد. اگر امام زمان {{عج}} تکان خورد، تمام خلقت تکان خورده. همان‌جا به خودم گفتم: چرا گفتی؟ حالا می‌سوزم! هیچ چیزی سوختن مرا خاموش نمی‌کند، مگر آن ذوالفقاری که در دست امام زمان {{عج}} است تا با آن از دشمنان مادرش زهرای عزیز احقاق حق کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید حمایت از ولایت کنید، نه این‌که سر و صدا کنید! حمایت از ولایت این است که ولایت را در خودتان پیاده کنید، من نمی‌گویم کاری بکنید، می‌گویم ولایت را مثل سلمان و اباذر در خودتان پیاده کنید! آن‌ها حرف نزدند، ولایت را در خودشان پیاده کردند؛ شما هم باید همین‌طور باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلعم اعجاز دارد، «اسم اعظم» دارد. مگر به هر کسی اسم اعظم می‌دهد؟! اما مؤمن را «إرادة الله» می‌کند، از اسم اعظم بالاتر است. اسم امام حسین {{علیه}}، اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اعظم است، اگر آن‌ها را دوست داشته باشید، خدا اعظم به شما عنایت کرده. اسم اعظم یک وقت باعث نجات شما نیست، باعث سقوط شماست. آن اسم اعظمی که امام حسین {{علیه}} داشته باشید، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} داشته باشید، باعث نجات شماست. بلعم را زنش بازی‌ داد. بلعم گفت: ای زن! اگر موسی بیاید تمام ریاست من به هم می‌خورد. گفت: ای مرد! مگر تو «مستجاب الدعوه» نیستی؟! مگر اسم اعظم بلد نیستی؟! گفت: چرا! گفت: خدا که اشتباه نکرده به تو داده، نفرین به موسی بکن! حالا بلعم می‌خواست برود به موسی نفرین کند. هر چه الاغش را زد، نرفت. گفت: چرا نمی‌روی؟ گفت: تو می‌گویی برو! «الله» می‌گوید نرو! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! چقدر «الله» به ما حرف زده، نمی‌شنویم! چقدر پیامبر {{صلی}} به شما حرف گفته، نمی‌شنوید! می‌روید گناه می‌کنید. الاغ بهتر است یا ما؟! حالا خدا سزایش را می‌دهد؛ او را در بهشت می‌برد و انسانش می‌کند. بلعم این‌قدر عظمت پیدا کرد: سگی را آدم می‌کرد، آدمی را سگ می‌کرد. یک نفرین کرد، چهل روز موسی سرگردان بود. بلعم به موسی نفرین کرد. تو چه کار می‌کنی؟ به دینم، امر ائمه {{علیهم}} را اطاعت نمی‌کنی، همان نفرین است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما دو جور اسم اعظم داریم: یک اسم اعظم داریم که خدا آن را در خفا به شما داده، یعنی در خلقتِ شما خلق کرده؛ با آن می‌توانی هر کجا بخواهی بروی. آن خیلی مهم است! در یک قسمت به آن می‌گویند مخیر؛ تمام شما که این همه شرافت دارید، چون خدا گفت: «فتبارک الله أحسن الخالقین»، هیچ کجا خدا به خودش احسنت نگفته، اما کسی به غیر از بشر مخیر نیست؛ تا حتی ملائکه‌ها نیستند، آن‌ها در امرند. خدا تو را مخیرْ خلق کرده که پرش کنی از این‌جا در ماورا! من پرش کردم، تو هم جانم! می‌توانی پرش کنی در دامن امام زمان {{عج}}. حالا که خدا تو را مخیر کرده، حاکم هم هستی؛ باید سه چیز داشته باشی: اول ولایت، بعد عدالت، بعد سخاوت. اگر سخاوت یا عدالت نداری، ناقصی دارد؛ ولایت هم اگر نداری، که هیچ! خدا خیلی احترامت می‌کند، پرتت می‌کند توی جهنم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: اسم اعظمی داریم که با طَیَران، خدمت امام زمان {{عج}} می‌رسی؛ امام آن را به تو می‌دهد که با طیران خدمتش می‌روی. عزیزان من! شما الآن قدردانی نمی‌کنید که خدا به شما چه داده! اگر به شیخ‌بهاء اسم اعظم داده، امام زمان {{عج}}، خودش را به شما داده. حالا هم که به شیخ‌بهاء داده، او را مذمت می‌کند، چون‌که می‌خواهد با اسم اعظم خدمت امام زمان {{عج}} برسد. یک‌دفعه دید امام زمان {{عج}} کوفه است و درِ یک دکانی نشسته. وقتی شیخ‌بهاء امام زمان {{عج}} را دید، متوجه شد که امام به او اعتنایی نمی‌کند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا شیخ‌بهاء دید امام زمان {{عج}} رفت و کفشش را به یک کفاش داد و فرمود: آیا می‌شود این کفش را بدوزی؟ آیا ممکن است این کار را بکنی؟ به او امر نکرد. کفاش گفت: آقا! دو نفر قبل از شما در نوبت هستند. دو مرتبه امام زمان {{عج}} فرمود: حالا می‌شود کفشم را بدوزی؟ گفت: آقا! باید صبر کنی تا کار این دو نفر را راه بیندازم و بروند. ببین این کفاش امام زمان {{عج}} را می‌بیند و می‌شناسد، اما امرش را بیشتر اطاعت می‌کند، می‌گوید اگر من کار امام زمان {{عج}} را جلو بیندازم، توهین به این شخص می‌شود. می‌خواهد با کسبش توهین به یک نفر نکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا امام، شیخ‌بهاء را صدا زد و گفت: برو تا من به دیدنت بیایم، تو این‌جا نیا! اصلاً او را ردّ کرد. چرا؟ شیخ‌بهاء اسم اعظم دارد، اما تو خود اعظم را داری، تو محبتِ چهارده اعظم داری! این کفاش امر را اطاعت می‌کند، حالا آقا امام زمان {{عج}} می‌آید و درِ دکانش می‌نشیند، اصلاً امام زمان {{عج}} یعنی رحم، امام زمان {{عج}} یعنی عدالت، امام زمان {{عج}} یعنی سخاوت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود نگه‌داشتن خیلی مهم است! بشر تا زمانی‌که قدرت دارد، هیجانی است و تسلیم نیست، مگر این‌که نیرویش را در اختیار امر بگذارد و قدرتش به وجود مبارک امام زمان {{عج}} اتصال باشد، وگرنه این قدرت، او را سقوط می‌دهد. عزیزان من! نیرو را خرج نیرو کنید و آن را در اختیار امر بگذارید. باید قدرتتان به قدرت مبارک مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال باشد. ببین او چطور قدرتش را خُرد می‌کند و بچه یتیم را نوازش می‌کند، در برابرش کرنش می‌کند؛ نه این‌که بچه یتیم ارزش داشته باشد! چون بچه یتیم به خدا اتکا دارد و خواست خداست، امیرالمؤمنین علی {{علیه}} که کرنش می‌کند، خواست خدا را به جا می‌آورد. ببین چطور در خرابه‌ها می‌رود و به فقرا رسیدگی می‌کند! امیرالمؤمنین علی {{علیه}} قدرت تمام خلقت است، خودش امر است، اما از آن امر، بالاتر هم هست. چه قدرتی از قدرت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بالاتر است؟ قدرت خدا. امیرالمؤمنین {{علیه}} «قدرة الله» است، تمام قدرت‌ها در قبضه قدرت اوست، تمام نَفَس‌ها که خلقت می‌کِشد، در قبضه قدرت اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! این تن ساز که می‌خواهید، باید بخواهید که خدا را اطاعت کنید و مَبلغی پیدا کنید، زن و بچه‌تان را اداره کنید، دستتان هم باز باشد، آن‌وقت آن فکر شما، تن شما، آن است که امام زمان {{عج}} را دوست دارد. وقتی امیرالمؤمنین {{علیه}} می‌خواهد از دنیا برود، می‌فرماید: حسن‌جان! حسین‌جان! به فکر فقرا باشید! بروید در خرابه‌ها به این‌ها سر بزنید! نگفت نماز بخوانید! روزه بگیرید! گفت به فقرا سر بزنید! شما شب احیا به چه کسی سر زدید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! بیایید صفات، پیش امام زمان {{عج}} ببرید؛ تا او را خوشحال کنید. اگر امام زمان {{عج}} را خوشحال کردید، تمام خلقت را خوشحال کرده‌اید. حالا چه کار کنیم امام زمان {{عج}} را خوشحال کنیم؟ باید امر را اطاعت کنیم، پرچمِ امر داشته باشیم و به امام زمان {{عج}} التماس کنیم: آقاجان! ما عاجزیم که خودمان را حفظ کنیم، شما ما را حفظ کن! بیچاره‌ایم! دست ما را بگیر!  آقاجان! زمان می‌خواهد ما را ببرد، شیطان و خلق می‌خواهد ما را ببرد، ما را در پناه خودت حفظ کن؛ مبادا به زمان جاهلیت بمیریم. آقاجان! صغیریم، ما را کبیر کن! اگر ما را در خانه‌ات راه بدهی، کبیر می‌شویم، وگرنه صغیریم، بازی می‌خوریم! درِ خانه دیگران می‌رویم! دنیا و خلق ما را بازی می‌دهد، آقاجان! ما را راه بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایید زانو بزنید در مقابل امام زمان {{عج}}! ببینید به شما می‌دهد یا نه! زانو بزنید در مقابل کسی‌که قدرتش ماورایی است. امام زمان {{عج}} را بشناسید! امام زمان {{عج}} تمام ماورا در اختیارش است! چه کسی در اختیارش گذاشته؟ خدا. حالا ایشان اختیار دارد به هر کسی بدهد، آن خصوصی نیست؛ چون آقا امام زمان {{عج}} کل کمال است. در اختیار امام زمانِ ما رحمت است، رحمت را می‌گذارد در اختیارت. بیایید امام زمان {{عج}} را اطاعت کنید، رحمتش را در اختیارتان بگذارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این جوّ عالم حرف‌هایی است، می‌گویم که تمام این عالم تنظیم است. عزیز من! قدرتت را تقدیم ولایت کن! نفَست و کارت را تقدیم ولایت کن! خدا یاری‌ات می‌کند. مگر تو را یاری نکرده؟! رفتم به امام رضا {{علیه}} گفتم: آقاجان! تمام رفقایم را هم ماورایی کن؛ هم آن‌ها را «إرادة الله» کن! والله، می‌کند، اما اراده خودت را بگذاری کنار. اگر تو اراده‌ات را گذاشتی کنار، محتاج خدا، محتاج ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} کنی، ماورایی‌ات می‌کند. چرا؟ هیکل من رشد کرده، اما عقلم رشد نکرده. عزیزان من! بیایید این رشد هیکل ما، رشد امر باشد. اگر رشد امر شد، صحیح است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ببین این یقین توست که تمام ماورا را می‌بیند. این یقین توست که سیر دارد به تمام ماورا. گفتم: یک مؤمن مانند یک ستاره است. من مؤمن را کوچک کردم این حرف را زدم. عقیده‌ام این است که مؤمن بالاتر از این حرف‌هاست. ببین من دست و پای شما را می‌بوسم. چرا؟ عقیده‌ام این است که شما از ملَک بالاترید، شیعه از ماه و خورشید بالاتر است. چرا؟ خدا می‌گوید: تو «أشرف مخلوقات» هستی؛ خدا این را گفته که من می‌گویم؛ ببین آن جماد است، اما تو کمال هستی. می‌خواهم به کل کمال برسید. کل کمال شناخت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} است، شناخت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است. کل کمال ولایت است. باید چون و چرا نداشته باشید و مطیع امر باشید. یقین کنید که حرف خدا و پیامبر {{صلی}} درست ‌است و قلبتان «عرش ‌الرحمٰن» است. من گفتم: عرش، جای دوازده ‌امام، چهارده‌ معصوم {{علیهم}} است؛ اما در قلب شما باید محبت آن‌ها باشد. محبت دیگری نباشد. حالا که محبت آن‌ها هست، پرچمِ امر آن‌ها دستتان باشد و امرشان را اطاعت ‌کنید!	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ذره درس یا مهندسی‌تان پیش رفت، خیال نکنید این شما را نجات می‌دهد. به کجا امیدوار می‌شوید؟! من الآن یکی را بگویم: تا حتی خودِ شیخ‌ مفید از ماورا اطلاع ندارد، چون‌که اتکایش به فقه و اصولش است. ما داریم انتقاد می‌کنیم، یک کج‌دهنی نگوید که این به علماء کار دارد و ایراد می‌کند! شخصی را پیش شیخ‌ مفید آوردند، می‌گوید: من زنم آبستن است و مُرده؛ نُه ماهش است. شیخ ‌مفید گفت: برو خاکش کن! حالا شیخ می‌بیند که ‌جوانی آمد و گفت که آقا امام زمان {{عج}} می‌گوید: پهلوی چپ آن ‌زن را بشکاف و بچه را درآور! پس شیخ نمی‌داند و از ماورا هم خبر ندارد؛ چون‌که از فقه و اصولِ درسی می‌فهمد. ما از شیخ‌ مفید، شاید بهتر یا بالاتر، کم داشته ‌باشیم. حالا ببین این از درسش استفاده کرده، خیلی هم زحمت کشیده، زحمتشان هم روی سرِ ما. ما می‌خواهیم ببینیم آن درسی که شما دست به ماورا می‌زنید، باید نوشیدنی یا القایی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا آن بچه یک‌قدری بزرگ می‌شود، شیخ‌ مفید چه ‌کار می‌کند؟ می‌بیند اگر این ‌کار را کرده ‌بود، خون کرده‌ بود، درِ خانه‌اش را می‌بندد، می‌فهمد مجتهد شدن، فقه و اصول نجات‌دهنده نیست! کار است، کسب است. می‌رود درِ خانه‌اش را می‌بندد و می‌گوید: من اشتباه‌کارم! من دیگر حرف نمی‌زنم! حالا آقا امام زمان {{عج}} برایش یک پیغامی می‌دهد: نه! تو حرف بزن، ما هوایت را داریم. ببین نمی‌گوید بزن! ببین چه می‌گویم! نمی‌گوید بزن! اجازه زدن به او نداده، چه می‌گوید؟ می‌گوید: ما هوایت را داریم یک‌حرفی بزن، یعنی اگر ما هوایت را نداشته‌ باشیم، توی پرتگاه پرت می‌شوی؛ همین‌طور که شدی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! والله، این حرف‌ها خیلی مهم است؛ اما باید توجه بفرمایید و فکر کنید! به متقی درس می‌گویند؛ من یادم نمی‌رود، یک دفعه در مکه خدمت امام زمان {{عج}} رسیدم. به خودش قسم که مطابق تمام خلقت است، درس به من گفت. خیلی قشنگ بود! حضرت همین‌طور که به من می‌گفت، این کتاب خودش ورق می‌خورْد. این درسی که می‌گوید، درس خلقتی است؛ یک خلقتی را متوجه می‌شوی، از حنجره پاک امام زمان {{عج}} نتیجه می‌گیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النبیّ یا أیها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما.» عزیزان من! ما باید تسلیم باشیم. حالا چه‌ جور بشود که تسلیم شویم؟ باید قلب مطمئنه داشته ‌باشید. مطمئن باشید به ولایت. بیایید تسلیم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بشوید! ما تسلیم واقعی نیستیم، یک حدّی تسلیم هستیم. مگر اَصبغ به پیامبر {{صلی}} نمی‌گوید که دارم جهنم و بهشت را می‌بینم؟! ولایت، روح را می‌بیند، دنیا، جسم را می‌بیند. عزیزان من! بیایید چشم ولیّ داشته‌ باشید! چشم ولیّ پیدا کنید! از کجا پیدا کنید؟ باید امام‌ زمان {{عج}} به شما بدهد، وقتی تسلیم شدید، هستی‌اش را به شما می‌دهد. مگر امام‌ زمان {{عج}} از آن سلطان کمتر است؟! چرا ما توجه نداریم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلطانی بود که در بیابانی حرکت می‌کرد، باد و غبار شد، به چادر بنده خدایی که یک بُز داشت، پناه آورد. آن چادرنشین دید که این آدم با شخصیتی است، خلاصه بُز را کُشت و تاس‌کبابی درست کرد و پوست این بُز را زیر پای سلطان انداخت. خیلی توجه به او کرد. صبح شد، سلطان می‌خواست برود، گفت: فلانی! شما باز هم بُز داری؟ گفت: نه آقا! ما همین یک بُز را داشتیم، آن هم بالأخره یک شیری به ما می‌داد. من دیدم شما مهمان عزیزی هستید، آن را کشتم. سلطان گفت: دیگر نداری؟ گفت: نه! نامه‌ای به او داد و گفت: اگر یک‌وقت کاری داشتی، خلاصه بیا توی شهر، من آن‌جا هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت، سیل آمد و خلاصه چادر و بساط مرد بیابانی را بُرد، زنش به او گفت: مرد! آن شخصی که مهمانمان بود، به نظرم مرد بزرگواری بود، بلند شو برویم پیش او در شهر، ببینیم چه می‌شود! شاید یک جایی به ما بدهد، ما که هستی‌مان را سیل بُرد. مرد بیابانی بلند شد رفت و نامه شاه را نشان داد، دیدند که بَه! این نامه شاه است، پایش را هم امضا کرده. او را بردند آن‌جا توی قصر، فوراً لباس‌هایش را عوض کردند، حمام بردند و متوجهش شدند! زنش را در حرم‌سرای خودش راه داد. خیلی آن‌ها را احترام کرد، احترامی که او کرده بود، شاه هم کرد. بعد آمد و گفت: وُزرای من! من به این مرد بیابانی چه بدهم؟ یک نفر گفت: آقا! یک چادر به او بده تا در بیابان بزند، صد تا بُز هم به او بده، یک بُز برای شما کشته. حالا این سلطان چه کار کرد؟ دید این مرد بیابانی هستی‌اش را به او داده، تاجش را برداشت و گذاشت روی سرش، گفت: تو سلطانی! تو هستی‌ات را به من دادی. این مرد چادرنشین گفت: من سلطانم؟! گفت: آری! گفت: آقاجان من! ای شاه عزیز! من لیاقت این کار را ندارم، دوباره تاج را برداشت و گذاشت روی سر پادشاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! این‌که می‌گویم تفکر داشته باشید، منظورم این است که امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان بشناسید، وفا و صفای امام زمان {{عج}} را خیلی آوردیم پایین، کوچک کردیم که مغز همه کس بکشد؛ کوچک و بزرگ، همه متوجه بشویم؛ اگرنه حرف از این بالاتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز من! اگر تو هم هستی‌ات را بدهی به امام زمان {{عج}}، والله هستی‌اش را به تو می‌دهد، چرا هستی‌تان را به ولیّ الله الأعظم امام زمان {{عج}} نمی‌دهید که هستی‌اش را به شما بدهد؟! چرا ما فکر و اندیشه نداریم؟! مگر شهدای کربلا هستی‌شان را ندادند، حالا امام زمان {{عج}} چه می‌گوید! می‌فرماید: پدر و مادرم به قربانتان که هدفتان و مقصدتان، دفاع از وجود مبارک امام بوده. امام زمان {{عج}} خودش را فدای مقصد شهدای کربلا می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مقصد ما، وجود مبارک امام زمان {{عج}} باشد. بیایید امام زمان {{عج}} را به قدر یک سلطان باوفا، سلطان باوجدان و باعاطفه، سلطان باعنایت و باعطوفت در نظر بگیریم، آیا آقا امام زمان {{عج}} کمتر است؟! ما هم باید در مقابل امام زمان {{عج}} بگوییم: آقاجان! ما لیاقت نداریم، لیاقت به ما بده! ما لیاقتِ کار ولایت را نداریم، تو ولایت به ما بده! ولایت ما را کامل کن! از کجا کامل بشود؟! بیایید در پناه امام زمان {{عج}}. مانند همان کسی باشید که یک بُز داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} خیلی سینه‌اش تنگ شد، سر قبر پیامبر {{صلی}} رفت و فرمود: یا رسول الله! ببین اُمت تو با ما چه کار کردند؟! زهرای عزیز {{علیها}} را کشتند و این جنایات را کردند! گفت: علی‌جان! به آن‌ها نفرین کن! امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: خدایا! مرا از این‌ها بگیر و مثل خودشان را به آن‌ها بده! حالا چه شد؟ خدا امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را گرفت و معاویه را به آن‌ها داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بترسید از روزی که ما قدردانی از امام زمان {{عج}} و نماینده‌اش متقی نکنیم و خدا کسی را به ما بدهد که دشمن امام زمان {{عج}} باشد! ما باید از امام زمان {{عج}} تشکر کنیم. تشکر این است که امرش را اطاعت کنیم، «من» و عناد نداشته باشیم، دنبال خلق نرویم، گناه نکنیم و سخی باشیم، به اولیای امور هم کاری نداشته باشیم. عزیزان من! در آخرالزمان دخالت در کارها نکنید! آرام بگیرید و هیجانی نباشید! خطر وظیفه را جدی بگیرید! حواستان به امر باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان خلافت عمر، بچه‌ای روی ناودان رفت و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین پرت کند. پیش عمر آمدند و گفتند: خلیفه! هر کاری می‌کنیم، بچه پایین نمی‌آید. گفت: قدری آجیل و شکلات جلویش بریزید! این کار را کردند، اما بچه پایین نیامد. دوباره پیش عمر آمدند، گفت: بروید به ابوالحسن بگویید! وقتی پیش امیرالمؤمنین {{علیه}} آمدند، حضرت فرمود: یک بچه‌ای مثل خودش پیش او ببرید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بچه‌ای مثل خودش آوردند، حالا این دو بچه قدری به زبان کودکی با هم حرف زدند. بالأخره آن بچه از روی ناودان پایین آمد. پیش امیرالمؤمنین علی {{علیه}} آمدند و گفتند: علی‌جان! این دو بچه با هم چه گفتند؟ حضرت فرمود: آن بچه‌ای که روی ناودان رفته بود، گفت: زمانی‌‌که عمَر خلیفه باشد، من دنیا را نمی‌خواهم، از این بالا خودم را به پایین پرت می‌کنم و جان می‌دهم، به غصه این‌که عمر خلیفه است! آیا ما غصه خوردیم که دارند دین ما را می‌برند و خلق به ما می‌دهند؟! من به فدای آن بچه بشوم! حالا آن بچه به او گفت: عزیز من! تو اشتباه می‌کنی! سایه امیرالمؤمنین علی {{علیه}} بر سرِ ماست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هم باید بگوییم: هر آنچه را که برای ما اتفاق می‌افتد، سایه امام زمان {{عج}} و متقی بر سرِ ماست. خدایا! سایه متقی را از سرِ ما کم نکن! ما از او استفاده ببریم. خدایا! حاج ابوالفضلِ ما را نگه‌دار! ما باید قدردانی کنیم و از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار نرویم. کجا از زیر سایه امام زمان {{عج}} کنار می‌روید؟ آن‌موقعی‌که امر را اطاعت نکنید. عزیزان من! بیایید زیر سایه امر باشیم؛ امر، شما را حفظ می‌کند نه دنیا! دنیا خودش پایه و اساس ندارد، تکذیب شده! اگر دنیا فایده داشت، ائمه طاهرین {{علیهم}} دنبالش می‌رفتند. کجا دنبال دنیا می‌روید؟! بیایید دنبال متقی بروید تا هم در دنیا و هم در آخرت رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 4&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هیچ‌ کجا امام زمان {{عج}} مطابق وداع امام حسین {{علیه}} دلش نمی‌سوزد! وقتی امام حسین {{علیه}} برای خداحافظی درِ خیمه آمد، صدا زد: اُمّ‌کلثوم! خداحافظ! زینب‌جان! خداحافظ! تا حتی به فضه هم گفت: خداحافظ! ببین این‌ها چقدر آقا هستند! مساوات این است: فضه، کنیز مادرش را با خواهرش یکی حساب می‌کند؛ دید فضه دارد حمایت از حضرت زینب {{علیها}} می‌کند. وقتی امام حسین {{علیه}} گفت: خداحافظ! حضرت زینب {{علیها}} غش کرد! قبل از آن به برادرش گفته بود: برادر، حسین‌جان! وقتی جدم از دنیا رفت، دلم به پدرت خوش بود، وقتی پدرت از دنیا رفت، دلم به شماها خوش بود، امام حسن {{علیه}} هم که از دنیا رفت، دلم به تو خوش بود. حسین‌جان! دیگر زندگی بعد از تو را نمی‌خواهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین {{علیه}} دست ولایت بر قلب حضرت زینب {{علیها}} گذاشت، حضرت زینب {{علیها}} چشم‌هایش را باز کرد. امام حسین {{علیه}} فرمود: زینب، خواهرجان! من «هل من ناصر» گفتم، اما هیچ‌کس طرفم نیامد و جوابم را نداد! هر کجایِ این عالم باشم تا این‌ها خون مرا نریزند، آرام نمی‌گیرند، اما وعده من با خدا تا این‌جا بوده. خواهرجان، زینب! در شام دارند لعنت به پدر ما امیرالمؤمنین علی {{علیه}} می‌کنند، باید به شام بروی، در آن‌جا و کوفه یک خطبه بخوانی، پرچم معاویه را بِکَنی، پرچم پدرمان امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را نصب کنی. حضرت زینب {{علیها}} گفت: برادر! این‌قدر صبر می‌کنم تا صبر از دستم عاصی شود! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌خواهم برای شما روضه‌ای بخوانم که حضرت فرمود: اگر یک قطره اشک برای امام حسین {{علیه}} بریزید، خدا از سر همه گناهانتان می‌گذرد. إن‌شاءالله می‌خواهم یک اشکی بریزیم، حضرت فرمود: هر کسی هم اشکش نمی‌آید، بُکاء کند، خدا ثواب گریه را به او می‌دهد. یک دل‌هایی نازک است و یک دل‌هایی طوری است که گریه‌اش نمی‌آید، کسل است؛ اما حضرت می‌گوید بُکاء کن! من روضه‌ای می‌خوانم که امام زمان {{عج}} می‌خوانَد. امام زمان {{عج}} خیلی وارد مصیبت‌های امام‌ حسین {{علیه}} نمی‌شود، اما یک مصیبت است که وارد می‌شود؛ می‌فرماید: یا جدّاه! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت به درِ خیمه آمد. آخر می‌دانید چطور شد! امام‌ حسین {{علیه}} یک وصیتی به حضرت زینب {{علیها}} کرد؛ گفت: خواهرجان، زینب! این اسب بی‌صاحب من به درِ خیمه می‌آید. این اسب می‌آید که شما را راهنمایی کند؛ می‌گوید: زینب‌جان! ام‌کلثوم! امام‌ سجاد! بیایید این‌طرف تا امام حسین {{علیه}} را نشانتان بدهم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام ‌حسین {{علیه}} گاهی وقت‌ها درِ خیمه می‌آمد و «لا حول و لا قوة إلا بالله العلیّ العظیم» می‌گفت. یک‌وقت دیدند اسب آمده، خیال کردند امام‌ حسین {{علیه}} است. همه از خیمه ریختند بیرون، امام زمان {{علیه}} خیلی دلش می‌سوزد. امام‌ حسین {{علیه}} گفته‌ بود: زینب‌جان! اسب می‌آید شما را راهنمایی می‌کند. مبادا بگذاری بچه‌ها دنبال این اسب بیایند و مرا ببینند، مبادا بگذاری سکینه بیاید پیش من، ممکن‌ است فُجأه کند. حالا اسب آمده، دارد «الظلیمه، الظلیمه» می‌گوید؛ وای به حال کسانی‌که پسر پیامبرشان را کشتند! ای اهل حرم! امام حسین {{علیه}} را کشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از خیمه ریختند بیرون. همه بچه‌ها می‌دوند بیرون. یکی از این‌طرف می‌رود، یکی از آن‌طرف. حضرت زینب {{علیها}} می‌خواهد بچه‌ها را برگرداند؛ دنبال بچه‌ها می‌دود؛ می‌گوید: عمه‌جان! کجا می‌روید؟! بیایید! کاش احترام کرده‌ بودند، ریختند خیمه‌ها را غارت کردند و آتش زدند. بی‌خود نیست که امام زمان {{عج}} می‌گوید: گریه می‌کنم، اگر اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم؛ برای اسیری عمه‌ام زینب {{علیها}}. از بس‌که حضرت‌ زینب {{علیها}} معرفت دارد! خدمت حضرت‌ سجاد {{علیه}} آمد و گفت: یا ولیّ الله! دید که امامت به حضرت‌ سجاد {{علیه}} منتقل شده. گفت: اُمّ ایمن همه حرف‌ها را به‌ من گفته‌، این‌ را نگفته‌؛ آیا ما باید بسوزیم؟ حضرت فرمود: عمه‌جان! «عَلیکُنّ بالفرار»؛ همه فرار کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تمام ادباء، تمام علماء، تمام اوصیاء، این‌ها اصلاً کربلای امام‌‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند؛ نه خود امام‌ حسین {{علیه}} را. یک کربلای امام‌ حسین {{علیه}} را نمی‌فهمند یعنی‌ چه! وجود مبارک امام‌ زمان {{عج}} می‌داند که این‌قدر احترام می‌کند و می‌گوید: فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی‌که اسب بی‌صاحبت آمد و عمه‌هایم از خیمه ریختند بیرون. دخالت در جوّ نمی‌کند، بس‌که این‌ کار مهم است، بس‌که این‌ کار بالاست! یکی هم گریه می‌کند و می‌گوید: عمه‌جان! فراموش نمی‌کنم آن‌موقعی که آمدی در تلّ زینبیه، هیچ چاره‌ای نداشتی، دست‌هایت را روی سرت گرفتی و فریاد زدی: حسین! حسین! حسین! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید گریه کنیم برای جسارتی که به این‌ها شده؛ جسارتی که به قدس امیرالمؤمنین {{علیه}} شده، جسارتی که به حضرت زینب {{علیها}} شده. این گریه درست است. چه کسی می‌تواند امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بکُشد؟! این‌ها جسارت به علیین کردند، جسارت به نور خدا شد. چه کسی می‌تواند نور خدا را بکُشد؟! اما به تو گفته محزون باش! دلت مثل آتش بسوزد. برای چه بسوزد؟ برای جسارتی که به این‌ها شد، آن‌وقت شما هم مثل امام زمان {{عج}} هستید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} هم وقتی تشریف می‌آورد، از توهینی که به این‌ها شده، دفاع می‌کند. اصحاب امام حسین {{علیه}} دفاع از ولایت کردند که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: «السلام علیک یا عبد الصالح، المطیعُ لله و لِرسوله»؛ ای اصحاب باوفای جدم، پدر و مادرم به قربانتان! حضرت زینب {{علیها}} هم دفاع از ولایت کرد که امام زمان {{عج}} می‌فرماید: اشک چشمم تمام شود، خون گریه می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقا! این حرف‌ها را باید توی خودتان پیاده کنید! شما دفاع از چه کسی می‌کنید؟! مگر ام‌کلثوم نیست؟! خواهر حضرت زینب {{علیها}} است، اما اجازه بیان یک حرف دیگری است. امام حسین {{علیه}} اجازه بیان به حضرت زینب {{علیها}} داد؛ فرمود: خواهرجان! خطبه بخوان! باید پرچم پدرمان علی {{علیه}} را افراشته کنی. مگر پرچم افراشتن شوخی است؟! این یزید آن‌قدر قدرت دارد که می‌گوید: امام حسین را بکُش! می‌کُشد. مگر از بین بردن یزید شوخی است؟! یزید امپراطور جهانی بود، حکومت جهانی داشت. حضرت زینب {{علیها}} مثل امام زمان {{عج}} که می‌آید و جهانی را به هم می‌زند و از بین می‌برد، حضرت زینب {{علیها}} هم جهانی را از بین برد؛ جهانی را داد دست امام سجاد {{علیه}}.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نفر در سرزمین مِنا، آقا امام زمان {{عج}} را خواب دید، گفت: آقاجان! ما این‌جا چه کار کنیم؟ حضرت فرمود: برای عمویم عباس {{علیه}} گریه کن! نگفت برای امام حسین {{علیه}} گریه کن؛ ببین چقدر امام زمان {{عج}} حضرت عباس {{علیه}} را می‌خواهد! چرا این‌قدر عزیز شد؟ از کجا به این‌جا رسید؟ جانش را فدای امر پیامبر {{صلی}} کرد؛ حالا روز عاشورا می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|افتاده است ای لشکر! دست یمینم|تا زنده‌ام ای لشکر! حامی دینم، دینم حسین است}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا می‌خوانند دیگر، چه اندازه‌اش درست‌ است، من هم همان را می‌خوانم؛ اما آقا ابوالفضل {{علیه}} این‌ را از روی عاطفه می‌گفت، نه این‌که می‌خواست تیر به چشمش بخورد، یعنی این ‌کار را از چشم خودش مهم‌تر می‌داند. این حرف را من می‌زنم، آن‌ها نزدند. حالا گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای لشکر! تیر به چشمم بزنید! به مشک آبم نزنید!|دادم به سکینه وعده آب فرات}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اصحاب امام حسین {{علیه}} نور شدند، هیچ‌کس نور نشده! حالا که جانشان را فدای امام کردند، امام زمان {{عج}} می‌گوید: پدر و مادرم به قربانتان! ببین پدر و مادر امام، یک خلقت است، چه بدهد به اصحاب امام حسین {{ علیه}}؟ من می‌گویم: خدا هم نمی‌‌تواند این‌جا سزای ولایت را بدهد، یعنی در این دنیایی که استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است و خودش عیب دارد، خدا به تو چه می‌دهد؟ این‌که سزای ولایت نیست. خدا از ماورا به شما می‌دهد، بهشت، فردوس، عرشِ خودش را به شما می‌دهد. والله، این حرف را باید با آب طلا نوشت که این‌ها حمایت از امام کردند، امام جانش را فدایشان می‌کند، خود حجت بن الحسن {{عج}} حامی این‌ها شده نه امام حسین {{علیه}}، مگر امام شوخی است؟! امام حرفش یک خلقت است، وجودش یک خلقت است، یک خلقت را فدای اصحاب امام حسین {{علیه}} می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} که فدای آن غلام سیاه نشده! فدای آن عقیده‌اش شده، فدای آن قلب، فدای آن «هل من ناصر» که قبول کرده، شده! امام زمان {{عج}} به تسلیمیت می‌گوید پدر و مادرم به قربانت، نه به شخص! شخص که لیاقت ندارد؛  امام زمان {{عج}} آن پیروی را می‌گوید پدر و مادرم به قربانتان؛ یعنی علی‌خواهی، حسین‌خواهی، حسن‌خواهی، امام زمان‌خواهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! محکم باشید! حوادث آخرالزمان شما را نَبَرد! حواستان جمع باشد! تشخیص عقایدی داشته باشید نه تشخیص خلقی. خیلی باید مواظب اشخاص باشید! این‌که مردم بعد از رسول الله {{صلی}} جهنمی شدند، به حرف خلق رفتند. خلق خودسازی می‌کند تا شما را بازی بدهد؛ اما درونش خباثت است. امروز دین‌ بُردن مشکل است! حضرت فرمود: مردم صبح دین دارند، شب بی‌دین هستند یا شب دین دارند، صبح بی‌دین هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان جاهلیت که مردم برهنه دور خانه خدا می‌گشتند، نگفت «شرّ الأزمنه»، امام حسین {{علیه}} را کشتند و سر مبارکش را چهل منزل بردند، نگفت «شرّ الأزمنه»، این زمان را گفت بدترینِ زمان‌هاست! چون دین بی‌دینی شده و بی‌دینی دین شده. اگر بعد از رسول الله {{صلی}} فرمود: «إرتَدَّ النّاس بَعدَ رسولِ الله {{صلی}} إلّا خَمساً»؛ همه مردم کافر و مرتد شدند مگر پنج نفر، در این زمان فرمود: هر کسی بادین از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می‌کنند و می‌گویند در این دنیای خراب یک نفر با دین از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! پرچم امر دست بگیرید و آن را به دست وجود مبارک امام زمان {{عج}} بدهید! خودسازی کنید، نه مردم‌سازی! خودسازی؛ یعنی من تصمیم گرفته‌ام که دیگر گناه نکنم. برو یک کناری، با خدا و امام زمانت نجوا کن! خودساز مردم را به خدا دعوت می‌کند، خودساز مردم‌ساز است. ما امروز به خودی خود نمی‌توانیم مردم را بسازیم، اغلب مردم دست از ولایت برداشته‌اند. وقتی دست از ولایت برداشتند، ما که نمی‌توانیم آن‌ها را بسازیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} به متقی فرمود: حسین! مردم مسموم شدند. دفعه دیگر فرمود: حسین! مردم اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند. کجا این‌قدر دنبال دنیا می‌دوید؟! همیشه به فکر ماشینتان هستید و این‌که خانه‌هایتان را از این‌جا به جای بهتر ببرید! آیا به فکر فقرا هستید؟! آیا به فکر قوم و خویش و همسایه‌تان هستید؟! کجا ادعای مسلمانی می‌کنید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبر {{صلی}} به ستون حنانه تکیه می‌داد و برای مردم حرف می‌زد. زمانی‌که برای پیامبر {{صلی}} منبری ساختند و از آن جدا شد، این ستون داد کشید و نعره زد، تا وقتی‌که پیامبر {{صلی}} دست روی آن گذاشت و وعده همجواری در بهشت را به او داد، آن‌وقت آرام شد. آیا ما ناراحت شده‌ایم که امام زمان {{عج}} از پیش ما رفته؟! شما که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌اید، چرا داد نمی‌کشید؟! سنگ بهتر است یا ما؟! اصلاً هم به فکر نیستیم که از امام زمان {{عج}} جدا شده‌ایم! از بس مشغله برای خودمان درست کرده‌ایم. کجا از امام زمان {{عج}} جدا می‌شویم؟ آن‌موقعی که سرکشی کنیم و امر را اطاعت نکنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین {{علیه}} رضایت تمام خلقت است؛ چون‌که تمام این خلقت دارند علی می‌گویند، تا حتی آجر‌ها، درخت‌ها، عرش خدا. حالا اگر شما گفتی علی! با خلقت هماهنگ شدی، آن‌ها تو را تحویل می‌گیرند! امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: شما عضو مایید، گناه کنید، جدا می‌شوید. اگر می‌گوید عضو مایید، الآن که امام صادق {{علیه}} می‌رود آسمان، یا امام زمان {{عج}} می‌رود آسمان، شما جسمت این‌جاست، خودت می‌روی آسمان! چرا یک نگاه بد، خیال بد می‌کنید، از عضویت خارج می‌شوید، امر شیطان را اطاعت می‌کنید! شما خودت را از یاوری امام زمان {{عج}} جدا کردید! امام زمان {{عج}} ناراحت می‌شود. چقدر این‌ها دلشان می‌خواهد شما خوب شوید. چرا امام زمان {{عج}} باید بگوید این‌ها اهل دنیا شدند، به دنیا نمی‌رسند؟! باید بگوید این‌ها اهل ما شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً چشمی که می‌خواهد امام زمان {{عج}} را ببیند، نباید به جایی نگاه کند که امر امام نیست. شما باید چشمت، پایت، همه چیزت در اختیار امامت باشد، آن‌وقت عضو او هستی. بشر به قدری می‌تواند پیش برود که در تأیید خدا قرار بگیرد. اصحاب یمین و متقی در تأیید خدا هستند، چون امر را اطاعت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وای به حال آن‌ها که دنبال متقی نرفتند، دنبال دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} نرفته‌اند. وقتی‌که امام زمان {{عج}} ظهور می‌کند، روایت داریم: تهران را جوری زیر و رو می‌کند که هر کسی بیاید، می‌گوید این‌جا تهران بوده؟! اما به قم کاری ندارد. رفقا به من گفتند: بیاییم قم؟ گفتم: نه! وقتی امام زمان {{عج}} آمد، شما بیایید قم! حالا مردم در حرم، جلوی حضرت معصومه {{علیها}} گناه می‌کنند. وای بر این مردم! چه خبر است؟! خدا احترام را از این مردم گرفته، مردم مکان را احترام نمی‌کنند، امام رضا {{علیه}} و حضرت معصومه {{علیها}} را هم احترام نمی‌کنند. این‌ها از همان‌هایی هستند که خدا جزء آن هفتاد هزار نفر قرارشان داده، شما از آن‌ها نباشید! آن‌هایی هم که از این‌جا بروند، بی‌دین هستند، عین آن هفتاد هزار نفر. شما از این‌جا نروید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! توجه کنید که با چه صحنه‌ای روبرو هستید! با این‌که هر کسی باید تمام احکام را عمل کند تا رستگار شود؛ اما از بس کار مشکل است؛ امام صادق {{علیه}} می‌فرماید: در آخرالزمان اگر به یک حرف ما عمل کنید، ما ضمانتِ شما را می‌کنیم. امام دارد شرّ را می‌بیند، اما ما آن را نمی‌بینیم. شرّ به خیال ما خیر است و خیر به خیال ما شرّ است! این است که می‌گویم توجه کنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قضیه را جزایری در حاشیه کتابش نقل می‌کند: یک نفر خیلی گنه‌کار بود، شراب می‌خورد، وضعش خیلی ناجور بود، اما با سُنی‌ها بد بود. وقتی از دنیا رفت، قوم و خویش‌هایش خیلی قلدر بودند، آمدند به زور مرا بردند که به او نماز بخوانم. وقتی آن‌جا رفتم، دیدم نمی‌توانم به او نماز بخوانم. برگشتم تا این‌که خوابم برد، در خواب دیدم؛ آمدند قبری برایش کَندند، اما نشد او را دفن کنند. رفتند یک جای دیگری برایش کَندند، آن‌جا هم نشد! یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: او را در جهنم ببرید! این شخص بلند شد و گفت: علی‌جان! درست است که گناهان من زیاد است، اما الآن مرا پیش دشمنان تو می‌برند، من از آن‌ها بدم می‌آمد و آن‌ها را اذیت می‌کردم. حضرت فرمود: او را دفن کنید! وقتی او را دفن کردند، دیدند که یک ریسمان از قبر این شخص به قبر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اتصال است. «حبل‌ُ المتین» این است، این شخصِ گنه‌کار یک کار را به آخر رساند، امیرالمؤمنین {{علیه}} هم او را نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هیچ ادیانی، در هیچ زمانی پیامبر {{صلی}} نگفته هر کسی دینش را حفظ کند، با من و در درجه من است، معلوم می‌شود کار خیلی سخت است! عزیزان من! چشمتان را باز کنید و ببینید سختی‌اش کجاست! من سختی‌هایش را می‌بینم و به شما می‌گویم، دارم به شما می‌گویم این راه نزدیک است، از این‌جا بروید! از آن‌جا نروید! حالا خودتان می‌دانید. من به خدا می‌گویم: خدایا! یک راهی است که صد فرسخ راه است، من می‌خواهم آن را بروم، اما نه زاد و نه توشه‌ای دارم؛ نه این‌که راه را بلد هستم! پایم هم درد می‌کند، چطور این راه را بروم! باید به قدرتت مرا ببری. الآن آخرالزمان این‌طوری شده، مگر این‌که به قدرت خدا در پناه امام زمان {{عج}} باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی روح شیعه پرواز می‌کند، پیش امام زمان {{عج}} می‌رود. امیدوارم امام زمان {{عج}} شما را بپذیرد. اگر هم نقص‌ و تقصیر‌هایی دارید، إن‌شاءالله امام زمان {{عج}} عفو بکند. امام زمان {{عج}} واسطه می‌شود، اما نه این‌که معصیت ولایتی داشته باشید. کسی‌که معصیت ولایتی کرده، قلب مبارک امام زمان {{عج}} را جریحه‌دار می‌کند، قلب متقی را هم جریحه‌دار می‌کند. عباس عموی پیامبر معصیت ولایتی داشت، پیش حضرت زهرا {{علیها}} رفت. حضرت به او گفت: رفتی؟ گفت: بله! گفت: حالا هم برو! راهش نداد، قیامت هم به او می‌گوید برو! آن‌هایی که طرف خلق و بدعت‌گذارند، از جلسه می‌روند! آن‌ها معصیت ولایتی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر سخی باشید، سخاوت آن گناهانتان را برطرف می‌کند. خدا سخاوت را خیلی می‌خواهد! وحشی، حمزه سید الشهداء را کشته، حالا پیامبر {{صلی}} می‌خواهد او را بکشد. جبرئیل نازل شد و گفت: این سخی است، او را نکش! کسی‌که سخی باشد، خدا گناهانش را می‌آمرزد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز انفاق ‌کردن را باید متوجه باشید! باید مانند آقا امام‌ حسن عسکری {{علیه}} باشید؛ چهارصد گوسفند برای امام زمان {{عج}} عقیقه کرد. هر کسی‌که از قم به سامرا برای زیارت ایشان می‌رفت، یک پولی به او می‌داد؛ می‌گفت: برو در قم،  گوسفند بکُش! بده به این دوست‌های ما بخورند؛ چون آن‌جا همه سُنی بودند. یک‌ دانه گوسفند در سامرا نکشت! انفاق هم می‌خواهید بکنید، بدانید به چه ‌کسی می‌دهید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم این انفاقی که می‌کنم، به‌ جا بخورد؛ مبادا من به دشمن امام‌ حسین {{علیه}} بدهم! مبادا به دشمن قرآن، به دشمن اسلام، به دشمن شیعه بدهم! انفاق ‌کردن هم خیلی مواظبت می‌خواهد! امروز باید مواظبت کنید به کجا انفاق می‌کنید! این شخص به کجا بند است! چه ‌کسی را دارد تشویق می‌کند! اتصال به کجاست! انفاق باید قبول باشد. این‌قدر مؤمن محترم است و خدا او را بالا برده؛ می‌فرماید: اگر تمام این دنیا را یک لقمه کنی و دهان مؤمن بگذاری، اسراف نکرده‌ای! چرا؟ دنیا بی‌ارزش است، ولایت باارزش است؛ این شخص ولایت دارد، تو در دهان ولایت گذاشته‌ای. رفقا! امروز هم انفاقتان را باید به ولایت بدهید، خیلی کارها توی هم شده، مواظبت بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزان من! خودتان را در مشغله نیندازید! اگر در زندگی قانع و راضی باشید، در اطاعت امر هستید، مقدسی را هم کنار بگذارید! آن‌وقت اتصال به امر می‌شوید، اصلاً خودتان امر می‌شوید. حالا ولیّ الله الأعظم {{عج}} خوشش می‌آید، یک پاسخ به شما می‌دهد؛ آقا امام زمان {{عج}}، امیرالمؤمنین {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} یک نیرویی در دلِ شما نصب می‌کنند که دیگر از گناه بدتان می‌آید؛ یعنی چنان تجلی دارد که محبت دنیا را ذلت می‌دانید، آن را از شما دور می‌کند و اصلاً به دلتان راه ندارد، چنان تجلی دارد که ظلمت به نور غلبه پیدا نمی‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها یقین می‌خواهد! یقینش هم عمل است. وقتی آن نیرو را در دل شما نصب کرد، دیگر از هر گناهی بدتان می‌آید، اصلاً فکرش را نمی‌کنید. متقی فکرش روی ولایت است، فکرش در کار خیر و انفاق است که دست بیچاره‌ای را بگیرد. فکرش در افشای ولایت و این حرف‌هاست. تجلی متقی این است: آن خیالی که می‌کند، انجام می‌شود. حقیقتِ تجلی متقی، شفاعت در قیامت است. ائمه {{علیهم}} به نظر خدا این کار را می‌کنند؛ اما متقی به نظر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} شفاعت می‌کند، اصلش این است که شفاعت می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از این مهندس‌ها که به اصطلاح ولایتی هم بود، اما سقوط کرد، چندین وقت با من دوست بود. یک شب خواب دیدم که در بیابان است، چنان نعره می‌زند که بیابان را روی سرش گذاشته بود. به او گفتم: چه شده؟ گفت: حضرت زهرا {{علیها}} به من کارت نمی‌دهد. من نگاه کردم، دیدم آن‌طرف بساطی است و زهرای عزیز {{علیها}} تشریف دارند، اما دستکش دستشان بود، خوب من متوجه شدم. به او گفتم: بیا پیش حضرت زهرا {{علیها}} برویم، من می‌گویم به تو کارت بدهد. گفت: به من کارت نمی‌دهد. پیش زهرای عزیز {{علیها}} رفتم و سلام کردم، گفتم: بی‌بی‌جان! یک کارت به این بده! حضرت زهرا {{علیها}} فوراً یک کارت نوشت و به او داد. متقی میان مردم واسطه می‌شود، اگر شما امر دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} را اطاعت کنید، آن‌ها هم امر شما را اطاعت می‌کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به من بگویند: حسین! به خاطر چه می‌خواهی در دنیا بمانی؟ می‌گویم: همین‌طور که امام زمان {{عج}} می‌خواهد بماند؛ تا احقاق حق از دشمنان امیرالمؤمنین و حضرت زهرا کند، من هم همان را می‌خواهم. اگر شما این‌طوری شدید، اتصال به امام زمان {{عج}} و یاور امام زمان {{عج}} هستید. الآن زمانِ امام زمان {{عج}} است، آن زمان، ظهورش است. الآن یاور هستی که نفْس و دنیا، خیال و هوس خود را بکُشی. آن زمان یاورش هستی که دشمن را بکُشی، مشرکین را می‌ز‌نی؛ امر را اطاعت می‌کنی. اگر همین‌طور هستی یاوری؛ یاورِ منتظر؛ اما مشکل است، از دنیا گذشتن سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقه‌ای در این دنیایی که به منزله استخوان خوک در دهان سگ خوره‌دار است، نمی‌خواهم باشم، اما جان خودم را حفظ می‌کنم؛ تا این حرف‌ها را افشا کنم. خیلی دلم می‌سوزد! یعنی تمام جانم آتش می‌گیرد که شما قدر این حرف‌ها را نمی‌دانید! از بین رفتن یکی از این حرف‌ها برایم بدتر از آن است که همه دنیا برایم باشد و از بین برود. چرا؟ نجات بشر در این حرف‌هاست، می‌خواهم از این دنیا و خلق نجات پیدا کنید و در دامن زهرای عزیز {{علیها}} باشید! گاهی به امام‌ زمان {{عج}} می‌گویم: آقاجان! من این حرف‌ها را با گریه از شما می‌گیرم، با خنده تحویل مردم می‌دهم؛ رفقا این حرف‌ها را قدردانی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حضرت عباس، نجات شما در این حرف‌هاست. رفاقت با امام زمان {{عج}} و حضرت زهرا {{علیها}} در این حرف‌هاست. خنثی‌کننده لهو و لعب و بی‌امری، این حرف‌هاست؛ بیایید سرافراز باشید در تمام خلقت. ای خدا! این حرف‌ها در گوشت و پوست و خون ما اثر کند. از خدا بخواهید؛ حرف‌ها خسته‌تان نکند، تشنه باشید. اگر تشنه این حرف‌ها باشید، به دینم قسم، حضرت زهرا {{علیها}} از آن آب زندگانی که محبت خودش و امیرالمؤمنین {{علیه}} است، به شما می‌دهد؛ به دینم، راست می‌گویم! اگر این‌جوری باشید، فقط به خواست امام زمان {{عج}} رضایت دارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حرف‌ها حرف خلق نیست، عنایت وجود مبارک امام زمان {{عج}} است؛ قدردانی کنید، ضبط کنید و در وجودتان پیاده کنید؛ آن‌وقت پیش خدا و ائمه طاهرین {{علیهم}} خیلی احترام دارید. نتیجه‌اش این است که شما باید تسلیم باشید! تسلیم امیرالمؤمنین علی بودن نعمت است، نه این‌که به زبان بگویید امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهیم. امرش را باید اطاعت کنید، امرِ وجود علی «علیه‌السلام» سخاوت است. امام زمان {{عج}} یا امیرالمؤمنین {{علیه}} هستی‌شان خداست، مقصدشان سخاوت است. خدا از سخاوت خوشش می‌آید، هر چقدر که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را می‌خواهد، سخاوت را هم می‌خواهد، سومی ندارد! چرا؟ با سخاوت حاجت برادر مؤمن را برمی‌آوری. همین‌طور می‌فرماید: «کُلّ یومٍ عاشورا»؛ هر روز یاد فقرا باشید! هیچ عبادتی از این بالاتر نیست: یکی خواستن امیرالمؤمنین علی «علیه‌السلام»، یکی هم صدقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما عزت نخواهید، همت بخواهید! دلم می‌خواهد بهتر با آقا رفیق باشید! باید خداپرست باشید و علی‌خواه و سفارش آن‌ها را بخواهید؛ سفارش آن‌ها متقی است. کدامتان این‌طور هستید؟! این حرف‌ها مثل ندای آسمانی است، به قول عزیز من، حاج ابوالفضل می‌گوید: حرف‌های تو مثل حرف‌هایی است که وقتی امام زمان {{عج}} می‌آید می‌زند. رفقای عزیز! والله، خدای تبارک و تعالی قلب شما را مُنوّر کرده به ولایت که این حرف‌ها را قبول می‌کنید؛ مردم قلبشان به جنایت وصل است. دلم می‌خواهد راحت و آسوده باشید، همیشه در خط ولایت باشید تا زمان رجعت. توجه کنید! من یکی ولایت، یکی شما را می‌گذارم که دفاع از ولایت کنید! باید مدد از حضرت زهرا {{علیها}} بخواهید، این حرف‌ها رشد می‌کند، برسانید دست امام زمان {{عج}}! امام ‌زمان {{عج}} هم می‌فرماید: ای کسانی‌که دست از مادرم زهرا {{علیها}}‌ برنداشتید و امرش را اطاعت کرده‌اید، از شما تشکر می‌کنم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! بیایید مؤمن بشوید، بیایید در باند ولایت، ساقط نشوید، حوصله‌تان سر نرود، هر روز باید تشنه ولایت باشید. از دو روز قبل که شما می‌خواهید این‌جا تشریف بیاورید، در دل من یک شادی بالخصوص است؛ می‌گویم رفقایم را می‌بینم. اگر یکی از شما این‌جا نیاید، ناراحت می‌شوم؛ چون‌که من حساب می‌کنم حضور شما، حضور در مقابل امام زمان {{عج}} است، حضور در مقابل امام صادق {{علیه}} است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق {{علیه}} دو مرتبه غبطه می‌خورَد؛ یک غبطه برای ظهور امام زمان {{عج}} می‌خورَد و می‌فرماید: اگر من زنده باشم، سید حسنی و سید یمانی هم بیایند، جانم را برای وجود مبارک امام زمان {{عج}} حفظ می‌کنم؛ چون مقصد خدا، یعنی رجعت به دست امام زمان {{عج}} محقق می‌شود و مقصد خدا افشا می‌شود. حقیقت امیرالمؤمنین {{علیه}} را فقط امام زمان {{عج}} می‌تواند افشا کند. یک مرتبه دیگر هم غبطه می‌خورَد و می‌فرماید: من خودم را حفظ می‌کنم برای یک مجلسی که حرف ما اهل‌بیت {{علیهم}} در آن زده شود؛ تا در آن مجلس حضور پیدا کنم. چرا امام صادق {{علیه}} غبطه می‌خورد؟ مگر احتیاج دارد؟! به هل من ناصرِ شما حسرت می‌خورد. می‌بیند شما دارید ائمه {{علیهم}} را یاری می‌کنید، پس شکر ولایت را بکنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا دارد شما را برای ماورا پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد که مثل امام حسین {{علیه}} شوید، مثل امام‌ زمان {{عج}} شوید، نه این‌که خودش بشوید، آن‌وقت قبولتان کند؛ این‌جا پرورش‌گاه توحید است نه پرورش‌گاه ضلالت، تمام اين‌ها را خلق به هم می‌زند. از هر جا که حرکت می‌کنید به جلسه ولایت بیایید، چرخ ماشینتان که دور می‌زند، حضرت زهرا {{علیها}} خبر دارد که می‌آیید حمایت از حسینش کنید. خودِ امام زمان {{عج}} هم دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود. هر کسی‌که دنبال امام زمان {{عج}} می‌رود، انگار دنبال امام حسین {{علیه}} می‌رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی‌که از جلسه ولایت رفتند، از امر ولایت رفتند؛ این‌جا دارد امر ولایت افشا می‌شود. من دلم می‌خواهد تمام وجود شما بگوید علی! بگوید امام زمان! بگوید متقی! این زبان، زبان خداست‌.کلام، کلام خداست. الحمد لله شکر ربّ العالمین، من نگاه می‌کنم می‌بینم همه شما همین‌طور هستید. من از شما تشکر می‌کنم که این‌جا می‌آیید. والله بالله، این جلسه عنایت امام رضا {{علیه}} است، عنایت می‌کند این حرف‌ها را بزنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} در مجلسی که حرف حسینش باشد، حاضر می‌شود. وقتی شما روضه می‌خوانید، زهرای عزیز {{علیها}} گریه می‌کند، اما روضه‌خوانِ حضرت زهرا {{علیها}} باشید؛ نه این‌که خلق را تأیید و تشویق کنید و مجلس امام حسین {{علیه}} را پرچم مقصد خودتان بکنید! زهرای عزیز {{علیها}} روضه‌خوانِ حقیقی را ضمانت می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم اشراقی بزرگ، پسر حاج میرزا محمد ارباب را! روضه‌خوان خوبی بود، عظمتی داشت. شب عاشورا در مسجد آمد، عبا و عمامه‌اش را کناری انداخت و روی منبر رفت و همین‌طور می‌گفت: حسین! حسین! اصلاً در و دیوار می‌گفت: حسین! حسین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا مرحوم اشراقی مکه نرفته بود، باغ و زمین داشت، وقتی از دنیا رفت، یک نفر در عالم رؤیا دید؛ او را آوردند و آقا امیرالمؤمنین {{علیه}} به او فرمود: چرا مکه نرفتی؟! به ملائکه گفت: او را ببرید و عِقاب کنید. وقتی داشتند او را می‌بردند، به او گفتند: اگر این خانم برای تو کاری بکند. گفت: او کیست؟ گفتند: حضرت زهرا {{علیها}} است! خدمت حضرت زهرا {{علیها}} آمد و گفت: زهراجان! من که متوجه نبودم که این‌قدر کار دقیق و سخت است! بیا واسطه من بشو! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: او را برگردانید! زهرای عزیز {{علیها}} به امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: چرا می‌خواهی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنی؟! فرمود: زهراجان! او مکه نرفته است؛ یعنی می‌گویی ما امر خدا را اطاعت نکنیم؟! حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: آیا امر خدا این است که شما بگویی روضه‌خوانِ حسینِ مرا عقاب کنند؟! این‌جا حضرت زهرا {{علیها}} ناراحت شد. یک‌دفعه امیرالمؤمنین {{علیه}} فرمود: زهراجان! پسرت مهدی {{عج}} را صدا بزن؛ تا امسال به جای او یک حج به جا آورد. حضرت مهدی {{عج}} حاضر شد و فرمود: مادرجان! چه شده؟ فرمود: امسال یک حج از برای ایشان به جا بیاور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ببین اشراقی حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید کرد که در آن دنیا او را شفاعت می‌کند. وای به حال روضه‌خوانی که کس دیگری را تأیید کند و حضرت زهرا {{علیها}} را تأیید نکند! قیامت هم روضه‌خوانی‌اش به درد نمی‌خورد. رفقای عزیز! حضرت زهرا {{علیها}} این‌جاست؛ ولی چطور آن‌جا می‌رود و مرحوم اشراقی را شفاعت می‌کند! متقی هم این‌جاست، چطور می‌رود و می‌بیند! متقی هم همان است. متقی را حضرت زهرا {{علیها}} تهیه کرده؛ این‌هایی که متقی را قبول ندارند، حضرت زهرا {{علیها}} را هم قبول ندارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روضه‌ای که مرحوم اشراقی خواند، به نام حضرت زهرا {{علیها}} خواند، به خاطر همین وقتی حضرت زهرا {{علیها}} فرمود: علی‌جان! آیا روضه‌خوانِ حسینِ مرا می‌خواهی عقاب کنی؟! امیرالمؤمنین {{علیه}} هم حرف حضرت زهرا {{علیها}} را قبول کرد و او را بخشید. امام صادق {{علیه}} هم می‌فرماید: ما حجت از برای خلق هستیم و مادرمان زهرا {{علیها}} حجت است از برای ما؛ این است که باید حضرت زهرا {{علیها}} امر کند؛ تا امام زمان {{عج}} حاضر شود و برای او حج به جا آورد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 5&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;section begin=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متقی، دین ازش صادر می‌شود؛ ولایت ازش صادر می‌شود. شما توجه ندارید! کلام امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را وقتی اجرا نکردند، امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین شد. شما هم اگر این حرف‌ها را اجرا نکنید، من خانه‌نشینم. حرف امیرالمؤمنین علی {{علیه}} اگر اجرا می‌شد، نه زهرای عزیز {{علیها}} کشته می‌شد، نه امیرالمؤمنین {{علیه}} خانه‌نشین می‌شد، نه امام حسین {{علیه}} کشته می‌شد؛ چرا؟ امام حسین {{علیه}} می‌فرماید: من کشته جلسه بنی‌ساعده‌ام. بنی‌ساعده چه کردند؟ خلق را تأیید کردند. کارها و جلساتی که اسم امیرالمؤمنین علی {{علیه}} در آن نباشد، اسم خلق باشد، جلسه بنی‌ساعده آخرالزمان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه ولایت مثل دوازده امام، چهارده معصوم {{علیهم}} است؛ گناه در آن نیست. صادراتش ولایت و تشویق ولایت است. صادراتش امر خدا، مقصد خدا و خواست حضرت زهرا {{علیها}} است. همین‌طور که امیرالمؤمنین علی {{علیه}} مشابه ندارد، این جلسه هم مشابه ندارد. چرا؟ خواست ائمه طاهرین {{علیهم}} است. خواست آن‌ها خصوص خودشان است، مشابه ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید فدایی این جلسه باشید، جانتان را بدهید برای این جلسه؛ ‌وقتی فدایی باشید، خدایی هستید؛ چون رشد شما در این‌جاست. مگر نگفتم این‌جا چاهی بود، آنچه که بشر احتیاج داشت، از آن می‌جوشید؛ آقای بزرگواری گفت: این‌ها را جمع کن؟! یعنی آنچه که بشر احتیاج دارد، پیش متقی است و رفع تمام احتیاج بشر این حرف‌هاست. تو آخر به کجا احتیاج داری؟! این بچه‌ هشت ساله، دوازده ساله، پیش من آمده و صد تومان، دویست تومان می‌دهد و می‌گوید: من می‌خواهم کمک به افطاری بدهم. آدم روحش می‌رود پیش این بچه‌ها. می‌خواهم بگویم این بچه‌ها کجا این‌طوری شدند؟ در این جلسه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم می‌خواهد پاسدارِ این جلسه باشید؛ تا إن‌شاء‌الله به امید خدا، آن را به دستِ حضرت مهدی {{عج}} بدهید. هر کدام از شما که از این‌جا کارشکنی کنید و بروید، زهرای عزیز {{علیها}} را ناراحت کرده‌اید، الآن حضرت زهرا {{علیها}} به شما افتخار می‌کند. این جلسه‌ای است که خواست حضرت زهرا {{علیها}} است، زهرای عزیز {{علیها}} کجا می‌رود؟ فقط این‌جا می‌آید، آیا چیزی می‌خواهد؟! آیا محتاج است؟! مانند همسر عزیزش است که درِ دکان میثم می‌رود؛ چون‌‌که میثم ولایتش را از دست نداده. اگر امیرالمؤمنین علی {{علیه}} این‌جا تشریف آورده، زهرای عزیز {{علیها}} و بقیه ائمه {{علیهم}} هم تشریف آورده‌اند، می‌آیند تا ما را به اصطلاح تأیید کنند، ما هم باید قدردانی کنیم. این‌جا که می‌آیید خدا را شکر کنید! شما مهمان حضرت زهرا {{علیها}} هستید. این‌قدر کار مهم است که الآن امام زمان {{عج}} به شما غبطه می‌خورد؛ شکرانه کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا امام رضا {{علیه}} به من فرمود: حسین! کمِ این رفقا نگذار! شما هم باید همیشه راجع به ولایت مطالعه داشته باشید! ما این‌جا آمده‌ایم تمرین ولایت کنیم، نه این‌که ولایت را صادر کنیم، این حرف‌ها را نمی‌شود به این زودی صادر کرد. ما این‌جا جمع شده‌ایم تمرین کنیم تا آقایمان، امام زمان {{عج}} بیاید! تمرین کنیم تا این ولایتِ پدر و مادری را از ما نگیرند. ما باید پاسدار ولایتمان باشیم و از ولایتمان حفاظت کنیم، امروز دزدهایی پیدا شده‌اند که هیچ کاری ندارند، فقط می‌خواهند ولایت ما را بدزدند و ببرند! ما باید مواظب باشیم! &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
من به همه می‌گویم: حفظ کنید خودتان را! شما خیال نکنید شیطان بازیتان نمی‌دهد، به خدا گفته به عزت و جلالت قسم، تمام بنی‌آدم را گمراه می‌کنم، مگر صالحینشان را؛ آن‌ها که پناه به تو بیاورند. حالا ببینید من چه می‌گویم! خدا می‌گوید: بیا در پناه من تا تو را حفظ کنم. خدا چه چیزی را حفظ می‌کند؟ ولایتت را حفظ می‌کند. خدا کجاست که پناه به او ببرید؟! باید پناه به ولایت ببرید. پناه به امرش ببرید، امر خدا علی‌ بن‌ ابی‌طالب {{علیهما}} است. اگر امر ولایت را اطاعت کردید، پناه به خدا بردید. رفقای عزیز! شما امتحان می‌شوید که از این‌جا دست برندارید، ما این‌جا تمرین رجعت می‌کنیم، اما خیلی‌ها رفوزه می‌شوند و از تمرین در نمی‌آیند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقین کنید در تمام خلقت چنین جلسه‌ای نیست. بدانید این‌جا سِیر ولایت به شما داده می‌شود نه حرف ولایت! سِیر بالاتر است! والله، این‌جا آمدن پاسخ دادن به هل من ناصرِ حضرت زهرا {{علیها}} است! شما نسبت به جلسه باید غیرت داشته باشید. همین‌طور که به ناموستان غیرت دارید، به جلسه ولایت هم باید غیرت داشته باشید؛ باز هم بالاتر است. در جلسه ولایت با امام زمان {{عج}} و امرش ارتباط دارید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای عزیز! اگر دنیا را نبینید، امام زمان {{عج}} را می‌بینید، با امام زمانتان نجوا می‌کنید. این‌قدر امام زمان {{عج}} می‌خواهد با شما نجوا کند.&lt;br /&gt;
         &lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک دم غافل از آن شاه نباشید|شاید دم زَنَد آگاه نباشید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما باید دائم با امام زمانمان نجوا کنیم؛ یعنی امام زمان {{عج}} در قلبمان، دهان و زبانمان باشد. یا امام زمان بگویید! آن‌وقت اتصال هستید، «حبل‌ُ المتین» که گفته همین است. من حرفم با شما این است که با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! او اجازه داده، مگر شوخی است؟! مگر هر کسی می‌تواند حرف بزند؟! تقصیرکاری خودتان را ببینید! یونس وقتی افتاد در دهان ماهی، دید همه می‌گویند: یا علی! گفت: «یا لا إله إلّا أنت سبحانک إنّی کنت من الظّالمین». خدایا! ما در این دنیایی آمده‌ایم که همه می‌گویند ناعلی! خدایا! نجاتمان بده! به تمام آیات قرآن، اگر این‌طور باشید، هم خدا، هم امام زمان {{عج}} و هم حضرت زهرا {{علیها}} به شما نظر می‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تمامِ زمانِ خلقت، دست امام زمان {{عج}} و علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. لذت، با خدا و ائمه {{علیهم}} حرف زدن است. شما هنوز بیتوته شب ندارید که ببینید چقدر لذت دارد! بلند شوید با خدا و امام زمان {{عج}} حرف بزنید! پیوندتان را قطع نکنید! من به خدا می‌گویم: اگر آنچه را که به امام زمان {{عج}} دادی، به من بدهی؛ یعنی اگر نباشم، عالم فروریزان بشود، اما کمِ محبت خودت و امیرالمؤمنین {{علیه}} بگذاری، به من جفا شده! اگر اسم علی {{علیه}} را از من بگیری و تمام خلقت را به ‌من بدهی، به ‌من جفا شده‌؛ تو جفاکار نیستی! این است آن کنار رفتن و با امام زمان {{عج}} حرف ‌زدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} سفارش پرونده‌ها را می‌کنند، خدا هم می‌پذیرد. خدا هم منتظر حضرت علی {{علیه}} و حضرت زهرا {{علیها}} و امام زمان {{عج}} است که این کار را بکنند؛ این‌ها با هم عشق بازی می‌کنند. وقتی حضرت زهرا {{علیها}} خشنود شود، تمام خلقت لذت می‌برند؛ حالا شما هم علیِ حقیقی بگویید، زهرای عزیز {{علیها}} خشنود می‌شود، آن‌وقت با تمام خلقت نجوا می‌کنید و هماهنگ می‌شوید! با نعمت‌های خدا ندای امام زمان {{عج}} را لبیک بگویید! خدایا! محبت این حرف‌ها از دلشان نرود تا امام زمان {{عج}} بیاید! شخصی هم هست که محبوب امام زمان {{عج}} است؛ محبوب امام زمان {{عج}} باید مقصد امام زمان {{عج}} را بگوید، مقصد امام زمان {{عج}} مادرش زهرا {{علیها}} است، مقصد امام زمان {{عج}} علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} وصی رسول الله {{صلی}} است. آیا هستیم یا نیستیم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را به حضرت عباس، قدر این حرف‌ها را بدانید! شب که می‌شود، این حرف‌ها را بخوانید و گریه کنید، بگویید: الحمد لله ما این حرف‌ها را فهمیدیم. ولایت را فهمیدیم، امر و خداشناسی را فهمیدیم، بیزاری از عمر و ابابکر و پیروانش را فهمیدیم؛ شکر کنید خدا را! شما رشد معنویت کرده‌اید، رشد واقعیتتان کم است. شما جزء گروه آتش بودید، الآن جزء گروه بهشت شده‌اید، اما من توقع دیگری دارم! می‌خواهم اگر با امام زمان {{عج}} رابطه دارم و حرف می‌زنم، شما هم حرف بزنید و رابطه داشته باشید! ناراحتم می‌بینم کسری دارید. اصلِ معرفتِ به امام این است با امامت حرف بزنی. شما باید معرفت را از امام زمان {{عج}} بخواهید، از علی مرتضی {{علیه}} و زهرای عزیز {{علیها}} بخواهید. اگر یک نظر کند، آنچه معرفت در خلقت است، در چاله جگرت می‌ریزد! چون‌که معرفت پیش آن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نظرم این است: الآن که این‌جا هستید، این کتاب‌ها را می‌خوانید، این حرف‌ها را می‌زنید، با هم مرور می‌کنید، باید درونتان این باشد که یا امام زمان! شب قدر، شب اندازه‌گیری است؛ تو پرونده‌های ما را بهش رسيدگی می‌کنی! همیشه ملائکه به تو نازل می‌شوند؛ اما امشب، خدا افشا کرده! مِثل امشب افشای ولایت است. حالا ما باید گدای ولایت باشیم. امشب بیایید گدایی کنیم! بفهمیم ما «هستی» نداریم، کسری داریم. هستیِ بشر ولایت است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ولایت ما را حفظ کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! همیشه در حضور تو باشیم! اگر نباشیم سقوط کردیم، ما را یاور خودت قرار بده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما عبادتی نباشیم، اطاعتی باشیم! آن عبادتِ ما، قبول و مقبول در درگاه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب به ما تخصص ولایت بده؛ یعنی ما مثل اویس، ولایت را بشناسیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! بغض دشمنان مادرت زهرا را به ما بده! ما تا حالا ممکن بود که یک ذره حُبّ آن‌ها را داشته باشیم، آن را هم از ما بگیر! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! به مادرت بگو امشب به ما راه بده! یک کاری کن که مادرت زهرا {{علیها}} از ما منزجر نباشد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین‌طور که جدّت امام حسین {{علیه}} «هل من ناصر» گفت، الآن مادرت هم دارد «هل من ناصر» می‌گوید، اما ما از آن کسانی باشیم که حضرت زهرا {{علیها}} ما را می‌پذیرد و پیرو خلق نباشیم! عمویش عباس کاری نکرد، پیرو خلق شد؛ راهش نداد! حالا اگر راه بهش ندهد، در قیامت هم راه نمی‌دهد؛ آدم سرگردان می‌شود! یا امام زمان! کاری بکن که ما سرگردان نباشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا امام زمان! قلم عفوی روی گناهان ما بکش که مورد غضب تو نباشیم، ما را عفو کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما شخصی را سراغ داریم که گفته بهت: اگر می‌خواهی مرا غضب کنی، اولاً که عفوم کن! اگر می‌خواهی غضبم کنی، مرا سگ درِ خانه‌ات قرار بده! ما را هم این‌جوری بکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! اتصال ما را از خودت قطع نکن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصی است که وقتی شما گفتی خوشی‌ها تمام شد، او گفت دو تا خوشی مانده؛ یکی آدم خدمت امام زمانش برسد، یکی بیتوته شب! خدایا! از آن حال‌ها به ما هم بده! خدایا! تو به پیامبرت گفتی من بهت دادم، به ما هم بده! حالا که دادی نگهمان دار! ما ايمانمان را به خلق ندهیم؛ این محبت عاريه نباشد، ثابت باشد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! این بچه‌های ما وَلَد صالح باشند، گیر شکارچی‌ها نیفتند که دینشان را ببرد؛ چون خدا می‌گوید: از روح خودم به این‌ها دمیدم! این بچه‌های ما نور را رها نکنند و خلق را بگیرند؛ همیشه در حضور شما باشند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! امام زمان! ما عهد و پیمان می‌کنیم دیگر گناه نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان! ما را موفق کن به کار خیر. تو را به حق مادرت زهرا، دعای ما را مستجاب کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تتمه عمر ما را در راه خودت قرار بده، در صراط مستقیم باشد؛ صراط مستقیم علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، شب گدایی است، از اولش که می‌خواهی شروع کنی، بگو: خدایا! حال به ما بده! یک نیرویی به ما بده، ما را موفق کن؛ با خودت آشنا کن! خدایا! ما را موفق کن؛ با خودت، با امام زمان {{عج}} حرف بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می‌گویم محبت دنیا را از دل ما بیرون کن، محبت آنچه که غیر امر است، دنیاست! خدایا! یک‌جوری باشد که ما دربست در اختیار تو و امر تو باشیم، امر تو علی بن ابی‌طالب {{علیهما}} است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب قدر، باید شب زنده‌داری کنید؛ یعنی شبِ زنده‌ای باشد برای شما! ببین می‌گوید: هر شبی چقدر از اهل جهنم را خدا می‌آمرزد، آن‌موقع شب قدر مطابق همه‌ آن‌ها می‌آمرزد. خدایا! تو را به حق امام زمان، به حق حقیقت حضرت زهرا، حقیقت این‌ها، ما را از این دنیا و لهو و لعب نجات بده! همین‌طور که اهل جهنم را نجات می‌دهی، ما را از حوادث دنیا و خلقی که غرق دنیا هستند، نجات بده! خدایا! همین‌طور که اهل جهنم را نجات دادی به واسطه ولایت، حُبّ دنیا را از دل ما بیرون کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را پیرو امیرالمؤمنین {{علیه}} و امام زمان {{عج}} قرار بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ما صفات امیرالمؤمنین علی {{علیه}} را بده! فرمود: حسن‌جان! حسین‌جان! من در خرابه‌ها می‌رفتم، به آن‌ها سر می‌زدم؛ من در ظاهر می‌روم، شما بروید به آن‌ها سر بزنید! خدایا! ما هم از آن‌ها باشیم که به فکر فقرا باشیم، به فقرا سر بزنیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را به حق امیرالمؤمنین، من و عناد را از ما بگیر، خودت و ائمه {{علیهم}} را به ما بده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! این رفقا، عزیزانی که دستِ دهنده دارند، تهی‌دستشان نکن! همیشه قلبشان شاد به این‌که خدایشان تو هستی، ولایتشان علی {{علیه}} است و حُجتشان امام زمان {{عج}} است؛ ما را به این دلخوش بگردان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از امام زمان {{عج}} خواهش کنید! از پیشگاه مقدسش بخواهید؛ یقین ما را زیاد کن؛ فردای قیامت ما را با یقین محشور کن! بیایید یقین کنید به حجت بن الحسن، امام زمان {{عج}}!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان {{عج}} را خدا برای رجعت نگه داشته است. خدایا! ما را نگه‌دار؛ همین‌طور که امام ‌زمان {{عج}} را نگه داشتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مغز ما، مغزِ حقیقت باشد؛ مغز حقیقت، امام ‌زمان {{عج}} را می‌خواهد نه کس دیگری را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قلب المؤمن عرشُ الرحمٰن» محبت امیرالمؤمنین علی {{علیه}} و امام زمان {{عج}} درونت باشد، نه حرفش را بزنی. بیا امام زمان {{عج}} و خدا را دوست داشته باش، با آن محشور می‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقاجان! یا امام زمان! یک تجلی در قلب ما بکن! آقاجان! قربانت بروم، امام زمان! ما را دریاب! خودت را در قلب ما معرفی کن! در زبان ما معرفی شدی، در قلبمان هم معرفی بشوی؛ قلب ما به غیر از تو کسی را قبول نکند، اگر غیر تو خواست در آن برود، جیغ بزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! خودِ امام زمان {{عج}} را به ما بده! اگر خودش را به ما دادی،‌ بالاترِ همه خلقت را داده‌ای. حالا توفیق بده امرش را اطاعت کنیم. اگر امرش را اطاعت کنیم، هم خودت، هم امام زمان {{عج}}، هم پیامبر {{صلی}} و هم احکام را به ما داده‌ای؛ همه چیز به ما داده‌ای. من این را خواستم، إن‌شاءالله امیدوارم که شما هم همین را بخواهید؛ بعد هم گفتم: حالا حفظمان کن که امرش را اطاعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام زمان خواستن که تمام شدنی نیست، تازه اول کار است، آن‌وقت خدا هدایا به شما می‌دهد؛ خوشی آن‌طرف است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را در قیامت خنده‌رُو کن! رفیق عزیز! می‌گوید: این‌جا نخند، قیامت بخند که من هستم که همراه امام زمان {{عج}} بودم، من هستم که امر متقی را قبول کردم! قیامت بخند نه این‌جا! این‌جا زهرا {{علیها}} گریه می‌کند، دشمنش خنده می‌کند؛ تو دشمن زهرا نشو! عزیزم! دوستت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا می‌داند چنان من از دنیا بیزارم، اسیرم توی دنیا. اصلاً محبتش را ندارم، همه‌اش یاد این‌ها می‌افتم و فقط گریه می‌کنم؛ می‌گویم: حسین‌جان! به قربان بچه‌های کوچک، کوچکت بروم؛ پدر پدر می‌کردند. ‌قدری بیایید در این فکرها، تا محبت دنیا از دلتان بیرون برود. هر کجا که هستید، یاد امام حسین {{علیه}} و بچه‌هایش باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختری دامنش آتش گرفته بود، مردی رفت دامن را خاموش کرد، یک ذره محبت از او دید، صدا زد: راه نجف از کجاست؟ گفت: ای دختر! می‌خواهی چه کنی؟ گفت: می‌خواهم پدرم علی را خبر کنم. بابایم که مُرده نیست. بابا! بیا ما را کمک کن! ای فریادرس کل خلقت! بیا به فریاد ما برس!&lt;br /&gt;
&amp;lt;section end=&amp;quot;گفتار متقی 6&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{یا علی}}&lt;br /&gt;
[[رده:کتاب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mojahed</name></author>
	</entry>
</feed>